مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 3

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 10 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 3.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 3

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#61
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۶ عصر
بگم فکر می کرد من امشب خیلی کودن شدم.« انگشتاي پام له شد » غرغر کردم« ؟ خب نظرت چیه » چارلی به سمت آلیس برگشت « اوه »آلیس دوباره به پایم ضربه زد، این بار محکم تر.اممم بابا، می دونی اینجا واقعا ما بهترین امکانات رو نداریم، شرط می بندم آلیس نمی خواد روي زمین اتاق من »« ... بخوابهچارلی لبانش را جمع کرد. آلیس دوباره قیافه اي درمانده به خود گرفت.« شاید بلا باید با تو بمونه، فقط تا موقعی که اهل خونه برگردن »« ؟ تو که با خرید مشکلی نداري » آلیس لبخند تابناکی به من رد « ؟ اوه بلا این کار رو میکنی »« حتما، خرید. باشه » موافقت کردم« ؟ اونا کی میرن » : چارلی پرسید« فردا » آلیس شکلکی در آورد« ؟ من کی بیام » : پرسیدمتو که روز شنبه کاري » این رو گفت و بعد متفکرانه انگشتش را روي چانه اش گذاشت « بعد از شام، فکر کنم »« نداري؟ نه؟ من می خوام براي خرید از شهر برم بیرون و کل روز طول می کشهابروهایش در هم فرورفتند. « سیاتل نه » چارلی مداخله کردداشتم در مورد المپیا » هر دو مون می دونستیم که سیاتل شنبه کاملا امنه « مطمئنا سیاتل نه » آلیس موافقت کرد« فکر می کردم« برو شهر خوش بگذرون » . چارلی خوش حال و آسوده بود « تو خوش می یاد بلا »« بله بابا فوق العاده می شه »با یک گفتگوي شاد آلیس برنامه ي من رو براي نبرد پاك کرد.خیلی نگذشته بود که ادوارد اومد. او به هیچ تعجبی آرزوي چارلی مبنی بر اینمکه سفر خوبی داشته باشد را قبول کرد.ادعا کرد که آنها صبح زود می روند و قبل از موعد همیشگی خداحافظی کرد. آلیس با او رفت .بعد از رفتن آنها من عذر خودم را خواستم.« تو نمی تونی خسته باشی » چارلی اعتراض کرد« فقط یه کمی » : دروغ گفتمهیچ تعجب نمی کنم که از مهممونی ها فرار می کنی. براي تو خیلی طول می کشه تا دوباره نیروتو به » غرغر کرد« دست بیاريبالا ادوارد روي تختم دراز کشیده بود.« ؟ چه ساعتی با گرگ ها قرار داریم » وقتی می رفتم تا به او ملحق بشم، زمزمه کردم« یه ساعت دیگه »« خوبه، جیک و دوستاش باید یه کمی بخوابن »« اونا به خواب، به اوندازه ي تو احتیاج ندارن » اشاره کردبحث را عوض کردم. تظاهر کردم اون چیزي در مورد فردا نمی داند.« ؟ آلیس بهت گفته که می خواد دوباره من رو گروگان بگیره »« در واقع اون این کار رو نمی کنه » لبخند زدبهش نگاه کردم گیج شده بودم و اون با صداي آرامی به قیافه ي من خندید.« من تنها کسی هستم که اجازه دارم تورو گروگان بگیرم، یادت اومد؟ آلیس با بقیه می ره شکار » : گفت« فکر می کنم من احتیاجی نداشتم اون کار رو بکنم » آه کشید« ؟ تو من رو گروگان می گیري »سرش را تکان داد .در مورد حرفش فکر کردم. چارلی اي نبود که در طبقه پایین گوش کند و مرتبا به من سر بزند. . یک خانه پر از هواآشام هاي کاملا هوشیار با شنوایی زیاد وجود نداشت... فقط من و او بودیم. کاملا تنها .از سکوت من نگران شده بود. « ؟ همه چیز درسته » پرسید« خب بله ... به جز یه چیز »چشمانش نگران بودند. شگفت زده بود. اما به گونه اي هنوز او به نظر می آمد که از تسلطش بر من « ؟ چه چیزي »مطمئن نیست. شاید نیاز بود بیشتر صریح باشم .« ؟ چرا آلیس به چارلی نگفت که تو امشب می ري » : پرسیدمخندید. خیالش راحت شده بود.من از رفتن به زمین مبارزه بیشتر از شب قبل لذت بردم. هنوز احساس گناه می کردم. هنوز هم می ترسیدم ولیوحشت زده نبودم. می توانستم عمل کنم. می توانستم پایان یافتن آن چه را که می آمد ببینم. . یقین داشتم که خوباست. ادوارد ظاهرا با ایده ي از دست دادن مبارزه کنار آمده بود و این می توانست باور نکردن این را که می گفت همهچیز راحت است را سخت کند. اگر به این موضوع اطمینان نداشت، خانواده اش را ترك نمی کرد. حق با آلیس بود، منزیادي نگران بودم.عاقبت به زمین مبارزه رسیدیم.جاسپر و امت در حال کشتی گرفتن بودند، از صداي خنده هایشان معلوم بود.آلیس و رزالی روي زمین لم داده بودند وتماشا می کردند. ازمه و کارلایل چند متر آن طرف تر بودند و سرهایشان بهم نزدیک بود و انگشتانشان باهم تماسداشت. توجهی نداشتند.امشب خیلی روشن تر بود. ماه از پشت ابرهاي نازك می درخشید، و من می توانستم به راحتی سه گرگ را ببینم که درفاصله ي دور از هم در حلقه نشسته اند تا از زوایاي مختلف مبارزه را تماشا کنند .تشخیص جیکوب راحت بود. باید می توانستم او را در نگاه اول بشناسم حتی اگر او با شنیدم صداي رسیدن ما سرش رابلند و به ما نگاه نمی کرد.« ؟ بقیه ي گرگ ها کجان » تعجب کردمنیازي نیست که همه ي اون ها اینجا باشند. یک نفر کافیه ولی سام انقدر به ما اطمینان نداشت که فقط جیکوب روبفرسته. فکر می کنم جیکوب می خواست بیاد . کوئیل و امبري همیشه باهاشن. می تونی بهشون بگی دم جیکوب.« جیکوب به شما اعتماد داره »« اون باور داره که ما سعی نمی کنیم بکشیمش. همه اش همین. فکر کن » ادوارد سرش را تکان دادمی دانستم این برایش به سختی کنار رفتن به خاطر من بود. شاید سخت « ؟ امشب شرکت می کنی » دودل پرسیدمتر.هر وقت جاسپر احتیاج داشت ، بهش کمک می کنم. اون می خواد با چند تا گروه نامساوي کار کنه. بهشون یاد بده »« چه طوري با چند تا مهاجم مقابله کننشانه اش را بالا انداخت .احساس تازه اي از ترس، احساس اطمینان مرا در هم شکست .تعداد آن ها به خودي خوخود کم بود. من بدترش کردم .به میدان خیره شدم. سعی کردم واکنشم را پنهان کنم.جاي بدي براي نگاه کردن بود. هنگامی که براي دروغ گفتن به خودم در ستیز بودم، براي اینکه خودم را قانع کنم کههمه چیز درست خواهد شد ، چون هنگامی که چشمانم را مجبور کردم تا از کالن ها دور شود ، از صحنه ي مبارزه شانکه تا چند روز دیگر واقعی و مرگبار می شد، نگاه جیکوب در نگاه گره خورد و او لبخند زد.مثل قبلا یک لبخند گرگی بود. چشمانش مثل وقتی که انسان بود جمع شد .باورش خیلی سخت بود که کمی قبل از گرگ نما ها می ترسیدم. براي فرار از کابوس دیدن در مورد آنها،نمی خوابیدم.می دانستم، بدون پرسیدن، کدام یک از آنها کوئیل و کدام یک امبري بود.چون امبري به طور قطه گرگ خاکستري لاغرتر بود که در پشتش لکه هاي تیره اي داشت. همانی که صبورانه داشتمبارزه را نگاه می کرد. در حالیکه رنگ کوئیل شکلاتیه تیره بود که در صورتش کم رنگ می شد. . مدام تکانمی خورد. مثل این بود که براي شرکت در این مبارزه ي ساختگی، حاضر است بمیرد. آن ها هیولا نبودند. حتی اگر اینطور به نظر می آمد. آنها دوست بودند.دوستانی که مثل امت و جاسپر فناناپذیر نبودند. هنگامی که نور ماه روي پوستشان برق می زد، سریع تر از مار کبري درحال ضربه زدن، بودند. دوستانی که به نظر نمی آمد خطرات موجود در این جا را درك کنندیه دوستانی که هنوز، بونوعی فناپدیز محسوب می شدند. دوستانی که می توانستند خون ریزي کنند. دوستانی که می توانستند بمیرند...اطمینان ادوارد باعث قوت قلب می شد . چون معلوم می کرد که او واقعا براي خانواده اش نگران نیست. ولی اگراتفاقی براي گرگها نمی افتاد، او ناراحت می شد؟ دلیلی وجود نداشت که نگران باشد، اگرآن احتمال باعث ناراحتی اونمی شد؟ اطمینان ادوارد فقط قسمتی از نگرانی هاي مرا بر طرف می کرد .سعی کردم بغضی را که در گلو داشتم فرو بدهم و به جیکوب لبخند بزنم. به نظر نمی آمد که چندان قابل قبول باشه.جیکوب به آرامی روي پاهایش جست زد. چابکی اش با وجود هیکل بزرگش، عجیب بود. به سمت حاشیه ي زمین،جایی که من و ادوارد ایستاده بودیم، یورتمه رفت .« جیکوب » : ادوارد خوش آمد گفتجیکوب اعتنایی نکرد، چشمان سیاهش روي من بود. سرش را پایین آورد تا هم سطح من شد. مثل روز گذشته، سرشرا به یک طرف خم کرد. ناله ي آرومی از گلویش خارج شد .« فقط نگران بودم، می دونی » . نیازي به ترجمه ي ادوارد نبود « من خوبم » جواب دادمجیکوب به نگاه کردنش ادامه داد .« اون می خواد بدونه چرا » ادوارد زمزمه کردجیکوب غرید. تهدید آمیز نه، بلکه با دلخوري. و لب هاي ادوارد کج شد .« ؟ چی شده » : پرسیدماون فکر می کنه ترجمه من اون جوري که اون یکی خواسته یه چیزي کم داره . چیزي که دقیقا توي فکرش بوي »« اینه« ؟ این احمقانه است. چه چیزي براي نگرانی وجود داره »« من تغییرش دادم چون فکر می کردم بی ادبانه است »خیلی چیزا براي نگرانی وجود داره، مثله یه دسته » لبخند نصفه نیمه اي زدم. بیشتر از آن نگران بودم که تفریح کنم« گرگ احمق که می خوان به خودشون آسیب برسوننجیکوب خنده ي پارس مانندش را کرد.« ؟ جاسپر کمک می خواد. تو بدون مترجم مشکلی نداري » : ادوارد آه کشید« درستش می کنم »ادوارد براي لحظه اي با دقت به من نگاه کرد، سخت بود از چهره اش چیزي فهمید . بعد برگشت و به سمت جایی کهجاسپر منتظرش بود راه افتاد.همون جایی که بوده، نشستم. زمین سرد و ناخوش آیند بود.جیکوب قدمی به جلو برداشت و بعد به سمت من برگشت. ناله ي ضعیفی از گلویش بلند شد. نیم قدمی به سمت جلوبرداشت« بدون من برو، نمی خوام تماشا کنم » : گفتمجیکوب براي لحظه اي سرش را دوباره به طرفی هم کرد. و بعد با آهی از سر شکایت خودش را روي زمین و در کنارمن جا داد.جوابی نداد. فقط سرش را به پنجه هایش تکیه داد. به بالا، به ابرهاي نقره اي « می تونی بري، واقعا » اطمینان دادمروشن نگاه کردم. نمی خواستم مبارزه را ببینم. قوه ي تخیلم به انئاره ي کافی غذا داشت. باد سردي روي زمین مبازرهوزیدن گزفت و من لرزیدم.جیکوب سر خورد و به من نزدیک تر شد. خز گرمش به طرف چپم فشرده می شد .« ممنونم » زمزمه کردمبعد از چند دقیقه به سمت شانه هاي پهنش خم شدم، این جوري راحت تر بود .ابرها به آرامی در آسمان حرکت میکردند. وقتی تکه اي ابر ضخیم روي ماه را می پوشاند و بعد می گذشت آسمانتاریک روشن می شد .با حواس پرتی شروع کردم به فروکردن انگشتانم در خز گردنش. همان صداي عجیب وزوز دیروزي از گلویش خارجشد. صدایی از سر آسودگی. خشن تر و وحشی تر از خرخر گربه ، ولی همان احساس رضایت را در بر داشت .« می دونی، من هیچ وقت سگ نداشتم. همیشه یکی می خواستم.. ولی رنه آلرژي داشت » : اندیشناك گقتمجیکوب خندید، بدنش زیر من تکان خورد.« ؟ تو اصلا براي شنبه نگران نیستی » پرسیدمسر بزرگش را به سمت من چرخاند. در نتیجه می توانستم ببینم که یکی از چشمهایش می چرخید.« آرزو می کنم من هم همین احساس مثبت را داشتم »سرش را روي پاهایم خم کرد و دوباره شروع به وزوز کرد. و باعث شد کمی احساس بهتر شدن بکنم.« خب، فردا یه پیاده روي در پیش داریم » حدس زدمغرید. صدایش مشتاق بود« احتمالا طولانی خواهد بود. قضاوت ادوارد در مورد مسافت ها مثل یه آدم معمولی نیست » هشدار دادمجیکوب به نشانه ي خنده پارس کرد.خودم را بیشتر توي خز گرمش فروبردم، سرم را به گردنش تکیه دادم.عجیب بود. حتی با وجود اینکه او در حالت غیر معمول خود بود، این احساس بیشتر شبیه بود به آنی که من و جیکوبقبلا بودیم . دوستی ساده و بدون غرض که مثل نفس کشیدن طبیعی بود. تا چند باري که جیکوب وقتی انسان بود،بودیم. خیلی عجیب بود که من باید این احساس رو دوباره این جا پیدا می کردم، وقتی که فکر می کردم گرگ بودنباعث از دست دادنش شده است .بازي مرگبار در زمین شروع شده بود و من به ما نگاه می کردم که در مه فرو رفته بود.فصل بیستمتوافقهمه چیز آماده بود.براي ملاقات دو روزه با آلیس ، وسایلم بسته بندي شده بود و در صندلی بغل کامیونتم منتظرم بود.بلیطهاي کنسرت را به آنجلا ، بن ، و مایک داده بودم . مایک می خواست جسیکا را که من واقعاً از ته دل امیدوار بودمبا خود ببرد .بیلی قایق قدیمی کوئیل پیر آتیارا را قرض گرفت و قبل از شروع بازيِ بعد از ظهر ، چارلی را براي ماهیگیري دردریاي آزاد دعوت کرد. کالین و برادي دوگرگینه ي جوانتر براي محافظت از لاپوش عقب می ماندند. درهرحال آنهابچه بودند ، هر دو فقط سیزده سال داشتند . هنوز ، چارلی باید بیشتر از تمام کسانی که در فورکس بودند در امانمی ماند .همه ي کاري که می توانستم انجام داده بودم. سعی کردم این را بپذیرم و حداقل براي یک شب ، چیزهایی که خارج ازکنترلم بود را از سرم بیرون کنم. به یک روش یا بیشتر ، همه چیز ظرف 48 ساعت تمام میشد. تقریبا تصورش آدم راراحت میکرد .ادوارد درخواست کرده بود که آرامش داشته باشم و من داشتم تمام سعی ام را می کردم .«؟ براي این یک شب ، میشه سعی کنیم همه چیز رو فراموش کنیم ، فقط تو و من باشیم » : ادوارد با عجز و ناله گفتبه نظرم هرگز نمی تونم چنین » و در حالیکه تمام قدرتش را براي تسخیر من از چشمانش ساطع می کرد ادامه داد«
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#62
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۸ عصر
