مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک › فجازی › قرارگاه فرهنگی افسران آتش به اختیار › ایده، خلاقیت و تجربیات فرهنگی v
1 2 3 4 5 12 بعدی »
› تجربیات مربیان صالحین و معلمان

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (9): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 9 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 18 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تجربیات مربیان صالحین و معلمان

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#51
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۵:۱۷ عصر
زنگ دوم بود در کلاس دوم راهنمایی درس داشتم نزدیک کلاس شدم سرو صدای زیادی از کلاس می آمد در زدم به کلاس رفتم اسامی چند نفر به عنوان دانش آموز بد روی تخته سیاه نوشته شده بود نماینده کلاس شروع به توضیح در مورد اسامی به اصطلاح شلوغ کرد وهریک از آنان نیز به دفاع از خود پرداختند یکی از آنان با صدای بلند حرف می زد کلاس را به آرامش دعوت کردم سکوت بر کلاس حاکم شد نفر به نفر به دفاعیات آنان از خود گوش میدادم همان چیزهای ابتدایی و ناچیز به قول خودمان ، اما برای دانش آموزان باور کنید چنین نیست ، آنان از نگاه و از دنیای خود به موضوع نگاه می کنند اما من و تو شاید ارزشی برای مسئله او قائل نشویم ،عمدا همان دانش آموز را جهت آوردن گچ به اتاق دفتر فرستادم ، در کلاس گچ موجود بود ،برای یک لحظه احساس کرد کاری رابه او سپرده ام باید در کمال احترام انجام دهد. بعد از پایان کلاس مرا صدا زد و به من گفت آقای خندانی من که در سر کلاس شلوغ کرده بودم هیچوقت انتظار نداشتم اینگونه با من برخورد کنید و به من کاری بسپرید به شما قول میدهم این لحظه را هرگز فراموش نخواهم کرد چون شما به من عزت واحترام بخشیدی و مرا در نزد دانش آموزان تنبیه نکردی اگر چه حتی لفظی هم باشد الان (محمد) همان دانش آموز شلوغ نماینده محترم کلاس است همین ذرات کوچک تربیتی است که انسانهای وارسته را تحویل جامعه می دهد (به خدا دانش آموزان هم احترام می خواهند، مسئولیت می خواهند، حرفهای خوب می خواهند) شیرینی این لحظه ها راهرگز فراموش نخواهم کرد.(سردار خندانی ، مربی تربیتی راهنمایی شبانه روزی عباس آباد شهرستان بانه
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#52
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۵:۱۹ عصر
)
۹ شهریور ۱۳۹۳
هفته اول سال تحصیلی بود. متن نیایشی را علاوه بر متن ارسالی مدیریت تهیه نموده بودم.دانش آموزی را بر حسب اتفاق برای خواندن آن به جایگاه آوردم.متن نیایش را خودم یک بار خواندم بعد آنرا به دست دانش آموز دادم تا باز بخواند.در خواندن بعضی کلمات مشکل داشت احساس کردم لکنت زبان دارد.به دانش آموزان نگاه کردم هر کدام عکس العملی از خود نشان می دادند.یکی ریشخند می زد ،یکی می خندید و آن دیگری به من نگاه میکرد تا ببیند من چه عکس العملی از خود نشان می دهم،با حالت تعجب به دانش آموزان نگاه کردم و به آنان گفتم چه کسی دیگر می خواهد این متن نیایش را برای ما بخواند؟کسی حاضر نبود فورا به دانش آموزان گفتم این آقای ...... خیلی شهامت داشتچون او داوطلبانه آمد (با اینکه مقداری هم لکنت زبان داشت ) یک بار دیگر متن را به او دادم تا قرائت نمایددیدم خوشحال است احساس عجیبی کردم بعد از پایان مراسم با او بحث کردم،گفت: ( شما به من غرور و شهامت آموختی ونگذاشتی دانش آموزان به من بخندند )شاید همین برخوردهای به ظاهر کوچک و از پیش پا افتاده به نظر بعضیها سرمنشا بسیاری از تغیرات گردد.حالا این دانش آموز علاوه بر متن نیایش همیشه به دبیر ادبیات میگوید:من متن زیر را بخوانم ، من انشاء نوشته ام، آنرا بخوانم.
دنیای دانش آموز زیباست آنرا برایشان زیباتر کنیم آنانرا تشویق کنیم مطمئن باشیم ازاین کار پشیمان نخواهیم شد.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#53
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۸:۱۷ عصر
به دنبال فرصتى بودم که ضریح پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را ببوسم
که یکى از وهابى ها گفت: این آهن است و فایده اى ندارد!
