۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۶ عصر
بگم فکر می کرد من امشب خیلی کودن شدم.« انگشتاي پام له شد » غرغر کردم« ؟ خب نظرت چیه » چارلی به سمت آلیس برگشت « اوه »آلیس دوباره به پایم ضربه زد، این بار محکم تر.اممم بابا، می دونی اینجا واقعا ما بهترین امکانات رو نداریم، شرط می بندم آلیس نمی خواد روي زمین اتاق من »« ... بخوابهچارلی لبانش را جمع کرد. آلیس دوباره قیافه اي درمانده به خود گرفت.« شاید بلا باید با تو بمونه، فقط تا موقعی که اهل خونه برگردن »« ؟ تو که با خرید مشکلی نداري » آلیس لبخند تابناکی به من رد « ؟ اوه بلا این کار رو میکنی »« حتما، خرید. باشه » موافقت کردم« ؟ اونا کی میرن » : چارلی پرسید« فردا » آلیس شکلکی در آورد« ؟ من کی بیام » : پرسیدمتو که روز شنبه کاري » این رو گفت و بعد متفکرانه انگشتش را روي چانه اش گذاشت « بعد از شام، فکر کنم »« نداري؟ نه؟ من می خوام براي خرید از شهر برم بیرون و کل روز طول می کشهابروهایش در هم فرورفتند. « سیاتل نه » چارلی مداخله کردداشتم در مورد المپیا » هر دو مون می دونستیم که سیاتل شنبه کاملا امنه « مطمئنا سیاتل نه » آلیس موافقت کرد« فکر می کردم« برو شهر خوش بگذرون » . چارلی خوش حال و آسوده بود « تو خوش می یاد بلا »« بله بابا فوق العاده می شه »با یک گفتگوي شاد آلیس برنامه ي من رو براي نبرد پاك کرد.خیلی نگذشته بود که ادوارد اومد. او به هیچ تعجبی آرزوي چارلی مبنی بر اینمکه سفر خوبی داشته باشد را قبول کرد.ادعا کرد که آنها صبح زود می روند و قبل از موعد همیشگی خداحافظی کرد. آلیس با او رفت .بعد از رفتن آنها من عذر خودم را خواستم.« تو نمی تونی خسته باشی » چارلی اعتراض کرد« فقط یه کمی » : دروغ گفتمهیچ تعجب نمی کنم که از مهممونی ها فرار می کنی. براي تو خیلی طول می کشه تا دوباره نیروتو به » غرغر کرد« دست بیاريبالا ادوارد روي تختم دراز کشیده بود.« ؟ چه ساعتی با گرگ ها قرار داریم » وقتی می رفتم تا به او ملحق بشم، زمزمه کردم« یه ساعت دیگه »« خوبه، جیک و دوستاش باید یه کمی بخوابن »« اونا به خواب، به اوندازه ي تو احتیاج ندارن » اشاره کردبحث را عوض کردم. تظاهر کردم اون چیزي در مورد فردا نمی داند.« ؟ آلیس بهت گفته که می خواد دوباره من رو گروگان بگیره »« در واقع اون این کار رو نمی کنه » لبخند زدبهش نگاه کردم گیج شده بودم و اون با صداي آرامی به قیافه ي من خندید.« من تنها کسی هستم که اجازه دارم تورو گروگان بگیرم، یادت اومد؟ آلیس با بقیه می ره شکار » : گفت« فکر می کنم من احتیاجی نداشتم اون کار رو بکنم » آه کشید« ؟ تو من رو گروگان می گیري »سرش را تکان داد .در مورد حرفش فکر کردم. چارلی اي نبود که در طبقه پایین گوش کند و مرتبا به من سر بزند. . یک خانه پر از هواآشام هاي کاملا هوشیار با شنوایی زیاد وجود نداشت... فقط من و او بودیم. کاملا تنها .از سکوت من نگران شده بود. « ؟ همه چیز درسته » پرسید« خب بله ... به جز یه چیز »چشمانش نگران بودند. شگفت زده بود. اما به گونه اي هنوز او به نظر می آمد که از تسلطش بر من « ؟ چه چیزي »مطمئن نیست. شاید نیاز بود بیشتر صریح باشم .« ؟ چرا آلیس به چارلی نگفت که تو امشب می ري » : پرسیدمخندید. خیالش راحت شده بود.من از رفتن به زمین مبارزه بیشتر از شب قبل لذت بردم. هنوز احساس گناه می کردم. هنوز هم می ترسیدم ولیوحشت زده نبودم. می توانستم عمل کنم. می توانستم پایان یافتن آن چه را که می آمد ببینم. . یقین داشتم که خوباست. ادوارد ظاهرا با ایده ي از دست دادن مبارزه کنار آمده بود و این می توانست باور نکردن این را که می گفت همهچیز راحت است را سخت کند. اگر به این موضوع اطمینان نداشت، خانواده اش را ترك نمی کرد. حق با آلیس بود، منزیادي نگران بودم.عاقبت به زمین مبارزه رسیدیم.جاسپر و امت در حال کشتی گرفتن بودند، از صداي خنده هایشان معلوم بود.آلیس و رزالی روي زمین لم داده بودند وتماشا می کردند. ازمه و کارلایل چند متر آن طرف تر بودند و سرهایشان بهم نزدیک بود و انگشتانشان باهم تماسداشت. توجهی نداشتند.امشب خیلی روشن تر بود. ماه از پشت ابرهاي نازك می درخشید، و من می توانستم به راحتی سه گرگ را ببینم که درفاصله ي دور از هم در حلقه نشسته اند تا از زوایاي مختلف مبارزه را تماشا کنند .تشخیص جیکوب راحت بود. باید می توانستم او را در نگاه اول بشناسم حتی اگر او با شنیدم صداي رسیدن ما سرش رابلند و به ما نگاه نمی کرد.« ؟ بقیه ي گرگ ها کجان » تعجب کردمنیازي نیست که همه ي اون ها اینجا باشند. یک نفر کافیه ولی سام انقدر به ما اطمینان نداشت که فقط جیکوب روبفرسته. فکر می کنم جیکوب می خواست بیاد . کوئیل و امبري همیشه باهاشن. می تونی بهشون بگی دم جیکوب.« جیکوب به شما اعتماد داره »« اون باور داره که ما سعی نمی کنیم بکشیمش. همه اش همین. فکر کن » ادوارد سرش را تکان دادمی دانستم این برایش به سختی کنار رفتن به خاطر من بود. شاید سخت « ؟ امشب شرکت می کنی » دودل پرسیدمتر.هر وقت جاسپر احتیاج داشت ، بهش کمک می کنم. اون می خواد با چند تا گروه نامساوي کار کنه. بهشون یاد بده »« چه طوري با چند تا مهاجم مقابله کننشانه اش را بالا انداخت .احساس تازه اي از ترس، احساس اطمینان مرا در هم شکست .تعداد آن ها به خودي خوخود کم بود. من بدترش کردم .به میدان خیره شدم. سعی کردم واکنشم را پنهان کنم.جاي بدي براي نگاه کردن بود. هنگامی که براي دروغ گفتن به خودم در ستیز بودم، براي اینکه خودم را قانع کنم کههمه چیز درست خواهد شد ، چون هنگامی که چشمانم را مجبور کردم تا از کالن ها دور شود ، از صحنه ي مبارزه شانکه تا چند روز دیگر واقعی و مرگبار می شد، نگاه جیکوب در نگاه گره خورد و او لبخند زد.مثل قبلا یک لبخند گرگی بود. چشمانش مثل وقتی که انسان بود جمع شد .باورش خیلی سخت بود که کمی قبل از گرگ نما ها می ترسیدم. براي فرار از کابوس دیدن در مورد آنها،نمی خوابیدم.می دانستم، بدون پرسیدن، کدام یک از آنها کوئیل و کدام یک امبري بود.