فرصتی دیگه بدست بیارم. احتیاج دارم که با تو باشم. فقط توخواهش سختی نبود که من نتوانم با آن موافقت کنم . هرچند می دانستم فراموش کردن اشکهایم در حرف بسیارآسانتر از عمل بود. موضوعات دیگري نیز در سرم بود و دانستن اینکه ما فقط امشب را براي تنها بودن داشتیم همکمک کننده بود.چیزهایی بودند که تغییر کرده بودند ، بعنوان مثال , اینکه من آماده بودم .من آماده بودم به این خانواده و به دنیاي ادوارد ملحق شوم. اکنون وحشت و اظطراب و احساس گناهی را که شدیدا مرادر بر گرفته بود ، داشتم احساس می کردم . فرصتی براي تمرکز کردن بر این موضوع دست داده بود . من درحالیکه بهیک گرگینه تکیه داده بودم از وراي ابرها به ماه خیره شده بودم و دانستم که دوباره وحشتزده نخواهم شد. دفعه يدیگر که خطري ما را تهدید کند من آماده خواهم بود. آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود. او دیگر هرگزمجبور نخواهد شد بین من و خانواده اش یکی را برگزیند. ما جفت هم خواهیم بود مثل آلیس و جاسپر. دفعه ي بعد منسهم خود را انجام میدهم .من منتظر می شدم خطر از بیخ گوشم بگذرد بدین ترتیب ادوارد راضی می شد. اما این لازم نبود. من آماده بودم .فقط یک قطعه ي گمشده وجود داشت .یک قطعه ، چون چیزهایی شامل عشق بی نهایت من به ادوارد بودند که تغییر نکرده بودند. وقت زیادي براي فکرکردن درباره ي دو وجه شرط امت و جاسپر داشتم . براي کنار آمدن با چیزهایی که داشتم از انسانیتم از دستمی دادم ، و آن قسمتی که نمی خواستم تسلیم کنم . می دانستم روي کدام تجربه ي انسانی قبل از غیر انسان شدنممی خواستم پافشاري کنم .بنابراي امشب موردي داشتیم که روي آن کار کنیم . بعد از همه ي چیزهایی که در دو سال گذشته دیده بودم ، دیگربه کلمه ي غیر ممکن اعتقاد نداشتم . این کلمه اکنون می بایست شدت بیشتري براي متوقف کردن من از خود نشاندهد.باشه ، خب ، صادقانه بگویم ، احتمالا موضوع می رفت که از اینهم پیچیده تر شود. اما من می خواستم امتحان کنم. بهمحض اینکه تصمیم گرفتم ، همانطور که در راه طولانی خانه اش رانندگی می کردم از اینکه هنوز عصبی بودم ،متعجب نشدم. نمی دانستم چیزي را که می خواستم امتحان کنم چگونه انجام دهم و کمی تنشهاي عصبی جدي مرادربر گرفته بود. ادوارد درحالیکه با خنده اش از رانندگی آهسته ي من در جنگ بود در صندلی بغل نشست . تعجب کردمکه اصرار نکرده بود فرمان را از من بگیرد ، اما به نظر می رسید امشب از سرعت پیشروي من خرسند خواهد شد .وقتی به خانه رسیدیم هوا تاریک شده بود. برخلاف آن چمنزار از تابش نورانی تمامی پنجره ها می درخشید .به محض اینکه موتور را خاموش کردم او کنار درِ سمت من بود در حالیکه داشت آن را برایم باز می کرد. با یک دستمرا از اتاقک بیرون کشید ، و با دست دیگرش کیف مرا از کامیونت بیرون کشید و بر دوش انداخت . همینطور کهشنیدم در را پشت سرم با ضربه ي پا بست و لبهایش لبهایم را یافت .بدون متوقف کردن بوسه ، مرا بالا کشید طوري که راحت در آغوشش جا بگیرم و مرا بداخل خانه حمل کرد .آیا در جلویی قبلا باز بود؟ نفهمیدم. گرچه اکنون داخل خانه بودیم و من گیج بودم. مجبور بودم براي نفس کشیدن خودرا نگه دارم.این بوسه مرا نترساند . اینبار مثل دفعات قبل نبود که می توانستم ترس و وحشت از دست رفتن کنترلش را حس کنم.لبهایش عصبی نبودند بلکه اکنون مشتاق و تشنه ي لبهایم بودند . به نظر می رسید او هم به اندازه ي من از اینکهامشب را براي با هم بودن داشتیم تب دار و هیجان زده بود . بوسیدن مرا براي دقایقی ادامه داد ، انگار کمتر از همیشهمحتاط بود ، دهان سرد و سیري ناپذیرش مصرانه بر دهانم بود .محتاطانه احساس خوشبینی به من دست داد .شاید بدست آوردن چیزي که می خواستم به آن سختی که انتظارش را داشتم نبود.نه! ، البته که داشت دقیقا به همان سختی می شد .به » : در حالی که داشت می لرزید مرا از خود دور کرد و در راستاي بازویش نگاه داشت. با چشمانی گرم و صاف گفت« خونه خوش اومدي« واژه ي قشنگیه » : با نفسی بریده گفتمبا ملایمت مرا روي پاهایم ایستاند. هر دو دستم را بدور گردنش انداختم و اجازه ندادم هیچ فاصله اي بین بدنهایمانبیفتد.« یه چیزي برات دارم » : با لحن خوشرویی گفت« ؟ اوه »« کاردستی ارزون قیمت من واسه تو ، یادت میاد؟ گفتی اشکالی نداره »« اوه ، درسته . فکر کنم اینو گفتم »از دیدن بی میلی من خنده ي بی صدایی کرد.« ؟ اون بالا تو اتاقمه. برم بیارمش »حتما، » : اتاق خوابش؟ همینطور که انگشتانم را بدور انگشتانش گره میزدم احساس سرگردانی می کردم ، موافقت کردم« بزن بریمباید براي دادن آن غیرِ از هدیهء من خیلی مشتاق بوده باشد چون سرعت انسان به اندازه ي کافی براي او سریع نبود.او دوباره مرا بلند کرد و بالا گرفت و تقریبا تا پله هاي کنار اتاقش پرواز کرد. مرا دم در گذاشت و بدرون رختکنشتافت.قبل از اینکه قدمی بردارم بازگشت ، اما من او را نادیده گرفتم و به سمت تختخواب بزرگ طلایی رفتم و خود را رويلبه آن رها کردم و به سمت وسط آن خود را عقب کشیدم. خود را گلوله کردم و دستانم را بدور زانوهایم حلقه کردم .حالا که جایی که می خواستم بودم می توانستم از کراهتم نسبت به گرفتن هدیه صرف نظر کنم ، غرولندي کردم« باشه . بذار بگیرمش »ادوارد خندید .از تخت بالا آمد و کنارم نشست و به طرز ناجوري قلبم به تپش افتاد. او امیدوارانه در حالیکه هدیه را به من می داد ،تپش ناجور قلبم را به حساب واکنش من نسبت به خودش گذاشت .« یه چیز دست ساز » : با چهره ي عبوسی یادآوري کردمچ دست چپم را از روي پایم برداشت و دستبند نقره اي را فقط براي لحظه اي لمس کرد. سپس دستم را به من پسداد .با احتیاط آن را ورانداز کردم. در سمت مخالف گرگ روي زنجیر ، اکنون کریستال قلبی شکل درخشانی آویزان بود.میلیونها اشعه از خود ساطع می کرد بطوریکه حتی در درخشش کم فروغ نور لامپ نیز تلاءلو داشت. نفس کوچکی فرودادم .این مال مادرم بود. کلا چند تا چیز قشنگ بی مصرف مثل این بهم ارث » او با بی میلی شانه هایش را بالا انداخت« رسید. یه چندتایی به ازمه و آلیس دادم . بنابراین آشکارا بگم در هر حال این ارزش زیادي ندارهبا اندوه به دلگرمی دادنش لبخند زدم .و در نور خورشید رنگین » او خندید « اما فکر کردم چیز خوبی براي تقدیم به تو باشه. این سرد و سخته » ادامه داد« کمان رو ساطع می کنه» مهمترین تشابه رو یادت رفت : این زیباست » : زمزمه کردم« قلب من کاملا خاموشه و این هم همچنین . قابل تو رو نداره » : غرق در تفکر گفت« ممنونم . براي هردو » . مچم را چرخاندم همچنان قلب سوسو می زدنه ، من از تو ممنونم. مجبور کردن تو به گرفتن یک هدیه آن هم به این آسونی خودش یه تسکینه . واسه تو هم »نیشخندي زد، دندانهایش درخشید. « تمرین خوبیهبه سمتش خم شدم و سرم را در زیر بازویش فرو بردم و خود را به سمتش کشیده و در آغوشش جاي دادم. احتمالا ایناحساس مشابه آسودگی در بستر با دیوید میکل آنژ بود ؛ با این تفاوت که این موجود مرمري بازوانش را بدورم پیچید تامرا بیشتر به خود بچسباند.انگار جاي خوبی براي شروع بود.« میشه یه چیزي رو بحث کنیم ؟ اگه می تونستی از روي روشنفکري شروع کنی ممنون میشدم »« تمام سعی ام رو می کنم » براي دقیقه اي تامل کرد . اکنون با احتیاط موافقت کرد« من نمی خوام قواعدم رو اینجا بشکنم. این اکیدا درباره ي تو و منه » قول دادمبنابراین ، من تحت تاثیر این بودم که چطور ما شباي دیگه می تونستیم با هم کنار بیاییم. » گلویم را صاف کردمتوي این فکر بودم که چرا اینقدر « داشتم فکر می کردم دوست داشتم اخلاقیات رو در یک موقعیت متفاوت اجرا کنمرسمی بودم . باید عصبی شده باشم .« ؟ چی رو دلت می خواد بگی » : با لبخندي بر لب پرسیددر آغوشش فرو رفتم در حالیکه سعی می کردم دقیقا واژه هاي مناسب را براي باز کردن مطلب پیدا کنم .« ؟ به صداي بال بال زدن قلبت گوش کن. سرآسیمه مثل بال زدن مرغ مگس خوار می مونه.حالت خوبه » او نجوا کرد« عالی ام »« پس لطفا ادامه بده » تشویقم کرد« خب ، حدس می زنم ، اول ، می خواستم درباره ي کل اون شرط احمقانه ي ازدواج با تو صحبت کنم »« ؟ اون فقط واسه تو احمقانه است. موضوع چیه »« ؟ نگران بودم ، بابِ مذاکره باز هست »من قبلا بزرگترین امتیاز رو از دور و نزدیک دادم ، من برخلاف قضاوت بهتر » ادوارد اخم کرد، اکنون جدي بودباطنی ام ، موافقت کردم که زندگیت رو ازت بگیرم. همون باید منو مستحق چندتایی امتیاز براي تسویه حساب پیش تو« بکنهاون قسمت یه قرار » . در حالیکه چهره ام را خونسرد نشان می دادم ، سرم را به نشانه ي مخالفت تکان دادم « نه »تمام شده است . ما درحال حاضر درباره ي ؛ تغییر زندگی من بحث نمی کنیم . من میخوام میخ یکسري جزئیات دیگه« . رو محکم کنم« ؟ دقیقا کدوم جزئیاتو منظورته » . با بدگمانی به من نظري افکند« بذار اول پیش نیازها رو برات روشن کنم » تامل کردم« تو میدونی من چی می خوام »طوري گفتم انگار کلمه ي کثیفی بود . « عروسی »« بله . تا باهاش شروع کنیم » لبخند پهنی بر لب آورد« ؟ بیشتر هم هست » شوك صورت به دقت خونسردم را تباه کردخب، اگه زن منی ، پس هر چی دارم مال توئه ، مثل پول شهریه. بنابراین با » : صورتش داشت برآورد می کرد و گفت« دانشگاه دورتموند مشکلی نخواهد بود« ؟ امر دیگه؟ در حالیکه قبلش مزخرف بشم چی »« گاهی وقتا ، اگه من بودم اهمیت نمی دادم »« نه. هیچ وقت. اما درست همونجا یکی هست که داره قرار رو نقض می کنه »« ؟ فقط یک یا دو سال کوچولو » . آه طولانی اي کشید« باز به یه سال بعد کشش میدي » . به مخالفت سرم را تکان دادم ، لبهایم به اخم لجوجانه اي نشست« ... همینه. مگر اینکه بخواي با دیوار حرف بزنی »وقتی دهن کجی کردم نیشخند پهنی زد و دستم را گرفت و شروع کرد به بازي با انگشتانم .صدایش « من نمی تونم چیز دیگه اي جز اینکه خودتو به هیولا تبدیل کنی خواسته باشی پیدا کنم. واقعا کنجکاوم »نرم و آهسته بود. قبلا به خوبی تیزي تحقیر در کلامش را شناخته بودم وگرنه الان کشفش سخت بود.در حالیکه به دستش که روي دستم بود خیره نگاه می کردم ، مکثی کردم . هنوز نمی دانستم چگونه شروع کنم .احساس کردم چشمانش مرا می پایید و ترسیدم نگاهم را بالا بیاورم . خون شروع کرد به سوزاندن صورتم.« ؟ از خجالت سرخ شدي » : انگشتان سردش گونه ام را نوازش کرد. با تعجب پرسیدنگاهم را پایین نگه داشتم .« لطفا بلا ، بلاتکلیفی دردناکه »لبم را گزیدم.« بلا »لحنش اکنون مرا سرزنش می کرد ، به من یادآوري می کرد که وقتی افکارم را براي خودم نگه می داشتم براي اوخیلی سخت بود .« خب ، من یه کم نگرانم ؛ درمورد بعدش » عاقبت به او نگاه کردم و پذیرفتم« ؟ چی نگرانت کرده » تنش در بدنش را حس کردم اما صدایش نرم و ملایم بود« همتون انگار طوري متقاعد شدین که بعدش تنها چیزي که من بهش علاقمند می شم قتل عام همه مردم شهره »و من می ترسم به حدي به ضرب و جرح » وقتی با کلمات انتخاب شده ي من به شدت تکان خورد، اعتراف کردم« دیگران سرگرم بشم که دیگه خودم نباشم و نخوام که ... نخوام که تو رو اینطوري که الان می خوامت داشته باشم« بلا ، اون قسمت تا ابد طول نمی کشه » او مرا مطمئن کردنکته رو نمی گرفت .ادوارد ، یه چیزي هست که می خوام قبل » : در حالیکه به کک مک هاي روي دستم خیره شدم با حالتی عصبی گفتم« از اینکه دیگه انسان نباشم انجامش بدم« هرچی تو بخواي » هیجان زده و کاملاً بی خبر مرا تشویق کردمی دانستم که تلاش براي به تله انداختن او با قولش فایده اي نداشت اما نتوانستم مقاومت کنم زمزمه کنان گفتم :« ؟ قول می دي »« بله » : گفتنگاهم را بالا گرفتم تا چشمان پرشور و دستپاچه اش را ببینم.«
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#63
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۸ عصر
فقط بهم بگو چی می خواي ، می تونی بدستش بیاري »نمی توانستم باور کنم چه احساس حماقت و ناشیگري به من دست داد. من خیلی ساده بودم که البته اختتام بحث بود.اندك ایده اي درباره نحوه و رموز دلبري و فریبندگی نداشتم . فقط باید خود را براي به هیجان آمدن و خود آگاهیتنظیم کنم.« تو رو » : تقریبا به طرز نامربوطی من من کنان گفتممن مال تو » در حالیکه سعی می کرد نگاه خیره ي مرا که دوباره دور می شد نگه دارد هنوز بدون توجه لبخند زد« هستمنفس عمیقی کشیدم و به سمت جلو جابجا شدم طوري که روي تخت زانو زده بودم. سپس بازوانم را بدور گردنش حلقهکردم و او را بوسیدم .او سرگردان اما راغب ، متقابلاً مرا بوسید . لبهایش به ملایمت بر لبهایم بود ، و من می توانستم بگویم فکرش جايدیگر بود . داشت سعی می کرد بفهمد چه در سر من بود . مطمئن بودم به راهنمایی احتیاج داشت .دستانم همانطور که از دور گردنش باز می شد اندکی لرزان بود. انگشتانم از گردنش به یقه ي پیراهنش لغزید . از آنجاکه سعی کردم براي باز کردن دکمه هایش قبل از اینکه مرا متوقف کند عجله کنم ، رعشه ام در فهماندن مطلب به اوکمکی نکرد.لبهایش منجمد شد و همینکه سخنان و افعال مرا در کنار هم قرار داد ، توانستم صداي کلیک را در سرش بشنوم.ابتدا مرا از خود دور کرد ، صورتش با افسردگی رفتارم را ناپسند می شمرد .« بلا ، معقول باش »« تو قول دادي ، هرچی که بخوام » بدون هیچ امیدي به او یادآوري کردم« از این حرفا نداریم » در حالیکه دو دکمه اي را که ترتیب باز شدنشان را داده بودم می بست به من زل زددندانهایم به هم قفل شد .دستانم را به بلوزم بردم و دکمه بالایی را با یک حرکت سریعی کندم . « من میگم داریم » غرغر کردماو به مچهایم چنگ انداخت و دستانم را به پهلویم پایین کشید .« می گم نداریم » : با لحن صاف و رك گفتبه یکدیگر زل زدیم.« تو می خواستی بدونی » : نکته را گفتم« من فکر کردم اون یه چیز تقریبا واقع بینانه باشه »پس اینطور ، تو می تونی هر چیز احمقانه ي مضحکی که می خواي تقاضا کنی ، مثل ازدواج کردن ، اما من اجازه »« ... ندارم حتی بحثشو بکنم که چی دلموقتی داشتم یاوه سرایی می کردم او دستان مرا به سمت هم کشید تا فقط در یک دستش آنها را مهار کند و دستدیگرش را روي دهانم گذاشت .« نه » . چهره اش فشار درونی شدیدي را نشان میدادنفس عمیقی کشیدم تا خود را آرام کنم و همینکه عصبانیت شروع به فروکش کرد ، چیز دیگري احساس کردم .یک دقیقه وقت گرفت تا تشخیص دهم چرا دوباره به پایین خیره شدم ، چرا خجالت بازگشت ، چرا دلم به هم ریخت ،چرا اینقدر چشمانم مرطوب شد ، چرا ناگهان خواستم از اتاق فرار کنم .عدم پذیرش خودبخود و قوي درونم را شستشو داد .می دانستم بی معنی بود. او در موقعیتهاي دیگر درمورد امنیت من که برایش تنها فاکتور مهم بود بسیار روشن عملکرده بود.تا آن زمان من اینقدر خود را از قبل کاملا آسیب پذیر نکرده بودم . به تخت راحتی طلایی رنگ که با چشمانشهماهنگ شده بود اخم کردم و سعی کردم واکنش غیر ارادي که به من می گفت ناخواستنی و زیادي بودم را از خوددور کنم.ادواردآهی کشید . دستی که روي دهانم بود به زیر چانه ام لغزید و صورتم را بالا کشید تا جایی که مجبور شدم به اونگاه کنم .« ؟ حالا چی »« هیچی » من من کردماو با دقتی مو شکافانه براي مدت طولانی چهره ام را بررسی کرد درجالیکه من با تلاش بیهوده اي سعی کردم از نگاهخیره اش رو برگردانم . ابروانش به هم گره خورد و چهره اش وحشتزده شد .« ؟ آیا من احساساتت رو جریحه دار کردم » : شوکه شده پرسید« نه » : دروغ گفتمسپس سریعتر از آنکه حتی بتوانم مطمئن باشم چگونه اتفاق افتاد ، در آغوشش بودم ، صورتم بین شانه و دستش اشقرار داشت درحالیکه انگشت شصتش به طور اطمینان بخشی گونه ام را نوازش می کرد.« خودت می دونی چرا مجبورم بگم نه ، می دونی که منم چقدر تو رو می خوام » نجوا کردصدایم مملو از شک و تردید بود. « ؟ می خواي » زمزمه کردمیکدفعه به خنده افتاد ، صدایش اندوهناك بود. « البته که می خوام ، تو دختر مشنگ خوشگلِ فوق حساس رو »کی نمی خواد؟ حس می کنم انگار یه چیز غیر قابل کنترل وحشی پشتم هست ، مترصد موقعیت ، منتظره تا من یه »« اشتباه کاملا بزرگ مرتکب بشم ... . تو بعنوان یک دختر در نوع خودت خیلی مطلوب و خواستنی هستیحالا » : شک داشتم آیا بی عرضه ي خودآگاه بی لطافت ، در کتاب کسی مطلوب و خواستنی شمرده می شد؟ پرسیدم« ؟ کی مشنگهمی خواي عریضه بفرستم دور و بر تا وادار بشی باور کنی؟ بهت بگم اسم کیا بالاي لیست می رفت؟ تو چندتاشونو »« می شناسی ، اما بعضی ها ممکنه غافلگیرت کننفقط داري سعی می کنی حواسمو پرت کنی. بذار برگردیم سر » . شکلکی در آوردم و سرم را روي سینه اش تکان دادم« . موضوعآه کشید .« ... به من بگو آیا هیچ اشتباهی از من سرزده. تقاضاهاي تو بیشتر وقتا ازدواجه » . سعی کردم متفاوت به نظر بیایمپرداخت شهریه ي منه ، و اگه یه کم ... » نمی توانستم این کلمه را بدون ایجاد شکلکی روي صورتم به زبان بیاورم« ماشینم تندتر بره اهمیتی نمیدي« همه رو گرفتم یا نه؟ لیست سنگینیه » یک ابرویم را بالا گرفتمفقط اولی یک تقاضاست. بقیه اش صرفا » به نظر می رسید با حفظ صورتش در جهت مستقیم اوقات سختی می گذراند« خواهشه« ... اما تنها تقاضا ي کوچولوي من »حرفم را قطع کرد و ناگهان دوباره جدي شد . « ؟ تقاضا »« بله ، تقاضا »چشمانش تنگ شد.« ازدواج واسه من طول می کشه. من نمی خوام تسلیم بشم مگر اینکه در عوض اون یه چیزي بگیرم »« نه » به پایین خم شد تا در گوشم پچ پچ کند« الان ممکن نیست. بعدا ، وقتی که تو کمتر شکستنی باشی. صبور باش بلا » به لطافت ابریشم زمزمه کردولی مشکل همینه . وقتی که من کمتر شکننده باشم دیگه » تلاش کردم لحن کلامم را محکم و معقول نگه دارم« مثل الان نیست . من مثل الانم نخواهم بود ! من نمی دونم چه جور کسی می شم« تو بلا خواهی بود » او قول داداگر اونقدر از خودم دور بشم که بخوام چارلی رو بکشم ... که اگر فرصتی دست بده ، بخوام خون جیکوب » اخم کردم« ؟ یا آنجلا را بنوشم ... چطور می تونه حرفت درست باشه و من همین بلا باشمحتی به » . او وانمود کرد که از این فکر لرزید « این گذرا و موقته. و من تردید دارم تو بخواهی خون سگ بنوشی »« عنوان یک تازه متولد ، تو ذائقه بهتري نسبت به این خواهی داشتاما این چیزیه که من بیشتر از » من کوشش او را براي منحرف کردنم از موضوع نادیده گرفتم. او را به چالش کشاندم« همیشه می خوام ، درسته؟ خون ، خون و خون بیشتر« این حقیقت که تو هنوز زنده هستی ، ثابت می کند که این درست نیست » نکته را یادآور شدصرف نظر از اینکه از نظر فیزیکی در سراسر هشتاد سال آینده چه معنی می دم. از نظر عقلانی » به او یادآوري کردم« می دونم که می تونم بعداز مدتی خودم باشم . اما عملا فقط بیشتر از هر چیز دیگه ، همیشه تشنه خواهم بوداو جواب نداد.پس من متفاوت می شم . چون عملا همین الان از لحاظ » بدون روبرو شدن با مخالفت او ، نتیجه گیري کردمجسمی هیچ چیز دیگه اي نیست که من بیشتر از تو بخوام . بیشتر از غذا یا آب یا اکسیژن. به طور معنوي ، من« ... اولویت هاي تقریبا مشهودي در دستور کارم دارم . اما جسماسرم را چرخاندم تا پشت دستش را ببوسم.او نفس عمیقی کشید. از این که اندکی لرزان بود ، متعجب شدم.« بلا ، من می تونم بکشمت » او زمزمه کرد« فکر نمی کنم بکشی »چشمان ادوارد دردمند شد . دستش از روي صورتم بلند شد و به چیزي که من نمی توانستم ببینم در پشت سرش رساند. صداي خفیفی از کنده شدن چیزي آمد و تختخواب زیرتنمان لرزید.چیز سیاهی در دستش بود ؛ براي ارضاي کنجکاوي ام آنرا بالا گرفت. یک گل فلزي بود ، یکی از رزهایی که گلمیخهاي آهنی و قاب پشت تختخواب او را آراسته بودند . دستش را براي لحظات کوتاهی بست ، در حالیکه انگشتانشبا ملایمت منقبض می شدند ، و سپس دوباره دستش باز کرد.بدون هیچ کلامی ، او تکه اي از آهن سیاه ناهموار فشرده شده را به من تقدیم کرد. تکه فلز فشرده شده داخل دستشمثل یک خمیربازي بود که در مشت بچه اي فشرده شده بود . نیم دقیقه گذشت ، وشیء بی شکل به ماسه در کفدستش تبدیل شد .این چیزي نیست که منظور من بود . من ازقبل می دونستم تو چقدر قوي هستی. مجبور نیستی مبلمان رو » . زل زدم« . بشکنیدر حالیکه مشت خاکه آهن را به سمت گوشه ي اتاق می پاشید ، که با صدایی مثل باران به دیوار برخورد کرد ، با لحن« ؟ پس منظورت چی بود » : تیره اي پرسیدهمچنانکه براي توضیح تقلا می کردم چشمانش روي صورتم ثابت شده بود .معلومه که تو اگر هم می خواستی ، جسما قادر نیستی به من ضربه بزنی ... بیشتر از اون تو نمی خواهی که به من »« ضربه بزنی... به حدي زیاد که من نمی تونم حتی فکرشو بکنم که بتونیقبل از اینکه حرفم تمام شود شروع کرد به تکان دادن سرش .« بلا ، اینطوري فایده نداره »« باید داشته باشه . تو به اندازه اي که من می دونم دارم چی می گم ، نمی دونی » : با تمسخر گفتم« ؟ دقیقا. تصور می کنی هرگز همچین ریسکی روي تو بکنم »براي دقیقه اي طولانی به چشمانش خیره شدم. هیچ علامتی دال بر توافق یا هیچ اشاره اي دال بر تغییر تصمیمش درچشمانش نبود.« لطفا " ، این همه ي چیزیه که من می خوام. خواهش می کنم " » عاقبت ناامیدانه پچ پچ کردمشکست خورده چشمانم را در انتظار شنیدن " نه " سریع و نهایی بستم .چشمانم را باز کردم. صورتش هیجانزده و متلاطم بود .« ؟ لطفا » : ضربان قلبم بالا رفت ، دوباره پچ پچ کردمکلماتم همچنانکه براي گرفتن امتیازي از تزلزل ناگهانی چشمانش هجوم می آوردند ، آشفته و بهم ریخته بود.مجبور نیستی هیچی رو تضمین کنی . اگه درست از آب در نیومد ، خوب همینه دیگه ، کاریش نمیشه کرد. فقط بذار »« امتحان کنیم ... فقط سعی کنیم . اونوقت هرچی بخواي بهت می دمباهات ازدواج می کنم. میذارم شهریه ي دورتموند رو بدي و اعتراض نمی کنم که براي ورودم » دیوانه وار قول دادم« رشوه بدي. حتی اگه خوشحالت می کنه می تونی سریعترین ماشین رو واسم بخري! فقط ، لطفا ... خواهش می کنماین غیر قابل تحمله. از » . بازوان یخ کرده اش بدورم پیچیده شد ، لبهایش دم گوشم بود ؛ نفس سردش مرا لرزاندهمه ي چیزایی که من میخوام بتو بدم ... این چیزیه که تصمیم می گیري از من تقاضا کنی؟ فکرشو می کنی اینطوري« ؟ که تو داري به من التماس می کنی ، رد کردنش چقدردردناکه« پس رد نکن » با نفسی بریده پیشنهاد دادمپاسخ نداد .« خواهش می کنم » دوباره امتحان کردم« ... بلا »سرش را به آرامی تکان داد ، اما انکار در چهره اش احساس نمی شد ، لبهایش به عقب برگشت و روي گلویم پس وپیش می رفت. بیشتر احساس تسلیم شدگی می داد. ضربان قلبم از قبل داشت سریع می شد و دیوانه وار تالاپ و تلوپمی کرد .دوباره تا جایی که می توانستم امتیاز گرفتم. وقتی صورتش با حرکتی آهسته از روي بی تصمیمی به سمت صورتمبرگشت ، سریعا در آغوشش چرخیدم تا جایی که لبهایم به لبهایش رسید. دستانش هجوم آورد و صورتم را قاپید و فکرکردم دوباره می خواهد مرا از خود دور کند .اشتباه می کردم .دهانش دیگر ملایم و آرام نبود ؛ در روش حرکت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#64
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۱۸ عصر
لبهایش شراره اي کاملا تازه از نوعی کشمکش درونی و تسلیم بود.بازوانم را به دور گردنش قفل کردم , و نسبت به پوست تبدار و سوزان من بدن او سردتر از همیشه احساس می شد .من می لرزیدم اما لرزش من از سرما نبود .از بوسیدن من باز نمی ایستاد . من اولین کسی بودم که مجبور شدم براي بلعیدن هوا جدا شوم . حتی پس از آن هملب هایش پوستم را ترك نکرد , لبهایش فقط به سمت گلویم لغزید . هیجان پیروزي به طرزغریبی بالا زده بود و درمن احساس اقتدار ایجاد کرد . چه شجاعتی . اکنون دستانم آرام و قرار نداشتند ؛ ایندفعه براحتی از دکمه هاي پیراهنشگذشتم ، و انگشتانم طرح بی عیب و کامل سینه ي یخی او را لمس و ترسیم می کرد. زیبا یی اش بیش از آن بود کهبتوان در مقابلش تاب آورد... .دهانش را به طرف دهان خودم کشیدم ، و او انگار درست به اندازه ي من مشتاق بود. یکی از دستانش هنوز گرديصورت مرا در بر گرفته بود و بازوي دیگرش محکم دور میان تنه ام پیچیده شده بود و مرا بیشتر به او فشار می داد.وقتیکه تلاش کردم تا به جلوي پیراهنم دسترسی پیدا کنم ، فشار دستش بدورم اندکی کار را سخت تر کرد اما غیرممکن نکرد.غُل هاي سرد آهنین دور مچ هایم قفل شد دست هایم را به بالاي سرم که ناگهان بروي بالش بود ، کشید.بلا، میشه لطفا دست ازتلاش براي در آوردن » لبهایش دوباره دم گوشم بود. با صدایی گرم و مخملی ، زمزمه کرد« ؟ لباسهات برداري« ؟ تو می خواي این قسمت رو انجام بدي » : با گیجی پرسیدم« نه امشب » اون با نرمی جواب دادلب هایش اکنون بروي گونه و فک من آرامتر بود . همه ي شهوت رفته بود.« , ادوارد مخالفت ن » شروع کردم به اعتراض« نمی خوام نه بگم , فقط دارم میگم امشب این کار رو نکنیم » مرا مطمئن کرددرحالیکه تنفسم داشت آرام میشد درباره اش فکر کردم.هنوز نفس نفس میزدم ؛ وهمین باعث « ؟ به من یک دلیل خوب بده که چرا امشب به خوبی شبهاي دیگه نیست »شد ناامیدي در صدایم کمتر محسوس باشد.من که بچه ي دیروز نیستم. حالا از ما دوتا گذشته ، فکر می کنی از آن چیزایی » : با خنده ي لرزانی در گوشم گفتکه دو نفر می خوان کدام براي دادن به دیگري بیشتر دور از تمایله؟ تو قول دادي قبل از هر تغییري با من ازدواج کنیاما اگه من امشب تسلیم بشم ، چه تضمینی براي من وجود داره که تو فردا صبح بدو بدو نري پیش کارلایل ؟ من به« وضوح خیلی بی میل نیستم که آنچه که تو می خواي بهت بدم. بنا براین ... اول تو به قولت وفا کن« ؟ اول باید با تو ازدواج کنم » : با اوقات تلخی نفسی بیرون دادم. با ناباوري پرسیدم« ؟ این قرارمونه ؛ می خواي بخواه نمی خواي نخواه . توافق ، یادت که هست »بازوانش بدورم پیچیده شد ، او شروع کرد به بوسیدن من با روشی که باید غیرمجاز می بود. بسیار تحریک کننده وخشن وتهدید آمیز بود . تلاشم را کردم که فکرم را بکار بیندازم ... و سریعا و مطلقا شکست خوردم.« فکر می کنم واقعا ایده ي بدیه » وقتی گذاشت نفسی بگیرم ، هوا را بلعیدم« تعجب نمی کنم که همچین احساسی داشته باشی. تو مغز یک بعدي و تک شیاري داري » پوزخند مغرورانه اي زدچطور اینطوري شد؟ فکر کردم امشب براي یه دفعه ام که شده شب خودم رو دارم طی می کنم ، و » غرولند کردم« ... حالا ، همه چیز ناگهان« تو نامزد شدي » تمامش کرد« واي ! لطفا اینو با صداي بلند نگو »داري زیر » : مرا عقب کشید تا چهره ام را بخواند . سیمایش سرگرم شده بود. داشت کیف می کرد. مصرانه پرسید« ؟ حرفت می زنیبه او خیره شدم , داشتم سعی می کردم آن طوري که لبخندش قلبم را به واکنش وا می داشت ندیده بگیرم .« ؟ آره » مرا تحت فشار گذاشت« ؟ آااي! نه . زیرش نمی زنم. حالا خوشحال شدي » ناله اي کردم« بطور کاملا استثنایی » : لبخندش داشت کورم می کرد. گفتدوباره نالیدم .« ؟ اصلا خوشحال نیستی »قبل از اینکه بتوانم پاسخ دهم دوباره مرا بوسید. بوسه ي بسیار تحریک کننده ي دیگري.« یه شرط کوچولو ، اما نه درباره ي ازدواج » وقتی توانستم نفس بکشم پذیرفتمیک بار دیگر مرا بوسید.حس می کنی که همه چیز داره به عقب بر می گرده؟ به طور سنتی ، نباید تو طرف منو بگیري و » در گوشم خندید« ؟ من طرف تو رو« چیزاي زیادي نیست که درباره ي من و تو سنتی باشه »« درسته »دوباره مرا بوسید و آنقدر ادامه داد تا دوباره ضربان قلبم به شماره افتاد و خون به پوستم هجوم آورد.ببین ادوارد ، گفتم باهات ازدواج » وقتی مکث کرد تا پشت دستم را ببوسد صدایم خرخر میکرد، به زحمت زمزمه کردم« می کنم ، و می کنم . قول می دم . قسم می خورم . اگه بخواي با خون خودم یه قرارداد امضا می کنم« اصلا هم با مزه نبود » روي قسمت داخلی مچ دستم زمزمه کردچیزي که می خوام بگم اینه ... نمی خوام گولت بزنم یا هرچیز دیگه. تو بهتر از من اینو می دونی . بنابراین واقعا دلیلیبراي انتظار نیست . ما کاملا تنهاییم ... مگه چند دفعه همچین اتفاقی می افته؟ ... و تو این تخت بزرگ و راحت رو« . ... آماده کردي تا« امشب نه » : دوباره گفت« ؟ به من اعتماد نداري »« البته که دارم »با همان دستی که او داشت می بوسید صورتش را بالا آوردم تا جایی که می توانستم حالت چهره اش را ببینم.و اخم آلود زمزمه « پس مشکل چیه؟ انگار این تو نیستی که نمی دونستی داشتی تو رختخواب برنده می شدي »« تو همیشه برنده اي » کردم« فقط دارم از شروطم طفره می رم » : به آرامی گفت« موضوع یه چیز دیگه اس » چشمانم داشت باریک می شد ، حدس زدمیک چیز تدافعی درباره ي صورتش بود ، یک اشاره ي ضعیفی از یه انگیزه هاي سرد که داشت سعی می کرد پشت« ؟ داري نقشه می کشی بزنی زیر حرفت » : رفتار خونسردانه پنهان کند. پرسیدم« نه ، برات قسم می خورم ، سعی خودمون رو می کنیم . بعد از اینکه با من ازدواج کردي » موقرانه قول دادتو یه کاري میکنی احساس کنم آدم بده ي یک داستان عشقی ام ، انگار » . سرم را تکان دادم و رنجیده خاطر خندیدم« دارم سبیل غیرتم رو تاب می دم درحالیکه از اونطرف سعی می کنم بکارت دختراي بیگناه رو بدزدمهمانطور که چشمانش محتاط و هوشیار بودند ، به ناگاه برقی به پهناي صورتم تاباندند ، سپس سریعا سرش به پایینشیرجه زد تا لبهایش را روي استخوان ترقوه ام فشار دهد .آها اینه ، نه؟ تو » : خنده ي کوتاهی که از دهانم بیرون جست ، شوکه کننده تر از آن بود که سرگرم کننده باشد. گفتم« ! داري سعی می کنی باکره بودن من رو حفظ کنیدستم را با دهانم پوشاندم تا قهقهه اي که در راه بود را خفه کنم. فکرش هم خیلی ... اُملی بود.نه مشنگ جان ، دارم سعی می کنم مال تو رو حفظ کنم. اما تو داري اینو به طرز شوك » روي شانه ام زمزمه کرد« آوري سختش می کنی« ... از همه ي چیزاي احمقانه اي »بذار یه چیزي ازت بپرسم ، ما قبلا این بحث رو داشتیم ، اما یه لطفی بهم بکن چند نفر از » سریعا پرید تو حرفم« ؟ آدماي این اتاق روح دارن ؟ که به بهشت یا هرآنچه که بعد از این زندگی وجود داره پرتاب می شنلحنم خشم آلود بود. « دو نفر » فورا جواب دادمباشه. شاید درست باشه. الان یه دنیا مملو از اختلاف نظر درباره ي این هست . اما به نظر می رسه اکثریت بیکران »« مردم فکر می کنن قوانینی وجود داره که باید رعایت بشن« ؟ قوانین خون آشامها برات کافی نیست ؟ می خواي نگران قوانین انسانها هم باشی »« این نمی تونست ضرري داشته باشه . فقط مورِدي » شانه هایش را بالا انداختاز درون چشمان تنگ شده ام به او خیره شدم .« الان ، البته ، باید براي من خیلی دیر شده باشه، حتی اگه تو درباره ي روح من درست بگی »« نه ، اینطور نیست » با عصبانیت مخالفت کردمتو کسی را نباید بکشی، به طور عادي توسط اکثر سیستمهاي اعتقادي پذیرفته شده است . و من افراد زیادي را »« کشته ام ، بلا« فقط بد ها رو »« ... شاید این به حساب بیاد ، شاید هم نه. اما تو کسی را نکشته اي ». شانه هایش را بالا انداخت« که تو درباره اش می دونی » زمزمه کردملبخندي زد ، اما توي حرف پریدن منو نادیده گرفت .« و من می خوام همه ي سعی ام رو بکنم تا تو رو از چیزاي وسوسه آمیز دور نگه دارم »« باشه . اما ما الان سر ارتکاب قتل دعوا نمی کنیم » به او یادآوري کردماجراي اصول اخلاقی مشابه ، تنها فرقش اینه که این تنها منطقه اي هست که من فقط در اون به بی گناهی تو »« ؟ هستم . آیا نمی تونم یک قانون رو نقض نکرده رها کنم« ؟ یک »خودت می دونی که من دزدي کرده ام ، دروغ گفته ام ... پاکدامنی و باکره بودنم را ، » نیشخند کج و کوله اي زد« همه ي چیزیه که حفظش کرده ام« من همیشه دروغ می گم »« بله ، اما تو چنان دروغ گوي بدي هستی که واقعا دروغات به حساب نمی آد و هیچکی باورت نمی کنه »« واقعا امیدوارم اینجا رو اشتباه کنی وگرنه چارلی با یه اسلحه ي پر در رو می ترکونه »چارلی وقتی وانمود می کنه قصه هاي تو رو هضم کرده ، خوشحال تره . اون ترجیح میده به خودش دروغ بگه تا »« اینکه چشماشو باز کنه« اما مگه تو هرگز طمع و آرزوي چیزي داشتی؟ تو که همه چیز داري » : با شک و تردید فراوان پرسیدممن آرزوي تو رو داشتم. من حق نداشتم تو رو بخوام ... اما هر طور بود تلاش کردم و تو رو بدست » لبخندش تیره شد« آوردم . و حالا تو چی شدي؟ داري براي اغواي یه خون آشام خودتو می کشیبا یک وحشت ساختگی سرش را تکان داد .تو می تونی آرزوي چیزي که از قبل مال خودته داشته باشی. علاوه براین ، من فکر کردم این باکره » آگاهش کردم« بودن منه که تو نگرانش بوديهمینه. واسه من دیگه خیلی دیره ... خوب ، من لعنت میشم ... هیچ قصد ندارم ... اما اگه بذارم تو رو هم بیرون نگه »« میدارنهی ، هی ، تو نمی تونی منو مجبور کنی جایی برم که خودت اونجا نباشی. این تعریف من از جهنمه . به هر جهت ، »« ؟ من یه راه حل آسون براي همه ي اینا دارم : بیا هرگز نَمیریم ، باشه« ؟ گفتنش آسونه. چرا من این فکر رو نکردم »پس اینطور. تو با من نمی خوابی تا اینکه » . وقتی با خرناسی از روي عصبانیت تسلیم شدم ، لبخندي تحویلم داد« ؟ ازدواج کنیم« ادوارد ، بزرگ شو » چشمانم را تاب دادم « به طور فنی ، من اصلا نمی تونم با تو بخوابم »« اما ، گذشته از جزئیات ، بله ، درست فهمیدي »« فکر می کنم تو یه انگیزه ي درجه دوي اهمیت داري »« ؟ یکی دیگه » چشمانش با بیگناهی گشاد شد« تو می دونی این شرطت سرعت کارا رو بالا می بره » متهمش کردمفقط یه چیز وجود داره که من می خوام تسریعش کنم ، و بقیه اش می تونه تا ابد منتظر بمونه » . سعی کرد لبخند نزند« ... اما واسه اون ، درسته ، بی صبري هورمونهاي انسانی تو قوي ترین متحد من در رسیدن به این هدفهنمی تونم باور کنم دارم با این برنامه کنار می آم . وقتی فکر چارلی .... یا رِنه رو می کنم ! می تونی تصورشو بکنی »« . آنجلا چه فکري می کنه؟ یا جسیکا ؟ اوووي . می تونم از همین حالا شایعات رو بشنومادوارد یک ابرو برایم بالا انداخت و من می دانستم چرا. چه اهمیتی داشت آنها چه می گویند وقتی که بزودي اینجا راترك می کردم و هرگز بر نمی گشتم؟ آیا واقعا آنقدر فوق العاده حساس بودم که نمی توانستم چند هفته نگاههاي چپچپ را تحمل کنم و سوالهایشان را بپیچانم ؟شاید اگر نمی دانستم که احتمالا ، در صورتی که کس دیگري این تابستان ازدواج می کرد ، من هم درست به اندازه يبقیه ي آنها شایعه می ساختم ، دیگر اینقدرها هم با این مساله مشکل نداشتم .دست آخر شاید اگر از فکرکردن به ازدواج چندشم نشده بود اینقدرها هم با این مساله مشکل نداشتم .لازم نیست همچین هم چیز بزرگی باشه. من به هیچ هیاهو و جار و جنجالی » ادوارد اخم و ترشرویی مرا قطع کرداحتیاج ندارم. تو مجبور نیستی به هیچکی بگی یا هیچی رو تغییر بدي. میریم وِگاس ... تو می تونی شلوار جینکهنه ات رو بپوشی و یه راست از پنجره با ماشین میریم توي کلیسا. من فقط می خوام همه چیز رسمی باشه و تو فقط« به من تعلق داشته باشی و نه هیچ کس دیگه« دیگه نمی تونه از اونی که قبلا بوده رسمی تر بشه » نالیدماما توصیف ادوارد هم چندان بد نبود. فقط آلیس نا امید می شد.« ؟ درباره اش برنامه ریزي می کنیم. گمان کنم الان نمی خواي حلقه اتو ببینی » . ادوارد با لحن ازخودراضی لبخند زد« کاملا درست گمان کردي » . قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم مجبور شدم آب دهنم رو قورت بدم« خوبه. بزودي به اندازه ي کافی اونو رو دستت می بینم » . به حالت چهره ي من خندید« یه طوري حرف می زنی انگار از قبل یکی آماده داري » به او زل زدم« دارم . آماده براي اعمال فشار بر روي تو با دیدن اولین علامت ضعف » : بدون خجالت گفت« باورم نمیشه »« ؟ می خواي ببینیش » : نگاه صاف برنزي اش ناگهان از هیجان داشت می درخشید. پرسید« ! نه » در یک واکنش غیر ارادي ، تقریبا فریاد کشیدمدندانهایم « مگر اینکه خودت بخواي اونو نشونم بدي » فورا پشیمان شدم. صورتش اندکی در هم رفت. تصحیح کردمرا بهم فشار دادم تا از نشان دادن وحشت غیر منطقی ام جلوگیري کنم .« اشکال نداره .من می تونم صبر کنم » شانه هایش را بالا انداخت« ادوارد ، اون حلقه ي لعنتی رو نشونم بده » آه کشیدم« نه » سرش را تکان دادبراي دقیقه ي طولانی حالت چهره اش را مطالعه کردم.« ؟ لطفا » در حالیکه سلاح جدیدا کشف شده ام را امتحان می کردم ، به آرامی خواهش کردم« ؟ لطفا می تون ببینمش » . با نوك انگشتانم صورتش را به نرمی نوازش کردماما بلند شد و با ظرافتی که « تو خطرناکترین موجودي هستی که تا حالا دیدم » چشمانش باریک شد. زمزمه کردهوش از سر می ربود کنار میز پاتختی زانو زد. ظرف یک آن کنارم روي تخت بود ، در حالیکه با یک بازو بدور شانه امداشت می نشست. در دست دیگرش جعبه کوچک سیاهی بود. آن را با دقت روي زانوي چپم قرار داد .« پس ، برش دار و نگاش کن » : با لحن تندي گفتبرداشتن جعبه ي کوچک بدون رفتار زننده بسیار سخت تر از آن که می بایست بود ؛ اما نمی خواستم دوباره آزارشدهم ، بنابراین سعی کردم از لرزش دستم جلوگیري کنم. سطح جعبه از ساتن لطیف و سیاه بود. تامل کنان با انگشتانسطحش را لمس کردم.« پول زیادي که خرجش نکردي، درسته؟ اگه کردي هم بهم دروغ بگو »« هیچی خرجش نکردم. این فقط یه چیز دست سازِ دیگه است. این حلقه ایه که پدرم به مادرم داد » مرا مطمئن کرد« ! اوه »غافلگیري صورتم را رنگین ساخت. درپوش جعبه را بین انگشت شصتم و انگشت اشاره ام گرفتم ، اما باز نشد.گمان کنم یه کمی قدیمیه. از مد افتاده است ، درست مثل » . لحن کلامش به طور سرگرم کننده اي عذر خواهانه بود« ؟ خودم. می تونم یه چیز مدرن تر بهت بدم. یه چیزي از جواهر سازي معروف تیفانی« من چیزاي از مد افتاده رو دوست دارم » همینطور که با تامل درپوش را برداشتم زمزمه کردمدر آغوش ساتن سیاه ، حلقه ي الیزابت میسن ، در نور مبهم می درخشید. طرح بادامی شکلی که از ردیفهاي اریبسنگهاي گرد درخشان تشکیل شده بود. نوار حلقه از طلا بود ، ظریف و باریک. طلا شبکه ي ظریفی بدور الماسهاکشیده بود. هرگز چیزي مانند آن را ندیده بودم.ناتوان از تفکر ، آن جواهرات مشعشع را لمس کردم.« این خیلی قشنگه » : متعجب خطاب به خود گفتم« ؟ خوشت می آد »« ؟ زیباست. کی خوشش نمی آد » . در حالیکه وانمود می کردم اشتیاقی ندارم شانه بالا انداختم« ؟ ببین اندازه است » . از خنده ي بیصدایی بدنش بلرزه افتاددست چپم مشت شد .بلا ، من که نمی خوام به انگشتت جوشش بدم . فقط امتحان کنم تا بتونم بفهمم لازمه اندازه اش تغییر » . آهی کشید« کنه. بعد می تونی ازدستت درش بیاري« خُب » نالیدمدستم را به طرف حلقه بردم ، اما انگشتان کشیده اش مرا متوقف کرد. او دست چپم را در دستش گرفت و حلقه را درمحل خود در انگشت سومم لغزانید. او دستم را بالا نگه داشت ، و هردو تلاءلو جواهر بادام شکل را روي پوستم به دقتنگاه کردیم. داشتن آن روي انگشتم ، دقیقا به وحشتناکی که من از آن ترسیده بودم ، نبود .« کاملا اندازه است . چه خوب ، از زحمت رفتن پیش جواهر فروش منو نجات داد » : با خونسردي گفتتوانستم بشنوم احساسات قوي سوزانی که وراي لحن بی تفاوت صدایش قرار داشت را حس کنم ، نگاهم را بالا آوردمو به صورتش زل زدم. آنجا در چشمانش با وجود سهل انگاريِ دقیقِ صورتش باز هم قابل روءیت بود .در حالی که انگشتانم را تکان میدادم وبه این فکر میکردم که واقعا خیلی بد شد که دست چپم را نشکسته بودم ، با« ؟ دوستش داري، مگه نه » : بدگمانی پرسیدم« مطمئن باش . روي دستت خیلی قشنگه » : شانه هایش را بالا انداخت ، هنوز لحنش بی تفاوت بود. گفتدر حالیکه سعی می کردم احساسی که زیر صورت ظاهري اش مدفون کرده بود را کشف کنم ، به چشمانش خیرهشدم.متقابلا او هم خیره شد و ظاهر بی تفاوت ناگهان آب شد. صورت فرشته سانش با برقی از سرخوشی و پیروزيمی درخشید. او چنان با شکوه بود که نفسم را به شماره انداخت.قبل از اینکه بتوانم نفس بگیرم ، لبهاي شادش داشت مرا می بوسید. وقتی که دهانش را براي زمزمه در گوشم حرکتداد ، حسابی گیج و منگ شدم . لیکن تنفسش درست به نا همواري تنفس من بود .« بله ، دوستش دارم . حتی فکرشم نمی کنی »« حرفتو باور می کنم » من خندیدم ، و ذره اي هوا بلعیدم« ؟ اگه یه کاري کنم ناراحت می شی » در حالی که بازوانش محکم تر بدورم پیچیده می شد ، نجوا کرد« هر چی که تو بخواي »اما او مرا رها
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#65
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۲۰ عصر
کرد و به عقب لغزید.« همه چی الا این » اعتراض کردماو در حالیکه دست مرا می گرفت و مرا نیز از تختخواب بیرون کشید اعتراضم را نشنیده گرفت. با صورتی جدي ودستانش بر روي شانه هایم ، در مقابلم ایستاد .حالا ، من می خوام اینو از راه درستش انجام بدم. لطفا ، خواهش می کنم ، اینو تو کله ات فرو کن که قبلا بله رو »« گفتی ، پس اینو واسه من خرابش نکن« اوه ، نه » همینکه با یک زانو روي زمین زانو زد نفسم برید« مهربون باش » زمزمه کردنفس عمیقی گرفتم.از لابلاي مژگان بی نهایت بلندش به من چشم دوخت ، نگاه طلایی اش نرم بود اما هنوز به طریقی سوزان بود.« ؟ ایزابلا سوان ، قول می دم تا ابد دوستت داشته باشم ، هر روز از ابدیت را. با من ازدواج می کنی »چیزهاي زیادي بود که می خواستم بگویم ، بعضی اصلا خوب نبودند و بقیه به طرز منزجر کننده اي رمانتیک واحساساتی تر از این بودند که احتمالا ادوارد به خوابش میدید من استعدادش را داشته باشم.« بله » با شرمساري زمزمه کردم« متشکرم » : به سادگی گفتاو دست چپم را گرفت و قبل از اینکه حلقه اي که اکنون از آن من بود ببوسد ، تک تک سرانگشتانم را بوسید

فصل21
رد پاها
از اینکه قسمتی از شب را در خواب به هدر بدهم نفرت دارم ، اما این اجتناب ناپذیر است . وقتی از خواب بیدار شدم
بیرون از حصار پنجره خورشید می درخشید با ابرهایی که خیلی سریع در سراسر آسمان عقب نشینی می کردند.
باد نوك درختان را تکان می داد و این در سراسر جنگل به نظر می رسید.
او منو تنها گذاشت تا برود لباس بپوشد و من قدر فرصتی که براي فکر کردن بدست آورده بودم دانستم .
به هر حال نقشه ام براي دیشب به طور ناگواري غلط پیش رفته بود و من نیاز داشتم که نتایج منطقی آن را بفهمم .
من حلقه ارزان رو به محض اینکه تونستم پس داده بودم و این کار رو بدون صدمه زدن به احساس او انجام دادم .
دست چپم احساس سنگینی می کرد . مثل اینکه جاي حلقه نامرئی ، آرام و بی حرکت بود .
من براي انجام این کارم دلیل داشتم و نباید این من رو آزار میداد .
این چیز بزرگی نبود . یک سفر جاده اي به وگاس . من می خواستم با یک شلوار بهتر از جین کهنه ام وبلوزي بهتر از
بلوز کهنه ام بروم. جشن مطمئنا زیاد طول نمی کشید نه بیشتر از 15 دقیقه . بنابراین من می تونستم آن را در دست
داشته باشم . و سپس وقتی که جشن به پایان می رسید او مجبور بود یک طرف از معامله سود آور و شیرین را انجام
دهد . من می خواستم روي آن تمرکز کنم و استراحت را فراموش کنم .
او می گفت من مجبور نبودم به کسی چیزي بگم و جلوي برنامه ریزي ان رو بگیرم .البته این خیلی احمقانه بود براي
اینکه من به آلیس فکر نکرده بودم .
کالن ها نزدیک ظهر به خانه رسیدند . یک احساس جدید و منظم نسبت به جو اطراف آنها وجود داشت . و این منو
عقب می کشید به سمت بزرگی آن چیزي که داشت رخ می داد . آلیس به نظر می رسید که در یک حالت بد و غیر عادي باشد . ومن با حالت عادي ام نسبت به او احساس برتري
می کردم . به خاطر اینکه اولین لغات او در بارهء کارکردن با گرگها بو که به ادوارد شکایت میکرد .
