۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۲۳ عصر
« ؟ خب .... در این مورد تو تصمیم داري که نقش یک مرد صبور و خیلی خوب رو بازي کنی » : جیکوب گفت
وقتی من می دیدم چقدر این به او صدمه می زد که انتخابشو بکنه . این یک مشکل معمولی نیست براي کنترل ، »
من می تونم در دلم نگه دارم یا خاموشش کنم احساس کمتر تمدن یافته ام رو واین براي تو ممکن بیشترین زمان
« آسان منصفانه رو داشته باشه ، بعضی موقعها من فکر می کنم که او از طریق من می بینه اما من مطمئن نیستم
من فکر کنم تو واقعا نگران بوده اي که اگر تو واقعا مجبور کنی اونو که انتخاب کنه ،ممکن است تورا » : جیکوب گفت
« ؟ انتخاب نکنه
این یک قسمتی از آن بود . بله یک قسمتی از آن بود ولی یک قسمت کوچک . ما هم » ادوارد فورا جواب نداد
لحظه هاي شک و تردید داریم . بیشتر من نگران بودم که او به خودش صدمه بزنه و سعی کنه که دزدکی یک راهی
رو براي دیدن تو پیدا کنه ! بعد از اینکه من قبول کردم که بیشتر یا کمتر با تو در امان بود . به همان سالمی که حالا
« . هست . به نظر می رسه که این بهترین تحریک است که اونو به سمت بی نهایت متوقف می کنه
« ! اوه من همه این چیزها رو به اون می گم ولی اون هیچ وقت منو باور نکرده » : جیکوب گفت
به نظر می رسید که ادوارد در حال خندیدن بود . « می دونم »
« ؟ تو فکر می کنی همه چی رو می دونی » : ادوارد نجوا کرد
ادوارد گفت ولی صداش نا مطمئن بود. « من آینده رو نمی دونم »
یک توقف طولانی به وجود آمد .
« ؟ اگر او تصمیمشو عوض می کرد چی کار می کردي » : جیکوب پرسید « من نمی دونم » ادوارد جواب داد
به توانایی ادوارد « ؟ تو سعی می کنی منو بکشی » : جیکوب با دهان بسته خندید و دوباره طعنه آمیز به آرامی و گفت
براي انجام آن کار شک داشت .
« نه »
« ؟ چرا نه » صداي جیکوب هنوز طعنه داشت
« ؟ تو فکر می کنی من می تونم به او صدمه بزنم با این کار » : ادوارد گفت
بله تو درست می گی .من می دونم این درسته .اما بعضی موقعها » جیکوب دودل بود براي یک ثانیه و سپس آه کشید
« .... بعضی موقعها این یک ایده فریبنده است
و او عاقبت موافقت کرد . « درسته » جیکوب صورتشو به کیسه خواب براي خاموش کردن خنده اش فشار داد
چه رویاي عجیبی بود!من شگفت زده بودم که این چه باد بی رحمی بود که همه اون حرفها رو نجوا تصور کنم . باد
فقط جیغ می کشید .
بعد از یک لحظه خاموشی و هیچ نشانه اي از شوخ طبعی در « ؟ این شبیه چیه ؟از دست دادن او » : جیکوب پرسید
صداي گرفته اش نبود.
« این خیلی سخت براي من که راجع به این مورد صحبت کنم » : ادوارد گفت
جیکوب منتظر شد .
