مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان هیچکی مثل تو نبود

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 امروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هیچکی مثل تو نبود

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۳۷ عصر
از دستهاشون که نگم انگاری کاغذ پاپیروسه. از کجا تا کجا می نوشتن رو دستهاشون. قبل امتحانم زودتر میومدن و رو صندلیشون و رو میزشون فرمولا و جوابا رو می نوشتن.
یه بار مراقب بچه هایی بودم که امتحان بناهای تاریخی داشتن. یه پسره بود که رسما" برگه اش سفید بود هیم می گفت می تونم پاشم برم امتحانم و حذف کنم. هر چی هم بهش می گم بابا اومدی نشستی حضورتو با امضا اعلام کردی الان بری برات صفر رد می کنن. بعد از نیم ساعت که بهش فهموندم نمی تونه بی خیال امتحان بشه دیدم سرشو مدام می بره تو برگه جلوییش و سرک میکشه. هر چی چشم غره رفتم به روی خودش نیاورد هر چی گفتم نکن بازم به روی خودش نیاورد. آخرم صدام کرد و گفت: ببخشید یه بنا هست تو هند خیلی معروفه اسمش چی بود؟؟؟؟؟ ..... منارجونبون؟؟؟؟ 
چشمهام از تعجب 4 تا شده بود اونقده شوکه شده بودم که یادم رفته بود امتحانه و نباید چیزی بگم. 
با بهت گفتم: منارجونبون؟؟؟؟ اون تاج محله .... 
انقده دوست داشتم یه خنگ کودن تنگش ببندنم که نگو. دیگه تا آخر امتحان پیشش نرفتم هر چی هم صدام کرد فایده نداشت. 
عالمی داشتن این دانشجوها واسه خودشون. انقده روشون زیاد بود که به مراقب به عنوان یه پایه ثابت برای تقلباشون نگاه می کردن. 
قیافه منم مهربون هر کی من ومی دید فکر می کرد تقلب آزاده. 
یه بار واسه خودم خوشحال نشسته بودم که آخ جون این دانشجوها خوبن و تقلب و اینا نمی کنن. چشمم خورد به یه پسره دیدم هی به دستش نگاه می کنه هی نگاه می کنه. آروم بلند شدم رفتم بالا سرش. در این جور مواقع یعنی یارو یه چیزی تو دستش داره. 
رفتم و گفتم: بدش به من. 
سرشو بلند کرد و با یه لبخند ترسون گفت: چیو بدم؟؟؟ 
جدی نگاهش کردم و گفتم: هر چی تو دستته رو بده بهم.
همون جور که نگاهم می کرد مشتشو آورد بالا و گذاشت کف دستم. به کف دستم نگاه کردم. یه کاغذ مچاله شده تو دستش بود که توش ریز ریز تقلب نوشته بود. می خواستم بهش چشم غره برم اما گفتم گناه داره سکته میکنه الان. 
با التماس گفت: نگاش نکردم ترو خدا صورت جلسه نکنید. 
نه تو نگاه نکردی روح عمه بزرگ من بود که هی کله اشو می کرد تو مشت تو. 
با اخم گفتم: تا آخر امتحان سرتو بلند نمی کنی. تکون بخوری برگتو می گیرم. 
یه باشه ای گفت و رفت. همه اش مراقبش بودم که اگه تقلب کرد باز برگه اشو بگیرم. چشمم خورد به پاش. یه صندل پوشیده بود چشمهام در اومد دلم سوخت براش. 
آخی طفلی ببین تو این سرما دمپایی پوشیده. بزار برم تقلبش و پس بدم با این وضعیت داره به سختی درس می خونه گناه داره. 
همون جور با خودم داشتم براش دلسوزی می کردم و چشمم هم به صندلش بود. پاشو بلند کرد رو پنچه و آرنجشو گذاشت رو زانوش. چشمم خورد به صندلش. مات مونده بودم. فکر کردم اشتباه دیدم یکم رفتم جلو تر اما نه درسته درسته. عصبی رفتم جلوش. 
با تعجب سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. با اخم گفتم: کارت ورود به جلسه اتو بده. 
گیج نگاهم کرد و کارتشو بهم داد. 
-: چیزی شده؟ من که تقلب نکردم دیگه. 
اخممو بیشتر کردم و به کارتش نگاه کردم. مهدی احمدی. کارتشو تا کردم و گذاشتم تو جیبم و گفتم: پاتو بزار زمین تا آخر جلسه هم حواسم بهت هست. اگه پاتو بلند کردی یا نگاهت حتی اگه شده اتفاقی بره رو برگه کسی برگه رو می گیرم ازت و نمره ات میشه 0.25 صدم. فهمیدی؟؟؟ 
پسره مات نگاهم کرد. رومو برگردوندم و رفتم اون سمت سالن. مرتیکه خجالت نمیکشه. من و بگو که چقدر دلم براش سوخت. می خواستم خودم برم جواب سوالا رو بهش بدم. اه اه اه ببین ترو خدا. تقلب نوشته چسبونده به کف کفشش که پاشو بلند میکنه بتونه بخونه. هیچکیم که نمیاد بگه کفشتو درآر ببینیم توشو که. 
این دانشجوها اگه انقده فکر و خلاقیت برای درس خوندنشون می زاشتن تا الان پرفسورا گرفته بودن. 
از این مدل تقلبها زیاد داشتیم. من معمولا فقط تقلب و می گرفتم صورت جلسه نمی کردم. بدبختا گناه داشتن. 
یه بار یکی از دانشجوها که به نسبت سنش زیاد بود و دیدم که دکمه های بلوز مردونه اش از رو شکم تا کجا که باز نیست. اول تعجب کردم اما یکم که نگاه کردم، آخه من فضول باز بودن دکمه ملتم، دیدم تو شکمش پره تقلبه. هر وقت رومو برمی گردوندم طومارشو در میاورد و از روش می نوشت من و که می دید می زاشت تو لباسش. حالا من روم نمیشد که بهش بگم تقلب و از تو لباست در آر بده به من. رفتم به یکی از مراقبهای مرد گفتم. 
بساطی داشتیم سر امتحانات. 
یه بار مراقب یه کلاس بودم. آروم برای خودم یه صندلی گذاشته بودم و به دانشجوها نگاه می کردم. یه چند تاییشون بودن که پیدا بود درسشون و خوندن و تند تند می نوشتن یه چند تایی هم بودن که مثل حیوونهای بی آزار آروم یه گوشه نشسته بودن و فقط به در و دیوار نگاه می کردن. اما یکی دو نفری هم بودن که به قصد تقلب اومده بودن. یه برگه برداشتم و به سوالا نگاه کردم. امتحان تنظیم شرایط محیطی بود. 
سوالاش آسون بود. حوصله ام سر رفت بود عجیب. بلند شدم یکی دو دور تو کلاس چرخیدم. به یکی دو نفر گفتم صاف بشینن. سرشون رو برگه خودشون باشه. 
اما بازم حوصله ام سر رفته بود. از پشت تو برگه یکی از دخترا سرک کشیده بودم. این انگاری از همه خنگ تر بود. هیچی ننوشته بود. دلم براش سوخت. 
سرمو بردم کنار گوشش و گفتم: سوال 2 رو نفهمیدی؟؟؟ 
یه تکونی خورد برگشت نگاهم کرد. گفت: نه خیلی درسش سخته. هر چی فکر می کنم یادم نمیاد. 
یکم نگاش کردم. خوب زیادم خنگ نبود. آروم آروم شروع کردم به گفتن جواب اونم تند تند جوابو می نوشت. 
جوابو که گفتم صاف ایستادم و خیل شیک قدم زدم و رفتم جلو. رفتم کنار صندلی اون یکی دختره که بچه درس خون بود و از اول داشت می نوشت. یه نگاه کردم تو برگه اش. سوال 7 و ننوشته بود. 
یکم این ور اون ور و نگاه کردم و دوباره خم شدم و جواب اون سوالو بهش گفتم. کلی تشکر کرد و گفت: مرسی به خدا خیلی خوندم اما سخته. استادشم خیلی سختگیره. ترم قبل نصف کلاسو انداخت. 
چشمهام در اومد چه استاد عقده ایی. 
وای انقده بدم میومد از این استاد مزخرفها که الکی زور میگن و امتحانای سخت پدر درار می گیرن که بگن ماها خیلی حالیمونه و شما هیچی ... 
منم از لجم یکی یکی می رفتم بالا سر بچه ها می دیدم هیچی ننوشتن بهشون می گفتم. 
سرمو از رو برگه یکی از دخترها بالا آوردم. آخی بیچاره فقط به 2 تا سوال جواب داده بود منم 2 تا بهش گفته بودم فکر کنم قبول شه دیگه. 
خوشحال و راضی سرمو بلند کردم و صاف ایستادم که چشمم خورد به ماهان که با اخم کنار در کلاس ایستاده بود. 
واه واه هیچ وقت ماهان و این ریختی ندیده بودم. 
از همون جا گفتم: سلام؟ دکتر حالتون خوبه؟؟؟ 
با حرف من دانشجوها حواسشون جمع ماهان شد و یکی یکی شروع کردن به سلام کردن و یکی دو نفرم دستشون و بلند کردن که سوال بپرسن. 
با تعجب به دانشجوها نگاه کردم. آروم خم شدم و از همون دختره که کمکش کردم پرسیدم: این استادتونه؟ 
دختره گفت: آره استاد مفتون. خیلی سخت گیره. 
از همون جا نیشم باز شد و آروم صاف شدم. چشمهامو ریز کردم و به ماهان نگاه کردم. ماهان همراه با چشم غره بهم اشاره کرد که برم پیشش حالا جرات نداشتم که برم جلوش. 
آروم آروم و پا کشون رفتم جلوش. با اخم سرشو آورد جلو و گفت: هر چقدر کمک کردی بسه. نبینم دیگه به کسی کمک کنیا. تو مثلا" استادی همین کارها رو می کنی که دانشجو ازت حساب نمی بره دیگه. 
آی حرصم گرفت. آی حرصم گرفت .... 
با چشمهای عصبانی به ماهانی که الان می خندید نگاه کردم. یه ابرویی برام بالا انداخت و با همون لبخند حرص در آرش بی توجه به دانشجوها رفت بیرون. آخ دلم می خواست یه لگد جانانه مهمونش کنم. اما حیف که پام جلوی دانشجوها کوتاه بود. 
با چشم ماهان و دنبال کردم حسابی که دور شد از لجم یکی یکی بالا سر همه رفتم و دو ، سه تا سوال دیگه ام بهشون گفتم. عقده ای 19 تا سوال سخت داده بود بهشون. 
ولی دلم خنک شد. چاره داشتم اون جلو می ایستادم و جواب همه سوالا رو می خوندم تا بنویسن. اما خوب نمی شد. 
ولی بگم که فرداش خدا تلافیشو سرش در آورد. 
مراقب تو سالن بودم. سالنم که بزرگ یه 7-8 تا مراقب داشت. منم اون جلوی جلو ایستاده بودم. یه 10 دقیقه ای از شروع امتحان می گذشت که ماهان اومد سر رسید. یه کتاب زیر بغلش بود و از همون جلوی ورودی شروع کرد یکی یکی جواب سوال بچه ها رو دادن. جوری که من از این دور می دیدم یک پسر جوان کتاب به دست مدام خم میشه رو برگه دانشجوها. 
مراقب اول بهش اشاره کرد که آقا سریع تر برو جات بشین. 
ماهان یه نگاهی کرد و هیچی نگفت. رفت سراغ دانشجوی بعدی. یکم که جلوتر اومد مراقب دوم بهش گفت: آقا صندلیت کجاست برو سر جات به برگه بقیه هم نگاه نکن. 
دوباره ماهان چیزی نگفت. من که داشتم می مردم از خنده. مراقبها هیچ کدوم ماهان و نمی شناختن. منم صدام در نمیومد. 
ماهانم با اون تیپی که اون روز زده بود مثل پسر بچه های دانشجو شده بود. معمولا" با کت و شلوار و تیپ رسمی میاد دانشگاه اما اون روز با یه پیراهت مردونه چهار خونه که مخلوتی از رنگها بود و یه شلوار جین تیره اومده بود. برای همین کمتر از سنش می زد. 
انقده ذوق می کردم به یکی غیر منم گیر می دادن و فکر می کردن دانشجوئه. امیدوار می شدم. حالا این ماهان خان هم می فهمید که کسی به استادی قبولش نداشته باشه چه حالی به آدم دست میده. 
خلاصه هی ماهان میومد جلو و هی مراقبها گیر می دادن بهش. بعد از اینکه تقریبا" همه مراقبا یه بار بهش تذکر دادن طاقتش تموم شد و گفت: من استادم نه مراقب. همه متعجب بهش نگاه می کردن. 
مهتاب اومد کنارمو گفت: راست میگه؟؟؟ 
من که به زور خنده امو کنترل می کردم با سر گفتم آره. 
وای که چقدر دیدن قیافه عصبانی ماهان حال می داد. 
اما بگم از استاد عزیز مهربان محبوب دانشجوها. انقده خوب بود هیچ کس نه از خودش نه از امتحانش بد نگفت. همه هم خودشو دوست داشتن هم درسشو. هر کسی هم که ازش سوال می پرسیید با لبخند جوابشو می داد. 
کلا" این مهربان زیادی خوب بود پسر بابا ..... 
گذشت و بالاخره بعد دو هفته و نصفی امتحانا تموم شد و هم دانشجوها هم ما خلاص شدیم. 
آخیش ... یه دو هفته تا شروع ترم بعدی وقت داشتم که استراحت کنم. کلی برای خودم فیلم و کتاب جور کرده بودم و قصد نداشتم یک لحظه هم پامو از خونه بزارم بیرون. البته اگه پریسا اجازه می داد. 
خاله اینام قرار بود خانوادگی سه نفری برن شمال ویلاشون. از مامان اینام خواسته بودن که برن باهاشون. من که کلی کولی بازی در آوردم که نمیاممممممممممممممم 
من می خوام دو هفته تو خونه بخورم و بخوابم و از خونه تکون نخورم البته بیشتر منظورم این بود که از کنار فیلمهام تکون نمی خورم. 
بابا هم کار داشت گفت نمی تونه بره. این شد که قرار شد ماهان اینا خودشون برن شمال. 
خوب خوش بگذره بهشون. 
**** 
به خاطر صبح زود بیدار شدنام نمی تونم دیگه زیاد بخوابم حتی اگه شب دیر بخوابمم بازم صبح زود بیدار می شم. 
بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم. خمیازه کشون داشتم می رفتم سمت آشپزخونه که با جیغ مامان تقریبا" سکته کردم. دوییدم سمت آشپزخونه ببینم چی شده. 
مامان داشت با تلفن حرف می زد. رنگش شده بود گچ دیوار. تنش می لرزید. گوشی تو دستش فشرده میشد. هی می زد به صورتش و مدام میگفت: یا محمد ... یا ابوالفضل .... خدایا خودت رحم کن ... سیمین چی شده ... کجا ؟؟؟ کدوم بیمارستان؟؟؟ باشه ... باشه الان میرم .... حمید چی ؟؟؟ .... خوبه ؟؟؟؟ طوریش نشده ؟؟؟ شوکه است ..... باشه باشه .... الان حاضر میشم ... منتظرتم ....
خشک شده جلوی در آشپزخونه ایستاده بودم و به مامان نگاه می کردم و سعی می کردم حرفهاشو تو ذهنم تجزیه و تحلیل کنم ... اما نمی شد ... مغزم یاری نمی کرد ... خاله سیمین ... بیمارستان ... عمو ... ماهان .... 
به زور دهنمو باز کردم و از مامان که گیج دور خودش می چرخید و گریه می کرد و به سرو صورتش می کوبوند و همه اماما رو به کمک می طلبید پرسیدم : مامان .... خاله چی شده ؟؟؟؟؟ 
مامان یه لحظه با صدای من تو جاش ثابت شد و نگاهم کرد. دوباره اشک تو چشمهاش جمع شد و با بغض و گریه و ناله گفت: بیچاره شدیم ... سیمین اینا تو جاده تصادف کردن .... سیمین حالش بده رسوندنش بیمارستان. الان دارن منتقلش می کنن تهران. حمید هم حالش خوب نیست اما انگار تو تصادف چیزیش نشده ..... 
به زور خودمو راضی می کنم که بپرسم: مامان .... ماهان چی ؟؟؟؟ 
مامان دوباره تو جاش خشک میشه . 
چشمهاش کشاد میشه. یه ترس بزرگ میشینه تو چشمهاش: یا حضرت زهرا ... بابات در مورد همه حرف زد غیر ماهان .... نکنه .. زبونم لال .... 
یهو محکم دو دستی زد تو سرشو رو زمین نشست و شروع کرد به گریه کردن و ناله سر دادن. 
مامان: یا حسین مظلوم خودت بهمون صبر بده جوون به اون خوبی به اون نازنینی ... آنا ... آنا ... اگه بابات چیزی نگفت حتما" ماهان مرده که هیچکی هیچی در موردش نمیگه .. چرا هیچکس خبری از ماهان نمیده؟؟؟؟ چرا ماهان نرفت بیمارستان ... 
الهی بگردم. سیمین میگفت بچه ام دیشب دیر اومد خونه همه اش این چند وقته دنبال کارهای شرکتش بوده. الهی .... پسرم حتما" خسته بوده تو ماشین خوابیده ... بمیرم برای ماهانم. گل پسرم .... ماهان بیچاره ... خاله .... چه جوونی بود ماه بود ... هیچکی از ماهان حر ف نمی زنه. بابات چیزی نگفت. حتما" نمی خواست خبر بد و پشت تلفن بگه. بریا همین گفت سریع حاضر شو بریم حمید بهمون احتیاج داره ... وای خدا بیچاره شدیم ... بیچاره حمید ... بیچاره سیمین ...... 
بغض کرده بودم. با حرفهای مامان و ناله هاش تو چشمهام اشک جمع شده بود . هنوز مبهوت و خشک شده جلوی در آشپزخونه ایستاده بودم و به مامان و گریه اش نگاه می کردم. زنگ در حیاط من و مامان و به خودمون آورد و از جا پروند. 
مامان مثل فنر از جاش پرید و رفت تو اتاقش و یه دقیقه بعد حاضر و آماده اومد بیرون. به من نگاه کرد که هنوز خشک شده بودم. 
گفت: تو نمیای؟؟؟ 
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با سر بگم نه . 
مامان دویید و از خونه خارج شد. 
مبهوت به یه نقطه نگاه می کردم. 
همه رفتن بیمارستان. خاله حالش بده ... ماهان .... معلوم نیست چی شده ... عمو حمید داغونه .... خاله باید عمل بشه .... خدایا کمکش کن ... به همه اشون .... به خاله نیرو بده تا بتونه عمل و تحمل کنه ... به عمو صبر بده .... و به ماهان .... 
نمی دونستم برای ماهان چه دعایی بکنم. نمی دونستم ماهان در چه حالیه. یعنی ممکنه که .... 
نه ... نه .... نهههههههههههههههههههههههه هههههههههه 
بغض تو گلوم گیر کرده بود. اشک تو چشمهام جمع شده بود اما .... 
تند تند نفس می کشیدم .... قلبم تو سینه می کوبید .... صورت ماهان میومد جلوی چشمهام ... خنده اش ... چشمکهای شیطونش .... سر به سر گذاشتناش .... 
زانوهام خم میشه. می شینم روی زمین. 
تصویر ماهان جلومه. 
ماهان متعجب وقتی تو خونه امون من و دید و تازه شناختم ... بهت زده از تغییراتم ... ماهان تو پله ها ... تو چشمهاش نگاه می کنم و میگم بی معرفت ... 
تو دانشگاه ماهان و می بینمو می خورم زمین. ماهان توجهی نداره .... 
میرم قبل تر میرم به 5 سال پیش ... ماهان اذیتم میکنه و هر چی جیغ میکشم می خنده ... مامان چشم غره میره بهم ... ماهان شیطون میخنده و زبون در میاره ... 
ماهان از یکی از دوستام خوشش میاد. اومده خونه ما و دو ساعته دنبالمه و میگه دوستمو دعوت کنم خونه امون که مخش و بزنه ... راضی نمیشم ... می خواد بهم شام بده ... 
یکی از دوست دخترهاش سه پیچ شده و بازم آویزون من شده .... ماهان میره دنباله دختره و می خوان سوار ماشین بشن. میرم جلو .... دست به کمر ... یه دست رو شکمم ... آروم آروم راه میرم. جیغ و می کشم سر ماهان ... 
تو خجالت نمیکشی .... دو روز دیگه بچه ات به دنیا میاد بازم دنبال کثافت کاری هستی ... این دختره عوضی دیگه کیه ؟؟؟؟ 
جیغ و دادی می کنم .. دختره سکته میکنه و در میره ... من و ماهان سوار ماشین میشیم ... ماشین راه میوفته ... به هم نگاه می کنیم و می خندیم.... 
دو تایی از درخت انجیر تو باغچه بالا رفتیم. رو درخت نشستیم و انجیر چیدیم و خوردیم. وقتی اومدیم پایین همه تنمون به خارش افتاد. 
دو تامون بچه شدیم. پسرا می خوان فوتبال بازی کنن. یه یار کم دارن. ماهان دستمو میکشه و میگه من یار اونا. می خواد که من دروازه بان بشم. یکی از پسرا اعتراض میکنه. ماهان میره جلوش. تو چشمهاش نگاه میکنه و میگه: اگه آنا بازی نکنه منم بازی نمیکن. حرفی داری؟؟؟؟ 
تو اوج ناراحتی با یاد آوریش لبخند می زنم. 
از خاطرات دور بر می گردم به حال به چند هفته پیش به مهمونی خونه خاله اینا. 
ماهان خوشحال با آهنگ قر میده . همراه با خواننده می خونه. ادا اصولاش روده برم می کنه از خنده. 
لبخند می زنم. 
صورت خندونش جلوی چشممه. دلم آتیش می گیره. یعنی ممکنه دیگه این صورت و نبینم. این آدم شیطون و دل شاد و بی غمو ..... 
نمی دونم چقدر ... تا کی تو خاطراتم غرق بودم که صدای در خونه رو شنیدم. هوا تاریک بود. من هنوز همون جا دم در آشپزخونه نشسته بودم. بغض کرده اما بی اشک. 
  
در خونه باز شد. مامان و بابا اومدن تو. 
صدای گریه مامان میومد. قلبم از کار افتاد. حتما" ..... 
از جام بلند شدم. رفتم بیرون. بی حرف ایستادم. مامان التماس می کرد. 
مامان: مسعود تروخدا بزار بیام. دیگه گریه نمی کنم. 
بابا با اخم اما بغض کرده گفت: نه نمیشه. تو میای همه اش گریه می کنی دل حمید بیچاره رو خون می کنی اونم با اون حالش . نبینم من رفتم خودت پاشی بیایا. من میرم شاید بتونم حمید و بفرستم خونه . داغونه . 
بالاخره از جام تکون خوردم. رفتم جلو و گفتم: بابا منم میام.
بابا و مامان چشمشون به من افتاد. تعجب کردن. من هیچ وقت بیمارستان نمی رفتم. نه بیمارستان نه مراسم ختم. نه سوم . هفتم. نمی رفتم. 
چشمهای مامان هنوز اشکیه. گریه اش بند نمیاد. چشمهای بابا هم قرمزه. قلبم تند می زنه. بابا هم گریه کرده. پس حتما" حدس مامان درست بود و ماهان ... 
بابا از بهت حرفم بیرون اومده. محکم گفت : اومدی گریه نمی کنی ها گفته باشم. به اندازه کافی مامانت اونجا نوحه سرایی کرد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۳۷ عصر
مظلوم نگاهش کردم و با سر گفتم باشه. 
بابا انگار دلش برام سوخت: من میرم تو ماشین تو هم سریع بیا. 
تندی رفتم تو اتاق و هر چی دم دستم بود و پوشیدم. دوییدم تو حیاط. اونقدر هول بودم که با زانو خوردم زمین. توجهی نکردم. ذهنم خالی بود. خالی از هر فکری خالی از هر احساسی. از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم. راه افتادیم. 
در طول مسیر یک کلمه هم حرف نزدم . می ترسیدم. می ترسیدم که بپرسم. که بخوام بدونم. می ترسیدم تحمل دونسته ها رو نداشته باشم. ساکت موندم. 
تا وقتی که بی خبر باشم یه امیدی دارم. که شاید اشتباه کنم. 
اما مامان گریه کرد. بابا گریه کرد پس حتما" یه بلایی سر ماهان اومده. حتی جرات نمی کردم در مورد خاله بپرسم. اما اینکه می رفتیم بیمارستان نشونه این بود که خاله هنوز زنده است. هنوز تو بیمارستانه. یه لحظه صورت شاد و خندون خاله و ماهان از جلوی چشمهام کنار نمی رفت. خاله با اون همه مهربونی. با اون همه محبت. لبخند ... حالا ... 
ماهان .... قلبم فشرده شد ... خدایا .... 
از شیشه ماشین به گذر سریع منظره ها نگاه می کردم. مثل زندگیم که خیلی تند از جلوی چشمهام رد میشد. مثل خاله مهربونم مثل ماهان شیطون .... 
ماشین ایستاد. به خودم اومدم. باید پیاده میشدم. دستم و نمی تونستم از رو پام بلند کنم تا در و باز کنم. 
بابا بهم نگاه کرد. حالمو فهمید. آروم گفت: می خوای تو ماشین بشینی و بالا نیای؟؟؟ 
نه باید می رفتم. باید می دیدم. باید می فهمیدم. 
با سر گفتم نه. به زور دستمو بلند کردم و در و باز کردم. پیاده شدم. دم آسانسور شلوغ بود. بابا ایستاد. 
به بابا نگاه کردم. 
-: من ... با پله می رم ... طبقه چندمه؟ 
دوباره بابا نگاهم کرد. انگار از تو صورتم می خوند که چقدر داغونم که تحمل صبر کردن و ندارم. 
آروم گفت: طبقه 4. 
دوییدم. از پله ها دوییدم بالا. نمی دونم این همه جون و انرژی و از کجا پیدا کرده بودم. حتی مثل همیشه نفسمم نمی گرفت. با همه توانم دوییدم. رسیدم به طبقه 4. در پله ها رو هل دادم. خودمو پرت کردم تو سالن. 
به چپ و راست نگاه کردم. یه تابلو بود. دوییدم سمت راست. بعد باید میپیچیدم سمت چپ. بخش مراقبتهای ویژه. 
دوییدم. از پیچ سالن رد شدم و بعد ..... 
دیدم .... دیدمش .... ایستاده ... مضطرب ... آشوب زده ... داغون ... شکسته ... نابود ... اما زنده ... اما سالم ... اما سرپا ... 
دیگه زانوهام نکشید. دیگه نتونستم ادامه بدم. تو چشمهام اشک حلقه زد. بغضم ترکید. اشکم چکید رو گونه هام. زانوهام خم شد..... خورد زمین..... نشستم.... با چشمهای ابری به ماهان نگاه کردم.... به ماهان سالم که راه می رفت و بی قرار بود. 
دستهامو گذاشتم جلوی صورتم. قد یه دقیقه بی صدا اشک ریختم . دلم آرومتر شد. باید پا می شدم. باید می رفتم پیش ماهان. ماهان سالمه. عمو سالمه. باید خاله رو ببینم. 
آروم بلند شدم. با قدمهای سست رفتم جلو. یه قدم .. چشمم به ماهان بود... شونه هاش خم شده بود ... دو قدم ... حال زاری داشت ... به یکی نیاز داشت که کنارش باشه ... که دلداریش بده ... سه قدم .... که بتونه بهش تکیه کنه ... که بتونه سرشو بزاره روشونه هاش .... که بهش بگه همه چی درست میشه ... که بگه خدا بزرگه ... خدا می بینتت ... چهار قدم .... به یه آدم محکم احتیاج داره.... یه آدم قوی .... یه آدم مقاوم که تحمل بار سنگین شونه های اون و داشته باشه ... 
قدمهای سستم محکم شد ... پنج قدم ... با انرژی شد ... شش قدم ... تند شد ... هفت شدم ... شدم کوه انرژی ... شدم نیرویی که لازم داشت ... رفتم جلوش ... 
ماهان داشت قدم رو می رفت. بی قرار قدم می زد و زیر لب یه چیزایی می گفت. 
رسیدم کنارش . ایستادم . آروم صداش کردم. 
-: ماهان ..... 
تو اوج بی قراری ایستاد ... برگشت سمتم ... سرشو بلند کرد ... اخم غلیظی کرده بود ... چشمهای قرمزشو بهم دوخت ... تو همین یه روزکلی شکسته بود. اینو هم می دیدم هم حس می کردم. 
با دیدنم سرش کج شد. چشمهای قرمزش پر اشک شد. اخمهاش باز شد ... شد یه پسر بچه مظلوم ... یه بچه بی پناه ... کسی که به حمایت نیاز داشت ... 
بی کلام نگاهم کرد. انگار کمک می خواست. انگار منتظر بود که من کاری بکنم. که حرفی بزنم ... 
یه قدم به سمتش برداشتم. اشک چشمهاش بیشتر شد ... دو قدم ... چونه اش لرزید. چشمهای قرمزش خیس شد... شونه هاش تکون خورد.... اشکش جاری شد ... با دستهاش بازوهاشو گرفت. خودشو بغل کرد... 
گریه اش بی صدا بود. اما همون گریه بی صدا باعث شد دو قدم فاصله رو با یه قدم بلند طی کنم. خودمو بهش رسوندم. دستمو گذاشتم رو بازوش ... بهم نگاه کرد. 
بی حرف کشیدمش سمت صندلیهای گوشه دیوار. نشوندمش رو صندلی. خودمم نشستم کنارش. آروم بازوشو نوازش کردم. که آروم بشه ... که بدونه یکی کنارشه ... 
خودشو کج کرد سمتم ... همون جور گریه می کرد ... بی صدا ... مظلوم ... پیشونیش و گذاشت رو شونه امو اشک ریخت ... گریه کرد ... لرزید ... 
آروم آروم بازوشو نوازش کردم. الان سکوت براش بهتر بود. باید خودشو خالی می کرد. باید آروم میشد. باید خودشو پیدا می کرد. 
نمی دونم چقدر تو همون حالت گریه کرد. تا آروم شد. تا ساکت شد. دیگه نلرزید. شونه هاش ثابت شد. دیگه گریه نکرد. خوابش برد. 
از دور مهربان و دیدم که به سمتمون میاد. رسید جلومون. از همون دور چشمهای متعجبشو دیده بودم. با چشمهای گرد اومد کنارمون و گفت: ما ... 
سریع آروم گفتم: هیسسسسسسسسسسسسسس ... آروم حرف بزنید. پیچاره تازه بعد کلی گریه خوابش برده. 
چشمهای گشادش بازتر شد. 
آروم گفت: ماهان گریه کرد؟؟؟؟ از صبح هر چی بهش گفتیم گریه کن سبک شو فقط اخم کرده بود و یه قطره اشکم نمی ریخت. چه جوری گریه اشو در آوردی؟ 
اخم کردم. با حرص گفتم: نیشگونش گرفتم زد زیر گریه. خودش گریه کرد. وقتی دیدتم گریه کرد کاری نکردم من. 
مهربان: راستی پدرتون و پایین دیدم. آقای مفتون و بردن خونه اشون. گفتن اگه می خواید برید منزل خودتون ماشین بگیرید. 
نگاهمو از مهربان گرفتم و به ماهان دوختم. دلم طاقت نمیاورد تنهاش بزارم. 
همون جور که به ماهان نگاه می کردم گفتم: نه من امشب اینجا می مونم. شما اگه می خواید برید خونه استراحت کنید. 
یهو سرمو بلند کردم و با استرس گفتم: راستی خاله حالش چه طوره؟؟؟ 
اونقدر درگیر ماهان و بی تابیش بودم که خاله از یادم رفته بود. نگاه مهربان رنگ غم گرفت. 
آروم گفت: خدا رو شکر عملش خوب پیش رفته. الان تو بخش مراقبتهای ویژ است بهوش بیاد می برنش تو بخش. 
دوباره بغض کردم. با همون بغض گفتم: اصلا" چی شد که این جوری شد؟ 
مهربان: خوب امروز قرار بود ماهان اینا برن شمال که تو شرکت یه اتفاقی افتاد که به حضور ماهان نیاز بود. ماهان اومد شرکت و قرار شد خانم و آقای مفتون برن شمال، ماهانم کارش که تموم شد خودش بره. 
انگاری آقا حمید تو جاده خوابش می گیره می زنه کنار سیمین خانم میشینه ..... ماشین رو برفها و یخ سر می خوره سیمین خانمم می ترسه. می زنه کنار آقا حمید و صدا می کنه که بشینه پشت فرمون. آقا حمید از تو ماشین جابه جا میشه و سیمین خانم پیاده میشه و همون جور که میره اون سمت ماشین خم میشه و یه نگاهی هم به چرخ جلوی ماشین می ندازه و چون ترسیده بوده گریه می کنه. تو همون لحظه یه 206 هم رو یخ ها سر می خوره و کنترل ماشین از دستش در میره و با سرعت میاد می زنه به سیمین خانم و ایشون پرت میشن بالا و میوفتن چند متر جلوتر. 
پاهاشون شکسته. عمل کردن تو پاهاشون میله گذاشتن و گچ گرفتن. به سرشونم ضربه خورده. سرشونم عمل کردن و خدا رو شکر الان حالشون خوبه. 
دلم گرفت. الان می فهمیدم ماهان و عمو چی میکشن. عمو عاشق زنش بود. خاله رو بیشتر از هر کسی تو دنیا دوست داشت. شاید حتی بیشتر از ماهان. ماهانم به عشق پدر و مادرش زنده بود. بی خودی نبود که این جور شکسته. 
سرمو بلند کردم و به کیا که هنوز داشت بهم نگاه می کرد گفتم: شما برید من هستم. اگه اتفاقی افتاد خبرتون می کنم. 
کیا یه ذره نگاهم کرد و گفت: مطمئنید؟ اگه بخواید می تونم بمونم. 
با دقت نگاهش کردم. پیداست اونم داغونه. می دونم خیلی با ماهان جوره. یه جورایی مثل برادرن با هم. پس حتما" از صبح یه سره اینجا بوده. بیچاره داشت وا میرفت. یه لبخند زدم و گفتم: نه شما برید خیالتون راحت باشه. من تا صبح بیدارم. 
یکم دیگه نگاهم کرد و گفت: باشه ، ممنون که می مونید. هر چی که شد خبرم کنید. 
شماره اشو گفت و منم تو گوشیم زدم. خداحافظی کرد و رفت. 
من موندم و ماهان. هنوز سرش رو شونه ام بود. یه تکونی خورد و یکم جا به جا شد. آروم سرشو از رو شونه ام برداشتم و گذاشتم رو پام. پاهاشو تو خواب آورد روی صندلی و جمع کرد سمت شکمش. 
یه زنگ به مامان زدم و گفتم شب می مونم بیمارستان. مامانم گفت کار خوبی می کنی. هر چند اولش خیلی تعجب کرد. من اهل بیمارستان رفتن و موندن نبودم. شاید مامان فکر کرده که من یکبار تو زندگیم دارم مثل یه خانم مسئولیت پذیر رفتار می کنم. 
ماهان آروم خوابید مثل یه بچه. تا صبح بیدار بودم. تا صبح به ماهان که خودشو مچاله کرده بود اما آروم خوابیده بود نگاه کردم. دلم می خواست برم و از پشت شیشه به خاله نگاه کنم اما نمی خواستم با تکون خوردنم ماهان و بیدار کنم. 
تا صبح چشم رو هم نزاشتم. نزدیکای 5 صبح بود که ماهان یه تکونی خورد و آروم چشمهاش و باز کرد. اولین چیزی که دید صورت من بود. گیج چشمهاشو ریز کرد. دستی به چشمهاش کشید و دوباره به من نگاه کرد. 
آروم وگیج گفت: آنا تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟ 
یه لبخندی زدم و گفتم: خوب خوابیدی؟ 
یه لبخند قشنگ زد و گفت: توپ توپ خیلی آروم بودم. فقط نمی دونم چرا یه ذره تنم درد می کنه. 
یادش رفته بود. دیروزو یادش رفته بود و شده بود همون ماهان همیشه. برای چند دقیقه شده بود همون ماهان قبل. 
با همون لبخند سرش و چرخوند. چشمش که به در و دیوار بیمارستان افتاد صورتش جمع شد. اخماش رفت تو هم. یهو از جاش پرید. زیر لب آروم گفت : مامان .... 
با چند قدم بلند خودش و رسوند پشت در شیشه ای. 
هی سرک می کشید شاید یه چیزی ببینه. خیلی خسته بودم. اما دلم نمیومد بدون دیدن خاله از بیمارستان برم. 
حدود نیم ساعت بعد یه پرستار از تو بخش اومد بیرون. ماهان که آروم نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به دیوار و به در نگاه می کرد از جاش پرید. تقریبا" دویید سمت پرستار. 
مدام حرف می زد و ازش می خواست بزاره یک دقیقه ، فقط یک دقیقه بره تو و خاله رو ببینه. اونقدر گفت و گفت که بالاخره پرستاره راضی شد. 
از جام بلند شدم و گفتم: تروخدا بزارید منم ببینمشون. 
خیلی قیافه ام زار و خسته بود که پرستاره دلش سوخت. 
گفت: فقط بی سر و صدا . دو دقیقه هم بیشتر نشه. 
با ذوق گفتم: شما بگید یه لحظه همون قدرم برام کافیه. 
پشت سر پرستاره رفتیم تو بخش از کنار تختها با کلی وسیله پر سر و صدا رد شدیم . پرستاره به یه تخت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۳۹ عصر
اشاره کرد و گفت: بفرمایید . فقط دو دقیقه. 
این و گفت و رفت. ماهان رفت جلو و کنار تخت ایستاد من اما .... 
خشک شده بودم. هنگ کرده بودم. ترسیده بودم. دوباره بغض اومد تو گلوم. با چشمهای گشاد به تخت و آدمی که رو تخت بود و می گفتن خاله سیمین مهربون منه نگاه می کردم. باورم نمیشد که این آدمی که رو تخت خوابیده خاله ی من ، مامان ماهان باشه. 
حالا می فهمیدم مامان چرا اونجور گریه می کرد. حالا می فهمیدم بابا چرا چشمهاش قرمز بود. حالا می فهمیدم ماهان چرا شکسته. 
اونی که رو تخت بود به هر چیزی شبیه بود غیر از خاله سیمین خوشگل من. خاله سیمین همیشه مرتب من. حمایتگر من. 
چشمهای ابریم طاقت نیاورد و بارید. نفسم بند اومده بود. 
جلوم رو تخت یه کوه کبود بود. سیاه، با کلی باند که به سر و پاهاش و بدنش پیچیده شده بود. 
چشمهای خوشگل خاله تو پف و سیاهی گونه هاش گم شده بود. بدنش به خاطر ضربه و پرت شدنش ورم کرده بود. باد کرده بود. همه جاش کبود بود. صورتش خراشیده و زخمی بود. گله به گله خون مردگی بود. 
پاهاش شده بود دوتا کنده درخت سفید رنگ که با وزنه بالا نگه داشته بودنش. 
اشکهام بی اختیار می اومد رو گونه ام. طاقت دیدن خاله رو تو این وضعیت نداشتم. نمی خواستم اونجا باشم. نمی تونستم. 
تحمل اینکه حتی تو خیالمم خاله رو با اون قیافه تصور کنم نداشتم. خاله برای من همیشه همون زن خوشتیپ و خوشگل و مهربون بود. همون بود ... 
نباید جلوی ماهان گریه می کردم. ماهان ناراحت میشد. اونم دردش زیاد میشد. الان به امید من آرومه. سرمو انداختم پایین و زیر لب گفتم: ماهان میرم بیرون تنهاتون می زارم. 
ماهان بدون اینکه سر بلند کنه یا نگاهم کنه سرشو تکون داد. 
آروم رفتم بیرون. خودمو رسوندم به صندلی و آرنجامو گذاشتم رو زانوهامو و سرمو گرفتم تو دستم. نباید گریه کنم. اما مگه این اشک نفهم حالیش میشد. خودسر میومد پایین. یه چند دقیقه بعد که صدای پای ماهان و شنیدم سریع اشکامو پاک کردم که اون نبینه. اومد و آروم و بی حرف کنارم نشست. داشتم بهش نگاه می کردم. 
سرشو تکیه داد به دیوار و آروم گفت: دیدیش؟؟؟ دیدی چه بلایی سر مامان قشنگم اومد؟ دیدی به چه روزی انداختنش؟ 
آروم گفتم: ماهان الان باید شاکر باشی. زبونم لال ممکن بود اتفاق بدتری بی افته. الان خاله زنده است و تا چشم رو هم بزاری خوب میشه و میشه همون سیمین جون خودم. 
ماهان سرشو کج کرد و نگاه خیسشو بهم دوخت و گفت: آره خوب میشه. میشه سیمین جون .... 
دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم. تو سکوت و خلوت خودمون موندیم. ساعت 7 بابا و عمو حمید اومدن. می خواستم بمونم اما به زور فرستادنم خونه و قرار شد مامان بیاد جای من بیمارستان. با اینکه تو بخش ویژه راهمون نمیدادن اما هیچ کدوم دلمون طاقت نمیاورد که هیچکی تو بیمارستان نباشه. 
خلاصه با اصرار عمو من و ماهان رفتیم خونه. ماهان اول من و رسوند خونه و خودش رفت خونه خودشون. وقتی خواستم پیاده شم دستمو کشید. تو چشمهام نگاه کرد. 
ماهان: آنا واقعا" ازت ممنونم که دیشب اومدی. می دونم از بیمارستان خوشت نمیاد. اما .... واقعا" حضورت برام یه نعمت بود. به آرامش رسیدم. همین که تو بودی آروم شدم. خیلی خیلی ممنون. 
