مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 7 8 9 10 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#91
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۴ عصر
افتاد ، نگاهش کردم :- چرا ؟ چیزي شده ؟ کسی چیزي گفته ؟سر تکون داد :- نه بابا . . چه قدر استرس داري تو آروم باش !چشمکی زد و آهسته گفت :- وگرنه خودم آرومت میکنما !فرصت حرف زدن بهم نداد ، اتاق رو ترك کرد و من موندم و تشویش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٩دوباره که برگشت ، دستم رو گرفت و رويِ زمین نشوند . . موهام رو نوازش و زمزمه کرد :- هر روز دیوونه ترم می کنن اینا . .لبخند زد ، بوسه اي بینِ دو ابروم گذاشت و گفت :- چرا اینطوري نگاه می کنی . . . به خدا جايِ نگرانی نیست . . فقط . . .زبون رويِ لب کشید و من مُردم تا مَردم لب باز کنه ! چنگ زدم به بازوش :- بگو دیگه !نفسِ عمیقی گرفت :- ترانه . . من یه کاري کردم !سکوت کردم . . قلبم تالاپ تولوپ تويِ دهانم می کوبید . . . لب گزید و گفت :- من . . من . . . من رفتم . . . خونه . . . من . . . مامان و بابايِ . . . . خب . . اهورا . .دستی به پیشونی اش کشید . . نگاهش رو به سمتِ دیوار کج کرد . .***آروم با نوكِ انگشتِ اشاره اش ، پشتِ دست سردم خط می کشید :- احاساتت رو یه دقیقه بذار کنار و عاقلانه فکر کن . . . ده سال دیگه ، پونزده سال دیگه بالاخره یه روزي اهورا میفهمه که پدر ومادري داشته که باعث و بانی به دنیا اومدنش شدن . . . و باید درباره شون تحقیق کنه ، بشناسدشون . .این حقِ اون زن و مردِ جوونِ . . . اونا هیچکس رو نداشتن و ندارن ترانه ! هیچکس که یادشون رو زنده کنه . . یهاهورایی دارن که اونم انقدر کوچیکه که هیچی یادش نمیاد . . و الان بچه ي ماست ، وقتی زبون باز کنه به تو میگهمامان ، به من میگه بابا . . . باید یه طوري یاد و خاطره شون رو حفظ میکردیم تا شرمنده نشیم جلويِ بچه مون . . تادِینِمون رو ادا کرده باشیم . . . اونا یه زن و مردِ بیست و دو ساله بودن . . تو پرورشگاه بزرگ شده بودن . . و خدا خواستکه اول جوونی شون پرپر بشن . . بچه شون شده چشم و چراغِ خونه مون ولی این چشم و چراغ یه حقی هم به گردنمونداره . . و اینه که یه روزي وقتی فهمید که فرزندخونده مونِ ، چیزي داشته باشه که پدر و مادرِ واقعی اش رو بشناسه . .از وقتی پدر و مادرش فوت کردن صاحبخونه اشون ، خونه رو به کسی اجاره نمیده و اسباب و وسایل رو همونجا نگهمیداره تا کسی بیاد و اسباب و اثاثیه اون دو تا جوون رو سروسامون بده . ولی خب اون بنده خدا هم به خونه اش نیازداشت ولی من . . خب من . . من خونه رو خریدم ! خونه که چی بگم . . یه لونه . . ولی وقتی میري داخلش . . .دست هام سرد تر شد ، آهی کشید و نگاهش رو بهم داد . . غمگین بودن طوسی هاش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٠- دلت به درد میاد . . یه سالنِ کوچیک و یه آشپزخونه . . . رو در و دیوار پرِ از عکسايِ خودشون و عکس روزايِ اولِاهورا . . دلت به درد میاد وقتی کلِ عکسهاشون رو میگردي و هیچی نمیبینی جز دو نفر ! دلت به درد میاد وقتی دفترِپدرِ اهورا رو می خونی که نوشته دلم می خواست وقتی پسرم به دنیا اومد پدري داشتم که بهم تبریک بگه . . ترانه انقدرخونه رو با ذوق چیدن که حتی الان که نیستن ، الان که تو این دنیا نفس نمی کشن ، اون ذوق و شوق رو حس میکنی . . انقدر بزرگ نبود که خرجِ آنچنانی رو دستم بذاره . . . خونه رو خریدم چون اون یادگارِ پدر ومادرشِ . . ما نمیتونیماین حق رو ازش بگیرم که پدرومادرِ واقعی اش رو بشناسه و چیزي ازشون داشته باشه . . اهورا الان خیلی بچه اس ولیمسلما وقتی یه روز بفهمه ، ازمون شاکی می شه . . من اون خونه ي کوچیک رو خریدم تا برايِ اهورا بمونه ، خاطراتِپدر و مادرش . .لباسهاشون ، وسایلشون ، کمدشون ، حتی عکسايِ عروسی شون رويِ دیوار و همونطوري بمونه که پدرومادرش با دستِ خودشون اونا رو چیدن . . چون پدر و مادرش تو اون خونه نفس کشیدن ، روزها زندگی کردن . . . ترانهما باید این یادگاري ها رو براش نگه داریم . . این وظیفه امونِ !حرف هاش درست بود . . . منطقی بود . . ! منطقی شده بود . . لحظه اي که لب باز کرد و خبرِ خریدنِ خونه اي که پدرو مادرِ اهورا قبل از مرگ ساکنش بودن رو بهم داد ، باورم نمی شد این کار رو کرده باشه . . کاري که از نظرم درستنبود . . عقلانی نبود ولی حالا . . .شاید می شد وسایل رو جایی حفظ کرد ولی حسِ حضورشون رو چطور باید برايِ اهورا به یادگار نگه می داشتیم ؟کیانی که تمکنِ مالیش رو داشت ، کاري کرد که هر پدري برايِ بچه اش می کنه . . یه یادگاري از گذشته اش براشبه جا گذاشت . . یه یادگاريِ بزرگ از پدر و مادري که هیچ وقت نخواهد دید !حتی تصورِ درجه ي تنهایی و بی کسیشون سخت و تلخ بود برام . . .بغض کردم . . . پلک هام رو بوسید :- بغض نکن خانمم . . بغض نکن . .با صدایی لرزون پرسیدم :-حقشون نبود . . بود ؟گنگ نگاهم کرد ، قطره اي رويِ گونه ام چکید :- مامان و بابايِ واقعیش . . خیلی جوون بودن ؟چشم هاش نم گرفت :- خیلی ! و خیلی هم خوشچهره . . . حیف بودن . . ترانه ، من . . . من می دونستم حساسی رو اهورا . . می دونستمممکنِ خوشِت نیاد که . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠١صورتم رو تويِ گردنش فرو بردم . . مگه می تونستم از چیزي که به صلاحِ بچه امِ خوشم نیاد ؟ مگه می تونستم خوبیِبچه ام رو نخوام ؟ فقط . . . یه حسِ تلخ ته نشینِ قلبم شده بود که با هر تکونِ سیبِ گلوم برايِ فرو بردن آب دهانم ،تلخیش تويِ تمومِ وجودم پخش می شد !چه قدر سخت بود کسی نباشه که حتی بعد از مرگ ، هفته اي ، ماهی ، سالی یک بار برات فاتحه اي بخونه و اشکیبریزه !و این سختی نصیبِ این زوج شده بود . . .بوسه ي دوباره ي کیان که رويِ سرم نشست لب هام از هم باز شد :- انقدر خوب اهورا رو بزرگ میکنیم ، انقدر خوب که هر وقت از اون دنیا بچه شون رو دیدن ، خوشحال باشن . . مگهنه ؟سرم رو بلند کردم ، لبخند به لب داشت :- آره عزیزم . . آره مامان کوچولو . .***سرکی به اتاق کشیدم . . کیان خوابیده بود . . آروم و ساعد رويِ پیشونی گذاشته . . .به اهورایی نگاه کردم که بینِ دست هام به خواب رفته بود . . .نزدیکِ تخت شدم . . لبخند زدم . . . آروم اهورا رو رويِ سینه ي کیان که از بینِ دکمه هايِ بازِ پیراهنش مشخص بودگذاشتم . . فوري دست هايِ کوچیکش تنِ کیانمهر رو چنگ زدن و صدايِ نق و نقی که گاه و بیگاه از خودش بروز میداد فرو خورده شد . . . زیاد طول نکشید که پلک هايِ کیان کمی از هم فاصله گرفتن . . . خمار و گیجِ خواب بود ، امادست اش نشست رو تنِ پسرکم . . . با صدایی خش دار زمزمه کرد :- عزیزِ بابا ؟و بعد آروم و بی رمق انگشت هاش رو رويِ تنِ کوچیکِ اهورام کشید . . لبخند زدم و تیغه ي بینی ام تیر کشید از اینحسِ خوب ! کیان کاملا اهورا رو پذیرفته بود . . پذیرفته بود این پسر ، پسرِ خودشِ !کمی عقب رفتم و از دور به نمايِ روبروم نگاهی کردم . . . رويِ تخت پدر و پسري به خواب رفته بودن . . پدري کهحاضر بود هر کاري بکنه براي پسرش و پسري که می دونستم ، روزي می شد پشت و پناهِ پدرش. . . می دونستم یههمچین روزي بالاخره می رسه !***کیانمهرم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٢ماشین رو پارك کردم و درش رو باز کرده و نکرده بیرون دویدم . . . زیرِ شلاقِ بارونِ بی امان راهِ خونه رو در پیش گرفتم. . درِ حیاط رو پشتِ سرم نبستم . . کفش هام رو هر کدوم به گوشه اي پرت کردم و در رو با شتاب باز کردم . .از نیم ساعتی پیش که ترانه خبر از تبِ شدیدِ اهورا داده بود ، تا همین الان نفس کشیدن برام سخت شده بود !مامان تهمینه با هُل گفت :- واي پسر چرا اینطوري در رو باز می کنی ؟نفس نفس زنان موهايِ خیس رو پیشونی ام رو کنار زدم :- اهورا . . . را . . اهورا . . .خوبه ؟نگران سر تکون داد :- به ترانه گفتم خودمون ببریمش . . ولی می گفت کیان باید باشه !راهِ اتاق رو در پیش گرفتم . . اهورا ضعیف و بی رمق گریه می کرد و ترانه هم پا به پاش !کنارِ تخت زانو زدم و مشتِ کوچیک و داغش رو بوسیدم و دلم آب شد از حرارتِ دست هاش !مامان تهمینه که پریشونی مون رو دید ، اهورا به بغل زد :- پاشین دیگه ! ترانه ؟ زنگ زدي شوهرت بیاد بشینی اینجا زار بزنی ؟و جلوتر راه سمتِ در گرفت . . ترانه هق هق کنان بلند شد وبازوم رو چنگ زد :- واي کیان بچه ام !دست دورِ کمرش حلقه کردم . . . انگار نه انگار ما همون زن و مردي بودیم که تا یک ماهِ پیش خبري از هیچ بچه ايتويِ زندگی مون نبود !نگرانیِ تمامِ پدر و مادرهایی رو داشتیم که فرزند از پوست و گوشت و خون خودشون داشتن . . .پشتِ فرمون که نشستم ، تمامِ وجودم شده بود گوش و ناله هاي ضعیفِ اهورا رو به جون می خریدم و هزاران بار دعامی کردم تمامِ دردي که تنِ کوچیکش رو به آغوش کشیده بود به تنِ من بریزه !امان از ترافیکی که هر لحظه شدت می گرفت و بارون هم پا به پاش !صدايِ شر شرِ قطره هايِ پر قدرتِ بارون با صدايِ گریه ي مادر و پسر قاطی شده بود . . تهیمنه خانم کلافه از گریههاي ترانه گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٣- بس کن ترانه . . بچه هلاك شد ! انقدر گریه نکن . . مثلا مادري ؟ به جا اینکه آرومش کنی خودت هم پا به پاش زارمی زنی ؟ترانه هق زد و کفِ پايِ اهورا رو بوسید . . . کلافه از ترافیک مشتی به فرمون زدم :- لعنتی . .. لعنتی . .نیم نگاهی به صورتِ سرخ اهورا کردم . . نمی شد . . ترافیک روون نمی شد تا وقتی که شدتِ بارون کم بشه . ..سر تکون دادم و گفتم :- بهتر نشده ؟ تبش پایین نیومده ؟ترانه دستی به صورتِ خیسِ اهورا کشید :- نه . . نه . . .بدتر شده که بهتر نشده . . .دوباره نگاه به ماشین هایی کردم که پشت به پشت راه رو غیورمردانه بند آورده بودن . . ! !دوباره به اهورا نگاه کردم که دیگه حتی ناله هم نمی کرد . . . نگاهم رو بینِ ترانه و مامان تهمینه چرخوندم . .اگر قرار به انتظار بود چیزي از پسرم باقی نمی موند . .دستی به موهايِ خیسم کشیدم و نگاهی به لپ هايِ گر گرفته اش کردم . .دیگه نمی شد صبر کرد . . در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم . . راهی نبود پايِ پیاده تا بیمارستان وقتی پايِ جونِ پسرموسط بود !درِ سمتِ عقب رو که باز و اهورا رو تويِ کت پیچیدم و به سینه فشردم ترانه با هُل گفت :- چی کار می کنی ؟با سر به فرمون اشاره زدم و گفتم :-بشین پشتِ رُل . . . بخوایم بمونیم اهورا تموم میشه ولی ترافیک نه !قبل از اینکه چیزي بگه دویدم . . از بینِ ماشین ها دویدم در حالی که حجمِ داغی سینه ام رو داغ می زد !می دونستم مامان تهمینه انقدر عاقل و فهمیده هست که ترانه رو کنترل کنه و این بار برام ترانه مهم نبود ! برام بچهاي مهم بود که جونمون به جونش بسته بود !خیس از آب شده بودم که پام به بیمارستان رسید . . . پرستار که وضعیتم رو دید سریع نزدیکم شد . . اهورا رو از آغوشمبیرون کشید و دکتر رو صدا زد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠۴نمی شنیدم چی میگه فقط نگاهم خیره ي پسرم بود که رويِ تختی گذاشته می شد .. .دست هام مشت شد و پاهام سست . . .خودم رو به کنارِ دیوار کشیدم و تکیه زنان بهش سریدم پایین . ..پلک بستم و از خودم پرسیدم که چه به سرِ پسرکم اومد که اینطور بی حال کارش به بیمارستان کشید ؟***دستِ ترانه رو نوازش کردم و گوش دادم به حرف هايِ مردِ روبروم :- چیزي نیست . . . سرماخورده . . خب یه کم هم ضعیفِ و این طبیعیه . . و تبِ شدیدش که ترسوندتتون . . . در واقعباید می ترسیدین چون تبش بالا بود و کارِ خوبی کردین که رسوندینش بیمارستان . . الان هیچ خطري تهدیدش نمیکنه. . یه ساعت دیگه میتونین ببرینش خونه !و لبخند زنان از کنارمون عبور کرد . . . نگاهم رو دادم به اهورایی که با چشم هايِ خمار نگاهمون می کرد . . مامانتهمینه غر غر کنان ملحفه اي که تنِ کوچیکِ پسرم رو پوشونده بود رو مرتب کرد :- از بس این دختره گریه و زاري کرد منو هم ترسوند . . . دیدي هیچی اش نبود بچه ام ؟و بعد بوسه اي به پیشونیِ اهورا زد که قان و قونی کرد :- مگه نه مامانی ؟ترانه نگاهم کرد و بعد . . . . تنها صدايِ خفه ي گریه اش رو از جایی نزدیکِ قلبم شنیدم . . . مامان تهمینه سري بهتاسف تکون داد :- خدا رحم کرد وقتی داشتن ختنه اش می کردن تو اونجا نبودي . . . !با این حرف صدايِ گریه ي ترانه اوج گرفت و اهورا هم بغض کرد . . متعجب و با چشم هایی گرد گفتم :- ترانه ؟دست هاش رو دورِ کمرم محکم تر کرد و سرش رو مصرانه به سینه ام فشرد . . . مامان تهمینه لبخندي زد و اتاق روترك کرد و در همون حال گفت :- من برم یه لیوان آب بخورم . . از بس با این دختر سر و کله زدم گلوم خشک شد !و رسما راهیِ پیدا کردنِ نخود سیاهی خود خواسته شد !دست هام صورتِ ترانه رو بالا آوردن :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠۵- چرا اینطوري گریه می کنی ؟ دیدي که چیزیش نیست . .هق زد :- اگه بود !لبخند زدم ، یکوري :- حالا که نیست !چونه اش لرزید :- اگه بود چی ؟معادله ي یک مجهولیِ ساده اي بود . . پدر و مادرِ بی تجربه اي که حتی دورانِ حاملگی رو از سرنگذرونده بودن دستوپاشون رو گم کرده بودن در برابرِ یه سرماخوردگیِ ساده . .پیشونی اش رو بوسیدم :- حالا که نیست . . به چیزي که نیومده نمی تونیم فکر کنیم . . یه ذره کوچولومون ضعیفِ که اونم رفع میشه . . . اونهنوز اول راهِ ، یه مدت دیگه می خواد دندون دربیاره بدتر از اینش رو می کشه . . . اونموقع هم باید اینطوري گریه کنی؟بینی اش رو به پیراهنم کشید و گفت :- ترسیدم !بوسه اي به پیشونی اش زدم و بعد گفتم :- خودت پیراهنم رو دماغی کردي خودت هم با دست میشوریش !لب هاش کمرنگ به خنده باز شد ولی نگاهِ نگرانش خیره موند رو اهورایی که چشم هاش میخِ ما شده بودن . . زمزمهکرد :- تا این بچه بزرگ بشه من از نگرانی میمیرم ! واي خدا . . همیشه وقتی سرما می خوره قرارِ اینطوري تب کنه ؟ بعدوقتی دندون دربیاره ، وقتی راه بیفته . . وقتی بره مدرسه . . . وقتی بخواد بره دانشگاه . .پریدم بینِ حرفش :- ترانه ! بچه مون الان هنوز پوشک پاشه و مهم ترین کاري که می تونه بکنه ، خرابکاري تو صورتِ باباشِ ! حالا کوتا بره دانشگاه !خندید و نیم نگاهی به موهاي خیسم کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#92
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۵ عصر
نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠۶- شانس بیاري سرما نخوري ! بارونِ آخر پاییز کارت رو نسازه خیلی هنر کردي !و بعد راه گرفت سمتِ اهورا ، که با دیدنِ نزدیک شدنِ ترانه دست و پاش رو با شور و حرارت به حرکت در آورد !می فهمید ؟ نزدیک شدنِ مادرش رو حس می کرد؟ مادر ؟ یعنی به این زودي به ترانه عادت کرده بود ؟عطسه اي کرد و ترانه با تمامِ عشقِ مادرانه اش گفت :- اي جونم مامان . .. عطسه میکنی ؟ آره قربونت برم ؟لحنِ بچه گانه اي گرفت ، موهايِ اهورا رو بوسید :- شلما خولدي پسملم ؟!لبخند زدم به اهورایی که انگشتِ ترانه به دست گرفت ، پاش رو محکم تکون داد و صدایی درآورد . . این اهورا بود ،پسرِ خودم !***اهورا رويِ پام نشسته و به سختی می تونستم با دستم که رويِ شکمش قفل کرده بودم ، کنترلش کنم . . جنب وجوشِبیشتري پیدا کرده بود و بیشتر به محیط واکنش نشون می داد و تو اون لحظه داشت تمامِ تلاشش رو برايِ به دستآوردنِ سیبِ سرخی که تو پیش دستی رويِ میز بود می کرد !مدام دست هایی رو که تازه تپل تر شده بودن رو دراز می کرد و نیم تنه اش رو حرکت می داد . . هنوز تمامِ حرکاتشهماهنگ نشده بود و هر روز شیرین تر می شد !سام خندید و گفت :- بابا چشمِ بچه در اومد ، اون سیب رو بده بهش !ترانه که این روزها همیشه نگران بود گفت :- نه ها ! ندي بهش . . . گاز می زنه !کیارش خنده اي بلند کرد و دست هاش رو دورِ سوگل و میعادي محکم کرد که به لطفِ میران تو جمع حضور داشتن . .جمعی که این روزها بیشتر از همیشه جمع بود ! :- آخه این جوجه دندون داره مگه ؟ یه لحظه تصور کنین . . سیب از کله اش بزرگتره !و با میران و سام ، گروهِ کُرِ خنده علیه پسركِ مظلومِ من تشکیل دادن . . هیوا پیام بازرگانی وار از بینِ جمع رد شد وخنده اي کرد که دلِ جمع با دیدنِ دندون هايِ نصفه و نیمه اش رفت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٧اهورا بغض کرد ، لب برچید و از حرکت ایستاد . . رويِ دست هام شل و ول موند و دلم سوخت برايِ چشم هايِ پر آبشکه ترسیده بود از خنده هايِ عموها و دایی هايِ هیولاش !سرش رو توي سینه ام پنهون کردم و بوسه اي به موهايِ پرپشت شده اش زدم :- زورتون به بچه ي من رسیده ؟ آقا میران همین هیوايِ شما رو هم یادمونِ صورتش رو کرده بود تو هندوونه ، از توسوراخِ دماغش هندوونه می زد بیرون ! یادته که ان شاءالله ؟کیارش سرخ از خنده گفت :- چه قدر شبیه باباش شده بود !اینبار میعاد خنده کنان گفت :- امیرعلی رو یادتونه ؟ خرابکاري کرده بود از پاچه شلوارش زده بود بیرون ، بعد هاج و واج به باباش نگاه می کرد ؟سام دست به دل گرفته ، رو به زمین خم شد ، حسین خنده کنان کنارم نشست و گلاویژ رو رها کرد تا تاتی تاتی کنانقدم برداره و گفت :- خب باباش تجربه داشته . . می خواسته از تجربیاتش استفاده کنه !هدیه با لبخندي رويِ لب گفت :- شوهر منو مظلوم گیر آوردین ؟و سینیِ چاي بینِ جمع گردوند . . .حواسم به اهورا بود که زور میزد تا سر بچرخونه به سمتِ سر و صدا . . . دوباره کمرش رو تکیه زدم به شکمم و باز دوبارهتلاشش آغاز شد برايِ رسیدن به سیب !مامان تهمینه رو به من گفت :- مادر اون سیب رو بده بهش . . . بچه ام ترکید از بس زور زد . . فک کنم باید پوشکش رو عوض کنی ! اصن یه ذرهسیب رو بزن به لبش مزه کنه !ترانه باز با نگرانی اي که این روزها اعصابِ همه رو به هم ریخته بود گفت :- نه ها . . نمی تونه بخوره که !مامان تهمینه نگاهِ چپی نثارش کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٨- من خودم چهار تا بچه بزرگ کردم . . اینا رو می دونم . . تو بچه ات چهار ماهه اس ، یه دو ماه دیگه باید بهش غذاکمکی بدي . . پس ایرادي نداره . . نگفتم سیب رو بده بهش قورت بده که . . یه ذره بزن به زبون و لبش تا مزه اشبیفته تو دهنش . . هلاك شد بچه خب !و بعد تکه سیبی پوست کنده به دستم داد . . با تردید نگاهی به سیب و به مامان انداختم . ..جمع ساکت شده بود . . حتی هیوا و امیر علی و گلاویژ با چشم هایی درشت خیره بودن به اهورایی که لب باز کرده بودو با حرصی عجیب خیره ي سیبِ پوست کنده شده بود . . مامان سري به تایید تکون داد و آهسته و با دست هایی کهکمی لرزش داشتن سیب رو به لبش کشیدم . . لحظه اي مکث کرد و بعد لب هاش رو جمع کرد . . صورتش شاد شد . .خندید و دوباره سر جلو آورد برايِ مزه کردنِ سیب . . . کیومرث خنده اي کرد و گفت :- اي جاي نوه ام رو . . چه خوشش هم اومده !فرشته تکه اي پرتقال به سمتم گرفت :- اینو هم امتحان کنین . . .پوست هايِ نازك رو از دورش جدا و به لبِ اهورا کشیدم . . . باز هم خوشش اومد . . بچه ام شده بود سوژه ي جمع !میرانی که انارِ دونه شده رو له می کرد و آبش رو به لبِ کوچیکِ اهورا می زد یا کیارش که تکه اي موز بهش می رسوند!مامان تهمینه خنده کنان گفت :-گفتم مزه کنه ، نگفتم که اسباب بازي گیرش بیارین !من ، اون لحظه ، بینِ اون جمع بعد از سالها طعمِ خونواده داشتن رو حس می کردم . .لبخند زدم به این شلوغی . . به این سرو صدا ! به اینکه حتی جايِ راحت نشستن هم نبود . . به این نوري که امشب انگارقدرتش از همیشه بیشتر شده بود . .اهورا لباسم رو به چنگ گرفت . .. به دست هايِ سفید و بندبندش نگاهی انداختم . . وبوسه ام نشست رويِ بند دستهاش . .می تونستم نگاهِ گرمِ زنی رو حس کنم که همه ي دنیام بود . . همسرم بود !سر بلند کردم و گره خورد مردمک هامون به هم . . لبخند به لب داشت ، لبخند به لب داشتم . . .می تونستم حرکت لب هاش رو حس کنم :- دوست دارم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٩زمزمه کردم :- من بیشتر . . .و این دوست داشتن تا ابد ، تا روزي که نفس می کشیدم باقی میموند . . این زندگی ، باید پابرجا میموند !***خیره به بارونی که می بارید بودم که صدايِ در باعث شد سربچرخونم ، همه رفته بودن و از این جمع تنها کیارشی موندهبود که کسی رو نداشت منتظرش باشه ، کنارم نشست :- سردِ ها . . سرما نخوري یه وقت .دست هام بیشتر بازوهام رو در آغوش گرفتن :- نه . . خوبه . . .نیم نگاهی به صورتش کردم ، تارهايِ سفیدِ زیادي موهاش رو به بازي گرفته بودن . . آروم گفتم :- وقتش نیست به فکر یه زندگی باشی ؟ زنی ، بچه اي . . . !خندید ، تلخی اش رو با پوست و استخون حس می کردم :-کی به یه بی خانواده زن می ده آخه ؟اخم کردم :- تو بی خانواده اي ؟ در ضمن . .ابرويِ راستم بالا رفت :- کی زنش رو به تو میده آخه ؟ زنِ هر کی واسه خودشِ دیگه !مشتِ آرومی به بازوم زد و دیوونه اي نثارم کرد . . سر به زیر انداخت و بعد از کمی مکث گفت :- هستم کیان . . بی خانواده ام . . . هیچکس رو ندارم . . نمی تونی یه لحظه هم وسعتِ تنهایی ام رو درك کنی . .پوزخند زدم ، این بار من تلخی رو به کامش ریختم :- من ؟ داري از تنهایی حرف می زنی جلويِ کی ؟ من ؟ تو بیست سال مادرت کنارت بود . . من چی ؟ من که اندازه يهمه ي عمرم بی محبتی دیدم از پدر و مادرم . ..غمزده نگاهم کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٠- ولی بی بی رو که داشتی . . عزیز رو هم !از یادآوري مادربزرگهام آهی کشیدم . . چشم هام سوخت ! هر چند سال می گذشت ، جاشون همیشه خالی میموند !دستِ کیارش شونه ام رو فشرد :- هی مرد . . بی خیال !بغض کردم :- دلم تنگِ براش !فشارِ دستش بیشتر شد :-منم دلم تنگِ مادرمِ . . نمی دونی چه قدر سخته درو که وامیکنی تاریکی خونه خِفتت کنه . . بعد هی صدايِ مامانترو بشنوي که غر می زنه واسه اینکه جورابات رو همونجا دربیاري ، بعد با یه لیوان آب بیاد استقبالت . . بعد پیشونیت روببوسه . . ولی تهش همون تاریکیِ و هر صدایی که می شنوي تصورتِ . . بعضی شبا خوف می کنم . . سخته کیان . .درکت می کنم . .قطره اشک که ریخت رويِ گونه اش ، طاقتِ غمش رو نیاوردم ، برادرانه در آغوش کشیدمش . . شونه هاش می لرزید :- امشب خیلی بهت حسودیم شد . . حتی سوگل و میعاد و میران هم ناتنیِ منن . . هیچکس رو ندارم کیان ! هیچکسرو . .رويِ موهاش رو بوسیدم :- خونواده ي من ، خونواده ي تو هم هستن . . . من برادرتم ! حتی سوگل تو رو بیشتر از من دوست داره !خودش رو از آغوشم بیرون کشید و به صورتش دست کشید . . صبور بود و تودار . .. به همون سرعت که اشک هاشسرازیر می شد ، غصه اش رو فرو می خورد . .مصنوعی خندید و گفت :- حسود هرگز نیاسود اخوي !لبهام کش نیومد ، آروم گفتم :- رو حرفم فک کن . . . یه زن می تونه آرومت کنه !خندید و گفت :-کی زنش رو میده به من ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١١سري تکون دادم و گفتم :- جدي میگم کیا . . فک کن روش ! هر کی رو هم خواستی . . خودم هستم . . نوکرتم !خندید و گفت :- برو جوجه . . برو بگو بزرگترت بیاد ! داداش بزرگه منم ، بعد تو واسه من سینه سپر می کنی ؟سري به تاسف تکون دادم و گفتم :- فک کنم بادِ حسین و میران تو رو هم گرفته . . .چشمکی زد :- با اون نخودي که شما به خوردِ ما دادین باید هم بادمون همدیگه رو بگیره !بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم . . گامهاش کنارم راه گرفتن :- ناراحت شدي ؟نگاهم رو لحظه اي بهش انداختم :- نه !پوفی کرد و گفت :-گفتم جدي نگرفتم حتمی ناراحت شدي !شونه بالا انداختم :- نه . . عادت کردم . . ولی دلنگرانتم کیا . . همسنِ همیم ولی تو حتی کسی رو در نظر نداري واسه ازدواج . .پوزخندي نشست گوشه ي لبش :- اگه زندگی باهام سرِ جنگ نمی ذاشت الان بچه ام بزرگتر از اهورايِ تو بود . . .!متعجب نگاهش کردم که سري تکون داد و خیره به روبرو گفت :- شیش هفت سال پیش ، خاطرِ دختري رو می خواستم . . وانمود می کرد خاطرم رو می خواد . . . تنها بودم ، هیچکسیرو نداشتم . . حتی یه رفیقِ درست و حسابی مثه حسین برايِ تو ! بدجور دلبسته اش شدم ولی . . . وقتی بهش گفتم میخوام بیام خواستگاریت دنیام رو رويِ سرم خراب کرد . .تکیه زد به درختی و آهسته تر گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٢- زل زد تو چشم هام و گفت که بی کس و کارم ! گفت هیچکس رو ندارم که پشتوانه ام باشه . . گفت حتی مادريندارم که برام بره خواستگاري . . چطوري اونوقت به خودم جرات میدم که بهش بگم باهام ازدواج کنه ؟تلخندي زد و به چشم هايِ مبهوت و گشاد شده ام نگاهی کرد :- آره داداش . . اینطوریه . . . منم بی میل نیستم به یه شریک واسه همه ي لحظاتِ عمرم ولی . . . کیه که راه بیاد بامن و این دلِ تنها؟ هان ؟دستم نشست رويِ شونه اش :- مطمئن باش پیدا میشه . . اگه . . اگه کسی رو برات در نظرگرفتیم ، حالا من یا ترانه یا هدیه و میران . . راضی میشیبیاي ؟خوب برقِ کم سويِ ته نگاهش رو می شناختم . . با همه ي کم میلی و ترسش ، می دونستم دوست داره یه همدم داشتهباشه . . شونه بالا انداخت و گفت :- باشه . . چرا که نه . . فقط . . . کنارم میمونین ؟ همه تون ؟خندیدم ، سري تکون دادم :- همیشه بیخِ ریشتیم . . بیا بریم بخوابیم داداش که سرِ صبح نشده اهورا آژیر کشیدن رو شروع می کنه !اخمی کرد و گفت :- با برادرزاده ي من درست حرف بزن کلاهمون میره توهما !مشتی به سینه اش کوبیدم :- اون برادر زاده ات باباش خودمم !خندید :- خب بابا . . مال خودت تحفه ات !تمامِ لحظاتی که کنارش بودم ، برام پر می کرد سالهايِ بی برادري رو . . . حالا که کیارش بود ، پشت داشتم ! برادرداشتم . . . میران هم بود ولی بودنِ کیارش نعمتِ دیگه اي بود . . از جنسِ من بود ، از همون سالهاي تیره وسیاه . .درك می کرد من رو ، می شناخت ، مثلِ کفِ دست !درِ اتاق رو که پشتِ سرم بستم نگاهم خورد به ترانه که منتظرم نشسته بود . . آراسته و پیراسته . . ابروهام بالا پرید :- فک کنم اتاق رو اشتباه اومدم !خندید و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٣- چشمم روشن ، بیخِ گوشِ من خیانت می کنی ؟ !کنارش نشستم و دستِ داغش رو بینِ دستِ سردم گرفتم :-می خواي دلبري کنی خانم ؟دست اش بازوم رو لمس کرد :- می خوام همسري کنم آقا . .بوسه اي به سینه ام ، رويِ قلبم زد و گفت :- از اینکه صبوري ، طاقت میاري ، کم توجهی هام رو به خاطرِ بودنِ اهورا درك می کنی ، یه دنیا ممنونتم . . از اینکهبه خاطرِ بودنِ اهورا شبا خسته و کوفته می خوابم و حتی یه دستِ محبت به موهات نمی کشم شرمنده ام . . . ولی ..بوسه ام که مهر شد رويِ سخنگوهاش ، دستش که نشست رويِ موهام ، سکوت کرد !