مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#51
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۳۲ عصر
فیلم رو به یکی از دوستاش نشون داده بود همه چیز درست بود... اون فرد هم که داشت حرف میزد خود ترنم بود... حتی صداش هم صدای ترنم بود... محاله که اشتباه کرده باشماشکان که میبینه من و طاهر تو فکریم میگه: آقای دکتر در مورد اون دختر یا اون پسری که ترمن ازش حرف میزد چیزی نمیدونیددکتر: متاسفانه چیز زیادی نمیدونم... همونطور که بهتون گفتم اسمش امیر بود طاهر: آخه با گذشت چند سال چه جوری میشه پیداش کرد-حتی اگه پیداش هم کنیم مطمن نیستم چیزی از اون روزا یادش باشهاشکان: در مورد اون دختر به جز عینک آفتابی و کفشش چیز دیگه ای نمیدونیددکتر: نه... خود ترنم هم نمیدونستطاهر: باز هم به بن بست رسیدیم... هزاران هزار نفر عینک آفتابی میزنند و کفشای پاشنه بلند میپوشند چه جوری میش.......دکتر: درسته اما شما باید توی اطرافیانتون جستجو کنید... اگه همه ی اینا به قول شما کار منصور بوده باشه پس صد در صد منصور از اطرافیانتون کمک گرفته... یه نفر که خیلی خیلی به ترنم نزدیک بوده... کسی که هیچکس بهش شک نکرده-آخه کی؟دکتر: کسی که نه تنها چهار سال پیش تو زندگی ترنم بوده بلکه تو روزای آخر هم دست از سر ترنم برنداشته -ترنم دشمن آنچنانی نداشت که بخواد این طور زندگیش رو به گند بکشهدکتر: شاید هم منصور و دار و دسته اش از یکی از نزدیکترینهای ترنم سواستفاده کردنسری تکون میدمو میگم: نمیدونم... واقعا نمیدونمگفتنی ها رو شنیدیم... شنیدنی ها رو هم گفتیم ولی باز هم به نتیجه ای نرسیدیم... بدجور اعصابن داغونه... بدجوردکتر: فقط یه چیز خیلی عجیب به نظر میرسهاشکان: چی؟دکتر: که چرا ترنم رو کشتن؟... اگه میخواستن ترنم کشته بشه با یه تصادف ساختگی که کار بی دردسرتر بودبرای چند لحظه سکوت بدی توی اتاق حکم فرما میشهدکتر: شاید اون جنازه جنازه ی ترنم نبود... وقتی میگی چیزی ازش باقی نمونده بودطاهر لبخند تلخی میزنه... اشکی از گوسه ی چشمش سرازیر میشهطاهر: آقای دکتر صورتش سوخته بود ولی جزئیاتش معلوم بود... خال روی گردنش... حالت صورتش... موهاش... همه چیزش مال ترنم بود... وزن... قد... هیکل... درسته اگه نشونه هایی که باید میبود نبود به شک میفتادم ولی یادتون باشه من خواهرم رو میشناسم... کوچکترین شکی ندارم که خودش بودهمونجور که دستاش میلرزه ادامه میده... اون شبی که ماندانا خبرمون کرد و با گریه گفت جنازه ی ترنم پیدا شده طاها با من بود... من تحمل رو به رو شدن با جنازه رو نداشتم اول طاها رفت وقتی بیرون اومد حالش خیلی بد بود بلافاصله گفت خودشه ولی من باورم نمیشد... خودم هم رفتم داخل چیزی از پوست صاف و سفیدش باقی نمونده بود صورتش سیاهه سیاه بود... اما معلوم بود خودشه... ولی باز هم با خودم گفتم شاید نباشه.. مدام با خودم تکرار میکردم این هم یه بازیه... ولی با دیدن نشونه ها مطمئن شدم... مطمئن شدم که اون شخصی که با چشمای خودم جنازش رو دیدم ترنمهبغض بدی تو گلوم میشینه... تحمل شنیدن این حرفا رو ندارم... چشمامو میبندمو سعی میکنم آروم باشماشکان: آقای دکتر ببخشید که مزاحمتون شدیم... ممنون بابت همه چیزدکتر با لحن غمگینی میگه: از صمیم قلب آرزو میکنم که بتونید بیگناهی ترنم رو ثابت کنید... هیچوقت فکر نمیکردم پایان زندگیش اینقدر تلخ باشه... چندین بار براش زنگ زدم ولی وقتی با شماره ی خاموشش رو به رو شدم فکر کردم خونوادش بهش سخت گرفتن ولی امروز بعد از این همه مدت میشنوم که هیچ چیز اون طوری که فکر میکردم نیست... حتی یه درصد هم احتمال نمیدادم کار تا این حد بیخ پیدا کنه که اونا ترنم رو بدزدن و آخر هم اون بلا رو سرش بیارن...با لحن متاسفی میگه: شاید من هم اونقدر ماجرا رو جدی نگرفته بودم وگرنه الا.......طاهر وسط حرف دکتر میپره و میگه: دکتر بیخود خودتون رو اذیت نکنید مقصر اصلی من و خونوادم هستیم که باورش نکردیم و حالا هم داریم تاوانش رو پس بدیمدکتر: من نمیخوام نصیحتتون کنم ولی برادرانه هم به تو هم به سروش میگم سعی کنید جبران کنید-مگه با جبران ما ترنم زنده میشهدکتر: نه... ولی حداقل همه به اون به چشم یه گناهکار نگاه نمیکنندبعد از ده دقیقه حرف زدن همگی از دکتر خداحافظی میکنیم و از مطب خارج میشیم
طاهر با لحن غمگینی میگه: باز هم به نتیجه ای نرسیدیمسری به نشونه ی تائید حرفش تکون میدم و باناامیدی به دیوار تکیه میدماشکان: چرا باز ماتم گرفتین؟... باز یه قدم جلو افتادیم-کدوم یه قدم... باز همه چیز برامون گنگ و پر از ابهامهاشکان: نکنه انتظار داشتین لقمه رو آماده کنند و تو دهنتون بذارن... از اول هم میدونستین که کار سختی رو شروع کردین و ممکنه خیلی طول بکشه تا بتونید بیگناهی ترنم رو ثابت کنید... همین که فهمیدین یکی قبل از مرگ ترانه باهاش حرف زده خودش خیلیه... حداقلش الان همه ی چیزایی که ترنم میدونست رو میدونید حالا باید قدمهای بعدی رو بردارین یعنی چیزایی که ترنم هم نمیدونست مثله پیدا کردن اون دختر-ولی چه جوری؟اشکان: دنبال امیر بگردینپوزخندی رو لبام میشینه-حالت خوبه؟... بعد از این همه سال اون پسربچه رو از کجا پیدا کنیم؟... اصلا فرض میگیریم پیدا کردیم ولی چه جوری ممکنه بعد از چند سال جزئیات یادش بمونهطاهر: بماند که دکتر گفت اون پسر بچه چیزی از ظاهر اون طرف یادش نبود... اون موقع که نزدیک یه سال گذشته بود چیزی به خاطر نمیاورد الان که این همه سال گذشته چه انتظاری میتونیم داشته باشیماشکان: نکنه میخواین برین تو خونه هاتون بشینید و باز هم ماتم بگیریدجوابی واسه ی حرفش ندارمطاهر بعد از چند لحظه مکث میگه: هر چند امید چندانی ندارم ولی سعی میکنم امیر رو پیدا کنماشکان: خوبه-بهتر نیست یه فکری هم برای بنفشه کنیم؟طاهر: خیلی وقته ازشون بی خبرماشکان: مشخصات پدرش رو بدین سه سوته پیداش میکنمطاهر کاغذی از جیبش در میاره و یه چیزایی روش مینویسه... در آخر نگاهی به کاغذ میندازه و اون رو به دست اشکان میدهاشکان: پیداش میکنمطاهر سری تکون میده-من که چشمم از بنفشه هم آب نمیخوره اشکان: کمتر آیه ی یاس بخونطاهر: من باید زودتر برم امروز بالاخره پدرم از بیمارستان مرخص میشه-حالش چطوره؟... بهتر شدهطاهر: زیاد تعریفی نیست... این روزا همه روزه ی سکوت گرفتن... مادرم که هنوز هیچ حرفی نمیزنه... نمیدونم باید چیکار کنم... حتما تا الان فهمیدی که مادرم مادر واقعی ترنم نبودههر چند از قبل میدونستم ولی چیزی در مورد گذشته ها بروز نمیدمچشمام رو میبندمو فقط سرم رو تکون میدماز اونجایی که هم دکتر هم ماندانا در مورد مادر ترنم حرف زدن... طاهر فکر میکنه که من تازه همه چیز رو فهمیدمطاهر: حس میکنم مادرم بابت رفتارای اخیرش پشیمونهدلم میگیره... من هم پشیمونم ولی مگه پشیمونی فایده ای داره-چیزی در مورد مادر ترنم میدونی؟طاهر: نه... چیز زیادی نمیدونم... حتی مادرم هم چیز زیادی نمیدونه... فقط و فقط پدرم خبر داره و بسآهی میکشمو چیزی نمیگمطاهر: من دیگه باید برم... دیرم شداشکان: برو داداش... اگه خبری شد خبرمون کنطاهر: شماها هم بی خبرم نذارین-نگران نباش... برو به سلامتطاهر باهامون دست میده... بعد از خداحافظی هم به سرعت سوار ماشینش میشه و از ما دور میشهاشکان: میخوای چیکار کنی؟-میرم خونهاشکان: حداقل برو به اون شرکت خراب شده ات یه سر بزن-حوصله خودم رو ندارم... چه برسه به شرکتاشکان: سروش اینجوری از پا در میای-خسته ام اشکان.... نمیدونم باید چیکار کنم؟... هیچ انگیزه ای واسه ی ادامه ی این زندگی در خودم نمیبینم... حس میکنم خالیه خالیم... خالی از هر احساسی...تنها چیزی که الان منو به ادامه ی زندگی وادار میکنه دونستن حقیقتهنفسشو با حرص بیرون میده و میگه: امان از دست تو... پدر و مادرت رو هم اسیر خودت کردی... هیچ میدونستی لعیا دیروز رفت جلوی در خونه تون دعوا راه انداخت؟اخمام تو هم میره-لعیا دیگه کیه؟اسمش برام آشناست-دختر خاله ی آلاگلحس میکنم یه جا این اسم رو شنیدماشکان: یه آبروریزی راه انداخت بیا و ببین... سیاوش خبرم کردلعیا... لعیا... خدایا چقدر این اسم برام آشناستاشکان: آخرش هم پدرت مجبور شد به پدر آلاگل زنگ بزنه...لعیا... این اسم رو کجا شنیدم؟اشکان: هوی... با توامسرمو بالا میارمو با حالتی گنگ میگم: هان؟اشکان: چه مرگته؟... حواست کجاست؟ - اشکان... حس میکنم این اسم رو قبلا یه جا شنیدماشکان: کدوم اسم؟-لعیا... نمیدونم چرا فکر میکنم زیادی برام آشناست... اشکان: حرفا میزنیا... مگه فقط اسم دختر خاله ی آلاگل لعیاههچیزی نمیگم اما همه ی فکر و ذکرم مشغوله همین اسم میشهاشکان: برو یه خورده استراحت کن... این جور که معلومه حال و روزت بدجور خرابهمحاله اشتباه کنم... میدونم تو این روزای اخیر این اسم رو یه جا شنیدم-اشکان من مطمئنم این اسم رو جدیدا از زبون یه نفر شنیدماشکان: شاید از زبون پدر و مادرت شنیدی... شاید خود آلاگل گفته-نمیدونم...آهی میکشمو در ادامه ی حرفم میگم: شایدهر چند تا اونجایی که من به یاد دارم از زبون پدر و مادرم و آلاگل چنین اسمی رو نشنیدمبا کلافگی سرم رو تکون میدم... هر چی... اسم اون دختره ی احمق به چه کار من میاد؟... چه شنیده باشم... چه نشنیده باشم... الان تنها چیزی که برام مهمه روشن شدن قضیه ی ترنمهاشکان: حالا چیکار میکنی؟با بی حوصلگی جواب میدم-میرم خونه... تو هم ببین میتونی ردی از بنفشه بزنیاشکان: باشه-اشکان؟اشکان: هوم؟-فکر میکنی موفق میشیم؟لبخند برادرانه ای به روم میزنه و دستش رو روی شونه ام میذارهاشکان: شک نکن-تنها دلیلی که باعث میشه هنوز نفس بکشم اینه که گذشته رو جبران کنم... درسته ترنم اشتباه کرد ولی من هم اشتباهات زیادی مرتکب شدم... تنها دلخوشیم اینه که به همه نشون بدم ترنم بعد از نامزدی بهم خیانت نکردهاشکان: مطمئنم موفق میشیآهی میکشمو میگم: امیدوارم
&&ترنم&&با ترس به اطراف نگاه میکنه زیر لب زمزمه میکنه: نکنه برسنمرد: نترس حالا حالاها نمیانترنم: دست خودم نیستبه زحمت جلوی اشکای خودش رو میگیره که مثله همیشه زیر گریه نزنهزمزمه وار میگه: خدایا همین یه دفعه... فقط همین یه دفعه کمکم کنمرد: ترنم نترس... مطمئن باش حالاها حالاها نمیرسن... تا یه ساعت وقت داریم-وقتی ببینند نیستیم دنبالمون میگردن بیکار که نمیشینند... توی این یه ساعت مگه چقدر میتونیم از اینجا دور بشیممرد: نگران نباش... همه چیز رو به من و دوست شفیقم بسپربا استرس پاشو تکون میده و میگه: پس چرا نمیاد؟مرد:اه... اه... دختر هم اینقدر غرغرو... حالمو بد کردی... گمشو اونور... گمشو اونور میترسم مرضت به من هم سرایت کنهدهنشو باز میکنه که جواب مرد رو بده اما با صدای روشن شدن ماشین حرف تو دهنش میمونهمرد: ایول... بفرما ماشین رو روشن کرد... الان میرسه... من که گفتم این کار راسته ی کار داداشه گلمه... بالاخره این کوه یخ هم یه جا بدرد ما خورد-تا دیروز که میگفتی داداشه خلت حالا شد گلمرد: نه میبینم زبون درآوردی... ضعیفه یه کاری نکن اون زبونت رو از حلقت بکشم بیرون بعد دور گردنت بپیچم- تو رو خدا یه لحظه زبون به دهن بگیر... خیلی نگرانممرد: این که کار همیشگیه توهه... فکرشو کن بعد از اینکه زبونت رو دو گردنت پیچیدم عکست رو بذارم تو فیسبوکاز حرفای مرد خندش میگیره-امان از دست تومرد: مگه چمه؟-چیزیت نیست فقط یه خورده خل و چل میزنیمرد: دختله ی بیشعوله بی تلبیت... اگه به داداچم نگفتم دعوات کنهبی توجه به حرف مرد میگه: باورم نمیشه دارم خلاص میشممرد: حالا دیگه باید باور کنی خانم کوچولو- من کجام کوچولوهه... سن مامان بزرگت رو دارم باز بهم میگی کوچولومرد غش غش زیر خنده میزنه و میگه: دمت گرم... این تیکه رو باحال اومدیمشتی به بازوی مرد میکوبه و میگه: دیوونه... الان چه وقت شوخیه؟... من دارم از استرس میمیرم اونوقت جنابعالی فقط مسخره بازی در میاریمرد: برو بابا... استرس کیلویی چنده؟- خیلی نگرانم... خیلی... تنها دل خوشیم اینه که سروش تونست فرار کنهمرد به زحمت لبخندی میزنه و میگه: اینقدر حرص و جوش نخور- مطمئنی سروش زخمی نشده؟مرد: برای هزارمین بار با اجازه ی بزرگترا بله- عجیب دلم براش تنگ شده... ایکاش صحیح و سالم باشهمرد: بابا سالمه... نگران نباشتو چشمای مرد زل میزنه و میگه: مطمئن باشم؟بغضی تو گلوی مرد میشینهمرد: آره خواهر کوچولو-یعنی ممکنه همه ی این ماجراها تموم بشه؟مرد: خیالت راحته راحت... تضمین میکنم-بعد از چهار سال باورم نمیشه همه چیز رو فهمیدم... هر چند خیلی تلخ بود... دست مرد دور شونه های ترنم حلقه میشهمرد: همه چیز داره تموم میشه گلم... خیالت راحته راحت باشه-تنها حسنی که این سختیها داشت فهمیدن حقایق بودمرد: باید به آیندت فکر کنی-خیلی سخته... حس میکنم هیچکس و هیچ چیز برام نمونده... چه زود دنیای من رو داغون کردن اون هم کسایی که ازشون انتظار نداشتممرد: مگه من مردم؟... خودم کمکت میکنم... تازه این دوست خل و چلم هم هستبغض بدی تو گلوش میشینه... هنوز هم باورش نمیشه.... باور حرفایی که از پدر مسعود شنید به سختیه سالها عذاب کشیدنه... -خیلی خوبی داداشی
مرد: میدونم خانم خانما... از من خوب تر کجا سراغ داری؟-باز من ازت تعریف کردم پررو شدیمرد: این روزا یکی هم که حرف راست میزنه اینجوری تو ذوقش میزنند-برو بابا... تو کدوم حرفت راسته که این دومیش باشهمرد: واه واه.. دختر هم اینقدر بی ادب... دختر هم دخترای قدیم... با استرس نگاش رو از مرد میگیره و میگه: نمیدونم چرا دلم اینقدر شور میزنهمرد: تو هم که هر دو ثانیه به دو ثانیه مثله نوار ضبط شده این جمله رو تکرار میکنی-مگه دسته منه؟مرد: نه بابا از بس توش نمک ریختی واسه همین شور شده هی شور میزنهبا شنیدن صدای تیراندازی هر دو ساکت میشنبا ترس به بازوی مرد چنگ میزنه و با بغض نگاش میکنهبا صدایی که میلرزه میگه: صدای چی بود؟... مگه نگفتی به جز شما دو نفر کس دیگه ای نیستمرد مضطرب نگاهی به اطراف میکنه و میگه: نمیدونم... یه لحظه اینجا واستا تا من برم ببینم چی شدهاشک تو چشماش جمع میشه دستاش رو محکمتر دور بازوی مرد حلقه میکنه -نه... من... من میترسم... منو تنها نذار... تو رو خدا من رو تنها نذار.... من خیلی میترسممرد مستاصل نگاهی به ترنم میندازه.... دوباره صدای تیراندازی شنیده میشهمرد: باشه... باشه... گریه نکن....پس با من بیا... باید ببینم چی شده؟با چشمای اشکی سرش رو به نشونه ی باشه تکون میده... همونجور که به بازوی مرد چنگ زده قدم به قدم به سمتی که صدای تیراندازی از اونجا بلند شد نزدیک میشنمرد: فکر کنم توی انباری تیراندازی شد- اوهوممرد: ترنم یه لحظه اینجا بمون... میترسم اون تو خطرناک باشه- نه... من هم میاممرد با جدیت نگاهی به ترنم میندازه و میگه: ترنم مگه بهم اعتماد نداری؟با هق هق سری تکون میده و میگه:دارم ولی میترسم... میترسم بلایی سرت بیادمرد: نترس دختر گل... قول میدم هیچی نمیشهبا درموندگی به مرد نگاه میکنهمرد: قول میدمبه ناچار بازوی مرد رو ول میکنه -تو رو خدا زود بیامرد لبخند اطمینان بخشی میزنه مرد: خیالت راحتبعد هم اصلحه اش رو از پشتش در میاره و به سمت انباری میرهبه دیوار تکیه میده و با ترس به مرد خیره میشه... مرد لحظه به لحظه ازش دورتر میشه و همین ترسش رو بیشتر میکنهزیر لب زمزمه میکنه: خدایا خودت حفظشون کن... در بدترین شرایط کنارم بودن... بیشتر از داداشام مراقبم بودن و باورم کردنبا صدای داد مرد به خودش میادمرد: ترنم بیا... چیزی نیست... یه خرمگس بود که این خل و چل دخلشو آوردبا ذوق به سمت انباری میره ولی با دیدن بازوی خونیه دومین مرد دوباره اشک تو چشماش جمع میشه-داداش چی شده؟مرد: دختر چته... اینکه چیزیش نشده یه خوده سوراخ سوراخ شده که خودم درستش میکنممرد دومی: به جای چرت و پرت گفتن برو سوار ماشین شو... ترنم تو هم زودتر سوار شو... همه چیز رو برداشتم... بیخودی آبغوره نگیر چیزیم نشده... یه زخم سطحیه-داره ازت خون میره بعد میگی زخم سطحیمرد: ترنم اون جعبه ی کمکهای اولیه رو بردار تو ماشین زخمش رو تمیز کنبا بغض سرجاش واستاده و هیچی نمیگهفریاد مرد دومی بلند میشه: تـــرنمبا داد مرد دومی میترسه و یه قدم به عقب میرهمرد: چه مرگته؟... ترسید.... خانم خوشکله نترس... این یارو یه خورده هار تشریف دارهمرد دومی: ممکنه برسن... اونوقت یکیتون چرت و پرت میگه یکیتون بیخودی زار میزنه.... اگه برسن دخل هر سه مون رو میارنمرد: خو بالا... حالا چرا مثله دخترا جیغ جیغ میکنی
