۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۰ عصر
فصل16
آغاز دوران جدید
« هیچی ندارم که بپوشم » براي خودم ناله و زاري راه انداختم هر چیزي که براي پوشیدن داشتم روي تخت پهن شده بود ، کشوها و گنجه هاي لباس همه خالی بودند. به قفسه هاي خالی خیره شدم به امید اینکه چیز مناسبی براي پوشیدن ظاهر شود. دامن خاکی رنگم روي صندلی گهواره اي در انتظار من افتاده بود تا چیزي کشف کنم که دقیقا به آن بخورد. چیزي که مرا زیبا و خانم تر نشان دهد. چیزي که مناسبت داشته باشد. داشتم دست خالی می رفتم . تقریبا وقت رفتن بود. و من هنوز باید بلوزهاي دلخواه قدیمی ام را می پوشیدم ، مگر اینکه می تونستم اینجا چیز بهتري پیدا کنم و تک تک اینها چیز آبرومندي براي این مناسبت به نظر نمی آمدند ، داشتم با این لباسها می رفتم که فارغ التحصیل بشوم. به کپه ي لباسها روي تختم اخم کردم . چیزي که مرا می سوزاند این بود که دقیقا می دانستم چه چیزي را می خواستم بپوشم ، که اي کاش بلوز قرمز دزدیده شده ام دردسترس بود . « خون آشام احمق ، دزد ، مردم آزار » غرولند کردم « ؟ چکار کردم مگه » : آلیس نالید او خیلی عادي به دیوار کنار پنجره ي باز تکیه کرده بود انگار که تمام وقت آنجا بوده . « تق تق تق » با نیشخندي اضافه کرد « ؟ واقعا اینقدر سخته منتظر من بشی در رو باز کنم » او یک جعبه ي پهن و سفید « فقط داشتم رد می شدم. فکر کردم شاید چیزي براي پوشیدن احتیاج داشته باشی » روي تختم پرتاب کرد . به بسته ي بزرگ افتاده روي محتویات به درد نخورِ کمد ، نظري انداختم و شکلکی در آوردم . « قبولش کن. من یه فرشته ي نجاتم هستم » : آلیس گفت « تو یه فرشته ي نجاتی. متشکرم » : زمزمه کردم خوبه که آدم یه کار درست براي تغییر انجام بده. نمی دونی » : او با فروتنی چاپلوسانه اي و با لحنی وحشتزده گفت چقدر این ... گم کردن چیزا ، اینطوري که من شدم ، عصبانی کننده است. احساس می کنم خیلی به درد نخورم. « خیلی ... معمولی ام « ؟ آخی. نمی تونم تصور کنم چقدر باید ترسناك باشه ؛ معمولی بودن » خب ، این حس بخاطر اینه که گم کردن دزد مردم آزار تو کم نبود. تازه حالا مجبورم چیزي را هم که در » : خندید « سیاتل نمی بینم ، کشف کنم وقتی کلماتش را با قرار دادن دو موقعیت در کنار هم در یک جمله بیان کرد ، درست بعد ازآن جرقه اي در ذهنم زده شد. چیز فرّاري که روزها ناراحتم کرده بود ، ارتباط مهمی که نتوانسته بودم کاملاً کنار هم قرار دهم ناگهان واضح شد. به آلیس خیره شدم ، چهره ام با هر حالتی که قبلا در آن بود، منجمد شده بود . وقتی دید من فورا حرکت نکردم آهی کشید و خودش سرپوش جعبه را به زور کند. « ؟ نمی خواي بازش کنی » : پرسید چیزي را بیرون کشید و آنرا بالا گرفت اما هرچه که بود من نمی توانستم روي آن تمرکز کنم . « قشنگه ، اینطور فکر نمی کنی؟ رنگ آبی گرفتم چون می دونم ادوارد دوست داره آبی بپوشی » من گوش نمی کردم. « عین همن » : پچ پچ کردم « چی؟؟! تو هیچی عین این نداري. واسه اینکه هاي هاي گریه کنی بهت بگم که تو فقط یه پیرهن داري » « نه آلیس ، لباس رو فراموش کن . گوش کن » « ؟ ازش خوشت نمی آد » : صورت آلیس از نا امیدي سرد شد آلیس ، گوش کن ، خودت نمی بینی؟ اینا یکی ان. اونی که وارد اتاقم شد و چیزامو دزدید و خون آشامهاي سیاتل. » « ! اونا با همن لباس از لاي انگشتانش لغزید و درون جعبه افتاد . « ؟ چرا همچین فکري می کنی » آلیس تمرکز کرد ، صدایش ناگهان تیز شده بود یادته ادوارد چی گفت؟ درباره ي کسی که خلاء هایی در بینایی تو ایجاد کرده تا تو رو از دیدن تازه متولدها دور نگه » داره؟ و تو قبلش چی گفتی درباره ي زمانی براي عالی و کامل شدن ، و گفتی چقدر دزد من براي اینکه ارتباطی ایجاد نکنه محتاط بوده ، انگار که می دونسته تو اونو می دیدي . من فکر می کنم تو درست گفتی آلیس ، فکر می کنم او می دونسته . همچنین فکر می کنم او خلاءها رو استفاده کرده. و چقدرعجیبه که دو نفر نه تنها اونقدر درباره تو و استعدادت بدونن که اون کارا رو بکنن ، بلکه دقیقا همزمان براي انجامش تصمیم بگیرن.دلیل دیگه اي نداره . این یه « نفره. همون یک نفر. کسی که ارتش رو بوجود آورده همونیه که بوي منو دزدیده آلیس عادت نداشت غافلگیر شود. خشکش زد ، و مدت طولانی آرام و بی حرکت ماند ؛همینطور که منتظر بودم حساب زمان از دستم در رفت. سرراست دو دقیقه هیچ حرکتی نکرد. سپس دوباره چشمانش بر من متمرکز شد. «.... تو حق داري. البته که درست می گی و وقتی که اینطوري موضوع رو کنار هم قرار بدي » : با لحنی تو خالی گفت ادوارد اشتباه کرده بود. این یه آزمایش تا ببینن آیا کلکشون می گیره یا نه. آیا او می تونست با » : پچ پچ کنان گفتم خیال راحت بیاد اینجا و بره . تا مدت زمانیکه او هیچ کاري مثل کشتن من نمی کرد خارج از محدوده ي بینایی تو می ماند. و او وسایل مرا براي اثبات پیدا کردن من نمی خواست. او بوي مرا دزدید ... تا که دیگران بتونن منو پیدا « کنن چشمانش از فرط بهت زدگی گشاد شده بود. من درست می گفتم و می توانستم ببینم که آلیس هم آنرا می دانست . « اوه ، نه » : لب جنباند انتظار داشتم احساساتم بیش از این ها تاثیر بگذارد. کسی ارتشی از خون آشام ها ایجاد کرده بود ، ارتشی که به طرز وحشت آوري دهها انسان را در سیاتل قتل عام کرده بود . براي رسیدن به هدف و نابود کردن من ، همینکه من این حقیقت را حلاجی کردم ، احساس آسودگی خاطر به من دست داد . براي اینکه سرانجام قسمت معمایی که احساس آزردگی از گم کردن چیز حیاتی در افکارم را ایجاد کرده بود, حل شد . اما قسمت بزرگتر کلاً چیز دیگري بود. « خب ، دیگه همه می تونن راحت باشن. اصلا کسی نمی خواد خانواده ي کالن رو نابود کنه » : نجوا کردم اگر فکر می کنی که چیزي تغییر کرده ، سخت در اشتباهی. اگر کسی یکی از ما رو بخواد ، اونا » : آلیس زیر لب گفت « ! مجبورن از روي جسد بقیه ما رد بشن تا دستشون به تو برسه « ممنونم آلیس اما حد اقل الان می دونیم اونا واقعاً دنبال چی هستن.این باید کمک کنه » خود را جمع و جور کرد و به سمت خروج از اتاقم براه افتاد . « شاید » زمزمه کرد بوم بوم ، مشتی به در اتاقم کوبیده شد. از جا پریدم. آلیس انگار متوجه نشد . چارلی از این همه وقت کشی من نفرت « . هنوز آماده نیستی؟ داره دیرمون میشه » چارلی با لحن زننده اي غرولند کرد داشت. از نظر او همه ي مردم داشتند مجبوري لباس می پوشیدند . « تقریبا . یه دقیقه وقت بده » : خرخرکنان گفتم « ؟ داري گریه می کنی » براي نیم ثانیه ساکت بود « نه . عصبی ام. برو » شنیدم از پله ها پایین رفت . « من باید برم » آلیس پچ پچ کرد « ؟ چرا » « ... ادوارد داره می آد . اگه اینو بشنوه » ادوارد وقتی اینو می شنید ، حسابی آشفته می شد. نمی توانستم موضوع را براي مدت « ! برو ، برو » : فورا گفتم طولانی از او پنهان نگه دارم ، اما شاید مراسم فارغ التحصیلی بهترین زمان براي واکنش او نبود. « اینو بپوش » آلیس در حالیکه از پنجره به بیرون می لغزید دستور داد آنچه که آلیس گفت انجام دادم ، با گیجی تمام آنرا پوشیدم . نقشه کشیده بودم کار ماهرانه تري روي موهایم انجام دهم ، اما دیگر وقت نبود ، بنابراین صاف روي شانه هایم ریختم و مثل روزهاي دیگر سنجاق سر زدم. اهمیتی نداشت. به خودم زحمت ندادم در آینه نگاه کنم بنابراین نمی دانستم بلوز آلیس و دامن با هم چطور به نظر می آیند. حتی اهمیت هم نداشت. رداي پولیستر زرد رنگ و زشت فارغ التحصیلی را روي دستم انداختم و با عجله از پله ها پایین رفتم. خوشگل شدي. » : چارلی در حالیکه براي فرو نشاندن احساساتش به خود فشار می آورد و صدایش خشن شده بودگفت « ؟ این جدیده « بله ، آلیس اینو بهم داده ، ممنون » در حالیکه سعی می کردم حواسم را جمع کنم لب جنباندم ادوارد درست چند دقیقه بعد از رفتن خواهرش وارد شد. وقت کافی براي آرام کردن حالت چهره ي در هم کشیده ام پیدا نکردم ، اما چون سوار لندکروز چارلی بودیم ، اصلا فرصت نکرد از من بپرسد چه شده بود . چارلی هفته ي پیش وقتی فهمیده بود من خیال داشتم با ماشین ادوارد به مراسم فارغ التحصیلی بروم حسابی سرسختی نشان داده بود . و من می توانستم دلیلش را بفهمم ، مطمئنا در روز فارغ التحصیلی والدین حق بیشتري براي آمدن دارند. با شعف تصدیق کرده بودم ، و ادوارد با رویی گشاده پیشنهاد کرده بود که همگی با هم برویم . از آنجایی که کارلایل و ازمه با این مساله مشکلی نداشتند ، چارلی نمی توانست با زور مخالفت کند ؛ او با روي نه چندان خوش موافقت کرد. و اکنون ادوارد در صندلی عقب ماشین پلیس پدر من سوار بود و این برایش سرگرم کننده بود . احتمالا به این علت که چهره ي پدرم متحیر بود و نیشخندي بر لب داشت که هر بار چارلی در آینه ي جلو نگاه دزدکی به ادوارد می انداخت ، پهن تر می شد. که تقریبا مطمئن بودم معنی آن این است که چارلی داشت چیزهایی را تصور می کرد که اگر آنها را بلند به زبان می آورد با من دچار مشکل می شد.در محوطه ي پارکینگ « ؟ حالت خوبه » مدرسه وقتی ادوارد در خارج شدن از صندلی جلو کمک می کرد نجوا کرد « عصبی ام » جوابی دادم که کوچکترین دروغی در آن نبود « خیلی خوشگلی » : گفت طوري نگاه کرد انگار می خواست چیز بیشتري بگوید اما چارلی با حرکت مشهودي که می خواست زیرکانه باشد خود را « ؟ هیجان زده اي » : بین ما جا داد و دستش را دور شانه ام انداخت. پرسید « نه واقعا » پذیرفتم بلا ، این چیز با ارزشیه. تو داري از دبیرستان فارغ التحصیل می شی. الان دیگه این دنیاي واقعی توئه. دانشگاه. » در آخر صحبتش اندکی صدایش خفه بود. « . وایسادن روي پاي خودت ، تو دیگه دختر کوچولوي من نیستی « بابا , لطفا اینهمه واسم عزا نگیر » نالیدم « ؟ کی عزا گرفته؟ حالا ، چرا تو هیجان زده نیستی » : خرناس کشید « نمی دونم بابا. حدس می زنم هنوز هیجانم بالا نزده یا یه همچین چیزي » « خوبه که آلیس مهمونی گرفته. تو به یه چیزي احتیاج داري جوش بیاري » « حتما. مهمونی دقیقا همون چیزیه که من بهش احتیاج دارم » چارلی به لحن من خندید و شانه هایم را تکان داد. ادوارد به ابرها نگاه می کرد ، سیمایش غرق تفکر بود. پدرم مجبور شد ما را دم در پشتی ترك کرده و سمت ورودي اصلی به سایر والدین بپیوندد. وقتی که خانم کوپ و آقاي وارنر معلم ریاضی سعی کردند همه را به ترتیب الفبا به صف کنند، غوغایی برپا بود. « جلو اون بالا ، آقاي کالن » آقاي وارنر به ادوارد پارس کرد « هی ، بلا » سرم را بالا گرفتم تا جسیکا استنلی را ببینم که از آخر صف با لبخند برایم دست تکان می داد. ادوارد سریع مرا بوسید و ها بایستد. آلیس آنجا نبود. می خواست چکار کند؟ صرف نظر کردن از فارغ « ك » آهی کشید و رفت تا در کنار بقیه التحصیلی ؟ چه زمان بندي ناجوري از شانس من. من باید براي سنجش مسائل تابعد از اتمام این مراسم منتظر می شدم . « بلا ، اینجا این پایین » : جسیکا دوباره صدا کرد من از کنار صف رفتم تا سر جاي خودم کنار جسیکا قرار گرفتم ، کمی کنجکاو بودم که چرا رفتار جسیکا یک دفعه اینقدر دوستانه شده. نزدیکتر که رسیدم دیدم آنجلا پنج نفر عقب تر با همین کنجکاوي جسیکا را نگاه می کرد. قبل از اینکه من به تیر رس صداي جسیکا برسم او داشت ور ور می کرد . چه جالب . منظورم اینه که انگار تازه به هم رسیدیم و حالا داریم با هم فارغ التحصیل » : احساساتش فوران کرد « می شیم. باورت میشه تموم شد؟ دلم می خواد جیغ بزنم « منم همینطور » : زمزمه کردم فقط خیلی شگفت انگیزه. اولین روزت رو اینجا یادت می آد؟ ما مثل اینکه فورا با هم دوست شدیم . از همون اولین » باري که همدیگه رو دیدیم. شگفت انگیزه . و حالا من میرم کالیفرنیا و تو میري آلاسکا و من دلم برات خیلی خیلی تنگ میشه. باید قول بدي که گاهی وقتا خبري از همدیگه بگیریم! خیلی خوشحالم که تو یه مهمونی داري. عالیه. « . ... چون واقعا یه مدتیه که ما با هم
