۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۳:۲۲ عصر
میکنه. همچین با ساتور به جون این مرغها و گوشتا می افته که هزار تیکه میشن و به لباسش می پاشن.باید بگم لباسش و بشوره. بدم میاد مرد ... انقدر کثیف .... بی خود نیست تنها زندگی می کنه.نایلون ها رو گذاشتم یه گوشه و بی حوصله از آشپزخونه رفتم بیرون. رفتم سمت یخچال و یه بطری آب معدنی کوچیک برداشتم و سر کشیدم.جیگرم حال اومد چقده تشنه ام بود.بطری آب و یه نفس تموم کردم. دستمو همراه بطری آوردم پایین. چشمم افتاد به دهن باز و چشمهای متعجب نیکو.این چرا این ریختی شده؟؟؟؟ به چی داره نگا نگا می کنه؟وقتی دید دارم نگاش می کنم چند بار پلک زد. یهو سرفه کرد و روشو برگردوند وبا یه اخم ریز گفت: ببخشید آقا متین می خواستم ازتون یه چیزی بپرسم.رفتم جلو تر و تکیه دادم به یخچالی که بغل میزش بود و بهش خیره شدم و منتظر که سوالشو بپرسه.سرش و بلند کرد و بهم نگاه کرد و گفت: شما می دونید اسم این رستوران چی بوده؟ابروهام پرید بالا. اسمش چی بوده؟ خوب رستوران بود دیگه .. منظورش چیه؟وقتی دید منظورش و نفهمیدم گفت: بینم شما تراکت سفارش دادید؟ باید برای رستوران اسم انتخاب کنیم. بدون اسم که نمیشه.ابروهام دوباره پرید بالا. یه لبخند زدم و گفتم: رستوران اسم داره. یعنی همون موقع که رفتم برای تراکتها و تابلو فهمیدم اسم نداره. بی اسمم نمیشد نه تابلو سفارش داد نه تراکت.برای همینم همون جا یه اسم براش انتخاب کردم.اخماش رفت تو هم. دلخور گفت: اسم انتخاب کردین؟ تنهایی؟ یکم نگاش کردم. خوب نبودش که اون موقع من ازش نظر بخوام. شمارشم که ندارم. دلخور میشه چرا؟ حالا همچین میگه تنهایی انگار یم خواستم فیل هوا کنم یه اسم ناقابل که بیشتر نبود. نیاز به لشگر کشی هم نبود. دلخور گفت: حالا اسمش و چی گذاشتین؟من: اسمش و گذاشتم اهورا ....ابروهاش از تعجب رفت بالا و تو موهاش گم شد.ناباور گفت: اهورا .....نمی دونم چرا از اهورا گفتنش حرصم گرفت.تکیه امو از یخچال برداشتم و با اخم گفتم: بله اهورا.. مشکلی دارید؟ یه اسم اصیل ایرانیه ... چیه؟ بده؟ در هر حال کاریش نمیشه کرد من سفارش دادم رفت.با تعجب بهم نگاه کرد. بعد یکم نگاه متعجب لبهاشو کشید تو دهنش و سرش و انداخت پایین. با یه صدایی که توش خنده موج می زد گفت: من که چیزی نگفتم. خیلی هم خوب بود.انگار زدن تو گوشم. انتظار نداشتم خوب برخورد کنه. منم یهو وحشی شده بودم. اما این صدای پر خنده اش برای چی بود؟مشکوک گفتم: دارید می خندید؟تند سرش و بلند کرد و سعی کرد خنده اش و بخوره و تو همون حالت گفت: نه ....این نه اش از 100 تا آره بدتر بود.یه ابرومو فرستادم بالا و با نگاهی که داد می زد خر خودتی نگاش کردم. تحملش تموم شد و لبهاش از هم باز شدن و خندید.نیکو: آخه یه جورایی متعصب در مورد اسم گفتید که آدم فکر می کرد برای اسم بچه اتون انقده جبهه گرفتید...اینو گفت و بی خجالت خندید.یکم زل زل نگاش کردم و تازه فهمیدم منظورش چیه. راست می گفت خیلی سر اسمه از خودم عکس العمل نشون دادم. سعی کردمو خودمو از تک و تا نندازم. سوتیه رو داده بودم بد ...آروم گفتم: خوب اهورا قشنگه ...اینو گفتم و سریع برگشتم برم تو آشپزخونه.صدای خنده های ریزش و شنیدم. خودمم خنده ام گرفته بود.