گفتم: ضریح پیامبر آهن است، ولى آهنى که در جوار پیامبر صلّى اللّه علیه و آله است، اثر خاصى دارد.
مگر شما قرآن را قبول ندارى؟ قرآن مى گوید: پیراهن یوسف چشمان یعقوب را شفا داد.
پیراهن یوسف پنبه اى بود، امّا چون در جوار یوسف بود شفا داد.
خاطرات استاد قرائتی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#54
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۸:۱۸ عصر
مرد اول می‌گفت: «چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم.  آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم.  روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم.  بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!
مرد دوم می‌گفت: «دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیری. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم.با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند.  حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.» به نظر شما، چقدر تربیت کودکی در آینده انسان نقش دارد؟
پس بیاییم اشتباهات فرزندان را از راه صحیح بررسی کنیم ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#55
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۸:۱۹ عصر
خانم معلم چِن (Chen) در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن پر احتیاطی او را صدا کرد. خانم چن او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان از 100 نمره 59 گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمره قبولی یعنی 60 نگرفته است. پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: خانم معلم، می شود... می شود یک نمره به من ارفاق کنید؟ خانم معلم با عتاب مادرانه ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟ این ممکن نیست. من طبق جواب هایی که در برگه امتحانت نوشته ای به تو نمره داده ام. او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری بکنی و نمره بهتری بگیری. پسر با صدایی که نشان می داد خیلی ترسیده است، گفت: اما مادرم کتکم می زند. خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می کرد که می خواهند بچه هایشان بهترین نمره ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی توانست در برابر بچه های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد. اما یک موضوع دیگر هم بود. او می دانست که کتک خوردن بچه ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آنها را از تحصیل بازدارد. نمی دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت. نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می لرزید و به گریه هم افتاده بود. عاقبت رو به پسرک کرد و با صدای ملایمی گفت: ببین، این پیشنهادم را قبول می کنی یا نه؟ من به ورقه ات یک نمره «ارفاق» نمی کنم. فقط می توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم. تو هم باید در امتحان بعدی 10 برابر آن را، یعنی 10 نمره، به من پس بدهی. خوب است؟ پسرک با شادی غیر قابل وصفی گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی 10 نمره به شما پس می دهم. او با خوشحالی از خانم معلم چِن تشکر کرد و رفت. از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم چن پس بدهد، با دقت زیاد درس می خواند. تا این که در امتحان بعد نمره بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه ای داده شد. وقتی در مراسم اعطای جایزه نگاهش به خانم چن افتاد، از دیدن لبخندی که معلمش به او می زد، احساساتی شد و گریه کرد. از پسِ آن «درس» که خانم چن به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد. او اولین دانشجو از روستایشان بود. او پس از مشغول شدن به کار و به دست آوردن موفقیت های شغلی و مالی پیاپی، بارها و به بهانه های گوناگون به سازندگی روستایشان کمک کرده و هر سال به دیدن معلمش خانم چن به آنجا می رود. او همیشه ماجرای قرض نمره را به دوستانش تعریف می کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می شود. زیرا می داند که نمره ای که خانم چن به او قرض داد، سرنوشتش را تغییر داد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#56
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۸:۲۱ عصر
کلاس دوم ابتدایی بودم، مدرسه فعالیت فرهنگی از خودش درکرده بود و ما را با کلاس‌های بالاتر به یکی از مساجد شهر می‌برد. این اولین بار بود که ما هم قاطی آدم حسابی‌ها شده بودیم و با کلاس‌های سوم و چهارم و پنجم برنامه مشترک داشتیم. به همین دلیل سر از پا نمی‌شناختیم. با شور و شوق عجیبی، پر از حسّ بزرگی و بزرگ‌شدن، ناباورانه به راه افتادیم. نزدیک مسجد یادم افتاد نماز خواندن بلد نیستم؛ در یک ثانیه، آن همه شعف و شادی تبدیل به کوهی از غم شد؛ تصمیم گرفتم هر طور شده نقشه‌ای سرهم کنم و وارد مسجد نشوم  ولی نه وقت برا نقشه کشی بود و نه من دانش‌آموز بی انضباطی بودم که دور از چشم‌های ریزبین ناظم مدرسه باشم. خلاصه جزو آخرین نفرات با التماس دعای پر از امید معلممان، بدون وضو وارد مسجد شدم. مسجدی بسیار بزرگ با صف‌های منظم که با ورود ما دبستانی‌ها در صف‌های آخر این نظم از هم پاشید معلم‌ها و ناظم مشغول مرتب کردن صف‌ها بودند. ما کلاس دومی‌ها در صف آخر ایستاده بودیم. از شانس خوبم دختر همسایه‌مان که چند سالی از من بزرگتر بود و به خاطر پیشرفت تحصیلی هنوز کلاس دوم بود، در صف کنار من نشسته بود و من که هنوز با ته‌ماندۀ امیدم درگیر نقشه‌کشی بودم، تازه متوجه او شدم؛ می‌دانستم هر طور شده مُچم را خواهد گرفت.

