مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 7 8 9 10 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#81
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۵۰ عصر
از جا بلند شدم اما دردِ قلب ام مجبورم کرد دولا بایستم . . لعنتی چه مرگ ات شده ؟نالیدم :-نگران نباشم ؟ من دارم میام اونجا سام . . .حسین دست رويِ کمرم گذاشت و گفت :-چیه ؟ چی شده ؟ چه اتِ کیان ؟چیزي ام نبود جز اینکه بخش بزرگی از قلب ام رو ازم جدا کرده بودن . . . کنده بودن اش و تو یه محیطِ دربسته حبساش کرده بودن . . درد از این بزرگ تر ؟قبل از اینکه سام مخالفتی کنه تماس رو قطع کردم و گوشی رو خاموش . . .دست ام رو به سمتِ کت ام بردم که حسین بازوم رو گرفت :-داري میمیري کیان ! رنگ به رو نداري . . چی شده ؟به کت ام چنگ زدم و گفتم :-کیومرث ، ترانه رو حبس کرده . . . میرم درش بیارم !***حسین نیم نگاهی به درِ بسته کرد و گفت :-الان خوبی ؟ مشکلی نداري ؟لبخندي زدم به چهره ي نگران اش و گفتم :-نه . . .خوبم . . مشکلی نیست . .ولی نبودم !خوب نبودم . . خوب نبودم چون کیومرثِ گلپسند می دونست من پشتِ در خونه اش منتظرِ جواب ام و حاضر نبود لحظهاي حرف هام رو بشنوه !دوباره دست رويِ زنگ گذاشتم به امیدِ اینکه این پدرِ خشمگین حاضر بشه حداقل یک بار رو در رو بشه با منی که داشتمجون می دادم !انگشت ام رو از رويِ اهرم برنداشتم تا وقتی که در باز شد وکیومرث با چهره اي سرخ برّاق شد :-چیه؟ چی می خواي ؟ زنگ رو سوزوندي !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩٢گارد گرفتن حسین رو پشتِ سرم حس کردم و کسی باید بهم می گفت که چی بگم به این مرد . . چی می گفتم که دردِدل ام آروم می گرفت ؟پوفی کردم و آهسته گفتم :-می خوام ترانه رو ببینم . . .مغرور لبخندي زد :-چرا ؟دست هام رو مشت کردم . . خدایا ، صبر ! :- برايِ اینکه زن امِ !و خواستم از کنارش عبور کنم که دست اش جلويِ راه ام رو بست . . .:-چرا ؟دندون رويِ هم ساییدم :-چون عشق امِ ! تو چرا ؟ چرا حبس اش کردي ؟چشم هاش نوسان داشت رويِ صورت ام . . دنبالِ چه می گردي مرد ؟ دنبالِ دیوونگی و جنون ؟ بگو تا نشون ات بدمعشقِ دخترت تا کجايِ دنیايِ عصیان من رو پیش برده . . .آروم و خونسرد جواب داد :-ترانه قبل از اینکه زنِ تو ، عشقِ تو یا هرچیزِ تو باشه ، دخترِ منِ ! و منم صلاح می دونم در حالِ حاضر همدیگه رونبینین . . .موهام رو چنگ زدم . . نفس هام سنگین شده بود . . :-ولی ترانه نُه ماه صیغه ي منِ . . .نمی تونی از من دور نگه اش داري !تند خو غرید :- صیغه اتِ که صیغه اتِ ! اینم بالاخره تموم می شه . . هر چند زیاد هم نمونده . . این چند روز هم همدیگه رو نبینینراحت تر از هم جدا می شین . . ترانه هم راحت تر می تونه به آینده اش فکر کنه !چشم تنگ کردم :-آینده ؟ چه آینده اي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩٣تايِ ابرو بالا داد و آتیش انداخت به جون ام :-خواستگار داره . . . منم نظرم مثبتِ !ذره ذره ، اپسیلون به اپسیلون درد واردِ قلبم شد ، دستِ راست ام نشستِ سمتِ چپِ سینه ام . . رويِ قلب ام . . حتی آخنگفتم . . دردِ من بزرگتر از آخ گفتن بود !دستِ حسین که رويِ شونه ام نشست ، بی توجه به نگاهِ نگرونِ کیومرث که عجیب بود برام ، گفتم :-اما تو قول دادي . . قول دادي بعد از تموم شدنِ صیغه اگه ترانه بخواد میذاري با من بمونه . . برايِ همیشه . .نفسِ عمیقی کشید . . .آروم گفت :- نه خودت رو عذاب بده ، نه من رو . . سرنخِ اون کلاهبردار پیدا شده . . پول ات رو پس میگیرم و بهت میدم !خواست بچرخه و عقب گرد کنه که دستِ سردم بازوش رو گرفت ، کوتاه نفس می کشیدم تا تیر کشیدن هايِ قفسه يسینه ام کمتر بشه . . لعنت به این دردهاي عصبی که گاه و بی گاه حمله می کردن به یه نقطه از بدن ام . . . ومن چیبی رحمانه محکوم شده بودم به تحمل اشون . .با صدایی خش دار گفتم :-من پول ات رو نمی خوام . . من ترانه رو می خوام . . اون زنِ منِ . . .اگه . . اگه نذاري ببینم اش میرم شکایت می کنم!اخم کرد ، صورت اش طرحِ خشم گرفت ، قدمی بیرون از در گذاشت و آروم ولی با حرص گفت :-ببین جوون ، لطف کردي قرضام رو دادي ، دستت درد نکنه . . .پايِ پسرم رو عمل کردي . . مدیون اتم ! به خونوادهام سروسامون دادي ، شرمنده ام کردي ولی. . . از من انتظار نداشته باش دخترم رو با پول تاخت بزنم !وايِ من . . وايِ من از فکرِ این مرد !سینه ام رو به چنگ کشیدم . . این قلبِ لعنتی چه اش بود ؟ حسین مضطرب صدام زد ولی من قدمی جلو گذاشتم و رخبه رخِ سربازي ایستادم که ژنرال گونه جلويِ دژ اش ایستاده بود و حتی اجازه نمی داد نگاهی به قصرش بندازم مباد نظرمبیفته به شاهزاده اش . . . شاهزاده اي که ملکه ام بود !خیره به چشم هاش گفتم :-من پول نمی خوام ! نه مدیونمی ، نه شرمنده . . ترانه حقِ منِ ، چون عشقِ من . . چون دوست ام داره . . چرا می زنیزیرِ حرف ات ؟ خودت قول دادي . . می فهمی ؟ قول !نیم نگاهی به حسین که پشتِ سرم ایستاده بود کرد و دوباره نگاه بهم داد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩۴-من زیرِ قول ام نزدم . . من گفتم پایانِ صیغه نامه . . پایان اش کِیِ ؟ برو وهمون موقع بیا . . اگه ترانه راضی بود منحرفی ندارم . . .پایانِ صیغه نامه ؟ چند روز مونده بود ؟ چند ماه ؟ بی شک دق می کردم بدونِ دیدن اش !چشم هام رو لحظه اي برايِ اینکه کمی صبرِ اضافه به کاسه ي تخلیه شده ي صبر و طاقت ام تزریق کنم بستم و بازکردم ، شمرده شمرده گفتم :- اون هنوز باید تو خونه ي من باشه !کمی عقب رفت و گفت :-بایدي وجود نداره . . می خواي شکایت کنی ؟ برو شکایت کن ! ولی دیگه رنگِ ترانه رو نمی بینی !قدمی جلو گذاشتم :-پس اون خواستگارِ لعنتی ! ؟در رو تا نیمه جلو آورد و گفت :-می تونم بذارم اش تو نوبت . . تا تو اول جواب ات رو بگیري !قبل از اینکه در رو ببنده ، نالیدم :-حداقل بذار صداش رو بشنوم بی انصاف !لحظه اي مکث کرد و گفت :-پایانِ صیغه نامه !و تق . . در رو بست . . پیشونی ام رو تکیه زدم به درِ بسته . . . . . . تو باورم نمی گنجید که ترانه تا امروز صبح کنارم بودو حالا ازش دور بودم . . و حتی حقِ شنیدنِ اسم ام رو هم از زبون اش نداشتم !***دکمه هاي پیراهن رو می بستم که حسین پرسید :- خب دکتر ؟دکتر که مردي میانسال بود عینک به چشم زد و نگاهی به نوار قلب کرد و گفت :-همه چیز خوبه . . حتی الان دوباره باز هم معاینه اش کردم . . اکو و نوار هم چیزي نشون نمی ده .عینک رو از رويِ چشم برداشت و نیم نگاهی به من کرد و دوباره حسین رو مخاطب قرار داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩۵-همون حدسی که با تعاریف اتون زدم درست به نظر میاد . . احتمالا به خاطر عصبی شدن اشِ . . باید مراقب خودشباشه . . درسته الان آزمایشات چیزي نشون نمی دن ولی . . خیلی خطرناكِ . .توصیه می کنم مدام چکاپ بشه و تااونجایی که می تونه از عصبی شدن جلوگیري کنه . . .و بعد شروع به نوشتن کرد . . از تخت پایین اومدم و لبه هايِ پیراهن رو تويِ شلوارم بردم . . پوزخند زدم . . عصبی نشم! چه قدر گفتن اش راحت بود ولی تو زندگیِ من تنها چیزي که به وفور وجود داشت ، همین بود . . .نیم ساعتِ بعد که کیسه ي دارو رويِ پام و حسین غرغر کنان کنارم تويِ ماشین نشسته بود سعی می کردم به این فکرکنم که چی کار کنم از دستِ کیومرث ؟ سر به کدوم بیابون بذارم از دستِ این مردِ مستبد ؟دستِ حسین رويِ بازوم نشست و تکونی بهم داد :- هی یارو . . همین الان از اورژانس خلاص شدیما . . باز که رفتی تو فکر . . .چشم باز کردم و پوفی کشیدم . . . کمی جابه جا شدم و گفتم :- مگه می شه فکر نکنم ؟ مغزم مثه فرفره داره کار می کنه . . .پشتِ چراغ قرمز ایستاد و چرخید سمت ام :-به چی فکر می کنه ؟ من که بهت قول دادم هر چی بتونم از گذشته ات گیر میارم . . در موردِ ترانه هم . . .دست ام مشت شد و بینِ حرف اش پریدم :-در موردِ ترانه چی ؟ چی کار می تونی بکنی؟ حسین دارم دیوونه می شم . . می فهمی ؟ دیوونه ! چی کار کنم ؟ برمصیغه رو فسخ کنم ؟ اینطوري که دست ام به جایی بند نیست . . برم شکایت کنم ؟ بعدش میذاره چشم ام به نوكِانگشتِ ترانه بیفته ؟ د لامصب دارم می ترکم ! فکرِ اینکه الان ترانه چه حالی داره ، داره جونم رو ذره ذره می گیره . .به نفس نفس زدن که افتادم ، با لحنی که می شد ترس رو توش حس کرد گفت :-باشه . . باشه . . غلط کردم . . آروم بگیر تو رو حضرتِ عباس . . . کیان سکته می کنی کار دست امون می دیا . . .زیرِ لب به درکی گفتم و سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه زدم . . . به درك که سکته می کردم وقتی کسی که قلب امبراش می تپید زندونیِ فکرِ پدرش بود . . به درك که قلب ام دیگه نمی تپید وقتی اجازه نداشت چشم به چشمِ صاحباش بندازه . .به درك قلب ام نمی تپید وقتی ترانه ، جایی کنارِ من نبود . . .***ترانه :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩۶بارِ دیگه مشتِ بی رمق ام رو به در کوبیدم و ناله زدم :-با با . . .سرم رو به در تکیه زدم و هق زدم . .چند ساعت بود که تويِ این اتاق بودم و در به روم بسته شده بود ؟چند ساعت بود التماس می کردم برايِ اینکه حداقل تلفنِ همراه ام رو به دست ام بدن تا تماسی با کیان بگیرم بلکهِ قلبِنگران ام آروم بگیره با شنیدنِ صداش ؟دل ام دست هايِ گرم و بزرگ اش رو می خواست برايِ لمس شدن . . تا حس کنم بودن اش رو . . دلم صدايِ گرم اشرو می خواست برايِ شنیدن ، تا باور کنم بودن اش رو . . .هق زدم و نالیدم :- تو رو خدا . . . ما ا ا ما ا ا ن . . .صدايِ پر بغضِ مادرم رو شنیدم :-جانِ مامان ؟ ترانه ؟دست ام رو رويِ دستگیره گذاشتم و بالا و پایین اش کردم ولی هیچ . . . به سختی بینِ گریه هام گفتم :-تو ر. . . رو خدا . . . تو رو خدا این درو . . درو باز کنین . .. ما .. . مامانی . . . مامان جونم . . .و زار زدم . . . جرمِ من چی بود ؟ اینکه دل بسته بودم به مردي که بهانه اي نبود برايِ دوري ازش ؟کفِ دست هام رو به در کوبیدم ، توانی نداشتم برايِ حرف زدم . . بی وقفه اشک بود که رويِ صورت ام می بارید . . .بینِ هق هق هام صدايِ گرفته ي سام رو شنیدم :-خواهري ؟ ترانه اي ؟ گریه نکن قربونِ چشات بشم . . .می تونم الان بیارمت بیرون ولی می دونم بابا جري تر میشه .. قربونت برم صبر کن . . .صبر کن راضی اش می کنم بیاي بیرون . . . گریه نکن دلم رو خون کردي دختر !بغض و اشک ام رو فرو خوردم . . دستی به صورت ام کشیدم و پلک هايِ سوزان ام رو باز و بسته کردم . . . سکسکه ايکردم و پرسیدم :- کیان . . کیان خوب بود سام ؟سکوت کرد . . . سکوت اش می ترسوندم !دست هايِ لرزون ام گوشه هاي لباس ام رو به چنگ کشیدن . . .:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩٧-سام ؟ می شنوي ؟ کیان خوب بود ؟وقتی باز جواب نداد عصیان زده مشت به در کوبیدم :- دِ لعنتی خوب بود یانه ؟که با صدايِ بلند چه خبر شده ي مردي عقب پریدم . . پدر ، بابا !مردي که عجیب ترس ازش تو دلم خونه کرده بود . . .عقب عقب رفتم که قفلِ در باز شد . . چهره ي نگرونِ مامان وسام از پشت اش پیدا بود ولی نگاهِ من فقط به اخم هايِ در هم اش بود . . .در رو بست ، قفل اش کرد و کمربندش رو باز کرد . . . نفس ام حبس شد تويِ سینه . . .می خواست بزنه ؟ با کمربند ؟ چرا ؟قدمی جلو اومد و خونسرد پرسید :-خب ؟ می گفتی ؟ که کیان خوب بود یا نه ؟چونه ام لرزید . . این مرد پدرِ من نبود . . نکنه تويِ زندان عوض اش کرده بودن ؟انقدر عقب رفتم که به دیوار چسبیدم . .دست اش رو بالا برد و کمربند رو دورِ دست اش پیچید . . . چشم هام رو نیمه باز کردم و آماده ي فرود اومدن اش رويِتن ام شدم که کمربند رو گوشه اي انداخت و نفسِ راحتی کشیدم . . اما این نفس کشیدن فقط چند لحظه دوام داشتچون گفت :- تو می دونی که اون عقیمِ . .. نه ؟زبون ام تويِ دهن ام نچرخید که بگم آره . . خشمگین تر صداش رو بالا برد . . :-تو می دونستی اون مردونگی نداره . . . نه ؟دلم شکست . . روح ام تکه تکه شد . . مردِ من مردونگی نداشت ؟ مردونگی مگه به توانایی بارور کردن بود ؟ مردِ من ،مرد بود . . به تمامِ معنا . . .بدونِ ذره اي شجاعت . . باصدایی که می لرزید گفتم :-کی . . . کی گفته کیا مردونگی نداره ؟ کیان . . .خیلی هم مرده !چشم تنگ کرد . . . موجِ صداش پایین اومد :-خوش ام باشه . . خوش ام باشه . . تو چشمِ من زُل می زنی و ازش دفاع می کنی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩٨نه ! این مرد که اینطور با من حرف می زد ، پدرِ دوست داشتنیِ من نبود ! بدون شک . .هق زدم :- بابا . .صداش به فریاد رسید :-بابا بی بابا . . بابا بی بابا . . سرخود برايِ خودت تصمیم میگیري ؟ میري دنبال اش ؟ چند روز ورِ دل اش می مونی کهچی ؟ می دونی عقیمِ و بهش دل بستی ؟ مگه عقل تو کله ات نیست !دست ام فرش رو چنگ زد ، صدام قدرت پیدا کرد . . برايِ دفاع از کیان جون گرفتم :-عقل ؟ مگه عشق عقل حالی اشِ ؟ اصن عقیمِ ؟ خب باشه . . عقیم باشه . . مگه خودش خواست ؟ خودش رفت خودشرو عقیم کرد ؟ مگه عقیما حقِ عاشق شدن ندارن ، حق دوست داشته شدن ندارن . . . . حقِ زندگی ندارن ؟رويِ زانو جلوم نشست ، تلخ گفت :-ولی نه با یکی که سالمِ !دست هام مشت شد . . . خدایا ، قدرت بده . . قدرت :-از کجا معلوم باشم ؟صورت اش سخت شد . . ، صدايِ دندون قروچه اش رو می شنیدم :-ترانه !هشدارش نتونست جلويِ زبون ام رو بگیره :-من . . من عاشق اشم بابا . . حتی . . . حتی اگه هیچ وقت نتونه مادرم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#82
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۵۰ عصر
کنه !فریادش گوش ام رو پر کرد و چشم هام رو بست :-بس کن دختر !با گریه داد زدم :-بس نمی کنم . . بس نمی کنم. . . منو حبس کردي که چی ؟ که چی کار کنی ؟ مهرش رو از دلم ببري ؟ نمی تونی .. .نمی تونی بابا . . . اصن . . اصن تو بابايِ من نیستی . . .باباي من انقدر بی رحم نبود .. نبود . . . من بابايِ خودم رومیخوام . .و بعد پیشونی به زمین چسبوندم و از ته دل زار زدم . . . . زار زدم برايِ خودم ، دل ام و کیان !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩٩دستی رويِ سرم نشست و موهام رو نوازش کرد . . تار تارِ موهام با سرانگشت هاش آشنا بود . . این دست ، دستِ محبتِپدرم بود ولی . . . ولی دل ام می لرزید از دوگانگی اش . . از خشم و فریادش و از این نوازش !صداش آهسته شد :-اتفاقیِ که باید بیفته . . . دیر یا زود . . صبر داشته باش. . . نمی تونم بهت اجازه بدم که . . .سکوت کرد و چند لحظه بعد دوباره در باز و بسته شد . . صدايِ مامان و بابا رو می شنیدم . . حتی سام و کامی و ترمه .. شاید جر وبحث می کردن ولی من . . . هق می زدم و تو تصورات ام دست هايِ کیان رو تصور می کردم که تن ام روبه آغوش کشیده و صداش رو می شنیدم که اسم ام رو می خوند . . . . خدایا ؛ کِی این عذاب تموم می شد ؟!***با تکون هاي دستی از خواب بیدار شدم . . .زندانبان ام بود . . پدرم !نیم خیز شدم که دست رويِ شونه ام گذاشت و گفت :- بخواب . . .بی رمق نگاه اش کردم ، آهسته گفت :- چند ماه از صیغه ات مونده ؟کمی چشم هايِ خسته ام رو تنگ کردم که صداش رو کمی بالا تر برد :-نشنیدي ؟نمی تونستم حساب کنم . . مغزِ خسته و خواب ام توانی نداشت برايِ محاسبه . . . آروم گفتم :- نمی دونم . .پوزخند زد و نگاه اش به دستِ چپ ام کشیده بود . . لحظه اي مکث کرد و آهسته گفت :-حلقه رو ازدستت در بیار. . .چشم هام گرد شد . . . وقتی دید حرکتی نکردم بلندتر گفت :- میگم حلقه ات رو در بیار . . نشنیدي ؟دستِ چپ ام رو پشتِ سرم پنهون کردم و سرم رو ناباورانه تکون دادم . .. خدایا ، من دارم خواب می بینم ؟ کابوسِ ؟دست اش رو جلو آورد و بازوم رو گرفت که به التماس افتادم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠٠-بابا . . . بابایی . . تو رو خدا . . تو رو خدا بابا . . . خواهش می کنم . . نه . . نه بابا . . .سعی کرد حلقه رو از دست ام بیرون بکشه که سر پایین آوردم و دست اش رو بوسیدم :- بابا تو رو جونِ من . . . نکن . . حلقه رو در نیار . . .بابایی . .صداش لرزید :-نکن دختر . . .دوباره چشمه ي اشک ام جوشید :- بابا ، التماس ات می کنم . . حلقه اش رو ازم نگیر . . بابا با من این کارو نکن . . . بابایی . .. بابا جونم . . .صدايِ گریه ام که اوج گرفت . . .طاقت نیاورد و سرم رو به سینه اش چسبوند . . به چنگ کشیدم پیراهن اش رو . . .یعنی ممکن بود دل اش نرم شده باشه ؟ یعنی ممکن بود بذاره کیان ام رو ببینم ؟هق زدم :-بابا . . دل ام کیان رو می خواد . . بابا . . .دستی به سرم کشید و من رو از خودش جدا کرد . . . نگاه ازم دزدید و با صدايِ مرتعشی گفت :-حرف اش رو نزن . . یه مدت باید اینجا باشی . . .بلند شد و به سمتِ در رفت که با تمامِ توانِ بی توانی ام داد زدم :-چرا ؟ چرا بی انصاف ؟ چرا این کارو با من می کنی آخه ؟لحظه اي مکث کرد . . و بعد آروم گفت :- به نفعِ خودته !و رفت . . .رفت و من موندم و دنیايِ بدونِ کیان و فردايِ نا معلوم !***کیانمهر :عطرش رو حس می کردم . . کاملا نزدیک . . لبخند زدم . . بود ! کنارم بود . . حضور داشت و من حضورش رو با دنیاعوض نمی کردم . .آروم پلک هام رو از هم فاصله دادم که با دیدنِ تی شرتی که دیشب به آغوش کشیده بودم تمامِ حسِ خوب ام پر زد !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠١آهی کشیدم و به دنبال اش خمیازه . . . صاحبِ این تی شرت خواب و آروم رو ازم گرفته بود . . شاید سه ساعت بود کهبه زحمت تونسته چشم رويِ هم بذارم . . .آهی کشیدم ، تی شرت رو به سینه ام چسبوندم و به سقف خیره شدم . . . تنها کارِ مفیدي که تو دو روزِ گذشته تونستهبودم انجام بدم دیدنِ کیانمهر تو پرورشگاه بود . . وقتی که برايِ دیدارِ دوباره با دوستاش اومده بود و چه قدر گله داشتاز من که از مدتی که به سرپرستی گرفته شده شاید به زحمت سه بار دیده بودم اش .. .لبخندِ تلخی زدم . . حق داشت ! بهش قول داده بودم و چه ساده زیر قول ام زدم . . وقتی سرم گرمِ زندگی ام شد یکیاز مهم ترین آدم هايِ زندگی ام رو فراموش کردم . . .به پهلو چرخیدم و تی شرت رو به بینی ام رسوندم و با تمامِ وجود عطرش رو به ریه ام کشیدم . . .تمامِ فکرم پیِ راهِ فراري برايِ نجات از دردسري بود که چنبره زده بود رويِ زندگی امون . . . مردي که سه روزِ گذشتهدخترش رو زندانی کرده بود شباهتی به کیومرثِ گلپسندي که من می شناختم ، نداشت !تماس هام ، التماس هام ، خواهش هام ، داد وبیدادهام هیچ کدوم برايِ راضی کردن اش به اینکه فقط یک لحظه ، بهکوتاهیِ یه مژه زدن ترانه رو ببینم بی فایده بود . . وچه قدر سخت بود شب ها رو بدونِ ترانه گذروندن !ترانه اي که به نفس کشیدن اش زیرِ گوش ام عادت کرده بودم !که به پیچیدنِ نفس هاش تويِ گلوم و سینه ام معتاد شده بودم !صدايِ باز شدنِ در که اومد ، باعث شد سرم رو بچرخونم سمت اش و لباس رو بیشتر تويِ سینه ام بکشم تا دور بمونه ازدیدِ حسین . . . حسینی که تمامِ این سه روز رو با کیمیا کوچ کرده بود به هوايِ مراقبت از من . . . . از من و قلبی کهسرناسازگاري گذاشته بود . . .آهسته گفت :-نمیاي صبحونه ؟دست ام رو که ازدید اش پنهان بود پایین تخت بردم و لباس رو زیرِ تخت هُل دادم . . نیم خیز شدم و گفتم :-چرا . . میام . . ساعت چندِ ؟دستی به موهاش کشید و گفت :-نزدیکِ نُه . . محضِ اطلاع ات تعطیل رسمی هم هست . . پس نمی خواد حرص بخوري که چرا دیر بیدارت کردم !لبخند زدم به حرصِ نهفته اي که تو تک تکِ کلمات اش پیدا بود . . کلافه شده بود از دستِ خودخوري هايِ من که توجویدنِ لب هام نمود پیدا می کرد . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠٢گوشه ي دل ام ، یه جايِ خالیِ بزرگ بود . . . پر از نبودن ها ! نبودنِ ترانه ، نبودنِ بی بی ، نبودنِ میران ، نبودنِ کیانمهر، نبودنِ . . . نبودنِ خیلی ها !از وقتی که کز کردم گوشه ي اتاق و تک تک نداشته هام رو شمردم ، زیادي احساسِ تنهایی می کردم ! بیشتر از همیشه. . .پوفی کردم و بلند شدم . . رکابی از تن بیرون کشیدم و تی شرتی به تن کردم . . آبی به دست و صورت زدم و قبل ازوارد شدن به آشپزخونه صدام رو برايِ اعلامِ حضور صاف کردم . . .تمامِ مدتی که آروم چايِ تلخ رو به کام می کشیدم ، حواس ام بود که حسین و کیمیا نگاه رد و بدل می کنن . . . قلبام درد می کرد ، سرم پر از آشوب بود ، دست هام می لرزید ولی حواس ام جمع بود . . حداقلِ به شعاعِ یک متري امجمع بود !بالاخره کلافه شدم و نگاه به حسین دوختم :- هر چی می خواي بگی ، بگو . . می ترسم خفه شی یهو !چشم هاش گرد شد و با تعجب گفت :-هان ؟تايِ ابرو بالا دادم و با تاخیر نگاه ازش گرفتم . . کیمیا رو مخاطب قرار دادم :-تو بگو که چیه که این شوهرت نمی تونه بگه ؟زبون رويِ لب کشید و من و من کنان گفت :-خب . . خب می دونی ؟ چیزِ . . . وقتی . . وقتی خواب بودي یه ، یه دو نفر زنگ زدن بهت . . مجبور .. مجبور شدیمجواب بدیم . آخه . . آخه خیلی زنگ می زدن .. گفتیم شاید . . کارِ مهمی داشته باشن . .و رنگ اش کمی قرمز شد . . اخم کردم و گفتم :-خُب ؟حسین رشته ي کلام رو به دست گرفت :-نمی خواستم بیدار شی واسه همین دمِ صبح که خواب رفتی گوشی رو از بالا سرت برداشتم . . حواس ام بود از دیشبخواب نداشتی واسه همون . . .یکی اش . . .دستی کشید به پیشونی اش و پوفی کرد وسلسله وار گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠٣-یکی اش میران بود ، گفت بی بی می خواد ببینَتِت . . می گفت دلتنگِ ! بی قراره . . . یکی اش هم . . .یکی اش همکیومرث بود . . بابايِ ترانه . . گفت بهت بگم ، بهش زنگ بزنی !تیز نگاه اش کردم . . نیم خیز شدم :-واسه چی ؟ کِی ؟ چرا بهش زنگ بزنم ؟و هُل و هراسون تو سالن دنبالِ گوشی ام گشتم . . حس اش می کردم پشتِ سرم . . دست گذاشت رويِ شونه ام :- تو که باز پریشون شدي . . . نکن با خودت اینطوري مرد . . آروم بگیر یه دقیقه . . در نمیره که !کلافه هر دو دست رو تويِ موهام فرو کردم :-کو اون گوشیِ بی صاحاب ام ؟دست گذاشت رويِ قلبِ پرتپش ام و آروم گفت :-پیشِ من . . .ولی تو آروم بگیر. . . وگرنه عمرا بهت بدم اش !چشم بستم و عمیق نفس کشیدم . . با لبخندي ساختگی چشم باز کردم :-آروم ام . . حالا گوشی رو بده !دست به سینه شد و قدمی عقب رفت :-الان آرومی ؟نه . . نبودم ! شقیقه ام نبض می زد ! کیومرث زنگ زده بود . . باهام کار داشت . . نکنه ترانه حال اش خوب نباشه ؟ خببه حسین می گفت . . پس چی کار داشت ؟ چی کارم داشت ؟دست ام رو به سمت اش دراز کردم و طلبکارانه تکون دادم :-بده اون لعنتی رو حسین . . . بده تا اون روم بالا نیومده !اخم کرد و نیم نگاهی به عقب کرد که کیمیا نگران تويِ چهارچوبِ در ایستاده بود و نگاه اش رو بینِ دو تا مردِ دیوونهمی چرخوند !من دیوونه بودم که با یه تماس اینطور به هم ریخته بودم و حسین هم دیوونه تر که با یه دیوونه کل کل می کرد !دست کرد تويِ جیبِ شلوارِ راحتی اش و گفت :-اینجاست . . ولی بهت نمی دم تا وقتی که به اعصاب ات مسلط بشی. . .آخ خدا ! آخ که دل ام ترکوندنِ مغزش رو می خواست !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠۴لب ام رو جویدم و کوتاه نفس کشیدم . . صدايِ کیمیا باعث شد نگاه بهش بدوزم . . کنارِ حسین ایستاد و بازوش روگرفت :-نگاه کن رنگ و روش رو . . بده بهش اون ماسماسک رو . . اینطوري که بیشتر داري عصبی اش می کنی . . .حسین زیر چشمی نگاهی به صورت ام انداخت که شک نداشتم قرمز شده بود . . .قرمز از خشم و شاید خونِ دلی که میخوردم برايِ دختري که جون ام بود و خبري از جونِ به یغما رفته ام نداشتم !کیمیا بازوش رو تکون داد و آروم تر گفت :-بده بهش عزیزم . . . اینطوري آروم می گیره . .لبخندِ کوچیکی نشست گوشه ي لب ام از توجه اش . . از شناخت اش !حسین با تردید دست تويِ جیب کرد و آروم ، مثلِ کیمیا گفت :- کی گفته من زن ذلیل نیستم ؟ من خودم سر دسته ي زن ذلیلام !و گوشی رو کفِ دستِ دراز شدم کوبید و گفت :- به میران هم زنگ بزن . . یا حداقل برو دیدنِ بی بی . . . بدجور بی تابی می کنه . .خیره به صفحه ي گوشی و حواس به دنبالِ شماره ي کیومرث ؛ سري تکون دادم . . . با این وجود که می دونستم شایدبه همین زودي طاقتِ دیدنِ بی بی رو نداشته باشم . . با همه ي علاقه اي که می دونستم با تمامِ پنهان کاري هاش ،نسبت بهش تو دلم کنده کاري شده بود . . .***با آرامش مقداري بستنی به کام برد و من ، پریشون خیره بهش تا حرفی بزنه ، کلامی بگه که قلبِ نگرون ام آروم بگیره!من ، روبرويِ کیومرث گلپسند نشسته بودم . . روبرويِ مردي که ناگهان آوار شد رويِ آرزوهامون . . .رويِ خوشی هامون!دست هام رو زیرِ میز گره زدم تا نشون ندم چه قدر روح و توان ام تحلیل رفته و گفتم :- ترانه حال اش خوبه ؟ برايِ چی می خواستم باهام حرف بزنی ؟می شه بگی چی کار داشتی که من رو . .پرید بینِ کلام ام :-چه قدر ترانه رو دوست داري ؟یکه خوردم . . چه قدر ؟ دوست داشتنِ من مگه اندازه داشت ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠۵دوست داشتنِ منی که جلويِ چشم اش تا مرزِ جنون رفته بودم اندازه داشت ؟دوست داشتنِ دختري مثلِ ترانه که برايِ اثباتِ عشق اش از دیوار بالا اومد اندازه داشت ؟اما به جايِ همه ي این ها زبون رويِ لبِ ترك خورده ام کشیدم و گفتم :-خیلی !ظرفِ بستنی رو پس زد و دست هاش رو رويِ میز گره کرد تا صلابت اش رو نشون بده و گفت :- می دونم که عقیمی . . .نفس ام رفت . . خیره ي لب هاش موندم ، دست هام می لرزید ! با همه ي فشاري که به پنجه هايِ تو هم فرو رفتهاشون وارد می کردم باز می لرزیدن . . لعنتی ها مثهِ زلزله اي می لرزیدن که ارگِ بم رو خاك کرد !نگاه اش رو به نگاه ام دوخت :- می دونم خانواده ات قبول ات ندارن . . می دونم از دارِ دنیا هیچ کس رو نداري ! می دونم کسی پشتوانه ات نیست .. . حالا تو بهم بگو ، من چطور دختر به مردي بگم که حتی نمی تونه یه بچه بهش بده ؟ که حتی نمی تونه مثه همهي مرد ها ، زن اش رو مادر کنه ؟لب ام رو از داخل گاز گرفتم که چونه ام از بغض نلرزه !کلمات اش مثلِ دژ کوب ، محکم به دیوارِ نو پايِ وجودم می کوبیدن . . !راست می گفت . . بدبختی این بود که راست می گفت و کلمات اش حقیقتِ محض بودن . . محضِ محض !سکوت ام رو که دید ادامه داد :- چی کار می تونی بکنی که با خیال راحت دخترم رو بهت بسپرم ؟چی کار می تونستم بکنم ؟ چه کاري از دستِ منِ عقیمِ بی خانواده ي بی کس و کار بر می اومد ؟آب دهن فرو بردم و بغضِ تو گلوم رو سعی کردم پایین بدم :- من . . . من . .. نمیدونم !درمونده و زار گفتم نمی دونم ! با صدايِ خش دار گفتم نمی دونم . . من نمی دونستم چی کار می تونستم بکنم برايِاینکه ترانه ، بشه زن ام ، همبالین ام ، همسرم ! همه کس ام !کمی به جلو خم شد و آروم گفت :- می تونی همه چیزت رو به اسم اش بزنی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠۶چشم هام رو کمی تنگ کردم . . همه چیزم رو ؟گوشه ي لب اش به بالا کشیده شد :-خونه ، زمین ، ماشین ، شرکت . . هر چیزي که داري رو ! هر مالی رو که داري به اسم اش کن . . اونوقتِ که ترانهمالِ تو می شه . . .مبهوت خیره اش شدم . . واقعا این مرد کیومرثِ گلپسند بود ؟باز هم سکوت کردم که پوزخندش عمیق تر شد :-می دونستم . . . می دونستم نمی تونی !قبل از اینکه حرکتی کنه برايِ بلند شدن ، قاطع و راسخ گفتم :-قبولِ !دلیلی نداشت برايِ فکر کردن . . . زمانی لازم نبود برايِ تامل . . به خاطرِ ترانه و داشتن اش حاضر بودم نفس نکشم !چه برسه به به نام زدنِ اموال !متعجب نگاه ام کرد و ادامه دادم :- هر چی گفتی قبولِ ! من هر چی دارم و ندارم به اسمِ ترانه می زنم . . فقط . . .نگاه ام رو به چشم هایی دادم که نشون از دختري داشت که تمامِ زندگی ام بود :- فقط بهم قول بده ترانه برايِ من . . بهم قول بده دوباره زیرِ حرف ات نزنی !بلند شد ، دست تويِ جیب فرو برد و پولِ میز رو حساب کرد ، گفت :- تا سه روز دیگه همه چیز رو مهیا کن . . در ضمن ، من هیچ وقت زیرِ قول ام نمی زنم !رفت و من موندم و صندلیِ خالی و یه دنیا فکر . . .!دستی به پیشونی ام کشیدم و به این فکر کردم که واقعا ، همه چیز با تغییرِ مالکیتِ دارایی هام تموم می شد ؟تموم می شد و من بالاخره یه روزِ خوش می دیدم ؟ یه روزي بدونِ دغدغه ي از دست دادنِ ترانه ؟بلند شدم و مسیري رو رفتم که کیومرث رفت . . مردي که باورم نمی شد ، همون کسی باشه که یه روزي ازم خواستخاكِ پايِ دخترش رو سرمه ي چشم هام کنم !***ترانه :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠٧رمق از تن رفته ، سو از چشم رفته ، حس از دست رفته ، خیره به دیوار ، دلم حضورِ کیان رو می خواست . . .پنج روزِ تمام بود که تنها برايِ اجابتِ مزاج از اتاق بیرون می رفتم . . پنج روز بود که زندگی ام منتهی شده بود به همینچهاردیواريِ در بسته ، بدونِ کیان !نفس هام سنگین و سخت ریه ام رو می خراشیدن و بیرون می اومدن . . .زیرِ چشم هام گود افتاده بود ، پلک هام از ورم نمی افتاد . . . نمی افتاد چون به یادِ تک تکِ لبخندهايِ کیان ، به یادتک تکِ اخم هاش ، به یادِ تک تکِ کلماتِ محبت آمیزي که نثارم می کرد ، گریه می کردم . . گریه می کردم اما بیصدا ، که صدام به جایی نمی رسید !آروم با انگشتِ اشاره ي دستِ راست ام ، حلقه ام رو نوازش کردم . .. حلقه ام رو نوازش کردم و جمله اي رو تکرار کردمکه تو این روزهايِ حبس ، هزاران بار به زبون آورده بودم :-قسم به اون خدایی که می پرستی ، دار و ندارِ این زن فقط تو هستی . . .بغض کردم . . مثلِ تمامِ پنج روزِ گذشته ، طوسی هايِ درشت اش می رقصیدن جلويِ قهوه اي هايِ بی نورم . . . زمزمهکردم :- دار و ندارم . . حالت خوبه ؟ دیگه سرت درد نمیگیره ؟ چه حالی داري الان ؟ اذیت ات که نمی کنن ؟مثلِ بچه ها بهانه می گرفتم و حرف می زدم . . کی می فهمید تو دل ام چی می گذره ؟ کی می فهمید وقتی تازه بفهمیعاشقِ مردي هستی که ماه ها تو هواش نفس کشیدي و بعد به سرعتِ باد از هم جداتون کنن ، چه قدر درد داره . . .درد هم نداشت ! مزه ي مرگ داشت . .. مزه ي مرگ داشت این جدایی . . . به همون تلخی . . . به همون دردآوري !کمی تنِ کوفته ام رو تکون دادم و به سمتِ بالشی کشیدم که گوشه اي از اتاق ، جایگاهِ من برايِ آرامشِ شبانه بود . . .سر رويِ بالش گذاشتم و از خدا خواستم فقط یک بار . . یک بارِ دیگه کیان رو ببینم . . . می مُردم !بی شک می مُردم اگه قرار بود کنارِ کسِ دیگه اي باشم . . . کنارِ کسِ دیگه اي نفس بکشم . . .آهی کشیدم و حلقه رو به لبم رسوندم . . بوسه اي زدم و گفتم :-حس می کنی ؟ این بوسه ها رو حس می کنی کیان ؟بغض تو صدام بی داد می کرد وقتی بعد از یه نفسِ عمیق ادامه دادم :-حس می کنی چه قدر دلتنگ اتم ؟ حس می کنی چه قدر پشیمون ام از اینکه زودتر قدرِ بودن ات رو ندونستم ؟ آخدلم تنگِ کیان . .آهی کشیدم و رو به سقف دراز کشیدم که در باز شد . . . با دیدنِ صورتِ بشاش بابا ، نیم خیز شدم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠٨کنارِ در ، شونه به دیوار تکیه زد و گفت :-بلند شو بیا بیرون . . .ابروهام بالا رفت ، لبخندي زد و ادامه داد :-بیا به سر و ضع ات برس . . یکی دو روز بیرون باش تا حال ات سرِ جاش بیاد . . .کاملا نشستم ، قدمی جلو گذاشت و خیره ي چشم هام شد :- قراره برات خواستگار بیاد !لب هام تا جایی که می شد از هم فاصله گرفتن . . چشم هام عجیب شبیه توپِ تنیس شده بودن !قدمی دیگه جلو گذاشت و از بالا به صورت ام نگاه کرد :- فک نکنم بشناسی اش. . . ولی آشنا میشی . . . یعنی باید بشی !دست هام مشت شد . . چشم هام سوخت . . . !این تهِ بی انصافی بود . . . این تهِ بی رحمی بود !هق زدم و لب گزیدم . .لبخندش وسیع تر شد ، چشم هاش براق تر . . انگار راضی بود !پشت کرد و به سمتِ در رفت و گفت :-میاي بیرون یه دوشی میگیري ، یه چیزِ درست و حسابی می خوري . . . ولی واي به حالت بري سمتِ تلفن . . .هنوز پا از در بیرون نذاشته بود که با تمامِ خشم ام گفتم :-بمیرم هم پام رو بیرون نمی ذارم. . .ایستاد . . مکث کرد ، کمی گردن اش رو به سمت ام چرخوند . . نیم رخ اش رو می دیدم . . پدرم اخم کرده بود ! :-چی گفتی ؟ . . . . . . . . یه بار دیگه بگو ؟دست هام رو مشت کردم . . . کیان می خندید . . . بلند بلند :-بمیرم هم ، پام رو از این اتاق بیرون نمیذارم . . .برگشت ، تمام رخ ، دست به سینه شد :-چرا ؟ مگه همین رو نمی خواستی ؟ آزادي !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠٩کیان آروم گونه ام رو می بوسید . . موهام رو . .دست می کشید رويِ سرم . . قوت گرفتم با یادِ گرمیِ دست هاش :- چرا . . می خوام ! ولی نه به خاطرِ اینکه یه خري قراره بیاد خواستگاري ام . . .اخم اش عمیق تر شد ، لحن اش تند تر :-مودب باش ترانه !صدام بالا رفت :-نباشم چی کار می کنی؟ می زنی ؟ می کشی ؟ هر کاري میتونی بکنی ، بکن ! دیگه مهم نیست . . مهم ترین چیزِزندگی ام رو داري ازم میگیري . . . داري حقِ دیدنِ مَردَم رو ازم میگیري . .. اینا که دیگه چیزي نیست . . .چشم هاش گشاد شد . . همیشه سرکشی ام رو دیده بود . . . زبونِ تند و تیزم رو دیده بود . . ولی هیچ وقت فکر نمیکرد این دخترِ سرکش ، روزي لب باز کنه به تندي علیه خودش . . .قد علم کنه علیه خودش . . .صداش فریاد شد :-دختره ي بی حیا .. ساکت شو تا ساکت ات نکردم . . .صبرم به سر اومده بود . . طاقت ام طاق شده بود . . . جیغ بود که زدم ؟ شاید ! شاید هم عربده اي زنانه بود :-نمیشم . . ساکت نمیشم . . ساکت ام کن . . می تونی ساکت ام . .دست اش که بالا رفت ، ترسیدم . . بی اختیار ترسیدم ، از رويِ غریزه ترسیدم و چشم بستم و دستِ راست جلويِ صورتگرفتم . . .ولی نزد . . ضربه اي رويِ صورت ام نواخته نشد . . .با صدايِ بهت زده ي سام چشم باز کردم :- بابا ؟مامان و سام ، با چشم هایی گرد شده جلويِ در ایستاده و نگاه امون می کردن . . .صورت اش هیچ حسی رو منعکس نمی کرد . . انگار خشک شده بود . .وقتی که دست پایین آوردم ، دست پایین آورد ، نفسی عمیق کشید و پشت کرد ، راهِ خروج در پیش گرفت :-به درك ! انقدر بمون تا بپوسی . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١٠و مادر و سام رو به بیرون هدایت کرد . . . در بسته شد ، قفل شد و من لبخند می زدم . . لبخند می زدم که یه بار ازخودم و علاقه ام دفاع کردم و پدرم نمی دونست چه حسِ خوبیه پوسیدن تو این اتاق وقتی عاشقِ کیان باشی و وقتی ازاین عشق ، دفاع کنی . . !●●●●●●کیانمهر:بی توجه به تماس هاي مکرر حسین ، راهِ دفترِ اسناد رسمی رو در پیش گرفتم ، پله ها رو یک به یک طی کردم . . باعزمی راسخ !در راهِ عشق ، جان فدا کردن هم شیرینِ ، چه برسه دست کشیدم از اموال !تلفن برايِ بارِ هزارم زنگ خورد و کلافه تو پاگرد ایستادم ، ناچار جواب دادم :-چته ؟ چیه از صبح مخ ام رو خوردي ؟عربده میزد :-زده به سرت ؟ خر مغزت رو گاز گرفته ؟ هیچ می دونی داري چی کار می کنی ؟ آخه بیشعور مگه تو به همین راحتی ..پریدم وسطِ حرف هاش :-بس کن حسین . . صد بار برام تکرار کردي . . . می خوام چی کارشون کنم ؟ منی که حتی هیچ وقت وارثی نخواهمداشت چه به دردم می خوره خونه و زمین و ماشین ؟تمامِ هوايِ ریه هاش رو فوت کرد تويِ گوشی . . پوفی کشید که من از شدتِ صدايِ ناسورش ، سر عقب کشیدم . . .با عصبانیت توپید :-اصلا به من چه . . . هر غلطی می خواي بکن . .و تماس رو قطع کرد . . لحظاتی خیره موندم به تلفنِ همراهِ تويِ دست ام . .این مسیر رو انتخاب کرده بودم و دور برگردونی نبود . . دور برگردونی نبود که قلب ام رو بیرون بکشه از مسیرِ دلبستگیام به ترانه . . . هیچ راهی برايِ آزاديِ دلِ اسیر من نبود . . حتی اگه تمامِ وزرايِ دنیا هم پا درمیونی می کردن . . .پله ها رو بالا رفتم . . دست رويِ دستگیره ي در گذاشتم که هشدارِ پیامکِ گوشی ام باعث شد بهش نگاهی بندازم . .حسین بود . . لبخندي زدم . . :-کیان ، بیا از خرِ شیطون پیاده شو . . بابا بحث سرِ همه ي زندگیته !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١١لبخندم وسیع تر شد . .. چرا انقدر آروم بودم ؟ استرس چه معنی داشت برام در برابرِ آرامشی که از عطرِ حضورِ ترانه بهدست می آوردم ؟دست ام تایپ کرد :- همه ي زندگیِ من ترانه اس !گوشی رو داخلِ جیب ام سُر دادم و با همون لبخند پا گذاشتم داخلِ دفتر. . .مدارك آماده بود . . .فقط نیاز به امضا داشت . . سلامی کردم به کیومرث و دفتر دار با دیدن ام گفت :-آقا شروع کنیم ؟بله اي گفتم و به سمتِ دفاتر رفتم . . .کیومرث رو جلو فرستادم . . شروع به امضاء دادن کرد . . . !و بعد . . نوبتِ من شد !بدونِ کوچکترین لرزشِ دستی خودکار به دست گرفتم و خطِ اولِ امضا رو رويِ کاغذ فرود آوردم که دستِ کیومرث مچِدست ام رو چسبید !کمی سرم رو چرخوندم و نگاه اش کردم . . دست ام رو از سند فاصله داد و گفت :-دیگه نیازي نیست . .متعجب نگاه اش کردم ، لب اش کمی کج شد . . به چی ؟ به پوزخند . . ؟ :-یعنی براي تو دیگه نیازي نیست . ..کمر راست کردم و فقط خدا می دونست چی تو دلِ من می گذشت با دیدن برقِ نگاه اش !لبخند زد . . وسیع ، آروم گفت :-فک کنم ترانه حق داشت عاشق ات بشه . ..چشم هام گرد شد . . . دستی به شونه ام زد :- اول باید بریم سراغِ ترانه !هنوز فشارِ دست اش رو رويِ شونه ام کامل حس نکرده بودم که تلفنِ همراه اش زنگ خورد . .. هنوز گیج بودم . . گنگ! مغزم هنوز کلمات رو درك نمی کرد !کیومرث جواب داد و به آنی رنگِ صورت اش پرید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#83
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۵۱ عصر
نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١٢لب هايِ سفید شده اش رو تکون داد :-گریه نکن ببینم چی می گی . . چی شده ؟گردن ام نبض می زد . . . نگران بودم ، بی دلیل ! ولی وقتی کیومرث کلمه ي بعدي رو گفت . . تازه فهمیدم قلب امزودتر خبردار شده . . .:-ترانه چی ؟ انقدر گریه نکن !آب دهن پرید به گلوم . . ترانه ؟ گریه ؟ چی شده بود ؟دیگه رفتارم دستِ خودم نبود .. مردي که چنگ زد گوشی رو و از دستِ شل شده ي کیومرث بیرون کشید ، من نبودم .. . روحِ من بود . . روحی که داشت از تن جدا می شد با فکرِ اینکه ممکنِ ترانه چیزي اش شده باشه . .صدايِ گریه ي تهمینه خانم ، دنیام رو وارونه کرد . . انقدر که حس می کردم سقف داره رو سرم خراب میشه :-ترانه . . ترانه . . تو رو خدا بیا . . بچه ام از دست ام رفت . . .بیا !***کلافه با انگشت ام ضرب گرفتم رويِ فرمون در حالی که قلب ام یکی در میون می زد . . نفس هام گره می خوردن تويِریه ام و عرق از تیره ي کمرم می گذشت . . فکرِ اینکه مویی از سرِ ترانه کم شده باشه ، منو تا سر حد جنون می برد . ..کیومرث هم آروم و قرار نداشت . . . دست می کشید به صورت اش و مدام با تلفنِ همراه اش شماره اي رو می گرفتولی . . هیچ ! پاسخی نبود . .ترافیکِ لعنتی هم تمومی نداشت . . اخم کردم ، سر خم کردم و آروم دست رويِ قلب ام کشیدم . . آهسته لب زدم :-چیه ؟ چته ؟ آروم باش . . آروم باش ، ترانه خوبه . . حال اش خوبه . .سرم رو به صندلی تکیه زدم و خیره شدم به انبوهِ ماشین هایی که پوزخند می زدن بی بی صبري ام . . که حتی نشد بهبهانه ي سند زدن هم ببینم اش . . به خاطرِ اینکه کیومرث نخواست ! کیومرثی که تويِ آخرین تماس زد زیرِ حرف اشو شرط کرد که همه چیز به اسمِ خودش بشه ، نه ترانه . . که نشه که ترانه باهام روبرو بشه ! که تا پايِ قراردادي پیشبریم که همه چیز به اسمِ کیومرث بشه . .. باشرطِ ضمنِ عقدِ اینکه بعد از وصلتِ من و ترانه ، همه چیز رو به دخترشمنتقل کنه . . .عجیب این مرد داشت باهامون بازي می کرد !صدايِ عصبی اش باعث شد سرم رو به سمت اش بچرخونم :- دِ لعنتی جواب بده . . . . پس اون اسباب بازي رو واسه چی خریدي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١٣آهی کشیدم و گفتم :- تهمینه خانم هم جواب نمیده ؟سري تکون داد ، صدايِ آهسته اش رو شنیدم :-گوشی اش خراب شده . . . . .عرق رو حس می کردم که از شقیقه ام به سمتِ گردن ام میره . . دست ام مشت شد و کوبیده شد رويِ فرمون . . . . .راه که باز شد ، پام با تمامِ قوا پدال رو فشرد . .این راه انگار تمومی نداشت ! منتظر که باشی ، انگار تمامِ جاده هاي جهان به هم متصل می شن !بالاخره انگار کسی جواب داد که کیومرث فریاد زد :- کدوم گوري بودي که جواب نمی دادي ؟شخصِ پشتِ خط چی گفت نفهمیدم . . .فقط صدايِ فریادهاي کیومرث بود که تو اتاقک ماشین می پیچید . . .:-یعنی چی ؟ درست حرف بزن !لب جوید و من نگران نگاهی به آینه و روبرو و نگاهی به صورتِ سرخ شده ي مردِ کنارم می انداختم . . .تماس رو قطع کرد و گوشی رو به پیشونی چسبوند . . . انقدر نگران بودم که حس می کردم تک تکِ عضلاتِ بدن امخشک شدن . . . زبون رويِ لب کشیدم و دنده رو عوض کردم :-چی گفت ؟ کی بود ؟با صدايِ گرفته اي گفت :-سام . . برو سمتِ خونه . . .جماعتی رخت می شستن تويِ دلم :- چرا ؟ چی شده ؟ ترانه خوبه ؟صداش لرزید و دلِ من رو هم لرزوند صدايِ بی ثباتِ پدرانه اش :- فقط برو خونه !هیچ عذابی بالاتر از این نیست که ندونی سرِ کسی که دوست اش داري چی اومده و من با پوست ، گوشت ، استخوونو تک تکِ جوارحِ بدن ام داشت ام حس اش می کرد . . حسی که از عذابِ جهنم هم بدتر بود . . . .***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١۴سام با صدایی خسته توضیح می داد و هر لحظه درد بیشتر به تن ام رسوخ می کرد . .عصبی بود ، پریشون ، هنوز ردِ خون رويِ پیراهن اش مونده بود :- جیغ می زد . . دیوونه شده بود . . هیچ وقت اینطور ندیده بودمش . . . فک نمی کردم بشنوه . . داشتم با مامان سرِانتقالِ اموال بحث می کردم که شنید . . هر کاري کردم بگیرم اش نشد . . . خودش رو زد ، من رو زد ، هر چی دمِ دستاش بود پرت کرد اینور اونور . . . تا اینکه نمی دونیم چی شد تو این هاگیر واگیر که دست اش رو کوبید به قابِ عکسرويِ دیوار. . یا نمی دونم خودش خورد . . آخه . . . من . . . من چی بهت بگم بابا ؟ چی بگم ؟دستی به پیشونی اش کشید ، و درمونده رو به پدرش گفت :-چی فک کردي پیشِ خودت ؟ چرا این کارا رو می کنی ؟ اخه چی تو سرت می گذره که اینطوري ترانه رو عاصیکردي. . . ارزش داشت ؟ ارزش داشت الان دست اش چاك بخوره ؟ برو ببین دل ات می سوزه براش ؟ برو ببین نصفشده ، آخه چی می خواي از جونش بابا ؟دستی به پیشونی اش کشید و سر تکیه زد به پشتیِ مبل . حتی منِ بزرگ نشده کنارِ خواهر هم می دونستم ، که تارِمویی از سرِ خواهرت کم بشه ، هر چه قدر هم که چشمِ دیدن اش رو نداشته باشی ، چشم ات سرخ می شه از دردش ؛قلب ات پر میشه از غم اش ! و سام پر از درد بود از دیدنِ دردِ ترانه . . .کیومرث که از جا بلند شد ، به زحمت لب هايِ رنگ پریده ام رو تکون دادم :- الان چطوره ؟سام از گوشه ي چشم نگاهی به درِ بسته ي اتاق انداخت و گفت :- بد نیست . . بهتره . . . خوابیده . . .دست ام رو مشت کردم و آرزو کردم کاش شیشه ها به جايِ دست اش ، تو قلبِ من فرو می رفتن :- چند تا بخیه خورده دست اش ؟جوابی نداد . . خدایا ؛ تا کجا قرار بود صبر کنم و دم نزنم ؟صدام سنگین شد از حرص و غمی که نشسته بود روش :- چند تا سام ؟آهسته گفت :- یه ده ، دوازده تایی. . . شاید هم بیشتر . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١۵پلک هام رو محکم رويِ هم فشردم . . . دوازده تا ؟ بیشتر ؟ سوزشِ تک تکِ سوزن هایی که خورد رو حس می کردم .. . چه دردي بود عشق ! چه رنجی بود دوست داشتن ! که حتی دردِ معشوق رو هم حس می کردي . . .با صدايِ بلندِ سام نگاه ام رو متوجه کیومرث کردم :- کجا میري بابا ؟ بذار دختره یه ساعت بخوابه بعد دوباره سرش آوار شو !این بار کیومرث خشمگین رو به سام کرد :- زبون به دهن بگیر پسر ! از چیزي که نمی دونی حرف نزن وگرنه بد میبینی !نفس نفس زنان رو به من گفت :-بهش بگو که هیچی رو به اسم نزدي . . بهش بگو هنوز انقدر پدري تو من هست که حاضرم بمیرم ولی نبینم دخترمسختی بکشه . . بهش بگو هر کاري کردم فقط واسه این بود که . . . واسه این بود که مطمئن بشم یه روزي نمیرسه کهزندگی اش به هم بریزه . . بهش بگو تا نزدم تو گوش اش !چشم هام گرد شد از عصبانیت اش ، سام متحیر پرسید :- آره کیان ؟ هنوز . . .هنوز هیچی رو نزدي به . . به اسم اش ؟سرم رو تکون دادم . . . سرِ دردمندم رو . . گرفته گفتم :-نه . . . بابات نذاشت . . می تونم . . . می تونم برم ببینم اش ؟سام اما با پافشاري پرسید :-یعنی چی ؟ چی میگین شماها ؟ اصن چی شد ؟به چنگ کشیدم موهام رو . . . چرا کسی نمی فهمید من از عشقِ لیلی تو مرزِ مجنون شدن ام ؟کلافه گفتم :- چرا ، قرار بود بشه . . می خواستم به بهانه ي ترانه بزنم به اسمِ بابات . . یعنی . .یعنی شرط شد بین امون . . ولی . من. . اَه ! . . . ولی بابات نذاشت . . نمی دونم . . نمیدونم . . ازمن نپرس ! از خودش بپرس که . . .صدايِ بسته شدنِ در که اومد نگاه ام کشیده شد به جايِ خالیِ کیومرث . . . رفته بود ! بی انصاف دیده بود پر پر می زنمبرايِ دیدنِ ترانه و بعد بدونِ دادنِ ندایی به من راهِ اتاق رو در پیش گرفته بود . . .عصبی از دستِ پدر ، پسر رو هدف گرفتم :-ببینم ، اصن تو چرا هر چی بابات زنگ زد جواب ندادي ؟ مردیم و زنده شدیم تا بیایم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١۶پوفی کشید و سر به کفِ دست تکیه زد :- باورت میشه انقدر گیج بودم که داشتم با شلوارك می رفتم ؟ تا دکتر ببینت اش و دست اش رو بخیه بزنه و بیایم خونهاصن یادم نبود باید به کسی خبر بدم . . تو حال و هوايِ خودم نبود . . خدایی شد زنده رفتیم و برگشتیم ! بچه ها رو همبا خودمون بردیم . . مجبور بودیم . . مامان یه جوري شده بود . .یه سانت ازش دور می شدیم چنگ میزد به لباس امون. . . حالِ ترانه ترسونده بودتش ! اصن نفهمیدم چطور رفتیم ، چطور دکتر معاینه اش کرد ، چطور بخیه زد دستش رو . .. فقط وقتی تو راهِ برگشت بودیم یادم اومد گوشیم رو خونه جا گذاشتم ! . . . شرمنده . . حال ام خوش نبود . .مشت هام رو باز و بسته می کردم تا قرار بگیرم . . . تا بتونم سرِ جام بشینم ، کی می تونست حالِ من رو بفهمه ؟ کیمی تونست بفهمه تو دلِ پریشون ام چه بلوایی به پا بود ؟آه کشیدم . . . چشم بستم . .. خدایا ؟ کی چشم ام به نگاه اش روشن می شد ؟***دستی به شقیقه ي عرق کردم کشیدم . . شده بودم مثلِ پسرهايِ نوجوونِ تازه پشتِ لب سبز شده ، که برايِ اولین بارقرار بود با دختري هم کلام بشن !ترانه ي من ، بعد از یک ساعت بیدار شده بود . . بیدار شده بود و من گیج و گنگ از وقایع اطراف ام تنها له له می زدمبرايِ دیدن اش !کیومرث در سکوتی محض ، رويِ مبل نشسته بود و روزنامه جلويِ صورت گرفته بود . . . هیچ حرفی نمی زد . . توضیحینمی داد ! به هیچ کس . . حتی اخم و تخم هاي تهمینه خانم هم جواب نمی داد !زبون رويِ لب کشیدم و پیشونی به در تکیه زدم . . ترانه اون تو بود ؟ ترانه اي که یک هفته بود حتی صداش رو نشنیدهبودم و قلبم بی وقفه می کوبید برايِ دیدنِ نگاه اش ، حسِ حضورش و بوییدنِ عطرش ؟!دست ام پیش رفت و برايِ آخرین بار ، دوباره به کیومرث نگاه کردم . . لبخند به لب داشت هرچند چشم هاش . . . چشمهاش خیلی حرف داشتن برايِ گفتن !وارد اتاق که شدم ، ناباورانه به روبرو خیره شدم . . . . اون جسمِ مچاله شده گوشه ي اتاق ترانه ام بود ؟نفس ام کم اومده بود حالا که منبع نفس کشیدن ام رو بروم بود . .سر بلند کرد . . نگاه اش به نگاه ام گره خورد . .. باور نمی کرد . . . از گرد شدنِ چشم هاش می فهمیدم !ناباورانه لب زد :-کیان ؟از ته دلم زمزمه کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١٧-جونِ دلِ کیان ؟بلند شد . . . دستِ باندپیچی شده اش داشت خارِ چشم ام می شد !اما . . . قدم هاش که سریع شد ، دست باز کردم . . . کیِ تو آغوشِ هم فرو رفتیم ؟نمی دونم . . نمی دونم . . فقط لحظه اي به خودم اومدم که پیشونی به سرش تکیه زدم بودم و عمیق نفس میکشیدم و ترانه ، با تمامِ وجود هق هق می کرد و دست سالم اش تن ام رو به چنگ می کشید . . شاید برايِ اثباتِ حضور!***دست کشیدم زیرِ چشم هايِ گود رفته اش . . . انگشت هام رد گرفتن فرورفتگیِ رويِ گونه هاش رو . . لاغر شده بود .. . خیلی !دستِ باندپیچی شده اش رو بالا آوردم وبرايِ هزارمین بار بوسیدم . . . ده دقیقه اي که تويِ اتاق بودیم شاید ده هزار بارلب هام بوسه شد رويِ زخمی که به خاطرِ منِ بی ارزش ، رويِ دستِ با ارزش ترین موجود زندگی ام نشسته بود . . .زمزمه کردم :-چی کار کردي با خودت بلوطکم ؟بینِ خنده هايِ سرخوش اش ، چشم هاش می باریدن :-هیچی . . . هیچی به خدا . . . هیچی . . خودتی ؟ هستی ؟ پیشِ منی ؟لبخند زدم بهش ، لب هام اشک هاش رو بلعیدن :-آره خانم . . . آره همسر ، آره سرور . . .دوباره بینِ بازوهام اسیر شد و این بار واقعه ي بوسه رويِ موهاش اتفاق افتاد . .دست ام بازوش رو فشرد :- چرا زدي خودت رو اینطور ناقص کردي ؟دست کشید رويِ قلب ام که آروم و راضی می تپید از دیدنِ دوباره ي ارباب اش :- وقتی . . . وقتی . . . اصلا . .. اصلا بذار نگم کیان . .صدایی می اومد . . ترمه داشت می خندید . . . داشت می خندید ؟دست ام رفت زیرِ چونه اش ، نگاه اش رو به جبر گره زدم به نگاه ام :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١٨- می خوام بگی . . .لب گزید . . چشم هايِ به فروغ افتاده اش رو رويِ گردن ام متمرکز کرد :-وقتی . . . وقتی شنیدم که سام داشت با مامان بحث می کرد . . وقتی فهمیدم بابا چی ازت خواسته . . زد به سرم . . .شدم آتشفشونِ خاموشی که فعال شده بود . . همه ي سختی هايِ این مدت با هم فوران کرد . . یهو ترکیدم . . . دستِخودم نبود . . عاصی شده بودم . . . باورم نمی شد این کارو بکنه . . .قطره اي اشک چکید رويِ گونه اش :- هنوزم نمی شه . . .دست هام دو طرفِ صورت اش رو حصار کرد :- نمی دونم چرا . . ولی نذاشت ترانه . . نخواست . . .مردمک هايِ لرزون اش میخِ مردمک هام شده بودن که تقه اي به در خورد . . عقب کشیدم . . . لايِ در باز شد وکیومرث پا داخلِ اتاق گذاشت . . .ترانه ، محسوس تن کشید سمت ام و من دلم یه دنیا آغوش اش رو می خواست با یه عالم بوسه !نگاهِ پدر ثابت موند رويِ دختر . . . آروم روبرومون نشست . . هنوز چشم داشت به ترانه . . .آروم لب زد :- خوبی بابا ؟ترانه جواب نداد . . . ساکت ! فقط خیره بود به پدرش . . .کیومرث آهی کشید و گفت :- می دونم . . . اذیت اتون کردم !نگاه اش نوسان داشت بین صورتِ من و ترانه . . . دوتا دیوونه ي عاشق !دستی به موهاش کشید و گفت :- مجبور بودم بهتون سخت بگیرم . . .دست دراز کرد و دستِ زخمیِ ترانه رو به پنجه کشید . . . آروم گفت :-بهتون شک داشتم . .. به علاقه اتون !دست ترانه رو نوازش کرد و ادامه داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١٩- مجبور بودم .. مجبور بودم تند بشم ، خشن بشم . . دعوا کنم ، حبس کنم . . بی رحم بشم . . تا بهم ثابت بشه همدیگهرو واقعا میخواین . . تا ببینم تا کجا پايِ هم می مونین ؟ می خواستم ببینم ترانه صبرِ حبس شدن داره ؟ صبرِ درشتشنیدن داره ؟ می خواستم ببینم کیان صبرِ گذشتن از همه چیز به خاطرخونواده رو داره ؟ درسته ، سخت گرفتم بهتون ،عذاب اتون دادم . . ولی درك ام کنین ! نگران اتون بودم . . نگرانِ شماهایی که عادي به هم نرسیدین . . .آب دهان فرو دادم و خیره شدم به مردي که باعث و بانیِ عذابِ جدایی امون بود . . .این بار نگاه اش رو به من داد . . . نفسِ عمیقی کشید :- کیان ، باید امتحانت رو پس می دادي که دادي. . . دوست داشتن ات تبِ تند و زودگذر نیست ، که اگه بود تو این چندماه و با این همه سختی ول اش می کردي ، که وقتی گفتم همه دار و ندارت رو بزن به اسم اش ، پس می کشیدي . .که وقتی گفتم دخترم نه ، بزن به اسمِ من . . . بازم پا پس می کشیدي ولی تا تهِ خط اومدي . . . . . موندي پاش . . امامن از دخترِ خودم میترسم . . از اینکه محبت اش تبِ تند باشه . . .ترانه تکونی خورد ، بالاخره لب وا کرد :- نیست بابا ، نبود . . حق نداشتی اینطور . . .کیومرث کمی صدا بالا برد و گفت :- حق داشتم ! حق داشتم چون من برايِ دخترم خوشی می خوام ، آسایش . . یه زندگیِ راحت ! بی دغدغه . . . که اگهخودت هم یه روز پشیمون بشی ، این پشیمونی آسایش ات رو ازت میگیره . . . . من این رو نمیخوام ! مجبور بودم امتحاناتون کنم . . ببینیم طاقت میارین ؟ تا کجا ؟ تا کِی ؟ از چه چیزایی واسه خاطرِ هم می گذرین ؟ترانه بغض کرد :- ولی بابا . . . کارت درست نبود . . . من رو . . من رو زندانی کردم . . سرم داد زدي ! هزار جور حرف بارم کردي . . .اخم هاي کیومرث درهم گره خورد ، حرف هاش منطقی بود . . اگر من هم می تونستم پدر بشم ، شاید همین کار رو میکردم . . شاید هم بدتر !کیومرث آروم گفت :- بعضی اوقات آدم باید خودش رو یه طورِ دیگه نشون بده تا بقیه رويِ واقعیِ خودشون رو نشون بدن ! منم منتظر بودمببین ام شماها یه منِ دیگه دارین یا نه ولی . . . نداشتین . . تا الان نداشتین . .بلند شد ، به سمتِ قفسه ي کوچیکِ گوشه ي اتاق رفت . . کتابی رو بیرون کشید . . دوباره روبرويِ ترانه چمباتمه زد ،قرآن بود . . . آروم رو به ترانه گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢٠- ترانه ، تو می دونی که کیان عقیمِ ، شرایطِ زندگی اش رو می دونی . . نپرس چطور فهمیدم که کاري نداشت برام !مادرت می دونست ، فکر کردي می تونین ازش چیزي رو پنهون کنین ؟ هیچی از نگاه اش در نمیره و هیچی رو هم ازمن پنهون نمی کنه . . . اینا رو نمی گم که سرکوفت بزنم ، اینا رو می گم که اتمامِ حجت کنم . .دست ام رو مشت کردم . . همه می دونستن انگار !تن ام یخ می بست از کلمات اش . . . . نگاه اش زیادي جدي بود !دستِ ترانه رو رويِ قرآن گذاشت و گفت :- می تونی قسم بخوري که هیچ وقت بهش سر کوفت نمی زنی ؟ می تونی قسم بخوري که هیچ وقت به خاطرِ مشکلاش رهاش نمی کنی ؟ اگر خطایی کرد ، کج رفت ، دستِ بزن داشت ، خودم پشت اش هستم واسه جدایی ازش ولی یهروز ببینم برگشتی و می گی که کیان نمی تونه پدر بشه ، حمایت ات نمی کنم . . می تونی قسم بخوري یه روزي واسهخاطرِ بچه شوهرت رو ول نمی کنی ؟ترانه بهت زده نگاه اش رو بهم چرخوند . . ته دلم خالی شد !انگار چشم هاش می گفتن نمی تونه ! نمی تونه قول بده . . . نمی تونه قبول کنه . .به تته پته افتاد :-اما . . . اما بابا من . . . من . . .کیومرث جدي تر گفت :- اما و اگر نداره . . پايِ شرایطی که می دونی داره وایستا . . . نمی دونم آینده چی کار می کنه ولی باید عهد ببندي . .عهد ببندي که واسه مشکلاتی که می دونی داره رهاش نمی کنی . . تو می دونی و پا به زندگی اش میذاري . . . حالا .. . قسم می خوري ؟ترانه سکوت کرد و قلبِ من رو به خاموشی رفت . . که چرا حرف نمی زد ؟ چرا قول نمی داد ؟ چرا نمی گفت هستمباهاش ؟دست هام لرزیدن که آروم لب باز کرد :- هستم . . . تا آخرش هستم . . به همون خدايِ بالا سرم ، تا ته اش باهاش هستم مگر اینکه بهم نارو بزنه ، خنجر بزنهبهم . .کیومرث لبخند زد . . قرآن رو از زیرِ دست ترانه بیرون کشید . . روبرويِ من گرفت . . منی که دوباره جون گرفته بودم باصدايِ ترانه ، با قول اش !بدون لحظه اي تردید دست گذاشتم رو کتابِ شریف و گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢١- به همون خدا ، قول میدم پام نلغزه تو زندگی ام .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#84
