مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › فجازی › قرارگاه فرهنگی افسران آتش به اختیار › ایده، خلاقیت و تجربیات فرهنگی v
1 2 3 4 5 … 12 بعدی »
› تجربیات مربیان صالحین و معلمان

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
DrewFarr35 امروز
ClemmieHol امروز
MichelYpz5 امروز
Milan84510 دیروز
EuniceNevi دیروز
MelaineDeL دیروز
RondaCaraw دیروز
MargieTrig ۶-۱

افشای تله جمعیت! | شبکه‌های اجتماعی عصر جوین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (9): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 18 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تجربیات مربیان صالحین و معلمان

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#61
۱۳۹۸-۸-۱۱، ۰۸:۰۰ عصر
۱۰ شهریور ۱۳۹۳

زنگ دوم بود در کلاس دوم راهنمایی درس داشتم نزدیک کلاس شدم سرو صدای زیادی از کلاس می آمد در زدم به کلاس رفتم اسامی چند نفر به عنوان دانش آموز بد روی تخته سیاه نوشته شده بود نماینده کلاس شروع به توضیح در مورد اسامی به اصطلاح شلوغ کرد وهریک از آنان نیز به دفاع از خود پرداختند یکی از آنان با صدای بلند حرف می زد کلاس را به آرامش دعوت کردم سکوت بر کلاس حاکم شد نفر به نفر به دفاعیات آنان از خود گوش میدادم همان چیزهای ابتدایی و ناچیز به قول خودمان ، اما برای دانش آموزان باور کنید چنین نیست ، آنان از نگاه و از دنیای خود به موضوع نگاه می کنند اما من و تو شاید ارزشی برای مسئله او قائل نشویم ،عمدا همان دانش آموز را جهت آوردن گچ به اتاق دفتر فرستادم ، در کلاس گچ موجود بود ،برای یک لحظه احساس کرد کاری رابه او سپرده ام باید در کمال احترام انجام دهد. بعد از پایان کلاس مرا صدا زد و به من گفت آقای خندانی من که در سر کلاس شلوغ کرده بودم هیچوقت انتظار نداشتم اینگونه با من برخورد کنید و به من کاری بسپرید به شما قول میدهم این لحظه را هرگز فراموش نخواهم کرد چون شما به من عزت واحترام بخشیدی و مرا در نزد دانش آموزان تنبیه نکردی اگر چه حتی لفظی هم باشد الان (محمد) همان دانش آموز شلوغ نماینده محترم کلاس است همین ذرات کوچک تربیتی است که انسانهای وارسته را تحویل جامعه می دهد (به خدا دانش آموزان هم احترام می خواهند، مسئولیت می خواهند، حرفهای خوب می خواهند) شیرینی این لحظه ها راهرگز فراموش نخواهم کرد.(سردار خندانی ، مربی تربیتی راهنمایی شبانه روزی عباس آباد شهرستان بانه
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#62
۱۳۹۸-۸-۱۱، ۰۸:۰۱ عصر
)
۹ شهریور ۱۳۹۳
هفته اول سال تحصیلی بود. متن نیایشی را علاوه بر متن ارسالی مدیریت تهیه نموده بودم.دانش آموزی را بر حسب اتفاق برای خواندن آن به جایگاه آوردم.متن نیایش را خودم یک بار خواندم بعد آنرا به دست دانش آموز دادم تا باز بخواند.در خواندن بعضی کلمات مشکل داشت احساس کردم لکنت زبان دارد.به دانش آموزان نگاه کردم هر کدام عکس العملی از خود نشان می دادند.یکی ریشخند می زد ،یکی می خندید و آن دیگری به من نگاه میکرد تا ببیند من چه عکس العملی از خود نشان می دهم،با حالت تعجب به دانش آموزان نگاه کردم و به آنان گفتم چه کسی دیگر می خواهد این متن نیایش را برای ما بخواند؟کسی حاضر نبود فورا به دانش آموزان گفتم این آقای ...... خیلی شهامت داشتچون او داوطلبانه آمد (با اینکه مقداری هم لکنت زبان داشت ) یک بار دیگر متن را به او دادم تا قرائت نمایددیدم خوشحال است احساس عجیبی کردم بعد از پایان مراسم با او بحث کردم،گفت: ( شما به من غرور و شهامت آموختی ونگذاشتی دانش آموزان به من بخندند )شاید همین برخوردهای به ظاهر کوچک و از پیش پا افتاده به نظر بعضیها سرمنشا بسیاری از تغیرات گردد.حالا این دانش آموز علاوه بر متن نیایش همیشه به دبیر ادبیات میگوید:من متن زیر را بخوانم ، من انشاء نوشته ام، آنرا بخوانم.
