مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#61
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۳ عصر
اش بود یا شاید دِین اش و من اینها رو نمی خواستم !به دنیا اومدنِ من مثه یه سنگِ کوچیک بود تويِ دریا ، شاید خیلی کوچیک بودم ، ولی بدجور جوِ دریا رو متلاطم کردمکه انگار هنوزم آروم نشده بود !بلند شدم ، بس بود نشستن تويِ دفتر و فکر کردن به گذشته .. دیوونه می شدم بی شک اگر سري می زدم به بیست وهفت پنجِ خردادي که از سر گذروندم.. راستی ، بیست و هفت تا یا بیست و هشت تا ؟چند سالم شد ؟ بیست و هشت ؟یعنی من بیست و هشت تا بهار رو دیدم ؟ بهار رو دیدم ولی همیشه خزون بودم ، با اومدنِ ترانه به زور شده بودم درختِتازه جوونه زده . ..اتاق ام رو ترك کردم ، اطراف ام شلوغ بود ، همه درگیرِ کار و پروژه بودن .... کارهاي مربوط به خونه هاي ساختمونیخوب انجام می شد ، همکاريِ خوبی با شرکتِ آریا داشتیم ، اسم و رسمِ شرکت امون بیش از پیش پیچیده بود ، ولیامروز هیچ کدوم از اینها به چشم ام نمی اومد . . .من پدري داشتم که سعی کرد زیر آبم رو بزنه پیشِ کسی که دل بهش بسته بودم و اگر ترانه ، کمی فقط کمی سادگیبه خرج می داد معلوم نبود الان من کجا بودم و ترانه کجا !می دونستم اگر ترانه مقاومت نمی کرد در برابرِ علیرضا ، اون مرد با حرف هاش ، بدجور خام اش می کرد !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٧خورد به مانعی سخت که نتونست ادامه بده وگرنه زبونِ علیرضا مار رو از تو لونه اش بیرون می کشه !من مادري دارم ، که حتی از دادنِ شیرِ خودش به بچه اش دریغ کرده . . فکر کردن من نمی دونستم ؟ خوب هم میدونستم . . . نازي کم به رخ ام نکشیده بود ، تو خفا و آشکار !من خواهري داشتم که دوست داشت سر به تن ام نباشه انگاري و من هنوز که هنوزِ دوست داشتم برام بشه بهترینخواهرِ دنیا که . . .کلافه و غمگین دستی کشیدم به موهام و با اطلاع دادن به خانمِ کریمی شرکت رو ترك کردم . .باید می رفتم یه جایی تا آروم بشم .. یه جایی دور از اینجا !***دستی رويِ اسم اش کشیدم ، آب رو پاشیدم رويِ سنگِ سرد و شستم جایگاهِ ابديِ عزیزم رو ...مادربزرگ ام !عزیز !گل ها رو پر پر کردم رويِ قبر ، گلاب رو پاشیدم روشون و آهسته فاتحه خوندم...خوندنِ آیاتِ نورانی که تموم شد ، آروم شروع کردم به حرف زدن:-سلام عزیزم ! خیلی وقتِ بهت سر نزدم... چند وقته؟ یه سال؟ شیش ماه؟ نمیدونم... اما دلم تنگِ ! خیلی... عزیز میدونی امروز چندمِ که ؟ آره ؟ عزیز داره سی سالم میشه ها ! بزرگ شدم ... ولی با درد.. یادته وقتی گریه ام می گرفت ،همیشه می گفتی گریه نکن که اشکِ یتیم خدا رو ناراحت می کنه؟ مگه یتیم بودم عزیز؟ شاید بودم ! مگه یتیم بودنفقط به نداشتنِ پدر ومادرِ ؟ من داشتم و نداشتم..... و ندارم ! عزیز سخت می گذره بدونِ تو .. بی بی هم انگار کم کمحوصله اش داره سر میره ازم . . کلافه می شه از دستم ... عزیز ، بدجور خسته شدم .. بدجور !یادته روزي که رفتی ؟ بیمعرفت ، نگفتی برم ، کی میخواد این بچه رو بزرگ کنه ؟ منو سپردي دستِ کی ؟ عزیزم ، تو که می دونستی آرامش امتویی ، چرا رفتی ؟ چرا ؟سرم رو بلند کردم وبه آسمونِ بالايِ سرم خیره شدم ... خدایا ، چرا ؟آهی کشیدم ، خم شدم و سنگِ قبر رو بوسیدم ، زمزمه کردم:-دوسِش دارم عزیز، پسرت داره سعی می کنه اینو هم از من بگیره ، عزیز پسرت چرا انقدر از من بدش میاد ؟ چرا ؟...بهش بگو دست از سرم برداره.. خیلی خاطرش رو میخوام ، مامانبزرگ ... خیلی! نوه ات بدجور عاشق شده... دعا می کنی؟ آره سوسن بانو ؟دوباره سنگ رو بوسیدم و لب زدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٨-خداحافظت باشه بانو ، بازم میام.. این بار سعی میکنم زود به زود بیام...بلند شدم ، دستی کشیدم به لباس ام و سعی کردم بی توجه باشم به بغضِ گلوم که دو دستی چسبیده بود به راهِ تنفسیام... چه قدر تلخ بود روزِ تولدت ، بغض داشته باشی.. باید بخندي و نتونی... باید شادي کنی ونتونی... تلخ بود این روز ،خیلی !***کت ام رو با انگشتِ اشاره ام گرفتم و به پشت ام انداختم و آویزون شد رويِ شونه هاي افتاده ام . . .به کفش هام خیره شدم و فکر کردم تو این بیست و هشت سال من چند تا کفش پوشیدم ؟چند تا کفش خراب کردم؟چند تا کفش دوست داشتم و نخریدم ؟وچند بار دوست داشتم پام رو تو کفشِ بزرگترهام بکنم ؟ به خصوص پدرم ؟پله ها رو بالا رفتم و جلويِ در ورودي کفش هام رو بی حوصله از پا خارج کردم و گوشه اي انداختم .دستگیره ي در رو پایین کشیدم ، سلانه سلانه و سر به زیر داخل خونه شدم که...بوم !با هُل سرم رو بالا گرفتم و بادیدنِ روبروم...خشک شدم؟کم بود خشک شدن !انگار مرده بودم...این آدم ها ، این صورت هاي خندان ، این کاغذهاي رنگی... چه خبر بود ؟نگاه ام رو چهره ي تک تک اشون چرخید . . .مامان تهمینه ، سام ، ترمه ، حسین ، کیمیا ، فرشته ،کامیار و درنهایت ترانه . . .این جمعیت چی کار می کردن با این سر و شکل ؟حسین با کلاهِ مخروطی شکلِ نقره اي با طرحِ پو می خواست چی کار کنه ؟صدايِ خوشحال ترمه باعث شد که مردمک هام قفل بشه رويِ دخترکی که طرحِ گربه نقاشی شده بود رويِ صورت اش:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٩-کیان جونم ، تولدت مبارك !ابروهام گیر کرد زیرِ موهام !تولد ؟ تولدِ من ؟ یعنی این جمع ، کنارِ هم اومده بودن برايِ جشنِ تولدِ من ؟حسین کلاه از سربرداشت ، خندید و گفت :-رفیقِ من فعلا تو هنگِ ! آقا یکی اون بند و بساط آهنگ رو روشن کنه تا من ري استارت اش کنم!نزدیک ام شد و بازوم رو گرفت ، به سمتِ اتاق ها کشیده شدم توسط اش ، بی هیچ مقاومتی دنبال اش رفتم ، در اتاقرو باز کرد و هل ام داد داخل ، پشتِ سرم وارد شد و در رو بست و گفت:-نفس می کشی که ان شاء الله؟بهت زده زمزمه کردم:-چه خبره ؟لبخندي زد ، از کنارم گذشت و به سمتِ تخت رفت که تی شرت سفید و جینِ یخی رنگی روش بود :-تولدِ تو !به زحمت تونستم لب هام رو حرکت بدم:-تولدِ من ؟برگشت ، تی شرت به دست به سمت ام اومد و گفت :-آره ، تو . . . عجیبِ ؟تی شرت رويِ دوش گذاشت و کت رو از چنگم بیرون کشید ، چنگی که از شدت حیرت زده بودم بهش . ..دست کشید رويِ دکمه هاي پیراهن ام و گفت :-رحمان و طاها و آزیتا و نرگس رو هم گفتم بیان ، ولی نشد . . . نتونستن بیان.شروع به باز کردنِ دکمه هام کرد که گفتم:-چی میگی حسین ؟ تولدِ چی ؟ حالت خوبه ؟پوزخند زد و در حالی که لبه هاي پیراهن ام رو از شلوار بیرون می کشید گفت:-فک کنم بهتر از توام ، حرف رو یه بار میزنن پسرم! گفتم تولدتِ ، جشنِ تولدِ بیست و هشت سالگیِ تو ! فهمیدي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٠و بعد پیراهن رو ازتن ام بیرون کشید ، تی شرت رو به سمت ام گرفت و گفت:-بپوش که بریم بیرون . . .آب دهن فرو دادم و تی شرت رو به تن کردم ، حسین دست به سینه نگاه ام کرد:-هان ؟ چیه ؟ نکنه می خواي شلوارت رو هم من بهت بپوشونم ؟سر تکون دادم و کلافه گفتم:-آخه کی تولد گرفته ؟ تو؟خندید:-من ؟ آخه من بی کارم واسه تو تولد بگیرم ؟صورت در هم کشیدم ، راست می گفت ، چرا باید برايِ من تولد می گرفت ؟گرفتگی ام رو که دید بهم نزدیک شد ودستی به شونه ام زد:-ترانه نمیدونست ، وقتی فهمید ، خواست یه کاري برات بکنه تا خوشحال بشی ، نتیجه اش شد این . . . حالا ناراضیهستی ؟ترانه ؟ یعنی ترانه تدارك دیده بود این جشن رو ؟این دورهمی رو ؟اگه کارِ ترانه بود که مگه می تونستم ناراضی باشم ؟مگه مغزم معیوب بود که ناراضی باشم ؟ ترانه سعی کرده بود خوشحالم کنه !از حس خوبی که بهم دست داد لبخندِ لرزونی زدم ، بغض داشتم ولی این بار از شدتِ خوشی ، تا چند ساعتِ پیش حسمی کردم بی کَس ترین آدمِ رويِ زمین ام و حالا اون بیرون آدم هایی بودن که چه راضی و چه ناراضی ، به خاطرِ مندورِ هم جمع شده بودن . . .با صدایی خش دار از بغض گفتم:- مگه دیوونه ام ؟ هر چی نباشه اولین جشنِ تولدمِ !رنگِ نگاهِ حسین شد غم ، سرش رو جلو آورد و پیشونی ام رو بوسید و زمزمه کرد:-تولدت مبارك داداش . . . بی خیال گذشته ، آینده ات رو بچسب !نمی دونم چی شد که سرم رو چسبوندم به شونه اش و گونه ام خیس شد !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶١شدم یه پسربچه ي چهار – پنج ساله که دلش پناه می خواست ، دست هاش دورم حلقه شد و برادرانه در آغوش کشیدهشدم توسطِ بهترین رفیق ام .آهسته گفت:-هیش . . . بسِ کیان . . . بسِ ! چته مرد ؟ الان که باید خوشحال باشی !سرم رو عقب کشیدم و با دست ردِ اشک هام رو از صورت ام گرفتم ، بعد از بیست و هشت سال ، برايِ اولین بار بایدسالروزِ تولدم جشن گرفته می شد ؟لبخند زدم ، دیگه چه اهمیتی داشت که هر سال والدین ام ، روزِ تولدم رو تو خونه عزا عمومی اعلام می کردن و کسیحق نداشت بخنده ، کسی حق نداشت شاد باشه ، کسی حق نداشت به خاطرِ وجودِ من شاد باش بگه و کادو بگیره . . .الان مهم این بود که ترانه حضور داشت و احتمالا براش مهم بودم که براي خوشحالی ام دست به تداركِ این جشنِ هرچند کوچیک زده بود.آروم لب زدم :-خوشحالم . . . خیلی ! ولی هنوز باور نمی کنم.قبل از اینکه جواب بده صدايِ موسیقی پخش شد تو خونه ، آهنگِ تولدت مبارك !خندید و با چشمکی به من گفت:-تو رو خدا نگاه چه آهنگی گذاشتن . . انگار واسه بچه ي پنج ساله جشن گرفتن . . انگار نه انگار تنها دو سال از ماموتکوچیکتري . . . آهنگ بهتر نبود ؟به سمت در رفت و بازش کرد ، قبل از ترك اتاق برگشت ونگاهی بهم کرد ، لبخند زد و گفت:-لباس ات رو عوض کن و بیا ، فکرش رو نکن که یه روزي ، نخواستن حتی به دنیا بیاي ، فکرِ ساعتاي خوبی رو بکنکه می تونی امشب داشته باشی. . . دنیا دو روزِ ، این نیز بگذرد رفیق . .در رو پشتِ سرش بست و من ، خوشحال از اولینِ جشنِ تولد ، چشم دوخته به درِ بسته ، لبخند زدم .. .***ترمه زیبا و نرم می رقصید و سام می خندید ، فرشته دست می زد و حسین مدام نیشخند می زد و نشسته رويِ مبل شونهمی لرزوند و قهقهه ي کیمیا رو به آسمون می فرستاد . . .نشسته بودم بینِ کامیار و مامان تهمینه ، کیکی جلوم بود که روش نوشته شده بود : کیانمهر جان ، تولدت مبارك !دور تا دورِ سالن رو ریسته بسته بودن با نوارها و کاغذهاي رنگی !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٢بادکنک بود که از در و دیوار آویزون بود. . . .و من همه ي اینها رو تازه داشتم تجربه می کردم . . .اینکه همه خوشحال باشن بابتِ به دنیا اومدنت حسِ خیلی خوبی بود که تا حالا تجربه اش نکرده بودم . . .ولی کاش بی بی هم بود . . . کاش اون هم می اومد و عیشِ من کامل می شد !حضورش می تونست برام دنیایی از شادي باشه . . .ترانه روبرويِ من نشسته بود و می خندید ، و همه ي وجودِ من ترانه رو می خواست!هنوز باورم نمی شد ، صبح چه حالی داشتم و الان چه حالی !بالاخره ترمه خسته از حرکاتِ موزونی که از خودش ارائه می داد نشست رويِ زمین و گفت:-اي بابا ، اون کیک رو بِبُرین دیگه ! بخورم یه انرژي اي بگیرم.. شما ها که فقط نشستین و می خندین !با شمام هستماعمو حسین ! خب بیا وسط ! چرا در جا می زنی؟حسین بلند بلند خندید و ترانه با اخمی که سعی می کرد داشته باشه گفت:-اِ ! ترمه ؟ترمه شونه بالا انداخت و چشمکی به من زد و گفت:-چیه خب؟ دروغ می گم مگه ؟و من هنوز نتونسته بودم دقیق وضعیتِ سنیِ ترمه رو تشخیص بدم !حسین که امشب زیادي خوش خنده شده بود گفت :-بی خیال ترانه خانم ... امشب ، شبِ خوشیِ! این موش موشک خانم هم هر چی بگه ، حق داره !نگاهی به من کرد و گفت:-خب راست میگه ، بِبُر کیک رو دیگه !همین ؟جشنِ تولد واقعی هم همینطور بود ؟یعنی من الان باید کیک رو می بریدم و تمام ؟