مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان طراوت بهار

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 دیروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.09
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان طراوت بهار

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۴۶ عصر
متین پوز خندی به گوشه ی لب اورد که باعث شد بیش از بیش مرا آزرده خاطر کند
خانم شایسته می خواست باز از سالن خارج شود که گفتم:خانم شایسته ممنونم میشم اگر چند لحظه بشینید و به حرفام گوش بدید
خانم شایسته-برم میوه بیارم
ممنون خانم من میل ندارم
خانم شایسته با تردید به سر جای خود برگشت متین همچنان سر به زیر به بخار بلند شده از چای خود نگاه می کرد
گلویم راصاف کردم و گفتم:مزاحمتون شدم که بگم من رضایت می دم به شرط اینکه......
نگاه از خانم شایسته گرفتم و به متین زل زدم .نگاهش در نگاهم گره خورد
در قبال گرفتن 30 میلیون تومان رضایت میدم
متین بدون اینکه چهره اش تغییر کند نگاه از من گرفت درست مثل این بود که انتظار شنیدن همچین حرفی را از جانب من داشت
خانم شایسته-اما این مبلغ برای ما خیلی سنگینه
جرعه ای از چای خوش طعم خانم شایسته را نوشیدم و گفتم:این شرط منه
متین-و اگه من نتونم این پول را جور کنم
رضایت نمی دم
خانم شایسته:بهار جان اون اتفاق نباید می افتد اما حالا که افتاده بهتر نیست....
در حرف خانم شایسته پریدم و گفتم:حق با شماست خانم شایسته این اتفاق نباید می افتاد اما حالا که افتاده پسر شما باید تاوانشو بده
خانم شایسته-راه دیگه ای نیست؟اخه در ان صورت ما مجبوریم این خونه را بفروشیم
از فکر اینکه بخوام این بنده خدا ها را بی خانمان کنم دلم به در امد .نه راه خوبی را برای خرد کردن غرور این شازده انتخاب نکرده بودم تا فرصت باقیست باید راه دیگه ای را جایگزین می کردم.ناگهان فکری در مغزم جرغه زد
کیفم را از مبل کناری برداشتم و به راه افتادم به در خروجی که رسیدم برگشتم و به چشمای متین خیره شدم
چرا یک راه دیگه هست
متین سرش را بالا اورد و به من نگاه کرد خانم شایسته هم به دهنم خیره شده بود
شرط جایگزین اینه که اقای متین شایسته به مدت یک سال راننده شخصی من بشن
متین که می دونست این شرط از چه اتفاقی نشئت می گیره با حرص استکان خالی ازچای را در دستانش فشرد استکان شکست و تکه هایش به دستان متین فرو رفت.خانم شایسته به صورتش کوبید و گفت:ای وای چیکار کردی متین
دلم برایش سوخت اما به روی خودم نیاوردم.خانم شایسته به دنبال باند و بتادین رفت
کاغذی از کیفم بیرون اوردم و شماره موبایلم و روش نوشتم اون را مقابل گل میز رو به روی متین قرار دادم و گفتم:تا امشب ساعت 10 منتظر تماس و اعلام نظرتون می مونم در غیر این صورت از فردا شرط جایگزینی وجود نداره و تمام 30 میلیون را می خواهم
به سمت در خروجی راه افتادم کفشهایم را به پا کردم و از خانه شایسته بیرون زدم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۴۷ عصر
نفس عمیقی کشیدم .به یاد دستای خون الود متین افتادم و اه از نهادم بلند شد .دلم براش سوخت بدجور دست خودش را برید کار درستی نکرد اما دست خودم نبود به نادیده انگاشته شدن عادت نداشتم تو هر جمعی که وارد می شدم همه منو به هم نشون می دادن و راجبم حرف میزدن هر کس تلاشی برای جلب رضایتم می کرد اما متین اینجوری نبود متین با همه فرق می کرد اخلاقش رفتارش حتی اخمش با همه فرق می کرد با چشماش ادم و جادو می کرد .جادوی که منو به میدان مبارزه با غرورش می کشید.سوار ماشینم شدم می دونستم که متین قبول می کنه یعنی راهی نداره مجبوره.اخمام تو هم گره خورد بود خودم با خودم درگیر بودم یه دلم می گفت من فقط قرار بود غرورش و خرد کنم اما با این کارم شخصیتش را له کردم اما یه دلم می گفت:خوب کاری کردی حقش بود در هر حال از کاری که کرده بودم راضی بودم باید مقدمه ای برای حضور متین فراهم می کردم اگه همینجوری می رفتم و می گفتم بابا راننده شخصی می خوام می گفت واسه چی ؟مگه خودت تا حالا رانندگی نمی کردی حالا چی شد که هوای راننده دار شدن به سرت زده خوب حقم داشت اگه اینجوری می گفت فکری به ذهنم رسید از اینه ماشین به عقب نگاه کردم کسی پشت سرم نبود کمربندم و بستم و محکم فرمان اتومبیل را به سمت جدول چرخاندم خرجش یه تعمیرگاه رفتن و یه رنگ کاری بود اما کار منو راه می انداخت به جدول برخورد کردم نه شدید اما خوب بود میشد بهش گفت تصادف کمربندم و باز کردم و از ماشین پایین پریدم مرده شورشو ببرن چه محکمه جلوی ماشین خیلی بهم نریخته بود یعنی نمی شد بگم در اثر این تصارف ترسیدم و دیگه تمایلی به رانندگی کردن ندارم کلافه سوار شدم و به سمت خانه راه افتادم سه کوچه مونده به خونه دیواری بتونی و محکم توجه ام را جلب کرد نگاهی انداختم تا دیوار خانه ی مردم نباشه که نبود دیوار یک باغ بود پایم را روی پدال گاز فشردم و ماشین را به دیوار کبوندم واسه اینکه خیالم راحت بشه دنده عقبی گرفتم و دوباره به دیوار کوبیدم جلوبندی ماشینم امد پایین پیاده شدم لبخندی از سر رضایت زدم و ماشین را گوشه ای پارک کردم دیگه این ماشین از ریخت و قیافه افتاده بود باید از بابا می خواستم اینو بفروشه و یه جدید واسم بخره گوشی موبایلم و در اوردم و با بهنام تماس گرفتم کمی ارتعاش به صدام دادم و گفتم:بهنام خودت را به من برسون تصادف کردم بهنام-چی؟کی؟حالت خوبه اره نگران نباش من خوبم فقط ماشینم داغون شده مردیکه زد و در رفت بهنام-ماشین فدای سرت خودت خوبی؟ اره بابا دارم می گم خوبم دیگه بهنام-کجایی تو؟ ادرس را به بهنام دادم بهنام-همونجا بمون امدم باشه گوشیم و قطع کردم و به سمت ماشین رفتم کیفم و در اوردم قطره استریل چشمی همیشه همراهم بود چند قطره در چشم خودم چکاندم و قیافه مادر مرده ها(البته دور از جون مادرم)به خودم گرفتم بهنام به 10 دقیقه نرسید که خودش را به من رسوند با دیدن چشمای خیسم بغلم کرد و گفت:چیزی نیست فدای سرت خودتو ناراحت نکن خوب شد که بلایی سر خودت نیامد.مگه من نگفتم هر جا خواستی بری به خودم بگو اخه تا کی هر روز مزاحم تو بشم لبخندی زد و گفت:خدا را شکر که خوبی مردم از دلشوره تا رسیدم واسه چی دلشوره وقتی من خودم بهت تلفن کردم یعنی حالم خوبه.روحم که باهات تماس نگرفت که اینجوری مثل گچ سفید شدی چشمام و بستم و به پشتی صندلی تکیه دادم تا بهنام سوالی ازم نپرسه و منم سوتی ندم به خونه که رسیدم مامان با دیدن ماشین نزدیک بود کپ کنه بمیرم من که اینقدر مامانم و اذیت کردم اما خوب اخه چاره ای نداشتم مامان سفت در اغوشم گرفت وقتی از سالم بودنم مطمئن شد اجازه ورود داد داخل شدم و به اتاق خودم رفتم تا استراحت کنم .تا چشم روی هم گذاشتم به دنیای شیرین خواب سفر کردم نمی دونم چقدر گذشت که با صدای کوبیده شدن در اتاقم بیدار شدم .بابا نگران وارد اتاق شد روی یکی از مبلها نشست و ماجرا را پرسید هیچی بابا یه پاترل بهم زد و در رفت بابا-در رفت؟ اره از ترس خسارت دادن فرار کرد اخه اون مقصر بود بابا-تو که خوبی؟ صبح تا حالا هزار بار گفتم خوبم اما بابا بابا-چی دخترم چیزی شده؟ بابا من دیگه می ترسم رانندگی کنم راستش بعد از این دو تصادف از ماشین می ترسم بابا-نترس دخرتم از فردا هر جا خواستی بری بهنام می رسونتت نمی شه همیشه مزاحم بهنام بشم که؟می شه؟ بابا-فکر بهتری داری؟ اره با اجازتون بابا-خوب؟ یه راننده بگیرم بابا گفت:فکرخوبی چرا به ذهن خودم نرسید لبخندی زدم و گفتم:چون فکر شما بیش از اندازه درگیره بابا جلو امد و صورتم و بوسید:خیلی خوب باید یه ادم مطمئن پیدا کنم خواستم بگم من خودم ادم مطمئن سراغ دارم اما گذاشتم واسه بعد می ترسیدم متین زنگ نزنه و بیشتر از این خیطم کنه.اگه متین زنگ نمی زد به اندازه کافی جلوی خودم خیط می شدم دیگه لازم نبود جلوی بابا اینا ضایع بشم و بهنام واسم دست بگیره ساعت 9 برای سرو شام پایین رفتم شامه با ارامش من در کنار خانواده یک ساعتی طول کشید به ساعت نگاه کردم و مثل برق از جا جهیدم ساعت 10:01 دقیقه بود و شاید متین تا حالا تماس گرفته باشه صورت مامان و بابا را با عجله بوسیدم مامان-چه خبره مگه؟چرا اینقدر عجله داری منتظر سریال محبوبم هستم الان شروع شده واقعا که در این مدت متین و ضایع کردنش هیجان انگیز ترین فیلم زندگیم بود فاصله سالن تا اتاق را دویدم از راه پله صدای زنگ خوردن گوشیم به گوش می رسید اما تا به اتاق رسیدم قطع شد.نفس نفس میزدم وای خدای من اگه دیگه زنگ نزنه چی؟من که محاله تماس بگیرم دو دقیقه گذشت تا صدای گوشیم بلند شد بدون فکر و سریع دکمه پاسخ را فشار دادم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم باید میزاشتم چند زنگ بخوره حالا می فهمید منتظرش بودم اه بله بفرمایید؟ متین:خانم شریفی بله خودم هستم شما؟(من که می دونستم کیه اما دلم می خواست لینجوری نشان بدم که اصلا منتظرش نبودم) متین-شایسته هستم شایسته؟آه بله بفرمایید ببخشید بجا نیاوردم متین-امیدوارم همین طور که شما می گین باشه متوجه منظورتون نمیشم متین-منظوری نداشت تصمیمتون را گرفتین ؟ متین مکثی کرد و گفت:راه دیگه ای هم برام گذاشته بودین که انتخاب دیگه ای داشته باشم؟ البته اون 30 میلیون تومان متین- پیشنهاد جایگزینتون راقبول می کنم چون مجبورم.از ادمای مثل شما که مدعی مالکیت دنیا هستند بیشتر از این نمیشه توقع داشت حرفش را به روی خودم نیاوردم و گفتم:خیلی خوب اقای شایسته من برای بستن قرار داد شما باهاتون تماس می گیرم فعلا خدانگهدار بدون اینکه منتظر پاسخ اون بمونم گوشی را قطع کردم و خودم و روی تخت پرتاب کردم نمی دونم چرا اینقدر خوشحال بودم اخه شاهد اخلاق سگی متین بودن و دیدن اینکه هر روز برام قیافه بگیره چه چیز هیجان انگیزی داشت که تا این حد من را خوشحال کرده بود؟

صدای کوبیده شدن در باعث شد خودمو جمع وجور کنم روی تخت نشستم و گفتم:بفرمایید بهنام وارد شد بهنام-سلام بر بهترین تکترین ماه ترین اسمونی ترین ابجی خاکی خودم با صدای کش داری گفتم:فصل هندونه سر اااااامده بهنام-خدایا هیچ بنی بشری را به این بشر نیازمند نفرما با تکان سر موهام و از روی صورتم کنار زدم سرم و بلند کردم و گفتم:انشالله بهنام-خوب زنگ زدی؟ نخیر تماس نگرفتم بهنام در حالی که قیافش توهم رفت گفت:دسمون انداختی این همه ادم دوربرم هست مگه خولم تو رو دست بندازم بهنام-پس چی؟ پیچ پیچی بهنام-اذیت نکن بهار پاشو به این دختره یه زنگ بزن لبخندی زدم و گفتم:جوش نیار باشه همون طور که روی تخت نشسته بودم دست دراز کردم و از روی پاتختی موبایلم و برداشتم شماره نغمه دختر رئیس صنف مهندسی را گرفتم نغمه با عشوه همیشگیش گفت:الو سلام نغمه جان نغمه-به به چشمم روشن شمایی بهار خانم؟ با اجازتون نغمه-کم پیدایی؟خبری ازت نیست ؟ یه مدت نبودم نغمه-بازم رفته بودی سفر؟بزار حدس بزنم پاریس ؟تاانجا که یادم میاد عشق ایفل بودی نه عزیزم اصلا این دنیا نبودم خنده ای مستانه سر داد که حالم به هم خورد و ناخود اگاه لب و لوچه ام و کج کردم.بهنام هم از قیافه من خندید نغمه-شوخی می کنی بهار جان؟ نه عزیزم 8 ماه پیش تصادف کردم و تو کما بودم 2 ماهی میشه که حالم رو به بهبوده نغمه با صدای مثلا ناراحتی گفت:آه...متاسفم بی خبر بودم(من که می دونستم هیچ چیز بجز لغو برنامه ی سفر اروپا نغمه را ناراحت نمی کنه می خواستم بگم خودتی اما دیدم کار بهنام گیرشه) خواهش می کنم عزیزم....راستش یه زحمتی داشتم؟ نغمه:هر چیز که شما امر کنی رحمته نظر لطفت عزیزم بهنام زیر لب غرید:کمتر تعارف تیکه پاره کن برو سر اصل مطلب نغمه جان پدر هنوز مدیر صنف مهندسین هستن؟ نغمه-بله برادر من 4 سالی خارج از ایران مشغول تحصیل بوده الان برگشته و می خواد شرکتی راه بنداز اما مثل اینکه کارش توی صنف گیر کرده می خواستم ببینم پدر می تونن لطفی در حق ما کنن و کارش را راه بندازن نغمه-البته حتما من امشب باهاشون صحبت می کنم چشمکی به بهنام زدم و بهنامم بی توجه به این که من هنوز مشغول صحبتم پرید و صورتم و بوسید نغمه جان این نهایت لطف تو را می رسونه نغمه-می دونم که جبران می کنی.راستی از مهمانی های دوستانت چه خبر؟(منظورش را خوب گرفتم نغمه همیشه عاشق شرکت در مهمانی های دوستانه من بود و حالا توقع داشت پای ثابت مهمانی بشه) تازه از بیمارستان مرخص شدم و زیاد شرایطم واسه برگزاری مهمانی مناسب نبود اما تو فکرش هستم انشاالله به همین زودی زود دوستان را دور هم جمع می کنم نغمه-ما را فراموش نکنی؟ نه عزیزم حتما کارت دعوت برات می فرستم نغمه-مرسی عزیزم خوشحال شدم از اینکه باهات صحبت کردم.پس خبر از تو نغمه-باشه حتما خدانگهدار نغمه-سلام برسونین .خدانگهدار موبایل را به روی تخت پرتاب کردم و دو ابرویم رو بالا انداختم و گفتم:اینم از این بهنام-یه دونه ای تک دونه ای دور دونه ای لبخندی زدم و گفتم:می دونم بهنام از اتاق خارج شد و من به سمت روشویی درون اتاق رفتم تا مسواک بزنم .بعد از مسواک و استفاده از کرم های مخصوص شبم .لباس خواب پوشیدم و چشم بند مخصوص خواب رو به چشمم زدم و به درون تختخواب خزیدم وانقدر خسته بودم که خوابم برد صبح با صدای زکیه از خواب بیدار شدم زکیه-خانم صبحانه را توی تخت میل می کنین یا میان سر میز؟ بابا هنوز خانه است؟ زکیه-بله خانم سر میز صبحانه هستن با عجله از تخت بلند شدم باید با بابا صحبت می کردم و می گفتم راننده مورد نظر را پیدا کردم سریع لباس خوابم و عوض کردم و ابی به صورت زدم با حوله ای که زکیه به دستم داد صورتم و خشک کردم و به سمت پایین دویدم .امروز از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم بابا مامان بهنام سر میز صبحانه بودن سلااااااااااااااام بر همگی بابا-سلامی بهاری بر زیباترین بهار صورت بابا و بعد مامان را بوسیدم و روی صندلی رو به روی بهنام نشستم زکیه مقداری چای در فنجانم ریخت و بشقابی از تخم مرغ رو به روم گذاشت بهنام خان چطورن؟ بهنام-مگه میشه خواهر خوبی مثل تو داشت و خوب نبود خدا کنه همیشه انقدر مهربان باشی بهنام خندید .مقداری صبحانه خوردم زیر چشمی به بابا نگاه می کردم بگم نگم بگم نگم دل و زدم به دریا و گفتم بابا راجب راننده ای که گفتم..... بابا حرفم و قطع کرد و گفت:امروز ترتیبشو می دم راستش بابا من یه ادم مطمئن پیدا کردم بابا-جدی؟؟؟؟؟ لبخندی تحویلش دادم و با سر حرفم و تایید کردم بابا-حالا کی هست؟ شجاعتم و در صدام ریختم و گفتم:متین شایسته همون که با ماشین بهم زد چای در گلوی مامان پرید مامان-کی؟ گفتم : شایسته مامان-اون که مهندس هوا فضاست چطوری میاد راننده تو بشه؟ بابا-گذشته از اون این اقا اگه راننده مطمئنی بود که به تو نمی زد و تو را 6 ماه رو تخت بیمارستان نمی انداخت؟ دقیقا چون با من تصادف کرده انتخابش کردم راستش این مرد بعد از آن تصادف هولناک از ترس تکرار نشدن آن ماجرا مطمئنا با دقت خیلی خیلی بیشتری رانندگی می کنه درست نمی گم؟ بابا فکری کرد و گفت:نظر تو اینه؟ اره بهنام ساکت و با لبخندی معنی دار در کنار لب نگاهم میکرد نمی دونستم منظورش چی؟ بابا-ولی فکر نمی کنم قبول کن من راضیش می کنم مامان-اخه گناه داره بدبخت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۴۷ عصر