دنیای دانش آموز زیباست آنرا برایشان زیباتر کنیم آنانرا تشویق کنیم مطمئن باشیم ازاین کار پشیمان نخواهیم شد.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#63
۱۳۹۸-۸-۱۲، ۰۱:۰۳ عصر
بخشنده‌ترین مرد دنیا (مرتضی دانشمند)
پدر می‌گوید: «مردی هر روز به خانه‌ی امام رضا (ع) می‌آمد و در کارهای خانه به امام کمک می‌کرد. عصر که می‌شد امام رضا (ع) مزدش را می‌داد و مرد با خوش‌حالی به خانه‌یشان می‌رفت. مرد فقط یک ناراحتی داشت. خانه‌ی آن‌ها خیلی کوچک بود. او و بچّه‌هایش در آن خانه راحت نبودند. یک روز مرد مثل همیشه به خانه‌ی امام رضا (ع) آمد و در کارهای خانه به امام کمک کرد. آن روز امام رضا (ع) کلیدی را به مرد داد. مرد گفت: این کلید چیست؟ امام رضا (ع) گفت: کلید خانه‌ی نو شما. خانه‌ی شما کوچک بود. من آن را برای شما خریدم.» مرد حالا به یکی از آرزوهای عمرش رسیده بود. به پدر می‌گویم: «دوست دارم یک قصّه‌ی دیگر از امام رضا (ع) برایم تعریف کنی!»
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#64
۱۳۹۸-۸-۱۲، ۰۱:۰۴ عصر
پنج سال پیش بود که براى اولین بار همراه پدر و مادر و خواهر و برادرم، با ماشین ژیان راهى مشهد مقدس شدیم. با این که نیمى از راه مشهد را پیموده بودیم، ناگهان در سربالایى ماشین ما سرعت خود را از دست داد، به طورى که در آن آفتاب داغ و سوزان، با بودن خواهر کوچکم، مادرم و ما از ماشین پیاده شدیم وپدرم مجبور شد که آن سربالایى را به تنهایى بالا رود. پدرم هر کارى که از دستش برمى آمد کرد، ولى بیهوده بود. مدت دو ساعت در بیابان بدون آب و غذا ماندیم. خواهر کوچکم ناراحتى خودش را بر زبان مى آورد و ما هم دیگر نمى توانستیم تحمل کنیم، ولى خم به ابرو نمى آوردیم. کم کم تشنگى و گرسنگى و خستگى بر ما غلبه کرده بود. من نگاهى به سوى آسمان انداختم و دستهایم را به سوى آسمان بلند کردم و گفتم: یا امام رضاى غریب! ما براى زیارت به سوى تو مى آییم. کارى کن که بیشتر از این عذاب نکشیم. خدا شاهد است بلافاصله ماشینى ایستاد و به کمک ما شتافت. گویا راننده اش مکانیک بود. فورى در عرض یک دقیقه ماشین ما را به راه انداخت. آن وقت من به عظمت خداوند و امام رضا پى بردم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#65
۱۳۹۸-۸-۱۲، ۰۱:۰۵ عصر
من که الآن 10 ساله هستم، سه دفعه موفق شده ام همراه بابا و مامانم به مشهد مقدس بروم. از این سه دفعه، دفعه آخر که به مشهد رفتیم، پارسال تابستان بود. بهترین خاطره من که اکنون برایتان تعریف مى کنم در همین سفر آخر برایم اتفاق افتاد. درست روز آخر بود که براى آخرین بار، دست بابام را گرفتم و با هم به طرف حرم حرکت کردیم. قلبم پُر از شادى بود و تند تند مى زد. مى خواستم هر چه زودتر به حرم امام برسم. خلاصه، همراه بابام وارد حرم شدم. خیلى شلوغ بود. اصلاً فکر نمى کردم که بتوانم به ضریح نزدیک