دو زمان مختلف وجود داشتند که من فکر می کردم به آن .ادوارد صحبت می کرد و هر کلمه را فقط یک مقدار آرام تر
بار اول وقتی که فکر می کردم من می تونم اونو ترك کنم ، این تقریبا غیرقابل تحمل » . از حد نرمال بیان می کرد
بود . به خاطر اینکه من فکر می کردم او منو فراموش خواهد کرد و این مثل این بود که من زندگی او را اصلا لمس
نکرده ام . براي بیشتر از 6 ماه من قادر بودم دور بمونم . من قول داده بودم که دوباره مزاحمش نمی شم این داشت
میسر می شدمن داشتم دعوا می کردم اما می دونستم که من برنده نخواهم شد . براي اینکه درستی این مسئله رو
بررسی کنم برگشتم . با خودم گفتم که اگر اونو خوشحال ببینم ازش دور میشم ، این چیزي بود که فکرش رو
« . میکردم
اما او خوشحال نبود و من ماندم . این چیزي است که او چطور منو براي با ماندن متقاعد کرد . تو قبلا متعجب بودي »
راجع به این مسئله . چی می تونست منو احتمالا تحریک کنه؟ چه احساس می کرد او به طور غیر لازم ، گناهکار! . او به من یاد آوري کرد که چه اتفاقاتی براي او افتاد براي او وقتی من رفتم و چی میشه هنوز اگه من اونو ترك کنم .او
احساس وحشتناکی می کنه راجع به پرورش دادن این فکر . اما اون درست می گفت من هرگز قادر نبودم که احساس
« . اونو تنظیم یا ترکیب کنم. اما من هرگز دست از کوشش برنمی دارم
جیکوب پاسخی نداد براي یک لحظه ،گوش دادن به طوفان یا تشخیص دادن آنچه که می شنید . من نمی دونستم
کدوم
« ؟ زمان دیگر ، وقتی توفکر کردي اون مرده » : جیکوب با زمزمه گفت
« بله » ادوارد جواب داد
این احتمالا احساس خواهد شد مثل تو ،نخواهد شد؟ راهی که تو مارو درك کردي ، دیدي ، تو نباید قادر باشی او را »
« به عنوان بلا ببینی ، اما بلا چیزي بیشتر از اینهاست
« این چیزي نبود که من پرسیدم » : جیکوب گفت
من نمی تونم به تو بگم که این چه حسی بود ؟ براي این فاجعه لعتی وجود » صداي ادوارد سریع و سخت برگشت
« . ندارد
بازوان جیکوب اطراف من خم شد .
اما تو رفتی براي اینکه تو نمی خواستی اونو تبدیل به یک خون آشام بکنی. تو می خواستی اون یک » : جیکوب گفت
« انسان باشد
جیکوب من براي بار دوم بود که فهمیدم که من عاشق او هستم .من می دونستم که فقط » : ادوارد آرام صحبت کرد
4 تا امکان وجود دارد : اولین پیشنهاد : براي بلا اگر او احساس قوي به من نداشت بهترین بود . اگر او از من
می گذشت و نمی ایستاد من قبول می کردم اینو اگرچه این هرگز عوض نمی کرد راهی رو که من احساس می کردم .
تو فکر می کنی به من به یک سنگ زنده سخت و سردم این درسته ما اینجوري هستیم . و این خیلی نادر است براي
ما که یک تغییر واقعی رو تجربه کنیم . وقتی آن اتفاق می افتد ، همانطور که بلا وارد زندگی من شد ،این یک تغییر
« دائمی و برگشت ناپذیر است
دومین پیشنهاد : اونی که من اساسا انتخاب کرده ام . اینکه با او بمونم در میان زندگی انسانی او واین ایده خوبی نبود »
براي اون هدر دادن زندگی انسانیش با کسی که نمی تونست مثل یک انسان باشه با اون . اما این پیشنهادي بود که
من می تونستم آسون تر با اون مواجه بشم . دانستن همه چیزهاي درپیش ، وقتی اون مرد ، من هم یک راهی براي
مردن پیدا می کنم. 70 سال این به نظر من زمان خیلی خیلی کوتاهی می آمد . اما این ثابت شد که خیلی خطرناك
براي اون که زندگی کنه این چنین نزدیک در مجاورت با دنیاي من. این به نظر می اومد مثل هر چیزي می تونه غلط پیش بره یا خمار کنه مارو. منتظربودن براي اشتباه پیش رفتن من وحشتناك بود که من آن 60 سال رو نخواهم داشت
، اگر پیش او بمانم نزدیک او وقتی او یک انسان بود .
بنابراین من مورد سوم را انتخاب کردم که بدترین اشتباه زندگی طولانی من از آب در اومده ، همانطور که تو می دونی
من انتخاب کردم که خودم زندگی اونو بدست بیاورم . امیدوار بودن براي مجبور کردن او به اولین پیشنهاد ! واین خیلی
« . نزدیک بود که هردوي مارا به کشتن دهد
من چه کار باید می کردم ، چهارمین انتخاب؟ این چیزي بود که اون می خواست حداقل او فکر می کنه که او اینو »
انجام می دهد . من سعی کرده ام تا اونو به تاخیر بیندازم ، اما او خیلی کله شق تو اینو می دونی،من خوش شانس
« . خواهم بود که اینو بیشتر از 6ماه کشش بدهم .اما او یک وحشتی از پیر شدن داره و تولدش در سپتامبر
« من انتخاب اول رو دوست دارم » : جیکوب زمزمه کرد
ادوارد پاسخ نداد.