فاصله که افتاد بینمون آروم گفتم :- نفهم نیستم ترانه . . تو با ترانه ي چند ماه پیش فرق داري . . الان یه مادري . . . وظیفه ات سنگین تر . . . هر چهقدر که بهت وابسته باشم ، بهت علاقه داشته باشم ، بهت نیاز داشته باشم به همون حد درکش رو هم دارم . . . هر چهقدر اهورا برايِ من مهمِ ، برايِ تو هم هست . . . نگرانِ این نباش ازت دلخور بشم . .. مگه کسی از زندگیش دلخورمیشه که من بشم ؟دستش موهام رو نوازش کرد . . با لبخند نگاه تويِ صورتم چرخوند ، موهاش رو پشتِ گوش زدم ، خندید و گفت :- پدرسوخته چه زبونی هم داره . . .خندیدم و سر رويِ شونه اش گذاشتم . . عطرِ حضورش رو با همه ي وجود بلعیدم :- دلم همیشه برات تنگِ ، حتی وقتی اینطوري بهم نزدیکی !دستش دورم حلقه شد :- کیان ، می دونی که همه ي سهمِ من از دنیا تویی و این بچه . . نه ؟ !نگاهش کردم ، بندِ لباسِ افتاده رويِ بازوش رو بالا دادم :- می دونم . . .نفسِ عمیقی کشید :- سه سال گذشته؟ از اون روزي که صیغه ات شدم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١۴بوسه اي به گردنش زدم :- فک کنم . . . !چشم بست ، زمزمه کرد :- چه قدر زود گذشت !پاسخم رو تمامِ شب با عاشقونه هام دادم . . . جوابِ مهري رو که خرجم می کرد رو با همه ي وجود دادم . . . ترانهتسکینِ من بود ، خنده هاش ، دست هايِ مهربونش ، مادرانه هاش ، همسرانه هاش ، شب ها و روزهایی که کنارم بود. . .نجواهايِ شبانه و تبِ تندمون ، خنده هايِ روزانه و دعواهايِ عصرمون ، چاشنیِ زندگیِ ما بودن . . . من و ترانه اینزندگی رو می ساختیم ، با پسري که از خونمون نبود ، ولی از روحمون بود !***ترانه :سر اهورا رو بوسیدم و گفتم :- نکن مامان . . بذار بشورمت . . .سرش رو به چپ و راست چرخوند و با صدايِ بلند اعتراض کرد . . پوفی کردم . . مقداري آب که رويِ سرش ریختم نقزد . . خندیدم و گفتم :- هوم ؟ چیه ؟ هر وقت یاد گرفتی بگی بابا آب رو سرت نمیریزم . .و دوباره آب ولرم شده رو رويِ سرش ریختم . . پسرکم بدش می اومد آب باعثِ بسته شدن چشم هاش بشه . . .غر غري کرد و با دست موهاش رو به چنگ کشید ، گلوش رو بوسیدم و تنِ خیسش رو به آغوش کشیدم ، حوله دورشپیچیدم . .تمام مدتی که لباس به تنش می کردم شعر می خوندم ، نازش می کردم و با دیدنِ خنده هاش دلم ضعف می رفت !گردنش رو کج کرد و صدايِ بی مفهومی در آورد ، چشم هام رو درشت کردم :- نگو که خرابکاري کردي !سرم رو جلو بردم و پوشکش رو بو کردم . . . کارِ خودش رو کرده بود و آسوده خاطر داشت نگاهم می کرد!دوباره آبی به تنش زدم ، پوشک عوض کردم و خسته از این همه تلاش رويِ تخت دراز کشیدم و سرش رو رويِ سینهام گذاشتم . . قلبم آروم می تپید . . بودنِ اهورا تمامِ زندگی ام رو منظم کرده بود . . بودم به بودش بسته بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١۵آروم کمرش رو نوازش می کردم که چنگ زد به سینه ام . . . نگاهش کردم ، دوباره چنگ زد به سینه ام و با اعتراضدست تکون داد . . پسرکم هنوز به یاد داشت شیرِ مادر چیه ؟اشک به چشمم نشست و صورتِ سفیدش رو بوسیدم . . . لب برچید . . . زمزمه کردم :- الهی قربونت برم . . . گشنته ؟سرش رو تويِ گردنم فرو کردم ، بلند شدم و سري به آشپزخونه زدم . . شیشه شیري براش آماده کردم و رويِ لبشگذاشتم . . . لب هاش که مک زدن شیشه رو ، دلم سوخت از اینکه پسرکم حقِ خوردنِ شیرِ مادر رو نداشت . . از اینکهانقدر ناتوان بودم که حتی نمی تونستم اون رو سیراب کنم از شیره ي وجودم . . . سرش رو بوسیدم ، لپش رو بوسیدم .. چونه اش رو بوسیدم . . با اعتراض مشتِ کوچکش رو تويِ هوا تکون داد . .. خندیدم :-بخور مامان . . بخور شکمويِ خودم . .در تمامِ مدتی که با طیبِ خاطر مشغول شیر خوردن بود ، دیدش می زدم . . آروم دست می کشیدم رويِ بازويِ نرمش .. .بوسه اي که رويِ سرم نشست باعث شد نگاهم رو بچرخونم سمتِ مردم که با چشم هايِ پف کرده از خواب بالايِ سرمایستاده بود . . خم شد و شکمِ اهورا رو بوسید :- نترکی هلويِ بابا . . .کنارم نشست و سر رويِ شونه ام گذاشت . . هنوز خسته بود . . . انقدر که در تمامِ مدتی که اهورا رو حموم می کردم بااون سر و صدا چشم باز نکرده بود . . . خمارِ خواب گفت :- سخت نبود دست تنها هلو رو حموم کردن ؟بوسه اي رويِ موهاش زدم :- نه عزیزم . . . شما خوب خوابیدي ؟بازوم رو بوسید :- آره قربونت برم . . اي که این حسین فقط ازم کار می کشه کاراش می افته رو دوشِ من ، همه اش شب بیداري داره. . یا اجباري یا اختیاري . .. دیشب هم گلاویژ نقشِ آژیر رو به عهده گرفته بود مثه اینکه . .اهورا لگدي پروند و با اخم خیره شد به کیان ، ابروهام بالا پرید :- این چرا همچین کرد !؟!کیان خندید :فک کنم غیرتی شده . . هان پسر ؟ غیرتی شدي مامانت رو بوسیدم ؟ زنِ خودمِ ها !!اهورا مکِ گنده اي از شیر زد و بعد شیشه رو رها کرد . . کیان دست هاش رو دورِ تنِ نرم و خوشبويِ اهورا پیچید و آرومپشتش کوبید . . .انقدر تا بالاخره عاروق زد و این بار کیان بود که گفت :- جان ؟هنوز درگیرِ اهورا تويِ آشپزخونه بودیم که زنگِ در به صدا در اومد ، بعد از جواب دادن به اف اف مشخص شد که کیارشِگرفته سرِ جام ایستادم . . .کیان با تعجب گفت : ? . . . شالی به سر انداخته و به سالن برگشتم و با دیدنِ کیارش -کیا ؟ چیه ؟ چیزي شده ؟کیارش دستی به موهاش کشید و رو به من با لبخندي کمرنگ و بی روح گفت :- خوبی زن داداش ؟لبخندي زدم با تردید و گفتم :- ممنون . . خوبی شما ؟به کیان نزدیک شدم و اهورا رو که دست و پا می زد برايِ رهایی از آغوشش به سینه چسبوندم . .کیارش عادي نبود ، اخم هاي به هم چسبیده و صورتِ رنگ پریده اش نشون می داد مشکلی داره .نگرانی چنگ انداخته بود به دلم ، انقدر که حتی پاهام یارايِ رفتن به آشپزخونه برايِ آوردنِ وسایل پذیرایی رو نمی داد .. .کیانمهر کنارِ کیارش نشست ، آروم پرسید :- خبريِ ؟ چرا حالت گرفته اس ؟کیارش آهی کشید و گفت :- هیچی . . برو لباس بپوش بریم جایی . . .لب گزیدم و دست کشیدم رويِ کمرِ اهورا . . . کیان بی صبر شد ، صداش بالا رفت :- دِ بگو چه خبره ؟ قیافه ات شده مثه فرشته ي مرگ . . چی شده ؟کیارش نگاهی به من و اهورايِ ترسیده از صدايِ بلند پدر کرد و گفت :- هیچی . . حالا تو برو لباس بپوش . . .کیان چنگی به مو زد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٧- کیارش ، اتفاقی افتاده ؟ کسی طوریش شده ؟ میران ؟ ؟ سو . . سوگل ؟ چی شده مرد . . بگو دیگه !کیارش با تردید گفت :- خب . . میران و سوگل نه . . .کیان با هُل گفت :- میعاد ؟ میعاد چیزیش شده ؟کیارش سري تکون داد ، موهاش رو به چنگ کشید ، خم شد و نالید :- سارا . . .تمام تنم شد گوش ، کیان شونه ي برادر رو گرفت و سرش رو بلند کرد :- سارا چی ؟کیارش بغض کرده بود ، چشم هاش به اشک نشسته بود :- سارا و کامران تصادف کردن . . .چشم هام گرد شد . . . کیان مبهوت موند . . .کیارش دستی به چشم هاش کشید :- کامران بد نیست . . ولی سارا و کیوان تو کمان . . . حالِ کیوان اصلا خوب نیست . . داره میمیره کیان !وبغضش شکست و نگاهِ من مات موند رويِ شونه هاي مردي که گریه می کرد براي خواهري که هیچ وقت خواهرينکرد . . هیچ وقت نشد که خواهر باشه !کیانمهر مبهوت خیره ي برادرش مونده بود . . حتی اهورايِ بی نوايِ من هم ساکت و بی حرکت زل زده بود به پدر وعموش . . .مردمک هايِ لرزونِ کیان چرخیدِ سمتِ من ، و دلِ من هم لرزید . . .باز کدوم طوفان قرار بود زندگی مون رو تو هم بپیچیه ؟!***کیانمهر :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٨کنارِ کیارش با گامهاي بلند راهرویی رو می رفتم که می رسید به اتاقکی که خواهرم رو در برداشت . . سارا رو ، خواهريکه همیشه زخم زد بهم ، همیشه چشم هاش خط و نشون کشیدن برام . . . همیشه به خاطر نازي سرِ جنگ داشت باهام. . ولی هر چی که بود ، برايِ من خواهر بود . . هم خون بود !تو راه و رسم من بی رحمی نسبت به هم خون نبود . راهی که دلم می رفت دستِ من که نبود ! هر چه قدر هم میخواستم بد باشم ، دلم نمی خواست !از دور می تونستم جمعیت رو تشخیص بدم . . کیارش کنارم ایستاد ، لب زد :- خونواده ي کامران هم نیستن که . . نکنه . . . نکنه . . .نگاه نگرانش رو بهم دوخت . . کیارش از من عجیب تر ! اون که هیچ وقت نشد کنارشون بمونه ، اون که سالها مجبورشد از این خانواده دور بمونه چطور انقدر دلنگران بود ؟با قدم هامون که سرعت گرفت ، صدايِ پا هم بیشتر شد ، زنی سر بلند کرد . . با چشم هایی سرخ و پف کرده . . .لحظاتی مات نگاهمون کرد و بعد . . .بلند شد ، دوید ، تلو تلو خوران دوید ، هنوز نرسیده به من مشتش رو رها کرد و ته ضربش نشست رويِ سینه ام . . هقزد ، جیغ زد و هق زد :- اومدي واسه چی ؟ اومدي بدبختیم رو ببینی ؟ اومدي ببینی دخترم پر پر شده تا دلت خنک شه ؟ آره ؟ واسه چیاومدي لعنتی ؟ واسه چی اومدي ؟ اومدي بخندي ؟ خوشحالی کنی ؟ آره ؟مشت هاش بی وقفه می نشست رويِ سر و صورتم . . . پرستاري هشدار می داد و دست هایی سعی می کردن منصرفشکنن از کوبیدنِ منِ بی گناه که زانوهاش لرزید . . نازي ، نازنین ، مادرم جلويِ پام زانو زد . . . چرا انقدر پیر به نظر میاومد . . ؟ناله زد :- نوه ام ، دخترم . . . گلام دارن پر پر می شن . . چرا اومدي ؟ واسه چی اومدي ؟نگاهم رو بینِ جمعیت چرخوندم ، شونه هاي کامران تو آغوش میعاد می لرزید و سوگل هم پا به پاي نازي گریه می کرد. . میران بود که سر تکیه زده بود به دیوار و پلک هاش رو با درد بسته بود ؟چشم هام خیره موند به علیرضا . . این مردِ درمونده با شونه هایی خمیده علیرضا بود ؟دست هاش بازويِ نازي رو در برگرفتن :- پاشو قربونت برم .. . پاشو عزیزم . .. الان پرستار بیرونت می کنه ها . . پاشو فدات شم ..نازي با چشم هایی پر اشک خیره ام شد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٩- واسه چی اومدي ؟ اومدي نتیجه ي نفرینت رو ببینی ؟ اومدي به خاكِ سیاه نشستنمون رو ببینی و شادي کنی ؟این رفتار عصبی از نازي بعید نبود . . دیگه بعید نبود ! بعد از حرف هاي علیرضا ؛ درکش می کردم . . درد و زجري کهکشیده بود رو درك می کردم و حالا این حسِ بدي که به من داشت رو می فهمیدم . .خم شدم ، دست هاش رو گرفتم :-من نفرینتون نکردم !هق زد :-دروغ می گی . . دروغ می گی . . . نفرینم کردي ، دخترم رو نفرین کردي . . . از وقتی که سارام افتاده رو تخت ، کیوانمکبود و زخمی رفته زیر دستگاه ، همه اش به این فکرم که نفرینم کردي . . نفرینم کردي کیانمهر . .رويِ زانو حرکت کرد و چنگ انداخت به شلوارم :- ببخشید . . ببخشید . . . حلالم کن تا خدا بچه ام رو بهم بده . . تو رو خدا . .علیرضا عصبی بازوش رو کشید :- نازي جان . . عزیزم !نازي چهار دست و پا رفت سمتِ کیارش که متحیر زل زده بود به مادرم . . مادرم ! ؟ !دستش رو دورِ پايِ کیا حلقه کرد و ناله زد :- ببخش . . تو هم ببخش . . من باعث شدم مادرت آواره بشه . . حلالم کن . . من بچه ام رو می خوام . . حلالم کن ..چشم هام سوخت . . نازي مادرم بود !با همه ي بی رحمی هاش ، ظلم هاش و دردهایی که بهم داد ، مادرم بود !زودتر از علیرضا دست دورِ کمرش حلقه کردم ، کیارش بازويِ نازي رو گرفت وبا همدیگه بلندش کردیم . .سرش رو به سینه ام چسبوندم . . چنگ زد به تنم . . ناله زد :- نفرینم کردي . . نفرینم کردي . . ببخش . . منو ببخش ! بچه ام . . سارام !کیارش سري به تاسف تکون داد ، از کنارم رد شد اما از کنارِ علیرضایی نتونست بگذره که دست هاش نشست رويِبازوش !چشم ها باور نمی کرد صحنه رو . . این اتفاقات داشت تو حقیقت می افتاد ؟ من بیدار بودم ؟ زنده بودم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٠نازي تو آغوشِ من آروم گرفته بود و سرِ علیرضا نشسته بود رويِ شونه ي کیارش . . .خدایا ؛ قیامت به پا کرده بودي ؟***ترانه :خواب و بیدار بودم که کشیده شدن دستی رو رويِ سرم حس کردم . . چشم هاي خسته ام رو نیمه باز کردم ، کیان اهورابه بغل با چشم هایی سرخ بالايِ سرم نشسته بود ، شونه هام رو از تشک فاصله دادم . . . پسرکم تويِ خواب هق می زدو من نفهمیده بودم چشم هاش به اشک نشسته ؟با هُل گفتم :- کِی گریه اش گرفت ؟نگاهش رو تويِ صورتم چرخوند :- گریه اش نگرفت . .یه کم بد خواب شده بود که به موقع رسیدم بالايِ سرش . .چشم هام ساعت رو رويِ دیوار جست و جو کردن . . از دوازده شب گذشته بود ، ابروهام به هم نزدیک شد :- چرا انقدر دیر اومدي ؟ چی شد ؟ چرا هر چی زنگ زدم جواب ندادي ؟بوسه اي به اهورایی زد که سر تويِ پیراهنش فرو برده بود و گفت :- نشد . . بهت اس ام اس زدم که فعلا نمی تونم جواب بدم تاج سرم . . .کنارم دراز کشید ، نشستم و دست به کمربندش بردم تا باز کنم ، آروم گفتم :- پاشو شلوارت رو عوض کن . . اذیتت می کنه . . .بازوم رو گرفت وکمی کشید :- دلم برات تنگ شده . .دست هام رويِ دکمه هاي پیراهنش قفل شد . . ابروهام بالا رفت ، نگاهش کردم :- هان ؟لب هاش رو به هم فشرد و بازوش رو دراز کرد ، خیره شدم به اهورا که نیم تنه اش تويِ پیراهن کیان فرو رفته بود . .دست هام جلو رفت و بیرونش کشیدم . . اما پسرك لجباز من دوباره توي خواب دست وپا زنان خودش رو جلو کشید وسر رويِ سینه ي پدر گذاشت . . کیان آروم پايِ اهورا رو نوازش کرد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢١- ولش کن . . بد خلقِ امشب . .آروم سر رويِ بازوش گذاشتم و دست رويِ پوشک اهورا کشیدم :- نفس کم میاره آخه . . . کثیف نکرده خودش رو ؟دست زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد ، با دیدنِ چشم هاي خیسش یکه خوردم . . لبخند غمگینی زد :- نفس کم نمیاره . . حواسم بهش هست . . کثیف هم نکرده . . .نگران لب باز کردم :- چی شده کیان ؟ سارا خوب بود ؟ کیوان چی ؟زبون رويِ لب کشید و آهسته کمی اهورا رو عقب کشید ، پچ پچ کرد :- هلويِ بابا ، نکن اینطوري خب . . قلقلکم میاد . . . .نگاهم کرد و با لبی کج شده از لبخندي تلخ گفت :- هی دماغش رو میخارونه . . . قلقلکم میاد !نزدیک تر شدم و دست گذاشتم رويِ گونه اش :- چیزي شده کیان ؟ خوبی ؟بغض کرد :- اگه یه روز تو نباشی ، یا این هلويِ من نباشه . . . چی کار کنم ؟و بعد اهورا رو از بینِ پیراهنش بیرون کشید و به صورتش نزدیک کرد . . عطرِ تنش رو با تمام قوا فرو خورد . . اهورالگدي پروند و تويِ خواب جیغی نصفه نیمه کشید ، اشکی رويِ گونه ي کیان چکید :- جونم هلو جون ؟ می خواي بري سرجات ؟تشویش تويِ دلم پشتک وارو می زد :- کیان ؟ کسی چیزیش شده ؟دکمه هاي پیراهنش رو کامل باز کرد و اهورا رو بینِ پیراهنش قرار داد . . پسرکم بالاخره آسوده گونه به سینه ي پدرتکیه زد و خوابید . . .کیان آهی کشید و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٢- سارا کماست . . کیوان هم . . . ترانه ، بچه به اون کوچیکی بینِ اون همه دستگاه گم شده بود . . . گریه هاي کامرانرو که دیدم ، یه لحظه گفتم اگه من جاش باشم ، اگه خداي نکرده ، زبونم لال تو و اهورا جايِ سارا و کیوان بودید ، منطاقت میاوردم ؟ اهورایی که از خونم نیست ، جونم به جونش بسته اس ، اگه تارِ مویی از سرش کم بشه ، دیوونه میشم. . پس کامران چطور الان طاقت میاره ؟دستم نوازش شد رويِ موهاش ، نگاهی به اهورایی کرد که با خیال راحت بینمون خوابیده بود و هر از گاهی صدایی ازخودش در میاورد و زمزمه کرد :- کامران یه طوري گریه می کرد که دل سنگ هم آب می شد . . نبودي ببینی با چه حسرتی به کیوان نگاه می کرد ،با چه دردي اسم زنش رو صدا می کرد . . . نازي . . .گفت نازي و گوشم تیز شد ، چشم هام برق زد . نفسی عمیق کشید و دستش نشست رويِ پهلوم . . . :- نازي انقدر حالش خراب شد که بستریش کردن . . با آرامبخش خوابوندنش . . . علیرضا داره سکته می کنه . . پدرکامران به زور پسرش رو برد تا بستري بشه . . حالِ خودش هم خوب نیست ولی . . .سر کشید و بوسه اش نشست رويِ پیشونی ام :- ترانه ؟ قول بده هیچ وقت زودتر از من نَمیري . . طاقت ندارم . .چشم هام طرح اشک که گرفت ، بغض که رد زد تويِ صدام با نفس هاي لرزونی ادامه داد :- ان شاءالله همیشه سالم باشی ، ولی اگه قرار به رفتنِ ، اگه قرار به رسمِ زندگیِ ، بذار من زودتر برم . . من زودتر بمیرم. . طاقت یه روز بودن بی تو رو ندارم . . .ترانه ، من طاقت دور بودن از تو رو ندارم . . .ناله زدم :- کیان ؟ این چه حرفیه می زنی ؟لب گزید و گفت :- من نفرینشون نکردم . . نفرینشون نکردم تران . . سارا هر چی باشه ، خواهرمِ !بلند شدم ، اهورا رو آروم از رويِ تن کیان بلند کردم که این بار با صدايِ بلند زد زیر گریه ، پوفی کردم و آغوشم رو بهشبخشیدم ، گفتم :- جونم مامان ؟ تو امشب چته آخه ؟ هان ؟کیان هم بلند شد و دستش دورم حلقه شد ، سرش نشست رويِ شونه ام :- تقصیر منِ که سارا . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٣حرفش رو بریدم :- تو رو خدا کیان ! باز کی اینطوري داغونت کرده ؟ نازي ؟ علیرضا ؟بوسه اي به سرِ اهورا زدم که هر لحظه گریه اش شدت می گرفت ، بغض کردم . . خدایا ، چه شبی بود ! :- سارا و کیوان هم ان شاءالله خوب میشن . . تو خوب باش ، اونام خوب میشن . . .آب دهانش رو به زحمت فرو داد . . . سیب گلوش با درد بالا و پایین شد :- چی کار کنم ؟اهورا آروم گرفت ، خمار نگاهم کرد ، بوسه زدم بین ابروهاش رو ، سر کوچیکش رو جاگیر بالشت کردم و گفتم :- هیچی . . برو یه دوش بگیر و بخواب . . فردا بهش فک می کنیم . . باشه ؟!مظلوم نگاهم کرد ، مردِ من پریشون بود ، زن نبودم اگر این پریشونی و درمونش رو تشخیص نمی دادم . .اهورا که خواب رفت ، بالشتی برداشتم و درِ اتاق رو باز گذاشتم . . نزدیک ترین جا به در رو انتخاب کردم و منتظر کیانیموندم که برايِ ذره اي آرامش پناه زده بود به حمام . .با موهاي خیس که جلوم نشست بی حرفی دست به بالشت کشیدم که رويِ پام بود . . سرش نشست روي بالش و منشروع کردم به حرف زدن . . از همه جا گفتن ، از همه کس گفتن . . می دونستم امشب هیچ کس از اون خانواده آرامشنخواهد داشت . . . حتی من !منی که هیچ وقت دلم صاف نشد با مادر و دختري که زخم زدن رويِ زخم هاي کیان ، به این فکر نکردم که کیارشکجاست ، که بقیه چی کار کردن ، به این فکر کردم که مردِ من ، با همه ي سالهایی که بهارهاش رو پشتِ سر گذاشتهبود ، با همه ي سختی هایی که بهش تحمیل کرده بودن ، انقدر قلبش بزرگ بود ، انقدر مهر تو رگ و پی تنش جاسازيشده بود که بی رحم ترین انسان هاي زندگیش رو دوست داشت !پلک هاش بسته شد و من سر تکیه زدم به دیوار ، خدایا ، قرار نبود که تقاص مادر رو از پسر بگیري ، بود ؟ قرار نبود کهتر و خشک رو با هم بسوزونی ، بود ؟!نبود ، عدلِ خدایی که من بنده اش بودم ، کسی رو به جرمِ کسِ دیگه ، دار نمی زد !***کیانمهر :دستی به صورتم کشیدم . . . سه روز بود که سارا با پسرش آروم به خواب رفته بودن . . سه روز بود که نازي به محضبیدار شدن ضجه می زد و دخترش رو می خواست . . سه روز بود که دستِ علیرضا بی وقفه می رفت سمتِ قلبش .. .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢۴سه روز بود میران با دیدنِ هیوا و امیر علی اشک جا می گرفت تويِ چشم هاش . . سه روز بود میعاد و سوگل پریشونو افسرده حیاط بیمارستان رو زیر پا می ذاشتن و سه روز بود کیارش بی حرف راهروهاي بیمارستان رو دنبال پزشکِمعالج خواهر و خواهرزاده اش می دوید !اما حالِ کامران شده بود داغِ دلم . . کامرانی که سرگشته و حیرون ، نگاه به آدم هاي اطرافش می کرد . . کامرانی که بهامید یه مسافرت خاطره ساز عازم جاده شده بود و چه خاطره اي ساخته بود این جاده !میران کنارم ایستاد و نگاهی به پشتِ شیشه کرد ، جایی که سارا آروم خوابیده بود :- پرستار رو به زحمت راضی کردم . . . فقط پنج دقیقه !سر تکون دادم و آروم گام برداشتم . . دل توي دلم نبود . . داشتم چی کار می کردم حتی خودم هم نمی دونستم . . . دلمیه جایی توي اون اتاق ، زیر اون لوله هاي تنفس و دستگاه هایی که نشون از ضربان قلبِ سارا داشتن گیر کرده بود . ..پاهام می لرزید ، دست هام مشت شده بود و یه غده جا خوش کرده بود تويِ گلوم . . .کنار تخت ایستادم و ماتِ صورتِ کبود و زخمیِ روبروم شدم . . . زیبایی سارا محو شده بود بین اون جراحات . . ناباور لبزدم :- سارا ؟؟انگار باید جواب میداد که شاکی شدم . . شاکی شدم از سکوتش ! :- سارا با توام . . چرا این ریختی شدي ؟بغض کردم . . دستی به چشم هام کشیدم . . اومده بودم باهاش حرف بزنم . . به چه امیدي ؟ به چه دلیلی ؟نفسی کشیدم و آروم گفتم :- نخواب . . خوابیدنت الان جایز نیست وقتی مامانت اون بیرون داره پر پر میزنه . .لب گزیدم و خم شدم ، زمزمه کردم :- نه الان که شوهرت دلش می خواد بغلش کنی ، نه الان که بچه ات منتظر تا صداش بزنی و بیدار بشه . . . خوابیدنرو بس کن . . .دستم رو رويِ بازوش گذاشتم . . . کی دست هام نوازش شدن برايِ خواهرم ؟ کی خواهرم لبخند زد بهم ؟ :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢۵- منو ببین سارا . . . گوش می دي ؟ من کیانم . . کیانمهر . .. منو یادت میاد ؟ یادته وقتی پنج سالت بود ، یه روز ازتخواستم بشینی کنارم ؟ برام قصه بگی ؟ یادته چه قدر شیرین زبون بودي . . شاید تو یادت نباشه ولی من یادمِ . . .اوناولین و آخرین باري بود که باهام مهربون بودي . . .قطره اي از چشم هام فرو ریخت رويِ صورتش :- برگرد . . . نمی خواد باهام مهربون باشی . . . فقط برگرد ! برگرد و بالايِ سر بچه ات بمون . . برگرد و شوهرت رو ازپریشونی در بیار . . .نمی دونم چی شد که بوسه اي زدم به پیشونی اش ، می خواستم مجبورش کنم برگرده ! ولی مگه من عزیزش بودم کهبا صدام برگرده ؟آهی کشیدم و زودتر بیرون اومدم که دلم تاب نداشت دیدنِ سارا رو بی حرکت ، بدون نیش نگاه و زبونش . .سارا بهم بد کرد ، همیشه ! ولی تقصیر من نبود که دلم از اون که هیچ ، از پدر و مادرش هم متنفر نشد !نیم ساعت بعد کنار میران و کیارش ، زیر درختی میونِ حیاط بیمارستان خیره بودیم به سازه ي بتنی روبرومون .میران آهسته گفت :- اگه هیچ وقت به هوش نیان . . . ؟کیارش اخمی کرد و مشتی به شونه اش زد :- وقتی دکترا می گن امید هست ، یعنی هست !میران بغض کرده جواب داد :- پس کِی ؟ کِی این امیدشون اثر می کنه ؟ کیوان رو دیدي اصن ؟آهی کشیدم و دستم نوازش کرد موهاي سرش رو :- دکتر میگه سطح هوشیاریشون خوبه . . . حتی می گفت کیوان ممکنِ هر لحظه به هوش بیاد و به احتمال زیاد بدوناثراتِ دائم . . . پس انقدر ناراحت نباش . .پرخاش کرد :- شما دوتا چه می فهمین ؟ خواهرمِ ! خواهرم !کیارش پوزخندي زد و سر به پایین انداخت و نگاهِ من رنگِ دلخوري گرفت . .. . . میران دستی به پیشونیش کشید و بهآنی با پشیمونی گفت :- من . . من . . خب . . . ببخشید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢۶پوفی کردم و خیره به آسمونِ بالاي سرم شدم :- مهم نیست . . .بعد از کمی مکث گفت :- چرا . . . . چرا بد نیستی باهاشون ؟سنگینی نگاهش رو که حس کردم ، قابل حدس بود مخاطبش منم . . نگاهش کردم ، با چشم هایی سرخ خیره ام بود :- چرا باید باشم ؟زبون رويِ لب کشید :- خب . . خب مامان و بابا و حتی سارا باهات بد کردن . . حتی من !سري تکون دادم و بلند شدم ، قدمی ازشون دور شدم و لب باز کردم :- می دونی میران ؟ شاید هیچ وقت نتونم قانع بشم . . هیچ وقت نمی تونم قانع بشم با دلایل نازي و علیرضا . . هیچوقت . . هیچ وقت نمی تونم هضم کنم که با وجودِ اینکه علیرضا سه بار تو یه شب به نازي تجاوز کرد ، نازي بعدهاعاشقش شد . . هیچ وقت نمی تونم هضم کنم که من سالها تاوانِ گناه نکرده رو دادم . . ولی با همه ي اینا ، من دوسشوندارم . . اونا پدر و مادرمنن ! حتی سارا رو . . من از همخونام کینه به دل نمیگیرم . . شاید احمقانه باشه ولی من همینم .. با همین دلِ دلرحم ! با همین رحم احمقانه . . . ولی نمی تونم ببینم یکی از اعضايِ خانواده ام هر چند من رو قبولنداشته باشه درد بکشه ! و من خوشحال باشم ؟ ابدا . . .لبخند زد . . . لرزون ، کم رمق . . به آسمون بالايِ سرم نگاه کردم . . . چشم بستم . . آره ! همین بود . . . من همینبودم . . . قرار نبود من بشم منتقم و انتقام بگیرم . . خدایی بود بالايِ سرم که خوب می دونست چطور تاوان بگیره . منصبر کرده بودم و نتیجه گرفته بودم . . من یه خانواده داشتم هر چند وصله پینه . . ولی خانواده ام بودن و حالا سارا ،خواهرم ، دست و پا میزد بین موندن و رفتن . . . خوشحالی جایی نداشت تويِ قاموسم با این درد . . . باید منتظر موند ودعا کرد . . و منِ ساده دل ، دعا می کردم تا سارا برگرده . . می تونستم جورِ دیگه اي دلِ زخم خورده از حرف هاش روآروم کنم . . وقتِ دیگه اي . . . ولی نه الان !***دست زیر چشمم کشیدم و خیره شدم به کامرانی که تويِ آغوش پدرش گریه می کرد . . . ولی از خوشحالی . . . کیوانچشم باز کرده بود ، و نور داده بود به چشم هاي پدرش . .لبخند زدم به اشک هاي میران و دیوونه اي نثارش کردم . . بینِ گریه ، خندید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٧کیوان به هوش اومده بود بدونِ اینکه بدونه مادرش ، هنوز قصدِ دل کندن از دنیايِ بی خبري رو نداره . . بدون اینکهبدونه مادرش شاید دیگه هیچ وقت نتونه اون رو بینِ بازوهاش بگیره . . .پرستاري نزدیک شد و گفت :- ببخشید . . مادرتون بیدار شدن . . .ابروهام گره خوردن . . مادرم ؟سري تکون دادم و گفتم :- بله . . الان میرم . . .برايِ آخرین بار نگاهی به مردهاي گریون و خندون روبروم کردم و راهِ اتاقِ نازي رو در پیش گرفتم . .دستم به دستگیره بند شد و چشم هام بسته !نفس گرفتم . . . باید باهاش روبرو می شدم . . باز زخم می خوردم و دم نمی زدم ؟ این بار جواب می دادم . . !پوزخندي زدم و سري تکون دادم . . . در که باز شد زنی چشم چرخوند و خیره ام شد که شباهتی نداشت به زنِ مغروريکه یه عمر آرزوي مادر صداش کردن رو به دل داشتم . . .با صدایی پر از خش گفت :- سارام مُرد ؟!صورت در هم رفت از دردِ صداش . . سرم رو تکون دادم :- هنوز بیهوشِ . .بغض کرد :- کیوانم چی ؟ اونم مُرد ؟دستی به صورتم کشیدم :- به هوش اومد . .هق زد و نالید :- تو نفرینشون کردي . . . !انگار تويِ این دنیا سِیر نمیکرد ! کنار تخت ایستادم ، خیره ام شد . . . لب زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٨- تو خودشی . . .اشک راه باز کرد رويِ گونه اش ، دستش رو محکم کشید رويِ ردشون :- همونی که سیاه بختم کرد . . . تو نفرینم کردي . . من که تقصیر نداشتم . . علیرضا اذیتم کرد . . علیرضا دعوام کرد ..چشم هام رو بستم . . نازي بچه شده بود . . هق می زد و گلایه می کرد . . . دست هايِ لرزونم که رويِ شونه اشنشست چشم هاش گرد شد . . . ناله زد :- نکن ! دردم میاد . . .لب گزیدم و آهسته صدا زدم :- نازي ؟ من کیانم . . . نه علیرضا !بغ کرده عقب کشید و دستم رو پس زد :- می دونم کی هستی . . پسر منی . . پسر من و اون !این بار چشم هاي من گرديِ سکه رو گرفت !سري به اطراف تکون دادم ، حقیقت داشت ؟ من داشتم مسالمت آمیز با نازي حرف می زدم ؟دست هاش مشت شد و رويِ پاهاش نشست :- اون اذیتم کرد . . عذابم داد . . . . گفتم نکن ! دردم میاد . . ولی فقط اذیتم می کرد . .