شوم. دست بابام را محکم گرفته بودم. بابام زیارت حضرت رضا (ع) را زیر لب زمزمه مى کرد و من هم گوش مى دادم. بابام مُهر نماز را برداشت و شروع کرد به خواندن نماز. در همین موقع ناگهان خادمین اعلام کردند که همه از حرم بیرون بروند. فکر مى کنم مى خواستند حرم را تمیز کنند. مردم دسته دسته از حرم دور مى شدند، ولى بابام هنوز مشغول نماز خواندن بود. من که جلوى بابام نشسته بودم، در یک لحظه دیدم هیچکس اطراف ضریح امام نیست. فوراً به طرف ضریح دویدم. در یک لحظه فکر کردم که خدا را به من داده اند. از خوشحالى دائم ضریح را مى بوسیدم و به آن دست مى کشیدم و صلوات مى فرستادم. فکر مى کردم که خواب مى بینم. ولى واقعاً خواب نبودم، بیدار بودم... بله بیدار بودم و به آرزویى که در دو سفر قبل نرسیده بودم، در سفر سوم خود به مشهد، آن هم در روز آخر، رسیدم. آرزویى که براى هر کسى کم اتفاق مى افتد.
محمدعلى مجیدى کوهبنانى، 11 ساله، کوهبنان کرمان
کتاب خاطرات زیارت؛ انتشارت کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#66
۱۳۹۸-۸-۱۲، ۰۱:۰۶ عصر
بهترین خاطره من از مشهد مقدس این است که وقتى براى اولین بار به مشهد رفتم، وارد حرم امام رضا که شدیم، آن قدر درهاى حرم و خود حرم بزرگ بود که من به پدرم گفتم: بابا! این جا قصر است؟ و پدرم خنده اى کرد و گفت: نه پسرم، این جا قصر نیست، حرم امام رضا (ع) است، امام هشتم ما. بعد وارد حرم شدیم. پدرم برایم توضیح داد که چرا به اینجا مى آیند و چطور جایى است. وقتى که با آنجا آشنا شدم آرام به طرف حرم امام نزدیک شدم و بیست تومان داخل آن انداختم و از امام رضا (ع) خواستم که نماز را یاد بگیرم، چون من هر چقدر با پدرم تمرین مى کردم یاد نمى گرفتم. ولى با این دعا کردن احساس کردم مى توانم یاد بگیرم. آرام کنار کتابخانه اى که کنار مُهرها بود رفتم و نشستم و یک کتاب یادگیرى نماز برداشتم و از روى آن خواندم، بعد احساس کردم که با یک بار خواندن یاد گرفتم. به پدرم گفتم: بایستید و به نماز خواندن من گوش کنید، ببینید درست مى خوانم یا نه. من هم کمى بلند خواندم. در پایان نماز، چون وضو هم گرفته بودم و نماز ظهر را هم خوانده بودم، پدرم به من گفت: قبول باشد. آفرین درست خواندى پسرم! و در آن لحظه من احساس راحتى فراوانى کردم.
علیرضا عارفى مقدم، 12 ساله، تهران
کتاب خاطرات زیارت؛ انتشارت کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#67
۱۳۹۸-۸-۱۲، ۰۱:۱۵ عصر
تا حالا به این نکته دقت کردید  که چرا وقتی نون لواش میگیریم
باید خیلی سریع اونو بذاریم تو پلاستیک تا بهش باد نخوره؟
اینو خوب میدونیم که نون لواش بلافاصله بعد از اینکه باد بهش میخوره
یا خشک میشه و یا دیگه قابل استفاده نیست...


اما این اتفاق هرگز در مورده نون سنگک نمی افته!
خیلی کم پیش میاد که نون سنگک
در برخورد کوتاه مدت با هوا شکل و مزه ی خودشو از دست بده.


