مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#71
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۲ عصر
. . ولی از این شهر آره . . شاید دوباره برگشتم ، شایدم هیچوقت برنگشتم . . فقط اینو بدون تو همه دنیايِ منی ! خداحافظت باشه عزیزِ دلِ کیانمهر . . .مات به صفحه ي تلفن خیره بودم . . رفت ؟کجا رفت ؟ کجا باید می رفت مگه ؟بی اراده دستم شماره اش رو گرفت . . . .ولی خاموش بود !***کیانمهر :پر از غصه خیره به روبروم بودم . .شاید تصمیم ام احمقانه بود ولی باید می رفتم . .یادِ لبخندهاش افتادم . . .انقدر تو فکر بودم که حواس ام به مسیر نبود . .فکرم پیشِ ترانه بود ، نگاه هاش ، حضورش ، عطرش ، آغوش اش . .من کی رو داشتم جز اون ؟همه ي زندگی ام بود . .ولی راهِ من رفتن بود . . .گوشی خاموش ، بی اطلاع گذاشتم همه رو از مقصدم و فقط داشتم می رفتم !غوطه ور تويِ افکارم بودم که با بوقِ ماشینی به خودم اومدم . .از مسیرم منحرف شده بودم . .فریاد نزدم . . . چشم هام گشاد شده بود .. . فرمون رو چرخوندم که برخورد نکنم باهاش . . ماشین رو رد کردم ولی . . .کنترل ماشین خودم از دستم خارج شد . . محکم به چیزي برخورد کردم . . دردي توي سینه ام پیچید . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧٩فصل پنجم- من کجام و تو کجایی ؟ترانه :-دستگاهِ مشتركِ موردِ نظر خاموش می باشد !پوفی کردم و تماس رو قطع . . . گوشیهِ موبایل رو آهسته کوبیدم به پیشونی ام و به این فکر کردم دقیقا چند روزِ که مناز کیان خبري ندارم ؟بی حوصله سرتکون دادم ، صدايِ سام رو از پشتِ سرم شنیدم .:-اِ . . .تو اینجایی ؟برگشتم ونگاهی به قامتِ بلند بالاش کردم و سخت لبخند زدم . . صورتم انگارکِش اومد از شدتِ ناخواسته بودنِ اینلبخند . . .بی دلیل حوصله ي لبخند زدن هم نداشتم !کنارم ایستاد ، شونه به شونه که نه ، شونه بالاتر از شونه ي من !اخمی کمرنگ کرد وگفت:-فرشته مثلا اومده یه سري به پدر شوهر و خواهر شوهرش بزنه ، اونوقت تو تو این هوا اومدي بیرون ؟به حیاط نگاه کردم که خیس بود از بارون . . . اولِ تابستون و بارون ؟!خیره به قطره هايِ درشتی که با قدرت به کاشی هايِ حیاط می کوبیدن گفتم :-عجیب نیست به نظرت ؟دست رويِ بازوم گذاشت :-چی ؟با سر اشاره زدم به هوايِ بارونی . .. :-بارون میاد . . تو تابستون !خنده ي کوتاهی کرد و گفت :-زده به سرت دختر . . .بیا برو تو . ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨٠سري تکون دادم ، خواستم از کنارش بگذرم که مچِ دستم رو گرفت و بالا آورد . .موبایل رو از بینِ پنجه هام بیرون کشید، بی هیچ حرفی شروع کرد به کنکاش و بعد از چند لحظه گفت :-باهاش حرف هم زدي ؟ابروهام به هم نزدیک شد ، فقط سوالی نگاهش کردم که صفحه ي تلفنِ همراه رو روبرويِ صورتم تکون داد . . .اسمِکیانمهر روش خودنمایی می کرد ، لب گزیدم و گفتم :-نه !پوزخند زد :-منم باور کردم . . .بهت می خندم فک نکن خرم ! این چند روزه می فهمم یه چیزي ات هست !کلافه مو پشتِ گوش زدم و گفتم :-خاموشِ !جدي پرسید :-چرا بهش زنگ می زنی ؟زبون رويِ لب کشیدم و نگاه ازش دزدیدم . انگار نه انگار این مرد ، همون مردِ چند لحظه پیشِ !این مردِ اخمويِ جديِ غیرتی ، همون سامِ خنده رويِ چند لحظه پیش بود ؟مردمک هاش رو چسبوند رويِ روحم ،مثلِ اشعه ي ایکس داشت کنکاش می کرد ، به زحمت تونستم زبون باز کنم :-می خواستم ازش تشکر کنم !واکنشی نشون نداد به حرفم !سکوت کرد و فقط نگاهم کرد ، نگاهی که کلی حرف داشت . . حرفهایی که سنگینی می کرد رويِ دلم.بی تاب از سنگینی کلمه هاي ناگفته ي چشم هاش ، قدم تند کردم و داخلِ خونه شدم . .عجیب بود اما . . .برادرم من رو مثلِ کتابِ صد بار خونده از بَر بود !***بويِ کباب پیچیده بود تويِ خونه. . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨١ترمه با اون انرژي تموم نشدنیِ همیشگیِ خودش می دوید و خونه رو رويِ سرش گذاشته بود . .اوضاع کمی تا نسبتی خوب بود !بابا دنبالِ کار بود ، درسِ کامیار بهتر شده بود ، مامان آسوده خاطر بود ، و ترمه . . از همیشه شیطون تر !سام خوشحال بود !تازگی ها یاد گرفته بود فرشته رو شب نگه می داشت و من نمی دونستم این برادرِ مرموزِ من چه برنامه اي داره کهرضایت نمی ده به رفتنِ فرشته !و من . .خوب بودم . . نسبتا خوب !دو روز بود گوشیِ کیان خاموش بود . .بی دلیل مدام بهش زنگ می زدم و همه اش از خودم می پرسیدم اگه جواب بده چی می خواي بگی ؟بگی برايِ چی زنگ زدي ؟مگه تو نگفتی ازش می ترسی ؟پس براي چی دوباره زنگ زدي و واردِ زندگی اش شدي ؟هر چند من وسطِ زندگی اش بودم . . من هنوز زن اش بودم !پوفی کردم و به مامان نگاه کردم که پارچِ دوغ رو به دستِ کامیار داد تا به حیاط ببره . . . .هوايِ خوب آدم رو وسوسه می کرد ناهار رو تو حیاط بخوره !سینیِ حاويِ ظرف ها رو از مامان گرفتم و به حیاط رفتم . . . بابا می خندید ، موهاش سفید تر شده بود ، صورت اششکسته تر . . . ولی هر چی که بود ، بابايِ خودم بود و من .. یه لحظه از خودم پرسیدم اگه کیومرث مثه علیرضا بود ،من چی کار می کردم ؟وبعد بلافاصله بلا به دوري می گفتم !من نمی تونستم طاقت بیارم . . پس کیان چطور طاقت می آورد ؟کنارِ فرشته رويِ روفرشیِ پهن شده وسطِ حیاط نشستم ، لبخندي بهش زدم . .بابا سیخِ جوجه کباب ها رو به دستِ سام داد و لحظه اي از ذهن ام گذشت که چرا کیان کباب دوست نداشت ؟چرا جوجه کباب دوست نداشت ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨٢پوفی کشیدم . . کیان .. . کیان ... کیان !کم مونده بود دیوونه بشم . از خونه اش رفته بودم ولی فکرش رهام نمی کرد . . .سخت بود ، نبود ؟سخت بود بخواي از مردي فرار کنی که تا پايِ تجاوز بهت رفته و بعد . . . ازت طلبِ بخشش کرده .پوفی کردم و سعی کردم این ذهنِ وامونده رو معطوفِ کامیار و سامیار کنم . . ذهنی که بدجور جاده ي انحرافی رو دوستداشت و هر چه قدر فرمون رو می پیچوندم به راه راست باز می چرخید به جاده ي کیانمهر!***لباس رو تکوندم و کلافه رو بهش گفتم :-ترمه !پا زمین کوبید :-خب پس کجاست ؟ چرا نمیاد ؟ مگه میشه تو بیاي و اون نیاد ؟ هان ؟ مگه دلش طاقت میاره ؟پوفی کردم و لباس رويِ بندِ رخت پهن کردم و گفتم :-نمی تونه بیاد !دوباره تخس شد ، این روزها با اومدنِ من به خونه بهونه ي کیان رو هم می گرفت . . عجیب دلبسته ي مردِ گمشده ياین روزهايِ زندگیِ من بود :-یه چیزي شده ، وگرنه کیان جون حتما می اومد !خدایا ؛ صبر !من حتی از پسِ خواهرِ کوچیکِ خودم هم برنمی اومدم. . .. بعد چطور می خواستم جوابِ آدم هایی رو بدم که کیان رونامزديِ رسمی من می دونستن ؟این روزها ، دقیقا این سه روزي که گوشی اش در برابرِ تک تکِ تماسهایی که باهاش می گرفتم ، پیامِ خاموش است رونثارم می کرد ، فکرش تويِ ذهنم چرخ می خورد !عجیب بود که هر چه بیشتر سعی می کردم از فکرش دور بشم . . بیشتر تويِ ذهن ام می اومد !انگار چسبیده بود به نورون هاي مغزي ام !که هی حکمِ کیان صادر می کردن براي فکرهايِ زندونی شده تويِ سلولهايِ مغزم !جواب ندادم و مشغول به ادامه ي کارم شدم که با بغض گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨٣-باهاش قهر کردي ؟متعجب بهش خیره شدم ، آهسته صداش زدم :-ترمه ؟کمی عقب رفت ، دست هاش رو پشتِ کمرش برد :-باهاش قهر کردي !کمی جلو رفتم ، خم شدم و دست به زانوم تکیه زدم تا صورتم روبرويِ صورتش باشه :-نه عزیزم . . . قهر نیستم !ویکی تو وجودم پوزخند زد. .لب برچید :-پس چرا نمیاد ؟ کجاست ؟آهی کشیدم ، دست هام رو دو طرفِ صورتش گذاشتم و گفتم :-میاد خواهري . . میاد !دست اش رو مشت کرد و جلوآورد :-قول ؟لرزیدم به خودم . . چند ماه قبل بود که ترمه از کیان قول گرفت به خاطرِ سام ؟خودم چند ماه قبل بود که ازش قول گرفتم ؟بغض کردم . . . ازش قول گرفتیم و عمل کرد به قول اش . . . من برايِ چی قول می دادم ؟می تونستم بهش عمل کنم ؟؟دستم رو مشت کردم ، جلو بردم و آهسته به مشت کوچیک اش کوبیدم . . .لبخندِ کجی زدم :-قول !و نمی دونستم این بار که بهش زنگ بزنم ، صداش رو خواهم شنید ؟***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨۴بیشتر مچاله شدم تويِ خودم . . . گوشه ي اتاق !فردِ روبروم هی بهم نزدیک تر می شد و من هی ضعیف تر ناله می زدم که نیا !دست وپام می لرزید . . .هق زدم :-نیا !انگار اتاق سردي اش رو از تن ام می گرفت ، یخ بود ! یخِ یخ !دست اش رو به سمت ام دراز کرد ، تويِ نورِ مهتابِ تابیده از پنجره می تونستم ردِ خون رو رويِ پنجه هاش ببینم ، میخواستم جیغ بکشم ولی صدام خفه شده بود تويِ گلوم !جلوتر اومد ، روبروم ، رويِ پاهاش نشست ، صورتش رو جلو آورد و . . .جیغ !از ته دل !فردِ روبروم . . . نه ، مردِ روبروم کیانمهر بود . . صورت اش پر ازخون !تلخندي به لب گفت :-راحت شدي ؟باز جیغ زدم ، دست هام چنگ شدن رويِ گوش هام وباز جیغ زدم . . . صدام زد :-ترانه ؟دست هاش رو گذاشت رويِ شونه ام وآروم گفت :-نزن .. جیغ نزن ! رفتم تا به آرزوت برسی . . . .نفس ام گرفت ، یه چیزي خار شد تويِ سینه ام ، به سختی ، با خر خر گفتم :-نه !باز صدام زد :-ترانه جان ؟ بغلم می کنی ؟سرش رو گذاشت رويِ سینه ام ، خواستم سرش رو به عقب هل بدم که دست گذاشت رويِ پهلوهام و نالید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨۵-حالام ازم دریغ می کنی آغوشت رو ؟ بازم ؟ حالا . .. حالا که . .سرش رو کمی بالا گرفت و چشم هاي نقره ایش رو بهم دوخت . . صورتِ غرقِ خون اش ، وهم انگیز بود عجیب ، چونهاش لرزید و با بغض گفت :-حالا که مُردَم !؟دوباره صدام زد :-ترانه ؟جیغ زدم . . صدام زد . . جیغ زدم . . صدام زد. . جیغ زدم . .صورتم سوخت !چشم هام رو باز کردم و نفس نفس زنان به سقفِ بالايِ سرم خیره شدم . . دوباره جیغ زدم ، دستی منو تويِ آغوششگرفت ، خواستم بیرون بیام ، چنگ زدم به بازوهاش . . زیرِ گوشم گفت :-هیش ! خواب بود . . خواب بود خواهري . . هیش!کامیار . . .برادرم !صدايِ گریه ام بلند شد . . . زار می زدم ، دست می کشید رويِ کمرم و آروم ام می کرد . . .دستی رويِ بازوم نشست و کمی عقب ام کشید :-بیا اینو بخور .. هیچی نبود دختر . . خواب می دیدي !بابا بود . . .هق هق کردم :-بابایی . . .لیوانِ آب رو گذاشت رويِ لبم :-جونِ بابا .. اینو بخور. .دست هام حلقه شدن دورِ دیواره ي سرد و نمورِ لیوان .آب سرد جریان پیدا کرد تويِ دهنم ، از گلوم پایین رفت . . .دست کشید رويِ موهام ، بوسه اي به پیشونی ام زد و آروم گفت :-خواب بد دیدي بابایی ؟ خواب دیدي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨۶سکسکه کنان گفتم :-آ. .. آره . . با . . . بابا ؟محکم تر کشیدم تويِ آغوشش . . .کی می گفت فقط آغوش مادرها بويِ بهشت می ده ؟بو که هیچ ! تو آغوشِ پدرم انگار تو خودِ بهشت بودم ! :-چیه دختري ؟!آروم شدم . . نفس هام منظم شد . . چه قدر وحشتناك بود اون تصاویر !چه قدر ترسناك بود . . . کیانمهر کجا بود ؟کجا بود که تو خوابم با اون چهره ي ترسناك ظاهر شد . .***انگارخودم رو گم کرده بودم . . جایی لابلاي روزهایی که تو خونه ي کیان اسیر بودم . .اسیر ؟من واقعا اسیر بودم تو خونه ي مردِ تنهايِ زندگی ام ؟نسیمِ خنک که تو گرمايِ هوا می وزید و از بینِ تارهايِ مانتويِ خنک ام می گذشت و به تن ام می نشست باعث شدچشم هام رو با لذت ببندم . .بعد از سه روز فکر کردن ، سه روز دیوانه شدن با توهمات یا شاید هم خاطراتم ، بیرون زدم از چهاردیواريِ خونه ي پدريبه امیدِ کمی آرامش !من موظف بودم کیان رو پیدا کنم . . چرا نداشت! دلیل نمی خواست !کیان مردي بود که به خونواده ام محبت کرد و من باید جبران می کردمش . . .دست تويِ جیب فرو بردم و به مردمی نگاه کردم که یخ در بهشت و بستنی به دست ، گرمايِ یه عصرِ تابستونی رو پشتِسر میذاشتن . . .کمی هوايِ تازه انگار برام لازم بود !هوايِ گرم تابستون با نیمچه نسیمی که می وزید روحِ آدم رو تازه می کرد . . .نگاه از روبرو برداشتم و دوختم به پیاده رویی که زیرِ پام عبور می کرد .. .***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨٧دستم رو از رويِ زنگ برداشتم و دري رو که با تیک باز شده بود عقب زدم و داخل شدم . .مدت ها بود ندیده بودمش . .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#72
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۳ عصر
. درست وحسابی ندیده بودمش !چشم اش که بهم افتاد ، آغوش گشود برام . .. سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم . .دست هام بازوهاش رو گرفت و از خودم دورش کردم ، کیمیا بود . . . خسته ، گرفته !چهره اي که هیچ وقت تو این مدت ندیده بودم ازش !دو طرف شال ام رو رها کردم و گفتم :-خوبی ؟کنار ایستاد و بهم تعارف کرد که داخل بشم و درحالی که در رو پشتِ سرم می بست گفت :-خوبم !نگاهی به خونه اش کردم . . با سلیقه . . . چیزي که از شخصیت اش برمی اومد ..دست گذاشت رويِ شونه ام و هدایت ام کرد به سمتِ مبل ها . . نشستم رويِ مبلِ تک نفره اي ، روبروش !لبخند می زد ، کمرنگ . . آهسته پرسید :-دلم برات تنگ شده بود . .من هم لبخند زدم . . شاید به همون کمرنگی ! :-منم . . .دیگه خبري از ما نمیگیري .. .و ناخودآگاه آخرین مکالماتمون تويِ ذهن ام تکرار می شد . . . چه قدر دور به نظر می رسید روزهايِ نه چندان دورِگذشته !انگار سالها پیش بود که من و کیمیا به واسطه ي دوستی حسین و کیان با هم آشنا شدیم و حالا دیگه دوستی اي بینِاین دو نبود . . بینِ ما چی ؟آه کشید و به پشتیِ مبل تکیه زد وگفت:-یه مقدار اوضاع خونه نابسامونِ .. .سوالی نگاهش کردم که گفت :-حسین زیاد حالش خوب نیست . . عصبیِ این مدت . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨٨و به یاد آوردم که شبِ گذشته دلم هواي کیمیا رو کرد ، هوايِ یه درد و دلِ حسابی با کسی که از همه چیز خبر داشت !واین شد که من اینجا بودم ، با تماسی تقریبا کوتاه قبل از اومدنم و دادنِ توضیحی مختصر از اتفاقاتِ افتاده !بلند شد وگفت :-من میرم یه شربتی برات بیارم . .خواستم بگم نه که رفت و من هم تکیه زدم به مبل و چشم چرخوندم تو خونه ي مرتب اش . . .چند لحظه بعد صدايِ بلندش رو از تو آشپزخونه شنیدم :-از خونواده چه خبر؟ مامان خوبه ؟ بابا ؟ ترمه ؟ داداشات ؟ زن داداشت ؟خنده ام گرفت از سوال پرسیدن اش و گفتم:-همه خوبن . . تو چی ؟می تونستم موجِ خنده رو حس کنم تويِ صداش :-اونام همه خوبن . . محضِ اطلاعت مامان و بابام و داداشا وخواهرا و دامادا و عروسا و خواهرزاده ها و برادرزاده ها همهخوبن !صدايِ خنده ام کمی بلندتر شد . . . ولی دیگه کلمه اي رد و بدل نشد .مدتی طول کشید تا سینی به دست از آشپزخونه خارج بشه . . .سینیِ حاويِ لیوان هاي شربتِ خوشرنگِ آلبالو رو جلومگرفت و گفت :-بفرما !لیوانی برداشتم و کمی هم زدم و بعد بی معطلی مقداري نوشیدم . . جگرم تازه شد !کنارم نشست ، مشغول شد با لیوان اش . . مایعِ سرخ رنگ رو هم زد . . انقدر که یخ اش آب شد . .عجیب بی حرف بودیم . . شاید هم بی حرف شده بودیم !زبون رويِ لب ام کشیدم که مزه ي توت فرنگی و آلبالو باهم قاطی شد .. چهره در هم کشیدم و گفتم:-حسین چرا عصبیِ ؟و دستمال کاغذي اي از رويِ میز برداشتم و رويِ لب کشیدم تا اثرات رژ لب پاك بشه از روش. .نیم نگاهی به دستمال کاغذي کردم و بعد منتظرِ جواب خیره شدم به کیمیا . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨٩کمی از شربت اش نوشید و گفت :-از موقعی که شراکتش رو با کیان به هم زده همینطوريِ .. اعصابِ درست و حسابی نداره . . نمیدونم چه اشِ !میگممگه خودت دوست نداشتی ؟ حالا پشیمونی ؟ میگه چرا ، خودم خواستم و پشیمون نیستم . . میگم پس چته ؟ چه مرگته؟ جوابی نمیده ! میگه بی کاري بهم فشار آورده . . میگم این همه بهت پیشنهاد کار می شه . . باز بهونه میاره میگه درسطحِ من نیستن !پوفی کرد و دست کشید به موهاش . . .زیر چشمی نگاهی به من کرد و شرمگین لبخند زد :-ببخشید . . پرچونگی کردم !لبخند زدم ، سري تکون دادم :-اصلا . . خودم پرسیدم !صدايِ در اومد و مهلت نداد تا کیمیا جواب بده . . شالِ افتاده رويِ شونه ام رو رويِ سر کشیدم و بلند شدم به احترامِ تازهوارد که احتمالِ قریب به یقین حسین بود . . .با سر به زیري داخل شد ، سلامی گفتم تا متوجه حضورم کنم اش !سر بلند کرد ، یکه خورد با دیدن ام ، لحظاتی بهم خیره موند و بعد با صدايِ کیمیا به خودش اومد . . لبخندي زد خشکو سرد . . . بی روح !این مرد حسینِ سابق نبود ، دوست و برادرِ کیان نبود !احوالی پرسید و در یک کلام جواب دادم:-خوبم !معذرت خواست و رفت سمتِ اتاق . . کیمیا مسیرِ رفتن اش رو با چشم دنبال کرد و سري به افسوس تکون داد . ولیفکرِ من به این بود که یعنی حسین خبري نداره از کیان ؟کیمیا نگاه از شوهرش گرفت و به من دوخت و لب زد :-دیدي اش ؟سر تکون دادم . . .نشست و دستم رو گرفت و کنارِ خودش نشوند . . .خسته و آهسته گفت :- این مدت همیشه همینطورِ . . . صبرم داره ته می کشه . . . خسته ام کرده !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٠دست اش رو فشردم :-بالاخره درست میشه . . .غمگین نگاهم کرد :-کِی ؟شونه بالا انداختم و سرپایین . . .کمی که گذشت ، سر چرخوند سمتِ اتاق ها ، مطمئن شد که خبري از حسین نیست ، دوباره رو به من کرد ، لب گزید :-از . . از کیان خبري داري ؟درمونده پلک رويِ هم گذاشتم و بعد باز کردم :- نه . . .هوفی کرد و دستی به چشم هاش کشید :-چند روزِ ؟دست هام رو تويِ هم گره کردم :- یه سه – چهار روزي می شه . .صداش لرزید ، از نگرانی :- کجاست ؟نگاه کردم به مردمک هاش که عجیب بويِ محبت می داد . چرا من هم نگران بودم ؟چرا نگرانی ام رو به رويِ خودم نمی آوردم ؟کلافه دست کشیدم رويِ ابرويِ سمت راستم و گفتم :-نمیدونم !نگاه دزدیدم از نگاهِ کیمیا که ته ته اش سرزنش داشت . .. سرزنشِ من !سکوت که طولانی شد ، کلافه که شدم از چشم هاي کیمیا که دوخته شده بود به من ، آروم و با من و من پرسیدمسوالی رو که ذهن ام رو مشغول کرده بود :-به . . . به حسین گفتی که . . . که کیان نیست ؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#73
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۳ عصر
سرتکون داد. . . مظلومانه !با انگشت هاش بازي کرد و با بغض گفت :-آره . . خودش هم مثه اینکه می دونست کیان چند روزيِ شرکت نمیره . .سر بلند کرد و خیره به مردمک هايِ قهوه ایم شد و با صدایی که این بار از غصه می لرزید گفت :-می دونی چی گفت ؟چونه به معنیِ نه بالا انداختم ، چشم هاش ریسه بارونِ اشک شد و با صدایی خفه گفت :-گفت به درك . . به جهنم که نیست ! چطور . . چطور دلش اومد ؟و با قطره اشکی که ریخت رويِ گونه ي کیمیا هر دو به یاد آوردیم که دل نازکیم !کیمیا به هق هق افتاد . . و در شگفت اومدم از اینطور نگران بودنش ، مسئول بودنش ، محبت داشتنش به کیان . .خواهرانه! خالصِ خالص . . .بغض ام رو فرو خوردم و دستش رو گرفتم ، آروم گفتم :-تو حدس نمی زنی که کیان کجا رفته ؟دست کشید رويِ گونه اش ، نفسی عمیق گرفت و دقیق خیره شد به صورتم . . . انگار داشت روحم رو می دید . . کمیخودم رو جمع کردم ، آهسته تراز تُنِ صدام پرسید :-چرا دنبالش می گردي ؟یکّه خوردم !مات نگاهش کردم . . چه ربطی داشت سوال اش ؟انگار فهمید که دلیلِ سوالش رو نفهمیدم که گفت :-مگه تو از خونه ي کیان بیرون نزدي ؟ مگه آخرِ راه خودت و کیان رو جدایی ندیدي ؟ مگه نگفتی دوسش نداري ؟پس چرا دنبالشی ؟ پس چرا نگرانشی ؟لب گزیدم ، اخم کردم و بی توجه به صدايِ درون ام که معلوم نبود چی غر غر می کنه گفتم :-برايِ اینکه کیان به خونواده ام کمک کرد . .پوزخند زد ، موهاش رو باز کرد و دوباره با کلیپس بالايِ سرش بست و گفت :-چه قدر قانع کننده . ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٢پوفی کردم و طره اي از موهام رو که بی اجازه از زیرِ سنجاق سر خارج شده و راه پیدا کرده بود رويِ شقیقه ام رو فرستادمزیرِ شالِ نخی و گفتم :-ببین کیمیا ، شاید به نظرِ شما منطقی نیاد ولی به نظرِ خودم هست ! می فهمی ؟ من هر چی نباشه چند ماه باهاشزندگی کردم ، کم لطف نکرده در حقِ خانواده ام . . گربه کوره که نیستم ! درسته قبول نکردم کنارش بمونم ولی این بهاین معنی نیست که کیان اهمیتی نداره برام . . .چشم هاش رو تنگ کرد :-یعنی دوسش داري ؟کلافه گفتم :-چه ربطی داره کیمیا ؟ من میگم برام اهمیت داره . . تو میگی دوسش داري ؟سر تکون داد و دستی به لبش کشید :-وقتی برات اهمیت داره یعنی دوسش داري !این بار این من بودم که پوزخند می زدم ، به استدلالِ غیرمنطقی اش :-ولش کن کیمیا . . . اعصابِ بحث کردن ندارم . . یعنی انقدر صبح تا شب با خودم بحث می کنم که دیگه نیرویی برامنمیمونه . . .بلند شدم وکیف به دست گرفتم ، به پام بلند شد و گفت :-کجا ؟مانتوم رو مرتب کردم و گفتم:-میرم . . . اومده بودم یه سري بهت بزنم و اگه شده یه سوال از حسین بپرسم . . که تو گفت ...- چی رو از من بپرسی ؟هینی کشیدم و برگشتم عقب ، دست رويِ قلب گذاشتم و خیره شدم به حسین که تکیه زده بود به دیوار و خونسرد داشتنگاهم می کرد . . . چرا ترسیدم ازش ؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و نگاه از چشم هايِ سرخ اش گرفتم :-چیزِ خاصی نبود . . .من باید برم . . ببخشید مزا . .پرید بینِ حرفم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٣-گفتم چی رو از من می خواستی بپرسی ؟پوفی کردم و دسته ي کیف ام رو محکم فشردم ، طفره رفتن فایده اي نداشت ، بنابراین با من و من گفتم :-می خواستم . . . می خواستم بدونم . .نفسِ کوتاهی بینِ حرف هام گرفتم و گفتم :-می خواستم بدونم خبري از . . از کیان نداري ؟!کمی خیره ام شد ، و بعد پوزخند زد ، تلخ و سرد گفت :-نه . . باید داشته باشم ؟آب دهن فرو بردم ، دست ام رو بیهوده تويِ هوا تکون دادم و گفتم:-به هر حال دوستشی !تکیه از دیوار برداشت و با لحنِ گزنده اي گفت :-من دوستی به اسمِ کیان ندارم . .کمی سر کج کردم و درمونده گفتم:-اما خبري ازش نیست . . چند روزه تلفنش خاموشِ !تند شد ، کمی صداش رو بلند کرد و گفت :-به درك اسف السافلین !متعجب نگاهش کردم . . . لحن اش درد نشوند به تن ام . . . چی شده بود که انقدر راحت از به درك رفتنِ کیان صحبتمی کرد ؟کیمیا هشداردهنده اسم اش رو صدا کرد ولی حسین از کوره در رفته بود . . .قدمی جلو گذاشت و عصبی گفت :-من چرا باید از کسی خبرداشته باشم که به خودش اجازه می ده پاش رو بذاره تو خونه ي من و رو زنم دست بلند کنه؟ من چرا باید از کسی خبرداشته باشم که حریمِ خونه ي من رو زیرِ پا می ذاره ؟ من چرا باید از کسی خبرداشته باشمکه خط قرمز من رو رد می کنه ؟ هان ؟اخم در هم کشیدم ، کمی عقب کشیدم . . .فقط کمی !دست ام مشت شد ، من هم عصبی شدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩۴-چرا نباید از کسی خبرداشته باشی که بهترین دوستت بوده ؟ چرا نباید از کسی خبرداشته باشی که برادرت بوده ؟ چرانباید از کیانمهر خبري داشته باشی که چند سال تو هوایی نفس کشیده که تو توش نفس کشیدي . . . هان ؟حواس ام نبود که جلو رفتم و روبروش ایستادم . . سر بلند کرده بودم و خیره به صورتش داد می زدم !من کِی این همه خشمگین شدم ؟کِی اینطور سرِ کسی فریاد کشیدم که همیشه قابلِ احترام بود برام ؟کیمیا بازوم رو گرفت و کمی منو به سمتِ عقب هدایت کرد و گفت:-آروم باش ترانه . . اون قصدي نداشت . . .حسین رو به کیمیا با تندي گفت :-به تو ربطی نداره . . دخالت نکن!کیمیا هم ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و با چشم هایی تنگ شده گفت :-به من ربطی نداره ؟ مطمئنی ؟ خیلی هم ربط داره جناب . . .من رو کنار زد و روبرويِ همسرش ایستاد ، صدايِ اون هم بالا رفت :-به من ربطی نداره ؟ به منی که تو ، به عقیده ي خودت به خاطرِ اینکه رويِ من دست بلند کرده رفاقت و شراکتت روباهاش به هم زدي ؟صورتِ حسین سرخ شد و از بین دندون هايِ به هم قفل شده اش گفت :-کیمیا . . . رو اعصابِ من راه نرو ها . . .من الان دیوونه ام . . یه بلایی سرت میارما !کیمیا کم مونده بود فریاد بکشه :-می خواي چی کار کنی هان ؟ منو بزنی ؟ خب بیا بزن ! بزن . . .قدمی جلو گذاشت و سینه به سینه ي حسین ایستاد و با انگشتِ اشاره کوبید به سینه اش و گفت :-می خواي چی کار کنی ؟ بزنی تو گوش ام ؟چشم هاش رو تنگ کرد :-اصلا کیان رو من دست بلند کرد ، من باید ازش ناراحت باشم ، من باید ازش متنفر باشم تو چرا کاسه ي داغ تر از آششدي ؟حسین عربده زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩۵-چون زنِ منی !انقدر صداش بلند بود که من و کیمیا از جا بپریم ، حسین نفس نفس زنان به من خیره شد و گفت :- تویی که اومدي و منو مواخذه می کنی ، تو اگه کیان برات مهم بود چرا ترکش کردي ؟ هان ؟ چرا تنهاش گذاشتی ؟!فک کردي از هیچی خبر ندارم ، نه ؟چونه ام لرزید ، انقدر مشت ام رو فشرده بودم که انگار ناخن هام کفِ دستم فرو می رفت :-تو چرا ولش کردي ؟ مگه تو شرایط اش رو نمی دونستی ؟ مگه تو ادعا نداشتی که کیان رو از کفِ دستت بهتر میشناسی ؟ چی شد ؟ همه اش ادعا بود ؟ ادعا بود که با پیشنهادِ علیرضا زدي زیرِ همه چی ؟ آره ؟تويِ صورتم عربده زد :-تو چرا ولش کردي ؟ تو مگه شرایط اش رو نمی دونستی ؟ نکنه تو از هیچی خبر نداشتی ؟ اگه برات مهم بود ، اگهنگران اش بودي چرا بهش پشت کردي ؟ حالا من فقط شدم بدِ و تو شدي خوبِ ؟ چی شده حالا که رفته و خبري ازشنیست داري خودت رو به در و دیوار می کوبی ؟ نکنه دنبالِ ثروت اشی ؟ دوست داري بمیره و ارث برسه بهت ؟ البته ازاون احمق بعید نیست که همه چیز رو به اسمت زده باشه . . .کیمیا ناباورانه صداش زد .. . چشم هام سوخت . . . لب هايِ بی رنگ ام رو به زحمت تکیه دادم و گفتم :-من . . . من . . . تو . . تو چطور جرات می کنی ؟ من چی کار کردم که اینطوري فکر می کنی ؟پوزخند زد و دست کشید به پیشونیِ عرق کرده اش :-چطور ؟ می شه بگی واسه چی زن اش شدي ؟ صیغه اش شدي ؟ مگه واسه خاطر پول نبود ؟چشم هام خیس شد ، عقب عقب رفتم ، کیمیا با تته پته گفت :-ترانه . . . ترانه یه دقیقه وایستا . . تران . .پشت کردم ، بهش ، در رو به شدت باز کردم وبیرون دویدم . . .***راوي :کیمیا رو به شوهرش کرد . . .خشم تو وجودش موج می زد . . حسین چطور تونست اینطور ترانه رو با حرف هاش آزردهکنه ؟چطور تونست به روش بیاره ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩۶دندون هاش رو رويِ هم سابید و با چشم هایی به خون نشسته به شوهرش خیره شد ، اما حسین زودتر جنبید ، پشیمونبود . . اما پشیمونی چه سودي داشت ؟شرمنده بود ، بیش ازاندازه ! خودش می دونست زیاده روي کرده . . . :-کیمیا من . . . من . . . من معذرت میخوام . . من اصلا قصد نداشتم....کیمیا با لحنی پر از خشم گفت :-از من ؟ از من معذرت می خواي ؟ به نظرت باید از من معذرت بخواي ؟سري به تاسف تکون داد و ادامه داد :-دیگه نمی شناسمت حسین . . دیگه نمی شناسم . .قصد کرد که از کنارش بگذره ، حسین بازوش رو گرفت و به سمتِ خودش کشید ولی اون خودش رو عقب کشید و باخشم گفت :-ولم کن . . .اما حسین سرِ همسرش رو رويِ سینه گذاشت و آروم گفت :-هیش. . . آروم . . آروم . . ببخشید . .کیمیا بغض کرد ، تحملِ این رفتار حسین رو نداشت .. تحملِ عصبی بودنش رو نداشت . . .به سختی گفت :-چی کار داري می کنی حسین ؟ چی کار ؟ چطور دلت میاد بگی به درك ؟ هان ؟ چطور دلت اومد تو رويِ اون دختربگی که دنبالِ پولِ کیانِ ؟ مگه تو خبر نداشتی از شرایط اش . . هان ؟ چطور دلت میاد حسین ؟بوسه ي حسین رويِ سرِ کیمیا نشست ، خودش هم خسته شده بود . . خودش هم پشیمون بود . .از همون روزي که لج کرد و گفت باید شراکت اشون رو به هم بزنن . . ..می دونست کارش اشتباهِ ، می دونست زیادي داشت واکنش نشون می داد ولی . . .ولی امان از غرور و لجاجت . . . این مردِ همیشه منطقی ، زیادي غیرمنطقی شده بود !بهش برخورده بود که کیان ، بهترین رفیق اش پا تو خونه اش گذاشته و دست رويِ همسرش بلند کرده . . . . ولی میدونست خودش هم اشتباه کرده . . می دونست باید به کیان می گفت که علیرضا چه پیشنهادي بهش داده . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٧آه کشید . . . آخرین باري که به کیان زنگ زد ، منتظر بود تا کیان باز هم بگه برگرد ولی . . . وقتی کیان گفت موافقِبرايِ انتقالِ سهم ، دنیاش تیره شد . . . چند لحظه اي سکوت کرد . . انتظارش رو نداشت . . هر لحظه منتظر بود تا کیانبگه دوباره کنارِ هم باشن ولی نگفت . . انگار اون رو هم خسته کرده بود . . .اشک هاي کیمیا که سینه اش رو خیس کرد ، متعجب سرش رو عقب کشید و گفت :-کیمی ؟ خانمم ؟کیمیا با بغض گفت :-حسین ، کیان الان کجاست ؟ به نظرت چی کار داره می کنه ؟ نگران اشم . .دست کشید رويِ گونه ي خیس اش و آروم گفت :-حالش خوبه . .کیمیا با هق هق گفت :-نیست . . نیست . . . کیان اینطوري نبود . . دیگران رو از خودش بی خبر نمی ذاشت . . داداشم اینطوري نبود . . برادرِمن انقدر بی فکر نبود . ..و حسین دلش لرزید با برادر گفتنِ کیمیا . . مگه غیرِ این بود ؟ مگه غیرِ این بود که کیان برادرِ اون دوتا بود . . مگه کیانهمیشه برادري نکرده بود ؟ همیشه کنارشون نبود . . .پس چی شد این برادري ؟ چی شد ؟چی شد که این همه روز رو ازش بی خبر مونده بود ؟مگه جون به جون هم بسته ، نفس به نفس هم بسته نبودن ؟مگه از دوتا برادرِ خونی ، خونی تر نبودن ؟کیمیا آهسته از آغوشش بیرون اومد ، حسین بی حواس پرسید :-کجا ؟ضعیف جواب گرفت :-میرم یه آبی به سر و صورتم بزنم !رفت و حسین رو تو درگیري گذاشت . . .گیج وسطِ سالن ایستاد . . . به سرعتِ نور همه چی داشت یادش می اومد . . سرسام آور بود !واقعا بیشتر از یک ماه بود که صدايِ کیان رو نشنیده بود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٨یه چیزي تو وجودش تکون خورد . . چی شد که دلش سیاه شد ؟مگه ادعاي رفاقت نداشت ؟ ادعاي برادري نداشت ؟پس چی شد ؟دهان اش باز موند از یادآوري حرف هایی که به کیان زد . . . چشم هاي ملتمس کیان...به چنگ کشید موهاش رو . . .کیانِ پونزده ساله تو آغوشش گریه می کرد . . . چند بار تو آغوشش از غم هاش گفت ؟کیانِ هفده ساله از ته دل می خندید . . . چند بار همپايِ خنده هاش شد ؟کیانِ بیست ساله تا صبح تو تب سوخت و دم نزد تا حسین بی خواب نشه . . . چند بار برايِ اون از خودش گذشت ؟تک تکِ روزهايِ با هم بودن رو مرور کرد و تازه فهمید یه چیزي کمِ !بدونِ کیان چیزي کم داشت !وچه قدر دیر این کمبود به یادش اومد . . کجا بود رفیق اش ؟غده اي گلوش رو گرفت . . صدايِ کیان تو ذهن اش اکو شد :-احوالِ داداش ؟یادِ لبخند هاش افتاد ، چشم هايِ همیشه غمگین اش . ..یادِ عشقی که به ترانه داشت . . . وقتی از ترانه حرف می زد چشم هاش چراغونی می شدن . .زانوهاش سست شد . . نشست رويِ زمین . .مات و مبهوت زل زد به روبروش . ..باورش نمی شد شاید !حقایق پتک وار کوبیده می شدن به سرش . . . می دونست چی کار کرده ولی این بار . . . یکی محکم تکون اش داد . .داشت یادش می اومد . .. یکی انگار صدايِ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#74
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۴ عصر
پر از خشم ترانه رو دوباره براش پخش کرد :-مگه تو شرایط اش رو نمی دونستی ؟مگه شرایط کیان رو نمی دونست ؟ مگه نمی دونست کیانمهر ، دوستِ همیشه تنهاش ، تحتِ فشار بود ؟ مگه نمیدونست کیانمهر کسی رو نداشت جز اون براي درد و دل ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٩چی کار کرد ؟ چی کار کرد ؟سردرد هايِ کیان به یادش اومد . . . نکنه درد داشت و کسی نبود که آرومش کنه ؟یاد تنگیِ نفس اش افتاد . . . نکنه نفس اش بد قلقی کنه و راه پیدا نکنه برايِ بازدم ؟چشم هاش سوخت . . زیر لب گفت :-کیان ؟کیانمهر !کیانِ پر از مهر !چه قدر جايِ یه مردِ چشم طوسیِ همیشه مهربون خالی بود !چه قدر بچه گانه لجبازي کرد . . چه قدر بچه گانه کِش داد این جریان رو . .چرا وقتی کیان التماس می کرد برايِ بخشش خرِ لجاجت رو رها نکرد ؟خدایا ؛ کجايِ دنیا این همه سنگدلی و فراموشی رو جمع کرده بودي که به یک باره نازلش کردي سرِ این مرد که یادشبره کیان نه تنها رفیق ، بلکه برادرش بود ؟ که اینطور کیان رو درمونده از خودش نرونه ؟بغض اش شدید شد ، قطره اي چکید رويِ گونه اش ، مبهوت زمزمه کرد :-من چی کار کردم ؟ من باهات چی کار کردم کیان ؟ کجایی ؟یه تلنگر نیاز داشت تا دوباره مهر و محبتی که به کیان داشت به یادش بیاد . . . ولی چه قدر دیر بود . .کیانی نبود که بهش لبخند بزنه ، پشتش بایسته و بگه رفیق ! بگه داداش . . ! بگه بی خیال !کیان انگار نیست شده بود !صورتم خیس بود . . از گریه !صدام دیگه توانِ خارج شدن از گلوم رو نداشت . . چشم هام می سوخت . . از گریه !دست کشیدم رويِ صورتِ خندون اش تويِ عکس . .. چشم هاش برق می زد !کجا بود ؟ کیان کجا بود ؟به زحمت وبا سکسکه زمزمه کردم :-کُ . . .جا یی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٠دوباره اشک . . دوباره سوزش پلک !گریه هام دستِ خودم نبود ، حرف هاي حسین چشمه ي اشک ام رو فعال کرد !فوران می کردن قطره هايِ اشک از چشم هام !درِ اتاق قفل ، لامپِ اتاق خاموش ، تکیه زده به در ، عزا گرفته بودم !عکسِ بعدي که جلويِ چشمم اومد ، آه از نهادم برخاست ، با یه لبخندِ شیرین خیره بود به لنز و ترمه خندون دست حلقهکرده بود دورِ گردن اش .. .چرا ترمه این ملکه هاي عذاب من رو تامین کرد ؟ چرا ؟این مرد کجا بود ؟ کجا بود که حسین جرات می کرد تو نبودش شخصیت من رو زیر سوال ببره ؟یعنی اگه کیان هم بود به خودش اجازه می داد اینطور باهام صحبت کنه ؟دوباره صدايِ گریه ام می رفت که اوج بگیره که دست ام نشست رويِ لب هايِ بی رنگ ام . ..لب هایی که بارها مهر شده بود توسطِ کیان . .کیان ، کیان ، کیان ، کیان !پس چرا تموم نمی شد ؟چرا همه جا کیان بود ؟ چرا دست از سرم بر نمی داشت ؟ چرا حالا که از زندگی اش پام رو بیرون کشیده بودم ، پا پسنمی کشید از خاطراتم ؟تقه اي به در کوبیده شد که باعث شد از جا بپرم ، دوباره کسی به در کوبید و چند لحظه بعد صدايِ سام رو شنیدم :-ترانه ؟آب دهن فرو دادم .. اگه سام من رو با این حال می دید ، چه توضیحی داشتم براش ؟ چه توضیحی داشتم برايِ اینچشم هايِ خیس و پف کرده از اشک ؟دوباره به در کوبید و آهسته تر گفت :-خواهري ؟ باز نمی کنی ؟با صداي نتراشیده و نخراشیده گفتم :-نه !خندید . . . می شد فهمید خنده اش واقعی نیست ولی بازهم . . خندید ! :-زهرِ مار و نه ، باز کن ببینم . ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠١دست هام مشت شد . . باز می کردم که چی ببینی برادر ؟ که چی ببینی ؟لبم رو گزیدم ، ضربه اش به در محکم تر شد :-ترانه ؟ باز کن اینو ! مامان اینا نگرانتن !بغض پیدا شد تويِ صدام :-نمیخوام . . .این بار انقدر محکم کوبید که یه گام عقب برم ، صداش عصبی شد :-ترانه بازش کن . . وگرنه به والله میشکنمش ! می دونی که کله ام خرابِ !چند لحظه اي منتظر موند و وقتی جوابی نگرفت ، لگدي به در کوبید . .چاره اي نبود . . باید باز میکردم . .گوشیِ موبایل ام رو تويِ دستِ چپ ام فشردم و با دستِ راست کلید رو چرخوندم . . در رو باز کردم و قدمی عقب رفتمو سرپایین انداختم . ..می تونستم پاهاش رو ببینم . . داخل شد و در رو بست . . .روبروم ایستاد و دست گذاشت زیرِ چونه ام . .سرم رو بالا آورد و خیره شد به چشم هام . .. ابروهاش بالا پرید . . متعجب ، با ترس ! زمزمه کرد :-چی کار کردي با خودت ؟چونه ام لرزید . . . سرم رو گرفت رويِ سینه اش . . بوسه زد به موهام و گفت :-چی شده تران ؟چنگ زدم به بازوش ، دست هاش حصار شدن دورم . . . این مرد برادرم بود . . برادرم !آروم دست کشید رويِ موهام و زمزمه کرد :- وقتی بارونِ چشم تو چشمِ منم تر می کنه ؛ میریزه رويِ گونه هات دردمُ بدتر می کنه . . . گریه هات حالم رو بد میکنه خواهري !گریه ام شدید تر شد . . . محکم تر بهش فشرده شدم . . .نشست رويِ زمین ومنم نشستم کنار دستش . . دست کشید رويِ خیسیِ گونه هام ، بوسه زد رويِ پلک هايِ سرخ شدهام . . آروم گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٢-چی شده خواهري ؟هق زدم :-هیچی !کمرنگ لبخند زد :-خالی بند ! اگه هیچی بود که اینطوري چشات اندازه گردو نمی شد !سکسکه کردم . . . آروم نوازش کرد گونه ام رو ، دستِ مشت شده ام رو بالا آوردم و کشیدم پايِ چشمم که . . . چشماش افتاد به گوشیِ تقریبا له شده تويِ دستم که اگه از جنسِ سخت نبود ، چیزي شبیه به پودر می شد !کِی انقدر فشار آوردم به گوشی که ناخن هام سفید شد و انگشت هام درد توشون لونه کرد ؟دست دراز کرد و تلفنِ همراه رو از بینِ پنجه هام بیرون کشید . . سام خیلی باهوش بود !ارتباطِ بینِ اتفاقات رو خوب درك می کرد و من آرزو می کردم کاش الان درك نکنه !خیره ي صفحه ي گوشیم شد . . اخم هاش آروم آروم هم آغوش هم شدن . .می تونستم تغییرِ رنگِ صورتش رو ببینم . . . چشم هاش رو بست و پلک هاش رو محکم به هم فشرد . . . دندون هاشبه هم چفت شده بودن و صداش خفه بود از پشت اشون :-واسه خاطرِ این ، داري خودت رو کور می کنی از گریه ؟جواب ندادم و لرزیدم از خشمِ صداش !گوشی رو محکم پرت کرد تويِ شکمم ، چشم باز کرد و خیره ام شد . . . و من از خدا مرگ خواستم که سرخیِ ناگهانیِچشم هاش رو نبینم !بازوم رو محکم گرفت و صورت به صورت ام نزدیک کرد :-نگو که گریه هات واسه خاطرِ این یاروئه !یارو ؟ اسم مناسبی نبود برايِ کیان . . ولی بود ! گریه هام به خاطرِ کیان بود !سر کج کرد و به دیوارِ کنارم نگاه کرد . . .نفسِ عمیقی کشید . . باز چشم بست و چند دقیقه اي سکوت کرد !سکوتش می ترسوندم !ثانیه ها مثلِ سال طول می کشیدن و پنج سال طول کشید تا سام لب باز کنه و . . . :-دوسش داري ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٣چشم هام . . .جا داشت بیشتر از این گشاد بشه ؟دهان ام . . .جا داشت بیشتر از این باز بشه ؟تن ام .. . جا داشت بیشتر از سرد و گرم بشه ؟پلک زدن یادم رفته بود انگاري ! اصلا پلک داشتم ؟دست ام رو گرفت و محکم فشرد و تکون ام داد :-دوسش داري ترانه ؟سعی کردم آبی رو که تويِ دهنِ خشکم نبود رو پایین بدم ، ولی انگار تو گلويِ خشک ترم گیر کرد ! به زحمت گفتم :-چی . . چی میگی سام ؟ اصلا . . اصلا متوجهی ؟پوزخند زد ، سرتا پام رو برانداز کرد و گفت :- من نفهم نیستم آجی ! چرا نگرانشی ؟ چرا هی از این و اون خبرش رو می گیري ؟ چرا هی مدام بهش زنگ می زنی؟ چرا . . .گوشی رو جلويِ صورتم تکون داد و گفت :-عکس هاش رو نگه داشتی و می بینی و گریه می کنی .. جز اینه که دلتنگشی ؟ جز اینه که . . . اینه . . . که . .عاشقشی ؟خواستم انکار کنم . . خواستم بگم نه ! خواستم بگم حرف هاي حسین داغون ام کرد که کفِ دست به معنی سکوتنشونم داد :-به من نگو .. به من جواب نده ! با خودت طی کن . . پیشِ خودت صادق باش. . به خودت جواب بده . . نیستی ؟ واقعاعاشقش نیستی ؟ نگو که به خاطرِ دِینِ ! هیچکس به خاطرِ دِین نگرانِ کسی نمی شه . .اونم اینطوري ! فک نکن واسهمن راحتِ گفتنِ این حرفا. . . . نه خواهرم . . نه ! رگِ غیرت ام داره پاره می شه ولی . . . ولی طاقت ندارم اینطور ببینمات !دست کشید زیرِ پلکِ راست ام که از دردش صورت جمع کردم . . غمگین لبخند زد :- که از بس اشک بریزي ، چشم هات درد بگیرن ! که تو خودت باشی . . که مثه جوجه يِ زیرِ بارون مونده هی یه گوشهتو خودت جمع بشی و بري تو فکر ! نه تنها من ، همه فهمیدن ! حتی اون ترمه ي سر به هوا هم فهمیده یه چیزیتهست . . نذار پايِ نگرانی . . یه نگرانیِ ساده . . ترانه خودت رو بشناس .. شخم بزن دلت رو ! نکنه یه وقت به خودتبیاي که دیره . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠۴پیشونی ام رو بوسید و زمزمه کرد :-سخته برام گفتنش . . اینکه بخوام بهت بگم فک کن به علاقه ات به مردِ دیگه . . . ولی باید بگم که پیشِ وجدانِخودم ، خدايِ خودم شرمنده نباشم . . ترانه من خیلی قبل تر از این می دونستم دوست داره . . خیلی !مبهوت نگاهش کردم ، آهی کشید و گفت :-اولین باري که منو برد دکتر سرم داد کشید و گفت دوسِت داره . . . منِ خر می دونستم ! می دونستم و سعی نکردمبرايِ دور کردنتون از هم که با عشقی که اون داشت بعید نبود که تو هم عاشقش بشی . . دوستش داشته باشی !خواستم حرفی بزنم باز که توپید بهم :-گوش کن و خفه شو ترانه . . . بذار حرفم رو بزنم . .. خوب گوش کن به من !انگشتش رو جلويِ صورتم به نشونه ي هشدار تکون داد :-با خودت صادق باش ! حرف بزن ، دلیل بیار و خودت رو قانع کن . . اگه دوسش داري که هیچ . . وگرنه ببینم باز بیمورد رفتی طرفِ اون و خاطراتش دمار از روزگارت در میارم . .پلک رويِ هم گذاشت . . تازه متوجه شدم نفس نفس می زد ! . . . دوباره نفس گرفت و گفت :-ولی به اینا خوب فک کن ! کیانمهر روحیه ي درست و حسابی نداره ! خانواده ي درست و حسابی نداره . . تقریبا تنهاستتو این دنیا ! رفتارش رو خودت بهتر از من دیدي . . . وبه این بیشتر از همه فکر کن که عقیمِ ! که هیچ وقت پدر نمیشه . . . ببین می تونی باهاش کنار بیاي ؟ با اینکه هیچ وقت بچه دار نشی؟ هیچ وقت بچه ي خودت رو تو بغل نگیري؟ ترانه . .چونه ام رو تو دست گرفت و چشم تو چشم شد باهام :-ببین واقعا دوسش داري ؟ ببین می تونی اینطوري دوسش داشته باشی ؟ ببین این مرد ، همونیِ که تو آرزوهات بود ؟من هیچی نمیخوام جز خوشبختی ات ! من نیازي به جوابِ تو ندارم . . این خودِ تویی که باید به خودت جواب بدي تا ازاین سردرگمی دربیاي . . با خودت که کنار اومدي اونوقت بشین و نگران شو ! اونوقت بگرد ببین این چند روزه کیانکجاست که خبري ازش نیست . . خب ؟لب باز کردم که چیزي بگم . . دفاع کنم از خودم ! ولی این بار هم نذاشت آوایی از دهانم خارج بشه . . انگشت گذاشترويِ لبم . . بی انصاف اصولِ دیکتاتوري رو پشتِ هم اجرا می کرد !بوسه زد رويِ پیشونی ام و گفت :-با خودت صادق باش !و رفت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠۵به همین راحتی . . .منو به رگبار بست و رفت ! نذاشت کلمه اي حرف بزنم و رفت !رفت و نفهمید چه آتیشی تو وجودم به پا کرد . .رفت و نفهمید که من رو به چه برزخی انداخت . . . !به دست هام خیره شده بودم و صدايِ سام تويِ سرم تکرار می شد !من کیانمهرِ مجد رو دوست داشتم ؟ جدي ترین شوخیِ سال بود !من ، ترانه گلپسند ، علاقه داشتم باشم به کیانمهرِ مجد ؟کسی که مردِ منفورِ زندگی ام بود ؟ کسی که شد مردِ مجهولِ زندگی ام ؟ کسی که شد مردِ تنهايِ زندگی ام و حالا . .. شده مردِ گمشده ي زندگی ام ؟من ، بهش علاقه داشته باشم ؟ دوست اش داشته باشم ؟کفِ دست هام رو به هم کشیدم و تن ام رو به جلو و عقب تاب می دادم . . .((من چی رو با خودم طی می کردم ؟ در موردِ چی با خودم صادق می بودم . . مگه من کیان رو دوست داشتم . . .چهره ي مظلوم اش جلويِ چشم ام ظاهر شد .. لبخند هاش . . .شیرین می خندید ، نه ؟))سرم رو تکون دادم ! نه! اصلا . . خنده هاش آزار دهنده بود . . نبود ! آزار دهنده نبود . . ولی بود !نه ! نبود !((می گفت دوستم داره . . بهم علاقه داره . . دروغ بود . . نه؟ دروغ بود . . نبود . . بود . . نبود ! دروغ بود . . .کیان دروغمی گفت به من علاقه داره . . نه . . راست می گفت ! ثابت کرد . . نکرد ؟ چرا . . ثابت کرد ! ))دست هايِ یخ زده ام رو گذاشتم رويِ گونه ام ، چشم بستم و هراسون زمزمه کردم :-اصن چرا دارم بهش فکر میکنم ؟ چرا بهش فکر می کنم ؟چرا ؟بلند شدم و گام برداشتم سمتِ تخت ام . . .اما پشیمون شدم . .قدمی عقب اومدم . .. (( چند ماه بود که تخت ام ، تختِکیانمهر بود ؟ چند ماه بود هم آغوش اش می شدم ؟))لب گزیدم . . سیلیِ آرومی به گوش ام زدم و غریدم :-خفه شو !نفسِ عمیقی گرفتم . . چشم هام رو بستم وسعی کردم خونسردي ام رو به دست بیارم . . دست هام رو مشت کردم و بازکردم . . چندین بار تکرارش کردم . . . زیر لب گفتم :-آروم . . آروم . . هی دختر آروم . . چیزي نگفت بهت که ! آروم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠۶((اما گفته بود . .سام کلی حرف زده بود . . کلی کلمه رو پشتِ هم ردیف کرده بود و گفته بود . .جرقه زده بود به خرمنِ خشکِ وجودم !ازم یه سوال پرسید . . دوست اش داري ؟ومن قاطعانه گفتم نه . . . ولی واقعا نه بود ؟آره .. . . واقعا نه بود . . . واقعا نه بود ؟ نه ! نبود !حالا ، با حرف هايِ سام حتی به موجودیت خودم هم شک داشتم ! به بود و نبود خودم . . .سام می گفت فکر کن و بگو عاشقی ؟ با وجودِ عقیم بودنش فکر کن و بگو عاشقی ؟ با وجودِ خونواده ي عجیب و غریباش فکر کن و بگو عاشقی ؟نبودم . . من عاشقش نبودم !پس چرا وقتی سردرد داشت ، انگشت هام پیشونیِ بلندش رو ماساژ می دادن ؟اینکه به خاطرِ علاقه نبود . . دلسوزي بود !پس چرا وقتی دلگیر بود ، وقتی ناراحت بود ، آغوشم رو بهش تقدیم می کردم . . . ؟چون بهش مدیون بودم . . .!چرا جلويِ نازي ازش دفاع می کردم ؟چون نمی تونستم ببینم بهش ظلم می کنن !چرا ؟چون ازم دفاع کرده بود . . .))پوفی کردم . . سرم شلوغ بود . . . مثلِ بازارِ شام که شتر با بارش گم می شد . .ذهنِ منم پر از فکر بود که همه با هممخلوط می شدن !لبه ي تخت نشستم . . . پیشونی ام رو به کفِ دستِ راستم تکیه زدم . .(((سام می گفت به عقیم بودنِ کیان فکر کن . . به چی فکر کنم ؟ برايِ چی ؟ مگه فکر کردن داشت ؟خب عقیم بود ! من که قرار نبود باهاش زندگی کنم !این همه مردِ عقیم . . . چطور زندگی می کنن ؟ چطور همسرانشون باهاشون کنار میان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٧گرفتنِ یه بچه از پرورشگاه کارِ سختی نیست ! هست ؟نیست .. . ))لب گزیدم و خودم رو از پشت رويِ تخت رها کردم . . چه دلیلی داره من به این موضوع فکر کنم . . من که قرار نیستهمسرش باشم . . هست ؟ نیست !دست ام رو فرو کردم تويِ موهام . . . ((موهام ؟ چند بار دستِ کیان نوازش شد تويِ موهام ؟ چه لذتی داشت آرامشِدست هاش . . .))خشم شدم بر علیه خودم ! اگر جا داشت ، اگر می تونستم جیغ می کشیدم . . . که چه لذتی داشت دست هايِ یک مردغریبه ؟!غریبه ؟ کیان غریبه بود ؟ چه غریبه اي ! آشنا بود . . عجیب آشنا بود ! خلق و خويِ من رو عجیب می شناخت !((می شناخت ؟ آره . . می شناخت ! می شناخت که می ساخت باهام . . عجب صبري داشت کیان . . ))به پهلو چرخیدم . . کلافه شده بودم . . فکر . . .فکر . . .فکر !داشتم دیوونه می شدم از نوع زنجیري !((کیان شخصیت خوبی نداشت ؟داشت . . چرا نداشت ؟ضعیف بود . . نبود ! کیان که ضعیف نبود . . فقط زندگیِ سختی داشت !))نمی تونستم ذهن ام رو کنترل کنم که مثلِ فرفره کار می کرد !ضعیف نالیدم :-لعنت به تو سام . . .لعنت به تو و این فکري که توي سرم انداختی. . .به دست ام نگاه کردم . . . حلقه ؟((چرا حلقه رو از دستم در نیاوردم ؟ چه دلیلی داشت هنوز تويِ انگشت ام باشه . .. ؟کیان کِی این حلقه رو تويِ انگشت ام کرد . . ؟ روزِ خواستگاريِ سام ؟چهره اش جلويِ چشمم اومد . .. غمگین بود !بهش گفتم نیاد ؟ چه قدر دلم سوخت ! ))پاهام رو تويِ شکمم جمع کردم و دستم رو به پیشونی ام کشیدم . . جایگاهِ بوسه هايِ کیان . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٨((چه قدر بوسه هاش امنیت داشت . . . مهر داشت . . محبت داشت . . . نداشت . . .! بوسه هاش از رويِ هوس بود . .کیان هوس باز بود . . یادته دست هاش رويِ تن ات کار میکردن ؟ نبود . . . !!کیان هوس باز نبود . . .کِی دست اش کج رفت ؟ بوسه هاش همه بويِ مهربونی می داد . . بويِ عشق ! ))عشق؟ چشم هام گرد شد . . کیان عاشق بود . . .عاشقِ من ! من چی ؟لبم رو جویدم . . کاش می شد خلاص شد از این فکر ها . . از جا جهیدم . . .طول و عرض اتاق رو طی کردم . . کاش بزرگ تر بود این اتاق . . داشتم خفه می شدم !((من عاشق اش بودم ؟ نه ! خب معلومه نه . . من عاشقِ این مرد نبودم . . همه ي کارهام از رويِ دلسوزي بود . . . همهي محبت هام ! درآغوش کشیدن ها ، لالایی خوندن ها ، ماساژ دادنِ پیشونیِ دردناك اش ، وکیل مدافع اش شدن دربرابرِ مادرش ، تلاش براي برگردوندنِ سیستم ها ، همراه بودن باهاش. . . . من دوستش نداشتم ! من عاشق اش نبودم. مگه من می تونستم عاشقِ یه مردِ عقیم بشم ؟ کیانمهر عقیم بود ! هیچ وقت پدر نمی شد . . من بی نهایت مادر بودنرو دوست داشتم . . اونوقت می تونستم به خاطرِ کیان از حسِ خوبِ مادري بگذرم ؟ امکان پذیر نبود گذشتن از حقِ خوبِبهشتی بودنی که خدا می گذاشت زیرِ پايِ مادران ! می تونستم عاشقِ مردي بشم که هیچ وقت نطفه ي یه بچه ، یهکودك ، یه نوزاد رو نمی تونست برايِ مادر بودنم به وجود بیاره؟خب چرا نمی شد ؟ چه عیبی داشت ؟ مگه فقط کسی که نُه ماه جنین حمل می کنه مادرِ ؟این همه زن ! این همه زن که کودکی رو به فرزندي قبول کردن . . . این همه فرزند که منتظرِ مادرن ! چی می شه مگه؟ مگه من نمی تونم یکی از این آدم ها باشم ؟ سختِ ! سختِ مادري کردن براي بچه ي فردِ دیگه اي در حالی که تومی تونی مادر باشی و مردت نمی تونه پدر باشه !کیانمهر عقیم بود . . عقیم بود ولی خیلی محسنات داشت ! صبور بود . . . مهربون بود . . با سخاوت بود ! کیانمهر فوقالعاده بخشنده بود . . خوش اخلاق !لبخندهايِ گرمی داشت .. دست هاش پر ازمحبت بودن . . انگار خداوند تو دونه دونه ي سرانگشت هاش مهر جاگذاريکرده بود برايِ بخشیدن . . . وقتی درد داشت ، با وجودِ درد و غم اش ، اشکم رو که می دید تلاش می کرد برايِ آرومکردن ام ! نگاه هايِ نقره اي رنگ اش دنیاي داشت !کیانمهر نگاه ات که می کرد ، جذب می شدي . . خیره ي نقره فام هاش !دو تا ماهِ کوچیک رويِ صورت اش !ماه گرفتگیِ گوشه ي ابروش نشونه ي خاصِ صورت اش بود . . صورتِ مظلوم اش رو مظلوم تر می کرد !کیانمهر مردِ خوبی بود . . هست ! کیانمهر با همه ي ضعف هاش پشتوانه بود !))م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٩به خودم اومدم . .. چند دقیقه بود خیره ي دیوار بودم و به فکرِ کیان ؟بهت زده . . .مات !من داشتم به چی فکر می کردم ؟به کیان؟به دوست داشتن اش ؟من داشتم چی کار می کردم ؟(( من داشتم چی کار می کردم ؟ چند بار این جمله تکرار شد تو مواجه هاي من و کیان ؟ شبی که تو خونه ي پدريِ من، خواب زده شد و وحشت زده از خواب پرید .. مادرم رو به آغوش کشید . . من کنارش نشستم و نوازش کردم موهاشرو .. . اون شب اولین بار بود که پرسیدم من داشتم چی کار می کردم ؟ ))از خودم ترسیدم ! از خودم و افکارم . . .بغض کردم . . سام ، با من چی کار کردي ؟((من دوست اش داشتم ؟ کِی برايِ اولین بار دیدم اش؟ کِی رییسِ مباديِ آداب رو دیدم و به چشمم اومد اخلاق اش ؟کی ؟ اون روزها که هنوز زندگی ام درگیرِ طوفان نشده بود ، کیانمهر برام یه مردِ قابلِ احترام بود . . یه مردِ مهم و معتبر! چی شد که شد مردِ منفورِ زندگی ام ؟ وقتی که مجبور شدم برايِ پاس کردنِ چک هایی که فقط اسما به بابا تعلقداشت ، بهش رو بندازم و شدم زنِ صیغه ایش ! من ، ترانه شدم معشوقه ي کیان . . داد زد سرم . . نه ؟ داد زد ! گفتمعشوقه اش نیستم . . . گفت دوست ام داره . . چند بار بهم گفت نفس ؟ چندبار گفت عزیزِ دل ؟ چرا انقدر حرف هاشبه دل می نشست و به تن لرزه می انداخت ؟چند بار دستم رو بوسید ؟ چه قدر با محبت و با فروتنی ! کیانمهر .. . کیانمهر تو چی کار کردي با من ؟ ))هق هق کردم . . ریز ریز . . . آهسته آهسته !زانو زدم . . .((من نمی تونستم کیان رو دوست داشته باشم !به هزار ویک دلیل . .یک دلیل ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٠می خواست بهم تجاوز کنه ! تو خودت مقصر نبودي ؟ بودم ؟! نبودم . . هم بودم و نبودم ! ولی تجاوز کرد؟ چند بار جلويِخودش رو گرفت ؟ چند بار صورت اش سرخ شد ، نبض اش نزدیک بود رگ اش رو پاره کنه و تو رو تو آغوش اش فشردو گفت آروم باش ؟ چند بار . . .؟ تجاوز نکرد . . کرد ؟ نه !عقیم بودن ؟ هزار راه بود برايِ جبران اش !خانواده اش ؟ مگه قرار بود با این خونواده زندگی کنم ؟ خونواده اي که کیان رو طرد کردن . . از روزِ اولِ زندگی اش !اخلاق اش ؟ روحیه اش ؟ حساس بود ؟ حساس بود و دوست داشتنی . .دوست داشتنی ؟))چشم هام گرد شد . . گردِ گرد . . قلبم ؟ نمی زد . . می زد ! تند تند . . .!تن ام سرد شد . . . گرم شد . . .!خیره شدم به دست هام ! به انگشت هام . . .به جولانگاه نوازش هايِ کیان !من دوستش نداشتم . . نداشتم . . نداشتم . . داشتم !اعمالِ حیاتیِ بدنم قطع شد؟قطع شد که دیگه قلبم رو ، تپش هاش رو احساس نمی کردم ؟قطع شد که دیگه انگار نفس نمی کشیدم ؟((من کیان رو دوست داشتم ؟دوست داشتم ! من کیان رو دوست داشتم و نفهمیدم .. . !کیان همیشه بود تويِ قلبم . . گوشه اي نشسته بود و منتظر بود برايِ اظهارِ وجود !و وقتی رفت . . تازه یادم اومد مردي هم بوده که به چشمِ دلم اومده . . ولی چه چشمِ کوري !من دوستش داشتم که وقتی نازي با کلمات خنجر می زد به قلب اش ، می شدم مرهم و می نشستم رويِ زخم هاش !من دوستش داشتم که وقتی تا مرزِ سکته رفت ،من هم تا مرزِ مرگ رفتم و خودم نفهمیدم ! نفهمیدم که وقتی چشم بازکرد ، از ترسِ از دست رفتن اش اشک ریختم . . من از کیان متنفر نبودم . . دوستش داشتم . . من کیان رو دوست داشتم((!بهت زده زمزمه کردم :-نه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١١امکان نداشت !من کیان رو دوست نداشتم .. . . داشتم !ولی . . در عینِ ناباوريِ خودم ، من کیان رو دوست داشتم !من ، به کیانمهرِ مجد علاقمند بودم !بغض ام با صدا شکست . . . نه ! من دوستش نداشتم . . داشتم . . .داشتم . . داشتم . .فریاد کشیدم:-خدا لعنت ات کنه . . لعنت ات کنه . . خدا لعنت ات کنه !دستِ خودم نبود رفتارم . . .من کِی به این مرد علاقمند شدم ؟ کی محبت هاش ریشه کرد تويِ دلم ؟ چه وقت دلم بندِدلش شد ؟من نمی خواستم دوست اش داشته باشم . . من نمی خواستم بهش علاقمند باشم ولی بودم !بودم که دلیل می تراشیدم برايِ ردِ بهانه هاي سام برايِ دوست نداشتنِ کیان !من نباید کیان رو دوست داشته باشم ، من قرار بود تقاصِ تک تکِ حرف هايِ سام رو ازش بگیرم . . نه اینکه عاشقشبشم ! نه اینکه خودِ سام که مخالف بود با پیوندِ موقتیِ من و کیان ، بهم بفهمونه من بهش علاقه دارم . . . نه !مشت کوبیدم رويِ زمین وضجه زدم :-نمیخوام !در با شدت باز شد . . چشم هايِ پر از اشک ام رو دوختم به قامتِ مردي که دنیام رو ویرون کرد . . .جیغ زدم :-ازت متنفرم ! متنفرم سام . . !هُل قدم جلو گذاشت ، زار زدم :-نمی خوام دوستش داشته باشم . . نمیخوام !دوید سمت ام ، دست هاش رو باز کرد که تو آغوش ام بگیره . . مادر متعجب نگاهم می کرد ، پدر نگران . . ترمه وکامیار وحشت زده . . ولی من ، نگاهم رو دوختم به سام . . .گلوم می سوخت از فریادهام . . دوباره مشت کوبیدم به زمینکه دست هام رو تويِ سینه اش جمع کرد و تن ام رو به خودش فشرد و با نگرانی گفت :-چیه ؟ چیه عزیزم ؟چیه خواهري؟از ته دل عربده کشیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٢-من نمیخوام کیان رو دوست داشته باشم !ولی . . . داشتم !من دوستش داشتم !پیشونی ام رو بوسید و آهسته گفت :-بخواب . . خب ؟چشم هايِ خسته ام رو به آرومی باز و بسته کردم . . ساعت ها طول کشید تا شاید در ظاهر آروم بشم ! درون ام غوغابود ولی ظاهرا ، به خاطرِ خانواده ام آروم گرفتم !ملحفه ي نازك رو به آهستگی تا زیرِ گلوم کشید ، زمزمه کرد :-برم ؟ خوبی ؟می دونستم ساعت از چهارِ صبح گذشته و برادرم ، با چشم هايِ سرخ اش باید صبحِ زود راهیِ محلِ کار بشه . . بنابراینبی رمق گفتم :-آره . . خوبم . .برو !با تردید نگاهم کرد ، لبخند زدم ، هر چند کمرنگ ، هر چند بی رمق ، هر چند بدونِ حسی واقعی !لبخندم رو که دید ، لب گزید ، دست به پیشونی کشید و آهسته زمزمه کرد :-لعنت به من .. نباید باهات حرف می زدم . . لعنت به من !دوباره خم شد و بوسه اي به پیشونی ام گذاشت و دست کشید رويِ موهام . . آروم گفت :-من گوشم به اتاقِ توئه . . . فقط صدام کن . . با سرمیام موش موشک !بغض کردم اما لبخند زدم . . . سالها می گذشت از زمانی که سام من رو موش موشک خطاب می کرد ! وقتی همسرِپسرخاله ي مادرم ، من رو عروسِ خودش خطاب می کرد و برادرم با نیشخندي به لب می گفت : این موش موشک روچه به عروس شدن . .رفت . . سام رفت و من موندم و ورطه اي از افکار و دردها !من نمیخواستم کیانمهر رو دوست داشته باشم . . دوست داشتنِ مردي که مردِ رویاهام نبود ، سخت تر از مردن بود . . ومن کیانمهر رو دوست نداشتم . . چه دروغِ بزرگی !***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٣چشم هام رو بسته بودم و تو سیاهیِ پشت پلک هام مردي رو تصور می کردم از گذشته اي نه چندان دور !مردي که حالا ، این لحظه ، این روز . . خبري ازش نبود !چند روز گذشته بود؟ یک هفته ؟زمانِ طولانی تري به نظر می رسید !حسین ، برگشته بود شرکت . . . !طیِ درخواستِ وکیلِ کیان ، به نیابت از اون. . . وکیلی که حتی از کیان خبرنداشت و طی یک سري دستورات از شخصیکه نامی ازش نمی برد ، براساسِ خواسته هاي کیان کار رو پیش می برد و قسم می خورد از کیان خبري نداره !فرض رو بر سلامتِ کیان گذاشته و حسین سعی می کرد خبري هر چند کوچک ازش بگیره . . ولی هیچ !با دستِ راستم حلقه ام رو لمس کردم و آروم چرخوندمش . ..من چی می خواستم . . چطور این همه مدت متوجه نشدم ؟ خواب بودم ؟ خوابِ مرگ هم این همه عمق نداشت . ..شاید . .شاید مشکلات زندگی. . . شاید این همه درگیري و اتفاق که پشتِ هم ردیف شد ولی . .این احساس برام خام بود ، نپخته بود . . دوستش نداشتم !و مدام با خودم تکرار می کردم من دوستش ندارم تا شاید این حس ، این کلمه اي که حک شده بود رويِ قلبم پاك بشه!سخت بود ، غیر قابلِ لمس بود ، عذاب آور بود این حسِ جدید ! حسی که نمی خواستم باورش کنم . .. !دستی رويِ شونه ام قرار گرفت ، چشم باز کردم و سرگردوندم . . مادر !شرمگین سرم رو پایین انداختم . . . همه فهمیده بودن . . .حتی پدرم و اخم هاش نشونه اي بود شاید از ناراضی بودنش!دست گذاشت زیرِ چونه ام و صورتم رو برابرِ صورتِ خودش قرار داد :-چشمات رو از من می دزدي ؟ از من ؟ از مامانت ؟لبخند زد و دست کشید به گونه ام :-من حتی اگه چشمات رو هم نبینم می فهمم چی تو سرت می گذره . . من به دنیات آوردم ، بزرگ ات کردم . .آب دهن فرو بردم و نگاه خیره به زمین گفتم :-بابا . . . بابا خوبه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١۴آهی کشید . . کوتاه !
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#75
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۴ عصر
:-خوبه . . فقط خب .. . یه کم . ..لب گزیدم :-فهمید ؟بازوم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد :-چی رو ؟و خیره شد تويِ صورتم . . .چی رو فهمیده بود ؟ چیزي رو که حتی خودم هم قبولش نداشتم ؟بازوم رو کمی فشرد و گفت :-چی رو ترانه ؟ اینکه به کیان علاقه داري؟تنم لرزید .. خفیف ! داشتم ؟ واقعا به کیان علاقه داشتم ؟ مغزم هنوز از گنگیِ خشمِ شب بیرون نیومده بود . . .مونده بودتا به آماده باش برسه !صداش کمی خشن شد :-داري یا نه ؟تکون ام داد ، محکم !:-هان ؟ حرف بزن دختر !آب دهن فرو بردم ، کمی سر بلند کردم و به خودم جرات دادم تويِ چشم هاش نگاه بندازم :-نمیدونم !صدام انگار از ته حنجره که هیچ ، از ته چاه خارج شد !مردمک هاش نوسان داشت تويِ صورت ام ، می چرخید ! دنبالِ چی ؟ نمیدونم . . .شاید دنبالِ یه واقعیت !زمزمه کرد :-تردید داري ؟تردید ؟ نمیدونم . . اسم اش تردید بود ؟ حالتی که توش ، ذهنِ آدم کار نکنه ، نخواد یه واقعه رو باور کنه می ذارن تردید؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١۵کلافه نگاه اش رو دور تا دورِ اتاق چرخوند :-داري ترانه . . داري ! چرا خودت نمیخواي قبول کنی ؟بغض کردم . . دوست داشتن چی بود ؟ چی بود که قبول اش کنم ؟بی اراده لب باز کردم:-اصن چی هست ؟با چشم هایی گرد نگاهم کرد :-چی ؟دست اش رو گرفتم ، باز آب دهن رو پایین دادم از گلو تا بغض هم روانه اش بشه :-دوست داشتن . . چیه مامان ؟مامان گفتنم با بغض بود . . شدید !چشم هاش نم برداشت ، دست کشید رويِ ابروهام و زمزمه کرد :-دلت تنگشه ؟ نگرانشی ؟ اسم اش که میاد دلت تاپ تاپ می کنه ؟ محکم ؟ دوست داري همه اش نزدیک اش باشی؟دوست داري فقط توجه اش به تو باشه ؟ آره ؟ دوست داري براش بهترین باشی ؟ خستگی اش رو در کنی ؟ اینا میشهدوست داشتن . . دوست داشتن عجیب نیست ، غریب نیست ، زیادي گنده نیست . . ساده اس ، ولی عمیق !متحیر از حرف هایی که تا حالا از مادر نشنیده بودم ، به معنی اشون هم فکر کردم . . من نگرانِ کیان بودم ؟دلتنگش ؟دوست داشتم بهترین باشم تو نگاه اش ؟ دوست داشتم روحِ خسته اش رو آروم کنم ؟ قلبم . . .تاپ تاپ می کرد ؟وشاید جوابِ همه ي اینها آره بود . . ولی امان از ناباوري ، امان از عقلی که نمی خواست شوكِ وارده رو بپذیره ، حتیدویست و بیست ولت اش رو !دست هاش رو دو طرفِ صورتم گذاشت و آهسته نجوا کرد :-ببین منو مادر. . . دوسش داري .. از چشمات می خونم . . باور نمی کنی دوست داشتن ات رو ؟ قبول . .زودِ باورش !ولی دست بجنبون ! ممکنِ دیر بشه دخترکوچولويِ خودم . . عشق ، علاقه ، محبت همیشه همینطوريِ ! یه روز به خودتمیاي و میبینی که دلبسته شدي و باور نمیکنی . . شک نکن . . .کیان مردِ خوبیه . . برايِ دوست داشتن بهترین گزینهاس . . نگرانِ بابات هم نباش. . هیچی نمیخواد جزخوشبختی ات ، اگه تو با کیان خوشبخت میشی مطمئن باش سنگجلويِ پات نمیذاره چون خودش هم می دونه کیان از جونش می گذره برايِ تو . . وگرنه اجازه نمی داد چندین و چند ماتو خونه اش زندگی کنی . . .به عنوانِ همسر. . . اگر هم اخم هاش تو همِ واسه خاطرِ حالِ دیشب اتِ . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١۶مردمک به مردمک ام دوخت . . . تنم آهسته می لرزید از حرف هاش .. خوب نبودم . . واقعا خوب نبودم .. .دست کشید رويِ پلک هام و بعد ناگهان عقب کشید ، دستپاچه لبخندي زد و گفت:-اي واي. . . ببین یادم رفت ! کیمیا زنگ زد گفت مثه اینکه برادرِ کیان و بی بی اش دارن میان اینجا . . . خواستم بهتبگم من و بابات و ترمه و کامیار میریم بیرون تا راحت تر حرفاتون رو بزنین . . . شاید معذب باشن . . . سماور روشنِ ،فقط باید چایی دم کنی ، میوه رو چیدم تو یخچالِ ، شیرینی هم هست . . یادت نره پذیرایی کنی ها !خواستم بگم نرو . . بري من چطور قد راست کنم جلويِ برادرِ کپی شده ي مردي که حس می کنم بهش علاقه دارم .. ولی زبونم چسبید به سقفِ دهان ام . .با چشم هايِ خودم دیدم که خانواده ام رفتن و منو تنها گذاشتن با کسایی که مستقیما بويِ کیانمهر رو داشتن !سام کجا بود ؟ مگه قول نداد کنارم باشه ؟ چه وقتِ کار بود ؟ چه وقتِ بودن کنارِ نامزد بود ؟تا به خودم بیام ، تا متوجه بشم چی به چیه و کی به کیه ، تا بفهمم باید چی کار کنم ، تا حرف هاي مامان رو تحلیلکنم ، تا کمی به خودم و لرزشِ خفیفِ تن ام مسلط بشم زنگ زده شد ، و من شاید می دونستم چه کسایی پشتِ درایستادن !***با ریشه هاي شال بازي می کردم . . . کیمیا کنارم نشسته بود ، کیمیایی که به محضِ ورود زیرِ گوشم زمزمه کرد کهحسین ترجیح داد اگه قراره درباره ي کیان صحبت بشه ما هم باشیم و پوزخندي زدم ! پوزخند زدم به حسین که چطورناگهان کیان براش مهم شد ؟ کیانی که از خودش روندش ؟ کیانی که آرزوي به درك رفتن اش رو می کرد ؟بی بی با صدايِ گرفته اي گفت :-ترانه ؟ راستش رو بگو . . خبري نداري ازش ؟نگاه اش کردم . . . دیگه به نظرم اون پیرزنِ مهربون نبود ! بی بی دیگه اصلا به نظرم مهربون نمی رسید . .. حالِ بدِکیان جلويِ چشمم رژه می رفت !صدام رو صاف کردم ، چرا حس می کردم ازشون کینه دارم ؟ تلخ گفتم :-مهمِ ؟مردمک هايِ بی بی لرزید ، صداش هم :-معلومِ ! کیان بچه امِ !پوزخند زدم . . . خیلی عمیق :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٧-واقعا ؟ پس کی بود به کیان می گفت کاش مرده بودي ؟بی بی سرش رو پایین گرفت و شونه هاش لرزید ، میران سرزنشگر نگاهم می کرد ، دست اش رو دورِ بی بی حلقه کردو آهسته گفت:-هیش . . گریه نکن عزیزم . . گریه نکن . ..بی بی سر بلند کرد و با چشم هايِ خیس نگاه دوخت به نگاه ام :-من یه اشتباهی کردم . . یه چیزي گفتم . .به روم نیار که چطوري دلِ بچه ا م رو شکستم . . .مردي رو یادم می اومد که رويِ زمینِ خونه اش دراز کشیده بود و زار می زد . . .چون همین بی بی بهش گفته بود کاشزنده نمیموندي !تلخ تر شدم :-به روتون نیارم ؟ می دونین باهاش چی کار کردین ؟ می دونین وقتی اومد خونه چه حالی داشت ؟ چطور تونستی بیبی ؟ چطور تونستی ؟ این همه سال پشتش بودي که یهویی اینطوري تنهاش بذاري ؟هق هق کنان دستِ میران رو فشرد و گفت :-تو که نمی دونی من چه حالی داشتم . . دخترم . . نازي ام داشت از دست می رفت !بغض گلوم رو گرفت ، صدام خش پیدا کرد :-کیان هم اون شب داشت از دست می رفت . . . شماها با کاراتون کیان رو فراري دارین . ..حسین پوزخند زد ، دستی به موهاش کشید و گفت :-بعضی ها هم کاملا بی تقصیرن !تند و تیز نگاهش کردم ، ابرو بالا برد و سري تکون داد و گفت :-هان ؟ چیه ؟دست هام مشت شد :-منظور ؟خندید ، عصبی خندید :-منظور ؟ کاملا واضحِ ! مگه این تو نبود . . .کیمیا با هشدار صداش زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٨-حسین !اما حسین اخم در هم کشید و گفت :-چیه ؟ چرا بهش چیزي نگم ؟ همه رو مقصر می دونه الا خودش ؟ الا خانواده اش ؟ ببینم خانم ، کیان کم بهت محبتکرد ؟ کم برايِ خونواده ات خودش رو به آب و آتیش زد ؟ اونوقت چی ازت خواست ؟ چی ؟ چیزي جر محبت ؟ جز عشق؟ چی بهش دادي ؟ چی ؟ چی لعنتی ؟چشم هام می سوخت ، چطور می تونه من رو مقصر بدونه ؟ با صدایی که گرفته بود گفتم :- تقصیرِ من نبود . . . من گناهی نداشتم . . این تو و بی بی بودین که عذاب اش دادین . . یادتونه ؟ بی بی . .نگاه ام رو دادم به پیرزنی که با دست صورت اش رو خشک می کرد ولی چه فایده ؟ چشم هاش باز هم می بارید و اینباریدن کم بود برايِ شکستنِ دلِ مردي که انگار خدا نشونه اي از هر محبت اش رو تو وجودش به یادگار گذاشته بود . .. نفسِ لرزون ام رو بیرون دادم و با بغضی که هر لحظه شدت می گرفت ادامه دادن :-یادته بی بی ؟ چی بهش گفتی ؟ گفتی ذلیل مرده . . بهش گفتی برو . . گفتی برايِ همیشه برو . . .یادته بی بی ؟ یادته؟ گله کردي از اینکه چرا زنده مونده ؟ چرا به دنیا اومده ؟ یا تو . ..قدمی به جلو گذاشتم و به حسین خیره شدم . . به مردي که به کیان گفته بود لیاقت نداره ، دیگه نمی تونستم جلويِهق هق ام رو بگیرم :-تو خیلی لیاقت داري مثلا ؟ خیلی آدمی ؟ تو مثلا دوستش بودي ! برادرش . . . پس اش زدي . . وقتی کلی مشکلداشت و تو می دونستی زندگی اش عادي نیست پس اش زدي . . تو تقصیري نداشتی ؟ هان ؟شونه هام لرزید ، چشم هايِ خندونِ کیان لحظه اي از جلويِ چشم ام دور نمی شد ، صدام بالا رفت :-کیان به خاطرِ شماها رفت . .. شما باعث شدین . . . من کیان رو میخوام . ..زانوهام سست شد ، صدام می زد ، دست اش رو به سمت ام دراز کرده بود ، لبخند داشت . . لعنتی لبخند داشت و چالِگونه اش تو چشم بود . . . زار زدم و زیر لب گفتم :-من کیان ام رو می خوام !***دست هايِ لرزون ام رو حلقه کردم دورِ لیوان و گوش دادم به میران . . :-همه امون اشتباه کردیم . . تک تک امون . . من ، حسین ، ترانه ، بی بی . . . مظلوم بودن اش رو ، مهربون بودن اشرو ، خوب بودن اش رو ندیدیم . .. فقط عیب هاش رو دیدیم. . . با کوچکترین اشتباهی تنهاش گذاشتیم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٩نگاه اش رو چرخوند بینِ جمع و آرومتر گفت :-عاصی اش کردیم .. هیچ وقت ، تا آخرِ عمرم روزي رو که بی بی کیان رو اونطور بیرون کرد از یادم نمیره . . هر شبخوابِ چشم هاش رو می بینم که به بی بی خیره اس . . .دست کشید به چشم هاش و من خیره ي دست هاش موندم . . لعنتی شباهتِ عجیبی به دست هاي کیان داشت . .. ولیدست هاي کیان نبود . . . هیچ دستی ، دستِ پر مهرِ کیان نمی شد ! بی بی رنگ پریده هق زد و ناله کرد :-غلط کردم خدا . . غلط کردم .. .میران دست از جلويِ صورت برداشت و زبون رويِ لب کشید :- اون روز باید فکرش رو می کردي بی بی . . .تکیه زد به مبل و پوفی کشید . . آروم و با صدایی که می لرزید گفت :-همه امون عاصی اش کردیم . .. پس همدیگه رو مقصر ندونین . . به هم اتهام نزنین . . هیچی رو درست نمی کنه .همه به یه اندازه مقصریم و به هیچ وجه نمی تونیم جبران کنیم زخم هایی رو که بهش زدیم . . ولی . . ولی فکر میکنینکیان بود راضی می شد اینطور به خاطرِ اون تو رويِ هم در بیاین ؟ اونم سه تا از مهم ترین آدم هايِ زندگی اش. .نیم نگاهی به بی بی کرد و گفت :-مادربزرگ اش . .نگاه اش رو به حسین داد ، لبخندِ کجی زد :-برادرش. . .و به من خیره شد ، آه کشید و زیر لب گفت :-عشق اش !بغضِ لعنتی رهام نمی کرد . . چی از جونِ من می خواست این غده ي سنگی ؟ که داشت خفه ام می کرد ؟!من عشقِ کیان بودم ؟ بودم . . وکیان ؟چشم بستم و آهسته زمزمه کردم :-عشق ام . . .دست هام مشت شد ، هق زدم :-کیان رو پیدا کنین . . .تو رو خدا . ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٠کیمیا شونه هام رو ماساژ داد و چرا شونه هاش می لرزید ؟ مگه این مرد کی بود که این همه آدم رو اینطور نگرانِ خودشکرده بود ؟ چی کار کرده بود که کیمیا ، کیمیایی که هیچ نسبتی باهاش نداشت جز همسرِ دوست اش به خاطرِ نبودشگریه می کرد ؟ تو چی کار کردي کیان با دلِ ما ؟ کجایی مرد ؟حسین سر پا ایستاد و گفت :-چی کار کنیم که پیداش کنیم ؟میران چشم بست ، لب گزید و گفت :-باید بگردیم دنبال اش . . رفتیم خونه اش ولی هیچی پیدا نکردیم .. هیچ نشونه اي که بفهمیم کجا رفته . . معلوم بودبا عجله رفته که اتاق اش نا مرتب بود . . ولی هیچ چیزي نبود که بشه فهمید مقصد اش کجاست . .کیمیا صداش رو صاف کرد وبا چشم هاي خیس و سرخ اش رو به میران گفت :-خب به پلیس خبر بدیم . . اونا زودتر می تونن پیداش کنن . . .میران بلند شد ، قدم زنان به سمتِ پنجره رفت وگفت :-نه . . پلیس نه ! بریم چی بگیم ؟ بگیم یه مردِ بیست و هفت – هشت ساله به میلِ خودش از خونه اش بیرون رفته ونمی خواد ما پیداش کنیم ؟ یا حتی به پلیس بگیم ، تا زمانی که پیداش کنن مطمئن باشین علیرضا می فهمه و وقتیعلیرضا بفهمه هم مطمئنا شرکا و شرکت هایی که کار می کنین باهاشون می فهمن ، و وقتی متوجه بشن رییسِ شرکتنیست به هل و ولا می افتن ، و اونوقتِ که ممکنِ شرکت ضرر کنه . حتی تو یه روز ممکنِ با سر بخوره زمین و ورشکستبشه. مگه کیان همه کار نکرد برايِ سرپا نگه داشتنِ شرکت ؟ پس باید راهِ دیگه اي پیدا کرد . . اینکه بریم تک تکِکلانتري ها و نیرويِ انتظامی ها رو بگردیم . . همینطور بیمارستان ها رو . . و هواپیمایی هر جایی که به ذهن امونمیرسه . .آب که نشده بره تو زمین !زبونم رو رويِ لبم کشیدم و موشکافانه خیره ي مردي شدم که پرده رو کنار زده بود و به حیاط چشم دوخته بود . . . بهسختی گفتم :-تو که باید خوشحال بشی کیان ورشکست بشه . . . چرا نمی خواي اینطور بشه ؟آهی کشید ، از ته دل ، آروم گفت :-چون برادرمِ ! همیشه بوده . . حالا وقتشِ من جبران کنم . ..برگشت و نگاه اش رو بینِ جمعیت چرخوند و رويِ بی بی توقف کرد که هنوز آروم می لرزید و گریه می کرد . . . چرااشک هاش دلم رو نرم نمی کرد ؟ شاید چون من اشک هايِ کیان رو دیده بودم ، مظلومانه ! بی پناه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢١بی بی نگاه اش رو بالا آورد و به چشم هام خیره شد . . چونه اش لرزید ، چشم هاش پر از ندامت بود . . پر از پشیمونی. . . اما پشیمونی چه سود وقتی کیان نبود ؟میران راست می گفت . . من هم مقصر بودم ، من هم رنجوندمش . . . و من هم پشیمون بودم و اما . . برايِ من همپشیمونی سودي نداشت . . . . !***هزار و یک ؟هزار و دو ؟هزار و سه ؟چند هزارمین بار بود که با گوشی اش تماس می گرفتم و امید داشتم که یک بار بگه الو ؟انگار هر بار تنفس مصنوعی بود برام ، تا جون بگیرم و دوباره دستم کلیدِ تماس رو فشار بده . . اما چه احیايِ بیهوده اي. . . هیچ وقت فردِ پشتِ خط کیان نبود !چنگ زدم به موهام....چنگ زدم وتودلم زارزدم:-کجایی کیان؟نگران بازهم شماره اش روگرفتم.باز هم صدايِ نفرت انگیز زن پیچید تويِ گوشی .. . چندمین بار بود که داشت با پوزخند می گفت خاموش است و به منو نگرانی ام می خندید ؟