۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۴ عصر
افتاد ، نگاهش کردم :- چرا ؟ چیزي شده ؟ کسی چیزي گفته ؟سر تکون داد :- نه بابا . . چه قدر استرس داري تو آروم باش !چشمکی زد و آهسته گفت :- وگرنه خودم آرومت میکنما !فرصت حرف زدن بهم نداد ، اتاق رو ترك کرد و من موندم و تشویش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٩دوباره که برگشت ، دستم رو گرفت و رويِ زمین نشوند . . موهام رو نوازش و زمزمه کرد :- هر روز دیوونه ترم می کنن اینا . .لبخند زد ، بوسه اي بینِ دو ابروم گذاشت و گفت :- چرا اینطوري نگاه می کنی . . . به خدا جايِ نگرانی نیست . . فقط . . .زبون رويِ لب کشید و من مُردم تا مَردم لب باز کنه ! چنگ زدم به بازوش :- بگو دیگه !نفسِ عمیقی گرفت :- ترانه . . من یه کاري کردم !سکوت کردم . . قلبم تالاپ تولوپ تويِ دهانم می کوبید . . . لب گزید و گفت :- من . . من . . . من رفتم . . . خونه . . . من . . . مامان و بابايِ . . . . خب . . اهورا . .دستی به پیشونی اش کشید . . نگاهش رو به سمتِ دیوار کج کرد . .***آروم با نوكِ انگشتِ اشاره اش ، پشتِ دست سردم خط می کشید :- احاساتت رو یه دقیقه بذار کنار و عاقلانه فکر کن . . . ده سال دیگه ، پونزده سال دیگه بالاخره یه روزي اهورا میفهمه که پدر ومادري داشته که باعث و بانی به دنیا اومدنش شدن . . . و باید درباره شون تحقیق کنه ، بشناسدشون . .این حقِ اون زن و مردِ جوونِ . . . اونا هیچکس رو نداشتن و ندارن ترانه ! هیچکس که یادشون رو زنده کنه . . یهاهورایی دارن که اونم انقدر کوچیکه که هیچی یادش نمیاد . . و الان بچه ي ماست ، وقتی زبون باز کنه به تو میگهمامان ، به من میگه بابا . . . باید یه طوري یاد و خاطره شون رو حفظ میکردیم تا شرمنده نشیم جلويِ بچه مون . . تادِینِمون رو ادا کرده باشیم . . . اونا یه زن و مردِ بیست و دو ساله بودن . . تو پرورشگاه بزرگ شده بودن . . و خدا خواستکه اول جوونی شون پرپر بشن . . بچه شون شده چشم و چراغِ خونه مون ولی این چشم و چراغ یه حقی هم به گردنمونداره . . و اینه که یه روزي وقتی فهمید که فرزندخونده مونِ ، چیزي داشته باشه که پدر و مادرِ واقعی اش رو بشناسه . .از وقتی پدر و مادرش فوت کردن صاحبخونه اشون ، خونه رو به کسی اجاره نمیده و اسباب و وسایل رو همونجا نگهمیداره تا کسی بیاد و اسباب و اثاثیه اون دو تا جوون رو سروسامون بده . ولی خب اون بنده خدا هم به خونه اش نیازداشت ولی من . . خب من . . من خونه رو خریدم ! خونه که چی بگم . . یه لونه . . ولی وقتی میري داخلش . . .دست هام سرد تر شد ، آهی کشید و نگاهش رو بهم داد . . غمگین بودن طوسی هاش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٠- دلت به درد میاد . . یه سالنِ کوچیک و یه آشپزخونه . . . رو در و دیوار پرِ از عکسايِ خودشون و عکس روزايِ اولِاهورا . . دلت به درد میاد وقتی کلِ عکسهاشون رو میگردي و هیچی نمیبینی جز دو نفر ! دلت به درد میاد وقتی دفترِپدرِ اهورا رو می خونی که نوشته دلم می خواست وقتی پسرم به دنیا اومد پدري داشتم که بهم تبریک بگه . . ترانه انقدرخونه رو با ذوق چیدن که حتی الان که نیستن ، الان که تو این دنیا نفس نمی کشن ، اون ذوق و شوق رو حس میکنی . . انقدر بزرگ نبود که خرجِ آنچنانی رو دستم بذاره . . . خونه رو خریدم چون اون یادگارِ پدر ومادرشِ . . ما نمیتونیماین حق رو ازش بگیرم که پدرومادرِ واقعی اش رو بشناسه و چیزي ازشون داشته باشه . . اهورا الان خیلی بچه اس ولیمسلما وقتی یه روز بفهمه ، ازمون شاکی می شه . . من اون خونه ي کوچیک رو خریدم تا برايِ اهورا بمونه ، خاطراتِپدر و مادرش . .