مهندسه مامان جون مطمئن باش حقوقی که بهش می دیدم می تونه خیلی کمکش کنه بابا-خیلی خوب تو راننده نیاز داری پس انتخابش به عهده ی خودت پس با انتخابم موافقید بابا-من کلا با تو موافقم حقوقشو تایین کنید تا امروز باهاش قرار داد ببندم بابا-500 هزار تومان زیاد نیست؟ بابا-انقدر رفت و آمدای تو زیاده که فکر کنم 500 هزارتومان هم باید کم باشه قیافه ای مظلوم به خود گرفتم و گفتم:من که همش خونه ام صدای خنده ی همه بلند شد بابا از سر میز بلند شد زکیه کت را به دستش داد راستی ماشینم چی؟ بابا-دادم معتمد بفروشه قرار شد امروز یه کیا ریو مدل 2011 برات بخره سفید باشه لطفا بابا خندید و گفت حتما بهنام از این رو صداش در نمی امد که ماشین خودش یه فراری مشکی بود که از امارات وارد کرده بودن وگرنه انقدرا هم فروتن نبود که در مقابل تغییر اتومبیل من اعتراض نکنه بابا را با روی گشاده بدرقه کردم وقتی به سالن بر گشتم مامان به اتاقش رفته بود تا برای رفتن به دانشگاه اماده بشه بهنام نگاهی موذیانه به من کرد چیه تو هم؟چرا اینجوری نگام می کنی؟ بهنام-می خوای متین بشه راننده ات؟ اره بهنام با لبخند معنی داری گفت:و چرا؟؟ گفتم که بهنام-خودتی .من کلاغ رنگ می کنم جای طوطی می فروشم به مردم انوقت تو فسقل بچه می خوای منو رنگ کنی چرند نگو بهنام-مطمئنی چرنده؟ در حالی که به سمت پله ها می رفتم گفتم:شایعه عشقی نساز (روی شانه بر گشتم و گفتم)چون شما پسرا ارزش دوست داشتن ندارین بهنام-باور کنم؟ میل خودته به سمت اتاقم رفتم .گوشیم و از روی پاتختی برداشتم کتار پنجره بزرگ اتاقم ایستادم و همانطور که به باغ زیبایمان نگاه می کردم شماره متین را گرفتم
شماره متین را گرفتم .جواب نمی داد دیگه می خواستم تلفن را قطع کنم که صدای خواب الودش در گوشی پیچید متین-بله بفرمایید من راننده خوابالود نمی خوام متین-خواب نبودم باید به عرضتون برسونم که راننده دروغگو هم استخدام نمی کنم از سکوتش مشخص بود به شدت داره حرص می خوره و همین به من لذت می داد متین-امرتون خانم شریفی؟ خانم شریفی مادرم هستن من بهارم متین-من عادت ندارم خانمی را به اسم کوچک صدا بزنم یعنی به خواهرتون هم می گین خانم شایسته متین-مهسان خواهر منه همین دلیل موجهی می شه که به اسم کوچک صداش کنم راجب این موضوع بعدا با هم صحبت می کنیم .تماس گرفتم که بگم عصر راس ساعت 6 در کافی شاپ مهر منتظرتون هستم دیر نکنید لطفا چون هیچ چیز به اندازه بدقولی منو عصبی نمی کنه متین-و اگر عصبی بشید؟ بهتر نشم متین-ساعت 6 دانشگاهم لطفا بزارید واسه یه ساعت دیگه این من نیستم که باید کارهامو با دانشگاه شما مچ کنم شما باید دانشگاهتون را با برنامه های من هماهنگ کنید متین-تا حالا کسی بهتون گفته که... حرفش را قطع کردم:تا حالا کسی جرات نکرده به من چیزی بگه که خوشایندم نباشه به شما هم توصیه می کنم این کار رو نکنید متین-چی باعث میشه شما تا این حد از خودتون راضی باشین این که می دونم ادم بی نقص و کاملی هستم خودم را از خودم راضی نگه می داره متین-بهتون تبریک می گم اعتماد به نفستون غوغاست از کنایه غیر مستقیمتون ممنون.ساعت 6 منتظرتونم متین-اما... تلفن را قبل از اینکه حرفش را بشنوم قطع کردم بارانی زیبا می بارید بارانی بهاری کلا بهار را با باران بیشتر دوست داشتم همونطور که صورت خودم را وقتی گریه می کردم ستایش می کردم به قول دوستام وقتی گریه می کردم صورتم میشد مثل یه تکه ماه اما الان به هیچ وجه گریه ام نمی امد به سمت حمام اتاقم رفتم و در جکوزی تعبیه شد در حمام خستگی خودم را به در کردم اب روح و تنم را جان دوباره بخشید حوله ای سفید به دور خود پیچیدم و از حمام بیرون امد نگاهی به گوشیم انداختم 10 میس کال داشتم مطمئن بودم مهتابه اخه هیچکس مثل اون این همه گیر نبود با گوشیم باهاش تماس گرفتم اما مشغول بود.چند ضربه به در اتاق خورد و بهنام در چهار چوب در نمایان شد گوشیشو سمتم گرفت و گفت:بیا مهتابه گوشی اپلش را گرفتم الو سلام مهتاب-سلام و زهر مار سلام و زهر حلاحل اینقدر منو شرمنده کمالات خودت نکن مهتاب-مرض گرفته واسه همه اره واسه ماهم اره چی شده که باز تو جوش اوردی؟ مهتاب-حالا دیگه واسم کلاس می زاری و تلفنت و جواب نمی دی من غلط کنم واسه تو کلاس بزارم جکوزی بودم مهتاب-مگه کری مضمن گرفته بودی که نمی شنیدی این همه دارم زنگ میزنم رو سایلنت بود مهتاب-تو هم سایلنتی شدی؟راستی این بهنام راست می گه؟ (گوشی بهنام و گذاشتم رو اسپیکر و قرارش دادم روی میز تا بتونم کرم مخصوصم را به صورت بزنم) مگه چی می گه؟ مهتاب-می گه موج چشمای متین شایسته غرقت کرده بهنام بی خود کرد فکر می کنه منم مثل خودشم که تا مهسان و دید دل و دینشو باخت مهتاب-تا نباشد چیزکی بهنام نگوید چیزها.حالا این چیزک چی؟ بهنام به چرند گفتن عادت داره.چند روز پیش با ماشین یه تصادف کوچک کردم این شد که از بابا خواستم برام راننده بگیره بعد که فکر کردم دیدم کی بهتر از متین شایسته که یه بار تصادف سنگینی داشته و دیگه چشمش ترسیده مهتاب-برو خودتی.بگو کی بهتر از متین شایسته خوشمل خوشملا که هست مهندسم که هست اه اه اه نگو که حالم بد شد.حالا هیچ کس هم نه متین شایسته تبل تو خالی مهتاب-گربه دستش به گوشت نمی رسید می گفت پیف پیف بو می ده تو چرا امروز هر حرفی من می زنم با ضرب المثل جواب می دی مهتاب-چون مشغول مطالعه کتاب ضرب المثل های دل انگیز پارسی هستم مادام چی شده دست از سر رمان های عاشقانه برداشتن اند و گیر دادن به کتب امثال وحکم مهتاب-می خواستن فضولاشون و بشمارن که به سلامتی موفق شدن حالا چندتا بودیم؟ مهتاب-با تو میشین 5 نفر خندیدم مهتاب-بهار عصر میای با هم بریم خرید نه عصر کار دارم مهتاب-خیلی خوب پس یه وقت دیگه را هماهنگ کن بریم من مانتو بخرم باشه بهت خبر می دم مهتاب-فعلا خداحافظ زکیه واسه نهار صدام زد لباسم و تن کردم و به نزد مادر و برادر گلم رفتم ظهرتون بخیر مامان-صحت حمام ممنون مامان بهنام با کنایه گفت:رانندهتون و استخدام کردین؟ نه هنوز نهار را در کمال ارامش خوردیم و هر کس به اتاق خودش پناه برد تمام ظهر به این فکر می کردم که عصر چی بپوشم .اخر سر تصمیم گرفتم تیپ ابی بزنم.شلوار جین به اضافه ی مانتو ای خاص با رنگ خاص که بیشتر شبیه به ابی بود.از ساعت 5 مشغول رسیدگی به خدوم بودم همیشه موقع بیرون رفتن با وسواسی خاص خودم را اماده می کردم اما این باروسواسم بیشتر شده بود اخه یه جور رو کم کنی بود دیگه در حال حاضر ماشین که نداشتم اگر هم داشتم درست نبود بعد از اون نطق پر سوزی که راجب ترسم از رانندگی سرهم کردم خودم رانندگی می کردم واسه همین با اژانس تماس گرفتم تاکسی فرستاد راس ساعت 6 جلوی کافی شاپ مهر بودم داخل شدم و سر گرداندم گارسن های اونجا که همگی با ما اشنا بودن نزدم امدن و خوش امد گویی گفتن چشمی چرخاندم متین را دیدم بلوزی سفید همراه با شلوار جین پوشیده بود خیلی بهش می امد این پسر گرچه از خانواده متوسطی بود اما به شدت خوش تیپ می گشت. بدترین میز ممکن را انتخاب کرده بود و روی ان نشسته بود واقعا این قدر بد سلیقه بود یا می خواست حرص منو در بیاره از لباس پوشیدنش که معلوم بود ادم با سلیقه ای پس می خواست حرص منو در بیاره این کافی شاپ طبقه دومی داشت که ویژه مشتریان خاص بود از پله ها بالا رفتم و خواستم گارسن به متین اطلاع بده که در طبقه بالا منتظرش هستم
با تکبر و غرور همیشگیم از پله ها بالا رفتم و میزی را که گوشه ی کافی شاپ در کنار پنجره ای بزرگ بود انتخاب کردم .چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که متین مقابلم قرار گرفت. با دست به مبل رو به روم اشاره کردم بفرمایید لطفا متین-ممنون متین روی مبل نشست گارسن به ما پیوست گارسن-چی میل دارین خانم؟ قهوه ی ترک لطفا گارسن-و شما اقا؟ متین-یه لیوان اب لطفا همین متین-بله تعجب کردم که چیزی سفارش نداد اما اعتراضی نکردم متین-شما همیشه واسه بستن قرار داد طرفتون را به کافی شاپ دعوت می کنید (پسره ی پررو فکر کرده عاشق چشم و ابروشم که گفتم بیاد اینجا قرار داد ببندیم چه خودشم تحویل می گیره اصلا عددی نبود که به چشم من بیاد چه برسه به اینکه عاشقش بشم) واسه اینکه بسوزه گفتم:شما اولین خدمه ای هستین که من شخصا استخدام می کنم شاید در مورد افراد بعد از شما هم این روال صدق کنه از اینکه بهش گفتم خدمه اتش گرفت اما حقش بود متین-خوب بهتره بریم سر اصل موضوع البته گارسن قهوه من و اب متین را روی میز گذاشت و رفت اقای شایسته اینجام که بگم کار شما از فردا شروع میشه البته اگه ماشینم تا امشب به دستم برسه در غیر اینصورت باهاتون تماس می گیرم.حالا لطفا این را امضاء کنید برگه ای را به سمت متین هل دادم متین-واسه قبول پیشنهادتون یه شرط دارم لبخندی سرد به لب اوردم و گفتم:فکر می کنم این منم که باید شرط بزارم نه شما متین عصبی دستی به میان موهایش کشید و گفت:این کار نباید به تحصیل من ضربه بزنه این به من ربطی نداره متین عصبی مشتی به روی میز کوبید و گفت:دقیقا ربط داره شاید بزارم با شخصیتم بازی کنی اما نمیزارم ایندمون توی این بازیه مسخره شما ببازم (متین هدفمو از اینکارا فهمیده بود می دونست شخصیتش را هدف گرفتم باید خجالت می کشیدم اما این خصلت با من کاملا بیگانه بود)قیافه ی جدی به خودم گرفتم و گفتم:دفعه اخرتون باشه که صداتونو بالا می برید متین سکوت کرد و با چشماش به من خیره شد جادوی چشماش مجابم کرد خیلی خوب اقای شایسته من سعی می کنم برنامه کلاس ها و بیرون رفتنم و خلاف زمان دانشگاه شما تنظیم کنم البته تا جای که بتونم متین-ممنون میشم و برگه را بدون خوندن امضاء کرد توی دلم گفتم(چه بی فکر حالا شاید من چیز دیگه ای نوشته باشم یه زحمت به خودش نداد بخونه اینجور ادما حقشونه سرشون را کلاه بزارن) از فکر بیرون امدم و گفتم:و اما شرایط من.باید بگم از زبان کنایه و نیش دار متنفرم توی این مدت دلم نمی خواد حرف گزنده بشنوم اگه مشکلی با من یا کارای من داشتید رک بهم بگین .من خریدم یا بعضی از تفریحاتم زیادتر از حد معمول طول میکشه زیر لب قرقر کردن نداریم .توی این مدت قرار نیست همدیگر را آزار بدیم من اگه کسی پا روی دمم نزاره گاز نمی گیرم .متوجه شدید متین-بله مقداری از قهوه ام را سر کشیدم حقوق شما ماهی 500 هزارتومان است که خودم پرداخت می کنم متین-احتیاجی به حقوق نیست من در قبال پرداخت دیه دارم اینکار را می کنم تشخیص این نکته که لازم هست با نیست را بزارین به عهده ی من متین نفس عمیقی کشید و با حرص بیرون داد و بازم تمام وجود من از حرص خوردنش سرشار لذت شد خوب صحبتهای من تمام شد متین از سر جاش بلند شد و زیر لب گفت:خدانگهدار چند قدم که برداشت صدا زدم اقای شایسته فردا ساعت 8 منتظرتون هستم لطفا دیر نکنید ادرس منزل را هم اگه ندارید از مهسان خانم بگیرید برگشت و سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد بعد از رفتنش لبخند به روی لبهایم جا خوش کرد خوشحال بودم از اینکه قرار یک سال با پسری سر و کله بزنم که با همه ی پسرای اطرافم فرق می کرد چاپ لوس نبود خود شیرینی نمی کرد اصلا به من توجهی نداشت کوهی از غرور بود در کل ادم جالبی بود قهوه ام را خوردم و از کافی شاپ بیرون زدم اژانس هنوز جلوی در منتظرم بود سوار شدم و به خانه برگشتم بجز خدمتکارها کسی در خانه نبود مامان که هنوز از دانشگاه بر نگشته بود بهنامم که تا تاسیس شرکتش ول می گشت الاف نباشه.یه راست به سمت اتاقم رفتم و با همان لباس های بیرون روی تخت پهن شدم کاش بابا ماشین و بیاره اینجوری فردا متین میاد.متین اولین پسری بود که فکر منو به خودش مشغول کرده بود البته نه اینکه احساسم با بی احساسی اون گره خورده باشه نه فقط دوست داشتم سر به سرش بزارم وحرصشو در بیارم حالا مونده بودم اگه ماشینم بیاد فردا کجا باید برم من که کاری نداشتم به یاد مهتاب افتادم اون می خواست خرید کنه اما نه مهتاب باشه که نمیشه سر به سر متین گذاشت اصلا فردا خودم میرم خرید اره باید کفش و کیف جدید بخرم از وقتی از کما برگشته بودم خرید نرفته بود اره فکر خوبیه فردا واسه خودم میرم خرید بلند شدم و لباس بیرونی را از تنم خارج کردم و لباس راحتی پوشیدم البته لباس راحتیهای منم انچنان فرقی با لباس شب نداشت پایین رفتم اما هنوز از مامان و بهنام خبری نبود با مهتاب تماس گرفتم و خواستم که پیشم بیاد خانهشون با خونه ما زیاد فاصله نداشت و خیالم راحت بود تا 10 دقیقه دیگه میرسه
زکیه خانم من میرم استخر مهتاب که امد بفرستش بیاد پایین زکیه-چشم خانم.راستی بهار خانم؟ بله زکیه یه موضوعی را می خواست بگه اما دو دل بود بین گفتن و نگفتن دست و پا میزد نمی دونم شاید از من خجالت می کشید اون همه هیجان و استرس ترغیبم کرد تا دستانش را در دست بفشارم و بگم:کاری از دست من واست بر می آد زکیه با تته پته گفت:خانم دیروز موقع گرد گیری بوفه ...کوزه ....کوزه سفالی از دستم لیز خورد و شکست روم نشد به خانم بگم ازشون خجالت می کشم خودشونم هنوز ندیدن زکیه مکثی کرد و گفت:خانم می دونم خیلی قیمتی بود و حقوق 3 ماهمم اندازه پول اون نمیشه اما زکیه النگویش را از دست در اورد و گفت:خانم اینو بگیرد بقیه اش هم از حقوقم کم کنید اما منو اخراج نکنین من به اینکار احتیاج دارم النگو را به دستم داد ازش گرفتم دستش را بالا اوردم و النگو را دستش کردم زکیه خانم هر شکستنی یه روز می شکنه خدا کنه دل ادم نشکنه گرچه می دونم اگه به مامانمم بگی چیزی نمی گه اما واسه اینکه انقدر خجات نکشی به مامان بگو از دست من افتاد بگو هوس کرده بودم از توی اون کوزه اب بخورم که از دستم افتاد و شکست زکیه-اما اما و اگر نداره دیگه قطره ای اشک در چشمان زکیه لغزید ممنون خانم انشاالله خدا حفظتون کنه لبخندی زدم و به سمت استخر راه افتادم چه قبل از تصادف و چه بعد از آن رفتارم در جمع گرچه مغرورانه بود اما همیشه با منطق و وقار همراه بود در همه ی موارد الا در موقع زیارت جناب متین شایسته نمی دونم چرا اما در حضور متین رفتارم رنگ خودپسندی می گرفت شاید اگه متین از روز اول جور دیگه ای با من رفتار می کرد قضیه فرق می کردم مایو پوشیدم و در عمق اب فرو رفتم بعد از تصادفم این اولین باری بود که شنا می کردم حرکاتم کند شده و نفس کم می اوردم مجبور بود بعد از هر چند دقیقه شنا دستم را به میله ی کناری استخر بگیرم و کمی استراحت کنم. در تنهایی خودم غرق بودم که سر و صدای مهتاب بلند شد مهتاب-سلام بر ماهی استخر خونه ی دایی جونم اینا.چطور مطوری دخمر دایی؟ خوب .خوبه خوب تو چطوری؟ مهتاب- خوب منم اگه قرار بود امشب ماشین جدید واسم بیارن و تا چند وقت دیگه صاحب یه راننده خوشکل و مامانی و تحصیل کرده می شدم خوب بودم این اخبار دقیق را از کدام سایت خبری دانلود می کنی؟ مهتاب-از سایت بهنام خبر دات کام.