بعد برمیگرده سمت ترنم و ادامه میده: دختر باز که واستادیمرد دومی با کلافگی خودش رو به ترنم میرسونه و به بازوش چنگ میزنه... همونطور که اون رو به طرف ماشین میبره رو به مرد میگه: خودت جعبه ی کمکهای اولیه رو بیارمرد: باشه- مطمئنی خوبی؟مرد دومی لحنش رو ملایمتر میکنه و میگه: خوبم... این همه حرص نخرهمگی سوار ماشین میشنمرد دومی: تا میتونی از اینجا دور شو... بدون هیچ توقفیمرد: خیالت تخت رفیقمرد دومی: وقتی کاری رو به تو مسپرم به جز خرابکاری هیچی نصیبم نمیشهمرد جعبه ی کمکهای اولیه رو به عقب ماشین پرت میکنه و ماشین رو به حرکت در میارهمرد: اینه دستمزد همه ی زحمتهای من... هی هی روزگارمرد دومی: به جای مزخرف گفتن سرعت رو بیشتر کن...بعد از تموم شدن حرفش نگاهی به ترنم میندازه و با سر به بازوش اشاره میکنهمرد دومی: زخمم رو تمیز کن-ولی من بلد نیستممرد: عیبی نداره آجی... داداش محترمه الان آموزشات لازم رو بهت میدهمرد دومی: خفه بمیر... تو هم جعبه رو باز کن تا بهت بگم چیکار کنیبا دستهای لرزون جعبه رو باز میکنه و با دقت به حرفای مرد دومی گوش میده تا کارش رو به بهترین شکل ممکن انجام بده
اشکان: پلیس ردشون رو زدهدو هفته از اون روزی که با دکتر ملاقات کردیم میگذره... تو این دو هفته به جز اینکه نیمی از افراد منصور دستگیر شدن اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد ولی لعنتیا هیچکدوم حرف درست و حسابی نمیزنندهمونجور که متفکر به سمت قبر ترنم پیش میرم به حرفای اشکان هم گوش میکنمطبق معمول این روزا که هر وقت دلم میگیره پیش ترنم میام و باهاش درد و دل میکنم امروز صبح هم تصمیم گرفتم به خونه ی ابدی عشقم سر بزنم... این اشکان هم که هفت روز هفته رو هشت روز تو خونه ی من پلاسه دنبال سر من راه افتاداشکان: مطمئننا به زودی گیر میفتن-اونایی که دستگیر کردن چیز جدیدی نگفتن؟اشکان: نه مثله اینکه کاره ای نبودن... اصل کاره ها فرار کردن... تنها چیزی که فهمیدن اینه که هنوز از کشور خارج نشدن-حداقل خیالم از این بابت راحت شداشکان: سرگرد میگفت دستگیریشون حتمیه... ممکنه راحت نباشه ولی آخرش تو چنگال قانون اسیر میشن-با همه ی اینا دوست دارم زودتر اون منصور و دارو دسته ی عوضیش گیر بیفتن... من از هر چیزی بگذرم از مرگ ترنم به هیچ عنوان نمیتونم... واقعا نمیتونم از مرگ عشقم بگذرماشکان: وقتی در مورد زندگی ترنم حرف زدم سرگرد خیلی متاثر شدآهی میکشمو چیزی نمیگماشکان: سرگرد میگفت منصور و خونوادش خیلی آدمای بانفوذی هستن ولی این دفعه کارشون ساخته ست... چون مدارک خوبی علیه شون بدست آوردن... میگفت خیلی وقت بود که اونا رو زیر نظر داشتن ولی نمیتونستن ثابت کنند... میدونستن کار اوناست اما بدبختی اینجا بود از بس کارشون رو تمیز انجام میدادن پلیس به هیچ چیز نمیرسید-پس چه جوری تونستن به اون مدارک برسناشکان: بالاخره اونا هم آدمای خودشون رو دارن-که اینطور.... از طریق همون آدما نمیتونند به منصور برسناشکان: متاسفانه خبری از اونا نیست... ممکنه شهید شده باشن-نــــهاشکان: البته ممکنه زنده باشن... چون اونجایی که منصور و افرادش اقامت داشتن هیچ وسیله ی ارتباطی ای نداشته-یعنی ممکنه فرار کرده باشن؟اشکان: اوهوم... ولی سوال اینجاست چرا هیچ خبری ازشون نیست-شاید دلیلش منصوره... ممکنه منصور هم دنبال اونا باشه و اونا نتونند خبر زنده بودنشون رو بدناشکان: سرگرد هم همینو میگفت....اونجور که من شنیدم اگه زنده باشن و فرار کرده باشن صد در صد منصور دنبالشون میکنه... یا به طور مستقیم یا غیر مستقیم... سرگرد بهم گفت منصور یه آدم خشن و در عین حال کینه ای هست که هیچوقت خیانت رو نمیبخشه -در کینه ای بودنش که شکی نیست... با بلاهایی که سر ما آورد دقیقا میشه به این صفتش پی برد-پس هنوز امیدی هست؟اشکان: آره... ممکنه زنده باشن ولی جاشون امن نباشه... اینجور که من فهمیدم بعد از اینکه اون بلا رو سر تو و ترنم آوردن فرار رو بر قرار ترجیح دادن-نکنه انتظار داشتی بمونند تا پلیس ازشون پذیرایی ویژه ای به عمل بیاره -میدونی از چی در تعجبم؟اشکان با تعجب سری تکون میده و میگه: چی؟-که چطور من زنده موندم؟... چطور منصور که اونقدر حرفه ای عمل میکنه من رو زنده گذاشتاشکان: سرگرد حدس میزنه که کار نفوذی های خودشون باشه.... اونا نمیتونستن اونجا ازتون حمایت کنند اما فکر کنم تو رو جایی رها کردن که امکان رد شدن ماشینی از اونجا باشه-یعنی زنده بودن من شانسی نبود؟اشکان: بعید میدونم... از آدمی مثله منصور بعیده
-سرگرد چیزی در مورد چگونگی مرگ ترنم نگفت؟اشکان: نفوذی ها فقط اطلاعات و مدارک رو یه جور به دست پلیس میرسوندن... حتی در مورد شرایط خودشون هم سرگرد چیزی نمیدونه-اصلا باورم نمیشه که مسعود توی چنین خونواده ای بزرگ شده باشه... وقتی ترنم نامه ی مسعود رو بهم داد و اون رو خوندم دلم براش سوخت... من نمیگم مسعود آدم خوبی بود ولی در مورد بد بودنش هم قضاوت نمیکنم... وقتی نوشته های توی نامه اش رو خوندم ته دلم یه جوری شد...یاد اون نوشته ها میفتم«از اول هم به عاشق شدنت امیدی نداشتم ولی فکر میکردم عاشق بودنم کافیه... ولی حالا میفهمم عاشق بودنم در عین عاشق نبودنت خودخواهیه... آه خوداهیه... خودخواهیه محض»دلم عجیب میگیرهاشکان: مگه چی نوشته بود؟-بیخیال... فراموشش کن... حتی فکر کردن به اون نامه هم عذابم میدهاشکان: مسعود هم یه قربانی بود-اون هم مثله خونوادش بود ولی بخاطر ترانه عوض شداشکان: همین هم خونوادش رو عذاب میدادنوشته های نامه رو جلوی چشمم میبینم«من لایقت نیستم گلم... با این همه عاشق بودن با این همه دوست داشتن با این همه از دور مراقب بودن باز هم لایقت نیستم ترانه ی من... ترانه ی زندگی من... ایکاش میدونستی چقدر دوستت دارم ولی از تمام اعترافام پشیمونم خانمی... چون من در دنیایی متولد شدم که نباید میشدم... دنیای من پر از سیاهیه حالا میفهمم حق با ترنمه... من خیلی خودخواه بودم که میخواستم تو رو هم وارد این سیاهی ها بکنم»-خودش هم میدونست که خونواده ی خوبی ندارهاشکان: بعد از دستگیری کمه کمش حکم اعدام رو شاخشونه-اول بذار دستگیرشون کنند بعد حرف از حکم بزناشکان: لعنتیا خونوادگی خلافکار هستن-میبینی اشکان؟.... میبینی چه جوری عشق یه نفر زندگیه همگیمون رو به تباهی کشوند؟اشکان: مسعود رو میگی؟سری به نشونه ی مثبت تکون میدم-هم خودش رو به کشتن داد هم ترانه روبا بغض ادامه میدم: هم ترنم رو... هر چند مرگ ترنم من مثله 4 سال زندگیه آخرش با عذاب همراه بود... حداقل ترانه و مسعود با عذاب نمردن ولی عشق من 4 سال زخم زبون شنید... آخرش هم با درد و رنج مرد و منه احمق حتی لحظه های آخر هم باورش نکردماشکان: کی فکرشو میکرد یه خونواده اینجوری نابود بشه-اشتباه نکن اشکان... به جز خونواده ی مهرپرور، خونواده ی راستین هم نابود شد... من، سیاوش، بابا و مامان همه و همه داغون شدیم... مگه من چند سالمه اشکان؟... تو بگو... مگه من چند سالمه؟.... چهارساله مثله یه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#52
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۳۳ عصر
دستگاه پولساز فقط و فقط کار کردم و پول در آوردم تا عشقی رو فراموش کنم که الان زیر خاکه... الان از نظر اجتماعی فرهنگی مالی در سطح بالایی هستم ولی با همه ی این داشتنها باز هم راضی نیستم.... من تمام این سالها به امید فراموش کردن ترنم دنیام رو ساختمو الان میبینم این دنیای ساخته شده لحظه لحظه هاش با یاد ترنم بنا شده... ترنمی که بود ولی در عین حال نبود... ترنمی که نیستدستم رو سرقلبم میذارمو ادامه میدم: ولی در عین حال هست.... اشکان تو بگو.... اینه اون زندگی ای که من میخواستم؟اشکان سری به نشونه ی تاسف تکون میده و چیزی نمیگه-اشکان؟اشکان: هوم؟-ممکنه منصور و دار و دسته اش فرار کرده باشن ولی پلیس..........اشکان: اینقدر آیه یاس نخون... سرگرد میگفت اونا هم ادمای خودشون رو دارن-باز نگرانم... میترسم این دفعه هم لعنتیا قِصِر در برناشکان: آدم رو مجبور میکنی همه چیز رو بهت بگه... نمیخواستم بهت بگم تا حرص نخوری ولی چند روز پیش منصور و دار و دسته اش رو نزدیکای مرز دیده بودن-چـــی؟اشکان: نترس بابا... موفق نشدن فرار کنند... میخواستن قاچاقی برن اما نتونستن-پس چرا چیزی نگفتی....نکنه تا ح..........اشکان: اه... سروش چرا مثله پسربچه ها رفتار میکنی؟... واسه ی همین بهت نمیگفتم دیگه... چون همش از جنبه ی منفی به ماجرا نگاه میکنی-جای من نیستی تا درکم کنی... تنها مقصری که فعلا میشناسم منصوره... اگه اون هم فرار کنه تا عمر دارم عذاب میکشم... اشکان: درکت میکنم سروش... باور کن-بیخیال رفیق... فقط شانس آوردیم با این سرگرده آشنا در اومدیاشکان: ما اینیم دیگه داداش... جنابعالی ما رو دست کم گرفتی-برو بابااشکان: کجا؟-اشکان شوخی نکن حوصله ندارمااشکان:اوه... اوه... باز آقا برزخی شدبا دیدن دختری سر قبر ترنم سر جام خشکم میزنه... ماندانا نیست... مطمئنم که ماندانا نیست...
اشکان: چی شد؟... چرا واستادی؟-اشکان اونجا رو نگاه کناشکان: کجا رو میگی؟-کنار قبر ترنم رو یه نگاهی بندازاشکان نگاهی به قبر ترنم میندازه و بعد با کلافگی نگاشو از قبر میگیرهسری تکون میده و به طرف من برمیگردهاشکان: خب... که چی؟-اشکان با دقت نگاه کن... اون دختره که کنار قبر ترنم نشسته رو میگماشکان یه با دیگه نگاهی به قبر میندازه-ماندانا که نیستاشکان: شاید یکی دیگه از دوستاش باشه-کدوم دوست؟... ترنم که دیگه دوست صمیمی ای نداشتاشکان: بالاخره بی کس و کارم نبودپوزخندی رو لبم میشینهاشکان: به جای اینکه پوزخند تحویل من بدی بهتره راه بیفتی بریم ببینیم اون دختره کیهسری به نشونه ی مثبت تکون میدمو با سرعت به سمت قبر ترنم قدم برمیدارم... اشکان هم پشت سرم حرکت میکنه... هر چقدر به قبر ترنم نزدیک تر میشم تعجبم بیشتر میشه... چون دختره چنان گریه میکنه که انگار خواهرش رو از دست داده... صدای گریه هاش خیلی ترحم انگیزه ولی آخه ترنم کسی رو نداشت که اینقدر براش دلسوز باشه... که اگه چنین کسی تو زندگی ترنم بود دکتر یا ماندانا بهمون میگفتنصدای دختر رو در بین هق هق گریه هاش میشنومهمونطور که گلهای رز رو پرپر میکنه با لحن غمگینی میگه...دختر: ترنم شرمندتم...همه ی فاصله ی من با دختر فقط و فقط چند قدمهدختر: ترنم به خدا نمیخواستم اینجوری بشهسر جام خشکم میزنه... منظورش چیه نمیخواست اینجوری بشه... مگه چیکار کرد؟دختر: من راضی به مرگت نبودم ترنم.... به خدا راضی به مرگت نبودمصداش برام عجیب آشناست... اخمام درهم میرهدختر: عذاب وجدان داره داغونم میکنهبا صدای اشکان به خودم میاماشکان: چرا واستادی؟دختر با صدای اشکان سریع سرش رو به عقب میچرخونه و با چشمای اشکی به ما زل میزنهدهنم از دیدن چهره ی دختر باز میمونه...باورم نمیشه دختری که من و اشکان در به در دنبالش میگشتیم و پیداش نمیکردیم با پاهای خودش به اینجا اومده باشهبا ناباوری زمزمه میکنم: بنفشهبا دیدن من رنگش به شدت میپرهبه سرعت اشکاش رو پاک میکنه و از روی زمین بلند میشه... یه قدم به سمتش برمیدارم که باعث میشه با ترس قدمی به عقب میره وجود بنفشه بعد از این همه سال کنار قبر ترنم اون هم با این حال پریشون برام جای تعجب داره... بیشتر از حالت پریشونش ترس و دستپاچگیش برام عجیبه... اگه دوستیش رو بهم زده پس اینجا چیکار میکنه؟... چرا طلب بخشش میکنهبنفشه به زحمت زیرلب زمزمه میکنه: سـ ـلـ اماخمام توهم میرهاشکان: سلاماشکان که از زمزمه ی من به ماهیت به نفشه پی برده میگه: شما دوست ترنم هستین... درسته؟یکم دستپاچه میشه ولی با اینحال لبخند تلخی رو لباش میشینهبنفشه: بودم با جدیت میپرسم: اینجا چیکار میکنی؟یاد روزایی میفتم که با سها و ترنم میگشت... دوست صمیمیه عشقم بود ولی در بدترین شرایط تنهاش گذاشت... از ماندانا شنیدم که یه روزی همین دوست به اصطلاح صمیمی یه سیلی مهمون ترنم کردو بهش گفت واقعا برای خودم متاسفم به خاطر اینکه این همه سال با تو دوست بودم... اون لحظه دوست داشتم بنفشه جلوم بود تا جواب اون سیلیه ناحقی که نثار ترنم کرد رو بهش بدم... اگه به کسی خیانت شد اون من بودم اگه کسی مرد اون ترانه بود بنفشه حق نداشت روی ترنم دست بلند کنه
بنفشه: اومده بودم یه سر به ترنم بزنم-اونوقت به چه دلیل؟با من من میگه: بالاخره ترنم یه روزایی دوست من بود-خوبه داری میگی بود بعد از 4 سال تازه یادت اومد دوستت بوداخماش تو هم میرهبنفشه: فکر نکنم اینجا اومدن من به شما ربطی داشته باشه-نه به من ربطی نداره ولی برام جالبه بدونم کسی که 4 سال پیش دوستش رو ول کرد چرا هر هفته باید به دوستش سر بزنهرنگ نگاهش عوض میشه.... نمیتونم حرفی که توی نگاهش داره بیداد میکنه رو بخونممیگه: چی واسه خودتون سرهم میکنید.... من اولین بارمه که اینجا اومدمپوزخندی میزنم به گلبرگهای پرپر شده ی روی قبر خیره میشم-ولی من این طور فکر نمیکنمرنگش میپره... همونجور که صداش میلرزه میگه: آقا سروش من اصلا معنیه حرفاتون رو درک نمیکنمبه سنگ قبر اشاره ای میکنم و میگم: یه خورده فکر کنی یادت میادیاد حرفای طاهر میفتم«بعد از اون اتفاقا خونواده ی بنفشه به شدت با رابطه ی این دو نفر مخالف بودن... حتی مادر بنفشه چند بار مامان رو دیدو بهش گفت به ترنم بگین دور و بر دختر من آفتابی نشه»با دستپاچگی میگه: مگه فقط من گل پرپر میکنم... ممکنه کس دیگه ا.......پوزخندم پررنگ تر میشهوسط حرفش کیپرم:یادم نمیاد حرفی از پرپر کردن گلبرگا زده باشمخودش، خودش رو لو داددیگه کاملا خودش رو باخته... کیفش رو بین دستاش گرفته و به شدت فشار میدهبنفشه: من دیرم شده باید برم این حرف رو میزنه و به سرعت به طرف من میاد تا از کنارم رد بشه ...جلوی راهش رو سد میکنم-کجا خانم؟... من هنوز حرفم تموم نشدهبنفشه: سروش خان من دیرم شده-نترس زیاد وقتت رو نمیگیرمبنفشه: ولی....با تحکم میگم: فقط ده دقیقهبه ناچار سری تکون میده-بگو اینجا چیکار میکنی؟بنفشه: باور کنید اومده بودم به سر بزنم-اونوقت از حرفای خونواده و مادرت نمیترسیدی؟.... اونجور که شنیدم خیلی حرفا بار ترنم کردی و کردنبنفشه: توی اون روزا همه ترنم رو مقصر میدونستن و من هم مثل..........با بی حوصلگی میگم: پس الان اینجا چیکار میکنی؟ مگه بیگناهی ترنم ثابت شدهبنفشه:نـ ـ ه... ولی...یهو انگار یاد چیزی افتاده باشه اعتماد به نفس از دست رفته شو به دست میاره و با خشم میگه: اصلا چه دلیلی داره من برای شما چیزی رو توضیح بدم... خود شما بعد از چهار سال اینجا چیکار میکنید؟بعد از چند لحظه مکث با تمسخر نگام میکنه و میگه: تا اونجایی که یادمه شما هم نامزد کرده بودینلعنتی... داره من رو یاد حماقتم میندازهدستم مشت میشهچیزی تو ذهنم جرقه میزنه«میدونستی آلاگل رو از قبل میشناختم؟»بنفشه همونجور ادامه میده: مگه بیگناهی ترنم ثابت شده که شما الان اینجا هستین؟«وقتی توی مهمونی دیدمش شناختمش»در کمال ناباوری برای اولین بار به بنفشه شک میکنم... یعنی ممکنه؟....بنفشه: پس میبینید حتما نباید بیگناهی ترنم ثابت بشه... درسته در مورد گذشته ی ترنم خیلی متاسفم ولی حتی اگه ترنم گناهکارترین هم بود من نباید اونطور ازش جدا میشدم... بالاخره من دوستش بودم باید راه درست و غلط رو بهش نشون میدادمبه ماندانا شک کرده بودم ولی به بنفشه نه... چون بنفشه صمیمی ترین دوست ترنم بود... اصلا اونا دوست نبودن مثله دو تا خواهر بودن... ترنم به بنفشه بیشتر از ترانه اعتماد داشت....بنفشه همونجور دلیل و منطق برام میاره ولی من به چهار سال پیش فکر میکنمکسی که قبل از نامزدی من و ترنم با ترنم دوست بود... کسی که میتونست از علاقه ی ترنم نسبت به سیاوش باخبر باشه.... هیچی از حرفای بنفشه نمیفهممفقط و فقط اون ایمیلا، اون اس ام اسا، اون مدرکا جلوی چشمام ظاهر میشن... کی میتونست بیشتر از بنفشه به ترنم نزدیک باشه؟