مامان تهمینه ، بامهربونیِ ذاتی اش کاردي رو به دستم داد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٣-راست میگه مادر ، بُرِش بزن که ان شاء الله سالهاي سال شاد و سلامت باشی . . .کارد رو از دست اش گرفتم و نگاهم رو دادم به ترانه . . .چی می شد الان کنارِ من می نشست ؟با لبخندي مهربانانه بهم چشم دوخته بود ، بی حرکت که موندم ، آهسته لب زد:-بِبُرِش دیگه !لبخند زدم و با دست هایی که می لرزید ، کارد رو فرو آوردم رويِ کیک و بعد..صداي دست بلند شد و حسین بود که سوت بلبلی می زد !ترمه با ذوق تولدت مبارك رو می خوند و فرشته با وقار دست می زد . . .کیمیا چشم هاش کمی نم داشت و خواهرانهبهم لبخند می زد و دست می کوبید . . . و من هنوز نمی دونستم واقعا این آدمها راضی بودن از حضور تو این جا و بهخاطر این مراسم ؟مامان تهمینه آروم گفت:-تولدت مبارك پسرم ، ان شاءالله خوشبخت بشی. . .شرمنده از بزرگواري اش ، آهسته تشکر کردم ، من بد کردم به این خونواده . . . نکردم ؟ و با وجودِ این ، این زن ، اینمادر تولدم رو بهم تبریک می گفت !کامیار هم آهسته تبریک گفت ، هنوز هم کمی سرسنگین بود با من !با لبخند تبریک اش رو پاسخ گفتم . . .ترانه بلند شد و گفت :- تا شماها کیک رو تقسیم کنین من میرم یه چایی بیارم !کیمیا هم به دنبال اش تکیه از مبل گرفت و رويِ پاهاش ایستاد . . .مامان تهمینه کارد رو برداشت و شروع به تقسیمِ کیک کرد . . .هنوز چند لحظه اي نگذشته بود که کیمیا با دستی پر به سالن برگشت و نگاهِ من ماتِ بسته هاي کادوپیچ شده موند . ..یعنی حتی برام کادو خریده بودن ؟این دیگه خارج از باورِ من بود . . . کادويِ تولد ؟کیمیا رويِ زمین ، نزدیکِ میز نشست و روبه من گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶۴-بازش کنم دیگه ؟و منتظر تایید من نموند.. جلويِ چشم هايِ مبهوت من کاغذها رو باز کرد و کادوها رو اعلام . . .کتابی رو رويِ میز گذاشت و گفت :-هشت کتاب سهراب از . . . مامان تهمینه !دست ها کوبیده شد و من تنها تونستم به زحمت تشکر کنم . . .بسته ي دیگه اي رو باز کرد ، جعبه ي پیراهنی رو بالا گرفت و گفت :-از طرفِ کامیار خان و ترمه جونِ گلِ گلابم !ترمه با ذوق گفت :-من گفتم سرمه اي بگیریم.. بهت میاد کیان جون!لبخندي زدم بهش ، کاغذ کادويِ دیگه اي باز شد و کیمیا با تعجب و صورتی وا رفته به حسین نگاه کرد ، حسین باصورتی که معلوم بود به زحمت می تونه خنده اش رو حفظ کنه ، گفت :-ستِ لباس زیر از طرف من و . . . من و خانمم !چشم هام گرد شد از این بی حیایی حسین تو جمع !کیمیا سرخ شد و با اعتراض کاغذکادویی رو مچاله کرد و سمت اش پرت کرد . .سام بلند بلند خندید و حسین هم که دیگه علنا می خندید گفت:-خب چیه ؟ کادويِ مفید گرفتم براش !کیمیا سرخ شده رو به مامان تهمینه گفت:-شرمنده به خدا . . .این شوهرِ من زیادي احساسِ خودمونی بودن داره !مامان تهمینه که سربه پایین داشت و ریز ریز می خندید گفت:-مهم نیست دخترجون ، همه تون مثه بچه هاي من!ولی من حس می کردم صورتم گُر گرفته !اخمی به حسین کردم که لب هاش رو جمع کرد و گفت:-اُه اُه ! صاحابش اومد . . ترمه جون ، عمو! از پشتِ میز تلویزیونی اون کادويِ ما رو بده قربونت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶۵ترمه بلند شد و جعبه اي رو بیرون کشید و به دستِ کیمیا داد... کیمیا جعبه رو باز کرد و ساعتِ جیبی اي رو نشون داد وبا خنده گفت :-این یکی دیگه واقعا کادويِ ماست !لبخندي زدم و تشکر کردم ازش !واقعا نمی دونستم چه رفتاري باید بروز بدم از خودم . . . بقیه چی کار می کردن تو چنین مواقعی ؟کادوي بعدي باز شد و از طرفِ سام و فرشته بود . . . اُدکلنِ خوش بویی که کیمیا اهرم اش رو فشرد و عطرش رو توفضا پخش کرد . .ومن نمی دونستم چرا تو تمامِ این مدت ترانه سري به سالن نزد ؟مگه چند تا چایی ریختن چه قدرطول می کشید ؟کیمیا بسته ي آخر رو برداشت و به من که حواس ام پرت شده بود به درِ آشپزخونه با شیطنت گفت :-و اما... آخرین کادو . . . کادويِ کی میتونه باشه ؟گیج و گنگ بهش زل زدم که به جاي من ، ترمه نیشخند زنان گفت :-آبجی ترانه !هوشیار شدم ، کمی راست نشستم و سعی کردم به سامیار و کامیار و تهمینه خانم نگاه نکنم ، کیمیا کاغذِ طوسی- آبیرو باز کرد و از بین اش تی شرتِ کرم رنگی رو بیرون کشید که همراه اش چیزِ براقی بیرون افتاد ، دست برد و برداشتاش که چشم هام با دیدنِ گردنبندِ الله برق زد !ترانه برايِ من کادو خریده بود و چه کادویی برتر از اسمِ خدا ؟دست ام رو دراز کردم و کیمیا متعجب از این رفتارم ، پلاك و زنجیر رو کفِ دستم گذاشت . . .چشم بستم و آروم رويِ اسمِ مقدسِ خدا رو بوسیدم ، آرامش داشتم . .. تجربه ي بهترین ها خیلی شیرینِ !!برام مهم نبود که مادر و برادرهايِ دختري که با نقشه به صیغه ي خودم درآوردم اش تويِ جمع حضور داشتن ، برام قلبیمهم بود که دور از یار می کوبید با دیدنِ هدیه اش !حرف ام رو پس گرفتم ، امسال از رسیدنِ روزِ تولدم خیلی هم راضی بودم با بودنِ ترانه و افرادي که به واسطه ي ترانهدورِ هم جمع شدن . . .چشم هام که باز شد ، مردمک هام بی اراده چرخیدن سمتِ درِ آشپزخونه که ترانه با سینیِ چاي در دست تو چهارچوباش ایستاده بود . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶۶این لحظات بی شک از بهترین لحظاتی بود که تويِ زندگی ام گذروندم !***ترانه:دسته هاي سینی رو محکم تر فشردم . . . قلبم تند می کوبید !اولین بار بعد از تمامِ لحظه هایی که با کیانمهر گذروندم ، قلبم با دیدنِ چشم هايِ نقره فام اش کوبید ! محکم هم کوبید.. .تو کلِ زمانی که کیمیا کادوها رو باز می کرد جرات نکردم بیرون برم و جلوش بشینم . . . حس ام رو درك نمی کردم وکلافه بودم از این حالت !چرا خوشحال بودم از خوشحالی اش؟چرا دوست داشتم کیانمهر بخنده ؟چرا ناراحت می شدم از ناراحتی اش؟این جشنِ کوچیک برنامه ریزيِ من بود و حسین و کیمیا به همراه سام و ترمه و کامی و کمی هم مامان !وقتی حسین خبر داد که پنجِ خرداد تولدِ کیان ، لحظااتِ اول هیچ حسی نداشتم .. یه خبر بود !تولدِ کیان . . .ولی هر چی بیشتر فکر کردم تازه فهمیدم تولدِ کیان تنها تولدِ کیان نیست !تولدِ کیان یعنی شروع نفرت هاي نازي و علیرضا ازش ، یعنی شروع رنج هاش ، یعنی بی کسی هاش !یعنی یه پسربچه ي سه ساله که مادرش آرزو می کنه که بمیره و مادر صداش رو نشنوه !این بین ، ترمه بود که اصرار می کرد براي گرفتنِ جشنی برايِ کیان ، انقدر گفت و گفت و گفت و گفت که دلِ همه روآب کرد !حتی سام رو ... حتی کامی رو !راضی نبودم اول ! چرا جشن بگیریم ؟ براي چی ؟ به چه مناسبت ؟ براي کی ؟ولی کم کم ، با یادآوريِ محبت هاش ، دلم نرم شد . . سنگ که نبودم ! آدم بودم . . .و اونوقت بود که منم همراه شدم با جمع براي جشنِ تولدي براي کیان !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٧همه چیز تغییر کرده بود ، بعد از اون شب که علیرضا رو دیدم و به کیان گفتم از ملاقاتم با پدرش ، یه حسی تو وجودمابراز وجود می کرد ، شاید یه نوع ترس ، که باید برم ؟ که بالاخره من باید از این خونه برم ؟ دوست دارم یا ندارم کهبرم؟ اصلا چه حسی به کیان دارم و این شده بود سوالِ بزرگِ زندگی ام . . . سعی می کردم پس اش بزنم ، نرم سراغاش ، بهش فکر نکنم که داشت خط خطی می کرد اعصابم رو . .. ولی باز هم گاهی در می رفت از دستم و افکارم روپریشون می کرد .ماشین ها مخفی شد اطرافِ خونه ، کفش ها جا گرفت تو گوشه و کنار تا تو دید نباشه ، تزیین ها جوري انجام شد کهدر ابتدا دیده نشه ، شرایط طوري چیده شد که عادي به نظر برسه....ولی با همه ي اینها انگار یه جورایی برايِ همه گُنگ و سخت بود گرفتنِ جشنِ تولد براي مردي که به بیست و هشتسالگی قدم گذاشته بود و هیچ وقت توي زندگی اش روزِ ولادتِ خوبی نداشت .. . حتی بقیه ي روزهاي زندگی اش همآرامش نداشت !سعی کردم به واکنش هاي سام و کامی بی تفاوت باشم که معلوم بود از بوسه ي کیان به رويِ پلاك راضی نیستن !شاید اون رو به چیزِ دیگه اي تعبیر کرده باشن . . . مامان هم معذب شده بود انگار با اون بوسه !بوسیدنِ گردنبد رو توسطِ کیان دیدم ، دیدم و گُر گرفتم !نمیدونم چرا ولی حس می کردم این گردنبد بهش میاد و این شد که بینِ تی شرت قرار گرفت و شد کادوي تولد !آروم خم شدم و چاي رو جلويِ تک تکِ افراد گرفتم ، بالاخره بعد از دورگردونی سرِ جاي خودم نشستم ، حسین کهمتوجه شده بود جو سنگین شده ، کنترل رو برداشت و صدا رو زیاد کرد !شاید راهی بود برايِ برگردوندنِ صمیمیتِ دوباره ي جمع !***باقی مونده هاي میزِ شام رو هم داخلِ سینک گذاشتم و بعد خسته دست کشیدم به گردن ام..جشنِ عجیبی بود !غافلگیريِ کیان ، گوش دادن به موسیقیِ شاد ، حرکاتِ حسین و ترمه و شیطنت هاشون ، سربه سرگذاشتن هاي جمع ،کیک بریدن ، چاي و شام خوردن و تمام !به همین سادگی !واقعا جشنِ تولد بود ؟قدم به سالن گذاشتم و نگاهی به مبل هایی کردم که خالی شده بودن از افرادي که روشون نشسته بودن . . .من سعی ام رو کردم که به بهترین نحو برگزار بشه ، تنها کاري بود که از دست ام بر می اومد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٨ولی برقِ چشم هاي کیان نشان از رضایت اش داشت . . .بعد از کادويِ من ، حسین به زحمت تونست جو رو به حالتِ عادي برگردونه و دوباره همه رو سرِ حال بیاره . . اما به هرحال موفق بود !خواستم برگردم و ظرف ها رو بشورم که صدايِ گیتار باعث شد بایستم و سر بچرخونم به سمتی که صدا ازشون می اومد. . .کیانمهر بود !قدم هام بی توجه به داد وفریادهايِ عقل ام راه گرفتن سمتِ اتاق ، نشسته بود رويِ زمین و تارهاي گیتارش رو مینواخت ، نگاه اش که به من افتاد دست کشید از کارش ، لبخند زد بهم و آروم گفت:-خسته شدي . . .شونه بالا انداختم :-زیاد نه ...با دست به کنارش کوبید و گفت:-بیا بشین یه کم.آروم به سمت اش رفتم و نشستم ، گیتار رو کناري گذاشت و گفت :-مرسی خانمی . . . خیلی زحمت کشیدي.حس خوبی دوید زیرِ پوستم از خانمی گفتن اش . .. حسی که باعث شد کسی تويِ سرم فریاد بزنه:بی شرم !سر پایین انداختم که آهسته گفت:-نمی تونم هیچ جوري ازت تشکر کنم . . . هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که یه روزي برسه که یکی به خودش زحمتبده که برام تولد بگیره . ..سکوت که کردم ، دستش نشست زیرِ چونه ام و سرم رو بلند کرد ، لبخند زد و گفت:-عاشقتم دختر . . . خیلی !وجودم خالی شد و دوباره پر شد !لب گزیدم که گفت :-ولی کاش . . . کاش بی بی هم بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٩بی بی . .. بی بی اي که تماس گرفتم باهاش و باناراحتی رد کرد و ازم خواست که بهترین لحظات رو رقم بزنیم براينوه اش !که گفت نمیتونه خونه روترك کنه . . .آه کشیدم و آروم گفتم:-زنگ زدم بهش . . . ولی گفت نمی تونه بیاد ، گفت حالِ نازي خوب نیست ،می گفت حتی علیرضا هم زیاد نرمال نیست. . .کیانمهر پوفی کشید و گفت:-می ذارم یکی دوروز دیگه میرم بهش سر میزنم . .. دلم بدجور تنگ شده براش . .سري در تایید حرفش تکون دادم . . . باید می رفت ! مسلما ! ولی نه فردا و نه پس فردا ! به این زودي ها نزدیک شدنبه اون عمارت کارِ درستی نبود. ..صدام زد و سوالی نگاه اش کردم ، دستم رو گرفت و بوسه اي زد پشتِ دستم ، ازاون بوسه ها که داغ می زد انگاري ! :-چطوري تشکر کنم ازت ؟ چطوري با زبون بهت بگم ممنون ؛ وقتی که قلبم پر میشه از خوشی با فکر کردن به امشبو اون کادوت ؟ تو داري چی کار می کنی با دلم دختر ؟ چی کار ؟دوباره لب گزیدم ، حرف هاش امشب عجیبِ می نشست به دلم !