ولی خدایی توهم خوب رو غلطک شانسیا لبخندی زدم و گفتم:همه به اندازه هم شانس ندارن مهتاب-ای خدا یکم از شانس این بهار خر شانس به ما هم عطا کن. خدایی کی و دیدن ماشین با سرعت 100 بهش بزنه و کله اش و بکوبه به جدول اما بازم زنده بمونه با حرفای مهتاب به یاد روز تصادف افتادم دردی که از برخورد ماشین احساس کردم و گرمای خونی که از بدن بیرون میزد نا خوداگاه غمی بی اندازه وجودم را لرزاند و در کسری از زمان از متین متنفر شدم .مهتاب متوجه حال خرابم شد و گفت:ببخشید مثل اینکه زیاد روی کردم واسه اینکه خودمو نبازم لبخندی زدم و گفتم:ناراحت نشدم.نمی ای تو اب؟ مهتاب-چرا بزار از کمد مایو بردارم الان میام چند دقیقه بعد مهتاب مایو پوشیده به استخر بر گشت و در آب شیرجه زد . با هم مسابقه می دادیم و هربار من بازنده می شدم چه شنای قدرتی چه شنای سرعتی .این بیماری انقدر بدنم را ضعیف کرده بود که حتی مهتاب هم که شناگری حرفه ای نبود از من جلو می افتاد.فکر می کردم هر چیزی ساختم خراب شده بود و شدم یه کودک تازه متولد شده که باید همه چیز را از نو بسازه تقریبا 3 ساعتی را به شنا و خوشگذرانی با مهتاب گذراندم .مستخدم واسه شام صدایمان زد و اطلاع داد که پدر امده از استخر بیرون امدیم و حوله ای به دور خود پیچیدیم بعد از خشک شدن کامل لباسهایمان را پوشیدم و به طبقه بالا رفتیم پدر رو به روی تلوزیون روزنامه می خوند کلا معلوم نبود خبر نگاه می کنه یا خبر می خونه سلااااااااااام بر پدر مهربان مهتاب-سلام دایی بابا-سلام بر پریان زیبا.صحت استخر ممنون بابا بابا-خوب سوپرایز سوپرایز مهتاب- باز چه خبره دایی؟؟ بابا سوئیچی را از جیب در اورد و سمتم گرفت بابا-اینم ماشین شما از خوشحالی بال در اورد صورت بابا را بوسیدم و همراه مهتاب برای بازدید ماشین جدید به سمت حیاط رفتیم همونی بود که می خواستم سفید و شاسی بلند مهتاب-معرکه است دختر اره. خوبه .دوسش دارم بعد از یک بررسی کارشناسانه به خونه برگشتیم وپس از رسیدن بهنام و مامان در محفل گرم خانواده شام را خوردیم شب ساعت11 بهنام مهتاب را به خانه اشان برگرداند هرچه اصرار به ماندنش کردم بی فایده بود البته ته دلم خوشحال شدم چون اگه می ماند بی تردید در خرید فردا همراهیم می کرد و این چیزی نبود که من بخوام. چند بار می خواستم به متین زنگ بزنم و اطلاع بدم که ساعت 8 منتظرش هستم اما هر بار پشیمان شدم من که توی کافی شاپ گفتم 8 بیاد اگه حالا زنگ بزنم سوء تعبیر می شه به سمت روشوی اتاقم رفتم و مسواک زدم به تخت بر گشتم و به امید فردای زیبا چشم بستم و به خواب فرو رفتم صبح با صدای زکیه از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۴۸ عصر
خواب بیدار شدم زکیه-بهار خانم ساعت 8 چشم بندم را از چشم برداشتم و در رختخواب قلطی زدم خوب باشه زکیه بزار بخوابم زکیه-خانم اقای شایسته امدن میگن ساعت 8 با شما قرار دارن با یاد آوری حضور متین بلند شدم و سیخ روی تخت نشستم کی آمده؟ زکیه-همین الان حالا کجاست؟ زکیه-توی سالن منتظر شماست خیلی خوب بگو چند لحظه منتظر بشه آماده میشم و میام. زکیه رفت .از روی تخت پایین آمدم دست و صورتم را شستم و مسواک زدم لباس خوابم را عوض کردم و شلواری کتون به رنگ لیمویی همراه با مانتویی سفید پوشیدم از قفسه کفشام کفشی چرم بیرون اوردم و به پا کردم شالی ابریشمی به رنگ لیمویی ای به سر کردم و کیف پولی چرم به دست گرفتم صورتم و آرایش نکردم یعنی خوشم نمی آمد فقط رژی کمرنگ به لب زدم توی اینه نگاهی به خودم انداختم مثل همیشه اول صبحها گونه هام صورتی رنگ می شد و به صورتم جلوه ای خاص می داد لبخندی از سر رضایت به خودم زدم .از طلا و جواهر خوشم می امد دستبندی که به دست انداختم بد جور خودنمایی می کرد دیگه حاضر شده بودم نفسی عمیق کشیدم و راه افتادم نمی دونم چرا اینبار که از پله ها پایین رفتم ضربان قلبم به طور سرسام آور و غیر ارادی بالا رفته بود .دستم را به نرده های استیل گرفتم تا نکنه تعادلم را از دست بدم و وسط پله ها قل بخورم انوقت ابروی واسم نمی موند به هر سختی بود خودم را پایین رساندم متین روی مبل راحتی نشسته بود از سر تا پایش را از دیده گذراندم بلوزی کلاه دار و استین بلند پوشیده بود از جلو زیپ می خورد و به رنگ ابی کمرنگ و راه راه مدادی بود شلوار جین به همراه کفش اسپرت واقعا جذابش کرده بود جدا که این بشر خوش سلیقه بود مطمئنا تا آن لحظه منو دیده بود اما به روی خودش نمی آورد و وانمود می کرد در تیر رس نگاهش قرار ندارم.سرفه ی مصلحتی من اونو به خود آورد.جلوم بلند شد و سلام کرد سلام اقای شایسته.خیلی وقت منتظرید متین-15 دقیقه ای میشه قصور بنده را ببخشید دیر از خواب بیدار شدم متین-خواهش می کنم اگه مایلید بفرمایید سر میز صبحانه در غیر اینصورت(سوئیچ را سمتش گرفتم)ماشین را روشن کنید متین بدون هیچ حرفی سوئیچ را گرفت و رفت لبخندی زدم و شادمان بر سر میز صبحانه نشستم چند لقمه ای غذا خورد البته تنهایی مامان که دانشگاه بود بابا هم امروز زود رفته بود بهنامم هنوز خواب بود.از تنها سر میزنشستن متنفر بودم کلا در جمع بودن را دوست داشتم البته به غیر از زمانهایی که واقعا احساس می کردم به تنهایی نیاز دارم در آن شرایط هیچکس جرات نمی کرد دور و بر من افتابی بشه صلاح ندیدم متین بیشتر از این منتظر بمونه بیرون رفتم و دیدم با مش باقر مشغول صحبته اقای شایسته متین-بله بریم؟ متین بی هیچ حرفی سوار شد و منم در صندلی عقب جای گرفتم چقدر دوست داشتم جلو بشینم اما ترسیدم پیش خودش بگه چای نخورده پسر خاله شده متین ماشین را روشن کرد و با دنده عقب از پارک بیرون امد معلوم بود در رانندگی تبحر داره حالا اون روزی که به من زده چه مرگش بوده خدا داند یعنی می دونستم اما رساندن یه تحقیق به کمسیون پژوهشی انقدرا هم نمی تونست ذهن ادم را مشغول کنه که حضور یک انسان را وسط خیابان حس کنه سی دی از کیف بیرون اوردم و از پشت به سمت متین گرفتم میشه اینو توی دستگاه پخش بزاری متین بی هیچ حرفی سی دی را در پخش قرار داد اهنگ زیبایی از احسان خواجه امیری در ماشین طنین انداز شد از داخل اینه زیر نظرش داشتم می خواستم ببینم عکس العملش چیه لحظه ای قیافش حالت تعجب گرفت فکر کنم فکر نمی کرد با اهنگهای آرام و ملایم میانه ای داشته باشم اما بعد از آن غرق در اهنگ شد معلوم بود رفته تو حس چیزی نمی گفت منم چیزی نمی گفتم و این سکوت آزارم می داد بعد از چند دقیقه صداش را شنیدم متین-نگفتید کجا برم نمی دونم هر جا که فکر می کنین لباس شبهای مناسب داره(می دونستم اخه همیشه از یه مزون مشخص خرید می کردم اما اینبار دوست داشتم جاهای دیگه را هم ببینم شاید جاهای دیگه هم لباس زیبا داشته باشن و منو از این یکنواختی خلاص کنند چه اشکال داشت واسه یه بارم که شده از مرکز شهر خرید کنم) متین رو به روی پاساژ بزرگی نگه داشت قبلا اینجا امده بود اما فقط واسه تفریح نه خرید متین-فکر می کنم اینجا چیزی که می خواین را پیدا می کنین پیاده شدم اما متین هنوز پشت فرمان نشسته بود پیاده نمی شید؟؟؟؟؟؟؟؟ متین-نه شما خرید کنین من هم پایین تر منتظرتون می ایستم تنهایی خرید کنم؟ متین-منظورتون چیه تنهایی شما هم باید پیاده شید و منو همراهی کنین متین-من سر رشته ای توی خرید کردن ندارم می خواستم بگم اخه پینوکیو از سر و وضعت که معلومه اهل خریدی حالا واسه چی واسم کلاس میزاری اما نگفتم اقای شایسته من با این اطراف کاملا اشنایی ندارم(بازم دروغ گفتم توی این مدت حسابی دفترچه حساب اخرتم را سیاه کرده بودم) متین نفسش را پر سر و صدا بیرون داد و گفت :خیلی خوب صبر کنید پارک کنم میام توی دلم گفتم(برو بمیر چه خودشم تحویل می گیره از خدات باشه با من بیای خریدی حالا که من بهت افتخار دادم واسم اه می کشی) چند دقیقه بعد متین خودش را به من رسوند دوشا دوش هم حرکت می کردیم حتی با کفش پاشنه 5 سانتی هم قدم از متین کوتاه تر بود.جلوی ویترین مغازه ها ایستاده بودم و با دقت به اجناس نگاه می کردم متین بی توجه به من هر جا که می ایستادم می ایستاد و با نوک کفش به سرامیکای کف پاساژ می کوبید و سرش را پایین می انداخت اینکارش حرصم را در آورده بود . تمام پاساژ را گشتم اما چیزی به درد بخور پیدا نکردم این مغازه اخرین مغازه ای بود که سرک می کشید .از داخل ویترین لباسی مدی به رنگ مشکی دیدم که ازش خوشم امد خیلی غیر ارادی گفتم متین این خوبه؟ خودمم از اینکه به اسم صداش زده بودم دهنم وا موند نه اینکه تا حالا اسم هیچ پسری را صدا نزده باشم و همیشه جنس مخالف و به فامیل صدا کنم نه اصلا اینجور نبود اما متین فرق می کرد با توجه به غرورش و غرورم دوست داشتم اول اون با اسم صدام کنه خود متین هم تعجب کرده بود اما به روی خودش نیاورد متین-نمی دونم نمی دونم هم شد جواب متین-سلیقه ی من با شما خیلی تفاوت داره خوب فرض کن اینبار می خوام متفاوت لباس بخرم متین مثل اینکه خودشم بدش نمی امد نظر بده واسه همین گفت:به نظر من این افتضاحه چون کوتاست متین-نه در کل گفتم خوب توی این همه لباس به نظرم این از همه بهتر امد متین-به نظر من اون لباسه که دو مغازه قبل تر توی وترین گذاشته بود خیلی بهتره می خواستم بگم :تو که همش سرت پایین بود پس از کجا دیدی کلک اما پشیمون شدم ترسیدم حالا که یخش باز شد این حرف رو بزنم و دوباره بشه فریزر برگردیم ببینمش؟ متین-میل خودتونه راه افتادم داشتم مستقیم می رفتم که متین گفت :این مغازه برگشتم جلوی ویترین ایستادم کدام را می گی اون کرمه اون؟ اره خیلی از لباسه خوشم نیامد اما زشت بود نرم ببینمش داخل شدیم از فروشنده خواستم اون لباس را بیار لباسی راسته با پارچه ای لخت بود بیشتر لباس به رنگ کرم بود اما قسمت بالایی لباس با رنگ فسفری و قهوای طراحی شده بود البته بیشتر قهوه ای بود حالتی گردنی داشت تمام قفسه ی سینه ام تا زیر گردن کاملا پوشیده می شد اما دستام از شانه برهنه می ماند حالا که از نزدیک می دیدمش بد نبود فروشنده -خانم انتخاب همسرتون محشره این طرح یکی از جدیدترین طرح های ماست البته بگم روی تن خودشو نشون می ده متین سرخ و سفید شد منم گرچه درونم پر تلاطم بود اما خودم را ریلکس نشان دادم متین-ایشون همسر من نیستن فروشنده-عذر می خوام اخه خیلی بهم میاین اینه که حدس زدم همسرتون باشن متین با حالتی جدی گفت:خواهش می کنم خانم فروشنده جلفی که شنونده حرفای ما بود جلو امد و به پسر گفت به مشتریهای دیگه برسه تا خودش کار ما را راه بندازه .هم من هم متین هم اون همکار فروشنده اش متوجه شدیم منظورش از این جا به جای چیه داشت متین را با چشماش می خورد متین هم معذب بود اما چیزی نمی گفت با حرص لباس را برداشتم و به اتاق پرو رفتم لباس و که پوشیدم خودم هم تعجب کردم و در دل به سلیقه متین آفرین گفتم دلم می خواست اونم لباس و ببینه و نظرش را بگه .تو خانواده ای بزرگ شده بودم که حجاب انچنان اهمیتی نداشت بی بند و بار نمی گشتیم اما خوب خیلی هم حساسیت بخرج نمی دادیم اخه اطرافیان من هم همگی ادمهای تحصیل کرده و فهمیده بودن پسرای کوچه و خیابان نبودن که با چشمای هیزشون ادم و هدف قرار بدن متین هم که دیگه اقایی از وجناتش می بارید حالا نمی دونم از غرور زیاد بود یا تربیت خانوادگیش متین را صدا زدم اما گفت:اگه به نظر خودت مناسبه همین و بگیر متین هیچ وقت منو اول شخص صدا نمی زد مطمئنا این فروشنده انقدر رفته رو نروش که می خواد با اینکار از سر خودش بازش کنه واسه اینکه بهش کمک کنم گفتم:بدون نظر تو که نمی شه متین بلاجبار جلو امد در اتاق پرو رو کمی باز کردم .نگاهی به من انداخت و گفت:برازندتونه ممنون.فقط می خواستم از شر فروشنده نجاتت بدم متین-لطف بزرگی کردی لبخندی زدم و گفتم:جبران می کنی واسه اولین بار دیدم لبخندی کم رنگ و لحظه ای به چهره آورد و رفت لباس را در آوردم خیلی خوشم آمده بود خاص و زیبا بود فروشنده-پسندیدید خانم؟ البته مگه میشه نامزدم چیزی را انتخاب کنه و من نپسندم فروشنده با حالتی که کاملا مشخص بود جا خورده گفت:نامزدتون. پرسشگر به چهره متین نگاه کرد و گفت:مگه نگفتین همسرتون نیستن متین-گفتم همسرم نیستن نگفتم که نامزدم نیستن فروشنده دلخور شد واسه همین حتی یک قرون هم تخفیف نداد من که احتیاجی به تخفیفش نداشتم اما دوست داشتم واسه یک بار هم که شده تخفیف گرفتن را تجربه کنم اما روح پلید این زن نذاشت موفق بشم .از مغازه بیرون امدیم بلند زدم زیر خنده متین-ممنونم من از شما بابت لباس ممنونم متین ساکت بود نمی دونم چی تو ذهنش می گذشت واسه همین گفتم اقای شایسته فقط امیدوارم سوء تعبیر نشه اون حرفا را فقط واسه خلاص کردنتون از اون شرایط و یکمم چزوندن اون زن پرو زدم متین-مطمئن باشین اونقدرا هم بی جنبه نیستم و شک نکنین منم واسه باز کردن شر این زنه از سرم اونطوری جواب دادم و دوباره سکوت سوار ماشین شدیم متین دستگاه پخش را روشن کرد هنوز کمی حرکت نکرده بودیم که گوشیم زنگ خورد مهرنوش بود دختر همکار پدرم و یکی از دوستان من متین با شنیدن زنگ گوشی من پخش را خاموش کرد و من جواب دادم سلام مهرنوش جان سلام بهار جان خوبی عزیزم؟رفع کسالت شده؟ بهترم ممنون تماس گرفتم که بگم پس فردا شب یه جشن دوستانه گرفتم میای که (کمی واسش کلاس گذاشتم) راستش فردا شب گرفتارم وای بهار جون گرفتارم نداریم.مجلس بی تو صفایی نداره باشه عزیزم هر طوری شده خودم را می رسونم .خونه خودتون دیگه؟ اره عزیزم مامان و بابا رفتن لندن این شد که گفتم دوستان را دور هم جمع کنم راستی همراه یادت نره مجلس رقص داریما بدون همراه نمی شه؟؟؟؟؟؟ واسه تو چرا میشه مرسی عزیرم به امید دیدار به امید دیدار تلفن را قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم توی دلم گفتم:چه حس ششمی دارم من بلافاصله بعد از خرید لباس به جشن دعوت شدم اونقدر زیاد کفش داشتم که احتیاجی به خریدن کفش جدید نداشتم واسه همین به متین گفتم برگرده خونه ماشین را داخل پارک کرد روز اول گرچه دوستانه شروع شد اما با سکوت به انتها رسید متین سوئیچ را به سمتم گرفت پیشتون باشه اقای شایسته متین بدون حرفی سوئیچ را در جیبش قرار داد فردا شب جشن دعوتم ساعت 9 میرم شما هم با من میاین تا ساعت 1 برمگردونید اگه در طول روز خواستم جایی برم باهاتون تماس می گیرم. باشه فقط اگه اشکال نداشته باشه فردا شب میرسونمتون بعد میام دنبالتون هر جور راحتین متین-خدانگهدار متین پشت به من کرد که بره.زدم به سیم اخر و گفتم جناب شایسته؟ متین برگشت یه لحظه چشمام توی تله چشماش به دام افتاد تمرکزم را واسه ادامه صحبتم از دست دادم متین-منتظرم بله؟ متین-چی می خواستین بگین اها....ببینین اقای شایسته من از سکوت متنفرم یه جورای واسم شکنجه است عذابم میده واسه همین دلم می خواد فردا مثل امروز نباشه متین-متاسفم من رادیو پیام نیستم منظور؟؟؟؟؟ متین-روی من به عنوان هم صحبت حساب نکنین.هم اینکه زیاد اهل صحبت نیستم و هم اینکه فکر نمی کنم موضوع های مورد علاقه من به درد شما بخوره و از کجا تا این حد مطمئنید؟ متین-از انجا که شما و امثال شما را خوب میشناسم من و امثال من چه شکلی هستیم؟ متین ساکت به چشمام زل زد اختیار از کف دادم و گفتم:وقتی صحبت می کنی بدون طرف صحبتت کیه در ضمن من هم صحبتی با رادیو پیام را به شما ترجیح می دم متین-پس الان مشکلی ندارین؟ با حرص گفتم:نه خوب اگه حرفی نیست خدانگهدار
