مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک › حیات طیبه › شکرستان › خنده بازار v
1 2 3 4 5 … 24 بعدی »
› خاطرات یک دختر کچل

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 119 رأی - میانگین امتیازات: 2.71
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطرات یک دختر کچل

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#11
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۱۳ صبح
کچل کردن به یاد دوران کودکی@

سال ها بود که موهای سرم رو بلند نگه داشته بودم : موهام تاب دار هستن و تو هم می رن . حس خوبی داشتم وقتی که سرم رو تکون می دادم و بازی موهام رو جلوی چشمام می دیدم . بیست سالی از آخرین باری که سرم رو تراشیده بودم می گذشت و تقریبا حس خاص سرتراشیدن رو فراموش کرده بودم .
تابستون گرمی بود و من برای کاری رفته بودم گرگان . سه چهار روزی اونجا بودم هوا خیلی گرم بود و موهام خیلی اذیتم می کردن . بدبخنانه آب اون محله ای که مهمانسرای ما اونجا بود همه ش قطع می شد . موهام بدجوری به هم پیچیده بودن و کلافه می کردن . پوست سرم حسابی می خارید و آرامش رو ازم گرفته بود . سر کوجه مهمانسرا یه سلمانی بود . نزدیک غروب  بود که از مقابل مغازه سلمونی رد می شدم که دیدم آقای سلمونی داره با موزر موهای سر یه پسر جوون رو می تراشه . یه لحظه واسادم و سر پسره رو نگاه کردم موهاش تند و تند از روی سرش پایین می افتاد و سفیدی پشت سرش پیدا می شد . یه دفعه حس خاصی تو وجودم پیدا شد و به یاد سال های نوجوونی خودم افتادم که من هم مثل اون پسر روی صندلی آرایشگاه می نشستم . به یاد سردی آهن ماشین سرتراشی افتادم که روی سرم حرکت می کرد ....
تصمیم خودم رو گرفتم . می خواستم من هم سرم رو بتراشم اما بس که موهام کثیف و تو هم رفته بودن که مطمئن بودم آقای سلمونی غرغر می کنه . همون شب برگشتم تهران . حدود ساعت دو صبح بود که رسیدم تهران . یه سره رفتم تو حموم و سرم رو گرفتم زیر دوش . موهام عجیب تو هم رفته بودن . یه مقدار شامپو ریختم روی سرم و سعی کردم انگشتم رو توی موهام حرکت بدم . بعد این که موهام حسابی کف کردن ژیلت رو برداشتم و از بالا به پایین کشیدم روی سمت راست سرم . تیغه ژیلت نو بود و خیلی خوب موها رو از ته تراشید . تو آینه به سفیدی پوست سرم نگاه کردم و لذت بردم . اون طرف سرم رو هم ژیلت کشیدم . حس خیلی خوبی اومد تو وجودم . شیر آب رو بستم و تیغه ژیلت رو کشیم روی سرم . صدای قشنگی داشت . موهام پایین می ریخت و من دچار حس عجیبی شده بودم : حسی شبیه بی وزنی یا شادی وقت سکس ....
تموم موهای سرم رو در جهت خوابشون تیغ کشیدم و بعد تیغه ژیلت رو عوض کردم و در جهت خلاف روییدن موها روی پوست سرم کشیدم . کله م حسابی صاف شده بود : صاف صاف . یاد سینوهه افتادم که از خانم هایی گفته بود که موهای سرشون رو می تراشیدن و آقایونی که از دست کشیدن به سر صیقلی شده اون ها لذت می بردن ...
من هم دست خیسم را روی پوست سرم دست کشیدم و حسابی لذت بردم . از اون صبح تا الان هر دو روز یه بار سرم رو می تراشم ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#12
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۲۳ صبح
این هم داستانی تلخ از کچل شدن

داستان کچل کردن پویا و نامادریش
ازبچگی هر وقت یاد دارم کچل بودم همیشه فامیل ویا دوست وآشنا یه سوال تکراری که خیلی آزارم میداد و ازم میپرسیدن اونم این بود که چرا کچل کردی مگه تابستون نیست؟چرا سرتو با نمره صفر زدی مگه مدرستون کجاست که اینقدر سخت گیره؟مگه عروسی نیست چرا کچل کردی؟مگه عید نیست چرا کچل کردی؟ و هزارویه سوال که هم آزارم میداد هم باعث خجالتم میشد ومن جوابی جز نمیدونم براشون نداشتم.
چیزی که خیلی آزارم میداد این بود که دخترها بهم پوز خند میزدن ودوستام تحقیرم میکردن.من از سه سالگی بدست نامادریم پروین بزرگ شدم اون فقط یه دختر داره به نام مریم که 5سال از من بزرگتره که حاصل ازدواج اولشه چون از پدرم بچه نداره وپسر هم نداره ازمن متنفره 6-7ساله که بودم منو با خودش میبرد آرایشگاه و میداد خانم بهرامی کچلم میکرد چندین بار کچلم کرد تا این که از محله ما رفتن.
یه 1سالی راحت بودم تا اینکه یه روز پروین از بیرون اومد بابامو صدا زد و دو تا ماشین سرزنی دستی که یکیش نمره 2واون یکی نمره صفر بود و به بابام نشون داد وبابام هم خیلی خوشش اومد وپروین و تشویق کرد که خودش کچلم کنه و من و آرایشگاه نبره.همون روز عصرش پروین به بهانه امتحان ماشین ها نصف سرمو با ماشین 2 ونصف دیگه رو با ماشین صفر زد و در آخر هم کل سرمو تیغ زد منم قهر کردم وتا دو روز از اتاق بیرون نمی اومدم یکی دو بار دیگه برای مدرسه کچلم کرد و وقتی دید من رو این کار حساسم از این کار بعنوان وسیله تنبیهی استفاده میکرد و همیشه تهدیدم میکرد به کچل کردنم چندین بار کچلم کرد و هر بار من ناراحت تر از قبل بودم تا اینکه این کار به عنوان یه عادت روانی براش در اومده بود سر هر چیز کوچیکی کچلم میکرد بعضی وقتها بعد از تراشیدن موهام میکردم تو توالت ودر روم میبست و برای ساعتها زندانیم میکرد یه بار یادمه عروسی پسر عمه ام بود و دو ماهی بود که موهامو نزده بود سه روز قبل از عروسی به زن همسایه که کمی تو آرایشگری وارد بود گفت اومد خونمون موهای پروین و مریم و خیلی خوب کوتاه کرد به پروین گفت نمیخوای موهای پویا رو هم کوتاه کنم پروین با اکراه گفت چرا منم نشستم و خانمه خیلی قشنگ موهامو کوتاه کرد.
رفتم تو حموم خیلی از مدل موهام خوشم اومده بود داشتم با موهام ور میرفتم که پروین اومد تو حموم یه نگاهی به موهام کرد و یه شونه ایی به موهام کشید دستشو گذاشت زیر چونم و خوب دور تا دور سرمو نگاه کرد و گفت فایده نداره موهاتو چین بزی کرده و به سرعت رفت از تو کمدش ماشین دستیشو آورد مریم خیلی سعی کرد جلوشو بگیره ولی نتونست من خیلی سعی کردم ازدستش فرار کنم ولی چون لخت بودم نتونستم از خونه خارج شم و بلاخره تسلیم شدم اونم با سنگدلی موهامو تراشید منم در کل زمانی که داشت کچلم میکرد گریه میکردم البته وقتی پروین تهدیدم کرد که اگر ادامه بدم سرمو با تیغ میزنه من ساکت شدم.شب که بابام اومد خیلی تعجب کرد دید من کچلم به پروین گفت چرا موهاشو زدی پسره بزرگی زشته اونم در جواب گفت عصمت خانم موهاشو خراب کرد منم کچلش کردم.
تو اون عروسی با سوال تکراری چرا کچل کردی که مواجه شدم جوابی نداشتم ولی الان که27سالمه جوابشو دارم……………کچل شدن مرتب پروین توسط پدر معتادش و حس انتقام جوئی همراه با لذتش از من.
پروین الان تو بیمارستان روانی تحت درمانه چند ماه پیش هم به خاطر شپش با رضایت بابام موهاشو که تا کمرش بودو تراشیدن .
دنیا دار مکافات عمله انسانه-چوب خدا صدا نداره – از هر دست بدی از همون دست
میگیری تقدیم به نامادریم پروین که هم باهاش احساس همدردی میکنم و هم بخشیدمش. شاید تا حالا دروغ خیلی گفته باشم ولی این خطوط بالا همش واقعیات تلخ وعبرت آموز زندگی منه.




اگر دنبال یک متن شیرین هستید
طنز: آموزش دختر شدن در ۵ دقیقه
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#13
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۳۱ صبح
داستان کچل کردن همسر
نشستم روی صندلی وسط حمام و کمی بعد، او اولین دسته‌ی موها را روی زمین ریخت. نمیدانم دقیقا چه احساسی داشتم. خودم خواسته بودم اما دلم با تک‌تک تارها فرو میریخت. انگار او هم دلش سوخته بود. همش میگفت آخییی عزیزم... گفتم داستان موهامو مینویسی؟ گفت آخه خیلی غمگین میشه. با این حال هر دوتامان مدل جدیدم را دوست داشتیم. ماشین اصلاح، تمام سرم را دور زده بود و نشسته بود کناری و تماشا میکرد. همسرم همه‌ی موهایم را از روی زمین جمع کرد. نگاهم کرد و خندید:‌ بانمک شدی! گفتم واقعا؟ گفت آره بهت میاد. میخوای منم موهامو بزنم؟ خندیدم و سر تکان دادم. زیرپوشش را درآورد و ایستاد جلوی آینه. وقتی کارمان تمام شد ساعت پنج صبح بود. 
