مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان منم طهورا

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 2.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان منم طهورا

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۶ عصر
طهورا دوره ی نامزدیمون هم تموم شد ولی تو یک شبم نموندی خونه ی ما البته من اون بهانه های که اوردی رو اصلا قبول ندارم دست پندارو که رو دنده بود گرفتمو گفتم : باور کن بهانه نیست از عمو مجید و عمه معصومه خجالت می کشم در ضمن ما که همیشه کنار هم هستیم فرقی نداره چه تو خونه شما باشیم چه بیرون مهم اینه که کنار همیم ...! حالا شب و روزش که اهمیتی نداره ..! پندار حالت دستامون و عوض کرد حالا دست من بود که زیر دستش اسیر شده بود پندار دستمو نوازش می کردو گفت : فرق داره خانومی ...فرق داره -چه فرقی داره خوب ؟ پندار نیم نگاه ی بهم انداختو گفت : وقتی خسته از کار می یام دوست دارم اول از همه تو رو ببینم ببوسمت تا خستگیه یه روز پر تنش از تنم بیرون بره دلم می خواد بگیرمت تو اغوشم حتی شده 5دقیقه شبا با حس اینکه کنارمی به ارامش برسم .....! یه اخم ناز کردمو گفتم : نه این که اصلا منو نمی بوسی ....خیلی حسرت داری ؟ پندار خندیدو گفت : اون بوسه ها رو نمی گم که ...؟ کلا بوسه های شب چیز دیگه ای ....... بعد از تموم شدن حرفش با صدای بلندی زد زیر خنده ...... گفتم : اااااا پندار اذیتم نکن دیگه خجالت می کشم .... پندار خنده ی موزی کردو گفت : باشه بعد از عروسی خجالت واقعی رو بهت نشون می دم جلوی در خونه عمه که رسیدیم همزمان با ما امیر هم رسید پندار و امیر با هم دست دادن و حال همدیگه رو جویا شدن معلوم بود هیچ کدوم از حضور دیگری راضی نیستن امیر به من گفت : کجا بودید ؟ به جای من پندار خیلی جدی جواب داد: رفته بودیم کمی خوش بگذرونیم امیر جان ...! بعد هم خیلی عادی پرسید : امیر ...شما چرا دست دست می کنی و استین بالا نمی زنی ؟ امیر به من نگاهی انداخت و زهر خنده ای کردو گفت : منم یه خیالاتی داشتم ولی خوب زرنگ تر از من رسید و نزاشت با حرف امیر نفسم بند اومد زیرچشمی به پندار نگاه کردم که زل زده بود به امیر اخمهای پندار لحظه به لحظه تو هم می رفت .......! امیر یه نگاه به ما انداخت خودش فهمید چی گفته واسههمینم سریع گفت : چرا جلوی در ایستادید بیاید داخل و خودش سریعتر از ما داخل شد می خواستم برم خونه که پندار از پشت مچ دستمو گرفت و نزاشت چشمامو بستم و تو دلم گفتم طهورا کارت تمومه ....! بسمتش برگشتمو گفتم : چ ... چرا دستمو گرفتی ؟ بیا بریم تو دیگه پندار فشار دستشو بیشتر کردو با لحن عصبی گفت : حالا کجا ؟ تشریف داشتید ... هستیم در خدمتتون ...! با صدای مرتعش شده ای گفتم : چی...چی می گی دس ...دستمو ول کن ؟ پندار با فک منقبض شده و با غیظ گفت : چیه می ترسی عاشق سینه چاکت منتظر بمونه ؟پس بگو چرا دوست نداری بیای خونه ما بعد هم دستمو ول کردو گفت : من و خر و باش فکر می کردم خانوم واقعا از عموش خجالت می کشه نگو دلش نمی یاد پسر عمه اشو ول کنه   با حرف پندار قلبم درد گرفت روحم فشردهشد .. چطور بخودش اجازه می داد این جوری در مورد من حرف بزنه و قضاوت کنه ...؟ با چشمای بغض دار گفتم : این خزعبلات چیه واسه خودت می بافی ؟ پندار زل زد تو چشمامو گفت : پس بگو منظور امیر چی بود ؟ پندار کلافه چنگی تو موهاش زد به سمت ماشینش رفت ولی مکث کرد خیلی عصبی بود با مشت چندبار کوبید به سقف ماشینش به سمتم چرخیدو ادامه داد : - باید خیلی احمق باشم که حرفشو جور دیگه ای تفسیر کنم ....! و بعد با حالت زمزمه واری گفت : من احمق شک برده بودم زل زدم بهش تو اون لحظه لال شده بودم تموم کلامات از ذهنم فرار کرده بودن پندار نگاه عمیقی بهم انداخت و بی حرف دیگه ای سوار ماشین شدو رفت ...... بابه حرکت در اومدن ماشین تازه به خودم اومدم نباید می زاشتم اینجوری بره باید براش توضیح می دادم پشت ماشین دویدم و صداش می زدم ولی پندار نیاستاد ..........! گریه ام شدید شد اشکام گوله گوله از چشمام سر می خوردن پاییین اروم و سست شده وارد حیاط شدم و به سمت تاپ قدیمی رفتم و نشستم کمی که اروم شدم از شیر حیاط صورتمو اب زدم تا عمه معصومه نفهمه که گریه کردم بدبختی من یکی دوتا نبود... باید همه جوره تو هر شرایطی مراقب باشم که دیگران چیزی نفهمن حتی تو بدترین شرایط زندگیم ......... چند تا نفس عمیق کشیدم و وارد خونه شدم یه سلام با سر پایین افتاده به عمه که تو اشپزخونه بود دادم و به سمت طبقه ی بالا رفتم به در اتاق امیر نگاه کردم تنفر تموم وجودمو گرفت همش زیر سر اون بود چرا نتونست جلوی زبونشو بگیره بی اختیار و بدون زدن ضربه ی وارد اتاقش شدم امیر و دیدم که روی صندلی میز کارش نشسته و سرشو بین دستاش گرفته تا منو دید با لحن ناراحتی گفت : شرمنده طهورا ........! دوباره بغض گلومو گرفت و اشکام جاری شدن اروم گفتم : شرمنده بودن تو دردی از من دوا نمی کنه ....راضی شدی امیر !!همینو می خواستی پندار رفت امیر عشقم رفت پشتم رفت پناهم رفت همشم تقصیر توست هیچ وقت نمی بخشمت ....هیچ وقت !!! با هق هقی که کنترلش از دستم خارج بود وارد اتاق خودم شدم چشمم رفت به گوشی موبایلی که هیچ وقت دستم نمی گرفتم چند بار بهش زنگ زدم ولی جواب نداد بعد از چندبار زنگ زدن گوشیش به کل خاموش شد ....   گریه ام بیشتر شد نالیدم سرمو تو بالشت فرو کردم تا صدای گریه ام و خفه کنم و صدام بیرون نره چی شد؟؟؟ لعنت به خودم که زودتر نگفتم لعنت به من که گذاشتم کار به بی اعتمادی برسه چند بار امیر در اتاقمو زد ولی جوابی ندادم چون ممکن بود از شدت حرصی که داشتم بکشمش عمه هم یک بار پشت در اتاقم اومد و صدام زد تا شام بخورم ولی خستگی و سردرد و بهانه کردم و پایین نرفتم نمی دونم از زمان اشک ریختنم چقدر رفته بود موبایلمو برداشتم و نگاه کردم ساعت 2نیمه شبو نشون می داد و من هنوز لباسهای که از صبح تنم بود و در نیاورده بودم گوشی موبایلو تو دستم فشار دادم نباید میذاشتم همه چی بهم بریزه شماره پندارو گرفتم هنوز خاموش بود سریع براش یه پیامک فرستادم به این مضمون "بزار برات توضیح بدم .......... خواهش می کنم " گوشیو رو تخت پرت کردم و دوباره دراز کشیدم خوابم نمی برد تا صبح تو فکر پندار بودم فکر اینکه همه چیزو تموم کنه داشت دیوانم می کرد ................ سه روزی می شه که از پندار هیچ خبری ندارم بی حوصله رو مبل لم دادم و هر چند ثانیه یه بار گوشیمو چک می کنم هروز عصبی تر ازروز قبل ..... عمه مدام علت کج خلقیام و می پرسه ...! جوابی نداشتم بهش بگم چی می گفتم ؟ ....می گفتم پسرت لگد زد به تشت زندگی من !! عمه فکر می کرد بخاطر هیجان قبل از عقدم که عصبی شدم منم راضی از این برداشت تو سکوت خودم فرو رفته بودم .. به خاطر همین هم عصر همون روز پیشنهاد داد که با هم بریم سر مزار خانواده ام زمان برگشتن حس کردم یه ماشین مشکی داره تعقیبمون می کنه چند باری تصمیم گرفتم به عمه بگم ولی با شناختی که از عمه داشتم از گفتن پشیمون شدم می دونستم اگه چیز مهمی هم نباشه می خواد شلوغش کنه تو این چند روز موبایلمو از کنارم دور نمی کردم همش منتظر تماس پندار بودم ولی دریـــغ از یه میس کال ...! رو مبل نشسته بودم و پامو به حالت عصبی تکون می دادم عمه اومد کنارم نشست دست گذاشت رو پامو گفت : دخترم بگو چته ؟   به عمه نگاه کردمو گفتم : هیچی عمه عمه نگاه دقیقی بهم انداختو گفت : نگو هیچیت نیست تو الان سه چهار روزه کلافه ای اقای مقدم هم نمی یاد شما تو این سه ماهی که نامزد کردید یه روزم نبود که از هم غافل بشید ...چی شد طهورا ؟ نفس عمیقی کشیدمو گفتم : هیچی عمه با پندار حرفم شده چیز مهمی هم نیست !! عمه نفس اسوده ای کشیدو گفت : خیالم راحت شد ...عمه جان تو همه ی زندگی ها از این قهرو اشتیها می شه اصلا نمک زندگی به همین قهر کردن و دوباره اشتی کردناشه ولی از من به تو یه نصیحت زیاد قهرتو کش نده فردا عقدتونه عمه به سمت اتاقش رفت به حرف عمه فکر می کردم عمه لابد فکر کرده من قهر کردم خدایا چی کار کنم ؟؟؟ اگه پندار نیاد چی ؟ جواب فامیلو چی بدم بگم چی شد که ازم بریدو پشیمون شد تا غروب که عمو مجید بیاد مثل مرغ بال و پر کنده شده بودم می ترسیدم در مورد فردا ازم بپرسه و نتونم جوابی بدم سر میز شام عمو مجید به عمه گفت : خانوم این بچه ها چرا اینقدر ساکتن ؟ به امیر زیر چشمی نگاه کردم داشت با غذاش بازی می کرد از اون روز حتی سلام امیرم جواب نمی دادم عمه خندیدو گفت : چیزی نیست حاجی عمو مجید روشو سمت من کردو گفت : طهورا جان دخترم امروز پندار باهام تماس گرفت با حرف عمو غذا پرید تو گلوم به سرفه افتادم عمه سریع زد به پشتم و یه لیوان اب دستم داد عمو خندیدو گفت : چقدر هولی دختر اگه بگم گفت :فردا ساعت 10صبح می یان اینجا تا بریم محضر چی کار می کنی ؟ نمی دونستم بخندم یا گریه کنم حال عجیبی داشتم سریع از سر میز بلند شدم و با یه ببخشید خودمو تو اتاقم حبس کردم هم می خندیدم و هم اشک می ریختم دلم برای پندار یک ذره شده بود دلم هوای چشماشو کرده بود بعد از ساعتی عمه اومد تو اتاقمو گفت فردا پندار به همراه خانواده اش می یاد تا بریم محضر به منم گفت زودتر بخوابم تا برای فردا شاداب باشم بعد از رفتن عمه از ذوقم لباسای که می خواستم فردا تنم کنم بیرون کشیدم چندباری امتحان کردم وقتی از خوب بودنشون خیالم راحت شد بی خیالشون شدم و خوابیدم البته خواب که نه ... خودمو به خوابیدن زدم و هزارو یک جور برخورد پندار برای خودم شبیه سازی می کردم گاهی عاشقانه ....گاهی با حالت اخم .....گاهی با عصبانیت .....! صبح زود قبل از این که عمه صدام بزنه رفتم یه دوش گرفتم موهامو با ارامش شونه زدم و بهشون حالت دادم کت و دامن اسپرت سبز رنگمو تنم کردم یکم بیشتر از هر وقت دیگه ای ارایش کردم دلم می خواست امروز بهتر و زیبا تر از همیشه به نظر برسم مانتمو تنم کردم و روسری ابریشمی سبز که حاشیه های مشکی داشت رو سرم انداختم یکمی از موهامو به صورت کج تو صورتم ریختم به ساعت نگاه کردم ساعت 9 بود اروم پایین رفتم عمو مجیدو عمه هم بیدار و حاظر شده بود ن عمه تا منو دید قربون صدقم رفت عمه گفت برم صبحونه بخورم از شدت ذوقی که داشتم هیچ میلی نداشتم هرچند تو این چند روز صورتم خیلی اب رفته بود جوری که حتی عمو مجید هم فهمیده بود   به عمه گفتم میلی ندارم ولی عمه وادارم کرد فقط چند لقمه بخورم بهم یه لیوان شیر گرم و عسل داد تا فشارم پایین نره نزدیک ساعت 10بود که زنگ خونه به صدا در اومد عمو مجید زودتر رفت بیرون تا مهمون ها منتظر نمونن عمه معصومه هم یه پولی دور سرم چرخوند و انداخت صندق صدقات کوچیکی که تو خونه بود از در حیاط که خارج شدیم سرمو بالا گرفتم تا ببینمش مثل ماهی بیرون افتاده از اب بودم... تشنه ی صداش .....تشنه وجودش ....تشنه ی نگاهش !!!!! در اولین نگاه دیدمش غرق صحبت با عمو مجید و داییش بود چقدر برازنده شده بود موهاشو از همیشه کوتاه تر کرده بود پندار فقط یه نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول حرف زدن با عمو شد مینو جون به سمتم اومدو منو بوسید و زن داییش هم به اجبار و با اکراه منو بوسید همگی سوار ماشین شدیم فکر کردم پندار از من بخواد که باهاش برم ولی بی توجه به من همراه مادرش سوار ماشین شد و این یعنی هنوز ازم ناراحت و دلخوره منم با دل شکسته و به خون نشسته سوار ماشین عمو مجید شدم و رفتیم به سمت محضر دوست داشتم پندار حتی شده به ظاهر باهام گرم رفتار کنه ..... چقدر واسه امروز تو ذهنم خیال پردازی کرده بودم چی فکر می کردم چی شد ...! وقتی از پله های محضر بالا می رفتیم یه لحظه می خواستم بر گردم و بگم پشیمون شدم ولی یاد قولی که داده بودم افتادم می خواستم تا تهش پای پندار بمونم حتی اگه اون منو نخواد مصممتر قدم برداشتم شناسنامه ی خودمو همراه با شناسنامه ی باطل شده ی پدرم به عمو مجید دادم مینو جون فهمیده بود من و پندار با هم سر سنگین هستیم اروم کنارم اومدو گفت : طهورا قربونت برم تو پندار چرا این مدلی هستید مگه خدایی نکرده اوردیمتون واسه اعدام یکم بخند زن داداشم هی داره سوال پیچم می کنه بعد هم منو به سمت جایگاه ویژه ای که مخصوص عروس و دادماد بود برو گفت بشین تا پندار هم بیاد سعی کردم به لبهام شکل لبخند بدم مینو جون به سمت پندار رفت و کشوند یه گوشه و باهاش حرف زد پندار سری تکون داد و امد کنارم نشست از ایینه روبروم نگاهش کردم اونم منو نگاه می کرد ولی تادید هواسم بهش جهت نگاهشو عوض کرد اروم دستمو رو دستش گذاشتم لرزش خفیفی رو حس کردم فشار کوچیکی به دستش اوردم پندار به بهانه ی این که چیزی به دایش بگه از کنارم بلند شد و دوباره به سمت مردها رفت تو اون لحظه دوست داشتم فریاد بکشم یعنی گناه نکرده ی من اینقدر مجازات سنگینی داشت با هر جون کندنی بود بغضم فرو دادم سرمو پایین انداختم تا کسی از چشمام حس درونیمو نخونه حاج اقا از پندار خواهش کرد که بشینه تا عقد و جاری کنه پندار اروم کنارم نشست ولی دستاشو تو هم قفل کرد حالت دستاش جوری بود که نتونم بگیرم از شدت حرص و بغض لبمو گاز می گرفتم زمانی که عقد جاری می شد یه دنیا احساس ضدو نقیضی سراغم اومده بود هیچی از کلام و حرفهای حاج اقا نفهمیدم فقط با صدای عمه که گفت : طهورا جان حاج اقا منتظر شماست ...! اونجا بود که فهمیدم باید جواب بدم دستام می لرزیدن به صورت تک تک افراد نگاه کردم چقدر حای خالی خانواده ام پیدا بود اروم چشمامو بستمو توکل کردم به خدا و بله رو گفتم صدای دست زدن ارومی پیچید و بعد از اون صدای صلوات مینو جون و عمه رومو بوسیدن و هرکدوم هدیه شون و دادن هانیه خانوم هم بهم تبریک گفت و هدیه شو داد نوبت به انداختن حلقه ها بود مینو جون حلقه ها رو بهمون داد اول به پندار گفت که حلقه ی منو بندازه پندار خیلی اروم و بی هیچ هیجانی دستمو گرفت بدون این که نگام کنه دستمو گرفت فکر کنم لرزش دستامو دید چون یه لحظه نگام کرد ولی سریع نگاهشو ازم دزدید منم اروم و با دستهای لرزون حلقه ی پندارو دستش انداختم بازم صدای دست زدن تعداد کمی اتاق عقدو در بر گرفت........... امضاهای پای عقدنامه که تموم شد به خواسته ی پندار همگی برای صرف ناهار به رستوران معروفی رفتیم بازم من با ماشین عمو مجید رفتم عمو نگاه مشکوکی از تو اینه بمن انداخت ولی چیزی نپرسید .. موقع نشستن سعی کردم کنار پندار بشینم وقتی دیدم همه مشغول حرف زدن هستن اروم گفتم : پندار ...! پندار به سمت من نگاهی کرد ولی چیزی نگفت زمزمه وار و با لحن غمگینی گفتم : پندار دلمو نشکون... من هیچ تقصیری ندارم چرا داری مجازاتم می کنی ؟؟ پندار زمزمه کنان گفت : الان وقتش نیست بعدا در موردش حرف می زنیم خوشحال از این که پندار باهام حرف زده ادامه دادم : -کی می خوای در موردش حرف بزنیم تو اصلا بهم محلت ندادی نه زنگ زدی نه به تلفنهام جواب دادی ...! پندار زل زد تو چشمام و گفت : طهورا الان نه ..... دلم اینقدر پر بود که اگه از جام بلند نمی شدم همون جا می زدم زیر گریه با یه ببخشید به سمت سرویس بهداشتی رستوران حرکت کردم وارد سرویس که شدم زدم زیر گریه اروم به در تکیه دادم و یه دل سیر اشک ریختم وقتی اروم شدم صورتمو که بخاطر گریه ارایشش بهم ریخته بودو شستم چندتا نفس عمیق کشیدم چشمام سرخ شده بودن ولی کاریش نمی شد کرد به خودم قول دادم تا وقتی خود پندار نخواد دیگه قدمی بر ندارم من تمام تلاشمو کرده بودم با زدن نقاب بی خیالی به چهره به سمت میز رفتم و نشستم و خودمو مشغول خوردن غذا کردم بعد از خوردن دیگه صبر نکردم ببینم پندار می خواد تو ماشینش بشینم یا نه سریع سوار ماشین عمو شدم خود پندار هم از حرکتم جا خورد وسط راه از عمو خواستم تا منو پیاده کنه به بهانه ای که می خوام یکم از وسیله هامو از خونه بیارم   هرچقدر بهم اصرار کردن که منو برسونن یا با امیر برم قبول نکردم ازشون خدافظی کردم و با یه ماشین خودمو به خونه رسوندم اولین کارم در اوردن لباسهای بود که با ذوق تنم کرده بودم یه بلوز شلوار نخی تنم کردم و خواستم چند ساعتی بخوابم سرم از شدت فشارهای عصبی درد می کرد یه ارامبخش خوردمو خودمو به خواب سپردم از خواب که بیدار شدم ساعت از نیمه شب هم گذشته بود احساس گرسنگی می کردم   رفتم اشپزخونه و یخچال و باز کردم لعنتی توش هیچی نبود فقط یه پاکت ابمیوه بود   با انزجار چند قلوپ از اب میوه رو سر کشیدمو دوباره به سمت اتاق رفتم گوشیمو چک کردم فقط چندتا تماس از خونه عمه بود بازم بی خیال دور و برم شدم و خوابیدم رو کاناپه دراز کشیدم مثل چند وقت اخیر تنها کارم فکر کردن و فکر کردنه ..... دو هفته است از عقد مون می گذره نه پندار تماسی گرفته بود و نه من سراغی ازش گرفتم شده بودم همون طهورای لجباز و یکدنده از درون می سوختم فریاد طوفان تو گلوم بود ولی لجوجانه خفه اش می کردم من عمریه که اثیر انتظارم فقط شکل انتظارام تغییر کرده   من مثل قایق شکسته ای بودم که میون موج و طوفان و تلاطم بین دستهای باد سرد بی ترحم اثیربودم   به عمه هم گفته بودم دیگه اونجا بر نمی گردم و بخاطر اینکه نگران من نباشه به دروغ گفتم پندار شب ها می یاد پیش من عمه چندتا نصیحت در مورد مسائل زناشویی کرد و در اخر راضی شد که خونه خودم بمونم به خودم پوزخندی زدمو گفتم : هه چه خیالاتی ..... عمه چه دل خوشی داره من حتی تو این مدت صداشم نشنیدم چه برسه بخوام باردارشم تصمیم داشتم عصر یه خرید حسابی کنم دیگه خسته شده بودم از بس خونه نشسته بودم و با تلفن خریدامو انجام داده بودم داشتم حاضر می شدم که برم واسه خرید تلفن خونه زنگ حورد شماره ناشناس بود گوشیو برداشتم ولی هرچی الو الو کردم کسی جوابی نداد بی خیال گوشیو قطع کردم و از در خونه بیرون زدم تو فروشگاه هرچی که دلم هوس می کردو می خریدم انگار می خواستم با خرید کردن دق و دلیمو در بیارم و کمی به ارامش برسم خسته و با دست های پر رسیدم خونه داشتم وسایلو جاب جا می کردم که کسی از پشت من و گرفت و دستمالی گذاشت جلو بینیم اینقدر این کار سریع اتفاق افتاد که هرگونه عکس العملی رو از من سلب کرد ..... فهمیدم قراره چه بلای سرم بیاد سعی کردم دفاع کنم ولی بی هوشی این اجازه رو به من نداد با تکون های شدیدی که می خوردم به هوش اومدم از بوی بنزین و جای تنگ و تاریک فهمیدم تو صندوق عقب یه ماشینم از این که منو گرفته بودن نترسیدم چون اینقدر فشار عصبی تو این مدت بهم وارد شده بود که از زندگی سیرم کرده بود دچار حالتی مثل خلصه شده بودم و به بی تفاوتی محض رسیده بودم هیچی برام مهم نبود .. از مرگم نه تنها ناراحت نمی شدم بلکه خوشحال و خوشنود هم می شدم فقط تنها چیزی که از خدا خواستم این بود که لطمه ای به عفتم وارد نشه دلم نمی خواست این دنیا رو با لکه ننگی روی دامنم ترک کنم با کم شدن سرعت ماشین چشمامو رو هم گذاشتم و خودمو به بی هوشی زدم صدای پیاده شدن چند نفرو شنیدم یه صدا به شدت برام اشنا بود صدای یه زن بود ولی هرچی به مغزم فشار اوردم چهره اون شخص تو نظرم تداعی نشد با وارد شدن هوای تازه فهمیدم که در صندق عقب و باز کردن صدای یه مردی رو شنیدم که گفت : ببریدش انبار پشتی یکی از پاهام گرفت و یکی هم از شونه هام و منو بردن .......... نامردا منو پرت کردن رو زمین و بعد هم درو بستن به سرعت نور چشمامو باز کردمو اطرافو دیدم یه جای بود که به شدت بوی نم می داد تاریک بود چیز زیادی قابل روئیت نبود سعی کردم دستامو باز کنم ولی نمی شد خسته از این همه تقلا دوباره بخواب عمیقی فرو رفتم یه نور خیلی کم انباری نمور روشن کرده بود فهمیدم یه روز از اسارت من می گذره داشتم تقلا می کردم تا از شر طنابا ی بسته شده به دست و پاهام نجات پیدا کنم که در باشدت زیادی باز شد سایه یه نفر و می دیدم ولی چون پشت به نور ایستاده بود چهره اشو نمی تونستم ببینم سایه به سمتم اومد با هر قدمی که به سمتم بر می داشت صورتش اشنا تر می شد کامل شناختمش عطا پسر اتابک بود !!!!!!!!!! عطا تا دید چشمام بازه گفت : به به شراره خانوم چه عجب از خواب خرسیتون
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۷ عصر
بیدار شدید ؟ عطا فاصله بینمون و با یه قدم شکست و خم شد اروم شال افتاده از سرمو برداشت و انداخت سمتی سکوت کرده بودم .........انتظار این لحظه رو می کشیدم دوباره صدای عطا به گوشم خورد که گفت : شراره یا بهتر بگم طهورا...... عطا با یه خیز موهامو گرفتو کشید از شدت درد چشمامو بهم فشار دادم عطا کاری کرد که از حالت افتاده رو زمین به حالت نشسته در بیام فریاد زد دختره عوضی منو گول می زنی ؟ بگو برای کی کار می کنی ؟ بگو چرا اسفندیار و هدف قرار دادی ؟ عطا وقتی دید چیزی نمی گم با لگد به جونم افتاد و تا جایی که جون داشتم منو زد یه وحشی به تمام معنا بود تا جای که می تونستم سعی کردم فریاد نزنم ولی اخراش کم اوردم و از ته دل خدا و پندار و صدا می زدم عطا با شنیدن ضجه های من جریح تر می شد و ضربه هاشو بیشتر می کرد انقدر زد تا بیهوش شدم با خنکی چیزی که روم ریخته شد باز پا به دنیای حقیقی گذاشتم و باز درد بدنم سراغم اومد اینبار شخصی به غیر از عطا بود با ناله های که از شدت درد می کشیدم اون شخص فهمید بهوش اومدم اینبار منو به صندلی بسته بودن موهام پریشون شده دورم ریخته بود مرد بسمتم اومد و با دستش چونه امو گرفت و فشار داد و خیلی اروم و با لحن کثیفی گفت : اوه چه صورت نازی داری حیف نیست این صورت بره تو گور تاریک و سرد ولی باید به ارباب بگم بعد از این که کارش با تو تموم شد یه ساعتی به من قرضت بده از وقاحت مرد حالم بهم خورد و به صورتش تف کردم مرد با خنده تف تو صورتشو پاک کرد و با پشت دست زد تو صورتم داغی خونی که از بینیم خارج شده بود و بخوبی حس کردم چندتا فحش رکیک نثار م کرد تو همین هنگام در باز شد اتابک بود که به همراه عطا وارد شدن مرد با دیدن اتابک تا زانو خم شد و تعظیم کرد مرد سریع یه صندلی اورد تا اتابک بشینه من برای بار اول بود که اتابک و از نزدیک می دیدم اتابک زل زده بود به من عطا هم دست به سینه کنار پدرش ایستاده بود اتابک خیل ی جدی پرسید : برای چی به اسفندیار شلیک کردی ؟ از کی فرمان گرفته بودی ؟ سکوت کرده بودم اتابک از رو صندلیش بلند شد و نزدیکم اومد دستشو تو موهام کردو کشید جوری که صورتم بالا اومده بود به چشمهای پر خشم اتابک خیره شدم این یکی از افرادی بود که من و بی خانواده کرده بود   اتابک گفت : از چشمات جسارت می باره ولی اگه حرف نزنی یک راست رونه ی قبرستونت می کنم ...! اتابک به عطا اشاره ای کرد عطا رو دیدم که یه دوربین کوچیک فیلمبرداری دستشه و با اشاره ی پدرش روشن کرد به مرد هم اشاره زد وخودش کنار رفت مرد سریع نقاب به چهره اش زد و نزدیکم اومد موهامو گرفت چندتا سیلی به دو طرف صورتم زد خون بینی و دهنم یکی شده بود تا جای که می تونستم فریاد نمی زدم مرد که دید من دادو هوار نمی کنم دستشو مشت کرد و به صورتم زد فریادی از اعماق وجودم کشیدم خورد شدن فکمو کاملا احساس کردم     و به صورتم زد فریادی از اعماق وجودم کشیدم خورد شدن فکمو کاملا احساس کردم از بینی و دهنم خون به شدت بیرون می ریخت اتابک قهقه وحشتناکی زدو گفت : تازه این اولشه اتابک هم نقابی به صورتش زد و خودش یه لگد به صندلی زد تا بیافتم وقتی با صندلی رو زمین پخش شدم فریاد زد بزنید ولی نمیره چون هنوز باهاش کار دارم روشو سمت دوربین گرفت با دست به من اشاره زد و شصت دستشو به حالت مرگ رو گردن خودش کشید اون مرد دوباره به سمتم حمله کرد و منو زیر مشت و لگد گرفت می خواستم فریاد بزنم ولی تو ناحیه صورتم اینقدر درد داشتم که نمی تونستم دهنمو باز کنم و دوباره بی هوشی ******** زمان به کل از دستم خارج شده بود نم یدونستم چه مدته که اینجا هستم کارم شده بود هروز کتک خوردن   فقط روزی یه بار یه پیرزن می یومد و به من سوپ ابکی می داد اونم چون من نمی تونستم دهنمو باز کنم قاشق با خشم تو دهنم فرو می کرد با هر بار فرو کردن قاشق تو دهنم از خدا می خواستم دیگه تمومش کنه و عمرمو بگیره منو با دستهای بسته و پاهای بی جون با کمک پیرزن به سمت دستشویی می بردن تا اگه کاری دارم انجام بدم پیرزن وقتی می خواست منو برگردونه اروم گفت : دختر جون به جوونبت رحم کن اینا با هیچکی شوخی ندارن اگه چیزی می دونی بگو خودتو خلاص کن به پیرزن نگاهی کردم پیرزن تا دید نگاش می کنم با دلسوزی گفت: ببین گوشه ی چشمت ترکیده و ورم کرده به خودت رحمت بیاد سعی کردم چیزی بگم ولی درد فکم اجازه نداد حتی نمی تونستم لبخند بزنم پیرزن دقیق نگام کردو گفت : لبت حس داره ؟ با چشم اشاره زدم :نه پیرزن به فکم دست زد که چشمام از شدت درد بسته شد پیرزن اهی کشیدو گفت : فکت شکسته واسه اینه نمی تونی حرف بزنی و لبت هم بی حس شده باید به اتابک خان بگم ...نامروتها چجوری زدنت لابد کار کریم بی مخه اروم چشمامو باز و بسته کردم و به معنیه اره پیرزن اینبار خیلی ملایم تر بهم غذا داد اتابک دوباره پیش من اومد و می خواست ازم اطلاعات بگیره اگه چیزی هم می خواستم بگم با فک شکسته شدم دیگه محال بود بتونم حرف بزنم اتابک رو صندلی نشست و زل زد به من چقدر چهره ی کریهی داشت اتابک گفت : فکر می کنی الان سرهنگ مقدم در چه حالیه ؟ بااوردن اسم پندار قلبم شروع کرد به تپیدن اولین چیزی که از صورت پندار در ذهنم تداعی شد اخمهاش بود   اتابک ادامه دا د: حتما تا الان فیلمتو دیده بعد هم خنده ای وحشتناک کرد همون مردی که فرشته ی عذاب و زجرم شده بود و پیرزن گفته بود اسمش کریم بی مخه گوشی تلفنی رو به سمت اتابک گرفت اتابک شروع کرد به گرفتن شماره ای منم با چشمی که از شدت تورم به حالت نیمه بسته در اومده بود نظاره گر بودم -سرهنگ مقدم...............منو شناختی ؟ اتابک خندیدو گفت : پس فیلمو دیدی منکه خیلی لذت بردم --------------- فریاد پندارو می شنیدم یه لبخند نیمه جونی رو لبهام نشست گوشمو سپردم به بقیه مکالمه بازم خنده ی اتابک اتابک خیلی جدی شدو گفت : سرهنگ فکر کردی فقط تو نفوذی داری ...منم بین شما نفوذی دارم معامله می کنم خودت خوب می دونی چی می خوام ----------- نمی تونه حرف بزنه بهم خبر دادن فکش خورد شده و دوباره خنده ی وحشتناک -------------- باشه باشه ....چون می خوای معامله کنی گوشیو می زارم دم گوشش اتابک به مرد پشت سرم اشاره زد تا گوشیو دم گوش من بگیره وقتی گوشی چسبید با تمام توانم فکمو حرکت دادم درد امونمو بریده بود تنها صدای که از دهنم در اومد صدای ممممممم بود و صدای نفسهام -طهورا ....طهورا عشقم پندار زد زیر گریه تا حالا گریه هیچ مردی رو ندیده بودم منم شروع کردم به گریه کردن تموم وجودم گوش شده بود چقدر دلتنگش بودم پندار فقط می گفت منو ببخش کوتاهی کردم من لامصب می خواستم تنبیه ات کنم ولی خودم بیشتر تنبیه شدم طهورا قسم می خورم نجاتت بدم عزیزم عشقم .. با اشاره مجدد اتابک گوشی از دم گوشم برداشته شد و به خود اتابک داده شد اتابک گفت : بسه هر چقدر حرف عاشقانه زدید باهات تماس می گیرم و مکان و اعلام می کنم ---------- تهدید نکن سرهنگ --------- می گم تهدید م نکن اتابک با دست به کریم اشاره زد نفهمیدم چی شد که مرد با لگد زد تو صورتم صدای فریاد با دهن بسته ام بلند شد صدای فریاد پندار از پشت گوشی به خوبی شنیده می شد صدای خنده ی اتابک اخرین چیزی بود که قبل از بی هوشی متوجه شدم ....... عطا وارد شد و به صورت داغونم نگاهی انداختو گفت : نچ نچ نچ ..