توی دلم گفتم:بری که بر نگردی ثبات فکری خودم را از دست داده بودم یه لحظه فکر می کردم متین یکی از بهترین شخصیت های مذکری که بعد از بابا دیدم یه لحظه فکر می کردم منفورترین شخصیت تاریخ زندگیم همین مرد با فکری مشغول به خونه برگشتم.بهنام روی مبل مشغول ورق زدن مجله بود بهنام-اوقور بخیر خواهر-کجا بودی نبودی؟ با حالت سردی گفتم:سلام بهنام-اخ اخ چرا فریزری.نکنه رانندت روز اولی برجکتو زده.می خوای گوشمالیش بدم بهنام رو زخمم نمک نریز که بد میشه بهنام-مثلا چی چی میشد؟ تو چرا لهجه اصفهانی گرفتی اخه امروز یه بلبل اصفهانی واسم چهچه می زد کوسن مبل را برداشتم و به سمتش نشانه گرفتم کوسن و میان دستاش گرفت و گفت:هی چته؟چرا افسار گسستی؟یکی دیگه حالت و گرفته تلافیش و سر من در میاری نخیر به کسی دیگه ربطی نداره اخه پسر مگه تو هنوز توی دوران تینجری هستی که دنبال دخترا میفتی خیر سرت مهندس این جامعه ای بهنام-مگه مهندسا دل ندارن؟ چرا دل که دارن اما ملت توقع دارن اندازه یه نخود هم که شده شعور قاطی دل بی صاحبشون کنن بهنام-می گم از متین دلخوری سر من خالی می کنی می گی نه .خوب اونم مهندس می خوای بگی شعور نداره اگه داشت که من الان برزخ نبودم بهنام بلند خندید و گفت:یعنی باور کنم یه نفر پیدا شده که دماغ تو رو بسوزونه بهنام اگه یه دقیقا دیگه اینجا واسی و بلبل زبونی کنی تمام وجودت و می سوزونم بهنام در حالی که می خندید بلند شد گفت:خیلی خوب تو هم اون روز و با فکر به انتها رسوندم کارم شده بود فکر و فکر و فکر به همه چیز تک تک رفتار متین را انالیز کردم و مثل یه مسابقه فوتبال واسش تاکتیک معین کردم فردا حتما بهش گل میزنم و می برمش حتی نمی زارم به پنالتی بکشه ظهر روز بعد از خواب بیدار شدم خودمم از اینکه این همه خوابیده بودم و از اون مهم تر از اینکه این زکیه ساعت صفت کاری به کارم نداشت و گذاشته بود حسابی بخوابم داشتم شاخ در می آوردم اما نه حالا وقت شاخ در آوردن نبود کلی کار داشتم واسه جشن امشب و البته همراه با کلی نقشه اولین گام گرفتن یک دوش آب گرم بود دوش رو گرفتم و وان حمام را پر از حباب کردم و در اون دراز کشیدم و مدتی را به ریلکس کردن اعصاب خودم گذراندم ساعتی بعد کارم تمام شد و بیرون امدم ماسک مخصوص صورتم را زکیه اماده کرده بود و آورده بود که به صورت بزنم زکیه-بفرمایید خانم اینم ماسکتون مرسی.راستی زکیه امروز چرا بیدارم نکردی؟ اقا بهنام گفتن دیشب با اعصاب متشنج خوابیدین بیدارتون نکنم تا با یه خواب کامل حالتون خوب بشه خندیدم و گفتم:از دست بهنام.مامان چه ساعتی بر می گردن؟ زکیه-امروز همایش ادبی دارن گفتن یکم دیر میان اما جاش برنامه های فرداشون و کنسل می کنن که با خانواده باشن چه عالی ماسک را به صورتم زدم و روی مبل لمیدم مدتی روی صورتم موند وقتی برش داشتم صورتم شفاف تر شده بود تا شب یکریز به خودم می رسیدم.ساعت 7 لباسم و پوشیدم .موهام کمی رشد کرده بود اما مدلش پسرانه بود و مناسب جشن نبود واسه همین موی روی سر گذاشتم که تقریبا مدل موی خودم بود زکیه-خانم اقای شایسته منتظرتونن توی دلم گفتم:انقدر منتظر بمونه تا جونش... بقیشو نگفتم نمی دونم دلم نیامد یا وقت تنگ بود حالا هر چی مهم اینه که نگفتم پایین رفتم ایندفعه دلم نلرزید غرور جای اضطراب دفعه قبل را گرفته بود متین با دیدنم ثانیه ای خیره به من نگاه کرد این رنگ نگاه ها را خوب می شناختم نگاه تحسین امیز بود گرچه ثانیه ای بیشتر اون حالت توی چشماش نقش نبست اما من دیدم چیزی رو که اون نمی خواست بفهمم نگاهی به متین انداختم مثل همیشه خوشتیپ و برازنده اما به رنگ چشمام اجازه ندادم خودش و مثل متین لو بده رفتار دیروزش جلوی چشمام نقش بست واسه همین سلام نکردم و گفتم: چند لحظه بیرون منتظر باشین میام متین بیرون رفت تا ماشین را روشن کنه زکیه مانتو را اورد کمک کرد مانتو را پوشیدم و کلاه مانتو را به سر انداختم شالی سر نکردم همون کلاه محافظ خوبی بود بیرون رفتم در عقب را باز کردم و سوار ماشین شدم ادرس را از قبل نوشته بودم تا مجبور نشم باهاش حرف بزنم بدون کلمه ای حرف برگه را به دستش دادم با حالت نیمه جدی گفت:قبلا غرورتون اجازه می داد یه سلام به ما هدیه کنین اونم پرید نه دیدم شما از حرف زدن متنفرین گفتم اگه سلام بدم مجبورین جواب بدین اینه که سکوتتون به هم می خوره متین ماشین را حرکت داد و بعد از اینکه مسافتی را طی کردیم گفت:یادمه می گفتین از سکوت بدتون میاد چی شد امروز همش ساکتین یادمه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۴۹ عصر
گفتین رادیو پیام نیستین اما ماشاالله امروز دارین مثل رادیو پیام کار می کنین متین خیلی غیر منتظره پرسید:از دستم دلخوری؟ فرقیم می کنه؟ متین-البته. از اونجا که شخصیت من با شما 180 درجه فرق می کنه شک نکنین که از رنجاندن ادما متنفرم از کجا اینقدر مطئنید که رنجوندن ادما واسه من بی اهمیته؟؟؟؟ متین-از اونجا که به عینه دیدم. سکوت کردم.از اینکه می دیدم متین اینجوری راجبم فکر می کنه ناراحت شدم نه تنها متین بلکه دوست نداشتم هیچ بنی بشری راجبم همچین فکری را کنه اخه اینجوری نبودم غرور داشتم اما نه در حد رنجندن ادما .اشرافی رفتار می کردم اما نه در حد تحقیر دیگران البته باید بگم که متین استثنا بود من توی رفتارم با متین همه ی خط قرمز ها و قانون های زندگیم را کنار گذاشته بودم واسه یه بارم که شده می خواستم بی قانون رفتار کنم می خواستم هر وقت دلم خواست خشن باشم و هر وقت چرخ بر مرادم گشت مهربون بشم متین هم همچنان ساکت بود جلوی خانه که رسیدیم ایستاد مستخدم در را به روی ما باز کرد و با شناختن من اجازه ورود داد متین ماشین و پارک کرد می خواست برگرده که گفتم:ماشین و با خودت ببر بعد بیا دنبالم متین-ماشین شما به درد من نمی خوره بسه اقای شایسته ظرفیتم دیگه داره سرریز می کنه واسه چی کنایه میزنی؟ متین-چه کنایه ای؟فقط گفتم ماشین لازم ندارم سوئیچ را به سمتش گرفتم با من لجی با خودت که لج نیستی این وقت شب توی این خیابان تاکسی گیرت نمی آد ماشین و ببر و بعد بیا دنبالم . لحظه ای مکث کرد با تردید سوئیچ را از دستم گرفت .اما هنوز ایستاده بود.متین روی به سمت در برگرداند می خواست بره که با صدای مهرنوش متوقف شد مهرنوش-هی اقا کجا؟ متین ایستاد. مهرنوش با لودگی ادامه داد:حالا واسه یه بار که شده این بهار خانم ما پرچم سفید واسه شما مردا بالا برده و تصمیم گرفته همراه به مراسم جشن بیاره و این افتخار رو نسیب شما کرده حالا واسه چی شما طاقچه بالا میزاری؟ متین می خواست توضیح بده که راننده من و مهرنوش داره اشتباه می کنه اما نذاشتم دلم نمی خواست جلو غریبه ها خرد بشه قرارم با خودم این بود که غرور متین جلوی من شکسته بشه واسه همین گفتم:حق باشماست مهرنوش جون حالا فهمیدی واسه چی می گم این موجودات و نباید با خودمون همراه کنیم بیا اینم نمونه اش منو تا اینجا آورده حالا می خواد دستم و بزار توی پست گردو می دونستم متین بیدی نیست که یا این حرفا بلرزه مطمئن بودم الان یکی میزاره تو کاسم و پاک آبروم و جلوی مهرنوش می بره واسه همین با چهره ای مظلوم و ابروهای که بالا انداخته بودم به دهان نیمه بازش که اماده بر هم زدن داستان سرای من بود خیره شدم نمی دونم چی تو چشمام خوند که نفس عمیقی بیرون داد و با لبخندی کاملا مصنوعی گفت:قصد جسارت نداشتم مهرنوش:خوب حالا که قصد نداری پس جسارت نکن .من می رم داخل شما دوتا هم زود بیاین که مهمان ها بی صبرانه منتظر ورود بهار عزیز هستن مهرنوش رفت ای کاش نمی رفت.واسه اولین بار تو زندگیم خجالت کشیدم واسه همین سعی کردم به چشمای متین نگاه نکنم و بگم:نزار با رفتنت سوژه مجلس بشم مهرنوش نباید تو رو می دید اما حالا که دید وحی منزله که با من به سالن بیای متین-چرا یک کلمه نگفتی رانندتم و خودت و خلاص نکردی جوابشو ندادم متین-منتظرم نخواستم خردت کنم متین-مگه این چیزا واست مهمه؟ نگاه خشمگینم را بهش دوختم و گفتم:حتما مهمه که اینجوری گفتم متین-امیدوارم بازی جدید نباشه.حالا باید چیکار کنم؟ نمی خواد کار خاصی کنین.میاین داخل یه چند ساعتی ادا و اطفار دخترای بالا شهر را تماشا می کنین و بعد میریم متین از پله ها بالا امد و به سمت در ورودی رفت صداش زدم اقای شایسته؟ متین-بله اینجوری نه متین-چه جوری نه؟ شما مثلا همراه من هستین باید با هم وارد بشیم متین ایستاد چند قدم برداشتم و بهش رسیدم .دوشا دوش هم حرکت کردیم مستخدم در را به روی ما باز کرد مانتو ام را در اوردم و تحویل مستخدم خانمی که جلو در بود دادم با برداشتن چند قدم کوتاه در میان جمع حاضر شدیم دخترها منتظرم بودن تقریبا بعد از 8 ماه واسه اولیین باری بود که در جشن دوستان حاضر میشدم حضور متین هم که مزید بر علت تعجب همگی شد همه دورم حلقه زدن و واسم کف زدن معلوم بود این یک برنامه از قبل تعیین شده است مهرنوش به کنارم در وسط دایره دوستان امد و گفت:بهار جان از اینکه دوباره شاد و پر طراوت در جمع حاضر شدی بی نهایت خوشحالیم دستانه اش را در دست فشردم و گفتم:ممنون.از همتون ممنونم متین از برخورد اطرافیان با من تعجب کرد فکر می کنم اصلا به ذهنشم خطور نمی کرد که من دوستانی داشته باشم و کسی منو دوست داشته باشه امیر یکی از بچه ها گفت:می بینم که بلاخره اون شاهزاده سوار بر بنز سفید را پیدا کردی واسه اینکه خیال همه را راحت کنم گفتم:اقای شایسته از آشنایان من هستن و بهتره بگم هیچ رابطه ی خاصی وجود نداره امشب هم بر حسب تصادف منو همراهی کردن انچنان گل از رخ دختران شکفت که از حرفای که زدم پشیمون شدم بهزاد-پس هنوز پیدا نشده اون شاهزاده قصه تو؟ با حالتی مسخره و به اصطلاح ناراحت گفتم:متاسفانه نه میلاد:واسه چی متاسفانه بگو خوشبختانه حیف این دوران تجرد نیست.زندگی بی هم نفس مساوی با زندگی رها از قفس همه زدن زیر خنده و کم کم پراکنده شدن و هر کس مشغول انجام کار خود شد گروهی رقصیدن عده ای هم مشغول حرف زدن شدن یه گروه هم شطرنج چیدن هنوز من و متین از جامون تکون نخورده بودیم که فروغ جلو امد فروغ-بهار جون چند لحظه همراهتون و به ما قرض می دی؟ بدون گرفتن پاسخ از من رو به جانب متین چرخاند و گفت:می تونم افتخار پذیرایی از شما را داشته باشم متین لبخندی تحویلش داد و گفت:البته و به سمت میز میوه رفتن روی مبلی نشستم توقع هر برخوردی را از متین داشتم الا این یه مورد این که واسه من مثل یخ قطب شمال بود چی شد که با فروغ به دمای 100 درجه جوشید.نگاهم به سمت متین کشیده شد فروغ داشت در بشقابش میوه می ذاشت نمی دونم چی گفت که فروغ زد زیر خنده .حالا بلبل شده بود به من که می رسید عاشق سکوت بود حالی من از تو بگیرم که مرغان زمین و آسمان به حالت گریه کنن .با حرص بهش نگاه می کردم که سنگینی نگاهم و احساس کرد و سرش را به سمت برگرداند از همون فاصله بشقاب میوه اش را بالا گرفت که مثلا به من تعارف کنه نفسم را با صدا بیرون دادم و با ابرو به منظور نه تعارفش را رد کردم از اینکارش فهمیدم امشب کمر همت را بسته که حرص منو دراره حالا واسه چی نمی دونم.ولی اگه به چرخیدن پس بچرخ تا بچرخ اقا متیننمی دونم چرا من داشتم حرص می خوردم اما نه می دونستم متین یه جوری با من رفتار می کرد مثل اینکه دختر ثروتمندی بودن یه نوع بیماری یه نوع جزام اما حالا با فروغ گرم صحبت بود .ای تو روحش از بس حواسم و پرت کرد لیوان داغ چای را سر کشیدم و زبانم اتش گرفت شیطونه میگم برم وسط و داد بزنم این اقای مهندس راننده بنده است و هیچ کس حق نداره باهاش حرف بزنه انقدر چشمام دنبال متین می چرخید که هر کس واسه هم صحبتی با من پا پیش میزاشتم به یک دقیقه نمی کشید که پشیمون می شد و فرار را بر قرار ترجیح می داد بمیری متین که جشن و زهر مارم کردی اقا شده بود شمع و دختران پروانه همچین دورش می پلکیدن که یکی نفهمه فکر می کرد چه نوبریی تحفه نگاهم ازش گرفت و به سمت مهرنوش رفتم و گرم صحبت با اون شدم چند دقیقه ای را حول محور مد جدید سال به گفتگو گذروندیم که میلاد همه را به جشن دو نفره فرا خواند از این سوختم که اولین نفری که وسط رفت فروغ بود دست در دست متین پس اقا رقص هم بلد بودن چه ماهر هم هست این فقط واسه من پدر مسیحی به بقیه که میرسه میشه پای رقص مهرنوش-وسط نمی ری نه می دونی که زیاد اهل رقص دونفره نیستم مهرنوش -خواهش می کنم اصرار نکن مهرنوش-یه امشب فقط به سلامتیه سلامتیت خندیدم مهرنوش می خواست تا تنور داغه نون و بچسبونه واسه همین سریع امیر را صدا زدم و دستش را گرفت و در دست من قرار داد مهرنوش رو به امیر گفت:این رقص و به خاطر بسپار چون هیچ وقت تکرار نمیشه امیر با لودگی گفت-سعادتی بس عظیم لبخند زدم یه لحظه سنگینیه نگاه متین را حس کردم بر گشتم تا دید متوجه شدم سرش را برگردوند پس منتظر بود ببینه من چیکار می کنم امیر دستش را دور کمرم حلقه کرد و منم یک دستم را روی شانه اش قرار دادم و دست دیگرش را در دست گرفتم با اینکه توی این رقص مهارت خاصی داشتم که مدیون استادی همچون بهنام بودم اما نمی رقصیدم مگر در محفل های خانوادگی و با بهنام همه ی دخترا تعجب کردن همه تصور می کردن واسه اولین بار میرقصم پس حتما پام به پای امیر گیر می کنه و می خورم زمین اما از این خبرا نبود من خودم یه پا استادم رتیم اهنگ تند تر شد امیر کمک کرد تا بچرخم و من با مهارت چرخیدم همه کف زدن و فریاد دوباره دوباره سر دادن می خواستن دوباره بچرخم اما باید با ریتم اهنگ هماهنگ می شد متین و فروغ هم نزدیکی من و امیر می رقصیدن جوری که اگه منو امیر با هم حرف میزدیم می شنیدم عجب شارلاتانیه این متین دوباره ریتم رقص برگشت امیر دستم را بالا گرفت تا بچرخ یه لحظه دیدم که متین همین کار را برای فروغ کرد چرخیدیم هم من هم فروغ وقتی برگشتم دست متین دور کمرم حلقه شد و امیر هم همپای فروغ شده بود تعجب کردم این دوتا چقدر سریع جاشون را عوض کردن.از اینکه در اغوش متین بود معذب بودم و البته خشمگین واسه همین اخمم تو هم رفت نمی تونستم رقص و بهم بزنم همه کناری ایستاده بودن و به رقص ما چهار نفر نگاه می کردن متین زمزمه وار گفت:این لباس خیلی بهتون میاد اشتباه گرفتی من فروغ نیستم متین واسه اینکه بزنه تو ذوقم گفت:ای وای ببخشید فراموش کردم که امیر ازم خواسته که جاهامون را عوض کنیم انقدر با این حرفش حرصمو در اورد که با کفش پاشنه دار ایستادم روی پاش و صدای اخش بالا رفت دلم خنک شد متین-فکر نمی کردم اینقدر در رقص ناوارد باشین وقتی جاتون را با امیر عوض می کردین باید به نابلدی منم توجه می کردین متین چیزی نگفت حس کردم یک لبخند کمرنگ واسه ثانیه ای رو لبش نقش بست قلبم دیوانه وار میزد و از این می ترسیدم که متین متوجه شه بلافاصله بعد از اتمام اهنگ می خواستم از متین جداشم اما متین لحظه ای نگه ام داشت خیره به چشمام نگاه کرد و گفت:رقص لذت بخشی بود اما واسه من زجر اور بود حالت چهره متین عوض شد تا به حال ندیده بودم تا این حد از حرفی برنجه اخماش تو هم رفت دیگه حتی به فروغ هم محل نمی داد از دست خودم دلخور شدم واسه چی این حرف و زدم اصلا واقعا زجر برده بودم؟؟؟ تپش قلبم وقتی که تو اغوشش بودم خلاف اینو می گفت بقیه شب به طرز وحشتناکی سخت گذشت متین گوشه ای نشسته بود و با هر دختری که سمتش می رفت انقدر سرد رفتار می کرد که همه ترکش کردن این حالتش بیشتر از زمانی که با فروغ صحبت می کرد زجرم می داد واسه همین به سمت فروغ رفتم و با حالتی که در ظاهر بی تفاوتی از آن می بارید گفتم:فروغ جان قرار شد شما از مهمان من پذیرایی کنین یادت رفت فروغ-نه دیدم یکم تو همه گفتم چند لحظه تنهاش بزارم راستش فکر می کنم از اینکه با امیر رقصیدم ناراحت شده با حالتی که سعی داشتم فروغ را به تمسخر بگیرم گفتم:یعنی تا این حد با هم صمیمی شدین؟ فروغ-متین پسره زود جوشی جدی.نمی دونستم فروغ-مگه نگفتی از آشناهاتونه چه جوری نمی دونستی؟ اخه من مثل تو سریع جو زده نمی شم احساس صمیمیت نمی کنم فروغ معلوم بود بهش برخورده اما جرات نکرد جوابم بده بی صدا از کنارم گذشت و به سمت متین رفت. گرچه از هم صحبتی این دوتا حس خوبی نداشتم اما بهتر از تو هم بودن متین بودبه سمت گروهی از دوستانم رفتم شاید هم صحبتی با انها بتونه جو سنگین بوجود اماده را کمی سبک کنه یاد حرفای اونروز مامان توی بیمارستان افتادم.تا امروز ارزش هر کس را ترازوی ثروتش واسم مشخص می کرد و چون توی این ترازو من از همه سنگین تر بودم خودم را از همه بالاتر می دیدم اما می خواستم دنبال اون چیزای قشنگی بگردم که مامان می گفت توی زندگی عادی مردم وجود داره مامان همیشه می گفت جوری که داریم زندگی می کنیم گواه اینه که چه شخصیتی داریم همیشه می گفت من این دختری نیستم که نشون می دم من خودم را پشت نقاب غرور قایم کردم و از اینکه این نقاب را بردارم وحشت دارم می ترسم از اینکه دیگه حرف من نقل مجلس نباشه دیگه وقتی وارد مکانی می شم همه سر ها بر نگرده و مردم منو با اشاره به هم نشان ندن مامان می گفت زندگی زیبایی های داره ورای شهرت می گفت زندگی وقتی زیبا میشه که اخلاق و منش ادما زیبا باشن تا قبل از این تصادف حرفای مامان واسم بی معنی بود دلم نمی خواست این نقاب را بردارم دلم نمی خواست عوض شم اما حالا همه چیز فرق می کرد می خواستم درست زندگی کردن را تجربه کنم دیگه بس بود هر چی فخر فروختم اما در همان حالت هم خیلی مقبول تر از بعضی از دوستان بودم حداقل چیزی رو به رخ می کشیدم که داشتم نه مثل بعضی از این دوستان تازه به دوران رسیده در مورد سفرهام به اسپانیا و... صحبت کنم در حالی که پامو از دروازه تهران بیرون نذاشته باشم در هر صورت تصمیمم بر این بود که این نقاب را بردارم و خودم را نشان بدم بر خلاف همیشه بدون غرور کاذب در کنار دوستانم نشستم بازم موضوع صحبت بر سر مد لباس بود اینکه مشهورترین بازیگر هالیود از کدام فروشگاه خرید می کنه تا در سفر بعد ما هم از انجا خرید کنیم . کمی را به صحبت و گفت و گو همراه با مزه پرانی امیر و چشم چرانی میلاد گذراندیم زیر چشمی به متین نگاه کردم تنها نشسته بود مثل اینکه شیرین زبانی های فروغ هم نتونسته بود حالشو عوض کنه. چاره ای نبود باید خودم دست بکار میشدم این اولین قدم بود واسه اینکه به خودم ثابت کنم منم می تونم دل بدست بیارم و تغییر کنم متین سر بزیر و اخم الود نشسته بود. جلو رفتم و روی مبل کناریش نشستم بشقاب میوه اش دست نخورده روی گل میز رو به روش گذاشته بود واسه اولین بار بود که می خواستم کار اشتباه خودم و توجیه کنم یا به عبارتی عذرخواهی کنم تا به امروز هر اتفاق نادرستی که پیش میامد تنها جمله ای که میگفتم این بود :پیش میاد دیگه نفس عمیقی کشیدم و بشقاب میوه اش را از روی گل میز برداشتم و به سمتش گرفتم میوه نمی خوری؟ جواب که نداد هیچ روشم بر گردوند پررو منم عقلم کم بودا طرف الان دوست داره سر از تنم جدا کنه اونوقت من توقع دارم از دستم میوه بخوره بشقاب را سر جاش گذاشتم . اهسته گفتم:متین نگام نکرد حتی از اینکه به اسم کوچک صداش زدم تعجب نکرد و واکنش نشان نداد از دستم دلخوری؟ متین-نباید باشم؟ خیلی خوب بگو چیکار کنم متین-اینجور مواقع معمولا عذرخواهی می کنن بجز عذرخواهی هر کاری بگی می کنم متین-هر کاری؟ هر کار عقلانی متین-یک ماه از مدت قرار دادم کم کن چی؟ متین-واضح گفتم اگه نشنیدی باید به دکتر مراجعه کنی و میزان شنوایتو بسنجی نفس عمیقی کشیدم یک هفته متین-یک ماه دو هفته متین- یک ماه یا دو هفته یا هیچی متین-خیلی خوب همون دو هفته پس دیگه تمومه متین-چی تمومه؟ اخم و تخم شما متین-اگه یه سوال بپرسم می تونم انتظار داشته باشم پاسخ صادقانه بشنوم من اهل دروغ نیستم متین-واسه چی واستون مهمه که من از دستتون ناراحت باشم یا نباشم؟ چون دوست ندارم کسی از دستم برنجه متین-بهتون نمی خوره ببین اقای شایسته من اون دختر سنگدل تصور شما نیستم متین-بهتر از اونید؟ نمی دونم شاید نبودم اما دارم سعی می کنم بهتر بشم متین-ذات بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است چشمام پر اشک شد تو عمر تا این حد تحقیر نشده بودم متین با این شعری که خوند غرورم شخصیتم و تمام تفکرم واسه خوب شدن را له کرد لگد مال کرد بهش خیره نگاه می کردم قطره اشکی از چشمام سرریز شد فقط یک قطره اما همین یک قطر عمق تلاطمی را که متین در وجودم به وجود اورد را نشان می داد دیگه نمی تونستم این جشن نفرین شده را تحمل کنم با خشم از کنارش بلند شدم دستپاچه شد به هیچ عنوان در ذهنش نمی گنجید که تا این حد حرفش منو برنجونه متین-قصد نداشتم... حرفش را را قطع کردم واسم مهم نیست چه قصدی داشتی مهم این که انتقامتو گرفتی اما به بی رحمانه ترین شیوه ممکن. نشون می دم که می تونم عوض شم چون بنیاد ذاتم بد نیست متین-خانم شریفی منتظر نموندم حرفش و بزنه و به کنار در ورودی رفتم از مستخدم خواستم مانتوی منو بده مهرنوش با دیدنم سمتم امد مهرنوش-کجا به این زودی؟ کمی سر درد دارم حالم خوب نیست از طرف من از بچه ها خداحافظی کن مانتوام را با کمک مستخدم پوشیدم و ازش خواستم واسم آژانس خبر کنه اونم فورا امرم را اجابت کرد متین که دید من اماده رفتنم بلند شد با چند تن از بچه ها که صمیمی شد بود خداحافظی کرد منتظرش نموندم و بیرون رفتم . از مستخدم خواستم به متین بگه ماشین را به خونه ببره من خودم میرم مستخدم به سمت در سالن رفت و من به سمت در خروجی جلوی در که رسیدم آژانس امده بود خواستم سوار شم که صدای متین را شنیدم متین-خانم شریفی.خانم شریفی می خواستم بی تفاوت سوارشم اما متین خیلی سریع خودش را به من رساند و در را نگه داشت متین-فکر می کنم وظیفه ی منه که برسونمتون شرح وظایف شما را من تایین می کنم حالا هم می گم ماشین را ببرین خونه من خودم میام متین-چکاریه من که دارم میرم بهتره با هم بریم نفس عمیقی کشیدم و سوار شدم اما متین هنوز در را نگه داشته بود سرش را کمی خم کرد و گفت:با عذر خواهی من چیزی درست میشه با فشار در را از دستش در آوردم و گفتم:چینی که شکست به این راحتیا بند نمی خوره متین-بس کن دیگه من که گفتم از دهنم پرید رو به راننده اژانس گفتم:اقا حرکت کنین ماشین حرکت کرد کمی از شیشه ماشین را پایین دادم مگر نسیم دلنواز بهاری خشمم را خاموش کنه اما کار ساز نبود مدتی گذشت که راننده گفت:خانم همون اقایی که جلوی در باهاشون بحث می کردین پشت سرمونن هر چی سرعت را کم می کنم رد نمی شن برن برگشتم و از شیشه عقب به ماشین خودم که متین هدایتش می کرد نگاه کردم .متینی که همیشه پر سرعت رانندگی می کرد حالا داشت اهسته پشت سر ما می امد مثل اینکه کسی ماشین را اسکورت کنه واسه اینکه راننده بیشتر از این کنجکاو نشه گفتم اشکالی ندار مسیرمون یکیه.اما نظر من عوض شد میرم بام تهران راننده-باشه خانمراننده تغییر مسیر داد و بعد از چند
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۰ عصر
دقیقه گفت: خانم این اقا هنوز دارن پشت سرمون میان شما مراقب جلو باش نمی خواد یه ریز به پشت سر نگاه کنی کمی سر چرخاندم و به ماشین نگاه کردم این متین هم کنه ای بود و من نمی دوستما متین نور بالا میزد و از راننده می خواست به ایسته راننده-خانم نگه دارم؟ من گفتم نگه داری؟! راننده-نه اخه این ماشین پشت سری یه ریز داره چراغ میزنه کاری به اون نداشته باش جای که گفتم برو راننده به سرعت خودش افزود و چند دقیقه بعد من را به مقصد رساند اینجا را دوست داشتم شهر و ادماش ریز بودن.کثیفی ها و پستی های شهر معلوم نبود دوست داشتم تنها باشم تنهای تنها این راننده خلوت من را با خودم بهم زده بود اما چاره ای جز نگه داشتنش نداشتم پیاده شدم و از راننده خواستم همون جا منتظرم بمونه چند دقیقه که نه چند ثانیه بعد از من هم متین رسید با خشم از ماشین پیاده شد و در محکم کوبید مال خودش نبود که دلش بسوزه به قول معروف مال مفت و دل بی رحم به سمتم یورش برد یه لحظه ترسیدم دست روم بلند کنه اما این کارا جنم می خواست که این جوجه فوکولی نداشت متین-امدی اینجا چیکار؟ کلانتری؟ متین-نه بازپرسی؟ متین-نه پس به تو ربطی نداره متین-این موقع شب .با این سر وضع. اینجا .واقعا به ذهن خودت خطور نمی کنه شاید خطرناک باشه حرفاتو زدی؟ متین-نیامده بودم حرف بزنم پس چی از جونم می خوای؟ متین-برگردوندن شما به خونه وظیفه منه جنتلمن وظیفه شناس این وظیفه ای را که می گی من تایین کردم حالا هم دارم با زبان فارسی سلیس می گم ماشین رو بزار خونه و برگرد متین به سمت راننده اژانس رفت اهسته چیزی بهش گفت که متوجه نشدم .پولشو پرداخت و راننده رفت نمی دونم مارمولک چه جوری این راننده را راضی کرد کی بهت اجازه داد آژانس را بفرستی بره؟ متین بی توجه به سوال من گفت:تا هر وقت دوست داری بمون .خودم برت می گردونم عصبانی شدم و با صدای بلند گفتم: اسپایدرمن زورو قهرمان ناجی بشر احتیاج به حمایت ن د ا ر م متوجه شدی؟ دو پسر لات که همون حوال مشغول دود کردن سیگار بودن با خنده کریهی گفتن:راست میگه دیگه سیریش بزن به چاک طرف از تو خوشش نمی آد میدان را واسه بقیه خالی کن متین رو به سمت اونا چرخاند و گفت:ببند دهنتو پسر لات-نبندم چی می شه متین-گل می گیرم درشو پسر لات-مال این حرفا نیستی متین اماده دعوا بود حول کردم نمی خواستم در گیر بشه عجب غلطی کردم امد اینجاها متین ولشون کن از سر و وضعشون معلومه چیکارن پسر لات-حالا که معلومه بگو ببینم چیکاره ایم خوشکله متین دیگه طاقت نیاورد حمله کرد به پسره ول کن متین بیا بریم متین-برو تو ماشین بشین نمی رم متین-به خداوندی خدا اگه یه لحظه دیگه اینجا وایسی اول تو رو می کشم بعد اینا را و بعد فریاد زد برو تو ماشین گفتم ترسیدم اولین باری بود که از کسی می ترسیدم متین عصبانی بود خیلی عصبانی واسه همین بی صدا توی ماشین نشستم متین باهاشون گلاویز شده بود اونا دو نفر بودن و متین یه نفر تا تونستن کتک زدن وتا تونستن کتک خوردن معلوم بود متین رزمی کار کرده اما با این وجود بازم اونا دو نفر بودن و به جان متین افتاده بودن هر ضربه ای که بهش می خورد و صدای اخش که بالا می رفت درست مثل این بود که به قلبم خنجر میزدن تا حالا همچین احساسی را تجربه نکرده بود در واقع تا حالا همچین دعوایی را تجربه نکردم کم کم و با وساطته چند نفر اونا را از هم جدا کردن متین خون گوشه لبشو پاک کرد و اب دهانشو بیرون انداخت از داخل ماشین کاملا زیر نظرش گرفته بودم از بینی اش گوشه ی لبش و پیشونیش خون می امد البته اونا هم کم اش و لاش نشده بودن و به مراتب وضعشون از متین بدتر بود چند تا مرد متین را به کنار ماشین آوردن و سوارش کردن تا قائله ختم به خیر شه تو دلم هزار بار خدا را شکر می کردم که این لات و لوتها چاقو همراهشون نبود و گرنه حساب متین با کرام الکاتبین بود از اینکه بخاطر من در گیر شده بود از خودم خجالت می کشیدم متین به صندلی تکیه داده بود چند نفسه عمیق کشید و ماشین را حرکت داد می دونستم الان از دستم شدیدا عصبانیه اما با این وجود تمام شجاعتم و جمع کردم و پرسیدم صدمه دیدی؟(اخه دختر مگه ندیدی چه جوری از سرش خون میامد اینم سواله تو می پرسی) متین جوابمو نداد می خوای بریم درمانگاه؟ بازم جوابمو نداد با شمام بازم سکوت ترجیح دادم بیشتر از این خودمو خرد نکنم این که لال شده بود و جواب نمی داد منو به خونه رسوند ماشین را پارک کرد و سوئیچ را به سمتم گرفت از پیشونیش خون می امد بی مهابا و کاملا غیر ارادی دستم به سمت پیشونیش پیش رفت سرش را عقب کشید داره خون میاد؟ متین-سوئیچ خانم شریفی سوئیچ را از دستش گرفتم و راهی شد صبر کن واست آژانس خبر کنم متین-احتیاجی نیست به راه خودش ادامه داد و از در خارج شد مثل بچه های لوس پا به زمین کوبیدم چه روز گندی بود امروز
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۱ عصر