با یدا.. تو آشپزخونه بودیم. داشتم سعی می کردم بهش یاد بدم و بفهمونم که تمیزی و بهداشت چیه. که وقتی کار میکنه همه جا رو به گند نکشه. آخرش من از دست این مرد کله امو می کوبم به دیوار.هر چی من بهش میگم .. انقده حرص می خورم همه تاثیر کلامم 2 ساعته. این 2 ساعت که تموم شد دوباره میشه حاجی شلخته قبل. اه .....کفریم کرده حسابی.در حال کل کل با حاجی بودم که صدای یکی و شنیدم که از تو رستوران یاا.. یاا.. می گفت. با تعجب به یدا.. نگاه کردم که شونه ای به نشونه نمی دونم بالا انداخت.با تعجب رفتم بیرون و رفتم تو رستوران. از پشت یخچال سرک کشیدم. یه مردی بود حدود 30 ساله یه شلوار پارچه ای گشاد پوشیده بود و یه بلوز مردونه. دستهاشو بهم پیچیده بود و به اطراف نگاه می کرد.رفتم پشت میز ایستادم و گفتم: بفرمایید امری داشتید؟؟؟مرد برگشت سمتم و گفت: سلام آقا خوب هستید؟ من علی ام....اینو گفت و ساکت شد و منتظر به من نگاه کرد. علی هستی که هستی چی کار کنم؟ نکنه انتظار داره بشناسمش؟ نگاه منتظرش که اینو میگفت.وقتی دید گیج دارم نگاش می کنم خودش شروع کرد و گفت: خانمم چند روز پیش یه خانم شهری دیده بود که برای رستوران دنبال پیک می گشتن. گفتن من بیام اینجا. خانمه فکر کنم ... فکر کنم اسمش ... چی بود اسمش؟؟؟؟ ( یکم فکر کرد و بعد با ذوق گفت ) آهان هاج بود ... چشمهام از کاسه زد بیرون. هاج کیه؟؟؟؟مرد که چشمهای منو دید گفت: نه .. نه آقا ببخشید یادم رفت اسمش هاج نبود .. اسم یکی از این زنبورای کارتونی و داشت دیگه .. چی بود اسمش ....لبمو جمع کردم که جلوی خنده امو بگیرم. با صدایی که توش خنده موج می زد گفتم: نیکو خانم گفتن بیاین؟پسره خوشحال تو هوا بشکنی زد و گفت: ایول خودشه. نیکو خانم. گفتم اسم زنبوره تو اون کارتونه بودا....می خواستم اخم کنم اما نمی شد دست خودم نبود. بیشتر از اخم کردن خنده ام می گرفت.من: بفرما بشین با هم حرف بزنیم. خوب از خودت بگو. الان چی کار می کنی؟علی: بیکارم آقا.من: قبل بیکار شدنت چی کار می کردی؟علی: تو تعمیرگاه کار می کردم. اما دستم آسیب دید نتونستم ادامه بدم. داشتم به علی در مورد ساعت کار و اینکه صبح ها باید بیاد و تا 4 بعد از ظهر بمونه عصرم از 6 باید باشه تا 10-11 شب حرف می زدیم که در باز شد و نیکو اومد تو.از همون دم در نگاه کنجکاوش و به علی دوخته بود. داشت می مرد که بفهمه کیه.نزدیکمون که رسید یه سلامی کرد و با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که این کیه.یاد زنبوری که علی گفته بود افتادم و بی اختیار لبخند زدم. سریع اومدم جمعش کنم برای همین تند گفتم: علی آقا هستن. برای پیک ....نیکو سریع روشو برگردوند سمت علی و گفت: شما شوهر نازگل هستین؟علی که به احترام نیکو بلند شده بود همون جور ایستاده دستهاشو جلوش تو هم قفل کرد و با سر پایین افتاده گفت: بله خانم من علیم شوهر نازگل. اون گفت با شما حرف زده و بیام اینجا برای کار.نیکو یه لبخند به علی زد و گفت: بله بفرمایید خوشحالم که اومدید.نیکو به علی لبخند زد؟؟؟ ندیدم به من یا حاجی بخنده. یعنی انقده از علی خوشش اومده؟ یا شایدم از نازگل خوشش اومده که شوهرش و انقده تحویل می گیره.نیکو بدون هیچ حرفی رفت رو یکی از صندلیهای رستوران نشست و خودش و سرگرم نشون داد. از تو کیفش یه کتاب در آورد. فکر کنم کتاب داستان بود. سرش و کرد تو کتاب یعنی حواسم به خوندنمه نه به شما.