دعوای دیروزمان هنگام بازی در کوچه و کتک ناقابلی که نوش‌جان کرده بود نیز مزید بر علت شده بود. آدم کینه‌ای با ایکیوی بسیار پایینی بود که مساله امروز و دیروز را از هم تفکیک نمی‌داد، برای همین زود بلند شدم تا حداقل، جایم را عوض کنم؛ ولی صد افسوس که از پشت سرم فشار دست‌های معلم روی شانه‌هایم مرا مجبور به نشستن کرد تا نشستم چشم‌های درشت لیلا دختر همسایه‌مان برقی آتشین زد و موشک بالستیک زبانش را به طرف من گرفت و گفت: تو که نماز بلد نیستی برا چی اومدی؟ من هم که می‌خواستم پیش بچه‌های دیگر کم نیاورم با تحکم و اطمینان به او گفتم: بلدم از تو هم بهتر بلدم. در جوابم سریع با نیش‌خند پرسید: اگه راست می‌گی بگو ببینم نماز ظهر چند رکعته؟ دلم می‌خواست مشتی محکم میهمان دهن گشادش کنم، ولی بلندگوی مسجد با صدای "تکبیرة الاحرام، نماز ظهر، الله اکبر" به این فکر شیرین خاتمه داد. نماز شروع شد و من چون سوره حمد را حفظ بودم با صدای بلند طوری که لیلا بشنود شروع به خواندن کردم ناگهان سقلمه‌ای محکم به من زد در آن لحظه به خاطر حس معنوی که به خود گرفته بودم جوابش را ندادم  همه دانسته‌های من از نماز همین حمد و سوره و دو ذکر الله اکبر و سبحان الله بود که همۀ آن‌ها را با تفاخر به زبان می‌آوردم؛ در یکی از سجده‌ها زودتر از امام جماعت سر از سجده برداشتم، صحنه بسیار جالبی بود؛ چنان از این صحنه مسرور شده بودم که سجده‌های بعدی هم سر از سجده بلند می‌کردم. به محض تمام شدن نماز، لیلا که انگار برگ برنده‌ای به دستش افتاده بود، با خوشحالی گفت: دیدی نماز بلد نیستی؛ توی نماز جماعت حمد و سوره می‌خونی، موقع سجده‌ها هم سر از سجده بلند کردی. با تاکید ادامه داد: نمازت باطله. من هم فقط حرف‌هایش را انکار می‌کردم، اما او به شدت روی حرف‌هایش مُصرّ بود. کم‌کم توجه بقیه بچه‌ها به ما جلب می‌شد. آبرویم را در خطر دیدم، طاقتم تمام و دریای صبرم خشک شد، با یک حرکت موهایش را در دست گرفتم. موهای من نیز بی هیچ معطلی در دستان او قرار گرفت؛ چنان عصبانی بودم که درد موهای خودم را احساس نمی‌کردم و فقط با تمام زورم موهایش را می‌کشیدم؛ کل صف در حال از هم پاشیدگی بود؛ ناگهان ناظم متوجه ما شد؛ با نگاهی غضبناک، از جایش بلند شد تا به طرف ما بیاید؛ با دیدن او سریع به همه چیز خاتمه دادیم؛ وقتی به ما رسید، بین من و لیلا، که به ظاهر صمیمی کنار هم نشسته بودیم، نشست. اضطرابم از بودن لیلا کم بود، ترس از ناظم هم اضافه شد؛ دیگر نفس هم نمی‌کشیدم؛ که صدایش به گوش ناظم برسد؛ در این سکوت حرف‌های امام جماعت را می‌شنیدم که به حال ما غبطه می‌خورد و مطمئن به اجابت دعای ما بود و از ما التماس دعا داشت. من که تازه درد موهایم را احساس می‌کردم، بغض گلویم را گرفت؛ ولی کنار ناظم جرات گریه نداشتم. با خدای خود عهدکردم نماز خواندن را یاد بگیرم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#57
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۸:۲۲ عصر
 تا حالا دقت کردین بهترین روش آروم کردن یه نوزاد چیه؟ وقتی تشنشه... وقتی گرسنشه... وقتی خوابش میاد...؟ یادتون هست وقتی فرزندتون تازه به دنیا آمده بود اولین راه حلی که در مقابل گریه هاش به ذهنتون می رسید این بود که اونو راه ببرید... بغلش می کردید و راه می افتادید، مهم این بود که در آغوش شما باشه و شما مشغول قدم زدن باشید... قبول دارین در 70 درصد موارد این بهترین راه حل بود؟ تقریبا برای هر مشکلی هم جواب میداد...