بغض داشت خفم می کرد از دست خودم عصبانی بود اخه نصف شبی وقت بام رفتن بود اگه بلایی سرش میامد می خواستم چیکار کنم؟ با همون حالت عصبی وارد خونه شدم بهنام داشت با یکی از همین دخترای به قول خودش دریا دل و به قول من ساده دل صحبت می کرد با دیدن من مکالمه اش و به پایان برد و سلام کرد ترسیدم لب باز کنم و بغض بترکه واسه همین با سر جواب سلامشو دادم بهنام-چیه باز شاخت به شاخ متین گیر کرد حرفی نزدم و به سمت اتاقم رفتم بهنام-هی بی تربیت شل لقت نمی کردما داشتم حرف میزدم حتی بر نگشتم بهش نگاه کنم به اتاقم رفتم تو مود عوض کردن لباس نبود واسه همین فقط کفشامو از پا کند و روی تخت طاق باز خوابیدم و به سقف خیره شدم تا حالا نگرانی را تجربه نکرده بود یعنی به این شکلشو تجربه نکرده بودم اما الان بشدت نگران متین بودم مدتی را به همون حال گذراندم چند ضربه به در خورد بهنام برو راحتم بزار حوصلتو ندارم مامان سرش را از در نیمه باز داخل کرد و گفت:حوصله منو چی؟ بلند شدم و کمی خودم را جمع کردم شمایین مامان .بفرمایید مامان-اگه حوصله نداری میرم نه نه بفرمایید(حوصله نداشتم اما ادب حکم می کرد از بی حوصلگیم به مامان چیزی نگم) مامان داخل شد روی مبل رو به روی تخت نشست.نگرانی را به وضوح در تخته سیاه چشمم می خواند اما نمی خواست از زیر زبونم حرف بکشه همیشه دوست داشت اون چیزای را که خودم صلاح می دونم و دوست دارم را براش توضیح بدم هیچ وقت واسه گفت حرفی در منگنه قرارم نداد و می دونستم که نمی ده مامان-جشن خوش گذشت ای بد نبود مامان-بعد از این همه مدت فکر می کردم خیلی باید بهت خوش گذشته باشه (تو دلم گفتم چه خوشی!) مامان-راستی بهار نمی خوای فکری واسه دانشگاهت کنی؟ چه فکری؟ مامان-مگه نمی خوای ادامه بدی؟ معلومه که می خوام مامان-پس چرا دنبال کارات نمی رهی؟ مامان حرفای عجیب میزنیدا مگه می تونم وسط ترم برم بگم سلام علکم من امدم مامان-پس با بابات هماهنگ کن با اقای اشرافی صحبت کنه (اقای اشرافی عضو هیئت مدیره دانشگاه بود و البته از دوستان پدر که در جریان بیماری من بود ) با بی حوصلگی گفتم:باشه مامان صحبت می کنم مامان مدام از این شاخه به اون شاخ میپرید تا مگر در این حین زبان من باز شود و در مورد ناراحتیم چیزی بگم اما نمی تونستم یعنی خودمم علت ناراحتیم را به وضوح نمی دونستم پس راجب چی باید باهاش حرف می زدم به ساعت نگاه کردم نیم ساعت بیشتر نگذشته بود .تمام این مدت گوشم با مامان بود اما حواسم نه حواسم قدم به قدم با متین گام بر می داشت مامان هم که دید نخیر من قصد حرف زدن ندارم شب بخیری گفت و اتاق را ترک کرد باز به ساعت نگاه کردم حالا 40 دقیقه گذشته بود وای خدای من درست مثل این بود که وزنه به عقربه های ساعت شمار وصل کردن و حرکت نمی کنه به هر سختی بود یک ساعت گذشت تا حالا حتما متین باید به خانه رسیده باشه به بهانه دادن برنامه فرداش باهاش تماس گرفتم یه بوق...........دو بوق...............سه بوق...........پنج بوق.............همش بوق تلفن همراهشو جواب نمی داد .همین موضوع بیشتر کلافه ام می کرد نکنه اتفاقی براش افتاده باشه پنج بار دیگه هم تماس گرفتم اما جواب نداد عصبانی شدم و موبایلم را با شدت و قدرت به طرف اینه قدی اتاق پرتاب کردم هر دو داغون شدن اما عقده دل من خالی شد صدای شکسته شدن اینه بهنام و زکیه را به اتاق کشاند برید بیرون می خوام تنها باشم بهنام-بهار چه مرگته تو اینکارا چیه ؟اینه را چرا شکستی؟ اینه خودم دلم خواست بشکنم شکستم بهنام-اینه که فدای سرت بگو ببینم کی اینه دلت را شکسته؟ هیچ کس بهنام-ااااا دروغ زکیه-خانم با اجازتون شیشه ها را جمع میکنم زکیه شیشه ها را جمع کرد و از اتاق خارج شد بهنام به سمتم امد گوشه تختم نشست و گفت:متین چی بهت گفته؟ هیچی به خدا هیچی بهنام دست نوازشی بر سرم کشید و گفت:هیس باشه نمی خواد حرفی بزنی اجباری به گفت نیست ازش ممنون بودم که مجبورم نکرد حرف بزنم چون تماین کار نداشتم مدتی بعد بهنام هم اتاق را ترک کرد و من را با هزار و یک فکر تنها گذاشت.فردا حتما با مهسان تماس می گیرم تا بتونم خبری از متین بدست بیارم این شازده پسر که جواب ما را نمی داددل تو دلم نبود یعنی یه حسی تو دلم بود که عقلم می گفت نباید باشه. هر احساسی آدم خاص خودش و می خواست و من آدم این حرفا نبود با فکر و خیال به خواب رفتم تمام شب خواب متین را می دیدم. زکیه یا به قول بهنام ساعت کوکی خانه راس ساعت 8 به اتاقم امد و بیدارم کرد امروز نه تنها مثل همیشه سرزنده و تازه و پرطراوت نبودم بلکه پر بودم از خستگی و کلافگی زکیه-خانم صبحانه الان میل ندارم.می خوام دوش بگیرم لطفا وان را برام اماده کن (زکیه مستخدم شخصی من بود و بیشتر به کارای من رسیدگی می کرد بقیه مستخدمین هم هر یک عهده دار قسمتی از کارهای خانه که چه عرض کنم کاخ ما بودن) زکیه به سمت حمام خصوصی من رفت وان را پر از حباب و کف کرد و مقداری از عطر مخصوصم در وان ریخت و گفت:خانم وان اماده است بفرمایید به حمام رفت و در وان دراز کشیدم همیشه گرمای آب لذتی ورای لذت طبیعی به تک تک سلول های بدنم هدیه می کردم بازم فکر و خیال به ذهنم هجوم اورد دکمه کنار دستم را فشار دادم و زکیه سریع خودش را به من رساند زکیه-بله خانم اون سی دی روی میزم را بزار توی پخش حمام و صداش را زیاد کن می خواستم موسیقی کوچه فکر و خیال را در ذهنم بن بست کنه زکیه کاری که گفتم را انجام داد و راهی شد یک ساعتی را همون طور در وان ماندم و سعی کردم خودم را از دنیای متین بیرون بیارم اما نشد بیرون امدم و مشغول خشک کردن موهام شدم زکیه با سینه ای پر از مواد غذایی مختلف وارد شد و ان ها را روی میز روبه روی مبل چید بعد از خشک کردن موهام و خوردن یک صبحانه مختصر تصمیم گرفتم با خانه ی اقای شایسته تماس بگیرم بعد از شنیدن چند بوق صدای دختر جوانی در گوشی پیچید که مطمئنا مهسان بود مهسان-بله بفرمایید سلام من شریفی هستم بهار شریفی اگه اشتباه نکنم شما باید مهسان باشید مهسان-بله خانم شریفی مهسان هستم.همین الان می خواستم باهاتون تماس بگیرم با نگرنی که اجازه ندادم لحن صدامو عوض کنه گفتم:مشکلی پیش امده؟ مهسان-نه نه .فقط بردارم گفتن که به عرضتون برسونم امروز تا ساعت 6 عصر دانشگاست و متاسفانه نمی تونه خدمتتون برسه فکر نمی کنه خودش باید این خبر را به من می داد؟ مهسان-متاسفانه نشد.دیشب که دیر موقع به خونه رسید و امروز هم که از ساعت 6 صبح راهی دانشگاه شد فرصتی واسه خبر دادن به شما پیدا نکرد می خواستم بگم موبایل را واسه همین وقتا گذاشتن اما حرفی نزدم هر چی نباشه من که خودم می دونستم واسه چی متین به مهسان پیغام داده و خودش باهام تماس نگرفته لحن مهربانانه ای به صدام دادم و گفتم :مهسان جان می تونم بپرسم چه ساعتی به منزل برگشتن البته فقط واسه اینکه اگه رسیدنشون به خونه خیلی طول میکشه و دیر وقت میشه ساعت کاریشون را کم کنم (اره جون خودم من که خوب می دونستم فقط دارم کنجکاوی می کنم که ببینم این شازده دیشب چقدر خیابان گردی کرده) مهسان-راستش دیشب خیلی دیر به خونه رسید فکر کنم 1 یا 1:30 بود البته با سر و صورت زخمی و قیافه ای تو هم ما که نفهمیدم چشه یعنی کسی جرات نکرد چیزی بپرسه .شما میدونین جریان از چه قرار بوده؟ (اگه متین خودش صلاح ندونسته حرفی بزنه پس درست نبود که من شرح واقعه بدم ) نه متاسفانه بی خبرم. نفس عمیقم و بیرون دادم و گفتم:مهسان جان یه زحمتی واست دارم بر عهده میگیری مهسان-البته خانم شریفی میشه با داداشتون تماس بگیرین و بگین که راس ساعت 7 منتظرشون هستم مهسان-خودتون این کار را نمی کنین؟ درگیرم و فرصتی واسه تماس با ایشون ندارم (اره جون خودم فرصت ندارم یا اون به تلفونام جواب نمی ده) مهسان-باشه حتما بهش اطلاع می دم ممنون میشم.خدانگهدار مهسان-خداحافظ تلفن که قطع شد یه لحظه به این فکر کردم که الان باید ماه اردیبهشت باشه واسه همین با عجله به سمت تقویمم رفتم اره امروز 5 اردیبهشت بود و تا تولدم فقط یک هفته مونده. همیشه جشن تولد من یکی از بهترین جشن تولدهای ممکن بود و بابا مامان سنگ تمام میذاشتن امسال هم استثنا نبود و همون اتفاق هر سال می افتد و قطعا پر شور تر از همیشه .سال پیش را بیشتر به خواب گذرانده بودم یه خواب ترسناک مطمئنا جشن امسال بیشتر پایکوبی برای گذشتن سال پیش بود تا ورود به سال جدید در حیرت بودم که چطور این موضوع را فراموش کرده بودم اخ حتما دیشب مامان امده بود راجب همین موضوع صحبت کنه که با دیدن قیافه مادر مرده من پشیمان شده و واگذار کرده به امروز صبح امروزم که واسه صبحانه پایین نرفت اه بمیری متین از بس روی اعصاب من رژه رفتی نزدیک بود فرصت برنامه ریزی واسه بهترین روز سالم را از دست بدمباید 
باید این بساط رخت شویی را که تو دلم پهن شده بود و جمع می کردم چه معنی داشت متین ناز می کرد و من ناخوداگاه و از روی دلسوزی سر اینکه واسه خاطر من کتک خورده نازشو میکشیدم و حتما تو دلش به خودش افرین می گفت که دختر دلسنگی شهر که جواب سلام خیلی ها را نمی ده بهش زنگ میزنه و اون محل نمی زاره
دیگه نباید بیشتر از این شخصیت خودم را زیر پاهای این مرد خرد می کردم و نباید فراموش می کردم که من بهارم گرچه هنوزم می خوام که مطلوب مادرشم و چشمم به روی زیبایی های که مامان می گه هست و من نمی بینم بازشه اما حاضر نیستم شخصیتم پای مال خوب دیدنم شه
باید به فکر تدارک روز جشن باشم و مهم تر از همه فکر لباس
لباسهای که در جشن تولدم می پوشیدم مدتها مورد تقلید دخترهای دور و نزدیکی قرار می گرفت که یا عکسم را دیده بودن و یا در شب جشنم حضور داشتن امسال هم می خواستم ملکه آن شب باشم و در آسمان زیبایی ها بدرخشم حس زیبا بودن و درخشیدن حسی بود که هیچ وقت در من سرنگون نمی شد
امشب که متین امد باید سری به مزون های همیشگی ام بزنم و ببینم اوضاع از چه قرار لباس خاصی را که من می خوام دارن یا باید سفارش بدن واسم بیارن
تا عصر سر خودم را با کتاب و فیلم گرم کردم. هنگام ظهر چرت کوتاهی هم زدم تا خماری خواب از سرم بپره ساعت 7 شد اما از متین خبری نبود
بازم دلم شور زد اصلا انگار نه انگار تصمیم گرفتم متین را نادیده بگیرم
به دل خودم گفتم:صبح تا حالا یاسین تو گوش خر می خواندم مگه قرار نشد این بساط و جمع کنیم
لب خودمو گاز گرفتم این چه طرز حرف زدن بود درسته کسی نمی شنید اما خودم که میشنیدم ای دختر بد و بددهن این حرفا را از کی یاد گرفتی
ساعت شد 7:30 و متین نیامد.ضربان قلبم بالا رفته بود ای خدا اخر این میکیموز منو سکته می ده
کاسه صبرم دیگه داشت سریز می شد که صدای زکیه در گوشم پیچید
زکیه-خانم اقای شایسته امدن
بهش بگو منتظر بمونه تا حاضر شم
زکیه-چشم خانم
با رفتن زکیه نفس عمیقی از اعماق وجودم کشید.بلاخره امد.من یه حالی از این بگیرم که مرغای اسمون که خوبه موجودات فضایی هم به حالش گریه کنن
لباسم و اهسته اهسته پوشیدم این که منو یک ساعت کاشته بود حقشه چند دقیقه ای معتل بمونه
از پله ها ارام و با طمئنیه پایین امدم
بهنام-مورچه زیر پاتون له نشه سرکار خانم
دقیقا مواظب همینم که نکنه خدایی نکرده جفایی در حق این مخلوق کوچک بشه
بهنام-لوس بازی بسه فهمیدیم تو هم می تونی مثل بوقلمون راه بری بدو این بنده خدا منتظره
لبخندی زدم و گفتم اون حقشه یک ساعته منو کاشته
بهنام با لحن کشیده ای گفت -پس داری تلافی می کنی؟
تلافی؟؟؟؟؟نه این فقط دست گرمی بود حالا مونده تا تلافی
بهنام-بهار همین کارا را می کنی که شوهر گیرت نمیاد دیگه
من شوهر گیرم نمیاد؟حالا خوبه خودت گروه گروه خواستگارای منو جواب می کنی
بهنام- اه اه به اینا می گی خواستگار. خواستگار باید یه چیزای تو مایه های من باشه.چشمکی زد و گفت برو دیگه گناه داره
دارم میرم
بلاخره با سرعتی برابر با سرعت قدم های مورچه خودم را به دم در رساندم متین دست به سینه به ماشین تکیه داده بود نگاهم به سمت صورتش کشیده شد
خراش روی پیشانی و زخم کنار لبش به وضوح پیدا بود و این زخما قیافشو واسه منی که می دونستم این زخما نشانه ی حمایت از منه دوست داشتنی تر و زیباتر کرده بود .انقدر تحت تاثیر زخمهای صورتش قرار گرفته بودم که نزدیک بود اختیار از کف بدم و لبخندی به روش بزنم اما کور خونده از این خبرا نبود. صرفه ای مصلحتی صرفا جهت صاف کردن حنجره ام کردم و وگفتم:
گفته بودم چه ساعتی بیاین؟
متین-سلام
به سوالم جواب بده
متین-فکر می کنم رسم ادب این باشه که قبل از سوال کردن سلام کنین
جدی گفتم:بدون طفره رفتن به سوالم جواب بده؟
متین-7
گوشیم را از جیب بیرون آوردم و شماره 119(ساعت گویا)را گرفتم و روی اسپیکر زدم
ساعت20:05 ساعت 20:05
یک ساعت و پنج دقیقه تاخیر
متین-توی دانشگاه جلسه داشتم
مهم نیست چیکار داشتی و کجا بودی مهم اینه ساعتی که میگم باید اینجا حاضر باشی
متین بی توجه به سخنرانی پر جذبه من به سمت در راننده رفت نشست و ماشین را روشن کرد
چقدرم که این به حرف من گوش کرد باریکلا به این جذبه چقدر ماثر واقع شد
عصبی شدم واقعا عصبانی شدم.
در عقب و باز کردم و در صندلی عقب جای گرفتم
داشتم حرف میزدم
متین تک گازی به ماشین داد و اونو از خانه بیرون اورد
متین-چی تا این حد عصبانیت کرده؟
شسته روفته و بدون گوشه و کنایه گفتم:
تلفونای که دیشب جواب ندادی و این رفتار زشتت که امشب یک ساعت معتلم کردی
متین-دیشب زیاد حالم مساعد نبود که به تلفونم جواب بدم امروز هم جلسه بودم باید در مورد طرحم توضیح می دادم
می تونستی زنگ بزنی و دیر امدنتو خبر بدی؟
متین-انقدر سرم شلوغ بود که فراموش کردم
تا حدی لحن صحبت کردن و توضیح دادنش خسته بود که به یقین رسیدم نه دیشب خوابیده نه از صبح تا حالا فرصت استراحت پیدا کرده واسه همین این دفعه را بی خیال شدم وبا لحن آرام تری گفتم:دوست ندارم دیگه تکرار بشه
متین با لحن بامزه ای گفت: سعی می کنم اما اگه قرار باشه با هر بار دیر کردن من اینجوری توبیخم کنی همون زندان را به راننده تو بودن ترجیح می دم
خیلی خوب شما هم حالا دور بر ندار
متین خنده ای کرد و گفت:تو که این همه میترسی راننده و بادیگارد توپی مثل منو از دست بدی واسه چی دیگه عذاب می دی؟
پوزخندی زدم و گفتم:حرف رویاهاتو نزن.اصلا چی شده امروز شما بزله گو شدی؟
متین-دیدم من سیاه بخت که باید یه سالی را به این منوال بگذرانم .شما هم که دم به دقیقه خریدید و منو احضار می کنین اگه بخوام به همه ی حرکات و رفتارای شما فکر کنم دیونه میشم پس بهتره بی خیال رفتار شما بشم و خودمو به ندیدن و نشنیدن عادت بدم.از حالا به بعد هر چی می گی یه گوش من در دیگری دروازه
با اینکه متین حرفاشو در غالب شوخی زد اما من می خواستم یک بحث جدی راه بندازم و یکبار برای همیشه همه چیز را روشن کنم
گفتم :انقدرها هم که فکر می کنی رفتار و گفتار من بد نیست
متین-اره اتفاقا اونشب چند نفری ازت تعریف می کردن می گفتن:مغروره ولی خودخواه نیست .من که باور نکردم یعنی در بر خورد با من که کاملا عکس حرف اونا درباره شما صدق می کنه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۱ عصر
بازم داشت تیشه به ریشه شخصیتم میزد
ببین اقای شایسته هیچ وقت هیچ وقت شخصیت منو هدف نگیر من اونجوری که تو فکر می کنی بد نیستم من سیاه نیستم چشماتو باز کن ببین تو رفتار تو چیه که من مجبور می کنه عکس العمل انجام بدم
متین-من کار اشتباهی انجام ندادم.در واقع در برابر شما مطمئنم کاری نکردم
جوری منو زیر چرخ اتوموبیلت له کردی که 6 ماه کما بودم اونوقت می گی کار اشتباهی نکردم؟
متین-اون یه حادثه غیر عمد بود
قبول دارم حادثه غیر عمد بود اما با سهل انگاری تو رخ داد اگه سرعتت کمتر بود شاید این اتفاق نمی افتد اما مسئله من این چیزا نیست بحثم سر اینه که تو حتی حاضر نشدی به خاطر سهل انگاریت یه عذرخواهی کنی
متین-تو خودتم از عذرخواهی متنفری اینو دیشب ثابت کردی حالا واسه چی منو بخاطر انجام ندادن کاری که خودت انجام نمی دی سرزنش می کنی؟
کار من اگه به هولناکی کار شما بود شک نکن که عذرخواهی می کردم
متین-این رفتارا از شخصیت تو امثال تو به دوره
*چرا انقدر دیدت نسبت به من و امثال من سیاهه؟

متین:من دیدم سیاه نیست افرادی رو که میبینم خودشون سیاه هستن!
کسایی که تو اطرافتن سیاه مطلق نیستن اما تو میخواهی فقط سیاه ببینی!یه چیزی رو خوب یادت باشه آقای شایسته اگر فقط تو ظلمات شب چشمات باز باشه و به تاریکی خو بگیری دیگه هیچ وقت نمیتونی روشنایی روز رو کامل ببینی همیشه چشمات از ترس سفیدی و نور نیمه بازه!
متین-پس شما هم دید باز و حرف های تحول گرایانه بلدید
نفس عمیقی کشیدم:من نه میخوام بحث به قوله شما تحول گرایانه کنم نه میخوام سردربیارم که در موردم چی فکر میکنید!هر آدمی مختاره اونطور که دوست داره در مورده دیگران فکر کنه !دیگه بسته به شناخت و فکرشه!من و شما رهگذریم آقای شایسته کارمون که به اتمام برسه از هم عبور میکنیم شاید دیگه هیچ وقت هم همدیگه رو نبینیم اما امیدوارم تا روزه اخری که با همیم بتونی شخصییت و وجود منو اونطوری که هست و واقعیت داره بشناسی و اگر شهامت داشتی مثل یه مرد اعتراف کنی که همه چی تنها به دیده سیاه تو محدود نمیشه!