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۵۲ عصر
. هستم پاش !توهمِ من بود یا واقعیت که حس کردم چشم هايِ مردِ روبروم نم داره ؟ قرآن رو بوسید ، بلند شد و سرِ جاش گذاشت وبرگشت . .برگشت و بدونِ معطلی ترانه رو از کنارم گرفت و تو آغوش کشید . . . سخت ! محکم ! سفت !انقدر که حس می کردي دوست داره دخترش رو ، پاره ي تن اش رو تو خودش حل کنه . . .زمزمه اش رو می شنیدم :- جونم ؟ جونم بابا . . . عسلِ بابا . . دخمرِ بابا . . ببخشید خانم کوچولو . . ببخشید عسلِ بابا . . . اذیت ات کردم ؟ ببخشیدعزیزِ بابا . .بوسه اي زد رويِ موهاش و من حس می کردم چشم هام می سوزه . . لب گزیدم و لبخندم رو رها کردم ، وقتِ شاديبود انگار !کیومرث نگاهِ نم دارش رو بهم دوخت و لب زد :- ترمه از خوشحالی کم مونده خونه رو سرمون بریزه . . . بهش گفتم قراره عروسی بگیرین . . برو دستِ بزرگترت روبگیر وبیا خواستگاريِ دخترم . . . دخترم رو همینطوري الکی بهت نمی دم !خندید . . شاید تلخ ، شاید شیرین !***دست کشیدم به صورت اش و اشک هاش رو پاك کردم . . . باید می گفتم . . حالا که کمی مونده بود به وصل ، بایدمی گفتم از قول و قرارهايِ من و پدرش . . از راضی شدنِ پدرش . . . خودش پرسیده بود و وقت اش بود جواب بگیره .. .کیومرث که اتاق رو ترك کرد . . من موندم و ترانه و یه دنیا دلتنگی !ترانه اي که از شادي ، از غم ، از سختی هق می زد و منی که از شعف ؛ نشسته می رقصیدم !با بغض و خنده می رقصیدم ، تن ام نه ! روح ام می رقصید . . تو فضا سیر می کرد که بینِ ذوق زدگی هامون ، ناگهانسوالی پرسید که ساکت ام کرد . . :-چی شد . . چی شد که از اول بابا راضی شد به صیغه ؟گونه اش رو بوسیدم و دست کشیدم به صورت اش و اشک هاش رو پاك کردم . . . گفتم . . .گفتم و ترانه ناباور شد . .گفتم و هق زد . . گفتم و رنگ عوض کرد . . . حرف هايِ کیومرث تکرار می شد تويِ سرم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢٢" کیومرث داد زد :- این همه دختر ، چرا بند کردي به بچه ي من ؟ تو که با پول و قیافه ات دست بذاري رو هر دختري نه نمی گه !خبر نداشت این مرد از دلِ من . . خبر نداشت که راحت حرف می زد . . دست کشید به صورت ام و گفتم :-دختري که برايِ دادنِ قرض پدرش وجمع کردن خونواده اش،کفشِ آهنی پاش کنه وتموم شهر رو زیرِ پا بذاره.....دختريکه به جاي ست کردن لباس ومارك کیف وکفش و گشتن دنبالِ مد جدید مو وست لاك وازاین چیزا ، بگرده دنبال یهراه واسه نگه داشتن عمود وعمادِ خونه وخونواده اش . . . . واسه من ، بهترین فردِ . . . . کسی که واسه خاطر پدر وبرادروخانواده اش به آب وآتیش بزنه ، واسه خاطرشوهرش هم میزنه . . کسی که خانواده دوست باشه ، واسه من مناسبِ. . . کسی که بتونه یه مرده رو زنده کنه با عشق ، واسه من مناسبِ . . . . دمِ مسیحایی دخترتون خورده به من که اینطورسرپاشدم . . .سرخ شد . . عربده زد :- دست از سرِ دخترم بردار ! "چونه اش لرزید . . مردمک هاش غرق شدن تو اشکی که انگار امشب تمومی نداشت :- به همین راحتی راضی شد ؟خندیدم و آروم به بینی اش زدم :- الان مگه راحت راضی شد که اون موقع راضی بشه ؟" سیلیِ سنگین اش نشست رويِ صورت ام . . وکیل خواست جلو بیاد ، سرباز تکونی خورد ولی دست ام به معناي نه بالارفت . . .باز فریاد زد ، داد کشید . . . بهم توهین کرد "شیرین بود ضربه هایی که بهم زد . . ارزش اش رو داشت . . نداشت ؟دست زخمی اش رو نوازش کردم و گفتم :- به همین راحتی نبود . . کتک ام زد ، کلی حرف بارم کرد . . ولی من براش حرف زدم ، دلیل آوردم . . قسم خوردم ، .. . حتی . . حتی بهش چک دادم . .. سفید امضاء !چشم هاش گرد شد و قبل از اینکه چیزي بگه تند گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢٣- فکرِ بد نکن . . . ضمانت بود . . که اذیت ات نکنم . . که بهت دست درازي نکنم . . .بهش قول دادم خونواده اتون روسرپا نگه دارم . . بابات ازم نخواست آزادش کنم ، ازم خواست مراقبِ شماها باشم . . . ترانه ، بابات خیلی خاطرت رومیخواد. . . خیلی !آروم گرفت . . شاید دیگه براش مهم نبود . . شاید نمی خواست به گذشته فکر کنه . . سر رويِ شونه ام گذاشت و آرومگرفت ! و دیگه هیچ وقت حرفی نزد از چگونگیِ رضایتِ پدرش . .کمی سرش رو بالا گرفتم و پشتِ پلک هاش رو بوسیدم . . پدرش خیلی خاطرش رو می خواست . . . انقدر که ازم خواستهبود خاكِ پاش رو سرمه ي چشم هام کنم . . ."صداش بغض داشت . . سنگین بود . . نگاه اش رو به میز دوخته بود . . نگاه ازش می دزدیدم ، آروم گفت :- حالا که مجبورم دخترم رو به دستت بسپرم فقط یه چیز ازت می خوام . . . با دخترم مثه کالا رفتار نکن ، دخترم همهي وجودمِ ! حالا که می گی عاشق اشی ،خاكِ پاش رو سرمه ي چشمات کن !سر بلند کرد ، چشم هاش سرخ شده بود . . درد داشت دیدنِ دردِ این مرد ! با صدایی که خش گرفته بود گفت :- حالا که میگی دوست اش داري ، به خاطر دوست داشتنِ که داري پا میذاري تو زندگی اش ، زیرِ قدم هاش رو جاروکن . . نذار آب تو دل اش تکون بخوره . . . مرد باش و پايِ قولی که دادي وایستا . . پايِ قسمی که خوردي بمون ! "***من رويِ مبل ، بی بی رويِ مبل !خونه سکوت . . . تیک تاكِ ساعت !لب ام رو می جویدم . . دست می کشید رويِ زانوش !حرف نمی زدیم . . حرفی نداشتیم بزنیم انگار !من که می دونستم بزرگترم کسی جز بی بی نیست ! حتی نخواستم به علیرضا و نازي بگم که می دونستم باز تحقیر درانتظارمِ ولی بی بی . . . چی می گفتم ؟ چی می خواستم ؟ حرفی بود بزنیم ؟پوفی کردم و خواستم لب باز کنم که بی بی با صدايِ لرزون گفت :- خوبی مادر ؟چندمین بار بود می پرسید ؟شاید چهارمین بار . . . سه بار ش رو وقتی وارد شدم خرج کرده بود . . . انگار واقعا حرفی نداشت . . .زبون رويِ لب کشیدم و گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢۴-خوبم بی بی . . . چند بار می پرسی ؟ اومدم واسه اینکه . .بهش نگاه کردم . . چه قدر به نظرم پیر می رسید . . . ناگهان انقدر صورت اش چروك خورده بود ، یا من کور بودم وندیدم ؟پلک زدم و صورت اش رو تصور کردم . . . سی سال پیش چه شکلی بود ؟ بیست سال پیش چی ؟بیست سالِ گذشته رو خوب به یاد دارم . . بیست سالِ گذشته صورت اش کمی بشاش تر بود . . جوون تر و سرزنده تر .. . چی بی بی رو انقدر شکسته کرد ؟ گذشتِ زمان یا عذابِ وجدان ؟آهی کشیدم و دستی به پیشونی ام ، آروم گفتم :- برام بزرگتري می کنی ؟چونه اش لرزید . . بی بی ، شده بود یه بچه ي معصوم و بی پناه !نگاه ام رو به زمین دوختم که با دیدنِ نگاه اش نلرزم . . می خواست یه چیزي رو از زبون ام بشنوه . . . می تونستم بگمبهش ؟دست هام رو مشت کردم ، انقدر زیاد که ناخن هايِ نداشته ام رو کفِ دست ام حس می کردم :- می خوام باهام بیاي خواستگاريِ ترانه !هنوز کلام ام کامل منعقد نشده بود که صدايِ ترکیدنِ بغض اش باعث شد مبهوت بهش چشم بدوزم . . دست گرفتهبود جلويِ صورت و شونه هايِ نحیف اش می لرزیدن . . .ناباورانه زمزمه کردم :- بی بی ؟هق زد :-جونِ بی بی . . . عزیزِ بی بی . . .دیگه طاقت نداشتم ! دیگه نمی تونستم مترسک وار بشینم و اشک هايِ مظلومانه اش رو تماشا کنم . . .جلوش زانو زدم و دست هاش رو بوسیدم . . دست هایی که من رو سی سال پرورش دادن . . دست هایی که با وجودِمخفی کاري همیشه پشت ام بودن !دست هايِ پشتِ پرده ي زندگی ام رو بوسیدم . . . سرم رو بالا نیاورده بودم که پیشونی اش رو حس کردم رويِ موهام. . اشک هاش پوستِ سرم رو خیس می کردن . . .بغض کردم . . ناله زدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢۵- گریه نکن بی بی . . .ناله زد :-ببخش منو .. . ببخش پسرکم . . بد کردم در حق ات . . ببخش مادر !بی طاقت سر بیرون کشیدم و در آغوش کشیدم اش . . به خودم فشردم اش . . . محکم !می تونستم ببخشم اش . . .می تونستم !بی بی ، هر چی که بود ، دوايِ دردم بود . . کم نبود روزهایی که مرهم شد رويِ زخم هام . . هر چی که بود ، سی سالِجايِ پدر و مادرِ داشته و نداشته ام رو پر کرد . .بی بی ، هر چی که بود ، مادري کرده بود برام !زیرِ گوش ام گفت :- الهی خوشبخت بشی عزیزِ بی بی . . . . الهی سپیدبخت بشی . . . الهی بابا بشی . . .دلم لرزید . . دلم لرزید و چشم بستم . . قطره ي اشک رد زد رويِ گونه ام . . . بوسه ي بی بی که خطِ ریش ام رو مزینکرد ، از ته دل نفس گرفتم . . . از اون نفس هایی که بهش می گن نفسِ راحت !***- - پیوند - -ترانه :چرخیدم و خیره به مردي شدم که موهايِ خیس اش پیشونی اش رو احاطه کرده بود . . لب هاش کمی از هم فاصلهداشت و نیمه ي صورت اش تويِ بالش پنهان شده بود . . کیانمهر ، همسرم !لبخند زدم . . چون زندگی بهم لبخند می زد . . بهش نزدیک شدم و آروم دست کشیدم رويِ بازوي برهنه اش . . . رويِآبله کوبی که تازه چشم ام به جمالش روشن شده بود . .لب جلو بردم و بوسه اي روش گذاشتم . . گونه ام رو رويِ بازوش مستقر کردم . .چشم بستم ، تا همین چند ساعتِ پیش دست تويِ همین بازوها گره کرده بودم . . ." "صدايِ هلهله بود . . صدايِ خوشی !من بودم و یه مرد . . دست به دست . . این آغازِ ما بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢۶وقتی که بینِ بازوهاش چرخ می خوردم . . وقتی که بهش لبخند می زدم . . وقتی که براش غمزه می اومدم . . برايِشوهرم !وقتی که چشم هاش ، بیشتر از همیشه برق می زدن . . . وقتی که به روم می خندید . . وقتی بی دلیل و با دلیل زیرِ لبدوستت دارم نثارم می کرد . . . " "تويِ خواب نق نقی کرد و من بهش خیره شدم . . به صورتِ پر از آرامش اش . . . نگاه ام کشیده شد به لب هاش . . .لب هایی که امروز ، حکمِ دائمی شدنِ همسرانه هامون رو دادن . . ." " عاقد می پرسید ، دوباره و دوباره . . . و من می گذروندم ازجلوي چشم ام لحظه هاي بودن با کیان رو ، خنده هاش، گریه هاش ، جذبه ي مردونه اش ، تمام لطف هایی که در حقم کرده بود ، خیره شدم ازتوي آینه به چشمهاي منتظرمَردم که با لبخندي بهم نگاه می کرد . . . . .عاقد می پرسید که میخواي شریک اش بشی براي ابد و من فکر میکردم ابد بس بود براي نفس کشیدن تو هوایی کهکیان نفس می کشید ؟کیان معصوم نبود ، کیان پاكِ پاك نبود ، کیان بهترین مردِ روي زمین نبود اما براي من ، کیان همه چیز بود ، کیان اونیبود که باید باشه ، نیمه ي گمشده ام بود . براي من بهترین پشتوانه بود ، براي من کسی بود که میتونست ستونی باشهکه بهش تکیه میزنم . . .عاقد می پرسید و وکالت می خواست براي اینکه من بشم یاور همیشگی کیان . . . . کیانمهري که مهرش بندِ بندِ وجودمرو پیوند زده بود به دستهاي گرمش . . . . به بودن اش . . . حتی به بدخلقی هاش !عاقد می پرسید که بنده وکیلم ؟ وکالت براي چه مرد ؟ ! وکالت براي اینکه من بیشتر دل ببندم بهش ؟ براي اینکه بیشتردیوونه اش بشم ؟وکالت میدم بهت !وکالت میدم تا جسم ام ، روح ام ، بیش از پیش بشه مالِ کیانمهر . . . . . . عشقِ من ، عشق نیست ! دوست داشتنِ خالصِ! بدون خرده شیشه . . . . . . لبخندِ کیانمهر هنوز پا برجا بود . . .راستی کیانمهر ؟ میدونستی دوست ات دارم ! ؟بار دیگه پرسید مردِ ریش سفید روبروم که زیاد خونده بود عقدِ بین دو آدم رو ، ولی عقد بین دو روح رو چند بار خوندهبود ؟ ؟ :- بنده وکیلم ؟ ؟ ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢٧سکوت و سکوت و سکوت . . . . . . من زیر لفظی نمی خواستم ، من هیچ کلمه اي دیگه نمیخواستم که مانع بشه برايجوابم به کیان ، خواستم دهن باز کنم و بگم . . . . که بی بی ، بی بی اي که با اقتدار خواهر و برادرهايِ کیان ، به جزسارا رو به مراسم رسونده بود ، با لبخند جلوم خم شد . پاکتی به دست ام داد ، چشم هاش زیادي برق می زد ، با مهربانیگفت :- قابلت رو نداره عروس . . . خوشبخت بشی عزیزکم !نگاه ازش گرفتم . . و دوباره عاقد پرسید . . . پرسید و چیزي تو دل ام خالی شد . . پلک هام رو آروم بستم . . توکل کردمبه خودش ، سوره ي کوثر رو خوندم . . این آغازِ ما بود !برگشتم و برايِ آخرین بار قبل از اینکه برايِ همیشه بشم زن اش ، بشم همسر و همدم اش ، قبل از اینکه محرم بشمبهش تا ابد ، آخرین نگاهِ دزدانه ي دورانِ دختر بودن ، مجرد بودن ام رو بهش انداختم . . نگاه ام رو دوختم به دو تا ماهِکوچیکِ روي صورتش ، برق میزد ، من عاشق این برق چشمها بودم . . . . . لبخند زدم و بلندگفتم :- با توکل به خدا ، اجازه ي پدر و مادرم ، سامِ عزیزم و بی بی . . . . . بله . . . .دست ، جیغ ، سوت . . . صداي غر غر کامیار بلندتر از همه به گوش رسید :- ما هم که اینجا چیزي شبیه پشمک !کیانمهرخندید ، مادرم خندید ، پدرم خندید !سام پس گردنیِ آرومی بهش زد ، ترمه ي من آروم کنار کیان ایستاده بود و تکیه زده بود بهش و می خندید . . . . . همهمی خندیدن . . .خدایا ؟ میشه این شادي همیشه براي من باشه . . . این خنده همیشه بمونه ؟ میشه خدا ؟نوبت کیان شد ، پسركِ چشم طوسیِ من حتی نگذاشت عاقدِ سپیدمويِ ، سپیدریشِ ، خوش مشرب سخن اش رو تمومکنه ، بلند گفت :- با اجازه از آقا کامیار و ترمه خانم ، بی بی ، میران . . . . . و با . . . با . . .سکوت کرد ، مکث کرد ، سرم رو گردوندم سمت اش ، چشمهاش رو بسته بود ، با صداي لرزونی گفت :- با اجازه ي پدر و مادرم . . . . . تا ابد غلامشم . . . . . بله . . . .حاج آقا خیره شد به کیان ، دیگه کسی نمی خندید ، کسی به این فکر نمیکرد که رسم نیست داماد اجازه بگیره ، اولجنبه ي شوخی داشت ولی. . . . . من خبرداشتم از دلِ کیان . . . . . من خبر داشتم ازذهن اش . . از چشم هاي آرزومندش. . . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢٨دیگه برام مهم نبود این وسط ، بین این همه آدم ، نشستم و باید رعایت کنم . . . . دستِ بزرگِ کیان رو بین دستهامگرفت ، محکم فشارش دادم ، انقدر محکم که بدونه همیشه مثه کوه پشت اشم . . . درسته قدِ یه کوه نیستم اما میشم .. . براي کیان ، دماوند میشم . . . . . . .نگاهم کرد ، لبخند زد ، کسی جو رو عوض کرد ، کامیار . . . . . . شروع کرد به سوت بلبلی ، پشت سرِ هم ، یک نفس .. . . . کم کم صداي دست بلند شد ، بالاخره کامیار تموم کرد ، خندون گفت :- آ باریک الله داماد ! راضی ام ازت !خندیدم . . . خندیدم به اینکه همیشه یکی بود تا بگه خوش باشین ، تا بگه کنار هم بودن ، بیشتر از همه چیز ارزش داره، حتی بیشتر از خاطره هاي تلخ . . . .حاج آقا باز هم درسکوت به کیان خیره بود ، این مرد چی دیده بود که اینطور خیره بود به شوهرِ من ؟ !کیان هم نگاهش کرد ، لبخندي زد ، حاج آقا لبخندي زد وصیغه جاري شد . . . . . . . " "لرز که کرد ملحفه ي سپید رو بالاتر کشیدم . . . هوايِ دمِ صبح سرد بود !نگاه کردم به دست اش که از زیرِ ملحفه بیرون زده بود . . . به حلقه اش . . . حلقه اي که تو تاریکی مات بود . . ." " حلقه ي جدید نخریدیم . . همون حلقه ي قدیمی بود . . منتهی چند ساعتی از دست خارج کردیم تا دوباره ، سرسفره ي عقد ، وقتی برايِ همیشه به نامِ هم شدیم دوباره دست هامون مزین بشه بهشون . .لبخندش بی نظیر بود ، حلقه رو که دست ام کرد ، آروم به لب برد و بوسید ، فقط تونستم لبخند بزنم . . با بغض ! با اشکهایی که از شادي حلقه زده بود تويِ چشم هام . . . " "نفسِ عمیقی کشیدم و به سقف خیره شدم . . خونه رنگ و بويِ تازه اي گرفته بود . . . کیان راضی نبود به خریدِ جهیزیه، پدرم هم رضایت نداشت به اینکه دخترش بدون جهاز به خونه ي شوهر بره . . . بالاخره بحثِ داماد و پدر زن به ایننتیجه رسید که حداقل سرویسِ چوبی از طرفِ پدرِ عروس پیشکش بشه . .روزي که وسیله هام رو جمع کردم از خونه ي پدرم . . انگار همه ي دنیام کوچیک شده بود . . ." " هر عروسی ، هر دختري ، وقتی می خواد بره خونه ي شوهر . . دلش تنگ می شه برايِ خونه ي پدر و من . .من هم دلم تنگ بود !ایستاده بودم وسطِ سالن و نگاه ام رو می چرخوندم رو در و دیوار و خاطراتم رو مرور می کردم . .بغض بود تو گلوم ، اشک تويِ چشم ام !یعنی من واقعا دیگه دخترِ این خونه نیستم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢٩دیگه همیشه و هر وقت تويِ این خونه نیستم ؟دیگه امیدي نیست به بازگشت ام برايِ همیشه ؟ دیگه خنده هاشون رو از نزدیک نمی دیدم هر لحظه ؟لب هام رو از درون گاز گرفتم ، چشم هام رو به سقف دوختم و سعی کردم اشک هايِ جمع شده تويِ کاسه ي چشم امرو ، سرجاشون نگه دارم ولی امان از او یک قطره ي سمجی که انگار می خواست رسوام کنه . . .پدرم که کناري ایستاده بود ، بهم نزدیک شد . . جعبه ي تويِ دست اش رو رويِ زمین گذاشت ، شونه هام رو تو پنجههايِ گرم و مهربون اش گرفت . . .با لبخند و صدایی که می لرزید گفت :- چیه بابایی ؟ پشیمون شدي ؟ خونه ي شوهر لولو خرخره نیست که بخوردت ها !تک خنده اي کردم و لرزشِ تن ام از خنده باعثِ ریزش اشک هام شد . . .صورت ام رو تو سینه ي پدر پنهان کردم . . . انگار فهمید دردم چیه که بوسه زد رويِ موهام :- تو ، هر جا که باشی ، هرجايِ دنیا ، بازم دخترِ این خونه اي . . . همیشه ! " "آهسته لبخند زدم و پلک بستم . . . دست هايِ مردي دورِ کمرم حلقه شد . . نیم رخ بهش چرخوندم . . خسته بود . .خیلی ! تمامِ سعی اش این بود که طیِ یک ماه همه چیز برايِ مراسم آماده بشه و شد . . منتهی وقتی جشن تموم شد ،وقتی همه رفتن و من موندم و همسرم . . . از خستگی پلک هاش نیمه باز بود . . . دست اش رو بیشتر دورم پیچید . .مثلِ همون لحظه اي که پدرم دست ام رو بینِ دست هاش گذاشت . . ." " از آغوشِ مادرم بیرون اومدم . . هر کس سر و وضع امون رو نمیدید فکر می کرد عزاداریم !مادرم ، برادرهام ، خواهرم و حتی عروس ام گریه می کردن !شلم شوربایی بود !و جالب تر جایی بود که نیمه ي خانواده ي کیان هم اشک می ریختن !پشتِ سرمون آب نمی ریختن ، ولی تا جایی که می تونستن اشک می ریختن !کیان با صدایی که سعی می کرد نلرزه گفت :-بابا به خدا اون تو هیشکس نیست ما رو بکشه . . چرا همه اتون اینطوري گریه می کنین آخه ؟پدرم قدم جلو گذاشت . . . چشم هاش سرخ بود . . . دوباره بینِ بازوهاش اسیر شدم . . پیشونی ام رو بوسید ، آروم زمزمهکرد :- یه دختر دارم شاه نداره . . . صورتی داره ماه نداره . . از خوشگلی تا نداره . . . به کَس کَشونش نمی دم . . . به همهکَسونش نمی دم . . . به راهِ دورش نمی دم . . . به حرفِ زورش نمیدم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣٠می تونستم بفهمم که نگاه انداخت به کیان و بلند تر خوند :- به کسی می دم که کَس باشه . . پیرهنِ تن اش اطلس باشه . .دست زیرِ چونه ام گذاشت و خیره شد به چشم هايِ سوزناك ام :- دخترِ من رفیقِ من ، همنفسِ شفیقِ من ، نگینِ انگشترِ مندوباره پیشونی ام رو بوسید :- عقیقِ من ، عقیقِ مندورم کرد از خودش ، دستِ چپ ام رو گرفت و نزدیک کرد به دستِ کیان :- دخترمن یار بابا ، شمعِ شبِ تارِ بابا ، تو این گلستونِ جهان ، تو گلِ بی خارِ بابا . . .نگاه کرد به کیان . . آشکارا اشک می ریخت ، آروم و بی صدا ، دست ام رو رسوند به کفِ دستِ کیان و با لبخند گفت :- عزیزِ منِ ها ، مواظب اش باش !کیانمهر خم شد و دستِ بابا رو بوسید . . . با بغضِ ناشی از شادي گفت :- نورِ چشم امِ ! " "بی خواب شده بودم . . . دستِ کیان رو به آهستگیِ هر چه تمام تر از دورم باز کردم ؛ آروم نیم خیز شدم و بهش نگاهکردم که لحظه اي چشم هاش رو نیمه باز کرد . . . ولی فوري پلک هاش دوباره هم رو به آغوش کشیدن . . لبخنديزدم و دستی به موهاش کشیدم . . .بلند شدم و به آشپزخونه رفتم . . . ساعت نزدیکِ سه صبح بود . . . و من رسما خانمِ این خونه بودم . . نگاه ام رو دور تادورِ آشپزخونه اي چرخوندم که کیان تمامِ وسایل اش رو نو کرده بود . . .آشپزخونه اي که چند ساعتی پیش اولین خانمانه ام رو توش به جا آوردم . . ." " در رو باز کرد و کنار ایستاد . . . ابرویی بالا انداختم ، سرخوش خندید و گفت :- برو تو واسه ام چشم و ابرو نیا . . یه کاري دستت می دم ها !خندیدم و با دسته گل به آرومی به سرش کوبیدم . . جلوتر رفتم و به خونه ام . . به خونه ام که نه ! به خونه امون نگاهیانداختم . . . دل ام از حسِ خوشی در حالِ انفجار بود !دست رويِ پهلوم گذاشت و به خودش نزدیک ام کرد . . . بوسه اي رويِ شقیقه ام نشوند :- شدي خانمِ خونه ام ، اربابِ جون ام . . مبارکت باشه پیش کشی ام عزیزم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣١ازش دور شدم و نگاهی به قطره هاي عرق کردم که از شقیقه اش راه می گرفتن سمتِ گردن اش . . دست کشیدم زیرِچونه اش و عرق رو گرفتم . . دست بردم و کراوات اش رو باز کردم . . . همینطور دکمه هاش تا رويِ سینه اش رو . . .هل اش دادم و گفتم :-برو یه دوش بگیر. . . نصف شدي از بس عرق کردي . . .تعظیمِ کوتاهی کرد :- ما مخلصِ شماییم بانو . . .عقب عقب رفت ، چشمکی زد و گفت :- ولی نمی تونی در بریا !خندیدم ، کولر رو روشن کردم و راهِ آشپزخونه رو در پیش گرفتم . . . دست و دل ام می لرزید وقتی دو لیوان آب پرتغالرو تويِ سینی گذاشتم و به اتاق رفتم . . . به تختی نگاه کردم که نو شده بود . . با روتختیِ فیروزه اي و سرمه اي رنگاش . . .لبخندي زدم . . . این زندگیِ من بود . . شروعِ زندگی ام !سینی رو رويِ پا تختی گذاشتم . . . صدام زد . . با هُل برگشتم . . موهايِ خیس اش چشمک می زد برايِ به هم ریختن. . . لبخندي داشت رويِ لب . . . به شیرینیِ یک تن عسل !نزدیک ام شد . . . اخم کردم . . مصلحتی البته ! یقه ي هوله رو به هم نزدیک کردم ، دست کشیدم به قطره هايِ آبیکه از موهاش رويِ صورت اش می ریخت :-نمی گی سرما می خوري ؟خندید ، چه قدر امشب تعدادِ نشون دادنِ دندون هاش زیاد شده بود !سر کج کرد و فقط نگاه ام کرد ، نگاه هاش رنگ و بويِ شرارت داشت . . . قدمی عقب رفتم و دست پشتِ کمر گره زدم. . نیشخند زد و رويِ تخت نشست . . پا رويِ پا انداخت و لیوانِ آب پرتغال رو برداشت . . . به لب اش نزدیک کرد وگفت :- شما نمی خواي دوش بگیري ؟ یا این لباسِ سفیدِ خوشگل رو دربیاري ؟صدام رو صاف کردم و پشت کردم بهش . . . می دونستم چی می خواد ! وشاید . . حق اش بود . .سرم رو با رژِ لب هايِ رويِ میز گرم کردم . . . می تونستم ریز ریز خندیدن هاش رو حس کنم . . . کشوي میز رو بیرونکشیدم براي شارژر ! !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣٢شارژري که آخرین بار هل هلکی تويِ کشو انداختم . . . خب راهِ فراري بود ! نبود ؟