مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 2 3 4 5 6 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۱۷ عصر
p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 348موتوري از خیابون رد میشن ترجیح میدم سریع تر گوشی رو بردارم و فلنگ رو ببندم... با قدمهاي بلند به اون طرفخیابون میرم و به سمت شرکت حرکت میکنم... همینکه چند قدم به سمت شرکت برمیدارم صداي قدمهاي یه نفر رو ازپشت سرم میشنوم و بعد هم کشیده شدن بازوم رو احساس میکنمبا تعجب به عقب برمیگردمو با دیدن یه مرد غریبه که چاقویی رو مقابلم گرفته خشکم میزنه... با یه دستش بازوم روگرفته و با یه دستش چاقو رو روي شکمم گذاشتهته دلم خالی میشه... یعن........مرد غریبه اجازه نمیده بیشتر از این به تجزیه و تحلیل موقعیتم بپردازممرد: بهتره بی سر و صدا راه بیفتی و گرنه زندت نمیذارمضربان قلبم بالا میره...با صداي لرزونی میگم: من چیزي ندارم که واسه ي شما ارزش مادي داشته باشهپوزخندي میزنه و میگه: تو خودت کلی می ارزي... خفه شو و راه بیفتیاد اون روز توي پارك میفتم... که پسره تهدیدم کرده بود... که میخواست از من سواستفاده کنه... که میخواست به زورسوار ماشینم کنه.... با فکر اینکه شاید قصد این طرف هم همون باشه ترسم بیشتر میشهبازوم رو ول میکنه... به جلو هلم میده و چاقو رو پشتم میذاره...اخمام تو هم میره... اگه دزد نیست لابد نیت بدي داره... حتی نمیتونم فکرش رو هم کنم که بهم دست درازي بشه...مرد: بهتره فکر فرار به سرت نزنه و گرنه همینجا سوراخ سوراخت میکنمنباید بترسم... نباید بترسم... نباید بترسم... نباید بترسم... ترنم باید فرار کنی... تو میتونی دختر... تو میتونی... مدام باخودم این جمله ها رو تکرار میکنم...داره من رو به سمت مخالف شرکت هدایت میکنه... چند قدم به جلو میرم... ترنم نهایتش مرگه دیگه... یاد آرزوهاممیفتم... یاد تصمیمام... یاد مادرم... دوست ندارم بمیرم.... دلم میخواد مادرم رو ببینم... دوست دارم آغوشش رو با همهي وجودم احساس کنم... دوست دارم بعد از چهار سال براي یه بار هم که شده زندگی کنم... تازه امیدوار شده بودمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 349با هر قدمی که از شرکت دورتر میشیم ته دلم خالی تر میشهمرد: تندتر... بجنببه خودم تشر میزنم: ترنم خجالت بکش... زنده بودن به چه قیمتی... اگه تسلیم خواسته هاي این مرد بشی معلوم نیستچی میشه...بدجور تو دو راهی موندم... به نزدیکی یه ماشینی میرسیم... یه ماشین آشنا... سمند سفید... دو تا مرد دیگه هم تويماشین نشستن... ترسم بیشتر میشهترنم باید فرار کنی... قید زندگی و همه چیز رو میزنمو با آرنجم ضربه اي به شکم مرد وارد میکنمو به سمت شرکتسروش میدوم... اونقدر سریع شروع به دویدن میکنم که خودم هم باورم نمیشه... از اونجایی که مرد فکر نمیکرد فرارکنم تعادلش رو از دست داد و با ضربه ي من پخش زمین شد... صداي باز شدن در ماشین رو به همراه داد و فریاد یهولی بی توجه به همه چیز و همه کس فقط میدوم... به ...« لعنتی بگیرش... نیما بگیرش »... مرد میشنوم... که مدام میگهسمت شرکتی که تو این روزا واسم جهنم بود ولی الان برام حکم بهشت رو داره... صداي پاي یه نفر دیگه رو هم پشتسرم میشنوم... صداي نفس نفس زدناش باعث ترس بیشتر من میشه... حس میکنم اون طرف داره بهم میرسه... اونرو خیلی نزدیک به خودم احساس میکنم... و در آخر دستی رو میبینم که به طرفم دراز میشه... جا خالی میدم ولیدوباره دستشو دراز میکنه و به آستین مانتوم چنگ میندازه... این کارش باعث میشه تعادلمو از دست بدمو توي بغلشپرت بشم... تنها چیزي که متوجه میشم اینه که این اون مرد قبلی نیست... با خونسردي تمام بدون اینکه بهم اجازه يعکس العمل یا اعتراضی بده یه دستش رو دور شونم حلقه میکنه و با دست دیگه اش دستمالی رو جلوي دهنم میگیرهکم کم چشمام بسته میشن و دیگه متوجه ي چیزي نمیشمفصل هفدهمبه زحمت چشمام رو باز میکنم... با گنگی به اطراف نگاه میکنم... سرم عجیب درد میکنه.... خودم رو توي یه اتاق خالیمیبینم... تنها چیزي که توي اتاقه یه تیکه موکتیه که روي زمین پهنهزیرلب زمزمه میکنم: اینجا کجاست؟میخوام از روي زمین بلند شم که تازه متوجه ي دست و پام میشم... دست و پاهام رو با طناب بسته شدنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 350کم کم همه چیز رو به خاطر میارم... ماشین سمند... دزد... چاقو... دستمال و در آخر بیهوشیاز شدت ترس نوك انگشتام یخ زده... ترس رو با بند بند وجودم احساس میکنم... به سختی روي زمین میشینم...نمیدونم باید چیکار کنم... اشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه... دلم یه آغوش امن میخواد... دستاي بسته ام رو بالامیارمو اشکایی که از چشمام سرازیر شدن رو از روي صورتم پاك میکنم... سعی میکنم فکرم رو جمع و جور کنمترنم الان وقت ترسیدن نیست.... نفس عمیقی میکشم... ترنم قوي باش تو میتونی.... دستام میلرزه... باز هم نفسعمیق دیگه اي میکشم و سعی میکنم آروم باشم اما خیلی سخته... قبل از هر چیزي باید بدونم اینا کی هستن؟...چیکارم دارن؟... میخوان چه بلایی سرم بیارن... به زحمت آب دهنم رو قورت میدم و با ترس شروع به داد زدنمیکنم... بعد از مدتی در به شدت باز میشه و یه نفر با اخمهایی در هم جلوي در نمایان میشه... حس میکنم همونپسریه که من رو بیهوش کردبا داد میگه: چه خبرته- با من چیکار دارین؟پوزخندي میزنه و میگه: به موقعش میفهمی اگه زیادي سر و صدا کنی مجبور میشم از راه..........صداي داد همون مردي که با چاقو تهدیدم کرده بود بلند میشه که میگه: پرهام بیا... به مشکل برخوردیمبا کلافگی میپرسه: دیگه چه گندي زدین؟مرد: یه نفر تعقیبمون کرده و وارد خونه شدهپرهام: چی؟ پس شماها داشتین چه غلطی میکردین؟با عصبانیت بهم زل میزنه و میگه: به نفعته خفه شیو بعد بی توجه به من در رو محکم میبنده و با داد به بقیه دستوراتی میدهپرهام: همین الان پیداش کنید... یالا ...اگه منصور بفهمه پوست از سرمون میکنهته دلم امیدوار میشم... یعنی ممکنه نجات پیدا کنم... خدایا خودت کمکم کن... امیدوارم هر کسی هست پلیس رو همدر جریان گذاشته باشهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 351پرهام: نیما مطمئنی؟نیما: آره بابا... خودم دیدم یه نفر از دیوار پایینپریدپرهام: اگه ماموریت خراب بشه خودم میکشمت... اگه به تو بود دختره هم فرار کرده بودنیما: پر.......پرهام: خفه شو... تو هم برو بگرد پیداش کن... اینجا واستادي ور دل من چه غلطی میکنی؟یعنی کی میتونه باشهبعد ده دقیقه صداي نیما بلند میشهنیما: پرهام گرفتیمشپرهام: بگو بیارنش... کیه؟نیما: مدام میگه ترنم کجاست؟ لابد از آشناهاشهپرهام: منصور پدرمون رو در میارهقلبم تند تند میزنهبا شنیدن صداي آشناي سروش قلبم میریزیهزمزمه وار میگم: نهاشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشهسروش با داد میگه: شماها کی هستین؟ با ترنم چیکار کردین؟پرهام: آقا پسر مثله اینکه نمیدونی فوضولی زیاد عواقب خوبی رو به همراه نداره... نکنه دوست پسرشی؟از شدت ترس همه بدنم میلرزهسروش: خفه ش....سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 352حس میکنم اون بیرون دعوا شده... صداي داد و بیداد چند بلند شدهصداي داد پرهام رو میشنوم: چه طور جرات میکنی رو من دست بلند کنی مطمئن باش این کارت بی جواب نمیمونهسروش: اگه مرد بودي همون لحظه جواب میدادي نه اینکه هزار نفر رو بفرستی من رو بگیرن بعد بیاي جلوم بگیکارت بی جواب نمیمونهبا شنیدن صداي سیلی ته دلم خالی میشه... دستم رو روي قلبم میذارمپرهام: زیادي حرف میزنی... چیکارشی؟؟صداي پر از تمسخر سروش رو میشنوم: به توي کثافت ربطی نداره... چیکارش کردین؟پرهام با مسخرگی میگه:هنوز کارش نکردیم ولی به زودي رسم مهمون نوازي رو به جا میاریمو ازش پذیرایی میکنیمنترس تو هم بی نصیب نمیمونیصداي فریاد سروش تو گوشم میپیچه: لعنتی میگم با ترنم چیکار کردي؟دوباره صداي داد و فریاد بلند میشهنمیدونم سروش چیکار میکنه که پرهام با داد میگه: بگیرینش لعنتیاسروش: اگه بلایی سرش بیاد با دستهاي خودم میکشمتپرهام بی توجه به داد و فریاد سروش میگه: جیباي این بچه سوسول رو خالی کنید و بعد هم پیش اون یکیبندازینش... اگه سر و صداي اضافه هم کرد دست و پا و دهنش رو ببندینبعد از چند دقیقه در اتاق باز میشه و سروش رو به داخل اتاق پرت میشهبا ترس به سروش نگاه میکنمصداي چندش آور نیما رو میشنوم که با تمسخر رو به من میگه: از تنهایی در اومدي... فعلا خوش بگذرون که بعداباهات کار داریمسروش با خشم به چشمام زل میزنه... نگاهم رو از سروش میگیرمو به نیما نگاه میکنم... با تمسخر به حرکات من وسروش خیره شده... پوزخندي رو لباش خودنمایی میکنهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 353پرهام: نیما بیا کارت دارمنیما: شب خوبی رو براي شما در هتل صفر ستاره آرزومندم... تا میتونید هوا میل کنید و اصلا هم فکر صورتحسابشنباشیدپرهام:نیما کدوم گوري هستی؟نیما: اومدم بابا... اگه گذاشتی دو کلمه حرف بزنمبعد با شیطنت ادامه میده: داشتم میگ......پرهام: نیما بلند شم کشتمتنیما با اخمایی در هم در رو میبنده و غرغر کنون از در دور میشه: اه.... بمیري پرهام... بمیريبا صداي سروش به خودم میامسروش: دوباره یه گند دیگه زدي... آره؟... یعنی تو نمیخواي آدم بشی؟... این ارازل و اوباش با تو چیکار دارن ترنم؟...باز چیکار داري؟آهی میکشمو و هیچی نمیگم... تو این موقعیت هم دست از شک و تردید بر نمیداره... باز مثله همیشه دلم رو میسوزونهسروش از روي زمین بلند میشه... به سرعت خودش رو به من میرسونه و شروع به باز کردن طنابهایی که دور دست وپاهام بسته شدن میکنهبعد از باز کردن طنابها اونها رو گوشه اي پرت میکنه و جلو میشینه... تو چشمام زل میزنه و بهم میگه: ترنم اینا کیهستن؟... چی از جونت میخوان؟با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرمو و میگم: هر وقت فهمیدم خبرت میکنمسروش: ترنم- چیه؟ وقتی نمیدونم انتظار داري چه جوابی بهت بدمسروش: انتظار داري باور کنم؟- من خیلی وقته دیگه از تو یکی هیچ انتظاري ندارمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 354سروش: ترنم رو اعصاب من راه نرو- من به اعصاب تو چیکار دارم... اونقدر بیکار نیستم که بخوام رو اعصاب نداشته ي جنابعالی پیاده روي کنمسروش: ترنم- کوفت... هی برام ترنم ترنم میکنهسروش: یه کاري نکن بزنم ناقصت کنما- بیخودي به خودت زحمت نده.... اینجا به اندازه ي کافی آدم پیدا میشه این کار رو به عهده بگیره... تو هم بشینناقصشدنه بنده رو تماشا کنسروش: دلم میخواد سرتو بکوبم به دیوار- من هم دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار شاید بیفتم بمیرم از دست توي زبون نفهم راحت بشم... چرا دست از سرمبرنمیداري... اصلا کی گفت من رو تعقیب کنی؟... مگه تو کار و زندگی نداري؟سروش: من احمق رو بگو که جون خودم رو واسه ي توي بیشعور به خطر انداختم- کسی ازت نخواسته بود جون ارزشمندت رو براي من بیشعور به خطر بندازيسروش: لابد این حرفا هم جاي تشکرتهبا پوزخند میگم: واسه ي چی ازت تشکر کنم.... یه جور حرف میزنی انگار چیکار کردي... اگه نجاتم داده بودي یهچیزي اما بدبختی اینجاست خودت هم اومدي ور دل من نشستی و چرت و پرت میگی... فردا اینا یه بلایی سرت بیارنتمام ایل و تبارت میریزن سر من بدبخت و میگن تو باعثش بودي... حالا من دنیایی بگم به پیر به پیغمبر من اصلاروحم هم خبر نداشت پسرتون اینا رو تعقیب کرده ولی کیه که باور کنه... بهتره از همین حالا خودم رو مرده فرضکنمچون اگه از اینجا هم جون سالم به در بردم محاله خونوادت من رو زنده بذارنسروش: واقعا که پررویی- من حقیقت رو میگم... اگه میخواستی کمکم کنی کافی بود یه زنگ به پلیس میزدي دیگه این اکشن بازیا چی بود ازخودت در آوردي؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 355سروش: دفعه ي بعد اگه رو به موت هم باشی محاله کمکت کنم- خوشحال میشم به حرفت عمل کنی و هیچ دخالتی در کارهاي من نکنی... اینجوري دیگه مجبور نیستم نگران جوابپس دادن به این و اون باشمسروش با کلافگی میگه: ترنم الان وقت این حرفا و لجبازیها نیست... بگو اینا کی هستن شاید تونستم یه غلطی کنم- تو اون بیرون نتونستی هیچ کار کنی بعد توي این اتاق که هیچ راه فراري نیست میخواي چیکار کنی؟سروش: ترنمنفسمو با حرصبیرون میدمو میگم: خودم هم دقیقا نمیدونم فقط یه حدسایی میزنمسروش با حالت گنگی نگام میکنهماجراي پارك و تعقیب خودرو و عکساي ایمیل شده رو براش تعریف میکنمبا تمسخر میگه: انتظار داري باور کنم؟- نه بابا... من غلط بکنم همچین انتظارایی از جنابعالی داشته باشمسروش: مسخرم میکنی؟- نه دیدم جو زیادي سنگین شده گفتم یه خورده جوك بگم بخندیدیمسروش میخواد چیزي بگه که با لحن خشنی میگم: من احمق رو بگو که دارم واسه تو حرف میزماز روي زمین بلند میشمو بی توجه به سروش به سمت پنجره میرم... یه پنجره ي کوچیک که حفاظ داره... ارتفاعشهم از زمین زیاد به نظر میرسه... داخل حیاط دیده میشه... با اینکه دوست ندارم سروش توي دردسر بیفته اما یه جوراییخوشحالم... خوشحال از اینکه کنارمه... اینجا تنهایی خیلی ترسناك به نظر میرسهصداي سروش رو میشنومسروش: این وقت شب نزدیکاي شرکت چیکار میکردي؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 356بدون اینکه جوابشو بدم نگاهمو از بیرون میگیرمو روي زمین میشینم... به دیوار تکیه میدمو چشمام رو میبندم... درستهسروش کنارمه... اما الان نگرانیم دو برابر شده... میترسم بلایی سرش بیارن... هم خوشحالم هم ناراحتم... خودم همنمیدونم چی میخوامسروش: با توام؟با کلافگی چشمامو باز میکنمو میگم: اه... خستم کردي... گوشیم رو جا گذاشته بودم اومدم بردارمسروش: واقعا نمیدونی اینا کی هستن؟- چرا میدونم... از دوستاي دوست پسر سابقم هستن اومدن تلافیه خیانتهایی که در حق اون بیچاره کردم رو سرم دربیارن حالا که به جوابت رسیدي برو دنبال راه فرار باشسروش: ترنم- چیه؟... مگه دنبال چنین جوابایی نیستی؟... اول و آخر که تو حرف خودت رو میزنی... پس این سوال پرسیدنات واسهي چیه؟متفکر نگام میکنهزمزمه وار میگم: ایکاش به پلیس خبر میداديسروش: اون لحظه نمیدونستم دارم چیکار میکنم... دستپاچه شده بودم... ولی فکر نکنم اونقدرا هم موضوع جناییباشه... تو زیادي موضوع رو گنده کرديتو چشماش زل میزنمو اون هم ادامه میده: من فکر میکنم قصد اینا اخاذیه... لابد تو رو گروگان گرفتن تا یه پولی ازخونوادت بگیرندلبخند تلخی میزنم...زمزمه وار میگم: ایکاش حق با تو باشههر چند خودم میدونم که اینطور نیست... از چشماش میخونم که حرفهایی که در مورد عکس و ایمیل زدم رو باورنکرده.... شاید هم هیچکدوم از حرفا رو باور نکردهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 357آهی میکشمو به زمین خیره میشم... دلم عجیب گرفته... نمیدونم چرا حس میکنم آخر خطم... شاید دلیلش اینه کهزیادي ترسیدمسروش میخواد چیزي بگه که در باز میشه و دو تا مرد قوي هیکل وارد میشن و به طرف من میان... بدون توجه بهسروش به دو تا بازوم چنگ میزنندو از روي زمین بلندم میکنندسروش از جاش بلند میشه و میگه: دارید چه غلطی میکنید؟یکیشون ولم میکنه و به طرف سروش میره... اون یکی هم من رو با خودش میکشهنمیدونم چرا نه جیغ میکشم نه التماس میکنم... نمیدونم چرا... شاید به خاطر اینکه میدونم هیچ فایده اي نداره....تو هیچوقت از ترس کتک و فحش و ».. دوست ندارم جلوي هر کس و ناکسی غرورم خورد بشه... یاد حرف دکتر میفتماین حرفا به کسی التماس نکردي تو هیچوقت از فراز و نشیبهاي زندگیت فرار نکردي... تو هیچوقت براي به دست...« آوردن محبت دوباره ي خونوادت به دروغ متوسل نشدي... تو همیشه خودت بودي... مقاومه مقاوم... استوار استوارباید خودم باشم... نمیخوام واسه زنده بودن التماس کنم... نمیخوام بخاطر فرار از مشکلات شخصیتم رو زیر سوالببرم... کتک خوردن نشونه ي خرد شدن غرور نیست... التماس کردن براي کتک نخوردن نشونه ي ضعف و خرد شدنغروره... نمیگم نمیترسم... میترسم بیشتر از همیشه... اما دلیل نداره ترسم رو جار بزنم... میخوام مقاوم باشم مثلههمیشه... مثله همه ي وقتایی که هیچکس نبود و من تنهاي تنها از پس مشکلاتم برمیومدممرد من رو به سمت اتاقی میبره که صداي دادو فریاد زیادي از داخلش شنیده میشه... واضح تریین صدایی که میشنومصداي خشن یه مردهمرد: احمقاي بیشعور... من بهتون چی گفتم... گفتم خیلی مراقب باشین...پرهام: آقا.........مرد: خفه شونیما:....مرد: نیما حرف بزنی کشتمت... چند بار خرابکاري ... به من بگو چند بار خرابکاري؟مردي که بازوم رو گرفته در رو باز میکنه و من رو با خودش به داخل اتاق میکشهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 358با ورود ما همه ساکت میشن و من مقابل خودم مرد غریبه و در عین حال آشنایی رو میبینمزمزمه وار میگم: مسعودنیشخندي میزنه و میگه: نه خانم خانما منصورم... برادر همون کسی که تو به کشتنش دادي... تو و اون خواهرت کهالان سینه ي قبرستون خوابیدهبعد از تموم شدن حرفش به همه به جز پرهام اشاره میکنه که اتاق رو ترك کنند... با ترس بهش خیره میشمپرهام به دیوار تکیه داده و با پوزخند نگام میکنه... گوشه ي لبش پاره شده... نگامو ازش میگیرمو به زمین خیره میشم...وقتی همه اتاق رو ترك میکنند منصور به سمت در میره و از پشت قفلش میکنه... بعد همونجور که به سمت من میادمیگه: خب خب خب... بالاخره تنها شدیمبا ترس نگاش میکنم... شباهت زیادي به مسعود داره... مخصوصا چشماش... اما چهره اش خیلی خشنه... مسعود خیلیمظلوم به نظر میرسید... شاید از لحاظ ظاهري شباهت زیادي به مسعود داشته باشه اما از لحاظ اخلاقی صد و هشتاددرجه متفاوته... این رو از یه نگاه هم به راحتی میشه فهمید...آروم آروم به سمتم میادو با پوزخند میگه: منی که توي تمام عمرم بزرگترین خلافکارا حریفم نشدن به خاطر توي نیموجبی وجبی توي دو تا از بزرگترین ماموریتام شکست خوردم... باعث مرگ برادر کوچیکم شدي... باعث سکته ي مادرمشدي... باعث شکست در کارم شديدقیقا جلوم وایمیسته و میگه: مطمئن باش تاوان همه شون رو پس میديبعد دستش رو به سمت صورتم میاره که باعث میشه من یه قدم به عقب برمترس رو از نگام میخونه به بازوم چنگ میزنه و من رو به طرف خودش میکشه...با انگشت اشارش لبامو لمس میکنه...سرم رو عقب میکشم ولی لعنتی با یه دستش سرم رو مهار میکنه و با یه دست هم بازوم رو میگیره.... سرشو نزدیکگوشم میاره و با خونسردي میگه: تاوان همه ي کارات رو....اون هم به بدترین شکل ممکنسعی میکنم به عقب هلش بدم که اصلا موفق نمیشمبا صداي لرزونی میگم: این حرفا چیه میزنی از بدو تولدت هر چی مشکل برات پیش اومده گردن من بدبخت انداختیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 359با این حرف من پرهام پخی زیر خنده میزنه و منصور با چشماي گرد شده نگام میکنه... بعد از چند ثانیه اخماش تو هممیره و با داد میگه: پرهام... خفه میشی یا خفت کنمپرهام به زور جلوي خندش رو میگیره اما هنوز آثاري از خنده تو چهره ش پیدا میشهمنصور با جدیت ادامه میده: من با تو شوخی دارم؟سرم رو ول میکنه و با اون یکی دستش بازوي دیگرم رو میگیره... سعی میکنم بازوم رو از دستاي قدرتمندش بیرونبکشم که اجازه نمیده... به شدت بازوهامو فشار میده و بلندتر از قبل میپرسه: گفتم من با تو شوخی دارم؟با ترس سرم رو به نشونه ي نه تکون میدممنصور: پس یادت باشه دیگه با من شوخی نکنیبا پوزخند بازوم رو ول میکنه... پشتش رو به من میکنه و به سمت راحتی میره... همونجور که پشتش به منه با تمسخرمیگه: از این به بعد حواست به حرفات باشه... من اصلا آدم باجنبه اي نیستمبا همه ي ترسی که دارم میگم: من یادم نمیاد باهاتون شوخی کرده باشمبه سرعت به سمتم میچرخه و به چشمام زل میزنهپرهام با ترس به منصور خیره شده... دلیل این همه ترس پرهام رو نمیفهمممنصور: زیادي زبون درازي- من زبون دراز نیستم چرا متوجه ي حرف من نمیشین؟... من رو دزدیدین من هم دلیل دزدیده شدنم رو میخوام...حرف از تاوان میزنید ولی من هنوز نمیدونم تاوان چی رو باید پس بدم... مسعود حماقت کرد و معتاد شد کجاش تقصیرمنه... خواهرم نامزد داشت کجاش تقصیر منه... مسعود با تزریق بیش از حد مواد مرد کجاش تقصیر منه... شما آدمخلافکاري هستین و تو کاراتون شکست میخورید کجاش تقصیر منه؟با چشمهاي سرخ شده بهم خیره شدهپرهام با نگرانی تکیه شو از دیوار میگیره و به طرف منصور میادپرهام: منصورسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 360منصور: پرهام گمشو بیرونپرهام: منصو.......منصور: نشنیدي چی گفتم؟پرهام: ما زنده می.......کلید رو به سمت پرهام پرت میکنه و با داد میگه: پرهام گم میشی بیرون یا پرتت کنمپرهام با اخمهایی در هم کلید رو تو هوا میگیره و بدون هیچ حرفی به سمت در حرکت میکنه... در آخرین لحظه بهسمت منصور برمیگرده و میخواد چیزي بگه که منصور با فریاد میگه: پرهامپرهام با پوزخند نگاهی به من میندازه و سري به نشونه ي تاسف برام تکون میده و بعد هم از اتاقخارج میشه... نمیدونم چرا ولی از نگاه آخر پرهام هیچ خوشم نیومد... انگار یه هشدار وحشتناك براي من بود... یههشدار که سالم از این اتاق بیرون نمیرم... نکنه بلایی سرم بیاره... با بسته شدن در و چرخیدن کلید در قفل در همونیه ذره ي امید هم براي نجاتم از بین رفتمنصور با پوزخند خودش رو روي راحتی اتاق پرت میکنه و میگه: حیف که پدرم تو رو زنده میخواد و گرنه زندتنمیذاشتمیا جد سادات اینا جد اندر جد با من دشمنی دارن... دیگه کارم تمومه... ترنم بدبخت شدي رفت... همون بهتر تو همبري مثل ترانه خودت رو بکش........با صداي منصور از فکر بیرون میاممنصور: البته در مورد سالم یا ناقصبودنت حرفی نزده... پس میتونم یه خورده ازت پذیرایی کنمبا نیشخند به صورتم اشاره میکنه و ادامه میده: هر چند انگار از قبل پذیرایی شدي ولی ما اینجا یه خورده خشن تر کارمیکنیمبا ترس بهش زل زدمو هیچی نمیگم... پاکت سیگاري از جیبش درمیاره و یه نخ سیگار از پاکت خارج میکنه و گوشه يلبش میذاره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۱۸ عصر
بیا جلوتربا ترس یه قدم عقب میرم... با دیدن عکس العمل من لبخندي میزنه و پاکت سیگار رو روي میز پرت میکنه...ازروي راحتی بلند میشه و روي میز خم میشه... فندك روي میز رو برمیداره و سیگارش رو روشن میکنه... پشتش رو بهمن میکنه و به سمت پنجره میرهسیگار رو از گوشه ي لبش برمیداره و بین انگشتاش میگیرههمونجور که پشتش به منه شروع به حرف زدن میکنه- مسعود باهوش ترین بود... نقشه هاش ایده هاش عکس العملاش حرف نداشت... چهار سال پیش با کلی برنامه ریزيمسعود رو فرستادم توي اون دانشگاه لعنتی... بعد از یک سال برنامه ریزي... ایده پردازي... همه چیز داشت خوب پیشمیرفتبه سرعت به طرفم برمیگرده و میگه تا اینکه خواهر تو سر راه داداشم سبز میشه... داداش من عوضمیشه... قیدماموریت رو میزنه... از من و بابا فراري میشه... با هزار تا فحش و کتک و تهدید راضیش کردیم ماموریت رو به پایانبرسونه بعد هر غلطی که میخواد بکنهباورم نمیشه... مسعود یه آدم خلافکار بود... اون مسعود مظلومی که وسطاي سال به دانشگاه ما منتقل شده بود یهخلافکار بودبهت زده به منصور خیره میشمبا لبخند تلخی ادامه میده: ولی دقیقا زمانی که تو یه قدمی پیروزي بودیم با جواب رد ترانه و پرخاشگري هاي تو مسعودهمه ي روحیه اش رو باخت... داغون شد... خرد شد... جلوي چشماي من و بابا گریه میکرد... برادر دیوونه ي من عاشقخواهر از جنس سنگ تو شدبا صداي لرزونی میگم: ولی خواهر من خودش نامزد داشتپوزخندي میزنه و با تمسخر میگه: بله... بله... خبر دارم... آقاي سیاوش راستینمنصور: تو... سیاوش... ترانه باید تاوان دل شکسته ي برادرم رو پس میدادینآروم آروم به سمت من میادو با لحن مرموزي میگه: برادر من به خاطر خواهر تو قید نامزدش رو زدسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 362با دهن باز بهش نگاه میکنم و اون ادامه میده: دختري که دیوونه ي مسعود بود اما با همه ي اینا مسعود باز هم ترانه رومیخواستبا همه ترسی که دارم میگم: خوبه خودت هم داري میگی مسعود هم نمیتونست به نامزدش ابراز علاقه کنه چون ترانهرو دوست داشته پس چطور چنین انتظاري رو از ترانه داشتیبا چند گام بلند خودش رو به من میرسونه... مچ دستم رو میگیره و دستم رو بالا میاره... در برابر چشماي بهت زده يمن سیگارش رو توي کف دست من خاموش میکنه که از شدت سوزش جیغم به هوا میره... بعد هم مچ دستم رو ولمیکنه و با شدت به عقب هلم میده که باعث میشه تعادلم رواز دست بدمو روي زمین پرت بشمبا خونسردي میگه: یه بار دیگه توي حرفم بپري بدتر از این رو میبینی... هر چند همین الان هم عاقبت خوبی درانتظارت نیست ولی یه کاري نکن عصبی ترم از اینی که هستم بشمعجیب احساس تنهایی میکنم... بغضی تو گلوم میشینه... با ناراحتی بهش زل میزنم... کف دستم بدجور میسوزه... بیتوجه به حال من ادامه میده: اونقدر به خواهرت فکر کرد که غرق دنیاي اون لعنتی شد... توي آخرین مامویت که تويگروه رقیب به عنوان جاسوس فرستاده بودمش لو رفت... با تزریق بیش از حد مواد برادرم رو کشتن... هر چند بدجورانتقامم رو از اونا گرفتم اما مقصر اصلی چه راهی بهتر از اینکه همه تون رو به جون هم بندازم...به طرفم خم میشه... به یقه ي مانتوم چنگ میزنه و از روي زمین بلندم میکنهبا پوزخند میگه: بودن کسایی که مخالف صد در صد موفقیت تو باشن و من هم سواستفاده کردم... از همه شون... نامزدمسعود هم پا به پاي من بود... همه جا کمکم میکرد... مرگ خواهرت بهتري خبري بود که توي تمام عمرم شنیدماشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه- خیلی پستیپوزخندش پررنگ تر میشه... دستش بالا میره و چنان سیلی اي به گوشم میزنه که دهنم پر از خون میشهمنصور: آره پستم... ولی از تو واون خواهر عوضیت خیلی بهترم... داداش من مرد بخاطر تو... بخاطر خواهرت... روزيکه مسعود کتک خورده پاش رو توي خونه گذاشت دیوونه شدم... میخواستم سیاوش رو تا حد مرگ کتک بزنم اماسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 363مسعود نذاشت... آره مسعود نذاشت... اون روز مسعود واسه ي همیشه از ترانه گذشته بود... داداش من مدام میگفت حقبا ترنمه... اگه عاشقم باید بگذرم... من میتونم... من میتونم بخاطر عشقم از خودش بگذرمبا شنیدن حرفاي منصور دلم آتیش میگیره... همیشه میدونستم مسعود خیلی عاشقه ولی نه تا این حد...به شالم چنگ میزنه و ان رو از سرم میکشه... دستش رو لاي موهام فرو میکنه و به شدت موهامو میکشه با لحنخشنی ادامه میده: تو باعث شدي داداشم با بدترین عذابهاي ممکن بمیره... وقتی ترانه مرد ببراي اولین بار بعد از مرگبرادرم لبخند زدم... میدونی چرا؟... چون میدونستم تو هم داغ دیده شدي... داغ کسی رو دیدي که به خاطرش غروربرادرم رو خرد کردي... هر چند میخواستم ترانه زنده بمونه و سیاوش بمیرهبا ناباوري نگاش میکنم... باورم نمیشه که اون جون سیاوش رو هدف قرار داده بودمنصور: درسته مرگ ترانه همه ي برنامه هام رو بهم ریخت ولی از خیلی جهات برام بهتر شد... با مرگ سیاوش فقطترانه عذاب میکشید اما با مرگ ترانه هم تو و هم سیاوش داغون شدین...همه نفرتم رو توي نگام میریزمو میگم: تو یه کثافت به تمام معناییمن رو به سمت دیوار پرت میکنه که سرم محکم به دیوار میخوره- آخروي زمین میشینم... سرم رو بین دستام میگیرم و میمالممنصور: من کلا آدم مهمون نوازي هستم دلم نمیاد بدون پذیرایی تو رو از این اتاق راهی کنمبا تموم شدن حرفش لگد محکمی به پهلوم میزنه که از شدت درد چشمام رو میبندم... ضربه ي بدي بود و بدتر از همهدقیقا به همونجایی زده شد که قبلا بابا زده بود...بعد از لحظه اي مکث من رو زیر مشت و لگد میگیره و بی توجه به حال زار من همه ي عصبانیتش رو سرم خالیمیکنه... همونجور که کتکم میزنه از گذشته ها میگه... از همه ي اون سالهایی که برام جز درد و عذاب هیچی به همراهنداره... اونقدر کتکم میزنه که من بی حاله بی حال میشم... همه ي بدنم درد میکنه... با خونسردي به طرفم خم میشه وکمک میکنه بلند شم... از اونجایی که نمیتونم روي پام واستم دستش رو دور کمرم حلقم میکنه و به آرومی کنار گوشمزمزمه میکنه: اینا تازه مقدمه اي بود براي بلاهایی که قراره در آینده سرت بیارمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 364به سختی نفس میکشم... ضربه هاش عجیب محکم و کاري بودن... دستاش رو محکمتر دور کمرم حلقه میکنه کهباعث میشه از شدت درد ناله کنملبخندي میزنه و میگه: بعد از 4 سال دوباره جلوم سبز شدي و دوباره یکی از مهمترین ماموریتام رو خراب کردي...میدونی چقدر براي اون ماموریت زحمت کشیده بودم؟... چند باري هم تا مرز مردن پیش رفتی و دوباره نجات پیداکردي... این دفعه از نقشه ي پدرم استفاده کردم گروگانگیري... شکنجه ي کسی که در نابودي مسعود نقش داشت...در شکست من در یکی از ماموریتهام دست داشت...چشمام کم کم دارن بسته میشن که تکونم میده و میگه: هنوز واسه خوابیدن زوده خانم خانما... اگه دلت دوباره کتکمیخواد چشماتو ببنددیگه جونی واسه ي کنک خوردن ندارم... به زحمت چشمام رو باز نگه میدارم که زمزمه می کنه: آفرین... اگه از اولهمینطور حرف گوش کن بودي شاید بیشتر مراعاتت رو میکردمبه آرومی ادامه میده: اگه امروز اینجایی فقط به دو دلیله... یکیش خراب کردن ماموریت من و اون یکیش هم بخاطرکسی که خیلی کارا واسه مسعود کرده... هر چند مردنت به نفع همه مون بود ولی پدرم تصمیم گرفت زنده بمونی و ذرهذره مجازات بشی... مطمئن باش تا روزي که زنده اي در چنگال خونواده ي من اسیري... هنوز خیلی مونده که بتونیمن و خونوادم رو بشناسیاونقدر درد دارم که حوصبه ي تجزیه و تحلیل حرفاش رو هم ندارمبا داد پرهام رو صدا میکنه... بعد از چند دقیقه در باز میشه و پرهام به داخل اتاق میاد... با دیدن من میگه: منصورچیکارش کردي؟منصور: بالاخره باید یه جوري زبونش رو کوتاه میکردمپرهام: جواب عمو رو چی میدي؟منصور: بابا گفت زنده میخوامش حرفی از سالم بودنش نزد... فعلا این رو ببر تا بینم باید واسه ي اون یکی چه غلطیکنمپرهام به طرف من میاد و به بازوم چنگ میزنه که باعث میشه از شدت درد ناله اي از گلوم خارج بشه... پرهام نگاهیبهم میندازه و یا ملایمت من رو از منصور میگیره و میگه: ممطمئنی زنده میمونیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 365منصور: نترس سگ جونتر از این حرفاست... با سروش چیکار کنم؟... چرا حواستون رو جمع نمیکنید... میدونی که بهشقول داده بودم.. چرا نزدیکاي شرکت گیرش انداختینپرهام: به نیما گفتم ولی پسره ي احمق گفت بسپرش به منمنصور نگاهی به میندازه و میگه: فعلا این جنازه رو از جلوي چشمام دور کن بعد بیا کارت دارمپرهام سري تکون میده و من رو به دنبال خودش از اتاق بیرون میکشهبدون هیچ حرفی من رو به سمت همون اتاق اولی میبره که توش زندانی بودم... از شدت درد تعادل درست و حسابیندارم... مجبور میشه من رو از روي زمین بلند کنه و بقیه راه رو تو بغل خودش بگیره... برام مهم نیست نامحرمه... یادشمنه... یا یه آمه غریبه ست... تنها چیزي که الان برام مهمه یه جاي گرم و نرمه که میدونم به جز توي رویا هیچجاي دیگه اي نمیتونم اون رو پیدا کنمپرهام: نیما..