سرم راهِ کفپوش هاي اتاق رو گرفت . . . سخت نبود حدس زدن اینکه از کدوم شب حرف می زد !آهسته پرسیدم :- پس چرا باهاش موندي ؟هق زد :- عاشقش شدم . .پوزخندي زدم دوباره و نگاهش کردم . . چشم هاش رو دزدید :- چطوري عاشق مردي شدي که تو یه شب سه بار بهت تجاوز کرد ؟ هوم ؟من جواب می خواستم . . . قرار بود از همه جواب بگیرم و شاید این روز ، این ساعت بهترین زمان بود ! وقتی که نازيداشت باهام حرف میزد . . بدون تحقیر !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٩لرزید ، دست هاش رو حلقه کرد دورِ تنش :- من نمی خواستم . . ولی شد ! علیرضا بهم بد کرد ولی . . . عاشقش شدم . . .دندون رويِ ها ساییدم :- چرا ؟ مگه اذیتت نکرد ؟بغضش شدت گرفت :- چرا . . ولی دلم که دستِ من نیست . . هست ؟ تو که ترانه ات رو دوست داري . . . می فهمی دوست داشتن یعنیچی . . . نمی فهمی ؟دوست داشتم عربده بکشم . . . اما تُن صدام اوج نگرفت :- ولی ترانه به من تجاوز که نکرد ، من که بهش تجاوز نکردم . . . . چطوري دل به مردي دادي که آرزوهات رو به بادداد ؟دست برد سمتِ روسریش ، سر تکون داد . . . . خیره شدم به لب هاي خشک و رنگ پریده اش . . . داشت جواب میداد . . . !زبون رويِ لب کشید و گفت :- من . . من نخواستم عاشقش بشم . . شد !دستِ مشت شده ام نشست رويِ تشکِ تخت :- چطوري ؟ چطوري نخواستی و عاشقش شدي ؟ مگه الکیِ ؟نالید :- لعنتی عاشقم کرد . . عاشقم کرد ! می خواستم رو زندگیش آوار بشم . . . رو زندگیش خراب بشم . . . خونش رو توشیشه کنم . . نفسش رو ببرم . . به خاطرِ تک تک ثانیه هایی که عذاب کشیدم ، عذابش بدم . . .هق زد و مشتِ زنانه ي ضعیفش رو پاي چشم هاش کشید :- زدمش . . فحشش دادم . . عذابش دادم . . زجرش دادم . . تحقیرش کردم . . حتی . . حتی مجبورش کردم لخت شه. . مجبورش کردم جلو زانو بزنه و بگه غلط کردم . . بگه __ خوردم . . . می خواستم بختک بشم و آتیش بزنم بهزندگیش ولی دم نزد . . مجبورش کردم رگش رو بزنه . . نه ، نگفت . . عذاب وجدان تا کجا ؟ تا کِی ؟ ساکت موند .. بهممحبت کرد . . هر وقت حالم بد می شد و حتی بی بی هم ازم دوري می کرد کنارم می موند . . یه جاي سالم تو تنشنمی ذاشتم ولی نمی رفت . . خب این قلبِ لعنتی هم که از سنگ نیست . . بهش وابسته شد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٠چونه ام لرزید :- پس چرا به من وابسته نشد ؟ مگه من از خونِ همون مردي نبودم که دوستش داشتی و داري ؟دست هاش صورتش رو پوشوند ، داشت گریه می کرد و گریه برايِ من جواب نبود . . مچ دست هاش رو گرفتم و پایینکشیدم :- منو نگاه کن نازي . . من سی و یک سالمِ . . سی و یک سال تاوان پس دادم . . فقط می خوام بدونم چرا . . شوهرتیه عالمه حرف زد و تهش من باز شدم مقصر چون شبیه علیرضا بودم . . ولی این داغِ دلِ من رو آروم نمی کنه . . میفهمی ؟ جوابِ من رو بده . . . واسه چی منو پس زدي ؟ اون هفت ماهی که تويِ شکمت بودم بهم وابسته نشدي ؟ اونهفت ماه که من نه بهت ظلم کردم و نه سرت داد کشیدم . . چطور به من وابسته نشدي ؟با چشم هاي به اشک نشسته اش نگاهم کرد ، دست هاش دورِ صورتم نشست و دلم ضعف رفت با این لمس . . لعنتبه این دل و حسرت هاش ! :- می دونی واسه چی نخواستمت ؟ هزار تا دلیل داره . . می خواي یکی یکی برات بگم ؟ یکی اینکه وقتی نگاهم میکنی انگار علیرضا داره بهم نگاه می کنه ، تموم لحظه هاي اون شب یادم میاد . . . می تونی درك کنی چه عذابیِ ؟ میتونی بفهمی سی سال هر شب درد بکشی یعنی چی ؟ اینکه هر شب کابوس ببینی یعنی چی ؟ کیان ، تو یادگار اونسالاي تلخی . . دستِ من نیست که وقتی نگاهت می کنم ثانیه به ثانیه یادم میاد . . از اون شب تلخ تا روزي که عادتکردم به آغوش علیرضا . . می دونی چه قدر طول کشید ؟ دو سال و نیم . . سه سال ! دیدنت ، حرف زدنت ، راه رفتنتتک تک اون خاطرات رو جلو چشمام زنده می کنه . . می تونی بفهمی چه دردي می کشم ؟ می تونی بفهمی وقتی یادممیاد به خاطر به دنیا اومدن تو ، اینکه بلایی سرت نیارم منو می بستن به تخت چه قدر تحقیر میشم . . می فهمی ؟لب هام رو به هم فشردم و سرم رو پایین انداخت . . دستش نشست رويِ موهام :- فک می کنی من سنگم ؟ آدم نیستم ؟ روح ندارم . . حس ندارم ؟ دارم . . به خدا دارم . . ولی روحِ من بیمارِ . . دستخودم نیست وقتی می بینمت دیوونه می شم . . . دستِ خودم نیست . . دوست دارم اذیتت کنم . . انگار وقتی تو رو اذیتمی کنم دردِ دلم آروم میشه . . انتقامم رو از اون سالا میگیرم . . .دستش رو پس زدم ، بغض کرده نالیدم :- چرا همه می خوان از من انتقام بگیرن ؟ مگه من چه گناهی کردم ؟ علیرضا بدترین ظلم رو در حقت کرد و بعد میگیعاشقش شدي . . اونوقت تو این همه سال ، وقتی حتی یه بچه ي دو سه ساله بودم هم عاشقِ من نشدي ؟دست هاش رو پس کشید و رويِ سینه چلیپا کرد :- تو بودي که گذاشت و رفت . . . تو چشمام نگاه کرد و گفت اگه بچه ي علیرضا نبود ، حتی با اون کاري که باهاتکرد ، می گرفتمت . . ولی من مسئولِ تفاله ي یکی دیگه نیستم . . . بهم گفت هرزه . . بهم گفت خیابونی . . بهم گفت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#93
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۶ عصر
هرزه بودم که علیرضا بهم چشم دوخته با وجود زن و بچه . . همونطوري که ناهید گفت . . . من مریض بودم . . میفهمی ؟ هنوزم هستم . . دستِ من نیست به خدا وقتی می خوام اذیتت کنم . . .خدا رو شکر می کردم که پرستاري نبود که سرك بکشه . . . خدا رو شکر می کردم که انقدر کار سرشون ریخته کهنخوان به زنی سر بزنن که از خوابِ مصنوعی بیدار شده و پسرش پیششِ !وگرنه معلوم نبود چی کار می کردم . . پرستار رو می زدم ؟ خودم رو می زدم ؟ یا نازي رو می زدم . . ؟درد این گفته ها برايِ دل من زیاد بود . . انقدر زیاد که دوباره سر ناسازگاري بذاره و دستم مسیر بگیره سمتِ چپ سینهام رو . . ماساژ دادم قلبم رو و با اخم هایی در هم گفتم :- خودت می فهمی چی می گی ؟ هم علیرضا رو دوست داري و هم اون مردك رو ؟بغض کرده چونه اش لرزید . . نگاه داد به دستم که کشیده می شد رويِ سینه ام . . دوباره به صورتم نگاه کرد و گفت :- من عاشق علیرضا شدم . . ولی قبلِ اون به قول تو اون مردك رو دوست داشتم . . شاید اگه تو نبودي و باهاش میرفتم زندگیم این نبود . .بیشتر دست فشردم رويِ قلب . . لعنتی بریده بود از آدم هاي دور و برش !تشر زدم :- زندگیت بدِ ؟ غیرِ منِ ناخواسته ، چهار تا بچه داري مثه شاخِ شمشاد . .ناله زد :- سارام داره میمیره . . . تو نفرینش کردي !دستِ آزادم رو کشیدم رويِ پیشونیِ عرق کرده ام . . این زن باز بر می گشت به خونه ي اول !دستش رو گرفتم و رويِ قلبم گذاشتم . . قلبی که بد می کوبید . . خیره شدم به چشم هاش و گفتم :- ببین اینو . . . می بینی چطوري می زنه ؟ من فقط سی و یک سالمِ ولی قلبم ناسازگارِ باهام . . . سردرد عصبی دارم .. دست و پام می لرزه وقتی عصبانی میشم . . مثه یه بچه بغض می کنم وقتی یکی بهم میگه بالا چشمت ابروئه . . .همه اش تقصیر شماست . . تو و اون شوهرت . . شوهري که میگی عاشقش شدي . . کاري به قلبش ندارم . . فقط بهمبگو چطوري عاشقش شدي ؟ چطوري ؟ چطوري وجدانت ساکت شد ؟ چطوري وقتی . . . وقتی . . .لب گزیدم . . . شرم باید می کردم برايِ گفتنِ این جمله ؟ شاید . . . ولی دیگه وقت شرم نبود ! :- چطوري وقتی بعد از اون همه سال دوباره گرفتی تو آغوشش خوابیدي اون تصویر نیومد جلو چشمت که داشت بهتتجاوز می کرد . . فقط من رو می دیدي یادت می اومد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٢سکسکه کنان گفت :- من . . هیک . . . من نخواستم . . . هیک . . .عاشقش بشم .. . . هیک . . . شد . . . هیک !بطري آب از رويِ میزِ کنارِ تخت برداشتم و به طرفش گرفتم . . با دست هایی لرزون نوشید . . . دست کشید باز پايِچشم هاش :- چرا نمی فهمی می گم دلم دستِ خودم نبود . . . هان ؟ چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی وقتی بهت میگم دستِ خودمنبود و نیست وقتی با دیدنت یادِ اون دوران می افتم . .دوست داشتم عربده بزنم . . . لبم رو جویدم . . . عمیق نفس کشیدم و گفتم :- علیرضا چرا تاوان پس نمی ده ؟ چرا فقط من دارم تاوان می دم ؟لم داد رويِ بالشت و چشم بست . . آهسته گفت :- اونم داره تاوانش رو پس میده . . . فقط من می دونم و خودش !رويِ تخت خم شدم و سایه انداختم رويِ تنِ نحیفش :- چیه اون تاوان ؟چشم باز کرد و نگاه تويِ صورتم چرخوند :- خصوصیه ! یه چیزيِ بینِ من و اون . .سري تکون دادم . . خواستم تن عقب بکشم که آهسته گفت :- می دونی ؟ هیچ وقت دلم راضی نشد وقتی آزارت می دادم . .نگاه گرد شده ام نشست رويِ صورتِ رنگ پریده اش ، با پوزخند ادامه داد :- دلم می خواست وقتی گریه می کنی یه آبی ریخته بشه رو آتیشِ دلم . . آسودگی موج بزنه تو تنم . . ولی هر قطرهاشکت نفت می شد رويِ آتیش . . .دوباره اشک موج زد توي چشم هاش :- حلالم کن . . بذار بچه ام برگرده . . بذار سارام برگرده . . .آب دهن فرو بردم :- دستِ من نیست . . من خدا نیستم . . .بازوم رو گرفت . . ملتمس نالید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٣- ولی بنده ي خدایی . . . حق داري به گردنم . . . ببخش !نگاهم رو بین چشم هاش چرخوندم . . چشم تنگ کردم :- تو حاضري واسه خاطر سارا به من التماس کنی . . . چطوري این همه سال التماساي من رو نادیده گرفتی . . .چشم بست و هق هق گریه سر داد . . . عقب کشیدم . . به دیوار تکیه زدم و عمیق نفس کشیدم . . جوابی نداشت بدهبهم . . .نازي بزرگتر من بود ، مادرِ من بود ، سنش بیشتر از من بود ولی قرار نبود بزرگتر ها همیشه درست بگن و اعمالشوندرست باشه . . گاهی بزرگترین اشتباهات رو می کردن ، به طوري که هیچ وقت نمی شد جبرانش کرد . . نازي اشتباهکرد ، علیرضا اشتباه کرد . . بدون دلیلی و براي راحتی خاطر خودشون منِ بی گناه رو زجر دادن . . . اما نازي . . . نگاهشکه کردم دلم براش سوخت !براي زنی سوخت که هیچ وقت معناي دلسوزي در حق پسربزرگش رو نفهمید !تعادل نداشت ، داشت عذاب می کشید . . . بیماریش داشت عذابش می داد ! و علیرضا هم شاهدِ عذاب کشیدن کسیبود که دوستش داشت . . .دستم به دستگیره که رفت در با شدت باز شد . . چهره ي سرخِ علیرضا کلکسیون خاطرات تلخم رو کامل کرد . . نگاهشرو به پشت سرم داد . . به همسرش !ردِ نگاهش رو دنبال کردم و نازي رو سرگردون دیدم . . . لبخند زدم بهش . . . مبهوت زمزمه کرد :- علیرضا کدومِ ؟ کدومشون اذیتم کرده ؟بغض کردم و لبخندم زهر شد . . تلخ شد !نازي داشت درد می کشید و من چی باید می گفتم به این زن . . ؟ ازش چه انتظاري می داشتم بعد از این همه سال . .منتظر توبیخ علیرضا نموندم که می دونستم جونش به جونِ نازي گره خورده اس ، نازي اي که شاید اگه بیمار نبود میتونست کمی برام مادري کنه . . . . . ترکشون کردم . .چشم هام می سوخت و دلم یه دنیا گریه می خواست به حالِ کودکی خودم . . به حالِ بچه اي که تو سري خورد ، دردکشید به جرمِ کسِ دیگه و چه قدر این بی گناه زجر کشیدن درد داشت !راهِ رفتن در پیش گرفتم ؛ شاید این معادله اصلا جوابی نداشت . . چون از بیخ و بن غلط بود !***پوشه رو به دست منشی دادم و رو به حسین گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣۴- نمی دونم . . هر چی خودت صلاح می دونی . .دست کشید به موهاش و جا گرفت رويِ مبل :- من که می گم درست نیست . . . اگه قرار باشه ما این پروژه رو قبول کنیم به ضررمونِ . .هومی کردم و نگاهم رو دادم به نوشته هاي روبروم که کاغذ از زیر دستم کشیده شد ، متعجب نگاهش کردم ، خیره و بااخم مردمک هاش رو ثابت کرده بود به من :- حالِ سارا چطوره ؟پوفی کشیدم و تکیه زدم به پشتی صندلی :- همونطوري . . تغییري نکرده . . .سري به تاسف تکون داد :- دکترا چی میگن ؟کش و قوسی به تن خسته ام دادم :- هنوز امید دارن . . ولی اوضاع خیلی خوب نیست . . .تايِ ابروش رو بالا داد :- چرا ؟انگشت هاي شستم رو کشیدم رويِ شقیقه هام :- همه چیز قاطی پاطی شده . . نازي همین که من رو می بینه میگه حلالم کن . . اصلا دیوونه شده ! دیوونگیش دوبارهعود کرده . . علیرضا انقدر ساکت شده که بعضی اوقات فکر می کنم اصلا اون مردي که یه روزي سرم داد می کشیدوجود نداشته . . . بچه ها همه پریشونن . . میران دست تنها از پس کارا بر نمیاد . . . بعضی اوقات بهش کمک می کنمولی بازم کافی نیست . . کیارش هم همچین خوب نیست . . ناهید هم مثه اینکه همینطوري فوت شده . . حالا اون همتحت تاثیر قرار گرفته . . فقط کامرانِ که با برگشتنِ کیوان یه کمی حالش خوبه . . البته یه کمی ! همین که چشمشمیخوره به مراقبت هاي ویژه یهو می زنه زیر گریه . . نمی دونم چی کار کنم . . نمی دونم !دستش نشست رويِ شونه ام ، کِی قدم گذاشت کنارم ؟ :- حالش خوب میشه رفیق . . من مطمئنم !لبخندي زدم ، به کمرنگی مردِ نامرئی :- ان شاءالله . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣۵و بعد از کمی مکث و با تردید پرسیدم :- به نظرت . . . به نظرت من . . . من یه سر برم مسافرت بد می شه ؟با تعجب نگاهم کرد :- مسافرت ؟ کجا ؟این بار لبخندم پر رنگ بود . . تصمیم هم قطعی . . :- مشهد . . .خیره ام موند و کمی بعد آروم پرسید :- واسه چی می خواي بري ؟آهی کشیدم :- نمی دونم . . . شاید واسه آروم کردنِ خودم . . . شاید واسه . . . واسه . . .لب هام رو رويِ هم فشردم ، خم شدم و گفتم :- واسه خاطر دعا برايِ سارا . . . شاید واسه خاطر آروم گرفتنِ نازي . . . . نمی دونم . . ولی می خوام برم . . .سري تکون داد . . دستی به ته ریشش کشید و گفت :- جورش می کنم برات . . .پریدم بینِ حرفش :- من خودم می . .نیشخندي زد :- ببند بابا . . . یه بلیط رو که می تونم برات بگیرم ؟ نه ؟!وقبل از اینکه جوابی بدم رفت . . .خیره بودم به گنبدِ طلایی روبروم . . حرف هام رو زدم . . درد و دل هام رو کردم و اشک هام رو ریختم . .. حالا سبکبال و سبک دل خیره بودم به برق انوار پر از امیدي که تاریکی شب رو مثل روز روشن می کرد و منتظرِ ترانه نشستهبودم . . . اهورا نقی زد و سرش رو رويِ سینه ام کشید . . چشم هاش سرخ و خمار از خواب بود . . سرش رو رويِ شونهام گذاشتم و آروم براش لالایی گفتم . . . پسرکم غر غرو بود ! مدام زیر لب غر می زد و بعد لحظه اي آروم می گرفت !دستی که رويِ شونه ام نشست ، سرم رو آروم برگردوندم ، ترانه لبخند زنان گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣۶- بریم ؟چشم هاش سرخ بود . . اما نگاهش برقی داشت بی بدیل . . دستش رو از زیر چادري که به سر کرده بود گرفتم :- خوب درد و دلات رو کردي ؟لب جلو داد و آهسته اهورا رو به بغل کشید :- اوهوم . . کاش می شد بیشتر بمونیم . . .نگاهم رو دادم به پرچم روي گنبد :- میایم . . دوباره میایم . . اونم زود . . ولی الان باید برگردیم . . ناراحت نیستی که از دستم ؟لحظه اي مکث کرد روي صورتم و لبخندي چهره اش رو پوشوند :- نه عزیزم . . .بریم ؟لبه ي چادر ترانه رو گرفتم و آخرین بار نگاهم رو به حرم دوختم . . . لحظه اي چشم بستم . . . (( به بزرگیت قسم . . .برش گردون ! ))و بعد با لبخندي پر از بغض دور شدم . . خم شدم و تعظیم کردم . . . نفس عمیقی کشیدم . . گنبد طلاش هنوز چشمکمی زد !***ترانه :اهورا توي صندلی مخصوص نشسته بود و تمام تلاش من برايِ اینکه غذاي کمکی به خوردش بدم بی نتیجه بود !کلافه دست به گونه زدم و نگاهش کردم که قاشق رو به سختی به دست گرفت و بعد . . . شترق !محکم به بشقاب کوبید و دوباره و دوباره و دوباره و هر بار ذوق می کرد و بلند بلند می خندید !شش ماه و اندي از سنش گذشته بود و هر روز پر جنب و جوش تر . . دلم ضعف می رفت براي چال هاي رويِ گونه اش. . باز خندید و دست هاي آغشته به غذاش رو توي هوا تکون داد . . قري به کمرش داد و به جلو خم شد و گفت :- بو و و و !ابروهام بالا پرید :- بو تو اون کله ات ! آخه نگاه کن چی کار کردي ؟ من هر بار غذا بهت می دم باید کل آشپزخونه رو بشورم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٧خندید و دوباره فرورفتگی هاي رويِ گونه اش رو به رخم کشید . . . ته دلم خالی شد ، خم شدم و صورتش رو بوسیدم .. آروم زیر گوشش گفتم :- می گی بابا ؟ بگو . . بگو بابا !با چشم هاي گرد شده نگاهم کرد وقتی سر عقب کشیدم . . دوباره گفتم :- بگو با . . . . با !با چشم هاي درشتش خیره شد به لب هام و دست از تقلا برداشت . . دوباره و دوباره لب زدم . . انقدر که هم من و همخودش یادمون رفت قرار به تناول غذایی بود این وسط !چشم هاش که جمع شد ، فهمیدم دیگه وقتِ خوابشِ !صورتش رو شستم ، لباس تازه اي به تنش کردم ، روي زمین پا دراز کردم و بالشت و تشک کوچیکی رو روش گذاشتم. . تنِ نرم و خوشبوي اهورا رو رويِ پام خوابوندم و آهسته تکونش دادم . . . :- لالالالاگل زردم نبینم داغ فرزندمخداوندا تو ستاري همه خوابن تو بیداريبه حق خواب و بیداري عزیز م را نگه داريپلک هاش که بسته شد و خوابید غرق صورتش شدم . . . انقدر که حتی نفهمیدم کیانمهر برگشت و سر رويِ شونه امگذاشت و همراهم شد تو دید زدن پسرکمون !وقتی لب هاش روي دستم نشست با چشم هایی بیرون زده پرسیدم :- تو کِی اومدي ؟خندید ، خسته و بی رمق :- انقدر تو بحر قورت دادن اهورایی اصلا به باباي اهورا توجه نمی کنی . .دلم گرفت براي موهایی که سفید تر شده بود . . غم سارا عذابش می داد !دست کشیدم به موهاي شقیقه اش و گفتم :- بیمارستان بودي ؟آهی کشید و سر تکون داد ، کنار پاهایی که اهورا روشون به خواب رفته بود دراز کشید و هم پا و هم اهورا رو به آغوشکشید . . بوسه اي به صورتش زد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٨- آره . . .آروم جورابهاش رو از پاش درآوردم :- تغییري نکرده . . ؟لبخندي به لبش نشست و آروم گفت :- یه تغییرایی کرده . . به صداي کیوان واکنش نشون می ده . .ذوق زده جوراب رو به سمتش پرت کردم :- واقعا ؟با ابروي بالا رفته جوراب رو از صورت برداشت و گفت :- بله . . . واقعا ! نه به اون جوراب درآوردنت نه به این پرت کردنشون تو صورتم !بلند شد و بین ابروهاي اهورا رو بوسید وزمزمه کرد :- خواباي خوب ببینی عزیزدلم . .روبروم نشست ، بوسه اي روي پیشونی ام کاشت و پچ پچ کرد :- تو هم خسته نباشی خانم خونه ام . . .لبخند زدم بهش . . به قامت بلند و مردونه اش . . . به دست هایی که می لغزید روي دکمه ي پیراهن و به نگاهی کهمی خندید به من و پسرش . . .سرم رو به دیوار تکیه زدم و چشم بستم که صدايِ موبایل کیان بلند شد . .رکابی به تن و یه پا توي شلوار لی لی کنان برگشت ، نگاهی به تلفن همراهش کرد که روي میز بود . . شلوار رو ولکرد که روي زمین افتاد ، صداي سرزنشم بلند شد :- کیان !اهورا توي خواب تکونی خورد و غر غر کرد و مشت کوچیکش رو کمی بالا آورد . . آروم روي زانوش دست کشیدم ،کیان هُل گفت :- شرمنده . . ببخشید . . . کیارشِ . . . امشب بیمارستان مونده . .و جواب داد . . به لحظه نکشید که رنگ از رخش پرید :- چرا گریه می کنی ؟ چیه ؟ چی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٩دست هام مشت شد و نگران نیم خیز شدم که قطره اي چکید رويِ گونه اش :- واقعا ؟روي مبل نشست و آروم زمزمه کرد :- خدایا شکرت . . . شکرت . . . شکرت خدا . . .فقط نگاهش می کردم . . لبخند زد بهم . . چشم هام تار شد ، لب هاش تکون خوردن :- سارا به هوش اومد . . . خواهرم برگشت !پلک هام رو بستم . . . توي ذهنم فریاد زدم :- خدایا شکرت . .که حقِ هیچ بچه اي نبود بی مادر بزرگ شدن . . حتی اگه اون مادر سارایی باشه که همیشه نوك خنجرش رو به قلبِشوهر عزیز تر از جونِ من کشیده . . .***کیانمهر :دستی به شونه ي کامرانی زدم که شقیقه هاش سفید شده بود اما چشم هاش و لب هاش می خندید . . بوسه اي به لپهاي آویزون کیوان زدم . . . سر توي گردن پدر مخفی کرد . .کامران آروم گفت :- برو ببینش . . . گفتم بهش . . . فقط . .. فقط . . .پلک زدم و گفتم :- می دونم . . اذیتش نمی کنم . . قول میدم !کیوان زیر زیرکی داشت نگاهم می کرد . . . لبخندي بهش زدم که دوباره سر فرو برد توي گردن کامران . . .نفس عمیقیکشیدم و دستگیره رو پایین دادم . . سارا برگشته بود ولی هنوز توانایی تکلمش رو کامل به دست نیاورده بود . . . هنوزضعیف بود ولی برگشته بود ! زنده بود !نگاهم می کرد . . با چشم هایی پر از اشک . . خم شدم و پیشونی اش رو بوسه زدم . . سعی کرد چیزي بگه ولی انگشترويِ لب هاش گذاشتم :- نه اومدم درشت بارت کنم . . . نه تلافی کنم . . . فقط اومدم خواهري رو ببینم که جون به سرم کرد تا چشم هاش روباز کنه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٠نگاهش رو سرگردون کرد توي صورتم . . . لبخند زدم و دستش رو گرفتم ، زمزمه کردم :- فقط خوب شو و از این بیمارستان بیا بیرون که دلم عجیب تنگ شده واسه زخم زبونات . . فقط خوب شو و بالاي سربچه ات باش . . دیگه هیچی نمی خوام ! هیچی . . . .قطره هاي ریخته روي صورتش رو با دست هام جمع کردم :- گریه نکن سارا . . . خوشحال باش . . . خدا دوباره تو رو به ما داد . . خب ؟ گریه نکن . . .به سختی از بین لب هاش گفت :- کی . . ان . ..دست کشیدم به موهاي بیرون زده از کلاه بیمارستانش :- جون کیان ؟هق زد :- می . .. میشن. .. . نیدم . .ابرو جمع کردم :- چی رو ؟بینی اش رو بالا کشید :- صد . . . صدات رو . . .زل زد توي چشم هام :- حر. . . حرف . . . حرف زدي با . . . . بام ؟!پلک زدم ، دوباره خم شدم و مهر بوسه رويِ پیشونی اش نشوندم :- بی خیال . . همین که هستی کافیِ . . . هر حرفی مونده ، اگه قرارِ چیزي بگی و چیزي بشنوي ، بذار بعد اینکه رو پااومدي . . . خب ؟لب هاي پوسته پوسته اش رو از هم فاصله داد و به زحمت تارهاي صوتی اش رو به ارتعاش در آورد :- چر . . . چرا . . . چرا خوشحالی . . . که . . . . زنده ام ؟و اشک شره کشید از گوشه ي چشم هاش ، خم شدم رويِ تخت تنش رو به آغوش کشیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴١- چون خواهرمی ! بخواي نخواي ، پاره ي تنمی . . .صداي هق هقش که پیچید دیگه جاي من نبود . . حرف هام رو زدم و شاید روزي جواب می گرفتم . . از سارایی کهوابسته به نازي بود ، انقدر که با اخمِ مادر گریه می کرد ، بعید نبود خشم گرفتن علیه کسی که فکر می کرد مادرش روآزرده !ولی من که مثلِ سارا نبودم . . بودم ؟لبخند زدم به کامرانی که با نگرانی دست می کشید رويِ کمر کیوان . . دست دراز کردم و خواهر زاده ام رو تويِ آغوشکشیدم :- چیزي نگفتم که ناراحتش کنه ولی خودش روحیه اش ضعیفِ . . برو یه کم آرومش کن . . من حواسم به این شاهپسرت هست !رفت و کیوان دست حلقه کرد دور گردنم . . شاید هیچ وقت من و سارا نمی تونستیم با هم خوب باشیم ، دو تا خواهر وبرادر واقعی . . ولی می شد بعضی چیز ها رو فراموش کرد . . . شاید من می تونستم !***ترانه کاپشن آبی رنگ اهورا رو به تنش کرد و گفت :- خب نمی خوام برم !به اهورایی نگاه کردم که ناراضی از برخورد پرز دور کلاه کاپشن به صورتش و خمار از به هم خوردن خوابِ اولِ صبحشبینی جمع کرده بود . . . دست دراز کردم و دزدیمش از آغوش ترانه ، بوسه اي به گونه اش زدم و به سینه ام چسبوندمش:- اي بابا . . ترانه جان یه آزمایشِ ساده اس دیگه . . این همه اضطراب نداره که !بغ کرده کلاه اهورا رو به دستم داد :- می خواستم امروز برم واسه اهورا سرهمی بخرم . .خنده اي کردم و کلاه رو یه دستی به سر پسرکم گذاشتم :- خب با مامان بخر . .بینی چین داد :- عمرا ! مامان حتی اگه از چیزي خوشش بیاد هم میره مغازه ي بعدي رو میبینه شاید یه چیز بهتر پیدا کرد . . دق میارهآدم رو !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٢بلند شد و پالتو به تن کرد و من دلم ضعف رفت برايِ قد بلند همسرم . . هنوز هم که هنوز بود مثل تازه داماد ها دلمقنج می رفت براي زیبایی هاي نو عروسم !لبخند به لب خیره ي ترانه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#94
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۶ عصر