پیداش که نکردم ، صدام بلند شد :- کیان ؟ چیزت کو ؟جواب که نداد برگشتم و به چشم هايِ گرد شده اش خیره شدم . . . سري تکون دادم :- هان ؟ چیه ؟ میگم چیزت کو ؟با صدایی که می لرزید گفت :-چیزم چیه ؟دستم رو به حالتِ نگه داشتنِ گوشی درآوردم ، انگشت هام رو به داخل خم کردم و مچِ دستم رو تويِ هوا چرخوندم . . .متعرض گفتم :- همینی که این چیز رو می کنن توش !لرزش هاش که تازه فهمیدم از خنده اشِ ، تبدیل شد به قهقهه !این بار من بودم که چشم هام گرد شده بود . . . برايِ چی می خندید ؟دست بردم و اولین سنجاق رو از بینِ موهام بیرون کشیدم و گفتم :- زده به سرت همسرم ؟!لیوان رو رويِ پا تختی گذاشت و بینِ خنده هاش گفت :- آخه چیزم ، چیزت چیه دختر ؟گنگ نگاه اش کردم . . . با دست آروم به پیشونی اش زد و گفت :- امشب که خبري نبود تو مراسم . . . تو چرا گیج می زنی ؟لب ام رو کج کردم و حرف هام رو مرور کردم تا دلیلِ خنده اش رو پیدا کنم و . . .سرخ شدم ! به آنی به سرخیِ دونه هايِ انار شدم و باز صدايِ خنده ي کیان بلند شد . . .برايِ دور شدن از چشم اش ، سریع هوله به دست گرفتم تا نقبی بزنم به حموم که دست هاش رو دورِ کمرم حلقه کرد .. خندید ، آروم ! بوسه اي رويِ موهام گذاشت و گفت :- چه خجالتی هم میکشه بلوط کوچولوم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣٣لیوان به لب ام نزدیک کرد . . . آروم گفت :- تو گرم ات نیست بانو ؟بود . . هم گرم ام بود هم تشنه ! اما دلم لیوانی رو می خواست که باهاش آب پرتغال اش رو نوشیده بود . . بنابراین آرومگفتم :- می شه لیوانِ خودت رو بیاري ؟متعجب گفت :- چرا ؟لبخند زدم :- لطفا . .وقتی لیوان به دست روبروم ایستاد ، دست پیش بردم و لیوان رو به لب ام نزدیک کردم . . . با علاقه نوشیدم . . .لبخندِ زیبایی نشست گوشه ي لب اش . . . لیوان رو به دست اش دادم ، آروم لب زد :- می دونی میمیرم برات ؟عقب کشیدم ، آروم لبخند زدم :- شما باید زنده باشی و سروري کنی آقا . . .ایستاد و من پناه بردم به حموم . . تن ام رو به آب سپردم . .شبِ عروسیِ ما معمولی تموم شد . . شیطنت هايِ کیانمهر تنها چند دقیقه طول کشید و بعد خواب . . آروم !بدونِ هیچ دغدغه اي . . . فقط خواب ! " "برگشتم به اتاق و بهش نگاه کردم . . این مرد ، شده بود همه ي زندگی ام . . زندگیِ ما تا همیشه دو نفره می موند ،بدون هیچ فرزندي از خونِ خودمون . . شاید این سرنوشتِ ما بود . . ولی . . . من این سرنوشت رو با کیان دوست داشتم. . .کنارش دوباره دراز کشیدم و خیره شدم به صورت اش . . . چشم هام آروم بسته شد به امیدِ صبحِ جدید زندگی !(( حالا که اینجایی ، هیچ چیز مهم نیست !نه آسمانی که از آن سنگ می بارد و نه زمینی که از آن ابر می روید !برايِ من مهم نیست ، که دنیایم با من سرِ جنگ دارد . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣۴برايِ من مهم نیست ، گوشه گوشه ي این دنیا ، دشمن کمین کرده است . .برايِ من همین بس است که تو باشی !آنوقت است که زیرِ سایه ي تو ، شانه به شانه ات ، هر چه مشکل باشد را تويِ کیسه خواهم چپاند ، سرش را محکم گرهخواهم زد و با تمامِ قدرت به آتشِ جهنم پرت خواهم کرد !تو باشی و خدایم و خانواده ام . . . بس است برایم ! ))= معصومه آبی ( معصومه . ش ) =***کیانمهر :انگار یکی صدام می زد . . . یکی بیدارم می کرد !چشم باز کردم . . چشم باز کردن و لبخند زدن ام همزمان شد . . می شد لبخند نزنم وقتی امشب ، اولین شبی بود کهمن و ترانه ، ما شدنمون همیشگی شده بود ؟نگاه اش کردم . . صورت به سمتِ من ، به خواب رفته بود . .آروم انگشتِ اشاره رويِ ابروش کشیدم . . آهسته از جا بلند شدم . . . سیاهیِ بیش از حدِ آسمون ، نشون از نزدیکیِ سحرداشت . . .کش و قوسی به تن دادم . . . . کسی بیدارم کرده بود ، می دونستم کی ! همونی که همیشه حواس اش بهم بود . . .خیره موندم به بیرون . . به آسمونی که جز سیاهی چیزي نداشت برايِ عرضه اما من می دونستم پسِ این سیاهی یه دنیاسفیدي و زیباییِ . . .نفس کشیدم . . عمیقِ عمیق !راحتِ راحت . . حالا من هم یه خونواده داشتم . . کسایی رو داشتم که دوست ام داشته باشن و دوست اشون داشته باشم!فکرِ تک تکِ لحظاتِ ماهِ گذشته ، تنها خوشی و خوشی به رگ هام تزریق می کرد . . خوشی اي که حتی دیدنِ علیرضاو نازي هم نمی تونست ضایع اش کنه !روزِ خواستگاري که برايِ بردنِ بی بی رفتم ، نگاه ام بهشون خورد . . لباس پوشیده ، آماده ، قصدِ بیرون رفتن داشتنانگار !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣۵یه لحظه . . فقط یه لحظه دلم خواست شونه به شونه ام ، همراه بشن . . کنارم بشینن تويِ مراسم ولی . . می دونستمکه نمی شه !حرفی نزدن و رفتن . . همین ! ولی نگاهِ علیرضا . . یه چیزي داشت . . . یه حسِ گنگ ! یه حسِ عجیب !از کدوم لحظه بگم ؟ از کدوم نون خامه اي بگم که روح ام با سپري شدن لحظه هام ، به دهن گذاشت و کام شیرینکرد ؟از لحظه اي که رفتیم خواستگاري ؟ که حسین و کیمیا و میران و هدیه همراه امون شدن ؟از لحظه اي که با خنده تويِ اتاق نشسته بودیم و مثلا حرف می زدیم براي رسیدن به توافق ؟از لحظه اي که کارتِ عروسی رو به دستِ مهمون ها می دادیم ؟از کدوم لحظه ؟ لحظه اي که اولین بار ترانه رو تويِ لباسِ عروسی دیدم ؟ که مطمئنا به چشمِ هر دامادي ، عروس اشزیباترین عروسِ دنیاست !از لحظه هايِ شادِ ورود به تالار . . . به تبریک هایی که سرازیر می شد سمت امون و من و ترانه با لبخند هایی که بههیچ وجه نمی شد جلوشون رو گرفت ، ذوق زده تشکر می کردیم ؟از لحظه اي که دست اش رو گرفتم و نفسِ راحت کشیدم ؟یا نه . . . لحظه ي عقد ! لحظه ي بله ! لحظه ي پیوند !که چه قدر دلم می خواست پدر و مادري کنارم بود . . . ولی حتی این حسرت هم نتونست خوشی ام رو زایل کنه که فقطخدا می دونه تک تکِ سلول هايِ بدن ام ، می رقصیدن !آخ که چه قدر همه ي دنیا برام بی رنگ شد وقتی چشم به چشم اش دوختم . . . وقتی که اسم اش ثبت شد کنارِ اسمام و مردمک به مردمک اش دوختم . . . فقط ترانه بود و لبخندهايِ بی نظیرش . . .بهترین لحظه ي دنیا برايِ یه برادر چیه ؟ اینکه برادر و خواهرهاش رو تو شادي اش شریک ببینه و چه قدر اون لحظهبال هام اوج گرفتن وقتی میعاد و سوگل رو کنارِ بی بی دیدم . . وقتی هر دو رو تو آغوش گرفتم . . خدایا ؛ یه تیکه ازبهشت ات رو برام فرستاده بودي ؟اوجِ رفاقت کجاست ؟ همون جایی که امشب حسین ادا کرد ؟ همونجایی که با لبخند من رو بینِ بازوهاش گرفت . . .سر رويِ شونه ام گذاشت و بعد . . . شونه هاش لرزید ! لحن اش پر از خنده بود و چشم هاش پر از گریه !یا کیمیایی که خواهري رو در حق ام تمام کرد . . . ! وقتی وظیفه ي بر هم زدنِ پاتختی رو با کمکِ مامان تهمینه برعهده گرفت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣۶آروم بودم . . خیلی ! بیشتر از هر لحظه اي تو زندگی ام . . امشب من به معنايِ واقعی متاهل شده بودم . . . امشب بهمعنايِ واقعی شوهر شده بودم . . نه به واسطه ي پیوندِ جسم . . . که هنوز شرم بود بینمون ! پیوندِ روح . . روح هايِ مادو نفر عجیب در هم پیچیده بود . . .دستی رويِ شونه ام نشست . . ترانه بود . . . یقه ي تی شرتِ گشادش پایین اومده بود و موهاش پریشون بود . . . خمیازهاي کشید و گفت :- یه چی بپوش . . .سرما می خوري . . آخه آدم حموم می کنه و با رکابی می خوابه زیرِ کولر . .خندیدم . . . همه ي تازه عروس ها ، شبِ عروسی اشون تی شرتِ شوهرشون رو به تن می کردن ؟ البته سایزِ شوهرشون!خنده ام رو که دید ، تايِ ابرويِ برداشته شده اش رو بالا داد :- هان ؟ چیه ؟ تازه فهمیدي چه قدر خوشگل ام ذوق مرگ شدي ؟بلندتر خندیدم . . ترانه تازه ترانه شده بود !تو زندگی ام خوب نوايِ خنده رو می نواخت . . .دست جلو بردم و موهاش رو پشتِ گوش فرستادم :- تازه عروسِ محترم . . آخه این چیه پوشیدي ؟و یقه اش رو بالا کشیدم . . زبون درآورد ، عجیب شر شده بود :- نه پس . . . . می خواستی از اون لباس خاك برسریا بپوشم ؟خندیدم . . . بلندِ بلند ! خدایا ؛ این خنده ها رو پایدار می کنی ؟خندید . .. آروم . . .شقیقه به شونه ام تکیه زد . . . آروم گفت :- کیان ؟ چی از من می خواي . . .صبحِ اولِ زندگیِ مشترك و این سوال ها ؟لبخند زدم . . سر بلند کرد ، چونه تکیه زد به بازوم :- کیان ؟ چی ازم می خواي ؟ چی می خواي که خوشحال ات کنه ؟چی می خواستم ؟ چیزي نمی خواستم جز بودن اش . . . . زمزمه کردم :- " من ازت چیزِ زیادي نمی خوامم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣٧خیلی ساده با دلت کنار میاممثلِ آسمون و اون ستاره هاشبه تو وابسته شدم ، یواش یواش "چشم هاش در عینِ خندیدن ، می باریدن !هنوز باورمون نشده بود . . . !با بغضِ خوند . . . بغضی که از شادي بود ، نه غم :- " راحت و بی دردسر کنارِ تو ، با منی و من در اختیارِ توبا همیم تويِ تمومِ لحظه ها ، خوابايِ خوب دیده دنیا واسه ما "پیشونی اش رو با احترام بوسیدم . . . به خاطرِ زن بودن اش ، مونث بودن اش ، دختر بودن اش . . .به خاطرِ بزرگ بودن اش . . . جنسِ لطیفِ بزرگ و مقاوم !اذان پیچید . . صدايِ موذن زاده . . . . هوايِ دم صبح !وضویی گرفتیم ، سجاده ها پهن شد . . . شونه به شونه قدم برداشتیم براي اولین همراهیِ زندگیمون . . .دو رکعت واجب و دو رکعت شکر . . .سلام رو دادیم . . کنارِ هم طلوعِ آفتاب رو تماشا کردیم . . آفتاب دمید و اولینِ صبحِ زندگیِ مشترك آغاز شد . . . به امیدِطلوعِ یه زندگیِ بهتر !***ماه عسلی نداشتیم برايِ رفتن . . قرارمون هم ، همین بود . . .انقدر لحظه هاي خوب با هم گذرونده بودیم که بتونیم مسافرتی به اسمِ ماه عسل رو برايِ عید بندازیم . . که بتونیمسري به مشهد بزنیم . . .هفته اي می گذشت از ازدواج امون . . . از روزهايِ خوب امون . . .ولی مشکلی بود این وسط . . مشکلی که بینِ این همه خوشی من رو می ترسوند . . . ترسِ ترانه !ترسی که شاید کمی خودم باعث شده بودم . .خسته از کارِ زیاد ، کیف ام رو رويِ مبل انداختم که صداش رو از آشپزخونه شنیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣٨- ننداز اونجا !پوفی کردم و غرغر کنان گفتم :- از بینِ دیوار هم میبینه ؟دوباره صداش بلند شد :-آره ! از بینِ دیوار هم می بینم !متعجب زل زدم به چهارچوبِ در و گفتم :- ترانه ؟ تازگیا چشم و گوش برزخی پیدا کردي من خبر ندارم ؟با لیوانی که از وجنات اش معلوم بود شربتِ آلبالو رو تو خودش حبس کرده ، از آشپزخونه بیرون اومد و بهم نزدیک شد .. اشاره زد و گفت :- خم شو !خم شدم و چشم بستم . . آروم بوسه زد به پیشونی ام . . خندیدم . . رسم امون همین بود . . برايِ با هم بودن کم و زیادبشیم . .لیوان رو به دستم داد و گفت :- بخور جیگرت حال بیاد شوهر جان . . .مقداري از شربت به کام ریختم و با ابرو اشاره اي به سر و وضع اش کردم :- کجا به سلامتی ؟ابرو بالا انداخت :- نگو که یادت نیست !یادم بود . . ولی تن ام رمقی نداشت برايِ همراهی اش !یقه ي کتِ چمنی رنگ اش رو مرتب کرد و گفت :- یعنی من مطمئن باشم حسین چیزي بهت نگفته ؟تو سکوت خیره اش شدم که پوفی کرد . . بهم نزدیک شد و گفت :- پا گشا . . . خونه ي حسین ! مامان ام اینا هستن ! داداش ات اینا هستن !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣٩باز هم منعفل موندم که لب برچید :- کیان ؟خندیدم . . :- جونِ کیان . . بابا نکن اونطوري زشت می شی .چپ چپ نگاهی کرد و گفت :- می دونم یادت بود . . کوچه علی چپ این سمتی نیست . . . برو لباس عوض کن بریم بیچاره ها منتظرن . .قیافه ي بیچاره اي به خودم گرفتم :- نمیشه نریم ؟خسته ام عزیز دلم . . .دست به سینه شد ، سکوت کرد . . سکوت اش رو مبنايِ رضایت گذاشتم . . لبخندي زدم :- قربونت برم . . پس خودت درست اش کن !خواستم از کنارش برد بشم که یقه ي سمتِ راستِ پیراهن ام رو گرفت و به سمتِ خودش کشید :- بیا اینجا ببینم !ایستادم جلوش ، شروع کرد به باز کردنِ دکمه هاي پیراهن ، با اخم گفت :- میریم خونه ي داداش حسین ات و حرفی هم نمیخوام بشنوم . .دو طرفِ پیراهن ر و از شلوارم بیرون کشید و با اخم گفت :-خب ؟خندیدم . . . خندیدم به جذبه اي که سعی می کرد در برابرم نشون بده و من . . . منی که بیچاره ي خدایی اش بودم ،همیشه سر به اطاعت جلوش خم می کردم . .با انگشتِ اشاره اش به پیشونی اش کوبیدم :- خب ننه قلقله زن !غر غر کرد :- عمه اتِ !پیراهن رو از تن بیرون کشیدم و به سمتِ اتاق رفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۴٠- شنیدم ها !صداش رو بلندتر کرد و گفت :- عمه اتِ عزیزم . . . حالا بهتر شنیدي دیگه ! ؟خندیدم و گفتم :- عمه هاي من لاغرن همه اشون . . باربی ان . . شما یه نموره چاق می زنی بانو !کمد رو باز کردم و تی شرتی بیرون کشیدم . . که صداش با حرص به گوش ام رسید :- اصن خوب کردم چاق و تپل ام . . از سرت هم زیادم !شلوارِ جینی رو به پا کردم و بلند کردم :- بر منکرش لعنت !با غیظ گفت :- لعنت !خندیدم . . می خندیدیم ، سر به سرِ هم می ذاشتیم تا یادمون بره هنوز یه چیزي بین امون هست !یه چیزي که دیر یا زود باید سند بزنه به واقعیتِ همسري امون . . .کنارش ایستادم . . نگاهی به سرتاپام کرد و لبخندي از رضایت زد . . . دستی به موهام کشید و گفت :- هوم . . تازه قیافه ات شد شبیه تازه دامادها . . فقط این صورت ات رو هم یه تیغ می زدي خب . .چشمکی زدم ، دست اش رو قاپیدم و بوسه اي نثارش کردم . . با شیطنت گفتم :- نمی زنم چون می دونم تو هلاكِ همین ته ریش امی !پشتِ چشمی نازك کرد :- آب قطِ برادر !پر صدا خندیدم و با تعجب گفتم :- ترانه ؟لبخندش رو فرو خورد و شال اش رو مرتب کرد :- هان ؟ چیه ؟ چی کارت کنم ؟ باید یه جوري این اعتماد به نفس ات رو کنترل کنم یا نه ؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#85
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۵۳ عصر
ست ام رو پشتِ کمرش گذاشتم و هدایت اش کردم به بیرون :- اینطوري ؟ با این حرف ؟ مگه چیزي جز واقعیت گفتم بانو ؟لبخندي زد ، بازوم رو فشرد و گفت :- شرمنده . . . بی خیال . . شما آقايِ مایی . . .مهربون دست ام رو نوازش کردم رويِ گوديِ کمرش :- دشمن ات بلوطکم . . شما عزیزي . . .کمی بعد که ماشین در اثرِ گذر از سرعت گیر تکونی خورد ؛ نگاه ام کرد . . با تردید . . .آهسته گفت :- کیان ؟نیم نگاهی بهش کردم و دوباره حواس به جاده دادم :- جونم؟لب باز کرد و . . .***حسین و میران دست از سرم بر نمی داشتن ! تا حدي که دلم می خواست موزري بردارم و به دست اشون بدم و بگمبتراشین و دست از سرِ کچل ام بردارین !پوفی کردم و زیرِ گلويِ امیر علی رو بوسیدم که نق زد . . گوش اش رو بوسیدم :- جونم عمو . . جونم ؟سرش رو تو سینه ام پنهون کرد و غرغر کرد . . هنوز با من انقدر اخُت نشده بود که کلمات اش رو نثارم کنه . . بوسه ايبه سرش زدم که حسین نیشخند زد :- داداش خوبی ؟ حالت خوبه ؟ مطمئن باشم ؟ من تا دو هفته بعدش کلا تعطیل بودم ها !چرا حس می کردم صورت ام سرخِ ؟میران با شونه هایی لرزون از خنده آروم در حالی که نگاه از هدیه می گرفت ، گفت :- داداش دست و پات رو گم نکردي خدایی ؟ مطمئن باشم دختره رو فراري ندادي ؟پوزخندي زدم تويِ دل ام . . چه دلِ خوشی داشت میران !کاش سرِ شوخی نداشت ، کاش انقدر غیرت تو رگ هام نبود که کمی رازم رو بیرون می ریختم . . . اون چه می دونستتمامِ این یک هفته ، هر قدم که سعی می کردم بردارم برايِ از بین بردنِ فاصله ها ، ترانه بیشتر عقب می کشید ؟ عقبمی کشید و بعد پشیمون گریه می کرد ؟دستِ آزادم رو به صورت ام کشیدم و با حرص گفتم :- اصن تو چرا اینجایی ؟ از بابا جونت اجازه گرفتی اینجایی ؟خندید و سرخوش گفت :- پیچوندمش ! به راحتی !و بلندتر با حسین خندیدن . . . و من واقعا نمی دونستم از سوزوندنِ دلِ یه دامادِ ناکام مونده ، هر چند خبري نداشتنازش ، چی عایدشون می شد ؟سام که بالاخره تلفن اش تموم شد و کنارمون جاي گرفت ، حسین و میران بحث رو عوض کردن و من نفسی کشیدم ودعا می کردم دیگه هیچ وقت بینِ این منگنه ي بزرگ گیر نکنم . . . !شام خورده شد . . لبخند ها زده شد . . بحث ها گرم شد . . . کادوها داده شد . . . وقتِ خداحافظی که رسید . . مجبورشدم جواب پس بدم !مامان تهمینه آروم کنارم کشید از جمع ، سرك کشید تا مبادا کسی حواس اش به ما باشه و آروم گفت :- کیان جون ، مادر ، همه چی خوبه ؟لبخند زدم و آروم مثلِ خودش لب زدم :- بله . . خدا رو شکر. . .خوب بود ؟ شاید بود . . خوب بود ، بودنِ ترانه خودش همه ي خوبی ها بود !همین قدر هم برام بس بود ! تاوانِ اشتباه ام رو داشتم می دادم . . تاوانِ کم صبري ام تو به دست آوردنِ ترانه . . . تاوان یه تجاوزِ نیمه کارِ !زبون رويِ لب کشید و نگاه ازم دزدید :- راستش . . . راستش من از ترانه می پرسم ، جوابِ درستی بهم نمی ده . . . . شما . . . . شما مشکلی نداشتین ؟ منظورم. . . منظورم شبِ . . .حرف اش رو نیمه کار گذاشت و من می دونستم کلماتِ تکمیل اش کننده اش می تونه چی باشه !نگاه ام رو به زمین دادم و می دونستم حتی پشتِ گوش ام هم از شرم سرخ شده . . جواب که ندادم دست رويِ بازومگذاشت و مهربانانه گفت :- ببین منو پسرم . . . منم جايِ مادرت . مگه غیرِ اینِ ؟ هان ؟ مگه من مادرِ تو محسوب نمی شم ؟سرِ به پایین انداخته ام رو تکونی دادم و آهسته لب زدم :- بله . . شما عزیزِ مایی . . .دوباره نگاهی به اطراف کرد و آروم تر ادامه داد :- مشکلی نداشتین مادر ؟ ترانه مشکلی نداشت؟دست به موهايِ پشتِ گردن ام کشیدم . . چی می گفتم ؟ چی داشتم که بگم ؟سکوت که کردم کمی عصبی شد . . :- چرا حرف نمی زنی ؟ شما دو نفر چه اتون شده؟ گفتین پاتختی نگیریم ، مراسمِ درستی نیست . . گفتیم چشم ! گفتینروزِ بعد کاچی نیارین . . گفتیم چشم ! ولی آخه من دارم از نگرانی میمیرم . . ترانه یه کلام بهم حرف نمی زنه . . نه میگه نه ، نه می گه آره . . تو حرف بزن پسرم . . منم دل نگرانِ زندگی اتونم . . .سري به تاسف تکون دادم و گفتم :- شرمنده نگران اتون کردیم . . . ولی چیزي نیست . .بازوم رو فشرد و گفت :- منو نگاه کن . .نگاه اش کردم . . چه قدر ته چهره اش شبیه ترانه بود :- چیزي نیست ؟ مطمئن باشم ؟ چیزي نیست که ترانه هر وقت ازش چیزي میپرسم یه " حالا " تحویل ام می ده ؟کلافه نگاه به سقف دادم . . چشم هام گریزون بود از نگاه هايِ نگران و مادرانه اش :- چی بگم مادر. . . چی بگم ؟ بگم زن ام از من می ترسه ؟ بگم پايِ زن شدن و مرد شدن که میرسه ، عقب می کشه؟ رنگ اش می پره ؟صدايِ بهت زده اش ، مردمک هام رو به خودش جذب کرد :- چی ؟ چی می گی ؟شاید محرم ترینِ آدم هايِ این جمع ، همین مادر بود !مادرِ ترانه . . . مادرِ من !زبون رويِ لب کشید ، چشم هاش دو دو می زد :- یعنی چی ازت می ترسه ؟لبخند زدم و به خودم جرات دادم که دست اش رو بگیرم :- چیزي نیست مادر . . طبیعیِ . . حل می شه خودش . .اخم کرد ، جدي گفت :- حل شدنی بود ، تا حالا حل می شد . . باید باهاش حرف بزنم . . همینطوري که نمی شه . . .تا لب باز کنم و چیزي بگم تا جلوش رو بگیرم ، ازم جدا شد و قدم برداشت سمتِ ترانه . . تنها صدایی که تونستم ازگلوم خارج کنم یه " نه " بی خاصیت بود !***با حرص و صدايِ بلند داشت کلمات رو پشتِ هم ردیف می کرد :- مگه من تو اون ماشین لعنتی نگفتم چیزي نگو ؟ مگه نگفتم من می دونم مامان ام ازت می پرسه . . مگه نگفتم ازتپرسید مثه من پشتِ گوش بنداز . . پس چرا گفتی ؟ چرا گفتی که اخم و تخم کنه بهم ؟ من بهت چی گفتم ؟ هان ؟موقعِ رفتن چی گفتم؟ من نمیخوام کسی تو زندگی ام دخالت کنه ، نمی خوام از زندگی ام کسی چیزي بفهمه . . حتیمامانم !دستی به موهام کشیدم ، کمربندم رو باز کردم و چیزي نگفتم . .کیف اش رو رويِ تخت پرت کرد و گفت :- تو همین ماشین بهت گفتم من یه هفته اس به مادرم یه کلام نمی گم . . یه هفته اس هر چی ازم می پرسه چی شد؟ چی نشد ؟ خوبی ؟ نیستی ؟ لال می شم ! یه کلام نمی گم که مثه سگ از شوهرم می ترسم . .بازم سکوت کردم . . این رويِ ترانه رو قبلا هم دیده بودم . . . سکوت بهترین راه بود برايِ آروم کردن اش . .شال اش رو از گردن اش برداشت و به سمت ام پرت کرد :- با توام ! یه کلمه حرف بزن . . .فقط بهم بگو چرا بهش گفتی که منِ خر ضعف دارم تو رابطه ؟ هان ؟پوفی کشیدم و با آرامش گفتم :-ترانه جان ، عزیزم . . چیزي نشده که . . غریبه هم نیست . . مادرتِ ! نگران بود . . حداقل اون . .با حرص و صدایی نیمه بلند گفت :- نباید می گفتی . . چه مادرم ، چه خواهرم چه هر آدمِ زبون فهم و زبون نفهمِ دیگه اي ! قرار نیست زندگی امون رولعنتی و توئه لعنتیِ باید حل اش ? همه جا جار بزنی . . . اگه مشکلی هست تو همین چهاردیواريِ لعنتی که فقط واسه منکرد !تی شرت ام رو از تن بیرون کشیدم و با تنی نیمه عریان جلوش ایستادم . . . باید یه چیزي می گفتم ، دفاعی از خودممی کردم!انگار اولین دعوايِ زندگیِ مشترك امون به سادگیِ هر چه تمام تر در حالِ شکل گرفتن بود :_ د من چی کار کنم وقتی مادرت میاد ازم می پرسه دخترم رو . . . . لا اله الا ا . . . !دستی به پیشونی ام کشیدم و به چشم هايِ آماده ي بارش اش نگاه کردم . . . مظلوم شده بود ! خیلی !آهسته دست دورِ کمرش انداختم و سینه ام رو تکیه گاهِ سرش کردم :- آخه چیزي نشده که . . چی گفته مگه بهت ؟ هان ؟ باید به یکی می گفتیم ترانه . . . خودمون دو تایی که نمی تونیمحل اش کنیم . . شاید اون بتونه آروم ات کنه . . هر چی نباشه تجربه ي چندین سال زندگیِ مشترك رو داره . . مادرتِاز همه مهم تر ! مادر شوهرت نیست که انقدر حرص می خوري !دیگه داد نمی زد . . فریاد نمی زد . . انگار همین رو می خواست ! که صدايِ بلندِ من رو هم بشنوه و بعد آروم پناه بگیرهتو آغوش ام !از وقتی که مادرش باهاش صحبت کرد و با حرکاتِ دست اش می تونستم بفهم ام داره سرزنش اش می کنه ، باهامحرف نزد ! نگاه ام نکرد . . اخم کرد و وقتی پا تويِ خونه گذاشتیم مثه بمبِ ساعتی منفجر شد !انگشت ام رو آروم رويِ فرقِ سرش کشیدم و گفتم :- برايِ چی عصبانی می شی ؟ مگه من حرف بدي زدم ؟ هان ؟دست هاش رويِ پهلوهام نشست و بعد صدايِ لرزون اش تويِ گوش ام :- نمی خوام همه بدون . . نمی خوام . . من خودم مشاور دارم . . ازش کمک میگیریم . . نمی خوام همه بدونن من ضعفدارم . . نمی خوام . . تازه ، من که نگفتم تا همیشه . . . گفتم یه کم بهم فرصت بده . . کنار میام خودم . . . بعد هم قرارنیست که همه بدونن ، قرار نیست مامان ام بدونه . . اگرم ضعفی هست ، نقصی دارم ، خودمون حل اش میکنیم دیگه .. . نه ؟بغض که نشست به صداش ، سرش رو بالا گرفتم و چشم ام رو دوختم به چشم اش :- ضعفِ چی ؟ ترانه این طبیعیِ . . .خیلی دخترها مثه تو هستن . . در ضمن ، من که قرار نیست همه چیزِ زندگی امونرو به کسی بگم . . تو این مورد مادرت باید می دونست . . نگران بود !لب جلو داد :- ولی من نمی خوام کسی بدونه ! خب ؟ دیگه نگو . . هیچی از زندگی امون رو بیرون نگو . .لبخند زدم ، طره اي از موهاش رو پشتِ گوش اش فرستادم :- باشه . . اشتباه از من بود . . نمی گم . .لبخند نزد ولی آهسته بوسه اي رويِ گردن ام گذاشت و بعد ازم دور شد . ..نفسی گرفتم و نگاه ام رو دور تا دورِ اتاق چرخوندم . . ترانه راست می گفت . . شاید نباید به مادرش چیزي می گفتم . .شاید باید باز هم سکوت می کردم و به خودش و وجودِ زنونه اش می سپردم !به لباس هاي پخش شده رويِ زمین نگاه کردم . . لبخندي زدم . . خسته ، شاید هم کمی تلخ . .اولین دعوايِ زندگی مشترك امون رو تجربه کردیم !خم شدم و لباس ها رو جمع کردم . . . شاید باید بهش فرصت می دادم . . .***ترانه :جارو برقی رو خاموش کردم و نگاهی به اطراف ام کردم . . .یه چیزي کم بود . . یه چیزي باید می بود که نبود !و اون شاید شادي از ته دل بود ! زندگی خوب بود و این علاقه بود که بین امون حکم می کرد ولی من چیزي کم میذاشتم برايِ این زندگی . . . برايِ خونواده شدن !و این تقصیر من نبود ، هر وقت که نزدیک ام می شد ، پاش رو از عاشقانه هاي ساده اش فراتر می ذاشت ، جلويِ چشمام مردي جون می گرفت که داشت به حریمِ دخترونه هام پا می ذاشت . . . مردي که مدتی بعد اعدام شد . . . مرديجون می گرفت که ادعا داشت بهم علاقه داره و تا پايِ تجاوز پیش رفت ! و حالا شوهرم شده بود . . .نمی دونم این ترس از کِی پررنگ شد . . . از روزي که قرار بود زندگی امون شکلِ جدي بگیره ؟ از روزي که قرار شداین خمیرِ نا پخته ، تو تنور بره ؟نمی دونم ! فقط این رو می دونم که من ، ترانه ، همسرِ قانونیِ کیان ، اون رو تو تبِ تندِ هیجاناتِ جوونی اش و مردونههاش تنها می ذاشتم . . . و بعد مثلِ دختربچه اي که عروسک اش رو ازش می گرفتن زار می زدم و می خواستم برگردهپیش ام . . . که باز بزرگواري اش رو به رخ ام می کشید و با لبخندي که می دونستم از تهِ قلبِ بزرگ اش نیست ، دستبه سرم می کشید و آهسته زمزمه می کرد بارِ بعد !پوفی کشیدم . . . خوب بود ، می تونستم باهاش کنار بیام . . باید باهاش کنار می اومدم . . . برايِ خودم و زندگی ام !دستمال برداشتم و گردِ گذشتِ زمان رو از خونه زدودم . . این خونه برايِ من ، این زندگیِ برايِ من بود ، این مرد ، اینمردي که آروم تو اتاق به خواب رفته بود ، مالِ من بود !و من باید برايِ حفظ اش کاري می کردم . . باید دست می جونبوندم !درسته ، کیان مردِ خیانت نبود ولی کدوم مردي بود که طاقت بیاره این دوري هايِ زن اش رو ؟تازه زنی که زن اش نشده !بغض کردم و دستمال رو محکم تر رويِ سطحِ شیشه اي بوفه کشیدم . . .من حق نداشتم طبیعی ترین حقِ زندگی رو از خودم و کیان بگیرم ولی علنا داشتم این کارو می کردم . . اما باید از پسِخودم بر می اومدم !حرف هام رو به دکتر زده بودم . . راه حل داده بود . . . آروم ام کرده بود و این بار وظیفه ي من بود که مشکلات رو ازسرِ راه ام بردارم . . مشکل ام جدي نبود . . شاید هم به قولِ کیان یه ترسِ ساده بود ولی این ترسِ ساده داشت زندگیام رو بهم زهر می کرد !آروم به اتاق پا گذاشتم . . . . دست ام به سمتِ کمد رفت . . لباسی بیرون کشیدم و دوباره سربرگردوندم . . کیان خواببود ، خوابِ خواب !دلشوره داشتم . . پر از تشویش !اگه نشه؟ اگه نتونم ؟ می تونستم . . من می تونستم ! یک هفته از اون شب ، از توصیه هايِ مامان ؛ از داد و بیداد هامسرِ کیان می گذشت . . . وقت اش بود . . نبود ؟ من هنوز می ترسیدم . . هنوز دست و دلم می لرزید . . . ولی می تونستمبه کیان اعتماد کنم . . . نه ؟به ساعت نگاه کردم . . کمی مونده بود تا شام . . می شد ؟ می تونستم ؟چند هزار بار با خودم تکرار کردم که می تونم ؟ چند هزار بار وقتی شام رو مهیا می کردم به خودم گفتم این بار می شه؟میز رو چیدم . . . نگاهی به خودم تويِ آینه کردم . . . پلک هام رو محکم رويِ هم فشردم . . گفته هاش رو مرور کردم. . . . بهم گفت نترس . . گفت پس بزن . . . این مرد شوهرتِ ! این مرد باهات سرِ جنگ نداره . . .دست هام رو باز و بسته کردم . .ساعت نزدیکِ نُه شب بود که سر و صدایی از اتاق به گوش رسید . . . بیدار شده بود !نفسِ عمیقی کشیدم . . نفسی که به زور از ریه هام خارج شد !یه لحظه پشیمون شدم . . . نمی خواد ! مگه کیان مجبورم کرده ولی . . . . زدم رو دستِ دلم که انقدر پايِ رفتن ام روسست نکنه ! رفتن و گام برداشتن به سمتِ بزرگتر شدن . . قدم برداشتن برايِ یه بُعد جدید از زندگی !نگاهی به ستِ تابستونه ي تويِ تن ام کردم . . دستی به رويِ شکم ام کشیدم . . . کیان خبر نداشت چی تويِ ذهنِ منمی گذره که اگه می دونست اینطور عادي روبروم نمی نشست . . لبخند نمی زد . . غر غر نمی کرد سرِ تبلیغاتِ زیادِتلویزیون . . . انقدر با آرامش شام نمی خورد . . .آروم تويِ لیوان ها شربت ریختم . . من این کار رو می کردم . . من به خودم این جرات رو می دادم که پا بذارم رويِترس هام . . . عشق که ترس نداشت ، داشت ؟ معشوق که ترس نداشت . . داشت ؟کنارش نشستم ، سر به شونه اش تکیه زدم و به عادتِ همیشگی اش دست دورم حلقه کرد . . .قلب ام بی قرار می کوبید . . با تمامِ قوا سرش فریاد زدم که خفه شه !نباید انقدر تند می کوبید . . حداقل اجازه نداشت از ترس انقدر محکم بکوبه !انگشت هام رو آروم رويِ بازوش کشیدم که نیم نگاهی کرد و لبخند زد . . .دوباره چشم داد به تلویزیون . . . لب هام رو به بازوش چسبوندم . . چشم هام رو محکم بستم . . ناز نمی کردم . . عشوهنبود . . ترس بود . . این ترسِ لعنتی بود که باعث می شد سر تويِ آغوش اش پنهون کنم . . .بعد از کمی مکث سرم رو بلند کردم که با دیدنِ نگاهِ خیره اش دستپاچه شدم . . . گوشه ي لب اش به بالا کشیده بود .. . آروم لب زد :- خوبی؟هُل و دستپاچه گفتم :- من که کاري نمی خوام بکنم !خندید . . . آروم . . . آهسته به نوكِ بینی ام کوبید :- خانمِ کوچولويِ ترسويِ من ! من که چیزي نگفتم !برايِ آخرین بار پلک هام رو رويِ هم فشردم برايِ اطمینان ، برايِ فرار از ترس . . .این بار که نگاه باز کردم ، چشم هايِ طوسیِ مهربونیِ جلوم نقش بسته بودن که می تونستم برايِ شادي اشون از جونمبگذرم . . از ترس و دلهره که چیزي نبود . . از خاطره ي بد که چیزي نبود !لبخند زدم و پناه بردم به آغوش اش . . . می خواستم همه چیز رو بذارم کنار . . به خاطرِ کیان !***نمی دونم چه وقت از شبانه روز بود . . سحر بود یا آفتاب طلوع کرده بود که خط کشیدنِ نوك انگشت هايِ کیان روي بازوم رو حس می کردم ولی پلک هام عجیب علاقه داشتن به چسب شدن به همدیگه . . .اما این آرامش ، این حسِ خوبِ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#86