اخمی کرد ساختگی ، آروم گفت:-عزیزِ دلم ، لب ات رو که گاز میگیري باعث میشی زخم بشه ، ورم کنه و درد بگیره ، خشکِ بزنه. اینطوري اذیت میشی.. نکن خانمی با لب ات اینطوري خب !وبعد با دست لبم رو از زیرِ دندونم بیرون کشید ، لب زد:-من فقط عاشق اتم !گرم شد وجودم ! لبخند زد ، کمی نزدیکم شد و آهسته زمزمه کرد:- من فقط عاشقِ اینم روزایی که با تو تنهام ، کار و بارِ زندگی امُ بذارم براي فردابوسه اي زد به شقیقه ام و طره اي از موهام رو به دست گرفت:-من فقط عاشقِ اینم ،وقتی از همه کلافه ام بشینم یه گوشه ي دنج موهاي تو رو ببافمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٠عاشق اون لحظه ام کهپشتِ پنجره بشینم ، حواس ات به من نباشه ، دزدکی تو رو ببینم . . .من فقط عاشقِ اینم عمري از خدا بگیرم ، اونقَدَر زنده بمونم که به جاي تو بمیرمچشم هام رو بستم . . . چی می خواستی مرد ؟ چرا زدي زیرِ آواز و دلم رو به لرزش انداختی ؟ می خواي چی رو ثابتکنی ؟ چی رو به یاد بیاري ؟ چی کار داري می کنی کیانمهر ؟سرش رو رويِ شونه ام گذاشت ، صداش لرزید و زمزمه شد زیرِ گوشم:-من فقط عاشقِ اینم حرفِ قلبتُ بدونم ،الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونممن فقط عاشق اینم بگی از همه بی زاريدو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داري . . .و اگه کیانمهر بی خبر می رفت و خبري ازش نمی شد ، چه حالی می شدم من ؟پچ پچ کرد :-میدونی ؟ انقدر شبِ خوبی رو برام درست کردي ، که حتی اینکه بی بی نیومد هم نمی تونه خرابش کنه . . . تا وقتیمهمونا رفتن تو شوك بودم ، ولی الان که یادم میاد...آروم بوسه اي رويِ گونه ام زد و من لب هام رو محکم به هم فشردم ، آرومتر ادامه داد:- تازه می فهمم چه چیزایی رو تجربه کردم و چه لطفی در حق ام کردي . . . حق دارم دوست داشته باشم ، ندارم ؟ بااین کارات داري عاشق ترم می کنی ترانه . . .بدون اینکه مهلت بده حرف بزنم ، گهواره شد برام ، آهسته تکون خورد و برام زمزمه کرد ، و من ، خسته از روزي پر کار، با گرمايِ آغوشش بدون اینکه بخوام به خواب رفتم . . . !***کیانمهر:زیپ سوییشرتم رو بالا تر کشیدم و در عمارت رو بستم .تو یه هوايِ سردِ بهاري ، بعد از چهار روز از جشنِ تولدم ، برگشتم به خونه اي که سالها توش حسرت کشیدم.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧١نگاه کردم به ساختمونی که جلوم قد علم کرده بود ، خونه ي پدري ! خونه ي ، پدري که هیچ وقت منو به فرزندي قبولنداشت . . .بهار داشت به پایان می رسید ولی انگار بارون و سرما موندنی بودن !سر پایین انداختم و راه کج کردم به سمتِ خونه ي خودم ، خونه ي خودم و بی بی . . .دست ام رو تويِ جیبِ سوییشرت فرو کردم ، گونه ام می سوخت از شدتِ سرديِ هوا ، نم نم بارون موهام رو مرطوبکرده بود ولی نمی تونستم دِل بکنم از لذتی که این هوا به روحم می داد .به درِ خونه ي کوچیک امون که رسیدم ، لبخند زدم . . .زنی تويِ این خونه بود که همه ي زندگیم رو مدیونش بودم .تقه اي به در زدم و وارد شدم ، صداش زدم:-بی بی ؟ کجایی بی بی جونم ؟جوابی نیومد .کفش هام رو درآوردم و داخل جاکفشی گذاشتم و باز هم صدا زدم:-عزیزِ دلِ کیان ؟ سرورِ کیان ؟ کجایی جونِ کیان ؟خبري نشد . . . متعجب کمر راست کردم ، خودِ بی بی که در رو برام باز کرد ، پس کجا می تونست باشه ؟قدم تند کردم و داخل شدم . . نبود ، تو سالن نبود . اخم کردم:-بی بی ؟ کجایی ؟به سمتِ سرویسِ بهداشتی رفتم ، نبود !خواستم راه بگیرم سمتِ آشپزخونه که صدام زد:-کیان ، تو اتاقم . . .به قدم هام سرعت بخشیدم که به سمتِ اتاق اش رفتم ، رويِ زمین نشسته بود و قابِ عکسی به دست داشت ، روبروشزانو زدم و با نگرانی گفتم:-چرا هر چی صدات می زنم جواب نمیدي قربونت برم ؟سرش رو بالا گرفت و با دیدنِ چشم هاي خیس اش یکه خوردم ، آهسته گفتم :-چی شده بی بی ؟چونه اش لرزید و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٢-نازي بیمارستانِ !با چشم هایی گرد شده نگاه اش کردم ، قبل از اینکه حرفی بزنم با بغض ادامه داد:-حالش بد شد . . به خاطر تو . .. به خاطر تولدِ تو . . چرا اومدي ؟قابِ عکس از دست اش به زمین افتاد و من نازيِ جوون رو دیدم کنارِ علیرضایی که جوون بود ، خیلی جوون ! دو زنیکه روبروشون رويِ صندلی نشسته بودن عجیب آشنا بودن برام . . .زبونم رو رويِ لبم کشیدم ، دست اش رو بینِ دست هام گرفتم و از سردي اشون متعجب نالیدم :-بی بی ؟هق هق کنان گفت:-سرِ تو باهاش بحث کردم ، حالش به هم خورد . . . بابتِ تو . . . چرا به دنیا اومدي ؟ناباور نگاه اش کردم ، صورت اش خیس شد از اشک و نگاهم چرخید رويِ موهايِ سپیدش . . . بی بی چی گفت ؟زار زنان گفت :-واسه چی زنده موندي ؟نفس ام رفت . . . دم و بازدم یادم رفت . . . بی بی چی گفت ؟به زحمت زمزمه کردم:-بی بی . . .دست اش رو از دستم بیرون کشید و گذاشت رويِ سینه ام ، روي قلب ام ، نوازش گونه دست کشید بهش و گفت:-نازي که هی می کوبید تو شکم اش ، هی غذا نمی خورد ، ویار که می کرد جونش رو هم می گرفتی لب نمی زد . .پس چرا زنده موندي ؟چشم هام سوخت ، بی بی چی می گفت ؟ یعنی چی چرا زنده موندم ؟ این بی بی رو نمی شناختم !به زحمت تونستم حرف بزنم:-چی . . چی میگی بی بی ؟ضجه زد :-دخترم داشت سکته می کرد . . دخترم به حالِ مرگ افتاده . . خدا ا ا !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٣بغض فشار می آورد به گلوم . . .چی بی بیِ منو به این حال و روز انداخته بود ؟ چی ؟دست هام رو رويِ بازوش گذاشتم که صداي عربده اي که به خونه نزدیک می شد باعث شد سر بچرخونم ، بی بی تندينگاه دوخت به پشتِ سرم و نالید :-یا خدا . . . علیرضا رو کجايِ دلم بذارم ؟در خونه به شدت باز شد و صدايِ فریادي علیرضا خونه رو پر کرد :-واسه چی اومدي ؟بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ، چهره ي سرخ اش ، موهاي پریشون اش ، لب هاي لرزون اش ، چشم هاي به خوننشسته اش دلم رو به درد آورد . . چرا علیرضا اینطور به هم ریخته بود ؟لب زدم :-بابا ؟نعره زد :-صدات رو نشنوم !یکّه خوردم . . . هیچ وقت تا این حد صداش رو بلند نشنیده بودم ، دست هاش مشت شد ، میران نفس نفس زنان پشتِسرش ظاهر شد . .چرا میران انقدر آشفته بود ؟به زحمت از بین نفس هاي کوتاه و بلندش گفت :-ب. . . با با . . یه ل. . . لح . . ظه !اما
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#62
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۳ عصر
علیرضا با گامهاي بلند خودش رو بهم رسوند و قبل از اینکه بتونم کاري بکنم یقه ام رو گرفت و تکونم داد ، صداشبغض داشت ، ولی پشتِ خشم اش پنهونش می کرد :-لعنتی واسه چی اومدي ؟ اومدي بدبختی امون رو ببینی ؟ چرا دست از سرمون برنمیداري؟ نازي واسه خاطرِ تو افتادهرو تختِ بیمارستان . . چی از جونمون می خواي ؟دست هام رو رويِ دست هاش گذاشتم ، سرد بود . .. دست هايِ علیرضا هم سرد بود ، به سختی تونستم فکرم رو جمعکنم و حرف بزنم :-چی شده ؟برّاق شد تو صورتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧۴-چی شده ؟ چی شده ؟ به خاطر توئه حرومزاده نازي با بی بی بحث اش شد . . می فهمی ؟ به خاطر تو مادر و دخترباهم بحث کردن . . زنِ من . . عشقِ من . . نازيِ من . .اشک حلقه زد تو چشم هاش و نالید:-قلبش گرفت . .دست اش رو مشت کرد و رويِ قلبم کوبید که دردش باعث شد چشم هام بسته بشه ، داد زد:-به خاطر توئه لعنتی ، توئه حرومزاده قلبش درد گرفت !میران کمرِ علیرضا رو گرفت و عقب کشید ، رو به من داد کشید:-برو کیان . . . الان فقط برو داداش !لحظه اي چشم هاي علیرضا گرد شد ، از حرکت ایستاد درحالی که دست هاش مشت شد بینِ زمین و هوا معلق بودن ،بی بی هینی کشید و دست رويِ دهن گذاشت . . .میران لب گزید و چشم بست ، نالید:-یا حسین !دست هاش رو باز کرد و عقب رفت ، علیرضا به آهستگی برگشت و زمزمه کرد:-چی گفتی ؟ چی گفتی میران ؟میران آب دهن فرو داد ، نگاهش خیره ي علیرضا بود:-من . . من . .علیرضا به ناگاه برآشفت و عربده کشید:-تو چی لعنتی ؟ تو چی ؟ تو به این...با انگشت من رو نشون داد و صداش رو بالاتر برد:-به این حرومزاده ي عوضی که باعث شد مادرت بیفته رو تختِ بیمارستان میگی داداش ؟خدایا ، چه خبر بود ؟من چی کار کرده بودم که خودم هم نمیدونستم ؟بس نبود ساکت بودن ؟از موقعی که چشم اش به من خورد شروع کرد به توهین .. من که کاري نکردم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧۵به سختی تونستم صدام رو از بینِ لب هام بیرون بدم :-انقدر بهم نگو حرومزاده ! من چی کار کردم که خودم خبر ندارم ؟برگشت وبا چشم هایی سرخ خیره ام شد ، علیرضا بدجور آماده ي حمله بود ، پوزخند زد و گفت:-چیه ناراحت شدي ؟خب هستی .. حرومزاده اي!خشم شعله کشید تو وجودم ، دندون هام رو رويِ هم ساییدم:-من ؟ اگه من حرومزاده ام پس تو چی هستی ؟ تو پدرحرومزاده اي !حرومزاده از چی به وجود میاد ، هان ؟صدام بالاتر رفت بی اختیار .. حرف هاي بی بی تو سرم چرخ می خورد . . بی بی دوست نداشت من زنده بمونم ؟ پسچرا سی سال تر و خشک ام کرد ؟ چرا بزرگ ام کرد ؟ :-اما مقصر هرچی پیش اومده تویی ! میفهمی علیرضا خان ؟ تو ! تویی که با زنت خوابیدي و نتیجه اش شدم من ... منِحرومزاده ! تویی که به نازي تجاوز کردي و منو ...بی بی جیغ زد :-بس کن کیان ! بس کن ذلیل مرده . .صدام تو گلو خفه شد!صداي بی بی اکو شد ، ذلیل مرده ؟برگشتم ، ناباور بهش خیره شدم ، مات !دنیا رنگ باخت جلوم .. بهم گفت ذلیل مرده ؟لب زدم:-بی بی ؟جیغ کشید وبه پاهاش کوبید:-بسِ . . بس کنین ... خسته ام کردین . . سی سال بزرگت کردم ، سی سال غصه خوردم بابتِ اشتباهم . . ولی دیگهنمی کشم . . چه قدر دعوا باشه تو این خونه سرِ تو ؟ چه قدر گریه باشه تو این خونه سرِ تو ؟ چند بار باید دخترم جلويِچشمم پر پر بزنه که دست از این زندگی بکشی. . .رويِ زمین نشست ، زار زنان ادامه داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧۶-منِ بی وجود خبط کردم ، اشتباه کردم به نام زدمشون . . من باعث شدم علیرضا ، نازي ام رو بی عفت کنه . . .سیسال عذاب وجدان داشتم ، بزرگت کردم که عذاب وجدانم رو ساکت کنم ولی دیگه بسِ . . دخترم داشت می مرد . . بهخاطر تو باهاش بحث کردم . . . بس کن دیگه . . چرا نمیري ؟ چرا دست برنمیداري از سرِ این خونواده ؟پاهم سست شد . .نزدیک اش شدم ، روبروش زانو زدم ، سینه ام می سوخت ، درد می کرد ، به زحمت می تونستم نفس بکشم ، خرخرکنان گفتم:-بی بی . . . چی میگی ؟ چی داري میگی ؟با چشم هایی پر اشک نگاهم کرد:-برو کیانمهر . . برو . . نمیخوام اینجا ببینم ات .. به اندازه ي کافی زجر دادم بچه هام رو ، با اصرار براي موندن ات تواین خونه ، براي اومدن ات . ولی دیگه برو ، برو و پشتِ سرت رو هم نگاه نکن . .بغض کردم ، بی بی بهم می گفت برم؟ کجا برم ؟کجا رو داشتم برم ؟دست اش رو گرفتم که پس کشید ، محکم تر گرفتم و گفتم:-چی میگی بی بی ؟ تقصیرِ من چیه ؟ مگه من چی کار کردم ؟ چرا اینطوري باهام حرف می زنی ؟هق هق کرد ، دلم ریش می شد از مظلومیت اش !صدايِ ناتوانِ علیرضا رو از پشتِ سرم شنیدم :-براي اینکه دیگه نمیخواد اینجا باشی . . خسته شده از این همه کشمکش سرِ تو ، سر هیچ و پوچ .من هیچ و پوچ بودم ؟ من هیچی نبودم ؟دست کشیدم رويِ سینه ام ، چشم بستم و مدام عمیق نفس کشیدم . . بی بی می گفت چرا زنده موندم ؟می گفت من عاملِ ناراحتی اشونم ؟صدايِ عصبیِ علیرضا بازهم گوش ام رو پر کرد:-دیدي که دیگه بی بی هم تو رو نمی خواد . . گورت رو گم کن !پلک هام رو محکم تر رويِ هم فشردم . . بی بی هم تو رو نمی خواد !