عکسم را برای دوستان فرستادم و کلی فحش خوردم! فقط یکی از بچه‌ها گفت زنی که موهاشو میزنه شجاعه. راستش دقیقا نمیدانم چرا اینکار را کردم! همیشه از قدیم میگفتم اگر یه بار از تهِ ته بزنم چی؟ او فقط میخندید. اما اینبار که داشتم میگفتم موهام موخوره شده و کاش وقت میشد برم آرایشگاه یکمی کوتاه کنم و اصلا کاش از ته میزدم... گفت پاشو بریم بزنم برات! گفتم الان؟ گفت آره یه بار این حرفتو عملی کن. گفتم اگر بد بشم چی؟ گفت عیب نداره دوباره بلند میشه. گفتم آخه... گفت آخه نداره Smile
فردای آن روز خانواده‌ام آمدند. بعد هم که با هم رفتیم تهران. و من مدام با واکنش تعجب زیاد رو‌به‌رو میشوم!‌ خودم هم هنوز وقتی بی‌هوا توی آینه نگاه میکنم متعجب میشوم.
این هم بخشی از من!
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#14
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۳۷ صبح
داستان شوهر کچل من
شوهر من، پر‌پشت‌ترین مو را دارد. بعضی وقت‌ها که خواب است، انگشتم را توی موهایش فرو می‌کنم و سرانگشتم را به پوست سرش می‌کشم. از هر نقطه‌اش هزار تا شاخ مو بیرون زده، خودش می‌گوید، آرایشگر‌ها وقتی می‌خواهند موهایش را کوتاه کنند، توی موهایش کلیپس می‌زنند... شوهر من، پر‌پشت‌ترین مو را دارد. بعضی وقت‌ها که خواب است، انگشتم را توی موهایش فرو می‌کنم و سرانگشتم را به پوست سرش می‌کشم. از هر نقطه‌اش هزار تا شاخ مو بیرون زده، خودش می‌گوید، آرایشگر‌ها وقتی می‌خواهند موهایش را کوتاه کنند، توی موهایش کلیپس می‌زنند، مثل زن‌ها. وقتی دارد فوتبال می‌‌بیند، تنها وقتی است که حواسش به هیچ جا نیست. من هم از فرصت استفاده می کنم و زل‌ می زنم به صورتش طوری که انگار، دفعه‌ی اول است، می‌بینمش. دفعه‌ی اولی که دیدمش، سه، چهار ساعت مانده‌بود تا عقدمان. خواهرم دستم را گرفت و بّرد پشت پنجره و قبل از این که رو انگشت‌های پا بایستم تا بتوانم شوهر آینده‌ام را ببینم، صورتم را به طرف خودش گرفت و گفت: «شوهر خوشگلی داری» قدم را بلند کردم تا از پنجره، شوهرم را ببینم. برای بار اول فقط نیم رخش پیدا بود. یک کاغذ برداشته بود و تند و تند، رویش امضا می کرد. خواهرم صدایش را آهسته کرد و گفت: «لا بد دارد برای امضا کردن دفتر عقد، تمرین می‌کند.» شوهرم چهارشانه بود. با این که روی صندلی نشسته بود و پشت میز، ولی باز هم می‌توانستم هیکل درشتش را تشخیص بدهم؛ از پشت پنجره کنار آمدم و چشمانم را بستم. می‌خواستم خودم را در کنارش تصور کنم. از این تصور خنده‌ام گرفت. من، به این ریزه‌میزه‌ای، او به این هرکولی، خواهرم که گفت به چی می‌خندی و من که راستش را گفتم، چشم غره‌ای رفت و گفت: «خیلی هم دلت بخواهد!» ـ عزیزم چایی چی شد؟ شوهرم که صدایم زد، هنوز داشتم لبخند می زدم. نیمه‌ی اول فوتبال تمام شده‌بود و من یک نیمه به شوهرم نگاه کرده‌بودم. هر دو چایی خوردیم و بی‌صبرانه منتظر شروع نیمه‌‌ی دوم شدیم. او با آب و تاب از بازی خوب رونالدینیو می‌گفت و از مهارت مربی منچستر و از داوری ناعادلانه کولینا. من هم با ذوق و شوق به حرف‌هایش گوش می‌دادم و به رونالدینیو و مربی منچستر آفرین می‌گفتم و از دست کولینا عصبانی می‌شدم. گرچه هیچ‌وقت نفهمیدم رونالدینیو، بازیکن کدام تیم است و منچستر، تیم کدام کشور. فقط منتظر فوتبال دیدن شوهرم بودم، تا من هم به دیدن شوهرم بنشینم. دیشب که خانم فرهودی، سردبیر روزنامه‌مان و شوهرش به خانه‌ام آمده بودند، شوهر خانم‌فرهودی که او هم عاشق فوتبال بود، حسابی از تماشای فوتبال در خانه‌ی ما لذت برد. خانم‌ فرهودی که به شوهرش گفت تا آخر جام باشگاه‌ها، به خانه‌ی ما بیاید و با شوهر من فوتبال ببینند، شوهرم گفت: «البته خانه‌ی ما هم تا زمانی که بچه نداریم، سنگر خوبی برای فوتبال دیدن است». بعد به من نگاه کرد؛ من هم به سرعت مشغول جمع کردن استکان‌های چای از روی میز شدم. این هزارمین باری بود که شوهرم، بچه نداشتن را به رخم می‌کشید. من هم هر‌بار به نحوی خودم را به نشنیدن‌ زده بودم و اگر زمانی صریحاً سوال می‌کرد، می‌گفتم: ‌«‌هنوز برای ما زود است!» او هم خانه‌ای که مال خودمان بود، ماشین و حقوق خوب هر‌دو‌یمان را می‌شمرد. من هم می‌گفتم، «این‌ها دلیل نمی‌شود. من هنوز بچه‌ام»، بعد خودم را توی اتاق کارم حبس می‌کردم و چراغ‌ها را خاموش می‌کردم و چراغ مطالعه را روشن می‌کردم و از خودم‌ می‌پرسیدم که چرا دلم نمی‌خواهد بچه داشته‌باشم. بچه‌ای که مال من بود و مال شوهر مو دارم بود. بعد قیافه‌ی آن بچه را که هیچ شباهتی به من نداشت و مثل بابایش، پرمو و قوی بود، تصور می‌کردم حتی توی خیال هم آن بچه را دوست‌نداشتم و دلم ‌نمی‌خواست بغلش کنم. یک ساعتی سرم را لای دست‌هایم مخفی می‌کردم و بعد یک کاغذ A4 از توی کشو بر می‌داشتم و با مداد آبی، عکس یک نی‌نی کوچولو را که قنداق پیچ شده‌بود و فقط چند شاخ موی فرفری داشت و بقیه سرش کچل بود می‌کشیدم. عکس بچه را می‌بوسیدم. بچه‌ای که مو فرفری بود، مثل خودم و کچل بود مثل... نیمه‌ی دوم شروع شد. شوهرم به سمت مبل چسبیده به تلویزیون رفت و من به سمت مبل روبرویی آن. او فوتبال دید و من او را دیدم. دیشب که خانم فرهودی پرسید چرا شوهرم را به اسم صدا نمی‌زنم، گفتم: «‌چون از اول به فامیل صدایش زدم»، خانم فرهودی جلو و عقب رفت و خندید و وسط خنده‌هایش گفت: «مثلاً من به رضا بگویم، آقای کریمی! وای چه خنده‌دار!‌» خانم فرهودی اگر می‌دانست من تا سه – چهار ساعت بعد از عقدمان، نمی‌دانستم اسم شوهرم چی است، بیشتر‌ می‌خندید. بعد از مراسم عقد، وقتی به آتلیه رفتیم و عکاس از من خواست شوهرم را که به حیاط رفته بود تا دسته گلم را از ماشین بیاورد، صدا بزنم، مانده بودم که چی صدایش کنم. چند دقیقه‌ای همان طور پشت پنجره ایستاده‌بودم، تا این که بالاخره به یاد‌آوردم مامانم دو سه روز پیش گفته‌بود، آقای ایمانی دو سه روز پیش رفته دفتر بابایت و... همان موقع پنجره را باز کردم و گفتم: «آقای ایمانی»! شوهرم هم سرش را بلند کرد تا ببیند چه کسی این طور رسمی صدایش می‌زند و وقتی من را پشت پنجره دید، دسته گل را برایم تکان داد و لبخند‌زد. همان موقع تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم، ولی وقتی به سمت پله‌ها دوید و باد موهای پر پشتش را توی هوا تکان‌داد... دلم گرفت. کاش شوهرم این قدر مو نداشت! ـ عزیزم، می شود یک چایی دیگر بیاوری‌؟ نیمه‌ی دوم فوتبال تمام شده بود. *** چند روز پیش شوهرم به محل کارم آمد. بعد از سه سال، این اولین باری بود که به دفتر روزنامه آمده بود و جز خانم فرهودی، هیچ‌کدام از همکارها او را ندیده بودند. شوهرم خواست دو ساعتی مرخصی بگیرم و با هم به جایی برویم. وقتی دم در، با منشی روزنامه، گلنار، خداحافظی می‌کردم، به سمتم خم شد و آهسته گفت: «مواظب باش شوهرت را ندزدند!» بعد خندید. من هم به طرف شوهرم که کنار در منتظرم ایستاده بود، نگاه کردم و در صورتش به دنبال زیبایی گشتم. البته شوهرم زیبا بود، ولی موهایش که پر پشت بود و کچل نبود، زیبایی‌اش را در چشم من کم‌ می‌کرد. با هم به پارک جمشیدیه رفتیم و وقتی دو ساعت مرخصی‌ام تمام شد، تازه به آخرین کلبه‌ی پارک در بالاترین ارتفاع رسیدیم و در سرمای ظهر به تهران که زیر پایمان بود، نگاه کردیم. تمام طول راه را حرف زده بودیم. از خاطرات غیر مشترک و اتفاقات مشترکی که با هم داشتیم. ـ می‌دانی عزیزم، من خیلی دلم می‌خواست قبل از ازدواج باهات صحبت می‌کردم. ـ یعنی می‌خواستی من را بشناسی، بعد اگر اخلاق و رفتارم مورد پسندت بود، باهام ازدواج کنی؟ شوهرم دستپاچه شد. به طرفم که چرخید، باد موهای روی پیشانی‌اش را تکان داد و من چشمانم را بستم. ـ نه‌! نه! من همان روزی که به دفتر بابایت آمدم، و تو را آن جا دیدم، دیگر مطمئن بودم که همسر آینده‌ی من تویی. به سمت نرده‌های چوبی رفتم و هر چه به آن روز فکر کردم، چنین روزی را به خاطر نیاوردم. صدای کفش شوهرم را شنیدم و بعد گرمای کت پشمی چهارخانه‌اش را که روی شانه‌هایم انداخته بود، احساس کردم. همان کتی که هدیه‌ی من برای تولدش بود و راستی آن روز تولد من بود. شوهرم مقابلم ایستاد و عروسکی را مقابلم گرفت. عروسکی با موهایی مثل خودش پر پشت و مثل خودم فرفری. *** ـ عزیزم‌، امروز رفته‌بودی آزمایشگاه؟ استکان از دستم لیز خورد و کف ظرفشویی افتاد، به سمت شوهرم برگشتم که برگه‌ی آزمایش را در دست داشت و منتظر جواب من بود؛ دست‌هایم را با پیشبندم خشک کردم و از اپن آشپزخانه به میزی که وسایل کیفم را روی آن پهن کرده‌بودم تا مرطوب کننده‌ام را پیدا‌کنم، نگاه‌ کردم. ـ خوب، این جاهم که نوشته negative. بعد به سمت میز آشپزخانه رفت و روی اولین صندلی نشست. ـ چرا به من نگفتی تا همراهت بیایم عزیزم؟ شوهرم نمی‌دانست که این شاید دهمین باری بود که در طول این سه سال، به آزمایشگاه می‌رفتم. فقط کافی بود اشتهایم کم شود، حالت تهوع پیدا‌کنم، یا بیش از حد ترشی یا شیرینی بخورم. در این صورت به محض رسیدن به دفتر روزنامه، مرخصی می‌گرفتم و راهی آزمایشگاه می‌شدم. تمام پرسنل آن جا من را می‌شناختند و از این که همیشه جواب آزمایش‌هایم منفی بود، برایم دل می‌سوزاندند، من هم سعی می‌کردم خوشحالی‌ام را مخفی کنم. و این اولین باری بود که شوهرم متوجه می‌شد. ـ پس آن طوری که می‌گویی نیست و تو هم دلت بچه می‌خواهد. درست است عزیزم؟ فقط نگاهش کردم، البته مواظب بودم نگاهم به موهای پرپشتش نیفتد. ـ می‌خواهی از یک دکتر زنان برایت وقت بگیرم؟ به موهای پر پشتش نگاه کردم و فریاد زدم: من بچه نمی‌خواهم. او هم از جایش بلند شد و با خونسردی گفت: «‌پس از یک مشاور برایت وقت می گیرم». و به موهای فرفری‌ام نگاه کرد. ***من وارد مرکز مشاوره شدم و شوهرم برایم دست تکان داد و به سمت خانه دور زد. ـ خوب خانم، من گوش می‌کنم. ـ راستش مشکل من این است که هنوز مطمئن نیستم به زندگی با شوهرم ادامه بدهم یا نه. ـ شوهرتان چه مشکلی دارد؟ به شوهرم فکر کردم که هیچ عیبی نداشت. مهربان بود و محترم بود و خوشگل بود و پولدار بود و عاشقم بود. مشکل از موهایش بود که پرپشت بود و کچل نبود. خوب اگر این را می‌گفتم، مشاور از روانپزشک برایم وقت‌ می‌گرفت. ـ نگفتید: شوهرتان معتاد است؟ بیکار است؟ مشکل روانی دارد؟ دست بزن دارد؟ چی؟ وحشت کردم، از جایم بلند شدم و به سمت در رفتم و تا توی خیابان دویدم. چون احساس می‌کردم یک شوهر معتاد بیکار روانی دنبالم می‌دود تا کتکم بزند. به پارکی در نزدیکی مرکز مشاوره رفتم. شوهرم، دو ساعت دیگر، همین جا منتظرم بود و من نمی‌دانستم وقتی‌ می‌پرسید: «خوب عزیزم، نتیجه چی شد؟» چه جوابی بدهم. اصلاً من نیازی به مشاوره نداشتم، وقتی خودم می‌دانستم دارم دیوانگی می‌کنم. اگر دیوانه نبودم پس چرا هنوز با دیدن یک مرد کچل... ولی دست خودم نیست؛ آن قیافه پر از ابهت هنوز از یادم نرفته. هنوز چشمانم را که می‌بندم، صحنه‌ی عبور او را از مقابل اتاق خانم ع به یاد می‌آورم. خانم ع گفته بود، قبل از این که رسماً با خانواده‌اش بیایند، بهتر است تو خودش را ببینی، وقتی پرسیده بودم چرا، گفته بود، چون کچل است و من همان لحظه عاشق کچلی‌اش شدم. در دل خندیدم و گفتم: «شوهر کچل من!» هنوز یادم نرفته، یک روز چهارشنبه، به محل کار خانم ع رفتم. خانم ع به موبایل شوهر کچلم زنگ زد و خبر‌داد که من آمده‌ام او هم گفت که از مقابل اتاق خانم ع رد می‌شود تا ببینمش. صندلی‌ام را عوض کردم تا دید کافی داشته‌باشم. شوهر کچلم رد شد و قلب من ایستاد. آن قدر کچلی برازنده‌اش بود که یک لحظه دلم خواست من هم کچل باشم. خانم ع خواست از شوهر کچلم بخواهد، یک بار دیگر از آن جا رد شود، ولی من مانعش شدم، چون دلم نمی‌خواست او را به زحمت بیندازم، وقتی می‌دانستم می‌خواهمش. چند روز بعد، خانم ع زنگ زد، گفت شوهر کچلم، او را کچل کرده، بس که از نظر من و از من پرسیده، من هم خندیدم و خانم ع همه چیز را فهمید. قرار شد قرار خواستگاری را بگذاریم، ولی... ولی یک دفعه همه چیز تمام‌ شد. نه از خانم ع خبری شد و نه از شوهر کچل من. الان نزدیک به چهار سال از آن روزها می‌گذرد و من هنوز به موهای پرپشت شوهرم که نگاه می‌کنم، به یاد شوهر کچلم می افتم. ـ سلام عزیزم، خیلی معطل شدی، نه؟ شوهرم در راه شیرینی خرید و شکلات چوبی که من خیلی دوست داشتم. شکلات را که به طرفم گرفت، گفت: خوب عزیزم نتیجه چی‌شد؟ شکلات را گرفتم و به سختی گفتم: «حق با تو بود.» *** برگة آزمایش را نگاه می کنم چشمم به کلمه positive که می‌افتد، اشک می‌ریزم. به جای رفتن به سرکار، به خانه بر می‌گردم. سرم درد می کند، دستم را که به سرم می‌گیرم، موهای فرفری‌ام را لمس می‌کنم و فکری به ذهنم می‌رسد. تند از جا بلند می‌شوم؛ یک ساعت بعد، وقتی توی آینه به خودم نگاه می‌کنم یک دختر کچل‌ می‌بینم. کچل مثل...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#15
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۳۷ صبح
داستان شوهر کچل من