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۵۳ عصر
به وصال رسیدن با صدايِ زنگِ تلفنِ همراهِ کیان شکسته شد . . . تکون خوردن اش روحس کردم . . . به سختی پلک هام رو فاصله دادم و چرخیدم به سمتِ کیان . . . نیم خیز شده بود و من نگاه ام خیره بودبه مهره هايِ کمرش . . . دست دراز کرد و گوشی رو برداشت . . . لحظه اي مکث کرد و بعد زمزمه کرد :- میران ؟دلشوره به تن ام حمله کرد . . دست ام بی اراده ملحفه رو چنگ زد . . میران ؟نیم نگاه اش رو به صورت ام داد و لب زد :- خوبی ؟با سر اشاره زدم به تلفنی که داشت خودکشی می کرد :- جواب بده . . . شاید کارِ مهمی داشته باشه . . .و به ساعتِ رويِ دیوار نگاه کردم . . . نزدیکِ شش صبح بود . . .جواب داد ، نمی دونم چی شد که نگرانی نشست رويِ صورتِ آروم اش :- چی میگی ؟ درست حرف بزن . . . . . . یه دقیقه . . . . یعنی چی ؟ . . .چشم هاش رفته رفته گشاد شدن و با هر درجه افزایشِ گشادي اشون من تنِ کوفته از تخت جدا می کردم . . .خیره شد بهم . . . زبون رويِ لب کشید :-نمی فهمم چی میگی ؟ الان کجایی؟بیشتر بهش نزدیک شدم که رنگِ پریده اش انگار داشت به همه ي اسباب و وسایلِ اتاق سرایت می کرد . . . .پلک زد و قطره اي رويِ گونه اش ریخت . . دل ام هم همراه اش !تلفن همراه از گوش فاصله داد . . . نگاه اش هم چنان خیره ي من بود . . . نگران چنگ زدم به سینه اش :-چیه ؟ چرا اینطوري شدي ؟ چه خبره ؟دست اش نشست رويِ دست ام . . . فقط تونستم زمزمه اش رو بشنوم :- گریه می کرد . . میران گریه می کرد . . .« !. . . . همیشه به یادت خواهم بود »بی حس و حال بود . . انقدر بد بود که حرفی نمی تونستم برايِ دلداري اش بزنم . . . دست اش دورِ کمرم بود و خیره بهپشتِ سرم و من دست هايِ لرزون ام رو رويِ دکمه هايِ پیراهنِ سیاه اش می لغزوندم و می بستم اشون . .حسین به دیوارِ پشتِ سرم تکیه زده بود . . حسینی که با تماس ام ، خودش رو به سرعت رسونده بود و باید ازش تشکرمی کردم ولی زبون ام به کلمه اي نمی چرخید وقتی مردم رو انقدر درمونده می دیدم . .آروم دست ام رو رويِ سینه اش کشیدم . . . چشم هاش رو سرد و سخت دوخت به چشم هام . . لبخند زد . . . انقدر سردکه همه ي یخچال هايِ طبیعیِ جهان گرم بودن در مقابل اش !حسین با صدایی گرفته دست گذاشت رويِ شونه اش :-می خواي نریم ؟پلک هاش رو بست . . . صداش پر از خش بود ، پر از درد ! :- می تونم نرم ؟! نباشم ؟چونه ام لرزید . . . . آه کشیدم . . . مقنعه به سر کردم . . دست به صورت ام کشیدم . . . دردِ کیان رو کی می فهمید ؟!●●●●●●پا که تويِ حیاط گذاشتیم صدايِ ضجه هايِ زنی رو می شنیدم که مادر از دست داده بود . . . با همه ي دردي که بهکیان داده بود ، نمی تونستم دردِ صداش رو نادیده بگیرم . . انقدر حجمِ این زجر و فراق زیاد بود که می شد حتی از دورهم حس اش کرد !اولین تصویر ، شونه هايِ لرزونِ میران تو آغوشِ کیان . . ولی کیان . . هیچ ! سکوت و سکوت و سکوت !دومین تصویر خونه ي سیاهپوش . . . مثلِ قلعه اي که ملکه ي مادر از دست داده بود و پرچم هايِ سیاه برافراشته بود ..بی بی ملکه بود ! یه ملکه ي بی تاج و تخت . . . یه ملکه ي کنار کشیده !بی بی ، با همه ي اشتباهاتی که در حقِ کیان مرتکب شد ، براش مادر بود !بی بی با همه ي سکوتی که در برابرِ نازي کرد ، باز هم مادر بود . . . مادرِ کیان . . .سخت بود ، سخت بود باورِ اینکه بی بی چشم بست و دیگه بیدار نشد . . . !خوابید . . . برايِ همیشه . . . بی بی رفت !هق زدم و لب گزیدم . . چه محشري به پا شده بود . . . نازي و خواهرهاش ضجه می زدن . . . از دست دادنِ مادر مرگبود . . نبود ؟بغض کردم . . کیان گیج و گنگ وسطِ سالن ایستاده بود و تن ام می لرزید از اینکه نازي با این شرایط باهاش تندي کنه. . . اما این زن ، انقدر عزادار بود که حتی پسري رو نمی دید که مادرش ، مادري کرد براش !کیان روبرويِ برادرش ایستاد ، برادري که هنوز صداش تويِ ذهن ام تکرار می شد . . همون صدایی که مجبور شدمبرايِ فهمیدنِ ماجرا باهاش تماس بگیرم و اون لرزشِ صدا ، اون زخم تويِ آواها برام قابلِ باور نبود :- از دیشب حال اش بد بود . . دکتر آوردیم بالايِ سرش . . . می گفت می خوام تو خونه ي خودم تموم کنم . . . میگفت به کیان ام نگین که بیاد . . تازه دامادِ . . .هل می کنه . . . بذارین خوش باشه . . نذارین دمِ رفتن گریه هاش روببینم . . . دل ام تاب نمیاره . . سخت کنده می شه از این دنیا . . . مجبور شدم به کیان زنگ بزنم . . باید بهش می گفتم. . باید !کیانمهر آروم و با نگاهی پر از حسِ ناباوري گفت :- کجاست ؟میران با صورتی خیس پیشونی به کتفِ برادر تکیه زد :- بالا . . . تو اتاقِ سابق اش . . منتظریم خان دایی بیاد !کیان دست کشید رويِ کمر برادر اما نگاه اش خیره شد به پله هایی که منتهی می شدن به طبقه ي بالا . . .از آغوشِ میران جدا شد و من دلم پر می زد برايِ نبض زدن هايِ رويِ شقیقه اش . .دلم پر می زد برايِ مردي که صبحِ روزِ زن شدنِ همسرش ، داغِ عزیز ترین زنِ زندگی اش رو چشید !***کیانمهر :پايِ سست شده ام رو رويِ اولین پله گذاشتم . .کمرم راست نمی شد ، کمري که دیگه پشتوانه اي نداشت . . . !چه قدر دور بود این از دست رفتن . . این نبودن . . . . دور و پر از درد !انگار یکی تک تکِ سلول هايِ تن ام رو کشیده بود به دادگاه تفتیشِ عقاید و با تمامِ قوا شکنجه می کرد . . .تويِ چند ساعت ، دنیام کنفیکون شد . . .شهدِ شیرینِ وصال ام تبدیل به جامِ زهر شد . .تلفن که زنگ خورد رويِ ابرها بودم ، اما با صدايِ پر از بغض و گریه ي میران ، با سر زمین خوردم .بی بی رفت ! به همین سادگی . . . تو یکی از بهترین لحظه هایی که داشتم تجربه می کردم ، یکی از بدترین خبرهايِزندگی ام رو شنیدم . .پله ها رو که پشتِ سر می گذاشتم انگار تويِ هوا معلق بودم . . . انگار دورم پر از ابر بود . . پر از سفیدي . . پر از ابرهاییکه داشتن من رو از دنیايِ واقعی ام جدا می کردن . . که می خواستن تو این دنیا ، هنوز بی بی زنده باشه و با همه يعشق و علاقه اش نگاه ام کنه . . .دست ام رو رويِ درِ اتاقی گذاشتم که روزي به خاطرِ من ترك اش کرده بود . . .نفس ام گرفت . . خدایا ؛ میشه یه دروغ باشه ؟ یه شوخی ؟ یه شوخی که باز نازي برايِ عذابِ من ترتیب داده ؟خدایا ؛ جهنم ات برام مسجل می شه ، اگر تو دنیام مادرم نباشه !در رو هُل دادم . . چشم هام رو بستم . . . چشم هایی که طاقتِ دیدنِ تصویرِ روبروشون رو نداشتن .قدم که داخلِ اتاق گذاشتم ، با تمامِ جراتی که داشتم چشم باز کردم و نفس ام رفت . . . !نفس ام رفت وقتیِ زنِ مسنِ رويِ تخت رو دیدم که ملحفه ي سفید تا زیرِ چونه اش کشیده شده بود . . .آخ که مثلِمرگ بود . . !تکیه زدم به دیوار و در رو بستم . . . . چونه ام می لرزید از بغضی خفه . . از دردي بی درمون . . مرگ که درمون نداشت، داشت ؟دست هايِ بی حس ام رو مشت کردم و قدم برداشتم . . قدمی که مستحکم نبود . . که انگار رويِ آب برمی داشتم . .کنارِ تخت زانو زدم . . خودش بود ! بی بی . . نه شوخی بود ، نه خواب !با صورتی سفید و آروم ، چشم هایی بسته و موهایی مزین به رنگِ حنا !پنجه هام که سرديِ صورت اش رو لمس کرد ، واقعیت با شدتِ هر چه تمام تر به سرم کوبیده شد . .هق زدم . . بی صدا ، بی اشک . . تنها صدایی ناله مانند خارج شدن از لب هام :- نه . . .لبه ي تخت شد تکیه گاهِ پیشونی ام . . صدايِ در اومد . . سر بلند نکردم . . . صدايِ مردي رو شنیدم . . میران بود . . :- کیان ؟ باید رويِ بی بی رو بپوشونیم . . دایی اومده . . حال اش خوب نیس . . بابا میگه نباید بذاریم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵٣دست ام رو به معنايِ فهمیدن بلند کردم . . این کار رو من باید می کردم . . اون مردي که می گفت حال اش خوبنیست پسرِ بی بی نبود . .این منی که اینطور درمونده شده بودم از دیدنِ صورتِ بی روح اش ، پسرش بودم . . منی کهاز روزِ اول تنها گرمايِ آغوشِ بی بی رو به عنوان مامن شناختم . .نیم خیز که شدم دستِ میران نشست رويِ شونه ام . . صداش می لرزید :- من این کارو می کنم . . . خب ؟ برو بیرون . . .سر تکون دادم و دست اش رو پس زدم . . امروز باید فرزندي ام رو ثابت می کردم . .خدایا ، خفگی چیه ؟ همین حسی که من داشتم ؟ همین سنگِ بزرگی که نشسته بود سرِ راهِ دم و بازدم ام ؟دستی به پیشونی ام کشیدم . . دورِ خودم چرخیدم . . خم شدم . . دست هام رفتن سمتِ پارچه ي سفید . . لبه اشون روبه پنجه کشیدن . . . خدایا ؛ مردن چطوريِ ؟ من داشتم می مردم !پارچه رو رويِ صورت اش کشیدم و زمزمه کردم :- لالایی می خونم . . . روتُ می پوشونم . . بی ترس واضطراب . . . با من بري به خواب . . .خم شدم . . ستونِ فقرات ام پر از درد بود . .انگار شکسته بود !آهسته زمزمه کردم :- نترس بی بی . . . راحت بخواب . . . من هستم . . همینجا ! پیش اتم . . بدون ترس برو . .پیشونی اش رو از زیرِ پارچه بوسیدم . . . تموم شد !رفت .. . این پایان بود . .لب زدم :- توآغازِ همین پایانِ خوبیچه روزايِ قشنگی با تو دارم . .چشم بستم ، پوزخند زدم . . تلخ تلخِ . . پر از زهر :- داشتم . . .چه روزايِ قشنگی با تو داشتم . . .و بعد . . صدايِ شکستنِ بغضی شد ضمیمه ي تاریکیِ چشم هام . . دل ام داشت راه می گرفت سمتِ دهان ام . . داشتبالا می اومد از حلق ام . . چرا تموم نمی شد ؟ چرا همه چیز تموم نمی شد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵۴دست هاي میران دورم حلقه شد و من نشستم به دیدنِ عزاداريِ برادرم ، بدونِ اینکه به دل و عقل ام اجازه ي عزدارايبدم . . . !***صدايِ گریه ها ، ضجه ها ، زاري ها هیچ کدوم باعث نمی شدن اشک بریزم . . . خشک شده بودن ، اشک هام خشکشده بودن تويِ چشم هام . . تنها خیره بودم به قبري که قرار بود تنِ بی بی رو در بر بگیره . .دل ام یه آغوش می خواست واسه خوابیدن ، واسه فرار کردن از این همه سر و صدا و غم !جایی از اطراف امون ، کسی قرآن می خوند . . .جسد رو از تابوت بیرون کشیدن . . نازي شیون زد :- بی بی . . . بی بی ام رو کجا می برین ؟ بی بی نرو . . بی بی !علیرضا لرزید . . علیرضایی که شاید به جبرِ شرایط کنارم ایستاده بود . . مردِ گورکن نگاهی به مرد ها کرد . . کسی دلاش رو نداشت . . ! کسی توانایی اش رو نداشت . . .با نفس هایی سنگین و کوتاه جلو رفتم . . .اختیارِ حرکات ام دستِ خودم نبود . . دستِ دل ام هم نبود . . دستِ یه عقلاز کار افتاده بود !زانوهام التماس می کردن برايِ خم شدن . . برايِ فرود اومدن . . ولی نمی شد .. الان وقت اش نبود !داخلِ قبر شدم . . جسدش رو به دست ام دادن . . . نفس هام سنگین تر شد . . . انگار عزرائیل من رو هم داشت می برد!مرد می گفت و من عمل می کردم . . لحظه ي آخر ، کفن رو کنار زدم و خیره شدم به صورتِ زنی که سالها کنارم ایستاد. . سالها جورکش دخترش شد . . . عزیز هم همینطوري رفت !همینقدر ناگهانی و بی صدا . . . یه پسربچه بودم که یه گوشه ایستاده بود و با چشم هايِ پر از اشک خیره به جمعیتیبود که عزیزش رو ازش می گرفتن !خم شدم و پیشونی اش رو عمیق بوسیدم . . . سر سمتِ گوش اش بردم :- نترس بی بی . . . خدا دلرحمِ ! خدا رحمانِ ، رحیمِ . . . بی بی ، بیاي پیش ام . . خب ؟ برو ، با خیالِ راحت برو . . دیگهکسی نمی تونه آزارم بده . . .سرم گیج رفت و کم مونده بود که خودم هم دراز بشم کنارِ بی بی که دستی بازوم رو کشید و بیرون اومدم . . . بیروناومدم و خیره شدم به سنگِ لحدي که رويِ بی بی رو می پوشوند . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵۵انگار با تنِ خودم ، با روح و روان و جسم خودم سرِ جنگ داشتم که بیل به دست گرفتم برايِ پُر کردنِ قبر. . .ذره ذره خاك ریختم و نگاه از همه ي آدم هايِ اطراف ام دزدیدم . . . دزدیدم که نبینن دارم خفه می شم !وقتی آخرین ذره ي خاك ریخته شد و تابلو نشست بالايِ سرش ، زانوهايِ من هم به خواسته اشون رسیدن . . شکستم! بی صدا و پر از تکه !سر خم کردم و پیشونی چسبوندم به خاكِ مرطوب . . بی بی این زیر بود و من بالايِ سرش . . .با بغضی بی درمون ناله زدم :- همیشه به یادت می مونم بی بی . . همیشه !دستِ لطیفی بازوم رو لمس کرد . . . می دونستم ترانه اس . . اون بود . . . همیشه !قبرستون رو که سکوت فرا گرفت ، نازي و خواهرها و برادرهاش که رفتن ، من موندم و ترانه ، حسین و کیمیایی کهآهسته هق می زد . .من موندم و دنیایی از غم !من موندم و یه مشت خاطره !خاطره هایی که حک شدن رويِ لوحِ ذهن ام . . . تا ابد ، برايِ همیشه !***ترانه :در رو بستم تا حداقل کمی از هیاهويِ بیرون کم بشه . . دستی به پیشونی ام کشیدم . . خسته بودم ! شدید !بیشتر اضطرابِ حالِ بدِ کیان داشت من رو از پا در می آورد . . که ساکت و مغموم ، سرد و سخت ایستاده بود و از مهمانانِمراسمِ مادربزرگ اش استقبال می کرد . . هنوز چند ساعتی نمی گذشت از دفنِ بی بی و چشم هام می سوخت از اشک. .دست ام رو زیرِ مقنعه بردم و به گردنِ خیس ام کشیدم . .لبه ي تخت نشستم و پاهام رو که زق زق می کردن ماساژ دادم . . .نفسی گرفتم و خواستم دراز بکشم که در باز شد ، با هُل دنبالِ مقنعه ام بودم که صدايِ کیانمهر متوقف ام کرد :- منم قربونت برم . . .بلند شدم و به چشم هايِ پر از خون اش خیره شدم . . قدم که برداشتم دست هاش رو رويِ بازوم گذاشت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵۶- خسته شدي عزیزدلم . .بغض کردم از ناله هايِ مردمک هاش :- خوبی کیان ؟لبخند زد . . انقدر دردآور که دوست داشتم زار بزنم . . آروم گفت :- من خوبم عزیزکم . . مهم اینه تو خوب باشی . . .دست راست اش رو رويِ گودي کمرم کشید ، چونه رويِ شونه ام گذاشت :- الان باید خونه باشی . . . رو تخت لم داده باشی . . نازت رو بکشم . . بی بی . . .می تونستم حسِ تلخی که رو صداش سنگینی می کرد رو حس کنم . . دست چپ اش نوازش شد رويِ موهام :- بی بی بیاد دیدنِ عروس اش . . . سرخ و سفید بشی . . . بخندم بهت . . . به لپايِ گل گلی ات . .صورت تويِ گردن ام فرو کرد و من صورت تويِ موهاش پنهون . . . اشک هام پوستِ سرش رو خیس می کردن . . .دست هام رو بینِ کتف اش کشیدم . . آروم صداش زدم :- کیان ؟بوسه اي رويِ گردن ام زد :- جونِ کیان ؟بغض ام شکست :- گریه کن کیان . . گریه کن . . داري خفه می شی . . .صورت ام رو از تن اش دور کرد . . دست کشید به گونه هايِ خیس ام :- گریه نکن . . دل ام رو خون نکن عزیز. . . دل ام رو خون نکن . . .دست رويِ لب هام گذاشتم تا زار نزنم . . داشت خفه می شد ! از تحركِ بیش از اندازه ي سیبِ گلوش ، چشم هايِ ورمکرده اش ، نبضِ شقیقه اش و رگِ ورم کرده ي گردن اش می شد فهمید ولی دریغ از نَمی تويِ چشم هاش . . .کلافه موهاش رو به چنگ کشید و رهام کرد . . . به دیوار تکیه زد و رويِ زمین نشست . . .روبروش زانو زدم . . دست کشیدم رويِ ساقِ پاهاش . . پاهایی که از صبح وزنِ یه مردِ خم شده ي داغدار رو به دوشمی کشیدن . . .خم شدم و زانوهاش رو بوسیدم . . . سرم رو گرفت و با صدایی عصبی گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵٧- چی کار می کنی ؟نگاه اش کردم و آروم گفتم :- می دونی که چه قدر دوسِت دارم . . نه ؟!برايِ اولین بار تو ساعاتِ گذشته لبخندش واقعی بود . . هر چند کمرنگ ! :- همین دوست داشتن اتِ که سرِ پام نگه داشته . .دوباره دست کشیدم رويِ ساقِ پاش و گفتم :- پات رو دراز کن ماساژش بدم . .بدونِ حرفِ عمل کرد به گفته ام . . . دست هام رو مرهم کردم رو تنِ کوفته اش . . آروم براش حرف زدم . . از همه چی! از همه جا ! تا بتونم شاید ذره اي ، اتمی فکرش رو منحرف کنم از هجري که بهش وارد شده بود . .موهام رو پشتِ گوش ام زدم و آروم دست رويِ زانوش کشیدم و گفتم :- بابا و مامان موندن ولی سامیار ، ترمه رو برد خونه . . . خیلی بی قراري می کرد . . به کیمیا هم زنگ زدم . . . گفتبهت بگم . .تن اش که کمی خم شد ، بهش نگاه کردم . . خوابیده بود . . با صورتی گرفته ، اخم هایی در هم . . آروم جلو رفتم وشونه هاش رو بینِ بازوهام گرفتم . . من یه زن بودم . . مرهمِ دردِ کسی که شریکِ زندگی ام شده بود . . سرش که رويِشونه ام نشست ، لبخند زدم و همزمان اشک ریختم . . . اشک ریختم حتی به جايِ کیانمهري که چشم هاش روزه يسکوت گرفته بودن . . .***با حرص چنگ می زدم به لباس هاي تويِ تشت . . . هفت روز گذشته بود از مرگِ بی بی و در کمالِ ناباوري کیان حتیقطره اي اشک نریخته بود ، به جز همونی که لحظه ي شنیدن خبر اجازه ي آزاد شدن اش رو داده بود . .پیراهنِ سیاه اش رو رويِ سطحِ خیس حموم انداختم و بعد دوباره تويِ تشت پر از کف !چندمین بار بود که می شستم اش ؟ ! نمی دونم ! فقط دلم می خواست حرص ام رو سرِ یه چیزي خالی کنم . .نه نصیحت هايِ بابا ، نه دلداري هايِ مامان ، نه عصبانیت هايِ حسین و نه بغض کردن هايِ من تاثیري نداشت . . اینمرد سنگ شده بود ! یه مردِ سنگی !مگه کیان می تونست اینطوري دوام بیاره ؟ مگه می شد کیان بی بی اش رو از دست بده و دم نزنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵٨نگران اش بودم ، نگرانِ نفسی که این روزها سنگین می رفت و می اومد . . نگرانِ قلبی که وقتی شب ها سر می ذاشتمروش برايِ آرامش گرفتن ، کوبش هايِ خسته اش رو درك می کردم . .پیراهن رو تو دست ام مشت کرد . . بس بود . . بس بود سکوت . . نبود ؟بلند شدم و با همون پیراهنِ تويِ دست ام راهِ اتاق رو در پیش گرفتم . .رويِ تخت دراز کشیده بود و خیره بود به دیوارِ روبروش . . .زبون رويِ لب کشیدم و گفتم :- به چی نگاه می کنی ؟چشم هايِ خسته اش رو بهم دوخت :- به دیوار !زهر خندي زدم :- که شاید روحِ بی بی ازش در اومد ؟ابرو در هم کشید و بهم پشت کرد . . دوست داشتم تک تکِ موهام رو می کندم و باهاش طنابِ داري درست می کردمو خودم رو خلاص می کردم از دستِ این شوكِ لعنتی که شوهرم رو داشت خفه می کرد !پیراهن رو به سمت اش پرتاب کردم که خورد بینِ شونه هاش . . .با کمی مکث برگشت سمت ام . . نگاهی به پیراهن کرد و بعد بلند شد . . . پارچه ي مشکی رو که تا دیروز به تن داشتبه دست گرفت و خواست از کنارم بگذره که بازوش رو گرفتم . . .جنون چه حالتی بود ؟ همین درموندگیِ من ؟ همین منِ تازهِ عروسی که باید غمباد گرفتنِ شوهرم رو در عزايِ مادرش، مادربزرگش می دیدم و دم نمی زدم ؟لب هام به زخم زدن باز شد :- چیه ؟ کجا میري ؟ که فرار کنی ؟ از چی ؟ هان ؟ بی بی مرده . . می فهمی اینو ؟ مرده . .پلک هاش رو رويِ هم فشرد . . باز سیبِ گلويِ بزرگ شده اش بالا و پایین رفت و من می مردم با هر بار تلاش اشبرايِ فرو خوردنِ بغضی که قصدِ شکستن اش رو نداشت انگار !پنجه هام بازوش رو محکم تر فشردن :- آره کیان خان . . بی بی اتون مرد ! خلاص ! چشم هاش رو بست و رفت اون دنیا . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵٩چه قدر سخت بود این همه بی رحم بودن ، چه قدر سخت بود جاري کردنِ این کلمات :- یه هفته اس زیرِ خاك . . دیگه بلند نمی شه . . فهمیدي ؟ مرد ! دیگه نفس نمی کشه . . دیگه نمی تونه بغل اتکنه . . دیگه نمی تونه نازت رو بخره . . . دیگه نمی تونه وقتی مامان ات می زنه تو سرت که ناخواسته اي ، بابات باتحقیر نگاه ات می کنه بغل ات کنه و ببوسدت . . می فهمی ؟ دیگه اونم نداري . .چونه اش لرزید . . . می شد که چشم هاش هم پُر شده باشه ؟روبروش ایستادم . . مژه هاش نمدار شده بودن . . . زهرِ کلام ام رو بیشتر کردم :- بی بی جون ات سی سال تویی که حتی ننه بابات نخواستن ات رو بزرگ کرد و الان مرده ، یعنی حتی ارزش اینمنداره که براش گریه کنی ؟ می شینی زل می زنی یه گوشه که مثلا خیلی ناراحتی ؟ یا می خواي خودتم سکته کنی وبري ورِ دل اش ؟و چه قدر دوست داشتم با گفتنِ این جملاتِ آخر ، دست ام رو می کردم شلاق و رو تنِ خودم فرو می آوردم !ناله زد :- نگو . .تکونی خورد برايِ اینکه از حصارِ دست هام خلاص بشه ولی این غم اون رو ضعیف و من رو قوي کرده بود . . .بازوهاش رو محکم تر گرفتم و تکونی به تن اش دادم :- نگم ؟ چی رو نگم ؟ نگم این رو که بی بی جونت ، مامان بزرگت مرده ؟ نگم این رو که حتی علیرضا واسه سوم وهفتم اش مثه یه بچه زار می زد و تو خیره بودي به در و دیوار ؟ ببین منو . . هفت روز پیش ، وقتی اولین باري که بهوصالِ هم رسیدیم ، مادربزرگت مرد ! خیال اش از بابتِ تو راحت شد که مُرد ! خیال اش راحت شد که بعد از اون یکیمثه من هست که اگه یکی خواست ضعفات رو بکوبه تو سرت ، ازت دفاع کنه . . می فهمی اینا رو یا نه ؟حرف هام اصلا هیچ ربطی نداشت ! پرت و پلا بود . . چهل تیکه ي ناهمگون بود که فقط می ذاشتم اشون کنارِ همبرايِ اینکه اشکِ کیان رو دربیارم . . .غمِ از دست دادنِ مادر کم چیزي نبود ، سخت ترین آدم هام رو دیدم که در این داغ اشک ریختن ولی کیان . . کیانِاحساساتیِ من ، دریغ از قطره اي اشک !صدام به بغض نشست :- یادته می گفتی وقتی میران از رويِ صندلی هل ات داد بی بی ازت دفاع کرد ؟ حالا دیگه بی بی نیست ! یادته وقتیفهمیدي عقیم بودن یعنی چی بی بی بغل ات کرد ؟ حالا دیگه اون بی بی رو نداري ! یادته می گفتی بی بی همیشه بعداز تحویلِ سال میبوسیدت و نازت می کرد؟ حالا دیگه دستِ نوازشی براش نمونده . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٠نفس هاش منقطع شده بودن . . . خدایا ؛ کِی انقدر کیان رو خوددار کردي ؟این مرد کِی انقدر بهش شوك وارد شده بود که جلويِ تمامِ حرف هام تاب می آورد ؟با هق هق گفتم :- یادته بی بی ات شبِ عروسی امون چه قدر خوشحال بود ؟ دیگه خنده هاش رو نداري . . یادته وقتی مزایده رو برديمچ امون رو وقتی گرفت که داشتی منو می بوسیدي ؟ دیگه لحنِ پر از شیطنت اش رو نداري . . .شونه هاش لرزید . . . سرش رو تکون داد ، آهسته گفت :- نگو . . بسِّ . . . نگو !زار زدم :- بی بی مرد کیان . . بی بی مرد . . تو رو به روحِ بی بی گریه کن و خودت رو راحت کنی . . داري دق می کنی مرد !و بالاخره طلسم شکسته شد . . . قطره ها یکی یکی صورت اش رو خیس کردن ، زمزمه کرد :- بی بی ام مُرد . . . تنهام گذاشت !***سه هفته بعد . . . .کیانمهر :دستی به موهام کشیدم و کاغذهايِ آ چهار رو رويِ هم تويِ کاور گذاشتم که حسین با در زدن وارد شد . . لبخندِ کمرنگیزدم و گفتم :- خسته نباشی . . بریم ؟سري تکون داد ، لبی گزید و گفت :- بریم !عجیب مشکوك شده بود امروز ! مدام نگاه هايِ زیر چشمی اش رو حس می کردم که بهم دوخته شده و نایی نداشتمبرايِ اینکه از زیرِ زبون اش بکشم که چی تو سرش می گذره ؟وقتی که تويِ ماشین کنارِ هم نشستیم ، بالاخره طاقت نیاوردم و آروم پرسیدم :- میشه بگی چته ؟آهسته پیشونی اش رو خاروند و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶١- چیزِ خاصی نیست فقط . . .پوفی کرد و به بیرون خیره شد . . با صدایی پایین تر گفت :- چیزي نیست . .با حرص استارت زدم و راه افتادم . . این سکوت من رو دیوانه می کرد !سکوتی مشابه همون رویه اي که تو روزهايِ اولِ مرگِ بی بی وجودم رو گرفته بود . . ناگهان خالی شدم !از همه چیز . . . از همه کس !وجودم یخ بسته بود و قطره هايِ اشک تويِ کیسه اشون منجمد شده بودن . .و این ، باز ترانه بود که به دادم رسید ، به دادِ دلِ دلمرده ام !ضبط رو روشن کردم و موجِ رادیو پیام رو تنظیم که حسین من و من کنان گفت :- کیان . . میگم . . . میگم اگه بهت بگم که . . .عصبی نگاهی بهش دوختم که زبون رويِ لب کشید و کلافه گفت :- آخه حال و احوالِ درستی نداري . . من خب نگران اتم !پوفی کشیدم و کفِ دست به فرمون کوبیدم :- این رفتارت بیشتر احوال ام رو خراب می کنه . . . چته تو از سرِ صبح مثه مرغِ سر کنده شدي ؟!کمی به سمت ام چرخید و گفت :- بزن کنار . . .ابروهام رو به هم نزدیک کردم :- هان ؟صداش رو کمی بالا برد :-بزن کنار میگم ات !چراغ راهنما زدم و گوشه اي پارك کردم . . خیره شدم به چشم هاش . . . لب باز کرد . . . .***چرا انقدر هوايِ تابستون سرد بود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٢چرا انقدر این خورشید بی نور بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#87
