مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 7 8 9 10 11 … 30 بعدی »
› رمان دهل | مژگان مظفری

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 212 رأی - میانگین امتیازات: 2.81
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دهل | مژگان مظفری

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#11
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۵:۵۷ عصر
فصل5 ريما براي اخرين بار خود را در ايينه چك كرد و وقتي مطمئن شد كه سرو وضعش ايرادي ندارد از در خارج شد اژانس را كه در انتظار خود ديد به گامهايش شتاب داد با وجودي كه زود راه افتاده بود باز هم دير به باشگاه رسيد و فرنوش كارش را شروع كرده بود سريع به رختكن رفت و لباسهاي ورزشي خود را پوشيد از بس توي اين مدت ورزش نكرده بود احساس كسلي مي كرد و حوصله ي ورزش كردن نداشت مي دانست اگه جا بزند از دست غر زدن هاي فرنوش خلاصي ندارد ساكش را توي كمد جا داد و وارد سالن شد با ديدن سروتيپ خود در اينه قدي به هيجان امد تاپ و دامن اسپرت مارك adiddasقرمز رنگ با كفش و جوراب قرمز و موهايي كه به قول خودش مدل خرگوشي بسته بود خيلي به او مي امد مثل بقيه شروع به گرم كردن خود نمود فرينوش نگاهش كرد و ارام گفت: جيگر باز كه دير اومدي به فرينوش نگاه كرد كه پوشيده در بلوز و شلاور مشكي رنگ با رگه هاي طلايي موهايش را همه به صورت بافت دراورده بود با خود فكر كرد:چه حوصله اي داشته چه قدر وقت برده تا اين همه مو رو بافته وقتي لبخند مضحك فرينوش را ديد فهميد كه متوجه شده در ذهنش چه مي گذرد مثل خود او ارام گفت: به من حق بده با ديدن موهات همه چي يادم بره فرينوش خنده ي شيريني كرد و با صداي بلند گفت: نفس عميق(چند بار تكرار كرد)حالا دگاژه يك دو به زوربا..........شاسه كلاسيك...... يك ساعتي حركات ايروبيك انها ادامه داشت و در اخر ورزش هاي كششي و ريلكس ايشن فرينوش مثل هميشه با صداي لطيف و رسايش كه به شاگردانش ارامش مي داد گفت: خب حالا تموم بدن رو از انقباض خارج كنين رهاي رها چشمها رو ببندين كف دست ها رو به سقف فكر رو ازاد كنين به هيچ چيز فكر نكنين حالا به اين فكر كنين كه روي اب دريا هستين و نور دلچسب خورشيد به شما مي تابه و با حركات ارام موج دريا به اين سوي ميرين ريما ان قدر زيا در اين رويا غرق شده بود كه صداي مرغان دريايي را هم مي شنيد و وقتي فرينوش از همه خواست چشمهايشان را باز كنند ارزو كرد كه اي كاش كمي بيشتر در اين حالت مي ماند او با قمقمه ي اب روي سرش ايستاد: چيه حال نداري پا شي؟خيلي تنبل شدي واي به حالت از اين به بعد فاصله بين كلاس ورزشت بندازي ريما بلند شد و ملحفه اش را جمع كرد: اه بدتر از شكيل چه قدر غر مي زني تنبل مي رم دفتر لباساتو بپوش سرما نخوري الان يه قهوه ي تلخ با يه ذره شكر حسابي مزه مي ده فرينوش منتظر پاسخي از طرف او نماند و ريما را تنها گذاشت به سرعت لباسهايش را عوض كرد و كمي به خود اسپري زد ساك به دست نزد فرينوش رفت مثل هميشه قهوه اش اماده بود با اين كه ميلي به خوردن ان نداشت اما به اصرار او نصف فنجان را با برشي كيك خورد در اين فاصله تمام جريان تارخ را براي او بازگو كرد او حيرت زده گفت: خداي من چه خطري از سرت گذشته مي دونستم با اين اينترنت اخرش كار دست خودت مي دي حالا چي هنوزم از اينترنت استفاده مي كني؟ اره ولي ديگه چت نمي كنم به قول شكيل فقط استفاده ي مفيد اونم تو باورم نمي شه به هر حال خوشحالم كه خطر از سرت گذشته بهتره بريم ديگه من امروز ماشين نياوردم بايد كلي علاف تاكسي بشيم به خاطر شب عيد خيابونا غلغله ست ريما از او خواست كه فعلا دست نگه دارد: قراره شكيل با شهريار بيان دنبال من تو رو هم تا يه مسيري مي رسونيم تا ده دقيقه ديگه مي رسن او از خدا خواسته دوباره روي صندلي نشست: راستي شكيلا بالاخره با استادش چيكار كرد؟ ريما پاهايش را انداخت روي ميز: نامزد كردن بعد از تعطيلات نوروز عقد مي كنن و بعد از سال پدربزرگم عروسي صداي زنگ موبايل ريما بلند شد و به او فهماند كه شهريار و شكيلا منتظر او هستند بلند شد و كيفش را به دست گرفت او هم چادر عربي خود را به سر گرفت و مانند هميشه بر عكس ظاهر توي باشگاه كاملا محجبه با هم از در خارج شدند دم در شهريار و شكيلا خندان به انتظار ايستاده بودند به اصرار ريما و شكيلا فرينوش هم با انها همراه شد و از همان ابتدا دل از شهريار ربود او را تا دم در رساندند همين كه تنها شدند شهريار گفت: چه دختر نجيب و خانميه؟ريما خانوم چرا طرز لباس پوشيدن رو از اين دوستات ياد نمي گيري؟اصلا باورم نمي شه تو همچين دوستي داشته باشي ريما كيفش را بالا برد كه توي سرش بزند اما نيمه راه پشيمون شد: شيطونه مي گه بزنم تو سرش اخش در بياد مگه لباس پوشيدن من چه ايرادي داره كه تو اين قدر به من گير مي دي در ضمن همين خانوم همونيه كه اموزش دنس مي ده شهريار بلافاصله گفت: خب چه اشكالي داره به مردا كه نشون نمي ده يه محيط كاملا زنونه مهم اينه كه توي اجتماع حجابش كامله شكيلا به طرف داري از فرينوش گفت: نمي دوني چه قدر هم خوش تيپه من هنوز اينو با لباس تكراري نديدم ريما گفت: منم كه هر روز باشگاه ميام نديدم تازه همه ي لباساش مارك داره شهريار خنديد: گشتي ما رو با اين مارك ماركت همين كاپشن سخت وطن من ميارزه به اين پالتوي اخرين مدل به قول خودت ماركدار پاريسيت حالا با تموم اين حرفا اين خانوم مربي مجرده يا متاهل؟ ريما و شكيلا هر دو با هم يك صدا گفتند: اوه و ريما زودتر جواب داد: پس بگو چرا اينقدر تعريفشو مي كني اقا دلشو گرفته شكيلا بشكن زد: بادابادا مبارك بادا............ شهريار پريد وسط حرفش: بي جنبه ها فقط يه كنجكاوي كوچولو بود ريما از پشت موي سر او را ارام كشيد: اره جون خودت گفتي و ما هم باورمون شد فرينوش مجرده و مثل من تك فرزند مامانش هم مربي باشگاه و رييس باشگاه س پدرش هم طلافروشي داره شكيلا سوتي كشيد و گفت: به به شهريار با كون افتادي توي فسنجون بي تربيت گفتم شوهر مي كني به استاد داشنگاه مودب مي شي ولي انگار اون يه ذره تربيتي هم داشتي پريده(اتومبيلش را دم در پاركينگ پارك كرد)ريما مي ري لباساتو بر مي داري زود مياي اگه دير كني جات مي ذارم اون وقت مجبوري با اژانس بياي ريما پياده شد اما سرش را از پنجره ي اتومبيل داخل اورد و گفت: نمي توني اين كارو با من بكني چون اين طوري هرگز دستت به فرينوش نمي رسه شهريار هم مثل ان دو خنديد ولي جوابي نداد و در دل سپاسگذار ريما بود كه باعث شده بود با فرينوش اشنا شود ريما تا وارد اتاقش شد در كمد لباسش را باز كرد دو دست خوبش را انتخاب نمود و توي كوله اش جا داد و بعد به سراغ لنزهايش رفت همراه با لوازم ارايشي و ادكلن همه را توي كوله اش جا داد و با همان شتاب پايين برگشت همه خانه ي پدربزرگش جمع بودند كه روز بعد كه اخرين جمعه ي سال بود به اتفاق هم به بهشت زهرا بروند شكيلا و ريما تا به انجا رسيدند سر به سر شهريار گذاشتند هنگام پياده شدن دم در با رادين رو به رو شدند ريما از خجالت نتوانست سرش را بلند كند از ان موقعي كه توي كلانتري هم ديگر را ديده بودند تا به امروز با او رو به رو نشده بود زودتر از شهريار و شكيلا تو رفت مثل گذشته خانه ي مادربزرگش غلغله بود و همه ان جا جمع بودند در اين وسط فقط جاي پدربزرگ خالي بود جوان ها دور هم گرد امده و بزرگترها با فاصله از انها نشستند محبوبه با حض به همه ي انها نگاه مي كرد او عاشق خانواده اش بود و بيشتر از همه عاشق نوه هايش در ان لحظات به شدت دلتنگ همسرش شد و در ان بين جاي خالي او مي ديد فاتحه اي براي ارامش روح ان مرحوم فرستاد و رو به شهريار كرد و گفت: پسرم برو در خونه ي خانم دلجو ببين چه طور نيومدن بگو مي خوايم شامو بكشيم شهريار از خدا خواسته از زير نگاه دلناز در رفت و به سوي مادربزرگش شتافت: خب چرا بهشون تلفن نمي كنين محبوبه به مالش زانوهايش ادامه داد بلكه كمي به درد ان التيام بخشد: زنگ زدم اما خطشون مشغوله فكر كنم گوشي رو عوضي گذاشتن دل انگيز كه حسابي بي تاب رادين بود گفت: شماره موبايل پسرشون رو ندارين؟ شهريار بلافاصله موبايل خود را از جيب خارج نمود و گفت: من دارم الان زنگ مي زنم محبوبه گفت: پير شي پسرم زنگ بزن زودتر بيان خانم دلجو قول داده حلوا رو اون درست كنه حلواهاش حرف نداره با امدن رادين و مادرش جوانها مرز تشكيل دادند دخترا جدا از پسرا توي سالن بزرگ دور هم نشستند رادين با بلوز كشباف راه راه تقريبا جذب نوك مدادي و شلوار جيني به همان رنگ حسابي نگاه دخترها را به خود معطوف كرده بود به جز ريما و بيشتر از همه دل انگيز در تب و تاب او بود ريما بعد از قضيه ي تارخ نسبت به مردها حس ديگري پيدا كرده بود و هر بار كه نگاه ايمر رضا و داريوش به او مي افتاد با اخم رويش را بر مي گرداند حواسش را به دل انگيز داد كه ارام براي شكيلا كه كنار دست او نشسته بود گفت: خوش به حالت شكيلا حداقل به اون كسي كه خواستي رسيدي اونم كه از تو عاشق تره اما من چي رادين حتي نگام نمي كنه شكيلا تمام حواسش پي نامزدش پيام بود گفت: عشق يه طرفه اصلا فايده نداره بهتره بيشتر از اين خودتو بهش وابسته نكني ريما سرش را نزدكيتر اورد و گفت: شكيل جون راست مي گه تو به اين خوشگلي اين همه موقعيت خوب يكي ديگه رو انتخاب كن الناز هم وارد بحث انها شد: منم همينو بهش مي گم برادر زن عمو ريحانه خواستگارشه مهندسه وضع توپ اون وقت چسبيده به اين پسره كه حتي يه نگام بهش نمي ندازه دلناز گفت: من اگه جاي تو بودم سريع به اون جواب مثبت مي دادم ديونه گفته اگه جواب بله رو بگيرم سر عقد يه خونه به اسمش مي زنم تازه كادوي عروسي تم يه ماشين مدل بالاي صفره ديگه از اين عاشقتر كجاي دنيا مي خواي پيدا كني الناز دستش را روي دست او گذاشت: دلناز راس مي گه بيشتر روي اين موضوع فكر كن ريما با لبخند گفت: از شكيل ياد بگير با اومدن اولين خواستگار طوري هول كرد كه از در نيومدن تو به پسره جواب بله رو داد شليك خنده ي هر چهار نفرشان بلند شد شكيلا گفت: بي انصاف از روزي كه رفتم دانشگاه تا حالا منو مي خواد چهار صد دفعه خواستگاري كرده تا بهش روي خوش نشون دادم(اشاره اي به پيام كرد كه گوشه اي از سالن به او زل زده بود)قربونش برم ببين چه طور داره نگام مي كنه داريوش سفره به دست از اشپزخانه بيرون امد و مستقيم به طرف دخترها نگاهش فقط به ريما بود: بياين سفره رو بندازين ريما مثل هميشه از جايش تكان نخورد و دخترهاي ديگه براي كمك بسيج شدند شهريار ظرف خورش را وسط سفره گذاشت و نگاهي به ريما انداخت: بلند نشي يه وقت طلاهات مي ريزه ريما به جاي شهريار نگاهش روي سفره ي رنگين ثابت ماند: خوبه كه مي دوني چرا بلند نمي شم من طلاهامو لازم دارم شهريار از همان فاصله گفت: با طلا و بي طلا يه قرون نمي ارزي دختر و اين قدر تنبل(شهريار رو به ميترا كرد)زن دايي اين دختر شما چرا اينقدر تنبله؟ ميترا سرش را با تاسف تكان داد: از تنبل هم سه قدم اونورتره ريما قهرالود گفت: مامي رادين كه حواسش به انها بود در دل گفت:اه چه دختر لوسي))زير چشمي نگاهي به ريما انداخت كه با چشمهاي طوسي روشن و بلوز شلوار بافتني به همان رنگ و موهاي بافته شده اش كه تا انتهاي كمر مي رسيد خواستني و دلربا بود با صداي اقاي مهران مهر ارا سرش را بلند كرد: رادين جان چرا نمياي سر سفره؟ رادين با لبخندي مهربان گفت: ممنونم اقاي مهر ارا منو مادرم شب شام زود مي خوريم اقاي مهرارا معترض گفت: يعني چي؟مگر اينجا دعوت نبودين؟ خانم دلجو پشت سر انها ظاهر شد و به داد پسرش رسيد: نمك نخورده كه نيستيم من به محبوبه جان گفتم براي ما زحمت نيفته اگه رادين شام خورده تقصير من بود يادم رفت بهش بگم شام نخوره تا اومدم توي اشپزخونه ديدم شامشو خورده منم كه رژيم دارم چيزي نمي تونم بخورم دل انگيز با بشقاب ته ديگ جلو امد و رو به خانم دلجو اما طرف كلامش رادين بود: حداقل يه لقمه بخورين به دل ما هم بچسبه دلناز با ارنج ارام به پهلوي دلانگيز زد و در گوشش گفت: بيچاره كم خودتو سبك كن حتي جوابتم نداد بغض راه گلوي دل انگيز را گرفت حق را به دلناز داد بشقاب ته ديگ را روي سفره گذاشت و پشت به رادين سر سفره نشست محبوبه نگاهش را به ريما دوخت كه هنوز روي مبل لم داده بود: ريما جون مادر چرا نمياي سر سفره؟ ريما تا خواست جواب بدهد ميترا يك بشقاب غذا به دست او داد و به محبوبه جواب داد: مي گه اين طوري بيشتر بهم مزه مي ده محبوبه با غصه گفت: بميرم الهي از بس بچه ام تنهايي غذا خورده توي جمع راحت نيست و رادين كه فاصله ي كمي با او داشت دوباره با خود گفت:واقعا لوس تر از اين دختر توي اين دنيا وجود داره؟ خانواده ي بزرگ مهر ارا تا دير وقت بيدار بودند و صبح زود نيز همگي راهي بهشت زهرا شدند اقاي مهران مهر ارا از رادين خواست كه اتومبيلش را نياورد و همراه انها بيايد وقتي ريما متوجه قضيه شد از مادربزرگش خواست همراه انها برود خودش هم توي اتومبيل شهريار جا گرفت رادين از اين جا به جايي كاملا راضي بود به قول خودش دوست نداشت با ان دختره ي لوس از خود راضي همسفر باشد بعد از گل افشاني و گلاب پاشي بر مزار ان مرحوم همه دسته جمعي به قطعه ي شهيدان رفتند ريما تا ان روز نمي دانست كه پدر و برادر دو قلوي رادين در جبهه شهيد شدند وقتي اشكهاي خانم دلجو را ديد دلش سوخت و نا خواسته اشكهايش جاري شد و اين اشك ها از ديد رادين پنهان نماند باورش نمي شد كه دختر با احساسي باشد از بهشت زهرا هر كدام به طرف خانه ي خود رفتند و به خواست مهرداد خانم دلجو و رادين همسفر انها شدند چون مسير مهران با انها فرق مي كرد ريما تا پايش به اتاق خواب خود رسيد با خستگي خود را روي تخت ولو كرد نخوابيدن شب پيش و بيدار شدن صبح زود او را كسل كرده بود با اين كه زمان خواب نبود اما دوس داشت بخوابد تا چشمهايش را روي هم گذاشت صداي مادرش اوار شد روي سرش: اخه دختر الان چه موقع خوابيدنه پاشو كه يه خروار كار داريم بدون اينكه چشم باز كند گوشه ي چشم راستش را با ابرو بالا برد و از لاي مژه هايش به او نگاه كرد: مامي تو رو خدا بذار بخوابم ميترا روي سرش ايستاد و پتو را از رويش كنار كشيد: پاشو ريما اعصابمو خرد نكن اتاقت شده عين اشغالدوني منيره اومده دستي به سر و روي خونه بكشم فكر كنم توي اين خونه فقط اتاق تو نياز به خونه تكوني داره ريما عصبي بلند شد و موهايش را با حرص دور دست پيچاند و با گير سر پشت سر جمع كرد: اخه مگه ما نمي خوايم بريم مسافرت ديگه خونه تكوني مي خوايم چيكار؟ ميترا استر متكا را در اورد: كم غر بزن ريما ناسلامتي خونه تكوني براي عيده.......روي اين متكات چرا اين قدر مو جمع شده نكنه ريزش مو داري؟از بس كه دير به دير مي ري حموم روي صندلي ميز تحريرش نشست و زانوهايش را بغل كرد: چي مي گي مامي؟شدم عين مرغابي هر دقيقه تو ابم اون وقت مي گي دير به دير مي ري حموم ميترا استر تشك تخت را هم دراورد: به جاي غر زدن سر من بگو منيره بايد از اين جا شروع كنه تو رو خدا درو ديوار اتاقو نگاه كن انگار پفك و بستني كه خوردي يه كمشم به ديوار ماليدي مامي مامي و كوفت مامي بدو برو ديگه ريما از اتاق خارج شد و با ديدن منيره كه دستمال به سر بسته بود سلام داد و. سفارش مادرش را به او گفت و نشست پاي تلفن شماره ي فرينوش را گرفت: سلام فرينوش سلام برگشتين خونه؟ اره از بهشت زهرا هر كسي رفت خونه ي خودش ما هم برگشتيم البته بر نمي گشتيم سنگين تر بوديم مامي افتاده به جونه خونه اه كه چه قدر بدم مياد از اين خونه تكوني همه جاي خونه انگار بمب تركيده مبلا وسط فرشا جمع تابلوها پايين........ فرينوش از ان سوي خط زد زير خنده: تو كه اتاق خودت هميشه همين وضعه حالا كه خونه ريخت پاشه ايراد مي گيري چشمهايش را بست و سرش را به پشتي مبل تكيه داد: فرينوش خواهش مي كنم تو يكي سر به سرم نذار امروز بعد از ظهر باشگاه داري يا نه دوباره شليك خنده ي فرينوش بلند شد: اين يارو تارخ فكر كنم چيز خورت كرده خل مشنگ باشگاه رفت تا بعد از پونزده فروردين واي الان من به چه بهونه اي جيم بزنم؟توي خونه بمونم با اين اوضاع ديونه مي شم خب بيا خونه ي ما ما هم داريم خونه تكوني مي كنيم بي مزه فري جون زنگ مي زني خونه ي ما با مامي صحبت كني بگي مي خوام برم خريد ريما هم باهام بياد؟ با مكث جواب داد: بابا يه خروار كار ريخته سر مامانم خواهش مي كنم فري جون مي دونم تو هم خيلي كار كن نيستي باشه تا نيم ساعت ديگه اگر خبري نشد بدون جور نشده ريما گوشي را گذاشت و به اتاق خودش رفت منيره با تايد و وايتكس به جان ديوارها افتاده بود و ميترا با غر زدن كشوهاي ميز ارايش را مرتب مي كرد با احتياط گفت: مامي پاپا كجاس؟ ميترا با چشم غره به طرفش برگشت: مثل تو از زير كار در رفته واه مامي من كي از زير كار در رفتم؟خب بگين من چي كار كنم ميترا سبد لاكها را به طرفش هل داد: اينا رو جمع كن اونايي كه خشك شده بريز دور بقيه رو هم مرتب بچين توي سبد ريما هنوز دست به سبد نزده بود كه صداي زنگ تلفن بلند شد ميترا گفت: گوشي رو بردار سرش را به لاك ها گرم كرد: خب گوشي كنار دستتونه شما بردارين ميترا بي حوصله به تلفن جواب داد و با چند كلمه صحبت گوشي را كه گذاشت گفت: الحق كه لنگه ي پدرتي حاضر شو الان فرينوش مياد دنبالت برين خريد يه دفعه براي خودت هم خريد كن من حوصله ندارم توي اين شلوغي دنبال تو راه بيفتم به اين پاساژ و ان پاساژ ماشالله اينقدر دير انتخابي كه پدر ادمو در مياري ريما پريد و مادرش را بوسيد ميترا هميشه از محبت دخترش غرق لذت مي شد پيشاني دخترش را بوسيد و گفت: دلم نمياد تا شب صبر كنم ريما متعجب برگشت به عقب: چيزي شد ميترا مرموز نگاهش كرد: به جاي دبي قراره بريم هند ريما اكثر كشورها را رفته بود اما تا به حال هند نرفته و هميشه به پدرش مي گفت ارزو دارد به هند برود ان قدر از شنيدن اين خبر خوشحال شد كه با ذوق مادرش را بغل كرد: الهي من فداي مامي گلم بشم اصلا الان به فرينوش زنگ مي زنم مي گم تنهايي بره خريد مي مونم خونه كمك شما ميترا خنديد و از ذوق دخترش خوشحال شد: نه عزيزم لازم نيست برو به خريدت برس فقط زياده روي نكني وگرنه مجبور ميشم از خريد سفرت فاكتو ربگيرم چشم قربان اي وروجك هر وقت دنيا بر وفق مرادش باشه مي گه چشم قربان ولي موقع هاي ديگه(ميترا صدايش را نازكتر كرد)مامي ريما لبهايش را جمع كرد: مامي هر دو خنديدند منيره هم دست از كار كشيد و به اين مادر و دختر خنديد و با صداي بلند گفت: خدا حفظش كنه دختر شيرينيه ميترا انگشت اشاره اش را تكان داد: البته كمي هم لوس ريما بشكن زنان از در خارج شد و درست سر كوچه به فرينوش برخورد فرينوش گفت: چرا موبايلتو جواب نمي دي؟ ريما تازه يادش افتاد روي سايلنت گذاشته موبايلش را از ان حالت خارج كرد: تعجب كردم خبري ازت نشد اتفاقا مي خواستم زنگ بزنم كه اين همه راه رو نياي همچي مي گه اين همه راه هر كسي ندونه فكر مي كنه چند كورس راهه همش دو كوچه بالاتر كه اين حرفا رو نداره خب خانم حالا بريم كجا تجريش حتما شكيل جونتون فرمودن ريما با اوردن اسم شكيل ياد شهريار افتاد: فريش هريار از تو خوشش اومده بود فرينوش بدون اعجب و غرور گفت: كيه كه از من خوشش نياد؟ ريما به چهره ي مليح او نگاه كرد و در دل گفت:راس مي گه اما جواب داد: خود پسند حالا بريم تجريش با اينكه اصلا لباس هاي اون جا رو نمي پسندم جهنم بريم و درست دم پاساژ با شهريار روبه رو شدند كه تابلوي بزرگي به دست داشت با ديدن انها چنان هول شد كه نزديك بود با كله به زمين بيفتد ريما و فرينوش به زور خنده ي خود را كنترل كردند ريما پس از احوالپرسي گفت: تابلو مال كيه؟ شهريار تمام حواسش به فرينوش بود: مال همسايمونه مسيرم اين طرفي بود خواهش كرد براش بيارم ريما يك لنگه ابرويش را بالا داد و به طعنه گفت: از اون همسايه هاتون ديگه فرينوش بلافاصله متوجه حرف او شد شهريار خون به صورتش دويد: بس كن ريما اذيت نكن ريما متوجه حساسيتش شد و يك ذره شك اش تبديل به يقين شد كه شهريار به فرينوش علاقه مند شده و با خود گفت:چه رمانتيك همش با دوبار ديدن؟ تصميم گرفت اگر فرينوش هم از او خوشش امده دست به كار شود كه به هم برسند مرموز گفت: شري جان اين همون فرينوش جونه كه ديشب هي تعريفش رو مي كردي فرينوش از خجالت سرخ شد شهريار هم دست كمي از او نداشت و لبش را گزيد كه ريما كوتاه بياد و در اخر فرينوش به زبان امد: ريما جون مزاحم اقا شهريار نشيم بريم ديگه شهريار سر به زير افكند: اختيار دارين مزاحم چيه ريما نگاهي به تابلو بزرگ دست شهريار انداخت: اين مزاحم ما شده بريم به خريدمون برسيم فقط شري جان از در پاساژ بيرون رفتي حواست به تابلو باشه ظاهرا غير يه نفر ديگه هيچ جا رو نمي بيني شهريار به خود امد كه به فرينوش زل زده بود خداحافظي سر سري كرد و از انها جدا شد و شليك خنده ي هر دو بلند شد فرينوش با شيطنت گفت: همه جور عاشقي ديده بودم ولي اين مدلي ديگه نوبره ريما صدايش را بم كرد: در پناه خدايي كه عشق را افريد درن درن و از اين جا عشق اغاز شد كه فري و شري ديونه........ فرينوش حرفش را قطع كرد: الكي نبر و ندوز كه ما از اين شري تو خوشمون نيومد ريما به طرف مغازه ي كفش فروشي رفت: اينده معلوم مي كنه فري خانوم بعدش همين حرفا رو به عليه خودت به كار مي برم اوه چه مارمولك اب زير كاهي هستي در ضمن بگو فرينوش نه فري فري جون من اينو مي خرم رنگ ساله فرينوش با اكراه صورتش را برگرداند: بي سليقه رنگ سال يعني چي من از چيزي كه همه داشته باشن خوشم نمياد يه جور شكست سليقه اس تو بايد با مد سال پيش نري بايد بتوني چيزي رو انتخاب كني كه هم شيك باشه هم بهت بياد رنگ سال و مد سال مال بچه هاس و يه سري ادماي عقده اي كه خودشون قدرت تشخيص ندارن مجبورا از مد و رنگ سال تبعيت كنن اين قدر بي دست و پا نباش ريما قربون تو خرچنگ برم كه اين قدر دست و پا داري خب بيا بريم ريما دوباره جلو ويتريني ديگر پا سست كرد: اين بلوز يقه مردونه چي؟اين كه ديگه نه رنگ ساله نه مد سال به نظرت بهم مياد؟ فرينوش سرش را با تاسف تكان داد: اخه ديونه تو با اين گردن درازت مي خواي يقه مردونه بپوشي؟مي دوني چقدر قيافه ات مضحك مي شه مي شي عين هو شتر مرغ خيلي ممنون از تشبيه قشنگت چه قدر به ادم انرژي مي دي خوبه كه همش سه سال از من بزرگتري اين قدر اورد مي دي درسته كه فقط سه سال از تو بزرگترم اما قبول كن تجربه ام از تو بيشتره تو بايد هميشه يقه گرد يا يقه هاي باز بپوشي كه گردنتو زيباتو بيشتر نشون بده ريما از اين تعريف خوشش امد: اين شد اين طور بگو تا منم بهم بر نخوره لوس دستهاي هر دو تقريبا پر بود كه از پاساژ خارج شدند دم پاساژ فرينوش گفت: من بايد برم خونه ي خاله عصمت مامان قرار بود بعد از كارا بره اون جا از منم خواست بعد از خريد برم اونجا ريما با او دست داد: باشه خوش بگذره ريما زودتر از او سوار تاكسي شد در تمام طول راه به رفتار شهريار فكر مي كرد هنگام پياده شدن تصميم گرفت باقي راه را پياده برود و مسيرش را از كوچه پس كوچه هاي نياوران شروع كرد با اين كه سوز سردي مي امد اما سردي هوا نويد بهار را مي داد و براي او لذت بخش بود با خود نقشه مي كشيد كه در اين سفر چه چيزهايي بخرد رادين به سفارش مادرش سري به خواهر خود كه در حوالي نياوران بود زد و بعد از گذشت يكي دو ساعت از منزل انها خارج شد ان روز بر عكس هميشه بدون اتومبيل امده بود به دليل شلوغ بودن خيابان ها او زياد حوصله ي ترافيك و شلوغي را نداشت در اپارتمان را كه بست تازه شروع به بستن بند كفشهايش نمود سرش را كه بلند كرد با ديدن ريما دوباره سرش را پايين انداخت كه نشان بدهد او را نديده با اين كه مسيرش همان طرفي بود اما تصميم گرفت مخالف او راه برود از قيافه ي ريما فهميد كه اصلا متوجه اش نشده او را غرق در فكر و خيال ديد با ديدن اتومبيلي سياه رنگي كه پشت سر ريما حركت مي كرد به شك افتاد و خودش را كنار ديوار در ورودي يكي از اپارتمان ها قايم كرد درست حدس زده بود ريما تحت تعقيب بود از رفتار و راه رفتن ريما مطمئن بود كه نمي داند تحت تعقيب است دوباره مسيرش را عوض كرد و پشت سر انها حركت كرد و درست در يكي از كوچه هاي خلوت ديد كه اتومبيل جلو ريما پيچيد و پسر گردن كلفتي از ان خارج شد و سريع مچ دست ريما را گرفت و پيچاند و نايلكس هاي خريد از دست ريما ولو شد روي زمين حيرت زده سعي كرد از خود دفاع كند اما زورش به او نمي رسيد رادين بلافاصله خود را رشاند و با او گلاويز شد دو نفر قلچكاق ديگر از اتومبيل پايين پريدند و يكي از انها محكم توي سر رادين كوبيد و به طوري كه بلافاصله نقش زمين شد ريما با ديدن اين صحنه و خوني كه از سر رادين مي امد دچار ضعف شد و ترس را فراموش كرد به سوي رادين دويد اما مانعش شدند و به زور او را انداختن توي ماشين خواستند رادين را جا بگذارند كه راننده گفت: بايد اون فضول اشغال رو هم با خودمون ببريم اون ما رو ديده مطمئنا به هوش كه بياد مي ره پيش پليس بفر بعدي گفت: بهتره بكشمش نفر سوم گفت: احمق معلومه چي مي گي؟ راننده گفت: يادت نره كشتن تو كار ما نيست برين بيارينش بالا بسته هاي خريد دختره رو هم بيارين رادين را سوار اتومبيل كردند ريما سعي كرد جيغ و داد بزند اما با دستمالي كه اغشته به مواد بيهوشي بود او را بيهوش كردند وقتي به هوش امد خود را در يك زير زمين نمور و كثيف ديد تا لحظاتي گيج گيج بود و نمي دانست كه كجاست با ديدن رادين كه با كمي فاصله از او دمر روي زمين افتاده بود جيغي كشيد و دستش را روي دهانش گذاشت كم كم همه چيز جلوي چشمش جان گرفت پيچيدن اتومبيل سياه رنگ جلو راهش و مردان قلچماقي كه به او حمله كرده و با ضربه گرز رادين را از پاي دراورده و دستمالي كه با زور روي دماغ و دهانش گذاشتند و بوي بدي از ان به مشام مي رسيد با ياد اوري ان صحنه ها احساس بدبختي كرد نمي دانست رادين زنده است يا نه جرات نداشت به او نزديك شود نگاهش را به اطراف انداخت هيچ پنجره اي در كار نبود فقط يك در اهني كوچك كه مطمئنا از ان طرف قفل بود چراغ زير زمين روشن بود نمي دانست شب است يا روز وقتي به ساعتش نگاه كرد با ديدن عقربه هاي ساعت كه يازده شب را نشان مي داد اه از نهادش برخاست بدون شك پدرو مادرش تا به حال به پليس اطلاع داده و تا مرز جنون پيش رفتند با ديدن دري ديگر كه پشت سرش قرار داشت بلند شد و ارام در را گشود دستشويي بود كه يك پنجره ي كوچك بدون شيشه داشت البته انقدر كوچك بود كه يك گربه هم از ان رد نمي شد در دستشويي را دوباره بست چاره اي نداشت بايد مطمئن مي شد كه رادين زنده است يا نه از خوني كه روي صورت او دلمه بسته بود دوباره حالش بد شد انگشت اشاره اش را زير بيني او قرار داد از نفس هاي منظم او احساس شادي كرد و خوشحال از اين كه تنها نيست او را تكان داد و ارام گفت: اقاي دلجو اقاي دلجو پلكهاي رادين تكاني خورد اما باز نشد با صداي باز شدن در اهني بلافاصله از رادين فاصله گرفت همان مردي كه مچ دست او را پيچانده بود با دو دختر با قيافه هاي عجيب و غريب وارد شدند يكي از دخترها به سمت او امد با چندش نگاهش كرد و گفت: به هوش اومدي دختره ي عوضي ريما خواست جواب او را بدهد اما مي دانست كه در ان شرايط فقط اوضاع خود را خراب تر كرده سرش را پايين انداخت و سكوت كرد اون يكي دختر به سمت رادين رفت نگاهي هم به پشت سر او انداخت: بهتره به دكتر بگيم بياد سرشو بخيه كنه اوضاع او هم خيلي خرابه بميره شرش گردن ما رو مي گيره ريما به خود جرات داد و گفت: نمي خواين بگين چرا ما اينجا هستيم؟ مرد لبخند تمسخر اميزي بر لب راند: به موقع اش مي فهمي خانم كوچولو(و رو به همراهانش كرد)بهتره بريم دخترك وقتي از كنار ريما رد شد با نوك پا لگدي به او زد و بعد از در خارج شدند شايد به ده دقيقه نكشيد كه دوباره برگشتند و اين بار مرد كچلي با يك كيف پر از وسايل پزشكي همراه انها بود نيم ساعتي با رادين ور رفت و يكي دو امپول به او تريق كردند و رفتند با رفتن انها ريما پلكهايش سنگيني كرد انگار هنوز مواد بيهوشي كامل از بدنش خارج نشده بود و خيلي سريع خوابش برد اين بار كه پلك هايش را گشود رادين با چشمهاي نگران روي سرش ايستاده بود از او خجالت كشيد كه باعث دردسرش شده رادين با صورت خسته و اشفته گفت: خوبي؟ ريما فقط با سر جواب داد بلند شد نشست و زد زير گريه كاري از دست رادين بر نمي امد خودش هم دچار ضعف عمومي شده بود نشست روي زمين و به ديوار تكيه داد گفت: گريه نكنيد همه چيز درست مي شه با گريه گفت: اخه چرا با ما اين كارو كردن؟ رادين سر در گم گفت: نمي دونم احتمالا بايد گروگان گيري يا دزدي در كار باشه ريما وحشت زده گفت: نه يعني تكليف ما چي ميشه؟ بهتره صبر داشته باشين توكل به خدا كنين خودش حافظ ماست ريما در دل خدا را شكر كرد كه او را در كنار خود دارد از خود خجالت كشيد هميشه احساس بدي نسبت به رادين داشته و حالا رادين به خاطر او به اين حال و روز افتاده بود چه قدر صدايش به او ارامش مي داد دست از گريه كردن برداشت و گفت: منو ببخشين شما به خاطر من توي دردسر افتادين اگه دخالت نمي كردين كاري به شما نداشتند رادين دردي را كه توي سرش پيچيده و تا انتهاي گردنش ادامه پيدا كرد با گزيدن لب و بستن چشمهايش دردش را نشان داد و با صداي گرفته جواب داد: فكر نكنم به من بياد اين قدر پست باشم در جايي كه يك دختر نياز به كمك داره پا پس بكشم هر كي ديگه جاي من بود همين كار رو مي كردمتاسفانه كاري از دست من بر نيومد تعدادشون زياد بود نتونستم كاري براتون بكنم ان قدر سرش درد گرفت كه ديگر نتوانست حرفي بزند و مثل مار به خود مي پيچيد هميشه يه بسته قرص مسكن توي جيب شلوارش داشت مي دانست كه انها جيبهايش را خالي كردند ولي باز هم دست توي جيب اش برد با لمس قرص ها احساس خوبي پيدا كرد بلافاصله يكي از قرص ها را از بسته جدا كرد ريما گفت: اين پشت دستشوييه ابم داره نگاه قدرشناسي به او انداخت و بلند شد بالاي روشويي يك اينه شكسته بود با ديدن خودش به وحشت افتاد تمام صورتش خون الود بود با صابون جامدي كه معلوم نبود مال چه زماني است صورتش را تمي ز شست همين طور دست و پايش را وضو گرفت و از ان جا خارج شد مخالف سنگ توالت رو به قبله ايستاد نمازش را كه خواند از ته دل از خدا خواست اين ماجرا به پايان برسد و به سلامت نزد خانواده بر گردند ريما از ديدن او در ان حالت متعجب شد و به ايمان قوي او غبطه خورد يادش نمي امد اخرين بار كي نماز خوانده بود در دوباره با صدا باز شد اين بار دو دختر بدون حضور هيچ مردي وارد شدند همان كه با ريما خيلي لج بود جلو امد و مقابل ريما ايستاد نگاهش را به صورت او دوخت با ديدن ريمل هايي كه از زير چشم هاي ريما ريخته بود لبخند مضحكي بر لب راند: گريه كردي بچه سوسول؟ ريما با تنفر نگاهش كرد: هر گز يادم نمياد كه شما رو ديده باشم چرا اينقدر با من لج هستين؟ دخترك موهاي كوتاهش را به عقب داد صورتش را جلو اورد ريما از بوي سيگاري كه از دهانش مي امد روي برگرداند و زير لب گفت: كثافت دخترك روسري را از سر او برداشت و انبوه موهاي او را چنگ زد و با تمام قدرت كشيد ريما حتي اخ هم نگفت رادين از حرص دندان هايش را به هم ساييد مي خواست به كمك او بياد اما دختري كه روي سرش ايستاده بود اسلحه را به سوي شقيقه اش نشانه گرفته بود مي دانست كه فعلا نمي تواند حريف انها بشود دخترك بعد از اين كه خوب موهاي ريما را كشيد لگد محكمي به پهلويش زد كه اين بار اخ ريما بلند شد و دخترك را هل داد كه سكندري خورد و اگر به ديوار دست نگرفته بود حتما زمين مي خورد ان قدر از اين حركت ريما عصبي شد كه دوباره به ريما حمله ور شد فرياد زد: كثافت مي دوني من كي هستم؟من زن تارخ ام(لگدي به او زد)اگه تو اشغال تارخ رو لو نمي دادي الان ما ايران نبوديم ريما خوني را كه از دماغش امده بود با پشت دست پاك كرد و گفت: پس بگو چرا اينقدر جلز ولز مي كني دوباره با پشت دست توي دهان ريما زد: خفه شود كثافت دختر دومي گفت: زياده روي نكن ولش كن صداي رييس در مياد ها با شنيدن صداي 1ايي دخترك از ريما فاصله گرفت مرد وارد زير زمين شد به ريما زل زد: پس تو دختر مهران كارخونه دار هستي پس توئه وروجك چند نفر از افراد منو به چمگ پليس انداختي حيف كه به زنده ي تو نياز دارم وگرنه همين الان مي دادم جنازه تو با دسته گل تقديم پدرجونت كنن(رويش را برگرداند و به رادين نگاه كرد)تو احمق در چه حالي؟حواست باشه دست از پا خطا نكني وگرنه سرو كارت با كرگه مثل نخود همه اشي سر در مياري(دوباره به طرف ريما چرخيد)شماره موبايل پدرت چنده ريما شماره را داد خودش هم دوست داشت خانواده اش از او با خبر شوند مرد شماره را گرفت و گفت: اقاي مهران مهر ارا؟ مرد موبايلش را روي پخش گذاشت صداي لرزان و مضطرب مهران توي گوشي پيچيد: بله خودم هستم شما؟ مرد با خشونت گفت: لازم نيست بدوني من كي هستم فقط اين رو بدون دخترت تو چنگ ما اسره و اگه بخواي پليس رو در جريان بذاري جنازه ي دخترت رو تحويلت مي دم صداي ضعيف مهران به گوش رسيد: باشه به پليس اطلاع نمي ديم بگين شما كي هستين چي از من مي خواين حال دخترم چه طوره؟ مرد با تمسخر گفت: يكي يكي اقا مهران عادت داري چند سوال رو با هم بپرسي؟ معلوم بود كه مهران به زور جلو گريه اش را گرفته او عاشق ريما بود: تو رو خدا بدين با دخترم حرف بزنم مرد بدون مكث گوشي را به طرف ريما گرفت ريما گوشي را قاپيد اشكهايش جاري شد سلام پاپا مهران هم به گريه افتاد: سلام عزيزم حالت خوبه؟ اره پاپا نگران من نباشين راستي اقاي دلجو هم پيش منه......... مرد گوشي را گرفت: احمق اين چه حرفي بود زدي رادين خوشحال شد حداقل مادرش از دلواپسي نجات پيدا مي كرد مرد تماس را قطع كرد و از در خارج شد دو دختر هم دنبال سرش با رفتن انها رادين گفت: برين صورتتون رو يه اب بزنين ريما حوصله هيچ كاري نداشت حتي حاضر نبود خون دماغش را پاك كند زانوهايش را بغل كرد و صورتش را روي زانوهايش گذاشت انگار اشكهايش خشكيده بود چون هيچ اشكي از چشمش سرازير نشده فقط خواست صورتش را از رادين پنهان كند چشمهايش عجيب مي سوخت مي دانست مال لنزهايش است اما حتي حوصله نداشت انها را از چشم خارج كند با صداي رادين به خود امد: ممنونم كه خبر دادين منم اين جام اين طوري مادرم از نگراني در مياد ريما هيچ جوابي نداد دوباره در باز شد و اين بار مردي كوتاه قد سيني به دست وارد شد سيني را جلو دست انها گذاشت و بدون كلامي از در خارج شد ريما از ساندويچ ديروز ظهر كه با فرينوش خورده بود تا به حال چيزي نخورده بود و احساس گرسنگي هم نمي كرد نگاهي به محتويات داخل سيني انداخت مقداري پنير و چند تكه نان و چاي بود رادين گفت: بهتره چند لقمه اي بخورين اگه مريض بشين اينا به دادتون نمي رسن ريما بدون اينكه به او نگاه كند گفت: من پنير خالي دوس ندارم رادين در دل گفت:تا حالا خوب بود خدا رحم كنه لوس بازيهاش شروع شد به او جواب داد: مي بينيد غير پنير چيز ديگه اين جا نيست ريما جوابي نداد رادين هم ديگر اصرار نكرد خودش چند لقمه به زور چاي از گلو پايين فرستاد و سعي كرد بخوابد اما فكر و خيال به او اجازه نمي داد بر عكس ريما دوباره خوابيد تقريبا چند ساعت وقتي بيدار شد دوباره رادين را در حال نماز خواندن ديد نياز به دستشويي داشت با ديدن صورت خودش در ايينه ي شكسته به وحشت افتاد ريمل هايي كه ديروز به مژه هايش زده بود تا روي گونه هايش ريخته بود خوني كه از بيني اش امد بالاي لب و چانه اش خشك شده و چشهره اش وحشتناك شده بود با اكراه صابون بدرنگي كه او را ياد صابون رختشويي مادربزرگ مي انداخت برداشت و دستهايش را با ان تميز شست و لنزها را از چشم خارج نمود احساس راحتي كرد لنزها را پرت كرد لبه ي روشويي صورتش را با صابون تميز شست و با انشگتها موهايش را صاف كرد افصوص خورد كه دخترك گيره ي موهايش را شكسته بود با يك قلپ ابي كه خورد دچار ضعف شد از دستشويي كه خارج شد رادين را در حال قدم زدن ديد با خود گفت:چه حوصله اي داره اين و روي تنها تخت چوبي زوار در رفته ي انجا نشست رادين روبرويش ايستاد و نگاهشان در هم گره خورد رادين با ديدن چشمهاي عسلي خوش رنگ او ماتش برد و با خود گفت:تا چند دقيقه پيش سبز طوسي بود ريما زودتر از او مسير نگاهش را عوض كرد او با فاصله گوشه ي ديگر تخت نشست من يه فكري دارم متعجب نگاهش كرد: چه فكري؟ وقتي اون دو تا دختر با هم اومدن مي تونيم از پسشون بر بيايم اسلحه رو ازشون بگيريم از اينجا فرار كنيم ولي اين عملي نيست چرا عمليه فقط بايد به حرف من گوش بدي هر كاري من مي گم انجام بدي فراموش نكن ما خدا رو هم داريم ساعت منو از رو دستم برداشتن ميشه بگين ساعت چنده؟ ريما بي حوصله به ساعت مچيش نگاه كرد: اوه ساعت يك ربع به يكه باورم نمي شه با اين كه سخت مي گذره ولي زود گذشت اخه شما بيشترش خواب بودين احتمالا بايد اثر مواد بيهوشي باشه شما از كجا فهميدين؟ اون موقعي كه منو توي ماشين گذاشتن هنوز به هوش بودم ديدم كه دستمال رو روي دهان شما گذاشتن اما نمي تونستم هيچ حركتي بكنم انگار تمام اعضاي بدنم فلج شده بود نامرد خيلي محكم زد و اما در مورد نقشه......... با باز شدن دوباره ي در رادين سكوت كرد همان مردي بود كه سيني صبحانه را اورده بود سيني صبحانه را برداشت و سيني ديگري جايگزين كرد دو پرس كوبيده بدون برنج با نان بود با رفتن مرد رادين سيني را روي تخت گذاشت و گفت: بسم ا... ريما با اكراه صورتش را برگرداند: من كوبيده دوس ندارم رادين با خودش فكر كرد كنار امدن با او كار حضرت فيل است گفت: اگه نخورين از پا مي افتين اون وقت نمي تونيد با من همراه باشين گفتم كه دوس ندارم رادين مي خواست بگويد به درك اما خودش را كنترل كرد براي او لقمه گرفت: خواهش مي كنم بگيرين ريما با بوي كباب معده اش تحريك شده بود هرگز لب به كوبيده نمي زد اما انگار حالا مجبور بود وقتي لقمه را از دست رادين گرفت با تكان پلك از او تشكر كرد و نفهميد با ان طرز نگاه كرد چه بلايي سر رادين اورد رادين حس كرد قلبش فرو ريخت شيريني ان نگاه مهربان تا اعماق قلبش نفوذ كرد تا به حال دچار اين حس نشده بود ديگر دوست نداشت براي او لقمه بگيرد اما وقتي ديد لقمه را اهسته اهسته خورد دلش سوخت و درست مثل بچه ها برايش لقمه مي گرفت تعجب مي كرد كه اين دختر چه طور لوس بار امده كه توي اين سن و سال انتظار دارد برايش لقمه بگيرند و ياد حرفهاي مادرش افتاد:به اون حق بده مادر دست خودش نيست اين طوري تربيت شده اون كه گناهي نداره مهران و ميترا بعد از 15 سال نازايي خدا اين بچه رو بهشون داد نه تنها عزيز اونا بلكه عزيز كل خونواده ي مهراراس طبيعيه كه كمي لوس باشه رادين وقتي براي شستش دستهايش به دستشويي رفت با ديدن لنزهاي او تازه دوهزاريش افتاد كه هي راه به راه چشمهاي او تغيير مي كند كار اين لنزهاس با خود گفت:رنگ چشمهاي خودش از همه ي اين لنزهاي رنگ و وارنگش خوش رنگتره تا حالا چشم عسلي اين رنگي نديدم از خودش خجالت كشيد كه اين قدر با دقت به او نگاه كرده از دستشويي كه خارج شد در اهني باز و به جاي دو دختر دو مرد قوي هيكل وارد شدند بدون اينكه اعتنايي به رادين كنند گوشي موبايل را به دست ريما دادند و از او خواستند كه با پدرش حرف بزند و همين كه گفت:پاپا گوشي را از او گرفتند و دوباره زير زمين را ترك كردند اما صداي مرد مي امد كه گفت: اگه تا فردا اين پول رو به ما نرسونيد هم دخترت و هم اون پسره رو مي كشيم........ ريما و رادين نگاهشان در هم گره خورد رادين گفت: اگه اين بار اون دو دختر اومدن بايد كارو يكسره كنيم تو اون دختره رو بگير به حرف منم ترتيب اين يكي رو مي دم كافيه اسلحه دستمون بيفته شايد ديگه نيان اينم حرفيه يه كار ديگه هم مي تونين بكنيم اين مرده كه غذا مياره نظر اونو جلب كنيم كه بهمون كمك كنه لبخند كمرنگي بر لب ريما نشست: اين فكر بهتره اگه ما اونو راضي كنيم به پليس خبر بده همه چي حله بايد تا پب صبر كنيم فقط اميدوارم برامون شام بيارن چند ساعت را به سختي پشت سر گذاشتند حتي با هم حرف نمي زدند رادين سعي مي كرد بيشتر به او پشت كند تا رو نمي خواست او معذب باشد برايش عجيب بود كه از نگاه كردن به ريما سير نمي شد در صورتي كه تا به حال به هيچ دختري نگاه نكرده بود مگر اتفاقي نگاهش به انها مي افتاد رشته اش ادبيات بود و مي دانست اين علاقه ريشه در عشق دارد باورش نمي شد كه اين قدر اسان عاشق شده باشد ان هم عاشق كسي كه با زن رويهايش زمين تا اسمان فرق داشت از هيچ لحاظ با هم سنخيت نداشتند و خط فكري هر دو كاملا از هم جدا بود با خودش فكر مي كرد از ان زندان خلاص شود او را فراموش مي كند با صداي باز شدن در هر دو نيم خيز شدن همان مردي كه سيني غذا مي اورد سيني به دست وارد شد رادين صبر را جايز نديد و بلافاصله گفت: مي خوام باهات معامله كنم نگاه مرد پر از ترس شد و بدون جواب خواست از در خارج شود رادين دوباره ادامه داد: بهتره روي اين قضيه فكر كني اگر به ما كمك كني اين قدر بهت پول مي ديم كه تا اخر عمر بي نياز باشي مرد بدون اينكه لب بگشايد سيني ظرفهاي ناهار را برداشت و از ان جا خارج شد ريما با نااميدي گفت: انگار لال بود نه فقط ترسيده بود همين يعني اميدي هس؟ نااميد شيطونه بيا جلو شامتو بخور طاس كبابه اوه من از طاس كباب متنفرم اشكال نداره مجبوري بخوري مثل كباب ظهر چرا بهمون برنج نمي دن؟ رادين ديگر نتوانست جلو خنده ي خود را بگيرد زد زير خنده: فراموش نكن ما اينجا زنداني هستيم همين هم كه بهمون مي دن جاي شكر داره بيا جلو تا سرد نشده اول شما بخورين ببينين چه مزه اي داره و رادين دوباره با خود فكر كرد:واي كه هنوز چقدر بچه اس يك قاشق به دهان گذاشت طعمش بود نبود مي دانست كه اگر دوست هم نداشته باشد نبايد انرژي منفي بدهد لبخند زد: هوم خوشمزه اس ريما جلو رفت و اولين قاشق را به دهان گذاشت به زور ان را قورت داد شكلكي به صورتش داد: به اين مي گين خوشمزه؟ رادين به چشنهايش خيره شد و دوباره دلش لرزيد سريع نگاهش را دزديد: ميشه بگين شما چه غذايي دوس دارين ريما سرع جواب داد: انواع پيتزا انواع ساندويچ ها خورش فسنجون خورش فسنجون رو باهاتون موافقم ولي پيتزا و ساندويچ اه ريما چهره ترش كرد: چه بي سليقه(و با خود فكر كرد:چه قدر با هم صميمي شديم من حتي حاضر نبودم باهاش هم كلام بشم) رادين غذايش را تا اخر خورد اما او فقط دو سه لقمه دوباره خوابش گرفته بود هرگز به ياد نداشت اين قدر خوابيده باشد دلش هواي تخت و اتاقش را كرده بود زانوهايش را با غصه بغل كرد و بغض خود را رها كرد رادين چند دقيقه اي صبر كرد ارام شود اما انگار اشكهاي او تمامي نداشت صبرش تمام شد: خواهش مي كنم گريه نكنين ريما دستهايش را در هم گره زد و پيشاني اش را به ان تكيه داد: دلم براي خونه تنگ شده تا حالا اين قدر از مامي و پاپا دور نبودم رادين به ابشار موهاي تيره رنگش نگاه كرد و با خود انديشيد:ايا زيباتر از اين موها هم هس؟گفت: نگران نباشيد مطمئنم همه چيز درس مي شه ريما سكوت كرد يعني جوابي نداشت او عادت به حمام داشت و حال چند روز بود كه به حمام نرفته بود كلافه و عصبي دستش را زير سر گذاشت و قبل از اينكه به چيزي فكر كند خوابش برد رادين نفس راحتي كشيد مي دانست هر چه بيشتر بخوابد بهتر است حداقل اين طور كمتر غصه مي خورد با خود گفت:خدايا چه م شده؟چرا غير اين دختر به هيچي فكر نمي كنم ان شب هم سپري شد و صبح دوباره مرد سيني به دست وارد شد نگاهش را به اطراف چرخاند و با تن صداي لرزان گفت: من روي پيشنهاد شما فكر كردم چه طوري مي تونم به شما اطمينان كنم؟ ريما بلافاصله گفت: پدر من كارخونه داره به خدا هر چه قدر بخواين بهتون كمك مي كنه رادين گفت: مطمئن باشين و به ما اطمينان كنين مرد دوباره سرش را از در بيرون برد و به اطراف نگاه كرد و دوباره سرش را داخل اورد: من پول ريادي از شما نمي خوام همين كه منو از اين لجنزار نجات بدين و يه لقمه نون حالا به زن و بچه ام برسد كافيه رادين دستش را به سوي او دراز كرد: من قول شرف به شما مي دم كه هون طور كه شما مي خواين باشه مرد دوباره دوروبر اطراف را پاييد: باشه نمي دونم چرا ولي بهتون اعتماد مي كنم فقط بايد دو روز به من مهلت بدين خيالتون از بابت اونا راحت باشه با پدرتون براي پنج روز ديگه قرار گزاشتن دو روز ديگه به من مرخصي مي دن كه از اين باغ لعنتي برم تعطيلات رو پيش....... با صداي پايي مرد هراسناك سيني را برداشت و از در خارج شد كورسويي اميد در دل ان دو پيدا شد رادين گفت: ديدين گفتم اميدتون به خدا باشه ريما دستهايش چليپا روي سينه نگاهش كرد: يعني ميشه ما ازاد شيم؟ اگه هميشه همه چي رو به خودش كه اون بالا نشسته بسپاري همه چي حل مي شه پس ما توي يه باغ هستيم درست مثل فيلمها هيچ فكر نمي كردم يه روزي برسد زندگي خودمم مثل اون فيلما باشه ساعت چنده؟ ريما ساعتش را از مچ باز كرد و به سوي او گرفت: مي ذاريم لبه ي اين تخت كه هر كدوم خواستيم نگاه كنيم لبخند بر لب ساعت را از ريما گرفت و نگاهي به ساعت انداخت: خداي من فقط دو ساعت به سال تحويل مونده اه از نهاد ريما بر خاست و ياد سالهاي پيش افتاد فكرش را به زبان اورد: هر سال ما مي ريم مسافرت البته بعد از سال تحويل هر سال........... رادين ميان حرفش دويد: هر سال عيد همه ي شما خونه ي محبوبه خانم جمع مي شدين نمي دونيد اون چه قدر از اين موضوع خوشحال بود كه شماها همه تون لحظه ي سال تحويل دور هم هستين و بر عكس جمع شلوغ و شاد شما هميشه خونه ي ما خلوت بود و سر سفره ي هفت سين ما عكسي از پدر و برادرهام جل
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#12
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۵:۵۸ عصر
فصل6 نديم مرد سيستاني با احتياط از در باغ خارج شد مي دانست تحت تعقيب افراد سلطان سياه قرار دارد بايد حساب شده عمل مي كرد اميدش را به خدا بست و با ميني بوس به تهران امد مستقيم به خانه رفت همسر و بچه هايش به سيستان رفته بودند دو دست لباس توي ساك گذاشت و يكي از چادرهاي زنش را از داخل كمد برداشت و توي ساك جا داد از بس ا1طراب داشت نمي توانست ارام بگيرد شماره تلفن را توي جيب پيراهن جديدي كه پوشيد گذاشت و از در بيرون زد با ديدن نوك اتومبيل يكي از افراد سلطان سياه قلبش فرو ريخت ولي اصلا به روي خود نياورد و او را نديده انگاشت مستقيم به ترمينال رفت و بليت تهيه كرد سپس روي صندلي نشست و منتظر ماند تا ساعت حركت اتوبوس اعلام شود با اعلام شدن ساعت حركت ساكش را برداشت و به سوي اتوبوس شتافت اولين كسي بود كه سوار اتوبوس شد به خوبي از شيشه ي اتوبوس مي توانست افراد سلطان سياه را ببيند قلبش از شدت اضطراب تندتر از هميشه مي تپيد با حركت اتوبوس نفسي به راحتي كشيد چون ديد كه افراد سلطان سياه خيالشان از بابت او اسوده شد و رفتند باز هم اطمينان نكرد پياده شود صبر كرد تا اتوبوس كمي از تهران دور شود هنگامي كه به پليس راه رسيد پياده شد و خودش را به دستشويي ان جا رساند شانس اورد خلوت بود و كسي در انجا حضور نداشت بلافاصله چادر را از ساك بيرون اورد و به سر كرد چادرش روبنده داشت و چيزي از صورتش پيدا نبود خدا را شاكر بود كه قد كوتاهش در اين مورد به دردش خورد و كسي به او شك نمي كرد كه زير چادر زن است يا مرد سر خيابان ايستاد با توقف كردن اتومبيلي كه سرنشين ان دو خانم بودند دو دل شد كه سوار شود يا نه دل را به دريا سپرد و اميدش را به خدا و سوار شد چون دستكش به دست كرده بود با اشاره ي دست به انها فهماند كه لال است و توي اتومبيل وقتي خانم ها از او خواستند روبنده را بالا بزند ته دلش خالي شد اما مقاومت كرد و با تكان سر خواسته ي انها را رد كرد انها هم اصرار نكردند خانم راننده با لبخندي كه در ايينه به روي او مي زد گفت: عرب هستي؟ او سرش را به علامت مثبت تكان داد و وارد ميدان ازادي تهران كه شدند با اشاره از ان ها خواست كه پياده اش كنند ان ها هم بدون كنجكاوي او را پياده كردند و لحظه اي كه خواست در اتومبيل را ببندد كسي كه كنار دست راننده نشسته بود گفت: من مي دونم از اون فالگيرهاي قهار ميدون ازادي هستي فقط يادت باشه يه فال براي ما نگرفتي ها بدون جواب ساك را برداشت و در اتومبيل را بست راننده هم پايش را روي گاز اتومبيلش فشرد و از او دور شد نديم تا اين جا را خوب امده بود كنار باجه ي تلفن ايستاد و با تلفن كارتي به مهران مهرارا زنگ زد و موقعيت خود را برايش توضيح و از او خواست خودش را برساند در ان موقع سال كه ايام نوروز بود تهران خلوت و خبري از ترافيك نبود نيم ساعت طول نكشيد كه مهران همراه برادرهايش مهرداد و مهرگان به نقطه ي مورد نظر رسيدند و با اضطراب وارد كوچه ي مزبور شدند با ديدن زن چادري با گمان اين كه اشتباه امدند مي خواستند به عقب برگردند كه نديم جلو دويد و مهران شيشه را پايين داد و گفت: بفرماييد خانوم؟ نديم رو بنده را با احتياط بالا زد: منم نديم هر سه مرد جا خوردند مهران در را باز كرد و نديم سوار شد دوباره روبنده را انداخت و گفت: منو ببخشيد مجبورم احتياط كنم در غير اين صورت جون من و بچه هاي شما به خطر مي افته مهران بي صبرانه گفت: حالشون چه طوره؟ هر دو خوب هستن بهتره يك راست به اداره ي پليس بريم چون فرصت زيادي نداريم مي خوان بچه هاي شما رو از تهران انتقال بدن به مرز پاكستان مهران زد روي ترمز: خدايا خودت به داد ما برس مهرداد او را به ارامش وا داشت: داداش توكل كن به خدا حواست به رانندگيت باشه فراموش نكن ريما منتظر توئه مهرگان گفت: من دلم روشنه كه هيچ اتفاقي براشون نمي افته و اين ماجرا به خوشي به پايان مي رسه نديم گفت: اقابون راس مي گن اگه شما به موقع عمل كنين هيچ اتفاقي براي اونا نمي افته به اداره ي پليس كه رفتند نديم همه چيز را براي انها توضيح داد و كروكي تمام پنهاني باغ را براي انها كشيد اكيپ ورزيده اي از پليس با سلاح هاي مجهز و اتومبيل هاي پيشرفته به سوي باغ مورد نظر حركت كردند رادين سردرد ازارش مي داد حدس مي زد كه زخم سرش نه تنها بهبود نيافته بلكه عفوني شده و اگر به زودي به ان نرسد خطرناك مي شود قرص هاي مسكن هم ديگر درد او را دوا نمي كرد هر چند فقط يه دانه مانده بود سردرد خود يك طرف و دلداري ريما از طرف ديگر حسابي از دستش كلافه شده بود مدام مثل بچه ها گريه مي كرد و بهانه مي گرفت وعده هاي غذايي را به زور به خوردش مي داد و ان روز كه طبق معمول ريما غذا را نخورد عصباني شد: تا حالا كسي بهتون گفته كه چه قدر دختر لوس و ننري هستين؟ ريما كه بارها اين كلمه را به شوخي و جدي از اطرافيان شنيده برايش عادي بود: بله شنيدم و بايد بگم كه شما اولين نفري هستين كه دير به اين نكته رسيدين رادين چشمهايش گرد شد و با تعجب نگاهش كرد كه با غرور صورتش را برگرداند و نيم رخ زيباي او بيشتر بلندي گردنش را نشان مي داد گفت: فكر مي كردم با گفتن اين حرفا ناراحت شدين ريما از حيرت او خنده اش گرفت: من اصولا ادمي هستم كه خيلي كم عصبي ميشم و زياد به حرف اطرافيانم توجه اي ندارم جالبه به هر حال غير قابل تحمل هستين خانوم اخم هاي ريما در هم فرو رفت و پشت به او كرد با صداي شليك چند گلوله ي پي در پي بحث لوس بودن خاتمه يافت و هر دو از جاي پريدند صداي رگبار مسلسل و شليك تك تيراندازها و فرياد ايست پليس به انها فهماند مردي سيني به دست كه هنوز اسمش را نمي دانستند به انها كمك كرده اشك شادي در چشمهاي هر دويشان نشست حتي رادين سر رد را فراموش كرد مدتي نگذشت كه قفل در زيرزمين به وسيله ي اسلحه گشوده شد ريما با ديدن مامورين پليس اشكهايش جاري شد و رادين حرص مي خورد چرا ريما روسري بر سر ندارد و اين همه نامحرم او را با شلوار چسبان جين و بلوز چسبان يقه باز و موهاي پريشان ديدند بالاخره طاقت نياورد و پالتو خود را به او داد: بهتره اينو تنتون كنين ريما كه گمان مي كرد به خاطر سرما پالتو را داده گفت: پس خودتون چي؟ با اشاره به لباسهاي خودش جواب داد: لباسهاي من ضخيمهبهتره جلو پالتو رو ببنديد ريما كه در اين مدت ضعيف شده بود واقعا احساس سرما كرد و به زن تارخ لعنت فرستاد كه شال و پالتويش را برداشته بدون ترديد دكمه هاي پالتو را بست پالتو مانند مانتوي بلند و گشادي توي تنش زار مي زد اما او اصلا برايش مهم نبود و وقتي همراه پليس ها از زيرزمين خارج شدند با ديدن بارش باران كلاه پالتو را به سر كرد و به اين ترتيب موهايش هم پنهان شد رادين نفس راحتي كشيد از ساختمان كه خارج شدند باورشان نمي شد كه در باغي به ان صفايي بودند ريما با ديدن پدر و عموهايش مثل گنجشكي سرمازده در اغوش پدرش فرو رفت هر دو اشك شوق مي ريختند مهرداد ان دو را از هم جدا كرد پيشاني ريما را بوسيد و سرش را به سينه فشرد همين طور مهرگان انها با محبت تمام رادين را هم در اغوش گرفتند از مامورين تشكر كردند و به سوي اتومبيل خود رفتند ريما در حين سوار شدن چشمش به زن تارخ افتاد كه دستبند به دست داشت با لخند پيروزمندانه نگاهش كرد اما او با تنفر اب دهانش را به زمين انداخت و گفت: كثافت بالاخره دستم بهت مي رسه مامور پليس او را هل داد داخل اتومبيل ريما جلو كنار دست پدرش نشست و عموها و رادين صندلي عقب جا گرفتند ريما اصلا حال و حوصله ي صحبت كردن نداشت ولي رادين مجبور به توضيح بود و همه ي ماجرا را براي انها بازگو كرد اقاي مهرارا گفت: خيلي به زحمت افتادين انشالا كه بتونين زحمات شما رو جبران كنيم من شرمنده ام كاري نتونستم بكنم شكسته نفسي مي فرماييد ريما به تعارف ان ها خاتمه داد: مي ريم خونه ي خودمون؟ عمويش مهرداد جواب داد: نه عزيزم مي ريم خونه ي مادرم همه اون جا جمع هستن انتظار شما رو مي كشن حتي خانم دلجو و دختراش اون جا هستن رادين كه دوباره سر درد به سراغش امده بود گفت: ممنون مي شم منو سر راه بذارين دم يه كلينيك يا بيمارستان احساس مي كنم نيازه كه بانداژ سرم عوض شه مهران گفت: يعني چي بذارم سر راه تهران كه رسيديم مهرداد و مهرگان رو پياده مي كنم برن خونه شما رو مي برم خونه ي خودمون اول دوش مي گيري بعد خودم مي برمت بيمارستان فكر كردي همين طوري ولت مي كنم به امون خدا رادين تشكر كرد و سرش را پايين انداخت به تهران كه رسيدند مهرگان و مهرداد تصميم گرفتند با انها باشن انگار انها هم نياز به استراحت داشتند از صبح سر پا بودند مي دانستند اگر وارد ان جمع شلوغ شوند جايي براي استراحت ندارند با هم به منزل مهران رفتند رادين را به حمام فرستادند با رفتن او به حمام مهران سوييچ را برداشت و بدون كلامي از در خارج شد و با شتاب به پاساژي رفت كه در همان حوالي بود قبلا كه سايزش را برداشته بود برايش يك دست لباس زير خارجي و بلوز شلوار شيكي با يك ادكلن مارك مرغوب خريد و با همان شتاب به منزل برگشت ديد كه تازه از حمام خارج شده و همان لباس ها را به تن دارد جعبه ي لباس ها را به طرف او گرفت: خواهش مي كنم اين عيدي ناقابل رو از من بپذير رادين با يك دنيا تعجب كه چه طور در اين زمان كوتاه توانسته بود بخرد از او تشكر كرد و چشم به دنبال ريما گرداند حسابي به حضورش عادت كرده بود در اين بيست دقيقه اي كه او را نديده انگار دلتنگ او شده بود او را كه نديد حدس زد توي اتاق خودش در حال استراحت است مهرداد سوييچ را از برادرش گرفت و گفت: تا ريما جان دوش بگيره و يه استراحت كوچولو بكنه منو مهرگان رادين رو مي بريم بيمارستان مهران نگاهي به پشت سر رادين انداخت كه بانداژ را برداشته بود زخم سرش وحشتناك به چشم مي امد سوييچ را گرفت و گفت: نه من طاقتم نمي گيره شما بمونيد پيش ريما من مي رم بعد بر مي گردم دنبال شما هر چه انها گفتند مهران قبول نكرد چون مي دانست به خاطر دختر او اين بلا سر رادين امده رادين توي اتاق خواب پدر و مادر ريما لباس هايش را عوض كرد لباس چركهايش را داخل پلاستيك انداخت ان قدر لبا سها توي تنش برازنده بود كه در ايينه به خود لبخند زد كمي از ادكلن نيز استفاده كرد نگاهي به صورت اصلاح نشده اش انداخت با اين كه موهاي صورتش در اين سه چهار روزه در امده بودند اما باز به او مي امد از اتاق كه خارج شد دلش خواست ريما را ببيند اما دوباره موفق نشد سه برادر مهر ارا هر كدام به نحوي از سروتيپ رادين تعريف مي كردند كه چه قدر لباس هاي نواش به او مي ايد و در اخر با مهران به سوي بيمارستان رفت با رفتن انها مهرداد به سوي اتاق برادرزاده اش رفت وقتي او را ديد كه بلاتكليف وسط اتاق ايستاده سر او را به سينه فشرد و گفت: عزيزم مادر و همه منتظر تو هستن نمي خواي بري دوش بگيري؟ ريما فقط با سر تاييد كرد مهرداد ادامه داد: پس تا تو خوشگل خانوم حاضر مي شي منو مهرگان يه چرت بزنيم ريما دو متكا به انها داد و هر دو توي سالن پذيرايي دراز كشيدند او هنوز ازاديش را باور نداشت وقتي خودش را به قطرات اب ولرم سپرد تازه مي فهميد كه چه قدر بدنش نياز به استحمام داشته تعجب اش از اين بود كه فقط رادين جلو نظرش بود نه هيچ چيز ديگر از حمام بيرون امد كمي روغن تقويتي به موهايش ماليد ديگر فرصت خشك كردن ان را نداشت مي دانست كه اگر خيس خشك شود حالت موهايش قشنگ تر و انبوه موهايش پر از پيچ و تاب مي شود افسوس خورد كه لباس هاي عيدي اش را از دست داده بود كمد لباسش را باز كرد و بلوز مخمل كشي بنفشي كه رگه هاي طلايي داشت با يقه گرد با شلوار جيني درست هم رنگ بلوزش به تن كرد و يك كمر بند پهن زيبا به كمر شلوار جين اش بست كه باريكي كمرش را بيشتر نشان مي داد يك جفت صندل بنفش هم برداشت كه درست ست بلوزش كه رگه هاي طلايي داشت خوشبوترين ادكلن خود را برداشت و بيشتر از بدنش به موهايش زد و مي دانست كه در حين راه رفتن عطر موهايش در هوا پخش مي شود كت چرمي سفيدي كه پدرش از انگليس اورده بود به تن كرد و شال بنفشي هم روي سر انداخت انگار كه چيزي را فراموش كرده باشد دوباره برگشت به طرف ميز ارايش و كشو اول را باز كرد و يك جفت گوشواره شيك بنفش كه رگه هاي طلايي داشت و به صورت دو مربع بزرگ بود به گوش انداخت و با ارايش ملايم بنفش از خودش راضي شد اين بار بر عكس دفعه هاي پيش از هيچ لنزي استفاده نكرد كيف چرمي سفيداش را برداشت و از اتاق خارج شد عموهايش هر دو بيدار بودند و با حظ به او نگاه كردند مهرگان زودتر از مهرداد احساسش را به زبان اورد: فدات شم عمو جون شدي همون ريما خوشگله و خوشتيپه ي خودمون الهي ديگه نبينم غم تو چشات لونه كنه مهرداد گفت: ايشالا صداي زنگ موبايل مهرداد بلند شد پس از مكالمه اي كوتاه گفت: عزيزم اگه حاضري بريم پايين پدرت و رادين اومدن دم در منتظرن هر سه با هم پايين رفتند رادين با ديدن ريما در ان شكل و شمايل دوباره دلش لرزيد چه قدر دوست داشت دوباره با او تنها باشد تا نازش را بكشد و برايش لقمه بگيرد ريما نگاهش را به سر بانداژ شده ي رادين انداخت و با دلسوزي گفت: بهتر شدين؟ ممنونم خيلي بهترم ريما نگاهش ثابت شد روي بلوز و شلوار شيك او و در دل گفت:چه قدر رنگ روشن بهش مياد اين بار ريما عقب پيش عموهايش نشسته بود و رادين جلو انگار حالش زياد خوب نبود چون سرش را به صندلي اتومبيل تكيه داده و چشمهايش را بسته بود به كوچه كه نزديك شدند مهرگان تماس گرفت كه دارند مي ايند وارد كوچه كه شدند ريما باورش نمي شد كه همه دم در ايستادند و با قرباني دو گوسفند نذري و دود اسپند از انها استقبال شد ميترا حاضر نبود دخترش را رها كن شكيلا به زبان امد: زندايي جون قربونت برم بذار ما هم ريما رو ببينيم و ريما از اغوش مادر به اغوش شكيلا فرو رفت شكيلا او را بوسيد و گفت: ناقلا از هميشه كه خوشتيپ تر و خوشگل تر شدي شكلكي دراورد: كور خوندي تو منو بد تيپ مي بيني بعد از استقبالي شيرين همه وارد عمارت شدند ريما وسط پدر و مادرش نشسته بود و رادين مابين مادر و خواهرهايش و محبوبه خانم قربان صدقه ي ريما مي رفت و اسپند دود كن را دور سر ريما مي چرخاند و بعد دور سر رادين چرخاند ميترا دست دخترش را كه در دست داشت بوسيد و گفت: عزيزم نمي خواي كت و روسريت رو در بياري با لبخند گفت: اگه تو و پاپا اجازه بدين حتما مهران دست او را ول كرد همين طور ميترا محبوبه كه نزديك انها نشست گفت: بابا بذارين بچه ام نفس بكشه ريما به كمك مادرش كت خود را در اورد و شالش را برداشت صندل ها را از كيفش خارج نمود به پا كرد و گيره ي موهايش را باز كرد ميترا نگران گفت: موهات كه خيسه دستي به موهاي خوش حالتش كشيد: نگران نباش مامي خشك مي شه اجازه مي دين برم پيش ماماني منظورش محبوبه بود كه فقط يه مبل با رادين فاصله داشت محبوبه دستهايش را براي او گشود: الهي ماماني فدا بشه ترسيدم بميرم و گلم رو نبينم همه گفتند: خدا نكنه رميا مثل هميشه به گردنش اويخت او را بوسيد: ايشالا 120 سال عمر مي كني شكيلا جلو امد: ا ماماني چه طو ريما خانوم رو بغل مي كني ولي ماها رو بغل نمي كني؟ همه از شوخي او خنديدند و ريما دزدكي نگاهي به رادين انداخت كه سرش پايين بود حس كرد از چيزي ناراحت است با خود گفت:چه قدر برام مهم شده يعني دوسش دارم؟واي اگه دل انگيز بفهمه و نگاهش روي دل انگيز چرخيد كه ديد طوري نشسته كه پشت به رادين است حسابي تعجب كرد شهريار سيني چاي به دست از اشپزخانه خارج شد و گفت: خداوند هيچ مردي رو ذليل نكنه اين همه دختر بيكار نشستن من بايد چاي بگردونم بهتره اولين چاي رو به گروگان هاي عزيز بديم و سيني چاي را جلوي رادين گرفت: بفرماييد رادين خان. رادين شرمنده گفت: خواهش مي كنم از بزرگترها شروع كنيد شهريار كمرش را راست كرد و دوباره خم شد: تعارف رو بذار براي دفعه ي بعد پدر كمر من دراومد همه از رادين خواستند بردارد شهريار خواست به كس ديگر تعارف كند كه ريما گفت: شري فراموش كردي؟پس من چي؟ شهريار سيني را برگرداند و نزد او امد: منو ببخشين مادموازل(نگاهش به چشمهاي ريما افتاد)اين رنگ لنز بيشتر بهت مياد قيافه ات مصنوعي نيست رادين از اين تعريف بدش امد و تعجب كرد كه چه طور شهريار متوجه رنگ چشمهاي اصلي خودش نشده با صداي الناز حواسش را به او داد: شهريار راس مي گه ريما جون اين رنگ لنز بيشتر بهت مياد و ريما با شيطنت تمام لو نداد كه رنگ چشمهاي خودش است چاي خود را برداشت و پيش دخترها رفت حالا رو به روي رادين قرار داشت رادين هنوز جرات نكرده بود به او نگاه كند و وقتي روبه روي هم قرار گرفتند مجالي يافت كه نگاهش كند با ديدن او در ان لباس هاي شيك نفسش بند امد و با ديدن موهاي خيس او نگران شد كه سرما نخورد وقتي ديد پشت به بخاري ديواري دارد خيالش راحت شد نگاه رادين ناخوداگاه به سوي داريوش و امير حسين چرخيد وقتي ديد نگاهشان به وي نيست خيالش اسوده شد براي لحظه اي كه رادين نگاهش به ريما بود از چشمان تيز بين دل انگيز دور نماند و حالا ديگر به تصميمي كه توي اين مدت گرفته بود مطمئن شد كه هرگز با رادين خوشبخت نمي شود و جالب اينجا بود كه تا حدودي توانسته بود او را فراموش كند اگر قضيه ي دزديدن ريما نبود تا حالا نامزد شده بود هنگام صرف شام بر عكس دفعه هاي پيش ريما سر سفره نشست و ما بين پدر و مادرش بود كه درست روبه روي رادين قرار داشت پدرش براي او برنج خالي كرد و مادرش تكه اي مرغ برايش گذاشت مرغ را به بشقاب مادرش برگرداند: مرغ نمي خورم همين خورش كافيه رادين اگر چه نگاهش به او نبود اما تمام حواسش به او بود دوباره به ياد تنهايي خودش و او افتاد كه برايش لقمه مي گرفت و با خواهش يكي يكي لقمه ها را به خوردش مي داد مانده بود بعد از امشب چه كند اين همه عادت را چگونه كنار بگذارد به كلي اشتهايش را از دست داد دو سه لقمه به خاطر جمع خورد و عقب كشيد هر چه ديگران اصرار كردند بي فايده بود سرش به شدت درد مي كرد مسكني كه دكتر داده بود با يك ليوان اب خورد با اين كه دلش مي خواست دراز بكشد و استراحت كند اما دوست نداشت از ريما دور شودموقع جمع كردن سفره هر چند كه او فقط چيزهاي كوچك را از سفره بر مي داشت اما هر بار كه از كنارش رد مي شد و عطر موهايش به او مي خورد گيج و مست مي شد و با خود مي گفت:واي كه خونه خرابم كردي ريما خانوم بعد از جمع شدن سفره خانم دلجو از ريما خواست كنارش بنشيند خواهرهاي رادين مهناز و مريم هر دو كنار ريما نشستند مهناز گفت: مادرم هميشه تعريف شما رو مي كرد ولي فكر نمي كردم اين قدر ناز باشين مريم گفت: درست مثل عروسك مي مونه ريما از تعريف انها سرخ شد و از انها تشكر كرد در اين بين رادين غرق لذت بود كه او مورد توجه خواهرهايش قرار گرفته خانم دلجو گفت: عزيزم اين رنگ بنفش و طلايي خيلي بهت مياد هر چند ماشالا خوشگلي هر چي بپوشي بهت مياد شكيلا هم كه به ان ها پيوسته بود گفت: اين دايي زاده ي من جنبه اش رو نداره خيلي تعريفشو نكنيد ريما فقط در جواب خنديد خواست از خواهر رادين چيزي بپرسد كه ديد رادين بلند شد و رو به جمع گفت: اگه اجازه بدين ما زحمت رو كم كنيم محبوبه گفت: هنوز نه چاي نه ميوه هيچي نخوردين رادين به سرش اشاره كرد رنگ و رويش هم پريده بود: ببخشين خيلي سرم درد مي كنه اين مسكن هايي كه خوردم همش خواب اوره بيشتر از اين نمي تونم خودمو كنترل كنم مهران دست به شانه ي او گذاشت: باشه چاي بخور بعد برو چاي برات خوبه مي خوام يه كم در مورد نديم باهات حرف بزنم نگاه رادين پر از پرسش بود ريما به جاي او پرسيد: پاپا جون نديم ديگه كيه؟ همون كسي كه شما رو نجات داد مگه اسمشو نمي دونستيد رادين دوباره روي مبل نشست: نه اسمشو به ما نگفت ما به اسم مرد سيني به دست مي شناختيمش مهران كنار رادين نشست: مي خوام نديم رو توي كارخونه به كارش بگيرم اونجا يه خونه ي سرايداري هم داره كه مي تونه زن و بچه اش رو هم بياره اون جا خانم دلجو گفت: منم مقداري پول كنار گذاشته بودم كه به يه موسسه ي خيريه كمك كنم مي ديمش به همين مرد همه كه صداي انها را مي شنيدند قرار شد هر كدام به وسع خود كمكي به نديم بكنند رادين با خوردن چاي برخاست و اين بار ديگر كسي مانع اش نشد چون مي دانستند كه حال مناسبي ندارد موقع خداحافظي نگاه كوتاهي به ريما انداخت و در حضور همه گفت: اميدوارم ديگه از اين اتفاقا براتون نيفته با رفتن رادين ريما حس كرد تحمل ان جمع را ندارد احساس خستگي مي كرد كنار دل انگيز و شكيلا نشست الناز و دلناز هم به انها پيوستند ريما خيلي دلش مي خواست دل انگيز باز هم از رادين بگويد مي خواست بداند او همچنان عاشق سينه چاك رادين است اما شكيلا با طرح سوالي خيال او را راحت نمود دل انگيز جون حالا كه شكر خدا قضيه ي ريما به خيرو خوشي تموم شده كي مراسم نامزدي راه مي اندازي؟ ريما متعجب به شكيلا و بعد به دل انگيز نگاه كرد: صبر كنين ببينم نامزدي چي؟ دل انگيز با دست دامنش را صاف كرد انگار خيلي راضي نبود: توي اين مدت كه تو نبودي من به خواستگاري نيما جواب مثبت دادم و قرار شد بعد از ازادي تو بله برون و نامزدي رو يك جا بگيريم ريما تو زندگيش تا اين حد خوشحال نشده بود صورت دل انگيز را بوسيد و به او تبريك گفت و ادامه داد: بالاخره رادين رو فراموش كردي؟ دل انگيز شكلكي به صورتش داد: اي ريما از بابت دل انگيز خيالش را حت شد گفت: البته رادين پسر خيلي خوبيه الناز به طعنه گفت: تو كه از اون بدت مي اومد ريما حالت دفاعي به خود گرفت: من كي گفتم از اون بدم مي اومده؟چرا حرف دهن من مي ذاري؟فقط گفتم من اين تيپ ادمي رو نمي پسندم همين حالا هم همينو مي گم اما اين دليل نمي شه ادم بدي باشه توي اين چند روز كه با هم بوديم فهميدم كه چه ادم خوب و مهربونيه و يه مرد واقعي شكيلا لبخند مرموزي بر لب اورد ولي چيزي نگفت و يكدفعه گفت: راستي از زن داداشم چه خبر؟ همه متعجب نگاهش كردند و رنگ دلناز پريد ريما گفت: زن داداشت؟ شكيلا حلقه ي نامزدي را در انگشتش چرخاند و با ادا گفت: فرينوش رو مي گم ديگه ريما زد زير خنده با ديدن رنگ و روي دلناز خنده بر لبهايش ماسيد و جواب داد: هنوز كه نه به داره نه به بار در ضمن خان داداش تو عاشق شده فرينوش كه چيزي از اين عشق نگفته شكيلا نگاه عاقل اندر سفيهي به او انداخت: خبر نداري همون روز كه تو از دم پاساژ از اون جدا شده بودي شهريار افتاده بود دنبال سرش و بعد از ردو بدل كردن شماره حالي به هولي ريما اين يكي را ديگر باور نداشت: شماها چه قدر نامردين منو باش كه فكر مي كردم چه قدر نگران من هستين اين از دل انگيز كه نذاشت من برگردم جواب داد اينم از شري نامرد كه به جاي اين كه دنبال من بگرده رفته با فرينوش ريخته رو هم دل انگيز در پي دفاع از خود گفت: به جونه داريوش(هميشه به جان برادرش قسم مي خورد)هيچ چيزي نبوده قبل از اين كه ما از گم شدن تو خبر داشته باشيم اينا اومدن خواستگاري بعدش كه اين اتفاق افتاد مامان همون جواب مثبت را به اونا داد ولي گفتيم تا تو پيدا نشي هيچ مراسمي برگزار نمي شه ريما دوباره او را بوسيد: مي دونم عزيزم باهات شوخي كردم دلناز از جايش بلند شد و انها را ترك كرده الناز با اخم به شكيلا گفت: خيلي بي ملاحظه اي تو كه مي دوني دلناز چه قدر به شهريار وابسته بود درست نبود كه اين طور بدون زمينه ي قبلي يه هو برگردي اينو بگي شكيلا تازه يادش امد چه گندي زده لبش را گزيد: حق با توئه خاك بر سرم كنن اصلا يادم نبود دل انگيز نگاهش غمگين شد طفلك دلناز لعنت به اين مردا ريما به طرفداري از شهريار برخاست: ببين دل انگيز جون من نمي خواهم از شري دفاع كنم هر دو برايم عزيز هستن اما عشق يه طرفه كه فايده نداره شري فقط اونو مثل خواهر خودش دوست داره نه چيز ديگه دلناز بايد توي اين مدت متوجه شده باشه الناز گفت: ريما جون راس مي گه هر چه زودتر از فكر شهريار بياد بيرون بهتره فقط كار شكيلا جون درست نبود نبايد يه هو اين خبر رو مي داد. شكيلا شرمنده سر به زير انداخت: به خدا اصلا حواسم به دلناز نبود دل انگيز گفت: خودتو ناراحت نكن كاريه كه شده ريما خميازه اي كشيد و از جا بلند شد: من ديگه بايد برم خيلي خوابم گرفته ديشب تا صبح بيدار بودم ريما تا كت خود را به تن كرد ميترا و مهران هم بلند شدند هر چه محبوبه اصرار كرد شب بمانند قبول نكردند ريما روي او را بوسيد و گفت: ماماني قول مي دم تند تند بهتون سر بزنم توي اين چند روز كه از همه دور بودم فهميدم كه چه قدر همتون رو دوس دارم اما امشب دلم مي خواد روي تخت خودم بخوابم چهار روز كف زمين اونم از نوع سيماني بدون هيچ امكاناتي خوابيدم حالا به من حق بدين كه دلم براي تخت و اتاقم تنگ شده باشه محبوبه او را بوسيد: برو عزيزم برو به امان خدا مواظب خودت باش(و رو به مهران و ميترا كرد)تا يه مدت نذارين تنها به جايي بره تو رو خدا مواظبش باشين ميترا گفت: خيالتون راحت باشه مادرجون به خانه كه برگشتند ريما بلافاصله لباس خواب ياسي رنگش را كه تاپ و شلواري كه پايين شلوارش چين داشت و بسيار نرم و راحت بود به تن كرد مسواك زد و روي تخت اش دراز كشيد چه احساس خوبي داشت توي اين مدت كه نبود اتاق تميز و مرتب مانده بود از تميزي ملحفه ها لذت برد و پتوي نرم و لطيفش را روي سر كشيد اما همين كه پلك هايش را بست رادين را با ان ته ريش و صورت خسته جلو نظرش امد در اين مدت كوتاه چه قدر به او عادت كرده بود برايشد عجيب مي نمود كه حالا بر عكس هميشه از تيپ او خوشش مي اومد و حس مي كرد زيباترين و بهترين مرد روي كره ي خاكي است با همان تبسم شيريني كه بر لب داشت و فكرو خاطره ي رادين به خواب رفت. صفحه161
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#13
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۵:۵۸ عصر
رادين وقتي پلكهايش را گشود روشني روز بر اتاقش سايه انداخته بود چشم به اطراف گرداند انتظار داشت توي همان زير زمين تاريك و نمور باشد و ريما با ان بلوز و شلوار خوشگلش و موهاي افشان در دو قدمي اش با نفس هاي منظم اش به او ارامش بدهد نرمي بالش و گرمي پتو به او فهماند كه در اتاقش است احساس گرما كرد پتو را از روي خود كنار كشيد و به پهلو غلتيد تمام ذهنش درگير ريما بود واقعا نمي دانست چگونه با دلش كنار بيايد دلش با تمام وجود ريما را مي خواست عقل و مغز به او نهيب مي زد كه اصلا نمي تواند با او زير يك سقف زندگي كند طرز فكر اين كجا و اون كجا با خود فكر كرد شايد چند روزي بگذرد از حال و هواي او خارج شود نگاهي به تقويم مقابلش انداخت قطعا كار خواهرش بود كه تقويم ديواري جديد را ره ديوار نصب كرده و مال سال پيش را برداشته بود تقويم چهار فروردين را نشان مي داد تخت خوابش درست كنار پنجره بود به طوري كه مي توانست دراز كش فقط كمي دستش را دراز كند و پنجره را بگشايد همين كار را كرد لاي پنجره را باز گذاشت و هواي مطبوع بهاري در اتاق پيچيد سوز سرد صبحگاهي باعث شد پتو را روي پاهايش بكشد اما پنجره را نبست دوست داشت هواي مطبوع بهاري روحش را صيقل دهد و با ارامشي عجيب چشمهايش را بست و دوباره ريما جلو نظرش امد با قيافه ي شب پيش در بلوز و شلوار بنفش رنگ جذب و موها هم چون خرمني سايه بان شانه ها و گردن قو مانندش با هيكلي فوق العاده زيبا و رويايي به نظر مي رسيد رويايي شيرين و خواستني حتي گام برداشتن او برايش زيبا و دلچسب بود هنوز بيست و چهار ساعت نشده بود كه حسابي دلش تنگ شده و نمي دانست چگونه خود را ارام كند ياد روز پيش افتاد كه در همين ساعت كنار هم بودند با خود گفت:خدايا اسير بودم اما چه اسارت شيرين و هيجان انگيزي بود
صداي خواهر ها و مادرش را از اشپزخانه شنيد زير لب زمزمه كرد:بالاخره بيدار شدن بلند شد تخت خوابش را مرتب كرد و از اتاق خارج شد
خواهرها دوره اش كردند خانم دلجو گفت:
بذارين بره صورتش رو بشوره كم سروصدا كنين بچه ها بيدار مي شن طفلكا ديشب تا دير وقت بيدار بودن
مهناز و مريم به كمك مادر شتافتند و ميز صبحانه را چيدند مهناز نان را از تستر خارج كرد و گفت:
رادين خيلي لاغر شده انگار توي اين چند روز چيزي نخورده
مريم برشي بزرگ از پنير را كنار كره گذاشت:
ديشب حواسم بهش بود يكي دو لقمه بيشتر نخورد
خانم دلجو سيني چاي را روي ميز گذاشت:
لاغر نشده فقط كمي زير چشاش گود افتاده مال نخوابيدن و ضربه ايه كه به سرش خورده
مهناز پشت ميز نشست و فنجاني چاي از سيني برداشت:
خدا براشون نسازه كه به خاطر پول هر كاري رو مي كنن
رادين خندان وارد اشپزخانه شد:
خدا براي كي نسازه اجي خانوم؟
مريم با خنده گفت:
دشمنات
رادين صندلي را كشيد و به جمع انها پيوست نگاهي به صبحانه ي مفصل انداخت:
واي چه ميزي برام چيدين يادم باشه هر چند وقت يه بار برم اسارت كه شما اين طور تحويلم بگيرين
خانم دلجو با عشق نگاهش كرد:
قربونت برم كدوم دفعه صبحونه ي تو ساده بوده؟
سرش را تكان داد:
راس مي گين اين چند روزه بهمون پنير و يه تيكه نون كپك زده مي دادن با يك استكان كوچولو چاي كه عين اب يخ بود
خانم دلجو به جاي دلسوزي براي پسرش گفت:
طفلك ريما؟چه جوري تونسته بخوره؟تو رو خودم بزرگ كردم مي دونم با هر شرايطي مي توني كنار بياي ولي اون بچه
رادين با شنيدن اسم ريما دوباره بدنش گرم شد:
مي خورد ولي پدر منو دراورد اين قدر غر مي زد توي اين مدت اون چند وعده رو هم روي هم بذاري يه پرس كامل نخورد
مهناز شكر توي چاي خود ريخت و گفت:
طفلك
مريم در حالي كه كره را روي برش نان مي ماليد گفت:
خدا رو شكر كه بخير گذشت اين طور ادما خيلي خطرناكن باز جاي شكر داره شما رو كتك نزدن
خانم دلجو به سر پسرش اشاره كرد:
از اين بيشتر
رادين ليوان اب پرتقالش را برداشت و گفت:
مريم راس مي گه اون ضربه رو روز اول زدن ديگه بعدش با من كاري نداشتن فقط يه دختر بود كه انگار با ريما پدر كشتگي داشت هر وقت مي اومد اونو بي نصيب نمي ذاشت خدا رو شكر فقط دو بار اومد دفعه ي دوم بدجوري كتكش زد
هر سه به حال ريما دلسوزي كردند مهناز گفت:
زياد گريه كرد؟
ليوان خالي از اب ميوه را روي ميز گذاشت:
براي كتك نه ولي خب دختره ديگه اونم از نوع لوسش
هر سه لبخند زدند چون مي دانستند او بي راه نمي گويد رادين ادامه داد:
اما خدايي تحملش حرف نداشت فكر نمي كردم يه روز هم دووم بياره راستي ديشب گفتين دوماداي گرام كجا رفتن كه ازشون خبري نيست
خانم دلجو لقمه اي به دست او داد و به جاي دخترهايش جواب داد:
رفتن براي شركت از شيراز جنس بيارن
خانواده ي دلجو شركت بزرگي داشتند كه هر دو دامادهايش شركت را مي چرخاندند و رادين رييس شركت بود اما تمام كارها را با اطمينان به انها سپرده بود و خيلي كم به شركت سر مي زد مگر مواقعي كه جلسه اي يا..........كه حضور خود را اعلام مي كرد
دامادهاي خانم دلجو ادم هاي پاك و درستكاري بودند كه دلسوزانه براي شركت كار مي كردند
مهناز فنجان هاي خالي را برداشت و شست يه دور ديگه چاي اورد و گفت:
از تموم اين حرفا گذشته بريم سر اصل مطلب
مريم خنده ي ريزي كرد و در ادامه ي حرف خواهر گفت:
برات خواب ديديم
رادين چشمهايش را از تعجب گرد كرد:
خدا به دادم برسه خب تعريف كنين ببينم چه خبر شده
مهناز گفت:
اگر يادت باشه خودت دو سه ماه پيش اوكي دادي كه اگه مورد خوبي پيدا شد حاضري كه ازدواج كني
رادين جا خورد توي اين موقعيت كه در گيري فكري داشت اصلا امادگي اين يك مورد را نداشت مريم ادامه داد:
و حالا ما دو تا دختر خوشگل و خانوم برات كانديد كرديم كه يكي شون رو انتخاب كني
اخم هاي رادين در هم رفت:
ولي من اصلا امادگيشو ندارم
مهناز با خلق و خوي تلخ گفت:
بازم جا زدي؟من مي دونم كه تو حالا حالاها ازدواج بكن نيستي فقط ما رو بازي مي دي
ا اجي اين حرفا چيه؟
خانم دلجو گفت:
دختر انتخاب كردن شما هيچ فايده اي نداره
مريم دلخور گفت:
يعني چي مادر؟
يعني اين كه خودش بايد زن زندگيش رو پيدا كنه خوب يا بد بايد انتخاب خودش باشه كسي رو شما انتخاب كنين اگه فردا بد باشه مي گه نوني بود كه شما تو دامن من گذاشتين
رادين زل زد به چهره ي مهربان مادرش:
مادر اين چه حرفيه؟
مهناز گفت:
مادر بيراه نمي گه ما هم خوشبختي رو مي خوايم غير از تو مگه كسي رو داريم نه دايي نه عمو همه ي دلخوشي ما تو هستي دوست داريم.........
رادين ميان حرفش رفت:
دوست دارين زودتر به زلزه دچارم كنين كه نذاره من نفس بكشم اخه اجي هاي گرامي من بايد يكي رو بگيرم هم فكر خودم باشه وقتي شعر مي خونم مسخره ام نكنه وقتي ميرم توي كارگاه تا ارنج دستام تو گله و ساعت ها طول مي كشه تا يه مجسمه درست مي كنم برام صبوري كنه نه غر بزنه يا وقتي ساز مي زنم از صداي سازم لذت ببره نه اين كه دست رو گوشش بذاره و هزار چيز ديگه
خانم دلجو سرش را به نشانه ي تاسف تكان داد:
ايني كه تو مي خواي هنوز از مادر زاده نشده
مريم گفت:
اين قد روسواس به خرج مي دي اخرش يكي مثل ريما گيرت ميفته كه بايد لباساشم تو تنش كني
مهناز گفت:
كاش يكي مثل ريما باشه حداقل خوشگل و با خانواده اس
رادين از ته دل خنديد ولي جوابي نداد اما در دل گفت:من كه از خدامه با گريه ي ايليا پسر كوچولو مهناز بحث ازدواج خاتمه يافت رادين از اشپزخانه بيرون امد و مستقيم به كارگاهش رفت از پله هاي زير زمين كه پايين رفت دوباره ياد اسارتش و ان زيرزمين و ريما افتاد در را گشود و نگاهي اجمالي به كارگاه انداخت مثل هميشه هيچ تغييري نكرده بود پشت دستگاه نشست اما حسش نبود تا به حال اتفاق نيفتاده بود كه اين طور باشد انگاري ريما حسابي حوصله ي او را با خود برده بود از پشت دستگاه برخاست نگاهي به مجسمه هاي درست شده اش انداخت اكثر مجسمه ها بر گرفته از عكس شهيدان بود و درو ديوار پر از عكس شهيد كارگاهش حال و هوايي خاص داشت كه شايد به دل هر كسي نمي نشست از كارگاهش خارج شد و كمي در هواي ازاد حياط قدم زد و دوباره به ساختمان برگشت مادرش از او خواست كه به اتفاق خواهرهايش براي خريد بيرون برود خواست سر درد را بهانه كند اما دلش نيامد و با انها همراه شد