در حالی که با لغت هاي مشکوك با ادوارد بحث میکرد ، به نظر میرسید روبه روي آن ایستاده است .
تو می خواهی هواي سرد رو متراکم کنی ، ادوارد. به خطر اینکه تو داشتی با آن سگ می پریدي امروز بعد از ظهر ، »
من نمی تونستم ببینم که تو دقیقا کجا هستی . طوفانی که داره می آید به نظر می رسد که بد باشد مخصوصا اینکه
« . سطح وسیعی از منطقه رو می گیره
ادوارد سر تکان داد.
« آلان که در کوهها برف بیاد » آلیس هشدار داد
زیر لب به خودم گفتم .آلان که ماه ژوئن ، و با صداي بلند گریه کردم . « برف »
صداش غیر دوستانه بود، و منو متعجب می کرد . سعی کردم چهرهش رو « یک ژاکت بپوش » : آلیس به من گفت
بخونم اما اون روي خودش رو برگردوند .
من به ادوارد نگاه کردم و او داشت لبخند می زد و با وجود مخفی کاري او ، آلیس اورا متحیر کرد .
ادوارد وسایل کافی اردو زدن نمایشی که بتواند بیشتر انسانی جلوه کند را براي انتخاب نیاز داشت .
کالن ها مشتریان خوبی در مغازه نیوتن بودند . او به سرعت یک کیسه خواب برداشت ، یک چادر کوچک و چندین
بسته موادغذایی . وقتی من نگاهی به آنها انداختم ، پوزخندي زد و در همان حال وسایلی که خریده بودیم را در کوله
پشتی جا داد . آلیس داخل گاراژ سرگردان بود . در حالیکه ما اونجا بودیم داشت تدارك دیدن ادوارد رو بدون گفتن
کلمه اي میداد ولی ادوارد او رو نادیده گرفته بود . وقتی او بسته بندي تمام شد . ادوارد تلفنش را به دست من داد .
« . چرا به جیکوب زنگ نمی زنی وبه او نمیگی که ما در حدود یک ساعت دیگر آماده خواهیم بود »
جیکوب خونه نبود اما بیلی قول داد به اطراف زنگ بزند تا بتواند یک گرگینه در دسترس را براي رسوندن خبرها به
جیکوب پیدا کنه.
« . من هم منطقه ام رو خوب تحت کنترل گرفتم » : بیلی گفت « ، راجع به چارلی نگران نباش بلا »
من احساس دلگرمی زیادي مورد سلامتی پسرش نمی کردم اما این موضوع رو به « آره می دونم چارلی در امان »
بیان نکردم .
« اي کاش می تونستم براي فردا یک تکیه گاهی باشم » « ! متاسفانه یک پیرمرد بودن خیلی سخته بلا » : بیلی با دهان بسته خندید
وجود داشته باشه . و آنها همه یکنواختن . y براي دعوا باید یک ویژگی تعیین شده کروموزوم
« با چارلی خوش بگذرونی ، بیلی »
« موفق باشی بلا . و ... سلام منو به کالن ها مخصوصا ادوارد برسون » : او گفت
غافلگیر شده بودم « حتما ، قول می دم »
به محض اینکه تلفن را به ادوارد برگردوندم ،دیدم که او و آلیس در حال یک بحث بی سرو صدا هستند . آلیس خیره
شده بود به او درخواستی در چشمهانش دیده میشد . ادوارد هم داشت اخم می کرد و برگشت. و موافقت با آنچه که
آلیس گفته بود نداشت .
« بیلی گفت به تو بگم موفق باشی »
ادوارد این حرف رو در حالی زد که داشت از آلیس دور می شد. ، « این لطف اونو می رسونه »
« بلا ! می تونم با تو تنها صحبت کنم ، لطفا » : آلیس سریع از من پرسید
من » همچنین ادوارد از بین داندانهایش هشدار داد « آلیس تو داري زندگی رو از آن چیزي که هست سخت تر میکنی »
« ، ترجیح می دم که این کارو انجام ندي
« این درباره تو نیست ادوارد » : آلیس گفت
ادوارد خندید ، واکنش آلیس براي او خنده دار بود .
« این چیز مهمی نیست ، فقط یک مسدله زنانه است » آلیس اضافه کرد
او بازهم اخمی کرد .
خودم هم در این مورد کنجکاو بودم . « اجازه بده اون با من صحبت کنه » : من گفتم
و خندید ؛ کمی عصبانی و کمی هم متحیر بود و با گامهاي بلندش به سمت « خودت اینو خواستی »: زیر لب گفت
بیرون گاراژ رفت .
با نگرانی به سمت آلیس برگشتم ، اما به من نگاه نکرد . حالت بد اون هنوز از بین نرفته بود.
او رفت روي کاپوت پورشه اش نشست ،صورتش افسرده بود . من هم به دنبالش رفتم و به سپر ماشین تکیه دادم . صداش خیلی بد به گوش می رسید ، من .« ؟ بلا » : تغییر جهت داد و به سمت من برگشت و با ناراحتی پرسید
بازوهایم رو براي دلداري دور شانه هایش انداختم .
« ؟ مشکلی پیش اومده آلیس »
« ؟ تو منو دوست نداري بلا » : او با همان صداي ناراحتش پرسید
« البته که دوست دارم ، خودتم اینو می دونی »
« ؟ پس چرا من دارم میبینم که بدون دعوت کردن من دزدکی براي ازدواج به وگاس میري »
گونه هام سرخ شده بود .من جدا به احساسات او لطمه زده بودم . و سریع سعی « اوه » : من زیر لب با خودم گفتم
کردم از خودم دفاع کنم .
تو می دونی که من چقدر از ین بدم میاد که بخوام با چیزهاي بزرگتر از خودم سر وکار داشته باشم . در هر صورت »
« این ایده ادوارد بود
به هر حال برام مهم نیست که ایده کی بوده . تو چطور تونستی این کارو با من بکنی؟ من این چیزهارو از ادوارد »
« توقع داشتم ولی نه از تو ، من تورو مثل خواهرم دوست دارم
« ! آلیس به من گفت تو خواهرم هستی »
او زیر لب غرغر میکرد .
« خوب تو هم می تونی بیاي .اما چیز زیادي براي دیدن وجود نداره »
او شکلکی در آورد .
« ؟ چرا » : گفتم
« ؟ چقدر بلا تو منو دوست داري »
« ؟ چطور »
او با چشمهاي تدافعی به من خیره شد . ابروهاي سیاه و بلند او کج شدند و به سمت بالا از کشیده شدند. لبهاش در
گوشه ها می لرزید .اینها همه نشانه هاي ناراحتی ودل شکستگی بود .
لطفا ، لطفا ، لطفا، خواهش می کنم بلا ، خواهش می کنم اگر تو واقعا منو دوست داري ،خواهش » او نجوا می کرد
« می کنم اجازه بده من جشن عروسیت رو برگزار کنم
« نه !این کارو با من نکن » من ناله اي کردم و رفتم عقب وایستادم « ! اوه آلیس » « ! اگر تو واقعا ، صادقانه منو دوست داري بلا »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#66
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۲۰ عصر
من بازوهایم رو در میان سینه تاکردم.
« این واقعا خیلی غیر منصفانه است .ادوارد قبلا در این مورد با من صحبت کرده بود »
من شرط می بندم که ادوارد هم اینو دوست داره که تو این مراسمو سنتی انجام بدي .البته اون هیچ وقت این »
« موضوع را به تو نمیگه . به ازمه فکر کن چقدر این جشن براي اون مهم است
« من ترجیح می دم که با تولد جدیدم تنهایی روبه رو بشم ، من براي یه دهه به تو مدیونم » : من ناله اي کردم
« ! تو به من براي یک قرن مدیون میشی »
« ؟ این یعنی بله » : با چشمان گرم وسوزناکش گفت
« نه!من نمی خوام این کارو انجام بدم »
« تو مجبور نیستی کاري انجام بدي ، فقط چند قدمی راه برو و بعد حرفهاي کشیش رو تکرار کن »
« ! اه ! ، اه ، اه »
« ؟ خواهش می کنم !خواهش می کنم !خواهش می کنم !خواهش می کنم » و شروع کرد به در جا بالا و پائین پریدن
« ! من هیچوقت ، هیچوقت تو رو براي این کارت نمیبخشم ، آلیس »
او جیغ کشید و شروع به دست زدن کرد ! « واي »
« ! من که هنوز بله نگفتم »
« ادوارد! ، بیا بیرون از گاراژ ، من می دونم تو داري گوش می دي بیا اینجا و این بحثو تمومش کن » من فریاد زدم
آلیس پشت سر من هنوز در حال دست زدن بود.
« خیلی ازت ممنونم ،آلیس » : ادوارد با ترشرویی گفت
او پشت سر من بود . برگشتم که با او صحبت کنم ، اما حالتش خیلی نگران و ناراحت بود .
من بازوهایم را دور شانه هاي او انداختم و در عوض صورتم رو مخفی کردم . فقط در این حالت بود که قرمزي و نَم
چشمهایم نشون نمی داد که من داشتم گریه می کردم.
« وگاس » ادوارد قول داد در گوشم بلا هرگز این کارو براي من انجام نمیداد .تو می دونی » : آلیس نگاهی از روي علاقه کرد و گفت « شانسی نداریم »
« ادوارد به عنوان یک برادر بعضی وقتها خیلی ناامید کننده اي
ادوارد سعی می کنه منو خوشحال کنه ، بر خلاف تو . « بد جنس نباش » من گله کردم
« من هم سعی دارم تو رو خوشحال کنم بلا! این چیزیه است که می دونم تو رو خوشحال تر می کنه »
« مدتها بعد تو از من به خاطر این تشکر میکنی .شاید پنجاه سال بعد نه ، ولی یک روزي قطعا این کارو میکنی »
« من هیچ وقت فکر نمی کردم روزي رو ببینم که من شرط رو در مقابل تو بردم آلیس .اما آن روز رسیده
«؟ بالاخره میخاي حلقه رو به من نشون بدي یا نه » او خندید . خنده اش براق و سفید بود
من با وحشت و ترس نگاه کردم و در همان حال او دست چپ من رو خیلی سریع بالا آورد و نگاهی کرد و سریع
انداخت پایین .
اوه من زمانی که داره حلقه رو دستت میکنه رو میتونم ببینم ، به نظرت چیزي رو از قلم انداختم ؟او براي چند ثانیه
« بلا مخالفت خودشو با جواهر اعلام کرده » : ادوارد توضیح داد
یک الماس چطوره ؟خوب من حدس می زنم که حلقه تعداد زیادي الماس داره .اما نکته اینجاست که او قبلا این »
« ... کارو کرده
ادوارد حرفش رو ناتمام قطع کرد. طوري اونو خیره نگاه می کرد که دوباره شبیه یک خون آشام شده « بسه !آلیس »
بود .
« ما عجله داریم »
« ؟ من نمی فهمم ، موضوع راجع به الماسها چیه » من سوال کردم
ما راجع به آن بعدا صحبت میکنیم . ادوارد راست می گه شما بهتره که برید . بهتر اینکه توي محوطه » : آلیس گفت
او اخم کرد و قیافه اش مضطرب بود ، تقریبا عصبی. « . کوچک مستقر بشید و چادر بزنید ، قبل از اینکه طوفان بیاد
به نظر می رسه یکدفعه سرد بشه . « ! کت تو فراموش نکن بلا »
« من قبلا اونو برداشتم » : ادوارد اونو مطمئن کرد گفت
« شب خوبی داشته باشید » : او از ما خداحافظی کرد
این دو برابر واضح تر از معمول بود که ادوارد یک مسیر انحرافی طولانی را انتخاب کرد .
مطمئن شد که بوي من حالا از اینجا ، نزدیک رد پاي جیکوب مخفی خواهد شد. او منو در بازوانش می برد . بخش عمده اي از کوله پشتی در جاي همیشگی من بود . او در انتهاي یک مکان مسطح
ایستاد و منو روي پاهام گذاشت .
بسیار خوب ، به طور پیوسته پیاده می رویم سمت شمال. هر چی رو که می تونی سر راهت لمس کن. آلیس تصویر »
« واضحی از مسیر آنها به من داده و طولی نمیکشه که به آنها برخورد می کنیم
« ؟ شمال »
خندید و مسیر صحیح اشاره کرد .
من سرگردان بودم ، داخل جنگل نور زرد غروب روز آفتابی درست پشت سر من حرکت می کرد . شاید دید آلیس در
مورد برف اشتباه بوده! .من که امیدوار بودم اینجوري باشه. آسمان تقریباصاف بود . اگر چه باد حرکت تند و سریع
دیوانه واري درمیان فضاي باز داشت ولی درمیان درختان آرامش وجود داشت .
براي ماه ژوئن خیلی سرد بود ،ضربه هاي تیز و سرد بادحتی در آستین بلند ژاکت ضخیم هم نفوذ میکرد .انگشتان من
روي هر چیز به اندازه کافی نزدیک حرکت می کرد. پوست درخت زبر وخشن ، سرخس نم دار . صخره هاي پوشیده
شده از خزه .
ادوارد با من می ایستاد و با من در یک خط موازي در حدود 20 قدم دورتر حرکت میکرد .
« ؟ من درست دارم کارمو انجام می دم » : من داد زدم
« عالیه »
یک « ؟ من یک ایده اي دارم فکر میکنی کمکی میکنه » : همانطور که انگشتانم رو داخل موهایم می کردم پرسیدم
مقداري از موهاي بافته شده ام رها شده بود و آنها رو با یک پارچه تزیینی به سرخس نم دار بستم .
« بله این تعقیب رد پاهارو قوي تر می کنه ،ولی احتیاجی نیست موهاي خودت رو بیرون بکشی، بلا . این خوبه »
« من نیروي فوق العاده اي بدست آوردم و می تونم کمی ذخیره کنم »
زیر درختان تاریک بود و من آرزو می کردم که می توانستم نزدیکتر به ادوارد را برم و دستاشو بگیرم.
من می تونم موها مو بکنم و رشته هاي موهامو در سر راه بریزم !
« تو احتیاجی نداري اجازه بدي، آلیس رد راهتو داشته باشه » : ادوارد گفت
درباره این نگران نباش ادوارد . من قصد ندارم بی اعتنا و بی توجه تو رو در قربانگاه ترك کنم . من یک احساس »
نهفته اي دارم که آلیس داشت می رفت رد راه اونو بگیره . بیشتر به خاطر اینکه او کاملا عجول بود.وقتی چیزي وجود داشت که او می خواست انجام بدهد ،انجام می داد . من
« یک احمق بودم براي یک سفر اشتباه
« این چیزي نیست که من راجع به آن نگرانم بلا من می خواهم همه چیز اون جوري باشه که تو می خواي »
من افسوس خودم رو سرکوب کردم . اگر حقیقت رو می گفتم به احساسش لطمه می زد. واقعا این موضوع مهمی نبود
.اینها همه فقط درجات متغییر ترس .
من این کارو خیلی جزیی می دونم بگیره چون امت می تونه اجازه دفتري اینترنتو بگیره حتی اگه آلیس بتونه رد راه »
« اونو بگیره
« که اگه این انجام بشه که خیلی بهتره » : من با خنده گفتم
اگه امت پیمان ها رو بخونه که کدام یک امتیاز بود این خیلی رسمی احساس نمیشه . اما من یک زمان سختی خواهم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#67
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۲۰ عصر
داشت براي نگهداري یک چهره رسمی .
« ببین ، همیشه یک توافقی وجود دارد » : اوبا لبخند گفت
تا من برسم به نقطه شروع یه مدتی وقت می گیره ، مطمئن باش که ارتش تازه متولد ها ردپاي منو تعقیب میکنه .
با گامهاي آهسته من ، ادوارد اصلاً بی صبر و بد اخلاق نمی شد. او مجبور بود یک مقدار به سمت عقب برگرده تامنو
در یک مسیر صاف نگه داره.
تقریبا داشتیم صاف می رفتیم. من می توانستم سر آغاز وسیع تر رو ببینم و این دلیلی بود که احتمالا خیلی به اون
اشتیاق داشتم و فراموش کردم زیر پاهامو نگاه کنم . بودم قبل از اینکه سرم برخورد کنه به نزدیک ترین درخت خودم
رو گرفتم . اما یک شاخه کوچک شکست و توي کف دست چپم فرو رفت .
« اوه اوه شگفت آوره » : زیر لب گفتم
« ؟ تو حالت خوبه »
من خوبم ، همونجایی که هستی بمون داره از دستم خون می آد ولی یک دقیقه اي تموم میشه .او به حرفم گوش »
نداد و درست قبل از اینکه جمله ام رو تموم کنم او اونجا بود .
و سریع از کوله پشتی بیرون کشید . من فکرش رو میکردم که بهش « من جعبه کمکهاي اولیه آوردم » : او گفت
احتیاج پیدا کنیم .
« زیاد هم بد نیست من می تونم اون رو درستش کنم .تو مجبور نیستی خودت رو ناراحت کنی » « بیا اجازه بده من تمیزش کنم » : و به آرامی گفت « من ناراحت نیستم »
« یک لحظه وایسا من ایده بهتري دارم »
به خون نگاه نمیکردم واز دهنم نفس میکشیدم . فقط در مورد معده ام ممکن بود واکنش نشون بدم . دستم رو به یک
سخره اي که دم دستم بود فشار دادم .
« ؟ چی کار داري می کنی »
و شروع کردم به پا ك کردن دوباره حافظه ام .دستم رو ، روي هر « جاسپر اینو دوست داره » : زیر لب با خودم گفتم
« من میتونم شرط ببندم که از طریق خونم میتونن رد منو بگیرن » . چیزي که بود فشار میدادم
ادوارد آهی از روي حسرت کشید .
