مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان هیچکی مثل تو نبود

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هیچکی مثل تو نبود

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۱ عصر
من: نه چی مثلا" ؟؟؟ 
ماهان: آخه یه جوری داری حرف می زنی. 
با دست یه اشاره به پریسا کردم که برام دستمال بیاره. 
من: نه بابا داشتم مسواک می زدم تند اومدم گوشی و بردارم. 
پریسا با دست و پنج انگشت باز یه حرکت کرد که یعنی خاک تو سرت. رفت بیرون و یه بسته دستمال برداشت آورد و انداخت تو بغلمو گفت: چندش حالمو بهم زدی. 
یه گمشو به پریسا گفتم و به ماهان گفتم: تو کارم داشتی زنگ زدی؟؟؟ 
تو همون حال یه دستمال جدا کردم و دهنمو پاک کردم. 
ماهان: نه کاری نداشتم. شما حالتون خوبه؟؟؟ خونه مشکلی ندارین؟؟؟ تنهایی نمی ترسین؟؟؟ 
یه لبخند زدم و گفتم: نه بابا با وجود این پریسای خرس کی جرات داره بترسه. جک و جونور و دزد و روح و اینا کافیه بیان این آژیر خطر و ببینن خودشون پشیمون میشن فلنگو می بندن. 
ماهان با حرفم بلند بلند خندید. منم لبخند زدم. یهو یه بالشت محکم خورد تو سرم. 
من: آخ .... 
همچین محکم خورد که کله ام کج شد و موهام ریخت تو صورتم. 
برگشتم و با اخم به پریسا نگاه کردم و گفتم: بی شعور دارم حرف می زنم. 
یه ابرو برام بالا انداخت و زبون در آورد. بهش چشم غزه رفتم و رومو برگردوندم. 
ماهان: چی شد؟؟؟ 
گله مند گفتم: این پریسای وحشی برام بالشت پرت کرد. 
دوباره ماهان غش غش خندید. چه خوشش میاد این پسره ... 
یکم آروم گرفت و گفت: انگار بهتون خیلی خوش می گذره. خدا رو شکر. آنا اگه اتفاقی افتاد یا کمک لازم داشتین یا ترسیدین یا هر چی بهم زنگ بزن. باشه؟؟؟ سریع خودمو می رسونم. 
یه لبخند زدم و گفتم: مرسی ماهان نگران نباش درارو قفل کردم. غیر از اینکه پریسا منو بخوره هیچ خطر دیگه ای هم تهدیدم نمی کنه. 
دوباره یه بالشت اومد سمتم که جا خالی دادم و نیشمو باز کردم برای پریسا و تند تند ابرو بالا انداختم. 
داشتم حال می کردم که یه خرس عروسکی محکم خورد تو صورتم. 
آی دردم گرفت. با جیغ گفتم: می کشمت پریسای نخاله . 
این و گفتم و تو گوشی به ماهان گفتم: ماهان کاری نداری من برم این پریسا رو بزنم دلم خنک شه مخچه ام جا به جا شد با این ضرباتش. 
ماهان فقط می خندید و وسط خنده گفت: برو عزیزم برو ... خدا حافظ .... 
انقدر قشنگ گفت عزیزم و به دلم نشست که منی که نیم خیز شده بودم برم دنبال پریسا که لهش کنم با این عزیزم سست شدم و نشستم رو تخت و رفتم تو هپروت و با نیش باز مات دیوار شدم. 
ماهان: خوب بخوابی آنا ... 
همون جور مه و مات گفتم: تو هم همین طور .... 
ماهان: خداحافظ ... 
من: شب بخیر .... 
تماس قطع شد ولی من هنوز تو هپروت بودم که یه انگشت فرو شد تو بازوم. 
پریسا سیخونک می زد بهم و آروم میگفت: مردی؟؟؟ آنا ؟؟؟
دستمو تو هوا تکون دادم. انگار می خوام پشه بپرونم. بی خیال پریسا شدم و با همون نیش بازم خرس عروسکیه رو بغل کردم و فشارش دادم و دراز کشیدم رو تخت. 
پریسا هم فضول هی میگفت: آنا ماهان چی گفت که این جوری شدی. 
فقط بهش گفتم: فضولی موقوف. 
پشتمو کردم بهش و خوابیدم. پریسا هم بعد یکم که دید از من نمی تونه حرف بکشه برق و خاموش کرد و رو تشکی که پایین تخت براش پهن کرده بودم خوابید. 
پنج شنبه بود و از اونجایی که ما چهار تا 4 روز تموم به کوب و بدون هیچ استراحتی یه سره کار کرده بودیم دیگه خیلی خودمون و تحویل گرفتیم و ماهان گفت که امروز از ظهر کار تعطیله و فردا هم که جمعه است بی خیال کار میشیم. 
وسایلمون و جمع کردیم. 
رو به پریسا گفتم: پس تو می ری خونه ی خودتون؟؟؟ 
پریسا: آره مامان زنگ زده گفته امشب حتما باید بریم خونه عموم اینا دعوتمون کردن نرم خیلی ناراحت میشه. شب بر می گردم. 
سری تکون دادمو گفتم: باشه پس تو برو دیگه من خودم میرم خونه دیگه تو هم راحتو دور نکن. 
ماهان: پریسا کجا بره؟؟؟ 
ماهان و کیا تازه وسایلشون و جمع کرده بودن و ماهان در حال پوشیدن پالتوش به ما رسید و آخر حرفهامون و شنید. 
من: هیچی پریسا امشب می خواد بره مهمونی میگم از همین جا بره من خودم میرم خونه. 
پریسا: نه بابا تو رو میرسونم. تو این خلوتی خیابون ماشین گیرت نمیاد. 
یه ابرو بالا انداختم و گفتم: بابا همچین میگی خلوتی دیگه این تهران با این جمعیتش مگه چقدر می تونه خلوت بشه دختر؟ 
ماهان پرید وسط حرفم. دستشو دراز کرده بود سمت کیا که کیفشو بگیره ازش و همون جور گفت: من آنا رو می رسونم پریسا هم می تونه بره به کارهاش برسه. 
دهن وا کردم که یکم تعارف کنم که همون لحظه ماهان برگشت و با دیدن من که ژست گرفته بودم برای تعارف کردم با تعجب بهم نگاه کرد. 
من: نه من خود ... 
ماهان متعجب گفت: آنا می خوای تعارف کنی؟؟؟ یکی ندونه فکر می کنه سال به سال سوار ماشین من نمی شی حالا خوبه همیشه آویزون خودمی برای رفتن و اومدنا. 
اخم کردم و با حرص کیفمو کوبوندم به بازوش و گفتم: بی تربیت از خداتم باشه افتخار میدم بهت. 
کیا و پریسا خندیدن و ماهانم با خنده گفت: از خدامه دیگه. نمی بینی دلم تنگ شده که رانندت بشم. خوبه خودم پیشنهاد رسوندنتو دادم. 
آخی عزیزم دلش تنگ شده بود. یه لبخند ملیح زدم. برگشتم دیدم پریسا و کیا دارن با هم پچ پچ می کنن. 
چشمهامو ریز کردمو خودمو کج کردم سمت ماهان و گفتم: این دوتا سر و گوششون داره می جنبه ها. 
ماهانم مسیر نگاهمو گرفت و رسید به پریسا و کیا و گفت: چی کارشون داری بزار دلشون خوش باشه نمی بینی کیا این چند روزه که پریسا اومده چه بلبل زبون شده؟ تازه داره ذاتشو برای 2 تا خانم نشون میده. 
راست می گفت این چند روزه کیا همچین سخن ور شده بود که من داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. 
مدام برای پریسا خوش خدمتی می کرد کافی بود پریسا لب تر کنه از آب و آب میوه و قهوه گرفته تا خودکاری که از دست پریسا می افتاد و کیا خم میشد از رو زمین بر می داشت می داد بهش. نه انگاری پریسا بد چشم کیا رو گرفته بود. 
چهار تایی رفتیم از شرکت بیرون و رفتیم تو پارکینگ و هر کی رفت سوار ماشین خودش شد و منم که آویزون ماهان.
نشستیم تو ماشین و راه افتادیم. 
یکم که رفتیم یاد یه چیزی افتادم. برگشتم سمت ماهان و گفتم: راستی ماهان کیا چرا تنها زندگی می کنه؟؟؟ 
ماهان همون جور که چشمش به خیابون بود گفت: تنها زندگی نمی کنه؟؟؟؟ 
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم: نه پس با عمه بزرگه من زندگی می کنه. بابا تنهاست دیگه. خودم اومدم خونه اشون هیچکی نبود اونجا. بعدم اگه کسیو داشت که همیشه با تو نمی چرخید این ور و اون ور. 
ماهان با لبخند یه نگاهی به من کرد و گفت: چیه؟ از این شاکی که همش با من می چرخه؟؟؟ 
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: لوس .... جواب منو بده. 
ماهان بازم یه لبخند زد و بعد گفت: خوب کیا با مادرش زندگی میکنه. در کل دوتا بچه ان کیا و خواهرش کتایون که کتی صداش می کنن. کتی 4 ساله که ازدواج کرده و رفته آلمان. می دونی که مامان اینا هم آلمان بودن. این کتی خانم همسایه مامان اینا بودن هنوزم همون جا زندگی می کنن. مامان کیا هم هر 6 ماه در میون بین دختر و پسرش می چرخه. منتها الان یکم بیشتر پیش دخترش مونده چون کیا تازه دایی شده. حالا قراره به همین زودی ها مادر و خواهرش بیان ایران. 
خوب خانم حس فضولیتون ارضاء شد؟؟؟ 
واقعا" ارضاء شده بود. هر چی می خواستم بدونم و گفت دیگه آهان یه چیزی. 
سریع برگشتم سمت ماهان و گفتم: خوب کیا پدر نداره؟؟؟ 
ماهان: نه خانمی پدرش 3 سال پیش عمرش و داد به شما. دیگه ؟؟؟ 
نیشمو باز کردم و سری تکون دادمو گفتم: دیگه همین، تموم شد. 
ماهان برگشت سمتم و با لبخند و لذت نگام کرد. انگاری خیلی از این حالت فضول و شیطونم خوشش میومد. میشدم یکی لنگه خودش. 
ماهان ماشین و پارک کرد و برگشت سمت منو گفت: خوب حالا که من کنجکاویتونو برطرف کردم یه ناهار به من می دی؟؟؟ 
سرمو کج کردم و یه نگاه بهش کردم که یعنی خر خودتی. 
من: ماهان ... دیدم که چه خوب همه سوالاتمو جواب دادی نگو هدف داشتی ... 
ماهان ردیف دندوناشو نشونم داد و با کله حرفمو تایید کرد. 
بعد مظلوم گفت: یه هفته است دارم غذای بیرون ومی خورم دلم لک زده برای یه ماکارانی یا اون غذا رنگیهایی که تو درست می کنی. 
این پسره هم رگ خواب من دستش اومده بودا. می دونست خوشم میاد یکی از خودم و کارهام تعریف کنه از این شیوه برای خر کردن من استفاده می کرد. 
ماهان: آنا .... 
می دونستم این آناش از اون آنا خرکیهاست اما دلم غنج رفت با این مدل صدا کردنش. 
با محبت نگاش کردم و گفتم: بفرمایید منزل خوش اومدید. این و میزارم پای عید دیدنیت. 
ماهانم یه ذوقی کرد و سریع پیاده شد. 
دوتایی رفتیم تو خونه. 
یه راست رفتم تو اتاقمو لباسمو عوض کردم. یه بلوز شلوار راحت پوشیدم. اومدم بیرون دیدم ماهان پالتوشو در آورده و ولو شده رو مبل سه نفره جلوی تلویزیون و نوک یکی از پاهاشم گذاشته رو میز و رو یکی از دستهاش لم داده و کلی کوسنم دور خودش جمع کرده و با کنترل ور میره و کانالا رو بالا پایین می کنه. 
رفتم کنارشو گفتم: ماهان ناهار چی می خوری؟؟؟؟ 
ماهان یه نگاه خسته بهم کرد و با یه لبخند گفت: هر چی زودتر آماده میشه. 
چشمهامو ریز کردمو دهنمو کج و رفتم تو فکر. 
من: خوب بزار ببینم....... فکر کنم همون ماکارانی زودتر از بقیه آماده بشه. مامان همیشه مایع ماکارانی و آماده می کنه بسته بندی می کنه میزاره تو یخچال. اوکی ماکا دوست داری؟؟؟؟ 
ماهان ابروهاش رفت بالا و با خنده گفت: جان؟؟؟ ماکا دیگه چیه؟؟؟ 
چشمهامو مل مل دادم و با عشوه و ناز و یه صدای که همه کلماتشو می کشیدم مثل این دختر لوسا گفتم: وای بی کلاس ماکا دیگه. همون ماکارانی شما جواداست. 
همچینم دستمو تو هوا می چرخوندم و بدنمو با قر و عشوه تکون میدادم که یهو ماهان پق زد زیر خنده. کوسن و پرت کرد سمتمو گفت: برو دختر این اداها چیه در میاری دیوونه. 
با همون قر گفتم: وا ماهی جون دوست نداری؟؟؟؟ فکر می کردم دوست دخترات همین جوری باهات حرف می زنن بی ذوق .... 
ماهان شیطون ابروی سمت چپشو بالا برد و با لبخند رو لبش گفت: خودت داری می گی دوست دخترام تو که دوست دخترم نیستی. 
خورد تو ذوقم بی شعور .... حالا من یه بار اومدم خودمو لوس کنم براش. ببین منو به عنوان اون انک دونکای قر و فری و لوسشم قبول نداشت. 
نگاه شادم رفت و یه چشم غره به ماهان رفتم. دهنمو جمع کردمو صاف ایستادم و دلخور گفتم: لیاقت نداری. 
ناراحت برگشتم برم که خنده ماهان همزمان شد با کشیده شدن مچ دستم. همچین مچمو کشید سمت پایین و چون در حال چرخش بودم و یه پامو بلند کرده بودم که قدم بردارم تعادلم بهم خورد و به پشت افتادم. 
یه لحظه از ترس چشمهامو بستم و یه جیغ کوچولو کشیدم و تموم ... 
رو زمین نیافتاده بودم. دو تا دست گرفته بودم. دستی زیر سرم و دستی دور شکمم بود که نزاره بی افتم پایین. پاهام از زانو خم شده بود و کف پام هنوز رو زمین بود. 
آروم چشمهامو باز کردم و با دیدن صورت خندون و شیطون ماهان جلوی صورتم یه هیی گفتم و لب پایینمو بردم تو دهنمو گازش گرفتم. چشمهامو فرو کرده بودم تو نگاهش. 
ماهان با یه لبخند قشنگ نگام می کرد. سعی داشت نخنده اما نمی شد. نگاهش از چشمهام سر خورد و رفت سمت لبم. 
دستی که دور شکمم بود و آروم و نوازشگر از رو شکمم بالا آورد انگار از رو عمد می خواست آروم حرکتش بده رو بدنم. رو شکمم حساس بودم خود به خود نفسم حبس شد تا دستش جدا شد. 
باز هم نفسمو بیرون ندادم. دست ماهان بالا اومد. هنوز به لبم نگاه می کرد. ذهنم خالی از هر فکری شده بود و نمی تونستم به هیچی فکر کنم. نه به اینکه چرا ماهان این جوری زوم کرده به لبم نه به اینکه من با چه رویی این جوری جا خوش کردم تو بغل ماهان نه به اینکه این موقعیت از من و ماهان بعیده. 
یعنی از من بعید نبود چون اگه به خودم بود همین الان می پریدم ماچش می کردم مخصوصا" که این جوری تو صورتم نفس می کشید. مخصوصا" که اون نگاه شیطون و لبخند آنا کشش رو لبش بود. 
لبخند و نگاهی که من عاشقش بود. اما ... اما این تو حس رفتن از ماهان بعید بود. از یه پسر خاله در حد یه دوست بعید بود .... 
خوشحال با اعتماد به نفس کامل داشتم فکر می کردم نکنه ماهانم از من خوشش میاد..... 
دست ماهان بالا اومد و نشست رو چونه ام. هنوز داشتم لب پایینمو گاز می گرفتم. ماهان خیلی نرم چونه امو کشید سمت پایین جوری که لبم هم کشیده شد و لب پایینم از بین دندونام در اومد و از تو دهنم بیرون اومد و صاف شد. 
به خاطر گازی که از لبم گرفته بودم خیس شده بود. انگشت ماهات بالا اومد و کشیده شد پایین لبم. 
مسخ شده با نفسی که به زور از بینیم بیرون میومد زل زده بودم به صورت ماهان. 
ماهان انگار حواسش اینجا نبود. خیره به لبهام بود و نرم، خیسی لبهامو با انگشت پاک می کرد. صداش مثل یه آواز آروم بلند شد. 
ماهان: نکن این جوری با لبت. چه جوری دلت میاد با دندون گازش بگیری. 
اینبار با چهار انگشت لبمو پاک کرد. نگاهش و از لبهام گرفت و به چشمهام نگاه کرد. آروم یه تار مویی که رو صورتم افتاده بود و کنار زد. دستشو کشید رو موهامو در آخر کنار صورتم نگه داشت. 
آروم و لطیف گفت: آنا هیچ وقت خودتو با اون دخترای لوس مقایسه نکن. هیچ وقت. تو ارزشت خیلی بیشتر از اون جور دخترهاست ... می فهمی ...؟؟؟ 
نمی دونم. مطمئن نبودم که منظورش و بفهمم. یعنی ارزشم از چه نظر بیشتره؟؟؟ 
نامطمئن سری به نشونه فهمیدن تکون دادم. ماهان دوباره لبخند زد نگاهش هنوز تو چشمهام بود و حرم نفسهاش به صورتم می خورد. 
بترکی ماهان اگه همه ی هدفت از این ریختی نگهداشتن من تو بغلت گفتن همین یه جمله باشه خودم پامیشم لهت می کنم. دِ جون بکن حرف بزن دیگه ... یه زر مفیدی بگو ... دِ آخه من تا کی بی حیا بازی در بیارم و خودمو به گیجی و شوکه شدن از سقوط بزنم که یعنی هنوز حالم جا نیومده که درک کنم باید از تو بغلت بیام بیرون. بنال دیگه پسر...... 
تو چشمهاش و نگاه قهوه ایش غرق بودم. احساس می کردم نفسهاش گرمتر و تند تر شده .... 
داشتم دوباره نفسمو حبس می کردم. آماده بودم برای یه حرکت مثبت از جانب ماهان با اینکه حرف نمی زد اما شاید حرکات عملیش بهتر بوده باشه ... 
تو حس بودم که صدای مزخرف زنگ گوشیم همه چیز و بهم ریخت. ماهان انگار به خودش اومده باشه سریع سرشو برد عقب و تکیه داد به پشت مبل. منم مثل فنر از بین دستهاش اومدم بیرون و صاف ایستادم. 
بلوزم و صاف کردم و یه تک سرفه کردم که یعنی هیچ گونه اتفاقی نیافتاده و وضعیت امن و امان می باشد. 
رفتم سمت گوشیمو از رو اپن برش داشتم. با دیدن اسم کیارش چشمهام گرد شد. 
یه نگاه به ماهان کردم. کنجکاو داشت نگاهم می کرد. 
یعنی چی شده که کیارش زنگ زده؟؟؟ از بعد خداحافظیمون تا حالا زنگ نزده بود. 
حالا مگه من می تونستم جلوی چشمهای کنجکاو و مشکوک ماهان جواب بدم؟ گوشی هم یه سره زنگ می زد. 
پشتمو کردم به ماهان و گوشیو وصل کردم. 
صدای خوشحال کیارش تو گوشم پیچید. 
کیارش: سلام بر بی معرفت ترین خانم دنیا. 
یه لبخند اومد رو لبم. 
من: سلام چه طوری؟ شرمنده ام نکن دیگه. 
کیارش: دشمنت شرمنده شه خانمی. سال نوت مبارک. سال خوبی داشته باشی خانم مهندس. 
با لبخند گفتم: عید شما هم مبارک آقای دکتر. 
کیارش سر خوش خندید و گفت: با مامان اینا اومدیم نور. الان کنار دریام. موجهاشو که دیدم که چه طور پرتلاطمن یاد تو افتادم. مثل خودت آروم و قرار ندارن. 
از تشبیهش خوشم اومد. لبخندم عمیق تر شد. 
من: آقا کیارش داشتیم ... 
کیارش بلند خندید و گفت: مگه بده دختر؟؟؟ کاش همه مثل تو پر انرژی بودن. 
من: مرسی تو لطف داری. 
کیارش: لطف نیست واقعیتها رو می گم. امیدوارم امسال به مراد دلت برسی. 
آخی ... چه پسر ماهیه. ببین کیارش زنگ زده میگه به ماهان برسی. 
لبخند گشادی زدم و گفتم: شما هم همین طور. سال خیلی خوبی داشته باشی. 
کیارش: ممنون خانمی. مزاحمت نمی شم زنگ زده بودم عید و تبریک بگم بهت. 
من: مرسی خیلی محبت کردی. خوش بگذره بهتون. 
کیارش: همچنین به شما. خوب دیگه خداحافظ. 
من: خداحافظ. 
با لبخند تماس و قطع کردم و موبایل و گذاشتم رو اپن. با همون لبخند برگشتم به ماهان بگم که میرم ماکارانی درست کنم. 
تا برگشتم سینه به سینه ماهان شدم. قلبم وایساد. 
هههههههههههههههههه ................ 
از ترس خودمو کشیدم عقب و خوردم به اپن و دستهامم از بغل بردم گذاشتم رو اپن تا تعادلمو حفظ کنم و نیافتم پایین. خیلی بد ترسیده بودم. قلبم هنوز از ترس داشت گرومپ گرومپ می زد. 
پوفی کردمو دست چپمو بالا آوردم و موهامو از رو پیشونیم کشیدم عقب تا بالای سرم. دستم هنوز رو سرم بود. 
کلافه به ماهان نگاه کردم. 
من: چته تو؟؟؟ نمی گی یهو میای جلوم سکته می کنم؟؟؟ 
سرمو که بالا آوردم چشمهام از تعجب گشاد شد. وا این پسره چرا قرمز شده؟؟؟ 
ماهان قرمز شده بود و یه اخم بدی هم کرده بود که نگو. وای این ماهان که اخم میکنه من انقده می ترسم که دوست دارم فرار کنم. 
ماهان: کی بود؟؟؟ 
با استفهام نگاش کردم و گفتم: هان ؟؟؟ 
اخم ماهان بیشتر شد. یکم صداشو بلند تر برد و جدی و محکم پرسید: گفتم کی بود؟؟؟ با کی داشتی حرف می زدی؟؟؟ 
با چشم بهم اشاره کرد. 
رد نگاهشو گرفتم و چشمم خورد به گوشیم رو اپن. 
بی هوا با یه لبخند گفتم: آهان .. اونو میگی؟؟؟ هیچکی بابا کیارش بود. 
صدای نفس صدا دار و عمیق ماهان و شنیدم و تعجبم بیشتر شد. این چرا شد گاو میش تو مسابقات گاو بازی؟؟؟ الانه که از تو بینیش بخار بیاد بیرون. 
ماهان یکم خودشو کشید جلو تر که باعث شد من از ترس کمرمو بیشتر به لبه اپن فرو کنم. 
ماهان: کیارش چرا باید به تو زنگ بزنه؟؟؟؟ مگه نگفتی باهاش بهم زدی؟؟؟ 
با بهت از عصبانیتش گفتم: چرا ... بهم زدم. زنگ زده بود عید و تبریک بگه. 
ماهان ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت: برای یه تبریک اینقدر ذوق زده شده بودی و می خندیدی؟؟؟ 
جوش آوردم. منظورش چی بود؟؟؟ اصلا" من چرا باید برای اون توضیح می دادم؟؟؟ عصبانیتشو درک نمی کردم. شاید باید می زاشتم به حساب حساس بودنش به کیارش اما خوب الان این ادا و اطواراش بی مورد بود. یه زنگ ساده بود و یه تبریک عید ساده تر. واقعا" انقدر عصبی شدن نداشت. 
با اخم گفتم: اولا" من نباید برات توضیح بدم. بعدم بهت گفتم تبریک عید بوده و من و کیارشم دیگه با هم دوست اون جوری نیستیم. دوتا دوست ساده و معمولیم. 
ماهان با همون اخم پوزخندی زد. ازم فاصله گرفت و چند قدم رفت عقب و گفت: آره تو راست می گی نباید برای من توضیح بدی. اصلا" به من چه؟ اما آنا خانم بدون من که احمق نیستم. دلیلی نداره پنهون کاری کنی. اگه هنوزم با کیارشی خوب باش ... کسی جلوتو نگرفته ... فقط دروغ نگو .... نگو تموم شده و بعدش .... 
عصبی شده بود. با حرص این حرفها رو می گفت. 
منم عصبی بودم. ناراحت بودم. از حرفهاش دلم گرفته بود. یعنی چی اصلا" به من چه؟؟؟ پس به کی چه؟ 
من دروغ میگم؟ من پنهون کاری می کنم. من هنوز با کیارشم؟؟؟ 
منی که به خاطر تو به خاطر احساسم به تو حتی به کیارش اجازه ندادم خودشو درست و حسابی بهم بشناسونه. فرصت فکر کردن بیشتر در موردشو به خودم ندادم. منی که منتظر یه حرف یه اشاره از جانب توام ... من ... خیلی بی انصافی بود .. خیلی ... 
با بغض و عصبانی گفتم: ماهان مواظب حرف زدنت باش. وقتی می گم کیارش تموم شد تموم شده. وقتی میگم با کسی دوست نیستم یعنی نیستم. معنی این مسخره بازیهاتم نمی فهمم. همه که مثل خودت نیستن. 10 تا 10 تا دوست داشته باشن. من دلیلی هم برای دروغ گفتن ندارم. 
ماهان با یه پوزخند که کفرمو درآورد گفت: آره تو که راست می گی. 
یعنی دوست داشتم همچین بخوابونم تو گوشش که پرت شه بخوره به دیوار. 
با همه حرصم گفتم: خیلی بی شعوری ماهان. 
عصبانی برگشتم و رفتم تو آشپزخونه. بی هدف تو آشپزخونه قدم رو می رفتم. 
صدای زنگ گوشی ماهان بلند شد.همه حواسم رفت سمت مکالمه ماهان. 
با اولین کلمه ای که شنیدم بغض کردم. 
ماهان: سلام گلم چه طوری؟؟؟ خوبی؟ عید شما هم مبارک. نه من تهرانم... 
دیگه هیچ چی نشنیدم. رفتم سمت کابینتها. 
ماهان بی شعور. داره تلافی می کنه. عوضی. من که می دونم چه دختر بازی هستی لازم نیست جلوی خودم بزنی تو صورتم که عاشق چه پسری شدم. کسی که دلش دروازه است و همه رو توش جا میده و دست رد به سینه کسی نمی زنه. 
یاد دو دقیقه قبل افتادم. یاد نگاهش که تو چشمهام بود. یاد حرکت دستش رو لبهام ... یه نفس آه شد و از تو سینه ام بیرون اومد. 
بی هدف مدام در کابینتها رو باز می کردم. در یخچالو باز می کردم. صندلیها رو درست می کردم. کلافه بودم و می خواستم یه جوری خودمو آروم کنم. 
تلفن ماهان تموم شده بود. اونم خودشو پرت کرده بود جلوی تلویزیون و عصبی کانالها رو بالا و پایین می کرد. رو هر کانال بیشتر از 5 ثانیه نمی موند. 
تو یکی از کابینتها چشمم خورد به بسته ماکارانی. از بی کاری که بهتر بود. ماکارانی ها رو در آوردم و سعی کردم خودمو با درست کردنش سر گرم کنم. 
نیم ساعت بعد غذام حاضر بود و من آروم. اما هنوز دلخور بودم. تلویزیونم مدتها بود که رو یه شبکه خبری مونده بود. انگار ماهانم آروم شده بود. 
میز و چیدم. از همون آشپزخونه داد زدم. 
من: غذا حاضره. 
ماهان آروم از جاش بلند شد و اومد تو آشپزخونه. بهش نگاه نکردم. اونم هیچ حرفی نزد. 
می دونستم که عاشق ماکارانیه. مخصوصا" ته دیک، سیب زمینی های طلاییش و خیلی دوست داشت. 
بی حرف هر کدوم برای خودمون غذا کشیدیم. ماهان آروم غذا می خورد و من با غذام بازی می کردم. کلا" اشتهام کور شده بود. 
زیر چشمی نگاش می کردم. با اینکه آروم و بی صدا غذا می خورد اما خوردا .... 
همه ته دیکا رو که تموم کرد هیچ 2 تا بشقاب پرم کشید و خورد. خنده ام گرفته بود. مثلا" ناراحت بود فقط قیافه اشو گرفته بود. شکمو .... 
لیوان آبمو برداشتم و سر کشیدم. 
ماهان خوردنش بالاخره تموم شد. دهنشو پاک کرد و آروم گفت: مرسی خیلی خوش مزه بود. 
زیر لب گفتم: نوش جون. 
هنوزم مصر بودم که مستقیم نگاش نکنم. 
ماهان از جاش بلند شد و دست دراز کرد و بشقاب و لیوانم و برداشت و گذاشت رو بشقاب خودش. 
با چشمهای گرد و متعجب نگاش کردم. اونقدر از کارش تعجب کرده بودم که بی خیال مستقیم نگاه نکردنش شدم.
زل زدم بهشو با تعجب گفتم: داری چی کار می کنی؟؟؟؟
سرشو بلند کرد و تو چشمهای متعجبم نگاه کرد و خونسرد گفت: تو غذا درست کردی منم ظرفها رو می شورم. 
بی اختیار ابروی چپم بالا رفت. به حق حرکات نکرده. این پسره انقده کاری بود و من خبر نداشتم؟؟؟ 
شونه ای بالا انداختم و از جام بلند شدم. 
حالا که می خواد کار کنه کیه که جلوشو بگیره بزار بچه شاد باشه. 
واقعیت این بود که نمی تونستم ازش ناراحت باشم. درسته حرفش اذیتم کرد. اما خوب ... الان این جوری زیر زیرکی داشت سعی می کرد درستش کنه و یه جورایی جبران کنه.
بیشتر از ماهان از خودم ناراحت بودم. من که کامل ماهان و می شناختم. می دونستم دختر بازه ولی با این حال قلبمو دادم بهش. دوستش داشتم. پیش خودم اون که خبر نداشت. ماهان همون آدمه. کوچکترین تغییری تو حرکات و رفتارش ایجاد نشده. اونی که عوض شده من و احساسم بودیم. 
من حساس شده بودم و توقعم از ماهانی که بی خبر از احساسم بود بالا رفته بود. خوب زور که نیست اون بیچاره هم نمی دونه تو دل من چی می گذره. 
کلافه پوفی کردم. دارم کم کم خل میشم. 
رفتم تو حال و نشستم رو مبل بزرگ جلوی تلویزیون. کنترل و دستم گرفته ام و کانالها رو بالا پایین کردم. دنبال یه برنامه قشنگ بودم که جذبم کنه. رسیدم به یه کانال که داشت آهنگ پخش می کرد. کنترل و گذاشتم رو مبل کنارم و خیره شدم به صفحه تلویزیون. 
یه آهنگ تموم شد و رفت بعدی. یه دختری تو یه اتاقی که فقط یه تخت داشت و با دراور و آینه می خوند. موهای دختره چشممو گرفته بود. آهنگ که شروع شد بی اختیار بدون اینکه پلک بزنم زل زدم به تلویزیون. کلیپش خیلی جالب بود. اول آهنگ دختره می خوند. می خندید. شاد بود. اما .... 
یه جورایی احساس می کردم خودم دارم می خونم. حرف من بود که این دختر به زبون می آورد. جدیدا" چقدر آهنگها حرفهای تو دل من و می گفتن. سرم کج شد سمت راست و غرق آهنگ شدم. لحظه لحظه با دختر تو آهنگ پیش رفتم...... 
تو نباشي چشام برات گريونه 
دنيا بدونه تو برام زندونه 
دستات اگه دستامو تنها بذاره 
شبو روزم لحظه اي آروم نداره 
تو كه بارونه تو چشامو مي بيني 
لحظه لحظه ها رو كنارم مي شيني 
تو كه مثله گريه آرومم مي كني 
تو نباشي دل منو خون مي كني 
جز تو هيچ كسيو درد عاشقيو 
غصه هاي منو خنده هاي منو 
گريه هاي منو لحظه هاي منو 
نديده و نشنيده و 
وقتي تو نيستي من ميشم 
بين اين آدما مثل غريبه و 
تو همهمه ها گم ميشم 
دنباله تو دنباله تو 
واقعا" اگه یه روز ماهان نباشه من چی کار کنم؟؟؟ بی ماهان ؟؟؟؟؟ 
تو نباشي كي حسمو بدونه 
تو گوش من آروم از عشق بخونه 
دركم كنه وقتي که غمگينو تنهام 
لمسم كنه دست بكشه توي موهام 
صدات هميشه مي پيچه توي سرم 
دوست دارم فقط تو باشي دوروبرم 
حس مي كنم بوي تو رو روي تنم 
تو نباشي منمو چشماي ترم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۲ عصر
بغض کردم. یه دختری بود یه پسری هم بود پسری که این خواننده دوستش داشت. گردنبندی که بهش داده بود برای تولدش. بی اختیار دستم رفت سمت ستاره ام که بعد از اینکه ماهان بهم دادتش از گردنم درش نیاوردم. 
پسری که دختر دوستش داشت و همیشه کنار خودش می دیدتش. دوماد یه عروسی بود. عروسی پسر بود اما ... 
اما عروس دختر نبود. دختر ساقدوش عروس بود. 
دختر تو آهنگ همه رویاهای با پسر بودنش و تو خیالش دیده بود. 
اشکم دونه دونه از چشمهام پایین چکید. 
دختر با چشمهای اشکی به پسر و عروس که دوستش بود نگاه می کرد. با حسرت و لبخندی که از شادی اونها می زد و بغضی که از تموم شدن رویاهاش داشت و اشک حسرتی که بی اختیار می ریخت. 
چه حس بدی داشت . چه حس بدی داشتم. وقتی فکر می کردم ممکنه یه روزی این من باشم که این جوری با این حسرت به ماهان و یه دختر دیگه نگاه می کنم. به جشن شادی ماهان میرم جشنی که من عروسش نیستم. عروسی که قراره کنار ماهان به آرامش برسه و خوشبخت بشه. جشنی که برای من عزاست. 
پسر تو آهنگ دختر و می دید، حرف می زد، هدیه می داد اما به عنوان یه دوست. 
لبخند های مهربونش و نگاه عاشقانه اش. بوسه ها و نوازش های محبت آمیزش برای کس دیگه ای بود. 
به هق هق افتادم. نمی تونستم خودمو کنترل کنم. صدای دختر هنوز تو گوشم می پیچید و حالمو خرابتر می کرد. 
جز تو هيچ كسيو درد عاشقيو 
غصه هاي منو خنده هاي منو 
گريه هاي منو لحظه هاي منو 
نديده و نشنيده و 
وقتي تو نيستي من ميشم 
بين اين آدما مثل غريبه و 
تو همهمه ها گم ميشم 
دنباله تو دنباله تو 
آهنگ تو نباشی از سحر 
اونقدر هق هقم بلند و دردناک بود که ماهان و از تو آشپزخونه بیرون کشید. 
ماهان هول و دستپاچه صدام کرد 
ماهان: آنا ... آنا چی شده؟؟؟ داری گریه می کنی؟؟؟ آنا ... 
صداشو می شنیدم. اما هر کار می کردم گریه ام بند نمی ومد. حس خیلی بدی داشتم. با چشمهایی که پر اشک بود هاله ای از ماهان و دیدم که با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند. 
نشست کنارم رو مبل. خیلی نزدیک بهم. گرمای تنش و حس می کردم و بی تاب می شدم. بی قرار ... 
ماهان آروم و مهربون گفت: آنا دیوونه گریه می کنی؟؟؟ به خاطر حرفهای من ؟؟؟ به خاطر چرندیات من؟؟؟ تو که می دونی عصبانی میشم خل میشم. آنا .. آنا جان گریه نکن به خدا منظوری نداشتم. آنا .. به من نگاه کن ... نگام کن ... 
چرا مهربونی ماهان چرا؟؟؟ چرا باهام خوبی؟؟؟؟ کاش می رفتی کاش بد بودی کاش گریه هام و دردام برات مهم نبود کاش قهر می کردی و می رفتی. طاقت ندارم باهام مهربون باشی و یه روز بری. با همه محبتت بری. منو عاشق خودت و وابسته محبتت کنی و بعد بی توجه به من بری. 
سرمو بلند کردم. با نگاه خیس زل زدم به صورت مهربون و پشیمونش. دوست داشتم دستمو بلند کنم و بزارم رو صورتش. دوست داشتم حسش کنم. که بدونم کنارمه و فعلنا جایی نمیره. 
ماهان پشیمون و ملتمس گفت: آنا ترو خدا ببخشید اشتباه کردم. تند رفتم . پشیمونم ، تو گریه نکن باشه؟؟ تحمل اشکاتو ندارم. گریه نکن جون ماهان ... 
جون ماهان .. نگو .. نگو جون ماهان.. تو که می گی من جونمو بی خودی قسم نخورم پس خودتم نگو .. قسم جونتو نخور. .. تو جونت خیلی با ارزشه برام .. دوست دارم .. دوست دارم ماهان جونت و قسم نخور ... 
دهن باز کردم. زل زدم تو چشمهاش و دهنمو باز کردم. دیگه طاقت نداشتم که ماهان کنارم باشه و من فقط تو دلم دوستش داشته باشم. تو خیالم ببینمش و مدام از فکر اینکه ممکنه اون به کس دیگه ای فکر کنه عذاب بکشم. 
من: ماهان ... 
ماهان: جون ماهان .... 
بغض کردم. با بغض دوباره گفتم: ماهان من ... من دو ..... 
چند تا تصویر خیلی سریع از جلوی چشمهام رد شدن. 
تلفنی که به ماهان شد..... 
عزیزم و گلمی که به دختر پشت خط گفت.... 
خنده های سرمست و نگاه شیطون ماهان ... 
نگاه قفل شده تو چشمهامو ستاره ای که تو مشتم گذاشت .... 
آغوش یک ساعت پیشش و دست نوازشی که رو موهام کشید و نگاه مهربونش ... 
و حامد ... 
حامدی که بهش گفتم دوستت دارم و .... 
اون رفت .. 
می دونست دوستش دارم و رفت .... 
محبت و دوستی که با این یک کلمه از بین رفت ... 
وحالا ماهان جلوم بود. پسر خاله ای که بهترین دوست دوران بچگیمو حالم بود ومن دوستش داشتم .... 
گریه کردم یه دل سیر. نوحه خوندم تو دلم برای از دست دادن ماهان برای روزی که ماهان میرفت و میشد ماهان یکی دیگه و ماهان من نبود. زار زدمو خودمو خالی کردم. سبک شدم. با نوازشهای ماهان با صدای تپشهای قلبش. با ریتم بالا و پایین رفتن سینه اش. آروم گرفتم. 
آروم که شدم. تازه فهمیدم من خر امروز زرت و زورت میرم تو بغل ماهان. یه شرم و حیای هم داشته باشم بد نیست. 
راستش خجالت کشیدم. با اینکه دوست داشتم تا چند ساعت تو اون آغوش گرم آروم بگیرم اما از طرفی وقتی فکر می کردم که یه جورایی دارم از محبت ماهان سواستفاده می کنم خجالت می کشیدم. 
بغل اون دوستی بود ولی من از رو عشق تو بغلش آروم می گرفتم. خو این سواستفاده از احساس ماهان بود دیگه. 
حالا چی میشد ماهان از روی محبت و احساس دوست داشتن . مدل خاصی منو بغل می کرد؟؟؟ 
یعنی من مونده بودم. من با این قد و قواره چه طور به چشم ماهان نمیام؟؟؟؟ حالا الان کمه لاغرم اون موقع که دو برابر ماهان بودمم به چشم یه دختر نگام نمی کرد. بخشکی شانس. 
البته من خودمم ماهان و تا چند وقت قبل فقط در حد یه دوست و همپای شیطنتم می دیدم. 
چه می دونم دارم خل میشم. 
دست از فکر کردن برداشتم. خودمو کشیدم عقب و از بغل ماهان بیرون اومدم. 
سرم پایین بود. حرفم نمیومد. 
ماهان: حالت بهتره دختر نق نقو؟؟؟ 
اخمام بی اختیار رفت تو هم. من کجام نق نقو بود؟؟؟ حالا 4 تا قطره اشک ریختم باید بهم انگ نق نقو بودن بزنه؟؟؟ 
آنا خیلی روت زیاده یه ساعته داشتی گریه می کردی کم مونده بود سیل راه بندازی بعد میگی 4 تا قطره؟؟؟ 
ولی خوب من روم زیاده. 
یه چشم غره به ماهان رفتم. جواب چشم غره ام فقط یه لبخند قشنگ بود. 
یاد ظرفهای ناهار افتادم. پشت دستمو کشیدم به بینیمو گفتم: ماهان ظرفها رو شستی یا از خدا خواسته ول کردی اومدی اینجا نشستی؟؟؟ 
ماهان اولش چشمهاش گرد شد و بعد غش غش زد زیر خنده وسط خنده گفت: خیلی تنبلی آنا. با اون وضعیت تو مگه می تونستم به ظرفها فکر کنم؟؟؟ 
اخم غلیظی کردم. حالا مجبور بودم خودم برم ظرفها رو بشور. 
یه پشت چشم برای ماهان نازک کردم و دلخور بلند شدم تا برم ظرفها رو بشور که ماهان دستمو کشید و گفت: کجا؟؟؟ 
صورتمو کج و کوله کردم و گفتم: میرم کار شما رو تموم کنم، ظرفها رو بشورم. 
یه لبخندی زد و گفت: نمی خواد 2 تا دونه ظرف مگه چقدر طول میکشید قبل از شیون شما شستم تموم شد. 
یه ذوقی کردم و خوشحال نیشم تا بناگوش باز شد و گفتم: می دونستم پسر مسئولیت پذیری هستی. 