ريما بي حوصله همراه پدر و مادرش به مهماني طرف مادرش رفت بر عكس هر سال عيد هيچ اشتياقي براي اين مهماني ها نداشت دلش مي خواست در اتاقش تنها باشد و به رادين فكر كند اخر شب كه بر گشتند كيفش را عصبي پرت كرد روي تخت و با صداي بلند به طوري كه پدر و مادرش هم شنيدند گفت:
اه خسته شدم از صبح تا حالا ده تا خونه رفتيم
ريما مي دانست غر زدنش به خاطر مهماني رفتن نيست دلتنگ رادين بود و كاري از دستش بر نمي امد از وقتي برگشته بود خواب و خوراك درست و حسابي نداشت تمام فكر و خيالش حول و حوش رادين بود
صبح روز بعد سر صبحانه رو به پدر و مادرش كرد و گفت:
دلم براي ماماني تنگ شده
او از اينكه ماماني را بهانه قرار داده بود كه رادين را ببيند گونه هايش سرخ شد اما ميترا و مهران دليل نمي ديدند كه به او شك كنند مهران با محبت گفت:
عزيزم امروز كه نمي تونيم چون خونه ي اقاي بهرامي(دوست خودش را مي گفت)ناهار دعوت هستيم
قيافه ي ريما تو هم رفت و دست از خوردن كشيد:
پايان ص167
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#14
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۵:۵۹ عصر
لابد مي خوان دوباره ما رو ببرن بيرون توي اون باغ مسخره ي پر از سوسك و موش شون
ميترا با اخم نگاهش كرد:
ريما جون اين چه طرز حرف زدنه
مهران فكر كرد و گفت:
اگه خواستي با ما نياي ايرادي نداره سر راه مي ذاريمت خونه ي مادرم
ريما از خوشحالي به گردن پدرش اويخت ميترا غر زد:
اخه زشت نيست بدون اين بريم؟
مهران با ملايمت گفت:
چرا زشت عزيزم ديگه بچه كه نيست نظرمون رو بهش تحميل كنيم اون حق داره كه بخواد بياد يا نياد
ميترا كلافه گفت:
همين حمايت هاي تو لوسش مي كنه
ريما بي خيال از گفته هاي مادرش از پشت ميز بلند شد:
من مي رم حاضر شم
چنان شورو اشتياقي به سراغش امد كه تا به حال در خود سراغ نداشت با وسواس مانتوهايش را كنار مي زد و بالاخره مانتو سفيد مدل لنگي اش را برداشت و سرتاپا سفيد پوشيد حتي رنگ لاكش را با لباسهايش ست كرد رنگ سفيد به پوست برنزه اش مي امد با باز شدن در اتاقش به سوي در چرخيد ميترا وارد اتاقش شد نگاهي به اتاق خوابش انداخت سرش را با تاسف تكان داد:
ببين با دو سه روز چي به روز اتاقت اوردي اين قدري كه به فكر قروفرت هستي يه كم هم به نظم اتاقت اهميت بده
كيفش را از كمد برداشت:
چشم مامي برگشتم خونه جمع مي كنم
امان از اين چشم هاي بي عمل تو اگه قروفرت تموم شده بريم ديگه