دست ام رو مشت کردم ، نفس نفس می زدم . . داشتم دیوونه می شدم !زمزمه کردم:-دردخاموش است...کوفت خاموش است...گوشی ام رو روي تخت انداختم وجیغ زدم:-مرض خاموش است!دردِ بابام تو سرت که خاموش است...درباشتاب بازشد،پدرِ نگرانِ من،مادرِ همیشه نگرانِ من...بابغض نالیدم:-نیست بابا...کیان هیچ جانیست.....روبروم نشست ، دست کشید رويِ گونه ام و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٢-پیداش میشه . .چونه ام لرزید :-نمیاد . . .قهر کرده !لبخند زد ، غمگین ، دست اش رو دورِ شونه ام حلقه کرد و سرم رو به سینه اش چسبوند :-دوسش داري؟هق زدم . . .هق زدم . . هق زدم !دستم رو شده بود . . همه فهمیدن !همه ، فهمیدن رازِ تازه شکفته ي من رو !پس چه فایده داشت مخفی کردن ؟ انکار کردن ؟چنگ زدم به پیراهن اش و ناله زدم :-خیلی !پیشونی ام رو بوسید ، موهام رو بوسید و آروم گفت :-چی کار کرده با دلت بابا ؟ میاد . . قول میدم میاد . . .و من چه قدر دوست داشتم قولِ پدرم هم مثلِ قولِ کیان ، محکم باشه . . . !***بینِ خواب و بیداري بودم ، صورت ام رو تويِ گوديِ سرم رويِ بالش کشیدم و کمی جابه جا شدم . . .حس کردم دستی رويِ سرم کشیده شد . . .. به سختی لايِ پلک هام رو باز کردم ، آرنج خم کرده بود و سر بهش تکیهزده بود . . با لبخند نگاه ام می کرد . . .آروم گفت :-خانم گلِ من نمی خواد بیدار بشه ؟شوکه از دیدار ناگهانی نفس تويِ سینه حبس کردم . . کیانمهر ؟ خودش بود ؟خم شد و پیشونی ام رو بوسید و زمزمه کرد :-اینطوري نگام نکن خوردنی میشی !بهت زده صداش زدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٣-کیان ؟خندید ، بلند خندید و مهربون گفت :-جونِ دلِ کیان ؟بغض کردم :-کجا بودي ؟خیره ام شد و گفت :-یه جايِ دور !دست ام رو گذاشتم رويِ سینه اش ، رويِ قلب اش اما . . . نمی زد !قلب اش نمی زد . . هراسون سرگذاشتم رويِ سینه اش و بوسید موهام رو ولی هیچ تاپ و تاپی نداشت !وحشت زده سر عقب کشیدم و به چشم هايِ طوسی رنگ اش نگاه کردم ، لاله ي گوشم رو به بازي گرفت و آروم گفت:-قبول کن رفتم !پلک هام رو به شدت باز کردم وبه سقف خیره شدم . . عرق خیس کرده بود تن ام رو . .. تمامِ هوايِ تويِ ریه ام رو با یهآهِ پر از سوز بیرون دادم . .خواب بود .. خواب !شد نُه روز. . نُه روز که نبود و من با این خواب هاي بی سرو ته دست و پنجه نرم می کردم . . .دست کشیدم به پیشونی ام و تويِ تخت نشستم ، خوابِ بعد از ظهر هم بهم زَهر شد !بلند شدم و لباس ام رو تويِ تن مرتب کردم. . . در رو باز کردم و هنوز پام رو داخلِ سالن نگذاشته بودم که صدايِ پچپچی باعث شد اخم کنم . .. هر دو آشنا بودن . . سام و بابا . . .در نیمه بازِ اتاقِ روبرو بهم چشمک می زد . . . نزدیک شدم و گوش تیز کردم . . .-ترانه بفهمه غوغاست ! خیلی دنبال اش گشتن ولی الان . . . میران همین که شنید پس افتاده . .پدرم با صدایی که معلوم بود غمگینِ گفت :-از کجا معلوم خودش باشه ؟سام کلافه بود . . شاید هم عصبی و . . . ناراحت ! :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢۴-مشخصاتش بهش میخوره . . . حسین میگه خودش هم دل نداره بره سرد خونه . . . از ما . . .ذهن ام تند تند فعالیت کرد . . مثلِ فرفره . . تیکه هاي پازل رو کنارِ هم چید . . حسین ، میران ؟ سردخونه ؟ کسی کهبه دنبال اشن ؟تنم یخ زد ! مثلِ سردخونه . . . کیان ؟کی بود که دنبالش بودن ؟ کی بود که هم به حسین ربط پیدا می کرد و هم میران ؟ اصلا مگه چند تا میران و حسینمی شناختیم ؟ سرد خونه ؟پاهام سست شد . . زمین خوردم ! صداش به حدي بود که در چهارطاق باز بشه . .پدرم وحشت زده کنارم زانو زد ، قبل از اینکه لب باز کنه به چنگ کشیدم پیراهن اش رو :-کی سردخونه اس بابا ؟نگران دست اش رو دورم حلقه کرد و گفت :-سردخونه چیه بابا ؟ چی میگی ؟بغض گلوم رو گرفت . . یعنی الان تنِ کیانمهر تويِ اون اتاقک هاي فلزيِ سرد خوابیده ؟حتی فکرش هم نفس ام رو بند می آورد ، به سختی گفتم :-من شنیدم . . حرفاتون رو شنیدم . . . پس کیه که میران حالش خوش نیست ؟ بابا . . . کیان مرده ؟دستی لیوانِ آبی رو رويِ لبم گذاشت ، سام با تحکم گفت :-بخور اینو داري سکته می کنی .. .آبِ سرد رو نوشیدم . . ملتمس مچِ دستِ سام رو گرفتم :-تو رو خدا . . درسته ؟ راستِ؟ کیانِ ؟نگاه ازم دزدید . . . نگاه ام رو چرخوندم . . مادرم با چشم هايِ اشکی گوشه اي ایستاده بود ، کامیارِ پَکَر ترمه رو تو آغوشداشت . . ترمه اي که بغ کرده بود . . .پس راست بود !کیان مرده بود !صدايِ ضجه ام پیچید . . چه دیر فهمیدم . . خیلی دیر !بابا با صدایی که می لرزید سرم رو به سینه اش چسبوند :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢۵-هنوز که چیزي معلوم نیست دخترکم . .. هنوز که معلوم نیست !***مات و یخ زده خیره به دیوارِ روبروم بودم . . . کیانمهرِ مجد ، کسی که دوستش داشتم و بی نهایت دوست ام داشت ،مرده بود ؟یعنی الان تنِ ورزیده اش رو تويِ کاور پوشونده بودن و منتظر بودن تا کسی بشناسدش و بهش اتیکت بزنن ؟ اسم اشرو با یه تیکه کاغذ بهش بچسبونن و دیگه ناشناس نباشه ؟یعنی تمامِ این نُه روز کیان چشم به راه بود ؟ که تويِ مرگ اش هم تنها نباشه ؟لحظه به لحظه موجودِ نامشروعِ تويِ گلوم بزرگتر می شد . . . موجودي که نباید می بود ، موجودي که خلاف بود ،موجودي که پایه و اساسِ وجودش دروغ بود . . بغض !من چرا باید بغض داشته باشم ؟ اون که کیان نبود ، بود ؟ نه !چشم هام سوخت . . . حسین لرزون روبرويِ من رويِ زمین نشسته بود . . طاقت نیاورده بود تا بره و ببینه دوستی که روسرش آوار شد ، الان نیست شده ! نفس نمی کشه . ..بعد از دو روز گشتن رسیدن به یه جنازه ي ناشناس ، با مشخصاتِ کیان . . . میرانِ ناباور ، تنها با شنیدنِ این خبر ،افتِفشار پیدا کرد و حسین . .. تنها تونست به سام خبر بده . . .عجیب بود ؟ این همه مرد و هیچکدوم جرات نداشتن برن تا مرده اي رو ، شاید کیان رو از چشم انتظاري دربیارن ؟هق هق ام رو تويِ گلو خفه کردم . . . می خندید ، بلند بلند . . .. به هین کشیدن ام می خندید . . .قشنگ می خندید . .. نه ؟دست ام رو مشت کردم . .. رگ هايِ ظریفِ پشتِ دستم خودنمایی می کردن . . کیان دست هايِ قشنگی داشت . . نه؟ دست هايِ مردونه با موهاي تنک ، با رگ هاي برجسته . . دست هایی که هر نقطه اش ، سرانگشت به سرانگشت مثهنوكِ چند میلی متري سوزن ، محبت تزریق می کرد !لب ام رو گزیدم . . . طعمِ لب هاش شیرین بود . . نبود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#76
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۵ عصر
؟ چه قدر نادون بودم که لذت نبردم از حضورش . . . از ذره ذرهي عشق اش که بوسه می شد رويِ لب هام . . .من قدر ناشناس بودم . . . غیرِ این بود ؟ نه . . . نبود !من مقصر بودم و شاید . .. مقصرِ اصلی. . اگه بی بی حرفی به کیان زد ، اگه حسین رفاقت اش رو با کیان به هم زد . .کیان آروم می گرفت با بودنِ من ، با عشقِ من و منِ کور شده از یاد بردم محبت به اون رو !دلم سنگ بود ؟شاید . . .!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢۶وتازه می فهمیدم چه زود دیر می شود !صدايِ قدم هايِ سنگینِ مردي اومد . . . چرا هر چه قدر اصرار کردم نذاشت من برم ؟ می ترسید غش کنم؟ ضعف کنم؟ نه . . نه غش می کردم ، نه ضعف ! شاید می مردم . . . می مردم از مردنِ کیان !قلبِ من ، با احساسِ نوشناخته اش طاقت نداشت ببینه چشم هايِ طوسیِ کیان با مژه هايِ مشکی رنگ اش برايِ همیشهبسته شده . . .سرم رو به زحمت چرخوندم به سمت اش . .. میران از جا بلند شده بود ، روبرويِ سام ایستاده بود . . سامی که مجبور شدجورِ همه رو بکشه . . . که مجبور شد بره و ببینه که مَردِ مُرده کیانِ ؟میران با صدایی لرزون پرسید :-بود ؟ کیان بود ؟سام حرفی نزد ، سست شده بود انگار و با خم شدنِ زانوهاش و سریدن اش پايِ دیوار انگار بنیادِ وجودِ من هم سست شد!یعنی واقعا کیان مرده بود ؟ مردِ تازه مردِ من شده ، مُرده بود ؟اشک راه گرفت رويِ گونه ام . . . حسین به سرش کوبید و ناله زد :-یا خدا . . .میران با زانو رويِ زمین اومد و صدايِ بلندِ کیان گفتن اش راهرو رو پُر کرد . .و بابا . . .پدرِ من ، پیشونی تکیه زد بهدیوار. . . شونه هاش لرزید ؟ نمی دونم . . شاید اشک هايِ تويِ چشمِ من بودن که به لرزش در می آوردن شونه هاشرو . .دوبارهِ نگاه کردم به سام . . .سکوت ات یعنی تمام ؟ یعنی پایان ؟ یعنی آخر ؟نگاه اش رو بینِ جمعیت چرخوند . . بی رمق لبخند زد ، زمزمه کرد :-نبود . .انقدر به شنیدنِ نبود نیازمند بودم که رويِ هوا ، بینِ اون همه سرو صدا و بدحالی رو هوا قاپیدم اش !نفس ام گیر کرد تويِ ریه هام . .. نبود ؟ یعنی کیان زنده اس ؟ یعنی زنده بود ؟ یعنی اون مردِ ناشناخته کیان نبود ؟میران شونه هاي سام رو گرفت و تکون اش داد ، زار می زد وفریاد می کشید :-لعنتی سکته ام دادي . . بود یا نبود ؟سام بازوهايِ میران رو گرفت ، انگار ضعف کرده بود :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٧-نبود . . نبود به خدا . .. شبیه اش بود . . ولی خودش نبود !حسین با صدايِ بلند گریه سر داد و سر رويِ زانو گذاشت . ..میران سر رويِ شونه ي سام گذاشت و بلند بلند گریه کرد . . .گریه هم داشت . . . کیان زنده بود و شاید فرصتی دوباره برايِ جبران . . . .***دست هايِ لرزونم رو جلو بردم ولی . . سخت بود برام !عینِ جون کندن . . . عین دست و پا زدن واسه یه اپسیلون هوا !چشم بستم و پیشونی تکیه زدم به در. . خونه ي کیان ، بی کیان !بالاخره باید باز می کردم . . .راهی نبود .. به امیدِ پیدا کردنِ نشونی از کیان پا گذاشته بودم تو این حیاط ، تو اینچهاردیواري ! هرچند میران به اینجا سرزده بود ولی دلم آروم نمی گرفت تا خودم هم سري نمی زدم . . .عقب کشیدم وبا دست هايِ سردم که عجیب بود تويِ این گرما ، کلید رو داخلِ قفل بردم و چرخوندم . . .همین که در باز شد حجمِ سکوت هوار شد رويِ سرم . . . خونه ي خالی و سرد . . یخِ یخِ !حسِ زندگی نداشت . . چراغ ها خاموش و گردو خاك به طورِ عجیبی همه جا نشسته بود . . .دلم گرفت . . حضورِ کیان رو تک تکِ گوشه هايِ خونه حس می کردم ولی با این وجود باز هم خونه روح نداشت . .بودنِ خودش چیزِ دیگه اي بود !در رو پشتِ سرم بستم و دستم رو رويِ کلید کشیدم . . . با اینکه تازه اولِ صبح بود ولی دوست داشتم کلِ خونه رو روشنکنم . . . شاید اینطوري رنگ برمی گشت بهش . . .کیان رويِ کاناپه دراز کشیده بود ، کیان خیره به تلویزیون بود ، کیان رويِ زمین نشسته بود و داشت به قراردادهايِشرکت رسیدگی می کرد ، کیان من رو تو آغوشش گرفته بود و بوسه بارون می کرد . . .دستِ راستم رو رويِ سرم گذاشتم . . پوفی کشیدم . . .امان از این هجومِ خاطرات که پاتک هاش داشت منو از پا در می آورد !جلوتر رفتم و وسطِ سالن ایستادم .. نگاه ام رو دور تا دورِ خونه چرخوندم .. می شد نشونی از کیان پیدا کرد ؟انگشت ام رو رويِ میز کشیدم . . . پرِ خاك بود . . رد موند روش. . .نگاه ام رو دور تا دورِ خونه چرخوندم . . باید از کجا شروع می کردم . . ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٨کیف ام رو رويِ مبل انداختم که خاك بلند شد . . عجیب بود . . این همه گرد و غبار فقط تويِ ده – یازده روز ؟مثلا تو سالن و آشپزخونه باید دنبالِ چی می گشتم ؟ چی بود که بتونه نشونی از کیان باشه ؟ هیچی . . .!ولی محضِ اطمینان چرخی زدم و حتی کنترلِ تلویزیون رو هم زیر و رو کردم . .!خنده دار بود اما وسواس پیدا کرده بودم که شاید تکه اي کاغذ ، یا حتی شماره اي زیرِ کنترل باشه !بی نتیجه کمر که راست کردم نگاه ام خیره شد به درِ اتاق ها . .. پوفی کردم . . عذاب بود . . عذاب !عذاب بود پا بذاري داخلِ اتاقی که دنیا دنیا باهاش از کیان خاطره داشتی و این برايِ من و احساسِ جوون ام مثه شکنجهبود . . حتی بدتر ! مثه مردن . . . !لبم رو به دندون گرفتم و قدم برداشتم سمتِ اتاقِ خواب و با هر قدم انگار یکی از نوكِ پام داشت با تمامِ قوا جونم روبیرون می کشید !یه وقتایی انقدر حالم بدهکه میپرسم از هر کسی حالتویه روزایی حس میکنم پشت منهمه شهر میگرده دنبال تودرِ اتاق رو پس زدم و با باز شدنش هجومِ خاطرات رو سرم آوار شد . . رويِ تخت ، همونجا بینِ بالش ها من بودم و کیان!آغوشِ خواستنی اي که اون روزها برام ناخواسته بود و چه قدر احمقانه ازش عذاب می کشیدم . . مردي که با محبتدست می کشید رويِ سرم و بوسه می زد !دقیقا جلويِ پنجره مردي ایستاده بود با دستی باند پیچی شده و من بودم که بوسه می زدم به دست اش . . .کلافه سر تکون دادم و نگاه ام رو چرخ دادم دورِ اتاق . . یه تعداد اوراق رويِ زمین و پوشه هایی که هر کدوم گوشه ايپخش شده بودن . . .وسط اشون نشستم و سرسري خطوط و نوشته ها رو جلويِ چشمم گذروندم . . .وزنِ تن ام رو رويِ دستِ راستی انداختم که کف اش رو تکیه زده بودم به زمین . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٩بیشتر دقت کردم . . . چند تا نامه ي تاریخ گذشته و بقیه همه مربوط به شرکت . . به امیدِ نشونی از وکیل و رابط حتی ،مجبور شدم تک به تک برگه ها رو به دست بگیرم و بخونم . ..شاید یک ساعتی طول کشید . . با اعصابی خراب و داغون از نوشته هايِ بی ربطی که خوندم ، و چشم هایی که میسوخت از خط به خط شدن و بند به بند جمله ها رو پشتِ سر گذاشتن ، بلند شدم . .راهیِ اتاق بعد شدم . . اتاقِ نوزاد . . نگاهی تند بهش انداختم و وقتی تمیز و بدون دستخوردگی دیدم اش فوري ازشدور شدم . . . اتاقِ نوزادِ کیانمهر . . . ! سخت بود ، نبود ؟ سخت بود به خاطرِ آوردنِ مردي که نیمه شب لباسِ نوزاد بهبغل گرفته بود و اشک می ریخت . . .قلبم تند تند می کوبید . . . خدایا ، کِی عذاب ات تموم میشه ؟ بگم غلط کردم راضی می شی؟خدا غلط کردم کیان رو آزار دادم ، غلط کردم دیر یادم اومد که چیزي به اسمِ عشق تويِ قلبمِ . . خدایا ، غلط کردن روقبول می کنی و منو خلاص می کنی از شرِ این پایه ي سختِ زندگی ؟مجرم منم که زندگی ات کنارِ من تباه شدعذابِ تو برايِ من شبیهِ یک گناه شدمنو ببخش ، مقصرمدوباره اشتباه شد !نگاهم کشیده شد به اتاقِ بعدي . . . لبخند زدم !بی دلیل . . .درش رو هل دادم و با دیدنِ وضعِ آشفته اش لبخند رويِ لبم خشک شد !آلبوم هایی که عکس هاش پخش و پلا بود . . لباس هایی که هر کدوم گوشه اي آواره بودن . . .کتابِ هايِ باز و بسته که گوشه و کنار افتاده بودن و گیتارِ کیان بینِ اون همه شلوغی . . .کنارشون زانو زدم و دست کشیدم به عکس ها ، به گیتار . .لباس ها . . لباس ها . . پیراهنِ کیان !چنگ زدم پیراهنِ طوسی رنگ رو و صورتم بی اراده حمله کرد به لباس . . .انگارِ بويِ خوش اش مونده بود روش !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٠عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپرهبغض کردم . . لب زدم :-دلم خودت رو می خواد !عجیب هوايِ بودنِ خودش رو ، آغوش اش رو کرده بودم . . . عجیب دلم خودش رو می خواست !مردِ چشم طوسیِ مو مشکیِ مهربونِ خودم رو !با ماه گرفتگیِ ابرو و زخمِ محوِ رويِ گونه اش . . .هواتُ کردم ؛ منِ حیرون تو این روزا هواتُ کردمآه کشیدم ونگاه ام رو رويِ عکسا چرخوندم . .کیانمهر ! بیشتر تنها و غمگین !سرم رو کج کردم و بیشتر به عکس ها دقت کردم ، هر عکس شاید نشونی از گذرِ عمر کیان بود . . !لبخند زدم به خنده ي پهن اش تو یکی از عکس ها ، دست دورِ گردنِ بی بی انداخته . . .تو هر عکس تغییر کرده بود ولی چیزي که ثابت بود ، غمِ چشم هاش و مظلومیتِ صورت اش بودنگاه ام چرخید و . . .ناگهان رويِ عکسی توقف کرد . . کیان و حسین کنارِ هم . . برداشتم و نزدیکِ صورت ام نگه داشتم . .چه قدر عکس برام آشنا بود . . زیادي آشنا بود . . اخمی نشست بینِ ابروهام . . تصویري جلويِ چشمم جون می گرفت ..عکس رو برگردونم . . بهترین برادرِ دنیا . . بهترین رفیقِ دنیا . .مات زده شدم . . ویلايِ کیان ، دستک !چند لحظه اي خیره موندم بهش. . . یعنی . .یعنی ممکن بود کیان . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣١هیجان زده از جا بلند شدم و هجوم بردم به سالن ، دستم به کیف ام رسیده بود که صدايِ زنگِ گوشی ام بلند شد . .شاید دلیلی نداشت . . شاید کیان ممکن بود هرجايِ دیگه اي باشه ولی یکی ، ته دلم داد می زد داري راه رو درست میري !بعضی اوقات باید اعتماد کرد به اون ته دلی ، نه ؟حسین بود . . حسینی که در به در دنبالِ رابطِ وکیل و کیان بود . . همین که تماس رو وصل کردم با هیجان فریاد کشید:-پیداش کردم !شوکه گفتم :-کی رو ؟کلمات رو سریع پشتِ هم ردیف می کرد ، نفس نفس می زد :-رابط رو . . رابط رو پیدا کردم ! خانمِ کریمی . . منشیِ شرکت !دهان ام باز موند و چشم هام گرد . . . کریمی ؟ خانمِ کریمی ؟ منشیِ کیان ؟ دخترِ سر به زیر و محجوبِ شرکت ؟حسین تند تند داشت توضیح می داد :-وقتی داشت با وکیل صحبت می کرد مچ اش رو گرفتم . . این روزا یه کم مشکوك می زد ولی حتی یه درصد هم فکرنمی کردم اون باشه . . داشت با وکیل صحبت می کرد وقتی اسمِ وکیلِ رو شنیدم گوش تیز کردم . . داشت دستوراتِکیان رو بهش می گفت ! وقتی دیدتم رنگ اش مثه گچ سفید شد . . گذاشتم اش تحتِ فشار. . . اول نمی خواست چیزيبگه ولی وقتی دست اش رو رو شده دید و جماعتی رو نگران ، بهم گفت که کیان رفته ویلايِ خودش ، خیلی وقت بودکه بهش سر نزده بود ، حتی منم یادم رفته بود ، رفته دس . . .ویلايِ خودش ؟ با خوشحالی بینِ حرف اش دویدم :-دستک ؟لحظه اي ساکت شد و بعد متعجب پرسید :-تو از کجا می دونی ؟همونطور که نگاه ام پشتِ عکس ، رويِ خطِ ریز که آدرسِ دقیق ویلا رو می داد می تابوندم ، براش توضیح دادم !عکس رو داخلِ کیف سُر دادم و با چنگی رويِ دوش ام مستقراش کردم . چشم ام رو دور تا دورِ خونه گردوندم . . .حسین یکسره داشت توضیح می داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٢-مثه اینکه کیان قبل از رفتن بهش سپرده بوده و یه نیمچه وکالتی بهش داده بوده . . چه میدونم تو مایه هايِ همین .. مثه اینکه تلفنی باهاش . .در رو بستم و محکم و قاطع گفتم :-من میرم !حسین همونطور داشت ادامه می داد که . . . :-در تماس بو. . . . . . . . . کجا میري ؟در حیاط رو پشتِ سرم بستم و ریموتِ ماشینِ سام رو بیرون کشیدم . . . لبخند رويِ لبم نشسته بود :-میرم دنبالِ کیان ! میرم دستک !صدايِ فریادش بلند شد :-چی میگی دختر ؟ زده به سرت ؟ می دونی چه قدر راهِ ؟ تازه مگه تو بلدي ؟سوییچ رو چرخوندم و موتور ماشین رو روشن کردم ، حالا که نشونی ازش پیدا شده بود باید فرصت رو غنمیت می شمردم:-آره . . . بهت که گفتم ، پشتِ عکس نوشته بود . . کاري نداري ؟با حرص گفت :-دیوونه بازي درنیار. . من و میران تا یکی دو ساعت دیگه راه می افتیم . .چراغِ راهنما زدم و گفتم :-من به شما کاري ندارم ، دارم میرم دنبالِ شوهرم !و بعد با خداحافظ گفتن تماس رو قطع کردم . .دنده رو جا زدم ، آیت الکرسی خوندم و راه افتادم . .من داشتم می رفتم دنبالِ شوهرم ، کسی که دوستش داشتم . . دنبالِ مردِ زندگی ام ، مردِ دوست داشتنیِ زندگی ام !دارم میام پیشت ، جاده چه هموارههوا چه قدر بويِ عطر تو رو داره !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٣***برايِ بارِ چندم بود که زنگ رو می فشردم ؟نمی دونم . .. هوا رو به تاریکی می رفت ، خورشید به خون نشسته بود و من هنوز سعی می کردم جوابی بگیرم از درِبسته و آیفونِ بی پاسخ !دو به شک بودم . . اینکه منتظرِ میران و حسین بمونم که همراه با سامی که ، به خاطرِ من همراهشون شده بود ، تو راهبودن یا اینکه . . .دوباره از طرحِ گُلِ رويِ در نگاهی به داخل انداختم . . خودش بود ! ماشینِ خودش بود . . .به ماشینِ خودم که کنارِ دیوار بود نزدیک شدم . . آهسته . . یه نگاه به چپ . . یه نگاه به راست . .تو عصرِ یه روزِ تابستونی اکثرا کنارِ ساحل اوقات می گذروندن . . .دوباره یه نگاه به چپ کردم و منتظر موندم خانم هاي میانسالی که زنبیل به دست با هم گپ می زدن از تیر رس ام خارجبشن . ..وقتی پشتِ دیوار محو شدن بدون معطلی رويِ کاپوت رفتم و بعد رويِ سقف . . .من آدمِ معطل کردن نبودم . . .!آدمِ عمل بودم . . .خودم رو از دیوار بالا کشیدم و از سمتِ دیگه آویزون شدم . .فاصله ي زیادي نبود تا زمین ولی از ترسِ افتادنِ شدید چشم هام رو بستم و خودم رو رها کردم و . . . .رويِ بوته هايِ بلندِ و نرمِ شمشادهايِ جوون فرود اومدم با وجودِ این دردي به تن ام نشست ولی مهم نبود . . مهم دلمبود که انگار شده بود رختشور خونه !آب دهن فرو دادم و نگاه ام رو دور تا دورِ حیاطِ بزرگ چرخوندم . .عجیب استرس داشتم . . . !یه حسِ ترسِ ناشناخته تو دلم داشت جولون می داد و رو اعصاب ام یورتمه می رفت . .چشم دوختم به درِ ورودي و آروم قدم برداشتم .. عجیب بود !یعنی هیچ سرایداري نبود و حیاط انقدر مرتب بود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣۴از جلو ماشین کیان رد شدم که . . .با دیدنِ فرو رفتگی کاپوت جلو و تركِ بزرگِ شیشه ي خم ماشین ، تن ام لرزید . .مات و مبهوت خیره ي ماشین شدم که از ریخت افتاده بود !همونطور که نگاهم گیر کرده بود به ماشین عقب عقب رفتم و به درِ ورودي چسبیدم . . .نفس ام حبس شده بود . . چهبلایی به سرِ این ماشین اومده بود ؟ راننده اش چی ؟چرخیدم و در رو باز کردم . . عجیب بود ! کیان بود ؟ اگه بود چرا جواب نمی داد . . نبود ؟ اگه نبود چرا در قفل نبود ؟پام رو که داخلِ سالن گذاشتم از سرديِ هوا به خودم لرزیدم . . بیرون این همه گرم و داخلِ خونه این همه سرد ؟چشم چرخوندم و با دیدنِ کولر و عدد شونزده پی به علت اش بردم . . ولی این سرما علت اش یک ساعت و دوساعتنبود !جلوتر رفتم و در رو پشتِ سرم بستم . . ترس بیشتر رخنه کرد تو وجودم . . هیچ صدایی نبود . . بی اراده دستم حلقه شددورِ گلدونِ کریستالی که نزدیک ام رويِ میزِ کناره بود . . .شاید برايِ محافظت . . ولی در برابرِ کی ؟ نمیدونم . . . فقط حسِ خطر بود ! یه حسِ عادي برايِ همه ي آدم ها در برابرِفضايِ ناشناخته . .آب دهن فرو بردم . . لباس هاي نم دار ، خیس وشنی گوشه گوشه ي سالن افتاده بود و من حداقل می تونستم تشخیصبدم که لباس هايِ کیان هستن . . .جلوتر رفتم . . در نیمه بازي بهم چشمک می زد . . زانوهام می لرزید ! انگار هفتاد سال از خدا عمر گرفته بودم و به پیريمبتلا شده بودم . .دست هايِ لرزون ام رو پیش بردم و درِ نیمه باز رو به عقب هل دادم . . .باز شدنِ در همانا ، صدايِ شکستنِ گلدون همانا و جیغِ من همانا !***لباس اش خیس از عرق بود . تمام تختش خیس بود . صورتش سرخِ سرخ!صداي نفس نفس زدنش می پیچید توگوشم . . .چشماش روباز نمی کرد . انگاربیهوش بود . . . تمامِ صدا زدن هام بی فایده بود . . کیان جواب نمی داد !دست کشیدم به پیشونی اش ، بگم دستم سوخت ؛ دروغِ ، ولی داغی اش دلم رو سوزوند.لبم لرزید . . . تقصیرِ من بود . . این حال اش . . این پریشونی و این تب تقصیرِ من بود . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣۵خم شدم و چشم بستم و آهسته گونه اش رو بوسیدم . . گونه ي داغ و تبدارش رو . . گونه ي سیاه شده از ریش اش رو. . . .دلم داشت می ترکید!غصه شده بود یه سنگ وهی به قلب کوچیکم فشارمی آورد . چه کنم؟چه کنم با این مرد ؟دست کشیدم به موهاي شقیقه ي خیسش . . . نگاهم خورد به موهاي سفید ، که تک وتوك توخرمن موهاي مشکی اشمی رقصیدن . ماتم برد !این سفیدي ها به چه جرات راه پیدا کردن تو شبِ قشنگِ موهاش و من . . من چرا هیچ وقت متوجه این سفیدي هايِبی حیا نشدم ؟ چرا متوجه نشدم که کیان از جوونی ، در حالِ پیر شدنِ ؟از حسرتِ جوونی کردن ، خوشی داشتن و زندگیِ آروم . . چه به روزت آوردم مردِ زندگیِ من ؟بلندشدم و با دستهاي لرزونم ، موبایلم رو که رويِ میز گذاشته بودم ؛ برداشتم ، رواسم سامیارقفل کردم .بعد از چند تا زنگ ، صداي نگران اش پیچید :- ترانه ؟ کجایی دختر ؟ رسیدي ؟نالیدم:-سامی . . . . سام ؟ . . . داداشی ؟متوحش جواب داد :-جانم ؟ جانم خواهري ؟ کجایی ؟ چی شده ؟