بهش لبخندی زدم و گفتم: باید می اومدم. می دونی که چقدر خاله رو دوست دارم. پس ازم تشکر نکن . برای خودم اومدم. برای دلم. 
بهم خندید. یه خنده قدرشناس. ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم. 
یه هفته از تصادف می گذره. خاله همون روز صبح بهوش اومده. الان بهتره. بیچاره خیلی ترسیده. تا درداش شروع میشه گریه می کنه. دلمون خونه. بیچاره ماهان و عمو . دوباره از خاله آزمایش گرفتن همه چیز خوبه و نرماله. خاله رو امروز بردن خونه. 
تو این یه هفته همه امون یه پامون بیمارستان بوده یه پامون خونه. مامان که هر وقت می ره بیمارستان انقدر که گریه میکنه همه به زور می فرستنش خونه. 
تو وسایلم دارم می گردم. خاله بیچاره من خیلی تر و فرز بود. یه دقیقه یه جا بند نبود. من موندم چه جوری می خواد این دوره ای که باید رو تخت تو اتاقش بمونه رو دووم بیاره. 
دارم می گردم برای خاله فیلم و سریال پیدا کنم ببرم براش که تو این مدت سرش گرم بشه. 
خاله خوره فیلمه مثل خودم. عاشق فیلم هندیه. انقده که هی از کانالهای مختلف با زیر نویسهای مختلف فیلم هندی نگاه می کنه واسه خودش یه پا دیلماج شده. یه 7-8 تا فیلم هندی و 3-4 تا سریال کره ای برداشتم و گذاشتم تو کیفمو از خونه زدم بیرون. نمی شد سریال خارجیهامو ببرم. اونا قسمت های بد بد داشت زشت بود خاله ببینه. همین فیلم پاستوریزه ها خوب بود . اینا رو ببینه بگه آنا چه دختر پاک و خوبیه با این فیلمهاش. 
مامان صبح پیش خاله بود تازه برگشته. منم الان دارم میرم اونجا. 
وای خدا این پله ها آخرش من و می کشه. ولی خوب خاله بیشتر از این حرفها برام ارزش داره. 
جلوی در خونه می ایستم تا نفس تازه کنم. نفسم که جا میاد زنگ و می زنم. 
یه لبخند قشنگ می نشونم روی لبم. یه نفس عمیق می کشم. 
در خونه باز میشه. ماهان پشت دره. لبخندم و عمیق تر میکنم. 
من: به به استاد مفتون. چه عجب منزل تشریف دارین شما. چه خبر؟ چه حال چه احوال؟ 
ماهان و که داره می خنده به چل بازیام زندم کنار و رفتم تو. همون جور که دارم بلند بلند حرف می زنم میرم سمت اتاق خاله. 
به خاطر پاهاش من و مامان یکی از اتاقهای پایین و براش آماده کردیم که اونجا بمونه تا اطلاع ثانوی. دو روز طول کشید تا همه وسایلشو از بالا بیاریم پایین. این ماهان و مهربانم کچل کردم بس که جاهای وسایل و عوض کردم. بدبختها آخرش دولا دولا دست به کمر راه می رفتن. یکی می دیدتشون فکر می کرد جفتشون حامله ان. 
من: خوب کجاست این دختر خوشگل ما؟؟؟؟ 
بلند داد زدم: خانم خوشگله کجایی؟؟ ببین چی آوردم برات. ببین و دعا به جونم کن. 
رفتم تو اتاق. عمو و خاله به سرو صدام و حرفهام می خندیدن. رفتم تو و به عمو سلام کردم و آروم گونه کبود خاله رو بوسیدم. هنوز یکم ورم داشت صورت و بدنش اما بیشترش رفته بود. البته هنوز کبودیهاش مونده. 
عمو نشسته بود رو تخت کنار خاله. یه نگاه به دو رو برم انداختم و به ماهان اشاره کردم و گفتم: ماهان پسر بی کار نباش. من مهمونم مثلا" اون مبله رو بکش بیار بزار کنار تخت من بشینم با دوست جونم دو کلوم اختلاط کنم. 
ماهان یه چشم غره بهم رفت وگفت: تو هنوز دست ازسر من بر نداشتی؟ به خدا هنوز کمرم درد میکنه به خاطر جابه جایی وسایل. کیا که دو روزه تو خونه افتاده و از کمر درد نمی تونه تکون بخوره. 
نیشمو باز کردم و گفتم: خوبه این جوری مرد میشی پسر. بد میگم عمو؟؟؟؟ 
برگشتم و به عمو نگاه کردم. عمو و خاله فقط می خندیدن. هیچ وقت خودشون و نمی نداختن وسط کل کلای من و ماهان. خوششونم میومد. هیچ وقت هم از حرفهایی که به ماهان می زدم ناراحت نمی شدن. می دونستن رابطه امون خیلی صمیمی تر از این 4 تا شوخیه. 
ماهان مبل و آورد و گذاشت کنار تخت. نشستم روش و از تو کیفم فیلمهارو درآوردم. دی وی دی پلیرمم در آرودم. دادم دست ماهان. 
ماهان یه نگاه متعجب کرد بهشون و گفت: اینا دیگه چیه ان؟ 
ابرو انداختم بالا و گفتم: زشته پسر تو با این سن و قد و قواره و این مدرک دکتری که یدک می کشی هنوز نمی دونی اینا چیه ان؟؟؟ اینم من باید بهت بگم؟؟؟؟ خوب فیلم و دی وی دی پلیره دیگه. 
ماهان دوباره بهم چشم غره رفت و با دندونای بهم فشرده با یه لبخند آروم گفت: شانس بیاری تنهایی گیرم نیوفتی . حالتو جا میارم. 
با نیش باز چند بار ابروهامو انداختم بالا. حال می کردم زبونش بسته بود. جلوی خاله اینا نمی تونست زیادی چیزی بگه. اینم بر می گشت به علاقه زیاد خاله به من. 
من: خاله تلویزیون که داری منم اینا رو آوردم که بتونی راحت این چند وقته از بی کاریت استفاده مفید کنی. 
ماهان: اینا استفاده مفیده؟ 
برگشتم به ماهان نگاه کردم. داشت دونه دونه فیلمها رو نگاه می کرد. 
ماهان: اینا چه جور فیلمین؟ 
با خنده گفتم: فیلم هندی و سریال کره ای. 
ماهان برگشت و چپ چپ نگام کرد و گفت: فیلم هندی کم بود حالا مامان و می خوای معتاد این سریالا بکنی؟ مواد فروش؟ 
زبونم و براش در آوردم و برگشتم دیدم عمو و خاله دارن بلند بلند می خندن. ای وای دیدن آبروم رفت. با خنده نیشی شونه هامو انداختم بالا. 
چون من موندم پیش خاله، عمو و ماهان تونستن برن بیرون و به کارهاشون برسن. تا 12 شب پیش خاله موندم و کلی فیلم دیدیم و خندیدیم. 12 هم ماهان رسوندم خونه. 
این چند روزه همه اش خونه خاله اینا بودم. از صبح میرم اونجا شب ماهان می رسونتم خونه. شده راننده دربست من. بیچاره با اون خستگیش باید بیاد برسونتم خونه. 
تا کسی پیش خاله نباشه ماهان و عمو نمی تونن به کارهاشون برسن. من که می رم اونجا اون دو تا هم با خیال راحت میرن سراغ کارهاشون. 
یه چند باریم که برام کار پیش اومد و باید می رفتم بیرون مامان اومد پیش خاله. تازه رسیدم خونه. از دو روز دیگه قراره فیزیوتراپ خاله بیاد خونه برای پاش. دیگه اون موقع حتما" باید باشم اونجا. نمیشه خاله رو با یه مرد اجنبی تنها گذاشت. 
خسته و کوفته میام تو خونه. مامان و بابا تو حال جلوی تلویزیون نشستن و حرف می زنن. چه عجب من این زن و شوهرو یه جا غیر از آشپزخونه دیدم. 
-: اهل خونه سلام من برگشتم. 
با صدای من مامان و بابا سرشون و بلند کردن. 
بابا: سلام دخترم. خسته نباشی. 
به بابا خندیدم. 
مامان: سیمین خوب بود؟ چی کارا می کرد. 
خودمو پرت کردم رو مبل و همون جور که پامو دراز می کردم که بزارم رو میز گفتم: خاله هم خوبه. چی کار می تونه بکنه. نشسته هی سریال نگاه میکنه و می خنده. جالبیش اینه که این همه سریال شاد و غمگین به خاله دادم که ببینه از بین اون همه ماجرا تو فیلم تنها چیزی که نظرشو جلب میکنه لباسها و وضع خونه زندگی بازیگراست. 
مامان میخنده: سیمینه دیگه. 
بابا: خوب فردا پس فرداهم می خوای بری؟ 
به بابا نگاه کردم و گفتم: آره باید برم پس فردا دکتر خاله میاد خونه . 
بابا یه اشاره ای به مامان میکنه. مامان هم یه سری تکون میده براش. مشکوک بهشون نگاه می کنم ببینم این ایما و اشاره ها جدید بود ندیده بودم تا حالا. چند روزه من نیستم معلوم نیست این دوتا چی کار می کردن تنهایی. 
مامان: آنا جان می خوایم باهات حرف بزنیم. 
گوشام تیز میشه. حواسمم جمع. نه دیگه از مشکوکی گذشته یه خبرایی هست اینجا. چی می خوان بگن بهم که من شدم آنا جان؟؟؟ وای خاک به سرم نکنه ننه ام حامله است و می خوان خبر خواهر برادر دار شدنمو بهم بدن. وای که بی آبرو شدیم رفت. آخر عمری باید بشینم کهنه بچه ننه امو بشورم. 
صاف نشستم رو مبل و گوش به حرفم که ببینم اینی که می خوان بگن چیه؟؟؟ 
مامان دوباره یه نگاه به بابا میکنه و میگه: راستش من و بابات یه تصمیمی گرفتیم می خوایم بهت بگیم ببینیم تو هم موافقی یا نه. 
خوب خدا رو شکر انگاری هنوز دست به کار نشدن برای بچه جدید. خوب اینم سوال داره؟ معلومه که من 100% مخالفم. 
مامان: راستش این چند روزه که همه اش خونه سیمین اینا بودی. از صبح میری و شب خسته و کوفته میای. 
خوب حالا که من دو روز نیستم شما به فکر بچه دیگه افتادین؟؟؟؟ 
مامان: خوب سیمینم نمیشه که تنها بمونه. از طرفی ماهان و حمیدم نمی تونن همیشه پیشش باشن. منم نمیتونم مدام برم اونجا. هر چی باشه سیمین نیاز به یه همدم داره. می دونیم که چند روز دیگه دانشگاهت شروع میشه. هنوز که بهت واحد ندادن. می خواستیم اگه بشه و تو راضی باشی کلاسهاتو یه جوری بگیری که کمتر کلاس داشته باشی. 
که بیام بچه به دنیا نیومده اتو نگه دارم؟ عمرا". 
مامان: مثل ماهان. یا صبح بری یا بعد از ظهر. می دونی که سیمین اینا تو ایران فامیل نزدیک ندارن. تو رو هم مثل دختر خودش دوست داره. می دونم که تو هم خیلی دوستش داری. 
پریدم وسط حرف مامان و بی طاقت گفتم: وای مامان کشتی منو. چی می خوای؟ اگه قراره یه بچه دیگه به دنیا بیارین من شدیدا" مخالفم. 
مامان که هنوز دهنش برای حرفش باز بود دهن باز خشک شد. یکم بر بر من و نگاه کرد. یهو بابا پق زد زیر خنده. مامان اخم کرد و رو به بابا گفت: نخند مسعود. 
بعد برگشت سمت من و کوسنی که رو پاش بود و محکم پرت کرد سمتم که خورد تو صورتم و افتاد زمین. 
مامان با حرص گفت: خجالت بکش دختر همین یه دونه تو، برای هفت دوره از زندگیم کافی هستی بچه می خوام چی کار. دختره بی حیا خجالت نمیکشه به من این حرف و می زنه. 
منم مات مونده بودم که من چرا باید خجالت بکشم آخه یکی دیگه می خواست بچه دار بشه حمالیش می افتاد گردن من، من بدبخت خجالتش و بکشم؟؟؟؟ 
مامان: نخیرم هیچم این نیست. من و بابات تصمیم گرفتیم که تو یه چند ماه تا زمانی که حال سیمین بهتر بشه بری اونجا و خونه اونا زندگی کنی. این جوری وقت بیشتری هم برات میمونه و مجبور نیستی هی بین دو تا خونه رفت و آمد کنی. اگه تو اونجا باشی. حمید بیچاره هم می تونه به کار و زندگیش برسه. وقتهایی هم که تو میری دانشگاه من یا حمید می مونیم خونه. حالا نظر تو چیه؟ موافقی؟؟؟ 
رفتم تو فکر. مامان بدم نمی گفتا. این چند وقته به خاطر رفت و آمد خیلی خسته شده بودم. منم که اونجا مشکلی نداشتم. مثل خونه خودم راحت بودم. از دست این کتکها و غرغرهای مامان هم خلاص میشدم. 
چی از این بهتر. 
با لبخند به مامان و بابا که منتظر چشم به من دوخته بودن نگاه کردم و گفتم: اگه قول بدین تا برگشت من یه بچه دیگه نیارین که جامو بگیره موافقم. 
یهو مامان خیز برداشت سمت من که لهم کنه. بابا ریسه رفت از خنده. منم مثل فنر از جام پریدم و در رفتم تو اتاقم. 
انگاری بابا همچینم بدش نمیومدا. خیلی خوشحال می خندید. 
فردا رو بگو که باید بشینم ساک و زنبیل جمع کنم. برم کوچ.
یه صبح تا ظهر جمع کردن وسایلم طول کشید. بقیه روزم که صرف چیدن اتاقم تو خونه خاله اینا شد. خاله خیلی خوشحال بود. 
همه اش میگفت: آنا که اینجاست اصلا" زمان و بی حرکتی و احساس نمیکنم. بس که این دختر با حرفهاش و کارهاش آدمو می خندونه و شاد میکنه. 
دیگه فکر کنم خاله جان روشون نشد بگن آنا در نقش میمونه برام. حالا هر چی. حاضرم همون نقش و داشته باشم اما خنده رو لبهای خاله باشه. 
از صبح تا حالا که ساعت نزدیک 11:30 شب شده ماهان و ندیدم. اصلا" خونه نیومده. عمو یه دو سه ساعتی هست که برگشته. زینت خانم هم سه ساعته که رفته. 
بنده خدا میاد غذا درست میکنه و میره. نه که من آشپزی نو بلدم این غذا سنتیها راه دستم نیست. خاله هم که نمی تونه بپذه. اینه که میاد برای دو روزمون غذا درست میکنه و میره. 
از اونجایی که عمو خسته بود و گشنه. منم وسایل شامو آوردم و چیدم رو یه میز تو اتاق خاله که همه با هم غذا بخوریم. خونه ما پاتوقمون آشپزخونه بود. اینجا پاتوقمون شده اتاق خاله. 
با هم نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم که صدای در اومد. دو دقیقه بعدش ماهان اومد جلوی در اتاق خاله. تکیه داد به در و با یه لبخند خسته به ماها نگاه کرد. 
-: سلام خوبین؟ خوش می گذره بی من؟؟؟؟ چه صدای خنده اتونم تا هفت تا خونه اون سمت تر میاد. 
خاله: خسته نباشید پسرم. چی کار کنیم از دست این آنا نمیشه نخندید. 
عمو: خوبی پسرم؟؟؟؟ 
منم یه سلام کردم . بیچاره خستگی از سرو روش می بارید. 
با همون خستگی لبخند زد و گفت: مرسی خوبم. خوبه که شادین. 
بعد رو به من کرد و گفت: آنا حاضر شو برسونمت خونه. بشینم دیگه نمی تونم پاشم. 
نیشمو باز کردم براش. خنگه هنوز خبر نداشت که من اومدم اینجا اطراق کردم. 
با همون نیش باز گفتم: هستم حالا. 
ماهان یه نیمچه اخمی کرد و گفت: پاشو دیگه میگم خسته ام دو دقیقه بگذره جون ندارم از جام تکون بخورم. 
یه چشمک به خاله و عمو زدم و از جام بلند شدم و گفتم: نمی خواد بیا بریم من شامت و بدم بهت. خودم بعدا" با آژانس می رم. 
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه. ماهانم دنبالم. کیف و کتشو انداخت رو مبل و دنبالم راه افتاد و گفت: لازم نکرده با آژانس بری این وقت شب. خطرناکه. 
برگشتم با تعجب نگاش کردم و گفتم: اوهو ... ایول غیرت. تو از این کارا هم بلد بودی بکنی ما خبر نداشتیم؟ باشه زنگ می زنم دوست پسرم بیاد دنبالم. 
تا این و گفتم یهو اخمای درهمش از هم باز شد و ردیف دندوناش پیدا شد و با ذوق و خوشحال گفت: دیدی گفتم ... دیدی گفتم . می دونستم. خودم می دونستم که دوست پسر داری دیدی لو دادی؟؟؟؟ 
یعنی دوست داشتم یکی بکوبونم تو سر این پسره. همچین ذوق می کرد و دستهاشو به هم می کوبوند که آدم و یاد این پسر بچه ها می نداخت که به خاطر یه ماشین کنترلی ذوق زده ان. 
هم حرصم گرفته بود. هم خنده ام. براش یه زبون بلند در آوردم و رفتم سمت آشپزخونه. خیر سرش خسته بود مثلا". 
رفتم و براش غذا گرم کردم با مخلفاتش آوردم گذاشتم رو میز. چشمش که به غذا افتاد انگاری جون گرفت. همچین افتاده بود رو غذا که گفتم الانه که خفه بشه. 
با تعجب گفتم: تو مگه ناهار نخوردی؟؟؟ 
با دهن پر گفت: چرا ساعت 12 ظهر خوردم. یه سره داشتیم کار می کردیم. نرسیدیم دیگه چیزی بخورم. 
با هر کلمه ای که می گفت یه تیکه از غذاش می ریخت بیرون. صورتمو جمع کردم و گفتم: خیله خوب حالا نمی خواد چیزی بگی. غذاتو بخور نچسبه تو گلوت. 
تند تند غذاشو خورد. تموم که شد با لبخند تکیه داد به صندلی و یه دستی به شکمش کشید. 
ماهان: وای خدا چقدر گشنه ام بودا. خدا خیرت بده دختر. خیر از جوونیت ببینی. یه دوست پسر خوب خدا بزاره تو کاسه ات. 
من: وای ماهان چه بی حیا شدی تو . الان اگه مامانم بود کلی لبشو گاز می گرفت. 
با نیش باز ابرو انداخت بالا و گفت: نخیرم اگه خاله بود میگفت یه آمینم بچسبون تنگش. خدا زودتر قسمت کنه. 
یه چشم غره بهش رفتم که صدای زنگ گوشیش تاثیرشو از بین برد. ماهان تندی دست کرد تو جیبش و گوشیش و برداشت. یه نگاه بهش کرد و یهو از جاش بلند شد. 
ماهان: الو رامین تویی؟؟؟ کجایی پسر؟ می دونی چقدر منتظرت بودیم؟؟؟ 
-: ....... 
ماهان: الان رسیدی؟ 
-: ....... 
ماهان: باشه باشه میام. تا 10 دقیقه دیگه اونجام صبر کن میام. 
-: ...... 
مهمون خودمی. این حرفها چیه. میام الان. خداحافظ. 
تماس و قطع کرد و برگشت سمتم و گفت: آنا من باید برم یه کاری تو شرکت برام پیش اومده. دیر میام به مامان اینا بگو. فعلا" .... 
این و گفت و مثل نور رفت سمت مبل و وسایلشو برداشت و از خونه زد بیرون. منم هاج و واج رفتنشو نگاه کردم. ای بیچاره. این پسر که تازه برگشته بود خونه. طفلی چقدرم خسته بود. 
ازجام بلند شدم و میز و جمع کردم و رفتم تو اتاق خاله اینا. عمو با دیدنم گفت: ماهان رفت؟؟؟ 
من: آره عمو گفت یه کاری تو شرکت داره که باید بره. 
عمو سری تکون داد و گفت: این بچه آخر خودشو می کشه با این همه کارش. 
لبخند زدم و گفتم: عمو جون شما نگران نباشید ماهان از پس کارهاش بر میاد. 
عمو هم خندید. 
من: من دیگه برم بخوابم. شبتون بخیر. 
عمو: شب بخیر دخترم. 
خاله: شب بخیر عزیزم. راستی من فردا ساعت 8:30 باید برم بیمارستان. نمی خواد زود بیدار شی. یکم استراحت کن. این چند وقته خیلی خسته شدی. 
یه لبخند زدم و سرمو تکون دادم. از اتاق اومدم بیرون و از پله ها رقتم بالا و رفتم تو اتاق خودم. اتاق خاله اینا مال خودشون بود. برای همینم من ترجیح دادم که اتاق وسطیه رو بگیرم. اتاق من قبل از اتاق ماهان بود. سمت راست پله ها. از جلوی اتاق من باید رد میشدی که برسی به اتاق ماهان. 
رفتم تو اتاقم و از ذوق اینکه می تونستم بعد مدتها یه خواب درست و حسابی و طولانی داشته باشم زود خوابم برد. 
یه غلتی زدم و با یه خمیاره چشمهامو باز کردم. کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم. آخیشششششششششششششش چه خوابی بود. خیلی حال داد. خمیازه کشون رفتم از اتاق بیرون. یه نگاه به ساعت تو راهرو انداختم. ساعت حدودای 9 بود پس خاله اینا نیستن الان. دستشویی و حمام سمت راست سالن بود. فقط اتاق خاله اینا سرویس داشت. البته به سرویس دیگه هم پایین بود. 
دستمو گذاشتم جلوی دهنمو یه خمیازه طولانی و بلند جوری که دهنم سه متر باز شد و چشمهامم بسته شد کشیدم. دستمو از جلوی دهنم برداشتم و چشمهامو خواب آلود باز کردم. 
با چیزی که جلوم بود خشک شدم. چشمهام گشاد شد. برای اینکه درست درک کنم چند بار تند تند پلک زدم. اما نه انگاری بیدار بودم. یهو از حالت گیجی و منگی و مبهوتی در اومدم. دهنم و سه متر باز کردم و از ته دلم جیغی با تمام وجود کشیدم. یه جیغ بلند و طولانی. جوری که خودم حس می کردم لوسترها تکون می خورن از صدای جیغم. 
ترسیده بودم. فکر می کردم خونه خالیه. خاله اینا خونه نیستن و الان من یه پسر جوون و می بینم که حوله به کمر با موهای خیس و بالا تنه لخت جلوم ایستاده. وحشت کرده بودم. یهو یه دستی اومد رو چشمهای گشادم و یه دستی هم رو شونه ام نشست و همزمان سرمو بدنم 180 درجه چرخید و سرم رفت تو سینه ی ستبر کسیو دستی دور شونه ام پیچید و یه صدایی تو گوشم گفت: آروم باش آنا. عزیزم چیزی نیست. ببخشید نمی دونستم تو اینجایی. 
صدا خطاب به پسر حوله ایه با کمی عصبانیت گفت: رامین چرا اونجا ایستادی؟ بیا برو تو اتاق من. نمی بینی دختر بیچاره داره از هیبتت سکته می کنه؟ 
صدای پسر حوله ایه رو شنیدم که همون جور که از کنارمون رد میشد گفت: فکر می کردم کسی خونه نیست از حمام اومدم بیرون که جلوم سبز شد. به خدا .... 
صدا: می دونم. اشکالی نداره. فعلا" برو تو اتاق. 
صدا دوباره دم گوشم آروم گفت: ببخشید تقصیر من بود. 
صداش وقتی با پسر حوله ایه حرف می زد عصبی بود اما در عرض یه ثانیه لحنش عوض میشد وقتی با من حرف می زد خیلی آروم بود. خیلی مهربون. 
آروم سرمو از رو سینه اش برداشتم. سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. تقصیر خود خرم بود. اگه دیشب بهش می گفتم که قراره اینجا بمونم این جوری نمیشد. 
ماهان نگران با کمی تعجب نگاهم کرد. هنوز دستاش رو شونه هام بود. 
خودشو خم کرد تا کمی هم قدم بشه و بتونه صاف به صورتم نگاه کنه. 
ماهان: تو اینجا چی کار می کنی دختر؟؟؟؟ دیشب نرفتی یا صبح زود اومدی؟؟؟ می دونی که مامان اینا رفتن بیمارستان؟؟؟؟ 
تو چشمهاش نگاه کردم با انگشت به اتاقم اشاره کردم و گفتم: خواب بودم. تو دیشب زود رفتی نشد بهت بگیم. من قراره یه چند وقت خونه شما بمونم. این جوری خاله هم تنها نمی مونه. 
ماهان اول تعجب کرد. کم کم تعجبش رفت و جاشو به یه نگاه مهربون داد. یه لبخند قشنگم اومد رو صورتش. 
یه دستش و از رو شونه ام برداشت و لپمو کشید و در حالی که می خندید گفت: آنا خانمی خیلی گلی. 
این و گفت و همراه با لبخند چرخید و رفت سمت اتاقش. منم موندم مات و مبهوت و گیج از این همه اتفاقهای یهویی که پشت هم افتاد و هنوز نتونسته بودم هضمشون کنم. 
دستم بی اختیار بالا رفت و نشست رو گونه ای که ماهان کشیده بودتش. دست دیگه ام رفت رو قلبم. چشمهام بسته شد. 
گونه ام داغ بود. مثل تن گرم ماهان. قلبم تالاپ تولوپ می کرد مثل قلب ماهان همون موقع که کشیده بودتم تو بغلش. صدای قلبمو به همون وضوح و بلندی صدای قلب اون لحظه ماهان میشنیدم. 
آروم چشمهامو باز کردم. سرم کج شد. به در اتاق بسته ماهان نگاه کردم. 
-: این پسره چی میگه ؟؟؟؟ بغل و لپ کشی و اینا ..... نداشتیم قبلا" 
با اینکه با ماهان خیلی راحت بودم اما این چیزا نبود. عادی نبود. همه تماسمون تو همون دست دادن و چهار تا سقلمه زدن و مشت و لگد خلاصه میشد. بزرگترین تماسمون همونی بود که تو بیمارستان تو اون شرایط اتفاق افتاده بود. همین. 
از فکر کردن خسته شدم. با دستم صورتمو مالیدم و گفتم: ماهان امروز حالش خوبه انگاری. 
دوباره چشمهام خواب آلود شد. یادم رفت که داشتم می رفتم دستشویی که دست و صورتمو بشورم. راهمو کج کردم و رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم رو تخت و چشمهام بسته شد. 
تازه چشمهام در حال گرم شدن بود که .... 
مثل فنر از جام پریدم و ایستادم. یه نگاه به لباسام کردم. تازه به صرافت این افتاده بودم که ببینم ماهان و دوست لختش تو چه وضعیتی دیدنم. 
سریع رفتم جلوی آینه قدی ایستادم و به خودم زل زدم. از پایین شروع کردم به دیدن. انگشتای پام از زیر شلوار دامنی گشادم پیدا بود. کمر شلوارمم تا روی استخونای لگنم بود. خوبی این لاغر شدنم این بود که به خاطر فرم بدنم کمرم باریک نشون میداد و باسنمم که یکم پهن و برجسته بود تو شلوار خیلی قشنگ پیدا بود. 
تاپ آستین کوتاهمم قدش کوتاه بود و این جور که ایستاده بودم. یک سانت و نیم از شکمم به صورت یه خط باریک پیدا بود. یقه تاپم هفت بود. چشمم افتاد به صورتم. صورت رنگ پریده که به خاطر خواب زیاد پف کرده بود. لبهای درشت و چشمهای متوسط . قیافه ام داغون بود. 
دیشب حس شستن صورتم و پاک کردن آرایشمو نداشتم برای همین با همون آرایش خوابیده بودم. انقدم که ماشال... من تو خواب و بیداری دست به صورتم می کشم و صورتمو می مالم همه آرایشم پخش شده بود. رژ صورتی تندی که دیروز زده بودم کشیده بود یه طرف و سمت چپ چونه ام به صورت پخشده صورتی بود. پای چشمهامم به خاطر پخش شدن ریملای چشمم سیاه شده بود. چون دستمم همه اش به چشممه این مداده از دو طرف چشممو سیاه کرده بود تا شقیقه هام رفته بود و شده بودم شکل راکن که دور چشمهاشون سیاهن. از همه افتضاح تر موهام بود که تو خواب شکسته بود، پیچیده شده بود و شده بودم شکل بیابونیا.... 
نهههههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههه ................ 
اگه مامان الان اینجا بود با لوله جارو برقی دنبالم می کرد. خودمو تو آینه می دیدم و غصه می خوردم. از تصور اینکه این دوتا من و با چه سرو شکلی دیده بودن دلم می خواست خودمو بکشم و بلند بلند گریه کنم. 
خدایا آدمم کن . 
اونقدر عصبی شده بودم که با حرص موهامو می کشیدم و هی بالا و پایین می پریدم و به صورت خفه جیغ و داد می کردم و مشت می زدم به پاهام. 
از خجالت قیافه ام تا وقتی ماهان اینا از خونه نرفتن بیرون و من صدای در و نشنیدم از اتاق خارج نشدم. 
اینا که رفتن منم خودمو پرت کردم تو حمام. 
شاید درس عبرتی بشه که صبح ها وقتی بیدار میشم قبل بیرون اومدن یه نگاه به صورتم تو آینه بکنم. 
چند تا میوه پوست کندم. خیار، سیب، پرتقال، موز، کیوی. خوردشون کردم و تو یه بشقاب خیلی خوشگل به صورت پنج تیکه چیدم یه چنگالم گذاشتم گوشه اش و بردمش تو اتاق خاله. 
خاله سیمین رو تخت نشسته بود و داشت یکی از سریالهایی که براش آورده بودم و نگاه می کرد. سریالش غمگین بود. دوستش نداشتم کلی حرص خورده بودم سرش. اما خاله انگاری خیلی خوشش اومده بود همچین رفته بود تو فیلم که متوجه من نشد. تا بشقاب میوه رو نگرفتم جلوی چشمش نفهمید که من اومدم تو اتاق. 
خاله که چشمش به بشقابه افتاد چشمهاش گرد شد. 
معترض گفت: آنا تو می خوای منو بترکونی؟؟؟؟ همین ده دقیقه پیش برای چایی با شیرینی آوردی. پنج دقیقه قبلم کمپوت آناناس دادی بهم. این جوری که پیش بره یه دو ماه دیگه به علت چاقی مفرط نتونم از رو تخت تکون بخورم. 
نیشمو باز کردم و گفتم: اولا" که شما با این هیکلتون کم کم تا یه سال دیگه این ریختی غذا بخورید شاید یه ده کیلو اضافه کنید. بعدشم باید تقویت بشید. اینا برا بدنتون خوبه. مفیده. 
به زینت خانم هم گفتم که براتون سوپ بپزه با قلم گاو. بخورید یکم استخوناتون تقویت بشه. 
خاله یه نگاه به من کرد و گفت: چرا تو خودت نمی خوری؟ چایی آوردی خودت تلخ خوردی. کمپوت که اصلا نخوردی. الانم این بشقاب بزرگ و برای من آوردی و خودت یه دونه سیب برداشتی. چرا خودت نمی خوری؟ تعارف میکنی؟؟؟ 
با خنده گفتم: خاله یه نگاه به من بکنید. آخه به من میاد اهل تعارف باشم؟ 
سیبمو بلند کردم و نشون خاله دادم و گفتم: همین یه دونه سیب برای من کافیه. 
بعدم یه گاز گنده از سیب زدم. اما خوب خودم که می دونستم برام کافی نیست. دلم ضعف می رفت. اما غذا تعطیل بود. وعده به وعده باید غذا می خوردم. میان وعده همین سیب یا یه استکان چایی تلخ کافی بود برام. 
خاله یه تیکه سیب گذاشت دهنشو گفت: راستی تلفن کی بود زنگ زد؟ 
سیبمو قورت دادم و گفتم: دکتر اورتوپدتون بود. گفت ساعت 6 میاد. 
خاله یه نگاه به ساعت کرد و گفت: نیم ساعت دیگه. اما حمید هنوز نیومده. 
من: آره دیگه نیم ساعت دیگه. عمو رو می خواین چی کار؟ من هستم دیگه. اگه کاری چیزی داشت به من میگه خوب.
دیگه بی حرف میوه امون و خوردیم و من بشقاب خاله رو برداشتم و بردم تو آشپزخونه. زینت خانم غذا رو آماده کرده بود و داشت حاضر میشد که بره. 
ازش تشکر کردم. خدایی اگه نبود مرده بودیم از گشنگی. من وماهان که هیچی عمو هم که وقت نداشت خاله هم که نمی تونست تکون بخوره. از بی غذایی می مردیم. 
سر ساعت 6 زنگ زدن. رفتم و بدون اینکه به تصویر آیفون نگاه کنم در و باز کردم. رفتم جلوی آینه شالمو درست کردم. 
حالا درسته که زیاد اعتقادی به حجاب و اینا نداشتم و بیشتر شال گذاشتنم به خاطر بابا بود . ولی دلیلی هم نداشت که جلوی هر کسی موهای افشونمو نشون بدم. مخصوصا" یه دکتر پیرهاف هافو. 
رفتم و به خاله خبر دادم که دکتر داره میاد. خاله هم یه روسری سرش کرد. خاله جانم با نظر من موافق بود. جلوی هر کسی که آدم خودشو نمایش نمی داد که. 
رفتم سمت در و در خونه رو باز کردم. هر چی نگاه کردم دیدم کسی نمیاد بالا. رومو از در گرفتم و زیر لب واسه خودم غر زدم. 
من: اه اه کاملا" پیداست که یه دکتر پیر کچل غرغروی هاف هافوئه که یه نفس الان میکشه نفس بعدیش میره سال دیگه از بینیش میاد بیرون. حتما" از این شکم گنده های زشته. من نمی دونم چه جوری می خواد به خاله تعلیم بده این. چیشششششششششش نوبره دکتره والا. 
-: ببخشید .... 
یه تکونی خوردم و با ترس برگشتم سمت در و صدا. فکم افتاد کف خونه. یه ابروم رفت بالا. 
با بهت گفتم: بفرمایییییییییید.... 
وای خدا دست خودم نبود نمی دونم چرا یهویی صدام کشیده شد. به شکلی لوسی گفتم بفرمایید که خودم خجالت کشیدم و متعجب شدم جوری که دستم ناخوداگاه رفت جلوی دهنم. 
پسر جوونی جلوی در ایستاده بود. یه کیف دستش بود. کت و شلوار پوشیده که به خاطر حرکت من لبخند اومده بود رو لبش. خدایی خیلی شیک و مرتب و تر تمیز بود. تر گل ور گل و آقا. 
مرد: ببخشید من دکتر سام هستم. 
بی اختیار گفتم: منم مهندس مفخم هستم. 
دوباره با حرفم چشمهام از تعجب باز شد. نمی دونم چرا فکر کردم خودمو باید با مدرک تحصیلیم معرفی کنم. اومدم درستش کنم گفتم: یعنی استادم. توی دانشگاه ... 
دیدم بدتر شد. دوباره گفتم: تازه ترم دوم تدریسه امه ... 
دیدم بخوام هی درست کنم بیشتر گند می زنم حیثیتم و به کل به باد می دم هر چند مطمئن نبودم که تا الان به باد نداده باشمش. چون دکتره خیلی بد داشت می خندید. 
خودمو از جلوی در کنار کشیدم و با دست اشاره کردم و گفتم: بفرمایید خواهش می کنم. بفرمایید. خاله جان تو اتاق هستن. 
یه تشکری کرد و اومد تو خونه. در و پشت سرش بستم و راهنماییش کردم به سمت اتاق خاله. 
دکتر که وارد اتاق خاله شد دیدم خاله هم یه لبخند قشنگ زد. به من نگاه کرد و یه چشمک ریز زد و یه اشاره به دکتر کرد . منم پشت سر دکتر ایستادم و جوری که نتونه ببینتم نیشمو باز کردم و انگشت شصت و اشاره جفت دستامو به هم چسبوندم و شکل دایره درست کردم و سه تا انگشت دیگه ام صاف ایستادن و با یه اشاره به خاله فهموندم که پرفکت. دکتره عالیه. 
خاله از کارم خنده اش گرفت ولی چون دکتره داشت مستقیم بهش نگاه می کرد نمی تونست بخنده. 
دکتر و خاله سلام و احوال پرسی کردن و دکتره وسایلشو در آورد و با یه چیزی پای خاله رو چرب کرد و شروع کرد به ماساژ دادن و انجام دادن حرکات اولیه .... 
من دیگه وا نستادم. فعلا" با من کاری نداشتن. یه با اجازه گفتم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه . رفتم سراغ یخچال که یه شربت آب پرتقال برای دکی جون درست کنم. شربت و درست کردم و داشتم هم می زدم که در خونه باز شد و ماهان کیف به دست وارد شد. از همون جلوی در یه سلامی گفت و صاف اومد تو آشپزخونه. چشمش که به من افتاد یه ابروش رفت بالا. 
متعجب پرسید: برای من رو گرفتی؟؟؟؟ 
با سر به شال روی سرم اشاره کردم. 
یه پشت چشم براش نازک کردم و گفتم: نه که تو خیل مهمی بایدم برات رو بگیرم. نه بابا .... 
نگاهش رفت سمت شربت تو دستمو با ذوق با یه حرکت لیوان و از دستم قاپید و قبل از اینکه بتونم اعتراضی بکنم یه نفس سر کشید. 
تا ته که شربت و خورد از خیر دو قطره آخرش گذشت و گفت: آخیش چه حالی داد. واقعا" نمونه ای نیومده برام شربت درست کردی. 
با حرص یه مشت به بازوش زدم و گفتم: گمشو چه خودتم تحویل می گیری . برای تو نبود که. برای آقای دکتر بود ولی تو خوردیش. 
ماهان یه ابروش رفت بالا و گفت: آقای دکتر دیگه کیه؟؟؟؟ 
همون جور که می رفتم سمت یخچال تا دوباره شربت درست کنم گفتم: فیزیوتراپ خاله است. الان تو اتاقه. 
صدای ماهان و می شنیدم که آروم گفت: مامانم و با دکتره تنها گذاشتی؟؟؟؟ 
با تعجب برگشتم نگاهش کردم دیدم یه اخمی کرده. یهو برگشت رفت سمت اتاق خاله. 
وا این پسره چش بود؟ دکتره که خاله رو نمی کشه. بعدم دکتر محرمه خوب. 
شونه ای بالا انداختم و شربت و درست کردم و بردمش سمت اتاق. دم در که رسیدم یه دستی به شالم کشیدم و با لبخند اومدم بیام تو که دیدم ماهان دست به سینه با اون هیبت گنده اش جلوی در اتاق ایستاده. پشتش به من بود و منم هیچ رقمه نمی تونستم از کنارش رد شم. 
آروم صداش کردم. برگشت سمتم. یه نگاه به من و یه نگاه به شربت تو دستم کرد. دستشو آورد جلو و شربت و گرفت و گفت: مرسی. 
دوباره برگشت سمت خاله اینا. اما از جاش تکون نخورد. 
هنگ مونده بودم. این یعنی نمی خواد بیای تو اتاق؟؟؟؟؟ 
این پسره چرا یهو این ریختی شد؟؟؟؟ الان این غیرتی شده مثلا"؟؟؟؟؟ چه یهو ناگهانی. حالا دکترش پیرم بود این ریختی می کردی؟ خوب خنگی دیگه پیر بود خوشحالم میشد تو بری تو اتاق. بی خیال شونه ای بالا انداختم و رفتم رو مبل جلوی تلویزیون نشستم و کانالها رو بالا و پایین کردم. 
یه یک ساعت بعد دکتره کارش تموم شد و رفت. خواستم تا دم در بدرقه اش کنم که ماهان گفت: آنا جان مامان کارتون داره. 
ابروم رفت بالا. چه مهربون شده ماهان. آنا جان. پوف ..... 
یه خداحافظی سریع گفتم و رفتم تو اتاق خاله. 
من: جانم خاله کارم داشتی؟؟؟؟ 
خاله متعجب نگام کرد و گفت: نه عزیزم کارت نداشتم. 
اخم کردم: پس این ماهان چی میگه؟ نزاشت یه دقیقه درست و حسابی دکتره رو ببینم. اه ... 
خاله با لبخند گفت: دیدی دکتره رو؟ چه جوونه برازنده ای هم بود. ازم پرسید تو دخترمی یا نه. منم گفتم فرقی با دخترم نداری. 
خوشحال نیشم تا بنا گوش باز شد. ولی دکتره خنگ بودا گفتم اتاق خاله این طرفه. چه جوری مدرک گرفته این دکی خوشگله؟؟؟؟ 
صدای عصبانی ماهان از پشت سرم هم منو هم خاله رو سکته داد. 
ماهان: بی خود کرده پسره هیز. اصلا" نباید جوابشو می دادی. 
برگشتم دیدم ماهان با یه اخم غلیظ داره به ماها نگاه می کنه. 
خاله: وا چرا جوابشو ندم؟ پسر به این خوبی. حیفه. 
ماهان: همین که گفتم. خوشم نمیاد یکی بیاد تو خونه امون و آمارمون و در بیاره. از این به بعدم این دکتره خواست بیاد به من خبر بدین. یا من خونه باشم یا بابا. خوب نیست دو تا زن تنها با یه مرد تو خونه باشن. 
این و گفت و روشو برگردوند و رفت. من و خاله کف بر شده بودیم. 
خاله با ذوق گفت: پسرم غیرتی شده. 
