مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک › حیات طیبه › شکرستان › خنده بازار v
1 2 3 4 5 … 24 بعدی »
› طنزهای تبلیغ روحانیون

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3.4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

طنزهای تبلیغ روحانیون

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#11
۱۳۹۹-۸-۹، ۰۲:۲۱ عصر
√ از روز اول توی فکر بودم که سراغ بگیرم این روستا شهید دارد یا نه و اگر داشت حتما سری به گلزارش بزنم. ما که عرضه شهید شدن نداریم لااقل یاد شهدا را زنده نگه داریم که «زنده نگه‌داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.»
یک روز هوا رو به راه بود. به آقا سلمان گفتم: «برویم سری به اهل قبور بزنیم و از شهید روستا هم التماس فاتحه‌ای داشته باشیم.» (حال کردی جمله عرفانی رو؟!)
عصر موقع رفتن، از شانس ما، هوا خیلی سرد شد، خیلی، بیشتر! به یکی از بچه‌ها گفتم: توی این سردی هوا تا الان همه امواتتان از سرما مرده‌اند ما داریم برا چی میریم آخه؟
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#12
۱۳۹۹-۸-۹، ۰۲:۲۳ عصر
√ مردم روستا عموما اهل نذر کردن بودند. سلمان نذر داشت که روز عاشورا با پای برهنه عزاداری کند. شب عاشورا هوا خیلی سرد بود، روستایی در ارتفاعات کردستان، آن هم دم زمستان. گفتم: قحطی نذر بود این نذرو کردی؟ صبح که شد، هوا خوب شد، حاج آقا هم ضایع شد.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#13
۱۳۹۹-۸-۹، ۰۲:۵۱ عصر
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#14
۱۳۹۹-۸-۹، ۰۳:۰۶ عصر
* سبقت از اتوبوس و بلند شدن تابلوی ایست پلیس