************

رادين بي حوصله با بغچه ي دم در ور مي رفت در اين سه روز سعي كرده بود كه فكر و خيال ريما را كنار بگذارد نه تنها موفق نشده بلكه بي قرار تر از قبل بود صداي مادرش و محبوبه خانم را مي شنيد كه با هم اختلاط مي كردند خواست بگويد بروند توي حياط كه با ديدن دل انگيز سرش را پايين انداخت مي دانست كه دخترك به او تعلق خاطر دارد دل انگيز برايش دختر بدي نبود اما هيچ احساسي نسبت به او نداشت بعد از گذشت چند دقيقه متوجه شد كه او همراه پدر و مادر و برادرش سوار اتومبيل خود شدند و رفتند با رفتن او احساس ارامش كرد دوباره به سمت مادرش رفت كه نا خوداگاه پا سست كرد و به صحبت هاي انها گوش داد كه در مورد نامزدي دل انگيز صحبت مي كردند لبخندي بر لبش نشست و خيالش راحت شد نگاهي به ساعت مچيش انداخت ساعت 11 قبل از ظهر بود بيلچه را برداشت داخل برود كه با ديدن اتومبيل مهران مهرارا قلبش فرو ريخت و خود را با غچه سرگرم كرد اما شش دانگ حواسش به انها بود سعي كرد خود را به ان راه بزند كه انها را نديده متوجه شد ريما با سروصدا از اتومبيل پياده شد و پدر و مادرش با زدن بوقي ان جا را ترك كردند ديگر بهتر از اين نمي شد ريما با سرو صدا كوچه را روي سرش گذاشته بود با خود گفت:چه با نشاط و سرزنده اس سنگيني نگاهش را حس كرد اما هم چنان سرش را توي باغچه خم كرده بود صدايش را شنيد كه خطاب به محبوبه خانم گفت:
ماماني عمو اينا كجا رفتن؟
جايي دعوت بودن
ريما با افسوس گفت:
اگه چند دقيقه زودتر مي اومديم به اونا مي رسيدم نمي ذاشتم دل انگيز بره
رادين ديگه صبرش تمام شد شنيدن صداي او بيشتر دلتنگش مي كرد بيلچه را در باغچه رها كرد و به سوي انها رفت ريما با تبسمي غمگين نگاهش مي كرد او چهره ي بي تفاوتي به خود گرفت و خيلي سنگين رنگين به ريما سلام داد
ريما انتظاري غير از اين از او نداشت چون مي دانست اخلاقش همين طوري است خانم دلجو گفت:
حالا تنها هستين بياين خونه ي ما
حرف دل رادين را زده بود محبوبه با اعتراض جواب داد:
اين وقت روز؟نه مزاحم نمي شيم بايد برم براي ريما جون ناهار بذارم
خانم دلجو دست ريما را كشيد:
اين خوشگل خانوم امروز ناهار مهمون ماست
محبوبه وقتي لبخند ريما را ديد خيالش راحت شد كه راضي است خودش هم دوست داشت پيش تنها دوستش باشد نزديك تر از يك خواهر به خانم دلجو بود گفت:
بر ديده ي منت مي ذارم فقط من برم درارو قفل كنم بعد بيام
خانم دلجو با لبخند به ريما نگاه كرد كه سر به زير انداخته بود:
پس من اين خانوم خوشگله رو گروگان با خودم مي برم كه يه وقت پشيمون نشي
محبوبه با لبخند از انها دور شد ريما و رادين از كلمه ي گروگان به ياد ان روز زمين تاريك و نمور افتادند و نگاهشان در هم گره خورد اما كوتاه و رادين زودتر نگاه از او بر گرفت منتظر ماند اول او و مادرش وارد شوند براي نگاه كردن به او دو چشم ديگر به چشمهايش اضافه كرد و از پشت به او خيره شد اصلا از طرز لباس پوشيدن او خوشش نيامد مخصوصا وقتي ديد لاقيد موهايش را افشان كرده بود روي كمرش با خود گفت:خدايا اخه اين ديگه كي بود سر راه دل بيچاره ي من قرار دادي من بچه سيد كجا و اين قرتي خانوم كجا؟نه من اصلا نمي تونم با اين كنار بيام مي خواست به اتاقش برود اما اين كار را از ادب به دور دانست رو به روي او روي مبل نشست و سرش را پايين انداخت و گفت:
خيلي خوش اومدين خانوم
ريما از خانم گفتن او حرصش گرفت خواست جواب بدهد كه خانم دلجو گفت:
عزيزم لباس راحت اوردي؟
دكمه هاي مانتويش را باز كرد:
لباسام راحته خاله
خانم دلجو از خاله گفتنش لذت برد تا حالا كسي او را خاله خطاب نكرده و متاسفانه از داشتن خواهر محروم بود صداي زنگ در به انها فهماند كه محبوبه امد
رادين بلند شد:
بشين مادر من در رو باز مي كنم
خانم دلجو باز هم دلش طاقت نياورد به پيشباز محبوبه نرود ريما در اين فاصله مانتو و روسريش راب رداشت و در اينه كوچك داخل كيفش خود را رونداز كرد كاملا از خود راضي بود بلوز استين كوتاه بهاري سفيد رنگش خيلي به او مي امد با امدن هر سه انها ايينه را در كيفش گذاشت و صندل هاي سفيدش را پا كرد و به احترام ان ها از جايش برخاست
رادين وقتي ديد او حواسش نيست سر تا پا نگاهش كرد و دلش ضعف رفت غافل از اينكه مادرش او را ديده و لبخند بر لب اورده بود تا به حال پسرش را نديده بود كه به جنس مخالفش نگاه كند و ان هم با اين ديد خريدار كنار ريما نشست:
دخترم بگو چي دوست داري برات درست كنم
محبوبه دلخور گفت:
خواهر قرار نبود به زحمت بيفتي اگه بخواي اشپزي كني مي ريم ها
رادين كه سر به زير انداخته بود گفت:
خاله بالاخره نبايد خودمون يه چيزي بخوريم
خانم دلجو گفت:
براي خودمون فسنجون بار گذاشتم گفتم شايد ريما جون دوست نداشته باشه يادمه مي گفتي هر غذايي رو نمي خوره
ريما بالافاصله جواب داد:
چه خوب من عاشق فسنجونم
خانم دلجو با رضايت نگاهش كرد:
خدا رو شكر(بلند شد)برم يه سيني چاي بيارم
رادين بلافاصله برخاست:
مادر شما بشين من چاي ميارم
ريما با خود فكر كرد چه پسر زرنگي درست بر عكس خودش كه هميشه از چاي ريختن متنفر بود با صداي خانم دلجو به خود امد:
بيا عزيزم اين كنترل تلويزيون رو بگير توي اين ايام برنامه هاي قشنگي داره اين طوري حوصله ات سر نمي ره
كنترل را گرفت و بي ميل به خاطر دل او روي يكي از شبكه هاي تلويزيوني گذاشت رادين هم با سيني چاي به سالن پذيرايي برگشت سيني چاي را كه تعارف كرد با گفتن:با اجازه ي شما به اتاقش رفت دل ريما گرفت اصلا دوست نداشت او تنهايش بگذارد و رادين مي ترسيد بيشتر از اين در جمع بماند نتواند خود را كنترل كند و مدام به ريما بنگرد مشكل اين جا بود كه توي اتاق هم طاقتش نمي گرفت و حوصله ي هيچ كاري را نداشت حسابي از دست خود عصباني بود كه چرا اين قدر در برابر اين دختر ضعف دارد و نمي تواند خود را كنترل كند مدام طول و عرض اتاقش را گز مي كرد و براي بار چندم كه به پنجره نزديك شد صداي او را شنيد پنجره اتاقش باز بود اما پرده افتاده و به راحتي مي توانست از لاي پرده او را نگاه كند كنجكاو شد كه بداند با كي تلفني صحبت مي كند و ريما بدون اين كه بداند دو جفت چشم مشتاق او را زير نظر دارد گفت:
شكيل امشب مياي خونه ي ماماني منم اين جا بمونم؟
شكيلا با نشاط جواب داد:
چه طور از اون جا سر در اوردي؟
ريما نگاهش را به بنفشه هاي توي باغچه انداخت:
الان خونه ي ماماني نيستم با ماماني اومديم خونه ي رادين اينا
رادين ان قدر از شنيدن اسم خود از زبان او دچار احساس شد كه نا خوداگاه دست بر قلبش گذاشت ديگر به باقي مكالمه ي او گوش نكرد مطمئن بود كه با يكي از اعضاي خانواده اش صحبت مي كند از اتاق خارج شد مادرش گفت:
پسرم ببين ريما جون به چيزي احتياج نداره معلومه حسابي حوصله اش سر رفته بميرم الهي ما هم چيزي نداريم كه سرگرمش كنه
محبوبه گفت:
خدا نكنه خواهر مگه ريما بچه س كه بخواهي سرگرمش كني اون به تنهايي عادت داره بعدشم نگران اون نباش به خودش تلخ نمي گذرونه
خانم دلجو باز هم به رادين اصرار كرد و او مجبور ولي راضي از در خارج شد ريما را در حال قدم زدن يافت تصميم گرفت كمي شيطنت به خرج دهد و او را از پشت سر غافلگير كند طوري گام بر مي داشت كه صداي پايش نمي شنيد
فاصله اش كه با او كم شد گفت:
چه هواي ملسيه
ريما جا خورد و باعث حيرت او شد اما گفت:
شما كي اومدين من متوجه تون نشدم؟
رادين بدون اين كه نگاهش كند جواب داد:
ببخشيد اگه ترسوندمتون
ريما بر عكس به زل زد توي چشم هايش:
مگه بچه ام اين وقت روز بترسم
او برگ درختچه گل رز را كه تازه جوانه زده بود لمس كرد:
چه شجاع
ريما نگاه از او بر گرفت و دوباره به راه افتاد:
مسخره ام مي كنيد؟
در كنارش راه افتاد و با او همگام شد:
اصلا(رادين به گذشته ي دور برگشت)يه روزي يادمه اين قدر بچه بودين كه براي راه رفتن بايد دستتون رو مي گرفتند خوب يادمه اون روز اومده بودين خونه ي ما شما رو سپردن به من اون موقع شا يك سال و نيم داشتين و من يه پسر بچه ي تخس نه ساله بودم........
ريما پريد وسط حرفش:
به شما نمياد شيطون بوده باشين
حالا كه اومده(مكثي كرد)مايل هستين بقيه اش رو گوش كنين يا خاطرات گذشته حوصله تون رو سر مي بره
قاطع جواب داد:
اوه نه لطفا ادامه بدين بعدش چي شد
رادين هم چنان سعي مي كرد نگاهش نكند اما بي اختيار نگاهش سر خورد روي كفشهاي شيك و گران قيمت او گفت:
وقتي تو رو سپردن به من كه مواظبتون باشم حسابي حرصم در اومد چون خودم سرگرم بازي بودم توي يه گوشه از باغچه با خاك خونه درست كرده بودم يه خونه ي كوچيك و خوشگل براش از شاخه هاي خشكي كه رو زمين افتاده بود سقف گذاشتم رسيده بودم به در و پنجره اش و كلي غرق روياي شيرين خودم بودم
ريما با لبخند گفت:
كه من روياي شما رو به هم ريختم
چه جور هم تا اومدم شما رو ببرم يه جاي ديگه نتونستين خودتون رو كنترل كنيد با سر افتادين روي خونه ي من من به جاي اينكه نگران افتادن شما باشم به فكر ويراني خونه ام بودم شما گريه مي كردين و به سختي از جاتون بلند شدين لباسا و دست و روتون حسابي خاكي شده بود تا به خودم اومدم مادر شما و مادر من اومدن بيرون مادر كلي منو تنبيه كرد كه چرا مواظب شما نبودم و من فقط به خونه ي ويران شده ام فكر مي كردم
ريما لبخندي مرموز بر لب اورد و صورتش را برگرداند و وادارش كرد كه نگاهش كند:
ببخشيد كه خونه تون رو ويران كردم
رادين با خود گفت:حالا هم كه خونه ي دلمو ويران كردي ريما ادامه داد:
در صدد انتقام كه بر نياميدن
رادين خنديد:
چرا اما وقتي تنها گيرتون اوردم اين قدر شيرين و معصوم بودين كه دلم نيومد اذيتتون كنم به جاش حسابي گردوندمتون و با پول تو جيبي كه مادر بهم مي داد براتون كلي اب نبات چوبي و چيزهايي كه بچه ها دوست دارن خريدم
ريما حسابي غرق حرفهاي او شده بود برايش جالب بود كه او از گذشته اش مي گويد و او سعي داشت رسم مهمون نوازي را به جا بياورد هر چند كه خودش هم از هم صحبتي با ريما لذت مي برد در پايان صحبت هايش ريما گفت:
اما من هيچي از شما يادم نمياد اون روز كه با خاله اومديم خونه تون احساس كردم براي اولين بار ديدمتون
رادين با ياد ان روز گفت:
منم اون روز شما رو نشناختم شايد خنده دار به نظر برسد اما تو ذهنم فكر مي كردم شما بايد همون دختر بچه ي يك سال و نيم گذشته باشين(به ساعتش نگاه كرد)اگر مايل باشين برگرديم توي خونه
ريما راهش را كج كرد به ان سمت:
اره منم خسته شدم
خانم دلجو و محبوبه توي اشپززخانه مشغول درست كردن سالاد بودند كه به انها پيوستند و ريما ان قدر زمان برايش زود مي گذشت كه باورش نمي شد وقتي به خود امد كه عازم رفتن بودند
بيشتر اوقات عادت داشت كه فكرش را بر زبان بياورد هنگام خداحافظي گفت:
باورم نمي شه كه اين قدر زمان زود گذشته باشه
محبوبه خوشحال از اين كه به نوه اش خوش گذشته است:
پس خدا رو شكر بهت خوش گذشته
خانم دلجو گفت:
اگه واقعا بهت خوش گذشته دوباره پيش ما بيا خوشحال ميشيم ببينيمت مگه نه رادين جان
رادين به اشاره ي مادرش پاسخ داد:
البته هر وقت بياين ما رو خوشحال مي كنين
ريما دلخور از اين كه او اصلا نگاهش نمي كند سرش را پايين انداخت و خداحافظي سردي با او كرد
ريما وقتي به خانه ي مادربزرگش برگشت با ديدن دل انگيز خوشحال شد و با هم به اتاق او كه به حياط خانه ي رادين مشرف بود رفتند چون طبقه ي بالا بود به خوبي مي شد از پنجره هاي بزرگ اتاق و يا توي بالكن حياط بزرگ خانه ي انها را ديد
دل انگيز با هيجان از نامزدش مي گفت و اين كه چه قدر در مورد رادين اشتباه كرده ريما كه اصلا دوست نداشت پشت سر رادين كسي بدگويي كند به هواداري او برخاست:
اين دليل نمي شه كه تو رادين رو بد بدوني تو كه هيچ ارتباطي با او نداشتي كه بفهمي چه طور اخلاقي داشته
درست مي گي اما مطمئنا اگر ارتباط هم برقرار مي شد؟اندازه ي نيما براي من دلچسب نبود چون خط فكري نيما با رادين خيلي فرق مي كنه و من با نيما بيشتر كنار ميام تا رادين براي بودن با رادين بايد خودمو عوض مي كردم و به قالب ديگه در مي اومدم كه قطعا موفق نمي شدم و شايد فقط براي مدت كوتاهي حالا كه فكرشو مي كنم اگه دنبال موسيقي مي دويدم به خاطر علاقه ي كوركورانه ام به رادين بود كه به اين طيقي موسيقي پل ارتباطي ما باشه باورت مي شه حتي يه ذره ام از اون علاقه توي وجود من نمونده
ريما از گفته هاي او خوشحال شد اما بروز نداد فقط گفت:
پس عاشقش نبودي وگرنه به اين زودي فراموشش نمي كردي
درسته فقط يه هوس بود خدا رو شكر كه رادين خودش به من اعتنا نكرد وگرنه معلوم نبود چي پيش مي اومد
تقه اي به در خورد و داريوش وارد اتاق شد نگاهش فقط متوجه ريما بود:گ
مادربزرگ فرمودند شما رو ببرم بيرون
ريما نگاهش را به بيرون دوخت كه هوا در حال تاريك شدن بود:
الان كه ديگه وقت بيرون رفتن نيست
داريوش نگاه پر از التماسش را به خود دل انگيز دوخت و او فهميد كه چه قدر برادرش مايل است به اتفاق ريما بيرون برود گفت:
به شرطي كه شام ما رو مهمون كني
نيش داريوش باز شد:
البته پس تا شما حاضر شين من برم يه دستي به سرو روي ماشين بكشم
ريما خواست اعتراض كند اما وقتي ديد دل انگيز خيلي مشتاق است سكوت كرد و انها سكوت او را حمل بر رضايت او دانستند لحظه اي كه از در بيرون رفتند سوار اتومبيل شوند رادين را ديدند كه با داريوش گرم گفتگو بود دل انگيز سرش را پايين انداخت و با سلام كوتاهي سوار شد اما ريما مشتاق نگاهش كرد
داريوش با سوار شدن انها دستش را به سوي رادين دراز كرد و گفت:
قول دادم خانوم ها رو شام ببرم بيرون شمام بياين در خدمتتون باشيم
رادين از تعارف او تشكر كرد و با تكان سر از ريما خداحافظي نمود و از اتومبيل فاصله گرفت با رفتن انها سعي كرد بي تفاوت باشد اما حسادت مانع شد مي دانست كه داريوش به ريما علاقه مند است و اين اذيتش مي كرد انگار خوشي ان روز او را گرفتند و با اخم هاي در هم رفته وارد خانه شد.

پايان ص178
پايان فصل 6
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#15
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۵:۵۹ عصر
فصل 7

يازدهم فروردين بود كه شهريار به ارزويش رسيد و بالاخره جواب بله را از خانواده ي فرينوش گرفت خانواده ي فرينوش همه ي خانواده ي مهرارا به اضافه ي خانواده ي پدر شهريار را براي شام دعوت نمودند در اين وسط ريما هم نقش پررنگي داشت و شايد حمايت هاي بيش از حد او از شهريار باعث شد كه خانواده ي فرينوش زودتر به او جواب مثبت بدهند
بعد از صرف شام كه همه ي مهمانان دور هم جمع بودند شهريار از فرينوش خواست توي حياط بزرگ انها دقايقي با هم تنها باشند فرينوش بدون چون و چرا پذيرفت چون خواسته ي دل خودش نيز بود
بر عكس روزهاي پيش هوا سرد و باراني بود و سوز سردي مي وزيد فرينوش تا هواي بيرون به صورتش خورد احساس سرما كرد اما به خاطر شهريار لب فرو بست و به اب استخر چشم دوخت كه زير نور ماه جلوه ي خاصي داشت مخصوصا كه با وزش باد روي ان موج ايجاد مي شد نگاه از اب استخر گرفت و به چشمهاي عاشق شهريار چشم دوخت بي اراده گفت:
شهريار غير من عاشق كسي ديگه اي هم بودي؟
او با اين سوالش خيالش را پر داد به گذشته:
اگه صادقانه حرفمو بزنم ناراحت نمي شي؟
اگه غير اين كه مي گي حرف بزني ناراحت مي شم پس قبلا هم عاشق شدي
با اجازه ات چندين بار
چشمهاي فرينوش از تعجب گشاد شد:
شهريار
خنديد
خب چيه دارم واقعيت رو بهت مي گم
بيچاره من خب حالا بگو اولين بار كي عاشق شدي
چهار سالگي
بله؟گذاشتيم سركار؟
نه جان تو براي دفعه ي اول عاشق مربي مهد كودكم شدم شبا به ياد اون مي خوابيدم و تا صبح خوابشو مي ديدم وقتي مي رفتم مهد تا مي ديدمش مي پريدم بغلش اين عشق تا يه سال ادامه داشت سال بعدش مربي مهد كه عوض شد عشق من عوض شد و عاشق مربي جديد شدم اينو بيشتر از اون يكي دوست داشتم چون خيلي بهم محبت مي كرد بعد از مهد كودك كه وارد مدرسه شدم عاشق معلم كلاس اولم شدم اما عشق به معلم شش ماه بيشتر دوام نياورد چون با ديدن همسايه ي جديد عاشق دختر اون شدم دختره هفده سالش بود هر وقت منو مي ديد بغلم مي كرد برام خوراكي مي خريد و بهم مي گفت نامزد خودمي من خوش خيال هم تو دلم قند اب مي شد و هزار نقشه براي اينده ام مي كشيدم و توي هشت سالگي يه شكست عشقي بزرگ دختر همسايه شوهر كرد اونم جلوي چشاي من وقتي با لباس عروس كنار شوهرش ديدمش تا سه روز تب كردم هيشكي نفهميد درد من چيه همه فكر مي كردن سرما خوردم وقتي مادر اشكامو مي ديد همه رو ربط مي داد به سرماخوردگي و با اب و تاب براي دكتر توضيح مي داد كه اب ريزش بيني و اشك چشم دارم خلاصه اين شكست يه جورايي دل مرده ام كرد ديگه عاشق نشدم تا كلاس سوم راهنمايي انگار بزرگتر شده بودم بيشتر مي فهميدم و حالا به جاي عشق به بزرگترها اين بار عاشق يه دختر دوازده ساله شدم يه عشق جديد كه دو طرفه بود مي ديدم كه اونم به من تمايل داره هر وقت از كنارش رد مي شدم سرخ مي شد و زير لب بهم سلام مي داد منم حسابي تو كفش بودم از اون روزي كه عاشق اون شدم به عشق اون همه ي خريدا رو من مي كردم چون خونه شون سر كوچه مون بود مدام پشت پنجره كشيك منو مي كشيد خلاصه حسابي خرابش بودم موقع بازي كردن تو كوچه هميشه زير پنجره ي اونا بازي مي كرديم يه بارم با توپ شيشه شون رو شكستم اوه اوخ مادرش چنان گوشم رو كشيد كه فكر مي كردم گوشم از جا كنده شد اونم با چشاي پر از اشك نگام مي كرد اما كاري از دستش بر نمي اومد اين عشق زياد دوام نياورد چون اونا اثباب كشي كردن و از اون محل رفتن نمي دوني تا چند روز چه حالي داشتم مثل مرغ سركنده بودم بعد از يكي دو هفته كه كمي روبراه شدم با خودم عهد بستم ديگه عاشق نشم اما با ديدن تو دوباره عهدم رو شكستم
منو باش كه فكر مي كردم اولين عشق تو هستم
خوبيش به اينه كه اخر هساي موندگار موندگار
به چه اطميناني؟اگه دوباره عاشق نشي چي؟
اگه تو فراري نباشي من موندني ترين هستم خوبه چهار ساعته دارم برات تعريف مي كنم اونا منو ول كردن من كه ولشون نكردم البته ديگه مثل اون وقتا بچگي نمي كنم و تا اخر دنيام تو رو براي خودم حفظ مي كنم چون تحمل يه شكست ديگه رو ندارم........
فرينوش به خود فكر كرد كه او چه قدر دوسش دارد و انگار كه متوجه شده باشد گفت:
چيزي مي خواي بگي؟
بي ريا گفت:
داشتم فكر مي كردم كه تو چه قدر دوسم داري
شهريار به استخر اب اشاره كرد:
مي خواي براي اثبات عشقم خودمو توي اين سرما بندازم توي استخر؟
او خنديد و پس از چند ثانيه با كمال تعجب ديد شهريار شيرجه زد توي استخر و وسط استخر داد زد:
سوگلي من مي ميرم برات عاشقتم درسته اولين عشقم نبودي اما بدون كه اخرين و عزيز تريني سوگلي
شهريار
جان شهريار عمر شهريار
تو رو خدا بيا بيرون سرما مي خوري
فداي سرت من به خاطر تو حاضرم بميرم سرماخوردگي كه چيزي نيست
خداي من تو ديوونه اي پسر
اره ديونه ي سوگلي خودم
شهريار به اصرار او بالاخره سرتا پا خيس از استخر بيرون امد و جلو چشمهاي حيرت زده ي همه وارد خانه شد بي خيال به نگاه هاي كنجكاو انها گفت:
چيه؟چرا اينجوري نگام مي كنين؟عاشق نديدين؟
پدر شهريار گفت:
ديديم اما اين مدليش ديگه نوبر بود
مادرش گفت:
عاشق ديونه اخه نگفتي توي اين سرما مي چايي
پدر فرينوش او را روانه ي حمام كرد كه دوش اب گرم بگيرد هر كدام در مورد رفتار شهريار يك جور قضاوت مي كردند و ريما به اين فكر مي كرد كه حاضر است به خاطر رادين وسط قطب شمال هم برود چه برسد به اب استخر

تعطيلات نوروزي با خاطره ي خوش و ناخوش به پايان رسيد براي ريما اغاز سال جديد انگار صفحه ي جديدي در زندگي او باز شده بود صفحه اي كه شروع كننده اش رادين بود يك هفته از اخرين ديدارشان مي گذشت و حسابي دلتنگ شده بود اما چاره اي جز صبر كردن نداشت مي بايست خود را براي كنكور اماده مي كرد و فعلا همه ي مهموني ها و بروبياها كنسل شده و تمام وقت غرق مطالعه بود فقط گاهي تلفني با فرينوش يا شكيلا صحبت مي كرد ان هم در حد احوالپرسي
يك شب طبق معمول مشغول درس خواندن بود با شنيدن صداي پدرش كه با تلفن صحبت مي كرد كنجكاو شد و از لابه لاي صحبت هايش فهميد كه عمو مهردادش قصد سفر دارد نگاهش را به ساعت عروسكي اتاقش انداخت هر شب ساعت نه شب شام مي خوردند و حالا فقط 5 دقيقه مانده بودبه نه كتابش را رها كرد و از اتاق خارج شد مادرش را در حال چيدن ميز ديد از بس گرسنه اش بود صاف رفت پشت ميز نشست پدرش نيز در همان حين تماس تلفني اش تمام شد و به ان ها پيوست
ميترا نگاهي به چهره ي پكر شوهرش انداخت و گفت:
چيزي شده؟
مهران پارچ نوشابه را برداشت و براي خود خالي كرد:
مهرگان مي خوادبرگرده مشهد
ميترا ديس پلو را وسط گذاشت و متعجب گفت:
اون كه تصميم نداشت ديگه بره اونجا چه طور شده دوباره هوس كرده بره؟
چي بگم؟حتما كار زنشه خونواده اش همه اونجا هستن مهرداد مي گفت وضع بازار اين جا خوب نيست مي خوام مغازه اي كه توي مشهد دارم خودم راش بندازم
ميترا هم پشت ميز نشست:
خب البته صلاح مملكت خويش خسروان دانند به هر حال اونم مجازه هر جور دوس داره زندگي كنه وقتي مي بينه اون جا همه جوره راحته طبيعيه اين جا نمونه به هر حال بايد فكري به حال مادرجون كرد نمي شه تنها بمونه
ريما با احتياط گفت:
حالا كه عمو اينا از پيش ماماني مي رن خب ما بريم پيشش
نگاه پدر و مادرش به سوي او چرخيد قاشق دستش را روي بشقاب گذاشت:
چرا اينجوري نگام مي كنين؟
ميترا زودتر از شوهرش به حرف امد:
فكر مي كردم تو از اون جا خوشت نمياد وگرنه از اول خودمون مي رفتيم اون جا
ريما شانه بالا انداخت:
محله شون رو كه زياد دوس ندارم ولي از اين كه پيش ماماني باشم خوشحال مي شم مخصوصا كه ديگه هيچ وقت تنها نمي مونم
برقي در نگاه مهران افتاد و رو به ميترا گفت:
ريما بد نمي گه كه نظر تو چيه؟
مي دوني كه من از خدامه پيش مادرجون باشم خودم كه خيلي زود مادرمو از دست دادم از وقتي مادرجون رو ديدم مثل مادرم برام عزيز بوده خوشحال مي شم براي هميشه كنارش باشم
مهران نگاه قدرشناسانه اي به او كرد:
ممنونم پس با اين حساب ديگه مشكلي نداريم فقط مي مونه كلاساي ريما كه مسرش دور مي شه
ريما گفت:
اگه گواهينامه ام برسه ديگه مشكلي ندارم با ماشين شما يا مامي كلاسامو مي رم
ميترا گفت:
فعلا زوده برات بايد يه مدت ديگه تمرين داشته باشي
مهران گفت:
اتفاقا رانندگي دخترم حرف نداره فقط يه كم بي احتياطه كه اونم قول مي ده درستش كنه.........بعد از شام يه زنگ به مهرگان بزنيم خيالش رو از بابت مادر راحت كنم بدجوري فكرش مشغول بود
و ريما در اين بين اصلا مزه ي غذا رو نفهميد غذا را نيمه كاره كرد و به اتاقش خزيد تمام فكر و خيالش پر شد از رادين باور نمي كرد به همين راحتي اين قدر به او نزديك شود نگاهي به تقويم روي ميز انداخت و روزهايي كه او را نديده بود شمرد دهم ارديبهشت بود و درست يك ماه و چند روز از ديدارشان مي گذشت خبرش را داشت كه او در اين مدت مسافرتي كوتاه به خارج از كشور داشته يكي دو بار هم كه به ديدن مادربزرگش رفته بود موفق به ديدن او نشده و حالا از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد كه مي توانست به هر طريقي شده او را هر روز ببيند بر عكس شبهاي پيش راحت و بدون فكر و خيال واهي به خوابي ارام و خوش فرو رفت و درست نقطه ي مخالف او رادين تا خود صبح بيدار بود در اين مدت خيلي سعي كرده بود كه به ريما فكر نكند اما بي خوابي و زنده داري امشب و دلتنگي هايش به او فهماند نه تنها ريما را فراموش نكرده بلكه بيش از پيش به او دلبسته هر چه فكرش را مي كرد دختري با ان شرايط و طرز فكر نمي توانست همسر خوبي برايش باشد ميان عقل و احساس گير افتاده بود
وقتي صداي اذان صبح را از مسجد محله شنيد فهميد كه صبح شده و چشمي براي خواب گرم نكرده بي صدا از اتاق خارج شد و به حياط رفت باغچه ي بزرگ در ان وقت سال حسابي سرسبز شده بود رايحه ي گل هاي ياس و گل هاي ديگر با چمن تازه روح و روان او را به ارامش واداشت نگاهش را به اسمان زيبا دوخت كه ستارگان با همه ي زيباييشان در حال محو شدن بودند و ماه چه زيبا در دل اسمان مي ردخشيد هواي گرگ و ميش در ان بهار زيبا به نماز ايستاد از ته دل با خدايش رازو نياز پرداخت و از او كمك طلبيد كه اگر اين عشق سهمناك است از ذهن و جانش بيرون رود و اگر غير ان است در اين باره ياريش كند
نيايش او كه با خدايش به پايان رسيد احساس سبكي كرد و پلك هايش سنگيني كه خواب را مي طلبيد چند شاخه گل ياس چيد و با خود به اتاق اورد گل ها را در ليواني روي پاتختي قرار داد چون سردش شده بود پنجره را بست اما رايحه ي ياس اتاقش را در برگرفته بود و در ان فضاي پر از شور و عشق عاقبت پلكهايش روي هم افتاد

به يك هفته نكشيد كه مهرگان تهران را ترك كرد و راهي مشهد شد و در اين اثنا مهران جانشين او شد و درست دو روز بعد از رفتن او انها به انجا نقل مكان كردند و محبوبه با منقل و اسپند به پيشبازشان امد
مهران دو كارگر زبر دست به كار گرفته بود كه وسايل را خالي مي كردند براي چيدن وسايل خانواده ي شهين و شهلا به كمك امده بودند
بزرگترين اتاق طبقه ي بالا كه بالكن پهن و وسيعي داشت به ريما اختصاص پيدا كرد و او خندان و راضي به همراه شكيلا و دلناز و الناز مشغول چيدن اتاقش شد هر كدام از دخترها نظري مي دادند و در اخر با سليقه هاي جوان پسند انها اتاق زيبا و دلنشين شد شكيلا دستش را به كمر گذاشت و در حالي كه نگاه به اطراف مي چرخاند گفت:
همه چيز زيبا و عاليه به شرطي كه تا دو سه روز ديگه اينجا رو با انباري يا اشغالي عوضي نگيري
دلناز و الناز هم گفته ي او را تاييد كردند ريما گفت:
مزه اش به اينه كه فقط يكي دو روز منظم باشه بعدش ديگه مزه نمي ده راستي دلناز شنيدم برات خواستگار اومده
اره برادر دوست امير رضاس
شكيلا با ملاطفت دستي به موهاي دلناز كشيد و مهربانانه گفت:
خب نظر خودت چيه
هنوز فكرامو نكردم به احتمال نود درصد جوابم مثبته
ريما دو دستش را به هم كوبيد:
اخ جون يه جشن ديگه افتاديم خدايي شكيل پات سبك بود بعد از نامزدي تو دل انگيز و شهريار رفتن خونه ي بخت حالا هم كه نوبت دلنازه الناز جون بجنب كه منو داريم مي ترشيم
هر سه از گفته هاي ريما خنديدند الناز گفت:
غصه نخور عزيزم اينا براي شوهر كردن هول بودن منو تو كه مثل اينا نيستيم سر صبر بهترين شوهر رو پيدا مي كنيم
شكيلا گفت:
ببينيم و تعريف كنيم راستي چه قدر جاي دل انگيز خاليه
در اين حين امير رضا و شهريار وارد شدند ريما با اعتراض گفت:
درسته كه خونه ي مادربزرگتونه اما اين اتاق از حالا به بعد مال منه هر وقت مياين تو بايد در بزنين ادب هم خوب چيزيه
امير رضا سرخ شد سرش را پايين انداخت و گفت:
من به شهريار گفتم در بزنيم اما گفت يهو بريم تو بهتره مي خوام ببينم چي كار مي كنن
شري واقعا كه فضولي
شهريار فقط خنديد و ريما گفت:
اگه چغولي تو پيش فرنوش نكردم
شهريار دو دستش را بالا برد:
امان امان امان
التماس نكن بدون در زدن مياي تو؟
شكيلا گفت:
ريما جون اين يه دفعه رو بهش امان بده مي دوني اين داداش ما زن ذليله
امير رضا گفت:
ظاهرا كارتون تموم شده زن دايي گفت بهتون بگم بياين پايين ناهار حاضره
هر شش نفرشان با سروصدا به طبقه ي پايين رفتند عطر غذا همه را به ياد شكم هاي گرسنه شان انداخته بود
بعد از صرف ناهار دوباره كار جمع و جور را زا سر گرفتند و قبل از اين كه هوا تاريك شود هر چيز سر جاي خودش قرار گرفت حتي ريما هم از ته دل مثل پدر و مادرش از اين تغيير مكان خوشحال بود وقتي خانه خلوت شد پدر و مادر و مادربزرگش را تنها گذاشت و به طبقه ي بالا رفت كه انگار رادين توي حياط به انتظار او نشسته هنگامي كه از بالكن به چراغ هاي خاموش انها چشم دوخت لب و لوچه اش اويزان شد و به اتاقش برگشت كتابش را گشود اما حال خواندن نداشت يه ان فكري به ذهنش امد و دوباره پله ها رابا دو پايين رفت پدر و مادرش و مادربزرگش دور هم نشسته در حال صرف چاي بودند
كنار مادربزرگش نشست اعتراض مادرش بلند شد:
باز كه برگشتي پايين؟
خسته م حوصله ي خوندن ندارم بذارين يه امروز رو تا اخرش به مغزم استراحت بدم در عوض فردا با انرژي بيشتري درس مي خونم پاپا؟
جانم
من توي دستور ربان فارسي اشكال دارم مي خوام كلاس برم
ميترا زودرت از همسرش جواب داد:
با اين كه دير به اين فكر افتادي اما بازم خوبه
مهران گفت:
بايد ببينم اين دورو ورا كلاساي كنكور هست يا نه اگه هم نبود برات معلم خصوصي مي گيرم
محبوبه گفت:
بهتره از رادين كمك بگيرين چون توي دانشگاه ادبيات تدريس مي كنه
قند توي دل ريما اب شد و كم كم فكرش داشت به نتيجه مي رسيد ميترا گفت:
چه بهتر اگه وقت داشته باشه خيلي عاليه
مهران گفت:
اگه بشه كه خيلي عاليه هم مورد اطمينانه هم اين كه دم دستمونه اصلا مي تونيم بهش بگيم شبا بياد اين جا اين طوري به كار خودش هم لطمه نمي خوره چون كه خبرشو دارم سرش خيلي شلوغه مادر شما تلفنشونو بده يه زنگ بزنم ببينم وقت داره
محبوبه گفت:
پسرم حالا خونه نيست چند روزيه كه سفر رفته اين طور كه مادرش مي گفت فردا صبح بر مي گرده ماشالا توي اين ماه دومين باره كه براي كنسرت خارج از كشور مي ره خودم فردا صبح زنگ مي زنم با مادرش صحبت مي كنم كه بهش بگه احتمال داره خودمون باهاش صحبت كنيم تو رودرواسي قرار بگيره غير مستقيم باشه بهتره
مهران گفت:
اين هم حرفيه پس جواب با شما