بودم که اهورا با اعتراض مشت به سینه ام کوبید . . . با ابروهایی بالا رفته نگاهش کردم :- هان ؟ میگم زنِ خودمِ ! عجبا !خندید و لثه هاي بدون دندونش رو نشونم داد . . . خم شدم و بینی اش رو بوسیدم :- نکن اینطوري هلوي پوست کنده . . میخورمتا !ترانه کیف به دست کنارم ایستاد و دست دراز کرد:- بده من بچه ام رو !و بعد سر اهورا رو به شونه گذاشت و گفت :- من هنوزم میگم نمی خواد . . تو هم شدي همدستِ مامان ؟بلند شدم و هر دو دست رويِ شونه هاش گذاشتم :- ببین خانمم . . .فقط یه آزمایشِ کم خونیِ . . همین ! انقدر نق نق هم نکن . . مراقب خودت و اهورا هم باش . . تندهم نرو !لبخند زد و رويِ شونه ام رو بوسید :- چشم . . امر دیگه اي باشه آقا ؟خندیدم و شالش رو مرتب کردم :- هیچی . . . سلامتی . . فقط بازم می گم . . تند رانندگی نکن ، اهورا رو بذار تو صندلی مخصوصش . . . هم تو و هممامان تهمینه کمربندتون رو ببندین !اهورا خم شد جلو و هُل زد برايِ آغوشم . . دوباره بین بازوهام گرفتمش . . ترانه خنده کنان گام برداشت و من به دنبالش:- نگاه تو رو خدا . . یه بار یه جا ثابت نمیشه . . هی از این بغل به اون بغل !بوسیدم سرِ کوچیکش رو . . . اهورا شده بود همه چیزم . . البته بعد از ترانه !دم در ترانه ایستاد و نگاه تويِ خونه چرخوند . . لبخند زد به روم . . دستم رو گرفت و محکم فشرد . . آروم گفت :- تا بیام خونه ، هستی دیگه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٣متعجب از سوالش ابروهام بالا پرید :- هان ؟ خب معلومه هستم . .جلو اومد و دست کشید به موهام :- همیشه بخند . . باشه ؟دستش رو گرفتم و کفش رو عمیق بوسه زدم :- دلبري نکن وقتِ رفتن . . این کارا رو بذار آخر شب !خندید و مشتی حواله ي سینه ام کرد . . . اهورا هم بلند خندید . . نگاهش کردم . . چشم هاش چه برقی داشت !پسرکم رو به آغوش کشید و دوباره نگاهم کرد . . و رفت !***ترانه :دست هام می لرزید ، نفس هام تکه تکه شده بود . . . تمام وجودم سرد و یخ بود . .در رو باز کردم . . صداي خنده شون می پیچید . . چطور امکان داشت از این خنده ها دل بکنم ؟اشک هام دونه دونه غلط می خوردن روي گونه ام و خنده سر می دادن . . خوشحال بودن از آزادي از بند اسارت . . هقزدم و مشتم رو زیر بینی ام کشیدم . . برام مهم نبود آستینم کثیف بشه . . برام دیگه هیچی مهم نبود !بهشون که رسیدم ، خنده هاي پسرکم رو که تو آغوش کیان دیدم وا رفتم . . . . خدا ، این چه سرنوشتی بود ؟ !کیف با صداي بدي از دستم رها شد . . اهورا ترس خورده نگاهم کرد . . چونه اش لرزید . . .آخ ! دوست داشتم انقدر بهخودم فشارش بدم که حل بشه تو تنم . . کیان نگران شد . . . زانوهام خم شد و تکیه به در سر خوردم . .اهورا رو رويِ زمین گذاشت که غلطید رو شکم و گریه سر داد . . .زانو زد جلوم ، دست هام رو گرفت :- ترانه ؟ ترانه ؟ عزیزم ، چته ؟ بلوط ؟هق زدم . . . چشم هام رو بستم . . دست هاش صورتِ خیسم رو خشک می کردن . . ولی چه فایده داشت . . چطور میگفتم ؟ چطوري بهش می فهموندم ؟ مگه قبول می کرد وقتی خودم هنوز قبول نکرده بودم ؟ مگه می شد ؟ من کهخطایی نکردم !دست هاي سردم رو گرفت و بوسید . . . نبوس ، نبوس مرد . . ! دلم رو بیشتر خون نکن . . خون ؟ لعنت به خون !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴۴چرا دکتر شک کرد به من ؟ به وضعیتم ؟ به خونم ؟ چرا به ضعف ها و پر خوابی ها شک کرد ؟چرا من بی خیالی طی کردم ؟ چرا مامان اصرار کرد ؟ چرا بعد از آزمایش دست مادر و عروسم رو گرفتم و رفتم دنبالخرید ؟ چرا همون روز جواب آزمایش رو نگرفتم ؟ چرا ؟ چرا ؟دست هاش که تنم رو فیتیله پیچ کردن ، زار زدم . . زار زدم و به چنگ کشیدم پیراهنش رو . . .سرش رو به عقب برگردوند و عضلات گردنش برجسته شد . . . دست کشیدم روشون . . . با تشویش گفت :- چیه عزیزم ؟ خب بگو چته ؟ چیه ؟ جون به سرم کردي . .دوباره برگشت و نگاهی به اهورایی کرد که ضجه می زد ، صداش رو بلند کرد :- جونم بابا ؟ جونم ؟به زحمت از بین لب هام نالیدم :-برو ساکتش کن . . ساکتش کن !با تردید ازم جدا شد و سر اهورا به سینه چسبوند . . . دستم هام پوشش شدن براي صورتم . . بی نفس ، کم رمق زار میزدم . . به حال خودم . . به حال کیان !چطور ممکن بود ؟ چطور ؟ جواب بقیه رو چطور می خواستم بدم ؟اهورا رو به اتاق برد و دوباره جلوم زانو زد . . دست هام رو پایین کشید . . انگشت هام رو بوسید و دوباره نالید :- ترانه ؟ عمرم ؟ جونم ؟ زندگیم ؟ چی شده آخه ؟آخ که مادرم همین رو پرسید . . همین رو پرسید و اصرار کرد براي سر زدن به آزمایشگاه . . . چرا مادر ؟ چرا این تشویشرو انداختی به جونم ؟ !شونه هام رو فشرد . . محکم . . صداش رو بالا برد :- با توام زن ! چته ؟ ترانه ؟دلم می خواست داد بزنم و بگم ترانه مُرد . . بگم خلاص شد !ولی نمی تونستم . . . نمی شد !نفس هام بالا نمی اومد . . دستم رفت سمت یقه اش . . به سمت خودم کشیدمش . . . چشم هاش قرمز شده بود . . .دلم می خواست پلک هاش رو ببوسم . . ولی امان از این دردي که به جونم افتاده بود . . امان از این ترس !دست کشید روي ابروهام :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴۵- جونم ؟ جونم عزیزم . . جونم ؟ جونم خانم ؟دست هام رو دورِ گردنش حلقه کردم . . . هق زدم :-کی . . . کیان . . .دست هام رو بینِ دست هاي گرمش گرفت . . سمج دوباره دور گردنش انداختم :- کیانمهر ؟درمونده و با بغض گفت :- کیانمهر بمیره برات . . چته آخه قربونت برم ؟نفسم رو بیرون دادم . . به سختی ، چشم هام داشت از حدقه بیرون می زد وقتی می خواستم بازدم سمج رو از ریه هامبیرون بندازم . . . ترسید . . رنگ از رخش پرید . . . آخ که چه بد مردم رو به تشویش انداخته بودم ! :- تران ؟ ترانه ؟ دِ حرف بزن لامروت . . سکته ام دادي !سکته ؟ قلبش . . قلب مهربونش . . . !دستم مشت شد رويِ قلبش :- کیان . . .مشتم رو بوسید :- جونم ؟ بگو . . بگو عزیزم . ..ضجه زدم :- حامله ام . . حامله ام کیان !مشتم رو باز کرد :- چیزي نیست که عزیزم . . چیزي نیس . . .چشم هاش گرد شد . . دست هاش از حرکت ایستاد . . .سرش با تعلل بالا اومد و نگاهش خیره شد تو چشم هام . . .زمزمه کرد :- چی ؟دوباره نفسم رو به سختی بیرون دادم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴۶- حامله ام . . . حامله ام . . . !بهت زده شد . . دست هاش سرد شد . . سردتر از دستِ من . . نگاهش سرگردون شد توي صورتم . . .!مردمک هاش لرزید :- چی داري می گی ؟ چی می گی ؟هق زدم . . ریز ریز :- نمی دونم . . به خدا نمی دونم . . . . من . . من . . . کیان به خدا نمی دونم . . .لب زد :- ولی من عقیمم . . چطوري تو حامله اي ؟ چطو . . .چشم هاش رو تنگ کرد و ترسیدم . . ترسیدم از فکري که داشت شکل می گرفت پشت پرده ي چشم هاش . . . !عقب رفت . . بلند شد . . . چنگی به موهاش زد . . پشت کرد بهم . . راه گرفت سمت اتاق و من نگاه دادم به پاهايمردونه اش که بی رحمانه گام بر میداشتن و مَردم رو ازم دور می کردن . . . !من حامله بودم . . از کیانمهر عقیم !***کیمیا بوسه اي به موهام زد و گفت :- قربونت برم . . بس کن . . خودت رو هلاك کردي .. . آخه این جاي خوشحالیتونِ ؟دست کشیدم روي پلک هاي ورم کردم :- حرف نمی زنه باهام . . نگام نمی کنه . . . . چی کار کنم ؟پوفی کرد و دست کشید بین شونه هام :- خب از وقتی جواب آزمایش رو گرفتی یه سره داري زار می زنی ! اشک شوق هم نیست بگیم تموم میشه . . از ناراحتیداري گریه می کنی . . . آخه چرا ؟ خدا بهتون لطف کرده . .هق زدم و سر روي شونه اش گذاشتم :- تو چه می فهمی کیمیا ؟ شوهرم عقیمِ ! نصف آشناها می دونن . . مگه تو سرشون میره ؟ چطور ثابت کنم از شوهرمحامله ام ؟ هان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٧بهت زده اسمم رو خوند ولی همین فکر از لحظه ي مثبت شدن آزمایش داشت روح و روانم رو می خورد ! گاز می زد وله می کرد بین دندون هاش . . .!با چشم هایی گرد شده نگاهم کرد :- دیوونه اي ؟مچاله شدم تويِ خودم . . . دستم نشست روي شکمم . . خون کیان داشت رشد می کرد توي وجودم ؟ چطور ؟ :- تو که نمی فهمی حالم رو کیمیا . . تو که نمی فهمی دردم رو . . هر زنی جاي من بود خوشحال می شد . . مادر شدهبود . . ولی وقتی شنیدم مثبتِ ، دوست داشتم زمین دهن باز کنه . . من که مادر شده بودم . . اهورا پسرم بود . . یه درصدفکرش رو نمی کردم . . . یه درصد ؟ زیادِ ! نیم درصد . . یه دهم درصد ! اومدن این بچه یعنی به هم خوردنِ زندگیم . .اگه مجبور باشم اهورا رو بابتش پس بدم چی ؟ اگه نتونم ازش مراقبت کنم ؟ اصن . . اصن اگه کیان باورم نکنه ؟ واياگه فک کنم بهش خیانت کردم ؟ اگه . . اگه . . . اگه بگه حروم. . .دست هاي کیمیا نشست روي لب هام ، با اخم نگاهم می کرد ، تشر زد :- این شر و ورا چیه میگی ؟ حالت خوبه ؟ ببینم تب نداري ؟ تو مخت عیب کرده ؟ والا من موندم شما زن و شوهر عقلمقل دارین اصن ؟ اون از شوهرت که یه کلام حرف نمی زنه اینم از تو که تو این یه نیم روز فقط زار میزنی ! جمع کنینخودتون رو بابا . . .اِه !خواستم جواب بدم که در باز شد و چهره ي سرد و سخت کیان تنم رو منجمد کرد . . چی تو فکرِ مردِ من می گذشت ؟به چی فکر می کرد ؟ از همین می ترسیدم که از همون لحظه ي مثبت شدن آزمایشِ بارداري تا خودِ خونه اشک ریختم! . . .آروم گفت :- کیمیا جان ، حسین اومده دنبالت . . نمی خواي بري؟کیمیا لبخندي مصنوعی زد ، چرایی گفت و بلند شد . . بوسه اي به گونم زد و زیر گوشم زمزمه کرد :- انقدر فکراي بیخود نکن . . . مادر شدي خرِ ! مادر. . اون بالایی بهتون لطف کرده . . میشینی گریه می کنی که چی ؟اینو نبین اینطوري مثه فیل دریایی نگاهت می کنه . . تو دلش دارن کُردي میرقصن !و رفت . . رفت و من رو تنها گذاشت با کیانمهر . . . اهورا رو به آغوش کشیدم ، بوسیدمش . . بوییدمش . . .که دست هایی تنش رو از تنم جدا کردن ، کیانمهر با اخم گفت :- بده من بچه رو !بهت زده به دست هاي خالیم نگاه کردم . . کیانمهر و این همه بی رحمی ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٨***نگاهم خشک شد به در ولی خبري از کیانمهر نبود . . دست کشیدم روي شکمم . . . با بغض نالیدم :- بابایی خوشحال نشد . . . بابایی اصن قبولت نداره . . .دست بردم و بالش کیان رو به صورتم نزدیک کردم . . . عطر به جا مونده ي موهاش رو با ولع بوییدم و هق زدم . .خسته نمی شدم از گریه تا مامن آرامشم رو پیدا نمی کردم . .طاقت نمیاوردم دور از کیان سر کنم . . . خسته و خراب تن از تخت فاصله دادم ، راه به سمتِ سالن گرفتم ، روي کاناپهخوابیده بود . . . دست روي دهن فشردم . .بی انصاف می دونست تنم ضجه می زنه براي نوازش هاش و دوري می کرداز من و بچه اش !از همینجا موهاي نمدارش رو دیدم و دلم می خواست پنجه بکشم توي تارهاي دوست داشتنی اش . .نگاهم گیر کرد روي نیم تنه ي برهنه اش . . پتو از روي تخت برداشته و روي تنش کشیدم . . به پلک هاي لرزونشخیره شدم . . . بیدار بود . . آهی کشیدم . . کاش حرفی می زد !دلم هواي عطر تنِ اهورا رو کرد . . . راه به سمتِ اتاقش کج کردم . . . آروم خوابیده بود . . مشت هاي کوچیکش روبالاي سر گرفته بود و پاهاي تپلش رو هر چند لحظه یه بار تکون کوچیکی می داد . . کنار تختش زانو زدم . . دستکشیدم به سرش . . لب گزیدم تا صداي گریه هام به گوش فلک نرسه . .مشتش رو بوسیدم . . . پیشونیش رو بوسیدم . . شکمِ تپلش رو بوسیدم . . . نقی زد و سعی کرد به پهلو بشه که نشد . .آروم روي دست هام گرفتم و به سینه ام چسبوندمش :- جونم مامان . . جونم . . . هیچ کس نمیتونه تو رو ازم بگیره . . هیچکس . . . مال خودمی ! مال خودم !چونه اش توي خواب لرزید . . چونه اش رو بوسیدم که صداي محکمی باعث شد ترس خورده سر برگردوندم :- بذارش سرجاش . . . بد خواب میشه . . .حرص جوونه زد تويِ صدام از رفتارش :- مثلا من مادرشم . . لازم نیست بهم بگی !فقط نگاهم کرد . . . و انقدر این نگاه وزن داشت که پلک هام از سنگینی شون روي هم فرود بیان . . سر تويِ گلوياهورا فرو بردم .صداي پاش رو شنیدم . . دست هام رو از دور اهورا باز کرد و پسرکم رو ازم جدا . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٩چشم هام رو با درد باز کردم و به اهورایی نگاه کردم که لحظه اي چشم باز کرد و گیج و مست خواب چشم چرخوند . .. بازوم که اسیر دست کیان شد پاهام فرمان گرفتن از مغز خسته ام که بلند بشم . .به شونه هام فشارمی آورد تا روي تخت دراز بکشم ، و من فقط نگاهم رو خیره ي صورتش کرده بودم . .تی شرت که به تن کرد و قدم به سمتِ چهارچوب در برداشت آروم صداش زدم :- کیانمهر ؟ایستاد . . خیره به شونه هاي پهنش ، صدام لرزید :- کیانمهرم ؟ چرا جوابم رو نمی دي ؟ چرا اینطوري می کنی ؟ مگه تو بچه دوست نداشتی ؟باز هم جوابی نداد . . . دست راستم ملحفه ي تخت رو به چنگ کشید :- عزیز دلم ؟ کیانم ؟ چرا حرف نمی زنی باهام ؟ اینطوري با زن حامله ات رفتار می کنی ؟تکونی خورد و نیم رخ به سمتم چرخوند . . چرا هیچ حسی تو اون صورتِ لعنتیِ دوست داشتنیش نبود ؟!بغضم شکست :- به خدا بهت خیانت نکردم . . به جون بابام بهت خیانت نکردم . . به مرگ خودم . .که خیز برداشت سمتم و دستش روي لبم نشست . . . اخم کرده بود :- دیگه حرف نزن !پتو رو بالا کشید و سرم فرو رفت بین عضله هاي مردونه ي سینه اش . . . هق زدم که نه دست هاش نوازش شد رويموهام و نه با کلمات محبت آمیز روحم رو به بازي گرفت . . . فقط قلبش تپید زیر گوشم . . همین هم بس بود . . .پذیرفته بودم ، که تو آغوشش جا داشتم . . من رو خواسته بود . . . چشم هام گرم شد از وجودش ، حضورش . . امنیتنشست تو رگ و پی تنم . . مَردم همینجا بود ، کنارم . . . رهام نکرده بود !***چشم که باز کردم نه خبري از کیان بود و نه لبخندي !گیج و گنگ خیره ي جاي خالی کنارم موندم . . که روزِ جمعه همسرم کجا رفته بود ؟دستم رو به سر گرفتم و نیم خیز شدم توي تخت . . . پلک زدم و کم کم یادم اومد .. نبود . . رفته بود !هیچ جا نبود . . . فقط به جاي خودش خواهرش رو خبر کرده بود . . سوگلی که اهورا به بغل خواب رفته بود و هلويِ باباتوي آغوش عمه اش هر چند دقیقه یک بار خمیازه می کشید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٠بغض کردم و دست به دیوار تکیه زدم . . . رفته بود !و من مونده بودم و بچه اي توي بطن با پدري که انگار دیگه نه من رو می خواست و نه بچه اش رو !***کیانمهر :ذهنم تعطیلِ تعطیل . . . !انقدر شوکه بودم که حتی نتونم نیمچه لبخندي بزنم به بپر بپر هاي گلاویژ . . .اشک هاش و ضجه هاش روحم رو قفل زده بود به سکوت . . ! صورت رنگ پریده اش . . هق هقش !چشم هام رو بستم و سر تکیه زدم به پشتی مبل که حسین کلافه گفت :- حرف بزن کیان . . چته که زن باردارت رو تنها ول کردي و زدي بیرون ؟وقتی تو آغوش کشیدمش ، وقتی سرش نشست روي قلبم . . . . یه چیزي آزارم می داد !کیارش عصبی غرید :- هوي . . . یارو با تو بودها . . وا کن اون چشات رو ببینم چی تو اون کله ي خرابت می گذره !پوفی کردم و پلک هام رو فاصله دادم . . خیره شدم بهش ، صورتش سرخ بود . . کیمیا لباس پوشیده گلاویژ رو زیر بغلزد و گفت :- فقط حسین هر وقت خواستی بیاي یه تک بهم بزن . . خب ؟!با صدایی گرفته گفتم :- شرمنده ام کیمیا . . . مجبوري تنهایی بري . . .سر تاپام رو از نظر گذروند و اخمی به چهره نشوند :- اونی که باید شرمنده اش باشی من نیستم . . اون زنِ بیچاره اتِ که با یه دنیا فکر داره می جنگه ، نه من ! وگرنه مناولین بارم نیست که تنهایی میرم خونه ي خواهرشوهر ! منو باش بهش میگفتم تو خوشحالی . . . هه !وقتی در رو محکم به هم کوبید دست روي سر گذاشتم و فشردم . . . درد داشت نفوذ می کرد توي سلول هاي مغزم . .. حسین کنارم نشست و آروم گفت :- بگو چی تو فکرت می گذره که اینطوري می کنی . . . تو مگه همین رو نمی خواستی ؟ مگه نمی خواستی بچه داربشی ؟ پس چته ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵١قفسه ي سینه ام سنگین بود :- تو نمی فهمی من چه شرایطی دارم . .کیارش پوزخند زد ، غلیظ ! :- چه شرایطی داري ؟ احتمالا توموري ، سرطانی داري قراره بمیري و زنت بیوه بمونه ؟ نگران نباش . . . خیلی ها هستنواسه اش سر و دست بشکنن !تند نگاهش کردم ، دست هام مشت شد ، زبونش برنده شد :- هان ؟ چیه ؟ بهت برخورد ؟ خوش غیرت با این چیزا نباید بهت بربخوره . . اون زمانی باید بهت بربخوره که ضجه میزنه واسه اینکه باهاش حرف بزنی !دندون روي هم ساییدم :- کیارش . . . بفهم داري چی می گی !صداي فریادش توي خونه پیچید :- من می فهمم دارم چی می گم ، ولی نمی فهمم تو چی داري می گی ! اصن چه مرگته که خفه خون گرفتی . . . منوببین کیان ! منِ بی رگ تو این مدت کم خوب ترانه رو شناختم که انقدر خانم هست که وقتی با یه مرد غریبه حرف میزنه حد و حدودش رو رعایت کنه . . اونوقت تو . . . تو . . . توي کله ات چی می گذره ؟ که بهت خیانت کرده ؟ که اونبچه مالِ تو نیست ؟از جا پریدم و دست حسین نشست رويِ سینه ام ، صداي عربده ام گوش خودم رو هم آزرد :- خفه شو !روبروم ایستاد و دست هاش نشست تختِ سینه ام :- هان ؟ چیه ؟ می خواي بزنی ؟ بزن . . جرات داري بزن تا بکوبم توي صورتِ بی لیاقتت !نفسی گرفت و نعره زد :- دِ چه مرگته که خفه خون گرفتی ، اگه این نیست پس چیه ؟ . . که یه ساعت پیش زنگ زدم به زنت ، یه سره هقمی زد !مشتم رو به پیشونی ام کوبیدم . . . عقب رفتم و گفتم :- تو نمی فهمی . . . نمی فهمی ! نمی فهمی !چنگ زدم به پالتوم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٢- نمی فهمی چی تو سرِ من می گذره !گوشه ي پالتوم رو گرفت و کشید سمتِ خودش :- بگو تا بفهمم . . ولی به ولاي علی اگه فکر خیانتِ ترانه توي سرت باشه ، جلوتر از بابا و داداشش راه می افتم واسهگرفتن طلاقش . . . حتی یه بارم بهت مهلت نمیدم واسه پشیمونی . . . افتاد یا نه ؟بهت زده نگاهش کردم که به عقب هلم داد . . حسین با هشدار گفت :- کیا !اما کیارش مستقیم و بدون ذره اي تزلزل خیره بود به چشم هام . . . سرم رو تکون دادم و بیرون زدم . . . . کسی نمیفهمید چی تو سرِ من می گذره !***در خونه رو که بستم می دونستم خبري از سوگل نیست . . . وقتی میران عصبی سرم فریاد می کشید که من خودممسئول آروم کردنِ زنمم نه سوگل می دونستم اون هم دست به یکی کرده با کیارش !روي مبل ، ترانه نشسته بود و اهورا رو به بغل داشت . . . پالتو از تن بیرون کشیدم و صداي کیارش زنگ خورد توي سرم. . .که طلاق ترانه رو می گرفت ؟ به چه حقی ؟ به چه حقی ؟نگاهم کرد . . با چشم هایی سرخ و پف کرده . . . دندون هام از فشار داشتن خرد می شدن . . از فشار آرواره هام !بدون نگاه کردن بهش به سمتِ اتاق گام برداشتم . . .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#95
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۷ عصر
درمونده صدام زد ولی به زجر تويِ صداش توجهی نکردم . . بدوناینکه لباس از تن خارج کنم رويِ تخت دراز کشیدم . . پشت به در !چند دقیقه نگذشت که عطرش پیچید توي اتاق . . . بوسه اش که نشست بینِ کتفم تکون سختی خوردم . . . با نهایتبغضی که می تونست داشته باشه زمزمه کرد :- قربونت برم چرا باهام حرف نمی زنی ؟ دلم داره می ترکه کیان . . بگو چی تو دلت می گذره ؟ مگه من زنت نیستم ؟محرم اسرارت نیستم ؟پلک هام رو محکم روي هم فشردم ، صداش لرزید ، همراهش دلم هم :- بگو واسه چی باهام حرف نمی زنی ؟بدون اینکه بخوام ، بدون اینکه توي فکرم باشه لب هام باز شدن و بی ربط کلمات رو بیرون ریختن :؟ ? - بچه ي منو خودم هم متعجب از سوالم شدم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٣دست سردش راه گرفت سمت گردنم . .. آروم لغزید روي سینه ام ، روي قلبم :- به همین قلبی که دنیامِ قسم . . .لحظه اي مکث کرد . . به زحمت و با نفس هاي کوتاه گفت :- به جونِ خودم ، به جونِ اهورا بچه ي توئه . . . دردت همینِ ؟ بریم آزمایش بدیم . . . ولی نگاه ازم نگیر . . . دردت بهجونم . . .چرخیدم سمتش . . چه دردي افتاده بود به جونم که حالا می خواستش ؟ باز این لب هاي لعنتیِ از کنترل خارج شده ،چرت بافتن :- چرا انقدر داداشم واسه ات سر و دست می شکنه ؟چشم هاش گرد شد . . . پلک هاش لرزید . . بهت زده گفت :- چی میگی ؟خودم هم نمی دونستم !نشستم توي تخت و چنگی زدم به موهاي مظلومم که شده بودن کیسه بوکس براي انگشت هاي دستم !دستش بازوم رو گرفت و با ته مونده ي نیروي زنانه اش فشردش :- کیانمهر ؟ چی تو سرت می گذره ؟ نکنه . . . . نکنه فکر می کنی این بچه . . . از . . . از کی . .نفهمیدم کی دستم با ضرب نشست روي لب هاش . . . . چه مرگم بود ؟بهت زده به دستم و به لبِ ترانه نگاه کردم . . . خدایا ، چی بود ؟ چی بود که اینطور داشت به جنونم می کشید ؟چشم هاش پر آب شد :- چرا زدي ؟انقدر مظلوم گفت که دلم جلز و ولز کنان سوخت ! اما . . . . همون درد بی درمون صداش بالا رفت :- خوب کردم زدم !بلند که شدم دستش دور زانوم پیچید :- خوب کردي زدي . . ولی به روحِ بی بیت قسمت می دم . . . فکراي بد نکن . . . من بهت خیانت نکردم . . بچه يخودته کیان از خون خودت . . .چشم بستم . . می دونستم . . خوب می دونستم . . ولی دردِ من یه چیز دیگه بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵۴***ساعت نزدیک چهار صبح بود که برگشتم . . بعد از ضربه اي که ناجوانمردانه نشوندم روي صورتِ همه ي زندگیم بیرونزدم از خونه . .قدم زدم ، انقدر که پاهام فریاد می زدن براي استراحت . . دلم فریاد می خواست !مغزم داشت منهدم می شد از شدتِ فشار افکار درهم و برهم . . .ولی حالا آروم بودم . . آروم بودم چون با خودم کنار اومدم . . . چون دیگه چشم هام فقط تصاویر اولیه رو نمی دید . .چون داشت کم کم با واقعیت کنار می اومد !خواب بود . . بلوطم خواب بود ، بلوطی که حالا فرشته اي توي بطن داشت . . .خم شدم و آروم مهر محبت زدم رو جایگاهرشد بچه ام !زمزمه کردم :- شرمنده ام . . .شرمنده ام . . . چرت و پرت گفتم . . . می دونم از خودمی . . . . می دونم . . . !سر که بلند کردم باز چشم هاي اشکی ترانه رو دیدم . . مگه یه زن چه قدر می تونست گریه کنه ؟دست کشیدم و روي هوا اشک هاش رو گرفتم :- چرا انقدر گریه می کنی ؟بریده بریده گفت :- از . . از اول می دونستم . . بشنوي . . . شک . . . شک می کنی . . . می دونستم . . . به . . به دلم بد افتاد . . . !دست انداختم زیر شونه هاش . . . نشست توي تخت . . دست هاش رو گرفتم . . چه قدر سرد بود ! :- هیش ! هیچی نگو . . . شک نکردم بهت عزیزم . .لب جلو داد . . . چه تلاشی می کرد تا گریه نکنه ! :- پس چرا اون حرفا رو زدي ؟ دروغ میگی . . . شک کردي !زانو زدم :- نه به خدا . . . شک نکردم . . . . اون حرفا چرت بود ، یه مشت مزخرف . .حتی یه بار هم بهشون فک نکردم . .همونطوري از دهنم پرید . . . فقط . . . . فقط ترسیدم . . .هق زد و باز اشک چکید روي گونه اش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵۵- دروغ میگی . . . شک کردي . . . داري خَرم می کنی !لبخند کم رمقی زدم که صداي زار زدنش اوج گرفت . . این زن چرا انقدر ضعیف و مظلوم شده بود ؟دست هام رو دورش پیچیدم ، زندونی اش کردم تو حریم تنم :- ترانه ؟ گریه نکن عزیزم . . تران ؟هق هق هاي ریزش زیر گوشم ادامه داشت که روي موهاش رو بوسیدم :- می بخشی ؟ چرت گفتم . . چرت و پرت !به سختی لب زد :- تو . . تو به من تهمت زدي که . . . که با دا . . کیا . . من . .سرش رو فشردم به شونه ام تا حرف نزنه :- نگفتم ترانه . . من نگفتم ! من فقط پرسیدم چرا کیا انقدر سنگت رو به سینه می زنه . . . تو خودت بد برداشت کردي. . . تازه ، من اصلا اسمی از کیا نبردم . .فین فین کرد ، مظلوم گفت :- حالا باهام بد نیستی ؟ باهام حرف می زنی ؟بین ابروهاش دست کشیدم :- غلط کردم ترانه . . . باور کن فقط ترسیدم !زبون روي لبش کشید و دلم کباب شد براي لب هایی که پوسته پوسته شده بودن !با نفس هایی بریده بریده گفت :- گفتم کیا چون کیا بهم زنگ زد و گفت که پیششون بودي . . . خوب کردي نگفتی . . خوب کردي . . . چون به خداقسم که اگه می گفتی یه لحظه ام پیشت نمی موندم . .با من نبود ! خیره به دیوار روبرو حرف می زد . . دستم نشست روي شونه اش . . دوباره چشم هاش پر آب شد . . دستمرو گرفت :- دیگه باهام قهر نیستی ؟دست کشیدم روي پلک هاش :- نه عزیزم . . نه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵۶بازوم رو بوسید :- پس اگه بهم شک نداري . . . نداشتی ، چرا باهام حرف نمی زدي ؟چی می گفتم بهش از افکار احمقانه ي ذهنِ معیوبم ؟ نمی خندید ؟ فحشم نمی داد ؟ شک نمی کرد به سلامتِ عقلم ؟دستم رو زیر حجمِ موهاي بلندش فرو بردم ، گردنش رو بین پنجه هام گرفتم . . . نفس عمیقی کشیدم و لبم رو گزیدم. . نگاهم رو دادم به کاسه هاي خونی که جاي چشم هاش رو گرفته بود :- نمی دونم ترانه . . . شوکه بودم ، گریه هات داشت دیوونه ام می کرد حرفاي بعدت رو اصن نمی فهمیدم . . یا نمیخواستم بفهمم . . فقط اون لحظه جلوي چشمم بود که داشتی هق میزدي . . گریه می کردي. . . هی شوك پشت شوكبهم وارد شد . . . . . . من . . . من وقتی دیدم اونطوري ضجه می زنی و میگی حامله اي گفتم . . . گفتم شاید بچه يمن رو نخواي . . . گفتم شاید . . . شاید . وقتی . . من . . . گفتم شاید اصن دوست نداشتی مادر . . . بچه ي من . . میدونی . . خب . . .هوفی کردم که وقت پیدا کرد مبهوت زمزمه کنه :- چطوري ؟ چطوري با خودت اینطوري فک کردي ؟درمونده سرم رو به شونه اش تکیه زدم :- نمی دونم . . باور کن نمی دونم . . اصن . . اصن حالم دستِ خودم نبود . . از یه طرف اینکه چطوري تو حامله شديوقتی حتی پزشک قانونی حکم عقیم بودنِ من رو داده و از یه طرف اینکه چرا تو اونطوري گریه می کردي ؟ اونطوريو با اون حال خراب آوار شدي جلوي در ؟ به خداوندي خدا حتی یه لحظه هم فکر نکردم تو ممکنِ بهم خیانت کردهباشی . . . مگه میشه به کسی که نفسمِ شک کنم ؟ ولی . . . ولی به اینکه منو نخواي . . چرا . . شک کردم . . شککردم منو و بچه اي که از خونمِ رو نخواي . . . می دونی ؟ شاید حتی دوست داشتم نازم رو بکشی . . . نازم رو بکشی تابفهمم اون اشک ها از غیر منتظره بودنِ بچه بود . . از ناباورانه بودنش . . . نه از روي نخواستنش !مشتش نشست روي سینه ام :- خیلی . . . خیلی . . . خیلی . . . خیلی بیشعوري !و بعد هاي هاي گریه سر داد . . . درمونده دست می کشیدم روي صورتش . . . اگه حامله بود و بچه من داشت تويبطنش پرورش پیدا می کرد ، این حالِ بد به ضرر هردوشون تموم می شد . . .نگاهم به لبِ ورم کرده اش کشیده شد . . پشیمون نالیدم :- چی کار کردم باهات ترانه ؟ من چی کار کردم باهات ؟دست کشیدم روي لبش و لب گزیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٧- لعنت به من و دستم . . .سرش رو روي سینه ام گذاشت و با صداي خسته اي گفت :- ازت دلگیرم که زدي ولی اگه نمی زدي و اون حرف از دهنم خارج می شد دیگه هیچ وقت نمی تونستم تو چشمايداداشت نگاه کنم . . اون وقت هر جا که بود واسه ام عذاب می شد . . .نگاهش رو از پایین به چشم هام دوخت :- بگو واقعا اصن فکر نکردي که من و داداشت . .پلک هام رو محکم فشردم و گفتم :- به خدا قسم ، به جونِ خودت که عزیزمی قسم ، به روحِ بی بیم قسم حتی یه لحظه هم تو فکرم راه پیدا نکرد . . .مزخرف بود ، همینطوري الکی یه چیزي پروندم . . .چشم هاش رو بست و پاهاش رو جمع کرد :- خدا رو شکر . . اگه فکرش رو کرده بودي ، به همون خدا که می رفتم . . می رفتم . . .دوباره هق زدن از سر گرفت :- کیان ، چرا اینطوري می کردي باهام ؟ کیان . . کیان اگه شک داري بریم دکتر خب ؟ میریم دکتر . . راست میگی . .اصن . . اصن چطور من از تو حامله شدم وقتی عقیمی . . . هان ؟ چطوري ؟معلوم بود حال درستی نداره . . پریشونش کرده بودم منِ بی خِرَد !دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشرد . . کاري نمی تونستم بکنم جز اینکه کنارش بشینم و دست بکشمروي موهاش . . . من با یه ترس ساده ، یه فکر احمقانه زنم رو زجر داده بودم . . . ! خنده دار بود ولی یه لحظه ترسیدماز اینکه نکنه ترانه منو نخواد ؟ اگه می خواد چرا با خبر حاملگیش اینطور زار می زنه ؟ یه لحظه هم فکر نکردم که ممکنِترانه هم نگرانی هایی داشته باشه . . .ناباورانه هر لحظه چهره ي ترانه برام منعکس می شد که سر خورد پشتِ در و با هق هق گفت حامله اس . . . دستِخودم نبود این ترس و وحشت که رسوخ کرد به تنم . . . . انقدر خبر سنگین بود که گوش هام کر بشه از حجم شنیدنش. . . که مغزم خفه بشه زیر وزنِ زیادش و منطق از یادش بره . . .صداي خمارش که اومد نگاه بهش دادم . . هنوز هم اشک شره می کشید روي گونه اش :- کیان . . . نکنه اهورا رو ازمون بگیرن چون من حامله ام . . نگیرنش کیان !این هم یکی از ترس هاش بود . . بی شک !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٨دست کشیدم روي جوي اشکی که راه افتاده بود روي صورت رنگ پریده اش :- نه عزیزم . . . نه ! در دو صورت اهورا از پیشمون میره ، اینکه بعد از شیش ماه شرایط خوبی نداشته باشه یا خودمونبخوایم در صورت بچه دار شدن پسش بدیم . . ما هم که نمی خوایم این کارو بکنیم . . می خوایم ؟ پس خیالت راحت .. . . . . . . انقدر گریه نکن بلوطکم !لبخند زد . . . آروم چشم هاش بست ، گونه به سینه ام کشید :- چه قدر خوابم میاد کیان . . . . حالا که هستی آرومم !این همه وابستگی ترانه برام عجیب بود . . . . آروم خم شدم و سرش رو روي بالشت گذاشتم . . پاي تخت زانو زدم و باانگشت هاي سرد دستش بازي کردم . . . این زن همه چیزِ من بی فکر بود . . من بی فکر که چشمه ي اشکِ بی انتهاشرو به راه انداختم . . . . انگشت مزین به حلقه اش رو بوسیدم ، چشم بستم و زمزمه کردم :- شرمنده اتم . . تا ابد . . . !