اما حس می کردم که همه حواسش به منو علیه. خلاصه با علی هماهنگ کردم و به توافق رسیدیم. قرار شد صبح ها تا یکی دو هفته زودتر بیاد که تراکتها رو هم پخش کنه و یکم تبلیغمون و بکنه.فردا روز موعود بود. همه کارها ردیف شده بود و فردا رستوران و باز می کردیم. خدا کنه این کارم خوب پیش بره. همه تلاشمو باید بکنم.مهدادبا صدای زنگ ساعت از جام پریدم. اونقدر استرس داشتم که تا صبح بین خواب و بیداری مونده بودم. خسته بودم. خیلی ...از جام بلند شدم. سریع یه دوش گرفتم و حاضر شدم. ساعت هنوز 6 هم نشده بود.رفتم پایین و از خونه اومدم بیرون. می خواستم از در اصلی رستوران برم داخل که کرکره اشو هم بالا بکشم اول یه نگاهی به نمای رستوران انداختم. عالی بود. یعنی این سر و شکل بین این مغازه های اطراف و وسط جاده خیلی تو چشم بود. انگار بهشت و وسط جهنم بردن . یه لبخندی از رضایت زدم. روحیه ام بهتر شد. رفتم قفل و باز کردم و با یه حرکت کرکره رو بالا فرستادم یه یا علی گفتم و در شیشه ای مغاره رو با کلید باز کردم.یه سره رفتم پشت مغازه تو آشپزخونه. در و باز کردم. چقدر اینجا ساکت و تاریک بود .لامپ و زدم. یکی یه غری زیر لب زد. همه چیز همون جوری بود که دیشب ولش کردم. یعنی دیشب این حاجی و مجبور کرده بودم همه جا رو تمیز کنه و تا همه جا تمیز نشد نرفتم بالا.الان همه چیز همون جوری بود و این بد بود. برگشتم و با اخم یه نگاه به تخت انداختم. حاجی خوابیده بود.عصبانی با اخم رفتم سمتش.-: حاجی ... حاجی .. بیدار شو ...تکون نخورد. مجبور شدم خم شم و با دست تکونش بدم.با هر بار صدا کردنش حرصم بیشتر میشد. اه مرتیکه مثل خرس خوابیده. بعد 10 بار صدا کردنش و تکون دادنش جوری که انگار زلزله 8 ریشتری اومده بالاخره یه تکونی خورد و سمت من چرخید . زیر چشمی یه نگاهی بهم انداخت و خواب آلود گفت: چیه ؟؟؟صدام و بلند کردم و عصبی گفتم: حاجی پاشو ببینم. امروز روز اولمونه بعد تو هنوز خوابی؟ مگه نباید برنج و می زاشتی؟چشمهاش کامل باز شد. یه نگاهی به ساعت انداخت و گفت: مگه ساعت چنده؟به ساعت نگاه کردم و گفتم: 6:20 زود پاشو.این و گفتم و با حرص رومو ازش گرفتم.فقط خدا رو شکر می کردم که دیشب مجبورش کرده بودم که تا یه حدودی کارها رو انجام بده. برنجها رو شسته بود و خیس کرده بود و کبابها رو هم سیخ کشیده بود. لپه و لوبیای خورشتها رو هم پخته بود.دست به سینه رو صندلی نشستم و منتظر شدم تا بیاد. دست و روشو شست و اومد. خیر سرش می خواست عجله کنه.فقط هوله می رفت. کفرمو داشت در میاورد. دنبه یه تکونی به خودش نمیده. از جام بلند شدم. نخیر این تنهایی شلوارشم نمی تونه بالا بکشه. جلو رفتم و دست به کار شدیم.دوتایی دیگ بزرگ برنج و پر آب کردیم و رو تک شعله ای بزرگ گذاشتیمش . حاجی رفت سر وقت خورشتها و منم رفتم و مرغها رو توی قابلمه چیدم. بعد یه نیم ساعتم برنجا رو ریختیم تو دیگ و صبر کردیم.رو صندلی نشسته بودم و منتظر که ببینم برنجمون دم میکشه یا نه . حاجی هم برای خودش سر خوش برای خودش هی از این ور به اون ور می رفت و زیر لبی آواز می خوند. یه نگاهی به سر و شکلش کردم. خیلی ناجور بود. لباسهاش دوباره همه اش چرک و کثیف شده بود. با اخم گفت: حاجی .. اینا همون لباسهایه که برات خریدم.ایستاد. یه نگاه به لباسش کرد و بعد با نیش باز سرش و بلند کرد و گفت: نه آقا اونا رو گذاشتم به وقتش بپوشم.