بغض ام ، بغضی که بادیدنِ کیان تو اونِ حالِ نزار جا خوش کرده بود تويِ گلوم ، ترکید. به سختی گفتم :-سام . . کیان . . . کیانمهر حالش خوب نیست . . همه اش تقصیرِ منِ . . .کمی سکوت کرد . . متفکرانه انگار ! نمی دونم چی پیشِ خودش تصور کرد که صداي بلندش اومد:-کشتیش؟آره ؟ کشتیش؟عصبی ، صدايِ من هم بالا رفت :-تب داره . . . . داره میسوزه ! من دستم بهش نزدم !اگه بوسیدن دست زدن نباشه البته !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣۶پوفی کرد . . شاید از سرِ آسودگی و بعد گفت :- حسین میگه زیاد نمونده ما برسیم . . . صبر کن تا بیایم . . فقط سعی کن تب اش رو پایین بیاري . .نگاه ام رو به کیان دادم که سرش رو به چپ و راست می چرخوند و لب هاش تکون می خورد . . . دونه هايِ عرقمسابقه گذاشته بودن رويِ صورت اش !لب جویدم :-زنگ نزنم به اورژانس . . ؟دوباره عصبی شد ، برادرِ من هم انگار سیمِ اتصالی داشت ! :- گفتم داریم میایم . . می خواي زنگ بزنی بگی چی ؟ کی اش هستی ؟ بهت میگم داریم میایم !و من نپرسیدم چه ربطی داشت . . تماس رو قطع کرد و من لحظاتی گنگ موندم وسطِ اتاق و خیره به کیانمهر .. بهمردي که قلبم تازه فهمیده بود شاید به بهانه ي اون می تپه !با ناله ي خفه اي که کرد به خودم اومد . . .دست هام چرا مثلِ بید می لرزید ؟ لعنت به این لرزش !از اتاق به مقصدِ آشپزخونه بیرون زدم و با یه چشم چرخوندن پیداش کردم . . . تمامِ کابینت ها رو گشتم تا ظرفی پیداکنم . . شیرِ آب سرد رو باز کردم . با اون هوايِ گرم آب تويِ لوله ولرم بود و نیازي نبود به سرد و گرم کردن اش . . .به اتاق برگشتم و حوله اي رو که رويِ صندلی بود برداشتم . . . دست وپام رو گم کرده بودم . . کنارش زانو زدم . . .لاغرتر شده بود ! صورتِ همیشه تمیزش این بار زیرِ لایه اي از ریش پنهان بود ولی . . . باز هم مردِ من ، دوست داشتنیبود !چندروز بود منِ بی خبر ، ادعاي خبرداشتن ازجیک وپوك زندگیِ مردي رو می کردم که به نظرم ضعیف بود وحالا فهمیدهبودي زیادي قويِ ! ؟من اگه جاي کیانمهر بودم وخانواده ام بهم بی توجهی می کردن ، من اگه جايِ کیانمهر بودم و اگه پدر و مادرم اجازهنمی دادن بهشون بگم مامان و بابا ، اگه من جايِ کیانمهر بودم و پدر و مادرم جلوي چشمم به خواهرا و برادرام محبتمی کردن ومنو نادیده می گرفتن . . . . اگه من ، جايِ کیانمهرِ مهرندیده بودم ، و همه ي اینها رو می دیدم ، حتی وقتنمیکردم غصه بخورم ، سکته میکردم ! خلاص !حوله رو خیس کردم وکشیدم رو پیشونی اش ، سرش روبه چپ وراست تکون داد و سرفه اي کرد . . آروم کشیدم رويِگونه اش ، رويِ چونه اش . . رويِ گردن اش ! ولی فایده اي نداشت . . .بنابراین با تردید دست بردم سمت دکمه هاي پیراهنش ، راستی من چرا هیچ وقت کیان رو برهنه ندیدم ؟ حتی وقتی کهتا پايِ تجاوز هم رفت . . . کیان ، تو مراعاتِ من رو می کردي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٧دکمه ها رو یک به یک بازکردم و سعی میکردم چشمهام نیفته به تنِ کیان . . . .. تنی که عمري بود تو حسرت یه آغوشپرمحبت مونده بود.وازدیدن اون چیزي که پیش روم بود ، مات زده شدم . . . . .کبودي اي رويِ سینه اش خودنمایی می کرد که زرد شده بود اما بیشتر از اونردِ پايِ بخیه رويِ شکم اش بود . . . خدایا ، من چی می دونستم از کیان ؟ چی ؟بغض داشت خفه ام می کرد ، اشک هام دونه به دونه رويِ گونه ام غلط می خوردن و رويِ تنِ کیان می چکیدن . . .دست کشیدم رويِ محلِ ترمیمِ زخمِ کهنه . . . کیانِ من چند بار زخم و زیلی شده بود ؟ گونه اش ، دست اش ، شکماش . . .با دیدنِ دست اش که بی رمق ملحفه رو به چنگ کشید هق هقم سکوت خونه رو شکست و بی اراده سرگذاشتم رو سینهي برهنه اش.چنگ زدم به تن اش ، تنِ داغش . . . بوسه زدم رو جاي بخیه . . . اراده اي از خودم نداشتم . .دست خودم نبود...دست خودم نبود این دیوونه بازي ها.سرم رو سخت بلند کردم از رو تنه ي دردمندِ مَردَم ، حوله رو باز فرو بردم تو آب ، باچشمهاي خیسم تصویرش رو غسلدادم ، از امروز جورِ دیگه اي می دیدم اش . . مهربون تر ، صبور تر و مقاوم تر !جسمِ نرمِ خیسِ تويِ دستم رو کشیدم رو سینه اش ، روشکمش ، روپهلوهاش میذاشتم رو پیشونی اش ، دست به آبمیزدم و صورت خیسش رو با آب تمیز می کردم . . و لابلايِ خاطراتم روزي رو به یاد می آوردم که تب کرده بودم وکیان پايِ تخت ام نشست و نازم رو کشید . . محبت کرد بهم ، دستمالِ خیس گذاشت رويِ پیشونی ام . . زیاد دور نبود، همین چند ماه پیش !نمیدونم ، نمیدونم چند دقیقه حواس ام پیِ تب بري اش بود که صداي ضعیف اش باعث شد خیره بشم به لبهاي چاكخورده وخشک اش .خدایا با کدوم معجزه ات این مرد رو از جهنم تن اش کشیدي بیرون ؟ با کدوم معجزه ات بیدارش کردي ؟ دستشروگرفتم ، سعی می کرد انگشتش رو بکشه پشت دستم ، لبهاش به سختی تکون می خورد ، سرپیش بردم ، پلک هاشنیمه باز بودن و مردمک هايِ طوسیِ به خون نشسته اش خیره به من . . . . ناله می زد :-تر. . . ترا . . . .شناخت ؟ من رو شناخت ؟ تو اون حال من روشناخت یا توهم بود ؟ یا هذیون ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٨نمیتونست اسمم رو درست تلفظ کنه ، دست گذاشتم رو لب اش ، دست کشیدم رو گوشه ي چاك خورده ي لب اش ،برايِ اولین بار زبون به محبت باز کردم براش :- جانِ ترانه ؟پلکهاش لرزید ، سعی می کرد چشمهاش رو بیشتر باز کنه ، زمزمه کرد:- ب . . . بالاخره . .. او . . اوم . . .به سختی ، به زجرکش شدن ، تونست نوكِ زبون اش رو بکشه رو لب اش ، نفس داغ اش خورد توصورت ام ، به زحمتادامه داد:- اومدي ؟یکه خوردم ،دستش روکه هنوزتودستم بود فشردم ، پس شناخته بود ! انگار هذیونِ تب نبود :- آره عزیزم . . . اومدم . . اومدم دنبالِ تو !انگارچشم هاش می خندیدن ، تب داشت ، داغ بود ، ولی مطمئن بودم هزیون نمی گفت .شدید سرفه کرد ، حس می کردم چیزي تويِ گلوشِ ، به سختی لب زد:- دوس . . . دوسِت . . . . دا . . . . آ . . . رم . . .دلم لرزید ، دست کشیدم رويِ لب اش :-منم دوست دارم !اما چشمهاش بسته شد . . .یکّه خوردم . . تکون اش دادم . . دست ام رو زیرِ سرش بردم و سرش رو بالا آوردم و صداش زدم ولی هیچ !ازترس جیغ کشیدم ، چنگ زدم به سینه اش ، مشت زدم، دوطرفِ بازِ پیراهنش رو گرفتم و بلندش کردم که صداي بلندِسام که اسم ام رو می خوند باعث شد سربچرخونم سمتِ در . . . .***نگاه ام به مردي بود که رويِ تخت بود و ماسک اکسیژن رويِ صورت داشت . .دچار آنفولانزايِ شدید شده بود . . آنفولانزایی که بهش توجه نشده بود ، انقدر که باعث شده بود ریه اش عفونت کنه . ..تمامِ تن ام درد می کرد از دیدنِ درد اش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٩دستِ سام دورِ شونه ام حلقه شد :-بیا بریم یه هوایی بخور. .با صدايِ گرفته اي گفتم :-من هیچ جا نمیام !پنجه هاش شونه ام رو بیشتر فشرد :-اون الان متوجه اطراف اش نیست . . . تقریبا بیهوشِ !بغض ام شدید تر شد . . لعنت به این بغض !میران رويِ صندلی نشسته بود و پیشونی تکیه زده بود به کفِ دست و حسین راهرو رو متر می کرد . .سام شقیقه ام رو بوسید :-حال اش خوب میشه . . . یه کم طول می کشه ، سخته . . ولی خوب میشه .. !هق زدم :-همه اش تقصیرِ منِ !گریه ام شدید تر شد :-من به این حال و روز انداختم اش !چند لحظه بعد که صورت ام تويِ سینه ي سام پنهان شد ، صدايِ گریه ام کلِ سالن رو برداشت . .بی توجه به هشدارهايِ پرستار با تمامِ قوا گریه می کردم . . . مردِ من سخت بیمار شده بود و دلِ من سخت می تپیدبرايِ صورتِ گُر گرفته اش. . .***میران دستی به صورت اش کشید :-همونطور که این همه مدت علیرضا رو بی خبر نگه داشتم ، بازم می تونم . .حسین چشم هايِ خسته اش رو بست و گفت :-حالا چطور بی خبر نگه اش داشتی ؟ اون بابايِ تو که من دیدم از تعداد سوسکايِ خونه ي کیان هم خبرداره !میران بی رمق خندید و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴٠-به روشِ خودم . . یه کم سرش رو بیش از حد گرمِ کار کردم و یه خبرايِ دروغ هم براش فرستادم . . . فعلا درگیرِ پروژهي مشترك اش با مجتهديِ !حسین پوزخندي زد و گفت :-مجتهدي ! مردكِ دو رويِ رذل !میران بلند شد و گفت :-مجبورم برم ولی وقتی مرخص اش کردن بهم زنگ بزنین خودم رو میرسونم . ..حسین و سام هم به پاش بلند شدن . . دست دادن و برايِ بدرقه اش رفتن ولی من تنها به خداحافظیِ کوتاهِ کلامیبسنده کردم . . .انقدر ذهن ام درگیرِ مردِ تويِ بیمارستان بود که توانِ از هم جدا کردنِ لب هام رو هم نداشتم . . .چشم هام رو بستم و سرم رو به مبل تکیه زدم . . .هنوز می ترسیدم از روزهايِ آینده ، از ساعت هایی که معلوم نبود چه خوابی برام دیده بودن . . . می ترسیدم از روزگارکه نمی دونستم چه سرنوشتی برام رقم زده . . . !دستِ سام که نشست رويِ زانوم چشم باز کردم . . آروم پرسید :-خسته اي ؟فقط نگاه اش کردم . . بودن اش نعمت بود !دستی به سرم کشید و گفت :-برو بخواب . . .آهسته زمزمه کردم :-کیانمهر تنهاست !پوفی کرد و لب اش رو گزید . . کمی بعد آهسته گفت :-کسی نمی تونه پیش اش بمونه . . .بغ کردم . . .لبِ بالام رو جلو دادم و چونه ام لرزید :-تقصیرِ منِ ؟درمونده از سوالی که هزار بار ازش پرسیدم بودم من رو تو آغوش اش کشید و گفت :
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#77
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۶ عصر
-نه عزیزم . . نه . .تقصیرِ تو نیست . . چرا خودت رو آخه اذیت می کنی ؟حسین روبرومون نشست و پیشونی به کفِ دست تکیه زد . . خسته بود ! خیلی . . . آروم گفت :-تقصیرِ تو نیست ترانه . . تقصیرِ تو تنها نیست . . . همه مقصریم . . تو هم خودت رو عذاب بدي هیچی درست نمی شه. . پاشو برو یکی دو ساعت بخواب که حداقل بتونی رو پا بمونی . . کیان حالش که خوب بشه به ترانه ي سالم نیاز دارهنه یکی که از کمبودِ خواب شبیه مومیایی ها شده . .زبون ام رو رويِ لب ام کشیدم :-مطمئنین خوب می شه ؟حسین نیم نگاهی به من کرد و بعد بی حوصله گفت :-دکترش که می گه خوب میشه . . من برم یه چند ساعتی بخوابم که دیگه باید لايِ پلک هام چوب کبریت بذارم . .بلند شد و رفت به سمتِ اتاقی که تنِ تب زده ي کیان رو پیدا کردم . . . بی خبر از اینکه چشمِ من دنبالِ تختی بود کهکیان رو تو آغوش داشت . . و حالا حسین بی رحمانه غصب کرده بود جایی رو که شاید می تونستم از طریقِ اون کمیآرامش ام رو به دست بیارم . . تنها کمی !***بعد از شش روز بالاخره کیان از بیمارستان مرخص شد . . . وچه نزار بود وقتی دیدم اش !چهره اش زردرنگ تر از وقتی بود که از پشتِ شیشه می دیدم اش یا لحظاتی که می تونستم بهش سر بزنم . . .کنار رفتم وبه حسین و سام اجازه دادم که دست به بازوش انداخته کمک کنن به پاهاش تا تحمل وزن اش رو بکنن . .. برام ناباورانه بود ، که کیان انقدر ضعیف شده که حتی به تنهایی نمی تونه راه بره ؟حالا خونه تمیز بود ، خبري از لباس هاي پخش و پلا نبود . . اتاقِ کیان مرتب و منظم بود !ملحفه اش تمیز شده بود . . .و وقتی سرِ کیان رويِ بالش فرود اومد می تونستم نفس کشیدنِ عمیق اش رو درك کنم . . . بويِ چی رو به ریه میکشیدي مردِ من ؟ بويِ تمیزي رو ؟زیرِ لب تشکر کردن اش رو از برادرم و حسین شنیدم . . . بیرون رفتم تا کمی سوپ براش آماده کنم . . وقتی دوباره بهاتاق برگشتم ، لباس عوض کرده بود ، شاید به کمکِ همون دو مردي که گوشه اي نشسته بودن و آروم درباره يموضوعی صحبت می کردن . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴٢ساعت ها طول کشید تا تونستم وقتِ مناسبی رو پیدا کنم برايِ حرف زدن . . وقتی که نه خبري از سام باشه نه از حسین!وقتی که شاید تو اتاقِ کناري به خواب رفته بودن . . شاید . . .!کنارِ تخت کیان زانو زدم و حریصانه زل زدم به صورت خوابیده اش . . . صورتی که تمیز شده بود به لطفِ حسین ومهارت اش در اصلاح ! موهایی که کوتاه شده بودن و بی اجازه رويِ پیشونی اش ریخته بودن . . .اما کبوديِ زیرِ چشم هاش رو چه می کردم ؟ فرو رفتگیِ گونه اش ؟ رنگِ پریده و زردش رو ؟امان از وقتی که نگاه ام خورد به دست هايِ کبودش . . کبود از سوزن و آنژیوکت . . بغض گلوم رو فشرد . . پشتِ هردو دست اش کبود بود . . فشارِ پایین باعث می شد سخت رگ پیدا کنن ولی این بی انصافی بود که اینطور تن اش روخون مرده کنن . . .آروم با انگشتِ اشاره ام رويِ کبودي ها کشیدم . . . دست اش که دست ام رو در برگرفت هراسون سر بلند کردم . .خواب نبود . . اصلا !چشم هاش با هوشیاري خیره ام بودن !عجولانه لبخند زدم و پرسیدم :-خوبی ؟صداش رو بعد از چند روز شنیدم که من رو مخاطب قرار داد . . هر چند دورگه بود :-چرا اینجایی ؟چشم هايِ ناباورم خیره شد بهش . . . می پرسید چرا اینجام ؟ ناراضی بود از بودن ام ؟کمی خودش رو بالا کشید ، اخم کرد . . . سرفه ي کوتاهی کرد و گفت :-مگه من نگفتم میرم که آسایش ات رو بهت برگردونم . . چرا اینجایی ؟بازوم رو گرفت و تکون ام داد . . تکونی که بهت رو از چهره ام زدود . . به زحمت لب باز کردم :-یعنی چی ؟مردمک هاش رو بینِ مردمک هام چرخوند . . .زمزمه کرد :-یعنی اینکه دلیلی نمی بینم برايِ بودن ات . . . اینجا ! پیشِ من !باید چی کار می کردم ؟ انکار ؟ فایده اي داشت ؟ انکار می کردم که چی ؟ که چی بشه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴٣وقت اش نبود من پا پیش بذارم ؟ اصلا انکار برايِ چی بود ؟ ناز کردن ؟ پیشِ کی ؟ مردي که چندین و چند ماه بهممحبت کرد و چی دید از من ؟ جز بدي ؟ جز نامهربونی ؟لب ام رو تر کردم و گفتم :-ولی من دلیل دارم واسه بودن ام اینجا . . . پیشِ تو !پوزخند زد یا من تصور کردم که لب هاش کج بالا رفت ؟صدام لرزید وقتی ادامه دادم :-من .. . . . من . . من واسه خودم و دلم . . دلمِ که اینجام !سرم رو به پایین انداختم تا نگاه هايِ شگفت زده اش رو نبینم . . . عجیب بود براش؟ حتمی بود !دست اش نشست زیرِ چونه ام و سرم رو بالا آورد . . خیره شد تو چشم هام و زمزمه کرد :-دلت اینجا چی کار می کنه ؟دلم ؟ دلم خیلی کارها داشت اینجا !مثلا یکی اش تنگ شدن برايِ چشم هايِ طوسی و موهايِ مشکیِ ات مرد !مثلا یکی اش تنگ شدن برايِ شنیدنِ صدايِ مهربون ات مرد !مثلا یکی اش تنگ شدن برايِ لمسِ دست هات مرد !مثلا یکی اش تنگ شدن برايِ لمسِ آغوش ات مرد . . . . . !بس نبود ؟ولی هیچ کدوم رو نگفتم . . . زل زدم به ماه گرفتگیِ بالايِ ابروش . . . لبخند زدم که چونه ام رو کمی فشرد . . .فقطکمی !دوباره نگاه به نگاه اش دادم . . آهسته تر تکرار کرد :-دلت اینجا چی کار می کنه ؟آروم لبخند زدم . . اعتراف سخت نبود برام ، حداقل جلويِ مردي که می دونستم عاشق امِ ، و حالا من هم دلبسته اشبودم . . . چشم بستم و آروم گفتم :-دلم برات تنگ شده بود . . همین !سکوت بود و سکوت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴۴انگارکیان حتی نفس هم نمی کشید . . البته اگه خر خر هايِ سینه ي دردناك اش نبود شاید نگرانِ نفس کشیدن اشمی شدم .. دست اش که گونه ام رو نوازش کرد چشم باز کردم . . مهربون ، با حلقه اي اشک تويِ چشم هاش نگاه اممی کرد . . . پچ پچ وار گفت :-باورت کنم ؟ چطوري ؟چشم هام سوخت . . راست می گفت . .باید باورم می کرد ؟دست مردونه اش رو بینِ پنجه هايِ زنونه ام گرفتم و با بغض گفتم :-نمیدونم !آهسته و خسته دست اش رو بیرون کشید ، پشت کرد بهم و گفت :-منم نمی دونم !مبهوت به شونه هايِ پهن اش خیره شدم . . . نمی دونست ، کیان هم نمی دونست چطور باورم کنه . .. انقدر زل زدم بهشونه هاش که پلک هام خسته شد . . خسته شد و من هم دلم یه خواب می خواست و هم نمی خواست . . .یه خواب بینِ بازوهايِ کیان و حضورش با تمامِ وجود و یه بیداري برايِ خیره شدن به کیان برايِ ساعت ها ، و فکر کردنبه اینکه چطور باورم کنه ؟ولی حسِ اول قوي تر بود . . کنارش ، رويِ تخت جا گرفتم ، باز هم خیره بودم به شونه هاش . . برنگشت ! نگاه ام نکرد. . . خوابیده بود ؟ شاید نفس هايِ منظمِ پر سروصداش نشون از همین داشت !بغض ام شدیدتر شد . . کِی پیش اومده بود که کنارِ کیان باشم و اون بهم بی توجه ؟!جنین وار جمع شدم تويِ خودم . . . با تاخیر پلک هام رويِ هم فرود اومد . . . شاید لحظه هايِ آخر گرمايِ تنِ کیان بودکه من رو تو آغوش گرفت . . . !***کیان :آروم با نوكِ انگشتِ اشاره ام رويِ خط بینی اش کشیدم . . خدا می دونست دلم چه قدر برايِ این دختر تنگ شده بود .. برايِ ترانه ي خودم . . بلوط ام !لبخند زدم . . طره اي از موهاش که رويِ صورت اش افتاده بود با هر دم و بازدم اش تويِ خواب حرکت می کرد و دلِمن . . دلِ من با جابه جایی تار تارِ موهاش ، جابه جا می شد !آروم لب جلو بردم و بوسه زدم به پیشونی اش . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴۵کی گفت من باورش نکردم ؟ من حرفِ چشم هايِ ترانه رو از حفظ بودم !چشم هاش داد می زد حقیقتی رو که تو لفافه می خواست بهم بگه !دختركِ سرکشِ من زیادي مظلوم می شد وقتی حرف از دل می زد . . آخ که چه قدر دست هام بی تابی می کردن برايِدر آغوش گرفتن اش وقتی خیره شده بود به ابروم . . به چی نگاه می کردي بلوطکم ؟ به چی که اونطور لبخند زدي وآتیش زدي به بُنِ وجودم . . .آروم دست ام رو رويِ بازوش کشیدم . . دخترکم بغض کرده ! حتی تو خواب . . چونه ي جلو اومده اش نشون از بغضداشت . . آخ که چه قدر دلم برايِ بغض کردن هاش تنگ شده بود . .چطور طاقت آورده بودم این چند روز رو ؟ که نه صداش رو بشنوم و نه چشم هاش رو ببینم !چه صبري داده بود به من خدا . . . ولی . . خوب بود ! حداقل خودم رو شناختم . . زمان هایی که از تنهایی گوشه ي اتاقمچاله می شدم برام خوب بود . .خوب بود چون فهمیدم عشقِ زوري تنفر میاره . . شاید ترانه به تنفر از من رسیده بود شاید هم . . چون همیشه پیش اشبودم به چشم اش نمی اومدم . . زدم بیرون از اون شهر و اون خونه . . .که نهایت اش شد انحراف از جاده و مستقیم اصابت به یه درخت !دردي که تو سینه ام پیچید نفس از ریه هام برد . . چند دقیقه اي دنیا پیشِ چشم هام سیاه شد ولی وقتی دوباره نورگرفتن مردمک هام ، نه منتظرِ اورژانس موندم ، نه پلیس !تصادفی هم نشده بود که مجبور به دادنِ خسارت باشم . . با وجود تیر کشیدن هايِ قفسه ي سینه ام پا رويِ پدال گذاشتمو راه ام رو ادامه دادم . . من مردِ موندن میونه ي راه نبودم !بلند شدم . . ملحفه رو رويِ ترانه کشیدم و خم شدم و بازوش رو بوسیدم . . .لبخند زدم به چهره ي تويِ خواب اش . . .آروم قدم برداشتم سمتِ پنجره ، پرده اي رو که باد به پرواز در می آوردش رو کنار زدم و تکیه زدم به دیوار . . خیره يساحل شدم . . ساحلی که موج هاش با تمامِ قوا خودشون رو بهش می کوبیدن . . . . چند متر باهاش فاصله داشتم . . دهمتر ؟ بیست ؟ سی ؟ پنجاه ؟ شاید هم صد . . ولی نزدیکِ ساحل بودم . . صداش آروم ام می کرد . . ساحلی که روزهامن رو تو آغوش می کشید و ساعت ها تويِ آب برام لالایی می گفت . . وشب ها بود که خسته و در مونده برمی گشتمویلا . . خودم رو تو خونه حبس می کردم . . واي که تا مرزِ دیوونگی رفتم وقتی حتی شب ها صدايِ ترانه رو می شنیدم. . . . سخت گذشت ولی گذشت !من ترانه رو حس اش کردم ، همیشه ! وقتی حتی پیش اش نبودم ، وقتی حتی بینِ تب و سوختن دست وپا می زدم . .وقتی یک روزِ تمام ازدردِ تن ناله می زدم و کسی نبود دردم رو درمان کنه ، وقتی دست اش رو حس کردم چشم بازم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴۶کردم . . من مرده هم باشم حضورِ ترانه رو حس می کنم ! نفس کشیدن اش رو . . بودن اش رو . . .! چه کنم که قلبِعاشقم همیشه ردِ پاي ترانه رو میگیره . . .برگشتم و دست به سینه نگاه اش کردم . . . تا اینجا اومده بود ؟ تنها ؟ به خاطرِ کی ؟ من ؟لبخندم وسعت گرفت ، راحت می تونستم نفس بکشم . . خیلی راحت !دیگه یاد گرفته بودم بشم سنگ ! که هرچی کوبیدن ام ، آخ نگم ! شاید درون ام بشکنه ، ولی بیرون ام حداقل محکمباقی می مونه . . .قدم برداشتم و لبه ي تخت نشستم . . . به دست اش نگاه کردم . . هنوز حلقه ي من جا خوش کرده بود تو انگشت هايِکشیده اش . . .دیگه ترانه برايِ من بود ؟ مالِ خودِ خودم ؟ همسرِ من ؟آروم کنارش دراز کشیدم و بهش خیره شدم . .شاید فردا که خورشید شروع به تابش می کرد ، طلوعِ روزهايِ خوب زندگیِ من هم می رسید . . .***هر دو دستم دورِ لیوانِ چاي حلقه بود و نگاه ام به میز خیره که صدایی باعث شد سرم رو بلند کنم :-یه کم زوده واسه اینکه از جات پاشی. . .حسین بود . . . دوباره نگاه ام رو به لیوان و بخارش دادم و گفتم :-خوبم !همین . . چیز دیگه اي داشتم بگم به مردي که من رو لایق دوست بودن خودش ندونست ؟روبروم نشست ، نگاهی به میزِ آماده کرد و گفت :-صبحونه خوردي ؟لیوان رو به لبم نزدیک کردم :- نه !چند لحظه اي مردمک هاش رو متمرکز کرد رويِ صورت ام و بعد تکه اي نون برداشت و مقداري پنیر روش مالید :- پس چرا میز رو چیدي ؟دوباره لیوان رو رويِ میز گذاشتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴٧- تا بقیه بخورن !صندلی رو عقب کشیدم و قصدِ بلند شدن کردم که دست اش بند شد به مچ ام . . نگاه اش خیره ي میز بود ولی مخاطباش من :-حرف دارم باهات !دوباره صندلیِ روبروش رو اشغال کردم و این بار برايِ سرگرمی لقمه اي برايِ خودم گرفتم ، تک سرفه اي کردم که ازعوارضِ عفونتی بود که گریبانگیرم شده بود و بعد شروع به جویدنِ لقمه کردم . . آهسته گفت :-اصلا یادم نبود یه همچین جایی هم هست !خودم هم یادم نبود . . شاید هم وانمود می کردم همچین ویلایی ، خونه اي وجود نداره . . شاید به خاطر اون دخترِ پونزدهساله !دست هاش رو تو هم گره کرد :-چرا اومدي اینجا ؟این بار نگاه اش کردم ، خونسرد گفتم :- دلیل اش فک کنم واضحِ !اخم کرد . . . چه روزهایی رو با هم تو این ساحل گذروندیم ! :-کدوم دلیل ؟ کدوم دلیل باعث شد از شهر و خونه و زندگیت بزنی و بیاي اینجا تا بعد از ده دوازده روز نیمه جون پیداتکنیم ؟ دِ لاکردار اگه ترانه پیدات نکرده بود که الان مرده بودي !نیشخندي زدم :-برات مهمِ ؟مطمئنا اگه سام و ترانه خواب نبودن صداش رو تويِ سرش می انداخت و فریاد می کشید ولی تنها به حرص دادن بهصداش اکتفا کرد :-مهمِ ! اگه مهم نبود الان اینجا نبودم مَرد ! مهمِ که تمامِ اون روزایی که رويِ اون تخت افتاده بودي فکر و ذکرم شدهبودي . . که یه شب خوابِ راحت نداشتم ، که وقتی از پشتِ اون شیشه می دیدم ات انگار دارن جونم رو از حلق ام بیرونمی کشن !پوزخند زدم ، به جلو خم شدم و دست هام رو رويِ میز گذاشتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴٨-نا آرومی ات ، بی خوابیت ، همه از یه چیز بود آقا . . از اینکه من بمیرم و عذاب وجدان برات بمونه . . یادته اون روز توخونه ات چه حرفایی بارم کردي ؟یکه خورد . . . خیره ام شد . . . چند بار بهتِ چشم هاش رو دیدم ؟ چند بار این بهت به خاطرِ من و کارهام بود ؟این مرد حسین بود . . بهترین دوست و برادرم . . هر چه قدر اشتباه می کرد باز هم برام عزیز بود . .مردمک هاش لرزید . . . سرپایین انداخت و گفت :-کیان من . . من .. من . . وقتی اونطور با کیمیا حرف زدي . .دست هام رو مشت کردم و آروم رويِ میز کوبیدم :-تو مگه نمی دونستی تو چه جهنمی دست و پا می زنم ؟ مگه نمی دونستی چه عذابی می کشم ؟ مگه حال ام رو نمیدونستی لعنتی که هر چی خواستی بهم گفتی ؟ هان ؟چشم هاش رو دوخت تويِ چشم هام و آهسته لب زد :-معذرت میخوام .. ببخشید واسه تک تکِ حرف هایی که باعث شد دلت به درد بیاد . . کیان ، من مُردم و زنده شدم تابتونی از اون اتاق تو بیمارستان دربیاي و اینجا بشینی و بازخواستم کنی. . . پشیمون ام ! انقدر که حتی تصورش رو همنمی تونی بکنی .. قبول دارم درست رفتار نکردم ولی . . ولی . . . ببخش مَرد !عقب نشینی کردم و به پشتیِ صندلی تکیه زدم . . . با انگشتِ اشاره ام خطی راست رويِ میز رسم کردم و گفتم :- از کجا فهمیدي من اینجام ؟پوفی کرد و دستی به صورت اش کشید :-به زور از زیرِ زبونِ خانم کریمی حرف کشیدم . . .لبخند زدم .. خانمِ کریمی. . خانمِ کریمی اي که شد چشم و گوشِ من . . که شد رابط و و اصلِ بینِ من و وکیل ام !بهش مدیون بودم . . . خیلی !خطِ دیگه اي رويِ خطِ راستِ فرضی کشیدم و گفتم :- چرا سام هم اومده ؟