انقده خنده ام گرفته بود. دوست داشتم بلند بلند بخندم. بس که این ماهان سیب زمینی بازی در آورده بود و راحت برخورد کرده بود با یه غیرت نوک سوزنی ببین خاله ام چه ذوقی می کرد براش. 
خلاصه از فرداش ماهان خان سر ساعت ورود دکتر منزل تشریف داشتن. و کشیک می دادن که یه وقتی آقای دکتر به مادرشون یا من چپ نگاه نکنن. 
دوباره صبح زود بیدار شدنام شروع شد. دانشگاه باز شده و من سعی کردم همه کلاسهامو صبح بردارم. صبحا معمولا" عمو خونه است و مراقب خاله است. بعد از ظهرا میره شرکتش. 
منم کلاسهامو صبح گرفتم که هم با ماهان برم دانشگاه هم اینکه بعد از ظهر خونه باشم. یه جورایی زمان هامون و با هم هماهنگ کرده بودیم. 
چاییمو آروم آروم فوت می کردم تا سرد شه. اومدم بزارم لب دهنم که بخورمش. تا چایی و آوردم بالا صدای جیغ ماهان بلند شد: آناااا زود باش دیرمون شد کار دارم به خدا .... 
از صدای جیغ ماهان کل چایی چپه شد ریخت رو تنم. هم سوختم هم چایی همچینی ریخته بود که یکی می دید فکر می کرد جیش کردم به خودم. 
عصبانی چشمهامو به ماهان دوختم که با نیش باز پشت اپن ایستاده بود. یکم نیشش و بهم نشون داد و بعد آروم تر گفت: زود باش دیگه. 
چشمهامو ریز کردم و سعی کردم با چشمهام براش آتیش بپرونم اما نشد. 
من: تو برو پایین منم میام. 
ماهان ابرویی بالا انداخت و گفت: نخیرم وعده سر خرمن می دی؟ می خوای دکم کنی که خودت راحت بشینی تا دو ساعت صبحونه بخوری؟ نه صبر می کنم با هم بریم. 
ای بمیری تو. میگم برو بگو چشم دیگه. هی من می خوام تو رو دک کنم نمیشه. 
ناچاری بلند شدم و یه دستی به لباسمو و خیسیش کشیدم و کیفمو برداشتم و با ماهان راه افتادیم. خاله اینا هنوز خواب بودن. برای همین بی سرو صدا رفتیم بیرون از خونه. خاله یه کلید از خونه بهم داه بود. 
آروم آروم رفتیم سمت آسانسور. انگاری من و سمت قتلگاه می بردن. پاهام پیش نمی رفت. جلوی در آسانسور ایستادیم. ماهان دکمه اشو فشار داد. انگار قلب منو فشار داد. با چشمهای مضطرب به شماره های آسانسور نگاه کردم. 
1 ... 2 ... 3 ... 4 .... 
با صدای دینگی آسانسور تو طبقه ایستاد و ماهان دستش و جلو برد و در آسانسورو باز کرد. صدای موسیقی آسانسور بلند شد. ماهان رفت تو آسانسور. منتظر نگام کرد تا منم سوار شم . پامو بلند کردم که بزارم جلو. 
یهو پامو کشیدم عقب و تندی به ماهان گفتم: وای ماهان تو برو من یکی از وسایلمو جا گذاشتم. برو الان منم بر می گردم. 
ماهان: خوب صبر می کنم تا برگردی. 
من: نه نه تو برو الان میام. 
دیگه منتظر نموندم که باهاش چونه بزنم دوییدم سمت خونه. در آسانسور بسته شد و صدای حرکتش به گوشم رسید. برگشتم و یه نگاه به آسانسور کردم. راه رفته رو برگشتم و رفتم سمت پله ها. یه نفس راحت کشیدم. آخیش به خیر گذشت. 
با دو از پله ها پایین رفتم و خودمو رسوندم به پارکینگ و ماشین ماهان. چون دوییده بودم نفسم بند اومده بود و صورتم سرخ شده بود. 
ماهان با تعجب به صورتم نگاه کرد. 
ماهان: چرا نفس نفس می زنی؟ چرا دوییدی؟؟؟ 
همون جور بریده بریده گفتم: چون ... معطل ... بودی ... 
ماهان: معطل بودم که بودم. ببین با خودت چه کردی؟ شدی لبو. دیگه این جوری عجله نکن. 
یه لبخندی زدم و ماهان راه افتاد. اومدیم از در پارکینگ بیایم بیرون که به خاطر یه ماشین دیگه که داشت از جلومون رد میشد مجبور شدیم صبر کنیم. راننده اون ماشینه هم برای ادب برگشت سمتمون که تشکر کنه که یهو هم من هم اون پسره خشک شدیم. 
من: وای خاک به سرم. 
این و اونقدر بلند گفتم که ماهان با تعجب برگشت سمتم و گفت: چیه چی شده؟ 
ناراحت وا رفتم. 
من: هیچی از همین امروز بازار شایعه به راهه برامون. 
ماهان با تعجب گفت: شایعه چی؟ چرا؟ 
یه اشاره به ماشینی که الان کامل از جلومون رد شده بود کردم و گفتم: ایم پسره یکی از خاله زنکترین شاگردام بود. این ترمم فکر کنم باهاش کلاس دارم. الانم که من و تو رو با هم دیده که با یه ماشین از تو پارکینگ اومدیم بیرون . هیچی دیگه همین الان تو کل دانشگاه میپیچه که من و تو با هم رابطه داریم و یه همچین چیزایی. 
از تهمت اصلا" خوشم نمیومد. نمی فهمیدم مسائل خصوصی ماها چه ربطی به دانشجوها داره آخه. 
ماهان بی خیال شونه اشو بالا انداخت و گفت: بی خیال آنا برای مردم که نمی تونیم زندگی کنیم. ماها هر کاری بکنیم اونا هر چی دوست داشته باشن می گن. بهش فکر نکن. خودتم اذیت نکن. 
خوش به حالش چقدر راحت فکر و زندگی می کرد. همینه که بهش میگم ماهان بی غم. به دلش بد راه نمی ده. 
با امیدواری و حرفهای ماهان یکم دلم آروم گرفت. راه افتادیم و رفتیم دانشگاه. 
رفتیم دفتر اساتید و آموزش و لیست دانشجوهامون و گرفتیم و هر کی رفت سمت کلاس خودش. 
ساعت 8:10 بود. وارد کلاس شدم. هم همه ای تو کلاس بود. تا من رسیدم صدا ها قطع شد. یه نگاه به کل کلاس کردم. پسر خاله زنکه تو همین کلاس بود. چه شانسی. صبحمو باید با اون شروع می کردم. رفتم رو صندلیم نشستم. وسایلمو گذاشتم رو میزو برگه اسامی و گرفتم تو دستم که یه نگاهی بهش بندازم. 
سرم پایین بود. تک و توک از گوشه و کنار کلاس صدای حرف و اینا می شنیدم. یهو گوشام تیز شد. صدا ها برام مفهوم تر شدن. 
-: آره آبتین خودش دیده اتشون از تو یه خونه اومدن بیرون. 
*: با مفتونه. خوش به حالش. خیلی خوب کسیو تور کرد. 
=: مفتون ازش سر تره. 
+: نه بابا حیف این دختره به این خوبی گیر مفتون بی افته.
*: یکی نیست استادا رو جمع کنه. فقط به دانشجوها گیر می دن. 
-: بزار اینا هم با هم خوش باشن چی کارشون داری؟ 
خون خونمو می خورد. دلم می خواست پاشم همه اشون و یه کتک سیر بزنم. اما به زور جلوی خودمو گرفتم. 
با سردترین نگاهم به کلاس نگاه کردم و گفتم: سلام فکر کنم من و بشناسید. مفخم هستم. این جور که از زمزمه ها پیداست خیلی هم معروف شدم. 
بزارید اول ترمی گفتنیها رو بگم که دیگه حرف و حدیثی پیش نیاد. زندگی خصوصی استادا به خودشون ربط داره و هیچ کدوم از ماها مجبور نیستیم در مورد روابط فامیلی و خانوادگی خودمون برای شماها توضیح بدیم. خوشم نمیاد که در مورد خودم و زندگی خصوصیم حرف و حدیثی بشنوم. 
هر حرفی از دهن هر کسی بیرون بیاد و به گوش من برسه بهتره که خود طرف بره درسشو حذف کنه چون اگه این کارو نکنه بی برو برگرد یه نمره صفر تو کارنامه اش داره. 
این از درس من. مطمئنم اساتید دیگه هم خوششون نمیاد مسائل خصوصیشون ورد زبون همه باشه. پس حواستون به دهنتون و حرفهاتون باشه. 
این و گفتم و خیلی خونسرد و محکم شروع کردم به حضور و غیاب. صدا از کسی در نمی اومد. 
معمولا" روز اول کلاس به معارفه و گفتن روش تدریس می گذشت اما از اونجایی که می خواستم از همین اول کار اقتدارمو نشون بدم. دقیق یک ساعت و ربع کامل درس دادم. این دانشجوهام از ترسشون صداشون در نیومد. خوب که حالشون و گرفتم. خسته نباشیدی گفتم و منتظر موندم یکی یکی بی سرو صدا از کلاس برن بیرون. 
از خودمو اقتدارم خوشم اومده بود. الان دیگه همه منو به رسمیت می شناختن.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۳۹ عصر
جلوی گاز تو آشپزخونه ایستاده بودمو داشتم غذا درست می کردم. حالا غذای غذا هم که نبود. چون اسم نداشت. کلی چیز میزو با هم قاطی می کردم. خودم که می گفتم غذای ژاپنی و ایناست. فلفل دلمه ای و سیب زمینی و قارچ و هویج و کلی چیزای دیگه رو با هم سرخ می کردم. یه غذایی می شد رنگ و قیافه اش که خیلی خوب بود. خاله که عاشق غذاهای من درآوردی بود. واسه خودم غذا رو هم می زدم و زیر لب آواز می خوندم. -: چی کار می کنی؟ همچین ترسیدم که قاشق پر ملاتم از دستم افتاد و زمین و به گند کشید. یه نگاه عاجز به جلوی پام و گندی که زده بودم کردم و با حرص سرمو بلند کردم و به ماهان چشم غره رفتن. پررو پررو نیشش گوش تا گوش باز بود. تازه می فهمیدم که مامان بیچاره ام از دست من چی می کشید. ماهان اومد جلو و یه نگاه به زمین کرد و بی توجه یه چنگال برداشت و به غذام ناخونک زد. هرچی من نگاش کردم که شاید خجالت بکشه اما این پسره پررو تر از این حرفها بود. محکم با دست کوبوندم رو دستش. برگشت وبا چشمهای گرد بهم نگاه کرد. ماهان: چته؟؟؟؟؟ داشتم غذا می خوردم. با حرص گفتم: بی خود . اینجا رو کثیف کردی حالا میگی داشتم غذا می خوردم؟؟؟؟ می خوام نخوری. از رو کابینت دستمال و برداشتم و پرت کردم تو سینه اش. با دست رو سینه اش نگهش داشت و با چشمهای گشاد بهم نگاه کرد. زیر گاز و خاموش کردم و گفتم: اینجا رو تمیز می کنی. یه لک نباشه. نیام ببینم هنوز کثیفه ها. یه قدم برداشتم برم که یهو یاد یه چیزی افتادم. سریع برگشتم سمت ماهان. آقا خم شده بود رو ماهیتابه و داشت چنگال چنگال غذا می خورد دو لوپی. با جیغ گفتم: ماهانننننننننننننننن.... همچین سکته ای برگشت سمتم و از ترسش چنگالو پشت سرش قایم کرد که یه لحظه خنده ام گرفت. انگشت اشاره امو گرفتم طرفشو رفتم سمتش. هی انگشتم و تکون می دادم و یک کلمه حرف می زدم. من: ببین ماهان. من اون غذا رو سانت زدم. یه سانت ازش کم بشه من می دونم و تو. اون نقشه ها یادته باید تا فردا تحویلت می دادم؟؟؟ تا اطلاع ثانوی خبری ازشون نیست. اینجا رو تمیز کن تا یه فکری برات بکنم. هی یک کلمه حرف می زدم و یه قدم می رفتم جلو اونقد رفتم جلو که تقریبا" تو حلقش بودم. انگشتمم مثل سیخ تو سینه اش فرو می رفت. دوباره با تاکید یک کلمه حرف زدم و انگشتمو با هر حرف فشار دادم تو سینه اش. من: اینجا رو مثل چی برق می ندازی. وگرنه از غذا و شام خبری نیست. ماهان همون جور که به گاز چسبیده بود مظلوم گفت: آخه خیلی خوشمزه است. با تعریفش یه ذوقی کردم و نیشم باز شد. با دیدن نیش من ماهانم یکم خیالش راحت شد. اومد یه لبخندی بزنه که سریع اخم غلیظی کردمو نیشمو بستم. تند و بلند گفتم: تمیزش کن. این و گفتم و برگشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون. یعنی اگه مامانم با این اقتدار با من حرف می زد من تا حالا هم خانم شده بودم هم آدم. واسه خودم خوشحال رفتم جلوی تلویزیون نشستم و کانالا رو بالا پایین کردم که یه آهنگ خوب پیدا کنم. یه 5 دقیقه بعد ماهان کارش تموم شد و اومد کنارم نشست. ماهان: انقده که تو جیغ و داد میکنی و عصبی بازی در میاری یادم رفت اصلا" برای چی اومده بودم تو آشپزخونه. خم شده بودم جلو و دستهامو گذاشته بودم رو پاهام و تو هم قفلشون کرده بودم. تو دستهامم کنترل تلویزیون بود. رفته بودم تو بحر فیلمه. یه نگاه سریع به ماهان کردم و گفتم: برای چی اومده بودی؟؟؟ ماهان: اومدم بگم امشب مهمونی دعوتم تو هم میای. این یکی از اون چند تا مهمونیه ایه که بهت قول داده بودم. فیلمو بی خیال شدم و کامل به ماهان نگاه کردم. یه ابرومو دادم بالا و گفتم: مهمونی؟ تو این شرایط؟؟؟ یعنی خاله و عمو رو تنها بزاریم؟ زشته. ماهان یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت: یعنی تو باید همه اش تو خونه کیشیک بابا و مامان منو بدی؟ شاید این مرد و زن بخوان یکم عشقولانه باشن باهم من و تو که نباید سرخر باشیم این وسط. منم شعورم میرسه دیگه برای همین از این برنامه مهمونیها ترتیب می دم که یه جورایی تنهاشون بزارم. برو حاضر شو یه دو ساعت دیگه می ریم. منم میرم به مامان اینا بگم که ما میریم بیرون و شب یکم دیر میایم. آخ جون مهمونی. نمردیم و ماهان خان یاد قولشون افتاد. ولی بد نشه دوتایی تا دیر وقت می خوایم بریم بیرون. نه بابا وقتی ماهان میگه موردی نیست حتما" نیست دیگه. خوشحال از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم و دنبال یه لباس مناسب برای مهمونی گشتم. یه تاپ سفید آستین حلقه ای پوشیدم با یه کت کوتاه مشکی و یه شلوار جین مشکی. موهامم یه سشوار کشیدم و یه وری ریختم تو صورتمو باز گذاشتم بمونه. یه آرایش ملایمی هم کردم. اون پریسا بود که آدم و خفه می کرد با آرایش. یه بوت پاشه دارم گرفتم که بلندیش تا وسطای ساق پام میومد. پاشنه اش بلند بود ولی نه اونقدر که نتونم راه برم باهاش. حاضر شدنم نیم ساعتم طول نکشید. یه پالتوی مشکی تنم کردم و یه شال قرمز جیغم باز انداختم رو سرم. اون رژ جیغیه که روز اول ماهان از رو زمین برش داشته بودم زدم به لبم. اوه اوه چه لبی شده بود. واسه خودم نیشمو باز کردم که صدای در اتاقم اومد. کیف سانتالیمو برداشتم و رفتم سمت در. در اتاق و باز کردم. ماهان پشت در خوشتیپ ایستاده بود. یه شلوار جین مشکی با یه بلوز مردونه خاکستری تیره به همراه یه پالتوی خاکستری کوتاه که بلندیش تا وسطای رونش می رسید پوشیده بود. داشتم دقیق نگاهش می کردم که ماهان سوتی کشید و گفت: ایوللللللللل ببین آنا خانم چه کرده. امشب از کنار خودم تکون نمی خوری. این حرف و با لبخند گفت اما خیلی جدی بود. من که نفهمیدم حالا جدی گفت یا شوخی کرد. دو تایی با هم رفتیم پایین. از خاله اینا خداحافظی کردم و رفتیم سمت آسانسور. خدایا چی کار کنم این دفعه. در آسانسور باز شد. ماهان ایستاد تا من اول وارد بشم. رفتم تو آسانسور .... ماهانم بعد من سوار شد. اومد دکمه اشو بزنه که یهو یه جیغ کوچیک کشیدم و با دست کوبوندم به صورتم. ماهان سکته زده برگشت طرفم. ماهان: چی شده؟؟؟ من: وای دیدی موبایلمو یادم رفت. بزار برم بیارمش. تو برو منم میام. تندی اومدم بیرون قبل از بیرون اومدن دکمه پارکینگو زدم. تا پامو از در آسانسور گذاشتم بیرون صدای موبایلم از تو کیفم بلند شد. شوکه و بهت زده برگشتم سمت آسانسور. چشمهام قفل شد تو چشمهای متعجب ماهان ... صدای زنگ گوشیم با صدای آهنگ آسانسور قاطی شد. نگاه متعجب و پر سوال ماهان اذیتم می کرد. نمی تونستم چشم ازش بردارم. تو بهت و ناباوری ما در آسانسور بسته شد. همزمان چشمهای منم بسته شد. نفس حبس شدم صدا دار بیرون اومد. چشمهامو باز کردم. اخم کرده بودم. مطمئنن ماهان الان سوال پیچم می کرد. کاش می تونستم نرم مهمونی. صدای زنگ گوشیم قطع شد. پشت سرش صدای اس ام اسم بلند شد. گوشیمو با حرص از تو کیفم در آوردم. الانم وقت ونگ زدن بود؟؟؟؟ زنگ و پریسا زده بود و اس ام اس برای ماهان بود. ((( تو ماشین منتظرتم ))) کلافه لپامو باد کردمو خالیشون کردم. نمیشد ماهان و پیچوند بدتر میشه. رفتم سمت پله ها و رفتم پایین. در ماشین و باز کردم و رفتم نشستم توش. منتظر بودم که ماهان سوال پیچم کنه اما در کمال تعجبم ماهان بی حرف ماشین و روشن کرد و راه افتاد. بهش نگاه کردم. مستقیم به رو به روش نگاه می کرد. یه اخم کوچیک رو صورتش بود اما دهنش بسته بود و انگار خیال باز شدنم نداشت. تو کل مسیر یک کلمه حرفم نزد. یه 20 دقیقه بعد پیچید تو یه کوچه. ماشین و پارک کرد. یرگشت سمتم. یه لبخند زد و گفت: آنا خانم پیاده شو که رسیدیم. اخمش رفته بود. انگار نه انگار. خوشحال از اینکه به روی خودش نیاورده با لبخند پیاده شدم. رفتیم سمت یه آپارتمان. ماهان زنگ زد به دوستشو دوستش در و برامون باز کرد. مهمونی طبقه اول بود برای همین از پله بالا رفتیم. در خونه رو باز گذاشته بودن. چه صدای آهنگی هم میومد. وارد خونه شدیم و ماهان از همون دم در شروع کرد با همه سلام و علیک کردن. منم بهشون معرفی می کرد. یکی از دوستاش اومد جلو اسمش خشایار بود. سلام علیک کردیم. انگار خونه همین خشایار بود. دوست دخترش باران و بهم معرفی کرد. باهاش دست دادم و باران راهنماییم کرد سمت یه اتاقی که بتونم لباسهامو در بیارم. ماهانم پالتوشو داد بهم تا با خودم ببرم. نوکر باباش غلام سیاه. چه خوششم اومده. ولی ببین اینجا چه خبره. چه خر تو خریه چقده آدم ریخته اینجا. اما خونشم بزرگ بودا. جون میده واسه پارتی گرفتن. این ماهانم نمی دونم این دوستاشو از کجا پیدا کرده. با باران رفتیم و من وسایلمو گذاشتم تو اتاق و برگشتیم پیش ماهان و خشایار. یه چند تا دختر اومدن سمتمون که یهو ماهان سریع دستشو انداخت دور کمرم. بهت زده با تعجب برگشتم نگاهش کردم و برای اینکه جلوی دوستاش ضایع نشه آروم گفتم: ماهان چی کار می کنی؟؟؟؟ ماهان یه نگاهی بهم کرد و آرومتر از من گفت: جون ماهان یه چند دقیقه همین جوری بایست و هیچی نگو باشه؟؟؟؟ هر چی هم که گفتم عکس العمل نشون نده. برات میگم. خوب؟؟؟؟ من که نفهمیده بودم منظورش چیه. اما با این حال ساکت موندم. این پسره هم یه وقتهایی جنی میشد و کارهای عجیب غریبی می کرد. اون چند تا دختر اومدن سمتمون. داشتم نگاهشون می کردم. هر کدوم یه رنگ و جلایی داشتن. نه به من که تا حلقمو پوشونده بودم. نه به اینا که به زور لباس تنشون کرده بودن. البته تو این مهمونیها همه مدل سر و شکلی می دیدی. یکی از دخترها موهای بلوند و بلندی داشت که باز و فر بود. خیلی فرش قشنگ بود. یکی دیگه موهای مشکی صاف شلاقی داشت. اون یکیشون موهای فندقی با هایلایتهای روشن داشت که موهاشو بالا جمع کرده بود. خیلی خوشگل شده بود موهاش. فکر می کردی چه قدر مو داره. هر سه تاشون شلوار جین با رنگهای مختلف پوشیده بودن. کفشهای پاشنه دارشونم که برده بودتشون تو آسمون. مو فندقیه یه تاپ یقه شل آستن حلقه ای پوشیده بود. موبلونده یه تاپ بندی و اون یکیم که دکلته. خوب انگاری مو فندقیه از همه با حجاب تر بود. خوشگلتر از اون دو تای دیگه هم بود. رسیدن بهمون. سلام کردن. دختر موفندقیه با ذوق اومد سمت ماهان. دختر مو فندقیه: ماهانننننننننن عزیزممممممممممممممم ..... من و میگی چشمهام از کاسه در اومده بود عزیز مزیز نداشت ماهان. البته دروغ چرا یه 10-20 تایی داش به همه هم میگفت هانی ..... اینم برای این بود که اسماشون و قاطی نکنه وگرنه دفترچه تلفن نبود که این همه اسم یادش بمونه که. منتظر بودم ببینم این دختره کدوم هانی یه؟؟؟؟   دختر موفندقیه دستشو بلند کرد که بندازه دور گردن ماهان که ماهان زودتر خودشو کشید عقب و گفت: معرفی می کنم آنا جان دوست دخترم. تا ماهان اینو گفت من که فکم افتاد زمین هیچ اون دوتا دختر دیگه هم چشمهاشون در اومد. دختر موفندوقیه هم خشک شد. دستهاشم رو هوا موند. با بهت برگشت سمت منو یه نگاه کلی به من کرد و چشمش رو دست ماهان که دور کمرم بود خشک شد. دختره به کنار یکی باید منو جمع می کرد هی دوست داشتم برگردم سمت ماهان و بگم : کی؟؟؟ من؟؟؟؟ دوست دخترتم؟ من کدوم هانی ام؟؟؟؟؟ دختره مو فندقیه اخم کرد. با حرص و عصبی گفت: دوست دختر جدیدته؟؟؟ نگفته بودی؟ ماهان یه لبخند قشنگ زد و گفت: جدی نگفته بودم؟؟؟ عجیبه همه می دونن نمی دونم شاید تو نشنیده بودی. دختره با حرص یه نگاه به ماهان و یه چشم غره توپ به من رفت و دوباره گفت: ببین چه خودشم بقچه پیچ کرده. خوب عزیزم تو که می خواستی چادر چاقچور کنی تو همون خونه اتون می موندی دیگه اینجا اومدی چی کار؟؟؟؟ دختره همچین گفت عزیزم که انگار می خواست بگه دختره پتیاره. یعنی خداییش عزیزمش مثل فحش بود برام. اومدم جوابشو بدم که ماهان پیش دستی کرد و گفت: آنا جان به خاطر من اومدن. منم از تیپش خیلی خوشم میاد. می دونی که خوبه دختر سنگین و متین باشه. بعد همچین لبخندی به دختره زد که از صد تا فحش بدتر بود. دختره رو کارد می زدی خونش در نمیومد. همون موقع خشایار اومد با دو تا لیوان یه بار مصرف تو دستش. گرفتشون سمت ماهان و گفت: بفرما ماهان اینم برای شما و خانمتون. نوش. یه چشمکی هم همراه حرفش و نیش بازش زد. انگار خیلی خوشش اومده که گفته خانمتون. چیه حالا ایستادی اینجا؟ انعام می خوای؟؟؟؟ ماهان یکی از لیوانها رو برداشت و به اون یکی اشاره کرد و گفت: مرسی آنا نمی خوره. اهل این چیزا نیست. پسره یه لبخند همراه یه نگاه تحسین آمیز بهم انداخت و گفت: خیلی حرفه که بیای اینجا و تو این جو بتونی خودتو نگه داری و خودتو گم نکنی . مثل بعضیا. دقیقا" منظورش از بعضیها همون دختره بود. دختره لیوان دوم و از دست خشایار گرفت و سر کشید . بعد با اخم و پوزخند گفت: این نشونه منگل بودن طرفه نه حفظ کردن خودش. این و گفت و با دوستاش بلند خندیدن. انقده دوست داشتم برم پاشنه کفشمو فرو کنم تو دماغ عمل کرده اش که نگو. حس کردم فشار دست ماهان دور کمرم زیاد شد. نگاهش کردم. اخم کرده بود. رو به دختره گفت: دقیقا" این همون فرق تو با آناست. همونی که باعث شد خیلی راحت بزارمت کنار. با دوبار اومدن به مهمونی خودتو گم کردی و همرنگ جماعت شدی. بعضیها جنبه آزادی و ندارن. تو هم یکی از همون بعضیهایی که خیلی زود جو زده شدی. این و گفت و برگشت و من و با خودش برد. لحظه آخر برگشتم و به دختره نگاه کردم. داشت حرص می خورد. صورتش جمع شده بود. اونقد لیوانشو تو دستش فشار داده بود که لیوان آخرش طاقت نیاورد و له شد و محتویاتش پاشید رو تن خودشو دوستاش. خشایارم با یه نیش باز اینا رو تنها گذاشت و رفت. برگشتم و به ماهان نگاه کردم. صورتش سرد بود. اخم کردم. با اینکه کلی با جوابای ماهان حال کردم اما ماهان حق نداشت ازم این جوری استفاده کنه. باز اگه به خودم میگفت و با اجازه خودم این فیلمو میومد یه چیزی اما بی خبر تو عمل انجام شده قرارم داده بود. از این خوشم نمی اومد. نکنه از اول خبر داشت که این دختره اینجاست و منو آورده بود که برای این دختره فیلم بیاد؟؟؟؟؟ یه حس بدی پیدا کردم. فکر می کردم ماهان به خاطر من و اینکه بهم قول داده بود و به خاطر اینکه از خونه بیام بیرون و یکم بهم خوش بگذره آوردتم مهمونی. حالا از این فکر که از اولم به خاطر خودش منو همراهش کرده حرصم گرفته بود. با همون اخم خودمو کشیدم کنار. ماهان با تعجب برگشت سمتم. بهش نگاه کردم و گفتم: آقا ماهان اصلا" ازت انتظار نداشتم. سواستفاده ابزاری اونم به این وضوح؟؟؟؟ خیلی روت زیاده. منو آوردی اینجا که کارهاتو برات ماستمالی کنم؟؟؟ که شر دوست دخترای مزاحمتو کم کنم از سرت؟؟؟؟ مگه من مگس کشم که دور و برات راه بی افتم و مگسها رو از دورو برت بپرونم. عصبی بودم اما نمی دونم این همه مگس و این چیزا از کجام در اومد و گفتم. ماهان هم تعجب کرده بود هم با این بساط حشره شناسی من خنده اش گرفته بود. تا با لبخند دهن باز کرد که یه چیزی بگه. با اخم گفتم: خیلی بی ادبی. برگشتم با قهر برم. از خنده اش بیشتر لجم گرفته بود. شاید اون اولش زیاد ناراحت نشد ه بودم اما این لبخندش جریم کرده بود. باعث می شد خود به خود عکس العمل نشون بدم و اخم کنم. شده بودم مثل دختر بچه ها که سر یه چیز خیلی الکی اخم و تخم می کنن. اومدم برم که ماهان بازومو گرفت و برم گردوند. چرخیدم و صاف رفتم تو شکمش. با همون لبخند نصفه اش با چشمهای شیطونش بهم نگاه کرد و گفت: چه مگس و پشه ای راه انداختی دخترِ خوب. واقعا" خودت فکر می کنی که تو رو به خاطر نشون دادن به 4 تا دختری که اصلا" برام مهم نیستن آوردم؟؟؟؟ واقعا" فکر می کنی با این آدمها قابل مقایسه ای؟؟؟؟ از چی انقدر ناراحتی؟؟؟؟ نکنه از اینکه گفتم دوست دخترمی؟؟ واقعا" هم اونقدر ناراحت نبودم. چی جوابشو می دادم؟ بگم از اینکه خندیدی لجم گرفت؟؟؟؟ نمیگه خیلی بچه ای؟؟؟ شاید حق با مامان باشه و من هنوز خیلی بچه ام. برای اینکه بیشتر از این ضایع نشم با یه حرکت خودمو کشیدم عقب و چونه امو دادم بالا و چشمهامو مل مل دادم و گفتم: حالا این دفعه می بخشمت ولی دفعه آخرت باشه. برای این کارمم حق الزحمه می گیرم بعدا" بهت میگم چی. این و گفتم و یه حرکتی به سرم دادم و برگشتم که برم. صدای قهقهه بلند ماهان و از بین صدای بلند موزیکم می شنیدم. خنده ام گرفته بود. لبخند به لب یه قدم برداشتم که برم اون سمت سالن تا یه شربتی چیزی برای خودم بگیرم که ..... تو جام موندم. خشک شدم. عصبهام خوابید. دستهام افتاد بغلم . شدم یه تیکه چوب خشک. هوا رو گم کردم. نفسم بالا نمی اومد. چشمهام بهت زده به آدمی که جلوم بود خیره موند. هجوم خاطرات و تو سرم حس کردم. گیج و منگ به آدمی که جلوم بود و می خندید نگاه می کردم که چشمم خورد به یه دختری که دستشو گذاشته بود رو شونه اون آدم و سرشم گذاشته بود رو دستش و با لبخند به پسر نگاه می کرد. نفس تنگی گرفته بودم. بغض کردم. اشک تو چشمهام حلقه زد. قلبم فشرده شد. یه درد بدی و تو دلم حس کردم. با آخرین جونی که برام مونده بود برگشتم. چشمهامو بستم و برگشتم سمت ماهان. هنوز چشمهام بسته بود. نمی تونستم بازشون کنم. می ترسیدم. می ترسیدم دوباره تصویر اون آدم بیاد جلوم. حضور ماهان و جلوم حس کردم. بازوهامو گرفت و با نگرانی گفت: آنا ... چی شده؟؟؟ چرا یهو برگشتی؟؟؟؟ چرا چشمهاتو بستی؟؟؟؟ با آخرین توانی که داشتم چشمهامو باز کردم. خیره شدم به چشمهاش. با چشمهای اشکیم ... با بغض ... با التماس ... گفتم: ماهان منو از اینجا ببر ....   اونقدر با حال زاری این دو کلمه رو گفتم که ماهان به عمق فاجعه پی برد. چشمهای اشکیم نگرانترش کرد. با لحن آرومی گفت: باشه ... باشه .. میریم .... ماهان با دست به کسی اشاره کرد. خشایار اومد کنارمون. ماهان آروم به خشایار گفت: خشایار وسایل ما رو میاری؟؟؟ باید بریم آنا حالش خوب نیست. خشایارم نگران نگاهم کرد و گفت: چرا ؟؟؟ چی شده؟؟؟؟ آنا خانم که چیزی نخوردن .... ماهان پرید وسط حرفش و با تحکم گفت: خشایار وسایل. خشایار سریع رفت. چشمهامو بستم و خدا خدا می کردم که زودتر خشایار برگرده که بتونم از این جهنم برم بیرون. هواش جلوی نفسمو می گرفت. انگار خالی از اکسیژن بود. چشم بسته در حال دعا بودم که ..... -: آنا .... خودتی ؟؟؟؟؟ با چشمهای بسته اخم کردم .... دیدتم ... تموم شد ... به زور چشمهامو باز کردم. ماهان با تعجب به پشت سرم نگاه می کرد. برگشتم ...... دیدمش ............. جلوم ایستاده بود .......... بهت زده به سر تا پام نگاه می کرد. با دستهای باز اشاره ای بهم کرد و با همون بهت و دهن باز گفت: باورم نمیشه. به زور شناختمت. چقدر عوض شدی دختر .... ببین چی کار کردی با خودت ... به زور یه لبخند محو زدم. اونم از سرم زیاد بود. هنوز داشت با بهت و تعجب همراه یه لبخند ناباور نگاهم می کرد. سرشو بالا آورد و به صورتم نگاه کرد. -: خیلی خوشگل شدی. معرکه شدی . چقدر از دیدنت خوشحال شدم. کاش منم می تونستم همین حرف و بهش بزنم. -: خیلی دلم برات تنگ شده بود. هیچ خبری ازت نیست. یه ابروم رفت بالا. بالاخره دهن باز کردم. من: مگه قرار بود خبری باشه؟؟؟ رفتم که فراموش بشم. دستهاشو تو جیب شلوارش فرو کرد. فرصت کردم دقیق نگاهش کنم. به پسری که جلوم ایستاده بود و یه زمانی همه زندگیم بود. قد یه سر از ماهان کوتاه تر بود. خوب ماهان زیادی بلند بود. شونه های گردی داشت. به خاطر وزنه زدنش بود. هیکل پری هم داشت. برای همین همیشه همه بهمون میگفتن چقدر بهم میاین و با هم تفاهم دارین. حتی از نظر قد و قواره هم به هم شباهت داشتیم. یعنی اون موقع داشتیم. یه شلوار جین تیره پوشیده بود با یه بلوز سورمه ای. یه کت اسپرت مشکی هم روش. همیشه عاشق این جور تیپ زدنش بودم. چشمم افتاد به چشمهاش. اون داشت کامل بررسیم می کرد. کارش که تموم شد دوباره بهم نگاه کرد. یه لبخند مهربون زد. لبخندی که بعد 5 سال دیگه می فهمیدم چه معنی میده. یه نگاه دلتنگ بهم کرد. نگاهشو می خوندم. 5 سال تو خواب و بیداری همراهم بود. پسر: تلخ حرف می زنی. بدون لبخند نگاهش کردم. زل زدم تو چشمهاشو گفتم: باید شیرین باشه؟؟؟؟ پسر: ما خوب تمومش کردیم. من: برای تو خوب تموم شد. پسر: تو راضی بودی. من: مجبور بودم. پسر: می دونستی که نمیشه .... پوزخند تلخی زدم. من: چون می دونستم نمی خوای رفتم .... یه اخم ناراحت کرد. پسر: ما حرفهامونو زدیم. من: برای همین گلایه نمی کنم. خیره شدیم به چشمهای هم. تو چشمهامون 1000 تا حرف بود 1000 تا جمله ناگفته. حرفهایی که نباید به زبون می آوردیم. نگاهمو از چشمهاش گرفتم. به پشت سرش نگاه کردم. به دختری که با لبخند اما متعجب به سمتمون میومد. یه سارافون آستین حلقه ای پوشیده بود با یه جوراب شلواری. سارافونش خیلی کوتاه بود. موهاشو جمع کرده بود بالا. یقه لباسش هفت باز بود. بی اختیار یه پوزخند اومد رو لبهام. این بود دختری که جامو گرفته بود. پسر رد نگاهمو گرفت و رسید به دختر. یه لبخند به دختر زد و دستشو دراز کرد و دستشو گرفت. قلبم فشرده شد. دختر اومد و کنار پسر ایستاد. دستشو انداخت دور بازوی پسر. حس می کردم دستشو دور گردن من انداخته و فشار میده. پسر با لبخند رو کرد سمت من و گفت: معرفی می کنم. عسل جان دو ست دخترم. عسل سریع همراه با یه لبخند گفت: اگه خدا بخواد به زودی میشیم نامزد. روح از بدنم خارج شد. خشک شدم تو جام. چشمهام مات موند. چی گفت؟؟ نامزد ؟؟؟ به پسر نگاه کردم. با لبخند یه نگاه مهربون بهش کرد. به زور جلوی اشکهامو گرفتم که پایین نیاد. پسر رو به من اشاره کرد و گفت: این خانمم آنا جان از دوستان قدیم هستن. به قدمت 5 سال زندگی و جوونی و رویاهای دخترونه. پسر یه نگاه به ماهان کرد که تا حالا آروم کنارم ایستاده بود. پسر: و ایشون .... به ماهان نگاه کردم. نگران نگاهم می کرد انگار اونم متوجه ناجور بودن اوضاع شده بود. با دست به ماهان اشاره کردم و گفتم: پسر خاله ام ماهان. به پسر اشاره کردم و گفتم : حامد .... حامد دستشو جلو آورد و همراه با یه لبخند با ماهان دست داد و گفت: خوشبختم. نمی دونستم آنا پسر خاله داره ....و پر سوال به من نگاه کرد. از نگاهش کلافه شدم. اخم کردم. مگه قرار بود همه چیو بدونه؟ سرد گفت: قرار که نیست همه چیزو در مورد من بدونی. حامد از حرفم تکونی خورد و متعجب بهم نگاه کرد. انتظار این حرف و ازم نداشت. به درک نداشته باشه. برام مهم نیست. صدای باران و خشایار و شنیدم. سریع برگشتم سمتشون. باران وسایلمون و آورد. شرمنده بودم اما اونقدر حالم خراب بود که نمی تونستم غصه شرمندگی و هم بخوردم. تندی پالتومو گرفتم پوشیدم و شالمو انداختم رو سرم. دکمه های پالتومو نبستم. سریع گونه باران و بوسیدم و از خشایار یه خداحافظی سر سری کردم و برگشتم. بدون نگاه کردن به حامد و عسل یه خداحافظ گفتم و رفتم سمت در خروجی. ماهان هنوز داشت با خشایار حرف می زد. در خونه رو باز کردم. بی توجه به ماهان بی توجه به ماشین، کنار پیاده رو، رو گرفتم و تلو تلو خورون راه افتادم. همچین راه می رفتم که یکی می دیدتم فکر می کرد مستم. صدای قدمهای ماهان و از پشت سرم شنیدم. پام گیر کرد به یه چیزی و محکم با زانو خوردم زمین. دردم گرفت اما دردش در برابر درد قلبم هیچی نبود. اشکم پایین چکید. ماهان خودشو بهم رسوند. نشست کنارم. نگران گفت: آنا خوبی؟؟؟ طوریت که نشد ؟؟؟؟ چشمم که به ماهان افتاد بغض سنگینی که همه این مدت نگهش داشته بودم، همه این یک سال، تحملش تموم شد و شکست. با صدای بلند زدم زیر گریه. بلند بلند گریه می کردم و گوله گوله اشک می ریختم. ماهان دست پاچه، نگران و هول بهم نگاه می کرد. سعی داشت ارومم کنه. با دست بازمو مالید و گفت: گریه نکن. خوب یه زمین خوردن ساده است. چیزی نشده که؟؟؟؟ با همون بغض، با همون گریه، میون اشک ریختن گفتم: چرا همه بلاها سر من میاد؟ چرا در و دیوار و شیشه و زمینم باهام لج کردن؟؟؟ چرا همیشه من باید با کله برم تو دیوار. با زانو بخورم زمین. با دست برم تو شیشه؟؟؟؟ چرا این شیشه ها باید برن تو قلب من؟ سنگهای زمین برن تو پاهام؟ چرا سر من باید بشکنه؟؟؟؟ نمی خوام؟ نمی خوام همیشه من اونی باشم که بلا سرش میاد. ماهان ناراحت گفت: آنا گریه نکن عزیزم آروم باش. با گریه گفتم: ماهان پاهام درد میکنه ..... قلبم می سوزه..... دلم داره آتیش می گیره ..... نمی تونم بایستم..... نمی تونم راه برم...... بریدم ... خسته ام .... از تحمل همه چیز ... از اینکه پام زخمی شه و هیچی نگم ... از اینکه سرم بشکنه و ساکت بمونم ... از اینکه قلبم بسوزه و بازم بلند شم بخندم و شاد باشم ..... بریدم ... کم آوردم ... می خوام گریه کنم .... می خوام برای دردام گریه کنم ... گریه کنم تا درد پام یادم بره .... پام درد میکنه ..... هنوز داشتم بلند بلند گریه می کردم. ماهان دستهاشو حلقه کرد دور شونه امو کشیدم تو بغلش. سرمو گذاشتم رو سینه اشو گریه کردم. میون گریه و بغض چنگ زدم به لباسشو و گفتم: دیدیش؟؟؟ دیدی دختره رو؟؟؟ اونی که اومده جای من؟؟؟ اونی که خیلی راحت تونست جایگاه 5 سالمو غصب کنه ؟؟؟ چه دلشادم چه جایگاهی. اگه جایی داشتم که راحت فراموش نمی شدم. دختره خیلی بهتر از من بود؟؟؟؟ چرا اون ؟؟؟؟ چرا من نباید باشم ؟؟؟؟ ماهان آروم آروم دست می کشید رو کمرم. بی حرف . آروم بغلم کرده بود و نوازشم می کرد. گذاشت خالی شم. گذاشت حرف بزنم گذاشت مستقیم و غیر مستقیم درد و دل کنم. خوب که گریه کردم آروم بلندم کرد. بردم سمت ماشین. نشوندم رو صندلی و خودش نشست پشت فرمون راه افتاد. دکمه ضبط ماشین و زد. آهنگش تو گوشم پیچید. سرمو تکیه دادم به شیشه و هم صدا با خواننده اشک ریختم. حرف دل منو می زد. شاید آهنگش یه جورایی شاد بود اما کلامش ... کلام دل بود ..... بازم اشکای چشمام مثل اب رونه ادم با چه امیدی تو این دنیا بمونه دیگه با چه غروری بگم خیلی صبورم مگه میشه تو گریه بگم مست غرورم صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق بیام با یه اشاره بیام با یه اشاره یه اشاره تو قلبت کی عزیز تر شده از من کی اومد که بدت اومده از من کناره تو همش عشق تو حرفام چقدر پیش تو اروم میشه دنیا صدام کن که