رادين خسته و كوفته ساز به دست از تاكسي فرودگاه پياده شد با اين كه كارش را با موفقيت انجام داده بود اما خيلي خسته بود مخصوصا كه كم خوابي اين مدت حسابي او را از پا انداخته بود كليد در را از كيف كمري كه بسته بود خارج كرد هميشه هنگام سفر از اين كيف چرمي اش استفاده مي كرد و تمام مداركش را داخل ان مي گذاشت در را گشود و تك تك سازهايش را توي حياط گذاشت در را كه پشت سر خود بست با كوبيدن پنجره اي به هم ناخوداگاه سرش را بلند كرد و نگاهش با نگاه ريما در اميخت پاهايش به زمين چسبيد و بي اختيار نگاهش كرد او با لباس خواب بلند صورتي رنگش و موهاي بلندش شبيه يك رويا بود با خود گفت:اين وقت صبح اين جا چي كار مي كنه؟و بعد با خود فكر كرد شايد مهمان دل انگيز است با سر به او سلام داد و دو تا از سازهايش را برداشت و به سوي عمارت به راه افتاد سازها را دم در گذاشت و برگشت كه ساز ديگرش را بردارد ساز را كه به دست گرفت دوباره نگاهش به بالا بود اما او ديگر نبود فكر كرد نكنه ديوانه شده و اصلا او نبوده در اين مدت ان قدر به او فكر كرده بود كه حس كرد هر جا مي رود او را مي بيند با خود گفت:همش مال خستگيه بخوابم خوب مي شم سري به اتاق مادرش زد و او را در خواب ديد به ارامي از اتاق او خارج شد و به اتاق خود رفت حتي حال لباس عوض كردن هم نداشت با همان لباس ها خود را روي تخت انداخت و به دقيقه نكشيد كه به خواب رفت وقتي چشم گشود كه خورشيد وسط اسمان بود احساس خوبي داشت انگار تمام خستگي اش برطرف شده بود سر حال و قبراق از تخت پايين امد دستي به موهاي نامرتب خود كشيد و از اتاق خارج شد ظاهرا مادرش براي خريد بيرون رفته بود تصميم گرفت تا برگشتن او از خريد دوش بگيرد اما اول بايد سري به كارگاهش مي زد دلش هواي محيط ان جا را كرده بود بدون مكث پله ها را پايين رفت و خود را به زيرزمين رساند همه چيز سرجايش بود مثل مادري كه كودكش را نوازش مي كند دستي به سروروي مجسمه هايش كشيد و نگاهي به عكسهاي روي ديوار انداخت درو ديوار پر از عكس شهيدان بود و تقريبا در تمام عكسها پدر و دو برادر شهيدش حضور داشتند با ديدن لبخند هاي مرهبان انها تبسمي بر لب اورد عجيب به ان عكس ها وابسته بود و به نحوي با انها زندگي مي كرد
از كارگاه كه خارج شد پاهايش به سوي ديگر كشيده و نگاهش به بالا دوخته شد با ديدن رنگ پرده ي دل انگيز با خود فكر كرد كه حتما تغيير دكور داده ياد ديشب افتاد هنوز نمي دانست او را در ان لباس خواب ابريشمي صورتي رنگ در فكر و خيال ديده يا نه در حال حاضر پنجره ها بسته و پرده ها صورتي رنگ افتاده بود راهش را به طرف ساختمان كج كرد و سوت زنان به حمام رفت از حمام كه خارج شد يكراست به اشپزخانه امد و با ديدن مادرش در اغوش او فرو رفت از كارهايش به مادر توضيح داغد و در اخر كه بحث انها تمام شد خانم دلجو بحث كلاس خصوصي ريما را وسط كشيد و از رادين خواست كه حتما براي او وقت بگذارد
رادين حسابي جا خورد اصلا فكرش را نمي كرد به عنوان معلم خصوصي با او كار كند قلبا راضي و عقلا ناراضي سعي كرد خود را ناراضي نشان بدهد:
يعني من بايد هر شب از لواسان پاشم برم نياوران؟
نياوران چرا؟
مگه خونه شون اونجا نيست؟
خانم دلجو برايش توضيح داد كه توي اين مدت كه نبوده خانواده ي مهرگان به مشهد نقل مكان كردند و خانواده ي مهران به جاي انها سكونت گزيدند رادين هاج و واج چشم به دهان مادرش دوخت و باور نمي كرد ريما در دو قدمي او سكونت دارد بدون اينكه جواب درست و حسابي به مادرش بدهد از اشپزخانه خارج شد و به اتاق خود رفت با خود گفت:پس صبح خودش بوده نه رويا خدايا از تو خواستم كمك كني فراموشش كنم اما بر عكس اونو به من نزديك كردي اخه من چه طوري مي تونم جلو اين دل صاب مرده مو بگيرم؟اخه چه قدر زور عقلم به قلبم مي چربه؟
مي دونم اخرش بدبخت مي شم قلبم بر من تسلط پيدا مي كنه خدايا خودت كمك كن
رادين به سينه روي تخت افتاده و تمام ذهنش در گير اين قضيه بود با صداي در زدن مادرش بلافاصله از روي تخت بلند شد و كتابي كه دم دستش بود به دست گرفت كه مادرش شك نكند و نشان داد كه در حال مطالعه است مادرش گفت:
دوباره محبوبه زنگ زد بهم جواب ندادي بالاخره مي خواي چي كار كني مي توني براش وقت بذاري؟
كتاب را روي ميز گذاشت:
نمي دونم شما كه بيشتر از كاراي من خبر دارين اين روزا خيلي درگيرم
مي دونم پسرم ثواب داره تازه محبوبه مي گفت شبا اين جوري به كار خودتم لطمه نمي خوره به هر حال اونا منتظر تماس ما هستن كه اگر تو نتونستي يه معلم ديگه براش بگيرن
نظر شما چيه؟
اگه واقعا نظر من برات مهمه مي گم قبول كن
رادين دستش را روي چشم گذاشت و گفت:
به روي چشم هر چي كه شما بگين
چشات سلامت باشه پسرم پس من برم به محبوبه خبر بدم

ريما دل توي دلش نبود از غروب به اين ور صد دفعه به خود در ايينه نگاه كرده و هر بار از قيافه ي خود ايرادي مي گرفت با تاريك شدن هوا و حركت عقربه هاي ساعت بي قراريش به اوج خود رسيد هنگام صرف شام بي ميل چند قاشق به دهان گذاشت ان هم به خاطر خانواده اش و اولين نفر ميز شام را ترك كرد تا خواست از اشپزخانه خارج شود صداي مادربزرگش او را بر جاي نشاند:
ريما جون مادر تو كه چيزي نخوردي؟
ممنون ماماني عصرونه زياد خوردم
مهران هم دست از خوردن كشيد و گفت:
يه دونه شيريني با يه فنجان چاي شد عصرونه هر كي ندونه انگار عصرونه چند پرس غذا خوردي
ميترا گفت:
اون عادتشه حالا موقع خوابيدن مي گه مامي دلم ضعف مي ره
محبوبه خنديد و گفت:
الهي قربونش برم هر وقت گرسنه ات شد بيا به خودم بگو
چشم حالا اجازه مي دين برم سر درسم
از اشپزخانه كه خارج شد پله ها را دو تا يكي بالا رفت و مستقيم به اتاقش امد به پنجره نزديك شد و گوشه ي پرده را كنار كشيد همه جا در تاريكي فرو رفته بود چون چراغ هاي حياط همسا يه خاموش بود چيزي نمي ديد كتابش را به دست گرفت و شروع به خواندن كرد اما انگار توي تمام سطرها كلمه به كلمه نوشته بود:رادين
به ناچار كتابش را بست و دوباره چشم به ساعت دوخت فقط 5 دقيقه تا امدن او باقي مانده بود درست مثل لحظه ي سال تحويل دقايق را مي شمرد و دقيقا راس ساعت نه زنگ در به صدا در امد هيجاني كه تازگي ها به سراغش مي امد و ديگر برايش ناشناخته نبود دوباره گريبانگيرش شد نمي دانست تكليف اش چيست؟توي اتاقش بماند يا پايين برود و خيلي انتظارش به طول نيانجاميد كه رادين به همراه پدرش وارد اتاق شدند پس از احوالپرسي مختصر پدرش گفت:
ريما جان انشالا كه شاگرد خوبي باشي و استادتو اذيت نكني
با خارج شدن پدرش بدون كلام كتاب را به دست رادين داد و خود روي صندلي نشست رادين وقتي ديد كه او خيال تعارف كردن ندارد خودش صندلي ديگر را پيش كشيد و روي ان نشست سعي مي كرد به چهره ي او نگاه نكند اما دلش بي قرار ديدن او بود مخصوصا اين كه مدتي بود او را نديده بود لاي كتاب را باز كرد و در حالي كه به صفحات كتاب نگاه مي كرد گفت:
حالتون كه خوبه؟
ريما كف دو دستش را مثل كلاس اولي ها روي ميز گذاشته بود و كوتاه جواب داد:
خوبم
خدا رو شكر اميدوارم از اين نقل مكان جديد راضي باشين اين طور كه از پدرتون شنيدم دو سال بايد اينجا باشين ارزومندم در طول اقامتتون روزاي خوبي را داشته باشين
ممنونم
رادين در دل با خود گفت:ببين چه كلاسي براي من مي ذاره هر كي ندونه من كه مي دونم توي خونواده چه قدر پرحرفه مغز همه رو مي خوره از بس پرچونگي مي كنه رسيده به ما حرف زدن يادش رفته
رادين ديگر كلمه اي اضافي بر زبان نياورد و شروع كرد به درس دادن او او با اين كه بلد بود اما خود را به ندانستن زد و هر سوالي كه رادين مي پرسيد با نااميدي سرش را تكان مي داد و اين طور مي فهماند كه بلد نيست اخر ديگه حرص رادين در امد:
ببخشين درساي ديگرتون رو هم اين طوري خوندين؟
ريما حتي نگاهش نكرد:
نه فقط از اين درس بدم مياد
هر چه قدر هم كه بدتون بياد مجبور هستين بخونين
مي دونم
اگه مي دونيد لطفا همكاري كنيد كه الكي وقتمون هدر نره امشب رو مي گذرم ولي از فردا شب اين سوالاتي كه ازتون پرسيدم بلد نبودين دوباره مي پرسم بايد همه رو بلد باشين مي دونيد كه فرصت زيادي نداريد
ببخشيد من.......
شما چي؟
خوابم گرفته اگه مي شه برم صورتم رو بشورم خواب از چشمم بپره
بفرما
با خارج شدن او از اتاق رادين كتاب را روي ميز تحرير گذاشت و با خود گفت:
خدا به فريادم برسه اين جور كه معلومه كار من زياد شد حالا كه او نبود فرصت داشت به اتاقش نگاه كند و وقتي با كنجكاوي چشم به اطراف گرداند در دل سليقه ي او را ستود و بيشتر از همه از منظم بودن اتاق او خوشش امد و خبر نداشت كه به ندرت پيش مي اند اتاق او اين طور مرتب باشد با امدن او به اتاق نگاهش را به او داد
ريما از اينكه مي ديد او نگاهش مي كند تبسمي بر لبش نشست و با خود گفت:چه عجب بعد از دو ساعت يه نگاهي انداخت حالا مي فهمم دل انگيز بيچاره چي كشيده با عذرخواهي دوباره سرجايش نشست و سيني چاي را كه مادرش داده بود جلو دست او گذاشت اما او كتاب را بست و گفت:
فكر كنم براي امشب كافي باشه بيشتر از دو ساعت نه من كشش دارم و نه شما مي تونيد بفهميد كه من چي مي گم
بلند شد كه برود ريما دلخور گفت:
حداقل چاي تون رو بخورين
او سعي كرد جلو لبخند زدنش را بگيرد دوباره روي صندلي نشست چاي را كه او به سويش گرفته بود طوري گرفت كه دستش با دست ريما تماس پيدا نكند و ريما به خوبي متوجه اين نكته شد و حسابي حرصش گرفت با صداي او سعي كرد فراموش كند:
اتاق دلبازي رو براي خودتون انتخاب كردين اتاق منم تقريبا همين طوره با اين تفاوت كه طبقه ي اوله اين محل حسني كه داره اينه ميشه از سكوتش استفاده كرد و درس خوند منم اين روزا دارم خودمو اماده مي كنم براي دكترا
او فنجان خالي را روي ميز گذاشت بلند شد:
ممنونم اميدوارم كه شما هم رشته ي دلخواهتون رو قبول شين پس تا فرداشب خداحافظ
ريما تا طبقه ي پايين او را بدرقه كرد او هنگامي كه از در خارج شد هواي ارديبهشت را با تمام وجود استشمام كرد بوي گلهاي ياس باعث شد دوباره با همان احساس هوا را استشمام كند در حياط را كه پشت سر خود بست ناخوداگاه به پنجره ي اتاق ريما انداخت و با ديدن او سريع سرش را پايين انداخت با خود گفت:اين دزدكي نگاه كردن يعني چي؟يعني اونم نسبت به من بي تفاوت نيست نه امكان نداره با هزاران فكر و خيالي كه در سرش پيچيده بود وارد خانه شد مادرش با روي باز جلو امد:
خسته نباشي پسرم
به جاي اتاقش روي مبل سالن نشست:
ممنونم محبوبه گله مند بود كه چرا با من نيومدي
لطف دارن ديدي كه چقدر كار داشتم حالا كارت خوب پيش رفت؟
اي
اي يعني چي؟انگار راضي نيستي؟
نمي دونم با يه جلسه نمي شه قضاوت كرد همين رو مي دونم كه امشب هيچي بلد نبود هر چي مي پرسيدم فقط در جواب سرش رو تكون مي داد
پس حسابي بايد كمكش كني
سعي خودمو مي كنم ببينم چي ميشه

ريما در اين چهار پنج جلسه اي كه رادين به انجا امده بود هيچ گونه علاقه اي كه دال بر دوست داشتن باشد از او نديده بود و هر بار با بي اعتنايي او رو به رو مي شد بيشتر حرص مي خورد مخصوصا كه او هميشه سعي مي كرد فاصله را حفظ كند و حتي دستشان با هم تماس نداشته باشد گاهي چنان كتاب يا شيئي را با نوك دست به ريما مي داد كه ريما حس مي كرد قبل از اين كه شيئي به دستش برسد به زمين مي افتد البته خود ريما هم حركتي از خود نشان نمي داد مخصوصا كه جديدا با او لجبازي هم مي كرد
در يكي از شب ها كه او امده بود تصميم گرفت كمي سر به سرش بگذارد هنگامي كه او امتحان كتبي را به دست ريما داد ريما بدون اينكه بفهمد چه قدر با اين كارش او را ناراحت مي كند براي هر جواب هر وسال شكلكي مي كشيد يا كاريكاتور گاو گوسفند گربه سگ.......و ورقه ي امتحان را كه به او برگرداند خود به تماشاي او نشست كه بداند عكس العملش چيست و او با ديدن جواب سوالها رنگش سياه و كبود شد حس كرد ريما با اين كار به او توهين كرده ورقه را مچاله كرد و پرت كرد جلوي دست او:
اگر نمي خواين درس بخونين ديگه چرا منو مضحكه ي دست خودتون كردين؟مگه من بيكارم وقتمو براي شما بذارم اخر سرم اين طور مسخره ام كنين؟
ريما حسابي از برخورد تند او ترسيد سعي كرد خود را تبرئه كند:
من فقط مي خواستم كمي جو رو عوض كنم خيلي خسته شدم
رادين كتاب را روي ميز كوبيد بلند شد و در حين خارج شدن از اتاق گفت:
متاسفم من نمي تونم اين طور ادامه بدم شما با اين كارتون به من توهين كردين
ريما اصلا فكرش را نمي كرد او تا اين حد ناراحت شود دستپاچه جلو دويد دم در ايستاد و سد راه او شد:
منو ببخشين فقط خواستم با شما شوخي كنم به خدا قصد بدي نداشتم اگه مي دونستم ناراحت مي شين هرگز چنين كاري نمي كردم خواهش مي كنم منو ببخشين
لحن التماس اميز او رادين را ارام كرد و باورش شد كه فقط قصد شوخي داشته دستش را بين موهايش فرو برد و نگاهش را به دوخت كه صورتش حالت گريه داشت:
باشه مي پذيرم اما الان ديگه نمي تونم ادامه بدم بمونه براي فرداشب
ريما سعي كرد اشك بريزد اما انگار بي فايده بود و چشمه ي اشكش خشكيد نااميد گفت:
اخه اگه الان رين همه مي فهمن كه من شما رو اذيت كردم
نگران اين قضيه نباشيد من مي گم كاري برام پيش اومده مجبورم برم در ضمن هر وقت بي حوصله بودين با من تماس بگيرين كه من الكي نيام اينجا متاسفانه توي اين چند شب شما هيچ پيشرفتي نداشتين نمي دونم شايد مشكل از منه كه نتونستم معلم خوبي براتون باشم اگه واقعا اين طوره به من بگين كه الكي وقت شما و خودمو هدر ندم
ريما اين بار ديگر بغض كرد چون نمي خواست كار به اينجا كشيده شود و بر عكس دفعه ي پيش كه سعي كرد اشك بريزد سعي داشت از ريزش اشك هايش جلوگيري كند و نتوانست موفق شود به ارامي به در اتاق تكيه داده بود و بدون هيچ كلامي گريه مي كرد
رادين وقتي اشكهاي او را ديد به خودش لعنت فرستاد كه چرا تا اين حد تند رفته با اين وجود باز هم ترجي حداد با او سرد و خشن برخورد كند:
من واقعا نمي فهمم گريه ي شما براي چيه لطفا از جلوي در برين كنار من مي خواهم برم
ريما بدون كلمه اي اضافي از جلوي در كنار رفت چاره اي نداشت جز اينكه بگذارد او برود با رفتن او اشكهايش را پاك كرد و با خود گفت:خاك بر سرم كنن كه نتونستم جلو اشكامو بگيرم دوباره خاك بر سرم كنن براي عاشق شدنم اخه اين پسره ي بدعنق ادمه كه من عاشقش شدم يه حالي ازش بگيرم كه تلافي اين اشكام در بياد بايد تا روز اخر تو كف اين كه من درس بلد نيستم بمونه اون وقت جلسه ي اخر همه چي رو رو مي كنم پسره ي ديونه ي الاغ
با صداي پايي به شتاب پشت ميز تحرير نشست و وقتي مادرش را در چارچوب در ديد بدون اينكه سرش را بلند كند گفت:
جناب استاد بداخلاق تشريف بردن؟
يعني چي؟اين چه طرز حرف زدنه؟نكنه اونو از خودت رنجوندي؟
چيكارش كنم فقط بلده منو مسخره كنه مي گه هيچي بلد نيستي
لابد همين طوره به جاي اينكه از حرفاش برداشت بد كني بهتره خودتو اصلاح كني كه به قول خودت مورد تمسخر قرار نگيري منو مهران مي خوايم بريم پاده روي مادرجون تنهاس كتابتو بردار برو پايين درس بخون.
رادين ان قدر عصبي بود كه طاقت يكجا نشستن را نداشت مدام طول و عرض اتاقش را گز مي كرد و خسته كه مي شد دست به سينه جلو پنجره مي ايستاد و به اسمان چشم مي دوخت ريما حسابي او را به هم ريخته بود در تمام اين سالها به ياد نداشت كه اين طور در مقابل جنس مخالف از خود ضعف نشان بدهد قطعا اگر غير از ريما هر كس ديگر بود همان جلسه ي اول او را جواب مي كرد ريما خواسته ي قلبش بود و بدبختانه نمي توانست از اين خواسته ي شيرين قلبش بگذرد وقتي در كنارش قرار مي گرفت انگار تمام ارامش دنيا را بر جان و تن او مي ريختند و هر بار كه از او فاصله مي گرفت با خود مي گفت:ديگه بهش فكر نمي كنم و خود مي دانست كه هرگز به اين جمله جامه ي عمل نمي پوشاند و فقط در حد همان گفتن باقي خواهد ماند از وقتي برگشته بود مثل مار زخم خورده به درو خود مي پيچيد و مدام به اين فكر مي كرد كه كجاي كارش اشتباه بوده كه ريما با او اين طور برخورد كرده يك ان با خود فكر كرد مبادا ريما به علاقه اش پي برده باشد و انگاه پشت پنجره با حضور اسمان و ستاره و شب سوگند به زبان جاري نمود كه تا مي تواند در برابر ريما سفت و سخت باشد و هرگز احساساتش را بروز ندهد با جان و دل از خدايش ياري خواست در اين راه كمكش كند و سردي را به جانش افريند و با خود زمزمه كرد:واقعا مي تونم توي اين راه موفق باشم؟