چون امبري به طور قطه گرگ خاکستري لاغرتر بود که در پشتش لکه هاي تیره اي داشت. همانی که صبورانه داشتمبارزه را نگاه می کرد. در حالیکه رنگ کوئیل شکلاتیه تیره بود که در صورتش کم رنگ می شد. . مدام تکانمی خورد. مثل این بود که براي شرکت در این مبارزه ي ساختگی، حاضر است بمیرد. آن ها هیولا نبودند. حتی اگر اینطور به نظر می آمد. آنها دوست بودند.دوستانی که مثل امت و جاسپر فناناپذیر نبودند. هنگامی که نور ماه روي پوستشان برق می زد، سریع تر از مار کبري درحال ضربه زدن، بودند. دوستانی که به نظر نمی آمد خطرات موجود در این جا را درك کنندیه دوستانی که هنوز، بونوعی فناپدیز محسوب می شدند. دوستانی که می توانستند خون ریزي کنند. دوستانی که می توانستند بمیرند...اطمینان ادوارد باعث قوت قلب می شد . چون معلوم می کرد که او واقعا براي خانواده اش نگران نیست. ولی اگراتفاقی براي گرگها نمی افتاد، او ناراحت می شد؟ دلیلی وجود نداشت که نگران باشد، اگرآن احتمال باعث ناراحتی اونمی شد؟ اطمینان ادوارد فقط قسمتی از نگرانی هاي مرا بر طرف می کرد .سعی کردم بغضی را که در گلو داشتم فرو بدهم و به جیکوب لبخند بزنم. به نظر نمی آمد که چندان قابل قبول باشه.جیکوب به آرامی روي پاهایش جست زد. چابکی اش با وجود هیکل بزرگش، عجیب بود. به سمت حاشیه ي زمین،جایی که من و ادوارد ایستاده بودیم، یورتمه رفت .« جیکوب » : ادوارد خوش آمد گفتجیکوب اعتنایی نکرد، چشمان سیاهش روي من بود. سرش را پایین آورد تا هم سطح من شد. مثل روز گذشته، سرشرا به یک طرف خم کرد. ناله ي آرومی از گلویش خارج شد .« فقط نگران بودم، می دونی » . نیازي به ترجمه ي ادوارد نبود « من خوبم » جواب دادمجیکوب به نگاه کردنش ادامه داد .« اون می خواد بدونه چرا » ادوارد زمزمه کردجیکوب غرید. تهدید آمیز نه، بلکه با دلخوري. و لب هاي ادوارد کج شد .« ؟ چی شده » : پرسیدماون فکر می کنه ترجمه من اون جوري که اون یکی خواسته یه چیزي کم داره . چیزي که دقیقا توي فکرش بوي »« اینه« ؟ این احمقانه است. چه چیزي براي نگرانی وجود داره »« من تغییرش دادم چون فکر می کردم بی ادبانه است »خیلی چیزا براي نگرانی وجود داره، مثله یه دسته » لبخند نصفه نیمه اي زدم. بیشتر از آن نگران بودم که تفریح کنم« گرگ احمق که می خوان به خودشون آسیب برسوننجیکوب خنده ي پارس مانندش را کرد.« ؟ جاسپر کمک می خواد. تو بدون مترجم مشکلی نداري » : ادوارد آه کشید« درستش می کنم »ادوارد براي لحظه اي با دقت به من نگاه کرد، سخت بود از چهره اش چیزي فهمید . بعد برگشت و به سمت جایی کهجاسپر منتظرش بود راه افتاد.همون جایی که بوده، نشستم. زمین سرد و ناخوش آیند بود.جیکوب قدمی به جلو برداشت و بعد به سمت من برگشت. ناله ي ضعیفی از گلویش بلند شد. نیم قدمی به سمت جلوبرداشت« بدون من برو، نمی خوام تماشا کنم » : گفتمجیکوب براي لحظه اي سرش را دوباره به طرفی هم کرد. و بعد با آهی از سر شکایت خودش را روي زمین و در کنارمن جا داد.جوابی نداد. فقط سرش را به پنجه هایش تکیه داد. به بالا، به ابرهاي نقره اي « می تونی بري، واقعا » اطمینان دادمروشن نگاه کردم. نمی خواستم مبارزه را ببینم. قوه ي تخیلم به انئاره ي کافی غذا داشت. باد سردي روي زمین مبازرهوزیدن گزفت و من لرزیدم.