صداي علیرضا بلندتر می شد و بیشتر تويِ گوشم می پیچید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٧بی بی دست ام رو گرفت ، بلند شد و سعی کرد بلندم کنه ، تن ام رو تکونی دادم و به زحمت پاهايِ سِر شده ام رو صافنگه داشتم و وزن ام رو روشون انداختم ، بی بی هل ام داد سمتِ در و گفت:-برو . . برايِ همیشه برو . .لب گزیدم ، چی فکر می کردم و چی شد !این بی بی دیگه بی بیِ مهربونِ من نبود . . .برگشتم ، به سختی از بینِ لب هايِ خشک ام گفتم:-براي چی برم بی بی ؟ چی شده که تو خودت رو ازم دریغ می کنی ؟ هان ؟ چی شده بی بی ؟ مگه من پسرت نیستم؟ مگه من همون کیانی نیستم که سرش رو میذاشتی رو پات و براش لالایی می خوندي ؟ مگه من همونی نیستم کهبه خاطرش می خواستی بچه هات رو نفرین کنی . . . پس چی شد ؟یه قدم نزدیکتر شدم بهش ، چین و چروك هاي صورت اش رو خوب میتونستم ببینم ، دست هاش رو رويِ سینه امگذاشت ، آهسته زمزمه کرد:-کاش زنده نمی موندي . . کاش می مردي کیان . . کاش همون موقع که یه لخته خون بودي ، کاش همون موقع کهنوزاد بودي و ضجه می زدي واسه شیرِ مادر از گشنگی می مردي . . کاش وقتی تصادف کردي می مردي . . کاش بهدنیا نمی اومدي کیان که بچه ام تو روم وایسته و بهم بگه ازم متنفرِ ، که تو روم بگه که من باعث بدبختی اشم . . کهبهم بگه من اونو مثه یه فاحشه فروختم . .اشک چکید رويِ گونه ام ، بی بی آرزوي مرگ من رو کرد و من . . . انگار مُردم و زنده شدم . .میران بهت زده گفت:-چی میگی بی بی ؟با تنی لَخت و کرخت ازش دور شدم . . تلو تلو می خوردم . .تو سرم انگار بازارِ مسگر ها بود !به زحمت خم شدم و کفش به پام کردم ، برگشتم و نگاهی به بی بی کردم که با چشم هاي بارونی خیره ام بود ، لب زد:-برو کیانم . . برو مادر !ودلم سوخت بابتِ مادر گفتن اش . . بابتِ میم مالکیتی که به اسم ام بست . . سی سال بهم گفت مادر و چه بد روزي توسرم کوبید که قبل از اینکه مادرِ من باشه ، مادرِ نازيِ !زبونم باز شد و با صدایی دورگه گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٨-دست مریزاد سمیه خانم . . دست مریزاد! سی سال تاوانِ گناه نکرده رو دادم ، سی سال چوبِ اشتباهِ علیرضا رو خوردم، دم نزدم . . سی سال زجر کشیدم سمیه خانم . .حالا چی شده که بهم میگی کاش می مردي ؟ چی کارتون کردم ؟پساین همه سال محبت فقط واسه جبران اشتباه ات بود ؟ پس این همه سال تلاش براي انداختنِ محبتِ من به دل دخترو دامادت فقط واسه خاطر این بود که سعی کنی خبطی رو که کردي ، پاك کنی ؟ پس اصلا دوست ام نداشتی ؟ همیشهدروغ می گفتی ؟چونه ام لرزید ، نگاه ام رو به نگاهِ خیسِ علیرضا دادم . . مردِ همیشه مقتدر داشت گریه می کرد !پوزخند زدم:-تو چرا ؟ تو چرا گریه می کنی ؟ منم که باید زار بزنم . . خیالت راحت شد ؟ یه بی بی داشتم تو دنیا که اونم ازم گرفتین. . .در رو باز کردم و به سرعت بیرون زدم .. . چیزي تا دیوانگی ام نمونده بود ..صداي قدم هایی رو پشتِ سرم شنیدم و بعد بازوم به عقب کشیده شد . . میران بود . .نفس نفس زنان گفت:-کیان . . از بی بی به دل نگیر. . . خیلی تحتِ فشارِ . . . یه روز بعد از تولدت دعوا شد بین اشون . .اون ونازي . . بی بیتمامِ اشتباهات نازي رو بهش یادآوري کرد ، زدن به تیپ و تاپ هم . . . نازي هم کم نیاورد و هرچی از دهن اش رسیدبه بی بی گفت . . حالِ بی بی خوب نیست کیان ، نازي هر چی باشه دخترشِ ...نگاه ام رو به چشم هاش دادم ، به مردِ شبیه روبروم . .. فقط ظاهرا ! وگرنه بختِ من انگارسیاه بود و بختِ میران زیاديسفید بود . . .سرد گفتم:-نازي چطوره ؟کلافه گفت :-خوبه . . یکی دو روز بستري بود تو سی سی یو. . . الان خیلی خوبه . . کیان ، بی بی یه کم به هم ریخته اس . . .خسته شده از این همه جنگ و جدل . . وگرنه خودت که میدونی چه قدر دوستت داره . .پوزخندي زدم ، بازوم رو از دست اش بیرون کشیدم و گفتم :-آره . . خیلی !و از عمارت بیرون زدم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٩عجیب بود که هنوز زنده بودم . . چه چیزها شنیده بودم و هنوز نفس می کشیدم . .خمیده سمتِ ماشین رفتم . . در رو باز کردم و تنِ بی جونم رو رويِ صندلی پرت کردم . .مرور کردم ، ظرفِ چند دقیقه همه چیز خراب شد . .بی بی . . کی فکرش رو می کرد بی بی این همه سال نقش بازي کنه برايِ من .. این همه سال ؟***هشت سال ام بود . . نازي زده بود تو دهن ام برايِ اینکه بهش گفتم مامان . . . بی بی بغل ام کرد و بهم گفت هر چهقدر خواستم می تونم بهش بگم مامان . . .ده سال ام بود . . تب کرده بودم ، مدام ناله می زدم و نازي رو صدا می زدم . . . از بینِ توهم ها و هزیون هام ، بی بیرو یادم بود که کنارم نشسته بود و با گوشه ي دستمال اش اشک هاش رو پاك می کرد . .سیزده سال ام بود . . دیده بودم نازي چطور سر به سر بچه ها میذاره و با دست بهشون غذا می ده . . دلم یه لقمه میخواست از دستِ مادرم . . نگاهِ حسرت زده ام رو دوخته بودم به دست هاش که دست هايِ بی بی دورم حلقه شد . . تایک ماه با دست بهم غذا می داد . . .چی شد ؟ چی شد که امروز ، این ساعت ، بی بی بهم گفت کاش می مُردم ؟میران گفت بی بی تحتِ فشارِ . . چه فشاري می تونست بی بی ام رو به این حد برسونه که منکرِ واقعی بودنِ همه يمحبت هاش بشه . . .؟چی داشت به روزم می اومد ؟ چی قرار بود بشه ؟ساعتی بود خیره بودم به درِ خونه . . . خونه اي که ترانه داخل اش بود !از همه ي دارِ دنیا ترانه مونده بود برام به همراه حسین و کیمیا..زیادي تنها بودم . . زیادي بی کَس بودم . . .چطوري شنیده بودم اون حرف ها رو و هنوز دووم آورده بودم ؟راستی چطوري هنوز زنده بودم ؟چطوري رويِ دیگه ي بی بی ، سمیه بانو رو دیده بودم و فقط صورت ام از اشک خیس شده بود و بغض گلوم رو فشارمی داد ؟خسته و خراب درِ ماشین رو باز کردم و پاکشان خودم رو به سمتِ خونه کشیدم . . .نفهمیدم چطور طی کردم مسیرِ خونه رو . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٠چطورِ داخل شدم ، چطور زانو زدم و چطور فریادم خونه رو پر کرد:-ترانه !ترانه ، سراسیمه و هُل از اتاق بیرون اومد ، با دیدن ام لحظه اي ایستاد و بعد وحشت زده پرسید:- چی شده کیان ؟دست هام زمین رو چنگ زدن و وقتی چیزي نصیب اشون نشد ، مشت شدن و کوبیده شدن رويِ سختیِ زمین . .براش تعریف کردم ، بابغض ، با درد . . کنارم نشست ، دست کشید رويِ شونه هام وبی صدا گریه کرد . .دست هاش داغ می ذاشت رو تن ام ، هیچ حسی نبود جز حضورش . . .اگه الان می اومدم خونه و ترانه اي نبود که به حرف هام گوش بده ، غمباد نمیگرفتم ؟دست هام رو محکم فشردم ، با بغضی خفه کننده نالیدم:-میران میگه بی بی خسته اس ، کدوم خستگی اي سی سال محبت رو از بین می بره؟ کدوم خستگی اي باعث میشهکسی که برام مادري کرده آرزوي مرگم رو بکنه ؟به زحمت گفت:-از. . از ته دل نبوده کیان . .زهرخند زدم:-نبود ؟ تو نبودي ترانه . . یه جوري می گفت ، یه جوري می گفت که انگار من قاتلِ بچه اشم . .پیشونیِ دردناك ام رو چسبوندم به سرامیک هایی که از پوشیده شدن توسطِ فرش ها در امان مانده بودن ، بغض ام ترکید، با صدا ترکید :-چی شد که بی بی بهم گفت ذلیل مرده ؟***ترانه:هق زدم و ملحفه رو روش مرتب کردم . .همونجا ، وسطِ سالن خوابش برد . . .از شدتِ غصه و گریه خواب اش برد..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨١کیان با امید و مغرور از خونه بیرون رفت و شکست خورده و ویرون شده برگشت . .باور نداشتم گفته هاش رو . . . مگه می شد بی بی یک دفعه اینطور برگرده ؟مگه می شد اینطور کیان رو ازخودش برونه ؟هدیه برام پیامک فرستاده بود ، به درخواستِ میران . .مختصر توضیح داده بود که بی بی از اینکه باعث شده نازي به اون حال بیفته به هم ریخته اس ، که بی بی هم ، سناش زیاد شده و خسته شده از این همه تلاش بی نتیجه ، که تو اون چند روزي که حول و هوش تاریخِ تولدِ کیانمهر بوده، خونه تبدیل شده بود به میدانِ جنگ . .که علیرضا مدام با بی بی صحبت می کرده که دست از سرِ کیان برداره . . که کیانمهر باعثِ همه ي جدل هاي اونخانواده اس . . .که نازي حالش خوب نبوده و مردي که باعثِ این حالِ نا خوب بوده مدام تقاضايِ بخش اش می کرده . .انگار نزدیک شدن به اون روز ، روزي که کیانمهر به دنیا اومد اون ها رو یادِ همه ي خاطرات اشون انداخته بوده ، کهکیانمهر نتیجه ي چی بوده ؟که بحث شدت گرفته بین مادر و دختر . .که ازم خواسته بود به درخواستِ میران مراقبِ کیانمهر باشم !ولی همه ي اینها باعث می شد بی بی اینطور کیانمهر رو بکوبه ؟اینطور این مرد رو دلشکسته کنه از خودش ؟واقعا بی بی اون حرف ها رو زده ؟مگه می شه ؟اون بی بی ، اون پیرزنی که من دیدم با همه ي دلسوزي هاش ، مگه می تونست اینطور کیان رو برنجونه ؟ به این شدت؟نمی دونم . . من که جايِ بی بی نبودم ، شاید من هم در موقعیتِ مشابه ، این واکنش رو نشون می دادم . . .ولی چطور دل اش اومد تو چشم هايِ این مردِ مظلوم زل بزنه و بهش بگه کاش می مردي ؟چه دردي داشت صداي کیان ، چه زخمی داشت صدايِ کیان وقتی می گفت از حرف هاي بی بی ، وقتی گفته هاش روتکرار می کرد . . .چشم هام رو بستم و کنار دراز کشیدم ، اشکِ گرم خیس کرد صورت ام رو . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٢چطور باور کنم بی بیِ مهربون و دلسوزِ کیان اینطور بریده باشه ازش ؟نمی دونم چه ساعت از شبانه روز بود که چشم باز کردم و با دیدنِ محیطِ ناآشنا لحظاتی گیج زل زدم به اطرافم . . .مکانی نیمه روشن که خیلی برام آشنا بود ، خمیازه اي کشیدم و به پهلو چرخیدم که با دیدنِ شونه هاي پهنی که بهمپشت کرده بودن و می لرزیدن تازه همه چیز یادم اومد . . .کنارِ کیان تويِ سالن خوابم برد!بغض کردم با گریه ي پنهانِ کیان . .چه بی صدا ! مظلوم و بی هیچ آغوشی براي آروم کردن . .دست گذاشتم رويِ شونه اش که هل شد ، برگشت و نگاهی بهم کرد ، چشم هاش سرخ وصورت اش خیس . .حرفی نزدم ، چیزي نگفتم برايِ دلداري ؛ چون با دیدنِ کیان با اون حال و روز خودم هم نیاز به دلداري داشتم ! . . . فقطبدونِ اینکه اجازه بدم حرفی بزنه ، پیشونی ام رو به سینه اش چسبوندم که نفس حبس کرد تويِ ریه هاش !لحظاتی بعد تن ام رو بینِ تن اش گرفت و آروم بوسه اي به رويِ موهام زد و دل من خون شد از محبتی که به دیگرانمی داد و کسی نبود که بهش محبت بده . . حتی من!با صدايِ گرفته و خش داري گفت :-جونم خانمی ؟ چرا بیدارشدي نفس ام ؟هوایی که از سینه اش بیرون می داد ، لرزون بود و من این لرزش رو حس می کردم . . .هیچی نگفتم باز و این بار ، به پاسِ همه ي حمایت هاش ، دست راست ام رو رويِ پهلوش انداختم و بیشتر خودم روتويِ آغوشش فشردم . . من به این آغوش بدجور عادت کرده بودم انگاري !تن اش لرزید و تنِ من هم متقابلا !صداش پر از بغض بود:-یعنی تو آرزويِ مرگِ من رو نداري ؟ یعنی تو دوست نداري برم زیرِ گِل ؟ یعنی تو دوست نداري یه روزي
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#63
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۴ عصر