مربیای گرامی و پدر و مادرای عزیز... این نوجوانان همان نوزادانند! با این تفاوت که وقتی نوزاد بودند برای هر مشکلی گریه میکردند اما الان برای هر مشکلی یه تکنولوژی از خودشون (!) بروز می دهند... مثلا موقع ناراحتی اخم میکنن! وقتی خسته میشن بهونه میگیرن... وقتی کم کاری کردن و نمراتِ کمی آوردن دنباله یه بهونه ای میگردن که تقصیرو بندازن گردنه یکی دیگه...
خب راه حل چیه؟

آروم باشید... از کوره در نروید ... فقط کافیه او را راه ببرید... درسته! راه ببرید البته با یه تفاوت... این بار نیازی نیست بغلش کنید فقط کنارش راه بروید! فقط کنارش...
یادتونه وقتی نوزاد را بغل میکردید؟!! برایش حرف میزدید؟ استدلال می آوردید؟! از مشکلات برایش می گفتید؟ نه فقط و فقط برایش لالایی می خواندید... اگر کمی با نوجوانان کار کرده باشید خوب میدانید که گاهی آنان به اندازه یک نوزاد بهانه گیر و غیرقابل درک می شوند... پس شروع کنید! در حین قدم زدن آروم آروم بزنید زیر آواز... منظورم این است که در همان موقع قدم زدن او را نصیحت نکنید... بذارید کنارِ شما فقط قدم بزند... فقط قدم بزند... شما هم برای آنکه آرامش بیشتری بهش بدهید با صدایی (البته خیلی آروم و مثلا برای خودتون) آواز بخونید... چی شد؟ صدای نوچ نوچ و غُر زدنشو می شنوید؟ داره زیر لب بَد و بیراه میگه؟ نگران نباشید این همون گریه های موقعه نوزادیشه... فقط رنگش عوض شده!!!
می خواهید آروم شه؟ میخواید غُر نزنه؟ میخواید آرامشو بهش هدیه بدهید؟
فقط کافیه تربیتِ لامپی رو یاد بگیرید...
اگه من یه طرفِ اتاق بایستم و کلیدِ خالی رو بزنم لامپ روشن میشه؟! هرگز... آیا میتونید با لامپ ارتباط برقرار کنید و ازش بخواید روشن شه؟ ابدا... اون چیزی که باعث میشه شما رو لامپ تأثیرگذار باشید و به حرفتون گوش بده؛ سیمه!!! بله سیمه... سیمِ رابط شما و لامپه... پس سیمتونو با نوجوان وصل کنید... دستتونو بذارید تو دست فرزندتون (یا متربی)... بذارید گرمای دستای همدیگرو حس کنید... این بهترین راه برای برقراری آرامشه.... پس یادتون باشه وقتی حس کردید اوضاع نوجوانتان بدجوری بهم ریخته وقته اینه که: پیاده روی بدون نصیحت و با رعایت تربیتِ لامپی... خودتونو کنترل کنید... یادتون باشه زمان های بهتری برای حرف زدن هست، گاهی لازمه فقط کنارش قدم بزنید، فقط همین!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#58
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۸:۲۲ عصر
با نام و یاد خالق یکتا و آفریننده روشنایی ها شروع می کنم
و از اینکه یکی از اتفاقات زیبا (از جهتی) و ناخوشایند (از جهتی دیگر) زندگیم را برای شما می گویم، خوشحالم.
-  زیبا از چه جهت؟! : از نظر آشنایی با یکی از فرزندان این آب و خاک
-  ناخوشایند از چه جهت؟! : از نظر مشکلی که این دانش آموز و یا دانش آموزان دیگر ما درگیر آن هستند.