شوهر من، پر‌پشت‌ترین مو را دارد. بعضی وقت‌ها که خواب است، انگشتم را توی موهایش فرو می‌کنم و سرانگشتم را به پوست سرش می‌کشم. از هر نقطه‌اش هزار تا شاخ مو بیرون زده، خودش می‌گوید، آرایشگر‌ها وقتی می‌خواهند موهایش را کوتاه کنند، توی موهایش کلیپس می‌زنند... شوهر من، پر‌پشت‌ترین مو را دارد. بعضی وقت‌ها که خواب است، انگشتم را توی موهایش فرو می‌کنم و سرانگشتم را به پوست سرش می‌کشم. از هر نقطه‌اش هزار تا شاخ مو بیرون زده، خودش می‌گوید، آرایشگر‌ها وقتی می‌خواهند موهایش را کوتاه کنند، توی موهایش کلیپس می‌زنند، مثل زن‌ها. وقتی دارد فوتبال می‌‌بیند، تنها وقتی است که حواسش به هیچ جا نیست. من هم از فرصت استفاده می کنم و زل‌ می زنم به صورتش طوری که انگار، دفعه‌ی اول است، می‌بینمش. دفعه‌ی اولی که دیدمش، سه، چهار ساعت مانده‌بود تا عقدمان. خواهرم دستم را گرفت و بّرد پشت پنجره و قبل از این که رو انگشت‌های پا بایستم تا بتوانم شوهر آینده‌ام را ببینم، صورتم را به طرف خودش گرفت و گفت: «شوهر خوشگلی داری» قدم را بلند کردم تا از پنجره، شوهرم را ببینم. برای بار اول فقط نیم رخش پیدا بود. یک کاغذ برداشته بود و تند و تند، رویش امضا می کرد. خواهرم صدایش را آهسته کرد و گفت: «لا بد دارد برای امضا کردن دفتر عقد، تمرین می‌کند.» شوهرم چهارشانه بود. با این که روی صندلی نشسته بود و پشت میز، ولی باز هم می‌توانستم هیکل درشتش را تشخیص بدهم؛ از پشت پنجره کنار آمدم و چشمانم را بستم. می‌خواستم خودم را در کنارش تصور کنم. از این تصور خنده‌ام گرفت. من، به این ریزه‌میزه‌ای، او به این هرکولی، خواهرم که گفت به چی می‌خندی و من که راستش را گفتم، چشم غره‌ای رفت و گفت: «خیلی هم دلت بخواهد!» ـ عزیزم چایی چی شد؟ شوهرم که صدایم زد، هنوز داشتم لبخند می زدم. نیمه‌ی اول فوتبال تمام شده‌بود و من یک نیمه به شوهرم نگاه کرده‌بودم. هر دو چایی خوردیم و بی‌صبرانه منتظر شروع نیمه‌‌ی دوم شدیم. او با آب و تاب از بازی خوب رونالدینیو می‌گفت و از مهارت مربی منچستر و از داوری ناعادلانه کولینا. من هم با ذوق و شوق به حرف‌هایش گوش می‌دادم و به رونالدینیو و مربی منچستر آفرین می‌گفتم و از دست کولینا عصبانی می‌شدم. گرچه هیچ‌وقت نفهمیدم رونالدینیو، بازیکن کدام تیم است و منچستر، تیم کدام کشور. فقط منتظر فوتبال دیدن شوهرم بودم، تا من هم به دیدن شوهرم بنشینم. دیشب که خانم فرهودی، سردبیر روزنامه‌مان و شوهرش به خانه‌ام آمده بودند، شوهر خانم‌فرهودی که او هم عاشق فوتبال بود، حسابی از تماشای فوتبال در خانه‌ی ما لذت برد. خانم‌ فرهودی که به شوهرش گفت تا آخر جام باشگاه‌ها، به خانه‌ی ما بیاید و با شوهر من فوتبال ببینند، شوهرم گفت: «البته خانه‌ی ما هم تا زمانی که بچه نداریم، سنگر خوبی برای فوتبال دیدن است». بعد به من نگاه کرد؛ من هم به سرعت مشغول جمع کردن استکان‌های چای از روی میز شدم. این هزارمین باری بود که شوهرم، بچه نداشتن را به رخم می‌کشید. من هم هر‌بار به نحوی خودم را به نشنیدن‌ زده بودم و اگر زمانی صریحاً سوال می‌کرد، می‌گفتم: ‌«‌هنوز برای ما زود است!» او هم خانه‌ای که مال خودمان بود، ماشین و حقوق خوب هر‌دو‌یمان را می‌شمرد. من هم می‌گفتم، «این‌ها دلیل نمی‌شود. من هنوز بچه‌ام»، بعد خودم را توی اتاق کارم حبس می‌کردم و چراغ‌ها را خاموش می‌کردم و چراغ مطالعه را روشن می‌کردم و از خودم‌ می‌پرسیدم که چرا دلم نمی‌خواهد بچه داشته‌باشم. بچه‌ای که مال من بود و مال شوهر مو دارم بود. بعد قیافه‌ی آن بچه را که هیچ شباهتی به من نداشت و مثل بابایش، پرمو و قوی بود، تصور می‌کردم حتی توی خیال هم آن بچه را دوست‌نداشتم و دلم ‌نمی‌خواست بغلش کنم. یک ساعتی سرم را لای دست‌هایم مخفی می‌کردم و بعد یک کاغذ A4 از توی کشو بر می‌داشتم و با مداد آبی، عکس یک نی‌نی کوچولو را که قنداق پیچ شده‌بود و فقط چند شاخ موی فرفری داشت و بقیه سرش کچل بود می‌کشیدم. عکس بچه را می‌بوسیدم. بچه‌ای که مو فرفری بود، مثل خودم و کچل بود مثل... نیمه‌ی دوم شروع شد. شوهرم به سمت مبل چسبیده به تلویزیون رفت و من به سمت مبل روبرویی آن. او فوتبال دید و من او را دیدم. دیشب که خانم فرهودی پرسید چرا شوهرم را به اسم صدا نمی‌زنم، گفتم: «‌چون از اول به فامیل صدایش زدم»، خانم فرهودی جلو و عقب رفت و خندید و وسط خنده‌هایش گفت: «مثلاً من به رضا بگویم، آقای کریمی! وای چه خنده‌دار!‌» خانم فرهودی اگر می‌دانست من تا سه – چهار ساعت بعد از عقدمان، نمی‌دانستم اسم شوهرم چی است، بیشتر‌ می‌خندید. بعد از مراسم عقد، وقتی به آتلیه رفتیم و عکاس از من خواست شوهرم را که به حیاط رفته بود تا دسته گلم را از ماشین بیاورد، صدا بزنم، مانده بودم که چی صدایش کنم. چند دقیقه‌ای همان طور پشت پنجره ایستاده‌بودم، تا این که بالاخره به یاد‌آوردم مامانم دو سه روز پیش گفته‌بود، آقای ایمانی دو سه روز پیش رفته دفتر بابایت و... همان موقع پنجره را باز کردم و گفتم: «آقای ایمانی»! شوهرم هم سرش را بلند کرد تا ببیند چه کسی این طور رسمی صدایش می‌زند و وقتی من را پشت پنجره دید، دسته گل را برایم تکان داد و لبخند‌زد. همان موقع تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم، ولی وقتی به سمت پله‌ها دوید و باد موهای پر پشتش را توی هوا تکان‌داد... دلم گرفت. کاش شوهرم این قدر مو نداشت! ـ عزیزم، می شود یک چایی دیگر بیاوری‌؟ نیمه‌ی دوم فوتبال تمام شده بود. *** چند روز پیش شوهرم به محل کارم آمد. بعد از سه سال، این اولین باری بود که به دفتر روزنامه آمده بود و جز خانم فرهودی، هیچ‌کدام از همکارها او را ندیده بودند. شوهرم خواست دو ساعتی مرخصی بگیرم و با هم به جایی برویم. وقتی دم در، با منشی روزنامه، گلنار، خداحافظی می‌کردم، به سمتم خم شد و آهسته گفت: «مواظب باش شوهرت را ندزدند!» بعد خندید. من هم به طرف شوهرم که کنار در منتظرم ایستاده بود، نگاه کردم و در صورتش به دنبال زیبایی گشتم. البته شوهرم زیبا بود، ولی موهایش که پر پشت بود و کچل نبود، زیبایی‌اش را در چشم من کم‌ می‌کرد. با هم به پارک جمشیدیه رفتیم و وقتی دو ساعت مرخصی‌ام تمام شد، تازه به آخرین کلبه‌ی پارک در بالاترین ارتفاع رسیدیم و در سرمای ظهر به تهران که زیر پایمان بود، نگاه کردیم. تمام طول راه را حرف زده بودیم. از خاطرات غیر مشترک و اتفاقات مشترکی که با هم داشتیم. ـ می‌دانی عزیزم، من خیلی دلم می‌خواست قبل از ازدواج باهات صحبت می‌کردم. ـ یعنی می‌خواستی من را بشناسی، بعد اگر اخلاق و رفتارم مورد پسندت بود، باهام ازدواج کنی؟ شوهرم دستپاچه شد. به طرفم که چرخید، باد موهای روی پیشانی‌اش را تکان داد و من چشمانم را بستم. ـ نه‌! نه! من همان روزی که به دفتر بابایت آمدم، و تو را آن جا دیدم، دیگر مطمئن بودم که همسر آینده‌ی من تویی. به سمت نرده‌های چوبی رفتم و هر چه به آن روز فکر کردم، چنین روزی را به خاطر نیاوردم. صدای کفش شوهرم را شنیدم و بعد گرمای کت پشمی چهارخانه‌اش را که روی شانه‌هایم انداخته بود، احساس کردم. همان کتی که هدیه‌ی من برای تولدش بود و راستی آن روز تولد من بود. شوهرم مقابلم ایستاد و عروسکی را مقابلم گرفت. عروسکی با موهایی مثل خودش پر پشت و مثل خودم فرفری. *** ـ عزیزم‌، امروز رفته‌بودی آزمایشگاه؟ استکان از دستم لیز خورد و کف ظرفشویی افتاد، به سمت شوهرم برگشتم که برگه‌ی آزمایش را در دست داشت و منتظر جواب من بود؛ دست‌هایم را با پیشبندم خشک کردم و از اپن آشپزخانه به میزی که وسایل کیفم را روی آن پهن کرده‌بودم تا مرطوب کننده‌ام را پیدا‌کنم، نگاه‌ کردم. ـ خوب، این جاهم که نوشته negative. بعد به سمت میز آشپزخانه رفت و روی اولین صندلی نشست. ـ چرا به من نگفتی تا همراهت بیایم عزیزم؟ شوهرم نمی‌دانست که این شاید دهمین باری بود که در طول این سه سال، به آزمایشگاه می‌رفتم. فقط کافی بود اشتهایم کم شود، حالت تهوع پیدا‌کنم، یا بیش از حد ترشی یا شیرینی بخورم. در این صورت به محض رسیدن به دفتر روزنامه، مرخصی می‌گرفتم و راهی آزمایشگاه می‌شدم. تمام پرسنل آن جا من را می‌شناختند و از این که همیشه جواب آزمایش‌هایم منفی بود، برایم دل می‌سوزاندند، من هم سعی می‌کردم خوشحالی‌ام را مخفی کنم. و این اولین باری بود که شوهرم متوجه می‌شد. ـ پس آن طوری که می‌گویی نیست و تو هم دلت بچه می‌خواهد. درست است عزیزم؟ فقط نگاهش کردم، البته مواظب بودم نگاهم به موهای پرپشتش نیفتد. ـ می‌خواهی از یک دکتر زنان برایت وقت بگیرم؟ به موهای پر پشتش نگاه کردم و فریاد زدم: من بچه نمی‌خواهم. او هم از جایش بلند شد و با خونسردی گفت: «‌پس از یک مشاور برایت وقت می گیرم». و به موهای فرفری‌ام نگاه کرد. ***من وارد مرکز مشاوره شدم و شوهرم برایم دست تکان داد و به سمت خانه دور زد. ـ خوب خانم، من گوش می‌کنم. ـ راستش مشکل من این است که هنوز مطمئن نیستم به زندگی با شوهرم ادامه بدهم یا نه. ـ شوهرتان چه مشکلی دارد؟ به شوهرم فکر کردم که هیچ عیبی نداشت. مهربان بود و محترم بود و خوشگل بود و پولدار بود و عاشقم بود. مشکل از موهایش بود که پرپشت بود و کچل نبود. خوب اگر این را می‌گفتم، مشاور از روانپزشک برایم وقت‌ می‌گرفت. ـ نگفتید: شوهرتان معتاد است؟ بیکار است؟ مشکل روانی دارد؟ دست بزن دارد؟ چی؟ وحشت کردم، از جایم بلند شدم و به سمت در رفتم و تا توی خیابان دویدم. چون احساس می‌کردم یک شوهر معتاد بیکار روانی دنبالم می‌دود تا کتکم بزند. به پارکی در نزدیکی مرکز مشاوره رفتم. شوهرم، دو ساعت دیگر، همین جا منتظرم بود و من نمی‌دانستم وقتی‌ می‌پرسید: «خوب عزیزم، نتیجه چی شد؟» چه جوابی بدهم. اصلاً من نیازی به مشاوره نداشتم، وقتی خودم می‌دانستم دارم دیوانگی می‌کنم. اگر دیوانه نبودم پس چرا هنوز با دیدن یک مرد کچل... ولی دست خودم نیست؛ آن قیافه پر از ابهت هنوز از یادم نرفته. هنوز چشمانم را که می‌بندم، صحنه‌ی عبور او را از مقابل اتاق خانم ع به یاد می‌آورم. خانم ع گفته بود، قبل از این که رسماً با خانواده‌اش بیایند، بهتر است تو خودش را ببینی، وقتی پرسیده بودم چرا، گفته بود، چون کچل است و من همان لحظه عاشق کچلی‌اش شدم. در دل خندیدم و گفتم: «شوهر کچل من!» هنوز یادم نرفته، یک روز چهارشنبه، به محل کار خانم ع رفتم. خانم ع به موبایل شوهر کچلم زنگ زد و خبر‌داد که من آمده‌ام او هم گفت که از مقابل اتاق خانم ع رد می‌شود تا ببینمش. صندلی‌ام را عوض کردم تا دید کافی داشته‌باشم. شوهر کچلم رد شد و قلب من ایستاد. آن قدر کچلی برازنده‌اش بود که یک لحظه دلم خواست من هم کچل باشم. خانم ع خواست از شوهر کچلم بخواهد، یک بار دیگر از آن جا رد شود، ولی من مانعش شدم، چون دلم نمی‌خواست او را به زحمت بیندازم، وقتی می‌دانستم می‌خواهمش. چند روز بعد، خانم ع زنگ زد، گفت شوهر کچلم، او را کچل کرده، بس که از نظر من و از من پرسیده، من هم خندیدم و خانم ع همه چیز را فهمید. قرار شد قرار خواستگاری را بگذاریم، ولی... ولی یک دفعه همه چیز تمام‌ شد. نه از خانم ع خبری شد و نه از شوهر کچل من. الان نزدیک به چهار سال از آن روزها می‌گذرد و من هنوز به موهای پرپشت شوهرم که نگاه می‌کنم، به یاد شوهر کچلم می افتم. ـ سلام عزیزم، خیلی معطل شدی، نه؟ شوهرم در راه شیرینی خرید و شکلات چوبی که من خیلی دوست داشتم. شکلات را که به طرفم گرفت، گفت: خوب عزیزم نتیجه چی‌شد؟ شکلات را گرفتم و به سختی گفتم: «حق با تو بود.» *** برگة آزمایش را نگاه می کنم چشمم به کلمه positive که می‌افتد، اشک می‌ریزم. به جای رفتن به سرکار، به خانه بر می‌گردم. سرم درد می کند، دستم را که به سرم می‌گیرم، موهای فرفری‌ام را لمس می‌کنم و فکری به ذهنم می‌رسد. تند از جا بلند می‌شوم؛ یک ساعت بعد، وقتی توی آینه به خودم نگاه می‌کنم یک دختر کچل‌ می‌بینم. کچل مثل...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#16
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۳۷ صبح
داستان شوهر کچل من
شوهر من، پر‌پشت‌ترین مو را دارد. بعضی وقت‌ها که خواب است، انگشتم را توی موهایش فرو می‌کنم و سرانگشتم را به پوست سرش می‌کشم. از هر نقطه‌اش هزار تا شاخ مو بیرون زده، خودش می‌گوید، آرایشگر‌ها وقتی می‌خواهند موهایش را کوتاه کنند، توی موهایش کلیپس می‌زنند... شوهر من، پر‌پشت‌ترین مو را دارد. بعضی وقت‌ها که خواب است، انگشتم را توی موهایش فرو می‌کنم و سرانگشتم را به پوست سرش می‌کشم. از هر نقطه‌اش هزار تا شاخ مو بیرون زده، خودش می‌گوید، آرایشگر‌ها وقتی می‌خواهند موهایش را کوتاه کنند، توی موهایش کلیپس می‌زنند، مثل زن‌ها. وقتی دارد فوتبال می‌‌بیند، تنها وقتی است که حواسش به هیچ جا نیست. من هم از فرصت استفاده می کنم و زل‌ می زنم به صورتش طوری که انگار، دفعه‌ی اول است، می‌بینمش. دفعه‌ی اولی که دیدمش، سه، چهار ساعت مانده‌بود تا عقدمان. خواهرم دستم را گرفت و بّرد پشت پنجره و قبل از این که رو انگشت‌های پا بایستم تا بتوانم شوهر آینده‌ام را ببینم، صورتم را به طرف خودش گرفت و گفت: «شوهر خوشگلی داری» قدم را بلند کردم تا از پنجره، شوهرم را ببینم. برای بار اول فقط نیم رخش پیدا بود. یک کاغذ برداشته بود و تند و تند، رویش امضا می کرد. خواهرم صدایش را آهسته کرد و گفت: «لا بد دارد برای امضا کردن دفتر عقد، تمرین می‌کند.» شوهرم چهارشانه بود. با این که روی صندلی نشسته بود و پشت میز، ولی باز هم می‌توانستم هیکل درشتش را تشخیص بدهم؛ از پشت پنجره کنار آمدم و چشمانم را بستم. می‌خواستم خودم را در کنارش تصور کنم. از این تصور خنده‌ام گرفت. من، به این ریزه‌میزه‌ای، او به این هرکولی، خواهرم که گفت به چی می‌خندی و من که راستش را گفتم، چشم غره‌ای رفت و گفت: «خیلی هم دلت بخواهد!» ـ عزیزم چایی چی شد؟ شوهرم که صدایم زد، هنوز داشتم لبخند می زدم. نیمه‌ی اول فوتبال تمام شده‌بود و من یک نیمه به شوهرم نگاه کرده‌بودم. هر دو چایی خوردیم و بی‌صبرانه منتظر شروع نیمه‌‌ی دوم شدیم. او با آب و تاب از بازی خوب رونالدینیو می‌گفت و از مهارت مربی منچستر و از داوری ناعادلانه کولینا. من هم با ذوق و شوق به حرف‌هایش گوش می‌دادم و به رونالدینیو و مربی منچستر آفرین می‌گفتم و از دست کولینا عصبانی می‌شدم. گرچه هیچ‌وقت نفهمیدم رونالدینیو، بازیکن کدام تیم است و منچستر، تیم کدام کشور. فقط منتظر فوتبال دیدن شوهرم بودم، تا من هم به دیدن شوهرم بنشینم. دیشب که خانم فرهودی، سردبیر روزنامه‌مان و شوهرش به خانه‌ام آمده بودند، شوهر خانم‌فرهودی که او هم عاشق فوتبال بود، حسابی از تماشای فوتبال در خانه‌ی ما لذت برد. خانم‌ فرهودی که به شوهرش گفت تا آخر جام باشگاه‌ها، به خانه‌ی ما بیاید و با شوهر من فوتبال ببینند، شوهرم گفت: «البته خانه‌ی ما هم تا زمانی که بچه نداریم، سنگر خوبی برای فوتبال دیدن است». بعد به من نگاه کرد؛ من هم به سرعت مشغول جمع کردن استکان‌های چای از روی میز شدم. این هزارمین باری بود که شوهرم، بچه نداشتن را به رخم می‌کشید. من هم هر‌بار به نحوی خودم را به نشنیدن‌ زده بودم و اگر زمانی صریحاً سوال می‌کرد، می‌گفتم: ‌«‌هنوز برای ما زود است!» او هم خانه‌ای که مال خودمان بود، ماشین و حقوق خوب هر‌دو‌یمان را می‌شمرد. من هم می‌گفتم، «این‌ها دلیل نمی‌شود. من هنوز بچه‌ام»، بعد خودم را توی اتاق کارم حبس می‌کردم و چراغ‌ها را خاموش می‌کردم و چراغ مطالعه را روشن می‌کردم و از خودم‌ می‌پرسیدم که چرا دلم نمی‌خواهد بچه داشته‌باشم. بچه‌ای که مال من بود و مال شوهر مو دارم بود. بعد قیافه‌ی آن بچه را که هیچ شباهتی به من نداشت و مثل بابایش، پرمو و قوی بود، تصور می‌کردم حتی توی خیال هم آن بچه را دوست‌نداشتم و دلم ‌نمی‌خواست بغلش کنم. یک ساعتی سرم را لای دست‌هایم مخفی می‌کردم و بعد یک کاغذ A4 از توی کشو بر می‌داشتم و با مداد آبی، عکس یک نی‌نی کوچولو را که قنداق پیچ شده‌بود و فقط چند شاخ موی فرفری داشت و بقیه سرش کچل بود می‌کشیدم. عکس بچه را می‌بوسیدم. بچه‌ای که مو فرفری بود، مثل خودم و کچل بود مثل... نیمه‌ی دوم شروع شد. شوهرم به سمت مبل چسبیده به تلویزیون رفت و من به سمت مبل روبرویی آن. او فوتبال دید و من او را دیدم. دیشب که خانم فرهودی پرسید چرا شوهرم را به اسم صدا نمی‌زنم، گفتم: «‌چون از اول به فامیل صدایش زدم»، خانم فرهودی جلو و عقب رفت و خندید و وسط خنده‌هایش گفت: «مثلاً من به رضا بگویم، آقای کریمی! وای چه خنده‌دار!‌» خانم فرهودی اگر می‌دانست من تا سه – چهار ساعت بعد از عقدمان، نمی‌دانستم اسم شوهرم چی است، بیشتر‌ می‌خندید. بعد از مراسم عقد، وقتی به آتلیه رفتیم و عکاس از من خواست شوهرم را که به حیاط رفته بود تا دسته گلم را از ماشین بیاورد، صدا بزنم، مانده بودم که چی صدایش کنم. چند دقیقه‌ای همان طور پشت پنجره ایستاده‌بودم، تا این که بالاخره به یاد‌آوردم مامانم دو سه روز پیش گفته‌بود، آقای ایمانی دو سه روز پیش رفته دفتر بابایت و... همان موقع پنجره را باز کردم و گفتم: «آقای ایمانی»! شوهرم هم سرش را بلند کرد تا ببیند چه کسی این طور رسمی صدایش می‌زند و وقتی من را پشت پنجره دید، دسته گل را برایم تکان داد و لبخند‌زد. همان موقع تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم، ولی وقتی به سمت پله‌ها دوید و باد موهای پر پشتش را توی هوا تکان‌داد... دلم گرفت. کاش شوهرم این قدر مو نداشت! ـ عزیزم، می شود یک چایی دیگر بیاوری‌؟ نیمه‌ی دوم فوتبال تمام شده بود. *** چند روز پیش شوهرم به محل کارم آمد. بعد از سه سال، این اولین باری بود که به دفتر روزنامه آمده بود و جز خانم فرهودی، هیچ‌کدام از همکارها او را ندیده بودند. شوهرم خواست دو ساعتی مرخصی بگیرم و با هم به جایی برویم. وقتی دم در، با منشی روزنامه، گلنار، خداحافظی می‌کردم، به سمتم خم شد و آهسته گفت: «مواظب باش شوهرت را ندزدند!» بعد خندید. من هم به طرف شوهرم که کنار در منتظرم ایستاده بود، نگاه کردم و در صورتش به دنبال زیبایی گشتم. البته شوهرم زیبا بود، ولی موهایش که پر پشت بود و کچل نبود، زیبایی‌اش را در چشم من کم‌ می‌کرد. با هم به پارک جمشیدیه رفتیم و وقتی دو ساعت مرخصی‌ام تمام شد، تازه به آخرین کلبه‌ی پارک در بالاترین ارتفاع رسیدیم و در سرمای ظهر به تهران که زیر پایمان بود، نگاه کردیم. تمام طول راه را حرف زده بودیم. از خاطرات غیر مشترک و اتفاقات مشترکی که با هم داشتیم. ـ می‌دانی عزیزم، من خیلی دلم می‌خواست قبل از ازدواج باهات صحبت می‌کردم. ـ یعنی می‌خواستی من را بشناسی، بعد اگر اخلاق و رفتارم مورد پسندت بود، باهام ازدواج کنی؟ شوهرم دستپاچه شد. به طرفم که چرخید، باد موهای روی پیشانی‌اش را تکان داد و من چشمانم را بستم. ـ نه‌! نه! من همان روزی که به دفتر بابایت آمدم، و تو را آن جا دیدم، دیگر مطمئن بودم که همسر آینده‌ی من تویی. به سمت نرده‌های چوبی رفتم و هر چه به آن روز فکر کردم، چنین روزی را به خاطر نیاوردم. صدای کفش شوهرم را شنیدم و بعد گرمای کت پشمی چهارخانه‌اش را که روی شانه‌هایم انداخته بود، احساس کردم. همان کتی که هدیه‌ی من برای تولدش بود و راستی آن روز تولد من بود. شوهرم مقابلم ایستاد و عروسکی را مقابلم گرفت. عروسکی با موهایی مثل خودش پر پشت و مثل خودم فرفری. *** ـ عزیزم‌، امروز رفته‌بودی آزمایشگاه؟ استکان از دستم لیز خورد و کف ظرفشویی افتاد، به سمت شوهرم برگشتم که برگه‌ی آزمایش را در دست داشت و منتظر جواب من بود؛ دست‌هایم را با پیشبندم خشک کردم و از اپن آشپزخانه به میزی که وسایل کیفم را روی آن پهن کرده‌بودم تا مرطوب کننده‌ام را پیدا‌کنم، نگاه‌ کردم. ـ خوب، این جاهم که نوشته negative. بعد به سمت میز آشپزخانه رفت و روی اولین صندلی نشست. ـ چرا به من نگفتی تا همراهت بیایم عزیزم؟ شوهرم نمی‌دانست که این شاید دهمین باری بود که در طول این سه سال، به آزمایشگاه می‌رفتم. فقط کافی بود اشتهایم کم شود، حالت تهوع پیدا‌کنم، یا بیش از حد ترشی یا شیرینی بخورم. در این صورت به محض رسیدن به دفتر روزنامه، مرخصی می‌گرفتم و راهی آزمایشگاه می‌شدم. تمام پرسنل آن جا من را می‌شناختند و از این که همیشه جواب آزمایش‌هایم منفی بود، برایم دل می‌سوزاندند، من هم سعی می‌کردم خوشحالی‌ام را مخفی کنم. و این اولین باری بود که شوهرم متوجه می‌شد. ـ پس آن طوری که می‌گویی نیست و تو هم دلت بچه می‌خواهد. درست است عزیزم؟ فقط نگاهش کردم، البته مواظب بودم نگاهم به موهای پرپشتش نیفتد. ـ می‌خواهی از یک دکتر زنان برایت وقت بگیرم؟ به موهای پر پشتش نگاه کردم و فریاد زدم: من بچه نمی‌خواهم. او هم از جایش بلند شد و با خونسردی گفت: «‌پس از یک مشاور برایت وقت می گیرم». و به موهای فرفری‌ام نگاه کرد. ***من وارد مرکز مشاوره شدم و شوهرم برایم دست تکان داد و به سمت خانه دور زد. ـ خوب خانم، من گوش می‌کنم. ـ راستش مشکل من این است که هنوز مطمئن نیستم به زندگی با شوهرم ادامه بدهم یا نه. ـ شوهرتان چه مشکلی دارد؟ به شوهرم فکر کردم که هیچ عیبی نداشت. مهربان بود و محترم بود و خوشگل بود و پولدار بود و عاشقم بود. مشکل از موهایش بود که پرپشت بود و کچل نبود. خوب اگر این را می‌گفتم، مشاور از روانپزشک برایم وقت‌ می‌گرفت. ـ نگفتید: شوهرتان معتاد است؟ بیکار است؟ مشکل روانی دارد؟ دست بزن دارد؟ چی؟ وحشت کردم، از جایم بلند شدم و به سمت در رفتم و تا توی خیابان دویدم. چون احساس می‌کردم یک شوهر معتاد بیکار روانی دنبالم می‌دود تا کتکم بزند. به پارکی در نزدیکی مرکز مشاوره رفتم. شوهرم، دو ساعت دیگر، همین جا منتظرم بود و من نمی‌دانستم وقتی‌ می‌پرسید: «خوب عزیزم، نتیجه چی شد؟» چه جوابی بدهم. اصلاً من نیازی به مشاوره نداشتم، وقتی خودم می‌دانستم دارم دیوانگی می‌کنم. اگر دیوانه نبودم پس چرا هنوز با دیدن یک مرد کچل... ولی دست خودم نیست؛ آن قیافه پر از ابهت هنوز از یادم نرفته. هنوز چشمانم را که می‌بندم، صحنه‌ی عبور او را از مقابل اتاق خانم ع به یاد می‌آورم. خانم ع گفته بود، قبل از این که رسماً با خانواده‌اش بیایند، بهتر است تو خودش را ببینی، وقتی پرسیده بودم چرا، گفته بود، چون کچل است و من همان لحظه عاشق کچلی‌اش شدم. در دل خندیدم و گفتم: «شوهر کچل من!» هنوز یادم نرفته، یک روز چهارشنبه، به محل کار خانم ع رفتم. خانم ع به موبایل شوهر کچلم زنگ زد و خبر‌داد که من آمده‌ام او هم گفت که از مقابل اتاق خانم ع رد می‌شود تا ببینمش. صندلی‌ام را عوض کردم تا دید کافی داشته‌باشم. شوهر کچلم رد شد و قلب من ایستاد. آن قدر کچلی برازنده‌اش بود که یک لحظه دلم خواست من هم کچل باشم. خانم ع خواست از شوهر کچلم بخواهد، یک بار دیگر از آن جا رد شود، ولی من مانعش شدم، چون دلم نمی‌خواست او را به زحمت بیندازم، وقتی می‌دانستم می‌خواهمش. چند روز بعد، خانم ع زنگ زد، گفت شوهر کچلم، او را کچل کرده، بس که از نظر من و از من پرسیده، من هم خندیدم و خانم ع همه چیز را فهمید. قرار شد قرار خواستگاری را بگذاریم، ولی... ولی یک دفعه همه چیز تمام‌ شد. نه از خانم ع خبری شد و نه از شوهر کچل من. الان نزدیک به چهار سال از آن روزها می‌گذرد و من هنوز به موهای پرپشت شوهرم که نگاه می‌کنم، به یاد شوهر کچلم می افتم. ـ سلام عزیزم، خیلی معطل شدی، نه؟ شوهرم در راه شیرینی خرید و شکلات چوبی که من خیلی دوست داشتم. شکلات را که به طرفم گرفت، گفت: خوب عزیزم نتیجه چی‌شد؟ شکلات را گرفتم و به سختی گفتم: «حق با تو بود.» *** برگة آزمایش را نگاه می کنم چشمم به کلمه positive که می‌افتد، اشک می‌ریزم. به جای رفتن به سرکار، به خانه بر می‌گردم. سرم درد می کند، دستم را که به سرم می‌گیرم، موهای فرفری‌ام را لمس می‌کنم و فکری به ذهنم می‌رسد. تند از جا بلند می‌شوم؛ یک ساعت بعد، وقتی توی آینه به خودم نگاه می‌کنم یک دختر کچل‌ می‌بینم. کچل مثل...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#17
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۳۹ صبح
داستان کچلی دختر
چند وقتی بود بی جهت و با جهت غصه ی موهایم را می خوردم. انگار که همه ی آزادی های دنیا با باز یا بسته بودن موهای من معنا شود، مصر شده بودم فکری کنم،یا لا اقل خیالی  که تصورش آنقدرراحت باشد که ناچار نشوم برای ساختنش ، مدام به خودم فشار بیاورم تا کلمه و مفهوم و رابطه های جدید طراحی کنم.
درست نمی دانم اثر فکرهای زیاد من بود یا جواب غیر مستقیم دنیا که همان روزها ، موهایم بنای بی قراری  گذاشته بودند و مدام اینجا و آنجا جا می ماندند و مظلومانه افسرده تر و افسرده تر می شدند .  من حتم دارم از آن روز که تصور کردم همه ی آدم های شهر را کور کنم بعد با خیال راحت و شاد ، با موهایی که حتی یک گیر کوچک ندارد ، تو ی خیابان های شهر بدوم و همه ی کوچه پس کوچه هایش را به موهایم نشان بدهم (و البته خیال کوتاه و زودگذری بود)، درست از همان روز موهایم یاغی تر از همیشه مدام از لای  مغنعه سر می خوردند و من بی رحم تر از همیشه به بند می کشیدمشان... و این جنگ آنقدر طولانی شد که به ذهنم رسید کوتاه کوتاه شان کنم . کاری که سال ها اجازه ی فکر کردنش راهم به خودم نداده بودم. باید موهای بلندی داشته باشی تا وابستگی غیر ملموس دیوانه وار یک آدم به موهایش را  درک کنی.
بی خبر از همه جا و در دنیای کوچک و خصوصی ام مشغول بگیر و ببند! دوستانه ای بودم که یک آن به خودم آمدم و دیدم همه جا صحبت از حجاب است ! دیدم یک عده با یک عده سر جنگ دارند! دیدم یک عده شاکی شده اند! دیدم یک عده به آن یک عده ی دیگر مدام تذکرات غیر دوستانه می دهند! دیدم یک عده به آن یک عدهی دیگر یکریز بد و بیراه می گویند!  مبهوت و گیج دست از جنگ برداشتم و هاج و واج ماندم  که ارتباط دنیای کوچک و خصوصی ام را با دنیای سیاسی و جمعی اطرافم پیدا کنم . به دختر بچه ی  کوچکی می مانستم که حین بازی با عروسک کوچک اش  خودش را زیر نورنور افکن بزرگی می بیند و آدم های بزرگی که با عصبانیت جنگی از بازی کوچکش ساخته اند .... دخترکی با چشم های درشت شده و دهان وامانده ، کمی رنجیده از خراب شدن خلوتش  در حالی که ریتم بازی را  از زور بهت فراموش می کند....
فراموش کردم.... یک هفته یا شاید بیشتربود که فراموش کرده بودم.... فراموش کردم موهایم سر خورده است یا نه و موهایم فراموش کرد، سر بخورد.
پ.ن 1: احتمالا شانس آوردم که حجاب رو دوست دارم وگرنه در این راه از زور حرص و لجاجت سرم رو از دست می دادم! شک نکنید.
پ.ن.2 : گرم زمزمه های زیبای "میر مهنای دوغابی" شدم که یکهو بی هیچ فکری با همان ریتم میر مهنا داد می کشم : خدایا اگر همین موهای اسیر خموده هم ، مرا از تو می گیرد، اگر فکر خودنمایی را از ذهنم می گذراند، کچلم کن! "ن" آاخر را می خورم،لبم را می گزم، چند لحظه مکث می کنم ،بعد لبخند می زنم و سرم را بالا می گیرم و بلند و قاطع  می گویم " کچلم کن!"
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#18
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۴۳ صبح
خاطره کوتاهی مو ساحل
من وقتی سوم راهنمایی بودم. و میخواستم برا تیزهوشان درس بخونم. وقت هیچ کاری رو نداشتم. یادمه دوهفته بود حموم نرفته بودم. حالا فکر کنین یکی دوهفته حموم نره!   یادمه اخر هفته از مدرسه رسیدم خونه و دیدو مامانم اونروز زودتر از سرکارش برگشته خونه. رفتم بغلش کنم گفت وای ساحل بوی گربه مرده میدی چند سال حموم نرفتی. منم گفتم جمعه رفتم. یکم فک کرد و گفت این جمعه که نرفتی چون من ندیدم.  بعد داد زد و گفت:  ساحل!!!!!! تو دو هفته ست حموم نرفتی!!! و قبل از هرکاری دستمو گرفتو هلم داد حموم. حتی نذاشت ناهار بخورم!! 
تو حموم گریم گرفته بود و اصلا حوصله نداشتم ولی زود موهامو شستم و لیف کشیدم و اومدم بیرون. مامانم راست میگفت خیلی کثیف بودم. !نه بابا!