اما دونستن دلیلش خالی از لطف نیست،
نون لواش در معرض مستقیم و بدون واسطه ی آتش قرار می گیرد
اما در مورد نون سنگک اینطور نیست.
شعله آتش قبل از اینکه به طور مستقیم به نون بخوره و به سنگ ها میخوره
و این سنگ هاست که آرام آرام باعث پختن نان می شود.
شاید براتون جالب باشه بدونید تربیت نون سنگکی و تربیت نون لواشی هم دو نوع تربیته مختلفه...


کودک یا نوجوانی که در معرض انتقاد های شدید و تند قرار می گیرد
یا حتی هنگام آموزش مسایلی هم چون
(مسائل اعتقادی و نماز- آداب معاشرت – درس خواندن - دوستی و دوست یابی و...)
به صورت مستقیم و آتشین با او برخورد می شود،
طبعاً در اولین نسیمِ حضور در جامعه تغییر شکل می دهد.
حال ممکن است این نسیم ورود به مقطع جدید تحصیلی
(مانند ابتدایی به دبیرستان یا از دبیرستان به دانشگاه) باشد
و یا حضور در فضای جدیدی مانند مهمانی ها و... .
پس بهترست که هنگام آموزش مسایل و یا انتقاد از کودکان و نوجوانان،
آن را به طور غیر مستقیم و با بیانی لطیف ارائه کنیم.
گاه ممکن است این بیان لطیف به صورت هایی همچون
(انتقاد کردن بعد از عصبانیت و یا چشم پوشی از برخی شیطنت های دوران کودکی
و به جای آن حساسیت در موارد مهم و...) بروز کند.


اگر دوست داریم فرزندمان و یا متربی ای که مسئولیت تربیت و آموزش او بر عهده ماست
هنگام قرار گرفتن در فضای دیگری مانند فضای مجازی و موارد دیگری که در بالا ذکر شد،
آسیب پذیر نباشد هیچگاه نباید تربیت نون سنگکی را فراموش کنیم.
تربیت نون سنگکی یعنی گفتن با واسطه، آرام و به وقت به کودک یا نوجوان!!!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#68
۱۳۹۸-۸-۱۲، ۰۱:۱۷ عصر
سال ۸۸ بود و متأسفانه جوّ مدرسه نیز تحت تأثیر جامعه، غبار آلود و ملتهب شده بود. دانش آموزان دو دسته شده بودند و بر سر موضوعات مطرح در جامعه با هم بحث و درگیری می کردند. طیف طرفدار کاندیداهای شکست خورده، خیلی کمتر بودند، ولی بخاطر اینکه در جوّ بدی قرار گرفته بودند و برخی دیگر از بچه ها آنها را با فتنه گران جامعه مقایسه می کردند، بسیار ناراحت بودند. بعضی از بچه ها با دیدن آنها، به کاندیداهای شکست خورده لعن و نفرین می فرستاند و چند بار مداخله ما و جلوگیری از این برخوردها از سوی هر دو طرف، حاصلی نداشت. صحبت های مدیر و تهدیدهای او نیز کار را درست نکرد، بلکه همه چیز را تبدیل به یک جنگ مخفی می کرد! شعار نویسی بر روی کمد دانش آموزان را کم داشتیم که آن هم شروع شد!!! سال نو آغاز شده بود و تصاویر مقام معظم رهبری را به همراه شعار سال نصب کرده بودیم. دانش آموزان طیف ارزشی مدرسه، من را برادر صدا می کردند و با دیدن من قوّت قلب می گرفتند، و گروه طرفداران معترضین، ما را دشمن خود فرض می کردند. از این رو قصد کردند، این بار فعالیت خود را گسترش داده و اصطلاحاً این بار حال ما را بگیرند! در یکی از زنگ های تفریح چند نفر از دانش آموزان را دیدم که با سوزن ته گِرد، در حال پاره کردن تصاویر نصب شده توسط ما بودند. با دیدن من انگار دنیا روی سرشان خراب شده باشد، بشدت ترسیده و شروع به عذر خواهی کردند و از ترس فقط مانده بود که.....