جیکوب سر خورد و به من نزدیک تر شد. خز گرمش به طرف چپم فشرده می شد .« ممنونم » زمزمه کردمبعد از چند دقیقه به سمت شانه هاي پهنش خم شدم، این جوري راحت تر بود .ابرها به آرامی در آسمان حرکت میکردند. وقتی تکه اي ابر ضخیم روي ماه را می پوشاند و بعد می گذشت آسمانتاریک روشن می شد .با حواس پرتی شروع کردم به فروکردن انگشتانم در خز گردنش. همان صداي عجیب وزوز دیروزي از گلویش خارجشد. صدایی از سر آسودگی. خشن تر و وحشی تر از خرخر گربه ، ولی همان احساس رضایت را در بر داشت .« می دونی، من هیچ وقت سگ نداشتم. همیشه یکی می خواستم.. ولی رنه آلرژي داشت » : اندیشناك گقتمجیکوب خندید، بدنش زیر من تکان خورد.« ؟ تو اصلا براي شنبه نگران نیستی » پرسیدمسر بزرگش را به سمت من چرخاند. در نتیجه می توانستم ببینم که یکی از چشمهایش می چرخید.« آرزو می کنم من هم همین احساس مثبت را داشتم »سرش را روي پاهایم خم کرد و دوباره شروع به وزوز کرد. و باعث شد کمی احساس بهتر شدن بکنم.« خب، فردا یه پیاده روي در پیش داریم » حدس زدمغرید. صدایش مشتاق بود« احتمالا طولانی خواهد بود. قضاوت ادوارد در مورد مسافت ها مثل یه آدم معمولی نیست » هشدار دادمجیکوب به نشانه ي خنده پارس کرد.خودم را بیشتر توي خز گرمش فروبردم، سرم را به گردنش تکیه دادم.عجیب بود. حتی با وجود اینکه او در حالت غیر معمول خود بود، این احساس بیشتر شبیه بود به آنی که من و جیکوبقبلا بودیم . دوستی ساده و بدون غرض که مثل نفس کشیدن طبیعی بود. تا چند باري که جیکوب وقتی انسان بود،بودیم. خیلی عجیب بود که من باید این احساس رو دوباره این جا پیدا می کردم، وقتی که فکر می کردم گرگ بودنباعث از دست دادنش شده است .بازي مرگبار در زمین شروع شده بود و من به ما نگاه می کردم که در مه فرو رفته بود.فصل بیستمتوافقهمه چیز آماده بود.براي ملاقات دو روزه با آلیس ، وسایلم بسته بندي شده بود و در صندلی بغل کامیونتم منتظرم بود.بلیطهاي کنسرت را به آنجلا ، بن ، و مایک داده بودم . مایک می خواست جسیکا را که من واقعاً از ته دل امیدوار بودمبا خود ببرد .بیلی قایق قدیمی کوئیل پیر آتیارا را قرض گرفت و قبل از شروع بازيِ بعد از ظهر ، چارلی را براي ماهیگیري دردریاي آزاد دعوت کرد. کالین و برادي دوگرگینه ي جوانتر براي محافظت از لاپوش عقب می ماندند. درهرحال آنهابچه بودند ، هر دو فقط سیزده سال داشتند . هنوز ، چارلی باید بیشتر از تمام کسانی که در فورکس بودند در امانمی ماند .همه ي کاري که می توانستم انجام داده بودم. سعی کردم این را بپذیرم و حداقل براي یک شب ، چیزهایی که خارج ازکنترلم بود را از سرم بیرون کنم. به یک روش یا بیشتر ، همه چیز ظرف 48 ساعت تمام میشد. تقریبا تصورش آدم راراحت میکرد .ادوارد درخواست کرده بود که آرامش داشته باشم و من داشتم تمام سعی ام را می کردم .«؟ براي این یک شب ، میشه سعی کنیم همه چیز رو فراموش کنیم ، فقط تو و من باشیم » : ادوارد با عجز و ناله گفتبه نظرم هرگز نمی تونم چنین » و در حالیکه تمام قدرتش را براي تسخیر من از چشمانش ساطع می کرد ادامه داد«