« نفست رو نگه دار » : به او گفتم
« من خوبم ، فقط فکر می کنم که تو از کشتی به دریا می ري »
« این همان چیزي است که می خوام انجام بدم. و می تونم این کارو خوب انجام بدم »
همانطور که در میان آخرین درختان همانطور که صحبت می کردم در حال حرکت بودیم . و دستهایم را روي سرخسها
میکشدیم .
تو خوب این کارو انجام می دي و تازه متولدها بی عقل و عصبانی هستند . و جاسپر هم خیلی » ادوارد منو مطمئن کرد
« تحت تاثیر فداکاري من قرار میگیره . حالا اجازه بده دستتو درمان کنم . تو زخمتو کثیف کردي
« لطفا اجازه بده این کارو انجام بدم »
« این منو بیشتر از این اذیت نمی کنه » : دست منو گرفت و خندید همانطور که معاینه می کرد گفت
همانطور که او با دقت جاي زخمو و جستجو و تمیز می کرد من نگاه کردم . با لبخنده همیشگی گوشه لبهاش نفسش
رو آروم به داخل و خارج میداد .
« ؟ چرا نه » : همانطور که او باند سراسر زخمم را صاف می کرد ، بالاخره پرسیدم
« تمام شد » : زیر لب گفت
سعی کردم به آخرین باري که نفسش رو در کنار من نگه داشته به یاد بیارم . به تنها « ؟ تو تموم کردي؟ کی؟ چطور »
چیزي که تونستم فکر کنم جشن تولد و بدبختی من در آخر سپتامبر بود . من توي زندگی 24 ساعته که تواین فکرم » . ادوارد لبهاشو غنچه کرد .به نظر می اومد دنبال کلمات مناسبی می گرده
« که تو مردي بلا. واین نوع دیده منو به همه چیزي تقییر داد
« ؟ روشت براي اینکه من بو خوبی می دادم واست تقییر کرد
« ؟ نه اصلا ، اما ...تجربه وراهی که اون فکر میکنه من تورو گم کردم . عکس العمل من تغییر کرده »
« من که نمیفهمم چی داري میگی »
« من فکر میکنم که تو میتونی اسمش رو یه تجربه تحصیل کرده بزاري ». به حرفم خندید
داشتم از سرما می لرزیدم ، باد می آمد و موهایم را به سمت صورتم می زد .
و ژاکت سنگین « تو وظیفه خودت رو انجام دادي ». کوله پشتی اش را دوباره برداشت « خیلی خوب » : .او گفت
حالا دستامون خالیه ، بیا بریم » . زمستانی من رو از دستم بیرون کشید و نگه داشت تا دست هامو داخلش بکنم کشید
من خندیدم و نوع اشیاقی که در صدایش بود رو دست انداختم . « به کمپ
او دست باند پیچی شده منو گرفت دست دیگرم نوع دیگه بود ،آرام در آتل . دوباره شروع به راه رفتن در زمین صاف و
مسطح کردیم .
« ؟ ما کجا جیکوب رو می بینیم » : پرسیدم
و بعد به درختهاي که جلوي ما بود اشاره کرد .درست همان جا جیکوب در سایه ایستاده بود . « درست اینجا »
نباید متعجب میشدم که اونو به شکل انسان میدیدم . و نمیدونم که چرا من در همش دنبال یک گرگ قهوه اي قرمز
بزرگ بودم.
جیکوب به نظر بزرگتر می رسید و این شکلی نبود که نتیجه توقعات من بود . من باید به طور ناخود آگاه منتظر بودم
که جیکوب رو کوچکتر از جیکوبی که در حافظه ام بود ببینم . دوست بی قید وآسان گیري که هر چیزي رو خیلی
سخت نمی گرفت. در حالی که ژاکتش رو مشت کرده بود ، بازوهاش رو هم در سینه عریانش جمع کرد .
صورتش قیافه ناگویاي داشت همانطور که ما رو نگاه می کرد ، لبهاي ادوارد در گوشه ها پایین آمدند .
« یک راه بهتري براي انجام این کار باید وجود داشته باشد » : ادوارد گفت
« حالا دیگه خیلی دیر شده » : من زیر لب گفتم
او آهی کشید .
« هی جیک » من وقتی به او نزدیکتر شدم سلام کردم « سلام بلا »
« سلام جیکوب » : ادوارد گفت
جیکوب شوخ طبعی اونو نادیده گرفت . « ؟ کجا باید اونو تحویل بدم »
ادوارد یک نقشه از جیب پهلویی کوله پشتی بیرون کشید و اونو به جیکوب داد . جیکوب اونو باز کرد.
و نقطه روي نقشه رو نشان داد.جیکوب دست ادوارد را به طور نا خود آگاه « ما حالا درست اینجاییم » : ادوارد گفت
پس زد و صاف ایستاد . ادوارد هم وانمود کرد که چیزي نشده .
ادوارد ادامه داد و شکل یک الگوي مار پیچ اطراف خطوط ارتفاعی بالا ترسیم . « تو درست اونو اینجا تحویل می دي »
« تقریبا 9 مایل » کرد
جیکوب سر تکان داد.
وقتی شما در حدود یک مایل دورتر هستید باید مسیر منو دنبال کنید . این تورو راهنمایی میکنه . به نقشه احتیاج »
« ؟ داري
« نه ممنون . من این منطقه رو کاملا خوب می شناسم . فکر کنم می دونم کجا دارم می رم »
جیکوب به نظر می رسید خیلی تلاش میکنه تا در مقابل ادوارد مودب رفتار کنه .
« من مسیر طولانی تري را انتخاب کردم .و تو رو در یک مدت کوتاهی میبینم » : ادوارد گفت
ادوارد با نا خشنودي به من خیره شد. معلوم بودکه این قسمت از نقشه رو دوست نداشت .
« می بینمت » : منم زمزمه کردم
ادوارد در جهت مخالف حرکت کرد و در میان درختان محو شد . به محض اینکه او رفت جیکوب سرحال شد.
« چی شده بلا » : با یک نیشخند بزرگ سئوال کرد
« همان موضوع قدیمی ، همان موضوع قدیمی » من چشمهامو چرخاندم به طرفش
« پس گروه خون آشامها سعی دارند تورو بکشند ، یک چیز معمول و همیشگی » . اونم موافق بود « اره »
« ؟ یک چیز معمول و همیشگی »
« بیا بریم » : همانطور که شانه هاش رو داخل ژاکت براي آزاد شدن بازوهاش بالا می انداخت گفت « خوب »
یک قدم به او نزدیک شدم و روبه رویش قرار گرفتم .
او متمایل به پایین خم شد و بازوهایش را اطراف زانوي من بیرون کشید و آنها رو از زیر من قرار داد .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#68
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۲۱ عصر
وقبل از اینکه
سرم به زمین بخورد منو با بازوهایش گرفت .
« ! جیییک » من غرغر کردم
جیکوب با دهان بسته خندید . قبل از اینکه در میان درختان بدود ، قدمهاي محکم استوار بلندي بر می داشت ، یک
دویدن سرزنده و بشاش که شایسته یک انسان بود .در جهش هاي کوتاه من رو نگه میداشت اگرچه من براي اونها که
یکصد پوند بودند سنگین نبودم ..
« تو مجبور نیستی بدوي ، خسته می شی »
« دویدن منو خسته نمی کنه » : گفت
نفس کشیدنهاش مثل نفس کشیدنهاي یک دونده دو ماراتون بود . بعلاوه هوا داشت سردتر می شد و من امیدوارم
بودم که قبل از رسیدن زودتر چادري بر پا کرده باشه .
« ؟ من فکر کردم تو سردت نمیشه » : با انگشتم به لایه ژاکت پوست مانندش ضربه زدم
تقریبا از نا « تو فقط در این مورد آماده نبودي » او به ژاکت من اشاره کرد « اینو براي تو آوردم من سردم نمیشه
امیدي اون من هم نام امید شدم .
من دوست ندارم راهی روبرم که هوا رو احساس نکنم ،این منو عصبانی میکنه . راستیتوجه کردي که ما هیچ حیوانی رو
تو راه ندیدیم .
« اووم نه ، واقعاً »
« من حدث می زنم که تو تمایلی به این کار نداشتی احساست خیلی خسته کننده است »
« من دودل بودم نصبت به این سفر ، آلیس هم طوفان رو دیده بود »
« تو یک شب جهنمی رو براي اردو رفتن انتخاب کردي ، این راه شامل مقدار زیادي از خاموشی جنگل می شه »
« این کاملا ایده من نبود »
راه ناشناخته اي که شروع کرد به بالا رفتن بیشتر و بیشتر سراشیبی بود ، اما اونو عقی نمیکشید و به راحتی از صخره
بالا میرفت . به نظر نمی اومد که به دستاش نیاز داشته باشه ،تعادل کامل اون منو یاد بز کوهی می انداخت .
« ؟ اون چیز اضافه روي دستبندت چیه » : پرسید یک » : به دستک نگاهی انداختم و فهمیدم که یک الماس قلب مانند روي مچ بندم است . شانه هامو بالا انداختم
« هدیه فارغ التحصیلی دیگه است
« یک سنگ ، یک نقش » : اون غر غر کنان گفت
یک سنگ؟ من ناگهان یاد جمله ناتمام آلیس بیرون از گاراژ افتادم . من به الماس سفید درخشان خیره شدم و سعی
کردم به یاد بیارم که آلیس قبلا در مورد الماس چه گفته بود . یعنی او سعی داشته که بگه ادوارد یکی قبلا براي تو
گرفته ؟ . همانطور که من یک الماس از طرف ادوارد قبلا دستم کرده بودم . نه این غیر ممکن بود. الماس قلب باید
چیزي در حدود 5 قیراط وزن داشته باشه یا یک چیزي همین حدود ، ادوارد نمی خواست ....
« بنابراین مال زمانی بوده که تو آمده بودي به لاپوش » : جیکوب حدث و گمانهاي منو قطع کرد وگفت
« سرم شلوغ بوده و احتمالا اونو به هیچ وجه ندیدم » : گفتم
« فکر کردم که خودتو به فراموشی زدي. و من یک نگه دارنده لجوج بوده ام » : او با نارضایتی گفت
من شانه هامو بالا انداختم .
« ؟ آیا تا به حال در فکر زمانهاي آخر بوده اي »
« ! نه »
« ؟ یا تو دروغ می گی یا کله شق ترین فرد زنده روي زمین هستی »
« من درباره قسمت دوم چیزي نمی دونم ، ولی من دروغگو نیستم »
من این گفت و گو رو تحت شرایط حاضر دوست نداشتم ، همچنین او بازوان گرمش محکم را دور من پیچیده بود و
هیچ کاري نمی تونستم انجام بدم .صورتش نزدیکتر از اون چیزي بود که می خواستم باشه .آرزو می کردم اي کاش
یک قدم به عقب بردارم.
« ؟ یک فرد باهوش تمام جوانب یک تصمیم رو در نظر می گیره »
« من این کارو انجام دادم » : من برگشتم
تو اصلا راجع به تصمیم ما فکر نکردي ، فقط از آخرین گفت و گوي ما با خبر شدي .آن گفت و گو مربوط به »
« تصمیم من نبود
« بعضی از مردم براي فریب دادن خودشان هر مسافتی رو خواهند رفت » من توجه کرده ام که گرگینه ها مخصوصا تمایل دارند که آن اشتباه رو بکنند . آیا تو فکر می کنی این یک چیز »
« ؟ ژنتیکی است
جیکوب اینرا پرسید و ناگهان ناراحت شد . « ؟ این به این معنی که اون بوسنده بهتري نسبت به من »
« ! من واقعا نمی خواستم اینو بگم جیک . ادوارد تنها فردي که من تا به حال او را بوسیده ام »
« علاوه بر من »
« . اما من اونو یک بوسه حساب نمی کنم ،جیک .من فکر می کنم او بیشتر شبیه یک تجاوز بود »
« اوه ، خیلی سرد بود »
« من نمی خوام اونو دوباره به یاد بیارم » : من شانه هامو بالا انداختم وگفتم
« من معذرت می خوام راجع به آن » جیکوب هم یاد آوري کرد
« من تقریبا تو رو بخشیده ام ، و این چیزي رو عوض نمی کنه »
زیر لب چیزي نا مفهومی گفت .
من براي یک مدتی ساکت بودم . فقط صداي نفس کشیدنهاي شمرده جیک و غرش باد در بالاي سر ما در نوك
درختان بود . یک صخره شیب دار سرخ رنگ ، عریان و خشن در کنار ما ظاهر شد. اونو و دیدیم که خمیده شده بود و
به طرف جنگل رفت وماهم دنبالش کردیم .
« من هنوز هم فکر می کنم که اون یک بی مسئولیت خوش نما است » : جیکوب ناگهان گفت
« تو داري راجع به موردي که صحبت می کنی ، که اشتباه است » : من گفتم
راجع به این فکر کن بلا. مطابق گفته هاي تو فقط یک نفر تو رو تا به حال بوسیده ، کسی که واقعا یک فرد »
محسوب نمیشه در کل زندگیت و تو اینو اسمش رو میزاري رهایی ؟ ، چطور تو می دونی که چی می خواي ؟ ، تو نباید
« ؟ یک مقدار راجع به این موضوع فکر کنی
« من می دونم واقعا من چی می خوام » من صدامو خونسرد نگه داشتم
شاید تو باید سعی کنی کس دیگري را ببوسی ، فقط به منظور مقایسه... بعد از آن هرچه که اتفاق بیفتد به حساب »
« نمیآد. براي مثال تو می تونی منو ببوسی! و من ناراحت نمیشم اگه از من به عنوان یک آزمایش استفاده کنی
اون من رو محکمتر کشید به سوي سینه اش به طوریکه صورتم نزدیکتر به صورتش بود . او درحال لبخند زدن بود به
جوکش . اما من هیچ فرصتی نداشتم . « این کارو با من انجام نده جیک . من قسم می خورم که اگر بخواهد فک رو خورد کنه جلوش رو نمی گیرم »
اگر تو خودت از من بخواهی تو رو ببوسم .اون هیچ دلیلی براي ناراحت » تیزي مضطرب صداي من اونو بیشتر خندوند
« شدن نداره
نفستو نگه ندار ، جیک .... منتظر نباش . من تصمیمو عوض کردم ، مستقیم برو و فقط نفستو نگه دار تا من بخوام تا
« منو ببوسی
« تو امروز در شرایط بدي هستی »
« ؟ من درتعجبم ، چرا »
« بعضی موقعها فکر می کنم تو منو بیشتر از یک گرگ دوست داري »
« آره بعضی موقعها همینطوره . این احتمالا مربوط می شه به اون چیزي که تو نمی تونی درباره اش صحبت کنی »
نه من فکر نمی کنم که این باشه ، من فکر می کنم این براي تو آسون تره » ، او متفکرانه لبهاي پهنش را غنچه کرد
« نزدیک من باشی وقتی که من یک انسان نیستم و تو مجبور نیستی تظاهر کنی که منو جذب نمی کنی
دهانم با یک صداي ضربه باز شد و با خشونت فریاد زدم . دندانهایم را به هم سابیدم .
او شنید ، و لبهاي بیرونش به سمت صورتش کشیده شد و یک لبخند فاتحانه زد .
نه من کاملا مطمئنم این به خاطر اینه که تو نمی تونی » قبل از اینکه بتونم صحبت کنم یک مقدار نفس کشیدم
« حرف بزنی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#69
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۲۱ عصر
یعنی تو از ردوغگویی به خودت خسته نشدي ؟ تو مجبوري بدونی چقدر از لحاظ فیزیکی من با خبر » او آه کشید
« ! هستی
چطور می تونه کسی از فیزیک بدنی تو آگاه نباشه ،جیکوب ؟ . تو یک هیولاي بزرگی هستی که از احترام گذاشتن »
« ! به فضاي خصوصی یک نفر دیگه امتناع می کنه
« وقتی یک انسان هستم تورو عصبی می کنم ، و وقتی یک گرگ باشم تو راحتتري در اطراف من هستی »
« عصبانیت و آزردگیت شبیه هم نیست »
براي یک دقیقه به من خیره شد. آهسته قدم زد . گیجی از چهره اش می بارید . چشمهاش تنگ و باریک شده بود .
سایه سیاهی در زیر ابروهاش بود . نفس کشیدنش به منظمی وقتی بود که می دوید و آرام شروع کرد به تندتر نفس کشیدن . او صورتشو نزدیک صورت من تکیه داد . من از روي تعجب و ترس از پایین به او نگاه کردم. می دونستم
دقیقا اون سعی داره چه کاري انجام بده
« این صورت ماله توئه » : من به او یاد آوري کردم
من واقعا نمی خواهم با خون آشام تو امشب دعوا کنم . نه امشب ، ». او بلند خندید و دوباره شروع به عقب رفتن کرد
نه هیچ شب دیگه اي ، مطمئن باش . ما فردا هردو کاري براي انجام دادن داریم و من نمی خواهم که کالن ها رو
« یکمرتبه ترك کنم
ناگهان غرور غیر منتظره حالت منو به شرمساري عوض کرد .
« ؟ تو فکر می کنی اون می تونه منو بگیره » او پاسخ داد « می دونم ، می دونم »
من نمی تونستم صحبت کنم . من داشتم یک مرتبه آنها را جدا می کردم . اگر یک نفر از آنها به خاطر اینکه من خیلی
ضعیف بودم صدمه می دید چی می شد ؟ اما اگر من شجاع بودم و ادوار ...... من نمی تونستم حتی فکرش رو هم
بکنم.