نیمانیما: چته ب.......نیما با دیدن من تو بغل پرهام حرف تو دهنش میمونهپرهام: به جاي اینکه خشکت بزنه برو در رو باز کننیما: زد بیچاره رو آش و لاش کرد... حداقل میذاشت دو روز میموندپرهام: نیمانیما: اه... باشه بابانیما جلوتر از ما راه میفته... پرهام هم پشت سرش حرکت میکنهوقتی به جلوي اتاق مورد نظر میرسیم نیما میگه: فکر کنم به فکر فروش.......پرهام: تو کاري که بهت مربوط نیست دخالت نکن... در رو باز کننیما: تو هم که همش ضد حال میزنیپرهام: میگم اون در رو باز کن دستم شکستسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 366نیما: اون جوجه اصلا وزنی داره که بخواد دست توي هیولا رو بشکونهپرهام میخواد چیزي بگه که نیما سریع در رو باز میکنه و میگه: جان ما پاچه نگیر... بیا اینم در...پرهام اخمی میکنه و به داخل اتاق قدم میذاره... سروش با دیدن من توي بغل پرهام به سمت پرهام هجوم میاره...سروش: چه بلایی سرش آوردین لعنتیانیما که کنار پرهام واستاده سریع جلوي سروش رو میگیره با شیطنت می گه یه خورده ازش پذیرایی کردیمپرهام من رو روي زمین میذاره و با داد خطاب به سروش میگه: تازه این اولشه... تو هم حرف بزنی آخر و عاقبتت همینمیشهسروش دیگه طاقت نمیاره و ضربه ي محکی به شکم نیما وارد میکنه که بدبخت کبود میشه... بعد هم به سمت پرهاممیاد و با پرهام درگیر میشه... همونجور که فحشهاي بالاي 18 سال نثار همه شون میکنه پرهام رو زیر مشت و لگدمیگیره...تو همین موفع منصور جلوي در ظاهر میشه و با دیدن پرهام زیر دست و پاي سروش بهت زده به صحنه ي روبه رو نگاه میکنه... بعد از چند لحظه تازه به خودش میادو به چند نفر دستور میده که بیان سروش رو مهار کنندبه سختی نفس میکشم... با هر نفسی که میکشم قفسه سینم میسوزه... درد بدي هم توي پهلوم احساس میکنم...سوزش کف دست و سردردم به خاطر ضربه اي که به سرم وارد شده همه و همه دست به دست هم دادن که دردطاقت فرسایی رو تحمل کنم... هر چند همه ي بدنم درد میکنهبالاخره چند تا مرد قوي هیکل سروش رو از پرهام جدا میکنند و در آخر پرهام و نیما رو از اتاق خارج میکنند... منصورنگاه عمیقی به سروش میندازه و بدون اینکه جواب بد و بیراه هاي سروش رو بده در رو میبنده و از پشت قفل میکنه...سروش با خشم به سمت من برمیگرده تا چیزي بگه که تازه متوجه ي حال و روزم میشه... بهت زده بهم خیره میشه...انگار تا الان متوجه ي وخامت حالم نشده بود... همه ي خشمش در یک لحظه از بین میره و نگاهش پر میشه ازنگرانی... مثله قدیما چشماش پر از احساس میشن... بغضی تو گلوم میشینهزمزمه وار میگه: ترنم چیکارت کردن؟به سختی لبخندي میزنمو به زحمت میگم: ه م ه ي آدم اي دن ی انفسم میگیره... سروش با نگرانی خودش رو به میرسونه و جلوم زانو میزنهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 367سروش: ترنماشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه و به سختی میگم: می خ وان انت ق ام بدبختیهاش ون رو از من بگیرنبا صداي بغضآلودي میگه: ترنم اینجا چه خبره؟... اینا چی از جون تو میخوان؟آهی میکشم که باعث میشه قفسه ي سینم تیر بکشه... نمیتونم راحت حرف بزنم... نفس کشیدن هم برام سخته چهبرسه به حرف زدن... اگه سروش باورم میکرد حاضرم بودم همه ي دردها رو تحمل کنمو براش حرف بزنم ولی چه«؟ انتظار داري باور کنم »... فایده... بعد از هر حرف زدن فقط یه جمله میشنومخیلی خسته ام... خسته تر از همه ي روزا... خسته تر از همیشه... چشمام رو میبندم... میبندم که نبینم... آره چشمام رومیبندم که خیلی چیزا رو نبینم... نبینم احساس گذشته ي سروش رو... نبینم غم چشماش رو.. نبینم مهربونیه دوبارشو...چه فایده ببینم ولی نتونم احساسش کنم... سروش خیلی آروم دست راستم رو بین دستاش میگیره... همون دستی کهمنصور سیگارش رو کف دستم خاموش کرد... هر چند دستم خیلی میسوزه اما سوزش دلم خیلی خیلی بیشتر از اینسوزشه... دلم از نداشتن سروش عجیب میسوزه... براي اولین بار آرزو کردم ایکاش قبل از نامزدي سروش همه ي ایناتفاقا میفتاد... شاید اینجوري سروش مال دیگري نمیشد... شاید اینجوري دلم کمتر تیکه تیکه میشد... شاید اینجوريتحمل همه ي این دردها آسونتر میشد... بدون اینکه چشمام رو باز کنم آروم دستم رو از بین دستاش بیرون میکشم...نمیدونم چرا؟... ولی دلم هواي گریه داره.... از بین پلکهاي بسته ام اشکام دونه دونه جاري میشن... مثله همیشه بیاجازه.. بی اراده... بی اختیار ... چقدر سخته که سروش کنارمه ولی مال من نیست... دوست دارم قید همه چیز رو بزنمبراي یه لحظه هم که شده توي آغوش مهربونش برم... خیلی وقته که دلم آغوشش رو میخواد... سروش مهربون نشو...تو رو خدا الان مهربون نشو... الان دلم یه تکیه گاه میخواد... ولی نباید بهت تکیه کنم.. تو مال من نیستی... نذار یهخائن بشم... ت حق من نیستیسروش: ترنم تو رو خدا برام حرف بزن...چشمام رو باز میکنم... تو چشماش خیره میشم... لبام از شدت گریه میلرزه... لب پایینم رو گاز میگیرم... اشک توچشمهاي سروش هم جمع میشه... یاد آهنگ مهسا میفتم... آهنگ یه غریبه ي مهسا چقدر با حال و روز تمام این چهارسال من مطابقت دارهبا همه ي دردي که دارم شروع میکنم به زمزمه ي آهنگ مورد علاقمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 368یه غریبه با من تو این خونستسروش جلوم نشسته...که به تو خیلی شباهت دارهپاهام رو تو بغلم جمع میکنم... همینجور با بغضآهنگ مهسا رو میخونمپیرهنی که تنشه مال تویهجاي تو گوشی رو برمیدارههمون آهنگی رو که دوس داشتیبا خودش تو خلوتش میخونهولی با من سرده با اینکههمه چیزو راجبم میدونهاشکها همینجور از چشمام سرازیر میشناین نمیتونه تو باشی مگه نهخالیه از تو فقط جسم توئههر جا که هستی منو میشنويبگو این سایه هم اسم توئهسروش هم بی مهابا اشک میریزهسرش رو بین دستاش میگیره و با ناله میگه: لعنتی برام حرف بزن... از این آدما بگو... دارم دق میکنمکاش از چشمام بخونی سروش... مثله گذشته ها... مثله اون روزا که با یه نگاهم تا تهش میرفتی... من که گفتنیها روگفتم ولی تو شنیدنی ها رو نشنیديسرم رو روي پاهام میذارمو با هق هق شعر رو براي خودم زیر لب میخونمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 369منو میبوسه و بی تفاوتهباورم نمیشه اینه سهممدیگه انگار بین ما چیزي نیستوقتی لمسم میکنه میفهممسروش دیگه طاقت نمیاره... من رو به طرف خودش میکشه و آروم تو بغلش میگیرهدرد بدي توي همه ي بدنم میپیچه اما من این درد رو دوست دارم... آغوش آشناي عشقم رو دوست دارم... این همهمهربونی ها رو دوست دارم... من این سروش رو دوست دارم... خدایا... خدایا... خدایا... چیکار کنم؟... دوست دارم ساعتهاتو بغلش باشم... میدونم باز هم دارم اشتباه میکنم... شاید بزرگترین اشتباه زندگیم همین باشه... اما دست من نیست کهاگه دست من بود بعد از 4 سال دیگه عشقی نبود... دیگه دوست داشتنی نبود... سروش سرش رو روي شونه هاي منگذاشته و گریه میکنه... این رو از تکون شونه هاش میفهمم... خدایا چرا؟... چرا نمیتونم تو آغوش مردي بمونم که همهي دنیاي منه... خدایا ایکاش اینقدر بی انصاف نبودي؟... آره براي اولین بار میگم خیلی بی انصافی... که دنیاي من روازم میگیري و تقدیم یکی دیگه میکنی... نمیتونم جلوي اشکام رو بگیرم... باورم نمیشه تو آغوش عشقم دارم جونمیدم... امشب چقدر نفس کشیدن سخت شده... سروش متوجه ي حال خراربم نیست چون حال خودش از من همخرابتره...آهی میکشم... آه عمیقی که به جز درد چیزي برام به همراه نداره... کی فکرش رو میکرد یه روز نفس کشیدن هماینقدر سخت بشه... به زحمت دستم رو بالا میارمو روي قفسه ي سینه ي سروش میذارم... چه سخته دل کندن وقتیکه دلت راضی نباشهولی باید دل بکنم... به زحمت به عقلب هلش میدم ولی اون حلقه ي دستاش رو محکمتر میکنه... دردم بیشتر میشه بهزحمت میگم: سروشبا بغضمیگه: هیس... هیچی نگو ترنم... امشب هیچی نگو... امشب فقط آغوش تو آرومم میکنهنکن سروش... تو رو خدا با من این کارو نکن... نذار یه خائن بشم...یه خورده احساس سرما میکنم ولی برام مهم نیست... مهم نیست درد دارم... مهم نیست نفس کشیدن تا حد مرگ برامسخت شده... مهم نیست احساس سرما میکنم... مهم نیست اسیر دست دشمنم... مهم اینه که توي بدترین شرایطسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 370زندگیم براي آخرین بار اغوشی رو تجربه میکنم که برام آرزوي محال شده بود... من به همین قانعم... بیشتر از اینهیچی از زندگی نمیخوامدهنم رو باز میکنم که چیزي بگم اما این اشکاي لعنتی اجازه نمیدن... چه سخته حرف زدن وفتی که دوست نداريحرف بزنی... چه سخته ترك کردن وقتی دلت راضی به رفتن نیست... چه سخته نزدیکی وقتی فرسنگها ازش دوري...با بغضشروع به حرف زدن میکنم: سروش تو سهم من نیستیحلقه ي دستاش رو محکمتر میکنه... خیلی خیلی محکمتر... نالم بلند میشه ولی اون طوري من رو به خودش فشارمیده که انگار اگه رهام کنه فرار میکنمبا صدایی خش دار از گریه میگه: ولی تو سهم منیبا ناله میگم: سروشسروش: سهم من از همه ي زندگی توییدیگه نمیتونم تحمل کنم... بدجور به پهلوم فشار وارد میشه- سروش تو رو خدا ولم کنه... بدجور درد دارمتازه به خودش میاد... بازوهام رو میگیره و من رو از خودش دور میکنهبا دیدن چهره ي من رنگش میپره و میگه: ترنم چی شده؟ چرا......حرفش رو میخوره و با ترس بهم زل میزنهبه سختی لبخندي میزنم... هر لحظه که میگذره بیشتر احساس سرما و رخوت میکنممیخوام بازوهامو از حصار دستاش خارج کنم که به خودش میادو با نگرانی میگه: ترنم تو رو خدا حرف زن... بگو کجاتدرد میکنه؟با لبخند تلخی میگم: بپرس کجام درد نمیکنه؟سروش: ترنم- همه ي بدنم درد میکنه سروش... همه ي بدنم... انگار سهم من از همه ي زندگی فقط کتک خوردنهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 371میخواد چیزي بگه که اجازه نمیدم- میدونی سروش خیلی برات خوشحالم... اینو از ته ته دلم میگم... خیلی خوشحالم که عاشق شدي...دوباره اشک تو چشماش جمع میشهبغضم رو قورت میدمو ادامه میدم: عشقت رو با هوس قاطی نکن... بعدها که از اینجا آزاد شدیم شرمنده ي عشقتمیشی... بعد نمیتونی تو چشماش زل بزنی و بگی دوستت دارمبا ناراحتی بهم زل میزنه- من رو ببخش سروش... من رو ببخش که بدترین اتفاق زندگیت شدم... من میخواستم بهترین برات باشم اما شدمبدترین... انگار هر چی بیشتر تلاش کنی از هدفت دورتر میشیسروش: تر........میپرم وسط حرفشو میگم: میخوام اینجور به ماجرا نگاه کنم...که سهم ما از همدیگه فقط و فقط جدایی بود... هر چنداین جدایی براي من سخت ترین بود ولی خوشحالم براي تو نتیجه ي خوبی رو به همراه داشت...حالا معنی این جمله رو میفهمم که میگن هیچ کاره خدا بی حکمت نیست... جدایی من از تو واسه هیچکس هم نفعینداشته باشه واسه ي تو سرشار از عشق بود... خیلی خوشحالم که تونستی به عشق واقعیت برسیبا صداي لرزونی میگه: ترنم تمومش کناشک تو چشمام جمع میشه و با بغضمیگم: اون شب تو مهمونی براي اولین بار به یه نفر حسودیم شد... توي شرکتوقتی گفتی به عشق واقعی رسیدي هنوز هم ته دلم یه امیدهایی بود که شاید براي آزار و اذیت من میگیبا نگرانی بهم خیره میشه... به راحتی بازوهام رو آزاد میکنمو به دیوار تکیه میدم... پاهامو دراز میکنمو دستم رو رويپهلوم میارم تا شاید یه خورده دردش کمتر بشهنفس عمیقی میکشمو در مقابل چشمهاي نگران سروش به زحمت بقیه حرفام رو میزنم... نمیدونم چرا؟... ولی میترسمبمیرمو خیلی چیزا ناگفته بمونه- اما اون روز وقتی توي مهمونی آلاگل رو بوسیدي فهمیدم خیلی عاشقی... اون روز فهمیدم که چقدر دیوونه ي آلاگلیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 372از شدت گریه چشماش سرخ شده- تو همیشه توي جمع مراعات میکردي ولی اون روز نتونستی جلوي خودت رو بگیري... چرا دروغ؟... ته دلم بدجورسوختنفس عمیقی میکشمو دوباره شروع به صحبت میکنم: اما خوشحال شدم سروش... خیلی هم خوشحال شدم... در عینناراحتی خوشحال شدم که اگه من خوشبخت نشدم ولی لااقل تو خوشبخت شدي... تو به آرامش رسیدي... اون شبخیلی چیزا رو فهمیدم... بعد از چهار سال بالاخره فهمیدم شاید یه عشق به جدایی ختم بشه ولی یه جدایی هیچوقت بهعشق ختم نمیشه... هر چند دیر فهمیدم... اون هم خیلی دیر ولی فهمیدم... آره بالاخره فهمیدم که شاید بشه با عشقبه تنفر رسید ولی هیچوقت نمیشه با تنفر به عشق برسیسروش دستام رو میگیره و میخواد چیزي بگه که حرف تو دهنش میمونه... وحشت زده بهم زل میزنه... با صدايلرزونی میگه: ترنم چرا اینقدر سردي؟چشمام رو میبندم و زمزمه میکنم: یه خورده سردمهدوست دارم دراز بکشم... اما زمین اونقدر سفت و سخته که درد بدنم رو بیشتر میکنهسروش: ترنم چشماتو باز کنبه زحمت چشمامو باز میکنم و بهش زل میزنمسروش: بهم بگو کجات درد میکنه... تو رو خدا بگو کجات درد میکنهبا دست به پهلوم اشاره میکنمسریع به سمت مانتوم هجوم میاره و دکمه هاي مانتوم رو سریع باز میکنهبا ترس بهش خیره میشم... دستمو بالا میارمو روي دستش میذارم- سروش اذ.......نگاهی بهم میکنه و با ناراحتی میگه: کاریت ندارم ترنم... فقط میخوام ببینم چه بلایی سرت آوردنبعد بی توجه به نگاه ملتمسم بلوزم رو بالا میزنه و با دستش پهلوم رو لمس میکنهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 373- آخ... دس ت ن زنترس رو توي چشماش میبینمبه سرعت دکمه هام رو میبنده و از جاش بلند میشه... به سمت در میره و شروع به در زدن میکنه... با مشت و لگد به درضربه وارد میکنه و با داد و فریاد افراد بیرون این اتاق رو صدا میکنه... بعد از چند دقیقه در به شدت باز میشه و نیماجلوي در ظاهر میشهنیما: چه مرگته اینجا رو روي سرت گذاشتی؟سروش به من اشاره میکنه و میگه: نمیبینی حالش وخیمه... بدجور داره درد میکشهنیما نگاه بی تفاوتی به من میندازه و میگه: بیخودي که اینجا نیاوردیمشسروش میخواد با عصبانیت به سمتش بره که با ادامه ي حرف نیما سر جاش متوقف میشه- اگه بیشتر از این سر و صدا کنی مجبور میشیم از هم جداتون کنیم آقاي به اصطلاح مهربونبعد از تموم شدن حرفش یه نگاه دیگه به من میندازه و در رو پشت سرش میبندهسروش با کلافگی دستش رو لاي موهاش فرو میکنه و مشتی به دیوار میکوبه... با چند تا گام بلند خودش رو به منمیرسونه و میگه: ترنم تو رو خدا طاقت بیارنفسم به سختی بالا میاد ولی باز لبخندي به روش میزنمو چیزي نمیگم... همونجور که سرم رو به دیوار تکیه دادمچشمام رو دوباره میبندم که سروش با داد میگه: ترنمبا ترس چشمام رو باز میکنم و بهش خیره میشمسروش: چشماتو نبند... نباید بخوابی- سروش خیلی خسته ام... بدجور هم احساس سرما میکنمکتش رو از تنش در میاره و بهم کمک میکنه تنم کنم... کنارم میشینهسروش: برام حرف بزن- چی بگم؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 374سروش: از این آدما بگو- تو که باور نمیکنی؟با جدیت میگه: قول میدم باور کنم... تو فقط نخواب و برام حرف بزنتو چشماش زل میزنم... میخوام حقیقت رو از توي چشماش بخونم... یعنی واقعا باورم میکنه؟آهی میکشم و زمزمه وار میگم: برادر مسعود دستور دزدیده شدنم رو دادهاخماش تو هم میره و میگه: مسعود کیه؟... لابد دوست پس..........اشک تو چشمام جمع میشه... با دیدن اشکام حرف تو دهنش میمونه... نگاهم رو ازش میگیرم...سروش: ترن....- هیچی نگو سروش... هیچی نگوبدون اینکه نگاش کنم براي خودم شعري رو زمزمه میکنم: وسعت درد فقط سهم من است ، باز هم قسمت غم ها شدهام ، دگر آیینه ز من با خبر است ، که اسیر شب یلدا شده ام ، من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردي یخ ها شده ام، کاش چشمان مرا خاك کنید ، تا نبینم که چه تنها شده امترجبح میدم به جاي خسته کردن خودم یکم بخوابم... حرف زدن براي کسی که باورم نداره ددقیقا مثل گل لگدکردنه... حداقل یه استراحتی به تن خسته ام بدمصداش رو میشنومسروش: ترنم ببخشیدبا همون چشمهاي بسته میگم: سروش تمومش کن... من احتیاجی به دلسوزي کسی ندارم... من محبت رو گداییتحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر »... نمیکنم... یکی از دوستام یه روز یه اس ام اس قشنگی برام فرستاده بوداست ، تحمل اندوه از گدایی همه ي شادي هاآسانتر ..........سروش وسط حرفم میپره و با خشم میگه: ترنم نباید بخوابی... چشمات رو باز کنبه زحمت چشمام رو باز میکنم که ادامه میده: تو رو خدا نخواب... برام حرف بزن... قول میدم تو حرفت نپرمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 375- خسته ام سروش... خیلی زیاد... هم خسته ام هم سردمه... الان فقط دلم یه خواب راحت میخواد... دلم میخوادچشمامو ببندمو وقتی باز میکنم خودم رو توي رختخواب گرم و نرمم ببینمسروش با کلافگی نگام میکنهمیخوام چشمام رو ببندم که داد سروش مانع بسته شدن چشمام میشهسروش: میگم چشمات رو نبند لعنتی.. میترسم بخوابی و یه بلایی سرت بیاد... میترسم با این حال و روزت بخوابی ودیگه بیدار نشیبا لبخند تلخی میگم: خوب اینجوري که به نفع تو میشهبا اخم بهم زل میزنه و هیچی نمیگهبا همه ي ناتوونیم خنده ي کوتاهی میکنم و با شیطنت ادامه میدم: خب بابا... چرا اونجوري نگاه میکنی... آدم میترسهسروش: من توي بدترین شرایط هم چنین مجازاتی رو واست نخواستم- ولی من خیلی شبا مرگ خودم رو از خدا خواستم... شاید خدا داره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۱۹ عصر
تنبیم میکنهپهلوم عجیب تیر میکشه... از شدت درد چشمام رو میبندمسروش: ترنم چی شد؟- نمیدونم چرا پهلوم اینقدر درد میکنهسروش: ترنم یه خورده دیگه دووم بیار من مطمئنم پیدامون میکنندچشمام رو باز میکنم و به سختی میگم: فکر نکنم هیچ کس دنبالم بگرده؟... تو این روزا نبودن من به نفعه همه هستسروش: ترنم- باور کن دارم حقیقت رو میگمبعد از چند لحظه از حرف خودم خندم میگیره.. ببین به کی دارم میگم حرفمو باور کنهسروش متفکر بهم زل میزنه... تو فکره.... نمیدونم چرا...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 376سروش بعد از چند ثانیه سکوت به خودش میادو میگه: من مطمئنم نجات پیدا میکنیم... فقط قول بده تحمل کنی...باشه؟سرم رو به نشونه ي باشه تکون میدم... حرفاش رو باور ندارم... من کسی رو ندارم تا نگرانم بشه... تا دنبالم بگرده...نمیدونم چرا حس میکنم در آینده روزاي خوبی در انتظارم نیست... حس میکنم امشب آخرین شب خوب زندگیمه... بهزحمت چشمام رو باز نگه میدارمو به سروش نگاه میکنم... میخوام این آخرین لحظه ها رو تو ذهنم ثبت کنم... هنوز همدوستش دارم... دیوونه وار میپرستمش... سروش هم بهم زل زده... هیچکدوممون تو این دنیا نیستم... هر دومون تو ایناتاقیم اما روحمون رو اینجا احساس نمیکنم- سروشسروش: هوم؟- میشه خوشبخت بشی؟با تعجب نگام میکنهبا لبخند تلخی میگم: خوشبخت شو و زندگی کن... بهم قول بده هر چیزي که شد زندگیت رو بسازي... به گذشته ها بهخاطره ها به هیچ چیز فکر نکن... فقط به زندگیه جدیدت فکر کن... به آلاگلسروش رنگش میپره و میگه: ترنم... چی داري میگی؟... چرا اینقدر ناامیدي؟چیزي رو که من الان احساس میکنم سروش نمیفهمهبا لبخند تلخی بدون توجه به حرف سروش میگم: میدونستی آلاگل رو از قبل میشناختم؟نگاهش رنگ تعجب میگیره- وقتی توي مهمونی دیدمش شناختمش... دوست بنفشه بودبا تعجب میگه: محاله... پس چرا به من چیزي نگفت؟- شاید من رو نشناخت... فقط یه بار دیدمش... شاید فراموشم کردسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 377با اخمهایی درهم به فکر فرو میره... نمیدونم چقدر گذشته هم من هم سروش ساکت به دیوار تکیه دادیم به رو به روخیره شدیم... سروش کلا وجود من رو فراموش کرده و به چیزي فکر میکنه که من ازش بیخبرم... شاید به گذشته...شاید به آینده.. شاید به عشق جدیدش، آلاگل... نمیدونم به چی... اونقدر به سروش و افکارش فکر میکنم که کم کمپلکام احساس سنگینی میکنند و چشمام بسته میشن...فصل هجدهم&& سروش &&بدجور ذهنم درگیر شده... درگیر حرفاي ترنم... درگیر اشکاش... درگیر غصه هاش... درگیر ناله هاش... باورم نمیشههمه ي قول و قرارام رو زیر پا گذاشتمو باز هم مثله گذشته ها در آغوشش گرفتم... تو اون لحظه فقط دلم آغوشگرمش رو میخواستخیلی نامردي سروش... خیلییاد آلاگل قلبم رو آتیش میزنه... دختره ي معصوم گیر چه آدم پستی افتاده... هنوز هم باورم نمیشه اینقدر زود ارادمو ازدست دادم و کسی رو که روزي بزرگترین خیانت رو بهم کرد مهمون آغوشم کردم... ایکاش میشد بی تفاوت یه گوشهبشینمو نابودیه کسی رو ببینم که تمام سالهاي خوب زندگیم رو نابود کرد ولی نمیتونم... مثله همیشه نمیتونم... مثلههمیشه در برابرش بی اراده ام... دلم میخواد از سنگ بشم... بی احساسه بی احساس اما وقتی اشک چشماش رو میبینمهمه ي قول و قرارام رو فراموش میکنم... چقدر سخته تحمل عذاب وجدان... دلم براي آلاگل میسوزه... خدایا چیکارکنم؟.... با اینکه مهربونترین دختر دنیا نامزدمه ولی باز دلم در دستهاي این دختر گرفتاره... نمیدونم چرا ولی باز همدوست دارم برام حرف بزنه... مدام یک اسم تو ذهنم تکرار میشه... مسعود... مسعود... مسعود... یعنی کی میتونه باشه....نمیدونم چرا یه حس عجیبی دارم... یه حس آشنایی... حس میکنم اسمش برام آشناست؟لعنتی... اگه دو دقیقه زبون به دهن میگرفتم اینجوري نمیشد...نفسمو با حرصبیرون میدم...اشتباه پشت اشتباه... حماقت پشت حماقت...آخه مرد حسابی توي این چنین موقعیتی چه وقت طعنه زدن بود... به پلیسهم خبر ندادم که حداقل الان دلم رو به یه چیز خوش کنم... میترسم داد و بیداد راه بندازم دوباره ببرنش یه بلاییسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 378سرش بیارن... باید به پلیس خبر میدادم... فکر نمیکردم تا این حد حرفه اي باشن... تو اون لحظه بدجور نگرانش بودم...فکرم کار نمیکرد... میترسیدم دیر برسم...پوزخندي رو لبام میشینهحالا که زود رسیدم چه غلطی کردم؟... فقط نشستمو جسم کتک خوردش رو تماشا کردم... مثل خر تو گل گیر کردمونمیدونم چه غلطی باید بکنم...وقتی از پنجره اتاقم ترنم رو دیدم که داره به طرف شرکت میدوه ته دلم خالی شد....مغزم از کار افتاد... توي اون لحظه فقط میخواستم دلیل ترسش رو بدونمو کمکش کنم... اصلا فکر نمیکردم کهموضوع آدم ربایی باشه... نه به پلیس خبر دادم... نه گذاشتم ترنم در موردشون حرفی بزنه... هم اینکه در بدترین شرایطبه آلاگل خیانت کردمسرم رو بین دستام میگیرمخدایا دارم دیوونه میشم... چیکار کنم؟گند زدي سروش... این بار رو دیگه واقعا گند زدي... براي اولین بار تو زندگیم دارم ترس رو با همه ي وجودم تجربهمیکنم... براي خودم نگران نیستم همه دل نگرانیهام براي ترنمه... لعنتی... تو این شرایط هم به جاي نگرانی واسهخودم واسه ي ترنم نگرانم... نمیدونم چرا؟ واقعا نمیدونم چرا باید براي کسی دل بسوزونم که تا این حد خار و ذلیلمکرد... دوست ندارم بیشتر از این باهاش حرف بزنم میترسم باز هم اختیارم رو از دست بدم... خدا چرا تا این حد بی ارادهشدم؟... پس کجاست اون سروش سابق... لعنت به من... لعنت... خودم هم باور ندارم کسی پیدامون کنه... فقط برايدلداري ترنم اون حرفا رو زدم... ایکاش زودتر از اینجا خلاصبشیمترنم که از همین الان آیه ي یاس میخونه اگه من هم قافیه رو بازم دیگه کار تمومه... باید هر جور شده از زیر زبونشحرف بکشم... نمیتونم انتظار معجزه داشته باشم... باید خودم یه اقدامی کنم... ترنم هم که توي این موقعیت روي دندهي لج افتاده و در مورد این آدما حرفی نمیزنه... مثله همیشه یکدنده و لجبازلبخندي به خودم میزنم و تو دلم میگم: بی انصافی نکن سروش... خیلی وقتا در برابره تو کوتاه میومداخمام تو هم میره... من چه غلطی دارم میکنم... قرار نیست که قربون صدقش برم... باید در مورد این آدما باهاش حرفبزنم... سروش تو آلاگل رو داري... فراموشش کن... فراموشش کن... تو رو خدا اینبار دیگه فریب رفتار به ظاهرمهربونش رو نخور... فقط کمکش کن...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 379باید سروش همیشگی باشم... جدي و مغرور... دلم نمیخواد یه بار دیگه در برابر ترنم بشکنم... فقط نمیدونم چه جورياز زیر زبونش حرف بکشمنفسمو با حرصبیرون میدم و با خودم فکر میکنم چه طور مجبورش کنم حرف بزنهاگه جنابعالی جلوي اون زبون بی صاحابت رو میگرفتی حرف میزد... خاك تو سرت سروش... خاك... که عرضه ي هیچکاري رو نداري...سرمو با حرص تکون میدمو سعی میکنم این فکراي منفی رو از ذهنم دور کنم... میتونم از زیر زبونش حرف بکشممطمئنمنمیدونم چرا ترنم اینقدر ساکتههمونجور که به رو به رو خیره شدم با اخم و جدیت میگم: ترنم....پوزخندي رو لبام میشینه... بفرما خانم قهر کردن... فقط همینم مونده برم منت کشی کنم...با همون جدیت دوباره صداش میکنم... باز هم جوابم رو نمیده... حوصله ي قهر و منت کشی ندارم.. اصلا به من چهربطی داره بذار بیان زیر دست و پاشون له بشه... وقتی نمیخواد چیزي بگه نمیتونم که به زور مجبورش کنم... با حرصدستم رو لاي موهام فرو میکنم و سعی میکنم بی تفاوت باشم اما ته دلم راضی نمیشه... از این همه بی ارادگی حالمبهم میخوره... باید هر جور شده مجبورش کنم حرف بزنه... خودم هم نمیدونم چی میخوامآهی میکشمو سعی میکنم به بدیهایی که در حقم کرده فکر نکنمنمیتونم ساکت بشینم و کاري نکنم... باید بفهمم این آدما کی هستن و چی از جونش میخوان... حتی اگه ترنم بدترینآدم دنیا هم باشه باز هم نمیتونم یه گوشه بشینمو نابود شدنش رو تماشا کنم... لحنم رو یه خورده ملایم تر میکنم...- ترنم نمیخواي چیزي در مورد این آدما بگی؟....باز هم جوابی بهم نمیده... از این ناز کردنا و جواب ندادنا متنفرم... خوبه خودش هم میدونه... با اخم به طرفشبرمیگردم... پاهاشو تو بغلش جمع کرده و سرش رو روي پاهاش گذاشتهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 380ته دلم خالی میشه... آب دهنم رو قورت میدم و نگاه دقیقی بهش میندازم... نکنه خوابیده...زمزمه وار به خودم جواب میدم: نه.. بهم قول دادهبا ترس دستم رو به سمتش دراز میکنمو تکونش میدم- ترنم... ترنم...با تکونهاي من تعادلش بهم میخوره روي زمین میفتهبهت زده نگاش میکنمباز هم بدقولی کرد... لعنتی خوابید... خدایا چرا نمیشه رو هیچکدوم از حرفاش حساب کرد- ترنم... ترنم... لعنتی مگه نگفتم نخواببه شدت تکونش میدم... اما هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیدمنخوابیده... خدایا ترنم نخوابیده... بیهوش شده... بیهوشه بیهوش... انگار نفس نمیکشه... اشک تو چشام جمع میشه...واي سروش تمومش کن... اه... مگه مرد گریه میکنه... با حرصاشکام رو پاك میکنم... به آرومی از روي زمین بلندشمیکنم... نگاهی به صورتش میندازم... آه از نهادم بلند میشه... رنگ به چهره نداره... لباش تقریبا کبوده... صورتش هممثله گچ سفید شده... نکنه تموم ك......... حتی تو ذهنم هم نمیتونم تصور کنم... سرمو تکون میدمو سعی میکنم اینفکراي آزاردهنده رو از ذهنم دور کنمبا ترس و لرز مچ دستش رو توي دستم میگیرم... اشک تو چشمام جمع میشه... نبضش.... نبضش میزنهاشکام دوباره به آرومی از گوشه ي چشمم سرازیر میشن... هر چند خیلی ضعیفه ولی میزنه... لبخندي رو لبم میشینه...خدایا شکرت که هنوز هست... که هنوز کنارمه... که هنوز نفس میکشه... هر چند این نفس کشیدن به سختی پیداستاما باز هم راضیم... فقط بمون ترنم... فقط بمون... نگاه دوباره اي به چهره ي مظلومش میندازم... زیادي مظلوم به نظرمیرسه... خدایا کی میتونه باور کنه همین دختر مظلوم همه ي زندگیم رو به باد داده... آره همه زندگیم رو این دختر بهباد داده ولی من نمیتونم مرگش رو از خدا بخوام چون باز هم همه وجودم اسم اون رو صدا میزنه... چقدر متنفرم... ازاین عشق... از این دوست داشتن... از این احساس... از این ضعف... از این بی ارادگیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 381اشکامو با حرص پاك میکنم... از این اشکها.... از این اشکاي لعنتی هم متنفرم... حس بدیه... خیلی حس بدیه وقتی بینعشق و نفرت سرگردون بشب و آخرش هم نفهمی چی میخواي؟آه عمیقی میکشمو زیر لب زمزمه میکنم: خدایا کمکش کن... خودت هم خوب میدونی با همه ي بلاهایی که سرمآورده باز هم راضی به مرگش نیستمچیز زیادي از پزشکی سرم نمیشه... نمیدونم چه بلایی سرش آوردن... نمیدونم باید چیکار کنم... تنها چیزي که میدونماینه که با اینجا نشستن چیزي درست نمیشه... دلم رو به دریا میزنم... ترنم رو به آرومی روي زمین میذارم... به سرعتاز جام بلند میشم... نمیتونم بیکار بشینم... به سمت در میرمو شروع میکنم با مشت و لگد به در ضربه زدن- کسی تو این خراب شده پیدا نمیشه... این دختر داره میمیرههمینجور که با مشت و لگد به جون در افتادم ادامه میدم: یکی این در لعنتی رو باز کنهبعد از چند دقیقه بالاخره در باز میشه... ترسوهاي عوضی جرات ندارن نزدیک من بشن زورشون رو به یه دخترمیرسونند... مردي جلوي در ظاهر میشهمرد: چه مرگته... مثل اینکه حرف حساب سرت نمیشهبا خشم بهش خیره میشم- مگه آدماي پست و رذلی مثله شماها حرف حساب هم میزنندمرد: خفه شو... یه کار نک.......- این دختر داره میمیمرهمرد: خب بمیرهخیلی دارم سعی میکنم یه مشت نخوابونم زیر چونش... میترسم جدامون کنند... لعنت به من... لعنت به من که به پلیسخبر ندادماز بین دندوناي کلید شده میگم: ببین احمق جون یا میري به اون رئیس احمق تر از خودت میگی بیاد اینجا تا بفهممحرف حسابش چیه... یا اونقدر داد و بیداد راه میندا.............سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 382پوزخندي میزنه و وسط حرفم میپرهمرد: تا حالا هم زیادي جلوت کوتاه اومدیم... فکر کردي اگه کاري نمیکنیم دلیلش اینه که نمیتونیم نه آقاي پاستوریزهدلیلش اینه که تا حالا نخواستیم کاري کنیم... دوست دارم بدونم با دست و پاي بسته و یه تن کتک خورده باز هم اینحرفا رو میزنیدیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم... با اعصابی داغون میخوام به سمتش برم که نگاهش به ترنم میفته...با دیدن ترنم که روي زمین افتاده و تقریبا با جنازه فرقی نداره پوزخند از لبش پاك میشه... رنگش میپره و دو قدم بهعقب میره.... نگاهی به من و نگاهی به ترنم میندازه و به سرعت پشتش رو به میکنه و در رو میبنده... خدایا چیکارکنم... صداي دور شدن قدمهاش رو میشنوم مدام کسی رو به نام منصور صدا میکنهبا اعصابی داغون به سمت ترنم برمیگردم و کنارش میشینم... از اینکه اینجا هستمو نمیتونم کاري کنم بدجور عصبیم...از خودم بدم میاد... یکی داره جلوي چشمام پرپر میشه ولی من آروم بالا سرش نشستم و هیچ کاري نمیتونم کنم...ایکاش ترنم نبود... ایکاش این یکی ترنم نبود... ایکاش هر کسی بود به جز ترنم... با ملایمت سرش رو روي پاممیذارم... تحمل ندارم اینجوري ببینمش...