تو دقیقا می دونی که من چقدر نفرت دارم از اینکه اینو قبول کنم . اما من می توانم » : جیکوب آهسته زیر لب گفت
« ببینم که تو عاشق اون هستی و به روش خودت اونو دوست داري . من نمی تونم بیشتر از این بحث کنم
این مسلم است .من فکر نمی کنم که تو باید در اولین پیشنهاد تسلیم بشی ، هنوز من فکر می کنم که یک شانس »
خیلی خوبی وجود دارد که اون حالش خوبه ، بعد از مدتی .تو می دونی اگر از یک صخره نپریده بود در ماه مارچ و اگر
منتظر مانده اي یک 6 ماه دیگر براي بررسی کردن خوشحال بودن اون، تو ممکنه اونو به طور منصفانه خوشحال ببینی
« ! من یک طرح بازي دارم
« شاید این طرح کار کرده است . و این نقشه خوب از فکرت بیرون آمده » : ادوارد با دهان بسته خندید
براي یکسال بده به من بل _ ادوارد » . ناگهان او خیلی سریع لغتها درهم پیچید « ، .... بله ، اما » : جیک آهی کشید
من واقعا فکر می کنم که می تونم اونو خوشحال کنم .او کله شق ،اونو هیچکس بهتر از من نمی شناسه . اما او توانایی
خوب شدن را خواهد داشت و نکته مهم تر اینکه او می تواندیک انسان باشد در کنار چارلی و رِنه و او می تواند رشد
« ! کند و بچه داشته باشد و ......بلا باشد
تو آنقدر عاشق او هستی که مجبوري مزیت هاي این طرح رو ببینی ، او فکر می کنه که تو خود خواه نیستی !آیا تو »
«. واقعا اینجور هستی؟ می تونی فکر کنی به این ایده که من بهتر خواهم بود براي او نسبت به اون چیزي که تو هستی
من فکر این رو کرده ام ، در بعضی جاها تو بهتر و مناسبتر خواهی بود براي او نسبت به » ادوارد به آرامی پاسخ داد
انسانهاي دیگر. بلا می تواند کمی مراقبت کند و تو به اندازه کافی قوي هستی که حمایت کنی اونو بیشتر از خودش و
از هرچیزي که توطئه می کند درمقابل اون . تو این کارو قبلا انجام داده اي و من مدیون تو خواهم بود براي آن براي
مدتی که من زندگی می کنم براي همیشه هرچه که اول پیش آید . من حتی از آلیس خواسته ام اگر می تونه ببیند که اگر بلا با تو بهتر خواهد بود،البته اون نمی تونه تو رو ببینه .و سپس
اطمینان بلا از تعقیب او،حالا. اما من اینقدرها هم احمق نیستم که دوباره یک همچین اشتباهی رو بکنم ،که قبلا
« ! کرده ام ،جیکوب
من سعی نخواهم کرد که مجبور کنم اون رو به انتخاب پیشنهاد اول ، دوباره و تا هر زمانی که او بخواهد من اینجا »
« هستم
« ؟ و اگر او تصمیم بگیره که منو می خواهد » : جیکوب با تردید گفت
و من اجازه « بسیار خوب با اینکه احتمال بردن این شرط براي تو کم است، ولی من این شانسو به تو خواهم داد »
می دم که اون بره .