خوشحالم از اینکه می توانم در رابطه با دل مشغولی های یک معلم، به غیر از آموزش علمی و مباحث آموزشی، فکر خود را - به واسطه عملکرد والدین و دانش آموزان در این برهه از زمان که همه ما از نظر فکری و روحی به جای بالندگی در امور عاطفی درگیر رویدادهای علمی و کاربردهای آن شده ایم و تقریبا مانند یک ماشین عمل می کنیم نجات یابیم. – نشر دهم و بگویم. امیدوارم کم کم این پیشرفت های علمی – که خوب هم هست – کاری نکند که ما آدم ها یادمان برود ما انسان هستیم و دارای روح و عاطفه. !!!
در مهر ماه سال 76 با دختری 7 ساله که در کلاس اول مدرسه مان بود، آشنا شدم. اسم او سروناز بود. سروناز دختری مهربان با ظاهری توپل و زیبا بود. من و همکارانم، هفته اول مهر فقط عملکرد، کارها و رفتارهای دانش آموزان کلاس اولی را بررسی می کردیم و راجع به آنها صحبت می کردیم. آن سال سروناز یکی از شاخص ترین آنان بود.
او دختری باهوش بود و در رابطه با صحبت با بزرگترها مانند آنان برخورد می کرد و شده بود دانش آموزی که ما در رابطه با او حرف می زدیم؛ تا اینکه....
تا اینکه یک روز من برای نقاشی به کلاس آنان رفتم.
خانم "فرخنده پی" معلم باسابقه و همکار مهربان ما، معلمشان بود و گاهی در رابطه با سروناز با هم گفتگو می کردیم. روزی که بنده به کلاس ایشان رفتم، موضوع خاصی برای نقاشی به بچه ها نگفتم، لذا آزادانه هریک شروع به نقاشی کردند. وقتی نقاشی ها را نگاه کردم، نقاشی سروناز توجهم را جلب کرد. او یک تصویر از ابر و خانه و دختر و مادرش کشیده بود و زیر آن نوشته بود "آسمان حوصله ام ابری است"؛ این جمله بسیار زیبا و پر از معنی و مفهوم، آن هم از طرف یک کودک 7 ساله بسیار مرا به فکر فرو برد. با خانم "فرخنده پی" صحبت کردم ایشان گفتند: سروناز بسیار باهوش است. ظرفیت فکری بالایی دارد ولی... متأسفانه متوجه شدیم که پدر و مادر سروناز با آنکه افرادی بودند با میزان تحصیلات بالا، ولی به عللی داشتند از هم جدا می شدند. ما برای این موضوع با مدیر مدرسه و پدر و مادر سروناز متأسفانه به راه حل مناسب نرسیدیم.
سرانجام یک روز از مادر سروناز خواهش کردم که اگر اشکالی ندارد من سروناز را با اجازه ایشان و پدرشان به منزل ببرم. خوشبختانه موافقت کردند و من سروناز را به خانه بردم و با دخترم بازی کردند و ما آن روز با هم روز خوبی را گذراندیم.
من از این مسئله پی بردم که ای کاش پدر و مادرها یا بهتر بگویم خانم و آقایی که ازدواج می کنند باید این را در نظر بگیرند که پدر و مادر شدن مسئولیت می آفریند و این مسئولیت بسیار مهم است. نسل بعد از انقلاب کودکانی داشته و دارد که بسیار نکته بین و حساس هستند و فقط به خاطر سن کم آنان فکر می کنیم شاید مسائل را آنگونه که ما می فهمیم، متوجه نمی شوند؛ که این فکر بسیار اشتباه است. کودکان ما همه چیز را در ذهنشان آنالیز می کنند و ما تصور اشتباه و برخورد اشتباه با آنان داریم.
امیدوارم در آینده ای نه چندان دور بیشتر به بازخورد مسئله جدایی و طلاق والدین در زندگی کودکان این آب و خاک دقت کنیم.
ان شاءالله خداوند یاریمان کند.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#59
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۸:۲۳ عصر
ضا جان اگه زحمتی نیست یه کامپیوتر برای احمدِ ما بخر؛
بالاخره هر چی باشه تو پسر عمه شی،
ما هم که چیزی از گوشی و این چیزا سر در نمیاریم...
- آقای مدیر؛ ببخشیدا جلوی رویِ شما بهش میگم؛
خداوکیلی من هیچی ازش نمیخوام؛ هیچی،
اصلاً هیچ کاری واسه من نکنه تو خونه، فقط درسشو بخونه...
- ما که خیری از زندگی ندیدیم، به هیچ جام نرسیدم؛
بچه جان لااقل تو درستو بخون یه چیزی بشی...
چقدر این جملات برایمان آشنا هستند، مگه نه؟
آیا می دانید آسیب زا ترین جملاتی که یک پدر و مادر
می توانند به فرزندشان بگویند همین سه جمله است؟!