ابروی چپ ماهان همراه با لبخندش بالا رفت و گفت: یعنی از همین ظرف شویی فهمیدی مسئولیت پذیرم؟؟؟ 
سرخوش ابرومو شونه امو همزمان بالا انداختم. دوباره رومو برگردوندم که برم که بازم ماهان دستمو کشید. 
باز ایستادم و این بار سوالی نگاش کردم. 
ماهان: دیگه کجا؟؟؟ 
یه لبخند گشاد زدمو چاپلوسانه گفتم: بخوابم ... 
ماهان یکم بروبر نگام کرد. منتظر بودم که یه تیکه بارم کنه. یهو شونه و ابروشو بالا انداخت و دستمو ول کرد و ولو شد رو مبل و گفت: یه پتو هم برای من بیار. 
با چشمهای گرد شده بهش نگاه کردم. یه لبخند گشاد تحویلم داد. 
بی حرف رفتم تو اتاق و یه پتو براش آوردم. دستاشو گذاشته بود زیر سرشو طاق باز دراز کشیده بود. منو که دید با لبخند اشاره ای بهم کرد. 
بچه پرو منظورش این بود که پتو رو بکشم رو تنش. 
یه چشم غره خبیث بهش زدم اما پتو رو هم کشیدم رو تنش. 
یه تشکر کرد و چشمهاش و بست. منم رفتم تو اتاقم و گرفتم خوابیدم. 
  
از خواب بیدار شدم یه غلتی زدم. اِه هوا تاریک شده بود. یکم خودمو رو تخت کج و کوله کردمو بلند شدم. 
خمیازه کشون سرمو خاروندم. پا شدم و پا کشون رفتم سمت در. هنوز مست خواب بودم. گیجی ویجی بودم. همون جور مست و ملنگ رفتم سمت دستشویی. 
دستمو دراز کردم که در و باز کنم. دستگیره رو گرفتم و هل دادم به داخل. اما انگاری زورم خیلی زیاد بود که در با شتاب باز شد و من پرت شدم تو دستشویی. 
یعنی تو دستشویی که نه تو چارچوب دستشویی خوردم تو سینه ماهان و تعادلمو از دست دادم و برای اینکه نیفتم به اولین جای ممکن یعنی کردن ماهان آویزون شدم. 
ماهانم که از برخورد و دیدن من تعجب کرد با هول دستشو انداخت دور کمرم که نزاره پخش زمین شم. 
گردن ماهان به خاطر دست من که دور گردنش بود خم شده بود پایین. 
هر دو گیج بودیم. و بر و بر همو نگاه می کردیم. 
من که رسما" فکر می کردم خوابم و دارم خواب می بینم. یه لبخند گشاد زدم و به خیال توهم گفتم: ماهان تو اینجام دست از سرم برنمی داری؟؟؟ ول کن دیگه. 
چشمهای خمارمو باز کردم و دیدم ماهان اصلا" حواسش به من نیست. سرش پایینه اما نه به چشمم و نه به صورتم نگاه نمی کنه. 
همچین چونه اش چسبیده بود به سینه اش که به زندگیم انقدر سر به زیر ندیده بودمش. یهو چشمهاشو بست و رو هم فشار داد و با یه حرکت منو هل داد عقب و ازم جدا شد. 
تازه به خودم اومدم فهمیدم خواب نیستم. هنوز کامل ملطفت نشده بودم که چی به چیه که ماهان سریع یه سلامی گفت و از کنارم رد شد. حالش خوب نبود انگار. 
بی تربیت بهم نگاهم نکرد. از لجم زبونم و براش در آوردم و دوباره سرمو خاروندم و رفتم تو دستشویی. شیر آب و باز کردم و یه مشت آب به صورتم پاشیدم. 
ماهان چش بود؟؟؟ چرا همچین کرد؟ 
با یاد آوری اینکه نا خواسته آویزون گردنش شدم و رفتم تو بغلش یه ذوقی کردم. 
ببین خدا حالا من هی می خوام بی خیال ماهان بشم تو نمی زاریا موقعیت جور می کنی من به مراد دلم برسم هی بغل تو بغل بشیم. 
با لبخند سرمو بلند کردم و تو آینه به خودم نگاه کردم. 
سریع صاف شدم. چشمهام گرد شد. 
با دست کوبیدم تو سرم. 
آنا ... آنا ... بمیری تو دختر آدم بشو نیستی هرگز. دوباره با این موهاش افشون از اتاق اومدی بیرون؟؟؟ اون دفعه درس عبرت نشد برات؟؟؟ خری دیگه. مرده شورتو ببرن با این موهات. بی خود نبود پسره پرتت کرد عقب. سکته کرده بود بی چاره. 
عصبانی و حرصی سعی کردم موهامو که مثل چی تو هم پیچیده بودن و پف کرده بودن و صاف کنم. تو همون حالتم غرغر می کردم. 
بیچاره ماهان که مجبور شد اولین قیافه ای که بعد بیداریش میبینه موهای افشون و جنگلی من باشه اه اه ... حالم بهم خورد دخترم انقده شلخته؟ 
یه صدایی تو ذهنم گفت: چیه هی بد و بیراه می گی ماهان اصلا" به سرت و موهات نگاه نکرد همه اش داشت به چونه ات نگاه می کرد. 
چونه ام؟ چونه ام مگه چشه که نگاه کنه؟؟؟ 
از تو آینه سریع یه نگاه به چونه ام کردم. یکم خم شدم سمت آینه و یه دستمو گذاشتم رو روشویی و با دست دیگه ام چونه امو چپ و راست کردم. 
موردی نداشتم که خوب بود. 
تو آینه چشمم خورد به لباسم. 
همچین چشمهام گشاد شد که کم مونده بود بزنه بیرون.
لباسم به خودی خود مورد نداشت. یه شلوار گشاد و یه تاپ که یه آستین کوتاهی هم داشت. 
لباسم خوب بود مشکلش فقط یقه اش بود. لباسم چپ و راستی بود و من همیشه با این یقه اش مشکل داشتم چون باید خیلی حواسمو جمع می کردم که باز نشه. 
منم که تو خواب خوب غلت می زدم همچین خودمو کج و کوله کرده بودم که یقه ام تا کجا باز شده بود. 
از فکری که تو سرم پیچید قرمز شدم و تنم گر گرفت. 
یعنی .. یعنی ماهان این قده زل زده بود داشت ... .ای خدااااااااااااااااااا 
آنا بمیری اون از اون دفعه که شکمت و دیده بود اینم از این دفعه که یقه مغه و همه جات تو حلقش بود. 
بمیری تو که همه هیکلتو در طبق اخلاص در معرض دید ماهان گذاشتی. 
الاغ نفهم بی شعور. 
اعصابم خورد شده بود. داشتم مدام به خودم فحش می دادم که صدای در دستشویی همچین از جا پروندم که از ترس یه تکونی خوردمو خودمو کشیدم عقب و محکم کوبیده شدم به دیوار. 
ماهان: آنا چی کار می کنی اون تو خفه نشی. چقدر می مونی تو دستشویی پاهات خواب میره ها. 
این و گفت و خندید. 
اه بی شخصیت تایم دستشویی رفتن منم می گیره بوزینه. 
آنا چقدر بی تربیت شدی تو. خوب خودتو جمع کن که این جوری حیثیتت به باد نره. 
اخم کردم. حرصی گفتم: به باد رفت که رفت چی کار کنم؟ خودمو که نمی تونم بکشم. این تو هم که نمی تونم بمونم. اصلا" بهتر شاید ماهان یه تکونی خورده باشه با این فیضه. 
دوباره یه مشت آب پاشیدم به صورتمو . لباسهامو صاف کردم و یقه امم جمع کردم و رفتم بیرون. 
ماهان هنوز پشت در بود. تا رفتم بیرون ماهان اول به یقه ام نگاه کرد. 
بچه پرو همچین با پشت دست بزنم تو صورتش که خون از دماغ و دهنش بپاشه بیرون. هیز..... 
ولی خداییش ماهان هر چی بود هیز نبود. خوب بچه خوشش اومده بود شاید ... 
گمشو آنا انگار بدتم نیومده ها. 
ماهان فقط در حد یه نگاه چشمش رفت سمت یقه امو بلافاصله بالا اومد و با لبخند گفت: خوبی؟؟؟ چی کار می کردی این همه وقت اون تو؟ 
اخم کردم و گفتم: کلی بگم یا با جزئیات؟؟؟ 
ماهان چشمهاش گرد شد و هیچی نگفت. منم بی توجه بهش رفتم تو آشپزخونه. کتری و گذاشتم تا چایی درست کنم. الان چایی لازم بودم حوصله نداشتم سماور روشن کنم. با اینکه چایی سما ور یه مزه دیگه داشت. تا درست کردن چایی تو آشپزخونه موندم. 
بعد دوتا لیوان گنده چایی ریختم و رفتم بیرون. 
ماهان رو مبل نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد. رفتم کنارش رو مبل نشستم. به تلویزیون نگاه کردم. داشت حیاط وحش نگاه می کرد. 
اخم کردم با اعتراض گفتم: ماهان بزن یه جای دیگه. بزن یه فیلمی ببینیم. 
بی حرف کانالها رو بالا و پایین کرد. 
منم یه چشمم به تلویزیون بود و یه چشمم به این بود که لیوان چایی ماهان و بزارم جلوش رو میز و یه وقت نریزمش پایین. 
لیوان و گذاشتم و همون موقع چشمم خورد به یه فیلمی. 
با ذوق گفتم: ماهان ماهان بزار همین جا باشه. 
ماهان برگشت با تعجب به قیافه ذوق زده من نگاه کرد و گفت: اینجا؟؟؟؟ چرا؟؟ 
هیجان زده گفتم: من این و دوست دارم. 
ماهان: خوب اگه فیلمشو دیدی چرا می خوای دوباره ببینیش؟؟؟ 
برگشتم و بهش نگاه کردم و گفتم: ندیدمش. 
ماهان یه ابروش و داد بالا و گفت: همین الان گفتی دوستش داری. 
نیشمو باز کردمو گفتم: فیلمو نگفتم که این بازیگر مرده رو دوست دارم. کیانو ریوز و می دوستم خیلی. بازیگر زنشم خیلی دوست دارم. حالا اسمش یادم نمیاد. چی بود ... آهان ساندرا بولاک. 
کنترل و از ماهان گرفتم و یه نگاه به مشخصات فیلم کردم. 
با هیجان گفتم: ایول لگ هوسه. خانه ای روی برکه خیلی تعریفشو شنیدم. قدیمیه ولی خیلی دوست داشتم ببینمش. 
ماهان که ذوق منو دید بی حرف تکیه داد به مبل و با من مشغول فیلم دیدن شد. 
لبه ی مبل نشسته بودم و یه کوسن رو پام بود و چاره داشتم میرفتم تو فیلم بس که غرقش شده بودم. نه من، ماهانم تو حس فیلم بود. 
موضوع فیلم در مرد یه پزشک زنی بود که تازه از یه خونه روی برکه اسباب کشی می کنه به یه خونه توی شهر چون بیمارستانشو عوض کرده بود. 
بعد تو صندوق پستی خونه روی برکه یه نامه می زاره و از مستاجر جدید می خواد اگه نامه ای به اسم اون اومده براش به آدرس جدیدش بفرسته از طرفی هم بهش میگه خونه چه مزیتها و چه معایبی داره. 
مثلا" بهش میگه که روی پل ورودی خونه جای قدمهای یه سگی هست در صورتی که پسری که میاد تو اون خونه و نامه رو می گیره هیچ رد سگی نمی بینه. از قضا همون شب پل رو رنگ می کنه که همون موقع یه سگی از نا کجا پیدا میشه و می دوئه رو پل و رد پاش می مونه روش. 
یا اینکه دختره میگه یه جعبه تو اتاق زیر شیرونی هست که از اول بوده پسره میره میبینه نیست. 
خلاصه این دوتا با نامه با هم در ارتباطن و با هم آشنا میشن و این وسط میفهمن که این دو نفر دو تا آدمن تو دو زمان مختلف یعنی پسره دو سال قبل از دختره تو اون خونه زندگی میکنه و نامه ها رو دریافت میکنه. 
پل ارتباطی این دو نفرم همین صندوق پسته. 
خلاصه این دو نفر با هم آشنا میشن و با هم درد و دل میکنن مثل دو تا دوست. دختر از روز اول کارش میگه که جلوی بیمارستان یه تصادف شده که با وجود اینکه دختر دکتره نتونسته برای اون آدم کاری بکنه و افسرده شده. 
این دو نفر با هم مکاتبه می کنن عاشق هم میشن یه حس عمیقی بینشون بوجود میاد. پسره با دختره قرار می زاره که فردا تو فلان رستوران دختره رو ببینه. 
این فردا برای دختره فرداست اما برای پسر دو سال بعده.
دختره با یه شور و هیجانی میره سر قرار میز از دو سال قبل رزرو شده بود. دختره میشینه شب میشه همه میرن اما پسر نمیاد. 
دختره هم ناراحته با خودش میگه این عشق و عاشقی به جایی نمی رسه با اینکه براش سخته به پسره میگه من دیگه نمیام نامه هاتو بگیرم بخونم. پسره هر چی التماس میکنه دختره قبول نمیکنه. 
پسره میگه محاله من نیومده باشم سر قرار شاید یه اتفاقی افتاده باشه برام. اما بازم دختره قبول نمیکنه. 
پسره همه اش برای دختره نامه می نویسه می زاره تو صندوق اما دختر نامه ها رو نمی گیره این میشه که پسر همه نامه ها رو جمع میکنه می زاره تو یه جعبه و می زارتش تو اتاق زیر شیرونی. 
یه روز یه اتفاقی می افته که پسره داستان دوست پسر قبلی دختره رو می بینه که سر یه موضوعی باهاش دوست میشه و از قضا همون شب تولد دختره هم هست. پسره یه جوری خودشو تولد دعوت میکنه و میره تولد. 
دل تو دل پسره نبود که دختره رو ببینه. 
وای وقتی دختره رو میبینه یه حالی میشه که من یکی که بغض کرده بودم. دختره پسره رو نمیشناسه. 
اون شب دختره ناراحت بود. از مهمونی میاد بیرون میره تو حیاط. 
پسره دنبالش میره و باهاش حرف میزنه. چون دختره رو می شناخت انقده قشنگ آرومش میکنه که حد نداره. 
من همچین ذوق زده بودم که کوسنو با هیجان چنگ زده بودم و خود به خودی لبخند می زدم. 
پسره با دختره تو آلاچیق تو حیاط با یه آهنگ خیلی قشنگ تانگو می رقصن و پسره دختره رو می خندونه. 
نیش من همچین باز بود که انگاری خودم داشتم می رقصیدم. اصلا" حواسم به ماهان نبود ببینم تو چه حالیه. 
وسط تانگو این احساساتشون یه جور کششی داشت که این دو تا به هم جذب شدن و همدیگه رو بوسیدن. 
یعنی اگه اون لحظه خودم ماهان و می بوسیدم انقده ذوق نمی کردم. هر چند انقده صحنه احساسی بود که دوست داشتم خودم جای دختر داستان می بودم. 
ولی یهو دوست پسره دختره سر میرسه . مچشون و می گیره من همچین جیغی کشیدم که ماهان یه متر پرید هوا. 
با اخم گفت: اه چته مزه فیلمو پروندی. 
یه چشم غره بهش رفتم و دوباره زوم فیلم شدم. 
همین ماجرا باعث میشه دختره با دوست پسرش بهم بزنن. 
حالا پسره دیگه عمرا" بتونه بی خیال دختره بشه. وقتی می فهمه دختره عاشق خونه روی برکه است از اون خونه اسباب کشی می کنه. پسره خودشو همه خاندانش معمارهای معروفی بودن. 
باباش عاشق مادرش بود و اون خونه برکه رو برای مادرش درست کرده بود و پسره به خاطر دختره از اونجا میره. 
رابطه مکاتبه ای این دو نفر انقدر تو زندگیشون تاثیر داشته که باعث میشه پسره بعد مدتها با پدرش و برادرش و خانواده اش آشتی کنن. 
هر بار که برادر پسره میگه بی خیال این دختر شو پسره میگه: نمی تونم من اون و شناختم حسش کردم من بوسیدمش لمسش کردم نمی تونم این حس ها رو از بین ببرم. 
نمی دونم چرا این جمله اش انقدر برام قابل لمس بود. 
منم ماهان و شناختم حسش کرده بودم. مهربونیش و نگاهش و آغوشش و ... 
خیلی سخت بود فراموشی همه این حس های کمیاب. 
دختره مدتهاست که بی خیال پسره شده. دوست پسر قبلیشو می بینه و دوباره رابطه اشون و از سر می گیرن و قرار میشه با هم ازدواج کنن. 
پسره دختره رو میبره یه شرکت معماری که طرح یه خونه ای و بده که دوست پسرش بسازه. 
اون وقتها که دختره با پسر خونه برکه ایه نامه نگاری می کرد پسره یه خونه ایو براش ترسیم کرده بود. 
دختره همون خونه رو میبینه که به صورت تابلو رو دیوار اون شرکته نصب شده. 
متعجب و با هیجان از اینکه شاید بتونه اون پسره رو پیدا کنه از رئیس شرکت می پرسه که من می خوام معمار این خونه رو ببینم و در کمال ناباوری پسره میگه. 
معمار این خونه برادر من بوده و شما نمی تونید ببینیدش. 
دختره اصرار میکنه و میگه من حتما" باید ببینمش. 
من قلبم اون لحظه تو دهنم بود. بسته دستمال کاغذی رو که از اون صحنه بوسه تو دستم بود و هی مچاله می کردم و بی اختیار هی برگ دستمال جدا می کردم. 
داشتم می مردم ببینم این دوتا بعد این همه مدت که همو می بینن چه جوری برخورد می کنن. 
داداشه دهن باز میکنه و میگه: متاسفم نمیتونید چون برادرم فوت شده. دختره رو میگی نزدیک بود غش کنه. 
من که بی هوا همچین چنگ زدم به دست ماهان و با اشک به دختره نگاه کردم. 
دختره با بهت می پرسه کی؟ کجا؟ 
داداشه میگه فلان روز جلوی بیمارستان فلان. 
یعنی همون روزی که دختره روز اول کاریش بوده و همون روزی که یه پسری جلوی در بیمارستان تصادف میکنه و تو دستهای دختره میمیره. همون روزی که برای اولین بار این ماجرا این نامه نگاریها شروع شده. 
در واقع پسره برای دیدن دختره میره اونجا اما تصادف میکنه. 
یعنی من هق هق می کردما. این وسطا صدای فین فینی از بغل گوشم میومد. برگشتم دیدم ماهانم دو تا قطره اشک از چشمهاش اومده و هی بینیشو بالا میکشه. با بغض یه دستمال سمتش گرفتم. 
ناراحت و اشکی نگام کرد و دستمال و گرفت و چشمهاشو بینیشو پاک کرد. 
دوباره برگشتم و به تلویزویون نگاه کردم ببینم چی میشه آخرش. 
دختره که همه چیز و می فهمه. با بغض بی توجه به بقیه می دوئه بیرون. سوار ماشین میشه و میرونه سمت برکه . میرسه به برکه یه کاغذ و خودکار برمی داره و برای پسره می نویسه. 
خواهش می کنم سعی نکن منو بببینی. هیچ وقت. قرار ما باشه برای تاریخ فلان که می شد همون روز جلوی خونه روی برکه کنار صندوق پست.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۲ عصر
می دوئه سمت صندوق و نامه رو می زاره تو صندوق و اهرمشو می زاره بالا که یعنی تو صندوق نامه است. 
هر چی صبر می کنه کسی از اون سمت نامه رو نمی گیره. 
دختره با بغض زانو می زنه و گریه می کنه. 
منم همچین عر می زدم که نگو. هق هق می کردم انگار دور از جون یکیم مرده. کامل حس دختره رو درک می کردم.
دست دیگه ماهان اومد رو دستمو آروم به دستم ضربه زد که مثلا" آروم بشم. مگه من با این چیزا آروم می شدم؟؟ 
هنوز داشتم گریه می کردم و با چشمهای اشکی فیلمم نگاه می کردم. 
هنوز داشتم گریه می کردم و با چشمهای اشکی فیلمم نگاه می کردم. 
یهو دیدم اهرمه اومد پایین همون لحظه یکی پشت سر دختره قدم زنون با حرکت آهسته اومد. تصویر از پاهای طرف شروع شد و رفت بالا و وقتی رسید به صورتش و پسره رو زنده دیدم همچین جیغ کشیدم و پریدم از گردن ماهان آویزون شدم که انگار دور از جون ماهان اون ریختی شده بود. 
ماهانم می خندید. اونم خیلی خوشحال شده بود. 
سریع تو همون حالت دست به گردن ماهان به فیلمه نگاه کردم. دختره هم مثل من ذوق مرگ بلند شد و پرید و پسره رو ماچ کرد. 
انقده ذوق کردم که نیشم گوش تا گوش باز شده بود. حس کردم گونه ام گرم شده. 
برگشتم و چشمهام قفل شد تو نگاه خندون ماهان. تو صورتم نفس می کشید. آروم. به جای تلویزیون به منی که ازش آویزون بودم نگاه می کرد. 
من خودم نفهمیده بودم چه جوری از ذوقم پریدم بغلش و رفتم تو حلقش. 
منم پرو پرو زل زده بودم تو چشمهای ماهان. گرمی نفسهاش که به صورتم می خورد حال عجیبی بهم می داد. مسخ شده نگاهش بودم. 
نگاهش سر خورد رو صورتم. دوباره بالا اومد و رفت تو نگاهم. 
اونقدر غرق نگاه خندونش بودم که نمی تونستم تکون بخورم. 
چشمهاش آروم بسته شد و باز شد. لبخند اومد روی لبهاش نگاهش مهربون و خندون شد. 
یهو به خودم اومدم و سریع دستمو کشیدم و رفتم عقب و رومو برگردوندم. اه انقده از دست خودم حرصی بودم. چرا من امروز این جوری شده بودم. خدا جون ببین داری اذیت می کنیا بعدن که من یه کاری کردم نگی چرا. خودت هی موقعیت ناجور پیش میاری. 
صاف نشستم و یه سرفه مصلحتی کردم و گفتم: چیزه ... میگم فیلمش چقدر قشنگ بود .... 
صدای خندون ماهان و از کنار گوشم شنیدم که گفت: آره خیلی قشنگ بود. 
برگشتم دیدم با نیش باز جفت من نشسته. 
بچه پررو چه خوشحالم هست. 
اخم کردمو گفتم: بله چقدرم تو احساساتی . چه گریه ای می کردی. 
چشمهاش گرد شد. با هول و معترض گفت: من ... من گریه می کردم ؟ 
ای جونم خوب حالتو گرفتم که دیگه به من نخندی. 
ابرو انداختم بالا و خوشحال گفتم: بله که شما. خوبه خودم بهت دستمال دادم. وای چی بشه. بزار به پریسا و کیا بگم پسر به این گندگی سر یه فیلم چه آبغوره ای گرفت. 
اخم کرد. با اخم و حرصی گفت: خودتو یادت رفته؟ هق هق می کردی؟؟ 
شونه بالا انداختم و گفتم: خوب که چی. من دخترم موردی نداره کسی هو نمیکنه اما تو ... 
یهو ماهان خواست حمله کنه که منم جیغ کشون در رفتم. رفتم پشت میز ایستادم. رو به روش بودم. میز نمی زاشت به من برسه. 
با اطمینان که دستش بهم نمیرسه زبون در آوردم براش. 
حرصی شد دوباره اومد سمتم که دوباره جیغ کشدم و در رفتم و رفتم تو حیاط. 
صدای زنگ در خونه رو از تو حیاطم می شنیدم. 
تو همون حالت دوییدم سمت در و در و باز کردم. پریسا بود. بی هوا خودمو پرت کردم بیرون و رفتم پشتش قایم شدم. 
پریسا بی خبر از همه جا با بهت گفت: چته دیوونه شدی؟؟؟ چرا همچین می کنی.... 
یهو ماهان و دید که لنگه کفش به دست و پا برهنه دنبالم می دویید. دستاش بالا بود. یهو پریسا رو که دید ایستاد. 
نیشم باز شد. از پشت پریسا براش زبون در آوردم و ابرو انداختم بالا. 
دستای ماهان اومد پایین. یه لبخند به زور زد و برای من چشم غره رفت و به پریسا گفت: خوبی پریسا؟؟؟ 
پریسا هم یه نگاه مشکوک به منو یه نگاهم به ماهان کرد و آروم و مچ گیر به من گفت: خوش می گذره بهت؟؟؟؟؟ می بینم که تو و ماها .... 
ماهان پرید وسط حرف پریسا و به پشت سر پریسا و تو کوچه اشاره کرد و دست تکون داد. 
ماهان: اه این کیا نیست؟؟ 
با تعجب برگشتم نگاه کردم. دیدم کیا تو ماشینش نشسته و به ما نگاه می کنه. ماهان از کنارمون رد شد و رفت سمت کیا. کیا هم پیاده شد. 
تازه یادم افتاد با لباس تو خونه و بی شال تو خیابون ایستادم. بی هوا دست بردم شال پریسا رو کشیدم انداختم رو سرم. 
جیغ پریسا بلند شد. 
پریسا: چی کار می کنی منگل. 
هلش دادم تو خونه و گفتم: خفه. زشته من با این لباس بی شال تو خیابون ایستادم. 
پریسا یکی کوبوند تو سرمو گفت: آهان برای تو بده برای من موردی نداره؟؟ 
تازه فهمیدم چی کار کردم با نیش باز نگاش کردم. اونم یه چشم غره توپ بهم رفت. 
دو تایی چشم دوختیم به ماهان و کیا که با هم حرف می زدن. حرفشون تموم شد و ماهان اومد سمت ما. از همون جا برای کیا سر تکون دادم که جوابمو داد. 
ماهان: آنا میری وسایلمو بیاری من برم. 
نگاش کردم: بری؟ کجا؟ 
یه لبخند زد و گفت: خونه دیگه ... چیه طاقت دوریمو نداری؟؟؟ می خوای بمونم؟؟؟ 
یه پشت چشم براش نازک کردم اما خدایی دوست داشتم بمونه. 
من: خوب بمونید هم تو هم کیا. فردا که جمعه است کاری ندارید که. 
ماهان برگشت یه نگاه به کیا کرد و دوباره برگشت سمتم و گفت: نه دیگه امشب و میریم خونه فردا از صبح میایم اینجا که روز جمعه ای نه ماها تنها باشیم نه شماها. 
این و گفت و یه چشمک بهم زد. چشمهام گرد شد. 
ماهان از گردی چشمهام خندیدی و گفت: آنا میری وسایلمو بیاری یا خودم بیام. 
من: الان میارم. 
دوییدم رفتم از تو خونه کیف و پالتوشو برداشتم و اومدم بیرون. دیدم داره کفشهاشو می پوشه. 
پا برهنه تا تو کوچه هم رفته بود خنگولی. 
من: ماهان جورابات نابود شد باید بندازیش دور. 
صاف ایستاد و بینیمو کشید و گفت: از دست تو یه روز خودمم باید بندازم دور جوراب که خوبه. 
لبخند زدم. تا دم در رفتم و بدرقه اشون کردم و براشون دست تکون دادم تا رفتن. 
در و که بستم پریسا عین چی پرید جلو. دو سه تا سکته رو با هم زدم. 
پریسا: ماهان اینجا چی کار می کرد؟؟؟ 
دستم رو قلبم بود و سعی می کردم ضربان قلبمو پایین بیارم. اخم کردم و یه چشم غره رفتم بهش و گفتم: کوفت. ماهان ناهار اینجا بود بعد که دید تو نیومدی بیشتر موند که تنها نباشم. تو خودت چرا نمی گی با کیا چه غلطی می کردی؟؟؟ رفته بودی خونه عموت اینا دیگه؟؟؟ منم که خرم.
پریسا یه نیش گشاد تحویلم داد و گفت: خوب اولش رفتیم خونه عمو اینا بعد کیا اومد دنبالم رفتیم یکم دور دور. 
ابروهام جمع شد و چشمهام متعجب. 
من: اوه اوه از کی تا حالا مهربان برات شده کیا؟؟؟ 
یه نیشی وا کرد و یه تکونی به سر و گردن و بدنش داد و خودشو لوس کرد و رفت سمت خونه. 
منم دنبالش که از زیر زبونش حرف بکشم هر چند زودی خودشو تخلیه می کرد حرف تو دهنش نمی موند. 
نگو از همون روز تو فرحزاد چشمش کیا رو گرفته بود. همون موقع که من و ماهان داشتیم کتک کاری می کردیم این دوتا داشتن دل و قلوه می دادن. تو شهربازی هم که دیگه چیک تو چیک شدن و این شرکت اومدنم مزید بر علت شد که دیگه کیا رسما" در دلشو باز کنه و حرفهاشو به پریسا بزنه. امشبم برده بودتش بیرون که همه چیزو بگه براش از خودشو خانواده اش. 
البته من ظهری همه ی اطلاعات و در مورد کیا از ماهان کشیده بودم بیرون. 
پریسا با ذوق تو رختخوابش دراز کشید و دستهاشو زد زیر چونه اشو گفت: خوب تو بگو ماهان اینجا چی کار می کرد؟؟؟ 
شونه امو انداختم بالا و دراز کشیدم رو تخت و بی تفاوت گفتم: هیچی دلش غذا خونگی می خواست. منم براش ماکارانی درست کردم. بعدم که فیلم دیدیم. 
پریسا یه ابرو انداخت بالا و گفت: فقط همین؟؟؟؟ 
رومو کردم اون سمت و گفتم: آره فقط همین. 
یهو یه دستی محکم خورد به کمرم. مثل جت از جام بلند شدم و نشستم رو تخت و تند تند دست کشیدم به کمرم. صورتم از درد جمع شده بود. 
جیغ کشون گفتم: دستت بشکنه وحشی کمرم خورد شد. دست که نیست کنده درخته. بی شعور چرا همچین کردی؟؟؟ 
پرو پرو برام اخم کرد و با چشم غره گفت: حقته تا تو باشی که منو گاگول فرض نکنی. فکر کردی کورم نمی بینم وقتی به ماهان نگاه می کنی می خوای درسته قورتش بدی. همون چشمهات همچینی مخملی میشه انگاری با چشمت نازش می کنی. بعد میگی هیچی؟؟؟ زود باش بگو ببینم. 
دهنم باز مونده بود. فکر نمی کردم انقده تابلو باشم. یعنی همه فهمیده بودن؟؟؟ خود ماهان چی؟؟؟ یعنی خودشم فهمیده بود که من دوستش دارم؟؟؟ اگه فهمیده پس چرا ... چرا .... 
بغض کردم. برگشتم سمت پریسا و با بغض گفتم: پریسا خیلی تابلوام؟؟؟ همه فهمیدن؟؟؟ اگه همه فهمیدن ماهانم می فهمه. منو دوست نداره که عکس العملی نشون نداده ... 
لب ورچیدم و چشمهام پر اشک شد ... من دوستش داشتم. نگاهم داد می زد که دوستش دارم اما ماهان دوستم نداره. دوستم نداره که به روی خودش نیاورده ... 
یه قطره اشک از چشمم چکید. پریسا سریع بلند شد اومد رو تخت کنارم نشست و بغلم کرد و مهربون گفت: قربونت برم آنا گریه می کنی؟؟؟ پس خیلی دوستش داری. باید زودتر می فهمیدم. 
منو از خودش جدا کرد و گفت: حالا چرا گریه می کنی؟؟؟ اینکه خوبه. خیلی خوشحالم که بالاخره حامد و فراموش کردی. ماهان خیلی پسر خوبیه. 
با بغض نگاهش کردم. 
من: چه فایده اون که منو دوست نداره. 
یه اخمی کرد و گفت: چرا دوستت نداره؟ تو از کجا فهمیدی؟؟ 
من: خوب تو گفتی من تابلوئم پس اونم فهمیده ولی هیچی نگفته. به روی خودش نیاورده. 
پریسا یه لبخندی زد و گفت: دیوونه من می فهمم چون یه دخترم و کلی باهات زندگی کردم. پسرا چه می فهمن. منم تیزم. نترس کسی نفهمیده. 
با ذوق گفتم: راست می گی؟؟ 
پریسا هم خندید و گفت: آره راست میگم. ماهانم که باهات خیلی خوبه فکر کنم دوستت داره. 
شونه بالا انداختم و ناراحت گفتم: نمی دونم. مسئله اینه که ماهان همیشه همین جوری بوده. خوب و مهربون. نمی تونم بفهمم این مهربونی و خوبیش به خاطر علاقه اون مدلیشه یا همین دوستی ساده اش. 
پریسا رو موهامو ناز کرد و گفت: چه طور نمی فهمی؟؟؟ مگه حامد و ندیدی؟؟؟ تو از چشمهای حامد می فهمیدی دوستت داره. 
سرمو انداختم پایین. رفتم تو فکر. راست می گفت: حامد حرف میزد من می فهمیدم چه حسی داره. 
آروم و متفکر گفتم: راستش ... ماهان مثل حامد نیست. منم اون جوری که حامد و دوست داشتم ماهان و دوست ندارم. اصلا" الان شک دارم که واقعا" حامد و دوست داشتم یا همه اش یه عادت و وابستگی چند ساله بوده. 
بعد فکر می کنم که پس چرا به خاطر دیدنش با یکی دیگه اون حال بهم دست داد. دوباره خودم جوابشو می دم. 
سرمو بلند و به پریسا نگاه کردم. 
من: می دونی چیه پریسا. وقتی بهش فکر می کنم میبینم حامد برام خیلی وقته که تموم شده. از همون موقعی که قرار شد فقط دوست بمونیم. از همون دو سال قبل. دلم کم کم بریده شد ازش. اگه اون شب تو مهمونی حالم خراب شد برای این بود که یه جورایی دلم از حامد شکسته بود. یه جورایی احساسمو شکوند. خوردش کرد. اینکه منو نشناخت. از اینکه بعد این همه سال با هم بودن خیلی راحت تونست فراموشم کنه. از اینکه راحت یکی و جایگزینم کرد. 
می دونی حسم به ماهان کاملا" با حامد فرق داره. ماهان و که می بینم یه جور شور و هیجان همراه با آرامش و سرخوشیو دارم. لامصب مثل مواده که وارد رگهات میشه و هیچ وقت بیرون نمی ره. 
پریسا با خنده بغلم کرد و گفت: دختر حسابی عاشق شدی. الهی بهش برسی. 
یه نیمچه لبخندی زدم. 
پریسا بلند شد و رفت برق و خاموش کرد. 
پریسا: بسه دیگه بگیریم بخوابیم. 
آروم دراز کشیدم و به این روز طولانی فکر کردم. آخرشم با یه لبخند رو لبم و یه حس شیرین خوابم برد. 
با صدای زنگ ممتد خونه من و پریسا مثل جن زده ها از خواب پریدیم. قلبمون اومده بود تو دهنمون. یکی دستشو گذاشته بود رو زنگ و ول نمی کرد. 
از هولم همچین از جام پریدم و رفتم سمت در و از ترس زلزله شال پریسا رو از پشت در چنگ زدم و پرت کردم رو سرم که اگه زلزله بود از همون جا بدوام تو کوچه. 
حالا نمی دونم صدای زنگ چه ربطی به زلزله داشت که من فکر کردم زلزله اومده. 
با پریسا دوییدیم سمت آیفون و با چشمهای گرد شده دیدیم ماهان و کیا جلوی درن. 
در و باز کردیم و رفتیم جلوی در ورودی خونه ایستادیم تا بیان. 
من شال به سر پریسا با یه لباس گشاد ..... با چشمهای خمار داشتیم به حیاط نگاه می کردیم. 
تو اون لحظه ماها اصلا" یاد سر و شکلمون نبودیم. 
با تعجب به ماهان که خندون با یه ظرف یه بار مصرف و یه نایلون پر نون بربری تو دستش میومد سمتمون و کیا که با قیافه جمع شده یه دیگ و سه متر جلوتر از خودش گرفته بود و پشت ماهان میومد نگاه کردیم. 
تو خواب و بیداری داشتم به این فکر می کردم اینا نصفه شبی اینجا چی کار می کنن آخه هنوز هوا تاریک بود. 
یکم که اومدن جلو یهو پریسا انگاری تازه از خواب بیدار شده با دست زد تو سرشو یه جیغ کوتاه کشید. 
پریسا: خاک به سرم ... 
این و گفت و دویید سمت اتاق من. 
من اما گیج از رفتار پریسا تو جام موندم. 
ماهان: سلام خانمی خوبی؟؟؟ این پریسا یهو کجا دویید در رفت؟؟؟ 
برگشتم و با چشمهای خمار به ماهان نگاه کردم. کیا دماغش و چین داده بود و با انزجار به قابلمه ای که یه متر جلو تر از خودش نگه داشته بود نگاه می کرد. 
با صدای دو رگه ای گفتم: ماهان کله سحر اینجا چی کار می کنی؟؟؟ 
ماهان یه نگاه شاد و سرحال و شیطون بهم کرد و دماغم و کشید که فقط با اخم دستشو پس زدم. 
ماهان یکم پاهاشو خم کرد که هم قد من بشه و با یه لحن خیلی قشنگی که تو خوابم می فهمیدمش گفت: خاله قزی نمی خوای رامون بدی تو خونه؟؟؟ صبحونه براتون آوردم. 
یکم گیج نگاش کردم و گفتم: مگه ماه رمضونه؟؟؟ 
ماهان با ابروهای بالا رفته گفت: ماه رمضون؟؟ 
من: می خوایم سحری بخوریم؟؟؟ 
کلا" خواب بودم . داشتم چرت و پرت می گفتم. اصلا" هم حواسم نبود که شال پریسا رو مثل چادر سرم کردم و سفت زیر چونه ام نگهش داشتم. 
ماهان یه خنده بلندی کرد که باعث شد من و کیا یه تکونی بخوریم. من که هنوز خواب بودم اما کیا یه چشم غره توپ همراه با یه اخم غلیظ به ماهان رفت که البته ماهان ندیدش. 
ماهان صاف ایستاد و دست انداخت دور شونه هامو منو برگردوند سمت خونه و گفت: بیا برو تو خاله قزی گیج خوابی. بیا برو دست و صورتت و بشور تا ما میز و می چینیم. این دستتم شل کن خفه کردی خودتو. ببین چه رویی هم گرفته از ما. 
تو همون حالت منو برد سمت دستشویی و فرستادم تو دستشویی. 
یکم خمار و گیج تو دستشویی ایستادم و به خودم تو آینه نگاه کردم. قیافه ام شکل منگلا شده بود. 
در حالت عادی از اینکه ماهان و کیا این شکلی خنگولی دیدنم یه جیغ آژیری می کشیدم اما خوب خوابالو تر از این حرفها بودم. حالا ماهان که عادت کرده به قیافه چپر چلاق من اما این کیا بدبخت و بگو که سکته کرد هر چند اون کیا با اون قابلمه تو دستش درگیر بود حواسش به من نبود. 
اصلا" اونا چی بودن تو دست این دوتا؟؟؟ 
شونه ای بالا انداختم و بالاخره دستم شالو ول کرد و دست و صورتمو شستم. 
اومدم بیرون که دیدم پریسا شیک و آرایش کرده و خوشتیپ با چشمهای باز باز از اتاق اومد بیرون. 
چشمهام گرد شده بود. این دختر کی تونست آلاگارسون کنه؟؟؟ 
جان من دیدن من و پریسا کنار هم خیلی جالب بود. من با صورت خیس و قطره های آبی که از صورتم می چکید و چشمهای پف کرده و قیافه خنگولی... از اون ور پریسا آرایش کرده. لباس مرتب انگار تازه از آرایشگاه برگشته. 
داشتم به پریسا نگاه می کردم که رفت سمت آشپزخونه و ماهانی که از آشپزخونه اومد بیرون و رفت سمت اتاق من. 
وا این چرا رفته تو اتاق من. داشتم فکر می کردم ماهان با اتاق من چی کار داره که دیدم حوله به دست اومده سمتم. 
اومد و رسید بهم و جلوم ایستاد. سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم و اومدم بگم چی شده که صبح زود اومدین اینجا که نتونستم. 
چون ماهان دودستی حوله رو کشید به صورتم و مثل بچه های دو ساله که مامانشون صورت خیسش و پاک میکنه صورتمو پاک کرد. 
حوله که پایین اومد ابروهای من رفت بالا. 
ماهان بی خوابی زده به سرش شایدم جنی شده. 
ماهان دستمو کشید و بردم سمت آشپزخونه و نشوندم پشت میز. 
منم مثل بچه های حرف گوش کن بی کلام دنبالش رفتم. تا نشستم پشت میز با دیدن چیزای روی میز چشمهام برق زد. با ذوق صاف نشستم. 
انگار نه انگار که تا 2 ثانیه قبل داشتم می مردم از خواب. 
با ذوق گفتم: آخ جون کله پاچه ... 
برگشتم به ماهان که با لبخند نگام می کرد لبخند زدم. به کیا نگاه کردم که یکم خودشو عقب کشیده بود و منزجر به ظرف کله پاچه نگاه می کرد. هنوزم با اصرار بینیش و چین داده بود. انگار کله پاچه خیلی چندشه. 
پریسا خونسرد به کله پاچه نگاه می کرد. اصولا" پریسا نظر خاصی به کله پاچه نداشت. نه بدش میومد نه خوشش میومد. اما من عاشقش بودم. مخصوصا" مغز. 
رو میز علاوه بر کله پاچه حلیمم بود. 
با ذوق به ماهان نگاه کردم و گفتم: کله پاچه ایده تو بود؟؟؟ 
ماهان شیطون با یه چشمک حرفم و تصدیق کرد. 
یه نگاه به حلیم کردم و گفتم: خوب این دیگه برای چیه؟؟؟ کله پاچه بود دیگه. 
ماهان یه اشاره با سرش به کیا کرد و گفت: آقا کله پاچه نمی خورن چندششون میشه. 
با خنده ای که به زور جمعش کرده بودم به کیا نگاه کردم.
خدایی پسر انقده سوسول. حالا کیا بدبخت اصلا" سوسول نبودا اما خوب به نظر من هر کی کله پاچه نمی خورد سوسول بود دیگه. 
ماهان کاسه امو گرفت و خودش برام کله پاچه و مخلفاتش و ریخت و من رسما" افتادم رو غذام. 