شروع کرد به بازي کردن با نون و گفت :-واسه خاطرِ ترانه . . . نگرانِ خواهرش بود . .دوباره نگاه بهش دوختم و گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴٩- دیشب به میران زنگ می زدي صدات رو شنیدم . . . کِی میرسه ؟با انگشتِ شست و اشاره اش چشم هاش رو ماساژ داد و گفت :-فردا راه می افته . . مثه اینکه یه کاري پیش اومده باید بمونه و انجام اش بده . . .سري به معنايِ درك تکون دادم و چند لحظه بعد بی هیچ حرفی بلند شدم ، هنوز از چهارچوبِ در نگذشته بودم که گفت:-بخشیدي ؟می بخشیدم ؟حسین رو می بخشیدم که سرم فریاد کشید ؟که من رو از خودش روند ؟که بدترین حرف ها رو بهم زد ؟می بخشیدم . . حسین رو می بخشیدم شاید چون درك می کردم اش ! که اگه کسی رويِ ترانه دست بلند می کرد منشاید بدتر برخورد می کردم . .حسین رو می بخشیدم چون بیشترِ سالهايِ عمرم کنارم بود . . هر وقت دردي داشتم مرهم شد !هم فکرم بود . . برادرم بود . . پناه ام بود وقتی بی پناه می شدم . . وقتی درمونده می شدم از بی محبتیِ پدر ومادر . .لبخند زدم ، سري تکون دادم و گفتم:-بخشیدم ات . . .برگشتم و نگاهی به چشم هايِ برق انداخته اش کردم و گفتم :-منتهی دیگه نبینم واسه من شاخ شی ها !بلند خندید . . خندید و دیدم قطره ي اشکی رو که چکید از گوشه ي چشم اش . . .شاید کسِ دیگه اي بود نمی بخشید . . . حداقل به این راحتی نمی بخشید . . . شاید راضی نمی شد به اینکه بگذره ازحسین ولی من . . من می بخشیدم !من ، من بودم . . کیانمهر !نمی تونستم کینه به دل بگیرم . . .و حسین ، کسی بود که همیشه همراه ام بود . . کم فداکاري نکرد برام . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵٠و این بخشش ، در برابرِ تمامِ محبت هاش ، حق اش بود . . .شاید دوباره می شد پیوندي زد به رفاقتِ من و مردي که بهترین برادرِ دنیا بود . . .***ترانه :لبخندش رو به حسین دیدم ، بخشیدن اش رو دیدم و دلم گرم شد . .به اینکه من رو هم می بخشه . . باورم می کنه . .مگه می شد با اون همه عشقی که بهم داشت ، نگاه اش دوباره گرم نشه ؟به اتاق نزدیک شد و من دستپاچه برايِ اینکه نشون ندم که فالگوش ایستاده بودم قدمی عقب رفتم و دوباره خمیازهکشان به سمتِ در حرکت کردم که با دیدن ام تو چهارچوب ایستاد . . . لبخندي زدم و گفتم :-سلام . . صبح بخیر !ابرويِ راستش رو بالا برد و سر تا پام رو از نظر گذروند و آهسته گفت :-سلام !تن ام یخ کرد از بی حسی کلام اش . . . مات و مبهوت از نظر گذروندم اش که از کنارم رد می شد . . این لحنِ کیانبود ؟ کیان با این لحن با من حرف زد ؟به سمتِ تخت رفت و شروع به مرتب کردنِ ملحفه اي کرد که صبح متعجب از پوشش اش رويِ خودم به کناري زدهبودم اش . . .با تصورِ اینکه کیان ممکنِ فاعلِ این کار بوده باشه ، لبخند زنان پرسیدم :-تو دیشب روم کشیدي اش ؟و با ابرو به ملحفه ي تويِ دست اش اشاره کردم . . نیم نگاهی به من و نیم نگاهی به پارچه کرد و بعد گفت :-نه . . .احتمالا کارِ سام بوده . . .دوباره یخ زدگی. . یخ زدگی که نه ! قندیل بستن . . .!تلخی وجودم رو گرفت . . . کیان انقدر بی تفاوت با من حرف می زد ؟ چرا ؟بغض کردم و گفتم :-باشه . . من . . من میرم صبونه بخورم . .از اتاق زدم بیرون که اگه این کارو نمی کردم باید هاي هاي گریه می کردم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵١برايِ منی که همیشه از این مرد توجه دیده بودم این لحنِ سرد و بی تفاوت مثلِ شکنجه بود و حالا درك می کردم وقتیمن بی تفاوت از کنارش رد می شدم چه عذابی می کشید !کمی بعد سام هم به جمع امون اضافه شد و لبخندهايِ بی دریغ اش رو نثارم کرد . . . اما حتی این لبخندهاي پر ازمحبت هم نتونست سرِ حال ام بیاره . . .لقمه ها رو به سختی از سنگري که تويِ گلوم درست شده بود فرو دادم . .عشق آدم رو دلنازك می کنه ؟ من رو که کرده بود !آهی کشیدم که از چشمِ سام دور نموند . . . دست ام رو گرفت و آروم پرسید :-چیزي شده خواهري ؟سعی کردم لب هام رو کش بیارم :-نه داداشی . . چیزي نشده . .مشکوك نگاه ام کرد ولی چیزِ دیگه اي نگفت . . .بلند شدم و میز رو جمع کردم و سعی کردم به سر و صدايِ سالن توجهی نکنم . . که گه گاه صدايِ سرفه هايِ کیانبلند می شد و دلِ من هم می لرزید . . .از اینکه ممکن بود اون رو به خاطر همین سرفه ها از دست بدم . . که واي من اگر اینطور می شد . . تا آخر عمر بینهیزمهايِ گُر گرفته ي جهنمی خود ساخته می سوختم . . .استکان ها رو شستم ، ظرفِ پنیر و کره و مربا رو حسابی با کفِ شست و شو دادم و قوري رو هم شستم و دوباره چايدم کردم . . چون می دونستم کیان کمی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#78
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۶ عصر
بعد از صبحانه باز لیوانِ چاي به دست از سمتی به سمتِ دیگه اي میره . . . .هیچ وقت سعی نکردم عادات اش رو بفهمم ، ولی بودن کنارش ، ناخودآگاه دیکته اشون کرد رويِ مغزم . . .به سالن که برگشتم حسین لباس پوشیده در حالِ صحبت با کیان بود . . . نگاه ام متعجب بین اشون چرخید . . جایی میخواست بره ؟ شاید بیرون اما . .حسین برگشت سمت ام ، لبخندي زد شرمگین ، آروم گفت :-من باید برگردم . . . یه خرده کیمیا ناخوشِ . . . و خب. .خیره ي چشم هام شد و گفت :-معذرت می خوام بابتِ تموم حرف هام . . شرمنده ام .. اصلا نمی خواستم . .حرف اش رو بریدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵٢-مهم نیست . . . فراموشش کن . . کیمیا چه اش شده ؟شونه بالا انداخت و دستی به موهاش کشید :-نمیدونم . . . فقط می دونم این چند روزه همه چیز سرم داره آوار میشه . . برم ببینم چه اشِ . . .چند لحظه بعد سام هم آماده از اتاق خارج شد . . چشم هام گرد شد . . بلند گفتم :-تو کجا ؟نیم نگاهی به کیان کرد و بعد به من :-منم باید برگردم . . مرخصی ام داره تموم میشه . . فقط. . .و با تردید به کیان نگاه کرد ، لب اش رو گزید و بهم نزدیک شد . . دوباره چشم چرخوند رويِ کیان که گرمِ صحبت باحسین شده بود و حسادتِ من رو تحریک می کرد . . که چرا با من سرد بود و با حسین گرم ؟ مگه حسین پس اش نزد؟ بهش توهین نکرد ؟ مگه حسین به درك رفتن اش رو آرزو نکرد ؟ یعنی جرمِ من بیشتر بود ؟دست هايِ سام که رويِ شونه ام قرار گرفت ، مردمک هام هم سمت اش چرخیدن :-فقط نگران ام اذیتت کنه . .آب دهن فرو بردم تا بغضی که از سرِ صبح گریبانگیرم شده بود رو پایین بدم و گفتم :-نه . . . خیال ات جمع . . .کاري بهم نداره . .اخم کرد و صداش رو پایین تر آورد :-دفعه ي آخري که پیش اش بودي رو یادت رفته ؟دست ام رو رويِ دستِ راست اش که شونه ام رو می فشرد گذاشتم و گفتم :-برو خیال ات تخت . . . دیگه اون اتفاق نمی افته . ..چشم هاش رو با حرص بست و باز کرد و بعد از پوف کردنِ هوايِ تويِ ریه هاش گفت :-کاش حداقل یکی امون می موند ولی هم من و هم حسین مجبوریم برگردیم . . میران هم تا فردا عصر ، فوق اش بعداز ظهر نمیرسه . . نگران اتم !زبون باز کردم :-نباش ، چون . . .که صدايِ کیان من رو مخاطب قرارداد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵٣-ترانه ، تو هم وسایل ات رو جمع کن و باهاشون برو . .چشم هايِ ناباورم رو به چشم هايِ مقتدرش دادم . . کِی کیان اینطور من رو از خودش روند ؟ خدایا ؛ مردِ من کجا بود؟ این مرد که به همین راحتی من رو از خودش دور می کرد کیانمهرِ مجد بود ؟من و من کنان گفتم :-آ. . . آخه . . چرا ؟لبش کمی کج شد . . شاید به پوزخند :-به بودنت نیازي نیست . . .حسین متحیر به کیان نگاه می کرد . . حتی سام هم با ابروهايِ بالا رفته از تعجب نگاه اش رو بینِ من و مَردَم میچرخوند . . .زبون ام رو رويِ لب ام کشیدم :-ولی . . ولی آخه تو نیاز به مراقبت داري . . من می مونم . ..ابروهاش رو بهم نزدیک کرد :-چرا ؟دهن ام چرا انقدر خشک بود ؟دست هام رو تويِ هم گره کردم :-خب . . خب گفتم که . . باید یکی باشه که . .حرف ام رو برید :-میران میاد !صدام می لرزید . . .کِی تموم می شد این شکنجه ؟ :-خب اون که فردا میاد . . .با دست بالايِ لب اش رو خاروند و گفت :-من دو هفته ي گذشته رو هم تنها بودم . . این یه روز رو هم می تونم . .حسین هشدارگونه صداش زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵۴-کیان ؟ولی این مرد انگار می خواست مرگی همراه با طعمِ دق رو به من بچشونه . .سرم رو پایین انداختم تا نگاه ام به نگاهِ دو مردِ دیگه نیفته . . . دیگه چه اهمیتی داشت که ازشون پنهون کنم؟ سام کهمی دونست ، حسین هم با رفتارهام پی برده بود به علاقه ام به مردِ نامهربون شده ي امروز . .آهسته زمزمه کردم :-دلم آروم نمیگیره خب . . .کمی سکوت . . سکوتِ محض !حتی انگار پرنده ها هم نمی خوندن تا اینکه . ..حسین رو به سام گفت :-خب بریم داداش ؟سرم رو بالا آوردم . . حسین نیم خندي گوشه ي لب داشت . . کیان هم سر به زیر انداخته بود و چهره اش مشخص نبودولی سام . . اخم داشت و به کیان چشم غره می رفت و در عینِ حال لب اش کمی ، فقط کمی طرحِ لبخند داشت . . .سام و حسین رفتن و من موندم و کیانمهرِ بی توجه به پر پر زدن هام برايِ کمی توجه !چه قدر درد داشت نادیده گرفته شدن از جانبِ مردي که تمومِ چشم ات رو پر می کرد رنگِ حضورش ، تمومِ مشام اترو پر می کرد عطرِ وجودش . . .خودم رو حبسِ آشپزخونه کردم تا نگاه ام به نگاهِ بی تفاوتِ کیان نیفته . . . پختم ، شستم ، کشیدم ، چیدم ، دوباره شستم، دم کردم و باز فراري بودم از کیانمهر . . نه از خودش ، از حسِ بی حسی اش به من !ساعت نزدیکِ چهارِ عصر بود و منِ فراري از حضورِ کیان ، تن به ساحلِ تنها داده بودم و خیره به موج هایی بودم کهوحشیانه و عاصی از وضعیتِ جوّيِ زندگی اشون خودشون رو به شن ها و ماسه ها می کوبیدن . . .سایه اي کسی رو احساس کردم و چند لحظه بعد کیان کنارم نشست . . .نیم نگاهی بهش کردم و بعد مردمک هايِ گریزون ام رو دوباره به آبیِ بی کران دادم . . .آروم گفت :- چرا ازم فرار می کنی ؟یکه خوردم . .. اصلا فکرش رو هم نمی کردم که به روم بیاره . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵۵سعی کردم بزنم به بی خیالی . . . به همون آرومی گفتم :-ازت فرار نمی کنم . . .پوزخند زد و چه قدر پوزخندهاش درد داشت :-واقعا ؟ منم باور کردم !دست هام مشت شد :-آره اصلا . . . حرفیِ ؟کمی سکوت کرد و بعد گفت :-نه . . حرفی نیست . . فقط اگه قرار بود مراقب ام نباشی همون بهتر که با داداش ات می رفتی . .لب ام رو گزیدم که اشک هام سرازیر نشه . . . پر بغض گفتم :-شاید یکی جام رو برات گرفته باشه که میخواي برم . .وشاید گرفته بود . . چند روز ازش بی خبر بودم ؟ چند روز کنارش نبودم ؟ چند روز تنها بود . . از کجامعلوم که کسی راهبه ذهن اش باز نکرده بود و من رو پس نزده بود . . اون هم با اون همه بی توجهیِ من !با لحنی از خودراضی گفت :-اصلا جایی داشتی ؟چشم هام گرد شد ، زل زدم به طوسی هاش . . . کمی چشم هايِ درشت اش رو تنگ کرد و گفت:-بذار درست تر بپرسم . . . جایی برام داشتی و خواهی داشت ؟ یا اصلا من جایی پیش ات دارم ؟می خواستم داد بزنم و بگم آره ! داري . . . ولی لب دوختم . . .شونه بالا انداخت ، دست هاش رو پشتِ سرش ستون زد و خیره به دریا گفت :-آخرین باري که اومدم اینجا مجبور شدم فرار کنم . . . . دقیق یادم نیست چند سال پیش بود ولی یادمِ سرایدارِ اینجا یهدخترِ پونزده ساله داشت . . یه دختر که به من دلبسته بود . . .تکونِ سختی خوردم و مشت ام رو بیشتر فشردم . . دختري دلبسته بود به کیانمهر ؟ به کیانمهرِ من ؟پوفی کرد و گفت :-دختربچه بود . . زیبارو و معصوم . . اگه یه ذره شیطون صفت بودم می تونستم کارش رو بسازم و بعد بزنم به چاك ولی. . . دلم نیومد . . چشم هايِ قهوه اي رنگش خیلی خیلی زیبا بود . . غیرِ قابلِ توصیف . . هر کاري می کرد برايِ نزدیکم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵۶شدن به من و من ازش فرار می کردم ! تا اینکه تو صورت اش داد زدم که انقدر ازم پایین تره که به چشم ام نمیاد . ..خب یه ذره کله ام باد داشت . . .متعجب و با حسادت بهش نگاه کردم . . حسادت به خاطرِ توصیف اش از زیبایی هايِ دختر و تعجب به خاطرِ حرفی کهزده بود . . باورِ اینکه همچین حرفی از لب هايِ مهربون اش خارج شده بود سخت بود !سري به تاسف تکون داد و گفت :-دختربچه ي خامِ داستانِ ما تا مرزِ خودکشی رفت . . ولی فهمیدم و جلوش رو گرفتم . . نشستم و براش توضیح دادمکه اون حرفام چرت بوده ولی من واقعا نمی تونم دوستش داشته باشم . . از من اصرار و از اون انکار . . از من انکار وازاون اصرار . . تا عاقبت برايِ رهایی از دست اش فرار کردم . . از عشق فرار کردم . . و بعد از مدت ها دوباره عشق پامرو به اینجا باز کرد . . یه عشقِ واقعی . . شاید خیلی پخته تر از اون اتفاقِ پونزده سالگیِ دخترك . .چشم هام سوخت . . . عشقِ پخته ؟دخترك ؟ پس باز هم اون دختر . . .دختري که تا همین چند لحظه پیش چیزي ازش نمی دونستم . . جايِ من رو پر کرده بود ؟ شاید با یه عشقِ پخته تر ..دیگه صبرم تموم شد . . .عجیب حساس شده بودم . . مگه چند روز گذشته بود که من فهمیده بودم دوست اش دارم ؟پس این رفتارهاي عجولانه چی بود ؟ این اشک که دونه دونه رويِ صورت ام می ریخت چی بود ؟هق هق کنان گفتم :-خیلی . . . خیلی پستی !چشم هاشِ درشت اش رو درشت تر کرد و گفت :-چی ؟خودم رو عقب تر کشیدم . . دخترك ؟ اتفاقِ پونزده سالگی ؟ پس واسه همین می خواست برم ؟ برم که دخترك رو کنارِخودش بیاره ؟بینِ هق هق هام ، بینِ اشک هايِ بی وقفه ام به سختی گفتم :-من دوست دارم لعنتی . .اونوقت تو . . تو . . تويِ نامرد . .گریه نذاشت ادامه بدم . . مستقیم بهش گفتم . . غرورم پر زد و بهش گفتم دوست اش دارم ولی چه فایده که دل اش .. .با فرو رفتن تويِ گرمیِ بازوهاش گریه ام قطع شد . . از شوك و بهت .. سرم رو بوسید و آهسته گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵٧-همین رو می خواستم . . . حالا گریه ات واسه چیه دخترِ خوب ؟صورت ام رو بیشتر به سینه اش چسبوندم که خندید . . آروم خندید و زیرِ گوش ام زمزمه کرد :-از صبح مُردم که بهت بی محلی کنم . . .کمی سرم رو ازش دور کردم . . مهربون پیشونی ام رو بوسه زد و ادامه داد :-ببخشید . .ولی خب می خواستم ازت اعتراف بگیرم !چونه ام لرزید که آروم سر خم کرد و چونه ام رو بوسید و گفت :-نکن با دلِ من اینطوري دختر . .با سکسکه گفتم :-پس . . پس اون دختره رو دوست نداري ؟بلند خندید و من رو به خودش فشرد و گفت :-دختركِ حسودِ من . . . کجايِ حرف ام نشونِ این داشت که من اون دختره رو دوست دارم ؟کمی خیره به چشم هايِ خیس ام موند و بعد دست ام رو گرفت و رويِ قلب اش گذاشت ، قلبی که پر توان می کوبید ،خیره به چشم هام گفت :-این که کاروانسرا نیست هر دفعه یکی بیاد توش . . .دوباره لب هاش نقش شدن به لبخند :-تازه ، اون دخترخانم الان یه مادرِ جوونِ . . .پسرکوچولوش یه دو سه ماهی میشه به دنیا اومده . . .و من هم چنان ساکت بودم . . من رو سکته داد ، به گریه انداخت که بهش بگم دوست ات دارم ؟همین . . . که البتهچیزِ کمی نبود !دست هاش رو دو طرفِ صورت ام محکم کرد و گفت :-اگه همون دیروز درست و حسابی حرف ات رو می زدي امروز نه من این همه عذاب می کشیدم نه تو . . .سرم رو تکونی داد و گفت:-دوباره میگی ؟ آره ؟ بگو تا باورم بشه . ..چشم هام سوخت . . . می گفتم . . صد هزار بار می گفتم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵٨با بغض لب زدم :-دوسِت دارم کیان . . خیلی !و بعد عجولانه و شاید از رويِ شرم و سرخیِ گونه هام سرم رو تويِ سینه اش فرو کردم . . . گونه رويِ موهام کشید و باصدايِ لرزونی گفت :-دنیا رو بهم دادي . . . خیلی می خوامت ترانه . . خیلی !دست هاش رو دورم حلقه کرد و من تو بهشتِ چند وجبیِ خودم نفس کشیدن رو از سر گرفتم . . براي یه زندگیِ جدیدو یه شروعِ جدید !دست هاش رو تويِ موهام حس می کردم ، بوسه هاي هر چند ثانیه یک بارش رو رويِ پیشونی ام حس می کردم ولبخند می زدم به حضورش . .باز بوسه اي نشست رويِ پیشونی ام و آهسته زمزمه کرد :-بیداري بلوط ام ؟سرم رو رويِ بازوش کشیدم و گفتم :-اوهوم . . .چشم هام رو باز کردم و به صورت اش نگاه کردم که چند وجبی ام سر رويِ بالش گذاشته بود . . .دست رويِ ابروم کشید و گفت :-حرف بزنیم ؟چشم هام رو از محبتِ سرانگشت هاش بستم و لب زدم :-بزنیم . .دست اش رويِ پهلوم نشست و گفت :-تصمیم ات رو گرفتی . . .آروم پلک هام رو باز کردم و با کمی اخم گفتم :-در موردِ چی ؟بهم نزدیک تر شد و گفت :-در موردِ . . . در موردِ موندن باهام . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵٩و باز بهم نزدیک شد . . چونه ام رويِ سینه اش موند و سرم بالا رفت برايِ خیره شدن تويِ چشم هاش . . آروم گفتم :-اگه نگرفته بودم این همه راه نمی اومدم . .سر جلو آورد و بوسه اي رويِ پیشونی ام کاشت و گفت :-می دونم عزیزکم . . . منت گذاشتی سرم بانو . . . ولی . . .مردمک هاش لرزید ، لب اش رو گزید و گفت :-می دونی که من خیلی مشکل دارم . . نه ؟!دست ام رو رويِ گونه اش گذاشتم و گفتم :- می دونم . ..کلافه شده بود . . سینه اش تند و کوتاه بالا و پایین می رفت . . :-دیدي که خانواده ام چطور باهام رفتار کردن . . دیدي که من هیچ وقت ثبات ندارم . . و می دونی که . . . می دونی کهمن عقیم ام و هیچ وقت نمی تونم بهت . .انگشتِ اشاره ام نشست رويِ لب اش . . . فک کردن لازم نبود . . دل ام پیش قدم بود . . :-می دونم . . می دونم توانایی این رو نداري که من رو مادر کنی ولی . .لبخند زدم :-خودت برام مهمی کیان . . بودن ات ، نفس کشیدن ان ، مهربونی و بزرگواري ات . . دوست داشتن این چیزا سرشنمی شه . . کسی رو دوست داشته باشی با همه ي مشکلات اش دوست داري . . منم . . منم که دوست دارم . . .حریص با چونه دستم رو کنار زد و صورت به صورت ام چسبوند . . عقب که کشید نفس نفس زنان گفت :-دیوونه ام می کنی دختر . . چرا انقدر شیرین زبون شدي ؟لبخند زدم ، سر جلو بردم و رويِ شونه اش گذاشتم ، دست هاش پیچک شد دورِ تن ام ، چشم هام رو بستم و عطرِ تناش رو به ریه کشیدم و زمزمه کردم :-خوابم میاد . . بخوابیم ؟جواب اش نوازش شد بینِ کتف هام . . .***خوابِ خواب بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶٠و انقدر معصوم که دلت می خواست ساعت ها زل بزنی به چهره ي دوست داشتنی اش !نگاه ام از لبه هايِ بازِ پیراهن اش به خطِ روشنِ رويِ تن اش افتاد . . جايِ بخیه . . آروم انگشتِ اشاره ام رو روش کشیدم. . کمی تکون خورد و صورت تويِ بالش فرو برد و دست اش رو دورم محکم تر کرد . . . لبخند زدم و دوباره تکرار کردم. . پاهاش رو دورم انداخت و غرغري کرد . . .لب گزیدم تا صدايِ خنده ام بلند نشه و دوباره رد گرفت انگشت ام رويِ ردِ بخیه که بازوم رو کشید و محکم کنارشرويِ بالش فرود اومدم . . با صدايِ گرفته اي گفت :-بخواب . .قصد کردم به بلند شدن که چشمِ راست اش رو باز کرد و گفت :-نرو . .و خوابید !متحیر به سینه اش خیره شدم که منظم بالا و پایین رفتن اش نشون از خوابیدن داشت !خواستم خودم رو عقب بکشم که تقریبا ناله زد :-نرو . . بذار بخوابم . .غر غر کردم :-بیدار شو دیگه . . داداش ات میادها !نیشخندي زد و سرش رو تويِ شکمم فرو کرد و با صدایی که رو به خاموشی می رفت گفت :-اون حالا حالا ها . . . . نمیاد . . .دست رويِ موهاش کشیدم و آروم صداش زدم . . شونه ي راستش رو بالا انداخت . . دوباره صداش زدم . . سرش رو بالاگرفت و با اخم گفت :-قراره بعدا هم همینطوري خواب و آروم رو ازم بگیري. . .نیشخندي زدم و گفتم :-شاید . .با حرص گفت :-شاید ؟ شاید ؟ ترانه قورت ات میدما !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶١خندیدم و گفتم :-عمرا !نیم خیز شد و گفت :-عمرا ؟تا به خودم بجنبم و تکونی بخورم بینِ دست هاش اسیر شدم . . تويِ تشکِ نرم فرو رفتم و شروع به قلقلک دادن کرد .. صدايِ خنده امون تويِ خونه می پیچید و روحِ جوون امون رو به رخِ دنیا می کشید . . عشق و دوست داشتن جلا دادهبود روح و زندگی امون رو . . کیانمهرِ غم زده رو شاد و سرزنده کرده بود و من رو . . خندون !نفهمیدم کِی بینِ قلقلک هاش ، چشم هاش به چشم هام خیره شد و بعد فاصله ها به زیرِ صفر رسید . . . کِی دست هامتويِ موهاش فرو رفت و شدم همکارش تويِ این شبیخون ؟سرش که رويِ سینه ام نشست ، نفسِ حبس شده رو بیرون دادم . . گونه هام می سوخت !خندید ، آروم خندید و گفت :-اي الهی خدا بگم چی کارت نکنه ترانه . . اگه عقیم نبودم فک کنم تا حالا چهارتا شکم زاییده بودي !متحیر از شوخی اش سرش رو بالا گرفتم ، چشم هاش اشک داشت ولب هاش لبخند . . . نگاه ام رو که دید به سختیزمزمه کرد :-باید عادت کنم . .و بعد قطره اي رويِ گونه اش چکید . . بغض کردم و سریع دست ام رويِ گونه اش کشیده شد .چرخید و این بار سرِ من تويِ سینه اش فرو رفته بود . . آروم و عمیق نفس می کشید . . . بعضی چیزها هیچ وقت عوضنمی شدن . . آدم ها هر چه قدر تغییر می کردن باز هم چیزهایی وجود داشتن که عذاب اشون بده . .دست اش چرخید تويِ موهام و گفت :-می خوام عادت کنم . . می خوام به این جمله عادت کنم که عقیم ام . . که هر وقت یکی به رخ ام کشید رنگ ازصورت ام نپره . . .بغض ام رو فرو خوردم و سعی کردم به حسِ سنگینی که تويِ صداش بود توجه نکنم . . دوباره دست کشیدم رويِ بخیهو برايِ عوض کردنِ بحث گفتم :-این جايِ چیه کیان ؟و فوري آبِ دهن فرو دادم تا سدِ تويِ گلوم هم پایین بره . . . آهسته گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶٢-نشونه ي یه حماقت . .دستِ راست ام رو جک کردم و سرم رو بهش تکیه زدم . . . یک پهلو کنارش دراز کشیدم و با ابروهایی در هم پرسیدم :- چه حماقتی ؟شرمگین تويِ چشم هام خیره شد و گفت :-بی خیال . .و طره اي از موهام رو به دست گرفت . .پشتِ چشمی نازك کردم و گفتم :-کیان ؟خندید . . کمرنگ ولی خندید و گفت :-جونِ کیان ؟ چرا اینطوري صدا می کنی که دست و پايِ آدم بلرزه ؟متحیر از این وجه هايِ جدیدِ شخصیتیِ کیان ، مشتی به بازوش زدم و گفتم :-بی تربیت ! چرا انقدر منحرف شدي تو ؟ تصادف کردي سرت به جایی خورده ؟مهربون لبخند زد و تنها خیره ام شد . . . سر به زیر انداختم و زیر چشمی به شکم اش نگاهی کردم و گفتم :-نگفتی ها . .چند لحظه اي سکوت کرد ، دست ام رو بینِ دست هاش گرفت و آروم و با تردید گفت :-خودکشی کردم . .نه برق بهم وصل کردن ، نه لرزیدم . . خشک شدم !نگاه ام گیر کرد رويِ ردِ بخیه . . نفس ام مثلِ سوت از ریه ام خارج شد . . مغزم کاملا کار کردن رو از یاد برده بود !دستِ کیان نشست رويِ شونه ام . . تکون ام داد . . ولی نمی تونستم نفس بکشم !شدتِ شوك خارج از حدِ توان ام بود !دست اش رو پشتِ سرم گذاشت و خم شدم رويِ دست اش . . وحشت زده به صورت ام سیلیِ آرومی زد و صدام زد . .کیان خودکشی کرده بود ؟؟ کیان می خواست بمیره ؟ چطوري ؟ چرا ؟ چی شده بود که مردِ من به این حال و روز رسیدهبود که دست کشیده بود از زندگی اش . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶٣تويِ گوش ام که فریاد کشید به شدت نفس ام رو رها کردم و پلک بستم و گذاشتم تا قطره هايِ اشک صورت ام روخیس کنه . . . کیانمهر خودکشی کرده بود !بوسه هاش رويِ سر و صورت ام می نشست . . . با صدایی که می لرزید گفت :- ترانه ؟ بلوط ام ؟ عزیزِ دلم . . غلط کردم . . آخه چه ات شد نفس ؟هق هق کنان گفتم :- چ. . . چرا کیان ؟ چرا این کارو با . . با خودت کردي ؟سرم رو محکم تويِ سینه اش فرو کرد و من از ترس . . یا شاید از شدتِ شوك شروع به بوسیدنِ تن اش کردم . . اشکهام خیس کرده بود تن اش رو !دست هاش رو دو طرفِ صورت ام گذاشت و با بغض گفت :-خیلی گذشته دخترکم . . خیلی ! چرا اینطور پریشون شدي ؟ چی شد عزیزم ؟بلند بلند گریه کردم به حالِ مردي که چشم هاش شده بود دنیام ! به حالِ مردي که روزي از زندگی بریده بود . .گهواره شد برام و آروم تاب داد تن اش رو . . چشم هام سنگین شد . . هنوز کمی هق می زدم ولی آروم گرفتم . . آرومگرفتم و گوش سپردم به زمزمه هاش . . آروم می گفت از حال و روزش .. از دردي که کشید .. از حقارتی که چشید ودستِ من آروم بازوش رو نوازش می داد . .***کیانمهر :لیوانِ آب پرتغال رو به دست اش دادم و گفتم :-بزن روشن شی !آفتاب گیرش رو پایین تر کشید و گفت :- مرسی مشتی !و ریز ریز خندید . . یه حسِ خوب ، یه حسِ ناب ، تويِ وجودمون بود . . مثلِ دختر و پسري بودیم که تازه محرم همشده بودیم و شیطنت هامون رو به رخِ هم می کشیدیم . . زندگی داشت بهم لبخند می زد . . عریض و پهن !لیوان رو بالا بردم و تیکه اي یخ داخلِ دهن ام رفت . . گوشه ي لپ ام نگه اش داشتم و رو به ترانه گفتم :-یقه ات رو بکش بالا گردن ات میسوزه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶۴آب پرتغال تويِ گلوش پرید و مجبور شدم کفِ دست هام رو محکم بکوبم بینِ کتف هاش . . . !کمی بعد دست ام رو پس زد و گفت :-آي . . . ناقص ام کردي کیان . . یواش تر . . .چهره در هم کشید و آروم گفت :-کبودم کردي مرد !خندیدم و گفتم :-آي قربونِ مرد گفتن ات زن !خندید ، ولی معلوم بود درد داره . . خم شدم و آروم بینِ کتف اش رو بوسیدم و گفتم :-ببخشید !لب اش رو گزید و برايِ فرار از چشم هام نگاهی به ساعت اش کرد و گفت :-میران کجا بود ؟نیشخندي زدم به چهره ي گلگون شده اش و گفتم :- کوهین ! هنوز مونده برسه !سري تکون داد و دوباره لیوان رو به لب اش نزدیک کرد . .سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم که تکونی خورد . . ولی پس ام نزد !ترانه تنها کسی بود که پس ام نمی زد . . کنارم نمی زد . . و این روزها عجیب آغوش اش رو به روم باز می کرد . . بوسهبه سرم می زد و با محبت باهام حرف می زد !این دختر و پسر ، این زن و مرد ، من و ترانه نبودیم انگار ! خنده هامون ، خنده هايِ ما نبود . .و کاش گوشِ شیطون کر می بود و خنده هامون رو نمی شنید . .دست اش که دورِ کمرم حلقه شد آهسته لب هام رو مهر کردم رويِ شونه اش که غر زد :-چرا مثه تازه دومادا هی دله باز در میاري . . خوبه من شیش هفت ماهه تو خونه اتم ها !خندیدم و دوباره لب به شونه اش چسبوندم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶۵-خب هستم دیگه . . . تا قبل از اینکه گم و گور بشم و تا دمِ مرگ برم و برگردم که گوشه چشمی هم به ما نمینداختی. . یعنی حتما باید یه بلایی به سرم می اومد که به چشم ات بیام . .لحظاتی سکوت کرد و بعد آروم و دلگیر گفت :-کیان ؟ چند بار گفتم ببخشید . . .راست می گفت ! بارها و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#79