خسته از حرفای بی سر و ته بنفشه سعی میکنم تمرکز کنم... فقط جیغ جیغاشو میشنوم ولی همه ی حواسم به گذشته هاست... دوست دارم یه لحظه زمان واسته و من همه ی این چیزایی که تو این چند روز به دست آوردم رو کنار هم بذارمیاد چند دقیقه قبل میفتم که بنفشه قبل از اینکه من و اشکان رو ببینه داشت حرفایی رو تحویل ترنم میداد«ترنم شرمندتم»اخمام تو هم میره«ترنم به خدا نمیخواستم اینجوری بشه»چرا شرمنده ی ترنمه؟... مگه چه غلطی کرده که نمیخواست آخر و عاقبت ترنم این بشه؟«من راضی به مرگت نبودم ترنم.... به خدا راضی به مرگت نبودم»حرفای بنفشه سر قبر ترنم... ترسش نسبت به من... استدلالهاش و یادآوری نامزدی من... همه و همه به من نشون میدن که اون یه چیزایی رو میدونه... شاید هم بیشتر از یه چیزایی میدونهاصلا دلم نمیخواد به حرف عقلم گوش بدم که اگه اون چیزی باشه که من فکر میکنم یعنی همه چیز زیر سر این دختره ی نکبت بود... فقط یه سوال باقی میمونه آلاگل چه جوری سر از زندگی من در آورد؟... آیا اون هم یه نقشه بود؟... یه نقشه برای عذاب دادن ترنم؟... ولی چرا؟«عذاب وجدان داره داغونم میکنه»چرا بنفشه باید عذاب وجدان داشته باشه؟... اون هم بعد از 4 سال... تنها دلیلی که میتونم براش پیدا کنم اینه که یه غلطی کردهدستام مشت میکنم... خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم تا یه مشت نکوبم تو دهن این دختره... با عصبانیت نفسامو بیرون میدماشکان دستاشو رو شونم میذاره... نگاهی بهش میندازم با تعجب بهم نگاه میکنه.... نمیدونم قیافه ام چطوری شده که حتی حرف تو دهن بنفشه هم میمونهبنفشه: پس همون............نگام رو از اشکان میگیرم... دستش رو کنار میزنم و یه قدم به بنفشه نزدیک میشم... ترس رو تو چشماش میبینم از بین دندونای کلید شده میگم: چرا شرمنده ی ترنمی؟با دهن باز بهم زل میزنهبا دستای مشت شده و با حرص میگم: چه غلطی کردی که الان شرمنده ی ترنمی؟بنفشه: چـ ـ ـی؟-ببین خانم خانما بهتره طفره نری... خودم با گوشای خودم حرفات رو شنیدم... گفتی شرمندشی... گفتی عذاب وجدان داری؟... گفتی نمیخواستی اینجوری بشهرنگش میپرهبنفشه: چی داری واسه خود..........با صدای تقریبا بلندی میگم: خودت رو به نفهمی نزن... بگو چه غلطی کردی که الان ترنم تو سینه ی قبرستون خوابیدهچند نفری که دور و اطراف ما هستن نگاهی بهمون میندازناشکان: سروش آروم باشبی توجه به حرف اشکان میگم: ببین بنفشه هم من هم خودت خوب میدونیم که ترنم فقط و فقط با تو صمیمی بود... تنها کسی که به همه ی وسایلای شخصی ترنم دسترسی داشت تو ........وسط حرفم میپره... صداش میلرزه... معلومه داره سعی میکنه که این لرزش رو از بین ببره اما زیاد هم موفق نیست....با همه ی زحمتی که برای پنهون کردن ترسش میکشه باز هم چشماش لوش میدنبنفشه: دست نگه دار آقا... این چرت و پرتا چی واسه ی خودتون سر و هم میکنید؟دست و پاشو گم کرده... از تک تک جمله هاش معلومه ترسیده... یه جا من رو شما خطاب میکنه و یه جا من رو یه نفر حساب میکنهبنفشه: هر چی هیچی نمیگم بدتر میکنید... اصلا از اول هم موندنم اشتباه بودپوزخندی رو لبم میشینه
احمق ترین آدم هم با یه نگاه میتونه همه چیز رو بفهمه... فقط موندم چرا تا الان هیچی نفهمیدم... چرا تمام این سالها هیچی نفهمیدم... حتما باید ترنم میرفت تا به فکر بیفتم... لعنت به من... لعنتبا تموم شدن حرفش با سرعت از کنارم رد میشهبا این حرکتش مطمئنم میکنه که بی خبر از گذشته ها نیستنگاهی به اشکان میندازم... خودش رو به من میرسونهاشکان: سروش چرا اینکار و کردی؟.... شاید اون طور که فکر میکنی نباشه... حداقل میذاشتی از گذشته ها بگهبا لحن مطمئنی میگم:اشکان خودشه... شک نکن... گناهکار اصلی بنفشه هستاشکان: اما....-این روزا از بس فکرم مشغول بود یه چیز مهم رو فراموش کرده بودماشکان: چی رو؟-حرف ترنم رو... ترنم بهم گفته بود آلاگل دوست بنفشه بوداشکان: چـــی؟-من هم وقتی اون لحظه این حرف رو شنیدم بدجور شوکه شدماشکان: میخوای بگی آلاگل ه...........-نمیدونم اشکان... نمیدونم... فقط دعا کن که این طور نباشه... فقط یه چیز رو نمیفهمم بنفشه چه پدرکشتگی با ترنم داشت که این کار رو باهاش کرد؟اشکان: میخوای چیکار کنی؟... بنفشه که داره میرهنیشخندی میزنم-منو دست کم گرفتی... تو برو ماشین رو روشن کن... من هنوز با این خانم کارا دارماشکان: سروش میخوای چیکار کنی؟-میفهمی... فقط برو ماشین رو روشن کن و منتظر باشاشکان: سروش شر به پا ن....با چنان اخمی نگاش میکنم که حرف تو دهنش میمونهبا حرص نگاش رو از من میگیرهاشکان: از دست توتنه ی محکمی بهم میزنه و از کنارم رد میشهنفس لرزونی میکشم... نگاهی به سنگ قبر ترنم میندازمدلم عجیب میگیرهزیر لب زمزمه میکنم: میبینی خانمی... من که باورم نمیشه... مطمئنم اگه زنده بودی و به چنین چیزی که من الان رسیدم میرسیدی هزار بار آرزوی مرگ میکردی... هر کی ندونه من که میدونم چقدر بنفشه رو دوست داشتینگام رو از سنگ قبر میگیرمو به مسیری نگاه میکنم که بنفشه از اون عبور کرده... تقریبا از من دور شده ولی هنوز هم میبینمش... بنفشه چه ارتباطی میتونست با منصور داشته باشه؟... چرا بنفشه باید به منصور کمک کنه؟... واقعا چرا؟... اصلا همه ی اینا به کنار... آلاگل رو کجای دلم بذارم؟... یعنی بنفشه، آلاگل رو وارد زندگی من کرد؟ ولی آخه چرا؟... واقعا چرا؟هنوز هم تو دیدمه... چه احمقه که فکر میکنه از چنگم خلاصی داره... اگه این اطراف کسی نبود همین جا همه چیز رو از زیر زبونش بیرون میکشیدم اما الان نمیخوام بیگدار به آب بزنم... با کوچیکترین حرکتم میتونست داد و بیداد راه بندازه و بعد هم بزنه به چاک... نگاه آخر رو به سنگ قبر میندازمو میگم: دارم میرم ترنم... دارم میرم که این دفعه تکلیف همه چیز رو روشن کنم.... با تموم شدن حرفم دستام رو تو جیبم میذارم و همه ی خشمم رو پشت چهره ی به ظاهر خونسردم مخفی میکنم... با قدمهای بلند به سمت مسیری حرکت میکنم که دقایقی پیش بنفشه اون مسیر رو برای فرارش انتخاب کرده...
بالاخره به فاصله ی چند قدمیش میرسم... اونقدر تو خودشه که متوجه ی حضوره من نمیشه... انگار خیالش از بابت من راحت شده چون با سرعت قدمهاش رو کم کرده اما حواسش به اطراف نیست... بعد از چند دقیقه به اونجایی که میخوام میرسیم... یه جای خلوته خلوته... پرنده پر نمیزنه... لبخندی رو لبم میشینه... سرعت قدمامو تندتر میکنمو به بازوش چنگ میزنمبا تعجب به عقب برمیگرده و با دیدن من اخماش تو هم میرهبنفشه: آقا به ظاهر محترم چرا دست از سر من برنمیداری؟... ولم کن... بگم غلط کردم اومدم راضی میشی-تنها چیزی که من رو ارضا میکنه دونستن حقیقته... انتخاب با خودته یامثله بچه ی آدم بهم میگی یا به زور مجبورت میکنم که بگیبا ترس نگام میکنه و سعی میکنه بازوش رو از چنگم بیرون بیاره-زور بیخود نزن... تا من نخوام جنابعالی هیچ جا نمیریبنفشه: بازوم رو ول کن لعنتی... یه کاری نکن جیغ و داد راه بندازم-واسه ی کی؟.... واسه ی مرده هانگاهی به اطراف میندازه و ترسش بیشتر میشه... شروع به تقلا میکنه-ببین خانم خانما خودت هم خوب میدونی تا من نخوام هیچ جا نمیتونی بریبنفشه: چی از جونم میخوای؟-من از جون جنابعالی هیچی نمیخوام فقط میخوام بدونم چرا سر قبر ترنم حرف از پشیمونی و عذاب وجدان زدی؟بعد از کمی من من میگه: برای اینکه نباید تو اون روزا تنهاش میذاشتمپوزخندی رو لبام میاد-نه بابا... راست میگی؟بنفشه: ای بابا... وقتی باور نمیکنی چرا میپرسی؟-یعنی فکر کردی اینقدر احمقم که بخوام دلایله مسخره و بچه گونه ات رو باور کنمبعد با لحن خشن تری ادامه میدم: من رو احمق فرض نکن... من این دلایل مسخره رو باور نمیکنمبنفشه: اینش دیگه به من مربوط نیست-مثله اینکه زبون خوش حالیت نیست... باشه... خودت خواستیبازوش رو میکشمو به سمت جایی که ماشین اشکان پارک شده حرکت میکنمبنفشه: داری چه غلطی میکنی؟-میفهمی... وقتی چند روز رفتی پشت میله های زندان آب خوردی اون موقع میفهمیسر جاش وایمیسته و سعی میکنه من رو متوقف کنهبه طرفش برمیگردم-چیه؟... ترسیدی؟هر چند ترس تو چشماش بیداد میکنه اما جسورانه جوابمو میده: من هیچ کاری نکردم که بخوام بترسم-جدی؟... باشه... پس نباید ترسی هم پلیس داشته باشیدوباره با خودم اون رو به طرف ماشین اشکان میکشمبنفشه: چی میگی واسه خودت؟...بالاخره ماشین اشکان رو میبینمبنفشه: لعنتی بازوم رو ول کناون همونور تقلا میکنه و من بی تفاوت به حرکاتش سریع خودم رو به ماشین میرسونم... در رو باز میکنمو بنفشه رو به داخل ماشین پرت میکنم... خودم هم سریع کنارش میشینمو به اشکان میگم: قفل مرکزی رو بزن
اشکان بهت زده نگام میکنهبا داد میگم: اشکانبه ناچار سری تکون میده و قفل مرکزی رو میزنهدوباره به بازوش چنگ میزنم-حقیقت رو میگی یا مجبورت کنمبنفشه: ولم کن لعنتی-اشکان با سرگرد تماس بگیراشکان: چی؟-میگم با سرگرد تماس بگیر و گوشی رو به من بده... فکر کنم بدش نیاد یکی از افراد منصور تحویلش بدماشکان بهت زده به بنفشه خیره میشهرنگی به چهره ی بنفشه نمونده... عجیب ترسیده... اشکان یه نگاه به من و یه نگاه به بنفشه میندازهبنفشه: چـ ـرا حـ ـرف بیخـ ود مـ ـیزنی؟بی توجه به حرف بنفشه رو به اشکان میکنمو میگم: اشکان متوجه شدی چی گفتم؟اشکان به ناچار سری تکون میده و گوشیش رو از داخل جیبش برمیدارهبنفشه: شماها دارین چیکار میکنید؟-اگه کاری نکردی پس نباید ترسی داشته باشیاشکان شروع به شماره گیری میکنهاشک تو چشمای بنفشه جمع میشه با بغض میگه: من کاری نکردم من رو توی دردسر ننداز-اگه کاری نکردی پس دردسری برات نخواهد داشتاشکان دکمه ی تماس رو میزنه و گوشی رو به سمت من میگیرهبنفشه: تو رو خدا این کار رو با من نکناولین بوق میخوره-پس حقیقت رو بگودومین بوقبنفشه: من کار ی نکردمسومین بوق-بذار روشنت کنم... ترنم نمرده... میفهمی ترنم رو کشتن و تو هم توی مرگ ترنم همدستیچهارمین بوق... چرا برنمیداره؟؟...با هق هق میگه: من کاری نکردم لعنتی بفهم... -چرا خانم شما خیلی کارا کردین... شما چهار سال پیش با کسایی همکاری کردین که الان قاتلای ترنم محسوب میشنرنگ صورتش مثل گچ میشه.... دیگه هیچ شکی ندارم که خودشه... میدونم که سرگرد خودش همه ی کارا رو میکنهنمیدونم چندتا دیگه بوق میخوره فقط با شنیدن صدای سرگرد به خودم میاد سرگرد: به... سلام اشکان جانمیخوام حرف بزنم که بنفشه به گوشی چنگ میزنه و سریع تماس رو قطع میکنهبا گریه میگه: به خدا من نمیخواستم این جوری بشه
-از اول بگو... ....وقتی سکوتش رو میبینم گوشی رو به شدت از دستش بیرون میکشمو میگم: مثله اینکه حرفی واسه گفتن نداریبنفشه: باور ک..........با داد میگم: نمیخوام چیزی رو باور کنم تنها چیزی که میخوام بدونم اینه که چه غلطی کردینگاش رو از من میگیره و به بیرون خیره میشه-منتظرم....-اگه نمیخوای چیزی بگی پس بیخودی وقتم رو تلف نکنمیخوام دوباره شماره ی سرگرد رو بگیرم که با صدایی لرزون میگه:خیلی مغرور
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#53
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۳۳ عصر
بود... خیلی زیاد... در عین مهربونی بی نهایت غرور داشت... اوایل خیلی دوستش داشتم... کلی خاطرات خوب باهاش داشتم ولی با همه ی اون خاطرات خوب کلی خاطرات سیاه هم بهم هدیه کرد... هیچوقت نفهمید که چقدر باعثه آزارمه... مدام این و اون رو مسخره میکرد و اصلا براش مهم نبود شخصیت بقیه زیر سوال میبره... حتی منی که دوستش بودم... منی که ادعا میکرد مثل خواهرش هستم مدام مورد تمسخر قرار میدادبا تعجب میگم: در مورد کی صحبت میکنیصدای پوزخندش رو میشنوم... با تعجب به اشکان نگاه میکنم اون هم متعجب به من خیره میشهبنفشه: از ترنم.... از همون اوله اول همین طور بود... در عینی که ازش خوشم میومد ازش متنفر بودم ... از همون اول هم به اجبار باهاش دوست شدم... درسته شخصیتش رو دوست داشتم ولی شخصیت من وقتی که کنار شخصیت اون قرار میگرفت خیلی کوچیک و ناچیز به نظر میرسید... همیشه مادرم بهم زور میگفت... از همون بچگی... درسم ضعیف بود و مادرم مدام از ترنم میخواست باهام درس کار کنه از همون دوران کودکی همکلاسیه هم بودیم... از همون بچگی کارش خرابکاری بود... فقط و فقط خرابکاری میکرد ولی باز هم همه ازش تعریف و تمجدید میکردن... من هم دوست داشتم بهترین باشم... آرزوم بود... تو هر چیزی که قدم برمیداشتم ترنم هم همپای من میشد ولی کم کم از من جلو میزد... میخواستم اول باشم... ولی همیشه ترنم کنارم بود و با کنار ترنم بودن رسیدن به آرزوهام محال به نظر میرسید.... هر کار میکردم باز هم اون اول بود... توی همه چیز... توی همه جا... همیشه مادرم بهم سرکوفت میزد... اوایل فقط ازش خوشم نمیومد ولی کم کم ازش متنفر شدم... ازبس بهم گفتن ببین ترنم چیکار کرد... ببین باز هم نتونستی هیچ غلطی کنی... هیچکس خرابکاریهاش رو نمیدید... من درس میخوندم و اون نخونده از من بالاتر بود... من به زحمت تو رشته ی مورد علاقم جون میدادم تا به یه جایی برسم ولی اون از روی لج و لجبازی با خونوادش رشته ای رو انتخاب کرد که من انتخاب کرده بودم و بیخیال به عشق و زندگیش میرسید... تو کلاس جز بهترینا بود... میدونستم ارشد قبول نمیشم ولی شک نداشتم که باز ترنم ارشد که هیچی بالاتر از ارشد رو هم میتونه برهلحظه ای مکث میکنه... بهت زده بهش خیره شدمباور این حرفا برام سختهیعنی همه ی این ماجراها از یه حسادت شروع شد... یه حسادت دخترونه... ترنمی که همیشه بنفشه رو خواهر خودش میدونس..........با صدای بنفشه به خودم میامبنفشه: هر وقت دست رو هر چی میذاشتم ترنم زودتر از من اون رو به دست میگرفت... مادرم همیشه با به به و چه چه تعریف کارای ترنم رو میکرد و میگفت یاد بگیر... ببین چیکار کرد... ببین به کجا رسید و من خسته تر از همیشه میخواستم بگم من هم خیلی سعی کردم... من هم خیلی تلاش کردم اما نشد... توی دانشگاه خیلی درس میخوندم برعکس ترنم و ماندانا که مدام به فکر شیطنت بودن خیلی خیلی فعال بودم یکی از استادا کارم رو پسندیده بود... دوست نداشتم برای بابام کار کنم... همینجور تو خونه از مامانم سرکوفت میخوردم میخواستم به همه ثابت کنم بدون کمک خونوادم هم موفقم.... همه ی آرزوی من استقلال بود... خیلی وقت بود که این آرزو رو توی خواب و بیداریم میدیدم مخصوصا که ترنم سالها قبلش تنها رویای من رو ازم گرفته بود... آره ترنم همه ی آرزوهام رو از من گرفت... اون ندونسته من رو به سمت سیاهی سوق میداد و خودش رو به عرش میرسوندمات و مبهوت بهش نگاه میکنم اما اون هنوز هم نگاهش به بیرونه... این همه کینه از ترنمی که به جز مهربونی چیزی نصیب این دختر نکرده بعیده... برای اولین بار میگم چه خوب که ترنم نیست تا این حرفا رو بشنوه مطمئنم قلب کوچیکش تحمل این حرفای ظالمانه رو نداشتبنفشه: استاد گفته بود برای یه ماه به صورت آزمایشی توی شرکتش کار کنم اگه مشکلی پیش نیومد استخدام بشم اون روز تو آسمونا سیر میکردم اما ترنم باز هم همه چیز رو خراب کرد... مثله همیشه که تو زندگیم گند میزد باز هم باعث تباهیه من شد... با یه شوخیه مسخره تمام آینده ی کاریم رو زیر سوال برد... تمام کارایی که استاد بهم داده بود بخاطر شوخیه خانم خیس آب شدن و وقتی به استاد مشکلم رو گفتم بهم گفت قبل از اینکه به استعداد طرف نگاه کنم به مسولیت پذیری طرف مقابلم نگاه میکنم... آره... اینجوری شد که باز هم کسی که خودش رو دوست و خواهر من میدونست مثله همیشه همه ی برنامه هام رو بهم ریخت... هیچکس نگفت ترنم این کار رو کرد... همه به من سرکوفت زدن... همه به من طعنه زدن... ترنم خیلی متاسف بود اما تاسفش به درد من نمیخورد... دوست نداشتم باهاش باشم اون بارها و بارها زندگیم رو زیر و رو کرده بود... اصلا نمیتونم بفهمم چی میگه... اصلا درک نمیکنم... این حرفا و این استدلالها برای ترنمی که همیشه با یه دنیا مهربونی از بنفشه حرف میزد برام قابل قبول نیست... این دلایل مسخره برای تباهی زندگیه عشق من نمیتونه کافی باشهدستام رو مشت میکنمو میخوام چیزی بگم که با حرف بعدی بنفشه دهنم باز میمونهبنفشه: اما با همه ی اینا هیچوقت به اندازه ی اون شبی که عشقم رو ازم گرفت ازش متنفر نشدم-عشقت؟به سرعت به طرفم برمیگرده و با خشم میگه: آره عشقم... کسی که همه ی زندگیم توی اون خلاصه میشد...خدایا اینجا چه خبره؟بنفشه: سالها قبل عشقم رو از من گرفته بود.... وقتی وساطتت کرد... وقتی کمک کرد... وقتی بهم گفت از جونم مایه میذارم تا بهم برسن... وقتی برای اولین بار بهش گفتم نکن... وقتی گفت چرا؟... وقتی گفتم به تو ربطی نداره... ولی اون گوش نکرد... اون بهم گفت اشتباه نکن بنفشه بیشتر از هر کسی بهم ربط داره... من میدونم هر دو نفر همدیگه رو میخوان... من گفتم نکن ترنم... من میگم نکن... بهم گفت یه دلیل بگو... ولی من نتونستم هیچی بگم... مثله همیشه نتونستم بگم اونی که تو داری ازش حرف میزنی سالهاست که عشق منه... آخه به تو چه که میخوای دو نفر رو بهم برسونی- تو چی داری میگی؟با لبخندی تلخ میگه: واقعیت رو... مگه نمیخواستی بشنوی... آره عشق تو یه روزی عشق من رو از من گرفت... من همون روز مردم... من همون روز هزار بار شکستم... وقتی با خوشحالی اومد تو خونه و گفت دیدی گفتم میتونم... همون لحظه تا مرز سکته فاصله ای نداشتم... گفتم چی رو؟... گفت تونستم بهم برسونمشون... گفتم که دلشون واسه هم میتپه... اون روز عشقم رو از من گرفت و سالها بعد موقعیت کاریم رو... ازش متنفر بودم با همه ی وجودم ازش متنفر بودم ولی هیچوقت راضی به مرگش نبودم قسم میخورمبا فریاد میگم: تو هیچ میفهمی چی داری میگی؟... تو چه غلطی کردی احمقبه مانتوش چنگ میزنم و اون رو به طرف خودم میکشماز بین دندونای کلید شده به زور میگم: تو با زندگی ترنم چیکار کردی؟لبهاش از شدت ترس میلرزنبا داد ادامه میدم: هان... چیکار کردی لعنتی؟