زیرلب زمزمه میکنم: ترنم تو رو خدا طاقت بیار... قول میدم همه چیز درست بشهخودم هم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم... موهاش رو که روي صورتش پخش شدن کنار میزنم... موهاشو نوازشمیکنم... اشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه و روي گونه ي ترنم فرود میاد... دلم عجیب هواي لباشو کرده...نگاهم به لباش میفته... یاد آلاگل دلم رو میسوزونه... یاد نگاه معصومش دلم رو آتیش میزنه... حق ندارم بیشتر از اینبهش خیانت کنم... نگامو از لباي ترنم میگیرم...آهی میکشمو میگم: خدایا التماست میکنم نذار بمیره... نذار بره.. نذار تنهام بذاره... اون هنوز سنی نداره... خدایامیبخشمش... آره میبخشمش... خدایا تو کمک کن زنده بمونه من قول میدم دیگه دور و برش آفتابی نشم... دیگهاذیتش نمیکنم.. خدایا تو فقط کمک کن زنده بمونهبا حسرت به دختري نگاه میکنم که میتونست مال من باشه ولی خودش نخواست... سخت ترین لحظه وقتی شکلمیگیره که خودت هم ندونی چی میخواي؟... چه سخته عاشقشم ولی در عین حال ازش متنفرم... چه سخته که نامزددارم ولی در عین حال انگار ندارم... چه سخته همه ي دنیاي منه ولی در عین حال مال من نیست... چه سخته از همهدنیا فقط اون رو سهم خودت بدونی ولی در عین حال حس کنی اون سهم تو نیست...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 383زیرلب زمزمه میکنم: کسی که حرف از دلدادگی میزد خودش دلداده بود اما نه دلداده ي من... دلداده ي برادرم...به صورتش نگاه میکنم... با انگشت اشارم گونه اش رو نوازش میکنمبا بغضمیگم: ترنم تحمل کن... این دردا رو تحمل کن و زنده بمون... میبخشمت....مثله همه ي اون روزایی که اشتباهکردي و بخشیدمت... مثله همه اون روزایی که ته دلم رو سوزوندي و بخشیدمت... مثله همه ي اون روزایی که همه راهبه راه بهم طعنه میزدن ولی من باز توي دلم میگفتم بی خیال سروش خدا خودش تقاصدل شکسته تو میده و باز همهیچ اقدامی براي نابودیت نکردم... ترنم امروز هیچی نمیخوام... آره هیچی... هیچی نمیخوام... حتی دیگه نمیخوام خداهم تقاصکارایی رو که با من و دلم کردي رو اینجوري ازت بگیره... نه ترنم... من مثله تو از سنگ نیستم... مننمیخوام نابودي تو ببینم... امروز هم میخوام ببخشم... امروز هم میخوام از حقم بگذرم... مهم نیست بعدها چقدر بهمریشخند میزنی ولی من میبخشمت به حرمت اون پنج سالی که باهام بودي و بهم محبت کردي... حتی اگه اون محبتهاتظاهر بود... دیگه بهت طعنه نمیزنم... دیگه اذیتت نمیکنم... دیگه براي دروغات سرزنشت نمیکنم... دیگه مجبورتنمیکنم تو شرکت من کار کنی... دیگه کاري به کارت ندارم... فقط بمون... فقط زنده بمون... چه فرقی میکنه مال منباشی یا مال یه غریبه... تمام اون سالهایی که کنارم بودي با من غریبه بودي... غریبه ي همیشه آشناي من ایکاش بعداز 5 سال حداقل عاشقم میشدي... ایکاش این همه تظاهر به خوب بودن نمیکردي... با اینکه بخشیدنت خیلی سختهولی میبخشمت... نه بخاطر تو... بخاطر خودم... بخاطر دل خودم میبخشمو ازت میگذرم...خدایا خودت که شاهدي تمام این سالها دیوونه وار عاشقش بودم از من نگیرش... دارم دیوونهخودم هم نمیدونم دارم چی میگم فقط میخوام زنده بمونه ترس از دست دادنش داره داغونم میکنه... هیچ جور نمیتونمبا مرگش کنار بیارم... تمام این چهار سال دل خوشیم این بود که هست که از دور میبینمش... شاید دارم تاوان دلشکسته ي آلاگل رو میدم... چقدر عجیبه ترنم دل من رو شکسته ولی من هنوز دیوانه وار دوستش دارم و من دلآلاگل رو هر روز میشکنمو ولی اون هنوز هم دیوونه وار دوستم داره... چرا دنیا اینجور با من و اطرافیانم بازي میکنه؟هیچوقت فکر نمیکردم اینجوري بشه... مرگ ترنم در حیطه ي تحمل من نیست... میترسم بره... میترسم تنهام بذاره...حتی وقتی میگفت درد دارم فکر نمیکردم تا این حد دردش جدي باشه... فکر میکردم داره خودش رو لوس میکنه تابیشتر از قبل به طرفش جذب بشم... باید باهاش حرف میزدم... نباید میذاشتم چشماشو ببندهدستام بدجور میلرزن...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 384زیر لب زمزمه میکنم: ترنم از این بیشتر در حقم بد نکن... این دفعه دیگه به قولت عمل کن... اون همه بدقولی وخیانت رو میتونم ببخشم ولی اگه بري هیچوقت نمیبخشمت... تو رو خدا بمون... فقط زیر این آسمون خدا نفس بکش...دیگه هیچی ازت نمیخوام... هیچینمیدونم این لعنتی کجا رفته... رفته یه آدم رو بیاره یا بسازه... خدایا... خدایا... خدایا... برام مهم نیست یکی من رو با اینحال و روز ببینه... تنها چیزي که الان برام مهمه زنده بودن ترنمه... خدایا...- خدایا چیکار کنم؟تو همین موقع در اتاق به شدت باز میشه و چند نفر وارد اتاق میشنصداي داد یه نفر که فکر میکنم رئیسشونه بلند میشه...مرد: پرهام دست بجنبونپرهام: منصور........منصور: رو حرفم حرف نزن لعنتی... زودتر ببرش بیرونبا شنیدن حرف منصور اخمام تو هم میره... به آروم سر ترنم رو روي زمین میذارمو با عصبانیت از جام بلند میشم... تودست منصور یه اسلحه میبینم... ته دلم خالی میشه... نکنه واقعا قصد جون ترنم رو کردن؟... نکنه میخوان خلاصشکنند... خدایا اینجا چه خبره؟- چرا دست از سرش برنمیدارینمنصور: اونش به تو ربطی نداره جوجهپرهام میخواد به سمت ترنم بیاد که جلوش رو میگیرمو میگم: دستت بهش بخوره کشتمتمنصور پوزخندي میزنه و میگه: میبینم که هنوز روش غیرت داري... غیرت روي کسی که یه روزي بهت خیانت کردهیه خورده عجیب به نظر میرسهاخمام تو هم میره... این کیه که همه چیز رو در مورد من و ترنم میدونهپرهام رو به شدت به عقب هل میدمو به سمت منصور میرم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۱۹ عصر
- تو کی هستی؟زمزمه وار میگه: نباید خودت رو درگیر آدم خائنی مثله ترنم میکرديبا فریاد میگم: خفه شوپوزخندي میزنه- میگم تو کی هستی... چرا ترنم رو دزدیدي... چرا من رو زندانی کردي؟ چی از جون ما میخواي؟منصور: از جون تو چیزي نمیخواستم خودت با فوضولی بیجا خودت رو به دردسر انداختی و از اونجایی که چهره ي مارو دیدي نمیتونم آزادت کنم و اما در مورد ترنم یه تصفیه حساب شخصیه آقا پسر... بهتره از این بیشتر رو اعصاب منراه نريبا پوزخند نگاهی بهش میندازمو میگم: سه چهار تا مرد ریختین سر یه دختر بی پناه اسم خودتون هم گذاشتین مرد...تصفیه حساب وقتی اسمش تصفیه حسابه که برابر عمل کنی... مثلا زور و بازوت رو به رخ یه دختر میکشی تا نشونبدي خیلی مردي... بذار یه جمله بگمو خلاصت کنم از تو نامردتر تو عمرم ندیدمرگ گردنش متورم میشه... با چشمهاي سرخ شده بهم زل زده... قیافش عجیبب برام آشناست... ولی هر چی فکرمیکنم یادم نمیاد کجا دیدمشمنصور: چون کور بودي و گرنه یه نگاه به دور و برت مینداختی کلی نامرد میدیدي... اولیش هم همون داداش بهاصطلاح مردت که داداش من رو توي اون دانشگاه خراب شده زیر مشت و لگد گرفت فقط و فقط به جرم عاشق شدنبهت زده بهش نگاه میکنم... سیاوش... مشت و لگد.. دانشگاه...زمزمه وار میگم: مسعودمسعود... خواستگاري... ترانه... عصبانیت غیر کنترل سیاوش... دعواهاي ترانه و سیاوش... همه و همه تو ذهنم نقشمیبندن...با پوزخند ادامه میده: آره... مسعود... همون مسعود بدبخت که شماها به کشتنش دادین... شماها غرور برادرم رو خردکردینیاد گذشته ها میفتم... یاد التماساي ترنم... یاد اشکاش... یاد بی کسیهاش... نکنه همه ي حرفاش حقیقت بود؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 386ترنم: سروش... به خدا مسعود خواستگار ترانه بود... من هیچ دخالتی تو اون ماجرا نداشتم... من توي هیچکدوم ازاتفاقات پیش اومده دخالتی ندارم سروش.. قسم میخورم... تو رو خدا باورم کن... خیلی تنهام... از این تنهاترم نکن...همه ي امیدم به توهه- خانم مهرپرور دستتون پیش من و خونوادم رو شدهترنم: سر..........- بهتره دیگه من رو به اسم صدا نکنی... هیچ خوشم نمیاد آدم پستی مثله تو اسم من رو به زبون بیاره... همه يمسعود مسعود کردنات هم دروغ بود، آره؟... براي خراب کردن ترانه اون خواستگاري مسخره رو راه انداختی تا بین ترانهو سیاوش رو شکرآب کنیمنصور: مگه اون روز وقتی برادرم به ترنم و خواهرش التماس میکرد کسی حرف دل برادرم رو شنید... کسی به نالههاش گوش کرد که امروز من به ناله ها و التماسهاي اون دختره ي سنگدل گوش بدماز شدت عصبانیت دستام میلرزه... باورم نمیشه... من و خونوادم تمام این سالها فکر میکردیم مسئله ي مسعود هم جزنمایش ترنم بود... نکنه...... نکنه بقیه ماجراها هم زیر سر همین لعنتی بوده باشه...« برادر مسعود دستور دزدیده شدنم رو داده »: حرفاي ترنم تو گوشم میپیچهمنصور: هر چند قصدم کشتن تو نبود اما مردن تو فواید زیادي رو براي من به همراه داره... این جوري سیاوش هم طعمبی برادري رو میکشه... مثله من... مثله من که تمام این سالها با جنازه ي برادرم درد و دل میکردم... یه روزي عشقبرادرم رو از من گرفت من هم عشقش رو ازش گرفتمبا چشمهاي گرد شده بهش زل میزنم... خدایا این داره چی میگهمنصور: الان هم برادرش رو ازش میگیرم... همونجور که اون باعث مرگ برادرم شدهیچی نمیشنوم... دیگه هیچی نمیشنوم... تنها چیزي که تو ذهنم نقش بسته یه اسمه... ترنم... ترنم... ترنمخدایا نکنه واقعا بیگناه باشه؟ نکنه همه ي این سالها به گناه نکرده محکومش کردیممنصور اسلحه شو بالا میارهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 387منصور: با اینکه به لعیا قول دادم که کاري به کارت نداشته باشم ولی مجبورم بکشمت... به خاطر همه زجرایی کهبرادرم کشید.. خودم کشیدم.. مادر و پدرم کشیدن... خونواده ي تو و ترنم حالا حالاها باید تاوان مرگ برادرم رو پسبدنبا تعجب نگاش میکنم... لعیا دیگه کیه؟... میخوام دهنمو باز کنمو چیزي بگم که با اسلحه اش سینه مو نشونه میگیره...منصور: یه خورده زیادي میدونی بودنت برام دردسر میشه... همونطور که زنده گذاشتن ترنم در 4 سال پیش اشتباه لودزنده گذاشتن تو هم الان اشتباهه... یه اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنماز مرگ ترسی ندارم همه ي نگرانیم بابت ترنمه...با تموم شدن حرفش فشاري به ماشه ي اسلحه وارد میکنه و بعد صداي تیراندازي و در آخر سوزشی که توي قفسه يسینم احساس میکنم... تعادلم رو از دست میدمو روي زمین میفتم... منصور با پوزخند بالاي سرم میاد و اسلحه رو برايدومین بار به سمت من نشونه میگیره... و دو بار پشت سرم بهم شلیک کرد... از شدت درد کم کم بی حال میشم...دستم رو روي شکم میذارم... خیسی خون رو کاملا احساس میکنم... از شدت درد و ضعف کم کم پلکام رو هممیفتن.... بعد هم همه جا پر از سیاهی میشه و دیگه هیچی نمیفهممبا احساس درد بدي در ناحیه ي قفسه ي سینم چشمام رو باز میکنم... با تعجب به اطرافم نگاه میکنم و خودم رو بینکلی سیم و دستگاه هاي مختلف میبینم...کسی رو در اطراف خودم نمیبینم... با کلافگی سعی میکنم کسی رو صدا بزنم که از شدت درد بیشتر به ناله کردنشباهت داره تا صدا زدن... بعد از یکی دو دقیقه در اتاقی باز میشه و یه دختر به داخل میاد... با دیدن چشمهاي باز مناول با تعجب نگام میکنه... بعد از چند لحظه مکث با خوشحالی خودش رو به من میرسونه و زنگ بالاي سرم رو بهصدا در میارهدختر: بالاخره بهوش اومدین... کم کم داشتیم نگرانتون میشدیناز شدت درد صورتم درهم میشه... به سختی میگم: من کجام؟دختر: بیمارستانبا تعجب نگاش میکنم.... من بیمارستان چیکار میکنم؟زیر لب میگم: من اینجا چیکار میکنم؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 388همونجور که داره یه چیزایی رو چک میکنه با ناز میگه: یادتون نمیاد... شما گلول.........هنوز حرفش تموم نشده که در باز میشه و یه مرد میانسال با اخم وارد میشه... با دیدن چشمهاي باز من میگه: سلامجوون چطوري؟ کم کم داشتی ناامیدمون میکردیابا تعجب نگاش میکنم که لبخندي میزنه و شروع به معاینه ي من میکنه... به پرستار دستورایی میده و در آخر میگه:بعد از اون عمل سخت و در آوردن گلوله ها امیدي به زنده بودنت نداشتیم... خوب مقاومت کرديگلوله... اینا چی دارن میگن؟...دکتر: درد داري؟سري به نشونه ي تائید تکون میدم... دوباره به حرفاشون فکر میکنم... کم کم همه چیز رو به خاطر میارم... اسلحه ايکه به سمتم نشونه گرفته شده بود... شلیک... گلوله... منصور... پوزحندش... ترنمزیر لب زمزمه وار میگم: ترنمبه سرعت میخوام سر جام بشینم که دکتر میگه: چه خبرته پسر... یه مدت دیگه باید اینجا بمونیبا کلافگی میگم: کی من رو پیدا کرده؟ من اینجا چیکار میکنم؟دکتر: آروم باش... من از جزئیات باخبر نیستم... یه راننده تو رو توي یه جداي خلوت پیدات کرده و به بیمارستانرسونده... ما هم به پلیس خبر دادیمبا بی حوصلگی میگم: کس دیگه اي رو هم با من به بیمارستان آوردندکتر: نه... فقط خودت بوديخدایا پس ترنم کجاست؟- خونواد...مبپره وسط حرفمو میگه: برادرت تو بیمارستانه ولی از اونجایی که ممنوع الملاقاتی فعلا نمیتونم به داخل بفرستمت...بهتره زیاد حرف نزنی... زنده بودنت خودش معجزه بودبا همه ي دردي که دارم ولی نمیتونم آروم بگیرمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 389- آقاي دکتر باید چیزي رو به برادرم بگم... خیلی ضروریهدکتر: پسر تو باید.....دلم میخواد داد بزنم اما حتی جون داد زدن هم ندارمبه سختی میگم: پاي زندگی یه نفر در میونه... باید به پلیس خبر بدمسري تکون میده و میگه: فقط چند دقیقه... بعدش باید استراحت کنیبی حوصله باشه اي میگمو منتظر میشم... بدجور حالم خرابه... حتی نمیدونم چند ساعت از اون ماجرا میگذره... یادحرفاي منصور میفتم... نکنه واقعا ترنم بی گناه بوده باشه...دکتر از اتاق خارج میشه و من با نگرانی به در اتاق زل میزنمبعد از مدتی سیاوش با قیافه ي درب و داغونی وارد اتاق میشه با دیدن حال و روز من اشک تو چشماش جمع میشهبا ناله میگم: سیاوشسیاوش با لحن غمگینی زمزمه میکنه: سروش با خودت چیکار کردي؟بی توجه به حرفش میگم: سیاوش به کمکت نیاز دارم...خودش رو بهم میرسونه و میگه: کی این بلا رو سرت آورد سروش... فقط بگو کی این بلا رو سرت آوردسروش: آروم بگیر سیاوشسیاوش: چه جوري سروش.. دیگه تحمل یه داغ دیگه رو ندارم... میدونی چند روزه اینجایی؟ته دلم خالی میشه... چند روز.. خدایا من چند روز این جا هستم اونوقت تر......با ترس میپرسم: چند روزسیاوش: سه هفته اي میشه.... دقیقا 21 روزه که بیهوشی... 21 روزه که حال و روز همه مون خرابه... آلاگل.....با بی حوصلگی میپرم وسط حرفشو میگم: سیاوش از ترنم بگو... ترنم رو......رنگش میپره و زیر لب زمزمه میکنه: ترنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 390با تعجب نگاش میکنم... فکر میکردم الان عصبانی میشه و بیمارستان رو روي سرش میذاره...سیاوش: مگه ترنم هم با تو بود؟- آره... آقاي رمضانی ترنم رو واسه ي مترجم شرکت فرستاده بوداخماش تو هم میره و دستاش رو مشت میکنه... اما هیچ چیز نمیگه فقط با اخم نگام میکنه- چند روزي بود که تو شرکت کار میکرد.... روز آخر از پشت پنجره ي اتاقم داشتم خیابون و پیاده روها رو نگاه میکردمکه متوجه شدم دختري به سرعت داره به سمت شرکت میدوه و یه پسر هم دنبالشه... با کمی دقت متوجه شدم ترنمه...تا خودم رو به پایین رسوندم اون لعنتیا ترنم رو سوار ماشین کرده بودنسیاوش: لابد ماشین رو تعقیب کردي؟سري تکون میدمو بقیه ماجرا رو براش تعریف میکنم و در آخر میگم: سیاوش ترنم کجاست؟ حالش خوبه؟... دکتر میگههمراه من کسی رو نیاوردندوباره رنگش میپره ولی سعی میکنه خونسردیش رو حفظ کنهسیاوش: نگران نباش... اون رو هم پیدا کردن... اما تو این بیمارستان نیستاخمام تو هم میره... سیاوش هیچوقت دروغگوي ماهري نبود... میخوام چیزي بگم که دکتر دوباره وارد اتاق میشه ومیگه: بهتره مریضتون رو تنها بذارید تا یه خورده استراحت کنه- دکتر فقط یه دقیقهدکتر: اما...- خواهش میکنمدکتر: سریعترسري تکون میدمو میگم: سیاوش الان وقت لجبازي نیست... ممکنه ترنم بیگناه باشه... اگه پیدا نشده باید به پلیس خبربدم... اونا تا حد مرگ کتکش زدن... میترسم بلایی سرش بیارن...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 391سیاوش: سروش هنوز اونقدر پست نشدم که بخوام جون کسی رو به خطر بندازم... مطمئن باش ترنم پیدا شده... بهترهاستراحت کنی وقتی حالت بهتر شد تمام جزئیات رو هم براي پلیس تعریف میکنیم.. باشه؟- سیاوش حالش خوبه؟تو چشمام خیره میشه و برعکس همیشه که با اخم بهم میتوپید فقط سري تکون میدهنمیدونم چرا دلم گواهی خوبی نمیده... نمیدونم چرا حس میکنم یه چیز این وسط میلنگهمیخوام دوباره ازش سوالی بپرسم که سیاوش اجازه نمیده و میگه: سروش استراحت کن... باز هم وقت واسه این حرفاهست... الان فقط استراحت کنبعد از تموم شدن حرفش به سرعت از اتاق خارج میشه... ته دلم عجیب خالی شده... همه ي امیدم به حرف سیاوشهپرستار آمپولی رو به داخل سرم میریزه و بعد با لبخند حال بهم زنی از جلوي من رد میشه و از اتاق خارج میشه... اصلاحوصله ي خودم رو هم ندارم چه برسه به عشوه هاي این پرستاراي مزخرفنفسمو با حرصبیرون میدم که باعث میشه قفسه ي سینم تیر بکشه... لعنتی... خیلی نگرانم... حرفاي منصور تو گوشمداداش به اصطلاح مردت که داداش من رو توي اون دانشگاه خراب شده زیر مشت و لگد گرفت فقط و فقط ».. میپیچه« به جرم عاشق شدن ... فقط و فقط به جرم عاشق شدن ...عاشق شدنلعنتی... یاد حرفاش بدجور عذابم میده... نکنه ترنم واقعا بیگناه باشهزیرلب زمزمه میکنم: اگه واقعا بیگناه باشهعرق سردي روي پیشونیم میشینهسروش به خودت بیا... اون همه مدرك بر علیه ترنم بود... خودت هم خوب میدونی جز محالاته... اون عکسا... اونمخفی کاریها... اون ایمیلا... اون اس ام اس... مگه میشه همه دروغ باشن و فقط حرف ترنم راست باشه...- ولیسروش... سروش.. سروش.. تو رو خدا تمومش کن... تو الان آلاگل رو داري... ترنم هم که سالمه دیگه چیمیخواي؟... تمومش کن سروش...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 392« یه روزي عشق برادرم رو از من گرفت من هم عشقش رو ازش گرفتم »حرفاي منصور بدجور اذیتم میکنه... نمیدونم باید چه غلطی کنم... شاید بهترین کار حرف زدن با ترنم باشه... آره فکرکنم بهترین راه همین باشه... باید باهاش حرف بزنم... باید با ترنم حرف بزنم... چاره اي برام نمونده.. وقتی از اینخراب شده مرخصشدم میرم باهاش حرف میزنم... باید بفهمم موضوع از چه قراره... دیگه نمیکشم... دیگه نمیتونماینجوري ادامه بدم... این بار مجبورش میکنم همه چیز رو بگه... باید بگه... بهم مدیونه... حالا حالاها بهم بدهکاره...تمام اون 5 سال رو به من مدیونه... زندگی از دست رفتمو بهم بدهکاره... باید برام از اون آدما بگه... هیچکس به اندازهي ترنم از واقعیت ماجرا خبر نداره... این بار دیگه کاریش ندارم... فقط میخوام بدونم... میدونم که میدونهاونقدر فکر میکنم که خودم هم نمیدونم کی چشمام بسته میشن و به خواب میرمبا احساس دست کسی که موهام رو نوازش میکنه چشمام رو باز میکنم.... با دیدن آلاگل اخمام تو هم میره... باچشمهاي اشکی به من خیره شده... دلم براش میسوزه... مثله فرشته ها میمونه مهربون و عاشق... ایکاش میشد فکرترنم نبود... عشق ترنم نبود... حس ترنم نبود... اصلا ترنمی تو زندگیم نبود اونوقت با آلاگل خوشبخت ترین میشدمآلاگل: سروشمایکاش اینجوري صدام نکنه... یاد ترنم میفتم... یاد روزایی که بهم میگفت سروشم عاشقتم...با اخم میگم: آلاگل اینجوري صدام نکن... این براي هزارمین دفعهوقتی اینجوري صدام میکنه حس یه آدم خیانتکار رو دارم... چون به جاي آلاگل ترنم رو مقابلم میبینم... ایکاش یکممراعات کنه... هر چند اون بدبخت که از دل بیقرار من خبر ندارهبا مهربونی میگه: پس چی بگم عشق من... آخه تو دنیاي منی... مال خودمی پس باید.....میپرم وسط حرفش- آلاگل اگه اومدي چرت و پرت بگی همین حالا برو بیرون... میخوام استراحت کنمآهی میکشه و میگه: ببخشید... فقط بذار یه خورده پیشت بمونم... این روزا عجیب دلتنگت میشدمبعد هم خم میشه و پیشونیم رو میبوسهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 393حرفی نمیزنم... یعنی چیزي ندارم که بگم... این همه بی رحمی دست خودم نیست... از اول بهش گفتم احساسی بهشندارم فقط دنبال یه شریک زندگی ام... اون هم موافقت کرد... خیلی وقتا از خودم متنفر میشمآلاگل: خیلی ترسیدم که از دستت بدم... اگه بدونی از کی اومدم اما دکتر اجازه نمیداد ببینمت... اونقدر التماسش کردم تابهم گفت فقط چند دقیقه برویه لبخند تصنعی میزنمو میگم: بهتره بري یه خورده استراحت کنی پاي چشمات گود افتادهدستمو توي دستاي ظریفش میگیره و میگه: تو خوب باش همه چیز خوب میشه... فقط خوب شوسري تکون میدمو هیچی نمیگم...با مظلومیت میگه: ببخش که بیدارت کردم- مهم نیستآلاگل: همه نگرانت بودیم... وقتی اون شب خبري ازت نشد سیاوش و آیت در به در دنبالت گشتن... آخرسر هم مجبورشدن به پلیس خبر بدن- چه جوري فهمیدین توي این بیمارستان هستم؟آلاگل: سیاوش عکستو به پلیس داده بود... مثله اینکه وقتی که اون راننده تو رو به بیمارستان میاره دکتر میبینه موردمشکوك.........میپرم وسط حرفشو میگم: فهمیدم... نمیخواد توضیح بديواي دوباره شروع کرد... ایکاش ساکت بشهآلاگل: خیلی خوشحالم که سالم و سلامتی... اگه بلایی سرت میومد صد در صد من ه.......حوصله ي حرفاش رو ندارم فقط دلم میخواد راجع به ترنم ازش بپرسم... حتی نمیدونم چیزي از ماجراي ترنم میدونه یانه... اصلا متوجه ي حرفاش نمیشم.. اون داره با مظلومیت از دلتنگیاش میگه و من دارم به ترنم فکر میکنم... ایکاشمیشد در مورد ترنم حرفی از زیرزبونش بکشم ولی حس میکنم خیلی پررویی باشه بیام از نامزدم در مورد عشق سابقمبپرسم... بیخیال این موضوع میشمو سعی میکنم حواسمو به حرفاش بدمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 394آلاگل: دکتر گفته به زودي به بخش منتقلت میکنند... خیلی خوشحالم سروش...- آلاگل من خیلی خسته امآلاگل با لحن غمگینی میگه: باشه گلم... استراحت کن... خیلی دوستت دارمسري تکون میدم... ولی هنوز منتظر نگام میکنه... دلم براش میسوزه نمیدونم چیکار کنم- بهتره بري استراحت کنی خانمی... معلومه تو هم خسته ايآهی میکشه و لبخند تلخی رو لباش میشینه... دستشو بالا میاره و میگه: بخواب عشق منفقط نگاش میکنم... هیچی نمیگم... با شونه هاي افتاده به سمت در میره...در آخرین لحظه صداش میکنم و اون هم با ذوق به سمت من میچرخه و میگه: جونماز این همه شوق و ذوقش لبخندي رو لبام میشینه.. همه ي سعیمو میکنم بگم...بگم دوستت دارم... ولی نمیدونم چرازبونم نمیچرخه.... هنوز هم منتظره... منتظر جمله اي که آرزوي سشنیدنش رو داره... با اینکه عقلم بهم نهیب میزنهبگم اما در آخرین لحظه منصرف میشمو به زحمت میگم: مواظب خودت باش خانمیاشک از گوشه ي چشمش سرازیر میشه و میگه: تو هم همین طور گلمبعد از گفتن این حرف به سرعت از اتاق خارج میشه... از هم نتونستم... لعنت به من... باز هم دلش رو شکوندمزیر لب زمزمه میکنم: درسته عاشقش نیستی ولی حق نداري تا این حد باهاش بی احساس باشیدلم عجیب گرفته... این همه محبت... این همه عشق... این همه خوبی... همه و همه رو بدون هیچ چشم داشتی تقدیممن میکنه و در برابرش هیچی از طرف من دریافت نمیکنه... چرا دوستش ندارم اون که خودش دنیایی از محبته- ترنم باهام چیکار کردي که جذب هیچ دختري نمیشم... باهام چیکار کردي؟آهی میکشم... از اول هم اشتباه کردم نباید آلاگل رو وارد این بازي میکردم...فصل نوزدهمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 395بالاخره امروز مرخصمیشم... بعد از چند هفته اسیر تخت و بیمارستان بودن بالاخره خلاصمیشم... توي این چندوقته که به بخش منتقل شدم همه ي فک و فامیل به ملاقاتم اومدن و کمپوت بارونم کردن... این آلاگل هم مثله کنهبهم چسبیده بود و ول کن نبود... اشکان هم که هر بار میومد به جاي حال و احوال پرسی از من یه کمپوت برمیداشتو کوفت میکرد... هر چی بهش میگفتم مرد حسابی مگه از قحطی اومدي؟... آقا در جواب حرف من میگفت همه کهمثله جنابعالی خرشانس نیستن بیفتن رو تخت بیمارستان از آسمون براشون کمپوت بباره... وقتی هم میگفتم بد نیستیه خورده از حال من هم بپرسی اون کمپوتها هیچ جا فرار نمیکنند... آقا با اخم و تخم جواب میداد تو که از من سالمتري دیگه چه احتیاجی به حال و احوالپرسیه... گمشو بذار کمپوتم رو بخورم... خدا رو شکر امروز بالاخره از دستهمگیشون خلاصمیشم... چه اون آلاگل کنه که هر روز مثله چسب بهم چسبیده بود و ول کن ماجرا نبود... چه اوناشکان خیرندیده که این روزا برام اعصاب نذاشته بود راه به راه به جاي ملاقات من به ملاقات کمپوتا میومد وکوفتشون میکرد... چه اون سیاوش که با جواباي سربالا راجع به ترنم اعصاب من رو خرد میکردو من رو تو سردرگمیمیذاشت... چه اون مامان که با گریه و زاري هاي گاه و بیگاهش دلم رو آتیش میزد... چه اون پلیسا که دقیقا از روزيکه له بخش اومدم تا به امروز دست از سرم برنداشتن... هر چند فکر نکنم هیچکدومشون تو خونه هم دست از سرمبردارن... هنوز هم از ترنم خبري ندارم وقتی از اشکان هم در مورد ترنم پرسیدم همون حرفاي سیاوش رو برام تکرارکردو گفت خودش هم از سیاوش شنیده... نمیدونم چرا ولی حس میکنم همگیشون یه چیز میدونند و دارن از منمخفی میکنند... به پلیسا راجع به ترنم و اتفاقاتی که چهار سال پیش افتاد هم گفتم و اونا هم گفتن بررسی میکنند...وقتی بهشون گفتم صد در صد ترنم بیشتر از من در مورد اون افراد میدونه اگه میخواین چیز بیشتري بدونید حتما یهسر به اون هم بزنید فقط سري تکون دادن و دیگه هیچی نگفتن... حال سیاوش هم زیاد خوب نیست این روزا رفتاراشعجیب شده حس میکنم یاد گذشته افتاده... بالاخره منصور برادر مسعوده و مسعود هم خواستگار ترانه بود... به آلاگلچیز زیادي در مورد ترنم نگفتم تنها چیزي که میدونه اینه که بخاطر ترنم به این حال و روز افتادم... وقتی فهمید برايترنم خودم رو به دردسر انداختم خیلی دلخور شد... مثله خیلی وقتاي دیگه که اسم ترنم میومد و قهر میکرد قهر کردورفت ولی باز فرداییش خودش پاپیش گذاشتو آشتی کرد... اهل منت کشی نیستم کسی که قهر کرده خودش هم بایدبرگرده... نمیگم حق با منه ولی خوشم نمیاد منت این و اون رو بکشمهمونجور که لباسام رو عوضمیکنم به این فکر میکنم که صحبت با ترنم اولین کاریه که باید در چند روز آینده انجامبدمبا ضربه هایی که به در اتاق وارد میشه به خودم میام- بله؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 396در باز میشه و پرستاري وارد میشه- سلام آقاي راستین... به سلامتی امروز مرخصمیشینلبخندي میزنم... پرستار بانمکیه... برخلاف اون پرستار اولی که اون روز اول به هوش اومدنم دیدم این یکی خیلیسنگین و باوقاره- آره... از امروز دیگه از دست داد و فریاداي من خلاصمیشینبا لبخند میگه: این حرفا چیه... امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشین- مرسیپرستار: راستش اومدم بگم دکتر گفته اگه حالتون زیاد خوب نیست میتونید از ویلچر استفاده کنید- نه... ممنون... حالم کاملا خوبه... اگه دردي هم هست درد بعد از عمله... که اون هم به زودي خوب میشهپرستار: خوب خدا رو شکر... پس از خدمتتون مرخصمیشمسري تکون میدمو موهاي آشفته ام رو یه خورده مرتب میکنم... پرستار از اتاق خارج میشه و من منتظر سیاوش میشم...سیاوش بهم گفته تو اتاق بمونم تا کاراي ترخیصرو انجام بده... اشکان هم رفته داروهاي تجویزي دکتر رو بخرهچند دقیقه اي توي اتاق منتظر میشم ولی باز هم از هیچکدومشون خبري نیست... یه خورده زیادي کاراشون طولکشیدهتو این چند روز از بس توي اتاق موندم و به دیوارا زل زدم خسته شدم... به آرومی از اتاق خارج میشم و نگاهی بهاطراف میندازم... هنوز نمیتونم به راحتی راه برم... سیاوش رو از دور میبینم... پشتش با منه و داره تلفنی حرف میزنه...آروم آروم بهش نزدیک میشم... صداش رو میشنومسیاوش: آخه چه جوري بهش بگم؟...سیاوش: من میگم بذاریم واسه ي بعد...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 397سیاوش: بابا چرا متوجه نیستین سخته... خیلی سخته...سیاوش: خودتون بهش بگین من نمیتونماصلا متوجه ي حضور من نمیشه... آروم آروم از من دور میشه... ضربان قلبم عجیب بالا رفته... مطمئنم اتفاق بديافتاده... میدونم هر چی هست مربوط به ترنمهبه مسیري که سیاوش رفته نگاه میکنمزیر لب زمزمه میکنم: یعنی چی شده؟نکنه بلایی سر ترنم اومده هیشکی بهم هیچی نمیگه... خدایا دارم دیوونه میشمقفسه ي سینم عجیب میسوزه.. اما بی توجه به سوزش و دردي که کم کم بیشتر میشه به همون مسیري میرم کهسیاوش چند دقیقه پیش از اونجا حرکت کرد...بی حوصله و کلافه به اطراف نگاه میکنم خبري از سیاوش نیست- خدایا این پسره کجا رفته؟باید ازش در مورد ترنم بپرسم... میدونم یه چیز شده که همه سعی دارن از من مخفی میکننددوباره به سمت اتاقی که در اون بستري بودم حرکت میکنم...در اتاق نیمه بازه... صداي اشکان و سیاوش رو میشنوماشکان: پس تو کجا بودي؟سیاوش: داشتم با بابا حرف میزدم... بهم میگه تو بهش در مورد ترنم بگواشکان: الان وقتش نیستسیاوش: اگه به من باشه که میگم هیچوقت بهش نگیم بهترهاشکان: اون هنوز هم ترنم رو دوست دارهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 398سیاوش: اشتباه نکن... دوستش نداره... درسته دلیل بعضی از رفتاراش رو نمیفهمم ولی به راحتی میتونم از چشماشنفرت رو ببینماشکان: اشتباه میکنی سیاوش... اون دیوونه ي ترنمه... همه ي کاراش تظاهرهسیاوش: تو سروش رو نمیشناسی اون هیچوقت نمیتونه از خیانت بگذرهاشکان: اگه دوستش نداشت از جونش مایه نمیذاشتسیاوش: اما....اشکان: غرورش اجازه نمیده حرفی بزنهسیاوش: اون الان بهتر از ترنم رو دارهاشکان: عشق این حرفا سرش نمیشه... خود تو بعد از این همه سال تونستی کسی رو جایگزین ترانه کنی؟....اشکان: وقتی عاشق میشی... عشقت رو بهترین میدونی حتی اگه بهترین نباشهسیاوش: اما اون دختر سروش رو نابود کرداشکان: عشق همینه دیگه بعضی موقع آدم رو به عرش میبره و بعضی موقع هم به قعر... با همه ي اینا باز هم آدماعاشق میشنسیاوش: پس آلاگل چی؟اشکان: نمیدونم... شاید یه لجبازي با خودش... شاید هم با ترنم...سیاوش:کدوم ترنم... وقتی دیگه ترنمی هم نیستاشکان: نمیدونم چه جوري میشه بهش گفتاینا چی دارن میگن... دستم رو به دیوار میگیرم تا نیفتمسیاوش: همه فکر میکردن خودکشی کردهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 399اشکان: هنوز هم ازش متنفريسیاوش: دست خودم نیستاشکان: حرفاي سرو....سیاوش: نمیدونم... اشکان دیگه هیچی نمیدونم... تو خودت با من و سروش بزرگ شدي... هر چند بیشتر از من باسروش صمیمی بودي اما در جریان همه ي ماجراها بودي... ترنم همه جوره مقصر شناخته شداشکان: الان میخواي چیکار کنی؟جرات ندارم پامو توي اتاق بذارم... فقط یه جمله تو گوشم میپیچه... وقتی دیگه ترنمی هم نیست... ترنمی هم نیستسیاوش: نمیتونم بهش بگم... نمیتونم بگم با ماشین دوستش به ته دره رفته... نمیتونم بگم ماشین منفجر شده...نمیتونم بگم هیچی ازش نموندهاشکان: واقعا هم هیچی ازش باقی نمونده بودبه دیوار تکیه میدم... خدایا اینا که راجع به ترنم حرف نمیزنند... مگه نه...سیاوش: همه فکر میکردن خودکشیه... با پیدا شدن سروش تازه فهمیدیم کشته شدهاشکان: سیاوش نکنه ترنم بی گنا........سیاوش: نگو اشکان... خودم تا حالا صد بار بهش فکر کردم... دارم داغون میشماشکان: فعلا به سروش هیچی نگوسیاوش: قصد خودم هم همینه ولی خیلی کنجکاوي میکنه... آخه تا کی میتونم دست به سرش کنماشک از گوشه ي چشمم سرازیر میشه... از روي دیوار سر میخورم... باورم نمیشه...اشکان: فعلا چیزي نگو تا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم... اصلا الان کجاست؟سیاوش: نمیدونم لابد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۰ عصر
