مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 3

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 10 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 3.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 3

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#51
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۰ عصر
فصل16
آغاز دوران جدید
« هیچی ندارم که بپوشم » براي خودم ناله و زاري راه انداختم هر چیزي که براي پوشیدن داشتم روي تخت پهن شده بود ، کشوها و گنجه هاي لباس همه خالی بودند. به قفسه هاي خالی خیره شدم به امید اینکه چیز مناسبی براي پوشیدن ظاهر شود. دامن خاکی رنگم روي صندلی گهواره اي در انتظار من افتاده بود تا چیزي کشف کنم که دقیقا به آن بخورد. چیزي که مرا زیبا و خانم تر نشان دهد. چیزي که مناسبت داشته باشد. داشتم دست خالی می رفتم . تقریبا وقت رفتن بود. و من هنوز باید بلوزهاي دلخواه قدیمی ام را می پوشیدم ، مگر اینکه می تونستم اینجا چیز بهتري پیدا کنم و تک تک اینها چیز آبرومندي براي این مناسبت به نظر نمی آمدند ، داشتم با این لباسها می رفتم که فارغ التحصیل بشوم. به کپه ي لباسها روي تختم اخم کردم . چیزي که مرا می سوزاند این بود که دقیقا می دانستم چه چیزي را می خواستم بپوشم ، که اي کاش بلوز قرمز دزدیده شده ام دردسترس بود . « خون آشام احمق ، دزد ، مردم آزار » غرولند کردم « ؟ چکار کردم مگه » : آلیس نالید او خیلی عادي به دیوار کنار پنجره ي باز تکیه کرده بود انگار که تمام وقت آنجا بوده . « تق تق تق » با نیشخندي اضافه کرد « ؟ واقعا اینقدر سخته منتظر من بشی در رو باز کنم » او یک جعبه ي پهن و سفید « فقط داشتم رد می شدم. فکر کردم شاید چیزي براي پوشیدن احتیاج داشته باشی » روي تختم پرتاب کرد . به بسته ي بزرگ افتاده روي محتویات به درد نخورِ کمد ، نظري انداختم و شکلکی در آوردم . « قبولش کن. من یه فرشته ي نجاتم هستم » : آلیس گفت « تو یه فرشته ي نجاتی. متشکرم » : زمزمه کردم خوبه که آدم یه کار درست براي تغییر انجام بده. نمی دونی » : او با فروتنی چاپلوسانه اي و با لحنی وحشتزده گفت چقدر این ... گم کردن چیزا ، اینطوري که من شدم ، عصبانی کننده است. احساس می کنم خیلی به درد نخورم. « خیلی ... معمولی ام « ؟ آخی. نمی تونم تصور کنم چقدر باید ترسناك باشه ؛ معمولی بودن » خب ، این حس بخاطر اینه که گم کردن دزد مردم آزار تو کم نبود. تازه حالا مجبورم چیزي را هم که در » : خندید « سیاتل نمی بینم ، کشف کنم وقتی کلماتش را با قرار دادن دو موقعیت در کنار هم در یک جمله بیان کرد ، درست بعد ازآن جرقه اي در ذهنم زده شد. چیز فرّاري که روزها ناراحتم کرده بود ، ارتباط مهمی که نتوانسته بودم کاملاً کنار هم قرار دهم ناگهان واضح شد. به آلیس خیره شدم ، چهره ام با هر حالتی که قبلا در آن بود، منجمد شده بود . وقتی دید من فورا حرکت نکردم آهی کشید و خودش سرپوش جعبه را به زور کند. « ؟ نمی خواي بازش کنی » : پرسید چیزي را بیرون کشید و آنرا بالا گرفت اما هرچه که بود من نمی توانستم روي آن تمرکز کنم . « قشنگه ، اینطور فکر نمی کنی؟ رنگ آبی گرفتم چون می دونم ادوارد دوست داره آبی بپوشی » من گوش نمی کردم. « عین همن » : پچ پچ کردم « چی؟؟! تو هیچی عین این نداري. واسه اینکه هاي هاي گریه کنی بهت بگم که تو فقط یه پیرهن داري » « نه آلیس ، لباس رو فراموش کن . گوش کن » « ؟ ازش خوشت نمی آد » : صورت آلیس از نا امیدي سرد شد آلیس ، گوش کن ، خودت نمی بینی؟ اینا یکی ان. اونی که وارد اتاقم شد و چیزامو دزدید و خون آشامهاي سیاتل. » « ! اونا با همن لباس از لاي انگشتانش لغزید و درون جعبه افتاد . « ؟ چرا همچین فکري می کنی » آلیس تمرکز کرد ، صدایش ناگهان تیز شده بود یادته ادوارد چی گفت؟ درباره ي کسی که خلاء هایی در بینایی تو ایجاد کرده تا تو رو از دیدن تازه متولدها دور نگه » داره؟ و تو قبلش چی گفتی درباره ي زمانی براي عالی و کامل شدن ، و گفتی چقدر دزد من براي اینکه ارتباطی ایجاد نکنه محتاط بوده ، انگار که می دونسته تو اونو می دیدي . من فکر می کنم تو درست گفتی آلیس ، فکر می کنم او می دونسته . همچنین فکر می کنم او خلاءها رو استفاده کرده. و چقدرعجیبه که دو نفر نه تنها اونقدر درباره تو و استعدادت بدونن که اون کارا رو بکنن ، بلکه دقیقا همزمان براي انجامش تصمیم بگیرن.دلیل دیگه اي نداره . این یه « نفره. همون یک نفر. کسی که ارتش رو بوجود آورده همونیه که بوي منو دزدیده آلیس عادت نداشت غافلگیر شود. خشکش زد ، و مدت طولانی آرام و بی حرکت ماند ؛همینطور که منتظر بودم حساب زمان از دستم در رفت. سرراست دو دقیقه هیچ حرکتی نکرد. سپس دوباره چشمانش بر من متمرکز شد. «.... تو حق داري. البته که درست می گی و وقتی که اینطوري موضوع رو کنار هم قرار بدي » : با لحنی تو خالی گفت ادوارد اشتباه کرده بود. این یه آزمایش تا ببینن آیا کلکشون می گیره یا نه. آیا او می تونست با » : پچ پچ کنان گفتم خیال راحت بیاد اینجا و بره . تا مدت زمانیکه او هیچ کاري مثل کشتن من نمی کرد خارج از محدوده ي بینایی تو می ماند. و او وسایل مرا براي اثبات پیدا کردن من نمی خواست. او بوي مرا دزدید ... تا که دیگران بتونن منو پیدا « کنن چشمانش از فرط بهت زدگی گشاد شده بود. من درست می گفتم و می توانستم ببینم که آلیس هم آنرا می دانست . « اوه ، نه » : لب جنباند انتظار داشتم احساساتم بیش از این ها تاثیر بگذارد. کسی ارتشی از خون آشام ها ایجاد کرده بود ، ارتشی که به طرز وحشت آوري دهها انسان را در سیاتل قتل عام کرده بود . براي رسیدن به هدف و نابود کردن من ، همینکه من این حقیقت را حلاجی کردم ، احساس آسودگی خاطر به من دست داد . براي اینکه سرانجام قسمت معمایی که احساس آزردگی از گم کردن چیز حیاتی در افکارم را ایجاد کرده بود, حل شد . اما قسمت بزرگتر کلاً چیز دیگري بود. « خب ، دیگه همه می تونن راحت باشن. اصلا کسی نمی خواد خانواده ي کالن رو نابود کنه » : نجوا کردم اگر فکر می کنی که چیزي تغییر کرده ، سخت در اشتباهی. اگر کسی یکی از ما رو بخواد ، اونا » : آلیس زیر لب گفت « ! مجبورن از روي جسد بقیه ما رد بشن تا دستشون به تو برسه « ممنونم آلیس اما حد اقل الان می دونیم اونا واقعاً دنبال چی هستن.این باید کمک کنه » خود را جمع و جور کرد و به سمت خروج از اتاقم براه افتاد . « شاید » زمزمه کرد بوم بوم ، مشتی به در اتاقم کوبیده شد. از جا پریدم. آلیس انگار متوجه نشد . چارلی از این همه وقت کشی من نفرت « . هنوز آماده نیستی؟ داره دیرمون میشه » چارلی با لحن زننده اي غرولند کرد داشت. از نظر او همه ي مردم داشتند مجبوري لباس می پوشیدند . « تقریبا . یه دقیقه وقت بده » : خرخرکنان گفتم « ؟ داري گریه می کنی » براي نیم ثانیه ساکت بود « نه . عصبی ام. برو » شنیدم از پله ها پایین رفت . « من باید برم » آلیس پچ پچ کرد « ؟ چرا » « ... ادوارد داره می آد . اگه اینو بشنوه » ادوارد وقتی اینو می شنید ، حسابی آشفته می شد. نمی توانستم موضوع را براي مدت « ! برو ، برو » : فورا گفتم طولانی از او پنهان نگه دارم ، اما شاید مراسم فارغ التحصیلی بهترین زمان براي واکنش او نبود. « اینو بپوش » آلیس در حالیکه از پنجره به بیرون می لغزید دستور داد آنچه که آلیس گفت انجام دادم ، با گیجی تمام آنرا پوشیدم . نقشه کشیده بودم کار ماهرانه تري روي موهایم انجام دهم ، اما دیگر وقت نبود ، بنابراین صاف روي شانه هایم ریختم و مثل روزهاي دیگر سنجاق سر زدم. اهمیتی نداشت. به خودم زحمت ندادم در آینه نگاه کنم بنابراین نمی دانستم بلوز آلیس و دامن با هم چطور به نظر می آیند. حتی اهمیت هم نداشت. رداي پولیستر زرد رنگ و زشت فارغ التحصیلی را روي دستم انداختم و با عجله از پله ها پایین رفتم. خوشگل شدي. » : چارلی در حالیکه براي فرو نشاندن احساساتش به خود فشار می آورد و صدایش خشن شده بودگفت « ؟ این جدیده « بله ، آلیس اینو بهم داده ، ممنون » در حالیکه سعی می کردم حواسم را جمع کنم لب جنباندم ادوارد درست چند دقیقه بعد از رفتن خواهرش وارد شد. وقت کافی براي آرام کردن حالت چهره ي در هم کشیده ام پیدا نکردم ، اما چون سوار لندکروز چارلی بودیم ، اصلا فرصت نکرد از من بپرسد چه شده بود . چارلی هفته ي پیش وقتی فهمیده بود من خیال داشتم با ماشین ادوارد به مراسم فارغ التحصیلی بروم حسابی سرسختی نشان داده بود . و من می توانستم دلیلش را بفهمم ، مطمئنا در روز فارغ التحصیلی والدین حق بیشتري براي آمدن دارند. با شعف تصدیق کرده بودم ، و ادوارد با رویی گشاده پیشنهاد کرده بود که همگی با هم برویم . از آنجایی که کارلایل و ازمه با این مساله مشکلی نداشتند ، چارلی نمی توانست با زور مخالفت کند ؛ او با روي نه چندان خوش موافقت کرد. و اکنون ادوارد در صندلی عقب ماشین پلیس پدر من سوار بود و این برایش سرگرم کننده بود . احتمالا به این علت که چهره ي پدرم متحیر بود و نیشخندي بر لب داشت که هر بار چارلی در آینه ي جلو نگاه دزدکی به ادوارد می انداخت ، پهن تر می شد. که تقریبا مطمئن بودم معنی آن این است که چارلی داشت چیزهایی را تصور می کرد که اگر آنها را بلند به زبان می آورد با من دچار مشکل می شد.در محوطه ي پارکینگ « ؟ حالت خوبه » مدرسه وقتی ادوارد در خارج شدن از صندلی جلو کمک می کرد نجوا کرد « عصبی ام » جوابی دادم که کوچکترین دروغی در آن نبود « خیلی خوشگلی » : گفت طوري نگاه کرد انگار می خواست چیز بیشتري بگوید اما چارلی با حرکت مشهودي که می خواست زیرکانه باشد خود را « ؟ هیجان زده اي » : بین ما جا داد و دستش را دور شانه ام انداخت. پرسید « نه واقعا » پذیرفتم بلا ، این چیز با ارزشیه. تو داري از دبیرستان فارغ التحصیل می شی. الان دیگه این دنیاي واقعی توئه. دانشگاه. » در آخر صحبتش اندکی صدایش خفه بود. « . وایسادن روي پاي خودت ، تو دیگه دختر کوچولوي من نیستی « بابا , لطفا اینهمه واسم عزا نگیر » نالیدم « ؟ کی عزا گرفته؟ حالا ، چرا تو هیجان زده نیستی » : خرناس کشید « نمی دونم بابا. حدس می زنم هنوز هیجانم بالا نزده یا یه همچین چیزي » « خوبه که آلیس مهمونی گرفته. تو به یه چیزي احتیاج داري جوش بیاري » « حتما. مهمونی دقیقا همون چیزیه که من بهش احتیاج دارم » چارلی به لحن من خندید و شانه هایم را تکان داد. ادوارد به ابرها نگاه می کرد ، سیمایش غرق تفکر بود. پدرم مجبور شد ما را دم در پشتی ترك کرده و سمت ورودي اصلی به سایر والدین بپیوندد. وقتی که خانم کوپ و آقاي وارنر معلم ریاضی سعی کردند همه را به ترتیب الفبا به صف کنند، غوغایی برپا بود. « جلو اون بالا ، آقاي کالن » آقاي وارنر به ادوارد پارس کرد « هی ، بلا » سرم را بالا گرفتم تا جسیکا استنلی را ببینم که از آخر صف با لبخند برایم دست تکان می داد. ادوارد سریع مرا بوسید و ها بایستد. آلیس آنجا نبود. می خواست چکار کند؟ صرف نظر کردن از فارغ « ك » آهی کشید و رفت تا در کنار بقیه التحصیلی ؟ چه زمان بندي ناجوري از شانس من. من باید براي سنجش مسائل تابعد از اتمام این مراسم منتظر می شدم . « بلا ، اینجا این پایین » : جسیکا دوباره صدا کرد من از کنار صف رفتم تا سر جاي خودم کنار جسیکا قرار گرفتم ، کمی کنجکاو بودم که چرا رفتار جسیکا یک دفعه اینقدر دوستانه شده. نزدیکتر که رسیدم دیدم آنجلا پنج نفر عقب تر با همین کنجکاوي جسیکا را نگاه می کرد. قبل از اینکه من به تیر رس صداي جسیکا برسم او داشت ور ور می کرد . چه جالب . منظورم اینه که انگار تازه به هم رسیدیم و حالا داریم با هم فارغ التحصیل » : احساساتش فوران کرد « می شیم. باورت میشه تموم شد؟ دلم می خواد جیغ بزنم « منم همینطور » : زمزمه کردم فقط خیلی شگفت انگیزه. اولین روزت رو اینجا یادت می آد؟ ما مثل اینکه فورا با هم دوست شدیم . از همون اولین » باري که همدیگه رو دیدیم. شگفت انگیزه . و حالا من میرم کالیفرنیا و تو میري آلاسکا و من دلم برات خیلی خیلی تنگ میشه. باید قول بدي که گاهی وقتا خبري از همدیگه بگیریم! خیلی خوشحالم که تو یه مهمونی داري. عالیه. « . ... چون واقعا یه مدتیه که ما با هم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#52
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۱ عصر
وقت نگذروندیم و حالا همه امون داریم از اینجا می ریم او همینطور وز وز کرد و وز وز کرد و من حتم داشتم که بازگشت ناگهانی دوستی مان بخاطر دلتنگی فارغ التحصیلی و قدردانی از دعوت به میهمانی بود که من هیچ کاري براي برگزاري آن نکرده بودم. همانطور که شانه هایم را درون ردا می انداختم تا جایی که می توانستم توجه کردم. و دریافتم خوشحالم که همه چیز می توانست بین من و جسیکا به خوبی پایان پذیرد . چون این یک پایان بود ، اهمیت نداشت که اریک دانشجوي ممتازي که خطابه را می خواند ، مجبور بود بگوید فارغ و مابقی آن مهملات مبتذل. شاید بیشتر براي من تا براي بقیه ، اما همه امون امروز چیزي را « شروع » التحصیلی یعنی پشت سر می گذاشتیم. مراسم خیلی سریع پیش رفت . حس کردم انگار دکمه ي فوروارد را فشار داده اند. آیا گمان می کردیم واقعا بدان سرعت گام برداریم؟ و سپس ، اریک با حالتی عصبی داشت سخنرانی می کرد ، کلمات و عبارات طوري کنار هم می گریختند که هیچ احساس دیگري ایجاد نمی کردند. مدیر گرین خواندن اسامی را شروع کرد ، یکی بعد از دیگري بدون مکث اضافی فیما بین ؛ ردیف جلو در سالن ورزش براي فهمیدن یورش می آوردند. خانم کوپ بیچاره از بس سعی کرد دیپلم صحیح را به مدیر بدهد تا به دانش آموز مربوطه بدهد انگشتانش ساییده شد . دیدم که آلیس ناگهان ظاهر شد و رقصان روي سن رفت تا دیپلمش را بگیرد ، یک نگاه حاکی از تمرکز عمیق روي صورتش بود. ادوارد به دنبالش رفت چهره اش گیج بود اما آشفته نبود. فقط آن دو نفر رداي زشت زرد را درآوردند و من هنوز به طرز لباس در آوردنشان نگاه می کردم. آنها بیرون از ازدحام ایستادند ، زیبایی و فریبندگی شان متعلق به دنیاي دیگري بود. تعجب کردم که چگونه تاکنون خراب تقلید رفتار انسانی شان شده بودم. یک جفت فرشته با بالهاي بی نقص در حالی آنجا ایستاده بودند که کمترین جلب توجه را می کردند . شنیدم آقاي گرین نام مرا صدا کرد و از صندلیم بلند شدم ، منتظر صف جلویی شدم که حرکت کنند. متوجه تشویق و هلهله اي در ته سالن شدم و اطراف را نگاه کردم تا جیکوب را ببینم که چارلی را پا به پایش می کشید و هر دوي آنها با لحن تشویق آمیزي فریاد می کشیدند . فقط توانستم سر بیلی را کنار آرنج چارلی تشخیص دهم. ترتیب نثار چیزي در مایه هاي لبخند به سویشان را دادم . آقاي گرین لیست اسامی را به پایان برد و دست به دست دادن دیپلم ها را با نیشخندي ابلهانه همانطور که از مقابلش « مبارکه دوشیزه استنلی » : عبور می کردیم ادامه داد. به جسیکا که مال خودش را گرفت گفت « مبارکه دوشیزه سوان » : به من در حالیکه دیپلم را در دست سالمم فشار می داد من من کنان گفت « ممنون » من من کردم و همین. با مدرك فارغ التحصیلی ام رفتم کنار جسیکا ایستادم. دور چشمان جس قرمز شده بود و لک روي صورتش را با آستین ردایش پاك کرد. یک ثانیه زمان برد تا بفهمم او داشت گریه می کرد . آقاي گرین چیزي گفت که نشنیدم و همه ي کسانی که اطرافم بودند فریاد کشیدند و جیغ زدند. کلاههاي زرد باریدند. من هم کلاهم را برداشتم اما دیر شده بود و فقط گذاشتم روي زمین بیفتد. « اوه ، بلا ، نمی تونم باور کنم. ما تمومش کردیم » : جس مافوق غرش مکالمات ور ور کرد « من نمی تونم باور کنم که همه اش تمومه » : زمزمه کردم « باید قول بدي ارتباطمون قطع نشه » او دستش را بدور گردنم انداخت خیلی خوشحالم که باهات آشنا » : متقابلا او را بغل گرفتم و در طفره رفتن از جواب احساس ناشیگري داشتم گفتم « شدم جسیکا . این دوسال خیلی خوب بود آهی کشید و آب بینی اش را بالا کشید. بعد دستانش را انداخت . در حالیکه از بالاي سرش دست تکان داد و روپوش اقوام شروع می کردند به جمع شدن دور ما و ما را محکم « ! لورن » زرد مچاله شده را به جلو هل می داد جیغ کشید تر به هم فشار می دادند. نگاهی به آنجلا و بن انداختم اما آنها توسط اقوامشان محاصره شده بودند. بعدا بهشان تبریک می گفتم. در جستجوي آلیس سرم را چرخاندم. صدایش مسحور کننده شده بود؛ « مبارکه » ادوارد درحالیکه دستش بدور کمرم گره می خورد در گوشم نجوا کرد براي رساندن من به این مرحله ي مهم و خاص زندگی هیچ عجله اي نکرده بود . « ام م م ، ممنون » « به نظر نمی آد هنوز حالت عصبی ات برطرف شده باشه » یادآوري کرد « هنوز نه کاملا » « چی براي نگرانی باقی مونده؟ مهمونی؟ اونقدرا وحشتناك نیست » « احتمالا درست میگی » « ؟ دنبال چی می گردي » « ؟ آلیس .... اون کجاست » . جستجویم کاملا آنطور که فکر کردم ، زیرکانه نبود « همینکه دیپلمش رو گرفت دوید بیرون » صدایش لحن جدیدي به خود گرفت. بالا را نگاه کردم تا سیماي گیجش را ببینم که همچنان به سمت در عقب سالن ورزش خیره بود ، و ناگهان تصمیمی گرفتم .... ، از آن نوع که واقعا باید دوبار درباره اش فکر می کردم ، اما نکردم. « ؟ نگران آلیسی » : پرسیدم نخواست جواب بدهد. « ... ام م م » « بگذریم ؛ داشت به چی فکر می کرد ؟ منظورم اینه که واسه دور نگه داشتن تو از موضوع » در واقع ، داشت سرود جنگ جمهوري امریکا را به » . چشمانش برقی به صورتم افکند و از روي سوءظن باریک شد « عربی ترجمه می کرد. وقتی تمومش کرد رفت سر علائم زبان کره اي « گمان کنم اون کار حسابی سرش رو مشغول می کرده » . با حالتی عصبی خندیدم « تو می دونی که چی رو داشت از من پنهان می کرد » مرا متهم کرد « مطمئن باش. من همونی ام که باعث این شده » لبخند ضعیفی زدم گیج و متحیر منتظر شد. به اطراف نگاهی انداختم. چارلی اکنون در مسیر رسیدن به جمعیت بود. آلیسِ باهوش ، او احتمالا سعی می کنه اینو تا بعد از مهمونی از تو پنهان نگه داره. اما از آنجایی که من مسبب » خراب شدن مهمونی هستم .... خب ، علی رغم آن ، آشفته نشو ، باشه ؟ همیشه دانستن تا حد ممکن ، بهتره . این یه « جورایی باید مفید باشه « ؟ داري از چی حرف می زنی » دیدم سر چارلی که داشت دنبال من می گشت از بالاي سر دیگران سرك می کشید. مرا یافت و دست تکان داد . « ؟ فقط خونسرد باش . خب » یکدفعه سرش را تکان داد ، لبخند عبوسی بر لب داشت . فکر می کنم تو درمورد اینکه از همه طرف داره بلا سرمون میاد » . در پچ پچی عجولانه دلایلم را برایش شرح دادم دراشتباهی. من فکر می کنم بیشتر داره از یک طرف سرمون میآد. ... و من واقعا دارم فکر می کنم داره به سر من میاد. اینا همه بهم ربط دارن ، باید اینطور باشه. فقط یک نفره که داره با بینایی آلیس قایم باشک بازي می کنه. غریبه ي توي اتاق من یه آزمایش بود تا ببینن کسی می تونه بدون دیده شدن توسط آلیس دور و برش بیاد. این یک نفره که افکارش رو تازه متولد ها رو تغییر میده و لباسهاي منو می دزده ، همه ي اینا باهم پیش میرن. بوي من براي اونها « بوده چهره اش به قدري سفید شد که به زحمت حرفم را به پایان بردم. اما کسی دنبال تو نمی آد ، نمی بینی؟ این خوبه ، ازمه و آلیس و کارلایل ، هیشکی نمی خواد به اونا صدمه » چشمانش از وحشت درشت و گشاد و گیج و ترسناك بود.او می توانست ببیند که من درست می گفتم درست «. بزنه « آروم باش » مثل آلیس که فهمید.دستم را روي گونه اش گذاشتم « ! بلا » چارلی در حالیکه گروههاي خانواده هاي سر راهش را کنار میزد فریاد کشید هنوز فریاد می کشید حتی با وجود اینکه درست دم گوشم بود. او دستانش را بدور من انداخت و « ! مبارکه ناز نازي » خیلی موذیانه در حالیکه مرا می گرفت ادوارد را به کنار هل داد . او هنوز کنترلش را بدست نیاورده بود. دستانش « ممنون » با ذهنی که مشغول حالت صورت ادوارد بود زمزمه کردم در نیمه راه به سمت من دراز شده بود ، انگار داشت چنگ می انداخت مرا بگیرد و فرار کند. فرار به نظر من چندان ایده ي وحشتناکی هم نباشد، فقط من اندکی بیشتر از او بر خودم تسلط داشتم . جیکوب و بیلی باید می رفتن ، دیدي » : چارلی یک قدم به عقب برداشت ، اما هنوز دستانش بر شانه من بود پرسید او پشتش به ادوارد بود ، احتمالا تلاشی بود براي محروم کردن او ، در آن لحظه این کار خوب بود. « ؟ اونا اینجا بودن دهان ادوارد باز مانده بود و چشمانش از ترس گشاد بود . « آره ، صدا شون هم شنیدم » در حالیکه سعی می کردم توجه کافی نشان دهم پدرم را مطمئن کردم « لطف کردن که اومدن » : چارلی گفت « ام م م م .... هم م م » خب ، گفتنش به ادوارد واقعا ایده ي بدي بوده. آلیس حق داشت که فکرش را شلوغ نگه داشت. باید صبر می کردم تا یک جایی تنها می شدیم ، شاید با بقیه ي خانواده. بدون وجود هر چیز شکستنی .... مثل پنجره ها ... ماشین ها ... ساختمان مدرسه . صورتش همه ي ترسهاي مرا و چیز دیگري را به من برگرداند. گرچه اکنون حالت صورتش ترس را از سر گذرانده بود ، وحشت خالص بود که ناگهان بر سیمایش نمایان شده بود. « بدین ترتیب می خواي کجا بریم شام بخوریم ؟ یه آسمون محدوده داري » : چارلی پرسید « من می تونم آشپزي کنم » « ؟ خل نشو بلا . می خواي بري رستوران کُلبه » : با لبخند مشتاقی پرسید من مخصوصاً از رستوران مورد علاقه ي چارلی خوشم نمی اومد ، اما در این وهله ، فرقش چه بود؟ در هر حال من مجبور بودم قادر باشم چیزي بخورم. « حتما ، کلبه ، عالیه » : گفتم چارلی لبخند پهن تري زد و آه کشید. سرش را نصفه نیمه به سوي ادوارد چرخاند بدون اینکه واقعا به او نگاه کند . « ؟ ادوارد ، تو هم می آي » به او خیره شدم با نگاهم التماس می کردم. ادوارد چهره در هم کشید درست قبل از اینکه چارلی رویش را برگرداند تا ببیند چرا جوابی نگرفته بود. « نه ، متشکرم » : ادوارد با صورتی سرد و سخت به خشکی گفت ادوارد همیشه مؤدب تر از این بود که چارلی « ؟ با خانواده ات برنامه اي داري » : چارلی با اخمی در صدایش پرسید استحقاقش را داشت ؛ خصومت ناگهانی اش چارلی را غافلگیر کرد . ادوارد ناگهان رو برگرداند و با احتیاط از میان جمعیت تحلیل رفته گذشت. او « . ... بله . اگر بنده رو عفو بفرمایید » فقط ذره اي سریعتر حرکت کرد ، عصبانی تر از اینکه بازي عالی تقلید از رفتار انسانی همیشگی اش را حفظ کند . « ؟ مگه من چی گفتم » : چارلی با احساس گناه پرسید « نگران اون نباش بابا. فکر نمی کنم بخاطر شما اینطوري شد » دوباره او را مطمئن کردم « ؟ شما دوتا باز دعوا کردین » « هیشکی دعوا نکرده. سرت به کار خودت باشه » « تو کار منی » « بریم یه چیزي بخوریم » چشمانم را تاب دادم رستوران کلبه شلوغ بود. به نظر من اونجا کهنه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#53
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۱ عصر
و قیمتهایش بیش از حد گران بود، اما تنها چیزي بود که در شهر شبیه رستوران بود، بنابراین براي مناسبتها محبوب مردم بود. من با ترشرویی به سر خشک شده ي افسرده ي گوزنی خیره شدم در حالیکه چارلی خوراکی از بهترین قسمت دنده را می خورد و با والدین تایلر کراولی در میز عقبی صحبت می کرد. سر و صدا زیاد بود ، همه فقط از مراسم فارغ التحصیلی آمده بودند و بیشترشان مثل چارلی با دور و بري ها یا از بالاي غرفه ها با هم گپ می زدند . من پشت به پنجره جلویی بودم و در مقابل هوس چرخیدن و دید زدن اطراف براي یافتن چشمهایی که بر من بود ، مقاومت کردم. می دانستم که قادر نمی شدم چیزي ببینم. فقط این را می دانستم که فرصتی پیش نمی آمد که او مرا بدون مراقب رها کند، حتی براي یک ثانیه. نه از این به بعد . شام طول کشید. چارلی درگیر بحثهاي اجتماعی بود و خیلی آهسته غذا خورد. من وقتی مطمئن می شدم حواسش جاي دیگري بود کبابم را تکه تکه در دستمال سفره جمع می کردم.همه اش به نظر مدت زمان زیادي طول کشید اما وقتی به ساعت نگاه کردم ( که اغلب بیشتر از حد نیاز بود ) عقربه ها چندان جلو نرفته بودند. بالاخره چارلی به خود آمد و انعامی روي میز گذاشت. من بلند شدم . « ؟ عجله داري » : از من پرسید « می خوام به آلیس کمک کنم کارا رو راه بندازه » ادعا کردم او از من رو برگرداند تا با بقیه خداحافظی کند. من بیرون رفتم تا منتظر لند کروز شوم. « باشه » در انتظار چارلی به در ماشین تکیه دادم تا خود را از این مهمانی تازه بیرون بکشد.تقریبا پارکینگ خیلی تاریک بود ، ابرها به حدي ضخیم بودند که نمی شد گفت خورشید غروب کرده بود یا نه. هوا سنگین بود انگار هواي باران بود. چیزي در سایه ها حرکت کرد . هوایی که از هول بلعیده بودم همینکه ادوارد از تاریکی بیرون آمد به آهی از سر آسودگی تبدیل شد . بدون هیچ کلامی او مرا به آغوش کشید و محکم فشار داد. یک دست سرد چانه ام را یافت و صورتم را بالا کشید تا لبهاي سفتش را به لبهایم فشار دهد. انقباضی را در فکش احساس کردم. به محض اینکه اجازه ي تنفس به من داد « ؟ چطوري » : پرسیدم « خوب نیستم. اما با خودم کنار اومدم. ببخش که اونجا دست و پام رو گم کردم » زمزمه کرد « تقصیر من بود. باید براي گفتنش به تو صبر می کردم » « ! نه. این چیزي بود که لازم بود بدونم. نمی تونم باور کنم که من اینو نفهمیدم » : مخالفت کرد « تو خیلی فکرت رو درگیر کردي » « ؟ و تو نکردي » « چارلی تو راهه » . ناگهان بدون اینکه اجازه پاسخ به من بدهد دوباره مرا بوسید . بعد از یک ثانیه خود را عقب کشید « بهش گفتم منو دم خونه ي شما بذاره » « تا اونجا دنبالتون می آم » اما او قبلا رفته بود. « واقعا لازم نیست » سعی کردم بگویم « ؟ بلا » چارلی در حالیکه چپ چپ به تاریکی نگاه می کرد ، از دم در رستوران صدا کرد « من این بیرونم » چارلی پرسه زنان به سمت ماشین حرکت کرد و زیر لب درباره ي کم طاقتی چیزهایی گفت . « خوب ، چه احساسی داري؟ روز بزرگی بود » : همینکه داشتیم در بزرگراه به سمت شمال می رفتیم از من پرسید « حس خوبی دارم » : دروغ گفتم « تو هیچ وقت اهل مهمونی نبودي » . این دفعه او متوجه نشد « نمی دونم از کجا این خصلت رو ارث بردم » زمزمه کردم خوب. تو واقعا خیلی نازشدي. کاش یه چیزي برات گرفته بودم. » چارلی خنده اي کرد که شانه هایش بلرزه افتاد « ببخشید « بابا ، خل بازي در نیار » « خُل بازي نیست. احساس می کنم هیچ کاري که لازمه براي تو نمی کنم » صحبت کردن درباره احساسات با « ... احمقانه است. تو شغل خارق العاده اي داري. بهترین پدر دنیا بودن رو. و » و من واقعا خوشحالم که اومدم با تو » چارلی راحت نبود اما بعد از صاف کردن گلویم پشتکار بیشتري نشان دادم زندگی کنم. این بهترین تصمیمی بود که تا حالا گرفتم. بنابراین نگران نباش ، تو فقط داري حالت بدبینی و افسردگی « بعد از فارغ التحصیلی رو تجربه می کنی « شاید , اما من مطمئنم ظرف چند روز سرخورده شدم. منظورم اینه که ، یه نگاه به دستت بنداز » خرناس کشید بدون فکر به پایین روي دستم زل زدم. دست چپم براحتی در آتل تیره رنگی که من ندرت راجع آن فکر می کردم ، قرار داشت . مشت شکسته ي من دیگر زیاد درد نمی کرد. « هرگز فکر نکردم لازم باشه که بهت یاد بدم چطور مشت بزنی. فکر کنم اشتباه کردم » « ؟ فکر می کردم طرف جیکوبی » مهم نیست که من طرف کی ام ، اگر کسی بدون اجازه ي تو تورو ببوسه تو باید بتونی احساست رو بروز بدي بدون » « ؟ اینکه به خودت آسیب بزنی. تو انگشتاتو داخل مشتت جمع نکردي، درسته نه ، بابا. این کارت یه نوع محبت با یه روش غریبه ، اما فکر نمی کنم آموزش کمکی می کرد. سر جیکوب واقعا » « محکمه « دفعه بعد بزن تو شکمش » : چارلی خندید « ؟ دفعه بعد » : با ناباوري پرسیدم « اووه. به اون بچه سخت نگیر. خیلی جوونه » « اون نفرت انگیزه » « ! اون هنوز دوستته » « می دونم بابا ، واقعا نمی دونم چه کاري در این مورد واقعا درسته » آه کشیدم آره. کار درست همیشه حقیقت مشهود نیست. گاهی وقتا چیزي که » چارلی به آهستگی سرش را عقب و جلو تکان داد « براي یک نفر درسته ، براي فرد دیگه غلط از آب در می آد. بنابراین ... شانسی از آب در می آد « ممنون » به خشکی زمزمه کردم « ... اگه تو این مهمونی خیلی وحشی بازي بشه » چارلی دوباره خندید و بعد اخم کرد . شروع کرد « نگران نباش بابا. کارلایل و ازمه می خوان اونجا باشن. مطمئنم تو هم می تونی بیاي اگه بخواي » چارلی به نشانه مخالفت شکلکی در آورد و از شیشه ي جلو به تاریکی شب چشم دوخت. چارلی درست به اندازه ي من از میهمانی لذت می برد. « پس جهت نما کجاست؟ اونا باید مسیر رانندگیشون رو روشن کنن ، غیر ممکنه تو تاریکی بشه راه رو پیدا کرد » لبهایم را بهم فشار دادم. « ! درست سر پیچ بعدي ، فکر کنم » میدونی ، راست میگی ، غیر ممکنه بشه پیداش کرد. آلیس گفت توي دعوتنامه نقشه گذاشته ، اما حتی اینطوري هم » به کلک خودم هوراي یواشکی کشیدم. . « ، ممکنه کسی گم بشه « شاید » : چارلی گفت « شاید هم نه » : به محض اینکه جاده به شرق پیچید گفت تاریکی سیاه مخملی در ادامه ي راه درست جاییکه جاده ي خانواده ي کالن باید می بود، قطع شده بود. کسی درختان دو سوي جاده را با چراغهاي چشمک زن تزیین کرده بود ، گم شدن غیر ممکن بود. « آلیس » : با اطمینان گفتم « واااااااااااي » : چارلی همینکه به مسیر ماشین رو پیچید گفت دو درخت در ورودي مسیر تنها درختهاي چراغانی شده نبودند. هر پنج ، شش متر یا بیشتر درخت چراغان شده ي درخشان دیگري ما را به سمت خانه ي بزرگ سفید هدایت می کرد.تمام مسیر ، همه ي سه مایل مسیرجاده. « ؟ آلیس هیچی رو نیمه کاره نمیذاره ، درسته » چارلی با وحشت من من کنان گفت « ؟ مطمئنی نمی خواي بیایی تو » « صد در صد. خوش بگذره بچه » « خیلی خیلی ممنون بابا » همینطور که بیرون رفتم و در را بستم داشت با خودش می خندید. نگاهش کردم هنوز نیشش باز بود که به دنده عقب رفت. با یک آه ، قدم رو از پله ها بالا رفتم تا بروم که مهمانی ام را تحمل کنم