« ؟ فقط همین »
در حسی که هرگز به او نشان نداده ام ،چقدر این سخت است براي من ، بله اما من منتظر خواهم بود. » : ادوارد گفت
تو می بینی جیکوب ،تو ممکن است روزي اونو ترك کنی ،مثل سام و امیلی. تو هیچ گزینه اي نخواهی داشت . ومن
« همیشه در دیده بانی منتظر خواهم بود ، و امیدوار بودن براي اینکه این اتفاق بیفتد
بسیار خوب ، تو بیشتر از اون چیزي که من انتظار داشتم صادق بوده اي .متشکرم ادوارد براي اینکه » : جیکوب گفت
« اجازه دادي من در ذهن تو باشم
همانطور که گفتم ،من به طور غریبی احساس سپاسگذاري می کنم براي وجود یا حضور تو در زندگی » : ادوارد گفت
« امشب او
این حداقل کاري بود که من می توانستم انجام بدم .جیکوب تو می دونی ،اگر این حقیقت نداشت که ما دشمنان »
طبیعی هستیم و تو همیشه سعی می کنی دلیل رو براي وجود وهستی به سرقت ببري. من ممکن است واقعا تو رو
« . دوست داشته باشم
شاید اگر تو یک خون آشام منزجر کننده نبودي که داره نقشه می کشه شیره زندگی دختري رو بمکه که من »
« عاشقشم ،خوب ،آن وقت مساوي بودیم باهم
« ؟ می تونم من از تو چیزي بپرسم » ادوارد با دهان بسته خندید
« ؟ چرا می خواهی بپرسی » : جیکوب گفت
اگر تو فکر اونو بکنی فقط می تونم بشنوم . این فقط یک داستانی که به نظر می رسه بلا بی میل است » : ادوارد گفت
« ؟ که به من درباره آن چیزي بگه و درباره روزهاي دیگه ! چیزي راجع به همسر سوم « ؟ راجع به چی »
ادوارد پاسخی نداد . گوش دادن به قصه اي در ذهن جیکوب و من فقط صداي هیس اونو در تاریکی شنیدم.
« ؟ چی » : جیکوب دوباره پرسید
البته ! من ترجیح می دهم یا آرزو می کردم بزرگترهاي تو آن قصه را براي خودشان ». ادوارد در تلاطم بود « البته »
« نگه داشته بودند.جیکوب
جیکوب دست انداخته بود اونو . « تو دوست نداري انگلها رنگ شده باشند به عنوان مردان بد »
درباره این قسمت من واقعا نمی تونم کم توجهی بکنم.تو نمی تونی حدث بزنی که شخصیت بلا با اون شناخته »
« ! خواهد شد
« . اوه !سومین همسر ! بسیار خوب من منظورت رو فهمیدم » : جیکوب یک دقیقه مکث کرد و گفت
او می خواهد آنجا باشد در آن مکان مسطح . انجام دادن هر چیز کمی که اون می تونه ، همانطور که او توضیح
می دهد ،مشغول به فعالیت می شود . او آه کشید ، واین دلیل دومی بود براي ماندن من با او فردا.او یک مبتکر کاملی
است، وقتی که چیزي رو می خواهد.
تو می دونی که برادر ارتشی تو این ایده را به او داده به اندازه اي که فقط یک داستان می تواند این کار رو انجام دهد.
« هیچ جهات مشترکی نیست که ضرر داشته باشد » ادوارد نجوا کرد
» ؟ اولین تابش نور یا ما منتظر باشیم تا بعد از جنگ »
آنها هردو در حال فکر کردن بودند
آنها گفتند وبه آرامی با هم و خندیدند . « اولین پرتو روشنایی نور »
« . از لحظه لذت ببر » ، ادوارد زمزمه کرد « ! خوب خوابیدي جیک »
کاملا دوباره سکوت بود و چادر آرام بود براي چند دقیقه اي و به نظر می رسید که باد تصمیم گرفته کوتاه بیاید با ما
بعد از این همه مدت.و داشت تسلیم جنگ می شد.
