مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان هیچکی مثل تو نبود

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هیچکی مثل تو نبود

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۴ عصر
کیارش خندید و یه چیزی مثل چکش کوچیک در آورد و زد به زانوم که زانوم پرید بالا. بعد رفت سراغ اون یکی پام. اونم همین جور. کیارش: ببینم جاییت که درد نمیکنه؟؟؟ من: نه هیچ جا. هر چند باسنم خیلی درد می کرد. کیارش لبخندی زد و گفت: مشکلی نداری. خوب به سینمات که نمی رسی اما اگه راضی باشی خوشحال میشم شام مهمونت کنم. یه ذوقی کردم که نگو .... تو دلم عروسی بود. اومدم با ذوق بگم حتما" که صدای سرفه پریسا خرمگس معرکه شد. برگشتم با حرص نگاش کردم که دیدم اخم کرده و با انگشت به خودش اشاره میکنه. ناراحت و دمق و ناامید ذوقم ته کشید و گفتم: خیلی دوست داشتم اما خوب می بینی که با دوستم هستم. کیارش برگشت و با لبخند یه نگاه به پریسا کرد و گفت: خوشحال میشم که هر دوی خانمها رو مهمون کنم. پریسا یه لبخند ملیح زد. این لبخندش یعنی آره. با ذوق گفتم: باشه موافقیم خوشحال میشیم. ما چقدر خوشحال میشدیم همه با هم. کیارش برگشت سمتم. یه نگاه به ساعت مچیش کرد و گفت: تا 10 دقیقه دیگه شیفت من تموم میشه. مشکلی نیست که یکم معطل بشید؟؟؟؟ معطل؟؟؟ تو بگو 10 ساعت کیه که از جاش تکون بخوره. لبخند زدم و گفتم نه مشکلی نیست. کیارش گفت: پس می بینمتون. در ضمن شما هم هیچ مشکلی ندارید. یه لبخند زد و برای پریسا سر تکون داد و با یه می بینمتون رفت. انقده خوشحال بودم که لبخند از رو لبم کنار نمی رفت. پریسا اومد جلو گفت: ببند نیشتو. این پسره کی بود که انقده نیشتو شل کردی براش و با چشمهات داشتی می بلعیدیش؟؟؟ دوباره رفتم تو عالم هپروت. من: اول برو به این زن و شوهر بیچاره بگو من خوبم تا برن دنبال کار و زندگیشون تا من برات تعریف کنم. پریسا رفت و منم از جام بلند شدم و رفتم بیرون رو دو تا صندلی نشستیم و من برای پریسا از کیارش گفتم. پریسا سری تکون داد و گفت: پس الان برای همینه که ذوق مرگی؟؟؟ با ذوق خندیدم و گفتم: آره دیگه. بعد این همه سال. اصلا" فکرشم نمی کردم که بشناسم. دیدی بهم گفت خانم تپلی؟؟؟؟ پریسا یکی کوبوند رو پام و گفت: دهنتو جمع کن. خاک بر سرت خجالت نمیکشی برای یه همچین کلمه ای انقده ذوق می کنی؟؟؟ زنا وقتی بهشون میگن تپل خون به پا می کنن بعد تو نیشتو باز می کنی؟؟؟؟ اومدم جوابشو بدم که دیدم کیارش از ته راهرو داره میاد. هیجان زده گفتم: پریسا داره میاد داره میاد. پریسا یه نگاه سریع به پشت سرش و جایی که کیارش بود انداخت و سریع برگشت سمت منو گفت: آنا ببین چی میگم. پسره که اومد بی خودی ذوق نمی کنی نیشتو باز کنی. خودتو کنترل کن. اگه می خوایش برای یه بارم که شده سنگین و خانم وار رفتار کن. یه نگاه به پریسا کردم و با تعجب گفتم: پریسا مامانم دیشب نیومد تو خوابت؟؟؟ خیلی شبیه مامانم حرف می زنی. مگه دست خودمه همین که می بینمش نیشم شل میشه. پریسا یه اخم و چشم غره بهم رفت و آروم کن. خوب نیشتو جمع کن. به خدا ببینم داری گاگول بازی در میاری لهت می کنم.... دیگه نتونست ادامه بده چون کیارش بهمون رسید و با لبخند گفت: خوب خانمها حاضرید؟؟؟ اومدم نیشمو باز کنم که با چشم غره پریسا بی خیال شدم و در حد یه لبخند ملیح رضایت دادم. آروم و متین از جام بلند شدم و گفتم: بله جناب دکتر ما حاضریم. کیارش یه اخمی کرد و گفت: آقای دکتر؟؟؟ فکر می کردم کیارشم. مخصوصا" الان که از بیمارستانم میریم بیرون. نمی خواد پسوند پیشوند بزاری همون کیارش صدام کنی راحت ترم. چون من نمیگم خانم مفخم. این و گفت یه لبخند قشنگ زد. جوابشو با لبخند زدم. آخ جون داره چراغ سبز نشون میده. با سر حرفشو تایید کردمو مثلا" خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین. بیشتر به خاطر چشم و ابرو اومدن پریسا این کارو کردم. هی اشاره می کرد کله اتو بنداز پایین وگرنه من چشمهای کیارشم در میاوردم بس که نگاش می کردم. سه تایی راه افتادیم رفتیم بیرون و کیارش رفت ماشینشو بیاره و تو این فاصله پریسا هی سفارش کرد که من چی کار کنم و چی کار نکنم و اگه نمی دونستم چی کار کنم به اون نگاه کنم و اینا. نصف حرفهاشو نفهمیدم. کیارش جلومون نگه داشت. ماها از پله ها اومدیم پایین که خود کیارش پیاده شد و در جلو رو برای من و در پشت و برای پریسا باز کرد. پریسا با ابرو یه اشاره ای کرد. منم به زور جلوی خنده امو گرفتم. خوب خدایی کی فکرشو می کرد یه روزی کیارش برای من در ماشین باز کنه؟؟؟ سوار ماشین شدیم و کیارش یه آهنگ ملایم گذاشت و حرکت کردیم. تو ی راه بیشتر در مورد کار و زندگیو اینا صحبت کردیم. یه جورایی سه تایی آمار همو در آوردیم. کیارش جراحی داخلی می خوند. یعنی تخصصش این بود و به عنوان پزشک عمومی فعلا" تو این بیمارستان کار می کرد. از مامان اینا پرسید که گفتم رفتن رامسر و پرسید خوب من الان چی کار می کنم و کجا هستم که گفتم پیش خاله اینام و تدریس می کنم جدیدا" هم میرم شرکت ماهان. کیارش: آنا خیلی فعالیا. چه جوری به همه این کارها می رسی؟؟؟؟ شونه ای بالا انداختم و با لبخند گفتم: خوب یه جوری میرسم دیگه. راستش چون عاشق معماریم زیاد سختی کار و حس نمی کنم . بیشتر برام مثل یه تفریح. کیارش برگشت و با یه لبخند قشنگ بهم نگاه کرد. کیارش: کی انقدر بزرگ شدی آنا؟؟؟؟ با یه لبخند جوابشو دادم اما تو سرم پر علامت سوال بود. همچین میگه کی بزرگ شدی که انگاری از بدو تولد منو می شناخت. سر جمع شاید 5 بارم ما با هم حرف نزده باشیم. یکم داره زیادی خودشو لوس میکنه ها. جلوی یه رستوران نگه داشت و رفتیم تو. پریسا آروم دم گوشم گفت: عالیه همین جور خانمانه رفتار کن. پسره خیلی خوشش اومده. نشستیم پشت یه میز 4 نفره و گارسون اومد و سفارش دادیم. من که عاشق کوبیده بودم. با کیارش از هر دری حرف زدیم. خیلی پسر خوبی بود. پریسا هم ازش خوشش اومده بود. منم که تحت نظارت پریسا کلا" خاموش بودم. تا میومدم ذوق زده بخندم پریسا اون پای بی صاحابشو می کوبوند رو پام که از زور درد کبود می شدم و به جای خنده بیشتر ناله می کردم. خدایی بود که پسره فکر نکرد من مشکل روانی چیزی دارم. شاممون و با شوخی و خنده خوردیم. کیارش یه وقتایی یه چیزایی می پروند که خیلی باحال بود. منم که کلا" مه و ماتش بودم منتظر که دهن باز کنه من نیشم شل شه اما خوب از ترس اینکه بعد شام به خاطر جفتکای زیر میزی پریسا نتونم راه برم سعی می کردم به همون لبخند رضایت بدم. شبم کیارش ماها رو رسوند. اول پریسا رو. موقعی که پریسا پیاده شد من و کیارشم باهاش پیاده شدیم و خداحافظی کردیم. کیارش اول نشست. تا کیارش نشست تو ماشین پریسا دستمو گرفت و آروم گفت: آنا تا اینجا خوب اومدی پسره کامل جذبت شده. سوتی ندیا. حواستو جمع کن. یه باشه گفتم و خداحافظی کردم و سوار شدم. کیارش: خوب الان برم خونه ماهان اینا؟ با یه لبخند گفتم: اگه زحمتی نیست. کیارشم یه لبخند زد و گفت: زحمت چیه ؟ افتخاری بود از اینکه امشب با شما بود. زیر چشمی نگاش می کردم و تو دلم براش ذوق می کردم. حیف که خیلی شیر برنجه. نمی فهمه من انقده لبخند زدم براش به هر چی گفت خندیدم از هر چی تعریف کرد تایید کردم یعنی چی؟؟؟ خوب جون بکن دیگه. سکوت بینمون بود. دیگه داشتیم می رسیدیم. دیگه ناامید شده بودم. این پسره بوق تر از این حرفهاست. دمق شده بودم تا اینکه کیارش شروع کرد یه حرف زدن. نفسمو حبس کرده بودم ببینم بالاخره اونی که می خوام از دهنش در میاد یا نه؟ کیارش: راستش امشب برام شب خیلی خوبی بود. اینکه تونستم انقدر باهات وقت بگذرونم عالی بود. خیلی دوست دارم که اگه اجازه بدی بیشتر همدیگه رو بشناسیم. از سر آسودگی نفسمو آروم فوت کردم بیرون. خدا نکشتت تو که سکته ام دادی با این پیشنهاد دادنت زودتر می گفتی چی میشد آخه؟؟؟؟ نزدیک خونه پارک کرد و کامل برگشت سمتم و منتظر نگام کرد. یکم نگاش کردمو بعد سرمو انداختم پایین و گفتم: خوشحال میشم بیشتر آشنا شیم. صدای شاد کیارش و شنیدم که گفت: خیلی ممنونم آنا. گوشیشو در آورد و شماره امو پرسید و زد تو موبایلش. یه میس هم انداخت بهم. ازش خداحافظی کردم. بهم دست نداد. شاید شعورش بیشتر از این بود که روز اولی بخواد دست بده. در هر صورت حالا که انقدر خانم شده بودم دوستم نداشتم بهش دست بدم. نمی دونم خانمی چه ربطی به این قضیه داشت. سنگین و متین از ماشین پیاده شدم رفتم جلوی در خونه. کیارش ایستاده بود تا برم تو. براش یه دستی تکون دادم و کلید انداختم رفتم تو. چراغا رو روشن کردم. آروم رفتم سمت پله ها. یه سرک کشیدم دیدم کیارش نیست. رفته بود. یهو با ذوق پریدم بالا و دستهامو گرفت بالا : … yes انقده ذوق زده بودم که بالاخره به عشق چندیدن و چند ساله ام رسیدم که حد نداشت. از ذوقم همه پله ها رو دوییدم تا بالا. دیگه نفس برام نمونده بود. تو خیالاتمم حتی تصور نمی کردم که یه روزی با کیارش دوست بشم یا اینکه بخوایم بیشتر بشناسیم همدیگه رو. نیشم خودکار باز شد. یه نفس عمیق کشیدم و با یه سرفه صدام و صاف کردم و جواب دادم. من: بفرمایید. کیارش: سلامی دوباره آنا خانمی ... آنا خانمی ؟؟؟ چه مثل ماهان میگه آنا خانمی ... خنده ام گرفت. من: سلام ... خوبی؟؟ اتفاقی افتاده؟؟؟؟ صدای خنده کیارش و شنیدم. کیارش: خوب خوبم. نه چه اتفاقی؟؟؟ شونه ای بالا انداختم. انگار از پشت گوشی می دید. من: نمی دونم آخه همین الان از هم خداحافظی کردیم گفتم حتما" اتفاقی افتاده که زنگ زدی. دوباره خندید و گفت: نه زنگ زدم ببینم رسیدی خونه؟؟؟ من: خوب تو که دیدی. خودت رسوندیم دم در خونه. کیارش با صدای گرم گفت: می دونی با سادگیت می تونی همه رو جذب خودت کنی؟؟؟ بی اختیار لبخند زدم. هر چند نمی فهمیدم الان کیارش از کجا فهمید من ساده ام. کیارش آروم گفت: آنا خانمی بابت امشب ممنون. از اینکه افتخار دادی هم ممنون. دوباره نیش باز من. انقده ذوق می کردم تحویلم می گرفت. من: تو ممنون که امشب وقت گذاشتی. حسابی انداختیمت تو زحمت. کیارش: وظیفه ام بود خانمی. خوب بخوابی. من: تو هم همین طور. دوتایی با هم گفتیم خداحافظ. گوشی و که قطع کردم برای چند دقیقه همین جور بهش خیره شدم. خوشحال لبخند می زدم. اگه بخوایم حساب کنیم من واقعا" تجربه چندانی تو دوستی با یه پسر نداشتم. حامد تنها پسری بود که من از نظر احساسی بهش وابسته شده بودم. و مدتها با هم دوست بودیم. تنها پسری که دیده بودم. تنها کسی که باهاش دوست داشتن و فهمیده بودم. برای همینم شور و هیجانم مثل همون دخترای 18 ساله بود. من برای خیلی چیزها هنوز بی تجربه بودم و برای خیلی چیزای دیگه زیادی با تجربه. با کسی دوست نمی شدم چون حوصله شروع دوباره رو نداشتم. حوصله صحبتهای اولیه. تو از چه رنگی خوشت میاد؟؟؟ تو از چه غذایی خوشت میاد؟؟؟ تو از چه گلی خوشت میاد؟؟؟ این سوالا دیگه برای من اونقدرها معنی نداشت. نه که نداشته باشه اونقدر ها مهم نبود. طرف خوشتیپه. ماشینش با کلاسه. پولداره. نه دیگه به این چیزا نگاه نمی کردم. به سنی رسیده بودم که بیشتر از ظواهر به باطن آدمها توجه می کردم و ترجیح می دادم از لا به لای رفتارها و صحبتهای طرف به علایقش و شخصیتش پی ببرم. امشب فهمیده بودم که کیارش واقعا" پسر خوبیه و من خوشحال از آشنایش. به خودم اومدم دیدم یه ربعه مثل منگلا جلوی در ایستادم و فکر می کنم. کلید انداختم و رفتم تو خونه. خاله اینا معمولا" زود می خوابیدن. با اینکه ساعت 10:30 بود اما خاله اینا 10 می خوابیدن. آروم و بی صدا رفتم تو خونه و از پله ها رفتم بالا. چراغ اتاق ماهان روشن بود. یعنی هنوز بیداره؟؟؟ راهمو ادامه دادم و رفتم دم اتاق ماهان. آروم لای در و باز کردمو سرک کشیدم. ماهان رو تختش نشسته بود و کتاب می خوند. آروم دوتا ضربه به در زدمو گفتم: تق تق اجازه؟؟؟ سرشو بلند کرد و با دیدن من لبخند زد و گفت: بیا تو دختر. تا این وقت شب کجا بودی؟؟؟؟ سر خوش رفتم تو اتاق و گفتم: ددر بودم جات خالی خیلی خوش گذشت. ماهان یه نگاه به من که سرخوش و شنگول نیشم تا بناگوش باز بود کرد و گفت: نه انگاری خیلی خیلی خوش گذشته که این جوری شارژ شدی. با بدجنسی ابرومو چند بار انداختم بالا و گفتم: پس چی ... ماهان چشمهاشو ریز کرد و مشکوک گفت: ببینم با پریسا بودی بیرون دیگه؟؟؟ با کله گفتم آره. ماهان: خودتون دوتا دیگه؟؟؟؟ نیشم باز تر شد و گفتم: حالا حالا... چشمهاشو گرد کرد و گفت: حالا حالا؟؟؟؟ این دیگه چه جور جوابیه؟ زود بگو با کی بودی بیرون. ابرو انداختم بالا و مثل یه دختر بچه شیطون گفتم: نوموخوام.... مگه تو میری بیرون به من میگی با کی رفتی که من بگم؟؟؟ ماهان بهم چشم غره رفت و گفت: میگم بگو با کی بیرون بودی تا این وقت شب؟ براش زبون در آوردم و نچ نچ کردم. یهو ماهان خیز برداشت سمتم و قبل از اینکه بتونم در برم مچ دستمو گرفت و کشیدم سمت خودش. پرت شدم سمتش و صاف رفتم تو حلقش. یعنی صورت به صورت هم بودیم. یه لحظه ترسیدم. قیافه ماهان نمی خورد که به شوخی این سوالو بپرسه. در ضمن فشار دستشم اونقدر زیاد بود که هر گونه احتمال شوخی و منتفی می کرد. با یه اخم به چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: آنا پرسیدم با کی بیرون بودی؟؟؟ اخمش و جذبه و لحنش با اینکه آروم بود اما اونقدر محکم بود که بی اختیار حس کردم باید بگم با کی بودم. آروم دهنم باز شد و گفتم: کیارش .... چشمهاش گرد شد. یکم گیج شد. دستمو ول کرد و یکم خودشو کشید عقب و تکیه داد به تختش. گیج پرسید: کیارش؟؟؟ کیارش خودمون؟؟؟ مچ دستمو گرفتم و یکم ماساژش دادم. تو همون حالت گفتم: آره همون کیارش. ماهان دوباره اخم کرد و گفت: نمی دونستم کیارش و می بینی. من: نه خوب اتفاقی دیدمش. می خواستیم بریم سینما که یه ماشین بهم زد یهو چشمهای ماهان گرد و نگران شد و خودشو کشید جلو. سریع اضافه کردم:چیزیم نشد آروم خورد بهم. یه نفسی از سر آسودگی کشید و دوباره تکیه داد به تخت. من: با اینکه سالم بودم ولی چون گیج شدم بردنم بیمارستان. اونجا کیارش و دیدم. بعدش دعوتمون کرد شام بیرون و ... ماهان یه سری تکون داد و گفت: آهان پس فقط یه شام بود. جرات نداشتم بهش بگم فقطم یه شام نبود. امشب یکم ترسناک شده. بزار وقتی حالش بهتر شد بهش می گم. به زور لبخند زدم و سرمو تکون دادم. ماهان: خوب خوبه. خسته شده بودی به این بیرون رفتن و گردش نیاز داشتی. چشمش اومد رو دستم که هنوز داشتم می مالیدمش. یه اخم کوچیک کرد و ناراحت و آروم گفت: ببخشید. خیلی فشار دادم؟؟؟ نگاش کردم از کارش پشیمون بود. یه لبخند زدم و گفتم: نه چیزی نیست. از جام بلند شدم و گفتم: خوب دیگه من برم بخوابم. رفتم سمت در. ماهان: آنا خانمی خوب بخوابی. برگشتم سمتش. آنا خانمی ... ماهان آنا خانمی کیارش آنا خانمی ... بی اختیار لبخند زدم. من: تو هم خوب بخوابی شب بخیر. چراغو خاموش کنم. ماهان: ممنون میشم. یه سری تکون دادم و قبل بیرون رفتنم لامپ و خاموش کردم. رفتم تو اتاقم. نمی دونستم به خاطر کیارش ذوق کنم یا از کار ماهان تعجب. آخرشم بی خیال ماهان شدم و به کیارش فکر کردم. اماهر وقت به تلفن کیارش و آنا خانمی گفتنش می رسیدم ماهان میومد تو ذهنمو خنده ام می گرفت. وسط این یاد آوریها خوابم برد. امروز دو تا کلاس بیشتر ندارم. دو تا کلاس تو صبح . کلاس ساعت اولم تموم شده بود و داشتم می رفتم سمت دفتر اساتید. -: مهندش مفخم. برگشتم سمت صدا ماهان بود. ایستادم تا بهم برسه. رسید بهم و یه لبخند گشاد زد و گفت: خوبی؟؟؟؟ من: مرسی تو بهتری؟؟ سر دردی؟ سوزش گلویی؟ احساس سرمایی چیزی نمی کنی؟ ماهان یکم سرشو خم کرد و گفت: آنا خانمی عزیز مثل اینکه سه روز تو خونه تحت الحفظ خوابیده بودما. مامان که نمی زاشت از پله ها بیام پایین، تو هم که نمی زاشتی از تخت بیام بیرون. یه بند خواب بودم. دیگه آنفولانزا خوکیم گرفته بودم خوب شده بودم. خندیدم. من: دیوونه ... ماهانم خندید. ماهان: آنا بعد کلاست یادت نره باید بریم شرکت. من: نه یادم نمیره اما پس ناهار چی؟؟؟ ماهان یه لبخندی زد و دستشو آورد بالا که یه ضربه به بینیم بزنه که خیره به انگشتش تنه ام و یکم بردم عقب و با اخم گفتم: چی کار داری می کنی؟؟؟ مثل اینکه یادت رفته اینجا دانشگاست. خیلی بهتره که مثل یه استاد رفتار کنی دکتر مفتون. ماهان دهنش باز مونده بود از جذبه ای که تو صدام و حرفهام بود. انگشتشم هنوز تو هوا خشک شده بود. دهنش و باز کرد که یه چیزی بگه که تلفنم زنگ زد. گوشیو از تو کیفم در آوردم و با دیدن تماس گیرنده یه لبخند عظیم نشست رو لبهام. گوشیو وصل کردم و با خوشحالی گفتم: سلام چه طوری؟؟؟ کیارش: سلام بر استاد عزیز شما خوب هستید؟؟؟ کلاس که نبودی؟؟؟؟ ماهان مشکوک با چشمهای ریز شده سرشو آورد جلوتر و کجش کرد که گوشش نزدیک تر باشه به گوشی. ماهان: کیه؟؟؟ کیه که این جوری می خندی؟؟؟ یه اخمی کردمو گوشیو دادم اون دستم و گذاشتم دم اون یکی گوشم. آروم به ماهان گفتم: برو بابا فضول. بی توجه به ماهان رفتم اون سمت تر و راحت با کیارش حرف زدم. مدام می خندیدم و نیشمم که باز خدایی بود. تلفن و که قطع کردم با همون لبخند به جامونده از تماس کیارش برگشتم که برم تو دفتر که دیدم ماهان بق کرده داره نگام می کنه. تعجب کردم. یعنی این فضول ایستاده که بهش بگم کی بوده؟؟؟ از همون فاصله گفتم: چیه؟؟؟؟ نکنه می خوای بدونی کی بوده؟؟؟ ماهان یکم نگام کرد و بعد آروم قدم برداشت و رفت سمت دفتر و خیلی خونسرد گفت: نه نیازی نیست. مگه فضولم. این و گفت و رفت تو دفتر و من دهن باز موندم تو جام. یکم که خوب تعجب کردم و شوکم برطرف شد رفتم تو دفتر. **** کلاسم تموم شد و هر چی صبر کردم دیدم از ماهان خبری نیست. زنگ زدم بهش که گفت تو ماشین منتظره. عجیب بود که ماهان نیومده دنبالم. معمولا" شعورش نمی رسید که تو دانشگاه مراعات کنه. رفتم سمت پارکینگ و سوار ماشین شدم. یه سلام کردم که ماهانم کوتاه جوابمو داد و دیگه چیزی نگفت. نه دیگه این پسره یه چیزیش می شد یعنی ماهان و سکوت و سکون محال بود اگه به چشمم نمی دیدم باور نمی کردم. تو کل مسیر هیچ حرفی نزد. بی حرف رسیدیم به شرکت و رفتیم تو پارکینگ و ماهان ماشین و پارک کرد. غصه ام گرفت یعنی پارکینگم به اون 6 طبقه اضافه شد؟؟؟پیاده شدیم. یه نگاه به ماهان کردم. خیلی خونسرد و بی تفاوت بود. عجیب بود من تا حالا ماهان و این شکلی ندیده بود. همیشه خدا لبخند رو لبهاش و شاد و گرم بود. سرمو انداختم پایین. خوشم نمیومد این ریختی باشه دلم می گرفت. سرمو بلند کردم دیدم جلوی در آسانسوریم. خشک شدم. چشمهام گشاد شد. یه قدم رفتم عقب. ماهان دکمه آسانسور و زد که بیاد پایین. نفسم دوباره مشکل دار شد. یه قدم دیگه رفتم عقب. انگار با عقب رفتن من آسانسور محو میشد، نابود میشد. سرمو چرخوندم تا بتونم راپله رو پیدا کنم. دیدمش دیدمش سمت چپه باید برم اونجا. ماهان: آنا ... با صدای ماهان سریع برگشتم سمتش. در آسانسور باز بود و ماهان بین در ایستاده بود و مستقیم بهم نگاه می کرد. ماهان: آنا بیا سوار شو . نگاهمو از ماهان گرفتم و به پشت سرش به توی آسانسور نگاه کردم. دوباره به ماهان نگاه کردم و سرمو به چپ و راست تکون دادم. ماهان نگاهش مهربون شد. یه لبخند آرامش دهنده زد و گفت: آنا بیا ... من هستم ... دستشو به سمتم دراز کرد و گفت: بازم بهم اعتماد کن. یه بار دیگه. قول میدم چیزی نشه. یه قدم اومد سمتم. به دستش نگاه کردم. ماهان بود.... ماهان بهم قول داده.... ماهان میگه من هستم ... ماهان سالم بیرونم میاره ... مثل اون دفعه ... بی اختیار دستم جلو رفت. هنوز می ترسیدم. هنوز جرات نزدیک شدن به اون قفسه فلزیو نداشتم. از همون جایی که ایستاده بودم دستمو دراز کردم. ماهان اومد جلو اومد و دستمو تو دستش گرفت. آروم رفت عقب. برنگشت، رو به من عقب عقب رفت. رفت تو آسانسور. مستقیم به من نگاه می کرد منم فقط به چشمهاش نگاه می کردم که دیگه سرد نبود. دوباره گرم بود پر حرارت و مهربون. خیره به چشمهاش رفتم تو آسانسور. رفتم کنارش ایستادم. ماهان رو به من ایستاد. بدون اینکه نگاهش و صورتش و برگردونه دست دیگه اشو دراز کرد و دکمه طبقه 6 رو زد. در آروم بسته شد. از گوشه چشمم می دیدمش اما نگاهمو تکون نمی دادم. آسانسور که تکون خورد صحنه ها تکرار شد. یه جیغی کشیدم و خودم و فرو کردم تو بغل ماهان. ماهانم آروم دستشو گذاشت رو سرم. ماهان: هیشششششششششششش ... چیزی نیست زود تموم میشه. دستم هنوز تو دستش بود. اونقدر دستش و فشار داده بودم که دست خودم بیشتر درد گرفته بود. داشت اشکم در میومد. خیلی می ترسیدم. نمی فهمیدم چرا با وجود همه ترسم بازم سوار شده بودم. اگه ماهان نبود 1000 سالم نمیومدم تو آسانسور حتی نگاهشم نمی کردم. داشتم به خودم فحش می دادم که صدای ماهان و شنیدم. ماهان: آنا عزیزم باید بریم بیرون. ناباور سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. فکر کردم داره شوخی میکنه اما وقتی که سرمو چرخوندمو در باز آسانسورو دیدم ذوق مرگ شدم. با ذوق یه لبخند گشاد زدم. ماهان برگشت سمت در و رفت بیرون و منم دست تو دستش رفتم بیرون. در آسانسور که پشت سرم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۵ عصر
بسته شد یه نفس راحت کشیدم. به ماهان نگاه کردم. داشت مهربون نگاهم می کرد. آروم گفت: مرسی ... الان نفهمیدم اون چرا گفت مرسی. قاعدتا" من باید تشکر می کردم اما خوب ... تازه دستهای قفل شدمون و دیدم و سریع دستمو کشیدم بیرن. لبخند ماهان بیشتر شد. بی حرف رفت سمت در شرکت و منم دنبالش. دوتایی رفتیم تو. منشی که اون بار دیده بودم به احترام ماهان از جاش بلند شد و سلام کرد. ماهانم جوابشو داد. دو تایی رفتیم تو اتاق ماهان. اشاره کرد که بشینم خودش رفت پشت میزش. ماهان: امروز زیاد کار نداری باید به بقیه کارکنا معرفیت کنم. اتاقت هنوز حاضر نشده فعلا" یکی دو روز تو اتاق من بمون تا بعد. سر تکون دادم. هیچ وقت فکر نمی کردم کار کردن تو یه محیط مهندسی با کلی آدم که مدام طرح می زنن و تو مغزشون همه اش تصویر خونه و آجر و سیمانه انقدر هیجان انگیز باشه. همه با هم خوب و صمیمی بودن در عین حال با جدیت کارشون و انجام می دادن. تو کار با کسی شوخی نداشتن. انقدر جالب باشه. محیط دانشگاه یه محیط آموزشی بود اما اینجا کاملا" حرفه ای بودن. خیلی هیجان انگیز بود. الان می فهمیدم چه چیزهایی رو از دست دادم. کل روز تو اتاق ماهان بودم. بعد معارفه اومدم تو اتاق ماهان و هر کی که میومد و حرف می زد منم 4 تا گوش قرض می کردم و گوش می دادم که هیچی از دستم نره. یکی یکی پرونده ها رو می خوندم. حتی پرونده های مربوط به پروژه های قبلی که تموم شده بود. در کل می تونم بگم فوق العاده بود. وقت رفتن بود. بلند شدم . کیفمو برداشتم ماهانم اومد سمتمو از اتاقش رفتیم بیرون. مهربانم اومد و با هم رفتیم بیرون از شرکت و رفتیم سمت آسانسور. با اینکه دوبار سوار آسانسور شده بودم اما مثل سگ ازش می ترسیدم. بدبختی این بود که کیا هم بود و من نمی تونستم کولی بازی در بیارم یا اینکه از پله ها برم. آخرین چیزی که می خواستم این بود که کیا بفهمه من از آسانسور می ترسم. ترس به جونم افتاد. دوباره نفسهام داشت تند میشد که حس کردم دستم گرم شده. سرمو پایین آوردم و به دستم نگاه کردم. سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. نگاهش به رو به رو بود و به روی خودش نمی آورد. ماهان ترسمو می دونست. بدون اینکه چیزی بگه دستمو گرفته بود که بگه هست و چیزی نمیشه. خدایی این دستش خیلی تاثیر داشت. نفسهامو آروم تر کرد و دلمو قرص. آسانسور که رسید مهربان اول رفت و بعد من و ماهان. ماهان وسط ایستاده بود و من سمت چپ ماهان و مهربانم راست. در آسانسور که بسته شد. لبمو گاز گرفتم. خدایا خودت آبرومو جلوی مهربان حفظ کن. آسانسور حرکت کرد. چشمهامو بستم. هر کار کردم آروم نشدم. نیاز به یه حمایت بیشتر داشتم. جوری ایستاده بودم که یه قدم عقب تر از ماهان بودم. یکم خودم و به ماهان نزدیک کردم و پیشونیم و گذاشتم رو بازوش و چشمهام و رو هم فشار دادم. با دست دیگه ام بازوش و محکم گرفته بودم و فشار می دادم. می دونستم که ماهان به خاطر کیا نمی تونه حرکتی بکنه. فقط دستم که تو دستش بود و محکم فشرد و بهم فهموند که حالمو درک میکنه. تو دلم مدام صلوات می فرستادم. دعا می کردم. رسیدیم و در باز شد. خدایا تا کی من باید این جوری بترسم؟؟؟ از آسانسور که بیرون اومدیم ماهان نرم دستمو ول کرد تا مهربان نبینه. جلوی ماشین از کیا خداحافظی کردیم و رفتیم تو ماشین نشستیم. تا ماهان نشست و در و بست برگشت سمت منو با نگرانی گفت: حالت خوبه؟؟؟ خیلی ترسیدی؟؟؟ آخی اون بیشتر از من نگران بود. به لبخندی زدمو گفتم: خوبم نه این دفعه کمتر بود. خوشحال خندید و گفت: هر بار کمتر هم میشه. با چشمهای گرد شده بهش نگاه کردم. من: مگه قراره بازم سوار بشم؟؟؟ یه لبخند گشاد زد و گفت: وقتی تنهایی و نمی دونم ولی وقتی با منی باید با آسانسور طبقه ها رو طی کنی. من جون ندارم از پله ها برم. خنده ام گرفته بود مثل پیرزنای 80 ساله حرف می زد. خندیدم. ماهانم خندید و راه افتاد. **** ماهان راست می گفت. شاید ترسم واقعا" یه تلقین بود. شاید این که حضور ماهان باعث میشه همه خطرات احتمالی منتفی بشه هم یه تلقین بود اما خوب جواب می داد. به قول ماهان فقط وقتی که اون بود سوار آسانسور می شدم. ماهانم هر بار دستمو می گرفت تا بهم قوت قلب بده و مطمئنم کنه که هست و مراقبمه. الان بعد چند وقت دیگه اونقدرها کولی بازی در نمی یارم. ابراز ترسم در حد همون له کردن دست ماهان بین انگشتامه خلاصه میشه. اما یبازم بدون ماهان عمرا" برم سمت آسانسور. شرکتم که کارش خیلی خوبه من خیلی دوست دارم. کیارشم که ماه. خدایی پسر خوبیه. بین کلاسام مدام زنگ میزنه. فکر نمی کردم انقدر بامزه باشه. هر چند به پای ماهان نمی رسه ولی خوب اونم شیرینه برای خودش.یه جورایی برام جالبه دوست شدن با یه نفر. جدید و تازه است و هیجان داره. وقتی زنگ می زنه خود به خود نیشم باز میشه. چند بار تو شرکت زنگ زد که منم تابلو نیشم تا بناگوش باز شد. ماهان همچین بد نگام کرد که از ترس نمی دونستم چه جوری آب دهنمو قورت بدم. مجبور شدم بدون اینکه جواب کیارش و بدم گوشیو بزارم تو جیبم. شاید نگاه خشمگینش برای این بود که تو جلسه و بحث های سه نفره با کیا بودیم. این کیای ذلیل شده هم که تکلیفش با خودش روشن نیست. من نفهمیدم چی هستم آخرش. خانم مهندس؟ مهندس مفخم؟ آنا خانم؟ آنا... چی چیم من؟؟؟؟ این که نمی دونه چی صدام کنه ولی من می دونم. تو دانشگاه آقای دکتر چون کلاس داره تو شرکتم مهندس مهربان. همه مهربان و دوست دارن ولی بد از ماهان حساب می برن. خودم به چشم یه بار دیدم سر یکی از نقشه ها که یه کوچولو ایراد داشت چنان دادی سر مهندس احمدی بدبخت زد که من جای اون سکته کردم. رفته بودم تو دفترش که یه سوالی ازش بکنم. تازه وارد شده بودم که صدای دادش و شنیدم. صاف داشتم می رفتم تو که از همون جا دور زدم و برگشتم. بی خیال بابا بزار یه وقت دیگه همچینم جدی نیست که بخوام دچار خشم اژدها بشم. اصلا" میرم از کیا می پرسم. تو این مدت 2-3 بار با کیارش رفتم بیرون. رفتیم سینما و پارک و رستوران و خیلی بهمون خوش گذشت. هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که تو دوره بچگیمم خیلی عاقل بودم. از همون 13-14 سالگی فهمیده بودم که کیارش چقده ماهه. وای خدا امروز خیلی خسته شدم. از صبح دانشگاه و شرکت و .... سر و کله زدن با بچه ها خیلی اذیت میکنه و انرژی می بره اما خیلی حال میده. هنوزم عاشق تدریسم. با ماهان از شرکت برگشتیم. ماشین و تو پارکینگ پارک کرد و دوتایی رفتیم بالا. داشتیم در مورد یکی از نقشه ها حرف می زدیم. هر چی من به ماهان میگم بابا این نقشه مورد داره شهرداری گیر میده بهمون به گوشش نمیره که نمیره. کفرمو درآورده دارم حسابی حرص می خورم. بدتر از همه چیز اینه که ماهان مثل بچه های تخس فقط ابرو میندازه بالا و میگه نچ خوبه مورد نره... نه میگه دلیلش چیه نه چیز دیگه. این نره گفتنشم رو مخمه می خوام خفه اش کنم. از آسانسور پیاده شدیم و با حرص گفتم: من نمی دونم این مهندسا به چه امیدی به تو میگن آقای رئیس اصلا" اون دانشگاهی که به تو مدرک دکتری دادن و باید درش و گل گرفت. تو چه جور استادی هستی که چیز به این واضحی و نمی بینی؟؟؟ رسیده بودیم جلوی در خونه و من از حرص کبود شده بودم. ماهان با یه لبخند گشاد و یه نگاه که انگار خیلی سرگرم شده بهم نگاه کرد. کلید انداخت تو قفل در قبل از اینکه در و باز کنه چرخید به سمت راست جایی که من ایستاده بودم. درست پهلوش بودم و حرصی به صورت خونسردش نگاه می کردم. با دیدن قیافه ام دوباره یه لبخند گشاد زد و دستشو بالا آورد و بینیمو کشید که بیشتر کفریم کرد. با حرص دستشو پس زدم و با اخم گفتم: نکن ماهان مگه من با تو شوخی دارم اونم الان... دوباره خندید و گفت: ولی من همیشه باهات شوخی دارم چه الان چه بعدا" انقدم حرص نخور باشه تو راست می گی اون نقشه مورد داره خودم به محمدی گفتم درستش کنه. این و گفت و ابروشو انداخت بالا و با یه لبخند عریض در و باز کرد و رفت تو خونه. من از حرفش خشک شده بودم و مبهوت تو جام ایستادم. چی گفت الان؟؟؟ گفت به محمدی گفته درستش کنه؟؟؟ خودش می دونه مشکل داره؟؟؟ پس مرض داشت انقدر من و حرص داد؟؟؟ منفجر شدم با جیغ رفتم تو خونه و با حرص کفشامو درآوردم و داد زدم. من: ماهان بی شعور صبر کن ببینم می کشمت منو سر کار می زاری؟ مردم آزار الا...... با حرص و اخم دستهامم تو هوا تکون می دادم و برای ماهان نقشه می کشیدم میرفتم جلو که وسط حرفهام چیزی دیدم که حرف و عصبانیت و ماهان و آنا یادم رفت. یا بهتر بگم کس یا کسائیو دیدم. ماهان ایستاده بود و داشت با چند نفر سلام و علیک می کرد. حالا این چند نفر غیر خاله و عمو شامل بودن از کیارش به همراه مادر و پدرش. منو می بینی همچین کش آوردم که نگو. ماهان خبیث بهم نگاه می کرد و لبخند می زد. دوست داشتم اون چشماش و با ناخنام در بیارم تا این جوری نگام نکنه. چشمم خورد به کیارش که مهربون داشت نگام می کرد و لبخند میزد. دوباره چشمم چرخید و خورد به خاله و عمو که عادت داشتن به رفتارای من و ماهان و داشتن می خندیدن و مامان بابای کیارش که اونا هم لبخند به لب ایستاده بودن. یعنی دوست داشتم زمین دهن باز کنه و من و بخوره. دستهامو آروم آوردم پایین و گرفتم جلوم و تو هم قفل کردم و سرمو انداختم پایین و خجالت زده و سرخ شده سلام کردم. صدای خنده هاشون و میشنیدم. مامان کیارش با خنده رو کرد به خاله و گفت: وای سیمین جون این دختر خانم دختر آسا جان نیستن؟؟؟ خاله: چرا مهوش جون خودشه. آنای عزیزِ من. مهوش: وای خدا چقدر بزرگ و خانم شده. تو مهمونی هم بود مگه نه؟؟؟ نشد که اون موقع باهاش آشنا بشم. خوبی عزیزم؟ خجالت زده سرمو بلند کردم و یه لبخند خجول زدم و رفتم جلو و باهاش دست دادم و روبوسی کردم و گفتم: ممنون شما خوبید؟؟؟ خیلی خوش اومدین. ببخشید بابت ... چند ضربه به شونه ام زد و گفت: نه دخترم چیو ببخشم اتفاقا" خیلی جالب بود. یه ابروم رفت بالا. الان چی جالب بود؟؟؟ حرص خوردن من یا بیشعور و الاغ بودن ماهان به روایت من؟؟؟ با کیارش و باباشم سلام کردم و خاله رو بوسیدم و به عمو هم سلام کردم. بعد یکم تعارف اجازه گرفتم برم لباسامو عوض کنم. تندی دوییدم سمت پله ها منتها قبلش دو تا چشم غره توپ به ماهان و کیارش رفتم. به ماهان چون بی تربیت بود و هنوز داشت با چشمهای شیطون بهم لبخندای خبیث می زد و به کیارش چون با وجود اینکه یک ساعت قبل با هم حرف زدیم اما بهم نگفت که دارن میان خونه خاله اینا.تندی رفتم تو اتاقم و لباسهامو در آوردم. وسواس گرفته بودم. نمی دونستم چی بپوشم. نمی دونم چرا انقدر دوست داشتم عالی به نظر بیام. خلاصه بعد کلی وسواس یه بلوز مشکی یقه شول و یه شلوار جین تیره پوشیدم و اومدم پایین. موهامو با یه گیره جمع کرده بودم بالا. یه رژ هم زده بودم که زیاد خسته به نظر نیام. هر چند الان بیشتر هیجان زده بودم تا خسته. از پله ها اومدم پایین و رفتم نشستم پیش مهمونا. رو یه صندلی نشستم که بین ماهان و کیارش بود. چون هم نزدیک بود و اولین صندلی به من هم اینکه تو اون شرایط فقط چشمم به اون افتاد ومی خواستم زودی یه جا بشینم. اول برگشتم سمت ماهان و چشمهامو ریز کردم و براش آتیش باریدم که باعث شد خبیث بخنده و ابروهاشو بده بالا. بعد صاف نشستم و پامو انداختم رو پام. مهوش خانم داشت با خاله حرف می زد. حرفش که تموم شد برگشت سمت منو گفت: خوب آنا خانم چی کارا می کنید؟؟؟ خنده ام گرفته بود باید می گفتم الان خیلی کارها اما اگه چند ماه پیش بود هیچ کار. یه لبخند زدم و گفتم: راستش تو دانشگاه تدریس می کنم و ساعات بی کاریمم میرم شرکت ماهان. مهوش خانم با تحسین سری تکون داد و گفت: آفرین. عزیزم شما رشته اتون چیه؟؟؟ بعد چه مدرکی دارین که دانشگاه درس می دین؟؟؟ من: فوق لیسانس معماری خوندم. مهوش: آفرین پس خیلی پر کاری. موفق باشی. مادرت باید بهت افتخار کنه. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. صدای آروم ماهان و شنیدم که میگفت: انگار اومده خواستگاری آمار می گیره. برگشتم با تعجب نگاش کردم. صورتش جدی بود و یه اخم کوچیکیم داشت. یه لحظه از فکر خواستگاری هم ذوق کردم هم خجالت کشیدم. خوب چی کار کنم از بچگی اسم خواستگار و عروسی که می اومد من ذوق می کردم. حالا هیچ ربطی هم به شخص من نداشتا. برا همه ذوق می کردم. برای همین کلمه و اسمش. بی اختیار برگشتم و به کیارش نگاه کردم. داشت نگاهم می کرد و لبخند می زد. یکم خودشو خم کرد سمتم و گفت: خوبی خانمی؟؟؟؟ یه دونه از اون نگاه آتیشیایی که برای ماهان می فرستادم و براش فرستادم که چشمهاش گرد شد و یکم نگام کرد و بعد خنده اش عریض شد. تازه فهمیدم که بابا آنا این کیارشه نه ماهان جلوی کیارش باید خانم باشی و سنگین.چقدر این پریسا بهم سفارش کرد که جلوی کیارش حداقل خودمو حفظ کنم و سوتی ندم اما یه خط در میون یادم می رفت. آخه چه جوری می تونستم کل روز با ماهان باشم که جلوش خدای سوتی بودم و بعد بیام برای کیارش ادای خانمها رو در بیارم؟ سریع نگاهمو درست کردم و بهش چشم غره رفتم. صدامو آروم کردم و گفتم: تو چرا به من نگفتی که دارین میاین اینجا؟؟؟ یه لبخند زد و اومد یه چی بگه که سریع گفتم: فقط نگو که خبر نداشتیم که می دونم دروغ میگی . هر کی ندونه من این لبخند ها و این نگاه ها رو می شناسم. تو دلم گفتم انقده که ماهان از این کارها کرده و این لبخندها رو زده که همه رو حفظم. کیارش: آنا خیلی تیزی جلوی تو نمیشه آدم یه کاری و یواشکی انجام بده زود مچ آدمو می گیری. بازم تو دلم گفتم. تو هم با ماهان زندگی کنی بخوای نخوای تیز میشی. پیش اون تیز نباشی کلات پس معرکه است. صدای کیارش دوباره حواسمو جمع کرد: راستش می خواستم غافلگیرت کنم. می خواستم سورپرایز شه برات. با حرص گفتم: خیلی هم شد. دیدی که همون اول کاری آبروی خودم و بردم. کیارش لبخندش عمیق تر شد و گفت: خیلی باحال بود. حالا چرا اونقدر حرص می خوردی؟؟؟ این ماهان چی کار کرد که بهش می گفتی بی شعور الاغ. یه لبخند زدم و چشمهامو ریز کردم و گفتم: فهمیدی کلمه آخر الاغ بود؟؟ من که غ رو نگفته بودم. کیارش ریز خندید. یکم با کیارش حرف زدیم و خندیدیم. ماهان: آنا جان لطف می کنی بری شربت بیاری؟؟؟ برگشتم سمت ماهان و گفتم: چی؟؟؟ آنا جانت تو حلقم پسر. ماهان یه اخم غلیظ رو صورتش بود. یه اشاره به مهمونا کرد و گفت: میگم میری چایی شربتی چیزی بیاری؟؟؟ کمک می خوای منم بیام. یه نگاه به میز کردم. میوه بود اما چایی ها تموم شده بود. سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم. رفتم تو آشپزخونه و به تعداد چایی ریختم و برگشتم. یکی یکی چایی ها رو تعارف کردم و رسیدم به کیارش. یه لبخند قشنگ زد و یه نگاهیم کرد که یکم خجالت کشیدم. سرمو انداختم پایین و جواب لبخندش و دادم. برگشتم برم به ماهان چایی بدم که دیدم نیست. چشم چرخوندم دیدم نشسته رو صندلی من کنار کیارش. همچین اخم کرده بود که ازش ترسیدم. حتی نتونستم بگم چرا جای من نشستی. آروم رفتم جلوش و چایی و تعارفش کردم. با همون اخم خشک گفت: نمی خورم. به زور آب دهنمو قورت دادم. آخرین دفعه ای که این ریختی اژدها بود یکی از مهندسا یکی از نقشه ها رو خراب کرده بود. خدایی خیلی ترسناک بود. مثل بچه آدم سینی چایی و گذاشتم رو میز وسط و رفتم نشستم جای قبلی ماهان. اومدم به کیارش نگاه کنم که با چشم غره غلیظ ماهان خیرشو خوردم و سرم و انداختم پایین. هر چی خاله اصرار کرد که برای شام بمونن مهوش خانم گفت نه. قبول نکرد. کیارش و باباشم که بوق. رئیس مهوش خانم بود اما زن خوبی و مهربونی بود. با اینکه دلم می خواست کیارش شام بمونه اما ترجیح می دادم با وجود این اخم و تخم و چشم غره ماهان زودتر بره. نمی دونم چرا ماهان همچین می کرد. شاید چون من باهاشون زندگی می کردم یه جورایی به خاطر حس مسئولیتی که نسبت بهم داشت انقده حساس شده بود روم. انقده دوست داشتم برم بهش بگم ماهان الاغ چته تو؟ تو که از خدات بود من یه دوست پسر داشته باشم. دلم می خواست برم بهش بگم که با کیارش دوستم اما ... می ترسیدم ازش. موقع خداحافظی رفتم مامان کیارش و بوسیدم و گرم خداحافظی کردم از باباشم خداحافظی کردم به خود کیارش که رسید یه لبخند زدم و گفتم: خیلی خوشحال شدیم که اومدین. کیارش یکم صداش و آروم کرد و گفت: ما بیشتر خوشحال شدیم که دیدیمتون خانم. یه نگاه سریع به دور و بر کرد و دید کسی حواسش نیست سریع گفت: فردا شب شام بیرون؟؟ اومدم با خوشحالی قبول کنم که دیدم ماهان زوم کرده تو دهن من. به زور یه لبخند زدم و گفتم: بعدا"... هنوز خیره به ماهان بودم. کیارش رد نگاهمو گرفت و گفت: ماهان چقدر غیرتیه؟ فکر نمی کردم این جوری باشه. فکری گفتم: منم ... خداحافظی کردن و رفتن. یه نفس راحت کشیدم. حداقلش این بود که دیگه نگاه میرغضبی ماهان و نمی دیدم. اومدم برم بالا که رو پله ها ماهان صدام کرد. ایستادم. یا ائمه و اطهار خودتون هوامو داشته باشید. ماهان با اخم غلیظش خودشو بهم رسوند و جلوم ایستاد و گفت: کیارش چی می گفت بهت ؟ نمی دونم چرا جرات نداشتم راستشو بگم. خیلی ترسناک بود. یعنی همه اخلاقای ماهان یه طرف این اخم کردنش یه طرف. خودمو چسبوندم به نرده ها و به زور گفتم: هیچی ... اخمش بیشتر شد. ماهان: پس یک ساعت هر و کره راه انداخته بودین برای چی بود؟؟؟ به زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم: داشتم در مورد خنگ بازی بچه های دانشگاه براش می گفتم خنده اش گرفت خندید. یکم نگاهم کرد. یه نگاه که داد می زد خر خودتی. اما نمی دونم چرا چیزی نگفت بهم. فقط سرشو تکون داد و رفت بالا. وقتی رفت چشمهامو بستمو یه نفس راحت کشیدم. خدایا شکرت. از ترس بی حال شده بودم. به زور از پله ها بالا رفتم و خودمو رسوندم به اتاقم. نمی دونم اگه بابا هم می فهمید با کیارش دوستم انقدر می ترسیدم که الان از ماهان می ترسم یا نه؟ سریع لباسمو عوض کردمو خودمو پرت کردم رو تخت و اونقدر خسته بودم که خوابم برد. چند روزه ماهان خیلی تو لکه. تو شرکت مدام اخم کرده و عصبانیه. یه جورایی ترسناک شده. من که همه سعیمو می کنم که جلوی چشمش نباشم. اما کماکان موقع سوار شدن آسانسور کنارمه و دستمو می گیره. دوست ندارم ماهان این جوری باشه. دلم برای صورت شاد و خندونش تنگ شده. هر چند میاد خونه میگه و می خنده اما می بینم که کلافه است. امروز صبح شرکت بودم و الان از دانشگاه بر می گردم. خسته و کوفته ام انقده دلم خواب می خواد. از اونجایی هم که تنهام از پله ها رفتم بالا. جلوی در خونه کلید و از تو کیفم در آوردم و در و باز کردم برگشتم در و بستم و همون جوری داد کشیدم. -: من اومدم؟؟؟ سلام ... عادتمه چه خونه خودمون چه خونه خاله اینا در بدو ورود حضورمو اعلام می کنم که یه وقت کسی لخت نباشه من بد موقع بیام تو خونه و شرف اون طرف بره و من خجالت بکشم. هر چند در مواقع خاص هم مثل مورچه وارد خونه می شم تا کسی نفهمه. لبخند به لب برگشتم و یه راست رفتم سمت آشپزخونه. سرم پایین بود و داشتم کلید و می زاشتم تو کیفم. رسیدم جلوی در آشپزخونه. صدای سلام خاله رو شنیدم. اومدم خندون حال و احوال کنم و خبرای روز و بدم بهش. تا سرمو بلند کردم. مامان و دیدم که خندون کنار خاله ایستاده. چشمهام گرد شد. یهو احساس کردم الان عروسیمه. یه جیغ مهیب کشیدم و کیفمو پرت کردم یه ور و دوییدم سمت مامان. مامان همون جور که می خندید دستشو باز کرد که بغلم کنه. خاله هم با لبخند نگام می کرد. تا حالا نفهمیده بودم که چقدر دلم برای مامانم تنگ شده بود. همچین سفت بغلش کردم و ماچ ماچ که مامان ریسه رفته بود. من: وای مامانی جونم دلم براتون یه ذره شده بود کی اومدین؟؟ خودمو از مامان جدا کردم و منتظر نگاش کردم. مامان یه لبخندی زد و گفت: دو ساعتی میشه. چشمهامو گرد کردم و دلخور پرسیدم: پس چرا به من نگفتین؟؟؟ خاله: من نزاشتم. هم کلاس داشتی هم اگه می گفتن دیگه نمی تونستیم این قیافه متعجب و قیافه بامزی غافلگیرتو ببینیم. نیشمو باز کردم و خندیدم. سه تایی رفتیم تو حال نشستیم و به مامان گفتم: پس بابا؟؟؟ مامان: با حمید رفتن بیرون. من: آهان. خاله ماهان نیومده هنوز؟؟؟ خاله: نه نیومده. یه آهانی گفتم و برگشتم سمت مامان و گفتم: مامان تا کی می مونید؟؟؟ مامان: یه هفته ای هستیم بعد بر می گردیم. شما هم برای عید میاید پیش ما. با ذوق گفتم: ایولللللللللللللللللللللل ... سریع دهنمو جمع کردم و به مامان نگاه کردم. گفتم الانه که با چشم غره ای چیزی بگه دختر درست صحبت کن اما در کمال تعجب فقط لبخند به لب نگام می کرد. پیدا بود که دلش خیلی تنگ شده چون مدام موهامو ناز می کرد و بغلم می کرد. انقده خوب بود انقده حال داد. کلی با مامان و خاله گفتیم و خندیدیم. این دوری از شدت حساسیت مامان کم کرده بود.شایدم چون دلش برام تنگ شده بود بی خیال خانم کردن من شده بود. شب که بابا اومد انقده ذوق کردم که پریدم بغلش و ماچش کردم. کاری که هیچ وقت نمی کردم. معمولا" من هیچ وقت این جوری از گردن بابا آویزون نمی شدم. در همون حد روبوسی و یه بغل کوچیک و دست بوده. اما الان دیگه خیلی دلتنگش بودم. دختر لوسی نبودم اما دلتنگ بودم. چون ماهان مجبور بود برای یه سری از کارها بیشتر بمونه شرکت ماها بدون حضور اون شاممون و خوردیم. خاله به ماهان نگفته بود که مامان اینا اومدن. اونم نمی دونست. بابا گفت نگیم که به خاطر رودربایسی از کارش نزنه بیاد خونه. شب که شد مامان بهم گفت: خوب آنا برو وسایلتو بردار این یه هفته بریم خونه. با ذوق از جام پریدم. آخ جون اتاقم ، تختم دلم براشون یه ذره شده بود. خاله یه اخم کوچیک کرد و گفت: آسا نیومده دخترمو کجا داری می بری؟؟؟ مامان خندید و گفت: نترس یه هفته دیگه پسش میارم. خاله خندید و من با ذوق رفتم یه سری وسایل برداشتم که برای یه هفته ام کافی بود. از خاله و عمو خداحافظی کردیم و اومدیم بریم که یهو یاد آسانسور افتادم. وای من به کل یادم رفته بود. حالا چی کار کنم؟؟؟ ماهانم که نیست من خودمو آویزونش کنم. سریع وسایلمو دادم دست بابا و گفتم: بابا شما اینا رو ببرین منم الان میام. بابا: کجا می بری؟؟؟ من: یه چیزی و جا گذاشتم بر دارم میام. شما برید. بابا اینا که سوار شدن منم دوییدم سمت پله ها و رفتم پایین. تو ماشین دلم یه جوری شد. دوست نداشتم بی خداحافظی از ماهان برم. با اینکه یه هفته بیشتر نبود اما بازم دلم می خواست حداقل یه خداحافظ بکنم باهاش. گوشیمو برداشتم و براش اس ام اس دادم. -: سلام ماهان خوبی؟؟؟ سعی کن زودتر بری خونه . زیاد خودتو خسته نکن. بزار فردا با هم انجامش می دیم. مواظب خودت باش. خداحافظ. نمی دونم چرا این اس ام اس و براش فرستادم. نگفتم بیا خونه گفتم برو خونه. انگار یه جورایی می خواستم بهش بفهمونم که من نیستم. چیز خاصی هم تو اس ام اسم نگفتم خیلی هم مسخره بود اما شاید همه رو نوشتم تا به اون خداحافظ برسم. یکم بعد اس ماهان اومد: سلام مرسی آنا تو خوبی؟ سعی میکنم زود بیام. چشم مواظبم هستم. یه شکلک نیشم برام فرستاده بود. خنده ام گرفت اما دیگه جوابش و ندادم. گفت میام خونه نفهمید نیستم. رسیدیم خونه و من با ذوق پیاده شدم و زودتر از بقیه دوییدم تو خونه. آخ که چقدر دلم برای خونه تنگ شده بود. برای اتاقم. برای شب تا صبح بیدار بودن و فیلم دیدن و صبح تا لنگ ظهر خوابیدن. بیدار شدن سر ظهر با موهای پریشون و غافلگیر کردن مامان و بابا تو آشپزخونه. آخ که دلم برای حمامهای 2 ساعته ام و آب بازیهام تنگ شده بود. برای همه چیز. برای حیاطمون باغچه امون برای جیغ و داد کردن مامان و ریزه ریزه حرف زدنای بابا. برای پاتوقمون آشپزخونه برای دست پخت مامان. وای که چقدر خونه خوب بود. چه آرامشی داشت. رفتم با عشق تو اتاقمو به همه جا نگاه کردم. غبار رو همه چیز نشسته بود. فقط روتختیمو تکون دادم که گرد و خاکش رفت هوا و به سرفه افتادم. انقده دلم برا خونه تنگ شده بود که من تنبل 2 ساعت نشستم کل اتاقمو تمیز کردم و گرد گیری کردم اونم با چه عشقی. بعد همچین با ذوق و خسته رو تخت دراز کشیدم و سرمو پایین نزاشته خوابم برد. نفهمیدم کی صبح شد. امروز دانشگاه نداشتم. از صبح شرکت بودم. بلند شدم و خواب آلود رفتم بیرون. تازه یادم افتاد خونه خودمونیم. انگار نیرو گرفتم. تند رفتم صورتم و شستم و برگشتم رفتم تو آشپز خونه. مامان تو آشپزخونه داشت صبحونه حاضر می کرد. رفتم از پشت بغلش کردم و بوسیدمش. مامان از ترس یه هیی کرد و سرشو چرخوند سمتم. من و که دید یه اخم کوچیک همراه لبخند زد و گفت: دختر این چه کاریه نزدیک بود سکته کنم. یه ضربه آرومم به دستم زد. اما از اخم غلیط و تشر و اینا خبری نبود. نمی دونم ماها عوض شده بودیم یا اینکه این دوری باعث شده بود که من رفتارهامونو با دقت بیشتری نگاه کنم. شاید مامان همیشه همین جوری بوده و من از رو حرص و غرض اون جور که خودم دوست داشتم می دیدمش و تعبیرش می کردم. رفتم خوشحال نشستم پشت میز مامان برام چایی ریخت و گذاشت جلوم. برای بابا هم چایی ریخت و نشست پشت میز. یه اشاره به میز بابا کردم و گفتم: پس بابا کجاست؟ مامان: رفت نون بگیره. بابا: من برگشتم. برگشتم دیدم بابا با 4 تا نون بربری وارد آشپزخونه شده. از ذوقم یه لبخند گنده زدم که همه دندونام پیدا شد. دلم برای نون بربری های داغ محله امون هم تنگ شده بود. با اشتها صبحونه امو خوردم و سریع رفتم حاضر شدم. تندی گوشیمو از رو میز برداشتم و دکمه اشو زدم که به ساعتش نگاه کنم. دیدم دو سه تا اس اومده و چند تا میس کال افتاده برام. با تعجب بازشون کردم. همه اشون از ماهان بود. هم اس ها هم زنگ ها. مال دیشب بود ساعت 2 شب. -: آنا .. آنا کجایی ؟؟؟ ماهان: آنا بیداری؟؟ اگه بیداری جواب بده ... -: آنا جدی خوابی؟؟ کارت دارم ... -: مامانت اینا اومدن باید بزاری بری؟؟؟ آنا ... ماهان: آنا جواب بده؟؟؟ مات به اس ام اس ها نگاه کردم. وا این ماهان ساعت 2 برگشته بود خونه؟؟؟ خوب 2 که اومد از کجا فهمیده که من نیستم؟؟؟ از کجا فهمید مامانم اینا برگشتن؟؟؟ صدای بابا از فکر کردن بیشتر منعم کرد. موبایلمو انداختم تو کیفمو دوییدم سمت بیرون. بابا رسوندم شرکت. دوباره از پله ها رفتم بالا و رفتم تو شرکت. به منشی سلام کردم و اومدم برم تو اتاق خودم که منشی ماهان خانم عبادی گفت: ببخشید خانم مهندس مهندس مفتون کارتون دارن گفتن به محض اینکه اومیدن برید پیششون. یه باشه ای گفتم و راهمو کج کردم سمت دفتر ماهان. یه ضربه به در زدم و با شنیدن صدای ماهان وارد شدم. ماهان سرش پایین بود. رفتم تو سلام کردم. ماهان با شنیدن صدام سر بلند کرد و با تعجب نگام کرد تا دید منم یهو یه اخم غلیظی کرد و از جاش بلند شد و سریع اومد سمتم. یه آن ازش ترسیدم. یه قدم رفتم عقب. ماهان رسید نزدیکم. قرمز شده بود، اخمشم خیلی زیاد بود. نگرانش شدم. دهنش و باز کرد و عصبی گفت: تو دیشب کجا رفتی؟؟؟ چشمهام گرد شد. یعنی نمی دونست؟؟ این چه سوالیه آخه؟ از این سوال مسخره که جوابش کاملا" واضح بود گیج شدم. گفتم: خوب .... رفته بودم خونه امون. ماهان دست به سینه شد و سرتا پامو یه نگاه کرد که همه تنم لرزید. ماهان: با اجازه کی رفته بودی؟؟ یه لحظه هنگ کردم. با بهت گفتم: هان ؟؟؟؟!!!! انگار تازه فهمید چه سوالی کرده به خودش اومد و دستهاشو انداخت پایین و صاف ایستاد و کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: دختر تو نمی گی یه خبری به من بدی؟؟؟ تو نباید به من می گفتی رفتی خونه اتون؟ نباید می گفتی که مامانت اینا برگشتن؟؟؟ متعجب گفتم: خوب بابا گفت نگم. خاله به منم نگفت می خواست سورپرایز بشی. ماهان با حرص دندوناش و رو هم فشار داد و عصبی گفت: آره سورپرایزم شدم اونم چه سورپرایزی. نگفتی بیام خونه ببینم در اتاقت بازه و تو هم تو اتاق نیستی نه تنها اتاق بلکه خونه نیستی اونم ساعت 2 نصفه شب چه حالی میشم؟؟؟ چه فکرایی می کنم؟؟؟ نگفتی؟؟؟ صداش با هر کلمه اوج می گرفت. نگفتی آخر و رسما" هوار کشید. از ترس چند قدم رفتم عقب. به زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم: من ... من پیام دادم بهت. ماهان با حرص گفت: پیام دادی؟؟ پیام دادی؟؟ عصبی دستش و برد تو جیبش و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۵ عصر
گوشیش و در آورد و گرفت سمتم و با داد گفت: کدوم پیام؟؟؟ توش چیزی از رفتن گفتی؟؟؟ حرفی از مامانت اینا زدی؟؟؟ عصبی گوشیش و پرت کرد رو مبل تو دفترش. گوشی محکم خورد به پشتی مبل و درش باز شد و باطریش پرید بیرون. یه متر پریدم هوا. رسما" سکته کردم. به زور آب دهنمو قورت دادم و آروم با ترس گفتم: گفتم ... گفتم خداحافظ ... صداش پایین بود اما عصبانی، دو قدم اومد سمتم و گفت: خداحافظ؟؟؟ خداحافظ؟؟؟ این یعنی خبر دادن؟؟؟ این یعنی حرف؟؟؟ اومدم خونه دیدم نیستی. کل خونه رو گشتم نبودی. اونقدر نگران بودم که نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم. انقدی که مامان اینا بیدار شدن و تازه اون موقع فهمیدم بابا و مامانت اومدن و رفتی خونه. هم ترسیده بودم هم با دیدن حال و روز ماهان عذاب وجدان گرفته بودم و ناراحت بودم. خدایی اگه من جای ماهان بودم و نصفه شبی میومدم می دیدم ماهان نیست و نابود شده و اونقدر تو استرس می موندم بدتر از این می کردم. پشیمون بودم. بغض کرده بودم. داشتم از عذاب وجدان می مردم. جدای از اونا تحمل دادای ماهان و نداشتم. نمی تونستم ببینم ماهان این جوری سرم داد بکشه. آروم با بغض گفتم: ببخشید ... نمی .. نمی خواستم نگرانت کنم ... دیگه نتونستم چیزی بگم چشمهام پر اشک شد و یه قطره اشک ریخت بیرون. چشمم که به ماهان افتاد و دیدم عصبی داره نفس نفس می زنه و سینه اش تند تند و عصبی بالا و پایین میره و هنوز اون اخم غلیظش رو صورتشه. با اون دستهایی که به کمرش زده بود دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. شاید مامان و بابا زیاد دعوام کرده باشن. یا توبیخم کرده باشن. اما تحمل سرزنش شدن از جانب ماهان و نداشتم. گوله گوله اشکام از چشمشم اومد پایین و من سعی می کردم بی صدا گریه کنم تا ماهان نفهمه و بیشتر دعوام نکنه. هر قطره اشک که می اومد پایین تند تند با پشت دست پاکش می کردم. سرمو انداخته بودم پایین و اشک می ریختم و پاک می کردم. ماهان: آنا ... آنا به من نگاه کن ببینم .... صداش دیگه عصبانی و توبیخ کننده نبود. بیشتر متعجب بود. سرمو بلند نکردم. صدای پاشو شنیدم اومد نزدیکم. از ترس رفتم عقب. حرکت من و که دید ایستاد. با یه صدای ناراحت و غمگین گفت: آنا ... ازم می ترسی؟؟؟؟ تا حالا از بابامم این جوری نترسیده بودم اما ماهان .... نه که هیچ وقت عصبانی نمیشد به خاطر همین از اخم و عصبانیتش خیلی می ترسیدم و حساب می بردم. آروم سرمو تکون دادم که یعنی آره. یه آهی کشید و آروم اومد سمتم. صداش نرم و آروم شد: آنا ... آنا خانمی ... نمی خوام ازم بترسی ... نمی خواستم ناراحتت کنم ... آنا خانمی ... بی اختیار چشمهام بسته شد. بغضم بیشتر شد در عین حال یه آرامش و حس خوبی هم تو دلم پیچید. دیوونه شده بودم نمی دونستم می ترسم یا خوشنودم. ماهان دو قدم دیگه اومد سمتم و نزدیکم ایستاد. سرش و کج کرد و خم شد سمتم تا صورتمو ببینه. دستش و آورد زیر چونه امو سرمو بلند کرد. سرمو بلند کردم اما بهش نگاه نکردم. نگاهمو انداختم پایین. صدای نرم ماهان و شنیدم که مثل مخمل رو صورتم کشیده شد. ماهان: آنا ... آنا جان ... بهم نگاه کن ... نمی تونستم بهش نگاه کنم. با یه صدای خیلی ناراحت گفت: آنا خانمی نگاهتو ازم نگیر ... ببخشید ... ببخشید که سرت داد کشیدم. عصبانی بودم .. نگران بودم ... بدتر با حرفهاش بغضم بیشتر شد و اشکم دوباره گوله گوله اومد پایین. تو صداش کلافگی موج می زد. بی طاقت گفت: آنا جون ماهان سرتو بلند کن ترو خدا گریه نکن داری من و می کشی. لعنت به من که اشکتو درآوردم. اه ... ماهان کلافه و عصبی بود. از صداش پیدا بود. نگاهمو بالا آوردم و به چشمهاش خیره شدم. با اینکه می ترسیدم، با اینکه هنوز بغض داشتم، با اینکه هنوز نمی خواستم بهش نگاه کنم اما نمی شد ... ماهان ... قسمم داد ... جون خودش .. برا م عزیز بود نمی تونستم قسم جونش و بشنوم و بی تفاوت باشم. اخم کرده بودم. چرا خودش و لعنت می کنه. من کارم اشتباه بود باید بهش می گفتم. نمی دونم من خر چی فکر کردم با اون پیامک مسخره ای که براش فرستادم.تو چشمهاش نگاه کردمو گفتم: ببخشید. نگاهمو که دید یه نفس عمیق کشید و یه لبخند مهربونی زد و گفت: نبینم دیگه گریه کنیا؟؟؟ آنا ... ببخشید. یه لبخند نشست رو لبم. ماهانم لبخندش بیشتر شد. آروم شده بود. دوباره شده بود همون ماهانی که می شناختم. ماهان: فقط جون هر کی دوست داری دیگه بی خبر جایی نرو داشتم می مردم از نگرانی. شرمنده نگاش کردم و گفتم: فکر نمی کردم انقدر دیر بری خونه. فکر می کردم وقتی بری خاله اینا بهت میگن. یه اخم ریز کرد و گفت: اینکه تو داری میری یا چیزی که به تو مربوطه رو من باید از مامانم بشنوم؟؟؟ فکر نمی کنی بهتره که خودت بهم بگی. یکم نگاش کردم و گفتم: باشه دفعه دیگه خودم میگم. دوباره لبخند زد و گفت: این بهتره دوست دارم همه چیز و خودت بهم بگی. خوشم نمیاد از زبون کس دیگه ای بشنوم. این و گفت و یه قدم رفت عقب و سریع با یه صدای شادی گفت: خوب دیگه کلی از ساعت کاریمون گذشت و هنوز هیچ کاری نکردیم. مهندس مفخم جان زودی برو سر کارت که تا حالا خیلی عقب موندی از کارت. خدا رو شکر دوباره شد همون ماهان شاد خودم. چیششششش چه صاحبم شده بودم. اما واقعا" من این ماهان و دیده بودم و شناخته بودم اخم و عصبانیتش برام تازگی داشت. یه چشمی گفتم و از اتاقش رفتم بیرون. تندی از شرکت زدم بیرون به خاطر پایین اومدن از پله ها نفسم گرفت. به این ور اون ور خیابون نگاه کردم. کیارش و رو به روی مجتمع دیدم. براش دست تکون دادم و رفتم اون سمت خیابون و سوار ماشین شدم. با هیجان و نفس نفس زنون سلام کردم. کیارش بر گشت سمتم و با لبخند و با محبت نگام کرد و گفت: سلام خانمی خوبی؟؟؟ چرا نفس نفس می زنی؟؟؟نیشمو باز کردم. من: دوییدم. بریم دیگه. کیارش ماشین و روشن کرد و همون جور که ماشین و از پارک در می آورد گفت: خوب چرا دوییدی که این جوری نفست بند بیاد من صبر می کردم دیگه. خوب کجا بریم؟؟؟ یکم فکر کردم و با هیجان گفتم: بریم مرکز خرید؟؟؟ با تعجب بر گشت نگام کرد و گفت: چیزی می خوای بخری؟؟؟ شونه ام و انداختم بالا و گفتم: نه همین جوری. مرکز خرید و نگاه کردن به ویتریناشو دوست دارم. اما دروغ می گفتم هر وقت با پریسا می رفتیم مرکز خرید به زور منو می آورد بیرون. بس که عین چی به این ویترینا چسبیده بودم. مخصوصا" ویترین زلم زیمبو فروشی و عینک آفتابی. عاشق این دو تا بودم. همیشه هم کلی پول خرجشون می کردم. زلم زیمبو که نگو کلی جعبه پر این گوشواره و گردنبند و انگشتر و دستبندهای بدلی خوشگل داشتم. مثل اسکروچ که سکه جمع می کرد منم اینا رو جمع می کنم. کلاغ زاغی هستم برای خودم. کیارش دیگه چیزی نگفت. رفتیم یه مرکز خرید بزرگ با کلی بوتیک و مغازه. با هیجان از ماشین پیاده شدم و بی صبر منتظر موندم تا کیارش بیاد. مرکز خریدش چند طبقه بود من که عاشق این مرکز خریدا بودم. از طبقه اول شروع کردیم و یکی یکی رفتیم تا بالا. 4 طبقه بود ولی چون ریزه ریزه می رفتیم نمی فهمیدیم که 4 طبقه است. منم مثل این ندید بدیدا هی دم این زیمبول فروشیها می ایستادم. کیارشم فقط به ذوق کردنام می خندی. خلاصه بعد 4 طبقه بعد از خرید 2 تا گوشواره و یه دستبند و یه انگشتر بدل رضایت دادم. هر چی کیارش خواست پولشو حساب کنه نزاشتم. اخم کردم، چشم غره رفتم قهر کردم تا راضی شد خودم حساب کنم. یعنی که چی معنی نداشت که بیاد پول وسایل من و حساب کنه که. ما که هنوز رابطه امون در اون حد نبود. حالا اگه خودش می خواست بهم کادو بده یه چیزی ولی اینکه بهش بگم بریم خرید و بعدم اون باد پول خریدای من و بده خیلی زشت بود. آقا ما از اون خانواده هاش نیستیم. خریدم تموم شد و می خواستیم برگردیم پایین. داشتم می رفتم سمت پله ها که کیارش صدام کرد. برگشتم نگاش کردم. کیارش: آنا کجا می ری؟؟ بیا با آسانسور بریم. رنگم پرید. آروم گفتم: آسانسور .... با اینکه هر روز با ماهان با آسانسور بالا و پایین می رفتیم اما هنوز جرات نداشتم بدون ماهان برم تو این قوطی فلزی محکم در بسته. سعی کردم به زور لبخند بزنم. با یه لبخند کج چشم از در آسانسور گرفتم و به کیارش نگاه کردم و گفتم: نه ... چیزه ... بیا با پله بریم. کیارش یه ابروش و داد بالا و گفت: پله؟؟؟ 4 طبقه؟؟؟ اخم کردم و دست به کمر نگاش کردم و با حالت مسخره ای گفتم: واه واه آقای دکتر 4 طبقه که چیزی نیست یه جور ورزشه خوب. بهت نمیاد انقده تنبل باشی. چشمهامو ریز کردم و یه قدم بهش نزدیک شدم و مشکوک نگاش کردم و گفتم: نکنه اهل دود و دمی و این 4 طبقه نفستو می گیره؟؟؟ یه قهقهه ای زد و گفت: بابا چرا این جوری نگام می کنی. چه دود و دمی آخه. گفتم خسته نشیم. صاف ایستادمو گفتم: خسته نمی شیم ورزشه خوب. بعد رومو برگردوندم و راهمو کشیدم سمت پله ها و دعا دعا که کیارش دیگه گیر نده و بیاد. کیارشم خدا رو شکر دنبالم اومد. فقط تو پاگرد طبقه دوم گفت: پله برای ورزش زیادم خوب نیستا. زانو درد می گیری.خنده ام گرفته بود بدبخت خسته شده بود از صبح بیمارستان بود دیگه جونی براش نمونده بود. از مرکز خرید اومدیم بیرون و رفتیم دوباره سوار ماشین شدیم. یکم که رفتیم چشمم افتاد به یه پارک. خیلی وقت بود پارک نرفته بودیم. با ذوق به کیارش گفتم: کیارش بریم پارک. برگشت دوباره با محبت نگام کرد و گفت: بریم.... الهی هیچی نمی گفت هر چی من می خواستم نه نمی گفت خیلی ماه بود خدایی از سرمم زیادی بود. حس احترام زیادی براش قائل بودم. هم به خاطر مهربون بودنش، آقا بودش، خوب بودنش، هم اینکه همیشه تو تصوراتمم اون و بزرگتر می دیدم و بهش احترام می زاشتم. دوباره ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم. زمستون بود و درختها لخت و بی برگ. صدای قار قار کلاغ ها هم از بالای درختها می اومد. آروم آروم قدم می زدیم. کیارشم آروم و بی حرف کنارم راه میومد. سرمو کرده بودم رو به آسمون و به کلاغها نگاه می کردم. پارک خلوت بود . هوا تاریک شده بود و نور چراغهای پارک همه جا رو مثل روز روشن کرده بود. آروم رفتم رو یکی از نیمکتای فلزی و قرمز رنگ پارک نشستم. سوز سرما به صورتم می خورد. کیارشم آروم اومد درست کنارم نشست. کیارش: سردت نیست؟؟؟ با اینکه باد میومد اما سردم نبود. با لبخند گفتم: نه. چشمم و دوختم به رو به رو به حوض گنده وسط پارک که خالی از آب بود. انگار چون زمستون آدمهای کمتری میومدن پارک باغبون و مسئولای پارکم رسیدگی کمتری بهش می کردن. غرق فکر بودم که حس کردم دستم گرم شد. با تعجب برگشتم به دستم نگاه کردم. دست کیارش بود که نرم رو دستم نشسته بود. تعجب کردم. نه برای اینکه دستش و گذاشته بود رو دستم. با اینکه اولین تماسی بود که داشتیم ولی تعجب نکردم. تا الان کیارش حتی بهم دستم نداده بود و این حرکت ناگهانیش باید شوکه ام می کرد باید ... باید ... باید قلبمو به تپش می نداخت ... باید خجالت می کشیدم .. غرق لذت و هیجان میشدم .. باید ... بی اختیار متعجب یکم برگشتم سمت کیارش. هنوز به دستامون نگاه می کردم. اون یکی دستمو آورد بالا و گذاشتم رو دست کیارش. هیچی ... دوست داشتم دست کیارش و بگیرم بکشم به صورتم تا حسش کنم. یکم بیشتر چرخیدم سمتش. دستش و بلند کردم. از رو دستم برش داشتمو بین دو تا دستام گرفتمش. متعجب به دستهامون نگاه می کردم. کیارش از کارهام تعجب کرده بود. آروم و پر سوال پرسید: آنا چیزی شده؟؟؟ نه این درست نیست ... این درست نیست ... یهو از جام بلند شدم و فقط یه جمله گفتم: باید برم ... دوییدم سمت خروجی پارک. کیارشم دنبالم دویید و صدام کرد. کیارش: آنا .. آنا صبر کن ... آنا ... بی توجه به صدا کردناش می دوییدم. بهم رسید و از پشت بازومو گرفت و نگه هم داشت. ایستادم اما بر نگشتم سمتش. خودش چرخید و اومد جلوم. بازومو ول کرد . سرمو انداختم پایین. صدام کرد. کیارش: آنا ... آنا ببخشید ..از کارم ناراحت شدی؟؟؟ معذرت می خوام .. نمی خواستم اذیتت کنم .. آنا من واقعا" .. پریدم وسط حرفش و کلافه نگاهمو به اطراف چرخوندم. من: نه کیارش تو کاری نکردی .. ازت ناراحت نیستم .. فقط ... فقط ... نمی دونستم چه جوری براش توضیح بدم. چیزیو که خودمم نمی فهمیدم و نمی تونستم توضیح بدم. کلافه یه ببخشیدی گفتم و با عجز گفتم: ببخشید ولی الان باید برم نمی تونم بمونم. اومدم برم که دوباره گفت: آنا بزار برسونمت... سرمو تند تند تکون دادم و دوباره دوییدم بیرون از پارک. فقط می دوییدم. نمی دونستم چمه. چی شده فقط ... فقط من .... من حسش نکردم ... هیچیو .. هیچی حس نکردم...دوییدم سمت خیابون و برای اولین تاکسی دست تکون دادم و دربست گرفتم و مستقیم رفتم خونه. کیارش مدام زنگ می زد اما تو حال و وضعیتی نبودم که بخوام جوابشو بدم. گوشیمو گذاشتم رو سایلنت و انداختم ته کیفم. رسیدم خونه. کرایه رو حساب کردم و رفتم تو خونه. با صدای در خونه مامان از تو آشپزخونه اومد بیرون. یه سلام زیر لبی گفتم و رفتم سمت اتاقم. مامان: سلام .. آنا خوبی؟؟؟ آروم گفتم: آره خوبم .. فقط خسته ام، میرم بخوابم شام نمی خورم. مامان دیگه چیزی نگفت. رفتم تو اتاقم و بی حال لباسهامو عوض کردم و نشستم رو تخت و تکیه دادم بهش. پتو رو انداختم رو پام و زانوهامو کشیدم تو بغلم. دستهامو حلقه کردم دور زانوهام. حتی چراغم روشن نکرده بود. سرمو گذاشتم رو پام. چرا این جوری شد؟؟؟ چرا هیچی نشد؟؟؟ من کیارش و دوست دارم. می بینمش ذوق زده می شم. ازش خوشم میاد. باهاش بهم خوش می گذره اما .... یه صدایی از درونم حرفهامو ادامه داد... اما وقتی می بینیش قلبت تالاپ تولوپ نمیکنه ... وقتی ازت تعریف می کنه گونه هات از شرم سرخ نمیشه ... وقتی بهش فکر می کنی قلبت سرشار از محبت نمیشه ...از خودم پرسیدم . من اصلا" دوستش دارم؟؟؟ دوباره همون صدا گفت: دوستش؟؟؟؟ بهش احترام می زاری و به عنوان یه مرد، یه دکتر دوستش داری. به عنوان یه آدم آروم و خوب و مهربون دوستش داری ... دیگه چی؟؟؟ دیگه چی ؟؟؟ هیچ جوابی براش نداشتم. دوباره به لحظه ای که دستمو گرفت فکر کردم. هیچ حسی نداشتم .... هیچ هیجانی .... هیچ تپش قلبی.انگار خیلی عادی با یکی تو مهمونی دست داده باشم. نه گرمایی نه حرارتی نه شوری ... یه لحظه ذهنم پر کشید. این عجیب بود چون من آدم این مدلی نبودم. مطمئنم باید یه حسی می داشتم. پس چه طوره که ماهان دستمو می گیره دست و تنم گرم میشه؟؟؟ دوباره فکر کردم به کیارش. تک تک حرکاتش. کیارش شاد بود .... صدا گفت: نه به اندازه ماهان ... کیارش منو می خندونه ... صدا: نه مثل ماهان ... کیارش مهربونه ... لبخندش قشنگه ... بامزه است ... صدا: ماهان مهربون تره ... قشنگ تر می خنده ... ماهان ... خدایا چرا امروز و هر روز که من میام به کیارش فکر کنم آخرش میرسم به ماهان؟؟؟ صدا گفت: وقتی کیارش دستت و می گیره دستت گرم نمیشه اما وقتی ماهان دستت و می گیره کل وجودت گرم میشه. وقتی ماهان میخنده بی اختیار شاد میشی. بی اختیار لبخند می زنی. ماهان که کنارته امنیت داری. آرامش می گیری. کیارش بهت می خنده اما نه به زیبایی ماهان. بهت میگه آنا خانمی اما اون لذتی که آنا خانمی گفتن ماهان داره آنا خانمی گفتن کیارش نداره. لبخند ماهان دلگرم کننده است نگاهش آرامش بخشه. حضورش حس امنیت میده. حتی وقتی عصبانی هم میشه بازم براش لذت بخشه. بازم خوشت میاد. هیچ وقت ازش ناراحت نشدی. همیشه می تونی روش حساب کنی. ماهان .. ماهان ..ماهان ... بی اختیار اشک ریختم بی اختیار سرمو بین دستهام گرفتم تا دیگه اسم ماهان تو سرم فریاد نکشه. نه ...نه .. نه ... من نمی تونستم به ماهان فکر کنم. نمی تونستم. من این همه سال کنار ماهان بودم و اون هیچ وقت من و به چشم یه دختر ندیده. همیشه باهام خوب بود مهربون بود اما در حد یه دوست یه ... یه ... یه فامیل ... یه کسی که از بچگی باهاش بزرگ شده نه بیشتر .. نه بیشتر ... یاد حرفی افتادم که وقتی 12 سالم بود از دهن ماهان شنیدم. پیش دوستاش نشسته بود و بلند بلند حرف می زد و با حرفهاش دوستاشو می خندوند.... تو جنگل بودیم . پشت درختها ایستاده بودم و آروم به حرفهاشون گوش می کردم. ماهان داشت به یکی از دوستاش می گفت: کی؟ آنا؟؟؟ خاک بر سرت منظورت اون فیلِ گندهِ چاقِ ؟؟؟ برو بابا. حرف بزنی تو رو هم جای غذا درسته قورت میده. جرات داری برو بهش بگو می زنه لهت میکنه. یادم نمیاد اون پسری که حرف زد کی بود. یادم نمیاد چی گفت. فقط حرفهای ماهان یادمه. فقط جمله های ماهان. بغض کردم. اون روزم بغض کردم و از کنار اون درخت دور شدم. از ماهان و دوستاش دور شدم و رفتم پشت یه درخت گنده و تا می تونستم اشک ریختم. یه ساعت بعد موقع برگشت وقتی همه دنبالم بودن و ماهان پیدام کرد. وقتی صدام کرد و من با حرص بلند شدم. وقتی چشمهای سرخ از گریه امو دیدت با نگرانی اومد جلو. اومد تا ببینه من چمه؟ با نگرانی گفت: آنا .. آنا خوبی؟؟؟ آنا چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟؟؟ اون موقع 12 سالم بود اما جثه ام بزرگتر از سنم بود. تپل بودم و قدم هم به نسبت هم سن و سالام بلند تر بود. ماهان 17 سالش بود تو اوج دوره نوجونی. اون موقع غرور داشتم برای خودم حس بزرگی می کردم و ماهان با اون حرفهاش خوردم کرد. شکستم. ماهانی که همیشه کنارم بود و فکر می کردم دوستمه. ماهانی که دوستش داشتم. یه دختر بچه تو دوران پاک بچگیش یه پسر نوجون و دوست داشت. اما خراب شد. همه چیز خراب شد. بدون جواب دادن به ماهان ازش دور شدم و نه به صدا کردناش توجه کردم نه به کشیده شدن دستم توسط اون. وقتی با شدت دستمو کشید تا نگهم داره با همه حرص و عصبانیتم برگشتم نگاش کردمو گفتم: دستمو ول کن. نمی دونم از صدام ترسید. از نگاهم. از تحکم توی حرفهام اما ... ول کرد .. دستمو ول کرد و من آخرین نگاه و بهش انداختم و رفتم. رفتم و تا 6 ماه بعد دیگه جایی که اون حضور داشت حاضر نشدم. دیگه نمی خواستم ببینمش. تا روزی که با خودم کنار اومدم. کنار اومدم که ماهانم یه آدمه، یه پسریه مثل بقیه دوستاش و نباید ازش توقع زیادی داشت. تا روزی که کیارش و دیدم. وقتی با لبخند و پر محبت بهم گفت خانم تپلی به جای اینکه ناراحت بشم خوشحال شدم. ذوق زده شدم. از اون روز به بعد تو رویاهام به جای ماهان به کیارش آقا و مهربون فکر کردم. و حالا بعد این همه سال حالا که می تونم اون کیارش مهربون و داشته باشم بازم این ماهان اومده تو ذهنم جا خوش کرده و همه فضای ذهنم و حالا ... قلبمو گرفته ... نه ... نه ... من ماهان و دوست ندارم .. دوستش ندارم ... بی اختیار اشک ریختم .. گریه کردم و سعی کردم فکرهای تو سرمو بریزم دور. نزدیکای صبح خوابم برد. با سردرد از خواب بیدار شدم. به زور چشمهامو باز کردم. یه نگاه به ساعت کردم. وای ... سریع از جام پریدم. ساعت از 1 گذشته بود. دوییدم سمت آشپزخونه. مامان و بابا داشتن ناهار می خوردن. پریدم تو آشپزخونه و بلند داد زدم: مامان .. مامان چرا بیدارم نکردی؟؟؟ شرکت نرفتم وای چقدر بد شد ... ماهان و بابا که از داد من برگشته بودن سمت من و با تعجب به من و دادم و قیافه آشفته ام نگاه می کردن. مامان از جاش بلند شد و اومد کنارمو دست گذاشت رو پیشونیم و گفت: آنا جان خوبی مادر؟؟؟ صبح اومدم بیدارت کنم که دیدم نمی تونی حتی چشمهاتم باز کنی. هر چی صدات کردم بیدار نشدی. بابات زنگ زد به ماهان گفت مریضی. ماهانم گفت چون امروز تا ظهر شرکت دارین دیگه نری و بمونی خونه استراحت کنی. گفت این چند وقته خیلی خسته شدی. خیالم یکم راحت شد اما اسم ماهان دوباره منقلبم کرد. دوباره یاد خود درگیریهای دیشب افتادم. دیشب .. من .. ماهان .. کیارش ... چشمهام گرد شد .. یه دونه محکم زدم تو سرم . یه وایی گفتم و دوییدم سمت اتاق. مامان داد زد: کجا آنا؟؟؟ چی شد؟؟؟ از همون جا داد زدم: هیچی مامان الان میام. دوییدم تو اتاق و گوشیمو از رو میز بغل تختم چنگ زدم. وای خدا به کل کیارش بیچاره رو یادم رفته بود. 40 تا تماس داشتم و 10 تا پیام. همه اشون از نگرانی میگفتن. بیچاره خیلی نگرانم شده بود. حقم داشت اون جوری که من ازش جدا شدم بایدم نگران باشه. سریع زنگ زدم بهش. با اولین بوق گوشی و جواب داد. استرس و نگرانی تو تک تک حرفهاش موج می زد. کیارش: الو آنا خوبی؟؟؟؟ سالمی؟ دیشب راحت رسیدی خونه؟ چرا جواب تلفنتو ندادی؟؟؟ همین جور یه ریز داشت سوال می پرسید و نمی زاشت من جوابش و بدم آخرشم پریدم وسط حرفش و بلند گفتم: کیارش .... ساکت شد. آرومتر گفتم: سلام. آروم سلام کرد. من: خوبی؟؟؟ کیارش: مرسی. یه نفس کشیدم و گفتم: بابت دیروز معذرت می خوام. ببخشید که اون جوری رفتم. حالم خوب نبود. ببخشید که جواب زنگ و پیام هاتو ندادم گوشیم رو سایلنت بود نفهمیدم. معذرت. کیارش آروم یه نفسی کشید. انگار خیالش راحت شده بود. کیارش: خدارو شکر. دختر مردم و زنده شدم. گفتم نکنه خدایی نکرده با اون حالی که تو داشتی کار دست خودت داده باشی. یه لبخند کوچیک زدم. این پسر چقدر مهربون بود. کیارش: الان حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟؟؟ من: نه خوبم. یکم تو خونه باشم بهترم میشم. ببخشید که تو رو هم نگران کردم. یکم دیگه با کیارش حرف زدم و خیالش که راحت شد قطع کردم. رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم بیرون و ناهارمو خوردم و دوباره چپیدم تو اتاقم. باید بازم فکر کنم. شاید در مورد احساسم اشتباه می کنم. من دختر کم سن و سالی نیستم که ندونه محبت و دوست داشتن چیه. من یه بار این محبت و داشتم. عشقی که هنوزم ذره هاش احساس میشه. من حامد و دوست داشتم و اونم من و دوست داشت. اما محبت من به اون و اون به من این شکلی نبود. مثل حسی که من به ماهان داشتم نبود. فرق داشت. کاملا" متفاوت بود. درسته که من حامد و دوست داشتم بهش اعتماد داشتم ولی در مورد انجام کارها یا قبول مسئولیتها هیچ وقت بهش تکیه نمی کردم چون احساس می کنم که از پسش بر نمیاد. یه بارم به خودش گفته بودم که من بهش اعتماد ندارم که بتونه مسئولیتی و قبول کنه کلی بهش بر خورده بود. ولی واقعا" حسی بود که بهش داشتم. دوستش داشتم اما یه دوست داشتن همراه با اضطراب یه چیزی که می دونی بالاخره تموم میشه. برای حامد اونی که همیشه حاضر بود من بودم. من همیشه مشکلات و حل می کردم من پناه حامد بودم. من هواشو داشتم اما .. اما ماهان این جوری نیست. من برای ماهان کاری نمی کنم. همیشه اونه که همه کارها رو انجام میده. مواظبمه، هوامو داره به حرفها و درد و دلام گوش میده ماهان همیشه هست. نگران این نیستم که سر بزنگاه پشتمو خالی کنه. در کنار ماهان اون آرامشی که با حامد نداشتم و دارم. نمی دونم کدومش درسته با ماهان آرومم اما حامد و دوست داشتم. خدایا چی کار کنم؟؟؟ چرا نمی تونم احساسمو نسبت به ماهان درک کنم؟؟؟ این چه حس متفاوتیه که به ماهان دارم؟؟؟ نمی دونم چقدر تو فکر بودم که مامان اومد تو اتاقم. مامان: آنا جان من می خوام برم خونه سیمین تو نمیای؟؟؟سرم درد می کرد مغزم پر بود از فکرای جور واجور. کوتاه گفتم: نه مامان می مونم خونه. مامان اصرار نکرد یه باشه ای گفت و رفت. چه خوب که مامان پیله نکرد اعصاب بحث و جدل نداشتم. مامان که رفت بازم رفتم تو فکر به همه روزها و لحظه هایی فکر کردم که با ماهان بودم. به حامد و روزهامون فکر کردم به کیارش. مغزم سوت کشید. زمان بازم از دستم در رفته بود. نه این جوری نمیشه . باید صورت ماهان و ببینم تا بتونم یه درک نسبی از احساسم بدست بیارم. بلند شدم و رفتم از اون بالا مالا های کمد آلبومهای عکس و درآوردم. از اتاق رفتم بیرون و تو حال رو مبل نشستم. آلبومها رو گذاشتم رو میز وسط و یکی یکی بازشون کردم. تک تک و با دقت به عکسها نگاه می کردم. تو خیلی از عکسها خاله و عمو حمید و ماهان بودن. از زمانی که بچه بودم تا چند سال قبل. یکی از عکسها نظرمو جلب کرد. یه عکسی که یه عالمه آدم وسط جنگل ایستاده بودن. عکس و از آلبوم بیرون کشیدم. آوردمش بالا. جلوی صورتم. دقیق نگاش کردم. خیلی ها تو این عکس بودن. احتمالا" مال 6-7 سال پیشه. من یه نوجون بودم. ماهان یه جون و کیارش .. کیارش یه آقای به تمام معنی. دوباره زوم شدم رو عکس. خوبیش این بود که بین اون همه آدم که نزدیک 20 نفر بودن و به زور خودشون و تو عکس جا کرده بودن هم من بودم هم کیارش هم ماهان. این جوری می تونستم هر دوشون و کنار هم ببینم و با هم مقایسه کنم. کیارش یه آقای به تمام معنا بود اما ماهان لاغر مردنی و دیلاق حتی از تو عکسم شیطنتش پیدا بود. رو سر دو نفر شاخ گذاشته بود و پای چپشم بلند کرده بود و بالای سر پسر آقای امینی، محمود گرفته بود که یعنی اونم شاخ داره. خنده ام گرفت. این پسر دو دقیقه هم آروم نمیگیره. منم بودم تو عکس. قد دوتا آدم فضا گرفته بودم و خیلی پرو پیمون وگنده، تو عکس کامل افتاده بودم. اه از خودم بدم اومد. گامبو. صدای زنگ خونه از تفکراتم بیرونم کشید. از جا بلند شدم و رفتم سمت آیفون. من: کیه؟؟؟ -: به به خانم استاد مهندس مریض ما. در و باز کن که دکترت اومده. خنده ام گرفت ماهانِ خنگ بود. در و باز کردم. تازه یادم افتاد که ماهانه. به دلشوره افتادم. نمی دونستم چه جوری باید باهاش رفتار کنم. اصلا" نمی دونستم حسی دارم واقعا" یا تو توهمم. به خودم تشر زدم. اه آنا چته تو ساکت و آروم بشین این همون ماهان بزغاله است دراکولا که نیست. ببین همون ماهانیه که اگه تو آسانسور کنارت باشه خیلی راحت سوار میشی. همون ماهانیه که وقتی بهش نیاز داری کنارته. همون رئیس خشن شرکتیه که وقتی با همه عصبانیتش با تو حرف می زنه آرومه این همون .... در باز شد و ماهان اومد تو و از همون دم در شروع کرد به صدا کردن اسمم. ماهان: آنا ... آنا ... آنا ... آنا ... چشمهام گرد شده بود. این چرا سوزنش گیر کرده. دلشوره ام از یادم رفت بلند بلند شروع کردم به خندیدن. ماهان همون جور آنا .. آنا ... گویان اومد تو و من و که دید دارم غش غش می خندم یه لبخند بزرگ زد و اومد سمتم. ماهان: به ببین کی داره چه قشنگ می خنده. آنا خانمی خودمونه. بخند .. بخند که برای مریض خنده بهتر از هر داروئیه. خنده ام تموم شد. چشمهام گرد شد. من: مریض؟؟ کدوم مریض؟؟؟ ماهان جلوم ایستاده بود. یه ابروشو برد بالا و مشکوک گفت: مریض نبودی؟؟؟ می خواستی از زیر شرکت اومدن در بری؟؟؟ خوب یه هماهنگی با مامانت می کردی که جلوی رئیس شرکت سوتی ندی. بی اختیار براش زبون درآوردم و با نیش باز بدجنس گفتم: آقا ماهان شما تو شرکت رئیسین بیرون از شرکت همون بزغاله خودمونین. ماهان خیز برداشت سمتم که لهم کنه به خاطر بزغاله گفتن بهش. منم یه جیغ کشیدم و دوییدم پشت مبلها. ماهان یکم دنبالم کرد و بعد بی خیال شد. همون جا کنار مبلها ایستاد و گفت: حیف که الان حوصله گرگم به هوا ندارم وگرنه می دونستم چی کارت کنم. الانم بدو برو حاضر شو باید بریم. همون جا پشت مبل صاف ایستادم و پر سوال نگاش کردم. من: بریم؟؟؟ کجا؟؟ ماهان با یه قیافه بامزه گفت: اومدم دنبالت که ببرمت شهر بازی. مامان اینا خونه ما وسایلشون و جمع کردن امشب بریم پیکنیک. میریم ارم. با جیغ خوشحال پریدم بالا و دستهامو بهم کوبیدم و گفتم: وای عالیه ... من عاشق شهر بازیم. ماهان یه لبخند قشنگ زد و با لذت به ذوق کردن من نگاه کرد و آروم گفت: چون می دونستم عاشقشی گفتم برای رفع خستگیت بریم اونجا. فقط لباس گرم بپوش که سرما نخوری. از مدل نگاه کردنش یه جوری شدم. تا قبل اون به کل همه چیز یادم رفته بود. اما با نگاهش .... بدنم گرم شد. لبخند بی اختیاری اومد رو لبم سرمو انداختم پایین و گفتم: تو بشین تا من برم حاضر بشم. ماهان بی حرف نشست رو مبل و منم آروم از جلوی مبلها رد شدم و رفتم سمت اتاقم. دستم به دستگیره در اتاق بود که صدای متعجب ماهان و شنیدم. ماهان: اینا کین؟؟؟؟ دست به در تو جام خشک شدم. وای عکسها .... یادم رفته بود عکسها رو جمعشون کنم. همون جور رو میز ریخته بودمشون. حتما" ماهان عکسها رو دیده. سریع برگشتم سمت ماهان دیدم ای دل غافل همون عکسی و که از تو آلبوم در آوردم و گرفته دستش و داره با دقت نگاه می کنه. وای نه تو اون عکسه من یه گامبوی زشت بودم تو دوره بلوغ و دوره ی زشتی مفرط هیچ وقت دلم نمی خواد قیافه اون موقع ام حتی یادم بیاد. یعنی اگه یک درصدم ماهان یه نیمچه احساسم به من داشته باشه با دیدن اون عکسه همه اش فوت میشه میره هوا و پشیمون میشه. نفهمیدم چی شد فقط به خودم اومدم و دیدم جیغ کشان دارم میدوام سمت ماهان. ماهانم با جیغ من انگار اعلام وضعیت قرمز کرده باشن. سه متر از جاش پرید و رفت پشت مبل. با جیغ گفتم: ماهان اون عکس و بده به من تو نباید ببینیش.اما ماهان انگار با جیغ من داشت حال می کرد. تازه خوشش اومده بود. رفته بود پشت مبل و با دقت بیشتری به عکس نگاه می کرد تازه نظرم می داد. ماهان: اه ببین چقدر آدم اینجان. ایول منم هستم چه خوشتیپم. واییییییییی آنا بیا خودتو ببن چه گرد قنبلی بودی... یه جیغ کشیدم و گفتم: ماهانننننننننننننننننننن میگم نگاش نکن. بدش به من میکشمت به خدا ... ماهان فقط غش غش خندید و ابروهاشو بالا انداخت که یعنی نمی دم. وضعیت خیلی خنده داری بود. من از این ور مبل می دوییدم اون ور مبل ماهانم مخالف حرکت من حرکت می کرد. من میرفتم راست ماهان میرفت چپ من می رفتم چپ ماهان میرفت راست. یعنی داشتم می ترکیدم از حرص. محبت و علاقه و عشق و عاشقی و بی خیال. الان اگه دستم به ماهان برسه چشمهاش و با ناخن می کنم که به عکسم نگاه کرده. من جلوی مبل بودم و با حرص به ماهان که پشت مبل بود می گفتم: عکسمو پس بده ماهان بزغاله.... ای لال بمیرم با این بزغاله گفتنم که زدم این پسره رو جری کردم. خرس گنده همچین با اخم زبونش و از تو حلقش آورد بیرون و کردش فرش قرمز و گفت: به من میگی بزغاله؟؟؟ عمرا" اصلا" می خوام این عکسه رو اسکن کنم بزارم تو صفحه ی فیس بوکم. وای قلبم. فیس بوک؟؟ کلی آدم؟؟؟ کلی دوست و آشنا و غریبه؟؟؟ شرفی که در عرض کسری از ثانیه به باد میره؟؟؟ داشتم می ترکیدم از حرص دیگه نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم. یه جیغ خونه لرزون کشیدم و پریدم رو مبل و خودمو با یه حرکت پرت کردم سمت ماهان که اون سمت مبل بود و خیز برداشتم برای عکسه. ماهان که از حرکتم غافلگیر شده بود با چشمهای متعجب به پرش تاریخی من نگاه می کرد فقط یه آنا از دهنش شنیدم. انگار حرکت آهسته شده بود. من تو هوا به
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۶ عصر
سمت ماهان پرت شدم. چون اون وسطای پرش پام بد جوری خورد به پشت مبل و دیگه اختیار پرشه از دستم در رفته بود. یه جیغی هم از ترس سقوط کشیدم. ماهان سعی کرد تو هوا بگیرم تا با مغز نیام رو زمین. دستهای ماهان کمرمو گرفت. محکم خوردم بهش. ماهان تعادلش و از دست داد. از پشت ولو شد رو زمین. از ترس یه جیغ دوباره کشیدم که صدای جیغم تو صدای گرومپ اصابت ماهان با زمین گم شد. ماهان افتاد و منم افتادم روش. ولی چون دستش به کمرم بود سعی کرد با یه فشار به کمرم از شدت ضربه من کم کنه و من به جای زمین ولو شدم رو هیکل ماهان و کله ام که داشت می رفت بخوره به سینه ماهان با دست ماهان که رفت رو سرم آروم گرفت و خیلی نرم خوابید رو سینه اش. از ترس به نفس نفس افتاده بودم. بالا پایین رفتن تند سینه ماهانم نشون می داد که اونم ترسیده. سرم یه وری رو سینه ماهان بود و دستهامم دور گردن ماهان به صورت نصفه پیچیده شده بود. چون در حیت پرش و سقوط سعی کرده بودم به یه جا بچسبم و هیچ جا بهتر از گردن ماهان پیدا نکردم. چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. صدای ماهان تو گوشم پیچید. ماهان: آنا خوبی؟؟؟ آروم سرمو بلند کردم و به ماهان که گردنشو بلند کرده بود و نگران بهم نگاه می کرد چشم دوختم. زبونم یه جورایی بند اومده بود. سرمو به نشونه آره تکون دادم. ماهان چشمهاشو بست و سرشو برد عقب و گذاشت رو زمین و یه نفس راحت کشید. ماهان: گفتم الان داغون میشی. زبونم راه افتاد نگران گفتم: تو خوبی؟؟؟ خیلی بد زمین خوردی طوریت نشد؟؟ چشم چرخوندم بببینم جاییش طوری نشده باشه. حالا انگاری از اون جایی که من بودم چقدر پشت ماهان پیدا بود. بی خودی خودمو هی کج و کوله می کردم. دست ماهانم که به کمرم بود یعنی دست دومشم دوباره پیچیده شده بود دور کمرم و من نمی تونستم زیاد تکون بخورم. دوباره گردنشو بلند کرد و با یه لبخند گفت: من گلدونی نیستم که با این ضربه ها بشکنه. یه نگاه به هیکلم بنداز می فهمی مثل سنگه. چه خودشم تحویل می گرفت اینی که گفت و از کجاش آورد؟؟؟ در هر صورت گیج تر از اون بودم که به حرفش توجه کنم. اون موقع انگار واجب شده بود که بفهمم واقعا" سنگ هست یا نه انگاری بهم دستور داده بودم کشفش کنم. بی اختیار انگشت اشاره امو بلند کردم و فرو کردم تو سینه ماهان اما انگاری واقعا" سنگ بود دریغ از یه کوچولو فرو رفتن انگشتم تو پوستی گوشتی چیزی. خیلی سفت بود. چشمهای من که گرد شد صدای قهقه ماهان بلند شد. سرشو برده بود عقب و بلند بلند می خندید. سکته کردم از خنده اش با اخم نگاش کردم که خنده اشو کوتاه کرد و گفت: حالا فهمیدی آروم شدی؟؟؟ بعد با شیطنت گفت: آنا جات راحته؟؟؟ ابروهام رفت بالا. جام راحته؟؟؟ گیج از سقوط گفتم: هان ؟؟؟؟ ماهان با چشمهای شیطون و لبهای خندون فقط نگام می کرد. تازه متوجه موقعیتمون شدم. قلبم شروع کرد به تند تند زدن. گونه هام رنگ گرفت. لبمو گاز گرفتم. وای چه بی آبرویی. تازه 2 ساعته ام دراز کشیدم دارم خوش و بش می کنم. دوباره صدای قهقهه ماهان رفت رو اعصابم. اخم کردم و بهش چشم غره رفتم. خواستم بلند شم که تو همون حالت ماهان گفت: آنا خجالت کشیدنت خیلی باحاله. بی شعور منو کرده بود انک خودش و بهم می خندید. یکم خودمو کشیدم بالا و از حرصم مشت کوبیدم تو سینه ماهان که خنده اش تبدیل به آخ شد و دستش از رو کمرم جدا شد و اومد رو سینه اش منم با یه حرکت در حین بلند شدن عکس و از بین انگشتاش بیرون کشیدم و با حرص رفتم سمت در اتاقمو گفتم: میرم حاضر شم. با قدمهای محکم و با ابروهای گره کرده رفتم تو اتاق و در و پشت سرم بستم. تا در و بستم یهو انرژیم تموم شد. همونجا پشت در نشستم و تکیه دادم به در. دستم رفت رو قلبم. وای خدا... بابا چته چرا انقدر محکم می کوبی. آروم بگیر. خره ماهان بود. ماهان خلو چل خودمون. برا ماهان دار ی تند تند می زنی؟؟؟ بس که خری. هر چی من می گفتم اما این دل کوفتی که آروم نمی گرفت. ضربانش بیشتر میشد. عصبی از جام بلند شدم. باورم نمیشد که یه عکس مسخره باعث شده بود که من اون جوری برم تو بغل ماهان. سرم رو سینه اش بود. صدای ضربان قلبشو می شنیدم تند می زد. با دست کوبیدم تو سرم. بمیر آنا اون از ترس و نگرانی قلبش تند می زد هیچ ربطی به تو نداشت. یادت رفته این ماهانه. پادشاه دختر بازی. تو رو می خواد چی کار؟؟؟ خودش 1000 تا دوست دختر داره. دمغ شدم. بدون هیچ شور و هیجانی رفتم سراغ لباسهام و پوشیدمشون. احتمالا" احساسم یه حس زود گذره که تندم از بین میره. الان بهتره حاظر شی بری. ماهان منتظرته. شهربازی منتظرته .... نمی دونم چرا وقتی نزدیک ماهان بودم همه چیز یادم میرفت. فقط همون لحظه یادم می موند. خجالت و اینا از بین می رفت. یه جورایی انقده آرامش و شادی بهم می رسید که همه فکرها و احساسات استرس زا رو فراموش می کردم. واسه همینم کنارش که بودم بی اختیار می شدم همون آنا نه خجالتی نه استرسی نه شرم و حیایی هیچی من میشدم همون آنای سر به هوا و ماهان همون پسر خاله شر و شیطون. این وسطم تنم گرم بود و قلبم تند. اما رفتارهامون تغییری نمی کرد. دیوونه بودم کلا". در عرض 10 دقیقه حاضر شدم و رفتم بیرون. ماهان رو مبل نشسته بود. با دیدنم بلند شد و گفت: حاضری؟؟؟ یه کله تکون دادم اومدم از کنارش رد شم که بازومو گرفت و نگهم داشت. از تماس دستش به بازوم یه جوری شدم. تند نگاش کردم. ماهان یه اخم کوچیک کرده بود با دقت نگام کرد و گفت: آنا حالت خوبه؟؟؟؟ چرا ناراحتی؟؟؟ آروم گفتم : نه چیزی نیست. اومدم بازومو بکشم بیرون از بین دستهاش که دوباره محکم تر گرفتم و گفت: نه یه چیزی هست تو ناراحتی. نکنه .. نکنه ... آنا من داشتم شوخی می کردم. فکر می کرد از حرفش ناراحت شدم. سرمو بلند کردم و تو چشمهاش نگاه کردم. ناراحت شدم؟ آره خیلی هم ناراحت شدم. اما نه از حرفش از حسی که خودم داشتم از اینکه واقعا" جام راحت بود تو بغلش ناراحت شدم. از اینکه حسی و داشتم لمس می کردم که نباید. من نباید به ماهان بیشتر از یه دوست یه فامیل یه پسر خاله نگاه می کردم و الان ... اخم کردم و دستمو کشیدم بیرون و گفتم: نه ماهان ناراحت نشدم. چیزی نیست بیا بریم. ماهان قانع نشده بود و بازم می خواست سوال پیچم کنه اما اخم غلیظ من و حرکتم به سمت در مانعش شد. بی حرف اضافه رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم. امشب واقعا" نمی خواستم تنها باشم اونم با ماهان. برگشتم سمت ماهان و گفتم: ماهان میشه من به پریسا بگم باهامون بیاد؟؟؟ شهر بازی تنهایی خوش نمی گذره. ماهان یه خنده ای کرد و گفت: بگو ... بگو بیاد منم به کیا گفتم بیاد. بی اختیار لبخند زدم. چه حالی بکنه پریسا. سریع یه زنگ به پریسا زدم و گفتم حاضر باشه میریم دنبالش. تو راه خونه پریسا بودیم که کیارش بهم پیام داد. کیارش: سلام آنا خانمی خوبی؟؟؟ حالت بهتر شد؟؟؟ چی کار می کنی؟؟؟ خیره به گوشیم بودم. کیارش هنوزم برام محترم بود. هنوزم آدم خوبی بود و من هنوزم مثل بچگیهام ازش خوشم میومد. تند تند براش نوشتم. من: سلام چه طوری؟؟؟ من خوبم. داریم با مامان اینا و خاله اینا و بچه ها میریم شهر بازی. کیارش: چه خوب شهر بازی؟؟؟ خوش بگذره بهتون. دوباره به پیامش نگاه کردم. می دونستم که به ماهان علاقه دارم اما هنوز احساسم به کیارش کاملا" برام واضح نبود. هنوزم نمی دونستم که به چه دیدی بهش نگاه می کنم. کاش کیارش و ماهان و با هم یه جا می دیدم. کنار هم. تو یه تصمیم آنی براش نوشتم. من: کیارش تو هم میای؟؟؟ رسیدیم دم خونه پریسا. از ماشین پیاده شدم و رفتم دم خونه اشون زنگ زدم گفتم بیاد پایین. جلوی در منتظر پریسا بودم. گوشیم زنگ زد. کیارش بود. من: سلام کیارش چه طوری؟؟؟ کیارش: سلام خوبی تو؟؟؟ جدی گفتی؟؟؟ بیام شهر بازی؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: می تونی با مامانت اینا بیای یه دور همیه دیگه، یه پیکنیک. فقط باید یه بهانه ای برای آوردن مامانت اینا بیاری. کیارش خنده ای کرد و گفت: اون که حله. پس تو شهر بازی میبینمت. لبخندی زدم و گفتم: باشه، می بینمت. همون موقع پریسا اومد. باهاش دست دادم و رفتیم تو ماشین. رسیدیم پارک و ماهان زنگ زد به مامان اینا و ازشون پرسید کجا نشستن. با اینکه زمستون بود و هوا سرد بود اما کم آدم نبود اونجا. مامان اینا هم یه جایی بین چمنا یه زیلو پهن کرده بودن و روش نشسته بودن. برای خاله یه پتو آورده بودن که رو پاش گذاشته بود و سبد پیکنیک و بساط تخمه و چایی هم به راه بود. مامان اینا رو که دیدم با ذوق و لبخند رفتم و یکی یه بوس نشوندم رو گونه مامان و خاله و به عمو و بابا سلام کردم. پریسا رو به خاله معرفی کردم. من: خاله اینون دوستم پریساست خیلی دختر خانم و گلیه. پریسا هم با جمع سلام و احوالپرسی کرد. نشستم پیش مامان و ولو شدم رو پاش. از بچگی عادت داشتم رو زمین که می نشستم یه وری بشینمو آرنجمو بزارم رو پای بغلیم. معمولا" هم بغلیم مامان بود که همیشه بعد یکم خسته میشد و پاش درد می گرفت و میگفت صاف بشین. اما الان فقط بهم یه لبخند زد. منم سر خوش از محبت مامان حس آرامشی داشتم وصف ناپذیر. بعد مدتها مامان و بابا رو با هم کنارم داشتم خیلی حس خوبی بود. یه 10 دقیقه بعد کیا هم بهمون ملحق شد. نیش پریسا شل شد. از همون دفعه تو فرحزاد فهمیدم این دوتا چشمشون همو گرفته نه که زیادی با هم خلوت کرده بودن. دوست داشتم بزنم تو سر پریسا و بگم ببند اون دهنو. نه که سر کیارش کلی بهم چشم غره رفت و لگد پروند که من جلوی کیارش نیشم و جمع کنم این بود که دوست داشتم حالش و بگیرم. وقتی به کیا نگاه می کرد چشمهاش برق می زد. همچین خانم نشسته بود که خنده ام گرفته بود. یکم که نشستیم و تخمه شکوندیم حوصله امون سر رفت. از طرفی هم صدای جیغ و داد و سرو صدای آدمهایی که سوار دستگاه ها شده بودن آدمو هیجان زده می کرد. از جام بلند شدم و باز ذوق به سفینه که هی کج و کوله میشد می چرخید نگاه کردم. من: من می خوام برم سوار اینا بشم هرکی میاد پاشه. بدون اینکه منتظر کسی بمونم خودم جلوتر رفتم. صدای ماهان و شنیدم. ماهان: آنا صبر کن ما هم بیایم کجا میری دختر؟؟ چشمم به سفینه بود و با ذوق می رفتم سمتش. ماهان بازومو کشید و گفت: مگه با تو نیستم کله کردی همین جور میری. به چی زول زدی این جوری؟؟؟ مظلوم نگاش کردم و به سفینه اشاره کردم و گفتم: من می خوام سوار اون بشم. سفینه پشت سر ماهان بود. برگشت یه نگاه بهش کرد و دوباره به من نگاه کرد و یه لبخند قشنگ زد و آروم بینیمو کشید و گفت: باشه خانم کوچولو امشب شبه توئه هر چی دوست داری سوار شو. تو برو تو صف منم الان میرم بلیط می گیرم. از بینی کشیدنش یه حس قشنگی بهم دست داد. محبتش برام شیرین بود حتی اگه این فقط یه محبت دوستانه بود و هیچ حس دیگه ای نداشت. با ذوق یه خنده ای کردم و رفتم تو صف. پشت من پریسا و کیا هم اومدن. رسما" دل می دادن و قلوه می گرفتن. من مونده بودم این دو تا چه زود با هم سر صحبت و باز کردن. انگاری کیا فقط جلوی من زبون بسته بود. اما خوب بهشم حق می دادم. این پریسای ناجنس خوب زبون ملت و باز می کرد. خودتم نمی خواستی پریسا شجره نامه اتو سه سوته می کشید بیرون. صف هی جلو میرفت. چشم چرخوندم و ماهان و دیدم که بلیط به دست خودشو چپوند تو صف و اومد جلو. نوبت ما شد با ذوق رفتم سوار شدم. ماهان یه سمتم و کیا سمت دیگه ام بود و کنار کیا هم پریسا نشسته بود. کمربندها رو بستن و میله هارو آوردن پایین. کم کم سفینه شروع به حرکت کرد. یکم که چرخشش بیشتر و تکوناش بیشتر شد احساس کردم یواش یواش دارم می ترسم. از طرفی هم شدید نیاز به تخلیه انرژی داشتم. دهنمو تا حد ممکن باز کردم و از ته دل جیغ کشیدم. جیغ کشیدم برای خودم. به خاطر ماهان به خاطر کیارش به خاطر حس گیج شده خودم. جیغ کشیدم با تمام وجود... وسط جیغ کشیدنام بودم که دیدم صدای جیغ یکی دیگه هست که بلند تر از منه. برگشتم به کنارم نگاه کردم دیدم کیا چشمهاشو بسته و دو دستی میله ها رو چسبیده و از اعماق وجودش داره جیغ میکشه. با دیدن رنگ پریده کیا وسط بهت و ترس و جیغای خودم بلند بلند زدم زیر خنده. حالا مگه من می تونستم بترسم و جیغ بکشم. انقدر کیا جالب جیغ می کشید و با حال ترسیده بود که این دهن من جمع نمی شد از خنده. کم کم حرکت سفینه کم شد و ایستاد. اما این کیا تا آخرین لحظه یه سره داشت جیغ می کشید. منم قهقه ام هوا بود. سفینه ایستاد. کیا ساکت شد اما مگه کسی می تونست خنده ی من و بند بیاره. هر چی پریسا و ماهان می گفتن چرا می خندی نمی تونستم جواب بدم. آخرم ماهان بازومو گرفت و از جا بلندم کرد و از سفینه آوردم پایین. اشکم داشت در میومد. ماهان نگران گفت: آنا نکنه انقدر ترسیدی که شوکه شدی و این خنده هاتم عصبیه؟؟؟ فقط با سر و دست گفتم نه. ماهان همون جوری من و برد پیش مامان اینا . ماهان: بیا برو پیش مامان اینا یه آب بخور شاید خنده ات بند بیاد. اما نیاز به آب خوردن نبود. همین که نزدیک مامان اینا شدیم با دیدن کیارش و مامان باباش خنده ام خود به خود بند اومد. ماهان یه نگاه به خنده بند اومده من کرد و بعد مسیر نگاه منو گرفت و رسید به کیارش اینا. با دیدن اونا اخم کرد. با حرص گفت: اینا اینجا چی کار می کنن؟؟؟ بازومو از تو دست ماهان بیرون کشیدم و صاف ایستادم. مستقیم به کیارش نگاه کردم. جدی و محکم گفتم: من گفتم بیان. ماهان با دهن باز بهت زده بهم نگاه کرد و گفت: تو .. تو گفتی بیان؟؟؟ تو به کی گفتی بیان؟؟؟ به سمت مامان اینا قدم برداشتم و همون جور گفتم: من به کیارش گفتم بیاد. ماهان هنگ کرده تو جاش ایستاد. منم بی توجه به اون مستقیم داشتم می رفتم پیش مامان اینا البته کلی مونده بود که بهشون برسم. ماهان قدمهاشو تند کرد و با حرص بازومو کشید و برم گردوند سمت خودش. دوباره اخم داشت دوباره عصبی بود. دوباره ترسناک شده بود. با قیافه ی اژدهایی که قلبمو داشت از جاش در می آورد . با صدایی که توش عصبانیت موج می زد ولی در عین حال پایین بود گفت: چی گفتی آنا؟؟؟ تو به کی گفتی بیاد؟؟؟ بازوم هنوز تو دستش بود. محکم گرفته بودش و ولش نمی کرد. مستقیم تو چشمهاش نگاه کردمو گفتم: به کیارش گفتم بیاد. یه پوزخند عصبی زد و گفت: تو چرا باید به کیارش بگی؟؟؟ اصلا" مگه شمارشو داری؟؟؟ من: آره شمارش و دارم. دستش دور بازوم سفت شد. تو چشمهام زل زد و با چشمهایی که ازش آتیش می بارید گفت: داری؟؟؟ تو بی خود کردی شماره کیارشو داری. به چه مناسبت شمارش و به تو داده؟؟؟ چرا باید به ماهان دروغ بگم؟؟؟ چرا باید پنهان کاری کنم؟ مگه چه کار خلافی کردم. من 25 سالمه اونقدر بزرگ شدم که بخوام یه رابطه سالم با یه آدم خوب داشته باشم. چرا باید بترسم که ماهان چی فکر می کنه یا از اخمش بترسم؟؟؟ مگه خود ماهان 100 تا دوست دختر داره کسی چیزی بهش میگه؟؟؟؟ مگه نه اینکه ماهان آمار همه دوست دختراشو به من میده چرا من نباید از دوست پسرم بهش بگم؟؟؟ (با حرص فکر کردم ) الانم که دیگه مامانم اینا هستن و نیازی به قلنبه شدن حس مسئولیت آقا نیست که بخواد بی خودی عصبانی بشه. اصلا" این عصبانیتش برای چیه؟؟؟؟ نکنه ... نه بابا تو هم سرخوشی ها اون بارم که تو خونه اشون کیارش و دید این مسئولیت بی صاحابش ورم کرده بود. اه چقدر بدم میاد از مسئولیتای این جوری. داشتم حرص می خوردم اما خونسرد گفتم: برای آشنایی بیشتر. با این حرفم همچین بازومو فشار داد که از درد لبمو گاز گرفتم و چشمهامو بستم. دستی که بازومو فشار می داد می لرزید من لرزشش و حس می کردم. اما فشارشم خیلی زیاد بود. از تحمل من خارج بود. چشمهامو باز کردم و با صدای آرومی که به زور کنترل می کردم که جیغ نکشم گفتم: ماهان دستم شکست... ماهان همچین نگام می کرد که انگار اصلا" من و نمی دید. اما صدام و شنید. بازومو با حرص ول کرد و برگشت و با قدمهای تند رفت. من موندم مات سر جام. این چرا این جوری می کنه با من؟؟؟ مگه براش فرقی هم میکنه که من با کی باشم و با کی نباشم؟؟؟ یه صدایی تو وجودم میگفت شاید ماهانم به تو حس داره.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۷ عصر
سر صدای وجودم داد کشیدم و گفتم: بسه واسه خودت قصه نباف تو خودتم هنوز نمی دونی به ماهان واقعا" حس و محبتی داری یا نه بعد ماهان با اون ید طولاش تو دختر بازی بیاد از من خوشش بیاد؟؟ مغز خر خورده مگه؟ تو بهت بودم که پریسا و کیا اومدن پیشم. تو دستهای پریسا 4 تا بسته پفک گنده بود. به من رسیدن و پریسا نگران دستش و گذاشت رو بازومو تکونم داد و گفت: آنا خوبی؟؟؟ چی شده چرا رنگت پریده؟؟؟ به خودم اومدم یه نگاه به دست پرش کردم. انگاری به هر کی بد بگذره به اینا بد نمی گذره. سرمو تکون دادم و گفتم: نه خوبم. بریم پیش بقیه. سه تایی رفتیم پیش بقیه سعی کردم خوشحال باشم. این ماهان با خودشم درگیره. موضعشو مشخص نمیکنه منم بدونم چی به چیه. حالا تا آخر بهش دروغ میگفتم بهتر بود؟؟؟ یکم جنبه داشته باش که من همه چیز و بهت بگم. کیارش با دیدن من گل از گلش شگفت. مامانش بغلم کرد و بوسیدم. با باباش سلام و احوال پرسی کردم و همون جا ایستادم. نه من بلکه پریسا و کیا هم ننشستن. پریسا اومد کنارم و با تعجب گفت: اینا اینجا چی کار می کنن. همون جور که به کیارش لبخند می زدم گفتم: من به کیارش گفتم بیاد. پریسا چشمهاش گرد شد. بازومو گرفت که جیغم رفت هوا. البته کوتاه بود که حیثیتم به باد نره. دقیقا" همون جایی که ماهان کنده بود و گرفته بود. مطمئنم دستم کبود شده. پریسا با هول گفت: چته تو چرا همچین می کنی؟؟؟ کولی. بهش چشم غره رفتم و گفتم: بابا دستم درد میکنه. نکن. دستش و ول کرد و گفت: مگه دیوونه بودی که گفتی کیارشم بیاد؟؟؟ اخم کردم. و با حرص گفتم: چرا نباید بیاد؟؟؟ اتفاقا" می خواستم بیاد تا یه چیزایی و به خودم لااقل ثابت کنم. پریسا با بهت گفت: چیو ثابت کنی؟؟؟؟ نگفتم. ساکت موندم. چی می گفتم؟ میگفتم فکر کنم ماهان و دوست دارم؟ می گفتم نمی دونم احساسم به کیارش چیه؟ می گفتم وقتی کیارش دستمو می گیره هیچ حسی ندارم؟؟؟ می گفتم می خوام این دو تا رو کنار هم ببینم تا شاید بفهمم حسم به هر کدوم چه جوریه؟؟؟؟ هیچی نمی تونستم بگم برای همینم ساکت موندم. نفسمو مثل آه دادم بیرون . یه لبخند زدم و خوشحال گفتم: بیاید بریم بقیه دستگاه ها رو سوار شیم. من می خوام برم مه نورد سوار بشم. خوشحال چرخیدم. پریسا و کیا و کیارشم باهام اومدن. کیارش اومد کنارمو گفت: سلام خانم خانما خوبید شما؟؟؟ دلم برات تنگ شده بود. لبخند زدم. بهش نگاه کردم. داشتم فکر می کردم منم دلم براش تنگ شده یا نه؟؟؟ از دیشب تا حالا داشتم به اون فکر می کردم البته بیشتر به ماهان اما اونم یه گوشه ذهنم بود. ولی دلتنگی ..... نمی دونم ... واقعا" نمی دونستم برای همینم هیچی بهش نگفتم. من: ببینم کیارش چه جوری مامانت اینا رو راضی کردی بیاین اینجا؟؟ اصلا" چی شد صاف اومدین پیش خاله اینا. تو حتی از من نپرسیدی کجا نشستیم؟؟؟ کیارش یه لبخندی زد و گفت: خوب به مامان گفتم دلم بیرون دست جمعی می خواد. بعد گفتم از ماهان خوشم اومده یه زنگ بزن با آقای مفتون اینا بریم بیرون. مامانمم زنگ زد که خانم مفتون گفت دارین میاین اینجا و از ما هم دعوت کرد بیایم. من: چه راحت همه اش داشتم فکر می کردم چه جوری می خوای حضورت و توجیح کنی. کیارش یکم خم شد سمتمو با لبخند نگاهم کرد و گفت: مثل اینکه با دکتر این مملکت طرفیا. بهش لبخند زدم و هیچی نگفتم. رسیدیم به دستگاه بازی مه نورد. رفتیم تو صف ایستادیم چه صفی هم داشت. طویل و طولانی. کیا و کیارش رفتن دنبال بلیط. یه لبخند زدم و به پریسا گفتم: این دوتا بهم میانا. پریسا با چشمهای گرد گفت: کدوم دوتا؟؟؟ با ابرو به مسیری که پسرا رفته بودن اشاره کردم و گفتم: این دو تا آقا. کیا و کیارش. تو کارت عروسیشون خیلی قشنگ ردیف میشن با هم.هم وزنه اسماشون. نیشمو باز کردم. پریسا با خنده یه مشت به بازوم کوبید و گفت: گمشو دیوونه. ولی این کیا عجیب ماهه من می دوستمش. ابروهامو بردم بالا و با خنده گفتم: نمی گفتی هم فهمیده بودم. حقا که به هم میاین جفتتون بی خیال و ریلکسین. هر چند این پسره خیلی شیر برنجه باید هلش بدی وگرنه حرف بزن نیست. یاد جیغاش تو سفینه افتادم. بازم خنده ام گرفت. با خنده گفتم: اما باحاله حوصله اتو سر نمی بره. داشتیم حرف می زدیم و همراه صف می رفتیم جلو که پسرا اومدن. ماهانم دست به جیب باهاشون بود. سرش پایین بود و یه اخم غلیظی هم کرده بود. نمی دونستم باید چه رفتاری بکنم. براش توضیح بدم؟ در مورد کیارش بهش بگم؟ علت اخمشو یا رفتار عصبیش و بپرسم. هر چند هیچ کاری نکردم چون می دونم ماهان تا وقتی که خودش نخواد هیچی نمیگه. نه علت اخمش و نه ناراحتیشو. خیلی خوش باورانه است که فکر کنم به خاطر من خودشو ناراحت کرده.پوفی کردم و بی خیال فکر کردن شدن. دوباره پسرا اومدن خودشون و چپوندن تو صف و رسیدن کنار ما. بماند که چقدر چیز بارشون کردن ملت. ولی بی خی. این جوجه موجه ها فکر می کردن من و پریسا با دوست پسرامون اومدیم. حالا بیا و ثابت کن اینا فامیلن. البته کیارش که دوست پسر من بود. با ماهانم که نسبت فامیلی نداشتیم. کیا هم که کلا" اضافه بود همسایه بود ولی خوب .... حوصله ام سر رفته بود. از تو جیبم یه بسته آدامس ریلکس در آوردم و یکی انداختم تو دهنم. به پریسا تعارف کردم نخواست. بیخیال تعارف به بقیه شدم. داشتیم به چرخش دستگاه و جیغهایی که آدمهای توش می زدن نگاه می کردیم. استرس گرفته بودم. خیلی وحشتناک بود. میرفت بالا چپه می ایستاد. تند تند دور خودش می چرخید. چپ و راست می شد. یعنی به معنای واقعی قر کامل می داد. همه وری می چرخید و می رفت. دیدنشم نفسمو بند می آورد. با حرص آدامس و می جوییدم شاید یکم آروم بشم. یکی نبود بهم بگه توی بیشعور مرض داری می ترسی سوار اینا میشی آخه؟؟؟ بعد کلی نوبتمون شد. آدامسمو پرت کردم بیرون که وسط جیغهام نپره تو گلوم خفه ام کنه. مه نورده یه جورایی کابین به کابین بود. صندلیهای چهار تایی تو یه قفس فلزی. کیارش رفت نشست. منم کنارش، ماهانم خودشو چپوند کنار من. با چشمهای متعجب داشتم نگاش می کردم. بدون نگاه کردن به من به جلو نگاه می کرد. یه پسر دیگه ایم اومد و کنار ماهان نشست. کمر بندها رو بستن. درها رو هم بستن. به زور آب دهنمو قورت دادم. خدایا خودمو به تو سپردم. با اولین تکون دستگاه قلبم ریخت پایین. دردم (درجا) به غلط کردن و چیز خوردن افتادم. حالا دوست داشتم همون موقع بلند شم بگم آقا سر جدتون ترو جون ننه اتون بزارید من پیاده شم اما مگه میشد. دستگاه به کار افتاد و اولش آروم آروم.... محکم کمربند فلزیمو چنگ زدم تا شاید یکم آروم بشم. ولی نمیشد داشتم پس می افتادم. با شدت گرفتن تکونها و چرخشهای دستگاه شروع کردم جیغ کشیدن و بی اختیار دستم رفت سمت بازوی ماهان و ناخنهای بلندمو فرو کردم تو بازوش. چشمهامم بسته بودم. وقتی دیدم جیغ کشیدم فایده نداره دهنمو بستمو سعی کردم حداقل نفس بکشم و دعا کنم که سالم برسیم. دست ماهان نشست رو دستم. گرمای دستش و که رو دستهای یخ زده ام حس کردم دلم قرص شد. مطمئن شدم که زنده بر می گردم پایین. با یاد آوری اینکه ماهان کنارمه یکم آروم شدم. اما کماکان نه جیغ می کشیدم نه چشمهامو باز می کردم. تو دلم یکم دعا می کردم یکم فحش و نفرین. به خودم .... به مخترع دستگاه. نقشه می کشیدم که برم یارو رو گیر بیارم بزنم لهش کنم با این دستگاه مسخره اش. نمی دونم چقدر چشم بسته دعا می کردم و چیزای دیگه می گفتم که بالاخره تکونهای دستگاه کم و کم تر شد. اون موقع تازه تونستم چشمهامو باز کنم. چشمهامو باز کردم. خدایا شکرت انگار داشت تموم میشد. آروم سرمو چرخوندم و چشمم افتاد تو چشمهای نگران ماهان. دیگه اخم نکرده بود نگران بود. دلخور نبود عصبانی نبود فقط نگران بود. آروم و بی صدا لبهاشو تکون داد. ماهان: خوبی؟؟؟ یه بار آروم پلک زدم یعنی آره. دستم هنوز با شدت بازوی ماهان و چسبیده بود و ناخونام تو گوشتش فرو می رفت. بدبخت اخمم نکرده بود. می دونستم این ناخونای بی صاحاب خیلی تیزن همین جوری معمولی هم بخورن به دست کسی داغونش میکنه چه برسه به اینکه مثل الان من تو گوشت طرف چنگ بزنی. شرمنده سرمو انداختم پایین و دستمو آروم از بازوی ماهان جدا کردم. بالاخره دستگاه ایستاد. درها باز شد. کمربند ها هم رفت بالا. یه نفس راحت کشیدم. کیارش پرسید: خوبی؟؟؟ چقدر بد بود این دستگاهش. قلب آدم می ایستاد. آنا رنگت پریده خوبی عزیزم؟؟ با عزیزمش سیخ شدم. بی اختیار یکم خودمو کشیدم کنار سرمو انداختم پایین و گفتم: خوبم. آروم از جام بلند شدم. ماهان قبل من بلند شده بود و رفته بود بیرون. دوباره اخمش برگشته بود. حالم خوب نبود. داشتم بالا می آوردم سرم گیج می رفت اما حاضرم نبودم به کیارش بگم حالم خوب نیست مخصوصا" با اون عزیزمی که گفت. یه جورایی حس بدی داشتم. همون خانمی خوب بود دیگه چرا گفت عزیزم. یه جورایی عزیزم انگار رابطه بیشتر و صمیمی تر انگار که ما الان یه قدم تو رابطه امون پیش رفتیم. چرا گفتی عزیزم. حالم بده.... هم به خاطر چرخش و ترس از این دستگاه مزخرف هم به خاطر عزیزم کیارش. بگم به همون اندازه دستگاه از عزیزمش ترسیدم دروغ نگفتم. از کابین اومدم بیرون، قدم اول و برداشتم. سرم گیج رفت تعادلمو از دست دادم اومدم نرده های بغل و بگیرم که نیوفتم که یکی بازو و کمرم و گرفت. از ترس چشمهام گشاد شد و خودمو کشیدم عقب و سریع به پهلوم نگاه کردم. با دیدن ماهان یه نفس راحت کشیدم . با خیال راحت ولو شدم تو دستهاش و اجازه دادم کمکم کنه. یه لحظه فکر کردم که کیارشه که اومده کنارم و بازو و کمرمو گرفته. چرا ترسیدم؟؟؟ چرا از اینکه کمکم کنه ناراحت میشدم؟؟؟ پس چرا از ماهان نمی ترسم؟؟ چرا ماهان که کمکم میکنه حس خوبی بهم میده. چرا تو اوج ترسم به جای چنگ انداختن به بازوی دوست پسرم بازوی ماهان و گرفتم؟؟؟ چرا وقتی ماهان دستش وگذاشت رو دستم هم گرم شدم هم ترسم کمتر شد؟؟؟ چرا این حس ها رو به کیارش ندارم؟؟؟ اصولا" من باید با دوست پسرم، اونم کیارش که ممکنه کارمون به بیشتر از یه دوستی کشیده بشه ممکنه آینده امون بهم گره بخوره راحت تر باشم. بخوام دست اون و بگیرم به اون پناه ببرم. نه اینکه از اینکه دستمو بگیره وحشت کنم. از یه عزیزم گفتنش بترسم. بخوام خودمو ازش دور کنم. همه این فکر ها و خود درگیریهای ذهنم سرگیجه امو بیشتر کرده بود. صدای کیارش و از کنارم شنیدم. کیارش: ماهان چی شده؟؟ آنا خوبی؟؟؟ بزار ببینم. دستش و آورد سمتم که من سریع خودمو به سمت ماهان متمایل کردم و با هول گفتم: نه نه من خوبم چیزی نیست. یکم فشارم افتاده شکلات دارم تو جیبم بخورم خوب میشم. کیارش دکتر بود و می خواست نبضمو بگیره و من چه ناشیانه اجازه ندادم دستش بهم بخوره. احمق الان چی فکر می کنه؟؟؟ کیارش یه باشه ای گفت و دستش و کشید عقب. آقا تر از اون بود که حرفی بزنه. هنوزم نگران بهم نگاه می کرد. دست کردم تو جیبم که شکلاتمو در بیارم اما نبود. دستمو بردم سمت اون یکی جیبم آدامسمم نبود. متعجب داشتم جیبامو می گشتم. کیا و پریسای گور به گور شده هم اومدن کنارمون رفته بودن دقیقا" تو دورترین کابین به ما نشسته بودن نفله ها. پریسا با تعجب و یکم نگرانی گفت: چی شده؟؟؟ دنبال چی می گردی؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟ سرمو بلند کردم و خواستم بگم شکلات و آدامسم نیست که صدای چند تا پسر و از پشت سرم شنیدم. -: اه رامین ببین اینجا رو شکلاته رو . *: این ورو ببین چقدر آدامس رو زمین ریخته. -: آره کی اینا رو ریخته؟؟ برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. من: اینا شکلاتا و آدامسهای منه که ریخته. با حسرت به شکلات و آدامسهام نگاه کردم. کیارش با خنده گفت: آنا نمی دونستی وقتی سوار این دستگاه ها میشی باید جیبات خالی باشه؟؟؟ برگشتم به کیارش نگاه کردم و غمگین و دمغ گفتم: نه ولی حالا می دونم. کیارش بلند خندید. پریسا زلیل شده و کیا هم باهاش همراهی کردن. ماهان اما نخندید. زیر چشمی نگاهش کردم. با اخم داشت به کیارش چشم غره می رفت. ماهان می دونست در این جور مواقع خنده بلند عصبیم می کرد. اون همیشه همه چیز و در موردم می دونست. دوباره آه کشیدم. ماهان کمکم کرد تا از اون بازی مسخره دور بشم. هر چند دور دور که نه یکم اون ورتر بردم نشوندم رو صندلی. هنوز دستگاه در تیررس نگاهم بود و جیغ و داد آدمهای جدیدی که توش نشسته بودن و می شنیدم. بازم حالم بد شد. کیارش: شما بشینید من میرم برای آنا یه شکلاتی چیزی بگیرم فشارش بیاد بالا. پریسا اومد کنارم نشست و شونه هامو مالید. ماهان از کنارم بلند شد. می خواستم بهش بگم: نه ماهان تو نه تو بلند نشو همین جا بشینی من زودتر حالم سر جاش میاد. اما ماهان بلند شد و جلوم ایستاد. دست به سینه همراه با یه اخم. ای بمیری که همش اخم میکنی تو پس کجاست اون نیش همیشه بازت پسر؟؟؟؟ اما نه ماهان نمیری یه وقت من دق می کنم. خودم هنگ کردم. الان رسما" گیج بودم. باید درست و حسابی فکر می کردم. به خودم به ماهان به کیارش. نمی شد این جوری ادامه بدیم. کیارش اومد و به جای یه دونه 5 تا بسته شکلات گرفت و یکی یه دونه به هر کدوممون داد. شکلات و که خوردم حالم بهتر شد. پاشدیم رفتیم پیش بزرگترها و من دوباره نشستم کنار مامان و دیگه تا آخرش تکون نخوردم. دیگه هیچ کس نرفت سمت دستگاه ها همین مه نورده درس عبرتی بود برای ماها که دیگه دنبال هیجان سکته ای نباشیم. ساعت 1 نصفه شب هم همه بلند شدیم و قصد کردیم برگردیم خونه. موقع خداحافظی مامان کیارش بغلم کرد و بوسیدم. از کارش تعجب کردم. برگشتم دیدم کیارش لبخند میزنه ماهان اخم کرده. به مامان بابای خودمم نگاه کردم خیلی عادی ایستاده بودن هر چند مامان خیلی حال کرده بود با این حرکت مهوش خانم. اما خودم خوشم نیومد.بالاخره همه از هم خداحافظی کردیم و سوار ماشینهامون شدیم. پریسا هم با ما اومد و ما بردیم رسوندیمش خونشون. شبم خسته و کوفته تو اتاقم جای خواب نشستم تا صبح به همه چیز فکر کردم. دم دمای صبح دیگه مغزم از کار افتاد و خوابم برد. **** لنگ ظهر از خواب بیدار شدم. امروز جمعه اس. یه کش و قوسی به بدنم دادم و کله امو خاروندم و از جام بلند شدم.دیشب کلی فکر کردم و آخرشم به یک نتیجه رسیدم. دیگه در موردش فکر نکنم. البته باید به یه چیزایی سر و سامون می دادم اما دیگه نمی خواستم خودم و اذیت کنم بزار هر چی قراره بشه خودش بشه. چرا از قبل بشینم غمباد بگیرم؟ بلند شدم رفتم دست و صورتم و شستم و رفتم تو آشپزخونه. یعنی من انقده خوبم.... جون خودم ..... این یه هفته ای که مامان اینا اومدن من همه اش خواب بودم انگار بدون مامان اینا خواب بهم نمی چسبید. با لبخند رفتم تو آشپزخونه و بلند سلام کردم. مامان و بابا نشسته بودن پشت میز و حرف می زدن. با دیدن من لبخند زدن و جوابمو دادن. بابا: به به دختر ما رو باش. یه هفته است اومدیم همه اش صورت پف کرده شما رو می بینیم. نیشمو تا بناگوش باز کردم و دندونام و نشون دادم. من: خوب شما که هستین خواب می چسبه. بابا بلند خندید. رفتم برای خودم چایی ریختم و اومدم نشستم. مامان: آنا ناهار و بیارم؟؟؟ من: مگه شما نخوردین؟؟؟؟ بابا: نه کدوم غذا خوردنی؟ مامانت مگه گذاشت؟ هر چی من گفتم گشنمه گفت بزار روز آخری دخترم بیدار بشه با هم غذا بخوریم. یهو دمغ شدم. بابا اینا فردا صبح می رفتن و من از فردا شب دوباره باید می رفتم خونه خاله اینا. با اینکه خونه خاله رو دوست داشتم اما من مامان بابای خودمو می خواستم. مامان موهامو ناز کرد و گفت: ناراحت نباش عزیزم دوهفته دیگه شما میاین پیش ما. زیاد نیست. با یاد آوری اینکه دو هفته دیگه عید و ما میریم شمال یه ذوقی کردم که نیشم تا کجا باز شد. با ذوق سرمو تکون دادم. تند چایمو خوردمو بلند شدم میز و چیدم. بابا: ولی من هنوز موندم برای اون مشکل چی کار باید بکنیم؟؟؟؟ بشقابها رو چیدم رو میز و گفتم: کدوم مشکل؟؟؟ بابا: راستش می دونی که ما قراره یه شهرک کنار ساحل بسازیم. حالا محلی ها اومدن میگن نمیشه و ساحل عمومیه و اینا. الان موندیم چی کار کنیم. نشستم پشت میز و گفتم: بابا این ویلاهایی که می سازید برای آدمهای خاصی هستن؟؟؟ یعنی ارگانی نهادی چیزی؟؟؟ بابا: نه ... مامان دیس برنج و گذاشت رو میز. بشقاب بابا رو برداشتم و براش کشیدم و گذاشتم جلوش. من: خوب بابا چرا به محلیها نمی گی هر کی که می خواد و توانش و داره می تونه از ویلاها بخره؟ بعدم یه ورودی جدا برای ساحل بزارید. دور از ویلاها. اونقدر زمین دارید که بشه این کار و کرد. یه ساحل عمومی درست کنید که خود محلیها بتونن واردش بشن. در عین حال می تونید ساحل خصوصی خودتونم داشته باشید. بابا متفکر گفت: بدم نیست. من: آره این جوری هم محلیها باهاتون راه میان هم شهرداری. هم اینکه تو زیبا سازی شهر و ساحل کمک کردین. هم فضای ویلاها و ساحل خصوصی خودتون و حفظ کردین. بابا یه لبخند پر غرور زد و گفت: حقا که استادی و دختر من. با لبخند جوابش و دادم. مامان یه دست نوازشی به سرم کشید. منم کلی ذوق کردم از تعریف بابا. کل روز و ور دل مامان و بابا نشستم و گل گفتیم و گل شنیدیم و خندیدیم. این وسطم که کیارش وقت گیر می آورد می زنگید. توجه شو دوست داشتم اما .... دفعه آخر که زنگ زد بهش گفتم: کیارش ... فردا شب کار داری؟؟؟ کیارش: فردا نه چه طور؟؟؟ من فردا صبح کارم. خوشحال شدم. من: می تونی فردا بعد شرکت بیای دنبالم شام بریم بیرون؟؟؟ کیارش: آره چقدر عالیه که خودت پیشنهاد دادی منم می خواستم باهات حرف بزنم. باشه فردا بعد شرکت میام دنبالت. ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم.  ساعت کاری شرکت تموم شد. خودکارمو انداختم رو میز و سرمو بین دستهام گرفتم. باید برم. کیارش زنگ زده گفته پایین شرکت منتظره. یه پیام به ماهان دادم و گفتم: من دارم میرم. ماهان جواب میده: باشه من کار دارم دیر تر میام خونه. گوشیمو انداختم تو کیفم. وسایلمو جمع کردم و رفتم پایین. کیارش جای همیشگیش پارک کرده. رفتم سوار شدم. یه لبخندی زدم و سلام کردم. کیارشم مهربون جوابمو داد. کیارش: خوب کجا بریم. انقده خوشم میومد همیشه از من سوال می کرد. شونه ای بالا انداختم و گفتم: هر جا که خودت دوست داری. یه لبخند دیگه زد و راه افتاد. نگفت کجا میره. اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم. فقط وقتی ماشین ایستاد به خودم اومدم. یه جایی بودیم مثل یه باغ پر دار و درخ تو یه ساختمون چوبی بزرگ با نمای چوب با کلی پنجره های شیشه ای بزرگ. آدم و یاد کلبه های وسط جنگل می انداخت. اگه هر موقع دیگه ای بود حتما" از ذوق و هیجان بالا و پایین می پریدم. خیلی قشنگ بود. بی حرف پیاده شدیم و رفتیم تو رستوران. کیارش رفت سمت یه میز دو نفره که تو کنج بود و منم دنبالش رفتم. صندلی و برام کشید عقب. خجالت کشیدم. شرمنده شدم. کاش این کار و نمی کرد معذبم می کرد این همه خوبیش. یه تشکر زیر لبی گفتم و نشستم. خودش رفت رو به روم نشست. خیلی خوشحال بود. بهش غبطه خوردم. دستهاشو قفل کرد تو هم و گذاشت رو میز. یکم خودش و کشید جلو و گفت: آنا ... خوبی؟؟؟ از چیزی ناراحتی؟؟ اتفاقی افتاده؟ مشکلی پیش اومده؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: مشکلی نیست خوبم. یه ابروشو برد بالا و گفت: ولی این جور نشون نمیدی. امروز نه خندیدی نه هیجان زده شدی. نه برای چیزی ذوق زده شدی. خنده ام گرفته بود اینم فهمیده من خیلی سر خوشم. یه لبخند محو زدم که باعث شد کیارشم بخنده. با یه لبخند گفت: با اینکه زیاد نبود ولی اینم بد نیست. یه چشمکم بهم زد. آخی چقدر خوشحال بود. تازه داشت خصلتهای جدیدش و مهربونیهاش و نشونم می داد. گارسون اومد و سفارش دادیم. کیارش حرف می زد و من تو سکوت گوش می دادم. غذامون و آوردن. اشتهایی به خوردن نداشتم. یه جورایی گیج بودم بغض داشتم. کیارش حواسش بهم بود. کیارش: آنا چرا چیزی نمی خوری؟؟؟ چنگالم و گذاشتم تو غذام و گفتم: زیاد میل ندارم. کیارش یکم خودش و کشید جلو و دقیق نگام کرد. کیارش: من که می دونم امروز یه چیزیت هست ولی نمیگی. باشه نگو. حالا که تو چیزی نمی گی بزار من حرف بزنم. سرمو بلند کردم و منتظر نگاش کردم. یه لبخند خوشحال زد. قاشق و چنگالش و گذاشت تو بشقابش. کیارش: راستش وقتی بعد مدتها تو مهمونی خونه ماهان اینا دیدمت واقعا" شوکه شدم. تو همون نگاه اول شناختمت از نظر ظاهری خیلی عوض شده بودی اما رفتارت ...( یه لبخندی زد و ادامه داد) اما رفتارت داد می زد که تو همون آنایی و عوض نشدی. هنوزم شیطنت از چشمهات می بارید. با اینکه برای خودت یه پا خانم شده بودی اما هنوزم سر زنده بودی. اون موقع هام خیلی از این اخلاقت خوشم می اومد. وقتی تو بیمارستان دیدمت هنگ کردم. فکر نمی کردم دوباره ببینمت اما وقتی دیدمت دلم نمی خواست بزارم بری. خوب شاید دیگه فرصتی پیش نمیومد و شاید خیلی طول می کشید تا ما دوباره همو ببینیم. ازت خوشم میومد و دوست داشتم بیشتر بشناسمت. برای همینم با پررویی پیشنهاد شام دادم و چقدر خوشحال شدم که قبول کردی. تو همون چند ساعت منو جذب خودت کردی. شب وقتی قبول کردی که بیشتر همو بشناسیم سر از پا نمی شناختم. از زور هیجان بالافاصله زنگ زدم بهم. سادگیت برام شیرین بود. این که برای
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۷ عصر