فصل17 اتحاد « ؟ بلا » صداي زیباي ادوارد از پشت سرم به گوش رسید. به سمت اش چرخیدم و خرامیدن او به سمت ایوان را به تماشا نشستم. موهایش در اثر دویدن اش موج میخورد. مرا در بین دستانش گرفت و مثل قبل در پارکینگ دوباره بوسید . بوسه اش مرا ترساند. حس اضطراب در او موج میزد. آنطور که لب هاي لرزان اش لب مرا در بر گرفت ، انگار دیگر وقتی باقی نمانده بود . نمیخواستم به این چیزها فکر کنم. نه اگر می خواستم در چند ساعت آینده انسان گونه رفتار کنم. خودم را کنار کشیدم. « بیا از شر این مهمونی لعنتی خلاص شیم » : طوري که به چشمان اش نگاه نمیکردم، با بد خلقی گفتم دستان اش را در دو طرف صورتم گذاشت ، و منتظر نگاه من شد . « اجازه نمیدم اتفاقی برات بیفته » « زیاد نگران خودم نیستم » . با دست سالم ام لب هایش را لمس کردم « ؟ آماده جشن هستی » . نفس عمیقی کشید و بعد لبخندي زد « باید حدس میزدم » به خودش گوشزد کرد غرولندي کردم. در حالی که دستش را با حالتی تدافعی دور کمرم حلقه کرده بود، در را برایم باز کرد. براي چند لحظه آنجا خشکم زده بود، اما بعد به آرامی سري تکان دادم . « باورنکردنیه » « آلیس همیشه آلیسه دیگه » : ادوارد یادآوري کرد قسمت اعظمی از خانه کالن ها تبدیل به کلوب شبانه شده بود . کلابی که در دنیاي واقعی به آن برنمیخورید. مدل برنامه هاي تلویزیونی . و به سمت برجی بزرگ از « ... به نظرت احتیاج دارم » . آلیس از کنار اسپیکري عظیم الجثه صدایمان کرد « ادوارد » « ؟ براشون یه چیز آشنا و آرامش بخش بزارم؟ یا... شعور موسیقی شون رو امتحان کنم » . سی دي رفت « آرامش بخش باشه. اینجوري معمولی تره » : ادوارد گفت آلیس با جدیت سري تکان داد، و سی دي هاي آموزشی را داخل جعبه اي ریخت. متوجه شدم لباسی دو بنده و پولک دوزي شده و شلواري با چرم قرمز پوشیده بود. پوست سفیدش در تضاد شدیدي با شلوار قرمز و نور بنفش اتاق خود نمایی میکرد. « احساس میکنم لباسم کمه » : گفتم « تو عالی شدي » ادوارد امیدوارم کرد « واقعا » آلیس اضافه کرد همه امیدواري را در صدایم شنیدند. آلیس شکلکی در آورد . « ؟ فکر میکنید اصلا کسی بیاد » . آهی کشیدم « ممنون » « همه میان. همه دلشون میخواد داخل خانه مرموز و خلوت کالن ها رو ببینن » : ادوارد جواب داد « شگفت آوره » ناله کردم کاري نبود تا در انجام آنها کمک کنم. شک داشتم . حتی وقتی که دیگر نیازي به خواب نداشتم و سرعت بخشی از من میشد. شک داشتم که بتوانم مثل آلیس کارها را ردیف کنم . ادوارد اجازه نمیداد لحظه اي از او دور شوم و مرا به دنبال خودش میکشید. حتی وقتی براي جاسپر و کارلایل در مورد بینش جدید من توضیح میداد. با وحشت به صحبت هایشان در مورد حمله به لشگر سیاتل گوش میدادم. به وضوح مشخص بود که جاسپر از تعداد نفراتمان راضی نیست. گرچه نتوانسته بودند با گروه هاي دیگري جز خانواده ي ناخوشایند تانیا ارتباط برقرار کنند. جاسپر نمی توانست به خوبی ادوارد نگرانی اش را پنهان کند . نمی توانستم عقب بایستم، صبر کنم و امیدوار باشم آنها به خانه بازگردند . نمیتوانستم . نمیشد . دیوانه میشدم . زنگ در به صدا در آمد. فضاي اتاق یکباره به شکل عادي درآمد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#54
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۲ عصر
لبخندي بی نظیر، گرم و خالص جایگزین نگرانی صورت کارلایل شد. آلیس صداي موسیقی را بلند کرد ، و بعد رقص کنان رفت تا در را باز کند. دوستان حومه شهري من بودند، که ترسان و لرزان به آنجا رسیده بودند. جسیکا اولین نفر بود ، و مایک در کنارش. تایلر، کانر، آستین، لی، سامنتا ... و حتی لورن که با چشمانی که از فرط کنجکاوي گشاد شده بود، آخرین نفر وارد شد. همه آنها با ورود به فضاي خانه اي که بسیار شیک و زیبا شده بود ، کنجکاو و دست پاچه شده بودند. اتاق خالی نبود، همه کالن ها سر جاهایشان مستقر شده بودند و آماده بودند نقش انسان بودنشان را به خوبی ایفا کنند. امشب احساس می کردم من هم مشغول نقش بازي کردن هستم . رفتم تا به مایک و جس خوشامد بگویم، امیدوار بودم صدایم زیاد هیجان زده نباشد. قبل از اینکه به کس دیگري برسم، دوباره زنگ در زده شد. اجازه دادم آنجلا و بنْ وارد شوند. در را باز گذاشتم تا اریک و کیت که به پله هاي ورودي رسیده بودند هم داخل شوند . وقتی براي وحشت کردن نداشتم. باید با همه خوش و بش میکردم. باید روي شاد بودن تمرکز میکردم. مثل یک میزبان خوب . گرچه آلیس و ادوارد مهمانان را دعوت کرده بودند، اما انگار نقطه توجه دیگران براي عرض تبریک و تشکر من بودم. شاید به این خاطر که کالن ها در زیر نور پردازي تصنعی آلیس کمی عجیب به نظر می رسیدند. شاید نور باعث عجیب و غریب شدن تمام اتاق شده بود. نه فضایی که ممکن بود فردي عادي در کنار امت داشته باشد. امت را دیدم که در کنار میز شام به مایک نیشخند میزد و نورقرمز اتاق دندان هایش را درخشان کرده بود. و مایک را دیدم که ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. احتمالاً آلیس از قصد این نور پردازي را انجام داده بود تا من را در مرکز توجه قرار داده باشد. مرکزي که او فکر میکرد آنجا به من بیشتر خوش میگذرد. او تا ابد سعی میکرد مرا به کارهاي انسانی که فکر میکرد انسان هاي واقعی انجام می دهند وادار کند. مهمانی یک موفقیت تمام عیار بود، حتی با وجود حضور پر تنش کالن ها که شاید حتی به حال و هواي فضاي مهمانی هیجان اضافه میکرد. موسیقی همه گیر بود، و نور پردازي هیپنوتیزم کننده ، و با توجه به سرعت غیب شدن غذا ها مشخص بود که خیلی خوب باشند. اتاق خیلی زود شلوغ شد. با این وجود اصلا ناخشایند نبود. تمام بچه هاي سال آخر دبیرستان آنجا بودند. در کنار شاگردان سال اول. بدن ها با ضرب آهنگ موسیقی پا عوض میکردند و موج میخوردند. جمعیت شرکت کننده در مهمانی با بیقراري آماده رقص بودند. آنقدر ها هم که فکر میکردم سخت بود. من از آلیس تقلید میکردم. شاد و شنگول با همه حرف میزدم و اینور و آنور میرفتم. بقیه به راحتی تحت تاثیر قرار می گرفتند. این بزرگترین و باحال ترین اتفاقی بود که تا به آنروز در فورکس اتفاق افتاده بود. آلیس درست مثل فرفره شده بود . هیچکس این شب را فراموش نمیکرد . یکبار دور اتاق چرخیدم تا دوباره به جسیکا رسیدم. او با هیجان بالا و پایین میپرید ، و نیازي نبود او را از خوشی فعلی اش بیرون بکشم. ادوارد همواره در کنار من بود . اجازه نمیداد از جلوي چشم اش دور شوم. او دست اش را دور کمر من گره کرده بود و هر از گاهی مرا به سمت خودش میکشید و اجازه هیچ فکري را به من نمیداد . اما وقتی ناگهان دست اش را انداخت و از من دور شد بی نهایت مشکوك شدم. « . الان بر میگردم » . در گوشم زمزمه کرد « همینجا بمون » او با مهارت از بین جمعیت به هم فشرده طوري گذشت که حتی به یک نفر برخورد نکرد. آنقدر سریع رفت که فرصت نکردم بپرسم چه اتفاقی افتاده. با ابروهایی بالا و با حیرت به رفتن اش خیره شده بودم. در حالی که جسیکا بی خیال با آهنگ میخواند و می رقصید. او به بازوي من آویزان شده بود و مرا به رقص وا میداشت . او را دیدم که به سمت سایه هاي پشت در آشپزخانه رفت، جایی که نور به صورت متناوب با آن می تابید. او به سمت فردي خم شد . اما به خاطر حرکت سرهایی فراوان از جلوي صورتم نمیتوانستم دقیق تر ببینم. روي نوك پا بلند شدم و گردنم را به اطراف تکان میدادم. در همان لحظه، نور سرخی از پشت سرش درخشید . نور سرخی که بر لباس آلیس تابیده بود. نور فقط براي چند ثانیه صورت آلیس را نمایان کرد. اما همین قدر برایم کافی بود. و دستم را کشیدم. منتظر نشدم تا ببینم واکنش او چیست یا تا چه حد از « یه لحظه منو ببخش جس » : زیر لب گفتم لحن تند من میرنجد . راهم را از بین حضار با سختی باز کردم، و گاهی به گوشه و کنار هل داده میشدم. حالا عده اي میرقصیدند. با عجله به سمت در آشپزخانه دویدم. ادوارد رفته بود، اما آلیس هنوز آنجا در تاریکی بود، صورت اش بی حالت بود . مثل آدمی شده بود که شاهد یک حادثه دلخراش بوده ، با یکی از دستان اش به قاب در چنگ زده بود و به آن تکیه داده بود. انگار هر لحظه امکان داشت بیفتد. دستانم در جلوي صورتم دراز شده بود ، التماس میکردند. « ؟ چیه آلیس؟ چی شده؟ چی دیدي » به من نگاه نمیکرد. نگاهش به دور دست خیره بود. ناگهان چهره اش به حالت عادي برگشت و انگار از چیزي منزجر شده بود. « ؟ آخه کی گرگینه ها رو دعوت کرده » : با انزجار به من گفت « ! من » . ناله کردم فکر کردم خودم بودم که دوباره دعوتش کردم ، نه اینکه دلم میخواست جیکوب آنجا بیاید. « خوب، پس خودت ردیفش کن. من میرم تا با کارلایل صحبت کنم » سعی کردم دست اش را بگیرم، اما او رفته بود و من فقط هواي خالی را گرفتم . « ! نه آلیس، صبر کن » « ! لعنت » . زمزمه کردم می دانستم همین بود. آلیس آنچه را که انتظارش را میکشید دیده بود، و من می دانستم بیشتر از این نمیتوانم در باز کردن در مردد باشم. زنگ در دوباره به صدا در آمد، خیلی طولانی، کسی انگشت اش را روي زنگ فشار میداد. رویم را به سمت سایه ها چرخاندم و به دنبال آلیس گشتم. هیچ چیز ندیدم. به سمت پله ها رفتم . « ! هی، بلا » صداي آهنگین جیکوب و شنیدن نام خودم، ناگهان مرا به خود آورد. شکلکی در آوردم. فقط یک گرگینه نیامده بود. بلکه سه تا بودند. جیکوب آنجا ایستاده بود و در کنارش امبري و کوئیل ایستاده بودند. دو تاي دیگر کاملاً عصبی بودند. طوري اطراف را نگاه میکردند انگار می خواستند وارد یک دخمه شوند. امبري یک دست اش را روي دستگیره در نگه داشته بود انگار هر لحظه قصد داشت برگردد و برود. جیکوب خیلی گرم تر از بقیه برایم دست تکان میداد، گرچه بینی اش به خاطر انزجار چروك شده بود. من هم دست تکان دادم. براي خداحافظی ، برگشتم تا دنبال آلیس بگردم. وقتی از کنار لورن و کانر رد میشدم چیزي مرا به خود فشار داد . از هیچ جا سبز شده بود. دست اش را روي شانه ام گذاشته بود و مرا به سمت آشپزخانه تاریک می کشید. سعی کردم از دست اش فرار کنم، اما او شانه ي دست سالمم را گرفته بود و اجازه فرار نمیداد . « دعوت دوستانه اي بود » . اشاره کرد « ؟ تو اینجا چکار میکنی » . دستم را کشیدم « ؟ خودت منو دعوت کردي. یادت نیست » « انگار حرفم رو نگرفتی، بزار روشنت کنم. من فقط دعوت کردم » « لوس بازي در نیار. من برات کادوي فارق التحصیلی هم آوردم » دستانم را روي سینه ام گره کردم. نمی خواستم با جیکوب دعوا راه بیندازم. میخواستم ببینم آلیس چه دیده بود و ادوارد و کارلایل در این باره چه به هم می گفتند. سرم را از پشت جیک بلند کردم، و به دنبال او گشتم. « ... ببر پسش بده جیک، من باید برم » جیکوب جلوي دید من رفت و خودش را به من نشان داد . « نمیتونم پسش بدم، از فروشگاه نخریدم ، خودم درسش کردم ، خیلی وقت برد تا ساختمش » دوباره از پشت اش سرك کشیدم. اما هیچ کدام از کالن ها را پیدا نکردم. اونها کجا رفته بودند؟ یعنی کجا رفته بودند؟ « ! اوه، بیخیال، بلز. یه جوري وانمود نکن انگار که من اصلا وجود ندارم » « ببین، جیک، فکر من الان خیلی مشغوله » . نمی توانستم آنها را هیچ جا ببینم « . من وانمود نمی کنم » می تونید لطفا فقط چند ثانیه به من توجه کنید، خانوم » . او دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را بالا آورد «؟ سوان « دستاتو پیش خودت نگه دار، جیکوب » . سریع خودم را کنار کشیدم ببخشید! من واقعا متاسفم. منظورم اون روزه. نباید » : در حالی که دستهایش به حالت تسلیم بالا نگه داشته بود، گفت اونطوري می بوسیدمت. کار اشتباهی بود. حدس می زنم.... خوب، حدس می زنم خودمو با این فکر که تو منو « می خواستی گول زدم « ! گول زدم...چه تعریف بی عجیبی » « بد نباش. می دونی، می شه معذرت خواهی منو قبول کنی » « ... باشه. عذر خواهی قبول شد. حالا می شه یه دقیقه منو ببخشی » صدایش از بار قبل که دست از جست و جوي آلیس کشیدم و به او نگاه کردم بسیار فرق « باشه » : او زیر لب گفت کرده بود. چشم هایش را به زمین دوخته بود و نگاهش را از من می دزدید. لب پایینش کمی جلو آمده بود. « فکر می کنم ترجیح میدي با دوست واقعیت باشی. گرفتم » : با همان لحن غمزده گفت « آه، جیک، می دونی که این منصفانه نیست » . ناله اي کردم « ؟ می دونم » به جلو خم شدم و سعی کردم به چشم هاي او نگاه کنم. بعد سرش را بلند کرد و براي اینکه چشمش « بهتره بدونی » به چشم من نیفتد، به بالاي سرم خیره شد . « ؟ جیک » از نگاه کردن به من خودداري می کرد . « ؟ هی، گفتی یه چیزي واسم درست کردي، آره؟ فقط حرف بود؟ کادوي من کجاس » : پرسیدم اقدامم براي شور و شوق نشان دادن اندوهناك بود، ولی جواب داد. او چشم هایش را چرخی داد و برایم شکلکی درآورد. « من منتظرم » . به تظاهر کردن ادامه دادم و دست بازم را جلو نگه داشتم دستش را در جیب پشتی شلوارش فرو برد و جعبه ي کوچک و رنگی اي را که با شلختگی « درسته » . غرولندي کرد بسته شده بود، بیرون آورد. با ربان هاي چرمی محکم بسته شده بود. او آن را کف دستم گذاشت . « ! واي، خوشگله، جیک. ممنون » » ! کادو داخلشه، بلا » . او آهی کشید « اوه » در بازکردن ربان ها به مشکل برخوردم. او باز هم آه کشید ، آن را از دستم گرفت و گره ها را به راحتی باز کرد. دستم را دراز کردم تا آن را بگیرم، ولی او جعبه را وارونه کرد و شی نقره اي رنگی را در دست من انداخت . حلقه هاي فلزي، جلنگ جلنگ صدا کردند . « من دستبندشو درست نکردم، فقط طلسمشو ساختم » : او اقرار کرد به یکی از حلقه هاي دستبند نقره اي یک شی چوبی کوچک وصل شده بود. آن را بین انگشت هایم نگه داشتم تا از نزدیک تر ببینم. روي پیکره ي کوچک خطوط ظریف و بسیاري حکاکی شده بود . گرگ کوچکی که کاملاً واقعی به نظر می رسید. حتی از چوبی قرمز قهوه اي تراشیده شده بود که با پوست خودش هماهنگی داشت . « ؟ خیلی قشنگه. خودت ساختیش؟ چطوري » : زمزمه وار گفتم « این چیزیه که بیلی یادم داده . اون توي این کار بهتر از منه » . شانه هایش را بالا انداخت « باور کردنش سخته » : در حالی که مرتباً گرگ کوچک را در انگشتانم می تاباندم، آهسته گفتم « ؟ واقعا دوسش داري » « آره! فوق العادست، جیک » خوب ، فکر کردم شاید این باعث بشه هر از گاهی » . در اول، با خوشحالی لبخند زد، ولی بعد چهره اش در هم رفت « یاد من بیفتی. می دونی که چجوریه ، از دل برود ، هرآنکه از دیده برفت « بیا، کمکم کن ببندم به دستم » . این رفتار او را نادیده گرفتم از آنجایی که دست راستم در آتل گیر افتاده بود ، مچ چپم را بالا گرفتم. آن را به راحتی بست ، با اینکه به نظر می رسید این کار براي انگشت هاي بزرگ او زیادي ظریف باشد . « ؟ دستت می کنیش » : پرسید « معلومه که می کنم » به من نیشخند زد . این همان لبخند شادمانه اي بود که بسیار دوست داشتم. آن را براي لحظه اي چرخاندم ، ولی بعد چشمانم دوباره اطراف اتاق گشت، از درون جمعیت با نگرانی دنبال نشانه اي از ادوارد یا آلیس گشتم . « ؟ چرا این قدر حواست پرته » : جیکوب با تعجب پرسید « چیزي نیست... واقعا ممنون از کادو. خیلی دوسش دارم » : در حالی که سعی می کردم تمرکز کنم به دروغ گفتم « ؟ یه خبرایی هست، نه » . ابروهایش را در هم کشید و باعث شد چشم هایش در سایه مخفی شود « ؟ بلا » « جیک، من... نه، چیزي نیست » « به من دروغ نگو، تو دروغ گوي فجیهی هستی. باید بهم بگی چه خبره.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#55
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۲ عصر
