مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان طراوت بهار

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.09
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان طراوت بهار

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۰۱ عصر
حایلم کرد از ترس دستم و دور گردنش حلقه کردم البته فقط واسه چند ثانیه تا تعادلم را به دست بیارم همینکه تونستم تعادلم و حفظ کنم سریع پسش زدم و با خشم رو به روش ایستادم خدا را شکر که بی بی ندید گفتم:اینکارا یعنی چی؟؟؟؟؟ متین:کدوم کارا؟ همین دیگه متین:بد کردم کمک کردم نخوری زمین با خشم اما اهسته طوری که بی بی نشنوه گفتم:اره بد کردی تو پاتو از عمد جلوی من نگیر که بخورم زمین کمک کردن پیشکشت متین با لودگی اشاره به چهره عصبیم کرد و گفت:خشم اژدها با حرص گفتم:من با تو شوخی دارم خیلی خونسر جواب داد:نمی دونم داری؟؟؟ متین متین:جانم در حالی که از حرص نفس نفس می زدم گفتم:دوست داری حرص منو دراری؟ متین مثل پسر بچه ها مظلوم سرش را به علامت تایید تکون داد و گفت:اهوم دیگه داشتم از خشم منفجر میشدم سریع به اشپزخانه رفتم صدای خنده ی متین و از پشت سر شنیدم محل ندادم ترسیدم یکم دیگه باهاش یکی به دو کنم دست به یقه بشیم بی بی سفره را به دستم داد تا پهن کنم بیرون رفتم از اینکه اقا اونجوری روی مبل لمیده بود و منتظر حاضر شدن سفره بود تا بیاد و میل کنه زورم گرفت واسه همین گفتم:بجای اینکه لنگت و بدی هوا و تلوزیون نگاه کنی بیا کمک متین:تو خونه ما رسم نیست مرد دست به اینجور کارا بزنه این کارا مخصوص ضعیفه هاست ضعیفه توی و همجنسات متین:حرف من نیست که جوش میاری از قدیم به زن می گفتن ضعیفه به مرد می گفتن پهلوان برو یقه ی اونای رو بگیر که این چیزا رو باب کردن ولی خدایی بدم نگفتنااااا اونا نمی دونستن که اقا خروسای اینده ابرو بر می دارن و به جای قوقلی قو قو قدقد می کنن متین:جمع نبند همه اینجوری نیستن خوشحال شدم جواب کوبنده ای بهش داده بودم و پوزش و به خاک مالیدم تمام غذاهای رو که بی بی کشیده بود را رو سفره گذاشتم .اقا خروسه هم وقتی تمام و کمال سفره کشیده شد نشستن پای سفره و کوفت کردن بعد از اتمام غذا متین از بی بی خواهش کرد برای شام تدارکی نبینه و اجازه بده شام و بیرون بخوریم بی بی هم ذوق زده قبول کرد قرار شد عصر واسه گردش بیرون بریم کمی استراحت کردیم تقریبا ساعت 6 بود که عزم رفتن کردیم متین یه دست از لباسای که واسش از کالیفرنیا خریده بودم را پوشیده بود محشر خوشملش کرده بود انقدر که نزدیک بود بزنم به سیم اخر و بپرم بغلش و گونه هاشو ببوسم اما خودم و کنترل کردم تا جلف بازی در نیارم ولی دیگه نتونستم لبخندی که روی لبم نقش بسته بود و کاریش کنم متین که دید بهش خندیدم پررو شد و گفت:از تیپم ذوق کردی نه یه وقت فکر نکنی لباسای که تو واسم خریدی قشنگنا نه هیکل و قیافه ی اونی که پوشیدتشون زیباشون کردم تو از خودت تعریف نکنی کی تعریف کنه متین-المیرا تا دلت بخواد از من تعریف می کنه البته کسای دیگه هم هستنا اما خوب تو نمی شناسیشون مردیکه مزخرف همچین تعداد دوست دختراشا به رخ می کشه مثل اینکه هر کدومشون مدالین که از المپیک گرفته بدون اینکه عکس العملی نشون بدم به سمت ماشین رفتم. بی بی هم به ما پیوست و راهی باغ ملی شدیم باغ زیبای بود و البته واسه من خاطر انگیز بی بی اهسته راه می رفت واسه همین ما هم مجبور بودیم گامهامونو با اون تنظیم کنیم متین :بی بی خانم اگه خسته شدین بشینیم همینجا بی بی- خیر ببینی بشینیم دیگه نفسم بالا نمی اد من و متین هم از بی بی پیروی کردیم و طرفینش نشستیم بی بی:من پیرزنم شما چرا پا نمیشین بگردین بی بی من بیشتر از صد دفعه این اطراف و دیدم بی بی:خوب اینکه خیلی خوبه واسه چی؟؟؟؟ بی بی:پاشو این اطراف و به کاکل به سر هم نشون بده مگه من چشماشم خوب بره خودش می بینه دیگه بی بی رو به متین گفت:قدیما بزگترها هنوز یه امری نکرده بودن که جوانا اطاعت می کردن جوونای امروز یکی می گی صدتا جوابتو می دن متین با لحن چوپلوسانه ای گفت:بی بی جون پسرای امروزی هنوز هم مثل پسرای قدیمن این دختران که اتیش پاره شدن شیرین عسل بس کن متین:عرض نکردم بی بی اینم طرز حرف زدنشونه دلم می خواست کلشو بکنم اما حیف که مقدور نبود بی بی:پاشو دیگه بهار چشم بلند شدم متین هم پشت سرم امد یه ریز می خندید جوری که دیگه اختیار از کف دادم و گفتم:مرض چته تو؟؟؟؟؟ متین:قیافت دیدنیه متین امروز خوب داری متازونیا متین _من همیشه تاخت و تازم محشره خوب متین خان حالا که جیک جیک مستونته فکر زمستونتم باش متین بلند تر خندید و گفت:فرق نمی کنه من همواره جیک جیک مستونم خواهیم دید حال بهم زن چه کیفی هم می کرد با من کل بندازهبعد از یه بازدید مفصل از باغ ملی به یکی از رستوران های شیک شهر رفتیم متین بدون اینکه از ما بپرسه چندین نوع غذا سفارش داده بود جوری که من حدس زدم گنج پیدا کرده بی بی هم که یه ریز قربون صدقه ی دست و دلبازیش می رفت خلاصه شام و توی یک فضای صمیمی نوش جان کردیم تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که چه جوری باید از خجالت این بچه پررو در بیام هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم اخر سرهم بدون نتیجه گیری مناسب به خواب رفتم نصفه های شب بود که احساس کردم تختم داره میلرزه اول فکر کردم توهم فانتزی زدم اما نه واقعا داشت می لرزید زمین داشت می لرزید ز...ل.........ز.......ل.....ه اره زلزله واقعا زلزله از زلزله وحشت داشتم سراسیمه بیرون دویدم به سالن رفتم متین بدون اینکه متوجه لرزش زمین بشه خوابیده بود.. با وحشت به سمت اتاق بی بی رفتم اونم بی خبر از دنیا خوابیده بود ..دوباره به سالن بر گشتم متین جواب نداد متین جواب نداد سمتش رفتم و اهسته تکانش دادم متین تو رو خدا چشماتو باز کن متین تو عالم خواب گفت:هوم متین تو روخدا پاشو متین با موهای ژولیده و چشمای خواب الود نشست متین:چه خبره بابا بهار بزار بخوابیم تو واقعا متوجه نمی شه زلزله متین که انگار تازه متوجه شده بود تمام حواسش و به لرزش زمین داد من می ترسم متین متین:نترس شدتش زیاد نیست یه زمین لرزه خفیفه اب دهنو قورت داد و گفتم:اما من می ترسم متین با لبخند گفت:از چی؟؟؟ به در و دیوارای اطراف نگاه کردم و گفتم:از اینکه اینجا بمیریم متین با لحن شوخی گفت:مرگ حقه بلاخره همه میمیرن متین تو رو خدا مسخره بازی در نیار من دارم سکته می کنم متین دستمو در دست گرفت و گفت:بهار شدتش کمه اما من .....من......می ترسم از شدت ترس قطره ای اشک از چشم چپم چکید(منم جدیدا دل نازک شده بودماااااا) متین منو در اغوش کشید موهامو نوازش کرد اغوشش اینبار فقط طعم امنیت داشت متین موهامو نوازش می کرد زمین لرزه قطع شد بی بی:اگه قرار باشه بمیری چه تو بغل متین باشی چه رو تخت خودت می میری از خودم وا رفتم یعنی واقعا بی بی بود داشتم از خجالت می مردم حتی روم نمی شد از اغوشش متین بیرون بیام خجالت می کشیدم چشم تو چشم بی بی شم این بی بی ما هم انگار سنسور تو بدن متین نسب کرده بود که تا منو لمس می کرد سر و کله اش پیدا میشد اب دهنمو قورت دادم سرمو از روی سینه متین بلند کردم موهامو پشت گوشم زدم و با سری به زیر انداخته بلند شدم متین:بی بی فکرشو می کردین بهار تا این حد خجالتی باشه بی بی:فدای این شرم دخترانه اش بشم من دو شب بیشتر نبود که خونه ی بی بی بودیم و هر دوشب مچ منو تو بغل متین گرفته بود باید یه توضیحی بهش می دادم بی بی باور کنید متین واسه من مثل بهنامه ....اون....اون فقط داشت ارومم می کرد بی بی:اون دفعه که اتفاقی بود ایندفعه که فقط داشته ارومت می کرده خدا داند بهانه دفعه بعدیتون چیه (مونده بودم که چرا متین بر خلاف دفعه قبل خجالت نکشید) متین:بی بی جون خودتون می دونید من بی تقصیرم من که تو اتاق این نمی رم این میاد بیرون حرصم گرفت از حرفش اتش گرفتم احساس کردم غرورم و شکست واسه همین با خشم گفتم: فکر می کنم قبلا هم بهت گفته بودم که در اون حدی نیستی که من واست له له بزنم متین با لحنی که معلوم بود عصبیه گفت:حد منو چی تعیین می کنه؟؟؟؟ثروت بابام؟؟؟؟ نه خیلی چیزای دیگه بجز ثروت.که من توی تو هیچ کدومو ندیدم بی بی:بهار بسه برو توی اتاقت متین:نه بی بی جون بزارید بگه.فکر می کنید تا حالا نگفته چرا صد دفعه با رفتارش گفته بزارید یه بارم به زبون بیاره متین سمت من امد و سینه به سینه ام ایستاد و گفت:من از همون روزی که بخاطر گناه غیر عمدم تاوانی به سنگینی شکستن غرورم خواستی فهمیدم تو و امثال تو لیاقت دوست داشته شدن را ندارید قبل از اینکه فرصت کنم جوابشو بدم متین از خونه زد بیرون اون موقع شب از خونه زد بیرون بی بی:زهرتو ریختی اروم شدی برو دنبالش نصفه شبی خطرناکه بره بیرون بدون مکث به دنبالش رفتم راستش خودمم دلم اروم نمی گرفت این موقع شب بیرون بره با خودم زمزمه کردم برو دنبالش برش گردون اما غرورتو قربانی نکن پشت سر متین از خانه بیرون رفتم وایسا متین جواب نداد مگه با تو نیستم می گم واسا متین با شدت برگشت و گفت:حرف دیگه ای مونده که نگفته باشی حرفی که ندونی نه.برگرد خونه واسه چی مثل بچه ها قهر می کنی و از خونه میزنی بیرون متین:دلیل این رفتار گستاخانه ات چیه؟؟؟؟ دلیل نمی خواد من از همتون بدم میاد(اره بدم میومد نه از متین از همه پسرا ی که پول بابام جذبشون می کرد تا من .می ترسیدم متینم از همونا باشه)همه شما مردا سر و ته یه کرباسین.گربه صفتیت. موزی هستین دنبال عشق نیستید هر هدفی دارید الا عشق خلاصه بگم احساستون فاسد ...........فاسد هنوز حرفم کامل از دهنم خارج نشده بود که متین با پشت دست زد توی دهنم اینو زدم تا یاد بگیری هر مزخرفی را به زبون نیاری شوکه شدم تا حالا سابقه نداشت کسی بخوابونه توی دهنم گرمای خونی را که از گوشه ی لبم جاری شده بود حس کردم اما حتی دست نبردم خون و پاک کنم به چشمای متین زل زده بودم متین تا خون گوشه ی لبم و دید چشماش و بست و نفسی را که در گلوش گیر کرده بود بیرون داد پشیمون بود اینو از چشماش میشد خوند هنوز بهش نگاه می کردم انگشت شصتشو واسه پاک کردن خون گوشه ی لبم جلو اورد با شدت دستش و پس زد به من دست نزن اشغال.من تا حالا از بابام تو دهنی نخوردم که از تو خوردم متین با لحن ملایم تر از قبل گفت:منم تا حالا از هیچ کس اینقدر تحقیر نشنیدم که از تو شنیدم دیگه نمی تونستم انجا بمونم گوشه ی لبم می سوخت به سمت خونه برگشتم به درک بزار هر قبرستونی می خواد بره بره متین واسه من مرد هنوز هیچی نشده دست روم بلند می کنه خدا می دونه اگه چیزی بشه می خواد چیکار کنه من اشتباه کردم هیچ مردی قابل اعتماد نیست هیچ استثنای وجود نداد بی بی توی هال نشسته بود بی توجه بهش دستم را گوشه ی لبم گذاشتم و به سمت اتاقم دویدم در را بستم توی اینه به لبم نگاه کردم بدجور خون می امد بشکنه دستش که اینجوری لبم و زخمی کرده بود با دستمال خونو پاک کردم از درد نالیدم بی بی امد توی اتاق بی بی جون به تنهایی نیاز دارم خواهش می کنم تنهام بزارین بی بی_چی بهش گفتی که این بلا را سرت اورده بی بی خواهش می کنم باشه من رفتم تمام مدت تا صبح داشتم به خودم و هر چی عشق لعنت می فرستادم عشقی که باعث بشه من تو دهنی بخورم و نمی خوام با خودم عهد کردم که فراموشش کنم باید فراموشش کنم متین لیاقت نداره هیچ مردی لیاقت نداره دم دمای صبح بود که خوابم برد ساعت 9 بی بی واسه صبحانه صدام زد بی بی:پاشو دیگه بهار اینجوری ضعف می کنی نمی خورم بی بی از بی بی اصرار و از من انکار بلاخره هم بی بی در حالی که زیر لب قر قر می کرد بیرون رفت ساعت 11 دوباره در اتاقم به صدا در امد بی بی گفتم نمی خورم هیچی نمی خورم در اتاق اهسته باز شد و متین سرش را از میان در بیرون آورد و گفت :اجازه هست نخیر برو بیرون متین:خواهش می کنم فقط چند لحظه سکوت کردم که نشانه رضایت بود متین وارد اتاق شد یک سینی پر از مواد غذایی همراهش بود بلند شدم و روی تخت نشستم متین هم سینی را روی میز قرار داد و امد و کنار تخت نشست نگاهی خیره به صورتم انداخت می دونستم داره به گوشه ی لبم که سیاه شده نگاه می کنه اهی کشید و گفت:دیشب کارم اشتباه بود من حق نداشتم دست روی تو بلند کنم اما توی این اشتباه تو هم بی تقصیر نبودی ساکت بودم متین:بهار بیا با هم صلح نامه امضا کنیم مثل همین چند وقت اخیر که باهم دوست بودیم به همدیگر توهین نمی کردیم نه من به تو نه تو به من .بهار بیا تمومش کنیم منو و تو که بچه دو ساله نیستیم که مدام با هم سر لج باشیم کارمون درست نیست این و هم من می دونم هم تو پس بیا بی خیال بچه بازی هامون بشیم و عاقلانه رفتار کنیم سکوت پس چرا ساکتی با لحن شوخی اضافه کرد:زیر لفظی می خوای بهار خانم حالا که زدی تو دهنم اتش بس بدیم؟؟!!!! متین با لحن بی نهایت مهربانه ای گفت:خانم خوشکله بد نیست ادم بعضی وقتا گذشت داشته باشه با لحن مظلومی گفتم:ببخشم که بازم این کارت و تکرار کنی متین:تو ببخش من قول می دم تکرار نشه قول؟؟؟؟؟ متین:قول باشه لبخند تمام صورتش را پر کرد و گفت:بهار دست طبیعتاگر از ابرها گوهربباردوگر از هر گلشن جوشدبهاری بهاری از تو زیبا تر نیارد نمی دونم چرا با اینکه می دونستم داره خرم می کنم بازم ذوق کردم واسه همین لبخندی زدم که باعث شد درد لبم شدت بگیره و اخی بگم متین:بشکنه دستم هنوز دردت می کنه سری به علامت تایید تکان دادم متین:می خوای بریم درمانگاه بریم درمانگاه که چی بشه دست گل تو رو نشون بدیم متین:تو که گفتی منو بخشیدی پس چرا دیگه به رخ می کشی به رخ نمی کشم یاداوری می کنم که دفعه دیگه دستتو کنترل کنی هرز نره متین:من قول دادم .این اتفاق دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه امیدوارم متین:حالا هم اول صبحانه اتو بخور و بعد به سلامتیه اشتی کنان پاشو بریم بیرون یه بستنی مهمون منی من با این قیافه بیرون بیا نیستم متین:چقدر سخت می گیری تو هم بابا یه چسب زخم بزن کنار لبت که مثلا زخم شده باشه بیرون منتظر باش میام متین داشت از اتاق خارج می شد در چارچوب در برگشت سمتم و گفت:بهار تو که انقدر مهربون و با گذشتی خوشت میاد خودتو سرد و یخ نشون بدی؟؟؟؟ اخمی کردم که یعنی دیگه زیادی پسر خاله نشو متین هم شانه ای بالا انداخت و گفت:خوشت میاد حتما از اتاق بیرون رفت دو لقمه ای صبحانه خوردم راستش خودمم باورم نمی شد به این سادگی متین را یخشیدم اخه من از اون ادمای بودم که کینه شتری داشتم اما دیشب تا حالا انقدر منتظر عذرخواهی متین بودم که به سادگی بخشیدمش راستش متین هم پر بی راه نمی گه منم بی تقصیر نبودم بلاخره هر ادمی در برابر اون همه تحقیر ری اکشن نشون می ده و متین هم مثل بقیه ادما. تمام عهد و پیمانی را که دیشب واسه فراموش کردن متین با خودم بسته بودم دود شد رفت هوا ولی بجاش با خودم عهد کردم دیگه به کسی توهین نکنم بل اخص متین مانتو شلواری زیبا پوشیدم و از در بیرون رفتم بی بی نبود حتما طبق معمول رفته سر خاک پدربزرگ از در کلبه زدم بیرون متین توی ماشین منتظرم بود جلو سوار شدم متین: بانو کجا عمر می کنن بریم نمی دونم هر جا رفتی رفتی متین:نمی دونمم شد جواب خوب چی بگم واقعا نظری ندارم متین:باشه انتخاب مکان با من با هم به یکی از کافی شاپ های کنار دریا رفتیم و روی میز و صندلی ای کنار دریا نشستیم متین دو تا بستینی بزرگ سفارش داد این خیلی بزرگه!!!!!!!!! متین:باید همه را بخوری شاید سرمای این التهاب زخمتو کم کنه زیر لب زمزمه کردم:پیش گیری بهتر از درمان اما مثل اینکه متین شنید(خدایی گوش اینم خیلی تیز بودااااااا) متین:متین نیش و کنایه نداشتیمااا اخ منظوری نداشتم از زبونم پرید متین: به چشمام خیره شد و گفت:چشمات شبیه این دریاست تعجب کردم .واسه اولین بار بود که داشت در مورد سیمای صورتم و چشمام حرفی میزد اما من به روی خودم نیاوردم و گفتم:رنگش؟؟؟؟ متین:نه تلاطمش معمولا می گن دریا ارامش بخش نه پر تلاطم از دید من پرتلاطم مثل چشمای تو در حالی که با بی خیالی بستنی در دهان می گذاشتم گفتم:حالا پر تلاطم خوبه یا بد؟؟!! متین:هیجان انگیزه حرفی نزدم بستنی را در فضای ارام که تنها سکوتش را امواج پر خروش دریا می شکست خوردیم متین:پایه ی قایق سواری هستی؟؟؟؟؟؟؟؟ هم پایه ام هم سه پایه ام هم چهار پایه ام متین:نه بابا گوش شیطان کر مثل اینکه اهل شوخی هم هستی در مواقع لازم کمی تا قسمتی متین:خیلی خوب پاشو بریم انجا قایق سواری با متین سمت ایسگاه قایق ها رفتیم متین قایقی اجاره کرد با کمک متین سوار شدم هر دومون رو به روی همدیگر نشسته بودیم قایق موتوری با سرعت حرکت می کرد هر چند ثانیه یک بار باید شالم و مرتب می کردم چون مدام از سرم می افتاد متین خیره خیره نگاه می کرد نگاش دیونم می کرد هنوز چشماش ازم رنجیده بود بابت حرفای فجیعی که دیشب زدم متین از من عذرخواهی کرد چه اشکالی داشت منم بابت کار اشتباهی که کرده بودم عذر خواهی می کردم اینکار از غرورم که کم نمی کرد هیچ به شخصیتم هم اضافه می کرد دو دل بودم بین گفتن و نگفتن اما در اخر دل و زدم به دریا و گفتم:متین متین چشم از دریا برداشت و به صورتم خیره شد اب دهنمو قورت دادم بابت .....بابت.......حرفای .......بدی ......بدی که دیشب زدم معذرت می خوام .من نباید به تو توهین می کردم متین:من اگه از دست تو برنجم فقط یکی دو ساعته بعد همه ظلمات و فراموش می کنم و واسم می شه همون رئیس کوچولو و لجباز خودم متین:وقتی می خندی صورتت با نمک میشه همیشه بخند نمی دونم چرا لبخندم عمیق تر شد متین هم طبق معمول با دیدن لبخند پر رنگ من پررو شد بلند شد که بیاد کنارم بشینه اما............. به خاطر سرعت زیاد قایق تا بلند شد تعادلش را از دست داد منم سریع به پیرهنش چنگ انداختم که مانع افتادنش بشم اما نتونستم یعنی زورم نرسید فقط تونستم شدت افتادنش و کم کنم متین افتاد توی دریا جیغ زدم واییییییی متین با استرس به دریا نگاه می کردم دیگه داشت اشکم در می امد که سر و کله اقا روی اب پیدا شد دستی توی موهاش که روی صورتش ریخته بود فرو کرد و انها را بالا زد با دیدن صورت من خندان فریاد زد:قش نکنی یه وقت رئیس کوچولو .چیزی که فت و فراونه راننده حرف مفت نزن.بیا این سمت ببینم متین:کدوم سمت؟ متین مسخره بازی در نیار بیا سوار قایق متین:چیه نگرانی؟؟؟؟!!!!!! متین میام اون پایین خفت می کنمااااااااااااا متین:می خوای زحمت تو رو کم کنم و خودم خودمو خفه کنم تا امدم حرفی بزنم متین دوباره رفت زیر اب با اضطراب به اب نگاه می کردم چه کله خری بود این دیگه اخه الان وقت شوخیه تابش شدید خورشید و گرمای هوا بد جور هوس شنا را به سر ادم می انداخت اما دیگه نه تو دریا اونم منطقه ممنوع بعد از چند لحظه که نفس کم اورد دوباره سر و کلش پیدا شد اخه دیوونه نهنگنی کوسه ای چیزی میاد می خوردتاااااا متین با همون لحن شوخ گفت:نگو تو رو خدا می ترسم اصلا به من چه انقدر بمون تا بلاخره خوراک کوسه ها بشی اتفاقا خوبه ثوابم می کنی اون بنده خدا ها هم گرسنه نمی مونن اینا را با حرص گفتم و دوباره سر جام توی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۰۵ عصر
حایلم کرد از ترس دستم و دور گردنش حلقه کردم البته فقط واسه چند ثانیه تا تعادلم را به دست بیارم همینکه تونستم تعادلم و حفظ کنم سریع پسش زدم و با خشم رو به روش ایستادم خدا را شکر که بی بی ندید گفتم:اینکارا یعنی چی؟؟؟؟؟ متین:کدوم کارا؟ همین دیگه متین:بد کردم کمک کردم نخوری زمین با خشم اما اهسته طوری که بی بی نشنوه گفتم:اره بد کردی تو پاتو از عمد جلوی من نگیر که بخورم زمین کمک کردن پیشکشت متین با لودگی اشاره به چهره عصبیم کرد و گفت:خشم اژدها با حرص گفتم:من با تو شوخی دارم خیلی خونسر جواب داد:نمی دونم داری؟؟؟ متین متین:جانم در حالی که از حرص نفس نفس می زدم گفتم:دوست داری حرص منو دراری؟ متین مثل پسر بچه ها مظلوم سرش را به علامت تایید تکون داد و گفت:اهوم دیگه داشتم از خشم منفجر میشدم سریع به اشپزخانه رفتم صدای خنده ی متین و از پشت سر شنیدم محل ندادم ترسیدم یکم دیگه باهاش یکی به دو کنم دست به یقه بشیم بی بی سفره را به دستم داد تا پهن کنم بیرون رفتم از اینکه اقا اونجوری روی مبل لمیده بود و منتظر حاضر شدن سفره بود تا بیاد و میل کنه زورم گرفت واسه همین گفتم:بجای اینکه لنگت و بدی هوا و تلوزیون نگاه کنی بیا کمک متین:تو خونه ما رسم نیست مرد دست به اینجور کارا بزنه این کارا مخصوص ضعیفه هاست ضعیفه توی و همجنسات متین:حرف من نیست که جوش میاری از قدیم به زن می گفتن ضعیفه به مرد می گفتن پهلوان برو یقه ی اونای رو بگیر که این چیزا رو باب کردن ولی خدایی بدم نگفتنااااا اونا نمی دونستن که اقا خروسای اینده ابرو بر می دارن و به جای قوقلی قو قو قدقد می کنن متین:جمع نبند همه اینجوری نیستن خوشحال شدم جواب کوبنده ای بهش داده بودم و پوزش و به خاک مالیدم تمام غذاهای رو که بی بی کشیده بود را رو سفره گذاشتم .اقا خروسه هم وقتی تمام و کمال سفره کشیده شد نشستن پای سفره و کوفت کردن بعد از اتمام غذا متین از بی بی خواهش کرد برای شام تدارکی نبینه و اجازه بده شام و بیرون بخوریم بی بی هم ذوق زده قبول کرد قرار شد عصر واسه گردش بیرون بریم کمی استراحت کردیم تقریبا ساعت 6 بود که عزم رفتن کردیم متین یه دست از لباسای که واسش از کالیفرنیا خریده بودم را پوشیده بود محشر خوشملش کرده بود انقدر که نزدیک بود بزنم به سیم اخر و بپرم بغلش و گونه هاشو ببوسم اما خودم و کنترل کردم تا جلف بازی در نیارم ولی دیگه نتونستم لبخندی که روی لبم نقش بسته بود و کاریش کنم متین که دید بهش خندیدم پررو شد و گفت:از تیپم ذوق کردی نه یه وقت فکر نکنی لباسای که تو واسم خریدی قشنگنا نه هیکل و قیافه ی اونی که پوشیدتشون زیباشون کردم تو از خودت تعریف نکنی کی تعریف کنه متین-المیرا تا دلت بخواد از من تعریف می کنه البته کسای دیگه هم هستنا اما خوب تو نمی شناسیشون مردیکه مزخرف همچین تعداد دوست دختراشا به رخ می کشه مثل اینکه هر کدومشون مدالین که از المپیک گرفته بدون اینکه عکس العملی نشون بدم به سمت ماشین رفتم. بی بی هم به ما پیوست و راهی باغ ملی شدیم باغ زیبای بود و البته واسه من خاطر انگیز بی بی اهسته راه می رفت واسه همین ما هم مجبور بودیم گامهامونو با اون تنظیم کنیم متین :بی بی خانم اگه خسته شدین بشینیم همینجا بی بی- خیر ببینی بشینیم دیگه نفسم بالا نمی اد من و متین هم از بی بی پیروی کردیم و طرفینش نشستیم بی بی:من پیرزنم شما چرا پا نمیشین بگردین بی بی من بیشتر از صد دفعه این اطراف و دیدم بی بی:خوب اینکه خیلی خوبه واسه چی؟؟؟؟ بی بی:پاشو این اطراف و به کاکل به سر هم نشون بده مگه من چشماشم خوب بره خودش می بینه دیگه بی بی رو به متین گفت:قدیما بزگترها هنوز یه امری نکرده بودن که جوانا اطاعت می کردن جوونای امروز یکی می گی صدتا جوابتو می دن متین با لحن چوپلوسانه ای گفت:بی بی جون پسرای امروزی هنوز هم مثل پسرای قدیمن این دختران که اتیش پاره شدن شیرین عسل بس کن متین:عرض نکردم بی بی اینم طرز حرف زدنشونه دلم می خواست کلشو بکنم اما حیف که مقدور نبود بی بی:پاشو دیگه بهار چشم بلند شدم متین هم پشت سرم امد یه ریز می خندید جوری که دیگه اختیار از کف دادم و گفتم:مرض چته تو؟؟؟؟؟ متین:قیافت دیدنیه متین امروز خوب داری متازونیا متین _من همیشه تاخت و تازم محشره خوب متین خان حالا که جیک جیک مستونته فکر زمستونتم باش متین بلند تر خندید و گفت:فرق نمی کنه من همواره جیک جیک مستونم خواهیم دید حال بهم زن چه کیفی هم می کرد با من کل بندازهبعد از یه بازدید مفصل از باغ ملی به یکی از رستوران های شیک شهر رفتیم متین بدون اینکه از ما بپرسه چندین نوع غذا سفارش داده بود جوری که من حدس زدم گنج پیدا کرده بی بی هم که یه ریز قربون صدقه ی دست و دلبازیش می رفت خلاصه شام و توی یک فضای صمیمی نوش جان کردیم تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که چه جوری باید از خجالت این بچه پررو در بیام هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم اخر سرهم بدون نتیجه گیری مناسب به خواب رفتم نصفه های شب بود که احساس کردم تختم داره میلرزه اول فکر کردم توهم فانتزی زدم اما نه واقعا داشت می لرزید زمین داشت می لرزید ز...ل.........ز.......ل.....ه اره زلزله واقعا زلزله از زلزله وحشت داشتم سراسیمه بیرون دویدم به سالن رفتم متین بدون اینکه متوجه لرزش زمین بشه خوابیده بود.. با وحشت به سمت اتاق بی بی رفتم اونم بی خبر از دنیا خوابیده بود ..دوباره به سالن بر گشتم متین جواب نداد متین جواب نداد سمتش رفتم و اهسته تکانش دادم متین تو رو خدا چشماتو باز کن متین تو عالم خواب گفت:هوم متین تو روخدا پاشو متین با موهای ژولیده و چشمای خواب الود نشست متین:چه خبره بابا بهار بزار بخوابیم تو واقعا متوجه نمی شه زلزله متین که انگار تازه متوجه شده بود تمام حواسش و به لرزش زمین داد من می ترسم متین متین:نترس شدتش زیاد نیست یه زمین لرزه خفیفه اب دهنو قورت داد و گفتم:اما من می ترسم متین با لبخند گفت:از چی؟؟؟ به در و دیوارای اطراف نگاه کردم و گفتم:از اینکه اینجا بمیریم متین با لحن شوخی گفت:مرگ حقه بلاخره همه میمیرن متین تو رو خدا مسخره بازی در نیار من دارم سکته می کنم متین دستمو در دست گرفت و گفت:بهار شدتش کمه اما من .....من......می ترسم از شدت ترس قطره ای اشک از چشم چپم چکید(منم جدیدا دل نازک شده بودماااااا) متین منو در اغوش کشید موهامو نوازش کرد اغوشش اینبار فقط طعم امنیت داشت متین موهامو نوازش می کرد زمین لرزه قطع شد بی بی:اگه قرار باشه بمیری چه تو بغل متین باشی چه رو تخت خودت می میری از خودم وا رفتم یعنی واقعا بی بی بود داشتم از خجالت می مردم حتی روم نمی شد از اغوشش متین بیرون بیام خجالت می کشیدم چشم تو چشم بی بی شم این بی بی ما هم انگار سنسور تو بدن متین نسب کرده بود که تا منو لمس می کرد سر و کله اش پیدا میشد اب دهنمو قورت دادم سرمو از روی سینه متین بلند کردم موهامو پشت گوشم زدم و با سری به زیر انداخته بلند شدم متین:بی بی فکرشو می کردین بهار تا این حد خجالتی باشه بی بی:فدای این شرم دخترانه اش بشم من دو شب بیشتر نبود که خونه ی بی بی بودیم و هر دوشب مچ منو تو بغل متین گرفته بود باید یه توضیحی بهش می دادم بی بی باور کنید متین واسه من مثل بهنامه ....اون....