فصل بیست و ششمبنفشه: به خدا نمیدونستم اینجوری میشه... فکر میکردم یه تلافیه ساده هست ولی بعدش فهمیدم حرف سر این چیزا نیست و من وارد بازیه بدی شدم.... اونقدر تهدیدم کردن که مجبور شدم باهاشون راه بیاممانتوش رو ول میکنم و به شدت به عقب هلش میدم... با شیشه ی ماشین برخورد میکنه و از شدت درد اخماش تو هم میرهاشکان مات و مبهوت به ما نگاه میکنهبا کلافگی سرم رو بین دستام میگیرم و میگم: تو چه غلطی کردی احمق... ترنم از کجا باید میدونست که تو تا این حد ازش متنفری... ترنم که بد تو رو نمیخواست... اون که تو رو حتی از ترانه هم بیشتر دوست داشتزیر لب چیزی زمزمه میکنه که نمیفهمم-تو با ترنم چیکار کردی بنفشه؟... با همه ی ما چیکار کردی؟....وقتی سکوتش رو میبینم باز از کوره در میرم و با داد میگم: باز که لالمونی گرفتیباز اشکاش جاری میشن با هق هق میگه: اولـ ــ ش ف.........-گریه نکن درست و حسابی حرف بزن بفهمم چی میگیولی اون همون طور اشک میریزهبا داد میگم: مگه نمیگم گریه نکناشکان: سروش یه خورده آروم باشدستام عجیب میلرزن.... دستامو مشت میکنم تا لرزش اونا معلوم نباشهبا تهدید میگم: ببین دختره ی احمق اگه همین الان مثل بچه ی آدم بهم گفتی چه -- خوردی که هیچی وگرنه یه جور دیگه باهات برخورد میکنمانگار تهدیدم اثر میکنه چون سعی میکنه جلوی اشکاش رو بگیرهبا صدایی که به شدت میلرزه میگه: تو همون روزایی که به شدت دنبال کار بودم با یه نفر آشنا شدم که تو یه شرکت سرشناس مشغول کار بود... وقتی در مورد مشکلم بهش گفتم بهم گفت که میتونه کمکم کنه... باورم نمیشد... ولی اون واقعا بهم کمک کرد... برعکس ترنم که همیشه کارام رو خراب میکرد توسط همون دختر تونستم توی شرکتی سرشناس استخدام بشم... در مورد کارم به ترنم و بقیه توضیح چندانی ندادم... دوست نداشتم دوباره اتفاقی بیفته و کارم رو از دست بدم.... کم کم با اون دختر صمیمی شدم و از ترنم براش گفتم... سنگ صبور خوبی بود... پای حرفام مینشست و دلداریم میداد.... خیلی مشتاق شده بود که ترنم رو ببینه... توی مهمونی ای که ترتیب داده بود ترنم رو هم با خودم بردم... برادرش از من خوشش اومده بود ولی ترنم طبق معمول همونجا هم آبروریزی راه انداخت... بعد از چند هفته از اون مهمونی اون دختر بهم گفت نظرت چیه یه کوچولو حال ترنم خانوم رو بگیریم... من اون لحظه چیزی از حرفاش نفهمیدم وقتی تعجبم رو دید خندید و گفت فقط یه کم میخوام بترسونمش... تو اون روزا خیلی باهاش صمیمی شده بودم درسته در مورد عشق از دست رفته ام چیزی بهش نگفته بودم اما در مورد تمام موقعیتهایی که ترنم از من گرفته بود حرف زده بودم اون همه چیز رو میدونست... وقتی تعللم رو دید بهم گفت برای یه بار هم که شده ترسو بودن رو کنار بذار... ما که کاری باهاش نداریم فقط یه خورده میترسونیمش و من هم بخاطر تلافیه تموم اون سالها ندونسته هم خودم هم بقیه رو توی یه دردسر بزرگ انداختمبا خشم میگم: چی ازت میخواست؟بنفشه: پسورد و ایمیل ترنم رو میخواست... میدونستم تاریخ تولد تو رو روی پسوردش گذاشته... بهم گفته بود-توی احمق هم دادیبنفشه: فکر نمیکردم اون کار رو کنه... باور کن نمیدونستم موضوع از چه قرارههمونجور که رگ گردنم متورم شده به بازوش چنگ میزنم با حرص میگم: با باور من ترنم زنده میشه... با باور من چی درست میشهاشک تو چشماش جمع میشهبنفشه: تهدیدم میکردن... مجبور بودم باهاشون همکاری کنمبازوش رو فشار میدم-عکسایی که بین کتابا پیدا شد... عکسایی که تو لپ تاپ بود... اون اس ام اسا... اون فیلم... تمام اتفاقایی که تو زندگی ترنم افتاد کار توی به اطلاح دوست بودبا تعجب میگه: کدوم فیلم؟لحظه به لحظه فشارم رو بیشتر میکنمبی توجه به حرفش ادامه میدم: برای رهایی از مخمخصه ای که خودت باعثش بودی ترنم رو قربونی کردیاز زور درد چشماش رو میبنده و به زحمت زمزمه میکنه: به خدا چاره ای نداشتم... اونا همه چیز رو درباره ی من میدونستن... اصلا فکرش رو هم نمیکردم که اون دختر برای انتقام مسعود با من دوست شده باشه-اسم اون دختر چی بود؟باز هم ترس تو چشماش میشینه و با لکنت میگه: نمیتونم اسمش رو بگم... اونا تهدیدم کردن... اگه لوشون بدم خونواد.........با داد میگم: حرفای تکراری تحویل من ندهتازه یاد آلاگل میفتم... اخمامو تو هم میره -صبر کن ببینم... تو دوستی به اسم آلاگل داشتی... درسته؟با شنیدن اسم آلاگل چشماش گشاد میشه... به زور میخواد در رو باز کنه و بازوش رو از دست من خلاص کنه که موفق نمیشهبنفشه: من کسی رو به این اسم نمیشناسم... تو که هر چی میخواستی گفتم بذار برممیدونم چشمام از شدت عصبانیت سرخ شده ولی هنوز برای عصبانی شدن زودهنیشخندی تحویلش میدم و میگم: کجا خانمی... هنوز واسه رفتن زودهبنفشه: تو رو خدا ولم کن... من نمیخواستم این جوری بشه؟-نگفتی آلاگل رو میشناسی یا نه؟بنفشه: گفتم که نمیشناسم-و بنده هم اونقدر خر تشریف دارم که باور کنمبا هق هق میگه: من نمیشناسمش بذار برم-بگو چرا آلاگل رو وارد زندگیه من کردی؟با شنیدن حرف من بهت زده میگه: چی؟کم کم داره حوصلم رو سر میبرهبه اون یکی بازوش هم چنگ میزنم... به شدت هلش میدم و میگم: سعی نکن من رو احمق فرض کنیملتمسانه میگه: باور کن نمیفهمم چی داری میگی؟-هر چقدر ترنم حماقت کردو باورت کرد کافیه... من تا نفهمم موضوع از چه قراره دست از سرت برنمیدارماشکان نگاهی به بنفشه میندازه و میگه: مطمئن باشین پلیس رد همه شون رو زده این مخفیکاریها چیزی رو درست نمیکنه... شما هم الان جز دار و دسته ی همون قاتلها محسوب میشین پس بهتره همه چیز رو بگیدبنفشه با ترس میگه:شماها چی دارین میگین؟دوباره شروع به تقلا میکنه و با داد میگه: لعنتی ولم کن... من چیزی از این ماجراهای اخیر نمیدونم.... همون روزا هم فقط چند تا کار واسه اونا انجام دادم... اون هم نه از روی خواسته ی قلبی... مجبور بودم... بفهمید مجبور بودم
-دیگه کاری بود که جنابعالی انجام ندادی باشی... هر چی گند بود زدی الان میگی فقط چند تا کار انجام دادم... زحمت کشیدیبنفشه: اونا تهدیدم میکردن... چاره ای نداشتم... چرا نمیفهمی؟با داد میگم: خریت خودت باعث شده بود باید پای اشتباهت میموندی چرا بقیه رو درگیر کردیبنفشه: من یه غلطی کردم چهار ساله دارم تاوانش رو پس میدم-اما بقیه هم تاوان غلطای اضافه ی تو رو پس دادن... هنوز هم دارن پس میدن... ترنم الان زیر یه کپه خاکه... ترانه هم سینه ی قبرستون خوابیده... من و سیاوش هم که دیگه حالمون گفتن نداره... گناه ما چی بود؟بلندتر از قبل میگم: هان... گناه ما چی بود؟...هیچی نمیگه-اشکان راه بیفتاشکان: کجا؟-بهتره خود سرگرد وارد عمل بشه... هر چقدر تعلل کردم بسهبنفشه: تو رو خدا این کار رو نکن... خونواده ی من داغون میشن-مگه وقتی تو داشتی با آبروی ترنم بازی میکردی به فکر خونوادش بودیبا صدای بلندتر میگم: اشکان با توام... راه بیفتاشکان سری تکون میده و ماشین رو به حرکت در میارهبازوهاش رو ول میکنمو به مچش چنگ میزنم...نمیدونم چرا ولی میترسم... میترسم فرار کنه و همه چیز دوباره خراب بشه... با همه ی این درای بسته باز هم میترسمبنفشه مدام التماس میکنه... با گریه و زاری از من میخواد ولش کنم ولی همه ی فکر و ذکر من آلاگله-بنفشه برای آخرین بار ازت میپرسم بگو چرا آلاگل رو وارد زندگیه من کردی؟... مگه نمیگی پشیمون بودی پس چرا دوست تو باید نامزد من بشهبنفشه بهت زده بهم خیره میشهبا حرص فکشو تو دستم میگیرمو با شدت فشار میدماز شدت درد جیغش به هوا میرهاشکان با ترس به عقب برمیگرده و میخواد چیزی بگه که با داد میگم: تو حواست به رانندگیت باشهبا ترس نگاش رو از من میگیره و به جلو نگاه میکنه... اما میدونم از آینه حواسش به من و بنفشه هست-ببین خانم خانما اگه فکر کردی سالم و سلامت تحویل پلیست میدم کور خوندی... یا مثل بچه ی آدم بهم همه چیز رو میگی یا یه بلایی سرت میارم و بعد راهیه زندانت میکنم... مطمئن باش اگه امروز هم بخوای خفه خون بگیری کاری باهات میکنم که هیچکس رغبت نکنه از نزدیکیت رد بشه از شدت درد و ترس اشکاش همین طور از گوشه ی چشمش سرازیر میشنبه زحمت میگه: اونا زندم نمیذارنبا پوزخند نگاش میکنم-اگه چیزی نگی من هم زندت نمیذارمبنفشه: تو رو خدا این کار رو باهام نکن... من نمیخواستم اینجوری بشه... خونوادم داغون میشن-مگه تو کم به ماها آسیب رسوندیبنفشه: من نم....چنان با خشم سرش داد میزنم که چشمش رو میبنده-اینقدر این جمله ی مسخره رو برام تکرار نکن... حالا که دیگه گند زدی به زندگی من و ترنم خواستن یا نخواستنت چه فرقی برای من داره.. چه خواسته چه ناخواسته همه چیز رو داغون کردی... میفهمی احمق؟.... به خاطر یه حسادت بچه گانه... به خاطر کسی که اصلا معلوم نیست که تو رو میخواست یا نه... به خاطر کاری که اصلا معلوم نبود استخدامت میکنند یا نه... بخاطر حرفای مادری که اصلا ربطی به ترنم نداشت گند زدی به زندگی من... ترنم... سیاوش... ترانه... خونواده هامون و من تمام این سالها مثل احمقا هیچی حالیم نبود... منه احمق فکر میکردم حتی موضوع خواستگاری مسعود هم از جانب ترنم بوده... فکر میکردم همه چی زیر سر ترنمه... یه بار هم به حرفاش گوش ندادم... یه بار هم التماساش رو نشنیدم
دستاشو بالا میاره و سعی میکنه دستم رو کنار بزنه ولی من فشارم رو هر لحظه بیشتر میکنم-بگو چرا آلاگل رو وارد زندگی من کردی؟بنفشه: لعنتی من اصلا نمیدونستم نامزد تو آلاگ......یهو حرف تو دهنش میمونهفکشو ول میکنمو با خشم به موهاش چنگ میزنم... از بس تقلا کرده شالش روی شونه هاش افتادهاز شدت درد صورتش جمع میشهپوزخندی میزنم و با خونسردیه ظاهری میگم: داره جالب میشه... مثله اینکه کم کم داری همه چیز رو به یاد میاری... خوب داشته میگفتی نمیدونستی آلاگل نامزد منه... خب خب بگو ببینم آلاگل رو از کجا میشناسیبه شدت سرش رو تکون میده با گریه میگه: نه... نه... من چنین کسی رو نمیشناسماز این همه انکارش در تعجبم... چرا باید این همه وجود آلاگل رو کتمان میکنه... آلاگل که خطری براش نداره« نمیتونم اسمش رو بگم... اونا تهدیدم کردن... »نکنه... نکنه... با دهن باز یه نگاه به بنفشه و یه نگاه به اشکان میندازمیعنی آلاگل جز نقشه ی بنفشه نبود.... یعنی کسی که بازیچه شد آلاگل نبود-نه... بهم بگو که دارم اشتباه فکر میکنمبنفشه با ترس بهم نگاه میکنهیعنی تمام این نقشه ها زیر سر آلاگل بود... یعنی آلاگل بنفشه رو بازی داد تا بتونه به هدفش برسهبنفشه رو ول میکنم و بهت زده به رو به رو خیره میشمکلی صداهای جورواجور توی ذهنم میپیچن«وقتی توی مهمونی دیدمش شناختمش»تو چشمای بنفشه زل میزنم«شاید من رو نشناخت... فقط یه بار دیدمش... شاید فراموشم کرد»نبضم به شدت میزنه«توی مهمونی ای که ترتیب داده بود ترنم رو هم با خودم بردم»به سختی نفس میکشم-اون دختر آلاگل بود... درسته؟با فریاد میگم: آره؟... اون دختری که فریبت داد آلاگل بود؟اشکاش همونجور میریزه....هیچی نمیگهاشکان به شدت رو ترمز میزنه و با سرعت به عقب برمیگردهاشکان: چــــی؟همونجور که نفس نفس میزنم میگم: اون دختری که وارد زندگیه بنفشه شد تا به ترنم آسیب برسونه کسی نیست به جز آلاگل... نامزد منه احمق-اشکان وسط خیابون واستادیاشکان هنوز هم بهت زده بهم زل زدهبا داد میگم: اشکاناشکان سریع ماشین رو گوشه ای پارک میکنه و بدون توجه به من گوشیش رو که کنار من افتاده برمیداره و از ماشین خارج میشهبه سرعت مشغول گرفتن شماره ای میشه... با تعجب به کاراش نگاه میکنم... بعد از چند لحظه مکث انگار طرف مقابل جواب میده چون اشکان با کلافگی شروع به حرف زدن میکنهمیخوام از ماشین پیاده شم که چشمم به بنفشه میفته... از ترس به لرزه افتاده... میترسم فرار کنه... با کلافگی نگام رو ازش میگیرمو دوباره به اشکان زل میزنمصدای گریه ی بنفشه بدجور رو اعصابمه... با خشم به سمتش برمیگردمو میگم: چه مرگته؟... تو که به همه ی خواسته هات رسیدی... ترنم دشمن دیرینه ات مرده و دیگه کسی نمیتونه بهت سرکوفت خوب بودن ترنم رو بزنهبنفشه: تو رو خدا بیشتر از این من رو درگیر نکن... اونا آدمای خطرناکی هستن-من کسی رو درگیر نکردم...کسی که همه ی ما رو درگیر این ماجرا کرد جنابعالی بودی... انتظار نداری که اجازه بدم راست راست تو خیابون راه بریاشکان در ماشین رو باز میکنه و به سرعت وارد ماشین میشه-اشکان چیکار کردی؟اشکان نگاهی به بنفشه میکنه و میگه: صبر کن میفهمیبعد از این حرفش دوباره ماشین رو به حرکت در میاره-لعنتی... باورم نمیشه اینطور بازیم داده باشناشکان: فقط تعجبم از اینه که چطور این ریسک رو کردن که وارد زندگیه تو بشنبعد از تموم شدن رفش از آینه به بنفشه نگاه میکنه و سری به نشونه ی تاسف برای بنفشه تکون میده دارم دیوونه میشم... اصلا برام قابل درک نیست که همه ی اینا زیر سر آلاگل باشه... آلاگل اصلا از این جربزه ها ند............یاد یه اسم آشنا میفتم...-اشکانبا بی حوصلگی میگه: هان؟یاد برخوردش... یاد رفتاراش... یاد دفاع کردناش...-اسم دخترخاله ی آلاگل چی بود؟اشکان: چطور مگه؟با داد میگم: اشکان اشکان: چه مرگته؟... اسمشنفس تو سینه ام حبس میشهاشکان: لعیا بوددیگه هیچی از اطرافم نمیفهمم فقط و فقط صدای منصور تو گوشم میپیچه« با اینکه به لعیا قول دادم که کاری به کارت نداشته باشم ولی مجبورم بکشمت »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#54
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۱۱:۰۸ صبح
با داد میگم: لعنتی
اشکان: سروش چی شده؟
با صدای تقریبا بلندی میگم: بدجور رو دست خوردم اشکان
از شت عصبانیت به نفس نفس افتادم
-بدجور
اشکان: منظورت چیه؟
-لعیا هم تو این کار دست داره... اون دختره ی عوضی هم تو این کار دست داره
به طرف من برمیگرده و با دهنی باز بهم نگاه میکنه
با داد میگم: اشکان جلو رو نگاه کن.. ببین میتونی به کشتنمون بدی
تازه به خودش میاد و به خیابون نگاه میکنه
زیرلب زمزمه میکنه: یعنی چی؟... مگه میشه؟
ماجرای مربوط به منصور و لعیا رو با کلافگی براش تعریف میکنم... بنفشه همه ی مدت خودش رو گوشه ی ماشین جمع کرده و گریه میکنه
اشکان سرعت ماشین رو بیشتر میکنه و میگه: باید زودتر به سرگرد اطلاع بدم
-من رو یه جایی پیاده کن میخوام برم آل........
اشکان: عجله نکن میبینیش... به سرگرد زنگ زدم و ماجرای آلاگل رو گفتم... گفت ترتیب همه چیز رو میده... لعنتیا فکر همه جاش رو کرده بودن
با حرص به بنفشه نگاه میکنم و با داد میگم: تو زندگیم رو به گند کشیدی لعنتی... تو همه چیزم رو ازم گرفتی... نابودت میکنم... تو و همه کسایی رو که تو این کار دست داشتن رو نابود میکنم
شدت گریه اش بیشتر میشه
--هنوز زوده واسه گریه کردن... اگه به وجودت احتیاج نداشتم با دستای خودم میکشتمت
به شالش چنگ میزنمو اون رو به سمت خودم میکشم
-همه ی این حرفایی که به من زدی تو آگاهی هم مو به مو تعریف میکنی... شیرفهم شد؟
با ترس سرش رو به نشونه ی نه تکون میده
با این عکس العملش آتیشم میزنه... اخمام بیشتر تو هم میره
دستامو بالا میبرمو سیلی محکمی رو مهمون صورتش میکنم
اشکان: ســـروش
بی توجه به داد اشکان میگم: چه - - خوردی؟
اشکان میخواد ماشین رو یه گوشه نگه داره که با داد میگم: تو دخالت نکن
اشکان به ناچار به راهش ادامه میده ولی با نگرانی به عقب نگاه میکنه
دوباره دستم رو بالا میبرم که بنفشه سریع دستش رو بالا میاره و با ترس جلوی صورتش میگیره
با هق هق میگه : اونا خونوادم رو میکشن
- اگه مثله بچه ی آدم همدستات رو لو دادی که هیچ وگرنه زندت نمیذارم... خونوادت هم وقتی بفهمن دخترشون چه غلطی کرده خودشون مرگ رو به زندگی ترجیح میدن
اشکان: سروش تمومش کن
-بلایی سرت میارم که تا عمر داری فراموش نکنی... دختره ی عوضی... که نمیخوای بگی؟
اشکان: سروش ولش کن... صداش رو ضبط کردم
با شنیدن این حرف ته دلم قرص میشه
بنفشه با ترس داد میزنه: نه... تو رو خدا این کار رو نکنید... اونا خونوادم رو میکشن... یه بار هم نزدیک بود خواهر.....
بلندتر از خودش فریاد میزنم: خفه شو... حتی همین حالا هم نمیخوای جبران کنی... آدمی عوضی تر از تو توی عمرم ندیدم
....
از بین دندونای کلید شده ادامه میدم: اونقدر باید توی زندون بمونی که موهات همرنگ دندونات بشه
هیچی نمیگه... از بس گریه کرده چشماش متورم شده... هیچ جوری نمیتونم آروم شم... با عصبانیت به عقب هلش میدمو از شیشه به بیرون نگاه میکنم
دلم میخواد با دستای خودم بکشمش... دلم گرفته... دوست دارم ترنم کنارم باشه... دلم هوای ترنم رو کرده... ایکاش اینجا بود... ایکاش
اشکان که خیالش از بابت من راحت شده که دیگه کاری به کار بنفشه ندارم به آرومی میگه: یه زنگ به طاهر بزن
بنفشه: نه... تو رو....
چنان نگاهی بهش میندازم که حرف تو دهنش میمونه
-خیلی پررویی
گوشی رو از جیبم در میارمو با طاهر تماس میگیرم... هر چقدر منتظر میشم جواب نمیده در آخرین لحظه که داشتم ناامید میشدم صداش رو میشنوم
طاهر: الو... سروش
بدجور صداش خسته و گرفته ست
-سلام طاهر... چیزی شده؟
طاهر: سلام... نه... فقط حالم خیلی گرفته ست... باز نتونستم به جایی برسم... اینجور که فهمیدم خونواده ی امیر خیلی وقته اسباب کشی کردن و از اون کوچه رفتن
-دیگه احتیاجی به پیدا کردن امیر نیست
طاهر: چی؟
-من همه چیز رو فهمیدم طاهر
طاهر با داد میگه: چـــــــی؟
با نفرت به بنفشه نگاه میکنم و ادامه میدم: طاهر آروم باش... میگم همه چیز دستگیرم شد... فهمیدم کار کی بود
با صدای تقریبا بلندی میپرسه: کار کی بود؟
-طاهر بیا اداره ی آگاهی... بهتره خودت ببینیش
زمزمه وار میگه: میشناسمش؟
آهی میکشمو میگم: آره
طاهر: سروش فقط بگو کیه؟... خواهش میکنم
-اما......
طاهر: سروش
بنفشه با چشماش بهم التماس میکنه... میدونم روش نمیشه با خونواده ی ترنم چشم تو چشم بشه
با بی رحمی نگامو ازش میگیرمو میگم: بنفشه... کسی که حکم خواهر ترنم رو داشت بهش خیانت کرد
هیچ صدایی از اون طرف خط نمیاد... حتی صدای نفساش هم نمیشنوم
-طاهر... طاهر...
صدای داد طاها رو میشنوم
طاها: داداش... طاهر... طاهر چی شده؟... داداش
...
طاها: داداش چی شده؟
...
طاها: طاهر حالت خوبه؟
...
طاها: طاهر تو رو خدا یه چیزی بگو
...
بعد از چند لحظه صدای طاها توی گوشم میپیچه
طاها: الو... الو
طاها
طاها متعجب میگه: سروش تویی؟
آهی میکشمو میگم: خودمم
طاها: سروش چی شده؟... چی به طاهر گفتی؟... رو زمین نشسته و به دیوار زل زده... هر چی صداش میکنم جوابم رو نمیده
توی چند جمله حرفای بنفشه رو براش خلاصه میکنمو براش میگم
با ناباوری میگه: چی میگی سروش؟... چرا چرت و پرت میگی؟
پوزخندی رو لبام میشینه
-من چرت و پرت نمیگم این تویی که باز هم نمیخوای باور کنی
طاها: این چر........
با کلافگی میگم: چرت و پرت اونایی بود که قبلا در مورد گناکار بودت ترنم شنیدم و قبول کردم اینا همه حقیقت محضه خواستی باور کن نخواستی هم که هیچ... دیگه ترنمی نیست که غصه ی باور کردن یا باور نکردن ماها رو بخوره
باصدایی که به شدت میلرزه میگه: یعنی چی؟... سروش تو رو خدا تمومش کن... دوباره تو و طاهر دارین این یه بازی جدید رو شروع میکنید... به خدا دیگه نمیکشم... دیگه بریدم
یاد حرفای اون شبش میفتم که داشت طاهر رو راضی به ازدواج ترنم میکرد«طاهر چرا اینقدر سنگ اون دختره رو به سینه میزنی... مادرمون مهم تر یا ترنم؟»
-مجبور نیستی وارد این بازی بشی... به زندگیت برس... مثله همیشه
با بی رحمی ادامه میدم: اینجور که شنیدم خیلی وقته ترنم رو از زندگیت بیرون کردی
صدای نفساشو میشنوم... همینطور آه عمیقی که میکشه
طاها: دروغه مگه نه؟... میدونم حرفات دروغه... ولی سروش به خدا ای..........
با صدای تقریبا بلندی میگم
-نه لعنتی... نه... دروغ نیست... اون روزا که باید اون عکسا و اس ام اسا و ایمیلا رو تکذیب میکردی این کار رو نکردی زود به ترنم انگ خیانت زدی.. هر چند تو مقصر نبودی من و بقیه هم همین غلط اضافی رو کردیم ولی تعجبم از اینه که چطور وقتی دارم از بیگناهیش حرف میزنم باور نمیکنی
زمزمه ش رو میشنوم: محاله
....
طاها:غیرممکنه
...
طاها: امکان نداره سروش
-بله... بله... امکان نداره ترنم بیگناه باشه... آخه اون از اول گناهکار خلق شده بود
طاها: چرا اینجوری میکنی؟
یاد حرفای اون شبش میفتم
«مامان گریه نکن.. من امشب با بابا حرف میزنم... تا همین الان هم خیلی خانمی کردی که از خونه بیرونش نکردی... همون مرتیکه از سرش هم زیاده»
طاها: سروش وقت خوبی رو برای شوخی انتخاب نکردی
با داد میگم: لعنتی من شوخی نمیکنم... من جدی ام احمق.. اینو بفهم.... این عوضی الان اینجا نشسته... دارم میرم که به پلیس تحویلش بدم
لرزش صداش رو میشنوم:یعنی چی؟
چشمام رو میبندم و به تلخی میگم: یعنی ترنم هیچوقت به ترانه خیانت نکرده بود
....
-یعنی برو بمیر... یعنی من هم برم بمیرم... یعنی احمق تر از خودمون هیچ جای دنیا سراغ ندارم... میفهمی؟... هیچ جا سراغ ندارم... اگه باز نفهمیدی برات بازترش کنم
....
هیچی نمیگه و همین باعث میشه من ادامه بدم: باور بیگناهی ترنم خیلی سخت تر از باور گناهکار بودنشه... خودش بارها و بارها به من گفته بود اما من هیچوقت جدی نگرفتمش
طاها: آخه....
- میدونم... بیخودی به خودم زحمت دادم و برای تو یه نفر ماجرا رو تعریف کردم... برو پسر... برو به زندگیت برس... از تو انتظاری ندارم
طاها با داد میگه: مگه میشه؟
-حالا که شده
طاها: سروش مسخره بازی در نیار
با مشت چنان ضربه ای به در ماشین میکوبم که بنفشه از ترس جیغ میکشه
اشکان با ترس بهم نگاهی میندازه وی من بی توجه به جفتشون با داد میگم: من مسخره بازی در میارم یا توی احمق؟... من ازت نخواستم که هیچ غلطی بکنی... برو گمشو به ادامه ی زندگیه گرانبهات برس... به طاهر هم بگو میخواد یه سر به اداره ی آگاهی بیاد نمیخواد هم به سلامت...
طاها: سرو.......
-حوصله ی چرندیاتت رو ندارم... به اندازه ی کافی اعصابم رو خورد بود که جنابعالی هم خوردترش کردی
صدای داد طاهر رو میشنوم که با خشم میگه: از جلوی چشمام گمشو
بعد هم صداش توی گوشی میپیچه... انگار تازه به خودش اومده
با ناله میگه: سروش بگو کجا باید بیام؟
طاها: طاهر من ....
طاهر با داد میگه: تو یکی خفه شو
سروش: اداره ی آگاهی... میونی که کج.........
طاهر: میدونم... فقط به بنفشه بگو زندش نمیذارم... فقط دعا کنه که دستم بهش نرسه... تیکه پارش میکنم
بعد از اینکه طاهر چند تا سوال دیگه از من در مورد بنفشه پرسید و من هم با بی حوصلگی جواب دادم تماس رو قطع میکنم... اونجور که فهمیدم طاها تا آخرین لحظه از کنار طاهر تکون نخورد... هر چند برام مهم نیست اون هم یه احمقیه مثله من و بقیه
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم
صدای سها تو گوشم میپیچه
سها: داداشی یه دوست پیدا کردم اینقده ماهه
-واقعا؟
سها: اوهوم...
-خب خدا این ماهیتابه رو برات حفظ کنه
سها: ســـروش
با لرزش گوشیم به خودم میام... نگاهی به گوشیم میندازم... سیاوشه... حوصلش رو ندارم... گوشی رو خاموش میکنم و توی جیبم میذارم
کی فکرش رو میکرد که همون دوست مسبب تمام بلاهایی باشه که سر من و بقیه اومده
یاد حرفای مامان میفتم
مامان: سروش تا کی میخوای به این زندگی فلاکت بارت ادامه بدی؟
-دست شما درد نکنه ساراخانم... حالا زندگی ما شد فلاکت بار؟
مامان: مسخره بازی در نیار... من جدی ام
-خوب شد گفتی سارایی من نمیدونستم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#55
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۱۱:۰۸ صبح
مامان: ســـروش... خجالت بکش.. مثلا من مادرتم
-نه بابا... واقعا؟
مامان: ســـروش
-باشه بابا.. چرا میزنی خانم خانما؟
مامان: برات یه دختر خوب انتخاب کردم
-مگه لباسه؟
مامان: ســروش
-مامان برام یه سوال پیش اومد؟
مامان: چی؟
-من موندم با این همه جیغ جیغ بابا چه جوری تحملت میکنه... من اگه یه زن مثله شما داشتم دو روزه طلاقش میدادم
مامان: ســــروش
-باشه.. باشه... تسلیم... به ادامه صحبتهای گرانبهاتون بپردازین
مامان: داشتم میگفتم یه دختر خوب برات پیدا کردم
-مثله شما خوب و خانمه؟
مامان: پس چی؟... فکر کرد.........
-نمیخوام
مامان: سروش داری عصبیم میکنیا
-اگه مثله شما جیغ جیغوهه... من نمیخوام
مامان: سروش چرا انقدر حرصم میدی... هر وقت در مورد دختر حرف میزنم چرت و پرت تحویلم میدی
-خب... خب... مامان خانمی غلط کردم... بگو ببینم این دختر خوب کیه؟مامان: آلاگل
-کدوم آلاگل؟
مامان: سروش
-چیه مادر من... خب نمیشناسم جرم که نکردم
مامان: دوست سها رو میگم
-همین دختره که هر روز تو خونه ی ما تلپ شده؟
مامان: سروش مودب باش
-مامان بیخیال شو
مامان: همیشه همینو میگی... اون از سیاوش... این هم از تو... دیگه بهونت چیه؟.. مستقل که شدی... خونه و زندگی هم که داری... از لحاظ کار و شغل و وضعیت مالی هم که دستت تو جیب خودت میره.... من دو ساله این دختر رو میشناسم از چشمام بدی دیدم ولی از این دختر نه... باور کن دختر خوبیه... نزدیکه سه سال و خورده ای از اون روزا میگذره تا کی میخوای آزارم بدی سروش تا کی؟
-حرفشم نزنید... من اصلا زن نمیخوام
پوزخندی رو لبام میشینه... نمردیم و معنی دختر خوب رو هم فهمیدیم... از اول هم نسبت بهش احساس خوبی نداشتم... یاد اون روزی میفتم که به این فکر افتادم که به ترنم نشون بدم بدون اون هم میتونم ادامه بدم... یاد لجبازی مسخرم
مامان: سروش راست میگی؟
-دروغم چیه؟
مامان: یعنی زنگ بزنم و هماهنگ کنم؟
-بله سارا خانمی
مامان: سروش واقعا زنگ میزنما
-خب بزن
مامان: سروش فردا نظرت عوض نشه؟
-نه مامان خانمی
مامان: یعنی باور کنم میخوای بیای خواستگاری
-مامان داری پشیمونم میکنیا
مامان: سروش
-شوخی کردم مادر من... گل من... خانم من.. سرور...........
مامان: بسه.. بسه.. گمشو اونور من برم زنگ بزنم تا نظرت عوض نشده
ایکاش از روی لج و لجبازی قبول نمیکردم... من چیکار کردم؟... من با خودم و ترنم چیکار کردم؟
برای دیدن آلا لحظه شماری میکنم... هیچوقت تا این حد مشتاق دیدنش نبودم
دستام رو مشت میکنم...دندونام رو به شدت رو از شدت هم روی هم فشار میدم
چفدر ازش متنفرم فقط خدا میدونه و بس
-لعنتی... پس کی میرسیم؟
اشکان: میبینی که ترافیکه... تصادف شده
-لعنت به این شانس... لعنت
اشکان دیگه حرفی نمیزنه... با ناامیدی چشمام رو میبندم تا شاید یه خورده دل بی قرارم آروم بگیره... تا رسیدن به مقصد فقط و فقط به ترنم و دل شکسته ش فکر میکنم و هر لحظه از بنفشه و آلاگل متنفرتر میشم... با صدای اشکان به خودم میام
اشکان: سروش
چشمام رو باز میکنم و بهش نگاه میکنم
اشکان که سنگینی نگاهم رو روی خودش احساس میکنه به طرف من برمیگرده و میگه: رسیدیما... نمیخوای پیاده شی
تازه متوجه ی اطراف میشم... اصلا درکی از اطرافم ندارم
نگاهی به بنفشه میکنم و میگم: اشکان تو اینو بیار من زودتر برم با سرگرد حرف بزنم
اشکان: برو خیالت راحت
بنفشه با چشماش بهم التماس میکنه که منصرف بشم ولی من بی تفاوت به التماسی که از توی چشماش میخونم از ماشین پیاده میشم و به سمت اداره ی آگاهی میرم... همین که وارد میشم آلاگلل رو کنار یه زن چادری میبینم... با چشمایی که به شدت متورمه داره به زن التماس میکنه
آلاگل: خانم به خدا اشتباه شده من هیچ کاری نکردم
زن: اگه اشتباهی شده باشه مشکی براتون پیش نمیاد
آلاگل: یعنی چی؟... تا همین الان هم با آبروی من بازی شده... اون جور اومدین جلوی خونه من رو سوار ماشین کردین....
زن با بی حوصلگی جواب میده: خانم ما وظیفمون رو انجام دادیم... شما هم بهتره آروم بگیرید
آلاگل میخواد چیزی بگه که چشمش به من میفته و حرف تو دهنش میمونه
با خشم به طرفش میرم... از شدت عصبانیت بریده بریده نفس میکشم
آلاگل: سرو.....
خانم: آقا شما.........
بدون توجه به حرفاشون دستمو بالامیبرم و چنان سیلی به صورتش میزنم که روی زمین پرت میشه... بهت زده بهم نگاه میکنه
زن: آقا هیچ معلومه...........
با داد میگم: که ترنم هرزه بود؟... که ترنم خائن بود؟
آلاگل: سروش چی میگی؟
سعی میکنه از روی زمین بلند شه... به سمتش میرمو به بازوش چنگ میزنم... یه سیلی دیگه نثارش میکنم... گوشه ی لبش پاره میشه ولی برام مهم نیست به مانتوش چنگ میزنمو با دادمیگم
- عشقم رو به کشتن دادی تا با خیال راحت با من باشی
بلندتر از قبل ادامه میدم
-آره؟... آره عوضی؟
زن به زحمت آلاگل رو از من جدا میکنه ولی من ول کن نیستم... چند نفر به سمت من میان و سعی میکنند که من رو از آلاگل دور کنند
همه رو به کناری هل میدمو دوباره به سمت آلاگل هجوم میبرم... از شدت ترس پشت زن قایم میشه
آلاگل: سروش همه دروغه... باور کن... هر کی این حرف رو زده میخواد من رو پیشت خراب کنه
-خفه شو کثافت
کسی به بازوم چنگ میزنه
-ولم کن لعنتی...
خطاب به آلاگل با داد میگم: زندت نمیذارم بیشعور... با دستای خودم میکشمت... عشق منو جلوی چشمام نابود کردی خودتو اون دختر خاله ی عوضی تر از خودت رو نابود میکنم
حس میکنم یه خورده رنگش میپره... ن=ترس رو تو چشماش میبینم
صدای سرگرد رو میشنوم
سرگرد: آقای راستین آروم باشین
همونطور که نفس نفس میزنم به سمت سرگرد برمیگردم
میخوام چیزی بگم که اجازه نمیده... همونطور که من رو با خودش میکشه ادامه میده: خواهش میکنم آروم باشین... هنوز هیچی معلوم نشده
بعد از تموم شدن حرفش به اون زنی که کنار آلاگل واستاده با سر به اتاقی اشاره میکنه... زن هم سری تکون میده و آلاگل رو به سمت اتاق مربوطه هدایت میکنه
-دیگه چی باید معلوم بشه؟... من مطمئنم کار خودشه
من رو به اتاقی میبره و کمک میکنه بشینم
سرگرد: اول یه نفسی بگیر بعد همه چیز رو برام تعریف کن
با خشم به موهام چنگ میزنم و نفس عمیقی میکشم... بدجور کلافه ام
با بی حوصلگی میگم: مگه اشکان براتون نگفته؟
سرگرد: فقط کلیات رو گفت از جزئیات چیزی نگفت... چون این پرونده خیلی مهمه پای دو تا از آدمای خودمون هم وسطه سریع اقدام کردیم
سرمو بین دستام میگیرمو با ناامیدی مینالم: با دستای خودم عشقم رو به کشتن دادم... با دشمن عشقم نامزد کردم و داغونش کردم
سرگرد: آقای راستین من درکتون میکنم و همه ی سعیم رو میکنم که قاتلای خانم مهرپرور رو پیدا کنم ولی قبول کنید باید مدرکی هم باشه
سرمو با عصبانیت تکون میدمو میگم: هست... شک نکنید
سرگرد منتظر نگام میکنه و من هم شروع میکنم از اتفاقات اخیر گفتن... وسط حرفام سوالایی در مورد گذشته از من میپرسه و من جوابش رو میدم
بعد از تموم شدن صحبتام میگه: پس اشکان صداش رو ضبط کرده؟
-آره... خودش بهم گفت
سرگرد: یه بار با خانم تقوی حرف زدم ولی همه چیز رو انکار کرد ولی با وجود یک شاهد موضوع فرق میکنه
-شاهدی که خودش هم گناهکاره
سرگرد: البته... ولی یادتون باشه بر علیه این خانم شکایتی صورت نگرفته تا شما یا خونواده ی خانم مهرپرور بر علیه ی ایشون شکایتی نکنند نمیتونیم زیاد اینجا نگهش داریم... اینجور که از حرفای شما هم معلومه تو کارای اخیر دست نداشته
با خشم میگم: همه ی آتیشا از گور همین دختره بلند میشه
سرگرد: درسته ولی قبول کنید این دختر فقط به دوستش خیانت کرده البته تا مطمئن نشیم که با گروه منصور سر و سری نداره اینجا موندگاره... فقط در مورد این دختره، لعیا مطمئنی؟
-شک ندارم ولی مدرکی هم ندارم
سرگرد: دو تا از بهترین همکارای ما ناپدید شدن ما به هر سرنخی چنگ میزنیم... لطفا مشخصات این خانم رو یادداشت کن
-چیز زیادی ازش نمیدونم فقط میدونم دختر خاله ی آلاگله و تازه از خارج اومده
سرگرد: کجا زندگی میکنه؟
-مطمئن نیستم ولی احتمال میدم با خونواده ی خاله اش زندگی کنه
سرگرد سری تکون میده و از جاش بلند میشه
سرگرد: بهتره به اعصابت مسلط باشی... اول باید از دختری که همراه خودتون آوردین بازجویی کنم... ممکنه زیر حرفش بزنه و همه چیز رو انکار کنه
با ناامیدی از جام بلند میشم و میگم: اونوقت باید چیکار کرد؟... از همون صدای ضبط شده نمیشه استفاده کرد؟
دستش رو روی شونم میذاره و میگه: ما کار خودمون رو بلدیم... نگران نباش... من هم خوب میدونم چه جوری میشه از دهن اینجور آدما حرف کش....
صدای داد و فریادی که از بیرون بلند میشه و باعث میشه حرف تو دهن سرگرد بمونه
فصل بیست هفتم
سرگرد با تعجب نگاهی به من میکنه و میگه: امروز اینجا چه خبره؟
بعد از این حرف به سرعت به سمت در میره و از اتاق خارج میشه.... فریاد طاهر تو گوشم میپیچه
طاهر: احمق عوضی تو زندگیه خواهرم رو جهنم کردی
من هم سراسیمه خودم رو به بیرون میرسونم.... بنفشه رو میبینم که با صدای بلند گریه میکنه و اثر انگشتهای دستی رو صورتش خودنمایی میکنه که فکر میکنم کار طاهر باشه... طاها و سرگرد و چند نفر دیگه جلوی طاهر رو سد کردن که به بنفشه دسترسی نداشته باشه
سرگرد: اقای مهرپرور اینج.......
به سمت طاهر میرم
طاهر با بی حوصلگی میگه: میدونم آقا... میدونم.. اینجا هر جایی که هست باش........
با دیدن من حرف تو دهنش میمونه و با خشم از بین اون چند نفر بیرون میاد و بهم زل میزنه
بعد از چند لحظه مکث با ناامیدی میگه: سروش... میبینی چی شد؟... به خاطر یه عوضی کل زندگیه خواهرم تباه شد...حق با اون بود ولی منه احمق باورش نکردم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#56
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۱۱:۰۹ صبح
بغض بدی تو گلوم میشینه... طاها با ناباوری به ماها نگاه میکنه
سرگرد به چندین نفر از زیردستاش اشاره میکنه که به طاهر کمک کنند و اون رو به همون اتاقی ببرند که من با سرگرد رفته بودم
طاها بهت زده به طرف سرگرد میاد و به زحمت میگه: اینا چی میگن؟... سرگرد دروغه مگه نه؟
...
سرگرد با دلسوزی دستش رو روی شونه ی طاها میذاره
-آروم باش پسر... من هنوز ازش بازجویی نکردم وی احتمال میدم دروغ نباشه
طاها با ناباوری چند قدم به عقب میره... نگاهی به من و نگاهی به بنفشه میندازه... به دیوار تکیه میده و با صدایی که به شدت میلرزه میگه: بنفشه تو دوست ترنم بودی... محاله با زندگی کسی که براش حکم خواهر رو داشتی این کار رو بکنی مگه نه؟...
بنفشه هیچی نمیگه فقط گریه میکنه
وقتی سکوت بنفشه رو میبینه با داد میگه: با توام بنفشه؟... یه چیزی بگو
....
هیچکس هیچی نمیگه
با صدای ضعیفی میگه: تو رو خدا بگو که دروغه... بگو که بیخودی تمام این سالها عذابش ندادم... بگو که تمام اون سیلی های که نثار صورتش کردم به حق بود... بگو که که حقش رو نا حق نکردم
....
با داد میگه: د لعنتی یه چیزی بگو
....
همونجور که از روی دیوار سر میخوره با بغضی که تو صداش هویداست ادامه میده: بگو که ترنم گناهکاره... بگو اشتباه نمیکردم
همه تحت تاثیر قرار گرفتن... حتی سرگرد هم با دلسوزی نگاش میکنه... اما من... من دلم براش نمیسوزه... یاد حرفای اون شبش میفتم... با اینکه خودم هم گناهکارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم با طاها همدردی کنم... شاید چون میخواست ترنم رو وادار به ازدواج کنه... من با تمام نفرتم هیچ وقت نمیتونستم ترنم رو کنار کس دیگه ببینم و طاها میخواست ترنم رو مال کس دیگه کنه
روی زمین میشینه و همونجور که به دیوار تکیه داده تو چشمای بنفشه زل میزنه و با لحن غمگینی میگه: همش نمایش بود؟
...
طاها: آره؟
بنفشه با هق هقش سکوت سالن رو میشکنه
چشماش رو میبنده و سرش رو بین دستاش میگیره
طاها: یعنی اون همه سال دوستی نمایش بود... یه نمایش برای نابودی زندگیه خواهرم
اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
طاها: من چیکار کردم؟
...
طاها: من با خواهرم چیکار کردم؟
...
طاها: باورم نمیشه... ترنم بیگناه بود و من تمام این سالها اون رو مجازات کردم
...
با دادمیگه: خدایا من چیکار کردم؟
سرش رو به شدت تکون میده و میگه: چند تا عکس و ایمیل رو باور کردم و تمام این سالها سرزنشش کردم
سرگرد که خیلی متاثر شده به سمت طاها میره و بازوش رو میگیره
سرگرد: بلند شو مرد... بلند شو
طاها: نگو جناب سرگرد... نگو... من نامردم
حال و روزم بدجور خرابه... سرم درد میکنه... به دیوار تکیه میدم و به بنفشه خیره میشم... از شدت گریه شونه هاش تکون میخورن
طاها که به کمک سرگرد بلند شده با داد میگه:تو به کشتنشون دادی احمق... تو هر دو تا خواهرام رو به کشتن دادی... اول ترانه رو بعدش هم ترنم رو... تو باعث مرگ هر دوتاشون هستی
میخواد به سمت بنفشه هجوم ببره که سرگرد اجازه نمیده و اون رو به سمت اتاقش میکشه
طاها: تو اونا رو از من گرفتی... ازت نمیگذرم... کاری میکنم که صد بار آرزوی مرگ کنی
همونجور که طاها داره به زور سرگرد از ما دور میشه بنفشه رو تهدید میکنه
پوزخندی رو لبام میشینه... تا آخرین لحظه هم حرفم رو باور نکرده بود... دلم گرفته... حوصله ی هیچکس رو ندارم... یه زنی میاد بنفشه رو با خودش میبره... ترس رو توی چشماش میخونم ولی نه دلم براش میسوزه نه کاری براش میکنم... اشکان به طرف من میاد و میگه: چیکار میخوای کنی؟
با کلافگی لگدی به دیوار میزنم
-نمیدونم
سری تکون میده و دست به جیب کنارم وایمیسته... میدونه حوصله ندارم چیزی نمیگه... نمیتونم خونه برم... آروم و قرار ندارم...
سرگرد رو میبینم که به طرفمون میاد... تکیه مو از دیوار میگیرم
اشکان: محمد چی شد؟
سرگرد: از هر دو نفر دارن بازجویی میکنند... چند نفر رو فرستادم که دخترخاله ی خانم تقوی رو هم بیارن
اشکان: بنفشه چی میگه؟
سرگرد: صداش رو واقعا ضبط کردی؟
اشکان: نه بابا... دلت خوشه
با داد میگم: چــــی؟
اشکان: اونجوری گفتم بترسه و اینجا اومد اعتراف کنه
سرگرد: کارمون سخت تر شد... چون زده زیر همه چیز... اینجور که معلومه خیلی ترسیده
-لعنتی
اشکان: آلاگل چی میگه؟
سرگرد: هیچی
-به جای حرف زدن باید ضبط میکردی
اشکان: من چه میدونستم میخوای بیاریش تو ماشین... باید از قبل بهم میگفتی
-خودت باید میفهمیدی که توی شلوغی نمیتونم ازش حرف بکشم
اشکان: مگه علم غیب دارم؟
سرگرد: باشه بابا... این همه حرص خوردن نداره
با کلافگی چنگی به موهام میزنم و با خشم به اشکان نگاه میکنم
اشکان: بهتر نیست با همدیگه رو به روشون کنیم
سرگرد: اگه به جایی نرسیدیم همین کار رو میکنیم
-میترسم این بار هم قسر در برن
تو همین لحظه خونواده ی آلاگل وارد میشن لعیا هم باهاشونه
اشکان: مگه نگفتی چند نفر رو فرستادی لعیا رو بیارن؟
سرگرد سری تکون میده و میگه: معلومه که فرستادم... چطور مگه؟
اشکان: این که خودش با خونوده ی آلا اومده
سرگرد: آلا؟
اشکان: آلاگل رو میگم دیگه
سرگرد: آهان
سرگرد نگاه من و اشکان رو دنبال میکنه و اشکان لعیا رو بهش نشون میده
-لابد بخاطر آلاگل اومدن
سرگرد: مثله اینکه وقتی خانم تقوی رو آوردن اینجا تنها بودن... اینجور که فهمیدم کسی خونه نبوده که همراهیش کنه... وقتی رسید از بس گریه و زاری راه انداخت مجبور شدم آخر سر به خونوادش اطلاع بدم
اشکان: لعیا عجب ریسکی کرد که با پای خودش اومد
-شاید هم فکرش رو نمیکرد که منصور حرفی در مورد اون زده باشه... بعدش هم اون از کجا میخواست بدونه که آلاگل رو به چه دلیلی به اینجا آوردن
سرگرد: من برم با این خانم یه حرفی بزنم
پوزخندی میزنم و میگم: خیلی وحشیه... مواظب باشین
اشکان:ســروش
سرگرد سری تکون میده و از ما دور میشه
اشکان: با همه ی اینا ریسک بزرگی کرد... مطمئنی منظور منصور همین لعیا بود
-وقتی شخصی که بنفشه ازش حرف میزنه آلاگله پس لعیایی که منصور اسمش رو برد هم باید همین لعیا باشه
اشکان: چی بگم والا
داد لعیا بلند میشه: چی میگین آقا؟... حالتون خوبه؟
پدر آلاگل: جناب چی شده؟... من شنیدم دخترم رو از اینجا ببرم بعد شما دارین این یکی دخترم رو هم با خودتون میبرین
مادر آلاگل گوشه ای واستاده و گریه میکنه
سرگرد: ایشون دخترتون هستن؟
پدرآلاگل: فرقی با دخترم نداره... مشکل چیه آقا؟
سرگرد: ایشون و دخترتون مضنون به همکاری به قتل هستن
مادر آلاگل جیغی میکشه و میگه: چـــی؟
آیت: آقا این اراجیف چیه که تحویل ما میدین؟
سرگرد: بهتره مراقب حرف زدنتون باشین... من دارم وظیفم رو انجام میدم... سروان کریمی!!!
سروان کریمی: بله قربان
-این خانم رو ببرید
لعیا با کلافگی نگاهی به اطراف میندازه که چشمش به من میفته... از اونجایی که گوشه واستادم در معرض دید هیچکدومشون نیستم... این لعیا هم اگه برنمیگشت متوجه ی من نمیشد
...
بهت زده بهم زده و از جاش تکون نمیخوره
سروان کریمی: خانم همراه من بیاین
آیت: خانم یه لحظه صبر کنید... یعنی چی؟
پدر آلاگل با ناراحتی میگه: آیت آروم باش... آقا اینجا چه خبره؟
سرگرد: با من تشریف بیارین براتون توضیح میدم
آیت: چه توضیح.........
پدر آلاگل با خشم میگه: آیت خفه شو
آیت: بابا
پدرآلاگل: بذار ببینم چه خاکی به سرمون شد
مادر آلاگل با گریه میگه: آقا بچه های من قاتل نیست... لعیا فقط چند روزه ایران اومده... اون اصلا اینجا زندگی نمیکنه
سرگرد: خانم همه چیز معلوم میشه.. من هم نگفتم قاتل هستن فقط گفتم مضنون به همکاری هستن
بعد خطاب به پدر آلاگل میگه: آقا شما همراه من تشریف بیارین
و با صدای بلندتری به سروان کریمی میگه: خانم هنوز که واستادین... این خانم رو ببرید
سروان کریمی: بله قربان
سروان به آرومی بازوی لعیا رو میگیره و میگه: خانم حرکت کنید
لعیا تازه به خودش میاد... اخماش در هم میره و به شدت بازوش رو از دست اون زن بیرون میکشه
با داد میگه: ولم کن
سرگرد: خانم صداتون رو پایین بیارین
لعیا: که چی بشه؟... که انگ قاتلی رو به من بچسبونید
پدر آلاگل: لعیاجان آروم باش... تو که کاری نکردی پس مشکی پیش نمیاد
پوزخندی رو لبام میشینه... لعیا مستقیم تو چشمام خیره میشه... همه ی نفرتم رو تو نگام میریزم و بهش زل میزنم
پدر آلاگل متعجب نگاه لعیا رو دنبال میکنه و با دیدن من بهت زده میگه: سروش
آیت و مادر آلاگل هم به طرفم برمیگردن و با دیدن من شوکه میشن
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#57
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۱۱:۱۰ صبح
آیت کم کم به خودش میاد و اخماش تو هم میره... با چند قدم بلند خودش رو به من میرسونه و به یقه ی لباسم چنگ میزنه
با داد میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی؟
با نفرت دستاشو از یقه ی لباسم جدا میکنم و به عقب هلش میدم
-فکر نکنم به جنابعالی ربطی داشته باشه
آیت: خیلی پررویی... به چه جراتی باز دور خواهر من پیدات شده؟
پوزخندی رو لبام میشینه
-من غلط بکنم دور و بر دختری مثله خواهر جنابعالی ول بچرخم... اگه مجبور نبودم تا چند کیلومتریش هم پیدام نمیشد
از شدت خشم دستاشو مشت میکنه و میگه: پست فطرت... در مورد خواهر من درست حرف بزن
-مگه آدمه درستیه که دربارش درست حرف بزنم
همونجور که به سمت هجوم میاره میگه: عوضی... خفه شو
سرگرد با داد میگه: آروم باشین آقا
-عوضی اون خواهرته که خودش رو به زور وارد زندگیه من کرد
سرگرد با لحن خشنی ادامه میده: آقای مهرپرور منظورم به شما هم بود
با بی تفاوتی نگام رو از آیت میگیرم و به سرگرد خیره میشم
پدر آلاگل به سمتم میاد و میگه: اگه بهت چیزی نمیگم فقط و فقط به خاطر احترامیه که برای خونوادت قائلم... کاری ندارم چرا اینجایی؟... برام هم مهم نیست فقط میخوام تو مسائلی که مربوط به آلاگله دخالت نکنی
-من هیچ علاقه ای نه به دخترتون نه به مسائل مرتبط با اون دارم ولی الان حضور من به عنوان یکی از شاکی های پرونده ی آلاگل و صد البته دخترخاله ی عزیزش لازمه
پدر آلاگل بهت زده بهم خیره میشه
آیت: چــــی؟
لیلا بهت زده نگام میکنه
یاد ترنم میفتم... نگاه غمگینش... کتکهایی که اون شب خورده بود.... کی فکرش رو میکرد آلاگل و این دختره باعث و بانیه همه ی مشکلات به وجود اومده باشن
دوست دارم با دستهای خودم حلق آویزشون کنم... در حد مرگ ازشون متنفرم.. حتی تنفر هم واژه ی کمیه واسه ی احساسی که من به این دو نفر دارم...
آیت که معلومه به زور داره خودش رو کنترل میکنه دهنش رو باز میکنه و تا چیزی بگه اما من اجازه نمیدمو همونجور که تو چشمای لعیا زل زدم از بین دندونای کلید شده میگم: من از خواهر جنابعالی و اون دختر خاله ی گرامیش که به زندگیم گند زدن و من رو مسخره خاص و عام کردن شکایت دارم... اونا با بازی دادن من و همدستی در مرگ ترنم فقط و فقط گور خودشون رو کندن
با خشم نگام رو از لعیا میگیرمو به آیت که بهت زده به دهنم خیره شده نگاه میکنم
-این رو هم مطمئن باش که به سادگی از هیچکدومشون نمیگذرم... اونا باید تاوان تمام کاراشونو پس بدن... تاوان تمام اشکهایی که ترنم ریخت... تاوان بازی دادن من... تاوان همه ی غلطهای اضافه ای که کردن تا ترنم رو گناهکار جلوه بدن... تاوان مرگ ترنم
از شدت خشم دستام مشت شده به نفس نفس افتادم... بدجور اعصابم خورد شده... وقتی یاد ترنم میفتم بدجور تحریک میشم... دوست دارم بزنم و همه شون رو لت و پار کنم... کی فکرش رو میکرد سروشی که هیچوقت دست رو زن جماعت بلند نمیکرد الان وضعش به جایی رسیده که راه به راه این کارش رو تکرار میکنه و ککش هم نمیگزه... چقدر تغییر کردم و این تغییر رو هم دختری در من به وجود آورد که الان تو یکی از این اتاقها هست و قراره بازجویی بشه... اگه دست خودم بود اونقدر لعیا و آلاگل رو میزدم تا خون بالا بیارن... حیف که باید تظاهر کنم... تظاهر به خونسرد بودن... تظاهر به آروم بودن... تظاهر به زنده بودن... این روزا فقط کارم تظاهر کردنه... حتی نفس کشیدن هم برام حکم اجبار رو داره... بدون ترنم هیچی برام واقعی نیست... چه سخته در عین دونستن واقعیت باز هم خودت رو آروم نشون بدی تا بتونی چیزی رو ثابت کنی که به حقیقت بودنش ایمان داری
خونواده ی آلاگل با دهن باز بهم خیره شدن و هیچی نمیگن... یاورشون نمیشه کسی که آلاگل رو متهم کرده من باشم
لعیا تازه به خودش میاد و شروع به داد و بیداد میکنه
لعیا: پسره ی احمق ازت شکایت میکنم... بخاطر این آبروریزی ای که راه انداختی به سادگی ازت نمیگذرم
سرگرد که میبینه محیط دوباره داره متشنج میشه با اخم نگام میکنه
زنی که کنار لعیا واستاده میخواد به زور اون رو با خودش ببره اما لعیا اجازه نمیده و همونطور به داد و بیدادش ادامه میده... سرگرد میخواد چیزی بگه که یکی از همکاراش به کنارش میاد و چیزی رو به آرومی بهش میگه
با صدای اشکان به خودم میام
اشکان: سروش میخوای بیرون بریم تا یکم قدم بزنی و آروم بشی
-برو بابا... دلت خوشه ها
اشکان: به خاطر خودت....
-بیخیال شو اشکان
سرگرد: مطمئنی؟
مرد سری تکون میده
سرگرد با کلافگی میگه: رسیدگی میکن...
معلومه که از سر و صدایی که لعیا راه انداخته خسته شده وسط حرفش با خشونت میگه: سروان کریمی هنوز که اینجا هستین... این دختر رو با خودتون ببرین
سروان با ترس بله ای میگه و این دفعه دیگه کوتاه نمیاد
لعیا: ولم کن لعنتی... ولم کن...
همونجور که با اون زن میره خطاب به من ادامه میده: چوب هرزکی های عشق جنابعالی رو هم من دختر خاله ام باید پس بدیم... اون دختر رفته بهت خیان.............
چنان دادی میزنم که خفه میشه... سرگرد هم با ناباوری نگام میکنه
-هرزه تو و اون دخترخاله ی احمقته... دلت رو به این خوش نکن که قراره آزاد بشی... منصور لوت داده احمق
سرگرد با جدیت میگه: آقای مهرپرور مثل اینکه فراموش کردین کجا هستین...
یه لحظه ترس تو چشمای لعیا لونه میکنه
بی توجه به سرگرد با صدایی که توش تمسخر موج میزنه ادامه میدم
-اون روزی که قصد کشتنم رو داشت لوت داد
اما خیلی زود ترسش رو پنهان میکنه و میگه: این خزعبلات چیه که تحویل من میدی؟
با نیشخند نگاش میکنم
-به زودی یادت میاد
بالاخره اون زن لعیا رو با خودش میبره و یه خورده سر و صداها میخوابه
پدر آلاگل: آقا بهم نگفتین موضوع از چه قراره
صدای سرگرد رو میشنوم
سرگرد: آقای تقوی همکارم همه چیز رو براتون تعریف میکنه
مرد: با من تشریف بیارین
پدر آلاگل و آیت از کنار من رد میشن و پشت سر اون مرد حرکت میکنند... مادر آلاگل هم به سرعت خودش رو به شوهرش میرسونه... صداش رو میشنوم
مادر آلاگل: آرش اینجا چه خبره؟
پدر آلاگل: نمیدونم مهلا.. نمیدونم
سرگرد خودش رو به من میرسونه و با عصبانیت میگه: آقای مهرپرور اگه نمیتونید جلوی خودتون رو بگیرید مجبور میش..........
وسط حرفش میپرم و میگم: ببخشید.. بدجور اعصابم تحریک شده بود
سرگرد: امروز خیلی جو اینجا رو متشنج کردین...
چیزی نمیگم... فقط متاسف سری تکون میدم
اشکان: محمد اگه به نتیجه ای نرسین چی میشه؟
لبخندی رو لباش میشینه و اشاره ای به من میکنه
سرگرد: با همه ی خرابکاریهایی که امروز کرد ولی در مورد لعیا درست گفته بود... به احتمال زیاد لعیا از منصور بی اطلاع نیست
-یعنی همه چیز روشن شد
سرگرد: نه بابا.. این فعلا در حد حدس و گمانه... چون مدرکی ازش نداریم ولی بر طبق سوابقه گذشته اش میتونم بگم که بی ارتباط با منصور نیست
اشکان: کدوم سوابق؟
سرگرد: فعلا نمیتونم توضیح بیشتری بهتون بدم
بعد از اینکه اشکان چند تا سوال دیگه هم ازش میپرسه بالاخره سرگرد میره... من هم با بی حوصلگی از کنار اشکان رد میشم و روی یکی از صندلی ها میشینم... با اینکه هیچ کاری اینجا ندارم ولی نمیتونم برم... دوست دارم هر چه زودتر همه چیز معلوم بشه
سرمو بین دستام میگیرم و چشمام رو میبندم
...
نمیدونم چقدر گذشته... یه ساعت... دو ساعت... سه ساعت... شاید هم بیشتر... اشکان... سرگرد... چند نفر از همکارای سرگرد... همه و همه از من خواستن برم... سرگرد گفت اگه خبری شد بهم اطلاع میدن ولی من نتونستم برم... هنوز هم نمیتونم... انگار میترسم با رفتنم لعیا و آلاگل رو هم آزاد کنند سرگرد برای طاهر و طاها هم همه چیز رو تعریف کرد... هیچکدومشون باور نمیکردن که نامزد من باعث همه ی این اتفاقات بوده باشه... طاهر و طاها هم نتونستن برن... هر دو تاشون بیرون توی ماشین نشستن... اشکان هم که کاری براش پیش اومدو رفت
با صدای سرگرد به خودم میام
سرگرد: سروش
چشمامو باز میکنم و به سرعت از جام بلند میشم
-چی شد؟ اعتراف کردن
سرگرد: آخه پسر خوب اگه قرار بود یه متهم اینقدر زود اعتراف کنه که دیگه مشکلی نداشتیم
سرگرد تو همین چند ساعت از من خواست دوباره همه چیز رو از 4 سال پیش براش تعریف کنم حالا که مطمئن بود همه ی اتفاقات اخیر به گذشته ارتباط داره میخواست همه چیز رو زیره ذره بین بذاره ولی چون من توی موقعیت خوبی نبودم اشکان همه ی پته ی من رو روی آب ریخت و از ریز و درشت زندگیم برای سرگرد گفت... از همون چهار سال پیش تا به امروز... هر جا هم که چیزی جا میموند خودم میگفتم... سرگرد باورش نمیشد که در عین دوست داشتن ترنم با کس دیگه ای نامزد شدم... سخت ترین قسمت حرفا جایی بود که اشکان داشت در مورد ماجرای ته باغ صحبت میکرد به خاطر عکسا مجبور بودیم که بگیم... دفعه ی پیش به صورت سر بسته اشکان همه چیز رو گفته بود اما این دفعه مجبور بود همه چیز رو باز کنه... تمام مدت سرگرد با ناباوری نگام میکرد و آخرش هم فقط با تاسف سری تکون داد... یکی از متفاوت ترین عکس العملاش زمانی بود که حرفای ترنم رو در مورد پارک و نجات دادن بچه ای که افراد منصور قصد دزدیدنش رو داشتن براش گفتم... میتونم به جرات بگم نزدیک یک دقیقه بهت زده بهم خیره شد و آخرش هم با صدای اشکان به خودش اومد... وقتی ازش پرسیدم چیزی شده فقط سری تکون داد و گفت نه
-ولی بنفشه که همه چیز رو تعریف کرده بود حالا چطور حاشا میکنه
سرگرد: میگه مجبورش کردین و اون هم مجبور شد دروغ بگه
تنها شانسی که آوردم اینه که اشکان با سرگرد دوست بود... همین باعث شده یه خورده بیشتر هوام رو داشته باشه وقتی در مورد زندگی من هم فهمید یه خورده نرم تر از گذشته شد
با خشم میگم: لعنتی... حتی الان هم حاضر نیست جبران گذشته رو کنه
-اگه اعتراف نکنند آزادشون میکنی؟
سرگرد: دست من نیست... اگه مدرکی نباشه.. اعتراف هم نکنند آخرش آزاد میشن
-بعد از اون همه سعی و تلاش برای پیدا کردن قاتلای ترنم نمیتونم اجازه بدم به این راحتی از چنگم در برن
سرگرد: من و بقیه ی همکارام داریم همه ی سعیمون رو میکنیم... حرفایی رو هم که در مورد چهار سال پیش گفتی صد در صد کمک زیادی بهمون میکنه
فقط سری تکون میدم و هیچی نمیگم
سرگرد: سروش باز هم میگم بهتره بری موندنت اینجا فقط وقت تلف کردنه
نمیدونم چیکار باید بکنم... بدجور کلافه و داغونم
سرگرد بعد از یه خورده حرف زدن دوباره رفت
خونواده ی آلاگل هم دست خالی برگشتن... هیچ جوری نتونستن آلاگل و لعیا رو آزاد کنند... بالاخره موضوع کوچیکی نبود پای قتل و باند منصور در میون بود... پدر و مادر آلاگل بدجور از دستم عصبانی بودن اونا من رو متهم کردن که به لعیا و آلاگل تهمت زدم... گفتن فقط منتظر بیگناهی بچه ها هستن بعدش از من شکایت میکنند... آیت هم که دیگه گفتن نداره میدونم اگه دست خودش بود خرخره مو میجوئید و نمیذاشت زنده از اینجا بیرون برم
پدر و مادر لعیا هم اومدن و کلی زور زدن که بچه اشون رو با گذاشتن سند آزاد کنند ولی موفق نشدن... همونطور که خونواده ی آلاگل نتونستن هیچ کاری کنند و همگی دست از پا درازتر مجبور شدن برگردن... بماند که مادرش قبل از رفتن کلی فحش بار من و خونوادم کرد خیلی جلوی خودم رو گرفتم که چیزی نگم چون مطمئن بودم اگه این دفعه هم جو رو متشنج کنم سرگرد به زور هم شده بیرونم میکنه
یاد حرفای آلاگل که میفتم آتیش میگیرم... همه چیز رو انکار کرد... حتی وقتی سرگرد اسم بنفشه رو آورد آلاگل گفت چنین فردی رو اصلا نمیشناسه... لعنتی... حالم ازش بهم میخوره...وقتی سرگرد از حرفایی که بنفشه تحویل من و اشکان داد استفاده کرد حرف همکار بودنشون در چهار سال پیش وسط اومد به لکنت افتاد و آخرش هم خودش رو به اون راه زدو گفت با افراد زیادی کار میکرده دلیل نداره که همه رو به یاد داشته باشه
-لعنتی دارم دیوونه میشم
بعد از کلی جواب و سوال کردن که آلاگل هیچی نم پس نداد ناامیدتر از همیشه شدم
دستامو مشت میکنم و با حرص زمزمه میکنم: جلوی چشمای من دروغ میگن و هیچ غلطی نمیتونم کنم
یاد حرف سرگرد میفتم: من و همکارام بیکار نمیشینیم... اینجا فقط موضوعه مرگ ترنم نیست... اگه واقعا آلاگل و لعیا از افراد منصور باشن کمک بزرگی برای ما محسوب میشن... همونطور که به اشکان گفتم دو تا از همکارام لو رفتن... البته این جز حدسیات ماست... چون هیچ خبری ازشون نیست... قرار بود اطلاعاتی ازشون به دست ما برسه ولی هیچکدومشون با ما تماس نگرفتن... آخرین چیزی که به ما گفته شد در مورد محموله ای بود که قرار بود از مرز رد بشه... همه ی امیدمون به اطلاعات در مورد محموله بود که هیچوقت به دستمون نرسید.... منصور و پدرش هم ناپدید شدن... مدارک زیادی ازشون به دست آوردیم ولی لعنتیا در آخرین لحظه همه چیز رو فهمیدن و ما هم به مشکل برخوردیم
هنوز هم باورم نمیشه
-یعنی آلاگل و لعیا هم با چنین باندی همکاری میکنند؟
آهی میکشمو با بی حوصلگی نگاهی به اطراف میندازم انگار چاره ای نیست باید برم
با قدم های بلند خودم رو به اتاق سرگرد میرسونم همین که من رو میبینه میگه: داری میری؟
به ناچار سری تکون میدم
به طرفم میاد
دستش رو روی شونم میذاره و میگه: همه چی حل میشه
لبخند تلخی میزنم
-دیگه هیچی حل نمیشه... حتی اگه بیگناهی ترنم هم ثابت بشه باز هم اون زنده نمیشه
هیچی نمیگه و با دلسوزی نگام میکنه... دستش رو پس میزنم میگم: پس من میرم... فقط هر چیزی شد بهم اطلاع بده
سری تکون میده... یه نفر از پشت سر صداش میکنه و اون هم سریع از من خداحافظی میکنه و میره
سریع از محیط بسته ی آگاهی بیرون میزنمو خودم رو به خیابون میرسونم... از اونجایی که ماشین نیاوردم تصمیم میگیرم یه دربست بگیرمو به خونه برم... چشمم به طاهر و طاها میفته... نه من نه اونا هیچکدوم حوصله ی صحبت کردن نداریم به طور مختصر بهشون میگم که اینجا موندن فایده ای نداره و ازشون خداحافظی میکنم... خودم هم بعد از گرفتن یه دربست راهیه خونه میشم...
راننده: آقا رسیدیم
با صدای راننده به خودم میام پولش رو میدمو از ماشین پیاده میشم... با دیدن ماشین سیاوش و خودش که به دیوار تکیه داده متعجب میشم...
زیر لب زمزمه میکنم: مگه نباید الان شرکت باشه
سیاوش که من رو میبینه اخماش تو هم میره... تو همین موقع بابا هم از ماشین پیاده میشه و با حضورش تو این موقع روز باعث میشه تعجبم بیشتر بشه
سرعتمو بیشتر میکنم و به سمتشون میرم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#58
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۱۱:۱۰ صبح
-سلام
بابا: سروش هیچ معومه داری چه غلطی میکنی؟
با تعجب میگم: چی؟
سیاوش: سروش اینجا چه خبره؟
-من نمیفهمم شماها چی میگین
بابا: دارم در مورد آلاگل حرف میزنم
تازه میفهمم موضوع از چه قراره.. پس پدر و مادرش با خونوادم صحبت کردن
سیاوش: سروش چرا با آبروی مردم بازی میکنی... هیچ میفهمی داری چیکار میکنی؟
با ناراحتی سری تکون میدمو میگم: بریم داخل در موردش حرف میزنیم
سیاوش به ناچار سری تکون میده ولی بابا هیچی نمیگه فقط با خشم نگام میکنه... بعد از تحمل اون همه داد و فریاد حالا باید برای پدر و برادر گرامی سخنرانی کنم... با بی حوصلگی وارد ساختمون میشم... بابا و سیاوش هم با من همراه میشن وقتی وارد آپارتمان میشم بابا سریع میگه: سروش فقط کافیه دلیلت برای این کارا قانع کننده نباشه اونوقت من میدونم و تو
سیاوش چیزی نمیگه میره رو مبل میشینه و با اخم نگام میکنه
به چشمهای پدرم زل میزنم... پدری که در بدترین شرایط هم پشت پنام بود
به آرومی زمزمه میکنم: بهم اعتماد کن... مثل همیشه...
بابا: قانعم کن... برای یه بار هم که شده قانعم کن سروش... تا کی اشتباه؟... نامزدی با آلاگل... دور و بر ترنم پلکیدن... بهم زدن نامزدی... الان هم که شنیدم آلاگل و دخترخالش رو به دردسر انداختی... یه دلیل بیار... فقط یه دلیل
دستامو تو جیبم فرو میکنم و به دیوار تکیه میدم... چشمام رو میبندم و میگم: دلیلش بازیچه شدنمه پدر... آلاگل من رو بازی داد... تمام اون اس ام اس ها... تمام اون ایمیلا... تمام اون عکسا.... که باعث شدن قید ترنم رو بزنم از طریق همکاری دوست ترنم با الاگل به دست اومده بودن
سیاوش با داد میگه: چـــی؟
چشمامو باز میکنمو به چهره ی بهت زده ی بابا نگاه میکنم... نگام رو ازش میگیرمو به سیاوش خیره میشم... از جاش بلند شده و منتظر نگام میکنه
پوزخندی میزنم
بابا: سروش چی داری میگی؟... موضوع ترنم چه ربطی به آلاگل داره؟... آلاگل اصلا ترنم رو نمیشناخت چه برسه که بخواد بیاد بین تون رو بهم بزنه
آهی میکشمو میگم: میشناخت پدر من... میشناخت
بعد به سختی شروع به تعریف ماجرا میکنم... هر کلمه از حرفای من حال سیاوش رو بدتر و بدتر میکنه... رنگ تو چهره اش نمونده... با ناباوری فقط نگام میکنه سرش رو تکون میده... لرزش دستاشو میبینم ولی باز ادامه میدم... از همه چیز و همه کس میگم وقتی به ترانه میرسم اشک تو چشماش جمع میشه... وقتی از ملاقات ترانه با یه زن ناشناس میگم رگهای گردنش متورم میشه وقتی از تلاش ترنم برای اثبات کردن حرفاش میگم پشیمونی رو به وضوح تو چشماش میبینم... وقتی از بنفشه و اعترافاتش میگم دستاش رو مشت میکنه و به شدت فشار میده... وقتی از آلاگل و کاراش میگم چشماش پر از نفرت میشه... وقتی از منصور و حرفای آخرش میگم چشماش از شدت خشم سرخ میشه و در آخر وقتی از آشنایی منصور و لعیا حرف میزنم صدای شکستن کمرش رو میشنوم... کم کم زانوهاش تا میشن و روی زمین میفته
دستاش عجیب میلرزن
بابا با دهن باز بهم نگاه میکنه
سیاوش: سـ ـروش بـ ـگـ ـو کـ ـه درو.........
-دروغه؟... آره؟
....
با داد میگم: آره؟... بگم دروغه؟... اما نیست... ترنم من بیگناه بود... اون عکسا، اون اس ام اسا، اون ایمیلا، اون اتفاقا هیچکدوم کار ترنم نبود
اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
بابا با صدایی خش دار میگه: یعنی تر...
مکثی میکنه و به سختی ادامه میده: نه.. نه...
سرشو تکون میده... دستی به صورتش میکشه
بابا:یـ ـعنـ ـی..... نگو سروش... نگو که ترنم تمام مدت هیچ کاره بوده
از فیلم چیزی نمیگم... این یه رازه بین من و طاهر... مهم اینه که ترنم واقعا عاشقم شد... نمیخوام ترنم باز هم مقصر شناخته بشه
سیاوش: یعنی واقعا تمام مدت بیگناه بود؟
...
بابا با ناباوری فقط بهم نگاه میکنه
سیاوش گلدونی که نزدیک دستش هست رو برمیداره و با خشم به سمت دیوار پرت میکنه
با داد میگه: آخه چرا؟... آخه چرا لعنتیا باهامون این کار رو کردن؟
...
بابا با ترس به سیاوش نگاه میکنه و به طرفش میره
سیاوش: من احمق رو بگو همیشه طرف کسایی رو میگرفتم که ترانه رو به کشتن دادن
...
سیاوش: آخه چرا... خدایا... آخه چرا؟
...
روی زمین میشینم و به دیوار تکیه میدم... سردرد امونم رو بریده.. سیاوش همونجور داد و فریاد میکنه ولی من دیگه توانایی آروم کردنش رو ندارم... دیگه نایی برام نمونده... حتی حوصله ندارم از جام بلند بشم... خودم الان یه تکیه گاه میخوام یکی که آرومم کنه یکی که دلداریم بده
صداش رو میشنوم که با بغض میگه: باید حرفای ترنم رو باور میکردم... اگه باورش میکردم اینجوری نمیشد... من باعث مرگ ترانه و ترنم شدم... من تو گوش ترانه میخوندم که به ترنم مشکوکم
دلم میگیره.. دوست دارم بگم تو گوش ترانه نه تو توی گوش همه میخوندی که ترنم مقصره
بابا: سیاوش آروم بگیر
سیاوش: من کشتمشون... من هر دوتاشون رو به کشتن دادم
نمیدونم چقدر گذشت... فقط میدونم که بابا، سیاوش رو به زور با خودش برد خیلی اصرار کرد که من هم برم ولی من نمیتونستم... واقعا نمیتونستم تحمل کنم... تحمل گریه و زاری های مامان و سها رو نداشتم... خسته از گله و شکایتهایی که از جانب مامان در انتظارم بود ترجیح دادم خونه بمونم... ظرفیتم واسه ی امروز تکمیله... دیگه بیشتر از این نمیکشم... حداقل با تنهایی هام میتونم خودم رو آروم کنم ولی توی شلوغی فقط اعصابم داغونتر از اینی که هست میشه... از جام بلند میشمو بی توجه به تیکه های شکسته شده ی گلدون به اتاقم میرم... همینکه به تخت میرسم بدن نیمه جونم رو روی تخت پرت میکنم... تمام بدنم درد میکنه دلیلش رو نمیدونم ولی جونی تو تنم نمونده... مثل کتک خورده ها احساس درد میکنم...
با غصه زمزمه میکنم: دلم برات تنگ شده ترنم... خیلی زیاد... باورم نمیشه با اینکه تو رفتی من هنوز موندگارم... فکر میکردم حالا که رفتی من هم دووم نمیارم ولی نمیدونم چه جوری هنوز زنده ام
از بس با ترنم خیالی خودم حرف میزنم که پلکام کم کم روی هم میفتن و به خواب میرم
فصل بیست و هشتم
نمیدونم چند روز گذشته.. دو روز... سه روز... چهار روز... دیگه روزای هفته رو هم گم کردم... توی این روزا به زنگ های مکرر تلفن جواب ندادم... موبایل رو هم خاموش کردم اصلا حوصله ی هیچکس رو نداشتم... الان هم از هیچکس خبر ندارم دلم هم نمیخواد از کسی چیزی بدونم... با تنها کسی که تمام مدت در تماس بودم محمد بود... از اونجایی که محمد دوست اشکان بود خیلی باهاش راحتم... هر چند توی کار خیلی سخت گیره اما نمیدونم چرا حس میکنم زیادی برای ترنم دل میسوزونه... شاید هم من اشتباه فکر میکنم... عوضیای نکبت بدجور اعصابم رو خورد کردن... مخصوصای اون بنفشه ی بی شعور....انکار تمام حرفاش خیلی برام سخت بود... عوضیا هیچکدومشون چیزی نمیگفتن... محمد گفته بود اگه اعتراف نکنند و مدرکی هم تو دستمون نباشه نمیتونه زیاد اونا رو نگه داره... همه میدونستیم گناهکارن اما کاری نمیتونستیم کنیم... داشتم کم کم ناامید میشدم که بالاخره محمد تونست با توجه به اطلاعاتی که بهش داده بودم مدارکی رو بر علیه بنفشه و آلاگل جمع کنه... مدارکی که نشون میدادن این دو نفر همدیگر رو میشناسن... چون چهار سال پیش تو یه شرکت با هم کار میکردن... با پیدا شدن مدارک و بازجویی های پی در پی بالاخره بنفشه به همه چیز اعتراف کرد... هر چند آلاگل گفت با آدمای زیادی برخورد داشتم دلیل نمیشه که قیافه ی همه یادم بمونه من واقعا بنفشه رو نشناختم اما هم من هم سرگرد میدونیم که به زودی اون هم به همه چیز اعتراف میکنه... همه چیز بر علیه ی آلاگله... اعتراف بنفشه، دعوت کردن بنفشه به تولدش، کار کردن بنفشه تو شرکتی که آلاگل اونجا کار میکرد و همینطور با تحقیقایی که سرگرد و همکاراش انجام دادن به این نتیجه رسیدن که چهار سال پیش آلاگل و بنفشه توی شرکت زیاد با هم صمیمی به نظر میرسیدن... همه چیز بر علیه ی آلاگله.. محمد چیز زیادی بهم نگفته.... امروز صبح که طبق معمول براش زنگ زدم فهمیدم که بنفشه به همه چیز اعتراف کرده... از بس ناامید شده بودم وقتی گفت بنفشه اعتراف کرده باور نمیکردم... با شنیدن خبر نمیدونم چه جوری آماده شدم و به سمت آگاهی حرکت کردم...بنفشه با انکار حرفایی که به من زده بود فقط وضع خودش رو خراب تر کرد... حالا میگیم آلاگل نمیدونست بنفشه اعتراف کرده ولی بنفشه با اون حرفا و اعترافا نباید بیگدار به آب میزد... یکی از بزرگترین حماقتهای زندگیش این بود که زیر حرفش زد... اصلا برام مهم نیست آخر و عاقبتش چی میشه تنها چیزی که الان برام مهمه اثبات بیگناهیه ترنمه... هر چند الان همه باید فهمیده باشن ترنم بیگناه بوده ولی من به این سادگیها رضایت نمیدم تمام کسایی که باعث و بانیه اون آبروریزی بودن باید تاوان کاراشون رو پس بدن... همه شون رو به دادگاه میکشونمو آبروی از دست رفته ی ترنم رو بهش برمیگردونم... کاری رو که باید چهار سال پیش میکردم...
سرمو با تاسف تکون میدم... بعد از این همه مدت چرا اینقدر دیر باید همه چیز رو بفهمم؟... چرا؟
با رسیدن به آگاهی سریع ماشین رو گوشه ای پارک میکنم و به داخل میرم... مستقیما به سمت اتاق محمد میرم و چند ضربه به در میزنم... وقتی اجازه ورود میده وارد میشم
با دیدن من از جاش بلند میشه و میگه: چه جوری خودت رو اینجا رسوندی.. به نیم ساعت هم نرسید
با لبخند میگم: خودم هم نمیدونم.... باورم نمیشه بنفشه به همه چیز اعتراف کرد
به زحمت لبخندی میزنه و میگه: سروش بشین کارت دارم
لبخند رو لبام خشک میشه با نگرانی میپرسم: اتفاقی افتاده؟
محمد: نه... فقط چند تا سوال در مورد گذشته برام پیش اومد... بنفشه یه حرفایی میزنه که با حرفای شماها جور در نمیاد
دستامو مشت میکنم و با حرص میگم: لعنتی پس باز هم داره کتمان میکنه؟
محمد: نه... در مورد همکاریش با آلاگل نمیگم
میشینم و با تعجب میگم: پس چی؟
محمد: موضوع در مورد قضیه ی اون فیلمیه که تو و آقای مهرپرور در موردش برام گفتین
اخمام تو هم میره... هنوز هم یادآوری اون فیلم برام عذاب آوره
به سختی میگم: منظورت رو نمیفهمم
محمد: این دختر میگه چنین فیلمی اصلا وجود نداشت که اون بخواد به کسی بده یا تو اتاق ترانه جاسازی کنه
با چشمای از حلقه در اومده نگاش میکنم....
قلبم داره از دهنم بیرون میزنه... نوک انگشتام مثله یه تیکه یخ شده
-چـ ـی؟
محمد: سروش حالت خوبه؟
... چنین فیلمی اصلا وجود نداشت... چنین فیلمی اصلا وجود نداشت.. چنین فیلمی اصلا وجود نداشت..
محمد: سروش
-هان؟
محمد: خوبی؟
-محمد چی داری میگی؟... یعنی چی وجود نداشت؟
محمد: سروش میخوای بذاریم واسه یه روز.........
با عصبانیت از جام بلند میشم و با داد میگم: جوابمو بده... مگه میشه؟
محمد اخمی میکنه و میگه: سروش آروم باش... یادت باشه کجا هستی
با عصبانیت به موهام چنگ میزنم
با تحکم میگه: سروش با توام
چند بار نفس عمیق میکشمو سعی میکنم آروم باشم... میدونم فقط و فقط به خاطر اشکان این همه هوامو داره هرکس دیگه جای من بود تا حالا صد بار باهاش برخورد کرده بود
-معذرت میخوام... دست خودم نیست
سری تکون میده و با ناراحتی میگه: با حرفایی که از بنفشه شنیدم فقط میتونم بگم که اون فیلم هم میتونه یه بازی از طرف دار و دسته ی منصور باشه
حس میکنم نمیتونم روی پاهام واستم...
-اون ترنم بود.. اون بازی نبود...
با صدای بلند تر میگم: من مطمئنم اون ترنم بود
محمد: هیس... آروم... واسه همین ازت خواستم بیای اینجا
بنفشه داره دروغ میگه... اون میخواد گناهش رو کمتر کنه واسه همینه میگه فیلمی وجود نداشت... آره.. آره... مطمئنم... مطمئنم داره دروغ میگه
یه چیزی ته دلم میگه: اگه دروغ نباشه
دستی به صورتم میکشم و میگم: محاله... حرفاش دروغه
ولی نمیدونم چرا دلم یه جوریه؟...
« اگه امروز من این همه سختی میکشم حداقل وجدانم راحته... میدونم گناهی نکردم در نتیجه عذاب وجدانی هم ندارم اما اون روز که تو از حقایق باخبر بشی روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنی... امیدوارم اون روز این زور و بازوی مردونت بتونه کمکت کنه که با اون عذاب وجدان دست و پنجه نرم کنی... من که حتی دلم نمیخواد یه لحظه هم جای تو باشم»
محمد: برای اطمینان میخوام اون فیلم رو به بنفشه نشون بدم ببینم چنین فیلمی رو تا حالا دیده یا نه... یا محیط و اطراف محل فیلم برداری براش آشنا هست یا نه... واسه برادر ترنم هم زنگ زدم قرار شده اون فیلم رو بیار......
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#59
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۱۱:۱۱ صبح
هیچی از بقیه حرفاش نمیفهمم... فقط وقتی به خودم میام که یه خانم بنفشه رو به اتاق محمد میاره
بنفشه با دیدن من از ترس یه قدم عقب میره
هنوز خبری از طاهر نیست
بدون توجه به محمد به سمت بنفشه میرم
-این دروغا چیه داری سرهم میکنی؟
محمد با جدیت نگام میکنه
بی توجه به محمد با داد خطاب به بنفشه میگم: هان؟؟... بازیه جدیدته؟
محمد: سروش اگه بخوای همینجور به رفتارت ادامه بدی مجبور میشم یه جور دیگه باهات رفتار کنم
اشک تو چشمای بنفشه جمع میشه
آهی میکشم و چنگب به موهام میزنم... صدامو پایین میارم و با ناراحتی میگم: میخوای خودت رو تبرئه کنی کلا قضیه فیلم رو از داستان حذف کردی که گناهت رو کمتر کنی... فکر کردی حرفات رو باور میکنم تا دیروز میگفتی ترنم گناهکاره بعد امروز ازش یه قدیسه میسازی
بنفشه با هق هق میگه: من حقیقت رو گفتم
ته دلم خالی میشه... نه... محاله... اون دختر ترنم بود... مطمئنم دختر توی فیلم ترنم بود
با گریه ادامه میده: من نمیدونم اون فیلم چی بود اما مطمئنم ترنم فقط یه بار عاشق شد
دستام رو مشت میکنم...
لبخند تلخی میزنه
بنفشه: اون هم عاشق تو... مرد دیگه ای تو زندگیش نبود
نفسم تو سینه حبس میشه...
« سروشم... سروشم... به خدا همش دروغه.... به خدا تو همه ی وجودمی.. تو تنها مرد زندگیم بودی و هستی.... سروش باورم کن.... همین یه بار... همین یه دفعه... تو رو خدا باورم کن»
بنفشه: هر بار که حرف از عشق و دوست داشتن میشد اسم تو رو میاورد
«-ثابت کن بیگناهی
ترنم: آخه چه جوری؟... من که همه سعیم رو دارم میکنم
-اونش به من ربطی نداره... هر وقت با دلیل و مدرک برگشتی تازه میتونم یه فکری برات کنم
ترنم: سروش
-اسم من رو به زبون نیار هرزه
ترنم:من هرزه نیستم سروش... به خدا من هرزه نیستم... باورم کن... همین یه بار
-از این خریتا زیاد کردم
ترنم: داری اشتباه میکنی
-یه بار دیگه بیای جلوی شرکت به جرم مزاحمت تحویل پلیست میدم
ترنم:سـ ـ ـروش»
بنفشه: از همون اول که تو رو دید جذبت شد...من متوجه شدم ولی ترنم میگفت نه من و عاشقی؟... محاله... ولی عاشق بود... روز به روز عاشقتر میشد
دهنمو باز میکنم تا چیزی بگم اما هیچ صدایی ازم بلند نمیشه
بنفشه: اون سیاوش رو مثل برادر خودش میدونست... اصلا کسی که دورا دور کمک کرد ترانه و سیاوش بهم برسن کسی نبود جز ترنم
به سختی میگم: بنفشه بازیه خوبی رو شروع نکردی
با حرص اشکاش رو پاک میکنه و میگه: آب از سر من یکی گذشته... دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم... برام مهم نیست باور کنی یا نه... من چیزایی رو گفتم که میدونستم
به سختی نفسم بالا میاد... این چی داره میگه... یعنی چی ترنم باعث شد ترانه و سیاوش بهم برسن...پاهام تحمل وزنم رو ندارن...
« من خائن نیستم...کسی که یه خائنه واقعیه تویی... آره خائن تویی... تویی که برای خلاصی از مخمصه ای که من توش گرفتار بودم تنهام گذاشتی »
شقیقه هام تیر میکشن
دستم رو به دیوار میگیرم تا نیفتم
بنفشه پوزخندی میزنه و میگه: چیه ؟ باورت نمیشه این جور رودست خورده باشی؟... تو هم یکی هستی مثله من... همونجور که من رو به بازی دادن... تو و امثال تو رو هم به بازی گرفتن
با ناباوری به دهنش زل زدم... دیگه هیچی نمیشنوم
همه ی بدنم یخ کرده... هیچ درکی از اطرافم ندارم
زیرلب زمزمه میکنم: یعنی تمام مدت داشت حقیقت رو میگفت و من باز هم دنبال حقیقت میگشتم
«آخه بدبختی اینجاست من کاری نکردم ... سروش واسه ی یه بارم شده به چشمام نگاه کن آخه چرا باورم نمیکنی... فقط برای یه بار بهم اعتماد کن... »
اشک تو چشمام جمع میشن
-اون حقیقت رو گفت و من باورش نکردم... نه....
...
سرم رو به شدت تکون میدم
-نه
نگام به محمد میفته... ترحم تو نگاهش موج میزنه
بهش نگاه میکنمو با بغض میگم: حق با اون بود... من خائن بودم...
محمد: سر.....
-من ترکش کردم... اون تنهای تنها بود... من تنهاترش کردم
با داد خطاب به بنفشه میگم: لعنتی چرا هیچی نگفتی؟... مگه دوستت نبود؟
محمد یا سرعت خودش رو به من میرسونه و با جدیت میگه: سروش صداتو بیار پایین... میدونم سخته ولی اگه بخوای این طور ادامه بدی مجبور میشم بیرونت کنم
بنفشه از شدت گریه به هق هق افتاده... شونه هاش تکون میخوره
از عصبانیت نفس نفس میزنم...
محمد: پسر آروم باش
نگام رو از بنفشه میگیرم
-بیشتر از همه من داغونش کردم... من همه ی آرزوهاش رو پرپر کردم
مکثی میکنمو با غصه ادامه میدم: چهار سال به پام نشست تا برگردم
فقط حرفای ترنمه که تو ذهنم تکرار میشن
« تمام این چهار سال منتظرت بودم که برگردی.... منتظر بودم برگردی و بگی ترنم اشتباه کردم... ترنم هنوز هم دوستت دارم.. ترنم هنوز هم عاشقتم... حالا میدونم حق با توهه... حالا میفهمم همه ی دنیا به تو بد کردن کردن... حالا میدونم تو هنوز هم پاک بود... اما بعد از 4 سال خبر نامزدیت اومد... بعد از 4 سال باز تو همون بودی... همون سروشی که باورم نکرد و واسه ی همیشه رفت»
اشکام بی محابا از چشام جاری میشن
-من کشتمش... با باور نکردنم باعث مرگش شدم...اون شب آخری هم باورش نکردم... با خشم مشتی به دیوار میزنم
-من مستحق مرگم
چرا باید زندگی کنم... به چه قیمتی... برای کی.. برای عشقی که خودم به کشتنش دادم... دیگه کنتری روی رفتارای خودم ندارم.. با خشم سرم رو به دیوار میکوبم
-وقتی ترنم نیست من اینجا چه غلطی میکنم
محمد که از عکس العملم غافلگیر شده سریع به خودش میاد و جلوی من رو میگیره... خیسی خون رو روی صورتم احساس میکنم
-من حتی لایق مردنم نیستم
صدای محمد رو میشنوم که چند نفر رو صدا میکنه
محمد: چیکار کردی با خودت پسر؟؟
صدای باز شدن در رو میشنوم ولی لحظه به لحظه صداهای اطراف برام دورتر میشن و بعد هم توی سیاهیه مطلق فرو میرم
&&ترنم&&
صدای غمگین خواننده توی اتاق میپیچه و اون رو از همیشه دلگیرتر و غمگین تر میکنه... دلش عجیب گرفته... نمیدونه چرا؟... از صبح حالش یه جوریه... یه جور عجیب... احساس غریبی میکنه... با وجود دو تا حامی که براش حکم برادر رو دارن باز هم احساس غربت میکنه... انگار آرامش از وجودش پرکشیده... هر چند اکثر روزا دلتنگی دست از سرش برنمیداره اما امروز با روزای قبل فرق داره ... نمیدونه فرقش تو چیه؟... فقط میدونه امروز مثله هیچکدوم از روزای قبل نیست... امروز انگار یه روز عادی نیست... امروز یه دلشوره ی خاصی همه وجودش رو گرفته و ذره ذره آبش میکنه... یه استرس بد که وجودش رو به لرزه در میاره و تپش قلبش رو زیاد میکنه
نفس عمیقی میکشه تا شاید آروم بشه... اما باز فایده نداره
-خدایا من چم شده؟
ضربان قلبش بالا رفته
روی تخت نشسته
پاهاشو تو بغلش جمع میکنه... عجیب دلش بی تاب و بی قراره
زمزمه وار میگه: نکنه امروز عروسیشه؟!
یاد حرف سروش میفته
«دو ماه دیگه عروسیمونه حتما تشریف بیارید»
-شاید هم خیلی وقته عروسی کرده
دستش رو روی قلبش میذاره تا شاید بتونه از ضربان قلبش کم کنه
-خدایا خودت کمکم کن... خودت کمکم کن که بتونم بگذرونم... زندگی بدون سروش خیلی سخت میگذره... به نبودش خیلی وقته عادت کردم ولی به ناامیدی نه.. همیشه امید برگشتنش رو داشتم... همیشه... خدایا صبر و تحملم رو زیاد کن... خیلی زیاد
آه عمیقی میکشه
یاد دوستش میفته... بهترین دوستش...
لبخند تلخی رو لباش میشینه... هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد که اینجوری بهش خیانت بشه... اینجوری از پشت خنجر بخوره... اینجوی داغون بشه... به همه کس به همه چیز به همه ی احتمالات فکر کرده بود ولی به این یکی نه... حتی برای یه لحظه هم به خودش اجازه نداده بود حریم دوستیشون رو خدشه دار کنه... با همه ی شوخیها... با همه ی شیطنتا برای بهترین دوستش خیلی حرمت قائل بود
سرش رو تکون میده و مثل تمام این روزهای اخیر تکرار میکنه
-ترنم فراموشش کن... ترنم فراموشش کن... تو میتونی... تو میتونی دختر.. فراموش کن
با صدایی که از شدت بغض به زحمت به گوش میرسه ادامه میده: آخه چه جوری؟... اون بهترین دوستم بود... اون میدونست جونم به جون سروش بسته هست
دوباره یاد از دست دادن عشقش باعث میشه دردی در قفسه ی سینش احساس کنه... بغضش رو به زحمت قورت میده
با ناله میگه:سروش چیکار کنم؟... سروش.....
دستاش میلرزن
-حتما عروسیشه... آره... حتما عروسیشه.. این همه دلتنگی... این همه بی تابی.. این همه بی قراری... نمیتونه بی دلیل باشه
دیشب فقط و فقط کابوس میدید ... وقتی بیدار شده بود پیمان و نریمان رو با چشمای نگران بالای سر خود دیده بود... پیمان بیدارش کرده بود اما توی بیداری هیچکدوم از کابوس ها رو به یاد نیاورد
من از این که تو خوشبختی نه آرومم نه دلگیرم
همه ی سعیش رو میکنه که اشک نریزه که نشکنه که بغض نکنه که ضعیف نباشه اما صدای خواننده بیشتر تحریکش میکنه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#60
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۱۱:۱۱ صبح
-میخواستم خوشبختت کنم... به خدا میخواستم خوشبختت کنم
قطره ای اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
یه جوری زخم خوردم که نه می مونم نه می میرم
زیر لب زمزمه میکنه: یار بی وفای من مثله خیلی از روزا دلتنگ آغوش گرمتم… مثله تمام اون چهار سالی که آغوشت رو از من دریغ کردی و من رو در حسرت تمام لحظه های بودنت گذاشتی
تمام آرزوم این بود یه رویایی که شد دردم
یاد شبی میفته که توی جشن نامزدی مهسا، برای عشقش آرزوی خوشبختی کرد اما جواب سروش مثه همیشه بدجور دلش رو سوزوند
یه بارم نوبت ما شد ببین چی آرزو کردم
«به دعای خیر جنابعالی احتیاجی نداریم مطمئن باش خوشبخت میشیم»
یه عمره با خودم می گم خدا رو شکر خوشبخته
«با آشنایی با نامزدم تونستم معنی عشق واقعی رو درک کنم»
خدا رو شکر خوشبختی چقدر این گفتنش سخته
چشماش رو میبنده... دوباره قطره های اشک بی محابا از زیر پلکاش راه باز میکنند... در کسری از ثانیه صورتش خیس میشه ولی باز هم پر از درده... پر از بغضه... پر از اشکه... پر از هزاران چراهای بی جوابه
نه این که تو نمی دونی ولی این درد،بی رحمه
صدای سروش تو گوشش میپیچه
« خیلی دوست داشتی نامزدم رو ببینی که این همه راه اومدی... امروز مدام به عشق جدید من خیره شده بودی »
یه چیزایی رو تو دنیا فقط یک مرد می فهمه
-مگه تو این همه نامردی مرد هم پیدا میشه؟
تمامِ روز می خندم تمامِ شب یکی دیگم
بغضش رو به زحمت قورت میده... سعی میکنه جلوی اشکاش رو بگیره... اما خیلی خیلی سخته... بعضی مواقع انجام آسونترین کارای دنیا غیرممکن میشن
من از حالم به این مردم دروغای بدی می گم
از شدت گریه به هق هق افتادم... هنوز حرفای شب آخرش تو گوشمه« هیـــس... هیچی نگو ترنم... امشب هیچی نگو... امشب فقط آغوش تو آرومم میکنه»
هنوز گرمیه آغوشش توی وجودش احساس میشه... هنوز هم لحظه های با اون بودن رو حس میکنه... ضربان قلبش رو... مهربونی دستاش رو... صداقت کلامش رو... هنوز هم با همه ی وجودش اون لحظه ها رو با چشم میبینه »
از شدت گریه بی حال مشده...
مدام با خودش تکرار میکنه: آخه چرا باهام این کار رو کردی؟... آخه چرا؟؟
...
یاد دوستش میفته
با خودش زمزمه وار میگه: تو بهترین دوستم بودی... تو برام حکم یه قدیسه رو داشتی... من تو رو پاک ترین دختر دنیا میدونستم... الگوی من توی زندگی تو بودی لعنتی... چرا باهام این کار رو کردی
در اتاق به آرومی باز میشه
نریمان با لبخند وارد اتاق میشه اما با دیدن حال و روز ترنم لبخند رو لبش خشک میشه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.