ما می خوایم این چیزارو بدونیم » احتمالا حق با او بود. مطمئنا گرگ ها به اتفاقی که در شرف وقوع بود علاقه داشتند. فقط هنوز نمی دانستم آن اتفاق دقیقا چیست. تا زمانی که آلیس را پیدا نکرده بودم نمی توانستم مطمئن باشم . « جیکوب بهت می گم. فقط بذار بفهمم داره چی می شه، خوب؟ باید با آلیس حرف بزنم » « پیشگو یه چیزي دیده » . از حالت چهره اش معلوم بود که درك کرده است « آره، همون موقع که تو پیدات شد » « ؟ راجع به همون خون مکنده ایه که تو اتاقت بود » « ربط داره » یه » . براي لحظه اي آن را سبک سنگین کرد، در حالی که سعی می کرد چهره ام را بخواند سرش را کج کرده بود « چیزي هست که به من نمیگی .... یه موضوع بزرگ « آره » . دیگر دروغ گفتن چه فایده اي داشت؟ او مرا خیلی خوب می شناخت جیکوب براي لحظه ي کوتاهی به من خیره شد و بعد چرخید تا توجه برادرانش را که دم در ایستاده بودند به خود جلب کند. آنها وقتی متوجه او شدند، در حالی که به چابکی از بین جمعیت خودشان را تکان می دادند براه افتادند، تقریبا آنها هم در حال رقصیدن بودند. در کمتر از یک دقیقه کنار جیکوب ایستادند. « حالا. توضیح بده » : جیکوب گفت امبري و کوئیل نگاهی سردرگم و محتاط بین صورت هاي ما رد و بدل کردند. به جستجو در اتاق پرداختم، این بار براي نجات یافتن. آنها از همه طرف راه مرا « جیکوب، من همه چیزو نمی دونم » بسته بودند. « ؟ پس، چی می دونی » تمام آنها در آن واحد دست هایشان را جلوي سینه شان در هم فرو برده بودند. تا حدودي با مزه بود، ولی بیشتر تهدید آمیز. و بعد ناگهان چشمم به آلیس افتاد که از پله ها پایین می آمد. پوست سفیدش در نور بنفش می درخشید. « ! آلیس » : با خیال آسوده داد کشیدم با وجود صداي زیاد موزیک که فریاد مرا در خود گم می کرد، به محض اینکه او را صدا زدم، به من نگاه کرد. با اشتیاق برایش دست تکان دادم و او را در حالی که با چشم هاي تنگ شده از بین سه گرگینه اي که مثل برج ، بالاي سر من ایستاده بودند رد می شد ، تماشا کردم . اما، قبل از این واکنش چهره اش پر از نگرانی و ترس بود. لبم را گاز گرفتم. جیکوب، کوئیل و امبري با هم، با چهره هاي ناراحت از سر راه آلیس کنار رفتند. او دستش را دور کمر من گذاشت. « باید باهات حرف بزنم » : در گوشم زمزمه کرد « ... ام، جیک، بعدا می بینمت » : همان طور که از شر آنها خلاص می شدیم زیر لب گفتم « آهاي، کجا با این عجله » . جیکوب دست درازش را بلند کرد و به دیوار تکیه داد تا راه ما را مسدود کند « ؟ ببخشید » . آلیس با چشم هاي گشاد شده و دیرباور به او نگاه کرد « به ما بگید چه خبره » : او غرغرکنان گفت جاسپر از غیب ظاهر شد. تا لحظه اي پیش فقط من و آلیس جلوي دیوار بودیم، جیکوب سر راه ما ایستاده بود و حالا جاسپر با چهره اي دلهره آور کنار دست دیگر جیک ایستاده بود . جیکوب آهسته دستش را کنار کشید. این بهترین حرکت بود، اگر که می خواست آن دست سر جایش باقی بماند . « ما حق داریم بدونیم » : در حالی که هم چنان به آلیس چشم غره می رفت، زیر لب گفت جاسپر بین آنها قدم گذاشت و ، سه گرگینه خودشان را جمع کردند. « ؟ این یه مهمونیه، یادتون هست » : با خنده اي عصبی اضافه کردم « هی، هی » هیچ کس توجهی به من نکرد. در حالی که جاسپر به جیکوب اخم کرده بود، جیکوب به آلیس خیره شده بود. ناگهان چهره ي آلیس متفکر شد . « چیزي نیست، جاسپر. یه جورایی حق با اونه » جاسپر از جایش تکان نخورد. « ؟ چی دیدي، آلیس » . مطمئن بودم اضطراب، سرم را تا چند ثانیه ي دیگر منفجر می کند او لحظه اي به جیکوب خیره شد و بعد به طرف من برگشت، از قرار معلوم تصمیم گرفته بود اجازه دهد آنها هم بشنوند. « تصمیم گرفته شده » « ؟ دارین میرین سیاتل » « نه » اونا دارن میان اینجا » : احساس کردم که رنگ از صورتم پرید. چیزي در دلم پیچ و تاب خورد. با صداي خفه اي گفتم « پسرهاي کوئیلیت در سکوت تماشا می کردند، تک تک حرکت هاي ناخودآگاه چهره هاي ما را می خواندند. سر جاهایشان خشک شده بودند، ولی نه کاملا بی حرکت. هر سه جفت دست، در حال لرزیدن بود. « آره » « به فورکس » . زمزمه کردم « آره » « ؟... براي » « یکی از اونها تی - شرت قرمزتورو حمل می کرد » . او که متوجه سوال من شده بود، سرش را تکان داد سعی کردم آب دهانم را فرو دهم . حالت صورت جاسپر حاکی از نارضایتی او بود. می توانستم بگویم که از بحث کردن در این مورد جلوي گرگینه ها نمی تونیم اجازه بدیم اونقدر نزدیک بشن . اونقدر نیستیم که » . خوشش نمی آید، ولی مجبور بود چیزي را بگوید « بتونیم از کل شهر محافظت کنیم می دونم، ولی این که کجا جلوشونو می گیریم مهم نیست. » : آلیس که ناگهان چهره اش غمگین شده بود، گفت « بازم تعدامون اونقدر نیست و یه تعدادیشون میان اینجارو می گردن « ! نه » : زمزمه کردم صداي انکار من درهیاهوي مهمانی گم شد. تمام افراد دور و بر ما، دوستان و همسایگان و دشمنان کوچکم، همه می خوردند و می خندیدند و با موزیک این سو و آن سو می رفتند. بی خبر از این حقیقت که وحشت، خطر و شاید مرگ نزدیک بود. آن هم به خاطر من. « آلیس، من باید برم، من باید از اینجا دور شم » « فایده اي نداره. ما با یه تعقیب گر سرو کار نداریم. بازم اول میان و اینجارو می گردن » « ! پس باید باهاشون روبه رو بشم! اگه چیزي که دنبالشن رو پیدا کنن، شاید برن و آسیبی به بقیه نزنن » « ! بلا » : آلیس به مخالفت پرداخت « ؟ وایسا، چی داره میاد » : جیکوب با صداي قوي و آهسته اي دستور داد « هم گونه هاي ما. یه تعداد خیلی زیادشون » : آلیس نگاه سردش را به او انداخت « ؟ چرا » « واسه ي بلا . این تمام چیزیه که می دونیم » « ؟ تعدادشون از شما بیشتره » : او پرسید « ما یه سري برتري داریم، سگ. یه جنگه پایاپاي می شه » : جاسپر گفت « نه، پایاپاي نمی شه » : جیکوب که لبخند نصفه نیمه ي عجیبی بر چهره داشت، گفت « عالی شد » : آلیس گفت من که هنوز از وحشت خشکم زده بود، به حالتی که صورت آلیس را پوشانده بود خیره شدم. چهره اش شاد و سرزنده بود، تمام نا امیدي ها از صورت بی نقص او رخت بر بسته بودند. او به جیکوب نیشخند زد و او هم متقابلا جواب داد. همه چیز همین الان ناپدید شد، مسلما یه کمی ناجوره، اما، فکر همه جاش شده. » : با صداي خودبینی به او گفت « باهاش مشکلی ندارم « باید هماهنگ باشیم، واسه ي ما راحت نیست . ولی این بیشتر کار ماهاست تا شما » : جیکوب گفت « من اینطور فکر نمی کنم، ولی به کمک احتیاج داریم. ما وسواس نشون نمیدیم » « صبر کنید، صبر کنید، صبر کنید، صبر کنید » . میان حرف آن ها پریدم آلیس روي انگشت هاي پایش بلند شده و کمی به سمت او خم شده بود، چهره ي هر دوي آنها از هیجان برق می زد، بینی هر دویشان به خاطر بوي دیگري چین افتاده بود. آنها با بی قراري به من نگاه کردند . « ؟ هماهنگ » : از بین دندان هایم تکرار کردم « ؟ تو که جدا فکر نمی کردي می تونی مارو دور از قضیه نگه داري » : جیکوب پرسید « شماها خودتونو از این جریان کنار می کشید » « پیشگوت که اینطوري فکر نمی کنه » « آلیس ، بهشون بگو نه! اونا خودشونو به کشتن میدن » : با اصرار گفتم جیکوب، کوئیل و امبري با صداي بلند خندیدند. « ... بلا، جدا از هم هممون ممکنه کشته بشیم. با هم » : آلیس با صداي آرام و تسکین دهنده اي گفت جیکوب جمله ي او را تمام کرد. کوئیل دوباره خندید. « هیچ مشکلی پیش نمیاد » « ؟ چند تا هستن » : کوئیل مشتاقانه پرسید « ! نه » . فریاد کشیدم « مدام تغییر می کنه- امروز بیست و یکی، ولی تعدادشون داره کم می شه ». آلیس حتی به من نگاه هم نکرد « ؟ چرا » : جیکوب با کنجکاوي پرسید « آلیس که نگاهی به اطراف می انداخت، گفت : "داستانش مفصله و اینجا جاش نیست « ؟ اواخر شب " » آره، ما داریم یه ... قرار رزم آرایی میزاریم. اگه قراره با ما بجنگید، لازمه یه دستور » : جاسپر به او جواب داد « عمل هایی بگیرید با شنیدن بخش آخر، گرگ ها قیافه ي ناامیدانه اي به خود گرفتند. « ! نه » : ناله کنان گفتم غیر عادي می شه. هیچ وقت به با هم کار کردن فکر نکرده بودم. باید بار اولی باشه که » : جاسپر متفکرانه گفت « همچین اتفاقی میفته « ؟ هیچ شکی درش نیست. ما باید بریم پیش سم . چه ساعتی » : جیکوب که حالا عجله داشت، تایید کرد « ؟ ساعت سه » « ؟ کجا » « حدود ده مایل به سمت شمال جنگل بانی هاه فارست. از طرف غرب بیاین تا بتونین بوي مارو دنبال کنید » « خودمونو می رسونیم » برگشتند تا اینجا را ترك کنند. « ! صبر کن، جیک! خواهش می کنم! اینکارو نکن » . او را صدا زدم مسخره بازي » . او توقف کرد، زمانی که کوئیل و امبري بی صبرانه به طرف در می رفتند، چرخید تا به من پوزخند بزند « درنیار، بلز. این جوري هدیه ي خیلی بهتري از اونی که بهت دادم، به من دادي صداي گیتار الکتریکی گریه هایم را در خود گم کرد. « ! نه » : دوباره فریاد زدم او جوابی نداد. با عجله رفت تا به رفقایش برسد، که تا حالا رفته بودند. با نا امیدي ناپدید شدن جیکوب را تماشا کردمفصل18 آموزش « این طولانی ترین مهمونی در تاریخ جهان بود » : در راه خانه شکایت کنان گفتم به نظر نمی رسید ادوارد مخالفتی داشته باشد. در حالی که با حالت تسکین دهنده اي به بازویم دست می کشید گفت : « دیگه تموم شد » چراکه من تنها کسی بودم که به تسکین دادن نیاز داشت. حالا, حال ادوارد خوب بود- حال تمام کالن ها خوب بود . آنها همگی به من اطمینان خاطر داده بودند ؛ آلیس بعد از اینکه نگاه معنی داري به جاسپر انداخت و موج آرامش بخشی در اطراف من به حرکت درآمد , دستش را دراز و سر من را نوازش کرده بود , ازمه پیشانی مرا بوسید و قول داده بود که همه چیز درست می شود, امت با صداي بلند خندیده بود , می پرسید که چرا من تنها کسی بودم که قادر به سرو کله زدن با گرگینه ها بود ، راه حل جیکوب خیال همه ي آنها را راحت کرده بود , میشد گفت که پس از آن هفته هاي طولانی پر استرس , جانی دوباره گرفته بودند. شک جاي خود را به اعتماد به نفس داده و مهمانی با آهنگ یک جشن واقعی پایان یافته بود . ولی نه براي من. به اندازه ي کافی بد و وحشتناك بود که کالن ها به خاطر من می جنگیدند. همین که اجازه ي همچین کاري را هم داده بودم زیاد بود . همین حالا هم بیش از حد توانم می کشیدم . جیکوب دیگر نه . با آن برادر هاي احمق و مشتاقش . بیشتر آنها حتی از من هم جوان تر بودند . فقط زیاد از حد رشد کرده بودند و عضله داشتند . آنها بی صبرانه انتظار آن روز را می کشیدند , انگار قرار بود به یک پیکنیک در کنار ساحل بروند. نمی توانستم آنها را هم به خطر بیندازم . حس می کردم عصب هایم ضعیف و بی حفاظ شده اند . نمی دانستم چه قدر بیشتر می توانم در برابر میلم براي جیغ کشیدن با صداي بلند مقاومت کنم . « منو امشب با خودت می بري » : براي اینکه صدایم را تحت کنترل داشته باشم, زمزمه کردم « بلا , تو خیلی خسته اي » « ؟ فکر کردي می تونم بخوابم » « این آزمایشیه. مطمئن نیستم بشه هممون ... همکاري کنیم. نمی خوام تو اون وسط باشی » . اخم کرد « اگه تو منو نمی بري, پس زنگ می زنم جیکوب » . انگار این موضوع مرا بیشتر بر آن نمی کرد که بروم چشم هایش تنگ شدند . انگار به او مشت زده بودند . ولی امکان نداشت که من دور بمانم . او جوابی نداد ؛ حالا به خانه ي چارلی رسیده بودیم . چراغ جلویی روشن بود . « بالا می بینمت » : زیر لب گفتم با نوك پا وارد خانه شدم. چارلی در اتاق نشیمن خوابش برده بود داشت از روي مبل کوچک می افتاد و با صداي بلند خرناس می کشید. اگر بالاي سرش اره برقی هم روشن می کردم بیدار نمی شد . شانه ي او را محکم تکان دادم . « ! بابا! چارلی » غرولندي کرد ، چشم هایش همچنان بسته بودند. « من خونم ، این جوري بخوابی به کمرت آسیب می زنی . زود باش ، وقت تکون خوردنه » چند بار دیگر او را تکان دادم و آخر هم چشم هایش را باز نکرد ، ولی موفق شدم که او را از روي کاناپه بلند کنم . به او کمک کردم تا به اتاقش برود ، در آنجا روي تخت غش کرد ، در حالی که هنوز لباس هایش را عوض نکرده بود ، باز شروع به خوروپف کرد . او به این زودي ها دنبال من نمی گشت. زمانی که صورتم را شستم و شلوار جین و بلوز پشمی ام را پوشیدم ادوارد در اتاقم منتظر مانده بود. وقتی لباسی که آلیس به من داده بود را در کمد آویزان می کردم ، او از روي صندلی گهواره اي با ناراحتی مرا تماشا می کرد . « بیا اینجا » : در حالی که دستش را می گرفتم و او را به طرف تختم می کشیدم, گفتم او را روي تخت هل دادم و بعد خودم را روي سینه ي او جمع کردم. شاید حق با او بود و من به اندازه اي خسته بودم که خوابم ببرد . قصد نداشتم اجازه دهم دزدکی و بدون من برود . پتویم را دور من پیچید و بعد ، مرا نزدیک خود نگه داشت . « خواهش می کنم آروم باش » « حتما » « این کار جواب میده بلا. می تونم حسش کنم » دندان هایم به هم قفل شدند. او همچنان آسوده بود. هیچ کس به جز من به آسیب دیدن جیکوب و دوستانش اهمیتی نمی داد. حتی خود آنها خودشان از همه بیخیال تر بودند. به من گوش کن ، بلا. همه چیز راحت تموم میشه. تازه متولد شده ها » . او می دانست که داشتم خودم را می باختم کاملاً غافلگیر می شن . اونا حتی خبر ندارن که گرگینه ها وجود دارن ، همونطور که تو نداشتی . من دیدم که اونا گروهی چه طور عمل می کنن ، اون طور که جاسپر به خاطر داره. من واقعاً اعتقاد دارم که تکنیک هاي شکار گرگ ها روي اونها عالی جواب میده . و اونا هم که پخش و سردرگمن ، خیلی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#56
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۳ عصر