آغاز دوران جدید
« هیچی ندارم که بپوشم » براي خودم ناله و زاري راه انداختم هر چیزي که براي پوشیدن داشتم روي تخت پهن شده بود ، کشوها و گنجه هاي لباس همه خالی بودند. به قفسه هاي خالی خیره شدم به امید اینکه چیز مناسبی براي پوشیدن ظاهر شود. دامن خاکی رنگم روي صندلی گهواره اي در انتظار من افتاده بود تا چیزي کشف کنم که دقیقا به آن بخورد. چیزي که مرا زیبا و خانم تر نشان دهد. چیزي که مناسبت داشته باشد. داشتم دست خالی می رفتم . تقریبا وقت رفتن بود. و من هنوز باید بلوزهاي دلخواه قدیمی ام را می پوشیدم ، مگر اینکه می تونستم اینجا چیز بهتري پیدا کنم و تک تک اینها چیز آبرومندي براي این مناسبت به نظر نمی آمدند ، داشتم با این لباسها می رفتم که فارغ التحصیل بشوم. به کپه ي لباسها روي تختم اخم کردم . چیزي که مرا می سوزاند این بود که دقیقا می دانستم چه چیزي را می خواستم بپوشم ، که اي کاش بلوز قرمز دزدیده شده ام دردسترس بود . « خون آشام احمق ، دزد ، مردم آزار » غرولند کردم « ؟ چکار کردم مگه » : آلیس نالید او خیلی عادي به دیوار کنار پنجره ي باز تکیه کرده بود انگار که تمام وقت آنجا بوده . « تق تق تق » با نیشخندي اضافه کرد « ؟ واقعا اینقدر سخته منتظر من بشی در رو باز کنم » او یک جعبه ي پهن و سفید « فقط داشتم رد می شدم. فکر کردم شاید چیزي براي پوشیدن احتیاج داشته باشی » روي تختم پرتاب کرد . به بسته ي بزرگ افتاده روي محتویات به درد نخورِ کمد ، نظري انداختم و شکلکی در آوردم . « قبولش کن. من یه فرشته ي نجاتم هستم » : آلیس گفت « تو یه فرشته ي نجاتی. متشکرم » : زمزمه کردم خوبه که آدم یه کار درست براي تغییر انجام بده. نمی دونی » : او با فروتنی چاپلوسانه اي و با لحنی وحشتزده گفت چقدر این ... گم کردن چیزا ، اینطوري که من شدم ، عصبانی کننده است. احساس می کنم خیلی به درد نخورم. « خیلی ... معمولی ام « ؟ آخی. نمی تونم تصور کنم چقدر باید ترسناك باشه ؛ معمولی بودن » خب ، این حس بخاطر اینه که گم کردن دزد مردم آزار تو کم نبود. تازه حالا مجبورم چیزي را هم که در » : خندید « سیاتل نمی بینم ، کشف کنم وقتی کلماتش را با قرار دادن دو موقعیت در کنار هم در یک جمله بیان کرد ، درست بعد ازآن جرقه اي در ذهنم زده شد. چیز فرّاري که روزها ناراحتم کرده بود ، ارتباط مهمی که نتوانسته بودم کاملاً کنار هم قرار دهم ناگهان واضح شد. به آلیس خیره شدم ، چهره ام با هر حالتی که قبلا در آن بود، منجمد شده بود . وقتی دید من فورا حرکت نکردم آهی کشید و خودش سرپوش جعبه را به زور کند. « ؟ نمی خواي بازش کنی » : پرسید چیزي را بیرون کشید و آنرا بالا گرفت اما هرچه که بود من نمی توانستم روي آن تمرکز کنم . « قشنگه ، اینطور فکر نمی کنی؟ رنگ آبی گرفتم چون می دونم ادوارد دوست داره آبی بپوشی » من گوش نمی کردم. « عین همن » : پچ پچ کردم « چی؟؟! تو هیچی عین این نداري. واسه اینکه هاي هاي گریه کنی بهت بگم که تو فقط یه پیرهن داري » « نه آلیس ، لباس رو فراموش کن . گوش کن » « ؟ ازش خوشت نمی آد » : صورت آلیس از نا امیدي سرد شد آلیس ، گوش کن ، خودت نمی بینی؟ اینا یکی ان. اونی که وارد اتاقم شد و چیزامو دزدید و خون آشامهاي سیاتل. » « ! اونا با همن لباس از لاي انگشتانش لغزید و درون جعبه افتاد . « ؟ چرا همچین فکري می کنی » آلیس تمرکز کرد ، صدایش ناگهان تیز شده بود یادته ادوارد چی گفت؟ درباره ي کسی که خلاء هایی در بینایی تو ایجاد کرده تا تو رو از دیدن تازه متولدها دور نگه » داره؟ و تو قبلش چی گفتی درباره ي زمانی براي عالی و کامل شدن ، و گفتی چقدر دزد من براي اینکه ارتباطی ایجاد نکنه محتاط بوده ، انگار که می دونسته تو اونو می دیدي . من فکر می کنم تو درست گفتی آلیس ، فکر می کنم او می دونسته . همچنین فکر می کنم او خلاءها رو استفاده کرده. و چقدرعجیبه که دو نفر نه تنها اونقدر درباره تو و استعدادت بدونن که اون کارا رو بکنن ، بلکه دقیقا همزمان براي انجامش تصمیم بگیرن.دلیل دیگه اي نداره . این یه « نفره. همون یک نفر. کسی که ارتش رو بوجود آورده همونیه که بوي منو دزدیده آلیس عادت نداشت غافلگیر شود. خشکش زد ، و مدت طولانی آرام و بی حرکت ماند ؛همینطور که منتظر بودم حساب زمان از دستم در رفت. سرراست دو دقیقه هیچ حرکتی نکرد. سپس دوباره چشمانش بر من متمرکز شد. «.... تو حق داري. البته که درست می گی و وقتی که اینطوري موضوع رو کنار هم قرار بدي » : با لحنی تو خالی گفت ادوارد اشتباه کرده بود. این یه آزمایش تا ببینن آیا کلکشون می گیره یا نه. آیا او می تونست با » : پچ پچ کنان گفتم خیال راحت بیاد اینجا و بره . تا مدت زمانیکه او هیچ کاري مثل کشتن من نمی کرد خارج از محدوده ي بینایی تو می ماند. و او وسایل مرا براي اثبات پیدا کردن من نمی خواست. او بوي مرا دزدید ... تا که دیگران بتونن منو پیدا « کنن چشمانش از فرط بهت زدگی گشاد شده بود. من درست می گفتم و می توانستم ببینم که آلیس هم آنرا می دانست . « اوه ، نه » : لب جنباند انتظار داشتم احساساتم بیش از این ها تاثیر بگذارد. کسی ارتشی از خون آشام ها ایجاد کرده بود ، ارتشی که به طرز وحشت آوري دهها انسان را در سیاتل قتل عام کرده بود . براي رسیدن به هدف و نابود کردن من ، همینکه من این حقیقت را حلاجی کردم ، احساس آسودگی خاطر به من دست داد . براي اینکه سرانجام قسمت معمایی که احساس آزردگی از گم کردن چیز حیاتی در افکارم را ایجاد کرده بود, حل شد . اما قسمت بزرگتر کلاً چیز دیگري بود. « خب ، دیگه همه می تونن راحت باشن. اصلا کسی نمی خواد خانواده ي کالن رو نابود کنه » : نجوا کردم اگر فکر می کنی که چیزي تغییر کرده ، سخت در اشتباهی. اگر کسی یکی از ما رو بخواد ، اونا » : آلیس زیر لب گفت « ! مجبورن از روي جسد بقیه ما رد بشن تا دستشون به تو برسه « ممنونم آلیس اما حد اقل الان می دونیم اونا واقعاً دنبال چی هستن.