ابروم پرید بالا. وقتش دیگه کی بود؟ لباس پلوخوری که براش نخریده بودم. من: حاجی من اون و خریدم همین جا بپوشی که این لباسای کثیف تنت نباشه. یکم نگام کرد و بعد سرشو خاروند و مثل منگلا دوباره بهم خیره شد.چشمم افتاد به موهاش. موهاش و گند گرفته بود انگار یه پیت روغن روش خالی کرده بودن. از بس کثیف بود دونه دونه و تار تار بهم چسبیده بود.حالم بهم خورد. چقدر یه آدم می تونه کثیف باشه. کلا" این حاجی احتیاج به یه انقلاب اساسی داره.با اخم بلند شدم و گفتم: حاجی غذاهات تا کی آماده میشن؟ حاجی: آمادن آقا فقط باید زیرش و کم کنم تا کم کم حاضر بشن و تا ظهرم داغ بمونن.من: خوبه. برو وسایلتو جمع کن بیا بریم.حاجی: کجا ؟من: میریم حمام. حاجی: کجا بریم آقا کار دارم. حمام لازم نیست. تازه توی همین دستشویی اینجا دوش داره.با اخم گفتم: حمام لازم نیست؟ اینو من تشخیص میدم چون ظاهرا" شما خودت نمی تونی تشخیصش بدی. همین که گفتم زود وسایلتو جمع کن.یه 5 دقیقه ای طول کشید تا حاجی بیاد به علی زنگ زدم و ازش پرسیدم که اینجا حمام عمومی داره یا نه؟گفت آره و آدرسشو داد بهم. رفتم بالا و سریع وسایلمو جمع کردم. اصلا" به این حاجی اطمینان نداشتم. می ترسیدم بره خودشو گربه شور کنه بیاد.دوتایی سوار ماشینم شدیم و رفتیم و با پرس و جو رسیدیم به حمام. همچین تو حموم این حاجیو سابیدم که فکر کنم کم کم پوست تنش کنده شد. بزار کنده شه. مرتیکه انقدر کثیف بود که همه بدنش گال گرفته بود.قد یه ساعت تو حمام بودیم و مجبورش کردم خودشو تمیز کنه. وقتی که خیالم از تمیزیش راحت شد رضایت دادم و بیرون اومدیم . خیلی خسته بودم. اما با دیدن صورت گل انداخته از تمیزی حاجی خوشحال میشدم. امیدوار شده بودم. تازه رنگ و رو گرفته بود. انقد کثیف بود که یکی می دید فکر می کرد پوستش تیره است اما زیادم سیاه و اینا نبود. سوار ماشین شدیم و به رستوران برگشتیم . نیشامامروز همون روز موعوده همون روزی که قراره بالاخره این رستوران راه بی افته. رو تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه می کنم. دلم نمی خواد از تو اتاقم برم بیرون. یه جور ترس و دلهره تو وجودمه. نمی دونم از کجا اومده. یادم نمیاد برای افتتاح کافی شاپم این حال و داشته بودم. اما اینجا یه جورایی فرق می کرد. شاید به خاطر این بود که اینجا و تو این کار فقط خودم نبودم. شاید داشتن یه شریک باعث ترسم شده بود.در ضمن اینجا و این رستوران تنها امیدم بود. تنها وسیله ای که می تونستم با خوب انجام دادنش این حس مزخرف رو بشکنم و بی عرضه بودنو از خودم دور کنم و از بین ببرمش.نمی دونم چقدر تو حس و حال خودم بودم و فکر می کردم اما با شنیدن خروس همسایه که بی موقع صداش بلند شد به خودم اومدم. یهویی استرس افتاد به جونم... سریع از جام بلند شدن. ساعت 8:30 بود باید می رفتم به کارها سرکشی می کردم تا مطمئن تر بشم همه چیز مرتبه.تندی از جام بلند شدم و در عرض 15 دقیقه حاضر و آماده از پله ها رفتم پایین. وارد رستوران شدم. یه نگاهی به اطراف انداختم. همه جا تمیز بود.یه دوری تو مغازه و آشپزخونه زدم و یکی یکی همه چیز و چک کردم.خب سالادا که آماده اس متین هم که همه وسایل رو خریده... غذای حاجی هم که مورد پسند واقع شد... پیک موتوری هم جور شد... درسته موتورمون یه کم دربه داغونه ولی همین جواب میده... تراکت ها هم که پخش شده... دیروز بعد از ظهرم که اومدن تابلو مغازه رو نصب کردن...