اون فقط داشت ارومم می کرد بی بی:اون دفعه که اتفاقی بود ایندفعه که فقط داشته ارومت می کرده خدا داند بهانه دفعه بعدیتون چیه (مونده بودم که چرا متین بر خلاف دفعه قبل خجالت نکشید) متین:بی بی جون خودتون می دونید من بی تقصیرم من که تو اتاق این نمی رم این میاد بیرون حرصم گرفت از حرفش اتش گرفتم احساس کردم غرورم و شکست واسه همین با خشم گفتم: فکر می کنم قبلا هم بهت گفته بودم که در اون حدی نیستی که من واست له له بزنم متین با لحنی که معلوم بود عصبیه گفت:حد منو چی تعیین می کنه؟؟؟؟ثروت بابام؟؟؟؟ نه خیلی چیزای دیگه بجز ثروت.که من توی تو هیچ کدومو ندیدم بی بی:بهار بسه برو توی اتاقت متین:نه بی بی جون بزارید بگه.فکر می کنید تا حالا نگفته چرا صد دفعه با رفتارش گفته بزارید یه بارم به زبون بیاره متین سمت من امد و سینه به سینه ام ایستاد و گفت:من از همون روزی که بخاطر گناه غیر عمدم تاوانی به سنگینی شکستن غرورم خواستی فهمیدم تو و امثال تو لیاقت دوست داشته شدن را ندارید قبل از اینکه فرصت کنم جوابشو بدم متین از خونه زد بیرون اون موقع شب از خونه زد بیرون بی بی:زهرتو ریختی اروم شدی برو دنبالش نصفه شبی خطرناکه بره بیرون بدون مکث به دنبالش رفتم راستش خودمم دلم اروم نمی گرفت این موقع شب بیرون بره با خودم زمزمه کردم برو دنبالش برش گردون اما غرورتو قربانی نکن پشت سر متین از خانه بیرون رفتم وایسا متین جواب نداد مگه با تو نیستم می گم واسا متین با شدت برگشت و گفت:حرف دیگه ای مونده که نگفته باشی حرفی که ندونی نه.برگرد خونه واسه چی مثل بچه ها قهر می کنی و از خونه میزنی بیرون متین:دلیل این رفتار گستاخانه ات چیه؟؟؟؟ دلیل نمی خواد من از همتون بدم میاد(اره بدم میومد نه از متین از همه پسرا ی که پول بابام جذبشون می کرد تا من .می ترسیدم متینم از همونا باشه)همه شما مردا سر و ته یه کرباسین.گربه صفتیت. موزی هستین دنبال عشق نیستید هر هدفی دارید الا عشق خلاصه بگم احساستون فاسد ...........فاسد هنوز حرفم کامل از دهنم خارج نشده بود که متین با پشت دست زد توی دهنم اینو زدم تا یاد بگیری هر مزخرفی را به زبون نیاری شوکه شدم تا حالا سابقه نداشت کسی بخوابونه توی دهنم گرمای خونی را که از گوشه ی لبم جاری شده بود حس کردم اما حتی دست نبردم خون و پاک کنم به چشمای متین زل زده بودم متین تا خون گوشه ی لبم و دید چشماش و بست و نفسی را که در گلوش گیر کرده بود بیرون داد پشیمون بود اینو از چشماش میشد خوند هنوز بهش نگاه می کردم انگشت شصتشو واسه پاک کردن خون گوشه ی لبم جلو اورد با شدت دستش و پس زد به من دست نزن اشغال.من تا حالا از بابام تو دهنی نخوردم که از تو خوردم متین با لحن ملایم تر از قبل گفت:منم تا حالا از هیچ کس اینقدر تحقیر نشنیدم که از تو شنیدم دیگه نمی تونستم انجا بمونم گوشه ی لبم می سوخت به سمت خونه برگشتم به درک بزار هر قبرستونی می خواد بره بره متین واسه من مرد هنوز هیچی نشده دست روم بلند می کنه خدا می دونه اگه چیزی بشه می خواد چیکار کنه من اشتباه کردم هیچ مردی قابل اعتماد نیست هیچ استثنای وجود نداد بی بی توی هال نشسته بود بی توجه بهش دستم را گوشه ی لبم گذاشتم و به سمت اتاقم دویدم در را بستم توی اینه به لبم نگاه کردم بدجور خون می امد بشکنه دستش که اینجوری لبم و زخمی کرده بود با دستمال خونو پاک کردم از درد نالیدم بی بی امد توی اتاق بی بی جون به تنهایی نیاز دارم خواهش می کنم تنهام بزارین بی بی_چی بهش گفتی که این بلا را سرت اورده بی بی خواهش می کنم باشه من رفتم تمام مدت تا صبح داشتم به خودم و هر چی عشق لعنت می فرستادم عشقی که باعث بشه من تو دهنی بخورم و نمی خوام با خودم عهد کردم که فراموشش کنم باید فراموشش کنم متین لیاقت نداره هیچ مردی لیاقت نداره دم دمای صبح بود که خوابم برد ساعت 9 بی بی واسه صبحانه صدام زد بی بی:پاشو دیگه بهار اینجوری ضعف می کنی نمی خورم بی بی از بی بی اصرار و از من انکار بلاخره هم بی بی در حالی که زیر لب قر قر می کرد بیرون رفت ساعت 11 دوباره در اتاقم به صدا در امد بی بی گفتم نمی خورم هیچی نمی خورم در اتاق اهسته باز شد و متین سرش را از میان در بیرون آورد و گفت :اجازه هست نخیر برو بیرون متین:خواهش می کنم فقط چند لحظه سکوت کردم که نشانه رضایت بود متین وارد اتاق شد یک سینی پر از مواد غذایی همراهش بود بلند شدم و روی تخت نشستم متین هم سینی را روی میز قرار داد و امد و کنار تخت نشست نگاهی خیره به صورتم انداخت می دونستم داره به گوشه ی لبم که سیاه شده نگاه می کنه اهی کشید و گفت:دیشب کارم اشتباه بود من حق نداشتم دست روی تو بلند کنم اما توی این اشتباه تو هم بی تقصیر نبودی ساکت بودم متین:بهار بیا با هم صلح نامه امضا کنیم مثل همین چند وقت اخیر که باهم دوست بودیم به همدیگر توهین نمی کردیم نه من به تو نه تو به من .بهار بیا تمومش کنیم منو و تو که بچه دو ساله نیستیم که مدام با هم سر لج باشیم کارمون درست نیست این و هم من می دونم هم تو پس بیا بی خیال بچه بازی هامون بشیم و عاقلانه رفتار کنیم سکوت پس چرا ساکتی با لحن شوخی اضافه کرد:زیر لفظی می خوای بهار خانم حالا که زدی تو دهنم اتش بس بدیم؟؟!!!! متین با لحن بی نهایت مهربانه ای گفت:خانم خوشکله بد نیست ادم بعضی وقتا گذشت داشته باشه با لحن مظلومی گفتم:ببخشم که بازم این کارت و تکرار کنی متین:تو ببخش من قول می دم تکرار نشه قول؟؟؟؟؟ متین:قول باشه لبخند تمام صورتش را پر کرد و گفت:بهار دست طبیعتاگر از ابرها گوهربباردوگر از هر گلشن جوشدبهاری بهاری از تو زیبا تر نیارد نمی دونم چرا با اینکه می دونستم داره خرم می کنم بازم ذوق کردم واسه همین لبخندی زدم که باعث شد درد لبم شدت بگیره و اخی بگم متین:بشکنه دستم هنوز دردت می کنه سری به علامت تایید تکان دادم متین:می خوای بریم درمانگاه بریم درمانگاه که چی بشه دست گل تو رو نشون بدیم متین:تو که گفتی منو بخشیدی پس چرا دیگه به رخ می کشی به رخ نمی کشم یاداوری می کنم که دفعه دیگه دستتو کنترل کنی هرز نره متین:من قول دادم .این اتفاق دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه امیدوارم متین:حالا هم اول صبحانه اتو بخور و بعد به سلامتیه اشتی کنان پاشو بریم بیرون یه بستنی مهمون منی من با این قیافه بیرون بیا نیستم متین:چقدر سخت می گیری تو هم بابا یه چسب زخم بزن کنار لبت که مثلا زخم شده باشه بیرون منتظر باش میام متین داشت از اتاق خارج می شد در چارچوب در برگشت سمتم و گفت:بهار تو که انقدر مهربون و با گذشتی خوشت میاد خودتو سرد و یخ نشون بدی؟؟؟؟ اخمی کردم که یعنی دیگه زیادی پسر خاله نشو متین هم شانه ای بالا انداخت و گفت:خوشت میاد حتما از اتاق بیرون رفت دو لقمه ای صبحانه خوردم راستش خودمم باورم نمی شد به این سادگی متین را یخشیدم اخه من از اون ادمای بودم که کینه شتری داشتم اما دیشب تا حالا انقدر منتظر عذرخواهی متین بودم که به سادگی بخشیدمش راستش متین هم پر بی راه نمی گه منم بی تقصیر نبودم بلاخره هر ادمی در برابر اون همه تحقیر ری اکشن نشون می ده و متین هم مثل بقیه ادما. تمام عهد و پیمانی را که دیشب واسه فراموش کردن متین با خودم بسته بودم دود شد رفت هوا ولی بجاش با خودم عهد کردم دیگه به کسی توهین نکنم بل اخص متین مانتو شلواری زیبا پوشیدم و از در بیرون رفتم بی بی نبود حتما طبق معمول رفته سر خاک پدربزرگ از در کلبه زدم بیرون متین توی ماشین منتظرم بود جلو سوار شدم متین: بانو کجا عمر می کنن بریم نمی دونم هر جا رفتی رفتی متین:نمی دونمم شد جواب خوب چی بگم واقعا نظری ندارم متین:باشه انتخاب مکان با من با هم به یکی از کافی شاپ های کنار دریا رفتیم و روی میز و صندلی ای کنار دریا نشستیم متین دو تا بستینی بزرگ سفارش داد این خیلی بزرگه!!!!!!!!! متین:باید همه را بخوری شاید سرمای این التهاب زخمتو کم کنه زیر لب زمزمه کردم:پیش گیری بهتر از درمان اما مثل اینکه متین شنید(خدایی گوش اینم خیلی تیز بودااااااا) متین:متین نیش و کنایه نداشتیمااا اخ منظوری نداشتم از زبونم پرید متین: به چشمام خیره شد و گفت:چشمات شبیه این دریاست تعجب کردم .واسه اولین بار بود که داشت در مورد سیمای صورتم و چشمام حرفی میزد اما من به روی خودم نیاوردم و گفتم:رنگش؟؟؟؟ متین:نه تلاطمش معمولا می گن دریا ارامش بخش نه پر تلاطم از دید من پرتلاطم مثل چشمای تو در حالی که با بی خیالی بستنی در دهان می گذاشتم گفتم:حالا پر تلاطم خوبه یا بد؟؟!! متین:هیجان انگیزه حرفی نزدم بستنی را در فضای ارام که تنها سکوتش را امواج پر خروش دریا می شکست خوردیم متین:پایه ی قایق سواری هستی؟؟؟؟؟؟؟؟ هم پایه ام هم سه پایه ام هم چهار پایه ام متین:نه بابا گوش شیطان کر مثل اینکه اهل شوخی هم هستی در مواقع لازم کمی تا قسمتی متین:خیلی خوب پاشو بریم انجا قایق سواری با متین سمت ایسگاه قایق ها رفتیم متین قایقی اجاره کرد با کمک متین سوار شدم هر دومون رو به روی همدیگر نشسته بودیم قایق موتوری با سرعت حرکت می کرد هر چند ثانیه یک بار باید شالم و مرتب می کردم چون مدام از سرم می افتاد متین خیره خیره نگاه می کرد نگاش دیونم می کرد هنوز چشماش ازم رنجیده بود بابت حرفای فجیعی که دیشب زدم متین از من عذرخواهی کرد چه اشکالی داشت منم بابت کار اشتباهی که کرده بودم عذر خواهی می کردم اینکار از غرورم که کم نمی کرد هیچ به شخصیتم هم اضافه می کرد دو دل بودم بین گفتن و نگفتن اما در اخر دل و زدم به دریا و گفتم:متین متین چشم از دریا برداشت و به صورتم خیره شد اب دهنمو قورت دادم بابت .....بابت.......حرفای .......بدی ......بدی که دیشب زدم معذرت می خوام .من نباید به تو توهین می کردم متین:من اگه از دست تو برنجم فقط یکی دو ساعته بعد همه ظلمات و فراموش می کنم و واسم می شه همون رئیس کوچولو و لجباز خودم متین:وقتی می خندی صورتت با نمک میشه همیشه بخند نمی دونم چرا لبخندم عمیق تر شد متین هم طبق معمول با دیدن لبخند پر رنگ من پررو شد بلند شد که بیاد کنارم بشینه اما............. به خاطر سرعت زیاد قایق تا بلند شد تعادلش را از دست داد منم سریع به پیرهنش چنگ انداختم که مانع افتادنش بشم اما نتونستم یعنی زورم نرسید فقط تونستم شدت افتادنش و کم کنم متین افتاد توی دریا جیغ زدم واییییییی متین با استرس به دریا نگاه می کردم دیگه داشت اشکم در می امد که سر و کله اقا روی اب پیدا شد دستی توی موهاش که روی صورتش ریخته بود فرو کرد و انها را بالا زد با دیدن صورت من خندان فریاد زد:قش نکنی یه وقت رئیس کوچولو .چیزی که فت و فراونه راننده حرف مفت نزن.بیا این سمت ببینم متین:کدوم سمت؟ متین مسخره بازی در نیار بیا سوار قایق متین:چیه نگرانی؟؟؟؟!!!!!! متین میام اون پایین خفت می کنمااااااااااااا متین:می خوای زحمت تو رو کم کنم و خودم خودمو خفه کنم تا امدم حرفی بزنم متین دوباره رفت زیر اب با اضطراب به اب نگاه می کردم چه کله خری بود این دیگه اخه الان وقت شوخیه تابش شدید خورشید و گرمای هوا بد جور هوس شنا را به سر ادم می انداخت اما دیگه نه تو دریا اونم منطقه ممنوع بعد از چند لحظه که نفس کم اورد دوباره سر و کلش پیدا شد اخه دیوونه نهنگنی کوسه ای چیزی میاد می خوردتاااااا متین با همون لحن شوخ گفت:نگو تو رو خدا می ترسم اصلا به من چه انقدر بمون تا بلاخره خوراک کوسه ها بشی اتفاقا خوبه ثوابم می کنی اون بنده خدا ها هم گرسنه نمی مونن اینا را با حرص گفتم و دوباره سر جام توی قایق نشستم متین هم که دیگه دید زیادی آش و شور کرده جوری که دل و می زنه امد کنار قایق به کمک مردی که قایق و هدایت می کرد از اب بیرون امد مثل موش اب کشیده روبه روم ایستاد تو رو خدا نگاه سر لباسهای بی زبونی که اون همه پولشون و داده بودم چه بلایی اورده بود حالا خوبه ساعتش ضد اب بود متین در حالی که از سر تا پاش اب می چکید چشمکی زد و کنارم نشست قایق دوباره راه افتاد متین:رئیس کوچولوی ما چرا تو همه به لطف شوخیای بی مزه شما سر حال سرحالم متین:اووووووووه نگاه تو رو خدا چقدرم ترش کرده خوبه خودتم داری می گی شوخی به سمتش برگشتم و انگشت دستم و به نشانه ی تهدید جلوش گرفتم و گفتم:فقط یه بار دیگه یه بار دیگه از این شوخیای بی مزه با من بکن تا بهت نشون بدم دنیا دست کیه متین با پررویی تمام سرش و جلو اورد و بوسه ای اهسته و کوتاه به سر انگشتم که جلوش به نشانه ی تهدید گرفته بودم زد و گفت:دنیا که مهم نیست دست کیه مهم اینه که اختیار یه کارمند دست رئیسشه حس کردم اگه به زل زدن توی چشماش ادامه بدم دستم رو می شه واسه همین نفس عمیقی کشدم و سرم را به سمت دریا برگردوندم متین هم دیگه حرفی نزد به سمت ایستگاه قایق ها برگشتیم چون متین خیس اب بود ترجیح دادم خودم رانندگی کنم سوئیچ و ازش گرفتم و پشت رل نشستم تمام مدت از رانندگیم ایراد می گرفت چرا سیخ ترمز می کنی؟ اینجا تا 50 تا بیشتر مجاز نیست چرا 60 تا میری؟ چرا کمربند نمی بیندی؟ خلاصه تا رسیدیم یه ریز رو نرو من بود به کلبه بی بی رسیدیم وارد کلبه که شدیم بی بی روی مبل نشسته بود بی بی:اقور بخیر.همیشه به تفریح کجا تشریف داشتین؟ پشت سر من متین وارد شد بی بی با دیدن هیکل سر تا پا خیس متین گفت:رسم تهرانیا اینه که با لباس شنا می کنن زدیم زیر خنده متین:نه بی بی جون وقتی هوش و هواسی واسه ادم نمونه ادم از توی قایق تفریحی با لباس پرت می شه تو دریا بی بی :بدو لباستو عوض کن که سرما می خوری بی بی سرما تو این گرما بی بی:تابستان و زمستان نداره بدن ادم که دو هوا بشه ادم سرما می خوره متین با اجازه ای گفت و به سمت اتاقی رفت تا لباسش و تعویض کنه بی بی با کنایه به من گفت:نه به این شوری شور نه به اون بی نمکی همین شوری و بی نمکیا هست که زندگی را با نمک می کنه بی بی من سمت بی بی رفتم گونه اشو بوسیدم و راهم و به سمت اتاقم کج کردم بی بی:خدا کنه همیشه کبکت خروس بخونه بی هوا بدون اینکه ذره ای احتمال بدم شاید متین واسه تعویض لباس به اتاق من رفته در اتاق و باز کردم با دیدن هیبت متین وسط اتاقم جیغ کوتاهی زدم و سریع بیرون پریدم و در را بستم خدا را شکر فقط تی شرتش تنش نبود و بقیه لباساشو پوشیده بود بی بی:خوب دختر یه تقی یه توقی یه بوقی بلاخره یه چیز که طرف بدون تو تو راهی فکر نمی کردم رفته اینجا واسه تعویض اتاق بی بی_مگه اینجا چند تا اتاق داره خوب همین دوتا اتاق دیگه این اتاقم که سر راست تره نفس عمیقی کشیدم بی بی:نگاه نگاه چه لپاشم گل انداخته نا خوداگاه دستی به صورتم کشیدم و در کسری از ثانیه از جلوی بی بی غیب شدم و سمت روشویی رفتم تا شب تمام تلاشم کردم که از تیر رس نگاه متین دوری کنم موفق هم شدم حتی موقع شام سر درد را بهانه کردم و شام و توی اتاق خودم خوردم دلیل کارمو خودم هم نمی دونستم فقط اینو می دونستم که احتیاج دارم چند ساعت نبینمش تا بتونم به راحتی رفتارهای که این مدت ازش دیدم و هلاجی کنم تا شب یه ریز فکر کردم فکر فکر فکر تا جایی که حس کردم دیگه مخم سوراخ سوراخ شده بعد از زدن مسواک به اتاقم برگشتم و روی تخت درازکشیدم و چند لحظه بعد چشمام گرم شد نصفه شب با صدای سرفه های مردانه و خشک متین که از سالن می امد بیدار شدم معلوم بود حرف بی بی درست بوده و بدنش دو هواه شده اه از نهادم بلند شد اما دیگه محاله برم تو سالن و صحنه رمانتیک بسازم ذره ای از در اتاقم و باز کردم صدای اه و ناله متین می امد انقدر تند تند نفس می زد که صداشو منم می تونستم از این فاصله بشنوم این بی بی ماهم که داشت خواب هفت پادشاه را می دید حالا اگه منو متین برخوردی داشتیم تو سه شماره سر و کلش پیدا می شد رفتم و روی تختم دراز کشیدم پتو را روی سرم کشیدم تا صداش و نشنوم اما نمی شد یک ساعت دیگه را هم تحمل کردم اما بیشتر از اون را نتونستم دل و زدم به دریا و بیرون رفتم برخلاف تصورم که فکر می کردم متین بیداره و داره از درد میناله خوابه خواب بود توی خواب اه و ناله سر داده بود صورتش سرخ سرخ بود ترسیدم خیلی ترسیدم سریع چراغ و روشن کردم و به بالینش برگشتم کنارش نشستم و دستم را روی پیشونیش گذاشتم غیر نرمال داغ بود داشت تو تب می سوخت سوختن که چه عرض کنم اتش می گرفت صداش زدم متین متین بیدار شو چشماشو بی حال باز کرد متین حرفی بزن تو روخدا متین:اب بهار تشنمه سریع به سمت اشپزخانه رفتم و لیوانی اب براش اوردم کمکش کردم تا کمی بلند شه و راحت تر اب بخوره دستمو که به پشتش زدم خیس عرق بود خدایا چقدر ظالم بودم من این بیچاره صبح تا حالا داشته تو تب می سوخته اونوقت من به بهانه ی اینکه بی بی فکر بدی نکنه بیرون نمی امدم سریع به اشپزخانه برگشتم سطلی پر از اب کردم و یک دستمال تمیز پیدا کردم باید تبش را پایین می اوردم وگرنه تشنج می کرد دست پاچه شده بودم سریع به بالای سرش برگشتم دستمال و خیس کردم و رو پشونیش قرار دادم بدن متین به لرزه افتاد پتوش و روش کشیدم داشت هزیون می گفت: نه نه اون نامزد منه شما حق ندارین شوهرش بدین پول که خوشبختی نمی اره اما من ضمانت می دم خوشبختش کنم من خوشبختش می کنم خوشبختش می کنم صداش قطع شد تو بهت بودم داشت در مورد کی حرف میزد اما با فکر اینکه فقط داره هزیون میگه و هشیار نیست خودمو قانع کردم تبش پایین امد اما نه خیلی باید دستمال را روی شکمش می ذاشتم اینجوری تبش زودتر پایین می امد مردد بودم اما در اخر پتو را کنار زدم و تیشرتشو بالا دادم فقط قصد کمک داشتم دستمال خیس را روی شکمش گذاشتم از حق نگذریم بدنش مانکن صفت بود خوش فرم و خوش استیل زیر لب استغفراالله گفتم و چشم از عضلات مردانه اش برداشتم چندین دفعه دستمال رو روی شکمش گذاشتم کم کم دمای بدنش پایین امد اما همچنان بد جور سرفه می کرد تمام کشو ها ی خونه ی بی بی را واسه پیدا کردن قرص سرماخوردگی و استامینیفن زیر رو کردم و اخر سر هم توی کابینت های اشپزخونه پیدا کردم بدن متین خیلی ضعف داشت واسه همین یک لیوان شیر داغ و با عسل مخلوط کردم و با قرص ها و یک لیوان اب به سالن بردم صداش زدم چشم باز کرد لیوان شیر عسل و جلوش گرفتم و گفتم:اینو بخور ضعف داری متین در حالی که لیوان شیرعسل را از دستم می گرفت گفت:کی تا حالا بیداری؟ نمی خواستم منتی سرش بزار واسه دل خودم این شب بیداری را کشیده بودم نه واسه چاپلوسی متین به همین خاطر اهسته گفتم:تازه بیدار شدم متین لیوان شیر را سر کشید قرص ها را به دستش دادم اونا را هم خورد نگاهی پنجره کلبه انداختم تعجب کردم صبح شده بود انقدر درگیر تیمار داری از متین بودم که متوجه نشده بودم کی صبح شده متین روی تشک نشسته بود بلند شدم و بدون حرف به سمت اتاقم رفتم متین:بهار واسه همه ی زحمتای که دیشب تا حالا کشیدی واسه بی خوابی دیشبت ممنونم. حالم خوب نبود وگرنه نمی ذاشتم بی خواب بشی. فراموش نکردی که من دانشجوی پزشکی هستم .وظیفه ای که در اینده دارم نگهداری از بیمار متین:و خوش به حال من که دیشب همچین فرشته ای پرستارم بوده با حالت تهاجمی و البته شوخی دست به کمر زدم و گفتم:این همه درس خوندم پزشکی قبول شدم اونوقت تو بهم می گی پرستار متین لبخند خسته ای زد انقدر خسته و بیمار که دلم به درد امد می خوای بریم درمانگاه متین:با وجود خانم دکتری مثل تو درمانگاه بریم چیکار بی شوخی گفتم متین
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۰۶ عصر
منم شوخی نکردم دکتر .حالا هم برو استراحت کن که پلکات از خستگی داره میفته رو هم باشه می رم چیزی خواستی صدام بزنم
متین با لبخندی منو بدرقه کرد
به اتاقم برگشتم اونقدر خسته بودم که تا چشم رو هم گذاشتم خوابم برد نمی دونم چند ساعت و تو خواب و رویا سپری کردم فقط می دونم با صدای بی بی از خواب بیدار شدم بی بی_بهار بهار مادر؟؟؟؟ چشمام و نیمه باز کردم و گفتم:بله بی بی جون بی بی:من دارم می رم مجلس روضه خونه ی خانم صیفی واسه متین آش درست کردم یک ساعت دیگه گرم کن واسش یادت نره ها بدجور سرما خورده ضعف می کنه با صدای خمار از خواب گفتم باشه بی بی_این باشه نه باشه درست و حسابی می دونستم تا درست جوابش و ندم دست بردار نیست واسه همین چشممو کاملا باز کردم و گفتم :باشه بی بی_افرین دخمرم این شد خداحافظ به سلامت بی بی رفت منم باز دراز کشیدم نمی خواستم بخوابم اما دوباره چشمام گرم شد ظهر از خواب پاشدم سر و وضعم و توی اینه مرتب کردم و طبق معمول محکم و با غرور به سمت بیرون قدم برداشتم جلوی در خشکم زد ایستادم متین پشت به منو و رو به قبله داشت نماز می خواند خیره خیره نگاش کردم نمی دونستم اهل نمازه اما مثل اینکه بود نمی دونم چم شد پاهام سست بود متین داشت سلام نمازش و می داد اهسته سمتش رفتم و بدون اینکه خودم بفهمم دارم چیکار می کنم دستم را روی شانه اش گذاشتم جا خورد اما به روی خودش نیاورد دستش را روی دستم که روی شانه اش بود گذاشت و بعد از چند لحظه با کشیدن دستم منو به کنار خودش راهنمایی کرد کنار سجاده اش نشستم قبول باشه متین_قبول حق توی دلم بهش غبطه خوردم چه قدر متین و خداش بهم نزدیکن خوش بحالش من حتی بلد نیستم با خدای خودم حرف بزنم به چهرش نگاه کردم به نظرم مظلوم تر و مهربان تر از همیشه بود چه ارامشی از خداش گرفته بود دلم به حال خودم سوخت من از خدام خیلی دور بودم نمی دونم چرا تازگیا دلم تا این حد نازک شده بود . دلم گرفت مثل روزای بارانی که دل ابرا می گیره و هوس گریه می کنن منم بی خودی باریدم این بارم فقط یه قطره اما گلوم بغض بدی داشت حالا باور می کردم حرفی را که می گفت:دل همه ی ادما خدایی کافیه یه تلنگر بخورن تا بدونن چقدر به خدا نیاز دارن اره به خدا نیاز داشتم بیشتر از همیشه و بیشتر از همه متین تا قطره اشکم و دید گفت:بازم که اسمون چشمات هوس باریدن داره صورتم و بین دستاش گرفت و با شصتش اشکم و پاک کرد با صدای بیمار و شوخی گفت:نبینم رئیس کوچولوی من گریه کنهااااا لحنش باعث شد بیشتر بغض کنم و چشمه ی اشکم بیش از بیش بجوشه حالا اختلاف و بین خودمو متین بیشتر از همیشه حس می کردم متین پسر با ایمانی بود که لیاقتش یه دختر با ایمان بود درست مثل خودش نه منی که حتی نماز خوندن و بلد نبودم متین:ااااااااا بهار هیچ معلوم هست چت شده؟؟؟؟ خودمم نمی دونستم چمه فقط می دونستم حالم خوب نیست دلم یه تکیه گاه می خواست یه نفر که بتونم بهش بگم در عین همه چیز داشتن تنهام تنهای تنها متین_بهار !!!!!!!!!! با صداش به خودم امدم اشکم و سریع پاک کردم زیر لب ببخشیدی گفتم و از کنارش مثل برق بلند شدم و به سمت اشپزخانه دویدم چند لحظه ایستادم تا زمان و مکان را درک کنم بعد از اون به سراغ اش بی بی رفتم تا گرمش کنم ربع ساعتی خودم را به گرم کردن غذای متین سرگرم کردم و بعد از گرم شدن غذا یک بشقاب کشیدم و به سالن بردم سفره ی کوچک انداختم و آش را روش قرار دادم همونطور که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:غذات حاضره تا سرد نشده بخور به اتاقم پناه بردم گوی شیشه ای را که متین واسم خریده بود بیرون اوردم و اهسته کوکش کردم روی تخت دراز کشیدم و به گو نگاه کردم هنوز چند لحظه نگذشته بود که به در اتاقم دو ضربه خورد سریع گو رو زیر پتو قایم کردم و سیخ نشستم اما نه مثل اینکه خیلی هم سریع نبودم لبخند گوشه ی لب متین نشون می داد که گو رو دیده به روی خودم نیاوردم و گفتم:کلا هدف از در زدن اجازه گرفتنه من اجازه دادم که شما وارد شدی؟؟؟ متین:مزاحم خلوتت شدم فکر کن اره متین:خوب معذرت می خوام .امدم بگم مگه خودت غذا نمی خوری؟؟؟؟ نخیر من میل ندارم متین:خودتو لوس نکن بیا بیرون بی حال تر از اونیم که باهات بحث کنم دلم به حالش سوخت واقعا بی حال بود باشه تو برو من میام متین بیرون رفت اما در چهارچوب در چرخید و گفت:اون گو را اونجوری پرتاب نکن زیر پتو می شکنه هااااا از ما گفتن قبل از اینکه من چیزی بگم بیرون رفت
پشت سر متین بیرون رفتم سر سفره منتظر نشسته بود نگاهی به صورتش انداختم سرخ بود معلومه دوباره تب کرده متین تب داری؟!!! متین با چشمای خسته اش نگاهم کرد:نمی دونم دست دراز کردم تا پیشونیشو لمس کنم خودش هم سرش را جلو اورد تا کارم راحت تر بشه حدسم درست بود تب داشت تب داری.زود غذاتو بخور بریم درمانگاه متین:نمی خواد این آش و بخورم بهتر میشم با این قد بازیا تبت پایین نمی اد متین:خیلی خوب جوش نیار تو هم .می ریم بعد از نهار با هم راهی شدیم خودم پشت فرمان ماشین نشستم تا درمانگاه تخته گاز رفتم متین:بابا یواشتر بیمار گرامی لطفا سکوت را رعایت کن متین رو به اسمون گفت:ای خدا جونیمو دستت سپردم حتی تو این حال وخیمش هم دست از لودگی بر نمی داشت چند دقیقه ای را در سالن انتظار نشستیم تا بالاخره نوبتمون شد دکتر جوان با لبخند از من و متین استقبال کرد متین هی چشم و ابرو می امد که از دکتر بخوام بجای امپول پنسیلین انتی بیوتیک قوی تجویز کنه اما خودمو به نفهمی زده بودم و الکی شونه بالا می انداختم که یعنی متوجه نمی شم راجب چی حرف میزنی بلاخره انقدر خودمو به کوچه علی چپ زدم تا مسیو امپول و نوش جان کرد گوارای وجودش تا این باشه واسه من مچ گیری نکنه اه اه اه نی نی کوچولو از امپول می ترسی؟؟؟ متین:نخیر چندشم میشه با حالت مسخره ای گفتم:دروغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ متین هم لبخند کوتاهی زد بساط شوخی و جمع کردم و گفتم:متین بهتری؟؟؟ متین:اره رئیس لبخندی به صورتش پاشیدم به خونه برگشتیم متین بعد از اون امپول حالش ساعت به ساعت بهتر می شد ساعت تقریبا 5 عصر بود که موبایل متین زنگ خورد گوش تیز کرده بودم ببینم کیه؟ متین :سلام استاد ....بله بله........حتما .......فرمودین ساعت چند؟......چشم حتما .....بی نهایت ممنونم........خدانگهدار چیزی از حرفاش سر در نیاوردم ولی مطمئن بودم طرف اونی نیست که فکر می کردم واسه همین یه نفس راحت کشیدم متین سمتم امد و گفت:نمی خوای بری کنار ساحل قدم بزنی؟ بدم نمی اد بلند شدیم و بعد از اطلاع دادن به بی بی به کنار دریا رفتیم در سکوت روی ساحل قدم می زدیم چقدر این سکوت دلنشین بود سکوتی که تنها صداش صدای نفس کشیدن مردی بود که حس می کردم احساسی بهش دارم بلاخره این متین بود که سکوت و شکست متین:بهار بله متین:اونی که داشتم تلفنی باهاش صحبت می کردم استاد راهنمام بود گفت جلسه توجیح طرحم فرداست ساعت 10 صبح خوب؟؟؟؟؟؟ متین:می شه امشب برگردیم.ببین اصلا دلم نمی خواد سفرتو خراب کنم اگه دوست داری بازم بمونی جلسه فردا را کنسل می کنم اگه کنسل کنی میفته واسه کیه؟؟؟؟ متین:احتمالا دو سه ماه دیگه متین به دهنم خیره شده بود فقط یک کلمه گفتم:بر می گردیم متین دستم و به لب نزدیک کرد و اهسته بوسه ای به نشانه ی تقدیر روش نشاند متین:خیلی خانمی اولین باری بود که انقدر از ته دل صفتی را بهم نسبت می داد بلند شدم که به کلبه برم و حاضر شم اما متین دستم و کشید و گفت:حالا زوده شب حرکت می کنیم بشین