« . من منظورم این نبود » ، به نرمی ادوارد غرید
« . متاسفم تو می تونی ترك کنی ، تو می تونی یک مقدار تنهایی بدي به ما »: جیکوب نجوا کرد
« ؟ دوست داري که من کمکت کنم تو بخوابی جیکوب » ادوارد پیشنهاد می داد « تو می تونی سعی کنی » : جیکوب خیلی خونسرد گفت
« . دوباره منو وسوسه نکن خیلی زیاد ،گرگ!صبر من آنقدرها هم کامل نیست »
« من ترجیح می دهم که حالا حرکت نکنم ،اگر تو تصمیم نداري » . جیکوب یک خنده اي کرد
ادوارد شروع کرد با خودش زمزمه کردن ، بلند تر از حد معمول سعی کردن در بیرون کشیدن افکار جیکوب .من اینطور
فرض کردم .اما این یک لا لایی خواندن براي من بود و او زمزمه می کرد و علی رغم ناراحتی روینده من با این رویا
نجوا شد.من بیشتر در بیهوشی عمیق فرو رفتم .داخل رویاهایی که احساس منو بهتر می کرد
وقتی من می دیدم چقدر این به او صدمه می زد که انتخابشو بکنه . این یک مشکل معمولی نیست براي کنترل ، »
من می تونم در دلم نگه دارم یا خاموشش کنم احساس کمتر تمدن یافته ام رو واین براي تو ممکن بیشترین زمان
« آسان منصفانه رو داشته باشه ، بعضی موقعها من فکر می کنم که او از طریق من می بینه اما من مطمئن نیستم
من فکر کنم تو واقعا نگران بوده اي که اگر تو واقعا مجبور کنی اونو که انتخاب کنه ،ممکن است تورا » : جیکوب گفت
« ؟ انتخاب نکنه
این یک قسمتی از آن بود . بله یک قسمتی از آن بود ولی یک قسمت کوچک . ما هم » ادوارد فورا جواب نداد
لحظه هاي شک و تردید داریم . بیشتر من نگران بودم که او به خودش صدمه بزنه و سعی کنه که دزدکی یک راهی
رو براي دیدن تو پیدا کنه ! بعد از اینکه من قبول کردم که بیشتر یا کمتر با تو در امان بود . به همان سالمی که حالا
« . هست . به نظر می رسه که این بهترین تحریک است که اونو به سمت بی نهایت متوقف می کنه
« ! اوه من همه این چیزها رو به اون می گم ولی اون هیچ وقت منو باور نکرده » : جیکوب گفت
به نظر می رسید که ادوارد در حال خندیدن بود . « می دونم »
« ؟ تو فکر می کنی همه چی رو می دونی » : ادوارد نجوا کرد
ادوارد گفت ولی صداش نا مطمئن بود. « من آینده رو نمی دونم »
یک توقف طولانی به وجود آمد .
« ؟ اگر او تصمیمشو عوض می کرد چی کار می کردي » : جیکوب پرسید « من نمی دونم » ادوارد جواب داد
به توانایی ادوارد « ؟ تو سعی می کنی منو بکشی » : جیکوب با دهان بسته خندید و دوباره طعنه آمیز به آرامی و گفت
براي انجام آن کار شک داشت .
« نه »
« ؟ چرا نه » صداي جیکوب هنوز طعنه داشت
« ؟ تو فکر می کنی من می تونم به او صدمه بزنم با این کار » : ادوارد گفت
بله تو درست می گی .من می دونم این درسته .اما بعضی موقعها » جیکوب دودل بود براي یک ثانیه و سپس آه کشید
« .... بعضی موقعها این یک ایده فریبنده است
و او عاقبت موافقت کرد . « درسته » جیکوب صورتشو به کیسه خواب براي خاموش کردن خنده اش فشار داد
چه رویاي عجیبی بود!من شگفت زده بودم که این چه باد بی رحمی بود که همه اون حرفها رو نجوا تصور کنم . باد
فقط جیغ می کشید .
بعد از یک لحظه خاموشی و هیچ نشانه اي از شوخ طبعی در « ؟ این شبیه چیه ؟از دست دادن او » : جیکوب پرسید
صداي گرفته اش نبود.
« این خیلی سخت براي من که راجع به این مورد صحبت کنم » : ادوارد گفت
جیکوب منتظر شد .