تا صفحه ي 201
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#16
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۰ عصر
ريما هنگامي كه رفتار سرد و خشك رادين را مي ديد جز اينكه از او تنفر دارد نمي توانست برداشت ديگري از رفتار رادين داشته باشد و همين قضيه باعث مي شد او هم جور ديگري برخورد كند اين وسط يك جور لجبازي كودكانه پا گرفته بود كه هر دو باعث مي شدند بيشتر به اين لجبازي دامن زنند
همان طور خود را به نفهمي مي زد و حرص رادين را در مي اورد و رادين تمام سعي و تلاش خود را به كار مي برد كه چيزي به او بفهماند و همين امر باعث مي شد بيشتر از دفعه ي پيش عصبي با او برخورد كند در يكي از جلسات او قبل از امدن رادين فكر به ذهنش امد و با نبودن پدر و مادرش ازادي عمل بيشتري داشت به ارامي به درون انباري خزيد و از جعبه ي اچار انبردستي را بيرون اورد با شنيدن صداي رادين و مادرش دوباره گيج و منگ شد صداي مادربزرگش را مي شنيد كه از رادين مي خواست بالا برود و ان گاه صداي پاي رادين به او فهماند كه دارد به طبقه ي بالا مي ايد با شتاب وارد اتاق خود شد انبردست را روي ميز تحريرش گذاشت و كتابش را به دست گرفت چند نفس عميق كشيد كه به قول فرينوش بتواند بر اعصابش كنترل داشته باشد و ريلكس شود با اولين ضربه ي ارامي كه رادين به در اتاق زد توجه اي نكرد اما با دومين ضربه كه محكم كوبيده شد از جاي برخاست و در را برايش گشود
رادين نگاهي به صورت مشكوك او انداخت و در دل با خود گفت:خدا به خير كند اين طور كه معلومه برام نقشه كشيده و به جاي جواب سلام او گفت:
خواب بودين؟
او كه جواب سلام خود را دريافت نكرده بود حسابي بهم ريخت صورتش را بالا گرفت و جواب داد:
نخير داشتم مطالعه مي كردم
رادين لبخند مسخره اميزي گوشه لبش نشست:
اميدوارم مطالعه كردنتون مثل شباي پيش بي ثمر نباشد
معني طعنه اش را خوب فهميد و تصميم گرفت ديگر خود را كودن و احمق به او معرفي نكند و امشب هيپ سوالي را بي جواب نگذارد تند و تيز جواب داد:
من هيچ علاقه اي به دستور زبان فارسي و ادبيات ندارم اما ظاهرا مجبور به خوندن هستم از يك ساعت پيش تصميم گرفتم بخونم و خوندم مطمئن باشين امشب نمي تونيد از من ايراد بگيريد
رادين حيرت زده نگاهش كرد اما ترجيح داد سكوت كند حسابي ذهنش درگير بود كه او مي خواهد چه كند روي ميز تحرير را نگاه كرد با نبودن خودكار گفت:
لطفا يه خودكار بدين براتون سوال بنويسم
ريما نگاهي به موهاي او انداخت كه باژل كاملا به سرش چسبانده بود و بعد نگاهش چرخ خورد روي لباس هايش پيراهن استين كوتاه طوسي روشن با شلواري به همان رنگ هر دو اتوكشيده و مرتب تيپي كاملا مردانه با خود فكر كرد:اگه موهاشو سيخ كنه جن بپوشه با يه تيشرت يقه هفت جذب چه قدر بهش مياد
رادين متعجب از اين كه او بدون كلامي بهش زا زده خشن گفت:
حواستون كجاس خانوم؟
او به خود امد:
ها؟
شب تون بخير تازه مي گين ها؟ازتون خودكار خواستم
اوه بله
خودكار را از داخل كشو بيرون اورد مي خواست به دستش بدهد اما يكدفعه نقشه اي كه قبلا با خود كشيده بود را به خاطر اورد
انبردست را برداشت و جلو چشمهاي حيرت زده ي رادين خودكار را با انبر دست گرفت و بعد دستش را به سوي رادين دراز كرد و با لحن شيطنت باري گفت:
بفرماييد اينم خودكار
رادين حسابي گيج شده بود و معني كار او را نمي فهميد اخمهايش را در هم كشيد خودكار را گرفت:
ممنون ميشه بپرسم چرا با انبر دست خودكارو بهم دادين؟
او سعي در كنترل خنده اش داشت و بالاخره به جاي خنده لبخند مضحكي جايگزين كرد:
به خاطر خودتون
به خاطر من؟
بله
منظورتون رو نمي فهمم
او با خود گفت:بايدم نفهمي از بس كه خنگي جواب داد:
توي اين مدت مي ديدم هر وقت مي خواين چيزي به من بدين چنان با نوك دست اونو به طرف من مي گرفتين كه نكنه دستتون با دست من تماس پيدا كنه منم به خاطر اينكه اين اضطراب و دلهره ي شما رو از بين ببرم تصميم گرفتم به جاي انگشتام از اين به بعد از اين انبر دست استفاده كنم كه شما اذيت نشين
رادين ديگر نتوانست خود را كنترل كند و زد زير خنده طوري مي خنديد كه او هم به خنده افتاد او انتظار داشت رادين در اين باره چيزي بگويد اما ديد در پايان خنده هايش كتاب را به دست گرفت و به ان اشاره كرد:
نوبت درسه
مي خوام امشب به جاي درس دادن توي اين دو ساعت فقط از من بپرسيد
و اگه مثل هر شب بلد نبودين؟
مي تونيد تنبيه كنيد در ضمن گفتم كه يك ساعت تموم خوندم
واقعا فكر مي كنيد با يك ساعت خوندن همه رو بلدين؟
مي تونيد امتحان كنيد بپرسين اگه جواب ندادم اون وقت هر چي بگين مي پذيرم
رادين كه كاملا مطمئن بود كه مثل شبهاي پيش هيچي بلد نيست اولين سوال را شروع كرد و بعد از يك ساعت پرسيدن خودش خسته شد و حالا مي فهميد كه در تمام اين مدت فريب او را خورده و واقعا مانده بود كه چه جوابي بدهد و او وقتي رادين را مردد ديد ارام گفت:
چه طور بود استاد؟
رادين غضبناك نگاهش كرد كتاب را روي ميز گذاشت و بلند شد خواست از اتاق خارج شود كه او سد راهش شد:
از من راضي نبودين؟
شما نيازي به من نداشتين فقط نمي دونم چرا منو مضحكه ي خودتون قرار دادين؟
اشتباه مي كنيد توي اين مدت كه شما به من درس مي دادين من همه ي ندونسته ها رو ياد گرفتم و سعي مي كردم حسابي بخونم و وقتي كاملا درسام تموم شد به شما بگم كه همه رو بلدم و نمي دونيد كه اين مرور كردن هاي هر شب شما چقدر به درد من خورد باعث مي شد همه ي ضعفهاي من برطرف بشه من فكر مي كردم شما وقتي بفهمين من همه چي رو بلدم خوشحال مي شين اما انگار برعكسه شما دوست دارين من همون شاگرد ابله باقي بمونم
رادين با حرفهاي او سست شد و با خود گفت:دوباره منو جادو كرد برگشت سرجايش كتاب را به دست گرفت:
اگه اين طوري كه شما مي گين باشه مي پذيرم فقط لطف كنين بگين كجا ايراد دارين كه من ايرادهاي شما رو بر طرف كنم
ريما چند جاي كتاب را به او نشان داد كه واقعا بلد نبود و او دوباره به جلد معلمي رفت و شروع كرد به درس دادن هنگامي كه ساعت ضربه ي 12 را نواخت كتاب را بر زمين گذاشت و براي اولين بار به روي او لبخند زد:
خسته نباشيد
او ذوق كرد:
شما هم همين طور اميدوارم ديگه در مورد من فكراي ناخوشايند نكنيد
منم اميدوارم كه منو فريب ندين يادم نمياد هرگز با شما دشمني كرده باشم
او مي خواست جواب بدهد كه رادين مهلت نداد و با گفتن:شب شما بخير از اتاق خارج شد او منتظر ماند از پله ها پايين برود بعد خودش هم پايين رفت
رادين مي خواست برود اما محبوبه نگذاشت و سيني چاي را جلو دست او گذاشت:
تا چاي نخوري مگه مي ذارم بري
خانم دلجو با ديدن او از جايش برخاست رويش را بوسيد و گفت:
چرا نمياي به ما سر بزني؟
كنار خانم دلجو نشست:
چشم مزاحمتون مي شم فعلا بدجوري درگير درسام هستم
انشالا كه موفق بشي
ممنونم
محبوبه گفت:
ريما جون ظرف شيريني رو از رو مي ز بيار به اقا رادين تعارف كن
رادين سريع جواب داد:
ممنونم زحمت نكشين
چه زحمتي پسرم فعلا كه ما داريم به شما زحمت مي ديم
ريما ظرف شيريني را جلو دست او گرفت او برداشت و ارام گفت:
پس كو انبردستيتون؟
رنگ او پريد كه مبادا مادربزرگش و خانم دلجو متوجه قضيه شوند و رادين از ترس او خنده اش گرفت
او دوباره سر جايش نشست و گوش به مادربزرگش سپرد كه خانم دلجو را مخاطب قرار داده بود:
حالا كه خودشم هس بهتره جلو خودش بگيم به خدا دختره حرف نداره به قول خودمون از هر انگشتش يه هنر مي باره خوشگل و خانوم
دل او در سينه فرو ريخت و رادين عصبي به مادرش نگاه كرد:
باز براي من خواب ديدين؟
خانم دلجو گفت:
اين دفعه من بي تقصيرم محبوبه جون برات دختر 1يدا كرده
محبوبه نگذاشت او حرف بزند:
پسرم تا كي مي خواي عزب باشي
اخه من فعلا شرايطشو ندارم مي خوام ادامه تحصيل بدم هزار كار انجام نشده دارم
مي توني در كنار يه شريك خوب به كاراتم برسي
نمي شه اين راه رو بايد تنهايي رفت
او نفس راحتي كشيد ولي حسابي از دست مادربزرگش عصباني بود كه سعي داشت او را راضي كند:
اشتباه مي كني از وقت زن گرفتنت كه بگذره ديگه نسبت به همه چي بي ميل مي شي بايد تا جووني زن بگيري به هر حال اين دختر شرايط خوبي داره خانواده دار و نجيبه سريع جواب نده حداقل كمي در موردش فكر كن بعد جواب بده شايد خدا خواست راي تو عوض شد
خانم دلجو دستش را به صورت دعا بالا برد:
انشالا منم از خدا مي خوام اينم زودتر سروسامون بگيره دوست ندارم وقتي بار سفرمو مي بندم ارزو به دل بمونم
رادين گفت:
مادر اين چه حرفيه؟خدا عمر طولاني به شما بده
محبوبه گفت:
پسرم مادر حرف حق رو مي گه نبايد ناراحت بشي مرگ شتريه كه در خونه ي همه مي خوابه مخصوصا ماها كه يه پامون لب گوره
او حسابي كلافه شده بود نمي خواست اين بحث ادامه پيدا كند عمدا ظرف اجيل را ريخت روي فرش و صداي اخ او همه را به خود اورد محبوبه گفت:
فداي سرت عزيزم برو جاروي شارژي بيار
چرا؟تميزه كه جمع مي كنم خودم مي خورمش
او خم شد و تند و تند اجيل را از روي فرش جمع كرد و به داخل ظرف اجيل برگرداند رادين هم انگار از خدا خواسته از فرصت به دست امده سود جست بلند شد:
مادر من خيلي خسته م فردا بايد صبح زود بيدار شم برم دانشگاه
خانم دلجو سريع چادرش را روي سر انداخت و دنبال پسرش از در خارج شد

رادين دو سه روز نتوانست به ريما درس بدهد چون يكي از دوستانش از شهرستان امده و مجبور بود از او پذيرايي كند اين چند شب از ديدن او محروم شده بود حسابي حالش گرفته و دلش هواي او را كرده بود در اين چند روز باوش شد كه او هيچ تمايلي به ديدنش ندارد چون حتي زنگ نزده بود كه غيبت اش را سوال كند و اين بيشتر ناراحتش مي كرد نمي دانست تكليف اين عشق يك طرفه و نافرجام چيست صبح روز چهارم وقتي دوستش را به فرودگاه رساند احساس راحتي كرد و بي قرار براي شب تعجب مي كرد كه چه طور تا اين حد زمان برايش دير مي گذرد ان قدر براي ديدن او هيجان داشت كه خودش خجالت مي كشيد اين قدر در برابر اين عشق ضعيف است حتي اشتهايي براي خوردن نداشت سعي كرد تمكام وقتش را بيرون از خانه بگذراند و درست دقايقي مانده به ساعت نه به منزل برگشت دست و رويش را شست و بدون توجه به غرغرهاي مادرش شام نخورده از در خارج شد انگشتش را كه براي زدن زنگ در بالا بود سست شد دهانش گس و تلخ بود از بسته ادامسي كه هميشه به همراه داشت يكي به دهان گذاشت و تا خواست زنگ بزند پدر ريما در را باز كرد:
به به اقا رادين خوش اومدين به سلامتي مهمونتون رفت؟
بعد از احوالپرسي و توضيح دادن به راهنمايي او به طبقه ي بالا رفت او گفت:
ريما با مادرش برون رفتن تا شما كمي استراحت كنين بر مي گردن بنشينين براتون چاي بيارم
ممنونم اگه اجازه بدين مي رم توي اتاق ريما خانوم چند تا سوال براشون طرح كنم
مهران دستش را به سوي اتاق دراز كرد:
خواهش مي كنم بفرمايين پس اگه اجازه بدين منم برم به كارام برسم يه عالمه كار كامپيوتري دارم
بفرمايين خواهش مي كنم
و رادين پا به اتاق گذاشت در اين مدت حتي يك بار هم به اتاقش به جز دفعه ي اول توجه نكرده بود و انگار به غير از ان دو صندلي و ميز تحرير ياسي رنگ چيزي را نمي ديد و حال فرصتي بود تا با دقت اتاقش را از نظر بگذراند حسابي با ديدن اتاق جا خورد برعكس دفعه ي پيش انگار وسط اتاق بمب تركيده بود همه چيز به هم ريخته و شلخته كف اتاق پر از كاغذ خرده و اشغال تراش و تخمه و ..........بود شايد تنها نقطه ي مرتب اتاق فقط ميز تحرير و ان دو صندلي بود كه رويش هيچي نبود با تاسف سرش را تكان داد و با خود گفت:خدايا اخه اين كي بود كه سر راه من قرار دادي؟توي اين همه دختر بايد اين نصيب من بشه؟نه من هرگز نمي تونم با اين طور ادمي زندگي كنم خدايا خودت كمكم كن
رادين هنوز در حال حرف زدن با خودش بود كه او پر سروصدا وارد شد و با ديدنش دوباره قلبش لرزيد او همراه لنز خاكستري رنگش شالي به همان رنگ به سر داشت با مانتويي تنگ و كوتاه و شلوار دمپا گشاد كه خيلي به او مي امد ولي رادين اصلا نپسنديد و دوست داشت او ساده ولي در عين حال شيك پوش باشد او لب به عذرخواهي گشود بي توجه شالش را از روي سر برداشت و جلو چشمهاي حيرت زده ي رادين پرت كرد روي مبل گوشه ي اتاق كه پر از لباس بود بعد مانتويش را در اورد و شوت كرد به سمتي ديگر بلوز استين بلند سرخابي رنگش نمايان شد پشت ميز تحرير نشست و گفت:
من اماده ام
رادين ديگر نتوانست خود دار باشد به اطرافش اشاره كرد:
شما هميشه اين طور منظم و دقيق هستين؟
او حسابي جا خورد اصلا فكر نمي كرد رادين از او ايراد بگيرد توي اين مدت گمان مي كرد بي نظمي هاي او براي رادين اهميتي ندارد و حال براي اولين بار از اين كه اتاقش به هم ريخته بود خجالت كشيد ولي در جواب گفت:
بله چون اين نظم فقط مختص منه و هر كسي نمي تونه اين طور باشه و من دوست دارم هميشه كارم منحصر به فرد باشه
رادين از حاضر جوابي او حيرت كرد ترجيح داد بحث را ادامه ندهد كتاب را گشود اما ان قدر ذهنش در گير بود كه نمي توانست روي كتاب تمركز كند و بر خلاف انچه در قلبش مي گذشت به زبان اورد كه:
امشب اخرين جلسه ايه كه من مزاحمتون مي شم
او با اينكه خيلي ناراحت شد اما خود را خونسرد جلوه داد و اصلا به روي خود نياورد تشكر سردي كرد حواسش را به درس داد اما با خود گفت:دو سه شبه نديدمش داشتم ديونه مي شدم حالا از فردا چه خاكي بريزم تو سرم؟
تا ساعت 11 رادين وقت نفس كشيدن هم به او نداد انگار داشت تلافي چيزي را سر او در مي اورد كه جالب اينجا بود كه خودش هم نمي دانست چرا با او اين رفتار را دارد طبق روال گذشته تا ساعت ضربه ي يازده را نواخت از جا برخاست و بدون اينكه چاي را كه مادر اورده بود لب بزند با خداحافظي كوتاهي از اتاق خارج شد با رفتنش او انقدر عصبي شد كه كتاب و دفترش را محكم به ديوار كوبيد و با حرص گفت:
لعنتي برو به درك بدتيپ دهاتي گرگوري
او بدون هيچ دليلي به گريه افتاد انقدر كه ديگر چشمه ي اشكش خشكيد و مسواك نزده لباس خوابش را پوشيد برق را خاموش كرد و با تني خسته به رختخواب پناه برد.


پايان ص210
پايان فصل7
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#17
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۰ عصر
فصل8





بهار انگار داشت زور اخر خود را مي زد ابرها پيوسته به هم خوردند و صداي شرشر باران اهنگ حزن غم را سر داد ريما غمناك پشت پنجره ايستاده بود و باغچه ي سرسبز را زير باران از نظر مي گذرانيد يك هفته مي شد كه رادين را نديده بود درست از شبي كه براي اخرين بار به او درس داده و با عصبانيت او را ترك كرده بود درمانده بود و نمي دانست تكليفش با اين عشق چه مي شود ديگر مثل روزهاي پيشين در عالم رويا او را در كنار خود نمي ديد و او را بسيار دست نيافتني و غير قابل دسترس مي ديد به خوبي مي دانست كه هرگز نمي تواند همسر دلخواه او باشد چون به طرز وحشتناكي طرز فكرهايشان با هم فرق داشت
هنوز پشت پنجره ايستاده بود و چشم به در خانه ي ان ها داشت و ناگهان او را ديد كه زير باران بدون اتومبيل بيرون رفت حتي با خود چتر نداشت با شتاب در بالكن را باز كرد كه شايد او نگاهي به بالا بيندازد و لحظه اي كوتاه او را ببيند اما اين طور نشد و او انگار كه غرق در فكر و خيال خود بود و ناگهان فكري به ذهنش رسيد با همان شتاب كه به بالكن امده بود به اتاقش برگشت مانتويي روي شلوار جيني كه به پا داشت پوشيد و شال بنفش رنگش را با مانتويش ست كرد و كيفش را برداشت و با همان شتاب به طبقه ي پايين رفت خوشحال شد كه پدر و مادرش به دندانپزشكي رفتند و نبودند مه مانع اش شوند و وقتي مادربزرگش از او پرسيد كجا مي رود پياده روي زير باران را بهانه كرد و منتظر جواب او نشد و با عجله از در خارج شد كه جلويش را نگيرد و لحظه اي كه داشت در را مي بست صداي اعتراض مادربزرگش را شنيد اما جوابي نداد و به همان سمتي كه او رفته بود رفت به قدمهايش شتاب بيشتري داد روسريش كاملا نم داشت اما توجه اي نكرد چون بوي خاك و سبزي طبيعت جاني دوباره به وي بخشيد و با ديدن او لبخند پيروزمندانه اي بر لب نشاند حالا فقط دو گام با او فاصله داشت ديگر شتاب به خرج نداد و مثل خود او ارام حركت مي كرد و درست سر كوچه ي دوم دو نفر سوار بر موتور از كنارش گذشتند يكي از ان دو گفت:
واي خدا چه غنچه اي اومدي زير باران شكفته شي؟
متلك جوان بيكار را واداشت به عقب برگردد و بداند منظورشان با كيست و با ديدن ريما از عصبانيت سرخ شد و عصبي گفت:
شما اينجا چي كار مي كنيد؟
از عصبانيت او دلخور شد چون گناهي نداشت اما صلابتي در صدايش بود كه او را ترساند و جرات نكرد مثل خودش برخورد كند ارام گفت:
مي خواستم زير بارون كمي قدم بزنم
اين وقت روز؟اونم تنها؟
خب چه اشكالي داره؟خود شما هم بيرون هستين
خداي من موقعيت من فرق مي كنه خونواده تون اطلاع دارن شما بيرون هستين؟
بله
پس من با اجازتون يه زنگ مي زنم كه مطمئن شم
ريما اين بار ديگر نتوانست جلوي خودش را بگيرد:
به شما هيچ ربطي نداره كه بخواين زنگ بزنين
غضبناك نگاهش كرد:
برعكس خيلي هم ربط داره چون اصلا دلم نمي خواد يه بار ديگر به اون زيرزمين لعنتي برگردم هر لحظه خطر در كمين شماست
ريما احساسات لحظات پيش را نداشت و ديگر از باران لذت نمي برد چون خيس شده بود و هم اعصابش خراب حسابي پشيمان از اين كه دنبال سر او امده بود راهش را كج كرد و به سمت ديگر رفت حتي توجهي به حرف هاي او نشان نداد و درست سر چهار راه كه رسيد با ديدن اتومبيل شهريار انگار كه دنيا را به او دادند
شهريار تا او را ديد توقف كرد:
مي گم اين دايي زاده ي ما ديوونه است مي گين نه
شهين خانم در عقب اتومبيل را باز كرد:
الهي دورت بگردم عمه جون سوار شو خيس شدي
ريما روي صندلي جا گرفت پس از احوالپرسي زير رگبار متلكهاي شهريار قرار گرفت اما اهميتي نداد و فقط با چشم دنبال رادين گشت مسير نزديك بود و زود رسيدند هنگام پياده شدن شهريار گفت:
مطمئني حالت خوبه؟
گم شو شري اصلا حوصله ندارم
پس مطمئن شدم حالت خوب نيست سرت جايي نخورده؟
به جاي اين اراجيف بگو شكيل كجاس؟
با پيام رفتن كيك بخرن الانه كه سروكله شون پيدا شه
كيك؟
ديونه زير بارون خيس شديم فعلا بريم تو بهت مي گم
تا وارد خانه شدند محبوبه به پيشوازشان امد:
ريما جون كجا رفتي زير اين بارون؟نمي گي نگران مي شم مادر؟
شهريار به سرش اشاره كرد:
ولش كن مادر اين بالا خونه رو اجاره داده
شهين خانم گفت:
بس كن شهريار ريما جون عزيزم برو لباساتو عوض كن تا سرما نخوردي
ريما منتظر همين اشاره بود بدجوري سرش درد مي كرد به سختي پله ها را بالا رفت و وارد اتاقش شد اما به جاي عوض كردن لباس هايش به سوي بالكن رفت و نگاهش را دوخت به حياط انها كه زير باران منظره ي زيبايي به خود گرفته بود چند دقيقه اي به انتظار نشست اما خبري از او نبود مجبور شد لباسش را عوض كند همين كه مي خواست از اتاق خارج شود با شكيلا روبه رو شد چه قدر در ان لحظات به او نياز داشت هم ديگر را در اغوش گرفتند
شكيلا مانتو و روسرش را در اورد:
براي مادر جون چي خريدي؟
من؟بايد چي مي خريدم؟
اي واي فراموش كردي؟تولد مادرجونه
نگاهي به تقويم روي ميزش انداخت:
اي واي چه طور فراموش كردم؟حالا من چي كار كنم؟
نكنه عاشق شدي گيج مي زني
برو ديونه مامي و پاپا رفتن بيرون تا نيومدن يه زنگ بزنم بهشون بگم يه چيزي هم به جاي من بخرن
زحمت نكش خودشون مي دونن ما هم يادمون نبود زن دايي بهمون زنگ زد بهتره بريم پايين الان پيام خودشو مي كشه ازم قول گرفته يه دقيقه تنهاش نذارم
ريما شكلكي به صورتش داد:
اه چه لوس
اي گفتي پدرمو دراورده صد رحمت به مجنون
لحظه اي كه مي خواستند از در بيرون بروند شكيلا سرتا پا نگاهش كرد و گفت:
ببخشي مي خواي با اين شلوارك تشريف بياري پايين؟برو لباستو عوض كن عين اپاچي ها هستي
ريما به خدا دارم به عقلت شك مي كنم انگار شهريار حق داشت
او در سكوت به عقب برگشت در كمد لباس هايش را باز كرد و بي حوصله دامني كه دم دستش بود برداشت و پوشيد شكيلا حيرت زده فقط نگاههش مي كرد بالاخره صداي او در امد:
چيه؟ادم نديدي اين طوري زل زدي به من
مشكل اينجاس شك دارم ادم باشي اون ريماي شلوغ كه مخ ادمو مي خورد كجا رفته؟
برو بابا تو هم دلت خوشه ها
جون من بگو چي شده
خواهشا روي اعصاب من راه نرو كخ الان اصلا حوصله ندارم
پس بهتره بريم پايين تا پاچه ي همو نگرفتيم ولي من كوتاه بيا نيستم شده شب اين جا بمونم بايد سر از كار تو در بيارم


باورم نميشه اين حرفا رو دارم از زبون تو مي شنوم تو و عاشقي اونم با رادين(دست به سرش زد؟)الانه رو سرم شاخ در بياد پس حدس شهريار درست بود
شري در مورد من چه حدسي زده؟
امشب بعد از اين كه رفتن گفت برو با ريما صحبت كن ببين چش شده يه جورايي دمغ بود نكنه عاشق شده
جون من چيزي بهش نگي
ا.......مگه ديونه ام
كم نه
گمشو حالا مي خواي چي كار كني؟
نمي دونم
شايد هيچوقت رادين به تو اعتنا نكرد
مي دونم
بعدش با اين كه اين حدس رو مي زني باز هم.........
او طاقت نياورد و ميان صحبت شكيلا دويد:
شكيل من خيلي دوستش دارم نمي دونم مي فهمي چي مي گم يا نه؟يه جور علاقه ي خاص كه انگار فقط مختص به اونه من تا حالا اين علاقه رو تجربه نكردم همش دلم مي خواد صفحه ي دلمو پر كنم از مهر اون و صفحه ي خياليمو پر كنم از تصويرش جز اون دوست ندارم به چيز ديگه اي فكر كنم(او بر خلاف ميلش اشك هايش جاري شد)اي كاش هيچ وقت اسير نمي شدم همه چي از اون زيرزمين لعنتي شروع شد اون چند روزي كه با هم بوديم باعث شد مهرش به دلم بيفته مخصوصا اين كه خيلي باهام مهربون بود تا كتابمو باز مي كنم چهره ي اون مياد وسط ذهنم پر ميشه از ياد اون شكيل تو بگو من چي كار كنم
شكيلا با مهرباني دستش را به دور شانه هاي او انداخت و او را با صميمت به خود نزديك كرد:
گريه نكن عزيزم بايد صبر كني نياز به زمان داره گذر زمان خودش همه چي رو حل مي كنه تو بايد سعي كني بيشتر به درسات فكر كني مي دوني كه اينده ات به اين درسا بستگي داره اگه موفق بشي اينده مال توئه پس سعي كن كناره گيري نكني همش يك ماه ديگر مونده امتحان كنكور بدي من موندم حيران تو كار خدا كه چه طور تو عاشق رادين شدي تويي كه كلا با اين طور شخصيت ها و اين طور تيپايي مخالف بودي اما اين رو هم بايد بدوني كه عشق يه طرفه مثل اب در هاونگ كوبيدنه البته شايد اونم به تو علاقه مند باشه
نه فكر نمي كنم حتي نگام نمي كنه
اين كه دليل نمي شه
نگو دل انگيز رو يادت رفته چه قدر دوستش داشت مي ترسم منم عاقبت دل انگيز رو پيدا كنم البته اون ازدواج كرد و خوشبخت شد اما من حتي توي ذهنم نمي تونم تصور كنم كس ديگه اي به جز اون وارد زندگيم بشه
توي اين مدتي كه مي اومد بهت درس مي داد حركتي ازش نديدي؟
ريما به ياد ان روزها لبخندي بر لب نشاند:
نه يادش بخير چه قدر سر به سرش مي ذاشتم فقط از عصبانيت قرمز مي شد سرشو مي انداخت پايين
خاك بر سرت به جاي اين كه با رفتار سنجيده اونو جذب خودت مي كردي با بچه بازيات اونوپرش دادي
جلسه ي اخر از شلوغي اتاقم ايراد گرفت
شكيلا با دست به اطراف اشاره كرد:
اون موقع هم اتاقت همين طوري بود؟
بدتر حالا يه كمي جمع شده
بفرما از چي تو بايد خوشش بياد؟اين پسري كه من مي شناسم فقط عاشق قروفر و چشم و ابرو نمي شه تو هم كه مشالا هيچي به جز اين دو مورد نداري لوس شلخته تنبل..........
شكيل
دروغ مي گم؟غير از ارايش كردن چه كاري بلدي؟حتي يه چاي هم نمي توني بريزي
نكنه مي خواي مثل مار پوس بندازم جلد عوض كنم من كه نمي تونم خودمو تغيير بدم
نمي خواد تغيير بدي يه سري چيزا رو ياد بگير
اگه منظورت اشپزي و كاراي خونه س صد سال سيا مي خوام ياد نگيرم شكر خدا پاپا اين قدر داره كه تا اخر عمرم با چند كلفت و نوكر كارام راه ميفته
شكيلا سرش را با تاسف تكان داد:
مشكل تو اينه كه همه چي رو توي پول مي بيني فكر مي كني با پول مي توني قلب رادين رو به دست بياري
صادقانه جواب داد:
نه خب تو مي گي چي كار كنم؟
اگه واقعا حرف منو گوش مي دي همه چي رو بسپار به زمان سعي كن كمتر بهش فكر كني كه خيلي وابسته نشي شايد اصلا گوشه چشمي هم به تو نشون نده شكست عشقي باعث مي شه تا مدتي زندگيت فلج بشه پس سعي كن خيلي بهش فكر نكني فعلا بچسب به درست انشالا قبول ميشي ميري دانشگاه
مي دوني شكيل حالا درك مي كنم كه عمه جون براي چي گفته عشق مثل اواز دهل مي مونه و صداي دهل فقط از دور گوش نوازه
اين طورام نيست كه تو مي گي من از وقتي با پيام نامزد شدم عشقم به اون هزار برابر شده و تازه به شيريني عشق پي بردم البته منم قبلا مثل تو در مورد اين ضرب المثل فكر مي كردم اما حالا نه و كاملا ردش مي كنم اميدوارم براي تو هم اين طور باشه شب از نيمه گذشت بهتره بخوابيم ديگه چشام داره ميفته
ريما اصلا خوابش نمي امد اما به خاطر او چيزي نگفت و خيلي نگذشت كه صداي منظم نفس هاي او شنيده شد در دل با خود گفت:خدايا يعني ميشه منم مثل شكيل اين طور با ارامش بخوابم؟




