مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان هیچکی مثل تو نبود

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هیچکی مثل تو نبود

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#41
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۷ عصر
زنم. در یکی از کلاسها باز شد. بچه ها اومدن بیرون و بعدم ماهان. ماهان .... تصمیمم و گرفتم. قدمهامو تند کردمو خودمو رسوندم بهش. صداش کردم. من: دکتر مفتون. سریع برگشت. تعجب کرده بود. آخه معمولا" اون میومد سراغم من تو دانشگاه زیاد تحویلش نمی گرفتم. صبر کرد بچه ها برن و یکم خلوت بشه. اومد سمتم و گفت: جانم. از جانم گفتنش حس خوبی بهم دست داد. ولی به روی خودم نیاوردم. یه نفس عمیق کشیدم و با عظم راسخ گفتم: الان کاری داری؟؟؟ یه اخم ریزی کرد و گفت: نه بیکارم چه طور؟ من: میشه با من یه جایی بیای؟؟؟ متعجب ابروهاشو برد بالا. چند وقتی میشد که باهاش جایی نمی رفتم. هنوزم سعی می کردم باهاش تنها نباشم. مخصوصا" بعد اون بوسه و فراموشی مزخرفش. ماهان: من در خدمتم. سر تکون دادم و بی حرف راه افتادم. اونم باهام هم قدم شد. رفتیم تو پارکینگ. من: ماشینتو کجا پارک کردی؟؟؟ گیج ماشینشو نشون داد. با ریموت درش و باز کرد و رفتیم سوار شدیم. حرکت کرد و یکم که رفتیم گفت: خوب آنا خانمی کجا بریم؟؟؟ دلم برای آنا خانمی گفتنش تنگ شده بود. آروم گفتم: خونه. ماهان: می خواستی تا خونه باهات بیام؟؟؟ مگه کار نداشتی؟؟؟ من: خونه شما نه. خونه ما. وحشت زده و در عین حال امیدوار به در چشم دوختم. در آروم باز شد. باز .. باز .. بازتر .. تا انتها ... قامت بلند ماهان تو چارچوب در نمایان شد. با دیدنش بغضی که سعی داشتم قورتش بدم ترکید. چشمهام خیس شد و بارید. با هق هق خندیدم با هق هق نگاش کردم. ماهان برگشته بود. ماهان منو فراموش نکرده بود... از یاد نبرده بود... تو یه لحظه با یه حرکت دستهامو به زمین فشار دادم و از زمین کنده شدم. دوییدم سمت ماهان و بی فکر خودم و پرت کردم تو بغلش. دستهام و مثل زنجیر حلقه کردم دور کمرش و سرم و محکم چسبوندم رو سینه اش. از فشار ضربه برخوردم بهش یه تکونی خورد. اما عقب نرفت. کنار نکشید. محکم تو جاش ایستاده بود. همچین بهش چسیبدم که انگار می خواستم جزئی از وجود اون بشم. انگار نمی خواستم تا ابد ازش جدا بشم. با بغض و هق هق فقط گفتم: تو برگشتی .. تو برگشتی .... دستهای ماهان پیچید دور کتفم و منو به خودش فشار داد. آروم موهام و ناز کرد و بوسه های نرم رو موهام نشوند. با روح بخش ترین صدا گفت: عزیزم گریه نکن. هق هق نکن. من هیچ وقت تنهات نمی زارم. هیچ وقت فراموشت نمی کنم. من همیشه برای تو هستم. هر وقت که تو بخوای. هر وقت که صدام کنی. نمی دونم من خیال می کردم یا واقعا" صداش بغض دار بود. هر چی که بود بد به دلم نشسته بود و آرومم کرده بود. نوازشهاش .... بوسه های رو موهام .... صدای ضربان قلبش که تو گوشم می پیچید .... همه و همه برام مثل یه مرحم بود. مرحمی که باعث شد تو یه ثانیه همه اون چند ساعت درد و تنهایی و فراموش کنم. همه ترسهام و از یاد ببرم. حتی حاضر بودم باز هم تو اون اتاق تنها با در قفل شده بمونم به شرطی که بدونم بازم آخرش ماهان میاد و من می تونم همین جوری بچسبم بهش و بغلش کنم و عطر تنش و به ریه هام بکشم. اکسیژن می خواستم چی کار وقتی می تونستم ریه هامو با عطر تن ماهان پر کنم ... وقتی هرم نفسهای ماهان رو موهام بود. وقتی خوب آروم شدم. وقتی هق هقم تموم شد. آروم از تو بغلش اومدم بیرون. حلقه دست ماهان از دور کتفم باز شد و نوازش گر اومد سمت بازوم و گرفتشون. یه فشار کوچیک به بازوم داد و آروم گفت: به من نگاه کن آنا ... آروم چشمهام و بالا آوردم و تو چشمهاش خیره شدم. یه لبخند ملیح و قشنگ بهم زد. یکم خم شد تا هم قد من بشه. یه اخم ریز کرد. دستهاشو از بازوم جدا کرد و گذاشت دو طرف صورتم. با شصتش اشکهای چشم و گونه امو پاک کرد. ماهان: چشمهاتو اشکی نبینم آنا خانمی. تو فقط باید بخندی ... فقط خنده به صورت قشنگت میاد. دردها و غم ها و گریه هاتو بده به من ... ماهان به خاطر تو همه رو تحمل میکنه. حرفهاش ضربان قلبم و بالا برد. گونه هام رنگ گرفت. صاف ایستاد. آروم سرشو آورد جلو و عمیق و نرم رو موهام و بوسید. یه بوسه .. یه بوسه زیبا .. بوسه ی جادویی که باعث شد یه حس خیلی قشنگی، از نقطه تماس لبهاش رو موهام وارد سرم بشه و در امتداد بدنم حرکت کنه و کل وجودمو بگیره. یه بوسه به گرمای آفتاب داغ تابستون. همراه با حس شیرین آرامش. ماهان لبهاش و از رو موهام جدا کرد و آروم یه دست نوازشگر به سرم کشید. یه قدم رفت عقب و شاد گفت: خوب آنا خانمی شجاع و نترس من بدو برو لباساتو بپوش بریم خونه که مامان با یه شام خوشمزه منتظرمونه. هر چند جاش بود که به خاطر شجاعتت شام ببرمت بیرون. اما مامان و که می شناسی. 10 بار زنگ زده گفته فسنجون درست کردم بیاید خونه. الان منتظره ما بریم فسنجونایی که برای یه لشکر آدم درست کرده رو دو نفری تموم کنیم. خندیدم. راست میگه خاله همیشه کلی غذا درست میکنه و انتظار داره 4 نفری همه رو تا ته بخوریم. سریع برگشتم و مانتومو تنم کردم و مقنعه امو سرم و کیفمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون. ماهان وسط حال ایستاده بود. تا پامو گذاشتم بیرون حس کردم رفتم تو یه خونه آتیش گرفته. همچین کل خونه رو دود برداشته بود که هیچ جایی رو نمی دیدم. چند تا سرفه کردم. با دست دودای جلوی چشممو فرستادم کنار. با چشمهایی که به خاطر دود می سوخت و اشک میومد گفتم: اینجا چه خبره؟ خونه رو آتیش زدی؟ ماهان نیششو باز کرد و شرمنده گفت: ببخشید. الان همه چیزو تمیز می کنم. اینو گفت و خم شد رو میز. چشمم به کاسه رو میز افتاد. یه کاسه پر فیلتر سیگار. این همه سیگار و کی کشیده بود؟؟؟؟ اونم تو خونه ما. با تعجب گفتم: کی اینجا سیگار کشید؟ ماهان شرمنده گفت: من ... با تعجب به ماهان و اون همه ته سیگار نگاه کردم. ماهان تنهایی همه اینا رو کشیده بود؟ اصلا" کی وقت کرد که همه اینا رو بکشه ؟؟؟؟ نهههههههههههه ..................... ناباور به ماهان نگاه کردم. من: ماهان ..... رو میز خم شده بود و داشت با دستمال تمیزش می کرد. با شنیدن اسمش تو همون حالت سرش و بلند کرد وبه من نگاه کرد. من: ماهان تو کی برگشتی خونه؟؟؟؟ تو چشمهام نگاه کرد و گفت: اصلا" نرفتم. بهت زده نگاش کردم. نرفته ؟؟؟ نرفته؟؟؟ اما من خودم صدای در و شنیدم. خودم شنیدم که رفته .... نه ..... من صدای در هال و شنیدم صدای در حیاط و نشنیدم. یعنی تو تمام این مدت اینجا نشسته بود و سیگار می کشید؟؟؟ با ابروهای بالا رفته گفتم: ماهان تو... تو .... یه لبخند خجول زد و گفت: خوب استرس من کمتر از تو نبود. در ضمن من باید یه جوری جلوی خودمو می گرفتم که به التماسها و جیغ و گریه تو توجه نمی کردم. خیلی سخت بود. می خواستم همون اول برگردم و در و برات باز کنم. به زور تونستم این 3 ساعت دووم بیارم. دلم غنج رفت براش. دوست داشتم دوباره بپرم بغلش کم اما نمی شد. به یه خنده سر خوش بسنده کردم که ماهانم با یه خنده جوابمو داد. خونه رو از آثار سیگار پاک کردیم و زدیم بیرون. رفتیم خونه ماهان اینا. تا وارد اتاقم شدم پریسا زنگ زد. جوابش و دادم. صدای پر هیجانش تو گوشی پیچید. پریسا: جیغغغغغغغغغغغغغغغ ..................... بی شعور زنگ می زنه جیغ میکشه. قیافه ام شده بود مثل این جغده تو چوبین که در حال چرت زدن یه اتفاقی می افتاد و جغده با چشمهای گشاد شده پرت می شد پایین از رو درخت و می گفت: یه اتفاق مهم. پریسا: آنااااااااااااا ... دارن میان ... می خوان بیان .. فردا میان ... به سلامتی پریسا دیوانه شده بود رفته بود. خونسرد گفتم: پریسا جان کی ؟ چی ؟ کجا؟ داره میاد؟؟؟؟پریسا با همون هیجانش گفت: آنا دیوونه کیا داره میاد با خانواده اش امروز فرخنده جون زنگ زد به مامانم و برای فردا شب قرار گذاشتن. آنا .. آنا ... باورم نمیشه دارم از خوشحالی می میرم. بدجنس خندیدم و گفتم: بایدم بمیری. تو خوابم فکر نمی کردی بتونی یه پسر به خوبی کیا پیدا کنی. اینا همه اش از صدقه سری منه. پریسا: گمشو آنا میام می کشمتا .... بلند بلند خندیدم. یه یه ربع با پریسا حرف زدم. خیلی هیجان زده بود و همین باعث شده بود بیشتر از همیشه پر چونگی کنه. اصرار اصرار که تو فردا بیا اینجا تو مجلس باش. آخه من نمی دونم من سر پیازم ته پیازم بدنه اشم چیشم؟ هر چی پریسا خودش و کشت من گفتم نه نمیشه. آخه واقعا" معنی نداشت که من تو مجلس خواستگاریش باشم. بعد کلی دلیل و برهان آوردن و اینا بالاخره رضایت داد و قطع کرد. لباسمو عوض کردمو رفتم پایین رفتم تو آشپزخونه. عمو حمید کله کرده بود تو یخچال و اصلا" متوجه اومدن من نشد. در یخچال و بست و برگشت سمتم. با دیدن من لبخند زد. چشمهاش برق می زد. پیدا بود که یه کگارهایی داشت صورت می داد. ابروهامو انداختم بالا و همراه یه لبخند کنجکاو پرسیدم: عمو جون چی کار داشتین می کردین که انقده خوشحالین؟؟؟ عمو خندید و دستش و بالا آورد. تو دستش یه یخمک قرمز بود. خوشحال برام ابرو انداخت بالا و گفت: پیداش کردم. همین یکی مونده بود. هر چی من هر روز می خرم از دست این ماهان هیچیش نمی مونه. خندیدم. عمو و ماهان جفتشون عاشق یخمک بودن. یعنی دست خودشون بود و خاله دعواشون نمی کرد به جای غذا هم یکی یه یخمک دستشون می گرفتن. همیشه هم سرش دعوا داشتن. هر کدوم سعی می کرد زودتر خودشو به یخمکا برسونه که بیشتر نصیبش بشه. عمو یخمک و از وسط نصف کرد و نصفش و داد بهم. عمو: بیا دخترم بیا بخور جیگرت حال بیاد. با خنده گفتم: خودتون بخورید مرسی. عمو یه سری تکون داد و یخمک و گذاشت تو دستمو گفت: زود باش بخور ماهان بیاد ببینه می قاپه ها. اینو گفت و خودش زودتر یخمک و کرد تو دهنش. این یکیو راست می گفت. ماهان میومد و اینا رو دستمون می دید واویلا میشد. منم سریع یخمک و بردم تو دهنم. عمو با لذت یخمک می خورد. یخمک خورون از آشپزخونه رفت بیرون. جلوی در آشپزخونه شکم به شکم ماهان شد. سریع از بغلش جیم زد و رفت. ماهان با چشمهای گرد چرخید و به رفتن عمو نگاه کرد. دستش بالا بود و عمو رو نشون می داد. ماهان: بابا داشت یخمک می خورد؟؟؟؟ برگشت سمت من که دوباره بپرسه که تو دستم یخمک و دید. یه اخمی کرد و گفت: تنها تنها یخمک می خورید؟؟؟ پس من چی؟؟؟ اومد بره سمت یخچال که گفتم: تموم شد. با تعجب برگشت سمتم و ناراحت گفت: چی تموم شد؟ من: یخمکا تموم شد این آخریش بود. اخم کرد و گفت: ولی من یخمک می خوام. دوباره نگاهش رفت به سمت یخمک تو دستم. یه لبخند گشاد زد و گفت: آنا جوووووووون یخمکتو میدی به من؟؟؟ خواهش می کنم. اخم کردم و یه چشم غره بهش رفتم. دستمو کشیدم عقب و گفتم: نه که نمی دم مگه خودم دهن ندارم بخورمش. اینو گفتم و یخمک و گذاشتم تو دهنم. رومو برگردوندم که برم. تو یه لحظه یخمک از بین دندونام جدا شد. گیج و منگ برگشتم ببینم کجا رفت؟ کجا افتاد؟؟؟ سرمو چرخوندم و نگام افتاد به نیش باز ماهان و دستش. یخمک من تو دستش بود. با اخم نگاش کردم و گفتم: یخمکمو چرا گرفتی بده ببینم. دندوناش و بهم نشون داد و ابروشو چند بار انداخت بالا. آی لجم گرفت ... آی لجم گرفت .. دست دراز کردم یخمکمو بگیرم. قبل از اینکه دستم بهش برسه بردش بالا و کرد تو دهنش جیغم در اومد. خیز برداشتم سمتش و قبل از اینکه بتونه به خودش بجنبه یخمکو کشیدم بیرون و دوییدم سمت در. اما ماهان زرنگتر و سریعتر بود از پشت کمرمو گرفت و نگهم داشت. یعنی من مونده بودم یکی این جوری ما دوتا رو ببینه چه فکری می کنه. من از کمر خم شده بودم و بالا تنه امو تا جایی که قدرت داشتم به سمت جلو کشیده بودم و دستهامم دراز به سمت جلو در دور ترین نقطه از بدنم نگهش داشته بودم. ماهانم از کمر خم شده بود و دستهاشو حلقه کرده بود دور کمر منو و تقریبا" صورتش یه وری چسبیده بود به کمرم. سعی کردم خودمو از چنگش خلاص کنم اما نمیشد. گوریل خیلی زورش زیاد بود. ماهان: بدش به من آنا ... با حرص اما صدای پایینی که عمو اینا رو متوجه ما نکنه گفتم: عمرا" مگه خودم چمه که بدمش تو بخوری؟ ولم کن ماهان بزار برم. ماهان: عمرا" ولت کنم بدش به من. از حرصم گفتم: اینو می خوای؟؟؟ یخمک و آوردم بالا و نشونش دادم. بعد سریع بردمش تو دهنمو همچین چلوندمش که یخمکا برن تو حلقم. اما چون یخ بود یه ذره بیشتر نرفت تو دهنم. مجبوری زبونمو در آوردم و شروع کردم تا هر جا میشد مثل بستنی لیسش زدم. مثل مار زبونمو فرو کرده بودم تو این پلاستیک باریک یخمک و به زور می خواستم بخورمش. یهو همچین کشیده شدم عقب که تعادل بی تعادل. پرت شدم و اشهدمو خوندم. چون پام سر خورد رو سرامیک و تقریبا" کله پا شدم. حالا اون وسط داشتم فکر می کردم چقدر ضایعست من مثل این فیلما از پشت نقش زمین بشم و پاهام پرت شه بالا. از ترس زمین خوردن چشمهامو بستم. بدبختی زبونم تو این یخمکه گیر کرده بود و یخمکه چسبیده بود به زبونم. دستهامم مثل بال هلیکوپتر تو هوا تکون می خورد که شاید خودمو بند کنم به یه جایی. بین آسمون و زمین بودم و هر لحظه منتظر که با کمر کوبیده شم زمین که یه دستی پیچید دور کمرمو تو هوا نگهم داشت. با ذوق از اینکه نجات پیدا کردم چشمهامو باز کردم. رو به روم دوتا چشم قهوه ای روشن شیطون بود. چشمهاش همراه با لبهاش بهم می خندیدن. محو نگاه شیطونش شدم. ماهان یه چشمکی زد و دستش و دراز کرد و یخمک چسبیده به زبونمو همچین کشید که حس کردم زبونمم باهاش کش اومد اما بعد یکم جدا شد. جیغم بلند شد. حس می کردم زبونم دیگه تو دهنم جا نمیشه بس که کش اومده. ماهان پیروزمندانه یه نیشی برام باز کرد و همزمان با صاف شدن خودش با دستش به کمرم فشار آورد و منم با خودش صاف کرد. جلوی چشمهای از حدقه در اومده من یخمکمو گذاشت تو دهنش و با لذت شروع کرد به خوردن. لب ورچیدم. زیر لبی گفتم: کوفتت شه یخمک من بود. اما دیگه حس و حال دعوا و بکش بکش نداشتم. چشمم به یخمکم بود که این افعی پلید نصفشو خورده بود. یاد حرف ماهان افتادم. (( من از دهنی بدم میاد ))) با چشمهای گرد به ماهان نگاه کردم. این پسره که انقدر حساس بود. قاشق دهنیمو گذاشتم تو غذاش قهر کرد رفت پس چه جوری الان داره یخمک منو می خوره؟؟؟ با بهت گفتم: ماهان .. تو از دهنی بدت نمیومد؟؟؟؟ ماهان یه نگاهی بهم کرد و گفت: دهنی داریم تا دهنی. فکم افتاد. دهنی با دهنی چه فرقی می کنه. تازه این یخمکه دیگه دهنی تنها نبود. تفی و حلقی و هر چی بگی بوده. تا من بخوام فکر کنم و ببینم چی به چیه ماهان یخمکه امو تموم کرد. حتی یه قطره اشم نزاشت حروم بشه. خوشحال و سرمست از اینکه یخمکم و خورده پوسته خالی یخمک و تو دستش تکون داد و اومد که بره بندازتش تو سطل آشغال. از کنارم که رد میشد دستش و کشید رو گونه امو گفت: مرسی..... آی حال میداد دستش و گاز بگیرم. بچه پررو به زور یخمکم و گرفته تازه رو دار تشکرم میکنه. یه چشم غره به ماهان رفتم و از آشپزخونه اومدم بیرون. خاله داشت با تلفن حرف می زد منو که دیدی بهم اشاره کرد برم سمتش. رفتم پیش خاله. خاله: آره .. به سلامتی ... خوبه پس .. آره آنا هم اینجاست ... گوشی .... خاله حرفش و تموم کرد و تلفن و به سمت من گرفت. بی تفاوت به تلفن نگاه کردمو گفتم: خاله کیه؟؟؟ خاله لبخندی زد و گفت: بیا بگیر مامانته. با ذوق خندیدم و تلفن و از دست خاله قاپیدم. من: سلام مامان گلم خوبی؟؟؟ مامان: سلام عزیزم مرسی. تو خوبی؟؟؟ چی کار می کنی؟ خوش می گذره؟ صدای مامان و که شنیدم تازه یادم افتاد چقدر دلم براشون تنگ شده . بیشتر از یه ماه میشد که ندیده بودمشون. دلتنگ گفتم: شما که نباشید هیچی اون جوری که باید نیست. مامان مهربون گفت: نگو عزیزم .... دلم گرفت. مامانمو می خواستم. با اینکه وقتی بود جیغ جیغش زیاد بود، گیراش زیاد بود ... یه وقتهایی با نصیحتاش رو اعصاب بود اما بود. کنارم بود. هر وقت ناراحت بودم یکم باهاش کل کل می کردم حالم جا میومد. دلم که می گرفت محبت مامان و بابا رو نسبت به هم که می دیدم بی خودکی خوشحال میشدم و دلم گرم میشد. با بغض گفتم: مامان ..... مامان: جان مامان .... گوشی و به گوشم چسبوندم و رومو برگردوندم. چشمم خورد به ماهان خم شده بود رو میز وسط حال و دست دراز کرد و یه سیب از تو میوه خوری رو میز برداشت. بلند شد و یه گاز محکم بهش زد. هنوزم هیچی از اون شب یادش نمیومد. دلم بیشتر گرفت. من: مامان .... کی بر می گردین؟؟؟ مامان: دوست داری بیایم؟ خسته شدی؟ دلت برای خونه تنگ شده؟ فقط گفتم: اوهوم .... مامان با خنده گفت: دلت برای جیغ کشیدنام تنگ شده؟ بازم گفتم: اوهوم.... مامان: دوست داری برگردم و مدام مجبورت کنم مثل یه خانم رفتار کنی؟؟؟؟ دیگه اشکم داشت در میومد. با بغض گفتم: شما برگرد خواستی با چوب انار فلکم کن نامردم چیزی بگم. فقط بریم خونه خودمون با هم باشیم. من و شما و بابا. سه تایی با هم. قول میدم دیگه سر خر نشم تو آشپزخونه و مزاحم خلوتتون نشم. فقط باشین.. کنار من... همون کافیه.... خواستین یه بچه دیگه هم بیارین. خودم بزرگش می کنم. مامان بلند خندید و سرخوش گفت: میایم ... میایم آنا جان ... کار بابات اینجا تموم شده ... فردا بر می گردیم .. فردا شب می تونی تو اتاق خودت بخوابی .. تو خونه خودت .... اونقدر ذوق زده شده بودم که زمان و مکان یادم رفت. با ذوق همچین جیغ کشیدم که ماهان سکته ای سیبش از دستش افتاد. خوشحال تو گوشی گفتم: قربونت برم مامان گلم. آنا فداتون بشه. من چه جوری تا فردا صبر کنم. وای مامان مرسیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــی بهترین خبری بود که می تونستین بدین بهم... مامان گلم دوست دارم دوست دارم... صدای خنده مامان تو گوشی پیچید. بعد یکم قربون صدقه رفتن تلفن و قطع کردم. ماهان خم شد و سیبش و از رو زمین برداشت. بهم یه چشم غره رفت و گفت: چته یهو ولومت میره رو 100 سکته ام دادی. با ذوق گفتم: مامانم اینا دارن میان. دارن بر می گردن. دارم میرم خونه امون. دارم میرم ... ماهان وا رفت. به وضوح حس می کردم که شوکه شده. دستش همراه با سیب توش که از آرنج به سمت بالا خم کرده بود آروم آروم اومد پایین و افتاد کنارش. سیب سرخ از بین انگشتاش سر خورد و افتاد زمین و قل خورد و رفت یه گوشه. ماهان با دهن باز ناباور گفت: داری میری؟ کجا؟ بی توجه به حال عجیبش گفتم: میرم خونه امون. دیگه می تونی تنهایی خودتو برای مامانت لوس کنی. دیگه از شرم خلاص میشی دیگه مجبور نیستی مدام حواست بهم باشه که یه وقت امانت خاله ات یه بلایی سرش نیاد. وای خدا جون میرم خونه امون. آقا ماهان خلاص شدی از دستم. راننده آژانس بودن دیگه تعطیله. با ذوق از کنار ماهان شوکه رد شدم و رفتم سمت اتاقم. باید از همین امشب وسایلمو جمع می کردم. یه یه ساعتی مشغول بودم که خاله صدام کرد برم برای شام. من و ماهان هر دو عاشق فسنجون بودیم و همیشه سرش با هم دعوا می کردیم. اما امشب ماهان حالش عجیب بود. یکم غذا کشیده بود و به جای اینکه بخوره باهاش بازی می کرد. من روبه روش نشسته بودم. بین غذا خوردن با لذتم چشمم بهش می افتاد. خاله بهم اشاره کرد که: ماهان چشه؟ ولی منم بی خبر بودم. شونه بالا انداختم و با اشاره گفتم: نمی دونم.... عمو سمت راست ماهان نشسته بود. لیوان نوشابه اشو برداشت و یکم ازش خورد و گذاشت رو میز کنار دست ماهان. دستش و رو دست ماهان گذاشت و گفت: پسر چته؟ کشتیهات غرق شده؟ کارها تو شرکت خوبه؟ ماهان انگار از خواب پریده باشه. یه نگاه به همه امون کرد و گفت: نه چیزی نیست. همه چی مرتبه. عمو: پس چرا غذاتو نمی خوری؟ ماهان یه نگاه به بشقاب دست نخورده اش کرد و آروم گفت: سیرم .. گشنم نیست ... با همون نگاه مات دست دراز کرد و لیوان نوشابه رو برداشت و سر کشید. اما لیوان اشتباه و برداشته بود. لیوان عمو بود. عمو با بدجنسی گفت: آره پیداست که همه چی خوبه. برای همینم از لیوان من نوشابه می خوری؟ تا عمو اینو گفت یهو ماهان همچین به سرفه افتاد که فکر کردم الانه که خفه بشه. تندی لیوان و رو میز گذاشت و 6 تا دستمال کاغذی با هم از تو جعبه ی رو میز برداشت و مثل منگلا زبونش و یه متر درآورد و هی دستمال و می کشید به زبونش و پاکش می کرد. که مثلا" آثار نوشابه پاک بشه.عمو و خاله مرده بودن از خنده. اما من نمی دونستم بخندم یا فک افتاده امو جمع کنم. گیج بودم. ماهان چرا همچین می کنه بچه سوسول. یعنی این همون ماهانیه که یک ساعت پیش یخمک منو از تو حلقم درآورد و خورد و هیچیشم نشد و لبخندم زد؟؟؟؟؟ پس چرا الان سر یه نوشابه دهنی عمو داره خودشو میکشه؟؟؟؟ هنوز مات و گیج داشتم نگاش می کردم که از جاش پرید و رفت سمت دستشویی. عمو با خنده به رفتن ماهان نگاه کرد. سری تکون داد و گفت: من موندم این پسر با این اخلاق مسخره اش چه جوری می خواد زن بگیره. ببینم سر زنشم از این ادا ها در میاره؟؟؟ خاله با لبخند یه نگاه به عمو کرد و بعد لبخندش عمیق شد و به من نگاه کرد و همراه یه چشمک گفت: تو نگران اون موقع نباش. اداهاش برای ماست به موقعش خوب بلده چی کار کنه. یه جورایی حرفهاشون زیادی باز بود. هم خجالت کشیده بودم. هم نگاه و چشمک شیطون خاله عصبیم کرده بود. هم هنوز منگ خل بازی ماهان بودم. یه زور لبمو کشیدمو دندونامو نشونشون دادم. کله امو انداختم پایین و سعی کردم خودمو با غذام مشغول کنم. ماهان دیگه نیومد سر میز. منم بعد از غذا رفتم تو اتاقم تا بقیه وسایلمو جمع کنم. این اتاق برام پر خاطره بود. چه روزهای خوب و تلخی تو این اتاق داشتم. چه خنده ها و گریه هایی که در و دیوار این اتاق شاهدش بودن. چه شادیها و غم هایی که تو این اتاق داشتم. رفتم کنار دیوار. دیوار مشترکم با اتاق ماهان. خودمو چسبوندم به دیوار. دستهامو بالا آوردمو کف دستمو گذاشتم رو دیوار سرد. صورتمو یه وری چسبوندم به خنکیش. پشت این دیوار. بعد این رنگ و گچ و آجر ماهان بود ... ماهان .... دلم برات تنگ میشه ... شاید وقتی از اینجا رفتم رابطه امون خیلی کمتر بشه.... این قلبمو فشار میده اما ... یه جورایی هم بهتره .. دوری از تو باعث میشه کمتر بهت فکر کنم ... اینا رو به زبون میاوردم بلند می گفتم که بپیچه تو گوشم که شاید باورشون کنم که شاید بتونم با شنیدنشون فکر ماهان و از سرم کمرنگ تر کنم. اما خودم می دونستم که همه اینا در حد یه حرفه. اون حامد و که یک صدم ماهانم دوستش نداشتم و بعد یه سال به زور فراموش کردم. حالا ماهان و که فکرش با تک تک سلولهای بدنم یکی شده رو چه جوری فراموش کنم؟ لبهامو گذاشتم رو دیوار و یه بوسه نشوندم. سرمو کشیدم عقب و به دیوار و جای بوسه ام نگاه کردم. مثل خلا به بوسه گفتم: برو ... از لای این مصالح و این دیوار رد شو و برو اون سمت دیوار و برس به ماهان. برس و بشین رو لبهاش ... بوسه آخرمو بهش برسون. از دیوار جدا شدم و رفتم رو تخت نشستم. دوباره با چشم کل اتاق و نگاه کردم. روز اولی که میومدم تو این اتاق هیچ وقت فکر نمی کردم که تو این اتاق عاشق بشم و معنی عشق و بفهمم و براش اشک بریزم و ذوق کنم. هیچ وقت حتی یه درصد هم فکر نمی کردم اون کسی که می تونه انقدر منو بی تاب کنه ماهان باشه. ماهان شیطون و شر ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#42
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۸ عصر
سرمو تند تند تکون دادم تا این فکرها و آه ها و حسرتها از سرم بیرون بره. دوباره مشغول جمع کردن وسایلم شدم. صبح از ذوقم زود بیدار شدم. بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم و باقیمونده وسایلمو هم جمع کردم. همه چیز و برداشته بودم. یه لباس مرتب پوشیدم. یه آرایش ملایمم کردم. از من بعید بود صبح زود بیدار بشم و به خودم انقدر برسم. چه خوشگل شده بودم. می خواستم امروز با همیشه فرق داشته باشم. یه نگاهی به اتاق کردم. اینجا دیگه اتاق من نبود. یه جورایی دلم گرفت. یه لبخند به اتاق زدم و رفتم پایین. بقیه هنوز خواب بودن. رفتم آشپزخونه و بساط صبحانه رو آماده کردم. اولین کسی که پاشو تو آشپزخونه گذاشت ماهان بود. تندی از پله ها پایین اومد و داشت میومد تو آشپزخونه که با دیدن من غافلگیر یه قدم عقب رفت. مات خیره من شد. بهش لبخند زدم. من: سلام صبحت بخیر. خوب خوابیدی؟؟؟ با دهن باز گفت: سلام .... نه ... یعنی آره ... چیزه بد نبود.به زور جلوی خنده امو گرفتم. گیج بود. با دست اشاره کردم بهش که بشینه. رو همون صندلی که بهش نشون دادم نشست. می خواستم روز آخری خوب باشم. عالی ... خانم ... کدبانو ....می خواستم وقتی یاد روز آخر می افتن ازم خاطره خوبی تو ذهنشون بیاد. دوتا چایی ریختم و برگشتم سمت میز. ماهان داشت نگام می کرد. آروم و نرم. بدون هیچ عجله ای رفتم سمتش. اول چایی خودمو گذاشتم رو میز. رفتم سمت ماهان. پشت صندلیش ایستادم و خم شدم به سمتش رو میز. بدنم با فاصله کمی از کنار شونه اش رد شد. موهای بازم ریخت جلو تو صورتم و به شونه های ماهانم کشیده شد. حس کردم نفسش حبس شد. چایی و گذاشتم رو میز. بی شتاب... بدون عجله... آروم.... صورتمو برگردوندم سمت ماهان. نگاهش و غافلگیر کردم. دست راستمو آوردم جلو و موهای رو صورتمو زدم پشت گوشم. دستمو بردم پشت صندلیش گذاشتم. با یه لبخند ملیح به چشمهاش نگاه کردم. آروم گفتم: چیز دیگه ای لازم نداری؟؟؟؟؟ ماهان با نفس حبس شده فقط زل زد بهم. مات بود. باورش نمیشد انقدر مهربون و ملایم باهاش رفتار کنم. مخصوصا" که یکم نازم چاشنی کارهام کرده بودم. بد رقمه شیطنتم گل کرده بود. طفلی فقط تونست سرش و به نشونه نه تکون بده. با ناز تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: ماهان ..... مبهوت گفتم: جانم ..... چشمهام خندید. یکم سرمو پایین آوردم و جوری نگاهش کردم که تاثیرش بیشتر بشه. با نرمترین صدام گفتم: ماهان میشه من امروز شرکت نیام ؟؟؟؟ سرشو کج کرد یه سمت و غرق چشمهام گفت: نیا ..... داشتم می ترکیدم. حتی نپرسید چرا نیای؟؟ کجا می خوای بری؟ چی کار می خوای بکنی؟ چون همیشه این سوالا رو می پرسید. تا ته و توی ماجرا رو در نمی آورد اجازه نمی داد. انگاری تاثیر کارام خیلی زیاد بود.یه لبخند عمیق زدم و آروم از کنارش بلند شدم و دقت کردم که وقتی خواستم دستمو از پشت صندلیش بردارم دستم کشیده بشه به پشتش مثل یه نوازش نرم. به محض تماس دستم با پشت ماهان انگار بهش سوزن زده باشن. صاف نشست و پشتش و صاف کرد. لبمو به دندون گر فتم که جلوی قهقه زدنمو بگیرم. -: سلام بر جوونای سحر خیز.... منو ماهان هر دو برگشتیم سمت صدا. عمو و خاله همزمان وارد آشپزخونه شده بودن. رو لبشون یه لبخند مشکوک بود. یه لحظه از ذهنم گذشت که نکنه عشوه گری چند لحظه قبلمو دیده باشن. یه جورایی فکر می کردم که دیدن چون خاله با شیطنت داشت نگام می کرد. اومد سمتمو گونه امو بوسید و صبح بخیر گفت و عمو هم چند ضربه نرم رو شونه ماهان زد. انگاری آخرش بد ضایع کردم. با این حرکت روز آخریم دیگه مطمئنن هیچ وقت این روز و از یاد نمی برن. چه طور می تونن صحنه عشوه اومدن منو برای پسرشون فراموش کنن. سعی کردم پررو باشم و به روی خودم نیارم. به زور لبخند زدم و گفتم: سلام بر بهترین عمو و خاله گل دنیا. بفرمایید بشینید براتون چایی بیارم. عمو یه نگاه به میز کرد و گفت: به به ببین دخترم چه کرده. چه میزی. خندیدم و گفتم: نوش جونتون. دوباره دوتا چایی برای عمو و خاله ریختم و گذاشتم جلوشون. کنار خاله نشستم. عمو مدام سر به سر ماهان می گذاشت و خودش و خاله می خندیدن و من کم و بیش همراهیشون می کردم. اما دریغ از یه عکس العمل کوچیک از ماهان. مه و مات مونده بود و تو فکر. این حرکت از ماهان بعید بود. امکان نداشت یکی یه چیزی بهش بگه و ماهان بی جواب بزاره. اما امروز به کل کن فیکون شده بود. آنا نفله ببین چه جوری پسره رو بهم ریختی با این حرکاتت. ماهانم تابلو ........... خلاصه صبحونه رو خوردیم و هرکی رفت رد کار خودش منم رفتم تو اتاقم که وسایل و بردارم و برم خونه. خاله هر چی می گفت بمون تا مامانت اینا بیان دنبالت قبول نکردم. می خواستم برم خونه رو تر و تمیزش و برای ورود مامان اینا آماده اش کنم. تو اتاقم بودم که در زدن. یه بفرمایید گفتم. در باز شد و ماهان اومد تو اتاق. با دیدن وسایل جمع شده من شوکه یه نگاه بهم انداخت و گفت: وسایلتو جمع کردی؟؟؟؟ نه دیگه این پسره دیگه زیادی خنگ شده بود. من: پس چی کار می کردم؟؟؟ می زاشتم بمونن؟ خوب باید ببرمشون دیگه. با حرفم صورت ماهان رفت تو هم. سرش و انداخت پایین و گفت: حاضر نمیشی؟ من: حاظر؟ برای چی؟ ماهان: بریم شرکت دیگه .... چشمهام گرد شد. معترض گفتم: ماهان .... با صدای من ماهان سرش و بلند کرد و سوالی نگام کرد. نه واقعا" یادش نیست. فراموشیهاش زیاد شده. من: ماهان حواست نیست؟ من قبل صبحونه ازت اجازه گرفتم نیام شرکت. ماهان متعجب گفت: نیای شرکت؟؟؟ چشمهام گرد شد. ماهان که چشمهامو دید گفت: چرا نیای؟؟؟ با صدای بلندتری گفتم: ماهان داری اذیت می کنی؟ من ازت اجازه گرفتم تو هم گفتی نیا. منم امروز کلی کار دارم نمیرسم بیام. چیزیم که نیست. 5 شنبه است تا ظهر شرکت داریم. نباشم به جایی بر نمی خوره. ماهان غمگین نگام کرد. آروم گفت: نمیای ؟؟؟؟ صاف تو چشمهاش نگاه کردم. غم چشمهاش آتیشم می زد اما معنیش و نمی فهمیدم. من: نمیام .... یکم خیره شد بهم و بعد سرش و انداخت پایین و گفت: باشه ... فعلا" ... این و گفت و سریع برگشت و از اتاق رفت بیرون. رفت و دل منم با خودش برد. از فردا دیگه با کی این جوری اره بدم و تیشه بگیم؟ سر به سر کی بزارم؟ کی برام هوو شه تو خونه؟ از دست کی حرص بخورم؟ با کی قهقهه بزنم. نفسم آه شد و از سینه ام بیرون اومد. وسایلمو جمع کردم. از خاله اینا خدا حافظی کردم و با آژانس رفتم خونه. پامو که تو خونه گذاشتم یه آرامش گرم به سمتم اومد. دلم گرم شد. وسایل و بردم تو اتاق و لباسهامو عوض کردم. لباس کلفتیامو پوشیدم. می خواستم خانم باشم. همونی باشم که مامان می خواد. دستمال به دست کل خونه رو سابیدم. گرد و خاک از سر و روی خونه می بارید. همه جا رو تمیز کردم. یه گردگیری حسابی. همه جا رو برق انداختم. سرامیکا رو دستمال کشیدم. بخار شور و جارو برقی و .... این وسط یه غذای خوشمزه هم درست کردم. از من بعید بود اما چند هفته قبل آویزون خاله شدم بهم یاد بده. اونم چی ؟؟؟ خورشت کرفس. هر چند آخرش هم کرفسا مثل جزایر شناور رو خورشت موندن. اما من سعیمو کرده بودم. از اون ور پریسا هم دم به دقیقه زنگ می زد گزارش کار می داد. از لباسش و آرایشش و هر غلطی که می کرد میگفت. وقتی با ذوق و هیجان حرف می زد بی اختیار لبخند می زدم و خوشحال می شدم. واقعا" دوستش داشتم مثل خواهرم بود چه شب و روزهایی که با هم صبح نکردیم. چه درد و دلها و فحش هایی که دوتایی به این و اون ندادیم. چقدر ملت و دست انداختم و خندیدیم. چقدر دست به یکی کردیم و حال چند نفر و گرفتیم. با فکر رفتنش اینکه دیگه تنها نیست، فقط خودش نیست بغض می کردم. اما وقتی فکر می کردم قراره به اونی که دوستش داره برسه خوشحال می شدم و آروم. بعد کلی انتظار مامان اینا رسیدن. انقده خوشحال بودم که نگو. مثل بچه های لوس از سر و کولشون آویزون شدم و بی خودکی خندیدم. وقتی که گفتم ناهار درست کردم چشمهای مامان اینا گرد شد. یه میزی چیده بودم خفن. کلی سلیقه به خرج داده بودم و از ترشی و ماست و سالاد و هر جور مخلفاتی که فکرش و بکنی چیده بودم رو میز. بابا با دیدن میزم یه سوتی کشید و رو به مامان گفت: نه انگاری این چند وقت خیلی روش تاثیر داشته. میگم یکم دیگه بفرستیمش پیش سیمین یه خانم حسابی تحویلمون میده ها. نیشمو باز کردم. در کمال تعجب مامان گفت: دخترم اگه بخواد دست هر خانمی و از پشت می بنده فقط باید بخواد. ذوق زده از تعریف مامان پریدم و یه ماچ از گونه اش گرفتم. مامان اینا نشستن پشت میز و من رفتم برنج و خورشت و بیارم. برنجم شل و ول و وا رفته بود. دفعه اولی بود که غذا می پختم خوب چی کار کنم. خورشتمم که همون جور. شرمنده شدم از قیافه غذام. اما وقتی که گذاشتمشون سر میز بابا شروع کرد به به و چه چه کردن و مامانم بی حرف غذا کشید و وقتی اولین لقمه رو خورد گفت خیلی خوشمزه شده. ایول خانواده. ایول روحیه. ایول تشویق. ایول حمایت.... بعد غذا بابا رفت خوابید و من و مامان نشستیم و کلی با هم حرف زدیم. براش از پریسا گفتم و از اینکه امشب کیا میره خواستگاریش و پریسا هم خیلی خوشحاله. مامان پریسا رو خیلی دوست داره. هر چی نباشه دوست چندین و چند سالمه. مامان خوشحال لبخند زد و گفت: ایشا... به سلامتی خوشبخت بشن. ایشا... همه دخترای جوون خوشبخت بشن. لبخندی زدم. مامان دقیق نگام کرد. آروم گفت: ایشا.. قسمت تو بشه با کسی که دوستش داری خوشبخت شی. نیشم تا بنا گوش باز شد. مامان مثل اینکه دزد گرفته باشه تندی گفت: کیه؟ شوکه نیشم بسته شد. سریع گفتم: هیچکی به خدا. مامان ابروشو داد بالا و گفت: قسم نخور یکی هست. وگرنه تو آدمی نبودی که من این حرف و بزنم خوشحال بشی. همیشه جبهه می گرفتی. پس یکی هست. نه انگار مامان خانم مارپل شده بود. اما من بگو نبودم. من: مامان من، کس خاصی نیست. اگه بود بهت می گفتم. مامان مشکوک نگاهم کرد. سرشو تکون داد و گفت: باشه نگو .. به وقتش باید همه چیز و بهم بگی. الان پا پیچت نمیشم. منم خوشحال از درک بالای مامان لبخند زدم. مامان بلند شد و گفت: خوب منم برم بخوابم. راه خسته ام کرده. یه سری برای مامان تکون دادم و خودمم بلند شدم رفتم تو اتاقم.   ***** خیلی خوشحالم. برای پریسا برای خواهرم. چون اون خوشحاله. خواستگاری کیا از پریسا خیلی خوب پیش رفت. 2 تا خانواده سریع از هم خوششون اومدن و دختر و پسرم که اوکی بودن. همه چیز خیلی سریع طی شد و وقتی جواب آزمایش خونشون اوکی بود دیگه شیرینی لازم شدن. قراره تا 2 ماهه دیگه عقد و عروسی و با هم انجام بدن. این دوماهم برای اینه که کارهای خونه و خرید جهیزیه رو انجام بدن. پریسا از شرکتی که توش کار می کرده استعفا داده و قراره بعد عروسی بیاد تو شرکت ماهان و کیا کار کنه. انقده ذوق کردم. با پریسا خیلی خوش می گذشت. این دو ماه هم مرخصیه برا خودش تا کارهای عروسی و درست و سریع پیش ببره. من اینجا تو خونه خودمون وقت بیشتری دارم. البته به ظاهر. اگه پریسا بزاره. هر روز هر روز میاد دنبالم بریم خرید و این ور و اون ور. خدا رو شکر دانشگاه تق و لقه و دیگه بچه ها جیم می زنن و نمیان سر کلاسا. درسها هم که تموم شده. تا یکی دو روز دیگه هم رسما" فورجه امتحانات شروع میشه.فکر می کردم وقتی بیام تو خونه خودمون برنامه هام بشه مثل قبل. بتونم کلی کتاب بخونم. کلی فیلم و سریال ببینم. اما نمیشه. حوصله هیچ کاریو ندارم. از وقتی از خونه خاله اینا اومدم خونه خودمون هنوز شرکت نرفتم. چون این پریسای ور پریده صبح جمعه فردای خواستگاری بدو بدو اومد خونه امون و یه خواستگاری 2 ساعته رو تو 6 ساعت با طول و تفسیر یه بار برای منو مامان با سانسور و یه بار برای من تکی بدون سانسور تعریف کرد. حالا می گم سانسور چیز بدی نبودا همون نگاه و حرفهای تو نگاه و نیشهای باز خودش و کیا رو با آب و تاپ تعریف کرد. دلمو آب کرد بی شعور. بعدم از اونجایی که همسر آینده اشون رئیس من محسوب میشن ازش مرخصی گرفته برام که این چند روزه باهاش برم دنبال کارهاش. بچه هوله می ترسه هیچی به موقع گیرش نیاد. فقط محبت کرد و روز شنبه ای از آزمایشگاه رفتن معافم کرده. وقتی به ماهان زنگ زدم و گفتم 3 روز نمی رم شرکت انقده جیغ کشید و غر زد که نگو.. صدای بحث و جدلشو با کیا سر مرخصی دادن بهم از پشت گوشی می شنیدم. کیا بدبختم نمی دونست چی بهش بگه که آروم بشه. آخرشم گفت: به من چه تو اگه می تونی پریسا رو راضی کنی که بی آنا به کاراش برسه . بعد بگو آنا بیاد. اما خوب این ماهانم از پس پریسا بر نمی یومد. من و کیانا در بست در خدمت پریسا خانم بودیم. باورم نمیشد به این سرعت بتونم کارهای یه عروسی و ردیف کنم. نه که گستره ی روابط عمومی پریسا زیاد بود تو همون سه روز تونستیم از یه آرایشگاه خوب وقت بگیریم و یه باغ توپم رزرو کنیم. دیگه پیدا کردن گل فروشی و چیزای دیگه پای کیا. لباس عروسم که اونقده این دوتا عروس و خواهر شوهر منو دوئوندن این ور اون ور پاهام همه تاول زد. آخرم کیانا گفت برات از آلمان لباس می فرستم. پریسا خانم بالاخره رضایت داد. این چند روزه خوب بود که با پریسا و کیانا بودم چون نمی تونستم تو خونه بشینم. یه جورایی خونه امون دیگه حس و حال قبل و بهم نمی داد. دیگه اون آرامشی که همیشه توش داشتم و نداشتم. انگاری یه چیزی کم بود یه چیزی گم بود. روز اول مثل منگلا کلی نشستم فکر کردم که نکنه من یه چیزیو خونه خاله اینا جا گذاشتم و الان یه گوشه ذهنم می دونه که جاش گذاشتم اما چون یادم نمیاد چی بوده انقده کلافه ام. اما هر چی فکر می کردم می دیدم که من چیزیو جایی جا نزاشتم. تو خونه مامان حرف می زد من وسطاش تیکه های ماهان و می پروندم. بابا یه چیز می گفت من با ادای ماهان جوابشو می دادم. یه بار مامان با کنایه گفت: ماهان خوب چیزایی یادت داده. دیگه دست کمی از اون نداری. خودمم باورم نمیشد انقده ماهان روم تاثیر گذاشته باشه. از زور کلافگی نمی تونستم تو اتاقم بشینم. مدام تو آشپزخونه پیش مامان ولو بودم. هر چند مامان راضی بود همیشه گله می کرد که من خودمو تو اتاقم حبس می کنم و دو کلوم باهاش حرف نمی زنم. اما این دوری طولانی باعث نزدیکی منو مامان شده بود. الان حس می کردم چقدر مادر و پدرمو دوست دارم. از این حس کلافگی و سرگشتگی که به جونم افتاده متنفرم. همه چیز سر جاشه در عین حال یه چیزی نیست و من نمی دونم واقعا" اونی که نیست چیه. خسته از درگیریهای ذهنی به فردا فکر می کنم. فردایی که بعد 4 روز دوری بر می گردم شرکت. دلم براش تنگ شده. با خودم میگم برای شرکت تنگ شده اما ته دلم یکی داد می زنه که: دروغ نگو برا ماهان دلتنگی. خوب که چی دیگه عشق من به ماهان و همه فهمیدن. حتی این مامان خودم. یه بار بهم گفت وقتی در مورد ماهان حرف می زنی چشمهات برق می زنه چرا. چقدر اون روز منو پریسا با سرفه و حرفهای بی ربط موضوع و عوض کردیم اما خوب لبخندهای مامان نشون می داد که یه چیزایی می دونه. ولی بازم منتظر مونده که من خودم بهش بگم و من محاله براش از یه عشق یه طرفه بگم. نه تا وقتی که ماهان دهن واموندش و باز نکرد. **** صبح با اولین زنگ گوشی پریدم از جام. با ذوق گوشی و خفه کردم که دیگه زنگ نزنه. دوییدم تو دستشویی. اصلا" نمی دونم چه جوری حاضر شدم اما حواسم بود که خوشگل و تو دل برو بشم. حس صبحونه هم نداشتم فقط دوییدم تو آشپزخونه که از مامان و بابا خداحافظی کنم. پریدم یکی یه ماچ از گونه مامان و یه ماچم از بابا کردم و تندی گفتم: من باید برم دیرم میشه. مامان یه ابروش و داده بود بالا و با لبخند گفت: بله برو دیرت میشه. خوشگل کردنت زیاد وقتتو گرفت. تو چشمهای مامان و رو لبخندش هزار حرف نگفته بود اما من نمی تونستم چیزی بهش بگم. فقط خندیدم و یه دستی براشون تکون دادم و دوییدم بیرون. یه دربست گرفتم و یه راست رفتم شرکت. دانشگاه هم که نداشتم. وارد شرکت شدم. با لبخند به منشی سلام کردم و جواب گرفتم. انگاری اونقدر عجله کرده بودم که جزو اولین نفرات بودم که اومده بودن. ببین ترو خدا چه کنفی شدم. الان من نمی تونم همین جلوی در بشینم تا ماهان بیاد ببینمش؟؟؟ نمیشه آنا پاشو برو تو اتاقت بتمرگ و دعا کن فرصتش پیش بیاد و بتونی ماهان و ببینی. خوب چه فرصتی گیر بیادآخه اتاق من که به در ورودی دید نداره چی ببینم. دست از پا درازتر و با صورت آویزون رفتم تو اتاقم. اصلا" دست و دلم به کار نمی رفت. منم پامو انداختم رو پام و دستمو زدم زیر چونه امو نشستم با کامپیوترم بازی کردم. خوب الان حس کار نداشتم هر کار می کردم خراب میشد. یه یه ساعتی بازی کردم که با تقه ای به در دست کشیدم و صاف نشستم. من: بفرمایید. در باز شد و کیا با لبخند وارد شد. کیا: به سلام آنا خانم. رسیدن بخیر. می بینم که بالاخره پریسا ولت کرد. خودش زودتر خندید. منم خندیدم و گفتم: حالا خوبه منو ول کرد تو برو به فکر خودت باش که یه عمر از دستش خلاصی نداری. کیا با لبخند گفت: تا باشه از این بی خلاصیها. آخی ناز بشی پسر چه پریسا رو دوست داره. از کلامش محبت و عشق به پریسا می بارید. برق چشمهاش همه چیز و لو می داد. کیا: اومدم بگم که برای یه ساعت دیگه اماده باشی. یه جلسه توجیهی داریم و باید نقشه ها رو توضیح بدیم. با چشمهای گرد گفتم: جلسه؟؟؟ ولی کسی چیزی به من نگفت. من اصلا" آماده نیستم. کیا مطمئن گفت: نگران نباش تو فقط تو جلسه حضور داشته باش من خودم همه چیز و ردیف می کنم. نمی خواد اصلا" حرف بزنی. خیالم یکم راحت شد. یه باشه ای گفتم. کیا یه سری کاغذ دستش بود و گذاشتشون رو میز و گفت: فعلا" اینا رو بخون که در جریان باشی. ازش تشکر کردم و اون رفت و منم بی خیال بازی شدم و خودمو با کاغذها سرگرم کردم. بعد یه ساعت از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق کنفرانس. چند تا مرد تو اتاق نشسته بودن و تنها خانمشون انگاری من بودم. با ورودم از جاشون بلند شدن و سلام علیک و خوش آمد و اینا. نشستم سمت راست میز. کیا خودش بالای میز و رو به روی همه نشسته بود. اما ماهان کجا بود؟ یه اشاره به کیا کردم که ماهان کجاست. یه اخمی کرد و گفت: هنوز نیومده. از ماهان بعید بود دیر برسه. یعنی چی شده بود؟ کجا مونده بود؟؟؟ مشغول آماده شدن بودیم. نگاهمو چرخوندم سمت آقایونی که اومده بودن. چهار تا مرد بودن. سه تا مرد میانسال که دوتاشون شکمهای گنده داشتن. با تعجب به شکمشون نگاه کردم. اینا چرا مثل زنهایین که تو ماه نهم بارداریشونن. یاد حرف ماهان افتادم: شکم برای مرد یعنی اعتبار بازار. من نمی دونستم این شکم تو بازار و داد و ستد چه نقشی و ایفا می کرد که اینا هی تو بزرگ کردنش تلاش می کردن. فکر کنم اینا اگه بخوان برن جایی سه ساعت زودتر از خودشون شکمشون وارد میشه بعد سه ساعت بدن و دست و پاشون میرسه. یکی از آقایون میانسال به نسبت هیکل میزونی داشت. موهاش جوگندمی بود و با اون عینک باریکی که رو چشمهاش بود منو یاد استادای دانشگاهمون می نداخت.اما مرد چهارم یه پسر جوون بود هم سن و سال کیا و ماهان. تر و تمیز و شیک. چقدرم به خودش رسیده بود و مهمتر از همه هیکلش میزون و خوب بود. برو بازو داشت آه..... بازوها چی میگن .... ایول ورزشکار .. ایول عضله .. داشتم برای خودم هیزی می کردم که چشمش به من افتاد. بد ضایع و غافلگیر شدم. برای اینکه خودمو از تک و تا نندازم یه سری براش تکون دادم. اونم با لبخند سر تکون داد برام. الان این لبخندت چی میگی؟ می خوای بگی داشتم هیز بازی در میاوردم مچمو گرفتی؟ خوب که چی ؟ چی کار می تونی بکنی؟ چشمهای خودمه دوست داره به هر چی دلش می خواد نگاه کنه. به تو چه؟ داشتم لبخند پسره رو تجزیه تحلیل می کردم. هر چی هم فکر می کردم اسم هیچ کدومشون به ذهنم نمی رسید. انقده که تو لحظه اول با چشم دنبال ماهان می گشتم که اصلا" حواسم به معارفه نبود. از شانس خوشگل ما پروژکتورمون خراب شده بود و مجبوری کیا یه لبتاپ گذاشته بود رو میز و رو به ماها و می خواست با اون نقشه ها رو نشون بده. لب تاپش دقیقا" وسط میز بود. یهو در با شتاب باز شد و ماهان پرت شد تو. ماها تقریبا" سکته کردیم. این چه وضع وروده پسر قلبم در اومد. وایــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــی ماهان ........ عشقم ....... چقده دلم براش تنگ شده بود. وقتی صاف ایستاد و تازه تونستم صورتش و ببینم یه گرمای شیرین تو وجودم پیچید. دلم که تا امروز مثل چی به در و دیوار می کوبید آروم گرفت. اون حس گم شدگی که تو این چند روز داشتم یهو نیست و نابود شد. پس این بود. گمشده ای که دنبالش بودم. اون چیزی که تو خونه خاله اینا جا گذاشته بودم این بود. ماهان ... ماهان مفتون کسی بود که 4 روز بی قرارم کرده بود و همه کلافگی و سردرگمیم به خاطر نبود اون بود. به خاطر ندیدنش. تقریبا" با چشمهام داشتم قورتش می دادم. البته فکر نکنید داشتم خریداری نگاش می کردما نه همه حواسم به چشمهاش بود که با ورودش از در تو نگاهم قفل شده بود. چون من دقیقا" رو به روی در ورودی نشسته بودم و هر کی از در وارد می شد اول منو می دید. ماهانم بعد از دیدن من هنوز نگاهش و بر نداشته بود. یه نگاه متعجب. منتظر و در عین حال غافلگیر و خوشحال. لبش به لبخندی باز شد اما سریع به خودش اومد و جمعش کرد و نگاهش و جدا کرد. با بقیه مهندسا که به احترامش سر پا ایستاده بودن دست داد و سلام علیک کرد. اومد و درست نشست رو به روی من. کیا با دندونای بهم فشرده گفت: کدوم گوری بودی تو؟ این چند روزه حسابی گیج می زنی. ماهان فقط نگاش کرد و این بیشتر حرص کیا رو در آورد. یه چشم غره به ماهان رفت و گلوش و صاف کرد و شروع کرد به صحبت کردن. کیا حرف می زد و تصاویر و نقشه ها رو نشون می داد. همه حواسشون به کیا و تصاویر بود و همه نگاهشون به لب تاپ اما من ..... من مثل خیره ها به جای اینکه سرمو بچرخونم سمت راست و به لب تاپ نگاه کنم سرمو صاف نگه داشته بودم و زل زده بودم به ماهان. ماهان بود ... خودش بود .. اما فرق داشت ... مثل همیشه نبود ... شایدم بود اما .... یه جورایی نامرتب بود .. نه که بگم مثلا" لباسش از تو شلوارش بیرون بود و دکمه های بلوز مردونه اشو جا به جا بسته بودا نه .... هنوزم خوشتیپ بود. هنوزم حواسش به لباس پوشیدنش بود اما ... صورتش خسته بود .. گرفته ... ته ریش قهوه ای رنگی هم که رو صورتش بود این حس نامرتبی و به آدم القاء می کرد. تا به امروز به یاد ندارم ماهان ته ریش گذاشته باشه. دروغ چرا یه بار اونم چند سال پیش ته ریش گذاشته بود. چون ته ریشش قهوه ای بود و یه جاهاییش رنگ قهوه ایش روشن میشد کلی بهش گیر داده بودم. مدام می گفتم این ریشتو رنگ کردی. مال خودت نیست. چرا ریشت مثل موهای های لایت خانمها رنگا رنگه. هر چی این بیچاره قسم می خورد که به جون خودم رنگ خودش این جوریه من می گفتم نه ... تو یه کاری با ریشت کردی که این رنگی شده. اما راست می گفت. موهاشم قهوه ای بود و یه جاهاییشم چند رنگ می شد. اما چون همیشه کوتاه بود رنگش زیاد نمود پیدا نمی کرد. از اون روز که من گیر دادم به ریشش و رنگش دیگه تا به امروز اونو با ریش ندیدم. همیشه و هر روز ریشش و می زنه اما امروز ... عجیب تر این بود که این ته ریش یه روزه نبود بلکه چند روزه بود. معلوم نیست چند روزه که ریشش و نزده. با صدای دست به خودم اومدم و چشم از ماهان برداشتم. وای خاک عالم به سرم. جلسه تموم شد و من هیچی ازش نفهمیدم. الان لب تاپ صفحه اش سیاه بود و نشون دادن عکسها و نقشه ها تموم شده بود. کیا داشت به سوالای مهندسا جواب می داد. سرمو انداختم پایین. اما زیر چشمی به ماهان نگاه کردم. در تمام این مدت سرش و چرخونده بود سمت لب تاپ و داشت به اون نگاه می کرد. بوزینه یه نیم نگاهیم به من نمی نداخت. الاغ بی احساس منو بگو که با نگاهم خودمو رسوا کردم دریغ از یه گوشه چشم. با حرص رومو برگردوندم. بزغاله با اینکه حرفهای کیا تموم شده بود بازم داشت به لب تاپ سیاه نگاه می کرد. رومو کردم سمت کیا و خیره شدم بهش و با یه اخم تمرکز کردم رو حرفهاش. هر از چند گاهی هم نگاهم می رفت سمت ماهان. پسره ی شوت انگار تو این دنیا نبود. مشنگ هنوز به لب تاپ نگاه می کرد. دیوانه شده بود رفته بود. تو عوالم خودش سیر می کرد. آخرای حرفهای کیا و مهندسا بود. از سر فضولی به لب تاپ نگاه کردم ببینم چی داره که تونسته باعث بشه 2 ساعت این ماهان زومش بشه. هر چی نگاه می کردم می دیدم یه لب تاپ ساده با صفحه سیاه بیشتر نیست. لب تاپ ماهان از این قشنگ تر بود. تو سیاهی صفحه خاموش لب تاپ چشمم به تصویر ماهان افتاد که اون سمت میز نشسته بود. عکسش تو اون صفحه سیاه دیده میشد که نگاهش زوم بود رو این کامپیوتر فنچول. یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت و یه خوشحالی عظیم تو دلم رخنه کرد. نمی دونم کلاس چندم تو کدوم درسمون یاد گرفته بودیم که وقتی تو آینه از یه زاویه ای نگاه می کنی و تصویر کسی که با فاصله ازت ایستاده رومی بینی و نه تصویر خودتو اون شخصم تصویر تو رو می بینه نه خودشو. با ذوق لبخند زدم. یعنی ممکن بود که تو تمام این مدت ماهان تو لب تاپ به تصویر منعکس شده من نگاه کرده باشه؟؟؟؟ از کشف این موضوع آنچنان ذوقی کردم که دوست داشتم همون لحظه بپرم هوا. ای جونــــــــــــــــــــــ م ماهان عزیـــــــــــــــــــــز می عشقم. آنا فدای اون نامحسوس نگاه کردنت. داشتم تو دلم قربون صدقه اش می رفتم که دیدم همه بلند شدن. منم خود به خود از رو صندلی پریدم. ماهانم که گیج و منگ بود آخر از همه بلند شد. آقای مهندسین کارشون تموم شده بود و می خواستن برن. باهاشون خداحافظی کردیم و من تا اون سمت میز بدرقه اشون کردم. ماهانم که اصلا" به خودش زحمت نداد همون جا کنار صندلیش ایستاد. فقط کیا بود که دنبالشون تا دم شرکت رفت. خواستم برم کاغذ ماغذامو از رو میز جمع کنم برم تو اتاقم. تا برگشتم سینه به سینه ماهان شدم. رسما" رفتم تو شکمش. ترسیده یه قدم رفتم عقب. ماهان اونقدر عجیب و قشنگ نگاهم می کرد که دلم نمیومد چشم ازش بردارم. دلتنگی تو چشمهاش فریاد می زد. ماهان آروم گفت: پس بالاخره برگشتی..... دلم غنج رفت برای لحن گفتنش. پیدا بود که خیلی دلتنگه. خبیثانه به این فکر می کردم که این آشفتگیش می تونه به خاطر دوری از من باشه. ته دلم خوشحال بودم. یعنی دوری و نبود من انقده روش تاثیر داشت. دوباره پلید شده بودم. یه فکر شیطانی اومد تو سرم. صاف تو چشمهاش نگاه کردم یه لبخند ملیح زدم. با ناز گفتم: وای عزیزم...... چشمهای ماهان گرد گرد شد. یهو ذوق کرد. با هیجان و خوشحال گفت: به من گفتی عزیزم؟؟؟؟ یعنی یه عزیزم من انقده خوشنودش میکنه. خوب بترکی پسر حرف بزن منم قول میدم تا همیشه بهت بگم عزیزم. اصلا" اسمتو می زارم عزیزم نه ماهان. اما الان خبیث بودم. یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم: به تو چرا باید بگم عزیزم؟؟؟؟؟ منظورم این ته ریش هایلایت شده ات بود. بدجنس خندیدم و آروم دستمو بالا بردمو کشیدم رو صورتش. با حرکت دست من رو صورتش، ماهان چشمهاش و بست و یه نفس عمیق کشید. تپش قلبم تند شد. گر گرفتم. اذیت کردن ماهان و تلنگر زدن بهش یه چیزی بود اما من خودم داشتم تو این تلنگر آتیش می گرفتم. من نمی تونستم تحمل کنم. سریع دستمو کشیدم و بی خیال برگه هام شدم. چرخیدم و از اتاق رفتم بیرون و چپیدم تو اتاق خودم. در و بستم و تکیه دادم به پشت در. نفس نفس می زدم انگار مسافت طولانی و دوییده بودم. دستمو گذاشتم رو قلبمو بهش گفتم: آروم باش .. آروم ... چیزی نیست .. چیزی نیست .... نفسهای عمیق کشیدم و خودمو آروم کردم. رفتم و پشت میزم نشستم. بعد از دیدن ماهان انگار جون تازه گرفته بودم. الان می تونستم تا فردا هم یه کله کار کنم. کامپیوترم و روشن کردم و مشغول شدم. بعد یه کم کار موبایلم زنگ زد. مامان بود. گفت امشب می ریم خونه خاله اینا. کلا" ما همیشه خال خاله بازی می کنیم. یا ما خونه خاله ایناییم یا اونا خونه ما. این چند روزم چون مامان تازه برگشته بود آوانس داده بودن به هم. اما ظاهرا" دوباره بازی شروع شده بود. مامان گفت با ماهان برم خونه اشون. این پسره هم نافش و با من بستن. خودشم بکشه نمی تونه یا نمی زارن از من جدا شه. جون خودم. من هر چی ازش دوری کنم... اون هر چی خودشو کنار بکشه دستهای قدرتمندی ماهارو می زاره کنار هم و هم مسیر و همراه میکنه. منم که عاشق این دست قدرتمندام...... تا باشه این کنار هم بودن. خدا ابدیش کنه .... ماهان اومد دنبالمو با هم رفتیم خونه. ماهان به کل عجیب شده. درسته قیافه اش داغون به نظر میرسه اما تو کل مسیر اونقدر آهنگ شاد گذاشت و رقصید و خوند و ادا در آورد که من کف بر شده بودم. اصلا" این ماهان با ماهانی که صبح تو جلسه دیدمش زمین تا آسمون فرق می کرد. از این رو به اون رو شده بود. جون گرفته بود. رسیدیم خونه و رفتیم بالا. وارد خونه که شدم، وارد محیط آشنا لبخند زدم. اینجا بهترین خاطراتمو داشتم. رفتم جلو و خاله رو بوسیدم. خاله: سلام دختر بی معرفت من. رفتی دیگه حالی از من نمی پرسی. مامانت و دیدی خاله رو فراموش کردی. من: نه به خدا خاله من مگه می تونم فراموشتون کنم. اگه بدونید پریسا ازم بیگاری میکشه نمی زاره نفس بکشم. خاله خندید و گفت: ایشا... قسمت تو بشه. با لبخند تشکر کردم. به مامان سلام کردم. عمو و بابا هنوز نیومده بودن. رفتم کنار مامان. مامان: آنا برات لباس آوردم. می دونستم زیر مانتوت لباس مناسب نمی پوشی. به مامان لبخند زدم و همون جا مانتوم و در آوردم. یه تیشرت شیک پوشیده بودم. مامان چشمهاش گرد شد. من: مامان جان هنوز باور نکردی دخترت خانم شده؟ حالا دقت می کنم که زیر مانتوم چی می پوشم. مامان با لبخند و لذت بهم نگاه کرد و یه دستی یه بازوم کشید. خاله رفته بود تو آشپزخونه. ماهانم رفت لباسش و عوض کنه. وقتی برگشت رفت تو آشپزخونه. یکم با مامان حرف زدم و گزارش روز دادم بعد بلند شدم و گفتم: میرم کمک خاله ببینم کاری نداره؟ مامان عشق می کرد وقتی می دید انقدر خانم و با ملاحظه شدم. قبلا" محال بود که یه همچین حرفی بزنم. اما من عوض شده بودم. شده بودم یه آنای جدید. رفتم سمت آشپزخونه. صدای صحبت کردن خاله و ماهان و می شنیدم. خاله: پس کی می خوای بگی؟؟؟ نمی تونی بزار من بگم. ماهان کلافه جواب داد: نه مادر من نمیشه الان وقتش نیست. خاله یکم عصبی گفت: وقتش کیه پس؟؟؟ تو همه اش میگی وقتش نیست. می ترسم دیر بشه. ماهان: نمی دونم مادر نمی دونم. فقط می دونم الان نمیشه. خاله با اخم دهن باز کرد کرد که یه چیزی بگه که چشمش به من که تو وارد آشپزخونه شده بودم افتاد. اخمش و باز کرد و با لبخند گفت: آنا جان چیزی می خواستی؟؟؟ ماهان برگشت سمت من. کلافه بود. بی حرف راه افتاد و از کنارم رد شد و رفت بیرون. من: اومدم ببینم کمک لازم ندارین؟ خاله لبخند زد و گفت: حالا که اومدی بیا این چایی ها رو ببر گلم. رفتم جلو و سینی چایی و گرفتم و بردم بیرون. تو فکر حرفهای خاله و ماهان بودم. داشتم از فضولی می مردم. اما هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم موضوع چی بود و بحث سر چیه. تا آخر مهمونی موقعیتی پیش نیومد که فضولیم ارضاء شه. ***** آروم چشمهامو باز می کنم. دلم نمی خواد از تو تخت بیرون بیام. پتومو دورم می پیچم و از این دنده به اون دنده میشم. به گوشیم که رو میز بغله تخته نگاه کردم. دست دراز کردم و گوشیو برداشتم. هیچی ... هیچکی یادی از من نکرده. دریغ از یه اس ام اس. دلم نمی خواد از تو اتاقم برم بیرون. دوست دارم تموم روز تو اتاقم مچاله شده تو خودم بمونم. حوصله شرکت رفتن ندارم. شماره شرکت و می گیرم و زنگ می زنم. صدام به خاطر تازه بیدار شدنم خش داره. راحت خودمو به مریضی می زنم. به منشی شرکت می گم برام مرخصی رد کنه. چون مریضم. داشتم با منشی حرف می زدم که صدای ماهان و از اون ور خط شنیدم. بی معرفت ..... منشی گفت: مهندس مفخم یه لحظه گوشی دستتون. صدای ماهان اومد: مهندس مفخمه؟ منشی: بله. میگن مریضن و نمی تونن امروز بیان شرکت. ماهان: گوشیو بدین به من. گوشیو از منشی گرفت. صداش تو گوشی پیچید: الو آنا خوبی؟ چی شده چرا شرکت نمیای؟؟؟ صدامو خش دار تر کردم و گفتم: سلام ماهان. نه خوب نیستم. فکر کنم سرما خوردم. نمی تونم بیام شرکت. میشه امروز و بهم مرخصی بدی؟؟؟ ماهان یکم تو سکوت به حرفهام فکر کرد و بعد آرومتر گفت: مطمئنی مریضی؟؟؟ خاک به سرم ماهان صدای خوابالودمو از مریضم تشخیص میده تقریبا" هر روز صبح به مدت چند ماه به طور مداوم صدای خوابالودمو شنیده. یکم سرفه می کنم و می گم: آره حالم اصلا" خوب نیست. این بار صدای قوی ماهان و تو گوشی می شنوم. ماهان: باشه .. اگه واقعا" مریضی بمون خونه. مشکلی نیست. ازش تشکر و خداحافظی میکنم. دوباره به گوشی نگاه می کنم. با لج میگم: ماهان دیوونه بی مصرف .... ازش دلخورم از همه دلخورم. دوباره تو تختم غلت می زنم. دستمو می زارم زیر سرمو به سالهای قبل فکر میکنم. عمر مثل برق و باد می گذره بدون اینکه اصلا" بفهمیم. گوشیم زنگ خورد. سریع برش داشتم. پریساست. می دونستم منو فراموش نمیکنه. خوشحال گوشیو جواب دادم. پریسا: سلام آنا خوبی؟ دستم به دامنت به دادم برس. با چشمهای گرد شده تند پرسیدم: سلام. مرسی. چی شده؟؟؟ نگران شده بودم. پریسا: آنا .. کیا همین الان زنگ زده میگه امشب تولد دوستش دعوتیم. من تنهایی نمی تونم برم. این اولین مهمونیه که بعد نامزدیمون می خوایم با هم بریم. کیانا اینا هم هستن. من گفتم من بدون آنا جایی نمی رم. آنا دستم به دامنت. باهام بیا من به حضورت احتیاج دارم. تو باشی من قوت قلب می گیرم و اعتماد به نفسم زیاد میشه. انگار این دوستش یه نسبتی هم باهاشون داره. خواهش می کنم. نفسمو به صورت فوت می دم بیرون. سکته ام داد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#43
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۷:۵۹ عصر
دختره دیوونه. اخم کردم و گفتم: مهمونی دوست کیاست منو می خوای سر خر کنی که چی؟ پریسا با ناله گفت: آنـــــــــــــــــــــــ ــا خواهش .. خواهش ... خواهش خواهری بیا دیگه .... خنده ام گرفته بود. با خنده گفتم: خیله خوب خودتو لوس نکن میام. یه جیغ خوشحال کشید و گفت: پس من ظهر میام خونه اتون که با هم حاضر بشیم. یه باشه گفتم و تلفن و قطع کردم. پریسا هم بی معرفت شده بود. هر چند اون دلیلش موجه بود. کلی مشغله فکری داشت حق داشت فراموش کنه. به زور از جام بلند شدم و رفتم بیرون. دست و رومو شستمو رفتم تو آشپزخونه. مامان تا منو دید لبخند زد. و گونه امو بوسید. مامان: صبح بخیر بر دختر گلم. خوب خوابیدی؟ چرا حاضر نشدی؟ مگه شرکت نداری؟ یکم زل زل نگاش کرد مو لب ورچیده گفتم: نمیرم. مرخصی گرفتم. مامان با چشمهای گرد گفت: چرا؟ رومو برگردوندم و دلخور نشستم پشت میز و گفتم: گفتم سرما خوردم. حوصله شرکت رفتن نداشتم. منتظر بودم مامان سوال پیچم کنه اما خیلی شیک روشو برگردوند و هیچی نگفت. اشکم داشت در میومد. چرا همه انقدر بی معرفت و فراموش کار و کم توجه شده بودن آخه؟؟؟؟ به زور 2 تا لقمه صبحونه خوردم و بلند شدم و رفتم تو اتاقم. دیگه تا اومدن پریسا از تو اتاقم بیرون نیومدم. هیچ کاریم نمی کردما فقط رو تخت ولو بودم و بی حوصله به سقف نگاه می کردم. ننه بابامونم به فکرمون نبودن. ساعت 2 پریسا با سر و صدا وارد خونه شد. از همون دم در با صدای جیغ جیغوش حضورشو اعلام کرد. وای که همینو کم داشتم تو این روز که بی حوصله ترین روز زندگیم بود پریسا بیاد و جیغ جیغ راه بندازه. داشتم فکر می کردم که چه جوری ولوم پریسارو کم کنم که در با شتاب باز شد و پریسا پرید تو اتاق و بلند سلام کرد. پشت سرش مامان با لبخند وارد شد. پریسا: سلام بر تنبل ترین دختر دنیا و چاخان ترین. اخم کردم. دلخور گفتم: بی تربیت خودت تنبل و چاخانی. اومد کنارم رو تخت نشست و یکی زد تو سرم و گفت: دیوونه تو علاوه بر اینا خنگم هستی. نمیگی برای ماهان خالی می بندی سرما خوردی با من هماهنگ کنی لو ندم؟؟؟ با چشمهای گرد گفتم: لو دادی؟؟؟ بی تفاوت شونه اشو انداخت بالا و گفت: آره. یکی زدم تو سرش و با حرص گفتم: خاک بر سر سوتی بدهت کنن. با دست سرش و مالید و رو به مامان گفت: خوب خاله شما یه چیزی بهش بگید. به من که نگفت چاخان کرده. منم زنگ زدم به کیا و گفتم میام اینجا با آنا حاضر شیم برای شب. کیا هم گفت: آنا مریضه. من که خبر نداشتم کلی خندیدم گفتم: مریض کجا بود من زنگ زدم تو خونه خواب بود صداش مثل خرس شده بود از خواب. دوباره یکی زدم تو سرش. من: خرس خودتی. مامان فقط از کارهامون می خندید. خنده اش که تموم شد گفت: آنا جان من دارم میرم بیرون. می خوایم با سیمین و فرخنده جون بریم بیرون. احتمالا" شب هم میرم خونه فرخنده جون. این مامان ما هم بد رقمه با ننه کیا مچ شده بودا. با خاله شده بودن سه تفنگدار. سری تکون دادم و مامان رفت بیرون. برگشتم دیدم پریسا داره با اخم نگام می کنه. ابرومو بالا انداختم و گفتم: چیه؟ چرا این جوری نگام می کنی؟ پریسا: مرده شورتو ببرن تو که هیچ کاری نگردی. یه دوش می گرفتی حداقل. صورتمو چین دادم و بی حوصله پاهامو دراز کردم زیر پتو و پتومو کشیدم روم و دراز کشیدم و گفتم: ول کن پریسا اصلا" حوصله ندارم. اومدم سرمو بزارم رو بالشت که یهو یه بالشت محکم کوبیده شد تو صورتم. پریسا: خفه بلند شو برو دوش بگیر. اگه فکر کردی من تو رو با این ریخت زاغارتت می برم مهمونی اشتباه کردی. اومد سمتمو پتو رو از سرم کشید و پرت کرد یه وری. دستمو کشید و بلندم کرد و کشون کشون بردم سمت حمام و هولم داد تو و گفت: خوب خودتو بشور. گربه شور نکنیا. آب بازی هم نکن. زود باش. از لجم براش زبون در آوردم و در و بستم. حالا که اومدم حمام نامردم آب بازی نکنم. با دل امن نشستم کلی آب بازی و کف بازی کردم. انقده حرصم گرفته بود که زوری فرستادم حمام از لجم کیسه هم کشیدم. اما عجیب چسبید حمامه و یکم خلقمو وا کرد. بعد 1:30 حمام حسابی اومدم بیرون. هیچکی خونه نبود. رفتم تو اتاقم دیدم پریسا خانم آرایش کرده خوشگل نشسته داره ناخناشو سوهان میکشه. یه نگاه بی تفاوت بهم کرد و گفت: بالاخره اومدی؟ چشمهام گرد شد. آماده بودم که نیش باز و دندونای ردیفمو بهش نشون بدم که خوب حرص بخوره برای دیر بیرون اومدنم. اما این پریسا خیلــــــــــــــــــــــ ـــی ریلکس بود. آروم و کنف شده گفتم: عصبانی نیستی دیر کردم؟ پریسا یه فوتی به ناخناش کرد و از جاش بلند شد. سوهان و گذاشت رو میز و خونسرد اومد سمتم. پریسا: فکر کردی چرا 2 بعد از ظهر اومدم اینجا؟ می دونستم تو فس فسویی و 2 ساعت فقط حمامت طول میکشه. منم تو این 2 ساعت آرایشمو کردمو حاضرم. حالا نوبت توئه. باید تو رو حاضر کنم. فکم افتاد. نه انگاری بعد این همه سال دوستی اخلاق من خوب دستش اومده بود. پریسا دستش و گذاشت پشتمو منو به سمت میز توالتم هل داد. صندلی چرخون میز کامپیوترمو برداشت و نشوندم روش. گیج به حرکات پریسا نگاه می کردم. منک داری چی کار می کنی؟ پریسا: هیشششششش هیچی نگو. امشب در اختیار منی. نمی خوام با اون آرایشای نصفه نیمه ات آبروی منو جلو دوستای کیا ببری. امشب خودم همه کارهاتو انجام می دم. نمی خوام بین اون همه دلشوره و اضطراب، دلهره تو رو هم داشته باشم که وای آنا چه ریختیه آبرومو نبره. از تو آینه یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: بی ادب من کی آبروتو بردم. پریسا شونه ای بالا انداخت و گفت: حالا ... همیشه یه بار اولی وجود داره. می خوام امشب خوشگلت کنم بلکه یکی چشمش تو رو گرفت و خاله از دستت خلاص شد. حرصی براش زبون درآوردم. پریسا بی توجه به من مشغول شد. وقتی میومد تو اتاق متوجه 2 تا نایلون بزرگ تو دستش نشده بودم. رفت سمتشون و از توشون یکی یکی وسیله در آورد. اومد پشتم ایستاد و مثل یه آرایشگر حرفه ای دست کشید تو موهام. یکم کله امو این ور اون ور کرد. یکم فکر کرد و بعد دست به کار شد. اول از همه کل موهامو با سشوار خشک کرد. بعد یه بابیلیس گنده زد به برق و بعد از اینگه داغ شد شروع کرد موهامو فر درشت کردن. بعد دوباره سشوار کشید. بعد با لوازم آرایش دست به کار شد. همچینم جلوی آینه ایستاده بود که من نمی تونستم خودمو ببینم. بعد 2 ساعت کار رو صورت و کله ام جلوم ایستاد و با رضایت بهم نگاه کرد و لبخند زد. سرشو تکون داد و گفت: عالی شدی. فکر کنم واقعا" خوشگل شده بودم که چشمهای پریسا از رضایت برق می زد. سرمو کج کردم خواستم خودمو تو آینه ببینم که پریسا با یه حرکت صندلی و چرخوند اون ور و رومو برگردوند. معترض گفتم: چرا همچین می کنی؟ حالا یه بار خوب درستم کردیا. می خوام ببینم اژدهام نکرده باشی. اومد جلوم و بهم چشم غره رفت و گفت: خیلی هم دلت بخواد. من درستت کنم عمرا" اژدها شی. فرشته شاید. تا کارم تموم نشده نمی تونی خودتو ببینی. مظلوم گفتم: خوب تموم شد دیگه. ابرو بالا انداخت و گفت: نشده هنوز. صندلی و کشید کنار تخت و از تو بساطش یه لاک قرمز در آورد و سوهانشم از رو میز برداشت. خودش نشست رو تخت. اول ناخونامو درست و حسابی سوهان کشید و فرم داد و بعدش دستهام و پاهام و لاک زد. شده بودم مثل این دخترا که تو فیلمها میرن سونا یا یه آرایشگاه با حوله میشینن یکی رو ناخن های دست و پاشون کار می کنه. مهلت نداده بود لباس تنم کنم. هنوز حوله پیچ بودم. انقده حال می داد. بسی ریلکس کردیم. خوبه آدم بشینه یکی همه کارها رو براش انجام بده. فاز میده. کار پریسا که تموم شد گفت: دست و پاتو صاف بزار و تکون نده تا خشک بشن. خراب بشن می کشمت. منم مثل بچه های حرف گوش کن 5 تا انگشتم و باز کردم و تو هوا نگه داشته ام. یادمه بچه هم که بودم وقتی برام لاک می زدن همین جوری دستهامو تا 2-1 ساعت تو هوا نگه می داشتم تا خراب نشه. ماهانم از لجش که این جور وقتها تحویلش نمی گرفتم و حس یه دختر خانم خوشگل و با کلاس بهم دست می داد نامردی نمی کرد و میومد مدام به ناخنام انگشت میزد تا خراب بشه و عر عر منو هوا می کرد. منم لــــــــــــــــوس شیون کنون می رفتم پیش خاله. خاله هم یکم ماهان و دعوا می کرد و دوباره برام لاک می زد. منم خوشنود روز از نو روزی از نو. صدای خش خش نایلون پریسا منو از خاطرات بچگیم بیرون آورد. صندلی و چرخوندم سمت پریسا ببینم چی کار می کنه که دهنم با دیدن چیزیکه جلوم بود باز موند. رسما" فکم افتاد کف اتاق. جلو روم پریسا ایستاده بود و یه لباس خیلی خوشگل و گرفته بود جلوش. یه لباس مشکی رنگ کوتاه که از زیر سینه اش تنگ می شد و کلی چپنهای ریز ریز در جهتای مختلف داشت. پارچه رو انگار ریزه ریزه جمع کرده بودن و شکل خطهای ریز در آورده بودن. از زیر سینه به سمت بالا با حریر کار شده بود. یقه اش هفت یکم باز بود که یه گل سینه خوشگل برای بستن اون بازیش داشت. آستینای حریرش تا آرنج بود و گشاد بود. انگار آستینش بیشتر برای قشنگی و تزئین بود. رو قسمت پایین آستین و رو سینه اش خط های نقره ای شلاقی کار شده بود. خیلی قشنگ بود. در عین سادگی شیک بود. با دهن باز گفتم: وایــــــــــــــــــــــ ــی خیلی خوشگله پریسا. مطمئنم خیلی ناز میشی تو این لباس. پریسا خندید و گفت: ناز میشی نه ناز میشم. کله تکون دادم و گفتم: آره دیگه منم همین و گفتم. این لباس باید خیلی بهت بیاد. پریسا دوباره خندید و گفت: چرا گیج می زنی. این لباس توئه نه من. چشمهام گرد شد. با بهت و ناباوری گفتم: لباس من؟؟؟؟؟ پریسا با لبخند گفت: آره لباس تو. می دونستم که تو همیشه سر لباس انتخاب کردن عزا می گیری. برای همین برات لباس آوردم. از ذوقم پریدم ماچش کردم. و لباس و از دستش قاپیدم که نکنه یه وقت پشیمون بشه. با کمک پریسا لباس و پوشیدم. کفش مشکی پاشنه دارمم پام کردم. رسیدم به طاق آسمون. گوشواره نگینی الماسی شکلمم گوشم کردم. با تهدید پریسا گردنبند ستاره امو که تا اون روز از گردنم در نیاورده بودم در آوردم و جاش یه گردنبند ظریف و کوتاه که اونم از سر گوشواره های نگینیم، الماسی شکل بود انداختم گردنم. حالا اجازه داشتم خودمو تو آینه ببینم. برگشتم سمت آینه. نـــــــــــــــــــــــه .......................... یعنی این من بودم؟  موهای بلند و همیشه صافم از زیر گوشم فرهای درشت خوشگل شده بود و بالای موهام که کوتاه تر بودن و می ریختن رو این فرها صاف و خوشگل سشوار شده بود. موهام کج رو صورتم می ریخت. یه آرایش خیلی خوشگل هم داشتم. سایه نقره ای و دودی و خط چشمی که چشمهامو کشیده کرده بود و حالت زیبایی بهشون داده بود. رژ گونه ای که گونه هامو برجسته تر نشون می داد و یه رژ قرمز هم رنگ لاک ناخن هام. تو اون لباسم که معرکه شده بودم. دلم نمیومد چشم از خودم بردارم. هی می چرخیدم و در زوایای مختلف به خودم نگاه می کردم. برگشتم که از پریسا تشکر کنم که با دیدنش بی اختیار یه سوت بلند بالا کشیدم. من: اوه اوه دختر چه کردی؟ پریسا یه لباس طوسی رنگ پوشیده بود که توپ توپای نقره ای براق داشت. با یه یقه هفت که یه تیکه پارچه هم به صورت هفت پرچین از یقه ی پشت و جلوش شروع میشد و آویزون بود و بلندی 7 می رسید تا رو شکمش. لباسش کوتاه بود و خیلی خوشگلش کرده بود. پریسا یه تشکری کرد و بهم نگاه کرد و گفت: آنا کمرت چه باریک شده تو این لباس. یه نگاه دوباره تو آینه به خودم کردم و گفتم: به خاطر باشگاه رفتنای مداوممه. از وقتی که ماهان مجبورم کرده برم باشگاه مثل چی کیشیکمو میده اگه یه روز جیم بزنم پدرمو در میاره. قیافه امو کج و کوله کردم و گفتم: دو هفته پیش یه بار جلوش زمین خوردم انقدر سرم داد کشید که داشتم سکته می کردم. حالا زمین زمینم نخوردما داشتم می افتادم که آویزون آستین اون شدم. میگفت اگه یه وقتی من کنارت نباشم که بگیرمت با مخ میای زمین و یه بلایی سرت میاد. لوس نمیبینه از وقتی میرم باشگاه خیلی کم زمین می خورم. جدیدا" اصلا" پاهام تو هم نمی پیچه. اون بارم چون کفشم پاشنه داشت پام پیچ خورد. اما خدا خیرش بده که گفت برو پاهاتو تقویت کن. داشتم به خاطر زمین خوردنام ساییدگی زانو پیدا می کردم. پریسا با حرفم بلند بلند خندید. هر دو حاضر شدیم و من این بار برخلاف همیشه که یه جوراب شلواری مشکی میپوشیدم با تهدید پریسا یه جوراب شلواری رنگ پا تنم کردم. چون پریسا جیغ کشید و گفت: مگه می خوای بری عزا که خودتو تو مشکی خفه می کنی. یه مانتوی بلند پوشیدم که لباس کوتاهمو بپوشونه. ساعت 7 حاضر و آماده بودم. شال حریرمو انداختم رو موهام. قبل از خارج شدن از در اتاق یواشکی گردنبند ستاره امو گرفتم و مثل دستبند پیچیدم دور مچ دستم. دلم نمی یومد یه لحظه هم از خودم دورش کنم. از اتاق اومدم بیرون و رو به پریسا گفتم: بریم ... پریسا از جاش تکون نخورد. ایستادم و نگاش کردم. من: چرا راه نمی افتی؟؟؟ پریسا: خوب زنگ بزن آژانس بیاد دیگه. وا رفته گفتم: مگه ماشین نیاوردی؟؟؟ پریسا شونه ای بالا انداخت و گفت: نه .. قراره با کیا بریم خوب. با حرص گفتم: کیا کجا بود آخه. حالا ما آلالگارسون کرده باید سوار آژانس بشیم. اه ..... پریسا ریلکس گفت: فکر کردی فقط خودتی که من باید برم دنبالش؟ باید بریم خونه کیا اینا دنبال کیانا. از اونجا کیا ماها رو می بره. با حرص پوفی کردم و رفتم زنگ زدم به آژانس. رسیدیم خونه کیا اینا. رفتیم بالا و زنگ زدیم. کیانا پر سر و صدا در و باز کرد. داشت گوشواره هاشو گوشش می کرد. در و باز کرد و گفت: الان میام . بیاین تو. رفتیم تو اما همون جلوی در ایستادیم. کیانا سریع رفت تو اتاق و مانتوشو پوشید و با دکمه های باز اومد پیشمون شالشم انداخت سر شو گفت بریم. پریسا اشاره کرد: پس چرا کیا نمیاد؟ کیانا ایستاد و با تعجب گفت: کیا مگه با شما نیست؟ پریسا گفت: نه ... قرار بود بیایم اینجا با هم بریم. آرشام کجاست؟ کیانا گفت: آرشام رفته پایین پیش ماهان. پریسا با حرص گوشیشو برداشت و زنگ زد به کیا. پریسا: الو .. سلام. تو کجای؟؟ مگه قرار نبود ماها رو ببری؟؟ -:................... پریسا: من چه می دونم خونه دوستت کجاست آخه. -: ................ پریسا: من نمی تونم بگم زشته. پس خودت زنگ بزن بگو. منم به آنا میگم بگه. گفتم روم نمیشه. من چی به کی باید بگم؟ اصلا" چی می خوان بگن که پریسای پررو روش نمیشه بگه؟ وای می خوان من حرف بی ناموسی بزنم؟ پرو تر از من پیدا نکردن اینا؟ پریسا تلفنش و قطع کرد و برگشت سمت منو گفت: آنا زنگ می زنی به ماهان بگی ماها رو برسونه خونه دوست کیا؟ یکم نگاش کردم و گفتم: چرا من بگم؟ پریسا یهو آتیشی شد. با اخم و یه صدای جیغی گفت: چون پسر خاله توئه و تو هم باهاش راحتی و همیشه هم راننده آژانس تو بوده پس مشکلی نداری. آرومتر گفتم: خوب میگم بهش چرا اژدها میشی. ولی آخه من صبح گفتم مریضم و مرخ ... پریسا دوباره جیغ کشید: اونو که لو رفتی چاخان کردی. کیا گفته سالمی. چیششششش پریسا بزغاله همه اش داد می زنه. براش پشت چشم نازک کردم و گوشیمو درآوردم و زنگ زدم به ماهان. با دومین بوق گوشیو برداشت. من: الو ماهان سلام خوبی؟ ماهان با یه صدای شاد گفت: سلام آنا خانم شما خوبی؟؟؟ حالتون بهتر شد؟ اخم کردم. لوس داشت تیکه می نداخت. من: خودتو لوس نکن می دونم فهمیدی چاخان کردم. الان زنگ زدم چون پریسا مجبورم کرد. به اخم پریسا، چشم غره رفتم. ماهان: بله بفرمایید. مگر مجبور باشی یه زنگی به ماهان بیچاره بزنی. من: ماهان.... خودتو لوس نکن دیگه. ببین پریسا اینا امشب خونه دوست کیا دعوتن. منتها اینا آدرسو نمی دونن. کیا هم گفته نمی تونه بیاد ببرتمون. میشه تو لطف کنی و ماها رو ببری؟ ماهان سر خوش گفت: بله البته من افتخار می کنم 3 تا خانم خوشگل و سوار ماشینم کنم. من راننده شمام. در ضمن کیا همین الان زنگ زد بهم گفت ببرمتون. جیغ کشیدم: بچه پرو تو می دونستی و مجبورم کردی انقدر فک بزنم؟ صدای قهقهه ماهان تو گوشی پیچید. خنده اش که تموم شد آروم گفت: وقتی حرف می زنی دوست دارم صداتو بشنوم. لحنش خیلی خاص بود. لبمو به دندون گرفتم و قرمز شدم.ماهان با همون صدای و لحن آرومش گفت: بیاین پایین تا من حاضر شم. آرشامم اینجاست. منتظرم. یه باشه ای گفتم و تماس و قطع کردم. برگشتم سمت دخترا و گفتم: بریم پایین تا حاضر شه. بچه ها خوشحال کیفهاشون و برداشتن و رفتیم بیرون و سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین. از آسانسور پیاده شدیم. پریسا و کیانا مشغول حرف زدن بودن و دنبال من راه می اومدن. من جلو تر رفتم و زنگ خونه خاله اینا رو زدم. با دست موهامو از تو صورتم کنار زدم. در با یه تق باز شد و صدای ماهان اومد. ماهان: بچه ها بیاین تو تا من حاضر شم. این پسره هم قر و فرش از 10 تا دختر بیشتر بود. در و هل دادم و رومو برگردوندم پشتم و به پریسا و کیانا گفتم: بیاید تو تا این شازده خوشتیپ کنه. پامو گذاشتم تو خونه و تا رومو برگردندم یهو همزمان صدای سوت و جیغ و دست و ترکیدن یه چیزایی و فرود اومدن کلی کاغذ رنگی و روبان رو سرم باعث شد شوکه و سکته ای نفسم حبس بشه. با بهت به یه ایل آدمی که جلو روم ایستاده بودن و دست می زدن و با لبخند نگام می کردن خیره شدم. اینجا چه خبر بود. جلوی همه این آدمهای آشنا و نا آشنا اول ماهان و پشتشم کیا و آرشام ایستاده بودن و دست می زدن. هنوز تو شوک بودم که پریسا و کیانا هم دست زنون و خندون از کنارم رد شدن و رفتن هر کدوم کنار شوهر و نامزدشون ایستادن. ماهان چند قدم جلو اومد و رسید به من. با چشمهای ناباور بهش نگاه کردم. هنوز دستهام که از آرنج بالا اومده بود تو همون حالت مونده بود. اونقد مبهوت بودم که نمی تونستم حتی دستمو بیارم پایین. تو چشمهام نگاه کرد و با لبخند عمیق گفت: آنا خانمی ... تولدت مبارک ..... یهو از پشت ماهان این لشگر عظیم بلند داد زدن تولدت مبارک. باورم نمیشد باورم نمیشد همه این آدمها به خاطر من اینجا جمع شده بودن. همه این آدمها می دونستن امروز ... روز 27 اردیبهشت .... تولد منه و من ..... من از صبح چقدر غمگین و مغموم بودم و فکر می کردم دوستام و دوروبری هام چقدر به من بی توجه ان و چقدر بی معرفتن که مهمترین تاریخ زندگیمو فراموش کردن. بغض کردم. از خوشحالی تو چشمهام اشک حلقه زده بود. سرمو کج کردم و خیره به چشمهای ماهان خواستم یه چیزی بگم اما فقط یک کلمه از بین لبهام بیرون اومد .... من: ماهان ........ ماهان با دست به پشتش اشاره کرد. یهو همه خودشون و کنار کشیدن و همزمان یه آهنگ ملایم پخش شد. پریسا جلو اومد و شال و مانتو و کیفمو گرفت ازم. ماهان دستش و جلو آورد و خیره به چشمهام دستمو تو دستش گرفت و منو به سمت وسط سالن برد. سالن بزگ خونه خاله اینا بدون اون همه مبل و صندلی و وسیله خیلی بزگتر نشون میداد. ماهان وسط سالن ایستاد و من و هم نگه داشت. دستی که تو دستش بود و بالا برد و دست دیگه اشو دور کمرم پیچید و شروع کرد هماهنگ با آهنگ تکون دادن خودش و همراه کردن من. ماهان همراه آهنگ هم تکون می خورد هم آهنگ و زمزمه می کرد. آهنگ اگه یه عاشق از حمید و عماد طالبزاده اگه يه عاشق تو دنيا باشه منم منم منم اون كه نميخواد عشقو ببازه منم منم منم اون كه تو چشماش صد قصه داره تويي تويي تويي اون كه از اين عشق صد گله داره منم منم منم حالا اوني كه يه بي قراره چشماش هميشه در انتظاره طاقت نداره ، طاقت نداره منم منم منم اون كه لحظه هاش براش يه ساله دل كندن از تو براش محاله نيستي ببيني الان چه حاله منم منم منم هنوز بهت زده بودم. سرمو بلند کردم و تو چشمهای ماهان نگاه کردم. چشمهاش ... زمزمه شعرش داشت وجودمو به آتیش می کشوند. نگاهش ذوبم می کرد. آروم پرسیدم. همه اینا نقشه بود؟ یه لبخند قشنگ زد و گفت: خیلی حرفه ای بود. تو هم با شرکت نیومدنت خیلی کمکمون کردی. من: حتی پریسا و کیانا؟ خندید.... ماهان: حتی مامانت .... ناباور نگاش کردم. با بهت گفتم: مامانم ؟؟؟؟ با لبخند حلقه دستش و تنگ تر کرد و گفت: خانم کوچولو فکر نکردی چرا روز تولدت هیچ کس بهت تبریک نمیگه؟ با بغض گفتم: فکر کردم همه یادشون رفته. ماهان کمرمو فشرد و با اخم گفت: همه یادشون رفته؟ چه طور فکر کردی که می تونیم تولدت و فراموش کنیم؟ بدجنس گفتم: فکر کردم همه تون بی معرفتید. دوباره خندید. دوباره با آهنگ زمزمه کرد. اكه يه عاشق تو دنيا باشه منم منم منم اون كه نميخواد عشقو ببازه منم منم منم اون كه تو چشماش صد قصه داره تويي تويي تويي اون كه از اين عشق صد گله داره منم منم منم حالا اوني كه يه بي قراره چشماش هميشه در انتظاره طاقت نداره ، طاقت نداره منم منم منم اون كه لحظه هاش براش يه ساله دل كندن از تو براش محاله نيستي ببيني الان چه حاله منم منم منم ماهان آروم گفت: هیچ وقت فکر نکن که بتونم روز تولدتو فراموش کنم. روز تولد مهمترین آدم زندگیم و . با استفهام نگاش کردم تا منظورشو بگه. اما هیچی نگفت و دوباره زمزمه کرد. منم این قسمت شعرو باهاش زمزمه کردم. خیره تو چشمهای هم. تو چشمهامون پر حرف بود. حرفهای نا گفته که از عمق وجودمون سرچشمه می گرفت. كاش اون زماني كه مياي دل از تو سير نباشه شراره هاي عشق ما خاموش و پير نباشه ما با گذشته هاي عشقهر دو غريبه باشيم واسه پشيموني تو يه لحظه دير نباشه حالا اوني كه يه بي قراره چشماش هميشه در انتظاره طاقت نداره ، طاقت نداره منم منم منم اون كه لحظه هاش براش يه ساله دل كندن از تو براش محاله نيستي ببيني الان چه حاله منم منم منم آهنگ تموم شد و همه برامون دست زدن. یهو آهنگ شاد شد و همه ریختن وسط. پریسا و کیانا با لبخند اومدن دورم. هر دوشونو بغل کردم و بوسیدم. با ذوق گفتم: خیلی بدجنس و فیلمید. نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم. پریسا یه چشمک بهم زد و گفت: این یه شب و بهت مدیون بودم. منظورشو نفهمیدم. اما معنی همه اون حرص خوردناش، برای بهترین بودنمو فهمیدم. بعد سه دور رقص پشت سر هم تازه به فکر افتادم که با مهمونا سلام علیک کنم. با کیانا دوتایی رفتیم و یکی یکی با مهمونا دست دادم و ازشون برای حضورشون تشکر کردم. یه سریشون دوستای مشترک من و پریسا بودن. یه سری بچه های دانشگاه. دوستای ماهان که تومهمونیا دیده بودم. چقدر آدم اینجا بود. در حال دست دادن با عاطفه و محبوبه بودم که یکی از پشت زد رو شونه ام. با لبخند برگشتم سمت کسی که به شونه ام زده بود و ..... من: حامد ....... با بهت به حامد که رو به روم با لبخند ایستاده بود نگاه کردم. حامد ... اینجا .. تو خونه ماهان .... اصلا" درک نمی کردم که اون اینجا چی کار میکنه. مخصوصا" که یه لبخند عظیم و مهربونم رو لبهاش بود. گیج گفتم: حامد تو .. اینجا .... حامد: تولدت بود. از دست نمی دادم. گیج به دور وبر نگاه کردم. حامد چرا باید اینجا می بود؟ نمی دونستم اخم کنم... لبخند بزنم... شوکه باشم .. خوش آمد بگم ... گیج گفتم: نامزدت .... سرش و کج کرد و خیره بهم گفت: آنا من هیچ وقت نامزد نکردم. دیگه چشمهام گشاد تر از این نمیشد. با دهن باز گفتم: نامزد نکردی؟ پس اون دختره که تو مهمونی بود... پرید وسط حرفمو گفت: تو با اصرار میگفتی نامزدت اما غیر مهمونی اول دیگه اون باهام نبود. اون فقط یه دوست بود. واقعا" فکر کردی من ازدواج می کنم؟؟؟ گیج شونه ای بالا انداختم. حامد اینجا چی می خواست؟ برای چی اومده بود. سر چرخوندم. ماهان اون سمت سالن ایستاده بود و تو دستش یه گیلاس مشروب بود و داشت بالا می نداخت. دوباره نگاهمو گردوندم این بار پریسا رو دیدم. کنار دی جی ایستاده بود و یه چیزی بهش می گفت. بعد برگشت و دست به سینه با یه اخم غلیظ به منو حامد نگاه کرد. دی جی بعد یکم یه آهنگی گذاشت که فکمو انداخت زمین. کار کار پریسا بود. ببین چه آهنگی هم گذاشته اونم تو تولد. ((آهنگ نزدیک میشم از مهسا ناوی)) نزدیک میشم وقتی حواست نیست اونقد که مرزی جز لباست نیست از پشت سر چشماتو می گیرم بگو کیم وگرنه می میرم نزدیک میشم وقتی حواست نیست اونقد که مرزی جز لباست نیست از پشت سر چشماتو می گیرم بگو کیم که برگشتم بگو وگرنه می میرم منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی شاید واسه همینم هست که دستامو نمی شناسی منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست که با تمومه دلتنگیش تولد تو دعوت نیست شاید از صورت خستم ، از این لحن غم آلودم بفهمی من کیم امشب ، کجای زندگیت بودم نمیخواستم بدونی تو چرا به گریه افتادم اگر اصرار می کردم تورو از دست می دادم منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی شاید واسه همینم هست که دستامو نمی شناسی منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست که با تمومه دلتنگیش تولد تو دعوت نیست با چشمهای گرد شده به پریسا نگاه کردم. دست به سینه با اخم با سر یه اشاه ای به حامد کرد. منظورشو نفهمیدم. حامد اومد جلوتر و با یه حرکت دستهامو گرفت بین دستهاش. شوکه یکم خودمو کشیدم عقب اما دستهامو محکم گرفته بود. یکم نزدیک تر شد و خیره به چشمهای گرد من گفت: آنا .. آنای من ... عزیزم متاسفم .. بابت همه کارهام متاسفم. اومدم اینجا که ازت خواهش کنم که منو ببخشی. شاید من خوب تو رو درک نکردم. خوب نشناختمت. اما این همه دوری باعث شد که به روز به روز دوستیمون فکر کنم. به همه اون ماجراها. به همه اون خنده ها و خوشی ها و شادی ها. ما تو دوستیمون غم و ناراحتی نداشتیم. همه اش خوبی و خوشی بود. آنا .. برای من هیچکی مثل تو نبود. هیچ کس به اندازه تو منو نشناخت. هیچکی مثل تو درکم نکرد. من اشتباه می کردم. من مغرور بودم. فکر می کردم برای ارضای حس خودم باید تو رو کنار بزارم. برای اینکه خودمو بزرگ نشون بدم. برای اینکه بگم برای رسیدن به هدفم هیچ کس نمی تونه مانعم بشه تو رو کنار گذاشتم. بزرگترین اشتباه زندگیمو مرتکب شدم. که بگم من اراده دارم می تونم تصمیم بگیرم. با دهن باز شده گیج به حامد نگاه می کردم. مطمئنم قیافه اش شکل منگلا شده بود. یکم بر بر نگاش کردم. چشمهامو بستم و سرمو تکون دادم تا حواسمو جمع کنم. چشمهام و باز کردم. با زبون لبهای خشکمو تر کردم. سعی کردم رو حرفهام تمرکز کنم و به اینکه حامد الان، امشب چه جوری اومده اینجا فکر نکنم. من: اما .. اما تو گفتی .. که من به تو حس مرد بودن و نمی دم. تو حس یه تکیه گاه و نداری. حس یه موجود قدرتمند و ... اینا بهترین چیزایی بود که از حرفهاش یادم مونده بود. حامد با چشمهای ناراحت گفت: آنا .. آنا من اشتباه کردم .. من خودخواه بودم... فقط به خودم فکر می کردم.... اما الان پشیمونم .. الان اومدم که تا اخرش با تو و کنارت باشم.... اینو گفت و یه لبخند گشاد و خوشحال زد. خون به صورتم هجوم آورد. سرخ شدم .. نه از شرم و خجالت از عصبانیت. این پسره احمقه؟ اخم کردم. یه اخم غلیظ ... با یه حرکت، دستمو از بین دستهاش بیرون کشیدم و یه قدم رفتم عقب و ازش فاصله گرفتم. عصبی گفتم: حامد ... دیوونه ای؟؟؟ چشمهاش گرد شد. حالم بدتر از اون بود که بخوام مودب حرف بزنم. عصبی و کلافه یه دست به صورتم کشیدم و موهامو فرستادم بالا. دستمو بالا آوردم و گرفتم طرفش. من: مطمئنن تو یه مشکلی داری. دفعه قبل بهم گفتی چون من رو پای خودم بودم و مستقل نمی تونستی باهام کنار بیای و برای همینم باهام بهم زدی. اینو گفتی مگه نه؟ حامد با سر تایید کرد. کلافه پوفی کردم. سرم داشت منفجر می شد. من: تو هیچ وقت تو طول 5 سال بهم نگفته بودی که از استقلالم خوشت نمیاد. بدون اینکه بهم چیزی بگی خودت تصمیم گرفتی و یه رابطه دو طرفه و 5 ساله رو بهم زدی. اونم با بهانه های الکی. الان اومدی و میگی که پشیمونی چون هیچ کس مثل من تو رو درک نمی کرد. هیچ کس مثل من تو رو نمی شناخت.حامد دوباره با سر تایید کرد. عصبی تر گفتم: تو فکر می کنی که من باید برگردم؟ حامد دوباره با سر گفت: آره. عصبی و کمی بلند گفتم: حامد احمقی؟؟؟ حامد دیگه کله تکون نداد. ماتش برد. هیچ وقت .. هیچ وقت تو اون 5 سال بهش تو نگفته بودم. خیلی پیش اومده بود که از رفتارش از حرفهاش ناراحت بشم اما هیچ وقت بهش حتی یه کلمه بی ادب نگفته بودم. حالا داشتم بهش میگفتم احمق .. دیوونه ... این از من بعید بود و اونو شوکه می کرد. من: حامد فکر نمی کنی زیادی خودخواهی؟ فکر نمی کنی زیادی خودتو دست بالا گرفتی؟ فکر کردی من یه عروسکم که هر وقت خواستی بری بخریش و یه مدت باهاش بازی کنی و وقتی دلتو زد بندازیش بالای کمد و دیگه یادش نکنی. بعد چند وقت وقتی حوصله ات سر رفت دوباره بری پیداش کنی و برش داری و باهاش بازی کنی؟ می فهمی من آدمم ؟ می فهمی منم حس دارم؟ فکر دارم؟ شعور دارم؟ ناراحت می شم؟ میشکنم؟ نابود میشم؟ فکر کردی وقتی ولم کردی چی بر من گذشت؟ وقتی بی حرف بدون توضیح لگد زدی به اون همه خاطره و سال، من نابود شدم. وقتی رفتی و سراغی ازم نگرفتی؟ می فهمی وقتی هنوز خودم منتظر و چشم به راهت بودم تو رو با یکی دیگه دیدم که شاد .. دست تو دست هم این ور اون ور میرین چه حسی داشتم؟ نابود شدم... شکستم .. خرد شدم ... می دونی چه جوری ... با چه زحمتی اون تیکه های خورد شده رو به هم بند زدم تا اینی بشه که الان جلوته؟ می دونی با چه سختی اون همه خاطره رو فرستادم یه جایی تو ذهنم که فقط یادشون بمونه. که بتونم فراموشت کنم. که بشه زندگی کرد. بی تو .. بی حضورت ... حالا برگشتی که چی بگی؟؟ که بگی منو می خوای؟ که من برگرم به خاطر تو؟؟؟ زیادی خودخواه نیستی؟؟؟ زیادی به خودت بها نمی دی؟؟؟ کی گفته که هر وقت تو بخوای من بر می گردم؟ کی گفته که برای برگشتنم نیاز به اشاره تو دارم؟ حامد یه قدم به سمتم اومد و گفت: آنا .. ما 5 سال خاطره داریم باهم . نمی تونی به همین راحتی فراموشش کنی. خاطرات نمی زارن... با حرص گفتم: حامد اونا فقط یه مشت خاطره ان... خاطره ها نیرویی ندارن. یه یادن که می تونن تو باد پرواز کنن... جاشونو خاطرات جدید می گیرن..... حامد یکم دیگه بهم نزدیک شد و گفت: اما آنا تو هنوز منو دوست داری. نمی تونی فراموشم کنی.... عصبی تر از همیشه گفتم: دوست دارم ؟؟ دوست دارم ؟؟ کی اینو بهت گفته؟ کی گفته که هنوزم حسی از تو تو وجودم مونده؟ تو همه رو کشتی ... تو نابودش کردی .... هیچی ازش نذاشتی همه اش رفت ... نیست ... حالا اومدی دنبال چی می گردی .... من دیگه دوستت ندارم دوستت ندارم .... حامد: داری اشتباه می کنی خودتم می دونی که دوستم داری. نمی خوای قبول کنی... با حرص چنگ زدم تو موهام. چشمهامو بستم و آروم گفتم: خدایا ... من چه جوری به این آدم خودخواه بفهمونم که من گوسفند نیستم که با اشاره تو برم و با یه اشاره ات برگردم. دستمو انداختم پایین و با اخم زل زدم تو چشمهاش و گفتم: اصلا" می خوام بدونم تو اینجا چی کار می کنی؟ کی تو رو اینجا راه داده؟ کی بهت اجازه داده که بیای و مهمونیمو بهم بزنی؟ حامد نگاهش و گردوند و به پشت سرم نگاه کرد. برگشتم ببینم کدوم احمقی به این آدم خودخواه اجازه داده که بیاد و تولدم و برام زهر کنه. برگشتم و .... نــــــــــــــــــــه .... نـــــــــــــــــــــه این دروغه.... دروغه ..... بغض کردم. چشمهام پر اشک شد. چکید رو گونه ام. با بهت به ادمی که جلوم بود نگاه کردم. باورم نمیشد باورم نمیشد... با بغض و اشکهایی که سرازیر میشد ناباور سرمو به چپ و راست تکون دادم. آروم با بهت گفتم: باورنمی کنم .. باور نمی کنم که کار تو باشه .. بگو کار تو نیست .. بگو ماهان .. بگو تو نیاوردیش .. بگو ..... ماهان با چشمهایی که غم و پشیمونی و خیلی چیزهای دیگه ازش می بارید ناراحت و نگران تو چشمهام خیره شد.ناراحت لب باز کرد و گفت: آنا من .... نـــــــــــــــــــه ... نــــــــــــــــــــــــ ـه..... خودش بود ... کار خودش بود .... سرمو به چپ و راست تکون دادم. چه طور باید باور می کردم که ماهان کسی که عاشقش بودم و براش بی تاب، با من این کار و بکنه. یعنی انقدر براش بی ارزش بودم که حامد و آورد که منو دو دستی تقدیمش کنه. اون که می دونست. می دونست حامد باهام چی کار کرد. اون که از همه چیز خبر داشت چرا با من این کار و کرد. اشک ریزون سر تکون دادم و چند قدم به عقب برداشتم. تو چشمهای ماهان زل زدم و اشکهام رو گونه ام چکید. به همون آرومی که من به عقب قدم بر می داشتم تا ازش دور بشم ماهان به جلو و سمت من قدم بر می داشت. سریع برگشتم و از بین آدمهایی که چند تا چند تا کنار هم ایستاده بودن و بی توجه به من و حامد و ماهان به جشن و رقصشون می رسیدن رد شدم و با دو خودمو به پله ها رسوندم. تند ازشون بالا رفتم با مشت اشکهام و پاک می کردم. چشمهام اونقدر اشک توش بود که درست جلومو نمی دیدم. پیچیدم سمت اتاقم. تندی جلو رفتم و دستگیره رو چرخوندم و رفتم تو اتاق. می خواستم از ماهان و حامد دور شم از آدمهایی که بی توجه به من و شعور و احساسم برام تصمیم می گرفتن. خودمو پرت کردم تو اتاق. با مشت اشکهامو پاک کردم. تازه تونستم جلومو ببینم. اینجا اتاق من نبود. اتاق ماهان بود. سریع برگشتم که از اتاق برم بیرون که ماهان زودتر اومد تو اتاق و در و پشت سرش بست. وسط اتاق بلاتکلیف ایستاده بودم. می خواستم از اینجا برم. نمی خواستم الان ماهان و ببینم. می ترسیدم بزنم لهش کنم. بزنم خوردش کنم. بزنم ناقصش کنم. بدون اینکه به ماهان نگاه کنم سرمو انداختم پایین و بلاتکلیف یه قدم به جلو بر می داشتم دوباره میومدم عقب. ماهان چند قدم به سمتم برداشت و آروم و با احتیاط گفت: آنا من باید توضیح بدم. دوست داشتم خفه اش کنم. دوست داشتم بزنمش. با داد گفتم: هیچی نگو ماهان هیچی نگو.. نمی خوام ببینمت نمی خوام صداتو بشنوم. نمی خوام برام توضیح بدی. می خوام برم بزار برم. اومدم تند از جلوش رد شم و بزنم بیرون از اتاق. اما تا به ماهان رسیدم و خواستم از کنارش رد بشم دستشو انداخت دور کمرمو منو به سمت خودش کشید و مانع از رفتنم شد. دستهاش و دور کمرم حلقه کرده بود. سعی می کردم با تقلا کردن با تکون دادن بدنم و دستهام و زدن مشت یه کتف و سینه ماهان خودم و از بین دستهاش خلاص کنم تا بتونم برم. من: ولم کن ماهان ولم کن بزار برم.. ولم کن نمی خوام باهات حرف بزنم. ولم کن.. دیگه هیچ حرفی نمونده هیچی .... تو یه حرکت ماهان یه دستشو از دور کمرم جدا کرد و حلقه کرد دور کتفمو منو کشید تو بغلش. سرمو گذاشت رو سینه اش. خودمو با همه قدرت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#44
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