هامون بیکار می مونیم . احتمالاً بعضی ها باید سربه سرم می گذاشت . « کنار بکشن « مثل آب خوردن » روي سینه ي او بی صدا غرولند کردم « حالا می بینی. دیگه نگران نباش » . گونه ام را نوازش کرد « ! هیشش » او شروع به زمزمه ي لالایی من کرد اما ، براي اولین بار این باعث آرامشم نشد . مردم خوب ، درواقع خون آشام ها و گرگینه ها ، ولی به هرحال کسانی که دوستشان داشتم قرار بود صدمه ببینند. به خاطر من. دوباره آرزو می کردم که شانس بد من کمی بیشتر دقت می کرد . دلم می خواست سرم به سوي آسمان خالی بلند کنم و فریاد بکشم : من اونیم که می خواي ، اینجا ! فقط خودم! سعی کردم به راهی بیندیشم که بتوانم دقیقا همان کار را انجام دهم . شانس بدم را مجبور کنم که فقط متوجه خودم باشد. آسان نمی بود باید صبر می کردم . . . خوابم نبرد. در کمال حیرت من دقیقه ها به سرعت سپري می شدند و من هنوز هشیار و عصبی بودم . ادوارد هر دوي ما را به حالت نشسته بالا کشید . « ؟ مطمئنی نمی خواي اینجا بمونی و استراحت کنی » با ترشرویی به او نگاه کردم . آهی کشید و قبل از اینکه از پنجره پایین بپرد مرا روي بازوانش بلند کرد . به سرعت مرا روي پشتش گذاشت و به سمت جنگل تاریک و خاموش دوید . حتی در طول دویدن می توانستم سرخوشی او را احساس احساس کنم . مانند زمانی می دوید که فقط خودمان دوتا بودیم . فقط براي لذت بردن ، فقط براي اینکه جریان باد را در موهایش احساس کند . این از کارهایی بود که آن زمانها ، وقتی اینقدر نگرانی وجود نداشت باعث شادي من می شد . وقتی به محوطه ي باز و بزرگ رسیدیم خانواده اش آنجا بودند . راحت و آسوده صحبت می کردند . هر از گاهی صداي بلند خنده هاي امت در محوطه می پیچید . ادوارد مرا پایین گذاشت و ما دست در دست هم به طرف آنها راه افتادیم . ماه پشت ابرها پنهان بود و همه جا تاریک شده بود . به همین خاطر چند لحظه طول کشید تا متوجه شدم در زمین خالی بیسبال هستیم . همان محلی که بیش از یک سال پیش ، اولین غروب با نشاط من همراه با کالن ها به وسیله ي جیمز و دارودسته اش خراب شده بود. از دوباره بودن ، در اینجا حس عجیبی داشتم انگار این گردهمایی بدون پیوستن جیمز ، لورنت و ویکتوریا به ما کامل نمی شد . ولی جیمز و لورنت دیگر هرگز باز نمی گشتند . آن الگو دیگر تکرار نمی شد . شاید تمام الگوها شکسته بودند . بله ، کسی پایش را از حد خود فراتر گذاشته بود . آیا امکان داشت که ولتوري متغیر این معادله باشد ؟ شک داشتم . از نظر من همیشه ویکتوریا مانند یکی از عوامل جوي بود . مثل گردبادي که در یک خط مستقیم به سمت ساحل می تازید . شاید این گونه محدود کردن او اشتباه بود . او باید قادر به سازگاري می بود . « ؟ می دونی چی فکر می کنم » : از ادوارد پرسیدم « نه » . او خندید لبخند نصفه نیمه اي زدم. « ؟ به چی فکر می کنی » « فکر می کنم همه ي اینا به هم ربط داره . نه فقط اون دومورد ، هر سه تا به هم مربوطه » « منو گیج کردي » تازه متولد شده ها توي سیاتل ، غریبه ي » . با انگشتم آنها را شمردم « از وقتی تو برگشتی سه تا چیز بد اتفاق افتاد » « توي اتاق من و قبل از بقیه ویکتوریا اومد تا دنبال من بگرده « ؟ چرا اینطور فکر می کنی » . زمانی که در این باره فکر می کرد چشم هایش تنگ شده بودند واسه اینکه من با جاسپر موافقم ولتوري ها عاشق قانون هاي خودشونن . به هر حال اگه اونا بودن بهتر از اینا عمل » در ذهنم اضافه کردم : و اگر می خواستند من بمیرم ، مرده بودم . « می کردن « ؟ سال پیش رو که رد ویکتوریا رو می گرفتی یادت میاد » « زیاد تو این کار خوب نبودم » . اخم هایش را در هم کشید « آره » « ؟ آلیس گفت توي تگزاس بودي. اونو اونجا تعقیب کردي » « ... آره. همم » . ابروهایش در هم رفتند ببین ، ممکنه این ایده اونجا به ذهنش رسیده باشه. ولی اون نمی دونه داره چیکار می کنه ، واسه همین تازه متولد » « شده ها از کنترل خارج شدن « فقط آرو می دونست آلیس چطور می تونه پیش بینی کنه » . شروع به تکان دادن سرش کرد ممکنه آرو بهتر از بقیه بدونه ، ولی مگه تانیا و ایرینا و بقیه ي دوستاتون در دنالی به قدر کافی نمی دونن ؟ لورنت مدت زیادي با اونها زندگی کرد . و اگه بازم به قدري با ویکتوریا دوست بوده که خواسته یه لطفی در حقش بکنه ، چرا « ؟ نباید هر چیزي که می دونسته رو بهش گفته باشه « ویکتوریا توي اتاق تو نبود » . ادوارد اخم کرد نمی تونه دوستاي جدید پیدا کنه؟ دربارش فکر کن ادوارد . اگه این ویکتوریاست که توي سیاتل همچین کاري » « می کنه ، یه عالمه دوست واسه خودش دست و پا کرده . اون کسیه که اونهارو به وجود آورده در این باره اندیشید ، پیشانیش از تمرکز چین افتاده بود . همم ... ممکنه. من هنوزم فکر می کنم احتمال اینکه کار ولتوري باشه بیشتره ، ولی نظریه ي تو » : بالاخره گفت خیلی با شخصیت ویکتوریا جوره . از همون اول یه قابلیت خودحفاظتی از خودش نشون داد . شاید این استعداد اون باشه . در هر حال ، اگه اون با خیال راحت پشت قضیه نشسته باشه و اجازه بده تازه متولد شده ها اینجا خرابیشونو به بار بیارن ، این نقشه اونو متوجه هیچ خطري از طرف ما نمی کنه . و شاید هم خطري از طرف ولتوري . شاید براي برنده شدن روي ما حساب می کنه ، ولی مطمئنه که تلفات خواهیم داشت . اما هیچ کس از ارتش کوچیکش نجات در حقیقت ، اگه کسی زنده بمونه » : در حالی که فکر می کرد, ادامه داد « . پیدا نمی کنه که برعلیهش شهادت بده شرط می بندم قصد داره خودش نابودشون کنه . هممم ... ولی بازم ، باید حداقل یه دوستی داشته باشه که پخته تر از « ... بقیه اس . هیچ تازه متولد شده اي پدرت رو زنده نمی گذاشت احتمالش خیلی زیاده . به هر » . براي لحظه اي به جلو خیره شد و بعد ناگهان از خیالاتش بیرون آمد و به من لبخند زد « صورت تا وقتی مطمئن نشدیم باید خودمونو واسه هرچیزي آماده کنیم . امروز خیلی تیزهوش شدي . تاثیر برانگیزه شاید فقط تحت تاثیر این محل قرار گرفتم . یه حسی بهم میده انگار اون همین نزدیکی هاست ، انگار » . آهی کشیدم « الان منو می بینه « اون هیچ وقت دستش بهت نمی رسه ، بلا » : با این حرف آرواره ي او منقبض شد. گفت علیرقم حرفی که زد چشم هایش به دقت در میان درخت هاي تاریک به تجسس پرداخت . زمانی که در میان سایه ها جستجو می کرد ، عجیب ترین حالت ممکن روي چهره اش نقش بسته بود . دندان هایش نمایان شده بودند و چشم هایش با برق غریبی می درخشیدند . نوعی درنده خویی و خشم از نوع امید . واسه اینکه از نزدیک گیرش بیارم چه چیزایی که نمی دم . ویکتوریا و هرکس دیگه اي که فکر آسیب » : زیرلب گفت زدن به تو به سرش خطور کرده باشه. واسه داشتن شانس اینکه خودم بهش خاطمه بدم . واسه اینکه این بار با دستاي « خودم تمومش کنم از لحن صداي مشتاق و خشن او برخود لرزیدم و انگشتان او را در دستم محکم تر فشردم ، آرزو می کردم به اندازه اي قوي بودم که دست هایمان را تا ابد در هم قفل کنم . تقریباً به خانواده ي او رسیده بودیم و متوجه شدم که براي اولین بار آلیس به اندازه ي دیگران خوشبین نیست . کمی دورتر ایستاده بود و در حالی که لبش کمی آویزان شده بود جاسپر را تماشا می کرد که دست هایش را کش میداد ، انگار می خواست براي تمرین خودش را گرم کند . « ؟ آلیس چیزیش شده » : زمزمه کردم گرگینه ها تو راه هستن ، اون نمی تونه ببینه که الان چه » . ادوارد با دهان بسته خندید ، دوباره خودش شده بود « اتفاقی میفته . زیاد با کور بودن راحت نیست آلیس بااینکه از ما دور بود صداي آرام او را شنید . سرش را بلند کرد و زبانش را براي ادوارد بیرون آورد . او دوباره خندید . « ؟ هی ، ادوارد . هی ، بلا . اون اجازه می ده تو هم تمرین کنی یا نه » امت سلام کرد « خواهش میکنم امت ، چیز جدید یادش نده » : ادوارد ناله کنان به برادرش گفت « ؟ مهمونامون کی می رسن » : کارلایل از ادوارد پرسید یه دقیقه و نیم دیگه . ولی من مجبورم ترجمه کنم . اون قدر به » . ادوارد براي لحظه اي تمرکز کرد و بعد آهی کشید « ما اطمینان ندارن که با فرم انسانیشون بیان « ؟ دارن گرگی میان ». با چشم هاي گشاد شده به ادوارد خیره شدم او سرش را تکان داد . در حالی که دو بار جیکوب را در فرم گرگیش دیده بودم به یاد می آوردم ، آب دهانم را فرو بردم بار اول در چمنزار با لورنت ، دفعه ي دوم در جنگل ، جایی که پل از دست من عصبانی شده بود... هر دو خاطره وحشتناك بودند . نور عجیبی در چشم هاي ادوارد ظاهر شد ، انگار چیزي همین الآن به ذهنش رسیده بود ، چیزي که در کل ناخوشایند نبود . او به سرعت دور شد ، قبل از اینکه چیز دیگري ببینم ، پیش کارلایل و بقیه برگشت . « خودتونو آماده کنید . واسمون شرط دارن » « ؟ منظورت چیه » : آلیس پرسید ادوارد اخطاري داد و در تاریکی از کنار او گذشت . « هیشش » دایره ي غیر رسمی کالن ها ناگهان از هم باز شد و به صف درازي تبدیل شد که امت و جاسپر در دو سر آن قرار داشتند. ادوارد طوري کنار من آمد که می توانستم بگویم که آرزو می کند در کنار آنها بایستد . دست او را محکم تر گرفتم . با چشم هاي نیمه باز به طرف جنگل نگاه کردم ولی چیزي ندیدم. « ؟ لعنت ، تا حالا چیزي مثل این دیدین » . امت زیر لب غرولندي کرد ازمه و رزالی با چشم هاي گشاد شده نگاهی رد و بدل کردند . « چیه؟ من نمی تونم ببینم » : تا جایی که می توانستم آهسته زمزمه کردم « تعداد گروهشون بیشتر شده » : ادوارد در گوشم زمزمه کرد آیا به او نگفته بودم که کوئیل به دسته اضافه شده است؟ سرك کشیدم تا شش گرگ را در تاریکی ببینم . بالاخره چیزي در سیاهی درخشید ، چشم هاي آنها از آنچه می بایست بالاتر بودند. فراموش کرده بودم که قد گرگ ها چقدر بلند است . مثل اسب ها , فقط عضلانی تر و پشمالو بودند . با دندانهایی مانند چاقو که امکان نداشت از چشم دور بمانند. فقط می توانستم چشم ها را ببینم . همان طور که می کوشیدم بیشتر ببینم ، به ذهنم رسید بیش از شش جفت چشم به طرف ما می آیند. یک ، دو ، سه ... در سرم به سرعت آن ها را شمردم . دوبار آنها ده تا بودند . « چه جالب » : ادوارد به آرامی زیر لب گفت کارلایل با تامل قدم آرامی به جلو برداشت . حرکت محتاتانه اي بود . « خوش اومدید » : او به گرگ هاي نامرئی گفت در اول گمان کردم این صدا از دهان سام خارج شده . « ممنون » : ادوارد با لحن عجیب و یکنواختی جواب داد به چشم هایی که در مرکز صف آنها می درخشید خیره شدم ، بلندقدترین آنها. تشخیص پیکر سیاه و بزرگ گرگ در این تاریکی غیر ممکن بود . ما نگاه می کنیم و گوش میدیم ، ولی نه بیشتر . بیش از این نمیشه » : ادوارد دوباره با همان لحن کلمات سام را گفت « از قوه ي خودداریمون انتظار داشته باشیم او به جایی که جاسپر عصبی و آماده ایستاده بود اشاره کرد . « همین هم خیلیه . پسرم جاسپر » : کارلایل جواب داد در این قضیه تجربه داره . اون به ما آموزش میده که اونها چطوري مبارزه می کنن ، چطوري می شه شکستشون داد » « مطمئنم می تونید اینهارو روي شیوه ي شکار خودتون پیاده کنید « ؟ اونا با شما فرق دارن » : ادوارد براي سام پرسید اونا خیلی تازن ، فقط چند ماه از این زندگیشون می گذره . می شه گفت بچه ان . هیچ » . کارلایل سرش را تکان داد گونه مهارت و تدبیر جنگی اي ندارن . فقط قدرت حیوانی. امشب تعدادشون روي بیست تا مونده .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#57
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۳ عصر
ده تا براي ما ، ده تا « با شما نباید سخت باشه ممکنه کمتر هم بشن . جدیدها بین خودشون جنگ زیاد دارن صداي غرشی از صف مبهم گرگ ها شنیده شد ، صداي آرام و خرناس مانندي که مشتاق به نظر می رسید . حالا تُن صداي او کمتر یکنواخت بود. « اگه لازم شد ، بیشتر از سهم خودمونن می گیریم » : ادوارد ترجمه کرد « حالا می بینیم چه طور میشه » . کارلایل لبخند زد « ؟ می دونید اونها کی و چطوري می رسن » اونا تا چهار روز دیگه از طرف کوه ها میان ، صبح زود. به محض اینکه برسند ، آلیس کمک می کنه جلوي راهشون » « رو بگیریم « بابت اطلاعات ممنون. ما نگاه می کنیم » به اندازه ي دوبار ضربان قلب سکوت برقرار شد و بعد جاسپر به فضاي خالی بین خون آشام ها و گرگ ها قدم گذاشت. دیدن او براي من سخت نبود . پوست او در تاریکی به روشنی چشم گرگ ها بود . جاسپر نگاه هشدار گونه اي به ادوارد انداخت ، او سر تکان داد و بعد جاسپر به گرگینه ها پشت کرد . او آهی کشید ، به طور واضح راحت نبود . حق با » . او فقط رو به ما شروع به صحبت کرد ؛ به نظر می رسید سعی دارد شنوندگان پشت سریش را نادیده بگیرد کارلایله . اونا مثل بچه ها می جنگن. دو چیز مهمی که باید یادتون باشه اینه که ، اول نذارید دستشونو دورتون حلقه کنن ، ودوم اینکه سعی نکنین تابلو بکشینشون . این تنها چیزیه که اونا آمادگیشو دارن ، تا وقتی که از کنارها به « ؟ طرفشون میاین و به حرکت ادامه میدین ، اونا گیج می شن و نمی تونن واکنش تاثیرگذاري نشون بدن. امت امت با لبخندي جانانه به بیرون از صف قدم گذاشت . جاسپر به طرف شمال محوطه برگشت و بین دشمنان هم پیمان قرار گرفت. او امت را به طرف جلو تکان داد . « خوب ، اول امت. اون بهترین نمونه واسه حمله ي یه تازه متولد شدست » « سعی می کنم چیزي رو نشکنم » : چشم هاي امت جمع شدند. زیر لب گفت منظورم این بود که امت متکی به قدرتشه ، اون خیلی ساده حمله می کنه. تازه متولد شده ها هم » : جاسپر نیشخند زد « سعی نمی کنن کار دقیق و زیرکانه انجام بدن فقط واسه ساده کشتن . برو امت جاسپر چند قدم به عقب برداشت ، بدنش منقبض می شد . « خیلی خوب امت ، سعی کن منو بگیري » و من دیگر نتوانستم جاسپر را ببینم . همان طور که امت با پوزخندي مثل یک خرس به او حمله ور می شد جاسپر نامشخص به نظر می رسید . امت هم فوق العاده سریع بود ، ولی به پاي جاسپر نمی رسید. به نظر می آمد جاسپر بیش از یک روح ، جسم مادي نداشته باشد . هر زمان که به نظر می رسید دستان امت به طور حتم او می گیرند انگشت هاي او به چیزي جز هوا چنگ نمی زدند. ادوارد در کنار من به جلو خم شده بود و چشم هایش روي مبارزه متمرکز بودند . و بعد امت سر جاي خود خشک شد . جاسپر از پشت او را گرفته بود ، دندان هایش چند اینچ با گلوي او فاصله داشتند. امت فحشی داد. صداي غرش تحسین مانندي از تماشاگران گرگ به گوش رسید. دیگر خبري از لبخند نبود. « یه بار دیگه » : امت با اصرار گفت انگشتانم دور دست او سخت شدند. « نوبت منه » . ادوارد مخالفت کرد « یه دقیقه صبر کن. می خوام اول یه چیزي به بلا نشون بدم » : امت قدمی به عقب برداشت و با نیشخندي گفت زمانی که آلیس را جلو می کشید با چشم هاي نگران او را تماشا می کردم . می دونم که دلواپس اونی ، » : زمانی که او با قدم هاي موزون به سمت رینگ می رفت جاسپر به من توضیح داد « می خوام بهت نشون بدم چرا نگرانیت بی مورده هرچند می دانستم جاسپر اجازه نمی دهد هیچ آسیبی به آلیس برسد ، هنوز هم سخت بود که ببینم جاسپر جلوي او به حالت آماده باش می ایستد. آلیس در حالی که لبخند می زد بی حرکت ایستاد ، بعد از امت او مثل یک عروسک کوچک به نظر می رسید . جاسپر به جلو حرکت کرد ، بعد سریع به سمت چپ او رفت. آلیس چشم هایش را بست. زمانی که جاسپر به طرف آلیس قدم برداشت قلبم به تپش افتاد . جاسپر جستی زد و ناپدید شد. ناگهان او در طرف دیگر آلیس ایستاده بود . به نظر نمی رسید که آلیس از جایش تکان خورده باشد . جاسپر چرخید و باز به طرف او خیز برداشت مثل بار اول فقط پشت سر او روي زمین ایستاد و خم شد ؛ در تمام این مدت آلیس با چشم هاي بسته ایستاده بود و لبخند می زد . حالا آلیس را با دقت بیشتري تماشا کردم . او حرکت می کرد . فقط من که حواسم پرت حملات جاسپر بود آن را نمی دیدم . او در همان ثانیه اي که بدن جاسپر به نقطه اي که او ایستاده بود متمایل می شد کمی جلو رفت . وقتی دستان حریص جاسپر در هوا جایی که کمر او بود چنگ زدند او قدم دیگري برداشت . جاسپر نزدیک شد و آلیس سریع تر حرکت کرد . او می رقصید ، می پیچید و بدنش را چرخ می داد و خودش را جمع می کرد . جاسپر یار او بود سریع جلو می رفت و به حرکات باوقار او می رسید ، هرگز او را لمس نمی کرد انگار هر حرکت از پیش طراحی شده بود . سرانجام آلیس خندید . ناگهان پشت سر جاسپر ظاهر شده بود ، لبهایش روي گردن او بود. و گلوي او را بوسید . « گرفتمت » : گفت « تو واقعاً یه هیولاي کوچیک و وحشتناکی » . جاسپر آهسته خندید و سري تکان داد گرگ ها باز خرناس کشیدند . این بار آن صدا محتاط بود . « نوبت منه » . و بعد بلند تر صحبت کرد « یه کم اگه احترام گذاشتن یاد بگیرن واسشون خوبه » : ادوارد زیر لب گفت او قبل از اینکه دستم را رها کند آن را فشرد . آلیس آمد تا جاي او را در کنار من بگیرد . با لحن خودبینانه اي پرسید : « ؟ باحال بود ، هاه » « خیلی » : بدون اینکه نگاهم را از ادوارد که سبک بال و بی صدا به سمت جاسپر می رفت برگیرم ، گفتم حرکات ادوارد مثل یک شیر ، دقیق و نرم بودند . به قدري صدایش آرام بود که با وجود اینکه لبهاي او روي « . من حواسم بهت هست ، بلا » : ناگهان آلیس زمزمه کرد گوشم بودند ، آن را به سختی می شنیدم . لحظه اي به صورت او نگاه کردم و بعد باز به ادوارد خیره شدم. او روي جاسپر تمرکز کرده بود ، زمانی که به هم می رسیدند هردویشان حملات انحرافی می کردند . حالت چهره ي آلیس سرشار از سرزنش بود . اگه نقشه ات مشخص تر بشه بهش خبر می دم . اگه تو خودتو به خطر بندازي هیچ » : با همان صداي آرام تهدید کرد چیزي بهتر نمی شه. فکر کردي اگه تو بمیري هیچ کدوم از اونا تسلیم می شن؟ اونا بازم می جنگن ، همه مون « ؟ می جنگیم . تو نمی تونی چیزي رو عوض کنی ، پس بچه ي خوبی باش ، باشه شکلکی درآوردم ، سعی کردم او را نادیده بگیرم. « چشمم بهت هست » : تکرار کرد حالا ادوارد ، جاسپر را محدود کرده بود و این مبارزه از بقیه پایاپاي تر بود . جاسپر از قرن ها تجربه اش کمک می گرفت و سعی می کرد تا جایی که می توانست از روي غریزه عمل کند . ولی همیشه افکار او ثانیه اي قبل از اینکه حرکتی انجام دهد او را لو میدادند . ادوارد کمی سریع تر بود ولی حرکاتی که جاسپر انجام میداد براي او ناآشنا بودند . بارها و بارها به هم حمله ور شدند ، ولی هیچ کدام قادر نبودند برتري به دست آورند غرش هاي غیر ارادي گاه و بیگاه در فضا می پیچید . تماشاي آن سخت بود ، ولی نگاه نکردن سخت تر . به قدري سریع حرکت می کردند که درست نمی فهمیدم چه کار می کنند . هر از گاهی چشم هاي تیز گرگ ها توجه ام را جلب می کردند . حسی به من می گفت که گیرایی آنها از من بیشتر بود . شاید بیش از آنچه باید می بود. سرانجام ، کارلایل گلویش را صاف کرد . جاسپر خندید و یک قدم به عقب رفت . ادوارد صاف ایستاد و به او پوزخند زد. همه امتحان کردند کارلایل بعد از او رزالی ، ازمه و دومرتبه امت. از بین مژه هایم با چشم نیمه باز نگاه می کردم. زمانی که جاسپر به ازمه حمله کرد ماهیچه هایم منقبض شدند. تماشاي این یکی از همه سخت تر بود. سپس از سرعت جاسپر کاسته شد ولی بازهم نه به آن حدي که حرکت هاي او را تشخیص دهم و دستورعمل هاي بیشتري داد. می بینی دارم چیکار می کنم؟ آره... همون طوري... روي پهلوها تمرکز کن. فراموش نکن » : که گاهی می گفت « هدفشون کجاست. ادامه بده ادوارد همیشه متمرکز بود چیزهایی را که دیگران نمی دیدند او هم می دید و هم می شنید. همان طور که پلک هایم سنگین تر می شدند دنبال کردن آنها هم سخت تر می شد. به هرحال این اواخر درست نخوابیده بودم و بیست و چهار ساعت کامل از آخرین باري که خوابیده بودم می گذشت . به پهلوي ادوارد تکیه دادم و گذاشتم پلک هایم بسته شوند . فردا هم این کارو انجام میدیم . اگه بازهم براي تماشا » : جاسپر باز با ناراحتی براي اولین بار رو به گرگ ها اعلام کرد « بیاید خوشحال میشیم « البته ، ما اینجا خواهیم بود » ادوارد با صداي سرد سام جواب داد بعد ادوارد آه کشید بازویم را نوازش کرد و از من دور شد . به سمت خانواده اش برگشت . گروه فکر می کنه اگه با بوي هرکدوم از ما آشنا بشن کمک می کنه که دیگه بعدا اشتباه نکنن. اگه بی حرکت » « خودمونو نگه داریم واسشون راحت تره « حتما ! هرچی شما بخواید » : کارلایل به سام گفت زمانی که گروه گرگ ها روي پاهایشان بلند می شدند صداي گرفته و غمگینی از سوي آنها به گوش رسید . سیاهی محض شب در حال محو شدن بود . خورشید ابرها را روشن می کرد هرچند در دور دست طرف دیگر کوهستان ها افق هنوز مشخص نشده بود . زمانی که آنها به این طرف رسیدند . ناگهان می شد پیکره ها رنگ ها را تشخیص داد . سام در جلو حرکت می کرد. به طرز غیرقابل باوري عظیم الجثه بود . به سیاهی نیمه شب هیولایی که مستقیما از کابوس هاي من می آمد در حقیقت پس از بار اولی که سام و دیگران را در چمنزار دیده بودم بیش از یکبار در خوابهاي بد من پدیدار شده بود . نمی توانستم تمام آنها را ببینم و بزرگیشان را با هر جفت چشم تطبیق دهم ، ولی به نظر می رسید بیش از ده تا باشند. از گوشه ي چشمم ادوارد را دیدم که درحال تماشاي من بود و با دقت عکس العمل مرا ارزیابی می کرد . سام به کارلایل که جلو ایستاده بود رسید گروه بزرگ از پشت او می آمدند . جاسپر شق و رق ایستاده بود ، ولی امت ، در سمت دیگر کارلایل نیشخند می زد و در راحتی کامل به سر می برد . سام به طرف کارلایل بو کشید هردو کمی لرزیدند . بعد سراغ جاسپر رفت. نگاهم به بقیه ي گرگ هاي هشیار افتاد . مطمئن بودم می توانم چند تا از جدید ها را تشخیص دهم . گرگی به رنگ خاکستري کم رنگ در آنجا حضور داشت که از بقیه کوچک تر بود . موي پشت گردن او از انزجار سیخ شده بود . یکی دیگر به رنگ ماسه هاي بیابانی بود لاغر و در کنار بقیه ناهماهنگ به نظر می رسید. وقتی سام جلو رفت و گرگ ماسه اي رنگ را بین کارلایل و جاسپر تنها گذاشت ناله ي ضعیفی از گلوي او خارج شد . نگاهم روي گرگی که درست پشت سام ایستاده بود متوقف شد. او موي قهوه اي مایل به قرمز و بلندتري داشت و در مقایسه با دیگران پشمالو بود . تقریبا به بلند قامتی سام دومین قدبلند ترین در گروه بود. عادي ایستاده و به گونه اي نسبت به چیزي که به طور واضح براي دیگران کار شاقی بود سهل انگار به نظر می رسید . انگار گرگ عظیم الجثه ي حنایی رنگ نگاه مرا حس کرده بود سرش را بلند کرد و با آن چشم هاي آشناي سیاه به من خیره شد . نگاه او را پاسخ دادم ، سعی کردم چیزي را که همین حالا هم می دانستم باور کنم . می توانستم شگفتی و شیفتگی را روي صورتم احساس کنم . پوزه ي گرگ باز شد و دندانهایش را نمایان ساخت اگر زبان او در طی یک نیشخند گرگی به سمت بغل جمع نشده بود می توانست حالت ترسناکی باشد . به طور ابلهانه اي قهقهه زدم. نیش جیکوب بازتر شد . نگاه گروهش از پشت سر نادیده گرفت و جاي خود را ترك کرد. در حالی که یورتمه می رفت از ادوارد و آلیس رد شد تا در دو قدمی من بایستاد. او همانجا متوقف شد و نگاه کوتاهی به ادوارد انداخت . ادوارد بی حرکت ایستاد ، مثل یک مجسمه ، چشمانش هنوز در حال ارزیابی واکنش من بودند . جیکوب روي پاهاي جلوییش خم شد و صورتش را پایین آورد تا جاییکه درست رو به روي صورت من قرار گرفت، به
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#58
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۴ عصر
من خیره شد و مثل ادوارد واکنشم را ارزیابی کرد . هوا را از شش هایم بیرون دادم . « ؟ جیکوب » غرشی که به جاي جواب از اعماق سینه اش خارج شد ، مثل این بود که با دهان بسته می خندد . دستم را دراز کردم . انگشتانم کمی می لرزیدند و موهاي قرمز قهوه اي کنار صورتش را لمس کردم . آن چشم هاي سیاه بسته شدند و جیکوب سر بزرگش را به دستم تکیه داد . صداي مبهمی از گلویش خارج شد . موهایش هم نرم بود و هم زبر و گرم در مقابل پوست من . انگشتانم را با کنجکاوي درون موهایش بردم و روي تیرگی گردنش دست کشیدم . اصلا متوجه نشده بودم که چقدر به او نزدیک شده ام بی هیچ هشداري . جیکوب ناگهان صورتم را از چانه تا پیشانی لیس زد . به عقب پریدم و و او را زدم ؛ همان کاري که اگر انسان بود « ! اوه! حالمو بهم زدي, جیک » : شکایت کنان گفتم می کردم . جیکوب خودش را کنار کشید . صداي زوزه مانندي که از بین دندان هایش به بیرون آمد ، مسلما یک خنده بود. صورتم را با آستین لباسم پاك کردم، نمی توانستم همراه او نخندم. در همان لحظه بود که متوجه شدم همه دارند به ما نگاه می کنند ، کالن ها و گرگینه ها . حالت چهره ي کالن ها حیرت زده و تاحدودي منزجر ، و خواندن چهره ي گرگ ها سخت بود . انگار سام ناراحت به نظر می رسد . و در آخر ادوارد ، عصبی و به طور واضح ناامید شده بود . متوجه شدم که او انتظار واکنش متفاوتی از من داشت، مثلا جیغ بکشم و از وحشت فرار کنم . جیکوب دوباره آن صداي قهقهه مانند را درآورد. حالا بقیه ي گرگینه ها می رفتند . تا زمانی که کاملا از اینجا دور نشده بودند چشم از کالن ها برنداشتند . جیکوب کنار من ایستاد و رفتن آنها را تماشا کرد . آنها به سرعت در جنگل تیره ناپدید شدند. تنها دو نفر از آنها کنار درخت ها توقف کردند، در حالی که تشویش از سر و رویشان می بارید جیکوب را تماشا کردند . ادوارد آهی کشید و در حالی که جیکوب را نادیده می گرفت آمد تا در طرف دیگر من بایستد و دستم را گرفت . « ؟ آماده اي بریم » : از من پرسید قبل از اینکه جوابش را بدهم، از بالاي سر من به جیکوب خیره شده بود. « هنوز همه ي جزئیات رو بررسی نکردم » . او به سوالی در ذهن جیکوب پاسخ داد جیکوب گرگینه با ترشرویی ناله اي کرد . « پیچیده تر از این حرفاس خودتو نگران نکن . من مطمئن می شم که خطري نداره » : ادوارد گفت « ؟ دارین راجع به چی حرف می زنین » : پرسیدم « فقط راجع به راه حل ها بحث می کنیم » : ادوارد گفت جیکوب به صورت هاي ما نگاه می کرد سرش را جلو و عقب برد ، بعد ناگهان به سمت جنگل دوید . یکی از دستهایم خود به خود دراز شد تا او را بگیرد . اما او طی چند ثانیه بین درختان « صبر کن » : او را صدا زدم ناپدید شد و دو گرگینه ي دیگر هم به دنبالش رفتند . « ؟ چرا رفت » : در حالی که آزرده خاطر شده بودم، پرسیدم « می خواد بتونه به جاي خودش حرف بزنه » . آهی کشید « برمیگرده » : ادوارد گفت به حاشیه ي جنگل جایی که جیکوب در آن ناپدید شده بود نگاه کردم، دوباره به ادوارد تکیه کردم. در آستانه ي غش کردن بودم ولی با آن می جنگیدم. جیکوب دوباره پدیدار شد ، این بار روي دو پا . سینه ي عریض او برهنه و موهایش بهم ریخته و نامرتب بود . فقط یک شلوار ورزشی پوشیده بود . کف پاي برهنه اش روي زمین سرد کشیده می شد. حالا او تنها بود . اما من گمان می کردم که دوستانش پشت درخت ها پنهان بودند و پرسه می زنند . با وجود اینکه با فاصله ي زیادي از کالن ها که حالا دور هم ایستاده بودند و حرف می زدند رد شد ، گذشتن از محوطه زیاد وقتش را نگرفت . او « ؟ خوب ، خون مکنده ، چیه این خیلی پیچیده است » : جیکوب وقتی که فقط چند قدم با ما فاصله داشت گفت مکالمه اي را که من از آن بی اطلاع بودم ادامه می داد . « ؟ من باید همه ي احتمالاتو در نظر بگیرم . اگر کسی مخفیانه تو رو دنبال کنه چی » : ادوارد به آرامی گفت باشه پس اونو ذخیره نگه دار. به هرحال ما کالین » : جیکوب با شنیدن این حرف صداي غرش مانندي در آورد و گفت « و برادي رو براي محافظت گذاشتیم . اونجا خطري تهدیدش نمی کنه « ؟ شما دارین در مورد من حرف می زنین ». اخم کردم « ؟ من فقط می خوام بدونم در طول جنگ قراره باتو چیکار کنه » : جیکوب توضیح داد « ؟ با من چیکار کنه » اونا می دونن کجا باید دنبال تو بگردن . » . صداي ادوارد آرامش بخش بود « تو نمی تونی توي فورکس بمونی، بلا » « ؟ چی میشه اگه یه نفر از دست ما در بره « ؟ چارلی » . قلبم از سینه افتاد و خون در صورتم نماند . نفسم را حبس کردم اون با بیلیه. اگه بابام باید مرتکب قتل بشه تا اونجا نگهش داره ، این کارو » : جیکوب به سرعت مرا خاطرجمع کرد « می کنه . احتمالا به اونجاها نمی کشه . شنبه اس, آره؟ اون روز یه بازي هست به قدري گیج و منگ بودم که نمی توانستم هجوم وحشیانه ي افکارم « ؟ همین شنبه » : سرم گیج می رفت پرسیدم « اه ، لعنتی کادوي فارغ التحصیلیت از بین میره » . را کنترل کنم . با اخم رو به ادوارد کردم « نیته که حساب میشه . می تونی بلیط هارو بدي به یکی دیگه » : ادوارد خندید. به من یادآوري کرد « انجلا و بن. حداقل اونا رو می کشونه بیرون شهر » . به سرعت چیزي به ذهنم آمد . فورا تصمیمم گرفتم تو که نمی تونی کل شهرو تخلیه کنی مخفی کردن تو فقط واسه » : او به گونه ام دست کشید . با صداي آرامی گفت « احتیاطه . بهت که گفتم ما الان دیگه هیچ مشکلی نداریم . تعدادشون اونقدر نیست که حواسمون پرت شه « ؟ آخر نظرت راجع به اینکه اونو توي لاپوش نگه داریم چیه » : جیکوب با بی قراري مداخله کرد اون خیلی به اونجا رفت و آمد داشته . همه جاي اون منطقه از خودش رد گذاشته . آلیس فقط خون » : ادوارد گفت آشام هاي جوونو می بینه که واسه شکار میان ولی معلومه که یه نفر اونارو به وجود آورده . کسی که پشت این یا اون زن ، هرکی که هست ممکنه » ادوارد مکث کرد تا نگاهی به من بیندازد « قضیه اس با تجربه تره . اون مرد همه ي این چیزهارو واسه منحرف کردن ما انجام داده باشه . اگه تصمیم بگیره که خودش یه نگاهی بندازه آلیس می بینه ، ولی ممکنه اون وقتی که تصمیم گرفته شد سر ما خیلی شلوغ باشه . شاید یه نفر روي همچین چیزي حساب باز کرده . نمی تونم اونو یه جایی رها کنم که خیلی وقت درش گذرونده. اون باید یه جایی باشه که نشه پیداش « کرد . فقط واسه احتیاط . احتمالش خیلی کمه ولی من ریسک نمی کنم همان طور که ادوارد توضیح می داد به او خیره شده بودم ، پیشانیم چین افتاده بود . او بازویم را نوازش کرد . « فقط باید خیلی حواسمون جمع باشه » : خاطرنشان کرد جیکوب به جنگل تاریکی که در طرف شرق ما قرار داشت و تا کوهستانهاي المپیک کشیده می شد اشاره کرد. « پس اینجا قایمش کن . میلیون ها احتمال وجود داره ، یه جایی که اگه لازم شد یه کدوممون باشیم » : پیشنهاد داد عطر اون خیلی قویه ، با بوي من هم مخلوط شده قابل تشخیص تر میشه . حتی اگه من » . ادوارد سرش را تکان داد حملش کرده باشم یه ردي گذاشته . رد پاي ما همه جاي محوطه هست و با عطر بلا ادغام شده ، این توجه اونارو جلب می کنه . ما دقیقا مطمئن نیستیم اونا چه راهی رو پیش می گیرن ، واسه اینکه هنوز خودشون نمی دونن . اگه قبل از « ... اینکه به ما برسن بوي اونو حس کنن هردوي آنها باهم شکلکی درآوردند و ابروهایشان در هم کشیده شد . « مشکلاتو می بینی » در حالی که لبهایش بهم فشرده می شدند ، به جنگل خیره شد . « باید یه راهی باشه » : جیکوب زیر لب گفت روي پایم تلوتلو خوردم . ادوارد دستش را دور کمرم گذاشت مرا بیشتر به طرف خودش کشید و وزن مرا تحمل کرد. « ... باید ببرمت خونه . تو خیلی خسته اي . چارلی هم به زودي بیدار میشه » « ؟ بوي من حال تورو به هم می زنه, نه » . جیکوب به طرف ما چرخید چشمانش برق می زدند « یه دیقه صبر کن » « ؟ جاسپر » : به سمت خانواده اش برگشت . صدا زد « ممکنه » . ادوارد دو قدم جلوتر بود « همم, بد نیست » جیکوب با کنجکاوي به بالا نگاه کرد . او به طرف آلیس که یک و نیم پشت ما بود رفت . چهره ي آلیس بازهم ناامید بود. « باشه ، جیکوب » . ادوارد رو به جیکوب سرش را به نشانه ي رضایت تکان داد جیکوب که ترکیب عجیبی از احساسات روي چهره اش نقش بسته بود به طرف من برگشت . نقشه اش هرچه بود . به طور واضحی به خاطر آن هیجان داشت . همچنین از نزدیک بودن به دشمنان هم پیمانش ناراحت بود . و حالا نوبت من بود که محتاط باشم زیرا او دست هایش را به طرف من دراز کرده بود . ادوارد نفس عمیقی کشید . « می خوایم ببینیم اگه میشه بوهارو به قدري قاتی کنیم تا رد تورو بپوشونه » : جیکوب توضیح داد با سوءظن به بازوهاي باز او خیره شدم . صداي او آرام بود ولی می توانستم بی میلی پنهان شده « باید بهش اجازه بدي حملت کنه, بلا » : ادوارد به من گفت در آن را حس کنم . اخم کردم . جیکوب با بیقراري چشم هایش را چرخی داد و خم شد تا مرا روي بازوانش بلند کند . « بچه بازي درنیار » : زیر لب گفت ولی چشمان او هم مثل من به طرف ادوارد برگشتند . صورت ادوارد خونسرد و آرام بود. او با جاسپر صحبت می کرد . « جاذبه ي عطر بلا براي من خیلی بیشتره ، فکر می کنم بهتر باشه که یکی دیگه امتحان کنه » جیکوب از آنها دور شد و به سرعت به طرف درخت ها رفت . در تاریکی اطراف هیچ چیزي نمی دیدم. اخم کردم . در بازوهاي جیکوب راحت نبودم . به نظرم خیلی صمیمی بود . مسلما نیاز نداشت مرا انقدر محکم بگیرد و نمی توانستم به این که این حالت چه حسی در او به وجود می آورد نیندیشم . این آخرین بعد از ظهري که در لاپوش گذرانده بودم را به یادم آورد و نمی خواستم به آن فکر کنم . بازوهایم را در هم گره کردم . وقتی آتل روي دستم آن خاطره را روشن تر کرد آزرده خاطر شدم . خیلی دور نرفتیم او چرخی زد و بعد از یک جهت دیگر به محوطه بازگشت . ادوارد آنجا تنها بود و جیکوب به طرف او حرکت کرد. « حالا می تونی منو بزاري پایین » نمی خوام سر خراب شدن این آزمایش هیچ ریسکی » . او آهسته تر قدم برداشت و حلقه ي بازوهایش تنگ تر شد « بکنم « تو خیلی آزاردهنده اي » : زیر لب گفتم « مرسی » جاسپر و آلیس از غیب در کنار ادوارد ظاهر شدند . جیکوب یک قدم دیگر برداشت و بعد مرا در شش قدمی ادوارد روي زمین گذاشت . بدون نگاه کردن به جیکوب کنار ادوارد رفتم و دست او را گرفتم . « ؟ خوب » : پرسیدم از اونجایی که تو به هیچ چیزي دست نزدي بلا, نمی تونم تصور کنم » : جاسپر درحالی که شکلکی درمی آورد گفت « که کسی بینیشو به جاي پاها بچسبونه تا بوي تورو بفهمه . تقریبا به طور کامل از بین رفته « یه موفقیت قطعی » : آلیس به بینی اش چین انداخت و با او موافقت کرد « و این باعث شد یه ایده اي به ذهنم برسه » « که جواب هم میده » : آلیس با اعتماد به نفس اضافه کرد « زیرکانه اس » . ادوارد موافقت کردم « ؟ چطوري اینو تحمل می کنی » : جیکوب رو به من غرولند کنان گفت ما... خوب ، در واقع تو ، قراره یه رد » . ادوارد جیکوب را نادیده گرفت و در حالی که من نگاه می کرد توضیح داد ساختگی توي محوطه جا بذاري بلا . تازه متولد شده ها میان شکار عطر تو تحریکشون می کنه و بدون اینکه حواسشونو جمع کنن یه راست میان همونجایی که ما می خوایم . آلیس دیده که این کار جواب میده. وقتی بوي مارو فهمیدن از هم جدا می شن و از دو جهت به سمت ما میان . نصفشون به سمت جنگل می رن . جایی که تصویر آلیس « ... یه دفعه ناپدید میشه « ! ایول » . جیکوب صدایی از خود درآورد ادوارد به او لبخند زد . لبخندي از یک رفاقت واقعی . حس می کردم مریضم . چطور می توانستند اینقدر مشتاق باشند؟ چطور می توانستم به خطر افتادن هردوي آنها را تحمل کنم؟ نمیتوانستم . نمی خواستم . باعث شد از جا بپرم نگران بودم به گونه اي تصمیم مرا شنیده باشد ، « هیچ راهی نداره » : ناگهان ادوارد با انزجار گفت ولی چشم هاي او روي جاسپر بودند . « می دونم ، می دونم ، حتی بهش فکرم نکرده بودم ، نه خیلی » : جاسپر به سرعت گفت آلیس روي پاي او لگد زد . اگه بلا واقعا توي محوطه باشه ، اونارو دیوونه می کنه . نمی تونن روي هیچ چیزي به جز » : جاسپر به او توضیج داد « ... اون تمرکز کنن . این باعث می شه نابود کردن تک تکشون راحت تر شه جاسپر با دیدن چشم غره ي ادوارد عقب نشینی کرد . ولی از گوشه ي چشم با اشتیاق به « . مسلما واسه ي اون خیلی خطرناکه . فقط یه فکر تصادفی بود » : به تندي گفت من نگاه می کرد . صدایش زنگ دار شده بود. « نه » : ادوارد با قاطعیت گفت او دست آلیس را گرفت و به سوي دیگران برگشت. زمانی که می رفتند تا بازهم تمرین «  حق با تو ا » : جاسپر گفت « ؟ دو گزینه ي بهتر از بین سه تا » : کنند شنیدم که به او می گفت نگاه بیزارجیکوب او را بدرقه کرد . جاسپر مسائلو از دید نظامی می بینه. اون همه گزینه هارو درنظر می گیره ، این » . ادوارد به آرامی از برادرش دفاع کرد « هوشیاري نه سنگدلی جیکوب صداي خرناس مانندي درآورد . او در حالی که غرق در نقشه هایش بود ، ناخوداگاه نزدیک تر آمده بود . حالا فقط سه قدم با ادوارد فاصله داشت و من با ایستادن بین آن دو تنش فیزیکی را در هوا احساس می کردم . مثل الکتریسیته ي ساکن بود ، یک بار ناخوشایند . من اونو جمعه بعد از ظهر میارم تا رد ساختگی بذاره . بعدش می تونی مارو ببینی و » . ادوارد سر بحث اصلی بازگشت اونو به یه محلی که من می شناسم ببري . کاملا از اینجا دوره به اونجاها نمی کشه ولی به راحتی می شه ازش « محافظت کرد . یه رد دیگه اونجا می کشم « ؟ و بعدش چی؟ با یه تلفن همراه ولش می کنی » : جیکوب با لحن انتقادآمیزي پرسید « ؟ تو ایده ي بهتري داري » « راستیاتش, دارم » . ناگهان جیکوب از خودراضی به نظر می رسید « اوه... بازهم سگه... بدك نیست » جیکوب به سرعت به طرف من برگشت انگار با نگه داشتن من در جریان گفتگو می خواست نقش بچه خوب را بازي ما سعی کردیم با سثْ حرف بزنیم که با اون دوتا جدیدها عقب بایستن. اون هنوز جوونه ، ولی کله شقه و » . کند « پافشاري می کنه . خوب منم فکر کردم یه نقش دیگه بهش واگذار کنیم ، موبایل سعی کردم وانمود کنم که فهمیده ام . ولی هیچ کس گول نخورد. فاصله » : رو به جیکوب اضافه کرد « تا وقتی سثْ کلیرواتر توي فرم گرگیشه ، با گروه در ارتباطه » : ادوارد گفت « ؟ مشکلی پیش نمیاره « نه » « سیصد مایل؟ تاثیر برانگیزه » : ادوارد پرسی د این بیشترین فاصله ایه که تا حالا امتحان کردیم صدا » : دوباره جیکوب بچه خوب بازي درآورد. به من گفت » « همدیگرو تا کجا می شنویم . بازم مثل صداي زنگ شفاف بود با وجود افکار مغشوش سرم را تکان دادم ؛ از فکر آنکه سثْ کلیرواتر هم به جمع گرگ ها پیوسته بود گیج بودم. و این باعث می شد تمرکز کردن سخت تر شود. می توانستم در سرم لبخند تابناك او را ببینم, درست شبیه وقتی که جیکوب بچه تر بود ؛ نمی توانست بیش از پانزده سال داشته باشد البته اگر کمتر نبود. ناگهان شوق و ذوق او در مهمانی کنار آتش معنایی جدید به خود گرفت... فکر خوبیه. اگه سثْ اونجا باشه حس بهتري دارم » . به نظر می رسید ادوارد چندان مایل به تایید این موضوع نباشد « ! حتی بدون تماس هاي لحظه به لحظه . نمی دونم قادر هستم بلارو اونجا تنها بذارم یا نه. اعتماد به گرگینه ها « ! جنگیدن با خون آشام ها ، نه برعلیه اونها » : جیکوب لحن بیزار ادوارد را منعکس کرد « خوب ، شما بازهم می تونید بر علیه یه سري شون بجنگید » : ادوارد گفت « واسه همینه که اینجاییم » . جیکوب لبخند
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#59
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۵ عصر
فصل19
خودخواه
یادوارد مرا در بازوانش تا خانه حمل کرد . انتظار داشت براي ادامه دادن آماده نباشم . احتمالا وسط راه خوابم برده بود .هنگامی که بیدار شدم، توي تختم بودم و نور از زاویه ي غیر معمولی از پنجره ي اتاق من می تابید . انگار بعد از ظهربود. خمیازه کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم . انگشتانم به دنبال ادوارد گشتند ، اما چیزي جز هوا را پیدا نکردند.« ؟ ادوارد » : زیر لب گفتمدست هاي جستجوگرم ، با چیزي سرد و نرم برخورد کردند ،دست او .« ؟ الان واقعا بیداري » : زمزمه کرد« ؟ هشدارهاي اشتباهی وجود داشته » : به نشانه ي موافقت آه کشیدم « مممم »« تو خیلی خسته اي، تمام روز رو خوابیدي »تمام روز؟ چند بار پلک زدم و دوباره به پنجره خیره شدم .« تو شب بلندي داشتی. باید تمام روز توي تخت می موندي » : به من قوت قلب دادبلند شدم، سرم شروع کرد به چرخیدن. نور داشت ازغرب پنجره عبور می کرد.« ؟ گرسنه اي؟ می خواي صبحونه ات رو توي تخت بخوري » : ادوارد حدس زد« من احتیاج دارم بلند بشم و یکم تکون بخورم » . دوباره خودم را کشیدم « درستش می کنم » : اعتراض کردمادوارد دستم را تا رسیدن به آشپزخانه گرفته بود . به دقت مراقبم بود . انگار هر لحظه امکان داره بیفتم . یا شاید فکرمی کرد در خواب راه می روم .صبحانه ي ساده اي درست کردم. دو تا نان شیرینی توي تُستر انداختم . نگاه سریعی به خودم توي بازتاب زرد رنگبدنه ي تُستر انداختم.« اوه چقدر نا مرتبم »« شب بلندي بود ، تو باید اینجا بمونی و استراحت کنی » : ادوارد دوباره گفتدرسته! و همه چیز رو از دست بدم. می دونی، تو باید شروع کنی به قبول این واقعیت که من الان جزئی از »« خانواده ام« من کاملا به این موضوع عادت پیدا کردم » : لبخند زدمن با صبحانه ام نشستم و او کنار من نشست. وقتی نان شیرینی رو برداشتم تا اولین گاز را به آن بزنم، متوجه شدم کهاو به دست هایم نگاه می کند. به پایین نگاه کردم و دیدم که هنور هدیه ي جیکوب را به دست دارم.جذب گرگ ظریف چوبی شده بود . « ؟ اجاره می دي » : ادوارد پرسید« حتما » : با سر و صدا لقمه را بلعیدماو دستش را به زیر دستبند برد و و مجسمه ي کوچک را در کف دستش سبک سنگین کرد. براي لحظه اي زود گذرترس وجودم را پر کرد . فقط با مقدار کمی چرخاندن انگشتانش ، می توانست آن را به تکه هاي کوچکی متلاشی کند .البته که ادوارد آن کار را نمی کرد . حتی با فکر کردن به آن موضوع احساس خجالت می کردم . او فقط برايلحظه اي گرگ را در کف دستش وزن کرد و بعد آن را رها کرد . گرگ به آرامی کنار مچ دستم تاب خورد .سعی کردم احساساتش را از چشمانش بخوانم . تمام چیزي که دیدم اندیشه بود. او تمام چیز هاي دیگر را پنهان نگهداشته بود . اگر چیز دیگري وجود داشت .« جیکوب بلک می تونه به تو هدیه بده »این یک سوال و یا حتی یک اتهام نبود . فقط عبارتی بود که حقیقت داشت . ولی می دانستم که به آخرین جشن تولدمن اشاره می کرد و هدیه هایی که دور انداختم. من هیچ کدامشان را نمی خواستم. به خصوص از ادوارد .کاملا منطقینبود وخب البته همه مرا رد کردند...« تو به من هدیه دادي. میدونی، من دست ساز رو دوست دارم » به او یاد آوري کردم« ؟ هدیه هاي ارزون رو چطور؟ قابل قبول کردن هستند » لب هایش را براي چند ثانیه جمع کرد« ؟ منظورت چیه »« ؟ تو این رو زیاد دستت خواهی کرد » . انگشتش را دور مچ دستم کشید « این دستبند »شانه ام را بالا انداختم . « ؟ به خاطر اینکه نمی خواي احساساتشو جریحه دار کنی » با زرنگی پیشنهاد داد« حتما، به گمانم »هنگامی که صحبت می کرد به دستم نگاه می کرد. کف دستم را برگرداند و « فکر می کنی این عدالته » : پرسید« ؟ اگر من هم چیزي براي ارائه داشته باشم » انگشتانش را روي رگ هاي مچم کشید. ادامه داد« ؟ ارائه »« یه چیز قشنگ، چیزي که من رو توي خاطرت نگه داره »« تو توي همه ي افکار من هستی، نیازي به یاد آور نیست »« ؟ اگر چیزي بهت بدم، دستت می کنی » پافشاري کرد« ؟ یه چیز ارزون » مقاومت کردملبخند فرشته وارش را زد. « . بله چیزي که خیلی وقته دارم »هر چیزي که تورو خوشحال » . اگر این تنها واکنش به هدیه ي جیکوب بود، با کمال خوشبختی آن را قبول می کردم« می کنه« چون من کاملا متوجه شدم » . صدایش مرا متهم می کرد « ؟ تو تا به حال متوجه فرقش شدي » : پرسید« ؟ چه فرقی »همه می تونن به تو چیزي بدن. همه به جز من. من خیلی دوست داشتم که به تو هدیه ي » : چشمانش را تنگ کردفارق التحصیلی بدم ، ولی این کار رو نکردم. می دونستم این کار تو رو بیشتر از اونی ناراحت می کنه که هر کس« ؟ دیگه اي اون رو انجام بده. این کاملا بی عدالتیه. تو چطوري توجیحش می کنیخیلی آسون. تو از بقیه خیلی مهم تري . تو به من خودت رو دادي. این خودش بیشتر از اونیه » شانه ام را بالا انداختم« که من استحقاقشو دارم. و هر چیز دیگه اي که تو به من بدي ما رو از حالت توازن بیرون می کنهتو این طوري به من احترام می ذاري، » . ادوارد براي لحظه اي گفته ي مرا تحلیل کرد و بعد چشمانش را گرداند« مضحکهبه آرامی صبحانه ام را جویدم . می دانستم که اگر به او بگویم که کاملا برعکسه، قبول نخواهد کرد.تلفن ادوارد زنگ زد.« ؟ آلیس، چی شده » . قبل از اینکه جواب دهد، به شماره ي روي تلفن نگاه کردگوش داد و من منتظر واکنشش بودم . ناگهان عصبی شد ، ولی هر چیزي که آلیس داشت می گفت باعث تعجب اونشد. چند بار آه کشید .بلا توي » . در چشمانم خیره شده بود. ابروهایش کمانی از مخالفت بود « من چند تا حدس می زدم » : به آلیس گفت« خواب حرف می زدسرخ شدم. چه چیزي گفته بودم؟قول داد من مراقبشم .بعد از اینکه تلفن را قطع کرد نگاهم کرد.« ؟ چیزي هست که بخواي در موردش با من حرف بزنی »براي چند لحظه فکر کردم. هشدار شب پیش آلیس. می توانستم حدس بزنم براي چه زنگ زده بود. رویاهاي آزاردهنده ام را که در طول روز وقتی خواب بودم به سراغم آمده بودند. رویاها، جایی که من دنبال جاسپر بودم، سعیمی کردم تعقیبش کنم و از هزار توي جنگل مانند عبور کنم. می دانستم که ادوارد را آنجا پیدا خواهم کرد. ادوارد وهیولایی که منتظر بود تا مرا بکشد. ولی به آن توجهی نداشتم. چون تصمیم خودم را گرفته بودم. من حتی می توانستمحدس بزنم ادوارد ، وقتی خوابیده بودم چه چیزهایی شنیده بود.براي لحظه اي لبانم را جمع کردم. کاملاً آماده نبودم که نگاهش را تحمل کنم. صبر کرد.« من نظر جاسپر رو دوست دارم » : بالاخره گفتمناله ي شکایت آمیزي کرد.« . من می خوام کمک کنم. من باید یه کاري انجام بدم » : پافشاري کردم« اگر تو رو توي خطر قرار بده، اسمش کمک نیست »« چاسپر فکر می کنه هست. این توي محدوده ي تخصص اونه »ادوارد به من اخم کرد .تو نمی تونی من رو دور نگه داري. وقتی همه ي شما دارین براي من دست به خطر » : با حالتی تهدید آمیز گفتم« می زنین من نمی رم توي جنگل قایم بشمبلا! آلیس تو رو توي زمین ندیده. اون تو رو دیده که توي جنگل تلو تلو خوران » : ناگهان، جلوي لبخندش را گرفت« راه می ري و گم شدي. تو ما رو پیدا نخواهی کرد . تو فقط زمان بیشتري از من رو براي پیدا کردنت مصرف می کنیاون به خاطر اینه که آلیس سثْ کلیرواتر رو به حساب » : من سعی کردم به اندازه ي او خونسرد باشم. مودبانه گفتمنیاورده. مطمثنا اگر حساب می کرد، در کل چیزي نمی دید . ولی معلومه که سث هم به اندازه ي من دوست داره اونجا« باشه. وسوسه کردنش براي اینکه راه رو به من نشون بده نباید آن چنان هم سخت باشهاین می تونست عملی باشه اگه تو » خشم در صورت ادوارد نمایان شد و بعد نفس عمیقی کشید و خودش را آرام کردبه من نگفته بودي . الان فقط از سام می خوام تا دستورات لازم رو به سث بده . هرکاري که اون بخواد، سثنمی تونه از دستوراتش سرپیچی کنه .ولی چرا سام باید اون دستورات رو بده؟ اگر بهش بگم که وجود من اون جا چقدر به من » لبخند دلنشینم را حفظ کردم« کمک می کنه؟ شرط می بندم سام ترجیح میده طرف من باشه تا توشاید تو درست بگی ولی من مطمئنم که جیکوب خیلی علاقه منده که اون » باید دوباره خودش رو آرام می کرد« . دستورات رو بده« ؟ جیکوب » اخم کردم« جیکوب دومین فرمانده است . هیچ وقت بهت نگفته بود؟ دستورات اون هم باید اجرا بشه »مرا شکست داده بود. در کنار لبخندش، می دونست. به پیشانیم چین انداختم. جیکوب طرف خودش خواهد بود. در اینمورد مطمئن بودم . جیکوب هیچ وقت به من نگفته بود.