بذله گویی و خودستایی از صورتش محو شد و جیکوب واقعی من معلوم شد مانند برداشتن یک « ؟ موضوع چیه بلا »
اگه من چیزي گفتم که تورو ناراحت کرده منو ببخش تو می دونی من فقط داشتم شوخی » . ماسک از روي صورت
« ؟ می کردم . من هیچ منظوري نداشتم . هی تو حالت خوبه
« ! گریه نکن بلا » : او در خواست کرد
سعی کردم خودمو از بغلش بیرون بکشم . « ! من گریه نمی کنم »
« ؟ مگه من چی گفتم »
« تو چیزي نگفتی . این فقط ... خوب ... این منم ... من کار بدي انجام دادم ، بد »
او با دستپاچگی خیره شد به من ، چشمهاش گشاد شد بود .
« ادوارد قرار نیست فردا دعوا کنه ، مجبورش کردم که با من بمونه ، من آدم ترسو بزرگی هستم » : من نجوا کردم
اگر آنها تو رو اینجا پیدا کردند ؟ تو فکر می کنی که این کارو نمی کنه ؟ تو یک چیزي رو می دونی که » او اخمی کرد
« ؟ من نمی دونم
لرزیدم و چشمهامو بستم تا از این « ... نه ! نه ! من می ترسم . من فقط نمی تونم اجازه بدم اون بره ، اگر برنگرده »
فکر فرار کنم . جیکوب ساکت بود.
بود اگه کسی صدمه ببینه تقصیر من خواهد بود و حتی اگر هیچ کس » همینطور که نجوا می کردم چشمهام بسته شد
هم صدمه نبینه ، من نحسم . مجبورم که اونو متقاعد کنم که بامن بمونه ، او در مقابل من مقاومتی نمی کنه . همیشه
حتی اگر می تونستم به جیکوب « . می دونم که این توانایی رو دارم .من احساس می کنم فقط یکم از یک ذره بیشترم
اعتراف کنم ، از سینه ام بیرون می رفت.
او غرید من آروم چشمهامو باز کردم ومن ناراحت بودم .
« ! من نمی تونم باور کنم که اجازه بده اونو از رفتن منصرف کنی ؟من که یک همچین چیزي رو از دست نمیدم »
« می دونم » آهی کشیدم
این هیچ معنی نمی ده ، با وجود این ، اون عکس العمل نشان می ده . این با معنی تر که بگه تو رو بیشتر ازمن »
« دوست داره
« اما تو بامن نمیمونی ،حتی اگر من از تو خواهش کنم »
او لباشو جمع کرد . براي یک لحظه و من در حیرت بودم که اگر ادوارد سعی کنه کنه از این کار امتناع بکنه .
« ما هردو می دونیم حقیقتو . این فقط به خاطر این که من تو رو بیشتر می شناسم »
بلاخره بدون هل دادن هر چیزي راه خودش رو می ره. حتی اگر تو بخواي و من بگم نه ! تو عصبانی » : او گفت
« نمیشی
اگر هر چیزي که قرار پیش بیاید ،پیش می آد ، تو احتمالا درست می گی من عصبانی نمیشم . اما کل زمان تو رفته »
« . .من از نگرانی مریض خواهم شد ، جیک ، دیوونه نشو
« ؟ چرا؟ ، اگه اتفاقی براي من بیفته ؟ چرا باید تو اینطوري بشی » : او با درشتی پرسید
اینو نگو ! جیک. تو می دونی چقدر برام مهم هستی . من متاسفم این راهی نیست که تو می خواي و چیزها »
همانطور هستند که باید باشه ، تو بهترین دوست منی جیک . اقلا تو عادت کن که باشی .و هنوز مواقعی هستند که تو
« اجازه می دي گارد محافظت بیفته و چهره اصلیت مشخص بشه
من همیشه اینطوري هستم ، من قول می دم حتی زمانی » . او خندید ، از همان خندهاي قدیمی که من دوست داشتم
« که نمی تونم خوب رفتار کنم به اندازه اي که بتونم و همیشه اینجا هستم
« ! من نمی دونم چرا جز این ، با همه چرندیات تو می تونم کنار بیام » « ؟ او خندید و سپس چشمهاش ناراحت شدند . بالاخره تو کی میخاي بفهمی که تو عاشق منم هستی
« . بسه جیک ، این لحظه رو خراب نکن »
من که نمی گم تو عاشق اون نباش ، اما من یک احمق نیستم و می دونم که دوست داشتن بیشتر از یک فرد در »
« . یک زمان ممکنه بلا! من اینو در عمل دیدم
« ! من یک گرگینه بوالهوس نیستم جیک »
او بینی شو چین داد و من خواستم براي حرف آخرم معذرت خواهی کنم ، اما او موضوع رو عوض کرد .
« . ما زیاد دور نیستیم ،من می تونم بوي اونو احساس کنم »
من آهی در آرامش کشیدم .
بلا من کم کم شاد خواهم بود ، اما تو قصد داري باشی قبل از برخورد با دشمن زیر » . او منظور منو غلط تفسیر کرد
« یک سر پناه
هر دو به آسمان نگاه کردیم بالا ،ارغوانی ابرها را بود و به به سرعت از سمت جنوب یک دیوار محکم مشکیی آمد.
و این سیاهی کم کم داشت پایین تر می اومد و جنگل روو سیاه می کرد .
« تو بهتر عجله کنی، باید عجله کنی و قبل از اینکه طوفان شروع بشه برسی خونه » : زیر لب گفتم « اوه »
من خونه نمی رم .
« ؟ تو که نمی خواهی با ما به اردو بیاي » من یک نگاه خشمگینانه به او کردم
« نه در واقع »
« ! نه به معنی هم چادر شدن یا یک همچین چیزي »
نه از لحاظ فنی ، ولی مثل مشترك شدن چادر یا هرچیزي ، ترجیح می دم که طوفانو بو کنم .امامطمئنم زالو می خواد
با گروه تعقیب کننده در تماس باشه من از روي بخشندگی و هدف مشترکمون این امکانو فراهم می کنم .
« . من فکر می کنم که سثْ یک کار بود »
« . او فردا در طول جنگ بر همه غلبه خواهد کرد »
این تذکر ، براي یک ثانیه من رو ساکت و بی حرکت کرد . من با تند خویی ناگهانی نگاهی کردم و ناگهان از چا
پریدم . من فرض نمی کنم که راهی وجود داشته باشه براي اینکه تو بمونی اینجا ! من پیشنهاد کردم .اگر من خواهش »
« ! کنم ؟ یا معامله تدافعی زمان زندگی یا خدمت اجباري یا یه همچین چیزي
وسوسه انگیزه ، اما نه ، پس براي دیدن تو دوباره خواهش کردن باید جالب باشه . و تو اگه دوست داري می تونی »
« ؟ اینو اعتراف کنی
« ! نه واقعا هیچ چیزي که بتونم بگم وجود نداره »
نه ! مگر اینکه تو به من قول یک جنگ بهتر رو بدي ، به هر حال این دعوت از طرف سام » : او به من یاد آوري کرد
« ! ، نه من
« ! ادوارد چیزي رو چند وقت پیش به من گفت .... راجع به تو بود »
« ! این احتمالا یک دروغ » او یکباره حالت دفاعی گرفت »
« ! اوه واقعا؟ اون گفت در فرمان گروه تعقیب کننده تویک کمک هستی »
« ؟ تو چطور هیچ وقت اینو به من نگفتی » او چشمکی زد و صورتش از تعجب سفید شد
« چرا بگم .این چیز زیاد بزرگی نبود »
من نمی دونم ، ولی چرا نه ؟ این یک چیز جالبیه ، چطور کار می کنه ؟ چطور سام نقش آلفا (ستاره گروه) رو ایفا »
« ؟( می کنه ؟ و تو نقش بتا (دومین فرد گروه
جیکوب با دهان بسته به عبارات اختراع شده من خندید.
« . سام اولی بود ، و قدیمی گروهه ، این احساسی بود که اون رو مجبور کرد که مسئولیت گروه را به عهده بگیره »
« نباید جرید و پل دومی باشند ؟ آنها به از تو زودتر تعقییر کردن » : من اخم کردم و گفتم
« ! خوب این توضیح دادنش سخته » جیکوب از گفتنش طفره میرفت
« سعی کن »
این مربوط به اجدادمون ، تو می دونی! ، یک نوع روش قدیمی .چرا باید پدر بزرگت اینقدر مهم » : او آه کشید و گفت
« ! باشه براي ؟ دقیقا
من چیزي رو به خاطر می آوردم که جیکوب خیلی وقت پیش و قبل از اینکه من راجع به گرگینه ها چیزي بدونم به
من گفته بود .
« ؟ تو نگفتی بودي که افرایم 1 بلک آخرین رئیس کوییلیتها بود » او خندید « بله ! درسته چون اون اول بود . تو می دونی از لحاظ فنی ، رئیس سام و حالا سام رئیس کل قبیله ماست »
.« سنتهاي دیوانه کننده هستند »
اما تو گفتی که مردم بیشتر از هر » براي چند ثانیه درباره آن فکر کردم .و سعی کردم تمام جزییات رو کنار هم بذارم
« . کسی به حرف پدر تو در شورا گوش می کردند زیرا او پسر بزرگ افرایم بود
« ؟ در چه مورد »
« خوب اگه بر اساس اصل و نصب باشه ، تو نباید یک رئیس باشی »
جیکوب جواب منو نداد . او به جنگل تاریک شده نگاه کرد ، همانطوري که اگر نیاز داشت روي جایی که می خواد بره
که تمرکز کنه .
« ؟ جیک »
چشماهش رو به مسیر ناشناخته دوخت . « نه ، این کار سام بود »
چرا؟ پدر پدر بزرگت "لویی اولی" بود درسته ؟ لویی آلی یک مثل تو یک آلفا بود ؟ »
« فقط یک آلفا وجود داره » : او به طور نا خود آگاه جواب داد
« ؟ پس لویی چی بود »
او به جمله من غرید . « من حدث می زنم ، یک نوع بتا »
« ؟ این معنی نداره »
« ! این مهم نیست »
« من فقط می خوام بفهمم »
« بله ، من فرض شده بودم که یک آلفا باشم » : بلاخره جیکوب چشمهاي خیره و گیج شده منو دید و گفت
« . سام نمی خواد کوتاه بیاد! ، و من هم نمی خوام مخالف اون عمل کنم » ابروهاشو در هم کشید
« ؟ چرا نه »
از سئوال من ناراحت شد و اخم کرد . خوب این نوبت او بود که احساس ناراحتی بکنه .
من هیچی از اون نمی خوام بلا؟ من نمی خواهم هیچ چیزي تغییر کنه! من نمی خوام یک رئیس افسانه اي باشم . » من نمی خواهم قسمتی از یک گروه تعقیب کننده گرگینه ها باشم . اونها رئیسشونو تنها می گذارند . وقتی که سام ازم
« کمک می خواد من نمی خواهم این کارو بکنم
من مدتی در اینباره فکر کردم و جیکوب افکار منو قطع نکرد . دوباره فقط به جنگل نگاه کرد .
« اما من فکر کنم اگه با این موضوع موافق بودي تو شاد تر میشدي »
بله ، واقعا بد نبود . بعضی موقعها مهییج . اما احساس میشه دوست داشتن »: جیکوب خندید به من با اطمینان گفت
این چیزها یک نوع فرا خوانی به جنگ باشه . و این یک انتخاب نبود می دونی؟ ، و این آخرش بود . به هرحال حدس
« . می زنم که من حالاهم خوشحالم و می تونم به کسی که این کارو بهتر و درست تر انجام میده اعتماد داشته باشم
به او نگاه کردم ، نسبت به دوستم یک نوع احساس ترس غیر منتظره اي داشتم . احساس می کردم او بیشتر از آنچه
که من به او اعتبار داده بودم رشد یافته نسبت به شبهاي آتش بازي ، یک برتري اینجا وجود داشت که من هیچ وقت
بد گمان نشده بودم .
به روشی که لغتها رو کنار هم گذاشته بودم خندیدم . « ! رئیس جیکوب »
او چشمهاشو چرخوند .
باد به سختی درختان را تکان می داد و از می شد بارش بی درنگ برف رو احساس کرد ، صداي تیز هیزم شکستن در
کوه منعکس شده بود . نور داشت محو می شد و آسمان با ابرهاي سیاه وحشتناك پوشیده شده بود. می تونستم
نقطه هاي سفید کوچک که دور از ما در حرکت بودند را ببینم .
جیکوب گامهاي بلند و آهسته اي برداشت و حالا با سرعت می دوید . راضی درمیان سینه اش . من بیشتر تکان
می خوردم .
دقایقی بعد که او با سرعت می رفت پس زدن برف به طور ناخواسته شده بود . توانستم در مقابل رو به روي پناه گاه
یک مقداري از چادر بر پا شده را ببینیم . طوفان ناگهانی اطراف ما شروع شد ، اما باد خیلی تند بود که اجازه بده آنها
جایی مستقر شوند .
« ! بلا » : ادوارد در آرامش کامل صدا کرد
او ناگها ن به سمت من دوید ، در تاریکی حرکت او نا مشخص بود . جیکوب هم با فروتنی چاپلوسانه اي منو روي
پاهام گذاشت . ادوارد عکس العمل اونو نا دیده گرفت و منو محکم در بغل کرد .
او از آنچه که من تصور می کردم سریعتر ». صداش بی ریا و صمیمی بود « مرسی » : ادوارد از بالاي سر من گفت
و من قدر دانی کردم از او . برگشتمتا واکنش جیکوب رو ببینم . « بود جیکوب در حالی که تمام دوستی از صورتش رفت بود فقط شانه هایش را بالا انداخت .
اونو ببر داخل ، هوا داره بد می شه . باد انقدر شدید بود که داشت موهام رو از پوست سرم میکند ، » : جیکوب گفت
« ؟ چادر محکم است
« من همه اونو به صخره متصل کردم »
« خوبه »
جیکوب به آسمان نگاه کرد . آسمان با طوفان و ریزش برف بصورت حرکت چرخشی ، سیاه بود و حفره هاي بینی اش
خود نمایی می کرد .
« من دارم تغییر می کنم ، من می خوام بدونم چه چیزي داره به پشت خانه نزدیک میشه »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#70
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۲۲ عصر
او ژاکتشو را در آورد و پایین انداخت و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند به سمت جنگل تیره حرکت کرد فصل22
آتش و یخ
باد چادر را دوباره تکان داد و منم با اون تکان می خوردم .
درجه هوا داشت پایین می اومد . ازمیان پایین کیسه خواب و ژاکتم می تونستم پایین اومدن اونو احساس کنم ، من
کاملاً لباس پوشیده بودم . چکمه هاي پیاده رویم در سرجاش ، هنوز بندش بسته بود . دیگه هیچ فرقی نمی کرد که
چقدر می تونه هوا سرد باشه ؟ بیرون درجه هوا از این هم پایین تر بیاید . چقدر می تونست سردتر بشه؟ .
من مجبور بودم لغتها رو از میان تق تق کردن دندانهام بگم. « ؟ سا ا ا ع ع ع عت چ چ چ چ ند د ده »
« ساعت 2 است » : .ادوارد جواب داد
ادوارد تا حد امکان دورتر از من نشسته بود ، در جاي محدود و تنگ. هراسان از اینکه نفسهاي سردش به من بخوره .
براي دیدن چهره او آنجا خیلی تاریک بود ،اما صداي گرمش توام با نگرانی ، دودلی و نا امیدي بود .
« ... شاید »
« نه من خو خو خوبم وا وا وا قعا . من نمی خوا خوا م بیرون برم »
براي یک زمان کوتاه او سعی می کرد منو به حرف بگیره. اما من ترسیده بودم از اینکه بخوام پناهگاهم رو ترك کنم .
درسته که اینجا هوا خیلی سرد بود ولی حداقل از طوفان حفاظت شده بود . می تونستم تصور کنم چقدر بد بود اگر ما
آلان در حال راه رفتن بودیم در میان طوفان و این تمام تلاشهاي امروز بعدازظهرما رو هدر می داد . وقتی طوفان به
پایان می رسید ما وقت کافی خواهیم داشت که دوباره خودمان را آماده کنیم . چه اتفاقی می افتاد اگر طوفان تمام
نمی شد . الان هیچ حسی براي حرکت نداشتم .من می تونم یک شب رو هم در سرما بلرزم .
من نگران بودم رد پایی که من به جا گذاشته بودم ،گم شده باشد ! اما او قول داد که رد پاها براي آمدن هیولاها هنوز
آشکارخواهد بود.
« ؟ چه کاري می تونم بکنم » او تقریبا خواهش می کرد من فقط سرمو تکان دادم .
بیرون در برف . ناشادمانه جیکوب غرمی زد.
« ! اااااززز اییییننجااا بببببرو » : من دوباره دستور دادم
خوب بدنش به اندازه کافی مجهز هست که بتونه با طوفان » : ادوارد تذکر داد « او فقط راجع به تو نگران »
« برخورد کنه
می خواستم بگم که او باید اینجارو ترك کنه ، اما نمی تونستم اینو از بین دندانهام عبور بدم « ! ي ي ي ي ي ي ي »
تقریبا زبانم از کار افتاده بود . حداقل جیکوب به نظر می رسه خوب براي برف مجهز شده . حتی بهتر از دیگران در
گروه تعقیب کننده با نیم تنه پوست ضخیم و بلند و زبرش و من متعجب بودم که چرا این جور بود.
با صداي تیز سابیده شده ..... جیکوب ناله اي کرد !
ادوارد غر می زد ، خیلی مضطرب و با ادب بیشتر براي اعتراض به جیکوب . « ؟ تو از من می خواهی چی کار کنم »
اونو حملش کنم در توي این طوفان؟ من نمی بینم که تو براي خودت هم بتوانی مفید باشی . چرا نمی ري تو یک »
« ؟ جاي گرمتر یا یک همچین چیزي
از روي ناله ادوارد و غرش خفه باد در بیرون چادر ، اعتراض کردم . من نتونستم کسی رو « من خو خو خو بم »
متقاعد کنم . باد چادرو تکان می داد و من در هماهنگی با اون می لرزیدم . گوشهامو در مقابل صداي زوزه و غرش
مانند باد پوشاندم . ادوارد ابروهاش رو درهم کشید .