همین اطرافه... میشناسیش که آروم و قرار نداره... هیچوقت نمیتونه یه جا آروم بگیرهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 400نمیتونم بهش بگم... نمیتونم بگم با » ... حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده...حرفاي سیاوش تو گوشم میپیچه...« ماشین دوستش به ته دره رفته... نمیتونم بگم ماشین منفجر شده... نمیتونم بگم هیچی ازش نموندهدلم میخواد یکی بیاد بزنه تو گوشمو بگه سروش کمتر به این چرندیات فکر کن منظور اشکان و سیاوش ترنم نیست...اونا در مورد ترنم حرف نمیزنند... اونا در مورد یکی دیگه دارن حرف میزنند... یکی دیگه که تو نمیشناسی... اشکی که ازچشمام سرازیر شده رو به زحمت پاك میکنم... دستام عجیب میلرزن... بدون توجه به اطراف فقط به یه چیز فکرمیکنم... ترنم... آره ترنمی که همه میگن بهت خیانت کرده الان تنها دلیل ناآرومیه منه... بغضبدي تو گلوم نشسته...با صداي پرستاري به خودم میامپرستار: آقاي راستین حالتون خوبه؟با کلافگی سري تکون میدم... به سختی از روي زمین بلند میشماشکان و سیاوش با شنیدن حرف پرستار به سمت در هجوم میارن و با دیدن حال و روز من همه چیز دستگیرشونمیشهفقط تو چشماي سیاوش زل میزنم... جرات ندارم... آره جرات ندارم... من، سروش راستین جرات ندارم در مورد ترنمهیچ چیز بپرسم؟... از وقتی به هوش اومدم به همه چیز فکر کردم به جز این مورد... به اینکه حالش بد باشه... به اینکه روي تخت بیمارستان باشه... به اینکه پیش اون لعنتیا باشه ولی مرگ حتی توي ذهنم هم جایی نداشت... توچشماي سیاوش فقط و فقط غم و اندوه موج میزنهنگامو از سیاوش میگیرم و به اشکان خیره میشمزمزمه وار میگم: اشتباه میکنم مگه نه؟اشکان نگاشو از من میگیره... نگاهی که تاسف و ترحم توش بیداد میکنه... چه سخته مرد بودن... چه سخته اشکنریختن... چه سخته بغضتو گلوت بشینه و جلوي خودت رو بگیري و بگی نه الان وقتش نیست... الان وقت گریهنیستبا تحکم و در عین حال بغضمیگم: هیچکدوم نمیخواین بگین چی شده؟سیاوش: سرو....سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 401- سیاوش فقط یه چیز رو برام روشن کن دیگه هیچی نمیخوام... اون حرفایی که من چند دقیقه پیش شنیدم مربوط بهترنم نبود درسته؟......- سیاوش با توام... من اشتباه میکنم درسته؟؟ اون چیزي که الان تو ذهنه منه یه اشتباه محضه مگه نه؟سیاوش: سروش بهتره.......با صداي بلندي میگم: آره یا نه؟اشکان با ناراحتی بهم خیره شدهسیاوش به طرف من میاد... دستش رو روي شونم میذاره و زمزمه وار میگه: سروش تو رو خدا آروم باشبه شدت به عقب هلش میدمو با داد میگم: چه طوري آروم باشم لعنتی... من دارم از نگرانی میمیرم تو میگی آرومباش؟پرستاري با اخم به طرف ما میاد و با جدیت میگه:آقا اینجا بیمارستانه... خواهش میکنم یه خورده مراعات کنیدبی حوصله به طرف پرستار برمیگردمو میخوام چیزي بارش کنم که اشکان اجازه نمیده و خودش جواب پرستار رو میدهاشکان: شرمنده... همین الان اینجا رو ترك میکنیمپرستار با خشم نگاهی به من میندازه... بعد هم سري تکون میده و از ما دور میشهاشکان به سرعت طرف من میاد و بازوم رو میگیره ... بدون اینکه اجازه ي حرف زدن به من بده به زور من رو به سمتدر خروجی بیمارستان میکشهمیخوام بازوم رو از دستش خارج کنم که میگه: سروش تو رو خدا آروم بگیر... این همه استرس برات سمه... بفهم- اشکان جواب سوال من یه کلمه ست... آره یا نه؟ایکاش درکم میکرد... ایکاش... از شدت استرس ضربان قلبم به شدت بالا رفتهاشکان: اینجا بیمارستانه... بریم تو ماشین با هم حرف میزنیمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 402خدایا من دارم از نگرانی پس میفتم...این آقا بهم میگه آروم بگیر... به زحمت با کمک اشکان خودم رو به ماشینسیاوش میرسونم... همین که داخل ماشین میشینم با صدایی که سعی میکنم محکم باشه میگم: اشکان منتظرمتو همین موقع سیاوش هم میرسه... در طرف راننده رو باز میکنه و داخل ماشین میشینهبا فریاد میگم: اشکان با توام... من منتظرمسیاوش: سرو...نگامو از اشکان میگیرمو به سیاوش خیره میشم- بگو... تو بگو سیاوش... فقط بگو چه بلایی سر ترنم اومده... اون حرفایی که تو اون اتاق میزدین که در مورد ترنمنبود... درسته؟سیاوش دهنشو باز میکنه تا چیزي بگه اما دوباره منصرف میشهبا خشم میگم: سیاوشنقسشو با حرصبیرون میده و سري به نشونه ي تاسف تکون میدهبا ناباوري نگاش میکنم که صداي اشکان بلند میشهاشکان: باور کن وقتی پیداش کردن هیچی ازش نمونده بودنمیدونم چه مرگم شده... حتی اشکم هم در نمیاد... یه چیزي تو گلوم نشسته که اجازه نمیده راحت حرف بزنمسیاوش: مثله اینکه با ماشین دوستش به ته دره میره... اینجور که شنیدم این روزاي آخر شرایط زندگیش سخت تر شدهبود واسه همین خونوادش فکر میکردن خودکشی کرده« من غرق مشکلاتم از این غرق ترم نکن... التماست میکنم »... یاد حرف ترنم میفتمنمیدونم چرا همه چیز زیادي سخت به نظر میرسه... اینجا نشستن... نفس کشیدن... این حرفا رو شنیدن... زنده موندن...تحمل کردن... همه و همه زیادي سخت به نظر میرسن...سیاوش: قبل از اینکه خبري از تو به ما برسه پیداش کردن...سیاوش همینجور از مرگ ترنم حرف میزنه و من هر لحظه حال و روزم خرابتر میشهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 403سیاوش: هیچی ازش نمونده بود... اصلا قابل شناسایی نبود... از اونجایی که با ماشین دوستش رفته بود ته دره تونستنشناساییش کنند... مثله اینکه قبل از انفجار ماشین کیفش هم از ماشین به بیرون پرت شده بود« سروش از این داغون ترم نکن... نه میخوام باورم کنی نه هیچی فقط میخوام دور از هیاهو باشم »سیاوش: روز تشیع جنازش هم مادرش حاضر نشد تو مراسم شرکت کنهسیاوش همونجور حرف میزنه و من به ترنم فکر میکنم... به ترنمی که حتی مادرش هم مادرش نبود...سیاوش: من و بابا مجبور شدیم تو مراسم شرکت کنیم... توي فامیلاي نزدیک هیچ کس تو مراسم شرکت نکرده بود...فامیلاي دور هم تک و توك اومده بودن... اگه بخوام از خاکسپاریش بگم چیز چندانی واسه گفتن نداره چون زیاديسوت و کور بود... قرار شد دیگه مراسم نگیرند و پول مراسم رو به خیریه بدن« فکر نکنم هیچ کس دنبالم بگرده؟... تو این روزا نبودن من به نفعه همه هست »حالا معنی حرف ترنم رو میفهمم... حق با اون بود... قلبم داره آتیش میگیره...روز بعد از خاکسپاریش تازه از حال تو باخبر شدیم... وقتی هم که به هوش اومدي و اون حرفا رو زدي تازه همهفهمیدن که خودکشی نبودهصداي اشکان رو میشنوم که با ترس میگه: سیاوش بسه...سیاوش که تازه متوجه ي حال من شده ساکت میشهاشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشهبه سختی زیر لب زمزمه میکنم: من رو پیش ترنم ببرسیاوش: اما.......به سرعت اشکم رو پاك میکنمو با فریاد میگم: میبري یا خودم برم؟سیاوش: سروش تو .............- سیاوش فقط برو... باید خودم ببینمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 404چشمام عجیب میسوزنند... دلم نمیخواد جلوي کسی گریه کنم... به زحمت نفس میکشم... بغضی که تو گلوم نشستهبدجور اذیتم میکنه... شیشه ماشین رو پایین میکشم شاید راه گلوم آزاد بشه... شاید این هواي تازه یه خورده از دردم کمکنهسیاوش هنوز حرکت نکرده... با خشم میخوام از ماشین پیاده شم که اشکان مچ دستم رو میگیره و اجازه نمیدهاشکان: سیاوش حرکت کنسیاوش با ناراحتی نگاهی به من و نگاهی به اشکان میندازه بعد هم با بی میلی ماشین رو روشن میکنه و به سمتخونه ي ابدي کسی حرکت میکنه که هنوز رفتنش رو باور ندارمنمیدونم چرا؟... ولی هنوز هم امید دارم... امید به زنده بودنش... امید به دروغ بودن تموم این حرفا... امید به بازي بودنتمام این ماجراها... براي اولین بار آرزو میکنم ایکاش این هم یه بازي باشه... ایکاش اینبار هم بازیچه بشم.. ایکاش ایندفعه هم ترنم خیانت کنه... ایکاش باز هم ترنم بهم دروغ بگه ولی زنده باشه... فقط و فقط زنده باشه... نفس بکشه...زندگی کنه... ایکاش همه ي اشتباهات عالم رو انجام بده ولی فقط باشه... روي این کره ي خاکی... زیر این سقفآسمون... توي این شهر دودگرفته... دوست دارم چشمامو ببندمو باز کنمو ببینم که همه چیز یه کابوس تلخ و وحشتناكبود... میترسم... خیلی زیاداشکان: سروش حالت خوبه؟پوزخندي میزنمخودش هم میفهمه چه سوال مسخره اي پرسیده... حرفاي آخر ترنم تو گوشمه و هنوز تو ذهنم تکرار میشن« من خیلی شبا مرگ خودم رو از خدا خواستم... شاید خدا داره تنبیم میکنه »لرزش دستم رو نمیتونم کنترل کنمبا توقف ماشین سیاوش یه سرعت با دستاي لرزونم در رو باز میکنمو پیاده میشم... سیاوش و اشکان هم پیاده میشن...سیاوش جلوتر از من و اشکان حرکت میکنهترسم هر لحظه بیشتر میشه... خودم رو بازنده میبینم... بازنده ي بازندهاشکان: سروش میخواي بریم یه روز دیگه برگردیمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 405بدون اینکه جواب اشکان رو بدم به سنگ قبري خیره میشم که سیاوش کنارش توقف کردهمیدونم این قبر ترنم نیست... همه ي اینا یه بازیه... یه بازي براي تنبیه ي من... دوست ندارم از جام تکون بخورم...دوست ندارم نوشته هاي روي سنگ قبر رو بخونم... مطمئنم همه ي اینا یه دروغه... یه دروغ براي تمام اون روزایی کهحقیقت رو باور نکردمسنگینی دست یه نفر رو روي شونه ام احساس میکنمسرمو برمیگردونمو اشکان رو با چشمهایی به اشک نشسته نگاه میکنم- چرا گریه میکنی؟ من مطمئنم ترنم زنده ست... من مطمئنم این هم یه بازیهاشکان: سروشدست اشکان رو پس میزنمو با قدمهاي آروم به سمت قبري میرم که سیاوش به نوشته هاش خیره شدهنمیدونم چرا ولی یه قطره اشک از گوشه ي چشمم سرازیر میشهبا هر قدمی که به قبر نزدیک تر میشم ته دلم خالی تر میشهبا دیدن نوشته هاي سنگ قبر بهت زده به سیاوش خیره میشمبا ناباوري به سیاوش خیره میشمو میگم: دروغه مگه نه؟با نارحتی سري تکون میده و از من دور میشهنگام رو از عالم و آدم میگیرمو به گلهاي پرپر شده ي روي قبر خیره میشماشکام آروم آروم روون میشن بدون اینکه دست من باشه...« ترنم مهرپرور »دیگه اختیار اشکام دست خودم نیست...زانوهام خم میشن... انگار این پاها تحمل وزن من رو ندارنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 406این گورستان... اي قبر... این نوشته ها... همه و همه فقط نشون از یه چیز دارن... اون هم رفتن... رفتن ترنم... رفتنعشقم.. رفتن همه ي وجودمچشمم به شعر روي سنگ قبر میفته... حرفاي ترنم تو گوشم میپیچهترنم: سروش »سروش: چیه خانمی؟ترنم: نظرت در مورد این شعر چیه؟سروش: تو که میدونی من از شعر و شاعري چیزي سرم نمیشهترنم: تو فقط گوش بده بقیش با من... باشه؟سروش: بخون ببینمترنم:آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرماز شیشه نبودم که با سنگ بمیرممن آمده بودم که تا مرز رسیدنهمراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرمتقصیر کسی..........سروش: ترنم تمومش کن.. این مزخرفات چیه میخونی؟ترنم: سروشسروش: هیچ خوشم نمیاد از این شعرا بخونیترنم: ولی من این شعرو میخوام واسه سنگ قبرم.......«؟ سروش: ترنم تمومش میکنی یا نهبا صداي گرفته اي شروع به خوندن شعر روي سنگ قبر میکنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 407آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرماز شیشه نبودم که با سنگ بمیرممن آمده بودم که تا مرز رسیدنهمراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرمتقصیر کسی نیست که اینگونه غریبمشاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرمدیگه اختیار هیچ چیز دست خودم نیست... نوشته هاي روي سنگ قبر همه نشون دهنده ي مرگ ترنم هستننفسم به سختی بالا میاد.. ایکاش اصلا بالا نیاد... اي کاش واسه ي یه روز فقط یه روز اختیار همه ي دنیا با من بود کهاگه بود اول اونایی رو که این بلا رو سر ترنم آوردن نابود میکردمو بعدش هم خودم رو خلاصمیکردم... آره خودم رونابود میکردم تا از این زندگی نکبتی خلاصبشم دیگه نمیکشم... نمیدونم چرا دوست ندارم باور کنم... شاید چونسخته... شاید چون تحملش خیلی سخته... نه سخت واژه ي خوبی نیست.... تحمل این درد از سخت هم سخت تره...دیگه از اشکام خالت نمیکشم... دیگه از هیشکی خجالت نمیشم... واسه ي چی خجالت بکشم... واسه ي چی اشکنریزم.. واسه ي چی آروم باشم... واسه ي چی غرورم رو حفظ کنم فقط اشک میریزمو لحظه به لحظه به آرامگاه ابديعشقم رو بیشتر از قبل باور میکنم... دستی به روي سنگ قبرش میکشم... هنوز سنگ قبرش تازه ست...نگاهم مدام روي نوشته هاي سنگ قبرش میچرخه... هیچ کدوم از نوشته ها مثله این دو کلمه ایتم نمیکنند... ترنممهرپرورزیر لب زمزمه میکنم: ترنمنگاهم رو همین نوشته ثابت موندهدیگه مطمئنم ترنم بیگناه بود... دیگه مطمئنم بی گناه کشته شد... دیگه مطمئنم همه ي اینا زیر سر اون منصوره...- ترنم......سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 408- خانمی.......- جوابمو بده گلم... تو رو خدا فقط همین یه بار... به خدا این بار باورت میکنم... این دفعه به حرفات گوش میدم... ایندفعه تنهات نمیذارمسیاوش: سرو.....با داد میگم: چیه؟... حماقت من دیدن داره... روزي هزار بار گفت بی گناهم به حرفاش توجهی نکردم... الان که افتادهسینه ي قبرستون تازه دارم به حرفاش میرسماشک تو چشماي سیاوش هم جمع میشه- آره... گریه کن... حالا حالاها همه باسد گریه کنیم... تا عمر دارم خودم رو نمیبخشماشکام از گونم سر میخوره روي سنگ قبر میریزه- روز آخر هم نذاشتم حرف بزنه... روز آخر داشت همه چیز ر میگفت ولی باز هم نذاشتم بگهاشکان: سروش بهتره بریمبی توجه به حرف اشکان ادامه میدم: نگاهش حرف از رفتن داشت ولی اون لحظه درکش نمیکردم... مثله خیلی از روزاکه درکش نکردم... که تنهاش گذاشتم... که تسلیم حرف شماها شدم...« تمام این چهار سال منتظرت بودم که برگردي »به سنگ قبر خیره میشمو با بغضادامه میدم- ببخش که تمام این چهارسال منتظرم موندي و من برنگشتم... ببخش ترنمم... ببخش خانمم... دیگه برام مهم نیستبقیه چی میگن... مهم نیست همه تو رو گناهکار بدونند... این سنگ قبر نشونه ي پاکیه توهه... نشونه بیگناهیت... ایندفعه ساکت نمیشینم... تا پاي جونم براي اثبات بیگناهیت تلاش میکنم... همونطور که تو تا پاي جونت ر رفت واستاديمن هم میمونمسیاوش با چشمهاي سرخ شده میگه: سروش تو حالت خوب نیست تو رو..........سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 409- سیاوش هیچی نگو... فقط تنهام بذار...سیاوش: سر.....- خستم کردي لعنتی... چیه؟... چی از جونم میخواي؟... الان دیگه هیچی آرومم نمیکنهبا بغضادامه میدم: هیچی...اشکان دستش رو روي شونه ي سیاوش میذاره و با سر بهش اشاره میکنه ساکت بشه... سیاوش با چشماي همیشهغمگینش بهم زل میزنه و دیگه هیچی نمیگهنگامو از سیاوش میگیرم... به سنگ قبر خیره میشمو با لحن غمگینی میگم: خانمی عجیب دلتنگتم... دلتنگ همه يوجودت... دلتنگ شعرات... دلتنگ چشمات... دلتنگ چشمهاي غمگینت... دلتنگ خندیدنات... هر چند سالهاست کهدیگه خندت رو ندیدم... ایکاش شب آخر بیشتر نگات میکردم... بیشتر بغلت میکردم... بیشتر باهات حرف میزدم... بیشترباهات میموندم... ایکاش این روزاي آخر اینقدر اذیتت نمیکردم... چه سخته که خودت رفتی و من رو اینجور ماتم زدهتوي این دنیاي خاکی بر جاي گذاشتی... خیلی سخته ترنم... خیلیچه زود رفتی خانمی... چه زود پرپر شدي... چه زود دنیامون از هم پاشید... هر چند 4 ساله که دنیامون از هم پاشیده« ... خسته ام سروش... خیلی زیاد... هم خسته ام هم سردمه... الان فقط دلم یه خواب راحت میخواد »بی توجه به اطرافم روي زمین خاکی نشستم... یادآوري حرفاي ترنم بدجور عذابم میده... ایکاش کمکش میکردم...ایکاش همون چهار سال پیش که اومد دم شرکتو گفت سروش هیشکی باورم نمیکنه باورش میکردم... ایکاش بهاشکاش بها میدادم...- الان راحتی خانمی... جات خوبه... دیگه سردت نیست... تنهایی نمیترسی؟با لبخند تلخی ادامه میدم: هر چند خیلی وقته تنها بودي... تنهاي تنها... حق با طاهر بود تو خیلی تنهاتر بودي منحداقل خونوادم رو داشتم ولی تو هیشکی رو نداشتی...اشکان بغلم میشینه و دستش رو روي شونم میذارهاشکان: سروش اینقدر بی قراري نکنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 410صورتم رو که از اشکهام خیسه خیس شده با دست پاك میکنمو میگم: نگو اشکان... این رو نگو... این بی قراري هادست من نیست... دیگه هیچی دست من نیست... نه اختیار اشکام با منه نه اختیار دل شکسته ام... دلم هواي رفتنداره... روز آخر فقط تو چشمام زل زده بودو بهم نگاه میکرد... حالا میفهمم که فهمیده بود... حالا میفهمم که فهمیدهبود رفتنیه... انگار داشت یه دل سیر نگام میکرد... عشق تو چشماش بیداد میکرد ولی من باز هم باورش نکردم... باز همبا زخم زبون دلش رو شکستم... اشکان یه چیزي بهم میگه اون بیگناهه... این دفعه دیگه کوتاه نمیام... این دفعهمیخوام همه ي اون کوتاهی ها رو جبران کنم... نه به خاطر خودم... نه به خاطر خونوادم فق و فقط به خاطر ترنم...ترنمی که رفت که تنهام گذاشت که بدترین مجازات رو برام انتخاب کردتو ذهنم حرفاي شب آخرش تکرار میشهمیخوام اینجور به ماجرا نگاه کنم...که سهم ما از همدیگه فقط و فقط جدایی بود... هر چند این جدایی براي من »« سخت ترین بود ولی خوشحالم براي تو نتیجه ي خوبی رو به همراه داشتاشکم با شدت بیشتري از چشمام سرازیر میشهحالا معنی این جمله رو میفهمم که میگن هیچ کاره خدا بی حکمت نیست... جدایی من از تو واسه هیچکس هم نفعی »« نداشته باشه واسه ي تو سرشار از عشق بود... خیلی خوشحالم که تونستی به عشق واقعیت برسی- ببخش ترنم... من رو ببخش... بخاطر همه دروغایی که اون روز توي شرکت بهت گفتم... شرمندتم خانمیحق با تو بود... چشماي تو عاشق بود... نمیدونم حقیقت ماجرا چی بود... نمیدونم دلیل انتخابت از اول چی بود ولی از یهچیز مطمئنم به هر دلیلی که انتخابم کردي عاشق شدي... عاشق من... عاشق منه خودخواه.. منی که در بدترین شرایطترکت کردم... تنهات گذاشتم... اشکات رو در آوردم... حتی بعد از 4 سال هم عاشق بودي... باز هم عاشق من... آرهعاشق من موندي و عذاب کشیدي ولی من باز هم ازت گذشتم... به بخاطر خودم... به خاطر غرورم... به خاطرخونوادم... به خاطر ترانه... چه خودخواه شده بودم... چه خودخواه شده بودم که فکر میکردم همه ي این عذابها حقته...حالا که فکر میکنم میبینم حق تو این نبود... حتی اگه اشتباهی هم کرده بودي باز هم حقت این نبود... ایکاش درکتمیکردم تا امروز درکم کنی خانمی... تا امروز با ناله هاي من دلت به رحم بیاد و از خواب آرومت بیدار بشی... بیدار بشیو بگی سروش تموم شد... همه ي این کابوسا تموم شدیه قطره بارون روي گونه ام میریزه... به آسمون نگاه میکنم...زمزمه وار میگم: این هم همدم همیشگیت... دوست روزهاي تنهاییت... تو این روز هم تنهات نذاشتسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 411قطره هاي بارون آروم آروم سنگ قبر رو خیس میکننداشکان: سروش بهتره بریمبا لبخند تلخی میگم: کجا؟... دیگه کجا رو دارم برم؟... از امروز به بعد هیچ جایی تو این دنیا آرومم نمیکنه... هیچ جاآهی میکشمو سرم رو به سمت سنگ قبر میبرم... آروم بوسه اي به سنگ سرد میزنمو سرم رو روي سنگ میذارمزیر لب زمزمه میکنم: آروم بخواب عشقم... آرومه آروم بخواب... دیگه راحت شدي... دیگه هیچکس بهت کاري نداره...دیگه زور هیچکس بهت نمیرسه... نه من... نه طاها... نه طاهر... نه پدرت... نه به اون به اصطلاح مادرت... از دستهمگیمون خلاصشديیاد سوالش میپرسم... سوالی که الان ته دلم رو آتیش میزنه... اشکهاي من با بارن ترکیب میشنو خاطرات ترنم رو برام«؟ میشه خوشبخت بشی »... زنده میکنند- نه ترنم نمیشه... حالا میفهمم که بدون تو نمیشه؟... چه دیر فهمیدم... ایکاش همون شب... توي همون اتاق... درهمون لحظه هاي دلتنگیت اشکات رو پاك میکردمو جوابت رو میدادمچقدر سخته دیر فهمیدن... دیر پشیمون شدن... دیر حرف زدن... چه سخته همه ي دنیات رو از دست بدي بعد بفهمینمیتونی بدون اون زندگی کنی- چه دیر فهمیدم... چه دیر پشیمون شدم... چه دیر حرفایه دلم رو زدم.... ترنم چرا همه چیز اینقدر سخت شده؟... چراحرفات اینقدر عذابم میدن... چرا ترنم... چرا یادآوریشون تا این حد داغونم میکنند« خوشبخت شو و زندگی کن »- نمیتونم ترنم... دیگه نمیتونم خوشبخت بشم... ایکاش همون شب بهت میگفتم که بدون تو هیچوقت خوشبختنبودم... که بدون تو هیچوقت خوشبخت نمیشم... اصلا خوشبختی بدون تو برام معنایی نداره... خوشبختی میخوامچیکار وقتی تو نیستی... قتی زیر این خروارها خاك خوابیدي و من رو از یاد بردي... من خوشبختی نمیخوام... منهیچی نمیخوام... من از این دنیا هیچی نمیخوام... فقط میخوام بیام پیشه تو... پیشه تویی که همه ي بهونه ي بودنمبودي ولی الان کنارم نیستی... حتی دور هم نیستی... اصلا دیگه کلا روي این زمین خاکی نیستی« بهم قول بده هر چیزي که شد زندگیت رو بسازي... به گذشته ها به خاطره ها به هیچ چیز فکر نکن »سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 412- میدونستی میخوان بلایی سرت بیارن آره؟... ایکاش بارت میکردم... ایکاش ترس تو چشمات رو میخندم ترنم...ایکاش من هم اونا رو جدي میگرفتم مثله تو... تویی که در جواب حرفاي من لبخند تلخی زدي و گفتی... ایکاش حقبا تو باشه... ایکاش نمیگفتم موضوع اخاذي و تو زیادي بزرگش کردي... حالا میفهمم حق با تو بود... باید میترسیدم...باید از ترس تو میترسیدم... از نگرانیهات... از کلافگیهات... از بی تابیهات... باید میترسیدم... چه بد که مثله همیشهباورت نکردم... حق با تو بود هیچوقت بارت نکردم هیچوقت« فقط به زندگیه جدیدت فکر کن... به آلاگل »... سرم رو از روي سنگ قبرش برمیدارم... صداش هنوز تو گوشمهخدایا ایکاش اینقدر صداش تو گوشم نپیچه... تو ذهنم تکرار نشه... ایکاش اینقدر قلب شکسته ام ر شکسته تر نکنه...انگار کنارمه... انگار دوباره داره باهام حرف میزنه... انگار دوباره میخواد تنهام بذاره... انگار براي آخرین بار اومده باهاماتمام حجت کنه... نه ترنم بهت قول نمیدم... هیچوقت بهت قول نمیدم.. من فقط تو رو میخوام... بدون تو دیگه هیچیرو نمیخوامبا داد میگم: میفهمی ترنم من بدون تو این زندگی رو نمیخواماشکان با چشمهایی که از شدت گریه قرمز شده بهم خیره میشه و میگه سروش آروم باشپوزخندي میزنم بدون توجه به حرف اشکان زمزمه وار ادامه میدم: اگه قراره این زندگی بدون تو ساخته بشه همون بهترکه اصلا قدمی براي ساختش بر ندارم... نه ترنم بهت قول نمیدم.. نمیخوام قول بدم... بذار این دفعه هم به حرفتگوش ندم ترنم... براي آخرین بار... فقط همین یه بار...به سیاوش نگاه میکنم... میدونم درکم میکنه... روز مرگ ترانه رو به خاطر دارم... چه تلخه داستان زندگیه من وبرادرم... دو برادر که عاشق دو خواهر میشن ولی هیچکدوم به عشقشون نمیرسنبا لبخند تلخی خطاب به سیاوش میگم: دوتاشون خیلی بی معرفت بودن... هر وتاشون تنهامون گذاشتن... میبینی؟...ترنم هم مثله ترانه رفت... واسه ي همیشه... همیشه ي همیشهبارون لحظه به لحظه بیشتر میشه... اشکام تمومی ندارن... هر چند زیر قطره هاي بارون اشکام پنهون شده ولی بغضیکه تو گلوم نشسته لوم میدهسیاوش پشتش رو به من میکنه... میدونم اشکهاي اون هم جاریه... میدونم اون هم به زور روي پاش واستاده... میدونماون هم مثله من اشک مهمونه چشماشهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 413آره اشک مهمون چشمام شده... تا زنده ام دیگه این اشکا همدم همیشگیه من هستن... منی که از اشک ریختن فراريبودم از این به بعد هر روز باید براي نبود عشقم اشک بریزم... گریه کنم... آه بکشمو داغون بشم... چه دلتنگم... چهدلتنگ... دلتنگ اون روزاي خب... ایکاش میشد برگردم به 4 سال پیش و از اول شروع کنم... ایاش میشد... حالا کهفکر میکنم میبینم حق با اون بود من یه آدم عوضی بودم... یه آدم پست عوضی که فقط به خودم فکر میکردم... حتیاگه گناهکارترین بود باز هم حقش نبود... انتقام عشقم رو از اون پست فطرتا میگیرم... میدونم که اونا بی ارتباط با اتفاقچهارسال قبل نیستناز روي زمین بلند میشم... لباسام بدجور کثیف شده ولی برام مهم نیست... اشکام رو پاك میکنمزمزمه وار میگم: باز میام عشق من... باز میام... این دفعه دیگه تنهات نمیذارم... این دفعه میخوام باورت کنم ترنم... ایندفعه میخوام همه ي اون حرفایی رو که بهم زدي باور کنم... مهم نیست یه دنیا مدرك علیه تو وجود داره مطمئنمبیگناهی تو ثابت میشه... چون بیگناهی... چون تو لحظه هاي آخر از چشمات معصومیت فریاد میزد... براي اثباتبیگناهیت اول از همه خودم باید باورت داشته باشم... بدون مدرك باورت میکنم ترنم... این دفعه همه چیز فرق داره دربدترین شرابط هم پا پس نمیکشم... همه شون تاوان پس میدن... تاوان مرگ عشقم رو همه شون پس میدنبعد از تموم شدن حرفام بدون توجه به اشکان و سیاوش به سمت ماشین حرکت میکنم... دیگه هیچی برام مهمنیست... تنها چیزي که الان برام مهمه فهمیدن حقیقته... حقیقتی که ترنم بارها و بارها ازش حرف زدو من نشنیدم...توي دلم زمزمه میکنم: به امید دیدار خانومم...به امید روزي که دوباره ببینمت نفس میکشم عشق من... تا اون روزخدانگهدارشکسته تر از همیشه از عشقم دور میشم... احساس ضعف و ناتوونی میکنم... صداي قدمهاي اشکان و سیاوش رو پشتسر خودم حس میکنم اما حتی حوصله ي واستادن و منتظر شدن رو هم ندارم... تعادل درست و حسابی ندارم...سیاوشو اشکان بالاخره به من میرسن و بدون هیچ حرفی در طرفینم حرکت میکنند... هردوشون به رو به رو خیره شدنسرجام وایمیستماشکان و سیاوش با تعجب نگام میکنند... به سمت عقب میچرخم و نگاه دیگه اي به سنگ قبر میندازم... نمیدونم چرادل کندن از این گورستان اینقدر سخت شدهسیاوش: سروش باید بریمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 414سیاوش که میبینه جوابش رو نمیدم با کمک اشکان من رو به سمت ماشین میکشه... مقاومت نمیکنم... حتی نايمقاومت کردن هم ندارم وقتی به ماشین میرسیم با کمک اشکان تن خسته ي خودم رو روي صندلی عقب پرتمیکنم... اشکان هم کنار من روي صندلی عقب میشینه... سیاوش به آرومی در جلو رو باز میکنه و داخل میشهبدجور دلم گرفته...سرم رو به شیشه ماشین میچسبونمو نگاهم رو به بیرون میدوزم... سیاوش بدون هیچ حرفی ماشینرو روشن میکنه و اون رو به حرکت در میارهدوباره قطر اشکی مهمون چشمام میشه... حس خیلی بدي دارم... باور نبودنش از باور خیانتش هم سخت ترهبا صداي تقریبا بلندي میگم: میخوام پیداش کنماشکان با تعجب میگه: کی رو؟- منصور رو... به هر قیمتی شده باید پیداش کنمسیاوش: پلیس خیلی وقته
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۰ عصر