همچین با ولع می خوردم که حواسم به هیچ کی نبود. فقط یه لحظه سرمو بلند کردم که دیدم کیا یه جوری به کاسه من و غذا خوردن ماهان نگاه می کنه و انگار به زور جلوی خودشو می گیره که بالا نیاره. 
به ماهان نگاه کرد که داشت با چه ولعی چشم گوسفند بدبخت و می زاشت لای نون. 
لقمه ی ماهان اومد بالا ... دهنش باز شد ... لقمه رفت تو دهن ماهان و دهنش بسته شد. 
یهو کیا از جاش پرید و دویید بیرون. کله کشیدم ببینم کجا رفت که صدای بسته شدن در دستشویی و شنیدم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۳ عصر
ماهان خوشحال با یه صدای ذوق زده گفت: وای ... کیا حامله است ویارش گرفت ... 
من و پریسا پق زدیم زیر خنده. بدبخت کیا حالش بهم خورده بود. 
با خنده به ماهان گفتم: این بیچاره که انقدر بدش میومد پس چرا قابلمه رو داده بودی دستش؟؟؟ 
ماهان خبیث ابرو بالا انداخت و گفت: تا اون باشه که برای من قیافه نگیره که وای بدم میاد از کله پاچه. می خواستم بچه امو مرد بار بیارم. 
دوباره من و پریسا خندیدیم. 
پریسا با یه صدایی که یکم نگران بود گفت: اما گناه داشت بیچاره غذاش کوفتش شد. 
با سر تایید کردم. ماهان شونه ای بالا انداخت و گفت: بی خیال الان میاد راحت میشینه غذاشو می خوره. هر بار کله پاچه رو می بینه همین بساط و داریم. خوبه عادت کنه زشته به خدا. 
دیگه هیچکس حرفی نزد. یکم بعد کیا هم اومد و نشست حلیمش و خورد. حواسم بهش بود دیگه یه بارم به کله پاچه نگاه نکرد. 
صبحونه لذیذمون و خوردیم و میز و جمع کردیم. 
من: خوب حالا چی کار کنیم. ساعت تازه 6:5 شده. یه امروز روز استراحتمون بودا. 
ماهان یکم دستهاشو رو به بالا کشید و با یه خمیازه گفت: کاری نمی کنیم می گیریم می خوابیم. 
با تعجب گفتم: وا خوب اگه می خواستین بخوابین پس چرا صبح زود بیدار شدین؟؟ 
کیا با اخم یه چشم غره به ماهان رفت و گفت: به شازده بگو که مثل خروس ساعت 4 صبح اومد دم خونه ما. انگار رو درخت خوابیده بود. 
ماهان با نیش باز برگشت به کیا نگاه کرد و گفت: خوب می ترسیدم کله پاچه تموم بشه. 
این و گفت و یه چشمک به من زد. بهش لبخند زدم. 
ماهان رفت که ولو بشه رو مبل که گفتم: اونجا نخوابید کمرتون درد می گیره برید تواتاق مامان اینا رو تخت بخوابید.
این دوتا هم از خدا خواسته رفتن رو تخت مامان اینا ولو شدن. 
با پریسا رفتیم تو اتاق من. درو که بستم سریع گفتم: ببینم تو یهو چت شد؟؟ جیغ کشون رفتی؟؟ 
پریسا یه پشت چشم برام نازک کرد و گفت: خری دیگه. تو هم اگه آدم بودی جیم میشدی. با اون قیافه پف کرده مضحک ایستاده بودی برای استقبال. من که مثل تو نیستم. انتظار که نداشتی بزارم کیا با اون قیافه چیر چلاق و اون لباس گلوگشاد منو ببینه. اولین دفعه ای که بدون مانتو منو می بینه نمی خواستم مثل خرسهایی که تازه از خواب زمستونی بیدار شدن بیام جلوی چشمش. دوییدم یه آب به صورتم زدم و جیم شدم تواتاق. 
شونه ای بالا انداختم و رفتم رو تختم دراز کشیدم. حالا الان کیا با آرایش و خوشگل دیدتش یعنی هیچ وقت بی آرایش قرار نیست ببینتش؟؟ 
اونقدر خوابالود بودم که تا سرم به بالشت رسید خوابم برد.
***** 
حدود ساعت 10 از خواب بیدار شدم. پاشدم رفتم صورتمو شستم و رفتم سماور و روشن کردم. آدم هر موقع از روز که از خواب بیدار بشه یه چایی داغ تازه دم می چسبه. 
رفتم تو اتاق و دیدم پریسا بالشتش و بغل کرده با دهن باز خوابیده. صداش کردم. 
من: پریسا .. پریسا بیدار شو ... 
پریسا یه صدای هومی از دهنش در آورد و یه دور چرخید.
این دفعه دولا شدم و تکونش دادم. اما بازم بیدار نشد. 
کفرمو در آورده بود. یه فکر خبیث اومد تو ذهنم. پریسا از روح و جن و اینا خیلی می ترسید. یعنی فقط کافی بود یه چیز ترسناک در حد معمولی براش تعریف کنی شب عمرا" می تونست تنها بخوابه. 
یه لبخند خبیث زدم و یهو خودمو پرت کردم کنارش و تند و تند تکونش دادم. 
با ترس و صدای پایین گفتم: پریسا ... پریسا تروخدا بیدار شو. پریسا یه زنی با لباس سفید تو اتاقه پاشو ببین این کیه من می ترس ... 
یهو پریسا مثل فنر از جاش بلند شد و پرید پشت من و با ترس بازوهامو از پشت چنگ زد. 
داشتم می ترکیدم از خنده. 
پریسا ترسون گفت: کو ؟؟؟ کجاست آنا؟؟؟ زنه کو ؟؟؟ 
یهو پق زدم زیر خنده و ولو شدم رو تشک پریسا. حالا نخند و کی بخند. 
قد 30 ثانیه پریسا مبهوت به خنده من نگاه می کرد. بعد که متوجه شد داشتم اذیتش می کردم همچین با مشت و لگد به جونم افتاد که به غلط کردن افتادم. 
خلاصه بعد از اینکه پریسا یه دل سیر کتکم زد و دلش خنک شد پا شد رفت دستشویی. 
منم بلند شدم رفتم ماهان اینا رو بیدار کنم. 
رفتم دم اتاق مامان اینا آروم در زدم. اما کسی جواب نداد. دوباره در زدم. بازم کسی جواب نداد. آروم در و باز کردم و سرک کشیدم. چشمهام گرد شد. 
ماهان و کیا رو تخت دو نفره بزرگ مامان اینا خوابیده بودن و کیا سرش رو سینه ماهان بود و ماهانم همچین بغلش کرده بود که انگار بزرگترین عشق زندگیشو بغل کرده. 
یهو یکی از پشت زد رو شونه ام. سکته کردم. برگشتم دیدم پریساست. 
پریسا: داری چی ... 
سریع انگشتم و رو بینیم گذاشتم و آروم گفتم: هیششش هیچی نگو بیا ببین ... 
پریسا هم از پشت من سرک کشید. بدبخت کپ کرد. 
یهو بی اختیار و ناباور بلند گفت: کیا ... 
وای خدا خیلی بلند گفت. تا خواستم بپرم جلوی دهنشو بگیرم کار از کار گذشته بود. ماهان و کیا چشمهاشون و باز کرده بودن. 
اول یه نگاه به ما دو تا دم در کردن و انگاری ما دو تا خیلی سکته ای بود قیافه امون. برگشتن یه نگاه به همدیگه کردن. بعد با چشمهای گرد یه نگاه به خودشون و یهو با جیغ پا شدن. 
ماهان که پرید پایین از رو تخت و ایستاد. کیا هم پرید و دو زانو سیخ نشست اون سمت تخت. زل زل به هم نگاه می کردن. 
وای منو پریسا رو می گی نمی دونستیم بخندیم از قیافه و حالت این دوتا یا بهت زده و متعجب باشیم از اون بغل عاشقانه. 
یهو پریسا گفت: واقعا" که ... 
برگشتم نگاش کردم. با یه حرصی چشم غره می رفت به کیا. یهو به حالت قهر روشو برگردوند و رفت بیرون. 
کیا هم مثل فنر از جاش پرید و پریسا پریسا گویان دنبالش رفت. 
من موندم و ماهان. 
یه ابروم رفته بود بالا و خیره شده بودم به ماهان. خدایی بی منظور نگاه می کردم. می دونستم موقع خواب این ریختی شدن و اصلا" هم چیز بدی نیست. 
مطمئنم پریسا هم می دونست اما برای اینکه ناز کنه و کیا منت کشی کنه قهر کرده بود. 
اما نمی دونم چه جوری بود فرم نگاهم که یهو ماهان هول شد و شروع کرد به تند تند حرف زدن. 
ماهان: آنا به خدا چیزی نبود. من خوابیده بودم نمی دونم کی کیا این جوری اومد تو بغلم. من اصلا" کاری نکردم. این پسره چسب آویزون شد. هی بهش میگم مثل این دخترا می خوابه میگه نه. به جون خودم منو با بالشتش اشتباه گرفته بود نه که همیشه بالشتشو این ریختی بغل میکنه. مدیونی اگه یه وقت فکر ناجور بکنی در موردم.... 
همین جور تند تند داشت حرف می زد. پریدم وسط حرفش و گفتم: ماهان ... بسته من که چیزی نگفتم. بیا برو صورتتو بشور بیا برات چایی بریزم. 
این و گفتم و برگشتم چون دیگه تحمل نداشتم خنده امو نگه دارم. خودمو پرت کردم تو اتاقمو پق زدم زیر خنده. خدایی فرم خوابیدنشون خیلی باحال بود. انقده دوست داشتم موبایلم همراهم بود یه عکسی یه فیلمی چیزی ازشون می گرفتم. 
خنده هامو که کردم پاشدم رفتم بیرون. کیا هنوز داشت قربون صدقه پریسا میرفت شاید از دلش در بیاد. 
من با دهن باز داشتم نگاه می کردم ببینم این همون کیاست که حرف نمی زد؟؟؟ 
اما متاسفانه پریسا در حین فضولی دستگیرم کرد و با چشم غره مجبورم کرد برم و فضولی نکنم. 
منم صورتمو چین دادم و رفتم تو آشپزخونه. 4 تا چایی ریختم و اومدم بیرون. 
یعنی که چی پریسا و کیا می خوان حرف بزنن برن یه جای دیگه . من چرا مثل کنیز مطبخی بچپم تو آشپزخونه. اصلا" من بدونه مامانم اینا دلم نمیاد پا تو پاتوقشون بزارم. خونه عشق ننه ام ایناست آشپزخونه امون. 
سینی به دست خیلی شیک رفتم رو مبل جلوی تلویزیون نشستم و چایی ها رو هم گذاشتم رو میز جلوم. 
پریسا یکم چشم غره رفت بهم اما وقتی دید من به روی خودم نمیارم پا شد رفت تو حیاط. کیا هم مثل جوجه دنبالش. این پریسا چه خوب زبون این بچه رو باز کرده بود. 
داشتم به در هال نگاه می کردم و به پریسا و کیا فکر می کردم که ماهان اومد و رو مبل کنارم نشست. 
برگشتم نگاش کردم. صورتش خیس بود و آب ازش می چکید. 
یه لبخند زدم و جعبه دستمال کاغذی و گرفتم سمتش. یه نگاه به جعبه کرد و یه نگاه به من. 
داشتم با لبخند و لذت به صورت خیسش نگاه می کردم. آب چکون شده بود خیلی بامزه بود. 
ماهان یکم خودشو کشید جلو و صورتشو آورد جلوتر و چشمهاش و بست. دستهاش رو پاهاش بود. 
مات موندم به چشمهای بسته اش. 
لبخندم بسته شد. این الان منظورش اینه که من صورتش و پاک کنم؟؟ 
نمی دونم چرا هول شدم. بی اختیار چند برگ دستمال جدا کردم و یکم خم شدم سمت جلو که به صورتش مسلط بشم. 
دستمو بالا آوردم. وای ... دستم می لرزید. خوبه چشمهای ماهان بسته است. 
دستای لرزونم و آوردم جلوی صورت ماهان. قلبم تالاپ تلوپ می کرد. داشت از جا کنده میشد. خیلی نزدیکش بودم. یکی از پشت می دید ما دو تا رو فکر می کرد داریم همو می بوسیم. 
خواستم دستمالو بکشم به صورتش اما لرزش دستهام خیلی زیاد بود. با اون یکی دست دستمو گرفتم. چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. دوباره دستهامو بردم جلو ... 
لرزش دستمو و کوبیدن قلبم بیشتر شد. عصبی شدم. 
می دونستم نمی تونم لرزش دستمو قطع کنم. از دست خودم عصبانی شدم. از طرفی صورت آروم ماهان جلوی صورتم ... با اون چشمهای بسته ... 
واقعا" برام سخت بود .. خیلی سخت .. قلبم حق داشت بی تابی کنه .. دستم حق داشت بلرزه ... 
عصبی اخم کردم. حرص خوردم. نباید انقدر نزدیک ماهان باشم وگرنه خودمو لو می دم. 
عصبی دستمالها رو انداختم تو صورت ماهان. 
من: بگیرخودت صورتت و پاک کن من که نوکرت نیستم. بچه پرروی تنبل. 
این و گفتم و از جام بلند شدم. با پرت کردن دستمال ماهان چشمهاش و باز کرد. انقده مظلوم بهم نگاه کرده بود که دوست داشتم بغلش کنم. 
به زور خودمو از مبل کندم و برای فرار رفتم تو آشپزخونه و تا صدای در هال و اومدن پریسا و کیا رو تو خونه نشنیدم بیرون نرفتم. 
پریسا اینا که اومدن رفتم بیرون و رو یه مبل دور از ماهان نشستم. 
یکم چایی خوردیم و یکم آهنگ گوش کردیم. 
دیگه کم کم حوصله امون سر می رفت. 
پریسا: من خسته شدم بیاید یه کاری انجام بدیم خوب. 
کیا: آره منم حوصله ام سر رفته. چیه نشستیم تلویزیون نگاه می کنیم. 
ماهان: می خواید بازی کنیم؟؟؟ 
همه تایید کردیم. 
کیا: خوب چی بازی کنیم؟؟ 
ماهان یه لبخند خوشحال زد و گفت: از اونجایی که صبح کله پاچه خوردیم ... 
کیا صورتش به خاطر کله پاچه جمع شد. جالب بود که با شنیدن اسمشم چندشش می شد. 
ماهانم بدجنس از قصد اسمشو گفته بود. 
ماهان: بهتره یه بازی کنیم که این غذا رو بسوزونیم که جا برای ناهارم باز بشه. میگم با بسکتبال موافقین؟؟ 
برگشت سمت منو گفت: آنا هنوز تور بسکتتون به دیواره مگه نه؟؟ 
با سر تایید کردم. 
آخ جون بسکت من عاشقش بودم. بازیمم خوب بود. از وقتی رفتم راهنمایی و باید یه گروه ورزشی و انتخاب می کردیم من رفتم بسکت. بابا هم همون وقتها یه تور بسکت چسبونده بود به دیوار توی حیاط. چون حیاطمون بزرگ بود یه زمین بسکتِ توپ محسوب میشد و چون یه تور هم داشت دیگه جون می داد برای بسکت. 
همه موافقت کردیم و رفتیم بیرون. 
کیا: خوب حالا باید گروه بندی کنیم. 
ماهان سریع گفت: من با پریسا. 
کیا و پریسا با دهن باز به ماهان نگاه کردن. اما من با یه لبخند. 
مطمئنم کیا می خواست پریسا رو یار خودش کنه که ماهانم نامردی زد و زودتر گرفتش که ذوق اینا کور بشه. 
ماهان یه نگاه به من کرد و یه چشمک بهم زد. منم آروم سر تکون دادم که یعنی گرفتم چی کار کردی. 
خدایی کیا بهتر از ما می تونستن بدون حرف منظور همدیگه رو بفهمن؟؟؟ 
دیگه پریسا و کیا هم نتونستن چیزی بگن. من و کیا با هم یار شدیم. 
کیا وماهان ایستادن جلوی هم و من توپ و پرت کردم بالا و بازی شروع شد. 
بعد مدتها هیجان بازی بسکت خیلی برام لذت بخش بود. با اینکه یه بازی دوستانه بود اما شیرینی خودشو داشت. 
هنوز اونقدرا با کیا مچ نشده بودم گاهی توپا لو می رفت. اما اونشم شیرین بود. 
هر وقت توپ میومد دست من یهو ماهان مثل درخت جلوم سبز می شد. همچین با اون هیبتش جلومو می گرفت که به زور می تونستم از بین دستهاش کیا رو پیدا کنم و توپ و پاس بدم بهش. 
حالا خوب بود که پریسا نمی تونست خوب از پس کیا بر بیاد و کیا هم انصافا" خوب توپها رو تو تور می نداخت. اما خوب ماهانم بوق که نبود. اونم تا توپ دستش میومد سه سوت نشده تو گل بود. 
اون وقتها که چاق بودم و ماهان لاغر مردنی هیچ وقت زورش به من نمی رسید. درسته قدش بلند بود اما من با یه تنه می زدمش کنار. ماهانم لاجون .... 
اما الان با 60 تا تنه و ضربه آرنج هم کنار نمی رفت. مثل کوه ایستاده بود سر جاش. 
بدجنس می دونست چه جوری جلومو بگیره. به محض رسیدن توپ همچین میومد جلو و از زانو خم میشد و دستهاشو باز می کرد به دو طرف که من هیچ راه در رویی پیدا نکنم. یه جورایی منو بین دستهاش زندونی می کرد. منم برای اینکه توپ لو نره مجبور بودم پشتم و بهش بکنم و اگه شد با آرنج بزنمش شاید یه راهی موند برای فرارم. 
پریسای بدبختم توپ زیاد دستش نمی موند. تا توپ می رسید به پریسا یهو کیا توپ و از دستش می قاپید و این در حالی بود که پریسا مثل ماست مات مونده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. همه اشم بهت زده بود. نمی دونم این کیای بلا وقتی پریسا توپ و می گرفت چی تو گوشش نجوا می کرد که پریسا مات می شد و گاهی سرخ و سفید می شد و مدام توپ و لو می داد. 
خنده ام گرفته بود این کیا هم خوب چیزی بودا. بلد بود چی کار کنه. 
اختلاف امتیازا هیچ وقت زیاد نمیشد. تا ما گل می زدیم پشت بندش ماهان اینا گل می زدن. 
ماهان توپ و پاس داد به پریسا. پریسا توپ و گرفت و دو تا ضربه زد و دو قدم راه اومد. کیا جلوش خم شده بود با دستهای باز. 
پریسا سعی می کرد نگاش نکنه. حواسم به پریسا بود که دیدم یهو ایستاد و توپ و گرفت زیر بغلش و با چشمهای گرد به کیا نگاه کرد. 
با بهت گفت: واقعا"؟؟؟ 
نیمرخ کیا رو می دیدم. اونم صاف ایستاد و یه قدم رفت جلوتر و نزدیک پریسا شد و صاف زل زد به پریسا و همراه یه لبخند گفت: به جون خودم. 
نمی دونم موضوع چی بود اما پریسا دهنش یه متر باز مونده بود و زبونشم قفل شده بود. 
کیا یه لبخند دیگه زد و با یه ضربه دست توپ و از بغل پریسا بیرون کشید و با چرخش روی پاش پاس داد به من. 
و خودشم سریع برگشت سمت پریسا. 
منم توپ و تو هوا گرفتم و تو همون لحظه ماهان با دستهای باز اومد جلوم و رو زانوشم خم شد. منم با یه چرخش پشتمو کردم به ماهان. توپ تو دستام بود اما نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم. راه پس و پیش نداشتم. 
مدام تو سر توپ می زدم و دست راستمم نیم دایره کرده بودم که نکنه یه وقت ماهان با اون دستهاش که مثل دستهای گوریل درازن بزنه زیر دستمو توپ و از چنگم در بیاره. 
به زور از بین دستهای خودمو ماهان یه نگاه به پریسا و کیا کردم. هنوز روبه روی هم ایستاده بودن و داشتن پچ پچ وار حرف می زدن. نمی فهمیدم چی میگن. 
بی شعورا کلا" حواسشون به بازی نبود دیگه. انگاری موضوع جدی بود. چاره نبود باید از همین جا با یه پرش و یه چرخش توپ و شوت می کردم سمت تور. 
دو تا ضربه دیگه تو سر توپ زدم و تو یه حرکت چرخیدم سمت تور. ماهان درست پشت من و جلوی تور ایستاده بود. با دستهای باز .. با زانوهای خم ... 
چرخیدم و رخ به رخ ماهان شدم. همچین چرخیدم که اختیار چرخشم از دستم در رفت. ماهان و ندیدم نمی دونستم انقدر نزدیک بهم ایستاده و انقدر فاصله امون کمه. 
چرخیدم و صورتمو برگردوندم. سریع و ناگهانی تا ماهان و غافلگیر کنم و تو یه حرکت، توپ و شوت کنم. 
تو یه لحظه صورت ماهان و دیدم چشمهاشو که خیلی بهم نزدیک بود برخورد بینیمون و کشیده شدن لبهامون رو هم .... 
و ایستادم. خشک شده .... نفس حبس شده .... با چشمهای گشاد .... زل زده تو گردی چشمهای ماهان ایستادم. 
اونقدر شوکه بودم که حتی نمی تونستم چرخشم و ادامه بدم تا این تماس لبها قطع بشه. یا اینکه خودمو بکشم کنار. 
مسخ شده و شوکه به دو جفت چشمهای متعجب قهوه ای روشن نگاه می کردم. هنوز عصبهای مغزم اتفاق افتاده رو پردازش نکرده بود. 
خودمم گیج بودم. من داشتم می چرخیدم و یه لحظه بعد لبهام ماهان رو لبهام بود. چسبیده به من. 
توپ از بین دستهام سر خورد و افتاد رو زمین و چند بار بالا و پایین شد و بعد بی حرکت رو زمین موند. 
اونقد شوکه و بی حس بودم که نتونستم توپ و نگه دارم. 
ماهانم شوکه بود مثل من. اونم گیج و مبهوت از این تماس ناگهانی و اتفاقی بود. 
در عرض 10 ثانیه رنگ نگاهش عوض شد. یه چیزی بین شوک و ناراحتی و غصه و .... یه چیز دیگه که معنیش و نمی فهمیدم .. یه چیز عجیب یه چیزی که درکش نمی کردم. 
خدایا چرا الان ... چرا این جوری؟؟؟ آخه این چه شوخیئیه که با من می کنی؟ 
چشمهام پر اشک شد.... چشمهام بسته شد و یه قطره اشک از گوشه چشمهای بسته ام بیرون چکید. 
همه نیروم و جمع کردم و با یه حرکت خودمو کشیدم عقب. یکی باید این تماس لبها رو قطع می کرد ... ظاهرا" اون یه نفر من باید می بودم ... 
سریع برگشتم و با قدمهای تند رفتم سمت خونه .. 
می خواستم تنها باشم. تنهای تنها تا یکم فکر کنم... نه حوصله ادامه بازیو داشتم ... نه حوصله فضولی و سر از کار پریسا و کیا در آوردنو داشتم ... 
بی توجه به بقیه تند رفتم سمت خونه. با هل در وباز کردم و رفتم تو قدمهای بلند بر می داشتم که برسم به اتاقم نمی خواستم بدوام مثل یه دزد از صحنه جرم. بی اختیار اشکم در اومد. 
وسط هال بودم که دستم کشیده شد. ایستادم اما بر نگشتم. هر کی که بود من الان تو حالی نبودم که بخوام بایستم و جواب بدم. 
ماهان: آنا صبر کن کجا میری انقدر سریع ... باور کن تقصیر من نبود ... فکرشم نمی کردم بخوای بچرخی ... باور کن منظوری نداشتم ... 
منظوری نداشت ... منظوری نداشت ... 
بغض کردم .. به زور بغضمو قورت دادم و سعی کردم با یه صدای صاف بگم: می دونم ماهان ... تقصیر تو نبود .. اتفاقی بود ... می دونم ... 
دستموکشیدم که برم تو اتاقم اما دستم از بین پنجه ماهان بیرون نیومد. هنوزم پشتم بهش بود. 
ماهان یه قدم از پشت بهم نزدیک شد. صدای آرومش و دم گوشم می شنیدم. 
ماهان: آنا ...اگه می دونی .. اگه منو مقصر نمی دونی پس ... پس چرا ... پس چرا اشک از چشمهات چکید ... 
بی اختیار چشمهامو بستم و لبمو به دندون گرفتم. وای یعنی اشکمو دید؟؟؟؟ من که چشمهام بسته بود..... 
چشم بسته اخم کردم. 
به زود دهن باز کردم و گفتم: اشتباه می کنی ماهان اشکی نبود. 
یه فشاری به بازوم داد و گفت: آنا ... اگه اشتباه می کنم پس چرا بر نمی گردی؟؟؟ چرا نگام نمی کنی؟؟؟ 
یعنی ... 
و سکوت ... هیچی نگفت ... صدای نفسهای تند شده اشو از پشت سرم ... از کنار گوشم می شنیدم و خودم به نفس نفس می افتادم. 
صدای آروم ماهان تو گوشم پیچید. 
ماهان: یعنی ... انقدر از این اتفاق ناراحت شدی؟؟؟ انقدر ... انقدر بد بود .... انقدر غیر قابل تحمل؟؟؟؟ 
ناراحت شدم ؟؟؟ ناراحت شدم ؟؟؟ ناراحت که شدم اما نه به خاطر یه بوسه اتفاقی و نا خواسته برای اینکه این بوسه .. اولین بوسه ام .. ناخواسته بود .. بدون هیچ حسی از جانب طرف مقابل... 
غیر قابل تحمل؟؟؟ به نظرم هیچ بوسه ای به این خوبی نمیشد. 
من هنوزم نرمی لبهاش و احساس می کنم. با اینکه شوکه بودم با اینکه بهت زده بودم اما باز هم نرمی لبهاش و داغیشو حس کردم. یه بوسه اتفاقی که برای من شیرین بود اما با یاد آوری اینکه فقط یه اتفاقه و بدون هیچ حسی از زهرم تلخ تر میشه. 
بد بود ؟؟؟ بد بود؟؟؟ چه طور می خواست بد باشه؟؟؟ چیزی بود که شاید من تو رویاهامم نمی تونستم ببینمش و بعد این جوری ... دست نامرعی خدا ... با یه بازی .. 
اگه رفتم ... از جدا شدم .... اگه فرار کردم .... نه به خاطر بدی بوسه ... نه به خاطر غیر قابل تحمل بودنش ... 
بلکه به خاطر این بود که ماهان هیچ حسی نداشت ... به خاطر اینکه تو چشمهای ماهان ناراحتی و دیدم ... تعجب و غصه .... 
با خودم در حال جنگ بودم. چی بگم؟؟ بگم این اشک نه برای این بوسه بلکه برای این بوده که تو بی حسی؟ برای اینه که تو حسی به من نداری؟؟؟ 
برگشتم سمت ماهان اما ... اما ماهان رفته بود .. صدای در هال بهم فهموند که رفته .... بدون اینکه بهش بگم اشتباه می کنه .. بدون اینکه بهش بگم این بوسه این حرکت هیچ چیز بدی نداشت ... 
رفت و بغض من ترکید ... بی خیال فرار نکردن. الان می خواستم از خودمم فرار کنم. 
دوییدم سمت اتاق و در اتاق و رو خودم بستم و پریدم رو تخت. خرسم و گرفتم تو بغلم و سفت فشارش دادم و اشک ریختم. بی اختیار دستم بالا اومد و رفت سمت گردنم و حلقه شد دور گردنبند ستاره چوبیم. 
با لمس ستاره انگار دست ماهان و گرفتم. دلم آروم گرفت. غصه ام کمتر شد اما هنوز اشک داشتم. 
گریه کردم تا حس بدی که از رفتن و ناراحتی ماهان داشتم یکم کم شه. 
یکم سبک شدم. چقدر این روزها من گریه می کنم. و عجیبه که فقط با یاد ماهان آروم میشم. الانم با لمس ستاره و فکر ماهان آروم گرفتم. 
در اتاق باز شد و پریسا اومد تو اتاق و در و پشت سرش بست. هنوز سرشو بلند نکرده بود و منو ندیده بود. 
تو همون حالت گفت: آنا این ماهان چش بود؟؟؟ یهو عصبی از خونه زد بیرون ؟؟ همچین در حیاط و کوبوند که من گفتم در خونه اتون پودر شد. این پسره هم اعصاب نداره ها.... 
نزدیک تختم شد و سرشو بلند کرد. تازه چشمش به من و چشمهای قرمزم افتاد. 
یهوبا هول گفت: آنا .. آنا چی شده؟؟؟ گریه کردی؟؟؟ ببینم اتفاقی افتاده؟؟ 
اومد سمتمو نشست رو تخت و زل زد به من که توضیح بدم. اما من توضیحی نداشتم. دوست نداشتم براش تعریف کنم که چی شده. 
آروم و ناراحت گفتم: چیزی نشده دلم گرفته. ماهان کجا رفت؟؟ 
پریسا یه نگاه مشکوک بهم کرد و گفت: مطمئنی فقط دلت گرفته؟؟ 
من: آره. میگم ماهان کجا رفت؟؟؟ 
پریسا شونه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم پیاده پا شد رفت. 
الهی بمیرم. بچه ام نه سوییچشو برد نه موبایلشو پالتوشم نبرده. نره سرما بخوره؟ 
بمیری آنا که با یه قطره اشک و یه زبون لال مونی گرفته پسره رو پریشون کردی. 
ناراحت زانوهامو تو بغلم گرفتم و سرمو گذاشتم رو زانوهام. پریسا نمی دونست ماهان چرا رفت. نمی دونست من چرا اینجا گریون نشستم. نبایدم بدونه اون موقع که اون اتفاق افتاد پریسا بد میخ کیا شده بود انگار از دنیا بریدهب ود. پس ندید که چی شده. 
دلم نمی خواست به خودم و ماهان فکر کنم. دلم می خواست فکرمو مشغول کنم. حواسمو پرت کنم. 
سرمو بلند کردم و به پریسا که تو فکر بود و خوشحال بر ای خودش لبخند می زد نگاه کردم. 
چقده این دختر سرخوش بود. 
من: پریسا امروز انصافا" افتضاح بازی کردی. ببینم کیا چی بهت می گفت که مه و مات مونده بودی؟؟؟ 
هر چی نگاه کردم دیدیم پریسا جواب نمی ده. انقدر تو عالم خودش غرق بود که اصلا" صدای منو نشنید. 
دستمو جلو بردمو تکونش دادم. به خودش اومد و برگشت سمتم. 
با تعجب پرسید: هان ؟؟؟ چیه؟؟؟ 
به زور یه لبخند نصفه زدم و سوالمو دوباره تکرار کردم. یهو از جاش پرید. نشسته پرید و برگشت کامل سمت منو دستهاش و به هم کوبید و با ذوق گفت: وای آنا اگه بدونی چقده خوشحالم. می دونی کیا چی بهم می گفت؟؟؟ 
وسط بازی تا توپ دستم اومد دفعه اول بهم گفت خیلی خوشگلی. وای یه ذوقی کردم که نگو. دور بعد که توپ اومد دستم یهو گفت خیلی از من خوشش میاد. 
پریسا یه لبخند گشاد زد و با هیجان و ذوق گفت: شیطون و می بینی؟؟ می زاشت تا توپ دستم میومد اونقدر خونسرد ابراز احساسات می کرد که من مونده بودم جدی میگه یا داره شوخی می کنه. برای همین مبهوت مونده بودم و توپا مدام از دستم در می رفت. 
دفعه آخرم یهو برگشت گفت: دوستم داره. وای اگه بدنی چقدر شوکه شدم. وقتی مات موندم بهش گفتم واقعا" اومدذ جلو و بعد اینکه توپ و بریا تو پرت کرد گفت مامانش اینا بعد تعطیلات دارن میان ایران و می خواد منو بهشون معرفی کنه. 
وای آنا باورم نمیشه کیا خیلی ماهه. 
واقعا" برای پریسا خوشحال بودم. کیا پسر خیلی خوبی بود و چقدر آقا بود که هی یه چیز و کش نمی داد. خیلی قاطع بود. مطمئنم وقتی که به پریسا گفت دوستت دارم واقعا" دوستش داره که این حرف و زده وگرنه اگه در مورد احساسش مطمئن نبود هیچ وقت به زبون نمیاورد و این حرفها رو نمی زد. تو دانشگاه و شرکت هم همه می دونستت که کیا چقدر قاطعه. وقتی تو دانشگاه به یکی می گفت نمره ات همینه دیگه کسی اصرار نمی کرد چون می دونستن نظرش عوض بشو نیست. تو شرکتم وقتی از یه نقشه ایراد می گرفت و می گفت دوباره بکش باید دوباره کارو انجام می دادی. 
پریسا خیلی خوشحال بود و یه ریز حرف می زد. منم فقط با لبخند نگاهش می کردم. واقعا" تو این اوضاع بلبشوی ذهنیم به پریسا و حرفهاش نیاز داشتم که حواسمو پرت کنه. 
در کل معلوم بود که پریسا و کیا اصلا" منو ماهان و اون بوسه اتفاقی و ندیدن. 
پریسا یه نیم ساعت حرف زد و بعد تازه یاد کیا افتاد. با دست زد تو صورتش و گفت: وای دیدی؟؟؟ پسره رو یادم رفت. بدبخت تنها مونده بیرون صداشم در نمیاد. الهی.... 
سریع از جاش بلند شد و رفت بیرون. 
خوش به حالش چقدر خوشحاله. 
باید پا می شدم و می رفتم غذا درست می کردم بریا ناهار. تصمیم خودمو گرفته بودم باید با ماهان حرف می زدم. باید بهش می گفتم که اون اتفاق برام چقدر شیرین بود و من اصلا" و ابدا" ازش ناراحت نیستم. 
از جام بلند شدم. با کمک پریسا غذا درست کردیم. تا 4 عصر صبر کردیم اما ماهان نیومد و ماهام مجبوری بدون اون غذا خوردیم. 
خودم که جرات نمی کردم بهش زنگ بزنم. نم یدونم چرا فکر می کردم ازم ناراحته و می ترسیدم جواب تلفنمو نده. 
کیا بهش زنگ زد اما صدای زنگ گوشیش از تو جیب پالتوش بلند شد. الهی حتی گوشی هم نبرده بود. 
نگرانش بودم. اگه مریض بشه .. اگه سرما بخوره ... درسته پلیور و اینا تنش بود اما هوا انقدرها هم خوب نشده بود. هنوزم سوز زمستون و داشت. 
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. تا ساعت 11 شب مدام تو اتاقم قدم رو می رفتم. از نگرانی همه پوست لبمو جوییده بودم و به خون انداخته بودم. 
خدایا اتفاق بدی براش نیوفته. 
ساعت 11:23 دقیقه بود که زنگ خونه رو زدن. من همچین از تو اتاق خودمو پرت کردم بیرون و هجوم بردم سمت آیفون که پریسا و کیا از ترس 3 متر پریدن از جاشون. 
اونقدر به ساعت نگاه کرده بودم که تایم دقیق زنگ خوردن و هم می دونستم. وقتی تو آیفون سر پایین انداخته ماهان و دیدم از خوشحالی نزدیک بود گریه ام بگیره. 
سریع در و باز کردم و خودم دوییدم سمت در هال. به ماهان که آروم آروم و پاکشون میومد سمت ورودی ساختمون نگاه کردم. سرش پایین بود و با شونه های پایین افتاده، دست تو جیب میومد سمتم. 
انگار یکی به قلبم چنگ انداخته بود و فشارش می داد. اونقدر از دیدن حال و روزش ناراحت بودم که دوست داشتم خودمو بزنم. اگه خفه خون نگرفته بودم این ماهان این جوری نمیشد. بمیری آنا.... 
ماهان اومد جلوی در. آروم سرشو بلند کرد و با دیدن من یه لبخند بی جون زد. جیگرم آتیش گرفت. خیلی ناراحت بود. غم از چشمهاش می بارید. دهنمو باز کردم که بگم ... که این در و غم و خودخوری و تموم کنم ... 
تا دهن باز کردم ماهان آروم چشمهاش و بست و بای ه صدای به غم نشسته گفت: معذرت می خوام ... 
دهنم نیمه باز موند و متعجب به ماهان نگاه کردم. حرفم یادم رفت. 
ماهان چشمهاش و باز کرد و ناراحت به چشمهام نگاه کرد و گفت: من به خاطر اون اتفاق معذرت می خوام. نمی دونم چی کار کنم تا ببخشیم. واقعا" نمی دونم. با اینکه دست من نبود... با اینکه تقصیر من نبود اما ببخشید که باعث شدم حس بدی داشته باشی. باعث شدم که اشک به چشمت بیاد و ازم بدت بیاد ... 
دهنم یه متر باز مونده بود. این چی می گه؟؟ کدوم بد اومدن؟ کدوم حس بد ؟؟؟ 
دوباره دهن باز کردم که حرف بزنم که ماهان انگشتش و آوردجلوی بینیش و گفت: هیششششش... آنا هیچی نگو .. هیچی ... من هیچ وقت ودمو بابت امروز نمی بخشم ... تو دیگه بدترش نکن... میشه یه لطف خیلی بزرگی بهم بکنی ؟؟؟ میشه امروز و اون اتفاق و به کل فراموش کنی؟؟؟ نمی خوام دیگه یادش بی افتی. می خوام همه چیز برگرده به قبل اون اتفاق. نمی خوام معذب بشیم. نمی خوام رابطه امون عوض شه تغییر کنه و خراب شه ... 
با حرف آخرش دهنم که یه ساعت برای گفتن همه چیز باز مونده بود بسته شد ... 
نم یخواد رابطه امون تغییر کنه .. نمی خواد عوض شه ... نمی خواد خراب شه .... 
ناراحت بودم. بغض کرده بودم. لبهامو جمع کردم تو دهنم. تو چشمهاش زل زدم. 
آروم با بغض گفتم: باشه ... اگه تو می خوای فراموش کنیم فراموش می کنیم ... امروز ظهر هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. 
ماهان یه لبخند زد و سرشو کج کرد. آروم دستش و بالا آورد و بینیمو نرم کشید و گفت: آنا خانمی خودمی دیگه .... 
قلبم فشرده شد.... 
آنا خانمی خودم ... کدوم آنا خانمی ... کدوم خودم .. آنا خانمی که یه نگاه .. یه فکر ساده هم بهش نمی کنی؟؟ یعنی تو اصلا" به این فکر کردی که این اتفاق و نباید فراموش کنیم؟ اگه فراموش نکنیم چی میشه ؟؟؟ اگه یکم به من فکر می کردی ... اگه یکم .... اگه می زاشتی من حرف بزنم ... 
گمشو آنا .. خفه شو .. هیچی نگو ... حرف می زدی که چی بشه؟؟؟ مگه نشنیدی که گفت هیچ اتفاقی؟؟ مگه نشنیدی نمی خواد که تو براش چیزی بیشتر از یه دوست باشی .. الانم اگه ناراحته به خاطر اینه که فکر می کنه یه دوست و ناراحت کرده و به حرمت دوستی چندین ساله و روابط خانوادگیه که می خواد همه چیز مثل اولش باشه. 
بازم خود درگیری هام شروع شده بود. 
-: ماهان کجا بودی؟؟؟ 
با صدای کیا به خودمون اومدیم. اصلا" حواسم نبود که یک ساعت زل زدم به چشمهای ماهان... یه چیزی تو چشمهاش بود که مثل همیشه نبود .. چشمهای شادش ناراحت بود .. این چشمها رو دوست نداشتم ... نه که دوست نداشته باشم طاقت دیدنش و نداشتم ... 
ماهان یه لبخند زد و تو جواب کیا گفت: دیگه فضولیش به تو نیومده. تو چه خوشحال اینجا اطراق کردی. پاشو جمع کن بریم خونه زیادی بهت خوش گذشته. 
سعی می کرد همون ماهان باشه اما قیافه اش داد می زد که همه چیز اون جور که می خواد شاد نشون بده نیست. 
کیا رفت تو خونه وسایل خودش و ماهان و برداشت و برگشت و بعد یه خداحافظی که هیچی از نفهمیدم رفتن. 
پریسا یه دستی به شونه ام زد و گفت: با ماهان چی می گفتین؟؟؟؟ وقتی دیدم داری با ماهان حرف می زنی نزاشتم کیا بیاد بیرون. 
یه لبخند نیمه جون زدم و بی حر ف رفتم تو اتاق. پریسا هم دیگه پیگیر نشد. می دونست وقتی این مدلی میشم حرف زدنم نمیاد. رفتم رو تخت ولو شدم. 
چه روزی بود امروز. روزی که می تونست بهترین روز زندگیم شه ولی چه تلخ تموم شد ... یه آه از اعماق دلم کشیدم و چشمهامو بستم. سعی کردم بخوابم تا این روز طولانی بالاخره تموم شه و فردا بیاد اما مگه خوابم می برد . با هر بار بستن چشمم همه اتفاقات امروز مثل فیلم میومد جلوی چشمام. زجر از این بالاتر که مجبور بشی همه حس های بد و اتافاقات تلخ و شیرین و به طور مدام مثل یه فیلم ببینی و حس کنی؟؟؟ 
نمی دونم کی و کجا بین کدوم لحظه تلخ و شیرین خوابم برد. 
بالاخره تعطیلات عید تموم شد. 
تعطیلات تموم شد و ما 4 نفر چیز زیادی ازش نفهمیدیم چون مدام مشغول کار بودیم اما این عید برای هر 4 تامون یه جورایی بهترین عید بود. 
برای من چون کنار ماهان بودم. چون تونسته بودم با یه کار هر چند ساده هر چند کوچیک شادش کنم و یکم از بار مسئولیت و خستگیش کم کنم. 
برای ماهان خوب بود چون تو این تعطیلات تونسته بود یه پروژه رو تکمیل کنه و سر موعد می تونست تحویل بده و از استرس و نگرانیها و فشارش کم شده بود. 
برای کیا و پریسا هم عیدی بود فراموش نشدنی سرشار از سروش عشقی و لحظه های شیرین آشنایی و شناخت بهتر و بیشتر از هم. 