؛ در هر صورت با آرامش به سمت اتاق تربیتی مدرسه بردمشان، بچه ها را به سمت دفتر پرورشی هدایت کردم. با وجود اینکه خیلی از موضوعات پیش آمده و در نهایت این اتفاق؛ ناراحت بودم. عصبانیت خود را کنترل کردم و با آرامی با بچه ها شروع کردم به صحبت. آنها که خود را برای برخورد سخت و تنبیه آماده کرده بودند؛ متعجب، به صحبت های من گوش می کردند. در نهایت به آنها قول دادم این موضوع پیش من به امانت می ماند و آنها را راهی کلاس کردم. روزهای بعد با دیدن من، سلام و علیک گرمی می کردند و من هم هر چند وقت یکبار قول خودم را برایشان یادآوری می کردم و به آنها اطمینان می دادم که کسی از ماجرا خبردار نشده است. آنها هم برخلاف قبل، خیلی آرام شده بودند و با این اتفاق، گروه مقابل نیز دیگر رقیبی برای خود نمی دید، و جو مدرسه عادی شده بود. سال تحصیلی تمام شد و بچه ها به مقطع بالاتر رفتند. هر از گاهی آن گروه دو سه نفری که آن اتفاق را رقم زده بودند را می دیدم. با دیدن من و از اینکه به مقطع بالاتر در مدرسه معرفی شده بودند، مطمئن بودند که ماجرا را مخفی نگه داشته ام و از این موضوع هنوز خوشحال بودند. اما این پایان ماجرا نبود. چند سال از این ماجرا گذشته بود و بچه ها از مدرسه رفته بودند و من هم تقریباً از آنها بی خبر بودم. یک روز تابستانی بود و نزدیکای غروب آفتاب، در پارک نشسته بودم. یکی از بچه هایی که آن روز نقش اصلی را نیز در ماجرا داشت، سوار بر دوچرخه داخل پارک دیدمش. ناگهان نگاه او نیز در نگاه من گره خورد، و با سرعت به سمت من آمد. دوچرخه اش را به زمین گذاشت و به سرعت و با احترام پیش من آمد و من نیز از جام بلند شدم تا با او سلام کنم و دست بدهم. اما او من را غافلگیر کرد، او بدون مقدمه من را در آغوش گرفت و بوسید... و همه اینها به خاطر یک برخورد محترمانه با آنها بود...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#69
۱۳۹۸-۸-۱۲، ۰۱:۱۸ عصر
لطفا مراقب فیلمبرداران حرفه ای باشید...
- فرزندم کتابش را باز می کند ساعت ها به او خیره می شود ولی هرگز در امتحانات نمره خوبی نمی آورد!! - فرزندم معمولا در خودش است و خیلی کم با دیگران صحبت می کند!! - نوجوان ما شب ها تا دیر وقت بیدار است و حتی زمانی که در رختخواب است دقایق زیادی طول می کشد تا او خوابش ببرد.... حتما شما هم از این دست عبارات را زیاد شنیدید. با رسیدن نوجوانان به سن بلوغ این مشکلات تا حدودی طبیعی است اما مشکل از آنجا آغاز می شود که ما با ندانستن یک نکته کمک زیادی به اوج گرفتن این مشکل می کنیم: بسیاری از اوقات افرادی که با نوجوانان بر خورد دارند و وظیفه سنگین تربیت آن ها را به دوش می کشند ( پدر – مادر و مربی ) از این نکته مهم غافلند که نوجوانان تماشاگران خوبی نیستند ، بلکه فیلمبرداران خوبی هستند. به عبارت دیگر آنان در حضور خانواده و یا مربی بیشتر ترجیح می دهند فیلمبرداران خوبی باشند تا تماشاگر.

بسیاری از تصاویر و فیلم هایی که ما در جمع خانواده می بینیم ممکن است وسیله ای برای پریشان فکری نوجوانمان در تنهایی باشد. گاهی به اولیا محترم توصیه می شود که در رفت و آمدهای خانوادگی به رعایت حجاب یا تماشای کانال های ماهواره ای توجه ویژه ای کنید اما معمولا پاسخی که شنیده می شود این است ( پسر یا دختر ما بسیار چشم پاک است و هرگز ندیدیم که او به طرز مشکوکی به فیلم های ماهواره ای و یا وضعیت حجاب نادرست برخی از اقوام نگاه کند) ؛ در پاسخ باید گفت حرف شما کاملا صحیح است زیرا فرزند شما که در سن بلوغ قرار دارد به طرز فوق العاده ای زیرک است و بهتر می داند تا از تصاویر موجود فیلمبرداری کند تا آن را تماشا کرده و حساسیت شما را بر انگیزد.
به قول روانشناسان : فیلمبرداری در جمع و تماشا در خلوت!!!
باید؛ همراه با داشتن حسن ظن و بدگمان نبودن به فرزندمان ، حواسمان به این باشد که خلوت او را پریشان نکنیم. طبق نظر سنجی که از دانش آموزان شده است مهمترین زمان هایی که آنان فکر درگیری دارند به این صورت است: 1- هنگام مطالعه 2- زمان خواب 3- هنگام تنهایی 4- زمان هایی که والدین مشغول مشاجره هستند 5- زمان امتحان نوجوانان با رسیدن به سن بلوغ از لحاظ جسمی و فکری درگیری هایی دارند که آنان را به اندازه کافی پریشان خاطر و تا حدودی منزوی می کند. ما باید حواسمان باشد که محیط ( داخل خانه – خارج خانه – و یا حتی اردوها و استخرها ) به گونه ای نباشد که برای وی محرک بوده و آنان را از نظر فکری اذیت کند. اگر در محیطی قرار داریم که مناسب نوجوانمان نیست به این فکر نکنیم که (نوجوانمان حواسش نیست یا سرش به کار خودش است) بلکه بدانیم او بدون ِ اینکه بخواهد مشغول فیلمبرداری از این محیط است.
باز هم تاکید می شود حسن ظن داشته باشیم و بعد از خواندن این مطلب دنبال مچ گیری از متربی یا فرزندمان نبوده بلکه در کنار این حسن ظن ؛ محیط آرام ، معنوی و دور از موارد محرک را برای دلبندانمان آماده کنیم.
جایی خواندم زنان موقع گریه با دست جلوی دهانشان را می گیرند و مردان موقع گریه جلوی چشمانشان را؛ انگار هر دو می دانند از کجا ضربه می خورند و کجا آغاز گناهانشان است
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#70
۱۳۹۸-۸-۱۲، ۰۱:۲۰ عصر
بسم الله الرحمن الرحیم
یادم می آمد وقتی من کودک بودم و در اردوهای چند روزه شرکت می کردم، هنگامی که مادرم یا یکی دیگر از اعضای خانواده ام به مسئولمان زنگ می زدند تا با من صحبت کنند از خوشحالی بال در می آوردم. آنقدر با صدای بلند و با اشتیاق با آن ها حرف میزدم که تمام ماشین هایی که از کنار اتوبوسمان رد می شدند هم، صدای من را می شنیدند!!!!! اما وقتی بزرگتر شدم و خودم به عنوان مشاور یا مربی در اردوها شرکت می کردم یکی از چیزهایی که همیشه توی اردوها ذهنم را به خودش مشغول می کرد این بود که چرا بعضی از نوجوانان اینقدر سرد پاسخ تلفن پدر یا مادرشان را می دهند؟ همیشه برایم سوال بود که این دلسردی و بی روحی در تماس های تلفنی از کجا سرچشمه می گیرد؟ و نکند این نوع رابطه در گفتگوهای روزمره و روابط خانوادگی هم جریان داشته باشد.!؟ وقتی بیشتر تحقیق کردم متوجه ماجرا شدم.

بله ! ذوق نکردن ...
یکی از مشکلاتی که امروز آفت خانواده های ما شده است.
شما قضاوت کنید...