می بینم هنوز مثل سگ جون داری با امروز 8روزه که مهمون ما هستی عطا نزدیکتر اومدو گفت : اگه تو ایینه خودتو ببینی در جا سکته می کنی ... .خندید و ادامه داد : اوه چشمهای که از شدت تورم نیمه بسته شدن و تموم صورتت یا کبوده یا قرمز فکتم که دیگه گفتن نداره ... دیگه از صورت زیبات چیزی باقی نمونده هر کی جای تو بود تا الان هرچی می دونست و لو داده بود ولی توی ماده سگ خفه خون گرفتی عطا خنده ی پلیدانه ای کرد و ادامه داد : اشکال نداره عزیزم یه شب با من باشی ناخوداگاه زبونت باز می شه و اون سرهنگ احمق می فهمه باهاش شوخی نداشتیم عطا داشت می رفت که گفت : خودتو برای یه شب رویایی با من اماده کن اشکی نمی ریختم از حجم زیاد درد به بی حسی رسیده بودم ولی از ترس حرف عطا تو دلم ولوله ای ایجاد شده بود من یه زن شوهر دار محسوب می شدم اگه بهم تجاوز می کردن چی ؟؟؟؟؟ روزه که اسیر اتابک و دارو دسته اش شدم وضعیتم رو به وخامته15   دیگه مثل گذشته کتک نمی خورم خود اتابک هم فهمیده اگه بیشتر از این منو بزنن ممکنه جون سالم به در نبرم ......... چند روزه رفت و امد زیاد شده اینو از صداهای پاها یا و وقتی که با سکینه خانوم می رم به دستشویی فهمیده بودم چی تو سرشون هست نمی دونم !!! قفسیه سینه ام به شدت درد می کنه و نفس کشیدن و برام مشکل کرده بود سکینه خانوم داشت سوپ منو می داد که در انباری با صدای بدی باز شد به درگاه نگاه کردم عطا بود که خشمگین اومد ه بود داخل وقتی ما رو دید با لگد زد زیر دست سکینه خانوم و فریاد زد نمی خواد بهش غذا بدی دیگه متعجب نمی شدم به این اخلاقهای سگی عطا عادت کرده بودم سکینه خانوم سریع سینی محتوی سوپی که ریخته شده بود رو زمین و برداشت و از انباری خارج شد عطا دور صندلیم یه چرخی زد و با یه خیز موهامو گرفت تو دستش تو این مدت بارها تو دلم گفته بودم کاش موهام و از ته تراشیده بودم که دستاویزی برای این خوک صفت ها نباشه عطا صورتشو نزدیک صورتم اورد و دندونهاشو به هم فشار می اورد همونجوری هم غرید : این سرهنگ چی فکر کرده ؟ حالا به ما رو دست می زنه ...می دونم چجوری جیگرشو بسوزونم عطا موهامو ول کرد و یه قدم به عقب برگشت انگشت اشاره اشو به سمت من گرفتو تکون داد و گفت : امشب بعد از این که کارم باهات تموم بشه می فرستمت قبرستون چشمامو رو هم گذاشتم این خارج از تحملم بود تا الان مقابل کتک هاشون سکوت کرده بودم و حتی کلمه ای از دهنم خارج نشده بود عطا قهقه ی مستانه ای زدو ادامه داد : ها ....نکنه می ترسی ؟ اخی دختر کوچولو می ترسه ؟ سعی کردم تو چشمام ترسو نشون ندم پس زدم به عطا درسته نمی تونستم حرف بزنم ولی حرف چشم تائثیر گذار تر از حرف زبون هست با نفرت نگاهش کردم عطا از خشم لگدی به ساق پام زدو گفت : امشب .....امشب کارتو تموم می کنم ..... از اولم نباید با سرهنگ وارد معامله می شدیم ... وقتی از اتاق خارج شد چشمام پر شدن از اشک یعنی پندار چی کار کرده بود ؟؟؟ اون که گفته بود برای نجاتم هر کاری انجام می ده ....! ساعتها گذشته بود صداها بیشتر شده بودن و صدای دویدن ها سرعت گرفته بود خدایا !!!!این چند روزه چه خبر شده ؟ بازم صدای باز شدن در لعنتی انباری ......و این یعنی باز تحقیر شدن مجدد...... سرمو با بی حالی بالا اوردمو نگاه انداختم عطا بود اومد سمت من و طناب دور صندلی روباز کرد طنابهای دور مچ دستمو باز نکرد بازومو با شدت گرفت و بلندم کرد بی حرف منو با خودش بیرون برد از شدت ضعف پاهامو رو زمین می کشیدم خوب به اطراف نظر انداختم همه اسلحه به دست بودن هرکی مشغول کاری بود و چند نفر هم مدام دستوراتی می دادن قیامتی به پا بود ... استخون بازوم زیر دست عطا در حال خورد شدن بود عطا قدمهاشو سریع تر کرد منو هم می کشید با هم وارد ساختمون اصلی شدیم اتابک و دیدم که عصبی در حال سیگار کشیدن و قدم زدن بود وقتی مارو دید با اخم و خشم بی حدش به عطا گفت : می خولای چه غلطی کنی ؟ عطا جواب پدرشو دادو گفت : همون کاری که از اول باید انجام می دادیم اتابک یقیه ی عطا رو گرفت با این کار باعث شد من بیافتم زمین اتابک غرش کنان کفت : می خوای خودت گور خودتو بکنی ؟ نمی دونی این دختره زن سرهنگ ؟؟؟ بعد هم فریاد زد : می دونی یعنی چی ؟ عطا با یه حرکت یقیه شو که تو دست پدرش بود ازاد کردو گفت : اون اشغال مارو دور زد .... -پس معامله ای هم در کار نیست می خوام زجر کشیدنشو ببینم پدر ...! اتابک سیلی به گوش عطا زدو گفت : اینجوری ؟ بااین کار ؟ احمق خبرچینم گفته فاصلشون با ما خیلی کمه..باید هر چه سریعتر از این جا بریم ....! عطا فریاد زد : من ازشون نمی ترسم ... -شما می ترسی زودتر برو ...من وقتی می یام که کارم با این دختره تموم شده باشه عطا به سمت من اومد و منو بلند کرد به پشت سرم رفت و طنابهای دستمو باز کرد دست چپمو گرفت و خیره شد به حلقه ی تو دستم با یه حرکت حلقه امو در اورد و به گوشه ای پرت کرد دستمو تو دستش فشار می داد یه پوزخند زدو انگشتمو برگردوند به روی دستم از درد به خودم پیچیدم تمام تنم می لرزید اشکهام دوباره سرازیر شده بودن   اتابک فقط نگاهش می کرد عطا خیلی جدی به پدرش گفت : دیدی با یه حرکت ازدواجشون و به پایان رسوندم حالا بقیه شو نگاه کن دوباره زیر بازوی منو گرفت و منو به سمت پله ها برد هنوز اولین پله رو بالا نرفته بودیم که اتابک گفت : خودت خواستی من با گروه اول می رم عطا پوزخند صدا داری زدو گفت : برو هرچقدر زور زدم و تقلا کردم حریف عطا نشدم عطا که از چموش گری من به تنگ اومده بود موهامو تو دستش گرفت و چند تا سیلی به دو طرف صورتم زد وقتی وارد اتاق شدیم با دیدن تخت قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد نباید می زاشتم با من کاری کنه هرگز نمی زاشتم به خواسته ی شوم و. پلیدش برسه گریه کردن فایده ای نداشت باید یه فکر دیگه می کردم از بیرون صداهای زیادی به گوش می رسید عطا به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار کشید و زیر لب غرولند می کرد تو همین فاصله من هم به اطراف نگاه می کردم به مرگ راضی تر بودم تا به زندگی پر از ننگ چشمم به ایینه خورد به سمت ایینه رفتم و با ارنج زدم بهش ایینه تبدیل به هزاران تکه شد با صدای شکستن ..... عطا چرخید سمت من با دستهای لرزون تکیه ی تیزی از ایینه رو برداشتم و تو دستم فشردم من طهورا بودم ...من پاک بودم .....پاک هم می موندم عطا فهمید می خوام چی کار کنم اولش با پوزخند به من نگاه کرد ولی وقتی خونی که با فشار دادن ایینه تو دستام و دید به سمتم اومد با هر قدمی که عطا به سمت من بر می داشت من قدمی به عقب بر می داشتم فاصله منون و می شد با دو قدم به صفر رسوند عطا همون جوری ایستاده بود و بمن نگاه می کرد منم زل زده بودم بهش عطا گفت : می خوای خودتو بکشی ؟ مشکلی نداره اصلا چرا تو می خوای زحمت این کارو بکشی خودم با کمال میل انجام می دم مثل شکار و شکارچی بهم زل زده بودیم صدای تیر اندازی رو شنیدم عطا بیخیال من شد و با سرعت به سمت پنجره رفت درو باز کرد صدای اتابک و می شنیدم که عطا رو صدا می زد صدای شلیکها بیشتر و نزدیک تر شده بود صدای ویراژ دادن ماشینها تو باغ اروم اروم با قدمهای سستم به سمت پنجره رفتم و بیرون محوطه رو نگاه کردم مامورهای پلیس از دیوارها بالا اومده بودن و شلیک می کردن چندتا از نیروهای ا تابک هم افتاد ه بودن رو زمین یعنی من و پیدا کردن چشمام سیاهی می رفت با زور سعی می کردم هوشیاریمو حفظ کنم چشمام با ولع دنبال یه صورت اشنا می گشت .....پس کجا بود ؟ چرا نمی تونستم پیداش کنم ؟ بیشتر نگاه کردم دیدمش پوشیده تو لباس سرتا پا مشکی چقدر دلتنگش بودم چقدر نیازمند وجودش ..! دیگه نمی تونستم خودمو سرپا نگه دارم داشتم فرو می ریختم هنوز صدای شلیک تو گوشم بود...داشتم تو سیاهی غرق می شدم ** با فریادهای اشنا یی چشمامو نیمه باز کردم چشمام تار می دیدن سعی کردم چشماموبیشتر باز کنم پندار من بود که فریاد می زد سرمو تو اغوشش گرفته بود و خدا رو صدا می زد مگه چی شده بود من که نمردم هنوز زنده ام ..! پس دلیل این همه فریاد چیه ؟ پندار منو تو اغوشش گرفت و با حرکتی بلندم کرد وقتی دید چشمام نیمه بازه پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گریه کرد نمی فهمیدم چی می گه خیلی اروم زمزمه می کرد چشمام و بسته ام می فهمیدم پندار منو تو اغوشش گرفته و جایی می بره روی یه چیز نرم قرار گرفتم صداها به گوشم می رسید یکی دستمو گرفته بود ولی این گرمیه دست پندار نبود دوباره با زحمت پلکمو باز کردم مرد سفید پوشی بود داشت نبضمو می گرفت چشممو باز کرد نور چراغ قوه اذیتم می کرد دست به صورتم زد از درد اخم کردم مرد سفید پوش سریع یه اصطلاحاتی به کار می برد که ازشون سر در نمی اوردم فقط فهمیدم که گفت : صدمه فک 70درصد ...دو دنده ی بالای جناق سینه شکسته بند دوم انگشت حلقه شکسته ... دیگه نتونستم به ادامه اش گوش بدم و غرق تو عالم دیگه ای شدم با ضربه ای ارومی که به صورتم نواخته شد چشمامو باز کردم خوب نگاه کردم ولی فقط یه چشمم کار می کرد چشم راستمو بسته شده بود یکمی با چشم اطرافو نگاه کردم همه چی یادم افتاد صداها تو گوشم پیچید یه اتاق سفید با نور مهتابی بالای سرم فهمیدم بیمارستانم یکی از دستامو بالا اوردم باند پیچی شد ه بود مرد بالای سرم تا دید هوشیارم لبخندی زدو گفت : به این دنیا خوش امدی ؟ اومدم بگم چی شده که نتونستم اروم دستمو بردم سمت صورتم که مرد نزاشت و گفت : من دکتر مهیار هستم دکتر معالج تو ! دکتر اروم رو تخت نشست و دستمو تو دستش گرفت خیلی شمرده و ارام گفت : من عادت ندارم به مریضام دروغ بگم پس با تو هم می خوام صادقانه حرف بزنم ببین دختر خوب صدماتی که بهت وارد شده خیلی جدی هستن توالان دو هفته است که مهمون مایی ....! دو تا از دنده های بالاییت شکسته سومی هم خیلی شدید ضربه خورده فکت از دو جا شکسته که تونستیم با جراحی درستش کنیم ولی به مدت 2ماه باید اتل مخصوص ببندی تا فکت دچار ناهنجاری نشه و درست جوش بخوره گوشه ی چشم راستت 4تا بخیه خورده چون به صورت بدی شکافته شده بود دکتر خندید و ادامه داد نترس از بخیه های زیبایی استفاده کردیم که بعدها جاش اذیتت نکنه انگشتت هم که شکسته کف دستت هم که 11تا بخیه خورده بخاطر برش عمیقی که بهش وارد شده بود خوب اینا رو نگفتم که از زندگی سیرت کنم اینا رو گفتم که بدونی خیلی باید مقاومت کنی تا به روز اولت برگردی اگه خودت با ما همکاری کنی اگه روحیه ی قوی داشته باشی مطمئن باش خیلی سریع خوب می شی و مثل روز اولت می شی شایدم بهتر از قبل مجبوریم برای تسکین دردت از ارامبخش های قوی مثل مورفین استفاده کنیم ببین دختر خوب تا جایی که می تونی درد و تحمل کن و از مسکن زیاد استفاده نکن چون بعدها به همین مسکن ها اعتیاد پیدا می کنی ازت می خوام قوی باشی و طاقت دردتو افزایش بدی خوب همه چیزو بهت گفتم می دونم فعلا نمی تونی حرف بزنی ولی به هرچی نیاز داشتی به پرستار مخصوصت بگو حالا با اشاره یا با نوشتن ............... دکتر اروم از رو تخت بلند شد در حالی که می خواست اتاق و ترک کنه گفت : نمی دونی بیرون این اتاق چه خبره ؟ معلومه عزیز کرده هستی ..... دکتر چشمکی زدو گفت : هر وقت حوصله کسی رو نداشتی با زنگ خبر بده که پرستارت اتاقتو خالی کنه فعلا ...... دکتر از اتاق خارج شد من موندم این اتاق خالی با صدای ضربه ای به در سرمو چرخوندم تا ببینم کیه ؟ عمه معصومه اولین نفر بود که وارد اتاق شد و با صدای بلند شروع کرد به اشک و ناله و به سمتم اومد و تموم صورتم غرق تو بوسه بعد از عمه مینو جون هم که اروم گریه می کرد به سمتم اومد سرشو گذاشت کنارمو منو نصفه و نیمه بغل کرد و می گفت منو ببخش دخترم کوتاهی کردم نباید ازت غافل می بودم عمه مهناز عمه مهری به همراه شوهراشون و بچه هاشون عمو مجید و خیلی از اشنایان دیگر بینشون فقط امیر و پندار نبودن هرکی یه چیزی می گفت عمه که از گریه زیاد صداش گرفته بود تند تند پیشونیو دستمو می بوسید از این همه مهربونیش اشک منم جاری شد همه گریه می کردن منم از دیدن اشک اونها گریه می کردم هرکی یه جوری خودشو سرزنش م یکرد ولی من تو این موضوع هیچکی رو مقصر نمی دونستم ..... حیف که نمی تونستم حرف بزنم ساعت ملاقات تموم شد و دکترم اجازه نداد کسی به عنوان همرا ه کنارم بمونه نیمه های شب بود که صدای زمزمه کسی رو کنار گوشم شنیدم صدای کسی نبود جز پندار عمدا چشمامو بسته نگه داشتم پندار اروم با انگشتش گونمو نوازش می داد صداش واضح تر شد که می گفت : طهورا عزیز دل من ..... وقتی می بینم این جوری مظلوم خوابیدی اتیش می گیرم داغونم... داغونترم نکن !! با چه رویی می خوام ازت عذر خواهی کنم دیگه با چه رویی تو چشمایی ابیت نگاه کنم من چه غلطی کردم چطور نفهمیدم تو مغرور تر از این حرفایی وای طهورااتیش می گیرم به یاد روز عقدمون می افتم چطور تونستم اینقدر خودخواه باشم طهورا من دیوونه شده بودم باور کن از حرص به مرز دیوانگی رسیده بودم طهورا تو مرد نیستی تا بفهمی چی می گم برای یه مرد سختر از این که بفهمی یکی به ناموست چشم داشته و داره نیست قبول دارم راه به بیراه رفتم ولی منم درک کن به اندازه ی تموم عمرم شرمندتم دست پندار به سمت موهام رفت اروم بودم دوست نداشتم از اون حس بیرون بیام دوست نداشتم پندار سکوت کنه به اندازه ی تموم روزهایی تنهاییم محتاجش بودم با صدای اروم در پندار ازمن فاصله گرفت صدای پرستارمو شنیدم که گفت : جناب سرهنگ شما خودتونم حالتون مساعد نیست اگه بخواید می گم براتون یه تخت دیگه تو اتاق بزارن تا شما هم استراحتی داشته باشین ...! پندار خیلی اروم گفت : نه ممنون از لطفتون ولی باید برم جایی کار دارم شما هم با من در تماس باشیدو گزارش حال خانوممو بدید پرستار چشمی گفت و سرممو منو تعویض کرد و خیلی اروم از اتاق