منو تو کفنببینی ؟ هان ؟ یعنی تو دوست نداري یه روزي نفس ام بِبُره ؟ که بمیرم و به درك واصل شم و همه اتون رو راحت کنم؟که اینطوري میاي تو بغل ام ؟چطوري نفس می کشن ؟من یادم رفت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٣یادم رفت و تنها سر عقب کشیدم و با چشم هایی که حتم داشتم بیشتر از حجمِ حلقه هاشون گرد شده بودن نگاه اشکردم ، دلم لرزید ، سرد شد ، خالی شد از زندگی !من ؟ حتی تصورش رو هم نداشتم !کیان بمیره ؟تن ام لرزید !چنگ زدم به پیراهن اش و مات و مبهوت اسم اش رو زمزمه کردم:-کیانمهر !اشک راه گرفت رويِ گونه اش :-جونِ کیانمهر ؟ چرا اینطوري صدام می کنی ؟ مگه دروغ میگم؟دست ام بی توجه به سرو صدايِ عقلی که داشت رو به خاموشی می رفت بالا اومد و اشک اش رو پاك کرد .پلک بست و نگاهِ من خیره ي قطره هايِ اشکی شد که از لابلايِ مژه هاش رد می زدن رويِ صورت اش . . .زبونم رو تر کردم و گفتم :-من هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت همچین آرزویی نمیکنم . . .تو حیفی واسه خاك !چشم هاش رو باز کرد ، مردمک هاش دو دو می زدن ، به سختی گفت :-پس چرا بی بی دوست نداشت زنده باشم ؟ چرا آرزوي مرگم رو کرد ؟ هان؟دست هام صورت اش رو محکم قاب گرفت :-شاید بی بی عصبانی بود ، ناراحت بود . . .لب اش رو گزید و نفسِ عمیقی کشید :-دوست داشت بمیرم !هق زد و زمزمه کرد :-بی بی ام دوست داشت من بمیرم .. .سرش رو فرو برد زیرِ گلوم و شونه هاش دوباره شروع به لرزیدن کردن . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨۴دهن ام رو به شونه اش چسبوندم که صدايِ گریه ام بلند نشه . . مثلِ مردي که تو آغوش ام گریه می کرد ، بی صدااشک ریختم . .کیان زیادي بزرگ شده بود ، زیادي صبور شده بود !این کیان ، اگر چند ماه قبل همچین اتفاقی براش می افتاد ، بدترین واکنش رو نشون میداد و اما حالا . .ساکت و بی صدا دردهاش رو با زبونِ اشک از دل اش بیرون می ریخت . .کیان داشت درد می کشید !***چندمین بار بود ؟نمی دونم !چند ساعت بود ؟نمی دونم !نمی دونم چندمین بار بود که کیان رو که از شدتِ ناراحتی ، مثلِ فردِ مست مدام خمار بود و خوابیده ، از خواب بیدار میکردم و سعی می کردم آروم اش کنم . .خمار بود اما خمارِ غم !خوابیده بود ولی با کابوس وغم!از وقتی مجبورش کردم به اتاق بیاد و رويِ تخت دراز بکشه ، حالِ مشوشی داشت . . .سعی کردم نخوابه ، ولی نشد !انگار قرصِ خواب خورده بود . . .چشم هام بعد از چند ساعتِ سخت تازه گرم شده بود که دوباره صداش رو شنیدم که زیر لبی حرف می زد ، پلک هايِخسته ام رو به زحمت از هم فاصله دادم و حواس ام رو جمع اش کردم ، سرش رو به چپ و راست می چرخوند و با گریهپچ پچ می کرد:-خدایا . . . خدایا . . . خدا . . خدا . . خدایا . . خدا . .با چونه اي لرزون شونه اش رو به دست گرفتم و تکون اش دادم ، ولی فایده اي نداشت . . .وضعیت روحی کیانمهر بد به هم ریخته بود. . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨۵شونه اش رو محکم تر تکون دادم که چشم هاش رو به شدت باز کرد و نفس نفس زنان به سقف خیره شد ، صداش زدم، با چشم هایی بدونِ حس و خالی خیره ام شد . . انگار هیچی رو نمی شناخت ، نمی فهمید . .لب هام رو به هم فشردم که با صدايِ بلند نزنم زیرِ گریه ! به سختی گفتم :-کیان ؟ خوبی ؟پلک زد و آروم گفت:-ترانه ؟چشم هاش حسِ آشنايِ همیشگی اش رو پیدا کرده بود ، دست کشیدم به پیشونی اش :-بله ؟خسته پلک رويِ هم گذاشت ، دیگه صورت اش خیس نبود ولی بدجور خسته بود ! :-چرا نمی خوابی ؟ برو اتاقِ دیگه بخواب . .. مزاحمت ام . .صداش بدجور پر از گرفتگی بود !زمزمه کردم :- تا تو راحت نخوابی منم نمیتونم . .و نمی دونم این حس چی بود که تا کیان آروم نمی گرفت نمی ذاشت من هم آروم بگیرم !چشم هاش رو خیره کرد توي چشم هام و لب زد:-چرا ؟جوابی ندادم چون نداشتم !به این چراهایی که می پرسید هیچ جوابی نداشتم . .بلند شدم و لیوانی رو که تا نیمه آب داشت به آشپزخونه بردم و پرش کردم ،به اتاق برگشتم ، کنارِ تخت زانو زدم و آرومگفتم:-اینو بخور. . . تا آروم شی. . .بی حرفِ پس و پیش آب رو نوشید و بعد . . .دوباره چشم بست !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨۶***فقط یک بار !فقط یک بار بعد از اینکه دوباره به خواب رفت و پریشون از خواب بیدار شد مجبور شدم دنبالِ چاره اي بگردم . . بی توجهبه ساعتی که بی شرمی و وقت نشناسی ام رو به رخ ام می کشید شماره ي حسین رو گرفتم و حالا حسین اینجا بود . .با پسرخاله ي پزشک اش . .چیزِ زیادي به طلوع آفتاب نمونده بود که پژمان ، پسرخاله ي حسین از کنارِ تخت بلند شد و رو به حسین آهسته گفت :- کیف ام رو بده . . .حسین کیف رو به دست اش داد و من هنوز شرم داشتم از چشم تو چشم شدن باهاش !پژمان همونطور که سرنگی رو آماده ي تزریق می کرد گفت :- بهش یه آرامبخش تزریق می کنم.کیانمهر با چهره اي خسته نالید :- نمیخواد !حسین به تندي جواب داد:-زبون به دهن بگیر و بذار پژمان کارش رو بکنه . . . چهره ي خودت رو دیدي ؟کیان خسته بلند شد و تويِ تخت نشست ، آستین لباس بالا زد و من سرم رو پایین انداختم . . نه اینکه از سرنگ و آمپولبترسم ، از فرو رفتنِ سرنگ تويِ بازويِ مردي که ناحق به این روز افتاده بود بیم داشتم !چند لحظه بعد پژمان به آرومی گفت:-تموم شد . .برگشتم و کیان رو دیدم سر بر بالش گذاشته و خیره به سقف با چشم هایی خسته !پژمان وسایل اش رو جمع کرد و من و حسین رو مخاطب قرار داد:-با این تزریق یه چند ساعتی راحت می خوابه ولی بعدش باید یه فکري براش بکنین . . .خیره در چشم هام گفت :-به خصوص شما خانم . . یه محیطِ آروم رو براش فراهم کنین . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٧زیرلبی خداحافظی کرد و جواب گرفت . .اتاق رو ترك کرد و حسین هم به دنبال اش رفت ، کنارش نشستم که چشم هاش رو به زحمت باز نگه داشته بود :-دیگه. . .می . . می خواي چی کار کنی که دکتر ازت می خواد برام . .باقیِ حرف هاش جویده شد و به خواب رفت ، و من راضی از تاثیر داروها که کیان رو حداقل برايِ ساعاتی از شرِ کابوسهايِ واقعی اش رها می کنه دوست داشتم هر چه زودتر من هم کنارش کمی آرامش پیدا کنم ولی می ترسیدم از لحظهاي که کیانِ ناآروم چشم باز کنه . . .آروم گونه و موهاش رو نوازش کردم و به این فکر کردم که کیانهر چه قدر چهره اي شبیه پسربچه ها داره!خیلی خیلی مظلوم و در عین حال شیطون!شیطنتی که هیچ وقت ، زمانی براي بروزش پیدا نکرد . . .با صدايِ پا کمی از کیان فاصله گرفتم. . .حسین بود ، دستی به صورت اش کشید و گفت:-من تو سالن ام ، هر وقت کاري داشتی صدام بزنه . .به آرومی جواب دادم:-ببخشید که این وقتِ صبح بیدا . . .نذاشت حرف ام به اتمام برسه ، لبخندِ غمگینی زد و گفت:-کیان مثه برادرمِ ، برايِ برادرم از خوابم نزنم براي کی بزنم ؟چیزي نداشتم بگم ، زیر لب تشکر کردم و وقتی حسین رفت کنارِ کیان دراز کشیدم و خیره به نیم رخ اش شدم که حتیتويِ خواب هم انگار می تونستی غم اش رو حس کنی . . .!***کیانمهر:با دست هایی که انگار رمق توشون نبود به زحمت کت رو به تن کردم ، ترانه نگران تکیه زده بود به چهار چوب:-نرو کیان . . حسین گفت که خودش حواس اش به همه چیز هست !تن ام رو انگار کوبیده بودن ! کوفته بود . . . بی رنگ لبخند زدم به چشم هاي نگران اش و گفتم :-باید برم . . یه سري می زنم و برمیگردم .. پايِ یه چیزایی باید امضاء خودم باشه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٨تکیه برداشت و بهم نزدیک شد وگفت:-خب گفت بهت که ، میاردشون خونه . .نگاه به آینه دادم و خودم رو مشغولِ مرتب کردن کت و پیراهن ام نشون دادم ، گفتم :-نه عزیزدلم . . باید برم . . .اون به اندازه ي کافی سرش کار ریخته ، نمی خوام براش کارِ اضافی بتراشم . .یک قدمی ام ایستاده بود و من می تونستم از چشم هاش نگرانی اي رو بخونم که دو روز بود توشون لونه کرده بود . .به طرف اش چرخیدم ، دست هام رو رويِ شونه هاش گذاشتم و آروم گفتم:-انقدر نگرانِ من نباش . . حالم خوبه . .چونه اش لرزید :-نیست . . نیست که حتی یه لحظه هم نمی تونی راحت چشم رو هم بذاري . . . کیان ، نرو . .سرش رو به سینه ام چسبوندم و موهاش رو بوسیدم و بوییدم . . بويِ عطري رو می داد که دو روزِ تمام کنارِ تختم بود وباهاش آروم می شدم . . .زیرِ گوشش زمزمه کردم :-تو چرا انقدر نگرانمی ؟ من حالم خوبه . . دیر یا زود باید با خودم و اتفاقاتی که افتاده کنار بیام . . هر چه قدر بیشتر توخونه باشم ، زمانِ بیشتري می بره . . . من بدتر از اینا رو هم دیدم . .وندیده بودم !من بدتر از حرف هایی که بی بی زد رو نشنیده بودم، بدتر از اون لحظات رو به عمرم ندیده بودم !ولی می گفتم دیدم تا دلِ این دختر آروم بگیره . . .این روزها انگار بیشتر می فهمیدم که ترانه ، خیلی بیشتر از اونی که نشون می ده دلرحم و مهربونِ و من هزاران بار بهخودم حق میدادم که عاشق اش باشم . . .نفس هاش که آروم شد ، گریه اش که بند اومد ، سرش رو از سینه ام جدا کردم و پیشونیِ بلندش رو بوسیدم .سعی کرد لبخند بزنه ، چشم هاش خستگی رو فریاد می زدن ولی دریغ از ذره اي بی رحمی و رنجوندن !آروم گفت :-من که هر چی میگم تو گوش نمیدي. . . باشه ، برو . . ولی مراقبِ خودت باش . . خب ؟در حالی که قلبِ سنگین ام از نگرانیِ ترانه داشت تپش رو از سر می گرفت ، چشم هام رو باز و بسته کردم و گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٩-به رويِ چشم !***کلافه باز دکمه ي آسانسور رو فشردم ولی خبري نبود . . پوفی کردم و به اطراف ام نگاهی انداختم ، غر غر کنان گفتم:-اینم دیگه واسه ما قر میاد . .کیف ام رو از دستی به دستِ دیگه دادم و راهِ پله ها رو در پیش گرفتم . . . با این امید که چند طبقه ي دیگه بتونم سوارِآسانسور بشم وگرنه چطور می تونستم با این تنِ خسته تا طبقه ي سی و دو رو با پله طی کنم ؟نمی دونم چندمین پاگرد بود که صدايِ آشنایی باعث شد نگاه ار پله هایی که زیرِ پام بودن بگیرم :-ببینید من حرفم رو زدم . . . . . . . . . نخیر ! من علاقه اي به این ملاقات ندارم . . . . . . . خب براي چی ؟ چه دلیلیداره ؟ . . . . . . . . . . . من خوب شما رو شناختم ! . . . . . . هه . . . . . . . نخیر جناب ! نخیر ! من الان شرکت نیستم . .دارم میرم منزل . . . . . . . . . نیازي نیست !. . . ..حسین بود ، کلافگی از تک تک کلمات اش می بارید . . . . اخم کردم و منتظرش موندم . . کی بود که انقدر آشفته اشکرده بود ؟ که باعث شده بود حسین ملاحظه ي حضور تويِ راه پله رو نکنه و بلند حرف بزنه ؟صداش بهم نزدیک تر شد :-بله . .. بله . . . خب آخه من دلیلی نمیبینم . . نتیجه ي این ملاقات میشه ضعفِ اعصاب برايِ هر دو طرف . . . نخیرعلیرضا خان . . .با شنیدنِ اسمی آشنا چشم هام گرد شد و پاهام یک پله عقب نشینی کردن . . . صداش نزدیک تر می شد و من عقبتر می رفتم و به خودم این دلداري رو می دادم که منظورش علیرضا کمالیِ اما با شنیدنِ جمله ي بعدي . . تن ام یخ کرد! هوا شد مثلِ زمستون !-ببینید جنابِ مجد . . من حرفم رو زدم . . ولی شما دارین اصرار بی خود می کنید . . . . . . . . . من بی احترامی به شمانکردم . .دیگه اختیار پاهام دستِ خودم نبود . . . نمیدونم چرا فرار می کردم از دیدن اش ، از چشم تو چشم شدن باهاش . . .علیرضا چی کارداشت با حسین ؟براي چی باهاش تماس گرفته بود ؟چی می خواست بگه ؟دست هام می لرزید . . .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#64
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۵ عصر