همه چيز براي يك مسافرت كوتاه اماده بود ريما با شور و هيجان وسايل شخصي خود را داخل چمدان كوچك فابير گلاس سرخابي رنگش جا داد از مسواك گرفته تا لباس خواب و يكدست لباس راحتي مانتوي اضافي چند كتاب درسي mp3و لوازم ارايشي با لنزهايش كه از همه چيز برايش واجب تر بود توي چمدان جا گرفت تنها دلخوشيش شكيلا و فرينوش بود كه هر چه اصرار كرده بود هيچ كدام نتوانستند برنامه شان را جور كنند و با اين ها همراه شوند با اين حال چون همراه رادين مي رفت پر از شور و هيجان بود.........با دعوت خانم دلجو قرار گذاشته شد كه به ويلاي انها كه خارج از شهر بود بروند
با امدن اقاي مهر ارا از سركار همه اماده شدند و وسايل مورد نياز به كمك هم به صندوق عقب اتومبيل انتقال داده شد
محبوبه هنگامي كه از حاضر شدن همه چيز مطمئن شد با تلفن به خانم دلجو خبر داد كه انها هم به اتفاق دو دختر و دامادها به جمع حاضر پيوستند
ريما با ديدن رادين كه شلوار كتان كرم با تي شرت اسپرت دارچيني رنگ پوشيده بود دلش ضعف رفت و با خود گفت:فداش بشم چه قدر تيپ اسپرت به اون مياد مي دانست به خاطر اين كه خارج از شهر مي روند اين طور لباس پوشيده سعي كرد خود را به او نشان بدهد
رادين در حال پاك كردن شيشه اتومبيلش بود با سلام كردن ريما دست از كار كشيد نگاه كوتاهي به او انداخت براي جواب سلام او كمي سرش را خم كرد و دوباره با لنگ دستش به جان شيشه ي اتومبيل افتاد با دور شدن او دوباره از پشت نگاهش كرد با ديدن لباس هاي تنگش دوباره به هم ريخت و با خود گفت:چرا روي لباساش كنترلي ندارن؟اخه اينا چيه برداشته پوشيده اصلا مانتو نمي پوشيد سنگين تر بود تو رو خدا شالش رو ببين به زور فرق سرش رو پوشونده
خانم دلجو ظرف اجيلي را كه براي توي راه با خود اورده بود خواست به دست پسرش بدهد اما ديد او زير لب با خود در حال گفتگوست و به جايي زل زده وقتي رد نگاهش را گرفت با ديدن ريما لبخندي بر لب نشاند و در دل حدسايي زد پسرش را به حال خود گذاشت و ظرف اجيل را به دست دخترش مريم داد صبا را كه بيقراري مي كرد به اغوش كشيد و توي اتومبيل نشست اما تمام فكر و حواسش پيش رادين بود كه حسابي به فكر فرو رفته بود و هيچ توجه اي به دنياي اطراف نداشت
سه اتومبيل پشت سر هم حركت كردند و بعد از دو ساعت و نيم به جاي مورد نظر رسيدند ويلاي كوچك و جمع و جور انها در نقطه ي بسيار زيبايي در دل طبيعت جا خوش كرده و محصور بين كوه درختان و رودخانه بود به جز ويلاي انها تا شعاع چند كيلومتري نشاني از هيچ گونه محل سكونت نبود ارامشي دور از انتظار به همراه طبيعتي بكر و زيبا دور تا دور محوطه را حصار كشيده تا از گزند دشمنان در امان باشد ريما از قبل شنيده بود كه درامد بيشتر خانواده ي دلجو از راه همين باغ تامين مي شود اما هرگز در تصورش نمي گنجيد باغ با اين وسعت و به اين عظمت باشد نيمي از باغ درخت گردو و باقي انواع درختان ديگر كه از هر نوع ميوه اي در ان يافت مي شد
به باغ كه رسيدند كارگرها هنوز در حال چيدن ميوه ها بودند از توي باغ جاده كشيده بودند تا دم ويلا ويلا در قشنگترين نقطه ي باغ قرار داشت در پشتي ويلا رو به كوه و رودخانه باز مي شد و در ديگر رو به باغ به خاطر اين كه زياد در تيررس كارگرها نباشند اتومبيل را پشت ويلا بردند به طوري كه به هيچ جا ديد نداشت هر چند كه كارگرها فقط تا ساعت دوازده در انجا بودند
سرايدارش رجب با همسرش بي بي ناز به پيشباز امدند خانم دلجو پس از احوالپرسي با انها رو به بي بي ناز گفت:
مي بيني كه مهمون دارم انشالا همونطور كه پشت تلفن قول دادي همه چي حاضره
بي بي ناز دستي به چارقد گلي گلي ريشه دارش كشيد و جواب داد:
خيالتون اسوده خانوم جان ديروز با سروناز(دخترش را مي گفت)كل ويلا رو برق انداختيم براي ناهار هم همين طور كه فرمودين ديروز از ده گوسفند گرفتيم همونجا سربريديم به اندازه ي ناهار امروز توي مخلفات كباب كه خودتون يادم دادين خوابوندم بقيه اش هم توي فريزر جا دادم
خانم دلجو نگاهي به مهمانانش انداخت وقتي ديد كه دارند اطراف را نگاه مي كنند و رادين برايشان توضيح مي دهد خيالش اسوده شد و دوباره از بي بي ناز پرسيد:
برنج كه يادت نرفته
اختيار دارين خانوم جان همين طور كه دستور دادين روي اتيش بار گزاشتم پيش پاي شما ابكش كردم هنوز بخار نكرده وگرنه بوش در مي اومد برنج از ولايت خودمون گرفتيم ايراني اصيل
مش رجب كه انگار حوصله اش از حرفهاي انها سر رفته بود گفت:
اجازه ي مرخصي مي دين؟بايد برم كارگرها رو بفرستم برن جعبه هاي ميوه رو هم ببرم ميدون بار
برو به امان خدا
خانم دلجو دستورات لازم را به بي بي ناز داد و به سوي مهمانانش رفت خطاب به پسرش گفت:

پايان ص221
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#18
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۱ عصر
رادين جان همه خسته ي راه هستن بهتره بازديد رو بذاري براي بعد توي ويلا استراحتي بكنيم بعد از رفع خستگي هر جا خواستين برين اقاي مهر ارا كه احساسا خستگي مي كرد بلافاصله رضايت خود را اعلام كرد و ديگران هم به تبعيت از اوو به سوي ويلا رفتند ريما وقتي وارد ويلا شد از تعجب دهانش باز ماند انگار كه به صد سال پيش برگشته بود با اين كه ظاهر ويلا امروزي و لوكس بود در عوض دكوراسيون داخلي ان به سبك قديم درست شده بود و ناخوداگاه انسان را به ارامش وا مي داشت در سالن بزرگ ويلا گوشه گوشه ي ان پر از اشيا قديمي و عتيقه جات بود تمام كف سالن پوشيده از فرش دستباف قديمي و يك قسمت از سالن با پشتي هاي تركمن تزئين شده و گوشه ي ديگر يك سرويس مبل ده نفره چيده بودند كه استيل ان مال پنجاه سال پيش بود فقط روكش ان عوض شده بود كه ان هم به همان سبك قديم خودش با اينكه بسيار قديمي بود اما محكم و مقاوم بود وقتي همه جاي گرفتند ميترا با دقت بيشتري به اطراف چشم گرداند و با تحسين گفت: واقعا همه چي زيباست ادم باورش نمي شه تو اين عصر اين طور دكوري هم وجود داشته باشه اقاي مهر ارا حرف همسرش را تاييد كرد و گفت: اين همه اشيا قديمي رو چه طور گير اوردين؟ خانم دلجو خوشحال از اين كه دكور ان جا مورد پسند مهمانانش قرار گرفته جواب داد: تا دو سال پيش داخل ويلا مثل نماي بيرونش لوكس و مدرن بود اما رادين خوشش نمي اومد و اين جا رو با سليقه ي خودش تزئين كرد همه ي نگاهها به سوي رادين چرخيد لبخند به لب گفت: دوست داشتم وقتي ميام توي اين باغ همه جور ارامشي داشته باشم يه وقتايي ادم از دنياي مدرن و لوكس متنفر مي شه لازمه يه وقتايي از اونا فاصله گرفت و به اين طور زندگي روي اورد محبوبه با حظ به مخده اي كه با سليقه تزئين شده بود نگاه كرد و گفت: تحسينت مي كنم پسرم همه چيز زيبا و عاليه اگه مي دونستم اين جا اين قدر زيبا و دوست داشتنيه زودتر از اين مي اومدم افسوس گذشته رو مي خورم كه هر بار مادرت از من مي خواست همراهتون بيام بهونه اي پيش مي اومد همسفر نباشم حالا مي بينم كه چقدر ضرر كردم خانم دلجو خنديد و گفت: پس خدا رو شكر هر وقت بيام تو هم همراه مني ريما گفت: منم ميام خانم دلجو با محبت گفت: قدمت رو چشم عزيزم فكر نمي كردم از اين نوع دكوراسيون خوشت بياد اينجا اينقدر قشنگ و چشم نوازه كه ادم احساس ارامش مي كنه بي بي ناز با سيني مسي و استكان كمر باريك و قندان مسي به جمع پيوست و دوباره حيرت مهمانان بر انگيخته شد و چاي را با لذت دور هم نوشيدند ريما چمدانش را برداشت و دنبال خانم دلجو به طبقه ي بالا رفت كه بر خلاف طبقه ي پايين مجهز به مبلمان لوكس و مدرن بود اما سلن ان بسيار كوچكتر از پايين و بيش از بيست مهمان در ان جاي نمي گرفت خانم دلجو به يكي از اتاق ها اشاره كرد و گفت: منظره ي اين اتاق از همه ي اتاق ها به جز اتاق رادين قشنگتره اميدوارم اين دو شبي كه اين جا اقامت داري خواب راحت داشته باشي ريما از خانم دلجو تشكر كرد و با رفتن او وارد اتاق شد از ديدن پنجره ي بزرگ اتاق حيرت كرد چمدانش را زمين گذاشت و با دو گام بلند خود را به پنجره رساند بدون ترديد در را باز كرد و وارد بالكن شد از هيجان لبخندي بر لب نشاند صداي رودخانه و ديدن كوه مقابل با درختان سرسبز و هواي پاكيزه او را به وجد اورد و در دل از خانم دلجو سپاسگزار شد كه باعث و باني اين مسافرت شده بود چه قدر جاي شكيلا را خالي مي ديد به نزده هاي بالكن نزديك شد و با ديدن دري كه با فاصله كنار در اتاقش قرار گرفته بود حدس زد كه اتاق رادين باشد چون پرده ي اتاق كشيده شده بود نمي توانست داخل اتاق را ببيند كنجكاوي را كنار گذاشت و به اتاق برگشت تصميم گرفت لباسهايش را عوض كند و تا موقع ناهار كمي درس بخواند تا بتواند بعداز ظهر گردش كند غرق درس خواندن بود كه پس از ضربه اي كوتاه در باز شد و مادرش در چارچوب در قرار گرفت: داري درس مي خوني؟ اره اين چند صفحه رو بخونم ميام پايين فكر مي كردم خوابي(به طرف پنجره امد)واي چه اتاق دلبازي ميترا وقتي جوابي از دخترش نشنيد نگاهش كرد و او را غرق در مطالعه ديد به همان ارامي كه امده بود به همان ارامي هم از اتاق خارج شد او اخرين صفحه ي كتاب را كه خواند دستي به سرو روي خود كشيد و از اتاق خارج شد و درست دم در اتاق با رادين رو به رو شد قلبش از شادي و شعف در سينه لرزيد و از اين كه رادين بعد از مدتها لبخندي به رويش زده بود دلش ضعف رفت خواست برود كه صداي رادين او را از رفتن باز داشت: اميدوارم از اين هواي پاكيزه نهايت استفاده رو بكنيد توي اين هوا بيشتر مي تونيد درس بخونيد اگر هم به مشكلي برخوردين بنده در خدمت هستم ممنونم شما روبي زحمت نمي ذارم مي خواين برين پايين؟ بله دستش را به سوي پله ها تكان داد: بفرمايين او جلو افتاد و از اين كه صداي قدم هاي رادين را پشت سر مي شنيد لذت مي برد و دوست نداشت پله ها پاياني داشته باشد و البته پله ها هم مانند هر شروع پاياني به دنبال داشت مريم با ديدن او با لبخند گفت: خسته نباشي تونستي درس بخوني؟ او در كنار مريم نشست و جواب داد: يك فصل كامل رو خوندم مهناز گفت: پس معلومه دختر زرنگي هستي او حواسش به رادين بود كه طوري نشست در تيررس او نباشد به مهناز جواب داد: اگر توي ازمون دانشگاه قبول شدم مي تونم بگم زرنگم اما فعلا نه شوهر مريم وارد سالن شد و رو به رادين گفت: نمياي كمك؟ رادين بلافاصله بلند شد سيني بزرگ و سيخ ها را از مادرش گرفت و از در خارج شد خانم دلجو رو به ميترا و محبوبه كرد و گفت: گفتم بي بي ناز سفره رو زير سايه ي درخت كنار رودخونه پهن كنه اقاي مهر ارا كه با شوهر مهناز در حال تخته نرد بازي كردن بود گفت: خانم دلجو اين قدر ما رو پررو نكنين يهو ديدين يك ماه همين جا مونديم قدمتون رو چشم به ديده منت داريم سلامت باشين مريم و مهناز بلند شدند مريم گفت: ريما جون مياي بريم بيرون؟ ريما بلند شد: چرا كه نه احتياج هس روسري بردارم؟ مهناز زودتر از مريم جواب داد: نه چون به جز خودمون كسي توي باغ نيست كارگرا فقط صبح ها ميان او با شلوار جين روشن و بلوز اسپرت ابي و لنزهاي ابيش دنبال سر انها راه افتاد قبل از اين كه از در بيرون بروند محبوبه گفت: حواستون به اين يه دونه ي ما باشه انها با گفتن چشم خيال محبوبه را راحت كردند اما او دلخور گفت: ماماني مگه من بچه م؟ ميترا گفت: نه كم مامي مريم دست او را كشيد: بيا بريم ناراحت نشو از بس دوست دارند نگرانت هستن رادين با ديدن انها كه از در خارج شدند سرش را پايين انداخت و زير چشمي نگاهي به او انداخت با خود گفت:اهوي سفيد كوچولو واقعا كه چه اسم برازنده اي داره درست مثل معني اسمش عين يه اهوي ملوس مي مونه با نزديك شدنشان به خواهرش مريم گفت: اين شوهرت چه قدر تنبله مريم شوهر مريم به طرفداري از خودش پرداخت: من تنبلم يا تو؟اتيش رو كه من درست كردم گوشتا رو كه من به سيخ كشيدم تو فقط داري كباب مي كني اصل كار همينه مريم به جاي هواداري از شوهر از برادرش طرفداري كرد: رادين جون راس مي گه اصل كار همينه همسرش قيافه ي حق به جانبي به خود گرفت: باشه مريم خانوم كم از اين برادرت طرف داري كن مطمئنم يه روز پشيمون مي شي از صبح تا حالا اين همه كار از من كشيده فقط مونده اب حوض بكشم رادين خنديد و بقيه را هم به خنده انداخت گفت: حالا كجا ميرين مي خوايم تا كباب اماده مي شه يه دوري بزنيم خوش بگذره فقط زود برگردين او مابين مريم و مهناز راه مي رفت در ابتدا معذب بود اما ان دو ان قدر مهربان بودند كه ديگر احساس اوليه را نداشت انها هم وقتي پي به اخلاق او بردند سعي كردند طوري برخورد كنند كه به او خوش بگذرد و مثل مادرشان حق مهمان نوازي را به جا اورند مريم گفت: اگه اهل شنا باشي ساعت دو سه ميايم كنار رودخونه اب بازي و اگه ابش سرد نبود شنا او با ذوق گفت: من عاشق شنا هستم مهناز گفت: پس بعد از ناهار ميايم فقط يادتون باشه دزدكي نمي خوام بچه ها دنبال سرمون راه بيفتن كنار اين رودخونه براي بچه ها امن نيست با اين كه عمقي نداره اما بازم مي تونه خطر افرين باشه او نااميدانه گفت: اما من مايو نياوردم مريم گفت: اشكال نداره عوضش من اوردم مايو تازه كه هنوز استفاده نكردم فري سايزه تو استفاده كن پس خودتون چي؟ مهم نيست با تاپ و شلوارك مي پرم تو اب مطمئنم از هيجان شنا نمي تونم ناهار بخورم مهناز گفت: بهتره بخوري چون اب خيلي انرژي مي بره مريم گفت: ديگه برگرديم الانه كه صداي مادر و رادين در بياد سفره ي سنتي ترمه با طرح بته جقه روي تخت بزرگ زير درخت كهنسال گردو پهن شده بود تمام وسايل سر سفره به رنگ ابي تيره بود انواع و اقسام ترشي هاي خانگي و ماست محلي و سبزي خوردن روي سفره جلب توجه مي كرد بوي برنج ايراني و زعفران اشتها براگيز بود اقاي مهر ارا كه با تحسين سفره را نگاه مي كرد گفت: عطر اين پلو از كباب هم بيشتره محبوبه گفت: به خاطر اينه كه روي اتيش درست شده خانم دلجو ريما را كنار خود نشاند برايش از ديس برنج خالي كرد او با تشكر بشقاب برنج را گرفت و گفت: خاله جون اين خيلي زياده اگه ميشه نصفش رو خالي كنين واه كجاش زياده دخترم؟بايد خوب غذا بخوري كه بتوني درس بخوني ميترا كه هميشه سر غذا با او بحث داشت درد دلش شروع شد: هميشه همينه سر غذا كلي منو حرص ميده خيلي ام بد غذاس ريما با دلخوري به مادرش نگاه كرد دوست نداشت مادرش جلو جمع از او ايراد بگيرد مادرش وقتي نگاه او را دلخور ديد گفت: دروغ مي گم؟ محبوبه هم به هواداري از دخترش برخاست: راس مي گه مادرجون توي اين مدت كه اومدين اونجا من نديدم يه دل سير غذا بخوري همش با چيپس و پفك و خوراكي هاي بدرد نخور خودتو سير كردي رادين حس كرد الان است اشك او در بيايد دلش نمي خواست كسي اوقات او را تلخ كند ديس كباب را جلو دست او گرفت: بفرماييد ريما يك سيخ و يك عدد گوجه ي كباب شده برداشت و تشكر كرد اما رادين برايش دوباره گذاشت اعتراضي نكرد يعني نمي توانست اعتراضي بكند با خودش گفت:مطمئنم اگر ديس پلو و همه ي كباب رو بهم بده و از من بخواد همه رو مي خورم و دوباره مي دانست كه نمي تواند چون به زور چند قاشق برنج و دو سه تكه كباب خورد و وقتي چشم غره ي پدرش را ديد ديگر كوتاه نيامد: پاپا چرا اينجوري نگام مي كنين؟خب سيرم نمي تونم بخورم خانم دلجو ظرف ماست و سالاد را جلو دستش گذاشت و اقاي مهر ارا را مخاطب قرار داد: بذارين راحت باشه لابد ميلش نمي كشه نكنه دوس نداشتي نه خيلي هم خوشمزه بود اقاي مهر ارا گفت: اي كاش ساندويچ و پيتزا بود مطمئنم ظرفشم باهاش مي خوردي مريم كه پي به ناراحتي او برده بود گفت: حق داره منم ساندويچ و پيتزا رو خيلي دوس دارم رادين مي دانست كه خواهرش فقط خواست از او حمايت كند چون نه اهل ساندويچ بود و نه اهل پيتزا دوباره بحث را عوض كرد: بالاخره توي تخته نرد كي برنده شد حريف مي طلبيم شوهر مهناز گفت: اقاي مهر ارا بردند مطمئنم هرگز نمي توني حريف بشي نمي دوني ماشالا چه مهارتي داره توي يه ساعت سه دست برد اقاي مهر ارا كه از تعريف او خوشش امده بود گفت: اين طورام نيست يه وقتايي ادم روي دنده ي برد مي افته همين شكسته نفسي مي كنين قربان ريما وقتي ديد كسي حواسش به او نيست ارام از خانم دلجو تشكر كرد و از تخت پايين امد و صاف به ويلا برگشت نگاهي به ساعتش انداخت هنوز تا ساعت دو بعد از ظهر خيلي مانده بود وارد اتاقي شد كه در اختيارش گذاشته بودند تصميم گرفت كمي درس بخواند اما تا لاي كتاب را باز كرد خوابش گرفت و اصلا نفهميد چه طور خوابش برد و با صداي مريم چشم باز كرد: ريما جون مگه نمي خواي بريم شنا پاشو ديگه بلافاصله بلند شد و نشست چشمهايش را ماليد: اصلا نمي دونم چه طور خوابم برد خيلي عجيب نيست هواي اينجا و اين ارامش خواي مي طلبه حالا هم عيبي نداره در عوض خوابتو كردي تا همه در حال چرت زدن هستن بهتره بريم نمي دوني منو مهناز بچه ها رو با چه مصيبتي خوابونديم هر سه بي صدا از ويلا خارج شدند و به جاي مورد نظر رفتند قسمتي از زمين را كه نزديك رودخانه بود به صورت استخر دراورده و طوري ساخته شده بود كه از رودخونه اب را مي گرفت و در عوض هنگام لبريز شدن اب در شيارهاي زمين فرو مي رفت كه اب باغ را تامين مي كرد ريما وقتي استخر را ديد كه د رمحاصره ي درختان و رودخونه بود با شوق گفت: اين اب هميشه همين طوره مهناز گفت: نه اون دريچه رو مي بيني كه رو به رودخونه باز مي شه اون فقط مال مواقعيه كه مي خوان به درختا اب بدن بازش مي ذارن وقتي بسته باشه اين طور استخر پر نمي شه مريم گفت: چرا وايسادين خب بپرين تو اب ديگه مهناز وقتي ترديد او را ديد گفت: خيالت راحت باشه كسي اين اطراف نيست من به بي بي ناز گفتم مي خوايم ابتني كنيم كه به مش رجب بگه اين طرفي نياد او بالافاصله مايويي را كه مريم به او داد تن كرد مهناز و مريم با هم گفتند: چه قدر بهت مياد شدي عين مانكن او افتابي كه از لاي شاخ و برگ درختان به تنش مي تابيد او را داغ كرد و بدون معطلي با شيرجه اي جانانه خود را به درون اب انداخت سردي و پاكيزگي اب لذت عجيبي به او بخشيد حتي از سرما مور مورش شد اما دوبار كه طول استخر را شنا كرد تنش با اب عادت كرد مهناز و مريم فقط كنار رودخونه اب بازي مي كردند چون هيچ كدام شنا بلد نبودن و با حظ شناي او را نگاه مي كردند رادين بعد از صرف ناهار به اتاق امد وقتي از كنار اتاق او رد شد لحظه اي كه به چند ثانيه نكشيد پا سست كرد انگار مي خواست صداي نفس هاي او را از پشت در بشنود وقتي وارد اتاق خود شد روي تخت دراز كشيد اما هيچ ميلي به خواب نداشت چون چهره ي غزال تيز پايش با ان چشمهاي ابي روشن رو بلوز ابي به همان رنگ جلو نظرش مجسم مي شد به ياد اورد كه چه طور سر سفره خودش را براي پدر و مادرش لوس مي كرد با خود گفت:قربون لوس خودم برم بي قرار از روي تخت بلند شد و پشت پنجره ايستاد طبيعت ارام صداي پرندگان و نواي خوش رودخونه او را مي طلبيد بي اختيار از اتاق خارج شد و به طبيعت پناه برد چون تابش افتاب در ان وقت روز تيز بود سعي كرد مسيرش رو طوري انتخاب كند كه از زير سايه ي درختان راه برود. پايان ص 232
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#19
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۱ عصر
ریما ازاد وبی خیال از استخر خارج شد و وقتی به ویلا برگشتن هنوز ویلا در سکوت بود.به اصرار مریم اول دوش گرفت. ان قدر خسته و گرسنه بود که تا از حمام بیرون امد به زبان اورد .مهناز بلافاصله از برنج ظهر که هنوز گرم بود و مقداری از کباب را که برای پسرش نگه داشته بود روی اجاق گاز گرم کرد،توی بشقاب ریخت و با یک لیوان دوغ جلو دستش گذاشت.تا به حال اینقدراحساس گرسنگی نکرده بود.با اشتها شروع به خوردن کرد
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#20
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۲ عصر
وقتی لبخند مهناز را دید کمی خجالت کشید وارامتر لقمه هایش را جوید . مهناز گفت:
نوش جونت!اگه مامانت ببینه این طور با اشتها میخوری کلی برات ذوق میکنن.
واقعا ظهر هم به این خوشمزگی بود!
مهناز زد زیر خنده:
پس معلومه اون موقع گرسنه نبودی.بعد از غذا حتما موهاتو خشک کن.از بس ازش اب میچکه همه بلوزت خیس شده. اگه سشوار نیاوردی مال منو بردار.
ممنونم اوردم ولی کی حال سشوار گشیدن داره.
من برات میکشم.
خسته میشین.موهای من خیلی پرپشته ادمو از پا در میاره.مامی نمیذاره موهامو کوتاش کنم.برام شده مطیبت نمیدونید چقدر سخته وقتی می رم حموم.خیس میشه مثل فرش دستباف سنگین میشه.
مهناز از تشبیه او خندید و وقتی به موهای پرپشت او نگاه کرد فهمید که بی ربط نمی گوید:
در عوض قشنگه.من که با دیدنش حظ می کنم.
مریم از حمام بیرون امد و رو به خواهرش گفت:
برو تا مادر بیدار نشده.بفهمه صداش در میاد که چرا رفتیم
ریما غذایش را کامل خورد و بشقاب را توی اشپزخانه گذاشت با دیدن دختر تپل و قد کوتاهی که وارد شد جا خورد که او کیست.مریم که متوجه حیرت او شد:
این سروناز دختر بی بی نازه.
سروناز سلام داد و با کنجکاوی مهمان خانواده ی دلجو را ورانداز کرد می خواست بداند تعریف های مادرش صحت دارد و حق را به مادرش داد.مستقیم به طرف سماور بزرگ رفت وبساط چای را علم کرد،تا بیدار شدن مهمانان چای اماده باشد.
مریم نگاهی به بلوز خیس ریما انداخت:
هی بلوزت خیس شده!چرا نمیری موهاتو خشک کنی.
ریما در ایینه ای که انجا بود حود را نگاه کرد.حق با ان ها بود بلوزش تا نزدیک سینه خیس شده و جلوه ی بدی به بلوزش داده بود . با شتاب پله ها را بالا رفت و بدون اینکه بداند رادین دارد رو به پایین می اید به همان شتاب بالا رفت و درست یک پله مانده به اخر رفت توی شکم او،واگر او به موقع ریما را نمی گرفت از پله ها پرت میشد پایین،چون وقتی با او برخورد کرد تعادلش را از دست داد و هول شد از محاصرهی دستان قدرتمند او که ازاد شد با لکنت گفت:
منو ببخشید...من... شما...رو ندیدم.
رادین که هنوز در هیجان اغوش او به سر میبرد جواب داد:
ایرادی نداره. بیشتر مراقب باشین. اگه به موقع نمی کرفتمتون الان یه دنده ی سالم توی بدنتون نداشتین.
به خود مسلط شد:
دنده که چه عرط کنم دست وپام هم می شکست.
خدا نکنه ، حالا که بخیر گذشت . پله های اینجا خیلی استاندارد نیست،لطفا موقع بالا و پایین رفتن مراقب باشین.
رادین منتظر نماند او بحث را ادامه دهد از کنارش گذشت.وقتی از پله ها پایین امد تازه متوجه شد جلو بلوزش در اثر برخورد با موهای خیس او نم برداشته.لبخند بر لب دستی به ان کشید،انگار برایش مقدس بود.با خود گفت خدایا!منو کنترل کن ،چرا اروم و قرار ندارم .میترسم رسوا شم.
ریما وقتی وارد اتاقش شد قلبش مانندگنجشک در سینه میتپیدتماس مستقیم با او را باور نداشت.به خوبی به یاد می اورد که وقتی سرش روی سینه او قرار گرفت تپش قلب او را حس کرد و این تپش را به ترس از افتادن خودش ربط داد چون هرگز باور نمی کرد رادین او را دوست داشته باشد.با شتاب بلوزش را عوض کرد و بلوز سرمه ای روشن جذبی جایگزین ان کرد که زیباییش را دو چندان می کرد.با دست لرزان سراغ لنزهایش رفت و لنزی به همان رنگ به چشم گذاشت.با این که تنبلیش می امد سشواری به موهایش کشید بر عکس صبح که بافته بود همه را با دست و دلبازی روی شانه هایش رها کرد به این امید که شاید کمی مورد توجه رادین قرار بگیرد.خواست ارایش کند اما دید رنگ پوست خودش خوش رنگ تر از لوازم ارایشی است مخصوصا که لب های فوق العاده سرخی داشت.روبان پهن سرمای رنگی به صورت تل سر به موهایش بست ویک طرف ان را به صورت پاپیون دراورد و چون یقه بلوز کاملا باز بود دستمال گردنی هم که درست شبیه تل سرش بود به گردن و مثل تل سرش ان را کج به صورت پاپیون دراورد.راضی از تیپ و ظاهر خود از اتاق خارج شد.با صدای پدر و مادرش به طرف اتاق انها رفت تا خواست در بزند هر دو شاداب و سر حال از اتاق خارج شد.پدرش دستش را دور شانه های او انداخت و گفت:
وای خداجون،دخترم چه خوشگل شده!
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('628')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.