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۷ عصر
بارها بین صحبت هامون ، تو این چند ساعت که شده بودیم عاشق و معشوق بینِ بوسه هامون، خنده هامون ازم طلبِ بخشش کرده بود .سر بلند کردم و دست زیرِ چونه اش بردم و گفتم :-نگفتم تا بگی ببخشید . . فقط خواستم سر به سرت بذارم . .ضعیف لبخند زد و گفت :-باشه . . خب منم . .مهلت ندادم تا حرف اش رو تموم کنه . . دقیقا مثلِ تازه دامادها که مدام تمنايِ آغوش و محبتِ تازه عروس اشون رودارن کلماتِ ترانه رو خوردم . .صدايِ زنگِ تلفن باعث شد کمی عقب بکشم و دستِ ترانه از رويِ گردن ام به رويِ شونه ام سُر بخوره . . نگاهِ هردومون به سمتِ تلفنِ همراه ام کشیده شد که رويِ ماسه داشت حمومِ آفتاب می گرفت !ترانه شرمگین لبخندي زد و گفت :-حسین . .و شروع کرد پنجه هاش رو به موهايِ پشتِ گردن ام کشیدن . . لبخند زدم و جواب دادم :-بله ؟با هیجان گفت :-سلام ، خوبی ؟ ترانه خوبه ؟ میران رسیده ؟ من دیشب رسیدم . . واي کیان اومدم خونه . . کیمیا سلام رسوند . . مامانشاینا اینجا بودن . .حسین همونطور توضیح می داد و من گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم و آهسته آهسته شیطنت می کردم . . چشمهام رو بستم . .حسین حرف می زد و حرف می زد و من با تمامِ وجود شهدِ حضورِ ترانه رو به کام می کشیدم . . تا اینکه . . . :-کیمیا حامله اس !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶۶چشم هام گرد شد . . . پلک هام باز شد . . چشم هايِ ترانه هم گرد خیره تويِ مردمک هام شد !از هم فاصله گرفتیم و ناگهان با هم . . . :-چی ؟حسین بلند گفت :-بابا شدم !با وجودِ لرزشِ دل ام لبخندم وسیع شد و گفتم :-خب بابا . . چرا مثه زنا جیغ می کشی حالا ؟دستِ ترانه گونه ام رو نوازش کرد . . انگار فهمید دردم چیه . . من ضعف داشتم . . بزرگترین ضعفِ یک مرد رو . .به حسین تبریک گفتم ، به کیمیایی که از صداش شرم و خجالت می بارید هم تبریک گفتم ، ترانه هم با شادي همصحبتاشون شد ولی من دیگه لبم کش نیومد . .تماس که قطع شد ترانه زمزمه کرد :- کیان ؟آهسته گفتم :-جونِ دلِ کیان ؟لبخند زد :-مهم نیست . . این نیز بگذرد آقايِ خونه . .ته دلم قنج رفت از آقايِ خونه گفتن اش . . .این بار به پیشونی اش بوسه زدم به نشونه ي احترام . .دراز کشیدم و سرش رو رويِ شکم ام گذاشتم . . حرف زدیم وخندیدیم . . دستِ هم رو گرفتیم و لذت بردیم از اینفرصت ها و ثانیه ها . . شاید فردا برامون نقشه اي دیگه اي کشیده باشه !***ترانه کنارم ایستاد و لبخند به روم پاشید . . لبخندش رو جواب دادم و نگاه ام رو به ماشینی سپردم که تويِ حیاط توقفکرد . .و با دیدنِ افرادي که پیاده شدن . . مات و مبهوت خیره موندم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶٧پاهام سست شد . . میران نگران نگاه ام می کرد . . شاید نگرانِ واکنش ام بود ! شاید نگرانِ نگاهِ ناباورم ! دستِ ترانهنشست رويِ بازوم و آروم صدام زد . .گیج نگاه اش کردم . . . باز لبخند رويِ لب هاش بود . . لب ام رو کمی کش دادمشاید از این شوك نجات پیدا کنم ولی نشد تا اینکه . .-داداش جونم !و سوگل بود که دوید و سر تويِ آغوش ام پنهان کرد و زار زارِ گریه رو سر داد !دست ام نشست رويِ سرش و آهسته صداش زدم . . . صورتِ خیس اش رو بلند کرد و با هق هق گفت :- کجا گذاشتی رفتی نامرد ؟!با شوق لبخند زدم و گونه ي خیس اش رو بوسیدم :-کی به تو گفت ؟پیشونی تکیه زد به سینه ام و در حالی که دست اش رو دورم محکم تر می کرد گفت :- داداش میران نگران بود . . . یه روز داشت تلفنی حرف می زد ، حرف هاش رو شنیدم . .و گونه اش رو کشید رويِ تن ام . . آروم گفت :- داداشی دلم برات تنگ شده بود . .دوباره بوسه ام نشست رويِ سرش . . .با ایستادنِ میعاد کنارم ، نگاه بهش دادم . . اون هم بغض کرده بود . . لبخند زدم بهش. . . زیر لب با چونه اي که میلرزید گفت :-چرا انقدر لاغر شدي ؟دستِ چپ ام رو از دورِ کمر سوگل آزاد و دورِ شونه ي میعاد حلقه کردم . . سرش رو رويِ شونه ام گذاشت . . . تو اونلحظه حس می کردم خوشبخت ترین آدم رويِ زمین ام !میران لبخند زنان ، هیوا به بغل نزدیک ام شد . . . مردمک هاش رو تويِ صورت ام چرخوند و زمزمه کرد :-خدا رو شکر خوبی . . .نمی تونستم جلويِ لبخندم رو بگیرم ! ترانه ، دست دراز کرد و سوگل رو تويِ آغوش گرفت و میعاد هم قدم اشون شد ومن رو با میران و هدیه و دو تا طفلِ بامزه تنها گذاشتن !هدیه امیر علی رو ، زمین گذاشت و با صدايِ لرزونی گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶٨-خیلی خیلی خیلی بی فکري ! نگفتی کسایی هستن که نگران ات می شن . .در حالی که نگاه ام رويِ سرِ کوچیکِ هیوا بود که موهايِ بورش کمی بلند شده بود گفتم :-فک کنم این بی خبري برايِ همه مفید بود . .هدیه چشم غره اي رفت و گفت :-آره ! واسه همه مفید بود از جمله خودت با این قیافه ي درب و داغون ات . .و بعد با نیم خندي از کنارم رد شد . . من موندم ، میران و دوتا بچه اي که برادر زاده ام بودن . .خیره شدم به امیرعلی که چنگ زده بود به شلوارِ پدرش . . . نگاه ام رو که دید پنهون شد پشتِ پاهايِ میران و فقطسرش رو بیرون فرستاد و با چشم هایی درشت خیره ام شد !میران آهسته گفت :-می تونی بغل اش کنی زلزله رو ؟!و با سر اشاره اي به پسرش زد . . . من ؟ من باید امیر علی رو بغل می کردم ؟ این پسرکوچولويِ تپلِ دوست داشتنی رو؟ . .دست هام لرزید ! نه از ترس ، نه از ناراحتی . . از استرس ! از شوقی وصف ناپذیر !رويِ زانو نشستم ، دستِ لعنتی ام لرزش اش کم نمی شد !آب دهن فرو دادم و با سر اشاره زدم که نزدیک بشه . . لب اش رو غنچه کرد و دست هاش بیشتر شلوارِ میران رو کشیدکه صداش در اومد :-نکش امیر علی ! بابا درآوردي این شلوار رو . . بیا می تونی بی حیثیت امون کنی جلو عمو و زن عموت ؟یعنی همسرِ عمو . . و عمو کی بود ؟ من ! . . « زن عمو » . . نگاهِ گرد شده ام رو بالا بردم و دوختم به صورت اشچه قدر شیرین بود نسبتِ ترانه با خودم !قدر دارن نگاهِ برادرانه ي مهربون اش رو پاسخ گفتم و دوباره به امیر علی چشم دوختم . . با انگشت هام بهش اشاره زدمکه نزدیک بشه . . کمی تنه اش رو بیرون کشید . . . لب زدم :-بیا شازده پسر. . .میران با زانو هلی آهسته به امیر علی داد . . پسرك دست هاش رو پشتِ سرش پنهون کرد و تلو تلویی خورد . . . نقنقی کرد و خواست عقب بره که تو آغوش کشیدم اش . . عطر تن اش رو به ریه کشیدم و مست شدم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶٩پلک هام بستم و آهسته زیر گوش اش گفتم :-جونم ؟ هیش . . آروم . . کاریت ندارم کوچولو . . .آروم گرفت . . آروم گرفت و کمی بعد سرش رو رويِ شونه ام احساس کردم . . .لبخند زدم . . بغض گلوم رو خراش می داد ولی لبخند زدم . . من شاید ، یه خانواده داشتم !***میران بطريِ دلستر رو به لب هاش نزدیک کرد و گفت :-بهش گفتم می خوایم بریم یه مسافرتِ خونوادگی . . گفتم بچه ها رو هم بفرسته یه هوایی بخوریم . . یه ذره اول اشراضی نبود . . ولی خب بعدش . . .کمی سکوت کرد ، شونه اي بالا انداخت و بعد بطري رو به لب اش چسبوند . . نگاه ام رو به ترانه اي دوختم که سرگرمِحرف زدن با سوگل بود و گفتم :-شک نکرد ؟و بعد طعمِ استواییِ دلستر رو مزه مزه کردم . . نیم نگاهی به صورت ام کرد و گفت :-نه . . . مطمئن باش انقدر برايِ دیدنِ برادرم مشتاق بودم که نمی ذاشتم به هیچ وجه شک کنه !سخت بود دركِ این صمیمیت و برادري بعد از این همه سال ولی . . . در عرضِ یک روز بهش عادت کرده بودم !در عرضِ یک روز شاید کمی از حسرت هام ، ذره اي جبران شده بود و همین ذره برايِ من خیلی بود !صدايِ گریه ي هیوا که بلند شد ، زودتر از همه به سمتِ تشک اش رفتم و نگاهی به صورتِ خیس اش کردم . . دستهام رو پایین بردم وتنِ ظریف اش رو تو آغوش کشیدم . . به این آغوش عادت کرده بود . . به آغوشی که دوست نداشتلحظه اي رهاشون کنه . . نه اون رو ، نه برادرش رو !هیوا رو به مادرش تحویل دادم و بعد از مشخص شدنِ علتِ گریه اش که خرابکاري بود ، نگاه به هدیه دوختم که امیرعلیِنیمه خواب رو به سوگل سپرد و بلند شد تا به ویلا برگرده و اثراتِ حمله ي شیمیایی هیوا رو از بین ببره !میعاد دست از رويِ بینی برداشت و گفت :- پدر سوخته چه بویی هم راه انداخته !دستِ میران نشست پشتِ سرش و صدايِ خنده بلند شد که تندي با صدايِ هیس گفتن و چشم و ابرويِ اشاره ايِ ترانهبه امیر علی فروکش کرد !میران نیم نگاهی به میعاد کرد و آروم رو به من گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧٠-کِی برمیگردین ؟زیر چشمی به ترانه نگاه کردم و گفتم :-خب . . فک کنم باید زود برگردیم تا ترتیبِ یه چیزایی رو بدم !و خودم می دونستم اون یه چیزا ، چه چیزهایی هستن !شاید خواستگاري ، شاید عقد و شاید . . مراسم ازدواج و شبِ به یادموندنی اش !با این فکر تن ام گُر گرفت و نیش ام شل شد که فوري با نگاهِ متعجبِ میران لب بستم . . .زیرِ لبی اش رو شنیدم :-بچه دیوانه شد !زیر سبیلی رد کردم ! البته زیرِ سبیلِ نداشته ام !هوا که رو به خنکی رفت و همگی عزمِ برگشت به ویلا رو کردن ، میران بازوم رو گرفت و از سطحِ زیر سایه اي که پناهگیرش شده بودیم به سمتِ ساحل کشید ، بعد از چند لحظه سکوت و گوش سپردن به سمفونیِ موج و صخره ، خیره بهافق گفت :-وقتی برگردي چیزايِ خوبی شاید در انتظارت نباشه . .لبخند زدم . بود ! چیزهايِ خوبی در انتظارم بود . . مطمئن بودم !سکوت ام رو که دید ادامه داد :- بی بی می خواست بیاد ، نذاشتم . . گفتم آمادگی اش رو نداري که باهاش رو دررو بشی با توجه به آخرین ملاقاتاتون !ناخواسته ابروهام در هم رفت . . .آخرین ملاقات ؟ فکرش هم جایی رو تويِ قلب ام به درد می آورد !دست اش بازوم رو فشرد و گفت :-ولی نمی تونی نبینی اش . . نمی تونی ازش فرار کنی . . . دیر یا زود . .حرف اش رو قطع کردم :-می دونم . . باید ببینم اش !و پلک هام رو بستم . . باید می دیدم اش . . ولی خودم هم نمی دونستم آیا طاقتِ این دیدن رو دارم یا نه ؟طاقتِ به یاد آوردن حرف هایی رو دارم که هر کدوم یه خنجرِ شکسته شدن و فرو رفتن تويِ قلب ام ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧١طاقتِ دیدنِ بی بی اي رو دارم که آرزويِ مرگ ام رو داشت ! ؟ !***صدايِ جیرجیرك ها فضا رو پر کرده بود و بادِ خنکِ نیمه شب تويِ اتاق میپیچید و پرده رو به رقص در می آورد کهدست ام رو برايِ در آغوش کشیدنِ ترانه دراز کردم ولی . . .جاش خالی بود . . .چشم هايِ سوزان از خواب ام رو سعی کردم باز نگه دارم و اطراف ام رو کاویدم . . نبود . . ته دلم خالی شد ! بلند شدم وملحفه ي نازك رو کنار زدم . . چنگ زدم و پیراهن ام رو از رويِ زمین برداشتم و رويِ رکابی به تن کردم و از اتاق بیرونزدم . . .سالن نیمه روشن بود . . می تونستم جثه ي میعاد رو رويِ مبل ببینم که به خواب رفته بود . . شاید بینِ دیدنِ فوتبال !چشم چرخوندم سمتِ سرویسِ بهداشتی و با دیدنِ چراغِ خاموش اش ، بیشتر نگرانی اي که نمی دونستم از کجا نشأتگرفته ، دلم رو چنگ زد . .لب ام رو جویدم و با دیدنِ باریکه ي نوري که از زیرِ درِ اتاقِ خالیِ موکت شده ، دستی به پیشونی ام کشیدم . . یعنیترانه بود ؟در رو کمی باز کردم و زنی پوشیده بینِ چادر و با شونه هایی لرزون قابِ نگاه ام رو پر کرد ، قدم هام سست شد . .بی رمق صداش زدم :-ترانه ؟با وحشت سرچرخوند و با دیدنِ من دست رويِ دهان گذاشت و چشم هاش جمع تر شد و گریه اش شدید تر !در رو بستم و جلوش زانو زدم . . آب دهن فرو بردم . . قلب ام جایی نزدیکِ سیبِ گلوم می زد !دست هام صورتِ محصور بینِ چادرش رو قاب گرفتن ، ناله زدم :-چی شده عزیزکم ؟لب گزید و سر رويِ شونه ام گذاشت . . چشم هام می سوخت . . این بار از حسِ اشک !ترانه برايِ چی اینطور اشک می ریخت ؟ برايِ چی تن اش اینطور می لرزید ؟نفس ام گرفت :-چرا اینطوري زار می زنی؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧٢هُل به دل ام افتاد . . نکنه . .صدام لرزید :-پشیمون شدي ؟ آره ؟ از بودن باهام پشیمون شدي ؟ چرا ؟ کسی بهت چیزي گفته ؟ ترا . . .دست اش نشست رويِ لب ام و پیشونی اش رو تکیه زد به پشت اش ، با صدایی گرفته نالید :-پشیمون نشدم . . . دعا کردم . .چشم هام رو بستم . . قطره اي اشک چکید رويِ گونه ام . . طاقتِ گریه ي ترانه رو نداشتم . . اونم اینطور شدید !دست اش رويِ صورت ام کشیده شد پلک هام رو از هم فاصله دادم . . هم هق هق می کرد ، هم لبخند به لب داشت .. خدایا ؛ این زیبایی متضاد رو چطور بهش دادي ؟ :-دعا کردم . . . خواستم من رو ببینه . . .سر جلو آورد و گونه ام رو بوسید :- چطور تونست اذیت ات کنه ؟رويِ چادرش رو بوسیدم :- خدا ؟سر تکون داد :-خدا که اذیت نمی کنه . . .دست هام بازوهاش رو گرفت :- پس کی ؟جواب ام رو نداد ، دست اش رو رويِ گردن ام کشید و گفت :- خواستم تو رو ببینه . . .هق هق زد :-خواستم حواس اش رو بیشتر این طرفی بده . .ومن که سر در نمی آوردم از حرف هاش دست کشیدم رويِ سرش که پناه زد رويِ سینه ام . . .فقط می تونستم بینِ زمزمه هاش دوست ات دارم رو بشنوم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧٣و اون شب ، کنارِ اون سجاده ، چادرِ ترانه شد روکش امون . . برايِ یه خواب با چاشنیِ نماز ، اشک و دعا !***چمدون رو گوشه ي سالن گذاشتم و خیره شدم به خونه اي که گرد و خاك گوشه و کنارش نشسته بود . .دستِ ترانه بازوم رو فشرد و گفت :-خیلی کثیف شده !به نیم رخ اش خیره شدم که با بینی چین داده نگاه تو سالن می چرخوند . . لبخند زدم و گفتم :-تمیزش می کنم . . .نگاه ام کرد ، لبخند زد :-تمیزش می کنیم !و اینطور شد که فرش ها جارو شد ، سرامیک ها طی کشیده شد ، گردگیري شد ، و سرانجام مبل ها جا به جا !بعد از دو روزِ خوب بالاخره برگشتیم ! به خونه امون . . خونه ي ما !ترانه خیلی خوب بود . .خارج از تصورم !گاهی تند می شد ، تلخی می کرد و یا حتی حرفِ بد می زد ولی ترانه . . خوب بود ! زیادي خوب بود !صبور بود ، مهربون بود ، کمی هم شیطنت پستويِ وجودش مخفی کرده بود !ترانه اي که قبلا شناخته بودم ، فرق داشت با ترانه اي که خودش بهم شناسونده بود . . .شاید تازه داشتم ترانه رو می دیدم . . . خودِ خودش رو . .ولی به حالِ من فرقی نداشت . . من عاشقِ ترانه بودم ، چه ترانه اي که چشمِ دیدن ام رو نداشت و چه ترانه که گاه وبی گاه ، بی دلیل دوست دارم نثارم می کرد !خمیازه اي کشید و سر به پشتیِ مبل تکیه زد و گفت :- تو عمرم انقدر کار نکرده بودم !آهسته . . . « ؟ چیه » و خندید . . . با لذت به چهره اش خیره شدم . . صدایی که از من نشنید ، نگاه ام کرد و با سر پرسیدلب هام رو تکون دادم :-دوست دارم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧۴خندید و آروم گفت :-منم !و چشم هاش رو بست . . . لبخند از لب اش پرکشید و بعد از چند لحظه سکوت که انگار با خودش کلنجار می رفت گفت:- باید برم خونه . . پیشِ بابا و مامان . . .یکه خورده نگاه اش کردم که با صدایی گرفته گفت :-این چند روز هم سام به زور بابا رو راضی کرد که پیش ات بمونم . . .دست هام مشت شد :-ولی تو زنِ منی ! صیغه امی !آه کشید و گفت :-می دونم . . ولی بابا رو باید راضی کنم . . . باید راضی کنم که بعدش. . .لب گزید و پلک باز کرد و خجول نگاه ام کرد . . . می تونستم ادامه اش رو حدس بزنم . . که بعدش راضی بشه به ازدواجامون !لبخندي زدم و گفتم :- خیلی زود برايِ همیشه مالِ من میشی . .و تونستم حرکت لب هاش رو ببینم که امیدوارم رو ادا می کردن . .مشت ام رو باز کردم و دستِ چپ اش رو ، همون دستی رو که هنوز حلقه ام رو تويِ انگشت اش حفظ کرده بود ، بهدست گرفتم . . بوسه اي به کف اش زدم و گفتم :-خیلی زود باید بیاي خونه ام . . دیگه طاقتِ جدایی ندارم . .. خب ؟با گونه اي که کمی سرخ شده بود پیشونی اش رو به بازوم تکیه زد . . .سرم رو رويِ موهاش گذاشتم و چشم بستم . . . . هنوز چند دقیقه اي نگذشته بود که با صدايِ زنگ از جا پریدیم . .ترانه اخمی کرد و گفت :-تو به کسی گفتی بیاد ؟شونه بالا انداختم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧۵- نه . .بلند شد و به سمتِ آیفون رفت . . کیه اي گفت و جواب گرفت . . در رو باز کرد و روبه من گفت :-میرانِ !از جا بلند شدم . . . میران ؟نگران شدم . . آروم گفتم :-یعنی چی شده ؟ ما که تا همین چند ساعت پیش باهم بودیم .در که باز شد جوابِ چی شده رو گرفتم . . . میران مضطرب گفت :-نتونستم جلوش رو بگیرم . .نگاه ام به زنی بود که موهايِ حنا بسته اش کمی از زیر روسريِ ترکمن با گل هايِ قرمز و صورتی بیرون زده بود . .چشم هاش به نم نشسته بود و دست هايِ لرزون اش به سمت ام دراز بود . . .بی بی !آروم صدام زد :- کیان ؟دوباره به میران نگاه کردم . . شاید برايِ جوابی . . گوشه ي لب اش رو جوید و گفت :- همین که رسیدیم خونه و فهمید که تو هم برگشتی افتاد رو لج که باید ببینم اش . . . مجبور شدم بیارم اش وگرنه بااین کاراش بابا همه چیزو می فهمید !دوباره مردمک هام رو چرخوندم سمتِ بی بی که هق زد :-کیان ام !لب هام رو رويِ هم فشردم . . میمِ مالکیت رو به من نسبت داد ؟ به من ؟ به منی که آرزو داشت زنده پا به این دنیا نذارم؟قدمی جلو گذاشت و من . . . یک قدم عقب رفتم !پنجه هاش رو به سمت ام کشید و گفت :-بیا بغل ام مادر . . فرار نکن ازم . .تن ام لرزید . . مادر ؟ کدوم مادري به بچه اش می گفت کاش زنده نمی موندي ؟ !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧۶و لب هام با صدايِ گرفته اي فکرم رو تويِ هوا پخش کردن . . . اشک غلطید رويِ گونه ي بی بی . . چشم بستم تانبینم ! به خودم که دروغ نمی تونستم بگم . . . هنوز هم طاقتِ اشک هاش رو نداشتم !نالید :-ببخش من رو مادر. . ببخش . .نه . . نمی شد . . . نمی شد بی بی رو راحت بخشید . . بی بی حسِ من از داشتن همه ي دنیا رو نابود کرد . . یه زمانیبی بی همه ي دنیام بود !عقب تر که رفتم و جلوتر که اومد ، دست هاش که باز شد برايِ در آغوش گرفتن ام ، یه چیزي ته دلم داد زد هنوزآغوش اش رو می خوام . . . هنوز تن ام ، مهرِ مادري اش رو طلب می کرد ولی . . . دیگه مهري نبود ! مگه برايِ عذابِوجدان بزرگ ام نکرد ؟میران دست رويِ شونه ي بی بی گذاشت و گفت :-بی بی ، بریم . . .می بینی که . .اما بی بی بلندتر گفت :-نه . . می خوام بشنوه . . باید بگم !ترانه نگران نگاهی به من کرد و بی بی رو مخاطب قرار داد :-می شنوه بی بی . . ولی یه وقتِ دیگه !اما بی بی مثلِ طفلِ دو ساله پا به زمین کوبید و گفت :-الان . . الان باید بشنوه . . دیگه طاقت ندارم . . دیگه نمی تونم . . .زبون رويِ لب هايِ خشک شده ام کشیدم و گفتم :-چی می خواي بگی بی بی ؟ می خواي بگی چرا بهم گفتی ذلیل مرده ؟ چرا من رو از خودت روندي ؟ چرا آرزويِ مرگام رو کردي ؟ چی می خواي بگی ؟سرپنجه هاش که رويِ بازوهام نشست تمامِ قوام رو جمع کردم تا خودم رو کنترل کنم مباد که تو آغوش اش بکشم . .هنوز هم محبت اش رو می خواستم . . هنوز !به زحمت بینِ گریه هاش گفت :- حالم دستِ خودم نبود کیان ، ببخش منو مادر . . خوش نبود حالم ، خیلی سختی کشیده بودم تو اون چند روز ، همهي این سالا از جلو چشمم رد شد ، دیگه نا نداشتم ، دیگه اعصاب نداشتم . . ببخش منو بابتِ اون حرفا . . ناشکري کردمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧٧، بعدش روم نشد تو چشم ات نگاه کنم . . همه اش می گفتم خودش میاد ، دلش طاقت نمیاره . . ولی نیومدي. . .نیومدي کیان !عصبی تن عقب کشیدم و ازش دور شدم و غریدم :-نمیخوام بشنوم بی بی . . نمی خوام ! می یومدم که چی بشه ؟ که بازم دروغ تحویل ام بدي ؟ چی می خواستی بهمبگی بی بی ؟ چی ؟ چی که کارت رو توجیه کنه ؟زانوهاش لرزید و دست هام فریاد کشیدن برايِ زیرِ بازوش رو گرفتن ولی . . مشت اشون کردم !با کمکِ میران رويِ مبل نشست و خسته گفت :- میخوام بگم . . دیگه بس امِ . . می خوام بگم تا بدونی دردِ سی ساله چیه . . می خوام بگم تا بدونی چی کشیدم . .میخوام بگم تا بدونی عذاب وجدان چیه ؟مسخ شده نگاه اش کردم . . دردِ سی ساله ؟ چی بود اون درد ؟ دردِ چی ؟ مگه بی بی درد کشیده بود ؟ مگه بی بی هممثلِ من درد کشیده بود ؟نگاه ازم گرفت و گفت :-سی سال پیش. . . علیرضا و نازي همدیگه رو نمی خواستن . علی می خواست ولی نازي نه ، دل اش پیشِ یکی دیگهگیر بود . . راضی نمی شد به وصلت . . ولی من . . من قول اش رو به دلِ علی داده بودم . . مجبورش کردم بشه نامزدش. . بشه صیغه اش تا . . تا بلکه هواي پسره از سرش بپره .میران بهت زده نالید :-بی بی ؟وکنارش رويِ زمین نشست . . دست هام سِر شده بود . . حسی بهم می گفت این اعترافِ بی بی ، حکمِ اعدام برام داره!بی بی باز هق هق رو از سر گرفت و گفت :- نازي . . نازي لج می کرد . . علیرضا رو اذیت می کرد . . تا اینکه زد به سرش . . . گفت نمی خوام اش . . گفت صیغهرو فسخ کنین . . . علیرضا هم . . علیرضا هم . . .و بعد دست جلويِ چشم گرفت . . . نفس کشیدن سخت شده بود برام . .میران با دستِ مشت شده و صورتی سرخ گفت :-بسِّ بی بی . . . بسِّ . . تموم شد دیگه ؟ پاشو بریم . . .!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧٨اما بی بی نالید :-هنوز تموم نشده . . تموم نشده ! نازي بازم سرکشی می کرد . . می گفت حتی حالام که زن شدم بازم علیرضا رو نمیخوام . . نمی خوام اش ! نمی دونم یه روز اون مرد چی به نازي گفت که زد به سرش . . هم می خواست خودش روبکشه . . هم بچه هاش رو !چشم هام از حدقه بیرون زد . . ترانه که حالم رو دید ؛ نالید :-بی بی . . بسِّ !خر خر می کردم . . دست ام رو به دیوار تکیه زدم . . چرا بی بی تموم اش نمی کرد ؟ :- نمی دونم اون مرد چی گفت ؟ چی کار کرد ؟ ولی بعدش یه دعوايِ اساسی شد بینِ علیرضا و نازي و بعد . . .. تموم .. عقد کردن . . هیچ وقت نفهمیدم چی شد . . نفهمیدم . . ولی نازي راضی نشد بره بیمارستان برايِ زایمان . . . . لج کرد، با خودش ، با من ، با علیرضا ، با عزیز. . . وقتش که رسید ، درد که امونش رو برید ، علیرضايِ بیچاره رفت دنباله قابله. . تا بیاد . . بچه اومد . . من و عزیز با ترس بچه ي اول رو بیرون کشیدیم از دلِ مادر ولی دومی . . دومی . .نمی خواستم بشنوم . . نه ! شنیدن اش زیادي بود . . نمی شد ! دروغ بود . . دروغ !بی بی زار زد :- مُرد . . جفت ات مُرد ، قل ات مُرد . . برادرت مُرد ! بندِ ناف ات پیچید دورِ گردن اش و بچه مرده به دنیا اومد . . عینِخودت بود . . کپیِ خودت . . با همون سر و شکلِ خونی هم می شد فهمید که نصفِ سیبِ خودته . . .پاهام بی حس شد . . با زانو رويِ زمین فرود اومدم . . دروغ بود !ترانه از جا پرید و صدام زد . . میران نیم خیز شد ولی نگاهِ من به بی بی بود . . . به کسی که برام مادري کرده بود . . بهکسی که شاید همه چیز از تصمیم اش شروع شد . . دست هايِ مشت شده ام رو رويِ رانِ پام فشردم و گفتم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#80