1. بسیار خوب؛ از جمله اول شروع می کنیم:
شاید برایتان جالب باشد که وقتی در "حضور" فرزند یا متربی اظهار عجز کرده
و خود را به عنوان فردی معرفی می کنید که هیچ چیز از تکنولوژی نمی دانید
حصاری امن برای او به وجود می آورید تا خیالش راحت باشد که هرگز نظارتی نخواهد شد.
این دقیقاً مثل اینه که به او بگویید فرزندم با هر کس که می خواهی
با هر که می خواهی دوست شو، من اصلاً حوصله بررسی و شناخت دوستاتو ندارم...
یکی از دوستان می گفت: من سی سالم است، ولی هنوز نمیدانم پدرم کامپیوتر بلده یا نه!!!
چون هر وقت ما پیش او بودیم، کمی با کامپیوتر ور میرفت و وانمود کرد که یه چیزایی بلده...
میدونم که نباید از شما توقع داشته باشم مثل نوجوانتان با گوشی و رایانه کارکنید
ولی لااقل خیلی واضح در این مورد صحبت نکنید.
پیشنهاد می کنم به جاش از این جملات استفاده کنید:
- کار با گوشی کاری نداره، قول بهت میدم یه ساعت وقت بذارم یاد می گیرم.
- یه موقعایی که به گوشی یا کامپیوتر نگاه میکنم بدم نمیاد یه دوری توش بزنم. و...
پس یادتان باشد هرگز پیش روی وی در مورد حوصله نداشتن
و بلد نبودن ابزارهای تکنولوژی حرفی نزنید تا او همواره سایه نظارت والدین و مربی را
بر روی اعمال و رفتار خود حس کند.
2. چه کسی گفته فرزند شما جز درس خواندن کار دیگری ندارد؟
عبادت ها و حضور در امور عبادی مانند نماز جماعت و نماز جمعه؛ احترام و کمک به پدر ومادر؛
سرزدن و صله ارحام پدربزرگ و مادر بزرگها؛ خرید های جزیی و کمک در امور اجرایی خانه؛
درک مسایل خانواده و ارائه مشورت های مورد نیاز؛ کمک به رفع ضعف های درسی و غیر درسی دوستانش؛
یاد گرفتن مسایلی مانند دوستی و دوست یابی، امر به معروف و از این دست ...
همه از مواردی هستند که جزء وظایف آنان است.
این نکته خیلی مهم است که اگر ایشان به وظایف دیگرش بی تفاوت باشد،
قطعاً درس را هم بی خیال خواهد شد.
یکی از بزرگان در خاطراتش نوشته بود:
"هر گاه کار زشتی میکردیم که مادرمان عصبانی می شد،
بسیار جدی به ما می گفت: تا فردا این موقع حق نداری تو کارهای منزل کمکم کنی؟؟"
گرفتید چی شد؟! یعنی مادر کمک در کارهای منزل را تشویق قرار داده بود نه تنبیه.
(بعضی از ما می گوییم جریمه کار زشتِ امروزت اینه که ظرفارو بشوری).
یادمان باشد متربّی یا فرزندمان رو طوری تربیت کنیم که بداند کار مقدس است؛ مقدس...
گفتن این جمله که تو فقط درست را بخوان، نوجوانمان را راحت می کند و این راحتی علاوه بر امروزش، زندگی آینده ی او را نیز دچار مشکل خواهد کرد. پیشنهاد می کنم از این جملات استفاده کنید:
- آقای مدیر!!! خداوکیلی وقتی میوه میخره بهتریناشو انتخاب میکنه
ولی نمیدونم چرا تو درس خوندن بی دقتی میکنه...
- مادر بزرگش میگه اگه به من سر نزنه من دق میکنم،
خب پسرم تو که اینقدر به فکرِ سر زدن به فامیلی تا خوشحالشون کنی
یه مقدارم با درس خوندن اونارو خوشحال کن...
- الله اکبرِ اذان که گفته میشه، برای نماز آماده میشه،
منو باباش اینقدر خوشحالیم که نگو،
فقط امیدواریم درسشم بهتر بشه!
اینطوری یه نکته مثبت زندگی فرزند یا متربی رو به او گوشزد می کنید
و ضعفش رو هم بهش یاد آوری می کنید...
3. و اما جمله سوم!!!