کور از خدا چی می خواست دو تا چشم بینا متین از من چی می خواست؟می خواست پیش بشینم و این واسه من همون دو تا چشم بینایی بود که کور از خدا می خواست با کمال میل در کنارش با فاصله نشست سکوتمون و فقط صدای امواج دریا می شکست . در مورد طرح متین کنجکاو شده بودم واسه همین پرسیدم متین متین_جانم (اولین چیزی که توی این سفر دستگیرم شده بود این بود که متین در پاسخ همه این کلمه جانم و به کار می بره و نباید بهش دلخوش باشم) این طرحت راجب چیه؟؟؟؟ متین:راجب ساخت موتور هواپیمای جنگی خوب......... متین: و این که چه طوری و با چه فرمولی ساخته بشه که در مواقعی که از پایین بهش شلیک میشه احتمال اتش گرفتنش کمتر باشه.یه جور ایمن سازی چه روحیه جنگجوی داری متین با خند ه:واسه چی؟؟؟؟؟ خوب تو که این همه زحمت کشیدی تاپیک تحقیقتو هواپیمای مسافر بری قرار می دادی تا یه پروژه صلح امیز تحویل جامعه علمی بدی متین خندید و گفت:هواپیما جنگی که نساختم واسه ایمن سازیش طرح ریختم که اینم خودش به حفظ جون خلبانا کمک می کنه خوب حالا چقدر روی این طرحت کار کردی؟؟؟؟ متین:دو سالی میشه دو سال؟؟؟؟؟؟؟ متین واسه تایید حرفم سری تکون داد باریکلا. حالا جلسه فردا چه جور جلسه ای؟ متین:یه جلسه توجیه ی .باید ایده مو واسه اساتید دانشگاه شرح بدم.5 تا طرح هست که دارن بررسی می شن هر کدوم که تایید بشین فرستاده میشن واسه مسابقه بین المللی تحقیقات اجرایی که تو سوئیس قراره برگذار بشه جدی؟؟؟؟؟؟جالا جایزه مسابقه چیه؟ متین:هر طرحی که توی مسابقه سوئیس برنده بشه واسه اجرا تاییدش می کنن اون وقت کله گنده ها اروپا و اسیا و امریکا واسه خریدنش مزایده میزارن و خلاصه خوش بحال طراحش میشه اوه نه بابا جدی جدی؟ متین با لخند ملیحش گفت:اره خانمی جدی جدی حالا به طرحت امیدی هست؟ متین:نمی دونم فردا معلوم میشه .طرح من اخرین طرحی که بررسی میشه و قراره فردا عصر هم اساتید طرح برتر را معرفی کنن.واسم دعا کن بهار دعا های من برآورده نمی شن متین:اینجوری نگو خانمی من می دونم بر خلاف ظاهر سردت چه دل پاکی داری تو دعا کن می دونم که برآورده می شه لبخند مهربونی زدم و گفتم:حتما واست دعا می کنم. متین:بهار اگه فردا نرسم از این مسابقه جا می مونم و طرحم میفته واسه 2 ماه دیگه مسابقه مقاله برجسته داخلی قابل مقایسه با اون مسابقه بین المللی نیست اما به با تو بودن توی شمال می ارزه می خوای فردا نریم؟ معلومه که نه دیوونه.مگه شانس چند بار در خونه ادم و میزنه که اینجوری بهش لگد بزنی متین:پس از ته دل حاضری برگردیم؟ هم از ته دل می خوام برگردم و هم از ته دل می خوام فردا طرح تو تایید شه . متین با لخند بی نظیرش گفت:مرسی رئیس کوچولو.حوصله داری قدم بزنیم؟ اره بهتر از یه جا نشستنه با هم بلند شدیم شانه به شانه هم روی ساحل دریا قدم می زدیم .حالا واسم روشن شده بود متین شخصیته برجسته ی علمیه واین همه افتادگیش واسم عجیب بود اگه من موقعیت علمی اونو داشتم تمام شهر را خبر می کردم.همون کنکوری را که قبول شدم مجلس بزمی گرفتم که همه عالم و ادم فهمیدن من پزشکی قبول شدم . حالا به حرف بی بی رسیدم که می گفت درخت هر چی پر بارتر سر به زیر تر متین:تو فکری؟؟؟؟؟ اره متین:به چی فکر می کنی؟؟؟؟؟؟ به اینکه چرا تو مثله نابغه های دیگه عینک ته استکانی نمی زنی و ژولیده نمی گردی متین خندید و گفت:حالا کی گفته من نابغه ام!!!!!! حدس زدم .راستی بعد از تایید طرحت باید یه بزم مفصل راه بندازی متین:واسه چی؟؟؟؟ باید واسه موفقیتت جشن بگیری متین:بی خیال بابا .اولا که فردا احتمالش 1 به 5 که طرح من ببره .دوما حالا بر فرضم که موفق بشم من که مثل تو جیبم پر نیست ریخت و پاش کنم اما اگر تایید شه موفقیت فوق العاده ایی متین:حالا رقص قبل از عروسی نکنیم بزار اول تایید شه بعد راجب جشنش تصمیم می گیریم نیم ساعتی را قدم زدیم و در مورد درس و دانشگاه بحث کردیم متین مهربون بود و فخر فروشی نمی کرد منم کنایه نمی زدم واسه همین دقایقمون بی نظیر می گذشت بعد از پیاده روی به کلبه بی بی برگشتیم شرایط واسش توضیح دادیم و عزم رفتن کردیم ساعت 6 بود که فکری به سرم زد متین تو رو می رسونم فرودگاه با هواپیما برگرد خودم هم با ماشین میام متین:چشمم روشن دختر تنها را ول کنم وسط جاده و با هواپیما برگردم که چی بشه؟ تا فردا ساعت 10 کلی وقت دارم با هم برمی گردیم هر چی چونه زدم قبول نکرد واسه همین به پیشنهاد من زودتر راهی شدیم متین پشت رل نشسته بود .نمی دونم چرا به جای اون من استرس گرفته بودم .از ته دل از خدا خواستم کمکش کنه متین ساکت بود فکر کنم داشت رو سخنرانی فرداش تمرکز می کرد واسه همین منم سکوت کردم تا با حرف زدنم تمرکزش را بهم نزنم نرسیده به جاده کندوان ترافیک سنگینی بود نمی دونم چرا دلم گواه بد می داد یعنی چه خبره؟ متین با خونسردی:نمی دونم .حتما اتفاقی افتاده با شتاب از ماشین پیاده شدم تا تونل راه زیادی نبود خودمو به ورودی تونل رسوندم راسته که می گن از هرچی بترسی سرت میاد ورودی تونل را بسته بودن خودمو به مامور انتظامی رسوندم سرش شلوغ بود عده ی زیادی دورش جمع شده بودن و ازش سوال می پرسیدن همه را کنار زدم و بلند و رسا پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟ پلیس- داخل تونل تصادف زنجیره ای رخ داده اینه که فعلا تونل بستن کی باز میشه؟؟؟؟ پلیس-معلوم نیست معلوم نیست جواب من نشد .اینجا ایستادین تا واسه مردم معلوم کنید چند ساعت باید معتل شن پلیسه که بهش بر خورده بود گفت:وقتی معلوم نیست یعنی معلوم نیست عصبانی شدم اما خودم و کنترل کردم و حرفی نزدم به سمت ماشین برگشتم متین:چی شد؟؟؟؟ داخل تونل تصادفه تونل و بستن ومعلوم نیست کی باز می شه متین نفس عمیقی بیرون داد و با غمی که تو چشماش دو دو می زد گفت:شاید قسمتم نباشه که طرحم بررسی بشه با قسمت که نمی تونم بجنگم قسمت و ما ادما می سازیم وقتی بهت می گفتم با هواپیما برگرد لج کردی و گفتی نه .من فکر اینجا را می کردم متین :خیلی خوب اتفاقای که پیش امده .حالا هم باید منتظر بمونیم تو دلم خدا خدا می کردم تونل به موقع باز شه
نیم ساعتی گذشت اما تونل باز نشد غم و تو چشمای متین می دیدم اما اون به شدت سعی در بی تفاوت نشان دادن خودش داشت دلم براش اتش گرفت اگه به جلسه نمی رسید کم چیزی را از دست نمی داد یه جوری بهترین شانس زندگیش پر می کشید انقدر تو دلم خدا خدا کردم که خسته شدم و خوابم برد وقتی چشم باز کردم توی جاده بودیم بلند شدم و چشمامو با دست مالیدم فکر کردم خواب می بینم اما نه بیدار بودم هوا عمیقا تاریک بود متین لبخند به لب گفت:بیدار شدی؟ نه هنوز خوابم متین اخمی ساختگی کرد و گفت:تو چرا هر وقت از خواب بیدار می شی اون روت میاد بالا دستم را جلوی دهنم گذاشتم و خمیازه ای کشیدم و گفتم:سوالای بی نظیر تو همچین جوابا را هم می طلبه اخه تو که می بینی بیدار شدم بازم می پرسی متین حرفم و بی جواب گذاشت تو دلم گفتم:گوش شیطون کر چقدر اقا شده جواب نمی ده و کل نمی اندازه تونل کی باز شد؟ متین سرد گفت:نیم ساعت پیش ساعت چنده؟ متین:دو نیم با تعجب گفتم:دو نیم!!!!!!!!!!!!! متین جواب ندارد تو چته؟؟؟؟؟؟ متین:من چیزیم نیست اما مثل اینکه تو یه چیزیت میشه که از خواب بیدار نشده به ادم می پری خندیدم و گفتم:حالا دلخوری؟ متین -دلخوری من خنده داره؟ نه . ببخشید .اما قیافت که شده شبیه پسربچه های دلنازک خنده داره.خیلی خوب مهندس ببخشید حالا اخماتو باز کن متین در حالی که لبخند می زد گفت:تکرار نشه پررو نشو متین موسیقی ملایمی گذاشت و به رانندگی ادامه داد متین نگه دار من بشینم تو کمی استراحت کن تا صبح توپوق نزنی متین که معلوم بود هلاکه از خستگی بدون حرف ماشین و کناری نگه داشت و جاش و با من عوض کن متین-فقط اهسته بهار نترس گل پسر صندلی را کمی افقی کرد وچشماشو بست ضبط خاموش کردم تا راحت تره بخوابه اما گفت:بزار روشن باشه سکوت مطلق خواب الودت می کنه با این صدا می تونی بخوابی؟؟؟؟؟؟ اره خسته تر از اونیم که این صداها خواب و از سرم بپرونه باشه لحظه ای به سکوت گذشت فکر کردم خوابیده اما اشتباه می کردم چون صداش توی ماشین پیچید متین-بهار هوم متین:منو بخشیدی؟؟؟؟؟ واسه چی؟ متین بعد از سکوت نسبتا طولانی گفت:به خاطر تصادف شوکه شدم انتظار همچین سوالی را ازش نداشتم در واقع جوابی هم نداشتم واسه همین سکوت کردم متین:نمی خوای جواب بدی؟؟؟؟ بخواب متین صبح خواب می مونیااااا متین:بهار جوابت واسم خیلی مهمه.نمی دونم چرا حس می کنم اگه فردا طرحم رد شه تقاص اتفاقیه که واسه تو افتاد و من مقصرش بودم اما اگه منو بخشیده باشی با دلهره و ترس از چوب خدا به جلسه نمی رم بازم سکوت کردم.نمی دونستم .جواب سوالش و نمی دونستم واسه همین گفتم بخواب متین بخواب متین سرش را به سمت شیشه اتومبیل برگردوند و خوابید از ته دل از خدا خواستم متین فردا تقاص تصادفی را که با من کرد و نده و تسویه حساب ما بمونه واسه وقت و زمان خودش.زمانی که با سرنوشت هیچکدوممون بازی نشه.اون باید فردا پاداش زحمات دو سالش را می گرفت نه تنبیه اتفاق ناگهانی و چند ثانیه ایش را به چهرش نگاه کردم واقعا که صورت جذابی داشت ادمو میخ خودش می کرد هر کس دیگه ای جای اون بود و همچین بر و روی داشت به جای درس خوندن شب و روزش و توی خیابانا سپری می کرد هر چند متین هم خیلی به خودش سختی نمی داد ولی می دونست در کنار خوشی هاش باید ایندشم بسازه تا تهران خودم رانندگی کردم وقتی جلوی در خونشون ترمز کردم اهسته صداش زدم متین بیدار شد راست نشست متین:رسیدیم؟؟؟؟ اره .جلو در خونتونیم متین به کوچشون نگاهی انداخت و گفت:خوبه سپردم تخته گاز نیای باور کن اروم امدم متین:باورت دارم رئیس.میای تو؟ نه دیگه بر می گردم خونه متین به چشمام خیره شد و گفت:سفر به یاد موندنی بود امیدوارم موفقیت امروزت خوشی سفر و تکمیل کنه متین:واسم دعا می کنی؟ با لبخند ملیح و لحن ارومی گفتم:اره .......دعا می کنم متین از ماشین پیاده شد .سرش را از شیشه اتومبیل داخل کرد و گفت:بهار بخاطر همه چیز ممنون موفق باشی گفتم و پدال گاز را فشردم از اینه دیدم که متین هنوز ایستاده و دور شدن ماشین و نظاره می کنه.این سفر خیلی چیزا را واسم روشن کرد هم روی خوب متین و دیدم هم بد.هم طعم مهربون چشماشو چشیدم هم مزه تلخ تو دهنی خوردن ازشو حس کردم.اما با تمام این حرفا بازم دوسش داشتم دوست داشتنی که نمی دونستم از کی توی وجودم ریشه دوانده و هر روز درخت محبتش تنومند تر میشد واسم مهم نبود که متین یه نابغه است همون طور که مهم نبود از قشر متوسط جامعه است چیزی که واسم مهم بود فقط خودش بود تنها و تنها وجود خودش نمی دونستم متین راجب من چی فکر می کنه منم واسش یه عروسک بودم که دوست داشت چند روز تو ویترین مغازه اون بدرخشم تا همه بگن ببین متین همون عروسک قیمتی رو داره ها یا نه واسش معنی داشتم.زمان همه چیزو مشخص می کرد واسه همین خودمو سپردم به زمانداشتم برمی گشتم خونه که مغازه ی آش سبزی فروشی نظرم و جلب کرد.راستش اول صبح و شکم گرسنه بدجور هوس آش خریدن و به سرم انداخت ماشین و پارک کردم و پیاده شدم یک کاسه ی بزرگ اش خریدم و به سمت خونه حرکت کردم اهسته ماشین و در پارکینگ پارک کردم فقط مش باقر سرایدار خونه متوجه ورودم شد می دونستم الان تایم بیدار شدن مامان و باباست فقط خدا خدا می کردم صبحانه نخورده باشن در را که باز کردم سلام بلند بالایی دادم که نه تنها نظر مامان و بابا بلکه نظر خدمه خونه رو هم به خودم جلب کرد بابا رو به مامان گفت:این چهره واسه تو اشنا نیست؟ مامان چشم غره ای به بابا رفت و گفت:اذیت دخترم نکن ابروی واسه بابا بالا انداختم و به نشانه ی اینکه تحویل بگیر بابا:کشتی ما رو تو هم با این دخترت مامان سمتم و امد و در اغوش کشیدم مامان-همیشه به گردش مامان اما بعضی وقتا فکر دلتنگی ما هم باش اشاره ای به اش در دستم کردم و گفتم:من همیشه به یاد شمام .ببینین مامان زکیه را صدا زد و خواست اش و از دستم بگیره زکیه هم بعد از سلام و احوال پرسی اش و از دستم گرفت و به اشپزخانه برد بابا-ماشاالله خانم شدیا لبخندی زدم و گفتم:ای وای شما هم فهمیدین دیگه وقتشه بابا-امان از دست دخترای امروزی قدیما حرف شوهر می امد دخترا سرخ و سفید می شدن در حالی که جلو می رفتم و گونه ی بابا را می بوسیدم گفتم:اون مال قدیما بوده باباجونم مامان لبخندی زد و من بعد از گفتن با اجازه بابا مامان را ترک کردم تا واسه تعویض لباس به اتاق خودم برم بابا-مگه خودت نمی خوری؟ چرا لباس عوض کنم برمی گردم مامان:پس تا ما نرفتیم سرکارمون بیا چششششششششششم بالا رفتم از جلوی در اتاق بهنام که گذشتم هم هوس آزار به سرم زد هم اینکه دلم براش تنگ شده بود واسه همین لای در و باز کردم فداش شم چه خوابی هم بود رفتم کنارش دولا شدم و ارام گونه اشو بوسیدم تو دلم خندیدم و گفتم :حالا اگه مامان بود حتما یه چیزی بهم می گفت نگاهی به حاشیه ریش ریش روسری خودم انداختم و نگاهی به گوش بهنام در یک حرکت نا جوانمردانه ریش ریشای روسریم و توی گوش بهنام کردم بیچاره فکر می کرد مگسه هی با دستش پس می زد و هی من بیشتر اذیتش می کردم انقدر زیاده روی کردم تا بهنام فهمید چشم باز کرد با دیدن من گفت:الله اکبر این بهار تو خواب هم دست از سر کچله من بر نمی داره مگه کچل شدی اقا داداش؟ بهنام بهار خودتی یا روحته؟ خود خودمم بهنام بلند شد رو تخت نشست بهنام:مرض داری اول صبحی مزاحم خوابم می شی؟ در حالی که کمی دلخور شده بودم بلند شدم و قصد رفتن کردم و گفتم:به به چه استقبال گرمی از خواهرت کردی بهنام:قهر نکن گل و بلبل بیا بشین ببینم از بی بی ما چه خبر اوردی.هنوزم می خواد زنم بده یا نه؟ همیشه وقتی می خواست نازم و بکشه بجای بهار می گفت گل و بلبل نه بی بی هم فهمیده تو ادم نیستی اینه که دیگه پرونده زن پیدا کردن واسه تو رو بوسیده گذاشته کنار امدم از در برم بیرون که گفت:بهاری ناراحت شدی؟ نه خوشحالم. مشخص نیست؟ بهنام بلند شد و جلو امد صورتم و بوسید و گفت:دلم برات تنگ شده بود اه بهنام اول دست و صورتتو بشور بعد ابراز محبت کن بهنام –لیاقت نداری که خندیدم و گفتم:اش خریدم بیا پایین تا تازه و داغه بخوریم بهنام- گوش شیطان کر خانم شدی بودم .خبر نداشتی .تا من لباسامو عوض می کنم تو هم حاضر شو. بهنام:اوکی ابجی کوچولو به اتاقم رفتم .نفس عمیقی کشیدم.مش باقر چمدانمو به اتاق اورده بود .با نگاهی به چمدانم یاد سفر و با متین بودن افتادم .بی شک این سفر یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین سفرهای زندگی محسوب می شد بعد از تعویض لباس پایین رفتم مامان و بابا قصد رفتن داشتن اما بهنام تازه پایین امده بود مامان می خواین برین؟؟ مامان-دیر امدی خوشکل مامان .من و بابات صبحانه خوردیم .اش خوشمزه ای بود دستت طلا. مامان گونه مو بوسید و رفت بابا هم بعد از یه خداحافظی جانانه که چند تا تراول ضمیمه اش بود رفت بهنام و منم صبحانه رو خوردیم خسته بودم خیلی خسته واسه همین برای استراحت به اتاق خودم رفتم.انقدر این چند روز بی خوابی کشیده بودم که هر چقدر هم می خوابیدم جبران نمی شد گرفتم تخت خوابیدم ساعت 4 عصر بود که با صدای زکیه بیدار شدم بلند شدم و روی تختم نشستم .چشم بندم و از روی چشم بالا دادم زکیه:خانم ...مهتاب خانم تماس گرفتن گفتن واسه شام میان دنبالتون با هم برید بیرون .خاله تونم تماس گرفتن باشه ممنون .ساعت چنده ؟ زکیه:4 از جا پریدم یعنی عصر شده بود؟یعنی الان معلوم شده طرح متین تایید شده یا نه؟ نمی دونم چرا یهو دلم ریخت به سمت گوشیم شیرجه زدم و شماره متین و گرفتم
شماره متین و گرفتم یه بوق......... دو بوق............سه بوق اما جواب نمی داد تلفونو که قطع کردم دیدم پیام دارم متین بود که نوشته بود سر جلسه ام کم کم دارن اعلام می کنن دعا کن نمی دونم چرا ضربان قلب من شدت گرفته بود.گوی که متین بهم هدیه داده بود و از چمدان در اوردم و روی تخت کنارم گذاشتم دراز کشیده بودم و بهش نگاه می کردم یعنی قرار بود چی بشه؟ نیم ساعت گذشت زنگ نزد یک ساعت گذشت زنگ نزد 3 ساعت گذشت اما.......... نمی خواستم بهش زنگ بزنم اخه چقدر من خودمو کوچک کنم پسره مثل بوزینه می مونه عقلش نمی رسه به من خبر بده اصلا به درک حالا تایید شده باشه چی به من می رسه نشده باشه چی ازم کم می شه گرچه داشتم از فضولی می مردم اما سر خودم و به رقصیدن و ور رفتن با لباسام گرم کرده بودم تا بهش فکر نکنم شب مهتاب امد دنبالم و بعد از کلی گله گذاری مبنی بر نبردنش به سفر منو به رستوران برد اصلا نمی شنیدم مهتاب داره چی میگه یعنی می شنیدمااا اما گوش نمی دادم حواسم جای دیگه ای بود هر دقیقه یک بار نگاهی به صفحه گوشیم می نداختم ببینم خبری نیست اما نه قصد زنگ زدن نداشت شصتم خبردار شد که طرحش تایید نشده و الان زانو غم بقل گرفته واسه همین یه پیام پر سوز و گداز براش فرستادم:بعد از هر شکست پیروزی است به پیروزی های بعدی امیدوار باش و نا امیدی به دلت راه نده واسش send کردم با مهتاب گرم گفتگو شدیم چند لحظه بعد از اینکه پیامم بهش رسید تماس گرفت ببخشیدی گفتم و از رستوران خارج شدم صدای مهتاب و که از پشت سر می گفت:مشکوک میزنیا را شنیدم متین:الو بهار دلم می خواست بگم بهار و کوفت الان باید زنگ بزنی اما جلوی خودمو گرفتم بله متین با صدای پر از شادی گفت:تایید شد بهار تایید شد بدون اینکه خودم بخوام جیغ کوتاهی از خوشحالی کشیدم و بالا پریدم متین یه دونه ای جلوی دهنمو گرفتم. وای چی از دهنم پریده بود.گند زدم متین:مخلص شما ایم رئیس حالا چه جوری ماست مالیش کنم .لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود سرفه ای برای صاف کردن صدام کردم و گفتم:اقای شایسته تبریک می گم متین:چاکر شمایم خانم شریفی.راستی بهار جشنی که گفتی را باید راه بندازم ارزششو داره جدی؟؟؟؟؟مگه جایزه ای هم دادن؟؟؟؟؟؟ متین:همین که طرحم و می فرستن سوئیس خودش محشره اما خوب 2 ملیون وجه نقد هم بهم دادن .در ضمن فردا عصر هم ساعت 3 مراسم تجلیل از طرحمه توی سالن همایش دانشگاه متین مکثی کرد و ادامه داد:میای؟ با تعجب گفتم:من بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ متین:اگه دوست داری؟ فکر نکنم برسم متین که معلوم بود بهش برخورده گفت:نمی دونستم تا این حد سرت شلوغه بازم خرابکاری کردم بمیرم منم با این کلاس گذاشتنم تو دلم هر انچه فحش بلد بودم نثار خودم کردم واسه اینکه بحث و عوض کنم گفتم:کی می خوای جشن بگیری؟؟؟؟ متین خیلی سرد گفت-احتمالا 5 شنبه.من باید برم کاری نداری؟ نه خداحافظ گوشی را که قطع کردم بازم به خودم ناسزا گفتم لحن متین نشون می داد بد جور رنجیده با اعصابی خط خطی برگشتم پیش مهتاب
مهتاب تا تونست بهم تکه پراند و منم زیر سبیلی ردش کردم اخه حوصله کل انداختن نداشتم.بلاخره اونشب به پایان رسید و به خونه برگشتم.گرچه با مهتاب بودن واسم خیلی خوشایند بود اخه اون هم دختر عمه ام بود هم خواهرم بود هم دوستم اما خوب اون شب تو مود گردش نبودم و فقط واسه اینکه دلش نشکنه همراهیش کردم از بس توی تخت غلط زدم تمام دنده هام خرد و خاکشیر شد اخه یکی نبود بگه دختر مرض داشتی این عیش متین و با نیش زدنت خراب کردی نفس عمیقمو بیرون دادم.هر کاری کردم خوابم نبرد بلند شدم یکی از فیلمای هالیودی را که تازه سی دیش بیرون امده بود را گذاشتم و زل زدم به تلوزیون ولی چه فیلم دیدنی !!!!!!!!!!! شخصیت مرد داستان دختره را در اغوش می کشید من یادم به متین می افتاد که چه جوری تو شمال افتادم توبغلش...........پسره دختره را می بوسید من یادم به متین می افتاد که چه جوری توی سینما واسه خر کردنم دستم و بوسید.....با هم می رفتن گردش من به یاد اون روز دریا رفتنمون می افتاد خلاصه از اول تا اخر داستان تو ذهنم پسره متین بود و دختره من زندگی با خواب و خیال هم زیبا بودا خلاصه ساعت 5 صبح بود که خوابیدم......صبح ساعت 11 از خواب بیدار شده بودم ... این بی کاری هایه اخیر من و دانشگاه نرفتنم حسابی تنبلم کرده بود..... از زکیه خواستم وان حمام و اماده کنه اونم بی چون چرا کارش انجام داد و ربع ساعت بعد توی وان دراز کشیده بودم یک ساعتی را به ارامش گرفتن از اب گذراندم و ساعت 12:30 بیرون امدم .صبحانه امو خوردم و راهی ارایشگاه شدم رزیتا خانم با دیدنم سریع کارم و راه انداخت و ابرو هامو صفا داد.نگاهی تو اینه به خودم انداختم موهام بلند شده بود اما خیلی بهم ریخته بود واسه همین اونا را هم به دست هنرمند رزیتا سپردم .بلندی موهام تقریبا تا سر شانه هام می رسید.....به زنم به تخته رشد موهامم خوب بود....خلاصه مدلی بسیار زیبا و شیک به موهام داد که خودمم سر ذوق امدم جلوش و مدل زیبایی کوتاه کرده بود که بد جور به گردی صورتم می امد ساعت 2 بود که به خونه برگشتم به یاد تلفن دیشب متین افتاد گفته بود امروز ساعت 3 سالن همایش دانشگاه باید می رفتم من که خودم می دونستم حسم به متین چیه پس واسه احترام به اون که در واقع احترام به خودم و دل خودم بود باید می رفتم ....... بلند شدم حاضر شدم و قصد رفتن کردم لباس تقریبا رسمی پوشیدم مانتو بسیار زیبا و شیک مشکی با مقنعه ای مشکی که سفیدی صورتم و بد جور به رخ می کشید شلوار لی سیری هم به پا کردم جلوی موهامم که به لطف رزیتا جون حسابی محشر شده بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۰۸ عصر
اونا رو هم بیرون از مقنعه تنظیم کردم مقدار کمی رژگونه و رژلب محوی زدم البته خیلی کم جعبه جواهراتم و باز کردم چشمم خورد به دستبندی که متین واسه تولدم خریده بود بر داشتم و به دستم انداختم بد جور رو دستم جلوه می کرد .استین مانتوم به سمت بالا تا خورده بود به خاطر همین دستبند روی دستم می درخشید.ساعت هم به دست چپم بستم و یک انگشتر بی نهایت زیبا را هم به انگشت دست راستم کردم .....تیپم کامل شده بود تو اینه نگاهی از سر رضایت به خودم انداختم و چشمکی به خودم زدم و زمزمه وار گفتم:متین خان اگه مردی حالا واسم ناز کنه و سرد جواب بده نگاهی به ساعت انداختم خاک بر سرم 3 بود .سریع به داخل حیاط پریدم و ماشین و بیرون اوردم تخت گاز به سمت دانشگاه می راندم خدا می دونه این دوربین های پلیس چقدر به خاطر سرعت غیر مجاز جریمه ام کردن ولی خوبیش این بود که بالاخره رسیدم با عجله ماشین و پارک کردم و به سمت سالن همایش دویدم نگاهی به ساعت انداختم 3:30 بود خدا کنه دیر نرسیده باشم برخلاف تصورم سالن همایش کیپ تا کیپ ادم بود از استاد گرفته تا دانشجو خودم و به داخل رساندم و در وسط جمعیت صندلی خالی یافتم خودمو به صندلی رساندم و جای گرفتم مدیر دانشگاه داشت صحبت می کرد ما اینجا جمع شدیم تا از زحمات دانشجوی برجسته جناب اقای شایسته تقدیر و تشکر کنیم................ دو دختری که کنارم نشسته بودن پچ پچ کردن :فدای این دانشجوی برجسته شما بشیم ما حالم به هم خورد خیلی خودمو کنترل کردم که بر نگردم و یه چیزی به این دوتا جلف بی سرو پا نگم .خلاصه بعد از سخنرانی کامل رئیس دانشگاه که دیگه تقریبا همه داشتن چرت می زدن بلاخره جناب رئیس راضی شد و از منبر پایین امد .به وضوح می شد نفس عمیقی را که تک تک حضار کشیدن و شنید بعد از جناب رئیس دوباره خانمی که نقش مجری صحنه را داشت روی سن امد پس از خوندن چند مطلب که مثل پیام بازرگانی وسط فیلما ضدحال بود با صدای رسا اعلام کرد: از جناب اقای مهندس متین شایسته دعوت می کنم که روی سن بیان و در مورد طرح بی نظیرشون مختصر توضیحی را به جمع ارائه بدن صدای دست و شوت بود که بلند شد دخترا واسه خود نمایی محکم تر دست می زدن من نمی دونم اینا چه جوری شریف قبول شده بودن اخه نخود مغزا به عقلشون نمی رسید که تو این سیل جمعیت شیرین بازیشون نمایان نمی شه؟ اکیپی که معلوم بود از دوستان صمیمی متینن یک صدا متین و صدا می زدن و به شوخی می گفتن:مهندس چرا سوخت جنگنده تموم شد؟ متین هم با اینکه تمام سعیشو می کرد که به مزه پرانی های دوستاش نخنده موفق نشد و لبخندی گوشه ی لبش نشست از ردیف اول که یه جورای جایگاه ویژه بود بلند شد و روی سن رفت دوستاشم که ول کن نبودن یه صدا داد میزدن :انشتین انشتین انشتین من نمی دونم این همایش انتظامات نداشت که اینا را ساکت کنه متین روی سن رفت میخش شدم .تیپ اسپرت بی نظیری داشت دختر کناریم به دوستش گفت:خدایی می بینی چه تخت سینه ای داره.ای خدا یعنی میشه روزی من به این سینه ستبر تکیه بدم دیگه جوش اوردم به سمت دخترا سر برگرداندم و گفتم:میشه ساکت شین دختره هیشی گفت و روش و برگردوند متین پشت تریبون قرار گرفت .بی دلیل لبخند روی لبام نقش بست متین با فروتنی تمام حرف میزد اونقدر دلنشین که تک تک دخترا وپسرا و اساتید بهش گوش جان سپرده بودن .چشماش بین جمعیت می چرخید به قسمتی که من نشسته بودم نگاهی انداخت اما منو ندید یه لحظه حس کردم نگاش از روی صورتم سر خورد اما هنوز چشماش تغییر مسیر نداده بودن که برگشت و به چشمام نگاه کرد .حتی حدس هم نمی زدم که از این فاصله ببینتم .......اما دید....... بهم زل زد........ تپش قلبم بالا زده بود متین واسه چند ثانیه سخنرانیش و قطع کرد ...........بعد از چند لحظه سرفه ای مصلحتی کرد و از لیوان اب کنار دستش چند جرعه نوشید و ادامه داد...........متین چشم ازم بر نمی داشت........اما بدیش اینجا بود که این دوتا جلف کنار دستیم حس می کردن متین داره به اونا نگاه می کنه وای می بینی من بهت گفتم شایسته از من خوشش می اد گفتی نه کارد می زدی به من خونم در نمی امد خلاصه متین سخنرانی را تمام کرد بازم صدای کف و سوت بالا رفت بعد از اتمام همایش سریع بیرون رفتم تازه پشت فرمان ماشینم نشسته بودم که صدای گوشیم بالا رفت:نگاهی به صفحه اش انداختم متین بود بازم ضربان قلبم بالا رفت..........نفس عمیقی کشیدم و خودمو کنترل کردم و دکمه پاسخ ار زدم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۰۹ عصر
صدای متین توی گوشی پیچید:خوشکل خانم مگه امده بودیی عروسی که اینجوری تیپ زدی نمی گی یه نفر حواسش پرت شه و گند بزنه به سخنرانیش اون یه نفر بهتر بود به جای چشم چرانی رو سخنرانیش تمرکز می کرد متین با صدای شادی گفت:کجایی خانمی؟ همین نزدیکیا متین:هنوز تو دانشگاهی ؟؟؟؟ اره .
***** ڪلبـــــہ دختر ستـارہ هـا******
داشتم می رفتم متین:خوب یه ده دقیقه بمون با هم بریم بدون فکر گفتم :باشه من پارکینگم زود بیا متین:چشم لبخند زدم.اینم زود پسرخاله می شدا سر ده دقیقه سر و کلش پیادا شد من و ندید اما من دیدمش .از پارک بیرون رفتم و جلوش ترمز کردم با چندتا از دوستاش بود همون گروه سبکی که سالن همایش و رو سرشون گذاشته بودن پیاده شدم .
* ڪلبـــــہ دختر ستـارہ هـا*
 سمتشون رفتم متین:خانم شریفی از دوستان من اشاره به دوستاش کرد و گفت: و دوستان من همه زدن زیر خنده.پسری از جمع رو به متین گفت:چرا می ترسی درست ما را به خانم شریفی معرفی کنی.نترس فعلا همه سینه چاک تو ان کسی به ما محل نمی ده (پسره ی وقیح بخوابمون تو دهنش؟؟؟؟) متین:امیر خانم شریفی به این شوخی ها عادت ندارن رعایت کن امیر روشو سمت من کرد و گفت:من امیرم این سینا و این نیما.این نیمای بیچاره هم خیلی کم از متین نداره اما بیچاره پیشونی نداره و طرحش دیروز جلوی طرح متین کنف شد نگاهی به نیما انداختم از اون هفت خطا بودا کلا جمعشون خیلی بهم می امدن درسخوان و شر متین:خیلی خوب بچه ها ما دیگه باید بریم .فردا شب می بینمتون ....امیر مثل خروس کله سحر نیای خونه ی ماها.......مهمونی از 8 به بعد شروع میشه..افتاد امیز: کشتی ما را بعد از یه عمر می خوای یه مهمونی بدی تو هم.......خانم شریفی هم که هستن نه؟؟ متین با چهره ی نسبتا برافروخته ای چشم غره ای بهش رفت که باعث شد امیر زیپ دهنشو بکشه بعد از خداحافظی کوتاه متین پشت رل نشست و منم کنارش جا گرفتم و حرکت کردیم متین:فکر نمی کردم وقت کنی بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نگاهی بهش انداختم قیافه اش مثل وقتای بود که می خواست از زیر زبونم حرف بکشه و اعتراف بگیره که دوسش دارم اما شتر در خواب بیند پنبه دانه این اطراف کار داشتم گفتم بیام اینجا هم یه سر بزنم ببینم چه خبره متین:تو که راست می گی؟؟؟؟؟ می خوای بگی دروغ گو ام متین:نه نگفتم دروغ گویی گفتنم راست می گی شک نکن متین خندید داشت به سمت مرکز شهر می رفت اما نمی دونستم کجا؟ کجا داری میری؟ متین:می خوام واسه مهمونی فردا شب لباس بخرم خوب منو برسون بعد هر جا دوست داشتی برو؟ متین:دیر میشه باهم می ریم تو دلم عروسی گرفتم اما واسه حفظ ظاهر قیافه ی بی تفاوتی به خود گرفتم متین به یکی از پاساژای نسبتا رو به بالای شهر رفت ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم شانه به شانه ی هم حرکت می کردیم و به تک تک مغازه ها سرک می کشیدم ....

یکی نمی دونست فکر می کرد داریم کت شلوار دامادی می خریم متین کت و شلوارا رو می پوشید و من نظر می دادم هر کدوم رو به یه بهانه رد کردم راستش همشون بهش می امد اخه لامذهب مانکن صفت هر چی می پوشید فیک تنش بود .. اما...خوب به دل من نمی نشست دیگه این مغازه اخریم مغازه کت و شلوار فروشی پاساژ بود که سر می زدیم داخل شدیم.به کت شلوار ها با دقت نگاه می انداختم اما متین با فاصله از من ایستاده بود و دست به سینه به چهره ام زل زده بود با نگاهش کلافه ام کرده بود کت شلوارا اون طرفه هاا متین که به خودش امده بود نگاه ازم گرفت و به کت وشلوار ها چشم انداخت کل مغازه را زیر و رو کردم و در اخر................ کت شلواری سرمه ای تقریبا اسپرتی نظرم و جلب کرد .خوش دوخت و خوش فرم بود.متین خط نگاهمو امتداد داد و وقتی دید به اون کت و شلواره زل زدم سمتش رفت و برش داشت و گفت اینو امتحان می کنم اقا مرد فروشنده سایز متین و بیرون کشید و دستش داد متبن به پررو رفت منم داشتم بین پیراهن ها دنبال پیراهن ست کتش می گشتم یه لباس فوق العاده شیک ابی که ناگفته نماند مثل رنگ چشمام کمرنگ بود انتخاب کردم رنگش با رنگ چشمای من برابری داشت از مرد فروشنده خواستم این پیرهن و هم به متین بده تا زیر کتش بپوشه مرد هم بی چون و چرا اجابت کرد توی کراواتها گشتم و یک کراوات زیبا که تقریبا ساده هم بود انتخاب کردم و اونم به متین رسوندم.....
********

منتظر موندم تا سر و کله اش پیدا شه پشت به اتاق پررو ایستاده بودم که با صدای باز شدن در پررو روی پاشنه چرخیدم و برگشتم لحظه ای خیره نگاهش کردم .به دلم نشست متین چشمکی زد و گفت:چطوره؟ خودمو جمع و جور کردم و با لبخند ملیحی گفتم:خوبه نمی دونم چی توی لبخندم بود که متین و کلافه کرد دستی به موهاش کشید و به اتاق پررو برگشت بعد از کمی معتلی بیرون امد و همون دست لباسی را که انتخاب کرده بودم و خرید و به سمت ماشین حرکت کردیم تا خونه تقریبا ساکت بودیم. دیگه کم کم داشتیم می رسیدیم که متین گفتم:بهار جشنی را که می گفتی باید بگیرم فرداشبه.... وقت داری بیای ؟؟؟؟ این حرفش بو دار بود و یه جوری می خواست منو به یاد حرف نادرست دیشبم بندازه.
*رمان های زیبا در ڪلبـــــہ دختر ستـارہ هـا*
لجبازی را صحیح ندیدم و گفتم:امروز امدم که حرف بچگانه دیشبمو فراموش کنی متین:بیشتر از این حرفا امدنت واسم ارزش داشت.خوشحالم کردی لبخندی زدم متین:بلاخره نگفتی فرداشب جشن ما را به حضور خودت مفتخر می کنی غرور و کنار گذاشتم و با محبت گفتم:افتخاریه واسم مهندس چهره متین شاد شد یه شادی حقیقی واسه همین یه لبخندی تحویلم داد که تا انتهای وجودم رسوخ کرد و با بند بند وجودم حسش کردم زبونم بی اجازه عقلم باز شد متین خیلی خوش حالم که طرحت تایید شود و آرزو می کنم که توی سوئیس هم طرح تو انتخاب شه تو لیاقتش و داری متین که دید از اخلاق سگی روزای گذشتم خبری نیست گفت:بهار اون روز ازت پرسیدم منو بخشیدی یا نه؟جواب ندادی اما امروز جواب می خوام .بهار بفهم داغونم از این حس عذاب وجدانی که حتی راننده شدن واسه خاطر خطام ارومش نکرد .ازت جواب می خوام خواهش می کنم چند لحظه سکوت توی ماشین حکم فرما شد اما بلاخره من زبان باز کردم: باور کن که باور دارم اون تصادف از روی عمد نبوده اما خوب وقتی به روزی تلف شدم توی بیمارستان فکر می کنم وقتی به ماهای که تحت درمان بودم و به سختی حتی چند کلمه حرف می زدم فکر می کنم وقتی یادم می یاد به چه سختی قدم برمی داشتم دلم می رنجه نه تنها از تو از زمانه می رنجم به من وقت بده متین واسه اینکه ببخشمت و یادم بره تو وسیله ی تقدیر واسه عذاب دادنم بودی به وقت نیاز دارم متین:تا هر وقت بگی صبر می کنم به شرط اینکه ببخشی منو نفس حبس شدم و بیرون دادم و لبخندی زدم متین واسه اینکه جو عوضشه با لحن شوخی گفت:در ضمن هیچ کار خوبی نکردی که انقدر خوشکل کردی امدی همایش پیش خودت فکر نکردی اون بیچاره ای که باید جلوی این همه ادم صحبت کنه امکان داشت جا بخوره و توپق بزنه.انوقت ابرو واسش نمی موند اخه من فکر نمی کردم اون اقای نابغه انقدر چشماش تیز باشه که از اون فاصله و تو اون جمعیت منو ببینه متین:اقایون واسه بعضی موارد رادارشون فوق العاده تیزه فراموش نکن به خونه رسیدم متین ماشین و پارک کرد و قصد رفتن کرد نمی دونم چرا جدیدا وقتی می رفت اینقدر دلم می گرفت.نمی دونستم چرا فکر می کنم اونم سنگین قدم بر می داره البته فقط من فکر می کردم چه قدر صحت داشت خدا داند
این روزها متین زیباترین کلمه ای بود که در ذهنم مدام تکرارش می کردم.
آرزوی دردانه خاندان شریفی بزرگ شده بود بدست اوردن احساس پسری از قشر متوسط .پسری که گرچه حساب بانکیش قابل مقایسه با پول توجیبی من نبود اما انقدر حسن داشت که برای به دست اوردنش حاضر بودم از همه چیزم بگذرم. صبح با صدای زکیه از خواب بیدار شدم .پر طراوت تر از همیشه بودم حالا نمی دونم این اثر خواب خوشی بود که دیشب دیدم یا به خاطر جشن امشب بود هر چیزی که بود بی باده مستم کرده بود و یه حسی بهم می گفت امروز مهمترین روز زندگیته با لبخند گفتم-زکیه جان حمام و حاضر کن...... و........لطفا از خوش بو کننده مخصوصم در اب بریز ...بیشتر از همیشه زکیه لبخندی و زد و گفت:خبریه خانم؟؟؟؟ به اینم رو می دادم پر می شداا با لبخند گفتم:نه چه خبری 10 دقیقه ی بعد حمام حاضر بود موسیقی شادی را در پخش حمام گذاشتم و داخل شدم ..بلند بلند آواز می خواندم کارم که تمام شد بیرون امدم ساعت 11 بود واسه اماده شدنم خیلیی زود بود اما چه کنم که دلم عجله داشت ..... کمد لباسامو باز کردم شاید بیشتر از 100 دست لباس مجلسی داخلش جای داده بودم لباسای که بعضیاش کلا فراموش کرده بودم با حوصله به یکی یکیشون نگاه می کردم و هر کدام و به یه بهانه رد می کردم. به یاد کراوات متین افتادم یه لباس دقیقا همرنگ اون داشتم..... خنده ی شیطونی کنار لبم نقش بست و لباس و از بین لباسا بیرون کشیدم ......با رنگ کراواتش مو نمی زد....... اتفاقا مدل و دوخت زیبای هم داشت لبخندم پر رنگ تر شد جلوی اینه قدی لباس و جلوی خودم گرفتم ...
*--------------------------------------*

زیر لب گفتم:ادم خوشگل همه چیز بهش میاد....از خودم خندم گرفت خود شیفته بودماااااا لباسم که اوکی شد همیشه عادت داشتم تل تو ماهام می زدم گل سرهای تکی که همیشه جدیدترینشون رو موهای من خودنمایی می کرد اما خوب این مدت که مو نداشتم نتونستم ازشون زیاد استفاده کنم کشو گل سرهامو باز کردم و یکی از گل سرهای مشکیمو که روش گل زیبایی خودنمایی می کرد و انتخاب کردم خلاصه تا عصر انقدر دور خودم بی خودی گشتم که سر گیجه گرقتم ساعت تقریبا 5 بود که بلند شدم حاضر شم لباسم و پوشیدم و ارایش محو اما زیبا به صورتم دادم ....هر چی فکر کردم نفهمیدم موهامو چه مدلی درست کنم اصلا مدل نمی گرفت از بس لخت بود هر کاری هم باهاش می کردم 2 ساعت که می گذشت چول می شد واسه هم بی خیال شدم و تصمیم گرفتم همین طور لخت رهاشون کنم و گل سرم و روشون قرار بدم همینکارم کردم خوب شده بود لبخندی به خودم زدم کفشامو پام کردم .هر کاری کردم از جواهراتم استفاده نکنم نشد بلاخره این اخلاق اشراف گونه ی ما برنده شد و یکی از سرویس ها درخشانمو پوشیدم ...میناکاری روش هارمونی زیبای را با رنگ لباسم ایجاد کرده بود خلاصه ساعت 7 بود که کاملا حاضر بودم چرخی جلوی اینه زدم خوب شده بود صورت گردم و موهای زیتونی رنگم بدجور قاب گرفته بودن خوب ...از خود تعریف کردن کافیه ....
++++++++
بهتره راه بیفتم یکی از مانتو های مو رو لباسم انداختم اما خوب دکمه هاشو نبستم شال زیبا و ابریشمی هم به سر کردم و بعد از دست گرفتن کیف پولیم راه افتادم بهنام توی سالن روی مبل لمیده بود با دیدنم سوتی زده و گفت:مادام با این تیپ پسر کش کجا تشریف می برن مهمونی دعوتم .....الان هم عجله دارم......با اجازه داداش گلم بهنام:خوش بگذره بانو از در بیرون رفتم صدای پاشنه کفشم بد تاق تاقی راه انداخته بود دیدم زکیه و زیور از پنجره سرک کشیدن و دارن دیدم می زنن اما خوب به روی خودم نیاوردم پشت ماشینم نشست و حرکت کردم توی راه یه سر به جواهر فروشی زدم و یک سکه تمام برای هدیه دادن به متین خریدم ساعت 8:30 بود به سمت خانه شایسته حرکت کردم .ماشین و سر کوچه پارک کردم انقدر که توی گاز دادن و سرعت رفتن مهارت داشتم توی هدایت کردن ماشین در کوچه های تنگ مثل این کوچه مهارت نداشتم قلبم بدجور می زد معلوم نبود چه مرگم شده بود .....راه 2 دقیقه ای را 10 دقیقه طول کشید تا طی کردم جلوی در خانه متین ایستادم نفس عمیقی کشیدم و زنگ در را فشار دادم با باز شدن در چشمم روی صورت متین ثابت ماند اونم همین طور
متین لبخند زد و از جلوی در کنار رفت چه خوشکل شده بود با اون موهای ژل زده و اون تیپی که زده بود اصلا نمی خورد نابغه باشه متین:دیر کردی منتظرم بودی؟؟ متین:هر میزبانی منتظر مهموناشه مهسان:مخصوصا اگه اون مهمان ویژه باشه متین چشم غره ای بهش رفت مهسان در حالی که لباس ساده و زیبایی پوشیده بود نزدیک شد و دستش را برای دست دادن با من جلو اورد لبخندی زدم و دستش را در دست فشرم مهسان نزدیکتر شد و کنار گوشم گفت:زیاد چشم به راهش گذاشتی حرفای مهسان بدجور به مذاقم خوش می امد اما مگه متین گذاشت متین- مهسان اگه اجازه می دی خانم شریفی تشریف بیارن داخل مهسان-البته.بفرمایید من و مهسان وارد شدیم اما متین هنوز بیرون بود خانه کوچک شایسته کپ تا کپ مهمون بود.در عجب بودم این همه ادم چه جوری اینجا جا شدن مهسان-بهار جان توی اون اتاق می تونی لباستو عوض کنی مرسی دو اتاق کنار هم بود نمی دونستم مهسان به کدوم اشاره کرد ولی دل و زدم به دریا وارد یکیشون شدم در را باز کردم و داخل شدم از رنگ تیره اتاق معلوم بود که این اتاق متعلق به یه پسره و از اونجایی که تنها پسر خانواده شایسته متین بود کار سختی نبود که بفهمم اتاق متین نگاهی انداختم اتاق به رنگ سرمه ای و سفید بود همه چیز از رو تختی گرفته تا پرده ها یک تخت یه نفره که شاید پهناش یک چهارم تخت من بود.یک میز تحریر ساده که یک لپ تاپ روش بود و چند ماکت هواپیما که اتاقش و زینت می دادن و یک قاب عکس از خودش کنار تختش ...... جلو تر رفتم تا واضح تر عکسشو ببینم که با دیدن کارت تولدم که عکسم روش هک بود کنار عکس متین در جا خشکم زد....
با ناباوری نگاه می کردم.... عکسم دقیقا گوشه ی سمت راست قاب متین جای گرفته بود ...عکس و برداشتم و گوشه ی چپ قاب جاش دادم اینجا جام بهتره.. به قلب متین نزدیکترم توی دلم عروسی بود از خوشحالی دوست داشتم جیغ بزنم اما خودم و کنترل کردم تازه از کنار قاب بلند شده بودم و می خواستم مانتمو در بیارم که در اتاق با شتاب باز شد و متین وارد شد با عصبانیت گفت :اینجا چی کار می کنی؟کی بهت اجازه داد بیای تو؟ تعجب کردم چرا اینجوری می کرد با حالت گنگی گفتم:مهسان .....مهسان گفت اینجا مانتومو در بیارم متین : مهسان غلط کرد.....برو بیرون.همین حالا از اتاقم برو بیرون از رفتار متین تعجب کردم مهسان وارد اتاق شد مهسان:متین چه خبرته اروم الان مهمونا می شنون متین با عصبانیت :تو گفتی بیاد توی اتاق من؟ مهسان:نه ...به اتاق خودم اشاره کردم....
خوب این دوتا اتاق بهم نزدیکن حتما اشتباه کرده...تو چرا اینجوری می کنی مگه چی تو اتاقت داری که ورود همه بهش ممنوعه متین:همین الان میرین بیرون بغض بدی گلومو می فشرد .بی رحمانه داشت به وجودم خنجر می زد . مانتومو که در اورد بودم پوشیدم .کیف پولمو باز کردم و سکه ی که براش خریده بودمو در اوردم .....پرتاب کردم سمتش به سینه اش خورد و رو زمین افتاد در حالی که عقب عقب بیرون می رفتم و بی اراده از چشمم اشک می ریخت گفتم:امدنم اشتباه بود تو ارزش احترام دیدن و نداری.....خیلی خوش گذشت جناب شایسته متین کلافه دستی به صورتش کشید و گفت:ببخ.... نذاشتم حرفی بزن و از در زدم بیرون ....با سرعت برق از سالن گذاشتم صدای متین از پشت سرم می امد بهار صبر کن .تو رو خدا صبر کن صداش باعث شد به قدم هام اضافه کنم و سریع تر راه برم از در خانه زدم بیرون متین:بهار تو رو به هر چی می پرستی یه لحظه صبر کن اشکامو که تند تند می ریخت با دست پاک کردم و به راهم ادامه دادم اما از اونجایی که سرعت متین بیشتر از من بود وسط کوچه بهم رسید و راهم سد کرد برو کنار متین می خواست دستمو بگیره که محکم دستمو پس کشیدم برو کنار متین:بهار..... گفتم برو کنار تا کوچه رو رو سرم نذاشتم به سمت راست رفتم اما باز جلوم سبز شد به چپ رفتم اونم به همون سمت امد هلش دادم عقب و گفتم:برو کنار تا جیغ و داد راه ننداختم متین که ذره ای از جاش تکون نخورده بود گفت:محاله بزارم اینجوری بری
تو چشماش زل زدم و گفتم:به اندازه کافی پذیرایی شدم متین کلافه گفت:بهار شبمو خراب نکن میرم که شبت بیشتر از این خراب نشه متین:می دونی با رفتنت داغون میشم به چشماش نگاه کردم رنگ التماس داشت .
******* ڪلبـــــہ دختر ستـارہ هـا*******

دوسش داشتم عاشقش بودم ادمی که عاشقه می دونه تو اون لحظه چی کشیدم دوست نداشتم التماس کنه حتی به من.اما خوب دوست نداشتم خودمم بشکنم تو اون لحظه از ته دل از خدا خواستم راهی جلوی پام بزاره که بدون شکسته شدن غرورم غم رو از چشم متین بگیرم به هم زل زده بودیم .متین منتظر بود. صدای پاشنه ی کفشی از پشت سرم امد مهسان-بهار جان خواهش می کنم برگرد برگشتم و به مهسان نگاه کردم....سمتم امد دستم و گرفت و گفت:به خاطر من برگرد ...بهت بی احترامی شد می دونم ..کار متین اشتباه بود میدونم.....اما تو خانم تر از اونی هستی که با رفتنت پچ پچ همه مهمان ها را بلند کنی...امشب بهترین شب زندگی پدر و مادرم نزار با رفتنت و یک کلاغ چهل کلاغ کردن مهمونا این خوشی بهشون زهر شه نفسم و بیرون دادم و بدون اینکه به متین نگاه کنم دست مهسان و فشردم و باهاش هم قدم شدم نفس عمیقی که متین کشید انقدر بلند بود که منم شنیدم داخل رفتیم ایندفعه مهسان خودش همراهیم کرد و با هم به اتاق اون رفتیم سریع مانتو و شالم و در اوردم و بیرون رفتم اول کسی که به چشمم خورد متین بود که با قیافه ی گرفته ای نگام می کرد بی توجه بهش وارد سالن شدم و مشغول احوال پرسی با افرادی که می شناختم شدم مثل خانم شایسته و اقای شایسته و امیر و سینا و نیما وچند نفری را که مهسان معرفی کرد ..بدون اینکه بخوام لحنم سرد بود و این سردی از رفتار بد متین نشئت می گرفت اما دختران فامیل شایسته اینو حمل بر خودستایی من کردن ...واسم مهم نبود اون لحظه هیچ چیز مهم نبود. گوشه ای کز کرده بودم و نشسته بودم مهسان تمام سعیشو واسه عوض کردن حال من می کرد اما موفق نمی شد متین هم عین مجسمه گوشه ی سالن نشسته بود و بهم زل زدبود امیر امد و روی صندلی کناریم نشست امیر:خانم شریفی مشکلی پیش امده... زیاد سرحال نیستید در حالی که سعی می کردم با لبخند مصنوعیم همه چیز و اروم و خوب جلوه بدم گفتم:نه خوبم امیر-اما اینجوری فکر نمی کنم طرز فکر شما به خودتون مربوطه اخم متین از همون فاصله هم قابل روئیت بود بعد از چند دقیقه نیما هم به ما ملحق شد و گفت:امیر دادش... متین کارت داره امیر با نارضایتی همراه نیما راه افتاد منم باز توی لاک خودم فرو رفتم جشنی را که فکر می کردم بهترین شب زندگیمو رقم می زنه واسم شده بود زهره مار کمی که گذشت امیر بلند اعلام کرد:خوب خانم ها اقایون همگی ساکت جمع خاموش شد در این لحظه می خوام از بتهون عزیز انیشتین زمان خواهش کنم ما را به شنیدن یه اهنگ گوش نواز و دلنواز مفتخر کنن همه دست زدن منم به تابعیت از اونا دست می زدم .رد نگاه حضار و که گرفتم دیدم به متین ختم میشه مگه متین نوازنده بود؟!!! متین لبخند غم انگیزی زد و به سمت پیانوی گوشه ی سالن رفت تعجب کردم چرا تا حالا من این پیانو رو ندیده بودم.اما حقم داشتم خیلی گوشه بود ....خوشم می امد که این خانواده اصلا تو فاز کلاس گذاشتن نبودن هر کس دیگه بود پیانو رو می ذاشتم جلو در ورودی تا به محض ورود تو چشم باشه اما این خانواده اینجوری نبودن متین پشت پیانو نشست .
*کپی رایت  ڪلبـــــہ دختر ستـارہ هـا*
از شانس خوبم درست رو به روش بودم تمام سعیمو کردم که قیافه ی بی تفاوتی بگیرم متین شروع به خواندن و نواختن کرد همه ساکت بودن و بهش چشم دوخته بودن منم مثل همه با پاهاش ضرب گرفته بود و به من چشم دوخته بود انقدری عمیق نگاه می کرد که حس کردم زیر سنگینی نگاهش دارم اکسیژن کم می ارم حرفامو و باور کن بدجور گرفتارم....من بغض بارونم هر لحظه می بارم....این بی قراری ها تقصیر چشماته....ای که نمی بینی تو قلب من جاته......حرفامو باور کن.....بی رنگ و بی نورم....از حس پروازم یک اسمون دورم...این خستگی هامو ای کاش که می دیدی من بی تو پژمردم اما نفهمیدی حرفامو باور کن... حرفی بزن با من... این حس دلگیر را با یک نگاه بشکن باور کنی یا نه درگیر تقدیرم یک روز از این روزا من بی تو می میرم دلم داشت از سینه بیرون می زد .با هر بار اوج گرفتن صدای متین بغضم بیشتر می شد اما خودمو کنترل کردم اهنگ تموم شد همه به افتخارش دست زدن...هنوز نگاهش با من بود...درست بود که دوسش داشتم اما ازش دلخور بودم رنجیده بودم امیر- ای بابا متین یه اهنگ شاد می خوندی این چی بود دیگه متین:انشاالله بعد از شام ....حالا هم همگی بفرمایید واسه شام اکثرا واسه خوردن شام به حیاط رفتن و بعضی ها هم کنج سالن نشسته بودن بلند شدم تا منم برم توی حیاط بلکه هوای آزاد قدرت نفس کشیدن و بهم برگردونه توی راه رو داشتم می رفتم که از پشت یکی دستمو کشید برگشتم متین بود اروم گفتم:ولم کن میتن-چند لحظه بیا فرصت مخالفت و بهم نداد و دستمو کشید و به سمت اتاق خودش برد چی کار می کنی؟ متین:ساکت باش تا بفهمی در اتاق باز کرد و منو به داخل هل داد خودشم داخل شد و در و بست اون در و باز کن.در ضمن من حرفی هم ندارم با تو بزنم متین:نترس.فقط می خوام بهت نشون بدم چرا نمی ذارم کسی وارد اتاقم بشه نمی خوام بدونم ..حالا در و باز کن و بزار برم متین: اول به حرفام گوش بده اونوقت برو متین به سمت قاب عکسش که عکس منم کنارش بود رفت بلندش کرد و جلوم گرفت و گفت:واسه این عکس نمی ذارم کسی تو اتاقم بیاد...
* ڪلبـــــہ دختر ستـارہ هـا*
و از اونجایی که دلم نمی امد لای کتاب و دفترام بزارمش و دلم می خواست همینجا کنار عکس خودم باشه ورود هر احدی را به اتاقم ممنون کردم اب دهنم قورت دادم و گفتم:دیده بودمش متین:پس می دونی حرف دلم چیه؟؟؟ نه ....باید بگی تا بدونم متین:خیلی خوب بهار شریفی گوش کن .... من متین شایسته... با اینکه میدونم به اندازه زمین تا اسمان بینمون فاصله است مکثی کرد و با صدای آرومتری گفت:دوست دارم صداش می لرزید:تمام غرورتو با تمام وجودم می پرستم بلاخره گفت بلاخره چیزی را که آرزو داشتم از زبان متین بشنوم شنیدم متین نفس لرزانی کشید و گفت:بهت حق می دم اگه ردم کنی ........تو لایق راحتترین زندگیای چیزی که من نمی تونم واست درست کنم اما....باید می گفتم .....باید می گفتم تا به خودم مدیون نمونم...... مکث طولانی کردم.متین هم که مکث منو دلیل بر مخالفتم تعریف کرده بود عکسم و جلوم گرفت و گفت:رفتی بیرون در را ببند عکس و از دستش گرفتم و دوباره کنار قاب عکسش جا دادم:عکسمو همیشه سمت چپ قابت بزار اینجوری به قلبت نزدیکترم متین با ناباوری نگاهم کرد. می خواستم از اتاق برم بیرون که مانعم شد در اغوشم کشید سرم روی سینه اش قرار دادم چقدر تند می زد متین سرم بوسید یه لحظه به یاد المیرا افتادم .....بی انکه از اغوشش بیرون بیام سرم و بالا گرفتم و گفتم:المیرا چی متین؟؟؟؟ متین همونطور که در اغوشم داشت گوشیشو از جیب بیرون اورد شماره المیرا رو گرفت و رو اسپیکر زد المیرا با ناز عشوه جواب داد المیرا-سلام عزیزم خوبی؟ متین بی مقدمه گفت-سلام .زنگ زدم که بگم هر چی بین ما بود تمام شد من نامزد کردم و نامزدمم به اندازه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۰۹ عصر
تمام دنیا دوست دارم المیرا-چی؟؟؟چرا چرت و پرت می گی؟؟؟ متین-چرت و پرت نیست حقیقته.دیگه به من زنگ نزن متین بی خداحافظی تلفن و قطع کرد و همون موقع جلوی چشم خودم شماره المیرا رو دیلیت کرد متین بوسه ای رو گونه ام کاشت و گفت:دوست دارم عزیزم لبخندی بهش زدم و گفتم:منم همینطور
اغاز فاز دوم از اغوش متین بیرون امدم به چشمام زل زد منم متین:خوشکل خانم حالا که علت داد و فریادمو می دونی هنوزم ازم دلگیری؟ نباید باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! متین با انگشتاش گونه امو نوازش کرد و اهسته کنار گوشم گفت:اگه دوستم داری نباید باشی لحنم جدی شد وکمی ازش فاصله گرفتم و گفتم:متین این دوتا موضوع را با هم قاطی نکن دوست داشتن به جا.....اما باید حرمت و احترام همو حفظ کنیم.....امشب دومین باری بود که ازت رنجنیدم......اون دفعه زدی توی دهنم ...کاری که حتی پدرم با من نکرده بود ...بخشیدم چون محرکت حرفای توهین امیز خودم بود .....اما باید همین الان همین جا قول بدی دیگه هیچ وقت همچین کاری را تکرار نکنی چون اگه یکبار دیگه غرورم زیر دستات له بشه با تمام عشقم میزارمت کنار متین:ان اتفاق هیچوقت تکرار نمی شه و اما امشب....بی دلیل سرم داد زدی ....سر خود توی اتاقت سرک نکشیده بودم که اون داد و فریادات حقم باشه ....با اجازه خواهرت وارد شدم گرچه به اشتباه ...اما خوب سهوا بود ....حق نداشتی سرم داد بزنی متین:حرفات قبول اما خوب بهار درکم کن تو اون لحظه ترسیدم.......ترسیدم عکست و ببینی و همه چیز خراب شه...ترسیدم بال و پر آرزومو بچینی .... ترسیدم آرزوی اینکه بلاخره یه روز مال من میشی و ازم بگیری.....ترسیدم همه چیز تموم شه و دیگه نتونم ببینمت ...بهار درکم کن تو اون لحظه بد لرزه ای به جانم افتاده بود به حرمت بهترین شب زندگیمون بخشیدمت اما دیگه تکرار نکن متین:قول می دم خانمی قول می دم لبخند زدم بهتره بریم بیرون. درست نیست مهموناتو تنها بزاری متین:باشه خوشکل خانم تو برو منم میام باشه من رفتم داشتم از اتاق خاج می شدم که متین صدام زد متین-بهار بله؟؟؟؟؟؟؟؟ زیاد با پسرا هم کلام نشو با لحن شیطون و لبخند پر رنگی گفتم:چراااا؟!!!!!! متین هم با خنده گفت-همچی چرا ...خوش ندارم دیگه خیلی خوب باشه اما جنابعالی هم با دخترا گرم نمی گیریااااا.... وگرنه معامله فصقه متین:چشم خوشملم متین باز سمتم امد که از داخل اتاق پریدم بیرون مهمان ها همه شام رو خورده بودن و داشتن جمع می کردن...تو دلم اهی کشیدم...خیلی گرسنه بودم...اخه یکی نبود بگه اقا متین موقع شام وقت اعتراف کردنه.... 
* ڪلبـــــہ دختر ستـارہ هـا*
رفتم و روی مبلم نشستم این مهسان و خانم شایسته هم انقدر سرشون شلوغ بود که فکر می کردن من شامم و نوش جان کردم و با شکم سیر اون گوشه نشستم نگاهی به اتاق متین انداختم....تازه امد بیرون....چشمکی به من زد و به سمت دوستاش رفت ...یعنی اینم نمی دونه من شام نخوردم..... خلاصه شکمم و با میوه و شیرینی گولم زدم تا با این قار و قوراش ابرومو نبره صدای امیر باز همه را ساکت کرد:خوب .....الوعده وفا جناب انشتین ....گفتی بعد از شام اهنگ شاد میزنی متین هم که حسابی کیفور بود دست به کار شد.پسرا هم همه اون وسط قر می دادن ... متین اهنگ امیر تتلو را کپ خودش اجرا می کرد:اقا ما سبکمون چیز دیگه است ولی خوب اونایم که دوست دارن برقصن برقصن چه اشکالی داره...برقصن؟؟؟؟؟؟؟..... همه پسرا داد زد :برقصن می گن که خوب وضع مالیشون .مارکه از سر تا پاشیششون اما پیشش نمی شینم ...دو دره بازی نیست تو کارشون ولی دو در ماشین مامیشون ...دبی یه مسافرت عادیشون ولی پیشش نمی شینم.....سانتافه مشکی داره.بعد از ظهرا بی کاره سربه سرم می زاره ولی پیشش نمی شینم.....ای وای دارم چی می بینم.دوتا چشم رنگی می بینم صورت قشنگی می بینم ولی پیشش نمی شینم.......اخه من خوش تیپ ترین پسره ی این جمعم ...هی بهش گیرمی دم و الکی باهاش قهرم...اره من تسخم و شرم و تو روش وا میستم......اره من غدم و کله گنده شمارم که رونده............ جو خیلی شاد بود به معنای کامل کلمه داشتن می ترکوندن متینم که فداش شم غوغا کرده بود انقدر زدن و رقصیدن تا بالاخره خسته شدن متین کنارم نشست با شوخی گفتم:پاشو پاشو اینجا نشین متین:چرا!!!!!! تو که الان داشتی می خوندی من خوشتیپم و پیشش نمی شینم متین با لحن کشیده و دختر کشی و البته اروم گفت:من غلط کنم با تو باشم عزیزم خندیدم متین:بهار بزار همه مهمونا برن بعد خودم می رسونمت خودم می رم .تو خسته ای متین در حالی که خیار گاز می زد و از کنارم بلند می شد گفت : واسه تو هیچ وقت خسته نیستم بمون با هم می ریم
یک ساعت بعد مهمان ها گروه گروه مهمانی را ترک کردن با خانم شایسته و مهسان گرم گفت و گو بودم اقای شایسته هم همراه متین مهمان ها را تا جلوی در بدرقه می کردن گروه اخر خانواده ی عموی متین بودن که معلوم بود حالا حالاها قصد رفتن ندارن.جمعشون کاملا خصوصی بود و تنها غریبه جمع من بودم متین و اقای شایسته برگشتن و به جمع پیوستن عموی متین رو به متین گفت:خوب عمو جان حالا که دیگه الحمدالله وضع تحصیلتم مشخص شد دیگه باید کم کم استین بالا بزنی از حرف عموش خوشم امد به متین نگاه کردم ببینم اونم اندازه من ذوق کرده اما...... چرا متین ناراحت بود مگه عموش حرف بدی زد....دو زاریم وقتی افتاد که عموی متین حرفشو کامل کرد عمو-خوب از قدیم گفتن عقد دختر عمو پسرعمو را توی اسمانا بستن ......ماهم بهتره هر چه زودتر دست این دوتا جوون و تو دست هم بزاریم و بفرستیمشون پی خوشبختی اب دهنمو قورت دادم .شوکه شد بودم .نگاه متین روم سنگینی می کرد .سر بلند کردم و با چشمای کنجکاوم بهش نگاه کردم خیلی اروم و غیر محسوس سرش و به طرفین تکان داد و قضیه رو نفی کرد اما خوب دلم اروم نشد نگاهم به دختر جوان افتاد تقریبا هم سن و سال من بود چهره اش به شدت سبزه بود انقدر که به سیاه می زد لبای قلوه ای و خیلی بزرگی داشت.چهرش ترکیب زیبایی نداشت اما خوب بانمک می زد. نه متین مال من بود نمی ذاشتم کسی اونو از من بگیره هیچ کس در عالم گیجی به حرفاشون گوش می دادم....نیم ساعت گذشت اما نه مثل اینکه اینا قصد رفتن نداشتن...منم کم کم داشت دیرمم می شد بلند شدم و به اتاق مهسان رفتم مانتو و شالم و پوشیدم و به جمع برگشتم رو به اقای شایسته بزرگ پدر متین گفتم:با اجازتون اقای شایسته من رفع زحمت می کنم پدر متین هم در کمال ادب جلوم به پا خواست و از امدنم تشکر کرد.سر سری با خانواده عموش هم خداحافظی کردم . با مهسان و خانم شایسته دست دادم قبل از اینکه از متین خداحافظی کنم متین رو به پدرش گفت: بابا با اجازتون من خانم شریفی رو می رسونم و بر می گردم .این موقع شب خطرناک خودشون برن اونم با خانواده عموش خداحافظی کرد و راه افتادیم متین:نبینم بهار خانم تو هم باشه نیستم به ماشین رسیده بودیم سوئیچ و به متین دادم و خودمم روی صندلی جلو کنارش نشستم متین نشست و ماشین و حرکت داد متین-بهار نگو که فکر کردی حرف عموم حرف منه نه متین-پس چرا توهمی؟؟؟؟ نمی دونم متین-بهار منو باور داری اره دارم متین-پس بهم اعتماد کن و اخماتو باز کن لبخند زدم و گفتم:بهت اعتماد دارم متین سمت خونه نمی رفت با تعجب پرسیدم کجا داریم می ریم متین؟؟ متین-از اونجایی که خوشمل خانم من شام نخورده و منم مثل اون چیزی نخوردم می ریم یه جا یه دل سیر غذا بخوریم اون همه غذا مامانت درست کرده بود بهتر نبود با همونا از من پذیرایی می کردی متین دستم و در دست گرفت و گفت:شام دو نفره رو ترجیح می دم گرمای دستش دلنشین بود واسه همین عکس العملی نشان ندادم متین جلوی یه فست فود ایستاد و پایین پرید .طولی نکشید که با دوتا ساندویچ برگشت. ساندویچم و از دستش گرفتم و از اونجایی که خیلی گرسنه بودم شروع به خوردن کردم متین هم مشغول شد کمی از سس ساندویچ گوشه لباش بود دستمال و برداشتم و اهسته کنار لبشو پاک کردم متین هم با چشمای مهربونش ازم تشکر کرد دوست نداشتم اون ساعت و اون لحظه به پایان برسه.غرق لذت بودم.اون ساندویچ خوشمزه ترین ساندویچی بود که توی تمام طول عمرم خوردم بعد از اتمام غذا متین راه افتاد گوشیم زنگ خورد مامان بود جواب دادم مامان-کجایی تو دختر؟ سلام مامان دارم میام مامان-بهار زودتر بیا دیروقت چشم مامان دارم میام تلفن و قطع کردم متین-بهار بله؟؟؟؟ متین بی مقدمه گفت-امشب بی نظیر شده بودی. همشیه موهاتو همینجوری ساده رها کن خیلی بهت میاد لبخندی زدم و گفتم:باشه لحظه ای سکوت برقرا شد نزدیکای خونه بودیم که من سکوت و شکستم متین؟؟؟؟؟ متین-جان متین کی می خوای قضیه خودمونو علنی کنی؟؟؟؟؟ متین-اگه به منه که همین امشب نه جدی گفتم متین:منم جدی گفتم.امشب با مامانم حرف می زنم و می خوام که قضیه را به بابا بگه بعدشم با خانواده ات تماس بگیره و قراره خواستگاری را بزاره نمی دونم چرا اسم خواستگاری را که اورد دلم ریخت
حرف متین دلشوره امو بیشتر کرد متین-بهار فکر می کنی بابات قبول کنه با اینکه یه عالمه تردید داشتم اما دلم نیامد شب متین را با گفتن اینکه تقریبا بعید می دونم بدون مخالفت قبول کنه خراب کنم واسه همین لبخندی زدم و گفت:اگه خوشبختی منو می خواد باید قبول کنه متین-بهار اگه دنیا هم مخالفت کنه من ازت دست نمی کشم منم متین سرش را جلو اورد تا ببوستم اما این دفعه مانع شدم کمی سرمو عقب بردم و گفت:بزار واسه روزی که بینمون فاصله ای نباشه متین با اینکه کمی دلخور شد اما شرایط و کاملا درک کرد و گفت:اون روز دور نیست -می دونم متین-پس خودتو اماده کن چون اون موقع هیچ بهانه ای پذیرفته نیست با ابنکه خجالت در شخصیتم تعریف نمی شد اما خوب اون لحظه از حرف متین سرخ شدم با اصرار من متین ماشین و با خودش برد تا اون موقع شب مجبور نشه پیاده برگرده ایستاد تا کاملا وارد خانه شدم.پشت در ایستادم صدای حرکت ماشین را که شنیدم حیاط را به سمت خونه ترک کردم مامان منتظرم بود بهش گفتم مهمون خانواده شایسته بودم و الانم متین رسوندم مامان-بس که این پسر ماهه ببین این موقع شب از اون سر شهر کوبیده امد این سر شهر تو رو برسونه لبخند زدم. تو دلم گفتم خدا کنه روز خواستگاری هم نظرت راجبش همین باشه با اینکه خیلی خسته بودم اما دیدم شرایط مناسبه واسه همین شروع کردم به تعریف کردن راجب طرح متین و اینکه متین در اینده ای نزدیک یک شخصیت علمی بزرگ میشه مامان-پسر با جربزه ای ازش خوشم می اد تو دلم گفتم:مادر زنش ازش تعریف نکنه کی تعریف کنه بعد از اینکه حسابی تنور را واسه چسباندن نان متین داغ کردم با رضایت کامل بالا رفتم ساعت 3 بود اما خواب با چشم من قهر کرده بود .داشتم به متین فکر می کردم به اینکه الان داره راجب من به مامانش می گه ...خودش گفت امشب می گه......یعنی هنوز دارن حرف می زنن.....نکنه مامانشم بگه عقد دخترعمو پسرعمو را تو اسمونا بستن.....نکنه بگه خانواده شریفی با ما فاصله دارن...نکنه.... و هزار نکنه دیگه به یاد خانواده خودم افتادم بابا را چیکار می کردم.
* ڪلبـــــہ دختر ستـارہ هـا*
از بابا گذشته عمه پوستمو می کند همیشه وقتی مامان از خواستگارای رنگ و به رنگم واسش تعریف می کرد می گفت:این یالقوزا را به خونه راه نده بهار لیاقتش بیشتر از این حرفاست خدایا عمه به اون پسرای کارخانه دار می گفت یالقوز خدا به داد متین برسه اخه من موندم این پدربزگ خدابیامرز من این همه ثروت را چه جوری جمع کرده بود راستش می دونم اونم از پدرش ارث برده بود اما خوب اون از کجا و چه جوری این همه را جمع کرده.روحتون شاد نمی شد یکمم به جای مال اندوزی از زندگیتون لذت می بردین و این همه مال و املاک واسه باز ماندهاتون جا نمی ذاشتین.خوب یه ریزه اش هم وقف می کردین ثواب داشت به خدا اولین باری بود که از داشتن این همه ثروت شاکی بودم خدایا تو من و متین و بهم برسون من قول میدم نماز خوندن و از متین یاد بگیرم و از این به بعد همه نمازامو بخونم .خدایا این راه سخت و تو اسون کن. از ته دل دعا کردم و می دونستم که خدا خواستمو رد نمی کنه بلاخره بعد از هزار جور فکر و خیال خوابیدم. صبح با صدای زکیه بیدار شدم زکیه-خانم نمی خواید بیدار شید ساعت 12 استا پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم زکیه ولم کن خسته ام می خوام بخوابم زکیه-اخه خانم صبح تا حالا این گوشیتون هزار بار زنگ خورده شاید کار واجبی داشته باشن کسی با من کار واجب نداره زکیه-باشه پس من می رم زکیه که رفت تازه یاد واقیع دیشب افتاد.اتفاقات دیشب رویا بودن یا واقعیت داشتن ؟...... نفس عمیقمو بیرون دادم ...دست بردم و گوشیمو برداشتم .. شماره متین بود 10 بار تماس گرفته بود ...نه مثل اینکه اتفاقات دیشب واقعی بودن دوباره زنگ زد جواب دادم متین با صدای پر از شادی گفت:ملکه من هنوز خوابه؟ سلام متین-به روی ماهت.خوبی؟ اره مرسی تو چطوری؟؟؟ متین-بی نظیر بهتر از این نمی شم چی شده کبکت خروس می خونه؟ متین-اگه تو هم خبرای خوش و بشنوی مطمئن باش کبکت بندری می خونه خوب بگو ما رو هم دل شاد کن متین-دیشب با مامانم حرف زدم نمی دونم چرا یهو قلبم ریخت با اینکه صدای شاد متین می گفت همه چیز طبق خواسته ی ما پیش رفته اما دلم بدجور شور می زد -خوب؟ متین که اشتیاق منو دید نامردی نکرد و با لحن جدی گفت:هیچی مامانم گفت این دختره وصله ما نیست ......دختر عموت به این گلی را ول کنی بری از غریبه زن بگیری که چی بشه .......خلاصه کبوتر با کبوتر باز با باز کند هم جنس با هم جنس پرواز.....در کل روشنم کرد که من و تو به درد هم نمی خوریم با اینکه دختر ساده ای نبودم اما اون لحظه حرف متین و باور کردم با خشم گفتم:واسه این اینقدر دل شادی.مگه چوب بالای سرت گرفته بودم که بیای به من ابراز عشق کنی متین-اوه اوه....... جوش نیار خوشکلم شوخی کردم.نفهمیدی؟؟؟؟ خیلی شوخی بی مزه ای بود گوشی را قطع کردم .اول صبحی بد ضد حالی بهم زده بود .نصف گوشت تنم از ترس اب شد. متین باز تماس گرفت.جواب ندادم.با اینکه دلم واسش پر پر می زد .اما خوب باید گربه را دم حجله می کشتم اگه قرار بود متین مرد زندگیم باشه و و هر روز تا این حد عاشقانه از خواب بیدارم کنه که چیزی ازم باقی نمی موند یک ساعتی را بی محلی کردم تا یاد بگیره اول صبح از این شوخیای بی مزه نکنه.اما خوب بیشتر از یه ساعت دوام نیاورد گوشیم که زنگ خورد جواب دادم متین-چرا اینجوری می کنی بهار؟واسه یه شوخی ادم اینجوری رفتار می کنه؟بیشتر از اینا ازت توقع داشتم وایییییییی چرا این اینقدر عصبانیه. متین ادامه داد:مگه همین دیشب نگفتی باید حرمت همو حفظ کنیم این بود احترام گذاشتنت؟ درسته دوست دارم اما دلیل نمی شه سوءاستفاده کنی و هر جور دلت خواست رفتار کنی ااااا...بدهکارم شدم؟ متین -نمی خوام به این بحث ادامه بدم الانم کار دارم باید برم خداحافظ با حرص گفتم:خداحافظ اهی کشیدم اینم از اولین دعوای زندگیمون درست 14 ساعت بعد از ابراز عشقمون عجب زندگی بشه زندگی منو متین.این که روز اولشه خدا به داد روزای دیگش برسه خدایا اخر عاقبت زندگی ما را بخیر کن.........
تمام روز منتظر تماسی از متین بودم اما انتظارم بیهوده بود ....نه ....مثل اینکه خیلی ازم رنجیده بود.....بغض بدی گلومو فشار می داد داشتم خفه می شدم ....دلتنگش بودم....اگه نمی دیدمش بیماری دق می گرفتم......اما خوب غرورم چی.....نه بهش زنگ نمی زنم...... زنگ نزدم ....اونم زنگ نزد...... ساعت 7 عصر بود ....نیامد......... زکیه زکیه زکیه-بله خانم؟ با اقای شایسته تماس بگیر بگو تا نیم ساعت دیگه اینجا باشن می خوام برم خرید زکیه:چشم خانم به اتاقم رفتم و حاضر شدم.....حسابی تیپ زدم و به خودم رسیدم سر نیم ساعت سر و کله اش پیدا شد از پنجره دیدم که امد اما منتظر موندم زکیه صدام بزنه طولی نکشید که زکیه بالا امد:خانم اقای شایسته امدن باشه الان میام اهسته از پله ها پایین امدم .......... زکیه :بیرون منتظرن باشه خداحافظ بیرون رفتم متین به عادت همیشگی به ماشین تکیه داد بود و منتظر بود ..الهی من دورش بگردم ...چه تیپیم زده بود حسابی بهار کش بود...خیلی جلوی خودمو گرفتم که نپرم بغلشو بوسش نکنم......سه تیغه که چه عرض کنم صورتش و 12 تیغه کرده بود ....باب بوسیدن بود ....زیر لب استغفرالله گفتم و بر طبع پلید خودم لعنت فرستادم اهسته سلام کردم متین هم با سر جوابمو داد .....جلو نشستم و حرکت کردیم خدا را شکر مش باقر نبود که زاغ سیاهمون و چوب بزنه و به اطلاع مادر گرامی برسونی که تکدانه دخترش کنار دست جناب شایسته نشسته و رفتن دردر متین اخم کرده بود.....دلم گرفت...اما خوب اخمشم قشنگ بود از در که بیرون امدیم گفت:کجا میری خرید؟ بدون اینکه حتی به سوالش فکر کنم گفتم:متین ازم دلخوری؟ متین-اهی کشید گفت:ازت توقع نداشتم دیگه اشکم داشت در می امد اما پر غرور سر بالا اوردم و گفتم:توقع داشتی وقتی گفتی مامانت گفته دختر عموت بهتر از منه بگم خیلی خوب خوشبخت بشین خداحافظ متین-اون یه شوخی بود؟؟؟؟؟؟ نه واسه منی که ترس از دست دادنه تو تمام شب نذاشت بخوابم متین :نباید تلفن و روم قطع می کردی؟؟؟؟ حق با تو اما اونموقع به هیچ باید و نبایدی فکر نکردم متین که رام شده بود دستش را روی دستم گذاشت و گفت:خانمم مگه نگفته بودم زمین و اسمون هم جمع شن نمی تونن تو رو از من بگیرن.پس دیگه از چی می ترسیدی؟ از اینکه از هم جدامون کنن......متین من بی تو................ نتونستم حرفمو تمام کنم ....نمی دونم از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۱۰ عصر
غرور زیادی بود یا بغضی که گلومو فشار می داد و می ترسیدم سر باز کنه متین هم اصرار نکرد ادامه حرفمو بشنوه ...خوشم می امد که درک می کرد اهسته دستمو نوازش کرد و گفت:بهارم نمی ذارم کسی از هم جدامون کنه ....بهم اعتماد کن... اما میتن فاصله بین من و تو از زمین تا اسمونه....... از زمین تا اسمان خیلی فاصله است ....به راحتی طی نمی شه متین-من پرواز کردن و خوب بلدم .....نگران نباش خوب .نمی گی مامانت چی گفت متین:چرا.....اول تعجب کرد......بعد گفت بهار که سایه ی تو رو با تیر میزنه فکر نکنم راضی بشه...وقتی گفتم:تو راضی...خندید و گفت:از روزی که رو تخت بیمارستان دیدمش عجیب مهرش به دلم افتاد من که راضیم اما خوب رضایت پدرت و پدر و مادر بهار هم شرطه.....اخر سر هم قرار شد امروز با بابا صحبت کنه.... خوب خوشملم حالا فهمیدی چرا صبح کبکم خروس می خوند؟ لحنش به دلم نشست واسه همین لبخند زدم و گفتم:اره اقا کبکه متین:الهی من قربون خنده هات بشم همیشه بخند گلم متین اینجوری حرف میزنی پررو می شماااااا متین-پرروگریتم واسه من عالمی داره.....اصلا من از اول عاشق همین گستاخیت شدم متین می گی از کی حس کردی دوسم داری؟؟؟؟؟؟؟؟ متین-می خوای اعتراف بگیری؟؟؟؟ اعتراف و که دیشب گرفتم می خوام بدونم وقوع جرم چه زمانی بوده متین-خیلی خوب اول بگو کجا باید بریم بعد من شروع می کنم برو مرکز خرید متین لبخندی زد و گفت:چی شده خانم افتخار دادن از مرکز خرید دیدن کنن؟ بحث و عوض نکن .....زود باش تعریف کن .....منتظرم متین:خوب بابا واسه چی میزنی. روز تصادف و خوب یادم روز خیلی تلخی واسم بود....با شدت به تو خوردم و افتادی کف خیابان...پیاده شدم ....شوکه بودم......بهت نگاه کردم.....سفیدی صورتت وسط اون همه خونی که اطرافت ریخته بود بدجور خودنمایی می کرد......دلم به درد امد.....یکی از عابرا با اورژانس تماس گرفت....صدای اطرافیان تو سرم زنگ می زد.......زنا پچ پچ می کردن عجب برو روی داره دختره .حیفه نسیب خاک بشه......بهت نگاه کردم حق داشتن بدجور می درخشیدی ...تو دلم داد زدم خدا حیفه..رحم کن...... اورژانس امد منم تا بیمارستان همراهیت کردم....ازت چشم برنمی داشتم.....ترسیده بودم...ترس از مرگ تو و تباه شدن زندگیم......اون روز بهت حسی نداشتم فقط زیبایت و ستایش کردم......اصلا تو حالی نبودم که حسی به کسی پیدا کنم خلاصه گذشت تا روزی که به هوش امدی.....نمی خواستم بیام بیمارستان اما مامان اصرار داشت......می گفت:یه عذرخواهی بهت بدهکارم....می گفت اگه ازت طلب بخشش نکنم اه ت تا قیامت دنبالمه.....خلاصه امدم.......می دونستم نباید توقع رفتار خوب و داشته باشم....اما خوب خدایی تو هم بد رقم از خجالتم در امدی.... وسط حرفش پریدم و گفت:نه که تو هم بی زبون بودی و جواب ندادی... متین لبخند زد و ادامه داد:اونروز تو دلم گفتم:این دختره چرا اینقدر از خودش متشکره.فکر می کنه کیه....اصلا می خواست از وسط بلوار نپره وسط خیابان....خلاصه اونروز حسابی از دستت حرص خوردم.....تا اینکه امدی در خانمون با اون پیشنهاد عجیب غریبت.....در مخیلم نمی گنجید ...من متین شایسته دانشجوی کارشناسی ارشد شریف با بهترین معدل .....که مهندس این حامعه محسوب می شدم برم بشم راننده دختری که به قول اون روزای خودم فکر می کنه طاق اسمون باز شده و اون افتاده پایین....اما چاره ای نبود .....اگه قضیه تصادف به دادگاه می کشید و دیه بریده می شد نداشتیم دیه را بپردازیم اونوقت باید می رفتم زندان که خفتش به مراتب بیشتر از راننده شدن بود.......خلاصه روزگارم می گذشت تا شب مهمونی دوستت...همون شبی که دوستت فکر کرد همراهتم و مجبور شدم واسه جشن همراهیت کنم .....اون شب دلمو لرزوندی. .....وقتی دیدم رقصیدنت با اون پسره داره اتیشم می زنه وقتی دیدم دوست دارم چشمای هیز میلاد و از کاسه درارم تا به تو زل نزنه فهمیدم نه مثل اینکه تو دلم یه خبرایی....این شد که از اون شب شدی رویای من.....خیلی پیش می امد که از دستت می رنجیدم اما خوب بازم عشق چشم ادم و رو تمام این دلگیری ها می بنده......خوب بیشتر بگو می خوام بیشتر بدونم متین لبخندی زد و گفت:وقتی عکس تولدت و دیدم شوکه شدم اگه خودمو کنترل نمی کردم معلوم نبود چه برخوردی می کنم دلم می خواست هیچ کس اونجا نبود و تو هم با دل من راه می امدی تا همون جا بغلت کنم و ببوسمت بد رقم دلمو اون روز هوایی کردی تا شب عکست از جلوی چشمم کنار نمی رفت .یادمه ان شب تا تونستم قربون صدقه ات رفتم.خوشکل شده بودی تو اون لباس می درخشیدی .چشمای وحشی و گستاخت دیونه ام کرده بود..... بد برقی داشت .....تصمیم داشتم نیام تولدت اما نتونستم .....هر کاری کردم طاقت نیاوردم و دل و زدم به دریا و امدم....وقتی بابات بهت بلیط کالیفرنیا هدیه داد کلافه شدم دوست داشتم اون بلیط و تکه تکه کنم.........

اخه دوری از تو واسه یک ماه بدجور سخت بود واسه همین باهام تماس نگرفتی؟؟؟ متین:مطمئنی تماس نگرفتم؟!!!!!!! منظورت چیه؟ متین-اونی که هرشب بهت زنگ می زد و بدون حرف به صدای نفسات گوش می داد و تو هم با الفاظ زیبا از خجالتش در می امدی من بودم یه لحظه خجالت کشیدم...اخ چه حرفای بدی که پشت گوشی به انگلیسی و فارسی من بار این نکردم متین-حالا نمی خواد سرخ و سفید بشی.باور کن تو اون موقعیت همین که داشتم صداتو می شنیدم واسم با ارزش بود مهم نبود چی می گی ...مهم صدات بود که منو اروم می کرد.... خلاصه به هر سختی بود گذشت .....شب و روزم اروم می گذشت ....به یادت بودم همین برام کافی بود....همین که پری رویاهام بودی.....همین که شبها توی خوابم تو مال من بودی..به همین راضی بودم ....اما نذاشتی سفر شمال بهم حالی کرد بدون تو نمی تونم نفس بکشم......تو مال منی ....سهم منی ....نباید ازت دست بکشم...درسته فاصله ها زیاده اما واسه اینکه مدیون خودم نباشم باید می جنگیدم..... وقتی پسم زدی ....ترسیدم.....نکنه مهر کسی دیگه ای به دلت باشه... اما نبود ....چشمات نشون می داد که حست بکره.....قلبت بکره...... اون شب که از دستم رنجیدی و مهمونی را ترک کردی دلم می خواست تو کوچه داد بزنم بهار دوست دارم آزارم نده...... اما تو منو آزار داده بودی.... متین فشاری به دستم که هنوز در دستش بود داد و گفت:تو که گفتی منو بخشیدی؟ خوب اره .....بخشیدم متین-پس دیگه به روم نیار باشه ....ادامه بده وقتی دیدم اینقدر از دستم عصبانیی که با نفرت نگاهم می کنی عقل از سرم پرید......همون موقع تصمیم گرفتم بهت بگم........فوقش این بود که می گفتی من و تو مال دو عالمیم و با هم ما نمی شیم ....اما خوب خیلی بهتر از این حس دوگانه ای بود که توش گیر کرده بودم....خیلی بهتر از بی خبری بود....و این شد که بلاخره گفتم.....بعد از اونم که خودت خبر داری لبخندی زدم و با صداقت کامل گفتم:اما من زودتر از تو عاشق شدم متین خنده ی قشنگی کرد و گفت:مثلا از کی؟؟؟؟؟ باور کن خودمم نمی دونم .شاید از همون لحظه که تو بیمارستان اونجوری گستاخانه جلوم قد علم کردی.......عادت نداشتم کسی بر خلاف میلم حرف بزنه اما تو زدی....واسم جالب بود....تو اولین پسری بودی که نمی خواستی محبت گدایی کنی.....مغرور بودی....سرکش ...مثل خودم....مثل شاهزاده رویاهام دیگه رسیده بودیم که متین گفت:خوب سیندرلای من پیاده شو که رسیدیم چقدر زود گذشت...چقدر زمان های که متین بود زود می گذشت...چقدر مسافت ها کوتاه می شد با خنده پیاده شدم.....متین هم پیاده شد.....چقدر نگاهای حسرت بار دخترا واسم شیرین بود.... متین:خوب خانم قصد خرید چی را دارن؟؟؟؟ هفته اینده مهمانیه یکی از اقوام دورمونه....پریا ....تولدشه....مسلما مثل هر سال جشن می گیره...می خوام یه لباس خوب واسه جشنش پیدا کنم.... متین با لحن مظلومی گفت:تنها می ری مهمونی؟؟؟؟؟ لحنش مثل پسر بچه های بود که مامانشون می خواد تتنهاشون بزاره لبخند زدم و گفتم: نخیر جنبعالی هم همراهیم می کنید متین:باعث افتخار بنده است مادام متین با دقت به لباس ها نگاه می کرد ..

لباسا به دلم نمی نشست ...یک مورد هم که دکلته بود و به نظرم بدک نیامده متین رد کرد....می گفت بالا تنه اش زیادی لخته... اقا واسم رگ غیرتش باد کرده بود .....تا دیروز منو همینجوری دیده بود و پسندیده بودا حالا می گفت دوست ندارم اینجوری بگردی.... خلاصه به گشتنمون ادامه دادیم....از این پاساژ به اون پاساژ...از این مغازه به اون مغازه...خلاصه حسابی سرگیجه گرفته بودیم.....در اخر لباسی قرمز رنگ نظر متین و جلب کرد......لباس زیبایی بود.....راسته و ساده.....اما خوب برق عجیبی داشت.....از یک طرف استینی حلقه ای داشت و از طرف دیگه هیچی نداشت....خوب بود پسندیدم.....توی همون پاساژ یک تل سفید رنگ پهن و ساده هم خریدیم......مونده بود کفش که اونم به در خواست متین سفید و پاشنه سوزنی بود....خریدم که تموم شد ....با هم به سمت ماشین برگشتیم....هوا تقریبا تاریک بود واسه همین متین تصمیم گرفت به یک رستوران شیک بریم و شام رو دو نفره و در فضایی کاملا خصوصی میل کنیماون روز روز فوق العاده ای در تقویم مشترک من و متین بود خیلی بهمون خوش گذشت .شام خوردن با کسی که دنیای تو ,پیاده روی کردن دست در دست مردی که عشقش در تک تک سلول های وجودت رخنه کرده بی نظیره.اما از اون جایی که در تقدیر ادما شادی مطلق و هک نکردن روزای خوب سریع تر از روزهای دیگر زندگی گذشت روز سه شنبه قرار بود مامان متین با مادرم تماس بگیره و قراره خواستگاری را واسه پنجشنبه شب بزاره.دلشوره ی عجیبی به جان من و متین افتاده بود .نفسم سنگین شده بود. مامان دانشگاه بود و من نمی تونستم بفهمم به خانم شایسته چی جواب می ده واسه همین قرار شد بعد از اینکه خانم شایسته با مادرم صحبت کرد متین به من زنگ بزنه و خبر بده.یه ریز تو دلم دعا می کردم .......یعنی الان مامان به خانم شایسته چی می گه.....قلبم سرسام آور می زد....... نیم ساعت گذشت .....با اولین تک زنگ گوشیم جواب داد چی شد متین....... متین:سلام به روی ماهت گلم؟ متین تو رو خدا بی خیال شوخی شد و بگو مامان چی گفت متین-هیچی خوب ....در خونه را که به روی خواستگار قفل نمی کنن.....گفت تشریف بیارید اما صدای متین غمگین بود با اینکه سعی داشت نشون نده و از من پنهون کنه اما می دونستم یه چیزی شده متین!! متین-جان متین بهم بگو مامانم دقیقا چی گفت؟ متین-من که فال گوش وا نساده بودم اما متین صدات ناراحته متین-چیزی نیست قرار بود بهم دروغ نگیم متین نفس عمیقشو بیرون داد و گفت-گفتن در خانه شما همیشه به روی مهمان بازه حالا چه اسم این مهمان خواستگار باشه چه هر چیز دیگه ای .....اما متین اب دهنشو قورت داد و گفت:مامانت گفت صلاح نمی دونم این موضوع را مطرح کنید چون خانواده شوهرم و خوب می شناسم .....گفت :واسه خودش انسانیت و اخلاق خیلی مهمه و اونا را توی من می بینه......ولی فقط خودشون نیست و اینکه ترازوی خانواده شریفی فقط اخلاق و نمی کشه و باید کفه ی مادی هم سنگین باشه....... ساکت بودم فقط یک قطره اشک از چشم چپم چکید.....پس مامان هم همون حدسی را می زد که من زدم...... متین-اما مامانم گفت که در هر صورت ما پنج شنبه خدمت می رسیم......... ساکت بودم .....غم عالم ریخته بود تو دلم متین-بهارم چرا ساکتی؟؟؟؟ گلومو بغض گرفته بود و نمی تونستم درست حرف بزنم .....تا لب باز کردم متین متوجه شد متین-بغض کردی بهار......داشتیم؟؟؟؟.......فدات شم مگه قرار نشد به این زودیا درجا نزنیم.....اینجوری می خواستی مبارزه کنی؟ با صدای لرزان گفتم:جلوی بابا و عمه کم میاریم؟؟؟؟؟؟ متین-بهار اگه فکر کنی بازنده ایم می بازیما نه اما...... متین-اما نداره دیگه ......خدا را چه دیدی شاید بابات با من کنار امد امیدوارم متین-امیدواری تنها چیزی که من و تو بهش نیاز داریم.....دیگه بغض نکنی دلم می گیرها باشه متین-خوب خانمی حالا اجازه مرخصی می دی؟ مواظب خودت باش .....خداحافظ تو هم ....فعلا روی تخت نشستم و در دریای فکر و خیالم غرق شدم .....یعنی چی می شد؟ به استخر رفتم تا شاید با شنا بتونم ذهن اشفته خودمو اروم کنم ......اما نمی شد مامان زودتر از همیشه به خونه امده بود.........دلیلش و می دونستم.......یه راست به استخر امد ......روی صندلی های کنار استخر نشست و لیوان اب پرتقالی که دستش بود رو روی میز مقابلش گذاشت مامان-سلام دخترم؟؟؟؟؟ ازآب بیرون نیامدم .....از همون وسط استخر گفتم:سلام مامان:می خوام باهات حرف بزنم بهار می دونستم می خواد چی بگه .....اما خوب باید خودمو به نفهمی می زدم...... در چه مورد؟؟؟؟ مامان-بیا بیرون بهت می گم به کناره استخر شنا کردم و از پله ها بالا رفتم حوله ام را از کنار استخر برداشتم و دورم پیچیدم جلو رفتم و روبه روی مامان روی صندلی نشستم مامان لیوان اب پرتغال و دستم داد ممنون مامان-نوش جان جرعه ای نوشیدم و گفتم:گوشم با شماست مامان جان مامان این و پا اون پا می کرد....نمی دونست چه جوری شروع کنه.... اما اخر دل و زد به دریا و گفت مامان-بهار امروز خانم شایسته تماس گرفت خوب....... مامان-می خواستن اخر هفته بیان اینجا با بی قیدی و قیافه ای به ظاهر بی تفاوت گفتم:به سلامتی... مامان با تردید گفت:واسه خواستگاری میان به مامان نگاه کرد و اونم...چند لحظه به نگاه کردن مادر و دختر بهم گذشت ....مامان بود که سکوت و شکست مامان با تعجب گفت-بهار چشمات داره واقعا برق می زنه ......یا من دارم اشتباه می کنم نمی دونستم چی بگم......راستش یه خرده خجالت می کشیدم.....اما قرار نبود این راه سخت را متین به تنهایی طی کنه منم باید قدمی بر می داشتم........ با لحن مظلومی گفتم:اگه برق بزنه گناه کرده!؟ مامن با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:پس درست حدس زدم....تو هم اره مامان به خدا دست خودم نیست.....می دونم نباید ....نباید مامان حرفمو قطع کرد و گفت:اینجوری نگو قشنگم.....دوست داشتن هیچ وقت گناه نیست مامان یعنی شما از دستم عصبانی نیستین؟؟؟؟ مامان-واسه چی عصبانی باشم ؟؟؟....مگه کار خلافی ازت سر زده..... نه ....اما ..... مامان-صبح که خانم شایسته زنگ زد می خواستم بگم نه بابا......دختر من سایه پسرتو با تیر میزنه ....باباشم از خودش بدتر ....می خواین بیاین اینجا چهارتا بی حساب بارتون کنن که چی ...یه چیزای گفتم اما خانم شایسته زیر بار نرفت....اما نه می بینم افسانه متین یکی را افسون کرده...... مامان لبخندی زد و گفت:پسره خوبیه من تاییدش می کنم مامان بابا چی؟؟؟؟ مامان-اگه متین تونسته دل تو رو ببره حتما می تونه باباتم راضی کنه.....اخه بابا و دختر کپی برابر اصل همید.... اما بدونید راهتون کمی سخته عمه چی؟؟؟؟؟ مامان چشمکی زد و گفت:اگه عمه ات حرفی زد بگو مگه مامانم پول دار بود که شما واسه بابام لقمه گرفتیش؟ (مامان و عمه همکلاسی و دوست دیرینه ی هم توی دوران دبیرستان و دانشکده بودن مثل یک روح در دو بدن.....واسه هم می مردن....مامانم از خانواده پول داری نبود اما عمه می پرستیدش ....مثل یه خواهر....و از اونجا که زور عمه توی خانواده بد رقم می چربید ...

پا گذاشت روی اصل اشرافی خانواده و مامانم و واسه بابام گرفت....حالا بماند اینکه خودشم عاشق دایی بود و عشقشون مثل همه ی عشقای افسانه ای پایان تلخی داشت.........) مامان پس شما راضی؟؟؟؟ من به هرچیزی که تو راضی باشی و بدونی خوشبختت می کنه راضیم بلند شدم صورت مامانم و بوسیدم و گفتم:عاشقتم مامان مامان با صدای معترضی گفت:اه بهار مایوت خیسه نچسب به من خیس می شم....... اخ ببخشید مامانم مامان خندید و بیرون رفت ....نفس عمیقمو بیرون دادم ....این از مامان ...یعنی می شه عمه و بابا هم به این راحتی راضی بشن.....تو دلم به فکر احمقانه خودم خندیدم و دوباره در اب شیرجه زدم انقدر شنا کردم که دیگه به نفس نفس افتادم ماهیچه هام داغون خسته شده بود و به این خستگی نیاز داشتم به خستگی که انقدر کسلم کنه که بی فکر به خواب برم بعد از گرفتن یک دوش مختصر و تعویض لباس بالا رفتم.بی صدا به اتاقم پناه بردم.به سکوت نیاز داشتم.... به ارامش بیشتر از اون ....و به متین از همه بیشتر نگاهی به گوشیم انداختم ....فداش شم 5 بار زنگ زده بود ....اینم بدون من هلاک می شدا....البته منم نفسمو بیرون دادم و رو تخت دراز کشیدم.....گوشی و برداشتم و بهش زنگ زدم متین-ااااااا بهار کجایی؟ سلامت کو نابغه من متین خودشو لوس کرد و گفت:بی سلامم عزیزم اون که صد البته متین-نه.... مثل اینکه اوضاع بر وقف مراده خندیدم متین-جون متینت بگو چه خبره منم شاد کن.....صبح تا حالا دق کردم خوب جناب شایسته به استهضارتون می رسونم که اوضاع بر وقفه مراد. یک هیچ به نفع من و تو.... متین-اوه اوه....حالا گل و کی زده؟ مامان جونم متین جدی شده و گفت:مرگ من درست تعریف کن ببینم چی شده خدا نکنه مرگ تو ...تو حالا دیگه چشم انتظار داری متین-الهی من فدای چشمای اون منتظرم بشم بگو دیگه هلاکم کردی خبر خوب اینکه مامان طرف ماست متین-از اولم می دونستم مادر زنم ادم شناسه اخه جیگری مثل تو رو مگه می شه نشناخت متین-باریکلا بهار خانم راه افتادی ...چی شده امروز این قدر واسه من نوشابه باز می کنی اخه دلم واست یه دنیا تنگ شده اینه که احساساتم فوران کرده متین-پس راسته که می گن دوری و دوستی خیلی خوب حالا.... خوشملم روتو کم کن متین-چشم رئیس بعد از کمی خوش وبش با متین تلفن و قطع کردم. یادم به مهتاب افتاد اون می تونست کمک خوبی باشه.هر چی باشه عمه مامانش بود و خوب می شناختش منظورم اینه که از من بیشتر می شناختش وگرنه عمه موجودی غیر قابل شناختن بود کلا رو زمین تک بود هیچ وقت واکنشاش اون چیزی نبود که ادم حدس می زد.اگه فکر می کردی الان خوشحال میشه صد در صد ناراحت می شد و اگه فرض می کردی الان از خوشحالی ذوق مرگ میشه همچین دادی سرت میزد که باید واسه ترمیم پرده گوشت به پزشک مراجعه می کردی. خلاصه با مهتاب تماس گرفتم و خواستم بیاد پیشم اونم از خدا خواسته سر نیم ساعت بالای سرم حاضر بود . مهتاب-بهار پاشو دیگه مگه نگفتی بیام. وای مهتاب بزار بخوابم خسته ام مهتاب-منو کشوندی اینجا که بیام و خوابت و تماشا کنم در حال که به سمت مهتاب می چرخیدم با صدای خواب الودی گفت:تو که صبح تا عصر اینجا تلپی حالا یه بارم من گفتم بیا منت می زاری مهتاب-قربون اون صورت نشستت برم اینجوری از ادم استقبال می کنن؟ بلند شدم روی تخت نشستم و گفتم:باشه بابا ...بیا بغلم خواهر مهتاب خودشو انداخت تو بغلم و گونه امو محکم بوسید .جوری که دردم گرفت هی نکن تموم میشمااااا .....انوقت به اصل کاری چیزی نمی رسه؟؟؟؟ مهتاب-چشمم روشن اصل کاری دیگه کیه؟؟؟؟ گفتم بیای که همینو بهت بگم مهتاب با ذوق کودکانه ای روی صندلی نشست و گفت :بگو که مردم از فضولی همون موقع زکیه با سینی چای وارد شد مهتاب زیر لب ای بابای گفت و رو به زکیه گفت:زکیه خانم دست شما درد نکنه من هیچ چیز میل ندارم زحمت نکش زکیه هم در حالی که بیرون می رفت گفت:هرجور مایلید مهتاب در را پشت سر زکیه بست و گفت:تا فضول بعدی نیامده بگو همون موقع در با شتاب باز شد و بهنام داخل شد خندم گرفته بود بهنام –راست می گه تا فضول بعدی نیامده بگو تو دلم گفتم:دیگه عمرا چی بگم؟؟؟؟ بهنام-همونی که می خواستی به مهتاب بگی مهتاب-بهنام باز مثل الاغ در نزده وارد شدی با صدای معترضی گفتم:اااااااااا....مهتاب تو که بی ادب نبودی؟؟؟؟ بهنام-اینو ول کن از این می سوزه که اون روز که رفته بودم خونه ی عمه در نزده رفتم تو اتاقش نگو خانم تازه از حمام برگشتن و دارن لباس می پوشن.....حالا خوبه زودتر نرسیدم... مهتاب-خیلی وقیحی بهنام بهنامم با صدای نازکی که داشت –دروغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مهتاب –بهار این بخواد اینجا بمونه من می رم بهنام بلند شد لپ مهتاب و بوسید و گفت:دخمر عمه من که جیک و جیک می کنم واست بزارم برم بهنام مهتاب و مثل من می دید چون از بچگی مهتاب بیشتر وقتش را پیش ما می گذروند واسه همین گاهی اوقات می بوسیدش از روی برادریه محض بود نه چیز دیگه ای گرچه عمه ممنوع کرده بود اما خوب شکستن قانونای عمه لذتی فرای لذت های عادی داشت مهتاب-بکش اونور بهنام بهنام-جون بهنام بخند ابجی ناتنی مهتاب نا خوداگاه لبخندی زد –گمشو بهنام-بنده چاکرتم منم به حرکات بچگانشون نگاه می کردم و می خندیدم بهنام-خوب بگو ابجی دلمون اب افتاد بهنام جان بهنام-جانم ابجی لطفا بیرون؟ بهنام با لحن مسخره ای گفت-من و بگو که اون حوریای بهشتی را ول کردم و امدم با شما دو تا پت و مت هم کلام شدم بالشمو سمتش پرتاب کردم که قبل از اینکه بهش بخوره اقا جیم شد مهتاب سریع با کنترل اتاقم و قفل کرد و گفت:حالا دیگه کسی نمی آد رو به روم نشست و گفت می شنوم لبخندی تلخ زدم مهتاب به کمکت احتیاج دارم مهتاب-نبینم بهاری ناراحت باشه؟؟؟؟؟ به عادت بچگیمون سرم را گذاشتم روی پای مهتاب اونم موهامو نوازش می کرد و من لب باز کردم: مهتاب حدست درست بود من .....من ....متین..... مهتاب-تو متین و دوست داری؟ سرمو به علامت تایید تکون دادم مهتاب-خوب اینکه اشکالی نداره چند مدت که باهاش بگردی می فهمی هیچ مردی لیاقت دوست داشتن نداره اهسته گفتم:اینجوری نگو مهتاب....متین پسر خیلی خوبیه مهتاب:خوب حالا که خوبه به جای یه سال دوسال باهاش باش اما من می خوام تا اخر عمرم باهاش باشم مهتاب با تعجب گفت -منظورت این نیست که می خوای باهاش ازدواج کنی که؟ چرا منظورم دقیقا همین بود مهتاب-دیونه شدی؟؟؟؟؟ اگه عاشقی دیونگی اره مهتاب از روی پاهاش بلندم کرد و گفت:واسا ببینم .....نه مثل اینکه جدی جدی سرت به جایی خورده...دختر تو و متین...هیچ سنخیتی باهم نداریم نگو هیچ سنخیتی با هم ندارین بگو فقط از لحاظ مالی تراز هم نیستین مهتاب-کم چیزیه؟؟؟؟؟؟؟ نه ....اما خوب به نظر من اونجوری هام که داری می گی بزرگ نیست مهتاب-دیونه این زندگیه....قصه که نیست می دونم مهتاب با تعجب گفت:نه نمی دونی....اگه می دونستی که همچین خریتی نمی کردی......زندگی با متین واسه توی که تو پول قلط زدی ساده نیست....عشق یه ماه ....عشق دو ماه....عشق سه ماه.....بلاخره می خوابه ...این شور و هیجان می خوابه ...نمی گم از بین می ره نه اتفاقا نمی ره اما ارام می شه....بهار چهار ماه بتونی تحمل کنی ...اما بعدش می بری... مهتاب نمی برم....حاضرم به خاطر متین همه چیز و تحمل کنم مهتاب-می تونی فصلی یه لباس بخری.؟؟؟....می تونی تو اپارتمان 100 متری زندگی کنی؟؟؟....می تونی بدون خدمتکار سر کنی؟؟؟؟..... به اینا فکر کردی یا فقط گفتی متین متین ...گور بابای همه چیز عادت می کنم مهتاب جلو امد دستش و ارام روی گونه ام کشید و گفت:بهار می دونی هر کاری بخوای کنی من پشتتم اما باور کن اشتباه می کنی...متین پسر خوبیه می دونم ...اما توقع تو در حد توان اون نیست...توقع های تو هم از زندگی مرفه ای الانت سرچشمه می گیره ...نمی تونی ندیدش بگیری چون باهاش بزرگ شدی با این توقعات رشد کردی اشک تو چشمام جمع شد مهتاب-بهار فکراتو کن ...همه چیز احساس نیست...احساس همیشه تو اوج نمی مونه....به چیزای دیگه هم فکر کن من فکرام و کردم مهتاب حتی اگه بگن با متین مجبوری تو یه خونه کاه گلی زندگی کنم حاضرم ...متین ارزش سختی کشیدن و داره مهتاب- بابات و مامان منو چیکار می کنی؟ گفتم بیای اینجا که واسه راضی کردن اونا کمکم کنی مهتاب خندید و گفت:بازم مثل همیشه کارای سختتو با من شریک شدی !!!!!1 بجز تو کسی و ندارم مهتاب به شوخی گفت:پس متین چیه؟ اون که همه زندگیمه مهتاب-خوبه خوبه حالا زیاد تو حس نرو حسودیم می شه اونوقت کمکت نمی کنما صورتش و بوسیدم و گفتم:می دونم کمکم می کنی مرامت بیشتر از این حرفاست مهتاب خندید و گفت:حالا چند روزی واسه عملیات وقت داریم؟ پنج شنبه قراره بیان خواستگاری مهتاب-خیر ببینی خواهر ...این همه وقت و می خوایم چیکار؟؟؟می ذاشتی همون پنج شنبه می گفتی مسخره می کنی مهتاب مهتاب- معلومه که اره چه جوری می خوای شاخ این دوتا غول و تو یه روز بشکنی؟؟؟؟؟ می دونم تو از پس همه کار بر میای مهتاب-منو با سوپرمن اشتباه گرفتی......حرف بزنم عمه ات گیسامو از ریشه می بره ولی باید کمکم کنی عمه را راضی کنیم مهتاب-کمک که می کنم ....اما اگه کچلم کرد باید از فک و فامیل متین خان یکی لنگه ی خودش واسم پیدا کنی....می دونی که کسی زن کچل نمی گیره با هم خندیدیم.چه خوبه که من مهتاب و دارم. مهتاب-حالا پاشو لباس بپوش بریم خونه ی ما پاچه خواری عمه جونت.....فقط نری سر اصل موضوع ها ....اصل قضیه خواستگاری هم نگو.....فقط بیا یه عرض احترامی کن در عرض چند دقیقه حاضر شدم و با مهتاب راهی خونه ی عمه جونم شدیم چون فاصله ی خونه ما و عمه اینا زیاد نبود سریع رسیدیم .در را با کنترل باز کردیم و وارد شدیم به محض اینکه مهتاب ماشینش را وارد حیاط کرد چشمم به بی ام و نقره ای رنگ افتاد زیر لب گفتم:گاومون زایید مهتاب هم در حالی که مثل من شوکه به بی ام و رو به روش نگاه می کرد گفت:تبریک می گم اونم دوقلو چه کار کنیم مهتاب؟این مگه خارج نبود؟ دیشب برگشته.تو هم وانستا زود دودر کن.... بدووو برم؟؟؟؟؟ مهتاب-اگه دوست داری بمون....فقط این احتمال رو هم بده که شاید بجای اینکه تو مامان و راضی به ازدواج و خودتو متین کنی اون تو را راضی به ازدواج با سام کنه بدون حرف از ماشین مهتاب بیرون پریدم و سمت در خروجی رفتم .می خواستم در را باز کنم که صدای عمه تو حیاط پیچید طبق معمول داشت مهتاب و سرزنش می کرد عمه- کجا تشریف داشتی ؟طبق معمول خونه دایت نه مهتاب-مامان من شما که می دونی چرا می پرسی می خواستم جایی سنگر بگیرم اما دیگه دیر شده بود عمه منو دید عمه طبق معمول تا منو دید لحنش مهربان شد:عمه فدات تو هم که اینجایی؟ ای خاک برس بد شانس من برگشتم نفس عمیقمو بیرون دادم و گفتم:سلام عمه جان عمه-خوش امدی عمه...بیا تو که به موقع امدی نه عمه مهمون دارین من مزاحم نمی شم عمه-اتفاقا مهمونمون اگه تو رو ببینه از ذوق سکته می کنه تو دل انشاالله ی گفتم و پشت سر عمه راهی شدم سام پسر عمو مهتاب بود یعنی پسر برادر شوهر عمه من ....نمی دونم این مار خوش خط و خال واسه عمه چیکار کرده بود که عمه تا این حد هواشو داشت .عمه خیال داشت هر طور شده من و ببنده به ریش تکدانه پسر اقای حبیبی بزرگ که آوازه ثروت و قدرتش شهره شهر بود...نمی دونم چرا از دختر خودش مهتاب جون مایه نمی ذاشت . وارد خانه شدم ..سام نیم خیز شد و سلام داد نگاهی به هیبتش انداختم بعد از 4 سال واقعا تغییر کرده بود . هیکلی بود جوری که می شد به غول تشبیه کرد .تمام عمرم در حسرت این بودم که بهش بگم فکر نکن مردم خرن و نمی دونن این عضله های ورم کرده عوارض امپولن نه دمبل زدن.طبق معمول لباس های مارکش اتو خورده بود از حق نگذریم خوش تیپ بود ولی به پای متینم نمی رسید ..ادمی که هر ماه یکی دو ملیون واسه لباس خرج می کرد نباید تعجبی داشت که خوشتیپ بگرده اما هنر این بود که با کمترین هزینه بهترین لباس و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۱۰ عصر
بپوشی مثل متین... بینی عمل کردش تو ذوق می زد .راستش بدم می امد مرد از این سوسول بازیا در بیاره..چشماش درشت مشکی بود و مژه های بلندی هم داشت و پوستی به شدت سبزه با صدای بلند سلام داد زیر لب جوابشو دادم و روی مبلی که در تیررس نگاش نباشه نشستم مهتاب جلو رفت و بعد از دست دادن با پسر عمو گرامیش امد و کنارم جای گرفت عمه رو به من کرد و گفت:سام عزیز همین الان داشت سراغتو می گرفت بهار جان دلم می خواست بگم غلط کرد اما از جونم سیر نشده بودم چون در اون صورت عمه خفم می کرد نظر لطفشونه سام لبخندی زد و گفت:بهار خانم چیکار می کنی که ماشاالله روز به روز زیباتر می شی مهتاب ریز خندید گوشی عمه زنگ خورد و عمه واسه پاسخ گویی به حیاط رفت .اخ خدا فدات شم .حالا می تونم حال این مردیکه را بگیرم با حرص گفتم:از کوچک کننده بینی استفاده می کنم و امپول تزریق می کنم تو عضله هام سام:تیکه می ندازی؟ مگه به خودت شکی که به خود گرفتی سام :شک که نیستم اما لحنت بو دار بود مهتاب که همیشه از کل انداختن من با پسر عموش لذت می برد خندید و گفت:بوی چی می داد؟؟؟ سام:بوی حسادت..مثل اینکه دختر داییت به هیکل من حسودی می کنه اهسته گفتم:فکراتم مثل خودت مسخره ان سام:مسخره نبودم که به تو فکر نمی کردم عمه برگشت واسه اینکه به درگیری لفظی ما پی نبره با لبخندی رو به سام گفتم نظر لطفته عمه که فکر می کرد من تمام مدت همین جور با محبت و در کمال ادب به حرفای جناب حبیبیه سرمایه دار جواب می دم لبخند صورتشو پر کرد و رو به سام گفت:اقای مهندس نمی دونید این بهار تا چه حد از شما و کمالاتتون تعریف می کنه عمه همچین می گه مهندس که قند تو دل ادم اب میشه بابا کجاش مهندسه مردیکه 4 سال رفته اونور کیف و حالشو کرده اخرسر هم یه مدرک دکترا خریده و خبرش برگشته .نمردیم و معنی مهندس شدن و هم فهمیدیم سام-نظر لطف بهار خانم مهتاب داشت می مرد از خنده اون وسط سام رو به عمه گفت:خوشحال میشم پنج شنبه شب خانواده شریفی هم مجلس ما را منور کنن .گرچه پدرم خودشون امروز با جناب شریفی تماس می گیرن اما خوب محض تاکید گفتم عمه-باعث افتخار من و برادرم .حتما مزاحمتون می شیم اون وسط داشتم سکته می کردم...پنج شنبه...دقیقا همون روزی که متین می خواست بیاد خواستگاری...ای که اون مجلس بزمت عذا بشه پسر وقت قطع بود با عجله گوشیم و در آوردم و بعد از یه عذرخواهی سریع بیرون رفتم و با مامان تماس گرفتم بدون سلام گفتم:مامان جون من همین الان زنگ بزن به بابا قضیه امدن خانواده شایسته را واسه 5 شنبه بگو مامان-تو چته؟حالا چه عجله ای بزار شب که امد نه مامان جون من یه کاری کن الانه که این اقای حبیبی زنگ بزنه و واسه پنج شنبه شب از بابا دعوت کنه تو رو خدا.... مامان هم مثل من نگران شد و گفت:مگه چه خبره؟ والا نمی دونم این پسر بوزینه صفتش بعد از 4 سال عشق و حال برگشته می خواد واسش مجلس بزم بگیره....حالا خوبه یه پسر درست و حسابی نداره وگرنه خودشو خفه می کرد مامان-خیلی خوب ....ببینم چیکار می کنم الان باهاش تماس می گیرم فدات شم مامان خداحافظ تلفن و قطع کردم و برگشتم سینه به سینه سام شدم.....وای این از کی این بیرون بود سام در حالی که پوزخندی گوشه ی لبش بود گفت:حول نکن گربه وحشی....در ضمن خیلی هم عجله نکن چون پدرم تا حالا با پدرت تماس گرفته واسه جشن دعوتش کرده خود به خود اخمام رفت تو هم سام:چیه مهمون داشتی؟؟؟؟اونم بی خبر از پدر جونت؟؟نکنه همین پسره است که بهت زده و بعدشم شده رانندت لحنش و شیطون کرد و گفت:بعدم با هم رفتین مهمونی مهرنوش و تو بغلش رقصیدی ..... با تعجب گفتم:تو از کجا می دونی؟؟؟؟؟ سام:اگه کلانتر از همه بی خبر باشه که باید بره بمیره توی جمع فامیلی به سام می گفتن کلانتر چون امار همه را داشت .....اخه همه دختر پسرای فامیل دور و نزدیک که توی یه طبقه اجتماعی بودیم یعنی به قول عمه همه اشراف زادگان با هم یه گروه تشکیل داده بودیم .تقریبا 100 نفری می شدیم.اخه فامیل ما خیلی بزرگ بود واسه همین جمعیت جواناشم زیاد بود..سرگروهمون یا به قول مهتاب رئیس بزرگه سام بود اخه هم جیب باباش پر تر از بقیه بود همین اینکه اخلاق خودش خیلی به ریاست می خورد.در ضمن از هیچ کس و انجام هیچکاری هم نمی ترسید...وای به روز کسی بود که باهاش لج می کرد یا کاری به ضرر اون انجام می داد دیگه روز خوش نمی دید ....اما این وسط صرفه نظر از همه دخترا که واسش عشو و ناز می ریختن من بودم که از بچگی حالم ازش بهم می خورد...لجم می گرفت وقتی می دیدم این همه احساس قدرت می کنه .. سام:کجایی؟ جلو چشمت سام لحنی جدی به خود گرفت و گفت:بهار دیگه نرمی نمی کنم با اسب چموشی که قبل از رفتنم هر کاری کردم رام نشد ...فکر می کردم تو تنها دختر فامیلی که دور پسر نمی چرخه و به کسی اجازه نزدیک شدن نمی ده واسه همین حرمتت و نگه داشتم اما از روزی که قضیه این پسره را شنیدم تو هم واسم شدی یکی مثل همیه اونایی که اطرافم بودن.....از این به بعد واسه تو هم کلانترم پوزخندی زدم و گفتم:زهی خیال باطل سام:حال می بینیم کی توی خیال واهی سر می بره با تنه ای ازش گذشتم و وارد خونه شدم.راستش کمی ترسیدم اخه هر کاری که بگین از سام بر می آمد.اما به روی خودم نیاوردم این دفعه سام دقیقا مبل رو به روی من و اشغال کرد اما حتی نیم نگاهی به من نمی انداخت.با مهتاب گرم گفت و گو بود و از کار و تحصیلش در امریکا می گفت.دلم می خواست بگم مگه تو اهل درس بودی چاخان . اما نه...... اقا ول کن نبود یه ریز فک می زدو ما هم به حرفاش گوش دادیم. دلم واسه متین تنگ شده بود اما تو اون شرایط نمی تونستم باهاش تماس بگیرم اخه هیچ چیز از چشم تیز بین سام در امان نبود.ساعت 8 بود که اقا اهنگ رفتن کرد حالا بماند که من چقدر ذوق زده شدم اما خوب ذوق زدگی منم زیاد دوام نیاورد اخه سام با اولین اصرار عمه واسه موندن و شام را دور هم خوردن تمرگید سر جاش. واسه اینکه نخوام بیشتر از این تحملش کنم من بلند شدم و قصد رفتن کردم اما با زور و جبر عمه منم به سالن برگشتم. راستش و بخواین زورم می گرفت سام یه جوری رو از من گرفته بود و مشغول بگو به خند با مهتاب بود مثل اینکه من بیماری واگیر دار دارم این پسریه احمقه همه کاره چی راجب من فکر می کرد؟چی راجب من شنیده بود که حالا مثل یه تکه اشغال رفتار می کرد؟ عادت به کم محلیاش نداشتم اخه تا 4 سال پیش همیشه دست حمایت و توجه سام پشت سرم بود همیشه با من جوری دیگه رفتار می کرد به هیچ دختری محل نمی داد البته بجز دوست دختراش ولی برای من احترام خاصی قائل بود. گرچه از نیش زبونش منم در امان نبود اما خوب رعایت می کرد.. بیشتر با من کل داشت تا دعوای لفظی .. البته بگم سام رفیق گرمابه و گلستان بهنام بود شاید واسه همین بود که جرات نمی کرد به من چپ نگاه کنه..... خودش و بهنام یه شهر را بهم می ریختن ... قصه عشق سام به من قصه ی دیروز و امروز نبود زمزمه های این احساس از همان دوران بچگی بلند شده بود از همون زمانی که هر پسربچه ای که سهوا یا عمدا به من تنه میزد و منو نقش زمین می کرد باید مشت و لگدهای سام و به جان می خرید.همه ی واکنش ها و رفتارهای سام داد میزد که منو دوست داره طوری که تمام فامیل این قضیه را می دونستن و همه ی دخترا بهم حسادت می کردن اما سام هیچ وقت حرفی از احساسش نزد.هیچ وقت به زبان نیاورد که دوستم داره.منم واسم مهم نبود اخه می دونستم زندگی با سام حبیبی ته بدبختیه مرد مغروری که منیتش سر به فلک می کشید .اسم اینو دیگه نمی شد غرور گذشت اسمش خودبرتر بینی بود. سام مغرور بود سرکش بود تیز بود اما هیچ وقت جرات ابراز احساس نداشت .. روزی که رفت و هیچ وقت فراموش نمی کنم ..توی گودبای پارتی که واسش گرفته بودن مدام می خواست حرفی بزنه که از گفتنش عآجز بود ....اخر هم نگفت ...نگفت و با حرفای نگفته رفت ....خیلی فکر کردم به اینکه چی می خواست بگه ....اما به نتیجه ای نرسیدم....اون موقع بچه بودم .....اما خوب با همون سن کم هم غم چشمای سام و تشخیص دادم غیر ارادی نگاهی به صورتش انداختم .استخون بندی محکمی داشت صورتش بد جور مردونه بود این چند سال از جذابیتش که نکاسته بود هیچ بلکه بهش اضافه هم کرده بود به قول معروف اب و هوای فرنگ بهش ساخته بود .گرچه درجه سبزه بودن صورتش زیاد بود اما همین سبزه بودنش بود که صورتش و فوق جذاب کرده بود با نگاهش غافلگیرم کرد. سرم و به طرف دیگری چرخاندم و زیر لب استغفرالله گفتم.بازم فکرم رفت پیش متین نمی دونم چرا اما تو ذهنم داشتم متین و سام و با هم مقایسه می کردم... سام خیلی چیزا داشت که متین نداشت ...اما متین با تمام داشته ها و نداشته هاش تمام قلبم و پر کرده بود ....جایی که همه فکر می کردن متعلق به سام اما سام با رفتنش جا خالی داد....شاید اگه بود الان اون جای متین تو قلبم ریشه کرده بود....اما ...نه هیچ کس متین من نمی شد.....اما یه فکر آزارم می داد...چرا سام بهم گفت شدم رنگ تمام دخترای فامیل ....مگه گناهی مرتکب شده بودم ...مگه دوست داشتن گناه بود......نمی دونم چرا اما دلم می خواست بهش بفهمونم اره من عاشق همون پسرم و به تو هم اجازه نمی دم به عشق پاکم توهین کنی .... عمه همه را واسه شام صدا کرد....روی صندلی کنارم مهتاب نشستم سام هم رو به رومون قرار گرفت....شوهر عمه جانم تشریف نداشتن ...یعنی بازرگان بود و الان توی کشور چین سر می کرد واسه همین عمه و مهتاب تنها بودن موقع شام نگاهم رفت سمت سام می خواستم ببینم هنوز هم عادتهای قدیمیشو داره نگاهش کردم قاشق دست چپ چنگال دست راست ....خوب اول یکم سالاد بی سس حدسم درست بود همین کار و کرد خوب حالا یه تکیه از ران مرغ بدون پلو همونو کشید یه لیوان دوغ که باید حتما لیوانش و سمت راستش می ذاشت همین کار و کرد .... تو دلم خندیدم هنوزم مثل قدیمه شام که تموم شد باز زیرچشمی نگاهش کرد الان وقتش بود که لیوان دوغ و با دست راست سربکشه هیچ وقت هم دوغ و تا ته نمی خورد همیشه یه جرعه توی لیوان می موند بعد دهانش و با دستمال پاک می کرد و بعد از عقب کشیدن صندلیش پا می شد خوب می شناختمش تمام عادتهاش و می شناختم حتی می دونستم با کدام دست لیوان و بر می داره ... این دونستنام از سر عشق نبود واسه این بود که تا وقتی بود همیشه اخر هفته ها گروه 100 نفریمون دور هم جمع می شد اما بعد از رفتنش گروه از هم پاشید..دخترا که نمی امدن چون کسی نبود که واسش ناز کنن پسرا هم که پای اصلی و رئیس گروهشون نبود نیامدن و به امدن ترجیح می دادن بعد از خوردن یه شام مفصل بلند شدیم....باز هم من بیننده محض بودم و سام هم با مهتاب گرم گفت و گو شد .خودم و با دیدن برنامه های تلوزیون سرگرم کرده بودم ....تا ساعت 12 از عمه خواستم واسم اژانسی بگیره تا برگردم اما سام-زن عمو با اجازتون منم کم کم باید رفع زحمت کنم ...بهار رو هم می رسونم عمه نزدیک بود از ذوق دور از جونش سکته کنه:لطف می کنی پسرم سام-وظیفه است از اینکه قرار بود با سام برگردم ناراضی بودم اما مجال اعتراض و هم نداشتم....بعد از خداحافظی با عمه بیرون رفتم ...سام توی ماشین منتظرم بود ...همیشه بی ام و نقره ای رنگش از تمیزی برق می زد در عقب و باز کردم و واسه اینکه بسوزه عقب نشستم می دونستم چقدر از این حرکت بدش میاد ... سام-اشتباه گرفتی بنده راننده سرکار نیستم نسبت دیگه ای را جز این حس نمی کنم سام برگشت و بد نگاهم کرد حس کردم می خواد با چشماش خفم کنه اما این کار رو نکرد...نفسشو با شدت بیرون فرستاد و بدون اینکه مجددا بخواد جلو بشینم حرکت کرد تعجب کردم قبلا تا حرف خودشو به کرسی نمی نشوند حرکت نمی کرد. از نحوهی رانندگیش معلوم بود کلافه است فقط وقتی کلافه بود اینجوری تخته گاز می رفت . به حرفای که راننده های شاکی می زدند جوابی نمی داد.فقط پاش را روی گاز فشار می داد.انقدر تند می رفت که حس می کردم چشم دوربین ها ی پلیس هم از کاسه بیرون زده. با لحن ملایمی گفتم:اگه منتظری که ازت خواهش کنم اهسته تر بری خیال باطله سام کمی از سرعتش کم کرد و گفت:چرا؟؟؟؟ چی چرا؟؟؟ سام نفس عمیقی کشید و گفت:فکر می کردم منتظرم می مونی. از حرفش جا خوردم .نمی خواستم با پرسیدن منتظر چی؟خودمو سبک کنم.پسر تیزی بود و می دونست که می دونم راجب چی حرف می زنه اهسته گفتم:تعهدی نداده بودم و قولی نگرفته بودی سام-فکر نمی کردم انقدر قفل دلت هرز باشه که توی بیست سالگی باز شه ناراحت شدم سامی بهت اجازه نمی دم به منو و عشق من توهین کنی....گرچه می دونم عشق پاک توی باور تو نمی گنجه اما خواهش می کنم همه را مثل خودت نبین متین با تو خیلی فرق می کنه و دقیقا واسه همینه که دوسش دارم سام پوزخندی زد و گفت:فکر نمی کنم بدی در حقت کرده باشم که اینجوری در موردم حرف میزنی بدی بدیه مهم نیست در حق من بوده باشه یا کس دیگه ای ماشین و گوشه ای پارک کرد و به سمتم برگشت به چشمام نگاه کرد و گفت:4 سال پیش توی فرودگاه یادته؟؟؟؟؟ جوابی ندادم و ازش چشم گرفتم و به بیرون دوختم با صدای تقریبا شبیه به فریادی گفت:با تو ام یادته؟؟؟؟ برگشتم سمتش با خشم گفتم:اره که چی؟؟ صداشو پایین اورد و گفت:اون روز چشمات بهم قول داد که منتظرم می مونی متاسفم جناب حبیبی بنده از طریق زبان حرف میزنم نه چشم ...شما هم بهتر بود می پرسیدی تا پاسخ می گرفتی من ازت متنفرم ..حاضر نیستم یک ثانیه تحملت کنم چه برسه به یه عمر... سام چشم ازم گرفت و به جلو نگاه انداخت بعد از چند ثانیه سکوت راه افتاد ....نزدیکای خونه بودیم که گوشیم زنگ خورد متین بود...اخه فدات شم الان وقت زنگ زدنه ..جواب ندادم سریع گذاشتمش روی سایلنت سام:می دونم همون پسره است جواب بده.... راحت باش حرصم رو در آورد پررو فکر کرد ازش خجالت کشیدم که جواب ندادم .....واسه همین خودم شماره متین و گرفتم با صدای رسا جوری که سام واضح بشنو گفتم سلام عزیزم خوبی فدات شم متین:به به بهار خانم. می بینم شنگولی؟؟؟ سام داشت از داخل اینه به من نگاه می کرد منم به چشماش زل زده بودم میشه ادم عشقی مثل تو داشته باشه و شنگول نباشه به وضوح دندان قروچه ای را که سام رفت و دیدم متین:نه بهار جدی جدی مثل اینکه خبریه؟چی شده تو تا این حد احساسات خونت بالا زده؟ خندم گرفته بود متین هم غافلگیر شده بود خلاصه بعد از کلی خوش و بش کرد و چزوندن سام به خونه رسیدم سام-اسمم سامی نیست اگه اقای شریفی را به مهمونی پنج شنبه خودم نکشم و خواستگاریت و کنسل نکنم خیلی هم امیدوار نباش از ماشین پیاده شدم و بدون خداحافظی وارد خانه شدم یه راست رفتم سراغ مامان بعد از سلام سر سری پرسیدم مامان چی شد به بابا گفتی؟؟؟؟؟؟ مامان-اره گفتم پنج شنبه مهمون داریم اما گفت اقای حبیبی صبح زنگ زده و دعوتمون و واسه پنج شنبه گرفته گفت سام برگشته و حتما باید به جشنش بریم با اعتراض گفتم:مامان؟؟؟؟ مامان-می گی چیکار کنم؟بگم نریم ....اصلا بهنام قبول می کنه که بابات قبول کنه... خوب بهنام خودش بره؟؟؟؟ یعنی می خوای داداشت توی مجلس خواستگاریت نباشه اگه اون دوستش و به خواهرش ترجیح می ده واسم مهم نیست که نباشه مامان-بهار می دونی حرفی که میزنی نشدنیه....من خودم فردا با خانم شایسته تماس می گیرم و ازش می خوام قرار و بزاره واسه هفته دیگه هفته دیگه که تولد پریاست مامان-خوب می گم وسط هفته بیان؟؟؟ مامان زشته ناراحت می شن مامان-نه من خانم شایسته را خوب می شناسم مطمئنم درک می کنه هفت هشتا ناسزای اب دار تو دلم به سام پست فطرت دادم که باعث شده بود مجلس خواستگاریم بهم بخوره با غیظ به سمت اتاقم رفتم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم...نمی دونم چرا مغزم فلش بک زده بود به دوران کودکیم....حمایت های سام...حقش نبود اینجوری امشب باهاش حرف بزنم ...درسته که دوستش ندارم درسته که قلبم مال متینه اما خوب به حرمت همه روزای خوب کودکی نباید بهش می پریدم و باید ملایم تر حرف می زدم....اما باز یه حسی تو وجودم می گفت نه حقش بود پسره ی خودخواه می خواست تند حرف نزنه تا تند نشنوه گوشیم و برداشتم و مجددا با متین تماس گرفتم اینجوری می شد خوره ای به نام سام را از ذهنم دور کنم. متین با ذوق راجب طرحش حرف می زد و اینکه ماه دیگه در سوئیس نتایج اعلام می شه و اساتیدش بهش امیدواری دادن که امکان اینکه طرح اونم جزء طرح های انتخابی باشه بالاست متین مدام از آرزوهاش می گفت از اینده ی مشترکمون از خوشبختی...اما من می ترسیدم...می ترسیدم سام مانع خوشبختی ما شه..می خواستم راجبش به متین بگم اما ترس از اینکه متین به علاقه ام شک کنه مانعم شد ...خلاصه تا 2 بعد از نصفه شب مشغول صحبت کردن با متین بودم اخر سر هم نتونستم خودمو راضی کنم که قضیه کنسل شدن خواستگاری را بهش بگم.همون بهتر بود که مامانم به خانم شایسته می گفت. شب را با کابوس جدایی از متین گذارندم تا سپیده طلوع کرد . صبح مامان با خانم شایسته تماس گرفت و قضیه کنسل شدن خواستگاری را بعد از کلی پوزش و عذرخواهی گفت هنوز تلفن قطع نشده بود که متین با گوشیم تماس گرفت.خیلی ناراحت بود منم ناراحت بودم اما چاره ای جز صبر نداشتیم.. اون روز را با کلافگی به شب رسوندم و بلاخره پنج شنبه رسید ....راستش تمایلی به شرکت در مهمانی نداشتم اما چه کنم که مهتاب کوتاه نیامد و عمه را وارد ماجرا کرد و در اخر به جبر عمه موافق رفتن شدم. ساعت 4 بود که در اتاقم باز شد و زکیه با یک جعبه بزرگ وارد شد این چیه دیگه زکیه؟ زکیه –خانم اینو الان یه پیک موتوری اورد گفت از طرف اقای حبیبی چی هست؟ زکیه:نمی دونم در جعبه را ارام باز کردم.از این بشر هر کاری بر می امد .می ترسیدم سر جعبه را که بر می دارم حیوانی بپر بیرون اما نه مثل اینکه اشتباه می کردم. لباس فوق العاده زیبای در جعبه خودنمایی می کرد با ذوق بیرون اوردمش لباسی عروسکی با رنگ صورتی مات بود خیلی زیبا و خوش دوخت بود ...به جرات می تونم بگم تا حالا توی لباسام لباسی به این زیبایی نداشتم زکیه-خانم یه پاکتم این تو؟ پاکت و ازش گرفتم و باز کردم .یک کاغذ بود تای کاغذ و باز کردم مطمئنم امشب توی این لباس می درخشی سام
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۱۱ عصر
لباس را جلوی خودم گرفتم و رو به روی اینه ایستادم .ناخوداگاه لبخند زدم جذابیت لباس فوق العاده بود .دودل بودم که امشب این لباس و بپوشم یا نه.از یه طرف دلم می خواست این سامی را خیط کنم و لباس و نپوشم اما از یک طرفم زیبایی لباس وسوسه ام می کرد در اخر دل و زدم به دریا و لباس و پوشیدم بعد از رسیدگی به موها و صورتم که طبق معمول موهام و باز گذاشتم و با یک تل زینتش دادم و صورتم هم ارایش مات و کمرنگی کردم.روبه روی اینه قدی ایستادم.لباسه قشنگ بود اما...... متین جلوی چشمام نقش بستن یک لحظه حس کردم اینکارم خیانت به متینه...اما....سام چی؟....اگه لباس و نپوشم می دونم امشب حسابی کفری میشه و می خواد تا اخر شب واسم قیافه بگیره ....بد رقم تو دو راهی گیر کرده بودم.....عشق متین خشم سام یا احترام به سام و یه جورای خیانت به متین نگاهم باز به خودم افتاد و یادم به متین....لباس و از تنم بیرون آوردم و همون لباسی را که همراه متین واسه تولد پریا خریده بودیم پوشیدم....یه جورای وجدانم راحت شده بود...تل سفیدمم زدم ....نگاهی به خودم انداختم لبخند صورتمو پر کرد حالا راضی شده بودم بهنام از دیشب ساعت 1 که فهمیده بود سام برگشته تشریف برده بود خونه مجردی مشترکشون..اصلا انگار نه انگار که خواهری داره مادری داره...می دونستیم که دیگه باید با بهنام خداحافظی کنیم و دیدارامون و محدود کنیم به اخر هفته ها چون بهنام و سام خونه مجردی مشترکی داشتن که تا 4 سال پیش که ایران بودن با هم زندگی می کردن.این خونه را وقتی دوره پیش دانشگاهی را می گذروندن با اصرار و پافشاری به اقای حبیبی و بابا خریدن.. بابا اوایل مخالف بود اما خوب اقای حبیبیه بشدت روشن فکر بابا را راضی کرد و این دوتا اعجوبه از همون دوران تحصیل خونه دار شدن.حالا بماند که واسه چی خونه جدا می خواستن..خودشون که می گفتن می خوایم راحت تر درس بخونیم و تمرکزمون بهم نخوره ..اما فکرشم خنده دار بود که بهنام و سام واسه درس خوندن خونه می خوان.... به هر حال اقا داداش که الان خونه جناب حبیبی تشریف داشتن می موند من و مامان و بابا... ساعت 9 بود که همه اهنگ رفتن کردیم.با ماشین بابا رفتیم.تمام مدت داشتم توی دلم به اجداد سام بد و بی راه می گفتم.اگه خبر مرگش الان بر نمی گشت و امشب جشن ورودش نبود الان ما توی مجلس خواستگاری نشسته بودیم.بخشکی ای شانس....اصلا ریشت بخشکه سام به در ویلا که چه عرض کنم کاخ جناب حبیبی بزرگ رسیدیم .وارد خانه شدیم . بابا ماشین و پارک کرد .یکی از مستخدم ها در را برای پیاده شدنه من و مامان باز کرد ....پیاده شدم.همچین باغ و چلچراغ بسته بودن که یکی نفهمه فکر می کرد مجلس دامادی این پسره است. با بابا و مامان هم قدم شدیم از پله های مرمر که از سفیدی برق می زد بالا رفتیم و وارد سالن شدیم .همون جلوی در مانتو ام را به مستخدم دادم و وارد شدم. پت و مت منظورم سام و بهنام بود در کنار هم ایستاده بودن و طبق معمول مثل هم تیپ زده بودن هر دو کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید تنها تفاوتشون این بود که سام از کراوات باریک استفاده کرده بود اما بهنام از پاپیون دختری تقریبا هم قد خودم اما با پوستی سیاه و چشمانی درشت و لبای قلوه ای دستش را دور بازوی سام حلقه کرده بود...تعجب نکردم ..عادت داشت مجلس هاش رو با دوست دخترای رنگارنگش مزین کنه.... بهنام سمتم امد بهنام-احوالات خواهر گرامی؟ به لطف برادر گرامی می گذره بهنام-دلخوری ابجی کوچولو؟ با غیظ گفتم:دوباره این لولو سر خرمن امد که تو ترک دیار کنی بهنام-دلت میاد بهار!!!!کجای سام شبیه لولو.رفیقم تکه.. لنگه نداره در حالیکه با غیظ از کنارش رد می شد تا به سمت مهتاب برم گفتم :تو ازش تعریف نکنی کی تعریف کنه؟! سام در تیرس نگاهم بود دیدم که به بهنام چشمک زد حالا منظورشون چی بود الله اعلم بی خیال شدم و به راهم ادامه دادم سام جلوم ایستاد .محل ندادم و رد شدم. اما بازوم و گرفت و نگه ام داشت.ایستادم همونطور که پشتم بهش بود با فشاری بازومو آزاد کردم و به سمتش برگشتم سام بی مقدمه گفت:این چیه پوشیدی؟ تو شهر ما بهش می گن لباس حالا تو دهات شما چی می گن و من نمی دونم دختره که کنارش بود ریز ریز خندید.تو دلم بهش زهر ماری گفتم و ازش رو گرفتم سام-مگه لباسی که فرستادم به دستت نرسید؟ شما کار درستی نکردی سر خود خرید کردی سام-لیاقت محبت نداری حالا که فهمیدی ندارم لطف کن و به من محبت نکن دختری که کنارش بود با لحن لوندی گفت:سامی میای بریم برقصیم؟ سام نگاهش به من بود اما روی صحبتش با دختره-اره عزیزم چرا که نه یه لحظه حس هم جنس دوستیم اوت کرد و رو به دختره گفتم:زیاد به این عزیزم عزیزماش اعتماد نکن چون تا سپیده دم فردا عزیزشی فردا بعد از طلوع افتاب از خونش بیرونت می کنه و بعد نفر بعدی.کلا ادم تنوع طلبیه دختره –مگه سر تو هم همین بلا را آورده که داری می سوزی؟ اتش گرفتم ...حرفش باعث شد سام و ندیده بگیرم و به دختره بگم:من مثل تو خودفروش نیستم. نموندم تا دختره جواب بده و به سرعت خودم و به مهتاب رسوندم مهتاب در کنار میز میوه ایستاده بود و حسابی داشت شکم خودش و خجالت می داد در حالی که موزش را ریز ریز می جوید گفت:پت و مت باز گیرشون و انداختن به تو با لحن جدیی گفتم:مهتاب به این پسر عموی زبون نفهمت بگو من نامزد دارم مهتاب با دهان پر گفت-اتفاقا گفتم گفت به ادمی که هنوز خواستگاری نیامده نامزد نمی گن غلط کرد صدای سام از پشت سرم امد که گفت:عوارض گشتن با این پسره است که بی ادب شدی؟ مهتاب-جنیفر لپزت کجاست؟؟؟؟ سام-رفته هوا خوری....مهتاب ؟؟؟ مهتاب-بله کلانتر سام ریز خندید ...خدایی محشر می خندید وقتی لبخند می زد دندانای یک دست سفید و ردیفش خود نمایی می کردن و چشم هر بیننده ای را می گرفت سام-چند لحظه این دختر دایی بد عنقت و به من قرض می دی مهتاب در حالی که پرتقالی بر می داشت و از ما دور می شد گفت:پیشکشه پسر عموی عزیزم چشم غره ی واضحی بهش رفتم سام رو به مهتاب-مهتاب اینقدر نخور تپل می شی از هیکل می افتی انوقت می مونی رو دستمونا مهتاب-تو نگران من نباش عمو پسر سام به سمتم برگشت و گفت:میای بریم توی باغ قدم بزنیم؟ پوزخندی زد و گفتم:شوخی می کنی؟؟؟؟یعنی فکر می کنی انقدر بهت اعتماد دارم که باهات بیام به باغ؟ سام عصبی شد و دستی توی موهاش کشید و گفت:خودت خوب می دونی که اهل دست درازی به ناموس دوستم که یه جورای ناموس خودمه نیستم تکه اول و موافقم اما تکه دوم می تونه جزیی از رویاهای شبانت باشه سام عصبی گفت:بهار پنج دقیقه بیرون منتظرت می مونم اگه نیامدی بر می گردم داخل و جلوی جمع تو را نامزد خودم معرفی می کنم..حالا اگه اون پسره را رو دوست داری و نمی خوای که داغت رو واسه یه عمر رو دلش بزارم بیا بیرون رفت.ماتم زد این چرا انقدر عصبانی شد....می دونستم کاری را که می گه انجام می ده واسه همین پشت سرش بیرون رفتم تا ببینم چه مرگشه...

بیرون رفتم.جلوی در پشت به من استاده بود و دستش توی جیبش بود.جلوتر رفتم و صداش زدم فقط پنج دقیقه وقت داری اگه حرفی داری بزن سام بی توجه به التیماتوم من دستمو گرفت و کشید.می دونستم الان هزار جفت چشم از پشت پنجره ها و لای در و...داره ما را میپاد واسه اینکه تمامشون بسوزن دنبال سام رفتم ...جلوتر که رفتیم دستم و از تو دستش محکم بیرون کشیدم و گفتم:همینجا بگو سام-اینجا جاش نیست بیا بریم وسط باغ گفتم که بهت اعتماد ندارم سام کلافه برگشت و گفت:بهار یک کلمه دیگه حرف بزنی دهنتو پر خون می کنم ترسیدم ...این چش بود ...واسه چی انقدر ترسناک رفتار می کرد ولی با این وجود خودمو نباختم و با لحن سنگین و بدون لرزشی گفتم:دل و جرات پیدا کردی...نکنه خیال برت داشته منم زیر دستتم یا نه کارگر کارخانه باباتم.... سام چشمشو بست نفس عمیقشو بیرون داد و گفت:بهار تمامش کن... میام ولی قبلش باید به بهنام بگی داریم با هم می ریم وسط باغ سام با لحن دلخوری گفت:قبلانا ازم نمی ترسیدی؟ اون مال قبل بود الان قضیه فرق می کنه سام با عصبانیت گوشیشو بیرون آورد و با بهنام تماس گرفت داشت حرف میزد که گفتم:بزن رو اسپیکر با خشم گوشیشو رو اسپیکر زد بلند گفتم:بهنام اگه تا نیم ساعت دیگه برنگشتم بیا دنبالم سام گوشی و قطع کرد و بی حرف راهی باغ شد وسط باغ به نیمکتی که زیر تیر چراغ برق بود اشاره کرد و گفت بشین هنوز یاد نگرفتی به جای دستور دادن خواهش کنی سام برگشت و بد جور بد نگاهم کرد و از وسط دندانهای قفل کردش گفت:بشین راستش و بخواین از ترس داشتم غالب تهی می کردم واسه همین اهسته روی نیمکت نشستم روبه روم ایستاد و بهم خیره شد بعد از چند دقیقه گفتم:فیلمش قشنگه؟؟؟ به خودش امد و لب باز کرد اما چشم از صورتم بر نداشت با لحنی که رگه های از غم داشت گفت:دوسش داری یا واسه چزوندن من علمش کردی؟؟؟ نفسم و بیرون دادم و گفتم:بله؟؟؟؟ سام :بله و بلا....جواب منو بده واسه چی باید تو رو بچزونم ؟خوب معلومه که دوسش دارم سام:دروغ می گی؟ با لحن ارومی گفتم:وقتی حرفی را باور نمی کنی مشکل از تو ....هیچ وقت انگ دروغ به گویندت نزن سام که تازه اختیار احساسش را به دست عقلش داده بود گفت:می خوام ببینمش که چی بشه؟؟؟؟؟ سام بدون اینکه به سوالم پاسخ بده گفت:فردا ساعت 2 واسه نهار بیارش رستوران همیشگی بدون اینکه منتظر جوابی از طرف من باشه راهش و گرفت و رفت اما یه لحظه برگشت و گفت:اگه نیاریش می دونم همه حرفت دروغه بعد از اینکه سام رفت منم راهی سالن شدم اون شب با تمام کم محلی که چه عرض کنم بی محلی های سام و چشمای از شادی پر شده ی دخترای فامیل و ناز و افاده های دوست دختر سام گذشت.. شب انقدر با متین اس ام اس بازی کردم که خوابم برد اخر سر هم یادم رفت قضیه مهمونی فردا را بهش بگم...یعنی خودمونیم یادم نرفت اما خوب دو دل بودم.... اما صبح که از خواب پاشدم تمام دو دلی هام و به دست باد دادم و با متین تماس گرفتم سام باید می دونست متین وجود داره...واقعا وجود داره... قضیه سام و عشقی که به من داشته و البته حسی که من هیچ وقت بهش نداشتم و یه جورایی واسه متین تعریف کردم...معلوم بود که ناراحت شده اما خوب بهتر از این بود که بعدها می فهمید و از دستم دلخور می شد...متین قبول کرد که با من به دیدن سام بیاد ساعت 1 بود که کم کم حاضر شدم .مانتوی ای سفید همراه با شلوار جین پوشیدم...صورتم و ارایش ملایمی کردم..دلم می خواست امروز سام از نداشتنه من بترکه و به معنای واقعی کلمه به متین حسادت کنه ساعت 1:30 بود که متین هم امد و با هم راهی دیدار جناب سام حبیبی پسر و قائم مقام کارخانه گسترده و بزرگ حبیبی شدیم متین مثل همیشه شیک و زیبا تیپ زده بود به داشتنش افتخار می کردم ..یکم سرد باهام برخورد می کرد که می دونستم عوارض شنیدن قضیه سامه اما خوب من به روی خودم نمی آوردم و گله و شکایت نمی کردم... ماشین و پارک کردیم و پیاده شدیم ...به داخل رستوارن رفتیم با کمال تعجب دیدم تمام میزها خالیه....بعید بود ...اونجا رستوارن مشهور و معروفی بود ...نمی دونم چرا انقدر سوت کور شده بود گارسنی سمتمون امد و گفت:ببخشید امروز رستوران رزرو... صدای سام از پشت سر به گوشم رسید سام به گارسن گفت:راهنمایشون کن مهمان های منن مستخدم-بله اقای حبیبی تو دلم گفتم عجب کله خریه این تمام رستوران و واسه چی رزرو کرده...یه لحظه ترس به دلم ریخت ...نکنه می خواد با متین درگیر بشه... گارسن ما را راهنمایی کرد .نشستیم ..سام هم بهمون اضافه شد سام رو به من گفت:ممنون بهار که اقای ...رو کرد به سمت متین و گفت:ببخشید فامیلی شریفتون؟ متین اهسته گفت:شایسته سام باز به سمت من برگشت و گفت:اهان...اقای شایسته را رسوندی...می تونی بری بچه پررو داشت رسما بیرونم می کرد به چشماش زل زدم و محکم گفتم:می مونم سام بی رودرباسی گفت:پس لطف کن سر یه میز دیگه بشین می خواستم مخالفت کنم که متین گفت:برو بهار واسه اینکه سام را اتش بزنم رفتم سمت متین گونه اشو بوسیدم و در همون حال زیر چشمی به سام نگاه کردم چشماشو بسته بود و نفس عمیقی کشد تو دلم گفتم :حقته...نوش جونت ..انقدر حرص بخور که هلاک شی یه لحظه یه فکری به سرم زد ....متین جان میشه گوشیتو بدی با مهتاب تماس بگیرم...اخه متاسفانه گوشیم و توی ماشین جا گذاشتم متین گوشیشو بهم داد ...به سمت گوشه ی دیگه ای از رستوران رفتم و جوری که نبینن با گوشی خودم شماره متین را گرفت و دکمه پاسخ گوشی متین و زدم ...بدون اینکه تماس و قطع کنم به سمتشون برگشتم و گوشی متین و خودم توی جیب کتش گذاشتم تا خدایی نکرده لو نرم متین نفهمید....سام رو نمی دونم اخه یه جوری نگام می کرد.... به سمت یه میز دیگه رفتم و پشت به متین و سام نشستم تا گوشیم رو نبینن و بهم شک نکنن.هندزفری را به گوشیم زدم و توی گوشم گذاشتم..ای جان...صدا واضح واضحه... سام:می دونی واسه چی اینجایی؟ متین:یه چیزای از بهار شنیدم سام:دوسش داری؟؟؟؟؟ اوه چی بی مقدمه.... متین:حتما دارم که می خوام برم خواستگاریش سام:اگه بدونی کسی که دوستش داری با یه نفر دیگه خوشبخت میشه حاضری بکشی کنار متین:تا خوشبختی را چی تعریف کنی؟ سام :می دونم می خوای چی بگی ...می خوای بگی پول خوشبختی نمیاره این عشق و محبته که ادما را در اوج بی پولی هم خوشبخت می کنه...اره حق با تو قبول دارم..منم صرفا از لحاظ مادی نگفتم..اصلا بزار یه جور دیگه بگم اگه بدونی کسه دیگه ای وجود داره که بهار و بیشتر از تو دوست داره می کشی کنار متین:همچین کسی وجود نداره.بهار همه زندگی منه سام:اما جان منه...بدون اون زنده نمی مونم متین:باور کن حس من عمیق تر از تو سام:حاضرم سرش دوئل کنم اوه اوه منم مهم بودم و خودم نمی دونستما متین:چه نوع دوئلی؟؟؟؟ سام:روی ریل راه اهن دست و پامو با هفت گره ببند قطار که نزدیک شد شماره معکوس من واسه نجات خودم و باز کردن گره ها شروع میشه اگه جون سالم به در بردم بهار و به من بده اگرم نه که می میرم و راحت میشم متین:این بچه بازیا بی معنیه سام محکم دستش را روی میز کوبید و گفت:نه معنی داره ..معنیش اینه که بی بهار زندگیمو نمی خوام متین:فکر می کردم عاقل تر از این حرفا باشین سام:عاقلم اما در جای خودش واسه پس گرفتن عشقم دیونه عالمم متین:بهار مال منه ...تو هم باید فکر شو از سرت بیرون کنی ..می دونی که فکر کردن به نامزد کس دیگه ای گناهه..البته اگه گناه واست معنی داره سام:اما بهار سهم منه...از بچگی مال من بوده.. متین:فکر می کنم حرفی واسه گفتن ندارم...من از بهار دست نمی کشم متین بلند شد که سام گفت:بشین نشست سام:در اضای یک چک سفید امضا که هر رقمی دوست داشته باشی می تونی توش بنویسی عشقمو پس بده متین:چی؟؟؟؟؟؟؟؟ نموندم که به حرفاشون ادامه بدن راستش و بخواین جوش اوردم سام داشت سر من معامله می کرد با عصبانیت بلند شدم و سمتشو رفتم از همون دور با صدای بلندی گفتم:خیلی کثافتی سام سام بلند شد و ایستاد نزدیکش شدم از حرفش بریده بودم از کارش کلافه بودم دست بالا بردم و سیلی محکمی به گوشش خوابوندم من ادمم.کنیز نیستم که خرید و فروش می کنی.در ضمن متین و دوست دارم و یه موی گندیدشو با توی عوضی عوض نمی کنم خودمم نمی دونم چه طوری و از کجا این شهامت به وجود امده بود بزرگتر از من هم نتونسته بودن تو گوش سام سیلی بزنن نه اینکه ازش بترسنا نه فقط بهش احترام می ذاشتن و دوستش داشتن دوست داشتنی که نمی دونم به خاطر کدوم خصلت خوب نداشته سام نشئت گرفته بود. سرش کمی کج شد اما نگاهش هنوز به من بود....با چشمای مشکی و مغرورش بهم زل زده بود ..غم نگاهش واضح بود ...زیر ابهت نگاهش شکستم ...اما نه هیبت اون بود که زیر دست من له شد .....هنوز بهم نگاه می کرد....نفس کشیدن واسم سخت بود...مثل اینکه با نگاه کردنش راه تنفسمو بسته بود.... بعد از چند دقیقه طولانی نگاه گرفت و فکش را در دهان جابه جا کرد و بی حرف از کنارم گذشت....از سر راه خودم و متین برداشتمش ...به همین راحتی ...اما نمی دونم چرا قلبم شکست....نباید بهش سیلی می زدم....حداقل به حرمت روزهای که گروهی به گردش می رفتیم نباید دستم هرز می رفت ....به حرمت حمایتهای که ازم کرده بود....پشیمان بودم اما پشیمانی هیچ سودی نداشت...تو چشمام اشک جمع شد.....مدام بچگیمون جلو چشمم رژه می رفت....صدای سام...بهار مواظب باش..بهار کی جرات کرده روت دست بلند کنه....بهار کی هلت داد...بهار کی بهت تنه زد... اونشب انقدر حالم بد و دگرگون بود که دیگه نفهمیدم چه جوری روزم و شب کردم. یک هفته ای از اون ماجرا می گذشت .قرار بود اخر هفته متین با خانوادش واسه خواستگاری بیان.از سام خبری نداشتم... ظهر بود که مامان تلفنی ازم خواست واسه بهنام غذا ببرم.هر روز مش باقر اینکار رو می کرد و واسه بهنام و سام نهار و شام می برد اما این چند روز که مش باقر واسه مراسم خاکسپاریه برادرش به شهرستان رفته بود مامان این کار و می کرد و از اونجایی که امروز اونم دانشگاه کلاس داشت ونمی رسید من باید جورشون و می کشیدم.با غر غر قبول کردم و بعد از اینکه سکینه غذا را کشید کلید زاپاس خونه مجردی داداش جونم و برداشتم و راهی شدم.می دونستم اونوقت روز بهنام خونه نیست واسه همین کلید انداختم وارد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۱۲ عصر
شدم غذا را به اشپزخونه بردم.طبق معمول خونه را به گند کشید بودن..کمی که گوش تیز کردم صدای موزیک را از اتاق سام شنیدم...کنجکاوی به شدت تحریکم کرد واسه همین رفتم و پشت در اتاقش گوش وایسادم داشت با خواننده زمزمه می کرد. به من برگردون اون روزو که با تو زندگی خوب بود ....به شوق دیدنت هر دم تو دل بدجوری اشوب بود....به من برگردون اون روز و شب و از بین ما بردار....یه کاری کن که برگرده گذشته های بی تکرار...که من جا مونده ام انگار تو اون روزا و لحظه ها...با این من اشنا نیستم من انگار مرده ام سالها....من و برگرون از گریه به خنده های بی وقفه...وجودم یخ زده از غم غمت طوفانی از برفه....به من برگردون احساسی که ارومم کنه بازم...وگرنه من بدون تو با دلتنگی نمی سازم... بی تفاوت شانه ای بالا انداختم می خواستم از خانه خارج بشم که از اتاقش امد بیرون...بی اراده برگشتم ..نگاهمون در هم گره خورد اما اون سریع نگاه گرفت و بدون حتی یک کلمه حرف از کنارم گذشت و به اشپزخانه رفت منم از خونه زدم بیرون...به درکی زیر لب گفتم و به خونه برگشتم بلاخره شبی که قراره بود فرداش متین به خواستگاری بیاد فرا رسید دلشوره بدی داشتم اما سعی کرد با ور رفتن با لپ تاپم خودمو سرگرم کنم تا انقدر فکرای آزار دهنده عذابم ندن نمی دونم چی شد که به سرم زد ایمیلمو چک کنم ایمیلم و که باز کردم بعد از اینکه به ابراز محبت چندتا از دوستام پاسخ دادم به ایمیل سام رسیدم.ایدیش به نام خودش بود .یعنی چی گفته بود با دلهره پیامشو باز کردم قبل از خوندن پیام به تاریخش نگاه کردم مال روزی بود که واسشون غذا بردم نمی خواستم سرت معامله کنم اما تو اون شرایط اخرین ریسمانی بود که به امید پیروزی بهش چنگ انداختم که متاسفانه اونم پاره شد و به چاه تاریکی انداختم می دونم اخر هفته مجلس خواستگاریته امیدوارم خوشبختت کنه زیر پیامش این شعر را تایپ کرده بود شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم...خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم.....در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم....چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم خداحافظ بدون تو گمان کردم که می مانم....خداحافط بدون من یقین دارم که می مانی مثل دیونه ها بلند زدم زیر خنده....سام و شعر؟؟؟...سام و احساس؟؟؟....خدایی چه عجیب شده این؟؟...نکنه دودره باز رفته انور به جای عمران ادبیات خونده؟؟؟...چه می دونم والا از این مار هفت خطه همه چی بر میاد
یه چیزی تو دلم می گفت شکستن قلب سام تاوان سنگینی داره اما خوب کاری هم از دست من بر نمی آمد نمی تونستم بی خیال متین بشم و دل سام را نشکنم. صبح روز بعد اشفته از خواب بیدار شدم .خواب بدی دیده بودم ...به بالشم که نگاه کردم خیس از اشک بود ای وای خدای من یعنی تمام شب را داشتم گریه می کردم!!!!!!! خواب دیدم توی رودخانه ی خروشانی دست و پا میزدم هر چی کمک می خواستم کسی به دادم نمی رسید تا وقتی که به ابشاری نزدیک شدم قبل از اینکه از بلندی ابشار پرت بشم دستی منو به عقب کشید و از اب بیرون اورد ...سام بود که از آب خارجم کرد و منو به دست متین سپرد ...در اغوش متین فرو رفتم و اونم سفت در اغوشم کشید...سام گفت:مواظبش باش و دوباره خودش به درون اب شیرجه زد...ترسیدم هر چی صداش زدم جواب نداد ...متین:بهار صداتو نمی شنوه اون رفته....نه... نه ...پس کی از این به بعد مواظبم باشه ..متین:من هستم نترس ..من هستم چشمام و باز و بسته کردم و نفس عمیقمو بیرون دادم...دیشب زیاد شام خورده بودم و این خواب هم اثرات پرخوری دیشبه...اره به خاطر پرخوریه بلند شدم و به روشویی اتاقم رفتم اب به صورتم زدم و توی اینه به چهره خودم نگاه کردم..به خاطر آوردم که امروز روزی که متین واسه خواستگاری از من میاد ...لبخند گوشه ی لبم و پر کرد بیرون رفتم...بعد از خوردن یه صبحانه نسبتا مفصل با متین تماس گرفتم...حسابی که باهاش حرف زدم قلبم آروم گرفت تازه تلفن متین و قطع کرده بودم که مامان تماس گرفت:بهار به عمه ات گفتم امشب واسه مراسم بیاد هنوز نمیدونه کسی که قراره بیاد خواستگاری متین شایسته است بهش نگفتم تو هم سوتی نده.امشب خودش ببینه بهتره ...جلو جمع بیشتر مراعات می کنه...تو هم به بهنام زنگ بزن و بگو بیاد باشه تلفن و قطع کردم و شماره بهنام و گرفتم با کمال تعجب سام جواب داد مگه این گوشی صاحب نداره که تو جواب می دی سام:حتما صاحبش در دسترس نیست که من جواب دادم خواب دیشب جلوی چشمم نقش بست اما به روی خودم نیاوردم پس لطف کن وقتی پیداش شد بگو امشب و فراموش نکنه و زود بیاد سام:اوکی...خداحافظ و قبل از اینکه من خداحافظی کنم تلفن و قطع کرد بی تربیت .... ساعت 7 بود که کم کم حاضر شدم بلوز و شلواری زیبا پوشیدم و تلی زیبا هم روی سرم نشاندم بعد از رضایت کامل از شکل و شمایلم پایین رفتم خدا رحم کنه...مامان رفته بود توی کتابخانه تا جریان خواستگاری را به بابا بگه...ای خدا خودمو به تو سپردم...یه حالی به این بندت بده امشب و اینا بهم نریزن بعد از نیم ساعت بابا بیرون امد از قیافش کاملا معلوم بود که ناراحته ... بلند شدم و سلامی دادم ...با تکان سر جوابمو داد ...هنوز چیزی نگذشته بود که عمه جونم اینا هم امدن...عمه با اینکه هنوز بی خبر بود که کی قراره به خواستگاری من بیاد و فکر می کرد طبق معمول یک پسر متجدد قراره خونه ما را با قدوم خودش مزین کنه اما با این وجود لب به گله و شکایت باز کرده بود که چرا داریم عجله می کنیم و فرصت نمی دیم که خانواده حبیبی واسه خواستگاری پا پیش بزارن کم کم بحث داشت بالا می گرفت و تلاشای مهتاب و مامان هم واسه منحرف کردن موضوع بی ثمر واقع می شد که صدای زنگ ایفون بالا رفت...دعای درست و حسابی که بلد نبودم اما خوب همون صلوات هم خوب بود تا تونستم تو دلم صلوات فرستادم... نگاه عمه میخ خانواده شایسته شد که با گل و شیرینی وارد می شدن...با تعجب نگاه می کرد خانم و اقای شایسته سلام دادن بابا هم به رسم ادب جلو رفتم با مردهای خانواده شایسته دست داد.متین کت شلوار بسیار زیبا و شیکی پوشیده بود...نگرانی را توی چشمام خوند اما با لبخندی آرومم کرد. همه نشستن.قلبم مثل گنجشک می زد...مهتاب کنارم نشست و دستم و در دست گرفت...بهنام هنوز نیامده بود...مگه دستم بهت نرسه سام تک تک موهای سرت را می کنم... داشتم سام را به الفاظ زیبا مفتخر می کردم که بهنام وارد شد....مثل همیشه شنگول نبود اما خوب...سلامی کرد و کنار بابا نشست...بهش نگاه کردم..طبق معمول مهسان نظرشو جلب کرد ..اما سریع نگاه گرفت... جو خیلی خیلی سنگینی حکم فرما بود..عمه تا تونست با چشم و ابرو برام خط و نشون کشید...منم به روی مبارک نیاوردم وخودمو زدم به بی خیالی....مامان خانم ما هم که از همون روز تصادف ما خانم شایسته جیک تو جیک شده بود روی مبلی نزدیک به مامان متین نشسته بود بلاخره اقای شایسته سکوت را شکست و بعد از رد و بدل کردن حرفای روزانه و معمول رفت سر اصل مطلب اقای شایسته-حقیقتش جناب شریفی مزاحمتون شدیم که اگه حمل بر جسارت نکنید دختر خانم گلتون و ازتون خواستگاری کنیم...راستش من تمام تفاوت های دو خانواده را واسه پسرم روشن کردم اما خوب جوان است و طالب بهترینها...من پسرم و خوب می شناسم می تونم تضمین خوشبختی دخترتون را کنم .. بابا-در اینکه پسر شما جوان برومند و دانایی شکی نیست اما بهتره یکم بیشتر در مورد خودش صحبت کنه تا خواهرم هم در جریان شرایط اقازاده قرار بگیره همه نگاها به متین بود...بمیرم واسش با نگاهای سنگینشون داشتن خفش می کردن متین سری بلند کرد واهسته گفت:25 سال سن دارم..در مقطع کارشناسی ارشد هوافضا دانشگاه شریف تحصیل می کنم...فعلا پس انداز قابل توجهی ندارم...اما خوب اگه خدا بخواد از طریق دانشگاه به زودی برای کار در وزارت دفاع قسمت ساخت و طراحی هواپیماهای جنگی استخدام میشم... با ذوق وسط حرفش پریدم و گفتم:طرحتم بگو عمه چشم غره ی واضحی بهم رفت که با لبخندی جوابشو دادم بابا:قضیه طرح چیه؟؟؟ متین:حقیقتش یک طرح واسه ایمن سازی جنگنده های هوایی دادم که خوشبختانه در سطح کشوری برنده شد و واسه مسابقات جهانی فرستاده شده سوئیس تا یک ماه دیگه نتیجه اش مشخص می شه و اگه خدا کمک کنه و انجا تایید بشه منافع مالی و اعتباری زیادی برام داره بابا سری تکون داد ...حال کردم عمه کفش برید...اما خوب خودشو نباخت و گفت:بهتره رو شایدها زندگی بهار را پایه ریزی نکنیم متین:حق باشماست دو ساعتی رو خانواده من سوال پرسیدن و خانواده متین با ملایمت پاسخ دادن و اخر سر هم قرار بر این شد که بعد از یک هفته فرجه برای فکر کردن مادرم پاسخ را به خانواده شایسته بده..خانواده ها همچین گرم سوال و جواب از همدیگه بودن که فرصتی واسه صحبت کردن من و متین ایجاد نشد..یعنی به قول عمه می ذاریم واسه وقتی که خانواده ها به توافق رسیدن تو اون مجلس بهنام سممبک نشسته بود و لام تا کام حرف نزد.یه لحظه شک کردم نکنه سام زبانش و بریده باشه بعد از رفتن خانواده شایسته قیامتی تو خانه به پا شد عمه-می خوام بدونم سام چی کم داره که ما بریم با غریبه وصلت کنیم عمه جون سام هم نسبت فامیلیش با ما انقدر دور هست که بتونیم غریبه اتلاقش کنیم عمه-چشمم روشن پسر برادر شوهر من حالا شده غریبه نه عمه جون پسر برادر شوهر عمه من نسبتا واسه من غریبه است بابا-بهار با عمه ات یکی به دو نکن اما بابا.. بابا-نمی خوام چیزی بشنوم چشم بابا رو به بهنام گفت:نظر تو چیه؟ بهنام:مسلما دوستم و ترجیح می دم بابا رو به مامان هم کرد و ازش نظر خواست مامان-من فکر می کنم متین پسر با جربزه ای بابا رو به مهتاب کرد مهتاب-دایی از قدیم گفتن کجا خوشه؟؟؟اونجا که دل خوشه....خوب دل بهار هم پیش این پسره خوشه دیگه بابا:اما من خودم راضی نیستم (پس یه ساعت اقا بابا ما را گذاشتن سر کار) عمه-به نظر من هیچکس سام نمی شه از شنیدن دوباره اسم سام جوش اوردم و گفتم:عمه جون سام چی داره که انقدر طرفشی... عمه:دوست داره اره کاملا مشخصه ..نه عمه من ...نه ...اشتباه می کنی سام می خواد منم مثل تمام چیزای که خواسته و سریع بی چون و چرا به دست آورده من و هم به دست بیاره...اصلا شما خودتون باورتون میشه سام قلب داشته باشه احساس داشته باشه...اگه منو دوست داشت اون 6 ماهی که مثل یک گوشت بی جون روی تخت بیمارستان افتاده بودم و منتظر فرشته مرگم بودم برمی گشت بهنام-اون خبر نداشت...یعنی کسی جرات نمی کرد بهش بگه...می دونی که اگه می دونست الان باید تو مجلس چهله جناب شایسته شرکت می کردی داداش من اشتباهت همین جاست اون همه چیز و می دونست حتی می دونست متین راننده من شده بهنام-اره می دونه چون خودم بهش گفتم البته وقتی که جنابعالی سرحال و سرزنده شدی.. عمه:به هر حال من دلم رضا نیست .. و بعد قصد رفتن کردن...بعد از عمه مامان خیلی با بابا حرف زد اما بابا زیر بار نرفت می دونستم که قبول نکردن بابا فقط واسه زیر پا نگذاشتن حرف خواهرشه
یک هفته تمام رو مخ بابا کار کردم.راضی نمی شد که نمی شد.به هیچ صراطی مستقیم نبود.برخلاف تصورم مشکل بابا اشرافی نبودن متین نبود مشکل بابا عمه بود و مشکل عمه سام.عمه سام و مثل یه بت پرستش می کرد و بابا هم عمه را.این وسط حرفم خریدار نداشت.بلاخره زدم به سیم اخر تلفن و برداشتم و به سام زنگ زدم گره این ماجرا فقط به دست اون باز می شد. بوق می خورد ولی جواب نمی داد.نمی دونم چه مرگش شده بود.باز زنگ زدم ...اما بار پنجم بود که با گوشیش تماس می گرفتم و بلاخره جواب داد سام:می شنوم صدای بلند موسیقی تو گوشم پیچید.باز این سام رفته بود پی خوش گذرونی و مهمونیای مورد دار قدیما با شخصیت تر بودی حداقل تلفنات و جواب می دادی سام-از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن...امرتو بگو کار دارم باید برم می خوام ببینمت سام سکوت کرد.سکوت سام همیشه معنی مخالف بودن و داشت این و همه می دونستن.این بشر کلا متضاد تمام ادمای دیگه بود صدام و کمی ارام کرد و گفت:خواهش می کنم سام سام-مگه تو به خواهش های من پاسخ دادی که من بدم یادمه همیشه می گفتی من تنها مورد استثنام که هیچ وقت کارامو تلافی نمی کنی سام-بهار بازیم نده به خدا به کمکت احتیاج دارم سام-فردا ساعت 2 رستوران همیشگی صدای سام سرد و بی روح بود برخلاف همیشه تمایلی به طولانی کردن مکالمه نداشت.دلخور شدم ...سام و به عنوان همسر و همنشین نمی خواستم اما بی شک دوست نداشتم رابطه دوستانه و به مراتب فامیلیم باهاش قطع بشه ..اون بهترین حمایت کننده ای بود که سراغ داشتم حتی بیشتر از بهنام هوامو داشت شیطنت و ریختم تو صدام و گفتم:معلومه خیلی سرت شلوغه که می خوای سریع بریاااااا... سام بازم پا نداد و گفت:خداحافظ و بدون اینکه منتظر پاسخم باشه گوشیشو قطع کرد زیر لب گفتم بد اخلاق لبخندی توی اینه به خودم زدم..فردا کاری می کنم که عمه و بابا و همه با التماس منو ببندن به ریش متین خودمو روی تخت انداختم و بعد از یه هفته با ارامش خوابیدم. صبح از خواب بیدار شدم دست و صورتم و شستم به هیچ کس راجب ملاقات خودم و سام چیزی نگفتم کسی نباید می فهمید چه نقشه ای کشیدم به طرف رستوران رفتم ....ایندفعه رستوران خالی که نبود هیچ پر از مشتری بود.....سام میز همیشگی را رزرو کرده بود...منتظر نشسته بود....به سمتش رفتم سلام خیلی سرد فقط جواب داد :سلام بشینم؟! سام –مسخره بازی در نیار عجله دارم باید برم دیگه داشتم جوش می آوردم بی ذوق هرچی من مهربان تر میشم این سگ تر میشه نشستم سام به پیشخدمت اشاره کرد و بدون اینکه از من بپرسه دو پرس جوجه سفارش داد.جوجه فکولی فکر کنم فکر کرده امدم اینجا منتش و بکشم که برگرده ....اره...واسه همینه که داره واسم طاقچه بالا می زاره دوست داشتم بگم جمع کن این پوزتو که اصلا بهت نمی اد سام –بهار وقت ندارم زود بگو باید برم حیف که بهش نیاز داشتم وگرنه یکی می خوابوندم زیر گوششو می گفتم گمشو هرجا می خوای بری برو نفس عمیقمو بیرون دادم دیگه له کردن شخصیتمو و بیشتر از این جایز ندیدم واسه همین پشت سرهم و بدون مکث حرفمو زدم بدون اینکه حتی وسطش نفس بکشم سام هم با چشمای که از تعجب چهارتا شده بود به انضمام یک جفت شاخ گوزنی روی سرش داشت نگام می کرد یا بهتره بگم با نگاش قورتم میداد ببین سام از بچگی باهم هم بازی بودیم درست.از همون موقع هوامو داشتی درست.همیشه نسبت به هم حساس بودیم درست.اما عشق این چیزا نیست .این فقط یه عادت یا نه یه حس مالکیت تو نمی خوای عروسک بچگیاتو ازت بگیرن .اما.سام بهم نگاه کن...دارم می گم بهم نگاه کن دست زیر چونه اش گذاشتم و سرش را بلند کردم ...یه لحظه دلم ریخت.اون نگاه مغرور کجا و این چشمای خشته کجا...سریع خودمو پیدا کردم و ادامه دادم من دیگه اون عروسک کوچولو نیست ...ببین بزرگ شدم....خانم شدم.عشقمو پیدا کردم باعجز تو چشماش نگاه کردم و گفتم ازم بگذر تو رو خدا بگذر و متین و ازم نگیر سام با صدای غمگین گفت-دارم سعیمو می کنم پس اگه این طوره می تونی یه کاری واسم کنی؟؟؟؟ سام-چه کاری؟؟؟؟ امشب همه را جمع کن خونه ما یا عمه....با یکی از دوست دخترای خوشکلت بیا ...به همه بگو می خوای ازدواج کنی نا با من با اون دختره ...وقتی این و بگی دندون طمع رو می کشی می ندازی دور ...عمه طمعش و از تو می بره و بابا هم راضی میشه با متین ازدواج کنم سام به چشمام زل زد....عصبی نبود...خوشحال نبود...بدبختی این جا بود که بی تفاوت هم نبود همون جور که خیره بهم نگاه می کرد گفت:خیلی بی رحم شدی بهار ...خیلی با بهت و تعجب گفتم:چراااااااااا؟ سام از کیف پولش پول غذای نیاورده و رو در اورد و روی میز گذاشت و همون جور که از سر میز بلند می شد گفت:تمومش می کنم اما به روش خودم منظورش و نگرفتم سام از رستوران بیرون رفت و من هنوز مبهوت به در رستوران چشم دوخته بود نمی دونستم می خواد چیکار کنه ترس برم داشته بود وای خدایا این چرا اینجوری کرد بعد از اینکه ار بهت بیرون اوردم به غذاهای دست نخورده روی میز نگاه کردم منم میلی نداشتم اما خوب حیف بود اونجا بمونه تو فکر بودم که غذاها را چیکار کنم که چشمم به یک دختربچه و پسربچه ی بیرون رستوران افتاد لباس های مندرس پوشیده بودن و داشتن فال می فروختن..هرچی به رهگذرا التماس می کردن کسی ازشون فال نمی خرید .بی اراده از جام بلند شدم صداشون زدم به سمتم برگشتن بیاین تو پسر-اخه صاحب رستوران دعوامون می کنه لبخندی زدم و گفتم-نترس بیا دست دختره رو گرفتم و به داخل رستوران بردم نگهبان رستوران با خشم سمتشون امد و گفت:مگه نگفتم اگه پاتونو تو رستوران بزارین قلمش می کنم با منن اقا نگهبان کوتاه امد و کنار کشید هر دو رو سمت میز بردم و گفت :بشینین ..این غذا ها مال شماست دختر-اما ما پولشو نداریم بشین عزیزم پول نمی خواد برق شادی توی چشماشون درخشید. اون دوتا مشغول خوردن بودن و من هم اونا را تماشا می کرد ..چه حس لذت بخشی پسره همون طور که می خورد از خانواده اش بهم می گفت:از بابای مرده و مامان کلفتش که چند وقتی بود در بستر بیماری افتاده بود از خواهر کوچکشون و مشکلات زندگی انقدر غم داشتن که من خجالت کشیدم به مشکل خودم بگم غم نمی دونم چرا مهر این دو نفر تو دلم افتاده بود پنج پرس دیگه غذا سفارش دادم و دادم دستشونچراشو نمی دونم اما ادرس خونه پسره را ازش گرفتم و قصد رفتن کردمدر اخر نگاهی به لباس های کهنه و پاره اشون انداخت و ناخوداگاه چشمام نم دار شد چرا من تا حالا این گروه ادما را ندیده بود به نگهبان سپردم کاری بهشون نداشته باشه و از اونجا که خیالم از این مردتیکه خبیث راحت نبود با مسئول رستوران هم هماهنگ کردم با تته پته گفت:اخه از کلاس رستوران کم می شه ..می دونستم دردش چیه با کمی پول زبونشو بستم و راهی خانه شدم کمی با ماشینم توی خیابان ها دور زدم.فکری شده بودم .فکر سام فکر متین فکر نگاه خسته سام فکر نگاه مهربون متین فکر زندگی فکر اینده فکر تقدیر به همه فکر کردم.چیزی که واسم مسلم بود این بود که نمی زارم تقدیر و روزگار منو و بازیچه ی خودشون قرار بدن کسی که تقدیر را رقم می زنه منم.نمی خوام مثل ماهی ناتوانی در دریای تقدیر باشم که موج و حوادث به هر جا که می خوان من و ببرن.نمی زارم بازیچه تقدیر شم بعد از کلی خیابان گردی به خونه برگشتم عصر شده بود.با تعجب دیدم بهنام خونه است جواب سلامم و زیر لب داد می خواستم راه اتاقم و پیش بگیرم که صدای مامان و شنیدم بهار ساعت 7 حاضر شو بریم خونه اقا حبیبی چه خبره؟ مامان-منم نمی دونم مثل اینکه سام مهمونی گرفته از قیافه بهنام معلوم بود کل ماجرا را می دونه اما اون رفتار سردش مانع می شد ازش چیزی بپرسم به اتاقم رفتم چیزی به ساعت 7 نمونده بود .حاضر شدم.یه اس ام اس عاشقانه واسه متین فرستادم این روزا انقدر درگیر بودیم که زیاد وقتی برای با هم بودن نداشتیم.اون دنبال کارای مقاله اش بود و من دنبال راضی کردن خانواده ام نمی دونم چرا دستم لباس سورمه ای را از کمد بیرون کشید.می دونستم سام عاشق رنگ سورمه ای البته می گفت وقتی من از این رنگ لباس می پوشم مظلوم می شم درست مثل یه گربه وحشی اما بی پناه.. توی اینه به خودم نگاه می کردم .لباس سورمه ای بدجور فیت تنم بود وتلی به همون رنگ روی موهام نشاندم و موهای لختم و ازاد گذاشتم یه لحظه جرقه ای به ذهنم خرد خم شدم و صندقچه ی مخفیمو توی پرت ترین کمد اتاق زیر خروار ها وسایل در آوردم.این صندقچه محل جمع اوری تمام چیزای بود که به من تعلق داشت و قرار نبود کسی ازشون چیزی بدونه.. صندقچه پر بود از رازهای زندگیم و یکی از رازهام متعلق به سام بود چیزی که سام می خواست راز بمونه.یک گردنبند که تو عالم بچگیم از سام هدیه گرفتم .طلا نبود ولی اون موقع واسم از هر طلایی با ارزش تر بود 10 سالم بود که سام این و بهم داد یک گردنبند چوبی و زیبا ..ازم خواست حرفی راجب گردنبند به کسی نزنم می خواست راز بمونه می گفت این گردنبند نشانه دوستی منو و تو هر وقت دلت برام تنگ شد بهش نگاه کن...تا مدتها گردنم می انداختم اما وقتی واسه اولین بار سام را دست در دست یه دختر دیدم از گردنم درش آوردم.با همون بچگیمم می فهمیدم که سام حرمت نگه نداشت پس ارزش دوستی را نداره گردنبند و گردنم انداختم نه واسه اینکه حسی به سام داشتم نه..فقط واسه اینکه می دونستم اگه قرار باشه کار احمقانه ای کنه با دیدن این گردنبند منصرف میشه می فهمه هنوز هم همبازی بچگیاش روش حساب یه دوست و می کنه و این باعث میشه حرمت نگه داره و به عشق من .متین من. احترام بزاره تو اینه نگاهی به خودم انداختم با اینکه گردنبند سلیقه یک پسر بچه نوجوان بود اما به شدت زیبا بود لبخند زدم و گفتم:از بچگیت خوش سلیقه بودی بلاخره وقت رفتن شد.دل تو دلم نبود.خدایا خودمو به خودت سپردم.تا در خونه اشون زیر لب صلوات می فرستادم. بلاخره رسیدیم.زیر لب یا خدایی گفتم و وارد شدم. ماشین عمه رو دیدم که جلوی عمارت پارک بود.پس عمه رسیده بود .با بابا و مامان و بهنام وارد شدیم.شال و مانتومو به مستخدم جلوی در دادم و رفتم داخل. سام به پدر و مادر و بهنام دست داد اما همینکه به من رسید دستش و عقب کشید سری به نشانه ی سلام تکون داد و درست همون موقعه بود که گردنبند و دید...چشماشو تنگ کرد و گفت:هنوز داریش؟ اره دارمش.به حرمت همین راز .سام التماس می کنم خراب نکن .ارزو هامو خراب نکن سام:نترس.همه چیز بر وقف مراد تو میشه با ذوق گفتم:بگو جون بهار بلاخره لبخند مهمون اون صورت جدیش شد و اروم گفت:جون بهار تپش قلبم منظم شد ..نه مثل اینکه خدا را شکر همه چی رو به راه.با هم وارد شدیم عمه نگاهی خریدارانه به هر دوی ما انداخت از اون نگاهای که می دونستم تو دلش داره می گه قربون قد و بالاشون چقدر به هم میان تو دلم به افکار ساده عمه جونم خندیدم نشستیم.صحبت های معمول شروع شد سام با بابا و بهنام گپ می زد مامان با عمه.مهتاب هم این وسط فقط داشت شکمشو خجالت می داد.میوه ای نبود که این واسه خودش پوست نگیره .اگه کسی واسه اولین بار می دیدش می گفت طرف از این فقیر فقرای صحرای افریقاست که تو عمرش چشمش به انبه و موز نیافتاده این وسط من داشتم از حرص منفجر می شدم دلم می خواست پاشم بزنم تو سر سام و بگم بنال دیگه جون به سرم کردی که خدا را شکر خودش شروع کرد صداشو صاف کرد و رو به جمع گفت:راستش یه مطلبیه که می خواستم مطرح کنم همه به دهنش زل زدن .نمی دونم این وسط چه مرگم بود که داشتم از استرس سکته می کردم سام خیلی بی پرده و رک سریع بی مقدمه رفت سر اصل موضوع گفت:اینکه بخوام حس خودم و نسبت به بهار انکار کنم میشه از اون دروغای بزرگی که روز سیزده فرودین می گیم که همه بخندن یه جور جک میشه از اونجایی که تو ماه فروردین نیستیم و سیزده بدر گذشته نمی خوام دروغ بگم.اره همتون درست برداشت کردین . قلبم ایستاد این دیونه داشت چی می گفت سام خیره به چشمام ادامه داد:نمی دونم چی شد و از کی شروع شد اما غم بی مادری و عقده ی بی خواهری انقدر بهم فشار آورده بود که دنیام بشه بهار و مهتاب .دو دختری که تو عالم خیال باهاشون سیر می کردم همیشه واسم سوال بود چرا مهتاب و راحت جای خواهر نداشتم می ذاشتم اما وقتی به بهار می رسید دوست داشتم فقط واسم دوست باشه نه خواهر..گذشت و بزرگ شدیم و این احساس بزرگتر شد.بهار دنیای منه اما اگه با من بودن آرزوهاشو خراب می کنه ترجیح می دم بیرون گود بمونم و خوشبختی هاش و مثل یه تماشگر تماشا کنم .حس یه طرفه به نتیجه نمی رسه عشق اول هم هیچ وقت فراموش نمی شه .بهار نمی تونه متین و فراموش کنه.همیشه عاشق برد بودم و از باخت متنفرم اما اگه بخوام بهار و بدون عشق داشته باشم باختم پس ترجیح می دم کنارش بزارم تا این بار هم برنده باشم دوست دارم از بیرون به رقص زندگیش نگاه کنم و از ته دلم تشویقش کنم و واسش کف بزنم سام با ارمش ساختگیش ادامه داد:متین شایسته پسر خوبیه راجبش پرس و جو کردم دودره باز نیست و بهار و به خاطر جیب باباش نمی خواد.مهم تر از همه اینه که بهار و دوست داره .امانت دار خوبی میشه به حرفم اعتماد کنید عمه که معلوم بود بهش برخورده گفت:بهار خواستگارای خیلی بهتر از تو و متین داره سام-می دونم بهار مروارید با ارزشی .من لیاقتش و ندارم عمه از جا بلند شد که خانه را ترک کنه اما با زبون بازیهای سام دوباره به سر جاش برگشت خشمش نسبتا کمتر شده بود شام و خونه ی اقای حبیبی خوردیم و به خونه برگشتم فردا قرار بود مامان به خانواده شایسته جواب بده.بعد از برگشتن به خانه بابا خواست دنبالش به کتابخانه برم .رفتم رو به روی بابا نشستم بابا با لبخند گفت:دختر بابا مطمئنی؟؟ با شرم ساختگی گفتم:در مورد متین؟ بابا:اهوم اره بابا خیلی خوب گلم اگه اینجوری دلخوشی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 3 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12225')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.