بازم با یاد آوری اسم مغازه خنده ام گرفت ... اهورا ....واسه خودم ریز خندیدم.دوباره نگران شدم.وای نمی دونم چی میشه فقط خدا کنه گند نزنیم و خوب از آب در بیاد که دیگه طاقت خرابکاری ندارم!!داشتم با خودم حرف می زدم و برنامه می چیدم. یکمم تعجب کرده بودم از اینکه چرا هیچکس اینجا نیست.صدای در رستوران باعث شد سرمو بلند کنم و یه نگاهی به در بندازم. علی بود. پشت در ایستاده بود. یادم اومد که در قفله. همون اول امتحانش کرده بودم. وقتی دیدم کرکره اش بالاست گفتم شاید در هم باز باشه اما قفل بود. از تو کشوی میز کلید و برداشتم و رفتم در و باز کردم.علی سریع سلام کرد. جوابش و دادم. کنار رفتم تا وارد بشه. همون جور که از کنارم رد میشد پرسیدم.من: علی آقا نمی دونید آقای متین و حاجی کجا هستن؟علی: والا من داشتم با این تعمیرگاه ها و آپاراتی ها صحبت می کردم و تراکت بهشون می دادم حدود یه ساعت پیش دیدم آقا همراه حاجی دارن میرن بیرون. اما نفهمیدم کجا میرن. البته قبلش به من زنگ زده بودن و آدرس یه جاییو خواستن.خواستم بپرسم کجا گفتم شاید بگه فضولم. شاید کار شخصی داشته باشن.یه سری تکون دادم و یه تشکری هم کردم.علی نشست رو صندلی جلوی میز من. منم رفتم و پشت میزم نشستم. زیر چشمی نگاش کردم.وای که این علی خیلی تیپش جیگر بود. یه شلوار سبز زیتونی از اینا که سربازا تنشون میکنن با یه پیرهن مردونه آستین کوتاه گشاد طوسی رنگ که روش گل و بوته های گنده داشت. پیراهنشم و هم گذاشت بود روی شلوارش.خنده ام گرفته بود. از یه طرف گل و بوته های لباسش، از طرف دیگه ست گل و گشادش منو کشته بود.موهای کنار شقیه اش یکم ریخته بود و بقیه موهاش و رو به بالا شونه کرده بود. واسه خودش داشت بیرون مغازه رو دید میزد.بیچاره فکر کنم دوروز فکر کرده بوده تا بتونه این تیپو بزنه. لباساش حداقل دوسایز براش بزرگ بود و شلوارش هم به زور کمربند تو تنش وایساده بود...باید سر فرصت یه فکری هم به حال تیپ ضاقارت این علی آقا می کردم.به قول ساره: پرستیژ رستوران و میاره پایین.حالا تیپ اینو درست کنم اون موتور ضایع گازیو و هندلیو چی کار کنم؟ بی خیال کسی اونو نمی بینه.هنوز در حال کنکاش تیپ علی بودم که بازم صدای در اومد.به در نگاه کردم. اول متین وارد شد با یه قیافه خسته و یه اخم کوچولو رو صورتش. بعد اون ....اوهــــــــــــــــــــــ ــــــــه ...ببین حاجی چه کرده با خودش ....با دیدن حاجی پشت سر متین نیشم گوش تا گوش باز شد. خود به خود از رو صندلیم بلند شدم و ایستادم. یه نگاه با تحسین به حاجی انداختم.خوشحال و راضی گفتم: به سلامتی حاجی چقده خوشتیپ شدین.حاجی یه لبخند کشاد زد و سرش و انداخت پایین و زیر چشمی به متین نگاه کرد و گفت: آقا گفتن حتما" برم حمام ...یه ابروم رفت بالا. پس این تیپ و این تمیزی کار متین بود. می دونست خود حاجی از این ناپرهیزیا نمیکنه.یه نگاه قدرشناس به متین انداختم. بیچاره چقدر اول صبحی خسته به نظر میومد. چقدر خوب بود که اون یه فکری برای سر وضع ناجور این حاجی کرد. دیگه لازم نبود حرص بخورم.متین سرش و بلند کرد و چشمش افتاد به من و نگاه تشکرآمیزم.یکم نگام کرد و یه لبخند محو زد.خوبه منظورمو فهمید.متین یه اشاره به حاجیو علی کرد که برن