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۵۴ عصر
؟ بی قدرت ؟دستگیره رو پایین کشیدم . . . در باز بود ! مثلِ همیشه . . .همین که چفتِ در از هم دور شد ، صداها تويِ گوش ام پیچید . . . صدايِ قهقهه ي پسربچه اي شاد و مادربزرگ هاشخونه رو پر کرده بود . . چرا این صداها اکو داشتن ؟در رو بستم . . . نورِ آفتاب خونه رو پر کرده بود . . عزیز یه گوشه نشسته بود و با عینک رويِ چشم خیره بود به پارچه يتويِ دست اش . . . غر غرش اکو شد تويِ گوش ام :- آخه من نمی دونم این بچه چرا انقدر سر به هواست . . ببین شلوارِ مدرسه اش رو چی کار کرده ؟بی بی سینیِ چاي به دست کنارش نشست . . . چرا انقدر جوون بود ؟ ! :- خب پسربچه اس . . انتظار نداري که بشینه عروسک بازي کنه . . شیطنت کرده . . .صدايِ خندونِ بچه پیچید . . . سرم رو کج کردم . . .آه کوتاهی کشیدم و جلو رفتم . . . بی بی از تويِ آشپزخونه داد می زد که شام کوکو سیب زمینیِ . . .آب دهن فرو بردم . . . سرگردوندم . . رويِ دیوار عکسِ سه نفره امون بود . . من ، بی بی ، عزیز !چه قدر تنها بودم . . چه قدر دور بودم ازشون . . . تلخندي زدم . . .بويِ عطرِ گلِ محمدي بود . . عطرِ بی بی ! عطرِ عزیز . . . چه قدر شبیه هم بودن . . چه قدر عزیز بودن !دست کشیدم رويِ صورت اشون . . . موهاشون هنوز سیاه بود . . من هنوز حتی مدرسه نمی رفتم !آروم زمزمه کردم :- دلتون اومد تنهام بذارین ؟ دلتون اومد اینطوري سرگردون ام کنین ؟ چرا هر دفعه باید یه چیزي بشنوم . . چرا یه بارهمه چیز رو بهم نگفتین ؟ پریشون دیدن ام راضی اتون می کنه ؟دستی به ریشی کشیدم که چند روزِ دیگه کوتاه می شد . . وقتی چهل بی بی می گذشت . . .چهل روز ؟ چرا انقدر زمان سرِ لج داشت . . . چرا انقدر سرعت داشت تو دور شدن از روزي که باید تا ابد ثبت می شدتويِ ذهن ام ؟دو تا دست هام رو حلقه گردم دورِ گردن ام ، پنچه هام تويِ هم قفل شدن . . . خیره شدم به سالنی که تابستونا ، جایگاهِخواب امون بود . . فرق نداشت چه سنی ، چه سالی . . . تا آخرین سالهايِ حضورم هم کنارِ بی بی شب هايِ تابستون روصبح می کردم . . .بغض به گلوم نشست . . . آروم گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٣- دیگه چی رو بهم نگفتین ؟ چی رو ؟ دیگه چه چیزایی هست که باید بدونم ؟ دیگه چه چیزایی هست که نمی دونم ؟دیگه کی باید از یه جایی پیداش بشه و بهم بگه یه چیزي هست که نمی دونی ؟صدايِ حسین تويِ سرم اکو می شد :- مردي که مادرت رو دوست داشت چند سالیِ مرده . . . اما . . اما پدرت ، قبل از نازي . . . یه بار ازدواج کرده بود . . .همسرش رو دو ماه بعد از ازدواج با نازي طلاق می ده . . . اون زن یه پسر داشته . . .نفس نفس زنان رويِ زانوهام نشستم . . . دستِ بی بی شونه ام رو نوازش می کرد . . صدايِ ظریف و مهربونِ عزیز تويِگوش ام می پیچید :- عیبی نداره ننه . . . عیبی نداره . . .کفِ دست هام رو رويِ فرش کشیدم . . عیبی نداشت ؟ عیبی نداشت که هر روز یه چیزِ جدید فاش می شد ؟ !دوباره حسین بود که داشت تويِ فکرم جولان می داد :- یه جوري تونستم پزشکِ معالجِ نازي رو پیدا کنم . . . . نشد ازش حرف بکشم . . مجبور شدم یه شبیخون به بایگانیاون بیمارستان بزنم . . . مادرت پنج ماه بستري بوده . . . ماه هايِ اول مجبور بودن به تخت ببندنش . . . حاضر نبودهیچکس رو ببینه . . . حتی علیرضا رو . . . یه چیزي این وسط عجیبِ . . . اون روزا خبري از تو تو خونه نبوده . . . . هیچجا ! زنِ سرایدارِ سابق اتون می گفت . . قبل از اینکه تو یه سال ات بشه عذرش رو خواستن . . .داشتم می شکستم . . داشتم خرد می شدم ! چه خبر بود تويِ گذشته ام ؟کی به کی بود ؟- می دونستم دیر یا زود میاي . . . ولی چرا ؟!سرم رو به شدت بلند کردم . . قامت اش رو می شناختم . . . سی سال پدرم بود و نبود . .اخم کردم . . این مرد می دونست . . این مرد باید حرف می زد . . . صدام می لرزید :- چرا نباید بیام ؟ مگه خونه ام نیست ؟ خونه ي پدري ام ؟دست هاش رو تويِ جیبِ شلوارش فرو برد . . . رويِ مبل نشست . . مبلی که پارچه ي سفید شده بود روکش اش :- داشتم می رفتم بیرون . . دیدم ات که اومدي سمتِ خونه ي بی بی . . . دل ات تنگ شده براش ؟دست هام رو رويِ پام مشت کردم :- با توام . . مگه اینجا خونه ي پدري ام نیست ؟ چرا جواب نمیدي ؟نگاه اش رو به نگاه ام دوخت . . . چه قدر رنگ اش روشن بود . . لبخند زد . . کمرنگ ، بی رمق :- نمی دونم . . . نازي نیست . . الان خونه نیست . . خونه ي پدري ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶۴خم شد ، دست هاش رو تويِ هم گره کرد :- به نظرت هست ؟ !چشم هام رو توي صورت اش چرخوندم . . . چی می گفت ؟ چی می خواست بگه ؟ سرش رو تکیه زد به پشتیِ مبل :- سی سال گذشت . . سی سال ! چه قدر سخت . . .نیم نگاهی به چشم هايِ به خون نشسته ام کرد :- می دونم می خواي بفهمی . . می دونم وقت اشِ . . . چشم هات داد می زنن . . چشم هات فریاد می کشن که اینبار کوتاه نمیان . . . سرِ جنگ دارن . . .پوزخند زدم :- تازگیا می تونی حرفِ چشم هام رو بخونی ؟خندید . . . چرا حس می کردم تلخ می خنده ؟ :- من همیشه می فهمیدم چی تو اون سر و چشم هات می گذره . . هر چی نباشه . .مردمک هاش رو دوخت به مردمک هام . . .:- هر چی نباشه تو یکی مثه خودمی !ابروهام بالا رفت . . . سري به تاسف تکون داد :- شاید بزرگترین جرم ات همین بود . . .بلند شد . . . قدمی زد . . . روبروم نشست :- برايِ چی اومدي ؟بلند شدم و پشت کردم بهش :- مگه نگفتی از چشمام می خونی واسه فهمیدن اومدم ؟ هان ؟می تونستم پوزخندِ همیشگی اش رو حتی از پشتِ سر حس کنم ! :- ولی نگفتم قرارِ من چیزي بهت بگم . .برگشتم . . برگشتم و دیدم که راه به سمتِ خروج گرفت . . این بار ساکت نمی موندم . . جلوش ایستادم . . به سینه اشکوبیدم و عقب هل اش دادم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶۵- چرا . . قرارِ بگی . . . این بار نمیذارم کنایه هات رو بزنی و بعد بري . . این بار باید حرف بزنی . . باید بگی چی تو اونگذشته ي کوفتیِ که من همه ي عمر از آغوش پدر و مادرم منع شدم . . .بهت زده نگاه ام کرد . . . حق داشت . . هیچ وقت کیان رو وحشی ندیده بود !وحشی شده بودم . . . ذهن ام شده بود آمازون و من شده بودم یه حیوون تک مونده از گله که برايِ نجاتِ جونِ خودش، وحشی شده بود . . . چنگ و دندون نشون می داد برايِ نجاتِ زندگی اش . . زندگی ام بستگی داشت به گفتن اش !هویت ام بستگی داشت به گفتن اش . . .کمی مکث کرد و بعد از کنارم گذشت :- من قرار نیست چیزي بهت بگم . .زهر خند زدم ، این بار من دست تويِ جیب فرو کردم :- پس خودم باید نتیجه بگیرم ؟ یعنی چطوري میشه یه پدر و مادر بچه اشون رو نادیده بگیرن ؟ هان ؟ مگه اینکه اصنبچه ي اونا نباشه . . . شاید بچه ي نازي نباشم . . . نه ؟چرخیدم و نگاه اش کردم که ایستاده بود . . . تلخ تر گفتم :- یا شاید پسرِ تو نباشم . . حرومزاده ي نازي و دوست پسرش باشم . . هان ؟به تندي برگشت . . . دست هاش یقه ام رو به چنگ کشیدن و کوبوندن به دیوار :- خفه شو ! فقط خفه شو . . نازيِ من پاكِ ! می فهمی ؟ پاك !دست هام رو رويِ دست هاش گذاشتم . . چه قدر لمسِ دست هايِ یه پدر حسِ خوبی داشت ! :- اگه پاكِ ، پس دردتون چیه ؟ دردتون چیه که یه عمر درد دادین بهم به جايِ عشق ؟ من چه فرقی داشتم و دارم بامیران ؟ با سارا ؟ با سوگل ؟ با میعاد ؟ چی میمونه جز اینکه من . . .دست اش رو آزاد کرد و گذاشت رويِ لب هام ، چشم هاش رگ زده بود :- نگو . . چیزي نگو که پشیمون ات کنم . . .سر کج کردم و لب هام رو از حصارِ کفِ دست اش خارج کردم :- من می خوام بفهمم . . می خوام امروز بفهمم ! باید بهم بگی . . باید بهم جواب بدي !صورت اش رو به صورت ام نزدیک کرد ، آروم پرسید :- و اگه ندم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶۶نیشخند زدم :- از نازي می پرسم . . ازش میپرسم چطوري آوار شد رو زندگیِ یه زنِ دیگه ؟ چطوري با مردي که بهش تجاوز کردموند ؟ چطوري دست از عشق اش کشید . . . ؟ می دونی که ؟ خیلی بهم آلرژي داره . . حالام که مامان اش مرده ،ممکنِ خدايِ نکرده . .دست هاش تختِ سینه ام رو کوبیدن . . ازم دور شد ، کلافه گفت :- تو این کارو نمی کنی ؟یقه ام رو صاف کردم :- می دونی ؟ من الان دیوونه ام . . هر کاري ازم برمیاد . . . من خیلی چیزا میدونم . . فقط ربط اش رو به خودم پیدانمی کنم . . باید برام بگی !خیره شد تو چشم هام . . . زمزمه کرد :- باورم نمی شه . . باورم نمیشه . .دوباره رويِ مبل نشست ، موهاش رو به چنگ کشید . . . آهسته گفت :- باورم نمیشه باید دوباره یادم بیاد چی بهم گذشته . . . چی بهش گذشته . . .دندون رويِ هم ساییدم . . سکوت کردم . . باید می گفت . . می دونست به حدِ جنون رسیدم . . لبِ مرز ! دیگه به جاییرسیدم که ظرفیت ام تکمیل بود !آب دهن فرو داد :- نازي رو دوست داشتم . . . همیشه ! عینِ ترانه ي تو بود . . و من . . دقیقا تو ! ولی نفهمیدم کِی یکی این وسط پیداشد که دوستش داشته باشه . . که همدیگه رو بخوان . . من موندم و سرِ بی کلاه . . مجبور شدم ازدواج کنم . . . سرِلجبازي با خودم ، با خودش ، با مادرامون . . . . با یه دختر هیفده ساله . .لب هايِ لرزون ام رو به هم فشردم . . . غرق شده بود تو خاطرات اش :- می خواستَتَم ، نمی خواستم اش ! اولین اشتباهم ازدواج با ناهید بود . . نه اینکه بد باشه ، نه . . خیلی خوب بود . . .ولی اولین قدمِ اشتباه رو همون شبی برداشتم که زدم به سیمِ آخر ، و ناهید واقعا شد زن ام . . نازي جلويِ چشم ام باپسره می گفت و می خندید و من حرص می خوردم و حرص ام رو سرِ ناهید خالی می کردم . . دم نمی زد ! خیلی مظلومبود . . . تا اینکه حامله شد . . همه چیز از همونجا شروع شد . . از همونجایی که من اشتباه پشتِ اشتباه کردم . . مثلِدروغ ! وقتی می خواي یه دروغ رو بپوشونی ، یه دروغ دیگه میگی و هی دروغ پشتِ دروغ ! منم واسه جبرانِ یه اشتباه، یه اشتباهِ دیگه کردم . . . به ناهید گفتم بچه رو بندازه . . گفتم نه اون رو می خوام ، نه بچه اش رو ! رفت درِ خونه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٧اونم زده بود به سیمِ آخر. . یقه ي نازي رو گرفت . . هر چی از دهن اش دراومد بهش گفت . . بهش گفت خونه خرابکن ، بهش گفت هرزه ، بهش گفت که داره بین زن و شوهر موش می دوونه با لوندي هاش . . گفت داره دلِ من رومی بره . . حتی دیوونه تر شد ، گفت که همیشه تو خلوتامون اسمِ اون رو میبرم به جايِ ناهید . . نازي از همون جا کینهگرفت . . از همون موقع شمشیر کشید . . . ناهید قبول نکرد بچه رو بندازه . . تو این بین پسرك هم اومد خواستگاريِنازي . . نمی تونستم از دست اش بدم . . نمی تونستم ! وایستادم تو رويِ عزیز و بی بی . . . که با ناهید نمی سازم . .ساختنی نیستیم اصن ! که میخوام طلاق اش بدم . . . گفتم که نازي رو دوست دارم . . هر چند خودشون می دونستن .. می دونستن و وقتی خواستم بشم مردِ ناهید ، اخم هاشون تو هم رفت . . . عزیز می گفت نه ، بی بی می گفت دخترمرو بهت نمیدم . . . زن داري ! گفتم طلاق اش میدم . . . گفتم اگه نازي رو بهم ندید ، زندگی رو بهتون زهر می کنم . .. هم خودم رو می کشم ، هم نازي رو ، هم اون پسره رو . . باور نکردن . . بازم اشتباه کردم . . گرفتم پسره رو زدم . . تاجایی که می شد . . . . کارمون کشید به شکایت و شکایت کشی . . با پول راضی اش کردم رضایت بده . . چون اگه میرفتم اون تو ، ازدواجِ اون و نازي حتمی بود . . .بی صبرانه پریدم بینِ حرف هاش ، فکري رو به زبون آوردم که چند ساعت شده بود سوهانِ روح ام :- من پسرِ ناهیدم ؟مو شکافانه خیره ام شد ، آروم گفت :- مگه نمی خواستی بدونی ؟ مگه این همه سال به این در و اون در نزدي تا بفهمی ؟ پس ساکت شو و گوش بده . .چون فقط یه بار می گم !دستی به چشم هاش کشید :- انقدر داد و هوار کردم . خودم رو زدم ، نازي رو زدم ، ناهید با بچه ي تو شکم اش رو زدم که بی بی راضی شد . . .بی بی همه ي عمر خودش رو قانع کرد که ما به هم میل داشتیم و از اول فقط واسه لجبازي هر کدوم رفتیم یه وري .. انگار می خواست خودش رو آروم کنه که راضی شد به ازدواج امون . . ازدواج که نه . . محرم شدن . . نازي مخالفتکرد ، جیغ زد ، گریه کرد ، داد زد . . ولی نتونست جلويِ این ازدواج رو بگیره . . . محرم ام که شد دیگه نه عاشقِ نازيبرام مهم بود ، نه ناهید و نه پسرِ تو راهی ام . . فقط و فقط نازي بود . . نازي اي که دست و پا می زد واسه اینکه برسهبه عشق اش ! نازي اي که زندگی ام رو تويِ چند ماه جهنم کرد . . نازي اي که همیشه هم آغوشی ام با ناهید رو میکوبید تويِ سرم و می گفت من یه هوسبازم ! بچه ام رو می کرد چماق و می کوبید تويِ سرم . . هر اسمی بگی رومگذاشت . . متجاوز بدترین اش بود . . همون اسمی که من رو تا سر حد جنون برد . . شبی که گفت دیگه نمی خواد باهامبمونه . . من واقعا شدم متجاوز . . تو یه شب سه بار بهش تجاوز کردم . . همون کاري که باعث شد همه چی از همبپاشه . . بی بی خودش رو سرزنش کنه ، عزیز کمرش خم بشه . . و من . . از خودم متنفر بشم !دهان ام باز مونده بود . . . سه بار ؟ چطور تونست ؟ چطور تونست زنی رو که دوست داشت سه بار شکنجه کنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٨صداش لرزید :- زندگی ام جهنم شد . . . وسطِ باتلاقی گیر افتاده بودم که خودم راه اش رو زدم . . می فهمی وقتی عشق ات ، وقتیکسی که همه ي وجودتِ ، تو صورت ات داد بزنه ازت متنفره یعنی چی ؟ می دونی وقتی کلِ وجودت رو به فحش بکشهیعنی چی ؟ می دونی وقتی جیغ بزنه و تن اش رو چنگ بگیره و تو حتی نتونی جلوش رو بگیري یعنی چی ؟ تو تويِهمون روزايِ جهنمی پا به این دنیا گذاشتی . . . تو هم اشتباهی بودي !ساکن و بی حرکت ، بی نفس و بی رمق خیره شدم به لب هاش . . . داشت می گفت . . داشت همه چیز رو می گفت !سکوت کرده بود و نگاه ام می کرد . . انقدر عمیق که انگار تونل زده بود بینِ چشم هامون . . .نفس هام به شماره افتاده بود . . با صدایی که به زحمت از بینِ لب هام خارج می شدن گفتم :- بگو . . بگو و خلاص ام کن . . . من پسرِ نازي نیستم . . . نه ؟دستی به لب اش کشید . . :- نه . . .قلب ام ایستاد . . مات نگاه ام رو بهش دوختم . . . پس این همه سال تو کسی جز مادرم دنبالِ مهر مادري بودم ؟چشم هام رو با درد بستم که ادامه داد :- هم هستی . . . هم نیستی . . .پلک هام رو به سرعت از هم فاصله دادم ، با خشم بهش خیره شدم . . داشت عاصی ام می کرد !پوفی کرد . . . دستی به چشم هاش کشید و گفت :- نازي تو رو به دنیا آورد ولی ناهید تا چند ماه داشت ازت مراقبت می کرد . . .چشم هام گرد شد ! چه خبر بود تويِ زندگی ام و من بی خبر مثلِ یه کبک سر زیرِ برف کرده بودم ؟نگاه اش رو به بالايِ سرم دوخت و ادامه داد :- وقتی فهمیدیم نازي حامله اس که زمانِ زیادي نداشتیم برايِ سقط . . . می خواستیم از شرِ بچه خلاص شیم ولی بیبی و عزیز فهمیدن و نذاشتن . . . پسرك هنوز دنبالِ نازي بود . . هنوز ! حتی یه لحظه نمی تونی جايِ من باشی . . .حال ام از خودم به هم می خورد . . حالِ بدِ نازي دیوونه ام می کرد ولی کاري نمی تونستم براش بکنم . . همین کهبهش نزدیک می شدم شروع می کرد به جیغ زدن . . تا اون روز که . .آهی کشید و غمگین ادامه داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٩- تا روزي که عصبانی اومد سراغ ام . . . می گفت ازم متنفره ، هیچ وقت من رو نمی بخشه . . چون باعث شدم عشقاش برايِ همیشه ترك اش کنه . . چون پسرك بهش گفته بود حتی با تجاوزي که بهش کردم هم کنار می اومد ولی بابچه ي من تويِ شکم اش نه . . و تو باعث شدي نازي برام بمونه . . . ولی چه موندنی ! تازه جهنمِ زندگی ام به پا شدهبود . . روز به روز شکمِ نازي و ناهید بزرگتر می شد . . . مونده بودم بینِ دوتا زن ، کسی که دوستش داشتم و کسی کهدوستم داشت ! ناهید رو نمی تونستم طلاق بدم چون حامله بود . . . نازي رو هم بالاخره عقدِ دائم کردم . . ولی از همونموقع زندگی بهم زهر شد . . . نازي هر کاري می کرد برايِ از بینِ بردنِ بچه . . برايِ از بین بردنِ تو !خیره شد تويِ چشم هام ، چشم هايِ منی که داشتم له می شدم زیرِ بارِ گذشته ام :- که حتی مهم نبود که خودش هم بمیره ! مجبور بودم مدام دنبال اش برم تا یه وقت بلایی سر خودش نیاره . . . ناهیدزایمان کرد . . یه پسر ! یه پسر که فقط چهار ماه از تویی که هفت ماهه به دنیا اومدي بزرگتره . . .لب هام رو رويِ هم فشردم و خم شدم . . سرم داشت می ترکید ! داشت از درون متلاشی می شد . . . به سختی پرسیدم:- چرا . . . چرا بی بی چیزي نگفت . . هیچی . . هیچی از این چیزا رو . .آروم گفت :- نه خیلی هاش رو می دونست ، نه باید می گفت ! خودش هم می دونست دنیايِ تو به حدِ کافی آشفته هست . . نبایدآشفته ترش کنه . . . و خیلی از این قضایا رو نمی دونست و تا روزِ آخر نفهمید . . . نخواستیم که بفهمه . . . چون طاقتاش رو نداشت . .سرم رو بلند کردم . . دنیايِ آشفته ؟ پوزخند زدم :-کی دنیام رو آشفته کرد ؟ خودم ؟ یا . . .دست اش مشت شد و رويِ دسته ي مبل فرود اومد :- من ؟ آره ! من مقصرم . . . ولی فک نکن تاوان ندیدم . . . من سه سال تو جهنم زندگی کردم . . و هنوز هم زندگی امسامون نداره . . تا به دنیا اومدن میران هر روز انتظار داشتم زندگی ام به هم بخوره . . حالام ساکت باش و گوش بده . .هنوزم مغرور بود . . هنوزم حرف ، حرفِ خودش بود ! نفسِ کوتاهی گرفت و ادامه داد :- اسمِ پسر رو ناهید انتخاب کرد . . . . کیارش . . . بی بی ازم شاکی بود ، عزیز ازم شاکی بود . . نازي هم به خون امتشنه ! صد بار مردم و زنده شدم تا نازي زایمان کنه . . زایمان کرد و دو تا پسر به دنیا آورد . . . یکی اش تو ، یکی اشهم قل ات . . تو عرض چند ماه صاحبِ سه پسر شدم که یکی اشون زیاد دووم نیاورد ولی دو تايِ دیگه . . .لب گزید . . دستی به پیشونیِ عرق کرده اش کشید و من فقط یه اسم رو تکرار می کردم . . کیارش . . . کیارش ! یهبرادرِ دیگه ؟ !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٠سرش رو به پشتیِ مبل تکیه زد و با چشم هایی بسته گفت :- نازي پس ات زد . . . فقط یک بار بغل ات کرد و بعد دیگه نخواست ببیندت . . . جیغ می زد و می گفت نمی خوام اش. . سرم رو از دست اش می کشید . . ضجه می زد . . مدام بهت می گفت قاتل ! حال اش هر روز بدتر از دیروز می شد. . . زایمانِ ناهید ، سالم بودنِ پسرش ، ناخواسته بودنِ بچه هاش ، مرگِ یکی از اونها و از همه بدتر کاري که من باهاشکردم نازي رو تا سر حدِ جنون برد . . . حاضر نمی شد بهت شیر بده و تو داشتی تلف می شدي ! نازي که با چشمايِاشکی پس ات زد ، چاره اي نداشتم جز اینکه بسپارم ات به کسی که بهت شیر بده . . . انقدر ضعیف و مظلوم بودي کهحتی دلِ منی که چشمِ دیدن ات رو تا لحظه ي به دنیا اومدن ات نداشتم ، نرم شده بودم . . با شرمساري رفتم سراغِناهید . . . نه گلایه اي کرد ، نه توهینی . . . بغل ات کرد و بوسیدت . . . هنوز زن ام بود . . هنوز جدا نشده بود ازم . .برايِ اولین بار شیر خوردنِ پسرم رو دیدم . . از سینه ي کسی جز مادرِ خونیِ خودش . . ناهید دست می کشید رويِ سرتو بهت شیر میداد . . حریص مک می زدي . . دلم می خواست نازي بغل ات می کرد . . بهت محبت می کرد . . ولیانگار ضربه اي که بهش زدم خیلی بد بود . . خیلی ! . . من آب شدن اش رو به چشم دیدم . . کارم این بود که می سپردمات دستِ ناهید . . . واسه راحتی خودش و خودم و خودت آوردم اش تو خونه ي سرایداري که خالی بود . . . عزیز کسیبود که از همه چیز خبرداشت . . چون پسرش بودم . . وشاید همون غمِ اشتباهاتِ من بود که زود از پا درش آورد . . اونبود که همه چیز رو سیاستمدارانه منظم کنارِ هم می چید و نمی ذاشت کسی بفهمه ناهیدي هست که به پسرِ نازي شیرمیده ! اما نازي فهمید . . فهمید و همه چیز رو به هم ریخت . . . دوباره شد همون زنی که نمی شناختم اش . . . کممونده بود تو و کیارش رو بکشه . . . می ترسید ! با اینکه دوست ات نداشت ، با اینکه علاقه اي به بودن ات نداشت ولیحسِ مالکیت اش هم بهت قوي بود . . با اینکه خودش رو مادرت نمی دونست ولی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#88
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۵۵ عصر
حسِ مادر بودن از همون لحظه ايکه به دنیا اومدي ، نا خواسته گاه و بی گاه خودش رو نشون می داد . . بر خلافِ اون چیزي که نازي می خواست ! میترسید از اینکه ناهید تو رو ازش بگیره ! حتی می ترسید منی رو که ازم متنفر بود رو هم ازش بگیره . . . مجبورم کردناهید رو طلاق بدم . . طلاق اش دادم . . بر خلافِ میل ام . . اون برايِ بچه هام مادري کرد . . رفت و کیارش رو همبرد . . تو موندي ، من ، نازي و یه دنیا درگیري . . . نازي به هر کسی که بهت نزدیک می شد حساس بود . . هم میخواست یکی وقتی از گرسنگی گریه می کنی ساکت ات کنه و هم نمی خواست کسی بهت نزدیک بشه مبادا تو رو ببره! ببره برايِ خودش . . .نفسی گرفت و من مبهوت بودم از حرف هاش . . . ذهن ام گیج بود بینِ اون همه اطلاعات . . . داشتم دیوونه می شدم!بلند شد . . . قدم زد و به سمتِ پنجره رفت . . . :- چند ماهی که ناهید بود و ازت مراقبت می کرد خبري از تو تويِ این خونه نبود ولی بعدش . . . مجبور شدم حضورترو رسمی کنم . . . ولی قرار نبود همه از همه چیز خبر داشته باشن ! حتی خواهر و برادرهامون هم از همه چیز خبرنداشتن . . حتی از پسرِ ناهید ! انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که حتی خودم هم نفهمیدم چطور در عرضِ چند ماهشدم پدرِ سه تا بچه از خونِ خودم ! بالاخره کارِ نازي به جایی رسید که مجبور شدیم بیمارستانِ روانی بستري اش کنم .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧١. نازي رفت و قلبِ منم با خودش برد . . . از همون روزي که به دنیا اومدي ، برام مشکل آوردي کیان . . مشکل پشتِمشکل ! همه ي خدمتکارها رو مرخص کردم . . دیگه نیازي به اونا نبود . . به جاش سه چهار نفر رو جدید آوردم که بهکارايِ خونه برسن . . گذشته امون باید دفن می شد . . کسی نباید می فهمید . . بلد بودم چطور دهنِ همه رو ببندم . .برايِ آبرويِ خودم ، نازي ، ناهید ، مادرامون . . . نازي بستري شد ، دست هاش رو می بستن ، بهش آرامبخش تزریقمی کردن ، شوكِ الکتریکی ، و هزار راهِ دیگه تا آروم بشه ، خوب بشه . . . و منم باهاش درد کشیدم . . هر روز ، هرثانیه ، هر لحظه . . نازي خوب شد و برگشت . . با قبولِ من به عنوانِ شوهر برگشت . . یک سال طول کشید تا تونستمکمی ، ذره اي محبت ام رو تو دل اش جا بدم . . . و تا وقتی که من رو به طورِ کامل به عنوانِ شوهر خودش قبول کنهسه سال طول کشید . . تا بالاخره میران به دنیا اومد . . شاید زندگی کمی رويِ خوبش رو بهم نشون می داد . . . هنوزهم که هنوزِ از نازي سرکوفت می شنوم بعضی اوقات . . هنوز بعضی اوقات کینه اش رو نشون می ده . . هنوز بعضیاوقات به پزشک نیاز پیدا می کنه . . . ولی دیگه دل اش با منِ ، حداقل از این مطمئنم !سکوت کرد . . . انگار حرف هاش تموم شده بود ، ولی زخمِ دلِ من تازه سر باز کرده بود . . . دل ام فریاد می خواست ،عصیان و تمرد می خواست . . دل ام دلیل می خواست ! :- ولی بینِ این همه حرف ، هیچ کدوم دلیلی برايِ نفرت از من نبودن . .برگشت و موشکافانه خیره ام شد . . قدمی جلو اومد ، دست هاش رو پشتِ کمرش گره کرد :- پس خوب گوش ندادي . . . همه اش دلیل بود !بلند شدم . . . نیم قدم جلو رفتم . . دست ام می لرزید ، چشم هام می سوخت ولی الان ، این لحظه وقتِ شکستن نبود. . وقتِ بازجویی بود ! :- کدوم دلیل ؟ اشتباه رو تو کردي ، نازي کرد ، ناهید کرد ، بی بی و عزیز اشتباه کردن . . من چه اشتباهی کردم ؟ بهتاوانِ کدوم گناه ام ، وقتی شیرخواره بودم مادرم پس ام زد ؟ بیست و هشت سال ذره اي محبت اتون رو ازم دریغ کردینو هیچ دلیلی ندارین . . حتی تو ، تویی که من ، بودن ام ، متولد شدن ام باعث شد نازي پیش ات بمونه ازم متنفري !تنها یه جمله گفت :- نیستم !نه چشم هام گشاد شد ، نه لب هام از هم فاصله گرفت و گرد شد ! فقط خیره اش موندم . . . فقط خیره نگاه اش کردم!