مثل اینکه یادتان رفته قراره بعضی از اوقات بچه ها را به کار خیر دعوت کرده و از کار بد وا دارید؟
یادتان هست که فردا می خواهید بهش بگید تو مهمونی اینکارو می کردی بهتر بود؟
پس چرا جلوی او از موفق نبودنتان حرف می زنید؟
خودِ شما وقتی کسی هر روز بِهِتان بگوید که از زندگیش راضی نیست
و به جایی نرسیده؛ حرف هایش را گوش میدهید؟
نصیحت های دلسوزانه اش را عمل میکنید؟
یا خیلی راحت تو دلتان می گویید: تو اگه کاری بلد بودی واسه خودت میکردی؟
میدانم همین الآن چی تو ذهنتان میگذره!
توقع ندارید که یک نوجوان در سن بلوغ معنای تجربه و اینها را متوجه بشود؟
پس جلوی فرزندتان هرگز از این صحبت ها نکنید
چون خودتان باعث می شوید نگاهی به شما نداشته باشد و از شما الگو نگیرد.
بهتر است اگر می خواهید نارضایتی خود را ابلاغ کنید
به گونه ای بگویید که به شخصیتتان بر نگردد و جزیی باشد.
مثلاً:" این مشکلات مالی به خاطره این است که فلان مشکل پیش اومد
و من سعی می کنم طوری مدیریتش کنم که زود حل بشه"
نه اینکه بگویید : " یه نفر نبود به ما بگه این کارو بکن اون کارو نکن،
خودمون و زن و بچه مونو بدبخت کردیم با این شغلمون..."
این طوری بچه ها یاد می گیرند که هر وقت مشکل کمی در زندگیشان پیش آمد
از نقطه اول زندگیشان را به باد ناله و نفرین نگیرند.
یکم سخته ولی تمرین می خواد!
کمی به خود مسلط باشید و بدانید که این 3 جمله شما را از هدفتان
(که همان تربیت فرزند یا متربیِتان است) دور می کند...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
شادی آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 272
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۸
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#60
۱۳۹۸-۸-۸، ۰۸:۲۵ عصر
مردم شانس دارند به خدا... هیچی ندارن ولی خدا یه بچه بهشون داده حرف از دهنشون در نیومده از جا میپرند اون موقع ما هر چی به این (!) حرف می زنیم انگار نه انگار...
- صد بار گفتم آقا جون من از تو هیچی نمیخوام ؛ آب با من، نون با من، تو فقط درس بخون! بازم انگار نه انگار ...
- اصلاً این بچه ما اخلاقش عوض شده، شاید باورتون نشه ولی حتی حاضرنیست با ما مهمونی بیاد؛ جدیداً اینطوری شده. مهمونی که جای خود، پارک و شهر بازی هم به زور میاد...
شما هم تا حالا از این صحبتا زیاد شنیدید، مگه نه؟! میخوام در مورد یه اتفاق جالب براتون صحبت کنم، اتفاقی که خیلی اوقات باعث شده فاصله شما با متربی یا فرزندتان روز به روز زیاد و زیادتر شود، بدون آنکه متوجه موضوع باشید...
دوران نوجوانی (که نه دقیق اما به طور تقریبی دوره متوسطه اول و دوم) را در برمی گیرد دوره ناشنوایی است...
نه اشتباهی رخ نداده است؛ درست خواندید: ناشنوایی!
متربی یا فرزند شما در این سن تذکرها، حرف ها و انتقادات شما را نمی شنود. البته (و برای اینکه شما زیاد نگران نشوید) باید بدانید که فرزند شما تنها در حدود 3-4 جمله در هر روز می تواند صحبت های شما رو شنیده و به آن عمل کند و بعد از آن هر چه شما بیشتر بگویید او کمتر می شنود؛ حتی ممکن است در ذهنش برای شما جبهه بگیرد. میانگین صحبت اعضای یک خانواده ایرانی باهم تنها 17 دقیقه در شبانه روز است پس باید تلاش کنیم کمتر او را نصیحت کنیم. چاره چیست؟! باید برای اینکه او رفتار اشتباهش را اصلاح کند از راه های دیگری استفاده کنید. تا به حال دقت کرده اید در این سن، یکی از مهمترین چیزهایی که فرزند شما جذب آن می شود، فعالیت های دیداری است؟ بازی های رایانه ای – فیلم های تلویزیونی – تبلت و... خیلی از کارهای بچه ها شامل همین موضوع است.
یک اصل قدیمی را یادتان هست؟! :
فرزند (متربی) اونی نمیشه که شما دوست دارید، اونی میشه که شما هستید...