فرزندی که کوچکترین موفقیت او در خانواده دیده می شود، برایش دست می زدند و هورا می کشند و او در میان سیل خوشحالی خانواده قرار می گیرد، با نوجوانی که در مقابل کسب موفقیت هایش فقط یک لبخند (آن هم از روی خستگی و یا دل سیری ) می بیند یا فقط یک آفرین کوتاه و خیلی معمولی می شنود؛ در موقعیت های گوناگون یکسان عمل می کنند؟ کدامیک وابستگی عمیق تر و احساس خوشایندتری نسبت به خانواده و فضایی که در آن قرار می گیرد دارد؟ کدامیک تلاش بیشتری می کند تا خانواده خود را خوشحال کند؟ پای صحبت های خانواده ها که بنشینیم یکی از گلایه هایشان اینست که چرا فرزندمان کم حرف می زند و از اتفاقات کوچه و خیابان و مدرسه برایمان تعریف نمی کند؟! اما آیا به راستی فکر کره ایم که این مشکل از کجا سرچشمه می گیرد؟ قطعاً نوجوانی که تمام راهِ مدرسه تا منزل را با ذوق و شوق دویده تا یک خبر خوب را به خانواده بدهد، بیشتر از یک لبخندِ ساده را از شما توقع دارد. فرض کنید جمعیتی که در یک استادیوم ورزشی مشغول تماشای فوتبال هستند در مقابل پیشروی ها، گل زدن ها و پاس های زیبا فقط یک لبخند می زدند و یا یک آفرین کوتاه می گفتند!!! چه حسی به بازیکنان منتقل می شد؟ یکی از راه های ایجاد تعلق خاطره به خانواده که در مقابل سختی ها و هجمه های جامعه مانند یک واکسن عمل می کند، همین ذوق کردن است. اگر می خواهید دانش آموزتان که مربی وی هستید و یا نوجوانی که شما یکی از اعضای خانواده او هستید، همیشه به فکر افتخار آفرینی و کسب موفقیت باشد، این نکته را فراموش نکنید که در مقابل موفقیت های او (حتی آوردن یه مثبت در هر درسی و یا گفتن یک نکته مثبت در جمع فامیل) ذوق زده شوید و او را مورد محبت گرم خود قرار دهید. کمی آرام تر از آن نوع تشویقی که در استادیوم می بینید!!! تعجب نکنید، اما همین ذوق زده شدنِ شما خواهد بود که باعث می شود فرزندتان در آینده بتواند ارتباط خوبی با اعضای خانواده خود برقرار کند، همین ذوقِ شماست که در تقویت قدرت نه گفتن فرزندتان موثر است، همین هورا کشیدن شماست که مانند یک مسابقه طناب کشی هرگز اجازه نخواهد داد او مغلوب ناملایمات و سختی های جامعه شود. پس از همین امروز دست به کار شوید، ذره بین به دست بگیرید و دنبال خوبی های متربی یا نوجوان خود بگردید، خیلی منطقی آن را درشت کنید و خوشحال شوید!! قطعاً این نوع رفتار، نوجوان شما را در کمرنگتر کردن اشتباهاتش کمک خواهد کرد...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (9): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek [تولید انجمن] تجربیات موکب داران اربعین ADMIN 6 3,692 ۱۳۹۹-۷-۲۰، ۰۶:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  تجربیات اردوهای راهیان نور ADMIN 14 2,119 ۱۳۹۹-۶-۴، ۱۱:۳۸ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  چند توصیه به مربیان ADMIN 0 666 ۱۳۹۹-۵-۹، ۰۱:۴۹ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  راهنمای مربیان مقطع راهنمایی ADMIN 0 1,072 ۱۳۹۸-۱۲-۱۴، ۰۶:۳۲ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  - لزوم مستندسازی تجربیات فعالان اجتماعی ADMIN 0 1,061 ۱۳۹۸-۹-۱۱، ۰۳:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  درباره روز کتاب | واکاوی تجربیات موفق دنیا در ارتقای فرهنگ کتابخوانی ADMIN 0 869 ۱۳۹۸-۹-۱۱، ۰۳:۲۲ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  تجربیات اردوهای جهادی ADMIN 12 3,512 ۱۳۹۸-۸-۱۰، ۰۷:۴۲ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  تجربیات کاروان اربعین دانشجویی ADMIN 0 873 ۱۳۹۸-۸-۱۰، ۰۵:۲۰ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
atamalek [تولید انجمن] تجربیات من از پخش کلیپ در مسجد ADMIN 0 1,400 ۱۳۹۸-۴-۳۱، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: ADMIN

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('10261')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.