با سرعت لابی رو پشتِ سر گذاشتم و بیرون زدم . .هوايِ آزاد رو با تمامِ قوا به ریه هام کشیدم . . .نگاهی به اطراف کردم و به سختی به سمتِ ماشین ام حرکت کردم . . .درش رو باز کردم و به محضِ نشستن داخل اش ، سر رويِ فرمون گذاشتم . . .اسمِ علیرضا هم باعثِ لرزیدنِ تن ام می شد !من نمی تونستم از مکرِ این مرد بگذرم . . براي چی می خواست با بهترین دوستِ من دیدار داشته باشه ؟لب گزیدم از فکرِ اینکه ممکنِ این دیدار چه عواقبی داشته باشه . . .سر بلند کردم ، باید با حسین حرف می زد . . باید ازش می پرسیدم . . نباید می ذاشتم که . . .اما با دیدنِ ماشینِ روبروم و مردي که که از سمتِ راننده پیاده بود ، تمامِ فعالیت هاي ذهنی ام متوقف شد . . .علیرضا مجد !با کت و شلوارِ مشکی رنگ و فردي که سمتِ دیگه ي ماشین ایستاده بود . . . .حسین خیام !دست هام مشت شد دورِ فرمون . . .نمی فهمیدم که درباره ي چی صحبت می کنن ولی حرکتِ دست حسین رو درك می کردم ، به سمتِ شرکت اشاره میکرد . . .خدایا ، داري با من ، با زندگی ام چی کار می کنی ؟چشم هام گرد شد ، گوش ام سوت کشید وقتی حسین رو دیدم که کنارِ علیرضا جاي گرفت . .لب هام باز شدن و به سختی ناله کردم :-نه !قبل از اینکه به خودم بیام و قبل از اینکه هر واکنشی نشون بدم ، مردي که پدرم بود ، ماشین رو به سرعت به حرکتدر آورد و چشم هايِ من خیره ي چرخ هایی بود که بهترین دوست ام رو به دورترین نقطه از من می بردن . . . .***دندون رويِ جگر گذاشتن ، سکوت کردن و دم نزدن براي من خیلی سخت بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩١دو روز رو مثلِ جهنم سپري کردم . . .تنها وقتی می تونستم از فکر و خیال رهایی پیدا کنم که ترانه کنارم بود ولی وقتی تويِ شرکت بودم چی ؟چطور می تونستم رفتارهاي مشکوكِ حسین ، دوري کردن هاش ، پیامک هاي مداومی رو که می زد رو نادیده بگیرم ؟چطور می تونستم هل شدن اش رو نادیده بگیرم وقتی ازش درباره ي دو روز پیش می پرسیدم ؟چطور می تونستم اخم هاش رو ببینم و دم نزنم ؟که حسین ، بهترین دوست ام ، برادرم ، اینطور ازم دور شده . . .چطور می تونستم با دونستنِ اینکه پايِ علیرضا مجد در میونِ سکوت کنم ؟من چطور می تونستم ؟ولی سکوت کردم و خودخوري کردم . . .مصرفِ قرص هاي مسکن براي آروم کردنِ سردردهام بالاتر رفت و من سکوت کردم . . .بی خوابی هام شدیدتر شد و من سکوت کردم . . .کسی حالِ من رو درك می کرد که جايِ من بود !کسی می فهمید چی داشت به روزم می اومد که روزگارش رو مثلِ من گذرونده بود . . .فکرِ اینکه ممکنِ حرف هاي علیرضا رويِ حسین تاثیر بذاره دیوونه ام می کرد .من کاملا از قدرتِ کلام اش خبر داشتم ، ولی چیزي ته دلم بهم امیدواري می داد که حسین بهم اعتماد داره ، حسینمقاومِ ، حسین به همین راحتی ها گوش به حرف اش نمیده . . .ولی با همه ي اینها ، رفتارِ حسین آزارم می داد و ترس رو تويِ دلم بیشتر می کرد . . .سرم ظاهرا به کار گرم بود که تقه اي به در خورد ، بله اي گفتم و لحظاتی بعد خانم کریمی مشوش گفت:-جنابِ مجد یه مشکلی پیش اومده . . . میشه یه لحظه تشریف بیارین اتاقِ مهندس خسروي ؟ابروهام به هم گره خورد و همینطور که از جا بلند می شدم پرسیدم :-چی شده مگه ؟در رو باز گذاشت و قدمی جلوتر از من حرکت کرد و گفت:-مثلِ اینکه بازم یکی از سیستم ها مشکل پیدا کرده . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٢پوفی کردم و دستی به موهام کشیدم . . . واردِ اتاق سجاد شدم ، ماهان که بالايِ سرش ایستاده بود با بدخلقی گفت :-سیستما دارن بازي درمیارن کیان . . . باید یه فکري به حال اشون بکنی .کنارشون قرار گرفتم و خیره شدم به صفحه ي مانیتور که کدِ ارور روش خودنمایی می کرد ، دستی به چشم هاي خستهام کشیدم و گفتم :-از کِی تاحالا اینطوريِ ؟حسین خمیازه کشید و کلافه گفت :-نمیدونم . . . یه نیم ساعتیِ ، فکر می کردیم می تونیم درستش کنیم ولی نشد . . .نیم نگاهی بهش کردم و روبه سجاد پرسیدم :-آخرین نفري که بهش دسترسی داشت کیه ؟حسین از سیستم دور شد وگفت:-من آخرین بار صبح بود که بازش کردم براي کپیِ یه سري فایل ها اما .. .سجاد با حرص دکمه ي اینتر رو کوبید و ادامه ي حرفِ حسین رو گرفت :-اما نفرِ بعدي من بودم . . یه بار سیستم بالا اومد ، ولی یه کاري واسه ي خانم سماوات پیش اومد ، یه نیم ساعتی رفتمجاش . . . برگشتم که دیدم اینطوري شده . . . بالا نمیاد . .. اَه !دستی به شونه اش زدم ، برگشت و نگاهم کرد ، آروم پرسیدم:-چیزِ مهمی توش بود ؟سر تکون داد:-نه ، در واقع هیچی توش نبود جز چند تا فایل که حسین کپی کرده . . . تخلیه اطلاعاتی کرده بودمش و یه دور دادهبودیم واسه سرویس و نصبِ ویندوزِ جدید . . .لبخند زدم . . . ته دلم قرص شد:-خب پس . . بی خیال ، بذارش کنار تا بعد سرِ فرصت ببینیم مشکل اش کجاست . . اعصاب خودت رو خرد نکن . . اگهکاري هم داري بگو لب تاپ برات بیارن.خسته لبخندي زد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٣-باشه . . مساله ي سیستم ندارم ولی خب . . . فکر نمی کردم اینطوري بذاره تو کارم . . زنگ میزنم خونه ، برام میفرستن . . .ماهان عینک به چشم زد و به سمتِ در رفت و گفت:-خب پس خدا رو شکر ! مشکل حل شد . . ولی .. ولی عجیب نیست ؟برگشت و صورت به سمتِ من چرخوند و ادامه داد:-عجیب نیست به فاصله ي کوتاه سیستم هامون پشتِ هم مشکل پیدا کنن ؟چشم هام رو تنگ کردم و پرسیدم:-منظور ؟شونه بالا انداخت و دستی به موهاش کشید و آروم گفت:-هیچی . . یه لحظه به نظرم مشکوك اومد . . بی خیال!اتاق رو ترك کرد وفکرم رو به خودش مشغول کرد .. یعنی ممکن بود این خرابکاري ها عمدي بوده باشه ؟دستی به گردن ام کشیدم ، گرفته بود !کمی اخم کردم از دردش و با پا درِ ماشین رو بستم ، سرم ورم کرده بود از فکر !روزهاي سختی رو می گذروندم . . حسین مشکوك شده بود .. عجیب !و این ترس داشت وجودم رو می جوید که نکنه حسین . . .پوفی کردم و راه به سمتِ خونه گرفتم ، همین که در رو باز کرد و عطرِ کتلت تويِ بینی ام پیچید ، انگار زندگی ام دوبارهرنگ گرفت و از سیاه و سفیدِ ترس هام جدا شد . . .عطرِ حضورِ یه زن ، گرمايِ حضورِ یه زن !ترانه !منبع آرامش من بود و من دیگه چی می خواستم غیر از حضورِ زنی که می تونست جسم و روح و فکرم رو آروم کنم ؟در رو بستم ، قدمی برنداشته بودم که با دیدنِ ترانه ي مغموم ، کِز کرده گوشه ي مبل ، اخم هام توي هم گره خورد . ..صداش زدم ، نگاه ام کرد ، پر از غم:-سلام . . خسته نباشی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩۴کیف ام رو رويِ مبلِ دیگه اي پرت کردم و کنارش نشستم ، دستم جلو رفت و تیکه اي از موهاش رو که رويِ صورتاش ریخته بود ، پشتِ گوشش فرستاد :-علیکِ سلام . .. چیه عزیزم ؟ چرا بغ کردي ؟صداش گرفته شد:-سام زنگ زد . . .منتظرنگاه اش کردم که ادامه داد:-مامانبزرگِ فرشته فوت کرد . .با به یادآوردنِ پیرزنی که تو مراسمِ عقدِ سام دیده بودم ، آه از نهادم برخاست . .پیرزن به آرزوش رسید و بعد مرد . . .زیر لب گفتم:-خدا رحمت اش کنم.ترانه سرتکون داد و بعد با بغض گفت:-سام میگه فرشته خیلی حالش بدِ . . . میگه خیلی مامانبزرگ اش رو دوست داشت . . .بی اراده زمزمه کردم:-کی دوست نداره ؟من هم دوست داشتم !هنوز یادِ عزیز تو فکر و ذهن و روح و قلب ام زنده بود . . .و من بی بی رو داشتم . .با اینکه خیلی نمی گذشت از روزي که بی بی ، آرزويِ مرگ ام رو کرد . . .آهی کشیدم و دستِ ترانه رو گرفتم وآهسته نوازش کردم پوستِ لطیف اش رو . .به چشم هاش نگاه کردم که با اشک آذین بسته شده بودن .سر جلو بردم و ترانه چشم بست و لب هاي من نشست پشتِ پلک هاش. . .پچ پچ کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩۵-قربونِ چشمات برم . . آروم باش بلوطکم .سر ازش دور کردم ، با پشتِ دست چشم هاش رو پاك کرد و بلند شد ، لبخندِ بی رنگ و رویی زد و گفت :-مثلا تازه از سرِ کار برگشتی ، خسته اي . . اونوقت من . . . . . . چرا انقدر دیر ؟دستش رو رها نکردم ، آروم به لبم رسوندم و بوسیدم ، آهسته گفتم:-کارا زیادتر شده ، مجبورم بیشتر بمونم . . .و فقط کارها زیادتر نشده بود . . مشغله ي فکري من هم بیشتر شده بود . . .کم کم داشتم به همه ي آدم هاي اطراف ام شک می کردم . دیگه به کی می تونستم اعتماد کنم ؟به بی بی ؟ به حسین ؟که هر دوشون به طریقی به علیرضا وصل بودن . . .دست اش رو فشردم و بلند شدم ، بوسه اي به پیشونی اش زدم ، هر بوسه برايِ من مثلِ یه آرامبخش بود . . ذره ذرهذهن ام رو تسکین می داد از دردِ ضربه هایی که پتکِ افکارم بهش می کوبیدن . . .دوباره لب هام مهر شد رويِ گونه اش که اعتراض کرد:-کیان ؟لبم کمی کِش اومد:-جون دلِ کیان . . نفسِ کیان . . .سرم رو کمی عقب کشیدم و چشم خیره کردم به لب هاش ، زبون کشیدم رويِ لب ام و گفتم:-فقط یه دونه دیگه . . . خب ؟و بعد مهلتِ خبِ رضایت گفتن اش رو ندادم ، لب هايِ دوست داشتنی اش رو با تمامِ وجود بلعیدم !دست هام پیچک تنید دورِ تن اش ، دست هاش رو مشت کرده بود زیرِ بازوهام !زندونی شده بود تو آغوش ام . .برام مهم نبود نفس کم میارم ، برام مهم نبود حتی که مونثِ روبروم ، علاقه اي به بوسه هاي دوطرفه نداره . . . براممهم این بود که وجودش رو بیشتر از همیشه لمس کنم !سیراب شدم از شهدِ شیرینِ حضورش . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩۶سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم و زمزمه کردم:-تموم شد . . ببخشید زیاد شد . . .تن اش سفت شده بود بینِ بازوهام ، آروم دست ام نوازش شد رويِ بازوهاش ، کم کم به حالت عادي برگشت و بعد باصدايِ گرفته تري گفت :-فردا میاي بریم سرسلامتی ؟باز هم مثلِ همیشه ، بحث عوض کرد! حرفی نزد ، اعتراضی نکرد !دست هام گوديِ کمرش رو بیشتر به آغوش ام فشردن :-آره عزیزم . . . میام . . .دست هاش رويِ سینه ام نشست ، رويِ قلبِ پر تپش ام که هیاهوش از رويِ پیراهن ام هم مشخص بود .دست هام رو شل کردم و عقب کشیدم ، راضی از مسکنِ قوي اي که دریافت کرده بودم ، کیف ام رو چنگ زدم و گفتم:-تا من میرم لباس عوض کنم ، میز رو میچینی ؟زیر لب پررو گفتن اش رو شنیدم و خودم رو به نشنیدن زدم ، وقتی درِ اتاق رو پشتِ سرم می بستم سعی کردم به فکرِمزاحمی که گوشه اي نشسته بود و منتظرِ خودنمایی بود اجازه ندم که تکون بخوره . . . وقتی ترانه بود ، وقت نداشتم بهرفتارهايِ عجیب اطرافیان ام فکر کنم . . .***دکمه هايِ پیراهنِ مشکی ام رو تا رويِ سینه ام باز کردم و دستی به موهايِ عرق کرده ام کشیدم .جوِ سنگینِ خونه ي پدريِ فرشته بدجور رويِ دمايِ بدن ام تاثیرگذاشته بود . .اعصاب ام حتی کشش اینکه اتومبیل ام رو داخلِ پارکینگ ببرم نداشت . .پیامکی برايِ ترانه فرستادم که رسیدم . .بدون کت ، بدون کیف ، راه شرکت رو در پیش گرفتم هر چند می دونستم شاید حتی آبدارچیِ شرکت هم سرِ کار حاضرنباشه . .ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود . . . میرفتم تا کارهايِ نیمه تموم رو همراهِ خودم کنم برايِ اتمام اشون تويِ خونه. .درِ شرکت رو که باز کردم سینه به سینه ي حسینی در اومدم که با دیدنِ من چشم هاش گرد شد و رنگ از رخ اش پرید، تته پته کنان گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٧-تو . . تو . . اینجا. . .جایی بود برايِ اینکه تارهايِ مويِ بالايِ چشم ام که بهش ابرو می گفتن بالا تر بره ؟شونه بالا انداختم و موشکافانه خیره اش شدم :-چیه ؟ زبونت رو موش خورده ؟ چرا لکنت گرفتی ؟نفسی گرفت و دستی به پیشونی اش کشید:-هیچی . . ترسیدم !پوزخند زدم:-مگه لولوخورخوره ام ؟اخم کرد :-یهویی دیدم ات ترسیدم . . . مسخره هم نکن لطفا که اعصاب ندارم .دست به سینه شدم:-مسخره نکردم . . . حالا ولش کن . . تو این ساعت ، اینجا ؟تک خنده اي کرد و نگاه ازم دزدید :-موبایل ام رو جا گذاشتم ! تا نزدیکیاي خونه رفتم تازه یادم افتاد. . .برگشتم برِش دارم . .و تلفنِ همراهِ تويِ دستش رو نشون ام داد .باور نکردم . .وبرام عذاب آور بود براي اولین بار طیِ سالهايِ رفاقت ام با حسین ، باورش نکردن . . باور نکردن حرف هاش !چیزي بود حتی فراتر از عذاب !کنار کشیدم ، قدمی به سمتِ در برداشت و گفت:-باید زودتر برم . . یه سر به خونه بزنم و بعد دوباره بزنم بیرون .به دیوار تکیه زدم:-چرا ؟