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۸ عصر
خارج شد پندار هم اروم پیشونیمو بوسید و گفت : خانومم من می رم ستاد قرار ما ...هر شب همین ساعت با رسیدگی های عمه و مینو جون خیلی بهتر شدم حالا می تونستم در روز چند ساعتی اتل فکمو باز کنم و کمی حرف بزنم ولی نه خیلی خوب درد قفسه ی سینه ام بهتر شده دیگه از اون خس خس ها خبری نیست تو 20روزی که بیمارستان بودم شبی نبود که پندار نیمه شبها پیشم نیاد و درد و دل نکنه ولی من همچنان خودمو به بی خبری می زدم ...اونم باید طعم انتظارو بچشه سراغشو از دیگران نمی گرفتم کسی هم در این مورد با من حرفی نمی زد تو این فکر بودم که پندار چجوری نیومدنشو برای دیگران توجیح کرده یعنی دیگران ازش نمی پرسن چرا به زنت سر نمی زنی ؟؟/   داشتم اب میوه مو می خوردم که صدای ضربه درو شنیدم خیلی اروم گفتم : بفرمایید فکر کردم عمه یا مینو جون که اومده سینی رو ببرن ولی با دیدن شخصی که وارد شد ناخوداگاه اخم کردم امیر با سری پایین افتاده نزدیک تخت شد رو صندلی نزدیک تخت نشست زل زده بودم بهش می خواستم بدونم علت سرافراز کردن من چیه؟ و به چه علت به خودش زحمت ملاقات با منو داده اون که تا امروز گم و گور شده بود...! امیر اروم سلام داد ولی من سکوت کرده بودم سرشو بالا گرفت و منو نگاه کرد و گفت : طهورا می خوام به حرفهام خوب گوش بدی بعد از اون هرچی خواستی بهم بگو بعد از شنیدنش هر چی بگی گوش می دم حتی اگه بگی دیگه دوست نداری تا اخر عمرت منو ببینی قسم می خورم به حرفت جامه عمل بپوشونم   ولی الان فقط می خوام به حرفام گوش بدی امیر نفس عمیقی کشیدو شروع کرد از اون شب که اون حرفو به پندار زدم احساس ادمهای گناهکارو داشتم خیلی عذاب وجدان داشتم چندباری خواستم با تو یا پندار حرف بزنم ولی هیچ کدوم بهم روی خوش نشون نمی دادید پندار و که اصلا نمی تونستم ببینم هر وقتم که ستاد بود به منشیش می گفت منو رد کنه تو هم که بدتر از اون می دیدم هر روز لاغر تر و افسرده تر می شی و این منو به شدت عصبی کرده بود بعد از عقدتتون دیگه نیومدی این جا مامان می گفت زندگیتون و شروع کردین و پندار می یاد پیش تو پیش خودم گفتم یکمی که گذشت از هردوتون عذر خواهی می کنم چند روزی بود که تو جواب تلفن ها رو نمی دادی و مامان مدام می گفت نمی دونم چرا دلشوره دارم اظطراب مامان به من هم سرایت کرده بود تا روزی که من مامان و اوردم خونتون وقتی چند بار زنگزدیم و جواب ندادی مامان گفت بریم خونه مادر شوهرت بهش گفتم شاید با پندار رفته باشید مسافرت ولی خودم قبول داشتم که حرفم بی پایه و اساسه چون من روز قبلش پندارو تو ستاد دیده بودم مامانو بردم خونه خانوم مقدم وقتی فهمیدیم که تو اون جا هم نیستی و مینو خانوم هم چند وقتیه ازت بی خبره دیگه تحمل نکردم خودم زنگ زدم به پندار و موضوع تو رو گفتم همگی به سمت خونه ات حرکت کردیم ولی پندار زودتر از ما رسیده بود وقتی خونه رو بهم ریخته دیدم وقتی میوه ها و خریدهای ولو شده رو دیدیم فهمیدیم که چه اتفاقی برات رخ داده اونجا هزاران بار به خودم لعنت فرستادم پندار هم مثل دیونه ها شده بود مامان هم که بدتر همش به پندار می گفت اقای مقدم مگه شما شب ها پیش طهورا نمی موندید خود طهورا گفت شما شب ها می رید پیشش ...!؟ پندار چیزی نمی گفت و سکوت کرده بود قضیه سرقت تو رو سریع گزارش دادیم شب و روز برامون نمونده بود از یه طرف دیونه بازیهای پندار از طرفی هم عذاب وجدان خودم داشت لهم می کرد منم به درخواست مستقیم بابا از فرمانده تو این عملیات وارد شده بودم داشتیم نقشه رو اماده می کردیم که گفتن فیلمی برای پندار رسیده وقتی فیلم و پخش شد وقتی تو رو دیدیم که صورتت غرق تو خون وقتی اون مشت و دیدیم که به صورتت خورد خورد شدم ..... پندار فریادی کشید که کل ساختمون سازمان لرزید من فکر می کردم پندار خیلی خود دار تر از این حرفها باشه ولی بی خجالت جلوی همه اسمتو صدا می کرد و گریه می کرد امیر به این نقطه از حرف که رسید خنده ای کردو گفت : جلوی جمع چند تا مشت جانانه هم به من زد می دونستم حقمه دوست داشتم بیشتر منو بزنه فهمیدم من حقی نداشتم که بین شما ها قرار بگیرم فهمیدم که پندار چقدر دوست داره پس چیزی نگفتم و بغلش کردم و قسم خوردم که تا اخرش کنارش بمونم خیلی زود تونستیم ردتو بزنیم ولی اتابک می خواست وارد معامله بشه کسی رو می خواست که ستاد بعد از 7سال جستجو تونسته بود گیرش بیاره می خواست تو رو با شاهین معاوضه کنه ...همونی که قرار بود تو هدف بگیریش . اسفندیار و نمی خواست چون برای اتابک مهره ی سوخته حساب می شد ولی شاهین نه ما حتی حاظر به معاوضه شدیم ولی همه چی بهم خورد درگیری پیش اومد یکی نمی خواست این معاوضه صورت بگیره چه علتی داشت نم یدونستیم اتابک فکر می کرد ما نخواستیم این کارو کنیم ولی ما اماده برای معاوضه بودیم   حتی شاهین و هم به محل برده بودیم تو دردگیری که بین بچه ها ی ما دارو دسته ی اتابک صورت گرفت پندار تیر خورد با حرف امیر سریع به سمتش چرخیدم اروم گفتم : چی ؟ امیر سرشو تکون دادو گفت : پس فکر کردی برای چی عملیات نجاتت طول کشید ...پندار دوتا تیر به کتفش خورده بود چند روزی تو بیمارستان بود البته بعد از به هوش اومدنش می خواست از بیمارستان ترخیص بشه ولی پزشکش نمی زاشت با بدبختی و تزریق ارامبخش تونستیم چند روزی شوهرتو تو بیمارستان بند کنیم ما هم بیکار نبودیم از اتابک وقت می خریدیم تا بتونیم شخص نفوذی رو پیدا کنیم که خوشبختانه هم پیدا کردیم نفوذی کسی نبود جز طنین مفید دیگه جدا چشمام از تعجب به کاسه ی سرم چسبیده بود چند لحظه چشمامو رو هم گذاشتم اره درسته اون صدای که شب اول شنیدم صدای خودش ولی چرا ؟؟ به امیر گفتم : چرا خیانت کرد ؟ امیر گفت : نمی دونیم چون ما هم زمانی فهمیدیم که دیگه هیچگونه دسترسی بهش نداشتیم روز اخر هم که توسط نیروهای خود اتابک کشته شد   البته تنها اون نبود عطا پسر اتابک هم کشته شد تو دلم گفتم : پس اون خوک صفت بالاخره جون دادو مرد ......ایکاش لحظه ی جون دادنشو می دیدیم دوباره گفتم : اتابک چی ؟ از طرف شما چی کسی اسیب دید ؟ امیر لبخند زدو گفت ما خوشبختانه تلفات نفری نداشتیم فقط سرهنگ مروت تیر خورده که شکر خدا رو به بهبودیه و چند نفر دیگه ولی چیز مهمی نیست .....البته اتابک دوباره از دست ما فرار کرد اخرین ردشو تو مرز پاکستان زدن امیر دیگه سکوت کرده بود و سرشو پایین گرفته بود اروم گفتم : امیر پندار خیلی درد داشت ؟ لبخند ناراحت امیرو دیدم ولی توجه ینکردم و منتظر جوابم موندم گفت : نه خوشبختانه عملش خوب پیش رفت البته شانس اورد که جلیقه ضد گلوله تنش کرده بود با اوردن اسم جلیقه یاد شبی افتادم که پندار عشقشو اعتراف کرد چشمامو رو هم گذاشتم و سعی کردم لحظه به لحظه اون شبو به یاد بیارم امیر بعد از چند لحظه سکوت گفت : طهورا منو می بخشی ؟؟// مطمئن باش اینبار هر چی بگی گوش می دم کمی فکر کردم به هر حال امیر پسر عمه ی من بود ممکن بود خیلی با هم برخورد داشته باشیم شاید بتونم از این موقعیت استفاده کنم اروم گفتم : شرط داره ...! امیر ذوق زده گفت : هرچی باشه نشنیده قبول اخم کردمو گفتم : یعنی چی مگه بچه ای که نشنیده قبول کنی ؟ امیر تو جوابم گفت : طهورا اینقدر حالم خرابه که هرچی بگی قبول می کنم ..! زل زدم بهش و گفتم : منو فراموش کن ....در ضمن باید خیلی زود ازدواج کنی امیر حالت چشماش دیدنی شده بود نمی شد گفت : ناراحتن یا خندون شایدم متعجب چون همه چیزو تو اون دوتا چشم قهوه ایش می شد پیدا کرد .. نفس بلندی کشیدو گفت : قسم می خورم که دیگه برات مزاحمتی ایجاد نکنم بخاطر این که فکر نکنی بازم زیر قولم می زنم سریع ترتیب خواستگاری رو می دم و تو هم به عنوان خواهرم باید تو مراسمم باشی ناخوداگاه لبخندی رو لبم نشست امیرم لبخند زدو گفت : من زودتر از تو می رم سر خونه زندگیم قول می دم امیر به قولش عمل کرد و بساط خواستگاری از شقایق حشمتی خیلی سریع انجام گرفت به زور و خواهش امیر منم تو تمام مراسم هاش شرکت کردم عمه خیلی خوشحال بود شقایق دختر خیلی خوبی بود چند باری هم زمان بسترم به دیدنم اومده بود قرار شد جشن عقدو عروسی یه جا برگزار شه   دیگه جدا چشمام از تعجب به کاسه ی سرم چسبیده بود چند لحظه چشمامو رو هم گذاشتم اره درسته اون صدای که شب اول شنیدم صدای خودش ولی چرا ؟؟ به امیر گفتم : چرا خیانت کرد ؟ امیر گفت : نمی دونیم چون ما هم زمانی فهمیدیم که دیگه هیچگونه دسترسی بهش نداشتیم روز اخر هم که توسط نیروهای خود اتابک کشته شد   البته تنها اون نبود عطا پسر اتابک هم کشته شد تو دلم گفتم : پس اون خوک صفت بالاخره جون دادو مرد ......ایکاش لحظه ی جون دادنشو می دیدیم دوباره گفتم : اتابک چی ؟ از طرف شما چی کسی اسیب دید ؟ امیر لبخند زدو گفت ما خوشبختانه تلفات نفری نداشتیم فقط سرهنگ مروت تیر خورده که شکر خدا رو به بهبودیه و چند نفر دیگه ولی چیز مهمی نیست .....البته اتابک دوباره از دست ما فرار کرد اخرین ردشو تو مرز پاکستان زدن امیر دیگه سکوت کرده بود و سرشو پایین گرفته بود اروم گفتم : امیر پندار خیلی درد داشت ؟ لبخند ناراحت امیرو دیدم ولی توجه ینکردم و منتظر جوابم موندم گفت : نه خوشبختانه عملش خوب پیش رفت البته شانس اورد که جلیقه ضد گلوله تنش کرده بود با اوردن اسم جلیقه یاد شبی افتادم که پندار عشقشو اعتراف کرد چشمامو رو هم گذاشتم و سعی کردم لحظه به لحظه اون شبو به یاد بیارم امیر بعد از چند لحظه سکوت گفت : طهورا منو می بخشی ؟؟// مطمئن باش اینبار هر چی بگی گوش می دم کمی فکر کردم به هر حال امیر پسر عمه ی من بود ممکن بود خیلی با هم برخورد داشته باشیم شاید بتونم از این موقعیت استفاده کنم اروم گفتم : شرط داره ...! امیر ذوق زده گفت : هرچی باشه نشنیده قبول اخم کردمو گفتم : یعنی چی مگه بچه ای که نشنیده قبول کنی ؟ امیر تو جوابم گفت : طهورا اینقدر حالم خرابه که هرچی بگی قبول می کنم ..! زل زدم بهش و گفتم : منو فراموش کن ....در ضمن باید خیلی زود ازدواج کنی امیر حالت چشماش دیدنی شده بود نمی شد گفت : ناراحتن یا خندون شایدم متعجب چون همه چیزو تو اون دوتا چشم قهوه ایش می شد پیدا کرد .. نفس بلندی کشیدو گفت : قسم می خورم که دیگه برات مزاحمتی ایجاد نکنم بخاطر این که فکر نکنی بازم زیر قولم می زنم سریع ترتیب خواستگاری رو می دم و تو هم به عنوان خواهرم باید تو مراسمم باشی ناخوداگاه لبخندی رو لبم نشست امیرم لبخند زدو گفت : من زودتر از تو می رم سر خونه زندگیم قول می دم امیر به قولش عمل کرد و بساط خواستگاری از شقایق حشمتی خیلی سریع انجام گرفت به زور و خواهش امیر منم تو تمام مراسم هاش شرکت کردم عمه خیلی خوشحال بود شقایق دختر خیلی خوبی بود چند باری هم زمان بسترم به دیدنم اومده بود قرار شد جشن عقدو عروسی یه جا برگزار شه 
 امروز مراسم ازدواج امیرو شقایق بود داشتم لباسمو اماده می کردم تا با خودم ببرم که صدای عمه اومد
طهورا ؟؟
-بله عمه
-بیا دیگه دخترم شقایق و امیر منتظرن !!!!
-باشه باشه الان می یام ...!
پله ها رو سریع به سمت پایین دویدم و از عمه خدافظی کردم
تو حیاط که رفتم چشمام چهارتا شد سریع سرمو پایین انداختم
همون جور که می خندیدیم گفتم من هیچی ندیدم مطمئن باشید...!
با خنده به سمت ماشین امیر رفتم و رو صندلی عقب جا گرفتم
هنوز با یاداوری صحنه ی که امیر داشت با زور صورت شقایق و می بوسید می خندیدم
شقایق با گونه های قرمز شده از خجالت سوار ماشین شد
امیرم دست کمی از اون نداشت خنده امو کمی کنترل کردم
دلم براشون سوخت بیچاره ها چه بد ضد حال خوردن خوب تقصیر منم نبود من چه می دونستم اینا
تو حیاط می خوان با هم عشق و حال کنن ...!
در حالی که از تو کیف دوشیم دنبال چیزی می گشتم به امیر گفتم :
-امیر داری عروس می بریا روشن کن اون پخشتو ...!
امیر از تو ایینه نگاهی بهم انداخت و گفت : چشم
موزیک ملایم و روح نوازی پخش شد سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم
به یاد روز نامزدی خودم افتادم چقدر پندار تو ماشین حرفهای عاشقانه می زد
تو افکار تلخ و شیرین خودم بودم که صدای شقایق باعث شد چشمامو باز کنم
-دختر خوابتو اوردی واسه من بلند شو رسیدیم ...!
-چشمامو باز کردم و گفتم : شقایق نخوابیده بودم
اروم از ماشین پیاده شدم و از امیر خدافظی کردم
فکر کردم اون ها به این تنهایی های اندک نیاز دارن.. از پله های ارایشگاه بالا رفتم
بعد از چند دقیقه شقایق با چشمهای برق افتاده وارد شد
میترا خانوم با خنده گفت : عروس کدومتون بود ؟
با لبخند به شقایق اشاره زدمو گفتم : این دختر خوشگل عروسه
میترا خانوم از شقایق خواست تا با هم برن سمت اتاق مخصوص ارایش عروس
و منم سپرده شدم به دستیار میترا خانوم ...!
کارم که تموم شد به خودم تو ایینه نگاهی انداختم یه ارایش خیلی محو با موهای
که به صورت خیلی زیبا و ساده ای از پشت بسته شده بود قسمتی از موهام از کنار گوشم
فر درشت خورده بود که چهره امو دلنشین تر کرده بود به سمت اتاق خالی رفتم و لباسمو تنم کردم
یه لباس مشکی دکلته که بلندیش تا روی زانوم بود زیر سینه یه نوار فیروزه ای می خورد
که روشم یه پاپیون خیلی باریک داشت و یه کت کوتاه
که می تونستم باهاش لختیه بالا تنمو رو کاور کنم از تیپ و چهره ام راضی بودم
دلم گرفت من داشتم برای کی خودمو زیبا می کردم ....کی قراره ازم تعریف کنه ؟
تموم ذوق و شوقم فرو کش کرد
با حالی خراب از اتاق بیرون اومدم
کار میترا خانوم هم تموم شده بود و یکی از کارمندهای ارایشگاه رفته بود تا
به شقایق تو پوشیدن لباس عروس کمک کنه
میترا خانوم تا منو دید یه چرخی دورم زد و گفت : تو باید واسه عروسی بیای پیش خودم ...چی می شی ؟
میترا خانوم کلی از بیس چهر ه ام تعریف کرد
منم با لبخند اجباری تشکر می کردم ..