به نظر من آدمها باید همدیگرو تو همه موقعیتها بشناسن حتی شده تو این موقعیت فشار کاری و خستگی. 
می دیدم وقتی همه مون خسته از کاریم این دوتا چه جوری با یه نگاه با یه لبخند خستگیو از تن هم در می آوردن و لبخند به لب هم مینشوندن. شاید کم حرف می زدن. شاید سرشون تو کار خودشون بود اما همین حضور و نزدیکی به هم همینکه می دونستن اگه سرشونو بلند کنن می تونن یه نگاه گرم و ببینن شادی و محبت و به دلشون می آورد. 
شاید من جنس محبت و دوست داشتن اونا رو اونجور که باید درک نمی کردم. نبایدم درک می کردم. محبت نگاه اونا مختص خودشون بود. 
عشق هر کسی مخصوص خودش بود. 
من اگه عاشق نگاه شیطون و لبهای خندون ماهان بودم شاید این عشق برای پریسا و کیا عجیب بود اما برای من ... 
برای همینه که میگم محبت و عشق تو دید هر کسی فرق می کنه. 
من که تو خلوتها و بین صحبتهاشون نبودم اما می دونستم هر ساعتی که می گذره با زیاد شدن شناختشون از هم علاقه اشون بیشتر میشه. 
درسته که اولش در حد یه خوش اومدن ساده بود اما الان واقعا" دوست داشتن بود. 
هر وقت می دیدمشون یه لبخند میومد رو لبم. از شادی اونها از محبتهاشون خوشحال میشدم. 
پریسا شیطون بود اما دلش پر احساس بود. لایق کسی مثل کیا بود که دوستش داشته باشه. پریسا دلش صاف بود. 
سیزده به در ماها هم خلاصه شد تو بیرون زدن از خونه و رفتن به شرکت و انجام آخرین قسمت باقیمونده ی پروژه. 
البته خیلی بهمون خوش گذشت چون کارمون خیلی زیاد نبود و تفریحی کار می کردیم و این وسطم شوخیهای ماهان و کیا که زبونش به لطف پریسا باز شده بود باعث شده بود که یه سره در حال خندیدن باشیم. 
من حتی عاشق این سیزده به در کاری بودم. 
شب هم ماهان و کیا بردنمون بهمون شام دادن. 
بعد شام کیا رفت خونه و من و پریسا با ماشین پریسا رفتیم خونه. ماهانم با ماشینش باهامون اومد. 
باید وسایلمون و جمع می کردیم. 
سه تایی رفتیم تو خونه. خدا رو شکر خونه تمیز بود. ماهان تو هال نشست جلوی تلویزیون. من و پریسا هم رفتیم تو اتاقم. 
برعکس خونه اتاقم کن فیکن بود. ساکمو برداشتم و تند و تند وسایلمو چپوندم توش. پریسا اما تر و تمیز همه لباسهاش و تا کرده بود. 
تندی یه دستی به اتاق کشیدم و حاضر و آماده رفتیم بیرون. 
من: ماهان بریم ما حاضریم. 
ماهان برگشت و یه نگاه به ما کرد. من یه ساک گنده دستم بود و دو دستی چسبیده بودم بهش و کج شده بودم یه ور. 
پریسا یه کیف دستی کوچیک دستش بود و خیلی شیک مثل یه خانم ایستاده بود. 
ماهان تلویزیون و خاموش کرد و بی حرف اومد سمتم و خم شد و ساکمو گرفت. 
آخیش راحت شدم. انقده سنگین بود که فکر می کردم تا اخر عمرم یه وری و کج می موندم. 
پریسا دم در خونه باهامون خداحافظی کرد. 
دلم برای این شبهای با هم بودن تنگ می شد. بهمون دوتایی کلی خوش می گذشت اگر من مشغله ذهنی هم نداشتم که دیگه عالی بود. 
تا دم در خونه هیچ کدوم حرف نزدیم. دوتایی سوار آسانسور شدیم. ماهانم خر بارکش. 
خاک بر سرت آنای بی تربیت. 
ببخشید ماهانم بچه پر محبت ساک من و برداشت تا بالا آورد. 
ماهان کلید انداخت و رفتیم تو. خونه تاریک بود. پس خاله اینا هنوز نیومده بودن. 
اولین قدم و که تو خونه گذاشتم بی اختیار چشمهامو بستم. یه نفس عمیق کشیدم. دلم عجیب برای این خونه و بوی آشناش تنگ شده بود. 
خونه اونجاست که دل خوش باشه. 
دل منم اینجا خوشه. نزدیک و در عین حال دور از ماهان. کنارشم اما تو دلش نیستم. 
به همینشم راضیم. دیدن هر روزه و هر لحظه بودن کنارش برام کافیه. 
ماهان بسیار بسیار لطف کرد و ساکمو برد گذاشت تو اتاقم و برگشت از اتاق بره بیرون. وای که چقده دلم برای این اتاق تنگ شده بود. 
بی خودکی نیشم گوش تا گوش باز بود. 
با لذت به دور تا دور اتاقم نگاه می کردم و نفس عمیق می کشیدم. دستامو باز کردم و یه چرخ تو اتاق زدم که یهو کنار در چشمم خورد به ماهان که دست به سینه تکیه داده بود به دیوار کنار تخت و با یه لبخند نگام می کرد. فکر کرده بودم از اتاق رفته بیرون برای همینم سرخوش واسه خودم ذوق می کردم. در حین چرخ زدن که دیدمش قلبم ایستاد.
یه هیی گفتم و سکته ای یه قدم برداشتم عقب و دستمو گذاشتم رو قلبم. 
من: وای ماهان خدا نکشتت تو نرفتی؟؟؟ ترسوندیم. یه هنی یه هونی یه سرو صدایی بکن بدونم اینجایی. 
ماهان: خوب اگه اعلام حضور می کردم که این جوری شنگول و ذوق زده نمی تونستم ببینمت. تو که جلوی من نشون نمی دادی. 
لبمو به دندون گرفتم و زیر چشمی نگاش کردم. خیلی ضایع برای برگشتن به خونه اشون ذوق کرده بودم. 
ماهان سرشو کج کرد و با همون لبخند آروم با یه صدایی که نفسمو بند می آورد گفت: نکن اون کارو با لبات نابودشون می کنیا. حیفن..... 
نفس حبس شده شوکه نگاش کردم. 
شوکه بودم چون نمی دونستم برای این حرفش چه تعبیری بکنم. فکر نمی کنم دوستا در مورد لب و لوچه و حیفی لبای هم صحبت کنن ... 
ماهانم یکم خیره نگام کرد و بعد سریع خودشو از دیوار کند و رفت سمت در و زد بیرون. 
من هنوز مات مونده بودم. به رفتنش که تو یه لحظه کله ی ماهان از لای در اومد تو و گفت: آنا خیلی خوشحالم که برگشتی اینجا.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۳ عصر
این و گفت و با یه لبخند گشاد رفت بیرون. 
به خودم اومدم دیدم دندونام پیدا شده همچین بی اختیار از خوشی نیش باز کرده بودم که خودمم نفهمیدم. 
حسامون یکی بود. هر دو از برگشتنم به این خونه خوشحال بودیم. 
یه ساعت بعد خاله اینا اومدن. جمعمون جمع شد و یه شب نشینیه نصفه نیمه هم داشتیم. 
ولی چون خاله اینا خسته راه بودن زودی رفتیم که بخوابیم.
بعد مدتها یه خواب راحت داشتم. با حس حضور ماهان به فاصله یه دیوار از خودم. دوباره دانشگاه ها باز شده و کار من زیاد. وقت نمی کنم یکم به خودم برسم. همه زندگیم خلاصه شده تو رفتن دانشگاه و شرکت و بعد برگشت به خونه. 
روزمرگیم زیاد شده. خیلی کلافه ام کرده. همه چیز یکنواخته. این وقت مهربونیها و توجهات ماهان یه تحویل و تلنگری تو حس و حالم می زنه اما وقتی نمی تونم برای کارهاش جواب پیدا کنم بدتر دپرس ی شم. 
دانشگاهم تموم شده. آخرین کلاسم بود. چون برنامه ام با ماهان هماهنگه با هم میریم و میایم. دیگه بی خیال حرف بقیه شدم. دیگه تا حدود زیادی همکارها می دونن که من و ماهان با هم نسبت داریم. 
بچه ها هم که کلا" همیشه فضول بودن. هر چند هیچ کدومشون جرات نمی کنن حرف زیادی بزنن یا پشت سرمون شایعه درست کنن. 
بی حوصله رفتم تو ماشین نشستم و بی توجه به ماهان سرم و تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمهامو بستم. 
ماهانک علیک سلام خانم مهندس خوب هستید؟ منم خوبم به لطف شما شرمنده نکنید انقده احوالمون و می پرسید. 
بی حوصله گفتم: حوصله ندارم. مزه پرونیات فایده نداره. بزار یکم بخوابم. 
ماهان یه چشم بلند بالایی گفت و راه افتاد. نمی دونم چقدر گذشت که ماشین و نگه داشت. 
آروم صدام کرد. 
ماهان: آنا .. آنا جان بلند شو رسیدیم. 
خسته چشمهامو باز کردم. بی توجه در ماشین و باز کردم و پیاده شدم. سرمو بلند کردم اما با دیدن خیابونی که توش بودیم گیج چند بار پلک زدم. 
اینجا کجاست؟؟؟ شرکته الان؟؟؟ اما چرا عوض شده؟؟ 
ماهان: داری به چی نگاه می کنی؟؟؟ بیا بریم دیگه. 
برگشتم و نگاش کردم. کنارم ایستاده بود. 
من: کجا بریم؟؟؟؟ 
ماهان: یادت رفته؟ دکتر دیگه. 
یه نگاه سریع به خودم کردم. یه لحظه شک کردم مریضم یا نه. 
ماهان خندید و با خنده گفت: دیوونه داری دنبال چی می گردی؟؟؟ اومدیم پیش روانکاوت. نوبتت برای بعد عید بود دیگه یادت رفته؟؟؟ 
نه یادم نرفته بود اصلا" نمی دونستم. چون اون روزم ماهان رفت از منشی وقت بعدیو گرفت. 
دوتایی با هم رفتیم بالا. چون وقت داشتیم زود نوبتم شد و رفتم تو. 
دکتره بازم با لبخند ازم استقبال کرد. بازم مثل دفعه قبل دیدنش و لبخندش و اتاقش ناخوداگاه آدم و آروم می کرد. 
وقتی باهاش حرف می زدم حس نمی کردم که یه بیمارم و دارم با یه دکتر حرف می زنم. بیشتر حسم مثل آدمی بود که با دوستش درد و دل می کنه. 
و چقدر من با این دکتره راحت بودم. اونم خیلی ریلکس و شاد به حرفهام گوش می کرد. بیشتر از من می پرسید و کم حرف می زد. 
یه جورایی از زبون خودم مشکلمو راه حلشو همه چیزشو بیرون کشید. ازم یه سری سوال پرسید. در مورد تاریکی و ارتفاع و اینا. 
ازم پرسید غیر از اتاق در بسته از ارتفاع و تاریکی و چیز دیگه ه می تریم یا نه. 
نمی ترسیدم. تنها مشکلم که کمم نبود همون ترس از تنگنا بود. 
بعد بهم گفت که این محیطهایی که ازش می ترسم هیچ تهدیدی ندارن و خطرناک نیستن. 
و این منم که باید اینو به خودم تلقین کنم و بقبولونم. 
بعد خودش در مورد ترسم حرف زد. مشکلمو کامل فهمیدم. 
دکتر: خوب انا الان من ازت می خوام چشمهاتو ببندی و خودتو تو اسانسور تصور کنی. تنهای تنها. 
با تعجب بهش نگاه کردم. وا مگه میشه تصورم نمیومد من. 
خودش بلند شد و رفت و چراغ و خاموش کرد. همه جا تاریک شد. بعد چند لحظه یه نور کمی روشن شد. انگار از پشت یه ستونی یه چرغ روشن کرده بودن که شعاع های نورش می رسید به اتاق. 
با چشمهای گشاد شده تو تاریکی به هاله ی دکتر نگاه می کردم که برگشت و اومد رو به روم روی مبل نشست. 
آروم زمزمه کرد: حالا تصور کن. 
نمی دونم تو صداش چی بود اما هر چی که بود بی اختیار کشوندم به سمت آسانسوری که بار اول باعث شد از هر چی آسانسوره بترسم. 
رفته بودیم خونه ماهان اینا. دلم لواشک می خواست یه لواشک ترس که از ترشیش چشمهام بسته بشه. 
هر چی به ماهان گفتم نرفت بخره. میگفت من ظرفیت ندارم به یکی دوتا قانع نیستم اونقدر می خورم که حالم بد بشه. 
راست می گفت کمتر از 10 تا لواشک راضیم نمی کرد. 
اما گوش من به حرفهای ماهانم بدهکار نبود. با تصور لواشک و ترشکم دهنم آب می افتاد. 
وقتی دیدم ماهان بخر نیست خودم پاشدم و رفتم بیرون. خوشحال مثل یه دختر بچه رفتم سوپری و 10-15 تا لواشک و ترشک خریدم. حتی یه بسته قرقوروتم خریدم که نگاه کردن بهشم باعث میشد چشمهام از ترشیش بسته بشه. 
بچه نبودم. یه نوجون شکمو بودم. 17 سالم بود. ولی مثل دختر بچه ها نایلون خریدامو دستم گرفته بودم و با ذوق سر به زیر بهشون نگاه می کردم. از هیجان رفتن خونه ماهان و خوردن این لواشکا نفهمیدم کی رسیدم به خونه اشون. 
یکی منو می دید می گفت چه دختر سر به زریری. دیگه نمی دونستن که من به خاطر تنقلاتم سر به زیر شدم. 
با ذوق رفتم سوار آسانسور شدم. اونقدر کم طاقت شده بودم و این ترشکا هم بهم بد چشمک می زدن که دم در آسانسور یکی از بسته ها رو باز کردم و با هیجان به نیش کشیدم. 
سوار آسانسور شدم. 
طبقه اول: دهنم ترش بود ... زبونم گز گز می کرد از ترشی ترشک ....چشمهام از لذت بسته شده بود.... رو لبهای بسته ام از سر رضایت لبخند نشسته بود ... 
طبقه دوم: در حال لذت بردن از ترشکم بودم که چراغهای آسانسور خاموش و روشن شدن. دستام که ترشک توشون بود و به سمت دهنم می رفت تو هوا خشک شد. به چپ و راست نگاه کردم. بی حرکت و مشکوک.... 
یه صداهایی از آسانسور میومد .... یه صدا های بد ... 
طبقه سوم: آسانسور چند تا تکون بد خورد... چراغها خاموش شد. با تکونهای آسانسور از ترس یه جیغی کشیدم و ترشکا از دستم ولو شدن رو زمین. با وحشت خودمو به میله جلوی آینه توی آسانسور چسبوندم. 
نفسم بند اومده بود ... چشممهام از ترس گشاد شده بود. 
همه جا تاریک بود. احساس کردم اکسیژن تموم شده ... احساس کردم عمرم به آخر رسیده ... ترسیدم .. ترسیدم از سقوط ... ترسیدم از له شدن تو این اتاقک فلزی ... ترسیدم از مردن و ندیدن هرگز مامانم .. بابام .. ماهان و خاله اینا .. 
ترسیدم از تنها موندن و رفتن ... از اینکه بمیرم و کسی ندونه این جنازه ای که بین این میله های له شده است منم. چون کسی نمی دونست من از خونه رفتم بیرون. خیر سرم یواشکی جیم زده بودم. 
آسانسور دوباره یه تکون بد خورد ... 
نفسهام به شماره افتاد .. خس خس می کردم ... کمرم خم شد ... چشمهام اشکی شد .... 
داشتم واقعا" می مردم .. داشتم بیهوش و بی جون می شدم ... 
تو اون تاریکی تو اون دنیای تنهایی یه صدایی تو گوشم پیچید ... یه صدا .. مثل صدای زنی که تو آسانسور طبقات و اعلام می کرد اما متفاوت ... 
  
این صدا ... صدای یه مرد بود ... محکم و گرم و گیرا .... یه صدای مطمئن ... 
صدا: باهاش مقابله کن انا تو می تونی. اون اتاقک نمی تونه کاری باهات بکنه تو هنوز سالمی ... هنوز زنده و محکم ... نفس بکش ... نفس بکش آنا .... 
صدا بهم نیرو داد. 
آنا این فقط تصویر یه خاطره است .. یه هاله از یه گذشته .. نمی تونه بهت آسیبی برسونه ... نه این آسانسور رویاهات نه هیچ آسانسور و اتاقک دیگه ... 
سعی کردم با تکرار این جمله ها ریتم نفسهامو کند کنم ... اکسیژن بگیرم ... بتونم درست و حسابی نفس بکشم ... 
دیگه متنفر و خسته شده بودم از هر بار نفس تنگی .. از هر بار به حد مرگ ترسیدن ... از هر بار تا مرز بیهوشی و مردن پیش رفتن ... 
نمی خواستم .. نم یخواستم بترسم .. الان که کمک داشتم می خواستم ازش استفاده کنم و سعی کنم با ترسم مبارزه کنم..... 
نفسهام آروم شد .. تونستم خوب نفس بکشم ... گشادی و ترس تو چشمهام کم شد ... دیگه نگران مردنم نبودم ... 
اما هنوز تو توهم رویام بودم ... 
به محض آروم گرفتنم یهو همه جا روشن شد. 
انگار یه دستی منو از توهمات و رویاهام بیرون آورد. جلوم اتاق روانگاوم بود. همون اتاقی که آرامش تزریق می کرد. 
دکتر با لبخند اومد جلو و رو به روم نشست. با همون لبخند گفتک خوب مقاومت کردی. فکر کنم خودتم می خوای که خوب شی. برای همینه که باهاش مبارزه می کنی. 
با سر و یه لبخند نصفه تایید کردم. 
دکتر خودشو کشید جلوی مبل و آرنجهاشو گذاشت رو پاشو خم شد جلو و با دقت بهم نگاه کرد. 
چشمهاش و ریز کرد و گفت: وقتی بهت گفتم خودتو تو آسانسور تصور کن فکر کنم یکی از خاطراتت اومد تو ذهنت ... نگاهنت جوری بود که انگار دیگه تو این اتاق نیستی . 
سرمو انداختم پایین. آروم گفتم: درسته ... یاد اون آسانسوری افتادم که این ترس و به جونم انداخت. 
دکتر منتظر نگام کرد و من براش تعریف کردم. با دقت به حرفهام گوش داد. 
دکتر: بعدش چی شد؟؟؟ 
من: خیلی ترسیده بودم. احساس می کردم یه قرنی میشه که تو اون آسانسور گیر کردم. فکر می کردم هیچ وقت هیچ کس پیدام نمی کنه. اما بعد چند دقیقه برقها وصل شد و آسانسور راه افتاد. دیگه تقریبا" داشتم از نفس تنگی می مردم. دفعه اولم بود که این حس و پیدا کرده بودم. 
در اسانسور که باز شد همچین خودمو پرت کردم بیرون که با سر رفتم تو دیوار روبه رویی. دوییدم سمت خونه ماهان اینا. قبل رفتنم در خونه رو رو هم گذاشته بودم اما نبسته بودمش تا موقع برگشت مجبور نشم زنگ بزنم. 
هیچ کس متوجه نبودنم نشده بود. همه فکر می کردن تو یکی از اتاقها دارم تاب می خونم. وقتی ماهان دیدتم با تعجب پرسید: آنا رنگت چرا پریده؟؟؟ 
تندی گفتم سوسک دیدم. 
بماند که کلی مسخره ام کرد. ولی تو حالی نبودم که جوابش و بدم. فقط بی حرف رفتم رو مبل و گز کردم. برای شام ماهان رفت بیرون که ماست بخره وقتی برگشت نایلون ترشکام دستش بود. 
اونقدر ترسیده بودم که یادم رفته بود ترشکامو از تو آسانسور جمع کنم. 
ماهان ترشکا رو بهم داد و گفت: بیا بگیر خدا از آسمون دعاتو مستجاب کرد. با آسانسور برات فرستاد. 
یه جورایی دیدن ترشکا ترسمو بیشتر می کرد. حتی نتونستم دستمو دراز کنم برشون دارم. سریع از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه. 
ماهان باورش نمیشد من بی خیال ترشکا شده باشم. 
آخر شبم زودتر از مامان اینا از خونه زدم بیرون و از پله ها رفتم پایین تا مجبور نشم سوار آسانسور بشم. چون دیدن درش هم تنمو می لرزوند. 
بعد اون هر بار از رفتن به خونه ماهان اینا و دوستایی که آسانسور داشتن در رفتم. به خاطر درسهام و کنکورو بعدم دانشگاه و اینا بابا اینا زیاد پیله نمی کردن که باهاشون این ور اون ور برم. منم هر خونه ای که آسانسور داشت و بی خیال می شدم و نمی رفتم. بعدم که برای ارشدم از تهران رفتم. دیگه مامان اینا نتونستن بفهمن از آسانسور می ترسم. 
دکتر با دقت به حرفهام گوش کرد. خیلی آروم ... خیلی صبور... 
راحت شدم .. سبک شدم ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۴ عصر
انگار همه این حرفها همه اینا تو دلم مونده بود و من با گفتنشون خودمو خالی کردم. دکتر یکم باهام حرف زد و بازم تاکید کرد که خودم باید به خودم تلقین کنم و جلوی ترسمو بگیرم. بعد منو تا دم در بدرقه کرد و از همون جا با ماهان سلام علیک کرد. برای دو هفته بعد د.باره بهم وقت دادن. ماهان مدام ازم می پرسید : آنا چی گفت دکتر؟ تو چی گفتی؟ اما دریغ از اینکه من دهنم باز شه و حرفی بزنم هیچی نگفتم که بمونه تو خماری. خوشحال و با نیشی که به خاطر خمار نگه داشتن ماهان باز مونده بود رفتم تو ماشین نشستم. حالا دیگه باید می رفتیم شرکت. ماهانم نشست و راه افتاد. یه اخم کوچیک کرده بود و هیچی نمی گفت. یکم که رفتیم دیدم این راه شرکت نیست. با نعجب به ماهان گفتم: ماهان جایی کار داری؟ ماهان خشک گفت: نه ... دوباره پرسیدم: پس چرا یان سمتی اومدی؟؟؟ داریم میریم خونه؟؟؟ ماهان دوباره بدون اینکه نگام کنه گفت: نه ... گیج شده بودم. نه کار داشت نه خونه می خواستیم بریم. اما این مسیری که می رفت مسیر خونه بود. دیگه انقدم گاگول نبودم که راه خونه رو بلد نباشم. خواستم سوال بپرسم ازش تا بفهمم کجا داریم می ریم اما با دیدن قیافه و اخمش پشیمون شدم. کاملا" پیدا بود که عمرا" بهم بگه کجا می ریم. می خواست تلافی بکنه. بزار تلافی کنه. گرو کشی هم شد کار؟ بی حرف تکیه دادم به صندلی و سعی کردم با دست به سینه نشستن تمرکز کنم که از ماهان سوال نپرسم. زیر چشمی می دیدم که متنتظره من سوالی چیزی بپرسم و اونم حالمو بگیره اما منم هیچی نگفتم. از کنف شدنش کلی حال کردم. ماهان ماشین و نگه داشت. با تعجب از شیشه ماشین به ساختمونی که کنارش ترمز کرده بودیم نگاه کردم. وا ما چرا اومدیم اینجا؟؟ ماهان: پیاده شو... این و گفت و خودش زودتر از من پیاده شد. منم کمربندمو باز کردم و پیاده شدم. با تعجب به مجتمع ورزشی جلوی روم نگاه می کردم. یه آپارتمان بود که طبقه هم کفش استخر داشت البته استخرش پله می خورد می رفت پایین تر. طبقه دومش شهر بازی کودکان بود و طبقه چهارمش باشگاه بدنسازی و یه طبقه هم کافی شاپ داشت. نمی دونستم چرا اومدیم اینجا. برای استخر و شنا و ورزش و شهر بازی بچه ها که نیومدیم. وای نکنه ماهان می خواد منو ببره کافی شاپ. آخ جون. من یه بستنی گنده سفارش می دم. وای چه عاشقانه ... با صدای بسته شدن در صندوق به خودم اومدم. برگشتم سمت ماهان که به طرفم میومد. نگاهم کشیده شد سمت دستش. یه ساک کوچیک ورزشی آب و سفید دستش بود. بهم رسید و ساک و گرفت سمتم. یه نگاه به ساک و یه نگاه به ماهان کردم. من: این چیه؟؟؟ ماهان دست دراز کرد و دستمو گرفت و دسته ساک و گذاشت تو دستمو گفت: برات تو این باشگاه ثبت نام کردم. اگه به خودت باشه هیچ وقت به فکر سلامتیت نمی افتی. فکر نکن حواسم بهت نیست می تونی از زیرش در بری. واقعا" دیگه دوست ندارم پهن زمین ببینمت. گوشه لوپمو از داخل گاز گرفتم و خجالت زده سرمو انداختم پایین. دیروز وقتی داشتم از پله آخر بالا میومدم پاهام به هم پیچید و همچین مثل قالی پهن شدم رو زمین خدا رو شکر که رو پله اخر بودم و افتادم بالای پله ها یه جای صاف وگرنه اگه رو خود پله ها زمین می خوردم اون جور که با صورت من دراز کش شدم فک مکم خورد میشد. حتما" ماهان منو تو اون وضعیت دیده بود. فقط آروم گفتم: ولی شرکت ... ماهان محکم گفت: شرکت چی؟؟؟ تو به اندازه کافی تو عید برای شرکت وقت گذاشتی می تونی هفته ای چند ساعت بی خیال شرکت شی. بهم اشاره کرد و گفت: اینجا نزدیک خونه است. می تونی بعدش بری خونه و دوش بگیری و استراحت کنی. من فقط زنگ زدم و اسمتو گفتم خودت باید بری ساعتها تو تنظیم کنی. یادت نره انا شب باید تایم کلاساتو بهم بدی. نبینم دودرش کنیا ... من می دونم و تو ... امروزم بی خیال شرکت شو. برو عزیزم . خداحافظ. با یه لبخند ازش تشکر کردم. معنی لبخندمو فهمید و با یه بار بهم زدن پلکاش بهم رسوند که خواهش می کنم. منتظر شدم تا ماهان سوار ماشین بشه و بعد رفتم سمت باشگاه که تو طبقه دوم بود. یه باشگاه بزرگ بدن سازی پر وسیله و دستگاه. با مسئولش صحبت کردم و ساعت تمرینهام و مربیمم انتخاب کردم. رفتم تو رختکن که لباسامو عوض کنم. زیپ ساک و باز کردم یه تاپ و شلوارک سفید بود که دور یقه و حلقه آستین و کلا" لبه هاش آبی بود. همراه یه جفت جوراب سفید و یه کتونی سفید و آبی. خیلی قشنگ بودن. ماهان حجونم فکر همه جارو کرده بود. انقده ذوق داشتم که نگو. یعنی کی وقت کرد بره اینار و برام بخره؟ چه با سلیقه هم خرید میکنه. از توجهش سرمست بودم. برای همینم سعی کردم خوب تمرین کنم. بعد تمرینم خسته و کوفته رفتم خونه. ماهان همون جوری که گفته بود شب ساعت کلاسهامو ازم گرفت تا نتونم بی خیالشون بشم. می خواست کشیکمو بده که دودر نکنم. این توجهات آرومش علاقه امو صد چندان می کرد. کاش اونم دوستم داشت اونوقت خوشبخترین دختر دنیا می شدم. از ظهر که اومدم خونه یه سره دارم به زینت خانم و خاله کمک می کنم که خونه تکونی کنن. خاله انگار وسواس گرفته. نمی دونم چرا انقدر گیر داده به خونه. به نظر من که تمیزه و نیازی به گردگیری نداره. به قول مامانم من از اون زنهایی می شم که وقتی جارو می کنم آشغالا رو زیر فرش قایم می کنم. خوب حوصله تر و تمیز کردن خونه رو ندارم چی کار کنم. هیچکیم که درکم نمیکنه. همیشه خدا هم تو همه کارهای خونه از من مایه می زارن. چه خونه خودمون مامان با چشم غره چه اینجا خاله با لبخند. هر چند خودم روم نمیشه به خاله بگم از گردگیری بدم میاد. هر چی باشه غیرتم قبول نمیکنه که من جوون و سر و مر و گنده دراز بکشم رو تخت و خاله بیچاره ام با اون پاش که نباید بهش زیاد فشار بیاره سرپا وایسه برای گردگیری. امشب مهمون داریم. یه مهمون رسمی و مهم. پریسا که حاضر بود هر چی می خوام بهم بده امشب خراب شه رو سرم. اما عمرا" من به خاله می گفتم وسط مهمونی مهم شما من پریسای چولمنگو بیارم. قراره خانواده کیا بیان خونه امون. بله بله ... خانواده اش. این کیا مهربونم بالاخره خانواده دار شد. الهی بچه ام از یتیمی در اومده. دیروز مادر و خواهر و شوهر خواهر و خواهر زاده کوچولوش برگشتن ایران. کیا دو روزه شرکت نمیاد. خاله خیلی خوشحاله دوست و همسایه قدیمیش داره میاد خونه اشون برای همینم این جوری وسواسی شده. ماهانم زود اومده خونه. منم رفتم دوش گرفتم و همچین به خودم رسیدم که انگار قراره برام خواستگار بیاد. اوه اوه پریسا بفهمه من حتی به این موضوع فکرم کردم کله پام میکنه. خوشتیپ و تر گل ورگل از اتاق از پله ها اومدم بیرون. ماهان جای همیشکیش ولوئه. جلوی تلویزیون رو میل. اوه اوه پاهاشو انداخته رو میز اگه خاله ببینه. سریع به دور و برم نگاه کردم. نه خاله نیست. قدمهامو تند کردم رفتم کنار ماهان و سریع گفتم: ماهان پاهاتو از رو میز وردار. خاله ببینه می کشتت. ماهان که بی خیال دنیا به تلویزیون نگاه می کرد و یه سیب قرمز درشت و سفتم دستش پود و همچین گازهای کرگدنی بهش می زد که با هر گاز نصف سیب بدبخت کنده می شد، با حرف من برگشت یه نگاه به من کرد. همچین مات موند که سیب از دستش افتاد.... وا این چرا خشکش زده؟؟؟ مگه جن دیده؟ ماهان یه سوتی زد و گفت: با خودت چه کردی دختر؟ چسشمهام گرد شد. من چی کار کردم؟ سریع به خودم نگاه کردم و یه دستی به بلوزم کشیدم. یه بلوز آستین کوتاه آبی تیره پوشیده بودم با یه شلوار جین. آرایشمم کامل بود. موهامم صاف صاف کرده بودم و با گیره بسته بودم بالای سرم و جلوشم کج ریخته بودم تو صورتم. وا من که طوریم نبود پس این ماهان چی می گفت. برگشتم دیدم همون جور که خبا لبخند خیره من شده با دست دنبال سیب افتاده اش می گرده رو تنش. اوسگل نمی کرد نگاه کنه ببینه سیبه کجاست. افتاده بود رو زمین. خنده ام گرفته بود. ببین بچه چقدر من و عجق وجق دیده که یه بار مرتب و مثل آدمیزاد شدم دهنش وا مونده. با خنده گفتم: ماهان سیبت رو زمینه. گیج گفت: هان؟؟؟ با ابرو بهش اشاره کردم. به زور چشمش و ازم برداشت و پایین و نگاه کرد و چشمش خورد به سیبه. پاهاشو از رو میز برداشت و خم شد تا سیب و برداره. منم یه لبخندی زدم و همون جور که برمی گشتم برم تو آشپزخونه گفتم: پاتو رو میز نذار پدرم در اومد تا شد مثل آینه. رفتم تو آشپزخونه و در یخچال و باز کردم. شربت و از تو یچال برداشتم و تا در و بستم ماهان و پشتش دیدهم. یههی گفتم و یه قدم رفتم عقب. با ترس گفتم: اه ماهان اینجا چی کار می کنی؟؟؟ سکته کردم. ترسوندنم شده عادته؟؟؟؟ یه لبخند قشنگ زد و فقط نگام کرد. اصلا" انگار نه انگار که صدای منو شنیده باشه. دستمو بالا بردم و جلوی صورتش تکون دادم. من: ماهان .... ماهان: جانم .... دستم در حال تکون خوردن خشک شد. نه به خاطر جانمش به خاطر مدل جانم گفتنش. این جانمش با همه جانم گفتنای قبلیش فرق داشت. خیلی فرق داشت .... ماهان: چقدر خوشگل شدی ... داغ شدم .. گر گرفتم ... این چرا این مدلی حرف می زد؟؟؟ حرفهاش عادی بود اما لحن گفتناش ... هر کلمه اش قلبمو به تپش وا می داشت. نفسم بند اومده بود. نمی دونم چه جوری داشتم نگاه می کردم که باعث شد لبخندش عمیق تر بشه. سرشو آورد جلوتر و آروم دم گوشم زمزمه کرد: پریسا اگه بفهمه برای مامان کیا انقده خوشگل کردی پدرتو در میاره. این و گفت و خودشو کشید عقب و شیطون بهم خندید. چرخید و رفت بیرون. با رفتنش بالاخره نفسم آزاد شد. نمی فهمیدم چرا این کارا رو با من می کنه. چرا چند وقته این مدلی شده. فرمش عوض شده بود. حرف زدنش .. نگاه کردنش .. محبت کردنش ... مهربونیش ... همه یه رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود. جوری که داشت معذبم می کرد. گاهی با توجهاتش سرمست از خوشی میشدم. یه وقتهایی هم از حرفهای عادیش مثل امروز که با لحن خاصی می گفت داغ می شم و نفسم بند می اومد. من بچه نبودم. قبلا" هم محبت یه مرد و دیده بودم. درسته مه محبتهای حامد زمین تا آسمون با محبتها و مهربونیهای ماهان فرق داشت اما هر دوشون محیت همراه با علاقه بود. تا حالا فکر می کردم که محبت ماهانم یه محبت دوستانه است اما الان دیگه مطمئن نبودم ... شک داشتم ... شک داشتم که این محبتها این مهربونیها و این لحن کلام یه پسر خاله باشه. حسم بهم میگفت ماهان بهم حس داره... یه محبت .. یه علاقه غیر دوستی و فامیلی. اما چرا هیچی نمی گفت؟ چرا اشاره هم نمی کرد؟ چرا لابه لای حرفهاش و رفتاراش چند تا تیکه می نداخت و بلافاصله هم موضعشو عوض می کرد؟ چرا؟؟؟ اه خفه شی آنا مثل بچه های 2 ساله که تازه حرف زدن یاد گرفتن هی چرا چرا می کنی. دست از سوال پرسیدن از خودم برداشتم و رفتم شربت بریزم تو لیوان و بخورم. شربتم که تموم شد زنگ در و زدن. همچین هول شدم که لیوان از دستم افتاد تو سینک. خدا رو شکر نشکست. انگار جدی جدی باورم شده بود که برام خواستگار اومده ها. جای پریسا خالی. از آشپزخونه بیرون اومدم و رفتم جلوی در برای استقبال. خانواده کیا یکی یکی وارد میشدن. اول از همه مادرش اومد. یه خانم 50-60 ساله ی خوشتیپ. آرایش کرده با موهای روشن که به پوست سفیدش میومد. صورت ملیح و مهربونی داشت. مادر کیا با خاله روبوسی کرد و اومد سمت من. با لبخند یه نگاه به من کرد و خطاب به خاله گفت: سیمین جون نگفته بودی عروس گرفتی. ماشال... چه خوشگل و تو دلبروئه. با حرف مامان کیا همزمان چشمهام گرد شد و ابروهام بالا رفت و ناخوداگاه نیشم شل شد و دندونام پیدا. اون وسط چشمم افتاد به ماهان که ذوق مرگ داشت به من نگاه می کرد. از ذوقش حرص خوردم. ببین چه ذوقیم کرده بزغاله اگه خیلی دلت می خواد اون زبون واموندتو تو دهن بچرخون و بنال. نیشم بسته شد. به ماهان اخم کردم و یه چشم غره به نیش بازش رفتم. خاله داشت به مادر کیا توضیح می داد. خاله: نه فرخنده جون عروسم نیست. خواهر زاده امه که مثل دخترمه. دختر آسا جانه. برات که گفته بودم. مامان کیا یه کله ای تکون داد و با لبخند گفت: بله بله الان یادم اومد. بعد جلو اومد و بغلم کرد و فشارم داد. چشمهام گرد شد. فشار دادنم دیگه چی بود. همون جور که تو بغلش بودم صدای مهربونش و شنیدم که خوشحال میگفت: ماشالله اش باشه چقده خانمه چقدره نازه. اینا رو می گفت و آروم به بازوم دست می کشید. من همچنان تو بهت این خوشحالیش بودم. مادر کیا که ازم جدا شد خواهرش اومد جلو و بغلم کرد. اونم مثل مامانش هی به به و چه چه می کرد. وا من انقده تعریفی بودم و خودم نمی دونستم؟؟؟ با تعجب به کیا و ماهان نگاه کردم. کیا داشت با خنده نگام می کرد. ماهان اما اخم کرده بود و دست به سینه با دندونای بهم فشرده ریز ریز به کیا یه چیزایی می گفت که خندهاشو بیشتر می کرد. مدامم به مادر و خواهر کیا چشم غره میرفت. خواهر کیا ازم جدا شد و گفت: از دیدنت خوشحالم عزیزم من کیانا هستم. با لبخند جوابشو دادم: خوشبختم منم آنا هستم. کیانا خودشو کنار کشید و من تونستم مرد جوونی که همراهشون بود و یه بچه کوچیک و بغل کرده بود و ببینم. کیانا با دست به مرد اشاره کرد و گفت: این آقا هم شوهر من آرشامه. این کوچولو هم که بغلشه پسرم آرشه. برای آرشام سری تکون دادم. جلسه معارفه تموم شد و همه با هم رفتیم سمت مبلها که بشینیم. برگشتم که برم بشینم یه جا که دستم کشیده شد. صدای ماهان از کنارم اومد گه گفت: تو پیش من بشین. انگار شوخی شوخی شده مجلس خواستگاری. این کیای بی شعور هنوز در مورد پریسا به مامانش اینا چیزی نگفته الاغ. همچین با حرص گفت الاغ که بی اختیار لبخند زدم. حقته آقا ماهان یکم حرص بخور جیگرم حال بیاد. یه تکونی به گردنم دادم و بی توجه به ماهان رفتم صاف نشستم بین خواهر و مادر کیا. اونام مهربونننننن همچین تحویلم گرفتن که نگو. هر چی من سرخوش بودم ماهان کفری بود. تا چشممو می چرخوندم می دیدم داره نگام میکنه و تا نگاه منو می دید سریع با چشم و ابرو و اشاره میگفت بیا این ور بشین. منم بی توجه به اشاره هاش یه چشمی براش مل مل می دادم و خیره تر و پروو تر به ننه و آباجی کیا لبخند می زدم. بزار جونت دراد آقا ماهان. چه جوریاست الان خوب بلدی با همه اعضای بدنت اشاره کنی اما نمی تونی با یه اشاره بگی چه مرگته؟ رفته بودم تو آشپزخونه که شربت بیارم. کیانا هم همراهم اومده بود. مشغول حرف زدن با کیانا بودم که آرشام اومد و آرش و داد بغل کیانا. از دور یه نگاه به آرش کردم و گفتم: خیلی پسر نازی داری. خدا حفظش کنه. بچه ها شیرینن. کیانا بهم خندید و گفت: ممنونم لطف داری. ایشا.. قسمت خودت شه ازدواج کنی و یه بچه تپل مپلی به دنیا بیاری. اون وقته که می فهمی چقدر شیرینه. پدر و مادرا بچه اشون هر جوری که باشه عاشقانه دوستش دارن. از دعاش تنم مور مور شد. یه ریزه اخم کردم. کیانا با لبخند گفت: می خوای بغلش کنی؟ بی اختیار یکم خودمو کشیدم عقب و گفتم: نه مرسی. من بچه داری بلد نیستم. می ترسم لهش کنم. کیانا بلند خندید و گفت: بچه داری که بلد بودن نمی خواد. بیا جلو بگیرش. نترس لهش نمی کنی. با ترس به آرش نگاه کردم. اخم کرده بودم. هنوزم اصرار داشتم که حدالمقدور ازش دور باشم. اما کیانا بی توجه به من به سمتم اومد. اخمم بیشتر شده بود. کیا از تو پذیرایی کیانا رو صدا کرد. کیانا هم یه بله گفت و سریع بچه رو بین دستهای من گذاشت و رفت سمت بیرون. با چشمهای گرد زیر بغل بچه ارو گرفته بودم و تا جایی که دستم دراز میشد بچه رو از خودم دور کرده بودم. همچین اخمم غلیظ بود که طفلی آرش با دیدن قیافه من زد زیر گریه. ابروهام پرید بالا. خدای من همینو کم داشتم. این چرا گریه اش گرفت. از گریه اش کلافه شدم. تو همون وضعیتی که نگهش داشتم چند بار بردمش بالا و آوردمش پایینو اما انگاری خوشش نیومد چون گریه اش شدت گرفت. اشکم داشت در میومد. چاره داشتم رو همون میز آشپزخونه ولش می کردم و فرار می کردم می رفتم تو اتاقم. من از بچه ها خوشم نمیومد بابا به کی بگم. ناراحت گفتم: هی بچه ... بچه آروم باش ... گرینه نکن ... هنجره ات پاره میشه ها ... اه تو چرا صدات انقدر بلنده ... یعنی از همین الان می خوای زورتو با داد کشیدن نشون بدی؟ مردا از بدو تولدم قلدری می کنن . کلافه بچه رو بالا پایین می کردم مثل گونی سیب زمینی که بالا پایینش کنی. یهو یه دستی از پشت بچه اومد رو دست من نشست و با یه فشار بچه رو از بین دستام کشید بیرون. خوشحال به فرشته ای که منو از دست این شیطان پر سرو صدا نجات داده نگاه کردم. ماهان بود که خیلی نرم و آروم آرش و تو بغلش گرفته بود و آروم آروم تکونش می داد. بچه رو مثل یه چیز با ارزش بغل کرده بود و آروم نوازشش می کرد. دیدنش تو اون حال هم یه حس خوب و شیرین و بهم میداد هم خیلی حسودیم شده بود به این فسقلی که انقدر راحت تونسته بود بره تو آغوش ماهان و آروم بگیره. انگاری این جوجه هم فهمیده بود بغل ماهان چقدر آرامش بخشه. منم بغل می خواستم. لب ورچیده به ماهان و بچه نگاه می کردم. ماهان: لب ور نچین. چشمم و از بچه بالا آوردم و به ماهان نگاه کردم. با لجاجت گفتم: دوست دارم. ماهان یه لبخندی زد و آروم پرسید: چرا آرش بدبخت و مثل نایلون آشغال دور از خودت نگه داشته بود. وا نایلون آشغالم شد تشبیه؟ شانس آورد جلوی ننه باباش نگفت اینو. شونه ای بالا انداختم و آروم گفتم: بچه دوست ندارم. چشمهای ماهان گرد شد. با بهت گفت: چی دوست نداری؟تو چشمهاش نگاه کردم و با اخم و ناراحت از بهتش گفتم: بچه، بچه دوست ندارم. خوشم نمیاد ازشون. دلم نمی خواد بغلشون کنم. ماهان با تعجب و ناباور گفت: چرا آخه؟ اینا که خیلی ناز و خوبن. اخمم بیشتر شد. من: نازن؟ چیشون نازه؟ کدوم وقتشون خوبه؟ وقتی گریه می کنن یا وقتی به خودشون گند می زنن و بوشون کل خونه رو بر می داره. یا وقتی که شبها خوابشون نمیبره و مجبوری تا صبح بالا سرشون بیدار بمونی؟ نه شاید وقتی بزرگتر میشن نازتر باشن. مثلا" وقتی که نوجون میشن. سرکش میشن. احساس بزرگی می کنن. به بهانه تجربه دست به هر کاری می زنن و برای تجربه تو تره هم خورد نمی کنن. نه چرا اصلا" دور بیریم. بهترین حالتش وقتیه که تو شکم مادرشونن. همون وقتی که مادرشون مثل تبل باد میکنه. همون وقتی که دل و روده ی زن بدبخت مدام میزیزه بیرون از حلقش. یا وقتی که به خاطر شکم گنده اش هیچ لباسی اندازه اش نیست، به چشم هیچ کس نمیاد، حتی نمی تونه درست بخوابه، درست بشینه، همون وقتی که مادر بدبختش از درد کمر و پا نمی تونه از جاش بلند شه. موهاش میریزه همه شیره وجودشو این بچه می مکه تا خودش بزرگ شه و اون زن بیچاره رو نابود میکنه. فکر می کنی اینا خوبن؟ فکر می کنی حامله شدن و بچه دار شدن خوبه؟؟؟ اگه دوست داری و به نظرت خیلی شیرینه خودت حامله شو ... حرص می خوردم و حرف می زدم ... دوست داشتم همه حرصمو سر یکی خالی کنم و الان ماهان جلوم بود. ماهان دهن باز کرد که یه چیزی بگه که سریع انگشت اشاره امو گرفتم سمتش و با تهدید گفتم: نه نگو .. هیچی نگو ... نگو اینا خوبه قشنگه، نگو ... هیچم قشنگ نیست. چون مردا نمی تونن حامله بشن و از ریخت بی افتن و اونقدر عذاب بکشن میگن خوبه میگن حس مادرانه عالیه. اگه تو هم چاق میشدی .. زشت می شدی ... اگه حتی بعد از زایمانتم تا مدتی از ریخت و قیافه می افتادی و نمیتونستی برگردی به اندام و قیافه سابقت می فهمیدی لذتی نداره. من یه عمر چاق بودم. هر کی حامله میشد شبیه من میشد. یه عمر هر کی دیدم گفته آخی حامله ای؟؟؟ تو دانشگاه .. دوستای دوستام... (باحرص و کبود شده از عصبانیت گفتم) به من ... به من میگفتن حامله ای؟؟؟ چرا ؟؟ چون چاق بودم؟ هر کی چاقه باید حامله باشه؟ چاقا آدم نیستن؟ چاقا شخصیت ندارن؟ چاقا دل ندارن؟ زشتن؟ من زشت بودم؟ من بد بودم؟ فقط چاق بودم ... من ... فقط ... چاق بودم ... بغض کرده بودم .... اشک تو چشمم جمع شده بود ... یاد روزایی افتادم که چقدر به خاطر چاقیم شرمنده بودم... چقدر وقتی پشت ویترین یه مغازه یه لباس قشنگ می دیدم حسرت می خوردم که اندازه ام نمیشه. چند بار کنار تابهای چوبی ایستادم و از ترس اینکه نکنه بشینم روش بشکنه سوار نشدم. یاد چهارشنبه سوریی افتادم که همه دور هم جمع بودیم همه ی دوستای بابا. ماهان اینام بودن. یه آتیش گنده درست کرده بودیم و همه ی جوونا از روش می پریدن. بعد یکم چند تا از پسرا از کمر دلا شدن. بقیه اول از رو کمر اینا می پریدن بعد از روی آتیش. هم آتیش بزرگ بود هم اینا فاصله اشون از هم کم بود. خیلی ها پریدن .. شاید همه .. بین این همه آدم فقط من یه گوشه ایستاده بودم و نگاه می کردم. فقط من بودم که از رو آتیش نپریدم. چرا؟ چون می ترسیدم .. می ترسیدم موقع پریدن از رو کمر اینا کمرشون خم بشه و از فردا سوژه ام کنن ... می ترسیدم ... می ترسیدم که نکنه به آتیش که رسیدم پام بره تو آتیش و بقیه مسخره ام کنن ... از مسخره شدن .. سوژه شدن ... مورد تمسخر قرار گرفتن .. از اینکه بهم بگن چاق می ترسیدم ... اما همون شب هم چند بار کمر این پسرای دلا شده خم شد هم پای چند نفر رفت تو آتیش ... اما کسی اونا رو مسخره نکرد .. چرا؟ چون لاغر بودن .. چون عشوه داشتن .. یا پسر بودن و با شوخی سر و تهش و هم می آوردن .... من زشت نبودم .. من بی شخصیت نبودم .. من بد نبودم .. فقط چاق بودم .. تنها گناهم که به خاطرش عذاب کشیدم چاقی بود گناهی بود در عین بی گناهی.... با بغض و اشک رو به ماهان گفتم: من .. من فقط چاق بودم ... دیگه نمی خوام به اون حالت برگردم. حاضرم دیگه هیچ وقت غذا نخورم اما دوباره اون حسای بدو تجربه نکنم. نمی خوام به خاطر یه بچه یه حاملگی دوباره چاق بشم. بغض کرده در حالی که سعی می کردم اشکامو پنهون کنم سریع قدم برداشتم تا از کنار ماهان رد شم و خودمو به اتاقم برسونم. از کنار ماهان که خواستم رد شم مچ دستمو گرفت. پهلو به پهلو ایستاده بودیم. برگشتمو با چشمهای خیس یه وری نگاش کردم. ناراحت بود وغمگین. با یه صدای آروم و فوق العاده آرامش بخش گفت: تو همون موقع هم که چاق بودی به نظرم از همه دخترا خوشگل تر بودی. خوشگل؟ خوشگل بودم ... وقتی چاق بودم خوشگل بودم ... نفسهام تند شده بود .. نمی دونم به خاظر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۴ عصر
ناراحتی و عصبانیت چند دقیقه پیشم بود؟؟؟ به خاطر حرفی که ماهان زده بود یا نگاه عجیب و خاصی که بهم می کرد. نمی دونم وقتی هیجان زده ام وقتی گیج و بهت زدم قیافه ام چه جوری میشه. هر جوری که بود باعث شد ماهان آروم پلکهاش و ببنده و یه نفس عمیق بکشه. ماهان: تو مامان فوق العاده ای میشی آنا. این و گفت و سریع دستمو ول کرد و از آشپزخونه رفت بیرون. گیج و مبهوت تو جام مونده بودم. هنوز نتونسته بودم با حرفهاش .. با نگاهش و با لحنش کنار بیام ... تو شوک بودم که کیانا صدام کرد. کیانا: آنا کجایی؟؟؟ حواست نیستا. چی شده؟ چرا خشکت زده؟ به خودم اومدم. به زور یه لبخندی زدم و گفتم: نه خوبم ببخشید نشنیدم صدام کردی. یه تکونی به خودم دادم و شربتا رو ریختم تو لیوان و دوتاییی رفتیم بیرون. تو کل مهمونی مدام چشمم می رفت سمت ماهان اما هر بار که می دیدمش تو فکر بود. حتی برای ظاهر سازی هم به حرفهای بقیه گوش نمی داد. هر چی هم کیا باهاش حرف می زد نمی فهمید. خیلی دوست داشتم بدونم به چی فکر می کنه. دوست داشتم اون لحظه که تو آشپزخونه بود حرفش و می زد. نمی دونم .. دیگه نمی دونم این حسی که دارم، این حسی که فکر می کنم ماهان بهم داره واقعیت یا توهمات منه یا چیزیه که من دوست دارم بدونم و ببینم و حس کنم .... فکر می کنم خیالاتی شدم و همه این لحظات و مهربونیهای ماهان و تو خواب می بینم. همه اشم به خاطر این سکوت مسخره ماهانه. من اگه پسر بودم هیچ وقت لالمونی نمی گرفتم. آی اگه پسر بودم ... می رفتم همچین ماهان و می زدم که زوری لب وا کنه و هر چی حس تو قلبشه رو بریزه بیرون. خوشحالی آنا اعتراف زوری به چه دردت می خوره. اصلا" کدوم اعتراف؟ اینکه تو به خودت اعتراف کردی که ماهان و دوست داری و از اون موقع همه کارهای ماهان و می زاری به حساب محبت همراه با دوستداشتن یه مرد به یه زن دلیل نمیشه که حس ماهان هم همین باشه. اه آنا بمیری .. دوست دارم الان این صدای روشنگر تو کله امو شوتش کنم تو دیوار که همیشه تو لحظه های حساس این جوری گند می زنه به حالم. تا آخر مهمونی ماهان ساکت بود. برعکس من سعی می کردم از همیشه بهتر و تاثیرگذارتر باشم. نه به خاطر خانواده کیا نه ... به خاطر ماهان. چون با اینکه تو این دنیا نبود انگاری اما با هر تکون من با هر حرکت من با هر حرف من نگاهش دنبالم می چرخید. یه نگاه عجیب و شاید گیج. نمی دونم من توهم زده بودم یا واقعا" نگاهش غم داشت. نمی دونم. آنا تو کلا" نمی دونی. خانواده کیا بسیار از بنده خوششون اومده بود. هی آنا ، آنا جون می کردن. ماهانم هی بهشون چشم غره می رفت. آی حال می داد آی حال می داد. البته حواسم بود که فردا که پریسا رو می بینم که آمار خاندان مهربان و بهش بدم از این شیرین بازیهای خودم هیچی نگم. چون کتکه رو شاخش بود. همین الانشم هر نیم ساعت زرت زرت زنگ می زد ببینه چه خبره. دیوانه می گفت از مادر خواهرش عکس بگیرم بهش نشون بدم. بچه کلا" خل و چل شده بود. البته بودا الان بیشتر شده بود. ولی در کل خانواده بسیار خوب و مهربون و خونگرمی بودن. من که خیلی خوشم اومد. آخر شبم رفتن. خاله که انگار انرژی گرفته بود. در کل شب خوبی بود و من چقدر تو خلوتم به جمله ماهان فکر کردم و از ذوقم خندیدم. واقعا" عشق همینه که با یه جمله یه حرف، یه نگاه برای ساعتها پر انرژی باشی و احساس خوشبختی کنی. تو این یه هفته زندگی روال خودش و داره. میرم شرکت، میرم دانشگاه، ماهان هر روز سر ساعت به زور می فرستتم باشگاه. حتی وقتی که جلسه داریم و یا سرمونم خیلی شلوغه بازم نمی زاره از زیرش در برم و یا خودش می رسونتم دم در باشگاه یا همون موقع زنگ میزنه آژانس بیاد ببرتم. همه چیز خوبه و اضافه شدن یه دوست خوب هم این خوبی و خوشی و زیاد کرده. خواهر کیا واقعا" دختره خوبیه. خیلی مهربونه. حقا که موقع فامیلی تعیین کردن به این خانواده بهترینش و دادن. مهربونی از سر و روشون می باره. کیانا خیلی شاد و شیطونه. برعکس آرشام که آرومه. همه اش آدمو می خندونه. فردای شب مهمونی وقتی از شرکت اومدم خونه یه 10 دقیقه بعد کیانا اومد خونه خاله. هم خوشحال شدم هم تعجب کردم. از کجا می دونست من کی میام خونه؟ وقتی ازش پرسیدم یه لبخندی زد و گفت: راستش کشیک تو می دادم. از کیا هم پرسیدم. باهات کار مهمی داشتم. کنجکاو شده بودم. چی کار داشت که این جوری آمارمو گرفته بود؟ منتظر موندم تا بگه. کیانا: راستش امروز صبح کیا در مورد دوستت پریسا با من و مامان صحبت کرد. ابروهام پرید بالا و گوشام تیز شد. پس بگو چرا کیا امروز دیر اومده بود. من: خوب .... کیانا: راستش من و مامان به کیا اطمینان داریم. پسر عاقلیه و ما خیلی خوشحالیم که بالاخره تونست جفتش و پیدا کنه. این جور که از برق چشمهاش موقع حرف زدن در مرد پریسا پیدا بود انگاری خیلی هم دوستش داره. و از اونجایی که ما دیشب یه شناخت نسبی نسبت به تو پیدا کریدم و تو هم که خیلی گلی و پریسا هم دوست توئه یه جورایی خیالمون راحت تره. الان اومدم یه خواهشی ازت بکنم. راستش من از صبح که کیا حرف پریسا رو زده دارم از فضولی میمیرم که ببینمش. به کیا که گفتم پسره خبیث فقط برام ابرو بالا انداخت و گفت به وقتش. بی شعور میدونه من تا اون موقع می میرم از فضولی. الان اومدم دست به دامن تو بشم تا شاید تو بتونی یه کاری برام بکنی. کیانا خودش و رو مبل کسید جلو و اومد سمت منو دستمو که روی پام بود و گرفت بین دستهاش. چشمهاش و ریز کرد و گفتک آنا جونم ترو خدا یه قراری بزار من پریسا رو ببینم. به خدا نم یخوام خواهر شوهر بازی در بیارم. من اصلا" بلد نیستم. دوست دارم با زن آینده برادرم بیشتر آشنا شم. به نظر من نقطه اتصال یه خانواده نه روابط خونیه نهه یه عقدی که یه دختر و یا یه پسر و به خانواده ی دیگه ای وصل میکنه. من معتقدم دوستی و محبت بین آدمها از هر اتصالی قویتره. الانم دلم می خواد با پریسا آشنا بشم و باهاش دوست بشم. من خواهر ندارم خیلی دلم یه خواهر خوب می خواد. یکی مثل تو. بهش لبخند زدم و اون یکی دستمو گذاشتم رو دستش و گفتمک باشه عزیزم بهش می گم. مطمئنم از پریسا خوشت میاد خیلی دختر خوبیه. و همین طورم شد. با پریسا قرار گذاشتیم که به بهانه خرید بریم بیرون. به اصرار کیانا به پریسا نگفتم کیانا خواهر کیاست. موثع معرفی هم فقط گفتم از دوستان خانوادگی خاله ایناست.چون کیانا می گفت: دوست ندارم به خاطر اینکه خواهر کیام باهام رفتار خاصی بکنه. من می خوام خود واقعیشو ببینم. و دید. خود خود پریسا رو که در عین شیطنت خانم بود. پریسایی که عاقل تر از من بود و راحت تر با بقیه ارتباط برقرار می کرد. 10 دقیقه از دیدنشون نگذشته بود که همچین با هم مچ شدن که انگار سالهاست با هم دوستن. حتی سلیقه خرید کردناشونم مثل هم بود. پدر منودر آوردن تا 4 تا لباس خریدن. دیگه پاهام از بس که راه رفته بودم ذوق دوق می کرد. آخرش موقع خداحافظی کیانا پریسا رو سفت بغل کرد و گفت: من واقعا" خوشحالم که قراره همچین دختر ماهی خواهرم بشه. بالاخره کیا از خودش یه عرضه ای به خرج داد. انصافا" باید بگم خیلی خوش سلیقه است. پریسا بدبخت با دهن باز داشت به کیانا نگاه می کرد که بدجنس می خندید. بعد از چند لحظه که به خودش اومد به جای اینکه خانم بشه و آروم و سر به زیر بشه یه جیغی کشید و افتاد دنبالم که بزنتم که چرا بهش نگفتم. منم از ترسم مدام دور کیانا می چرخیدم و کیانا هم که ریسه رفته بود از خنده. خدایی عروس این مدلی نوبره والا. اما عجیب این عروس و خواهر شوهر آینده با هم دل و قلوه می دادن. خلاصه اینکه الان که یه هفته گذشته و این دوتا دوستای جون جونی شدن با هم. امروز کیانا زنگ زده گفته شب بیاین خونه ما شب نشینی. بعد با ذوق گفت: مامانم می فرستم پیش سیمین جون که راحت باشیم. می خوام کلی حال کنیم. به پریسا هم گفتم بیاد. امشبم خونه ما بمونید. من: وا کیانا حالت خوبه؟ خونه ماهان و شما یه طبقه فاصله داره فقط بر می گردیم خونه دیگه. کیانا: نخیرم نمیشه که سر صبح برید خونه من می خوام تا صبح بیدار باشیم. فردا هم که تعطیله بهانه نیارید. شب منتظرتونم. این و گفت و دیگه نزاشت من یکم ابراز وجود کنم. بعد شرکت با ماهان رفتیم دنبال پریسا و 3 تایی رفتیم خونه ماهان اینا. چه معنی داشت عروس آینده زودتر از بقیه بدو بدو کنه بره خونه دوماد آینده اونم تنها تنها .... دخترا چه پررو شدن این روزا. بنا به این دلایل من مثل یه مامان خوب عمل کردم و تحت نظارت خودم پریسا رو آوردم خونه ماهان اینا که بعد از اینکه ماها حاضر شدیم 3 تایی بریم بالا. موقعی که داشتم حاضر می شدم پریسا مدام غر می زد. طاقتش تموم شده بود و می خواست زودتر بره. نه که فکر کنی دلش برای کیا تنگ شده ها نه. داشت می مرد از فضولی دیدن خونه اشون. زیر غرغای پریسا حاضر شدم و یه آرایشی هم کردم. یه تاپ سبز یشمی پوشیدم با یه شلوار جین مشکی. موهامم باز ریختم دورم. ماهانم یه تیپ اسپرت زده بود. از اونجایی که قرار بود شبم بمونیم هر کدوم یکی یه دست لباس راحتم با خودمون برده بودیم که برای خواب بپوشیم. آخه کی دفعه اولی که میره خونه کسی پیژامه با خودش می بره؟؟؟ رفتیم بالا و زنگ زدیم. چشمهای پریسا داشت برق می زد. راستش منم فضولیم گل کرده بود. دفعه قبلی که رفته بودم خونه کیا اینا به خاطر اون سوتی کذایی نتونسته بودم اتاقها رو ببینم و امروز می دیدم. زنگ زدیم و منتظر موندیم. در باز شد و کیانا خندون اومد جلوی در. با ذوق سلام کرد. این دختر همیشه شاد بود. تعارف کرد و رفتیم تو خونه بعد از سلام و احوال پرسی با کیا و آرشام تازه وقت کردم به دورو برم نگاه کنم. رو میز اپن پر بود از وسیله. الان اگه با پریسا تنها بودیم حتما" یه سوتی می کشیدم. حالا می فهمیدم چرا این کیانای ناقلا اصرار داشت بیایم و تا صبح به قول خودش بترکونیم. رو اپن بساط مشروب آماده بود. پر بود از مزه و به تعداد گیلاس و شراب قرمز و ودکا و دیگه بقیه رو نمی دونستم چیه. اونقدی بود که برای 20 نفر آدم کفایت می کرد. نمی دونم اینا در مورد ما چی فکر کرده بودن. اگهع همه اینا رو یم یخواستیم بخوریم که همه کارمون به بیمارستان می کشید. کیانا بریا راحتی ما و بیشتر خودش آرش و مامانش و فرستاده بود پایین پیش خاله. قبل اومدن فرخنده خانم با لبخند و چشمک گفت خوش بگذره بهتون. الان معنی چشمکش معلوم شده بود. می دونستا اینجا چه خبره. آهان یه چیزی دیگه اینکه وقتی کیا فهمید کیانا سر خود پریسا رو دیده یه روز مامانش برد بیرون که پریسا رو رسما" بهش معرفی کنه و من نمی دونم این پریسا مارمولک چه جوری برخورد کرده بود که این زن تا می دتش مدام عروسم گلم و پریسا جون از زبونش نمی افتاد. خدایی پریسا تو خانمانه رفتار کردن خیلی خیلی بهتر از من بود. در کل مامان پسند بود. نشستیم دور هم و اول یکم حرف زدیم. کیانا بلند شد یه اهنگ آروم گذاشت و دوباره اومد کنارمون نشست. رو به من و پریسا گفت: خیلی خوش اومدین. انقده دلم بریا این دور همیا تنگ شده بود. کلی برنامه چیدم برای امشب. البته کلی هم نه ولی می خوام یکم حال کنیم. علل حساب بلند شید بریم یه لب تر کنیم و شنگول شیم. این و گفت و یه چشمک زد بهمون و بلند شد و دست من و پریسا رو هم کشید و بلندمون کرد. پسرا که همون اول جمع شده بودن دور بساط و جلسه گرفته بودن بریا خودشون. کیانا یکی یه گیلاس برامون ریخت و داد دستمون. من موندم و گیلاسی که نمی دونستم باهاش چی کار کنم. روم نمیشد به کیانا بگم نمی خورم. پریسا نفله هم فهمیده بود و رفته بود کنار کیا ایستاده بود و برام ابرو بالا می نداخت. کیانا خودش رفت نشست کنار آرشام. من تک و تنها نشسته بودم و با غصه به گیلاسم نگاه می کردم. تا اینجا که کیانا رو شناخته بودم فهمیدذه بودم که نه تو کارش نیست. نم یخوام و نمیام و نمی خورم حالیش نبود. اگه می گفتم مشروب خور نیستم به زورم که شده می ریخت تو حلقم. فقط همین یه اخلاق کوچولوش یکم بد بود. در کل خیلی ماه بود. لبمو به دندون گرفته بودم و دودستی گیلاس و چسبیده بودم و غصه می خوردم. کیانا هم هر 30 ثانیه بر می گشت سمتم و می گفت: بخور دیگه. هیم گیلاسشو می کوبید به گیلاسم و سلامتی و اینا می گفت. دیگه برای بار دهم که برگشت و گفت بخور ما همه منتظر توییم فهمیدم که راه دررو ندارم و امشبه باید کله پا بشم. چون همه گیلاساشون و تموم کرده بودن و منتظر من مونده بودن که منم بخورم و دور بعد و بریزن. دستام سفت دور گیلاس چسبیده بود. دیگه پی تگری زدن و به تنم مالیده بودم. از مشروب متنفر بودم بوی الکل حالمو بد می کرد اما چاره ای نداشتم. چشمهامو بستمو مثل کسی که می خوان اعدامش کنن زیر لب زمزمه کردم: خدایا خودت امشب و بخیر بگذرون و شرفمو حفظ کن. با دستهای سفت شده گیلاس و به زور با چشمهای بسته آوردم بالا. یه نفس عمیق کشیدم و گیلاس و گذاشتم رو لبم که بخورم. آماده بودم که مایع بد بو رو بریزم تو حلقم که یهو گیلاس از دستم در اومد. یه لحظه فکر کردم نخورده فشارم افتاده و بدنم سست شده و گیلاس از بین دستام افتاد پایین. با ترس چشم باز کردم و به پایین و جای احتمالی که گیلاس افتاده بود و نگاه کردم. اما از گیلاس خبری نبود. یه گیلاس خالی اومد بین دستهام. با تعجب به گیلاس خالی نگاه کردم و سرمو بلند کردم ببینم کی گیلاس و گذاشته تو دستم. ماهان کنارم ایستاده بود و گیلاس پر من و به لبش برده بود و یه نفس سر کشید. با بهت نگاش کردم. چه نفسییییییییییییی ای جونممممممممم.... ماهان گیلاس و تا ته سر کشید و پشت بندش یه چیپس گذاشت دهنش برگشت سمت منو آروم گفت: نگران نباش من ساقیم نمی زارم بهت مشروب بدن. قدرشناس بهش لبخند زدم. خدا رو شکر کسی نفهمیده بود. بعد از اینکه همه گیلاسهای خالی و جمع کردن ماهان شروع کرد برای همه مشروب ریختن. هم سرشون به کار خودشون گرم بود و غیر من هیچ کس حواسش به ماهان نبود. ماهان همه گیلاسها غیر یکی و پر مشروب کرد و تو گیلاس آخری خیلی شیک و ریلکس بدون جلب توجه بقیه شربت گیلاس ریخت. بعدم موقع تقسیم اون گیلاس شربتیه رو گذاشت جلوی من. یه لبخند بهم زد و منم خوشحال درجا گیلاسمو گرفتم تا ته سر کشیدم. کیانا: وایییییییییی ... آنا این کاره ایا ... نه به اون طول دادنت نه به این یه نفس سر کشیدنت. خفه یشی دختر. یکم آرومتر بخور. بزار ما هم بهت برسیم. فقط دندونامو بهش نشون دادم. پریسا ولی با ابروهای بالا رفته مشکوک نگام می کرد. می دونست من مشروب خور نیستم. منم بهش چشم غره رفتم و رومو برگردوندم. الاغ منو ول کرد رفت چسبید به کیا. حالا انتظار داره سر از کار من در بیاره. عمرا" بهت بگم چی خوردم. والا من نمی دونم این دختر پسران گل ما برای گرم شدن نیاز به چند تا گیلاس از این زهرهه ماریه داشتن که هی گیلاس می نداختن بالا. کم کم هر کی گیلاس به دست می رفت سمت مبلها و می نستن روش. کیانا خوشحال گفت: خوب حالا که همه گرم شدیم میگم چه طوره بازی کنیم. بیاین پانتومیم بازی کنیم خیلی حال میده. خودش ذوق زده بدون اینکه منتظر جواب باشه گروه بندی کرد. ماهام به سان گوسفندان مطیع رو حرف میزبان حر ف نزدیم. من و کیا و ماهان یه گروه شدیم و کیانا و آرشام و پریسا یه گروه. اول قرار شد ما اجرا کنیم. کیا بلند شد رفت سمت پیانا اینا و کیانا هم دم گوشش یه چی گفت. کیا صاف ایستاد و یه چشم غره توپ به کیانا که با نیش باز براش ابرو بالا می نداخت رفت و گفت: کیانا خجالت بکش... مراعات کن امشب و ... بعد با ابرو به پریسا اشاره کرد. پریسا هم نامرد سریع گفت: مراعات نمی خواد که بازیه خوب. کیا هم یه پشت چشم برای پریسا رفت و برگشت سمت ما. من و ماهان منتظر بودیم ببینیم چی کار می کنه. یهو نشست رو پاهاش و قیافه اشو جمع کرد و انگار داره یه کارهایی می کنه. من که با چشمهای گرد داشتم به حرکاتش نگاه می کردم. باورم نمیشد کیا آقای دکتر مهندسمون همون استاد دانشگاه این حرکت و انجام بده. می فهمیدم داره چیو نشون میده ها اما روم نمیشد بگم. ماهان بلند گفت: تو دستشویی نشستی داری زور می زنی؟؟؟ من قرمز شدم و کیانا اینا غش غش زدن زیر خنده. کیا برگشت و بهشون با اخم گفت: زهر مار. بعد برگشت سمت ماهان و با سر اشاره کرد که یعنی آره. بعد از یه جایی تو هوا شرع کرد کشیدن و جدا کردن یه چیزی و بعد هم خود عملب و انجام داد. ماهان هم با خنده گفت: دستمال توالت؟؟؟ کیا مثل فنر از جاش پرید و گفت: آره همون بود.... کیانا اینا هنوز داشتن می خندیدن. کیا قرمز اومد نشست کنارمون. منم سرم پایین بود و ریز می خندیدم. راستش خجالت می کشیدم از کیا. بعدی نوبت پریسا بود. کیا هم نامردی نکرد و بهش گفت: اتو زدن و نشون بده. پریسا معترض گفت: کیا ... کیا تکیه داد به مبل و گفت: چیزی که عوض داره گله نداره. پریسا هم چشم غره رفت و رفت که نشون بده. اول جلوی یه آینه فرضی ایستاد و کلی آرایش کرد و بعد کیف به دست از خونه فرضیش اومد بیرون. حالا راه رفتنش خنده داشت. لبهاشو غنچه کرده بود و داده بود جلو و قدمهاش و ضربدری بر می داشت و با عشوه راه می رفت. بعد ادای خیابون و ماشینا رو در آورد و بعد از رد کردن چند تا ماشین بالاخره سوار یکیشون شد. تو این فاصله هم کیانا و آرشام ریزه ریزه می گفتن که داره چی کار می کنه. یهو کیانا پرید بالا و گفت: اتو زدن؟؟؟ پریسا صاف شد و با لبخند گفت: خودشه ایول .... رفت جلو و دستهاشون و کوبوندن به هم. اونقدر بازی جذاب بود و اونقدر سرگرم شده بودیم که اصلا" نفهمیده بودیم کی زمان گذشت. وای که چقدر خندیدیم. دل درد گرفته بودیم. این بینا بین گیلاسها عهم پر و خالی می شد و بیشتر از همه کیانا خورده بود. رسما" خفه کرده بود خودشو. با چند تا سیگاری هم که پشت بند مشروبا کشیده بود دیگه تعادل نداشت و موقع راه رفتن تلو تلو می خورد. هر چی هم آرشام و کیا می خواستن جلوش و بگیرن نمی شد. کیانا با همون حالش بلند شد و آهنگ شاد گذاشت و دست آرشامم کشید و آورد وسط و شرع کردن دوتایی رقصیدن. بعدم پریسا و کیا رفتن وسط. کیانا تلو تلو خورون اومد و دست منو ماهان و کشید و ما رو برد وسط و خودش با ماهان شروع کرد رقصیدن و منم مجبوری با آرشام رقصیدم. همون شلنگ تخته انداختن. یکم که گذشت انگار انرژی ها ته کشیده بود همه ولو شدیم رو مبلها. حقم داشتیم خوب. ساعت 5 صبح بود. دیگه نا نداشتیم. کیانا دیگه چشمهاش باز نمیشد. تو بغل آرشام ولو شده بود. داشتیم بحث می کردیم که کی کجا بخوابه که کیانا از تو بغل آرشام خودشو کشید بالا و گفت: همه همین وسط جا پهن می کنیم می خوابیم. من می خوام مثل قدیما که با دوستام می خوابیدم بخوابم. حالا هی ماها چشم و ابرو میایم کیانا نمی فهمه. بالاخره زورش بیشتر از همه بود. من نمی دونم آرشام رسما" در نقش بوق ظاهر شده بود. کیانا همه کاره بود و آرشامم حرف نیم زد رو حرفش. خلاصه همون وسط تشک پهن کردی و ماها هم لباسهامون و عوض کردیم و دراز کشیدیم. کیانا و آرشام وسط خوابیدن و من و پریسا یه سمت کیانا و اون سمت آرشامم ماهان و کیا خوابیدن. هر چی کیا گفت بزارید من و ماهان و آرشام بریم تو اتاق من بخوابیم کیانا نزاشت. همه دراز کشیدیم. از دست این کیانا. کلا" شاد بود اما وقتی مست شده بود مشنگ می زد. خواب و بیدار بودم که حس کردم یکی از جاش بلند شد. چشم باز کردم دیدم کیانا بلند شده ایستاده. تو اون تاریکی نمی فهمیدم داره چی کار میکنه اما چون حالش خوب نبود از جام بلند شدم ببینم چرا پا شده. رفتم کنارش و گفتم: کیانا جایی می خوای بری ؟ حالت خوبه؟؟؟ کیانا با چشمهای نیمه باز نگام کرد و گفت: آره می خوام برم دستشویی. دستشویی تو راهروی اتاقهاشون بود. دستش و گرفتم که هدایتش کنم اما اون زودتر از من حرکت کرد. اول رو پای آرشام لگد کرد و جیغش و بلند کرد بعد رو شکم کیا لگد کرد که نعره کیا بدبخت رفت هوا. با صدای داد کیا و آرشام ماهان و پریسا هم بیدار شدن. ماهان بلند شد و یکی از چراغها رو روشن کرد و تونستم یه کوچولو راهمو ببینم. دست کیانا رو گرفتم که نخوره زمین. کیا و آرشام و پریسا تو جاشون نشسته بودن و گیج ماها رو نگاه می کردن. هنوز کامل خواب از سرشون نپریده بود. خواستم کیانا رو بکشم سمت دستشویی که دیدم از جاش تکون نمی خوره. یه بار دیگه هم کشیدمش که صداش بلند شد. کیانا: اه آنا ولم کن می خوام برم دستشویی. من: می دونم عزیزم می خوام ببرمت دستشویی دیگه. دو.باره دستشو گرفتم. دوباره دستش و کشید. کیانا: خودم می تونم. ولم کن. دستش و ول کردم. اگه بازم دستشو می گرفتم جیغش می رفت هوا. کنارش ایستادم که اگه داشت می خورد زمین کمکش کنم. کیانا یه قدم برداشت و رفت رو تشک ماهان ایستاد. گیج گیج بود. مست مست. دستش رفت سمت شلوارش. یهو به خودم اومدم و همزمان منو آرشام با هم رفتیم سمتش. من دستش و گرفتم و گفتم: کیانا داری چی کار می کنی؟؟؟ یه نگاه گیج کرد بهم و گفت: خنگی؟؟؟؟ می خوام دستشویی کنم. من: خوب عزیزم بیا بریم دستشویی. کیانا: آنا گیج می زنیا خوب اومدم دستشویی اگه بزاری کارمو بکنم. جان؟؟؟؟ دستشوییی؟؟؟ تشک ماهان دستشویی بود؟؟؟ اونقدر خنده ام گرفته بود که نمی تونستم درست حرف بزنم. پریسا و کیا و ماهان که بلند بلند می خندیدن. آرشام: کیانا عزیزم اینجا که دستشویی نیست. بیا بریم . من می برمن. کیانا با اخم دستشو از تو دست آرشام کشید بیرون و گفت: اه ... آرشام ولم کن تو رو کجا ببرم برو بیرون بزار کارمو بکنم برو ... دوباره دستش رفت سمت شلوارش. مرده بودیم از خنده. اونقدر صحنه جالبی بود که هیچ کدوم نمی تونستیم جلوی خنده امون و بگیریم. آرشام هی قربون صدقه کیانا می رفت ازش می خواست که باهاش بیاد برن دستشویی. کیانا هم با اصرار و لج بازی می گفت من تو دستشویی هستم و برو بیرون. کم مونده بود همون وسز کارشو بکنه. من که ولو شده بودم رو زمین. پریسا بالشتش و گرفته بود تو دهنش که صدای خنده اش خیلی بالا نره. ماهان و کیا هم که جای خود ریسه رفته بودن. آخرم آرشام دید حریف کیانا نمیشه دست انداخت زیر زانوش و کیانا رو انداخت رو کولش و بردش دستشویی. کیانا هم از شونه آرشام آویزون بود و مدام جیغ و داد می کرد که : بابا من دستشویی دارم منو کجا می بری. بزار برم دستشویی کارمو بکنم. آرشام به هر ترتیبی بود این کیانا رو برد دستشویی. کیا رو به ماهان گفت: داداش انگاری تشک تو بد فاز دستشویی میده. بپا تا صبح خراب کاری نکنی. آرشام بالاخره موفق شد و بعد یکم با کیانا برگشتن. آرشام کیانا رو نشوند رو تشکش. کیانا با چشمهای خمار یه نگاه به تک تکمون کرد و گفت: شماها خواب ندارین؟؟؟ بخوابین بزارین ماها هم بخوابیم دیگه چقدر سر و صدا می کنید. خوابمون و پروندین. ماها دیگه پوکیدیم از خنده. بعد کلی خنده چراغا رو خاموش کردیم و خوابیدیم. یه بار که با خاله نشسته بودیم جلوی تلویزیون و داشتیم سریال کره ای نگاه می کردیم. تو سریال این دختر داستان برای تولد دوستش یه کیک شکلاتی درست کرد که قیافه اشم دل آدمو آب می کرد. من که دهنم آب افتاده بود. خاله با یه آهی گفت: انقده دوست دارم یه بارم که شده برای تولدم یا سالگرد ازدواج از این کیک خونگیا داشته باشیم. اما این حمید اهل کیک گرفتن و درست کردن نیست. سر هر مراسمی من و خرکش میکنه می بره شام بیرون. نمیگه یه بار تو خونه باشیم یه کیکی بگیریم یه جشن خودمونی بگیریم. این و که خاله گفت انقده دلم براش سوخت. امروز صبح قبلا از اینکه من و ماهان بریم خاله گفت: امروز عصری زودتر بیاید خونه چون سالگرد ازدواجشونه و می خوان عصری برن خرید و شامم بیرون بخورن. کلا" دوست ندارم سر خر باشم. هر چند معمولا" سر خر مامانم اینا هستم. اما دیگه خاله اینا زشته. یه نگاهی به ماهان کردم و با اشاره بهش فهموندم یه کاری بکنه نریم امشب. ماهانم سریع گرفت مطلب و گفت: نه مامان جان شما برید من و آنا کلی تو شرکت کار داریم. برید بهتون خوش بگذره. خاله یکم اصرار کرد و بعد که دید منم حرف ماهان و می زنم کوتاه اومد. تا از در اومدیم بیرون رو به ماهان گفتم: ماهان امشب زود میایم خونه؟؟؟ یه ابروی ماهان رفت بالا و شیطون گفت: امشب که خونه کسی نیست چرا زودتر بیایم؟؟؟ اخم کردمو با دست کوبوندم به بازوش که نیششو ببنده. من: گمشو بی ادب. کار دارم خوب. می خوام برای خاله اینا کیک درست کنم. بعدم قضیه فیلم و اینا رو گفتم. هی ماهان گفت: میریم کیک آماده می خریم اما من به اصرار گفتم نخیر نمیشه و من خودم باید کیک درست کنم. ماهانم دید حریف من نمیشه گفت: باشه اما من که می دونم کیک درست کردن بلد نیستی. راست می گفت بلد نبودم. اما تو شرکت کلی تو اینترنت سرچ کردم و چند مدل کیک شکلاتی پیدا کردم. عصری هم موقع برگشت با ماهان رفتیم مواد لازمو خریدیم. یه قالب خوشگلم گرفتم که کیکم خوش فرم در بیاد. رفتیم خونه و من سریع لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه. تو شرکت روش پخت و پرینت گرفته بودم و گذاشتم رومیز. وسایل و از تو نایلون در آرودم. خم شدم رو روش پختو آروم خوندمش. من: خوب ... بزار ببینم این چی میگه ... سینی فر را با یک برس آشپزی چرب کنید. فر را روشن کرده و در درجه حرارت 140 درجه سانتیگراد قرار دهید. ماهان: مطمئنی می تونی؟؟؟ سرمو بلند کردم و یه نگاه بهش کردم و گفتم: پس چی که می تونم. یه کیک ساده است دیگه. ماهان شونه ای بالا انداخت و چرخید که از آشپزخونه بره بیرون. دوباره به دستور پخت نگاه کردمو یادم اومد که بلد نیستم با فر کار کنم. تندی گفتم: ماهان .... ماهان برگشت سمتم. سعی کردم یه لبخند ملیح بزنم و با خر کننده ترین لحنم بگم: میشه فرو برام روشن کنی؟؟؟ اما ماهان زرنگتر از اینا بود. بدجنس خندید و گفت: بلد نیستی با فر کار کنی نه؟؟؟ سریع لبخندم جمع شد و با اخم گفتم: فر شما رو بلد نیستم. یه ابروش و برد بالا و گفت: گاز شمام که همینه. نیشش و باز کرد. چشمهامو ریز کردم و دفاعی گفتم: خوب که چی؟ بلد نیستم. چی میگی؟؟؟ بلند خندید و اومد سمتم و بینیمو خوشحال کشید و رفت سمت فر. ماهان: خوب آنا خانمی من که گفتم بلد نیستی حرص خوردن نداره عزیزم. چشم خودم روشن می کنم. با اخم بینیمو می مالوندم. با حرص گفتم: تو آخر این دماغ منو از جاش می کنی. اونوقت هیچکی نگام نمیکنه و رو دست مامانم می مونم. برگشت سمتم و یکم چشمهاش و ریز کرد و جدی گفت: بهتر .... چشمهامو گرد کردم. من: بهتر که بی دماغ شم؟؟؟ ماهان یه اخمی کرد و خم شد سمت فر و آروم گفت: بهتر که کسی نگات نکنه. زیر لب گفتم: دیوونه .... به ماهان گفتم رو چند تنظیم کنه و ماهان درستش کرد. بعدش رفت بیرون و به عشقش رسید. همون ولو شدن رو مبل جلوی تلویزیون. من نمی دونم اونجا چه حسی بهش میده که سر و تهش و بزنی ولوئه رو این مبله. دیگه کم کم به این مبله هم حسودیم میشه. وای آنا داری دیوونه میشی. تمام.... قالبمو روغن مالی کردم و گذاشتم تو فر. خوب حالا باید چی کار کنم؟؟؟ کله امو کردم تو برگه و خوندم. شکلات های سیاه را در یک قابلمه کوچک قرار داده و روی گاز بگذارید تا آب شود. سپس قهوه را با کمی آب سرد حل کرده و داخل قابلمه شکلات بریزید. با حرارت کم این مایع را داغ کنید تا زمانیکه شکلات ها کاملا آب شوند. یه شیر جوش در آوردم و گذاشتم رو گاز. زیرش و روشن کردم و شکلاتها رو ریختم توش. بقیه چیزای تو دستور کار و هم ریختم توش .... دوباره رفتم سراغ روش کار. در حالیکه شکلات های در حال آب شدن هستند ، دو نوع آرد را با هم مخلوط کرده و جوش شیرین ، شکر و پودر شکلات را نیز به آن اضافه کنید. این خمیر را با دست هم بزنید. حالا تخم مرغ ها را نیز به آنها اضافه کرده و سرشیر را نیز در کاسه بریزید. کارهایی که نوشته بود و انجام دادم اما مگه این آردا با هم مخلوط میشدن؟؟ رو میز یه کاسه بزرگ گذاشته بودم و آردا رو ریختم توش. بقیه رو هم بهش اضافه کردم. با هر حرکت قاشق تو کاسه این پودرها یه دور می رفتن هوا و میومدن پایین و از کاسه پرت می شدن بیرون. گفتم بزار تخم مرغا رو بریزم با سرشیر شاید این گردا بمونن تو کاسه. کل میز و آردی کرده بودم. میز قهموه ای سوخته سفید شده بود و لباسهامم سفید بود. مجبور شدم یکم دیگه آرد بریزم تو کاسه. چند تا تخم مرغ شکوندم و سرشیرم ریختم توش. اما هر کار می کردم با قاشق هم نمی خورد. منم دستمو تمیز شستم و با 5 تا انگشت افتادم به جون مخلوط آردم. الان بهتر مخلوط می شدن و بیشترم می پاشیدن بیرون. خم شده بودم رو کاسه و کله امو برده بودم رو کاسه و با دقت ورزش می دادم و سعی می کردم مخلوطشون کنم. موهام از دو طرف پیشونیم ریخته بودن رو صورتمو و عصبیم می کردن. با دستهام موهامو دادم عقب. اما همین که خم میشدم دوباره میومدن تو صورتم. یادم افتاد که از این شکلات مایع گرفتم از اینایی که پمپی میرییزه بیرون. برای بیشتر شکلاتی کردن کیکم. رفتم آوردمش و خواستم بریزم تو کاسه اما هر چی فشارش می دادم بیرون نمیومد. سرش قوطی شکلات و پیچوندم. سرش باز بود اما انگار گیر داشت. دودستی گرفتمش و آوردم بالا تا از اون سوراخ درش که مثل سر سس بود نگاه کنم ببینم شکلاته بالا میاد یا نه. تو یه لحظه بی هوا یه فشاری به بدنه شکلاته دادم و شکلاته مثل چی فوران کرد و پاشیده شد تو صورتمو لباسم. تو اون لحظه تنها چیزی که عقلم فرمان داد بستن چشمهام بود و جیغ کشیدن. قوطی شکلات و پرت کردم رو میز و با دست سعی کردم شکلاتای تو صورتمو پاک کنم اما انگار بدترش کردم و بیشتر پخش شد. با صدای جیغ من ماهان پرید سمت آشپزخونه و با هول گفت: آنا چی شده؟؟حالت خوبه؟؟ سوخ ..... یهو ماهان ساکت شد. با ساعدم سعی کردم چشمهامو پاک کنم تا بتونم بازشون کنم. ساعدمو کشیدم به چشمهامو آروم بازشون کردم. ماهان جلوی در آشپزخونه ایستاده بود و مبهوت به من نگاه می کرد. یهو منفجر شد و پق زد زیر خنده. قهقهه می زد و میومد جلو. ماهان: وای آنا خواستی یه کیک درست کنیا ببین با خودت چی کار کردی؟؟؟ می خواستی کیک درست کنی یا آنای شکلاتی؟؟؟؟ شکلات و آرد از سر و صورت و موهات می ریزه. شدی مثل این خرس شکلاتیها .... اینا رو می گفت و میومد سمت میز و قهقهه می زد. تا گفت خرس شکلاتی یهو آتیش گرفتم. بی شعور ... با حرص دستمو بردم تو کیسه آرد و یه مشت ازش برداشتم و با همه حرصم پرت کردم تو صورت ماهان. ماهان در حین خندیدن یهو صورتش پر گرد سفید شد و چون دهنش به خاطر قهقه اش باز بود بیشتر آرد رفت تو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۵ عصر