تکون می دادم. دستهای مشت شدم و به سینه اش فشار می دادم که بتونم ازش جدا شم اما بی فایده بود. زورش خیلی بیشتر از من بود و عجیب تر اینکه تو اون وضع بد روحیم، صدای ضربان قلبش بهم آرامش می داد و باعث میشد دست از تقلا بردارم و آروم بگیرم. زیر گوشم زمزمه کرد: هیـــــــــــــــــــــــ ــــش ........ آنا آروم باش آروم باش خواهش می کنم. میری ..... بعد از شنیدن حرفهام اگه بخوای بری قول میدم جلوتو نگیرم. اذیتت نکنم. ولی تو باید به حرفهام گوش کنی باشه؟؟ باشه آنا .. گوش می کنی؟؟؟ تو بغلش آروم گرفتم یه صدای نامفهومی مثل اوممم برای تایید از خودم در آوردم. یه دستی رو موهام کشید و دستش و از دور کتفم باز کرد و اجازه داد ازش جدا شم. صاف ایستادم اما خیلی نزدیک بهش. هنوزم بینمون فاصله زیادی نبود. مثل بچه های تخس سرمو بلند کردم. بالا آوردم و چشمهای اشکی و شماتتگرمو به چشمهاش دوختم. با حرص و بغض گفتم: چی می خوای بگی؟ چی داری که بگی؟ می خوای بگی من چقدر کم ارزشم؟ چقدر برات بی اهمیتم. می خوای بگی چقدر وبالت بودم ... چقدر آویزونت بودم که ازم خسته شدی... ازم زده شدی تا جایی که راضی شدی بری دنبال حامد و بیاریش اینجا تا شاید از شرم خلاص شی که دست از سرت بردادم؟ اینکه این همه زحمت نداشت. بغضم شکست و دوباره اشکهای شورم رو گونه ام چکید. من: کافی بود به خودم بگی. من که رفتم. من که دیگه اینجا نبودم. اگه می خواستی اگه می گفتی دیگه شرکتم نمیومدم. تا راحت باشی. تا خلاص شی. تا دیگه آنای آویزون و دردسر ساز جلوت نباشه تا ..... حرفهام با قرار گرفتن دست ماهان جلوی دهنم قطع شد. ماهان اون یه ذره فاصله بینمون و با یه قدم کوچیک از بین برد چسبید به من و کف دستشو کج گذاشت جلوی دهنم.خیره به چشمهاش بودم. با اخم غلیظ و چشمهایی که برق اشک توش بود بهم نگاه می کرد. ناراحت و غمگین. دست دیگه اشو بالا آورد انگشت اشاره اشو گذاشت جلوی لبها و بینیش و آروم گفت: هیـــــــــــــــــــــــ ــــــــش آنا هیچی نگو .. اینا رو نگو.... کی تو برام وبال بودی؟ کی آویزون بودی؟ هر بار که باهام همراه میشدی برام افتخاری بود. هر وقت که یکی از مشکلاتت و بهم می گفتی و من می تونستم کمکت کنم برام شیرین بود. حضورت اینجا تو این خونه نعمتی بود برای همه امون. دیدن هر روزه ات. بودن کنارت همه جا و همیشه آرزویی بودت که سالها باهام بود و با اومدنت به این خونه حقیقی شد. نگو این حرفها رو نگو .. خواهش می کنم. سعی کردم با وجود دستهای جلوی دهنم حرف بزنم اما جز اصوات نامفهوم چیز دیگه ای شنیده نشد. با حرص دو تا دستمو بالا آوردم و دست ماهان و از جلوی دهنم پایین کشیدم و گفتم: پس حامد اینجا چی کار میکنه؟ چه طور تونستی با آوردنش اینجا و تو این مجلس بهترین روز زندگیمو کوفتم کنی؟ چرا آوردیش؟ چرا؟ ماهان زل زد تو چشمهام و مظلوم و با بغض گفت: چون تو گفتی .. چون تو خواستی؟؟؟؟ چون مطمئن نبودم. چون حاضرم همه زندگیم و بدم تا تو خوشحال باشی. از خودم بگذرم تا تو به اونی که می خوای برسی. با دهن باز بهش نگاه کردم. ماهان چی میگفت؟ چی ..... من: تو .. تو داری چی میگی؟؟؟؟ ماهان عصبی دستی تو موهاش کشید و شروع کرد به قدم زدن و گفت: آنا تو حامد و دوست داری. بعد مهمونی اون شب همین جا تو همین اتاق کفتی. گفتی اگه از اول بهت می گفت مشکل کجاست حلش می کردین و الان با هم بودین. خودت خواستی.. خودت گفتی .. شعر خوندی... ناله کردی .... دستهامو مشت کردم. چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. خدایا بین همه اتفاقات اون شب چرا باید فقط حرفهای مزخرف من با برداشت اشتباه تو یاد ماهان بمونه. میگم بدشانسم ... همینا رو میبینم که میگم. کلافه گفتم: ماهان.. ماهان... من به تو چی بگم؟؟ چی بگم بهت که با ذهنت اشتباه حرفها رو تجزیه تحلیل می کنی. من کی گفتم حامد و دوست دارم. گفتم داشتم. گفتم اگه می گفت شاید همون موقع حلش می کردیم. کجای حرف من اینو می رسوند که من الان دوستش دارم الان می خوامش؟ هان؟؟ کجا ... حرف من باعث شد که ماهان که کلافه تو اتاق قدم رو می رفت تو جاش بایسته. برگشت سمت منو با چشمهای امیدوار بهم نگاه کرد. نامطمئن و امیدوار پرسید. ماهان: یعنی تو حامد و دوست نداری؟ یعنی .... به نشونه نه فقط سر تکون دادم. خندید ... خوشحال خندید ... آروم به سمتم قدم برداشت زل زد به صورتم. آروم زمزمه کرد: تو اون و دوست ندرای.. تو دوستش نداری.. اومد .. زمزمه کنون اومد و جلوم ایستاد. نگاهش تو چشمهام قفل شد. یه نگاه پر خواهش .. پر حسرت .. پر انتظار .... چشمهاش رو صورتم چرخید. سر خورد و رو لبهام قفل شد. دوباره اومد سمتم خیره به لبهام بهم نزدیک شد. خیلی نزدیک .... سرش خم شد .. پایین و پایین تر به سمت لبهام ... نگاهشو می فهمیدم. معنی حرکاتش و درک می کردم. اما می ترسیدم. همه وجودم همونی که اون می خواست و می طلبید اما مغزم، عقلم فرمان می دادم ... نه نباید این جوری شه نه الان نه این موقع.... نکنه ماهان دوباره مست باشه .. نکنه دوباره فراموش کنه. خودم دیدم دستش گیلاس مشروب بود خودم دیدم می خورد. یه قدم رفتم عقب. نمی خواستم دوباره فراموش بشم... دوباره از یاد برم ... اما ماهان بی توجه به ترس من ... بی توجه به عقب گرد من ... نزدیک تر شد. یه قدم عقب رفتم. ماهان یه قدم جلو اومد و دستشو دراز کرد و حلقه کرد دور کمرمو منو به سمت خودش کشید. قبل از اینکه بتونم حرکتی بکنم .. بتونم فرار کنم یا حرفی بزنم ... لبهاش رو لبهام جا گرفت ... دیگه مقاومتی نبود ... حس فراری نبود ... انگار که خون بهم تزریق کرده باشن ذهنم از هر فکری تهی شد. چشمهام بی اختیار بسته شد و با تمام وجود لبهاش و حس کردم. بوسه های داغ و پر عطش ... پر انتظار ... و باهاش همراه شدم برای یکی شدن ... برای لمس پر انتظار ترین بوسه زندگیم ..... تو یه لحظه آروم چشمهامو باز کردم. ماهان و با چشمهای بسته جلوی صورتم دیدم. تو یه آن همه فکرهای بد به ذهنم هجوم آورد. دستمو که تا حالا پایین و کنار بدنم افتاده بود بالا آوردم و گذاشتم رو سینه اش و با یه فشار هلش دادم عقب. به زور لبهاش، لبهامو ول کرد و کشیده شد عقب. دستهاش هنوز دراز بود به سمت کمرم. نگاه بهت زده اشو بهم دوخت. فکر نمی کرد این کارو بکنم. از نگاهش از بهتش بغض کردم. از اینکه ممکنه اینم مثل قبلی فراموش بشه ترسیدم. با چشمهای ریز عصبی آروم آروم سرمو به چپ و راست تکون دادم و بی حرف از کنارش رد شدم. تقریبا دوییدم سمت در. دستمو گذاشتم رو دستگیره در. قبل از اینکه بتونم بازش کنم بازوم از پشت کشیده شد. چرخیدم و برگشتم سمت ماهان و رفتم تو شکمش. ماهان بازوهامو گرفت و تو چشمهام نگاه کرد. با یه فشار به بازوهام با یه نگاه منتظر .. نگران .. مشوش تو چشمهام خیره شد و پر سوال گفت: چرا .... آنا چرا .... نکنه تو هنوز حامد و ..... پریدم بین حرفش و گفتم: نه من حامد و دوست ندارم. مسئله اینه که نمی خوام تو منو ببوسی .... ماهان شوکه و بهت زده خشک شد. دستهاش از رو بازوهام سر خورد و افتاد .. تو چشمهاش برق اشک نشست ... یه پوزخند تلخ زد و یه قدم عقب رفت ... وای آنا .. آنا چی گفتی؟؟ چی گفتی؟؟ چقدر بد گفتی؟؟؟؟ خواستم درستش کنم بگم منظورم اونی نبود که تو فکر کردی .... ماهان: هنوز باورم نکردی؟؟؟ هنوز فکر می کنی بدم ؟ کثیفم؟ لایق دوست داشتنت نیستم ؟ درست مثل اون روز تو بازی بسکت ازم چندشت شد .... هنگ کردم .. چی گفت؟ دوست داشتن؟ کی کیو دوست داره؟ انقدر که ماهان کلمه دوست و دوست داشتن و دوست دارم و نگفته چرخش این کلمه تو دهنش حس عجیبی به آدم میده. گیج حرفش بودم و مات نگاهش .. نگاهی که ازش غم می بارید. من کی از بوسش چندشم شد؟ یعنی اون روز فکر کرد من بدم میاد ازش .... وایـــــــــــــی ...... با بغض گفت: آنا بگو چی کار کنم .. بگو چه جوری خودمو بهت ثابت کنم که بدونی من اونی نیستم که تو فکر می کنی. اونقدر بد، اونقدر کثیف، اونقدر ناپاک که ازم زده بشی. به خدا بریدم. به خدا نمیکشم. هر کاری کردم که به چشمت بیام که منو بببینی ... این همه سال .. بسمه .. دیگه نمی تونم ... نمی تونم یه گوشه بشینم و ببینم که جلوم راه می ری و برای من نیستی.. که هر دفعه دلم بلرزه که نکنه کیارش .. حامد یا یه خر دیگه بیاد و تور و ازم دور کنه ... نمی تونم ... دیگه چه جوری نشونت بدم .. چه جوری بهت بفهمونم ... هر بار که خواستم بهت بگم یه چیزی شد .. یه اتفاقی افتاد ... گند زده شد به همه چی .... یه قطره اشک از چشمش چکید. ماهان: آنا بفهم منو ... ببین منو ... همون جور که هستم باورم کن .... هیچ وقت فکر نمی کردم که از بوسیدنم انقدر بدت بیاد که بخوای بری ... اونم بی حرف ... دیگه آنا خانم هر چی خفه شدی بسه بنال که پسره خودشو کشت. سریع گفتم: ماهان ... من نمی خوام برای تو مثل بقیه باشم .. نمی خوام فراموش بشم.. نمی خوام یه بوسه تو مستی باشم که الان حس خوبی بهت بده و فردا به کل از یادت بره ... نمی خوام .. نمی خوام اونقدر برات بی ارزش باشم اونقدر پایین باشم و فقط در حد یه بوسه تو بی عقلیت بمونم.. نمی خوام .. نمی خوام ... حالا منم اشک می ریختم.. عصبی شده بودم. بهم فشار اومده بود. تحمل فراموش شدن دوباره رو نداشتم. می ترسیدم همه اینا یه خواب باشه و فردا صبح که بیدار شدم بفهمم همه اش یه رویای شیرین بوده. توهم دیدن ماهان در حال حرف زدن و در حال شکوندن قفل زبونش. ماهان با دوقدم خودشو بهم رسوند. دستهاش و گذاشت دو طرف صورتمو و سرمو بلند کرد و بالا آورد.

محکم گفت: آنا به من نگاه کن.. تو چشمهای من نگاه کن .. 
تو چشمهاش نگاه کردم. تو اون قهوه ای روشن.. تو اون کویر داغ ... که داشت آتیشم می زد. 
اخم کوچیکی کرد و با یه لبخند گفت: آنا .. چی میگی دیوونه .. من فراموشت کنم .. من بوسه اتو از یاد ببرم؟ چه طور می تونم بوسه ای که همه زندگیم منتظرش بودم و فراموش کنم. دختری که همیشه و همه جا باهام بوده.. همراهم.. کنارم .. دیگه جزئی از من شده رو از یاد ببرم ... چه طور آنا .. تو بگو ... 
همه جا آناست .. مامان آنا ... بابا آنا ... تو شرکت .. تو دانشگا ه تو شهرک تو خونه. کنار من .. تو اتاق دیوار به دیوارم .. ضربان قلبم با تپش قلب تو هماهنگ شده. با ریتم قلب تو می زنه. 
من فراموشت کنم؟ محاله .. محاله .. مگه تو این همه سال فراموشت کردم که الان فراموشت کنم؟؟؟ باور نمی کنی؟؟؟ 
تو چشمهام خیره شد و یه قدم رفت عقب. رفت عقب و دستهاش و نوازشگر رو صورتم کشید و ازم جداشون کرد. رفت سمت میزش و از تو کشوش یه چیزایی در آورد. فکر کنم عکس بود. 
اونا رو تو دستهاش گرفت و اومد جلو. اومد و گذاشت کف دستم. با تعجب به ماهان نگاه کردم. 
فقط یه لبخند آروم رو صورتش بود. مطمئن بود. گیج نگاهمو ازش گرفتم. 
سرمو پایین آوردم و به عکسهای تو دستم نگاه کردم. با دیدن اولین عکس بهت زده خشک شدم. سریع عکس بعدی و نگاه کرد... عکس بعدی .. عکس بعدی ... عکس بعدی ... 
تو همه عکسها من بودم.. آنا .. اما نه این آنا .. نه این خانمی که اینجا جلوی روی ماهان ایستاده بود .. 
تو عکسها یه دختر بچه بود. یه دختر بچه که با هر عکسی رشد می کرد. یه دختر تپل و خندون و شیطون ... 
تو یکی از عکسها یه دختر بچه قورباغه به دست در حال قهقه بود .. 
تو عکس بعدی یه دختر تپل و سفید از بالای درخت دست تکون می داد. 
تو عکس بعدی یه دختر خندون خیس خیس.. مثل موش آب کشیده وسط یه رود خونه کوچیک ایستاده بود و خوشحال می خندید.... 
تو عکس بعدی یه دختر نوجون تپل و شاد ژست دروازه بانا رو گرفته بود و منتظر که بهش شوت کنن .. 
تو عکس بعدی .. دختر تپل نوجون کتاب گنده ای دستش گرفته بود و با صورت جمع شده در حال خوندن کتاب بود .. 
عکس بعدی .. عکس بعدی ... 
همه عکسها از من بود .. همه عکسها برای دورانی بود که فکر می کردم مثل یه تانک گنده ام... 
ناباور نگاهمو آروم بالا آوردم و به صورت ماهان نگاه کردم. دستی که توش عکسها بود و بالا آوردم و با تته پته گفتم: ماهان .. اینا .... 
ماهان خندید .. یه خنده مهربون .. یه نگاه خاص که توش پر حرف بود .. پر راز ... 
ماهان: آنا تو برام با همه فرق داری ... هیچکی مثل تو نبود ... هیچکی نمی تونه تو باشه... هیچکی آنای من نمیشه .. آنای من همون دختر بچه تپلی و شیطونه .... همونی که از درخت بالا می رفت .. همونی که هم پای من با پسرا فوتبال بازی می کرد و انصافا" از خیلی هاشون بهتر بود. 
آنای من همون دختر چاق و خندونه که غذا رو با لذت می خوره، جوری که آدم و به اشتها میاره ... آنای من بی ریا می خنده ... 
آنای من همون دختر مقاوم و مستقلیه که یه تنه دست هر چی مرده از پشت بسته. بدون اینکه بگی کنارته ... 
ماهان و حامد هر دو یه حرف و می زدن. هیچکی مثل من براشون نبود. اما این جمله از زبون حامد چه خودخواهانه ادا می شد و از زبون ماهان چه زیبا و قشنگ و متواضعانه. 
ماهان ... همونی بود که منو .. آنای واقعیو همون جور که هستم و بودم شناخته بود و می خواست ... 
ماهان با روح بخش ترین صدا با زیباترین نگاه داغ ترین کلام با اون چشمهای قهوه ای روشن که الان داغی کویر و یادم می آورد با قشنگترین صدایی که تو همه زندگیم شنیده بودم با یه لحن خاص که تا عمق وجودمو لرزوند گفت: آنای من .... آنایی که من عاشقشم و دوستش دارم .... الان یه دختر ظریفه که با همه اراده اش با همه جذبه اش بازم برای من همون دختر بچه شاد و شیطون و دست و پا چلفتی و سوتی بده است .. آنا عاشقتم .... آنا من ..... 
گیج بودم هنگ بودم. ماهان چی گفت؟ ماهان الان به من چی گفت؟ 
اونقدر که ماهان هیچی نگفت. شنیدن کلمه دوست دارم و عاشقتم یه جورایی گنگ بود برام. هنوز درکش نکرده بودم. ناباور و غیر مطمئن به حرکت لبهاش نگاه می کردم. شاید با لبخونی باور کنم اون چیزی که شنیده بودمو .... باور کنم که ماهان گفت دوستم داره .... 
دستهام به همراه عکسهای توش شل شد و پایین اومد. همه عکسها پخش زمین شد. 
اونقدر از درک احساس ماهان خوشحال بودم. اونقدر لبریز ... اونقدر بالا تو اوج ابرها که اختیارم و از دست دادم. 
حرفهاش آتیشم می زد می سوزوندم جزغاله ام می کرد. درک احساسش برام بی نهایت بود. 
بی قرار و بی تاب تو یه آن با دو قدم بلند خودمو به ماهان رسوندم. به ماهانی که هنوز داشت حرف می زد اما من دیگه چیزی ازش نمی شنیدم. 
دستهامو بالا بردمو صورتش و بین دستهام قاب گرفتم. رو انگشتهای پاهام بلند شدم و با یه حرکت تو یه ثانیه با تمام وجود لبهای داغ و بی تابمو رو لبهاش گذاشتم و اجازه حرف زدن بیشتر و بهش ندادم. 
ماهان شوکه شده خشک شد. اما با اولین بوسه بی تابم اونم بی قرار شد و بین بوسه خندید. دستهاشو دور بدنم حقله کرد و فشردم و به سمت خودش کشیدم و بلندم کرد. 
با بوسه همراهیم کرد. دستهامو حلقه کردم دور گردنش و سرش و به سمت خودم هل دادم. دستهامو بالا تر بردمو در حین بوسه پشت موهای کوتاهش و نوازش کردم و با دست سرش و به شمت خودم کشیدم. 
دلم نمی خواست لبهاش برای یه ثانیه هم لبهامو تنها بزاره. 
می تونستم تا ابد تو همین حال بمونم. بوسه هاش بهم جون میداد... قدرت.. انرژی .... 
بعد یه بوسه طولانی آروم رو زمین جا گرفتم. دستهامو آروم و نرم رو از دور گردنش نوازش دهنده کشیدم و تا روی سینه اش. دستهامو مشت کردم. هر دو دست مشت شدم به موازات بدنم رو سینه های ستبر ماهان بود. اومدم از ماهان فاصله بگیرم و دستهامو بندازم پایین که یهو ماهان سریع مچ دستمو گرفت و یکم بیشتر خم شد و بی قرارتر رو لبهامو بویسید. دلم از این فوران احساساتش لبریز شد. 
وقتی تا قسمتی سیراب شدیم آروم لبهامون و از هم جدا کردیم. 
ماهان پیشونیش و رو پیشونیم گذاشت و بهم خیره شد. 
با مهربون ترین لحن ممکن گفت: عاشق این بی قراریتم. عاشق این حرکات ناگهانیت. 
بهش خندیدم. یه اخم کوچیک کردم و گفتم: ماهان جرات داری این بوسه ها رو فراموش کن. زنده ات نمی زارم. 
ماهان سرشو عقب برد و بلند خندید. دستش و بالا آورد و بینیمو کشید و گفت: دختره دیوونه من چه جوری می تونم فراموشت کنم؟ کدوم احمقی این بوسه ها رو فراموش می کنه؟ هیچ وقت فراموش نکردم. 
با اخم گفتم: توی احمق اون بار فراموش کردی. 
دوباره خندید و یه بوسه رو لبهام نشوند و گفت: هیچ وقت فراموش نکردم. اگه به خاطر حرفهات در مورد حامد نبود بهت می گفتم که بهترین بوسه زندگیم و اون شب داشتم. اگه حالم بد شد به خاطر خونریزی زیادم بود که فشارم و پایین آورد. وگرنه من مست بشو نیستم. چیزی و هم فراموش نمی کنم. 
اما چون فکر می کردم هنوز حامد و دوست داری نمی خواستم بگم که همه چیز یادمه. اگه قرار بود بری نمی خواستم تا اون حد بشکنم. 
با اخم یه مشت به سینه اش کوبیدم. 