***دکتر نگاهی به آزمایشات و نگاهی به دو صورتِ رنگ پریده ي روبروش که من و ترانه بودیم کرد و با لبخند گفت :- خب الان چی عجیبِ ؟ترانه که از اول صبح اخم به صورت داشت ، آروم گفت :- دکتر ، می دونید که ، همسرِ من عقیمِ !اخم کردم و سر پایین انداختم . . . صداي دکتر رو شنیدم :- خب ؟ترانه پوفی کرد و گفت :- پس چطوري من حامله ام ؟دکتر دست در هم گره زد و نگاهی دقیق به چهره ي پریشونمون کرد و آروم گفت :- جناب مجد ، همونطور که قبلا هم صحبت کردیم و من چند بار بهتون گفتم ، شما شانسِ خیلی کمی براي باروريداشتین . . ولی داشتین ! پس فک نکنم این عجیب باشه علاوه بر این شما درمان کردین . . .دستی به موهام کشیدم و گفتم :- درمان رو چند سال پیش انجام دادم ، یعنی بعد از این همه سال جواب داده . . ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٩لبخند زد و گفت :- حتی بعضی زوج هاي سالم و بدون مشکل هم سالهاي اول زندگی مشترکشون با اینکه با تمام وجود بچه می خوانزوجِ مونث باردار نمیشه . . اینکه عجیب نیست ! و مگه شما قبل از اون رابطه اي داشتین که بدونین درمان الان اثر کردهیا اون موقع ؟ابروهام بالا پرید :- نه خانم دکتر !خندید :- خب پس الان مشکل کجاست ؟زبون روي لب کشیدم :- می دونید که ما سرپرستی بچه اي رو قبول کردیم و براي این کار باید نامه ي پزشکی قانونی رو هم می گرفتیم . .حتی اون ها هم تایید کردن . . .سر تکون داد :- درسته ، شانس باروري شما انقدر پایین بود که تایید کردن ولی جنابِ مجد . . .خیره شد توي چشم هام :- من سالهاست پزشکم . . . مورد از این عجیب تر هم دیدم ! همه ي مواردي رو که بالا گفتم رو داشته باشین و این روهم در نظر بگیرین ، تنها ناممکنِ که ناممکنِ ! جناب مجد شما خواستِ خدا رو هم در نظر بگیرین . . شاید در علمپزشکی چنین چیزي معنا نداشته باشه ، ولی انقدر تو این سالهاي طبابتم دیدم که بگم خواستِ خدا مقدم بر هر چیزيِ !من حتی زنی رو دیدم که با رحمِ بسته هم حامله شده . . . پس لطفا شکی به همسرتون نداشته باشین !انقدر جدي و محکم گفت که زبونم بسته شد . . . ترانه پوزخندي زد و من متعجب بهش نگاه کردم . . این زن ، زنی نبودکه دیشب توي آغوشم هق می زد !کیفش رو به دست گرفت و گفت :- کی بیایم براي سونو ؟زنِ پزشکِ متبحر روبرومون ، نگاهی به ترانه کرد و آروم گفت:- هر وقت آروم شدین . . فقط هر چه قدر میخواین بزنین تو سر و کله ي هم ، بزنین . . ولی یه جوري که اون بچهچیزیش نشه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٠ترانه تشکري کرد و رفت و من موندم و یه چهره ي پربهت . . چش شده بود این دختر ؟دکتر با ابروهاي بالا رفته گفت :- شما نمیرین ؟گیج گفتم :- هان ؟ کجا ؟خندید و مادرانه گفت:- پاشو پسرم . . پاشو برو دنبالِ زنت . . شکرِ خدا هم یادت نره . . فک کنم خیلی از دستت عصبانیِ !بلند شدم و در حالی که اتاق رو ترك می کردم زمزمه کردم :- ولی من که گفتم غلط کردم !***شالش رو با حرص از سر برداشت و پالتوش رو روي زمین انداخت و من همچنان متحیر بودم !پالتوم رو آویزون کردم و گفتم :- ترانه ؟ خانمی ؟ چته ؟!پشت چشمی نازك کرد و تاپ رو با شدت از تنش بیرون کشید . . . پلیور به دست گرفت و سرش رو توي یقه اش فروکرد که دستش رو گرفتم :- چرا اینطوري می کنی ؟ از چی عصبانی هستی ؟هوا رو به شدت از بینی بیرون داد :- یعنی تو نمی دونی ؟گوشه ي لب به دندون گرفتم :- از چی ؟ خب بگو !پلیور رو به تن کرد و در اتاق رو بست تا صدا به گوش سوگل نرسه :- از چی عصبانی ام ؟ رفتی و حرف هاي دکتر رو شنیدي وخیالت راحت شده واسه من یه سره تو ماشین لبخند ژکوندمی زنی ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶١من رو به رگبار بسته بود بی شک !قدمی عقب گذاشتم از خشمِ کلماتش و مهبوت اسمش رو زمزمه کردم :- ترانه ؟انگشت اشاره اش رو جلوي بینی ام گرفت :- هیش ! هیچی نگو کیان !مچ دستش رو گرفتم :- من که . . من که دیشب گفتم غلط کردم . . نگفتم ؟ بعد . . بعد دیشب تو . . . . . توي بغلم . . تران !تمام تلاشش رو کرد که نعره نزنه :- دیشب من حالم خراب بود . . بهم استرس وارد شده بود . . داشتم می مردم از اینکه چی شده که شوهرم ازم دوريمی کنه . . . چی شده که باهام حرف نمی زنه . . اصن خر بودم با اون افکارم . . دیشب اومدم بغلت ؟ غلط کردم . .دیشب حالم بد بود . . می فهمی ؟ بد بود . . . ولی امروز که رفتیم دکتر و شنیدي که بچه از خودته خوشحالی ، نه ؟خوشحالی !دست هام رو روي بازوهاش گذاشتم :- ترانه من از اول هم شک نداشتم که این بچه از خودمِ ، فقط ترسیدم !پوزخند زد و با چشم هایی که آتیش شراره می کشید ازشون غرید :- ترسیدي؟ مگه بچه اي بترسی ؟ اصن از چی ترسیدي ؟ مگه کم گذاشتم تو این مدت ؟ هان ؟ مگه دوستت نداشتم ؟مگه همه ي محبتم رو بهت ندادم ؟ اصن ترسیدي ؟ باشه . . . دِ آخه ترس یه ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت .. این دهساعت ! بعدش که زبونت رو نخورده بودي . . خورده بودي ؟ نمی تونستی بپرسی ترانه ي خاك بر سر ، تو بچه ي منرو می خواي یا نه ؟ بعدش می تونستی بهم تهمت بزنی که این بچه از یکی از اقوامتِ !چشم هام دیگه جایی نداشتن براي گشاد شدن و بیرون زدن . . چش شده بود ؟!دست هام رو پس زد و اتاق رو ترك کرد . . . من موندم و دست هاي خالی و ذهنی خالی تر !***اهورا رو روي پا نشونده بود و قربون صدقه ي صورت تپلش می رفت . . نگاهم پی دست هاش بود که رفت و آمد میکرد روي بازوهاي اهورا . . .لبخند زدم و بی اراده دستش رو گرفتم که دستم رو پس زد ! نگاهم کرد و اخم نشست روي صورتش . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٢بد کرده بودم ، با یه فکر بچه گانه آزارش داده بودم ولی تاوانم سنگین نبود ؟ اینکه حتی دستم رو هم پس بزنه ؟!زمزمه وار صداش زدم :- ترانه ؟هیچی نگفت ، بوسه اي به پیشونی اهورا زد . . . دوباره صداش زدم :- بلوط ؟اهورا به بغل بلند شد و به اتاق بچه رفت . . نگاهم خشک شد به در تا برگرده ! ولی نیومد . . نیومد و منِ پشیمون روپشیمون تر کرد . . .خسته و زار تنم رو روي تخت انداختم که وارد اتاق شد . . نگاهم حرکات دستش رو دنبال می کرد ، می بلعید حضورشرو ، نفس زدن هاش رو . . . شونه به موهاش کشید و دلم براي بوییدن اون تارهاي خوشرنگ تپش هاش رو شدیدترکرد !نزدیک شد و بالش زیر بغل زد ! متحیر بهش خیر شده ، متعجب گفتم :- چی کار داري می کنی ؟با اخم غرید :- نمیخوام تنم به تنت بخوره !نیم خیز شدم :- ترانه چی کار داري می کنی ؟ چته ؟ بابا صد بار بگم غلط کردم می بخشی؟ تو که خوب بودي دیشب !دستی به پیشونی اش کشید و با تظاهر به خونسردي گفت :- اون دیشب بود ، این امشبِ !قبل از اینکه برسه به چهار چوب ، تنِ لرزونم رو جلوش انداختم . . چه می کرد این زن با من و دلم ؟لبخندي زدم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#96
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۸ عصر
، کج و بی رمق . نگاهم رو توي چشم هاش چرخوندم و مو پشتِ گوشش گذاشتم :- عزیز دلم ، بازم بگم ببخشید راضی میشی ؟ آره عزیزم ؟ خب من که بهت گفتم . . . !با دست کوبید به سینه ام . . دوباره شده بود ماده ببر ! البته ماده ببري که جنین ببرِ نرِ ترسو رو تو بطن داشت :- کیان . . حرف نزن ! نمیخوام صدات رو بشنوم !مچ دست هاش رو بین دست هام اسیر کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٣- باید حرف بزنیم . . نمی فهمم چرا اینطوري رفتار می کنی . . . مگه همین دیشب تو نبودي که ازم می خواستی باهاتحرف بزنم ؟ پس حالا چرا اینطور می کنی ؟سعی کرد دستش رو رها کنه ، صورت نازنینش سرخ شده بود :- دیشب یه خري بودم که الان نیستم !دست هام رو دو طرف صورتش گذاشتم . . . دست هاش نشست رويِ سینه ام وفشار آورد :- ولم کن کیان !پیشونی اش رو بوسیدم :- درکم کن ترانه ! همه اش می گفتم اگه من رو دوست داشتی ، وقتی خبر حامله شدنت رو بشنوي از ذوق روي پا بندنیستی ، نه اینکه زار بزنی !صورتش رو دور کرد ، عجیب بد عنق شده بود ! :- آره ، خوشحال می شدم در صورتی که از قبل نمی دونستم شوهرم عقیمِ و شانس بارداري من فقط یه درصدِ !دلخوري تو صدام بیداد می کرد :- متوجهی از صبح تا حالا چند بار بهم گفتی عقیم ؟پوزخند زد و بالاخره رها کرد خودش رو از چنگالم :- دیگه برام مهم نیست ناراحت بشی وقتی من دو روز ضجه می زدم بابتِ ترسِ مسخره ات !دست هام رو مشت کردم کنارِ پهلوهام :- ترسِ من مسخره نبود ترانه ، جاي من نیستی تا درکم کنی . . . تازه . . . چطور انتظار داري شوکه نشم وقتی قرار نبودبچه اي باشه !حرصی گفت :- منِ خر نباید رو این فکر می موندم که تو عقیمی ، باید پیشگیري می کردم تا تهش اینطوري نشه . . . تا تو سرم هزارتا فکر نکنم که چی ؟ چرا شوهرم وقتی شنید پدر شده عقب کشید ؟ چرا باهام حرف نزد ؟ چرا و چرا و هزار تا چرايدیگه . . . می دونی فکرم تا کجا رفت ؟ می دونی فکر کردم دیگه منو نمی خواي ؟ اونوقت . . اونوقت تو . . . تو . .اخم کرد و صورت در هم کشید :- می ترسیدي ؟ خنده دار نیست کیان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶۴دوباره بازوهاش رو لمس کردم که صداش بالا رفت :- به من دست نزن !سعی کردم آرومش کنم این زنِ خشمگین رو :- باشه عزیزم . .باشه ! آروم باش تو . . اهورا خوابه !پوفی کرد و موهاش رو کشید . . . خیره به حرکت موهاي دم اسبیش ، زبونم رو روي لبم کشیدم :- ترانه درکم کن ! من باید چی کار می کردم وقتی اون حالت رو دیدم ؟ وقتی بهم می گفتی حامله اي و زار می زديباید چه فکري می کردم ؟ اصلا خود بارداریت یه شوك بود برام . . چه انتظاري از من داشتی ؟ که بغلت کنم و لاوبترکونم و قربون صدقه ات برم ؟ وقتی حتی یه درصد ، نیم درصد ، اصلا بر فرض محال هم فکر نمی کردم پدر بشم !دست گذاشت روي شکمش و دلم پر از خوشی شد از حس مادریش ! :- شوکه بودي ؟ باشه . . قبول ! ولی تا کِی کیان ؟ وقتی اونطور التماست می کردم باهام حرف بزنی چه مرگت بود ؟ !نفس عمیقی گرفتم . . راست می گفت !قبل از اینکه جوابی بدم با بغض گفت :- چه مرگت بود که شب اومدي خونه و ازم پرسیدي بچه خودته ؟ این به کنار . . . ازم پرسیدي چرا داداشت هوام روداره . . این حس بد رو تو وجودم ریختی که فکر می کنی با دادا . . .لب هاش رو روي هم فشرد . . نمی خواست بلند بگه تا همچین لحظه اي حک بشه بینمون . . تا بعدها بشه باعث شرم، عصبانیت و دلخوري !انگشت هام رو با احیاط روي گونه اش کشیدم که چشم بست و لب گزید . . . نزدیک شدم بهش ، آروم زمزمه کردم :- بگم غلط کردم ؟ خب منم حالم خراب بود . . . ببخش !بغضش شدت گرفت ، عقب رفت :- نمی تونم . . . نمی تونم کیان ! تو فقط به من بد نکردي ، تو به این بچه هم بد کردي . . بهش بی احترامی کردي .. . انگار کفران نعمت کردي . . . بهش برخورده ! به منم برخورده . . .نمی تونم ! . اگه دیشب اومدم تو بغلت ، دست هامرو دورت محکم کردم ، فقط واسه این بود که بچه ي بیچاره ام هوس بوي تنِ باباش رو کرده بود . . واسه اینکه حالمبد بود از نبودنت . . ولی الان . . نمی تونم ! دستِ خودم نیست . . دور باش ازم !خواست بره سمت در که درمونده نالیدم :- باشه . . باشه . . من میرم اصن . . من میرم بیرون . . خب ؟ من میرم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶۵کنار که ایستاد و راه باز کرد براي خروجم ، داشت باورم می شد که ترانه قصد نداره کوتاه بیاد . . . !روي کاناپه که دراز کشیدم و تنم داد می زد براي گرماي تن ترانه ، مثل معتادي که می مرد براي مخدر ، مطمئن شدماین ترانه ، ترانه ي دیروز نیست . . . یه ماده ببر که با هر کسی می جنگه براي بچه هاش ! حتی با پدر بچه هاش !***کت به دست گرفتم و اهورا رو بوسیدم . . خندید ، لثه ي بی دندونش دل و دینم رو برد !دوباره بوسیدم . . قهقهه می زد . . پسركِ خوش خنده ي من خونه رو رويِ سرش گذاشته بود !نیم نگاهی به ترانه کردم که خوابیده بود . . . عمیقِ عمیق !ترانه اي که با یه نق اهورا از خواب می پرید چطور با این همه سر و صدا بیدار نشده بود ؟خم شدم روي صورتش و چشم هام میخ لب هاش شدن . . . با دست و پا حمله کردم به حس بی حیایی که دلش تاپ وتوپ می کوبید براي شبیخون زدن !اهورا هم انگار فهمیده بود باباش بی اجازه قدم گذاشته به حریم مادرش که چشم هاش رو تا آخرین درجه باز کرده بودو سرش توي گردنم فرو رفته ، خیره بود به من و مادرش !آب دهن فرو بردم و لب هاي تشنه ام رو رويِ پیشونی اش نشوندم . . آروم ، خیلی کوتاه !اهورا قان و قونی کرد و مشت روي گردنم کوبید . . . انگار این بچه واقعا دل خوشی نداشت از نزدیکی من به ترانه !آروم دست کشیدم روي گونه اش و زمزمه کردم :- تو دیگه با دلم راه بیا بابایی . . مامانت که اعتصاب کرده . . .آهی کشیدم و آخرین نگاه رو به ترانه دوختم و بعد . . . به شکمش . . . بی خودي لبخند زدم !عقب عقب رفتم و در رو بستم . . . کمی مونده بود تا مامان تهمینه برسه . . . خبر داشت از حاملگی دخترش و چه قدرذوق کرده بود . . از همه چیز خبر داشت حتی از ترس بچه گانه ي من !نیم ساعت بعد اهورا رو به بغل مادربزرگش سپردم و شرمنده سر پایین انداختم :- می دونم از دستم دلخورِ . . . ولی نذارین ناراحتی کنه . . نه واسه خودش خوبه ، نه بچه !دست گذاشت روي بازوم :- خیالت راحت . . . . ! اگر تندي می کنه باهات ، به خاطر شرایطشِ . . . حساسِ ، زودرنج و مثل هواي بهارِ ! تو همباهاش راه بیا . . . خب عصبیش کردي . . . اشتباه کردي . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶۶سري تکون دادم و براي آخرین بار گونه ي اهورا رو بوسیدم . . . سمتِ در رفتم که صداي خواب آلود ترانه پیچید تويسالن :- سلام مامان . . . . . . . . اي جانم . . اهورا ، پسر گلم . . بیا بغلم ببینم !و دست دراز کرد براي گرفتن اهورایی که توي هوا از ذوق لگد می پروند ، ترس از اینکه یکی از لگد هاش بشینه رويشکم ترانه باعث شد صدام رو بالا ببرم :- نکن ! بغلش نکن !متعجب بهم نگاه کرد ، اهورا سربرگردوند سمتم و چونه اش لرزید . . .پشیمون دست کشیدم به موهام :- خب سنگین . . در ضمن ، میبینی که چطور لگد می پرونه !اخم کرد و اهورا رو قاپید و سرش رو توي سینه اش پنهان کرد . . . موهاش رو بوسید و گفت :- باید دید از کی یاد گرفته ! در ضمن ، پسرم بیشتر از بعضیا هواي مادرش رو داره !راه آشپزخونه در پیش گرفت . نرسیده به در ایستاد ، پشت به من به سردي گفت :- باید بریم آزمایش بدیم . . واسه تعیین اینکه باباشی یا نه !چشم هام بیرون پریدن از حدقه ، لب هام از هم فاصله گرفت . . دست گرفتم به دیوار . . . مامان تهیمنه با حیرت صدازد :- ترانه !اما ترانه انگار شمشیر از رو بسته بود !***دستم رو به چهار چوب در زدم :- ترانه جان ، عزیزم . . از خر این شیطون بی صاحاب پیاده شو . . . نکن با من اینطوري !به سمتِ مقابل رفت و سعی کرد از کنارم عبور کنه ، کشیدم جلوش که گفت :- برو کنار کیانمهر . . .سینه جلو دادم و سر پایین بردم ، نگاهم رو دوختم به صورت به زیر انداخته اش و چشم هایی که سعی می کرد نگاه ازمن بدزده :- ترانه ؟ چرا لج می زنی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٧مشت زنانه اش نشست روي سینه ام :- لج نیست . . . میخوام بهت نشون بدم بچه ي کسی دیگه تو شکمم نیست !عصبی بازوهاش رو گرفتم و تکونش دادم :- ترانه ، دیوونه ام نکن . . چرا الکی یه چیزي رو کِشش می دي ؟ میگم به پیر ، به پیغمبر بهت شک نکردم !پوزخند زد ، نفس نفس زنان موهاش رو از روي صورتش کنار زد :- آره ، به بودنم با یه مرد دیگه شک نکردي ، ولی به علاقه ام که شک کردي . . . !خون به مغزم نرسید که دستم بالا رفت ، ولی قلمش کردم توي هوا !پوفی کردم ، قبل از اینکه به خودم بیام از کنارم گذشت . . . مامان تهمینه نگاه نگرانش می چرخید بین دختر و دامادش. . نگران لب باز کرد:- بچه ها تو رو خدا . . اهورا ترسیده . . .نگاهم رو دادم به پسري که جمع کرده بود خودش رو توي آغوش مادربزرگش . . . می فهمید با این سن کم که چی میگذشت دور و برش ؟ترانه نفس عمیقی گرفت و گفت :- مامان میشه بري تو اتاق ؟ اینطوري اهورا هم نمیترسه !انقدر جدي بود که مادر نه روي حرفش نیاره . . در که پشت سر تهمینه خانم بسته شد غرید توي صورتم :- تازگیا یاد گرفتی دست بلند می کنی . . . چشمم روشن ! دیگه چی ؟این همه بحث عجیب بود توي زندگیمون . . نبود ؟ !سعی کردم آروم باشم :- ببینم خانمم . . . کوتاه بیا . . . تو الان حامله اي ، ضرر داره برات این همه لج و لجبازي !دست به سینه شد :- آهان . . الان ضرر داره برام . . بعد اونوقت دو روز زار می زدم یه کلام باهام حرف بزنی ضرر نداشت ؟ !شالش رو مرتب کرد ، قدم برداشت و به در نزدیک شد که آروم گفتم :- جونِ من ترانه . . . جونِ من ! مرگِ من کوتاه بیا . . نرو !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٨ایستاد ، نزدیکش رفتم ، دست هام دورش پیچید :- مرگِ من عزیزم . . کیانمهر بمیره نرو . . خب ؟ بیخیال این آزمایش شو . . .چونه اش لرزید :- لعنت بهت . . لعنت بهت لعنتی !چرخید و صورت به صورتم ایستاد :- چرا جون خودت رو قسم می دي ؟دستش سیلی اي شد آروم روي صورتم ، مثل نوازش :- مگه جونت علف خرسِ ؟لبخند زدم و صورت پیش بردم که هلم داد عقب :- نمیرم آزمایش . . . ولی حق نداري باهام حرف بزنی !لب باز کردم که دوباره قسم بدم ، که پرخاش شد توي صورتم :- یه کلمه دیگه قسم بدي جفت پا میام تو صورتت !نمی دونستم متعجب باشم یا بخندم ! صورت سرخش ، چشم هاي گردش و کلامِ دلنشینش !در اتاق که پشت سرش بسته شد تنها تونستم لبخند بزنم ، چون می دونستم تو اوج عصبانیتش هم جونم براش ارزشداره . . . . !***حسین فنجون به لب نزدیک کرد و چشم و ابرویی براي کیارش اومد . . از چشمم دور نبود تلاششون براي اینکه حرفبکشن از زبونم . . هر چند نقل زندگی من براشون روي دایره بود ! سام هم با عشق برادرانه اش به ترانه ، روابط خوبینداشت با من !نگاهم رو دوختم به میرانی که شده بود پاي ثابت این جمع ، ولی این بار بدجور توي خودش گیر کرده بود . . .آروم گفتم :- میران ؟هنوز نگاهش ثابت بود به گل فرشِ زیر پاش !صدام رو بالاتر بردم :

- میران ؟ داداش ؟نگاهم کرد ، سست لبخند زد :- جونم داداش ؟کمی جا به جا شدم :- تو فکري ؟آهی کشید :- هیچی ! خبرا که پیش توئه . . .لبخند زد ، این بار واقعی :- خوشحالم واسه ات . . . بابا شدي !پوزخند سام و کیارش ، انقدر هماهنگ و بلند بود که سر هر دو بچرخه سمتشون . . . متعجب نگاهم رو بینشون چرخوندم:- مشکلتون چیه دقیقا ؟کیارش پا روي پا انداخت :- والا مشکلی که ندارم . . . فقط تو فکر کنم یه ذره مشکل داشتی . . . !دستی به پیشونی ام کشیدم :- بس کن کیا . . به اندازه ي کافی خودم می کشم !با تمسخر خندید :- اِه ؟ راست میگی ؟ چی میکشی کلک ؟به جلو خم شد ، دست توي هم گره زد ، جدي شد :- چی میکشی که اونطوري زندگی رو به زنت زهرمار کردي ؟ هان ؟گردن کج کردم و با انگشت شست کشیدم روي ابروم :- نمیخوام باهات بحث کنم . . . اعصابش رو ندارم !سام کف دست هاش رو به هم کشید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٠- حیف که مامانم قسم داده تو زندگیتون دخالت نکنم ! خواهر دسته گلم رو سپردم بهت ، بهت اعتماد کردم اونوقت . .اونوقت تو اینطوري . . .پریدم بین حرفش ، صدام اوج گرفت :- واسه خودتون ببرین بدوزین بپوشین ! کدوم یکیتون جايِ من بودین ؟ منِ گردن شکسته از بچگی با این فکر بزرگشدم که هیچ وقت پدر بچه اي نمیشم . . اونوقت . . .دست کشیدم به موهاي پشت گردنم . . بلند شدم و رو به میران گفتم :- می خواي بري دنبال سوگل ؛ کلاس یا نه ؟!بلند شد ، کتش رو به دست گرفت :- آره . . .پالتو به تن کردم و یقه هاش رو بالا کشیدم :- منم میرسونی خونه ؟کیارش بلند شد و نگاه من افتاد به گردنبندي که مادر روش حک شده بود . . . آهسته گفتم :- دکمه هات رو ببند سرما می خوري . .جلوم ایستاد ، چونه ام رو به دست گرفت :- اولا داداش بزرگِ منم ! دوما اصن دوست دارم دکمه هام باز باشه . . سوما در نرو ، داریم حرف می زنیم.سر عقب کشیدم :- حوصله ي حرف زدن ندارم . . . . . . بریم میران ؟سري به تاسف تکون داد و زیر لب گفت :- خودِ کله شقِ علیرضایی !برنده نگاهش کردم ، نیشخندي گوشه ي لب داشت :- هان ؟ بهت برخورد ؟با انگشت اشاره ي دست راست کوبیدم وسط سینه اش از بین دکمه هاي بازش :- من اصلا شبیهش نیستم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧١خندید . . . بلند و پر صدا ، سام با لحنی محتاط گفت :- هی بچه ها ، دعوا نشه خواهشا !کیارش عقب نشست و روي مبل دوباره جاي گرفت :- هستی آقا پسر . . . هستی ! رفتارت دقیقا عین خودشِ . . نمی خواي قبول کنی به ما ربطی نداره . . !لعنت به این بغضی که چسبید بیخِ گلوم ، بی محلی هاي ترانه کم بود ، نیش و کنایه هاي کیارش هم اضافه شده بود .. برادري که هیچ وقت فکر نمی کردم اینطور تو روم بایسته ، صدام لرزید وقتی داد زدم :- من شبیه اون بابات نیستم !وقتی که در محکم پشت سرم بسته شد توجهی نکردم به صداي زدن هاي میران . .من شبیه علیرضا نبودم . . من شبیه اون مرد نبودم !من فقط ترسیده بودم !***دوباره دست کشیدم به پیشونی ام . . . مغز در حالِ انفجارم ، دچار یخ زدگی هم شده بود . . هواي سرد زمستون رحمنکرده بود حتی به سري که دوباره دردمند شده بود . . .کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم . . خسته بودم ، خیلی !فکر نمی کردم پدر شدنم این همه دردسر داشته باشه ! طوري که حتی یادم بره باید خوشحالی می کردم و شکري بهدرگاه خدا !اهورا روي تشک مخصوصش ، خوابیده بود روي زمین ، کنارش زانو زدم ، خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم . . . ولی اینخم شدن مساوي بود با موجی از درد که از مخچه شروع شد و تموم سرم رو در برگرفت . . . آخی کردم . . بی حال رويزمین کنار پسرم دراز کشیدم . . . تازه تونستم ترانه رو ببینم تکیه زده به در آشپزخونه ، نگاهم رو به موهاي فرق شدهاش دادم و لب زدم :- سلام عزیزدلم . . خسته نباشی . . .چیزي نگفت . . . سرم رو کج کردم :- قرار بود من حرف نزنم . . نه تو !تبسمی رو که می رفت روي لبش بشینه ، خفه کرد ! اخم جاخوش کرد بین ابروهاي نازنینش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٢به پهلو چرخیدم و به اهورا نزدیک شدم . . بوي تنش ، بوي بهشتِ بچه گانه اش مستم کرد . . حداقل کمی کم شد ازدردم . . .به نیم رخش زل زدم . . . این پسر چه سرنوشتی داشت ؟ بزرگ که می شد ، وقتی می فهمید فرزندخونده اس ، چهفکري می کرد ؟ چه واکنشی نشون می داد . . بی اختیار گونه اش رو بوسیدم . .نقی زد و سرش رو تکون داد . . . نیرویی تو تنم نمونده بود براي خندیدن یا حتی لبخندي کوچک !صداي سرد ترانه باعث شد نگاهی بهش بندازم ، بالاي سرم ایستاده بود :- نکن ! بد خواب میشه !نیم خیز شدم و مچ دستی رو که ازم دور می شد گرفتم ، بوسه اي نشوندم روي رگش :- هر کاري بگی میکنم . . ولی باهام حرف بزن !دستش رو عصبی پس کشید . به زحمت بلند شدم و دنبالش راه افتادم . . . . نشست پشتِ میز و کارد به دست گرفت . .پیازي بین انگشت هاش نشست و نگاهم رفت پی تکه هایی که روي هم توي ظرف تلمبار می شدن . . .سرم رو رويِ میز گذاشتم :- درد می کنه ترانه . . . سرم درد می کنه !دست کشیدم بین موهام :- ریشه هاي موهام دلشون تنگ شده واسه اینکه لمسشون کنی . . .از پایین به چشم هاي سرخش نگاه کردم :- بگی بمیر ، میمیرم . . ولی اینطوري ازم دوري نکن !سخت و سنگی گفت :- یه مسکن بخوري خوب میشی !بلند شدم ، پشت صندلیش ایستادم و سایه انداختم روي تنش :- مسکن من تویی !صورت جلو بردم که با دسته ي کارد کوبید روي گونه اش ، زیادي خشن شده بود ! :- بهت گفتم بهم نزدیک نشو . . نمی فهمی ؟گوشه هاي چشم هام می سوخت ، از شدت باز شدنشون ! کارد رو روي میز انداخت و داد زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٣- بهت میگم نزدیکم نشو لعنتی . . باهام حرف نزن . . . نمی خوام مسکنت باشم . . نمی خوام اصن صدات رو بشنوم . .. به درك سرت درد می کنه . . به درك حالت خوب نیست ! من چی کار کنم ؟صداي گریه ي اهورا که بلند شد دوید توي سالن . . . مات و متحیر خیره به جاي خالیش . . . چه حالی داشت ترانه ؟مگه چه کرده بودم باهاش که هیچ طوري کوتاه نمی اومد ؟ مگه چه قدر عذابش داده بودم که اینطور تاوان می گرفت؟هق هق هاي ترانه هم که قاطی شد با جیغ هاي اهورا تن خسته ام رو به سالن کشیدم . . پسرکمون رو بغل کرده بود ،سرش رو تو گردن باریکش فرو کرده بود و شونه هاش می لرزید .با زانو زمین خوردم کنارش . . . درد سرم هر لحظه بیشتر می شد ولی درد چه معنی داشت وقتی سه نفر از عزیزترینهاي زندگیم داشتن گریه می کردن ؟ ترانه ، اهورا و بچه ي توي راهم ! بچه اي که اشک هاش بسته بود به اشک هايمادرش همونطوري که تغذیه اش بسته بود به مادرش !دست هام رو دور شونه اش که پیچیدم بدون امتناع خزید توي آغوشم . . . سر گذاشت روي سینه ام ، بوسیدم فرق سرشرو :- جونم عزیزم . . جونم . . . . گریه نکن . . گریه نکن . . بمیرِ کیان که دلیلِ گریه هات . .صداي خفه اش رو از جایی نزدیکِ قلبم شنیدم :- خدا نکنه . . .دست کشیدم روي سر اهورا ، سر خم کردم و زیر گوشش گفتم :- تو چرا گریه می کنی هلوي بابا ؟با چشم هاي پر اشک و سرخ خیره ام شد . . معلوم بود بدجور از خواب پریده . . بوسیدم پلکش رو که گرماي نفس ترانهرو رويِ پیشونی ام حس کردم . . و بعد نرمی اي نشست روي شقیقه ي پر از دردم . . . آروم گفت :- ببخشید !سر پیش بردم که انگشت روي لبم گذاشت :- نه . . . الان نه . . . هنوز دلخورم ازت . . هنوز دوست ندارم بهم نزدیک بشی. . .پیشونی تکیه زدم به پیشونیش:- دِ بی انصاف دارم هلاك می شم !تلخ شد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧۴- همه ي شما مردا فقط به همون فکر می کنین . .بی رمق خندیدم :- به کدوم ؟چشم غره رفت :- همون !ابرو بالا انداختم :- کدوم ؟اهورا پرید بین حرفامون :- بو و و و و و !با چشم اشاره زدم به پسرکم :- بیا . . اینم اعتراض کرد !دوباره چونه اش لرزید :- سرت خیلی درد می کنه . . . نه ؟فقط بهش خیره موندم . . . زن بودن و مادر بودن به معناي تمام برازنده ي چشم هاي خوشرنگش بود . دست کشید بهسرم :- برو بخواب برات یه مسکن بیارم . . .اهورا غرغر کرد ، نگاهش کردم ، خیره شد تو چشم هام و دوباره نامفهوم چیزهایی گفت ، دلم دست وپاش شل می شدوقتی لب و لوچه ي آویزونش رو می دید . . . به آغوش کشیدمش ، ترانه رو رها کردم و گفتم :- همین که کنارم باشی خیلیِ !تن رو تخت که انداختم ، اهورا که روي سینه ام خوابوندم و خیره شدم به چنگ زدنهاش به تنم یه چیزي توي دلم جشنراه انداخته بود ! انگار سلول هاي تنم داشتن می رقصیدن از خوشی . . . ترانه پرچم سفید نشون داده بود . . . . صلح کردهبود !چند لحظه بعد زانو زد کنار تخت و قرصی کف دستم گذاشت . . . چشم هام میخ شده روي صورتش ، بلعیدم و آبی همروش !