دنبالشه- بارها و بارها به من گفته بود بیگناهه ایکاش باور میکردم- سیاوش: سروش هنوز هیچی معلوم نیست... شاید مرگش دلیل.........با داد میگم: خفه شو سیاوش... هر چی میکشم از دست حرفاي توهه... یادته میگفتم اگه ترنم تو رو میخواست اونعکسا رو نمیفرستاد تا خودش رو خراب بشه اما باز حرف خودت رو میزدي... همیشه میگفتی براي خراب کردن رابطهي من و ترانه اینکار رو کرده.....وسط حرفم میپرهسیاوش: سروش باز که داري احساسی تصمیم میگیريبا پوزخند میگم: واقعا برات متاسفم سیاوش... حالا بهتر معنی حرفاي ترنم رو درك میکنم... وقتی هیچکس حرفاشباور نداشت براي کی باید حرف میزد؟... منی که میگم منصور از 4 سال پیش حرف زد... از انتقام حرف زد... از مرگترانه حرف زد ولی تو باز حرف خودت رو میزنی.....سیاوش با ناراحتی میگه: باشه سروش... باشه... اصلا هر چی تو بگی... بگو من چیکار کنم؟... وجود آلاگل رو فراموشکردي؟... یادت نیست چند ماهه دیگه عروسیته... اون رو میخواي چیکار کنی؟ اصلا ترنم بیگناه... فرشته... بهترینسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 415موجود توي دنیا... ولی الان نیست... الان ترنم نیست... الان اون زیر خاك خوابیده... براي همیشه رفته... نمیگم هیچاقدامی نکن... بهت حق میدم... مثله همیشه کمکت میکنم... پا به پات میام... اما با آلاگل میخواي چیکار کنی؟... باعرو............فریاد میزنم: تمومش کن سیاوش... تمومش کن... عشق من تو سینه ي قبرستون خوابیده من برم دو ماه دیگه عروسیکنم... یعنی تا این حد پست شدم؟سیاوش: سروش اون عشقی که تو ازش حرف میزنی فقط ترحمه... خودت بارها و بارها بهم گفتی هیچ علاقه اي بهترنم نداري... خودت گفتی ازش متنفري... تنها دلیل این رفتاراي امروز تو دلسوزي و ترجمه... چون قبل از مرگش اونرو شکنجه کرده بودن الان.....دستام رو مشت میکنم... خیلی دارم سعی میکنم خودم رو کنترل کنم... حرفاي سیاوش بدجور اذیتم میکنهاشکان: سیاوشبا اینکه مشکل از سیاوش نیست... وقتی تمام این 4 سال به همه گفتم از ترنم متنفرم نمیتونم انتظار داشته باشم کهدرکم کنند... ولی دست خدم نیست تحمل این حرفا رو ندارم با فریاد میگم: نمیبینی دارم تاوان همه ي اون حرفا روپس میدم... بگم غلط کردم خلاصمیشی... آقا م-ن- زیادي خوردم اینجوري راحت میشی... تمام اون سالها به غرورمفکر میکردم الان پشیمونم... الان غرور نمیخوام... بابا من فقط عشقم رو میخوامسرمو بین دستام میگیرمو با ناله میگم: سیاوش من ترنم رو میخوامسیاوش متعجب از این همه رك گویی من از آینه بهم خیره میشهاشکان: سیاوش حواست کجاست؟ به رو به روت نگاه کن حالا به کشتنمون میديسیاوش با حرصسرعت ماشین رو بیشتر میکنه و به سمت خونه میرونه...- ایکاش من هم زنده نمیموندماشکان و سیاوش هر دو تا با داد میگن: سروش- بدترین مجازات براي من زنده موندنه... دلم میخواد پیش ترنم برم...اشکان: سروش اینجوري نگو... به مادرت فکر کن... به پدرتسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 416- پس خودم چی؟جوابی واسه ي سوالم ندارهبا ناراحتی ادامه میدم: اشکان نفس کشیدن توي شهري که ترنم توش نفس نمیکشه خیلی سختهسیاوش: سروش تو آلاگل رو داريمتنفرم از اینکه سیاوش راه و بیراه اسم این دختره رو وسط میاره...با خشم میخوام چیزي بگم که اشکان دستش رو روي شونه ام میذاره و میگه: سروش به خدا ترنم به این همه بیقراري راضی نیست... اینجوري بیشتر روحش رو آزار میديبا شنیدن حرف اشکان حالم بدتر میشه... نمیتونم مرگش رو باور کنم... نمیتونم تحمل کنم که از نبودش حرف بزنند...نمیتونم- چه جوري باور کنم دیگه نیست... چه جوريسرم رو به صندلی ماشین تکیه میدم... چشمام رو میبندم... حتی با چشمهاي بسته هم ترنم رو میبینمسیاوش: اشکان کجا میخواستی پیاده بشی؟اشکان: بیخیال... ترجیح میدم تو این شرایط پیش سروش بمونچشمهام رو باز میکنمو با لحن سردي میگم: برو به کارات برس... من خوبماشکان: سروش- با بودن تو هم چیزي تغییر نمیکنه... الان فقط یه چیز آرومم میکنه... ترنم... که اون هم جز آرزوهاي محالهدلم تنهایی میخواد...- سیاوش به سمت آپارتمان من بروسیاوش و اشکان بهت زده به من نگاه میکننداشکان: سروش تو حالت خوبه؟ تو تنهایی میخواي تو اون آپارتمان چه غلطی کنی؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 417- احتیاج به تنهایی دارمسیاوش: سروش همه تو خونه منتظر تو هستنبا صداي بلندي میگم: منتظر کی هستن؟... منتظر من... منتظر منه مرده.. بهشون بگو سروش مرد... بگو هیچی ازشباقی نمونده... بگو روحش مرده و جسمش محکوم به موندنهاشکان از حرفاي من متاثر میشه و من رو تو آغوشش میگیرهاشکان: سروش مطمئن باش هیچ کار خدا بی حکمت نیست- توي مرگ ترنم من چه حکمتیه؟... ان همه عذاب بسش نبود؟... آخرش باید اونجور میمرد؟... نه اشکان من نمیتونمحکمت خدا رو بفهمم... دلم هم نمیخواد بفهمم... این همه سختی... این همه ظلم... این همه شکنجه... و در آخر همسخت ترین نوع مردن... چه حکمتی میتونه تو این سختیها باشهباز هم اشکان هیچ جوابی براي حرفام نداره...- ترنم من مظلوم و بی گناه کشته شد نمیتونم آروم بگیرم... نمیتونماشکان: سروشخودم رو از آغوشش بیرون میکشم- اشکان بهتره بري به کارات برسی هیچ چیزي الان نمیتونه آرومم کنه... پس سعی نکن با حرفات بیشتر از این دلم روبسوزونیاشکان آهی میکشه و میگه: سیاوش من رو همینجاها پیاده کنسیاوش: امشب بیا خونه ي ما... پدر و مادرت هم خونه ي ما هستناشکان: چند تا کار عقب افتاده دارم انجامشون میدم بعد میامسیاوش سري تکون میده و ماشین رو نگه میداره... حوصله ي حرف زدن با هیچکدومشون رو ندارم... حتی اشکان کهاز سیاوش هم بهم نزدیک ترهاشکان: سروشسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 418با کلافگی بهش چشم میدوزم و هیچی نمیگماشکان: همه چی درست میشهزهرخندي میزنمو نگاهم رو ازش میگیرمبا جدیت میگه: سروش مثله همیشه رو کمک من حساب کنمیدونم میتونم رو کمکش حساب کنم... میدونم تنهام نمیذاره...تنها کسیه که به خوبی درکم میکنه... تمام این چهارسال تنها کسی بود که بارها و بارها بهم گفت از تو چشمات هنوز هم عشق رو میخونم... تنها کسی بود که با نامزديمن با آلاگل مخالف کرد... تنها کسی بود که میگفت اگه هنوز ترنم رو دوست داري بخشش رو انتخاب کن... همیشهي همیشه اشکان کنارم بود و بهتر از خودم درکم میکرد... با اینکه برادرم نبود اما از برادرم هم بهم نزدیک تر بودبا ناراحتی سري تکون میدمو هیچی نمیگم...اون هم با لحن غمگینی خداحافظی میکنه و از ماشین پیاده میشهسیاوش دستش رو به نشونه ي خداحافظی براي اشکان بالا میاره و بعد هم بدون هیچ حرفی به سرعت از کنارشمیگذره....هیچ حرفی نمیزنم همه ي فکر و ذهنم از ترنم پر شده... تازه متوجه ي مسیر خونه ي مون میشمبا داد میگم: سیاوش مگه نمیگم برو آپارتمان خودمسیاوش: امشب نه سروش... امشب نمیتونم تنهات بذارم- سیاوش من حوصله ي اون خونه رو ندارم... دلم تنهایی میخواد... میخوام برم جایی که بهم آرامش بدهسیاوش: قول میدم کسی دور و اطرافت نپلکه... اصلا برو توي اتافت در رو هم قفل کن... ولی تنها توي اون آپارتماندرندشت نروسرم درد میکنه... حوصله ي جر و بحث با سیاوش رو ندارم... میدونم حریفش نمیشم ترجیح میدم چشمامو ببندمو بههیچ چیز فکر نکنم... هر چند با بستن چشمام بیشتر یاد غصه هام میفتمبعد از یه ربع بیست دقیقه بالاخره به جلوي خونه میرسیمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 419سیاوش: سروش تو رو خدا امشب یه خورده مراعات کن... میدونم سخته ولی یه خورده خودت رو کنترل کن... چیزيدر مورد سر خاك رفتن ترنم نگو آلاگل و خونوادش هم.........چنان با خشم نگاش میکنم که ادامه ي حرفش رو میخوره و آه عمیقی میکشهبا حال و روز خرابم از ماشین پیاده میشمو سعی میکنم به سمت در خونه برم... سیاوش هم از ماشین پیاده میشه و باسرعت خودش رو به من میرسونه... زیر بغلم رو میگیره با خشم میگه: با این حال و روزت میخواستی تنها تو اونآپارتمان چه غلطی کنی؟- اینجا بیام چه غلطی کنمبا تاسف سري برام تکون میده و با کلیدي که در دست داره در رو باز میکنه... همین که وارد خونه میشم متوجه ي غیرعادي بودن فضاي خونه میشم... سر و صداي زیادي از داخل خونه شنیده میشهسیاوش شونه اي بالا میندازه و میگه: خودت که مامان رو میشناسی... به مناسبت سلامتی تو اکثر فک و فامیل رودعوت کردهبا اخمهایی در هم میگم: سیاوش، سیاوش، سیاوش من از دست تو چی میکشم... یعنی اینقدر عرضه نداشتی این مراسمرو بهم بزنی... واقعا حال و روز من رو نمیبینی... من میگم حوصله ي خودم رو ندارم بعد تو میگی کل فامیل توخونمون جمع شدنسیاوش: یه بهانه برات جور میکنم تو اتاقت بري... باشهدارم دیوونه میشم... خدایا... من اینجا چه غلطی میکنم؟... من تنها چیزي که الان میخوام یه قبر کنار قبر عشقمه... یهخواب اروم کنار عشقی که واسه همیشه رفته و تنهام گذاشته...در ورودي خونه باز میشه و آیت متفکر از خونه بیرون میاد... با دیدن آیت حالم بد میشه... تحمل آیت و آلاگل روندارم... با دیدن من لبخندي میزنه ولی بعد از مدتی لبخند رو لباش خشک میشه... با سرعت خودش رو به من میرسونهو با ناراحتی میگه: سروش این چه سر و وضعیه؟نگاهی به لباسم میندازم و میخوام جوابش رو بدم که سیاوش اجازه نمیده و خودش جواب میده: نگران نباش چیز مهمینیستآیت: اما.......سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 420سیاوش با کلافگی میگه:آلاگل کجاست؟آیت که متوجه میشه سیاوش نمیخواد حرفی در این مورد بزنه و میگه: این خواهر خل و چل بنده کچلم کرد از بسگفت چرا نیومدن چرا نیومدن... الان هم زانوي غم بغل گرفته و بغل بقیه.......هنوز حرف آیت تموم نشده که صداي شاد آلاگل رو میشنوم که میگه: سروش بالاخره اومدي؟آیت: مثلا داشتم حرف میزدماآلاگل: برو باباآیت: بی.........آلاگل وسط حرف آیت میپره و با مهربونی خطاب به من میگه: سلام عزیزمسري تکون میدمو میخوام از کنارش بگذرمآلاگل: خیلی نگرانت شدمآیت: مثلا داشتم حرف میزدماآلاگل بی تفاوت به حرف آیت خودش رو به من میرسونه و از گردنم اویزون میشه و میگه: دیگه اینجوري نگرانمنکن... من تحملش رو ندارم سروشمبا خشونت دستاش رو از دور گردنم جدا میکنم و میخوام بگم تمومش کن که باز این سیاوش با تک سرفه اي کهمیکنه اجازه حرف زدن رو به من نمیدهتک سرفه ي مصلحتیش باعث میشه آلاگل به خودش بیاد و یه خورده خجالت زده بشهنفسم رو با حرصبیرون میدم... واقعا نمیدونم چیکار کنم... بارها و بارها بهش تذکر دادم خوشم نمیاد در جمع اینکارا روبکنه... هر چند تو خلوتم دلم نمیخواد اینجوري باشهآلاگل زمزمه وار مبگه: سلام آقا سیاوش... ببخشبد متوجه نشدمسیاوش: سلام خانم خانماآیت: تو مگه به جز سروش چشمات کس دیگه اي رو هم میبینهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 421بی توجه به حرفاي بی سر و ته شون به سمت داخل ساختمون میرمصداي آلاگل رو میشنوم که میگه: آیتصداي خنده ي آیت و سیاوش بلند میشهبغضبدي تو گلوم میشینه... ترنم من زیر خروارها خاك خوابیده و همه خبر دارن ولی هیچکس براش دل نمیسوزونه...ایکاش درکم میکردندستاي یه نفر به دور بازوم حلقه میشن... سرمو برمیگردونمو با دیدن آلاگل اخمام تو هم میره- آلا فعلا حوصله ندارمآلاگل: سروش چرا اینجوري میکنی؟... من نگرانتم...با کلافگی بازوم رو از حلقه ي دستاش خلاصمیکنمو میگم: بیخود نگرانیآلاگل: من خیلی دوستت دارم سروشبی حوصله میگم: بهتره دور و بر من نپلکی... امشب حوصله ي هیچکس رو ندارمآلاگل: تو خیلی بی احساسی... خیلی- کسی مجبورت نکرده تحملم کنیبعد از تموم شدن حرفم بی توجه به آلاگل با گامهاي بلند خودم رو به داخل ساختمون میرسونم... نمیدونم چرا اینقدربی رحم شدم... نمیدونم چرا دلم براش نسوخت... شاید به خاطر حرفاي ترنم که پر از غم و ناامیدي بود... حرفاش توذهنم تکرار میشن« اون شب تو مهمونی براي اولین بار به یه نفر حسودیم شد »با یادآوري حرفش دلم آتیش میگیرهزمزمه وار میگم: غلط کردم خانمی... غلط کردم... ایکاش با خودت و خودم این کار رو نمیکردم... ایکاش میبخشیدمتوي شرکت وقتی گفتی به عشق واقعی رسیدي هنوز هم ته دلم یه امیدهایی بود که شاید براي آزار و اذیت من »« میگی... اما اون روز وقتی توي مهمونی آلاگل رو بوسیدي فهمیدم خیلی عاشقیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 422- آره عاشقم... عاشقه عاشق... اما عاشق تو... نه عاشق اون کسی که تو فکر میکنی... آخ ترنم... ایکاش الان کنارمبودي تا بهت میگفتم مهم نیست گذشته چی بود من میبخشم حتی اگه گناهکارترین باشی...ایکاش بود تا میگفتمقبولت کنم عشق من.. تا باورت کنم... کنارت میمونم مثله اون پنج سال که همیشه کنارت بودم« اون روز فهمیدم که چقدر دیوونه ي آلاگلی »از شدت عصبانیت دستام مشت میشه... عصبانیت از دست خودم... از دست خودم که همه چیز رو خراب کردم... کهباعث شدم با زجر و امیدي زندگی کنه... میخواستم نشون بدم خوشبختم... که بدون تو میتونم زندگی کنم ولی الانمیفهمم که بدون اون زندگی مرگ تدریجی میشهآه عمیقی میکشمایکاش اون روز دیوونگی نمیکردم ایکاش اون شب با سکوتم آزارت نمیدادم.. ایکاش میگفتم اینا فقط خیالات خامتوهه... چقدر از این ایکاش ها بدم میادهر چقدر که به سالن نزدیک تر میشم سر و صداي مهمونها رو هم بیشتر میشنومهمینکه وارد سالن میشم سها رو میبینم... سها با دیدن من با داد میگه:مامان سروش اومدبعد از تموم شدن حرفش با دو به طرف من میادو خودش رو توي بغلم پرت میکنهلبخند تلخی رو لبام میشینهآره اومدم... اما داغونتر از همیشه... ایکاش نمیومدم... ایکاشتو سالن همه ساکت میشن و با لبخند نگامون میکننداشک تو چشماي مامان جمع شدهسها با بغضمیگه: سروش خیلی بدي... میدونی چقدر ترسیدمبا لحن غمگینی میگم: ببخش جوجو کوچولوي خودم... ببخشسها: فکر کردم واسه همیشه از دستت دادم... داداشی من بدون تو میمیرمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 423اونو محکم به خودم فشار میدم... در تمام مدت زندگیم فقط دو تا دختر رو به اندازه ي جونم دوست داشتم... یکی سهاکه خواهرمه... یکی ترنم که همه عشقم بود و هست...با یادآوري ترنم دوباره ته دلم میگیرهسها با گریه میگه: داداشی دیگه تنهام نذاراون رو به زور از آغوش خودم بیرون میارم... نگاهی بهش میندازم... زیر چشماش گود رفته... خیلی لاغر شدهآهی میکشمو فقط سري تکون میدمچرا دروغ... دلم میخواد تنهاش بذارم... دلم میخواد همه رو تنها بذارم و برم... برم پیشه عشقم... همه ي آدماي اینخونه کسی رو دارن... اما عشق من زیر اون خاك غریبه... غریبه غریب... دوست دارم پیشه عشقم برم و از تنهاییدرش بیارممحکم تو بغلم فشارش میدم... با ورجه وورجه از بغلم میاد بیرونو با لحن بانمکی میگه: قول میدي دیگه من رونترسونی؟لحن حرف زدنش منو یاد ترنم میندازهبا بغضسرمو تکون میدمو میگم:قول میدمسها: قول مردونه؟نه... دلم نمیخواد قول مردونه بدم... دلم نمیخواد اصلا قول بدم...تو چشماي خوشگلش انتظار رو میبینمبی اراده میگم: قول مردونهبه زحمت بغضم رو قورت میدم... به زحمت جلوي اشکم رو میگیرم تا از گوشه ي چشمم سرازیر نشه...سها: خوبی داداش؟دلم میخواد داد بزنم بگم نه... خوب نیستم.. عشقم رو کشتن... دلم میخواد من هم بمیرم... اما تنها کاري که میکنم اینهکه بهش خیره میشمو زمزمه وار میگمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 424- خوبم... نگران نباشبا اینکه واسه خودش خانمی شده ولی براي من همیشه همون خواهر کوچولوههسها که تازه متوجه ي لباسهاي خاکی من شده با جیغ میگه: داداش لباست چی شده؟انگار هیچکس متوجه ي سر و وضع آشفته ي من نشده بود... چون با جیغ سها تازه سوالهاي بقیه هم شروع میشهآهی میکشمو با دردي که ناشی از مرگ عشقمه میگم: رفته بودم پیش یکی که خیلی تنها بود... باغچه ي خونش اینبلا ر سر لباسام آوردسها با تعجب میگه: داداش چه عجله اي بود... این همه آدم منتظرت بودن اونوقت تو پیش دوستت رفتی- آخه خیلی تنها بود... خیلی وقت بود که منتظرم بودسها: خوب دعوتش میکردي اون هم بیادبا افسوس میگم: اگه میشد میکردم... اما خیلی دیر شده بود... خیلیسها با اخم میگه: من به مامان گفتم زودتر خبرت کنیم... اما گفت میخوام سروش رو سورپرایز کنم... اگه زودترمیفهمیدي میتونستی دوستت رو هم دعوت نکنیلبخند غمگینی میزنم... سها چه میفهمه از درد من.. از غصه من... از دلتنگی من... اصلا آدماي این خونه چی از حرفدل من میفهمنبا صداي بابا از فکر بیرون میامبابا: شما دو نفر باز بهم رسیدین از بقیه غافل شدین؟همه از این حرف بابا به خنده میفتنحوصله ي این جمع رو ندارم... سها رو یه خورده از خودم دور میکنمو میگم: جوجو کوچولو من میرم یه خورده استراحتکنم... خیلی خسته امسها: اما....میپرم وسط حرفشو با ناراحتی میگم: خواهش میکنم سها... واسه امروز کافیهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 425با لحنی غمگین میگه: باشه داداش... هر چی تو بگی- ممنون که درکم میکنیبابا: سروش بابا حالت خوبه؟لبخند تلخی میزنمو میگم: خوبم بابا... فقط یه خورده خسته اممامان با چشمهاي اشکیش به سمتم میاد... من رو تو بغلش میگیره و میگه: همه مون رو بدجور ترسوندي سروشبوسه اي به سرش میزنمو میگم: شرمنده مامان... نمیخواستم اینجوري بشهصداي عمه شهره بلند میشه: خدا باعث و بانیش رو نابود کنههر کسی یه چیزي میگهخاله زهره: اونجور که بابات میگفت خلافکار بودن... خاله آخه چرا خودت رو به دردسر میندازي؟ مامان و بابات از ترساز دست دادنت تو این مدت آب شدنمامان آهسته کنار گوشم میگه: سروش جان فقط یه خورده بشین... بعد برو استراحت کن... همه ي فامیل براي دیدنتو امدن زشته همین طور سرت رو پایین بندازي و تو اتاقت بريمیخوام چیزي بگم که صداي پر از طعنه ي زن عمو میشنوم: سروش جان مامانت میگفت باز هم بخاطر ترنم خودترو به دردسر انداختی؟با این حرف سکوت بدي تو سالن حکم فرما میشهچشمم به آلاگل میفته که اشک گوشه ي چشمش جمع شدهبا بی حوصلگی نگام رو ازش میگیرم... حتی حوصله ي یه دلسوزي ساده رو هم براش ندارم... انگار با رفتن ترنم همهي احساسات من هم ازبین رفتندهنمو باز میکنم تا چیزي بگم که خاله زهره اجازه نمیده و مشغول ماست مالی کردن ماجرا میشهخاله زهره: فرشته جان چه حرفا میزنیا... خودت که دیگه تا الان سروش رو شناختی... هر کس دیگه هم به جاي ترنمبود باز هم عکس العمل سروش همین بودسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 426پوزخندي رو لبم میشینهعمه شهره: آره بابا... این سروش از بچگی همین طور بود... وقتی دلسوزیش گل میکنه دوست و دشمن نمیشناسهمامان رو از بغلم بیرون میارمو بی توجه به حرفاشون با بی احساس ترین لحن ممکن میگم: من میرم یه خوردهاستراحت کنمبعد از تموم شدن حرفم دستام رو داخل جیب شلوارم میذارمو نگاهم رو با بی تفاوتی از این جمع کثیر میگیرم... چقدر ازدلسوزیهاي مسخره شون متنفرم...خاله زهره: برو خاله... برو استراحت کنهمونجور که به طرف اتاقم میرم به این فکر میکنم که چه بی رحم هستن... چرا هیشکی بخاطر مرگ ترنم متاسفنیست؟... چرا همه میگن و میخندن... حتی پدر و مادرم... مگه اینا نمیدونند ترنم کشته شده... مگه این خودش نشونهي بیگناهی ترنم نیست... پسچرا هیچکس ناراحت نیست... چرا هیچکس متاسف نیستصداي زن عمو رو میشنوم که خطاب به مادرم میگه: ساراجان بالاخره اون دختره هم تاوان بلاهایی که سرتون آورد رودادسر جام خشکم میزنههر کسی یه چیزي میگهدایی: بالاخره خدا جاي حق نشستهخاله زهره: ولی اینجور که معلومه کشته شدهزن عمو: چی میگی زهره جون معلوم نیست این بار چه نقشه اي کشیده بود که این بلا سرش اومدبا خشم راه رفته رو برمیگردم... هیچکس حواسش به من نیستعمه شهره: الله و اعلمعمو: هر چند خیلی به این خونواده ظلم کرد ولی خدا خودش به بدترین شکل ممکن مجازاتش کردزن عمو: از این حرصم میگیره که تا لحظه ي مرگش هم دست بردار نبودسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 427مامان: فرشته جون خدا رو شکر سروشم بهتر از اون گیرش اومد... بهتره حرف از گذشته ها نزنیممامان رو میبینم که به سمت آلاگل میره و به آرومی بغلش میکنهزن عمو با حرصمیگه: بله... اما اینجور که معلومه سروش علاقه چندانی هم به آلاگل نداره... نکنه هنوز ترنم رودوست دارهچقدر از این زن متنفرم...با خشم میگم: اونش به جنابعالی ربطی ندارهتازه همه متجوه ي من میشنبابا: سروشبا داد میگم: ادامه بدین... تعارف نکنید... همینجور پشا سر مرده حرف بزنیدزن عمو: چته سروش... مثلا من بزرگترت هستما... بخاطر اون د.......با فریاد میگم: شما حق ندارین به ترنم توهین کنیدپوزخندي میزنه و میگه: چشم و دل آلاگل روشنمامان: سروش مادر این حرفا چیه که میزنی؟با پوزخند میگم: این منم که باید بپرسم این بازي مسخره چیه که راه انداختین... ترنم بیگناه کشته شده... با حرفایی کهمن اونجا شنیدم میتونم به جرات بگم ترنم اصلا گناهی مرتکب نشده... اونوقت شماها دور هم جمع شدین و از کسیبد میگین که حتی بین تون نیست تا از خودش دفاع کنهخاله زهره: خاله جان... فرشته جون قصد بدي نداشت- بله کاملا پیداستبا جدیت ادامه میدم: خوشم نمیاد کسی در مورد زندگی خصوصی من نظر بده... من احتیاجی به دلسوزي شماها ندارم...بهتره حد خودتون رو بدونیدعمو با اخمهایی در هم میگه: سروش زن عموت منظور بدي نداشت... اون از روي خیرخواهی این حرفا رو زدسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 428زهرخندي تحویلش میدم- من از شماها خیر نمیخوام فقط به من شر نرسونید همین برام کافیهبابا: سروش این چه طرز حرف زدن با عمو و زن عموتهمیخوام چیزي بگم که سیاوش اجازه نمیده و میگه: سروش هنوز حالش کاملا خوب نشده... یه خورده عصبیهبعد هم بدون اینکه اجازه ي حرف زدن بهم بده بازوم رو میگیره و من رو از سالن دور میکنهبعد از اینکه کاملا از سالن دور شدیم به آرومی میگه: سروش میدونم وضع روحی و جسمیت خوب نیست ولی دلیلنمیشه که به بقیه توهین کنیبغضبدي تو گلوم میشینه... خودم رو بین خونواده ي خودم غریب احساس میکنم... همه شون بی تفاوتند... بی تفاوتبه مرگ کسی که روزي جزي از این خونواده بود- جالبه... واقعا جالبه... اونا دارن به عشقم توهین میکنند و انتظار داري من هیچی نگمسیاوش: سروش خودت هم میدونی که هیچکس از ترنم خوب نمیگه- اون براي زمانی بود که فکر میکردم ترنم گناهکاره... الان همه چیز فرق میکنه... الان که تا حدي یقین دارم ترنمبیگناهه نمیتونم اجازه بدم ازش بد بگن... تمام این سالها سکوت کردم چون فکر میکردم گناهکارهسیاوش: سروش چرا نمیخواي باور کنی... ترنمی دیگه وجود نداره... ترنم رفته... واسه همیشه ي همیشه رفته.. سعیکن این رو بفهمی... چه بی گناه... چه گناهکار... الان دیگه چه فرقی میکنه؟با ناباوري بهش خیره میشمباورم نمیشه... باورم نمیشه سیاوش جلوم واسته و این حرفا رو بهم بزنهبا صدایی که لرزش در ان کاملا پیداست میگم: به چه قیمتی؟با تعجب نگام میکنه- میگم به چه قیمتی جونش رو از دست داد؟...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 429سکوتش برام تلخ ترین از هر جوابیه- هان؟... چیه؟... نمیدونی؟... حق هم داري ندونی؟... ولی بذار من بهت بگم ترنم من به خاطر پاکیش مرد... به خاطربیگناهیش... به خاطر وفاداریش... به خاطر مهربونیشاشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشهسیاوش: سروش باور کن درکت میکنمزهرخندي میزنم- حرفاي مسخره نزن سیاوش... تو اگه درکم میکردي من رو با این حال و روز توي این جهنم نمیاوردي... من و ترنمهیچوقت برات مهم نبودیم... تو فقط و فقط به ترانه فکر میکردي... به ترانه و خودت... به آینده تون... حتی بعد از مرگترانه هم فقط به خودتون فکر میکرديسیاوش: این حرفا چیه میزنی؟ دیوونه شدي؟... همونقدر که ترانه براي من عزیز بود تو هم برام عزیز بودي... تو داداشمبودي... من تمام این سالها نگرانت بودم... هنوز هم نگرانت هستم... باور کن من بیشتر از همه درکت میکنم...اشک تو چشمام جمع میشن- نه سیاوش تو درکم نمیکنی... هیچ کدومتون درکم نمیکنید... میدونی اون روز منصور بهم چی گفت... جمله اش دقیقیادمه... جمله اي که من رو از خواب سنگینی که بهش دچار بودم بیدار کرد... منصور بهم گفت:مگه اون روز وقتیبرادرم به ترنم و خواهرش التماس میکرد کسی حرف دل برادرم روشنید... میدونی این یعنی چی؟... یعنی اینکه ترنمهمیشه طرف تو بوده... یعنی اینکه اون نمیخواست رابطه تون رو بهم بزنه... یعنی اینکه همه ي اون مدارکا میتونهدروغ باشه... یعنی اینکه منه احمق تمام اون چهار سال به حرفایی دل بستم که همه شون دروغ محضبودن... توچطوري میتونی درکم کنی در صورتی که حتی به بیگناهی ترنم هم ایمان نداري.. براي ددرك من باید ترنم رو دركکنی ولی تو هیچوقت به ترنم فکر نکرديسیاوش: سروش باور کن من هیچوقت هیچ پدرکشتگی اي با ترنم نداشتم من اون رو مثل سها دوست داشتم- نه سیاوش... اگه اون رو مثله سها دوست داشتی اونقدر زود بهش شک نمیکردي... فرق من و تو اینه که من حداقلاشتباهات خودم رو قبول دارم ولی تو همین الان هم نمیخواي باور کنی که اشتباه کرديسیاوش: آخ....سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 430با اخم وسط حرفش میپرمو میگم: ازت انتظاري ندارم... میدونی سیاوش دونه دونه دارم به حرفاي ترنم میرسم... حالامعنی خیلی چیزا رو میفهمم... حالا میفهمم باور نکردن یعنی چی... انتظار نداشتن یعنی چی... اشک ریختن و سیلیخوردن یعنی چی... من همین امروز بریدم ولی اون دختر 4 سال تموم حرف شنید و باز هم زندگی کرد... حالامنظورش رو از این جمله که من خیلی شبا مرگ خودم رو از خدا خواستم میفهممسیاوش با چشمهایی که غم توشون موج میزنه میگه: سروش من نمیخواستم ناراحتت کنم- برام مهم نیست چی میخواستی خوشم نمیاد دیگران در مورد زندگی خصوصی من بحث کنن...قبلا هم بهشون تذکرداده بودمسیاوش: همه ي خونواده صلاحت رو میخوان... باور کن همه مون دوستت داریم- خودت هم خوب میدونی زن عمو همیشه از ترنم متنفر بود چون من ترنم رو به اون دختر لوس و ننرش ترجیح دادم...بعد از ترنم هم هر کاري کرد باز هم به سمت دخترش جذب نشدم واسه ي همین حالا سعی میکنه از ترنم بد بگه وآلاگل رو هم به جون من بندازهسیاوش: بالاخره اونا مهمون ما هستن... ما حق نداریم یه اونا توهین کنیم- مهمون هستن که هستن دلیل نمیشه به عشق من توهین کنندسیاوش: سروش ایکاش براي یه بار هم که شده به آلاگل فکر میکردي... به جاي اینکه به فکر احساسات آلاگل باشیاز این ناراحتی که آلاگل به جونت بیفته... براي
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۱ عصر
توهینی که به ترنم میشه دعوا راه میندازي ولی براي دفاع از آلاگلهیچی نمیگی... مبا عصبانیت به یقه ي لباسش چنگ میزنمو میگم: سیاوش کاري نکن عصبانی بشم... بعد از این همه حرف زدن دوبارهچرت و پرت تحویل من نده... ترنم براي من واسه ي همیشه زنده هست... من نسبت به آلاگل هیچ احساسی ندارم ازاول هم بهش گفتم... خودش قبول کرد پس باید پاي همه چیز واستهسیاوش آهی میکشه... بعد هم خیلی آروم یقه ي لباسش رو از چنگ من خارج میکنه و میگه: خیلی خودخواه شديسروش... خیلیبی حوصله میگم: میخوام برم استراحت کنم... فقط نذار این دختره دور و بر من پیداش بشهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 431سیاوش:سروش- هان..سیاوش: این مسخره بازیا چیه در میاري؟... من در مورد ترنم قضاوت نمیکنم اما حالا آلاگل نامزدته... خودت کهمیدونی مامان و بابا چقدر آلاگل رو دوست دارن؟- با اون همه قضاوتی که من و تو و بقیه کردیم دیگه قضاوت دیگه اي هم مونده که بخواي بکنیسیاوش: آلا.......با داد میگم: سیاوش چرا درکم نمیکنی... تو که خودت داغدیده اي... تو که برادرمی... تو که همیشه کنارم بودي... پسچرا الان درکم نمیکنی... درسته ازت انتظار چندانی ندارم... ولی به عنوان کسی که روزي عشقش رو جلوي چشماش ازدست داده درکم کن... همه ي احساسم بهم میگه ترنم بیگناهه... دلم داره آتیش میگیره... اونوقت اون زن عمويخیرخواه بنده میاد میگه ترنم بالاخره تاوانش رو پس داده... جلوي من به عشقم توهین میکنه اونوقت جنابعالی هم ازآلاگل جانبداري میکنی... اونوقت اون آلاگل هم ثانیه به ثانیه رو اعصابم پیاده روي میکنه و خودش رو آویزون منمیکنه... من الان به آرامش نیاز دارم... من دلم تنهایی میخواد... میخوام برم یه گوشه بشینمو ببینم چه خاکی باید روسرم بریزم؟... من هنوز هم مرگ ترنم رو نتونستم باور کنمسیاوش: اونا فقط یه چیز کلی در مورد ترنم میدونند... بهشون حق بده- نمیتونم سیاوش... نمیتونم... دیگه نمیتونم به کسی حق بدم... خوده تو که از جزئیات ماجرا خبر داري چه کاري برامکردي؟... الان که فکر میکنم میبینم ترنم خیلی صبور بود... حرف میخورد و دم نمیزد... اشک میریخت و لبخند میزد...کتک میخورد و با چشماش بیگناهی رو فریاد میزد... من نمیتونم سیاوش... من نمیتونم مثل ترنم باشم... نمیتونم...امروز که همه ي وجودم بیگناهی ترنم رو فریاد میزنه دیگه نمیتونم ساکت بشینمسیاوش آهی میکشه و هیچی نمیگه- آخ سیاوش.. ایکاش درکم میکردي... ایکاش میفهمیدي چی میگم... من مطمئنم الان اون منصور نکبت یه جاییتوي این این کشور زیر این آسمون واستاده من رو به تمسخر گرفته... من نمیتونم ساده بگذرم... من میخوام به همه يآدمایی که الان توي اون سالن نشستن ثابت کنم عشقم بیگناه بوده... بفهم سیاوش... واسه یه بار هم که شده بفهمسیاوش: سروش

سرم بدجور درد میکنه بی توجه به سیاوش از کنارش میگذرمو ازش دور میشمو میگم: امشب براي شام بیدارم نکن...حوصله ي این جمع و اون دختره ي کنه رو ندارمبدون اینکه منتظر جوابی از جانب سیاوش باشم به سمت اتاقم حرکت میکنم... با عصبانیت در رو باز میکنمو وارد اتاقمیشم... در رو محکم میبندمو به سمت تختم میرم... حتی حوصله ي عوضکردن لباساي کثیفم رو هم ندارم... خودمرو روي تخت پرت میکنمو با ناراحتی به سقف اتاقم خیره میزنمخسته ام... خیلی زیاد... حوصله ي هیچکس رو ندارم... سر و صداي مهمونا اذیتم میکنه... دوست دارم همه شون روخفه کنم... نباید اینجا میومدم باید به آپارتمان خودم میرفتمبعد از جدایی از ترنم یه آپارتمان نقلی خریدمو از خونوادم جدا شدم... بعضی مواقع بهشون سر میزنم یا پیششون میمونماما براي زندگی حوصله ي جمع و شلوغی رو ندارم... مادرم همیشه ترنم نفرین میکرد... همیشه میگفت ترنم باعث شدهیکی از پسرام اسیر دیار غربت بشه و اون یکی هم دل از خونوادش بکنه و تنها زندگی کنه... بهش حق میدم به آلاگلوابسته بشه... چون با اینکه من زیاد اینجا نمیام اما آلاگل اکثرا اینجاست... ولی بهش حق نمیدم الان که بیگناهی ترنمتا حد زیادي برام ثابت شده ست در برابر توهین بقیه نسبت به ترنم بی تفاوت باشه... ناسلامتی یه روز اون رو مثلدخترش میدونستپوزخندي رو لبم میشینهزمزمه وار میگم: مادرجون هم ترنم رو دختر خودش میدونست... وقتی مادرجون بعد از اون همه سال قید ترنم رو زد توانتظار داري مادر تو براي ترنم دل بسوزونهاز سردرد کلافه ام... با حرصروي تخت میشینمو سرمو بین دستام میگیرم... نمیدونم چقدر توي اون حالت نشستهبودم که با صداي در به خودم میام- لعنتی خوبه به سیاوش گفتم امشب حوصله ي هیچکس رو ندارم.. این دیگه کیه؟روي تختم دراز میکشمو جوابی نمیدمدوباره چند ضربه به در میخوره... بعد از چند لحظه صداي آلاگل بلند میشهآلاگل: عزیزم خوابیدي؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 433با حرصمشتی به تخت میزنم... جوابش رو نمیدم تا خودش خسته بشه و بره... باز خوبه یاد گرفته در بزنه... قبلا کههمونجور بدون در زدن وارد اتاق میشد... اصلا هم براش مهم نبود شاید طرف تو اتاقش لخت باشه... مثله اینکه دعوايآخرم کارساز بود... از بعضی از رفتاراش متنفرم.. وقتی به وسایلام دست میزنه... وقتی میاد شرکتو بدون هماهنگی بامنشی تو اتاقم میاد... وقتی قهر میکنه و انتظار داره برم نازش رو بکشم... من در تمام مدتی که با ترنم بودم از این کارانکردم بعد این خانم انتظار داره براش از این غلطا کنم...با یادآوري ترنم آهی میکشمشاید انتظارام بالا رفته... همیشه رفتاراي آلاگل رو با ترنم مقایسه میکنم و ازش انتظار دارم مثله ترنم رفتار کنه...سیاوش همیشه میگه آلاگل قراره زنت بشه مسئله اي نیست به وسایلات دست بزنه یا بدون اجازه تو اتاقت بیاد ولیمن تو کتم نمیره... شاید چون ترنم هیچوقت از این کارا نمیکرد...با صداي باز شدن در از فکر بیرون میامزیر لب زمزمه میکنم: نه مثله اینکه این دختره نمیخواد ادم بشهآروم سرش رو داخل میاره و با دیدن چشمهاي باز من با خجالت میگه: در زدم ولی جواب ندادي وا.......چنان با خشم نگاش میکنم که حرف تو دهنش میمونهبا عصبانیت از روي تخت بلند میشم... آلاگل با یه لیوان اب پرتغال با ناراحتی وارد اتاق میشه و در رو به آرومی پشتسرش میبندهبا حرصمیگم: وقتی جواب نمیدم یعنی حوصله ندارمبا لحن غمگینی میگه: مامان سارا گفت برات آب پرتغال بیارمپوزخندي میزنم- حالا که آوردي بذار رو میز شرت رو کم کندوباره اشکاش روون میشنبا داد میگم: آلاگل گم شو بیرون... من الان حوصله ي خودم رو ندارم تو باز اومدي گریه و زاري براي من راه انداختیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 434با غصه به سمت میزم میره و آب پرتغال رو روي میز میارهبعد با چشمهاي غمگینش بهم خیره میشه و با بغضمیگه: خیلی بدي سروشنمیدونم چرا اینقدر از سنگ شدم... حس میکنم با وارد کردن آلاگل به زندگیم بدجور ترنمم رو عذاب دادم... دلم میخوادهمه ي حرصم رو سر یه نفر خالی کنم و چه کسی بهتر از آلاگل- مجبور نیستی تحمل کنی... از اول هم بهت گفتم من همین هستم... خودت قبول کردي... بهت گفتم فقط و فقط بهاصرار خونوادم اومدمآلاگل: ولی قرار نبود شخصیتم رو زیر سوال ببري... تو روزي هزار بار من خرد میکنی... جلوي خونوادت یه طرفداري ازمن نکردي... زن عموت میگه سروش علاقه چندانی به آلاگل نداره اونوقت تو به جاي اینکه حرفش رو تکذیب کنی ازترنم طرفداري میکنی... از کسی که یه روزي بهت خیانت کرد و الان هم مرده و زیر.......با خشم به طرفش میرمو چنان سیلی محکمی بهش میزنم که حرف زدن از یادش میرهبهت زده بهم خیره میشه- یادت باشه بهت حق نمیدم در مورد ترنم بد بگیبا چشماي اشکیش تو چشمام زل میزنه... خدایا ایکاش زودتر گورش رو گم کنه... میترسم یه بلایی سرش بیارم... باحرصچنگی به موهام میزنمو سعی میکنم یه خورده ملایمتر حرف بزنم... نمیخواستم بهش سیلی بزنم... قتی در موردترنم بد گفت کنترام رو از دست دادم- آلاگل بهتره بري... الان شراي........وسط حرفم میپره و با داد میگه: ازت متنفرم... خیلی خیلی خودخواهی... حیف من که همه ي عشقم رو به پاي تومیریزم فکر کردي نفهمیدم رفتی سر خاك ترنم... یعنی تا این حد من رو احمق فرضکردي... حالم ازت بهم میخ........