هر چیزی هیجان زده میشی. ذوق می کنی و شاد می خندی. اینکه همه چیز و ساده می گیری همه اینها یه جور نعمت بود که تو وجود تو بود. بی اختیار با دیدنت شاد میشم. دلم می خواد سر خوش بخندم. آروم دستش و رو میز جلو آورد و دستمو گرفت. شوکه شدم اما دستمو نکشیدم عقب. چون فرصتش و نداشتم. حرف کیارش شوکه کننده تر از دستش بود. کیارش: آنا با من ازدواج می کنی؟؟؟ متعجب با دهن باز نگاش می کردم. خدایا چرا من مشکل دارم؟؟؟ چرا دلم می خواد گریه کنم؟؟؟ چرا دلم می خواد جیغ بکشم و فرار کنم؟؟؟ چرا خجالت نمی کشم؟؟؟ چرا رنگ به رنگ نمی شم؟؟؟ اصلا" اینا به جهنم چرا ذوق نمی کنم؟؟؟ چرا هیجان زده نمی شم؟؟؟ چرا قند تو دلم آب نمی کنن. چرا دستش بهم گرمایی نمی ده؟؟؟ کیارش منتظر نگام می کرد. وقتی دید حرفی نمی زنم خودش دوباره شروع کرد. کیارش: می دونم یهویی شد. پیشنهادم یهویی بود. اما یه نگاه به من بنداز. من اونقدرها جون نیستم. من دنبال یه رابطه زود گذر نیستم. تو این مدت با اینکه شاید کم بود اما اونقدر از مردم شناخت پیدا کردم که بتونم بشناسمت. من ازت خوشم اومده. دوست دارم. همه اخلاقهات برام شیرینه. دوست دارم همیشه ببینمت. با خنده هات شاد میشم. تو دختر خیلی خوبی هستی. می دونم با تو خوشبخت میشم و همه سعیمو می کنم که خوشبختت کنم. فقط اگه تو بخوای اگه اجازه بدی اگه قبول کنی..... من در مورد تو به مامانم اینا گفتم. می خواستم قبلش با خودت صحبت کنم و نظرتو بدونم بعد خانواده ها اقدام کنن. یهو یه جرقه تو ذهنم زده شد. تازه می فهمیدم که چرا مامان کیارش تو شهر بازی اون جوری بغلم کرد. سرمو انداختم پایین نگاهم ثابت نمی شد و مدام می چرخید. آروم دستمو از زیر دست کیارش کشیدم بیرون. یکم عقب رفتم. نمی دونستم چی بگم یا چه جوری بگم. ناراحت بودم. بغضم گرفته بود. لبمو با زبونم تر کردم و دهن باز کردم. با استرس و گیج. من: کیارش من ... من نمی دونم چی بگم ... راستش ... راستش تو خیلی خوبی، مهربونی، آقایی. من از زمانی که یادمه همیشه بهت فکر کردم و بهت احترام گذاشتم. سرمو بلند کردم و سر درگم بهش نگاه کردم. دستم بی اختیار تو هوا تکون می خورد. شاید سعی می کردم با حرکات دستم منظورم و بهتر و دقیق تر برسونم. من: شاید باورت نشه اما من همیشه دوست داشتم. آرزوم بود که تو یه همچین حرفی بزنی اما الان ... کیارش: اما .... چشمهای منتظرش غبار غم گرفت. رفت عقب و تکیه داد به صندلیش. کیارش: پس یه امایی هست این وسط.... ناراحت بودم. کاش می شد همین جا بزنم زیر گریه. من دارم چی کار می کنم؟؟؟؟ بغض کرده با چشمهای ناراحت بهش نگاه کردم. دوست نداشتم از دستم ناراحت باشه اما چه کاری ازم بر میومد؟؟ همین الان که نگاش می کردم جای چشمهاش چشمهای شیطون ماهان و می دیدم. به جای لبخنداش نیش باز شده و سر خوش ماهان میومد جلوی چشمم ..... یه نفش عمیق کشیدم و ناراحت گفتم: کیارش تو هیچی از من نمی دونی. من اونی نیستم که تو فکر می کنی. یه تای ابروش رفت بالا. وای بمیری آنا الان چه فکرای ناجوری که در موردت نمی کنه. سریع اومدم جمعش کنم: نه ... نه منظورم اونی نیست که تو فکر می کنی.... وای زدم بدترش کردم. حالا کیارش خنده اش گرفته بود و لبخند می زند. یه نفس صدا دار کشیدم و کلافه گفتن: ببین من تو این مدت جلوی تو خیلی مراعات کردم. خیلی خودمو نگه داشتم که خانم باشم که سنگین باشم که همون چیزی باشم که تو دوست داری. تا تو خوشت بیاد. می خواستم نظر تو رو جلب کنم. کیارش با لبخند گفت: خوب جلب کردی. کلافه پوفی کردم و گفتم: نه .. خوب اینی که تو دیدی من نبودم. من نمی تونم آروم یه جا بشینم. من نمی تونم خانمانه رفتار کنم اما سوتی ندم. حتی نمی تونم درست و حسابی راه برم. روزی یه دفعه رو شاخشه که با مخ بیام زمین. همیشه خودمو زخم و زیلی می کنم. از کار خونه هیچی بلد نیستم. غذا درست کردنم نمی دونم فقط هر چی دم دستم بیاد و با هم قاطی می کنم تا شاید یه چیزی در بیاد. خونه داریم افتضاحه. همه عشقم فیلم دیدن و کتاب خوندنه. مامانم از دستم عاصیه... به کیارش نگاه می کردم. نمی دونم چرا این چیزا رو می گفتم. چرا می خواستم کیارش ازم زده بشه. که دیگه به چشمش نیام. چرا می خواستم خودمو خراب کنم ؟؟؟ اما مستقیم بهش نگم نه.... کیارش لبخند به لب دوباره اومد جلو. دستهاشو گذاشت رو میز و دستش و پیش آورد که دستمو بگیره و تو همون حال گفت: آنا اینا برام مهم نیست. من تو رو همین جوری دوست دارم. همین جور سر به هوا... خدایا اون موقع که می خوام یکی ازم خوشش بیاد یه کاری می کنی ازم زده بشه. حالا که می خوام طرف بدش بیاد بدتر جذبش می کنی؟؟؟ خدا مگه من باهات شوخی دارم؟؟؟ کیارش دستشو پیش آورد که دستمو بگیره که من تو یه لحظه با یه حرکت آنی و کلافه دستمو از رو میز برداشتمو خودمو کشیدم عقب. کیارش مات به من و حرکتم نگاه کرد. دیگه تموم شد دیگه حاشا کردن فایده نداره. مستقیم تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: کیارش تو عالی .. بهترینی .. هیچ وقت نمی تونم پسری به خوبی تو پیدا کنم خودم این و می دونم. اما .. اما این درست نیست .. چیزی که بین ماست درست نیست .. یعنی نیست .. چیزی نیست ... کیارش گیج نگاهم می کرد. هیچی از حرفهام نفهمیده بود. خودمم نمی فهمیدم. دوباره یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ببین من الان تو وضعیتیم که تکلیفم با خودمو احساسم مشخص نیست. من خودم گیجم هنوز منگم نمی دونم چی می خوام پس ازم نخواه که بیشتر برات توضیح بدم چون نمی تونم. من باید با خودم و احساسم کنار بیام. یه چیزایی چند وقته خیلی قاطی شده خودم نمی دونم چه جوریه ... من خودم گیجم ... پس ازم نخواه که تو این وضعیت به پیشنهادت فکر کنم .. من .. کیارش: کس دیگه ای و دوست داری؟؟؟ آهم در اومد. عاجزانه نگاش کردم. از دهنم در اومد: نمی دونم ... یه لبخند مهربون زد و گفت: می خوای در موردش حرف بزنی؟؟ حتما" همین یه کارم مونده بود که در مورد ماهان با تو حرف بزنم. سرمو به نشونه نه تکون دادم. کیارش: آنا اگه بگی راحت تر درکت می کنم. شاید بتونم حتی کمکت کنم. باور کن می تونی بهم اعتماد کنی .... کیارش یه ریز داشت حرف می زد. داشت کلافه ام می کرد. مدام می خواست بدونه مشکل کجاست؟ اگه پای کسی در میون نیست با شناخت بهتر و بیشتر شاید بتونه نظرمو عوض کنه. سرم داشت درد می گرفت. برای اینکه این حرفهاشو تموم کنه کلافه و گیج گفتم: موضوع این چیزا نیست خودمم نمی دونم چیه. خواهش می کنم بس کن ماهان .... یهو دهنم باز موند از اسمی که ناخوداگاه به زبون آوردم. بهت زده سرمو بلند کردم و به چشمهای کیارش نگاه کردم. یه لبخند غمگین زده بود. آروم گفت: کیارش ..... شرمنده بودم. بغض کردم. تو چشمهام اشک جمع شد. کیارش مهربون گفت: پس ماهانه؟ باید حدس می زدم. فقط تونستم سرمو کج کنم و همون جور با چشمهای اشکی نگاش کنم. یه قطره اشک سمج از چشمهام اومد پایین. کیارش یه اخم کوچیک کرد و بعد مهربون تر یه لبخند زد که واقعا" دلم می خواست اون لحظه آب بشم برم تو زمین. کیارش: آنا گریه می کنی؟؟؟ این چه کاریه دختر؟؟؟ با بغض گفتم: شرمنده ام .... لبخندش عمیق تر شد. کیارش: برای چی شرمنده باشی خانم .... من شرمنده ام که زیاد اصرار کردم. باید از رفتارهای ماهان می فهمیدم شما به هم علاقه داریم. در عین شرمندگی گوشام تیز شد. مگه ماهان چه رفتارایی کرده ؟؟؟ با بغض گفتم: نه کیارش اشتباه نکن این فقط احساس منه. ماهان ... نمی دونم اون همیشه یه دوست بوده. تازه من در مورد احساسمم زیاد مطمئن نیستم. دروغ می گفتم خودم مطمئن بودم که ماهان و به یه چشمی غیر دوست می بینم اما واقعا" گفتنش به کیارش خیلی سخت بود. کیارش یه لبخند زد و سعی کرد دلداریم بده. کیارش: باشه آنا جان می فهمم که دوست نداری در موردش به من چیزی بگی منم زیاد سوال نمی پرسم. امیدوارم که جفتتون احساستون و درست درک کنید . الانم دیگه خودتو ناراحت نکن غذاتو بخور. این و گفت و خودش مشغول شد اما چه مشغولی. هر دومون داشتیم با غذامون بازی می کردیم و تو فکر خودمون غرق بودیم. آخرشم دیدیم هیچ کدوم هیچی نمی خوریم بلند شدیم برگردیم خونه. مامان اینا صبح برگشته بودن رامسر منم باید می رفتم خونه خاله اینا. کیارش رسوندم و دم خونه خاله اینا ایستاد. برگشتم سمتش. هنوز شرمنده بودم. سرمو انداختم پایین و گفتم: بابات امشب ممنونم و ... و بب ... حرفم و قطع کرد و گفت: آنا بس کن دیگه. تو به من بدهکار نیستی که هی عذر خواهی می کنی. من ازت یه درخواست کردم و تو ردش کردی. اجبار که نبوده. تو حسی که باید و به من نداشتی. منم نمی خوام مجبورت کنم که چیزی و قبول کنی که نمی خوای. آنا برات آرزوی موفقیت و خوشبختی و دارم این و از صمیم قلبم می گم چون تو لایقشی. هنوزم می تونی رو من به عنوان یه دوست حساب کنی. واقعا" ممنونش بودم خیلی فهمیده بود. با لبخند ازش تشکر کردم و خداحافظی گفتم و پیاده شدم. از ماشین که پیاده شدم یه ماشینی از کنارم رد شد و رفت سمت در پارکینگ آپارتمان ماهان اینا. تو جام خشک شدم. وای همین و کم داشتم..... ماهان ....... وقتی آروم از کنارم رد میشد یه نگاهی بهم کرد که قلبمو از کار انداخت. نه خدایا کیارش و ندیده باشه. رفتم سمت آپارتمان که کیارش با یه بوق خداحافظی کرد و رفت. برگشتم سمت ماهان که دیدم ماشین و برده تو پارکینگ. تندی رفتم تو خونه و از پله ها دوییدم بالا که دم خونه به ماهان برسم. اونقدر تند اومده بودم که همزمان با ماهان که از آسانسور بیرون می اومد منم رسیدم به طبقه. نفس نفس زنون صداش کردم. برگشت و با اخم نگام کرد. از سردی نگاهش یخ کردم. وای پس کیارش و دیده بود. فهمیده بودم که به کیارش حساسه و خوشش نمیاد ازش اما دیگه به این شدت .... دنبالش دوییدم. رسید به در و کلید و کرد تو قفل در. باید توضیح می دادم. باید می گفتم که هیچی دیگه بین من و کیارش نیست که همه چیز تموم شد. همه چیز یه دوستی ساد ه بود. من: ماهان من و کیار ... در و باز کرد و برگشت و تیز بهم نگاه کرد. نتونستم اسم کیارش و کامل کنم. از تیزی نگاهش قلبم ایستاد. ماهان روشو ازم گرفت و با اخمی که غلیظ تر شده بود رفت توخونه. تند و سریع. منم سریع رفتم تو خونه و در و بستم و دوباره دنبالش دوییدم که براش توضیح بدم. تو پله ها بهش رسیدم. بازوشو گرفتم و نگهش داشتم. من: ماهان صبر کن برات توضیح بدم. با اخم برگشت و سرد نگاهم کرد و گفت: آنا ... من توضیح نمی خوام ... اصلا" چرا باید برای کارهات به من توضیح بدی؟؟؟ دهنم باز موند. از سردی کلامش از صراحت حرفهاش. دستم شل شد و آروم سر خورد و افتاد پایین. راست میگه کارهای من چه ربطی به اون داشت؟؟ چرا باید براش مهم باشه؟؟؟ چرا باید بخواد بدونه؟؟؟ چرامن این جوری دنبالش راه افتادم که براش توضیح بدم. چند دقیقه همون جور به هم نگاه کردیم. من با بهت و ناامیدی، با ناباوری و بغض سنگینی که تو گلوم بود. و ماهان با نگاه سرد و یخی با یه اخم غلیظ. اما چیزی که مهم بود اینه که اون نمی خواست بدونه هیچ چیزی در مورد من و رابطه ام نمی خواست بدونه و این دردناک بود. کاش بازم براش مهم بود.... کاش بازم کنجکاو بود که بدونه.... اون وقت براش می گفتم که تمومه .... که همه چیز تموم شده..... که من کیارش و دوست ندارم.... و..... زل زل رو به روی هم ایستاده بودیم و به هم نگاه می کردیم که با صدای عمو حمید ماها رو به خودمون آورد. عمو حمید: سلام بچه ها اومدید؟؟؟ چه به موقع زود لباسهاتون عوض کنید و بیاید تو آشپزخونه داریم شام می خوریم. هم زمان من و ماهان برگشتیم به عمو که پایین پله ها جلوی در آشپزخونه ایستاده بود نگاه کردیم. ماهان با همون صدای سردش گفت: سلام بابا . ممنون میل ندارم شما بخورین. منم آروم گفتم: سلام عمو ... من بیرون شام خوردم مرسی. صدای پوزخند ماهان و شنیدم. برگشتم و پوزخندی که رو لبهاش بود و هم دیدم. ماهان روشو ازم برگردوند و رفت بالا. منم خیره به رفتنش. دست و پام شل شده بود. دیگه شور و هیجانی نداشتم. می دونستم که نباید ماهان و این جوری دوست داشته باشم می دونستم. ماهان باید فقط همون دوست و پسر خاله بمون. فقط همون. برگشتم دیدم عمو با تعجب ایستاده و نگاهم می کنه. به زور لبخند زدم و برای اینکه زیاد همه چیز و مشکوک نشون ندم. رفتم پایین و با شور و هیجان به خاله سلام کردم و بوسیدمش. من: سلام بر خاله عزیز خودم. خوبی خانم جان؟؟؟ به به خودتون غذا پختین؟؟؟ بوش خونه رو برداشته. با اینکه بیرون غذا خوردم اما نمیشه از غذای خاله گذشت. نشستم پشت میز. خاله با خنده گفت: چقدر هندونه زیر بغلم می زاری دختر. بشین برات غذا بکشم که لااقل تو یکم از این غذا بخوری. کلی غذا درست کردم هیچ کس نیست بخوره. تو که قد گنجشک غذا می خوری ماهانم که کلا" خونه نیست که غذا بخوره. مشکل همیشگی خاله بود. زیاد غذا درست می کرد و همیشه هم ناله می کرد که همه غذاهاش مونده. انگار خدایی نکرده ماها فیلیم که همه رو تموم کنیم. دلم خون بود اما جلوی عمو و خاله گفتم و خندیدم و به روی خودم نیاوردم. شب که رفتم تو اتاقم. تا دوساعت برای خودم و دل بی صاحابم که عین خر کله اش و انداخت پایین و در و برای هر کسی باز کرد گریه کردم. یکم که سبک شدم گرفتم خوابیدم. به جهنم که ماهان منو نمی خواد من که از اولش می دونستم که ماهان دوستم نداره پس این حرکات چیه؟؟؟ فردا یه روزه تازه است آنا نبینم بشینی مثل این عاشقای دل خسته غصه بخوریا. هیچی عوض نشده ماهان همون ماهانه فقط دلخور. تو هم که کلا" آدم نیستی. بعد از کلی دلداری خرکی به خودم گرفتم خوابیدم. ماهان باهام حرف نمی زنه. یعنی نه به میل خودش. تو شرکت برای کارهای شرکت باهام حرف می زنه در حد نیاز. تو خونه هیچی نمیگه. تو دانشگاه در حد دو تا کلمه. تو آسانسور کنارم می ایسته. دیگه دستمو نمی گیره. با اینکه حضورش بهم احساس امنیت می ده اما میمیرم برای گرفتن دستش. تو آسانسور نفسمو حبس می کنم تا بایسته. همیشه میرم یه قدم عقب تر ماهان می ایستم که لااقل از پشت بتونم یکم بهش نزدیک شم. که یکم ... یکم حضورش بیشتر حس بشه. گاهی از ترس دستمو نرم و بی وزن می زارم رو پالتوش جوری که نفهمه. فقط در حدی که بدونم اینجاست. خندیدن برام سخت شده. چون ماهان نمی خنده. چون ماهان شاد نیست. خدایا من دوسش ندارم. دیگه دوستش ندارم. قول می دم احساسمو کنترل کنم فقط یه کاری کن که لبخند دوباره مهمون لبهای ماهان بشه خواهش می کنم. این گناه منه که دوستش دارم گناه منه که نتونستم احساسمو نگه دارم که پرواز نکنه که نره طرف کسی که همه وجودش آرامشه همه وجودش پر شور زندگیه. خدایا این شور و ازش نگیر این لبخندها رو ازش نگیر. کاری کن دوباره بشه همون ماهان قبل. ماهان مهربون. من دیگه دوستش ندارم. ***** آهنگ زندگی آی زندگی از پوران چشمای من میل به گریه داره میخواد بباره دل نمیدونی که چه حالی داره چه حالی داره غصه به جز گریه دوا نداره خدا نداره هر چی تو دنیا غمه مال منه روزی هزار بار دل من میشکنه دل دیگه اون طاقتا رو نداره خدا نداره پشت سر هم داره بد میاره خدا میاره از در و دیوار واسه دل میباره خدا میباره زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام گوشه ی زندون غم دست و پا بسته ام زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام گوشه ی زندون غم دست و پا بسته ام هر چی تو دنیا غمه مال منه روزی هزار بار دل من میشکنه دل دیگه اون طاقتا رو نداره خدا نداره پشت سر هم داره بد میاره خدا میاره از در و دیوار واسه دل میباره خدا میباره خدایا این آهنگم حرف دل من و می زنه. هندزفری تو گوشمه و رفتم تو حس. ساعت کاریم تموم شده منتظرم ماهان بگه بیا تا بریم خونه. صدای اس ام اسم بلند شد. پیامو باز می کنم. ماهانه میگه بیا بریم. ترو خدا زندگی ماها رو باش. همه حرفمون شده روزی دو تا اس ام اس که بیا بریم یا خودت برو. تو دانشگاه مثل سگ شدم. همچین پاچه بچه ها رو می گیرم که بدبختا نفس نمی تونن بکشن. تو شرکتم ماهان هوارش سر مهندسای بدبخت بلنده. خدایا کجا رفت آرامشمون. یه آه کشیدم و بلند شدم و وسایلمو جمع کردم رفتم بیرون. ماهان منتظرم ایستاده بود. من و که دید بی حرف راه افتاد. همون موقع کیا هم از اتاقش اومد بیرون با دیدنم لبخندی زد. برای 1000 بار در روز بهش سلام کردم. با لبخند گفت: روزی چند بار سلام می کنی؟؟؟؟ یه لبخند زدم و گفتم: هر بار که کسی و کمی بینم ناخوداگاه سلام می کنم. خندید و ساکت شد. سوار آسانسور شدیم. بازم نفسمو حبس کردم تا رسیدیم به پارکینگ. از کیا خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین ماهان و سوار شدیم. حرکت کرد. زیر چشمی بهش نگاه کردم. دلم براش تنگ شده. این چند روزه حتی درست و حسابی نتونستم نگاش کنم. چقدر دلم برای اذیت کردناش تنگ شده. برای کشیدن بینیم. برای شوخی کردناش. بی اختیار لبخند زدم. چشمم خورد به جاده. وا این که مسیر خونه نیست پس کجا داریم میریم؟؟؟ سریع برگشتم سمت ماهان. یه نیم نگاه بهم کرد و قبل از اینکه دهن باز کنم گفت: باید یه سری مدارک و بدم به یکی از دوستام. قبل از خونه میریم اونجا زود تموم میشه. ساکت شد و دیگه چیزی نگفت. پوف ... به من چه؟ من بیام چی کار . نه که خیلی خوش اخلاقی جدیدا" بایدم این جوری ببینمت خون به جیگر بشم. بی حرف نشستم سر جام. پیچید تو یه کوچه خلوت که در کل شاید 2 تا در هم تو کوچه نبود. اما کوچه نسبتا" بزرگی بود . یه گوشه پارک کرد و از تو داشبرت یه سری کاغذ و اینا برداشت. دستش و برد پشت. کیفش و برداشت و یه سری مدارکم از تو کیفش در آورد و گفت: زود بر می گردم. این و گفت و پیاده شد. من که به زور صداش و شنیدم چون همون اول هندزفیری و گذاشتم تو گوشم و با صدای بلند آهنگ گوش می دادم که شاید آروم بگیرم و کمتر حرص بخورم. جلوی خودم و بگیرم که نگاش نکنم و بغض نکنم. نمیشه ماهان دوباره بشه همون ماهان شاد و مهربون قبل؟؟؟ دلم برای همون نگاه های مهربون بی معنیش تنگ شده. یه آهی کشیدم. هوای تازه می خواستم. هوای ماشین خفه بود. مگه چقدر اکسیژن تو یه محیط کوچولوی در و پنجره بسته جمع میشه؟؟؟ منم همه اکسیژن و با آه کشیدنام تموم کردم. دستمو بردم سمت دکمه های در که شیشه رو بکشم پایین دیدم دکمه اش کار نمی کنه. دوباره امتحان کردم. بازم کار نمی کرد. یعنی چی؟؟؟؟ اخم کردم. بی خیال شیشه بزار در و باز کنم. دستگیره در و گرفتم و کشیدم. در باز نشد. رنگم پرید. دوباره کشیدمش. بازم باز نشد. بغض کردم. دوباره دستگیره رو کشیدم و در و هل دادم به بیرون. باز نشد. اشک تو چشمهام جمع شد. سریع برگشتم سمت صندلی ماهان در اون سمتم امتحان کردم. باز نشد... باز نشد ... به نفس نفس افتادم ... هوا کم بود کمتر شد ... قفسه سینه ام تند تند بالا پایین می رفت.... هوا می خواست ... ترس تو کل تنم پیچید .... بدنم یخ کرد. زدم به در ... هلش دادم .. اشکم در اومد ... جیغ کشیدم .. داد زدم ... من: کمک ... ماهان ... کمک ... در بسته شده ... ماهاننننننننننننننننننننن ن دستهام بی جون شد. سرم و گذاشتم رو شیشه سرد. اشکی بود که از چشمهام مثل سیل سرازیر می شد. با کف دست به شیشه می کوبیدم. بی فایده است.... دستم رو شیشه ثابت موند ... بی حال شدم .... دستم سر خورد و افتاد پایین ... نه ... نه ... من نمی خوام این جوری بمیرم .. نه ... ماهان تروخدا ... بیا ... کمکم کن ... ماهان ..... یاد ماهان انگار جون تازه بهم داد. دوباره کوبیدم به در. سعی کردم با نفسهای عمیق هوای بیشتری و بدم به ریه هام. به خس خس افتاده بودم. دستهام به خاطر ضربه های محکمی که به در می زدم درد گرفته بود. نه ... ماهان من و اینجا ول کرد و رفت ... می دونه من می ترسم ... چرا .. چرا در و قفل کرد ؟؟؟ چرا ... بی حال سرمو تکیه دادم به شیشه ... بی جون شده بودم. حتی نمی تونستم گریه کنم. بغض گنده ای راه نفسمو گرفته بود و پلکهام سنگین شده بود ... داشتم می مردم .. من می میرم اینجا و ماهان هیچ وقت نمی فهمه که من دوسش دارم. من عاشقشم .. حتی نتونستم برای آخرین بار لبخندش و ببینم. صدای خنده اش و بشنوم. برای آخرین بار لذت آنا خانمی گفتنش و حس کنم .. ماهان ... ماهان ...   از بین چشمهای تار شده ام یه هاله محوی از ماهان و میدیدم .. انگار داره می دوئه .. داره می دوئه سمتم ... با چشمهای بی فروغ زل زدم به جلو و ماهان و می بینم که به سمت ماشین می دوئه. به ماشین می رسه. با ریموت قفل درها رو باز می کنه. میاد کنار در سمت من و سریع در و باز می کنه. بدن بی حالم که تکیه به در داده با باز شدن در کج میشه به بیرون. در حال سقوطم اما نه .. ماهان خم شد و تو هوا گرفتم. نیم تنه ام تو بغل ماهانه. سرم کج رو سینه اشه صدای ضربان تند قلبش و می شنوم. صدای مضطرب و نگران ماهان و می شنوم. چرا داد می زنه؟؟؟ ماهان: آنا ... آنا عزیزم آنا به من نگاه کن .. آنا .. آنا نخواب .. نه نباید بی هوش بشی .. آنا ... بی حالم .. نمی دونم دارم بی هوش میشم؟؟؟ با سیلی که می خوابه زیر گوشم چشمهام گرد باز میشه ... برق از چشمهام می پره .. صورت ماهان جلومه. لبخند می زنه. با چشمهای نگران لبخند میزنه. صورتمو با دوتا دستهاش گرفت و به من خیره شده. نگران می پرسه: آنا من و می شناسی؟؟؟ الان بهوشی؟؟؟ می شناسم ماهانه. به زور صدام و پیدا می کنم و آروم میگم: ما ...هان ... می ترسم .. بغضم میشکنه. چنگ می زنم به لباس ماهان و سرمو تو سینه اش قایم می کنم. نفسهام تند و کوتاه شده. اکسیژن هنوزم کمه. با بغض و گریه ناله می کنم. گله می کنم. من: ماهان .. ماهان .. درا بسته شد .. قفل شد .. نتونستم بازش کنم .. باز نشد ماهان ... داشتم می مردم .. دیگه نمی دیدمت .. ماهان سرمو توسینه اش فشار داد و نوازشم کرد. صدای خودشم پر بغض بود: آروم عزیزم .. آروم .. چیزی نیست .. من پیشتم .. دیگه تموم شد ... تموم شد ... یهو یادم اومد ... یادم اومد که ماهان پیاده شد .. پس ماهان باید در و قفل کرده باشه ... یعنی .. یعنی .. با چشمهای گرد، ترسیده سرمو از تو سینه اش بیرون میارم. خودمو می کشم عقب. با نگاه وحشت زده و اشکی به ماهان نگاه می کنم. با صدایی که به خاطر بغض و بی اکسیژنی دورگه و خش داره میگم. من: تو .. تو در و قفل کردی .. تو منو گذاشتی اون تو و در و قفل کردی ... تو ... تو ... چرا ... چرا ماهان .. می خواستی تنبیهم کنی.. چون قهری می خواستی اذیتم کنی؟؟؟ چرا ؟؟ به خاطر کیارش؟؟؟ به خاطر اینکه با کیارش دوست شدم ؟؟؟ برای همین باهام قهری؟؟؟ برای همین تو ماشین زندونیم کردی؟؟؟ ماهان چرا ؟؟؟ چرا ؟؟؟ ماهان دیگه کیارشی نیست .. زندونیم نکن .. همه چی تموم شده بینمون .. دیگه این جوری تنهام نزار ... باهاش بهم زدم ... دیگه درو روم قفل نکن .... هق هق گریه ام بلند شد . دیگه نتونستم حرف بزنم ... ترسیده بودم د ر حد مرگ ... همه اش فکر می کردم ماهان از قصد گذاشتتم تو ماشین و در قفل کرده. نمی خواستم دوباره این جوری حبس بشم. مغزم کار نیم کرد فقط می خواستم تند تند هر چیزی که ممکنه کمک کنه که ماهان دیگه تنهام نزاره و در و روم قفل نکنه رو به زبون بیارم. حتی چیزهای بی ربط. بلند بلند هق هق می کردم. دستم هنوز به لباس ماهان بود. می ترسیدم .. می ترسیدم ولش کنم و دوباره یه جا زندونی شم. ماهان بغض کرده با نگاه خیس بهم خیره شد. دوباره صورتمو بین دوتا دستهاش گرفت و گفت: آنا این چه حرفیه .. من مگه می تونم زندونیت کنم ... مگه می تونم تنهات بزارم؟؟؟؟ ببخشید ... من و ببخش عزیزم اشتباه من بود .. تقصیر من بود ... سرمو کشید تو بغلش و به خودش فشار داد. چشمهامو بستم و نفس کشیدم. عطر تنش و کشیدم تو ریه هام و هق هق کردم . خودم و خالی کردم. خودم وآزاد کردم از این همه دلتنگی از این همه دوری از این همه تنهایی ..... ماهان کنارم بود.. داشت نوازشم می کرد .. گفت تنهام نمی زاره ... گفت ببخشید .... گفت عزیزم ... مهم نیست چه معنی دارن... مهم نیست منظورش اونی که من می خوام نیست ... مهم الانه الانه که تو بغلشم .. می تونم حسش کنم .. می تونم امنیت بگیرم.. می تونم آروم شم ... گریه کردم برای همه تنهایی هام برای همه این روزهایی که از دور دیدمش و غصه خوردم. برای همه چیز... گریه کردم و خودمو سبک کردم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۸ عصر
ماهانم همون جور نازم می کرد. آروم که شدم خودمو کشیدم عقب. ماهان دقیق بهم نگاه کرد. ناراحت بود. اما لبخند می زد. خدایا ماهان می خنده دوباره لبخندش و دیدم. ماهان: خوبی؟؟؟ با سر گفتم آره ... دوباره خندید. دستش و بالا آرود و آروم اشکهامو پاک کرد. یه اخمی کرد و گفت: این بار دومه که جلوی من گریه می کنی. دلم نمی خواد به سومین بار برسه. دلم نمی خواد گریه کنی. هر چند اگه اون بار تو شرکتم حساب کنی میشه سه بار. دیگه گریه نکن. باشه؟؟؟ یه لبخند زدم. ماهان خندید. یه دستی به سرم کشید و صاف ایستاد. دوست داشتم دستمو بزارم رو سرم. جایی که ماهان دست کشیده بود. اما خیلی تابلو و ضایع بود. خودمو کنترل کردم که دستم بالا نیاد. ماهان ماشین و دور زد و نشست پشت فرمون. برگشت سمتم و با خنده گفت: خوب آنا خانم برای عذر خواهی به خاطر اشتباه نا خواسته ام موافقی شام ببرمت بیرون؟؟ وای عالیه من که از خدامه. رضایتمو با یه لبخند گشاد نشون دادم. ماهانم یه لبخند بزرگ زد و همراه با یه چشمک ماشین و روشن کرد و راه افتاد. خدایا شکرت شکرت خدا مهم نیست که من داشتم می مردم. مهم نیست که از ترس داشتم سکته می کردم. حاضرم 10 بار دیگه ام تو اون حال و اوضاع بمونم اما ماهان دیگه قهر نکنه دیگه کم محلی نکنه. خدایا ممنونم. ماهان شده همون ماهان شاد و خندون قبل. کل راه رفت تا رستوران و برگشت تا خونه و کل ساعت غذا خوردن و اونقدر گفت و شوخی کرد که من بس که خندیدم نتونستم هیچی بخورم. شبم که برگشتیم خونه انقدر سر به سر خاله و عمو گذاشت که خاله با لبخند بهم گفت: آنا تو شرکت اتفاقی افتاده؟؟؟ معامله ای؟ سودی چیزی؟؟؟ به نشونه نه سری تکون دادم. خاله با لبخند گفت: پس پسرم جنی شده یا چماق به سرش خورده که از صبح تا حالا اخلاقش زمین تا آسمون فرق کرده؟؟؟ صبح با یه من عسلم نمی شد خوردش حالا ببین یه لحظه آروم نمی گیره. فقط خندیدم و با لذت به ماهان که با عمو شوخی می کرد نگاه کردم. خدایا برای بار 14585 ام ممنون. عالشقتم شکرت. ماهان شده همون ماهان جونی خودم. انگاری عذاب وجدان بد جوری خرشو چسبیده که خیلی حواسش به منه. همه اش بهم توجه می کنه انقده خوشم میاد. کلی حس های قشنگ بهم میده هر چند من که می دونم برای شرمندگی از اشتباهیه که تو ماشین کرد. در و روم قفل کرد بی تربیت. بی خی این در قفل شده و این ترس منم شده سبب خیر که ماهان دوباره مهربون بشه و دیگه اخم نکنه و قهر نباشه. انقده حالم خوبه که تو کلاس همه اش می خندم. نه مثل دیوونه ها نه هر کی یه مزه می پرونه همچین با لبخند نگاش می کنم. بعد اون همه سگ بازی و پاچه دانشجوها رو گرفتن این لبخندم خیلی عجیب غریبه. مثل الان که مصطفوی یکی از پسرای شیطون کلاس یه تیکه پروند و من با لبخند نگاش کردم. خوب تیکه جالبی بود اما نمی دونم چرا فقط من خندیدم هیچکی دیگه براش جالب نبود یعنی؟؟؟ همه یه جورایی با ترس و تعجب بهم نگاه می کنن. به مصطفوی بدبختم که مثل یه مرحوم یا یه بیمار محکوم به فوت نگاه می کنن. فکر کنم انقدر این بدبختها رو ترسوندم با جیغ و دادام که الان صورت آرومم و لبخند ملیحمو می بینن فکر می کنن این شیوه جدیدم بریا عذاب دادنشونه یعنی هیچی نمی گم و یه لبخند خبیث می زنم و آخر ترم دخل طرف و میارم. چه حالی میده یه ملتی ازت حساب ببرن. حس قدرت خیلی خوبه. خدا من و شناخت من و یه کاره مهمی تو مملکت نکرد اصلا" جنبه اشو نداشتم. یه پیام برام اومد. خدا رو شکر که گوشیم رو سایلنت بود وگرنه بچه ها برام دست می گرفتن. نه که من همیشه با زنگ گوشی و پیام و کلا" موبایل روشن تو کلاس خیلی مشکل دارم بعد از اون ور خیلی زشته که من خودم رعایت نکنم و گوشیم زنگ بخوره وسط درس. آروم جوری که کسی نفهمه دست بردم تو کیفمو موبایلمو در آوردم و صفحه رو باز کردم. ماهان بود. ماهان: سلام بعد کلاس نرو خونه بمون باهات کار دارم. تعجب کردم. من امروز کلاسم تا 6 طول میکشید. ماهانم کلاس داشت ولی بعدش باید می رفت شرکت. من و می خواد چی کار؟؟؟ خوب اونش به من ربطی نداره توفیقی شد که چشممون به جمال پرفروغ آقا روشن بشه. با خسته نباشید بچه ها سرمو بلند کردم. یه نگاه به ساعت تو دستم کردم و دیدم وقت تموم شدن کلاسه. یه لبخند زدم و گفتم: ممنون می تونید برید. یکی یکی خداحافظ و خسته نباشید گفتن و از کلاس رفتن بیرون. پیام دادم به ماهان. من: من کلاسم تموم شد تو کجایی؟؟؟ پیام ماهان: بیا تو پارکینگ من تو ماشینم. تو ماشین چی کار میکنه؟؟؟ از جام بلند شدم و وسایلمو جمع کردم و رفتم بیرون. مستقیم رفتم سمت پارکینگ. ماهان تو ماشین نشسته بود. تا منو دید از همون تو دست تکون داد و بهم لبخند زد. منم جوابشو با یه سر تکون دادن و لبخند دادم. رفتم تو ماشین نشستم. من: به سلام اقا ماهان خوبی؟؟؟ چه خبره خوشحالید. ماهان یه خنده ای کرد و گفت: ای همچین بگی نگی یکم خوشحالم. دیگه هیچی نگفت. ماشین و روشن کرد و راه افتاد. داشتم می مردم از فضولی که بفهمم باهام چی کار داره. برگشتم سمت ماهان و کج نشستم و تکیه امو دادم به در ماشین و کنجکاو پرسیدم: ماهان چی کارم داری؟؟؟ اصلا" کجا داریم میریم. به صورتش نگاه کردم خیلی جدی بود. اما وقتی برگشت و یه نیم نگاه بهم کرد لبخند زد و گفت: چیه می ترسی بدزدمت؟؟؟ نترس بابا همچین مالی هم نیستی. با اخم کیفمو کوبیدم به بازوش. ماهان با خنده گفت: دیوونه نکن تصادف می کنیم. با حرص صاف نشستم و با اخم گفتم: به درک. ماهان یه قهقه ای زد و هیچی نگفت. حالا من داشتم می مردما اما عمرا" دوباره ازش بپرسم. با اخم و دمغ و فضول به خیابونا نگاه کردم. یکم گذشت که ماهان ماشین و گوشه خیابون پارک کرد. با تعجب به خیابون نگاه کردم. اینجا اومدیم چی کار؟؟؟ جای خاصی نبودا همینم عجیب بود. یه خیابون معمولی بود. ماهان کمربند ماشین و باز کرد و گفت: پیاده شد آنا. ابرو هام رفت بالا. سر از کار این پسر در نمیارم من. بی حرف از ماشین پیاده شدم و کیفمو انداختم رو شونه ام. به خیابون نگاه کردم. بازم به نظرم چیز خاصی نداشت. داشتم گیج کل خیابون و از نظر می گذروندم که ماهان اومد و دستمو کشید و با خودش از خیابون رد شد. بی حرف دنبالش راه افتادم. این جوری که پیداست عمرا" حرف بزنه. رفتیم اون سمت خیابون و رفتیم جلوی یه مجتمع. چشمهام گرد شد. یه مجتمع پزشکی بود. کلی دکتر با تخصصهای مختلف اونجا بودن. متعجب به تابلوی اسامی نگاه می کردم که بازم دستم کشیده شد و رفتیم تو مجتمع و یه راست رفتیم سمت آسانسور و سوار شدیم. در آسانسور که بسته شد اول یه نگاه سریع به دست ماهان کردم. می خواستم مطمئن بشم ماهان کنارمه. بعد سرمو بلند کردم و نگران به ماهان نگاه کردم. من: ماهان ... حالت خوبی؟؟؟ مریضی؟؟ اینجا اومدی چی کار؟؟؟ ماهان نگام کرد و یه لبخند اطمینان بخش بهم زد و گفت: نه عزیزم چیزیم نیست. الان میریم خودت می فهمی. عزیزم ... به من گفت عزیزم .... اومدم ذوق کنم برای عزیزم گفتنش که یادم اومد این تکیه کلامشه. قبلا" هم بهم گفته بود عزیزم. این که جدید نیست. کلا" بی منظور میگه این کلمه رو. دمغ شدم. سرمو انداختم پایین و به کفشام نگاه کردم. با باز شدن در آسانسور سرمو بلند کردم و از آسانسور بیرون اومدم. دستم هنوز تو دست ماهان بود و من دیگه واقعا" داشتم می مردم از فضولی و سوال نپرسیدن و جواب نگرفتن. تو همین فکر بودم و می خواستم تا 3 بشمرم که اگه ماهان چیزی نگفت یه حرکتی برم برای گرفتن جواب. شمارشم به دو نرسیده بود که با دیدن اسم و تخصص دکتری که به سمت مطبش می رفتیم خشک شدم. حتی نتونستم یه قدم جلوتر بزارم. ماهان که رفت جلو و دستش کشیده شد برگشتم و پر سوال به من که مات تابلوی دکتره شده بودم نگاه کرد. یه قدم اومد نزدیک تر و موشکافانه نگام کرد و گفت: آنا چی شده؟؟؟ چرا راه نمیای؟؟؟ چشم از تابلو برداشتم و به ماهانِ خونسرد نگاه کردم. یعنی ممکنه من اشتباه کرده باشم و ماهان منظورش این مطبه نباشه؟؟؟ با بهت نامطمئن دستمو بالا آوردم و در مطب و به ماهان نشون دادم و گفتم: ماهان ما که اینجا نمی خوایم بریم؟؟؟ ماهان یه نیم نگاه به مطبی که من اشاره می کردم کرد و خیلی ریلکس گفت: چرا اتفاقا" می خوایم بریم همین جا. چشمهام گرد شد دهنم یه متر باز شده بود. دوباره با تعجب پرسیدم: اینجا چرا؟؟؟ کی می خواد بیاد اینجا؟؟؟ اصلا" مریض کیه؟؟؟ ماهان با همون خونسردی گفت: تو.. مریض تویی .. لازمه باید حتما" دکتر ببینتت. دیگه محال بود بیشتر از این تعجب کنم. ماهان با خودش چی فکر کرده بود؟؟ من چه نیازی به این دکتره داشتم؟؟؟ اصلا" داشته باشم چه طور ماهان روش شده منو بیاره اینجا ؟؟؟ چه حس صمیمیت زیادی کرده. حالا من تو دلم گفتم دوسش دارم این چرا انقده بی شخصیت شد؟؟؟ محاله من با این برم تو این مطب. اخم کردم. دوست داشتم همچین بزنمش که بلند نشه. با همون اخم عصبی گفتم: من چرا باید بیام اینجا؟؟؟ مگه من چمه؟؟؟ ماهان یه لبخند زد و گفت: چیزیت نیست عزیز من، برای اطمینانه. لازمه خوب. دیگه داشتم منفجر می شدم. یه عزیزم می گفت و همه غلطی می کرد. واقعا" چی فکر کرده در مورد من؟؟؟ نه من می خوام بدونم فکر کرده من از اون جور دخترام؟؟؟ یکم صدامو بلند کردم و گفتم: لازمه؟؟؟ برای اطمینان؟؟؟ برای چه اطمینانی من نیاز به دکتر زنان و زایمان دارم؟؟؟ تا این و گفتم چشمهای ماهان شد قد یه 500 تومنی. با بهت برگشت و یه نگاه چند ثانیه ای به در مطب کرد. وقتی برگشت سمت من کبود شده بود. قیافه عصبی من و که دید نتونست خودشو کنترل کنه و پق زد زیر خنده و غش غش خندید. اخمم بیشتر شد. یعنی چی؟ بی تربیت به من میخنده. نگاه .. نگاه ترو خدا داره از چشمهاش اشک میاد بی شعور. رو پاش بند نیست از خنده. با همه حرصم براش زبون در آوردم و یه لگد زدم به پاش و برگشتم که برم. بی شخصیت. به خودت بخند. اومدم برم که دستم و از پشت کشید. خم شده بود و پاشو می مالید و همون جور خم اومد جلوی من. جلوم که رسید صاف ایستاد. قهقه اش بند اومده بود اما هنورم آماده بود که بلند بلند بخنده. تو چشمهام نگاه کرد و به زور نفس عمیق کشیدن خنده اشو فرو داد و گفت: من موندم تو با این چشمهای درشتت چه جوری تابلو ها رو خوندی که فقط یکیشون و دیدی؟؟؟ من: هان ....؟؟؟!!!! گیج با دهن باز مونده به ماهان نگاه کردم. منظورش چی بود من یکیشون و دیدم؟؟؟ برای ارضاء حس فضولیم برگشتم سمت در و در کمال بهت و حیرت دیدم یکم پایین تر از اون تابلو طلائیه با نوشته های مشکی یه تابلوی دیگه ام هست که نوشته: دکتر میلاد راد روانشناس دهنم یه متر باز مونده بود. روانشناس ... روانپزشک ... روانکاو .... یه صداهایی تو سرم پیچید .... -: روانپزشک و روانکاو و اینا مال دیوونه هاست. آدم عاقل که پیش این جور آدما نمیره. *: مگه مشکل حادی داره که بره پیش دکتر روانیها. دیوونه شدی؟؟؟ -: خوب باید بری تیمارستان این دکترها خودشون یه موردی دارن وگرنه کدوم آدم عاقلی از بین این همه رشته میره دکتر دیوونه ها میشه؟؟؟ صداهای تو سرم خیلی بلند بودن. می ترسیدم از قدم گذاشتن به اون مطب می ترسیدم. می ترسیدم یکی بفهمه و همین حرفها رو بهم بگه. بگه دیوونه ... بگه روانی ... بگه یه مرضی داشتی یه مخ تابیده ای داشتی که رفتی پیش این دکترا... از بچگی همیشه هر کی اسم روانپزشک و روانکاو و میاورد همه همین حرف و می زدن. هر چند من همیشه مخالف بودم. اما ذهنیتی بود که تو سر همه رفته بود. من از این ذهنیت می ترسیدم. با چشمهای ترسون رومو برگردوندم که از این مطب و این ساختمون دور شم که قامت بلند ماهان که جلوم ایستاده بود سد راهم شد. خواستم از کنارش رد شم برم که بازومو گرفت و برم گردوند سر جام و دوباره جلوش ایستادم. خواستم دوباره برم که این بار محکمتر جفت بازوهامو گرفت. مستاصل گفتم: ماهان بزار برم. من نمی خوام بیام اونجا ... سرم پایین بود و صورت ماهان و نمی دیدم اما صداش متعجب بود. ماهان: آنا چی شد؟؟؟ کجا می خوای بری؟؟؟ ترسیده و مضطرب فقط می خواستم فرار کنم. ناراحت گفتم: ماهان ولم کن من دیوونه نیستم به این دکترام نیاز ندارم. خودم به حرفی که می زدم باور نداشتم فقط حرفهایی که یه عمر از زبون بقیه شنیده بودم و مثل طوطی تکرار می کردم. دستهای ماهان صورتمو قاب گرفت. دستهاش داغ بودن بهم حس گرمی آفتاب تابستون و می دادن. بی اختیار چشمهام بسته شد. ماهان با دستش صورتمو رو به بالا کرد. ماهان: آنا چشمهاتو باز کن.... به چشمهای من نگاه کن آنا ... تو صداش اونقدر تحکم بود که وادارم کرد چشمهامو باز کنم. نگاهم تو چشمهای روشنش فرو رفت. آروم پرسید: چرا نمی خوای بیای پیش دکتر. ناراحت و غمگین نگاش کردم. با چشمهام بهش التماس می کردم که مجبورم نکنه باهاش برم که بعدا" بهم انگ دیونگی بزنن. انگار از نگاهم فهمید. چشمهاشو بست و یه نفس عمیق کشید. دوباره چشمهاشو باز کرد و یکم سرشو خم کرد تا تاثیر نگاهش بیشتر بشه. زمزمه وار گفت: آنا ... اینجا یه مطبه. اونیم که اون توئه یه دکتره. یه محرم. یه رازدار. مطمئن باش هر حرفی که پیشش می زنی محفوظ میمونه. اون به کسی نمیگه. آنا قبول کن که مریضی قبول کن که به کمک نیاز داری. سریع گفتم: تو کمکم کن. یه لبخند مهربون زد و گفت: آنا عزیزم ... می دونی که همیشه برای کمک بهت حاضرم اما .. اما ... کلافه شده بود. چشمهاشو رو هم فشار داد و سرشو کج کرد و فکش منقبض شد. ماهان: اما من همیشه نیستم آنا .. همیشه نیستم که کنارت باشم یا دستت و بگیرم. همیشه من به موقع نمی رسم. صداش یکم بلند تر شد. کم کم عصبی تر می شد. ماهان: می دونی چقدر برام سخته ... چقدر سخته که ازت دور باشم و همیشه نگران که نکنه یه جایی گیر کنی یا یه اتفاقی برات بی افته؟؟؟ ده بفهم ... می دونی وقتی بی هوش تو اتاقت پیدات کردم یا بی حال و بی جون تو ماشین دیدمت چی بر من گذشت؟؟؟ دِ نمی دونی .... یکم آروم تر شد. دوباره تو چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: آنا بیا و برای آروم گرفتن دل منم که شده برو دکتر. بیا بریم. من کنارتم. قول میدم .. بازم بهم اعتماد کن. به خدا همه سعیمو کردم که خودم بتونم کمکت کنم که با ترست رو به رو شی که بهش غلبه کنی اما ... صداش بغض دار شد. انگار داشت خاطراتی و یاد آوری می کرد که براش ناراحت کننده بود. ماهان: اما دیدی که نشد .. دوباره وقتی تو ماشین گیر کردی همین حال بهت دست داد ... آنا ... دفعه بعد که حالت بد میشه کیه؟؟؟ کجاست ؟؟؟ تو کدوم ماشین و اتاق و آسانسوریه؟؟؟ اون موقع چه جوری بهت برسم؟؟؟ چه جوری نجاتت بدم؟؟؟ آنا بزار این دکتر کمکت کنه به خاطر من ... به خاطر ماهان ... صداش اونقدر بغض دار و ناراحت بود که یه لحظه فکر کردم اون مریضه و داره بهم التماس میکنه که ببرمش دکتر. سرمو کج کردم تو چشمهاش خیره شدم. بی اختیار دستم آروم بالا اومد و نشست رو دست ماهان که یه طرف صورتم بود. یه لبخند زدم و به همون آرومی گفتم: باشه ماهان .. باشه میام .. فقط قول بده بمونی پیشم. من می ترسم. می ترسم بگه دیوونه ام. می دونم ترسم به شدت احمقانه است. می دونم از منی که یه استاد دانشگاهم، یه مهندس با مدرک فوق لیسانسم این جوری فکر کردن مثل یه آدم عامی خیلی بعیده اما یه چیزهایی هست که تو ضمیر ناخودآگاه آدم حک میشه و خیلی سخت از فکر و وجود آدم محو میشه. این حرفم که هر کی بره پیش روانکاو و روانپزشک پس دیوونه است و جاش تو تیمارستانه از بچگی تو ذهنم حک شده و دلیلی اصلی که این همه سال این مریضیمو از همه مخفی کردم و حتی نزاشتم مامانم اینا بفهمنه. می ترسیدم فکر کنن دخترشون دیوونه است. ماهان یه لبخندی بهم زد و گفت: تو معرکه ای آنا. قول میدم از پیشت جم نخورم. با لبخندی جوابش و دادم. دستهاشو از صورتم جدا کرد و با دست راستش دستمو گرفت و یه فشاری بهش داد برای اطمینان و بعد با قدمهای استوار به سمت مطب قدم بر داشت. منم به دنبالش کشیده شدم زنگ زدیم و یه خانمی که فکر کنم منشی بود در و باز کرد. ورودی مطب با یه راهرو از هم جدا میشد. یکی سمت راست و کی سمت چپ. یکی دکتر زنان و زایمان یکی روانشناس. سرمو انداختم پایین و با ماهان رفتیم سمت قسمت روانشناسه. ماهان با منشی حرف زد و گفت وقت گرفته. بفرما آقا چقدرم برنامه ریزی کرده بود. اصلا" سرمو بلند نکردم همه کارها رو ماهان خودش انجام داد. بعدم دستمو کشید و بردم رو دوتا صندلی کنار هم نشوندم. خوب البته الان که فکر می کنم با اون کله پایین افتاده من هر آدم عاقلی که می دیدم مطمئنن فکر می کرد که من یه دیوانه ای ،روانی، تخته کم داری چیزی هستم چون خیلی بد کله امو انداخته بودم پایین. مثل منگلا شده بودم. یکم که نشستیم ریز ریز سرمو بلند کردم و به بقیه مریضها نگاه کردم. اول از همه چشمم به یه دختر ترگل ورگل افتاد که موهای رنگ شده صافش یه وری ریخته بود رو صورتش و دماغ عمل کرده و لبهای خوش فرمی داشت. کلا" دختره خوب بود قیافه اشو تیپشم عالی بود. منم مثل منگلا با فک افتاده داشتم نگاش می کردم. این چرا اومده اینجا؟؟؟ با این دک و پزش بهش نمی خوره مشکل داشته باشه. آروم زدم به پهلوی ماهان و صداش کردم. من: ماهان .. ماهان ... ماهان آروم متمایل شد سمت من و گفت: جانم. تو همون وضعیتم از جانمش خر کیف شدم و نیشم تا بنا گوش باز شد. چشمم افتاد به یکی دونفری که داشتن به نیش بازم نگاه می کردن. سریع جمعش کردم. خوب این بدبختها حق داشتن فکر کنن من دیوونه ام با این رفتارهایی که من از خودم نشون میدادم و به شدت سعی داشتم نقش عقب مونده ها رو بازی کنم اینا فکر دیگه ای نمی تونستن بکنن. ماهان: آنا چی می خواستی بگی؟؟؟ تازه یاد سوالم افتادم و بی خیال آدمهای اونجا شدم. خودمو کج کردم سمت ماهان و آروم گفتم: ماهان دختر روبه روئیه رو ببین این که به این خوبیه سالم به نظر میاد این چرا اومده اینجا. ماهان چشم از دختره برداشت و با لبهایی که به زور جمعشون کرده بود که قهقهه نزنن گفت: مگه حتما" باید مشکلی داشته باشه که بیان اینجا؟؟ بعضی ها میان با دکتر درد و دل می کنن. این جور آدمها بیشتر به کسی نیاز دارن که به حرفهاشون گوش کنه. بعدم خود تو مگه چته؟؟؟ مشکل آنچنانی نداری که. کسایی که میان اینجا که نباید حتما" عربده بکشن و به در و دیوار بکوبن. ببین عزیزم این دکتر راد یه وانشناسه یه روانکاو. کار روانکاو یا روانشناس اینه که بیمار رو با مشاوره و جستجو در روح و روان درمان کنه .اما روانپزشک در هر حال یه پزشکه و با دارو درمانی بیماری های شیزوفربی یا اسکیزوفرنی . یا تلقین . و یا جنون رو درمان میکنه و کارش دادن دارو و شک الکتریکیه. و بیشتر تو بیمارستانهای روانی و بخش های مغز و اعصاب فعالیت میکنه . در ضمن روانپزشک به مریضی که میاد پیشش میگه بیمار ولی یک روان شناس به ادمی که میاد تا ازش مشاوره بگیره، میگه مراجعه کننده و به اون انگه بیماری نمیچسبونه . روانکاو دوره میبینه که با صحبت کردن و راهکار دادن که یک روش غیر داروییه اون شخص رو درمان کنه. حالا بعدش اگه روانشناس تشخیص داد که حال اون طرف حاده، میتونه اون و تو تیمارستان بستری کنه و روش دارویی رو تجویز کنه ولی اکثرا سعی میکنه که با روش غیر دارویی درمان رو ادامه بده. برای همینه که میگم نباید نگران اینجا اومدن باشی. خیالم راحت شد. پس هیچکی نمی تونه بگه من دیوونه ام. حرفاش منطقی و درست بود و آروم کننده چیزی برای گفتن نداشتم برای همینم دوباره زوم مریضا شدم. یه پسره بود که سرش آروم آروم به چپ و راست تکون می خورد و چشمهاش دو دو می زد. با مامانش اومده بود. انقده دلم سوخت. پسره خیلی جوون بود چرا مریض شده بود این جوری؟؟؟ بیچاره مامانه پسره. ناراحت شدم. دمغ سرمو انداختم پایین و سعی کردم به هیچ کس فکر نکنم. اونقدر سرمو پایین نگه داشتم تا منشی اسممو خوند. منشی: خانم مفخم. ماهان جای من جواب داد. من سرمو بلند کردم ببینم چی به چیه؟؟؟منشی: خانم بعدی نوبت شماست. یکم دیگه صبر کردم که پسری که تو اتاق دکتر بود اومد بیرون.حالا ما باید می رفتیم تو. هر دو بلند شدیم و رفتیم سمت در اتاق. ماهان یه تقه به در زد و درو باز کرد. دستشو گذاشت رو شونه امو گفت: آنا خودت تنها باید بری تو. من بیرون منتظرت می مونم. با چشمهای ملتمس نگاش کردم. تروخدا باهام بیا من تنهایی ... می ترسم. انگار از چشمهام حرفمو خوند. یه لبخند زد و یه دستی به کمرم زد و گفت: برو خانمی من همین بیرون منتظرم. برو... این و گفت و یکم هولم داد تو اتاق و خودش در و پشت سرم بست. هنوز داشتم به در بسته اتاق نگاه می کردم و دعا می کردم در باز بشه و ماهان بیاد تو. -: سلام خانم.... با شنیدن صدا از جام پریدم. تند سرمو برگردوندم. یه دکتر جونه حدود 40 ساله بود. 6 تیغ کرده با یه لبخند آروم کننده پشت میز نشسته بود. یه پیراهن مردونه صورتی کمرنگ پوشیده بود که با صورت سفیدش و اتاق یک دست سفیدش با مبلهای سفیدش یه حس آرامش بخشی یه آدم می داد که کلا" آدم آروم می گرفت. تحت تاثیر لبخند دکتر و فضا یه لبخند زدم. دکتر با دست اشاره کرد که بشینم. آروم رفتم جلو و رو مبل راحتی که جلوی میزش بود نشستم. دکتر هم از جاش بلند شد و اومد رو به روم رو مبل نشست. لبخند از لبش نمی افتاد. یکم سرمو چرخوندم و به در و دیوار اتاق نگاه کردم. چند تا تابلو از گل و اینا بود خیلی حس خوبی به آدم می داد این اتاق. اما من هنوزم استرس داشتم و می ترسیدم و مدام این دسته کیف وامونده رو می پیچوندم. دکتره یه نگاهی به دست من که داشتم دسته کیفمو له می کردم کرد و با لبخند گفت: خوب خوش اومدید. همون طور که می دونید من میلاد راد هستم و شما؟؟؟ خیلی ریلکس بود. عادی انگار تو مهمونی من و دیده و مخواد باهام آشنا بشه. نه انگاری زیادم ترس نداره. چه حرفی می زنیا آنا آمپول که نمی زنه می ترسی. یه نفس گرفتم و گفتم: من آنا مفخم هستم. دکتر: خوشبختم. من با مراجعینم راحت صحبت می کنم پس به شما میگم آنا مشکلی که ندارید؟؟؟ با سر گفتم: نه. دکتر: خوب آنا رشته ات چیه؟؟؟ چند سالته ؟؟؟ چی کار می کنی؟؟ من: من فوق لیسانس معماریم. 25 سالمه و الانم تو یه دانشگاه تدریس می کنم و تو یه شرکتم کار می کنم. دکتر ابروهاشو داد بالا و با تحسین سرشو تکون داد و خوشحال گفت: آفرین ... چه دختر موفقی. فکر کنم درآمدت خوب باشه ها. مجردی؟؟؟ خنده ام گرفت با لبخند گفتم: بله. دکتر با یه لبخند خوشحال گفت: چقدر خوب .... بی صدا خندیدم. این دکتره اصلا" اون مدلی که فکر می کردم نبود خیلی شوخ و بانمک بود. دکتر: خوب آنا مشکلت چیه ؟؟؟ من چه کمکی باید بهت بکنم؟؟؟ آهان حالا رسیدیم به اون قسمت سخته. یعنی زور داره دهنمو باز کنم بگم می ترسم. ماهان چی گفته بود؟؟؟ چی چی ایا دارم من؟؟؟ وای یادم نمیاد ولش کن. لبمو با زبون تر کردم. دسته کیفمو با حرص و استرس بیشتری پیچوندم و گفتم: راستش من ... من می ترسم. لبخندش بیشتر شد و گفت: خوب همه آدمها می ترسن. می تونی کسی و پیدا کنی که تو زندگی نترسه؟؟؟ چه بامزه. یه لبخند گشاد زدم. با لبخند گفتم: نه خوب ولی همه از این چیزی که من می ترسم نمی ترسن که. دکتر راد با همون لبخند یه ابروشو داد بالا و گفت: چیه؟؟؟ نکنه از روح و جن و اینا می ترسی؟؟؟ راستش یکمم ترس دارن. این جمله رو خیلی بامزه گفت بامزه تر اداش بود همچین یواشکی چشمهاشو چپ و راست کرد ببینه کسی نباشه روحی .. جنی چیزی که نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند بلند خندیدم. دسته کیفو بی خیال شده بودم و می خندیدم. دکترم خندید. چقدر راحت تونسته بود استرسمو کم کنه. دهنمو به زور جمع کردم و گفتم: نه از اینا نمی ترسم. البته نه همیشه. وقتی تنها باشم و تاریک یکم توهم ترس دارم اما مشکلم این نیست. منتظر نگام کرد. ادامه دادم: راستش من از حبس شدن می ترسم. دوباره ابروش و داد بالا و شوخ گفت: یعنی می ترسی بری زندان مثل خلافکارها؟؟؟ دوباره بلند بلند خندیدیم و گفتم: نه بابا زندان چیه. من از اتاق بسته می ترسم از آسانسور از ماشین قفل شده. از هر جایی که بدونم به اختیار من باز نمیشه و نمی تونم از توش بیام بیرون. دکتر راد خیلی نرم و آروم و کنجکاو پرسید: دلیل خاصی برای ترست داری؟؟؟ یعنی تو آسانسور گیر کردی یا یه جایی موندی؟؟؟ خودت می دونی ترست از کجا شروع شد؟؟؟ سرمو انداختم پایین و گفتم: راستش می دونم. خودشو کشید جلو کنجکاو گفت: خوب ... یه نگاه به صورتش کردم. خیلی بامزه بود شده بود مثل این پسر بچه های فضول. هر وقت ماهان این جوری نگام می کرد بی اختیار از فضولیش هیجان زده می شدم و همه چیز و با آب و تاب تعریف می کردم. قیافه دکترم همون حس و بهم داد. منم شروع کردم و مو به مو همه اون چیزایی که برای ماهان گفتم براش تعریف کردم. خیلی جالب بود. اصلا" حس نمی کردم که دارم برای یه غریبه که برای اولین باره دیدمش حرف می زنم. یه جور حس نزدیکی و راحتی باهاش داشتم. نمی دونم به خاطر فضای اتاق بود یا به خاطر قیافه آروم و لبخند پر آرامش دکتر. هر چی که بود خوب زبونم و باز کرده بود. باعث شده بود که نه تنها مشکلمو بگم بلکه چیزای اضافه ترم بگم. مثلا" بگم چی شد که از آسانسور ترسیدم و خونه ماهان اینا زندونی شدم تو اتاق و یه بارم تو ماشین گیر کردم. اینم گفتم که سوار آسانسور میشم اما فقط وقتی که ماهان پیشمه. اگه اون باشه از چیزی نمی ترسم. انقدر گفتم و گفتم که کف کردم. دکترم دستشو زده بود زیر چونه اشو با آرامش بهم نگاه می کرد و به حرفهام گوش می داد. حرفهام که تموم شد با همون آرامش و لبخند گفت: این ماهانی که میگید نسبتش با شما چیه؟؟؟ سریع تو دلم گفتم: عاشقشم. عشق منه ولی خود الاغش نمی دونه. بس که بیشعوره و هیچی نمی فهمه من با همه خنگی و گیجیم فهمیدم، اون نمی فهمه ؟ آق دکتر هم هست مثلا". از غرغر تو دلیم خوشحال بودم. یه نیمچه لبخندی از سر رضایت زدم. فکر کنم چشمهام برق می زد از حرفهام و اعتراف و غرغری که برا خودم کردم. به دکتر نگاه کردم و گفتم: یه دوست خانوادگیه. مثل پسر خاله امه. دکتر با لبخند یه سری تکون داد و گفت: بهش اعتماد داری؟؟؟ سریع گفتم: خیلی. دکتر: چرا با اون سوار آسانسور میشی؟؟؟ مگه نمی ترسی؟ پس چرا سوار میشی؟؟؟ چشم از دکتر گرفتم و به دیوار سفید پشت سرش نگاه کردم. واقعا" چرا وقتی ماهان پیشمه حس می کنم می تونم هر کاری انجام بدم؟؟؟ تو همون حالت گفتم: نمی دونم. یه جورایی احساس می کنم اگه ماهان باشه هیچ خطری تهدیدم نمی کنه. یه جورایی مثل سوپر منه. خودمم خنده ام گرفته بود از تشبیهم. یه لبخندی زدم و گفتم: احساس می کنم اگه تو خطرم باشم اگه آسانسور در حال سقوطم باشه، اگه ماهان کنارم باشه می تونه متوقفش کنه و سالم بیرونم بیاره. بهم حس امنیت میده. دکتر: باباتم این حس و میده بهت؟؟؟ چون پدرا قهرمان بچه هاشونن. نگاهمو از دیوار گرفتم و به دکتر نگاه کردم. آروم گفتم: بابام ... نه ... دکتر: چرا؟ من: نمی دونم .. شاید چون یه جورایی اون باعث شده که این ترس در من ایجاد بشه نمی تونم بهش اعتماد کنم. می ترسم دوباره تو یه همچین جای بسته ای ولم کنه. دکتر: و ماهان این کار و نمی کنه؟؟؟ با لبخند گفتم: ماهان یه جور ناجیه. همیشه به وقتش خودشو می رسونه. ممکنه دیر بیاد با تاخیر بیاد اما همیشه میاد و به موقع میرسه. اون نجاتم میده. شده بودم یه بچه دو ساله که برای سوپر منش ذوق میکنه هر چند بچه های الان برای بن تن ذوق میکنن اما من همون سوپر من و ترجیه می دادم. بت منم نه سوپر من. دکتر بی حرف نشسته بود و به ذوق و هیجان من نگاه می کرد. یکم که با یاد ماهان ذوق کردم به خودم اومدم و دیدم دکتر نشسته و دقیق به همه حالتهام نگاه می کنه. دهنمو جمع کردمو سرمو انداختم پایین. دکتر آروم گفت: ماهان و دوست داری؟؟ سریع سرمو بلند کردم. این چی میگه؟؟؟ از کجا فهمید؟؟؟ خودمو زدم به خنگی و با ابروهای بالا رفته گفتم: هان ؟؟؟ دکتر یه لبخند گشاد زد که یعنی خر خودتی. دکتر: می دونی که من دکترم محرمو رازدارتم. می تونی با من راحت باشی. حرفهات پیش من می مونه. دکتری که دکتری پریسا که نیستی برات همه زندگیمو تعریف کنم. حالا زیادی برات حرف زدم جو گرفتتت. رومو کردم سمت دیوار و نگاهمو دوختم یه سمت دیگه و گفتم: نه ندارم. دکتر یه خنده ای کرد و گفت: باشه جواب نده هر وقت احساس کردی آماده بودی در موردش حرف بزن. ببینم آنا تنها اومدی؟؟؟ سرمو چرخوندم و دوباره به دکتر نگاه کردم الان من بگم با ماهانم که سه میشه. چه فکری می کنه با خودش؟؟؟ ولی خوب دروغم که زشته نباید بگم. بزرگ شدم دیگه. گلومو صاف کردم و سعی کردم به لبخندش که یه جورایی مچ گیر بود نگاه نکنم. من: نه با ماهان اومدم. یعنی اون به زور آوردم دکتر. دکتر لبخندشو جمع کرد و اونم با یه سرفه گفت: چقدر مشتاقم که این آقا ماهان و ببینم. خوب آنا خانم برا امروز کافیه می تونید برید. فقط من دو کلام با این ماهان شما حرف دارم. آخ جون تموم شد می تونم برم.... تازه داشتم برا رفتن ذوق می کردم که با شنیدن من باید با ماهان حرف بزنم دکتر چشمهام گرد شد و ذوقم کور. سریع براق شدم به دکتر و گفتم: برای چی با ماهان حرف بزنید؟؟؟ ماهان سالمه سالمه مشکلی نداره که. دکترسرشو بلند کرد و با دیدن من نمی دونم از قیافه من یا از حرفهای من از کدوم بود که یهو زد زیر خنده. منم با چشمهای گرد بهش نگاه کردم. این دکتره هم واسه خودش سرخوشه ها. یکم خندید و گفت: نترس دختر چیزی بهش نمی گم. مگه نگفتی که با ماهان می تونی سوارآسانسور بشی؟؟؟ خوب می خوام در این مورد باهاش حرف بزنم. من: آهان از اون لحاظ. خیالم راحت شد. دکترم با لبخند گفت: آره از این نظر. یه تشکر کردم از دکتر و از جام بلند شدم. دکتر همراه من تا دم در اومد و بدرقه ام کرد. خودش در و برام باز کرد. جلوی در ایستاده بودم که دکتر گفت: آنا خانم از منشی یه وقت دیگه بگیرید. فکر کنم بی افته برای بعد از تعطیلات عید. سری تکون دادم و گفتم: باشه. دکتر باز لبخندی زد و گفت: خوب حالا این آقا ماهان و به ما نشون نمی دید؟؟؟ برگشتم سمت اتاق انتظار و ماهان و دیدم که ازجاش بلند شده بود و داشت میومد سمت ما. به ما که رسید گفتم: بفرمایید آقای دکتر ایشون ماهان هستن. دکتر و ماهان با هم سلام علیک کردن و دست دادن. دکتر رو به من گفت: لطفا" شما بیرون منتظر باشید تا ما حرفهامون تموم بشه . آقا ماهان شما بفرمایید من باهاتون حرف دارم. ماهان فقط یه سری تکون داد. من رفتم بیرون از اتاق و ماهانم رفت تو اتاق و در و بست. رفتم جای قبلی ماهان نشستم. یکم این ور اون ور و نگاه کردم. یکم مثل بی تربیت ها خیره شدم به مراجعین. یکم به حرفهای منشی که با تلفن حرف می زد گوش دادم که بالاخره در بعد کلی انتظار باز شد و ماهان و دکتر خوش و بش کنان اومدن بیرون. با هم دست دادن و خداحافظی کردن. ماهان رفت سمت منشی و دکتر هم از همون جا برای من که ایستاده بودم تو جام دست تکون داد و خداحافظی کرد. ماهان اومد سمتم و گفت: بریم؟؟ منم از خدا خواسته گفتم: بریم. دوتایی رفتیم بیرون و من تا پامو از مطب گذاشتم بیرون تا خود خونه خودمو به در و دیوار کوبیدم تا این ماهان بگه دکتر چی بهش گفته. اما این لال مرده یک کلمه هم بهم حرفی نزد. منم از لجم هیچی در مورد دکتر خوش خنده شوخ نگفتم بهش. ماهان برای هفته بعد از عید برام نوبت گرفته بود. الان بسیار خوشحالم. در پوست خود نمی گنجم. قراره تا یک ساعت دیگه حرکت کنیم بریم رامسر پیش مامان اینا. یعنی انقده دلم می خواد از این شهر بزنم بیرون که نگو. دلمم برای مامان اینا تنگ شده. دلم دریا می خواد. خاله اینا هم قراره بیان سال تحویلم اونجاییم. ماهان قراره دو روز بمونه بعدش برگرده چون این آقا محبت کردن و یه پروژه دیگه رو قبول کردن که فرصت زیادی برای تحویلش ندارن برای همینم تو این عیدی باید کارهاش و تند و تند انجام بده. بیشتر کارمندهای شرکتم که رفتن مرخصی. فقط خودش مونده و کیا. دوتایی باید کار کنن روش. تقصیر خودشه. من که دارم میرم عشق و حال. ولی ماهان نمی خواد باباش اینا رانندگی کنن بعد از قضیه تصادف می ترسه. خودش میاد باهامون و بر می گرده. با یه لذتی صبحونه امو خوردم. هیچ وقت این جوری بهم نمی چسبید. ماهان رو به روم پشت میز نشسته بود و داشت چاییشو می خورد و نگام می کرد. منم با یه لذتی لقمه ی نون و پنیر و کره امو گذاشتم تو دهنم. ماهان یکم نگام کرد و آخرشم طاقت نیاورد و فنجونش و آورد پایین و گفت: خیلی خوشحالی داری میری؟؟؟ یه ابرومو انداختم بالا و گفتم: نه پس ناراحتم. دارم بال در میارم. می خوام برم شمال .. خونه .. مامان .. دریا ... ماهان لبشو جمع کرد و با دستش به میز کشید و سرشو انداخت پایین و مثل بچه های بهانه گیر گفت: ولی خونه تو که تهرانه. خونه خودتون. یه لبخند زدم و گفتم: خونه همون جاست که خانواده ات باشن. مادرت، پدرت، کسایی که دوستشون داری. خونه جائیه که دلت خوش باشه. سرشو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد و گفت: یعنی اینجا دلت خوش نبود که اینجا رو خونه ات نمیدونی؟؟؟ تو چشمهاش نگاه کردم. بازم روشنی چشمهاش جذبم کرد. تو چه می دونی که تو دل من چی می گذره. اینجا .. اون اتاق بالا .. اتاقی که می دونم پشت دیوارش تو هستی همه دلخوشیمه. با یادشم خوشحال میشم. دلم گرم میشه. چشمهامو ازش گرفتم. بهزور خندیدم و شیطون نگاش کردم و گفتم: اینجا که خونه خودمه بیشتر از اینکه مال تو باشه خونه منه. اون شرکت مال توئه. تو همه اش اونجا ولویی. بعدم نیشمو نشونش دادم. ماهان یه لبخندی زد و شیطون گفت: میگن دزد پررو یقه صاحب خونه رو گرفته به تو میگنا. بچه پرو 2 روزه اومدی من و از خونه امون می خوای بندازی بیرون. براش ابرو انداختم بالا و از جام بلند شدم. ماهان: کجا؟؟؟ صبحونه اتو بخور. یه نگاه به میز کردم. دیگه اشتها نداشتم. کوتاه گفتم: سیرشدم. پاشو بریم خاله اینا کارشون تموم شد. ماهانم دیگه هیچی نگفت از جاش بلند شد و دو تا ساک گنده رو گرفت دستش و رفت پایین. تو ماشین انقده ذوق زده بودم که مثل غورباقه نشسته بودم و به جاده نگاه می کردم. عاشق جاده و گوش کردن مداوم به آهنگای تکراری بودم. یه یک ساعت که رفتیم عمو به ماهان گفت بزنه کنار. ماهان: چرا کاری دارید؟؟؟ عمو حمید: نه پسر بزن کنار می خوام برم پشت بشینم پیش زنم. ماهان آروم رفت کنار جاده پارک کرد و برگشت با تعجب به عمو نگاه کرد. ماهان: بابا ... مگه جلو نشستین مشکلی هست که می خوای بری عقب؟؟؟ تو جاده که خانمتون از دستتون در نمی ره؟؟؟ همه خندیدیم. عمو دستش و بلند کرد و یکی آروم زد رو شونه ماهان به نشونه اعتراض و گفت: پسر به بابات تیکه ننداز. می خوام برم بخوابم خسته شدم. ماهان با چشمهای گرد به عمو نگاه کرد و گفت: باباجان انگاری من دارم رانندگی می کنما بعد شما خسته میشید. عمو یه لبخند عظیم زد و گفت: ول کن دیگه من بخوام برم پیش زنم بشینم باید به تو توضیح بدم؟؟؟ بعد یه گردنی برای ماهان تکون داد که من و خاله مردیم از خنده . ماهانم اول یکم شوکه نگاش کرد و بعد اونم خندید. عمو برگشت سمت من و گفت: آنا دخترم تو بیا جلو بشین ما شاید بخوابیم تو حواست به ماهان باشه که ماهارو به کشتن نده. ماهان: بابااااااااااااا عمو یه لبخند دندونی به ماهان زد. ماهانم خبیث گفت: بابا جان بگو تو ماشینم نمی تونم بی خانمم بخوابم چرا ماها رو می پیچونی. عمو دوباره یه ضربه حواله شونه ماهان کرد که ماهان فقط خندید. عمو: فضولی نکن پسر ... من و خاله همین جوری به کل کل این دوتا نگاه می کردیم. عمو پیاده شد. منم پیاده شدم و جامو با عمو عوض کردم. ماشین راه افتاد. خاله و عمو اول یکم پچ پچ کردن بعد دوتاشون ساکت شدن و یه ساعت بعدم خوابشون برد. حوصله ام سر رفته بود. آهنگ تموم شده بود و منظره هام تکراری. برگشتم سمت ماهان و گفتم: ماهان یه آهنگ بزار حوصله ام سر رفت. یه نیم نگاه بهم کرد و یه لبخند زد و بی حرف دستشو برد سمت ضبط. یکم باهاش ور رفت و بعد آهنگی که می خواست و پیدا کرد و پلی کرد. یه احساسی به من میگه باید فکر کرد به اون چشمهای زیبابه اینکه من چه جور باید بزارم پا توی رویای شبهاتیه احساسی به من میگه تو این غربت تو باید مال من باشیمیگه میشه تو هم بامن،تو این دنیای پرمحنت یه همراه شیمیگه میشه برای تو، باشم من بهترین همدمرو اون زخمای قلب تو بزارم با همین عشقم یه روز مرهمتو این شبهای تنهاییبه دور از هرچی غم همراه تو میشمآره میگه، به من میگه، من و تو باهمین عشقممیگه آره یه روز آخر با عشقم من توی قلب تو جا میشمتو این شبهای تنهایی به دور از هرچه غم،همراه تو میشم بگو ای آخرین همدم،منم درگیر احساسمبگو احساس گرمت رو،میون گریه میشناسمبزار باور کنم امشب،تب دستاتو میگیرمیه احساسی به من میگهیه شب پای تو میمیرم آهنگ احساس از میثم مرشد آهنگ خیلی قشنگی بود و چه پر معنی. چقدر خوب میشد آدمها حرف دلشون و همین جوری به زبون بیارن. هر چی تو دلشونه رو بگن. حاشا نکنن از آرزوهاشون بگن. سرمو تکیه دادم به شیشه و چشمهامو بستم. غرق شدم تو تک تک کلمات آهنگ. صدای اروم ماهان پیچید تو گوشم. ماهان: داری می خوابی؟؟؟ با همون چشمهای بسته آروم گفتم: نه دارم به آهنگ گوش می کنم. خیلی قشنگه. ماهان با یه آه گفت: آره خیلی پر معنیه. یهو چشمهام باز شد و صاف نشستم. ماهان یه تکونی خورد و گفت: چته دختر جنی شدی؟؟؟ تو که الان تو حس بودی. تند و بی اختیار گفتم: پرمعنی برای کی؟؟؟ کسی تو ذهنته؟؟؟ گفت پر معنیه؟؟؟ یعنی این آهنگ براش معنی خاصی داشت؟؟؟ اون و یاد کسی می نداخت؟؟؟ کی؟؟ کی تو فکرته ماهان. اگه من نباشم خودمو از همین ماشین پرت می کنم بیرون. خوشحالی آنا معلومه که تو نیستی. پوفی کردم و دمغ شدم. اگه قراره این آهنگ و شعرش برای هر کسی غیر من باشه اصلا" دلم نمی خواد بفهمم اون آدم کیه. دوباره سرمو تکیه دام به شیشه و گفتم: اصلا" نمی خواد بگی. ماهان یکم هی نگا نگاه کرد و بعد یه لبخند گنده زد و گفت: معلومه که آدم وقتی به یه آهنگ گوش میکنه یه فرد خاص تو ذهنش میاد. ( بعد خندش شیطون شد و دستش و جلو آورد و بینیمو سفت کشید و گفت) مثلا" من هر وقت آهنگ خوشگلا باید برقصن و می شنوم یاد تو می افتم. اخم کردمو دستشو پس زدم. داشت دماغمو از جاش می کند. بی شرف خیلی محکم کشیده بود انگار حرصی چیزیو می خواست سرم خالی کنه. ولی خودش که خیلی از حرکتش حال کرد. اخم کرده با دست دماغمو ماساژدادم. تو آینه بغل دیدم قرمز شده بود. بی تربیت نفهمیدم داشت قیافه امو مسخره می کرد یا رقصیدنمو. با اخم گفتم: من هم خوشگلم هم رقصم خوبه. حالا داشتم چرت می گفتما. قیافه آنچنانی نداشتم که بگم خوشگلم بدم نبودم اما همون بانمک خوب بود. رقصم که قربونش برم جفتک قاطر قشنگ تر از رقص من بود. ماهان از قیافه و حرفم بلند بلند خندید. هول شده تند
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۹ عصر
برگشتم سمتش و دستمو گذاشتم جلوی دهنش. آروم گفتم: هیشششششششششش الان عمو و خاله رو تو خواب سکته می دی. با چشمهای شیطون یه بار پلک زد و سعی کرد همون جوری حرف بزنه. ماهان: دختر دارم رانندگی می کنم الان تصادف می کنیم. یه نگاه به خودم کردم دیدم نیم خیز شدم رو ماهان و چسبیدم به کله اش که دهنشو ببندم. آروم برگشتم سر جام و گفتم: خوب حالا تو دیگه نخند. ماهان با همون خنده رو لبهاش نگام کرد و گفت: باشه دختر می خواستم بگم بر منکرش لعنت. عصبی چشمهامو براش ریز کردم و رومو برگردوندم سمت شیشه و بغ کردم. هرچی ماهان حرف می زد بهش توجه نمی کردم. بی تربیت من و مسخره می کنه. آنا بمیری آدم قحط بود از این ماهان خوشت اومد ببین اصلا" تو رو به حسابم نمیاره. یه آه جگر سوز کشیدم و بغض اومد تو گلوم. چقدر من خرم. آخه با خودم چی فکر کردم. حالا چه جوری باید جلوی این احساسمو که هر روز بیشتر میشه رو بگیرم. کاش لااقل هر روز نمی دیدمش تا می تونستم با ندیدنش راحت تر فراموشش کنم یا حداقل با خودم راحت تر کنار بیام. دیگه دست خودم نیست وقتی می بینم می خنده دلم غنج میره براش وقتی شیطون میشه براش ضعف می کنم. چرا آخه؟؟؟ چرا؟؟؟ شدم مثل دخترای 18 ساله. باهاش میگم می خندم اما تو فکرم قربون صدقه اش می رم. کافیه فقط یه نگاه مهربون بهم بکنه که از ذوق بمیرم. خاک بر سرت آنا که تو این سن تازه برگشتی شدی مثل دختر دبیرستانیها که دلشون به دیدن یکی از پسرای محله تو راه مدرسه اونم از دور خوشه و برای خودش 1000 تا فکر و رویا می بافه. دیگه تا آخر مسیر هیچی نگفتم و ماهانم که سوزنش گیر کرده بود و مدام همون یه آهنگ و ریپیت می کرد. دیگه تک تک کلمه هاشو حفظ بودم و مدام تو ذهنم می پیچید. تو حال و هوای آهنگ بودم که خوابم برد.