دهنش. ماهان فوری دهنش و بست و خم شد و شروع کرد به سرفه کردن و تف کردن آردا بیرون. تو همون حالت گفت: آنا خیلی .. بد جنسی .. این آرده چیه.. آخه .. خودت شکلات خوردی .... به من آرده کوفت دادی .... بدجنس خندیدم و خبیث گفت: ماهان خان اگه خیلی دلت شکلات می خواد حرفی نیست... دست بردم سمت شکلاته و برش داشتم. ماهان تازه تونسته بود از شر اون آردا خلاص شه. یه دستی به صورتش کشید و صاف ایستاد و برگشت سمت من و تا خواست یه چیزی بهم بگه شکلات و آوردم بالا و با همه زورم فشارش دادم. شکلاتا مثل چی پاشیده شدن تو صورتش. جیغش رفت هوا. عشق می کردم با دیدنش. غش غش می خندیدمو با همه زورم به شکلاته فشار می آوردم. خیلی شیک کل شکلاته رو خالی کردم تو صورتش. واسه خودم تو هوا ظرفه رو می چرخوندم و به صورت دایره می گردوندمش که خوشگل بشینه تو صورتش. ماهان دستش و بالا آورده بود تا جلوی صورتش. که جلوی شکلاتا رو بگیره. کل دستش شکلاتی شده بود. با حرص داد کشید: آنا می کشمت نکن .. میگم نکن ... اما من بدجنس تر با هیجان گفتم: می کنم. حقته تا تو باشی که دیگه مسخره ام نکنی. خیلی خوشگل شدی. ماهان: آنا میکشمت .. زبونم و درآوردم براش و خوشحال گفتم: هیچ کاری نمی تونی بکنی ... تقریبا" کل شکلات و خالی کردم تو سر و صورتش. دیگه شکلات نمیومد بیرون. گرفتم جلو صورتم که ببینم تموم شده یا باید بیشتر فشارش بدم. ماهان: چی شد؟؟؟ تفنگت خالی شد؟؟؟ حالا بی سلاح بازم بلبل زبونی می کنی؟؟؟ الان نشونت می دم شکلاتی کردن من چه عواقبی داره. این و گفت و اومد سمت میز و خواست بیاد سمتم. وای می دونستم دستش بهم برسه بیچاره ام میکنه. از ترس یه جیغی کشیدم و جفت دستامو کردم تو ظرف آرد و مشت مشت پاشیدم تو صورتش. ماهان فقط سرش و تکون می داد و جاخالی می داد تا آردا تو چشماش نره. چرخیدم دو ر میز. ماهانم رسید به آرد و اونم با مشت آرد پاشید بهم. وضعیتی شده بود. هی می چرخیدیم دور میز و هر کی می رسید به کیسه آرد دوتا مشت آرد می گرفت و می پاشید به اون یکی. یهو ماهان تند چرخید و من که واسه خودم از سمت راست می چرخیدم دور میز و به خیالم از ماهان دور میشدم بات چرخش برعکس و بی هوای ماهان گیج شده موندم. به جای اینکه از سمت راست بیاد دنبالم از چپ چرخیده بود. دیگه نمی شد بچرخم دور میز. از زور هیجان فقط جیغ می کشیدم و هول می رفتم عقب. ماهانم که فهمیده بود دیگه گیر افتادم و راه فراری ندارم خبیث می خندید. اونقدر رفتم عقب و ماهان اومد جلو که خوردم به کابینتا. دیگه آردی هم نمونده بود برام. ماهان رسید تو یه قدمیم. وای اگه دستش بهم برسه ... تو یه لحظه که صورت خبیثش اومد جلوی صورتم. منم دستهای مخلوط آرد و شکلاتمو آوردم بالا و تند تند مالوندم به صورتش. ماهان صورتش و به چپ و راست می چرخوند که نتونم کثیفش کنم. اما من کوتاه بیا نبودم. هر سمتی که صورتش و می گردوند منم دستمو می بردم تو صورتش. آخر کفری دستهاش و آورد بالا و مچ دستهامو گرفت و تو یه حرکت یه قدم فاصله رو برداشت و جفت من شد و دستهامو با حرص یه فشاری داد و برد عقب و پشت کمرم نگه داشت. یه جیغ کشیدم. دیگه کارم ساخته بود. از ترس چشمهامو بسته بودم. ماهان یه هول کوچیک بهم داد و چسبوندم به کابینت. از ترس خودمو از کمر کشوندم عقب. چشمهامو باز کردم. ماهان چسبید بهم با یه اخم زل زده بود به صورتم. وای وای ماهان اژدها شده . خدایی نابود کردم سر و شکلش و. صورتش تو یه وجبی صورتم بود. نفس نفس می زد. هر دومون به خاطر هیجان نفس نفس می زدیم. از ترسم مظلوم نگاش کردم و گفتم: ماهان جونی ببخشید غلط کردم ... تروخدا کاریم نداشته باش .. معذرت .. معذرت .. معذرت .... ماهان نگاهش و از چشمهام گرفت. رو صورتم چرخوند. به صورت شکلاتیم نگاه کرد. اومد پایین تر. با یه دستش دو تا دستامو گرفت و دست راستشو آورد بالا. دستش رفت سمت گردنم. چشمشم به گردنم بود. گردنبند ستاره امو گرفت بین انگشتاش یکم نگاش کرد. آروم گذاشت سر جاش. دوباره دستش و برد پشتمو دستمو چسبید. تو چشمهام نگاه کرد.مظلوم نگاش کردمو گفتم: غلط کردم ببخشید. سرش و آورد جلوتر. آروم گفت: دیر به فکر افتادیی .... نباید کار و به اینجا می کشوندی ... اونقدر این جمله رو آروم و با یه لحن خاص گفت که نفسم بند اومد. از زور هیجان قفسه سینه ام تند تند بالا و پایین میشد. ماهان خم شد و سرش و آورد پایین. بهت زده مات مونده بودم که می خواد چی کار کنه. یه نگاه عجیب تو چشمهام کرد. نفسهای داغش می خورد به صورتم. گر گرفتم. سرش آروم آروم اومد پایین تر ... خدایا .... آروم خم شد. چشمهاش و بست و نرم لبهای بازشو و گذاشت رو چونه ام و چونه امو کشید تو دهنش .... نفسم بالا نمیومد. چشمهام بسته شد. سرشو آروم کشید عقب. چشمهامو باز کردم. لبهاش شکلاتی بود. زبونش و آرود بیرون و آروم کشید روی لبهاش و شکلاتای روی لبش و با زبون پاک کرد و برد تو دهنش. با یه دستش دستهامو گرفت و اون یکی دستش و آورد بالا و انگشت اشاره اشو مایل کشید رو گونه چپمو همون طور امتدادش داد. کج کشید پایین و کشید رو لبم و تا رو فکم ادامه اش داد و بعد برش داشت. دستش و بالا برد و انگشت شکلاتیش و آروم گذاشت تو دهنش. چشمهاش و بست و یه نفس عمیق کشید و آروم دستش و آورد بیرون از دهنش. نفسهام ریز ریز بالا میومد. خیره شده بودم بهش. حال عجیبی داشتم. تو یه عالم دیگه بودیم. ماهان چشمهاش و باز کرد. دوباره نگاهش رو صورتم چرخید و تو چشمهام ثابت موند. خم شد جلو تر. تو هر ثانیه فاصله اش باهام کمتر میشد. این وسط یه چیز عجیبی هم بود. یه بوی عجیب و خیلی بد پیچیده بود تو خونه. صورتش تو فاصله یک سانتی از صورتم بود که یهو جیغ کشیدم. چشمهام از ترس گشاد شده بود. ماهان تو کسری از ثانیه خودش و کشید عقب. من: ماهان آتیش ... ماهان برگشت و رد نگاهمو گرفت. وای خدایا شیر جوشی که رو گاز گذاشته بودم انگار همه محتویات داخلش سوخته بود و یه دود سیاهی ازش بیرون میومد و هر آن احتمال داشت آتیش بگیره. ماهان سریع رفت سمت گاز و خاموشش کرد و هودم روشن کرد. دیگه هیجانی نمونده بود. حس و حالمون پریده بود و جاش و به ترس داده بود. خاک بر سرت آنا با این نبوغ کیک درست کردنت. خونه رو داشتی به آتیش می کشوندی. بغض کردم. نگاهمو تو آشپزخونه گردوندم. یه نگاه به خودم کردم. دوباره به ماهان نگاه کردم. ماهان برگشته بود و به من که لب ورچیده بغض کرده بودم و چشمهام اشکی شده بود نگاه کرد. چشمش که به من افتاد متعجب گفت: چی شده آنا ... نتونستم جوابش و بدم فقط اشک از چشمهام چکید پایین. ماهان ترسیده و هول تند خودش و بهم رسوند. بازوهامو گرفت تو دستاش و یه تکونی بهم داد که باعث شد بغضم بترکه و اشکم سرازیر بشه. ماهان عصبی با صدایی که کمی بالا رفته بود گفت: آنا چته؟؟؟ چرا داری گریه می گنی؟؟؟ حرف بزن .. گریه کن ... جواب بده .... لبمو گاز گرفتم تا جلوی اشکهامو بگیرم. با بغض به زور گفتم: به آشپزخونه و خودمون گند زدم. کیکمم که درست نشد. شیر جوشم که سوزوندم. می خواستم برای سالگرد ازدواج عمو و خاله سورپرایزشون کنم. دیگه نتونستم ادامه بدم و مثل بچه ها زدم زیر گریه. ماهان یه نفس راحتی کشید و دست انداخت دور شونه هامو خواست بکشتم تو بغلش که تو همون حالت با دماغ بالا کشیده گفتم: نکن کثیفت می کنم. ماهان بلند زد زیر خنده و گفت: یعنی از این کثیفتر هم میشم؟؟؟ این و گفت و کشیدم تو بغلش. سرمو گذاشت رو سینه اش و آروم نازم کرد. ماهان: قربون دل مهربونت بشه ماهان. گلم گریه نداره میریم از بیرون کیک می گیریم که بتونی مامان اینا رو سورپرایز کنی. خوبه؟؟؟ سرمو که رو سینه اش بود چند بار بالا پایین کردم و با این حرکتم صورتم کشیده شد به لباسش و یه جورایی با لباسش صورتمو تمیز کردم. ماهان آروم دستی به سرم کشید و منو از خودش جدا کرد. خم شد و تو چشمهام مهربون نگاه کرد و با یه لبخند گفت: حالا برو بالا و یه دوش بگیر و حاضر شو. منم یه سامونی به این آشپزخونه بدم که شده میدون جنگ. سرمو به نشونه باشه تکون دادم. ماهان آروم بلند شد و با دست منو به سمت بیرون آشپزخونه هدایت کرد. رفتم بالا و وسایلمو جمع کردم رفتم حمام تو آینه حمام که خودمو دیدم تا 5 دقیقه فقط داشتم به قیافه ام می خندیدم. خیلی مضحک شده بودم. صورتم شکلاتی بود. به چونه ام نگاه کردم. چونه ای که به خاطر ماهان شکلاتی نبود. چشمهامو بستم و آروم دست کشیدم به چونه ام. دلم گرم شد. یه حس شیرینی تو تنم پیچید. دست کشیدم روی گونه چپم و از همون مسیری که ماهان انگشتش و کشیده بود امتداد دادم تا انتهاش. گونه ام گر گرفت. لبخند نشست رو لبهام. چشم باز کردم و تو آینه به خودم نگاه کردم. چشمهام ستاره بارون بود. ماهان دوستم داشت. همه این کاراش همه این نگاه هاش همه این حسای قشنگی که داشت و بهم انتقال داد نشونه علاقه اش بود. دوستم داره... ماهان دوستم داره ... سر خوش خندیدم. شیر آب و باز کردم و سرمست و دلشاد دوش گرفتم. رفتم بیرون و لباسهامو عوض کردم. برگشتم پاییین. با دیدن آشپزخونه دهنم باز موند. چه سرعت عملی ... بابا ایول .... آشپزخونه شده بود مثل دسته گل. انگار نه انگار که 30 دقیقه پیش چه افتضاحی به بار آورده بودیم اینجا. ماهان: بریم؟؟؟ برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. ماهان از پله ها پایین اومده بود. یه شلوار جین تیره پوشیده بود و یه بلوز مردونه سورمه ای. یه کت اسپرت مشکی هم روش. خدایی خوشتیپ بود دیگه من چی می گفتم. تو دلم قند آب می کردم. با سر گفتم بریم. دوتایی رفتیم بیرون و رفتیم تو آسانسور. در آسانسور که بسته شد ماهان که کنارم ایستاده بود آروم دستش و از بغل آورد و دستمو گرفت تو دستش. سرم پایین بود. خیره شدم به دستهای قفل شده امون تو هم. درسته که معمولا" تو آسانسور دستهای همو می گرفتیم اما این بار ... این بار فرق می کرد .. این بار .... یه حس دیگه داشت .. یه حس شیرین و قشنگ .... یه دلگرمی خاص. دوست داشتم به بازوش تکیه بدم و سرمو بزارم رو شونه اش ... اوی آنا چقده روت زیاد شده ها پسره یه حرکت کرد تو رفتی تو فاز و حس گرفتی. زیادی به خودت امیدواریا .... ای بمیری صدای روشنگر که همیشه تو حالم می کوبی ...رفتیم تو ماشین و ماهان یه آهنگ شاد گذاشت و خودشم با آهنگ شروع کرد به خوندن و اونقدر ادا در آورد که من ریسه رفتم از خنده. جلوی شیرینی فروشی نگه داشت و پیاده شدیم. وای خدا چه شیرینیهایی چه کیکهایی وایییییییییییییییییی .... با دیدنشونم دهنم آب افتاده بود. دوست داشتم صورتمو بچسبونم به شیشه یخچال شیرینیها. مست دید زدن شیرینیها بودم که ماهان با خنده دستمو کشید و بردم سمت کیکها. با دیدن کیکها تو مدلها و شکلهای مختلف چشمم برق زد. با ذوق دستمو از تو دست ماهان بیرون کشیدم و رفتم سمت شیشه اش. با دقت به همه اشون نگاه کردم. یه کیکی بود روش پر شکلات بود و روشم پودر شکلات تلخ ریخته بودن. نه این خوب نیست. به کیکایی که روشون خامه داشت اصلا" نگاه نکردم. یه کیک می خواستم توشم سیاه باشه و شکلاتی. یه کیک دیگه بود روش شکلات خورد شده ریخته بودن. با ذوق انگشت اشارم و کوبوندم به شیشه و همچین فشار دادمش که انگشتم سفید شد. صورتمو چرخوندم سمت ماهان و با ذوق و هیجان گفتم: همین ، همین و می خوام. این کیک منه. ماهان با لبخند مهربون نگام کرد و آروم یه دستی رو گونه ام کشید و گفت: باشه دختر شیطون همین کیک توئه. به یکی اشاره کرد و کیکه رو نشونش داد که برامون بپیچن.دوباره دستمو گرفت و رفت سمت پیشخون. از تو جیبش کیف پولشو در آورد که حساب کنه. قبل از اینکه بتونه کیفش و باز کنه موبایلش زنگ خورد. از جیبش در آورد و یه نگاه به شماره کرد. با دیدن شماره ابروهاش از تعجب رفت بالا. کیف و داد دست منو خودش یکم فاصله گرفت. ماهان: الو سلام.. خوبی.. مرسی .. -: چه خبر .. کجایی ...من بیرونم ... -: جدی ؟؟؟ همین جا ؟؟؟ الان میام .... گوشیو قطع کرد. سریع پشتمو کردم بهش و پول کیک و حساب کردم. ماهان اومد پیشمو گفت: آنا یکی از دوستام زنگ زده باید برم ببینمش .. ببخشید فوریه.. می تونی خودت برگردی خونه؟؟؟ نگاش کردم. یکم مضطرب بود. سری تکون دادم و گفتم: باشه فقط تونستی زود بیا که خاله اینا رو غافلگیر کنیم. یه لبخند زد و مطمئن گفت: زود برمی گردم. سری تکون دادم و خداحافظی کردم. ماهان تند از شیرینی فروشی زد بیرون و منم آسه آسه کیک و برداشتم و رفتم بیرون. خوب حالا با این کیک باید تاکسی بگیرم. ای تو روحش .... هنوز بالای پله های ورودی شیرینی فروشی بودم و داشتم به خیابون نگاه می کردم. ماشین ماهان اون سمت خیابون پایین تر از شیرینی فروشی پارک بود. در حال گردوندن چشمهام نگاهم رو ماهان که کنار ماشینش ایستاده بود ثابت شد ... این .. این .. ماهانه اما اون ... اون دختره کیه ؟؟؟ روح از بدنم پریده بود. با بدنی سست و دستهای لرزون به ماهان و دختر قد بلند و کشیده ای که با موهای روشن و صورت زیبا کنار ماشین ماهان ایستاده بود نگاه می کردم. داشتن حرف می زدن. بعد دوتایی سوار ماشین شدن و ماهان گازشو گرفت و با سرعت از جلوی شیرینی فروشی رد شد و رفت. تو لحظه آخر یه نظر دختره رو دیدم. خیلی ناز بود. خیلی ملیح بود.دستی چنگ زد تو دلم. قلبمو فشرد. نفس تنگی گرفتم. یه بغض به بزرگی یه پرتقال نشست تو گلوم. چشمهام خیس شد. ماهان رفت. ماهان با اون دختر که 100 مرتبه خوشگل تر و بهتر از من بود رفت. ماهان منو ول کرد و با یکی دیگه رفت. با من اومد و بی من رفت ... ولم کرد .. ماهان ولم کرد .. بدون توجه .. بدون اینکه حتی چیزی بهم بگه .. گفت با دوستش قرار داره.. گفت می خواد دوستش و ببینه ... نگفت دختره .. نگفت خوشگله .. نگفت .... اشکم سرازیر شد. با حرص با پشت دست اشکامو پاک کردم. خفه شو آنا خفه شو. اشک نریز، بغض نکن، گریه نکن. حقته .. هر چی سرت بیاد حقته... کی بهت گفت عاشق ماهان بشی؟؟ کی بهت گفت دوستش داشته باشی؟؟؟ کی بهت گفت برای خودت خیال بافی کنی؟؟؟ کی بهت گفت توهم بزنی و هر حرکت ماهان و برای خودت عشقولانه تعبیر کنی؟؟ نمی دونستی؟؟ نمی شناختیش؟ نمی دونستی ماهان چه جوریه؟؟؟ رفتی مدام جلوش مدام رژه رفتی با چشمهای منتظر که ازشون عشق داد می زد بهش نگاه کردی. پسره دلش سوخت. خنگ که نیست فهمید. شاید گفت همه که هستن آنا هم روش ... بمیری آنا بمیری ... مرده شورتو ببرن با این عاشق شدنت. حالا خفه شو حالا ساکت شو... خفه خون بگیر و زر نزن که حقته خودت کردی خودت خواستی .... با همه وجود سعی کردم خودمو کنترل کنم که گریه نکنم که اشک نریزم. اومدم کنار خیابون و تاکسی گرفتم. تو کل مسیر سرمو تکیه دادم به شیشه و چشمهامو بستم تا به زور جلوی اشکامو بگیرم که نریزن. رفتم خونه. خواستم از پله ها بالا برم اما خیلی عصبانی بودم. خیلی حرصی بودم. یه نگاه به آسانسور کردم. یه نگاه پر اخم. آروم رفتم سمتش دست دراز کردم و دکمه اشو زدم که بیاد پایین. می ترسیدم .. هنوز از آسانسور و تنهایی سوار شدنش می ترسیدم. صدا گفت: غلط می کنی بترسی. بی خود می کنی. این همونه. همون آسانسوری که هر روز با ماهان سوارش میشی. پس چه طور با اون نمی ترسی؟؟ چه طور ماهان باشه خوبه بی ماهان بده؟؟؟ داری خودتو گول می زنی؟ تا کی می خوای آویزون ماهان باشی؟ تا کی؟ تا کی می خوای بهش وابسته باشی و بهش تکیه کنی؟ اون برات نمی مونه. اون تو رو نمی بینه. دیر یا زود میره. بهتره خودت و به نبودنش عادت بدی. بهتره رو پای خودت بایستی. آسانسور تو طبقه ایستاد. آروم دست بردم و درش و باز کردم. چشمهامو بستم و قدم برداشتم تو آسانسور. چرخیدم و برگشتم سمت در. در بسته شد و صدای موزیک پیچید. می ترسیدم. نفسم داشت تند تند میشد و هوا کم. لبمو گاز گرفتم. چشمهامو بستم و بی اختیار دستم رفت بالا و پیچید دور گردنبند ستاره ام. مشتش کردم و بین انگشتام فشارش دادم. حس کردم ماهان کنارمه پیشمه. حتی عطر تنشم حس می کردم. دیگه اکسیژن کم نبود ... دیگه نفسهام بریده بریده نبود. دیگه ترس نبود. یه تکون و ... آسانسور ایستاد. ایستاد و درش باز شد. در و هل دادم و اومدم بیرون. به در بسته آسانسور پشت سرم لبخند زدم. اشک آروم اومد رو گونه ام. الان خودم شدم. آنا ... همون آنای قوی و مستقل .. همونی که گمش کرده بودم. همونی که محبتها و توجهات ماهان باعث شده بود که بره اون ته مه های وجودم. باعث شده بود که بخوام ضعیف باشم. به یه شونه قوی تکیه کنم. که حس شیرین حمایت و با تک تک سلول های بدنم حس کنم. الان شده بودم همون آنا .. همنی که با حامد دوست بود.. همونی که مثل یه کوه بود. کوهی که حامد جلوش ضعیف بود و بهش تکیه می کرد.... من خودم شده بودم.... آنا ... رفتم سمت خونه و در و باز کردم .. خونه تاریک بود. رفتم سمت آشپزخونه. کیک و گذاشتم تو یخچال و رفتم تو اتاقم. رو تختم نشستم و تکیه دادم به پشتی صندلی و زانوهامو گرففتم تو بغلم. دستهامو حلقه کردم دورش و پیشونیمو تکیه دادم به پام. فکر کردم. نفس کشیدم. غصه خوردم. ناراحت شدم و خودمو آروم کردم. یاد محبتها و مهربونیهای ماهان می افتادم. یاد حرفهاش.. نگاه های مهربونش ... خنده های شادش ... نگاه شیطونش ... هر چقدرم بخوام ماهان و از خودم دور کنم اما بازم هست .. تو وجودم .. تو تک تک لحظاتم ... تو بند بند خاطراتم ... با وجودم عجین شده .. کی مثل ماهان منو میشناسه؟ کی مثل اون از نگاهم حرفهامو می خونه ... کی پیدا میشه غیر ماهان بدون اینکه لب باز کنم تا تهش بره ... کی بهتر از اون ترسهامو می دونه ... کی مثل اون می تونه آرومم کنه .... کی .... سرمو از رو زانوم بلند کردم و تکیه دادم به دیوار پشتم. چشمهامو بستم و شعری که با همه وجودم یکی بود و زمزمه کردم. زمزمه کردم و با هر کلمه اش یه خاطره از ماهان اومد تو ذهنم. با هر حرفش یه قطره اشک از بین چشمهای بسته ام بیرون چکید. زمزمه کردم و اشک ریختم برای سبک شدن دل فشرده ام.صدای تو دیدار یه بیشه، آواز سبز برگه صدای تو پر وسوسه مثل شب خونی تگرگه صدای تو آهنگ شکستن، بغضه، یه دنیا حرفه تصویری از آواز صریح غمگین نور وبرفه هیچکی مثل تو نبود،هیچکی مثل تو نبود هیچکی مثل تو منو باور نکرد، هیچکی با من مثل تو، توی نقد شب من سفر نکرد... هیچکی مثل تو نبود، ساده مثل بوی پاک اطلسی... یا بلوغ یک صدا، میون همهمه ی دلواپسی... هیچکی مثل تو نرفت،هیچکی مثل تو نبود، شعرای تنهاییمو هیچکی مثل تو نخوند.. همه حرفام ماله تو،همه شعرام ماله تو... دنیای من شعرمه،همه دنیام ماله تو.... هیچکی مثل تو نبود،هیچکی مثل تو نبود هیچکی مثل تو منو باور نکرد، هیچکی با من مثل تو، توی نقد شب من سفر نکرد... (آهنگ هیچکی مثل تو نبود از گوگوش) لبمو گاز گرفتم. ماهان چرا با مهربونیات با توجهاتت با نگاه هات لوسم کردی؟ چرا؟ حالا من عادت کرده به محبتت چه جوری بی خیالت بشم؟ آنا مجبوری .. مجبوری که بی خیال بشی ... ماهان اگه می خواست اکه چیزی بود اگه ... حرفی می زد ... چیزی می گفت ... اما نگفت ... پس امروز چی؟ اون نگاه ها اون شکلاتها .. اون حس منتقل شده ... اون .... بسه بسه آنا بهش فکر نکن ... همه اینا هم که بوده باشه نمی تونی اینو انکار کنی که ماههان تو رو گذاشت و با یه دختر دیگه رفت ... با یکی بهتر ... با یکی خوشگل تر ... ماهان نیومد. نه یه ساعت بعد نه دو ساعت بعد نه سه ساعت بعد که خاله اینا اومدن خونه. ماهان اونقدر نیومد تا من بدون اینکه کیک و بدم به خاله اینا خوابم برد. صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. حاضر شدم و رفتم پایین. همه خواب بودن. بی سر و صدا میز و چیدم و برای خودم چایی ریختم و صبحونه خوردم. تموم که شد از جام بلند شدم. کیفمو گرفتم و از تو آشپزخونه اومدم بیرون. خاله تازه بیدار شده بود و از تو اتاقش اومد بیرون. با دیدن من لبخندی زد و گفت: دارین می رین؟؟؟ بهش خندیدم و گفتم: دارم میرم. یه اخم کوچیک کرد و به پشت سرم نگاه کرد و گفتک تنهای؟؟؟ پس ماهان کجاست؟ لبخند زدم و گفتم: خوابه خاله لطفا" بیدارش کنید. من باید برم. خاله اخمش بیشتر شد و گفت: کجا بری؟ مگه با هم نمی رید؟ من: نه خاله جان من کار دارم خودم میرم. قربون شما من برم دیگه. یه دستی برای خاله تکون دادم و از کنارش رد شدم و رفتم. خاله هنوز مشکوک بهم نگاه می کرد. اما من بی خیال بودم. مصمم بودم که خودم برم. بی ماهان. باید رو پای خودم بایستم. باید وابستگیمو به ماهان کم کنم. باید کمتر ببینمش. نباید اجازه بدم انقدر هوامو داشته باشه. انقدر باهام مهربون باشه. اون وظیفه ای نداره. من با پررویی خودمو بیخ ریشش می بستم. از در اومدم بیرون. محکم رفتم سمت آسانسور. دکمه رو زدم و منتظر شدم. باید با این ترسمم مقابله کنم. اگه نتونم 1 دقیقه موندن تو این آسانسور و تحمل کنم چه جوری می تونم موندن تو اتاق در بسته رو تحمل کنم. در آسانسور و باز کردم رفتم توش. بازم دستم مشت شد دور ستارم. برام قوت قلبی بود. خیره شدم به شماره ها. این بار بهتر از دفعه قبل بود. یه کوچولو از ترسم کمتر شده بود. در باز شد و من پیاده شدم. اومدم از ساختمون بیرون و رفتم یه تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه.تو دفتر اساتید بودم. یه نگاه به ساعتم کردم. باید برم سر کلاس. از جام بلند شدم و وسایلمو برداشتم و حرکت کردم سمت طبقه دوم. وارد راهرو که شدم یکی از پشت صدام کرد. برگشتم دیدم ماهانه. یکم صبر کردم تا بهم رسید بعد راه افتادم و ماهانم کنارم راه اومد. ماهان: سلام خوبی؟ چرا صبح رفتی؟ منتظر می موندی با هم بیایم. عادی گفتم: کار داشتم. ماهان: خوب بیدارم می کردی باهات بیام. ممن: نمی خواستم مزاحمت بشم. ابروهاش از تعجب رفت بالا. ناباور گفت: مزاحمم بشی؟ حالا چرا لفظ قلم حرف می زنی؟ کی تو مزاحمم شدی که این دفعه دومت باشه؟ من: در دیزی بازه حیای گربه کجاست. ماهان از تعجب دهنش باز موند. با بهت گفت: آنا ... عادی بودم اما نمی خندیدم. بهش نگاه نمی کردم. لحنم عوض نشده بود اما حالتهام .... بی توجه به دهن باز ماهان به راهم ادامه دادم. ماهان با یه قدم بلند خودش و بهم رسوند و مچ دستمو گرفت و نگهم داشت. اومد جلوم ایستاد و با دقت به صورتم نگاه کرد. ماهان: آنا خوبی؟ چیزی شده؟ ازم ناراحتی؟ به خاطر دیشب؟ ببخشید کارم طول کشید نتونستم بیام. سرمو بلند کردم و به چشمهاش نگاه کردم. بی تفاوت گفتم: مهم نیست ماهان. کارت واجب تر بود. نم یخواد معذرت خواهی کنی و برام توضیح بدی. دوباره خواستم رد شم که اومد جلوم و گفت: پس چرا این جوری حرف می زنی؟ من: من؟ چه جوری حرف می زنم. ماهان: آنا ازم ناراحتی. به خدا نشد که بیام شرم... پریدم وسط حرفش. من: ماهان ... گفتم نمی خواد برام توضیح بدی. دلیلی نداره که بهم بگی. منم حرفی نزدم. الانم کلاس دارم باید برم. از کنارش رد شدم و رفتم سمت آسانسور و دکمه رو زدم. ماهان با فک افتاده اومد کنارمو گفت: می خوای سوار آسانسور بشی؟ خونسرد نگاش کردم و گفتم: با اجازه اتون. ماهان تو جاش خشک شده بود و مات خیره مونده بود به من. جوری که وقتی آسانسورم رسید و من در و باز کردم و رفتم توش هنوز تو جاش خشک مونده بود و با چشمهای گرد بهم نگاه می کرد. من: ماهان نمی خوای سوار شی؟؟؟ یه تکونی خورد و گیج گفت: چرا چرا ... اومد تو و کنارم ایستاد و طبقه 4 رو زد. در بسته شد. ماهان کله اش سمت من بود و خیره خیره نگام می کرد. بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: ماهان میشه این جوری بهم نگاه نکنی؟ با همون گیجی گفت: چه جوری؟؟؟ سرمو چرخوندم سمتش و با اخم گفتم: مثل کسی که داره به راه رفتن یه آدم فلج نگاه می کنه. ناراحت رومو برگردوندم و در آسانسوری که ایستاده بود و باز کردم و پیاده شدم. حتی برنگشتم به ماهان مبهوت نگاه کنم. شاید حق داشت تعجب کنه. من تا همین دیروز عین چی از آسانسور می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۶ عصر
ترسیدم. اما الان باور داشتم که تا خود آدم نخواد هیچ چیز ترسناکی تو دنیا وجود نداره. نمی خواستم ضعیف و محتاج باشم. می خواستم همون آنای قوی باشم. یه هفته است از تصمیمی که گرفتم می گذره. خیلی سخته خیلی .. اینکه کنار ماهان باشم و انقدر نزدذیک و نخوام بهش فکر کنم. بهش نگاه کنم و نخوام ببینمش. چه جوری تحمل کنم؟ چه جوری ... می دونم دوستم نداره... می دونم اون جور که من بهش فکر می کنم بهم فکر نمیکنه .... می دونم برای خودم رویا می سازم.. اما .... روزای اول ماهان مدام دور و برم بود. همه اشسعی می کرد منو از لاکم بیرون بکشه اما وقتی دید نمیشه ساکت شد .. خاموش شد .. یه گوشه میشینه و بی حرف ناراحت نگاهم میکنه. نمی خوام نگاش کنم ... نمی خوام چشمهای ناراحتش وسوسه ام کنه .. نمی خوام دوباره گریه کنم .. عذا بکشم .. با دلیل و بی دلیل بغض کنم .. نمی خوام با یه نگاهش سر مست و یه حرفش دل مرده بشم .. نمی خوام ... برای جلو گیری از هر گونه برخوردی راه های احتمالی و بستم. دیگه خودم میرم و میام. جایی که با ماهان تنها باشم نمی رم. همیشه هر وقت پیششم یکی دیگه هم هست. تنها نمی مونم باهاش. خودشم فهمیده که نمی خوام تنها باشم باهاش. حتی تو آسانسور. کلاسهام به راهه. میرم دانشگاه، شرکت باشگاه. امروزم نوبت دکتر روانکاومه. از صبح بد بیاری پشت بد بیاری. از در خونه که اومدم بیرون یادم افتاد موبایلمو نیاوردم. کیفمو که باز کردم دیدم کیف پولمم نیاوردم. کلی راه رفتم تا از کارتم پول بکشم. خدایی بود که کارتهام یه جای مخصوص داشتن و تو کیفم نمی زاشتمشون. 20 دقیقه منتظر شدم تا تاکسی بگیرم. ماشین نبود یا بود و منو نمی دید یا سوارم نمی کرد. کلا" امروز رو دور بدی بودم. دیروز به منشی شرکت گفتم که فردا نمیام شرکت. از دانشگاه یه سره رفتم مطب. به دکتر راد در مورد سوار آسانسور شدنم گفتم. در مورد دلیلشم گفتم. خیلی خوشحال شد. گفت: این شوک عاطفی باعث شد که به خودت بیای و با یقین و تلقین بتونی به ترست غلبه کنی و به خودی خود مرحله اول درمانم و انجام داده بودم. یعنی قرار گرفتن تو یه محیز در بسته و تنها. حالا آماده بودم مرحله دوم درمانم و انجام بدم. قرار گرفتن تو یه اتاق در بسته و تنها بودن. اتاقی که درش قفل بود و با اراده من باز نمیشد. اما من هنوز از فکر کردن به اتاق در بسته هم نفس تنگی می گرفتم. دکتر ازم پرسید که امروز ماهان باهامه؟؟؟ من: نه آقای دکتر تنها اومدم. دکتر یه فکری کرد و بعد گفت: آنا میشه به ماهان بگب اگه می تونه یه سر بیاد پیشم. کارش دارم. تو این مرحله نیاز به کمک داری. اخم کردم. کمک؟؟؟ از ماهان؟؟؟ نمی خواستم دیگه ازش کمک بگیرم. ناراحت گفتم: چرا ماهان؟؟؟ می تونم از کس دیگه ای کمک بگیرم. دکتر شیطون خندید و گفت: به ماهان چقدر اعتماد داری؟؟ بی معطلی گفتم: خیلی. خندید و گفت: می دونم یه حسی به ماهان داری. تو این مرحله باید با کسی که بهش اعتماد کامل داری بری تو اون محیز در بسته. این جوری خیلی بهتر جواب میده. ناچارا" قبول کردم. از دکتر خداحافظی کردم . از منشی وقت بعدیمو گرفتم و اومدم بیرون. رفتم سمت خیابون که تاکسی بگیرم. لعنتی همچین آفتابی شده بود که داشتم کور میشدم. کنار خیابون ایستاده بودم. سرمو خم کردم و تو کیفم فرو بردم و تو اون بازار شام دنبال جعبه عینکم می گشتم که صدای ترمز بد یه ماشینی که جلوم ایستاد باعث شد یه متر بپرم عقب. قلبم گرومپ گرومپ می کرد. با ترس سر بلند کردم تا 4 تا فحش نثار راننده الاغش کنم.با دیدن ماشین ماهان دهنم یه متر باز مونده بود. این اینجا چی کار می کنه؟؟؟ چرا این جوری رانندگی می کنه؟ داشت منو می کشت. مات مونده بودم به ماشین که در سمت من و از داخل باز شد. ماهان خودشو کج کرد رو صندلی کنار و تازه تونستم ببینمش. با یه صدای محکم گفت: بشین. یه قدم عقب برداشتم. نمی خواستم باهاش تنها باشم. من: تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟ ماهان با همون لحن بدون اینکه جواب سوالمو بده دوباره گفت: بشین ... دوباره با اصرار پرسیدم: چرا این جوری ترمز کردی؟؟؟ ماهان عصبی با دندونای بهم فشرده گفت: آنا .. بهت میگم بشین. داشت خودشو کنترل می کرد. عصبانی بود. با لجاجت گفتم: نمی شینم. کار دارم. می خوام برم. ماهان چشمهاش و بست. یه نفس عمیق کشید. سرش و یه تکون عصبی داد و دوباره گفت: باشه .. بشین می رسونمت ... دوباره یه قدم دیگه عقب رفتم و گفتم: نمی خوام. مزاحمت نمیشم. خودم میرم. چشمهاش و باز کرد و تیز نگاهم کرد. یه پوزخند عصبی زد و ابروشو داد بالا: مزاحمم نمیشی؟؟؟ نمی شینی؟؟؟ با سر گفتم: نه. یهو مثل فنر از جاش پرید. کمربندش و در ماشین و در عرض کسری از ثانیه باز کرد و از ماشین پیاده شد. با دو تا قدم بلند ماشین و دور زد و خودش و بهم رسوند. محکم بازومو چسبید و کشیدم سمت ماشین. سعی کردم بازومو از دستش بیرون بکشم. با لجاجت گفتم: چی کار می کنی ماهان... میگم کار دارم باید برم. آیییی ... دستم کنده شد. باز رو هلم داد تو ماشین و در و بست و خودش سریع پیاده شد. خواستم پیاده شم که قفل مرکزی و زد و پاشو گذاشت رو گاز و ماشین و از جاش کند. با اخم، عصبی برگشتم سمتش. من: ماهان این کارات یعنی چی؟؟؟ کجا داری میری؟؟؟ نگه دار می خوام پیاده شم ... نگه دار میگم ... دیدم به روی خودش نمیاره و همون جور داره تند میره. عصبی دستمو گرفتم به فرمون و خواستم کجش کنم که نگهش داره. سریع فهمید و با دست راستش مچ دستمو سریع چسبید و با یه فشار محکم که جیغمو در آورد دستمو از فرمون جدا کرد. عصبی گفت: بهت گفتم می رسونمت... نگفتم؟؟؟ گفتم سوار شو .. نگفتم ... نگفتم .... نگفتم آخر و داد کشید. اونقدر بلند که حس کردم گوشم داره زنگ می زنه. عصبانی شدم. چه حقی داشت سرم داد بزنه؟ چه حقی داشت به زور سوار ماشینم کنه؟ چه حقی داشت الان دستمو انقدر محکم فشار بده که حس کنم داره می شکنه؟ دستمو کشیدم اما ولش نکرد. آروم گفتم: ولم کن... به روی خودش نیاورد. چشمهامو بستم. بیه نفس عمیق کشیدم. خواستم آروم شم. دوباره چشمهامو باز کردم و گفتم: ماهان .. دستمو ول کن ... بازم به روی خودش نیاورد. آروم بودن فایده نداشت. داشتم منفجر می شدم. جیغ کشیدم: نمی فهمی ماهان... ولم کن دستم شکست بی شعور ... یه فشاری به مچ دستم داد و دستمو کشید سمت خودش. کشیده شدم سمتش. نزدیکش. با اخم غلیظی، عصبی و حرصی شمرده شمرده گفت: من بی شعورم .. من نمی فهمم .. تو که با شعوری تو که می فهمی ... تو که ادعات میشه خانم باشعور ... از صبح از خونه بی خبر اومدی بیرون گوشیتم که جواب نمیدی معلومم نیست کجایی . نمیگی نگرانت میشیم؟؟؟ نمیگی دلمون شور میزنه؟؟؟ می دونی صبح تا حالا چقدر دنبالت گشتم؟؟؟؟ شرکتم که نیومدی. عصبی داد کشید: دِه آخه دیوانه با من لج کردی مادرمن و خودتو چرا عذاب میدی می دونی خاله چه حالی دراه؟ نه زنگی نه خبری؟ یه هفته است که هر وقت زنگ زده حالت خوب نیست. امروزم که به کل جوابشو ندادی. کجا بودی؟؟؟ هان ... کجا بودی که تلفنتم جواب ندادی ... اگه من یادم نمیومد که نوبت دکتر داری الان باید تو بیمارستانا در حال چرخ زدن و گشتن دنبال جنازه ات بودیم.اونقدر از دستش شاکی بودم که دوست نداشتم جوابش و بدم. بزار اونقدر حرص بخوره که بترکه. رومو برگردوندم و خواستم صاف و بی توجه بشینم سر جام که همچین فشاری به دستم داد که جیغم رفت هوا. اونقدر دردم گرفته بود که خون جلوی چشمهامو گرفت. فریاد کشیدم: به تو چه ؟؟؟ به تو چه که همه اش تو کار من سرمی کشی. گوشیمو جواب ندادم ؟؟ خونه جا مونده بود. شرکت نیومدم؟؟ دیروز به منشیت گفتم. مادر من نگران بود؟؟ به تو چه که نخود هر آش میشی؟؟؟ خیلی دوست داشتی مرده بودم میومدی دنبال جنازه ام؟؟ از شرم خلاص میشدی. دیگه لله ی یه بچه نمیشدی. یه فشار محکم دیگه به مچ دستم داد. محکم تر از بقیه. نفسمو بند آورد. خدایی قصد کرده بود دستمو از مچ بشکونه. همچین جیغ کشیدم که پرده گوش خودمم پاره شد. با جیغ گفتم: یتیم گیر آوردی؟؟؟ ولم کن عوضی ... عوضی از دهنم پرید ... واقعا" منظورم عوضی نبود ... اصلا" نمی دونم چرا اینو گفتم. یهو خودش پرید بیرون از دهنم. عوضی گفتنم باعث شد هر دومون خشک بشیم. با ماهان راحت بودم. خیلی ... اما هیچ وقت تا حالا نشده بود که بهش بد و بیراه بگم. مخصوصا" عوضی .. ماهان رو این کلمه خیلی حساس بود. همیشه میگفت عوضی یعنی ته همه آدمای کثیف و لجن ... متنفر بود از این کلمه. خشک شده بودم و منتظر عکس العملش. حتما" منو می کشت. صورتش از ماتی در اومد. از بهت خارج شد. انگشتای حلقه شدش دور مچم شل شد. آروم دستمو ول کرد. ول کرد و دستم پرت شد پایین. زیر لبی آروم گفت: عوضی ... من... عوضیم ... صورتش تو هم رفت. فکش منقبض شد. یهو فرمون و چرخوند و گوشه خیابون نگه داشت. بدون اینکه بهم نگاه کنه آروم گفت: پیاده شو .... از خدا خواسته سریع کیفمو برداشتم و در ماشین و باز کردم و پریدم بیرون. ماهانم پاشو گذاشت رو گاز و با جیغ لاستیکا ماشین پرواز کرد. نمی خواستم به رفتنش نگاه کنم. نمی خواستم به حرفی که زده بودم فکر کنم. نمی خواستم به عذاب وجدانم توجه کنم. تقصیر خودش بود. تقصیر خودش بود که بهش گفتم عوضی. داشت مچمو خورد می کرد. دردم گرفته بود. خودش اومد. من که نمی خواستم ببینمش. من که ازش دوری کردم که حرفی پیش نیاد که فراموشش کنم. چرا اومدی؟ لعنتی چرا دنبالم اومدی ... برای اولین تاکسی دست تکون دادم و به محض نگه داشتن سوارش شدم و آدرس خونه رو دادم بهش. رسیدم خونه و رفتم تو خونه. تا در و باز کردم خاله پرید جلوم. با نگرانی گفت: کجا بودی آنا جان تو که ما رو نصف عمر کردی عزیزم. شرمنده گفتم: ببخشید خاله یه جایی کار داشتم. خاله: خوب چرا جواب تلفنتو ندادی؟ من: نبرده بودمش. صبح یادم رفت تو خونه جا موند. ببخش خاله جان. خاله یه نفس عمیق کشید و گفت: خوب زودی برو یه زنگ به مامانت بزن مرد از نگرانی. 