این باید کمک کنه » خود را جمع و جور کرد و به سمت خروج از اتاقم براه افتاد . « شاید » زمزمه کرد بوم بوم ، مشتی به در اتاقم کوبیده شد. از جا پریدم. آلیس انگار متوجه نشد . چارلی از این همه وقت کشی من نفرت « . هنوز آماده نیستی؟ داره دیرمون میشه » چارلی با لحن زننده اي غرولند کرد داشت. از نظر او همه ي مردم داشتند مجبوري لباس می پوشیدند . « تقریبا . یه دقیقه وقت بده » : خرخرکنان گفتم « ؟ داري گریه می کنی » براي نیم ثانیه ساکت بود « نه . عصبی ام. برو » شنیدم از پله ها پایین رفت . « من باید برم » آلیس پچ پچ کرد « ؟ چرا » « ... ادوارد داره می آد . اگه اینو بشنوه » ادوارد وقتی اینو می شنید ، حسابی آشفته می شد. نمی توانستم موضوع را براي مدت « ! برو ، برو » : فورا گفتم طولانی از او پنهان نگه دارم ، اما شاید مراسم فارغ التحصیلی بهترین زمان براي واکنش او نبود. « اینو بپوش » آلیس در حالیکه از پنجره به بیرون می لغزید دستور داد آنچه که آلیس گفت انجام دادم ، با گیجی تمام آنرا پوشیدم . نقشه کشیده بودم کار ماهرانه تري روي موهایم انجام دهم ، اما دیگر وقت نبود ، بنابراین صاف روي شانه هایم ریختم و مثل روزهاي دیگر سنجاق سر زدم. اهمیتی نداشت. به خودم زحمت ندادم در آینه نگاه کنم بنابراین نمی دانستم بلوز آلیس و دامن با هم چطور به نظر می آیند. حتی اهمیت هم نداشت. رداي پولیستر زرد رنگ و زشت فارغ التحصیلی را روي دستم انداختم و با عجله از پله ها پایین رفتم. خوشگل شدي. » : چارلی در حالیکه براي فرو نشاندن احساساتش به خود فشار می آورد و صدایش خشن شده بودگفت « ؟ این جدیده « بله ، آلیس اینو بهم داده ، ممنون » در حالیکه سعی می کردم حواسم را جمع کنم لب جنباندم ادوارد درست چند دقیقه بعد از رفتن خواهرش وارد شد. وقت کافی براي آرام کردن حالت چهره ي در هم کشیده ام پیدا نکردم ، اما چون سوار لندکروز چارلی بودیم ، اصلا فرصت نکرد از من بپرسد چه شده بود . چارلی هفته ي پیش وقتی فهمیده بود من خیال داشتم با ماشین ادوارد به مراسم فارغ التحصیلی بروم حسابی سرسختی نشان داده بود . و من می توانستم دلیلش را بفهمم ، مطمئنا در روز فارغ التحصیلی والدین حق بیشتري براي آمدن دارند. با شعف تصدیق کرده بودم ، و ادوارد با رویی گشاده پیشنهاد کرده بود که همگی با هم برویم . از آنجایی که کارلایل و ازمه با این مساله مشکلی نداشتند ، چارلی نمی توانست با زور مخالفت کند ؛ او با روي نه چندان خوش موافقت کرد. و اکنون ادوارد در صندلی عقب ماشین پلیس پدر من سوار بود و این برایش سرگرم کننده بود . احتمالا به این علت که چهره ي پدرم متحیر بود و نیشخندي بر لب داشت که هر بار چارلی در آینه ي جلو نگاه دزدکی به ادوارد می انداخت ، پهن تر می شد. که تقریبا مطمئن بودم معنی آن این است که چارلی داشت چیزهایی را تصور می کرد که اگر آنها را بلند به زبان می آورد با من دچار مشکل می شد.