لباسهاشون ، وسایلشون ، کمدشون ، حتی عکسايِ عروسی شون رويِ دیوار و همونطوري بمونه که پدرومادرش با دستِ خودشون اونا رو چیدن . . چون پدر و مادرش تو اون خونه نفس کشیدن ، روزها زندگی کردن . . . ترانهما باید این یادگاري ها رو براش نگه داریم . . این وظیفه امونِ !حرف هاش درست بود . . . منطقی بود . . ! منطقی شده بود . . لحظه اي که لب باز کرد و خبرِ خریدنِ خونه اي که پدرو مادرِ اهورا قبل از مرگ ساکنش بودن رو بهم داد ، باورم نمی شد این کار رو کرده باشه . . کاري که از نظرم درستنبود . . عقلانی نبود ولی حالا . . .شاید می شد وسایل رو جایی حفظ کرد ولی حسِ حضورشون رو چطور باید برايِ اهورا به یادگار نگه می داشتیم ؟کیانی که تمکنِ مالیش رو داشت ، کاري کرد که هر پدري برايِ بچه اش می کنه . . یه یادگاري از گذشته اش براشبه جا گذاشت . . یه یادگاريِ بزرگ از پدر و مادري که هیچ وقت نخواهد دید !حتی تصورِ درجه ي تنهایی و بی کسیشون سخت و تلخ بود برام . . .بغض کردم . . . پلک هام رو بوسید :- بغض نکن خانمم . . بغض نکن . .با صدایی لرزون پرسیدم :-حقشون نبود . . بود ؟گنگ نگاهم کرد ، قطره اي رويِ گونه ام چکید :- مامان و بابايِ واقعیش . . خیلی جوون بودن ؟چشم هاش نم گرفت :- خیلی ! و خیلی هم خوشچهره . . . حیف بودن . . ترانه ، من . . . من می دونستم حساسی رو اهورا . . می دونستمممکنِ خوشِت نیاد که . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠١صورتم رو تويِ گردنش فرو بردم . . مگه می تونستم از چیزي که به صلاحِ بچه امِ خوشم نیاد ؟ مگه می تونستم خوبیِبچه ام رو نخوام ؟ فقط . . . یه حسِ تلخ ته نشینِ قلبم شده بود که با هر تکونِ سیبِ گلوم برايِ فرو بردن آب دهانم ،تلخیش تويِ تمومِ وجودم پخش می شد !چه قدر سخت بود کسی نباشه که حتی بعد از مرگ ، هفته اي ، ماهی ، سالی یک بار برات فاتحه اي بخونه و اشکیبریزه !و این سختی نصیبِ این زوج شده بود . . .بوسه ي دوباره ي کیان که رويِ سرم نشست لب هام از هم باز شد :- انقدر خوب اهورا رو بزرگ میکنیم ، انقدر خوب که هر وقت از اون دنیا بچه شون رو دیدن ، خوشحال باشن . . مگهنه ؟سرم رو بلند کردم ، لبخند به لب داشت :- آره عزیزم . . آره مامان کوچولو . .***سرکی به اتاق کشیدم . . کیان خوابیده بود . . آروم و ساعد رويِ پیشونی گذاشته . . .به اهورایی نگاه کردم که بینِ دست هام به خواب رفته بود . . .نزدیکِ تخت شدم . . لبخند زدم . . . آروم اهورا رو رويِ سینه ي کیان که از بینِ دکمه هايِ بازِ پیراهنش مشخص بودگذاشتم . . فوري دست هايِ کوچیکش تنِ کیانمهر رو چنگ زدن و صدايِ نق و نقی که گاه و بیگاه از خودش بروز میداد فرو خورده شد . . . زیاد طول نکشید که پلک هايِ کیان کمی از هم فاصله گرفتن . . . خمار و گیجِ خواب بود ، امادست اش نشست رو تنِ پسرکم . . . با صدایی خش دار زمزمه کرد :- عزیزِ بابا ؟و بعد آروم و بی رمق انگشت هاش رو رويِ تنِ کوچیکِ اهورام کشید . . لبخند زدم و تیغه ي بینی ام تیر کشید از اینحسِ خوب ! کیان کاملا اهورا رو پذیرفته بود . . پذیرفته بود این پسر ، پسرِ خودشِ !کمی عقب رفتم و از دور به نمايِ روبروم نگاهی کردم . . . رويِ تخت پدر و پسري به خواب رفته بودن . . پدري کهحاضر بود هر کاري بکنه براي پسرش و پسري که می دونستم ، روزي می شد پشت و پناهِ پدرش. . . می دونستم یههمچین روزي بالاخره می رسه !