سریع پریدم یه ماچ از گونه خاله گرفتم و یه چشم گفتم. رفتم تو اتاقمو به مامان زنگ زدم. اوه اوه توپش پر بود. کلی جیغ کشید سرم. آخرش بغض کرد جوری که کلی ناراحت شدم. با کلی قربون صدقه آرومش کردم و ازش خداحافظی کردم. ساعت 5 بود. یاد ماهان افتادم. از لجش دیگه شرکتم نرفته بودم. در واقع همه اش هم به خاطر لجم نبود نمی خواستم ببینمش و ... روم نمیشد. نمی خواستم کوتاه بیام یا عذر خواهی کنم. اگه من بهش گفتم عوضی شاید یه عکس العمل بوده به فشاری که به دستم وارد میشد. واقعا" دستم داشت می شکست. دور مچم کبود شده بود. رفتم پایین و رفتم پیش خاله نشستم. با هم از هر دری حرف زدیم. سعی کردم با شوخی و خنده و شاد کردن خاله خودمو مشغول کنم. با شاد کردن دل مادر به درد آوردن دل پسر و فراموش کنم. جلوی تلویزیون نشسته بودم و داشتم به یه فیلم نگاه می کرد. ساعت از 8 گذشته بود. خاله داشت با تلفن حرف می زد. کلید تو قفل در چرخید و در باز شد. سرمو برگردوندم سمت در ببینم کیه. ماهان بود. خشک. اخم کرده. اومد تو. سرش پایین بود. بهم که نزدیک شد زیر لبی یه سلامی کرد. منم به همون آرومی جوابشو دادم. خدا رو شکر پس قهر نبود. رفت بالا. یکم بعد برگشت رفت تو آشپزخونه. تموم مدت زیر چشمی نگاش می کردم. برای خودش یه لیوان آب ریخت اومد نشست رو مبل کناریم. یکم آب خورد. خم شد و آرنج دستهاشو گذاشت رو زانوش. انگشتهاش دور لیوان پیچیده بود. چشمم به تلویزیون بود اما همه حواسم به ماهان بود. سر یه زیر صداش بلند شد. ماهان: من معذرت می خوام. چشم دوخته به صفحه تلویزیون چشمهام گرد شد. چی؟؟؟ ... چی میشنیدم؟؟؟ ماهان چی گفت؟ معذرت می خواد؟ ماهان: بابت امروز .. ببخشید ... حس می کردم که چقدر به خودش فشار میاره تا کلمات و بیان کنه. متعجب با بهت سرمو چرخوندم سمتش. از بین لبهام بیرون پرید: چی؟؟ سرشو بلند کرد و با غم نگام کرد. ماهان: بابت امروز متاسفم. نمی دونم چرا اون رفتار و کردم اما واقعا" داشتم دیوونه میشدم. اینکه یه خط در میون خاله و مامان زنگ بزنن به منو سراغ تو رو بگیرن و خودمم مدام زنگ بزنم به گوشیت و جواب نگیرم. کلافه دستی به موهاش کشید و با پوفی کفت: از فکر اینکه نکنه بلایی سرت اومده باشه داشتم دیوونه می شدم. بدتر اینکه همه سراغتو از من می گرفتن. همه انتظار داشتن من بدونم کجایی. در حالی که بی خبرتر از همه من بودم. تو حتی جلسه رو هم فراموش کردی. آهم در اومد. راست می گفت. برای همین عصبانی بود. برای همین قاطی کرده بود. جلسه مهمی که داشتیم. با سهامدارای شهرک. دیروزم منشی یاد آوری کرد و قار شده بود حتما" خودمو برسونم اما کارم تو مطب طول کشید و من به کل همه چیز و فراموش کردم. اما ماهان چی؟ اون که جلوی مطب با من بود یعنی اونم نرفت؟ پس جلسه ؟؟؟ سریع پرسیدم: جلسه .... برگشت و غمگین نگام کرد. ماهان: تو که نبودی. منم که مثل دیوونه ها بودم و دنبال تو ... جلسه افتاد عقب. یه نفس عمیق کشیدم و شرمنده نگاش کردم. اما خیره تر از اون بودم که بخوام عذرخواهی کنم. ماهانم منتظرش نبود. سرش و انداخت پایین و انگشتش و کشید به لبه لیوان و آروم گفت: یه هفته است که ازم دوری می کنی. اصلا" منو نمی بینی. ازم دور شدی. می تونم دلیل رفتاراتو بدونم؟ سرش و بلند کرد و منتظر نگام کرد. شونه ای بالا انداختم و کنترل و برداشتم و بی تفاوت کانال و عوض کردم. اصلا" حواسم نبود که 2 ساعته دارم فیلمه رو نگاه می کنم. در حال حاضر فقط می خواستم دستهام یه کاری انجام بدن تا مجبور نباشم برای جواب به ماهان نگاه کنم که بفهمه دارم دروغ می گم. خونسرد گفت: خوب دلیل خاصی نداره. پیش نیومده. یا من کار داشتم یا تو. برا همینم کمتر همدیگه رو دیدیم. ماهان: بیرون کار داریم تو خونه که هر دو هستیم هم نمی بینمت. وقتی من خونه ام تو تو اتاقتی. من که می رم تو اتاقم تو میای بیرون. فکر نمی کردم انقدر دقیق حواسش بوده باشه. دستم دور کنترل سفت شد. آروم گفتم: نه .. اتفاقی بوده. عمدی تو کار نبوده. ماهان خودش و کشید جلوتر روی مبل و گفت: یعنی تو با من مشکلی نداری. بی تفاوت نگاش کردم و خونسرد گفت: نه چه مشکلی؟ ماهان یه ابروش و داد بالا و گفت: پس اگه مشکلی نداری من می تونم دینمو بهت ادا کنم؟؟؟؟ ابروهام رفت تو هم. متمرکز شدم تا یادم بیاد منظورش از دین چیه؟ من: دین؟ کدوم دین؟ ماهان: یادت رفته؟ بهت قول دادم 4 تا مهمونی ببرمت. یکیشو بیشتر نرفتیم. من: آهان ... یهو خوشحال شدم. تو این یه هفته بس که بین خونه و شرکت و دانشگاه رفت و اومدم داشتم می مردم. دلم لک زده بود برای یه مهمونی خوب. خوشحال گفتم: کیه؟ ماهان یه لبخند محو زد و گفت: امشب. تا دو ساعت دیگه آماده باش بریم. خوشحال اومدم از جام بلند شم برم حاضر بشم. نیم خیز شدم. اما یادم اومد که نمی خوام با ماهان تو یه جای غریبه تنها باشم. وقتی قراه برم مهمونی دوستای ماهان مجبورم همش بچسبم بهش و اینو نمی خواستم. ذوقم کور شد. نشستم سر جامو و دوباره کنترل و گرفتم و گفتم: من نمیام. ماهان با حرص پوزخندی زد و گفت: نترس ... تنها نیستی .... پریسا و کیا و کیانا و آرشامم میان ... متعجب و خوشحال برگشتم سمتش. از جاش بلند شد و دستهاش و تو جیبش فرو کرد و ناراحت گفت: اگه می خوای بیای تا 2 ساعت دیگه حاضر باش. این و گفت و رفت سمت پله ها. از کجا فهمیده بود که من به خاطر تنها نبودن با اون نمی خواستم برم؟؟؟ دیگه کار به جایی رسیدهب ود که از حرکاتمم حرفمو می فهمید. از جام بلند شدم و رفتم بالا تو اتاقم تا حاضر بشم. یه شلوار مشکی جین پوشیدم و یه تاپ آستین افتاده کوتاه که پشتش از قیه تا کمر یه تور خوشکل داشت و زیرش یه پارچه کرم بود. رنگ پوست بدن. موهامو طبق معمول صاف کردم و انداختم دورم و یه کفش پاشنه دار مشکی پام کردم. آرایشم کردم. یکم پشت چشمم و یه سایه تیره نصفه زدم. خیلی خوب شده بودم خودم خیلی خوشم اومده بود. آخرین چیزم رژ قمز جیغم بود. حاضر و آماده از تو اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین. ماهان هم حاضربود. یه شلوار جین آبی تیره و یه بلوز مردونه چارخونه آبی مشکی پوشیده بود. آستیناشم تا کرده بود بالا. هوا یکم گرم شده بود. مثل همیشه خوشتیپ بود. دلم باز یه جوری شد. دوتایی رفتیم سوار آسانسور شدیم. کیا اینا زودتر رفته بودن دنبال پریسا به خاطر همین من نمی تونستم یه جوری خودمو بند کنم بهشون و با اونا بیام. سوار ماشین ماان شدیم و راه افتادیم. تا ماشین حرکت کرد ماهان دکمه پخش و زد. صدای منصور تو ماشین پیچید. تمام آرزوی من نقش بر آبه هر روز سرنوشت من رنج و عذابه آغوش تو برای من همیشه کم یابه دعای قلب عاشقم چرا بی جوابه تنها وقتی که شب تورو کنار من میاره تو خوابه عشق نمیخوابه ، تورو خواستن نمیخوابه آرزوی من و تو به هم رسیدن ، نمیمیره ، نمیخوابه بی تو خورشید نمی تابه یه عمره که دلم برات عاشق و بی تابه بی تو همه دنیا برام مثل سرابه دریای عشق تو کجاست ؟ بی تو دل مردابه قرارمون تو رویاها کنار مهتابه تنها وقتی که شب تورو کنار من میاره تو خوابه آی گل لاله ، تورو داشتن یه خیاله توی فکرم شب و روز صد تا سواله آرزوهای محاله ، دل ساده خوش خیاله عشق نمیخوابه ، تورو خواستن نمیخوابه آرزوی من و تو به هم رسیدن ، نمیمیره ، نمیخوابه بی تو خورشید نمی تابه آی گل لاله ی بهارم سر به کدوم صحرا بزارم اگه خودخواهی نباشه تورو میخوام در کنارم که تو هستی نازنین روزگارم بی تو من تنها ترینم بیقرارم عشق نمیخوابه بی تو خورشید نمی تابه روحم تو آهنگ بود. با همه وجودم بهش گوش می دادم. سرمو برگردوندم و یه نگاه به ماهان کردم. زیر لب آهنگ و می خوند. چشمش به جاده و همه حواسش به آهنگ بود. دستش و از آرنج تکیه داده بود به لبه پنجره ماشین و به صورت 90 درجه دستش و گذاشته بود رو چونه اش و انگشتاش و می کشید به لبش. سرمو برگردوندم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. دلم می گرفت. شعر و آهنگ قشنگی بود اما باعث میشد بغض کنم. تا آخر مسیر چشمهامو بستم و بی حرف رفتیم. آهنگم مدام تکرار می شد.   وقتی ماشین ایستاد چشمهامو باز کردم. یه خونه ویلایی بزرگ بود با یه حیاط باغ مانند. جلوی ساختمون کلی ماشین پارک بود و صدای آهنگ از تو خونه میومد. یه اخمی کردم. برگشتم سمت ماهان و گفتم: ماهان اینجا کجاست؟؟؟ ماهان برگشت و یکم نگام کرد و با یه لبخند کمرنگ چشمهاشو رو هم گذاشت و باز کرد و گفت: نگران نباش مطمئنه. همه بچه ها دکتر و مهندسن. خیالم راحت شد. یه نفس راحت کشیدم و بی اختیار یه لبخند زدم و پیاده شدم. با هم وارد سالن شدیم. چه خبر بود چقدر آدم بودن دختر و پسر همه شیک و تر و تمیز. از قیافه ها پیدا بود همه درست و حسابین و از این بچه جقله های جلف مو تیز تیزی نیستن. از دور پریسا اینا رو دیدم و با لبخند رفتم سمتشون و با همه سلام و علیک کردم. پریسا بردم تو یه اتاقی و لباسامو در آوردم. برگشتیم پیش بچه ها. رو به کیانا گفتم: کیانا آرش و چی کار کردی؟؟؟ کیانا یه ابرویی بالا انداخت و گفت: پیش مادر بزرگ گرامیه. امشبه رو سر خر نمی خوام. می خوام برم قرش بدم. تو کمرم خشکیده. اینو گفت و با لبخند دست آرشام و گرفت و رفتن وسط و با آهنگ شادی که پخش می شد شروع کردن به تکون دادن خودشون. با پریسا داشتیم بهشون می خندیدیم. ماهان و کیا رفته بودن با دوستاشون سلام علیک کنن. داشتیم به کیانا و آرشام نگاه می کردیم که پریسا زد تو پهلوم. نگاش کردم. بهم اشاره کرد و گفت: این احسان نیست؟ دوست حامد؟؟؟ برگشتم و به مسیری که گفت نگاه کردم. راست می گفت. احسان بود دوست حامد اما تنها نبود. با تعجب به پسرای دورو برش نگاه کردم. غیر احسان حمید و علی و رضا و هومن و چند تا دیگه از دوستای حامدم بودن. اینا اینجا چی کار می کردن؟؟؟ داشتم خیره خیره نگاشون می کردم که هومن چشمش به من افتاد. یه اخم ریز همراه با یه لبخند آشنا زد و سرشو به نشونه سلام تکون داد. منم یه لبخندی زدم و جواب سلامش و همون جوری دادم. بعد هومن بقیه اشونم یکی یکی متوجه من و پریسا شدن و برامون کله تکون دادن. هومن و احسان اومدن سمتمون. من خیلی از دوستای حامد و می شناختم. حامد خیلی اجتمایی بود و دوستای زیادی داشت و 5 سال مدت زیادی بود. به خاطر همینم تقریبا" همه دوستاش و حتی چند تا از فامیلهاشم منو می شناختن. دوستاش بچه های خوبی بودن جای برادری. رسیدن بهمون و با لبخند سلام کردن و باهامون دست دادن. البته باهامون که نه با پریسا دست دادن. چون حامد خوشش نمیومد من با دوستاش دست بدم منم کم کم هر بار که می دیدمشون به روی خودم نمیاوردم و دستمو مشغول می کردم. این شد که کم کم همه فهمیدن من بهشون دست بده نیستم. الانم نه به خاطر حامد که کلا" دوست نداشتم بهشون دست بدم. با اینکه بچه های خوبی بودن اما خوب .... هومن: سلام سلام خانمای خوب حال شما. مشتاق دیدار. خیلی وقته ازتون خبری نیست از وقتی ... هومن ساکت شد و هر سه به من نگاه کردن. بی تفاوت لبخند زدم و گفتم: از وقتی من و حامد بهم زدیم. خوبید شماها؟ چی کار می کنید؟ احسان با لبخند گفت: ایول آنا همیشه مثل یه مرد بودی. خنده ام گرفت. بین دوستاش هر وقت از من حرف می زدن میگفتن آنا مررررررده. همچینم غلیظ می گفتن که من خودم ریسه می رفتم. چون من پا به پای حامد همه جا می رفتم و همه کار می کردم و مثل دوست دخترای اینا سوسول بازی در نمی اوردم و هی غمزه مسخره نمیومدم این حرف و می زدن. حتی یه بار رفتیم کوه و تنها دختری که تا آخرش رفت من بودم. همه اشون همون اول راه هی نق زدن و وسط راه موندگار شده بودن. احسان یه نگاهی به من کرد و گفت: وای آنا چقدر عوض شدی. یه لحظه نشناختمت چقدر .... هومن: خوشگل شدی ... یه ابرومو دادم بالا و گفتم: چرا راحت نمیگی لاغر شدی؟؟؟ جفتشون نیششون باز شد. هومن زد رو شونه احسان و گفت: نگفتم آنا عوض نمیشه. خندیدم و گفتم: خنگولا فکر کردین حالا دیگه تحویلتون نمی گیرم؟؟؟؟ چهار تایی زدیم زیر خنده. هومن رو به پریسا گفت: پریسا خانم شما هم خیلی خوشگل بودین و هستین و .... پریدم وسط حرفش و گفتم: اویییییییییی هومن مواظب باش پریسا نامزد داره. هومن وا رفت. طفلی چند ساله دنبال پریساست اما پریسا اوکی نمی داد. با اینکه هومن پسر خوبی بود اما پریسا می گفت فقط یه دوسته و به عنوان یه مرد به دلش نمیشینه. این دل نشستنم شده معضلی برامونا. یکم با پسرا حرف زدیم و بعد اونا رفتن. کیا اومد و دست پریسا رو گرفت و رفتن برقصن. ماهان اومد کنارم ایستاد. به دستش نگاه کردم. یه سیگار تو دستش بود. ابروهام رفت بالا. به به چشمم روشن آقا ماهانم که بله. دست دراز کردم و سیگار و از دستش گرفتم. ماهان برگشت با تعجب نگام کرد. شونه امو انداختم بالا و گفتم: چیه؟ یادت رفته؟ خودت قول دادی تو مهمونی می تونم سیگار بکشم. یه پوفی کرد و از تو جیبش بسته سیگار و در آورد و خواست یه دونه دیگه روشن کنه که کل بسته و فندک و ازش گرفتم و گفتم: این ماله من برو برا خودت یکی دیگه پیدا کن. با تعجب گفت: آنا چی میگی می خوای یه بسته کامل و بکشی؟ بدجنس خندیدم و گفتم: شایدم نکشیدم اما از اینا به تو هیچی نمی رسه. نمی دونم چرا دوباره رگ شیطنتم گل کرده بود. راستش کل کل و بد اخلاقی و دوری کردن از ماهان خیلی برام سخت بود. داشت خسته ام می کرد. دوست داشتم دوباره همون ماهان و آنا باشیم. حتی اگه چیزی بینمون نباشه دوست که می تونستیم بمونیم. ماهانم خندید. اومد یه چیزی بهم بگه که یکی صداش کرد. ماهان: شانس آوردی وگرنه می دونستم چی بهت بگم. ابرومو انداختم بالا و با خنده گفتم: من همین جام کارت تموم شد بیا بگو. و خندیدم. اونم خندید و رفت. پکهای محکم به سیگار می زدم و خوشحال از انرژی که از تغییر حال خودمو ماهان گرفته بودم به جمع شادی که وسط می رقصیدن نگاه کردم. با آهنگ ریز ریز خودمو تکون می دادم. -: می خوای برقصی؟ تو جام ثابت شدم. یه اخم ریزی کردم. این صدا رو هیچ وقت فراموش نمی کردم. برگشتم و به صاحب صدا نگاه کردم. خودش بود. همون جوری مثل قبل. کوچکترین تغییری نکرده بود. هنوزم خوشحال و پر انرژی بود. انگار تو زندگیش هیچ وقت غم نداشته و نداره. دقیق نگاش کردم. تو خودم دنبال حسی که بهش داشتم گشتم. دیگه نبود. هیچی از اون همه محبت و علاقه نمونده بود. عشقم به ماهان کوچکترین ذره ای از محبت حامد و تو دلم نذاشته بود. همه اش رفته بود. خونسرد لبخندی زدم و گفتم: سلام. چه طوری حامد. ابروهاش پرید بالا. فکر نمی کرد انقدر ریلکس باهاش برخورد کنم. حامد: می بینم که حالت خیلی خوبه. چشمهامو گرد کردم و خودمو متعجب نشون دادم و گفتم: باید بد باشه؟؟؟؟ سرشو انداخت پایین و گفت: نه خوشحالم که حالت خوبه. یه نگاه به دور و بر کردم و گفتم: ببینم نامزدتو نیاوردی؟ یه نگاهی به دور و بر کرد و گفت: چرا همین دورو اطرافه. ابروهامو انداختم بالا. حامد نمی دونست نامزدش کجاست؟؟؟ این از حامد بعید بود. یادم نمیومد هیچ وقت تو مهمونیا و جمع دوستاش منو تنها گذاشته باشه. حامد بهم نگاه کرد. دستش و گذاشت تو جیبش و گفت: خوشحالم که زندگیت خوب پیش میره و ازش راضی. تو جمعیت چشمم افتاد به ماهان. بی اختیار لبخند زدم. من: آره خیلی خوبه. راضی راضیم. امیدوارم تو هم با نامزدت خوشبخت بشی. سرشو انداخت پایین و تکونش داد. زیر لبی یه مزاحمت نمیشمی گفت و برگشت که بره. یه چیزی اومد تو ذهنم. سریع صداش کردم. من: حامد ... برگشت سمتم و سوالی نگام کرد. لبمو تر کردم و یه نفس عمیق کشیدم. باید می فهمیدم. باید می پرسیدم. مدتها بود که این سوال تو ذهنم رژه می رفت. هر جوری فکر کرده بودم به نتیجه نرسیدم. سرم و انداختم پایین و بریده بریده پرسیدم: حامد ... می خواستم بپرسم ... یعنی می خواستم بدونم که .. سرمو بلند کردم و صاف تو چشمهاش خیره شدم و این بار محکم پرسیدم: چی شد که 5 سال رابطه هیچی شد؟ از کی منو کنار گذاشتی؟ چی تو من اونقدر بد بود که نتونستی تحمل کنی و پشت پا زدی به 5 سال زندگی و دوستی؟ حامد خیره به چشمهام یه قدم به سمتم برداشت. با صدایی که به زور تو اون سر و صدا میشنیدم گفت: هیچ وقت کنار نذاشتمت. هیچ وقت چیز بدی نداشتی هیچی. با اخم یه ابرومو دادم بالا. این حرفش دیگه خیلی چرت بود. من: پس چرا تمومش کردی؟؟؟ حامد: تو تمومش کردی. یادت رفته؟ کلافه با اخم گفتم: تو هم راضی بودی به تموم شدنش. چی راضیت کرده بود. چی باعث شد که نخوای جلوم و بگیری و بزاری برم؟؟ یه قدم دیگه به سمتم برداشت و با یه حال عجیبی گفت: تو برام زیاد بودی. با من حروم میشدی. تو عالی بودی لااقل برای من اما من برای تو نه. حرفش مزخرف بود. تو اون زمان فکر نمی کردم مردی بهتر از حامد وجودم داشته باشه. پوزخندی زدم و گفتم: از کجا به این نتیجه رسیدی؟؟؟ حامد: از اونجایی که من برات هیچ وقت یه مرد نبودم. هیچ وقت تکیه گاهت نبودم. هیچ وقت اونقدری بهم اعتماد نکردی که بدونی می تونم یه کار و تنهایی درست و کامل انجام بدم. همیشه خودت بودی. تنها.... تکیه ات به خودت بود. هیچ وقت به من احتیاج نداشتی. بود و نبود من تو زندگیت فرقی نداشت. با اخم اومدم بگم که خیلی هم فرق داشت که با دست جلوی حرف زدنمو گرفت. حامد: نه نگو .. نگو که بهم احتیاج داشتی چون نداشتی. یادته سر یه پروژه که توش مونده بودی بهت گفتم برات درستش می کنم و تو فقط خندیدی؟؟؟ آخرشم خودت تنهایی درستش کردی. از کلی آدم پرسیدی و خودت تمومش کردی. ازت پرسیدم چرا نذاشتی من کمکت کنم؟ بهم اعتماد نداری که بتونم کاملش کنم؟ فقط خندیدی و گفتی نه... اون نه ات برام خیلی معنیها داشت... خیلی ... تو هیچ وقت بهم اون جور که باید اعتماد نداشتی. هیچ وقت مشکلات و درداتو بهم نمی گفتی. هیچ وقت نذاشتی که کنارت باشم. اون که همیشه بود تو بودی. تو تکیه گاه منم بودی. اما من .... من برات مرد نبودم. من بهت حس یه حامیو داشتم و هیچ وقت حامی تو نبودم. من مرد زندگیت نبودم. تو انقدر مستقل بودی که من تو زندگیت جایگاهی نداشتم. هیچ وقت حس نکردم که اگه نباشم اتفاقی برات می افته. هیچ وقت حس نکردم که بهم نیاز داری. برای همینم گیر می دادم بهت. با دوستام دست نده. با کسی نرقص. تو جمع از کنارم تکون نخور. فلان جور باش. فلان کار و بکن. و وقتی همه رو انجام می دادی از خودم بدم میومد. از اینکه بی خودی مجبورت می کردم که اونی باشی که نیستی از خودم بیزارمیشدم. اما تنها راهی بود که بتونم حس کنم یه مردم برات. که به چشم یه مرد بهم نگاه می کنی. تو بهم وابسته نبودی آنا .. نبودی ... اما وقتی دیدم نمیشه و بودنمون فقط باعث اذیت شدنت میشه کشیدم کنار. بهتر بود 5 سال دوستی یه خاطره خوب میشد تا اینکه بعد چند سال زندگی مشترک بخوایم با خاطرات بد از هم جدا شیم. یه لبخند تلخ به منی که با دهن باز داشتم بهش نگاه می کردم زد و آروم آروم رفت عقب. سرشو انداخت پایین و روشو برگردوند و رفت. من موندم و حرفایی که تو گوشم می پیچید. ادمها برام محو شدن. صدا ها برام کم شدن. حامد ولم کرد چون بهش وابسته نبودم. ماهان و دارم از دست می دم چون زیادی محتاج و وابسته اشم. بغض کردم. عصبی خندیدم. به خودم به زندگیم و به مردهایی که تو قلبم راه پیدا کرده بودن فکر کردم. چه زندگی و شانس مزخرفی داشتم من. عصبی سیگار روشن کردم و محکم بهش پک زدم. سیگارم که تموم شد با تهش سیگار بعدی و روشن کردم. عصبی پک می زدم و دود غلیظش و می فرستادم تو ریه هامو بعدم فوت می کردم تو هوا. ازشون بدم میومد. از مردا بدم میومد چرا اونقدر شعور نداشتن که بفهمن ماها هم آدمیم. دخترا هم ادمن و دوست دارن خودشون برای زندگیشون تصمیم بگیرن. حامد می تونست همون موقع اینا رو بهم بگه. بگه چه حسی داره. شاید اون موقع می تونستم کاری کنم که رابطه امون خراب نشه. اون موقع فکر می کردم اگه همیشه محکم باشم اگه همیشه براش تکیه گاه باشم شاید بهتر و بیشتر ببینتم. شاید بیشتر دوستم داشته باشه. نمی خواستم هیچ وقت باری رو شونه هاش باشم برای همینم همه کارهامو خودم انجام می دادم تا اذیتش نکنم. تا نگرانی کارهای منو نداشته باشه. هر وقت ناراحت بود و بهم احتیاج داشت خودمو بهش می رسوندم تا بدونه هیچ وقت و در هیچ شرایطی تنها نیست و من همیشه کنارشم. هر جوری که باشه. با نوک انگشت اشکی که از گوشه چشمم داشت به بیرون راه باز می کرد و گرفتم. یه دستی جلوم سبز شد. یه نگاه به دست کردم و بعد سرمو بلند کردم و به صاحب دست نگاه کردم. احسان بود. با لبخند بهم گفت: آنا نمی رقصی؟؟؟ تو یه لحظه از جام بلند شدم. هیچ وقت با دوستای حامد نمی رقصیدم چون هم خودم خوشم نمیومد که با پسرا زیاد برقصم و هم حامد دوست نداشت. اما الان ... الان زده بودم به سیم آخر ... نمی خواستم مراعات هیچ کس و بکنم. نمی خواستم خوب باشم.. خانم باشم .. می خواستم بد باشم .. بهم خوش بگذره .. همیشه سعی کردم با اصول جلو برم ... ببین آخر این اصولام به کجا کشید ... حامد که از دستم رفت. ماهانم که تکلیفش با خودش روشن نیست. بلند شدم و رقصیدم. آهنگها مدام عوض میشد و من از وسط تکون نمی خوردم. سیگار از بین انگشتهام نمی افتاد. رقصیدم ... با احسان .. هومن .. رضا .. حمید ... و همه دوستای حامد .. کاری که هیچ وقت نکرده بودم ... نگاه حامد و رو خودم حس می کردم. یه نگاه ناراحت و شماتت گر.... گور بابای حامد... اون که رفت .. ولم کرد. بدون اینکه بدونه ممکنه من چه ضربه ای بخورم. رفت و تا مدتها منو با این حس بد که براش کافی نبودم و حتما" یه عیب و ایرادی داشتم که ولم کرد تنهام گذاشت. رقصیم و چرخیدم و سیگار کشیدم. تو حال خودم نبودم. از همه چیز بریده بودم. می خواستم یه امشبه رو به چیزی فکر نکنم. داشتم سیگار 14 یا 15 هومو روشن می کردم که دستم کشیده شد. برگشتم. حامد بود که با اخم نگام می کرد. آروم گفت: داری چی کار می کنی آنا؟؟؟ اخم کردم و گفتم: به تو چه؟ مگه فضولی؟ دستمو از بین دستاش کشیدم و رفتم که دوباره سیگارمو روشن کنم که این بار بازوم کشیده شد و خودمم به سمت بیرون ساختمون کشیده شدم. با حرص گفتم: حامد ولم کن. چی کارم داری؟؟؟؟ از ساختمون بیرون اومدیم و رو تراس ورودی ساختمون ایستادیم. با یه فشار و یه هل دستم ول شد و من چند قدم به جلو پرت شدم. برگشتم تا 2 تا فحش به حامد فضول بدم. اما جای حامد، ماهان و جلوی خودم دیدم. اخم غلیظی داشت و صورتش قرمز بود. با دندونای بهم فشرده گفت: من ماهانم .. ماهان .. نه حامد .. منم اخم کردم: چته تو؟ دستم شکست. ماهان منفجر شد. ماهان: من چمه؟ من چمه؟ تو چته انا؟؟؟ هیچ معلومه داری چی کار می کنی؟؟ یه نگاه به خودت کردی؟ داری خودتو تو دود سیگار خفه می کنی. هی هیچی نگفتم و گفتم آنا خودش میدونه. اما الان شک دارم که تو چیزی حالیت باشه. تو همون آنایی که با منم به زور می رقصه؟؟؟ می دونی امشب با چند تا پسر رقصیدی؟ با چند نفر خندیدی و قر دادی؟؟؟ حواست هست؟؟؟؟ خونسرد گفتم: اره هست. که چی ؟؟؟ ماهان ترکید: که چی؟؟ تو می فهمی چی میگی؟ نیاوردمت اینجا که این کارها رو بکنی. اگه می خوای همین جوری باشی جمع کن برگردیم خونه که لیاقت نداری. من نمی زارم این جوری ول بشی اینجا. دیگه خونم به جوش اومد. از حرص و عصبانیت می لرزیدم. داد کشیدم: من لیاقت ندارم؟ من؟ تو کی هستی که بهم بگی چی کار کنم چی کار نکنم. تو کی باشی که برام تعیین تکلیف کنی؟ ماهان هم عصبی داد زد: من مسئولتم. تو با من اومدی. من: نیستی ... تو هیچی نیستی.. نه مسئولم نه همراهم نه هیچی دیگه ی من نیستی. تو با من هیچ صنمی نداری. اینو بدون و بی خودی برای خودت توهم مسئولیت نزن. اومدم از کنارش رد شم و برم تو که بازومو گرفت و پرتم کرد عقب و گفت: کجا ... عصبی گفتم: میرم تو که به ادامه خوشگذرونیم بپردازم. بی سر خر و مزاحم. ماهان: عمرا" بزارم قدم از قدم برداری. میریم تو اما با هم. تو هم از کنارم جم نمی خوری. نباید یه لحظه ازم دور بشی. خواستی برقصی باشه. می رقصی اما با من یا کیا یا آرشام. حق نداری با هیچ غربیه ای برقصی. کارد می زدی خونم در نمیومد. امشب به قدر کفایت بهم فشار اومده بود. حرفهای حامد و توجیه هاتش هنوز مثل آوار رو سرم بود و حالا ماهان اومد بود و برام آقا بالا سر بازی در میاورد. شاید در حالت عادی و روزای دیگه خیلی خوشحال میشدم از این همه توجهش و اینکه ازم می خواست کنارش بمونم اما الان نه ... الان عصبانی بودم. کفری بودم. از همه مردهایی که بی توجه به زن و دختر می خوان براش تعیین تکلیف کنن و زور بگن. حتی اگر حرفشون درست باشه نباید با زور تحمیلش کنن با ملایمتم میشه گفت. ترکیدم. منفجر شدم. شدم یه کوه آتشفشان و فوران کردم. من: نمی خوام. میرم تو.. میرم و با هر کسی که دلم بخواد می رقصم. هر غلطی که عشقم کشید می کنم. به تو چه؟ به تو چه ربطی داره؟ ادای بزرگتر و برام در میاری که چی؟ من خودم شعور دارم. از تو هم بیشتر می فهمم. تو چه حقی داری که بخوای نصیحتم کنی؟ هان؟؟ تویی که هیچ کس و هیچ چیز برات مهم نیست. تویی که 100 تا دوست دختر رنگارنگ داری که روزی 100 بار عوضشون می کنی. تویی که برای هیچ کس ارزش قائل نیستی. الان اومدی ادعای مسئولیتت میشه؟ اون روز که دم شیرینی فروشی ولم کردی و با دوست جونت رفتی عشق
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۷ عصر
و حال جوری که ساعت و زمان از دستت در رفت نمی دونستی مسئولیت چی هست اصلا". حالا برا من شاخ شدی؟ رگ غیرتت زده بالا؟ چرا؟؟ چرا؟؟؟ تو کی من هستی که بهم دستور بدی؟ هان کی؟ بابامی؟ داداشمی؟ دوست پسرمی؟ شوهرمی؟ کی؟ تو هیچکی نیستی. هیچکی ... یه پسر خاله من درآوردی که خیلی تو کارهام سرک میکشه که حس بزرگی کنه. چرا دست از سرم بر نمی داری؟ چرا نمی زاری به حال خودم باشم؟ چرا هر وقت محبتت و حس مسئولیتت قلنبه میشه میای سراغم؟ تو حالتهای عادی اصلا" حواست هست که شاید من چیزی بخوام؟ شاید یه مشکلی داشته باشم؟ تا با یکی دوست میشم و یکی بهم نگاه میکنه غیرتی میشی. که چی بشه؟ هان؟ چی بشه؟ ببین آقای ماهان مفتون. من میرم تو و هر غلطی که بخوام می کنم. اصلا" می خوام با همه پسرای مهمونی برقصم. می خوام خودمو با سیگار خفه کنم. می خوام تا خر خره مشروب بخورم و از هر کی خوشم اومد با هاش باش .... دیگه نتونستم ادامه بدم. وسط داد و هوارم. وسط خط و نشونام. وسط حرفهای با ربط و بی ربط و بی معنی که از سر عصبانیت می زدم یه دست یه دستی که از رو عصبانیت و خشم بالا رفته بود با همه وجود رو گونه ام نشست. ماهان همچین خوابوند تو گوشم که سرم با شتاب چرخید سمت چپ. باورم نمیشد. باورم نمیشد که این ماهان باشه که زده زیر گوشم. یادم نمیاد حتی تو بازیهای بچگیمون وقتی جز می زدم وقتی ماهان به حد مرگ عصبانی میشدم هیچ وقت نزده بودم. هیچ وقت. ناباور و مبهوت دستمو گذاشتم رو گونه امو صورتمو برگردوندم. بغض بدی تو گلوم گیر کرده بود. چشمهام اشکی بود اما نمی خواستم گریه کنم. به ماهان خیره شدم. به ماهانی که خودشم بهت زده بود و با چشمهای گرد خیره شده بود به دستش. به دستی که خوابونده بود رو صورتم. دستش و مشت کرد. اخم کرد. ناراحت و نگران و عصبانی تو چشمهام نگاه کرد. با صدای پشیمونی گفت: آنا من ... دستهاش و باز کرد و اومد طرفم. می خواست بغلم کنه. می خواستم بغلم کنه و مثل همیشه با یه ببخشید مشکل و حل کنه اما این دیگه یه مشکل نبود. ماهان منو زده بود. کاری که هیچ وقت تو زندگیش انجام نداده بود. هیچ وقت از ماهان انتظار این کار و نداشتم. با بغض یه قدم عقب برداشتم. اخم کردم. سرمو به چپ و راست تکون دادم و با عصبانیت با دندونای بهم فشرده گفتم: ازت بدم میاد ... ازت بدم میاد ماهان مفتون. ازت بدم میاد که نمی تونی حرفهاتو با زبون بگی. از سکوتت بدم میاد. از این زور بازو نشون دادنت بدم میاد .... از این اداهای مسخره ات حالم بهم می خوره .... این و گفتم و از کنارش دوییدم تو سالن و وسط جمعیت چشم گردوندم اما پریسا رو پیدا نکردم. کیانا رو دیدم. رفتم سمتش. کیانا تا چشمش بهم افتاد رنگش پرید. اومد جلو و با نگرانی گفت: آنا چی شده؟ حالت خوبه؟؟؟ با بغض و چشمهای اشکی گفتم: کیانا میشه منو ببری خونه؟ خواهش می کنم. اشکام اومدن پایین. کیانا بغلم کرد و آروم نوازشم کرد و گفت: چرا نمیشه عزیزم الان میریم گریه نکن گلم. یه اشاره ای به آرشام کرد و منو برد سمت اتاق لباسها. لباسهامون و پوشیدیم و رفتیم تو سالن. پریسا نگران به سمتم اومد و گفت:آنا؟؟؟ اتفاقی افتاده؟ سرتکون دادم و ناراحت گفتم: پریسا بعدا" بعدا" بهت می گم الان نمی تونم. می خوام برم. پریسا می شناختم برای همینم دیگه پا پیچم نشد. یه چیزی به کیانا گفت که اونم با سر تایید کرد و اومدیم بیرون. سوار ماشین کیا که الان آرشام پشتش نشسته بود شدیم.   آرشام راه افتاد. تو کل مسیر هیچ کدومشون حرف نزدن. یه آهنگ ملایمی هم گذاشته بودن و اجازه داده بودن تو حال خودم باشم. منم چشمم و بستم و سعی کردم خودمو آروم کنم. شاید سیلی ماهان اونقدری که سکوتش درد داشت دردناک نبود. چرا نمی تونست به جای این عکس العملهای مسخره حرف بزنه. لال از دنیا نری ماهان دِه حرف بزن لعنتی حرف بزن .... بغض داشتم اما نمی خواستم گریه کنم. بسه هر چی گریه کردم. اتفاقات امشب بیشتر از حد توانم بودن. فقط می خواستم برم خونه و بخوابم. به خونه رسیدیم و پیاده شدیم. من تو طبقه خودم از کیانا و آرشام تشکر و خداحافظی کردم و رفتم خونه. خاله اینا خوابیده بودن. بی سر و صدا رفتم بالا و رفتم تو اتاقم. عصبانی بودم تا ناراحت عصبانی از اینکه بعد همه این اتفاقها بعد همه این فشارها بعد خوردن اون سیلی از ماهان بازم قفل زبونش باز نشد و حرفهاشو نگفت. من خودمو خالی کردم اما اون هیچی نگفت. چقدر از این یه اخلاقش بدم میومد. همیشه هم با همین اخلاق مزخرفش منو حرص می داد. بچه تر که بودیم می دونست من فضولم سر تعریف کردن یه موضوعی که منو تا حد انفجار برده بود اونقده لفتش داد و حرصم داد که تهش جیغ گشون و اشک ریزون دوتا لگد بهش زدم و قهر کردم رفتم تو حیاط و زیر درخت نشستم و هور هور گریه کردم. ماهان اومد کنارمو نازم کرد و گفت: دختره گنده خجالت نمی کشی؟؟ باید نشون بدی چقدر فضولی. بعد اون بالاخره دلش راضی شد و گفت. بعدم گفت چون مطمئن نبوده بهم نگفته و الان که مطمئن شده ماجرا رو بهم میگه. چقده منو سر این زبون به دهن گرفتناش حرص می داد. اما الان مرگش چی بود و نمی دونستم. با حرص کیفمو پرت کردم یه طرف و مانتومو در آوردم و پرت کردم رو تخت. کفشامو دونه به دونه در آوردک و شوت کردم سمت دیوار. با حرص چنگ زدم به حوله امو رفتم سمت حموم. یه دوش حسابی و یکم آب بازی حالمو جا آورد. البته مقادیری از یکم زیاد طول کشید. یه یه ساعت یک ساعت و نیمی در حال بازی بودم. ولی خیلبی حال داد. کلا" همه چیزای بد و از ذهنم پاک کرد. از این همه کش مکش و جنگ اعصاب و درونی بی هوده خسته شده بودم. می خواستم ذهنمو آزاد کنم. حوله پیچ رفتم تو اتاقم. حوله رو از دور موهام باز کردم و انداختمش رو تخت. رفتم سراغ کشوی لباسهام. حوصله گشتن نداشتم اولین لباسی که در دسترسم بود برداشتم و تنم کردم. یه تاپ بندی و یه شلوارک سفید. دستمو بردم تو موهامو تکونشون دادم. پریشون شده بودن اما خوب زودتر خشک می شدن. تشنم بود. زیر لبی آواز خون رفتم پایین. عمو و خاله معمولا" شبها بیدار نمی شدن. خوابشون سنگین بود. مطمئن از اینکه هیچکی منو با این ریخت بی ناموسی نمی بینه بی سر و صدا رفتم تو آشپزخونه. یه لامپ تو حال روشن بود که نورش تا آشپزخونه می رسید و روشنش می کرد. البته نه خیلیا اما می تونستی ببینی چی به چیه. در یخچال باز کردم و یه نگاهی توش انداختم. سیب درشت قرمز چشممو گرفت. با نیش باز دست دراز کردم و یکی برداشتم. همون لحظه یه گاز زدم بهش. در یخچال و بستم و از بار یخچال یه بطری آب برداشتم. قبل بستن در بار در بطری و باز کردم و یه قلوپ ازش خوردم. بار و بستم و برگشتم که برم بیرون که با دیدن یه سایه جلوی اپن از ترس سیب از دستم افتاد. آب پرید تو گلوم و هر چی آب تو دهنم بود و پاشوندم بیرون و به سرفه افتادم. بطری هم از دستم ولو شد رو زمین. دولا شدم و دستمو گذاشتم رو گلوم و سعی کردم بی صدا سرفه کنم. صدا: پس تو اینجایی.... سرفه ام بند اومد. بلند شدم و صاف ایستادم. ماهان بود که تکیه اشو از اپن گرفته بود و کج و کوله به سمتم میومد.اخم کردم و هیچی نگفتم. اومد سمتم. ماهان: هر چی خواستی گفتی و رفتی. رفتی و نذاشتی حتی یه عذرخواهی کنم .... حالش خوب نبود انگاری. یه جوری بود. انقده بدم میومد هر غلطی می خواست می کرد و آخرشم با یه ببخشید سر و تهش و هم میاورد. با اخم بهش نگاه کردم و خشک گفتم: تو برای حرف زدن وقتش و داشتی جربزه اشو نداشتی. اومدم بی تفاوت از کنارش رد شم و برم که با یه حرکت دستهاشو گذاشت دو طرف بدنم و کف دستهاشو چسبوند به در یخچال. از حرکت ناگهانیش شوکه شده چسبیدم به یخچال. وا این چرا همچین کرد؟ رم کرده شدید. خودشو کشید جلو و سرشو خم کرد و مستقیم تو چشمهام نگاه کرد و گفت: تو راست می گی جربزه نداشتم... جراتش و نداشتم که کارم کشید به اینجا... به اینجا که با هر حرفت... با هر حرکتت... با هر نگاهت 1000 تا برداشت می کنم و آخرم همه اشون پوچ میشن و می رن. جربزه نداشتم که بعد این همه سال بازم دارم دست دست می کنم... جرات ندارم .. می ترسم ... هر کاری می کنم ... هر حرکتی ... هر قدمی که بر می دارم .. اخرش می زنم یه چیزیو خراب می کنم ... از حرفهاش گیج شده بودم مات و متعجب سرمو بالا بردم و تو چشمهای ناراحتش نگاه می کردم. حال عجیبی داشت. اصلا" عادی نبود. ماهان خیره به چشمهام آرومتر گفت: می دونی با این نگاهات داری دیوونه ام می کنی؟؟؟ وقتی شماتتگر بهم خیره میشی، وقتی ناراحتی می خوام خودمو بکشم. داغونم آنا داغونم..... وقتی گذاشتی رفتی نابود شدم ... حرفهات و گفتی ... همیشه حرفاتو می گی و تو دلت نمی زاری بمونن ... خودتو خالی می کنی ... خالی می کنی و برات مهم نیست چی به سر بقیه میاری ... هیچ وقت تو زندگیم هیچ کس و بهت ترجیح ندادم... هیچ احدی برام مهم تر از تو نبود ... هیچ دختری به با ارزشی تو نبود برام... همیشه سعی کردم کنارت باشم. بی حرف .. شاد ... همدمت باشم ... تکیه گاهت ... با اینکه بهم احتیاج نداشتی اما نشوندن لبخند رو لبهاتم برام کافی بود ... چه طور می تونی اونقدر بی انصاف باشی که فکر کنی ولت کردم .. فکر کنی تنهات گذاشتم و با یکی دیگه رفتم ... ( کم کم داشت عصبی میشد... دیگه اروم نبود ...عصبی شده بود و صداش داشت بالا می رفت ... ) ماهان: اون شب دیدی که بهم زنگ زدن. می دونم که نگار و دیدی. زنگ زد و گفت که ماشین پارک شده امو دیده و منتظر میمونه تا برم. آدم بد پیله ایه. بد دهن و بی آبروئه ... به قیافه خوب و شیک و پیک بودنش نگاه نکن. پاش بیوفته از 10 تا چاله میدونی هم بدتره. چند وقتی جوابش و نمی دادم و اونم گیر داد که تا نیای نمیرم. نمی خواستم تو رو ببینه. اگه می دیدت و فکر می کرد ممکنه که به خاطر تو باشه که جوابش و نمی دم شر به پا می کرد. نمی خواستم اذیتت کنه یا با حرفهاش ناراحتت کنه. اجازه نمی دم کسی بهت چپ نگاه کنه. برای همینم نخواستم ببینتت. می خواستم باهاش تموم کنم. که بگم من دیگه نیستم دورمو خط بکشه. که دیگه سراغم نیاد. کوتاه نمیومد. برای همین انقدر طول کشید. مجبور شدم با دلیل و با زور و آخرم تهدید تمومش کنم. بعد توی بی انصاف چی گفتی؟؟؟؟ گفتی ولت کردم؟؟؟؟ من .. تو رو ... ول کردم .... دیگه صداش بلند شده بود. از ترس داشتم سکته می کردم الان عمو اینا بیدار می شدن. خوابشون سنگین بود اما ماهانم دیگه صداش داشت بالا می رفت. ماهان: چی کار کنم که بدونی اونقدرام که فکر می کنی بد نیستم. اونقدرا که تصور می کنی وحشتناک نیستم. اونقدر کثیف نیستم. چی کار کنم تا منو ببینی ... قلبمو ببینی ... قید همه رو زدم نمی بینی؟؟؟ همه زندگیم بین خونه و شرکت و دانشگاه خلاصه شده ... نمی بینی؟؟؟ می خوام خوب باشم. می خوام به چشمت بیام اما نمی بینیم ... چرا ؟؟؟؟ چرا رو داد کشید. خودشم فهمید که بلند داد زده. برای همینم چشمهاشو بست تا آروم بشه. منم ترسیده بودم. از ماهان ترسیده بودم. از اینکه عمو اینا بیدار بشن ترسیده بودم. از فرصت استفاده کردم تا جیم بشم. برای تمرکز زبونمو در آوردم وگرفتم بین دندونام و آروم و بی سرو صدا زانوهامو خم کردم تا از زیر دستهای ماهان که برام قفس ساخته بود در برم. آروم رو زانوهای خم شده نشستم و خوشحال از حصول موفقیت لبخند زدم. ماهان: کی بهت گفت می تونی بری؟؟؟ یهو با صدای محکم ماهان سکته ای خود به خود زانوهام مثل فنر پرید و صاف ایستادم و به حالت قبلم برگشتم. سعی کردم به صورتش نگاه نکنم. به یه جایی تو یقه اش خیره شدم. ماهان یکم بیشتر به سمتم اومد. دست راستشو از کنارم بالا آورد. خیره شد به گونه ام. غم از صورتش می ریخت. آروم با پشت انگشتاش نرم کشید به گونه ام. زمزمه کرد: آنا .... آنا .... من چی شدم... چی کار کردم با تو... چه طور تونستم ... به خدا نفهمیدم ... وقتی دیدم اونجوری از خود بی خودی ... وقتی دیدم اونجوری حرص می خوری و می خوای بری تو سالن و با کلی نره خر برقصی و خودتو تو دود سیگار خفه کنی ... وقتی فکر کردم ممکنه با اون حالت واقعا" اون کار و بکنی ... نمی دونم ... نمی دونم ... اصلا" نفهمیدم چه جوری زدم زیر گوشت ... به خدا فقط می خواستم جلوت و بگیرم ... حرفات برام سنگین بود ... اینکه حس کردم نمی شناسمت .. آنای من نبودی ... من آنامو می خواستم .. یه لحظه دیوونه شدم ... نفهمیدم چی کار کردم نفهمیدم ... چشمهاشو بست و با بغض آه کشید. از دستش ناراحت بودم اما نه اونقدر که بتونم آه و بغضش و تحمل کنم. نمی خواستم جلوی من بشکنه. جلوی من این جور پشیمون و داغون باشه. ماهان باید محکم می بود. ماهان باید مقاوم می بود. پا برجا. برای همیشه. دست راستمو آروم بالا آوردم و دستش و از رو گونه ام کنار زدم. چشمهاش باز شد. تو یه لحظه چشمهای گشاد شده اش و دیدم. ناباور. تو یه حرکت صاف ایستاد و دستمو گرفت. دستمو گرفت و بالا برد تا جلوی چشمهاش. با تعجب از این حرکت ناگهانیش خیره به کارهاش بودم. ماهان ناباور گفت: ﺁنا ... دستت ... تازه متوجه مچ کبود دستم شدم. تو مهمونی یه دستبند کلفت گذاشته بودم که کبودیش و بپوشونه و حالا با این لباس ضایع ماهان دیده بودتش. لباس ضایع؟؟؟ وای خاک به سرم. یاد لباسم افتادم و فهمیدم چی تنمه. یا بهتر بگم چی تنم نیست. خجالت زده از لباسم سرمو انداختم پایین و خواستم دستمو بکشم و در برم. اما ماهان دستمو سفت چسبیده بود. سرمو بلند کردم. هنوز نگاه ناباورش بین چشمهامو دستم می گشت. با بغض گفت: دستم بشکنه. حق داری آنا حق داری نگاهمم نکنی. حق داری ازم فرار کنی و نخوای باهام تنها باشی. چه وحشی ای هستم و خودم نمی دونستم. ببین با دستت چی کار کردم. من ... دوباره سرمو انداختم پایین. خجالت کشیده بودم. تو دلم آروم گفتم: خدا نکنه دستت بشکنه. من عاشق اون دستهای بزرگتم که وقتی دستهامو می گیره دستهام توش گم میشه و حس امنیت بهم تزریق میشه. هنوز داشتم دعا می کردم که دعای ماهان بی اثر بشه که حس کردم دستهام داغ و خیس شد. شوکه بودم. با شوک سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. سرش و رو دستم خم کرده بود و با لبهای داغش رو مچ دستمو بوسه می زد. لبهاش و رو مچم میزاشت و یه بوسه عمیق می نشوند روش. دستمو چرخوند و رو کل قسمتهای کبودش و بوسید.از این کارش شوکه بودم. در عین حال یه حس فوق العاده بهم داده بود. لب پایینمو به دندون گرفته ام و گونه هام از خجالت و هیجان سرخ و داغ شد. بوسه زدن رو دستمو که تموم کرد آروم با دستش مچمو نوازش کرد. سرش و بلند کرد و به صورتم نگاه کرد. بهش نگاه کردم. چشمهاش رو صورتم چرخید و به لبهام رسید. لبهایی که به دندون گرفته بودمشون. یه اخم ریز کرد و یه دستش و از رو دستم برداشت و آورد سمت صورتم. خیره شدم به دستش. اومد سمت لب و چونه ام. چونه ام گرفت و ظریف کشید به سمت پایین. آروم زمزمه کرد: بهت گفتم این لبها رو این جوری نچلون. نگاهم به حرکت دستش بود که با حرکتش لبمو از بین دندونم جدا کرد. لبهام صاف شد و به شکل اولش برگشت.چشمهام پایین بود و داشتم به دستش که رو چونه ام بود نگاه می کردم که تو یه لحظه شوکه شده نفسم حبس شد. تو کسری از ثانیه لبهای گرم ماهان رو لبهام قرار گرفت و سرم چسبید به یخچال. لبهاش رو لبهام بود. بی حرکت اما داغ. منم اونقدر شوکه بودم که نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم. بی اختیار چشمهام بالا رفت. به صورت ماهان نگاه کردم. چشمهاش بسته بود و آروم بود. خیلی آروم. به همون آرومی خودشو کشید عقب. صاف ایستاد و چشمهاش و باز کرد. نگاهش تو چشمهام قفل شد. شوکه بودم اما آروم بودم. تعجب کرده بودم اما مضطرب و مشوش از کارش نبودم. یه جورای .. یه جورایی دوست داشتم که دوباره تکرار بشه. چون واقعا" چیزی از قبلیه نفهمیده بودم. نمی دونم تو نگاهم چی بود که باعث شد ماهان نگاهش گرم بشه. مهربون بشه. بشه همون نگاه آشنا که من عاشقش بودم. یهو دست انداخت دو طرف گردنم و سرشو آورد جلو و لبهاش و محکم گذاشت روی لبهامو .... با ولع و حریص بوسیدم. انگار سالها منتظر این لحظه بود. مثل یه دونده که بعد دوییدن مسافت طولانی به آرامش رسیده باشه آروم شده بود. از بین بوسه هاش نفسهای آرامش گرفته اش و حس می کردم. یادم نمیاد هیچ لحظه ای تو زندگیم به اندازه این لحظه قشنگ بوده باشه. نه اولین باری که دیکته 20 شدم... نه وقتی تو امتحان نهایی پنجمم معدلم 20 شد. نه وقتی جواب کنکور اومد و رشته ای که دوستش داشتم قبول شدم.... نه وقتی تو جلسه دفاع پایان نامه ارشدم نمره کامل گرفتم ... نه وقتی حامد بهم گفت عاشقمه ... نه ....هیچ لحظه ای لذت بخش تر و شیرین تر از این لحظه تو زندگیم نبوده و نداشتم. حرکت لباشو رو لبهام حس می کردم. چرخش و قفل شد لبهامو. بازی لبهاش. همراهی من. شاید بوسه خیلی طولانی نبود اما خیلی عالی بود. خیلی معنیها داشت. ماهان باز هم لب باز نکرد باز هم حرف نزد و باز هم با شیوه خودش عمل کرد با رفتارش ... ومن هنوز در کف کلامش مونده بودم. ماهان یه بوسه نرم دیگه رو لبهام نشوند و سرشو برد عقب. تو چشمهام نگاه کرد. چشمهاش می خندید. با یه لبخند بی جون. با چشمهایی که برقش پر انرژی بود اما خمار بود و بی حال بهم نگاه کرد. دهن باز کرد و گفت: آنا من ... یهو به سرفه افتاد. سرفه های بد. حالش داشت بد می شد. تازه متوجه حال بدش شده بودم. داغ بودم نفهمیدم. صورتش خیس عرق شده بود. بدنش یخ کرده بود و نفسهاش داغ بود. دستش و گرفتم که کمکش کنم بشینه. چشمم به دستش افتاد. خدای من چرا دستش باند پیچیه؟؟؟ به زور بردمش سمت صندلی و نشوندمش. چشمهاش قیلی ویلی می رفت. انگار .. انگار مست بود .. واییییییییییی ..... آره مست بود و الانم فشارش افتاده بود. سریع رفتم یه آب قند درست کردم و به خوردش دادم. یکم آبلیمو هم دادم بهش که مستی از سرش بپره. زیر بغلشو گرفتم و کمکش کردم و از پله ها بردمش بالا. بردمش تو اتاقش و رو تخت خوابوندمش. پتوش و کشیدم روش. ریز ریز سرفه می کرد. موقع بالا اومدن تعادل نداشت. تلو تلو می خورد. اگه ولش می کردم پرت میشد پایین. کاری نمی تونستم براش بکنم اما دلمم نمیومد همین جوری ولش کنم برم. نه تا وقتی که مطمئن نشده بودم که حالش خوبه. رفتم سمت ظبط اتاقش و دکمه پلی و زدم و صداشم در حد ملایمی گذاشتم. دوباره صدای منصور بلند شد. همون آهنگی که تو ماشین گذاشته بود اینجا هم بود. آهنگ عشق نمی خوابه منصور. رفتم کنار تختش نشستم و تکیه دادم به دیوار. زانوهام و تو بغلم گرفتم و سرمو از پشت چسبوندم به دیوار. اهنگ پخش می شد و من آروم میشدم. زیر لب بعضی از قسمتهای آهنگ و زمزمه می کردم. همزمان با زمزمه آهنگ یاد اتفاقای امشب افتادم. یاد مهمونی. یاد حامد . یاد حرفهاش. دلیل مسخره ای که با سکوتش و نگفتنش باعث بهم خوردن رابطه امون شد. تمام آرزوی من نقش بر آبه هر روز سرنوشت من رنج و عذابه آغوش تو برای من همیشه کم یابه دعای قلب عاشقم چرا بی جوابه یکم صدامو بلند تر کردم. می دونستم ماهان نمیشنوه. احتمالا" خوابیده ولی می خواستم برای یکی غیر خودم حرف بزنم. من: حامد و امشب تو مهمونی دیدی؟؟؟ می دونی چی بهم میگفت؟ میگفت چون مستقل بودم ازم جدا شد. چون بهش وابسته نبودم باهام بهم زد. چون رو پای خودم بودم.می بینی چه دلیل مسخره ایه؟ می بینی؟؟؟؟ می بینی چه زندگی دارم؟؟؟ اگه یه درصد از وابستگی که به تو داشتم و به اون داشتم ولم نمی کرد. اگه یه دونه از ضعفهامو که تو دیده بودی و اون می دونست کارمون به اینجا نمی کشید. یه آه جگر سوز کشیدم. یه آهی که از سر نادیده گرفتن و احترام نذاشتن به شعورم بود. اگه حامد به شعورم احترام می گذاشت و زودتر این حرفها رو بهم می زد شاید الان نسبت به خودم حس بهتری داشتم. شاید یه امیدی به رابطه امون می بود. بلند گفتم: اگه حامد بهم میگفت... میگفت از چی ناراحته شاید الان این جوری نبودیم. جدا از هم. هر دو شکست خورده. شاید اون شکست نخورده باشه اما برای من یه شکست بود. دوباره یه آه دیگه کشیدم و یه تیکه دیگه ی آهنگ و زمزمه کردم. یه عمره که دلم برات عاشق و بی تابه بی تو همه دنیا برام مثل سرابه دریای عشق تو کجاست ؟ بی تو دل مردابه قرارمون تو رویاها کنار مهتابه با بغض می خوندم. بغض برای شکستم. بغض برای اینکه نکنه ماهانم مثل حامد حرفشو نزنه و من بازم تو حسرت بمونم. بازم از این بی کلامی بی حرفی ضربه بخورم. درسته که ماهان نشون می داد. یه چیزایی و با کارهاش نشون می داد اما من نیاز به تایید زبونی داشتم. اگه خودخواهی نباشه تورو میخوام در کنارم که تو هستی نازنین روزگارم بی تو من تنها ترینم بیقرارم عشق نمیخوابه بی تو خورشید نمی تابه   اونقدر کنار تخت ماهان نشستم و اونقدر با بغض زمزمه کردم تا خوابم برد.ا حس پرت شدن سرم هول چشمهامو باز کردم. تند تند پلک زدم تا موقعیتمو درک کنم. تو اتاق ماهان بودم. یه نگاه به ماهان کردم با اخم خوابیده بود. ماهان تو روز و تو بیداری هم اخم نمی کنه تو خواب چی دیده که همچین اخمی کرده؟؟؟ از جام بلند شدم و رفتم بالا سرش خم شدم روش و آروم انگشت اشاره امو گذاشتم رو خط اخمش و با یه فشار کوچیک بازش کردم. یهو چشمهاش باز شد. تندی نگاش کردم. متعجب داشت نگام می کرد. ماهان: آنا .... به قیافه متعجبش لبخند زدم. چشمهاش و با تعجب گردوند و گفت: تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟ با یاد آوری دیشب و بوسه امون هیجان زده شدم و با همون هیجان گفتم: نمی دونی؟؟؟ خوب حالت بد شد؟؟؟ ماهان دوباره اخم کرد. گیج بهم نگاه کرد و گفت: حالم بد شد؟؟؟ تو مهمونی؟ ولی تو چه جوری منو آوردی؟ تو که با کیانا و آرشام رفته بودی. دهنم از شوک باز موند. ماهان چی میگفت؟ مهمونی؟ نا مطمئن پرسیدم: تو ... یادت نمیاد چه جوری برگشتی خونه؟؟؟؟ ماهان یکم چشمهاش و تنگ کرد و گفت: نه ... فقط یادمه داشتم تو مهمونی مشروب می خوردم. ناباور و ناامید گفتم: یعنی... یعنی هیچ کدوم از اتفاقای تو آشپزخونه یادت نمیاد؟؟؟؟ ماهان با استفهام نگام کرد و گفت: آشپزخونه؟؟؟؟؟ ... از جاش پرید و نشست. خودمو سریع کشیدم عقب و صاف ایستادم تا بهم نخوره. امیدوار نگاش کردم. حتما" یادش اومده که این جوری شوکه شده. ماهان: آنا ... آنا .. من دیشب روت بالا آوردم؟؟؟ نکنه تو آشپزخونه خراب کاری کردم؟؟؟ با چشمهاش گرد شده نگاش کردم. ناامید شده بودم و از اون بدتر دلم فشرده شده بود. یادش نمیومد. یادش نمیومد هیچ کدومشو. نه حرفهاش و نه کارهاش و نه بوسه اشو هیچ کدومو یادش نمیومد. به زور دهنمو باز کردم و گفتم: تو ... جدی چیزی یادت نمیاد؟؟؟ یه اخمی کرد و متفکر گفت: نه ... اتفاقی افتاده؟؟؟ اگه گند زدم به آشپزخونه بگو. باید قبل از اینکه مامان اینا بیدار بشن تمیزش کنم. وا رفته با شونه های افتاده و ذوق و هیجانی که همه اش از بین رفته بود گفتم: نه کاری نکردی. همه چیز خوب و تمیزه. ماهان یه نفس راحت کشید و گفت: عالیه... بعد یه نگاه به من کرد و گفت: اما ... تو چرا تو اتاق من خوابیدی؟؟؟؟ بی تفاوت برگشتم که برم بیرون. تو همون حالت جوابش و دادم: حالت خوب نبود اوردمت بالا و پیشت موندم تا بدتر نشی. دستمو گرفتم به دستگیره در. ماهان: ممنونم آنا از همه چیز ممنونم و بابت همه کارهای بدم عذر خواهی می کنم. در و باز کردم و رفتم بیرون و تو لحظه آخر بهش نگاه کردم. خیلی جدی بود. چشمش به در و فکرش جای دیگه بود. زیر لب یه خواهش می کنمی گفتم و در و بستم. رفتم سمت اتاقم. لخ لخ کنان و پا کشون. رفتم و خودمو رو تخت ولو کردم. سرمو فرو کردم تو بالشت و اجازه دادم اشکهام بی صدا از رو گونه ام راه پیدا کنه. ماهان هیچی یادش نمیومد. دیشب به کل فراموشش شده بود. یعنی واقعا" اونقدر بی ارزش بودم که انقدر راحت فراموشم کنه؟ نمیگم حرفامون اما بوسه امون اونقدر کم تاثیر و محو بوده که حتی هاله ای هم تو ذهنش به جا نذاشته. بغض کرده گریه کردم. گریه کردم تا سبک شم. بدبختی این بود که چون صبح اون برخورد و داشتم دیگه نمیشد الان براش قیافه بگیرم و کم محلی کنم. به عقل نداشته ام شک می کردن. به تعادل روحیم ایراد می گرفتن. مجبور بودم خوب و درست مثل سابق باهاش رفتار کنم. بدون اینکه اصلا" به روی خودم بیارم که چی شده و من چه حسی داشتم و دارم. آه کشیدم و با همه وجودم سعی کردم با فشار دادن چشمهام رو هم خاطره دیشب و بوسه گرم ماهان و از یاد ببرم. اونقدر خسته و داغون بودم و اونقدر تو اتاق ماهان ناجور نشسته خوابم برده بود که بدتر خسته تر و کوفته تر شده بودم. سریع خوابم برد و چه شیرین که آدم مجبور نیست تو خواب به اتفاقات بد زندگیش فکر کنه. **** ساعت 10 از جام بلند شدم. همه بدنم کوفته بود. با یاد آوری اتفاقات دیشب و صبح اخم کردم. کاری ازم ساخته نبود. اگه می تونستم میرفتم ماهان و یه دل سیر می زدم ولی نمیشد. اما اخم که می تونستم بکنم. لباسمو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون و بعد از شستن دست و صورتم رفتم پایین. خاله تو آشپزخونه نشسته بود. رفتم جلو و لبخند زنون یه سلام بلند بالا کردم. دعواها و کشمکشهای منو ماهان نباید رو رفتارم با بقیه تاثیر می گذاشت. من: سلام سلام بر خاله جون خوب و مهربون خودم. خانم خوشگله چه میکنه؟؟؟ رفتم جلو و گونه اشو بوسیدم. خاله خندید و گفت: خوبم عزیزم توی وروجک چی کار می کنی؟؟؟ نیشمو باز کردم و گفتم: به خدا کار بدی نمی کنم. اصلا" مگه با این میرغضب شما آدم می تونه کار بد بکنه؟ مثل چی کیشیک آدمو میده. خاله بلند خندید. من: حالا این طوفانتون کجاست؟؟؟ خاله: هنوز بیدار نشده. حالش خوب نبود ..... با صدای زنگ خونه حرفش و قطع کرد. سریع از جام بلند شدم و رفتم در و باز کنم. کیا بود. من: سلام کیا چه طوری؟ بیا تو. کیا یه نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت: سلام بر دختر خشمگین تو چه طوری؟ حالت بهتر شده؟ دیشب بد سونامی شده بودی. ماهانو حسابی ویرون کردی. ابروم رفت بالا. من: من ویرونش کردم یا اون؟؟؟؟؟ کیا خندید و گفت: دختر نبودی ببینی بعد از اینکه رفتی ماهان با خودش چی کار کرد. قبلشم وقتی دید حامد اومد پیشت و داره باهات حرف می زنه کبود شده بود. گفتم الان میاد حامد و له می کنه. منتظر بود تو یه اشاره بکنی تا بیاد دخل طرف و بیاره. فکر کرد دوباره داره اذیتت می کنه. تو اون لحظه اصلا" یادم نبود که از کیا بپرسم تو حامد و از کجا می شناسی. خوب حتما" ماهان یا پریسا بهش گفتن. کیا: بعد که دید دارین درست حرف می زنین گیلاس به گیلاس مشروب خورد. بعدم که با هم دعوا کردین و تو رفتی.... تو رفتی اما اون انگار می خواست خودکشی کنه. ماهان همیشه حد خودشو می دونه. همیشه تو خوردن مشروب مراعات میکنه اما دیشب زده بود به سرش. داشت خودشو خفه می کرد. می خواست همون شبانه کبدشو نابود کنه. خیلی عصبی بود با حرص گیلاس پشت گیلاس می نداخت بالا. آخرم که دید این جوری نمیشه همچین گیلاس و کوبید رو میز که 600 تیکه شد و دستشم برید. شانس آوردیم که یکی از بچه ها دکتر بود. بردیم مطبشو دستش و بخیه زدیم. وگرنه با اون مستیش کجا می تونستیم ببریمش. خیلی خونریزی داشت. موقع بخیه زدنم کولی بازی در میاورد نمی زاشت زخماشو ببندیم. دستش 3 تا بخیه خورد. بعدم که من رسوندمش خونه. الانم اومدم سویچش و بهش پس بدم. نگاهش و گردوند و گفت: ماهان کجاست؟؟؟ گیج گفتم: هنوز بیدار نشده. حرفهای کیا گیجم کرده بود. پس ماهانم داغون بود. ماهانم اذیت می شد. یهو حرصم گرفت. لجم گرفت. آی دوست داشتم برم بالا و همین الان تو خواب تا می خورد بزنمش. پسره انتر چرا این کار رو با من و خودش می کنه. چرا هیچی نمیگه؟ چرا خفه شده. اخم کردم. یاد حرف بچه ها افتادم. ماهان به امید اینکه لال از دنیا نری صلوات بفرست. انگاری باید بهش تخم کفتر بدم زبونش راه بی افته. شایدم نذر کنم. آجیل مشکل گشا چه طوره؟ صلواتم خوبه ها ... گمشو آنا دیوونه شدی رفت. دیوونم کردن. ماهان دیوونه ام کرده با این اخلاق مزخرفش.کیا رو فرستادم بالا پیش ماهان و خودم رفتم پیش خاله. یکم بعد کیا و ماهان اومدن پایین. براشون چایی ریختم. ماهان می گفت می خندید انگار جدی جدی کل دیشب و فراموش کرده بود. بس که بی شعوره. بوسه به اون خوبی و یادش رفته بوزینه. ***** رابطه منو ماهان همون جوره مثل قبل ... مبهم ... گیج کننده ... بلاتکلیف ... واقعا" نمی دونم ماهان واقعا" هیچی از اون شب یادش نیست یا خودش و زده به فراموشی اما چرا ؟؟؟ چرا باید بخواد فراموش کنه ؟؟؟ یعنی ممکنه که .... می ترسم ... می ترسم که ماهان بعد اون بوسه بعد تو تماس مستقیم تازه فهمیده باشه که حسی که به من داره اونی نیست که فکر می کرده. مثل من که با تماس دست کیارش فهمیدم کارمون به جایی نمی رسه. نکنه اونم از بوسه امون فهمیده که حسمون درست نیست یا کافی نیست ... شاید برای همینه که همه چیز و فراموش کرده. نمی دونم من هیچ وقت مست نشدم که بفهمم فراموشی تا این حد بعد مستی بوجود می یاد یا نه. یعنی تو این مدت هیچی از اون شب حتی یه ریزه هم یادش نیومده؟؟؟ مدام با حرفهام کنایه می زنم، به اون شب ... به یه ریزه از حرفهاش اشاره می کنم .. اما نگاه بی تفاوت و گاهی گیجش بهم می فهمونه که نه جدی چیزی یادش نمیاد... ناراحتم ... اون بوسه و حسش برای من چیزی نبود که بخوام فراموشش کنم. اما ماهان راحت فراموشش کرده. کم حرف شدم. نه از قصد بلکه حس و حال خنده و شوخی و هیجانم رفته. بی حرف یه گوشه می شینمو با چشم ماهان و دنبال می کنم. چقدر ماهان منو موقع دید زدنش غافلگیر کرد. غافلگیر کرد و فقط با یه لبخند جوابمو داد. آآآآآآآآآآآهههههههههههههه ه ....................... ***** امروز به دکترم زنگ زدم. گفت تا وقتی به کاری که گفته عمل نکردم نرم پیشش. بابا این دکتره از معلمهای مدرسه امونم سخت گیر تره. باز اونا رو با یکم خواهش و التماس میشد نرم کرد که امتحان نگیرن اما این دکتر راد حرفش یکیه. کلاسم تموم شده. وسایلمو جمع کردم و رفتم بیرون از کلاس. کارم برای امروز تموم شد دیگه آزادم. تو فکر تو راهرو آروم آروم قدم می زنم. در یکی از کلاسها باز شد. بچه ها اومدن بیرون و بعدم ماهان. ماهان .... تصمیمم و گرفتم. قدمهامو تند کردمو خودمو رسوندم بهش. صداش کردم. من: دکتر مفتون. سریع برگشت. تعجب کرده بود. آخه معمولا" اون میومد سراغم من تو دانشگاه زیاد تحویلش نمی گرفتم. صبر کرد بچه ها برن و یکم خلوت بشه. اومد سمتم و گفت: جانم. از جانم گفتنش حس خوبی بهم دست داد. ولی به روی خودم نیاوردم. یه نفس عمیق کشیدم و با عظم راسخ گفتم: الان کاری داری؟؟؟ یه اخم ریزی کرد و گفت: نه بیکارم چه طور؟ من: میشه با من یه جایی بیای؟؟؟ متعجب ابروهاشو برد بالا. چند وقتی میشد که باهاش جایی نمی رفتم. هنوزم سعی می کردم باهاش تنها نباشم. مخصوصا" بعد اون بوسه و فراموشی مزخرفش. ماهان: من در خدمتم. سر تکون دادم و بی حرف راه افتادم. اونم باهام هم قدم شد. رفتیم تو پارکینگ. من: ماشینتو کجا پارک کردی؟؟؟ گیج ماشینشو نشون داد. با ریموت درش و باز کرد و رفتیم سوار شدیم. حرکت کرد و یکم که رفتیم گفت: خوب آنا خانمی کجا بریم؟؟؟ دلم برای آنا خانمی گفتنش تنگ شده بود. آروم گفتم: خونه. ماهان: می خواستی تا خونه باهات بیام؟؟؟ مگه کار نداشتی؟؟؟ من: خونه شما نه. خونه ما. من: سلام کیا چه طوری؟ بیا تو. کیا یه نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت: سلام بر دختر خشمگین تو چه طوری؟ حالت بهتر شده؟ دیشب بد سونامی شده بودی. ماهانو حسابی ویرون کردی. ابروم رفت بالا. من: من ویرونش کردم یا اون؟؟؟؟؟ کیا خندید و گفت: دختر نبودی ببینی بعد از اینکه رفتی ماهان با خودش چی کار کرد. قبلشم وقتی دید حامد اومد پیشت و داره باهات حرف می زنه کبود شده بود. گفتم الان میاد حامد و له می کنه. منتظر بود تو یه اشاره بکنی تا بیاد دخل طرف و بیاره. فکر کرد دوباره داره اذیتت می کنه. تو اون لحظه اصلا" یادم نبود که از کیا بپرسم تو حامد و از کجا می شناسی. خوب حتما" ماهان یا پریسا بهش گفتن. کیا: بعد که دید دارین درست حرف می زنین گیلاس به گیلاس مشروب خورد. بعدم که با هم دعوا کردین و تو رفتی.... تو رفتی اما اون انگار می خواست خودکشی کنه. ماهان همیشه حد خودشو می دونه. همیشه تو خوردن مشروب مراعات میکنه اما دیشب زده بود به سرش. داشت خودشو خفه می کرد. می خواست همون شبانه کبدشو نابود کنه. خیلی عصبی بود با حرص گیلاس پشت گیلاس می نداخت بالا. آخرم که دید این جوری نمیشه همچین گیلاس و کوبید رو میز که 600 تیکه شد و دستشم برید. شانس آوردیم که یکی از بچه ها دکتر بود. بردیم مطبشو دستش و بخیه زدیم. وگرنه با اون مستیش کجا می تونستیم ببریمش. خیلی خونریزی داشت. موقع بخیه زدنم کولی بازی در میاورد نمی زاشت زخماشو ببندیم. دستش 3 تا بخیه خورد. بعدم که من رسوندمش خونه. الانم اومدم سویچش و بهش پس بدم. نگاهش و گردوند و گفت: ماهان کجاست؟؟؟ گیج گفتم: هنوز بیدار نشده. حرفهای کیا گیجم کرده بود. پس ماهانم داغون بود. ماهانم اذیت می شد. یهو حرصم گرفت. لجم گرفت. آی دوست داشتم برم بالا و همین الان تو خواب تا می خورد بزنمش. پسره انتر چرا این کار رو با من و خودش می کنه. چرا هیچی نمیگه؟ چرا خفه شده. اخم کردم. یاد حرف بچه ها افتادم. ماهان به امید اینکه لال از دنیا نری صلوات بفرست. انگاری باید بهش تخم کفتر بدم زبونش راه بی افته. شایدم نذر کنم. آجیل مشکل گشا چه طوره؟ صلواتم خوبه ها ... گمشو آنا دیوونه شدی رفت. دیوونم کردن. ماهان دیوونه ام کرده با این اخلاق مزخرفش.کیا رو فرستادم بالا پیش ماهان و خودم رفتم پیش خاله. یکم بعد کیا و ماهان اومدن پایین. براشون چایی ریختم. ماهان می گفت می خندید انگار جدی جدی کل دیشب و فراموش کرده بود. بس که بی شعوره. بوسه به اون خوبی و یادش رفته بوزینه. ***** رابطه منو ماهان همون جوره مثل قبل ... مبهم ... گیج کننده ... بلاتکلیف ... واقعا" نمی دونم ماهان واقعا" هیچی از اون شب یادش نیست یا خودش و زده به فراموشی اما چرا ؟؟؟ چرا باید بخواد فراموش کنه ؟؟؟ یعنی ممکنه که .... می ترسم ... می ترسم که ماهان بعد اون بوسه بعد تو تماس مستقیم تازه فهمیده باشه که حسی که به من داره اونی نیست که فکر می کرده. مثل من که با تماس دست کیارش فهمیدم کارمون به جایی نمی رسه. نکنه اونم از بوسه امون فهمیده که حسمون درست نیست یا کافی نیست ... شاید برای همینه که همه چیز و فراموش کرده. نمی دونم من هیچ وقت مست نشدم که بفهمم فراموشی تا این حد بعد مستی بوجود می یاد یا نه. یعنی تو این مدت هیچی از اون شب حتی یه ریزه هم یادش نیومده؟؟؟ مدام با حرفهام کنایه می زنم، به اون شب ... به یه ریزه از حرفهاش اشاره می کنم .. اما نگاه بی تفاوت و گاهی گیجش بهم می فهمونه که نه جدی چیزی یادش نمیاد... ناراحتم ... اون بوسه و حسش برای من چیزی نبود که بخوام فراموشش کنم. اما ماهان راحت فراموشش کرده. کم حرف شدم. نه از قصد بلکه حس و حال خنده و شوخی و هیجانم رفته. بی حرف یه گوشه می شینمو با چشم ماهان و دنبال می کنم. چقدر ماهان منو موقع دید زدنش غافلگیر کرد. غافلگیر کرد و فقط با یه لبخند جوابمو داد. آآآآآآآآآآآهههههههههههههه ه ....................... ***** امروز به دکترم زنگ زدم. گفت تا وقتی به کاری که گفته عمل نکردم نرم پیشش. بابا این دکتره از معلمهای مدرسه امونم سخت گیر تره. باز اونا رو با یکم خواهش و التماس میشد نرم کرد که امتحان نگیرن اما این دکتر راد حرفش یکیه. کلاسم تموم شده. وسایلمو جمع کردم و رفتم بیرون از کلاس. کارم برای امروز تموم شد دیگه آزادم. تو فکر تو راهرو آروم آروم قدم می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12264')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.