دو زمان مختلف وجود داشتند که من فکر می کردم به آن .ادوارد صحبت می کرد و هر کلمه را فقط یک مقدار آرام تر
بار اول وقتی که فکر می کردم من می تونم اونو ترك کنم ، این تقریبا غیرقابل تحمل » . از حد نرمال بیان می کرد
بود . به خاطر اینکه من فکر می کردم او منو فراموش خواهد کرد و این مثل این بود که من زندگی او را اصلا لمس
نکرده ام . براي بیشتر از 6 ماه من قادر بودم دور بمونم . من قول داده بودم که دوباره مزاحمش نمی شم این داشت
میسر می شدمن داشتم دعوا می کردم اما می دونستم که من برنده نخواهم شد . براي اینکه درستی این مسئله رو
بررسی کنم برگشتم . با خودم گفتم که اگر اونو خوشحال ببینم ازش دور میشم ، این چیزي بود که فکرش رو
« . میکردم
اما او خوشحال نبود و من ماندم . این چیزي است که او چطور منو براي با ماندن متقاعد کرد . تو قبلا متعجب بودي »
راجع به این مسئله . چی می تونست منو احتمالا تحریک کنه؟ چه احساس می کرد او به طور غیر لازم ، گناهکار! . او به من یاد آوري کرد که چه اتفاقاتی براي او افتاد براي او وقتی من رفتم و چی میشه هنوز اگه من اونو ترك کنم .او
احساس وحشتناکی می کنه راجع به پرورش دادن این فکر . اما اون درست می گفت من هرگز قادر نبودم که احساس
« . اونو تنظیم یا ترکیب کنم. اما من هرگز دست از کوشش برنمی دارم
جیکوب پاسخی نداد براي یک لحظه ،گوش دادن به طوفان یا تشخیص دادن آنچه که می شنید . من نمی دونستم
کدوم
« ؟ زمان دیگر ، وقتی توفکر کردي اون مرده » : جیکوب با زمزمه گفت
« بله » ادوارد جواب داد
این احتمالا احساس خواهد شد مثل تو ،نخواهد شد؟ راهی که تو مارو درك کردي ، دیدي ، تو نباید قادر باشی او را »
« به عنوان بلا ببینی ، اما بلا چیزي بیشتر از اینهاست
« این چیزي نبود که من پرسیدم » : جیکوب گفت
من نمی تونم به تو بگم که این چه حسی بود ؟ براي این فاجعه لعتی وجود » صداي ادوارد سریع و سخت برگشت
« . ندارد
بازوان جیکوب اطراف من خم شد .
اما تو رفتی براي اینکه تو نمی خواستی اونو تبدیل به یک خون آشام بکنی. تو می خواستی اون یک » : جیکوب گفت
« انسان باشد
جیکوب من براي بار دوم بود که فهمیدم که من عاشق او هستم .من می دونستم که فقط » : ادوارد آرام صحبت کرد
4 تا امکان وجود دارد : اولین پیشنهاد : براي بلا اگر او احساس قوي به من نداشت بهترین بود . اگر او از من
می گذشت و نمی ایستاد من قبول می کردم اینو اگرچه این هرگز عوض نمی کرد راهی رو که من احساس می کردم .
تو فکر می کنی به من به یک سنگ زنده سخت و سردم این درسته ما اینجوري هستیم . و این خیلی نادر است براي
ما که یک تغییر واقعی رو تجربه کنیم . وقتی آن اتفاق می افتد ، همانطور که بلا وارد زندگی من شد ،این یک تغییر
« دائمی و برگشت ناپذیر است
دومین پیشنهاد : اونی که من اساسا انتخاب کرده ام . اینکه با او بمونم در میان زندگی انسانی او واین ایده خوبی نبود »
براي اون هدر دادن زندگی انسانیش با کسی که نمی تونست مثل یک انسان باشه با اون . اما این پیشنهادي بود که
من می تونستم آسون تر با اون مواجه بشم . دانستن همه چیزهاي درپیش ، وقتی اون مرد ، من هم یک راهی براي
مردن پیدا می کنم. 70 سال این به نظر من زمان خیلی خیلی کوتاهی می آمد . اما این ثابت شد که خیلی خطرناك
براي اون که زندگی کنه این چنین نزدیک در مجاورت با دنیاي من. این به نظر می اومد مثل هر چیزي می تونه غلط پیش بره یا خمار کنه مارو. منتظربودن براي اشتباه پیش رفتن من وحشتناك بود که من آن 60 سال رو نخواهم داشت
، اگر پیش او بمانم نزدیک او وقتی او یک انسان بود .
بنابراین من مورد سوم را انتخاب کردم که بدترین اشتباه زندگی طولانی من از آب در اومده ، همانطور که تو می دونی
من انتخاب کردم که خودم زندگی اونو بدست بیاورم . امیدوار بودن براي مجبور کردن او به اولین پیشنهاد ! واین خیلی
« . نزدیک بود که هردوي مارا به کشتن دهد
من چه کار باید می کردم ، چهارمین انتخاب؟ این چیزي بود که اون می خواست حداقل او فکر می کنه که او اینو »
انجام می دهد . من سعی کرده ام تا اونو به تاخیر بیندازم ، اما او خیلی کله شق تو اینو می دونی،من خوش شانس
« . خواهم بود که اینو بیشتر از 6ماه کشش بدهم .اما او یک وحشتی از پیر شدن داره و تولدش در سپتامبر
« من انتخاب اول رو دوست دارم » : جیکوب زمزمه کرد
ادوارد پاسخ نداد.