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۰ عصر
دوباره بشم عاشق عاشق بیام با یه اشاره بیام با یه اشاره یه اشاره خیال کردی دل من دل ساده ی عاشق از این شاخه به اون شاخه پریده دل ساده ی عاشق دیگه بی تو تو دنیا یه شب خواب خوش عشق و ندیده تو قلبت کی عزیز تر شده از من کی اومد که بدت اومده از من کناره تو همش عشق تو حرفام چقدر پیش تو اروم میشه دنیا صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق بیام با یه اشاره بیام با یه اشاره یه اشاره هنوزم دوستش داشتم. هنوزم با یادش زندگی می کردم. هنوزم وقتی اسمش میومد همه خاطراتم جون می گرفت. کم نبود مدت با هم بودنمون. 5 سال .... 5 سال شادی و غم. به خونه رسیدیم. حالم اصلا" خوب نبود. اومدم پیاده شم که سرم گیج رفت و نشستم کنار در ماشین. ماهان ماشین و دور زد و سریع خودشو بهم رسوند. زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد که بلند شم. بعدم راه افتاد که بره سمت آسانسور. با آخرین جونی که داشتم ایستادم و ماهانم مجبور کردم که بایسته. برگشت و با تعجب نگاهم کرد. چشمم به در آسانسور بود. انگار چیز بدی می دیدیم. با اخم گفتم: از پله ها می رم. یکم نگاهم کرد. نگاش نکردم. بی حرف راهمونو کج کرد سمت پله ها. با کمک ماهان بالا رفتن از پله ها برام آسون تر شده بود. دیگه نفسم نمی گرفت. دیگه پاهام درد نمی گرفت.   رسیدیم به خونه ماهان کلید انداخت و در و باز کرد. باز هم بی صدا و بی حرف رفتیم تو خونه، از پله ها رفتیم بالا و ماهان بردتم تو اتاقم. به کنار تختم رسیدم. همه جا تاریک بود. دیگه زانوهام نکشید. قیافه حامد و اون دختره عسل دوباره جلوی چشمهام جون گرفت. بدنم سست شد و نشستم رو زمین. ماهانم با من نشست. هنوز کمرمو گرفته بود. دوباره سیل اشکهام جاری شد. دوباره گریه. نمی خواستم گریه کنم. اما نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. یادش دلمو آتیش می زد. ماهان سرمو گرفت و کشدم تو بغلش. چقدر الان به نظرم ماهان محکم بود. چقدر آروم بود. همین که هست خوبه. همین که مجبور نیستم تنها، تو تاریکی به حال خودم گریه کنم خیلی خوبه. دلم داشت می ترکید. حرفهایی که یه سال تو دلم مونده بود و تا نوک زبونم اومده بود و به زور فرستاده بودمشون عقب داشتن از دهنم می اومدن بیرون. سد سکوتم شکست. باید درد و دل می کردم. حتی شده با ماهان. ماهان موهامو نوازش می کرد. نرم. یه دستش دور کتفم بود و من و به خودش فشار می داد. صدای آرومش و دم گوشم شنیدم. ماهان: آنا چرا این جوری گریه می کنی؟؟؟؟ اون پسر دلیله همه گریه هاته؟؟؟؟ می خوای حرف بزنی؟؟؟ و حرف زدم. زبونم از هم باز شد. با بغض و گریه گفتم: ماهان خیلی بده که یه عمر به امید یه آدم باشی و آخرش بفهمی تو اونی نیستی که اون می خواد. که همه این مدت همه اش یه دوره کوتاه بوده برای اون که از اولشم می دونست که تموم میشه. خیلی بده که بفهمی از اول به یه چشم دیگه بهت نگاه می کنه نه اون جوری که تو بهش نگاه می کنی. من 5 سال همه زندگیم حامد بود. محبت و دوست داشتن و با اون تجربه کردم. با اون به مفهوم همدم و یار بودن پی بردم. با اون حس قشنگ دوست داشتن و دوست داشته شدن و فهمیدم. تاثیری که حامد تو زندگیم داشت هیچ وقت از بین نمی ره. به خاطر اون برای اینکه براش کم نباشم درس خوندم. که برم همون دانشگاهی که اون هست. که باشم کنارش. که هر روز ببینمش. که بهش فرصت بدم تا هر چه بیشتر بشناستم. من همه کاری براش کردم. همه کار. همیشه کنارش بودم. به هر چی احتیاج داشت. هر مشکلی که داشت هر جا که بودم خودمو بهش می رسوندم. نمی زاشتم هیچ وقت تنهایی و حس کنه. هیچ وقت حس کنه که فراموش شده. 5 سال فقط به اون نگاه کردم و فقط به اون فکر کردم. حتی وقتهایی هم که نبود به خودم اجازه نگاه کردن به کس دیگه ای و نمی دادم. فکر می کردم مال منه. فکر می کردم من مال اونم. فکر می کردم با هم می مونیم تا همیشه. میشیم دو تا زوج خوشبخت مثل مامانم اینا مثل مامانت اینا.... ولی اینا همه توهماتم بود. همه اش خواب و خیال. دوباه گریه ام شدت گرفت .... به اوج رسید.... ماهان به خودش فشردم .... ماهان: آروم باش آنا ... آنا جان اون پسره لیاقت تو رو نداشت وگرنه کی می تونه تو رو ول کنه و بره؟؟؟؟ کی می تونه ولم کنه و بره ... کی می تونه ولم کنه و بره ..... خودمو از بغل ماهان کشیدم بیرون. تکیه دادم به تختم. زانوهامو جمع کردم تو بغلم. با صدایی که به زور در میومد گفتم: ماهان می خوام تنها باشم. ماهان یه حرکتی کرد که بیاد سمتم تا دوباره بغلم کنه. سرمو بلند کردم و مستقیم تو چشمهاش نگاه کردم. محکم گفتم: ماهان .... تنها ..... یکم نگاهم کرد و آروم گفت: باشه .... من بیدارم .... اگه کاریم داشتی صدام کن .... آروم چشمم و به نشونه باشه بستم. از جاش بلند شد و آروم رفت بیرون. در و بست. تو تاریکی به رو به روم خیره شدم. چی شد که کارمون به اینجا کشید؟؟؟؟ ماها که همو دوست داشتیم. همیشه پشت هم بودیم. همه به علاقه امون حسودیشون میشد؟؟؟؟ همه چیز از سال چهارم شروع شد. وقتی بحث ازدواج پیش اومد. وقتی قرار شد در موردش فکر کنیم. اول گفت بابام اینا راضی نمی شن. بعد گفت کل خانواده منو دوست دارن و برای ازدواجم نظر می دن. بعد گفت خانواده ها به هم نمی خورن. بعدم که یکی از دوستاشو آورد که یه روز کامل مخ منو بزنه که چی؟؟؟؟؟ من تو خونه اونا دووم نمیارم با بابا و مامانش ..... وقتی دیدم انقدر داره تلاش میکنه که یه جوری قانعم کنه که بگم نه منم گفتم. گفتم: نه...... وقتی با تعجب ازم پرسید: چرا ؟؟؟؟ فقط گفتم: وقتی یه هفته خودتو به آب و آتیش می زنی که من با زبون خودم این کلمه رو بگم .... منم کارو برات راحت کردم. میگم نه .... اما بعدش دیگه نتونستم. نتونستم نگاش کنم و یادم نیاد که ما آینده ای نداریم. کنارش باشم و بدونم قراره یکی دیگه بیاد و جامو بگیره. حرفهای قشنگ از دهنش بشنومو بدونم که یه روزی این حرفها این نگاه این دستها این لبخند مال کس دیگه ای میشه. حس کردم براش کمم براش کافی نیستم براش اونقدر خوب نبودم که منو به چشم شریک زندگیش ببینه. حس کردم اونقدر دوستم نداره که نبودنم برای همیشه اذیتش کنه. برای همین رفتم. رفتم که نباشم رفتم .... که نبینم. رفتم که راحت باشه.... رفتم که نشکنم و الان .... شاید واقعا" براش کم بودم. شاید کم بودم که خیلی راحت یکی دیگه رو گذاشته جای من خیلی راحت فراموشم کرده خیلی راحت .... بعد حامد خودمو تو خونه زندانی کردم. از همه دنیا بریدم. همه وقتم و گذاشتم برای بهتر کردن خودم. به کمک پریسا تونستم جلوی غذا خوردنمو بگیرم تونستم خودمو تغییر بدم عوض کنم که دیگه برای کسی کم نباشم که اگه یه روزی یه جایی با حامد رو به رو شدم با دیدنم از ول کردنم از نداشتنم پشیمون بشه. خواستم بهترین شم تا بهش بگم بی تو هم می تونم. اما همه تلاشم با دیدنش بهم خورد. خراب شد. اما من باید مقاوم می موندم. اون زندگیشو از سر گرفته. من احمق بودم که منتظرش موندم تا برگرده. تا یه روز پشیمون بشه. اشکهامو پاک کردم. از جام بلند شدم. چراغ اتاقو روشن کردم. رفتم جلوی آینه ایستادم. به آنای توی آینه نگاه کردم. به تک تک اجزای صورتم. چشمهای خرمایی که برق می زد. چشمهای درشت با موژه های بلند و فر و پر که بدون ریملم سیاهیشون پیدا بود. ابرو و موهای سیاه به رنگ شب. پوست سفید. لبهای برجسته و کشیده. دندونایی که به لطف ارتودنسی صاف و ردیف بودن. گونه های کمی برجسته که با رژگونه میشد خیلی برجسته اشون کرد. هیکلی که به زور غذا نخوردن و ورزش کردن شب و روز خوب شده بود. نه عالی اما خوب بود. خودم راضی بودم. خیلی اراده می خواست که جلوی غذا نخوردن زیبا ترین و مورد علاقه ترین کارمو بگیرم. خیلی خوشگل نبودم اما جذاب بودم. اونم به خاطر پوست سفید و موهای مشکی پرکلاغیم بود که یه قیافه شرقی بهم داده بود. یه دستی به گونه هام کشیدم. لپهامو باد کردم. وقتی چاق بودم بامزه بودم. با نمک. هیچ وقت خوشگل نبودم نه اون موقع نه الان اما خوبم. فوق العاده نیستم اما با نمکم. تو چشمهای آنای تو آینه نگاه کردم. انگشت اشاره امو به سمتش گرفتم و محکم بهش گفتم: حق نداری گریه کنی فهمیدی؟؟؟؟ چشمهامو ریز کردم و به آنای تو آینه گفتم: خیله خوب اونجوری نگاه نکن. حالا چون امشب ناراحت شدی و کلی گریه کردی می تونی به خودت آوانس بدی. یه چشمک و یه لبخند به آنای آینه زدم. برگشتم. پالتومو در آوردم و لباسامو با یه تاپ آستین کوتاه سفید گشاد و یه شلوار مشکی گشاد عوض کردم. موهامم پیچوندم بالای سرمو گیره زدم. از اتاق اومدم بیرون. آروم و بی سرو صدا. مستقیم رفتم توی آشپزخونه. سرک کشیدم که کسی نیاد. از غذایی چینی ژاپنیم کلی مونده بود. برنجم از ظهر داشتیم. غذای خودمو گذاشتم تو ماکروویو که گرم بشه. بعدم برنجو گذاشتم گرم شد . یه کاسه گنده برداشتم از همونایی که توش برای ماه رمضون آش و آبگوشت می ریزن و می ذارن سر سفره.برنج و ریختم توش. خورشتم ریختم. کله امو کردم تو یخچال. سبزی و سالادم در آوردم. یکمم ترشی. سبزی و سالادم ریختم تو کاسه یکم ترشی ریختم. کلا" مخلوط دوست داشتم. بطری نوشابه خانواده رو هم در آوردم. نشستم پشت میز. نوشابه رو گذاشتم رو میز. کاسه پر ملاتمو هم زدم و حالا ..... حمله ...... تند تند قاشق و پر و خالی می کردم. همچین می خوردم که انگار از بدو تولد گشنه مونده بودم. واقعا" هم همین بود. یک سالی میشد که گشنه بودم. کله ام تو کاسه بود و سبزی و سالاد و برنج تو حلقم که احساس کردم یکی نزدیکمه. سرمو از تو کاسه بیرون آوردم و به رو به رو نگاه کردم. یه صورتی تو 4 انگشتی صورتم بود و چشمهاشم برق می زد. اونقدر هول شدم و ترسیدم که بی اختیار هر چی تو دهنم بود فواره زد بیرون و گلاب به روتون رفت تو چش و چال و دک و پوز سیاهی جلوم. تو اون تاریکی هم صورت پر برنج و خورشت رنگارنگم با اون سبزیها و گوجه و خیار سالاد دیدن داشت. به زور دهنمو جمع کردم تو و سعی کردم جلوی خنده امو بگیرم. سیاهی بلند شد و رفت چراغ آشپزخونه رو زد. ای بمیری. این که ماهان خودمونه. ببین بچه رو چه خوشگل طراحی کردی. اه اه این غذاها رو ببین چه خوبم له شدن نه بابا گونه سمت راستش برنجاشو هنوز نجوییده بودی اگه این جوری قورت می دادی دل درد می گرفتی پسره ثواب کرد که اومد و تو این و نجوییده قورت ندادی. چشمم خورد به چشمهای عصبانی ماهان که از وسط اون همه چیز میز رنگی قرمزیش پیدا بود. شایدم گوجه رفته تو چشمش. قد یه دقیقه عصبانی نگاهم کرد و بعد انگار تازه فهمید چی رو صورتشه تند رفت سمت سینک و شیر آب و باز کرد و تند تند صورتشو شست. انگار وسواس گرفته بود با اینکه صورتش تمیز شده بود همچین با دست می سابید به صورتش که گفتم الانه که پوستش کنده شه. شستن صورتش که تموم شد. شیر آب و بست یکم به سینک تکیه داد. داشتم از پشت نگاهش می کردم. صورتشو نمی دیدم. یکم آروم همون جور ایستاد. سرش انگار پایین بود. تو یه لحظه همچین برگشت و عصبانی ولی با ولوم پایین گفت: دختر این چه وضع غذا خوردنه؟ کسی دنبالت میکنه که این جوری کاسه به دست نشستی می چپونی تو دهنت که بعدم این بلا رو سر من بدبخت بیاری؟ ماهان خیلی عصبانی بود اما من بدجوری خنده ام گرفته بود. انقده دوست داشتم دندونامو نشون بدم اما می ترسیدم کله امو مثل سر گنجشک بپیچونه و بکنه از تنم. واسه همین ترجیه دادم فقط زل زل نگاهش کنم. اونم یکم نگاهم کرد. با اخم یه نگاهم به کاسه دستم کرد و گفت: منم می خوام. با دست به ظرف برنج و خورشت و سالاد و سبزی که هنوز نذاشته بودم تو یخچال اشاره کردم. رفت سمتشون و برای خودش غذا کشید. اومد و نشست کنارم پشت میز. یه قاشق غذا گذاشت دهنش. وقتی دیدم دیگه به من کاری نداره و من آزادم دوباره قاشق به دست رفتم تو کاسه ام. تو همون حالت که دهنمو با هر قاشق می ترکوندم صدای ماهان و شنیدم. ماهان: فکر می کردم تو شام نمی خوری. سرمو بلند کردم و با دهن پر گفتم: نمی خورم اما امشب فرق داده. جزو موارد استثنا و غذا درمانیه. یه ابروشو بالا انداخت و گفت: غذا درمانی؟؟؟؟ شونه امو انداختم بالا و گفتم: آره تازه فهمیدم برای یه الاغ این همه سختی کشیدم. چشمهاش گرد شد. خودم توضیح دادم. من: حامد و می گم. یه اخم کوچیک کرد و گفت: چه طور؟؟؟ یه قاشق دیگه برنج بردم تو دهنمو و گفتم: خوب من برای اینکه به حامد ثابت کنم چقدر ازش سرمو یه خریه که باعث شد از هم جدا بشیم و در واقع یه جورایی دلشو بسوزونم انقده خودمو لاغر کردم. الان فهمیدم بی شعور تر از این حرفهاست. ماهان قاشقش و زمین گذاشت و بهم نگاه کرد. بطری و گرفتم و ازش سر کشیدم. گذاشتمش رو میز و گفتم: می دونی دلم از چی میسوزه؟؟؟ از اینکه دقیقا" الان کسی گیرش اومده که همیشه می گفت نمی خوام. یه دختر راحت و آزاد. یه قاشق غذا گذاشتم دهنم و دوباره گفتم: عسل و دیدی؟؟؟ دیدی چه لباسی پوشیده بود؟؟؟؟ ماهان یه قلوپ از لیوانش آب خورد و گفت: حامد با پوششت مشکلی داشت؟؟؟؟ قاشقمو که داشتم می بردم تو دهنم ول کردمش و گذاشتم تو کاسه. به یه نقطه تو سقف خیره شدم و رفتم تو فکر. تو همون حالت گفتم: 4 سال اول نه. ولی وقتی بحث ازدواج اومد وسط من تازه فهمیدم که اون یه اعتقادات دیگه داره. یعنی تو مهمونیها و جلوی دوستاشو کلا" به بی روسری بودنم گیر نمی داد. لباسهامم که خودت دیدی چی می پوشم؟ همیشه سعی می کنم رعایت کنم. اما بعدش گفت من با همه چیز مشکل دارم با اینکه تو روسری سرت نمی کنی با اینکه به بعضی از فامیلهات دست می دی. وقتی همه چیزو قبول کردم که روسری سرم کنم و با نامحرم دست ندم گفت مامانم یه دختر چادری می خواد. به ماهان نگاه کردم با تعجب به من نگاه می کرد. بی تفاوت یه قاشق پر کردم و بردم تو دهنم. بهش نگاه کردم و گفتم: منم وقتی دفعه اول این حرف و ازش شنیدم قیافه ام این شکلی که نه خیلی بدتر از این شده بود. یه قاشق دیگه غذا گذاشتم تو دهنم. یکم خودمو کشیدم جلو. قاشقمو تو هوا تکون دادم و به قیافه بهت زده همراه با اخم ماهان گفتم: آره خیلی بده که بعد 4 سال بفهمی اونی که دوسش داری تو رو به خاطر اون چیزی که هستی دوست نداره. در واقع اونقدر براش مهم نبودی که حتی بهت بگه چی دوست داره و چه انتظاری داره ازت. خوب منم تازه همون موقع بود که این حرفها رو می شنیدم. بعدنم از همینها برای قانع کردن من استفاده کرد. اینکه ما به هم نمی خوریم. و بهتره همون دوست بمونیم. از اونجایی که من یه احمقم حاضر شدم یه سال دیگه هم با احساساتم بازی بشه به امید اینکه نظرش عوض شه یا اینکه بفهمه من بهتر از اون چیزیم که اون فکر میکنه. و من و همون جور که هستم ببینه. اما خوب من یه احمق بودم. دوباره بطری و سر کشیدم. خودمو کشیدم عقب یه نگاه به کاسه خالی از غذام کردم. هنوز حرصم تموم نشده بود. هنوز به غذا نیاز داشتم تا حرص و عصبانیت و بغض و ناراحتیمو فرو بدم. دوباره به ماهان که زوم کرده بود روم نگاه کردم. ماهان: بعد چی شد؟؟؟ ابرومو انداختم بالا و گفتم: هیچی وقتی دیدم که هیچ وقت اون چیزی نمیشم که اون می خواد اونم اونقدرها که باید دوستم نداره خودمو کشیدم کنار. ترجیح دادم با تنهایی هام کنار بیام تا اینکه همیشه حسرت داشت کسی و داشته باشم که کنارمه اما مال من نیست و می دونم دیر یا زود میره. ترجیح دادم قبل از اینکه اون کنارم بزاره من کنارش بزارم و قبل از موعد آزادش کنم تا رها شه. نمی خواستم به زور نگهش دارم. اونی که بالاخره یه روزی می رفت وابستگی بیشتر دردی و ازم دوا نمی کرد. دوباره بطری و سر کشیدم. ماهان هنوز تو فکر بود. منم دنبال یه چیزی که شکمم و پر کنم. ماهان بالاخره دست از فکر کردن برداشت و مشغول غذا خوردن شد. یه نگاه به بشقاب پر اون انداختم. گشنم بود. قاشقمو از تو کاسه ام برداشتم. کاسه امو گذاشتم رو میز. خم شدم رو میز و خودمو کشیدم سمت ماهان و قاشقمو کردم تو غذاش و یه قاشق از برنج و مخلفاتش برداشتم. دستهای قاشق چنگالی ماهان با فاصله از بشقاب خشک شد. اخماش رفت تو هم. برگشت و عصبانی بهم نگاه کرد و گفت: این چه کاریه؟؟؟ چرا قاشق دهنیتو کردی تو غذای من. قاشقم هنوز تو دهنم بود. قاشق به دهن چند بار پلک زدم. یکم نگاهش کردم. قاشق و آروم آوردم پایین و آروم گفتم: خوب هنوز گشنمه. یه نگاه بهم کرد و اشاره کرد به ظرفهای غذا و گفت: غذا هست برو بکش برای خودت. یه لبخندی زدم و قاشقمو دوباره بردم سمت بشقابشو همون جور گفتم: نمی خواد غذای تو هست یه دو قاشق پیش تو می خورم. تا قاشقمو کردم تو برنجش و اومدم بیارم بالا یهو ماهان قاشق چنگالشو پرت کرد رو میزو یه لرزی رفت بدنش و با حرص و عصبانی و صدایی که به زور پایین نگهش داشته بود گفت: اهههه قاشق دهنیتو نزن تو غذام . اصلا" نمی خورم. من خوشم نمیاد یکی قاشق تفیشو بزاره تو غذام. بعدم همچین اخم کرد و از جاش بلند شد که انگار یکی یه فحش خواهر مادر بهش داده. لیوان آبشو با حرص از رو میز برداشت و از آشپزخونه رفت بیرون و رفت بالا. منم قاشق تو هوا مات به این حرکاتش مونده بودم. این چرا مثل دختر بچه های 10-9 ساله رفتار کرد؟؟؟ یعنی چی دهنی بدم میاد؟؟؟ خیر سرش پسر به این گندگی از سنش خجالت نمی کشه. بی تفاوت شونه امو انداختم بالا و بشقابشو کشیدم جلوی خودمو تا تهشو خوردم. بعدم ظرفها و میزو جمع کردم و رفتم تو اتاقمو خودمو انداختم رو تخت و چون بعد مدتها سیر سیر بودم راحت خوابم برد. خسته و کوفته از دانشگاه برگشتم. کلید انداختم و رفتم تو خونه. سر ظهره دارم میمیرم از گشنگی. ماهان قراضه هم نمی دونم کجا رفت یهویی. میمون نکرد من و ورداره بیاره خونه. از تو خونه سرو صدا میاد. یکم گوشامو تیز می کنم. آی .... نیاز به تیز کردن گوشم نیست صدای چاقو مانند ننه امو از 6 فرسخی هم میشنوم. مستقیم رفتم تو اتاق خاله. ننه ام بود آقام بود. ذوق کردم بعد چند وقت دیدمشون. از اولم گفتن دوری و دوستی. با ذوق رفتم بابام و بوسیدم. انگار از مسافرت برگشتم. رفتم جلو و مامیمم بغل کردم. یه لبخند قشنگ بهم زد. یه ذوقی کردم که نگو. نه که همیشه بهم چشم غره میره. لبخند ملیحاشو میزاره وقتایی که با آقام تنهان مصرف میکنه. خاله رو هم بوسیدم و نشستم کنارش رو تخت. به عمو حمیدم دست دادم. تازه اومده بود تو اتاق دستش سینی چایی بود. بلند شدم و سینی و از دستش گرفتم و تعارف کردم. مامان: سیمین جون آنا که اذیتتون نمیکنه؟؟؟؟ یه پشت چشم برا مامان نازک کردم. انگار بچه دو ساله اشون و گذاشتن پیش دوستان که مراقبش باشه. نا سلامتی من خودم اومدم اینجا از خاله پرستاری بنمایم. هر چند من و خاله فقط میشینیم دو تایی هله هوله می خوریم و فیلم می بینیم اما خوب..... خاله یه لبخندی زد و گفت: این چه حرفیه. آنا برای خونه ما یه نعمتیه.. ماهان که صبح زود میره شب بر می گرده من و حمید اصلا" نمی بینیمش اگه آنا نبود ما دوتا اینجا دق می کردیم. کاش آنا دختر خودم بود. واسه همیشه تو خونه نگهش می داشتم. یه لبخند نیشی و ذوق زده به خاله تحویل دادم و از دور براش بوس فرستادم. مامانم استثنائا" هیچی بهم نگفت. دوباره یه لبخند ملیح زد و گفت: قابلتون و نداره به خدا. وا انگاری من لباسم میگه قابلتو نداره. خاله هم خوشش اومده می خنده. این لبخند ملیح های مامان داره منو می ترسونه کم کم. خیلی به ندرت پیش میاد مامان انقده مهربون بشه و یه 5 دقیقه آروم بشینه و بهم تذکر نده. بابا و عمو حمید دوتایی داشتن با هم حرف می زدن. خاله رو به مامان کرد و گفت: خوب حالا کی میرین؟؟؟ یه ابروم رفت بالا. گوشام تیز شد. ننه ام کجا میره؟؟؟؟؟ مامان: چون باید پروژه رو هر چه زودتر افتتاح کنن احتمالا" فردا اینا راه می افتیم. جاننننننننننن؟؟؟؟ کی ؟ کجا ؟ پروژه چی؟؟؟ راه کجا؟؟؟؟؟ پریدم وسط و گفتم: مامان کجا می خواین برین؟؟؟ مامان یه نگاه متعجب به من کرد و یهو یه وایی گفت و دستشو گذاشت رو پیشونیش. منم با چشمهای گرد به این حرکات مامی نگاه می کردم. مامان: وایییییییی به کل یادمون رفت به تو بگیم. بابات اینا یه پروژه راه انداختن تو شمال. یه پروژه 6-7 ماهه . چون کار باید خیلی سریع انجام بشه باید حتما" بالای سرش باشه. برای همینم من و بابات قراره این چند ماهه بریم اونجا میریم رامسر. با دهن باز در عین ناباوری گفتم: پس شرکت ؟؟؟؟ مامان: اینجا رو آقای نامدار اداره میکنه. همون جور مبهوت گفتم: من ؟؟؟؟ مامان دوباره یه لبخند ملیح زد و گفت: تو هم که اینجایی پیش سیمین اینایی خیالمون از بابت تو راحته دیگه. مات مونده بودم. تازه می فهمیدم قضیه چیه. دک کردن من و. موندن خونه خاله و. مراقب از خاله و. تنهاییش و .... همه اینا بهانه بود که یه جورایی منو دک کنن و خودشون برن شمال به اسم کار عشق و حال کنن. از طرفی هم خیالشون از بابت تنهایی من راحت باشه هم اینکه عذاب وجدان تنها گذاشتن خاله رو نداشته باشن. یعنی من چقده خرم. یه درصد فکر نکردم بابا چه جوری انقده راحت قبول کرد من بیام اینجا اونم چند ماه. گفتم چقدر بابا روشن فکر شده. هر چقدرم بابا و مامان خاله و عمو رو به فامیلی قبول داشته باشن. من که می دونستم همه اینا زیر سر مامی جانه. رگ خواب بابا دستش بود به سه سوت راضیش کرد. بابا هم که مثل عسل تو دست مامیه. ای خدا ... ای بخت سیاه ... ببین من بدبخت خیر سرم دختر خانواده مفخم هستم اونوقت باید آخرین نفری باشم که از کوچ این خاندان خبر دار میشه. نامردم بیام شمال یه سر بهتون بزنم. بغ کرده دست به سینه یه گوشه نشستم و از اول تا آخر هیچی نگفتم. موقع خداحافظی هم که مامان و بابا بوسیدنم به روی خودم نیاوردم. هنوز اخم داشتم. هیچکی هم پیدا نمیشد من دق و دلیمو سرش خالی کنم دلم خنک شه لااقلکن. رفتم تو آشپز خونه و قد یه گنجشک برای خودم غذا کشیدم. نشستم پشت میز. شب دلداری تموم شده بود دوباره باید کم غذا می خوردم.   خسته و کوفته از دانشگاه برگشتم. کلید انداختم و رفتم تو خونه. سر ظهره دارم میمیرم از گشنگی. ماهان قراضه هم نمی دونم کجا رفت یهویی. میمون نکرد من و ورداره بیاره خونه. از تو خونه سرو صدا میاد. یکم گوشامو تیز می کنم. آی .... نیاز به تیز کردن گوشم نیست صدای چاقو مانند ننه امو از 6 فرسخی هم میشنوم. مستقیم رفتم تو اتاق خاله. ننه ام بود آقام بود. ذوق کردم بعد چند وقت دیدمشون. از اولم گفتن دوری و دوستی. با ذوق رفتم بابام و بوسیدم. انگار از مسافرت برگشتم. رفتم جلو و مامیمم بغل کردم. یه لبخند قشنگ بهم زد. یه ذوقی کردم که نگو. نه که همیشه بهم چشم غره میره. لبخند ملیحاشو میزاره وقتایی که با آقام تنهان مصرف میکنه. خاله رو هم بوسیدم و نشستم کنارش رو تخت. به عمو حمیدم دست دادم. تازه اومده بود تو اتاق دستش سینی چایی بود. بلند شدم و سینی و از دستش گرفتم و تعارف کردم. مامان: سیمین جون آنا که اذیتتون نمیکنه؟؟؟؟ یه پشت چشم برا مامان نازک کردم. انگار بچه دو ساله اشون و گذاشتن پیش دوستان که مراقبش باشه. نا سلامتی من خودم اومدم اینجا از خاله پرستاری بنمایم. هر چند من و خاله فقط میشینیم دو تایی هله هوله می خوریم و فیلم می بینیم اما خوب..... خاله یه لبخندی زد و گفت: این چه حرفیه. آنا برای خونه ما یه نعمتیه.. ماهان که صبح زود میره شب بر می گرده من و حمید اصلا" نمی بینیمش اگه آنا نبود ما دوتا اینجا دق می کردیم. کاش آنا دختر خودم بود. واسه همیشه تو خونه نگهش می داشتم. یه لبخند نیشی و ذوق زده به خاله تحویل دادم و از دور براش بوس فرستادم. مامانم استثنائا" هیچی بهم نگفت. دوباره یه لبخند ملیح زد و گفت: قابلتون و نداره به خدا. وا انگاری من لباسم میگه قابلتو نداره. خاله هم خوشش اومده می خنده. این لبخند ملیح های مامان داره منو می ترسونه کم کم. خیلی به ندرت پیش میاد مامان انقده مهربون بشه و یه 5 دقیقه آروم بشینه و بهم تذکر نده. بابا و عمو حمید دوتایی داشتن با هم حرف می زدن. خاله رو به مامان کرد و گفت: خوب حالا کی میرین؟؟؟ یه ابروم رفت بالا. گوشام تیز شد. ننه ام کجا میره؟؟؟؟؟ مامان: چون باید پروژه رو هر چه زودتر افتتاح کنن احتمالا" فردا اینا راه می افتیم. جاننننننننننن؟؟؟؟ کی ؟ کجا ؟ پروژه چی؟؟؟ راه کجا؟؟؟؟؟ پریدم وسط و گفتم: مامان کجا می خواین برین؟؟؟ مامان یه نگاه متعجب به من کرد و یهو یه وایی گفت و دستشو گذاشت رو پیشونیش. منم با چشمهای گرد به این حرکات مامی نگاه می کردم. مامان: وایییییییی به کل یادمون رفت به تو بگیم. بابات اینا یه پروژه راه انداختن تو شمال. یه پروژه 6-7 ماهه . چون کار باید خیلی سریع انجام بشه باید حتما" بالای سرش باشه. برای همینم من و بابات قراره این چند ماهه بریم اونجا میریم رامسر. با دهن باز در عین ناباوری گفتم: پس شرکت ؟؟؟؟ مامان: اینجا رو آقای نامدار اداره میکنه. همون جور مبهوت گفتم: من ؟؟؟؟ مامان دوباره یه لبخند ملیح زد و گفت: تو هم که اینجایی پیش سیمین اینایی خیالمون از بابت تو راحته دیگه. مات مونده بودم. تازه می فهمیدم قضیه چیه. دک کردن من و. موندن خونه خاله و. مراقب از خاله و. تنهاییش و .... همه اینا بهانه بود که یه جورایی منو دک کنن و خودشون برن شمال به اسم کار عشق و حال کنن. از طرفی هم خیالشون از بابت تنهایی من راحت باشه هم اینکه عذاب وجدان تنها گذاشتن خاله رو نداشته باشن. یعنی من چقده خرم. یه درصد فکر نکردم بابا چه جوری انقده راحت قبول کرد من بیام اینجا اونم چند ماه. گفتم چقدر بابا روشن فکر شده. هر چقدرم بابا و مامان خاله و عمو رو به فامیلی قبول داشته باشن. من که می دونستم همه اینا زیر سر مامی جانه. رگ خواب بابا دستش بود به سه سوت راضیش کرد. بابا هم که مثل عسل تو دست مامیه. ای خدا ... ای بخت سیاه ... ببین من بدبخت خیر سرم دختر خانواده مفخم هستم اونوقت باید آخرین نفری باشم که از کوچ این خاندان خبر دار میشه. نامردم بیام شمال یه سر بهتون بزنم. بغ کرده دست به سینه یه گوشه نشستم و از اول تا آخر هیچی نگفتم. موقع خداحافظی هم که مامان و بابا بوسیدنم به روی خودم نیاوردم. هنوز اخم داشتم. هیچکی هم پیدا نمیشد من دق و دلیمو سرش خالی کنم دلم خنک شه لااقلکن. رفتم تو آشپز خونه و قد یه گنجشک برای خودم غذا کشیدم. نشستم پشت میز. شب دلداری تموم شده بود دوباره باید کم غذا می خوردم. انقده ذوق زده ام که نمی دونم چی کار کنم. امروز قراره ساعت 6 دکی خوشگله بیاد. عمو یه کاری براش پیش اومده رفته بیرون و احتمالا" نمیرسه به دکی جون. ماهانم که باید میرفت سر زمین شهرک. یعنی دکی جون بی سر خر مال خودمه. این ماهان با این قراول بازیش کشته منو. دکتره که میاد به نوعی من بدبخت و می فرسته اندرونی. انگار جزامی چیزی داشته باشم که از نگاه بقیه باید دور باشم. فقطم برا دکتره این جوری میکنه ها. وگرنه این مهربان مثل چی تو این خونه می لوله. با ماهان میاد با ماهان میره. من نمی دونم این کیا خودش خونه زندگی نداره دنبال این ماهان راه می افته. مثل جوجه که دنبال مرغ راه می افته این بی زبونم همون جوریه. کلی به خودم رسیدم و چیسان فیسان کردم که دکی جون میاد حسابی تو چشم باشم. خاله هم کلی همراهیم کرده. همه اش میشینیم پشت سر دکی خوشگله حرف می زنیم. تو آشپزخونه بودم و داشتم شربت درست می کردم که وقتی دکی اومد یه لحظه هم از کنارش جم نخورم. حتی به هوای شربت آوردن. داشتم شربت و هم می زدم که زنگ زدن. با ذوق رفتم و آیفون و زدم و خوشحال ایستادم تا دکی جون بیاد. کله امو از در بردم بیرون که ببینم آسانسور رسید یا نه. کله مشکیشو که دیدم سرمو کردم تو که مثلا" من اصلا" منتظر شما نبودم که. دکی اومد و منم با یه لبخند ملیح ازش استقبال کردم. من: سلام آقای دکتر خوب هستین؟؟؟ خوش اومدین بفرمایید. با دست اشاره کردم که بیاد داخل. دکترم یه لبخند زد و گفت: سلام خانم مهندس. حال شما. اوا این دکی انگاری داره تیک و تاک میکنه ها چه خوب یادش مونده مدرکمو. البته اون ضایع کاری که من روز اول کردم خیلی بد بود. حالا حالا ها از ذهنش پاک نمیشه. دکی وارد شد. من: بفرمایید اتاق خاله جان منتظرتون هستن. دکی راه افتاد سمت اتاق و من اومدم در و ببندم که دیدم در خیلی نرم خورده به یه چیزی و بسته نمیشه. حالا من چشمم به دکتر سام بود و داشتم حسابی از پشت دیدش می زدم. اصلا" هم حواسم به این نبود ببینم که چی جلوی بسته شدن در و گرفته. تو همون حالت در و کشیدم عقب و این بار محکم تر بردم جلو که با شدت ببندمش که دیگه بسته بشه. به جلو هل دادن در همانا شنیدن صدای آخ همانا. با تعجب و غافلگیر برگشتم دیدم کیا جلوی دره و با یه دستش دماغشو گرفته و صورتش از درد جمع شده. متعجب گفتم: دکتر مهربان. شما اینجا چی کار می کنید؟؟؟؟؟ بعدم سریع
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۰ عصر