میتونستم ناباوری و گیجی رو تو نگاهش به وضوح ببینم.شاید اصلا انتظاره این نوع صحبت کردن و برخورد رو از طرف من نداشت یا شاید فکر میکرد ما آدمای مرفه منطق و ذات آدمی نداریم.اما خودم خوشحال بودم که تونستم اونچه تو فکرم بود رو تو قالب حرفهای درست بهش بگم.اینکه همه رو با یه دید نبینه.میخواستم بفهمه هدفم به رخ کشیدن رفاه و ثروتم نبود هدفم تنبیه غروره زیادش در برابر اشتباهش بود.*
بقیه راه را سکوت در خود غرق کرد گرچه لحظات سنگین می گذشت اما حاضر بودم این سکوت را تحمل کنم به شرط اینکه با حرفای که شنیده کنار بیاد و باور کنه منم یه انسانم مثل تمام انسان های که در تاریکی شب و روشنایی روز از کنار دستش رد میشن منم یه ادمم حس دارم قلب دارم وجدان دارم .نمی گم بی نقصم اتفاقا پر نقصم به خاطر همینه که می خوام عوض شم می خوام بهتر شم اگه تا به حال از بالا میدیدم حالا بیام پایین تر شاید تابلوی نقاشی خدا از اون پایین زیبا تر باشه سبزتر باشه دریایی تر باشه خودمم غریق دریای فکر شده بودم و به خودم و حرفای که زدم و شنیدم فکر می کردم از اینکه کجای راه را دارم بی راه میرم که دیگری اینجوری راجبم قضاوت میکنه.
انقدر در فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم
متین گوشه ای نگه داشت و گفت:اینجا منتظر میمونم
نمیای؟
متین-لازمه بیام؟
بدم نمی آد نظر بدی؟
متین-اگه مجبورم میام
در را باز کردم و در همون حین که پیاده میشدم گفتم مجبور نیستی
بدون اینکه منتظر پاسخش بمون پیاده شدم
هنوز به در مزون نرسیده بودم که متین خودش را به من رسوند
نظرت عوض شد؟
می بینی که عوض شده پس بهتره حرفی نزنی که به جبهه قبلی برگردم

وارد مزون شدیم خانم صادقی مسئول مزون با دیدن از پشت میزش بلند شد به سمتم امد احوال پرسی گرمی کرد
صادقی-واقعا از دیدار مجددتون خوشحالم نمی تونین تصور کنین چقدر از شنیدن ماجرای تصادفتون متاسف شدم و از شنیدن خبر بهبودتون مسرور
ممنون این لطف شما را به من می رسونه
صادقی نگاهی متعجب و البته خریدارانه به متین انداخت .از دیدن نگاه گنگش نزدیک بود کنترلم را از دست بدم و صدای انفجار خنده ام به هوا بره
اقای شایسته از دوستان خانوادگی من هستن
صادقی که حالا جواب معمای ذهنش را گرفته بود خندید و گفت:خوشبختم اقای شایسته
متین کوتاه و مختصر جواب داد:منم همینطور
خانم صادقی می تونم ژورنال مدل های جدید را ببینم
صادقی-البته بفرمایید از این سمت
با راهنمایی خانم صادقی به قسمت مورد نظر رفتیم روی مبلی نشستم و متین هم در کنار من نشست صادقی تبلتش را به دستم داد تا مدل ها را ببینم
مدل های مزون صادقی اکثرا به سبک امریکایی بود ساده و راسته اما دوست داشتم امثال لباس های در سبک انگلیسی یپوشم عروسکی و پر پف.متین هم معلوم بود زیاد از مدل لباس ها خوشش نیامده واسه همین تشکری مختصر از خانم صادقی کردیم و بیرون امدیم نمی دونم چرا متین یهو زد زیر خنده
به چی می خندی؟
متین-به مسئول مزونه
واسه چی؟
متین-از قیافش معلومه بود تا تو رو از دور دیده که داری به سمت مزونش میای زیر میزش بشکن میزده و می گفته:اخ جون امد اخ جون امد.اما تو هیچ لباسی ازش نگرفتی و حسابی بادشو کشیدی قیافش خنده دار بود
از تعبیر های متین خنده ام گرفت اما به لبخندی اکتفا کردم سوار ماشین شدیم
متین-حالا کجا برم
برو خیابان فرشته مزون خانم سعادت انجاست. لباساش اکثرا به سبک انگلیسی فکر می کنم مدلی که می خوام را می تونم انجا پیدا کنم
متین-مگه لباس های اصیل ایرانی خودمون چشه که شما حتما باید به سبک انگلیسی ها لباس بپوشید
خندیدم و گفتم:منظورت لباس های محلی ایرانه
متین-آره به نظر من لباس های شمالی محشرن
دامنه شلیته بلند و پر پف با لباسای بلند و رنگارنگ و کلاه ها و روسری های که کنارش حالتی مثل سکه دارن
متین-اره به نظر من تک اند
به نظر من هم تک اند اما مناسب جشن من نیستن
متین بی تفاوت گفت:هر جور دوست داری
به در مزون سعادت رسیدیم متین ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم
با آسانسور به طبقه 5 رسیدیم
داخل مزون شدم منشی خانم سعادت به محض شناختنم به خانم سعادت خبر داد خانم سعادت هم با شتاب خودش را بیرون رسوند و گفت:سلام خانم شریفی عزیز.بهترین؟
بهترم خدا را شکر
سعادت-خدا را شکر. صبح مهتاب جون برای تهیه لباس جشن تولد شما تشریف آورده بودن شک نداشتم که امروز و فردا هم خودتون تشریف میارین.
لبخندی زدم
خانم سعادت با توضیحات فراوان و سر درد آورنده مشغول توضیح دادن در مورد لباس ها بود
خاص ترین لباس به نظر خودم یک لباس عروسکی و دکلته مشکلی بود که بسیار ظریف کاری روش شده بود و پارچه ماشی رنگ با طرحی خاص از روی دامن پفی تا قسمت دکلته لباس کشیده شده بود
از این خوشم امد اما متین حرفی نمی زد
این چطوره؟
خوبه .بد نیست
خانم سعادت-اختیار دارین اقا این یکی از بهترین لباس های طرح جدید ماست
همین را واسم بفرستید خانم سعادت
خانم سعادت-کی باید به دستتون برسه؟
اگه لطف کنید فردا صبح بفرستید ممنونتون میشم اخه باید به عکاسی برم
خان سعادت-حتما
فاکتور را لطف می کنین
خان سعادت-قابل شما را نداره
شما لطف دارین
خانم سعادت فاکتور را بدستم داد قیمت لباس 550 هزارتومان بود که با تراول پرداخت کردم
متین اهسته گفت:من زودتر میرم ماشین را از پارک بیرون میارم
باشه
وقتی متین رفت از خانم سعادت پرسیدم:خانم سعادت مزونی را سراغ دارین که لباس های اصیل ایرانی ترجیحا شمالی داشته باشن
خانم سعادت-البته عزیزم یکی از دوستانم طراح لباس های اصیل ایرانی است.لباس های ایرانی بخاطر رنگ های خیلی باز و مدلهای خاصی که دارن به نظر من بی نظیرن اما خوب جدیدا طرفدار های چندانی ندارم اما شک ندارم این لباس ها شما را فوق العاده زیبا می کنه
میشه ادرسشون را لطف کنین
خانم سعادت-چند لحظه منتظر بمون عزیزم
خانم سعادت رفت و چند لحظه بعد همراه با کارتی برگشت کارت را بدستم داد و گفت:نظر منو می خوای از این لباسها برای عکسات حتما استفاده کن
فقط اگه کسی از دوستان واسه تهیه لباس جشن اینجا امد بهشون چیزی نگین
مطمئن باشین خانم
تشکری کردم و با خداحافظی انجا را ترک کردم
سوار ماشین شدم
متین-برگردم خانه
اره کارم تمام شد فقط اگه میتونی فرداساعت 5 عصر بیا باید برم عکاسی
متین-باشه
متین منو به خانه رساند خودش رفت
یه راست به سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم متین راست می گفت لباس اصیل ایرانی واقعا خاص بود عکسای محشری می تونستم با این لباسا بگیرم
فردا باید به عکاسی می رفتم تا عکاس مخصوصم چند مدل عکس بزرگ ازم بگیره تمام این عکسها را عکاس رو چوبهای نازک و محکمی می زد و قسمتهای اضافی را می تراشید تا قامت و هیکلم را دراه و از عکس ها بهاری مجازی بسازه این عکس ها پایه های داشتن که کمک می کرد بایستند و درست مثل این بود که من انجا ایستادم (مثل عکس های تبلیغاتی که در بانک ها بود )
از این عکسا حدود 20 تا هر سال تهیه می کردیم که از جلوی در ورودی حیاط تا در ساختمان قرار می گرفت.روی تک تک شیرینی ها کوچک و کیک تولد عکس من را هک می کردن .بریز و به پاش زیادی می شد اما خوب واسه نوه شریفی بزرگ این چیزا لازم بود
اول از همه با مهتاب تماس گرفتم
سلام مهتابی
مهتاب-سلام دختر دایی بی معرفت.راننده دار شدی ما را فراموش کردی؟
این حرفا چی من همیشه به یاد دختر عمه گلم هستم
مهتاب-خدا میشناسه جنس خرابتو.می دونستم امشب و فردا زنگ میزنی بلاخره یکی باید باشه این جشنتو راه بندازه
حالا خیلی هم واسه خودت هندونه نشکن.مهتاب بی شوخی فردا کلی کار دارم از صبح تشریف میاری اینجا
مهتاب-حالا واسه چی از صبح؟
پس از کی؟
مهتاب-همین حالا
با این حرف مهتاب در باز شد خانم در چهار چوب در ظاهر شدن
تو اینجایی
مهتاب-نه اونجام.خوب چشمات که می بینه جلوتم
کی امدی؟
مهتاب-اونموقع که راننده خوشکلت رسوندت توی سالن بودم اما اون چشمای باباقوریت منو به این بزرگی ندید
شوخی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۱ عصر
مهتاب-نه جدی جدی.خوب حالا ول کن. این کوری تو موضوع جدیدی نیست بگو برنامه چیه؟
چند لحظه صبرکن فردا یه همراه هم داریم
مهتاب-کیه؟
همونطور که گوشی کنار تختم را بر می داشتم گفتم صبر کن
با اشپزخانه تماس گرفتم و خواستم زیور به اتاقم بیاد
زیور مستخدم شمالی ما بود مطمئنا اون می تونست توی انتخاب یک لباس اصیل و قدیمی و زیبای شمالی به من کمک کنه
زیور بالا امد در زد و وارد شد
زیور-بله خانم
زیور جان فردا حاضر شو با من و مهتاب به یه مزون لباس ایرانی بیا می خوام یه لباس شمالی تهیه کنم تو می تونی کمکم کنی
زیور لبخندی زد و گفت:وای خانم لباسای شمالی خیلی باید به شما بیاد
مرسی .فردا ساعت 10 میریم
زیور-خانم اشپزخونه چی؟
بسپار به سکینه و زکیه
برق شادی در چشماش نقش بست و گفت چشم خانم
مهتاب-می خوای لباس شمالی بپوشی؟
سرم را به علامت تایید حرفش تکان دادم
مهتاب-می دونی باید از کجا بخریم؟
اره آدرس گرفتم
مهتاب-خوبه.مثل اینکه امسال حسابی می خوای خاص باشی
ما اینیم دیگه
مهتاب از ساکی که همراه خودش آورده بود لباس راحتی در اورد و پوشید
چه خبره این همه وسیله کول کردی آوردی.مگه امدی مسافرت
مهتاب-با اجازت یه هفته مهمونتم اینا هم لباسهای مورد نیازمن به خانم سعادت هم گفتم لباسم و بفرسته اینجا
چه خوب(مهتاب رو دوست داشتم شاد بود و منو شاد می کرد)
مهتاب-راننده خوشمله فردا میاد دنبالمون
فردا صبح نه با ماشین تو میریم اما عصر واسه عکاسی میاد
مهتاب به شوخی گفت:من بنزین ندارم زنگ بزن خودش بیاد
دانشگاست نمیاد
مهتاب-حالا استثنا خودم میبرمت
بلند شو جمعش کن چه واسم کلاس میزاره.
مهتاب بلند خندید
مسواک زدیم و روی تخت خوابیدیم مهتاب طبق معمول سرش نرسیده به بالش خوابش برد اما من داشتم به اتفاق های که امروز افتاد و اتفاق های که ممکنه فردا بیفته فکر می کردم

صبح باز هم مثل همیشه با صدای زکیه از خواب ناز بیدار شدیم
مهتاب-ول کن تو هم زکیه به من چیکار داری برو بهار را بیدار کن
زکیه-خانم میز صبحانه اماده است
مهتاب-من بعد میخورم
_بلند شو دیگه مهتاب کلی کار داریم به برنامه هامون نمی رسیم ساعت دهه
مهتاب-هی من می گم نمیام اینجا هی شما میگین بیا کاری به کارت نداریم میزاریم بخوابی بابا این خونه شما هم که شبیه پادگانه
با غرغر های مهتاب از خواب بیدار شدیم لباس عوض کردیم
زکیه-خانم پدرتون گفتن به محضی که بیدار شدیین باهاشو تماس بگیرین
مهتاب دوباره به روی تخت بر گشت پتو رو روی سرش کشید و گفت:تا تو تلفن میزنی من یه چرت می خوابم
اه تو هم شورشو در آوردی مهتاب
مهتاب جوابی نداد
جون به جونش کنن این خصلت خرس گونه اش ازش جدا نمی شه
گوشیمو برداشتم با بابا تماس گرفتم
سلام بابا
بابا-به به ستاره سهیل کدوم کهکشانی که چشم ما به جمالت روشن نمی شه
ببخش بابا جون سرم شلوغ شده اینه که سعادت زیارتت و ندارم
بابا-ای پدر سوخته زبون باز
ممنون از تعریفتون.خوب من گوش به فرمانم فرمانده
بابا-زنگ زدم بگم همه چیز را برای اخر هفته حاضر کن دوست ندارم کم و کسری وجودداشته باشه امروزم دادم یه مقدار پول واسه تدارک مراسم ریختن توی حسابت
مرسی بابا
بابا-کارتا را سریع حاضر کن و بفرست.هر کس هم دوست داشتی دعوت کن اما در درجه اول اقوام نزدیک یادت نره به بهنام هم سپردم کمکت کنه. هر کاری داشتی بهش بگو
(چه حلال زاده بود اقا همین که بابا اسمش را آورد وارد اتاق شد)
چشم بابا
بابا-دوستای پدربزگ خد ا بیامرزت یادت نره توقع دارن
تو دلم گفتم اخه این پیر پاتالا را دعوت کنم که چی بشه تکنو برقصن
چشم بابا حتما دعوتشون می کنم
من قطع می کنم تو هم سریع برو دنبال کارات راستی اگه جواهرات خاصی بخری برو پیش مومنی اگه خودش هم نداشت سفارش میده واست بیارن هر چی نباشه اون اشناست هواتو داره
چشم میرم
خداحافظ
خدانگهدار
بهنام-بابا بود
اره
چی می گفت:راجب جشن صحبت می کرد
بهنام-اخ گفتی جشن ببین بهار این پیرمرد پیرزن ها را کلا کنسل کن 4 تا از این دوستای خوشکل مشکلتو دعوت کن بیان
اتفاقا بابا داشت تاکید می کرد که دوستای پدربزرگ را فراموش نکنیم
جدی می گی؟
اره بخدا
بهنام-اه اه من نمی ام
مهتاب-بهنام مجبوری بالای سر من حرف بزنی اتاق به این بزرگی برو انورتر حرف بزنین می خوام بخوابم
بهنام-هپلی مگه واسه خواب امدی اینجا
مهتاب- نه یادم رفته بود بارکشتونم
بهنام-خوب من که یادت اوردم حالا پاشو انجام وظیفه کن
مهتاب بالشم را سمت بهنام پرتاب کرد
مهتاب-بی شعور نفهم
بهنام-ای بی تربیت این حرفا را کجا یاد گرفتی؟چاله میدان؟
مهتاب-اره چاله میدان همون موقع که امده بودم تو رو برگردونم خونه یادت میاد
این دوتا ول کن نبودن واسه همین من پایین امدم
صبحانه من رو به اتمام بود که جنگ لفظی بهنام و مهتاب هم تمام شد و پایین امدن و پشت میز صبحانه نشستن
زکیه –خانم این لیست غذایی که مادرتون گفتن سفارش بدین
نگاهی اجمالی انداختم چندین نوع غذا بود از کباب بره گرفته تا جوجه و کوبیده و قفقازی و کوفته تبریزی و................