بعدش ناهارمو خوردم و مامانم گفت برو موهاتو خشک کن سرما نخوری.  منم گفتم ولش کن خودش خشک میشه. مامانم قبول نکرد و رفت خودش سشوار و برس رو اورد و شروع کرد برس کشیدن. موهام داشت از جاش کنده میشد کم مونده بود گریه کنم. بعد دید این مو باز شدنی نیس. برگشت گفت ساحل جان اخرین باری که موهاتو شونه کردی کی بوده؟ منم یکم فک کردم. به نظرم یه هفته بعد باز شدن مدرسه ها دست به موهام نزده بودم و الانم اخر بهمن ماه بود.
ولی دیگه صداشو درنیاوردم و گفتم نمی دونم شاید دیروز! !
مذمانم گفت اینجوری نمیشه پاشو بریم ارایشگاه. 
گفتم من کلی درس دارم وقت ندارم میخوای خودت کوتاه کن. مامانم گفت من که بلد نیستم کوتاه کنم موهای تو بابد درست حسابی کوتاه شه.
هیچی دیگه من رفتم اتاقم تست بزنم و درس بخونم. شب دیدم داییم اومد خونه ما و داییم یکم ارایشگری بلد بود. مامانم وانمود کرد که از اومدن داییم غافلگیر شده ولی اونجوری که بوش میومد کار خودش بود. بعد این که شام خوردیم مامانم گفت اتفاقا میخواستم ساحل رو ببرم ارایشگاه موهاشو حسابی کوتاه کنم؛ مدل المانی تیفوسی یا پسرانه خوب شد خودت اومدی.  داییمم گفت اتفاقا وسایلمم همراهمه. بذار برم از ماشین بیارم و به حساب موهای ساحل برسم. دیگه مطمئن شدم کار خودشه.
هیچی منم از خدام بود از دست این موهای مزخرف خلاص بشم نشستم تا موهام رو کوتاه کنه. پیش بند رو بست و موهامو خیس کرد و با ماشین و شونه افتاد به جون موهام. شبیه پسربچه های مدرسه ای شده بودم
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#19
۱۴۰۰-۷-۲۰، ۱۱:۴۴ صبح
سلمونی در قرنطینه
یه مدت بود می خواستم برم آرایشگاه یکم پایین موهامو کوتاه کن خیلی بد فرم شده بود جلوی موهام رو هم چتری بزن وقت نمیشد که رسیدیم به قرنطینه خونگی هر کدوم از آرایشگاه ها تماس می گرفتم بسته بودن منم بیخیال شده بودم کل خانواده حوصلشون سر رفته بود خیلی بیکار شده بودیم همه چند روز قبل از عید از بی حوصلگی نشسته بودم رو مبل مامانم اومد از آشپزخونه گفت مهسا چرا نمیدی موهاتو داداشت کوتاه کنه میگه تو خدمت موهای هم خدمتی هاش کوتاه می کرده زدم زیر خنده گفتم آره که منم کچل کنه مامانم کلی گیر داد تا با هزار سفارش و حساسیت قبول کردم مامانم از خدا خواسته داداشم صدا زد رفتیم تو حیاط خلوت رو چهارپایه نشستم اول موهامو روشونه کرد مامانم قیچی داد دستش داشتم زیر لب دعا می کردم موهامو خراب نکنه همینجوری قیچی و شونه دستش بود شروع کرد کوتاه کردن همینجوری مو می‌ریخت زمین من با تعجب نگاه می کردم ولی پشت موهام نمی دیدم دست زدم پشت سرم دیدم موهای تا تو کمرم تا زیر شونه هام کوتاه کرده خیلی عصبانی شدم گفتم نمی خواد کوتاه کنی زدی خرابش کردی گفت بشین درستش می کنم شروع کرد کوتاه کردن منم چیزی نمی گفتم زیر لب فحشش می دادم بعد یه ربع که حسابی کوتاه کرد موزر زد به برق موهام رو با صفر دورش تراشید روش رو هم با شونه می گرفت و با موزر کوتاه می کرد حیاط خلوت پر موهای طلایی رنگ شد موهام رو پسرونه خیلی کوتاه زد از دستش خیلی دلخور شدم ولی بعدش فهمیدم نقشه مامانم بوده
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#20
۱۴۰۰-۸-۱، ۰۴:۲۳ عصر
خاطره یک پسر از کچل کردنش در روز اول مهر
کلاس پنجم تموم شده بود و دیگه واسه خودم مردی شده بودم. چون قرار بود که برم اول راهنمایی. یادمه یکی دو روز قبل از اول مهر بابا چند دفعه به من گفت که برو آرایشگاه و موهاتو کوتاه کن. اینجوری خیلی موهات بلنده. منم می گفتم نه دیگه من بزرگ شدم. نیازی نیست. خلاصه اینکه بوی ماه مهر اومد و همشاگردی سلام. با بچه هایی که پنجم تو یه مدرسه بودیم مشغول خوش و بش و احوال پرسی تو جیاط مدرسه بودیم و از خاطرات مدرسه و تابستون برای هم می گفتیم که زنگ را زدند. آقای ناظم که اسمشون آقای اسلامی بود رفتند پشت میکروفون و گفتند قبل از اینکه بخواهیم مراسم صبحگاهی را شروع کنیم برید سر صفهاتون بایستید مرتب. ما هم طبق کلاس بندی که قبلا بهمون گفته بودند رفتیم سر صف. آقای اسلامی اومد پایین و هر کس موهاش بلند بود را از صف کشید بیرون که خوب من هم جزو همونها بودم. شاید یه بیست نفری میشدیم. بعد ما را برد دم دفتر و گفت همین الان میرید موهاتونو کچل می کنید و زود بر می گردید. ما هم گفتیم نمیشه کوتاه کنیم؟ گفت نخیر. شماها باید بفهمید که اینجا خونه خاله نیست! خلاصه اینکه من هم در راستای فهمیدن اینکه اونجا خونه خاله نیست با یکی از بچه های دیگه که خونشون دور و بر همون مدرسه بود و می دونست آرایشگاه کجاست راهی شدیم. اما اون آرایشگاه نزدیک بسته بود این بود که کلی پیاده رفتیم شاید نیم ساعت تا بالاخره یکی پیدا کردیم که باز بود و موهای نازنینمون را کچل کردیم و برگشتیم. نزدیکای مدرسه بودیم که من گفتم وای عینکم را جا گذاشتم تو آرایشگاه. اون دوستم گفت من میرم مدرسه. خودت برو بیارش. خلاصه بدو بدو برگشتم و عینکم را از آرایشگر گرفتمو اونم گفت تو٬ تو این سن و سال حواست پرته، به سن و سال ما رسیدی می خوای چی بشی. منم واقعا دیگه گریم گرفته بود دوباره بدو بدو برگشتم مدرسه. دیگه واقعا نفسم در نمی یومد. واقعا خسته شده بودم. حدود ۳ ساعتی کل این ماجرا طول کشیده بود. دم در مدرسه که رسیدم. تا اومدم زنگ بزنم. دیدم در مدرسه باز شد و بچه ها دارن میان بیرون. گفتم قضیه چیه؟ گفتند که تعطیل شدیم و گفتند از فردا دیگه کلاسا برقراره. منو میگی دوباره کلی بغض کردم و رفتم پیش ناظم. گفتم: اجازه آقا رفتیم سرمونو کچل کردیم. گفت خوب چرا برگشتی؟ امروز که خبری نبود؟؟!! من دیگه واقعا نمی دونستم باید چه کار کنم. سریع اومدم بیرون و به دل سیر گریه کردم. تازه وقتی رفتم خونه مامان و برادر و خواهر و آخر شب هم بابام کلی به کچلی من خندیدند ودستم انداختند.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خاطرات جالب و خنده دار nina 1 2,861 ۱۳۹۷-۵-۱۴، ۱۱:۵۴ صبح
آخرین ارسال: razzzz
Wink يادداشت هاي يك دختر ترشيده ~~sara~~ 0 1,474 ۱۳۹۲-۳-۶، ۰۹:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ~~sara~~
Smile عكس هاي يك دختر در مكان هاي مختلف! sarah 1 1,600 ۱۳۹۲-۲-۳۱، ۰۵:۰۱ عصر
آخرین ارسال: kazem
fjump نامه دختر كم توقع ايراني به همسرش!! sarah 0 1,432 ۱۳۹۲-۲-۳۱، ۰۹:۳۹ صبح
آخرین ارسال: sarah
  دختر چیست؟ kabootar 1 1,580 ۱۳۹۲-۱-۲۴، ۱۰:۴۴ عصر
آخرین ارسال: ~~sara~~
Rainbow شعر پسر و دختر ترشیده ADMIN 1 1,804 ۱۳۹۲-۱-۱۷، ۰۸:۰۸ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  طنز: آموزش دختر شدن در ۵ دقیقه kazem 0 1,233 ۱۳۹۲-۱-۵، ۰۹:۵۹ عصر
آخرین ارسال: kazem
  دوست دختر قبلیم kabootar 0 1,261 ۱۳۹۱-۱۲-۲۵، ۰۶:۴۷ عصر
آخرین ارسال: kabootar
  دختر خالم زنگ زده kabootar 3 2,582 ۱۳۹۱-۱-۲۸، ۰۷:۳۸ عصر
آخرین ارسال: narges
  مقایسه دختر و پسر ها در استفاده از عابر بانک (طنز) kabootar 5 2,655 ۱۳۹۰-۱۲-۲۱، ۰۷:۰۴ عصر
آخرین ارسال: narges

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('920')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.