در محوطه ي پارکینگ « ؟ حالت خوبه » مدرسه وقتی ادوارد در خارج شدن از صندلی جلو کمک می کرد نجوا کرد « عصبی ام » جوابی دادم که کوچکترین دروغی در آن نبود « خیلی خوشگلی » : گفت طوري نگاه کرد انگار می خواست چیز بیشتري بگوید اما چارلی با حرکت مشهودي که می خواست زیرکانه باشد خود را « ؟ هیجان زده اي » : بین ما جا داد و دستش را دور شانه ام انداخت. پرسید « نه واقعا » پذیرفتم بلا ، این چیز با ارزشیه. تو داري از دبیرستان فارغ التحصیل می شی. الان دیگه این دنیاي واقعی توئه. دانشگاه. » در آخر صحبتش اندکی صدایش خفه بود. « . وایسادن روي پاي خودت ، تو دیگه دختر کوچولوي من نیستی « بابا , لطفا اینهمه واسم عزا نگیر » نالیدم « ؟ کی عزا گرفته؟ حالا ، چرا تو هیجان زده نیستی » : خرناس کشید « نمی دونم بابا. حدس می زنم هنوز هیجانم بالا نزده یا یه همچین چیزي » « خوبه که آلیس مهمونی گرفته. تو به یه چیزي احتیاج داري جوش بیاري » « حتما. مهمونی دقیقا همون چیزیه که من بهش احتیاج دارم » چارلی به لحن من خندید و شانه هایم را تکان داد. ادوارد به ابرها نگاه می کرد ، سیمایش غرق تفکر بود. پدرم مجبور شد ما را دم در پشتی ترك کرده و سمت ورودي اصلی به سایر والدین بپیوندد. وقتی که خانم کوپ و آقاي وارنر معلم ریاضی سعی کردند همه را به ترتیب الفبا به صف کنند، غوغایی برپا بود. « جلو اون بالا ، آقاي کالن » آقاي وارنر به ادوارد پارس کرد « هی ، بلا » سرم را بالا گرفتم تا جسیکا استنلی را ببینم که از آخر صف با لبخند برایم دست تکان می داد. ادوارد سریع مرا بوسید و ها بایستد. آلیس آنجا نبود. می خواست چکار کند؟ صرف نظر کردن از فارغ « ك » آهی کشید و رفت تا در کنار بقیه التحصیلی ؟ چه زمان بندي ناجوري از شانس من. من باید براي سنجش مسائل تابعد از اتمام این مراسم منتظر می شدم . « بلا ، اینجا این پایین » : جسیکا دوباره صدا کرد من از کنار صف رفتم تا سر جاي خودم کنار جسیکا قرار گرفتم ، کمی کنجکاو بودم که چرا رفتار جسیکا یک دفعه اینقدر دوستانه شده. نزدیکتر که رسیدم دیدم آنجلا پنج نفر عقب تر با همین کنجکاوي جسیکا را نگاه می کرد. قبل از اینکه من به تیر رس صداي جسیکا برسم او داشت ور ور می کرد . چه جالب . منظورم اینه که انگار تازه به هم رسیدیم و حالا داریم با هم فارغ التحصیل » : احساساتش فوران کرد « می شیم. باورت میشه تموم شد؟ دلم می خواد جیغ بزنم « منم همینطور » : زمزمه کردم فقط خیلی شگفت انگیزه. اولین روزت رو اینجا یادت می آد؟ ما مثل اینکه فورا با هم دوست شدیم . از همون اولین » باري که همدیگه رو دیدیم. شگفت انگیزه . و حالا من میرم کالیفرنیا و تو میري آلاسکا و من دلم برات خیلی خیلی تنگ میشه. باید قول بدي که گاهی وقتا خبري از همدیگه بگیریم! خیلی خوشحالم که تو یه مهمونی داري. عالیه. « . ... چون واقعا یه مدتیه که ما با هم