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#97
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۱ عصر
لیوان رو که به دست گرفت ، نگاهی به اهورا کرد و گفت :- می خواي بخوابی بذارش کنارت . . اینطوري می افته . .خواستم حرفی بزنم که دوباره اخم کرد ! ! :- در ضمن ، هنوز نمیخوام صدات رو بشنوم !سلول هاي تنم رو منهدم کرد ! همگی سرجاشون نشستن و پرچم سیاه رو بالا آوردن . . . تو دلم ، بدون مهربونی ترانهعزا بود !***خمیازه اي کشیدم و در رو به عقب هل دادم . . . خسته از یک روز پر کار نگاهم رو توي خونه چرخوندم . . ترمه رويمبل اهورا به بغل به خواب رفته بود . . کنارشون زانو زدم . . بوسه اي روي موهاي گیس شده اش و بعد روي ابریشمهاي پسرکم زدم . . . قامت راست کردم و دنبال ترانه گشتم . . توي آشپزخونه اثراتش بود ، غذاي پخته شده ولی خودشنبود !دکمه هاي پیراهن باز کردم و به سمت اتاق رفتم . . در رو که باز کردم با دیدنش که خم شده بود و دست روي شکمداشت هل شده قدم هام رو بلند کردم و روبروش زانو زدم :- ترانه ؟ خانمی ؟ چی شدي ؟نفسش رو به سختی بیرون داد و دستم رو پس زد :- خوبم . . !بلند شد و من مثلِ جوجه اردك به دنبالش راه افتادم :- مطمئنی خوبی ؟ چرا دلت رو گرفته بودي ؟ درد می کنه ؟ خوبی ؟ بچه خوبه ؟ مشکلی نداري ؟ناگهان ایستاد و دست هاش رو رويِ سینه ام گذاشت :- خوبم ! خواهشا سوهان مخم نشو !با لب هاي آویزون نگاهش کردم که راه آشپزخونه رو در پیش گرفت . . . . برگشتم توي اتاق و پیراهن از تن بیرونکشیدم ولی دلم آروم و قرار نداشت !کلافه موهام رو به چنگ کشیدم و دلم پام رو به حرکت وا داشت سمتِ آشپزخونه !حق داشت ! ترانه باز دست به شکم گرفته ، دستِ دیگه تکیه به میز ، خم شده بود . .نگران نزدیکش شدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧۶- چرا لج می کنی ؟سر بلند کرد ، صورتش در هم بود :- میگم خوبم !پرخاش کردم ، دستِ خودم که نبود ! :- از من متنفري ، با بچه ي خودت هم مشکل داري ؟ !بغض کرد . . . چونه اش لرزید ، کنارش ایستادم و دست هام رو دورش پیچیدم :- از کِی اینطوري شدي ؟جمع شد بین بازوهام :- از سر ظهر . . . کیان ؟ بچه ام طوریش نشه . .نگران هدایتش کردم سمتِ سالن :- مشکلت چیه ؟ لک دیدي ؟ هان ؟ چی شده قربونت برم ؟ترمه پریده از خواب با ترس گفت :- چی شده آبجی ؟انقدر بزرگ شده بود که بفهمه یه چیزي درست نیست !سر تکون دادم :- هیچی نیست عزیزم . . می تونی مراقب اهورا باشی تا ما بریم و بیایم ؟چشم هاش دو دو میزد ، ترانه چنگ زد به ساعدم :- نمی خواد کیان . . ترمه نمی تونه !رنگش پریده بود . . . مُهر محبت نشوندم روي شقیقه اش :- یعنی چی نمی خواد ؟ خداي نکرده تو یه چیزیت بشه چی کار کنم ؟ترمه ، دست کشید به سر اهورا :- می تونم کیان جون . . می خواي آبجی رو ببري دکتر ؟ من می تونم مواظب اهورا باشم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٧ترانه مظلوم جمع شده بود توي آغوشم . . رمق نمونده بود به تنش . . از کِی درد داشت و منِ پر مدعا بی خبر بودم ازش! ؟به زحمت لباس به تنش کردم . . با لب هایی لرزون گفت :- کیان ؟ جوجه چیزیش نشه . . . هان ؟ خوبه دیگه ؟لبخند زدم بهش . . . با کلی شک و تردید :- چیزي نیست قربونت برم . . . یه دردِ طبیعیِ !و توي دلم فریاد کشیدم که تو چه می دونی از زنِ باردار ؟مدام لب می گزید و دستم رو می فشرد و من به سختی لباس به تنش می کردم . . . داشت با تمام قوا تلاش می کردکه فریاد نزنه . . . و هر لحظه دلم خالی تر می شد با دیدن پلک هایی که روي هم می فشرد . . .توي ماشین که نشست صداش رو رها کرد . . . دست می کشید روي شکمش و اسمم رو فریاد می زد . . . دوست نداشتاهورا و ترمه بترسن . . . این دختر کِی انقدر بزرگ شده بود توي زندگی ؟به سرعت می روندم . . دست گذاشت روي دستی که دنده رو مشت کرده بود . . . نفس نفس زنان گفت :- نترسیا . . هیچی نیست . . خب ؟ نترس !دلم می خواست بلند و تلخ بخندم . . . چی تو سر کوچیکش می گذشت ؟ چی ؟ !نگاه به جلو خیره ، سر کج کردم ، دستش رو بالا آوردم و بوسه نشوندم روي پوستِ سردش :- تو خوب باش . . من از هیچی نمیترسم . . از هیچی !حیاط بیمارستان که شد محل توقف ماشین ، در رو که باز کردم و روي دست هام گرفتمش . . نگاهش رو دیدم خیره بهصورتم . . . آروم گفت :- نترس . . خب ؟ !بغض به گلوم چنگ زد . . . . نالیدم :- چرا اینطوري می کنی آخه ؟لب پایین رو به دندون گرفت . . . سرش رو به سینه ام چسبوندم . . . خدایا ، قرار نیست که ازم بگیریشون . . قرارِ ؟!***دست کشیدم به موهاش و خسته رو به سامیار نگرانِ پشتِ خط گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٨- خوبه . . فعلا خوبه . . کی به تو خبر داد ؟صداش می لرزید :- ترمه وقتی دیر کردین ترسید . . .پلک ترانه لرزید . . خم شدم و دستی رو که آنژیوکت بهش وصل بود ، بوسه زدم . . . . :- اهورا و ترمه خوبن ؟پوفی کرد :- خوبن . . . بیدار شد بهم اس بده . . خب ؟ !آهی کشیدم و دست کشیدم روي ابروهاش :- باشه . . . شیر خشکِ اهورا تو کابینتِ بالايِ یخچالِ ها ، اگه دیر وقت بیدار شد ، شیر درست کنین بهش بدین بخوره. . اگه بد خواب شد ، شکمش رو بمالی راحت می خوابه . .باشه اي گفت و بعد از خداحافظی اي کوتاه ، تماس قطع شد . . خیره ي صورت رنگ پریده اش موندم . . . اگه چیزیشمی شد چه به روزم می اومد ؟اگه بچه ي از راه نرسیدمون از بین می رفت ، چطور می تونستم با خودم کنار بیام ؟چه می کردم با دلی که لرزید تا پزشک از اتاق بیرون بیاد و با اخم بگه فشار عصبی باعث دردهاي ترانه اس ؟چشم هاي خسته ام رو بستم . . . . . شانسِ من بود که بخشِ زنان پر بود و تختی نبود براي بستري شدنِ ترانه و همینباعثِ موندنِ من شده بود کنارِ همه ي زندگیم !انگشت هاش رو به بازي گرفتم که صداي گرفته اش باعث شد پلک هام از هم فاصله بگیره :- کیانم ؟دلم پر پر زد با میمی که چسبوند ته اسمم ! از جا پریدم و خیمه زدم روي تخت :- جونِ دلم عزیزم ؟ خوبی ؟هق زد و قطره اي اشک راه گرفت روي گونه اش :- جوجه ام !تلخ خندیدم :- مگه مرغی شما ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٩نفس هاش منقطع بیرون می اومدن :- شرمنده ات شدم آخر ؟ لجبازیم بیچاره ام کرد ؟انگشت هام نشست روي لبش :- نه عزیزم . . نه خانمم . . نه . . بچه ات هم خوبه . . . خوبِ خوب !می تونستم حرکت لب هاش رو زیر دستم حس کنم :-خدا رو شکر . . .نوازش کردم موهاش رو تا آروم بگیره . . بد جور ترسیده بود !آروم که گرفت ، گونه اش که کمی رنگ گرفت ، آهسته گفت :- کیان ؟خیره ي تارهاي بیرون زده از کلاه بیمارستانش گفتم :- هوم ؟صداش لرزید :- ازت متنفر نیستم ها . . .اخم کرده نگاهش کردم :- هوم ؟ !سر کج کرد :- گفتی ازت متنفرم . . نیستم . . . فقط لج کردم باهات . . .زمزمه وار پرسیدم :- چرا خانمم . . . واسه چی ؟کمی اخم کرد و دستش رو آروم کشید روي شکمش :- مطمئنی حالش خوبه ؟ !دستم نشست روي دستش :- آره . . خوبِ خوب . . . فقط یه کم عصبی شدي لج کرده باهات !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٠ابروهاش بالا رفت ، خندیدم :- چیه ؟ فک کردي فقط خودت بلدي لج کنی ؟ملحفه رو بیشتر روي تنش کشیدم :- من که خونه نبودم ، واسه چی عصبی شدي ؟زبون روي لب کشید :- وقتی یادم اومد بدونِ صبحونه رفتی . . از دست خودم عصبانی شدم . بعد هی خودخوري کردم . هی . . . خب مرورکردم روزاي گذشته رو . . . تا به خودم بیام ، دیدم . . . دل درد داشت می کشت منو ! همه اش می ترسیدم بچه . . . بچه. . سقط شده باشه !و گریه اش شدت گرفت . . . !لبه ي تخت نشستم و آروم صداش زدم . . اما دست هاش شدن پوشش براي صورتش . مچ دستش رو گرفتم :- هی . . . دختره ! . . . هی !با لب هاي جلو داده نگاهم کرد :- تموم شد . . خب ؟ تموم شد . . . این یه نشونه بود برامون که انقدر همه چیز رو کِش ندیم . . هم من اشتباه کردم . .هم تو . . بیا دیگه بهش فکر نکنیم . . ما دوتا بچه داریم . . یکی هنوز تو راهِ و اون یکی یه عالمه سال جلوش داره کهباید مراقبش باشیم . . بیا فراموش کنیم این چند روز رو . . . . .بعد از کمی مکث ، خیره به مردمک هاي دوست داشتنیش لب زدم :- می بخشی من رو ؟آهسته و عمیق نفس گرفت و گفت :- ازم دلخور شدي چون گریه می کردم و می گفتم مادر بچه ات شدم . . می دونی چرا گریه می کردم ؟کمی خودش رو بالا کشید و باز چهره در هم کشید :- من فقط ترسیدم کیان . . از حرف مردم ، از شکِ تو . . نمی دونم چرا . . انگار همه ي چیزهایی که شنیده بودم یهوهوار شد سرم . . بی دلیل . . . به خدا بی دلیل . . ترسیدم از اینکه اهورا رو ازم بگیرن . . همین . . به خدا همین . .لبخند نشست روي لبم ، فاصله ها رو که برداشتم برام دیگه هیچی مهم نبود . . ازش دور شدم و آروم گفتم :- مهم نیست . . دیگه مهم نیست . .یه چیزایی یادمون رفته بود . . . اینکه این بچه اي که تو شکمِ توئه ، هدیه اس . .داشتیم دستی دستی هدیه مون رو از بین می بردیم . . . حالا که هست ، سالمِ بی خیال لج و لجبازي شیم . . قبولِ ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨١انگشتِ کوچیکِ دستِ راستم رو جلوش گرفتم . . . با چشم هاي اشکی ، صورت گُر گرفته و لبی باز شده به لبخنديضعیف خیره شد به انگشتم . . . کمی بعد که کوچیک ترین عضوِ خانواده ي دست هامون با هم گره خوردن ، صدايخنده هامون پیچید توي اتاق . . همین بود ، من همین رو می خواستم . . این خنده هاي دوست داشتنی رو !***آب دهن اهورا که روي دستم ریخت چشم هام رو باز کردم . . . سرش کج بود و گونه اش کشیده شده بود روي بازوم .. جاي ترانه خالی بود و اخم هام با دیدن پتوي کنار زده شده توي هم رفت . . سر کوچیک اهورا رو روي بالش گذاشته ،خم شدم و تی شرت رو از پاي تخت برداشته و راهی سالن شدم . . نوري که از آشپزخونه بیرون می زد ، مثه شیرینیهاي هانسل و گرتل من رو به سمت ترانه هدایت می کرد . . پشت به من بود ، صداش زدم ، برگشت ، با دیدنش ابروهامبالا پرید !چشم هاي گرد ، انگشت اشاره توي دهان و شیشه ي مرباي آلبالو توي دست !با بهت گفتم :- چی کار داري می کنی ؟انگشتش رو بیرون کشید و آب دهن فرو داد :- هوم ؟ هیچی !نزدیکش شدم ، سر پایین انداخت . شیشه از دستش کشیده و دست زیر چونه اش گذاشتم :- خانمی ، ویارت گرفته بود ؟ !دوباره صورت از دستم کشید :- اوهوم . . .سرم رو خم کردم . . صورتش گلگون بود . . خندیدم و پیشونیش رو به سینه ام چسبوندم :- اي جانم . . . بمیرم واسه تو و جوجه ات و ویارت !با انگشت روي بازوم خط انداخت :- خدا نکنه . . . کیان ؟چونه روي سرش گذاشتم :- هوم ؟بعد از کمی مکث گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٢- مربام رو بده بخورم !خنده ام رو قورت دادم :- نمیدم !مظلوم نگاهم کرد :- بده دیگه . . بچه امون مثه تو میشه ها !ابروي راستم رو بالا فرستادم :- مگه من چمه ؟ !شیشه رو از دستم قاپید و ریز ریز خندید :- هیچی . . . ! شیشه ام رو میخواستم !و بعد دوباره انگشت توي شیشه فرو برد وبا لذت توي دهن کشید . . . چشم هاش رو بست و من با نهایت محبتی کهمی تونستم به اون و بچه ي تو راهمون داشته باشم خیره اش شدم . . با لبخند . . تا اینکه اهورا باز آژیر کشیدن رو ازسر گرفت . . !پسرك چشم نداشت لحظه اي با مادرش تنها باشم . . . از هفته ي پیش که ترانه از بیمارستان مرخص شد ، هر لحظهاي که ممکن بود عاشقانه اي بینمون رخ بده با هوشیاري اهورا ، این فرصت از منِ بینوا گرفته شد !سري به اتاق زده و با دیدن صورت سرخ از گریه اش محکم توي آغوشم جاش دادم . . . همین که گرماي تنم رو حسکرد دست از گریه برداشت ، دست کوچیکش تی شرتم رو به چنگ کشید . . . دوباره به آشپزخونه برگشتم . . . ترانهشیشه شیر رو به دستم داد و دوباره به شبیخون زدن به شیشه ي مربا ادامه داد . . .اهورا روي پام نشسته بود و هر چند لحظه بین خواب و بیداري مکی به شیرش میزد !ترانه فارغ از خوردنِ مربا ، زبون روي لب کشید :- چه قدر مزه داد کیان !اهورا توي خواب آهسته گفت :- بو و و و و !سرش رو بوسیدم :- تو هم که کلا همه چی رو بو می بینی !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٣چشم باز کرد و بلند تر و با لحنی عصبی گفت :- بو و و و و !دست کشیدم روي شکمش که بخوابه و دست از سرِ این بويِ ناشناس برداره !نیم ساعت بعد تو تاریک و روشن اتاق نشسته بودم و به خونواده ي کوچیکم نگاه می کردم . به ترانه اي که صورتشکنارِ صورتِ اهورا بود و انگشتِ شستش توي دستِ تپلِ پسرکمون . . .پتو رو تا شکم ترانه بالا کشیدم که تا روي پاي اهورا رسید . . . ریه هام عمیق پر و خالی شدن . . . این زندگی من بود .. همین هایی که توي تخت بودن . . !***یک ماه بعد . . .- خُب ! اینم شازده پسرتون . . . سالمِ سالمِ !چشم هاي گرد شده ي من و ترانه خیره بود به مانیتور . .با تعجب گفتم :- پسرِ ؟دکتر خندید :- بله . . . چهار ماهش هم هست !رو به ترانه گفتم :- من کِی چهار ماه پیش . .که دست هاش نشست روي لبم :- کیان !قهقهه ي دکتر اتاق رو پر کرد . ترانه سرخ شد و لباسش رو مرتب کرد . . . کاش دکتر نبود و من می تونستم به خوبیشادیم رو با ترانه شریک بشم ! ولی فعلا باید کمی ، تنها کمی خودم رو نگه می داشتم !دست پشتِ کمرش گذاشته و کمک کردم توي تخت بشینه ، دکتر عینک به بینی زد :- اوضاع خوبه . . . فقط ترانه جون باید بیشتر مراقب خودش باشه . . . هنوز مثه اینکه کمی عصبیِ . . .نگاهی به ترانه کردم که لب گزید و چشم هاش پر شد . . پوفی کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨۴- بله خانم دکتر . . شما که از قضیه ي اهورا خبر دارین ؟ کم کم اون موعدِ شش ماهه داره نزدیک میشه و ترانه مرتباسترس داره که نکنه بچه رو ازمون بگیرن !دکتر با مهربانی خیره ي ترانه شد :- عزیز دلم . . دختر خوبم . . شما انقدر به اون کوچولوي دوست داشتنی محبت کردین که هر کسی که نگاهش بهشبیفته متوجه این موضوع میشه . . تو علاوه بر اهورا یه بچه ي دیگه هم داري که خیلی خیلی خیلی بهت وابسته اس . .کوچکترین تنشی که تو حس می کنی تو روح و روان اون بچه تاثیر میذاره . . . آروم باش . .. به خدا توکل کن و مطمئنباش اهورا پیشتون میمونه . . .ترانه دست کشید زیر چشمش :- می ترسم ! می ترسم . . . یه ترسی افتاده به دلم که . . .لب هاش رو به هم فشرد . . . بی توجه به حضور دکتر ، دست هام رو دورِ شونه اش حلقه کردم و سرم رو به گوششنزدیک :- خانمی ؟ باز شروع کردي ؟ من که بهت گفتم هر کاري بتونم انجام میدم که اهورا پیشمون بمونه . . از چی میترسیآخه ؟پچ پچ کرد :- دکتر اینجاست ! کله رو ببر اونور !خنده ام گرفت و سر پایین انداختم تا چشمم نخوره به زنی این روزها بیشتر از حتی خودِ ما از وضعیتِ بچه هامون خبرداشت !نیم ساعت بعد دوش به دوش هم از مطب خارج شدیم . . . پیامکی براي کیارش فرستادم . . . به دقیقه نکشید زنگ زد:- هان ؟ چیه ؟ تحفه ي عمو چیه ؟خندیدم :- پسرِ !فریادِ خوشحالیش رو حتی ترانه هم می شنید و لبخند می زد . . شیرین !ترانه با ابرو اشاره زد ، گوشی رو فاصله دادم :- هوم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨۵با گونه هایی سرخ شده گفت :- بهش بگو توت فرنگی یادش نره . . . !با لبخند و چشم هایی که خیره ي صورتش بود ، پیام رو به کیارش رسوندم . . چشمِ کشداري نثارم کرد ، برادر گلخونهدار به درد همین روزها می خورد !تماس رو قطع کردم و در ماشین رو براي ترانه باز کردم :- دوست دارم هر چه زودتر بریم خونه !خندید :- چرا ؟شیطنت موج می زد توي وجودم :- خب یه کم خوشحالی باید بکنیم که . . . نه ؟پررویی حواله ام کرد و بلافاصله مشتی به بازوم . . . خندیدم . . . انقدر خندیدن توي زندگیم راحت شده بود که انگارنه انگار من مردي بودم که زندگیم توي سیاهی غرق بود . . .اما کمی بعد ترانه خیره به روبرو و غرق در فکر شد . . . دستم رو روي دستش نشوندم :- بلوط ؟پلک زد ولی نگاه از نقطه اي که مردمک هاش ثابت بودن برنداشت :- اهورا میمونه دیگه . . . نه؟چطور می تونستم بهش ثابت کنم که دلیلی نیست که اهورا بره ؟ :- آره عزیزم . . . میمونه . . . این چه حسیِ که تو داري ؟ ما هیچی براش کم نذاشتیم . . نه عاطفی ، نه جسمی نه مالی. . . پس چرا انقدر می ترسی ؟دستش لرزید ، بیشتر فشردمش ، صداش هم از دستش پیروي کرد :- نمیدونم . . . نمیدونم کیان !ساکت موندم . . . چیزي نداشتم بهش بگم . . این روزها تمام سعیِ منِ بی عرضه براي آروم کردنش نتیجه اي نداشت .. . کافی بود لحظه اي تنهاش می ذاشتم که رنگ از رخش بپره و خیره به اهورا اشک بریزه !تلفن که زنگ خورد دوباره نگاه بهش دادم . . . سام بود . . با لبخند گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨۶-بیا . . فک کنم اهورا مخشون رو خورده !گوشی رو از دستم قاپید و روي آیفون گذاشت . . سر و صداي بچه ها فضاي کوچیک اتاقک ماشین رو پر کرد ، سامیاربا خوشی گفت :- به مهدکودك ما خوش آمدید ! چی شد ؟ جوجه چیه ؟ترانه با بغض خندید :- پسرِ . . . فک کنم مثه داداشش شیطون باشه . . .صداي جیغ و سوت نشون از این داشت که جمعشون جمع بود . . جیغ هاي گلاویژ و خنده هاي هیوا رو می شد از بیناون همه سر و صدا تشخیص داد . . تکیه زدم به صندلی و نگاهم رو دوختم به همسرم . . به کسی که این روزها بچههاش نقشی پررنگ توي زندگیش داشتن . . . حتی پررنگ تر از من !پلک هام رو لحظه اي بستم و از ته دل از خدا خواستم حتی درصدي شانس براي تحقق ترس ترانه وجود نداشته باشه ،چون حتی من هم لحظه اي زندگی رو بدون حضور پسرکی که این روزها لثه هاش می خارید براي جوونه زدن دندون ،نمی تونستم تصور کنم !***ترانه :دستی به صورت عرق کرده ي اهورا کشیدم و شیشه رو از لب هاش فاصله دادم .. هنوز مک می زد !آروم پیشونی اش رو بوسیدم . . .با صداي سام سرم رو بلند کردم :- اي جان . . چه مظلوم خوابیده . . ولی حیف که ایستگاه آخر !انقدر غرق صورت پسرکم بودم که متوجه گذشت زمان نشدم ، تشکري کردم رو به سام گفتم :- امیدوارم کیان موافقت کنه !ابروهاش بالا پرید :- مگه قرارِ کیان بگیردش ؟اخم کردم که خندید ، پیاده شد و در رو برام باز کرد . . . آروم اهورا رو به دستش دادم ، رو به فرشته گفتم :- ببخشید مزاحم شدم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#98
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۱ عصر
نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٧لبخند زد :- این حرفا چیه ؟ اتفاقا خوشحال شدم . . دوست داشتم منم یه کمکی بهت کرده باشم . . .سام همونطور که به سمتِ در می رفت گفت :- کیسه ي داروهاش رو برداشتی ؟نگاهی به کیفم کردم ، کلید رو برداشتم و در رو باز کردم :- آره داداش . . بدش من حالا . . .آروم سر اهورا نشست روي شونه ام . . غري زد ، زیر لب گفتم :- جونم عزیزم . .سام با لذت خیره ام بود ، با حرکت سر ازش پرسیدم " چیه ؟ "آهسته گفت :- خواهر کوچولوي من رو ببین . . چه قدر بزرگ شده . . حالا دو تا بچه داره !خم شدم و پیشونیم رو بوسید وزمزمه کرد :- خانم شده ! بزرگ شده . . . اي جانم . . .صداي نق نق اهورا بلند شد . . سام زیر گوشش گفت :- داییتم خُلِ ! نذار بابات بیاد طرفش ، نه من !خندیدم . . . مشتِ کوچیک اهورا رو بوسید و رفت . . رفتنشون رو به تماشا نشستم انقدر که محو شدن توي خیابون اصلی. .پسرکم داشت دندون درمیاورد وکمی بد خلق بود . . شبا مدام گریه می کرد و هر چیزي به دستش می رسید توي دهنفرو می کرد ، هر چیزي حتی گوشِ کیانمهر رو وقتی تو آغوشش بود و سرش کنار صورتِ پدر !امروز که بیقراري کرد تصمیم گرفتم سري به پزشک کودکان بزنم ولی به جاي کیانمهري که سرش شلوغ بود از کارهايشرکت ؛ با برادرم تماس گرفتم . .با دیدن ماشین پارك شده ي کیان لبخندي زدم . . . برگشته بود . . .کیفم رو روي مبل پرت کرده و اهورا رو به اتاقش بردم و قبل از رسیدن به اتاق بچه نیم نگاهی به اتاق مشترکمون کردم. . خوابیده بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٨اهورا رو که توي تختش گذاشتم و بوسه اي روي سرش نشوندم ، دلم راه کج کرد سمتِ اتاقی که شاهد شیطنت هايعاشقونه مون بود . . .کتش پاي تخت افتاده ، پاي راست آویزون از تخت و دکمه هاي پیراهن باز ، با لب هایی که از هم فاصله داشتن خوابیدهبود . .خیره شدم به صورتش . . . دو ماهِ سخت رو پشت سر گذاشته بودیم . . . از خبرناگهانی بارداريِ من تا بدخلقی هاي کیانو لجبازي هاي من . . ولی همه چی گذشته بود جز یک چیز . . . . !ابروهايِ مشکیش توهم گره خورده بود ، دستم رو از لايِ دکمه هاي باز پیراهنش فرو بردم و گذاشتم رو قلبش . . . . . .دستم سرد بود و من چه ساده فکر میکردم خوابش انقدر عمیقِ که متوجه نمیشه !کیان کی سنگین خواب بود که این دوم بارش باشه ؟ !چشمهاي نقره فامش که تو نگاهم گره خورد ، آروم سر لغزوندم بین بازو و بدنش . . . . نمیدونم چرا تاب و توان خیرهشدن تو چشمهايِ پر محبتش رو نداشتم . . .دست گرمش روي دستم ، روي قلبش جا گرفت ، صداي گرفته اش رو شنیدم :- کجا رفته بودي بلوط کوچولو ؟ !نیم خیز شد وکمی عقب کشید ، به تخت تکیه زد و من رو هم همراه خودش بالا برد . . . دست می کشید روي موهام .. دست کشیدم روي قلبش ، نوازشِ قلبِ این مرد فقط و فقط حق مسلمِ من بود . . . هیچ احدي هم ، حق نداشت دستبکشه بهش !زمزمه کردم :- اهورا واسه خاطر دندوناش بی قراري می کرد . . بردمش دکتر !لبهاش نشست روي دستم :- خسته نباشی خاتونم . . ببخشید . . . هیچ وقت کمک دستت نیستم . .خندیدم . . . بهترین موقعیت بود براي جلب رضایتش :- کیان ؟خندید :- جون کیان ؟ هواییم نکن دختر ، جوجه ات دست و پام رو بسته . .کمی لبم رو کش دادم ، دستم رو بیرون کشیدم و نشستم ، زبون روي لب سابیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٩- میگم تو . . . تو براي کیارش . . . خب . . کسی رو در نظر گرفتی ؟ابروهاش رو کمی بالا داد :- نه . . . چطور ؟!دستم دکمه هاي پیراهنش رو به بازي گرفت :- خب . . . ببین . . پیمان رو که میشناسی ؟و دلم قهقهه می خواست ! مگه می شد کیانمهر مردي رو نشناسه که هنوز هم که هنوز بود حساسیت داشت نسبت بهش؟همچنان ساکت موند ، پوفی کردم و گفتم :- پروانه !متعجب گفت :- هان ؟ !از دیدن چشم هاي درشت تر شده اش دلم قنج رفت ، دست کشیدم روي پلکش :- میگم پروانه ! خواهر پیمان . . دختر خوبیِ !داشت توي ذهنش می گشت . . مگه کیان چند بار روي پروانه دقت کرده بود که خصوصیاتش رو به یاد داشته باشه اما. . .- همون که پاي راستش یه کم محدودیت حرکت داره ؟اخم کردم :- مگه چیه ؟ دختر به اون خوبی ، به اون خانمی ؟اخم کرد :- چیه ؟ چون داداشم ، مامان باباش بالا سرش نیستن باید بره با یکی مثه پروانه ازدواج کنه ؟مات و مبهوت خیره اش موندم . . انگار فهمید حرفش به مذاقم خوش نیومده که پوفی کشید :- اي خدا بگم چیکارت نکنه کیارش . .دستم رو گرفت و خیره شد توي چشم هام :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٠- آخه چرا فک کردي پروانه به دردِ کیارش می خوره ؟دلخور از حرفی که زده بود دست پس کشیدم :- مگه چشه ؟ دختر به این خوبی ، به این خانمی . . . حالا چون یه کم پاش سخت خم و راست میشه نباید ازدواج کنه؟ مگه داداش تو چی داره ؟خندید . . انگشت اشاره اش رو روي گونه ام کشید :- اي جان . . چه حرصی هم میخوره . . . من شرمنده . . بد حرف زدم . . . . ولی خب . . اون پیمان . . .دردش رو فهمیدم :- آهان ! تو با پروانه مشکل نداري ، با داداشش مشکل داري . . .لب هاش رو روي هم فشرد ، موهاي پشت دستش رو نوازش کردم :- تو هنوزم گیري سر پیمان ؟ با اینکه می دونی مثه سام دوستم داره ؟لب جلو داد :- مثه سام نه . . دِ لامصب فک می کنه تو واقعا خواهرشی ! آنچنان روت غیرت داره دوست دارم گردنش رو بشکنم ! ازسام سخت تر می گیره . . . ! همه اش هم می خواد تو رو از من دور کنه !به مردِ بهونه گیرِ کوچیکم خیره شدم . . ! هیکلش درشت بود ولی به موقع از یه بچه ي دو ساله هم کم سن تر می شد!خندیدم :- خب من کنارش بزرگ شدم . . همیشه همینطوري بوده !نگاه بدي کرد به من و گفت :- الان که دیگه بچه ي من توي شکمتِ که نباید انقدر غیرت داشته باشه . . ولش کنی شبا میاد پشتِ در اتاق خوابمونمیشینه !دستم روي دهنم نشست از تخس بازي هاش ! که صداي خنده ام اهورا رو بیدار نکنه . . . محو صورتم زمزمه کرد :- چه قشنگ می خنده . .هنوز که هنوز بود ، صورتم سرخ می شد از عشقی که موج می زد توي نگاهش . . .نفس عمیقی گرفت ، دستی به موهاش کشید و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩١- با کیارش حرف می زنم . . اونه که باید رضایت بده . . پیمان راضیِ ؟ اعصاب ندارم واسه داداشمم بامبول در بیاره ها!راضی بود . . مزه ي دهنش رو گرفته بودم . . کیارش رو دیده بود ، راضی بود . . ولی مساله ي اصلی عروس و دامادبودن . . .بلند شد و دکمه هاي پیراهنش رو کاملا باز کرد :- خب حالا دکتر چی گفت ؟دکمه هاي مانتوم رو باز کردم :- هیچی . . یه سري دارو نوشت . . گفت طبیعیه !شلوار راحتی به تن کرد و گفت :- خسته نباشه ! زحمت کشید . . اینو که منم می دونستم . . . راستی . . . !با ذوق و شوق جلوم نشست ، چشم هام گرد شد از حرکاتش ! دست گذاشت روي شکمی که کمی خودنمایی می کرد :- اي جونم . . گنده شده !دست کشیدم به موهاش ، با چشم هایی که موجِ خوشحالی نشسته بود توش گفت :- من چطوري صبر کنم تا به دنیا بیاد . .بعد انگار چیزي یادش اومد :- واسه اهورا دندون گیر خریدي ؟سر تکون دادم با لبخند ! لبخندي که دنیایی لذت نشسته بود پشتش به نظاره ي ساعات شاد زندگیمون . . .سر گذاشت روي زانوم :- خوردنی میشه وقتی داره گاز می زنه بهش !آروم پوست سرش رو لمس کردم ، باز داشت فکرِ لعنتی مثل خوره می افتاد به تنم . . . فکري که هر چه قدر سعی میکردم فرار کنم از دستش ، باز دنبالم می کرد . . .لب هام رو فشردم :- کیان ؟