با اخم و ناز گفتم: خیلی بدجنسی. 
با خنده سرمو گذاشت رو سینه اش و آروم دم گوشم گفت: نه به بدجنسی تو.... اون روز تو آشپزخونه با اون چایی آوردنت و دیروز تو شرکت با اون ناز کردنت. دختر نگفتی اختیار از دست می دم و جلوی همه بغلت می کنم و می بوسمت. اونوقت آبروی جفتمون می رفت. 
دلم غنج رفت. دستهامو دور کمرش حلقه کردمو سرمو بیشتر تو سینه اش فشار دادم. ماهانم یه بوسه رو موهام نشوند و چونه اش و رو موهام گذاشت و سفت بغلم کرد. 
آروم بودم ... همه آرامش دنیا برای من بود.... امنترین نقطه دنیا ... من الان تو مطمئن ترین آغوش دنیا بودم. 
تو بغل مردی که سالهاست با من عجین شده اما من فقط چند وقته که فهمیدم گمشده ای که همیشه دنبالش می گردم چه نزدیک بهم بوده و من ندیدمش. 
ماهان منو از خودش جدا کرد و تو چشمهام نگاه کرد و گفتم: آنا خانمی حالا میشه بریم به بقیه تولدت برسیم. 
با لبخند موافقت کردم. ماهان دستش و پیش آورد و دستمو گرفت. یهو ایستاد و چرخید سمت من با اخم و یه نگاه گیج دستمو بالا آورد و به مچ دستم نگاه کرد. در واقع به ستاره چوبی بسته شده به مچم نگاه کرد. 
با استفهام و بهت زده گفت: آنا .... 
یه لبخند ملیح و پر محبت زدم و گفتم: همیشه همراهمه. 
ماهان یه لبخند گشاد و عمیق زد و همچین سفت بغلم کرد که استخونام به صدا در اومدن. 
زیر گوشم زمزمه کرد: عاشقتم ... عاشقتم ....
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#45
۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
یکم که آروم گرفت ازم جدا شد و دستمو گرفت و دوتایی دست تو دست هم رفتیم سمت در. ماهان دستش و به سمت دستگیره برد اما بازش نکرد. برگشت و به چشمهام نگاه کرد و گفت: آنا .... 
همچین گفت: آنا .... که دلم زیر و رو شد. الان هر چی می خواست بهش می دادم. 
با عشق گفتم: جان آنا .... 
لبخند زد و گفت: آنا اگه بدونی چند نفر بی طاقت و منتظر امشبن.... 
با استفهام نگاش کردم. اومد جلوم ایستاد و بازوهامو گرفت. سرمو بلند کردم و به چشمهای بی تابش نگاه کردم. 
ماهان: آنا من واقعا" دیگه تحمل دوریتو ندارم. بهم اجازه می دی که همین امشب به همه بگم که تو مال منی؟ که هیچ احدی حق نگاه کردن بهت و نداره؟ که انا خانمی دیگه تا همیشه مال ماهان شده؟ هر کی بهش چپ نگاه کنه دندوناش و خورد می کنم؟ 
از حرفهاش خنده ام گرفت. خندیدم و گفتم: دیوونه. نمیشه باید اول به مامانم اینا بگم. ناراحت میشن. 
ماهان یه چشمکی زد و گفت: اون با من ... 
گیج نگاش کردم. منظورش چی بود از اون با من؟ 
دست برد تو جیبش و گوشیش و در آورد. 
با یه دست شماره گرفت و دست دیگه اش و انداخت دور کمرمو کشیدم تو بغلش و چسبوندم به سینه اش. سرمو بوسید. 
ماهان: سلام خوبین؟ زنگ زدم بهتون بگم همه چی اوکی... بله بله الان کاملا" وقتشه .... 
داشتم از فضولی می مردم. داشت با کی حرف می زد؟ چی اوکیه؟ الان وقت چیه؟؟؟؟ 
تلفنش یه دقیقه هم نشد. قطع کرد و گوشیو تو جیبش گذاشت و منو با خودش به سمت در کشید. سرمو بالا گرفتم و با کنجکاوی گفتم: ماهان با کی حرف می زدی؟ 
ماهان خندید و هیچی نگفت. 
اه بی شعور می خواست فضولی منو قلقلک بده. 
دوباره پرسیدم: ماهان میگم با کی داشتی حرف می زدی؟
دوباره جوابمو نداد. رسیدیم به پله ها. ازش جدا شدم و ایستادم و زل زدم بهش. با خنده برگشت سمتم و وقتی نگاه اخمی منو و قیافه معترضمو دید بلند خندید و گفت: طاقت نداری نه؟ 
با سر گفتم: نه. 
انگار دلش برام غش رفت. اومد جلو و کشیدم تو بغلش و لبهامو بوسید. 
با خجالت هلش دادم عقب و گفتم: اه بی تربیت می بیننمون زشته. 
ماهان با چشمهای شیطون بهم نگاه کرد و گفت: ببینن بهتر.. دیگه نیاز به مقدمه چینی هم نداریم. 
اینو گفت و دستمو کشید و بردم پایین. داشتم فکر می کردم منظورش از مقدمه چینی چی بوده که گفته. رسیدیم پایین و کیانا و پریسا دوییدن سمتم و منو کشیدن سمت خودشون و از ماهان دورم کردن. ماهانم با اینکه نمی خواست ازم جدا بشه مجبوری دستمو ول کرد چون آرشام و کیا دوره اش کرده بودن. 
پریسا زل زد بهم و دقیق نگاهم کرد. یهو زد زیر خنده و با ذوق بغلم کرد. 
خوشحال گفت: گفت .. گفت .. بالاخره گفت ... تبریک می گم بهت تبریک می گم... 
خندیدم. پریسا از چشمام حالمو می فهمید. 
بوسیدمش و ازش تشکر کردم. 
کیانا هم بهم تبریک گفت. 
پریسا خوشحال نگاهم کرد و گفت: امشب و مدیونت بودم. چون کیا رو از تو دارم. اگه تو و ماهان نبودین من هیچ وقت کیا رو نمی دیدم. امشبم همه نقشه ماهان بود. البته من قضیه حامد و نمی دونستم. اما شما که رفتین بالا کیا گفت ماهان به خاطر حرفهای اون شب تو. همون شب که فکر می کردی ماهان مسته و نمی فهمه فکر کرده تو هنوز حامد و دوست داری و با یه مکافاتی رفته پیداش کرده و باهاش حرف زده و امشب آوردتش اینجا. 
الهـــــــــــــــــــی بچه ام انقدر عاشق بود که حاضر بود از خودش بگذره ولی من به اونی که دوست دارم برسم. عـــــــــــــــــــزیـــ ــــــــــــــزم. 
من: پریسا حامد رفت؟ 
پریسا با نیش باز گفت: آره همون وقتی که تو و ماهان و بالای پله ها در حال انجام اعمال منافی عفت دید رفت. 
خاک به سر من و ماهان با این بوسیدنای خرکیمون. آبرو برام نذاشت پسره هول. 
مشغول صحبت بودیم که صدای زنگ خونه بلند شد. متعجب همه ساکت شدیم. آخه از مهمونی یه یک ساعت و نیمی گذشته بود کی می تونست باشه؟ نکنه حامد پشیمون شده برگشته؟ 
یکی از بچه ها رفت سمت در و در و باز کرد. چشمم به در بود که دیدم به ترتیب خاله، مامان، فرخنده جون، بابا و بعدشم عمو وارد شدن. 
با چشمهای گرد داشتم به ورود خانواده نگاه می کردم که خوشحال و خندون به سمتم میومدن. 
خاله زودتر از همه بهم رسید و سریع، سفت بغلم کرد و بوسیدم و تولدم و بهم تبریک گفت. البته خیلی مشکوک بود چون نگفت تولدت مبارک. گفت مبارکتون باشه عزیزم. من نفهمیدم تولد من تبریکش به چند نفر می رسه؟ 
بعدش مامان بغلم کرد و بوسیدم و زیر گوشم گفت: من که می دونستم انقدر تاثیر ماهان رو تو و رفتارت کشکی نیست. خوشگل کردنت و رفتن شرکتم بی خودکی نبود. 
با چشمهای گرد شده از مامان جدا شدم. لبخند مامان هزار تا حرف داشت. 
فرخنده جونم بغلم کرد و بوسیدم. بابا و بعدم عمو. عمو سفت بغلم کرد. معمولا" عمو این ریختی بغلم نمی کنه. امشب خیلی عجیب بود و عجیبتر که بابا هیچی نگفت فقط با لبخند نگام کرد. حتی وقتی عمو پیشونیمو بوسیدم کسی اعتراضی نکرد. 
عمو با لبخند گفت: بالاخره دختر خودم شدی. تونستی این ماهان و آدم کن. 
نمی دونستم تعجب کنم ... گیج بزنم یا خجالت بکشم. گیج و منگ به تک تکشون نگاه کردم و در آخر به ماهان رسیدم که کنار خاله با لبخند ایستاده بود. 
خاله جلو اومد و گفت: آنا جون دخترم نه من دیگه طاقت دارم نه ماهان اگه اجازه بدی با اجازه سیمین و مسعود همین امشب یه انگشتر برای نشون دستت کنیم و نامزدیتون و بین دوستاتون اعلام کنیم. 
فکم افتاده بود. با ابروهای بالا رفته داشتم به این خانواده های لبخند به لب و مشکوک در عین حال مطلع از همه چیز نگاه می کردم. اینا چی میگن ؟؟؟؟؟ 
ماهان رفت جلو و دست بابا رو گرفت و گفت: عمو اجازه می دید؟؟؟ 
بابا دستش و رو شونه ماهان گذاشت و با لبخند گفت: خوشبخت باشید پسرم. 
ماهان خواست دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت و بغلش کرد. 
کسی هم منو آدم حساب نمی کرد. من رسما" هنگ بودم.
صدای کیا بلند شد که همه رو به سکوت دعوت می کرد. همه ساکت شدن. 
کیا: می خوام یه خبر خوش بهتون بدم. امشب علاوه بر تولد یه مراسم نامزدی هم محسوب میشه. 
همه سوت و دست زدن. 
کیا دوباره همه رو ساکت کرد و گفت: همگی برای میزبان های عزیز یه کف مرتب بزنید. آنا و ماهان عزیز من از طرف همه بهتون تبریک می گم. 
همه با سوت و دست همراهیمون کردن. خاله جلو اومد و از تو کیفش یه انگشتر خوشگل نامزدی با یه تک نگین در آورد و داد دست ماهان. ماهان بهم نگاه کرد و با لبخند انگشتر و دستم کرد و بعد نفسش و با فوت داد بیرون و یه نفس عمیق کشید. 
ماهان: آخیـــــــــــــــــش .............. خیالم راحت شد. دیگه از دستم نمی تونی خلاص بشی. بگم دیگه پشیمونی فایده نداره. الان مال خود خود خودم شدی. 
بهش خندیدم. باورم نمیشد همه چیز به این راحتی تموم بشه. اونقدر گیج بودم که نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم. این خونه .. این شب .. این آدمها .. 
بار اولی که بعد 8 سال وارد این خونه شدم کجا فکر می کردم که قراره چند ماه بعد تو روز تولدم به عشقم برسم اونم این جور غافلگیرانه و یهویی... سورپرایز از این بالاتر؟ 
تولد و مراسم نامزدی یکی شده بود. خدا رو شکر با کمال سپاس از پریسا به خاطر کار فراوانش رو خودم امشب بسیار شیک شده بودم و واقعا" فکر نمی کنم یه مراسم نامزدی برنامه ریزی شده به خوبی این مراسم یهویی میشد. 
گیج و منگ بودم. با حلقه شدن دست ماهان دور کمرم به خودم اومدم بهش نگاه کردم و گفتم: ماهان .. خاله از کجا می دونست؟؟؟ 
تو چشمهام خندید و گفت: تنها کسانی که نمی دونستن منو تو بودیم. ظاهرا" علاقه امون خیلی تابلو تر از این حرفها بود. اون موقع که منو و تو درگیر کشمکش با خودمون و همدیگه بودیم. همه از رفتارهامون و نگاه هامون فهمیده بودن که یه چیزی بینمون هست. اون روز تو آشپزخونه هم که دیگه فیلم روشن بود. جفتمون و لو داد. 
مامانم پیله کرد که بزار من با سیمین حرف بزنم. اما من تا از خودت مطمئن نمی شدم نمی خواستم به کسی چیزی بگن. 
پس اون روز خاله و ماهان تو آشپزخونه داشتن در مورد این حرف می زدن. 
من: ماهان تو از کی منو دوست داری؟ 
ماهان: از زمانی که خودمو شناختم. می دونی چیه آنا .... 
من هیچ وقت شانس نداشتم هیچ وقت ... اون موقع که بچه بودیم .. هم بازیت من بودم .. با من همه جا می رفتی همه حرفهات پیش من بود .. اون موقع فقط من بودم و تو بدون سر خر ..... اما وقتی بزرگتر شدی یهو شکفتی یهو به چشم همه پسرای دوست و آشنا اومدی .. اونقدر که نوید بیشعور تو جنگل گفت می خواد باهات دوست شه. دلم می خواست با مشت فکش و بزنم خورد کنم. 
اما نمی شد. نمی خواستم خودمو لو بدم. تازه تصمیم گرفته بودم که بیام و بهت بگم که دوستت دارم که اون حرف نوید باعث شد همه چیز بهم بریزه. برای اینکه اون و منصرف کنم اون حرفها رو زدم و از شانس گند من تو شنیدی و اون شد ... 
میگم بدشانسم همینه دیگه.... 
خندیدم. بلند خندیدم. تروخدا می بینی؟ ما از اول قسمت هم بودیم اما ببین زندگی باهامون چه بازیهایی کرد تا الان و تو این شب بعد این همه سال بهم برسیم. 
ماهان و صدا کردن و ماهان با کلی غرغر بلند شد و رفت. نمی خواست از کنارم تکون بخوره. مامان اومد کنارم نشست. 
با یه دست بغلم کرد و گفت: کی دختر من انقدر بزرگ شد. انقدر خانم شد که بتونه عاشق بشه. بتونه رنج عشق و بچشه... 
با حرفهای مامان بغض کردم. 
آروم گفتم: مامان می خواستم بهتون بگم اما .. اما خودم از ماهان مطمئن نبودم. 
مامان خندید و گفت: دیر فهمیدید اما بالاخره فهمیدید. مونده بودم که کی می خواید به هم بگید. 
با چشمهای گرد به مامان گفتم: مامان مگه شما می دونستید؟ 
خندید و با دست چند ضربه به بازوم زد و گفت: من مادرتم نشناسمت که دیگه باید برم بمیرم. 
با تعجب گفتم: آخه چه جوری ؟؟؟ کی؟ 
مامان سرش و کج کرد و با لبخند گفت: عید .. تو هیچ وقت از تعطیلاتت برای هیچ کاری نمی زدی. چی شد که یه دفعه به خاطر ماهان حاضر شدی از عید و مسافرتت بزنی و برگردی تهران و کل عید و کار کنی؟؟؟؟ ما هم این دوران و داشتیم. 
با عشق مامان و بغل کردم. 
بابا اومد پیشمون و دستش وبه سمتم گرفت و گفت: خوب آنا کوچولوی من یه رقص دو نفره به باباش هدیه میده یا نه. 
خندیدم وبا لبخند دستمو به بابا دادم. دی جی یه آهنگ آروم گذاشت و من دست تو دست بابا رقصیدم. 
بابا با محبت نگام کرد و گفت: دخترم بزرگ شدی. من بهت افتخار می کنم. شاید منو مادرت ازت غافل بودیم. شاید زیادی درگیر کارمون و خودمون بودیم و کمتر بهت توجه کردیم. اما تو چه خوب بزرگ شدی. من و مادرت بهت افتخار می کنیم و به خاطر همه کوتاهیهامون ازت عذرخواهی می کنیم. 
با چشمهای اشکی به بابا نگاه کردم. خیلی دوستش داشتم. سرمو گذاشتم رو سینه اش و آروم گرفتم. 
ماهان به سمتمون اومد و رو به بابا گفت: عمو جان دخترتون و به من قرض می دید؟ 
بابا خندید و گفت: قراره یه عمر پیش تو باشه این چند دقیقه رو نتونستی به من ببینی؟ بیا بگیر زنتو نخواستیم. مردم انقدر حسود؟ 
به حرفهای بابا خندیدیم و بابا با خنده دستم و تو دست ماهان گذاشت و خودش رفت. 
ماهان دستشو دور کمرم گذاشت و منم دستمو رو شونه هاش گذاشتم و نرم شروع به حرکت با آهنگ کردیم. 
چقدر من امشب خوشحال بودم. بهترین شب زندگی 25 نه الان باید بگم 26 ساله ام شده بود. یه شب پر خاطره و زیبا و همه اینها رو مدیون ماهان بودم. 
سرمو بلند کردمو تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: ماهان .... 
با نگاه و لحن مهربونش گفت: جان ماهان .... 
خندیدم یه خنده پر رضایت ... پر خوشبختی .... 
من: ماهان ... دوستت دارم .... 
یهو دستهاش دور کمرم سفت شد و حرکتش متوقف شد. تو جاش ایستاد و خشک شد. 
مات گفت: چی گفتی آنا ؟؟؟؟ 
خندیدم و این بار محکم تر و بلند تر گفتم: دوستت دارم عزیزم ..... 
چشمهاش برق زد ... چلچراغ شد .... مثل آسمون پر فانوس شد ... یا ذوق منو تو آغوشش کشید و فشردمو با هیجان گفت: عاشق این شوک های ناگهانی و لذت بخشتم. 
یکم ازم فاصله گرفت. یه نگاه تند و هول به دور و بر کرد و تو یه لحظه با یه حرکت چونه امو بالا گرفت و لبهای داغشو رو لبهام گذاشت .... 
غرق شادی و سرمست از حس شیرین عشق به بوسه اش جواب دادم. 
مهم نبود که بین کلی آدمیم. مهم نیست که مامان و بابا و عمو و خاله دارن نگاهمون می کنن. من خودم به دفعات مچشون و در حال بوسیدن هم گرفتم. 
مهم نیست شبه. مهم نیست الان چه روزیه. 
تو این لحظه هیچ چیز و هیچ کس مهم نبودن. 
من بودم و ماهان و بوسه های تب دارمون و عشق .... 
عشقی به سختی خود درگیریها و کشمکش های روحیمون .. عشقی به وسعت و قدمت سنمون ... 
من این عشق ... این مرد ... این بوسه های داغ و می خواستم تا ابد تا همیشه .... 
به امید اینکه قفل لبهای بسته یه روزی تا دیر نشده باز بشه .... و ما چه شیرین و چه خوش روزی لبهامون و به اعتراف باز کردیم ...... 
صدای تو دیدار یه بیشه، آواز سبز برگه صدای تو پر وسوسه مثل شب خونی تگرگه صدای تو آهنگ شکستن، بغضه، یه دنیا حرفه تصویری از آواز صریح غمگین نور وبرفه هیچکی مثل تو نبود،هیچکی مثل تو نبود هیچکی مثل تو منو باور نکرد، هیچکی با من مثل تو، توی نقد شب من سفر نکرد... هیچکی مثل تو نبود، ساده مثل بوی پاک اطلسی... یا بلوغ یک صدا، میون همهمه ی دلواپسی... هیچکی مثل تو نرفت،هیچکی مثل تو نبود، شعرای تنهاییمو هیچکی مثل تو نخوند.. همه حرفام ماله تو،همه شعرام ماله تو... دنیای من شعرمه،همه دنیام ماله تو.... 
هیچکی مثل تو نبود،هیچکی مثل تو نبود هیچکی مثل تو منو باور نکرد، هیچکی با من مثل تو، توی نقد شب من سفر نکرد... 
(آهنگ هیچکی مثل تو نبود از گوگوش) 
پایان 
آرام رضایی 
2/7/91
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12264')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.