قدمی جلوتر اومد . . . یک متري ام ایستاد ، پلک زد و آهسته گفت :- من از خونِ خودم نمی تونم متنفر باشم . . اونم تو ! تویی که شاید حاصلِ تجاوزي که به نازي کردم بودي ، ولی ذرهذره ي عشق ام به نازي رو تو خون ام ریختم وقتی بهش می تاختم . . . !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٢سرم رو ناباورانه تکون دادم . . قلب ام تیر می کشید ، ریه هام می سوخت . . داشتم می مردم ! می مردم چون همه چیزِزندگی ام داشت کُنفَیِکون می شد !بهت زده زمزمه کردم :- ولی تو . . . تو همیشه بهم ظلم کردي ، زجرم دادي ، باعثِ گریه ام شدي . . کدوم پدري با حاصلِ عشق اش اینطورتا می کنه ؟ کدوم ؟ تویی که حتی به پسرِ بزرگترت رحم نکردي . . . . اصلا . . . اصلا کیارش کجاست ؟ چطوري میتونی ادعاي پدري کنی وقتی زندگیِ سه تا بچه رو نابود کردي . . .پوزخند زد ، تلخ :- وقتی می گم چیزي از زندگی ام نمی دونی ، ادعا داري که از همه چیز خبر داري . . تو چند سالته کیان ؟ هان ؟ بیستو هشت سال . . . درسته ؟ بیست و هشت سالِ من دارم عذاب می کشم . . می فهمی ؟ بیست و هشت سالِ از خودممی پرسم چطور اون شب ، سه بار به پاره ي تن ام دست درازي کردم وقتی ضجه می زد که رهاش کنم ؟ من برايِپوشوندنِ یه اشتباه ، یه اشتباه دیگه کردم و هنوز دارم تاوان پس می دم . . هنوزم !آهی کشید ، دست به ته ریشِ رويِ صورت اش زد و گفت :- نازي بهت بد واکنش نشون می داد . . . شاید براش یادآورِ خاطره ي اون شب بودي و هستی . . . دوست نداشت بهتمحبت کنم چون انگار محبتِ من به تو یعنی علاقه به اون دوره ي شوم . . .و باز سکوت کرد . . و من باز خروشیدم :- نازي با من مشکل داشت ، حق داشت ! من پسري بودم که ناخواسته مجبور شد به دنیاش بیاره . . حاصل تجاوز بهش. . تو چرا باهام بد بودي ؟ تو همین یه سالِ گذشته ، چند بار سعی کردي زمین ام بزنی ؟ چند بار سعی کردي اطرافیانام رو ازم دور کنی . . . تو چی میگی علیرضا ؟ چی می گی ؟ تک تکِ روزهايِ عمرِ بیست و هشت ساله ام رو درد کشیدم. . زجر کشیدم . . یادته ؟ یادته خوابِ بد دیدم ؟ یادته اومدم درِ اتاق اتون ؟ پدرِ عاشق پیشه ، باهام چی کار کردي ؟ هان؟ چی کار ؟چشم هاش رو بست . . چرا حس می کردم درد نشسته تويِ نگاه اش ؟ ، آروم جواب داد :- مجبور بودم . . . به خاطرِ نازي ! یا باید تو رو انتخاب می کردم یا نازي رو ! نازي اي که فقط مادرِ تو نبود . . . من بهغیر از تو ، میران رو هم داشتم . . . . سارا رو هم . . . اگه تو رو انتخاب می کردم ، هم نازي رو از دست می دادم و همبچه هام رو . . بچه هام هم مادرشون رو . . . نازي با وجودِ تو تويِ زندگی ام نمی موند . . نازي ازت می ترسه کیان . .حسِ خوبی بهت نداره . . چون تو . . .با انگشتِ اشاره اش به سینه ام کوبید ، چشم هاش رو چرخوند تويِ چشم هام :- تو خودِ منی . . . . . خودِ خودِ من ! منِ لعنتی . . . تو یه لعنتی هستی مثه خودم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٣سرگردون چشم تويِ صورت اش چرخوندم ، من ؟ من خودِ علیرضا بودم ؟هل ام داد ، موهاش رو به چنگ کشید و گفت :- حرف زدن ات ، نگاه ات ، حرکات ات . . لعنتی حتی عاشق شدن ات مثلِ منِ . . . تو حتی منو یادِ خودم میندازي . .اونوقت نازي رو . . . می تونی درك کنی چه زجري می کشه وقتی شباهت امون رو به هم می بینه ؟آب دهن فرو بردم و نگاه ازش دزیدم . . . من مثلِ علیرضا نبودم ! شباهتی بهش نداشتم . . . زمزمه کردم :- من شبیه تو نیستم . . . نیستم علیرضا !خندید . . . عصبی خندید و گفت :- می خواي عکسِ بیست و هشت سالگی ام رو بهت نشون بدم . . . کیان ، نمی تونی از این واقعیت فرار کنی . .دست هام مشت شد . . کاش می تونستم به دیوار بکوبم اش ! :- چه ربطی داره . . اصلا من کپی برابرِ اصل تو ، نیمه ي سیبِ تو ! چه ربطی داره به تنفرِ تو و نازي از من . . . بديهایی که در حق ام کردین . . یه دلیل منطقی می خوام . . یه چیزي که راضی ام کنه !کوبیدم رويِ قلب ام و ادامه دادم :- که این قلبِ زخمیِ لعنتی ام رو آروم کنه . . . من بیست و هشت سال منتظرِ یه دلیل بودم . . یه چیزي که بهم بگهتو حق ات بود این درد ، این همه عذاب . . . حرف بزن !دستی به پیشونی اش کشید . . . نفسی گرفت و گفت :- می دونی تو مثه جايِ یه بخیه اي . . ردِ یه زخم ! که هر وقت می بینیم ات یادِ گذشته می افتیم . . یادِ اشتباهاتمون .. اگه باهات بد کردم چون از خودم متنفر بودم ! چون می خواستم از خودم انتقام بگیرم . . چون تو یه خاطره بودي . .خودِ من بودي ! من هیچ وقت ازت بدم نیومد فقط . . . چشمِ دیدن یه خودِ دیگه رو نداشتم !چون تو منی ! خودِ من !وقتی به تویی که همیشه دوست داشتم برات حداقل یه سرپناهِ کوچیک باشم ، بد می کردم ، عذابت می دادم ، خودمصد برابر عذاب می کشیدم ! کیان من همیشه سعی کردم باهات مقابله کنم چون نمی تونستم باور کنم بچه اي که نهپدرش می خواستَتِش ، نه مادرش ، داره زندگی می کنه . . خوب زندگی می کنه !ناباورانه نگاه اش کردم . . . قدمی عقب رفتم . . زمزمه کردم :- من دارم تاوانِ تو رو می دم ؟تلخند زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧۴- شاید . . . ولی حتی ذره اي نمی تونی درك کنی چی می گم تا وقتی که جايِ من باشی . . تو نمی تونی اون حس دردو تحقیري که تويِ دل امِ رو درك کنی . . و من با آزار دادنِ تو این حس رو ارضا می کردم . . اینه دردِ من ! می خواستمتقصیر رو گردنِ تو بندازم . . تقصیرِ بیماريِ نازي رو . . .چشم هام سوخت ، بغض گلوم رو گرفت :- خیلی بی انصافی . . خیلی ! می دونی چند بار تو دل ام آرزو کردم بتونم بهت بگم بابا ؟ حالا می بینم بابايِ من واسهخاموش کردنِ دردِ عذاب وجدان اش ، یه بچه ي معصوم رو آزار می داد . . . مگه من چند سال ام بود که حتی اونروزي که با سر و کله ي خونی اومدم جلودرِ خونه و دست هام رو دراز کردم که بغل ام کنی پس ام زدي ؟ هان ؟سري تکون داد :- فک کردي من همون روز درد نکشیدم ؟ چرا کیان . . چرا ، وقتی بهت پشت کردم انگار یکی قلب ام رو تو مشت اشگرفت . .بی توجه به مکان و موقعیت داد زدم :- ولی مثه من درد نکشیدي . . دِ چه مرگت بود که همه چی رو ازم دریغ کردي . . با یه فکرِ بچگانه و احمقانه ؟دست هايِ مشت شده ام رو رويِ چشم هام کشیدم . . درد داشت بفهمی که همه ي دردي که کشیدي ، حاصلِ یه دردبود . . دردي که تو توش مقصر نبودي . . که بی گناه بودي !باز هم عمیق نفس کشید . . آهسته گفت :- بهت گفتم . . من برايِ پوشوندنِ هر اشتباه ام ، یه اشتباه دیگه کردم . . من برايِ سرپوش گذاشتن رويِ اشتباه خودم، تمامِ عصبانیت ام رو معطوفِ تو کردم . . واسه آروم کردنِ خودم . . اما نازي . . بهش خرده نگیر . . با من بد باش ، منرو هیچ وقت نبخش اما نازي رو . . حتی اگه باهات بد می کنه ، با زبون اش زخم می زنه بهت ، تقصیرش نیست . . اونبیمارِ کیان . حتی بعد از این همه سال . . . باید به نازي حق بدي . . .شاید بهت مهرِ مادري داشته باشه . . . ولی نمیتونه بروز بده . . نمی تونه چون هر وقت که به چشم هات نگاه می کنه لحظه لحظه ي منی رو می بینه که داشتم بهشتجاوز می کردم که نتیجه ي اون تجاوز شدي تو . . . اون تقصیري نداره ولی . .پریدم بینِ حرف اش . . با تمامِ دردي که این همه سال کشیده بودم ، با تمامِ حسرتِ وحقارتی که چشیده بودم :- ولی تو داشتی . . داشتی و داري . . هنوزم نمی خواي اشتباه ات رو قبول کنی . . . هنوزم نمی خواي قبول کنی که اگهنازي مشکل داشت ، تو که نداشتی . . تو چرا حواس ات بهم نبود ؟ مگه نازي همیشه بود ؟ همه جا بود . . تو . . .کلافه غرید :-من چی ؟ اشتباه کردم ؟ گناه کردم ؟ غلط کردم ؟ آره ! آره . . می خواي چی بهت بگم ؟ اینکه این همه سال عذابات دادم ؟ به اشتباه ؟ بی گناه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧۵هق زدم ، دست ام رو جلويِ دهن ام گرفتم . . مرد بودم ؟ درست . . . ولی مرد که هیچ ، سنگ هم باشی با این سرنوشتمی شکنی !عمیق نفس کشیدم و به سختی گفتم :- آره . . آره ! تو دلیل نداري واسه حرفات . . منطق نداري واسه حرفات . . یه مشت خاطره ي درست و نادرست رو بیرونمی کشی و میگی واسه اینه هیچ وقت بغل ات نکردم ، واسه اینه هیچ وقت مدرسه ات نیومدم . . هیچ وقت بهت افتخارنکردم . . هیچ وقت مواظب ات نبودم . . هیچ وقت غصه ات رو نخوردم . . . حتی . .. حتی وقتی . . . وقتی . . .دست ام مشت شد رويِ شکم ام . . . جايِ همون زخمِ قدیمی ، صدام رنگِ اعتراض گرفت :- حتی وقتی خودکشی کردم چشم ام به در بود بیاي سراغ ام . . تو و اون زن ات ولی . . . ولی نیومدین . . . من حتیاگه حرومزاده ام بودم ، حتی اگه بچه ي نازي از اون به اصطلاحِ تو پسرك هم بودم ، بازم گناهی نداشتم . . بازم حق اماین همه درد نبود . . چون بی گناه بودم . . چون معصوم بودم . . چون یه بچه بودم ! اونوقت . . اونوقت شما تقصیرخودتون رو انداختین گردنِ من . . که چی ؟ ناخواسته بودم ، حاصلِ تجاوز بودم ، اگه نبودم نازي به عشق اش میرسید ،با هم نمی موندین ، برادرِ دو قلوم نمی مرد . . . بس کنین این مزخرفات رو . . . اینِ دلِ لعنتیِ من رو کی می خواد آرومکنه ؟ این همه درد رو کی می خواد کم کنه ؟دیگه نمی تونستم حرف بزنم . . نمی تونستم !آب دهن فرو دادم و دست کشیدم به گردن ام . . . نگاه ام کرد . . خیره خیره . . . ! بدون پلک زدن . . نگاه اش سنگینبود ، خیلی !نزدیک شد بهم . . روبروم ایستاد . . . راست می گفت . . . شبیه اش بودم . . خیلی ! و چه قدر درد داشت این شباهت . .. مگه می شه فرزندت رو به خاطرِ شباهت به خودت ، برونی ؟ !دستِ لرزون اش رو جلو آورد . . عجیب بود ! دست اش می لرزید ؟ !آب دهن فرو برد و بعد آهسته دست کشید رويِ موهام . . . تن ام لرزید . . . انگار مسري بود این تکون هايِ ریز !لب هاش رو رويِ هم فشرد و آهسته گفت :- فک کردي برام راحت بود ؟ کیان ، من بهت گفتم . . نگفتم ؟ من اشتباه رو اشتباه کردم . . اشتباهاتی که بعضیهاشون هیچ دلیلی نداشت . . بعضی هاشون سرِ ندونم کاري بود . . . بعضی هاشون هم تنها از رويِ غرور . . . ولیاشتباهات ام بیشتر دامنِ زندگیِ تو رو گرفت . . حتی بیشتر از کیارش !پلک هام رو رويِ هم فشردم . . . پدرم نوازش ام کرد ؟ دست کشید به موهام ؟ پدرم ؟ بعد از بیست و هشت سال بایدحسی می داشتم . . . باید ته دلم آروم می گرفت ولی بیشتر بغض می کردم . .آروم تر گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧۶- فکر می کنی تمامِ عمر حواس ام بهت نبود ؟ نه . . . اشتباه فکر می کنی . . . خودم رو بهت نشون ندادم . . می دونیچرا ؟ چون تو انقدر حساس بودي ، انقدر روحِ لطیفی داشتی با وجودِ مرد بودن ات ، پسر بودن ات که خیلی زود ، زودتراز اون چیزي که بشه تصور کرد همه چیز رو لو می دادي . . . تو دلِ صافی داشتی و داري . . . تو خیلی ساده اي کیان !یادته ؟ همون شبی که دعواش باعث شد عقیم بشی . . . . یادته ؟نگاه ام رو زمین دوختم . . یادم بود . . مگه می شه یادم نباشه دردي رو که کشیدم ؟آه کشید . . . انگشت گوشه ي لب کشید و گفت :- من همه ي اون شب حواس ام بهت بود . . من صدايِ گریه اي رو که از درد می کردي رو می شنیدم و پا به پايِمیرانی که پشتِ درِ اتاق ات ایستاده بود غصه می خوردم . . . اون شبی که داشتی می رفتی خواستگاري ، انگار خودم رودیدم . . . انگار خودِ من بودي .. با همون برق چشم و آرزو . . دلم می خواست اون شب کنارت بشم . . دلِ لعنتی ام کجرفت و خواست کنارت باشه ولی وقتی نازي رو دیدم که پکر شد . . که راه گرفت و رفت ، خفه اش کردم و رفتم !پوزخند زدم ، بی رنگ و رمق :- نمی خواستی بهم محبت کنی ؟ قبول . . حتی به این غصه خوردن ات هم نیازي نبود . . ولی این همه سال تلاشبرايِ کوبیدنِ من رو چطور توجیه می کنی ؟ چطور توجیه می کنی که با زن ام ، با کسی که دوست اش داشتم و دارمقرار گذاشتی و بهش گفتی ترك ام کنه ؟ هان ؟مکث کرد ، نگاه اش رو به عکسِ رويِ دیوار داد . . عکسی که تازه نصب شده بود . . من ، ترانه و بی بی . . روزِ عروسی!آهسته گفت :- چون اون لحظه برام هیچی مهم نبود ، نه تفکراتِ به قولِ تو احمقانه ام ، نه اینکه بتونم زمین ات بزنم . . فقط خودمجلويِ چشم ام بود با نازي . . . ترانه رو نازي می دیدم و تو رو خودم . . می خواستم ازت دور بمونه . . . همین !آبِ دهانِ نداشته ام رو فرو دادم . . . چرخی دورِ خودم زدم ، قلب ام سنگین بود . . عجیب سنگین بود ، بیشتر از همه ياین سالها :- می دونی که هیچ کدوم از حرفات قانع ام نکرد . . . راضی ام نکرد . . . ؟دست به سینه شد :- می دونم . . . ولی من تاوان دادم کیان . . . و مطمئن ام که قراره باز هم تاوان بدم . . چون به خدا معتقدم . . با همهي اشتباهات و گناهام ، مطمئن ام جايِ حق نشسته و می ترسم که جزايِ گناهام ، دامنِ بچه هام و خونواده ام رو بگیره.. .لب ام کج شد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٧- تو تاوان دادي ؟ تو ؟ تویی که نازي ات رو داشتی ، بچه هات رو هم بزرگ کردي . . . تاوان ات چیه علیرضا خانِمجد ؟چشم هاش نمناك شد . . . این علیرضا تا حالا کجايِ شخصیتِ این مرد پنهان شده بود ؟ این مردِ لطیف ! :- می دونی تاوانِ من چیه کیان ؟ اینکه دو تا از پسرهام ، ازم دورن . . نه می تونم کنارم داشته باشمشون ، نه میشهکنارم بمونن ! من بیست و هشت سال تو حسرتِ این موندم که وقتی بچه هام بهم می گن بابا ، با خیالِ راحت بگم جانِبابا ، بدونِ عذابِ وجدانِ اینکه دوتا بچه ي دیگه هم هستن که بیشتر از بقیه لایقِ جان شنیدن ان . . .توده ي تويِ گلوم بزرگتر شد . . . ترانه کجا بود که آروم کنه دلِ بی قرارم رو ؟فرزندِ دیگه . . . پسرِ دیگه . . . برادرِ بزرگ ! کیارش کجا بود ؟فکرم رو به کلمه تبدیل کردم . . . آهی کشید :- نمی دونم . . .زبون رويِ لب کشیدم :- نمی دونی یا نمی خواي بگی ؟کمی مکث کرد و بعد به جايِ جواب پرسید :- منو . . . منو می بخشی؟ به خاطر . . . . به خاطرِ همه ي این سالها . . همه ي اشتباهات ام ؟خندیدم . . . بخشش ؟ تلخ بود چه قدر خنده هام ! شاید هیچ وقت تويِ ذهن ام ، حتی تويِ فانتزي ترین پستوهاش همفکر نمی کردم برسه روزي که مردي ، به اسمِ علیرضا که شناسنامه ام ، دي ان اي ام ، همه ي وجودم ثابت می کردپدرمِ و اون قبول نمی کرد ، بهم بگه ببخش ! :- به نظرت می تونم ؟لبخند زد ، سفیدِ سفید ، مات ! :- به نظرت ناهید می تونست ؟این بار من ماتِ این شطرنج شدم :- بخشیدت ؟سر پایین انداخت :- آره ! وقتی داشت میرفت . . بخشید ! ناهید روحِ بزرگی داشت .. .خیلی بزرگ ! با وجودِ سن کم اش خیلی بیشتر از منیکی حداقل می فهمید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٨این بار من سکوت کردم . . . خیلی حرف ها باید می زدم . . . خیلی چیزها باید می پرسیدم ولی . . . . ولی دلم سرد شدهبود . . دلسرد شده بودم . . . این همه سال به خاطرِ هیچ و پوچ عذاب کشیدم ؟ شاید اشتباهاتِ آدم هايِ دور و برم زیادبود ، ولی سهمِ من چی بود از این اشتباه که تقاص داده بودم به جايِ همه اشون ؟ !دستی به موهام کشیدم :- به نظرت من حقی دارم به گردن ات ؟نفسِ عمیقی گرفت ، نگاه ازم می دزدید :- فک کنم داشته باشی . . . حتما داري . . . .سر تکون دادم . . . . :- نمی دونم . . . شاید بخشیدم ات . . . شاید یه روزي رسید که بتونم ذره اي درك ات کنم . . . ولی حالا . . . . . نمیدونم ولی می دونی ؟نگاه ام کرد ، چه قدر نگاه اش شبیهِ خودم بود ! ادامه دادم :- آدم نفرین کردن نیستم . . . اونم عزیزترین آدم هايِ زندگی ام رو . . . چون انقدر به قول تو ساده ام که این همه سال، با همه ي اذیت هاتون ، حتی با اون خاطره ي تلخِ سیزده به در ، که هنوزم که هنوزِ مزه ها رو به دهن ام تلخ می کنه، نمی تونم ازتون متنفر باشم . . شاید آنرمال و غیر طبیعی باشم ولی من و دل ام ، زیادي رقیق القلبیم !سکوت کرد . . چه قدر این سکوت کردن ها زیاد شده بود . . انگار داشتیم تلاش می کردیم آخرین تیکه هايِ مجهولِذهن امون رو پیدا کنیم و جواب بگیریم از هم . . . ومن باز شانس ام رو امتحان کردم برايِ پیدا کردنِ برادري که تازهفهمیدم هست و شاید زندگی می کنه :- کیارش کجاست ؟خندید . . . چه قدر خسته ! :- گفتم نمی دونم . . .دست هام رو تو جیبِ شلوارم فرو بردم :- باید باور کنم . . .لب هاش رو تکون داد :- نمیدونم . . . به عهده ي خودتِ !و می دونستم که جوابی که داد ، شاید درست نبود . . . این مرد ، خیلی چیزها پنهون داشت . . . خیلی چیزها !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٩مرور می کردم تمامِ سنگ هایی که انداخت جلويِ پايِ لنگ ام برايِ اینکه نتونم قدم بردارم . . . واقعا همه ي اینها انقدردلیلِ مزخرفی داشت ؟برگشتم و نگاه ام رو دوختم به چشم هايِ بی بیِ تويِ قاب :- یعنی دیگه دشمنی اي بین امون نیست ؟صداش بهم نزدیک شده بود :- دشمنی اي نبوده . . . هیچ وقت . . . اگه دشمن ام بودي خیلی زود از سر راه برت می داشتم . . همه اش اشتباهاتِمن بود . . . که برايِ تسکینِ دلِ خودم ، فریب دادنِ خودم تو رو اذیت می کردم . . . . ولی . . . . . ولی از من انتظارنداشته باش باهات خوب باشم . . . زبون ام تندي نکنه . . نه مثلِ همیشه . . . حالا که فهمیدي ؛ نمی تونم مثلِ گذشتهباشم باهات ولی . . .برگشتم و صورتِ پیرترم رو نزدیکِ خودم دیدم :- چرا ؟ چرا نمی تونی خوب باشی و زخمِ زبون نزنی ؟تلخ لبخند زد :- چون یه عادت شده . . .تا بخوام حرکتی کنم سر پیش آورد و پیشونی ام رو بوسید . . . . داغ شد جايِ بوسه اش !چشم هام سوخت و اشک نشست رويِ گونه ام . . . علیرضا چی کار کرد ؟ چی کار کرد ؟ پیشونی ام رو بوسید ؟صداش پر از بغض شد :- بیست و هشت سال حسرت داشتم برات پدر باشم . . . شاید باور نکنی ، هیچ طور . . ولی خودم هم می دونستم ، تهِتهِ دلم . . تو همیشه برام مهمی . . . اولین باري که دیدم ات ، ضعیف و زرد بودي . . ولی چشم هات . . . داشتن دنیا روقورت می دادن با نگاه هاشون . . . اون روز پیشونی ات رو بوسیدم . . اولین و آخرین بوسه اي بود که زده بودم به پسرمتا امروز . . . این لحظه ! شاید هیچ وقت حرف هام برات قابل درك نباشه . . شاید از امروز هزار بار حرف هام رو مرورکنی و سعی کنی خودت رو قانع کنی و نتونی . . . شاید ؛ چون جايِ من نیستی . . . اگه می خواي منو قضاوت کنی بایدجايِ من زندگی کنی . . .دست کشیدم رويِ گونه ام و با صدایی شبیهِ صدايِ علیرضا گفتم :- ولی هیچ دلیلی نمی تونه بی رحمی اتون رو توجیه کنه . . . قبول داري ؟آه کشید و زمزمه کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٠- قبول دارم ! همیشه داشتم . . . ولی . . .صداش قوت گرفت :- امروز که از این در بیرون بریم ، شاید یه چیزایی تغییرات جزیی بکنه ولی من همون علیرضام و تو هم همون کیان .. . . با همون خاطراتِ تلخ !عقب عقب رفت . . . نگاه اش رو دور تا دورِ خونه چرخوند . . . خیره شد جایی که یه زمانی یه تیکه آینه فرو رفته بودتويِ شکم ام . . . نزدیک اش شد ، رويِ زانو نشست و دست کشید رويِ زمینی که اون شب من غرق به خون شدم :- شاید هیچ کس بهت نگفت . . . چون یادشون نموند . . . ولی اون شب من رويِ همین دستام بردمت بیمارستان . .دست هاش رو بهم نشون داد :- و این دست ها همیشه جلويِ چشم ام خونی می مونن بابتِ ظلمی که بهت کردم که رسیدي به جایی که از زندگیبریدي . . . من همیشه تاوان پس می دم کیانمهر . . . اگه یه روزي تونستی ، منو ببخش . . . شاید کمی وجدان ام راحتام بذاره . . که حداقل بتونم راحت به سوگل و میعادم بگم جانِ بابا . . .بلند شد و پشت کرد بهم . . گفت از این در که بیرون بره باز همه چیز میشه مثه گذشته . . پس دیگه وقت نداشتم کهبپرسم . . . لب هام لرزید . . . . چونه ام لرزید وقتی ازش پرسیدم :- دوست ام داشتی ؟ هیچ وقت . . . دوست ام داشتی ؟ایستاد . . . یک قدمیِ دربِ خروج ایستاد . . . آروم چرخید سمت ام ، خیره شد بهم . . یه دقیقه . . دو دقیقه . . یه ساعت. . دو ساعت . . نمی دونم ! انگار عقربه ها از بین رفته بودن . . انگار دیگه زمان ناپدید شده بود !بالاخره آهسته لب زد :- نمی دونم . . نمی دونم . . شاید !و شاید اش چه قدر معنی داشت . . . معنیِ مثبت . . رفت و در پشتِ سرش بسته شد . . . من موندم و یه دنیا فکر و خیال!***جلويِ در پارك کردم . . . سرم رو رويِ فرمون گذاشتم . . . علیرضا آینه ي همه ي ما بود . . همه ي مایی که بی دلیلو با دلیل ، درست و غلط خودمون رو محق می دونستیم برايِ سرزنشِ دیگران . .برايِ سرزنش و دوري از بچه اي که وقتی جنینی بیش نبود به خاطرِ مادرش مبتلا به ایذر شد !برايِ سرزنشِ کودکی که مجبور بود برايِ تامین مخارج اش ، گدایی کنه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨١برايِ سرزنش و دوري از یه کودكِ سرطانی !برايِ سرزنش و دوري از یه کودكِ حرومزاده . . . حرومزاده اي که پدر و مادرش صد در صد اشتباه کرده بودن ولیخودش . . . زیادي بی گناه بود . . . وحتی خدايِ اون بالا هم گناهی براش نمی نوشت !نگاه ام رو به خونه ي ویلایی اي دوختم که همه ي زندگی ام منتظرم بود . . . خیلی غصه داشتم ، خیلی غم داشتم ،شاید به قولِ علیرضايِ پدر ، بارها حرف هاش رو براي خودم مرور می کردم و شاید روزي می رسید که ببخشم اش . .. ولی امروز . . . حتی نمی خواستم به یه ثانیه پیش فکر کنم . . . فقط می خواستم به ترانه فکر کنم و برادري که بایدپیداش می کردم . . . هر طور شده و این هر طور با کمکِ یه نفر میسر می شد . . حسین !دست ام شماره اش رو گرفت . . . بی مقدمه رفتم سرِ اصلِ مطلب :- می تونی یه مردي هم سن و سالِ خودم به اسمِ کیارشِ مجد ، اسمِ پدر علیرضا و اسمِ مادر ناهید پیدا کنی ؟بهت زده شده بود که چند لحظه اي حرف نزد و وقتی لب باز کرد تته پته می کرد ! :- این . . . این . . . . چی . . . من . . . کیه ؟لبخند زدم ، خسته و داغون ! :- برادرم . . . همون پسرِ زنِ اولِ علیرضا !سکوت کرد . . . شاید منتظر بود براش توضیح بدم و در عینِ حال می دونست انقدر ویران شده ام که فعلا جونِ توضیحندارم . . باید دوپینگ می کردم و بعد بهش می گفتم ! بنابراین تنها گفت :- ببینم چی کار می تونم بکنم . . .و من می دونستم حسین می تونست !تماس رو قطع کردم و راه گرفتم سمتِ خونه . . . بغض ام رو فرو خوردم . . درِ حال رو باز کردم و صدام رو ول دادم :- ترانه ؟ بلوطکم ؟ من اومدم . . .در رو بستم و تکیه زدم بهش . . خنکايِ خونه ي گرم ام رو به تن خریدم و زمزمه کردم :- برگشتم خونه !و چند لحظه بعد که با لبخند اومد استقبال ام ، اشاره زد که خم بشم و بوسه زد به پیشونی ام . . . شاید می تونستم حداقلبرايِ چند ساعت فراموش کنم که منِ بی گناه ، بیست و هشت سال بارِ گناه به دوش کشیدم . . . . !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٢فصل ششم (( ناباورانه ))دو سال و هفت ماه بعد . . .کیانمهر :زن بچه رو به دستِ ترانه سپرد . . . اشک شوق نشسته بود به چشم هايِ همسرم . . دست و دلم می لرزید !نوزادِ پسر با تمامِ قوا جیغ می زد و گریه می کرد !بغض گلوم رو گرفت . . . دست کشیدم پايِ چشم هام . . . ترانه خنده و گریه کنان بوسه اي به سرش زد و گفت :- جونم مامان . . . جونم عزیزم . . گریه نکن گل پسر . . .زن لبخندي به من زد و گفت :- نمی خواي پسرت رو بغل کنی ؟لبخندي زدم . . کج اندر کوله !ترانه نگاهم کرد . . . طاقتِ انتظار چشم هاش رو نداشتم . . انتظاري که نزدیکِ سه سال طول کشید . . . جلو رفتم . . درعینِ گریه ، چشم هاش رو باز کرده بود و دنیا رو می بلعید !به طوسیِ مردمک هاش خیره شدم . . . دروغ بود که بگم دوست اش نداشتم اما . . .ترانه آروم صدام زد :- کیان ؟سري تکون دادم . . خم شدم و پیشونی اش رو بوسیدم . . . مهرش خیلی وقت بود به دلم نشسته بود !ساکت شد . . پسرك آروم گرفت و خیره به صورتم نگاه کرد . . این بار لبخندم واقعی بود . . ترانه تکونی بهش داد وگفت :- بهتره بریم . . . خیلی ها منتظرن ببیننش !آب دهن فرو دادم ، این حس چی بود که داشت عذاب ام می داد ؟ این حس غم و شاديِ توام ؟دستِ ترانه بازوم رو نوازش کرد ، آهسته صدام زد ، مردمک به مردمک اش دوختم :- اون بیرون خیلی ها منتظرن . . خیلی ها ! همونایی که تمامِ این مدت تنهامون نذاشتن . . پس انقدر پریشون نباش . .می دونی که دلم میگیره . . .دستم دورش پیچید ، این زن همه کَسِ من بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٣***هیوا انگشت به دهان بالا سرِ بچه نشسته بود و با چشم هايِ گرد نگاهش می کرد و انقدر این نگاه ها دوست داشتنیبود که خنده ي همه رو به آسمون رسونده بود !میران دخترش رو رويِ پاش گذاشت و گفت :- چیه بابا ؟ چته ؟ این خوردنی نیست که ! پسرعموئه ! پسر این عمو کیانِ بدعنقت !و با دستِ آزادش آروم نوزاد رو تو آغوش گرفت . . .چیزي رو دلم سنگینی می کرد . . یه حسِ تلخ که با همه ي این شیرینی ها بدجور آزارم می داد !دستِ حسین نشست رويِ شونه ام و گفت :- چته تو ؟ بخند دیگه . . . اي بابا . . .و بعد سرِ دخترکش رو بوسید . . . لبخندي زدم به لب هايِ آویزونِ گلاویژ و دست هایی که موهايِ دستِ پدرش رو بهچنگ می کشید . . .صدايِ بلندِ مردي که پسربچه رو از آغوشِ میران گرفت باعث شد سرم رو به سمت اش بچرخونم :- یه بار دیگه اسمِ جوجه ي عمو رو بگو . . .لبخندي زدم بهش ، شاید بیشتر از همه درکم می کرد :- اهورا . . .بوسید پیشونیِ اهورا رو . . . . سر خم کرد و زیرِ گوش اش آروم اذان گفت . . . نگاهم کرد :- هر چند فک کنم دیر شده ولی . . . یه عمويِ بزرگی گفتن ! مگه نه داداش کوچیکه ؟ !و شونه به شونه ي میران کوبید . . . میران تک خنده اي کرد و گفت :- آره عمو بزرگِ ! فقط کیارش جان ، یه کم بچه رو شل تر بگیر . . کیسه بوکس نیست که !کیارش خندید و سرِ اهورا تويِ گردن اش جا گرفت . . . کیمیا دخترش رو از آغوشِ حسین بیرون کشید و گفت :- دیگه پاشیم بریم که مامان و بابا می خوان با گل پسرشون تنها باشن . .قبل از اینکه نه بگم ، قصدِ رفتن همه رو از جا بلند کرد . . . به لبخندها و اظهار محبت هاشون می تونستم لبخندي بزنمکمرنگ . . . دستِ خودم نبود . . . یه چیزي جلويِ کش اومدنِ لب هام رو می گرفت !کیارش که عزمِ رفتن کرد ، بازوش رو گرفتم . . نگاهم کرد . . آروم بود ! مثلِ تمامِ این مدتی که شناخته بودمش . . .سر جلو آورد و پیشونی ام رو بوسید :- مبارکت باشه . . . قدمش خوش یمن . .با صدايِ گرفته اي گفتم :- نرو . . بمون پیشمون . .خندید و گفت :- نه بابا . . .حوصله ي ونگ زدنِ بچه رو ندارم . . . خوابم رو به هم بریزه از یه جایی آویزون اش میکنم !و بلندتر خندید . . . با خنده هاش ، خنده اي کردم . . .محکم تويِ آغوشم گرفت . . . آه کشید و گفت :- یه امشب رو میرم خونه . . . میدونی که دلم طاقت نمیاره . . . فردا شب دوباره سرت خراب می شم ولی امشب مالِ توو زن داداش و اهوراست . . .ترانه که کنارم جاي گرفت ازم دور شد ، خم شد و بوسه اي رويِ گونه ي اهورايِ غرقِ خواب زد :- فردا که مامانبزرگ و بابابزرگت اومدن ، منم پشتِ سرشون میام . . باشه عمو ؟ دلتنگی نکنی ها !سري به افسوس تکون دادم :- تو از اون میران هم خل تري . . . این بچه که خوابِ !دندون قروچه اي کرد :- این بچه هوشش به خودم کشیده . . تو خواب هم می فهمه چی دارم میگم !دوباره اهورا رو بوسید و رفت . . .خسته نگاهی به سالنِ به هم ریخته کردم که ترانه از اتاقِ اهورا بیرون اومد . . . اتاقی که مدت ها قبل ، متعلق به نوزادِخیالی بود !شروع کرد به تمیزکاري . . . جلو رفتم ، دستم رو دورِ کمرش حلقه کردم . . به سمتِ خودم کشیدمش ، آهسته گفتم :- بسِّ . . . خسته شدي از صب تا حالا . .نگاهم کرد . . . آروم گفت :- انگار تو خسته تري !ابروهام کمی به هم نزدیک شد :- کنایه می زنی ؟نفسِ عمیقی کشید و گفت :- تو چته ؟ چرا از اول صبح مثه برجِ زهرمار شدي ؟