پس بهتره به جای اینکه برای هر موضوع ریز و درشتی با او حرف بزنیم یه چیزهایی را نشانش دهیم. راستی تا به حال به این نکته دقت کردید که اول امر به معروف است و بعد از آن نهی از منکر؟ این یعنی اینکه برای اینکه به متربی یا فرزندم بگویم این کار را نکن حتماً باید قبلش یک جایگزین را انتخاب کرده باشم. چرا تلاش می کنید از هر فرصتی برای تذکر دادن بهره ببرید؟ : مهمونی، پارک و هنگام قدم زدن تو خیابون جاهای خوبی برای تذکر دادن نیست؟ همین کار باعث می شود فرزندتان خسته شده و بیشتر می دانید تأثیر اخم شما از تذکر شما بسیار بیشتر است؟ اجازه بدهید بچه ها بیشتر اخم شما را ببینند تا انتقادتان رابشنوند، اینطوری شما زودتر به نتیجه می رسید. بررسی ها نشان داده است که نوجوانانی که نتونستند ارتباط خوبی با مدرسه یا خانواده برقرار کنند معمولاً کسانی هستند که زیاد تذکر می شنوند.
هنگامی که از او ناراحت هستید ارتباط چشمی خود را با او تقویت کنید تا آنها یاد بگیرند که از چشمان شما ناراحتی و خوشحالیتان را بفهمند. وقتی در خیابان قدم می زنید و نوجوانی را می بینید که موهای خود را مطابق عُرف و خیلی زیبا مرتب کرده است، با صدای بلند بگویید چه موهای قشنگ و مرتبی داره!! این بهتر از اونه که هر روز به فرزندتان بگویید: من از این مدل مویی که تو زدی خوشم نمیاد، آبروی منو جلوی در و همسایه بردی!! این موضوع را در مورد حجاب دختران نیز می توانیم به دخترمان بگوییم... شاید براتون جالب باشه ولی نوجوانان خیلی زبل تر از اونی هستن که شما فکر می کنید و دقیقا منظور شما را از این جمله متوجه می شوند بدون آنکه ازتون ناراحت بشن (به شرطیکه قبل از تعریف از حجاب یا موهای اون نوجوان یه آهی از حسرت نکشید!!!!!!) اون وقت فرزندتان فکر می کند که شما دارید بهش تیکه میندازید... بررسی های علمی نشان داده است، وقتی شما انتقادات خود را گوشه ای یادداشت کرده و در یک جلسه دوستانه که فضای عاطفی قوی بر آن حاکم است (و فقط شما و متربی یا فرزندتان تنها هستید) بیان می کنید، بسیار تأثیر بیشتری نسبت به زمانی که هر روز و هر لحظه به او تذکر می دهید؛ دارد...
بین خودمون بمونه
ولی شنیدن روزی ده تا تذکر خودِ ما رو هم اذیت می کند، مگه نه؟ پس یادتان باشد کمتر تذکر دهید و بیشتر بوسیله چشمانتان با متربی (یا فرزندتان) صحبت کنید. نکته مهم اینجاست که کم صحبت کردن فقط برای جاییست که شما از چیزی ناراحت هستید و می خواهید انتقاد کنید ولی در بقیه ی شرایط (مخصوصاً) وقتی خوشحالید بهترین راه برای برقراری ارتباط سازنده و مفید حرف زدنه...
شما می تونید؛ امتحان کنید...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (9): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 9 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek [تولید انجمن] تجربیات موکب داران اربعین ADMIN 6 3,692 ۱۳۹۹-۷-۲۰، ۰۶:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  تجربیات اردوهای راهیان نور ADMIN 14 2,119 ۱۳۹۹-۶-۴، ۱۱:۳۸ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  چند توصیه به مربیان ADMIN 0 666 ۱۳۹۹-۵-۹، ۰۱:۴۹ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  راهنمای مربیان مقطع راهنمایی ADMIN 0 1,072 ۱۳۹۸-۱۲-۱۴، ۰۶:۳۲ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  - لزوم مستندسازی تجربیات فعالان اجتماعی ADMIN 0 1,061 ۱۳۹۸-۹-۱۱، ۰۳:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  درباره روز کتاب | واکاوی تجربیات موفق دنیا در ارتقای فرهنگ کتابخوانی ADMIN 0 869 ۱۳۹۸-۹-۱۱، ۰۳:۲۲ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  تجربیات اردوهای جهادی ADMIN 12 3,512 ۱۳۹۸-۸-۱۰، ۰۷:۴۲ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  تجربیات کاروان اربعین دانشجویی ADMIN 0 873 ۱۳۹۸-۸-۱۰، ۰۵:۲۰ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
atamalek [تولید انجمن] تجربیات من از پخش کلیپ در مسجد ADMIN 0 1,400 ۱۳۹۸-۴-۳۱، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: ADMIN

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('10261')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.