***کیانمهرم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٢ماشین رو پارك کردم و درش رو باز کرده و نکرده بیرون دویدم . . . زیرِ شلاقِ بارونِ بی امان راهِ خونه رو در پیش گرفتم. . درِ حیاط رو پشتِ سرم نبستم . . کفش هام رو هر کدوم به گوشه اي پرت کردم و در رو با شتاب باز کردم . .از نیم ساعتی پیش که ترانه خبر از تبِ شدیدِ اهورا داده بود ، تا همین الان نفس کشیدن برام سخت شده بود !مامان تهمینه با هُل گفت :- واي پسر چرا اینطوري در رو باز می کنی ؟نفس نفس زنان موهايِ خیس رو پیشونی ام رو کنار زدم :- اهورا . . . را . . اهورا . . .خوبه ؟نگران سر تکون داد :- به ترانه گفتم خودمون ببریمش . . ولی می گفت کیان باید باشه !راهِ اتاق رو در پیش گرفتم . . اهورا ضعیف و بی رمق گریه می کرد و ترانه هم پا به پاش !کنارِ تخت زانو زدم و مشتِ کوچیک و داغش رو بوسیدم و دلم آب شد از حرارتِ دست هاش !مامان تهمینه که پریشونی مون رو دید ، اهورا به بغل زد :- پاشین دیگه ! ترانه ؟ زنگ زدي شوهرت بیاد بشینی اینجا زار بزنی ؟و جلوتر راه سمتِ در گرفت . . ترانه هق هق کنان بلند شد وبازوم رو چنگ زد :- واي کیان بچه ام !دست دورِ کمرش حلقه کردم . . . انگار نه انگار ما همون زن و مردي بودیم که تا یک ماهِ پیش خبري از هیچ بچه ايتويِ زندگی مون نبود !نگرانیِ تمامِ پدر و مادرهایی رو داشتیم که فرزند از پوست و گوشت و خون خودشون داشتن . . .پشتِ فرمون که نشستم ، تمامِ وجودم شده بود گوش و ناله هاي ضعیفِ اهورا رو به جون می خریدم و هزاران بار دعامی کردم تمامِ دردي که تنِ کوچیکش رو به آغوش کشیده بود به تنِ من بریزه !امان از ترافیکی که هر لحظه شدت می گرفت و بارون هم پا به پاش !صدايِ شر شرِ قطره هايِ پر قدرتِ بارون با صدايِ گریه ي مادر و پسر قاطی شده بود . . تهیمنه خانم کلافه از گریههاي ترانه گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٣- بس کن ترانه . . بچه هلاك شد ! انقدر گریه نکن . . مثلا مادري ؟ به جا اینکه آرومش کنی خودت هم پا به پاش زارمی زنی ؟ترانه هق زد و کفِ پايِ اهورا رو بوسید . . . کلافه از ترافیک مشتی به فرمون زدم :- لعنتی . .. لعنتی . .نیم نگاهی به صورتِ سرخ اهورا کردم . . نمی شد . . ترافیک روون نمی شد تا وقتی که شدتِ بارون کم بشه . ..سر تکون دادم و گفتم :- بهتر نشده ؟ تبش پایین نیومده ؟ترانه دستی به صورتِ خیسِ اهورا کشید :- نه . . نه . . .بدتر شده که بهتر نشده . . .دوباره نگاه به ماشین هایی کردم که پشت به پشت راه رو غیورمردانه بند آورده بودن . . ! !دوباره به اهورا نگاه کردم که دیگه حتی ناله هم نمی کرد . . . نگاهم رو بینِ ترانه و مامان تهمینه چرخوندم . .اگر قرار به انتظار بود چیزي از پسرم باقی نمی موند . .دستی به موهايِ خیسم کشیدم و نگاهی به لپ هايِ گر گرفته اش کردم . .دیگه نمی شد صبر کرد . . در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم . . راهی نبود پايِ پیاده تا بیمارستان وقتی پايِ جونِ پسرموسط بود !درِ سمتِ عقب رو که باز و اهورا رو تويِ کت پیچیدم و به سینه فشردم ترانه با هُل گفت :- چی کار می کنی ؟با سر به فرمون اشاره زدم و گفتم :-بشین پشتِ رُل . . . بخوایم بمونیم اهورا تموم میشه ولی ترافیک نه !قبل از اینکه چیزي بگه دویدم . . از بینِ ماشین ها دویدم در حالی که حجمِ داغی سینه ام رو داغ می زد !می دونستم مامان تهمینه انقدر عاقل و فهمیده هست که ترانه رو کنترل کنه و این بار برام ترانه مهم نبود ! برام بچهاي مهم بود که جونمون به جونش بسته بود !