همون موقع امیر تماس گرفت و گفت که رسیده
**
با دیدن شقایق تو اون لباس پاک عروس یه حس خاص بهم دست داد چقدر زیبا و خواستنی شده بود
سعی کردم مثل چند وقت اخیر ناراحتیمو پنهان کنم بنابر این لبخند شاد تصنعی زدمو رفتم سمتش اروم گفتم :
-چه ملوس شدی شقایق ؟
شقایق هم جواب لبخندمو با لبخند زیبای دادو گفت :
-پس خودتو ندیدی که به من می گی ملوس ؟؟
موهای شقایق به حالت خیلی قشنگی بسته شده بود و یه نیم تاج بلند روی موهاش قرار گرفته بود
ارایش زیبای هم رو صورتش کار شده بود جوری که ادم دوست داشت مدت ها بشینه و به چشماش نگاه کنه
میترا خانوم تور رو سر شقایق و وصل کرد و گفت : خوب اینم از عروس ما دیگه کاری نمونده
به امیر اس ام اس دادم که کارشقایق تموم شد
با ورود امیر و فیلمبردار من از اتاق خارج شدم تا راحتتر باشن
اروم به میترا خانوم گفتم : میترا خانوم ممکنه برام یه آژانس خبر کنید ؟
-میترا خانوم لبخندی زدو گفت : چرا نمی شهعزیزم ... الان زنگ می زنم
امیر و شقایق هر کاری کردن که باهاشون برم قبول نکردم وگفتم می خوام زودتر برم تالار عروسی
با رفتن اونها ماشینی هم که میترا خانوم برای من گرفته بود اومد و منم راهی شدم
هم خوشحال بودم هم غمگین
خوشحال بودم که امیر شریک مناسبی رو برای ادامه ی زندگیش انتخاب کرده ...ولی ناراحتیم
از این بابت بود که تکلیفم نا مشخص بود دلم گرفته بود خیلی وقت بود که از ته قلبم لبخند نمی زنم و نمی خندم
درست از روزی که از بیمارستان ترخیص شدم از پندار بی خبرم گاهی از شبها تو خواب صداشو می شنوم
ولی فقط تو خوابم تو بیداری هیچ نشونی ازش پیدا نمی کنم کلافه ام از این سردرگمی
کلافه ام از این زندگی به اصطلاح مشترک هر روز اتیش دودلیهام بیشتر می شه
اگه حرفای پندارو تو بیمارستان پنهانی گوش نمی دادم فکر می کردم که واقعا منو نمی خواد
ولی الان چجوری می تونم نیومدن پندار برای خودم توجیح و تفسیر کنم
سوالهای بیشماری تومغزم مثل مارش نظامی رژه می رن کی قراره به این جوابها برسم ؟
تاکی قراره سکوت کنم و سکوت بشنوم ؟
قطره اشکی که از چشم سر خورده بود و با دستمال گرفتم امشبم تحمل می کنم دلم نمی خواد
عمه با دیدن چهره ی غمگین من عروسی پسرش براش زهر بشه تحمل می کنم مثل همیشه
سرمو تکون دادم تا این افکار بیشتر از این ازارم ندن
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم
جلوی در تالار شلوغ بود جمعیت زیادی ایستاده بودن معلوم بود هنوز
امیرو شقایق از اتلیه نرسیدن
شالمو رو سرم مرتب کردم و اروم به سمت ورودی به راه افتادم
می خواستم وارد بشم که صدای اشنایی اسممو صدا زد
می خواستم وارد بشم که صدای اشنایی اسممو صدا زد
صدای که با شنیدنش نفسم حبس شد قلبم شروع کرد نا منظم و دیوانه وار به تپیدن
صدای کوبش قلبمو به وضوح می شنیدم بر نگشتم می ترسیدم
می ترسیدم که خوداریمو از دست بدم
این صدای عشقم بود صدای پندارم بود صدای مرد بی وفای من بود
چرا نمی تونم ازش ببرم ؟.... حالا باید چه عکس العملی نشون بدم ؟
برگردمو لبخند بزنم که مثلا هیچ اتفاقی نیافتاده یا بی محلی کنم و اخم ؟
خدایا چی کار کنم ؟
صدای قدمهای نزدیکشو شنیدم اومد روبه روم ایستاد سرم پایین بود
پندار سرشو کمی خم کرد و دوباره صدام زد
می خواستم فریاد بزنم و بگم : صدام نزن ......صدام نزن ....قلبم تحمل نداره ....الان نمی دونم باید چی کار کنم ؟
خواهش می کنم صدام نزن ....دیونه تر از اینی که هستم نکن ...قسم به اسمت من فقط دارم حفظ ظاهر می کنم
درونم پوچه نزار همین جا فرو بریزم....دوباره به خودم نهیب زدم طهورا تو قول دادی کاری کنی که متوجه
اشتباهاتش بشه پس اروم بگیـــــــــر ...!
چشمامو محکم رو هم فشار دادم تا اشکم سرازیر نشه
انگشت پندار زیر چونه ام قرار گرفت همون داغی اشنا به بدنم سرایت کرد
حس می کردم که با شصتش پایین گونه امو نوازش می ده ...
سرمو بالا گرفتم ولی نگاهش نمی کردم
درسته بیشتر از این تحمل دوریشو نداشتم ولی با دوری از من خیلی تحقیرم کرد پس حالا وقتشه که
تنبیه بشه درست مثل من ..!
صداشو کنار گوشم شنیدم : عروسک چشم ابی من ....نمیخوای نگام کنی ؟
با یه فکر انی سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشماش الان وقتش نبود که مسحور این دو چشمش بشم
الان وقت غرق شدن تو عطر نفسهاش نبود ...
نه نمی خواستم طلسم لحن صداش بشم ....
پوزخندی زدمو خیلی اروم گفتم : من مثل تو نیستم بگم الان نه اینجا جاش نیست
با زدن این حرف می خواستم اون و به روز عقدمون بکشونم به روزی که دلمو شکست و به حرفام گوش نسپرد ...
دوباره ادامه دادم : چرا نگاهت میکنم و می گم : اسم خوبی برام انتخاب کردی عروسک چشم ابی..!
اره عروسکت بودم ....یه عروسک ضعیف چشم ابی ....یه عروسک شکستنی که
هروقت دوست داشتی منو بر می داشتی و باهام بازی می کردی هروقتم
دوست نداشتی منو پرت می کردی به یه گوشه ای .....
بغض تو گلمو با اب دهنم قورت دادم ولی برای لرزش صدام نتونستم کاری کنم
بهش نگاه عمیقی انداختمو گفتم :ولی نفهمیدی...! نفهمیدی با هر بار پرت کردنت به گوشه ای
قلب این عروسکتو لب پر کردی... قلب عروسکت خیلی وقته پر شده از ترک ...!
ولی می دونی چیه ؟ تصمیم دارم دیگه عروسکت نباشم
نفس عمیقی کشیدمو خیلی جدی ادامه دادم : منتظر بمون...... بعد از تموم شدن این مراسمات
قانونا و شرعا از عروسک بودن استعفا می دم
دیگه نیاستادم تا چشمای غمگین پندارو ببینم دیگه صبر نکردم کلافه گیشو ببینم و قلبم تیکه پاره بشه ...
حتی تو اون لحظه برام مهم نبود چند جفت چشم کنجکاو منو زیر نظر گرفتن
کمی که اروم شدم پله ها رو بالا رفتم و وارد قسمت خانومها شدم
به اتاقرختکن تو سالن رفتم و مانتو شالمو در اوردم و به سمت عمه هام رفتم
مینو جون رو هم دیدم خیلی تو این چند وقت مراقبم بود خیلی دوسش داشتم
به سمتش رفتم مینو جون هم با اغوش باز پذیرای من شد کمی کنارش نشستم و مشغول صحبت کردن شدیم
با ورود عروس و داماد... تو سالن خانومها ولوله شد همه در حال پایکوبی و بزم بودن
منم نقاب افراد شادو به چهره زدم ولی فقط خدا می دونست از درون چه حالی داشتم
جشن خوبی بود مخصوصا رسم و رسومات خانواده ی حشمتی برام خیلی جالب بود
بعد از تموم شدن جشن که خیلی ابرومندانه برگزار شد من و عمه اخرین نفراتی بودیم که
از تالار خارج شدیم امیر و شقایق شبانه راهیه یکی از شهرهای شمال کشور شدن تا ماه عسل
به یاد موندنی رو برای خودشون رقم بزنن
جلوی در تالار عمو مجید و چند نفر دیگه هم ایستاده بودن مینو جون هم کنار پندار ایستاده بود
و با عمه مهری و مهناز صحبت می کرد
عمه مهری تا منو دید دستشو انداخت دور کمرمو گفت : کی بشه عروسی تو رو ببینم ؟
با سر پایین پوزخندی زدم که از دید پندار پنهان نموند
یکمی کنارشون ایستادم پندار خیره به من بود از سنگینی که روم بود کلافه و عصبی شده بودم
با بهانه ی سردرد از مینو جون و عمه مهری خدافظی کردم ولی هیچ نگاهی به پندار ننداختم
از عمو مجید سویچ ماشین و گرفتم و سوار شدم
شکر خدا ماشین عمو تو نقطه ی تاریکی پارک شده بود که داخل ماشین قابل روئیت نبود
خیلی خوب می تونستم یه دل سیر پندارو ببینم ....
می دیدم که کلافه هر چند لحظه دستشو تو موهاش فرو می کنه و مکث می کنه
یا هی چونشو می گیره و فشار می ده خوب این حالاتش و می شناختم
معلوم بود به شدت عصبی و کلافه است
پندار زل زد به ماشین عمو مطمئن بودم نمی تونی ببینه که دارم تماشاش می کنم
مکث نگاهش رو ماشین طولانی شد بعد هم با قدمهای بلندو محکم به سمت عمو مجید رفت
عمو رو به گوشه ای برد نمی فهمیدم داره چی می گه پندار خم شد و دست عمو رو بوسید
متعجب چشمامو بیشتر باز کردم تا ببینم موضوع از چه قراره عمو صورت پندارو بوسید
پندار سمت مینو جون رفت و در گوشش چیزی گفت لبخند مینو جون و هم دیدم
از موضوع سر در نیاوردم چون تک و توک ماشینها از کنارم رد می شدن و باعث می شد نفهمم چی به چی شد ؟
سرمو به صندلی تکیه دادم تا عمو و عمه بیان و بریم
همه مراسم به کنار این حرف زدن های جلوی ورودی تالار به کنار به همون انداز ه که تو تالارهستند
به همون اندازه هم بیرون تالار می ایستند و مشغول گپ زدن می شن ...!
با صدای باز شدن در ماشین چشمامو باز کردم پندار بی حرف ماشین و روشن کرد
و با تک بوقی از بقیه خداحافظی کرد و
با تعجب گفتم : کجا داری می ری ؟ چرا سوار ماشین عمو مجید شدی ؟
پندار سکوت کرده بود و جواب منو نمی داد
خیلی جدی گفتم : من با تو هستم داری کجا می ری ؟
بازم جوابم سکوت بود
-نگه دار
-نگاه پر ازخشم پندار از تو اینه اولین جوابم شد
-می گم نگه دار می خوام پیاده بشم ..!
این بار پندار خیلی جدی و محکم گفت : تا به مقصد برسیم نمی خوام صداتو بشنوم
-نخواه ..کی با تو حرف می زنه ...نگه دار من پیاده بشم بعد هر جا دوست داشتی برو کسی جلو راهتو نمی گیره
فریاد پندار چهار ستون بدنمو لرزوند : خفه شو طهورا ...هیچی نگو
از فریاد پندار ترسیدم و لال مونی گرفتم
دیدم که داره از شهر خارج می شه
بین راه هر چه قدر ازش خواستم منو پیاده کنه فایده ای نداشت
منم خسته از روزی که داشتم چشمامو بستم و به خواب رفتم
**
--بیدار شو طهورا !
چشمامو باز کردم اولین صدای که به گوشم خورد صدای موج دریا بود
به پندار که در سمت منو باز کرده بود و خودش خم شده بود روی من نگاهی کردم
-پیاده شو بریم داخل
تا اومد از کتفم بگیره و کمکم کنه با دست پسش زدم و بی کمک از ماشین پیاده شدم
روب روم یه سیاهی بزرگ قرار داشت و صدای موج های که به صخره ها برخورد می کرد
از رو ی تابلو ها فهمیده بودم داره می یاد شمال بخاطر همین خیلی تعجب نکردم
پندار گفت : بیا بریم داخل هوای بیرون سرد ..و خودش جلوتر از من راه افتاد
به سمت ویلای سفید رنگی که شیرونی قرمز داشت حرکت کرد و درو باز کرد
منم رفتم داخل
**
داخل ویلا خیلی زیبا دکور شده بود شومینه ی هیزومی بزرگ اولین چیزی بود که نظرمو به خودش جلب کرد
به پندار نگاه کردم که همون جا ایستاده بود و منو نگاه می کرد یه اخم کردم و بی تعارف رفتم رو کاناپه ی
بنفش رنگ نشستم
پندار لبخند کجی زدو اومد رو به روی من نشست و خیره شد به من
نمی خواستم من شروع کننده باشم واسه همینم سکوت کردم و به در و دیوار نگاه می کردم
--خوشگل و خواستنی شدی ...!
-بودم ....تو چشم نداشتی منو ببینی ..!
خنده ی اروم پندار و شنیدم و گفتن : من که همیشه زیباییتو ستودم و تعریفتو کردم
-زل زدم بهش و گفتم : کار مهمی نکردی فقط انجام وضیفه کردی
این بار قهقه اش تو ویلا پیچید و گفت : چرا این مدلی با من حرف می زنی ؟
خیره بهش جواب دادم : عادت می کنی ؟
-پندار سرشو تکون داد و اروم گفت : عادت ....اره راست می گی روزای اول اشنایمون هم این جمله رو گفتی ....
اون موقع نفهمیدم یعنی چی ؟
ولی بعد عادت کردم .....عادت کردم به بودنت به حس کردنت ...عادتم دادی به چشمات
عادتم دادی به ازارو اذیت کردنتات ..
الانم می گی عادت می کنم ...ولی این عادتو نمی خوام ...نمی خوام به این مدل حرف زدنت عادت کنم
من همون زن مهربون عاشق خودمو می خوام
نفس عمیقی کشیدمو گفتم : به این هم عادت می کنی به خیلی چیزها عادت می کنی
حتی به نداشتن من ..شایدم تا الان عادت کرده باشی ؟
از جام بلند شدمو گفتم : کجا باید بخوابم ساعت تقریبا 4صبحه
پندار همچنان نشسته بود ولی یه جور غریب تماشام می کرد اروم و زمزمه وا رگفت : کجا باید بخوابی تو بغل من
کنار شوهرت ..کنار مرد زندگیت
کلافه وار گفتم : رویای قشنگی بود بسی لذت بردم حالا بگو کجا باید بخوابم ؟
پندار با دو دستش صورتشو پوشوند دلم منم داشت ضعف می رفت ولی این راه و باید می رفتم
پندار باید می فهمید من چه دردی رو از دوریش تجربه کردم
پندار با همون حالت گفت برو بالا اتاق سمت راستی رو بردار تموم ملافه هاش هم تمیزه
بدون حرف دیگه ای به سمت اتاقی که پندار گفته بود حرکت کردم و وارد شدم یه نگاه اجمالی و کلی به اتاق انداختم
اتاق خیلی بزرگی نبود یه تخت دونفره سفید با یه میز ایینه روبه روش که دکور اتاق و تشکیل داده بود!
مانتو و شالم در اوردم و رو تخت پرت کردم خودمم هم نشستم گوشه ی تخت
ساپورت و کفش های پاشنه دارمو در اوردم و شروع کردم به ماساژکف پام
زیاد به این جور کفش ها عادت نداشتم یکمی که درد پاهام کمتر شد بلند شدم و در کمد دیواری رو باز کردم
فقط چند دست لباس مردونه اویزون بود می خواستم یکیشون و بردارم و تنم کنم که
پشیمون شدم نمی دونستم این لباسها مال کیه؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۸ عصر
با همون لباسها از در اتاق بیرون رفتم تا از پندار بخوام یه لباس به من بده
پله ها رو نیمه تا پایین رفته بودم پندار و دیدم که عرض سالن و هی قدم می زنه برای بار اول بود که می دیدم سیگار
می کشه پله ها رو پایین رفتم و وارد سالن شدم اونم متوجه من شد و برگشت سمتم
چشماش از ساق پاهام شروع به حرکت و در مردمک چشمم توقف کرد
نگاهش خاص بود خاص تر از هر زمان دیگه
اروم گفتم : می شه به من یه لباس بدی با این ها راحت نیستم
پندار سیگار روشنشو داخل شومینه انداخت و چند قدم به من نزدیک شد
یک قدم مونده به من ایستاد دستشو دراز کرد سمت صورتم ولی پشیمون شد باانگشت اشاره
خطهای فرضی رو بازوم کشید تنم گر گرفت و مور مورم شد
یکم خودمو عقب کشیدم اونم دستشو انداخت و گفت : بیا بریم بهت یه چیزی بدم تا بپوشی
با هم بالا رفتیم دیدم که مستقیم وارد اتاق شد و در کمد دیواری باز کرد یکم لباسهای اویخته شده تو کمدو برانداز کرد
اخماش تو هم رفت گفت: لعنتی هیچ کدوم از لباسهای من اینجا نیست ..
گفتم : پس این بلوزهای کیه ؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : مال فرید
-فرید ؟
نیم نگاهی بهم انداختو گفت : اره قبل از این که از ایران بره یه دوسه روزی اومده بود این جا
حالا اقای عاقل می گی الان من چی بپوشم ؟
پندار گوشه ی تخت نشست و چشماشو مالیدو گفت : نمی تونی تا فردا صبر کنی ؟
-نخیر نمی تونم با این لباس خوابم نمی بره
-خوب اخه این جا من لباسی ندارم که بهت بدم حتی مینو هم این جا لباسی نداره
کلافه منم نشستم رو تخت غرغر کنان گفتم : کارای تو همینه دیگه....!
پندار گفت : شرمنده تا صبح چیزی نمونده اول صبح می رم برات خرید می کنم
با این حرف بلند شد تا می خواست از در بیرون بره گفتم : کجا ؟
پندار برگشت سمتم و منتظر موند تا ببینه چی کارش دارم
منم خیلی راحت اشاره کردم به لباسشو گفتم : اول اون بلوز تنت و در بیار
چشمای پندار دیدنی شده بود متعجب گفت : چی کار کنم ؟
-بلوزتو در بیار ....
چشمها و لبهای پندار به خنده باز شدو گفت : مطمئنی ؟
با اخم گفتم : اره مطمئنم .....من لباس تو رو تنم می کنم تو هم اگه دوست داشتی از لباس پسر عموت استفاده کن
حال پندار گرفته شد ..چه برداشتی از حرف من پیش خودش کرده بود ....!
پندار شروع کرد به باز کردن دکمه های بلوزش منم نگاش می کردم چقدر دلم تنگ شده بود برای کل کل کردن باهاش
حیف که باید تنبیه می شد ....
اروم لباسشو در اورد از زیر لباسش یه رکابیه سفید جذب تنش بود
چشمم به عظله های سینه و بازوش خورد تو کتفش جای جراحی به خوبی مشهود بود
ناخوداگاه بلند شدم و به سمتش رفتم اروم دست گذاشتم جای زخمهای خوب شده اش
دوتا جای زخم داشت تو فاصله ی کمی از هم قرار داشت این زخمها همونی بود که امیر گفته بود
این زخمها بخاطر من تو تنش جا خوش کرده بودن
چشمامو بستم و روی هردو زخمشو بوسیدم
لرزش تنشو به خوبی حس کردم بلوزو اروم از دستش گرفتم و ازش فاصله گرفتم و گفتم :
فکر بد نکن بوسیدم چون من مسبب این زخمها بودم .. حالا برو بیرون می خوام بخوابم
پندار خیره به من تو سکوت فرو رفته بود
صبح با نوری که به اتاق تابیده شده بود چشمامو باز کردم کش و قوسی به بدنم دادم
از یاداوری حرصی که دیشب با حرفام به پندار دادم لبخندی رولبام نشست از تخت بلند شدم
حس سنگینی رو صورتم داشتم جلو اینه یه نگاه به خودم انداختم ارایش دیشب رو صورتم ماسیده بود
باید یه دوش می گرفتم از اتاق خارج شدم چند تا در تو راهرو بود یکی یکی در اتاق ها رو اروم باز کردم
تا حموم روپیدا کنم نمی دونستم پندار تو کدوم یک از این اتاقها جا خوش کرده
وارد حموم شدم با این که باید مجددا از لباسهای قبلیم استفاده می کردم ولی از تصمیمم منصرف
نشدم و خودمو سپردم به اب خیلی سرحال و شاداب شدم
با همون لباس پندار از حموم خارج شدم موهامو کمی خشک کردم و ازاد رها کردمشون
به سمت اشپزخونه رفتم تا یه چای بزارم مشغول دم کردن چای بودم که کسی من و از پشت تو اغوش گرفت
لبمو گاز گرفتم می خواستم حس شیرینی که که بهم سرایت شده رو دور کنم
دست پندار رو شکمم می لغزیدن سرش تو موهامو کردو بویید اروم دم گوشم گفت : صبح بخیر پرنسس چشم ابی من
دستشو از رو شکمم ازاد کردم و چرخیدم سمتش سعی کردم چهره مو اخمو نشون بدم گفتم : ترفیع درجه گرفتم ؟
از عروسک چشم ابیت تبدیل شدم به پرنسس چشم ابی ؟؟
پندار بی توجه به اخم من پیشونیمو بوسید و گفت : عزیزم صبحمون و خراب نکن
-اوه چه پرویی تو ....
پندار چشمک زدو گفت : شک داشتی شوهرت پروو
اخم رو پیشونیمو پررنگ تر کردمو گفتم : شوهر شوهر نکن واسه من ....تو شوهرم نیستی ؟
پندار لباشو جمع کردو گفت : راست می گی وقتی تو پرنسس منی ...پس منم می شم شاه تو ..اصلا چطوره منو
سرورم خطاب کنی ؟
مونده بودم پندار چرا این مدلی شده
نفس عمیقی کشیدمو گفتم : تو دیگه هیچ کدومشون نیستی ؟
زمانی که منو راها کردی به امون خدا تمام القاب خودتو از بین بردی
به سمت استکانهای چیده شده رفتم و دو تا برداشتم و تو سینی گذاشتم و مشغول ریختن چا ی شدم
ادامه دادم : چا ی که خوردیم راه می افتیم سمت تهران
پندار سینی چای و با شتاب ازم گرفت و رو میز گذاشت بازومو تو دستش گرفت و فشرد
خیلی جدی گفت : مثل این که هر چی کوتاه می یام تو بدترش می کنی بریم تهران چی کار ؟
منم براق شدم تو صورتش.. کم نیاوردم و گفتم : می ریم که کارهای طلاق و انجام بدیم !
با این حرفم دست پندار برای زدن سیلی بالا رفت ولی نرسیده به صورتم مشت شد و پایین افتاد
پندار از خشم بازومو فشار دادو گفت :
چی گفتی ؟ طلاق ؟ همون دیشب که این حرفو زدی باید گردنتو می شکوندم بچه ..
بغز داشت خفه ام می کرد
با دستام زدم به سینه اشو با گریه گفتم : اره بچه ام ...یه بچه ی بی کس و کار
که تو فکر می کنی هرجور دوست داشته باشی می تونی باهاش رفتار کنی ....
بچه ام که تو این مدت یه بار هم نپرسیدم کجا موندی ؟
اگه بزرگ بودم اگه تو منو به چشم بچه نمی دیدی می یومدی و سراغی ازم می گرفتی
خوب بهم نگاه کن من شبیه زنهای شوهر دارم ؟
اره ؟ اگه شوهر دارم پس تا دیروز کجا بود ؟ موقعی که بهش نیاز داشتم کجا بود ؟
به من می گی بچه فکر می کنی چون چند سالی ازم بزرگتری می تونی من و کوچیک ببینی ؟
با گریه شدید از اشپزخونه بیرون زدم و رفتم سمت اتاقم
نمی خواستم تو ویلا بمونم ساپورتمو پام کردم مانتو شالمو برداشتم و از پله ها سرازیر شدم
جلوی ویلا کفاشمو پام کردم ولی حوصله ی این که بنداش ببیندم نداشتم
بین راه مانتو شالمو پوشیدم و به سمت دریا ی که دیشب صدای موج هاشو شنیدم راه افتادم
دریا فاصله ی خیلی کمی با ویلا داشت حالا خوب بود ویلاشون ساحل اختصاصی داشت
وگرنه با این تیپ و قیافه نمی شد نگاه مردمو از خودم دور کنم
رو یه تخته سنگ بزرگ نشستم هنوزم اشک می ریختم
نمی دونم چه مدت گذشته بود که صدای پای منو متوجه دور و برم کرد
می دونستم کسی به غیر از پندار نیست بدون نگاه کردن بهش زل زده بودم به دریا
به این ابی بی کران چقدر دیدنش ارومم می کرد...!
زیر چشمی هواسم به پندار بود دیدم که با فاصله کنارم نشست و به دریا زل زد
دقایقی که گذشت صداش تو گوشم پیچید : طهورا ... تموم حرفات درست
برای روز عقد چیزی ندارم بگم چون از کرده ی خودم به شدت پشیمونم
ولی تو اون لحظه ها فکر می کردم درست ترین کارو دارم انجام می دم
درک نمی کرده چرا موضوع پسر عمه اتو ازم پنهون کردی چون من بارها ازت پرسیده بودم
ولی بعد از عقد عمه ات به مینو گفته بود رفتی خونه خودت
من هر شب تا نزدیکیهای صبح تو ماشین جلوی در خونتون بودم
ولی بازم غرورم اجازه نمی داد که بیام و ببینمت می دیدم که زیاد از خونه خارج نمی شی
تا وقتی برق خونه خاموش می شد زل می زدم به پنجره به هوای این که شاید بیای پشت پنجره و من ببینمت
بدجور با خودم درگیری داشتم نه دل رفتن داشتم نه پای موندن
شب ها خودم کشیکتو می کشیدم و در طول روز هم مامور گذاشته بودم تا مراقبت باشه
فقط دوشب اخر نتونسته بودم بیام چون به ماموریت رفته بودم وقتی از ماموریت برگشتم
و قضیه نبودن تو رو امیر برام تعریف کرد از همون ستاد مستقیما رفتم خونه ات
وقتی دیدم چه بلای سرت اومده باورم نشد چون خیلی به مامور ی که مسئولیت حفاظت از تو بود
سپرده بودم با پیگیریهای که کردم فهمیدم
طنین مفید از نبودن من سوءاستفاده کرده و مامور و رد کرده بره تا بتونه نقشه ی شومشون و اجرا کنن
می دونم امیر برات همه چیزو تعریف کرده پس زیاد وارد این معقوله نمی شم
من تو مدتی که بیمارستان بودی هر شب موقعی که خواب بودی به دیدنت می یومدم
حتی زمانی که از بیمارستان ترخیص شدی و رفتی خونه عمه ات بازم هر شب به دیدنت می یومدم
ولی تو خواب بودی
پندار مکث کردو نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
می دونم الان می خوای بگی چرا زمانی که خواب بودم به دیدنم می یومدی ..
دلیلش فقط عذاب وجدان خودم بود این که روم نمی شد تو چشمات نگاه کنم
این که صورت رنگ پریده جای زخمات اون اتل فکتو می دیدم دوست داشتم خودمو بکشم
نمی تونستم طهورا .....نمی تونستم اونجوری و تو اون حال ببینمت..!
قسم به اسمت طهورا درسته جلوی چشمات نمی یومدم ولی لحظه ای ثانیه ای ازت دور نبودم
حتی ادرس ارایشگاه رو هم گرفتم تا بیام دنبالت ولی امیر گفت خودش می رسونتت
وقتی جلوی در تالار دیدمت نفسم بند اومد نمی دونستم عکس العملت چیه ؟ ولی مثل همیشه دل و به دریا زدم
و اومدم .....دیشب با حرفات خوردم کردی وامروز لهــــــم کردی !
خوب می دونم لیاقت داشتنت و ندارم ولی نمی تونم ازت بگذرم برام نبودن تو مساوی با مرگمه
ولی اینقدر دوست دارم که بگم اگه فکر می کنی کسی پیدا می شه که بیشتر از من دوست داشته باشه حاظرم
با تموم سختیش کنار بکشم حاظرم به مرگم ..!
پندار چند نفس عمیق کشید انگار اونم داشت بقزشو فرو می داد اروم و بی حرف دیگه ای بلند شد و
به سمت ویلا حرکت کرد از پشت نگاهش کردم تازه می دیدم چقدر لاغر تر از قبل شده
نمی خواستم کار به این حرف ها بکشه نمی تونستم بدون پندار ادامه بدم
اگه قرار به تنبیه بوده باشه...بسه چون هردومون به اندازه ی کافی متنبه شده بودیم دیگه بس بود ..!
از جام بلند شدم و به سمت پندار دویدم از پشت پندار بغل کردم گریه ام بیشتر شده بود
با گریه گفتم : پندار .........!
پندار برگشت سمتم و زل زد به چشمام
اروم اشک چشمامو گرفت بی تاب شده بودم با یه حرکت منو گرفت تو اغوشش گفت : جان پندار ....شیشه عمر پندار
اینقدر محکم منو گرفته بود که نمی تونستم میلی متری حرکت کنم سرمو گذاشت رو سینه اش
بعد از دقایقی پندار با دستاش صورتم گرفت و کاری کرد که نگاهش کنم زمزمه وار گفت : منو بخشیدی ؟
صورتم و مالیدم به لباسش و اشکامو باهاش خشک کردم و گفتم : از چی حرف می زنی ؟
-پندار خندیدو دوباره منو تو اغوشش گرفت این بار خیلی محکم تر و تمام صورتم غرق بوسه کرد
-پندار ....!
هردو نگاهمون قفل همدیگه بود پندار اروم چشماش و بست و خیلی با احساس گفت :جان دلـــــــــــم
-دوست دارم
پندار پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم نفسهای داغش رو صورتم پخش می شد اروم گفت : من می میرم برات
بعد هم با یه خیز منو تو بغلش گرفت و بلندم کرد و چرخوند از ترس جیغ کشیدم ولی پندار می خنیدید
یه خنده از سر شادی و خوشحالی منو همون جور تو بغلش نگه داشت و گفت :
هیچ وقت نترس هیچ جا امن تر از بغل من برای تو نیست و منو به سمت ویلا برد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۸ عصر
***
اروم نشستم کنار پندار رو مبل و گفتم :
به کی زنگ زدی ؟
-به مینو... گفتم تا قبل از رسیدن ما مراسم عروسی رو راه بنداززه
-مگه قراره کی بریم ؟
پندار گوشیشو تو جیبشو گذاشت و گفت :
فعلا که هستیم نظرت چیه اول ماه عسلمون و برگزار کنیم بعد جشن عروسیمون
اروم زدم به شونه ی پندار و گفتم : چی می گی ؟
پندار خودشو سمتم خم کردو گونه مو بوسید و گفت :
می گم می خوام از همین امشب رسما زندگی مشترکمون و شروع کنیم وقتی برسیم تهران مراسم می گیریم
به چشماش نگاه کردم و گفتم : اخه اینجوری که نمی شه ...من هیچی همراهم نیاوردم
پندار چشمکی زدو گفت : اون مشکل و سه سوته حل می کنم فقط منتظر بله گفتن سرکار علیه هستم
خودمم راغب بودم که زودتر برم سر خونه زندگیمون سرمو تکون دادم و گفتم : باشه هر چی تو بگی
پندار منو تو بغلش کشید دم گوشم گفت :
پس من می رم خرید تو هم کمی استراحت کن چون شب از استراحت کردن خبری نیست
اخم نازی کردمو گفتم : باز داری بی حیا می شی ؟
پندار موهامو بهم ریخت و یه بوسه ی کوتاه ازم گرفت
اروم گفت : اینجوری نگام نکن چون بی خیال شب می شم و الان شروع می کنم
چشمکی زدو دوباره ادامه داد : می خوای الان شروع کنیم ؟
مشت ملایمی به سینه اش کوبیدمو گفتم : خیلی بد جنسی ...بی حیــــــا
پندار اروم خندید و از رو مبل بلند شد و سویچو از رو پیشخون برداشت و گفت : زود بر می گردم
پندار با کیسه های خرید وارد شد رفتم سمتش و چند تا از کیسه هار و گرفتم
همه چی خریده بود از لباس زیر و رو گرفته تا وسایل ارایشی و بهداشتی و خوراکی برای اشپزخونه
می خواستم اخرین بسته رو باز کنم که نزاشت و گفت این سورپرایزه
متعجب نگاهش کردم پندار خندیدو گفت : اونجوری نگام نکن تا شب نشونت نمی دم
هرچقدر اصرار کردم نشون نداد نا امید بلند شدم و وسایل اشپزخونه رو بردم تا جابجاشون کنم
پندار از همون سالن گفت : طهورا شام و از بیرون می گیرم
بعد هم ادامه داد من می رم تو اتاق میخوام کمی بخوابم اشکالی نداره ؟
سرمو از درگاهی بیرون بردم و گفتم : نه برو بخواب فقط اشکال نداره من کمی این اطراف قدم بزنم
پندار سریع گفت : باشه نمی خوابم باهم می ریم قدم بزنیم
دلم براش سوخت حتما خیلی خسته بود گفتم : نیازی نیست تو برو استراحت کن منم یکمی خودمو مشغول می کنم
بلند که شدی با هم می ریم قدم می زنیم
پندار بوسه از راه دوری برام فرستاد و چند تا از کیسه ها رو دنبال خودش کشید و برد بالا
منم یکمی اطراف و مرتب کردم و چای دم کردم و نشستم پای تی وی از تنقلاتی که پندار خریده بود
یه چیپس فلفلی برداشتم و شروع کردم به خوردنش
به ساعت نگاه کردم ساعت حدودای هشت و نیم شب و نشون می داد بلند شدم تا پندار و بیدار کنم
اروم از پله ها بالا رفتم و چند ضربه به در زدم می خواستم در اتاق و باز کنم که پندار خودش سریع بیرون اومد
مشکوک رفتار می کرد از حالت چشماش هم معلوم بود نخوابیده
کنجکاوی نکردم و بهش گفتم چای دم کردم با هم از پله ها پایین اومدیم بعد از خوردن چای همراه با کلوچه های محلی
پندار گفت بریم اطراف کمی قدم بزنیم
می خواستم برم مانتو شالمو بیارم که نزاشت و گفت خودش برام می یاره
پیاده روی کنار ساحل خیلی خوش گذشت پندار از برنامه های که واسه اینده مون چیده بود حرف می زد
چقدر صحبتهاش شیرین بود و منو به عالم رویا می برد قلبم به ارامش رسیده بود
بعد از خوردن شام پندار گفت : طهورا می شه یه خواهشی ازت کنم
-اره چی می خوای ؟
پندار از پشت مبل کیسه ای سمتم گرفت و گفت : می خوام امشب این و بپوشی
با لبخند کیسه رو از دستش گرفتم و محتوی درونشو بیرون اوردم یه لباس خواب به رنگ سفید که
تمام بالا تنشو از جنس ساتن و تور پوشونده بود قدش هم که خیلی کوتاه بود
با دیدن لباس لبخند از رو لبم کنار رفت و گفتم : اینو تنم کنم ...به نظرت تو این پیراهن بیشتر از نیم متر پارچه به کار رفته ؟
پندار خنده ی شیطونی کردو گفت : من به این چیزهاش کاری ندارم
اصولا داماد عروسشو تو لباس سفید عروسی می پذیره
از اونجایی که من خیلی هولم این و گرفتم تا هم لباس عروس به نظر برسه هم لباس خواب
بعد با حالت بامزه ای گفت : جون پندار تنت کن
سری تکون دادم و لباس و بردم بالا پندار گفت : طهورا نیم ساعت دیگه تو اتاقمون منتظرتم
سرمو پایین انداختم یکمی خجالت کشیدم و سمت اتاق راه افتادم
لباس و تنم کردم درست فیت تنم بود کمی خودمو ارایش کردم یه رژقرمز براق زدم خیلی
بهم می یومد ته کیسه یه جفت صندل کف تخت سفید هم بود که روش نگین کاری شده بود پام کردم
به ساعت نگاه کردم نیم ساعت شده بود اروم در اتاق و باز کردم
پندار و دیدم که به در اون اتاق تکیه داده یه بلوز استین کوتاه سفید تنش بود که دکمه هاشو تا نیمه بسته بود
قسمتی از سینه ی ستبرش نمایان بود با یه شلوار خوش کپ مشکی
از موهاش معلوم بود دوش گرفته پندار غرق من شده بود اروم اروم قدم برداشت و نزدیکم رسید
سرم بی اختیار پایین افتاده شد
پندار سرشو خم کردو دم گوشم گفت : نبینم پرنسس چشم ابی من خجالت بکشه من همون پندارم
همونی که می شناسیش پس خجالت نکش
با دو انگشتی که زیر چونه ام قرار گرفت سرمو بالا گرفتم
پندار منو اروم به سمت اتاق برد و در اتاق و باز کرد وقتی وارد اتاق شدم هم تعجب کردم هم خنده ام گرفته بود
سعی کردم خیلی خنده ام بلند نشه گفتم: مگه جشن تولده ؟چرا بادکنک اویزون کردی ؟
پندار که از پشت منو تو بغلش گرفته بود گفت : این بادکنکها فلسفه داره عشقم
سرمو کمی چرخوندم تا ببینمش تو همون حال گفتم : چه فلسفه ای ؟
پندار قسمتی از موهامو برد پشت گوشم و سرشو خم کرد و گفت :
هر کدوم از این بادکنکهای بزرگ و کوچیک نشونه ی یه مشکل که شاید در اینده دامن گیرمون بشه
می خوام با هم تموم این بادکنکها رو بترکونیم به نشونه ی پیروزی و غلبه بر مشکلاتمون
نمی خوام بهت وعده ی دروغین بدم و بگم زندگیمون بدون مشکله
ولی می خوام بهت بگم اگه با هم باشیم می تونیم به تمومشون غلبه کنیم و در اخر پیروز نبرد بشیم
از امشب من و تو ..رو می زاریم پشت همین در فقط یک کلمه وجود داره اونم مـــــــا !!!
لبشو به گوشم چسبوند و زمزمه وار گفت : حاظری بریم سراغ مشکلات ؟
من که حرارتم به 1000رسیده بود سرمو تکون دادم
پندار از جیب شلوارش یه سوزن ته گرد در اورد و داد دست من خودش هم دستمو محکم گرفت
و با هم شروع کردیم به ترکوندن تموم بادکنکها
اون شب پندار و جور دیگه ای یافتم تا صبح برام زمزمه ی عاشقانه سر داده بود اینقدر لطیف و با احساس
رفتار می کرد که گاهی شک می کردم صاحب اون اخمها دارای چینین روح لطیفی باشه
منم مثل هر دختر دیگه ای وقتی از دنیای دخترونه ام جدا شدم و قدم به دنیای زنانگیم گذاشتم
حس های مختلفی سراغم اومد حس بزرگ شدن ....بالغ شدن ...و مهمتر از همه یکی شدن با شریک دائم زندگیم ...!
تموم مدتی که شمال بودیم پندار نمی زاشت دست به سیاه و سفید بزنم و نمی زاشت ذره ای اب تو دلم تکون بخوره
با تماس مینو جون و دادن تاریخ مجبور شدیم اون ویلای رویایی و به مقصد تهران ترک کنیم
پندار بهم قول داد که هر سال سالگرد یکی شدنمون بیام به همین ویلا
البوم عکس های ازدواجمون و ورق می زنم مراسم ازدواجمون
خیلی خوب و عالی برگزار شد مینو جون به احترام عمو مجید و عمه سالنی رو گرفته بود
که قسمت های مختلفی داشت
یه قسمت از سالن به صورت سنتی دیزاین شده بود و مخصوص کسانی بود که خیلی تمایل به شلوغی ندارن
قسمتی هم برای جوان تر ها در نظر گرفته شده بود
این جوری احترام به هر جور سلیقه ای بود کسانی که مایل نبودن کنار نامحرم بنشینن
و کسانی که از مختلط بودن مراسم راضی بودن
لباس عروسم و خود مینو جون خریده بود یه لباس دکلته که دامن پف پفی خیلی زیبایی
داشت و از پشت یه پاپیون خیلی بزرگ می خورد
پندار واقعا با من مثل یک پرنسس رفتار می کرد
**
سپند عزیز دلم کتاب مامانی رو چرا خط خطی کردی ؟
وای ببین جزو هامو چی کار کرده ؟
تا اومدم چیزی بهش بگم پندار با یه خیز سپند و از زمین برداشت و چرخوندش
صدای خنده شون کل خونه رو گرفته بود پندار قربون صدقه اش می رفت و می گفت :
گل پسربابا زحمات مامانتو دادی به باد فنا ...
با خنده اخمی به پندار کردمو گفتم : درست لنگه ی خودته ببین چه به روز جزوه هام اورده !
واقعا به من درس خوندن نیومده بود با بدبختی دانشگاه رشته ی گرافیک قبول شدم
ولی هر بار می خواستم درس بخونم پندار جزوه هامو جمع می کرد و می گفت
اول باید منو بخونی و ببینی من چی می گم بعد اگه خسته نبودی می تونی درس بخونی
ولی مگه می شد اینقدر خسته ام میکرد که دیگه نای برای خوندن درس برام نمی موند
و صبح که از خواب بیدار می شدیم بهم می خندیدو می گفت دیشب درستو خوب پس دادی افرین
منم فقط حرص می خوردم
بااین که سه سالی از ازدواجمون می گذشت و الان من مادر پسر بچه ی دوساله بودم
ولی پندار همچنان همون پندار سابق باقی مونده بود و شیطنتهاش ذره ی کم نشده بود
فقط به خاطرراحتی من زمانی که دانشگاه می رفتم پرستاری استخدام کرده بود
تا در زمان نبودن من بتونه از سپند مراقبت کنه و مزاحمتی برای مینو جون ایجاد نشه
چند روز بود حالت تهوع امونمو بریده بود با رفتن پندار به مینو جون گفتم که هواسش به سپندو مرجانه باشه تا برم
ازمایشگاه و برگردم با متصدی ازمایشگاه صحبت کردم و قرار شد جوابو به صورت اورژانسی بدن
وقتی جوابو گرفتمو خوندم لبخند عمیقی زدم ....بازم باردار بودم
چند بار به پندار زنگ زدم تا خبر بارداریمو بدم ولی گوشیش مدام اشغال بود
به سمت خونه راه افتادم و به خودم گفتم شب که اومد بهش می گم وقتی رسیدم
پندارو دیدم که کلافه داره تو سالن رژه می ره ...!
متعجب پرسیدم : تو چرا خونه ای ؟ چرا به این زودی برگشتی ؟
پندا رمن من کنان گفت : هی....هی...هیچی
کیفمو رو مبل گذاشتم و گفتم : چرا اینقدر پریشونی ؟ سپند و مرجانه کجان ؟
هان !!!
-پندار حالت خوبه ؟
یه سکوت بدی تو خونه حاکم شده بود سکوتی که منو می ترسوند
چرا خونه خالیه ؟ به سمت اتاق مینو جون رفتم و درو باز کردم مینو جون نبود
رومو کردم سمت پندارو گفتم : چرا هیچی نمی گی سپند کجاست ؟ مینو جون کجاست ؟
پندار سریع به سمتم اومد و منو تو بغلش گرفت و با لحن نگرانی گفت :
طهورا می خوام یه چیزی بگم ولی تو رو قسم به خاک پدر مادرت اروم باش ...!
ترس تموم وجودمو گرفته بود با بی حالی زل زدم به پندار و گفتم : کشش نده بگو چه خاکی تو سرم شده ؟
پندار چنگی به موهاش زدو گفت : سپند
-سپند چی ؟ حرف بـــــزن
پندار حلقه ی دستاشو دورم محکم تر کردو گفت : دزدیدنش ....
دیگه چیزی نفهمیدم همین یک جمله کافی بود تا منو به اوج بدبختی 


و سیاهی بکشونه 
سوزش دستم چشمامو باز کردم چهره ی عمه معصومه و شقایق تو نظرم پدیدار شد
من این جا چی کار می کردم؟ عمه و شقایق چرا بالای سر منن ؟
چشمامو بستم تا تمرکز کنم تا یادم بیاد چه به من گذشته ...!
یادم افتاد پسرم ...عشقم و ربوده بودن
دست انداختم به چادر عمه و نالیدم : عمه پسرم کجاست ؟
عمه گریه می کردو ازم می خواست که اروم باشم.... ولی مگه می شد !!!
دکتر که برای ویزیت من اومده بود وقتی حالمو دید اجازه ی ترخیص بهم نداد
یا تو خواب بودم یا در حال اشک و زاری ....
پنج روز تو بیمارستان بستری هستم دکتر گفته بود اگه اروم بگیرم اجازه می دن مرخص بشم
سعی می کردم جلوی دیگران خودار باشم تا هر چه زودتر از این خراب شده بیرون برم
بالاخره دکتر بعد از ویزیت نهایی اجازه ی مرخص شدن و صادر کرد
با کمک شقایق و عمه روانه ی خونه اشون شدیم
وقتی از بیمارستان به خونه رسیدیم بازم شدم همون طهورای نالان
بی تاب بودم لحظه ای اشکم بند نمی یومد و اسم سپند از زبونم قطع نمی شد
چند روزه از پسرم بی خبرم به اندازه ی صد سال احساس پیری و شکسته شدن می کنم
مینو جون که قبل از من مطلع شده بود دچار سکته ی قلبی شد و تو بیمارستان بستری بود
پندار و فقط روز اول تو بیمارستان دیدم و بعد از اون دیگه ندیده بودمش
شقایق و امیر خیلی تلاش می کردن تا ارومم کنن ولی هر بار که دخترشون مهسا رو می دیدم اتیش می گرفتم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۹ عصر
پسر من دوماه از مهسا بزرگتر بود ...!
الان سپند من کجاست ؟ کی بهش می رسه ؟ گرسنه اش بشه کی بهش غذا می ده ؟
با گریه و بی تابی من شقایق هم پا به پام گریه می کرد
شقایق منو تو بغلش گرفتو گفت : طهورا گریه نکن !!
- به خدا بسپرش.... مطمئن باش سرهنگ صحیح و سالم پسرتو تحویلت می ده
گریه کنان گفتم : وای نگو شقایق یه هفته است که پسرمو ندیدم ...بغلش نگرفتم
پسرم شب ها عادت داره براش قصه بخونم تا بخوابه ...حالا کی براش قصه می گه ؟
شقایق محکمتر منو به خودش فشردوگفت :
با ناراحتی کردن چیزی درست نمی شه من می دونم بارداری برای جنین تو شکمت هم خطرناکه
به کل موضوع بارداریمو فراموش کرده بودم شدت گریه ام بیشتر شد
این اواخر پندا ر به سپند یاد داده بود تا بیاد بهم بگه مامی من ابجی می خوام
حالا پسرم کجاست ....کجاست که بهش مژده بدم
با بی حالی و کمک شقایق به اتاقم رفتم و دراز کشیدم به خاطر بارداریم نمی تو نستم از ارامبخش استفاده کنم
تاریخ و زمان از دستم در رفته نمی دونم چند روزه پسرمو ندیدم شدم
مثل مرده های متحرک تنها کارم شده دیدن فیلمهای که از سپند گرفته بودیم
نگاه می کردم و اشک می ریختم
عمه کلی نذر و نیاز می کرد و شقایق هم لحظه ای ازمن دور نمی شد و تنهام نمی زاشت
نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم صدای زمزمه ها رو می شنیدم اسم سپند که اومد
سریع در اتاق و باز کردم و بیرون رفتم
پاورچین پاورچین نزدیک شدم امیر داشت حرف می زدو می گفت :
بابا خود اتابکه شک نداریم الانم پندار با گروه رفته
تو چرا نرفتی ؟
امیر گفت : می دونی که بابا من کلا قسمت وظیفه ام تغییر کرده اجازه ی همراهی باهاشون و نداشتم
عمو مجیدسری به علامت درک کردن تکون دادو گفت :
اخه چجوری اتابک برگشته پرستاره هم تو این کار دست داشته ؟
-اره بابا
چشمامو بستم مرجانه تو این کار دست داشته چطور تونست ؟چطور تونست سر پسر دوساله ی من این بلا رو بیاره ؟
صدای عمو مجید و شنیدم که گفت : فعلا چیزی به طهورا نگید... خیلی حالش بده می ترسم خدای نکرده
بلای سر خودش بیاره !!!
امیر اروم گفت : باشه بابا ..!
عمو مجید دوباره گفت : یعنی اتابک اینقدر جرات پیدا کرده که برگشته ویلای سابقش
-مگه اونجا رو پلمپ نکرده بودن ؟
امیر اهی کشیدو گفت : بابا فک پلمپ کردن که کاری نداره اونم واسه جونوری مثل اتابک ..!
دیگه صبر نکردم تا به ادامه ی حرفهاشون گوش بدم حالا
فهمیده بودم که اتابک تو کدوم سوراخ موشی قایم شده خودم باید می رفتم
پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم اروم لباسامو عوض کردم منتظر موندم تا همه بخوابن
خودمو زیر پتو پنهان کردم شقایق دوبار بهم سر زد وقتی دید خوابم اروم رفت سمت اتاق امیر
بعد از یک ساعتی خونه غرق سکوت شد منم سریع از خونه بیرون رفتم
و راهیه خونه پدریم شدم فرصت کم بود نمی تونستم بمونم تا فردا بشه
حالا که می دونستم پسرم دست چه جونوری اسیر شده یک لحظه هم نمی تونستم معطل کنم
به محض رسیدن در انباری رو باز کردم و سراغ اسلحه قدیمیم رفتم
از داخل صندوق قدیمی اسلحمو بیرون کشیدیم و بوسیدمش یار باوفای خودمو
خشابشو چک کردم پر بود ادرس ویلا رو داشتم رفتم تا اماده بشم
یه مانتوی کوتاه پوشیدم تا زیر دست و پام نباشه با یه شلوار چند جیبه
پوتین های که مدتها پام نکرده بودمو برداشتم و پام کردم
شالمو محکم کردم و اسلحمو دوباره چک کردم
چاقوهای ضامن دار و برداشتم و تو جیب شلوارم گذاشتم
از اژانس در خواست ماشین برای یکی از باغ های بیرون کرج کردم
سوار ماشین که شدم شده بودم همون طهورای جنگجو این بار هیچ چیز جلو دار من نیست
این بار برای زندگیه پسرم می رفتم برای زندگی شوهرم !!!!!!
اروم دستمو گذاشتم روی شکمم و بچه ی تو شکممو نوازش کردم زمزمه کردم
عزیز دلم داریم می ریم بابا و داداشی رو برگردونیم از تو هم می خوام مراقب خودت باشی
ساعتها بود که از بالای دیوار همه جا رو خوب برانداز می کردم 4تا نگهبان داخل باغ بودن
چیزی به سپیده ی صبح باقی نمونده بود
یک دستمو رو شکمم گذاشتم و به صورت نشسته پریدم سعی کردم کوچکترین صدای از خودم تولید نکنم
همون جا اسلحمه اماده کردم
صدای پا نشون می داد که یکی از نگهبانها داره نزدیکم می شه
اسپره بی هوشیمو بیرون اوردم و پشت یه درخت سنگر گرفتم به محض نزدیک شدن اسپره رو روش خالی کردم
و جلوی دهنشو گرفتم وقتی فهمیدم بی هوش شده
دهنشو با دستمالی که همراهم بود بستم و پاهاشو با طناب محکم کردم کشوندمش سمت درختی
تکیه اش دادم به درخت .. دستاشو از دو طرف تنه ی درخت بردم و از پشت بستم
با دوربین دید در تاریکی باغ و خوب نگاه کردم یکی دیگه از نگهابانها نزدیکم بود
این یکی معلوم بود از قدرت بدنی بالا ی برخورداره
خلاف جهت نگهبان حرکت کردم و تو فرصتی مناسب با انتهای اسلحه کوبید م به پشت گردنش و درجا افتاد زمین
از پاهای نگهبان گرفتم و بردم نزدیک جای که نگهبان اولیه رو بسته بودم و بستمش
داشتم گره ی پای نگهبان و محکم می کردم که سردی اسلحه ای رو شقیه ام احساس کردم
دستامو بالا اوردم تا اون شخص اسلحه بدست تحریک نشه
مرد خیلی اروم گفت : اروم بچرخ سمت من
چرخیدم سمتش یه مرد نقاب دار رو به روم بود اون هم داشت منو نگاه می کرد
بعد از چند لحظه با صدای اهسته و متعجبی گفت :
-خانوم مقدم شما هستید ؟
متعجب از اینکه منو می شناسه سری تکون دادم مرد نقاب دار گفت : اینجا چی کار می کنید ؟
-چرا سرهنگ در مورد حضور شما چیزی نگفته بود ..می دونید چقدر خطرناکه ..؟
می خواستم جواب بدم که صدا ی شلیک از تو ساختمو ن بلند شد مرد نقاب دار سریع بیسم زدو گفت :
-- مورد اضطراری خانوم سرهنگ مقدم تو مقر هستن نیروهای خودی هواستون باشه......
مرد نقاابدار گفت که سرگرد شمس هست
داشت ازاومدن من پرس و جو می کرد که صدای شلیک دیگه ای به گوش رسید
سرگرد شمس منو نشوند زمین و گفت :
خانوم مقدم همین جا باشید و از جاتون تکون نخورید با بیسیم هم اطلاع داد که حمله صورت بگیره
به چند دقیقه نرسیده صدای تیر اندازی از هر گوشه کناری به گوش می رسید
نم یتونستم بشینمو تماشا گر باشم باید کاری می کردم
با هر بد بختی که بود خودمو به ساختمون رسوندم و پشت یه ستون سنگر گرفتم
بیشتر تیر اندازی تو محوطه پشتی بود نیروهای خودی تو هر گوشه ای دیده می شدن
اسلحمه برای شلیک اماده کرده بودم با تعلیماتی که به یادم مونده بود خودمو به محوطه پشتی رسوندم
صدای تیر اندازی به یک باره قطع شد گوشمامو تیز کردم و سرک کشیدم
صدای گریه ی سپند و شنیدم قلبم با شنیدن صدای گریه اش ایستاد نفس هام به شماره افتاده بود
چند تا نفس عمیق کشیدم و تو دلم سپندو سپردم دست خدا الان موقع غش و ضعف کردن نبود
بعد از لحظه ای صدای منحوس اتابک و شنیدم که می گفت : اگه نزدیک بشید هردوشون و می کشم صدای گریه سپند
هر لحظه بلند تر می شد
سینه خیز خودمو به نزدیکترین سنگر گاه رسوندم حالا درست روبه روشون قرار گرفتم
می دیدم که اتابک اسلحشو پشت سر پندارگرفته
و پندار پسرمون و محکم تو سینه اش پنهون کرده
اتابک گفت : همتون اسلحه هاتون بزارید زمین
با اشاره یکی از نقاب دارها همه اسلحه هاشون زمین گذاشتن
اتابک به یکی از نچه هاش گفت : همشون اینجان..! خوب اطراف و گشتید ؟
-بله کسی دیگه ای این جا نیست .
اتابک قهقه ای زدو گفت : خوبه ...خوبـــــــه
اتابک از پشت یقیه ی پندار و گرفت و گفت :
مقدم یادته پسرمو چجور کشتی ؟
حالا من جلوی چشمات پسرتو می کشم بعد هم خودتو
پندار گفت : حماقت نکن اتابک با کشتن ما هم نمی تونی از این جا فرار کنی
اتابک جواب داد : اگه قرار بود فرار کنم که این جا نمی یومدم
اتابک فریاد کشان ادامه داد : تو همه چیزمو ازم گرفتی ...شریکم شاهین پسرم و گروهکم
دیگه چیزی ندارم که بخوای ازم بگیری برای مرگ حاظرم اما اول می خوام با چشمات
کشته شدن و جون دادن پسرتو ببینه ...!
چشمم افتاد به سرگرد شمس اونم هواسش به من بود
اشاره زدم هواسش به اون مردی که اسلحه تو دستشه و نزدیک اتابک ایستاده باشه
با بازو بسته شدن چشمهاش فهمیدم که موضوع رو گرفته و می دونه باید چی کار کنه ..!
منتظر لحظه ی مناسب بودم
اتابک با زور سپندو از اغوش پندار گرفت هفت تیرشو گذاشت رو شقیقه ی سپند
همون مرد که نزدیکش بود هم دستهای پندار و گرفته بود
تا عکس العملی نشون نده
می دیدم که پندار داره هر کاری می کنه تا نزاره به سپند اسیبی برسه
تو اون لحظه اگه یه لشگر هم ادم می بود بازم کاری از هیچ کدومشون بر نمی یومد
اتابک گفته بود یه حرکت از طرف نیروهای امنیتی مصادف می شه با تیر خلاص برای سپند
با این حال پندار دست از تقلا بر نمی داشت مرد با زانو زد زیر دل پندار ....پندار خم شد رو زمین
داشت شمارش معکوش برای کشتن می خوند تو دلم برای صدهزارمین بار از خدا یاری گرفتم
اتابک داشت همچنان شمارش معکوس و بلند اعلام می کرد به شماره ی سه که رسید
بلند شدم و شلیک کردم
سکو ت به یک باره همه جا رو گرفت
گلوله به هدف خورد و اتابک نقش رو زمین شد
پندار قبل از افتادن اتابک سریع سپندو از بغلش جدا کرد و نشست و تو بغلش قایم کرد
گروه خودی سریع اسلحه هاشون و برداشتن چند مرد ی که جزء گروه اتابک بودن اسلحه هاشون زمین انداختن
و دستاشون پشت سرشون بردن و زانو زدن
تیر به پایین گلوی اتابک برخورد کرده بود
پندار سرشو کمی بالا گرفت و متعجب منو نگاه می کرد
به سمت اتابک رفتم هنوز جون داشت کمی خم شدم
صداش زدم تا منو دید گفت : ت.....ت...تو
-اره من ....منو خوب می شناسی ...شاید بشناسی ولی نه بدرستی
یادمه خیلی مشتاق بودی بدونی چرا ارسلان و هدف قرار دادم حالا خودمو کامل معرفی می کنم
من طهورا هستم دختر قاضی دانش
یادت اومد همونی که تو ماشینش بمب کار گذاشتید
می خواستم 3سال پیش انتقام خون خانواده امو بگیرم ولی نشد حالا انتقام گرفتم برو به درک
از اتابک فاصله گرفتم و ایستادم چند تا نفس عمیق کشیدم و اسلحمو گذاشتم کنار پام
تمام تنم می لرزید ...بازم شکر خدا کردم که هنوز هم هدف گیریم بی نقص بود
پندار به سمتم اومد ... سپند تا منو دید گریه اش بند اومد خودشو به سمت خم کرد تا بغلش بگیرم
پسرمو گرفتم تو اغوشم تو حال خودم نبودم سپند و بو می کردم پسرمو ثمره ی عشقمو .......
پندار هم برای دومین بار شونه هاش مردونه لرزیدن دستشو باز کرد تا منو پسرمو زیر چتر حمایتش بگیره
زانوهام خیلی می لرزیدن
اروم همون جا نشستم زمین پندار سعی داشت ارومم کنه ...سرموبلند کردم و نگاهش کردم
چشم پندار هم خیس بود سپند سرشو به سینه ام می مالید دو رو برمون خیل ی شلوغ بود
چند نفر نزدیکمون شدن و به پندار گفتن که مارو از محوطه خارج کنه
اروم زیر بازمو گرفت و بلندم کرد
وقتی از محوطه دور شدیم پندار دستمو گرفت و بوسید
تا رسیدن به خونه هردو سکوت کرده بودیم غرق در افکار خودمون بودیم
سینه خیز خودمو به نزدیکترین سنگر گاه رسوندم حالا درست روبه روشون قرار گرفتم
می دیدم که اتابک اسلحشو پشت سر پندارگرفته
و پندار پسرمون و محکم تو سینه اش پنهون کرده
اتابک گفت : همتون اسلحه هاتون بزارید زمین
با اشاره یکی از نقاب دارها همه اسلحه هاشون زمین گذاشتن
اتابک به یکی از نچه هاش گفت : همشون اینجان..! خوب اطراف و گشتید ؟
-بله کسی دیگه ای این جا نیست .
اتابک قهقه ای زدو گفت : خوبه ...خوبـــــــه
اتابک از پشت یقیه ی پندار و گرفت و گفت :
مقدم یادته پسرمو چجور کشتی ؟
حالا من جلوی چشمات پسرتو می کشم بعد هم خودتو
پندار گفت : حماقت نکن اتابک با کشتن ما هم نمی تونی از این جا فرار کنی
اتابک جواب داد : اگه قرار بود فرار کنم که این جا نمی یومدم
اتابک فریاد کشان ادامه داد : تو همه چیزمو ازم گرفتی ...شریکم شاهین پسرم و گروهکم
دیگه چیزی ندارم که بخوای ازم بگیری برای مرگ حاظرم اما اول می خوام با چشمات
کشته شدن و جون دادن پسرتو ببینه ...!
چشمم افتاد به سرگرد شمس اونم هواسش به من بود
اشاره زدم هواسش به اون مردی که اسلحه تو دستشه و نزدیک اتابک ایستاده باشه
با بازو بسته شدن چشمهاش فهمیدم که موضوع رو گرفته و می دونه باید چی کار کنه ..!
منتظر لحظه ی مناسب بودم
اتابک با زور سپندو از اغوش پندار گرفت هفت تیرشو گذاشت رو شقیقه ی سپند
همون مرد که نزدیکش بود هم دستهای پندار و گرفته بود
تا عکس العملی نشون نده
می دیدم که پندار داره هر کاری می کنه تا نزاره به سپند اسیبی برسه
تو اون لحظه اگه یه لشگر هم ادم می بود بازم کاری از هیچ کدومشون بر نمی یومد
اتابک گفته بود یه حرکت از طرف نیروهای امنیتی مصادف می شه با تیر خلاص برای سپند
با این حال پندار دست از تقلا بر نمی داشت مرد با زانو زد زیر دل پندار ....پندار خم شد رو زمین
داشت شمارش معکوش برای کشتن می خوند تو دلم برای صدهزارمین بار از خدا یاری گرفتم
اتابک داشت همچنان شمارش معکوس و بلند اعلام می کرد به شماره ی سه که رسید
بلند شدم و شلیک کردم
سکو ت به یک باره همه جا رو گرفت
گلوله به هدف خورد و اتابک نقش رو زمین شد
پندار قبل از افتادن اتابک سریع سپندو از بغلش جدا کرد و نشست و تو بغلش قایم کرد
گروه خودی سریع اسلحه هاشون و برداشتن چند مرد ی که جزء گروه اتابک بودن اسلحه هاشون زمین انداختن
و دستاشون پشت سرشون بردن و زانو زدن
تیر به پایین گلوی اتابک برخورد کرده بود
پندار سرشو کمی بالا گرفت و متعجب منو نگاه می کرد
به سمت اتابک رفتم هنوز جون داشت کمی خم شدم
صداش زدم تا منو دید گفت : ت.....ت...تو
-اره من ....منو خوب می شناسی ...شاید بشناسی ولی نه بدرستی
یادمه خیلی مشتاق بودی بدونی چرا ارسلان و هدف قرار دادم حالا خودمو کامل معرفی می کنم
من طهورا هستم دختر قاضی دانش
یادت اومد همونی که تو ماشینش بمب کار گذاشتید
می خواستم 3سال پیش انتقام خون خانواده امو بگیرم ولی نشد حالا انتقام گرفتم برو به درک
از اتابک فاصله گرفتم و ایستادم چند تا نفس عمیق کشیدم و اسلحمو گذاشتم کنار پام
تمام تنم می لرزید ...بازم شکر خدا کردم که هنوز هم هدف گیریم بی نقص بود
پندار به سمتم اومد ... سپند تا منو دید گریه اش بند اومد خودشو به سمت خم کرد تا بغلش بگیرم
پسرمو گرفتم تو اغوشم تو حال خودم نبودم سپند و بو می کردم پسرمو ثمره ی عشقمو .......
پندار هم برای دومین بار شونه هاش مردونه لرزیدن دستشو باز کرد تا منو پسرمو زیر چتر حمایتش بگیره
زانوهام خیلی می لرزیدن
اروم همون جا نشستم زمین پندار سعی داشت ارومم کنه ...سرموبلند کردم و نگاهش کردم
چشم پندار هم خیس بود سپند سرشو به سینه ام می مالید دو رو برمون خیل ی شلوغ بود
چند نفر نزدیکمون شدن و به پندار گفتن که مارو از محوطه خارج کنه
اروم زیر بازمو گرفت و بلندم کرد
وقتی از محوطه دور شدیم پندار دستمو گرفت و بوسید
تا رسیدن به خونه هردو سکوت کرده بودیم غرق در افکار خودمون بودیم
تا به خونه رسیدم اولین کاری که کردم در اوردن لباسهای سپند بود می خواستم مطمئن بشم پسرمو ازار و اذیت نکردن
وقتی دیدم سالمه حمومش بردمش و شکمشو سیر کردم خودمم کنارش رو تخت دراز کشیدم دیگه صبح شده بود
پندار تماسی با بیمارستان گرفت فهمیدیم که وضعیت مینو جون تثبیت شده و جای نگرانی نیست
خیالمون راحت شد
پندار هم اروم کنارمون دراز کشید به من و سپندی که بینمون بود نگاه می کرد
دستشو دراز کرد و گونه مو نوازش داد دستشو رو تک تک اجزاء صورتم می کشید
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۹ عصر
با زنگ تلفن همراهش از رو تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت
منم وقتی دیدم سپند غرق خواب شده عروسک خرسیشو که علاقه ی زیادی بهش داشت
و کنارش گذاشتم و از اتاق خارج شدم از مکالمه پندار فهمیدم داره با عمو صحبت می کنه
به ساعت نگاه کردم ساعت هفت و نیم صبح بود
به سمت اشپزخونه رفتم و با ارامش بساط صبحونه رو اماده کردم ...ارامش عجیبی تو قلبم سرازیر شده بود
داشتم از یخچال ظرف مربا رو در می اوردم که پندار طبق عادتش از پشت منو بغل گرفت و زیر گوشمو بوسید
اروم گفت : خانومم از کجا فهمیدی ما کجا هستیم ؟
دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم: دیشب از خواب پریدم دیدم عمو و امیر دارن با هم حرف می زنن
منم فال گوش ایستادم فهمیدم که کجایید
پندار حلقه ی دستاشو محکم تر کردو گفت : می دونی که کار خطرناکی کردی ؟
دستهای پندار و از رو شکمم ازاد کردم و برگشتم سمتش اروم انگشت اشاره ام و گذاشتم رو لباش و گفتم :
هیس ........ نمی خوام چیزی بشنوم همه چی تموم شد
حتی نمی خوام به یاد بیارم که ممکن بود چه بلای سر تو پسرمون بیاد ..!
پندار منو مجددا تو بغلش گرفت و بوسید و اروم گفت : باشه دیگه حرفشو نمی زنیم
بهش گفتم : بشین برات چای بریزم خیلی خسته ای
پندار لبخند مهربونی زدو گفت : نه اول می خوام دو رکعت نماز شکر بخونم چون خدا نذاشت خانواده ی
سه نفریمون از هم پاشیده بشه
وقتی داشت وضو می گرفت گفتم : شکر خدا رو به جا بیار که نذاشت خانواده ی 4نفریمون ا ز هم پاشیده بشه
پندار متعجب شیر ابو بست و زل زد به من و گفت : چی ؟ ولی من و تو سپند که می شیم 3نفر خانومم
دست پندار و گرفتمو گذاشتم رو شکمم و گفتم : من و تو سپند و این کوچولو می شیم 4نفر اقای بابا
پندا ر خندید و منو تو بغلش گرفت و چرخوند با صدای بلندی می گفت : خدایا شکرت ..خدایا شکرت
سپند مراقب باش
چشم مامی
صدای شقایق پیچید که می گفت : طهورا بازم بچه می خوای ؟
-دستمو گذاشتم رو شکم برامده ام گفتم :
اره دلم می خواد کلی بچه داشته باشم من عاشق یه خانواده ی بزرگم
شقایق خنده ی بلندی کردو گفت : می گم طهورا تو هیچیت عادی نیست
منم خنده ام گرفته بود یه جورای راست می گفت
با صدای خنده ی ما امیر و پندار که داشتن بساط جوجه کباب و اماده می کردن گفتن : به چی می خندید ؟
شقایق موضوع رو برای امیر تعریف کرد ...
امیر هم زد زیر خنده ...پندار نگاه عاشقانه ای بهم انداختو گفت : عاشقتم
بعد هم بلند شد و به سمت من اومد کنارم نشست و گفت : مگه زنم چی گفته خوب دلش بچه های زیاد می خواد
منم که غلامشم یه بار دیگه ببینم بهش می خندید حسابتون با منه
بعد هم یه بوسه ریز ازم گرفت
امیر با حالت با مزه ای دستی تو موهاش کردو گفت : شقایق می گم ببین اینها چقدر راحت با این مسئله برخورد می کنن
الان من بدبخت یکساله التماس می کنم یه بچه دیگه بیاریم
شقایق خنده و اخمش قاطی شد و روشو کرد سمت من و پندار و گفت : دیگه نمی زارم امیر زیاد باهاتون بچرخه
دوست ناباب شدین براش
تا اومدم بخندم درد بدی تو شکمم پیچید خم شدم اخ بلندی گفتم
پندار سریع گفت : چت شده طهورا ؟؟
با همون حالت گفتم : فکر کنم وقتشه از صبح درد زیادی داشتم
پندار کلافه گفت : پس چرا تا الان چیزی بهم نگفتی
سریع دست انداخت زیر پاهامو بلندم کرد شقایق و امیر هم پشتمون می یومدن
پندار به امیر گفت : هواستون به سپند باشه
**
اروم چشمهامو باز کردم دیگه درد نداشتم پندار بالای سرم بود که داشت با دستمال کاغذی
عرق رو پیشونیمو می گرفت تا دید نگاهش می کنم خم شد
رو پیشونیمو بوسید و گفت : خانومم خسته نباشی
اروم و بی حال پرسیدم: سالمه ؟
پندار خندید و گفت : بله یه پسر سالم و قوی
لبخندی رو لبهام نشست با پندار قرار گذاشته بودیم که جنسیت بچه رو نپرسیم
پندار منو بوسید و گفت : از صبح سپند کچلم کرده مدام می گفت بریم ابجی رو ببینیم
حالا چی بهش بگیم خانومم ...!
خنده ی ارومی کردمو گفتم : بگو ابجیت دوسال دیگه می یاد اخه یکم کار داشت بعد هم بگو داداش سپهرش زودتر
اومده تا با هم بازی کنن
پندار قهقه ای زدو گفت : می میرم برات به مولا .......!
پایان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12234')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.