دسر هم که تا دلتون بخواد از همه چیز
لیست را به طرف بهنام گرفتم-سفارش غذا با تو. از رستوران پارسالی نگیر که غذاش اصلا خوب نبود
بهنام-پس از کجا بگیرم
من چه میدونم تو تمامه رستورانای شهر را زیر پا گذاشتی
بهنام-فکر کنم یه جای تاپ میشناسم باشه سفارش غذا با من
خیلی خوب مهتاب بلند شو بریم
اوکی مادام
مهتاب در حالی که لقمه اخر را در دهان میذاشت از روی صندلی بلند شد از عمد پای بهنام را لگد کرد
بهنام-هی مگه کوری
مهتاب-پاتو جمع کن
بهنام-مهتاب جوری حالتو میگیرم که تا شب بشینی گریه کنیا
مهتاب-مال این حرفا نیستی
بس می کنین یا نه
بچه ها ساکت شدن
زکیه زیور را صدا کن بگو حاضر شه بریم
اماده است خانم این زیور اماده اماده است.یعنی از دیشب که بهش گفتین واسه انتخاب لباس می خواین ببرینش انقدر ذوق کرده که از صبح سحر لباس پوشیده واماده رفتنه
لبخند زدم: بهش بگو بیاد
تو دلم گفتم حالا که خوشحاله باید روزش و تکمیل کنم و یه نهار خوب مهمونش کنم
زکیه ما نهار بر نمی گردی به زیورم بگو بیاد توی حیاط
زکیه-چشم خانم
به طرف حیاط رفتیم زیور هم مثل فرفره خودش را به ما رساند سوار زانتیای مهتاب شدیم و حرکت کردیم
به ادرسی که خانم سعادت داده بود سر زدیم خانم شفقت مدیر مسئول انجا بگرمی از ما استقبال کرد مثل اینکه خانم سعادت سفارشم را کرده بود
خانم شفقت مدلهای مختلفی را نشان داد که بعضی ها را زیور رد کرد بعضیها را مهتاب خودم از همه ی لباس ها خوشم امده بود تو دلم به این همه ذوق و سلیقه متین افرین گفتم اگه پشنهاد متین نبود مطمئنا الان اینجا نبودم
برق چشمای زیور که خوشحالی ازش میبارید تنها تابلوی جذابی بود که دلم می خواست تمام مدت بهش بنگرم
در اخر لباسی به رنگ قرمز نظر همه ی ما را جلب کرد .روسری محلی که روی لباس بود زمینه ای سفید با گل های بسیار ریز قزمز داشت خود لباس هم قرمز بود با دامنی شلیته و پرچین پیشانی بندی به رنگ طلایی که سکه سکه های از ان اویزان بود و روی پیشانی من میریخت جلوه لباس را هزار برابر کرده وقتی لباس را برای پرو پوشیدم لحظه ای همه بهت زده به من نگاه می کردن رنگ ابی چشمام در هاله ی سفید و قرمز روسری غوغا بود و سکه های طلایی رنگ زینت ده پیشانی سفیدم بودند
شفقت-محشره بی نظیره
مهتاب-فوق العاده شدی دختر
زیور-خانم خیلی بهتون میاد
ممنون .پس همین و بر میداریم
شفقت-الان میبرین یا بفرستم
می بریم چون عصر باید عکاسی باشیم
شفقت-الان فاکتور را میارم خدمتتون
نگاهی در اینه قدی نگاهی به خودم انداختم واقعا لباس زیبایی بود. کاش متین اینجا بود و نظر می داد
شفقت فاکتور را آورد-بفرمایید
قیمت لباس 600 هزارتومان بود با رضایت پرداخت کردم
شفقت-خانم شریفی خواهشی دارم
بفرمایید
شفقت-من هفته ی اینده شوی از لباس ایرانی ترتیب دادم و از بعضی طراحان معروف خارجی نیز دعوت کردم می خواستم بدونم افتخار میدین مدل ما بشین
نمی دونم
مهتاب-قبول کن دیگه
من فکرامو می کنم نهایتا تا پس فردا شب باهاتون تماس میگیرم
شفقت پشت کارتش شماره موبایلش رو نوشت و گفت:این شماره موبایل منه خوشحال میشم این افتخار را به ما بدین
کارت را گرفتم و بعد از خداحافظی از مزون بیرون زدیم
مهتاب-دختر تو معرکه ای
ممنون.مهتاب قبل از خونه به رستوران همیشگی برو نهار مهمون منید
زیور-خانم پس من را همین جاها پیاده کنید میرم خونه
من دارم مهتاب را به خاطر تو دعوت می کنم دوست دارم امروز نهار را با من باشی
زیور گونه هاش سرخ شد و گفت:اما خانم جسارته
وقتی من دعوتت کردم این حرفا دیگه بی مورده
نهار را در یک رستوران سنتی دور هم و در جو صمیمی خوردیم
احساس می کردم زیور کمی معذبه اما این حالتش زیاد طول نکشید و با حرفای مهتاب اونم به خنده افتاد
بعد از نهار به خونه برگشتیم .تازه ساعت 2 بود و تا امدن متین خیلی وقت مونده بود.حالا میفهمیدم واسه چی میگن انتظار سخته
گوشیم و برداشت روی مبل رو به باغ نشستم شماره متین را گرفتم اما قبل از اینکه برداره قطع کردم بهش چی بگم بگم بعد از اون حرفای دیروزت که از صدتا فحش بدتر بود حالا دلم برات تنگ شده نه درست نبود بهش زنگ بزنم
گوشی رو روی تخت پرت کردم
و بازم چشم به باغ دوختم .راس ساعت 5 متین امد از در ورودی دیدم که وارد شد ناخوداگاه و غیر ارادی لبم به خنده باز شد و قبل از اینکه زکیه صدام بزنه بیرون امدم وسط پله ها ایستادم و بلند گفتم:متین چند لحظه صبر کن الان میام
اخ چه گندی زده بود جلوی چشمای کنجکاوه مهتاب متین را با این شوق و ذوق به اسم صدا زده بودم اه گندش در امد بدتر از همه خود متین بود که الان دور بر می داشت
متین-چشم خانم شریفی توی حیاط منتظرم
مهتاب پله ها را بالا امد قبل از اینکه به من برسه خودم را به اتاق رساندم
مهتاب خودش را داخل انداخت ادای منو در اورد :متین صبر کن الان میام!!!!!!!!!!!!!!!!!!به به به می بینم که
حرفش و قطع کردم:شایعه ی بی مورد نساز سریع اماده شو که دیر میشه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۲ عصر
مهتاب-دیر میشه یا دلت نمی اد منتظر بمونه
مهتاب!!!!
مهتاب-جان مهتاب.ببین بهار خیلی بی معرفتی اگه خبرای تو دلت باشه و به من نگی
به خدا خبری نیست
مهتاب-اگه به همین زودیا خبری شد بهم می گی؟
اخه بجز تو کیو دارم که براش درد و دل کنم
مهتاب صورتم و بوسید و گفتم:خودم چاکرتم
زود حاضر شو بریم
مهتاب-چشم مادام تا شما یه احوال پرسی کنین من امدم
پس من میرم پایین تو هم بیا
مهتاب-برو فدات شم از این بال بال زدنت کاملا معلومه که خبری نیست
مهتاب تو رو خدا ازین شوخیا جلوش نکنیا جنبه نداره
مهتاب-برو حواسم هست
لباس ها را برداشتم و پایین رفتم .ضربان قلبم انقدر تند میزد که حس کردم الان قلبم میفته جلوی پام.منم بی جنبه بودمو خبر نداشتما

متین مثل همیشه دست به سینه به ماشین تکیه داده بود.
این دفعه بر خلاف همیشه قبل از اینکه از خانه خارج بشم عینک افتابیم را به چشم زدم تا متین التهاب و شور را از چشمام نخونه بی شک انقدر باهوش بود که با یک نگاه می تونست از تلاطم درونم اگاه بشه
بیرون رفتم با دیدنم صاف ایستاد و لبخندی معنی دار زد
متین-اگه می دونستم تا این حد از ورودم خوشحال میشی زوتر میامدم
علیک سلام
متین لبخندش غلیظ تر شد و گفت:سلام
خوب حالا پاسخ به کنایتون
شمرده شمرده گفتم:شتر در خواب بیند پنبه دانه
متین-شما که راست می گی؟
شک نکن
جعبه لباس را به سمتش گرفتم و گفتم:دستم افتاد
متین بی توجه به دسته دراز شده من در عقب و باز کرد و گفت:اگه اذیتتون می کنه بزارینش اینجا
می خواستم بگم پس جنبعالی چیکاره ای اینجا اما حوصله اخم تخمش را نداشتم واسه همین مثل یک دختر خوب و حرف گوش کن بدون اعتراض جعبه را در ماشین گذاشتم
مهتاب- سلام عرض شد جناب شایسته
متین با شخصیت و سر به زیر گفت:سلام
تو دلم گفتم:اللهی بمیرم چقدرم که تو خجالتیی مارمولک . نگاه نگاه تو رو خدا چه جوری خودش را به موش مردگی زده.اگه تو اینی پس اون عمه ی من بود که پنج دقیقه ای چنان با فروغ مچ شده بود که باهاش دونفری می رقصید
مهتاب در حالی که از پله ها پایین می امد و در کنار من جا می گرفت گفت:مشتاق دیدار جناب شایسته.شرح فضایلتون را زیاد از بهار شنیدم
(ای گل بگیرن اون دهنتو مهتاب)
متین با تعجب به من زل زد و در همون حال گفت:ایشون لطف دارن
به محض اینکه متین از ما روی گرفت چنان محکم با ارنج به پهلوی مهتاب کوبیدم که صدای اخش بالا رفت
متین برگشت و گفت:اتفاقی افتاده؟
مهتاب-نه مگس نیشم زد
متین که ظاهرا متوجه برخورد من و مهتاب شده بود گفت:فکر کنم خر مگس بوده که چنین نیشش درد اوره
با حرصی که لوم داد گفتم:نخیر پروانه رو دستش نشست منتها ضریب تحمل درد مهتاب خیلی پایین
متین خندید و گفت:سوارشین بریم پروانه خانم
من عقب جای گرفتم اما مهتاب مثل ادم ندیدهها پرید جلو
من نمی دونم روزی که خدا داشت رو را تقسیم می کرد این مهتاب دزدکی چند جین رو گرفته که تا این حد پررو شده
از خانه که خارج شدیم به مهتاب اس ام اس دادم
گمشو بیا عقب بشین بچه پررو
مهتاب-اااا بی ادب
می دونستم مهتاب فقط می خواد حرص منو دراره و سر به سر من بزاره وگرنه اهل این حرفا نبود کلا هر پسری را به چشم برادری می دید
مهتاب دارم میگم پاشو بیا عقب
مهتاب-بگو دوسش داری تا بگم همین جا نگه داره بیام عقب
ندارم
مهتاب-پس ساکت بشین سر جات.به تو ربطی نداره
اینجوریه؟
مهتاب اینبار بدون اینکه اس ام اس بده بلند گفت:اره همین جوریه
متین-خانومها اگه من مزاحمم پیاده شم تا شما ها راحت و بدون اس ام اس بازی بتونید حرفتون را بزنید
مهتاب-این حرفا چیه شما مراحمید
متین از اینه جلو نگاهی به چهره اخم الود من انداخت و گفت:اما بعضیا اینجوری فکر نمی کنن
مهتاب-اون بعضیا غلط می کنن
مهتاب اگه ادامه بدی همینجا پیاده میشما
مهتاب-با تو نبودم که عزیزم چرا به خودت می گیری
جواب ندادم.دیگه هر چی مهتاب حرف زد جواب ندادم و مثل برج زهرمار سر جام نشستم
به عکاسی که رسیدیم زودتر از همه و بدون هیچ حرفی لباسم و برداشتم و پیاده شدم
خانم و اقای رشیدی از خبره ترین عکاسای شهر بودن
خانم رشیدی با دیدنم به استقبالم امد
خ رشیدی-سلام بهار جان
سلام
خ رشیدی-خیلی خوش امدین
ممنون
خ رشیدی-لباستو ببینم
سر جعبه را برداشتم دعا دعا می کردم متین وارد نشه دوست نداشتم قبل از اماده شدن عکسها لباس را ببینه
خ رشیدی- می خوای عکس محلی بگیره
اره می خواستم تنوعی بشه
خ رشیدی-خوب کاری کردی محشر میشه.بهار جان برو بالا لباستو بپوش و اماده شو
باشه
به طبقه بالا که اتاق عکس برداری بود رفتم
لباسم را عوض کرده بود که مهتاب امد
صحبتتون زیادی طول کشید
مهتاب-جدا؟
با اعتراض گفتم:مهتاب
مهتاب-جانم
داری اذیتم می کنی؟
مهتاب-اره
اونوقت چرا؟
مهتاب-واسه اینکه تو نسبت به متین بی اعتنای بی اعتنا هم نیستی اما به من نمی گی
به خدا خبری نیست.اگه خبری شد اول از همه به تو میگم
مهتاب به عادت بچگیمون انگشتشو جلو اورد و گفت:قول
انگشتم و به انگشتش گره زدم و گفتم :قول
مهتاب-حالا که دخمر خوبی شدی بیا تا صورت خوشملتو خوشمل تر کنم
مهتاب تو ارایش کردن حسابی وارد بود صورتم را محو کم ارایش کرد
مهتاب-خیلی ناز شدی
بودم
مهتاب-جمع کن خودتو جنبه داشته باش
زدم زیر خنده که اقا و خانم رشیدی وارد شد
اقای رشیدی:چیکار میکنین شماها
مهتاب-بهار داشت حاضر میشد
اقای رشیدی-حالا حاضری بهار خانم
کاملا
اقای رشیدی-خیلی خوبه
چندین عکس با ژست های مختلف و در حالت های متفاوت گرفتم . بعد از اتمام کار لباسم را تعویض کردم و به نزد خانم رشیدی برگشتم
خانم رشیدی عکس ها روی لپ تاپ مخصوصش ریخته بود
خ رشیدی-بهار جان بیا عکسای بزرگتو که می خوای از در ورودی تا سالن بزاری انتخاب کن
با مشورت مهتاب خواستیم عکسی را که در ان کمان به دست گرفتم و هدفی را نشانه رفتم و عکسی را که سبدی حصیریه پر از گل رز قرمز را به دست داشتم را بزرگ کنن چند عکس ایستاده ی دیگه هم بود که گفتم از مجموع 20 عکس بیشتر از اون دو حالت باشه و بقیه از اینا
عکس رو کارت دعوتم در حالتی بود که مانند زنان قدیمی در کنار سماور نشسته بود و قوری به دست چای در استکان های کمر باریک می ریختم.از این عکس خیلی خوشم امد واقعا زیبا بود.
قرار شد کارت دعوتها را هم خود اقای رشیدی درست کنه و فردا به دستم برسونه
نیم ساعتی منتظر ماندیم تا عکس که می خواستم روی تک تک شیرینی ها و کیک تولدم هک بشه اماده شه این یکی را در حالتی گرفتم که روی خز سفیدی نشسته بودم و دامنم دایره وار به دورم پهن شده بود
عکس نیم ساعته حاضر شد واقعا که بی نظیر بود.با متین تماس گرفم که به دنبالمان بیاید
به چند دقیقه نکشید که خودش را به ما رساند
عکس را به اون نشان ندادم دلم می خواست عکس العملش را وقتی کارت دعوت را به دستش می دم ببینم مطمئنا دیدنی بود
به قنادی رفتیم شیرینی ها را هم سفارش دادیم
همه چیز فوق العاده و رویایی بود.
یک لحظه به ادمای فکر کردم که در حسرت گرفتن یک جشن تولد کوچک هستن در حالی که من اینجوری ریخت و پاش می کردم دلم لرزید اما چیکار می تونستم کنم شرایط ادما با هم متفاوت بود اینجور تولد گرفتن اتفاقی روتین برای من محسوب می شد
شب خرد و خسته در کنار مهتاب دراز کشیدم و برخلاف همیشه سریع و راحت به خواب رفتم
خواب پر از خستگی
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم یه کار انجام نشده داشتم که می خواستم قبل از فرا رسیدن تولدم و ورود به ورق تازه ای از زندگیم انجامش بدم عهدی را که فراموش کرده بودم اما دیشب خوابش را دیدم
(یادمه وقتی بیمارستان بودم عهد کردم اگه متین نتونه پولی را که می خوام جور کنه سکینه را بفرستم پا بوس امام رضا اما بکلی یادم رفته بود)
پایین رفتم سکینه از دیگر خدمه مسن تر بود به همین خاطر بیشتر به کارهای پخت و پز می رسید تا روفت و روب الحق و والانصاف دست پخت بی نظیری هم داشت
به سمت اشپزخانه راه کج کردم سکینه بیدار بود و داشت صبحانه را حاضر می کرد زیور هم در این کار همراهیش می کرد
سکینه چند لحظه بیا کتابخانه کارت دارم
تعجب کرد اول به خاطر اینکه تلفنی صداش نکردم و خودم شخصا دنبالش رفتم و دوم واسه اینکه می خواستم تنها با هاش صحبت کنم
کم کم رنگ چهره اش تغییر کرد دیگه اثری از تعجب نبود بیشتر دلهره داشت واسه اینکه به انتظارش پاسخ بدم گفتم:همین حالا بیا لطفا
سکینه-چشم خانم
به سمت کتابخانه رفتم و روی مبل نشستم سکینه جلو امد و گفت:در خدمتم خانم
سکینه جان می خواستم ببینم حال بدنیت واسه رفتن به یه سفر رو به راه
سکینه-چه سفری خانم؟
به سوالم جواب ندادی
سکینه-بله خانم الحمدالله و به لطف خانواده شما بد نیستم
خیلی خوب پس تا هفته اینده راهی زیارت می شی
سکینه-چی؟ زیارت؟
اره می خوام بفرستمت پا بوس امام رضا
سکینه در حالی که اشک تو چشمش حلقه زده بود گفت:جدی می گین خانم
از اینکه ذوق کرد ذوق کردم جلو رفتم و دستای رنجورش را در دست فشردم و با لبخند گفتم:معلومه که جدی می گم
خم شد که دستمو ببوسه اما نذاشتم
سکینه-خدا از خانمی کمت نکنه آرزوم را بر اورده کردی یه عمر مدیونتم
نه مدیون نیستی به جاش باید کلی واسم دعا کنی و از اقا بخوای تکلیف منو با خودم معلوم کنه
سکینه-دعا می کنم سپید بخت بشین دعا می کنم هر چی از خدا می خواین خدا بهتون بده
خیلی خوب سکینه حالا برو به کارت برس
سکینه چشمی گفت و دوباره راه اشپزخونه را پیش گرفت.
واقها چطور این همه مدت من نیاز و عشق به زیارت را در چشمای سکینه نخونده بودم
نفس عمیقی کشیدم و به مبل راحتی تکیه دادم و چشمام را بستم ارامشی که نگاه سکینه بهم هدیه داده بود انقدر واسم دلنشین بود که مدام برخوردم با او را در ذهن تکرار می کردم
نمی دونم چقدر در ان حالت بودم که صدای زکیه در فضا پیچید
زکیه-سلام خانم
سلام
زکیه-صبحانه حاضره در ضمن کارت دعوت ها تون هم از طرف اقای رشیدی رسید
بده ببینم
زکیه -دست مهتاب خانمه
خیلی خوب شما برو منم الان میام
زکیه-چشم خانم
بیرون رفتم پشت میز صبحانه نشستم و صبحانه را در فضای صمیمانه همراه پدر مادر بهنام و مهتاب خوردیم.تمام مدت تاپیک صحبتمون تولد من بود
بعد از خوردن صبحانه هر کس به سر کار خودش رفت منو مهتاب هم بالا رفتیم مهتاب کارت را نشانم داد خوب شده بود همون عکسی را که خواسته بودم روی کارتها زدن
حالا نوبت ارسال کارت واسه مهمان ها بود
مهتاب لیستی از اسامی و ادرس ها تهیه کرد و پایین رفت تا به کمک بهنام به پخش کردن کارتها بپردازن
گر چه این کار را مش باقر می تونست انجام بده اما بابا اصرار داشت این کار شخصا توسط یکی از افراد خانواده انجام .
یکی دو کارت را پیش خودم نگه داشتم تا مهمان های ویژه خودم را دعوت کنم
نیم ساعتی از رفتن بهنام و مهتاب می گذشت که سر و کله متین پیدا شد
زکیه-خانم اقای شایسته امدن
الان میام
لباس بیرون پوشیدم در واقع کار خاصی نداشتم دلم می خواست با متین بیشتر وقت بگذرونم گرچه می دونستم دارم در حقش ظلم می کنم و از درس و زندگی بازش کردم
شیک و اماده پایین رفتم متین با دیدنم تمام قامت ایستاد و گفت:سلام
سلام
متین-اماد ه این بریم؟
بله بریم
با هم بیرون امدیم از اینکه تا این حد رفتارش سرد بود و منو مجبور به سرد رفتار کردن می کرد حرصم در امده بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 5 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12225')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.