« این بدترین ایده اي بود که من شنیده بودم » خیلی بلند فریاد زد « ! این واقعا لازم بود » : به سختی زیر لب گفت
« ! بهتر از چیزي که تو پیش آوردي » . جیکوب پاسخ داد
« ! برو یک جاي گرمترو بگیر » صداي انسانیش منو از جا پراند
« که من اس. برنارد نیستم » : جیکوب غرغر کرد و گفت
من صداي زیپ اطراف چادر که به سرعت کشیده شد پایین را شنیدم. جیکوب سر خود را از میان کوچکترین جاي باز
چادر که می تونست از عهده اش بر بیاد سر داد داخل . در حالیکه هوا در اطراف او در جریان بود ، مقداري از دانه هاي
برف تو چادر اومد.من لرزیدم .
فقط کتت رو بهش بده و برو » : همانطور که جیک زیپ چادر را می بست ادوارد می گفت « من اینو دوست ندارم »
« بیرون به اندازه کافی براي دیدن اجسام چشماهمو تنظیم کردم . جیکوب داشت نیم تنه پوست رو حمل می کرد و اونو روي
یک درخت نزدیک چادر آویزان کرد .
«  و و و و »: من سعی کردم بفهمم که آنها درباره چی صحبت می کنند . اما تنها چیزي که از دهانم می اومد بیرون
همانطور که از سرما می لرزیدم باعث می شد به طور غیر قابل کنترلی با لکنت حرف بزنم.
تو گفتی اون » او کت را کنار در گذاشت « . نیم تنه پوست اونو گرم نگه می داره ، اون خیلی سردشه ، سرما زده است »
جیکوب تا جایی که پهناي چادر اجازه می داد بازوانش را در پهناي « یک جاي گرمتر احتیاج داره ومن اینجا هستم
چادر نگه داشت .
وقتی داشت در اطراف چادر گردش می کرد ، همه لباسهایش را به جز لباس زیرش در آورد، نه پیراهنی، نه کفشی.
« جِ جِ جیک تو ي ي ي یخ میزنی » سعی می کردم توضیح بدم
9 و من مثل تو عذاب به - 8- من در سلامتی می دوم این روزها از شماره هاي 1 »: او با شادي گفت « ! من نه »
« سختی نفس نخواهم کشید
ادوارد خشمگین بود،اما جیکوب حتی یک نگاه هم به او نمی کرد .در عوض جیکوب در پهلوي من آهسته خزید و
شروع کرد زیپ کیسه خواب منو باز کرد .
دستهاي ادوارد ناگهان روي شانه هاي اونو نگه داشت و متوقف کرد . برف در مقابل پوست سیاه جیکوب خیلی سفید
بود.
حفره هاي بینی جیکوب خودنمایی می کرد، بدنش تماس سرما رو پس می زد ، ماهیچه هاي کشیده شده او به طور نا
خود آگاه در بازوانش خم می شد .
« دستاتو بذار تو دستهاي من » : او زیر لب از میان دندانهاش گفت
« دستاتو از دستهاي اون دور کن » : ادوارد عبوسانه گفت
« د د دع وا دعوا ن ن ك ك نید » من درخواست کردم
لرزه اي دیگر بدن منو لرزاند و این احساس می شد که دندانهاي من داره می شکنه چون به شدت به هم می خوردند.
« من مطمئنم که وقتی انگشتاش سیاه بشه و بیفته از تو تشکر خواهد کرد » : جیکوب با خشونت گفت
ادوارد دودل بود سپس دستانش پایین اومد و او برگشت به جاي قبلی اش .
« ! خودتو نگاه کن » : صداش یکنواخت و ترساننده بود جیکوب با دهان بسته خندید.
و زیپ کیسه خوابو قدري باز کرد ، من با عصبانیت به او نگاه کردم ، تعجبی نبود « ، زود بیا بیرون بلا » : جیکوب گفت
که ادوارد در این حالت واکنش نشان می داد .
« ن ن ن » من سعی کردم اعتراض کنم
« ؟ احمق نباش بلا ! .دوست نداري 10 انگشت داشته باشی » : جیکوب گفت
او بدنشو داخل فضاي نا موجود کیسه خواب جا داد و زیپو پشت سرش بالا کشید .
من نمی تونستم اعتراض بکنم . از این نمی خواستم بیشتر ، او خیلی گرم بود ، بازوهاشو دورم جمع کرد و منو راحت در
مقابل سینه عریانش نگه داشت . گرما قوي بود مانند ، هواي بعد از زیر آب بودن براي طولانی مدت. او ماهیچه هاي
دستش را خم کرد و من مشتاقانه انگشتاي یخ زدمو در برابر پوست او فشار دادم .
« ! خداي من ، تو داري یخ می زنی بلا » : جیکوب غرولند کرد
« م تا تا س س فم »: با لکنت گفتم
یک لرزه دیگر از سرما منو مانند موج حرکت می داد . « سعی کن راحت باشی » او پیشنهاد کرد
« چند دقیقه دیگرحسابی گرم میشی . البته خیلی زود گرمت میشه ، میخاي لباساتو در بیار
ادوارد به سرعت غرید
« این فقط یک حقیقت ساده است ؛ گروه نجات 101 » جیکوب از خودش دفاع کرد
اگر چه با اینکه سعی کرد از او کناره بگیرم ولی بدنم امتناع « ب ب ب بس کن جییک » : من با ناراحتی گفتم
« ه ه هی هیچ ك ك کس ووواقعا به 10 تا انگشت احتیا ج ج ج نددداره » می کرد
« او فقط حسود » : با صداي از خود راضی گفت « راجع به زالوت نگران نباش » جیکوب پیشنهاد داد
« البته که هستم » صداي ادوارد دوباره نرم و تحت کنترل . یک زمزمه موزیکال بود در تاریکی
چطور من آرزو کنم ، تو ضعیف ترین عقیده رو داري ! من می تونستم کاري رو انجام بدم که تو داري براي اون »
« ! انجام می دي! دو رگه
حداقل » . اما سپس میزان صدایش تند شد « این دو موضوع تفکیک شده و مجزا هستند » : جیکوب وضوح گفت
« می تونستی آرزو کنی که این تو بودي
« درسته » ادوارد موافقت کرد لرزیدن من یواش یواش آهسته و . قابل تحمل شد . در حالیکه آنها مشاجره می کردند ، من بلاخره توانستم به
« بله » واضحی صحبت کنم
می خواي که من اونا رو هم برات گرم کنم؟ ، تو » سپس جیکوب در فکر فرو رفت « لبهات هنوز هم آبی هستند »
« فقط مجبوري بپرسی
ادوارد با سختی آهی کشید .
« ! رفتار خودتو درست کن جیک » : من زیر لب گفتم
داخل کیسه خواب گرم و نرم بود . گرماي بدن جیکوب به نظر می رسید از هر طرف متشعشع می شد واین گرما به
خاطر وجود او بود . من چکمه هامو در آوردم و انگشتان پامو در مقابل پایش جا دادم. کمی پرید و سپس سرش رو
پایین تکان داد تا لب داغش رو فشار بده به گوشهاي بی حس من . من توجه کردم که پوست جیکوب یک بوي مشک
جنگلی رو می داد و این بوي زیبایی بود . من متعجب بودم که کالن ها و کوییلیتها چرا بوهاي منتشر شده از هم را
تایید نمی کردند . احتمالا به خاطر پیش داوریهاي آنها بود.
اما هرکسی بوي خوبی براي من داشت .
طوفان زوزه می کشید مثل حمله یک حیوان به چادر، اما این منو حالا نگران نمی کرد ، چون جیکوب تو سرما نبود و
با من بود . من براي نگران شدن راجع به چیزهاي دیگه خیلی خسته بودم.
وقتی بیدار شدم خیلی از درد گرفتگی ماهیچه هام و بدنم آرام شد . همانطور که من گرم می شدم . بخش به بخش
بدن یخ زده ام شل می شد .
جیک ؟ ، من می تونم ازت چیزي بپرسم ، سعی نمی کنم آدم احمقی باشم ، فقط » : زیر لب و خواب آلود گفتم
آنها کلمات مشابهی بودند که او در آشپزخانه من استفاده کرده بود ، چقدر از آن مدت « . صادقانه کنجکاو هستم
گذشته؟
جیکوب پیش خودش با دهان بسته خندید. « حتما »
قانونهاي « چرا اینقدر تو پر مو تري نسبت به دوستانت ؟ اگر من گستاخی کردم تو مجبور نیستی اینو جواب بدي »
آداب معاشرت که گرگینه ها در فرهنگشون به کار می برند ، رو نمی دونستم .
سوال من اونو رنجانده بود . سرشو طوري تکان داد « . به خاطر اینکه موهاي من بلند تر است »: او متعجب بود و گفت
که موهاي نامرتبش حالا تا زیر چانه اش رشد کرده بود و گونه هامو غلغلک می داد. من شگفت زده شده بودم که چرا
« ؟ آیا دوست دار ي پشمالو باشی » ؟ وقتی آنها می خواستند به گروه تعقیب کننده بپیوندند ،موهاشونو کوتاه کردند
او جواب نداد درستی نداد . و درست دراین موقع ادوارد می خندید . « ! من منظورم فضولی نبود؟ و تو مجبور نیستی به من بگی » . و براي خمیازه کشیدن مکثی کردم « ببخشید »
اوه به هر حال به تو خواهم گفت، من موهامو به خاطر این بلند » : جیکوب یک صداي رنجیده اي درآورد و گفت
« میکردم چون به نظر می رسید که تو وقتی اونا بلند بودند رو دوست داشتی
او شانه هاشو بالا انداخت . « . من گفتم هر دو حالت رو دوست دارم جیک ، و تو احتیاجی نیست ناراحت باشی »
« بیدار نگه داشتن اون امشب خیلی راحته ، راجع اون نگران نباش » : او گفت
من چیز دیگه اي براي گفتن نداشتم .سکوت طولانی شد . پلک هام افتاد و بسته شد .نفسم آهسته و هموارتر شد .
« این درسته ! بخواب عزیزم » : جیکوب نجواکرد
من آهی از روي خشنود کشیدم و تقریبا نیمه بی هوش شدم.
و من ناگهان نکته مخوفو فهمیدم. « سثْ اینجاست » : .ادوارد زیر لب به جیکوب گفت
« عالیه .حالا تو می تونی چشمهاتو روي چیزهاي دیگه اي نگه داري و منم برات از دوست دخترت مراقبت می کنم »
« بس کنید » : ادوارد جواب نداد . اما من با سستی نالیدم
داخل آرام و بی صدا بود ، ولی بیرون باد بی درنگ در میان درختان زوزه می کشید . لرزش چادر خوابیدنو سخت تر
می کرد . پایه ها تند و سریع حرکت می کردند و ملرزیدند. و منو از سطح بیهوشی هر لحظه عقب تر نگه می داشتند .
من نزدیک بود سر بخورم . من احساس بدي داشتم براي گرگ یا پسري که بیرون در برف گیر افتاده بود .
ذهنم سرگردان بود ،همانطور که منتظر بودم خواب منو پیدا کنه. این جاي گرم و کوچک منو به یاد روزهاي اول با
جیکوب می انداخت و من به خاطر می آوردم چطور جیکوب وقتی خورشید جانشین براي من بود استفاده می شد. گرمی
که زندگی خالی منو قابل زندگی می کرد . این براي مدت زمانی بود که من به جیک فکر می کردم و حالا او اینجا بود
و مرا دوباره گرم می کرد.
« ؟ تو چه فکري می کنی » : ادوارد گفت ! « لطفا » هیس
صداش شگفت زده بود. « ؟ چی » : جیکوب نجوا کرد
« ؟ تو فکر می کنی که میتونی فکرتو کنترل کنی » : نجواي آرام ادوارد عصبانی بود
از سرم برو » ، هنوز آرام و دستپاچه و آشفته بود « ! هیچکس نمی گه تو مجبوري گوش کنی » : جیکوب زیر لب گفت
« ! بیرون من آرزو می کردم که می تونستم ، تو ایده اي نداري !چقدر صداي فانتزي هاي کوچکت بلند مثل این می مونه که »
« ! تو داري آنها را داد می زنی به من
« ! من سعی می کنم صداي ذهنمو پایین نگه دارم » : جیکوب آرام وبا کنایه گفت
یک لحظه کوتاه سکوت برقرار شد .
« من حسودي می کنم به آن » من به سختی با زمزمه، آرام کلمه را بیرون دادم « بله » : ادوارد پاسخ داد
احتمال جفت آوردن یا عدد زوج آوردن در » : جیکوب به طور قاچاقی گفت « فهمیدم این یکی هم مثل آن قبلی بود »
« ؟ شرط بندي خیلی کمه ، اینطور نیست
« در رویاهاي تو » ادوارد با دهان بسته خندید
من همه » جیکوب با لحن طعنه آمیزي « ؟ تو می دونی او هنوز هم می تونه تصمیمشو عوض کنه » : به ادوارد گفت
« کاري میتونم براش انجام بدم ، البته بدون کشتنش
« ! برو بخواب جیکوب داري رو اعصاب من راه می ري » : ادوارد گفت
« من فکر می کنم که واقعا خیلی راحتم »
ادوارد جواب نداد.
خیلی دنبال این بودم که صحبتهاي اونها رو متوقف کنم ولی مثل اینکه من آنجا نبودم . مکالمه انجام می شود براي
من روي یک کیفیت رویا مانند . من اصلا مطمئن نبودم که بیدارم .
« شاید من بودم » : بعد از مدتی جواب سوالی رو که من نشنیده بودم را ادوارد داد
« ؟ اما آیا تو صادق هستی »
میزان صداي ادوارد منو شگفت زده کرد که من داشتم یک جوك رو از دست « ! تو می توانی همیشه بپرسی و ببینی »
می دادم ؟
بسیار خوب تو داخل سرم رو ببین. تو هم اجازه بده داخل سرت رو امشب ببینم . واقعا این عادلانه » : جیکوب گفت
« است
« ؟ سر تو پر از سوال است ، کدام یکی رو می خواي من جواب بدم »
حسادت... این داره واقعا تو رو می خوره . تو آنطور که به نظر می رسی نمی تونی در مورد خودت مطمئن باشی! مگر »
« اینکه واقعا احساسی نداشته باشی بیشتر سرگرم شد . ، « البته ، همینه » : ادوارد موافقت کرد
درست این حالا خیلی بده که من به سختی صدامو کنترل می کنم . البته این درست زمانی بدتره که » : جیکوب گفت
« . وقتی اون از من دوره و با توِ ، نمی تونم اونو ببینم
« ؟ تو به اون همه زمانها فکر می کنی ؟ ، آیا وقتی اون با تو نیست سخت تمرکز کنی » : جیکوب نجواکرد
ذهن من به کاملی ذهن تو کار » . به نظر می رسید مصمم و صادقانه جواب میدهد « ! بله و نه » : ادوارد گفت
نمی کنه ، من می تونم فکر خیلی از بیشتر چیزها رو در یک زمان بکنم . این به این معنی است که من همیشه قادرم
« . به تو فکر کنم . همیشه قادرم منحرف بشم هر جا که ذهن او هست
براي دقیقه اي آنها هر دو آرام بودند.
« بله من حدث می زنم که اون اغلب راجع به تو فکر می کنه » : ادوارد در جواب فکر جیکوب زیر لب زمزمه کرد
خیلی بیشتر از چیزي که من دوست دارم او نگران که تو خوشحال نیستی . نگو که تو اینو نمی دونی؟ نه اینکه تو »
« ؟ ازاین استفاده نمی کنی
من مجبورم از هرچیزي را که می توانم استفاده کنم ، من با مزیتهاي تو کار نمی کنم » : جیکوب زمزمه کرد
« . ،مزیتهایی مثل شناخت اون که اون عاشق توست
« این کمک می کنه » ادوارد با یک صداي مهربانه موافقت کرد
« ! او عاشق منم هست ؛ او هم خوب می دونی » جیکوب مخالف بود
ادوارد جواب نداد.
» ! اما او نمی دونه اینو » جیکوب آه کشید
« ! من نمی تونم بگم که تو شایسته اي » : ادوارد گفت
« ؟ این تو رو آزار میده؟ تو آرزو می کردي که می تونستی ببینی اون به چی فکر می کنه »
آره و نه ،اون موضوع رو از این راه دوست داره . اگر چه این منو بعضی موقعها دیوونه می کنه .ولی من ترجیح »
« می دم او خوشحال باشه
باد اطراف چادر را مثل زمین لرزه تکان می داد ، بازوان جیکوب محافظانه دور من سفت بسته شده بودند .
مرسی ، امتیاز شرط بندیمون یک هیچ . من فرض می کنم که از اینکه تو اینجا هستی خوشحالم » ادوارد نجوا کرد
« ! جیکوب « ؟ منظورت اینه که به اندازه اي که دوست دارم تو رو بکشم ، خوشحالی از اینکه بلا گرم ! درسته »
« ؟ این یک جور صلح ناخوشایند ، اینطور نیست »
من می دونم که تو یک حسود دیوونه اي ، مثل اون چیزي که » : نجواي جیکوب به طور ناگهانی از خود راضی بود
« من هستم
من یک چنین احمق نیستم که حریفم رو عصبانی کنم یا شمشیرم رو از رو ببندم و این کمکی به تو » : ادوارد گفت
« ! نمی کنه
« . تو صبورتر از آن چیزي هستی که من هستم » : جیکوب گفت
« ! من باید یک صدسالی وقت داشته ام براي بدست آوردن بلا ، یکصد سال انتظار براي بلا »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 10 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12205')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.