با عصبانیت لیوان آب پرتغال رو از روي میز برمیدارمو به سمت دیوار پرت میکنم... لیوان هزار تیکه میشه و آلاگل همحرف زدن رو از یاد میبرهبلندتر از اون فریاد میزنم: به جهنم... به جهنم که ازم متنفري... فقط از این اتاق گمشو بیرونبعد از هر دعوا خانم میگه از من متنفره ولی بعد از یه مدت دوباره برمیگرده و عذابم میدهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 435تو همین موقع در اتاق به شدت باز میشه.. اشکان و سیاوش و بابا با نگرانی وارد اتاق میشن و با دیدن اثر انگشتهايمن روي صورت آلاگل و لیوان خرد شکسته شده همه چیز دستگیرشون میشهبابا با عصبانیت میگه: سروش هیچ معلوم...........منتظر ادامه ي حرفاش نمیشم... به سوئیچ ماشینم که روي میزمه چنگ میزنمو بدون توجه به مهمونهایی که جلوي دراتاق جمع شدن از اتاق خارج میشم...شانس آوردم آخرین باري که اومدم اینجا ماشینم رو اینجا گذاشتم وگرنه معلوم نبود الان باید چیکار بکنم... اون یکیماشین هم که کلا گم و گور شد...صداي گریه هاي سها و مامان بدجور رو اعصابمه... فریادهاي بابا هم اعصابم رو تحریک کرده... با قدمهاي بلند خودمرو به ماشین میرسونمو پشت فرمون میشینم... در رو با ریموت باز میکنم و بدون توجه به اشکان و سیاوش که به سمتمن میان ماشین رو روشن میکنم... بعد از مکثی چند ثانیه اي ماشین رو به حرکت در میارمو به سرعت از خونه خارجمیشمبرام مهم نیست کجا میرم... چرا میرم... فقط دلم میخواد از این خونه و از آدماش دور بشم... بعد از ده دقیقه چرخیدنبی هدف توي خیابونا ماشینم رو یه گوشه پارك میکنمو سرم رو روي فرمون میذارم... چشمام رو میبندمو سعی میکنمآروم باشمترنم: سروش- هوم؟ترنم: سروش- چیه؟ترنم: شد یه بار من صدات کنم بگی جونم خانمی؟ بگو قربونت برم- کمتر واسه ي خودت نوشابه باز کن... حرفت رو بزنترنم: اه... اه... مرد هم اینقدر بی احساس- برو باباسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 436ترنم: حیف که دوستت دارم وگرنه.........- وگرنه چی؟ترنم: وگرنه تا ده دقیقه باهات حرف نمیزدم- واقعا؟ترنم: اوهوم- جان من دوستم نداشته باشترنم: سروش- مگه دروغ میگم... سرم رو خوردي... از وقتی تو ماشین نشستیم یکسره داري حرف میزنی... به گوشاي من استراحتنمیدي لااقل به اون فک خودت یه استراحتی بدهترنم: سروش- باشه بابا بنده غلط کردم شما به ادامه ي فک زدنتون بپردازینترنم: ساکت... اگه نمیگفتی هم خودم میدونستم- اونوقت چی رو؟ترنم: که غلط کردي- ترنمترنم: چیه بابا... خوبه خودت هم قبول داري- باز من بهت رو دادم پررو شديسرم رو از روي فرمون برمیدارمو چشمام رو به آرومی باز میکنم- خانمی خیلی دلتنگتم... هنوز هم باورم نمیشه واسه ي همیشه رفته باشی4 سال با نبودنش انس گرفتم... اما دلتنگیهام رو با دیدارهاي دورادور برطرف میکردمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 437زمزمه وار میگم: الان چه جوري دلتنگیهام رو برطرف کنم... با دیدن سنگ قبري که بیشتر داغ دلم رو تازه میکنه؟ یا باخاطرات گذشته که بیشتر از همیشه دلتنگم میکنه؟نگاهم رو به بیرون میدوزم... بارون به شدت میبارهلبخند تلخی رو لبام میشینهترنم: سروش میشه بریم قدم بزنیم؟- نهترنم: سروشی- راه نداره... پس اصرار بیخود نکنترنم: موش موشیه من- ترنم هزار بار گفتم اینجوري صدام نکنترنم: چرا موش موشی؟- ترنمترنم: جونم اقا موشه... زیاد شیطونی نکن میگم پیشی بیاد تو رو بخوره ها- از دست توترنم: آقایی یه چیز بگم؟- مثلا داري اجازه میگیري؟ترنم: اوهوم- من که چه اجازه بدم چه اجازه ندم بالاخره کار خودت رو میکنی بگو ببینم چی میخواي بگیترنم: میخوام بگم بریم زیر بارون قدم بزنیم- ترنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 438ترنم:جونم- واي واي واي... امان از دست تو... میگم نه... سرما میخوري... آخرین بار یادت نیست چی شد؟ترنم: نه مگه چی شد؟- ترنم یه کاري نکن عصبانی بشماترنم: آقایی- خر نمیشم... اصرار بیخود نکنبا ضربه هایی که به شیشه ي ماشین میخوره به خودم میامبا دیدن مامور شیشه رو پایین میکشم- سلام اقا... مشکلی پیش اومدهمامور:سلام... اینجا پارك ممنوعه... حرکت کنیدبا کلافگی سري تکون میدمو زیر لب باشه اي رو زمزمه میکنمماشین رو روشن میکنمو اون رو به حرکت در میارم... نمیدونم کجا برم.. چیکار کنم... حوصله ي هیچکس رو ندارم...حتی حوصله ي آپارتمان خودم رو هم ندارم... میدونم همینکه پام به آپارتمان برسه همه ي خونوادم به اونجا هجوممیارنپام رو روي پدال گاز میذارمو با بیشترین سرعت مسیر خارج از شهر رو در پیش میگیرممیخوام دور بشم... از این شهر... از این آدما... از این خاطره ها... از همه چیز و از همه کس.... فقط میخوام دور بشمفصل بیستمیه هفته از اون روز که بدترین خبر عمرم رو شنیدم میگذره... ثانیه ثانیه ي این هفته به اندازه ي قرنی براي منگذشت... میخواستم تنها باشم تا آرومتر بشم اما این تنهایی هم هیچ بهبودي در حال و روز خرابم نداشته... دارمبرمیگردم...خیر سرم بعد از اینکه خودم رو با کلی داد و فریاد خالی کردم به شمال رفتم تا آروم بشم اما نه تنها آرومسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 439نشدم بلکه بیشتر خاطره هاي گذشته تو ذهنم زنده شدن... انگار بدون ترنم دیگه آرامشی هم وجود نداره... تو این هفتهنه با خونوادم تماسی گرفتم نه بهشون اطلاع دادم کجا هستم... حوصله ي دلسوزي و نصیحت رو نداشتم...دلتنگم... فقط دلم ترنم رو میخواد... چقدر عجیبه که بعد از گذشت دو هفته هیچ چیز درست نشده... به اي اینکه یهخورده آروم بشم حالم بدتر هم شدهنمیدونم برگشتم چچقدر طول کشید... فقط وقتی به خودم اومدم دوباره خودم رو تو این شهر دیدم... تو این شهردودگرفته که پر شده از خاطرات کسی که دیگه نیست... ترجیح میدم به آپارتمان خودم برمتازه یاد کلید میفتم... اخمام تو هم میرهیکی از کلیدهاي آپارتمان تو جیبم بود که اون عوضیا جیبم رو خالی کردن یکی هم تو خونه ي پدریم....لبخندي رو لبم میشینه- نه... تو خونه ي پدریم نبود... تو شرکت بود... روز آخر که کلید رو تو خونه جا گذاشته بودم مجبور شدم برم خونه يپدریم بعد هم چون حوصله ي رانندگی نداشتم کلید خونه رو برداشتم و سیاوش من رو به خونه رسوند... هم ماشین توخونه ي بابا موند هم کلید تو دست من موند که من هم اون رو توي شرکت گذاشتم... با یاد آوري شرکت و اتفاقی کهدر نزدیکی شرکت براي ترنم افتاد لبخند رو لبم خشک میشه... دوباره ته دلم پر از غصه میشه... با ناراحتی ماشین رو بهسمت شرکت میرونم و بی توجه یه اطراف به خاطرات گذشته فکر میکنمبعد از نیم ساعت با همون حال و روز خراب به شرکت میرسم... ماشین رو یه گوشه پارك میکنمو از ماشین پیادهمیشم... با دلی پر از حسرت و افسوس به سمت شرکتی حرکت میکنم که یه روز ترنم رو مجبور به کار کردن در اونکردم... گذشته اي که فقط و فقط آزارم میده...آهی میکشمو نگاهی به اطراف میندازم...این خیابون، این پیاده رو، این شرکت، همه و همه من رو یاد ترنم میندازن...ترنمی که میخوام باور کنم نیست ولی هنوز ته دلم میگم شاید باشه... شاید دروغ باشه... شاید اون قبر ترنم نباشهچقدر سخته واقعیت رو با چشمات ببینی ولی باز انکارش کنی و سخت تر از انکار اینه که ته دلت بدونی همه چیزواقعیته... بدونی انکار فایده نداره... بدونی عشقت رفته... بدونی همه چیز تموم شده... بدونی همه ي دنیات به آخررسیده... آخ که چه سخته بودن در عین نبودن... ایکاش بود... حداقل ایکاش بود تا من در به در دنبالش میگشتم... دراون صورت حداقل امید به زنده بودنش داشتم اما الان چی؟..... الان هیچ امیدي ندارم... هیچی... تا عمر دارم باید باخاطره هاش سر کنم... با خاطره هایی که بعد از 4 سال هنوز کمرنگ نشدنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 440« خراب است »... با رسیدن به آسانسور با کاغذي که روي آسانسور چسبیده شده مواجه میشم- لعنتی... این آسانسور لعنتی هم که همیشه خرابهبا حرصلگدي به در آسانسور میزنمو راه پله ها رو در پیش میگیرمبا رسیدن به طبقه ي موردنظر به سمت اتاق منشی حرکت میکنم... حوصله ي این شرکت و خاطراتش رو ندارم... فقطمیخوام کلید رو بردارمو برم... با اینکه موندگاري ترنم در این شرکت فقط دو روز بود ولی تحمل این شرکت رو بدونترنم ندارم... با چند گام بلند خودم رو به اتاق میرسونمو به شدت در رو باز میکنم...منشی بیچاره با ترس سرش رو بالا میاره و با دیدن من بهت زده بهم خیره میشه... هر چند بدبخت حق داره... کیفکرش رو میکرد من، سروش راستین یه روز با این ریخت و قیافه تو شرکت خودم راه برم... با لباسهایی که توي یههفته عوضنشده... با صورتی اصلاح نشده... با موهایی بهم ریخته... واقعا کی فکرش رو میکرد که یه روز به اینفلاکت بیفتمو اصلا هم برام مهم نباشه که دیگران در مورد من چه فکري کنند...با اعصابی داغون میگم: چیه آدم ندیدي؟میدونم از لحن حرف زدنم متعجبهتازه به خود میادو از جاش بلند میشه.. خبر داره نباید عصبیم بکنه... در حالت عادي که عصبانی بشم کسی حریفمنمیشه چه برسه به الان که دیگه هیچی حالیم نیستبا ترس میگه: ببخشید آقاي راستین فکر نمیکردم امروز به شرکت سر بزنیدهمونجور که با بی حوصلگی نگاهی به ساعت شرکت میندازم میگم: نکنه باید براي اومدن به شرکت خودم هم ازجنابعالی اجازه بگیرم... ساعت شش و نیمه...نگام رو از ساعت میگیرم... بیچاره از این همه بدخلقی من کپ کردهمنشی:نه... نه آقاي راستین من قصد جسارت نداشتم راستش آقاي سعادت گفته بودن یه ماهی باید استراحت کنیداخمام تو هم میرهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 441با دیدن اخم من حرف تو دهنش میمونه- اشکان کی اینجا اومد؟منشی: این روزا که شما نبودین با آقا سیاوش میومدن و به کاراي عقب افتاده رسیدگی میکردن...البته یه هفته ايهست که پیداشون نیست هم اومدن شب آخر آقا سیاوش تماس گرفتن که مشکلی پیش اومده واسه ي همین زودتر ازهمیشه برگشتن... چند تا از کاراي نیمه تمم رو هم دادن من انجام ب..........پس اشکان به کاراي شرکت میرسید... سري تکون میدمو بی حوصله میپرم وسط حرفش- میتونی بري... همیشه راس ساعت 6 کار رو تعطیل کن... خوشم نمیاد بیشتر از 6 کسی تو شرکت باشهمنشی: چشمنگامو ازش میگیرمو به سمت اتاقم میرممنشی: ببخشید آقاي راستین؟با حرصبه طرفش میچرخمو منتظر نگاش میکنممنشی: آقایی براتون یه جعبه آورده بودنمتعجب نگاش میکنم و میگم: کی؟منشی: نمیدونم... هر چی پرسیدم جواب ندادن... گفتن خودتون میدونید جعبه از طرف کیه؟- جعبه کجاست؟منشی: روي میزتون گذاشتمسري تکون میدمو با سرعت خودم رو به در اتاقم میرسونمیعنی کار کی میتونه باشهدر رو باز میکنمو وارد اتاقم میشم... با دیدن یه جعبه ي بزرگ روي میزم بیشتر تو فکر میرم... اصلا فراموش کردمواسه ي چی به شرکت اومدم... در رو پشت سرم میبندمو از داخل قفلش میکنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 442خودم رو به میز میرسونم با دیدن نوشته ي روي جعبه سرجام خشکم میزنه- ترنمدیدي آنرا که تو خواندي به جهان یار ترین، سی نه را ساختی از عشقش سر شارترین، آنکه می گفت منم بهر توغمخوار ترین، چه دل آزار شد آخر،چه دل آزار ترین . . .دستام مشت میشه... خط ترنمه... شک ندارم... گوشه ي جعبه با خط ریزي نوشته شدهاین روزها ساکت که بمانی، می رود به حساب جواب نداشتنت، عمرا اگر بفهمند داري جان میکنی، تا احترامشان را نگهداري…..بغضبدي تو گلوم میشینه.... دستاي لرزونم رو به سمت جعبه میبرمو سرش رو باز میکنم... با دیدن محتویات داخلجعبه آه از نهادم بلند میشهباورم نمیشه... تمام اون هدیه ها... تمام اون خاطرات... تمام اون یادگاریها داخل جعبه باشن...حالم افتضاحه... دستم رو به میز میگیرم تا پخش زمین نشم... تا نیفتم... تا از این بیشتر خرد نشم... تک تک اون لحظهها جلوي چشمام جون میگیرنهدیه دادنها... هدیه گرفتنها... قرارهاي روزانه... حرف زدنهاي شبانه... دعواهاي هفتگی... آشتی هاي ثانیه اي...منی که ادعاي عاشقی میکردم همه ي یادگاریهاي مربوط به ترنم رو دور ریخته بودم ولی ترنمی که از نظر همه خائنبود تمام یادگاریهاي من رو حفظ کرده بود... خاطرات اون روزا رو تا آخرین لحظه براي خودش زنده نگه داشت... بهسختی جعبه رو برمیدارم... اون رو روي زمین میذارم خودم هم روي زمین میشینمو به میز تکیه میدم... به تک تکیادگاریها زل میزنم و صداي شکستن قلبم رو بیشتر و بیشتر میشنومچقدر هواي این اتاق سنگین به نظر میرسهچشمم به آخرین یادگاري میفته... آخرین چیزي که براش خریده بودم... دفترچه ي کوچولویی که گوشه ي جعبه افتادهدلم رو به درد میاره ... اون روزاي دور چقدر نزدیک به نظر میرسن...صداي ترنم تو گوشم میپیچهترنم: سروش... سروش... سروش... اونجا رو نگاه کنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 443سروش: دیگه چی میخواي خانم خانما؟... اومدي خرید عید کنی یا کل بازار رو جمع کنی و با خودت به خونه ببريترنم: آقایی این یکی دیگه آخرشه- تو اگه بیاي تو خونه زندگیه من، دو روزه ورشکست میشمترنم:چشمم روشن... خونه ي تو کجا بود.. باید بگی خونه ي ماسروش: باشه بابا... چرا چشمات رو اونجوري میکنی خونه ي ما... خوبه؟...ترنم: اوهوم- تا یه چیز دیگه هم بهت بدهکار نشدم بگو دیگه چی میخواي؟ترنم: سروشی ساکت باش و مثله یه شوهر خوب برو اون دفترچه کوچولو رو که کنار اون مدادرنگیه برام بخرسروش: ترنم... مگه بچه اي؟ترنم: سروشدستم رو به سمت دفترچه دراز میکنم... به آرومی دفترچه رو برمیدارمو به جلدش خیره میشمبا دیدن نوشته ها لبخند تلخی رو لبم میشینهترنم: سروش- هومترنم: بیا از این به بعد یه کار قشنگ انجام بدیم- واي ترنم بیخیال من شو... من نیستمترنم: من که هنوز نگفتم- میشناسمت دیگه... باز هم میخواي یکی از اون کاراي مسخره رو شروع کنی من بدبخت رو هم مجبور کنی باهاتهمکاري کنمترنم: سروش باز شروع کردي؟ یه کار نکن باهات قهر کنم تا ده دقیقه هم باهات حرف نزنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 444-
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۲ عصر
دیوونهترنم: نه مثله اینکه خوشت اومد حالا که اینطور ش........- بابا من بگم غلط کردم تو راضی میشی؟ترنم: بذار یه خورده فکر کنم؟- ترنمترنم: چیه؟ وقتی داري اذیتم میکنی باید فکر اینجاهاش هم باشی- خیلی پررویی ترنم... خیلیترنم: به پاي شما که نمیرسم- حرفتو میگی یا برم؟ترنم: از بس حرف زدي یادم رفت- خوب خدا رو شکر... مثل اینکه قسمت نبود امروز گرفتار......ترنم: سروش- چته بچه؟ سکته کردمترنم: یادم اومد- شانس ندارم که... بگو ببینم باز چه خوابی برام دیدي؟ترنم: ببین سروش....- دارم میبینمترنم: سروش- هوم؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 445ترنم: نپر وسط حرفم- انگار داره چی میگه ها... زودتر بگو دیرم شدترنم: بی ذوق... اصلا بهت نمیگم- اي بابا.. ترنم بگو خودمو خودت رو خلاصکن دیگهترنم:باشه حالا که زیاد اصرار میکنی دلت رو نمیشکنمو میگم میخواستم بگم از این به بعد اس ام اساي قشنگی کهبهمون میرسه و تو این دفترچه یادداشت کنیم ولی از اونجایی که اذیتم کردي تصمیم گرفتم خودم تنهایی این کار روانجام بدم- چه بهتر... من هم میرم به کار و زندگیم میرسمترنم: سروش خیلی بدي... الان باید منت کشی کنی- مگه دیوونه ام... تازه اینجوري به نفع من هم هستدفترچه رو باز میکنمو به صفحه ي اولش خیره میشم...قطره هاي خشک شده اشک بر روي صفحه نشون از گریه هاي ترنم داره...با بغضشروع به خوندن میکنم:سکوت و خلوت و بغضشبانه »چه دلگیر است بی تو حجم خانهتو رفتی و دلی دارم که هر دم« براي گریه می گیرد بهانهدفترچه رو میبندم... تحمل خوندن ندارم... عجیب دلتنگشم... به میز ترنم خیره میشم... به یاد آخرین روز میفتم...آخرین روزي که ترنم اینجا بود... آخرین روزي که تا حد مرگ روي سرش کار ریختم... ولی نه براي تنبیه... نه برايمجازات... نه براي اذیت... براي بیشتر بودنش... براي بیشتر دیدنش... کی فکرش رو میکرد اون روز آخرین روز بودنشباشه...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 446یاد اون شب میفتم یاد شبی که هر دو اسیر دست اون عوضیا بودیم... شبی که بعد از مدتها در آغوشم بودبه سختی از روي زمین بلند میشمو به سمت میزي میرم که ترنم دو روز پشت اون نشست و به ترجمه کردن متونی کهبراي دو هفته ي بعد بود پرداختزیر لب زمزمه میکنم: چقدر اذیتت کردم خانمی... چقدر اذیتت کردمهنوز هم اون خستگی ها... اون خمیازه ها... اون صورت کتک خورده رو به یاد دارمبه آرومی دستی به میز مرتبش میکشم... همه چی سر جاي خودشهیعنی توي خونه هم کتکش میزدن... اون روز که براي امضاي قرارداد اومده بود چقدر داغون بود... بعد از مدتها دلمبراش آتیش گرفته بود... اما با جوابی که بهم داد باعث شد باز هم به غرورم فکر کنم- ایکاش غرورش رو نمیشکستمهر چقدر هم که مقصر بود مطمئنم در اون حدي نبود که بنظر میرسید... مطمئنم ترنم گناهکار نیست... شاید چند تااشتباهات کوچیک کرده باشه ولی مطمئنم لحظه اي که داشت از من جدا میشد عاشقم بود... مطمئنمآهی میکشمو نگاهی به کاغذهاي مرتب شده ي میزش میندازم... چشمم به یه گوشی در گوشه ي میز میفتهبا بی تفاوتی نگاهم رو از گوشیه روي میز میگیرم... چقدر دیر به این اطمینان رسیدم... شاید اگه اون چهار سال بهشفرصت میدادم همون روزا همه چیز بهم ثابت میشد... بعد از 4 سال با دیدنش با برخوردش با رفتاراش فقط و فقط بهعشق میرسیدمچند قدمی از میز ترنم دور میشم که یهو سرجام متوقف میشم« گوشیم رو جا گذاشته بودم.... گوشیم رو جا گذاشته بودم... گوشیم رو جا گذاشته بودم اومدم بردارم »حرف ترنم تو ذهنم تکرار میشه... باورم نمیشهبا سرعت به سمت میز هجوم میبرمو به گوشی چنگ میزنم...اصلا یادم نبود ترنم گوشیش رو تو شرکت جا گذاشته بود... نگاهی به گوشی میندازم... خاموشه... نمیدونم چیکار کنم...شارژر خودم هم به این گوشی نمیخوره...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 447متفکر به گوشی خیره میشم... بعد از چند لحظه فکر تازه یاد منشیم میفتم... شارژر گوشی اون باید به گوشی ترنمبخورهبا قدمهاي بلند به سمت در میرمو کلید رو توي قفل میچرخونم... در رو باز میکنمو توي دلم دعا میکنم مثله همیشهشارژرش رو توي شرکت گاشته باشه... اکثر اوقات شارژرش رو تو شرکت میاره... از اونجایی که گوشیش زود باتريتموم میکنه و همیشه هم شرکته شارژرش بیست و چهار ساعته به برق وصلهبا دیدن شارژر که همینور به پریز وصله لبخندي رو لبام میشینه... طبق معمول یادش رفت از پریز در بیاره... شارژر روبه گوشی وصل میکنمو گوشی رو روشن میکنم...با روشن شدن صفحه ي گوشی لبخند رو لبام خشک میشه... لعنتی رمز میخوادبا ناراحتی نگاهی به گوشی و نگاهی به اطراف میندازم... نمیدونم باید چیکار کنم... بدجور کلافه ام... براي کمک بهترنم باید از همه چیز اطلاع داشته باشمصداي کسی رو در درونم میشنوم که میگه: مطمئنی براي کمک به ترنمه؟واقعا نمیدونم چی میخوام... نمیدونم چرا دلم میخواد توي گذشته ها سرك بکشمو به همه ي اون چیزهایی که ترنممیدونست برسم... حس میکنم خیلی جاها کم گذاشتم... حس میکنم حتی اگه ترنم گناهکارترین هم بود باید بیشتر ازاین تلاش میکردم... حرفاي منصور نشون از بیگناهی ترنم میداد...« مگه اون روز وقتی برادرم به ترنم و خواهرش التماس میکرد کسی حرف دل برادرم رو شنید »اما تا چه حد؟... واقعا ترنم تا چه حد بیگناه بود؟ براي فهمیدنش باید از خوده ترنم شروع کنم و چه سخته بخوام ازکسی شروع کنم که نیست و سخت تر از همه اینه که اون کسی که نیست با نبودنش بدجور ته دلت رو خالی کنهبا صداي زنگ تلفن از فکر بیرون میام... بدون اینکه توجهی به تلفن داشته باشم شارژر رو از پریز جدا میکنم... بایدشارژر رو خونه ببرم تا بتونم گوشی رو شارژ کنم... شاید تونستم رمز رو پیدا کنم... به اتاقم برمیگردمو به سمت جعبهمیرم... جعبه رو از روي زمین برمیدارمو روي میز میذارم.. شارژر رو روي جعبه میارمو وشی رو تو جیب شلوارم فرومیکنم... صداي زنگ تلفن قطع میشه...زیر لب زمزمه میکنم: یعنی کار کی میتونه باشه؟حرف منشی رو به یاد میارمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 448« یه آقایی براتون یه جعبه آورده بودن »با اون حرفایی که اون روز جلوي در خونه ي پدري ترنم در مورد ازدواج و همچنین مادر ترنم شنیدم و همینطور با توجهبه حرفایی که در مورد خاکسپاري ترنم توسط سیاوش گفته شده فقط دو نفر میتونستن این جعبه رو برام بفرستن... یاپدر ترنم یا طاهرزمزمه وار میگم: یعنی کار کدومشونه؟واقعا نمیفهمم هدفشون از این کار چی بوده؟... شاید هم کار هر دو تاشونه... از این همه بلاتکلیفی و سردرگمی بیزارم...متنفرم از اینکه یه جا بشینمو به این فکر کنم چرا کاري رو که میتونستم در گشته به راحتی انجام بدم الان باید با چنینمصیبتی به سرانام برسونم... حالم از خودمو غرورم بهم میخوره.. با خشم مشتی به میز میکوبمو با فریاد میگم: لعنت بهمنترنم مرده و قاتلش با خیال راحت داره تو خیابونا میچرخه اونوقت من تازه میخوام بفهمم ماجراي 4 سال پیش چیبود؟.. تازه میخوام از احساس ترنم سر در بیارم... بدبخت تر از من هم تو این دنیا پیدا میشه؟هر لحظه به جاي اینکه به جواب سوالام برسم بیشتر به بن بست بر میخورم... ثانیه به ثانیه که میگذره یه سوال جدیدبه سوالا و ابهامات ذهنی من اضافه میشهبا خشم به پشت میز میرمو روي صندلی میشینم... دوباره صداي زنگ تلفن بلند میشه... با خشم.. گوشی رو برمیدارمودوباره میذارم... حوصله ي هیچکس رو ندارم...باید براي یکیشون زنگ بزنم... باید بفهمم چرا این جعبه رو برام فرستادن... اما کدومشون... طاهر یا پدر ترنم؟اصلا اگه کار هیچکدومشون نباشه چی؟... اگه کار طاهر و پدر ترنم نیست پس کار کی میتونه باشه؟- نمیدونم... واقعا نمیدونم... واقعا نمیدونم چیکار باید کنم؟براي فهمیدن گذشته هم که شده باید با خونواده ي ترنم حرف بزنم و تنها کسایی که الان میتونم رو کمکشون حسابکنم طاهر و پدر ترنم هستنبا یادآوري ماجراي نامزدي دختر خاله ي ترنم صورتم سرخ میشه... روم نمیشه با طاهر حرف بزنم تنها کسی که میتونمرو کمکش حساب کنم پدرجونهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 449- بهترین فکر همینهکشوي میز رو باز میکنمو دنبال دفترچه ي تلفنم میگردم... بعد از یه خورده گشتن لا به لاي برگه ها پیداش میکنم...سریع قسمت م رو باز میکنمو دنبال مهرپرور میگردم...مهدي پور... مهرآریا... مهرپروردستم به سمت گوشی میره... ولی باز شک و تردید به دلم میفته... نکنه طاهر حرفی از اون شب زده باشهچشمامو میبندمو با حرصنفسمو بیرون میدم... بالاخره تو یه تصمیم آنی دلم رو به دریا میزنمو گوشی رو برمیدارم...دستگاه مشترك موردنظر خاموش » : شماره ي پدر ترنم رو میگیرم... بعد از چند لحظه صداي زنی رو میشنوم که میگه« میباشدبا ناامیدي گوشی رو محکم روي تلفن میکوبم و با ناراحتی به اسم طاهر و طاها که در پایین اسم پدرجون نوشته شدهخیره میشمسرمو ین دستام میگیرمو با ناامیدي مینالم- خدایا چیکار کنم...یه نگاه به شماره ي طاهر و یه نگاه به گوشی تلفن میندازم... چاره اي برام نمونده... احساس پسربچه هاي 18 سالهاي رو دارم که از ترس اشتباهشون جرات مقابله با پدرشون رو ندارنبعد از کلی فکر کردن به ناچار گوشی رو برمیدارمو با دستهایی لرزون شماره ي طاهر رو میرمبا اولین بوقی که میخوره پشیمون میشم میخوام تماس رو قطع کنم که با شنیدن صداي خسته ي طاهر پشیمون میشمطاهر: بلهبا صدایی که به زور شنیده میشه میگم: طاهربعد از چند لحظه مکث صداي پوزخندش رو میشنومطاهر: پس بالاخره اون یادگاریها به دستت رسید؟پس کار طاهر بودسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 450بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه ادامه میده: وقتی اون یادگاریها رو تو اتاقش دیدم میخواستم همه رو دوربریزم... اما اخرین لحظه پشیمون شدم... اگه قرار بود دور ریخته بشن خودش اونا رو میریخت... تصمیم گرفتم بهصاحبش برگردونم... هر چند.......وسط حرفش میپرم: طاهر باید ببینمتطاهر: من علاقه اي ندارم کسی رو ببینم که یه روزي میخواست به خواهرم تجاوز کنهنمیدونم چی باید بگم...به زحمت دهنمو باز میکنم و میگم: طاهر هر کسی ممکنه اشتباه کنهصداش پر از تمسخر میشهطاهر: بله... کاملا درسته... ولی اشتباه تو باعث شد خواهر من روزاي آخر عمرش رو به سختی بگذرونه... هیچمیدونستی که کلی عکس از اتفاق ته باغ براي ترنم ایمیل شده بودبهت زده به میز ترنم خیره شدمو به حرفاي طاهر گوش میدمبا صدایی که به زور شنیده میشه میگم: چی؟طاهر: نمیدونستی؟یاد اون شب میفتم که ترنم داشت برام از موضوع عکسا و ایمیلا حرف میزد ولی من با تمسخر بهش گفتم که انتظارداري حرفات رو باور کنم- عکسا رو دیدي؟آهی میکشه و میگه: آره- به کسی هم گفتی؟انگار فراموش کرده من سروشم... همون سروشی که اون شب داشت به خواهرش تجاوز میکرد... با لحن غمگینی کهبیشتر شبیه درد و دل میمونه میگه مگه کسی هم باور میکرد؟... من خودم هم درست و حسابی باورش نداشت
آهی میکشمو حق رو به طاهر میدم... چون خودم هم اون لحظه به ترنم اجازه ندادم درست و حسابی ماجرا رو تعریفکنه... تازه اون چیزایی رو هم که تعریف کرده بود به تمسخر گرفتم- طاهر میدونم ترنم بیگناهه... یا حداقل اونجوري که به نظر میرسه گناهکار نیستطاهر: فهمیدم... تا روزي که تو به هوش بیاي هیچکدوم نمیدونستیم بین مرگ ترنم و بیهوشی تو رابطه اي وجودداره... ولی با به هوش اومدن تو تازه فهمیدیم ترنم خودکشی نکرده و کشته شده- بدجور داغونم طاهر... مدام با خودم فکر میکنم یعنی ترنم واقعا دوستم داشت؟طاهر: دیگه چه فرقی به حالت میکنه... تو که تا چند ماهه دیگه ازدواج میکنی... ترنم رفت لااقل تو زندگی کنلحنش اونقدر غمگینه که دلم رو آتیش میزنه.... باورم نمیشه که این همون طاهره که اون روز ته باغ اونجور خشن باترنم برخورد کرد- طاهر اینجوري نگو... وقتی این حرفا رو میزنی بیشتر دلم میگیرهطاهر: سروش فراموشش کن... ترنم رو فراموش کن و به زندگیت برس... از این بیشتر خودت رو درگیر ترنم نکن...میدونی چرا اون شب زیر دست و پام لهت نکردم چون هنوز عشق رو تو چشمات میدیدم... خیلی برام سخت بود مثلچوب خشک اونجا واستمو کتکت نزنم... اما نزدم به حرمت گذشته ها... به حرمت عشقی که تو چشمات میدیدم.. بهحرمت غرور شکسته ات... ولی نمیدونم چرا یه چیزي ته دلم رو بدجور سوزوند... اون هم اشکهاي ترنم بود... نمیدونمچرا همیشه با همه ي گناهکار بودنش باز هم بیگناه به نظر میرسید... شب آخر از من خواست باورش کنم... هیچوقتفکرش رو نمیکردم که این طور غریب از دست بره... سروش این بار میخوام باورش کنم... تنهاي تنها میخوام دنبالاثبات بیگناهی ترنم برم... ترنمی که یه روز التماسم میکرد تا باهام حرف بزنه... تا باهام از اون مدارکی که پیدا کردهبگه... یه چیزي مثله خوره داره از درون من رو میخوره... اون هم اینه که نکنه ترنم بیگناه باشه... نکنه گناهش به اونبزرگی که به نظر میرسه نباشه- طاه........وسط حرفم میپره و میگه: سروش رو حرف من حرف نزن... برو سراغ زندگیت... دیگه ترنمی نیست که بخواي برايبخشیدنش تلاش بکنی... تمام اون سالها حق رو به تو دادم تمام اون سالها... حتی اون شبی که میخواستی به ترنمتجاوز کنی با تموم خشمم باز هم حق رو به تو دادم... اما امشب حق رو به تو نمیدم... دیگه به خواهرم فکر نکن...دوست ندارم لعن و نفرینی پشت سر خواهرم باشه... تعریف نامزدت رو زیاد شنیدم بهتره به زندگیت برسیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 452ته دلم بدجور میسوزهبا ناله میگم: طاهر این طور نگو... به خدا بریدم... دیگه نمیتونم... من پشیمونم... این قدر حماقتم رو به رخم نکشطاهر متعجب میگه: سروش حالت خوبه؟... چی داري میگی؟- نه طاهر خوب نیستم... پشیمونم... آره طاهر پشیمونه پشیمون... پشیمونم از اینکه این بازي رو شروع کردم... پشیمونمکه چرا به ترنم فرصت ندادم...دارم میگم دیگه نمیکشم... دوس دارم خودم رو از این زندگی خلاص کنم... الان دلمفقط و فقط ترنم رو میخواد... حتی اگه خائن باشه... حتی اگه گناهکار باشه... به خدا الان دیگه برام مهم نیست گذشتهي ترنم چی بود؟... تنها چیزي که برام مهمه ترنمه... ترنمی که پیشم نیست.... ترنمی که هر کار کنم پیشمبرنمیگرده... ترنمی که زیر خروارها خاك خوابیده... طاهر از من نخواه فراموشش کنم... منی که توي 4 سال نتونستمفراموشش کنم تو این موقعیت از من چه انتظاري داريطاهر: اما......- میدونم اشتباه کردم ولی طاهر این فرصت رو از من نگیر... از این داغون ترم نکن... میخوام بفهمم موضوع چی بود؟...مطمئنم از خیلی چیزا بی خبرمبا حسرت میگه: ایکاش این حرفا رو یه خورده زودتر میگفتی... ایکاش... تو روزاي آخر خیلی عذاب کشید... بابامیخواست مجبورش کنه ازدواج کنهآه عمیقی میکشمو هیچی نمیگم... نمیگم که میدونم... نمیگم که همه ي حرفات رو شنیدم... نمیگم که خودت هم زودکوتاه اومدي... هیچی نمیگم چون خودم هم خیلی روزا زود کوتاه اومدم... مثله طاهر... مثله پدر ترنم... مثله همه اونکسایی که ترنم رو از خودشون طرد کردنطاهر: براي یه نه گفتن کلی از پدرم کتک خورد... من احمق به خاطر پدر و مادرم حتی بهش یه سر نزدم... آره سروشمنی که الان دارم باهات حرف میزنم با اینکه نگرانش بودم بخاطر دل مادرم بهش یه سر نزدم که ببینم زنده ست یامرده؟... نگاه منتظرش رو احساس میکردم ولی باز پا رو دل خودم گذاشتم...دلم از این همه مظلومیت ترنم به درد میادطاهر: سروش میخوام جبران کنم... جبران همه ي گذشته ها رو... به خدا اگه روزي بفهمم ترنم بیگناه بود و همه ياون مدارك نقشه اي بیش نبوده... اون طرف رو پیدا میکنمو با دستاي خودم خفش میکم...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 453- از چی میخواي شروع کنیطاهر: از اتاقش شروع کردم ولی به هیچ چیز نرسیدمسري به نشونه ي تاسف تکون میدم- اوضاع خونه تون چه جوریه؟طاهر: نپرس... خرابه خراب... اول که فکر میکردیم ترنم خودکشی کرده اوضاع بهتر بود اما با خبر کشته شدن ترنم بابااز حال رفت و راهی بیمارستان شد مامان هم که از اون روز تا الان بهت زده به یه جا خیره شده و هیچ حرفی نمیزنه...طاها مامان رو به خونه ي پدریش برده... تمام خونه بوي مرگ میده... من و طاها یه پامون بیمارستانه یه پامون خونهي پدریه مادرم- حال پدرت چطوره؟ بهتر شده؟طاهر: نه بابا... بدتر شده که بهتر نشده... فکر همه رو یه چیز مشغول کرده... اون هم اینه که نکنه ترنم بیگناه باشه...مادرم هم حالش خیلی خرابه... موندم یه خورده حال پدر و مادرم بهتر بشه تا بتونم به دنبال مدرك درست و حسابیبگردمته دلم امیدوار میشم...- طاهر یادته چهار سال قبل هم دقیقا همین وضع بودمکثی میکنه و بعد از چند ثانیه میگه: آره... ولی با مرگ ترانه همه چیز خراب شد- شاید هم اشتباه من و تو بود نباید زود کوتاه میومدیمآهی میکشهطاهر: شایدفکري به ذهنم میرسه- طاهر میتونم یه بار اتاق ترنم رو بینم... شاید تونستم یه چیز بدرد بخور پیدا کنمطاهر: اما........سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 454- خواهش میکنم طاهر... میدونم چیز زیادي ازت میخواموسط حرفم میپرهطاهر: سروش من بخاطر خودت میگم... من نمیخوام زندگیت دوباره بهم بریزه... ترنم که از دست رفت لااقل به ایننامزدت فکر کنبا لحن غمگینی میگه: نذار این یکی هم از دست بره- طاهر تو یکی درکم کن... خواهش میکنم تو یکی درکم کن... بیشتر از این ازت انتظار ندارمطاهر: این روزا عجیب احساس تنهایی میکنم... بابام بیمارستان بستریه... مادرم هم کلمه اي حرف نمیزنه... طاها هماسیر پدر و مادرمونه... با رفتن ترنم انگار آرامش هم از این خونه پرکشید... باورت میشه الان تو اتاق ترنم روي تختشدراز کشیدم...تو دلم بهش غبطه میخورم...طاهر: طاها پیش مامانه... بابا هم که بیمارستان بستریه... حوصله ي هیچ کس رو ندارم... تا الان هزار بار این اتاق روزیر و رو کردم ولی هیچ چیز در مورد گذشته پیدا نکردم... تنها چیزي که از 4 سال پیش تو اتاقش بود همون یادگاریهابودآهی میکشه و ادامه میده: باورم نمیشد تمام یادگاریهاي تو رو نگه داره... نمیدونم کار درستی کردم یا نه... ته دلم راضینمیشد اینجا بمونند و خاك بخورن... گفتم حداقل به کسی بدم که صاحب حقیقیه اوناست... اگه دوست داشتیبري.........وسط حرفش میپرمو میگم: ممنون که بهم برگردوندي... هیچی از ترنم نداشتم... هیچی... حتی یه دونه عکسطاهر: چقدر دنیاي آدما عجیب شده.... توي که این همه حرف از عا.........- نگو طاهر... خودم هم بهش فکر کردمطاهر: سروش واقعا میخواي براي اثبات بیگناهی ترنم اقدام کنی؟- شک نکنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 455طاهر: جواب خونواده ت رو چی میدي؟ از همه مهمتر جواب نامز.....با بی حوصلگی میگم: طاهر تو رو خدا تمومش کن... الان تنها چیزي که برام مهمه فهمیدن حقیقتطاهر: مثله همیشه کله شقی- مثله خودتطاهر: ترنم همیشه میگفت تو و سروش خیلی شبیه هم هستینلبخند غمگینی رو لبام میشینه- آره... به من هم زیاد میگفت ولی من میگفتم آخه من کجا و اون داداش گردن کلفتت کجا؟طاهر: حالا که فکر میکنم میبینم حق داشتبا افسوس میگم: شاید خیلی جاها حق داشت و ما حقش رو ازش گرفتیمطاهر: شاید آره شاید هم نه... هیچی نمیدونم... فردا صبح یه سر به خونمون بزن... هیچکس تو این خونه پیداشنمیشه... بیا همینجا و تو هم نگاهی به این اتاق بنداز... من که چیزي پیدا نکردم شاید تو به چیزي رسیدي...- ممنون طاهرطاهر: من ازت ممنونم... با این همه تنهایی و بی کسی وقتی یه نفر حرفت رو درك میکنه با خیال راحت تري میتونیتصمیم بگیري و اقدام کنی... با همه ي این حرفا باز هم میگم اگه فکر میکنی نامزد........- طاهرطاهر: باشه... دیگه چیزي نمیگم... مطمئننا تصمیمت رو گرفتی... فردا راس ساعت 7 شرکت باش- باشه... حتماطاهر:فعلا کاري نداري رفیق؟یاد گذشته میفتم... همیشه همینطور صدام میزد- نه داداش... خداحافظسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 456طاهر: خداحافظلبخندي رو لبام میشینه... با شنیدن صداي بوق به خودم میام... گوشی رو سر جاش میذارمچه حس خوبیه وقتی خودت رو تنهاي تنها حس میکنی یه نفر پیدا بشه که دقیقا همون احساس تو رو داشته باشه...صداي زنگ تلفن باعث میشه از فکر بیرون بیامبدون توجه به زنگ تلفن از جام بلند میشمو کلید آپارتمانم رو از کشوي میز برمیدارم... نگاهی به جعبه ي یادگاریهامیندازم... دستی روش میکشمو شارژر رو برمیدارم... به سمت در اتاقم حرکت میکنم... ولی نمیدونم چرا دلم طاقتنمیاره... چند قدم رفته رو برمیگردمو شارژر رو توي جعبه پرت میکنمو جعبه رو هم از روي میز بلند میکنم... بعد از چندلحظه مکث بالاخره از اتاق خارج میشم... از اونجایی که آسانسور خرابه مجبورم از پله ها برم و با داشتن جعبه کارمسخت تر میشه... همینطور که زیر لب غرغر میکنم به طبقه ي همکف میرسمآروم آروم به سمت ماشینم میرمو در عقبش رو باز میکنم... جعبه رو روي صندلی عقب میذارمو خودم هم به سمت درراننده میرم... در رو باز میکنمو پشت فرمون میشینم... حس میکنم حف زدن با طاهر یه خورده آرومم کرده... هر چندفکر کردن به اینکه میتونم اتاق ترنم رو ببینم بیقرارم میکنه... چقدر مدیون طاهرم که بر خلاف بقیه درکم میکنهبا لبخند ماشین رو روشن میکنمو به سمت آپارتمان خودم میرونمبی توجه به اطراف فقط ماشین رو میرونمو به ترنم فکر میکنم... به اینکه چه طوري باید بی ترنم سر کنم... اونقدر بهترنم فکر میکنم که خودم هم نمیفهمم کی به خونه میرسم... فقط وقتی که ماشین آلاگل رو جلوي آپارتمانم میبینممتوجه میشم که به کل بیچاره شدمامان از دست این سیاوش که مجبورم کرد کلید خونمو به این دختره بدم... همون یه خورده آرامشی رو که با حرف زدنبا طاهر به دست آورده بودم رو از دست دادم... پنج سال با ترنم نامزد بودم یه بار بی اجازه وارد اتاقم نشد چند ماه با ایندختره نامزد کردم هر روز تو خونه و زندگیم پلاسه... کلافه سرم رو روي فرمون میذارمو از ته دل میگم: خدایا خودتخلاصم کننمیدونم چیکار باید کنم... حوصله ي ناز و عشوه هاش رو ندارم... حوصله ي مهربونی و دوستت دارمهاش رو ندارم...حوصله ي یه عاب وجدان دوباره رو ندارم... میدونم اگه الان ببینمش باز هم کنترلم رو از دست میدمو به جونشمیفتم... با کلافگی ماشین رو روشن میکنم و اون رو به حرکت در میارم...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 457کلافه ي کلافه ام... حتی نمیدونم کجا باید برمبا بیحوصلگی پخش ماشین رو روشن میکنم... صداي خواننده تو ماشین میپیچه و دل بی تاب من رو بی تاب تر ازهمیشه میکنه... این چند روز فقط و فقط همین آهنگ رو گوش میدم...تو به این معصومی تشنه لب ارومی«؟ من چیکار میتونم کنم وقتی باورم نداري »غرق عطر گلبرگ تو چقد خانومیکودکانه غمگین بی بهانه شادي !از سکوتت پیداست که پر از فریادي«... سروش یه وقتایی هر روز سر راهت سبز میشدم تا بیگناهیمو بهت اثبات کنم اما الان دیگه آب از سرم گذاشته »همه هر روز اینجا از گلات رد میشنآدماي خوبم این روزا بد میشنایکاش این حرفا رو یه خورده زودتر میگفتی... ایکاش... تو روزاي آخر خیلی عذاب کشید... بابا میخواست مجبورش »« کنه ازدواج کنهتوي این دنیایی که برات زندونهجاي تو اینجا نیست جات توي گلدونه« بعضی مواقع آرزو میکنم ایکاش تو به جاي ترانه میرفتی »خانمی دروغ گفتم...با دستم فرمون ماشین رو فشار میدمزمزمه وار میگم: ببخش خانمی... من رو ببخش... من هیچوقت آرزوي رفتنت رو نکردمغرورم و ببخش حضورم و ببخشسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 458منم یه عابرم عبورم و ببخشطوري حرف میزنی که انگار بیگناهکارترین آدم روي کره ي زمینی... اگه نمیشناختمت صد در صد گول رفتار »« مظلومانت رو میخورمتویی که اشک تو شبیه شبنمههمیشه تو نگات یه حس مبهمه« هنوز هم منو نمیشناسی... ایکاش هیچوقت هم نشناسی »همین لحظه همین ساعت همین امشبکه تاریکی همه شهر و به خود بردهیه سایه تو تن دیوار این کوچستویی و یک سبد گلهاي پژمردهاگه از شکستنم لذت میبري پس بهت میگم آره شکستم خیلی وقتا... لحظه به لحظه... ثانیه به ثانیه من رو شکوندنو »باورم نکردن.. مثله تویی که امروز هم باورم نداري... امروزي که جلوي تو واستادم دستام خالیه خالیه... امروز هیچ چیز« دیگه اي ندارم که بخواي از من بگیريهمه دنیا به چشم تو همین کوچسهواي هر شبت یلدایی و سردهکجاست اون ناجی افسانه ي دیروز؟جوانمرد محله ما چه نامردهدنیاي بدي شده مردا مردونگی رو تو زور و بازو میبینن ولی ایکاش میدونستن که مردونگی تو این چیزا نیست... »بعضی موقع یه بچه ي 5 ساله با بخشیدنه یه شکلات به دوستش مردونگی میکنه و بعضی موقع یه مرد با زدن یهسیلی ناحق به گوش یه زن نامردي... چه قدر برام جالبه که بعضی موقع یه بچه ي 5 ساله از خیلی از مردایی که« ادعاي مردي دارن مردترهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 459چه نامرده . . . !ته دلم خیلی میسوزه اون هم از حرفایی که یه روزي شنیدمو از کنارشون بی تفاوت گذشتم... ایکاش بیشتر فکرمیکردم... ایکاش... پخش رو خاموش میکنم... نگاهی به اطراف میندازم... خودم رو نزدیک پارکی میبینم که خیلی روزابا ترنم به اینجا میومدیمو قدم میزدیمفصل بیست و یکمماشین رو گوشه اي پارك میکنم و از ماشین پیاده میشماحساس سرما میکنم... دستم رو تو جیب شلوارم فرو میکنمو به داخل پارك میرم... دختر پسراي جوون رو میبینم کهکنار هم آروم آروم قدم میزنند و با لبخند با هم حرف میزنند... به سمت نیمکتها میرمو روي یکی شون میشینم... گوشیترنم رو از جیبم در میارم و بهش خیره میشم... هیچی شارژ نداره فقط به خاطر همون چند دقیقه اي که به برق زدمروشن مونده... مطمئنم کمتر به 5 دقیقه نرسیده خاموش میشه- یعنی رمزش چی میتونه باشه؟تاریخ تولدش...سریع شماره ها رو وارد میکنم...- لعنتی اشتباههشماره شناسنامه اششماره رو به سرعت وارد میکنم باز هم میگه اشتباههبا ناامیدي سري تکون میدمسرمو بین دستام میگیرم- خدایا یعنی چی میتونه باشه؟فکرم به گذشته ها پر میکشه... به چندین سال قبل...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 460ترنم: سروش زودتر برو تو ایمیلم ببین مقاله رو برام فرستادهسروش: یه لحظه صبر کن بذار به کار........ترنم:سروشسروش: ترنم چند بار بگم داد نزن... خوشم نمیادترنم: سروش من امروز بعد از ظهر مقاله رو........سروش: اه... نمیاري که... یه لحظه صبر کنترنم: تموم نشد...ترنم: سروش....ترنم:سر....سروش:پسوردت رو بگوترنم: تاریخ تولد خودت رو دوبار پشت سر هم بار وارد کن...ترنم: چرا اینجوري نگام میکنی؟سروش: چند بار بهت بگم وقتی میخواي پسورد بذاري یه چیز درست و حسابی انتخاب کنترنم: میخواي بگی تو درست و حسا......سروش: ترنمترنم: سروشی چیکار کنم که برام عزیزي... هر وقت میخوام رو یه چیز رمز بذارم از تو مایه میذارم... چون تنها کسیهستی که هیچوقت از یادم نمیرهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 461سروش: امان از دست توبا دستهایی لرزون تاریخ تولد خودم رو وارد میکنملبخند تلخی رو لبام میشینهزیر لب زمزمه میکنم: اي کاش این بار هم به نصیحتم گوش نمیکرديشماره شناسنامه ي خودم رو وارد میکنم باز هم میگه اشتباهه... تاریخ تولدم رو دوبار پشت سر هم وارد میکنم باز میگهاشتباهه- لعنتیبعد از چند بار اخطار براي نداشتن شارژ بالاخره گوشی خاموش میشه و من با ناراحتی به گوشیه خاموش شده ي تويدستم خیره میشمبا صداي دختري به خودم میامدختر: قالت گذاشته؟نگامو از گوشی میگیرمو با اخمهایی درهم به دختري نگاه میکنم که کنار من روي نیمکت نشستهبا جدیت میگم: یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم اینجا بشینیدختر: اوه... اوه... برو بابا... مگه نیمکت رو خریدي- جنابعالی فکر کن آرهدختر: سندش رو رو کن ببینمبا پوزخند نگاهی بهش میندازمو گوشی رو داخل جیب شلوارم میذارم... با بی تفاوتی مسیر نگامو عوضمیکنمو جوابشرو نمیدماز ریخت و قیافش میخوره از این دختر خیابونی ها باشهدختر: قهر کردي کوچولوسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 462- خفه میشی یا خفت کنمدختر: اینجور معلومه خیلی کفري هستی- پس گورت رو گم کن تا کفري تر نشمدختر: بابا... بیخیال... امشبو بچسب... مطمئن باش فردا برمیگردهآهی میکشمو زمزمه وار میگم: ایکاش میشددختر: پس حدسم درسته... تیریپ تیریپه عاشقیه... بابا به خودم میگفتی دو سوته راهکار برات ارائه میکردم توپ... منتو این زمینهبا بی حوصلگی میگم: احتیاجی به راهکار جنابعالی نیست من خودم میدونم دارم چیکار میکنم؟دختر: هر جور میلته ولی اگه کمک خواستی تعارف نکن- اگه میخواي کمک کنی گورتو گم کن که این خودش بهترین کمکهدختر: هی من هیچی نمیگ.........با کلافگی از روي نیمکت بلند میشم... این روزا حتی اگه به کسی کار هم نداشته باشی باز هم این مردم دست از سرتبرنمیدارنبا اعصابی داغون مسیر ماشین رو در پیش میگیرمدختر: هوي... کجا؟... مثلا داشتم حرف میزدماصداي قدمهاش رو پشت سرم میشنومدختر: بابا یه خورده ادب بد نیستاصداي جیغ جیغوش بدجور رو اعصابمه... نگاهی به اطراف میندازم... این قسمت پارك خلوته... دوست دارم برگردم یهحال اساسی از این دختره بگیرم... ولی میبینم ارزشش رو ندارهدختر: بابا یه شب رو خوش بگذرونسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 463از پارك خارج میشم... باورم نمیشه یه دختر تا این حد کنه باشهدختر: بهت بد نمیگذره... مطمئن باش... خدا رو چی دیدي شاید مشتري شديدختره هاي این چنینی زیاد دیدم ولی تو عمرم مثله این دختر ندیده بودم... وقتی میبینی آدم حسابت نمیکنم دیگه چرامیاي دنبالم... صد مرحمت به الاگل... یه لحظه از مقایسه ي آلاگل با این دختره ي کنه عذاب وجدان میگیرم... آلاگلکجا و این هرزه ي خیابونی کجا؟... درسته دوستش ندارم ولی حق ندارم اون رو با این دختره ي هرزه مقایسه کنمبه سمت ماشینم میرمدختر: نه بابا... پس بگو چرا تحویل نمیگیري... کلاس ملاست بالاستبا تمسخر نگاش میکنمو در ماشین رو باز میکنم... با خونسردي پشت فرمون میشینمو بی توجه به دختره ي مردم آزارماشین رو روشن میکنمو به سرعت از کنارش رد میشم- الان کجا برم؟سردرگرم تو خیابونا میچرخم... حوصله ي آلاگل رو ندارم... دوست ندارم الان باهاش رو به رو بشم...مسیر خونه ي اشکان رو در پیش میگیرم... بعد از یه ربع به جلوي خونه اش میرسم... ماشین رو گوشه اي پاركمیکنمو به سمت در خونه میرم- فقط امیدوارم نامزدش نباشه... حوصله ي حرفاي رمانتیک و نگاه هاي عاشقونه ي این دو نفر رو ندارمدستم رو روي زنگ میارمو یکسره فشار میدمبعد از چند ثانیه صداي اشکان رو از پشت آیفون میشنوماشکان:چته باب.........وسط حرفش میپرمو میگم: باز کن منمچند لحظه اي مکث میکنه و میگه: سروش خودتیبا بی حوصلگی میگم: باز میکنی یا برمدر رو باز میکنه و من هم به سرعت وارد خونه میشمو با اعصابی داغون در رو پشت سرم میبندمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 464دست به جیب به سمت ساختمون خونش پیش میرمیهو در ورودي باز میشه و اشکان با اخمایی درهم به طرف من میادهمین که به من میرسه با داد میگه: هیچ معلومه کدوم گوري هستی؟با بی حوصلگی از کنارش میگذرمو داخل خونه میشماشکان: با توام... هوي... هی... کر شدي... سروش- اشکان الان نه... تو رو خدا الان نه... ظرفیتم الان پره بار براي چند ساعت دیگهنفسشو با حرصبیرون میده و با عصبانیت از کنارم رد میشه... موقع رد شدن تنه ي محکمی هم بهم میزنه و میگه:واقعا که دیوونه ايجلوتر از من وارد سالن میشه من هم پشت سرش وارد میشمو خودم رو روي یکی از مبلها میندازماشکان به سمت تلفن میره و گوشی رو برمیداره- به کسی خبر ندهاشکان: همه نگرانتن دیوونه- اشکان تمومش کن... مگه بچه ام که نگرانم باشناشکان: مادرت حال و روزش خرابه... چرا اینقدر اذیتشون میکنیبا حرصمیگم: فقط بگو باهات تماس گرفتم در مورد اینکه اینجا هستم چیزي نگواشکان: سرو..........از جام بلند میشمو با کلافگی میگم:اشکان اگه میخواي همینطور به سروش سروش گفتنت ادامه بدي من برمبا خشم جوابمو میده: لازم نکرده... بتمرگ سر جات... نه براي خودت اعصاب گذاشتی نه واسه ي بقیهروي مبل لم میدمو اشکان هم مشغول شماره گرفتن میشهبعد از چند دقیقه به حرف میادسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 465اشکان: سلام سیا...اشکان: براي من همین الان زنگ زد....چشم غره اي به من میره و ادامه میده: نه نگفت کجاست....اشکان: فقط خبر سلامتیش رو داد...اشکان: حرف زیادي نزد....اشکان: باشه خیالت راحت... خبري شد خبرت میکنم...اشکان: باشه...اشکان: خداحافظبعد از تموم شدن حرفش گوشی رو با حرصروي تلفن میکوبه و میگه: سروش هیچ معلومه داري چه غلطی میکنی؟- خیر سرم رفتم شمال یه خورده حال و روزم بهتر شه اما بدتر شدم که بهتر نشدمبا تاسف سري تکون میده و میگه: حداقل برو یه دوش بگیر و یه سر و سامونی به سر و صورتت بده- بیخیال... من حوصله ي نفس کشیدن هم ندارم چه برسه به دوش گرفتنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 466اشکان: آخه چه مرگته؟- میخواي بگی نمیدونی؟اشکان: چرا میدونم ولی درکت نمیکنم- حق داري چون جاي من نیستیبا ناراحتی میگه: چی شد حاضر شدي قید اون آپارتمان رو بزنی و به اینجا بیاي؟با اخمهایی درهم میگم: دوباره این دختره ي کنه بی اجازه وارد آپارتمان من شدهاشکان: سروش این چه طرزه حرف زدنه... مثلا داري در مورد نامزدت حرف میزنیا... چرا نمیخواي بفهمی که آلاگلنامزدته- هست که هست دلیل نمیشه که بی اجازه وارد خونه ي من بشهاشکان: سروش من رو خر فرضنکن... هر کی ندونه من یکی خوب میدونم اگه ترنم جاي آلاگل بود هیچکدوم از اینبهونه ها رو نمیگرفتی... مگه آدم با نامزدش از این حرفا داره؟با داد میگم: اصلا میدونی چیه؟... حرف تو کاملا درسته...من از این دختره متنفرم... راحت شدي؟؟لبخندي گوشه ي لبش میشینه و میگه: این که از همون اول هم معلوم بود- پس چرا اینقدر حرصم میدي... تو که میدونی ماجرا از چه قراره پس بیشتر از این آزارم ندهاشکان: آخرش میخواي چیکار کنی؟- نمیدونم... تنها چیزي که میدونم اینه که دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدم میخوام تکلیف آلاگل رو زودتر مشخصکنمبا ناباوري میگه: یعنی چی؟- دوستش ندارماشکان: سروش تو حالت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۳ عصر
خوبه؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 467- آره بیشتر از همیشه... حالا میفهمم که تنها دلیل قبول این نامزدي ترنم بود... میخواستم به ترنم ثابت کنم که بدوناون هم میتونم... حالا میفهمم همه ي حرفات حقیقت محضبود... حق با تو بود من تمام اون روزا ترنم رو دوستداشتم ولی خودم رو گول میزدم... حالا خیلی چیزا رو میفهمماشکان: سروش حالا خیلی دیره... شما نیمی از خریدهاي عروسیتون.........- نمیتونم اشکان... باور کن همه ي سعیم رو کردماشکان: سروش حالا که ترنم نیس......- با نبود ترنم بود که به حقیقت ماجرا پی بردم... با نبود ترنم فهمیدم نمیتونم هیچ کس دیگه رو جایگزینش کنماشکان: آلاگل خیلی معصومه... درسته راه درستی رو واسه ي بدست آوردن تو انتخاب نکرده ولی دیوونه وار عاشقته...هیچ کس نمیتونه مثله اون خوشبختت کنه- به این هم فکر کن که من هم نمیتونم اون رو خوشبخت کنم... هنوز اونقدر خودخواه نشدم که آینده ي یه نفر دیگهرو هم خراب کنم... اون هم آینده ي دختري مثله آلاگل رو که توي مهربونی همتا ندارهاشکان: خوبه خانومی و مهربونیش رو قبول داري و باز هم حرف از.....وسط حرفش میپرم- درسته خانومی و مهربونیش رو قبول دارم اما بدبختی اینجاست قلبی ندارم تقدیمش کنم... زیباییش به چشمم نمیاد...عشقش رو نمیبینم... وقتی بهم میچسبه نفسم میگیره... وقتی دستشو دور دستام حلقه میکنه حالم بد میشه... دستخودم نیستاشکان آهی میکشه متفکر به رو به رو خیره میشه- دیگه نمیتونم اشکان... دیگه نمیتونماشکان: چه جوري میخواي بهش بگی؟ اصلا چه جوري میخواي به خونوادت بگی؟- نمیدونماشکان: ایکاش از اول به حرفام گوش میکرديسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 468- از اول همه ي کارام اشتباه بود... حتی نقشه ي انتقاماشکان: تو که خیلی زود پشیمون شديبا لحن غمگینی میگم: تموم اون سالهایی که با ترنم نامزد بودم و تو خارج بودي از عشقم واست تعریف میکردماشکان: وقتی برگشتم باورم نمیشد... باورم نمیشد اون همه عشق اونطور به گند کشیده شده باشه... اون روزا تو و طاهردر به در دنبال مدرکی براي اثبات بیگناهی ترنم میگشتین- ایکاش به کارمون ادامه میدادیم... امروز به طاهر زنگ زدم اون هم حال و روز من رو داشتاشکان: خیلی حالش خراب بود؟- خراب براي یه لحظه شه...از خراب هم خرابتر بود... داغونه داغوناشکان: وضعه خودت هم خوب نیست- خسته ام اشکان... حالا که به گشته فکر میکنم میبینم خیلی جاها حماقت کردماشکان: تمام مدتی که باهاش کار میکردم یه غم عجیبی رو تو چشماش میدیدم... فقط و فقط به خاطر تو قبول کردمکه اونجا کار کنم... نمیدونم چرا تمام مدت فکر میکردم بیگناهه- ایکاش اون روزا به حرفات گوش میدادم... هزار بار بهم گفتی بهش نمیخوره اهل این کارا باشه ولی من باز هم بهانتقام فکر میکردماشکان: بیخیال رفیق... مهم اینه که آخرین لحظه پشیمون شدي- ولی الان دارم عذاب میکشماشکان: بعضی وقتا که مظلومیتش رو میدیدم از تصمیم اولیه اي که براش کشیده بودیم شرمنده میشدم- ببخش اشکان... خیلی شرمندتماشکان: دشمنت شرمنده... تو بهترین دوستم بودي و هستیآهی میکشمو میگم: تو هم همینطورسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 469اشکان: من نفس رو مدیون تو هستم- نفس دختر خوبیهاشکان: خیلی دوستش دارم- لازم به گفتن نیست از همه ي رفتارات معلومه... مرد هم اینقدر زن ذلیل... باز خوبه با اون همه دردسري که براتدرست کردم حداقل آخرش خوب شداشکان: آخرسر مجبور شدم همه چیز رو براي نفس تعریف کنم- باز خوب شد نفس زود کوتاه اومد... وقتی از موقعیت اجتماعیت باخبر شد میترسیدم ترکت کنهاشکان: من رو دست کم گرفتی؟... حتی اگه منصرف نمیشدي قضیه انتقام هم تا آخرش پایه بودم... هر چند ته دلمراضی نبود ولی تو برام مثله داداشم بودي... حاضر بودم برات هر کاري کنم- تو هم برام مثله سیاوش عزیزي... خودت که خوب میدونی با تو بیشتر از سیاش راحتم... اون روزا هم دیوونه شدهبودم... الان میفهمم که از اول هم داشتم تو و خودم و بقیه رو گول میزدم... بعدش هم که پشیمون شدم ولی تو دیگهاز اون شرکت دل نمیکندياشکان: آخه این نفس خیلی شیطون بود... از همون اول تو دل من جا باز کرده بود- دل تو که درش به روي همه باز بوداشکان: سروش- مگه دروغ میگماشکان: مهم اینه که حالا سر به راه شدم- سر به راه نشدي نفس سر به راهت کرداشکان: چه فرقی میکنه... مهم عمل سر به راه شدنه که صورت گرفته- برو بابا...اشکان: کجا؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 470با پوزخند میگم: خونه ي آقاي شجاعاشکان: میبینم که راه افتاديبدون توجه به حرف اشکان میگم: اشکان؟اشکان: هوم؟- تمام سالهایی که با ترنم کار میکردي هیچوقت ندیدي با کسی تو محل کار گرم بگیرهمتفکر میگه: نه... همیشه زودتر از همه میومد دیرتر از همه میرفت... فقط و فقط سرش به کار خودش گرم بود- تا اونجایی که من یادمه همه طردش کردن... به نظر تو ترنم دوستی داشته که باهاش درد و دل کنه؟... که بتونه بهمن و طاهر کمک کنهاشکان: صد در صد طاهر بیشتر از من و تو از این چیزا خبر داره... ولی اگه بخوام بهت در مورد داشتن دوست حرفبزنم باید بگم صد در صد چند تایی دوست داشتبا تعجب نگاش میکنماشکان هم که تعجبم رو میبینه میگه: سیاوش میگه پلیس گفته با ماشین دوست........سري روي مبل میشینمو میگم: آره... حق با توههاشکان: چته ترسیدم- باید از همین دختر شروع کنم... باید بفهمم اون ماشین مال کی بوده؟اشکان هم سري تکون میده و میگه: برو تو اتاقم یه خورده بخواب- با اینکه خسته ام ولی اصلا دلم نمیخواد بخوابم تا چشمام رو میبندم چشمهاي اشکی ترنم رو جلوي خودم میبینماشکان میخواد چیزي بگه که گوشیش زنگ میخوره... با دیدن شماره اخماش تو هم میرهاشکان: براي بار هزارمه داره بهم زنگ میزنهبا بی حوصلگی میگم: کی؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 471اشکان: آلاگل- اش.......اشکان: بله بله... میدونم... من باید گندکاریهاي جنابعالی رو درست کنم...بعد هم با حرصدکمه برقراري تماس رو فشار میده... دوباره روي مبل لم میدمو به مکالمه ي اشکان با آلاگل گوشمیدماشکان: سلام آلاگل....اشکان: آره برام زنگ زد....با تاسف نگام میکنه و با دست اشاره میکنه خاك تو سرتبی حوصله نگامو ازش میگیرماشکان: نه بابا... حالش خوب بود...اشکان: دختر خوب آخه چرا گریه میکنی؟...اشکان: واقعا نمیدونم چی بگم؟...اشکان: میدونم تو هم حق داري...چپ چپ نگاش میکنم که باعث میشه اخماش تو هم برهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 472اشکان: آلا یه خورده سروش رو درك کن... خودت که میدونی این روزا حالش خوب نیستهمونطور که به حرفاي آلاگل گوش میده به طرف من میادو رو به روي من میشینه... گوشی رو میذاره رو بلندگو و باسر اشاره میکنه که به حرفاي آلاگل گوش بدمآلاگل: اشکان من دارم همه ي سعیم رو میکنم که درکش کنم اما چرا هیچکس به فکر من نیست؟... چرا هیچکسمن رو درك نمیکنه؟... کسی که قراره تا چند ماه دیگه شوهر من بشه اصلا من رو آدم حساب نمیکنه... جلوي چشماون همه آدم من رو تنها گذاشت... قبل از رفتن یه سیلی خوابوند تو گوشم... خودت که اون شب دیدي همه يفامیلهاي سروش یا با ترحم یا با تمسخر نگام میکردن... تقصیر من چیه ترنم مرده؟اشکان نگاهی به میندازه و میگه: میدونم چی میگی آلا اما روزي که داشتی سروش رو انتخاب میکردي باید به آخر وعاقبتش هم فکر میکردي... سروش از اول.........آلاگل: آره آره آره... میدونم باید از همون اول به همه چیز فکر میکردم... اما من دوستش داشتم نمیتونستم ازش دلبکنم با اینکه میگفت از ترنم متنفره ولی من عشق رو تو چشماش میدیدم ولی با همه ي اینا میخواستم با محبت ومهربونی عشق خودم رو جایگزین عشق ترنم کنمصداي هق هقش تو فضاي سالن میپیچهاشکان: آلاگلآلاگل: اشکان دلم براش تنگ شده... به جاي اینکه الان ازش متنفر باشم تو خونش نشستمو منتظرش هستم...نمیدونم چیکار باید کنم؟اشکان آهی میکشه و هیچی نمیگهآلاگل: اشکان واقعا چرا دنیا اینجوري شده؟... چرا با اینکه ترنم به سروش خیانت کرده باز هم سروش بهش وفاداره؟...مگه چیه من از اون دختره ي خائن کمترهدستمو مشت میکنم... اشکان با ترس نگام میکنهآلاگل همونجور با لحنی غمگین ادامه میده: هیچکس دختره رو آدم حساب نمیکرد... حتی خونوادش هم قبولشنداشتن... بعد سروش توي جمع خونواده به جاي اینکه از منی که قراره همسر آینده ش بشم دفاع کنه از اون دخترهدفاع میکنه

اشکان با ترس گوشی رو از روي بلندگو برمیداره... نمیدونم تو چهره ي من چی میبینه که از من دور میشه و با آلاگلیه حرفایی میزنه... اصلا نمیشنوم به آلاگل چی میگه فقط میفهمم سریع خداحافظی میکنه و به طرف من میاداشکان: سروش- هیچی نگو اشکان... هیچی نگواشکان: قبول کن براي اون هم سختهبا داد میگم: سخته که سخت باشه... به من چه ربطی دارهمیپره وسط حرفمو میگه: هیچکس نمیتونه عشقش رو این طور ببینه- اشکان براي من مثله پدربزرگا حرف نزن همین فردا تکلیفش رو روشن میکنم... مرگ یه بار شیون هم یه بار... دیگهخسته شدم... دست از مرده ي ترنم هم بر نمیدارناشکان: سروش با عجله تصمیم نگیر- من یه بار با عجله تصمیم گرفتم الان هم مثل چی پشیمونم مطمئن باش خیلی وقته که از آلاگل بریدم رفتن ترنمبهونه ست از اول هم میدونستم هیچکس جایگزین ترنم نمیشه... فقط میخواستم به خودم و ترنم ثابت کنم بدونعشق هم میشه که فهمیدم نمیشهاشکان: فردا نه... سروش اینجوري آلاگل میشکنه- نکنه انتظار داري سر سفره ي عقد نه بگماشکان: به آلاگل هم فکر کن- چرا همه تون این همه سنگ آلاگل رو به سینه میزنیناشکان: اون موقع گفتم نکن... با خودت این کار رو نکن... با ترنم با آلاگل با خونوادت این کارو نکن... هزار بار بهتگفتم... گفتم من هر روز ترنم رو میبینم... گفتم ترنم حتی اگه اشتباهی هم در گذشته کرده الان پشیمونه... گفتم ترنمپاك به نظر میرسه ولی جنابعالی پات رو تو یه کفش کردي که نه میخوام با آلاگل نامزد کنم... گفتم اگه ترنم کاريهم کرده مربوط به گشته هست گفتی برام مهم نیست من ترنم رو فراموش کردم... تنها حسی که به ترنم دارم فقط وسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 474فقط تنفره... تا میخواستم حرف بزنم میگفتی چرا این همه سنگ ترنم رو به سینه میزنی... الان هم داري همون کار روبا آلاگل میکنی... خیلی خودخواه شدي سروش... خیلی... واقعا برات متاسفمبا تموم شدن حرفش بدون اینکه به من اجازه ي صحبت بده از روي مبل بلند میشه و به سمت آشپزخونه میرهبا حرصاز روي مبل بلند میشمو به سمت اتاقش میرم... حتی بهترین دوست دوران کودکیم هم درکم نمیکنه... وقتیاشکان این طور برخورد میکنه از بقیه چه انتظاري میتونم داشته باشمآهی میکشمو خودم رو به در اتاق میرسونم... در رو به شدت باز میکنمو وارد اتاق میشمزیر لب زمزمه وار میگم: تقصیر خودمه... همه ي اینا تقصیر خودمه حالا باید تاوانشو پس بدم... حق با اشکانه خودممقصرم... حالا هم دارم تاوان اشتباهات گشته ام رو پس میدمدر رو با پا میبندمو به دیوار تکیه میدم... همونجور که تکیه گاهم دیواره روي زمین میشینم و به روبه رو خیره میشمناآروم و کلافه ام... دوست دارم زمین و زمان رو بهم بریزم... تنها آرزوم ترنمه... دوست ندارم به آلاگل فکر کنم...دوست ندارم به خونوادم فکر کنم... دوست ندارم به هیچکس و هیچ چیز فکر کنم... دلم فقط و فقط ترنم رو میخواد...چشمام رو میبندمو به شب آخر فکر میکنم... به آغوش گرمش... بعد از مدتها چه دلپذیر بود- ایکاش بیشتر تو آغوشم میمونديصداي ترنم تو گوشش میپیچه:اشکاتو پاك کن همسفر »گاهی باید بازي رو باختاما یادت باشه که باز« میشه زندگی رو دوباره ساخت- نمیشه ترنم... نمیشه... به خدا نمیشه« فقط به زندگیه جدیدت فکر کن... به آلاگل »سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 475- نمیتونم ترنم... نمیتونم... از اول هم نمیخواستم... از اول هم تو رو میخواستم... ببخش که دروغ گفتم... هم به تو همبه خودم هم به همه... ببخشاون شب تو مهمونی براي اولین بار به یه نفر حسودیم شد... توي شرکت وقتی گفتی به عشق واقعی رسیدي هنوز »« هم ته دلم یه امیدهایی بود که شاید براي آزار و اذیت من میگیسرمو بین دستام میگیرم... دارم دیوونه میشم... این حرفاش هر روز و هر شب تو ذهنم تکرار میشن«؟ میشه خوشبخت بشی »به سختی از روي زمین بلند میشم و با مشت به دیوار میکوبمبا فریاد میگم: نه... نه... نه.. نه ترنم... دیگه هیچوقت نمیتونم... هیچوقتزمزمه وار ادامه میدم: با رفتن تو واژه ي خوشبختی هم از زندگی من پرکشید و رفت... خوشبختی دیگه براي من وجودندارهتو همین موقع در اتاق به شدت باز میشه اشکان با نگرانی وارد میشه... با دیدن حال و روز من میگه: سروش چیشده؟... چه خبرتهبغضبدي تو گلوم نشستهبه سختی میگم: اشکان دیگه نمیتونم...با ناراحتی خودش رو به من میرسونه و میگه: مرد چته؟ آروم باش- نمیتونم اشکان... هر لحظه حرفاش تو هنم تکرار میشنبه طرفم میادو بهم کمک میکنه که گوشه ي تخت بشینمسرمو بین دستام میگیرم- از وقتی رفته هر روز و هر شی تو خواب و بیداري صداش رو میشنوم... چشماش رو میبینم... چشماي غمگینش آتیشممیزنه...اشکان: سروشسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 476- بعضی وقتها آرزو میکنم که ایکاش بیگناه نباشهاشکان: سروش یه خورده آروم باش ترنم راضی به عذاب کشیدن تو نیست« با همه ي اذیت و آزاري که بهم رسوندي از خدا میخوام هیچوقت اون روز نرسه که به حال و روز من دچار بشی »اشکان: با این کارا باعث میشی روحش عذاب بکشهصد در صد وضع تو خیلی خیلی بدتر از من میشه چون تو گناهکاري و من بی گناه... تاوان تو سخت تر از منه... »« خیلی خیلی سخت تر از مناشکان: سروش حواست به منهبا چشمهایی بی روح بهش زل میزنمو میگم: خیلی وقته که دیگه حواسم به هیچکس و هیچ چیز نیست... همون رو کهفهمیدم ترنم رفته هوش و حواس من هم باهاش پرکشید و رفت... اشکان خیلی سخته... خیلی سخته بعد از رفتنشبفهمی پشیمونی... بعد از رفتنش بفهمی حتی اگه گناهکارترین هم باشه باز نمیتونی ازش دل بکنی... خیلی سخته دلکندن از کسی که تمام سالهاي گذشته همه فکر میکردن ازش دل کندياشکان: سروش نکن... با خودت این کار رو نکن... اینجوري از پا در میايپوزخند میزنمو میگم: کجاي کاري مرد... من همون روز سر قبر ترنم از پا در اومدم... همون روز شکستم... همون روزنابود شدم... همون روز پشیمون شدم... همون روز فهمیدم که تمام سالهاي گذشته رو با عشقش اون زندگی کردم...