 از مشهد بر می گشتم. رسیده بودم به جنگل گلستان. غروب بود دو تا اتوبوس هم جلوی من بودند و هرکاری می کردم سبقت بگیرم نمی شد. بالاخره زدم رو گاز و هر دو اتوبوس را با هم رد کردم . تا رد کردم یک بریدگی بود، دیدم پلیس وایساده ، تابلو ایست گرفته که بیا کنار. حالا هوا هم داره تاریک می شه . عبا و قبا را گذاشته بودم و شخصی داشتم رانندگی می کردم. رفتم پیشش و سلام و علیک کردم و مدارکم را دادم. یک سرهنگی بود. گفتم آقا امکان داره از شما یک خواهشی بکنم؟ گفت بفرمایید خواهش می کنم. گفتم یک تاکسی تلفنی چیزی این اطراف نیست . چون خانواده همراهم هستند و دیرمون هم شده و .. گفت تاکسی تلفنی برای چی ؟ گفتم با این سبقتی که من گرفتم دیگه تکلیفم روشنه . ماشینم توی پارکینگ و گواهی نامه ام ضبط می شه . پس بهتره که خودم تکلیف خودم را روشن کنم. این ماشین من و این هم سویچ ...گواهی نامه‌ی من را گرفت و داشت نگاه می کرد . گفت همون فهمیدم که تو هم باید آخوند باشی که این جور رانندگی می کنی. چون غیر آخوند اینجوری رانندگی نمی کنه؛ آخه من هم یک آخوند دارم که من را بیچاره کرده. چه موقع نوه های من و دخترم را به کشتن بده خدا می دونه. آقا این چه وضع رانندگیه؟ چرا این طوری رانندگی می کنید. کارت ها را به من داد و گفت من از شما خواهش می کنم که دیگه اینطوری رانندگی نکنی. گفتم چشم . گفت آره داماد من هم می گه چشم . حالا پنج دقیقه رانندگی کن معلوم می شه . آن آقایی هم که بغلش بود می خندید. سرهنگ گفت باور نمی کنی . با دامادم رفته بودیم مشهد. من باهاش دعوا کردم گفتم این چه وضع رانندگیه؟ راست می گفت یک چند دقیقه ای که گذشت دیدم داریم به تاریکی می خوریم. خیلی دیر شده بود باید گازش را می گرفتم.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#15
۱۳۹۹-۸-۹، ۰۳:۱۳ عصر
شبی بسیار سرد و تاریک بود و از شدت سرما بخار نفسم در هوا دیده می شد. خیابان های اطراف سه راه شریعتی شهر کرمانشاه نیز تا چشم کار می کرد خالی از سکنه بود و من که با عبا و قبای زمستانی در حالی که شال سبزی به گردن داشتم و با حالت غربت و سنگینی فضای ناشی از تبلیغ اول و ناآشنا بودن به  شهر در حالی که ساکی از کتاب  و لباس در دستم بود به پشت درب سازمان تبلیغات استان کرمانشاه رسیدم.
طلاب اعزامی از طرف سازمان تبلیغات و طرح هجرت باید جهت تقسیم در روستاها و شهرها به سازمان تبلیغات بروند؛ لذا در چنین ایام تبلیغی‎ای با نگهبان سازمان هماهنگ می‎کنند که تا صبح بیدار باشد تا اگر طلبه‎ای دیر وقت رسید درب را برای او باز کند؛ اما متأسفانه در آن شب بنده هر چه درب را زدم و نگهبان را صدا کردم بیدار نشد که نشد؛ حالا غریب و تنها با لباس روحانیت با حالت عجیبی در سرمای زمستان که احدی در خیابان‎ها نبود جلوی درب سازمان ایستاده بودم که خدایا چه می‎خواهد اتفاق بیفتد؟! در همین افکار ناگهان دیدم از کوچه‎ای که در نزدیکی سازمان بود، حدود هشت سگ بزرگ که در حال پرسه زدن بودند، بیرون آمدند و تا مرا دیدند فوراً و له له زنان به سمت من دویدند؛ آن قدر زود رسیدند که نتوانستم فکر کنم؛ تنها فکری که کردم این بود که از صندوق صدقاتی که کنارم بود بالا روم و روی آن بایستم که آن هم با عبا و قبا و لباس زمستانه آن هم صندوق صدقات بدون جای پا که اگر با نیزه ورزشکاران نیز کسی بپرد رسیدن به بالای آن جای سؤال دارد، محال بود و اصلاً فقط در حد یک لحظه بیشتر نتوانستم تصور کنم زیرا سگ‏ها فوراً به بنده رسیده و مرا محاصره کردند، قصد داشتم از خودم دفاع کنم اما دریغ از یک سنگ در آن تاریکی حتی می‎خواستم که داد و فریاد کنم ولی هیچ کس صدای مرا نمی شنید لذا وقتی سگ‎‎ها مرا محاصره کردند به صورت دایره‎وار دور من حلقه زدند و پوزه‎های خود را به زانو و پشت پایم می‎زدند و در حالت حمله قرار داشتند؛ میخ‎کوب شده بودم و حتی با زور پلک می‎زدم زانو‎هایم از ترس می‎لرزید و تنها کاری که کردم این بود که برای آنها سوت می‎کشیدم حدود 4 ـ 5 دقیقه به این حالت خودشان را حتی به من می‎زدند و من که از بچگی از سگ می‎ترسیدم در آن شهر غریب با آن حال عجیب در تاریکی شب سرد زمستان؛ واقعاً صحنة عجیبی بود. در دل شروع به توسل کردم که یا فاطمه مرا نجات بده یا صاحب الزمان کمکم کن و از این قبیل توسلات تا اینکه بالاخره سگ‎ها دیدند این سید خیلی حرکتی ندارد و شاید هم گمان کردند این مجسمه‎ای است که با وزش باد از او صدای سوت شنیده می‎شود! لذا بنده را رها کرده و رفتند، همزمان با رفتن سگ‎ها نگهبان نیز از خواب بیدار شده و درب را باز نمود.
تازه متوجه شدم که درب سازمان حالت پنجره پنجره است و به راحتی می‎توانستم از آن بالا روم. در آن شب با همان لباس‎ها که نمی دانستم طاهرند یا نجس نماز شبی خواندم و گریه زیادی نمودم تا اینکه اذان صبح گفته شد و عده‎ای از طلاب که هنوز بیدار نشده بودند بیدار شده و نماز صبح به جماعت خوانده شد.
نکته: در کتاب شریف عین الحیاة مرحوم مجلسی رحمه الله که بسیار مورد تاکید علماء بزرگوار نیز میباشد روایت شده است که شخصی که خیلی اهل دعا نباشد وقتی که به مشکلی برخورد و دعا کرد ملائکه میگویند این صدا تا به حال شنیده نشده است و به عبارت دیگر آنچنان به صدای او اهمیت نمی دهند ولی شخصی که همیشه اهل دعا باشد در هنگام گرفتاری نیز وقتی دعا می کند ملائکه می گویند این صدا آشنا است و او هر روز اهل دعا کردن بوده لذا زود تر دست او را گرفته و به او کمک می کنند.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Star [تولید انجمن] شنگول آباد | جوک و طنزهای اینور آبی ADMIN 110 12,932 ۱۴۰۲-۱۲-۲۷، ۰۱:۰۵ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
fjump ایده جالب تبلیغ کمربند ایمنی kazem 2 3,079 ۱۳۹۲-۲-۱۰، ۰۶:۱۱ عصر
آخرین ارسال: ~~sara~~

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('10937')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.