گفتم: ماهان خونه نیست. که یعنی بفهمه راهشو بکشه بره و مزاحم من و عشقم نشه. کیا یه نگاه چپکی بهم کرد. دستش هنوز رو دماغش بود و سرشم یکم بالا گرفته بود. تو همون حالتم سعی می کرد منو ببینه. کیا تو دماغی گفت: بله خبر دارم که ماهان خونه نیست برای همین من اینجام. حالا اگه ماهان نباشه باید بزنید دماغمو بشکونید؟؟؟؟ جانم؟؟؟؟ کی بود؟؟؟؟ کیا حرف زد؟؟؟؟ این پسره که شیطون گفت بزنی دماغمو بشکونی همین مهربان خودمونه؟ بچه مثبت؟ چهره نمونه هفته؟؟؟؟؟ این مگه شیطونی هم میفهمه چیه؟؟؟؟ همین جور گیج داشتم نگاش می کردم که دستشو به همراه کیفش بالا آورد و گفت: حالا می تونم بیام تو یا باید بزنید یه جای دیگه امم ناک اوت کنید که اجازه دخول داشته باشم؟؟؟؟؟ یعنی خدایی این دهن من دیگه بیشتر از این جا نداشت باز بشه وگرنه مثل دهن اسب آبی در حین خمیازه کشیدن میشد. این الان شوخی کرد با من؟؟؟؟ مگه ما با هم شوخی داریم؟؟؟؟ کیا که دید من هنوز مه و ماتم خودش در و یکم هل داد و اومد تو . دستشو از رو بینیش برداشت و وقتی مطمئن شد سالمه و خون مون نیومده ازش برگشت سمتم و با لبخند گفت: خوب دیگه من سالمم می تونی از شوک در بیای. یعنی این چه انتظاراتی از من داشتا. حس می کردم دارم یه آدم فضایی با قیافه کیا می بینم. این پسره کی انقده صمیمی و بامزه شده بود؟؟؟؟ به زور دهنمو جمع کردم و گفتم: بفرمایید تو ..... یه لبخند عریض زد و گفت: فرماییدم قبلا" مرسی. ابروهام رفتن بالا. کیا: خوب من اومدم اینجا جای ماهان. ماهان بهم گفت امروز فیزیوتراپ سیمین خانم میاد شما تنهایین من بیام که تنها نباشین. در کمتر از یک ثانیه قیافه متعجبم جمع شد و اخمام رفت تو هم. یعنی این ماهان خودش نمیاد وکیل وصیشو می فرسته برا من. اه خرمگسا. به خودم اومدم دیدم همون جور که دارم تو ذهنم به ماهان فحش میدم به مهربان چشم غره میرم و اونم با تعجب نگام میکنه. سریع یه تکونی خوردم و به زور و از رو بی میلی گفتم: دکتر رفتن اتاق خاله بفرمایید. منم الان براتون شربت میارم.مهربان بهم نگاه کرد و یه لبخند زد و گفت: زحمت نکشید من خودم اگه چیزی خواستیم میام می گیرم ازتون. این یعنی رسما" غلط میکنی پاتو تو اتاق بزاری. ای بابا این کیا که از ماهان بدتره. ماهان می دونست کیو اجیر کنه و بزاره جای خودش. کیا حرفشو زد و رفت سمت اتاق خاله و منم با حرص پوفی کردم و رفتم تو آشپزخونه و از توی آشپزخونه خم شدم رو اپن و آرنجامو گذاشتم روش و خیره شدم به در اتاق خاله که ببینم کی دکی سام جونم از تو اتاق میاد بیرون من یه نظر ببینم عشقمو. یه یک ساعتی واسه خودم مگس پروندم که در اتاق خاله باز شد و دکتر سام از توش اومد بیرون. با ذوق سر پا شدم و دستمو از زیر چونه ام برداشتم. دکتر داشت با موبایلش حرف می زد. دکتر: آره عزیزم دارم میام کارم تموم شد. دارم راه می افتم. یه نیم ساعت دیگه پیشتم. باشه گلم باشه. زودی میام. هر کلمه ای که دکتر می گفت صورت من یه حرکتی می کرد. اول ابروهام از تعجب رفتن بالا. بعد اومدن پایین و اخم شدن. بعد بینیم چین خورد و دهنم شکل انزجار به خودش گرفت. مرده شورشو ببرن اینم که یکی و داره بعد میاد اینجا آمار منو می گیره و تیک و تاک می کنه. بوزینه. اصلا" از چشمم افتاد بد رقمه. رومو برگردوندم و نرفتم بیرون که حتی یه خداحافظی خشک و خالی کنم. مرتیکه هیز چشم چرون خائن. خوبه حالا ماهان همیشه بود نمی تونست هیچ غلطی بکنه و منم زیاد جلو چشمش نبودم. داشتم الکی الکی خودمو بدبخت می کردما. چیشششش عشق و عاشقی هم به ما نیومده. داشتم تو دلم به دکتره فحش می دادم که صدای مهربان و شنیدم. -: ببخشید به من یه لیوان آب میدی؟؟؟؟ از جام بلند شدم. جلوی در آشپزخونه بود. من: بله حتما". رفتم سمت یخچال و درش و باز کردم. چشمم خورد به شربتی که درست کرده بودم. درش آوردم و یه لیوان براش ریختم و رفتم جلو و بهش تعارف کردم. یه لبخند زد و گفت: راضی به زحمتتون نبودم. بی هوا از دهنم پرید: زحمتی نبود برای دکی نکبتیه درست کرده بودم. یهو محکم با دست زدم تو دهنم که خفه شم اما خوب کیا داشت بلند بلند می خندید و دیگه فایده نداشت. یکم که خندید و آروم شد بی حرف با چشمهای خندون شربتشو سر کشید و بعدم گفت که باید بره. رفت وسایلشو برداشت و از خاله هم خداحافظی کرد و رفت.خدایی این کیا هم بد مجهولی بودا. هیچ چیزش نرمال نبود. امروز دیگه اون کیا مهربون بچه مثبته نبود شیطون و شوخ و شنگ شده بود. پس این پسره هم می تونه حوصله سر بر نباشه. با ذوق قاشق به دست پشت میز تو آشپزخونه نشسته بودم و منتظر به زینت خانم نگاه می کردم. امروز زینت خانم آش پخته یه عالمه. یه جورایی برای سلامتی خاله یعنی نذره. منم مثل نخورده ها از اول که این حبوبات و انداخت تو قابلمه مثل گربه که دم دیگ آبگوشته بالای سر این قابلمه ایستادم تا الان که ساعت 8 شبه و آشه حاضره. این ماهان شکمو هم تا فهمید آش داریم همچین خودشو رسوند خونه که من چشمهام در اومد. یعنی این ماهان هیچ وقت سر شب تو خونه پیداش نمیشه ها اما امشب به عشقه آشه زود اومده خونه. زینت خانم یه کاسه آش کشید و گذاشت جلوم. چشمهام برق می زد و یه لبخند عظیم هم زده بودم. با لذت اومدم قاشق و بزارم تو کاسه آش که یه دستی از پشت سرم اومد و کاسه ام رفت تو هوا. منم مثل اینایی که بچه اش و ازش دزدیدن با چشمهای نگران و درشت شده به کاسه ام که الان شده بود کاسه پرنده نگاه می کردم. اونقدر نگاش کردم که دیدم این دستها که کاسه امو بلند کردن تنه هم دارن و مال این ماهان بزغاله ان. یه اخمی کردم که نگو. با حرص گفتم: آش من و کجا بردی؟؟؟؟؟ بده ببینم. ماهان خوشحال شونه اشو بالا انداخت و رفت یه قاشق برداشت و گفت: یکی دیگه بگیر برای خودت این الان آش منه. عصبانی از جام پریدم و با صدای جیغی گفتم: آش توئه؟؟؟ بده ببینم. من آش خودمو می خوام بگو زینت خانم برات یه کاسه دیگه بریزه. همون جور که جیغ جیغ می کردم رفتم طرفش که کاسه رو ازش بگیرم. ماهانم نامردی نکرد و نیشش و گوش تا گوش باز کرد و تا من بهش رسیدم کاسه رو برد سمت راست. منم رفتم اون سمت. کاسه رو برد سمت چپ منم رفتم اون سمت. تا دستمو دراز کردم که بگیرمش کاسه رو برد بالای سرش. با یه حرصی به ماهان و کاسه نگاه کردم که اگه می تونستم همین الان همین جا میزدم خورد و خاکشیرش می کردم. بی شعور در حالت عادی هم یه 20 و خورده سانتی ازم بلند تر بود بعد الان با اون دستاش که مثل دستای شاپانزه دراز بودن کاسه آش عزیز منو برده بود رسونده بود به سقف و بهم می خندید. رو پنجه پام بلند شدم. تا جایی که می تونستم تنه و دستامو کشیدم تا به کاسه برسه اما نرسید. هر چی زور زدم نرسیدم. نه این جوری نمیشه باید یه نرده بون با خودم می آوردم. پریدم بالا و دستهامم تا جایی که می شد بالا گرفتم تا بلکم تو یکی از این پرشها برسه به کاسه اما من هرچی بیشتر می پریدم کمتر می رسیدم. این نیش باز ماهان که حالا داشت تبدیل به قهقه میشدم رو اعصاب بود. کاش زورم می رسید حنجره اشو پاره می کردم که دیگه این جوری حرصی صدای خنده اش نره رو مخ. از پریدن دست کشیدم. همچین سینه به سینه ماهان ایستاده بودم که تقریبا" تو دهنش بود. سرمو بالا بردم و به چشمهای خندون و شادش نگاه کردم.ناراحت، عصبانی، با بغض از دست دادن آش .... نمی دونم چرا دلم گرفت از اینکه زورم حتی به این نمیرسه که یه کاسه آش و که مال خودم بود و پس بگیرم. زورم به هیچی و هیچ کی نمیرسید. نه به ماهان نه به حامد، نه به زندگی ....و به هیچکی.... زل زدم تو نگاهش ...... صاف و دقیق ..... نمی دونم تو نگاهم چی دید یا چی خوند که خنده از لبهاش رفت. دهنش بسته شد. دیگه شاد نبود. دیگه نمی خندید. دیگه خبری از قهقه مستانه اش نبود ..... زل زدم بهش و گفتم: باشه .... مال تو .... من نمی خورم ..... با بغض گفتم .... نمی دونم این بغض از کجا اومد اما می دونستم که دیگه فقط برای یه کاسه آش نیست. برگشتم، قاشقمو گذاشتم رو میز و از آشپزخونه رفتم بیرون. رفتم رو مبل نشستمو کنترل ماهواره رو گرفتم و کانالاشو عوض کردم. دنبال یه برنامه خوب می گشتم. ماهان از آشپزخونه اومد بیرون. اومد و نشست کنارم رو مبل. کاسه آشمم گذاشت جلوم رو میز. یه قاشقم کنارش.یه نگاه به کاسه انداختم و بی توجه به تلویزیون نگاه کردم.صدای آروم ماهان و شنیدم که صدام کرد: آنا ..... من: هوم ...... ماهان: ببخشید . نمی دونستم ناراحت میشی. فقط می خواستم باهات شوخی کنم. خوب تو هم همیشه قاشق دهنیتو میکنی تو غذای من. ببخشید اگه ناراحت شدی. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: باشه. ولی آش نمی خورم. ماهان خودشو کشید جلو و تقریبا" چسبید بهم. خم شد و صورتشو آورد جلوی صورتم. یه لحظه شوکه شدم و یکم خودمو کشیدم عقب. بهت زده از کارش گفتم: چیه ؟؟؟؟ ماهان چشمهاشو ریز کرد و گفت: الان قهری؟؟؟؟ همچین این و پرسید که فکر کردم یه قتلی چیزی کردم و ماهان داره می پرسه تو قاتلی؟؟؟؟؟ کشیده گفتم: نــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــه یکم خیره نگاهم کرد و بعد سرشو تکون داد و گفت: آهان . پس آشتو بخور. این و گفت و از جاش بلند شد. سریع گفتم: کجا؟ خودت نمی خوری؟؟؟؟ برگشت گفت: می خورم ولی اول آش کیا رو می برم. خم شده بودم رو میزو قاشق و گرفته بودم داشتم فکر می کردم از کدوم قسمت شروع کنم به خوردن که با این حرف ماهان از جام پریدم. ماهان هنوز داشت نگام می کرد. انتظار این پرش و نداشت. یه تکونی خورد و یه قدم رفت عقب با چشمهای گرد شده با کمی بهت گفت: چته یهو می پری؟ سوزن زیرت گذاشتن؟؟؟؟ نیشمو باز کردم و گفتم: می خوای بری خونه مهربان؟؟؟؟ ماهان: آره خوب. یکم رفتم جلو و دستهامو حلقه کردم تو هم و گفتم: منم بیام؟؟؟؟؟ ماهان یه ابروشو برد بالا و مشکوک گفت: خونه کیا؟؟؟؟ بعد اون وقت چرا؟؟؟؟ با دست راستم با انگشت اشاره دست چپم بازی می کردم. چشمهامو ریز کردم و همراه نیش بازم گفتم: نخندیا اما می خوام خونه اشون و ببینم. دارم میمیرم از فضولی. ماهان یکم مبهوت خیره خیره نگام کرد و یهو پقی زد زیر خنده و گفت: تو هیچ وقت عوض نمیشی فضول ...... صورتمو جمهع کردم براش و زبون در آوردم. دلخور گفتم: چیشششششششششش خوبه گفتم نخند. خنده اشو تموم کرد و با یه لبخند و یه نگاه قشنگ بهم گفت: باشه بیا تا من آش و می گیرم تو هم حاضر شو.   این و گفت و رفت سمت آشپزخونه. منم با ذوق پریدم بالا و تندی رفتم یه مانتو و یه شال تنم کردم و اومدم پایین. دکمه های مانتومم نبستم. بی خی همین طبقه بالا بود دیگه. اومدم پایین و دیدم ماهان سینی به دست با یه کاسه گنده آش جلوی در ایستاده. سریع رفتم کفش پوشیدم و رفتیم بیرون. رفتیم سمت آسانسور. داشتم فکر می کردم که این بار چه جوری از زیر سوار شدنش در برم که دیدم ماهان بی توجه به آسانسور از جلوش رد شد و رفت. متعجب با دهن باز به ماهان که کماکان راهشو ادامه می داد نگاه کردم و گفتم: پس آسانسور؟؟؟؟؟ اصلا" برنگشت تو همون حالت گفت: چقده تو تنبلی دختر یه طبقه است از پله ها می ریم زودتر می رسیم. تا اینکه بخوایم صبر کنیم آسانسور بیاد بالا. گیج نگاهش کردم. یه شونه ای بالا انداختم و خوشحال از اینکه مجبور نیستم چاخان سر هم کنم دنبالش دوییدم. یه طبقه رو رفتیم بالا و جلوی در خونه ایستاد و زنگ و زد. من داشتم فکر می کردم خوب این بیرونش که فرقی با طبقه ماهان اینا نداره که. همین جوری سرمو می چرخوندم که در باز شد. ماهان: سلام علیکم کیا جان خوب هستین؟ برگشتم و به کیا نگاه کردم. یه تاپ آستین کوتاه سفید و یه شلوار مشکی راحت تنش بود . اما خوب لباس تو خونه اشم خوب بودا. با این لباسا هم خوشتیپ بود. کیا یه لبخندی زد و گفت: باز چی کار داری تو؟ همین الان از هم جدا شدیم. من پشت در بودم کیا تو خونه ماهانم درست جلوی در ایستاده بود برای همینم کیا نمی تونست منو ببینه. نیشم از حرفش باز شد. دلم خنگ شد ماهان خان حقته. تا تو باشی که منو اذیت نکنی داغ دل مظلومو خوب می گیرن. ماهان یه اخمی کرد و گفت: خب بابا خجالت نمی کشی؟؟؟ ببین من احمق برای کی آش آوردم شکمشو پر کنه. گفتم آش رشته دوست داری تا داغه برات بیارم از دهن نیافته. اصلا بی خیال لیاقت نداری تو. کیا یه خنده ای کرد و گفت: خیله خوب عشقم چرا بهت بر می خوره ناراحت نشو عزیزم بیا تو تنهام. جان؟؟؟؟ اینا الان دارن لاو می ترکونن؟؟؟؟ تا حالا فکر می کردم این لوس بازیا فقط برای دختراست نگو پسرا هم بله..... ماهان صداشو نازک کرد و گفت: گمشو نمیام. خونه خالی گیر آوردی می خوای اغفالم کنی؟؟؟؟ مهربان صداشو نرم کرد و گفت: نه عزیزم اغفال چیه بیا تو حالا دو تایی با هم یه آشی می خورم. ماهان مثلا" خجالت کشید چشمهاشو مل مل داد و لبشو گاز گرفت و براش عشوه اومد. دیدیم خدایا من یکم دیگه اینجا بایستم صحبتها میره تو فاز 18+ خوبیت نداره. برای همین از همون پشت در تنمو کج کردم سمت راست و کله امو از کنار سینه و شکم ماهان رد کردم بردم جلوی در . مهربان با دیدن کله من وسط در چشمهاش گرد شد و یه قدم رفت عقب. یه لبخند دنون نما به خاطر ترسوندنش زدم و گفتم: سلام دکتر خوبی؟؟؟؟ میشه بیایم تو بعد تعارف کنید شما دو تا ؟؟؟ من خسته شدم این بیرون. مهربان یه نگاه مبهوت به من کرد و با خجالت گفت: سلام . مرسی. خواهش می کنم. بفرمایید نمی دونستم شما هم هستید. نگاهشو چرخوند سمت ماهان و یه چشم غره توپ بهش رفت. من واسه خودم یه با اجازه گفتم . رفتم تو. ماهان و مهربانم که کلا" با هم درگیر بودن. بهشون توجه نکردم. کنجکاو کله امو می چرخوندم و کل خونه رو دید می زدم. از در که وارد میشدی یه آشپزخونه اپن سمت چپ بود بزرگ و قشنگ. یه حال و پذیرایی گنده هم رو به روت بود. اینجا هم خونه اشون دوبلکس بود. اتاق خوابهای پایین سمت راست بود. نمی تونستم ببینمشون چون با یه راهرو جدا شده بودن. هر چقدر پایین و خونه ماهان اینا مد روز بود، اینجا چیدمانش فرم قدیمی داشت. مبلهای سلطنتی، گلدونا و وسایل عتیقه. نور ملایم با پرده های قهوه ای که خونه رو فرم قدیمی نشون بده. یه دست مبل راحتی با پشت گرد هم گذاشته بودن جلوی تلویزیون گنده اشون. من چقده از این خونه ها خوشم میومد. یعنی یکی در میون فازم عوض میشد به قدیم و جدید. از همون فاصله کل خونه رو زیر نظر گرفتم. انقده دلم می خواست همه خونه رو بگردم. همون جور که آروم آروم میرفتم جلو. برگشتم ببینم ماهان اینا کجان که دیدم رفتن تو آشپزخونه و اصلا" حواسشونم به من نیست دارن دو تایی حرف می زنن. نیشمو باز کردم و خبیث خندیدم. ای جونم حالا که اینا حواسشون به من نیست منم برم واسه خودم فضولی. همون جور چشمم به این دوتا بود و قدمهامو تند کردم که برم کل خونه رو بگردم که یهو جلوم گرفته شد. یعنی یه چیزی اومد جلوی پام تا شکممو گرفت و من حس کردم که دارم یک حرکت چرخشی میرم. تعادلمو از دست دادم. از شکم خم شدم. سرم رفت پایین و پاهام رفت هوا محکم خورد به یه چیز نرم و یه دور دیگه ملق زدم و تلپ با کمر خوردم زمین و از اون ور پاهام محکم خورد به میز و میزه شوت شد یه ورو پاهامم بالاخره رسید به زمین. انقدر کمرم درد گرفته بود که ناخداگاه یه آخ بلند از دهنم بیرون پرید. دوست داشتم بزنم زیر گریه از درد اما صدای آخم باعث شده بود که ماهان و کیا حواسشون بیاد پی صدام. همون جور دراز کش صداشون و میشنیدم. کیا: صدای آخ بود؟ ماهان: آره.... آنا ... آنا کجایی ؟؟؟؟؟ صدای پاشون و شنیدم که به سمتم میان. می خواستم بلند شم اما نفسم بالا نمیومد که پاشم. همون جور که طاق باز افتاده بودم و به بالا نگاه می کردم دیدم دو تا کله اومده بالای سرم. ماهان و کیا از اون ور مبل خم شده بودن رو پشتیشو به من نگاه می کردن. ماهان: خوبی؟؟؟ چی شد؟ چرا اون وسط دراز کشیدی؟؟؟خدایا کم منو ضایع می آفریدی چی میشد آخه؟ اومدم کم نیارم. خیلی شیک در همون حالت دراز کش زانومو خم کردم آوردم بالا و اون یکی پامم انداختم روش و خیره شدم به سقف و لوستر بالای سرم. یه چلچراغ خوشگل بود. با دست اشاره کردم به لوستر و گفتم: می خواستم لوستر و ببینم. از اینجا منظره اش بهتر بود. چقدر شیک و قشنگه. این نورشم که تو این الماسی شکلاش می پیچه خیلی قشنگ میشه. صدای خنده ریز کیا رو می شنیدم اما به روی خودم نیاوردم. ماهان مبل و دور زد و اومد کنارم. دستشو دراز کرد و با اخم گفت: بسه هر چی دیدی حالا بلند شو. دستشو گرفتم و با نیروی اون بلند شدم. خودم که جونی نمونده بود برام داشتم می شکستم. دست ماهان و گرفتم و ماهان کشیدم بالا منم همون جوری صاف شدم و ایستادم جفت ماهان. نگاهم رفت تو چشمهای اخموش. البته اخمش برای ابروهاش بود. نگاهش بیشتر نگران بود. آروم جوری که فقط من و خودش شنیدیم گفت: می ترسم آخر با این زمین خوردنات یه بلایی سرت بیاد. تو آخرش منو میکشی دختر. چشمهام گرد شد. چه شاکیم هست ماهان. مامانم تا حالا برای زمین خوردنام این جوری دعوام نکرده بود. ماهان یه جورایی دلسوزانه دعوام کرده بود. نمی دونم چرا اینا فکر می کنن من دوست دارم این جوری زمین بخورم. مگه دست منه؟ الان یک سالی میشه که این ریختی دست و پا جلفتی شدم. انگار اختیار پام دست خودم نیست. یهو پام از زیرم در میره. من که نمی خوام این جوری خورد خاکشیر بشم. داشتم همون جور مبهوت نگاش می کردم که دستمو کشید و دنبال خودش برد. تو همون حالت رو به کیا گفت: خوب کیا جان بعدا" صحبت می کنیم. ما بریم دیگه. فعلا". کیا: خوب بودین حالا. پذیرایی هم نکردم از آنا خانم. خوبه حالا ما دو دقیقه اومدیم خونه اتون و ببینیم پذیرایی نمی خواد. ماهان: باشه برای بعد. کاسه رو هم خودت بیار. مهربان براش پشت چشم نازک کرد که باعث شد ابروهای من بره بالا از تعجب. این دو تا خداحافظی کردن و منم یه خدانگهدار سریع گفتم و پشت سر ماهان از خونه اومدم بیرون. هنوز دستم تو دست ماهان بود. ماهان منو با خودش سمت پله ها برد و آروم آروم رفت پایین. همون جور آروم رفت سمت خونه. کلید انداخت و رفت تو. وارد خونه که شدیم بالاخره دستمو ول کرد. سر از کاراش در نمی آوردم این چرا همچین میکنه خوب؟ ماهان در و بست و تکیه داد به پشت در و یه نفس راحت کشید. بهم نگاه کرد و با یه نگاه شیطون و لحن شیطون تر گفت: آخیشششششششششش به منطقه امن رسیدیم. الان می تونی هر چقدر دلت می خواد زمین بخوری. تو خونه ما مصونی. هر چقدر می خوای بخور زمین. یه چشم غره بهش رفتم و زبونمو براش در آوردم. لوس فکر کرده من باهاش شوخی دارم. رومو برگردوندم و رفتم که آشمو بخورم.   اخم کردم و رومو برگردوندم. نمی دونم این پسرا چه حسی ورشون می داره که فکر می کنن اگه شلوارشون از پاشون بی افته و همه جاشون پیدا باشه خیلی چیز قشنگیه. بدبختی کلاسمم عملیه و اینا باید مدام رو میزاشون خم بشن. این پسره بی شعورم درست میز اوله. هر بار که خم میشه منظره چندششو میزاره جلوی روی من. آی دلم می خواد برم بزنمش بگم شلوارتو بکش بالا. قدیمیها بی خود نگفتن. مرد وقتی مرد میشه که بتونه تونبونشو بکشه بالا. اه اه حالم بد شد. هر چی من به روی خودم نمیارم این الاغ ایکبیری بیشتر خم میشه. نه دیگه تموم شد دیگه طاقت ندارم. از جام بلند شدم و بین میزها قدم رو رفتم. به میز این پسره اردستانی که رسیدم با اخم غلیط یکی کوبوندم به بغل کفشش و گفتم: اردستانی وسایلتو جمع کن برو ته کلاس. پسره اولش یه نگاه مبهوت به من کرد و بعد که دید نه خیلی بد اخمم سریع وسایلشو برداشت و رفت ته کلاس نشست. صدای یکی دو تا از دخترا رو میشنیدم که میگفتن: آخیش چه خوب کاری کرد استاد. حالمون بهم خورد زشت بی قواره. خوب من هنوزم نمی فهمم وقتی پسرا می دونن این جوری لباس پوشیدن انقده برای دخترا چندش آوره پس با چه هدفی شلوارشون در حال افتادن از پاشونه؟؟؟؟ مگه نه اینکه همه این کارها رو می کنن که جلب توجه کنن؟؟؟؟ نمی دونم والا من که سر از کار این جقله مقله ها در نیاوردم. به من چه اصلا". رفتم نشستم پشت میزمو دستمو زدم زیر چونه امو خیره شدم به کلاس. بیشتر منظورم از کلاس همون شایان فرزین بوده. این پسره تو کل کلاس از همه قیافه اش بهتره. همچین به خودش و موهاش و اینا میرسه که بخوای نخوای چشمت میره طرفش. روزی نیست که بیاد دانشگاه و یه شال از این دخترونه ها به صورت پیچ دور گردنش نباشه. یه بار آخر طاقت نیاوردم ازش پرشیدم: فرزین تو این همه شالای رنگارنگ و خوشگل و از کجا میاری. پسره هم صادقانه گفت: استاد هر روز صبح دور از چشم خواهرم میرم سر کمدش و از تو شالاش یکی کش میرم. یعنی ببینین این مد و فشن و علاقه به متفاوت بودن ملت و وادار به دزدی کرده حتی از خودیا. بعدم این شایان همچین آرایش محوی رو صورتش داره که آدم حظ میکنه. پوستش و صاف و یه دست میکنه و یه سایه محوی هم پشت چشماش میکشه که حالت چشمهاشو خیلی قشنگ میکنه و تا چشمهاشو نبنده یا پایین و نگاه نکنه نمی فهمی که به خاطر سایه اش این فرمیه. چند وقته زومشم ببینم چه جوری سایه میزنه که برم تمرین کنم ازش یاد بگیرم. دیگه جدیدن پسرا تو آرایش و اینا از دخترا سر ترن. اون بار که ازش پرسیدم گفت: از لوازم آرایش خواهرم استفاده میکنم. دلم می خواست برم به این خواهر بدبختش بگم جمع کن این وسایل و از جلو دست این بچه همه رو استفاده کرد هیچی برا خودت نمونده که. بلاخره بعد دو ساعت با یه خسته نباشید بچه ها رو مرخص کردم. الان دیگه برای خودم ابهتی دارم تو دانشگاه. کلی دانشجو باهام کلاس دارن و خیلی ها میشناسنم. دانشجوهامم کلی هوامو دارن. یه بار یه چند تا پسر دانشجو از جلوی کلاسمون رد میشدن وایساده بودن به من نگاه می کردن. هیم می گفتن چه استاد جوونی خوش به حالشون و .... خلاصه یه جورایی کرم میکشتن. یکی دو تا از پسرای کلاسم غیرتی شده بودن. یکیشون که بلند شد یه تشر به اون دم دریا زد و در کلاس و بست. انقده خنده ام گرفته بود اما به روی خودم نیاوردم. داشتم وسایلمو جمع می کردم که دیدم ماهان اومده تو کلاس. ماهان: سلام کلاست تموم شد؟؟؟؟ من: سلام خوبی؟ آره این آخریش بود. ماهان یه دستی به موهاش کشید و گفت: خوبه. ببین آنا من باید برم سر اون زمینمون می خوام تو هم بیای برای یه چیزی نظرتو لازم دارم. می خوام از نزدیک ببینی. جای فروشگاه و پارک و کجا بزاریم بهتره. برا من که فرقی نداشت بی کار بودم. بدمم نمیومد یه بار دیگه زمین و از نزدیک ببینم. شونه ای بالا انداختم و گفت: باشه مشکلی نیست من بی کارم. از جام بلند شدم و با ماهان از کلاس اومدیم بیرون و رفتیم سمت پارکینگ . من: راستی ماهان کارها رو شروع کردین؟؟؟؟ ماهان: نه به اون صورت. فعلنه کارگراش و گرفتیم. چون کار طولانی مدته مجبور شدیم یه چند جایی و برای کارگرا در نظر بگیریم. یه چند تاییشونم که زن و بچه داشتن براشون اتاقک اتاقک درست کردیم که یه جورایی به عنوان سرایدار باشن اونجا و مواظب مصالح و اینام باشن. اونایی هم که مجردن براشون اتاقک های بزرگ درست کردیم که چند تایی با هم باشن. حالا بیای میبینی . فعلا" تو مرحله کندن پی هستیم. سرمو تکون دادم. سوار ماشینش شدیم و حرکت کردیم. کل مسیر آهنگ گوش دادم و تو ذهنم فرم سایه زدن شایان و ترسیم کردم.بالاخره رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم. یه نگاه به دو رو برم انداختم. دیگه اینجا اون زمین بایر و برهوتی که قبلا" دیدم نبود کلی وسیله و آدم دورو اطراف بودن. کل زمین به اون گنده گیو حصار بندی کرده بودن. چند تا ماشین و کامیون حمل و کلی مصالح تو زمین بود. چون تقریبا" عصر شده بود کارگرا کار نمی کردن و بیشتر در حال قدم زدن و استراحت و خوش و بش بودن. یکی از کارگرا که نمی دونم چی کاره بود تا ماهان و دید دویید اومد جلو و گفت : سلام آقای مهندس خوش اومدید. خوش اومده؟؟؟ مگه مهمونه ماهان؟ ببینم این پسره چند وقت به چند وقت میاد اینجا که بهش به چشم مهمون نگاه می کنن؟؟؟ ماهان: سلام حیدر چه طوری؟ خانم و پسر کوچولت خوبن؟؟؟ حوصله نداشتم بایستم و به خوش و بش این دوتا گوش کنم. راهمو کشیدم و رفتم. داشتم با دقت به همه جا نگاه می کردم و باز با دیدن این فضا کل شهرکی که تو ذهنم طراحی کرده بودم دونه به دونه ساختموناش جلوی چشمم رژه می رفت برگشتم که به ماهان بگم که در مورد جای پارک و فروشگاه چی فکر می کنم. قبل از اینکه بتونم حتی برگردم سمت ماهان صداشو شنیدم که تند و هول گفت: آنا مواظب ...... جمله اش تموم نشده بود که پام رفت تو یه چیز نرم و لیز خوردم و با مخ دراز کش پهن زمین شدم. و چون من خیلی خیلی خوش شانسم با صورت و تمام هیکل رفتم تو گل. نمی دونم حالا این گل کجا بود که اومد جلوی من و منورم کرد. با کمک یه دستی که بازومو کشید از روی زمین بلند شدم. اما چون صورتم گلی شده بود چشمهامو باز نمی کردم. حتی دهنمم باز نکردم که جیغ بکشم. یه چیز نرمی کشیده شد به صورتمو و حس کردم گلها داره از بین میره. آروم و با ترس چشمهامو باز کردم و دیدم ماهان روبه روم ایستاده و خیلی با دقت و آروم داره با یه دستمال صورتمو پاک میکنه. دهنمو که پاک کرد تازه تونستم درست و حسابی نفس بکشم. حس می کردم از موهام هنوز خاک خیس می چکه. ماهان نگاهی بهم کرد و گفت: خواستم بهت بگم که مواظب جلوی پات باش که نیافتی تو گل. اما خوب ..... ناراحت گفتم: گند زده شد به کل هیکلم. حیدر اومد کنار ماهان و گفت: آقا خانم مهندس و بیارید اتاق ما صورتشون و تمیز کنن. ماهان یه باشه گفت و بهم اشاره کرد و منم دنبالشون راه افتادم. هنوز ماهان بازومو گرفته بود. رفتیم سمت اون اتاقکها که اول کاری دیدیمشون. رفت سمت یکیشون و در زد و یه یال... گفت و تعارف کرد که بفرمایید. خودش زودتر رفت تو و یه چند ثانیه بعد اومد بیرون و دوباره تعارف کرد که برم تو. فکر کنم رفت خانم بچه ها رو مطلع کنه. ماهان همون دم در ایستاد و گفت: تو برو من همین جا می ایستم. یه سری تکون دادم. حیدرم موند بیرون پیش ماهان. هیم تعارف می کرد بیاد تو اما ماهان میگفت نه. خوب حق داشت زن و بچه ملت و معذب کنه که چی. با تردید رفتم تو تا پامو گذاشتم تو اتاقک یه خانم جوونی که روسری به سرش بود با یه بلوز آستین بلند مشکی و یه دامن بلند طرح دار که یه پسر بچه 2-3 ساله هم بغلش بود اومد جلو و سلام کرد. دختر: سلام خانم مهندس. خوش اومدین. وای بببینید چه بلایی سرتون اومده بفرمایید بفرمایید از این سمت می تونید تو ظرفشویی دست و صورتتون و بشورید. به سمت سینک راهنماییم کرد. من: ببخشید مزاحمتونم شدم . اصلا" چاله رو ندیدم. رفتم جلوی سینک و شیرو باز کردم. اول دستمو شستمو بعدم با یه حرکت مقنعه امو در آوردم. خوب شد ماهان شعورش رسید بیرون بمونه و حیدرم بیرون نگه داره. دختر اومد کنارم. بچه رو گذاشته بود گوشه اتاق. یه نایلون دستش بود. اومد و گفت: لباس کثیفاتون و بزارید تو این نایلون خانم. به نایلون تو دستش نگاه کردم. یه لبخند زدم: مرسی خانم .... دختر: ملیحه هستم. من: مرسی ملیحه جون دستت درد نکنه. اومدم مقنعه امو بزارم تو نایلون که ملیحه ازم گرفتش و خودش گذاشتش تو نایلون یه اشاره بهم کرد و گفت: پالتوتونم در بیارین سر تا پاش کثیفه. پالتومو هم در آوردم. راست می گفت همه جلوش گلی شده بود. دست و صورتمو شستم پایین شلوارمم تمیز کردم. جلوی موهامم که گلی شده بود تمیز کردم. موهام خیس اومده بود تو صورتم. یه نگاه به خودم کردم. یه پلیور مشکی تا زیر باسن پوشیده بودم. آخه امروز صبح خیلی سرد بود واسه همین اینو پوشیدم که دندونام از سرما به هم نخوره. خدا رو شکر که بالاخره من یه لباس درست و حسابی زیر پالتوم پوشیدم. مامان راست میگه حادثه خبر نمی کنه. اما مقنعه ام چی؟؟؟ نمیشه که همین جور بی حجاب برم بیرون. تو همین فکر بودم که ملیحه اومد کنارم. تو دستش یه روسری طرح دار تمیز و تاشده بود. گرفت طرفمو گفت: خانم این و سرتون کنید. تمیزه مطمئن باشید. یه نگاه به روسری کردم. با لبخند رو به ملیحه گفتم: خیلی ماهی ملیحه مونده بودم الان چی سرم کنم. زیاد حساس نبودم رو لباس و اینا اما خوب این یه روسری بود. من شاید تو زندگیم کمتر از 10 بار روسری سرم کرده بودم. همیشه شال سرم می کردم. راحت تر بودم با شال، روسری یه جورایی خفه ام می کرد. روسری و گرفتم و انداختم رو سرمو پایینشم سفت گره زدم زیر گلوم. یه لحظه حس کردم دارم خفه میشم. گره اشو شل کردم که دیدم روسریه داره می افته از سرم. ناچارا" دوباره سفت گره اش زدم. سفت باشه بهتر از اینه که اینجا بین این همه کارگر روسری از سرم بی افته و آبروی خودمو ماهان دوتایی با هم بره. رفتم سمت ملیحه و پسرشو بوسیدم و ازش تشکر کردم و گفتم: ملیحه جون حتما" روسریتو پس میارم. ملیحه یه لبخندی زد و گفت: خانم مهندس یه روسری چه قابلتون و داره. دوباره خندیدم و در اتاقکشون و باز کردم و اومدم بیرون. ماهان جلوی اتاقک ایستاده بود و با تلفن حرف می زد. حیدر ماها رو که دید اومد سمتمون. ازش تشکر کردم و رفتم پیش ماهان. حیدرم پسرشو بغل کرد و یه چیزایی به ملیحه گفت. رفتم سمت ماهان. ماهان تلفنشو قطع کرد و برگشت یه نگاهی به اتاقک کرد و دوباره برگشت همون سمت که با گوشیش ور بره. انگار منو ندیده بود. یهو ایستاد. برگشت و به من نگاه کرد. چشمهاش گرد شد. یه لبخند قشنگ اومد رو لبش. با صدایی که پر خنده بود گفت: آنا تویی؟؟؟ با روسری چه قیافه ای پیدا کردی. اومد جلوم و نزدیکم ایستاد. سرمو بلند کردم که بتونم به صورتش نگاه کنم. یه نگاه خندون به صورتم کرد. ماهان: ببین چی کار کردی دختر. چرا گره این روسری و انقده سفت بستی. داری خفه میشی و همه صورتت قلنبه زده بیرون. لپاتو اگه ببینی. یه اخم کوچیک کردمو گفتم: آخه اگه شلش کنم از سرم می افته. ماهان همون جور خندون دستشو بالا آورد و گفت: بزار من امتحان کنم. دستشو آورد زیر چونه ام. مجبور شدم سرمو کامل بگیرم بالا. گیره روسریمو گرفت و یکم باهاش ور رفت و یکم آزاد ترش کرد. آخیش نفسم بند اومده بودا. چشمم و بستم و یه نفس راحت کشیدم. چشمهامو باز کردم و خواستم از ماهان تشکر کنم که دیدم ماهان همون جوری دستش به گره روسریمه و خودش خیره به صورتم. نگاهش .... نگاهش چیزی نبود که تا حالا دیده بودم ... یه جوری بود ... متفاوت ... نگاهم تو چشمهاش بود. خیره چشمهای قهوه ای روشنش شده بودم. چرا تا حالا دقت نکرده بودم که ماهان چشمهاش انقدر روشنه؟؟؟؟؟ اما نگاهش نمیذاشت تمرکز کنم . یه جورایی بود حواسمو پرت می کرد. تو یه لحظه با یه حرکت سریع ماهان چشمهاشو ازم جدا کرد یکم خودشو کشید عقب و سرشو انداخت پایین. یه تکونی خوردم و از اون حال و فضا در اومدم. یه حس عجیبی داشتم اما نمی دونستم چیه. ماهان پالتوشو در آورد و گرفتش بالا و گفت: بیا این و بپوش هم سردت نمیشه هم بلند تر از پلیورته جلوی کارگرا خوب نیست اون جوری باشی. خودش اومد پالتو رو انداخت دور شونه امو منم دستهامو بردم تو آستینش. پالتوی ماهان برام گشاد بود خیلی. توش گم شده بودم. یه زمانی لباسهای من تو تن ماهان زار می زد و حالا .... دنیا برعکس شده بود. ماهان پالتو رو رو شونه هام مرتب کرد و دوباره خنده اومد رو لباش و گفت: نمی خواد دکمه هاشو ببندی. از 6 فرسخی داد میزنه که لباس قرضیه. خیلی بامزه شدی. یه اخم کردم و به ظاهر دلخور به شوخی یکی کوبوندم به بازوش. دوتایی راه افتادیم و رفتیم تا به کار اصلیمون برسیم. بی حرف بی اشاره ..... - بله مامان به خدا خوبم. ................ - نه عزیز من چیزی نیست که . نه سرما بخورم چرا؟؟؟ ................... - مادر من به جون خودم من می تونم مواظب خودم باشم. .................. - اوا نگرانی برای چی؟؟؟ این چه حرفیه برای چی می خوای برگردی؟؟؟ .................... - مامان جان انگاری که من 25 سالمه ها دیگه بچه نیستم. می تونم از خودم مواظبت کنم. تازه ام اینجا خیلی راحتم با ماهان میرم دانشگاه و بر می گردم. از شر تاکسی و اینام خلاص شدم. ..................... - مامان جونم تروخدا به فکر خودتون باشین. شما الان اونجا تنهایی.... خوش بگذرونید دیگه. بخواین این جوری کنید من کلاسامو ول میکنم میام پیشتونا گفته باشم. دختر سر خر بی کار می خواین؟؟؟؟ ....................... - آفرین پس دیگه انقده ناراحت نباشین. مراقب خودت و بابا باشین. دلمم براتون تنگ شده. بووووووس. بابای مامانی جونم. موبایلمو قطع کردم. وای ببین موبایل به دست کل خونه رو چرخیده بودم الان رسیدم به اتاق خاله. این مامان منم از وقتی که رفته روزی 10 بار زنگ میزنه ببینه من خوبم یا نه. همه اش نگرانه مخصوصا" که یادشون رفته بود بهم بگن و فهمیده بود که روز آخر چقدر ناراحت شدم. کلی ناراخته از این موضوع. یه بارم گفت بابا رو ول کنه بیاد تهران با هم بریم تو خونه خودمون باشیم. بابا هم بعد چند ماه بیاد تهران. می دونستم اگه به مامانم بگم به خاطر من پا میشه میاد اما .... دلم نمیومد مامان و بابامو از هم جدا کنم. می دونستم جونشون به جون هم بسته است. شده بود که برن مسافرت اما دیگه آخرش دو هفته، نمیشد چند ماه برن بی من جایی. اون موقع هم که ارشد می خوندم دو هفته در میون میومدم تهران خونه. تازه اشم الان که مامانم ازم دور بود خیلی خوش اخلاقتر شده بود و منم خیلی خیلی بیشتر دوستش داشتم. نفسمو با فوت دادم بیرون و یه نگاه به دور و بر کردم. موبایلمو گذاشتم رو میز توالت و دست به کمر به اتاق خاله نگاه کردم. اینجا خیلی یکنواخت و کسل شده باید یه دستکاری اساسی بشه. آستینامو زدم بالا و دست به کار شدم. خاله با عمو حمید رفته بودن بیرون یکم هوا بخورن و بیرون شام می خوردن. خاله جدیدا" می تونست با واکر راه بره خیلی کم اما همونشم کلی بود. دفعه اول اشک تو چشمهاش جمع شدم. من خودم یکی دو چیکه اشک ریختم. امشبم بعد مدتها می خواستن شام برن بیرون. به منم تعارف کردن اما من به بهانه اینکه خسته ام موندم خونه. به قول ماهان چه معنی داره سر خر بشم من؟؟؟ زینت خانمم رفته.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۱ عصر
ماهانم نیومده هنوز قبل اینکه با مامان حرف بزنم زنگ زدم بهش گفت تو راهم دارم میام. اما فکر کنم چاخان می کرد. همیشه وقتی میگفت یه جائیم یعنی کم کم نیم ساعت راه مونده که به اونجا برسه. بی خی الان باید اینجا رو سر و سامون بدم. اول از همه پنجره ها رو باز کردم تا هوای مرده اتاق خارج بشه. بعد رفتم و یه دستمال نمدار برداشتم آوردم و کل اتاقو دستمال کشیدم و بعدشم مبل و صندلیها رو جابه جا کردم تا یکم فضای اتاق بازتر بشه. مشغول کار بودم که صدای مهیبی شنیدم. با ترس از جام پریدم. برگشتم و دیدم در اتاق به خاطر باد شدیدی که اومده بود با شدت بسته شده و این صدای مهیبم از بسته شدن اونه. یه نفس راحت کشیدم. رفتم سمت در اتاق دستگیره رو چرخوندم که در و باز کنم اما در باز نشد. دوباره سعی کردم. بازم باز نشد. با زور و فشار در و به سمت خودم کشیدم. کم مونده بود جفت پاهامو بزارم روی در و فشارش بدم و بکشمش که باز شه. هر کاری کردم باز نشد. یادم اومد که خاله اینا هیچ وقت این درو کیپ نمی کردن چون دره خراب بوده حتی شبا هم که می خوابیدن یه چیزی لای در می زاشتن که در بسته نشه. این در خرابه اگه بسته شه باز نمیشه ...... این جمله تو سرم فریاد می کشید. با تکرار هرکلمه اش دم و بازدمم شدت می گرفت. نفس کشیدنم سنگین تر و شدیدتر میشد. هوا کم میاوردم. احساس می کردم قلبم داره از کار می افته. چشمهام از ترس گشاد شده بود. رو پیشونیم عرق نشسته بود. دستهام از عرق خیس شده بود. مغزم از کار افتاده بود. نه ... نه ... من نمی تونم تو این اتاق حبس شم ... نه ... نههههههههههههههههههههههه نه آخرو هیستریکی بلند داد کشیدم. به طرف در حمله کردم و دوباره با همه زورم کشیدمش به امید اینکه باز بشه. اما بی فایده بود. با ترس دستمو کوبیدم به در. صدامو فریاد کردم. -: کمک ..... یکی کمکم کنه ... من تو اتاق گیر کردم .... کمکککککککککککککککک ............. می دونستم کسی تو خونه نیست اما کارامو فریادام دست خودم نبود. اونقدر به در کوبیدم که دیگه جونی برام نموند . شل شدم و سر خوردم کنار در. ناامید با نفسهایی که به زور بالا میومد به اتاق نگاه کردم تا راه نجاتی پیدا کنم. چشم گردوندم. یهو چشمم خورد به موبایلم که رو میز توالت بود. مثل فنر از جام پریدم. یه امید .... سریع برش داشتم. اولین شماره ای که اومد تو ذهنمو زدم. صدای شاد ماهان تو گوشم پیچید. ماهان: سلام آنا خانمی چی شده می ترسی تنهایی که هی زنگ میزنی؟؟؟ بالاخره تونستم یه نفس عمیق بکشم اما بازم هوا برای ریه هام کم بود. به زور دهن باز کردم و بریده بریده گفتم: ماهان .... من ....صدام و طرز بیانم و نفسهای بریده ام اونقدر ناجور بود که به ثانیه نکشید که صدای شاد ماهان تحلیل رفت. تو صداش نگرانی پر شد. تند گفت: آنا .. آنا چی شده؟؟؟ تو کجایی ؟؟؟؟ دوباره به زور یه نفس گرفتم و گفتم: ماهان ... من ... تو اتاق مامانت اینا .... گیر کردم ... در بسته ... من ... نجاتم بده ... ماهان ....