با تکون دستی از خواب بیدار شدم. چشمهامو باز کردم و دیدم تو یه حیاط بزرگ پر درختیم جلومون یه خونه با دیوارهای سفید بود که یه 7-5 تا پله می خورد میرفت بالا تا برسه به در ورودی خونه. و درهای بزرگ چوبی خوشگل.
پنجره هاشم چوبی بودن خیلی قشنگ بود. 
-: بیدار شو خواب آلود مثلا" جلو نشستی من خوابم نبره کل راهو خوابیدی. 
چشمهام کامل باز شد به ماهان نگاه کردم که داشت می خندید. یه نگاه به ساعت انداختم فقط 1 ساعت خوابیده بودم. پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: لوس چشم نداری یه ساعت خوابم به من ببینی؟؟ 
بدجنس خندید و گفت: نه وقتی خودم بیدارم. 
بهش چشم غره رفتم و جفتمون پیاده شدیم. 
مامان اینا از خونه بیرون اومده بودن و داشتن با عمو و خاله سلام علیک می کردن. تندی دوییدم و جفتشون و بغل کردم و یکی یه ماچ گنده ی دلتنگی کردمشون که دلم خنک شه. 
رفتم کمک ماهان و ساکها رو بردیم تو. یه خونه بزرگ بود با یه سالن بزرگ با دو دست مبل و یه میز ناهار خوری 8 نفره و آشپزخونه اپنی که ته سالن رو به روی در بود. مبلها سمت راست بودن. ناهار خوری هم جلوی اپن آشپرخونه با فاصله. 
سمت چپم یه راهرو بود که در اتاقها رو از سالن جدا می کرد. با ذوق رفتم اون سمت. چهار تا اتاق خواب داشت. دوتاش سمت راست راهرو و دوتاشم سمت چپ راهرو. 
با ذوق یکی یکی در اتاقها رو باز کردم و توشون سرک کشیدم. یکی از اتاقهای سمت راست با تخت دونفره ای که داشت و وسایل مامان اینا تابلو بود اتاق خودشونه. در بغلیشون و باز کردم دیدم اونجا هم تختش دونفره است. یعنی چی مامان اینا هی از این اتاق به اون اتاق کوچ می کنن؟؟؟ خوشحالن واسه خودشونا. 
رفتم اتاقای سمت چپی دیدم دوتا اتاق یه تخته بودن. معلوم بود مامان اینا برای خودشون خصوصی سازی کرده بودن که مجردین وارد حریم خصوصیشون نشن. 
رفتم تو آخرین اتاق سمت چپ که تخت و میز توالت و آینه چوبی قهوه ای داشت. 
با رو تختی قرمز قهوه ای و پرده هایی به همون رنگ. خیلی اتاق قشنگی بود. منم وسایلمو ولو کردم همون جا یعنی اتاق منه. ناسلامتی خونه خودمون بودا. حق انتخاب داشتم. 
ماهانم رفت اتاق بغلی و گرفت. 
جان من می بینی همیشه این ماهان باید ور دل من افتاده باشه. 
فردا عید بود به خاطر حجم زیاد کارهای عمو و ماهان تا آخرین روز معطلشون شدیم البته بیشتر ماهان چون عمو دو روزه که کارهاشو تموم کرده منتها آقا ماهان رضایت به تنها اومدنمون نمی داد. 
همیشه عاشق چیدن سفره هفت سین بودم. با خاله و مامان رفتیم بازار خرید کنیم. رفتم پارچه ساتن فیروزه ای گرفتم دنبال حریر طرحدار بودم اما پیدا نکردم. مجبور شدم یه چیزی مثل کاغذ کادوی طرح دار طلایی بگیرم که خیلی قشنگ بود. باید با وسایل رو میزم ست میشد خوب. 
سال تحویل فردا ساعت حدودای 9 صبح بود و عصرشم ماهان بر می گشت تهران. 
از ساعت 8 شب نشستم پای سفره چیدن 12 شب کارم تمومم شد. همه چون خسته بودن زود خوابیدن. از کارم راضی بودم. 
ساتن فیروزه ای و انداخته بودم رو میز به صورت چروک یه دایره درست کرده بودم وسطش یه مربع از کاغذ طلایی گذاشتم. 
ظرفهای سفالی و که یه هفته قبل خریده بودم و شبها قبل خواب تو اتاقم رنگشون کرده بودم و چیدم رو میز تو هر کدوم یه سین گذاشتم. ظرفام مثل جام های پایه دار بود که با رنگهای آبی فیروزه ای و طلایی رنگ شده بود و با سفره ام ست بود. لابه لای چینهای سفره هم پر تیله و سنگهای رنگی و گل خشک معطر و گلبرگهای طبیعی ریخته بودم. من عاشق تنگ ماهی بودم یه تنگ گرد بلوری که توش دوتا ماهی قرمز خوشگل بود. سبزه رو هم با ربان طلایی بسته بودم. خیلی میز قشنگ شده بود. قرآن و آینه و بقیه چیزا. 
راضی از کارم و خسته رفتم تو اتاقم خوابیدم. 
صبح مامان ساعت 7 بیدارم کرد و فرستادم حمام. برای سال تحویل خوشگل و شیک اومدم نشستم کنار سفره. همه دور تا دور سفره رو صندلیهاشون نشسته بودن. همه از میز و سفره هفت سین تعریف کردن. 
جدا" سفره با این رنگهای سلطنتی خیلی شیک شده بود جای مامان کیا خالی که عاشق چیزای سنتی و عتیقه و سلطنتی بود. این و از دکور خونه اشون فهمیده بودم. 
چند دقیقه بیشتر تا تحویل سال نمونده بود. چشمهامو بستم تا دعا کنم. حالا هی دنبال یه جمله ای چیزی می گشتم که دعامو بگم. می خواستم بگم خدایا یه فکری واسه احساسم بکن یه فرجی چیزی. به ماهان یه تلنگری بزن ... 
اما هر چی فکر کردم دعایی به ذهنم نرسید. همیشه موقع دعا خوندن. سر سفره هفت سین. موقع فوت کردن شمع تولد، موقع هم زدن آش نذری انگار یهویی همه آرزوهام فوت می شد می رفت هوا. دریغ از اینکه یه دونه اش یادم بیاد. هیچی و هیچی ... 
الانم همین بود. حرصی سرمو بلند کردم تا به تلویزیون نگاه کنم ببینم چقدر مونده تا سال تحویل بشه. 
فقط 30 ثانیه مونده بود. برای دیدن تلویزیون باید یکم خودمو کج می کردم تا از کنار ماهان یه کوچولو تلویزیون و ببینم. ماهان دقیقا" رو به روم نشسته بود. 
بی اختیار وقتی چشمم بهش افتاد اخمام باز شد دیگه برای فراموش کردن آرزوهام شاکی نبودم. آرزوم جلو چشمم نشسته بود. فقط یه جمله اومد تو ذهنم و آروم زمزمه اش کردم. 
خدایا راضیم به رضای تو هر چی صلاحمه همون و بده .... 
انگار آرامش گرفتم. یه نفس عمیق کشیدم و چشمهامو بستم و همزمان صدای شلیک توپ و شنیدم که آغاز سال جدید و اعلام می کرد. 
می دونستم خدا می دونه چی تو دلمه. می دونستم اگه خودش بخواد و صلاحم باشه بهم میده اگرم نه که ...... 
از روبوسی اول سالی خوشم میومد. خاله و مامان و بابا رو بوسیدم به عمو و ماهانم دست دادم. 
حالا نمیشد من یواشکی با ماهان روبوسی کنم؟؟؟ 
بمیر آنا سال جدید شد فکرای انحرافی تو درست نشد. 
همه به هم عیدی دادن. خاله و عمو بهم یه پیراهن مجلسی کوتاه خیلی شیک داده بودن به رنگ قرمز که هر چی فکر کردم یادم نیومد زن و شوهر کی من وماهان و دودر کردن رفتن بیرون این و خریدن. 
چون خاله نمی تونه هیچ وقت ذوقش و از خریدن چیزی پنهون کنه. کافیه جوراب بخره با ذوق میاد نشونت میده. نمی دونم خاله چه جوری تا حالا دوم آورده بود که اینو نشونم نده. 
مامان و بابا هم عیدی هاشون و دادن. 
منتظر بودم ببینم عیدی ماهان چیه. 
ماهانم یه لبخندی زد و گفت: من وقت نکردم عیدی بخرم برات. 
انقده دوست داشتم لهش کنم بی شعور. تروخدا ببین من از چه موجودی خوشم اومده دو زار ارزش برام قائل نیست دو ساعت وقت برام بزاره بره عیدی بخره. حالا این عیدی یه جفت جورابم بود بودا مهم وقتی بود که برام می زاشت و اهمیتی که برام قائل میشد که آقا ماهان نشده بودن. 
ناراحت شدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم. شاید این یه چیز عادی بود ومن به خاطر احساسم حساس شده بودم. 
من کادومو به ماهان دادم که کلی ذوق کرد. یه ست کمربند و کیف پول چرم ورساچه بود. 
همون موقع کمربنده رو بست به کمرشو کیف و گذاشت تو جیبش. بچه ام ندید بدید بود خوب. 
با خوشی و خنده و بامزه بازیهای ماهان زمان مثل برق و باد گذشت و ساعت شد 4. 
  
ماهان باید حرکت می کرد. وسایلشو جمع کرد و برد گذاشت تو ماشین. دلم نمی خواست بره دلم براش تنگ می شد. خیلی وقت بود که انقده فاصله مسافتی از هم نداشتیم و به دیدن هر روزش و حضور دائمیش عادت کرده بودم. 
بغض کرده بودم و لب ورچیده بودم. تو اتاقم نشستم و بیرون نرفتم. نمی خواستم باهاش خداحافظی کنم طاقتش و نداشتم می ترسیدم اونجا گریه ام بگیره خودمو لو بدم. 
اه نمی دونم چرا انقدر لوس شدم. هیچ وقت برای دوری از حامد بغض نمی کردم. خیلی ریلکس بودم و بعضا" آرامش داشتم اما الان وقتی حتی فکرشم می کردم ماهان می خواد ازم دور بشه کلافه می شدم. 
بغ کرده تو اتاقم نشسته بودم که ماهان صدام کرد. تو حیاط بود. 
حالا هر چی من نمی خوام ببینمش این پسره ول نمیکنه. مجبوری پاشدم رفتم بیرون. مامان اینا و خاله اینا ریلکس تو هال نشسته بودن و آجیل می خوردن و با هم حرف می زدن. خوشم میاد هیچ کدوم ماهان و تحویل نگرفته بودن. 
البته از رو حرصم اینو می گفتم همه اشون با ماهان خداحافظی کرده بودن. ماهانم گفت ممکنه معطل بشن نزاشت برن تو حیاط بایستن. 
صدای ماهان دوباره بلند شد. چشم از بابا اینا گرفتم و رفتم سمت حیاط. 
از پله ها رفتم پایین و رفتم کنار ماهان بغل ماشین ایستادم. سرمو انداختم پایین و پاهامو الکی تکون دادم و با چه لذتی هم بهش نگاه می کردم. 
ماهان خم شد تو ماشین و بعد کله اشو بیرون آورد و در ماشین و بست. اومد و جلوم ایستاد. 
من کماکان مصرا" به پام نگاه می کردم. 
ماهان: آنا ... 
سرمو بلند نکردم. یکم خودمو تکون دادم به چپ و راست.
ماهان یکم سرشو کج کرد و پایین آورد تا بتونه به صورتم نگاه کنه. 
این بار با صدای آرومی گفت: آنا ... چرا بهم نگاه نمی کنی؟ قهری؟؟؟ 
آره .... 
چقدر خوب می شد برای رفتنش باهاش قهر کنم. البته اگه تاثیری داشت اما از اونجایی که نظر من کوچکترین تاثیری تو تصمیم ماهان نداشت خودمو سنگین نگه داشتم و ساکت موندم. 
فقط شونه هامو بالا انداخته ام. دقیقا" مثل بچه های دو ساله ای که هنوز یاد نگرفتن حرف بزنن رفتار می کردم. اما خوب دست خودم نبود. حاضر بودم اگه میشد اینجا بشینم رو زمین و شیون راه بندازم اما ماهان نره. 
ولی به چه امیدی؟؟؟ مطمئنا" بعد اون حرکت ماهان یه سوژه توپ برای مسخره کردن و دست انداختنم پیدا می کرد و تا عمر دارم تو چشمم فرو می بردش. 
تو فکرای مسخره ام غرق بودم که گرمی دست ماهان و زیر چونه ام حس کردم. چشمهام گرد شد وتنم داغ. 
ماهان آروم سرمو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. یه لبخند قشنگ بهم زد و با یه اخم کوچولو گفت: آنا خانمِ کوچولو قهر کردی برای عیدی؟؟؟ ازم ناراحتی که برات عیدی نگرفتم. واسه همین دیگه نمی خوای چشمت بهم بی افته؟؟؟ 
محو چشمهاش و شیطونی تو نگاهش بودم. بی جواب فقط سرمو کج کردم به چپ. 
ماهان از دیدن قیافه ام یه لبخند بزرگ زد و گفت: خیله خوب حالا نمی خواد بغ کنی و این جوری لب ورچینی. یعنی اگه من عیدی بدم مشکل حل میشه؟؟؟ باهام آشتی می کنی؟؟؟ با لبخند بدرقه ام می کنی؟؟؟ 
لبخند؟؟؟ بی اختیار چشمم رفت سمت لبخندش. چه قشنگ می خندید. یعنی تا عید تموم نشه من این لبهای خندون و نمی بینم؟؟؟ 
دستام تو جیب پالتوم بود. همون جور سیخ جلوی ماهان ایستاده بودم که ماهان یه قدم جلو تر اومد و خیلی بهم نزدیک شد. 
آروم دستش و جلو آورد و دست راستمو از تو جیبم درآورد و دست راست مشت شده خودشو گذاشت تو دستم. یه چیزی و ول کرد کف دستمو، دستمو مشت کرد. 
کنجکاو به دست مشت شده ام نگاه کردم. انگشتهای ماهان هنوز رو مشتم بود و نمی تونستم دستمو باز کنم و ببینم ماهان چی گذاشته تو مشتم. خیلی کنجکاو بودم داشتم می مردم از فضولی. 
ماهان با یه صدای شاد و پر خنده گفت: تا از در این خونه بیرون نرفتم حق باز کردن دستت و نداری. 
ابروهام متعجب رفت بالا. ماهان لبخندش گشاد شد و بینیمو آروم کشید و گفت: اونجوری هم نگاه نکن قول بده. 
وای خدا منو کشتی تو برو فقط تا من بفهمم چی تو دستمه سوسک نباشه یه وقت. 
کلا" قهر و ناراحتی و دلتنگی و رفتن ماهان و فراموش کردم. الان حاضر بودم خودم هولش بدم بیرون از خونه تا زودتر دستم و باز کنم. 
سریع گفتم: قول می دم. 
منتظر نگاش کردم که یعنی برو دیگه. 
ماهان بلند قهقهه زد و دوباره بینیمو کشید و گفت: مواظب خودت باش. نبینم اینجا اومدی بی احتیاطی کنی و سرما بخوریا. 
تند گفتم: باشه نمی خورم. 
ماهان فهمید عجله دارم. شیطون صورتش و آورد تو فاصله سه سانتی متری صورت من که از ترس یه هینی کردم و نتونستم حتی صورتمو یکم عقب تر ببرم. 
از این فاصله وقتی حرف می زد حرم نفسهاش به صورتم می خورد. احساس کردم سرخ شدم. 
ماهان با لبخند شیطون گفت: الان می خوای بکشی منو نه؟؟؟ منتظری فقط من زودتر برم آره؟؟؟ 
واقعا" تو اون لحظه دلم می خواست زودتر بره نه برای دیدن چیزی که تو مشتم بود. نه اون دیگه مهم نبود. 
برای اینکه داشتم تحملم و از این نزدیکی، از این حرارت و از این گرما، از دست می دادم. قلبم بی امان می تپید و فقط یک دقیقه دیگه کافی بود تا اختیارمو از دست بدم و بپرم ماهان و بغل کنم. 
به زور نفس حبس کردن یکم خودمو نگه داشتم که ماهان با لبخند صورتش و عقب برد. یه مواظب باشی دوباره گفت و برام دست تکون داد. 
در حالی که می نشست تو ماشین گفت: بعد من در حیاط و ببند. من دیگه پیاده نمیشم. 
حتی نتونستم سر تکون بدم. ماهان به سمت بیرون حرکت کرد. 
تازه اون موقع بود که بالاخره تونستم نفس حبس شده امو آزاد کنم. آخیش داشتم خفه می شدم از بی اکسیژنی. همین یک کارم مونده بود که جلوی بابا اینا به ماهان حمله کنم. 
وای چه بی آبروئیی. 
ماشین ماهان کامل از خونه خارج شد و من یاد مشت گره شده ام افتادم. 
ماشین ماهان کامل از خونه خارج شد و من یاد مشت گره شده ام افتادم. 
دستمو آروم بالا آوردم و با یه نفس عمیق مشتم و با هیجان باز کردم. ببینیم ماهان خان چه عیدی برامون گرفتن. 
با باز شدن دستم کل بدنم بی حس شد. یه جورایی از این دنیا خارج شدم. خاطره ها پشت سر هم میومدن و می رفتن. 
یه دختر بچه 9 ساله رو دیدم که بین درختهای باغچه حرکت می کرد. تپلی و سفید . لپهای گل انداخته با موهای صاف که یه تل صورتی رو موهاش بود. موهای بلند تا آرنج. 
دختر: ماهان کجایی؟؟؟ ماهان ... بابا جواب بده حوصله ام سر رفت. دوساعته کجا رفتی؟؟ 
از بین درختها صدای ماهان بلند شد. 
پاهان: آنا من اینجام پشت این درخت بزرگه بیا اینجا ... 
دختر بچه پوفی کرد و با غر غر مسیر درخت و در پیش گرفت. 
آنا: تو اینجا چی کار می کنی مگه جا قحط اومده این همه جا رفتی بین درختها برای چی؟؟ خودت تنها داری قایم باشک بازی می کنی عقل کل؟ 
دختر رسید به درختها پشت درخت یه پسر بچه دیلاق و لاغر با صورت کشیده بود. سیبیل های تازه در اومده پشت لبش خودنمایی می کرد خیلی محو به جای مشکی سیبیل هاش به قهوه ای می زد. چقدر زشت شده بود و چقدر دختر مسخره اش می کرد و پسر حرص می خورد. 
آنا: ماهان میشه بگی داری چی کار می کنی؟؟ 
پسر چمباتمه زده بود رو زمین و تکیه داده بود به درخت و در حال کنده کاری بود. 
دختر به دستش نگاه کرد، به چاقوی تیزی که شکل تفنگ بود. 
با یه دکمه از سر این هفت تیر کوچیک چاقو می زد بیرون. اندازه هفت تیر قد کف دست ماهان هم نمیشد. همین دیروز عمو حمید براش خریده بود و اون چقدر ذوق زده بود. بارها ادای چاله میدونی های چاقو کش و درآورده بود و دختر ریسه رفته بود. 
آنا بی حوصله گفت: ماهان چی کار می کنی؟؟؟ 
ماهان در حالی که زور می زد گفت: دختر دو دقیقه صبرکنی می فهمی. چیزی نمونده تموم بشه. آهان .. آه .. بفرمایید تموم شد. 
ماهان در حالی که چشمهاش برق می زد دستش و بلند کرد و چیزی که کف دستش بود و به آنا نشون داد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۴۹ عصر
کف دست ماهان یه تیکه چوب بود که به سختی و با اون چاقوی تیز این تیکه چوب رو به شکل یه ستاره با 5 نقطه تیز در آورده بود و سر یکی از این مثلثهاشو به سختی سوراخ کرده بود. 
دختر با هیجان دستهاشو بهم کوبید و گفت: وای چقدر قشنگه خودت درست کردی؟؟ 
ماهان: نه پس خریدمش از رو عمد اومدم چاقو کشیدمش خط خطی شه. ندیدی داشتم الان درستش می کردم. 
دختر لبخند عمیقی زد. 
ماهان از جیب شلوارش یه بند چرمی مشکی در آورد و از لای سوراخی که روی نوک ستاره درست کرده بود رد کرد. دستهاشو بالا برد و ستاره رو از بندش آویزون کرد و به چپ و راست تکونش داد. 
با هیجان گفت: چه طوره آنا؟ 
آنا همون جور که محو حرکت پاندولی ستاره چوبی شده بود لبخندی زد و گفت: خیلی قشنگه. 
پسر با دست دیگه اش ستاره ای که در حال تاب خوردن بود و گرفت و برد جلوی دختر و گفت: بیا این و برای تو درست کردم. چون عیدی برات هیچی نگرفتم. این جای عیدیته. ببین اسمم و هم پشتش نوشته ام که همیشه یادت باشه این و من با دستهای خودم درست کردم اولین عیدی دسترنج من. 
دختر با ذوق و هیجان دستهاش و به هم زد و چند بار بالا و پایین پرید. پسر خندید و خودش گردنبند و به گردن دختر انداخت و گره زد. 
بغض کردم. یه لبخند همراه بغض اومد رو لبهام. 
دوباره خاطره ها حرکت کردن رفتن جلو. رسیدن به یه اتاق تاریک یه دختر بچه ی 12 ساله تپلی و سفید. نشسته روی تخت اتاقش و زانوهاشو تو بغلش گرفته و اشک می ریزه یه گریه تلخ. همه وجودش با آه هاش یکی میشه و از گلوش با زور و بغض بیرون میاد. صورتش از گریه زیاد باد کرده و چشمهاش قرمز شده. شده دو تشت خون. 
اما گریه دختر بند نمیاد. 
یکی به در می کوبه. 
-: آنا .. آنا درو باز کن ... آنا کارت دارم ... جون ماهان باز کن ببینم چی شده .. آنا .. آخه چرا خودتو تو اتاق زندونی کردی؟؟؟ به من بگو چی شده خوب... 
آنا سرشو از رو زانوش بلند می کنه چشمهای قرمز اشکیش عصبانی میشه. با حرص از رو تخت بلند میشه و با چند قدم بلند خودشو به در اتاق می رسونه. 
قفل در و باز می کنه و عصبی در و میکشه عقب. در چهار تاق باز میشه و پسر متعجب پشت در تکونی می خوره از باز شدن ناگهانی در. 
قد پسر بلنده. دختر سرشو بلند میکنه و به پسر با خشم نگاه میکنه. عصبانی داد میزنه: چیه؟؟؟ چی می خوای؟؟ تو اتاقمم راحتم نمی زاری؟؟؟ چی از جون من می خوای؟؟ 
پسر بهت زه به قیافه داغون دختر نگاه میکنه و میگه: آنا چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟؟؟ چقدر گریه کردی که چشمهات انقدر قرمزه و پف کرده . 
دختر با نگاه آتیشی به پسر نگاه میکنه و میگه: به تو چه ؟ مگه تو فضولی ؟ یا جنابالی توهم زدی که وکیل وصی منی؟؟؟ 
پسر با دهن باز به دختر نگاه می کنه. 
پسر: آنا این حرفها رو از کجا یاد گرفتی؟؟؟ بلد نبودی. 
دختر : اتفاقا" آقا ماهان خوب بلد بودم ولی از اونجایی که شما زیادی اظهار فضلتون میشد نمی خواستم جلوتون چیزی بگم که یه وقتی روحیه اتون داغون نشه بفهمید هیچی بارتون نیست. 
ماهان دلخور گفت: آنا چرا این جوری باهام حرف می زنی؟؟ 
دختر با صدای بلند تری میگه: برای اینکه لایقشی. باید همین جوری باهات رفتار کرد. ماهان دیگه نمی خوام ببینمت دیگه نمی خوام باهات حرف بزنم می فهمی. برو چشمم بهت نیوفته. 
دختر دست میبره دور گردنش و ستاره چوبی و از دور گلوش می گشه . بند ستاره باز میشه و ستاره تو دستهای دختر می افته. 
دختر با همه قدرتش ستاره رو پرت میکنه تو سینه پسر و میگه: این و با خودت ببر. من دیگه نیازی به این گردنبند مسخره تو ندارم. دیگه نیازی به یه دوست بی معرفت نداره. 
ثانیه ای بعد در تو صورت پسر کوبیده میشه و دوباره تاریکی .... 
اشکی که تو چشمهام حلقه شده بود راه خودشون و به روی گونه ام باز میکنن. زانوهام خم میشه و میشینم رو زمین. هق هق گریه می کنم. وسط هق هقم لبخندی میشینه رو لبم. 
یادش بود. هنوز نگهش داشته بود. براش مهم بود. هنوز داشتش. بهم برگردوند..... بهم برگردوند ...... 
خوب که گریه می کنم یه گریه مابین تلخی و شادی از جام بلند میشم. وای حتما" چشمهام قرمز شده. مامان ببینه سوال پیچک میکنه. 
اول میرم در خونه رو می بندم. خدا رو شکر کسی رد نشد منو این ریختی در حال زار زدن ببینه. 
بر می گردم و سریع، آروم و بی سر و صدا میرم تو خونه و یواش یواش میرم تو اتاقم و رو تختم ولو میشم و دوباره تو خاطراتم غرق میشم. 
خاطرات یه دختر بچه که دیگه بچه نبود دختری که چند ماهه بزرگ شد و برخلاف حرفهای مامانش خانم شد و به یه درک نسبی از زندگی رسید و تونست آدمها رو ببخشه. تونست ماهان و برای شکوندن دلش ببخشه هر چند شاید ماهان هیچ وقت دلیل رفتارهاشو نفهمید. نه تاوقتی که چند ماه پیش تو مهمونی علت 6 ماه قهر کردنشو بهش نگفته بود. 
خوشحال از جام بلند شدم و رفتم جلوی آینه و ستاره رو آویزون گلوم کردم. هنوزم عاشق این ستاره چوبی با اسم حک شده با چاقوی ماهان تو پشتش بودم. 
دستم مشت شد دور ستاره. آرامش گرفتم . انگار دست ماهان و گرفته باشم. آرومم کرد. 
رفتم رو تخت و از آرامش این ستاره خیلی زود خوابم برد. 
چقدر تعطیلی و بیکاری خوب بود. اگه ماهانم بود که دیگه عالی میشد. هر روز با مامان و خاله بیرون بودیم. بازارهای محلی و خرید. یه بارم رفتیم آب گرم خیلی فاز داد از 6 فرسخیش بوی گوگرد همه جا رو گرفته بود. از این بو که بگذریم خیلی خوب بود. 
یه بارم همه با هم رفتیم هتل قدیم و جدید و دیدیم. من هتل قدیمو بیشتر دوست داشتم با اینکه دیواراش نم رطوبت گرفته بود سیاه شده بود اما آدم و یاد روزگاران گذشته می نداخت. 
خونه بابا اینا تو یکی از کوچه هایی بود که به خیابونی می خورد که از هتل ها به دریا می رسید. 
بابا می گفت اون موقع ها شاه هر روز صبح از این مسیر از هتل میومده دریا. وسط این مسیر و مثل پارک درست کرده بودن. 
من هر روز از بین این پارک با درختهای بلندش و صندلیهای سبزش رد میشدم و میرفتم کنار دریا می نشستم و به دریا خیره میشدم. 
تو آبی دریا و موجهای کف دار سفیدش ذهنمو خالی می کردم از هر فکری از هر شک و تردید و خیالی. 
هنوزم نمی دونستم ماهان به چه چشمی بهم نگاه می کنه. من یه بار بهش گفته بودم که وقتی بچه بودم دوست داشتم. نمی خواستم بهش چیزی بگم. 
ماهان مهربون بود. حامی بود اما همیشه همین بود. همیشه باهام صمیمی بود. همیشه همین جوری بود. 
هیچ وقت رفتار دیگه ای نداشت که بخوام رفتارهای الانشو بزارم پای علاقه اش شاید از روی عادت این کارها رو انجام می داد. از روی یه دوستی قدیمی و عمیق. 
در هر حال من دلخوش بودم به همین مهربونیها و محبت هاش. سعی می کردم که مدام پیش خودم تکرار کنم که ماهان بهم فکر نمی کنه اما نمی خواستمم این فکر و قبول کنم. 
اگه من ماهان و دوست داشتم اکه من بعد مدتها فهمیده بودم که حسم بهش چیه شاید .. شاید ... شاید یک درصدم اون همین طوری باشه. شاید اونم من و دوست داره و خودش نمی دونه. 