من دیشب با علاقه ي » . ادوارد از گیج شدن کوتاه من استفاده کرد و با آرامشی شک بر انگیز و صدایی آرام ادامه دادزیاد ذهن افراد گروه رو نگاه کردم . بهتر از سریال هاي تلویزیون بود. من هیچ عقیده اي در مورد اینکه چطوريمجموعه اي از نیرو با اون گروه بزرگ وجود داره ، ندارم. یه جور کشش شخصی دارم در برابر جمعی از ذهن ها . کاملاجذابه.او کاملا سعی می کرد حواس مرا پرت کند. به او نگاه کردم.« جیکوب رازهاي زیادي رو پیش خودش نگه داشته » : با پوزخندي گفتجواب ندادم. فقط نگاه کردم. استدلالم را نگه داشتم و منتظر توضیحش شدم .« ؟ براي مثال، دیشب متوجه گرگ خاکستري کوچک تري شدي »سرم را بالا و پایین بردم.اونا تمام افسانه ها رو جدي می گیرن. چیزي اتفاق افتاده که هیچ کدوم از داستان ها اونا رو براي » با خود خندید« . وقوعش آماده نکرده بودند« ؟ باشه، من متوجه نمی شم، در مورد چی داري حرف می زنی » آه کشیدم« آن ها بدونه هیچ سوالی قبول کردند که فقط نواده ي پسري گرگ اصلی قدرت تبدیل شدن رو داره »« ؟ خب کسی که جزو نوادگان اصلی نبوده، تغییر کرده »« نه اون دختر جزو نوادگانه اصلیه، درسته »« ؟ دختر » پلک زدم و چشمانم گشاد شدند« اون تو رو می شناسه . اسمش لیا کلیرواتره » سرش رو تکون داد« ؟ چی؟ چند وقته؟ چرا جیکوب چیزي به من نگفت » « ؟ لیا یه گرگ نماست » داد زدمچیزهایی وجود داره که اون اجازه نداره به کسی بگه ، براي مثال شماره هاشون . همون طور که قبلا گفتم، وقتی »سام دستوري می ده، گروه به سادگی قادر نیستند که اون رو رد کنن. جیکوب مراقب بود که وقتی کنار من بود به« . چیزاي دیگه اي فکر بکنه. البتنه بعد از دیشب تمام اونا فاش شدندناگهان به یاد حرف هاي جیکوب در مورد لیا و سام افتادم و طرز رفتارش بعد « ؟ من نمی تونم باور کنم، لیا کلیرواتر »از اینکه گفت که سام باید هر روز توي چشماي لیا نگاه کنه در حالیکه می دونه تمام قول هاشو زیر پا گذاشته ، انگارکه زیاد از حد حرف زده. با که انگار بیش از حد حرف زده. لیا روي صخره . و اشکی که وقتی کوئیل پیر در موردمسؤلیت و فداکاریی اي که پسران کوئیلت با هم تقسیم می کنند ، روي گونه اش برق می زد. و بیلی وقتش را با سومی گذراند ، چون او مشکلاتی با بچه هایش داشت و مشکل این بود که هر دوتا گرگ نما بودند.من وقت زیادي رو براي فکر کردن به لیا کلیرواتر صرف نکرده بودم . فقط موقعی که زیان از دست دادن هري بهشوارد شده بود، برایش ناراحت شدم. و همین طور وقتی جیکوب داستانش را برایم گفت، اینکه چطوري نشانه گزاريعجیب بین سام و امیلی، دختر خاله ي لیا، باعث شکستن قلبش شده بود، متاثر شده بودم .و حالا او جزئی از گروه سام بود افکارش را می شنید ... و قادر نبود افکار خود را پنهان کند.من واقعا از اون قسمتش متنفرم . تمام چیز هایی که ازشون خجالت می کشی پخش می شه تا » : جیکوب گفته بودبقیه بتونن ببینن.« لیاي بیچاره » : زمزمه کردماون به انداره ي کافی زندگی رو براي بقیه نامطبوع می کنه. من فکر نکنم لیاقت همدردیه تو رو » ادوارد خرناس کشید« داشته باشه« ؟ منظورت چیه »اینکه افکارشون رو به اشتراك می ذارن به اندازه ي کافی سخت هست. بیشترشون با هم همکاري می کنن تا راحت »« ترش کنن. وقتی یکی از اعضا به عمد فکر هاي بد می کنه، براي همه دردناکههنوزم طرفدار لیا بودم. « اون به اندازه ي کافی دلیل داره » : زیر لب گفتماوه می دونم ، نشانه گزاري یکی از عجیب ترین چیزهاییه که من در زندگیم دیدم. و من چیزهاي عجیب » : گفتغیر ممکنه که بشه حالت علاقه ي سام رو به امیلی توصیف کرد، من » سرش را با تعجب تکان داد « زیادي دیدممی گم سام او ... سام واقعا هیچ انتخابی نداشت. این من رو یاد رویاي شب نیمه تابستان می ندازه با همه ي اونشدتش نزدیک به شدت احساسات » لبخند زد « شلوغی اي که به خاطر جادوي پري ها به وجود اومد ، مثل جادوئه« من به توئه« ؟ لیا ي بیچاره ، ولی منظورت از فکر بد چیه » : دوباره گفتماون دائماً چیزهایی رو بزرگ می کنه که دیگران ترجیح می دن در
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#60
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۶ عصر
موردش فکر نکنن. براي مثال » توضیح داد« امبري« ؟ مگه چه مشکلی داره » : با تعجب پرسیدممادرش هفده سال پیش از مهمون خونه ي ماکا اومد اینجا . وقتی که اون رو حامله بود . مادرش کوئیلت نبود . همه »« فکر می کردند پدر امبري رو در ماکا ترك کرده . ولی امبري به گروه پیوست« ؟ خب »خب اولین کاندیداهایی که براي پدرش وجود دارن ، کوئیل آتیرا ، جاشوا الی و بیلی بلک هستند ، همه ي اونا اون »« موقع ازدواج کرده بودندادوارد درست می گفت. دقیقا شبیه سریال هاي تلویزیونی بود. « نه » : بریده بریده گفتمحالا سام، جیکوب و کوئیل در عجبن که کدومشون برادر ناتنی دارن. همه شون دوست دارن فکر کنن سام برادر »داره، با توجه به اینکه پدرش هیچ وقت مثله یه پدر نبوده. ولی شک همیشه باقی می مونه. جیکوب هیچ وقت آمادگی« این رو پیدا نمی کنه که از بیلی در این مورد بپرسه« ؟ واي! چطوري این همه چیز رو یه شبه فهمیدي »ذهن گروه هیپنوتیزم کننده است. همگی با هم و در عین حال هر کدوم به طور جداگانه فکر می کنن. اونجا خیلی »« چیزا هست براي خوندندر صدایش کمی پشیمانی وجود داشت . مثل کسی بود که کتاب خوبی رو قبل رسیدن به نقطه اوجش زمین بگذارد .خندیدم.« گروه جذابه ، همون قدر که تو وقتی می خواي حواس من رو پرت کنی جذابی »صورتش دوباره جدي شد . کاملا بی حالت« ادوارد من باید توي زمین مبازره باشم »« نه » : با لحن خیلی قاطعی گفتدر آن موقع راه خاصی به ذهنم خطور کرد.این اهمیت چنانی نداشت که من در زمین مبارزه باشم ، من باید با ادوارد می بودم.« بد جنس ، خود خواه ، خودخواه ، خودخواه . این کار رو نکن » : به خودم گفتموجدانم رو پس زدم . وقتی داشتم حرف می زدم نمی توانستم نگاهش کنم. گناه، چشمانم را به زمین دوخته بود.ببین ادوارد، یه چیزي هست ... من تا به حال یه بار دیوونه شدم. من می دونم حدودم چیه و نمی تونم » زمزمه کردم« یه بار دیگه تحمل کنم که تو من رو ترك کنیبراي دیدن واکمشش به بالا نگاه نکردم. می ترسیدم بدانم که چقدر باعث درد کشیدنش شدم. صداي فرو بردنناگهانی نفسش را و سکوتی که در پی آن بود را شنیدم. یه قسمت چوب و تیره رنگ بالاي میز خیره شدم. آرزومی کردم می توانستم حرف هایم را پس بگیرم . می دانستم که نمی توانم ، اگرکار می کرد .ناگهان ، بازوانش دور من بود. دستانش صورتم را لمس کرد. بازوانم را او داشت مرا آرام می کرد. احساس گناه پیچ وتاب خوران به سراغم آمد . ولی غریزه ي بقا قوي تر بود. جاي هیچ پرسشی نبود که او باعث این غریزه شده بود.« می دونی که شبیه اون نیست.، بلا . من دور نمی شم . خیلی زود تموم می شه » زمزمه کردنمی دونم بر می گردي یا نه ، چه جوري » . هنوز پایین را نگاه می کردم « من نمی تونم تحمل کنم » پافشاري کردم« اون وضعیت رو تحمل کنم؟ فرقی نمی کنه چقدر طول بکشه« بلا خیلی راحته. هیچ دلیلی براي ترس تو وجود نداره » آه کشید« ؟ براي هیچ کدومشون »« هیچ کدوم »« ؟ و همه خوب خواهند بود »« همه » قول داد« ؟ یعنی هیچ نیازي به من در زمین مبازره نیست »« مسلما نه. آلیس به من گفت تعداد اونا کم تر از نوزده تاست . ما به خوبی از عهده شون بر می آیم »درسته، تو گفتی انقدر آسون هست که یه نفر می تونه نباشه. واقعا » حرف هاي شب گذشته اش را تکرار کردم« ؟ منظورت همین بود« بله »خیلی راحت بود. او می توانست نزدیک شدنش را حس کند .« ؟ آنقدر آسون که نباشی »بعد ار لحظه ي طولانی سکوت، بالاخره به صورتش نگاه کردم .چهره اش دوباره بی روح شده بود .خب یا این راه یا اون یکی. هر کدوم اطرش بیشتر از اونیه که تو بخواي من بدونم. توي یه » نفس عمیقی کشیدممورد حق منه که اون جا باشم و هرکاري رو که براي کمک از دستم بر می یاد رو انجام بدم. یا، خیلی آسون اونا بدون« ؟ تو برن. کدوم راه رو انتجاب می کنیحرفی نزد.می دونستم به چه چیزي فکر می کرد . به همون چیزي که من فکر می کردم. کارلایل، ازمه ، امت رزالی ، جاسپر و... خودم را مجبور کردم به آخرین اسم فکر کنم. و آلیس .تعجب نمی کردم اگر یک هیولا بودم. نه از اون نوعی که ادوارد فکر می کرد هست، یکی به معناي واقعی. اون نوع کهبه مردم صدمه می زنن. اون نوعی که حد و مرزي براي دستیابی به خواسته هاشون ندارن.چیزي که من می خواستم این بود که ادوارد در امنیت باشه. امن، در کنار من. آیا من مرزي براي کاري که انجاممی دادم داشتم ؟ براي چیزي که برایش فداکاري می کردم؟ مطمئن نبودم.« ؟ تو از من می خواي که بذارم اونا بدونه من مبارزه کنن » : با صداي آرامی پرسیدیا اجاره بدي من اون » . تعجب کردم که می توانم صدایم را کنترل کنم. در وجودم احساس بدبختی می کردم « بله »« جا باشم. هر دو راه براي در کنار هم بودن ما مناسبهنفس عمیقی کشید و سپس هوا را به آرامی بیرون داد. دستانش را حرکت داد تا آن ها را بر دو طرف صورتم بگذارد تامجبورم کند که به چشمهایش نگاه کنم. مدت زیادي در چشمانم خیره شد. فکر کردم به دنبال چه چیري است؟ آیااحساس گناه روي صورتم به اندازه اي که در دلم احساسش می کردم، زیاد و تهوع آور بود؟چشمانش به نشانه احساسی به هم فشرده شد که من نمی توانستم آن را درك کنم. یکی از دستانش را را برايبرداشتن تلفنش پایین برد.یکی از ابروانش را بالا برد . به من جرات داد که به « ؟ آلیس، می تونی بیاي و براي مدتی مراقب بلا باشی » آه کشید« لازمه با جاسپر صحبت کنم » حرفش اعتراض کنمآلیس ظاهرا قبول کرد. ادوارد تلفن را کنار گذاشت و برگشت تا به من نگاه کند.« ؟ می خواي چی به جاسپر بگی » زمزمه کردم« می خوام برم و موضوع کنار کشیدنم رو باهاش مطرح کنم »خواندن اینکه گفتن این حرف چقدر برایش مشکل بود ، از صورتش کار آسانی بود.« من متاسفم »من متاسف بودم. متنفر بودم از اینکه مجبورش کنم این کار را انجام بده. نه به اندازه اي که بتوانم وانمود کنم لبخندمی زنم و به او بگویم بدون من برود. به طور قطع به اون اندازه نبود.هیچ وقت از این نترس که به من بگی چه احساسی داري، بلا. اگر این » لبخند کوچکی زد « معذرت نخواه » : گفت« تو براي من حرف اول رو می زنی » پاشنه اش را بالا انداخت « ... چیزیه که تو بهش نیاز داري« قصد من این نبود که تو من رو به جاي خوانواده ات انتخاب کنی »می دونم. به علاوه این چیزي نبود که تو بخواي. تو به من دو پیشنهاد دادي که می تونستی با وجود اونا زندگی »« کنی، و من اونی دو انتخاب کردم که من می تونستم باهاش زندگی کنم. این جوري به توافق رسیدیم« ممنونم » سرم را به جلو خم کردم و پیشانیم را به سینه اش تکیه دادم« هر چیز » موهایم را بوسید « هر موقع » جواب دادبراي لحظه اي طولانی بی حرکت ماندیم. صورتم را به پیراهنش فشار دادم و پنهان کردم و دو صدا در وجودم با هممی جنگیدند. یکی از من می خواست که خوب و شجاع باشم و دیگري از خوبه می خواست که دهنش را ببندد.« ؟ همسر سوم کیه » : ناگهان پرسیدبه یاد نداشتم که باز هم همان رویا را دیده باشم . « ؟ ها » طفره رفتمتو دیشب یه چیزي مثله همسر سوم رو زمزمه می کردي. بقه اش یکمی معنی داشت. ولی تو من رو اونجا گم »« کردي« اوه ، اوم ، بله. اون فقط یکی از اون داستان هایی بود که اون شب کنار آتیش شنیدم »« فکر کنم توي خاطرم مونده » شانه هایم را بالا انداختمادوارد از من دور شد و سرش را به طرفی خم کرد. احتمالا از معذب بودنی که در صدایم وجود داشت گیج شده بود.قبل از اینکه بتونه بپرسه، آلیس با ترشرویی در آستانه آشپزخانه با ترشرویی ظاهر شد .« تو تمام تفریح رو از دست خواهی داد » : غرغر کنان گفتیکی از انگشتانش را زیر چانه ام برد و صورتم را بالا آورد تا مرا براي « سلام آلیس » : ادوارد خوش آمد گفتخداحافظی ببوسد.« براي امشب برمی گردم، این مساله رو با بقیه حل می کنم همه چیز مرتب می شه » قول داد« باشه »« چیزي براي مرتب کردن وجود نداره، من بهشون گفتم. امت راضیه » : آلیس گفت« البته که راضیه » ادوارد آه کشیدادوارد از در خارج شد و مرا ترك کرد تا با آلیس مواجه بشم .او به من نگاه کرد .« ؟ من متاسفم ، فکر می کنی این اتفاق موضوع رو براي تو خطرناك ترش بکنه » معذرت خواستم« تو بیش از حد نگرانی بلا. زودتر از موعد پیر می شی » خرناس کشید« ؟ براي چی ناراحتی »ادوارد وقتی نتونه کاري رو که می خواد، انجام بده، بد اخلاق می شه. من فقط زندگی کردن با اون رو توي چند ماه »شکلکی در آورد « آینده پیش بینی کردمشاید این تو رو سر عقل بیاره. ولی آرزو می کردم که تو می تونستی بدبینیت رو کنترل کنی، بلا. واقعا بهش »« احتیاجی نیست« ؟ تو می گذاري جاسپر بدونه تو بره » تقاضا کردم« اون فرق می کنه » آلیس دهن کجی کرد« حتما همین طوره دیگه »برو خودت رو تمیز کن، چارلی تا 15 دقیقه ي دیگه خونه است. و اگر تو رو این جوري نا مرتب ببینه، » دستور داد« دیگه نمی خواد بذاره بري بیرونواي من واقعا تمام روز رو از دست داده بودم. در واقع تلف کرده بودم. خوشحال بودم که همیشه نباید وقتم رو باخوابیدن تلف کنم.وقتی چارلی به خانه رسید من کاملا آماده بودم. با لباس کامل، موهاي آراسته و شامش را که در آشپزخانه گذاشتهبودم.آلیس در جاي همیشگی ادوارد نشسته بود و این طور به نظر می رسید که چارلی روز خوبی را پشت سر گذاشتهبود.« ؟ سلام آلیس، چطوري »« من خوبم چارلی، ممنونم »این را در حالیکه کنارش می نشستم به من گفت، قبل از اینکه به سمت « بالاخره تو رو بیرون از تخت دیدم خوابالو »همه در مورد مهمونی اي که دیشب پدر و مادرت گرفتند، صحبت می کنن، شرط می بندم کلی » . آلیس برگردد« تمیزکاري روي سرت افتادهآلیس شانه اش را بالا انداخت ، می شناختمش، همه کارها رو انجام داده بود.« ارزشش رو داشت، یه مهمونی فوق العاده بود » : گفت« ؟ ادوارد کجاست؟ توي تمیز کردن کمک می کنه » : چارلی با بی میلی پرسیدآلیس آه کشید و قیافه ي محزونی به خود گرفت. مطمئنا داشت فیلم بازي می کرد. ولی براي بیش از اندازه براي من« نه! اون با امت و کارلایل دارن برنامه آخر هفته رو می ریزن » خوب بود تا باورش کنم« ؟ دوباره پیاده روي »بله، همه اونا می رن. به جز من. همیشه آخر مدرسه ها کوله » آلیس سرش را تکان داد. ناگهان چهره اش درمانده شدپشتیهامون رو براي پیاده روي می بندیم. یه جور جشن گرفتنه. ولی امسال من خرید رو به راه رفتن ترجیح دادم. هیچکدوم کنار من نمی مونن. من ترك می شوم .صورت آلیس جمع شد. آنقدر چهره اش در هم بود که چارلی ناخود آگاه به سمتش خم شد، یکی از دستانش را جلوآورده بود. دنبال راهی براي کمک می گشت. با سوءظن به آلیس نگاه کردم . داشت چه کار می کرد؟آلیس، عزیزم چرا نمیاي و کنار ما نمی مونی؟ من از این فکر متنفرم که تو توي اون خونه » : چارلی پیشنهاد کرد« بزرگ تنها باشیآلیس آهی کشید . چیزي از زیر میز پاي مرا فشار داد .« اوه » اعتراص کردم« ؟ چیه » چارلی به سمت من برگشتآلیس نگاهی بیهوده به من انداخت. میتونم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 10 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 3 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12205')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.