سرم رو کج کردم :- هیچی . . .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#89
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۳ عصر
پوزخند زد :- منم باور کردم . .کتمان کردن نداشت . . . دستم رو بود براش . سر تويِ گلوش فرو بردم :- شرمنده اتم ترانه . . .دست اش تويِ موهام چرخید و نوكِ انگشت هاش پوستِ سرم رو نوازش کرد :- چرا ؟دست هام پهلوهاش رو فشرد :- حقت بود یه بچه داشته باشی از خونِ خودت ولی . . .هیس گویان سرم رو بیرون کشید و دست هاش رو حصارِ صورتم کرد :- بسِّ کیان . . به اندازه کافی حرف زدیم درباره اش . . اهورا برام خیلی عزیزِ . . . حتی رنگِ چشم اش شبیهِ چشم هايِتوئه . . .اون پسرِ توئه . . . من و تو !تلخ خندیدم :- ولی شاید رنگِ چشم اش به مرور تغییر کرد . .دست رويِ سینه ام کشید :- هر چی باشه ، بازم گل پسر من و توئه . . .بوسه اي رويِ پیشونی اش گذاشتم :- شرمنده اتم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨۶گونه اش رو بوسیدم :- تا ابد شرمنده اتم . .لب هاش رو نشونه رفتم :- منِ عقیم لایقِ تو نیستم . . .دست هاش پشتِ گردنم رو نوازش کرد :- نبینم دیگه درباره ي مردِ من اینطوري حرف بزنی ها . .لبم رو نشونه رفت :- تو آقایی ، عزیزي ، همه چیزمی . . . من بچه رو بدون تو می خوام چی کار کنم ؟ تو که نباشی . .دست کشید رويِ گلوم :- این وجودِ عزیزت که نباشه . . .سر گذاشت رويِ سینه ام ، رويِ قلبم :- این تن که نباشه ، این روح که نباشه ، تو که نباشی ، دنیا رو می خوام چی کار ؟ هان ؟دست هام که دورش حلقه شد صدايِ گریه ي اهورا بلند شد . . . با ابروهايِ بالا رفته به هم نگاه کردیم . . خندیدم :- آژیر خطرِ خوبیِ !خندید ، با اخم خندید :- اِ بچه ام ! حتمی گشنشه !و با قدم هايِ بلند راهِ اتاق در پیش رفت . . . با نگاه ام بدرقه اش کردم . . .***ترانه :سري تکون دادم و نگاهم رو دوختم به اهورایی که می خندید وقتی بابا گلوش رو می بوسید ، مامان ردِ نگاهم رو گرفتو آهسته پرسید :- گفتی چند ماهشه ؟!لبخند زدم به دست و پاهاي کوچیکش که تويِ هوا و بینِ دست هاي پدرم تاب می خورد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٧- سه ماه و چهارده روز . . .مامان با نارضایتی گفت :- یه کم بزرگ نیست واسه فرزند خوندگی ؟پلک هام رو برايِ ذره اي آرامش بستم . . . مادرم هنوز قبول نکرده بود ! :- مامان ، نکنه انتظار داري بریم بچه رو از شکمِ مادرش بکشیم بیرون ؟کفِ دست هاش رو به هم کشید و گفت :- به نظرت زود نبود ؟ شما تازه دو سالِ ازدواج کردین اونوقت . . .حرفش رو بریدم . . تک تکِ کلماتش رو حفظ بودم ! کلماتی رو که مدام برام تکرار کرده بود :-نه مامان . . نیست ! کیان سی و یک سالشه . . . سی و یک سال ! و ما شانسِ اینکه خودمون بچه دار بشیم رو تقریبانداریم . . . فک کنم همین دلیل کافی باشه واسه اینکه بچه دار بشیم !تلخ خندید :- چه قدرم که بچه دار شدین . . رفتین بچه ي یکی دیگه رو آوردین که چی ؟نگاه به پسرکم کردم که سرش رو تکیه زده بود به سینه ي بابا و بابا آروم براش چیزي زمزمه می کرد . . . بابایی کهراحت تر از همه قبول کرد حضورِ نوه اش رو :- بچه ي یکی دیگه چیه مامان ؟ پدر و مادرِ اهورا مردن ! هیچکس رو نداره . . پدر و مادرش هم پرورشگاهی بودن . .اون بچه ي منِ . . . شاید خونِ من تو رگاش نباشه ولی . . . پسرِ خودم !چشم هام سوخت . . اهورا پسرِ خودم بود . . . . پسرِ خودِ خودم !دستِ مامان که بازوم رو لمس کرد نگاهش کردم ، دلسوزانه گفت :- خب مادر . . گریه نکن حالا . .با بغض گفتم :- دلت میاد مامان ؟ نگاهش کن . . . دلت میاد بگی بچه ي یکی دیگه ؟ نگاهش کن چه قدر مظلوم و معصومِ ؟ چطوريدلت میاد ، چطوري راضی میشی تو پرورشگاه بزرگ شه وقتی من و کیان اینجا لَه لَه می زنیم واسه یه بچه ؟ مامان منمی دونستم ، تو هم می دونستی ، بابا هم می دونست که کیان نمی تونه یه بچه از خونِ خودش داشته باشه . . . منهمه جوره قبولش کردم . . از روزِ اولی که پا گذاشتم تو این خونه می دونستم اگه روزي مادر بشم ، خودم اون بچه رونُه ماه تو شکمم نگه نداشتم . . ولی مامان ، اهورا چه فرقی با بچه ي خودم داره وقتی قرارِ سالها خودم بزرگش کنم ، ترم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٨و خشکش کنم ، روزِ اول مدرسه کنارش باشم ، وقتی قراره دانشگاه بره از زیر قرآن ردش کنم . . وقتی سرباز شد غصهدوریش رو بخورم . . وقتی از یکی خوشش اومد براش برم خواستگاري . . وقتی بابا شد دلم قنج بره واسه بچه هاش کهمامانبزرگ صدام می کنن . . مامان ، اهورا بچه ي خودمِ . . بچه ي خودِ خودم . . .سرم رو رو سینه ي مادر گذاشتم و تازه می فهمیدم مادر بودن یعنی چی ! تازه می فهمیدم دلنگرانیِ یه مادر یعنی چی ونگرانیِ مادرم رو درك می کردم ولی اهورا پاره ي تنِ من بود . . و این پاره ي تن همونطوري که من برايِ مادرم عزیزبودم ، برام عزیز بود !صدايِ گریه ي اهورا که بلند شد ، سر بلند کردم و خواستم قدم سمتش بردارم که کیانِ تازه از شرکت برگشته ، سر ازاتاق بیرون آورد :- چیه این باز آژیر می زنه ؟رفت و نزدیکش شد ، دست هايِ بزرگش رو دورِ تنِ کوچیکِ اهورا پیچید ، پسرکم مظلوم زل زد به کیان و اشک هاشراه گرفتن رويِ گونه اش . . . بابا کیانِ این روزها ، اشک هاش رو بوسید و گفت :- اُه اُه . . نگاه کن . . چه گوله گوله هم اشک میریزه !می دونستم کیان هنوز کنار نیومده . . بارها تو خود بودنهاش رو دیده بودم . . . ولی بازم دلِ بزرگش نمی ذاشت به رومبیاره . . نمی ذاشت من هم شریکِ درگیري هايِ ذهنش بشم که می دونستم دردش از کجاست !دستی به صورتم کشیدم و گفتم :- یه نگاه بنداز ببین شاید خرابکاري کرده باشه . . .چشم هايِ کیان گرد شد :- من ؟ ول کن تو رو خدا . . کیارش الان میاد ، اون نگاه می کنه !خندیدم به نقره فام هايِ دوست داشتنی اش :- تا وقتی پدر هست ، عمو چه کاره اس ؟ !شونه بالا انداخت :- این عمویی که من دیدم ، پس فردا این بچه رو ور می داره با خودش میبره . . .مامان صداش رو صاف کرد . . نگاهم کرد ، لبخند زد . . . لبخندي که دلم رو گرم کرد ، مثلِ آتیشی که وسطِ برف وبوران تنِ یخ زده ات رو گرم می کنه :- خب مادر یه نگاه بنداز . . . این کیومرث تا دلت بخواد کهنه ي بچه ها رو عوض کرده !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٩کیان ناباورانه به بابا نگاه کرد و گفت :- آره آقاجون ؟بابا خندید :- تا دلت بخواد ! حتی کهنه ي همین زنت رو هم عوض کردم !این بار من چشم گرد کردم و شاکی گفتم :- بابا ؟کیان بلند بلند خندید و بابا با لذت گفت :- جونم مامان کوچولو ؟لبخند زدم و بغض کردم . . شاد بودیم . . خیلی ! عروس تو کوچه مون بست نشسته بود !کیان به اهورایی خیره شده بود که گردنِ ضعیفش رو خم کرده بود . . پسرم هنوزم که هنوز بود سخت بود گردنش رونگه داره . . سرش رو رويِ شونه اش گذاشت و گفت :- خب تحفه . . حالا عینِ گربه ي شرك زل می زنه به من ، دل و جیگرم رو آب می کنه . . بریم ببینم چه کردي !رويِ زمین نشست ، دست گذاشت پشتِ سرِ اهورا و آروم تنِ کوچیک و نرمش رو جا گیر کرد رويِ فرش. . . .***کیانمهر :نگاهی به چشم هايِ سرخ و پر از اشکش کردم و برايِ هزارمین بار زدم تو سرِ وسوسه اي که هُلَم می داد برايِ بوسیدنلپِ قرمز شده اش !دوستش داشتم . . . بی شک !قبولش داشتم . . به عنوانِ پسرم . . . بدونِ تردید !از همون روزي که کلِ پرورشگاه رو با گریه هايِ ناشی از دردش رويِ سرش گذاشته بود . . . از همون روزي که وقتیترانه چشم اش به چشم هايِ طوسی اش افتاد ، دلش ضعف رفت براش !مدت ها بود دنبالِ کارِ به فرزند پذیرفتنِ دختربچه اي بودیم . . دختربچه اي که بعد از مدت ها دویدن برايِ به سرپرستیقبولش کردن ، پدر ومادرش پیدا شدن . . . پدر ومادري که کسی مدتها پیش فرزندشون رو به کینه از شهرستان دزدیدهبود و جلويِ درِ پرورشگاهی کیلومترها دورتر از آغوشِ امنِ پدر و دلِ بیقرار مادر رها کرده بود و چه قدر سخت بود دیدنِم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٠ضجه هايِ اون مادر و دیدنِ گریه هايِ ترانه اي که دل به دلِ دخترك داده بود . . اما رفت . . . دخترك رفت و مدتیبعد اهورايِ چند روزه سر از پرورشگاه درآورد و دلِ ترانه رو برد . . .با صدايِ کیومرث از فکر و خیال فرار کردم :- کجایی پسر ؟ یه پوشک چک کردن که این همه فکر نداره . .. بمب نیست که !خندیدم . . بی حس ! دست بردم سمتِ چسب . . . باز کردنِ چسبِ پوشک همانا و پاشیدنِ مایعی به صورتم همان . . .اهورا دست از گریه کردن برداشته بود و با آسودگیِ خاطر خیره شده بود به شاهکارش !نگاهِ شاکی ام رو به سمتِ ترانه اي چرخوندم که بهت زده نگاهم می کرد :- این بچه اس تو تربیت کردي ؟و بالا رفتنِ صدايِ قهقهه هم همان !***پتو رو آروم رويِ مادر و پسر کشیدم . . . لبخندي زدم به چهره ي آروم ترانه . . . و بعد به اهورا . . .زیرِ لب گفتم :- پدر سوخته . . .هنوز کیارش دست برنداشته بود از خنده ، از سر به سر گذاشتن . . . شده بودم سوژه اش !و بعد ناگهان چشم هام گرد شد . . . پدر سوخته . . . پدر ؟ من پدرش بودم ؟لبخندي زدم . . زمزمه کردم :- پدر ؟ بابا . . . .آب دهن فرو بردم و خم شدم . . . پیشونی اش رو بوسیدم و بويِ عرقِ تنش ، بويِ پودر بچه و بويِ خوبِ بهشتی کههنوز همراهش بود پیچید تويِ مشامم . . . . آهسته گفتم:- قربونت برم . . . یکی یه دونه ي من . .و بعد بوسه اي رويِ پیشونیِ ترانه گذاشتم :- قربونِ تو هم میرم بلوطکم . . .اتاق رو ترك کردم چون تضمین نمی دادم اگه لحظه اي دیگه می موندم مادر و پسر رو بیدار نمی کردم

دو لیوانِ دسته دار پر از چاي به دست راهیِ حیاطی شدم که کیارش گوشه ایش نشسته بود . . . کنارش جاي گرفتم ،کنارِ برادري که شاید دو سال و چند ماه بود پا به زندگی ام گذاشته بود اما به اندازه ي سی و یک سال عمرمون ، حضورشرو حس می کردم !لیوان رو به دست اش دادم . . تشکر کرد ، لبخند زد ، دلگرم کننده :- بالاخره دل کندي از اون اتاق ؟سر تکون دادم :- تو خواب خیلی خوردنی میشه !با شیطنت گفت :-کی ؟ پسره یا مادرش ؟چشم غره اي بهش رفتم که خندید . . . . سر به درختی تکیه زدم که زیرِ سایه ي بی برگش پناه گرفته بودیم . . . پاییزبود و آغازِ بهارِ زندگیِ ما . . اومدنِ اهورا بهار بود !آهسته گفتم :- وقتی روزي که ترانه اومد خونه و باهام حرف زد از اینکه یه بچه رو به سرپرستی بگیریم هنوز یه سال هم از ازدواجموننگذشته بود . . فکر می کردم خسته شده از دستم . . . حس می کردم از اینکه بهش نزدیک بشم ، حالش بد میشه چونهمه ي این نزدیک شدنا هیچ وقت حاصلی نداشت .نفسم رو پر صدا بیرون دادم . . کیارش محرمِ اسرارم بود . . . . دست اش رويِ شونه ام نشست :- می تونی نگی .سر تکون دادم :- باید بگم . . باید بگم تا از فردا که تو رويِ اون بچه نگاه می کنم از ته دلم براش پدري کنم . . نه با یه غصه که جايِاون می تونست پسرِ خودم باشه . . .تلخ لبخند زد و خم شد . . خم شد و شونه ام رو بوسید . . . بوسید و نفهمید چه قدر محتاجِ همین برادرانه ها بودم . . بیریا و خالص محبت می کرد . . همین باعث شده بود به سرعت بشه یکه تازِ خانواده . . خانواده ي کوچیکِ من . . . .دستی به پیشونی ام کشیدم :- انقدر گفت و گفت و گفت تا راضی ام کرد . . خودمم می دونستم تهش واسه اینکه یکی بهم بگه بابا باید برم پرورشگاه. . مشکلی نداشتم با این قضیه . . . من سالها با اون بچه ها زندگی کرده بودم . . ولی . . . می تونی درك کنی همیشهم.ش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#90
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۰۳ عصر
(معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٢؟ منم همینطور بودم . . راه نداشتم ? یه غمِ بزرگ رو دلت سنگینی کنه و راه نداشته باشی واسه تسکینش چه قدر سختواسه آروم شدن . . . سنم کمتر از سی بود با وجودِ این پرونده تشکیل دادیم . . سخت بود دیدنِ انتظارِ چشمايِ ترانهوقتی چیزي نداشتم بهش بدم . . و تويِ اون شرایطِ پر از سختی ، تو کنارم بودي . . .برگشتم و نگاهش کردم . . خیره بود بهم . . . این برادر هم شبیه من بود . . . مثلِ میران . . ولی کیارش ، چشم هايِمشکی رنگِ مادرش رو به ارث برده بود . . . مادري که ده سال پیش فوت کرده بود . . ناهیدي که کیارش می گفتهمیشه چشم به راهِ من بوده . . . پسرش !کِی بود که تونستم کیارش رو ببینم ؟ دقیقا سه ماه بعد از اون روز . . که حسین ، ردِ کیارش رو پیدا کرد . . . عسلویه !بریده بود از همه جا . . کیارش تنها بود . . . خیلی تنها . . . یه کیانِ دیگه بود ولی با چشم هايِ مشکی . . . .روزي که دیدمش انگار روزِ مرگم بود ! قلبم تند می زد . . بدونِ ریتم . . با بی نظمیِ تمام !دستم مدام سینه ام رو ماساژ می داد . . ریه هام کم توان بودن تويِ اکسیژن رسانی . . .کم چیزي نبود . . . بعد از سی سال بفهمی برادري داري از یه مادرِ دیگه و سه ماه بعد باهاش روبرو بشی . . . زنگ زدم، در باز شد و چشم هام میخ شد تو دو جفت تیله ي مشکی . . . کیانمهري با چشم هايِ مشکی و موهايِ قهوه اي !من کیارش رو دیدم !چه گذشت ؟ از داد و بیداد و فریاد . . تا در آغوش کشیدن و گریه !از من خبر داشت بر خلافِ من ! بیست سال بود که می دونست برادري داره ، پدري داره . . . ولی هیچ وقت نیومد . .چون ناهید نخواست . . ناهیدي که تو سالگردِ فوتش دو پسرش به هم رسیدن . . یکی رضایی و دیگري خونی !کیارش راه پیدا کرد تو زندگیم ، تو خونواده ام . . . با مهربونیِ ذاتی اش ، دلسوزيِ همیشگی اش ، لبخندهايِ بی انتهاشو شوري که زنده شده بود تويِ چشم هاش ؛ شد برادرِ ترانه ، رفیقِ سام و حسین . . . داداش کیايِ سوگل ، اخويِ میران، و کیارشِ میعاد . . . هر چند کمی سخت بود پذیرشِ اینکه برادري هست بزرگتر از من برايِ خواهر و برادرها . . . وسارایی که تازه فهمیدم سالها بود از کیارش خبرداشت . . . و فقط با دیدنش لبخند زده بود . . . لبخندي که ازش بعید بود!نازي می دونست کیارش برگشته ، ولی عجیب سکوت کرد . . . نه دادي ، نه فریادي نه مانعی برايِ بچه هاش تو دیدنِکیارش . . . و علیرضا که اولین بار با دیدنِ کیارش اشک حلقه زده بود تويِ چشم هاش !ولی پلک به هم فشرد و دور شد . . . شاید می دونست نازي گوشه اي ایستاده و داره می بینه . . . نازي اي که حساسبود به محبتِ همسرش به پسرهايِ بزرگش !و این شد سرآغازِ پیوندِ من و برادرم . . .دست اش نوازش شد رويِ موهام و آروم گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٣- هی . . . چته تو هی میري تو فکر. . .لیوان چاي به لب بردم :- هزار بار اتفاقاتِ دو سه سال گذشته رو مرور کردم . . و هر بار برام عجیب تر بود . . زندگی چه بازي هایی که با مننکرد . .آه کشید ، دست کشید به موهايِ پر پشتش :- با منم کم بازي نکرد . . . فک می کنی خیلی آسونِ قبولِ اینکه خواهر و برادر داري و تمامِ عمر تنهایی سر کنی ؟مامان ناهید هیچ وقت ازدواج نکرد . . . چون عاشقِ علیرضا بود و همین عشق باعث شد ببخشدش . . . همون عشقباعث شد منو بیست سال دست تنها بزرگ کنه . . . . ولی برام عجیبِ ، مادرت چطور با علیرضایی موند که اون همهعذابش داد . . ؟تلخندي زدم :- عاشقش شد . . ولی اگه من فهمیدم چطوري ، تو هم می فهمی . . .چاي اش رو سر کشید :- من میگم وابسته ي علیرضا شده . . شاید چون علیرضا با همه ي اون بدي هاش ، بی اندازه می خواستدش . . . پاشموند . . همیشه !شونه بالا انداختم و ادامه ي حرفم رو گرفتم :- یادته وقتی می خواستیم بریم پزشکیِ قانونی برايِ گواهی عدم باروري ؟سر تکون داد و اخم کرد . . . برايِ اونم سخت بود !چشم بستم و مرور کردم اون روزِ سخت رو . . . روزِ صدورِ گواهی . . .اخم هام از بین نمی رفت . . نه از رويِ عصبانیت ، از رويِ دردي که به جونم افتاده بود . . .ترانه ایستاد روبروم . . . لبخند زد بهم . . دست هاش شونه شد تو موهام . . چشم هام رو بستم از آرامشَ حضورش . .گونه ام رو که بوسید چشم باز کردم . . با لبخند سر کج کرده بود و زل زل به صورتم نگاه می کرد . . . آهسته لب زدم :- هوم ؟ چیه ؟خندید . . . خنده اي که می دونستم پشتش آرامش نیست . . . :- هیچی ! دارم شوهر خوشگلم رو برانداز می کنم . . مشکلیِ ؟لبخندِ کجی نشست کنجِ لبم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩۴- چه قدرم که خوشگلم . .پلک زد ، آروم :- خیلی . . .و بعد سر رويِ سینه ام گذاشت . . آروم دست کشید رويِ عضلاتِ بازوم و گفت :- می دونم برات سخته . . می دونم اذیت می شی. . . ولی . . .نگاهم کرد :- ولی اینو بدون ، هر چی بشه ، هر اتفاقی بیفته . . . اون حکم رو بدن یا نه ، من همیشه باهاتم . . خب ؟صدايِ زنگ خونه که بلند شد ازم فاصله گرفت ، یقه هايِ پیراهنم رو مرتب کرد و گفت :- برو که منتظرتن . .بوسه اي رو پیشونیش نشونده ، نگاهی تو آینه به صورتی دمغم کرده و راه خروج در پیش گرفتم . .با دیدنِ حسین و میران و کیارش ، دوش به دوش و کنار هم متعجب چشم گرد کردم :- چتونه ؟ لشکر کردي کردین !کیارش خندید ، دستی به پشتِ میران زد :- اومدیم اخویمون رو اسکورت کنیم ! مگه نه داداش کوچیکه ؟میران مصنوعی لبخند زد :- آره . .و تمامِ نیم ساعتی که من رو راهیِ ساختمونِ پزشکیِ قانونی کردن باز هم مصنوعی لبخند زد !هیچی یادم نمی اومد از اون راهروها و اتاقها . . هیچی !جز صداها و حرف ها و در نهایت . . یه حکم !باز هم همون حرف ها . . باز هم امیدِ خیلی کم به باروريِ من . .و این بار ، حکمِ عدمِ باروري من . .رسما حکم دادن به عدمِ تواناییِ من در بچه دار شدن . . درد داشت !خیلی درد داشت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩۵با شونه هاي خمیده که ساختمون رو ترك کردم نگاهم خورد به کیارشی که داشت با میران صحبت می کرد . . میرانیکه تند تند دست می کشید پايِ چشم هاش . . حسین که بلند صدام کرد کیارش عمیق لبخند زد و گفت :- خب چی کار کرد این شیر مردِ ما ؟سر تکون دادم و آهسته گفتم :- تموم شد . . . .میران آه کشید و سر پایین انداخت ، آروم صداش زدم که سر به پایین جوابم رو داد :- هوم ؟نزدیک اش شدم و دست زیرِ چونه اش گذاشتم . . نگاهم که به خونِ تويِ چشم هاش خورد ابروهام بالا رفت :- چرا چشمات اینطوریه ؟باز هم اون لبخندِ پلاستیکی رو زد :- هیچی . . . آلودگیِ !بغضِ صداش و اشکِ تويِ چشم هاش ، پوزخند می زد به دروغش ، آهسته گفتم :- گریه کردي ؟سر تکون داد ، دندون هاش رو بیشتر نشونم داد :- گریه ؟ واسه چی ؟و قطره اي رويِ گونه اش چکید ، کیارش غرغر کنان گفت :- یه ساعته دارم بهت می گم اون صورتت رو یه آب بزن !هنوز جمله ي کیارش تموم نشده بود که میران پیشونی به سینه ام چسبوند و هاي هايِ گریه سر داد !رويِ موهاش رو که بوسیدم هق زد :- خدا نبخشتم کیان . . خدا نبخشتم . . . ببین خریت من کارت رو به کجا رسونده . . لعنت به من ! لعنت . . !دستم بینِ شونه هاش رو نوازش کرد . . سینه ام رو بوسید :- منِ خر ، من بیشعور. . . دارم میمیرم زیرِ این عذاب . . دارم خم میشم . . آخه چطوري تحمل کنم که تو . .سرش رو از سینه دور کردم و دست گذاشتم رويِ لبش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩۶- هیس ! هیچی نگو میران . . هیچی نگو ! خب ؟ !پلک هايِ خیسش رو بست . . . کیارش دست به شونه ام زد و میران رو جدا کرد از منی که داشتم خفه می شدم !دستش بیشتر بازوم رو فشرد و پلک باز کردم . . .اخم هاش رو گره کرده بود :- کجایی تو ؟دستی به صورتم کشیدم و گفتم :- هیچی. . . داشتم فکر می کردم . . . می دونی کیارش ؟ از اینکه اهورا اومده به زندگیمون اصلا ناراحت نیستم ولی ازاین ناراحتم که چرا من خودم نمی تونم بچه دار بشم ؟از اینکه ترانه همیشه باید با حسرت به زناي باردار نگاه کنه . . اینعذابم میده ! این داره مثه خوره وجودم رو میخوره که ترانه می تونه مادر بشه ، می تونه بچه اش رو خودش به دنیا بیارهولی واسه خاطرِ من . .پرید بینِ حرفم :- واسه خاطرِ تو نه . . .نگاهش کردم ، لبخندِ کمرنگی زد :- واسه خاطر خودش و دلش . . . مطمئن باش اگه تو ، تويِ دلش نبودي همچین کاري نمی کرد . . راضی نمی شد بهاینکه از مادر شدن بزنه و کنارت بمونه . . اون دوست داره و این دوست داشتنِ که کنارت نگهش داشته . . وقتی اینطوريمیگی ناراحتی یعنی داري به عشقش شک می کنی . . ناراحتی چون حس می کنی ترانه هم ممکنِ ناراحت بشه . .اینطوري داري به اون ، به احساسش و به تصمیمش شک می کنی . . .سري تکون دادم ، آروم گفتم :- می خوام واسه اهورا پدرِ خوبی باشم . . ولی نمی دونم چطوري ! گیجِ گیجم !خندید ، بوسه اي دوباره به شونه ام زد :- نگران نباش . . . بابايِ خوبی میشی . . . حداقل بهتر از بابايِ تحفه ي خودمون . ..لبم کمی کش اومد . . . به آسمون خیره شدم و بی مقدمه گفتم :- یه کاري کردم که نمی دونم به ترانه بگم یا نه . . .کمی مکث کرد ، خیره شد به صورتم :- مگه چی کار کردي که تردید داري تو گفتنش ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٧خیره شدم به چشم هاش . . . . باید ازش کمک می گرفتم !***ترانه :آروم شیشه شیر رو از بینِ لب هاش که هنوز مک می زد بیرون کشیدم . . خوابیده بود ولی دست از خوردن برنمیداشت! شکمو بود پسرکم . .دستی به پیشونیِ عرق کرده اش کشیدم و موهاي کمش رو پس زدم . . . تويِ خواب لبخندي زد . . . شیرینِ شیرینِ !خم شدم و آروم بوسه زدم به پیشونی اش که چشم هاش باز شد و مصر خیره شد تو چشم هام . . . انگار نه انگار کهخواب بود !سرش رو رويِ شونه ام گذاشتم و دستی به پشتش زدم . . آروم !که ناگهان صدايِ عاروقش بلند شد . . . لبخند زدم :- اي جونم . .و بعد دست کشیدم رويِ کمرش . . .کِی به فکرِ این افتادم که بچه اي بشه فرزند خوندمون ؟شاید روزي که بی حوصله لم داده بودم و به برنامه هاي تلویزیون خیره بودم . . و همون روز بود که برنامه اي پخش شد. . و همون برنامه رويِ اعصابم قدم رو رفتن رو شروع کرد . . انقدر که بالاخره رفتم سراغش . . . از چند نفري پرس وجو کردم . . از کسایی که می شناختم زمانی بچه اي رو به فرزندي قبول کرده بودن . . . که آیا اون بچه ، براشون بچهمی شه ؟ همون مهر و مبحت رو بهش دارن ؟و وقتی مطمئن شدم با کیان صحبت کردم . . کیانی که چشم هاش ترسید وقتی حرف از بچه زدم و چه قدر درد داشتدیدن ترس تو چشم هايِ مَردم !خیلی چیزها تغییر کرده بود . . . برادرم مستقل شده بود . سارا مادر شده بود . دختركِ کیمیا واردِ جمعمون شده بود و ازهمه مهم تر. . . . دیگه پدرم بدهی اي به کیان نداشت . . . شریکِ نا رفیقش رو پیدا کرد ، اموالش رو پس کرد و حسابشرو بی حساب کرد با داماد . . .چه قدر عذاب کشیدیم برايِ این لحظه که من لذت ببرم از گرمايِ تن کوچیکِ پسرم رويِ شونه ام . .صدايِ زن هنوز تويِ گوشم می پیچید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٨"- چون شما کمتر از پنج سال از زمانِ ازدواجتون می گذره باید گواهی عدم باروري مبنی بر اینکه یکی از زوجین تواناییبچه دار شدن رو نداره ، بگیرید . . بعد هم روندِ قانونی . . و چون خب فرزندخواندگی به طور متوسط دوسالی طول میکشهمشکلِ سنی تون هم برطرف میشه . . . . "چه قدر فشارِ دست هايِ کیان به دسته ي مبل برام دردناك بود . . و تنها کاري که از دستم براومد نوازش استخون هايِبیرون زده ي دستش بود . . .با نق نق اهورا دستی به سرش کشیدم که دستی رويِ شونه ام نشست . . . گرمايِ این دست رو حفظ بودم از بس منرو ، روحم رو ، تنم رو مرور کرده بود پس نترسیدم از حضورش . . لبخند زنان به سمتش برگشتم . .اهورا رو از آغوشم به آغوشِ خودش کشید . . با پشتِ دستِ آزادش رويِ گونه اش رو نوازش کرد که پسرکم که دوبارهبه خواب رفته بود ، لبخندي زد . . .آروم دست کشیدم رويِ چونه ي لطیف اهورا :- فک کنم موهاي دستت قلقلکش می ده . .کیان خندید . . آروم و بی صدا . . . نگاهش رو از پسرکمون گرفت ؛ گفت :- برم اهورا رو بدم به کیارش با هم حرف بزنیم ؟نگاهی به پلک هايِ بسته ي پسرکم کردم :- خب چرا بدیش به کیارش ؟ اون بنده خدا که . .برید حرفم رو :- نباشه بهتره . .دلهره به جونم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 7 8 9 10 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 5 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.