خیس از آب شده بودم که پام به بیمارستان رسید . . . پرستار که وضعیتم رو دید سریع نزدیکم شد . . اهورا رو از آغوشمبیرون کشید و دکتر رو صدا زد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠۴نمی شنیدم چی میگه فقط نگاهم خیره ي پسرم بود که رويِ تختی گذاشته می شد .. .دست هام مشت شد و پاهام سست . . .خودم رو به کنارِ دیوار کشیدم و تکیه زنان بهش سریدم پایین . ..پلک بستم و از خودم پرسیدم که چه به سرِ پسرکم اومد که اینطور بی حال کارش به بیمارستان کشید ؟***دستِ ترانه رو نوازش کردم و گوش دادم به حرف هايِ مردِ روبروم :- چیزي نیست . . . سرماخورده . . خب یه کم هم ضعیفِ و این طبیعیه . . و تبِ شدیدش که ترسوندتتون . . . در واقعباید می ترسیدین چون تبش بالا بود و کارِ خوبی کردین که رسوندینش بیمارستان . . الان هیچ خطري تهدیدش نمیکنه. . یه ساعت دیگه میتونین ببرینش خونه !و لبخند زنان از کنارمون عبور کرد . . . نگاهم رو دادم به اهورایی که با چشم هايِ خمار نگاهمون می کرد . . مامانتهمینه غر غر کنان ملحفه اي که تنِ کوچیکِ پسرم رو پوشونده بود رو مرتب کرد :- از بس این دختره گریه و زاري کرد منو هم ترسوند . . . دیدي هیچی اش نبود بچه ام ؟و بعد بوسه اي به پیشونیِ اهورا زد که قان و قونی کرد :- مگه نه مامانی ؟ترانه نگاهم کرد و بعد . . . . تنها صدايِ خفه ي گریه اش رو از جایی نزدیکِ قلبم شنیدم . . . مامان تهمینه سري بهتاسف تکون داد :- خدا رحم کرد وقتی داشتن ختنه اش می کردن تو اونجا نبودي . . . !با این حرف صدايِ گریه ي ترانه اوج گرفت و اهورا هم بغض کرد . . متعجب و با چشم هایی گرد گفتم :- ترانه ؟دست هاش رو دورِ کمرم محکم تر کرد و سرش رو مصرانه به سینه ام فشرد . . . مامان تهمینه لبخندي زد و اتاق روترك کرد و در همون حال گفت :- من برم یه لیوان آب بخورم . . از بس با این دختر سر و کله زدم گلوم خشک شد !و رسما راهیِ پیدا کردنِ نخود سیاهی خود خواسته شد !دست هام صورتِ ترانه رو بالا آوردن :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠۵- چرا اینطوري گریه می کنی ؟ دیدي که چیزیش نیست . .هق زد :- اگه بود !لبخند زدم ، یکوري :- حالا که نیست !چونه اش لرزید :- اگه بود چی ؟معادله ي یک مجهولیِ ساده اي بود . . پدر و مادرِ بی تجربه اي که حتی دورانِ حاملگی رو از سرنگذرونده بودن دستوپاشون رو گم کرده بودن در برابرِ یه سرماخوردگیِ ساده . .پیشونی اش رو بوسیدم :- حالا که نیست . . به چیزي که نیومده نمی تونیم فکر کنیم . . یه ذره کوچولومون ضعیفِ که اونم رفع میشه . . . اونهنوز اول راهِ ، یه مدت دیگه می خواد دندون دربیاره بدتر از اینش رو می کشه . . . اونموقع هم باید اینطوري گریه کنی؟بینی اش رو به پیراهنم کشید و گفت :- ترسیدم !بوسه اي به پیشونی اش زدم و بعد گفتم :- خودت پیراهنم رو دماغی کردي خودت هم با دست میشوریش !لب هاش کمرنگ به خنده باز شد ولی نگاهِ نگرانش خیره موند رو اهورایی که چشم هاش میخِ ما شده بودن . . زمزمهکرد :- تا این بچه بزرگ بشه من از نگرانی میمیرم ! واي خدا . . همیشه وقتی سرما می خوره قرارِ اینطوري تب کنه ؟ بعدوقتی دندون دربیاره ، وقتی راه بیفته . . وقتی بره مدرسه . . . وقتی بخواد بره دانشگاه . .پریدم بینِ حرفش :- ترانه ! بچه مون الان هنوز پوشک پاشه و مهم ترین کاري که می تونه بکنه ، خرابکاري تو صورتِ باباشِ ! حالا کوتا بره دانشگاه !خندید و نیم نگاهی به موهاي خیسم کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی