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۹ عصر
:-بازم مونده ؟!بی بی با چشمه هایی جوشانِ روي صورت اش نگاه ام کرد و گفت :- همون هم شد دلیل بیشتر براشون . . ازت بریدن ، گفتن نحسی ! شومی . . می گفتن قاتلی . . قسم اشون دادم به روحِآقاشون که تو روت نگن . . تو این سالا ، هزار بار مُردم و زنده شدم که بهت نگن . . نگن که پریشون ببینم ات . . حالامی فهمی کیان ؟ می فهمی ؟ می فهمی سی سال من چی کشیدم ؟ هر روز که چشم باز می کردم عذابِ دردايِدخترم ، گریه هاي علیرضا ، مرگِ یه بچه رو دوش ام بود . . کیان من هر روز صبح می رفتم اون دنیا و برمی گشتم . .هر روز از نازي حرف شنیدم ، هر بار خواستم جلوش در بیام واسه زجري که بهت می داد می کوبید تو سرم که مسئولِمرگِ بچه اشم . . من هر روز شکنجه شدم کیان . . ولی تموم شد . . صبرم تموم شد . . اون روز بعد از سی سال صبرمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧٩تموم شد . . دیگه نتونستم طاقت بیارم و نامربوط بارت کردم . . ببخش منو . . ببخش منو کیان . . . آخ کیان بمیرم برايِدل ات . . بمیرم . . دل ات رو شکستم ؟ بمیرم برايِ دل ات . .و هاي هايِ گریه رو سر داد . . حقایق یک به یک به سرم کوبیده می شد . . نازي عاشقِ مردِ دیگه اي بود . . هر چندالان می دونستم جون اش به جونِ علیرضا بسته اس ، ولی روزي بوده که مردِ دیگه اي قلب اش رو تسخیر کرده بود .. و من . . یه برادر داشتم ، یه برادرِ دو قلو . . یه حسِ تلخ ، یه حسِ سنگین ، یه دردِ بزرگ نشسته بود تويِ گلوم ، تويِسینه ام که راهِ تنفس ام رو می بست .چنگ زدم به سینه ام ، چشم هام رو بستم و کمرم خم شد . . دردش زیاد بود . . خیلی زیاد ! انقدر که طاقت ام رو بریدهبود . . چی گذشته بود دور و برم و من نفهمیده بود ؟دستِ چپِ مشت شده ام رويِ زمین فرو اومد اما دستِ دیگه اي رويِ شونه ام اومد . . . تکون ام داد . . چشم هام رو بازکردم . . میران بود ، صورت اش سرخ بود . . . خدایا ؛ کجايِ دنیات رو تنگ کرده بود که نذاشتی به دنیا بیاد ؟ چی میشد جفتِ دوم زنده می موند و من می رفتم ؟بغض نشست به گلوم . . بندِ نافِ پیچید به گلوش ؟ درد داشت ؟ سخت مُرد ؟ اشک از گوشه ي چشمم راه گرفت . .ترانه هم سمتِ دیگه ام زانو زد ولی نگاه ام به زنی بود که آروم بلند شد و روبروم نشست . . صورت اش سرخ و خیسبود . . سی سال چطور این همه حرف رويِ دل اش انباشت شد ؟ چطور این همه درد و عذابِ گناه رو به دوش کشید ؟به شونه هاش نگاه کردم . . زیادي نحیف نبودن برايِ به بار کشیدن عذابِ وجدان به این بزرگی ؟دست هاش رو دو طرفِ صورت ام گذاشت ولی نگاهِ من به آغوش اش بود . . .نالیدم :- دروغ گفتی بی بی ، نه ؟نالید :-نه بی بی . . نه مادر . . . ببخش منو . . ببخش عزیزکم !سرم که نشست رويِ سینه اش ، صدايِ قلبِ زنی رو شنیدم که من رو سی سال بزرگ کرد ، با یه درد ، با یه غم !دست هام دورش حلقه شد ، در حالی که یه فکر داشت روان ام رو به بازي می گرفت . .من قاتل بودم . . . قاتلِ برادرِ دو قلوم !***ترانه :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨٠بی بی رو به زحمت با میران راهی کردیم و من موندم و کیانی که خیره مونده بود به دیوارِ روبروش . . . برايِ من شنیدنسخت بود چه برسه به کیانمهر !لیوانِ آب به دست کنارش نشستم ، بی حرف به لبش نزدیک کردم و بدونِ اینکه چیزي بگه آب رو نوشید . . . رنگ بهرو نداشت !لیوان رو که کنارم رويِ زمین گذاشتم بدونِ اینکه نگاهم کنه سر گذاشت رويِ شونه ام ، دستِ مخالفم رفت تويِ موهاش. . . بعد از چند لحظه آهسته گفت :-من قاتلم ترانه ؟متعجب بهش نگاه کردم ، هنوز خیره بود به دیوار . . زمزمه کردم :-چی میگی ؟زبون رويِ لبِ رنگ پریده اش کشید :-من قاتلم ؟ من . . من برادرم رو کشتم ؟آروم دست کشیدم رويِ شقیقه اش . . نگاهم کرد ، چشم هام رنگِ دلسوزي گرفت . . این مرد ، که کنارم نشسته بود ،همه ي زندگیم شده بود !بوسه اي رويِ شقیقه اش کاشتم که چشم بست :-نه عزیزم . . قاتل چیه ؟ چی پیشِ خودت فکر می کنی کیان؟صداش گرفت ، خفه شد ، به سختی گفت :-بندِ نافِ من پیچید دورِ گردنش . .دست گذاشت رويِ شکمش و گفت :-با درد مُرد ؟ازش جدا شدم ، دست هام رو دو طرفِ صورتش گذاشتم و با جدیت گفتم :-کیان ، تو قاتلِ هیشکس نیستی ! هیشکس ! تو اون موقع تازه داشتی اولین دقایقِ زندگیت رو می گذروندي . . چطورمی تونی قاتل باشی ؟ این حسِ احمقانه رو بذار کنار !چونه اش لرزید . . کیان ، صد سال هم می گذشت ، کیانِ احساساتی و دلنازك می موند . . صدايِ نق نق فنج ها سکوتِخونه رو می شکست !با بغض گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨١-کوچیک بود . . خیلی ! حق داشت زندگی کنه . .دست هام رو محکم تر دورِ صورت اش فشردم . . مردِ من غصه داشت ! قلبم سنگین شد . . بغضش به حنجره ي منهم سرایت کرد :-ولی تو این حق رو ازش نگرفتی . .پلک هايِ متورم و خسته اش رو بست ونالید :-پس چرا از من بدشون میاد ؟ مگه من . .انگشت هايِ سبابه ي دو دستم رو رويِ لبش محکم فشردم ، آروم گفتم :-من نمی دونم تو ذهنِ اونا چی می گذره ، من نمی دونم اونا برايِ چی این کارو می کنن ولی هیچ وقت . .سرش رو تکون دادم ، برج هايِ دیدبانیِ طوسیش رو بهم دوخت ، پیشونیش رو بوسیدم :-هیچ وقت خودت رو مقصر ندون . . تو کاري نکردي که لایقِ این رفتار باشی. . شاید روزانه هزار تا دوقلو به دنیا بیانکه صد تاشون به یه طریقی باعثِ مرگِ اون یکی بشن . . ولی مقصر نیستن . . تو هم نبودي و نیستی و نخواهی بود . .. کیان ، تمومش کن عذاب دادنِ خودت رو . . باشه ؟ باشه ؟غمگین لبخند زد بهم و دنیام ابري شد با لبخندهايِ به غم نشسته اش . . . ، دست هاش رو دورِ تنم پیچید و گفت :- ترانه ، دلم پُرِ . . خیلی . . کاش یکی یه بار بهم توضیح می داد من چی کار کردم ، چه خبطی کردم که باید محرومبشم از سایه اشون ؟ از اسمشون ؟ این روزا بهترین روزايِ زندگیم ، نامزدم ، زنم ، عشقم کنارمِ ، می خوام رسما برمخواستگاریش . . می خوام موقت بودنمون رو دائم کنم ولی هیشکس رو ندارم ! هیشکس که باهام بیاد خواستگاري . .آه کشید و من مغموم زل زدم به صورتش . . . چه قدر حس می کردیم همه چیز خوبه اما حالا انگار مشکلات یکی یکیداشتن سر بلند می کردن از خوابِ زمستونیشون !دست گذاشتم رويِ قلبش ، آروم می زد ، آهسته . . ولی سنگین و سخت ! صدايِ کوبش هاش کش دار بود . . مثلِ اینکهقلبش هم بغض کرده بود و برايِ فروخوردنِ این بغض ، عمیق می کوبید !سرم رو جاگیر کردم رويِ قلبش . . . آه کشیدم ، مظلوم صدام زد :-ترانه ؟سرم رو رويِ سینه اش کشیدم :-هوم ؟دستش رويِ شونه ام نشست و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨٢- کِی میشه من یه نفسِ راحت بکشم ؟ کِی میشه من تو زندگیم روزِ خوب ببینم . . کِی می شه از این همه دردسر راحتبشم ؟چشم بستم . . اطمینان داشتم به روزهايِ آینده .. امید داشتم به روزهایی که یک به یک قد علم می کردن تويِ زندگیمونمی دونستم یه روزي بالاخره آسایش رنگش رو به زندگیمون می پاشه . . شاید رنگی به قشنگیِ آبیِ آسمونِ آروم !بنابراین لبخند زدم ، گوش سپردم به صدايِ نفس هايِ تنها مردي که قلبم رو مالِ خودش کرده بود و آروم گفتم:-زود . . خیلی زود !***بالاخره بعد از دو روز تونستم کیان رو تنها بذارم و برگردم خونه . .. خونه ي پدري !اما ذهنم هنوز درگیرِ مردي بود که سپرده بودمش به دستِ دوستش ، برادرش یا رفیقش !کیانی که مجبور بودم مدام فشارش روبگیرم و حواسم بهش باشه تا حواسش پرت نشه پیِ خونواده اش و برادرِ دوقلوشرو سپردم دستِ حسینی که از شوقِ پدر شدن رو زمین که هیچ ، اصلا بندِ دنیا نبود !اما کیان . . عجیب آروم بود . . شاید بغض می کرد ، شاید افسوس می خورد ولی . . . عجیب تغییر کرده بود ! با سابقهاي که داشت ، با فشارخونی که ناگهان سر به فلک کشیده بود و کیان رو تا مرزِ سکته برده بود ، عجیب بود این آرامش. . شاید کیان تغییر کرده بود و شاید . . نمی دونم ! شاید من انتظارم بیجا بود که برايِ برادري که هیچ وقت ندیدتش ،سر به دیارِ جنون بذاره و باز عربده بکشه !و این مرد ، کیانمهري که این روزها می دیدمش ، پخته تر و بزرگتر شده بود . . و من بی نهایت دوستش داشتم !کیفم رو رويِ مبل گذاشتم و لبخندي به ترمه ي غوطه ور در کاخِ پادشاهِ هفتم مستقر رويِ مبل زدم و به سمتِ آشپزخونهرفتم . . و متعجب از اینکه نه خبري از پدر بود ، نه کامیار و نه مادر ! مادري که خودش در رو برام باز کرد !تکیه زدم به دیوار و نگاهش کردم که سیب زمینی رنده می کرد . . . با لبخند صداش زدم :-سلام خانم . . خوبی ؟ولی جوابی نگرفتم جز یه نیم نگاه و اخمی وسیع !لبخندم جمع شد . . . چرا انقدر فضايِ خونه سرد بود ؟ انقدر دلگیر ؟آروم صداش زدم . . جواب نداد . . . من طاقتِ بی توجهیِ مامان رو نداشتم . . با اینکه همیشه براي تنبیه ام سکوت میکرد در برابرم و من بعضی اوقات خشمگین از این سکوت در حالی که در واقع غمگین بودم صدام رو بالا می بردم و درکمالِ بی ادبی به درکی می گفتم ، ولی این بار . . مظلوم گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨٣-مامان ؟ چرا جوابم رو نمی دي ؟دست از کار کشید ، چشم بست ، صبورانه و گفت :-به فرض سلام . . چی کار داري ؟متعجب از لحنِ سردش نالیدم :-مامان ؟تند شد :-یامان ! چیه ؟ رفتی دنبالِ خوشیت و بابات رو به جونِ ما انداختی ، حالا اومدي هی مامان ، مامان می کنی ؟چشم هام گرد شد . . سکوت که کردم ، مچ دست به پیشونی کشید . . می دونستم کلافه اس . . آروم گفت :- اعصابم خرابِ دختر. . . بابات زندگیِ نذاشته برامون . .با صدایی که بهت توش بیداد می کرد گفتم :-چرا ؟!تلخندي زد :-رفتی دنبالِ عشقت ؟ شوهرت ؟ کارِ خوبی کردي . . ولی قبلش حداقل زنگ می زدي از بابات می پرسیدي که برم ؟نرم ؟ جلوت رو می گرفت ؟ بابات تا حالا جلوت رو گرفته ؟ تا حالا زندونیت کرده ؟ تا حالا نذاشته کاري بکنی ؟ چرااینطوري رفتی دختر ؟متوجه نمی شدم ! اگه جو خونه انقدر متشنج بود ، چرا سام حرفی نزد ؟ چرا ازم نخواست برگردم ؟ چه خبر بود و من بیخبر مونده بودم ؟گیج گفتم :-بابا کجاست ؟با سر اشاره اي به اتاق زد و گفت :-اونجاست . . . ترانه ؟فقط نگاه اش کردم ، مهربانانه ادامه داد :- باهاش تندي نکن . . یه کم اعصابش خرده . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨۴سر تکون دادم به معنی درك و راهِ اتاق در پیش گرفتم و در همون حال گوشی از جیبِ مانتو بیرون کشیده و پیامکیبرايِ کیان فرستادم :-رسیدم ، دارم میرم با بابام حرف بزنم ، یه کم ناراحتِ از دستم ، یکی دو ساعت دیگه خودم بهت زنگ می زنم !دلیوري که رسید دستم رويِ دستگیره ي در بود . . نفسی تازه کردم و دستگیره رو پایین کشیدم . . پدرم میونه ي اتاقنشسته بود و پا دراز کرده بود ، نگاهش به کتابی بود که رويِ پاش باز بود . .سلام کردم ، بدون اینکه نگاهم کنه سرد جواب داد :-علیک !تلخی زیرِ زبونم نشست . . . کنارش زانو زدم و گفتم :-بابايِ من خوبه ؟پوزخند زد . . حالا تمامِ دهانم تلخ بود !مظلوم تر از لحنی که برايِ مامان به کار بردم گفتم :-بابایی ؟ چرا اینطوري می کنی باهام ؟کتاب رو بست و پا جمع کرد . . خیره تو چشم هام گفت :-تو بی صاحابی ؟پلک هام فک کنم تو جمجمه ام فرو رفتن از شدتِ گشاديِ چشم هام !اخم کرد و کتاب رو رويِ زمین کوبید و گفت :-تو بی پدري ؟ بابات مرده ؟ بی خانواده اي ؟این پدر ، پدرِ همیشه مهربونِ من نبود !تته پته کنان گفتم :-من . . آخه . . چیزِ . .. خب . . .رفتم . .صداش بالا رفت :-رفتی ؟کجا رفتی ؟ با چی رفتی ؟ با اجازه ي کی رفتی ؟ پیشِ کی رفتی ؟ مگه من مُردم که بچه ام ، دخترم بدونِاجازه ام پاشه بره اینور اونور ؟ هان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨۵کمی بالا تنه رو عقب کشیدم . . این پدر شمشیر رو از رو بسته بود . . و شمشیرش تیزِ تیز بود ! برق می زد . . و من هنوزدنبالِ سپرم می گشتم !آبِ دهن فرو دادم و به سختی گفتم :-اما بابا من . . من رفتم دنبالِ کیان . . کیانمهر . . .با خشم توپید :-کیت میشه ؟ اسمت تو شناسنامه اشِ ؟ هان ؟ کیه تو میشه که سرخود بدونِ اینکه به من بگی پا میشی میري ؟ میزنیبه دلِ جاده دِ برو که رفتیم ؟ مگه تو پدر نداري ؟ سرپرست نداري ؟ من اینجا چی هستم ؟ مو ؟به جرات می تونستم بگم این رويِ خشمگینِ بابا رو تا حالا ندیده بودم که چشمم به جمالش روشن شد !کمی جرات گرفتم . . . انگار دستم ، دسته ي سپر رو لمس کرده بود :-ولی بابا ، من . . من زنشم ! صیغه اشم . . اگه قبولش نداشتین چرا از اول گذاشتین من صیغه اش بشم ؟آنی رنگِ صورتش سرخ شد ! دستش رو بالا آورد که بشونه رويِ صورتم ولی . . .وقتی نگاهِ ترسیده و رنگ باخته ام رو دید ، دست مشت کرد و زیرِ لب گفت:-لا اله الا ا. . . . !پوفی کرد و دست به موهاش کشید :-بحثِ من سرِ صیغه ات نیست . . سرِ اینه که با اجازه ي کی رفتی دنبالِ کیان ؟ حداقل نمی تونستی زنگ بزنی و بهمبگی که دارم میرم ؟ می یومدم با تانک راهِت رو می بستم ؟آره ؟لب گزیدم . . راست می گفت ! هر چی بود ، پدرم بود و تا ابد یه پدر صاحب اختیار دخترِ !و دختر حتی اگه مادرِ ده تا بچه هم می شد ، باید برايِ احترام ازش اذن می گرفت !بلند شد و گفت :- مگه قرار نبود دیگه نبینیش ؟ مگه از خونه اش نزدي بیرون که دیگه نبینیش ؟ چی شد پاشدي رفتی شمال دنبالش .. هان ؟دست هام رو تو هم گره زدم و ترق ترق انگشت هام رو به آسمون رسوندم . . مگه نمی دونست ؟ مگه نشنید که فریادکشیدم کیان رو دوست دارم ؟ پس این بازجویی چی بود ؟جواب که ندادم چشم تنگ کرد ، رويِ زانو جلوم نشست و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨۶-از امروز حقِ بیرون رفتن رو نداري ، حق دیدنش رو نداري ، حقِ حرف زدن باهاش رو نداري تا صیغه ات تموم بشه . .بعدش هم یه مدت بی سر و صدا میري و میاي تا بتونی به خواستگارت جوابِ مثبت بدي .. همه چیز رو درباره ات میدونه .. بعد هم میري سر خونه و زندگیت ! تمام !مُردم ! تمام . . .پلک زدن یادم رفت ، نفس کشیدن یادم رفت .. این مرد پدرِ من نبود !این مرد که اینطور بی رحمانه به روحِ من ، به عشقِ تازه جوونه زده ي من می تاخت ، پدرِ من نبود !پدري که به خاطرش شدم صیغه ي کیان . . این مرد ، کیومرثِ گلپسند نبود انگار !گوشی رو که از دستم کشید ، نالیدم :- بابا . . .!غرید :- بابا بی بابا ! همین که گفتم . .بغض کردم :-اما . . اما اگه بدِ ، اگه خوب نیست . . چرا اجازه دادي صیغه اش بشم ؟ حالا چرا نمیذاري ببینم اش ؟پشت بهم کرد . . لحظه اي مکث و بعد اتاق رو ترك کرد !من موندم و یه درِ بسته و یه نگاهِ مات !من تو این اتاق ، بی خبر از کیان چه می کردم ؟کیان تو اون خونه ، بی خبر از من چه می کرد ؟چی کار باید می کردیم ؟پدرِ من ، برايِ اولین بار داشت سد می شد علیه خواسته هام !***کیانمهر :در رو بست و نگاهی بهم کرد . . لبخند زد ، پر از آرامش . . . گوشی رو رويِ میز گذاشتم که گفت :-خب اینم از عذرخواهی بچه ها . . . حالا دیگه باید بریم سرِ اصلِ کارمون . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨٧دستی به موهام کشیدم و گفتم :-نه . . .هنوز یه کاري مونده . . .کمی ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و منتظر ادامه ي حرف ام موند ، لبم رو کمی انحنا دادم و گفتم:-باید دوباره سهم ات رو به نام ات کنم . .خواست مخالفت کنه که دست بلند کردم و گفتم :-نمی خوام ، نمی شه ؛ نداریم . . خُب ؟ ولی یه کاري هم باید برام بکنی . . .قدم برداشت و رويِ مبلِ نزدیکِ میزم فرود اومد . . . باز هم حرفی نزد تا ادامه بدم ، زبون رويِ لب کشیدم . . چند ساعتبهش فکر کردم ؟ چه قدر با خودم کلنجار رفتم ؟ بی نهایت . . . بازدم ام رو با آهِ کوتاهی بیرون دادم و گفتم :-بگرد و گذشته ام رو پیدا کن . . .ابروهاش بالا پرید ، کمی در سکوت خیره ام شد و بعد . . . :- فک کنم حالت خوب نیست داري هذیون میگی !پوفی کردم و چشم بستم . . سر به پشتیِ صندلی تکیه زدم و گفتم :-بگرد هول و هوشِ سالهایی که متولد شدم . . .لب گزیدم و گفتم :-متولد شدیم و ببین که چه خبر بوده ؟ هر چی تونستی پیدا کن و برام بیار . . . دو سه سالِ بعدش رو هم بگرد . . زیر ورو کن گرد و خاكِ گذشته رو . . . هر چه قدر طول کشید مهم نیست ولی یه دفعه همه ي اطلاعات رو بیار . . نه روز بهروز. . . نه هفته به هفته . . . طاقت نمیارم . . نمی کشم ! نمی تونم منتظر بمونم تا حرفات رو تایید کنی یا تکذیب . .بگرد و هر چی رو پیدا کردي با هم بیار . . هر چه قدر طول کشید مهم نیست . . .فقط یه چیزي پیدا کن که دلم آرومبگیره !صدايِ پوزخندش باعث شد چشم باز کنم ، با تمسخر نگاه ام می کرد :-امرِ دیگه ؟خم شد و دست هاش رو تويِ هم گره زد . . جدي گفت :-منو مسخره کردي ؟ از کجا برات اطلاعات گیر بیارم ؟ خونواده ي تو هستن ، من برم ببینم چی می دونن ؟از پشتِ میز بلند شدم . . . سخت بود تصمیم اش رو گرفتن . . تصمیمِ اینکه بالاخره خودم تلاش کنم برايِ فهمیدن ازگذشته . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨٨روبروش نشستم و آروم گفتم :-من نمی تونم برم دنبال اش . . دل اش رو ندارم . . نمی تونم ! . . می ترسم به یه چیزي بربخورم و کم بیارم و نرم تاته اش . . حسین . . من فقط تو رو دارم . .کنارِ ابروش رو خاروند و گفت :- حرف ات غیرِ منطقیِ . . تو زودتر از من می تونی به نتیجه برسی . . . تازه همه ي خانواده ات من رو می شناسن !دست هام رو مشت کردم :-ولی توان و طاقت اش رو ندارم . . .و نیم نگاهی به موبایلِ رويِ میزم انداختم . . به چند چیز فکر کنم ؟ ذهن ام رو دربندِ چند چیز بکنم ؟ چرا تا الان زنگنزده بود ؟مگه قرار نبود یک ساعت بعد زنگ بزنه . . .حسین صدام کرد و نگاه اش کردم . . .آروم لب زد :-چرا می خواي این کارو بکنی ؟صدام نا خودآگاه بالا رفت . . .کلافه بودم :- میخوام بفهمم حسین . . می خوام بفهمم تو گذشته ام چه خبر بوده ؟ هرکسی یه چیزي میگه . . بی بی میگه قل اممرده و پدر و مادرم از من متنفر شدن . . منطقی نیست . .. خودشون میگن من ناخواسته بودم و ناشی از یه تجاوز ، بازممنطقی نیست .. تناقض داره حرفاشون . . کاراشون . . حسین یه چیزي داره مثه خوره من میخوره که نکنه . . نکنه یهچیزي بوده که من . . من رو . . مثه . . مثه اینکه من . . ممکنِ . .. بچه ي علیرضا نباشم . . یا . . یا اصلا . . اصلا بچهي اون خانواده نباشم . . نمیدونم حسین . . نمیدونم!پوفی کردم و دست کشیدم به پیشونی ام . لب هام رو رويِ هم کشیدم و گفتم :-میخوام هر چی می تونم از گذشته گیر بیارم و بعد دستِ پر برم سراغ اشون و ازشون بپرسم چرا ؟ دلیل اتون چی بود ؟چی بود که سی سال زجرم دادین ؟ که سی سال نگاهم به دستاتون بود و شما منو هیچ حسابم نکردین ؟ که چی باعثشد بچه اي که از پوست و گوشت و خونِ خودتون بود رو پس بزنین ؟ چی ؟ یه دلیل می خوام ، منطقی ، قابل باور ..حسین . . من میخوام بدونم . . یه چیزي این وسط درست درنمیاد ، می لنگه . . یه چیزي درست نیست !موشکافانه نگاه ام کرد . . . بعد از کمی سکوت لب باز کرد :- چرا خودت نمیري دنبال اش ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨٩از عمقِ ریه هام نفس کشیدم . . . چشم بستم :-چون می ترسم . . از حقیقتی که ممکنِ تو زندگی ام باشه میترسم . . . !می تونستم سنگینی نگاه اش رو حس کنم . . . من باید این کارو می کردم . . برايِ اینکه به خودم مدیون نباشم . . بهآینده ام ، به گذشته ام . . به زندگی ام ! درسته خودم توانایی اش رو نداشتم که پا بذارم تو این راهِ سخت که از شدتِسنگلاخ جايِ آروم گرفتن نداشت ، ولی امیدوار بودم کسی باشه که بتونه برام این کارو بکنه . . . کسی مثلِ حسین !نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدايِ گرفته اش بلند شد و من چشم باز کردم :- مامان ات بیمارستان روانی بستري بوده . . . نه ؟کمی جا به جا شدم و گفتم :-آره . . یه چند ماهی . . . چطور ؟لبخندِ کجی زد :-خر شدم رفت دیگه . . فک کنم اینو مدیون اتم . . می دونی کدوم آسایشگاه ؟ کدوم بیمارستان ؟ شاید بشه از اونجاشروع کرد . . .با ناباوري گفتم :-آره . . آره می دونم کجا . . . آسایشگاهِ روانیِ " . . ." ، ولی حسین تو . .کفِ دست اش رو نشون ام داد :- نه بپرس چرا قبول کردم ، نه بپرس می خوام چی کار کنم . . مگه همین رو نمی خواي ؟ وقتی به این یقین رسیدمکه همه چیز رو در موردشون فهمیدم ، اگه چیزي باشه برايِ فهمیدن ، تو رو هم تو جریان میذارم . . خُب ؟خواستم چیزي بگم که صدايِ زنگِ تلفنِ همراه و ویبره ي دیوانه کننده اش بلند شد . . به امیدِ اینکه ترانه باشه از جاپریدم و با دیدنِ شماره ي سام . . دلشوره امون ام رو برید !حسین هم با دیدنِ پریشونی ام از جا بلند شد و گفت :-چته ؟ چی شده ؟بدون جواب بهش ، جوابِ مردِ پشتِ خط رو دادم :-الو ؟ سام ؟ ترانه کجاست ؟آنچنان نفس اش رو پوف کرد که کمی گوشی رو از گوش ام فاصله دادم . . لحظه اي بعد گرفته گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩٠-بابا زندونی اش کرده . . .صدام بلندتر از حدِ معمول بود وقتی گفتم :-چی ؟ چی کار کرده ؟شروع کرد به توضیح دادن . . هر کلمه که می گفت انگار کسی چنگ می انداخت به قلبم . . .کلمه به کلمه ي حرف هاش درد داشت . .چرا ؟ چرا ترانه ي من رو حبسِ یه اتاق کرد ؟ به جرمِ چی ؟ عاشقی ؟دردِ قلب ام طاقت از کف ام برد و تنِ دردمونده ام رو به صندلی رسوندم . . دست به سمتِ قلب بردم و شروع به ماساژدادن اش کردم . . . با صدایی که رگه هایی از ناتوانی توش خودنمایی می کرد گفتم :- واسه چی آخه ؟ مگه خبر نداره از همه چی ؟ مگه نمی دونه جون امون به جونِ هم بسته اس ؟برام مهم نبود مردِ پشتِ خط برادرِ ترانه اس !برام نبود اون مرد رويِ ترانه غیرت داره . . برام مهم نبود ممکنِ ناراحت بشه . . برام دختري مهم بود که پدرش ، حتیمن رو از صداش منع کرده بود !حسین با سر اشاره زد که چیه ؟مستاصل سري براش تکون دادم . . . سام خسته گفت :-نمی دونم . . می گه چرا ترانه بدونِ اجازه ام رفته ؟ چرا ازم نپرسید برم یا نرم ؟ چرا رفته و انقدر مونده . . ؟ حتی پرشبه پرِ من هم گرفته . . کلی داد و بیداد کرد سرم که چرا گذاشتم بیاد دنبال ات ؟ چرا گذاشتم پیش ات بمونه ؟ بستنشسته تو خونه و جلويِ درِ اتاق و حتی نمی ذاره ترانه با من هم حرف بزنه . . .کسی نیزه فرو کرد تويِ قلب ام . . چهره در هم کشیدم . . ترانه ام تنها چی کار می کرد تويِ اون اتاق ؟ چه به روزِ بلوطِکوچیک ام می اومد ؟به سختی گفتم :- ترانه زنِ منِ ، مگه می تونه به همین راحتی حبس اش کنه ؟ابروهايِ حسین از تعجب جایی بینِ لابلايِ موهاش گم شد . . .سام عصبی گفت :- چه می دونم . . هر چی باهاش حرف می زنم یا جواب نمی ده یا سربالا جواب می ده . . فقط زنگ زدم بهت نگراننباشی. . .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.