تو دقیقا می دونی که من چقدر نفرت دارم از اینکه اینو قبول کنم . اما من می توانم » : جیکوب آهسته زیر لب گفت
« ببینم که تو عاشق اون هستی و به روش خودت اونو دوست داري . من نمی تونم بیشتر از این بحث کنم
این مسلم است .من فکر نمی کنم که تو باید در اولین پیشنهاد تسلیم بشی ، هنوز من فکر می کنم که یک شانس »
خیلی خوبی وجود دارد که اون حالش خوبه ، بعد از مدتی .تو می دونی اگر از یک صخره نپریده بود در ماه مارچ و اگر
منتظر مانده اي یک 6 ماه دیگر براي بررسی کردن خوشحال بودن اون، تو ممکنه اونو به طور منصفانه خوشحال ببینی
« ! من یک طرح بازي دارم
« شاید این طرح کار کرده است . و این نقشه خوب از فکرت بیرون آمده » : ادوارد با دهان بسته خندید
براي یکسال بده به من بل _ ادوارد » . ناگهان او خیلی سریع لغتها درهم پیچید « ، .... بله ، اما » : جیک آهی کشید
من واقعا فکر می کنم که می تونم اونو خوشحال کنم .او کله شق ،اونو هیچکس بهتر از من نمی شناسه . اما او توانایی
خوب شدن را خواهد داشت و نکته مهم تر اینکه او می تواندیک انسان باشد در کنار چارلی و رِنه و او می تواند رشد
« ! کند و بچه داشته باشد و ......بلا باشد
تو آنقدر عاشق او هستی که مجبوري مزیت هاي این طرح رو ببینی ، او فکر می کنه که تو خود خواه نیستی !آیا تو »
«. واقعا اینجور هستی؟ می تونی فکر کنی به این ایده که من بهتر خواهم بود براي او نسبت به اون چیزي که تو هستی
من فکر این رو کرده ام ، در بعضی جاها تو بهتر و مناسبتر خواهی بود براي او نسبت به » ادوارد به آرامی پاسخ داد
انسانهاي دیگر. بلا می تواند کمی مراقبت کند و تو به اندازه کافی قوي هستی که حمایت کنی اونو بیشتر از خودش و
از هرچیزي که توطئه می کند درمقابل اون . تو این کارو قبلا انجام داده اي و من مدیون تو خواهم بود براي آن براي
مدتی که من زندگی می کنم براي همیشه هرچه که اول پیش آید . من حتی از آلیس خواسته ام اگر می تونه ببیند که اگر بلا با تو بهتر خواهد بود،البته اون نمی تونه تو رو ببینه .و سپس
اطمینان بلا از تعقیب او،حالا. اما من اینقدرها هم احمق نیستم که دوباره یک همچین اشتباهی رو بکنم ،که قبلا
« ! کرده ام ،جیکوب
من سعی نخواهم کرد که مجبور کنم اون رو به انتخاب پیشنهاد اول ، دوباره و تا هر زمانی که او بخواهد من اینجا »
« هستم
« ؟ و اگر او تصمیم بگیره که منو می خواهد » : جیکوب با تردید گفت
و من اجازه « بسیار خوب با اینکه احتمال بردن این شرط براي تو کم است، ولی من این شانسو به تو خواهم داد »
می دم که اون بره .