همون روز من همه چیز رو فهمیدمدستش رو روي شونم میذاره و کنارم میشینهبا ناله ادامه میدم: حتی اون لحظه هاي آخر هم داشتم به این فکر میکردم به آلاگل خیانت نکنم... ترنم داشت از دردجون میداد و من داشتم با عاب وجدان دست و پنجه نرم میکردماشکان با داد میگه: سروش تمومش کن... اینقدر خودت رو عذاب ندهاز روي تخت بلند میشمو فریاد میکشم: چه جوري تمومش کنم... به من بگو چه جوري با خودم کنار بیام... جرات ندارمحتی به دنبال اثبات بیگناهی ترنم برم... میترسم همه ي اون حرفاش درست باشه... تو که از دل من خبر نداري... توکه نمیدونی اون روزاي آخر چیکار باهاش کردمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 477با تعجب بهم خیره میشه و بهت زده میگه: منظورت چیه سروش؟زانوهام خم میشه... روي زمین میشینمو با بغضمیگم: من داشتم بهش تجاوز میکردم... اون شب... ته اون باغ... بدونتوجه به التماساش... من داشتم بهش تجاوز میکردم...با ناباوري میگه: چی میگی سروش؟... حالت خوبه؟- نه... حالم خوب نیست... حالم اصلا خوب نیست... نه اشکان به خدا حالم خوب نیست... دارم از درد میمیرم ولیمجبورم نفس بکشم... دارم از عذاب وجدان میمیرم... هنوز صداي خائن نیستم گفتناش تو گوشم میپیچه... هنوز صدايالتماساش تو گوشمه... هنوز صداي باورم کناش رو میشنوم...اشکان: تو چیکار کردي سروش؟- نپرس اشکان... نپرس... داغونه داغونم... مجبورم زندگی کنم... مجبورم توي این کره ي خاکی دنبال قاتلهاي عشقمبگردم... مجبورم براي اثبات بیگناهی ترنم اون چهار سال رو کنکاش کنم... دلم عجیب گرفته... دلم میخواد چشماموببندمو واسه ي همیشه به خواب برم...اشکان از روي تخت بلند میشه و به طرف من میاد... کنار من روي زمین میشینه و میگه: سروش تو به ترنم تجاوزکردي؟آه عمیقی میکشمو با بغضمیگم: نمیدونم اگه اون شب طاهر نمیومد بهش تجاوز میکردم یا نه.... هر چند در آخرینلحظه .........اشکان با ناباوري میپپره وسط حرفمو میگه: پس چرا هیچی بهم نگفتی؟زهرخندي میزنم- از چی برات میگفتم؟... از حماقتم؟اشکان: سروش- هیچی نگو اشکان... هیچی نگو... فقط یه چیز ازت میخوام... این دفعه هم مرد باش و کمکم کن... دیگه نمیخواماینجوري ادامه بدم... حتی اگه واسه ي کمک به من هم نشده به خاطر آلاگل کمک کن... دیگه نمیخوام... حتی اگهبخوام هم دیگه نمیتونم... دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدم... میخوام از آلاگل جدا شمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 478آهی میکشه و زمزمه وار میگه: امان از دست تو...- خسته ام اشکان... از این خسته ترم نکن... از این ناامیدترم نکن... این روزا دیگه هیچی آرومم نمیکنهاشکان: ام.......- نصیحت نکن... خودم میدونم خیلی جاها اشتباه کردم... هر روز صداي ناله هاي ترنم رو میشنوم... تا چشمام و رويهم میذارم... ترنم رو جلوي خودم میبینم...با ناامیدي میگه: چیکارت کنم سروش... آخه چیکارت کنم... تا وقتی ترنم بود میگفتی آلاگل رو میخواي... حالا کهترنم رفت.....- اش..........اشکان: کمکت میکنم... براي آخرین بار کمکت میکنم... ولی اگه این دفعه هم پشیمون شدي دیگه روي کمک من یهنفر حساب باز...با لحن غمگینی میگم: این دفعه فرق میکنه... مطمئن باشبا تاسف میگه: گفتم که کمکت میکنمهمونجور که بازوم رو گرفته و کمکم میکنه بلند شم ادامه میده: فقط موندم چه جوري میخواي به خونوادت بگی...میدونی که در اصل چند روز دیگه عروسیت بود براي اتفاقی که برات افتاد تاریخ عروسی رو تغییر دادن- تنها حسنی که این اتفاق داشت همین بهم خوردن عروسی بود وگرنه از روي لجبازي صد در صد با آلاگل ازدواجمیکردماشکان من رو به سمت تخت میبره و به زور مجبورم میکنه دراز بکشماشکان: باز خوبه به خودت اومدي... هر چند دیرزیر لب زمزمه میکنم: حاضر بودم هزار بار با آلاگل ازدواج کنم ولی ترنم زنده میشدآهی میکشمو ادامه میدم: بهم خوردن عروسی بعد از مرگ ترنم چه فایده اي دارهاشکان سري تکون میده و میگه: یه خورده استراحت کن من هم برم یه چیز بیارم کوفت کنیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 479گوشی ترنم رو از جیبم در میارم- چیزي نمیخورم... فقط اگه یه شارژر داري که به این گوشی بخوره برام بیارگوشی رو از دستم میگیره و با تعجب میگه: از کی تا حالا از این گوشی هاي....بی حوصله وسط حرفش میپرم- مال من نیست... مال ترنمه... روز آخر توي شرکت جا گذاشته بودسري تکون میده و میگه: که اینطور- داري؟با بی حواسی میگه: چی رو؟- اشکاناشکان: آهان... نه ندارم... فردا یه شارژر میخریم- لازم نیست... برو پایین یه شارژر تو ماشینم هستاشکان: پس فکر همه جاش رو کردي- مال منشیمه... طبق معمول تو شرکت جا گذاشته بوداشکان: آهان- اشکان زودتر برو اون شارژر رو بیار ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزماشکان: باشه... فقط تو رو خدا داد و فریاد راه نندازي... میترسم من برم یه بلایی سر خودت بیارينفسم رو با حرصبیرون میدم- اشکاناشکان: آخه نگرانتمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 480- من خوبم فقط برو اون شارژر کوفتی رو بیار ببینم میتونم این گوشی رو روشن کنماشکان: حرفا میزنیا... شارژر بیارم روشن میشه دیگه- بله آقاي فیلسوف میدونم روشن میشه ولی از اونجایی که رمز میخواد نمیدونم چیکار کنماشکان: فقط همینو کم داشتی... گوشی رو بگیر تا برم شارژر رو بیارمگوشی رو به طرف من میگیره و سري تکون میدمبعد از رفتن اشکان به گذشته ها فکر میکنم... به روزایی که فکر میکردم از ترنم متنفرم.... به روزایی که اشکان روفرستادم توي شرکت آقاي رمضانی تا همون بلایی رو سر ترنم بیاره که ترنم سر من آورد... صداي اشکان تو گوشممیپیچهاشکان: سروش هیچ معلومه چی داري میگی؟... دیوونه شدي؟- آره دیوونه شدم... من دیوونه شدم... میخوام انتقام خودم و خونوادم رو ازش بگیرم.. اگه تو قبول نکنی به یکی دیگهمیگم اصلا هم برام مهم نیست آخرش چی میشهاشکان: پسره ي خل و چل اگه تو هم این کار رو کنی که با ترنم فرقی نداري- اسم اون عوضی رو جلوي من نیاراشکان: سروش- اشکان کمکم میکنی یا نه؟اشکان: آخرسر از دست تو سر به بیابون میذارم- چیز زیادي ازت نمیخوام فقط میخوام به خودت وابستش کنی بعد از یه مدت هم ترکش کنیاشکان: آره آره... کاملا معلومه چیز زیادي نیست- اشکانبا صداي اشکان از فکر گذشته ها بیرون میام
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۴ عصر
اشکان: بگیرشارژر رو به طرفم پرت میکنه و با لپ تاپش به سمت راحتی اتاقش میرهاشکان: مطمئنی فعلا گرسنه نیستی؟- اصلا اشتها ندارم... هر وقت گرسنه بودم خودم میرم یه چیز از یخچال برمیدارمو میخورمهمونجور که دراز کشیدم... شارژر رو به پریز نزدیک تخت میزنمو شارژر رو به گوشی وصل میکنماشکان: پس من یه سر به ایمیلم میزنم« هیچ میدونستی که کلی عکس از اتفاق ته باغ براي ترنم ایمیل شده بود »به سرعت رو تت میشینمو زمزمه وار میگم:اشکان...با داد میگم: اشکاناشکان: چته دیوونه؟- گوشیتو بدهاشکان: چی؟با صداي بلندتري ادامه میدم: میگم اون گوشیه بی صاحابت رو بدهاشکان: سروش چی شده؟با بی حوصلگی نگاهی بهش میندازم که باعث میشه از جاش بلند بشه و به طرف من بیاد... گوشی رو از جیبش درمیارهو به طرف من میگیرهگوشی رو از دستش چنگ میزنم و شماره طاهر رو میگیرم... رقم آخر خوب یادم نیست... بین دو و یک شک دارم...شماره ي دو رو انتخاب میکنمو منتظر میشماشکان: سروش نمیخواي بگی چی شده؟- گفتی ایمیل یاد یه چیزي گفتماشکان میخواد چیزي بگه با شنیدن صداي طاهر لبخند رو لبم میشینهطاهر: بله؟- الو... طاهر ... منم سروشطاهر: سرووش تویی.. چی شده؟- اتفاقی نیفتاده... شرمنده که مزاحمت شدم... ازت یه خواهشی داشتمآهی میکشه و میگه: ترسیدم... این روزا با هر تماسی ترس به دلم میشینه... نمیدونم چرا فقط منتظر براي بد هستمبا لحن غمگینی میگم: شرمنده که........وسط حرفم میپره و میگه: تقصیر تو نیست... تو حرفت رو بزناشکان با کنجکاوي نگام میکنه- طاهر تو گفتی از من و ترانه عکسهایی گرفته شده بود... از ته باغ... درسته؟طاهر: آره- مگه اون شب به جز فامیل کس دیگه اي هم توي جمع بودطاهر چند لحظه اي مکث میکنهطاهر: میخواي بگی هر کسی این کارا رو با ما کرده آشنا بوده- هر جور فکر میکنم با نگهبانایی که پدربزرگ شماها تو حیاط میاره هیچ کس غریبه اي نمیتونست وارد جمع بشهطاهر: ولی آخه کی؟آهی میکشمو میگم نمیدونمطاهر: اونشب خیلیا با خودشون دوربین آورده بودن- طاهر میتونی ایمیل و پسورد ترنم رو داري؟طاهر: آره... چطور؟- میخوام برم عکسا رو ببینمطاهر: به نظر من بهتره نبینی... میترسم اذیت بشی- بیخیال طاهر... دیگه چیزي واسه اذیت شدن وجود نداره... حال و روز من دیگه از این وضعی که الان دارم بدترنمیشهطاهر: سروش بهت میگم فقط فکرت رو زیاد مشغول نکنلبخند تلخی رو لبام میشینه... فکر من خیلی وقته مشغول شده... خیلی وقته دیگه خیلی چیزا دست من نیست... وقتیجوابی از جانب من نمیشنوه ایمیل و بعد از چند لحظه مکث پسورد رو میگهبا شنیدن پسورد گوشی از دستم میفته... باورم نمیشه؟... بعد از 4 سال هنوز هم از اسم من براي پسورد استفاده میکرد...اسم من بعلاوه ي تاریخ تولد میلادي من شده پسورد ترنمی که فکر میکردم هیچوقت من رو نمیخواستاشکان: سروش چی شده؟وقتی میبینه جوابش رو نمیدم با تعجب گوشی رو برمیداره و با طاهر حرف میزنه... نمیدونم طاهر بهش چی میگه کهنگاهش رنگ ترحم میگیره... بعد از چند کلمه حرف گوشی رو قطع میکنهاشکان: سروش حالت خوبه؟همونجور که به رو به رو خیره شدم میگم: چقدر احمق بودم... بعد از 4 سال فراموشم نکرده بود... اون واقعا فراموشمنکرده بود... حالا میفهمم که راست میگفت تمام این چهار سال منتظر من بود تا برگردم... تا ببخشم... تا باورش کنماشکان: س..........بدون توجه به حرف اشکان میگم: لپ تاپت رو بیار... میخوام عکساي ته باغ رو که از من و ترنم گرفته شده ببینماشکان: مطمئنی میخواي عکسا رو ببینی؟- هیچوقت تا این حد مطمئن نبودمسري تکون میده و لپ تاپش رو برام میارهلپ تاپش رو روي پام میذارمو سریع وارد ایمیل ترنم میشماشکان هم کنارم میشینه و هیچی نمیگهیه نگاه کلی به ایمیلا میندازم... از بین ایمیلا به راحتی میشه تشخیصداد دنبال کدومشون هستم... ایمیلی کهبا دست لرزون انتخابش میکنم... صفحه ...« خانم فداکار بهتره بازش کنی » ... همینجور که باز نشده بوي تهدید میدهمورد نظر خیلی زود باز میشهباورم نمیشه... عکسا اینقدر واضح باشنهمینجور به عکسا نگاه میکنمو یاد التماساي ترنم میفتم« سروش تو رو خدا بس کن »صداش تو گوشم میپیچه« سروش نکن... تو رو خدا این کارو نکن »جیغاش... زورگویی هام... التماساش جلوي چشمم به نمایش در میان« سروش التماست میکنم... تو رو به هر کسی که میپرستی تمومش کن... به خدا من تحمل این یکی رو دیگه ندارم »همینجور به عکسا نگاه میکنمو به اون شب فکر میکنم« تو رو خدا تمومش کن »نه یه عکس.. نه دو تا عکس... نه سه تاعکس... عکس پشت عکس از اون شب کذایی تو این ایمیل وجود دارهبا دیدن عکسا دستام مشت میشه...با صداي اشکان به خودم میاماشکان: دوربینش معمولی نبود... عکسا خیلی واضح افتادنصفحه رو میبندمو هیچی نمیگم... اصلا حواسم به اشکان نبود... دوست ندارم عکساي ترنم رو اینجور ببینه... تويبعضی از عکسا لباس ترنم خیلی افتضاح بود- اگه گیرش بیارم خودم میکشمشدستش رو روي شونم میاره میگه:مطمئنی اون شب هیچ غریبه اي بین تون نبود- نمیدونم... تا اونجایی که من میدونم پدربزرگ ترنم خیلی سخت گیره... تو این جور مراسما فقط فامیل رو دعوتمیکنه... حتی فامیلاي دور رو هم دعوت نمیکنه ولی از اونجایی که پدربزرگ من با پدربزرگ ترنم دوست صمیمیبودن ما هم توي همه ي مهمونی ها حضور داریم وگرنه نسبت فامیلیه نزدیکی نداریماشکان: ممکنه شاید خودش رو بین مهمونا جا کردو به داخل اومد- شاید... هر چند تا اونجایی که من یادمه اکثرا خونوادگی اومده بودناشکان: توي اون جمع که نمیشه تشخیصداد کی تنهاست کی با خونواده اومده- آره این هم حرفیهاشکان: حالا میخواي چیکار کنی؟متفکر میگم: اشکان یه جاي کار میلنگه... تا اونجایی که من میدونم اون شب وقتی پشت سر ترنم راه افتادم و از دورتعقیبش کردم خبري از کسی نبود... اصلا اطراف باغ کسی نبود ولی شبش که میام خونه سیاوش از گروهی از دختراحرف میزد... اون میگفت چند تا دختر ترنم رو دیدن که به طرف باغ میرفت بعد از مدتی هم من رو دیدن که پشت سرترنم به باغ رفتماشکان متفکر میگه: خود سیاوش اون دخترا رو دیده بود؟- فکر نکنم دیده باشه... اون هم شنیده بوداشکان: از کی؟- نمیدونم... شاید از آلاگلاشکان: خوب از آلاگل بخواه اون دخترا رو شناسایی کنهبا پوزخند میگم: اون شب سیاوش کلی دروغ تحویل آلاگل داد که من مسموم شدم و حرفاي اون دخترا دروغ بوده...حالا برم به آلاگل چی بگم... نمیگه بعد از این همه مدت تازه یادت اومده اونا رو پیدا کنی؟سري تکون میده و متفکر به رو به رو خیره میشهبعد از چند لحظه مکث میگه: من میگم از سیاوش در مورد اون قضیه بپرس صد در صد اون روز از آلاگل در مورد اوندخترا چیزي پرسیده... اگه آلاگل این حرف رو از خوده دخترا شنیده باشه پس این امکان وجود داره که دخترا اون کسیرو که از تو و ترنم عکس گرفته دیده باشن- یا شاید هم یکی از همونا از من و ترنم عکس گرفته باشهسري تکون میده و میگه: اما اگه آلاگل اون دخترا رو ندیده باشه میتونم بگم ممکنه پاي هیچ گروهی در میون نباشهبا تعجب نگاش میکنماشکان وقتی نگاه متعجبم رو میینه میگه: ممکنه یه نفر این حرف رو بین مهمونا پخش کرده باشهبعد با لحن مرموزي ادامه میده و چه کسی بهتر از اون شخصی که از شماها عکس گرفتهبا ناباوري نگاش میکنم- یعنی میخواي بگی همه چیز از قبل برنامه ریزي شده بودسري تکون میدهاشکان: این جور که معلومه منتظر یه فرصت بود یا شاید هم بودن... اگه یه گروه از دخترا شماها رو دیده باشن همونلحظه میرفتن همه جا پخش میکردن ولی این حرف زمانی بین مهمونا پخش شد که کار از کار گذشته بود... خودتبگو چقدر تو و ترنم توي باغ موندین؟زمزمه وار میگم: نمیدونم ولی این رو میدونم که کم نبوداشکان: پس نتیجه میگیریم طرف میخواسته تو به هدفت برسی- اشکان باورم نمیشه تا این حد از موضوع غافل بودم... ترنم بارها و بارها بهم هشدار داده بود اما من باور نمیکردم...الان که به ماجرا نگاه میکنم میبینم این عکسا شباهت عجیبی به عکساي چهار سال پیش دارهاشکان: منظورت چیه؟- کیفیت و وضوح عکسا خیلی خوبه... فکر کن یه نفر اومده از من و ترنم از فاصله نه چندان نزدیک اون هم توي اونتاریکی عکس گرفته و هیچکدوم ما متوجه نشدیم... حالا برگرد به چهار سال پیش توي یه شب تاریک از سیاوش وترنم از فاصله ي نه چندان نزدیک عکساي واضحی گرفته شده بود... حتی عکسا تار نبودن که بخواي شک بکنیاشکان: میخواي بگی هر دو بار کار یه نفر بودن؟- نمبگم کار یه نفره ولی میدونم بی ارتباط هم نیستن... وضوح و کیفیت این عکسا شباهت زیادي به همون قبلیادارن... ولی سوال اینجاست اون طرف که نمیدونست من میخوام چیکار کنم پس چطور از قبل با تجهیزات اومده بود؟اشکان: شاید یه نقشه ي دیگه اي داشتن که با ورود تو همه چیز خراب شد و اونا به فکر نقشه ي جدید افتادنبه اون شب فکر میکنم... به اون پسر... اون پسر کی بود؟- اشکان اون شب یه پسر دنبال سر ترنم به ته باغ اومده بود و من هم به خاطر شکی که به ترنم داشتم دنبالش راهافتادماشکان: میخواي بگی ممکنه اون پسر جز نقشه شون بوده باشه؟سري به نشونه ي مثبت تکون میدم- ولی چرا؟... ترنم که دیگه چیزي واسه از دست دادن نداشتاشکان: ترنم اون پسر رو میشناخت- نه.... خودش میگفت نمیشناسه ولی من باور نمیکردم ولی الان که فکر میکنم میبینم ترنم اون لحظه هم تمایلیبراي حرف زدن به اون پسره نشون نداد... بماند که چقدر حرف بارش کردم ولی فکر کنم اون پسر هم بی ارتباط با اونعکسا نبوداشکان: چرا این عکسا رو واسه ي ترنم فرستادن؟ اگه میخواستن خرابکاري کنند باید اون رو واسه ي خونوادشمیفرستادن- اشکان اگه توجه کنی عکسایی فرستاده شده که به ضرر ترنمه... اون طرف عکسایی رو انتخاب کرده که نشون ازتجاوز نداشته باشه... هر کسی بود میخواست ترنم رو خرابتر از گذشته کنه ولی حق باتوهه چرا براي خود ترنم فرستادهشده بوداشکان: شاید ترنم از چیزي باخبر بود که نباید میدونست اونا هم میخواستن با این کار تهدیدش کننداشکان: مگه نمیگی منصور باهاش دشمنی داشته لابد یکی از افراد منصور این کار رو کرده- ولی توسط کی؟... من میگم ممکنه یه آشنا هم با اونا همدست باشه؟... آخه مهمونی خانوادگی بود پس کی میتونستعکس بگیرهاشکان: شاید هم همون پسره عکس گرفته باشه- ولی دوربینی همراهش نبوداشکان: با گوشی...وسط حرفش میپرمو میگم وضوح و کیفیت عکسا رو فراموش نکناشکان: شاید همدستایی داشته... شاید هم رفت و دوباره با دوربین برگشت- نه اشکان صد در صد همدست داشته... اگه قرار بود ترنم توسط اون پسره اذیت بشه پس یه نفر باید ازشون عکسمیگرفتسري تکون میده و دیگه چیزي نمیگه... متفکر به رو به رو خیره میشم... فقط یه سوال تو ذهنم میچرخه... یعنی کارکی میتونه باشه؟خسته از فکراي بی نتیجه نگاهی به اشکان میندازم... اون هم ساکت روي تخت کنارم نشسته و به دیوار رو به رو زلزدهزیر لب زمزمه میکنم: اشکان...- اشکان...با تعجب نگاهی بهش میندازم... با دست تکونش میدم و با صداي بلندتري میگم: اشکان با توام... کجایی؟تازه به خودش میاد و میگه: ها... چیزي گفتی؟- ساعت خواب... یه ساعته دارم صدات میکنم هیچ معلومه کجایی؟اشکان: داشتم فکر میکردم- این که معلومه اما به چی؟اشکان: به این ماجراهاي اخیر... همه چی زیادي مرموز به نظر میرسهبا کلافگی نگاهی به اطراف میندازم- باید همه شون رو.......با دیدن گوشی ترنم حرف تو دهنم میمونهاشکان با تعجب میگه: چی شد؟یعنی ممکنه پسورد ایمیلش با رمزي که واسه گوشیش تعیین کرده یکی باشهاشکان: سروش حالت خوبه؟نگاهی به اشکان میندازم... لبخندي رو لبم میشینه... نگامو از اشکان میگیرمو از روي تخت بلند میشم...اشکان: سروش کجا میري؟بدون اینکه جوابه اشکان رو بدم با قدمهاي بلند خودم رو به گوشی میرسونم...اشکان متعجب نگام میکنه... به سرعت میخوام رمز رو وارد میکنم... اما گوشیه ترنم اونقدر پیشرفته نیست که بشه باحروف روش رمز گذاشتبا ناامیدي نگاهی به گوش میندازم... اما یاد تاریخ تولد خودم میفتم... اون رو به میلادي وارد میکنمچشمام رو میبندمو بعد از چند لحظه مکث تائیدش میکنم.. بالاخره چشمامو باز میکنم... اشکان رو مقابل خودم میبینم...نگاهی به صفحه ي گوشی میندازم... قفل باز شد... باورم نمیشه...زیر لب زمزمه میکنم: باورم نمیشه...اشکان گوشی رو از من میگیره و نگاهی بهش میندازه... با دیدن صفحه نمایش لبخندي رو لبش میشینه و میگه: پسبالاخره تونستی رمزش رو پیدا کنی؟بی توجه به حرف اشکان ادامه میدم: واقعا باورم نمیشه... بعد از گذشت این همه سال هنوز هم من تو تموم لحظه هايزندگیش بودماشکان با نگرانی نگام میکنه و میخواد چیزي بگه که اجازه نمیدم... گوشی رو ازش میگیرم و همونطور که به سمتتخت برمیگردم به بیست تماسهاش یه نگاه کلی میندازمصداي اشکان رو میشنوم: از کجا فهمیدي؟نگامو از گوشی میگیرمو میگم: حدس زدنش زیاد سخت نبود... طبق معمول تاریخ تولد خودم بود اما این دفعه بهمیلادي ذخیره کرده بودچیزي نمیگه... به سمت صندلی پشت میزش میره... صندلی رو برمیگردونه... روش میشینه و بهم نگاه میکنهنگامو ازش میگیرمو دوباره لیست تماساش رو نگاه میکنم... اکثر شماره ها به اسم ذخیره شدن فقط چند تا شماره هستکه به اسم ذخیره نشده.... کلی تماس بی پاسخ وجود داره... 40 تا تماس بی پاسخ از شماره اي که به اسم بابا ذخیرهشده... 60 تا تماس بی پاسخ از طاهر... 10 تا از طاها...اخمام تو هم میره30 تا از مانیبا اخمهایی در هم زمزمه میکنم: مانی کیه؟صداي ترنم تو گوشم میپیچه« سلام مانی »
اونشب توي اون مهمونی هم تلفنی داشت با شخصی به نام مانی صحبت میکردبا صداي اشکان به خودم میام: برو تو اس ام اس ها... شاید یه چیز بدرد بخور پیدا کرديچیزي به اشکان نمیگم... با همون حال خراب سري تکون میدمو توي اس ام اسا میرم... دوباره با کلی اس ام اسخونده نشده رو به رو میشم... بدون توجه به اس ام اسهاي طاهر و پدرش دنبال اسم خاصی میگردم...بعد از کمی زیر و رو کردن اس ام اسا بالاخره پیدا میکنم... مانی... مانی.. مانییکی از اس ام اسا رو باز میکنممانی به قربونت بره خانم خانما... کجایی عزیز دلم... زودتر بیا که دیگه دلم طاقت دوریتو نداره... توي راه از اون »« شوکولا بخر همه رو تنهایی خوردم واسه امیر ارسلان هیچی نذاشتمخدایا این کیه؟... چی داره میگه... یعنی ترنم واقعا با پسري دوست بود؟با ناراحتی سراغ اس ام اس بعدي میرمخسیس خان شوکول نخواستیم زودتر بیا ما همینجوري هم عاشقتیم... از بس خسیس شدي براي نخریدن شوکول »« جواب اس ام اسم رو نمیدي... خسیس.....« خانم خانما کجایی؟... زودتر بیا میترسم دیر برسیم »ته دلم خالی میشهمیرم سراغ اس ام اس بعدي«؟ ترنمی رفتی گوشی رو بیاري یا بسازي »اس ام اس بعديترنم اگه دستم بهت برسه میکشمت.... خیرسرمون امشب میخواستیم خوش بگذرونیم ببین چه جوري داري حرصم »« میديدستم میلرزه... میرم سراغ اس ام اس بعديترنم مرده شورت رو ببرن ببین چه جوري داري حرصم میدي... یه کار نکن باهات قهر کنم تا پنج شش سال هم حال »« و احوالت رو نپرسما...« اگه جوابمو ندي دیگه دوستت ندارم... حالا دیگه خودت میدونی »حالم اصلا خوب نیست... معنی این اس ام اسا رو نمیفهمم...« خاك بر سرم شد...نکنه این سروش خاك برسر یه بلایی سرت آورده »این کیه که حتی من رو هم میشناسه« ترنم دیگه دارم نگرانت میشما... هر وقت اس ام اسا رو دیدي یه تماس باهام بگیر »اشکان: سروش چی شده؟بی توجه به حرف سروش میرم سراغ اس ام اس بعدي« ترنم با مهران و امیر داریم میایم دنبالت... خیلی نگرانتم... تو رو خدا اگه این اس ام اسا رو دیدي برام زنگ بزن »...ترنم آخه کجایی؟... چرا خبري ازت نیست... شرکت هم که تعطیله پس کجایی؟... خیر سرمون امشب میخواستیم »« خوش بگذرونیمبا عصبانیت از رو تخت بلند میشمو گوشی رو به سمت دیوار پرت میکنم... گوشی هزار تیکه میشهاشکان با ترس از جاش بلند میشه و به طرف من میاداشکان: سروش چی شده؟همه ي حرفا تو سرم میپیچهما همینجوري هم عاشقتیم... اگه جوابمو ندي دیگه دوستت ندارم... خیر سرمون امشب میخواستیم خوش بگذرونیمدیااز شدت عصبانیت دستم میلرزه... به موهام چنگ میزنه
خدایا اینجا چه خبره... رابطه ي ترنم با این همه پسر چی میتونه باشهاشکان: سروش یه چیزي بگو تو که من رو کشتیمهران... امیر... امیر ارسلان... مانیمهمونی... اون وقت شب... با اون همه پسر... خوشگذرونی.. اینا چه معنی اي میتونند داشته باشند... خدیا داري با منچی کار میکنی؟...حالم بدجور خرابهبا داد میگم: اشکان برو بیروناشکان: ول....با خشونت لگدي به تخت میزنمو با داد میگم: لعنتی این همه پسر تو زندگی تو چیکار میکنند؟حالم بدجور بده.... هضم این همه اتفاق براي من راحت نیست... تحملش رو ندارم... نه من تحمل این یکی روندارم.....تحمل این رو ندارم که این همه پسر رو تو زندگی ترنم ببینمهمونجور با فریاد ادامه میدم: خدایا اینجا چه خبره؟اشکان خودش رو به من میرسونه و با خشونت میگه: سروش میگم چه مرگت شده؟زانوهام خم میشن...با حالی زار میگم: اشکان دارم کم میارم... دارم براي ادامه ي این زندگی کم میارماشکان کمکم میکنه رو تخت بشینماشکان: سروش آروم باش و بگو چی شدهبا داد میگم: آروم باشم؟... واقعا میخواي آروم باشم؟با همون فریاد از مانی میگم... از مهران میگم.. از امیر میگم.. از امیرارسلان میگم... از اون اس ام اس هاي کذاییمیگم... رفته رفته آرومتر میشم... صدام پایین تر میاد... با ناامیدي از تلفنی که اون شب تو مهمونی براي ترنم زده شدمیگم...اشکان هیچی نمیگه فقط سرشو پایین انداخته و به حرفاي من گوش میده...نمیدونم چقدر گذشته.. فقط این رو میدونم از بس که حرف زدم دیگه نایی براي داد و فریاد زدن ندارم... بعد از تمومشدن حرفام اشکان آهی میکشه و میگه: سروش این دفعه دیگه عجولانه تصمیم نگیر- اما.........صداش جدي میشه و با اخم میگه: اگه میخواي کمکت کنم باید تحملت رو بالا ببري... من نمیگم ترنم بیگناهه ولیتموم سالهایی که تو اون اتاق باهاش کار میکردم یه بار هم ندیدم که تلفنی با پسري حرف بزنه- تحمل این رو ندارم ك............وسط حرفم میپره: هنوز چیزي مشخصنشده که میگی تحملش رو ندارم... پس چی شد اون سروشی که تو اون روزادر به در دنبال مدرکی براي اثبات بیگناهی ترنم میگشت... با همین چند تا اس ام اس جا زديبا ناراحتی مینالم: جا نزدم اشکان... جا نزدم ولی........اشکان: پس ولی و اما و آخه ندارهآهی میکشمو سرمو بین دستام میگیرم... دستام میلرزن... حالم خوب نیست... نمیدونم باید چیکار کنم... واقعا باید چیکارکنم؟اشکان: سروش حالت خوبه؟چشمامو میبندم... میخوام سعی کنم آروم باشم... از شدت عصبانیت به نفس نفس افتادم...اشکان: سرو........صورت مظلوم ترنم جلوي چشمام جون میگیرهاشکان باهام حرف میزنه ولی من هیچی از حرفاش نمیفهمم...صداي ترنم تو گوشم میپیچه: من چیکار میتونم کنم وقتی باورم نداري ؟.... وقتی باورم نداري... وقتی باورم نداريبا تکونهاي دستی به خودش میادچشمامو باز میکنماشکان با نگرانی میگه: سروش حالت..........وسط حرفش میپرم: سرم درد میکنه... یه مسکن برام میاري؟اشکان با ناراحتی سري تکون میده و از اتاق خارج میشهاز روي تخت بلند میشمو با همون حال خرابم به سمت گوشی میرم... تیکه تیکه هاش هر کدوم یه طرف پخش و پلاشدن... روي زمین خم میشمو با دستهاي لرزون تیکه هاي شکسته شده ي گوشی رو جمع میکنمحالم هر لحظه بدتر میشه... حس میکنم حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده...باورم نداري.... باورم نداري... باورم نداريصداي ترنم مدام تو گوشم میپیچه و اذیتم میکنهزیر لب زمزمه میکنم: مرد باش سروش... مرد باش و تا آخرش بروآره این دفعه تا همه چیز رو نفهمم تسلیم نمیشم...روي زمین میشینمو به تیکه هاي گوشی نگاه میکنم... این بار همهمه چیز رو خراب کردم... با حسرت به گوشی که چیزي ازش نمونده نگاه میکنم...اشکان: چیکار میکنی؟از لا به لاي تیکه تیکه هاي گوشی دنبال سیم کارت میگردم اما خبري ازش نیست- دنبال سیم کارت میگردماشکان: تو این قرصرو کوفت کن من پیدا میکنم- ولی؟اشکان: سروش یه کاري نکن همین امشب از خونه پرتت کنم بیرون... امشب به اندازه ي کافی اعصابم رو خورد کردي- فقط پیداش کن اشکاناشکان: تو همین اتاقه دیگه، فرار که نمیکنهبا تموم شدن حرفش بهم کمک میکنه از روي زمین بلند شمو من رو به سمت تخت میکشونه…. یه بسته قرصرو بایه لیوان آب به سمتم میگیرهبسته ي قرصرو از دستش میگیرمو به جاي یه دونه دو تا با هم میخورماشکان: دیوونه این قرصا قو….بدون توجه به ادامه ي حرفش لیوان آب رو سرمیکشمو لیوان خالی رو به طرفش میگیرمبا اخم لیوان رو از دستم میگیره و زیر لب زمزمه میکنه: دیوونه اي به خداروي تخت دراز میکشم و به اشکان نگاه میکنم که دنبال سیم کارت میگردهبعد از چند دقیقه نگام رو از اشکان میگیرمو به سقف خیره میشم....کم کم پلکام بسته میشن و به خواب میرمچشمامو به زحمت باز میکنم…نگاهی به ساعت میندازم…ساعت یازدههزیر لب زمزمه میکنم: یازدهدادم میره هوااشکان که روي کاناپه خوابیده بود با داد من به پایین پرت میشه و با ترس به من نگاه میکنهبه سرعت از رو تخت بلند میشم…اشکان: چته دیوونه سکته کردم- چرا بیدارم نکردي…با طاهر قرار داشتماشکان: کور بودي؟... ندیدي خودم هم خواب بودمنفسمو با حرصبیرون میدم- سیم کارت رو پیدا کردي؟اشکان:هم سیم کارت هم مموري روي میزه- دست درد نکنهبه سرعت به سمت میز میرمو به سیم کارت و مموري رو برمیدارم و تو جیم میذارماشکان: واستا من آماده بشم با هم بریم- نمیخواد... امشب آپارتمان خودم میرماشکان: میخواي شرکت هم بري؟- نه... همونجور که دستی به لباساي چروك شده ام میکشم ادامه میدم: امروز میخوام با آلاگل صحبت کنم...اشکان: اوه... اوه... پس تصمیمتو گرفتی... برات آرزوي موفقیت میکنم رفیقبا بی حوصلگی سري تکون میدمو از اتاق خارج میشم... اون هم دنبال سرم راه میفتهاشکان: سروش میموندي یه چیز میخورديبا حرصمیگم: من میگم دیرم شده تو میگی بشین یه چیز بخوراشکان: شب بیا همینجا- نه... میخوام یه سر به آپارتمانم بزنم...با گفتن یه خداحافظی زیر لبی به سرعت ازش دور میشم... بعد از خارج شدن از خونه به سمت ماشینم میرمو سوارمیشم... ماشین رو روشن میکنمو به سمت خونه ي پدري ترنم حرکت میکنم... یعد از نیم ساعت بالاخره به مقصدمیرسم... ماشین رو گوشه اي پارك میکنم و از ماشین پیاده میشم... یاد آخرین باري میفتم که به اینجا اومدم... یادترنم... یاد ترسیدنش... یاد عصبانیتش... یاد حرفاش... یاد حرفاي مادرجون... یاد حرفاي طاهر و طاها... دلم میگیرهفصل بیست و دومآهی میکشمو به سمت در خونه میرم... دستم رو دراز میکنمو زنگ رو به صدا در میارم... بعد از چند لحظه در باز میشه وصداي گرفته ي طاهر از پشت آیفون شنیده میشهطاهر: سروش بیا بالاسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 498- اومدموارد خونه میشمو در رو پشت سرم میبندم... بدون توجه به اطراف به سمت در ورودي میرم... همینکه دستم رودراز میکنم در رو باز کنم در باز میشه و طاهر با حال و روزي آشفته تر از من جلوي در ظاهر میشهطاهر: دیر کردي... با خودم گفتم حتما نظرت عوضشدهلبخند تلخی میزنم و میگم: محاله از تصمیمم برگردمطاهر: بیا داخلبا گفتن این حرف کنار میره و راه رو برام باز میکنه... وارد خونه میشم... وارد خونه اي که یه روز عاشقم کرد و یه روزعشقم رو ازم گرفت.... نگاهی به اطراف میندازم و روي یکی از مبلا میشینم... طاهر هم رو به روم میشینهطاهر: چه خبر؟- از دنیا بی خبرم... اگه از حال و روز من میخواي بدونی با یه نگاه هم میشه همه چیز رو فهمیدآهی میکشه و میگه: خونوادت چیکار میکنند.. خوب هستن؟- ازشون بیخبرم... دو هفته اي رو شمال بودم... دیشب هم خونه ي دوستم خوابیدم... تو چیکار میکنی؟طاهر: هیچی... یه پام بیمارستانه... یه پام خونه ي پدري مادرمه.... یه پام هم اینجا... با این همه خستگی باز هم شباخوابم نمیبره...سرمو بین دستام میگیرمو میگم: من هم همینطور هستم... دیشب هم به زور دو تا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 2 3 4 5 6 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.