خمیازه اي کشید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٢- هوم ؟چونه ام لرزید :- چیزي نمونده ها . . .سر بلند کرد ، نگاه توي صورتم چرخوند :- عزیزم . .دست هام رو گرفت ، بوسه اي نشوند روشون :- باز شروع کردي ؟ خوب بودي که الان !سري تکون دادم و دست کشیدم پاي چشم هام :- هیچی . . ولش کن . . میمونه دیگه . . . میمونه . . . کِی با کیارش حرف می زنی ؟درموندگیم رو فهمید ، وقتی که بازوهاي گرمش مامن تنِ لرزونم شدن ، صداي با محبتش رو شنیدم :- تو جشنی که میگیریم واسه موندنِ اهورا پیش خودمون . . !نگاهش کردم ، چشم هاش پر شده بود :- از همین امروز میرم دنبال برنامه هاي جشن . . به کیارش هم میگم میوه هاش رو خودش بیاره . . هر چی باشه عموشِ!مردِ من هم ترسیده بود . . هر روز که نزدیک تر می شدیم بیشتر نگران می شد . . . .چشم هام رو باز و بسته کردم :- می مونه . . اهورا براي همیشه می مونه !***اشک هام بند نمی یومد ، به کیانمهر درمونده که جلوم زانو زده بود هم توجهی نمی کردم . .چنگ زدم به پیراهنش . . . صدام توي گلو خفه شده بود از شدت بغض .چشم هاي کیان سرخ بود . . . دست کشید روي گونه ام :- بسِ ترانه . . . . بسِ ! خب . . . کشتی خودت رو . . به فکر بچه ات باش حداقل !تنش رو به سمتِ خودم می کشم . . . دست هاش رو دورم میپیچه . هق میزنم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٣- کی . . کیان . . . کیان . . . اه. . . اهورا !دست هاش روي بازوم اتوبان باز می کنن :- جونم ؟ باشه . . باشه . . . . آروم باش . . . .سرم رو توي سینه اش پنهان می کنم ، نفسم رو رها می کنم و به دنبالش بغضم رو :- تموم شد . . . تموم شد . . . اهورا . . . . تموم شد . . .دست هاش صورتم رو از اشک پاك می کرد ولی مگه این قطره هاي لجوج بند می اومدن ؟صورتم چسبید به گلوش ، آروم زیر گوشم زمزمه کرد :- هیش . . .خب . . . . آروم . . آروم . . .دست هام محکم دور کمرش گره خوردن :- اهورا . .خندید :- بابا یه دقیقه تنهاییم ها . . حالا اون آژیر نمی کشه تو صداش کن . .ولی به جاي خنده ام ، هق هق گریه هام توي اتاق پیچید . دیگه کلمه اي نگفت ، آروم تنش رو تاب داد و کم کم گریههام بند اومد .با پیراهنش بینیم رو پاك کردم و گفتم :- تموم شد . . . آخیش . .خندید و بینیم رو کشید :- از اول هم می خواستی بینیت رو با پیراهنم پاك کنی دیگه . . آخیش تموم شد ؟خندیدم ، لرزون :- یعنی دیگه همیشه پیش ما می مونه ؟دست کشید زیر چشم هام و نمشون رو گرفت :- آره . . همیشه . . دیگه شناسنامه اش به اسمِ ماست . .تقه اي به در خورد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩۴- بابا ، کیان از اون زنت فاصله بگیر. . . این اهورا از بس مشت کوبید به دك و دهنم ، دندونام ریخت ! منو با تو اشتباهگرفته !سر پایین انداختم و کیان خنده کنان رو به کیارش پشتِ در گفت :- الان میایم !چشمکی نثارم کرد ، آرامش داشتم . . . اهورا شده بود بچه ي خودمون . . حالا دیگه اسم من و کیانمهر به عنوان پدر ومادر اهورا ثبت شده بود . . .کیان دست به گوشواره ام برد و شروع به بازي باهاش کرد :- من نمی فهمم تو خوشحالی گریه می کنی ، ناراحتی گریه می کنی . . . کم مونده بود این دفعه هم سوء تفاهم بشه !لبخندي زدم ، صداش زمزمه شد زیر گوشم :- یه آبی به دست و صورتت بزن مامان خانم . . . شازده پسرت بیتابِ آغوشتِ !پلک هام رو به معنی تایید باز و بسته کردم . . . توي ساحل آرامش نشسته بودم و آفتاب می گرفتم !***اهورا رو از کمر نگه می داشتم ولی هُل می زد براي رفتن توي آغوش میعادي که با چشم و ابرو به خنده اش می انداخت.صداي خنده توي خونه پیچیده بود ، هر کسی گوشه اي نشسته بود و گوش کسی رو به کار گرفته بود . . خوب بود !همه چیز سر جاش بود . . میوه هاي تازه اي که حاصل گلخونه و باغ کیارش بود ، غذاهاي دستپخت مامان ، فرشته وهدیه ؛ شیرینی هایی که میران زحمتش رو کشیده بود و تزیین خونه اي که کارِ دستِ کیان بود . . .نمی دونم سامیار چی گفت که صداي خنده ي همه رو به هوا برد !لبخند زدم به خوشیشون ، صداي سوگل باعث شد بهش نگاه کنم ، با چشم هایی پر از خوشی گفت :- بخور زن داداش !و با سر به ظرف توي دستش اشاره کرد . . چشم هام برق زد ! :- لواشک !و با لذت لواشکِ لقمه اي رو توي دهنم گذاشتم . . اما نگاهم خیره به دري بود که کیان و کیارش در حال گفت و گوبودن . . نگاهم رو به سمتِ پروانه اي چرخوندم که با کیمیا گرمِ صحبت بود . . . لبخند زدم و دوباره تکه اي توي دهنمانداختم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩۵امیدوار بودم همه ي برنامه هام درست در بیاد . . . دوست داشتم امشب همه چیز خوب پیش بره . . همه چیز ! دوستداشتم امشب خنده هاي کیان رو از همیشه پر رنگ تر ببینم !هم به واسطه ي سر و سامون گرفتن کیارش و هم به خاطرِ . . . .صداي باز شدن در اتاق و دیدن چهره ي گرفته کیان باعث شد که ظرف لواشک رو به دست سوگل داده و به سمتشبرم که بهم اشاره می زد . . .در اتاق اهورا رو باز کرد و زودتر از من داخل شد . .در رو پشت سرم بستم و با نگرانی گفتم :- چی شد ؟دست کشید روي اخمش :- هیچی . . .زبون روي لب کشید و ادامه داد :- ببین . . خب . . . آروم باش ها . . جبهه ام نگیر . . . خب ؟لب برچیدم و تاي ابرو بالا دادم :- داداشت طاقچه بالا گذاشت ؟لب گزید ، چونه خاروند :- میگم . . میگم . . می تونی . . .لب هاش رو با تمام قوا کش داد :- می تونی یه موقعیت جور کنی با هم حرف بزنن ؟گیج گفتم :- هان ؟مهربون نگاهم کرد ، شالم رو روي سرم مرتب کرد :- باهاش حرف زدم . . . یه کم اول بد خلقی کرد ، ولی بیشتر که باهاش صحبت کردم ، از خصوصیات پروانه گفتم . .کم کم راضی شد . . . . ولی اول می خواد باهاش حرف بزنه . . .بشکن زدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩۶- اون با من . . . .چشم هاش رو توي صورتم چرخوند ، دستش رو پشت کمرم گذاشت و وادار به حرکتم کرد :- ترانه ؟شونه به شونه اش به سمت در رفتم :- هوم ؟دستم که روي دستگیره ي در بود رو محکم گرفت :- من اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم ؟به چشم هاي براقش خیره شدم ، لبخند زد ، مهربون :- همیشه بمون پیشم . . . باشه ؟مچ دستش رو بالا آوردم و مهر کردم رگ هاي بیرون زده اش رو :- بودم به بودتِ . . .در رو باز کردم و با نگاه سنگینش که بدرقه ام می کرد سمتِ پیمان رفتم ، مشورتی کردم ، اجازه اش رو به موافقتمادرش موکول کرد . . دایی اجازه ي دخترش رو به دستِ برادرش سپرده بود . . می دونست پیمان انقدر عاقل هست کهخیرِ خواهرش رو بخواد . . زندایی که راضی بود . . بنابراین راه گرفتم سمتِ پروانه که کنار کیمیا و هدیه می گفت و میخندید . . . دستش رو گرفتم و گفتم :- یه لحظه باهام میاي ؟هدیه سري تکون داد و چشمکی زد . . خبر داشت ! ابرو بالا انداختم . . . ریز خندید ، کیمیا لب روي هم فشرد تا نخنده. . چشم هاش برق می زد ! همه راضی بودن از این وصلت . . به قولِ مامان ، کُفِ هم بودن ! . . . پروانه گیج گفت :- کجا ؟دستش رو کشیدم . . کمی سخت بود پا به پام بیاد . . به سمتِ در هلش دادم :- یادته گفتم یه برادر شوهر دارم ؟ کیارش رو میگم . . دیدیش دیگه ؟سر تکون داد ، لبخند زدم و دست کشیدم روي بازوش :- یادته گفتم یه خواستگار داري ؟کمی اخم کرد ، ایستاد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٧- خب چی ؟در رو نشون دادم :- برو باهاش حرف بزن . .با تعجب گفت :- چی ؟نفس عمیقی گرفتم ، مردمک چشم هاش می لرزید ، آروم گفتم :- برو حرف بزن . . مردِ متین و موقريِ . . . بعضی اوقات شوخی میکنه ، سر به سر میذاره . . ولی فوق العاده با شخصیتِ. . پیمان و مامانت هم در جریانن . . برو . .با تردید گفت :- ترانه . .صداي کیان رو از پشتِ سرم شنیدم :- برو پروانه جان . . خیالت راحت . . یه کم باهم حرف بزنین که اگه قبولش کردي دیگه رسما مزاحمتون بشیم . . اگرهم قبول نکردي حرفی نیست ، همیشه عزیزي . .نگاهش کردم ، دست به سینه ایستاده بود ، نزدیکش شدم و دست انداختم توي بازوش :- برو پري جونم . . ترس نداره که !کیان خندید :- غلط بی جا کرد بگو خودم گوشش رو میکشم !پیمان از یک قدمیم غرید :- اشتباه کرد خودم گردنش رو میشکنم !کیانمهر نگاهی چپ به پیمان کرد :- مگه من مُردم که دست بلند کنی رو داداشم ؟پیمان پوزخندي زد :- منم نمردم که کسی به خواهرم بد نگاه کنه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٨قبل از اینکه کیانمهر حرفی بزنه صدام رو کمی بالا بردم :- پسرا بسِّ ! پروانه برو تو تا اینا خون و خونریزي راه ننداختن !پروانه شرمگین سر به زیر انداخت و داخل اتاق شد . . اما پیمان و کیان مدام براي هم پشت چشم نازك می کردن وچشم غره نثار هم می کردن . . خنده داشت نبرد این دو مردِ گنده اون هم کلامی . . . نه ؟کیان که برگشت توي سالن ، به سام نزدیک شدم :- چی شد ؟به ساعتش نگاه کرد :- میرسن . . تو راهن !نفس راحتی کشیدم . . آخرین برنامه ي امشب بود ، شاید هدیه اي به کیانمهر . . . خیلی وقت بود جز تماس تلفنی ازشونخبري نمی گرفت . . .صداي زنگ در که اومد ، سام با صداي بلند گفت :- اومدن !در رو که باز کرد نگاه دوختم به کیانمهر . . انقدر درگیر خودم و زندگیمون کرده بودمش که از بهترین دوست هاش غافلشده بود !***کیانمهر :با لب هایی فاصله گرفته از هم به مهمون هاي تازه رسیده خیره بودم . . .رحمان خنده کنان گفت :- چته ؟ مگه روح دیدي ؟دستی به گردنم کشیدم :- شما ؟رحمان ، طاها ، آزیتا و نرگس . . حتی توي فکرم هم نمی گنجید که امشب ببینمشون . . . دوستانی که روندِ تند زندگیآنچنان من رو غرق خودش کرد که حتی ملاقات هاي گاه به گاهمون هم از یاد رفت . . طاها و رحمان رو توي آغوشگرفتم . . . دلم مالامال از خوشی بود . . ترانه رو می دیدم با چشم هایی ستاره بارون . . لب زدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٩- دوست دارم !پلک زد . . . با سر به پشت اشاره کرد :- هنوز هست !سربرگردوندم . . . گریه کنان گفت :- نامرد !زمزمه کردم :- کیان ؟روي زانو نشستم و دست باز کردم . . . سرش نشست روي سینه ام . . با بغض گفت :- مگه نگفتی همه اش میاي من رو ببینی . . . پس چی شد ؟سرش رو بوسیدم :- شرمنده اتم . .گردنم رو بوسید :- دیگه فراموشم نکن . . خب ؟ !دست هام صورتِ گردش رو قاب گرفتن . . معلوم بود سرِ حالِ ! معلوم بود زندگی با پدر و مادر بهش ساخته . . چشمهاش دیگه کدر نبود ، برّاقِ برّاق !پیشونیش رو بوسیدم :- دلم برات تنگ شده بود . . .و سرش رو توي گردنم فرو کردم . . . از کِی تا حالا سر نزده بودم به پسرم ؟ مگه پدرش نبودم ؟مگه اسمی که صداش می زدن رو من انتخاب نکرده بودم ؟پس چی شد ؟ انقدر زندگی نامردِ ؟ که عزیزانت رو به همین راحتی فراموش می کنی ؟شب برام مثلِ روز روشن شده بود با دیدن افرادي که مدت ها بود رونده بودمشون پسِ ذهنم !خوش آمدي به پدر و مادر کیانمهر گفتم . . . راهِ آشپزخونه رو در پیش گرفتم . . همزمان هم توت فرنگی می خورد وهم شربت درست می کرد . . دست هام پیچک شد دورِ تنش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٠- می دونی هر لحظه دیوونه ترم می کنی ؟صورت به صورتم ایستاد :- دارم خوبی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#99
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۱ عصر
هات رو جبران می کنم . .خندیدم ، فاصله ها رو پر کردم . . دستش نشست توي موهام . . آروم گفت :- ازت به خاطر همه چی ممونم کیان . . . همه چی ! به خاطر اهورا ، به خاطر بچه اي که بهم دادي . . به خاطر ایندوستاي خوب . . به خاطره این خونواده ي مهربون . . همیشه مدیونتم !***اهورا روي پام نشسته بود ، بوسه اي به سرش زدم ، نگاهم رو توي سفره می چرخوندم تا چیزي کم نباشه ، چشم هامگیر کرد روي صورتِ گرفته ي میران . . . . چش بود این برادر که با تمام تلاشی که به کار می برد براي خوش بودن بازهم چشم هاش نشون می دادن که چیزي نشاطش رو زندانی کرده . . . ؟ کیارش که معلوم بود پروانه رو پسندیده مداممی خندید و سر به سر میران می ذاشت ولی برادرِ کوچکتر به زحمت به لب هاش طرح لبخند می داد . . .با صداي ترانه که مدام تعارف می کرد به مهمون ها ؛ نگاه خیره ام رو از میران برداشتم . . .چه قدر لذت داشت شنیدن این همه سر و صدا توي خونه اي که روزي دیوارهاش فریاد سر می دادن ولی به زحمت میشد پژواك صداي آدمی رو شنید . . .با احساس خیسی و گزیدگیِ انگشت شستم نگاهم رو به اهورا دادم ، به زحمت خم شده بود و انگشتم رو توي دهان فروبرده بود و با تمام قوا گاز می زد !خندیدم . . دستم رو بیرون کشیدم ولی باز هُل می زد براي رسیدن بهش . . مدام از کمر به پایین خودش رو تکون میداد . . شونه هاش رو بوسیدم :- بشین هلو . . . چه قدر وول می خوري !شروع کرد به حرف زدن به روش خودش :- بو و و . . بو و . . . فوز !کلمه ي جدید به کار می برد این روزها ! زیادي شیرین شده بود . . چرخوندمش ، روبروي صورتم نگهش داشتم ، لپسرخش رو بوسیدم . . . خندید . . لثه ي بی دندو . . . چشم هام گرد شد ، صدام بالا رفت :- ترانه !همه دست از خوردن کشیده و با ترس نگاهم می کردن . . چونه اش رو بوسیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠١- ترانه ، دندون ! !محکم توي آغوشم فشردمش ، کیارش قاشق به دست توي هوا ، گفت :- دیوونه شده ؟ترانه با ذوق نگاهم می کرد . . فهمیده بود حرفم رو . . . قاشقش رو توي بشقاب پرت کرد و با نهایت احتیاط از جا پریدو به سمتم اومد . . سرش کنار سرم قرار گرفت ، خیره شدیم به صورتش . . . هنوز می خندید !ترانه با شوق و بغض گفت :- دندونش در اومد . . دندونش در اومد مامان !تبریک ها رو نمی شنیدیم ، خنده ها رو نمی دیدیم . . چشممون فقط پسرکی رو می دید که با تمام قوا می خندید ودندون تازه نیش زده اش رو نشونمون می داد !نمی تونستیم از خودمون جداش کنیم تا مباد تب کنه و خبردار نشیم . . . بالشت کوچیکش رو بین بالشت هامون جا دادم. . سمتِ چپش جا گرفتم و به کیانمهر نگاه کردم که سمتِ راستش نیمه خوابیده و نیمه نشسته خیره به صورتش بود . .موهاي اهورا رو کمی با نوك انگشت مرتب کردم و خیره به پلک هاي کوچیک و مژه هاي برگشته اش کیانمهر رومخاطب قرار دادم :- به چی فکر می کنی ؟دراز کشید و دستش رو دور اهورا پیچید :- به خنده هاش . . . انگار واقعا یه فرشته اس . . .آروم پیراهن مردونه اش رو از تن بیرون کشیدم و آستین هاي سرخودِ تابم رو مرتب کردم :- انقدر نگاهش نکن . . بیدار میشه . . .چشم هاش رو قرض داد به صورتم . . . :- خیلی عادتِ بدي داره . . .پتو رو رويِ هر دوشون کشیدم :- اصن من نمیفهمم چطوري می فهمه کسی داره نگاهش می کنه !آروم خندید . . اهورا توي خواب زیر لب غري زد ، کیانمهر جونمی گفت و پیشونیش رو بوسید . . سر روي بالشت جا دادم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٢- با کیا حرف زدي ؟خمیازه اي کشید و دست کشید روي موهام و گفت :- آره . . بیشرف دلش رفته . .خندیدم :- حالا چرا بیشرف ؟به پهلو شدم و تو تاریک و روشن اتاق چشم دوختم به مردِ زندگیم ، چشم هاي خمارش رو بست :- نمی دونی با چه هیجانی حرف می زد از پروانه . . اصن به چشمش نیومده مشکلش . . می ترسم کار دستمون بده بااین هیجان . . حواست به دخترداییت باشه ! هر چه زودتر باید بریم خواستگاري . .کمی پلک هاش رو فاصله داد :- پري چی ؟لبخند زدم و مشتِ اهورا رو نوازش کردم :- اونم راضی بود . . داداشت دلش رو برده !خواب داشت نگاهش رو ازم می دزدید . . . . دستش نشست روي شکمم :- جوجه . . . . اذیت . . . اذیتت نمی کنه . . .و قبل از اینکه جواب بدم خوابید . . اما من بیدار موندم و خیره به صورتش ، به مردي که همه ي زندگیم بود نگاه کردمانقدر که بالاخره چشم هاي من هم سنگین شد . . .***زبون روي لب کشیدم و خیره به تلویزیون دستهام نوازش می کرد شکمم رو . . غر زدم :- آخه یه وقت فک نمی کنن یکی حامله اس دلش می خواد ؟وقتی مردِ بازیگر جوجه رو به نیش کشید چشم هام رو بستم . . . صدام رو بالا بردم :- کیان !سراسمیه و با سر و صدا به سالن اومد :- هان ؟ چی شد ؟ چیه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٣لب جلو دادم :- جوجه !جلوي پام زانو زد و بانگرانی گفت :- جوجه چی ؟ چش شده ؟ خوبه ؟ درد داري ؟ داره به دنیا میاد ؟لب و لوچه جمع کردم :- بابا جوجه ! جوجه کباب . . زنگ میزنی بیارن ؟مات نگاهم کرد . اخم کردم و دست جلوي صورتش تکون دادم :- کیان ؟ خوبی ؟ ناهار که درست نکردم . . پس زنگ بزن جوجه بیارن . . باشه ؟ هوس کردم . .سر پایین انداخت . . . حس می کردم گرفته شد . . زمزمه کرد :- باشه . . .بلند شد ، تکیه زدم به مبل و آروم گفتم :- خودت هم جوجه می خوري دیگه ؟نیم نگاهی کرد به من و دستم که روي شکمم رفت و آمد می کرد :- نه عزیزم . . . من نمیتونم بخورم . . .ابروهام بالا پرید . . چرا هیچ وقت نپرسیدم ازش ؟ آهانی گفتم و با نهایت کنجکاوي پرسیدم :- راست میگیا . . . کیان ؟ تو چرا هیچ وقت کباب نمیخوري ؟تلخندي زد ، دستی به موهاش کشید و گفت :- بی خیال . . مخلفات چی میخواي ؟بلند شدم ، ناراحتش کرده بودم ؟روبروش ایستادم و نگاه به چشم هاي گریزونش کردم . . شماره رو که گرفت دستم مچ دستش رو تصاحب کرد :- زنگ نزن . . .زبون روي لب کشید:- چرا ؟ نزدیکِ ناهارِ . . . تا بیارن ساعت دو شده ها . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠۴فشار دستم رويِ مچِ مردونه اش رو زیاد کردم :- زنگ نزن . . . اول جوابم رو بده بعد . . من چه جور زنی هستم که سه سال و اندي دارم باهات زندگی می کنم و یهبار ازت نپرسیدم که چرا لب به کباب نمیزنی ؟ چرا همیشه در میري از زیر خوردنش ؟ چطوري ؟ چطوري با لذت کبابرو میخورم و اونوقت مردِ من با شنیدن اسمش اخم می کنه ؟ هان ؟دستش نشست روي لبم ، آروم زمزمه کرد :- عزیز دلم . . نمی خوام حرص بخوري . . . چیز مهمی نیست !اما لجبازي توي وجودم جوونه زده بود ، پا به زمین کوبیدم :- چرا ! هست . . هست که خیلی وقته حتی بوي کباب اذیتت می کنه . . کیان ؟ بهم بگو چیه ؟ هان ؟پوفی کرد و پیشونیم رو بوسید :- الان وقتش نیست . .بازوش رو چنگ زدم :- بگو !هورمون هاي بارداریم ، روحیه حساس و سمجم باعث شد که زل بزنم توي چشم هاش . . چرا یک بار از خودم نپرسیدمچی باعث میشه کیانمهر همیشه در بره از خوردن لذیذ ترین غذاي ایرانی ؟لبخندي زد کمرنگ :- میشه بی خیال شی ؟چونه بالا انداختم :-نه . .پوفی کرد و گفت :- ناراحتت می کنه . . .سر کج کردم و آروم گفتم :- نگی و ندونم بیشتر ناراحت میشم . .هدایتم کرد سمتِ مبل ، نشستم و باز روبروم زانو زد . . دست هام رو گرفت :- ترانه ؟ هیچ وقت شده واسه اینکه به خاطر گشنگیت مجبور شدي التماس کنی از خودت متنفر بشی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠۵گنگ و سوالی نگاهش کردم . . . چونه اش لرزید :- من متنفر شدم . . تا سر حد مرگ از خودم بدم اومده . . . نذار بگم ترانه . . خب ؟ بی خیال . . .دست هام صورتش رو محاصره کردن :- فک نمی کنی حرف بزنی سبک می شی ؟ تا الان مگه نگفتی از خاطره هاي تلخت . . ؟ آرومتر نشدي ؟ حرف زدنخیلی بار دلِ آدم رو سبک تر می کنه . .سر تکون داد ، خیره شد به روبرو و من خیره ي برج هاي دیدبانی نقره اي رنگش شدم که عجیب گرد و خاك گرفتهبود . . دست راستم رو گرفت و آروم گفت :- خاطره ي تلخ کم ندارم . . . ولی از نبودنِ بی بی و زخم خوردن خیلی کم خاطره دارم . . چون همیشه بود . . همیشهکنارم بود . .آهی کشید و من ساکت موندم تا خالی کنه دلِ پُرِش رو . . .آهسته گفت :-بیست و چند سال پیش . . . . یه بچه ي هشت ساله بودم . . . یه روز . . . . یه روز مثه همه ي روزايِ زندگی ام تنهابودم . . بی بی نبود ! . . . یه سیزده به در . . بی بی از دو روز پیش رفته بود خونه برادرش تا با عزیزي که یه هفته قبلترش رفته بود ، برگردن . تو اون دو روز . . . . . .نگاهم کرد ، نگاهش درد داشت . . . . :- تو اون دو روز ، یه لقمه غذا بهم ندادن . . اصن حواسشون به بودن من نبود !دستی به پیشونی اش کشید ، باز یه ماجراي دیگه ، باز یه درد دیگه و من کِی قرار بود بشم مرهم همه ي این دردها ؟کِی قرار بود مهرِ خاتمه بزنم به خاطره هاي تلخش ؟ کِی قرار بود بشم تمبر و غم هاش رو بریزم توي پاکت و بندازمتوي صندوق پست تا ارسال بشه به درك و ذهنش رو آزاد کنه ؟پوفی کرد و سخت ادامه داد :- سیزده به در اون سال بارون بود . . . خوب یادمِ ، بارونش خیلی شدید بود . . . . . نتونستن برن بیرون . . . بدجورگشنهام بود . . . . دو روز بود هیچی نخورده بودم جز یه تیکه نون و پنیر که دزدکی از آشپزخونه و از زیر دست نازي برداشتههمون روز مرخص اش کرد ! . . . . اون ? بودم . بی بی من رو سپرده بود دستِ یکی از خدمه . . خدمه اي که نازي ظهرروز سیزدهشون رو تو حیاط به در کردن . . . تو آلاچیق . . . . .جوجه و گوشت قرمز کباب میکردن . . . عطرش پیچیدهبود تو خونه . . بدجور دلم ضعف میرفت . . . . .گفتم . . . .گفتم میرم بهشون میگم یه تیکه بهم بدن . . . خب گشنه امبود . . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠۶صداش بغض دار و سنگین شد ، بغضی که سرایت کرد به چشم هام . . . تا همینجاش هم میدونستم سرانجام خوبی درانتظارِ این خاطره نیست . . :- من حتی اجازه نداشتم به چترهاشون دست بزنم . . . چترخودمم شکسته بود . . . . . زدم به بارون . . . خیسِ خیسشدم . . . . تو همون چند متر . . . انقدر ضعف داشتم که یه ربع طول کشید اون مسیر چند متري رو رفتن . . . . . دستو پام سرد بود . . .سکوت کرد و من . . . . من کاري نمیتونستم بکنم جز اینکه دستش رو بگیرم . پنجه تو پنجه اش فرو کردم . . . . و باانگشت اشاره ام ، پشت دستش رو نوازش !لبخند تلخی زد که زود محو شد . . . صداش بد می لرزید ، بد بغض داشت ، امان ازاین بد ها ! :- وقتی رسیدم دم آلاچیق . . . صداي خنده هاشون ، به لبم خنده آورد . . گفتم منم قبول میکنن . ولی . . . ولی یه لحظههم فکر نکردم وقتی حامیِ همیشگی ام رو نداشته باشم بدتر از همیشه باهام رفتار می کنن . . .هر چه قدر تلاش کرد نتونست اون قطره ي سمجِ کنارچشمش رو نگه داره ، غلطید رو گونه اش و رد نوازش گذاشت ،آه کشید که تا ته قلبم رو سوزوند :- به بابام گفتم . . . . گفتم که گشنمه بابا . . . . یادم رفت نباید بهش بگم بابا ! بهش گفتم دو روزه هیچی نخوردم . . .. به من یه تیکه میدین؟ . . . .نگاهم کرد ، زیرچشمش ورم کرده بود از فشاري که تحمل می کرد ، رگ گردنش بیرون زده بود و من دلم ضعف میرفتبراي گردن سرخ شده اش :- تحقیر شدم تران ! بدجور تحقیر شدم . . . . . . وقتی خنده هاشون رو میدیدم . . وقتی می دیدم که نازي با لذت دارهمی خوره و من دلم ضعف میره . .انقدر که پاهام سست شد و همونجا نشستم . . انقدر که گریه کردم واسه یه لقمه غذا .. . . . . . . . دِ لعنتی چرا نذاشتی ساکت بمونم ؟صداي هق هق من وکیان باهم تو فضاي اتاق پیچید . . . . چه وقت گریه ام گرفت که نفهمیدم ؟بی اراده دستم رو دورگردن کیان انداختم و سرش رو به شکمم چسبوندم .بعد از مدتِ کوتاهی صورت عقب کشید و لب هاش رو به هم فشرد ، با پشتِ دست صورتش رو خشک کرد . . . نفسنفسی زد و بعد گفت :- حالا که گریه ات دراومد راحت شدي ؟ حالا که بعدِ این همه مدت اشکم رو دیدي راضی شدي ؟چشم هاي متعجبم رو بهش دوختم و زمزمه کردم :- کیانمهر ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٧عصبی از جاش بلند شد :- امروز میشینم جلوت کوفت میکنم ببینم دست برمیداري از نبش قبر خاطراتِ من ؟با صداي بلند غذا رو سفارش داد و بعد در اتاق رو به هم کوبید . . . . کارِ بدي کردم ؟من حامله بودم و حساس ، پس چه به سر کیان اومد که اینطور پرخاش کرد ؟بغض کردم و مچاله شدم توي خودم . . . حق نداشت اینطور برخورد کنه با منی که اگه اصراري هم کردم فقط براي آرومکردنش بود . . .صداي گریه ي اهورا که اومد ، دست زیر بینی کشیدم و خسته و سنگین راهِ اتاقش رو در پیش گرفتم . . . !***روبروم نشسته بود و اخم هاش انقدر مشغول معاشقه بودن که اصلا دوست نداشتن از هم فاصله بگیرن . . . تکه ي جوجهي سرد شده رو توي ظرف گذاشته و بلند شدم . . دیگه شوقی نبود ، ذوقی نبود . . ویاري نبود !هنوز قدمی دور نشده بودم از کنارش که مچ دستم رو قاپید و آروم پرسید :- مگه گشنه ات نیس ؟آب دهان فرو دادم تا بغضم داد نزنه که دلم گوشه اش خرده شده از رفتارهاي مَردم :- نه . . دیگه نه . . .لبخندي خسته به لب زد و دست هاش صورتم رو در بر گرفتن :- ببخشید عزیزم . . ناراحت شدي ؟ من شرمنده . . .همین کافی بود تا چشم هام پر از آب بشه و لب هام بلرزه از بغض :- چرا اونطوري کردي ؟ مگه تقصیر من بود ؟دست هاش سرم رو سپردن به شونه هاش :- ببخشید عزیزم . . یه لحظه از اون همه تحقیر حالم بد شد . . درکم کن . . کودکیِ نرمالی نداشتم که بخوام ازش حرفبزنم و بعدش بشینم و بخندم !بوسه اش نشست روي موهام :- هوم ؟ حالا می بخشی خانم بهاريِ من ؟سرم رو دور کرد و نگاهش رو چرخوند توي صورتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٨- بخشیدي ؟ هوم ؟سرم رو تکون دادم . . به همین راحتی ! این بچه عجیب من رو هم بچه کرده بود !غذا رو که گرم کرد نشست پیشِ پام . . . تکه اي جوجه رو گذاشت توي دهنم و زمزمه کرد :- بخور قربونت برم . . .لقمه رو جویدم و فرو دادم . . . تردید داشتم . . . من مگه می تونستم به همین راحتی بخورم وقتی از رازش خبر داشتم ؟با شک و دودلی تکه اي رو جلوي لب هاش گرفتم . . مردمک هاش گشاد شدن . . لب زدم :- بخور . . واسه خاطرِ من . . از گلوم پایین نمیره وقتی . . . وقتی اینطوري . . . بخور عزیزم.پلک روي هم فشرد و آروم لب هاش رو از هم فاصله داد . . . اشک ریختم پا به پاي قطره هاي دردي که نشست رويگونه اش . . .لقمه ي آخر رو که به خوردش دادم هق زدم :- پس چطوري می بخشیشون ؟ چطوري می خندي بهشون ؟ چطوري خوبی باهاشون ؟ وقتی این همه باهات بد کردن؟خندید ، تلخ :- من خیلی چیزها رو نادیده میگیرم ترانه . . خیلی چیزها ! چون اگه بخوام همیشه بهشون فکر کنم اولین کسی که نابودمی شه خودمم . . .دست هاش صورتم رو پاك کرد :- حالا هم با وجودِ تو ، زهر ترین خاطره هام هم محو میشن . . مثه همین امروز . . . چه قدر جوجه خوردن از دستتشیرینِ !بین گریه هام ، لبخند زدم . . . پس تونستم ؟ تونستم براش زنیت کنم ؟سرش نشست روي زانوهام و گفت :- بودنت خوبه . . خیلی !اما این حس چندان دوامی نداشت . . صداي زنگ همراه کیان که از توي سالن به گوش رسید ته دلم خالی شد از حسامنیت . . دست گذاشتم روي شکمم . . .نفهمیدم چی شد که پنج دقیقه بعد داشتم اهورا به بغل از زیر زبون کیان حرف می کشیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٩- خب بگو چی شده ؟ چی گفت آخه ؟پیراهن توي شلوار کرد و هراسون گفت :- نمیدونم . . میگه شرخر اومده با حکمِ جلب وقتی دید نیست رفته سراغ علیرضا که از قضا میران هم اونجاست . . . ازبس فین فین کرد نفهمیدم چی میگه درست . . باید برسم خونه علیرضا . . اگه بگیرنش نمی تونم بفهمم چی شده . .قبل از اون باید برسم از میران حرف بکشم تا بتونم یه کاري بکنم زیاد اون تو نمونه !سوییچ به دست ، سرسري پیشونیم رو بوسید و رفت . . . دویدنش رو از پشتِ پنجره به نظاره نشستم . . دوباره چه بلایینازل شده بود ؟***کیانمهر :در حیاط رو که نیمه باز بود هُل دادم و دویدم داخلِ حیاط . . . سوگل با هق هق صدام زد :- داداش کیان . .با بهت به منظره نگاه کردم . . چه خبر بود ؟ نازيِ بی حال و میرانی که رنگ از رخ پریده نگاهم می کرد . . .ناباور ایستادم و گفتم :- چه خبره اینجا ؟مردي غریبه نگاهم کرد :- شما ؟اخم کردم و نزدیکتر شدم . . زیرِ بازوي نازي رو گرفتم و بلندش کردم و به دستِ سوگل سپردم . . اما انقدر هق زده بودکه جون تو تنش نمونده بود ، تشر زدم بهش :- بگیرش دیگه !با لب هایی لرزون مادرش رو بغل کرد که خیره شده بود به صورتم . . . روبروي در ورودي ایستادم و گفتم :- پسرِ این خونه . . . شما ؟پوزخند زد :- چک دارم آقا . . پسرِ خونه ، خونه باباتم بفروشی نمیتونی قرضم رو بدین . .سرتاپاش رو از دیده گذروندم . . . بینی جمع کردم و با تنفر گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٠- معلومه چه کاره اي . . . این چه وضعیِ ؟ مگه صاحاب نداره این خونه ؟خندید و به سرباز پشت سرش اشاره زد :- میبینی سرکار ؟ خبر نداره . . .!خیره شد به چشم هام :- صاحابش رو بردن بیمارستان !سردرگم به میران نگاه کردم که نزدیک بود قالب تهی کنه :- چی میگه این ؟با صدایی لرزون گفت :- بابا رو بردن بیمارستان . . . میعاد هم باهاش رفت . . . کیان ! باید باهم حرف بزنیم . . .اما مرد غرید :- حرف بی حرف . . حرفی هست توي پاسگاه . .خواست مچِ میران رو بگیره که صدایی توي حیاط پیچید :- دستت بهش بخوره قلمش کردم !کیارش نفس نفس زنان کنارم ایستاد و سینه سپر کرد :- دست بزنی به داداشم من می دونم و تو . . طلب داري که داشته باش ، مغز که داري ، نداري ؟ بفهم توي خونه يدیگري باید حرمت حفظ کنی . . . افتاد احیانا ؟مرد نگاهش رو چرخوند بینمون و با پوزخند گفت :- تو هم پسرشی ؟ مردك چند تا توله پس انداخته !میران از بین دندون هاي به هم چسبیده اش غرید :- ببند دهنت رو عوضی !و من این بین مخِ سرباز رو به کار گرفتم براي چند دقیقه وقت تا با میران حرف بزنم . . ممانعت می کرد و من نگاهمروي کیارش بود که با چشم و ابرو مطمئنم می کرد که حواس مرد رو پرت می کنه . . هوار هوارهاشون حیاط رو پر کردهبود . . . بالاخره سرباز رضایت داد . . . میران رو گوشه اي کشیدم و مرد متوجه شد ولی دیر شده بود . . تند شروع کردبه حرف زدن :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١١- نفر اصلی این نیست . . یکی داره موش می دوئونه . . پیداش کن . . یکی تو شرکت خرابکاري کرده . . کلاهبرداريکردن . . دستکاري کردن مدارك رو . . نه من نه بابا این همه چک ندادیم . . یکی دیگه پشتِ این قضایاس . . . کامرانرو خبر کن . . اون یه چیزایی میدونه . . . کیان . . .مردمک هاش لرزید :- حواست به زن و بچه هام باشه . . خب ؟ !بالاخره سرباز عاصی شد از فریادهاي گوش خراش مرد و بازوي میران رو کشید :- بریم آقا . . بریم !میران با دست هاي اسیرش بازوم رو گرفت :- تو رو خدا . . حواست به نازي هم باشه . . مراقبش باش !شونه اش رو فشردم و در همون حال که هر دو مجبور به حرکت بودیم با فشارهاي سرباز ؛ گفتم :- خیالت تخت . . خودم هواشون رو دارم . . میران . . چه قدر بدهی دارین ؟لب گزید ، کم مونده بود گریه هاش رو ببینم . . . میران طاقتِ این حقارت رو نداشت و رنگی که هر لحظه سفید تر میشد نشون از این حقیقت داشت :- نمیدونم . . . خیلی زیاد کیان . . خیلی زیاد !لحظه اي آخر قبل از سوارشدن به ماشین مردِ طلبکار شونه اش رو بوسیدم :- نمیذارم زیاد اون تو بمونی داداش . . . قول میدم !ماشین رفت و من موندم و کیارش . . . .***سوییچ رو روي میز انداختم و نگاهم رو تو فضاي نیمه روشن خونه چرخوندم . . . پوفی کردم . . . تمام به در کوبیدنهاي من پاسخی نداشت . . . علیرضایی که سکته رد کرده بود و سوگلی که مدام هق می زد . .قدم هام رو آروم برداشتم و کنار تخت زانو زدم . . . پیراهنم رو به بینی چسبونده بود و خوابیده بود . . بوسه اي به شقیقهاش زدم . . . اهورا هم کنارش به خواب رفته بود و هر چند لحظه یک بار توي خواب چونه اش رو حرکت می داد .امشب نمی تونستم کنارشون باشم . . نمی تونستم باهاشون باشم . . . با این کلافگی و حجم دردي که تو وجودم پیچیدهبود ، خوابشون رو آشفته می کردم . . دکمه هاي سرآستینم رو باز کردم و به سالن برگشتم . . روي مبل نشسته و سربین دست هام گرفتم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٢صداي گریه ي سوگل هنوز توي گوشم بود ، کلماتی که به زحمت از بین هق هق هاش می شد شنید :- اومده بودن بابا رو ببرن . . هدیه خبرش رو داده بود . . بابا هر چه قدر سعی کرد میران رو راضی کنه که بره ، نرفت ..همه اش می گفت برو تو می تونی بفهمی کارِ کیه . . ولی نرفت . .یارو اومد داد و بیداد کرد . . بابا حالش بد شد . . .اون بین هم دیگه مشخص شد میران هم اینجاست . .چنگی به موهام زدم . . اوضاع خرابتر از اونی بود که بشه تصور کرد !چک هاي میلیاردي . . . . دستی به پیشونیم کشیدم و سر تکیه زدم به پشتی مبل :- وا ا ا ا ي !رنگ پریده ي میران توي کلانتري به هیچ وجه کنار نمی رفت از جلوي چشم هام . .کیارش که با سر و صورتی سرخ شده با کینه نگاهِ مردِ شرخر می کرد . . .دستی رو شونه ام نشست که از جا پریدم ، ترانه با صورتی درهم گفت :- چی شده ؟ خوبی ؟کنارم نشست ، چشم هاش منبع آرامشم بود . . لبخندي زدم به پف پلک هاش . . . سرم روي شونه اش نشست که لبباز کرد :- نمی گی چی شده کیان ؟دستش رو گرفتم :- بگم که نگرانت کنم ؟ خیلی خوش اخلاق بودم امروز !دست چپم رو بالا گرفت و حلقه ام رو بوسید :- بگو دیگه . . تا بیاي دلم هزار راه رفت . . .چشم بستم :- همه چی به هم ریخته . . . میران بازداشتِ ، علیرضا بیمارستان . . نازي به زور خوابیده . . سوگل پریشونِ ، میعاد کلافهاس . . . او و و و ف !چونه ام رو به دست گرفت و صورتش رو مماس کرد با صورتم :- چی شده ؟ الان کی پیشِ سوگل و میعادِ پس ؟ پیشِ نازي ؟با زبون لبم رو خیس کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٣- کیارش . . سارا و کامران هم اونجان . . ولی من نتونستم . . . . دلم طاقت نمی آورد . . . فقط پیش تو آروم می گرفتم.اخم کرد :- پس چرا اومدي بالا سرم و رفتی ؟خندیدم . . خسته و بی رمق :- دلم نمی خواست بی خواب و آرومت کنم . .دست نشست روي سینه ام و دکمه هام رو باز کرد :- آرومت میکنم . . ولی اول لباس عوض کن . . من یه چایی دم کنم . . خب ؟ !دستش رو گرفتم که داشت لباس رو از تنم در می آورد :- بی خواب میشی ترانه . . خودت اذیت می شی .پیراهن رو روي دست انداخت و بلند شد :- برو یه دوش بگیر . . رکابی نپوشی ها . . می چایی . . . یه تی شرت تن کن !اصلا این زن به حرفم نبود !سري تکون دادم و گفتم :- زن ذلیل تر از من پیدا کردي یه خبر بهم بده . .تنم رو به آب سپردم تا شاید کمی از فکر این همه آواري که سرم نازل شده بود نجات پیدا کنم .من باید چی کار می کردم ؟ چی کار می کردم براي اون خانواده ؟ خانواده اي که من رو هیچ وقت نپذیرفت ؟ علیرضابرام چی کار کرد که من راهی پیدا کنم براي نجات شرکتش ؟ نازي چی کار کرده بود که بخوام شوهرش رو بهشبرگردونم ؟اما میران . . . میران رو باید چی کار می کردم ؟ میرانی که کم مونده بود گریه کنه ؟میرانی که لرزید بین آغوش کیارش ؟پوفی کردم و حوله دور تن خیسم پیچیدم . . روي تخت نشستم و خیره ي اهورا موندم . . .یعنی امشب امیر علی و هیوا بهونه ي پدرشون رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#100
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۲ عصر
می گرفتن ؟ یعنی امشب سوگل دلتنگ علیرضا بود ؟ امشب میعاد چیمی کشید توي بیمارستان ؟ میعادي که سرسختانه ایستاد پاي اینکه نمی خواد از بالاي سر پدرش کنار بره . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١۴لباس به تن کردم و کنار اهورا دراز کشیدم که ترانه توي چهارچوب در ایستاد و زمزمه کرد :- بیداري ؟نیم خیز شدم :- آره جونم . . .دستش رو دراز کرد :- بیا . . چایی آماده اس !بلند شدم و پنجه به پنجه اش دادم . . . . نوازش هاي نامحسوس نوك انگشت هاش آرومم می کرد . . .چایی رو جلوم گذاشت و پچ پچ کرد :- خوبی ؟دست هام حلقه شد دور لیوان :- خوبم . .قندي برداشت و جلوي لب هام گذاشت :- می خواي چی کار کنی ؟نگاهم رو به مردمک هاي دوست داشتنیش دادم :- چی رو ؟قند رو توي دهنم هل داد :- علیرضا رو . . میران رو . . . شرکتشون رو . .لیوان رو به لبم چسبوندم :- نمیدونم !با قندون بازي کرد :- هدیه چی شد ؟صداش بغض داشت . . مچ دستش رو گرفتم :- منو نگاه ؟ تران ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١۵چشم هاي پر از اشکش رو بهم دوخت :- دلم براش میسوزه . . چطوري امشب رو بدون شوهرش سر کنه ؟ چطوري آروم بگیره وقتی میران تو زندونِ ؟کف دستش رو بوسیدم :- عزیز دلم . . . زود درش میارم . . نمیذارم انقدر بمونه که هدیه دلگیر بشه . .دست کشید پاي چشم هاش :- زن نیستی که بفهمی یه ساعت شوهرت دور ازت باشه ، تو بند باشه ، نتونه باهات حرف بزنه ، دنیات تیره و تار میشه. . میدونم الانم خوب نیست . . .لبخند زدم به پاکی دلش :- سارا پیششِ . . سوگل . . همه خونه ي علیرضان . . .نگاهم کرد . . آروم گفت :- می دونی هر کاري کنی پشتِتَم ؟سرم رو تکون دادم ، فنجون رو برداشت و چسبوند به لبم :- بخور . . . بعدش بگیر بخواب . . خب ؟فقط نگاهش کردم . . . خدایا ، ناراحتی یه دونه از فرشته هات رو پیشِ خودم نگه داشتم ؟ نباش . . . ! من بدونِ فرشتهات ، هیچی نیستم ! هیچی !***در که پشت سر آخرین کارمند بسته شد کیارش فریادي کشید و لگدي به صندلیِ کنارش زد . .روي صندلی آوار شدم و پیشونیم رو ماساژ دادم . .کنارم نشست و دکمه هاي پیراهنش رو تا روي سینه اش باز کرد و گفت :- فقط بدونم کدوم یکی از اینا اون عوضیِ . . زندگی رو زهرش می کنم . . به خاطر گریه اي که دیشب امیر علی کردزندگی رو زهرش می کنم !نگاهم رو دوختم به لکه ي تیره ي روي سرامیک ها و گفتم :- اوضاع از این بدتر هم میشه . . باید از صاحبکارا وقت بگیریم . . . یا نقشه ها رو بفرستیم شرکت ما تا بچه ها بتونندیر یا زود تحویلش بدن . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١۶خسته نالید :- حسین چی می گفت ؟بلند شدم و نگاهی محیط به هم ریخته ي اطرافم کردم :- میعاد رو برده خونه ، سام لطف کرده رفته بیمارستان . . . براي نازي هم یه پزشک برده . . هر کاري کرد هدیه نرفتهخونه ي باباش . . . بچه ها رو برده خونه ي ما تا با کیمیا و ترانه مراقبشون باشن . . آخه . . آخه چطوري نفهمیدن یهنفر داره زیر آبشون رو می زنه ؟بلند شد و کتش رو چنگ زد :- من که نمیفهمم . . شما که مهندسین باید بفهمین . . . باید برم کلانتري . . یه سر به میران بزنم ببینم میشه یه طوريآوردش بیرون یا نه . . تو چی ؟ کجا میري ؟سر تکون دادم :- نمیدونم . . . باید با کامران حرف بزنم . . دیشب هم میخواست یه چیزایی بگه که نتونست . . میرسونی منو ؟سر تکون داد . . نگاهم رو براي بارِ آخر به در و دیوار دوختم . . می تونستم زندگیشون رو نگه دارم ؟ می تونستم ثابتکنم کینه توي دلم نیست ؟***با دهانی باز خیره ي کیارشِ کلافه شدم . . . مگه می شد ؟ پس این خانواده باید کجا زندگی می کردن وقتی خونه يعلیرضا و میران قرار بود به جاي بدهی شون برداشته بشه ؟ناباور لب زدم :- نه !پوزخند زد :- آره . . مرتیکه عوضی زود دست به کار شده . . یکی نیست بگه یارو با اون قیافه ي یه قرونی چطور میلیاردي چکداره آخه ؟دست هام رو به هم کشیدم . . . اوضاع بدتر از این نمیشد . . . !روبروم نشست :- بهترِ زودتر یه جایی ببریمشون . . اعصابشون کِشِشِ این رو نداره که هر لحظه طلبکار جلوي در خونه ببینن تا خونهرو تخلیه کنن . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٧شقیقه هام رو فشردم :- تو چرا ؟متعجب گفت :- من چرا ؟نگاهم رو به صورتش دادم . . . :- تو چه دلیلی داري که این همه بالا و پایین میزنی براشون ؟ اونا باعث آواره شدنتن . .با تمسخر گفت :- نه اینکه خیلی هواي تو رو داشتن که باعث شده این همه بالا و پایین بزنی !سکوت کردم . . . آهی کشید و گفت :- سوگل خواهرمِ ، میعاد برادرم . . هر چند ناتنی ! نازي هم جايِ مادرمِ هر چند شاید باعثِ آواره شدنِ مادرم شده باشهو علیرضا . . . بابامِ . . بخوام ، نخوام ! انقدر بی رگ نیستم خونواده ام رو تو این شرایط رها کنم . . یادت که نرفته . . منبزرگ شده ي دستِ ناهیدي هستم که با اون همه بی مهري بازم علیرضا رو بخشید . . من با کینه بزرگ نشدم . .بازوم رو گرفت و کشید :- پاشو . . باید بریم یه فکري واسه جاشون بکنیم . . کامران هم باید خیلی چیزا بگه . . اگه شد ما با این یه کلوم حرفبزنیم . . هی پشت هم بدبختی میباره برامون !***در رو باز کردم و کنار ایستادم . . نمی تونستم به چشم هاي ترانه نگاه کنم . . شرمم می شد از این زن . . چی داشتمبهش بگم ؟ تو بهترین دوران زندگیش این همه مشکل از جانبِ شوهرش ؟ !نازي بی حال و به کمک میعاد و سوگل روي مبل نشست . . ترانه مبهوت گفت :- چه خبره ؟میعاد سر به زیر و با صدایی دورگه گفت :- شرمنده زن داداش . . چاره ي دیگه اي نداشتیم . .ترانه لبخندي زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٨- این حرفا چیه میعاد جان ؟ خونه ي خودتونه . . فقط . . شوکه شدم . . . نگران شدم . . همین عزیزم . . بشین براتونچایی میارم .لبم رو گزیدم ، دست کامران روي شونه ام نشست :- اگه می ذاشتی بیان خونه ي ما بهتر بود . .لبخندي زدم به زحمت ! :- نه بابا . . هنوز سارا کامل خوب نشده . . تازه رنگ کاري هم که دارین . . مگه چشه اینجا ؟ترکش کردم و دنبالِ ترانه رو گرفتم تا آشپزخونه ، در رو بستم . . با لکنت گفتم :- من . . خب . . . می دونی ؟ من . . . .اممم . . خب . . .دست به سینه شد :- الان من چیزي پرسیدم که زبونت گرفت ؟پوفی کردم و چنگ زدم به موهام :- چاره اي نبود ترانه . . من . . مجبور شدم . . خونه ي کیارش نمیشد ، چون فاضلابش نابود شده ! . . . خونه ي ساراهم داره رنگ کاري میشه . . . . . اینجا بهترین جا بود . . . ببخشید ترانه اگه . . اگه من . .دست ترانه لب هام رو بست :- من بهت گفتم هر کاري بکنی پشتتم ! الانم بهت هیچ ایرادي نگرفتم . . فقط نگران خودتم که چطور می خواي بانازي کنار بیاي . .چشم بستم و با نهایت علاقه اي که توي دلم داشتم عمیق کف دستش رو بوسه زدم :- نگران من نباش عزیزکم . . . تو که کنارم باشی ، تو هوایی نفس بکشم که تو نفس می کشی بسِّ برام . . .تقه اي به در خورد . . . در رو باز کردم ، کامران بود :- شرمنده کیان جان . . من باید برم خونه . . سارا دلواپسِ . . .سري تکون دادم و گفتم :- پس ، فردا صبح می بینمت . . از حرفایی که زدي مطمئنی ؟دست دراز کرد به سمتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٩- آره . . مطمئن . . . فقط باید بفهمیم کی بوده که دسترسی داشته به گاوصندوق و همینطور به سیستم علیرضا و میران. . که البته پیدا کردنش به همین راحتی نیست . . توي یک ماهه گذشته بارها و بارها دوربین هاي دفتر علیرضا و میرانبه مشکل برخورد . . اینا همه اش نشونه ي اینه که یکی این وسط داشت خرابکاري می کرد . . اگه بتونیم ثابت کنیمکلاهبرداري و پاپوش بوده مطمئنا می تونیم جلوي تاراجِ اموالشون رو بگیریم . . .سرم رو به زیر انداختم :- به سارا چیزي نگو . . بهش استرس وارد میشه . .لبخندي زد و رفت . .من موندم و نگاه خیره ي نازنین !مادري که همیشه حسرت کشیده شدن دست هاش به روي سرم رو داشتم . . . نمی تونستم بهش لبخند بزنم ، نمیتونستم آنچنان بهش محبت کنم !آروم و سرد پرسیدم :- حالت خوبه ؟ مشکلی نداري ؟بی رمق نالید :- نه . . خوبم ! . . . علیرضا کِی میاد بریم خونه ؟نگاه به سوگلی کردم که سر توي شونه ي مادر پنهون کرد . . پوفی کردم :- میاد !هدیه اي که از لحظه ي ورود انقدر ساکت بود که اصلا حضورش حس نمی شد ، آروم گفت :- کجا می تونم هیوا رو بخوابونم . .نگاهم رو به برادر زاده اي دادم که بدجور بی تاب آغوشِ پدر بود . . .نزدیکش شدم و دست دراز کردم :- اینجا خونه ي خودته . . هر جا دلت خواست می تونی بچه هات رو سامون بدي . . حتی توي اتاق ما . . .لبخند زدم و هیوا رو به سینه ام چسبوندم . . با زبون شیرینش گفت :- عمبو ؟ !خندیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٠- جونِ عمبو ؟لب هاي سرخش رو غنچه کرد :- بابایی کوجاست ؟!موهاي فرش رو بوسیدم :- رفته مسافرت . . زود میاد . . شما خوابت نمیاد خوشگل عمو ؟سرش رو روي شونه ام گذاشت . . . چه قدر سرد بود جو خونه . . چه قدر درد داشت نگاه هاي پر از غصه ي هدیه . . .***با حرص خندیدم :- مگه این شرکت بی سر و صاحب که یکی به همین راحتی بیاد دسته چک رییس و معاونش رو بدزده و چک صادر کنه؟ دِ آخه من چی به اون دوتا بگم ؟ چک هاي امضاء شده ؟ واي !کامران با تاسف سري تکون داد :- همیشه به خاطر این بی احتیاطی بهشون تذکر می دادم . . . ولی فایده اي نداشت !دنده رو با حرص جا زدم و پام رو روي پدال فشردم :- کلا عقل تو کله شون نیست ! اَه !صداي زنگ تلفن همراه که توي اتاقک ماشین پیچید ، گوشه اي نگه داشتم . . اسمِ ترانه روشن و خاموش می شد :- جانم خانم ؟اما به جاي شنیدن صداي بلوطکم ، صداي جیغ هاي گوشخراش یک زن شده بود موسیقی متن !صدام بالا رفت :- ترانه ؟ عزیز ؟صداي ترسونش همه ي تنم رو گوش کرد :- کیانمهر ؟دست آزادم فرمون رو مشت کرد :- جونِ دلم ؟ چه خبره اونجا ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢١هق زد :- فقط بیا . . نازي . . . بیا !و قطع کرد . . کامران با رنگ و رویی پریده گفت :- چی شده ؟پام تا جایی که توان داشت حرص خالی کرد سرِ پدال گاز :- نمیدونم . . . نازي !***مشت هاي نازي رو سر و صورتم می نشست ، مدام جیغ می زد :- علی کو ؟ علی رو چیکارش کردي ؟ علیرضا ! علی ؟سعی کردم مچ دستش رو بگیرم :- نازي جان ، نازي خانم . . آروم !میعاد کمرش رو بغل کرد :- مامان نزن ! مامان !نازي زار زد :- من علی رو می خوام . . علیرضام رو . . علیرضا !هدیه با ترس و لرز ترانه اي رو در آغوش گرفته بود که رنگ به رو نداشت . . . نازي چنگ زد به سینه ام :- شوهرم رو چی کار کردي ؟ چی کارش کردي لعنتی ؟ شوهرم کو ؟ !سرش رو چسبوندم به گردنم :- هیش ! آروم . . میاد ! به خدا میاد . .هق هق کنان ضجه زد :- من علیرضا رو میخوام . . علی !میعاد دست روي دهن گرفت . . سنگین بود براش دیدن مادرش تو این حال !زیر بازوي نازي رو گرفته و بلندش کردم . . . روي کاناپه که دراز کشید رو به کامران گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٢- یه لیوان آب قند بیار !دست کشیدم روي موهاش پریشونش :- نکن اینطوري نازي خانم . . به خدا علیرضا خوبه . . امروز فردا مرخص می شه . . .مثل یه بچه جمع شد توي خودش :- من علیرضا رو می خوام . . .درمونده دستم لمس کرد پیشونیم رو . . . رو به میعاد گفتم :- برو زنگ بزن به دکتر بیاد یه آرامبخش بهش بزنه . . اینطوري هلاك می کنه خودش رو . .نگاهم بی اراده هر چند ثانیه یکبار می چرخید روي ترانه ي رنگ و رو پریده و شکم برآمده اش . . چند ماهش بود ؟ پنج؟ شش ؟هر چی داشتم فقط دردسر بود براي این زن . . !دکتر که اومد ، سوزن که توي رگ نازي فرو رفت ، پلک هاش که روي هم نشست ، تازه فهمیدم این دردي که هجومآورده به سرم نزدیکِ من رو از پا دربیاره . . .هدیه با بغض گفت :- من میرم پیشِ بچه ها !و می دونستم قرارِ بغضش رو توي آغوش سوگلی بشکنه که پناه گرفته بود از حال بدِ مادرش توي اتاق اهورا . . .درموند و مستاصل دستی به پیشونی کشیدم . . . چشم هام می ترسید از اینکه توي حدقه بچرخه و بیفته به ترانه اي کهاگر جاش بودم پشیمون می شدم از ازدواج با چنین مردي !***سر به پشتی مبل تکیه زده و تو تاریکی خیره به روبروي نامعلومم بودم . .تمام قواي تنِ بی بنیه ام رو به کار برده بودم که مغلوبه ي دردي نشم که تا بُنِ استخون پیچیده بود توي بدنم . . . درديکه از سر شروع شده بود و رسیده بود به انگشت هاي پام . . .باید هوشیار می موندم و تمام فکرم رو به کار می گرفتم تا بفهمم چه راهی هست براي خلاصی از این ویرانی . . . ویرانیاي که داشت آتیش می زد به زندگیِ برادرا و خواهرم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٣سري نشست روي شونه ام و هل زده از جا پریدم . . ترانه ي اهورا به بغل کنارم بود ولبخند به لب داشت . . . اهورايخمارِ خواب دست دراز کرد و بو بویی راه انداخت . . همین که سرش روي سینه ام جا گرفت ، صورت فرو برد توي دکمههاي باز پیراهنم و آروم گرفت . . .دست روي کمرش کشیدم . . دست ترانه روي بازوم کشیده شد :- چرا نخوابیدي ؟سر کج کردم و از نیم رخ نگاهی به صورتش انداختم . . چشم هاش که نشون نمی داد خوابیده باشه :- تو چرا نخوابیدي ؟خمیازه اي کشید کوتاه و دست هاش رو حلقه کرد دور شکمِ برآمده اش :- بدون تو خوابم نمیبرد . . .نیشخندي زدم که شقیقه ام تیر کشید :- خب پیراهنم که بود !لب گزید و سر پنهون کرد توي بازوم ، زمزمه کردم :- قربونت برم که هنوزم شرمت میشه . .صداي ریز و خفه اش اومد :- دلم همه اش بوي تنت رو میخواد !فقط لبخند زنان خیره ي موهاي گوجه شده اش موندم که نمایان شده بود از شال افتاده روي شونه اش . . . اهورا کهچنگ زد به تنم غر غر کردم :- بابا این پسرت چرا انقدر دوست داره کتکم بزنه ؟ گوشت تنم رو کند با ناخن هاش !ترانه فوري دست گرفت دور اهورا :- واي . . یادم رفت ناخنش رو بگیرم . . . بده برم . .دستش رو آروم پس زدم :- الان ؟ بی خیال خانم . . شوخی کردم . . .سر تکیه زد به بازوم :- کیانمهر ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢۴بوسه اي به سر اهورا زدم :- جول دل کیانمهر ؟شونه ام رو اهرمی کرد براي چونه اش و خیره ام شد :- می خواي چی کار کنی ؟نگاهش کردم :- چی رو ؟زبون روي لب کشید :- بابات . . . مامانت . . میران . . شرکت . .پوفی کشیدم و چشم بستم . . . . زمزمه کردم :- نمیدونم . . نمیدونم ولی . . . ولی ممکنِ . . .دستش رو کشید روي ته ریشم :- ممکنِ چی عزیزم ؟با چشم هایی که میلی متري باز شده بودن چشم دوختم بهش :- ممکنِ خیلی براشون خرج کنم که مشکلشون حل بشه . . .لبخند زد ، دلگرم کننده و مهربون :- مهم نیست . . تنت سلامت باشه هیچی مهم نیس . . .دردِ لعنتی از گردن شروع شد و به پیشونیم رسید . . انقدر که ناله زدم . . . صداي نگران ترانه رو از نیم وجبیم شنیدم :- کیانمهر ؟ چی شد ؟آهسته گفتم :- سرم درد می کنه . . میخوام بذارمش رو پات . . .لبخندي زد پر از تشویش و گفت :- بریم اتاق . . .ده دقیقه بعد من بودم و زنم و پسرام !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢۵اهورا روي سینه ام خواب رفته بود و من سر گذاشته بودم روي پاي ترانه . . دستش چرخ می زد میون چمنزار موهام !پلک هاي سنگینم روي هم نشستن . . آخرین زمزمه اش رو شنیدم :- همه چی درست میشه . . درست میشه !***براي بار صدم فایل ها رو زیر و رو کردم . . . :- نیست ! هیچی نیست !کامران کاغذي رو جلوم گذاشت :- اینم لیست احتمالی کسایی که می تونن به سیستم ها به نحوي دسترسی داشته باشن . . .نگاهم روي اسم آبدارچی شرکت گیر کرد :- اینو خطش بزن . . مردِ شریفیِ . . خیلی وقته میشناسمش . . . تازه ، چی سرش میشه از کامپیوتر ؟ مطمئن هم هستمکه به کسی کمک نمیکنه واسه زمین زدنِ خونواده . . .کامران سري تکون داد و با خودکار قرمز خطی کشید . . . پوفی کردم و گفتم :- از ما برنمیاد . . . یه کسی می خواد که زیر و بم کامپیوتر رو بلد باشه . . که خوره اش باشه . . . از چک ها چی دستگیرتشد . . .شونه بالا انداخت :- کیارش رفته دنبالش . . . سه نفرن کلِ طلبکارا . . هر سه نفرشون هم ادعا می کنن از خودِ میران و علیرضا چکگرفتن . . راستی حسین ، دوستت گفت که تونسته مخ صاحبکارا رو کار بگیره و وقت بخره ازشون . .دست هام صورتم رو پوشوندن :- من اگه نداشتمش چی کار می کردم . .از لابلاي انگشت هام می دیدمش که داره هر چی کاغذ پاره اس رو مرور می کنه :- اوهوم . . واقعا بودنش نعمتیِ . . همه فن حریفِ !ویبره ي گوشیم از جایی بین کاغذهاي زیر دست کامران بلند شد ، بی حرف گوشی رو به دستم داد . . . پیامکی از میعادبود :- بابا مرخصِ ، بیارمش خونه ي شما ؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 7 8 9 10 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.