دیگه نتونستم. دیگه صدام در نیومد به زور کشون کشون خودمو رسوندم به در. دستم همراه گوشی پایین اومد. کنار در دوباره سر خوردم. کنار دیوار نشستم صدای آنا ... آنا گفتن بلند ماهان و میشنیدم اما نفس و صدایی برای جواب دادن نداشتم. همه زورمو تو دستهام ریختم و کوبیدم به در. می دونستم کسی نیست می دونستم هیچکی به دادم نمیرسه اما احساس می کردم با کوبیدن در یه امیدی دارم. من هیچ وقت تو اتاق در بسته نمی موندم هیچ وقت . اگه مجبور بودم در و ببندم پنجره رو باز می زاشتم. همیشه یه جوری در و رو هم قرار می دادم که بدونم با یه باد باز میشه. هیچ وقت جایی که بدونم در بسته و قفل میشه نمی رفتم. برای همین سوار آسانسور نمیشدم چون درش بسته میشه و برای یه مدت نمی تونی از توش بیای بیرون.دیگه واقعا" نفسم بالا نمیومد. چشمهام سیاهی میرفت. همه انرژیمو صرف کشیدن هوا به ریه هام می کردم. بی حال شدم. بدنم سست شد. چشمهام بسته شد. کج شدم و افتادم روی زمین. نه خدایا به دادم برس. این نمیتونه آخر کار من باشه. خدایا کمکم کن. من نمی خوام من کلی آرزو دارم. قول می دم دیگه وسوسه نشم و از اون کیکای خامه دار نخورم. به دانشجوهام نمره میدم و هیچ کدومو نمی ندازم که نفرینم کنن. دیگه قاشق دهنیمو نمی کنم تو ظرف غذای ماهان. دیگه حتی تو دلمم کیا رو مسخره نمی کنم که بچه مثبته و اینا. اون تاپ مشکیه پریسا رو هم پس میدم. دیگه وقتی مامان بابام دارن لاو میترکونن گوش وا نمی ایستم. خدایا یه این بارو به دادم برس قول میدم آدم بشم. کمکم کن .... یه صداهایی میشنیدم اما اونقدرتوان نداشتم که تمرکز کنم. وقتی صدا نزدیک تر شد احساس کردم اسم خودمه که کسی صداش میکنه. صدای کوبیده شدن به در اتاق و میشنیدم و صدای فریاد ماهان و . ماهان: آنا .. آنا اونجایی؟؟؟؟ طاقت بیار ... الان درو باز می کنم.... صدای ضربه های محکمیو میشنیدم که به در اصابت می کرد صدای فریاد ... صدای ضربه .... و در آخر صدای شکستن در .... قدرت باز کردن چشمهامو نداشتم. احساس کردم یه دستی رفت زیر سرمو سرمو کشید تو بغلش. صدای ماهان و شنیدم: آنا عزیزم ... آنا جان چشماتو باز کن... ببخشید ... منو ببخش من نباید تنهات می زاشتم... من نباید لفطش می دادم ... من باید زودتر میومدم ..... آنا عزیزم چشمهاتو باز کن بزار مطمئن بشم که حالت خوبه .... آنا ... لعنت به من ... لعنت به من ... تو حالت منگی و بی وزنی بودم. صدای ماهان و میشنیدم اما تمرکزی روی حرفهاش نداشتم. نمی تونستم درکش کنم. چی داره میگه ؟؟؟ چرا نگرانه؟؟؟؟ چرا عصبی خودشو لعنت میکنه؟؟؟ احساس کردم از رو زمین کنده شدم. تو آغوش کسی بودم. حس امنیت می کردم. آرامش پیدا کرده بودم. صدای نفسهای ماهان و میشنیدم. می دونستم که با وجود اون من حالم خوب میشه. یه جمله تو سرم می پیچید. نجات پیدا کردم ...... دیگه چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش اومدم همه جا سفید بود. نور مهتابی که روی سقف نصب بود چشممو میزد. چشمهامو از نور شدیدش ریز کردم و سرمو چرخوندم. من کجام اینجا کجاست؟؟؟؟ قد 5 دقیقه گیج و مبهوت با چشمهای تار به اطرافم نگاه می کردم. ترسیده بودم از این جای نا آشنا و غریب ترسیده بودم. زبونم بند اومده بود. حتی نمی تونستم فریاد بزنم. کم کم دیدم درست شد. تونشستم اطراف و ببینم. یادم اومد. یادم اومد که چی شده. من تو اتاق گیر کرده بودم. داشتم می مردم. یعنی مردم؟؟؟؟ مه نه اینکه اون دنیا زیباست و نورانی. خوب اینجا هم سفیده هم خیلی نورانی. تمیزم به نظر میاد. یعنی اون دنیاست؟؟؟؟؟ سرمو چرخوندم. چشمم افتاد به ماهان که کنارم نشسته بود. آرنجاشو به تختم تکیه داده بود و دستمو بین دستهاش گرفته و پیشونیشو به دستش تکیه داده بود. خیالم راحت شد. پس نمردم. بودن ماهان آرومم کرد ترسمو از بین برد. ماهان همچین بی حرکت بود که فکر کردم خوابیده. به دست دیگه ام نگاه کردم. سرم بهش وصل بود. بدنم بی حس بود. احساس کرختی می کردم. نمی تونستم خودمو تکون بدم. وای خدایا نکنه من از ترس فلج شده باشم. برگشتم و رو به ماهان آروم صداش کردم. با ترس .... دوباره این ترس لعنتی برگشته بود. دهنمو باز می کردم اما به زور ازش صدا بیرون می اومد. انگار صدامو گم کردم. بعد از جند بار باز و بسته کردن بیهوده دهنم بالاخره یه صدایی از هنجرم بیرون اومد. من: ما.... ه ...ان .... با اینکه فکر می کردم خوابه اما سریع سرشو بلند کرد و با چشمهای نگران بهم چشم دوخت. انگار شک داشت که صدای من باشه. دوباره صداش کردم. همون جور بریده بریده و بی جون و بی انرژی . من: ماه ...ا .... ن .... وقتی اسمشو از زبونم شنید چشمهاشو بست. یه نفس راحت کشید. چشمهاشو باز کرد و خیره به چشمهام همراه یه لبخند گفت: جان ماهان ... خدارو شکر بهوش اومدی. داشتم میمردم. دختر تو که منو نصف عمر کردی. از جان گفتنش شوکه شدم. ببین بیچاره چقدر ترسیده. منم ترسیدم از این حس نکردن بدنم از این بی حس و سستی و رخوت. از این خفه شدن حنجره ام. شده ام مثل سکته ای ها. بیشتر ترسیدم. نکنه سکته کرده باشم. ولی نه ... اگه سکته کردهب ودم درجا می مردم. با ترس گفتم: ماه ...ان م ... ن فل .. ج شد ...م؟؟؟ اعصابم از این تیکه تیکه حرف زدن خورد شده بود. عصبی شده بودم و همینم باعث میشد کلماتم بیشتر تیکه تیکه بشه. وسما" لکنت گرفته بودم. ماهان با حرفم یه لحظه چشمهاش گشاد شد. با بهت و تعجب بهم نگاه کرد. با همون بهت گفت: چرا فلج بشی؟؟؟؟ با همون ترسم گفتم: آخ ... ه بدن ...مو... حس ... نمی ... کنم. ترس تو چشمهامو دید. نگاه نگرانش مهربون شد. یه لبخند زد و.مهربون گفت: نه عزیز من به خاطر اینه که شوکه شدی و بیهوش شدی فعلا" بدنت سر شده. تو سالمه سالمی. الانم به خاطر شکی که بهت وارد شده و بیهوشیت این جوری بدنت بی حسه و زبونت می گیره. یه چند ساعت که بگذره دوباره حسهات بر می گرده و حالت خوب میشه میشی همون آنا خانمی خودمون. یه لبخند اطمینان بخش زد. یه نفش راحت کشیدم. پیداست ماهان خیلی ترسیده که انقدر مهربون شده هر چند همیشه مهربونه اما الان بیشتر شده. بیچاره، ازش شرمنده شدم. همون جور داشتم شرمندگی می کشیدم که ماهان صدام کرد. ماهان: آنا .... ببخشید ..... باید زودتر خودمو میرسوندم خونه که کار به اینجا نکشه. اما همون موقع که زنگ زدی بعد تو یکی دیگه از مهندسا زنگ زد و گفت به یه سری از مدارک و نیاز داره. مجبور شدم اول برم دم خونه اونا و مدارک و بدم بهش. برای همین دیر شد. اگه زودتر اومده بودم تو، تو اتاق گیر نمی کردی و .... بی حرف به ماهان خیره بودم. حرفشو نصفه گذاشت. عصبی بود و ناراحت و پشیمون. چرا خودشو سرزنش می کرد؟؟؟؟ چرا یه جوری حرف میزد انگار... انگار ... همه چیزو می دونست ..... با شک دهنمو باز کردمو گفتم: ماهان ... تو ..... نگذاشت ادامه بدم . مستقیم و جدی بهم نگاه کرد و گفت: می دونم ترس از تنگنا داری .... می دونم فوبیای محیط بسته داری.   متعجب و بهت زده با دهن باز مات موندم بهش. هیچ کس اینو نمی دونست پس ماهان از کجا فهمیده بود. من تونسته بودم سالها این موضوع و حتی از پدر و مادرمم مخفی کنم پس ماهان .... خودم می دونستم ترس از تنگنا دارم اما اون چیچی بوئیا ... از اون مرضا می ترسیدم. هیچ وقت نه بهش فکر می کردم نه به زبون می آوردمش. به ماهان نگاه کردم. زبونم دیگه اونقدرها سنگین نبود مثل اول. الان سبک تر شده بود راحتتر تو دهنم می چرخید. حنجره امم انگار باز تر شده بود و صدا ازش بهتر بیرون می اومد : تو ... چه ... طور ... سرشو نزدیک تر آورد و آرومتر گفت: چه طور فهمیدم؟؟؟؟ با سر حرفش و تایید کردم. تنها عضو بدنم که کار می کرد همین سرم بود. منم نهایت استفاده رو ازش می بردم. یه نفس عمیق کشید و گفت: اون روز که می خواستیم بریم دانشگاه و موقع سوار شدن یه جوری جیم زدی یکم شک کردم. شب مهمونی وقتی به بهانه موبایل از آسانسور بیرون اومدی و همون موقع موبایلت زنگ زد فهمیدم. موقع برگشت وقتی تو اون حال خرابت گفتی سوار نمیشی مطمئن شدم. گیج تر شده بودم اگه می دونست پس چرا هیچی بهم نگفت؟؟؟ لبمو با زبونم تر کردم و گیج گفتم: اما ... پس چرا .... چیزی .... نگفتی؟؟؟؟ دقیق بهم نگاه کرد و گفت: وقتی خودت چیزی بهم نگفتی یعنی نمی خوای که من بدونم. پس منم چیزی نگفتم. اما در موردش از یکی از دوستام که روانپزشکه پرسیدم. چشمهام گرد شده بود. ماهان چی کار کرد؟؟؟؟ من خودم هیچ وقت جرات اینو نداشتم که برم پیش روانپزشک و حالا ماهان این کار و کرده بود. به زور پرسیدم: چی ... چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماهان یه نگاهی بهم کرد و یکم خودشو جلو کشید و آرمتر گفت: آنا ... میشه اول بهم بگی که چرا می ترسی؟؟؟؟ فکر می کنم خودت بدونی. از کی این ترست شروع شد؟؟؟؟ لبمو گاز گرفتم. زیر نگاه دقیق ماهان نمی تونستم انکار کنم. من خودم می دونستم که از کی و چرا این ترس افتاده به جونم از خیلی سالها قبل وقتی بچه بودم. مکثم طولانی شد. ماهان: آنا بهم بگو رازت پیش من می مونه. چشمهامو بستمو سرمو تکون دادم که یعنی می دونم. بازم فکر کردم. باید خودمو آماده می کردم که یه راز بزرگو که جرئی از وجود و زندگیم شده بود و برای اولین بار به کسی بگم. یه ده دقیقه آروم فکر کردم و هیچی نگفتم. ماهانم آروم تو سکوت فقط نگاهم می کرد. بعد از 10 دقیقه نفس گرفتن دهنمو باز کردم. حس می گردم سنگینی زبونم به کل از بین رفته و صدام کامل برگشته بود. سرمو بلند کردم و به چشمهاش نگاه کردم. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: یادته ... سال اول ... راهنمایم؟؟؟ یادته ترم اول ... مع.. معدلم چقدر کم شد؟؟؟ ماهان چشمهاشو ریز کرد. دنبال یه خاطره دور از گذشته ها بود. تو همون حالت سرشو تکون داد. ماهان: آره یادمه. یادمه خیلی ناراحت بودی و می ترسیدی کارنامه اتو نشون بدی. بغض کردم. با بغض سرمو تکون دادم. ماهان بی حرف فقط نگام می کرد. من: خوب ... بالاخره نش ... نشونش دادم.... وقتی بابام اومد .... رفتم جلو .... و کارنامه رو ... گرفتم جلوشون ... با ... بابا اون روز خیلی ... عص ... عصبانی بود ... به خاطر یه پروژه که ... ن ... نمی دونم کی خرابش ک ... کرده بود ... کلی ضرر کرده بود ... بابامو میشناسی که، خ ... خیلی برای کارش زحمت کشیده ... اون روز خیلی ضرر کرده بود و ... به قول تو بی اعصاب بود. لبمو با زبونم تر کردم و سعی کردم با نفس عمیق کشیدن بغضمو فرو بدم. من: وقتی کارنامه امو گذاشتم جلوش ... او ... اولش از خوشحالی چشمهاش برق زد. آخ ... آخه من تا اون سال معدلم همیشه 20 بود. می .. می دونی که شاگرد اول بودم. اما .... اما به خاطر تغیییر پایه و رفتن به یه مد ... مدرسه جدید یه جور شو ... شوک زده بودم. برای همینم معدلم 18.98 شده بود. بابا وقتی معدلمو دید قاطی کرد. حس ... حسابی عصبانی شد. اونقدی که من حتی تغییر رنگ صورتشو می دیدم. با ... بابا دست روم بلند نکرد هیچ وقت ... اون روزم این کارو نک ... نکرد ... یه قطره اشک از چشمم چکید. با بغض به ماهان نگاه کردمو گفتم: کاش این کارو کرده بود ... کا ... کاش منو زده بود ... لااقل دردش کمتر بود ... دردش تو ... تو یه لحظه بود ... اما .... بابا نزدم ..... بردم تو انباری یه متری خونه. اولش نفهمیدم چ ... چرا منو آورده اونجا... اما وقتی دیدم منو گذاشت اون تو و خو ... خودش و کشید عقب و در و روم بست چشمهام گرد شد .... بهت زده به با ... بابا که در و میبست نگاه کردم... در و روم بست و قفل کرد و من هنوز گی .. گیج بودم و نمی فهمیدم که چی شده. وقتی به خودم اومدم که همه جا ساکت شده بود. ما ... مامانم سعی کرده بود جلوی بابا رو بگیره اما با ... بابا با گفتن اینکه این تنبیه برام لازمه اجازه دخالت به مامان و ند .. نداد. ترسیدم ... از تاریکی ... از کوچیک بودن فضا ... از اینکه اونجا هیچ پنجره ای نبود ... هیچ روزنه ای ... از اینکه نمی تونستم برم بیرون ... از همه چیز ترسیدم.... از سوسکای تو انباری ... از موشهای احتمالی که ممکن بود اون تو باشن ... یادته همیشه میگفتی انباریمون موش داره ... برای همینه که از موش متنفرم.... از سوسک چندشم میشه ... وقتی فکر می کنم یه جا گیر افتادم و نمی تونم بیام بیرون میرم تو فضای اون روز. تو اون اتاقک در بسته تو اون تاریکی که صدای ریز سوسکا رو می شنیدم .... نفسم گرفت تو اون انبار ... اکسیژن کم بود ... اونقدر ایستادم که پاهام درد گرفت. مجبوری نشستم. زانوهامو بغل کردمو خودمو مچاله کردم. هر چی صبر کردم کسی سراغم نیومد. فکر می کردم نهایتش یک ساعت اونجا نگهم می دارن اما .... یادشون رفت ... منو تو اتاقک یادشون رفت ... از شرکت به بابام زنگ زدن ... حال مادر بزرگ هم بد شده بود ... مامان رفت پیش مادر بزرگ. بابا هم شرکت ... موندم .. فراموش شده تو اون انباری یک متری موندم.... نمی دونم کی یادم افتادن و اومدن سراغم. وقتی به خودم اومدم که مثل الان تو بیمارستان بودم. اون موقع هم بی هوش شده بودم. فکر کنم از ترس.... دکتر گفت چیزی نیست... مرخص شدم اما از اون روز به بعد دیگه نمی تونستم تو اتاق و جایی که درش و می بندن و می دونم که به اختیار من باز نمیشه بمونم.... با یاد آوری فشار و ترسی که اون لحظه داشتم لکنتم که خیلی بهتر شده بود از بین رفت. کلمات و پشت سر هم و تند میگفتم. تند می گفتم که زود یاد آورس خاطره دردناکم تموم بشه . ماهان اخم کرده بود. هنوز دستم بین دستهاش بود. فشاری که به دستهام می آورد باعث شده بود درد بگیرن. نمی دونم فکر می کنم عصبانی بود و سعی می کرد با فشردن دستهاش عصبانیتش و خالی کنه. سرشو بلند کرد و با چشمهای ریز شده بهم نگاه کرد. ماهان: اما تو اون موقع 12 سالت بود. اگه از همون موقع این ترس و داشتی پس چه جوری اون زمان میومدی خونه ما؟؟؟؟ من یادمه ... فکر کنم از یه 8-9 سال پیش بود که دیگه خونه ما نیومدی. ببینم تو اون موقع هم سوار آسانسور نمی شدی؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و سرمو تکیه دادم به بالشت و گفتم: درست من میومدم خونه اتون. با آسانسور چون اون موقع از آسانسور وحشت نداشتم.... کم کم ... هر سال که می گذشت ترسم بیشتر میشد ... مخصوصا" اینکه یه بار وقتی اومدیم خونه اتون آسانسورتون یه صداهای عجیبی داد و به شدت لرزید و بعدم بین طبقات ایستاد و برای کمتر از 30 ثانیه برقش قطع شد .... از همون روز دیگه نتونستم سوار آسانسورم بشم چون ... دیگه بهش مطمئن نبودم. ماهان نرم دستمو نوازش داد. برگشتمو نگاهش کردم. رو لبش یه لبخند بود که پر آرامش بود ... بهش لبخند زدم. بهش لبخند زدم. من: خوب تو بگو ... دکتر چی گفت؟؟؟ ماهان یه لبخندی زد و گفت: تو هیچ مشکلی نداری. چشمهام گرد شد. نه این پسره امروز بهش فشار زیاد اومده مخش عیب و ایراد پیدا کرده. همین الان تو چشمش کردم و گفتم که من ترس از تنگنا دارم الان میگه تو هیچ مشکلی نداری. با چشمهای ریز شده بهش نگاه عاقل اندر سفیه انداختم.لبخندش عریض تر شد و گفت: آنا اون جوری نگام نکن ... دیوونه نیستم. ولی تو هیچ مشکل جسمی نداری. گردن کشیدم. بدنمو که به زور حس می کردم. فقط تونستم گردنمو بلند کنم. سریع گفتم: ندارم؟؟ پس این نفس تنگیها و تپش قلبو .... ماهان دستشو گذاشت رو سرمو آروم سرمو تکیه داد به بالشت و گفت: تو هیچ مشکل جسمی نداری. مشکل تو روحیه. یعنی بیشتر این حالتهایی که داری به خاطر تلقینیه که به خودت میکنی. اگه این تلقین نباشه تو می تونی خیلی راحت ترستو کنار بزاری. دیگه هم نفس تنگیو تپش قلب و بیهوشی و نداری... دیگه به حرفهاش گوش نکردم. داشت برای خودش شر و ور می گفت. یعنی چی که تلقینه این پسره فکر کرده من خوشم میاد که همه جا آبروی خودمو ببرم یا اینکه دوست داشتم مدام 600 تا پله رو بالا و پایین کنم؟؟؟ اصلا" این پسره چی میدونه. بی توجه به ماهان دراز کشیدم تا سرمم تموم بشه. یکم بعد سرمم تموم شد و مرخص بودم که برم. خواستم از جام بلند شم اما نمی تونستم. بدنم هنوز سر بود به زور می تونستم یکم تکون بخورم. ماهان اومد کمکم. دستشو انداخت پشت کمرمو بلندم کرد. پاهامو از تخت آویزون کرد و کفشهامو پام کرد. تو سکوت به تک تک کارهاش نگاه می کردم. شرمنده بودم. از این ضعفم. از اینکه ماهان مجبور به این کارها شده بود از اینکه نمی تونستم تکون چندانی بخورم. معذب بودم و در عین حال راحت. نمی دونم حسم چی بود یا می دونم و نمی تونم توصیف نم. سردرگم بودم. هیچ وقت انقدر ضعیف نبودم. جلوی هیچ کس. ماهان کفشامو که پام کرد از جاش بلند شد. یه نگاه به صورت من کرد و گفت: همین جا بشین تا من برم و برگردم.پر سوال نگاش کردم. کجا می خواست بره؟؟؟؟ بدون اینکه حرفی بزنه سریع از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد برگشت. با چشمهای گرد شده بهش نگاه می کردم. دهنم با بهت باز مونده بود. تو همون حالت گفتم: ماهان تو دیوونه ای. این پسره واقعا" خل بود. رفته بود یه ویلچر آورده بود اما نکرده بود مثل آدم هلش بده و بیاره خودش نشسته بود روش و چرخهاشو می چرخوند. یک حالیم می کرد که نگو. با نیش باز اومد جلوم و ابرو بالا انداخت و گفت: ببین چی برات آوردم. برو حالشو ببر. از بچگی دوست داشتم یه بار سوارشون بشم. همه اش فکر می کردم مثل ماشینن فقط کوچیکتر. اما الان بهت می گم گول ظاهرشون و نخور تا وقتی یکی هولت بده حال میده اگه مجبور باشی خودت چرخشو بچرخونی افتضاحه. دستهام هنوز درد میکنه. آخی چه ذوقی کرده بود. چشمهاش برق میزد. همون جور نگاهش می کردم . هنوز رو صندلی نشسته بود. انگار بهش خوش گذشته. یکم بازو و مچهاشو مالید. از رو ویلچر بلند شد. اومد کنارمو کمرمو گرفت و کمکم کرد بلند شم. همه وزنم روی ماهان بود. صندلی و کشید جلو و نشوندم روش. خودشم اومد پشتم ایستاد. با صدای سرخوشی گفت: حاضری آنا خانم گل؟؟؟؟ قبل از اینکه بگم آره همچین ویژییییییییی گفت و مثل یه پسر بچه شیطون با همه زورش هلم داد که یه لحظه سنگ کوپ کردم. تو راهروهای بیمارستان داشتیم پرواز می کردیم. همچین از بین پرستارا و مریضها و آدمها رد میشد انگار که داره از بین ماشینها لایی میکشه. اونقدر همه چیز با مزه و جالب بود که بی اختیار بلند بلند می خندیدم. رسیدیم به ماشین. در ماشین و باز کرد دوباره کمکم کرد که سوار بشم و خودشم رفت ویلچر و پس داد و برگشت. تو کل مسیر ماهان هی شوخی می کرد و می خندوندم. واقعا" حضورش نعمتی بود برام. به کل داشتم اتفاق چند ساعت قبلو فراموش که نه داشتم اون اتفاق و به اون ته مهای ذهنم می بردم. رسیدیم خونه. ماهان ماشین و پارک کرد. دستش رو فرمون بود. برگشت سمت منو یه نگاه بهم کرد و گفت: خوب ... الان دیگه ویلچر نیست ... یه ابروشو داد بالا و شیطون نگام کرد. یه جورایی مشکوک بود. چشمهام ریز شد. چرا این پسره مشکوکه؟؟؟؟ ماهان از ماشین پیاده شد و اومد سمت منو در و باز کرد. منتظر بودم که دوباره کمکم کنه که پیاده شم. اما با کمال تعجب دیدم خم شد و سرشو آورد تو ماشین و خم شد روم. چشمهام گرد شده بود. نفسم حبس شد. می خواد چی کار کنه؟؟؟ چرا این جوری خم شده رو من؟؟ سرش هر لحظه نزدیک تر میشد. سرش از جلوی صورتم گذشت و گردن و کتفش اومد تو حلقم. نفس حبس شده امو به صورت فوت دادم بیرون. زیر چشمی به ماهان نگاه می کردم. داشتم می مردم از فضولی که ببینم چی کار میکنه. خم شد و کمر بند ایمنیمو باز کرد. هر نفسم می خورد تو گردنش. بوی عطرش تو بینیم پیچید. بی اختیار چشمهامو بستمو سرمو یکم بردم جلو نزدیکتر به گردنش که بو کنم. یه نفس عمیق کشیدم و چشمهامو آروم باز کردم. چشمهام قفل شد تو چشمهای قهوه ای ماهان. تو فاصله چند سانتی صورتم بود. بازم نگاهش عجیب شده بود. اما با همه عجیب بودنش آروم بود و بهم آرامش می داد. یکم نگاهم کرد. حس کردم چشمهاش داره نزدیک میشه. صورتش نزدیک میشد بدنش نزدیک میشد و دستهاش ... نفسم حبس شد از این همه نزدیکی از این حالتی که قرار داشتیم. زل زده بودم تو چشمهاش و پلکم نمی زدم. صورتش نزدیک و نزدیک تر شد. چشمهاش نزدیک و نزدیک تر. دیگه تقریبا" فاصله امون داشت از بین می رفت که صورت ماهان با فاصله کمی از کنار صورتم رد شد و رفت سمت گردنم. هنوز نفسم حبس بود. حس کردم که دست ماهان رفت دور کمرم. دست دیگه اش زیر زانوم رفت و با یه حرکت از جا کنده شدم و کشیده شدم بیرون از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۲ عصر
ماشین. یه لحظه از ترس و شوک یه جیغ کوتاه کشیدم و دستهام بی اختیار دور گردن ماهان حلقه شد و سرم رفت تو گودی گردنش. اصلا" نفهمیدم کی حس به دستهام برگشت. شایدم به خاطر شوکی بود که ماهان بهم وارد کرده بود. شاید دستهام بی اختیار تکون خوردن. از ماشین که بیرون اومدیم و ماهان ثابت ایستاد و من خیالم راحت شد که قرار نیست بی افتم چشمهامو باز کردم. سرمو بلند کردم. ماهان با چشمهای آروم و یه لبخند قشنگ بهم خیره شد. ماهان: نترس قرار نیست بی افتی. یه لحظه خجالت کشیدم. از جیغم .... از ترسم ... از اینکه ماهان بغلم کرده ...حس کردم گرمم شده و صورتم داغ کرده. هرچقدر ما با هم راحت بودیم. هر چقدر با هم خوب و صمیمی بودیم. هر چقدر من جلوش روسری نمی زاشتم و باهاش دست می دادم اما این چیزا .... این همه نزدیکی ... این همه گرما .... نمی دونم چه حالی داشتم هر چی که بود درکش نم یکردم اصلا" .... نمی دونم لپام گلی شد یا نه اما لبخند ماهان عظیم شد. یه لبخند زد و شیطون گفت: خجالت کشیدن بهت نمیاد. بیشتر خجالت کشیدم. لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین. آروم دستمو از دور گردنش باز کردم و آوردم پایین و گذاشتم رو شکمم. مثل یه بچه تو بغلش بودم. سر به زیر و محجوب. چقدرم این کلمه به وضعیت الانم می خورد. من ...آنا ... تو بغل یه پسر نامحرم که ماهان باشه و بعدشم حجب و حیا ..... یهو ماهان بلند بلند خندید. خند ه اش تو اون پارکینگ بزرگ یکم ترسناک بود اخم کردم و بهش چشم غره رفتم. بی شعور نمیذاشت من یکم با حیا بمونم. وادارم می کرد که بشم همون آنای میرغضب و قدر نشناس قبل .... ماهان همون جور که لبخندش و جمع می کرد. با پا یه ضربه به در ماشین زد و در و بست و با دزدگیر قفلش کرد و همون جور که راه می افتاد گفت: ناسلامتی دارم حملت میکنما فکر نمی کنی حقم بیشتر از یه چشم غره است؟؟؟؟ بدبخت راست میگفت. شده خر بار کش منو، منم که بهش چشم غره میرم. ماهان همون جور نگام می کرد. شیطون گفت: بدنت بی حس بود حالا سرایت کرده به زبونت؟؟؟؟ سرمو بلند کردم که یه چیزی بگم که دیدم ماهان داره میره سمت آسانسور. با چشمهای گرد و گشاد فقط یک کلمه گفتم: پله .... ماهان ایستاد. دوباره سرمو بلند کردم داشت بهم نگاه می کرد. ماهان چشمهاشو گرد کرد و گفت: آنا میدونی چند طبقه رو باید برم بالا؟؟؟؟ اخم کردم. من: باشه نرو، تو با آسانسور برو منم با پله میرم منو بزار زمین. خواستم یه تکونی بخورم که ماهان سفت تر بغلم کرد. اونم اخم کرده بود. مستقیم تو چشمهام نگاه کرد. نگاهش نه متعجب بود نه شماتت گر. مهربون بود. ماهان آرومتر گفت: موضوع این نیست آنا. تو اگه بخوای تا پشت بومم از پله ها می برمت. فقط می خوام یه چیزی بپرسم ازت. منتظر نگاش کردم. تو چشمهام خیره شد. جدی پرسید: تو به من اعتماد داری؟؟؟؟ تکونی خوردم. تعجب کردم. یعنی چی؟؟؟ این سوال چه معنی داشت؟ معلومه که اعتماد داشتم. خیلی. همیشه اعتماد داشتم. قدر همه سالهایی که می شناسمش. همه سالهایی که بود و نبود. سرمو کج کردم و با استفهام نگاش کردم. اما محکم گفتم: دارم.... خیلی .... با حرفم چشمهاش برق زد. یه لبخند قشنگ اومد رو لبش و با صدای شادی گفت: ممنون. لبخند زدم. دوباره جدی شد دوباره سخت شد. محکمتر گفت: آنا اگه بهم اعتماد داری باهام بیا. پرسوال نگاش کردم. کجا برم؟؟؟ انگار فهمید. با سر به آسانسور اشاره کرد. چشمهای مبهوتم چرخید سمت آسانسور ترس تو چشمم و قلبم نشست. نفسهام تند شد. سرمو تند تند تکون دادم. بغض کردم. همون جور که چشمم به آسانسور بود تند تند گفتم: نه ... نه ماهان ... نه بزار از پله برم. بزارم زمین. پاهام که بهتر شد خودم میام بالا. تو برو. با آسانسور برو. ولی منو نبر. نبرم تو آسانسور. بزار بمونم. بزار... اشک تو چشمهام جمع شد. فشار دست ماهان بیشتر شد. بیشتر بهش چسبیدم. آروم و مطمئن گفت: آنا ... آنا گفتی بهم اعتماد داری. گفتی خیلی . بهم اعتماد کن. من اینجام. نمی زارم هیچ اتفاقی برات بی افته. به من اعتماد کن. نه به آسانسور نه به هیچکی دیگه. به من ... به ماهان ... قول میدم سالم برسونمت بالا ... بهم اعتماد کن ..... منتظر به چشمهام خیره شد. تو چشمهاش غرق شدم. با نگاهش بهم اعتماد ... امنیت ... محکم بودن ... حمایت و خیلی حسهای دیگه ای می داد اما مهمتر از همه آرامشی بود که با نگاهش به تک تک سلولهام می رسید. بی اختیار ... غرق اون نگاه قهوه ای .... آروم ... جدی ... محکم ... بدون اینکه خودم بفهمم دهن باز کردم. من: باشه .... خندید . یه خنده خوشحال ... یه خنده سرمست از غرور اعتماد ... یه چشمک زد و با یه تکون کمی به بالا هلم داد و رو دستش جابه جام کرد و با قدمهای محکم راه افتاد. نگاهمو ازش نگرفتم. ترجیه می دادم به جای نگاه کردن به در آسانسور که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد یعنی ما نزدیکتر میشدیم به ماهان نگاه کنم. به گردنش .... به زاویه فکش .... به چونه اش که نشون از اقتدار و قدرتش داشت.به ماهانی که بهم امنیت می داد. نه به دری که حتی اسمشم نفسمو می گرفت. ماهان ایستاد. دستش همراه بدن من کج شد سمت دیوار و سریع صاف شد. سرشو پایین آورد و بهم نگاه کرد. یه لبخند مهربون و اطمینان بخش دیگه بهم زد. جوابشو با لبخند دادم. صدایی اومد. آسانسور رسیده بود به پارکینگ. با صدای پخش شدن موزیک فهمیدم در آسانسور باز شده. هنوز هم مصرا" به ماهان نگاه می کردم. ماهان آروم چشمهاشو بازو بسته کرد یعنی چیزی نیست. می خواست بهم قوت قلب بده. خنده ام گرفته بود. بچه خر میکنه من که می دونم چیزی هست من که می دونم الان میریم تو این اتاقک فلزی بی در و پیکر. میریم تو و در رومون بسته میشه و ما اون تو زندانیم. محبوس می مونیم تا تکون بخوره تا حرکت کنه شاید اگه عشقش کشید مارو ببره برسونه به طبقه امون اما اگه لج کنه وسط راه می ایسته دقمون میده. بین طبقات وا میسته و برقاش قطع میشه. تو همین فکرا بودم و برای خودم از آسانسور در حال سقوط و مشکل دار صحنه ها و داستانها ساخته بودم که ماهان حرکت کرد. دو قدم برداشت. دوباره کج شد و دوباره صاف. یه قدم دیگه برداشت. یه دو چرخید و ایستاد. صدای آهنگ پیچید تو گوشم. اه من از این آهنگ متنفرم. آهنگ کارتون سارا کرو منو یاد بدبختی و مرگ و کلفتی و فلاکت می ندازه. اه چقدر من بدم میاد هم از این آهنگ هم از این کارتون هم از این آسانسور. صدای بسته شدن در و شنیدم. انگار در دریچه های قلب من بسته شدن که دیگه خون تو رگهام حرکت نکنه. خشک شدم. احساس می کردم چشمهام گرد، بدنم سفت، نفسم حبس و خونم خشک شده. با اولین تکون آسانسور که نشونه راه افتادنش بود یه جیغ کوتاه از ترس کشیدم و به سرعت سرمو فرو کردم تو سینه ماهان و چشمهامو تا جایی که می شد رو هم فشار دادم و با همه قدرتم با دست چپم چنگ زدم بههش و چون دکمه های پالتوش باز بود دستم پیچید تو پیراهنش. لباسشو گرفته بودم و تو مشتم فشار می دادم. سرمو هر چه بیشتر فرو می کردم تو سینه اش چشمهام از بس رو هم فشارشون داده بودم درد گرفته بود. از فکر اینکه الان تو آسانسورم و درش بسته است. نفسم بند اومد. به زور نفس کشیدم اما سخت. سخت و صدا دار. تند تند نفس می کشیدم. هوا کم شد بازم اکسیژنش تموم شد. دوباره چشمهام تار شد. دوباره دنیا دور سرم چرخید. ماهان یکم بالاتر کشیدمو دستهاشو دور پاهامو کمرم سفت تر کرد. آروم زیر گوشم گفت: آروم آنا جان آروم. من پیشتم. همین بودنش باعث شده بود که الان اینجا باشم. ترسیده تا سر حد مرگ و رو به موت. اما همین بودنش و حضورش و حس سینه ستبر و محکمش زیر سرم و نرمی لباس مچاله شده اش زیر دستمو نفسهاش که به گوشم می خورد باعث شده بود که هنوز باشم هنوز با همه سختی بتونم نفس بکشم و با همه اینها هنوز یه امید داشته باشم که سالم می مونم. که ماهان ازم محافظت می کنه. منو سالم می رسونه و نمی زاره طوریم بشه. تو فکرای خودم بودم. در حال جنگ بین دوتا حس متفاوتم. یکی ترس و دیگری آرامش. وحشت از حبس شدن و اعتماد به کسی که باهام حبس شده بود. نفهمیدم کی آسانسور ایستاد. نفهمیدم کی درباز شد. حتی نفهمیدم کی ماهان راه رفت و از آسانسور پیاده شد. کی رفت جلوی در خونه. فقط وقتی به خودم اومدم که صدای خندون ماهان و شنیدم که می گفت: آنا خانمی چشماتو باز کن کمکم کن در خونه رو باز کنم. خونه؟؟؟ کدوم خونه؟؟؟ خونه ما؟؟؟ نه خونه شما ؟؟؟ خونه خاله و عمو؟؟؟ رسیدیم؟؟ بالاخره رسیدیم؟ اوا چه زود. برو گمشو کجاش زود بود داشتی خفه میشدی و سکته می کردی از ترس و وحشت. ماهان: آنا .... با صدای ماهان از خود درگیری و گل گیجگی بیرون اومدم. سرمو بلند کردم و نگاش کردم. گیج بودم. فهمید. با لبخند گفت: می تونی از تو جیب پالتوم کلید خونه رو در بیاری؟؟؟ یکم بروبر نگاش کردم که با سر و لبخند بهم اشاره کرد. از گیجی در اومدم. یه آهانی گفتم و دست راستمو آروم چرخوندم و از بین بدن خودم و ماهان رد کردمو رسوندم به جیبش. از تو جیبش کلید و در آوردم و قفل در و همون جور که تو بغل ماهان بودم باز کردم. ماهان آروم رفت تو خونه و با پاش در و بست. عجیبه. زبونم وا شد. دستهام به کار افتاد و بی حسی و سستیش از بین رفت اما این پاهام چرا هنوز سر بودن و حسی نداشتن؟؟؟ متعجب و پر سوال به ماهان که داشت از پله ها بالا می رفت نگاه کردم. من: ماهان ... ماهان: بله ... من: جون آنا یه چیز بپرسم راستشو می گی؟؟؟؟ رسید به در اتاقم و با هل بازش کرد و رفت تو و تو همون حال یه نگاهی با اخم بهم انداخت و گفت: نگفتم بهت جونتو قسم نخور؟ من: نه آخه برام مهمه. ماهان: هر چی قسم نخور. حالا بپرس. ماهان خم شد در حینی که داشت می زاشتم رو تخت بی مقدمه گفتم: مطمئنی پاهام فلج نشده؟؟؟ ماهان همون جور تو هوا خم شده خشک شد. دوباره با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: دخر این چه سوالیه آخه . اصلا" چرا باید فلج بشی تو. آروم گذاشتم رو تخت. آروم دستشو از زیر بدنم بیرون کشید و من تو همن حالت گفتم: آخه همه بدنم به کار افتاد غیر پاهام. دوباره ایستاد. یه دستش هنوز دور کمرم بود و خودش روم خم و نزدیک به صورتم. چشمهاشو ریز کرد و یکم اومد نزدیک تر که باعث شد سرمو به بالشت فشار بدم. یکم سرشو تکون داد و با چشمهای ریز شده و با دقت بهم نگاه کرد و گفت: فکر می کنی موقع بی هوشی سرت به جایی خورده که مخت جابه جا شده؟ بی شعور...... با دست کوبوندم تو سینه اش. خندید و با همون خنده بهم نگاه کرد. آخی چقدر قشنگ می خنده آدم دلشاد میشه .... فک خودم از این فکرم افتاد. خفه آنا دیگه زیادی دهنت هرز شده داره شر و ور میگه. ماهان: دختر خوب وقتی همه بدنت بی حس شد و بعد کم کم یکی یکی به کار افتاد یعنی بعدی نوبت پاهاته. عجله نکن اونم حس پیدا میکنه. یه ابرومو انداختم بالا و مشکوک گفتم: اگه پیدا نکرد؟؟ دوباره ماهان یه لبخند زد و شیطون نگام کرد و گفت: اونوقت خودم هر روز بغلت میکنم میبرمت این ور اون ور. بهت زده به چشمهای شیطونش نگاه کردم. شیطون ومهربون. نمی فهمیدم جدی گفت؟؟؟؟ نه شوخی کرد. داره می خنده ... اما صورتش جدیه ها ... نه چشماش شیطونه. باشه اونم ته نگاهش جدیه. آنا خیلی خوشت اومده یکی بغلت کرده از راه رفتن خلاص شدیا ... بگم نیومده؟ خوب خیلی حال میده یکی رو دست بلندت کنه ببرتت این ور اون ور. آدم یاد بچگیاش می افته. کلا" خود درگیر بودم و خیره به ماهان. ماهان سرشو برد عقب و یه قهقهه زد و با نوک انگشت زد به بینیم و گفت: نترس دختر خوب ، قول میدم خوب میشی. خوب حالا که ماهان گفت خوب میشم حتما" میشم. اما این ضربه چی بود دیگه؟؟؟؟ ماهان بلند شد و صاف ایستاد. ماهان: خوب من برم زنگ بزنم یه چیزی بیارن بخوریم. مردیم از کشنگی. ترو خدا بابا و مامان مارو می بینی؟؟؟ دوتایی رفتن عشق و حال نگفتن پسر خرت به چن من؟ هی روزگار یکیم پیدا نمیشه که یکم ما روتحویل بگیره. چشمام دراومده بود ماهان داشت غر می زد. چیز عجیبی بود. ماهان برگشت و رو بهم گفت: تو یکم استراحت کن تا غذا بیاد پاهاتم بی حسیش از بین میره. اگه نرفت که غذا رو میارم اینجا باهم بخوریم. منم برم دیگه. این و گفت و رفت سمت در . در و باز کرد و خواست بره بیرون که صداش کردم. من: ماهان ... از در رفته بود بیرون و داشت در و می بست. صدامو که شنید در و باز کرد و نصف تنه اشو آورد تو و گفت: جان؟؟؟؟ نه انگاری جانم تکیه کلامش بود. هیچ ربطی هم به شخص شخیص بنده نداشت برا خودم نوشابه وا نکنم. سپاسگزار نگاش کردمو گفتم: بابت همه چیز ممنون. نمی دونم اگه نرسیده بود ... نزاشت ادامه بدم. پرید تو حرفمو گفت: هیچی نگو آنا حتی نمی خوام بهش فکر کنم که اگه نرسیده بودم چی میشد. ببخش منو که زودتر نیومدم. الانم استراحت کن. ناراحت بود با ناراحتی در و بست و رفت. چرا ناراحت بود؟؟؟ خودشو مقصر می دونست که چرا دیر کرده؟ آخی چقده ماهان مهربونه. برای چیزی که ربطی بهش نداره ناراحته. بعدا" بهش میگم که ربطی به تو نداشت و ممنون که نجاتم دادی. پتو رو کشیدم روم. انقدر بهم فشار عصبی و استرس و احساسات قاطی وارد شده بود که خیلی زود خوابم برد. نمی دونم خوابیدم یا نه. فقط با تکونای آروم یکی چشمهامو باز کردم. ماهان کنار تختم نشسته بود و با یه لبخند گشاد نگام می کرد. چشمهامو که دید باز شده گفت: پاشو آنا خانمی تنبل. غذا رو آرودن نیم ساعتم اضافه برات صبر کردم نیای همه رو می خورما. خیل گشنه امه. یه دستی به چشمهام کشیدم و خواب آلود گفتم: باشه برو منم میام. ماهان یه ابروشو برد بالا و گفت: عمرا" من برم تو می گیری می خوابی. پاشو ... پاشو ... من گشنه امه، تنهایی هم حوصله ام سر رفته ... پاشو ..... خودش بلند شد و دستمو کشید و از تخت بلندم کرد. غرغر کنان گفتم: ماهان لوس خوب خودم می اومدم دیگه. نمی خوابیدم. پیله میکنی. دو دقیقه نذاشتی آروم بگیرم. ماهان همون جور که هولم میداد و از اتاق بیرونم می برد گفت: زود باش زود باش زیادم خوابیدی برو دست و صورتت و بشور منم میرم میزو می چینم. بردم سمت دستشویی و به زور هولم داد تو و در و بست.دست و صورتمو شستم اما همچنان تو دلم غر می زدم. آب سرد که به صورتم خورد انگار تازه بیدار شدم. تازه یادم افتاد چه خبره، چی شده من کجام، ماهان کجاست، چه جوریاست؟ تازه یادم اومده بود که به خاطر همه اتفاقها همه این نزدیکیها و این بغلها و اینا باید خجالت بکشم. مگه چند بار ماهان این مدلی بغلم کردهب ود؟ اصلا" بگو چند بار یه پسر این ریختی بغلم کرده بود؟ بالاخره باید نشون بدم که یه شرم و حیایی دارم یا نه. از دستشویی اومدم بیرون آروم از پله ها رفتم پایین. همه اش داشتم فکر می کردم که چه جوری با ماهان رو به رو بشم. یه کوچولو معذب بودم. رفتم تو آشپزخونه دیدم ماهان خم شده رو میز. من: سلام .... بمیری دختر سلام؟؟؟؟ واقعا"؟؟؟؟ ماهان با صدام صاف ایستاد و برگشت سمتم. یه لبخند زد و شیطون گفت: سلام به روی ماهت مادر شبت بخیر. بیا مادر بیا بشین غذا پختم برات ماه بیا که ضعف کردی لاجون شدی. همچین اینا رو با ادا و اطوار مثل پیرزنا می گفت که مرده بودم از خنده. خودش یه لبخند زد و رفت اون سمت میز نشست چشمم خورد به میز. بی اختیار گفتم: بترکی ماهان همچین گفتی میز بچینم که ... آخه اینم میزه؟ دو ساعت رو میز دراز کشیده بودی چی کار می کردی؟؟؟ ماهان نیششو باز کردو دندوناشو نشونم داد و گفت: همینم کلی زحمت داشت بیا بشین بخور بگو دستت درد نکنه. یه پشت چشم براش نازک کردم. زحمتی که انقده ازش می گفت خیلی بود. میزی که چیده بود شامل شده بود از دو تا پیتزا که تو جعبه اش بود و دوتا لیوان و یه نوشابه. همه زحمتش همون دو تا لیوان بود طفلی بچه ام خسته شده بود. نشستم پشت میز و مشغول شدیم. تازه یادم افتاد که باید خجالت بکشم. کله امو انداختم پایین و بی حرف بدون نگاه کردن به ماهان پیتزامو خوردم. سرمو بلند کردم که نوشابه بریزم برای خودم دیدم ماهان آرنجهاشو گذاشته رو میزو دستهاشم آورده بالا و تو هم قفل کرده و مستقیم بای ه اخم کوچیک داره نگام میکنه. از دهنم پرید: چیه؟؟؟؟ ماهان همون جوری گفت: دارم نگاه می کنم این بیهوشی اثرات سوئی نداشته باشه. آخه از وقتی که اومدیم یه جوری شدی. دم به دقیقه ساکت میشی و سر به زیر. نگرانتم مطمئنم مخت ایراد پیدا کرده. اخم کردم و گفتم: مخ خودت ایراد داره. چیه دم به دقیقه میگی مغزم اشکال داره بچه پرو هی من هیچی نمی گم اینم از فرصت استفاده میکنه انگ می بنده به آدم. ماهان نیشش و باز کرد . خوشحال گفت: نه دیگه خودتو اذیت نکن از نگرانی در اومدم. خود خود دیوونه اتی مغزتم کامل به همون مقدار کم تو جمجمه ات مونده. نگران شدم که کم حرف شدی الان فهمیدم سالمی. مات موندم بهش بی توجه به من یه قاچ پیتزا برداشت و گاز زد. واقعا" نم یتونستم جلو یماهان آروم باشم می خواستمم نمیشد. نمیشد خانم بود سر به زیر با حیا یکم خجالت کشید. این پسره نمی زاره. اونقدر عادی رفتار می کرد که انگار نه انگار. مثل این بود که در کل امروز هیچ اتفاقی نیافتاده. وقتی اون انقده راحته من چه جوری می خواستم معذب باشم؟ اصلا" می تونستم؟؟؟؟ همچین قشنگ منو به حال خودم آورده بود و همچین رفتار کردهب ود که وحشت و ترسم و بعدش خجالت و اینا به کل همه اشون برام کمرنگ شده بود. چقده این اخلاقش خوب بود. آدمو از غم و غصه دور می کردم. بی اختیار یه لبخند زدم. سرمو انداختم پایین و یه قاچ پیتزا برداشتم. اونقدر ماهان مسخره بازی در آورد و خندوند که تا اومدن خاله اینا به کل همه چیز یادم رفت. من شدم همون آنا ماهانم که خودش بود و هیچ اتفاق بد و هیچ حبسی هم در کار نبود. کلاسم تازه تموم شده. منتظرم که بچه ها برن بیرون بعد پاشم برم. آخرین کلاسم بود. خدا رو شکر این بچه های خنگ از جلال و جبروتم حساب می برن. چه خودمم تحویل می گیرم. اما نه یه چند بار که بهشون اخم کنی و جدی باشی دیگه مزه پرونی هاشون و تموم میکنن اما اگه بخوام وا بدم و بهشون بخندم .... پررو میشن و می خوان هی چرت و پرت بگن سر کلاس. داشتم وسایلمو می ریختم تو کیفم که موبایلم رفت رو ویبره. سریع برداشتمش چون صدای ویبره اش رو میز یه جورایی مثل صدای حرکت تراکتور بود. پریسا بود. دکمه وصل و زدم و گذاشتمش دم گوشم. هنوز دهن باز نکرده صدای جیغشو شنیدم. پریسا: دختر خجالت نمی کشی؟؟؟ من زنگ نزنم حال و احوال تو زنگ نمی زنی ببینی مردم یا زنده بی شعور. نباید یه زنگ بزنی بگی پریسا جون قربون شکل ماهت بشم من دلم برات تنگ شده بیا شام بریم بیرونی جایی .... ابروهام رفت بالا. وسط حرفش پریدم و گفتم: خوب اینو بگو بگو بیا بریم بیرون تا جیب منو خالی کنی. کارد بخوره به اون شکمت شده یه بار زنگ بزنی بگی آنا خوشگله بیا بریم بیرون مهمون من؟؟؟ دِ نه دِ .... نشده دیگه ... جزو رویاهای منه که به واقعیت تبدیل نمیشه. پریسا: خوب حالا ببین دست پیش گرفته که پس نیفتی. باشه بابا امشب بیا بریم فرحزاد شامم مهمون من. پوفی کردم و گفتم: تو دست از سر این فرحزاد بر نمی داری. بیا برو با یکی از این قلیونیا ازدواج کن خیال خودتو من و با هم راحت کن. منم از شرت خلاص میشم. پریسا: خوب حالا خودتو لوس نکن. 7 بیا دنبالم خونه. چشمهامو چرخوندم و حرصی گفتم: خیلی روت زیاده هم شام می خوای هم نوکر؟؟؟ من ماشینم کجا بود آخه. تو که ماشین داری بیا دنبالم. پریسا نفسی کشید و با افسوس گفت: فکر کردم چند وقت ندیدمت آدم شدی تونستی یه ماشین از بابات بگیری. من ماشینم خرابه وگرنه آویزون تو نمیشدم. باشه با آژانس میریم. با پریسا هماهنگ کردم و خداحافظی کردم. تنهایی برگشتم خونه چون ماهان امروز کلاساش زود تموم شده بود و رفته بود. برگشتم خونه. یکم استراحت کردم و بعدش حاضر شدم و با تاکسی رفتم دنبال پریسا که بریم فرحزاد. از وقتی که خاله می تونه دو قدم با عصا و واکر راه بره عمو از ذوقش تند و تند میبرتش بیرون. با پریسا با هم رفتیم باغچه همیشگی و رو تخت خودمون نشستیم. داشتم برای پریسا از دانشگاه و بچه ها و اون پسره که سر امتحان دیده بودم و کل زمان امتحانو بهش خیره شده بودم تا بفهمم دختره یا پسر می گفتم. پریسا چشمهاش گرد شد و با دهن باز گفت: ننننننننننننننننه من: به جون تو میگم نمی فهمیدم راست گفتم. موهاش قهموه ای روشن تا رو شونه هاش بود. حتی از موهای تو هم قشنگ تر. پریسا یه دونه کوبوند روی پام. بی توجه بهش حرفمو ادامه دادم. من: صورتش انقده صاف و یه دست بود که نگو. از دخترای 14 ساله هم پوستش صاف تر بود. دماغشم دخترونه عمل کرده بود و هنوز چسب داشت. لباسش .... بزار بگم چی پوشیده بود یه شلوار پوشیده بود از اینا که کلی بند مند بهش آویزونه. تو اون هوا کاپشنش و در آورده بود و یه بلوز آستین بلند پوشیده بود که یقه اش شل بود میگم شل فکر نکنی یقه اسکی شل بودا نه از اینایی که تو مهمونی می پوشی یقه اش شله چینای گرد می خوره تا روی سینه ات همون ریختی بود. یعنی من مونده بودم به خدا. نه که همشم دهنش تکون می خورد بهش شکم داشتم. آخه سولارو که می خوند لبش می جنبید. منم بهش مشکوک بودم که نکنه با اون موهای بلند داره تقلب می کنه. پریسا یکم خودشو کشید جلو و با اشتیاق گفت: خوب تو چی کار کردی؟ پوفی کردم و گفتم: هیچی میخش شدم تا سر بزنگاه مچشو بگیرم لااقل از تو خماری در بیام. اما طاقت نیاوردم. کل کلاسمو ول کرده بودم و فقط به همین پسره نگاه می کردم رو اعصابم بود. آخرشم رفتم بهش گفتم موهاتو بزن پشت گوشت. پسره چشمهاش گرد شد. مثل خنگا گفت: موهامو؟؟؟؟ انگار اصلا: نمیفهمید یعنی چی. هر چی هم بهش میگفتم بدتر گیج میشد. کم مونده بود خودم با دستهام موهاش و بزنم پشت گوشش. وقتی دیدم که نه این پسره شوت تر از این حرفهاست بهش گفتم: گوشاتو بهم نشون بده. همون جور مبهوتی سرشو برگردوند. منم کنف شدم. هیچی تو گوشش نبود. از حرصم گفتم: سولاتتو بلند نخون تو دلت بخون. یه اخمی هم کردم برگشتم سر جام. ضایع شده بودم. اما پسره هنوز رو مخم بود. انقده نگاش کردم که دیدم از توی یکی از جیبهای شلوارش یه چیز سفید کوچیکیو آروم آروم در آورده و داره میاره بالا. منم مثل جت از جام بلند شدم. خوشنود رفتم جلوش و گفتم: بدش به من. هر چی که از جیبت درآوردی و بده به من. پسره اولش مثل گیجا نگام کرد و گفت: چیزی نیست که دستماله ... من: خوب همون دستمالو بده به من. پسره داشت تفره میرفت که از اون ور سالن یکی از آقایون مراقب مثل چی خودشو رسوند. همچین دست پسره رو باز کرد که گفتم شکست. دستمالش و برداشت دستشم کامل باز کرد. پسره هم تو دستش تقلب نوشته بود هم تو دستمال. اما خداییش تقلب نکرده بود من حواسم بهش بود. اما اون مراقبه خیلی قاطی بود همچین برگه بدبخت و کشید که من سکته کردم. آخرشم نفهمیدم صورت جلسه شد بیچاره یا نه. یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم سمت پریسا که دیدم دستشو زده زیر چونه اشو با دقت و اشتیاق داره گوش میکنه. یه لبخند زدم و گفتم: پریسا می دونی اسم پسره چی بود؟ پریسا با ذوق گفت: حتما" اسمش خیلی دخترونه بود. صبر کن ببینم کیانوش ؟؟؟؟ سرمو تکون دادم که یعنی نه. پریسا دوباره با ذوق دستهاشو به هم کوبید و گفت: شایان ؟؟؟؟ نچ نچی کردمو گفتم: عمرا" بتونی حدس بزنی. برگه اشو نگاه کردم اسمش بود سید رضا امیری . پریسا دوباره با دهن باز گفت: نههههههههه .... اسمش خیلی پسرونه است صداش چه جوری بود؟ شونه امو بالا انداختم و گفتم: دورگه بود دخترونه پسرونه. بیشتر نازک دخترونه بود. پریسا دهنشو باز کرد که یه چیزی بگه که موبایلم زنگ زد. منم انگشت اشاره امو گرفتم جلوی صورتش که یعنی یه دقیقه .... گوشی و وصل کردم بدون اینکه به اسم طرف نگاه کنم. تا زدمش صدای شاد ماهان و شنیدم. ماهان: سلام خانم مهندس استاد خوبی؟؟؟؟ خنده ام گرفت. این پسره هیچ وقت انرژیش تموم نمیشه. من: سلام آقای دکتر استاد تو چه طوری؟ ماهان: مرسی من خوبم. شنیدم که دوباره این مامی و ددی من جیم شدن رفتن ددر. با خنده گفتم: آخی بیچاره ها. عمو خیلی ذوق زده است. این دوتا طفلی هم که این چند وقته همه اش تو خونه موندن پوسیدن. بزار یکم برن خوش باشن. ماهان: باشه خوش باشن ما که بخیل نیستیم. حاضر شو با کیا میایم دنبالت. شام بریم بیرون. هان ؟؟؟؟ ماهان چه مهربون شده بود. یه نگاه به پریسا کردم که داشت بال بال میزد که بفهمه کیه و چی میگه. گوشیو از دهنم فاصله دادم و آروم گفتم: ماهانه میگه شام می خواد ببرتم بیرون. پریسا بال بال زنان انگشت اشاره جفت دستهاش و به سمت تخت گرفت و هی بالا و پایین کرد. یه نیمچه اخمی کردمو گفتم: چی میگی تو خوب حرف بزن. پریسا یکی زد به پیشونیش و گفت: وای خنگ خدا میگم بگو بیاد اینجا. تو همون حالت گفتم: چرا ... پریسا یه چشم غره بهم رفت که خفه شدم و گوشی و دوباره گذاشتم کنار گوشمو گفتم: ماهان من الان با دوستم بیرونم . اگه دوست دارین بیاین اینجا با هم شام بخوریم. ماهان عین جمله منو برای مهربان گفت و بعدم به من گفت: باشه میایم. شما کجایید؟؟؟؟ آدرسو بهش دادم و خداحافظی کردم. رو به پریسا گفتم: چته بال بال میزنی اینا بیان اینجا؟ پریسا یه پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: چیشششششششششش برو بابا تو هم با این پسر خاله ات نوبرشو آوردی انگاری. بابا می خوام ببینم اینی که هی ماهان ماهان میکنی کیه. دارم میمیرم از فضولی. من فقط یه بار تو مهمونی اونم 30 ثانیه دیدمش. کنجکاوم ....چشم غره ای بهش رفتمو گفتم: بگو دارم میمیرم از فضولی. راستی کیا هم باهاش هست. پریسا با ذوق دستهاشو به هم کوبید و گفت: ایول مهربونم هست چه خوب. به این میگن یک بلیط و دو فیلم. دوباره بهش چشم غره رفتم که ساکت شد و همون موقع قلیون پریسا خانمم آوردن. حدود نیم ساعت بعد ماهان دوباره زنگ زد. گوشی وبرداشتم. ماهان: سلام ما رسیدیم شما کجایید؟؟؟ من: اومدین باغچه مهتاب؟؟؟ ماهان: آره همونی که گفتی اومدیم. سرک کشیدم ببینم راست میگه یا نه اگه اومده بودن باید از بین این دار و درخت می دیدمشون. دیدیم بدبخت راست گفته کنار میز صاحب باغچه ایه ایستادن. من: ماهان دارم میبینموتون بیاین جلو. سمت راستتو ببین. دارم دست تکون میدم. دستمو بردم بالا و هی تکون دادم. نمیبینه جفت دستامو بردم بالا و انگار می خوای به هلیکوپتر نجات علامت بدی که پیدات کنن رسما" بال بال زدم. پریسا که فکر می کرد چل شدم رفتم با بهت داشت نگاهم می کرد. خلاصه این آقای مفتون سر مبارک و چرخوندن و منو دیدن. یه دستی تکون داد و اومد سمتمون. یهو به پریسا گفتم: بمیری دختر آبروم جلوی کیا میره الان کاش این قلیونه رو داده بودیم ببرن. الان میاد میگه دختره و دوستاش همه دودین. پریسا یه شکلکی برام در آورد و شونه اشو بالا انداخت. ماهان اینا بهمون رسیدن. لبخند به لب. اول ماهان سلام کرد و باهام دست داد. مهربانم که هیچی . البته پریسا با جفتشون دست داد. سلام علیک و بفرمایید و تعارف و اینا این دو تا هم نشستن. من و پریسا یه گوشه تخت نشته بودیم و این دو تا هم رفتن اون سمت تخت نشستن. کیا یه نگاه به قلیون انداخت و گفت: طعمش چیه؟ پریسا: قهوه ... می کشید؟؟؟ کیا یه شونه ای بالا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۲ عصر
انداخت و گفت: آره بدم نیست. دستشو دراز کرد و پریسا هم شلنگ قلیون و داد بهش. خدا رو شکر خود کیا دودی بود زیاد آبروم نمی رفت. یکم ماهان با پریسا حرف زد . یه جورایی شجره نامه اشو در آورد. کیا که واسه خودش قلیونشو قل قل می کرد. منم آروم نشسته بودم و قل قل آب قلیون و نگاه می کردم. یهو دیدم پهلوم سوراخ شد. برگشتم یه چی به پریسا بگم که پریسا زود تر با دندونای به هم فشرده و لبای که به زور تکون می خورد گفت: آنا حواست به ماهان باشه آمپرش داره میره بالا. با تعجب یه نگاه به ماهان کردم که دیدم اخم غلیظی کرده و یه سمت دیگه ی باغچه رو نگاه میکنه. برگشتم و رو به پریسا گفتم: واسه چی این کبود شده؟؟؟؟پریسا همون فرمی گفت: میگم خنگی ناراحت میشه. پسر اون وریه رو نگاه کن. دو تا تخت اون ورتر . دو ساعته زل زل داره نگات می کنه دیگه کامل خوردت تفالتم تف کرده. با چشمهای گرد گفتم: کی؟؟؟ کدوم پسره نگام میکنه؟؟؟؟ پریسا با چشمهای گرد شده گفت: یعنی تو نفهمیدی؟؟؟ حس نکردی یکی داره نگات میکه؟؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: نه. داشت نگاه می کرد سیخونک نمی زد که بخوام بفهمم. چه جوری بدونم که یکی از 10 متر اون سمت تر بهم خیره شده؟؟؟ پریسا پوفی کرد و با حرص چشمهاشو گردوند و گفت: در هر حال تو آنرمالی. بی خیال. ماهان متوجه چشمای هیز پسره شده و داره حرص میخوره. کم مونده بره بزنه پسره رو . حالا خدایی بین تو و ماهان چیزی نیست؟؟؟ با بهت و تعجب و چشمهای گرد یه لحظه جا و مکان یادم رفت و با صدای بلندی اعتراضی گفتم: پریسا ...... یهو دیدم همه کله ها چرخید سمت من. مهربانم قل قلش قطع شد. لبامو به دهن گرفتم و سرمو انداختم پایین. ماهان: آنا پاشو بیا اینجا بشین. سرمو بلند کردم و گیج گفتم: هان ؟؟؟!!! ..... ماهان یه اخم غلیظی کرد و به جای مهربان اشاره کرد و گفت: میگم بیا اینجا بشین کنار من. وا این پسره هم خله ها. یه نگاه به مهربان کردم. خوب کجا بیام؟ بیام تو بغل مهربان بشینم؟؟؟؟ ماهان که نگاه متعجبمو روی مهربان دید بهش اشاره کرد و گفت: کیا جاتو با آنا عوض کن. انقده پسره اخم بود که کیا هم بی حرف بلند شد . ناچاری منم پا شدم و رفتم نشستم تو کنج تخت جای قبلی مهربان. همچین اون ته بودم که چشم احدالناسی بهم نمی افتاد چون ماهان کامل با اون هیبتش جلوی دید من و بقیه رو گرفته بود. هنوزم اخم داشت. با حرص زیر لب گفت: مرتیکه خجالت نمیکشه. عوضی. ابروهام پرید بالا. این ماهان غیرتی می باشد. پس اون ماهان سیب زمینی کجاست؟؟؟؟ اونقده گیج بودم که نفهمیدم چی شد کی بود؟ کجا بود؟ فقط به خودم اومدم دیدم ماهان از جاش بلند شده و پشت سرش کیا و پریسا هم دارن پا میشن. گیج بودم گیجتر شدم. با تعجب گفتم: چرا پا شدین؟؟؟ کجا میرید؟ ما که هنوز شام نخوردیم. پریسا آروم گفت: خفه بمیر فعلا" پاشو تا یه شری به پا نشده. وا اینجا چرا همه یه جوری شده بودن. شام خوردن چه ربطی به شر و اینا داشت آخه؟ هنوز داشتم با خودم فکر می کردم که صدای عصبانی اما به زور کنترل شده ماهان و شنیدم. ماهان: آنا پاشو دیگه .... همچین گفت پاشو که یه لحظه ترسیدم اگه پا نشم به زور بکشدم و کل مسیر گیس کشون ببردم. سریع از جام بلند شدم و دنبالشون راه افتادم. پریسا و کیا زود تر رفتن. ماهان منتظر شد تا من کفشهامو بپوشم و بعد حرکت کنه. یه قدم جلو تر از من بود. با تعجب نگاش کردم. گیج سرمو چرخوندم. نمی فهمیدم اینا چرا این جوری یهو بلند شدن. همون جور گیج داشتم فکر می کردم که چشمم خورد به یه پسری. از اونجایی که خیلی تابلو نگاه می کرد حدس زدم که باید همونی باشه که به قول پریسا منو خورده بود. اون موقع نتونسته بودم نگاش کنم چون ماهان از جام بلندم کرد. پسره یه چیزی با دستش میگفت. چشمامو ریز کردم ببینم این چشه که این جوری میمون بازی در میاره. تازه متوجه شدم که این حرکت نوشتن و گرفتن و گوشی نشون دادن و اشاره به خودش و من یعنی بیام بهت شماره بدم؟ بچه پررو می خواستم براش با اخم زبون در بیارم و یه دونه از اون فحش بوق دارا بگم تا حساب کار دستش بیاد. یه ابرومو بردم بالا و با اخم بهش چشم غره رفتم که یهو یه کسی از کنارم تندی رد شد و رفت سمت پسره. چشمهام در اومد. ماهان بود که داشت با سرعت و عصبانی میرفت سمت اون پسر چله. مغزم فرمان حرکت داد دنبالش دوییدم و صداش کردم اما ماهان توجهی نکرد. وای نزنه یارو رو، آبرومون میره. همچین روی این سنگ ریزه ها می دوییدم که یه لحظه احساس کردم جای دوییدن روی سنگها می غلتم. سعی می کردم برسم به ماهان اما چون کفش پاشنه دار بوشیده بودم که خیلی خوشتیپ کنم نمی تونستم درست و حسابی راه برم چه برسه به اینکه برسم به ماهانی که با اون سرعت راه می رفت. قبل از اینکه برسم به ماهان، ماهان رسید به پسره و یقه اشو گرفت و همچین از جاش بلندش کرد که گفتم الان پسره کله اش از تو یقه اش در میره و یقه اش می مونه تو دست ماهان. ماهان با حرص و عصبی با دندونای بهم فشرده گفت: خجالت نمی کشی؟؟؟؟ می بینی تنها نیست بازم از رو نمی ری؟؟؟ پسره هم پرو یه پوزخندی زد که من جای ماهان حرصی شدم. پسره: خوب حتما" دیدم عددی نیستی که حسابت نکردم. آی دوست داشتم یه مشت بزنم تو صورتش آی دوست داشتم. یهو دیدم یه مشت رفت تو صورتش و پسره نقش زمین شد. چشمهام گرد شد. چه زود آرزوم براورده شد. ماهان بود که مشت اول و کوبوند. یکی دوتا دختری که همراه پسره بودن جیغ کشیدن و دو تا از پسرای همراه پسره هم از جاشون پریدن. ماهان خم شد رو پسره و با یه دست یقه اشو گرفت و مشت دومو خوابوند تو صورتش که خون از دماغ پسره فواره زد. دوستای پسر پروئه اومدن ماهان و گرفتن و کشیدن عقب تا مشت سوم و نزنه. ماهان داشت تقلا می کرد که اون پسر اولیه از جاش بلند شد یه دستی به دماغش کشید و خون و که دید رم کرد. حمله کرد سمت ماهان و یه مشت زد تو صورتش. من: ماهاااااااااااااااان..... تا اون موقع داشتم با بهت و تعجب به دعوای این دو تا نگاه می کردم. ماهان که مشت خورد جیغم رفت هوا. ماهانم دستهاش بسته بود نمی تونست جواب مشت پسره رو بده با پاش لگد زد تو شکم پسره. پسره خم شد و شکمشو گرفت و یکم رفت عقب. قرمز شده بود. خون جلو چشمهاشو گرفته بود. کم کم صاف شد. عصبانی با چشمهای وحشی به ماهان نگاه کرد یهو بلند شد و گارد گرفت که بزنه به ماهان ... تو یه لحظه از جام کنده شدم. نمی دونم چه جوری خودمو رسوندم به ماهان و ایستادم جلوش و مشتی که داشت می رفت بخوره تو شکم ماهان رفت تو شکم من. نفسم بند اومد دستهام رفت رو شکمم و خم شدم. ماهان: آنا .... ای بمیره این آنا که انگاری داره می میره. دعوا کردنتون چیه که من باید مشت بخورم. حالا این میمون درختی یه زری زد من که شمارشو نگرفتم که دعوا راه انداختی. ماهانو نمی دیدم اما فکر کنم هر جوری بود خودشو از چنگ اون بچه سوسولا نجات داد اول رفت سمت پسره و یه مشت و یه لگد زد بهش که پسره نقش زمین شد و دوستاش دوره اش کردن. بعد اومد سمت منو دستش و انداخت دورمو با یه دستش بازومو گرفت و گفت: آنا خوبی؟؟؟ چیزیت نشد؟؟؟ می خواستم بگم کوری؟ نمی بینی دارم می میرم. نفسم بالاخره در اومد اما شکمم خیلی درد می کرد. ماهان همون جور کمکم کرد که برگردیم و بریم سمت ماشین. هنوز عصبانی بود. منم هنوز تا حدودی دولا راه می رفتم. یه دو سه قدم که رفتیم یهو منفجر شد و عصبانی سرم داد کشید: کی بهت میگه خودتو بندازی وسط دعوا اگه می زد یه بلایی سرت می آورد چی؟؟؟ همچین اخم کرده بود و داد کشیده بود که قلبم از جاش کنده شد. اما ناراحتیم بیشتر از ترسم بود. ناسلامتی من رفته بودم جلوی کتک خوردن آقا رو بگیرم که خودم نفله شدم. جای دستت درد نکنه اش بود. اخم کردم. با اینکه از اخم غلیظش می ترسیدم اما خوب .... به زور صاف ایستادم و بازوهامو از بین دستهاش کشیدم بیرون و با همون اخم یکم صدامو بلند کردم و گفتم: کی به تو میگه که دعوا کنی وقتی که کتک می خوردی؟؟؟ ناسلامتی استادی یقه کشی می کنی؟؟؟ اگه یکی از دانشجوهامون می دید آبرومون می رفت میگفت دو تا استاد رفتن افتادن رو سر یکی و مثل لاتای چاله میدون دارن دعوا میکنن. این و گفتم و عصبانی با اخم قدم برداشتم که برم. اصلا" هم توجهی به اخم ماهان و نگاه عصبانی و ناراحتش نکردم. اولین قدمو که برداشتم پام رو سنگها لیز خورد و پرت شدم و برای اینکه نیوفتم مثل مرغ بال بال زدم که شاید به یه جایی بند بشم که تو زمین و هوا ماهان کمرمو گرفت و نزاشت با مخ بیام زمین. من که ضایع شده بودم نمی خواستمم کم بیارم سعی کردم دوباره از دستش خلاص شم و خودم برم که ماهان یه فشاری به کمرم آورد و خشک و عصبانی با اخم گفت: وقتی نمی تونی راه بری زور بی خود نزن. نمی خوام بخوری زمین خودتو ناقص کنی. رسما" یعنی غلط زیادی نکن. دستشو از کمرم گرفت و دستمو تو دستش محکم گرفت جوری که دردم اومد و کشوندم دنبال خودش. از اونجایی که اخمش خیلی زیاد بود و منم خیلی خیلی کم ماهانو این جوری اژدها دیده بودم بی خیال مخالفت شدم و مثل بچه آدم دنبالش راه افتادم. آروم و بی حرف رفتیم سمت ماشین. پریسا و کیا هم سرخوش واسه خودشون ایستاده بودن و حرف می زدن. انقده حرصم گرفت که نگو. من داشتم اونجا خودمو به کشتن می دادم که جلوی جنگ جهانی سوم و بگیرم که تلفات جانی نداشته باشیم اونوقت این دو تا .... دنیا رو آب ببره این دو تا ریلکس و خواب می بره.سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. پریسا آروم دم گوشم گفت: ماهان چرا شده خشم اژدها؟؟؟ یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: برو بمیر الاغ کجا رفتی با کیا؟؟؟ نبودی ماهان و پسره دعواشون شد منم کتک خوردم اون وسط. پریسا با چشمهای گرد گفت: نهههههههههههههه ... بعدم همچین پیله کرد و آویزون که براش تعریف کنم. دوست داشتم نگم تا بترکه از فضولی اما خیلی بد پیله بود مجبوری براش گفتم. با نیش باز گفت: جیگر ماهانو ... با آرنج کوبیدم تو پهلوش و با اخم گفتم: با فامیلای ما درست صحبت کن. یه پشت چشم برام نازک کرد و گفت: چیشششششششششش نوبرشو آورده. دیگه ساکت نشست و هیچی نگفت. یکم بعد ماهان جلوی یه رستوران ایستاد و همه با هم پیاده شدیم. پریسا خودشو خم کرد سمتم و گفت: من عاشق ماشین ماهانم انقده دوست داشتم سوار این آزارا جدیدا بشم. با تعجب برگشتم و به ماشین ماهان نگاه کردم. بی تفاوت برگشتم سمت پریسا و باهاش هم قدم شدم و گفتم: جدی؟؟؟ اسمش آزاراست؟؟؟ یعنی چون جدیده کلی دکمه داره. من اصلا" نمی دونستم اسمش چیه. بگو پس چرا انقده ماهان حرص می خورد که به ماشینش می گفتم ژیان. پریسا یه دونه محکم کوبید تو سرم که جیغمو در آورد و باعث شد ماهان و مهربان برگردن و سوالی نگاهمون کنن. پریسا یه لبخندی بهشون زد که یعنی چیزی نیست. دستمو گرفته بودم رو سرمو ماساژش می دادم. من: مگه آزار داری میمون. پریسا با حرص گفت: تو یکی خفه. به آزارا که خدا تومن قیمتشه میگه ژیان. همچین حرص می خورد که یه لحظه شک کردم که نکنه این ماشینه مال خودشه که انقده تعصب داره روش. خلاصه رفتیم تو رستوران. ماهان اصلا" به روی خودش نیاورد که ما یه دعوای لفظی کوچیک داشتیم. اخمش باز شده بود و میگفت و می خندید. خوبی ماهان اینه که وقتی ناراحته یا عصبانی کلا" وقتی مشکلی داره اصلا" به روی خودش نمیاره. خلاصه غذا خوردیم و شبم پریسا رو رسوندیم خونه. رسیدیم خونه و من زودتر از ماهانو کیا پیاده شدم و یواشکی جیم زدم سمت پله ها و رفتم بالا. با کلید در خونه رو باز کردم و رفتم تو و مستقیم رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم. کلید برق و زدم و رفتم و از تو یخچال بطری آب و در آوردم. -: منم می خوام. برگشتم دیدم ماهان اومده تو آشپزخونه و دست به سینه به اپن تکیه داده و بهم نگاه میکنه. یه لیوان آبم برای اون ریختم. رفتم جلو و دستمو دراز کردم تا لیوان و بدم بهش. در تمام این مدت ماهان همه حرکاتمو زیر نظر داشت. تو فکر بود. به من نگاه می کرد و به یه چیزی فکر می کرد. دستشو دراز کرد و لیوان و ازم گرفت و تو همون حالت چشمهاشو ریز کرد و سرشو کج کرد و بی مقدمه گفت: تو یه مشکلی داری . چشمهام گرد شد منظورش چیه؟ دلخور اخم کردم و گفتم: خودت مشکل داری بی ادب. ماهان تند گفت: نه .. نه منظورم اونی نبود که تو برداشت کردی. منظورم اینه که مطمئنن یه مشکلی هست که تو مدام زمین می خوری هیچ آدمی انقدر زمین نمی خوره. ناراحت یه آه کشیدم. سرمو انداختم پایین و گفتم: نمی دونم خودمم خسته شدم همه تن و بدنم کبوده. دیگه زانوهام سابیده شدن بس که خوردن به زمین. نمی دونم. قبلا" این جوری نبودم. نه به این شدت. اما الان ... اگه یه روز زمین نخورم روزم شب نمیشه. سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. اخم کرده بود. ماهان: گفتی قبلا" این جوری نبودی؟؟؟؟ می دونی از کی زمین خوردنات زیاد شد؟؟؟ یکم فکر کردم و گفتم: از یه سال پیش .... ماهان پرید وسط حرفمو گفت: بعد تو از کی لاغر شدی؟؟؟ من: حدود یک سالی میشه. ماهان خوشحال ایستاد و تو هوا یه بشکن زد و گفت: خودشه ... با تعجب و چشمهای گرد بهش نگاه کردم. چی خودشه؟؟؟ ماهان خودش جواب داد. ماهان: فهمیدم مشکل کجاست. بیا اینجا بشین تا برات بگم. دستمو کشید و بردم نشوند پشت میز و خودشم نشست رو به روم. با ذوق خم شد رو میز و گفت: ببین تو چه جوری لاغر شدی؟؟؟ رژیم گرفتی مگه نه؟؟؟ ورزشم می کردی؟؟؟ یکم فکر کردم رژیم می گرفتم اما ورزش ... بیشتر تو خونه نرمش می کردم تا ورزش گاهی چی میشد شنا هم می رفتم. من: نه به اون صورت. ماهان: دقیقا" خودشه. چون تو یه مدت کوتاه کلی وزن کم کردی بدنت ضعیف شده و چون کم غذا می خوری اونقدرا انرژی نمیرسه به ماهیچه های پات. به خاطر ضعفته که مدام می خوری زمین. باید ورزش کنی. پیاده روی برو . تردمیل بزن. دوچرخه سواری کن. هر ورزشی که بتونه ماهیچه های پاتو قوی کنه انجام بده. بد فکری هم نبود شاید اشتباه می کرد اما به امتحانش می ارزید. ماهان خوشحال از جاش بلند شد و گفت: الان برو بخواب اما از فردا باید ورزش کنی. اعصاب اینو ندارم که همه اش نگران زمین خوردن تو باشم که نکنه بلایی سر خودت بیاری. با چشمهای گرد و متعجب بهش نگاه می کردم. زمین خوردن من چه ربطی به این داره آخه؟ حالا دو دفعه تو هوا گرفتتم نزاشت زمین بخورم چه منتی هم سرم می زاره. چیشششششششش ...... یه نفس عمیق کشید و گفت: خوب امشب خیلی خوب بود. مرسی. من دیگه برم بخوابم. تو هم برو بخواب خسته ای. سرمو تکون دادم. ماهان که رفت از جام بلند شدم و یه لیوان آب برای خودم ریختم و رفتم بالا تا بخوابم. آبم گذاشتم بالای سرم تا شب اگه تشنم شد بخورم. کارم در اومده. خیلی کم کار داشتم ورزش کردنم بهش اضافه شده. مجبورم روزی دو ساعت برم باشگاه و با این دستگاهاش کار کنم تا پاهام قوی بشه. تردمیل و این وزنه ها که با پا می زنن. چند وقته نتونستم یه فیلم درست و حسابی ببینم. هی روزگار کجایی روزهای ولگردی و خونه نشینی .. هی ... هی ... هی .... امروز بعد مدتها با پریسا رفتم خرید کلی خوش گذشت بهمون. کلی دیوونه بازی در آوردیم. یعنی اگه مامانم ماها رو می دید سکته می کرد. جیغش هوا بود که دختر به سن شما باید خانم باشه. باید سنگین باشه. همچین اینا رو میگه که من حس میکنم یه پیرزن 60 ساله ام. دیروز با خاله رفتیم بیرون. رفتیم پارک. منو خاله و عمو حمید. انقده خوش گذشت. با اینکه هوا سرد بود اما خیلی حال داد. تو اون سرما چایی داغ خوردن یه مزه ای داشت که نگو. دلم برای مامان اینا تنگ شده. ای کاش می رفتم دیدنشون. اما خوب با این اوضاع دانشگاه و اینا که نمیشه. اما تو اولین تعطیلی حتما" میرم ببینمشون. بزار یکم خلوت عاشقانه اشون و بهم بزنم که یادشون بمونه که یه دختر 25 ساله هم اینجا دارن و به فکر یه نی نی کوچولوی زر زرو نیافتن. آخ جون 2-3 روز تعطیلم دارم از ذوق می میرم. می تونم بشینم تو خونه واسه خودم عشق کنم. شامو با عمو و خاله خوردیم. چقدر من این زن و مرد و دوست دارم. عاشقشونم بس که مهربون و خوبن. ماهانم که چند وقته سرش حسابی شلوغه. به قول عمو آخر با این کارش خودشو از پا در میاره. این پروزه شهرکشون خیلی سنگینه. کار یکی روز دو روزم نیست زمان بره. نمی دونم ماهان چرا انقدر عجله داره براش. واقعا" داره خودشو هلاک میکنه. یه وقتهایی میشه مثل امروز که از صبح میره و الان که 11 شبه هم بر نمی گرده. من همه کارهای مربوط به شهرک و تو خونه انجام می دم. در جریان کامل همه کارها هستم. واقعا" فکر می کنم این همه عجله ماهان بی خوده. هر چند شرکتشون فقط همین یه پروژه رو نداره و چند تا کار دیگه هم دارن. نظرم عوض شد فکر کنم بیچاره ماهان خیلی تحت فشاره با این همه مسئولیتی که داره. نمی دونم این پسر این همه انرژی و از کجا میاره که با همه این خستگیها هیچ وقت خنده از رو لبهاش کنار نمیره. همیشه مقاوم و پا برجاست. خیلی خوبه که ببینی یه آدم با این همه مشغله و اعصاب خوردی انقده خوش اخلاقه. همیشه مردا رو جوری تصور می کردم که وقتی کارشون زیاد میشه با اخم و دعوا میان تو خونه. هر چند بابای خودم و عمو این جوری نبودن. اما یه تصوری دارم دیگه. بابا هر وقت کارش گیر میکنه یا مشکلی پیش میاد یا خسته که میشه میاد تو خونه و اخم کرده با هیچکس حرف نمیزنه. اهل بزن و زد و خورد و داد و بیداد نیست اما خوب همون اخمشم رو آدم تاثیر می زاره. برعکس اون ماهان وقتی میاد تو خونه فکر می کنی انرژی مثبت اومده خونه. بی اختیار خنده رو لبهات میشینه. برای همیناست که من عاشق این خونه و خانواده ام. به خاطر همه خوبیها و حسهای مثبتی که دارن. ساعت از 10 گذشته بود که به عمو و خاله شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم. لباسهامو عوض کردم و لب تاپم و روشن کردم. امشب فیلم دیدن حال میده. یه فیلم خوب و عشقولانه پیدا کردم و پلی کردم. با عشق نشستم نگاش کردم. خیل قشنگ بود. یه نیم ساعت 40 دقیقه ای از فیلم گذشت. استپش کردم که برم از پایین خوراکی بیارم. فیلم بدون هله و هوله مزه نمیده. پاورچین پاورچین رفتم تو آشپزخونه و یه بشقاب پر میوه برداشتم و یه بطری آب گذاشتم روش و همراه یه بسته پفک و یه بسته پاپکورن. همه رو بغل کردم. یه بسته پفکم با دندونم گرفتم. با ذوق خوراکیا و فیلم خوشحال داشتم میرفتم سمت پله ها که صدای در و شنیدم. ایستادم بببینم کی اومده تو. دستم پر خوراکی بود . دهنمم بسته. چشم دوختم به در دیدم یکی داره کج و کوله میاد تو خونه. هر قدمی که بر می داشت این ور اون ور میشد انگار زیکزال راه می رفت. با تعجب نگاش کردم. یکم که نزدیک شد دیدمش. وا اینکه ماهانه پس چرا مثل مستا راه میره؟؟؟ یعنی این پسره الان از مهمونی برگشته؟؟؟؟ نامرد تنهایی رفته منو نبرده بزغاله. اما الان که تازه سر شبه برای مهمونی پس این چرا زود برگشت؟ با دستای پر رفتم جلوش و با دندونایی که رو پوفکه فشار می آوردن که نیوفته گفتم: سلام. کجا بودی؟ مهمونی بودی؟ مست کردی؟؟؟؟؟ صورتش و نمی دیدم. همپای قدمهای کج و کوله ماهان شدم. هی چپکی راه می رفتم و حرف می زدم. من: نامرد منو نبردی چرا؟ خوش گذشت؟ ببینم چقدر خوردی که به این حالو روز افتادی؟؟؟ بین چه جوری راه میری. گیج گیجی..... صدای آروم و بی رمق ماهان بلند شد. ماهان: حالم خوب نیست..... رسیده بودیم به پله ها دستش و گرفت به نرده که بره بالا اما انگار جونی نداشت برای بالا رفتن. خم شد و رو همون پله اولیه نشست و سرشو تکیه داد به نرده های پله. می خواستم برگردم بگم خوب کارد به اون دل و کبدت بخوره کمتر می خوردی زهر ماری که این ریختی نشی. باید زود تر می رفت بالا. خوبیت نداشت عمو و خاله گل پسرشون و مست و پاتیل می دیدن. رفتم سمت اپن آشپزخونه و خوراکیهامو ولو کردم روش. برگشتم سمت ماهان و خم شدم و گفتم: خوب یکم کمتر می خوردی تا انقدر حالت بد نمیشد. هیچی نگفت. دست انداختم زیر بازوش و سعی کردم بلندش کنم بدنش انقده لخت و بی حال بود که سنگین شده بود ماشال.. انقدم که گنده منده شده بود زورم دیگه بهش نمی رسید. تو تاریکی دیدم چشماش بسته. بچه پرو رو ببین گرفته همین جا ولو شده خوابیده. با دست یه ضربه به صورتش زدم. تعجب کردم. صورتش خیس و داغ بود. قاعدتا" وقتی مشروب می خوره همون موقع تا یکم بعدش سرش گرمه. اما وقتی حالش این جوری بد میشه باید فشارش بی افته و بدنش یخ کنه نه داغ. این چرا برعکسه؟؟؟؟ یه ضربه دیگه هم به صورت ماهان زدم. بی حال یه صدای همممم از خودش در آورد. با دست دو طرف صورتش و گرفتم و سعی کردم کله اشو صاف کنم. نشستم رو پام جلوش. زل زدم به صورتش. من: ماهان ... ماهان چشماتو باز کن ببینم تو واقعا" چیزی خوردی؟؟؟؟؟ چرا تنت انقده داغه؟؟؟ ماهان همون جور بی حال گفت: ننننه. ... یه نه کش دار و بی جون. اخم کردم. پس حتما" مریضه .. آره مریضه امروز صبح که داشت میرفت شرکتم زیاد سر حال نبود. کسل بود. نکنه سرما خورده. دست گذاشتم رو پیشونیش داغ داغ بود. وای خدا چی کار کنم حالا؟؟؟؟ این این جوری نمیره تا صبح. چی کار کنم؟ به کی خبر بدم؟؟؟ به عمو بگم؟ سکته نکنه بدبخت آخه این پسره خیلی حالش بده. اگه تبش بالاتر بره چی؟ چی کار کنم ... چی کار کنم ؟؟؟؟؟ آنا آروم بگیر یه سرما خوردگیه ساده است کسی با این مریضی نمیمیره که. قدیما که می مردن. ببین این پسره چه ریختی شده. چی کار کنم. اه آنا خفه یکم مغزتو به کار بنداز اول باید ببریش بالا نمیشه که همین جور رو پله ها بشینه. خم شدم رو ماهان و زیر بازوش و گرفتم. هر چی قدرت و توان داشتم ریختم تو دستمو بازوی ماهان و کشیدم. یه تکونی خورد یکم چشمهاشو باز کرد. با التماس گفتم: ماهان تروخدا خودتم یکم کمک کن. تنهاییی نمی تونم ببرمت بالا. ماهان همون جور با چشمهای بی حال نگام کرد. دوباره بازوش و کشیدم اما این بار تونستم آروم و نرم بلندش کنم. انگار حرفهامو فهمیده بود چون خودش دستش و گرفت به نرده و سعی کرد بهم کمک کنه که بلندش کنم. دستشو انداختم دور گردنمو با یه دستم دستشو که رو گردنم بود و نگه داشتم و دست دیگه امم انداختم دور کمرش. به زور و با همه قدرت سعی کردم ببرمش بالا. هر چند تنهایی نمی تونستم. ماهان با همه بیحالیش باهام راه اومد. به زور رو پاش بند بود. گرمای بدن تبدارش و حس می کردم. منم گرمم شده بود. به زور کشون کشون با قدمهای مورچه ای از پله ها بالا بردمشو بردمش تو اتاقش. آروم آروم رفتیم کنار تختش. من: آفرین ماهان بیا دیگه رسیدیم. بیا آروم بشین اینجا. نشوندمش رو تخت. با یه دست بدنش و نگه داشتم و با دست دیگه ام سعی کردم دکمه های پالتوشو باز کنم و پالتوشو از تنش در بیارم. پالتوشو در آوردم و خوابوندمش روی تخت. پاهاشو صاف گذاشتم رو تخت. بی چاره نای حرکت دیگه نداشت. به زور از بین لبهاش بهم چسبیده و خشکش گفت: آب .... از جام بلند شدم و برگشتم پایین. رفتم سراغ جعبه داروها. از توش هر چی قرص مسکن و تب برو سرما خوردگی و هر چی که بلد بودم و برداشتم گذاشتمشون تو یه سینی و با یه پارچ آب و لیوان برگشتم بالا. رفتم کنار تختش زانو زدم و آروم صداش کردم. من: ماهان ... ماهان جان بلند شو باید دارو بخوری این جوری تبت پایین نمیاد. قرصها رو یکی یکی از تو بسته اش در آرودم. دست انداختم زیر سرش و یکم بلندش کردم. دونه به دونه قرصها رو گذاشتم تو دهنش و بهش آب خوروندم. دوباره سرشو گذاشتم رو بالشت. خیلی نگرانش بودم. تا حالا ماهان و انقده آروم و بی حال ندیده بودم. همیشه پر انرژی و پر جنب وجوش و شاد و پر سر و صدا بود. این جور آروم. این جور بی حال این جور آسیب پذیر .... حتی نمی تونستم تصورشم بکنم. از جام بلند شدم. رفتم یه تشت و یه پارچ آب ولرم آوردم. دوباره رفتم یه کاسه آب خنک و یه حوله تمیز آوردم. دوباره رفتم و براش یه لیوان آب پرتقال آوردم. برگشتم تو اتاقش. روش پتو انداخته بودم. پتوشو آروم زدم کنار. جوراباش و در آوردم شلوارشو تا کردم. آروم کمکش کردم که بشینه پاهاشو با آب ولرم پاشویه کردم. خیلی داغ بود بدنش. دلم از این بی حالیش و ناتوانیش گرفت. ماهان همیشه باید قوی و سالم باشه. وقتی مریضه و وقتی این جوری آروم و ضعیفه احساس می کنم دنیا غمیگینه. دنیا خندیدن و از یاد برده. گرد غم همه جا پخش میشد. بازم دلم گرفت. آروم آروم پاشویش کردم و دوباره خوابوندمش. نشستم رو زمین کنار تختش. حوله رو خیس کردم گذاشتم رو پیشونیش. خیس کردم و کشیدم به صورتش. خیسش کردم و کشیدم به دستاش، پاهای داغش. دکمه ی بالای پیراهن مردونشو باز کردم. دستمال نمدارو کشیدم به گردن و گلوش. مدام تکرار کردم. با هر ناله اش قلبم فشرده میشد. با هر صداش از جا می پریدم. خیره بهش نگاه می کردم. چقدر بچه شده بود. چقدر محتاج کمک بود. آروم دستمو بلند کردم. موهایی که از رطوبت حوله و عرق کردن و داغی بدنش خیس شده بود و دونه دونه رو پیشونیش ریخته بود و آروم با دستم زدم کنار. به تک تک اجزای صورتش نگاه کردم. موهای کوتاه قهوه ایش که معمولا رو به بالاست. مژهای بلند و فر که به قهوه ای میزنه اما تیره است. چشمهاش و می تونم تصور کنم. چشمهای همیشه خندون قهوه ای روشنش که پر شیطنته. ابروهای کشیده که به شقیقه اش می رسه. با انگشت شصتم به روی ابروهاش می کشم. بینی کشیده و متناسب که قیافه اشو مردونه تر کرده. چونه ی تیِزکه صورتشو با همه شور و شریش مصمم و لجباز نشون میده. چشمهامو سر میدم روی لبش. لب
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۳ عصر
پایینش برجسته تر از لب بالاییشه. طوری که باعث شده گودی خوشگلی بین چونه و لبش ایجاد بشه. هشتی لب بالاش باعث شده که کشیدگی صورتش بیشتر نشون بده. البته صورتش زیادم کشیده نیست. یاد شبی افتادم که تو مهمونی دیده بودمش. مهمونی که با پریسا رفته بودم. وقتی اخمشو دیده بودم قلبم از ترس و ابهتش و اخمش ایستاده بود. یا اون روز تو فرهزاد با اخمش و دادش داشتم پس می افتادم. بی اختیار لبخند می زنم. این ماهان همون پسر بچه ایه که با خندیدنش دل آدم شاد میشه اما وقتی اخم میکنه مثل یه مرد پر جذبه میشه و خواه نا خواه آدم ازش حساب می بره. دوباره لبخند زدم. حوله رو دوباره خیس کردم و کشیدم به صورتش. آروم زیر لب زمزمه کردم. من: ماهان زود خوب شو ، هیچ وقت مریض نشو، مریضی بهت نمیاد، قلب دنیا می گیره، قلب من می گیره ...... دستم با حوله رو صورت ماهان خشک شد .... قلب من میگیره .... ماهان واقعا" برام عزیز بود خیلی .... نمی دونم احساسم بهش احساس یه خواهر به برادرش نبود. برام برادر نبود. هیچ وقت دوست نداشتم برادر داشته باشم برای همینم هیچکی و مثل برادر نمی دیدم. ماهان یه دوست بود. یه دوست خیلی عزیز. یه همراه همیشگی کسی که می تونستی بهش همیشه اعتماد کنی .... دوباره زمزمه کردم. من: مریض نشو .... هیچ وقت ... نگرانم نکن .... تا صبح بالا سرش موندم و مدام پاشویش کردم و حوله خیس رو پیشونیش گذاشتم و دارو به خوردش دادم. دم دمای صبح بود که از زور بی خوابی سرمو گذاشتم رو دستام که رو تخت ماهان بود و چشمهامو بستم تا یکم سوزشش کم بشه. هوا روشن شده بود. ماهان تو خواب ناله می کرد. فکر کنم بدن درد داشت. بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم. یه لیوان آب پرتقال خوردم. یه لیوانم برای ماهان برداشتم و رفتم بالا. خاله اینا هنوز خواب بودن. رفتم تو اتاق. با چشمهای گرد به ماهانی که بی حال داشت لباس می پوشید نگاه کردم. پیراهن دیشبیشو با یه پیراهن سورمه ای عوض کرده بود و داشت دکمه اشو می بست. ولی چون مریض بود مثل مستا هی دکمه از زیر دستش در میرفت و هنوز نتونسته بود یکیشم ببنده. چشمهاشم خمار بود. اخم کردم و رفتم جلو. جدی پرسیدم: داری چی کار می کنی؟؟؟ با همون چشمهای خمار نگام کرد و بی حال گفت: آنا کمکم می کنی دکمه امو ببندم. باید برم شرکت امروز یه جلسه مهم دارم. اخمم بیشتر شد. من: نخیر کمکت نمی کنم. تو هم هیچ جا نمی ری. هنوز حالت خیلی بده که بخوای بری بیرون. دیشب تا حالا بیدار نموندم که تو صبح کله سحر با این حال خرابت بلند شی بری بیرون. رفتم جلو لیوان و گذاشتم رو میز بغل تختشو برگشت. بازوشو گرفتم و چرخوندمش سمت تخت. می خواست مقاومت کنه اما اونقدر که بی رمق بود نمی تونست. آروم همراه من اومد سمت تخت. دوباره خوابوندمش رو تخت. ماهان با چشمهایی که به زور باز نگهشون داشته بود گفت: باید برم خیلی مهمه. نشستم کنار تختشو گفتم: چرا باید بری؟؟؟ این جلسه چیه؟؟؟ ماهان بی حالتر گفت: قراره در مورد کارهای شهرداری حرف بزنیم و تصمیم بگیریم. کلماتش کشیده و بی جون ادا میشد. فهمیدم منظورش چیه. درسته که شرکت نمی رفتم اما از تو خونه حواسم به همه چی بود. ماهانم همیشه جز به جز کارهای شهرک و بهم می گفت. در مورد این جلسه هم کاملا" اطلاع داشتم.دستمو گذاشتم رو دست ماهان و آروم گفتم: نگران شرکت نباش تو فقط بخواب. نمی دونم ماهان صدامو شنید یا نه. چشمهاش بسته بود و نفسهاش آروم شده بود. شاید دوباره خوابش برده بود. از جام بلند شدم. رفتم تو اتاقم. رو یه برگه ساعت داروهای ماهان و نوشتم. نوشتم برای ناهارش سوپ درست کنید و هر یک ساعت به اتاقش برین و بهش سر بزنید. از پله ها اومدم پایین و رفتم تو آشپزخونه و کاغذی که روش سفارشامو نوشتم با 3-4 تا از این میوه آهنربایی ها چسبوندم به در یخچال تا زینت خانم که اومد ببینتش. امروز میومد. نوبت غذا درست کردنش بود. دوباره برگشتم به اتاقم. رفتم جلوی آینه و مستقیم به خودم نگاه کردم. به آنای آینه گفتم: مطمئنی؟؟ آنای آینه با یه قیافه کاملا" مصمم و جدی گفت: مطمئنم. یه لبخند به خودم زدم. رفتم از تو کمدم یه شلوار جین سورمه ای و یه مانتوی مشکی تا یکم زیر زانو در آوردم و پوشیدم. یه آرایش ملایمی هم کردم. مقنعه امو هم سرم کردم. با مقنعه هم خانم تر نشون میدادم هم جدی تر. از تو اتاقم وسایلی که لازم داشتم و برداشتم. رفتم تو اتاق ماهان وسایل و مدارک مورد نیاز و برداشتم. رفتم بالا سرش و بهش نگاه کردم. آروم خوابیده بود. از اتاق زدم بیرون. از پله ها که اومدم پایین عمو رو دیدم که بیدار شد. من: سلام عمو حمید صبحتون بخیر. عمو لبخندی زد و گفت: سلام دخترم صبح تو هم بخیر. به سلامتی صبح زود کجا می خوای بری مگه تعطیل نبودی امروز. در حالی که مدارک تو کیفمو چک می کردم گفتم: چرا خودم تعطیلم دارم میرم شرکت ماهان. عمو با تعجب گفت: شرکت ماهان؟؟؟!!!! بعد با یاد آوری یه چیزی سرمو بلند کردم و رو به عمو گفتم: راستی عمو حمید ماهان مریضه سرما خورده. بالا تو اتاقش خوابیده. اگه بیدار شد نزارید از رو تخت بیاد بیرون حالش هنوز خوب نشده. سفارشاتمو نوشتم زدم به در یخچال. به زینت خانم هم بگید براش سوپ درست کنه. عمو با تعجب گفت: ماهان مریضه؟؟؟ این پسر خیلی بدنش مقاومه خیلی کم مریض میشه اما وقتی مریض میشه خیلی بد مریضه. لبخندی زدم و گفتم: خدا کنه زود خوب بشه. من دیگه باید برم. مواظب ماهان باشید. به خاله ام بگید مجبور شدم برم شرمنده که امروز پیشش نیستم. عمو سری تکون داد و منم خداحافظی کردمو از خونه اومدم بیرون. مستقیم از دم خونه یه ماشین گرفتم و رفتم شرکت. آدرس شرکت و از قبل بلد بودم. ماهان جان لطف کرده بودن و چند تا از کارتای شرکتشون که روش شماره شرکت وموبایل خودش و نوشته بود بهم داده بود که در صورت پیدا کردن کیس مناسب برای دوستی با ایشون، این کارت و به دختره بدم که دختره بفهمه شرکت داره و یه کاره مهمیه. همین جور الکی واسه خودش تبلیغ می کرد و نوشابه وا می کرد. رسیدم به شرکت و از تاکسی پیاده شدم. یه برج تجاری بلند بود که آدم وقتی از این پایین به بالاش نگاه می کرد سرش گیج می رفت. سریع بدون نگاه کردن به بالا و ساختمون وارد شدم. از نگهبانی در مورد شرکت پرسیدم. اونم گفت طبقه ششم. خدا خدا می کردم که من اشتباه شنیده باشم تا قبل از اینکه نگهبان بگه یه امید داشتم که شاید پایین تر باشه اما ..... رفتم سمت پله ها و لک و لک کنان رفتم بالا. دیگه تو طبقه ششم به خس خس افتاده بودم. همچین با صدا هوا رو وارد ریه هام می کردم که خودم منتظر بودم کبود شم و پس بی افتم. قد 10 دقیقه رو پله ها نشستم تا یکم بهتر شدم. رفتم سمت در شرکت و زنگ زدم. در و برام باز کردن و رفتم تو. حالا مونده بودم چی کار کنم. پیش کی برم. همین جوری یک کاره پاشدم اومدم که چی؟؟؟؟ جلوی میز منشی ایستاده بودم و داشتم فکر می کردم که چی بگم و سراغ کیو بگیرم. منشی هم دستشو گذاشته بود رو میزو زل زل به من نگاه می کرد و منتظر بود.در همین حین در یکی از اتاقها باز شد و یکی پرونده به دست اومد بیرون. آخ جون آخ جون این که مهربان بود. انقده ذوق کردم که یهو با ذوق گفتم : کیا .... چشمهای منشیه 4 تا شد. کیا هم با تعجب سرشو بلند کرد. حالا روز روزش من بهش میگم آقای دکتر نمی دونم چرا یهو اینجا کیا از دهنم در رفته بود دیگه ام نمیشد جمعش کرد که. کیا سرشو که بلند کرد و چشمش به من افتاد گل از گلش شکفت. یه لبخند گشاد زد . کیا: سلام آنا خوبی؟ اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟ تروخدا ببین پسره ی پررو. من از دهنم در رفت گفتم کیا تو چرا میگی آنا؟؟؟؟ اگه با ماهان کار داری هنوز نیومده. نه واقعا" این پسره خنگه. انگاری یادش رفته من و ماهان تو یه خونه ایم. ولش کن این آقا دکتر فعلنه مخش تعطیله. من: می دونم برای همین من اومدم. کیا یه اخم کوچیک کرد و با استفهام نگام کرد. یعنی نفهمیده منظورم چیه. مجبور شدم توضیح بدم. راستش ماهان دیشب خیلی حالش بد بود تب کرده. هنوزم حالش خوب نشده برای همین گفتم بمونه خونه استراحت کنه اما چون امروز جلسه داشت سر اون قضایای شهرداری و اینا اصرار داشت که بیاد شرکت که من گفتم من جاش میرم و اون بمونه خونه تا حالش بهتر شه. با این حرفم کیا پرونده رو گذاشت رو میز و دستشو گذاشت روش و تکیه داد بهش و اون یکی دستشم زد به کمرش و دقیق به من نگاه کرد. یکم که نگام کرد گفت: تو می خوای جای ماهان بیای تو جلسه؟؟؟ از مدل سوال پرسیدنش خوشم نیومد. یه ابروم رفت بالا و گفتم: مشکلی هست؟؟؟؟ کیا یکم خودش و جمع کرد و گفت: خوب تو اصلا" می دونی موضوع جلسه چیه؟؟؟ نه من نمی دونم. نه که من مهندس ندیده ام می خوام بیام مهندساتون و ببینم. یه اخمی کردم و مجبور شدم یه توضیح یه خطی بهش بدم که راضیش کنه من کامل در جریانم. بعد که قانع شد یه لبخندی زد که چون از دستش حرصی بودم می خواستم یه مشت بزنم تو صورتش که لبخند زدن یادش بره. دو تایی با هم رفتیم تو اتاق کنفرانسشون و کیا منو به بقیه معرفی کرد گفت امروز به جای ماهان من شرکت می کنم. تا کیا این و گفت مهندسا شروع کردن به پچ پچ. ور ورشون رو اعصابم بود اما بدون توجه به اونا رفتم نشستم کنار کیا. ماهان ببین به خاطر تو باید یه اعصاب خوردی و تحمل کنم. در اتاق کنفرانس باز شد و من به همراه کیا با یه لبخند پیروز مندانه خارج شدم. کیا: واقعا" کارت حرف نداشت خوب جواب احمدی و دادی. فکر نمی کرد تو انقدر به موضوع مسلط باشی. به کیا نگاه کردم و گفتم: تسلط نمی خواست کامل واضح بود که بی خودی داره خرج اضافه می تراشه خیلی راحت تر هم می تونست مشکل شهرداری و حل کنه. اما خودم می دونستم که خوب حال این مهندس احمدی و گرفته ام. شاید هر کسی متوجه نمیشد اما چون من تو خونه موقع بیکاری هام پرونده های کاری ماهان و می خوندم که هم تو جریان کارهای شهرک باشم هم از دنیای مهندسا دور نمونم جز به جز شرایط کار و قوانین شهر داری و شرایط سهامدارا و ... می دونستم. چیزایی که شاید مهندسای اینجا منجمله ماهان و کیا ممکنه بهشون توجه نکنن نه که نفهمن چون سرشون شلوغه ریز مطالب و در نمیارن. وقتی تو جلسه شروع کردم به حرف زدن و اونقدر مسلط، همه مشکلات و قواعد و باز کردم و راه حل و نشون دادم همه کف بر شده بودن. دیگه از اون پچ پچ و نگاه نامطمئن اولیه خبری نبود. وقتی جلسه تموم شد همه با جمله های: خسته نباشید خانم مهندس، کارتون عالی بود خانم مهندس، امیدوارم بازم ببینمتون اینجا خانم مهندس ... ازم خدا حافظی کردن. خیلی خوشحال بودم از اینکه انقدر خوب تونسته بودم جلسه رو جمع کنم و مشکل و بر طرف کنم. به خودم و توانایی هام ایمان آوردم. کیا: خوب آنا خانم ظهره موافقید بریم ناهار بیرون؟؟؟؟ برای موفقیتتون. این کیا هم با خودش مشکل داره ها بالاخره من آنا هستم یا آنا خانم؟؟؟؟ من: راستش پیشنهاد خوبیه اما باشه برای یه روز دیگه. الان باید برم خونه. هم نگران ماهانم هم اینکه می خوام خبرها رو بهش بدم که از نگرانی در بیاد. کیا یه سری تکون داد. ازش خدا حافظی کردم و پیشنهادش برای رسوندنمو رد کردم. از شرکت اومدم بیرون و یه دربست گرفتم و رفتم خونه. اول رفتم آشپزخونه. زینت خانم و خاله نشسته بودن و حرف می زدن. گونه خاله رو بوسیدم و به زینت خانم خسته نباشید گفتم. رفتم از تو یخچال شربت در آوردم و یه لیوان برای خودم ریختم و یه قلوپ ازش خوردم. من: خاله ماهان حالش چه طوره؟؟؟ خاله: خوبه دخترم فکر کنم بیدار باشه. همه اش سراغتو می گیره. من: الان میرم پیشش. رو به زینت خانم کردم و گفتم: زینت خانم جون سوپ درست کردین؟؟؟ زینت خانم یه لبخندی زد و گفت: آره آنا جان درست کردم. من: مرسی. اگه آماده است میشه بریزین ببرم برای ماهان؟ زینت خانم یه باشه ای گفت و از جاش بلند شد . منم یه لیوان آب پرتقال برای ماهان ریختم و گذاشتم تو سینی که زینت خانم برای ماهان آماده کرده بود و رفتم بالا. با پا زدم به در و با آرنجم به زور در و باز کردم و رفتم تو. ماهان نشسته بود رو تخت. پتو رو تنش بود و خودشم تکیه داده بود به تخت. با لبخند رفتم تو. من: سلام به آقا دکتر مریض ما. بهتری؟؟؟؟ ماهان با صدای دو رگه ای گفت: بهترم مرسی. رفتم رو تخت کنارش نشستم و سینی و گذاشتم رو پاش.نیشمو تا بناگوش باز کردمو گفتم: چقده صدات مسخره شده. با لبخند یه اخم کوچیک کرد و یه ضربه آروم زد به دستم. منم بلند خندیدم. خوشحال بودم که ماهان خوب که نه بهتر شده بود و دوباره شده بود همون ماهان شاد و شنگول قبل. با ذوق گفتم: غذاتو بخور منم برات از شرکت میگم. ماهان قاشقش و دستش گرفت و مشغول شد. منم با ذوق و هیجان جز به جز اتفاقای تو شرکت و براش تعریف کردم. انقده ذوق و هیجان داشتم که نگو. دستهامو تکون می دادم و همه شور و حالمو تو صدام و لابه لای حرفهام ریخته بودم و بیانشون می کردم. حرفهام که تموم شد تازه چشمم به ماهان افتاد. قاشقشو گذاشته بود تو بشقابش و با یه لبخند مهربون نگام می کرد. یکم خجالت کشیدم. دهن بازمو بستمو جمعش کردم و دستهامو تو هم قفل کردم و گذاشتم رو پام و سرمو انداختم پایین و آروم گرفتم و آروم گفتم: همین دیگه .... ماهان با صدایی که مهربونی توش موج می زد گفت: آنا خودتو دیدی؟؟؟ می دونی چقدر هیجان زده بودی؟؟؟؟ می دونم الان حالت فوق العاده است. من هنوزم سر حرفم هستم. اگه بخوای بیای شرکت من با کمال میل قبول میکنم و خوشحال میشم. برم شرکت؟؟؟ شرکت ؟؟؟؟ اگه از پله هاش بگذریم عالی بود. کار تو شرکت و دوست دارم. اینکه بقیه به توانایی هات ایمان بیارن و تحسینت کنن. اینکه بتونی با خوش فکریت گره مشکلاتو باز کنی. یه برقی تو چشمهام نشست با ذوق سرمو بلند کردمو گفتم: فکر بدی هم نیست موافقم. لبخند ماهان که بیشتر شد دهنمو جمع کردم. احساس کردم زیادی ذوق زده شدم. یه سرفه کردم و جدی گفتم: البته بدون فقط به خاطر اینکه تو مریضی و برای کمک به تو دارم میام. وگرنه که ... ماهان با همون لبخند تایید کرد. ماهان: بله بله کاملا" واقفم . محبت شما هم جبران میشه بانو. دوباره لبخند زدم و اومدم بلند شم شر و کم کنم که ماهان دستمو گرفت. با تعجب برگشتم به دست ماهان که رو دستم بود نگاه کردم و دوباره نشستم. سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. یعنی چیه؟؟؟ ماهان یه لبخند مهربون و سپاسگزار زد و گفت: آنا خیلی ازت ممنونم. هم به خاطر امروز هم به خاطر دیشب. واقعا" ممنونم. امیدوارم بتونم جبران کنم. یه لبخند مهربون زدم. واقعا" کارهایی که برای ماهان می کردم از ته دلم و با تمام وجودم بود. هیچ منتی هم نداشتم. من: کاری نکردم ماهان خودم می خواستم انجامش بدم تو که ازم نخواستی. پس لازم نیست جبرانش کنی. دو تا ضربه آروم به دستش که رو دستم بود زدم و آروم دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون. دوباره بهش لبخند زدم و همون جور که از جام بلند میشدم تا برم بیرون گفتم: کلی فک زدم نزاشتم غذاتو بخوری. سوپت و بخور منم میرم لباسمو عوض کنم دوباره میام پیشت. این و گفتم و از در رفتم بیرون. ماهان طفلی به خاطر مریضیش مجبور شد کل آخر هفته رو تو خونه بمونه. اما از طرفی هم براش خوب شد. بعد مدتها تونست درست و حسابی استراحت کنه. منم دو روز آخر هفته رو به جای ماهان رفتم شرکت و الانم که جمعه است می خوام برم عشق و حال خستگی کل هفته ام در بره. قرار بود با پریسا بریم سینما. خیلی وقت بود نرفته بودیم. انقده حال می داد میرفتیم اونجا و کلی خوراکی بار می کردیم و تو کل فیلم خوراکی می خوردیم. طبق معمول لگن پریسا خراب بود ومجبور شدیم با تاکسی بریم. تا یه مسیری و تاکسی گرفتیم و بعدش تصمیم گرفتیم پیاده بریم. پریسا: خوب دیگه چه خبر؟؟؟ مشکوک به پریسا نگاه کردم. من: حالت خوبه؟؟؟؟ دو ساعته دارم کل اطلاعات و بهت میدم میگی دیگه چه خبر؟؟؟؟ آخرین خبرم اینه که قرار شده از شنبه بعد دانشگاهم با ماهان برم شرکت. انقده ذوق دارم. پریسا: پس تو هم شرکت رفتنی شدی؟؟؟ پس چی بود اون شعارت که نه من برا فامیل کار نمی کنم.؟؟ سرمو کج کردمو چشمهامو ریز و گفتم: اگه بخوای از نظر فنی فکر کنی من واقعا" برای فامیل کار نمی کنم. پریسا ایستاد و با چشم غره بهم نگاه کرد. ادامو درآورد و گفت: پس ماهان پسر خاله بنده تشریف دارن دیگه؟؟؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: نه پسر خاله تو نیست اما پسر خاله واقعی منم که نیست. ما هیچ نسبت خونی با هم نداریم پس نمیشه گفت برای فامیل دارم کار می کنم. نیشمو باز کردم و براش شکلک در آوردم. سینما اون سمت خیابون بود. باید از عرض خیابون رد میشدیم تا برسیم بهش. خواستم برم کنار خیابون که رد بشم یهو یاد یه چیزی افتادم. از رو جوب پریدم و اون سمتش ایستادم. برگشتم سمت پریسا که می خواست از رو جوب بپره و گفتم: حالا خدایی این قرار امروز و خرابی ماشینت راست بود؟؟؟ نکنه نقشه کشیدی؟؟؟؟ از الان بگما بی خود به دلت صابون نزن خبری از ماهان و کیا نیست. خبیث خندیدمو قبل از اینکه پریسا بتونه بپره این ور جوب و یه نیشگون حسابی و حرصی ازم بگیره دوییدم سمت خیابون که رد بشم که .... صدای بوق وحشتناک ماشینی که سکته ام داد و قلبمو از کار انداخت ... ضربه ماشینی که به پام خورد .... منی که نقش زمین شدم ... جیغ پریسا که به اسم صدام می کرد .... همه اینا تو کسری از ثانیه رخ داد. پریسا: آنااااااااااااااااااااااا ....... محکم خوردم زمین. یه دردی نشست به همه جونم. باسنم که دیگه بدردم نمی خورد همچین کوبیده شد رو زمین که دیگه چیزی ازش نموند. اونقدر شوکه شده بودم که نمی تونستم هیچ کاری بکنم. نه حرکتی نه تکونی نه حرفی نه هیچی .... فقط مبهوت افتاده بودم رو زمین و به سپر ماشینی که بهم زده بود نگاه می کردم. یهو دورو برم شلوغ شد. پریسا خودشو بهم رسوند و مدام با اون صدای جیغ جیغیش اسمم و صدا می کرد و هی می پرسید حالم خوبه یا نه. یه خانم و آقایی هم کنار پریسا بودن که خیلی نگران بودن. و مدام به پریسا می گفتن.: خوبه؟ طوریش شده؟؟؟تو اون عالم گیجی و منگیم داشتم فکر می کردم این دوتا فامیل منن که انقده نگران حال من شدن؟؟؟؟ همه اش بین دوست و آشنا دنبال قیافه های اینا می گشتم. در حال سرچ کردن لیست فامیلا بودم که پریسا زیر بغلمو گرفت و منو از جام بلند کرد و برد سمت ماشین. در و باز کرد و اول من و فرستاد تو و بعدم خودش نشست. اون خانم و آقای فامیلمم نشستن تو ماشین و یکی پشت فرمون و اون یکی صندلی کنار راننده و ماشین راه افتاد. پریسا کماکان در حال فک زدن بود. خودمو کج کردم سمت پریسا و گفتم: پریسا اینا فامیلای منن؟؟؟؟؟ پریسا با چشمهای گرد به من نگاه کرد. یهو چشمهاش اشکی شد و یه دونه زد تو صورتش و ناراحت و غمگین با بغض گفت: بمیرم برات آنا، چه جوری آخه به سرت ضربه خورده؟؟؟ تو که اون جوری نخودی زمین. مغزت چرا جابه جا شده؟؟؟ آنا جون عزیزم من و می شناسی؟؟؟؟ یه نگاه به پریسا کردم. من: پریسا خوبی؟؟؟؟ همون اول اسمتو صدا کردم. میگم اینا کین که انقدر نگران منن؟؟؟؟ پریسا بهت زده یکم نگام کرد بعد همچین با حرص یه نیشگونی از پام گرفت که کبود شدم. یعنی می خواستم تا جایی که میشد دهنمو باز کنم و از ته هنجرم جیغ بکشم. اما خوب جلوی 2 تا آدمی که نمی دونستم کیه زشت بود. برای همینم جیغمو خوردم و کبود شدم. پریسا صداشو آروم کرد و گفت: بمیریی آنا سالمی؟؟؟؟ تو که من و کشتی بی شعور. از اول نمی تونستی بگی سالمی؟؟؟ اینا همونائین که با ماشین زدن بهت. دیدیم حالت بده داریم می بریمت بیمارستان. به زور دهنمو باز کردم. هنوز حس جیغ کشیدن داشتم. من: من حالم خوبه. پریسا: خفه فعلا". کار از کار گذشته بزار ببرنت بیمارستان یه چکاب کن ببین واقعا" موردی مشکلی چیزی نداشته باشی. بعدا" بفهمی اینا دیگه دم دستت نیستن که بتونی کاری بکنی. یکم بعد رسیدیم بیمارستان. پریسا تندی پیاده شد و اومد و کمکم کرد پیاده بشم. زیر بغلمو گرفته بود و آروم آروم راه می رفت. اون خانمه هم اومد اون دستمو گرفت و با ما هم قدم شد. همچین آروم راه می رفتن و کمکم می کردن که یاد این زن زائوها افتادم. هنوز گیج رفتار اینا بودم. من که سالمم اینا انگاری بیشتر مورد دارن. بردنم سمت اورژانس و آقاهه رفت دنبال کارهای حسابداریش و اینا. منم رفتم تو اتاق دکتر کشیک. نشستم رو تخت و منتظر. هی به در و دیوار نگاه می کردم. حوصله ام سر رفته بود. خانمه رفت بیرون پیش شوهرش. آروم به پریسا گفتم: پریسا من خوبم ولش کن بیا بریم. نصف فیلممون رفت. پریسا اخم کرد و با چشم غزه گفت: هیسسسسسسسسس ... براش ادا در آوردم. سرمو انداخته بودم پایین و به پام نگاه می کردم. همون جور پاهامو از بی حوصلگی تکون می دادم. پریسا: سلام آقای دکتر. -: سلام خانم. ایول ایول دکتر اومد زودی معاینه کن بریم. خوشحال از اینکه بالاخره قراره این کار مسخره تموم بشه سرمو بلند کردم. چشمام با دیدن دکتره گرد شد. من: کیارش ..... کیارش یه اخمی کرد و دقیق نگاهم کرد و گفت: آنا تویی ؟؟؟؟ .... چی شدی دختر؟؟؟؟ پریسا که مات نگاهش بین من و کیارش می چرخید با همون گیجی گفت: تصادف کرده. کیارش اخمش بیشتر شد. اما من همچین ذوق کرده بودم که نمی دونستم چی کار کنم. اصلا" فکرشم نمی کردم کیارش منو یادش باشه. مدتها از وقتی باهاش هم کلام شده بودم می گذشت و من خیلی عوض شده بودم. هر چند تو مهمونی دیدمش اما با هم حرف نزده بودیم. کیارش از تو جیبش یه چراغ قوه کوچیک در آورد و یه انگشتشو گذاشت پای چشمم و پوستش و کشید پایین و نور چراغو زد تو چشمم. منم تو همون حال گفتم: تو منو یادته؟؟؟ کیارش با یه لبخند قشنگ گفت: مگه میشه کسی آنا خانم تپل استاد دانشگاه و یادش بره؟؟؟؟ ولی واقعا" عوض شدی. تو مهمونی که دیدمت یه لحظه شک کردم که تو باشی. آخرشم از یکی پرسیدم تا مطمئن شدم خودتی. کی فکرش و می کرد دختر تپلیمون انقده بزرگ و خانم بشه. تا حالا هیچ وقت از اینکه یکی بهم بگه تپلی ذوق نکرده بودم. تکیه کلام کیارش بود بی قصد و غرض از رو مهربونی همیشه بهم میگفت خانم تپلی. هر چند آخرین باری که دیدمش فکر کنم 15-16 سالم بوده که باهاش حرف زدم. همیشه هوامو داشت و باهام مثل یه خانم رفتار می کرد. هر چند من خیلی بچه بودم. فکر کنم کیارش یه 7-8 سالی ازم بزرگتر بود. بعد اون دیگه دورادور می دیدمش و هیچ وقت فرصت پیش نیومده بود که باهاش حرف بزنم. با ذوق نیشم باز شد که چشمم افتاد به پریسا که بهم چشم غره میرفت و اشاره می کرد که نیشمو ببندم، دهنم بسته شد. کیارش چشم دیگه امو معاینه کرد و گفت: چی شد که تصادف کردی؟؟؟ من: داشتم از خیابون رد میشدم. ماشینه اومد و آروم خورد به من. کیاریش معاینه رو ول کرد و دستهاشو آورد پایین و گفت: خوب اگه آروم خورد پس چرا اومدی اینجا؟؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: آخه خوردم زمین و چون شوکه شدم نتونستم حرف بزنم. دوستم ( به پریسا اشاره کردم) با اون خانم و آقای صاحب ماشین هم فکر کردن ممکنه مشکلی پیش اومده باشه و برای همینم آوردنم بیمارستان. هر چند فکر کنم همه این اتفاقها برای این بود که نتونیم بریم سینما.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 4 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12264')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.