شاید اونم نیاز به یک تلنگر داره تا احساسش و درک کنه. 
ماهان تو هم من و دوست داری؟؟؟ 
کاش می دونستم که انقدر عذاب نکشم. یا داری یا نه. اگه جواب دقیق و می دونستم می تونستم با خودم کنار بیام به خودم دلداری بدم و خودمو آروم کنم. اما این بلاتکلیفی. این موندن بین دوراهی داشتن و نداشتن. خیلی عذاب آورتر بود خیلی ... 
آنا تو یه دختری یه دختر 25 ساله. مثل یه دختر رفتار کن. تو باید اونقدر توانایی داشته باشی که بتونی کاری کنی که ماهان ببینتت . 
شاید سالها قبل ماهان من و ندید. یه دختر بچه کوچیک پر احساس و ندید اما الان باید یه دختر جوون و ببینه. مگه من چی از دوست دخترهای رنگارنگش کمتر دارم. چی تو اونا می بینه که من ندارم. 
آره من می تونم. ماهان تو باید من و همون جور که هستم ببینی. شاید اون موقع احساست به من عوض شه. شاید اون موقع تو هم مثل من ... 
محبتت رنگی غیر از دوستی بگیره. 
سردرگم و کلافه ام از این همه خود درگیری و فشار. ترجیه می دم دیگه بهش فکر نکنم تا هر چی می خواد بشه. 
***** 
حدود یه هفته از عید می گذره. خسته ام، امروز کلی با خاله و مامان راه رفته بودیم. 
روزای خوش بابا و عموئه. هیچکی نیست بهشون گیر بده و اون دو تا هم با هم میرن عشق و حال. بیشتر وقتها هم تو خونه نشستن پای تلویزیون. دوستای قدیمی حسابی حال می کنن. 
وای خدا چقده من خسته ام. 
حوله امو برداشتم و رفتم حموم یه دو ساعتی تو حمام بودم حال کردم کلی آب بازی کردم. عشقه به خدا. 
حوله امو پیچیدم دورمو اومدم بیرون. موهامم خیس انداختم دورم. اتاق گرمه بی خی سرما نمی خورم. 
به ساعت نگاه می کنم وای کی ساعت 1 نصفه شب شد. من تا این موقع تو حمام بودم؟؟؟ خوبه جنی نشدم. 
خودم به فکرم می خندم. یه حوله کوچیک بر می دارم و می شینم رو تخت و با حوله یکم خیسی موهامو می گیرم. همین جوری زیر لبی هم برای خودم شعر زمزمه می کنم. 
خدا دوست دارد لبی که ببوسد نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد 
حالا از کل آهنگ همین قدشو یادم بودا اما چون بد افتاده بود تو دهنم و کلی باهاش حال می کردم هی هی می خوندمش. 
تو عوالم خودم بودم که گوشیم زنگ خورد. با تعجب حوله رو از موهام جدا کردم. 
این وقت شب کی می تونه باشه؟؟؟ 
از همون روی تخت دست دراز کردمو موبایلمو از رو میز برداشتم. یه نگاه به شماره کردم. 
ماهان بود. وای خدا جون دلم براش تنگ شده بود. یه هفته است رفته و من حتی باهاش حرفم نزدم دلم براش یه ریزه شده. 
با ذوق گوشیو وصل کردمو گذاشتم دم گوشم. 
من: سلام ماهانی خوبی؟؟؟ 
ماهان آروم با یه صدای بی جون گفت: سلام آنا خانمی خوبی؟؟؟ خوش می گذره بهت؟ 
دلم یه جوری شد. نگران شدم. ماهان مثل همیشه نبود. نه از اون صدای پر انرژی خبری بود، نه از اون سرخوشی و نه از اون انرژی همیشگی. 
نگران سر جام صاف نشستم و موبایلمو دو دستی به گوشم فشار دادم و آروم گفتم: ماهان ... خوب نیستی؟؟؟ اتفاقی افتاده؟ 
بی حال خندید و گفت: اتفاق چیه دختر واسه خودت یه چی می گیا من تازه اومدم خونه. تنهایی چه اتفاقی قراره بی افته. 
چشمهام گرد شد. تازه برگشته خونه؟؟؟ یه نگاه دوباره به ساعت کردم 1:15 بود. 
آروم پرسیدم: ماهان ... تا الان کجا بودی؟؟ 
وای نکنه بگه با دوست دخترام بیرون بودم عشق و حال که من می میرم. 
لبمو به دندون گرفتم و چشمهامو بستم. تا ماهان یه نفسی بگیره و حرف بزنه من مردم و زنده شدم. 
ماهان: شرکت بودم. با کیا داشتیم رو نقشه ها کار می کردیم. 
نفسم مثل فوت اومد بیرون. خیالم راحت شد خدایا شکرت. 
دوباره نگران پرسیدم: ماهان نگفتی چی شده. 
ماهان دوباره سعی کرد بخند ه و با شوخی بگه: هیچی نشده دختر تو چرا گیر دادی به یه چی شدن؟؟؟ 
اخم کردم. الان یعنی به شعور من توهین کرد رسما". 
یکم بلند تر گفتم: ماهان خوب نیستی من می دونم یه چیزیت هست. نگو نه که خیلی تابلویی. این صدای گرفته .... این ماهان بی حال .... بی انرژی .... از پشت تلفنم میفهمم یه چیزیت شده. من تو رو نشناسم که به درد نمی خورم. 
ماهان آروم شد. هیچی نگفت. 
یکم سکوت کرد و گفت: دختر همیشه فضول بودی. تا سر از یه کاری در نیاری ول نمی کنی. چیزی نشده کارا زیاده، تو هم گیر کرده. من و کیا دوتایی زیاد نمی تونیم سریع کار کنیم. اینه که خسته میشیم. الانم فقط خسته ام همین. 
جیگرم آتیش گرفت. قلبم گرفت. ماهانم خسته است. داره از خستگی بیهوش میشه. بمیرم براش ... 
ماهان آروم گفت: آنا اونجا چه طوره؟؟؟ چی کارا می کنی؟؟؟ 
آروم و بغض دار گفتم: اینجا خوبه. بعضی وقتها با مامان اینا میرم خرید. مامانت کل شهرو بار کرده می خواد بیاره تهران. 
آروم خندید. خوشحال شدم که خنده به لبش آوردم. 
پر جون تر ادامه دادم: بابات و بابامم مثل اینایی که 30 سال بیرون از خونه موندن تو خیابون و در حال بالا انداختن آجرن، الان مثل این خونه و تلویزیون ندیده ها همه اش پای تلویزیونن و تخمه میشکنن. جالبیش اینه که انقدر غرق میشن یه وقتهایی میری میبینی ظرف پوست تخمه هاشون پر شده و همه اشون، ریختن دورو بر ظرف. اونوقته که مامان و خاله جیغشون میره هوا و بابا و عموی بیچاره سکته می کنن. بعدم انقده مظلوم آشغالا رو جمع می کنن که نگو ... 
ماهان قهقهه زد .... 
خندید .. بلند خندید ... منم رو لبم یه لبخند نشست ... 
ماهان دوباره آروم پرسید: دیگه چی کار می کنی؟؟؟ 
الان شاد بود. دیگه خسته نبود. خندیده بود. 
آروم گفتم: گاهی از خونه میزنم بیرون.... تنهایی.... قدم زنون تو پارک وسط بلوار اونقدر میرم و میرم تا برسم به دریا. دریاشم که دیدی. یه ورش پر تخته سنگهای بزرگه یه ورش ساحل شنی. 
یه وقتایی میرم بالای تخته سنگها و به موجای کفی که می خورن به این تخته ها و می پرن بالا نگاه می کنم. یه وقتهایی هم میرم کنار ساحل رو شنها می شینم و به موجها نگاه می کنم که مرسن به ساحل و آروم می گیرن.... به آدمها که با آب بازی می کنن.... به شنا گرا.... به غروب خورشید ... به ... 
صدای ماهان نمیومد. ساکت ساکت بود. انگار هیچ کس اون سمت خط نبود. اون ور خالی بود. 
چشمهامو بستم و گوش دادم. صدای نفسهای منظمی تو گوشی میومد. 
بی اختیار لبخند عمیقی زدم. خوشحال ... 
ماهان خوابیده بود. اونقدر آروم که انگار هیچ وقت زنگ نزده بود. 
زیر لب زمزمه کردم. 
آروم گرفت ..... 
با همون لبخندی که رو لبم جا خوش کرده بود دستمو پایین آرودم و گذاشتم رو پام . لبهامو جمع کردم و یه بوسه برای ماهانی که آروم خوابیده بود فرستادم. یه بوسه نرم و بی صدا از پشت خطهای جادویی تلفن که مسافتها رو با یه صدا یه امید کم میکنه. 
گوشی و قطع کردم. 
به رو به رو نگاه کردم. به دیوار سفید اتاقم. ماهان خسته بود. دیر وقت بر می گشت خونه. تنهایی از پس کارها بر نمی اومد.... 
از جام بلند شدم. مگه من مرده باشم که ماهان انقدر اذیت بشه. حتی اگه این فرمی هم دوستش نداشتم و هنوز به عنوان یه دوست دوستش داشتم، یه پسر خاله، باز هم راضی نمیشدم به دیدن این حال زارش و خستگیش. 
از جام بلند شدم و ساکمو برداشتم آوردم انداختم رو تخت و رفتم سراغ وسایلم. قبلش لباسهامو پوشیدم. نمیشد که حوله پیچ این ور اون ور برم که. وسایلم که کامل جمع شد ساکمو بستم و گذاشتم پای تختم. 
حالا می تونستم راحت بخوابم. 
مامان: آخه کجا می خوای بری دختر؟؟؟ تعطیلاته عیده. همه میان شمال تو می خوای بری تهران؟؟؟ 
کلافه برگشتم و به مامان نگاه کردم. نگران بود. راضی نبود برگردم تهران. صبح که سر میز صبحونه گفته بودم می خوام برگردم تهران همه تعجب کردن. 
وقتی پرسیدن چرا گفتم: باید برم شرکت. کارها زیاده و ماهان تنهایی نمیرسه تمومشون کنه. 
خاله و عمو هیچی نگفتن. خودشونم می دونستن ماهان چقدر کار میکنه. بابا هم هیچی نگفت هر چند رفت توفکر. اما مامان از وقتی از سر میز بلند شدم مدام دنبالمه و یه ریز میگه نباید برم. دیگه کلافه ام کرده. 
بی حوصله بر می گردم و می گم: مامان جان باید برم. منم مسئولم نمیشه که ماهان همه کارها رو تنهایی انجام بده. منم مهندس همون شرکتم. 
مامان یه نگاهی به در میکنه و وقتی می بینه کسی نیست صداشو آروم تر میکنه و میگه: یعنی غیر تو مهندس دیگه ای نیست؟؟ اخه دختر عقلت کجاست؟؟ تو تنهایی می خوای بری تهران کجا می خوای بمونی؟؟؟ خونه خاله ات اینا؟؟؟ با ماهان تنها؟؟؟ چه جوری یه دختر و پسر و تنها تو یه خونه بزارم وقتی هیچ کس دورو برتون نیست. هر چقدرم ما به تو وماهان اطمینان داشته باشیم اما نمیشه که. بابات اجازه نمیده. باز اگه خاله ات اینا بودن یه چیزی. 
پوفی می کشم و شمرده شمرده میگم: مادر من مگه ما خودمون خونه نداریم؟؟؟ خوب میرم خونه خودمون. 
مامان باز یه اخمی میگنه و میگه: آخه من یه دختر بچه رو چه جوری بفرستم تنهایی تو اون شهر بدون هیچکس؟ شبا تنهایی تو اون خونه بزرگ با اون حیاط چی کار می کنی؟؟؟ نمی ترسی؟ می خوای بری اما ما باید از نگرانی بمیریم؟؟ 
دلم برای مامانم سوخت. یه لبخند زدم و رفتم جلوش و دستهاشو گرفتم و دوتایی نشستیم رو تخت. 
دستشو ناز کردم و گفتم: مامانم قربونت برم من، نگرانیت برای تنهایی منه؟؟؟ اگه من قول بدم تنها نمونم شما راضی میشی؟؟؟ 
مامان یه قری به گردنش داد و دلخور گفت: تا ببینم. 
رفتم جلو و گونه اشو بوسیدم و گفتم: مامان جونی پریسا اینا مسافرت نرفتن تهرانن. رفتم تهران یا میرم خونه اونا یا میگم پریسا بیاد خونه ما که تنها نباشم این جوری راضی میشین؟؟ بعدم یادتون باشه که منو پریسا قبلا" هم دو تایی تنها تو یه خونه زندگی کردیم. یادتون که نرفته 2 سال برای فوق تو نور همخونه بودیم. 
مامان برگشت سمتم و گفت" نخیر یادم نرفته. باشه ولی خیلی مواظب باشید. سفارش نکنم من. 
با ذوق بلند شدم و از گردن مامان آویزون شدم و قربون صدقه اش رفتم. 
مامانم به زور منو از خودش جدا کرد و رفت بیرون. خوشحال یه لبخندی زدم. از تصور صورت غافلگیر ماهان خوشحال برای خودم ابرو انداختم بالا. 
با سرعت نور کارهامو کردم و 8 نشده سوار ماشین شدم. تو راه از زور ذوق و هیجان یه لحظه پلک رو هم نزاشتم و تا خود تهران با چشمهای باز باز رفتم. 
**** 
وقتی رسیدم تهران اول رفتم خونه خودمون و وسایلمو گذاشتم خونه. می دونستم ماهان و کیا ناهارشون و تو شرکت می خورن. سریع رفتم یه دوش گرفتم و سرحال که شدم آماده شدم و از خونه زدم بیرون. به خاله اینا گفته بودم نگن که دارم میرم تهران. 
ماهانم معمولا" شبها زنگ می زد پس امکان نداشت بدونه که من اومدم. سوار تاکسی شدم. وای چقدر خیابونا تو این تعطیلات خلوته. انگار کل شهر رفتن مسافرت. 
یاد پریسا افتادم. موبایلمو در آوردم و یه زنگ زدم بهش. با اولین بوق جواب داد. 
پریسا: الو چیه؟؟؟ 
من: بی تربیت یعنی چی الو چیه؟؟؟ تو هنوز آدم نشدی؟؟؟ سال نو شد تو هنوز گوسفند موندی؟؟؟ دختر تو چرا رو گوشیت دراز کشیدی همیشه. برای کلاسم که شده بزار دو تا بوق بخوره. بعدم وقتی گوشیو بر می داری باید بگی بله؟ بفرمایید. الانم که سال نوتون مبارک الزامیه. این ننه ی من از راه دور تونست منو خانم کنه مامی جون تو ور دلته نتونست آدمت کنه؟ خانمی پیش کش... 
پریسا پرید وسط حرفم وگرنه من کماکان به نطقم ادامه می دادم. 
پریسا: جان من روت خیلی زیاده از کجا میاری اینا رو. دو روز رفتی پیش مامانت بلبل زبون شدی؟؟؟ کجا تو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۰ عصر
خانم شدی ارواح شیکمت. اونقدیم که بلدی من یادت دادم به زرو جفتک انداختن بهت وگرنه ننه ات از پس تو بر نمی اومد. بعدشم گوسفند تویی. 
بی خیال آنا خوبی؟؟؟ بمیری کجا پا شدی رفتی دلم پوسید و تنگید و خودمم تلف شدم از تنهایی و بی همدمی و تو خونه موندن. پاشو بیا حداقل یه بیرون بریم با هم. اونجا چی داره که ول نمی کنی تو؟؟؟ یه دریا داره و یه جنگل و یه کوه و کلی مسافر و توریست و یه هوای خوب. حیفت نمیاد تهران و بی خیال بشی بمونی اونجا؟؟؟ 
خنده ام گرفته بود به زور جلوی خودمو گرفتم که بلند نخندم که راننده چپ چپ نگام نکنه. 
با همون خنده تو صدام گفتم: باشه بابا بی خیال. من درمون همه ی دلهای دردمندم. پاشو حاضر شو بیا پیش من. 
پریسا گفت: برو بابا کی حوصله داره تو این شلوغی جاده بیاد شمال؟؟؟ 
با خنده گفتم: دیوونه شمال چیه؟ من تهرانم. 
پریسا کپ کرده بود. باورش نمی شد. 
بهت زده گفت: جون من؟؟؟ جان پریسا تهرانی؟؟؟ 
من: به جون تو تهرانم. 
پریسا با ذوق گفت: کجایی الان؟؟؟ پاشو بیا خونه ما. 
با لبخند گفتم: نه بابا خونه شما بیام چی کار همه اش مهمون میاد خونه اتون. تو وسایلتو جمع کن یه چند روز بیا خونه ما. مامانم به شرط اینکه تو میای پیشم رضایت داد بیام خونه. وگرنه نگهم می داشت. الانم دارم میرم شرکت. 
پریسا سریع گفت: شرکت می ری چی کار؟؟ 
از خنگیش یکی کوبوندم تو پیشونیم و گفتم: اه بابا چقده خنگی تو. من که بهت گفتم شرکت کارمنداش رفتن مرخصی و فقط ماهان و کیا به خاطر پروژه موندن تهران و میرن شرکت و به کارها می رسن. خوب دست تنها از پس اون همه کار بر نمیان. ماهان دیشب زنگ زد بهم. بیچاره از خستگی داشت می مرد دور از جونش. منم دیدم چه کاریه که من بمونم اونجا بی کار و هر روز هر روز برم بازار خرید و برم دریا و زل بزنم به غروب و این کارا خوب میام اینجا به ماهان اینا کمک می کنم که هم زودتر تموم بشه هم این دوتا بیچاره این جور خسته نشن. 
پریسا یکم آروم گفت: آخی دلم براشون سوخت. ماهان و کیا تنهان؟؟؟ 
من: آره بیچاره ها. 
پریسا سریع گفت: آنا می خوای منم بیام کمک؟؟؟ من که تو خونه بیکارم این عیدی میام اونجا کارهاتون سبک تر بشه. 
ایول تو دلم کلی ذوق کردم. 
با ذوق و قدرشناس گفتم: جدی میای؟؟؟ اگه بیای که خیلی عالی میشه. 4 نفری کارها رو زود تموم میکنیم و شاید وقت اضافه هم بیاریم که تعطیلات بریم یه وری بگردیم. 
پریسا: ایول اینو هستم. پس من حاضر میشم میام شرکت. آدرس بده. 
سریع آدرس شرکت و دادم بهش. خیلی عالی میشد. با پریسا خیلی کارها سریعتر انجام میشد. پریسا هم کارش و خوب بلد بود. 
بی اختیار رو لبم لبخند نشست. 
یکم بعد تاکسی جلوی در شرکت نگه داشت. کرایه رو دادم و پیاده شدم. آسانسورم که بی ماهان بی خیال. از پله ها رفتم بالا. هر چند به هن هن افتادم اما می ارزید. 
جلوی در شرکت یکم نفس گرفتم و زنگ زدم. 
یکم طول کشید تا در باز بشه. 
یه جورایی اضطراب داشتم. در که کامل باز شد کیا رو دیدم. 
جلوی من ایستاده بود اما هنوز روشو برنگردونده بود. پشتش بهم بود و داشت با یکی که تو شرکت بود حرف می زد. 
بلند داد زد: همون جا رو میزه. 
اینو گفت و برگشت سمتم و با دیدن من جلوی در چشمهاش گرد و دهنش باز موند. 
از قیافه اش نیش من باز شد. با نیش باز سرمست گفتم: سلام خوبی؟؟؟ 
منتظر موندم که کیا عکس العملی غیر از بازی دهن و گشادی چشم از خودش نشون بده اما وقتی دیدم هنوزم هنگه و کاری نمیکنه بی خیال شدم و با یه با اجازه آروم از کنارش رد شدم و رفتم تو شرکت. 
صدای بلند ماهان از تو اتاقش بلند شد. 
ماهان: کی بود کیا؟؟؟ 
با لبخند برگشتم سمت کیا. زل زدم بهش ببینم چی میگه تو جواب ماهان اما این بچه انقده خنگ بود که هنوز تو شوک مونده بود. وای به خدا من نمی دونم این کیا با این آی کیوی زیر صفرش چه جوری دکتری گرفته. حتما" به زور پول و پارتی نمره آورده و قبول شده دیگه. 
ماهان دوباره پرسید کیه. کیا مثل منگلا دستهاشو تکون می داد وقتی دید نمی تونه چیزی بگه عصبی اخم کرد. یه نفس عمیق کشید و با صدایی که فقط من و خودش میشنیدیم گفت: آنا .... 
تا کیا اومد یه چی بگه دوباره صدای ماهان بلند شد که این بار با هر کلمه صداش نزدیکتر می شد. 
ماهان: کیا لال شدی ؟؟؟ چرا جواب نمی دی؟ ببینم سرتو بریدن جلوی در؟ کجا موندی ت..... 
ماهان حرف می زد و همون جور راه میومد به جلوی در اتاقش که رسید اول کیا رو دید و بعدش چشمش به من افتاد. 
ماهانم بدتر از کیا دهنش باز مونده بود از تعجب. با بهت آروم گفت: آنا .... 
براش یه لبخند دندونی زدم و با ذوق گفتم: سلام ... 
انقدر قیافه اش بامزه شده بود که دوست داشتم بلند بلند بخندم. قیافه اش درست شکل وقتی شده بود که 8 ساله ام بود و رفته بودیم شمال. از توی یه برکه یه قورباغه گرفته بودم. هر چقدر من از موش و سوسک بدم میومد و می ترسیدم ماهان به همون اندازه از قورباغه چندشش میشد. 
منم از تو برکه یه قورباغه گرفته ام و بی هوا بردم صاف جلو صورت ماهان نزدیک نوک بینیش. ماهان که سرش به کار خودش گرم بود اول چشمهاش چپ شد سمت نوک بینیش تا ببینه چی و من با این شور و هیجان دارم نشونش میدم. به محض اینکه چشمش به قورباغه افتاد همچین کپ کرد از ترس که زبونش بند اومد. چشمهاش گرد و گشاد شد و نفسش حبس. اگه نمی ترسید قورباغه بپره تو دهنش دهنشم 3 متر باز می کرد. 
اون موقع هم با بهت گفت: آنا ... 
ماهان: آنا تو .. تو اینجا .. 
ماهان تازه شده بود مثل کیا و زبونش بند اومده بود. اما کیا زبونش باز شده بود و حرف ماهان و ادامه داد. 
کیا: تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟ مگه تو نباید الان شمال باشی؟؟؟ پیش مامانت اینا؟ 
نیشمو باز تر کردم و شونه ای بالا انداختم و گفتم: خوب نیستم. اومدم تهران. گفتم دو تا مهندس با سرعت مورچه ای مثل شما عمرا" بتونن این پروژه رو تا تحویل برسونن بعد باید خسارت بدین و از حقوق من کم میشه. منم گفتم برا حقوق بیشتر هم که شده بیام اضافه کاری تا شرکت و ورشکست نکردین شما دوتا با این فس فس کار کردنتون. 
ماهان بهت زده گفت: یعنی اومدی به ما کمک کنی؟؟؟ 
کله تکون دادم که یعنی آره. 
ماهان: یعنی تعطیلات بی تعطیلات؟؟؟ 
ابرویی بالا انداختم و گفتم: بعدا" باید جبران کنی و کلی مرخصی بدی بهم. 
ماهان خوشحال سرشو تکون داد. با یه نگاه قدرشناس، خوشحال، همراه یه چیز عجیبه دیگه تو چشمهاش آروم گفت: آنا تو معرکه ای فوق العاده اییییییییییییییییییی .... 
دستهاشو مشت کرده بود و با ذوق تو هوا تکون می داد. پیدا بود که خیلی خوشحال شده. 
منم با لذت داشتم به این همه خوشحالیش نگاه می کردم. اولش که از تو اتاق اومد بیرون خیلی خسته به نظر میومد اماالان انگار دوپینگ کرده باشه کلی انرژی تو صورتش بود. 
یهو ماهان هیجانش فوران کرد و با ذوق تندی اومد سمتم و دستهاشو از هم باز کرد که بغلم کنه. 
از این حرکتش مات شه بود و با چشمهای گرد نگاش می کردم. 
همه عکس العملم تو یه هههه کوتاه خلاصه شد که بی اختیار از دهنم بیرون اومد. 
تا حالا نشده بود که این جوری بخواد بغلم کنه. معمولا" هر وقت بهش احتیاج داشتم بغلم می کرد هر وقت من احساس ترس می کردم اونم از سر ناچاری تا آرومم کنه اما این مدل بغل به خاطر هیجان و خوشحالی زیاد ماهان ..... 
با چشمهای گرد و متعجب به دستهای باز ماهان نگاه می کردم. اونقدر شوکه بودم که نمی تونستم یه قدم هم برم عقب. وای اگه بغلم کنه اونم جلوی کیا آبروم میره از خجالت آب می شم. هر چند از خدامه اما خیلی 3 میشه.
ماهان بهم رسید و خم شد که بغلم کنه که تو همون لحظه زنگ شرکت زده شد. انگار هر سه تاییمون خشک و مسخ شده بودیم که با صدای زنگ به خودمون اومدیم. 
کیا رفت سمت در تا درو باز کنه و ماهان صاف ایستاد و دستهاش و انداخت پایین. منم مبهوت فقط زل زدم تو چشمهاش. چشمهایی که حس می کردم یه دنیا حرف داره که بیشترشون تشکر و سپاس به خاطر حضورم بود. 
یه لبخند ملیح زدم. اصلا" توجهی به در و اینکه کی زنگ زد نداشتم. 
همه شور و هیجان ماهان جمع شد تو دستش و بالا اومد و لپمو با حرص و هیجان همچین کشید که یکمم دردم اومد. 
ماهان تو همون حالت سرخوش گفت: قربونت برم آنا که انقده ماهی و خانم. 
بعد یکم سرشو خم کرد و آروم گفت: نمی دونم چه جوری تشکر کنم که اومدی اگه بدونی چه ... 
-: اهم اهم ... 
حرف ماهان با صدای سرفه مصلحتی و همزمان دو نفر قطع شد. ای تو روح این دو نفر که نمی زارن ماهان درست و حسابی ازم تقدیر تشکر کنه. 
برگشتم و دیدم پریسا با یه ابروی بالا رفته داره چپ چپ بهم نگاه می کنه. 
انگار موقع دزدی مچمو گرفته ان یه لبخند زدم که ردیف دندونامو نشون داد و تو همون حال شونه بالا انداختم. 
ماهان: سلام پریسا چه طوری؟؟؟ چه عجب شما کجا اینجا کجا؟؟ روشن کردین با قدمتون شرکتمون و. 
با سر به پریسا اشاره کردم و گفتم: نیرو کمکی مضاعف براتون آوردم که زیاد از خودتون کار نکشید. 
یعنی بگم این دوتا پسر اون روز بال در آوردن دروغ نگفتم. همچین خوشحال شده بودن همچین انرژی گرفته بودن که نگو. 
چهار تایی رفتیم و یه کله تا 8 شب رو پروژه و نقشه ها و ... کار کردیم. این وسط هم تغذیه میشدیم. چایی و قهوه و شیرینی و آب میوه و .... 
یه کله کار کردیم تا ساعت 8 شب. خیلی پیشرفت داشتیم. ماهان و کیا که انقدر خوشحال بودن که یه لحظه لبخند از رو لبشون کنار نمی رفت. ماهانم انقدر شارژ شده بود که مدام شوخی می کرد و ماها رو می خندوند. 
ساعت 8 ماهان گفت: بچه ها دست همه اتون درد نکنه برای امشب کافیه دیگه. 
سرمو از تو کامپیوتر بیرون آوردم. یه نگاه به ماهان کردم. دستهاشو تو هم قفل کرده بود و برده بود بالا سرشو خودشو می کشید. 
پریسا هم داشت گردنشو می مالید بس که خم شده بود رو میز گردنش گرفته بود. کیا هم کنار پریسا نشسته بود. 
کیا: آخیش ... امروز چقدر خوب بود اگه من و ماهان تنهایی بودیم این کارها تو 4 روز انجام میشد. دست خانمها درد نکنه. 
البته فکر کنم پریسا رو تنهایی جمع بست چون خیره شده بود به پریسا و اصلا" منو حساب نمی کرد. پریسا هم یه لبخند ملیح زد براش که کیا هم جواب لبخندش و داد. 
از این تیک و تاکشون پوفی کردم. انگاری من و ماهان سر خر بودیم اینجا. لیوان شربتم و از رو میز برداشتم و دو قلوپ ازش خوردم. گذاشتمش رو میز و سرمو بلند کردم. 
من: ماهان میای اینجا لطفا" بیا این نقشه ها رو ببین اگه اوکیه سیوش کنم. 
ماهان سری تکون داد و اومد کنارم. خم شد و یه دستش و گذاشت رو میز و یه دستشم گذاشت پشت صندلیم. سرشو آورد جلو و به مونیتور خیره شد وگفت: خوب بگو. 
شروع کردم به توضیح دادن اما اصلا" تمرکز نداشتم. کاش ماهان می نشست رو صندلی کنارم این جور که خم شده بود و بازوش می خورد به کتفم ... یه جورایی دست پاچه ام می کرد. نفسهاشو که کنار گوشم می شنیدم و گرمای بدنشو حس می کردم رشته کلام از دستم در می رفت و اصلا" نمی فهمیدم چی دارم میگم. 
انقدر که هی کلمه ها و جاها رو اشتباه گفتم کلافه شدم.
عصبی صورتمو چرخوندم سمت ماهان و زل زدم بهش و با یه اخم گفتم: ماهان میشه لطف کنی و درست و حسابی بشینی این بغل که من بتونم توضیح بدم؟ تمرکزمو بهم می زنی. 
ماهان با حرفم برگشت و با تعجب به من نگاه کرد. تو چشمهاش یه چیزی بود یه خوشی شایدم شیطنت. بی تربیت الان داره تو دلش مسخره ام میکنه که انقده خوشنوده. 
ماهان بی حرف زل زد تو چشمهام. یه لبخند خیلی محو رو لبش بود. فاصله ی صورتامون خیلی از هم کم بود یه جورایی انگار سرش رو کتفم بوده باشه به همون نزدیکی بود. 
نگاهش یه جوری بود که نفسمو بد آورد. نفس حبس شده تو عمق چشمهاش نگاه می کردم دلمم نمیومد چشم ازش بردارم. 
نگاه ماهان خیلی نرم مثل یه نوازش از چشمهام جدا شد و چرخید تو صورتم. پیشونیم ... چشمهام .. گونه ام ... لبهام .. چونه ام و در آخر نگاهش جدا شد و رفت رو زمین. یه سر ریز تکون داد و بی حرف تو همون حالت دست دراز کرد و یه صندلی گرفت کشید و نشست روش. 
صورتمو برگردوندم سمت مونیتور. چشمهامو بستم و نفس حبس شده امو ول کردم. سعی کردم تمرکز کنم و دوباره شروع کردم به توضیح دادن. از اون ور همه حواسم جمع ماهان بود که از صورتش و عکس العملهاش بفهمم نظرش چیه. 
ماهان دستشو جلو آورد و یه قسمت از نقشه رو نشون داد و گفت: اینجا چه طور؟ 
اومدم اون قسمت و توضیح بدم که چشمم رفت سمت دست ماهان که از مونیتور جدا شد و رفت سمت میز و پیچید دور لیوان شربت من. 
بی حواس توضیح می دادم و با کنجکاوی به ماهان که لیوان شربتم تو دستش بود نگاه می کردم. می خواستم ببینم با شربت من چی کار داره. 
دست ماهان همراه لیوان از رو میز جدا شد و بالا اومد و رفت سمت صورتش و نگاه منم با اون دهن باز مونده ام همراه لیوان چرخید و رفت سمت ماهان. 
ماهان اما چشمش به مونیتور بود وبا دقت به نقشه نگاه می کرد. یکم اخم کرده بود انگار داشت تمرکز می کرد که همه نکته ها رو بگیره. تو همون حالت لیوان رفت سمت لبهاش و چشمهای من گرد و گشاد. 
جلوی چشمهای مبهوت من ماهان لیوان و به لبش برد و تا آخر شربتمو سر کشید. 
از زور تعجب نمی تونستم آب دهنمو قورت بدم. دوباره به چشمهای ماهان نگاه کردم. انگار هیچ چیزی غیر نقشه ی جلوش و نمی دید. 
خنده ام گرفت. لبهام و جمع کردم تو دهنم. به زور جلوی خنده امو گرفتم که نزنم زیر خنده و هیچی نگم. 
وای اگه ماهان می فهمید. 
نگاهم رفت دوباره به لیوانی که خیلی آروم پایین اومد و نشست رو میز. 
وای لیوان و باش جای لبهای رژ زده ام رو لبه لیوان مونده بود. درست همون جایی که ماهان ازش سر کشید. 
یه نفس عمیق کشیدم تا خنده امو قورت بدم. 
الان یه جورایی ما همو بوسیدیم. 
اگه ماهان حواسش بود ... اگه می فهمید که از لیوان من شربت خورده اونم چه جوری از لیوانی که جای رژ داشت روش ... وای خدا سوژه بود برای یه سال تموم. دیدن قیافه جمع شده ماهان دیدن داشت. 
اما نمی خواستم بهش بگم. گناه داشت. خسته بود و تازه یکم آروم شده بود و امیدوار که کارها خوب انجام میشه. اگه بهش بگم تا دو ساعت می خواد عوق بزنه بی تربیت. خوب بچه ام حساسه. دهنی نمی خوره. خدا هم خوب گذاشت تو کاسه اش. 
هنوز داشتم زیر زیرکی به ماهان نگاه می کردم و نخودی می خندیدم که صورتش چرخید و نگاهمو غافلگیر کرد. یه ابروش رفت بالا و گفت: حواست کجاست؟؟؟ به چی داری می خندی؟؟؟ 
سریع صاف نشستم و گفتم: هیچی ... 
دوباره به نقشه نگاه کردم و شروع کردم به توضیح دادن و به نگاه های مشکوک ماهانم توجه نکردم. 
حالا من و ماهان داشتیم کار می کردیم. پریسا و کیا به خودشون استراحت داده بودن و دل و قلوه می گرفتن و پریسا هم بلند بلند می خندید. 
اون وسط انقده دوست داشتم برم ببینم کیا چی میگه؟؟؟؟ 
آخه جلوی من خیلی ساکت و آروم بود اما انگاری فقط جلوی من این بچه سر به زیر بود شایدم جلوی همه سر به زیر بود به ماهان و پریسا که می رسید زبونش وا میشد و نطقش میومد. 
بعد نیم ساعت کارهامون تموم شد و بلند شدیم که بریم خونه هامون. 
بعد نیم ساعت کارهامون تموم شد و بلند شدیم که بریم خونه هامون. 
کیا: میگم چه طوره شام بریم بیرون. 
وای نه ... داشتم از خستگی هلاک میشدم. از صبح تو ماشین بودم و بعدشم که یه کله تو شرکت رو صندلی نشسته بودم. بند بند وجودم داشت از هم باز می شد. 
ناله وار به ماهان نگاه کردم. فکر کنم قیافه ام خیلی داغون بود که ماهان یه دستی به شونه کیا زد و گفت: کیا جان باشه برای یه روز دیگه. روز اول کار خانمها بوده و حتما" خیلی خسته شدن. بزار برن خونه استراحت کنن. 
با یه لبخند سپاسگذار نگاش کردم که تو جوابم یه لبخند قشنگ زد که دلم غنج رفت. 
چهار تایی سوار آسانسور شدیم. من چسبیده بودم به ماهان. 
ماهان آروم گفت: آنا نمی دونی چقدر ازت ممنونم که اومدی. 
برگشتم و به چشمهاش نگاه کردم. نیشمو باز کردم و گفتم: ممنون نباش خودم خواستم بیام ربطی به تو نداشت. 
ماهان یه ابروش و انداخت بالا و شیطون گفت: یعنی خودت خواستی تعطیلات و دریا و مامانت اینا و کلی خواب و فیلم دیدن و بی خیال شی و بیای تهران که الان شبیه شهر ارواحه و تو این روزها که همه دارن خوش می گذرونن بشینی پشت کامپیوتر. 
دماغمو براش چین دادم و شکلک در آوردم. 
ماهان یه خنده ای کرد و یه دونه با انگشتش زد رو بینیمو گفت: نکن این جور خانمی صورتت چپر چلاق میشه. 
دوباره خندید و منم از خنده اش خنده ام گرفتم. 
از پسرا خداحافظی کردیم و با ماشین پریسا رفتیم خونه. پریسا یه ساک برا خودش آورده بود که توش وسایلشو ریخته بود. تو خونه از خستگی به نوبت رفتیم دوش گرفتیم و زنگ زدیم برامون شام آوردن و خوردیم و یکمم حرف زدیم و رفتیم بگیریم بخوابیم. 
ساعت 11 بود و داشتم آماده می شدم بخوابم که موبایلم زنگ زد. 
موبایل تو اتاقم بود و من مسواک به دهن و با دهن کفی تو دستشویی. 
صدای جیغ پریسا از تو اتاق اومد: آنا .. آنا کجایی موبایلت. بیا بگیرش ماهانه. 
تا گفت ماهانه یه تف کردم و همون جور کف به دهن دوییدم تو اتاق. پریدم رو تخت و با اون یکی دستم که خالی بود موبایل و برداشتم. یه دستم هنوز مسواک بود. 
من: بله شلام. 
چون دهنم کفی بود یه مدلی حرف می زدم که کفا نریزه بیرون. 
ماهان: شلام نه سلام ... خوبی آنا ... چیزی شده ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12264')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.