« ؟ فقط همین »
در حسی که هرگز به او نشان نداده ام ،چقدر این سخت است براي من ، بله اما من منتظر خواهم بود. » : ادوارد گفت
تو می بینی جیکوب ،تو ممکن است روزي اونو ترك کنی ،مثل سام و امیلی. تو هیچ گزینه اي نخواهی داشت . ومن
« همیشه در دیده بانی منتظر خواهم بود ، و امیدوار بودن براي اینکه این اتفاق بیفتد
بسیار خوب ، تو بیشتر از اون چیزي که من انتظار داشتم صادق بوده اي .متشکرم ادوارد براي اینکه » : جیکوب گفت
« اجازه دادي من در ذهن تو باشم
همانطور که گفتم ،من به طور غریبی احساس سپاسگذاري می کنم براي وجود یا حضور تو در زندگی » : ادوارد گفت
« امشب او
این حداقل کاري بود که من می توانستم انجام بدم .جیکوب تو می دونی ،اگر این حقیقت نداشت که ما دشمنان »
طبیعی هستیم و تو همیشه سعی می کنی دلیل رو براي وجود وهستی به سرقت ببري. من ممکن است واقعا تو رو
« . دوست داشته باشم
شاید اگر تو یک خون آشام منزجر کننده نبودي که داره نقشه می کشه شیره زندگی دختري رو بمکه که من »
« عاشقشم ،خوب ،آن وقت مساوي بودیم باهم
« ؟ می تونم من از تو چیزي بپرسم » ادوارد با دهان بسته خندید
« ؟ چرا می خواهی بپرسی » : جیکوب گفت
اگر تو فکر اونو بکنی فقط می تونم بشنوم . این فقط یک داستانی که به نظر می رسه بلا بی میل است » : ادوارد گفت
« ؟ که به من درباره آن چیزي بگه و درباره روزهاي دیگه ! چیزي راجع به همسر سوم « ؟ راجع به چی »
ادوارد پاسخی نداد . گوش دادن به قصه اي در ذهن جیکوب و من فقط صداي هیس اونو در تاریکی شنیدم.
« ؟ چی » : جیکوب دوباره پرسید
البته ! من ترجیح می دهم یا آرزو می کردم بزرگترهاي تو آن قصه را براي خودشان ». ادوارد در تلاطم بود « البته »
« نگه داشته بودند.جیکوب
جیکوب دست انداخته بود اونو . « تو دوست نداري انگلها رنگ شده باشند به عنوان مردان بد »
درباره این قسمت من واقعا نمی تونم کم توجهی بکنم.تو نمی تونی حدث بزنی که شخصیت بلا با اون شناخته »
« ! خواهد شد
« . اوه !سومین همسر ! بسیار خوب من منظورت رو فهمیدم » : جیکوب یک دقیقه مکث کرد و گفت
او می خواهد آنجا باشد در آن مکان مسطح . انجام دادن هر چیز کمی که اون می تونه ، همانطور که او توضیح
می دهد ،مشغول به فعالیت می شود . او آه کشید ، واین دلیل دومی بود براي ماندن من با او فردا.او یک مبتکر کاملی
است، وقتی که چیزي رو می خواهد.
تو می دونی که برادر ارتشی تو این ایده را به او داده به اندازه اي که فقط یک داستان می تواند این کار رو انجام دهد.
« هیچ جهات مشترکی نیست که ضرر داشته باشد » ادوارد نجوا کرد
» ؟ اولین تابش نور یا ما منتظر باشیم تا بعد از جنگ »
آنها هردو در حال فکر کردن بودند
آنها گفتند وبه آرامی با هم و خندیدند . « اولین پرتو روشنایی نور »
« . از لحظه لذت ببر » ، ادوارد زمزمه کرد « ! خوب خوابیدي جیک »
کاملا دوباره سکوت بود و چادر آرام بود براي چند دقیقه اي و به نظر می رسید که باد تصمیم گرفته کوتاه بیاید با ما
بعد از این همه مدت.و داشت تسلیم جنگ می شد.
« . من منظورم این نبود » ، به نرمی ادوارد غرید
« . متاسفم تو می تونی ترك کنی ، تو می تونی یک مقدار تنهایی بدي به ما »: جیکوب نجوا کرد
« ؟ دوست داري که من کمکت کنم تو بخوابی جیکوب » ادوارد پیشنهاد می داد « تو می تونی سعی کنی » : جیکوب خیلی خونسرد گفت
« . دوباره منو وسوسه نکن خیلی زیاد ،گرگ!صبر من آنقدرها هم کامل نیست »
« من ترجیح می دهم که حالا حرکت نکنم ،اگر تو تصمیم نداري » . جیکوب یک خنده اي کرد
ادوارد شروع کرد با خودش زمزمه کردن ، بلند تر از حد معمول سعی کردن در بیرون کشیدن افکار جیکوب .من اینطور
فرض کردم .اما این یک لا لایی خواندن براي من بود و او زمزمه می کرد و علی رغم ناراحتی روینده من با این رویا
نجوا شد.من بیشتر در بیهوشی عمیق فرو رفتم .داخل رویاهایی که احساس منو بهتر می کرد