تو آستانه ي چهارچوب متوقف شد ، برنگشت که نگاه ام کنه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٨-چی چرا ؟قدمی بهش نزدیک شدم:-چرا باید دوباره از خونه بزنی بیرون ؟برگشت ، رخ به رخ ام ایستاد و اخم کرد :-باید برات توضیح بدم ؟چرا حسین ؟چرا دروغ برادر ؟داري با من چی کار می کنی ؟زبونم رو بینِ دندونم گرفتم و کمی گزیدم ، چشم هام رو باز و بسته کردم :-نه . . برو ، موفق باشی . . .در که پشتِ سرش بسته شد ، قلبِ منم فشرده شد . . حسین برادرم بود ، رفیق ام بود . . اگه علیرضا می تونست اون روجذب خودش کنه ، چه به روزِ قلبِ منِ بی برادر می اومد ؟چنگی زدم به موهام . .کارهاي ناتموم رو میشد یه وقتِ دیگه تموم کرد ، ولی باز هم می شد یه برادري مثلِ حسین پیدا کردم؟پاهام بی اراده دنبالِ راهی کشیده شدن که حسین رفت . . .باید تعقیب اش می کردم . .***دستم رو رويِ زنگ فشردم. ..لعنتی . .. لعنتی . . . لعنتی !مدام زیرِ لب تکرار می کردم و جلويِ چشمم رژه می رفت صحنه هایی که کاش نمیدیدم . .تعقیبِ حسین منجر شد به یه قرارِ ملاقات ، تو یه رستوران . .من تمامِ یک ساعتِ ملاقات اشون رو نشستم تويِ ماشین و خودخوري کردم . . .نمی تونستم چهره ي حسین رو ببینم ، ولی پدرم . . علیرضا . .مغرور بود و رضایت موج می زد از چهره اش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٩مثلِ اکثرِ مواقعی که دیده بودم ، با صلابت . ..و حسین ، وقتِ رفتن ، بلند شد ، دستش رو فشرد و من تازه تونستم لبخندِ رويِ چهره اش رو ببینم . .زیاد دور نبودم از درِ رستوران ، می تونستم صداشون رو بشنوم وقتی از هم دور می شدن که علیرضا بلند گفت:-امیدوارم بتونیم همکاريِ خوبی باهم داشته باشیم . . .!و حسین . . . سکوت کرده بود !و این سکوت شده بود زخمِ رويِ دلم ، خطِ رويِ اعصاب ام ..زنگ رو باز هم پشتِ هم فشردم . .گم اش کردم ، حسین رو با اینکه فهمیده بودم با کی قرارِ ملاقات داشت باز هم تعقیب کردم و گم اش کردم . . هرجامی رفت باز راه اش کج می شد سمتِ خونه اش . . .لعنتی !صدايِ شاکیِ کیمیا رو شنیدم :-کیه ؟ مگه . . . کیان ؟ تویی ؟صورتم رو جلويِ آیفون نگه داشتم و گفتم:-باز کن !و بعد تق !در باز شد . . هجوم بردم سمتِ خونه . . .رفیقِ لعنتیِ من حق نداشت از پشت به من خنجر بزنه . . . حق نداشت !کیمیا با دیدنِ چهره ي خشمگینِ من با بهت گفت :-چیه ؟ چته ؟و شال اش رو که نصفه و نیمه رويِ سرش بود ، مرتب کرد . .نفس نفس می زدم . . گوش هام داغ کرده بود . . این حقِ من نبود !به زحمت صدام رو پایین نگه داشتم :-اون شوهرِ نامردت کجاست ؟ هان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٠ابروهاش بالا پرید و باتعجب گفت :-چی میگی کیان ؟ نامرد کیه ؟حالت خوبه ؟دست هام رو مشت کردم :-حرفِ اضافه نزن کیمیا ! اون شوهرِ عوضی ات کو ؟!اخم کرد ، قدمی جلو گذاشت :-می فهمی چی میگی ؟ درست حرف بزن !دندون هام رو رويِ هم فشردم و نفس ام رو به شدت بیرون دادم . . خدا . . خدا . . لبخندِ حسین به علیرضا پشتِ پلکام چسبیده بود . .سینه ام به شدت بالا و پایین می رفت ، از بینِ دندون هام غریدم:-حرفِ اضافه نزن کیمیا ! حسین کجاست ؟!جوابی نداد ، پشت کرد و به سمتِ تلفن رفت ، خیز برداشتم و مچ اش رو چسبیدم ، عصبی دست اش رو تکون داد:-ولم کن . . چی کار داري می کنی دیوونه ؟به سمتِ خودم چرخوندم اش ، دست مشت شده اش رو تو دست ام فشردم و گفتم :-تو هم میدونی ، نه ؟ توهم میدونی ؟ مسلّمِ ! مگه میشه اون شوهرِ عوضیت نگه که داره چی کار می کنه؟تقلا کرد برايِ رها کردنِ مچ اش و صداش بالا رفت :-چی میگی ؟ چی رو می دونم ؟ ولم کن کیان !هل اش دادم و به دیوار چسبوندم اش ، نفس نفس زنان گفتم:-یعنی تو نمی دونی ؟ یعنی نمیدونی که اون رفیقِ نا رفیقِ من با علیرضا ریختن رو هم ؟ یعنی تو نمیدونی این چند روزبراي چی شوهرت به هم ریخته اس ؟ یعنی تو نمیدونی با کی قرار ملاقات داره .سرم رو به صورت اش نزدیک کردم و تو چند سانتیِ صورت اش عربده زدم :-تو نمیدونی ؟چشم هاش رو بست ، خودش رو عقب تر کشید و صدایی که می لرزید گفت :-دیوونه شدي کیانمهر . . چی داري میگی آخه ؟ من نمیفهمم . . حسین که چیزي اش نبود . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠١خندیدم . . عصبی خندیدم . کنترل رفتارم دستِ من نبود . . باورم نمی شد که حسین بهم خیانت کرده بود . . من بهچشمِ خودم دیدم که باهم ملاقات داشتن . . اگر حسین قصد نداشت با علیرضا همکاري کنه چرا باز باهاش ملاقاتداشت ؟ چرا علیرضا آرزويِ همکاريِ خوب رو داشت ؟مشت ام رو کنارِ سرش به دیوار کوبیدم و با خشم گفتم :-منو خر فرض نکن کیمیا . . تو هم حتما میدونی . . شوهرت کجاست !دستِ آزادش رو رويِ سینه ام کوبید ، بغض کرده بود :-گفتم که نمی دونم . . اگه باهاش کار داري بذار زنگ بزنم ببینم کجاست . . ولم کن کیان . . داري منو می ترسونی !صداي در که اومد اجازه نداد حرفی بزنم ، سر برگردوندم و کیمیا از فرصت استفاده کرد و از زیرِ دستم در رفت ، حسینبینِ چهارچوب با تعجب ایستاده بود و به من نگاه می کرد ، کم کم ابروهاش به هم نزدیک شد و گره خورد. . .در رو بست و گفت :-چه خبره اینجا ؟مشت هام رو فشردم :-تو باید جواب بدي . .جلو اومد و روبروم ایستاد :-من باید به چی جواب بدم ؟به چی ؟ به خیلی چیزها !اما به جايِ همه ي اینها دست ام مشت شد و رويِ صورت اش نشست . . خارج از کنترل ام !تمامِ حرص ام رو رويِ صورت اش خالی کردم . . تمامِ حرص ام از دیدنِ تک تک اون صحنه ها.کیمیا جیغ زد و بازوم رو چنگ زد تا دوباره مشت ام رويِ صورت همسرش فرود نیاد ، خشمگین اون رو هم هل دادم وبه زمین انداختم . . .افسارگیسخته شده بودم انگار !حسین از جا بلند شد و دو دست به سینه ام کوبید ، فریاد زد:-به چه حقی دست رويِ زنِ من بلند می کنی؟یقه اش رو گرفتم و تکون اش دادم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٢-به همون حقی که تو با بابايِ من قرارِ همکاري میذارین !مبهوت شد ، دست هاش که رويِ بازوم بود شل شد :-چی می گی ؟پوزخند زدم ، یقه اش رو به شدت رها کردم و گفتم :-چی میگم ؟ چی میگم ؟ حسین من قیافه ام شبیه خرِ ؟ نفهمم ؟ پیشِ خودت چی فکر کردي ؟ که زیرِ گوشِ من بابابام قرار میذاري و من نمیفهمم ؟صداي هق هق کیمیا موج می انداخت رويِ اعصاب ام ، با
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#65
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۶ عصر
تمام صدام فریاد کشیدم :-خفه شو کیمیا ! خفه شو !حسین برّاق شد سمتم:-دهن ات رو ببند کیان . . بفهم داري با کی حرف می زنی !قدمی به سمت ام برداشتم ، سینه به سینه اش ایستادم ، به چشم هایی خیره شدم که یه روزي امینِ تمام اسرارم بود:-می دونم دارم با کی حرف می زنم . . با زنِ توئه نامرد ، توئه نا رفیق !نفسی گرفتم و صدام لرزید:-فقط بهم بگو چرا . . چرا حسین ؟صورت اش سرخ شده بود ، رگ شقیقه اش می زد ، پوزخند زد و گفت :-اومدي تو خونه ام ، سر زن ام داد و بیداد می کنی ، می زنی تو صورت ام ، زن ام رو هل می دي که بپرسی چرا ؟دستی به پیشونی اش کشید و ناگهان عربده کشید :-چی چرا بی شرف ؟ تو به چه حقی دست رويِ زنِ من بلند کردي ؟ !کیمیا بلند شد ، خواست به سمتِ حسین بره که چرخید سمت اش و انگشتِ اشاره اش رو سمتِ دیگه اي گرفت :-برو تو اتاق ، برو تو اتاق کیمیا و تا نگفتم بیرون نیا . . . . . یالا!کیمیا بی حرف ، با ترس قدم به سمتِ اتاق برداشت و من خشمگین ، ناآروم روبرويِ مردي ایستادم که باورم نمی شد باپدرِ من ، علیرضايِ مجد ، کسی که بیست و هشت سال بهم عذاب تحمیل کرد دست به یکی کرده باشه . . . !دندون هاش رو رويِ هم فشرد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٣-کیان ، فقط بهم بگو چی شده که سگ شدي و پاچه ي منو میگیري .. . که به خدا اگه بفهمم زرِ زیادي زدي ، آنچنانمی زنمت که راهِ خونه اتون رو گم کنی !پوزخند زدم ، باز هم نفسِ عمیق گرفتم تا کمی ، حداقل کمی به خودم مسلط بشم ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم :-بهم بگو چرا امروز با علیرضا رفتین رستوران ؟ چه دلیلی داره که این چند روزه انقدر مشوشی ؟ بهم بگو چه دلیلی دارهکه تو با اون مرد ملاقات داشته باشین ؟چشم هاش رو تو حدقه چرخوند و سعی کرد حق به جانب باشه :-تعقیب ام کردي ؟ تو کارام سرك کشیدي ؟هوا رو به شدت از بینی ام بیرون دادم :-حسین ! جوابِ من رو بده . . حالم رو خراب تر از اینی که هست نکن . . . چرا ؟چنگ زد به موهاش و نگاه ازم گرفت :-به تو ربطی نداره کیان . .صدام دوباره ناخودآگاه بالا رفت ، به انگشت به سینه ام کوبیدم :- به من ؟ به من ربطی نداره ؟ مرتیکه ! اونی که باهاش دیدار داشتی پدرِ منِ ، می فهمی ؟ پدرِ من ! کسی که سالهايِسال سعی کرد منو بکوبه . . اونوقت با بهترین رفیق ام میرن رستوران و گل می گن و گل می شنون . . دِ لامصب بهمبگو باید چی کار کنم ؟چندبار ازت پرسیدم ؟ چند بار ازت پرسیدم چته ؟ چه مرگته ؟ الانم دارم ازت می پرسم چرا تو بایدعلیرضا رو ببینی . .. یه کلام ، ختمِ کلام ، راستش رو بگو !سکوت کرد . . . . سکوت کرد و پلک هاش رو رويِ هم فشرد ، سکوت کرد و قلبِ من تیر کشید از فکرِ اینکه مسالهشاید خیلی پیچیده تر از اون چیزي باشه که من فکر می کردم . .دوباره رشته ي کلام از دستم در رفت و کلمات بدونِ اینکه کنترلی روشون داشته باشم ردیف شدن پشتِ هم ، مسلسلوار. . . عصبی ، از به یادآوريِ تک تکِ اون لحظاتِ جهنمی گفتم :-باهاش همکاري ، نه ؟ بهش کمک می کنی تا بهم صدمه بزنه ؟ عامل نفوذي اشی ؟ خرابکاریا کارِ توئه . . نه؟ابروهاش رو بالا برد و با تمسخر گفت :-ببند دهنت رو بابا . . . چی می بافی واسه خودت ؟تک خنده اي کردم ، صدام بالا تر رفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠۴-دهن ام رو ببندم که نقشه هات رو نشه ؟ فک کردي خرم ؟ نمیفهمم که یکی داره گند می زنه به همه چی که با سربخورم زمین ؟ یادته دفعه ي قبل که سیستم ارور داد نفرِ آخر کی باهاش کار کرد ؟ تو . . این بار چی ؟ بازم تو ! کارِ خود نامردتِ . . . عوضی !حسین پوزخند زد و مثلِ خودم با صدايِ بلند و با حرص گفت:-دِ ابله اگه نقشه ام بود که بعدش زمین و زمان رو به هم نمی دوختم که دوباره سیستم رو برگردونم و نقشه ها رو ازاول طراحی کنیم . . .دست هام مشت شد و رويِ رون ام فرو اومد :-اون هم نقشه ات بود . . وقتی دیدي ترانه داره همه چیز رو درست میکنه به هل و ولا افتادي که یه جوري گندکاریترو جبران کنی که کسی بهت شک نکنه !هجوم آورد سمت ام و دوباره دست هاش چنگ زدن به یقه ام ، محکم تکون ام داد و گفت:-می فهمی داري چی میگی ؟ هان ؟ میفهمی ؟ کیان داري این همه سال رفاقت رو به گند می کشی !دست هاش رو پس زدم و گفتم :-من ؟ من دارم به گند می کشم ؟ این تویی که داري با علیرضا نقشه می کشین ، این تویی که داري گند میزنی بههرچی رفاقت و برادريِ . . . دِ لعنتی مگه من چی کار باید می کردم که نکردم که رفتی طرفِ اون ؟با عجز فریاد زدم:-هان ؟چونه ام لرزید ، بغض داشت فکرِ خیانتِ حسین . . ولی بغض ام رو فرو خوردم و لرزشِ چونه ام رو با فشردنِ دندون هامرويِ هم کنترل کردم . .صداش می لرزید وقتی حرف می زد:-کیان ، لازم نبود بهت بگم با علیرضا ملاقات داشتم . . بفهم اینو نفهم !انگشت هام رو محکم بینِ مشت ام فشردم ، نمی فهمیدم . نمی فهمیدم چرا نباید به من می گفت ؟ :- نمی فهمم حسین . . من نمیفهمم ! تو بهم خیانت کردي فقط اینو می فهمم ! من اینو می فهمم که تو خراب کاريکردي . . تو !حسین مستاصل قدمی جلو تر اومد و ادامه داد :-من ؟ من خیانت کردم ؟ من خراب کاري کردم ؟ چرا ؟ به چه دلیل ؟ واسه چی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠۵باز هم عصبانیت غلبه کرد بر عقل ، انگار افسارِ فکر و زبون ام از دست ام در رفته بود . . این مردِ افسارگسیخته ، اینمردِ عاصی ، این مردي که هر حرفی رو می زد من نبودم :-واسه خاطر چی ؟ پول . . پول جناب . . که تو اگه حرفِ پول وسط باشه زن ات رو هم می فروشی.چشم هاش سرخ شد ، دست هاش مشت شد و عربده اش تويِ خونه پخش :-خفه شو کثافت !مشت اش تويِ شکم ام نشست و کمی عقب رفتم ، دوباره دست اش بالا اومد و این بار من پیش دستی کردم و مشتیبه صورت اش کوبیدم . . .صدايِ جیغ اومد . . کیمیا که نمی دونم کی از اتاق بیرون اومد سعی کرد ما رو از هم جدا کنه ، دست اش رو رويِ سینهام گذاشت و به عقب هل ام داد ، عاجزانه گفت :-تو رو خدا . . تو رو خدا بس کنین . . . کیان ، بس کن . . تو رو جونِ ترانه بس کن . .اسمِ ترانه رو که آورد ، جون اش رو که قسم خورد نفهمیدم کِی دست ام بالا رفت و رويِ صورت اش نشست و کیحسین با تمام خشم و کینه اش به سینه ام کوبید و کی سرم به میز گرفت . .چشم هام سیاه شد . . .فقط صدايِ جیغ می شنیدم . . .نمی دونم چند دقیقه گذشت که همه چی برام گنگ شده بود و فقط امواجِ ضربه اي رو حس می کردم که به سرم خوردهبود . . .بالاخره کم کم پرده ي جلويِ چشم ام کنار رفت و صداها واضح شد . . .کیمیا جیغ می کشید و مدام با هق هق می گفت:-کشتیش . . کشتیش حسین .سرم رو که تکون دادم ، کسی بازوم رو گرفت ، کیمیا بود ، بینِ اشک هایی که رويِ صورت اش روون بود لبخندي زد:-خوبی ؟خوبی کیان ؟ خوبی ؟زنده اي ؟سر برگردوند و بلند گفت :-حسین ، زنده اس . . به هوشِ حسین !دست اش رو پس زدم و خودم رو بالا کشیدم ، به مبل تکیه زدم و با نفس هایی که به سختی می اومد و می رفت گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠۶-لعنت به همه اتون . . لعنت به من . . لعنت به این رفاقت !حسین روبروم نشست ، صورت اش نگرانی رو فریاد می زد ولی اخم اش رو شدت داد و گفت:-لعنت به تو . . .لعنت به تو که این همه سال رفاقت رو با یه جمله به باد دادي.پوزخندم تلخ شد ، حال بدم رو کنار زدم ، وقتِ زمین خوردن نبود ، وقتِ ضعف نشون دادن نبود :-من ؟ این تویی که همه چیز رو به باد دادي . . . چی گفتی و چی شنیدي که اینطور ازم دور شدي ؟ که اینطور این چندروز پریشون شدي ؟ حق امِ که بدونم . .دست هاش رو رويِ پاش مشت کرد و محکم فشرد . . . انگشت هاش سفید شده بودن :-می دونی چرا مشکوك می زدم؟چرا چیزي بهت نمیگفتم ؟ چون می دونستم طاقت نمیاري . . میدونستم اینکه بفهمیپدرت می خواد تک تکِ آدماي زندگی ات رو ازت دور کنه چه قدر برات سختِ . . لازم هم نبود بهت بگم . . چون بحثسرِ من و علیرضا بود . . . نه تو و اون!با تمسخر دست ام رو به اطراف باز کردم و گفتم :-نه اینکه نفمیدم ! فهمیدم جناب . . همون روز که داشتی تويِ راه پله حرف می زدي فهمیدمرنگ از رخ اش پرید که ادامه دادم:-ولی هنوز زنده ام ونفس می کشم . . ببین حسین ! نمردم . . دروغات رو ببر تحویل یکی دیگه بده . .فقط بهم بگو چرا. . چرا نامرد ! چرا نارفیق !حسین جوش آورد ، سرخ شد صورت اش ، از جا پرید و داد کشید :-من نامردم ؟ من نارفیق ام که نخواستم بفهمی پدرت دست گذاشته رو تک تک مهره هايِ مهم زندگیت ؟هان ؟ کهنخواستم بفهمی که پدرت بهم پیشنهاد داده که دست از شریک بودن با تو بکشم ؟ که وقتی برم باهاشون کار کنم صددرصدِ سهامِ یه شرکت رو به اسمم می زنه ؟ که حتی وقتی پايِ نمایندگی شرکت اش تو دبی هم وسط اومد دست و دلمنلرزید ؟ چی رو بهت بگم ؟ بگم که زمین زدنت انقدر براش مهم شده که تمامِ توان اش رو گذاشته روش ؟ کی باورشمی شه پدرت بخواد برايِ شکست دادنت از همه چی بگذره ؟ حتی از میلیارد ها پول ! طاقت اش رو داشتی بشنوي و روپا بمونی ؟حسین چی می گفت ؟چی داشت می گفت؟یعنی حرف هاش حقیقت داشت ؟ مگه می شد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٧مگه من چی کار کردم ؟واقعا علیرضا برايِ کوبیدنِ من انقدر داره تلاش می کنه ؟مات شده بودم ، لب هايِ رنگ پریده ام رو به زحمت حرکت دادم:-دروغِ . . . دروغِ حسین !دوباره چنگ زد به موهاش و گفت :-نیست . بفهم کیان ، نیست ! نمیدونم باهاش چی کار کردي که داره تمامِ قدرت اش رو میذاره رو ورشکست کردن ات، هم تو زندگی هم تو کار !به سختی رويِ پا ایستادم . . تعادل نداشتم :-پس چرا وقتی از رستوران بیرون اومدین آرزو کرد که همکاريِ خوبی داشته باشین . . غیر از اینِ که باهاش راه اومدي؟کلافه فریاد زد:-من بهش گفتم نه . . . گفتم دست نمی کشم از کیان . . . داشت تلاش می کرد ، داشت ذهنِ منو نرم می کرد . . داشتسعی می کرد از هر ثانیه استفاده کنه براي کشیدنِ من به سمتِ خودش. . .لب هام رو به هم فشردم :-باور نمی کنم . . .دستی به پیشونی اش کشید و آروم گفت:-تو تعقیب ام کردي. . . کنجکاوي کردي و گند زدي به همه چیز. . . اگه یه کم صبر می کردي همه چیز رو بهت میگفتم . . .پس اینو هم ببین . . حالا که همه چیز رو خراب کردي اینا رو هم ببین . . .دست کرد تو جیب اش و تلفنِ همراه اش رو بیرون کشید و جلويِ پام انداخت :-بیا ، بیا بخون . . تک تکِ اس ام اس هاي بابات هست . .از تماساي تلفنی و ایمیلا و پیغام و پسغام هاش که بگذریمحتی از طریقِ پیامک هم تحتِ فشارم گذاشت که بهت پشت کنم . . ولی منِ بیشعور پات موندم . . . همه ي این اس اماس ها رو نگه داشتم که بهت نشون بدم ، نشون بدم و بگم حواست به خودت ، به زندگی ات ، به اطرافیانت باشه کهبابات واسه تک تک اشون نقشه داره . . ولی می دونی چیه کیان؟ تو لیاقت نداري . . تو لیاقت هیچی رو نداري . . . خداخرو شناخت که بهش شاخ نداد . . . شناخت ات که چه بی لیاقتی هستی که حتی توانایی بچه دار شدن رو هم ازتگرفت . . . بگیر بخون بی لیاقت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٨دست ام لرزید ، دلم لرزید ، وجودم لرزید . . . موبایل رو برداشتم و توجهی نکردم به ناله ي ضعیفِ کیمیا که حسین روصدا زد:-حسین . . نگو اینطوري . .و حسین پرخاش کرد:-نگم ؟ چی رو نگم ؟ نشنیدي چی بارم کرد ؟دست هام دکمه ها رو بی حس فشرد ، واردِ صندوقِ ورودي شدم و با شماره ي آشنایی برخوردم . . از حفظ بودم اینشماره رو !آب دهن فرو دادم و خدا خدا می کردم که درست نباشه . . . که حسین دروغ بگه براي تبرئه ي خودش . . . ولی . . .جمله ها رژه می رفتن جلويِ چشم هام . . . ."تو حیفی واسه کار با کیان ""آتی سازه برات کوچیکه . . پرِ پروازت رو چیده ""کیان نمک نشناسِ ، بهتر که پیدا کنه ، بیرون ات می کنه ""هر چی بخواي می دم "" با یه شرکت براي خودت موافقی ؟""من فقط میخوان کیان نیست بشه ، همونطوري که زندگی ام رو نیست کرد ، من اشتباه کردم ولی موندنِ کیان بدتر ازاشتباهِ من بود . ""سیریش شد و چسبید به زندگی ام، خراب کرد روزايِ خوش ام رو "ناباورانه می خوندم و پس زمینه ي جمله هایی که چشم هام می دیدن ، صدايِ خودم بود خطاب به حسین :-نامرد . . . . . . . نا رفیق . . . . اگه حرفِ پول وسط باشه زن ات رو هم می فروشی. . . . این تویی که داري گند میزنیبه هرچی رفاقت و برادريِ . . .سرم رو بلند کردم ، ناباور و درمونده نالیدم:-حسین !پوزخند زد ، تلخ تر از زهر:-چیه ؟ باور نمی کنی ؟ میخواي صداش رو بشنوي ؟ میخواي خودش بهت بگه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٩خم شد و موبایل رو از دست هاي بی حس ام چنگ زد ، با حرص شماره اي رو گرفت و چند لحظه بعد . . .ناقوسِ مرگ !صدايِ علیرضا ! :-به ! حسین خان ! خوبی شما ؟حسین سرد گفت :-ممنون جنابِ مجد . . . می خواستم یه بار دیگه پیشنهادتون رو بشنوم . .علیرضا خندید و تن ام رعشه گرفت با خنده هاش :-چیه ؟ وسوسه شدي ؟ می خواي قبول کنی ؟حسین دستی به چشم هاش کشید :-شاید . . . میشه یه بار دیگه بگین ؟ می خوام مطمئن بشم !می تونستم حتی پوزخندِ علیرضا رو هم تصور کنم :-من پیشنهادم سرِ جاشِ ، اگه خواستی نمایندگیِ دبی ، اگر هم نه که یک شرکت ، با صد در صدِ سهام براي خودت توهمین ایران . . . فقط دست از کیان بشور . . تنهاش بذار !حسین پوزخند زد به صورت ام که چیزي شده بود شبیه صورتِ مردگان تويِ گور . . .من چی کار کردم ؟انگار عقل ام تازه داشت به کار می افتاد . . .چه ام شد ؟چرا جنون بهم دست داد ؟چرا منطقی ازش نپرسیدم ؟من چی کار کردم ؟تماس رو قطع کرد و دست به سینه خیره ام شد . . . مواخذه گر گفت :-خب ؟خم شدم به سمتِ زمین . . . صداش اکو شد : خب . . . خب . . . خب . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٠ناله زدم :-حسین . . . من چی کار کردم ؟خندید . . .تلخ و عصبی :-هیچی . . . فقط همه ي پلايِ پشتِ سرت رو خراب کردي . .سرم رو تند بالا گرفتم ، ملتمس خیره اش شدم . . .منطق ام ، فکرم ، هوشیاري ام برگشته بود . . . من خراب کردم !انقدر که حتی با اسید هم نمی شد تمیزش کرد ولی . . . ولی رفاقت ما از اسید هم پاك کنندگی بیشتري داشت . . .حسین منو می بخشید ! انقدر بزرگ بود که حماقتِ منِ درمونده ي ترسو رو ببخشِ !لب زدم:-ببخش !اخم ها شروع به هم آغوشی کردن ، دست هاش بیشتر انگشت هاش رو فشردن :-ببخشم ؟ چی رو ببخشم کیان ؟ تو کِی انقدر دیوونه و بی چشم و رو شدي که بیاي تو خونه ام و هر چی از دهن اتدربیاد به من و زن ام بگی ؟کیمیا زمزمه وار نالید :-حسین . . بس کن . . یه . . یه اشتباهی کرد !و من شرمنده شدم و آب شدم از بزرگیِ این زن . . . چی گفتم بهش ؟ چی ؟ به حسین چی گفتم درباره ي زن اش ؟فاصله ي بین خریت و پشیمونیِ من چند دقیقه بود !وچه قدر این چند دقیقه دور به نظر می اومد !چشم هام سوخت :-به حرمتِ رفاقت امون !حتی می تونستم صدايِ دندون هاش رو بشنوم که رويِ هم می سایید :- رفاقت ؟ دیگه رفاقتی بینِ ما نیست . . .تو امروز همه ي حرمتا رو زیرِ پا گذاشتی ، اومدي تو خونه ي من رو زنِ مندست بلند کردي ، رو خودِ من دست بلند کردي . . بدترین حرفا رو به من زدي . من پول دوستم ؟ من ؟ منی که میم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١١تونستم به راحتیِ آبِ خوردن از حساباي شرکت میلیون میلیون و میلیارد میلیارد بردارم و هیچکس نفهمه ؟ چون تو ،توئه لعنتی بهم اعتماد داشتی ؟بعد میام با بابات ، جلويِ چشمِ تو بریزم رو هم واسه چی ؟ هان ؟صداش لرزید و نعره زد :- واسه چی ؟سرم زق زق می کرد ، قدمی به سمت اش برداشتم :-پشیمون ام !نگاه ازم گرفت :-برو کیان . . پشیمونی سودي نداره . . اون لحظه که دهن ات رو باز کردي و لیچار بارم کردي باید به اینجاش فکر میکردي . . . دیگه نمی شناسمت کیان . . نمی شناسم . . .لب گزیدم و آب دهن قورت دادم ، دوستی امون ، برادري امون انقدر ارزش داشت که حتی . . . :-حسین . . التماس ات می کنم !پلک هاش رو محکم رويِ هم فشرد:-همه چیز تموم شد کیان . . الان ام که دست بلند نمی کنم روت ، دندونات رو تو حلق ات نمیریزم فقط به خاطرِ اونهمه سالیِ که کنارِ هم بودیم . . دیگه نه شراکتی هست ، نه رفاقتی . . . برو بیرون...خواستم حرفِ دیگه اي بزنم که فریاد کشید:-بیرون !***نمی دونم کِی اومدم خونه . .اصلا چطوري اومدم . . .نمی دونم چطوري جرات کردم برايِ ترانه ي مبهوت و ترسیده از سرو وضع ام توضیح بدم که چه گندي زدم و چی گفتم. . .من رسما گند زدم به همه چی . .کی بود اون آدم که اونطور فریاد کشید و هر نامربوطی رو نسبت داد به بهترین رفیق ام ؟ به زنِ بهترین رفیق اش کهبراش خواهري کرده بود . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٢کی بود اون آدم ؟من ؟ من بودم ؟ من چطور اون حرفا رو زدم ؟ چی داشتم می گفتم ؟ مگه چی دیدم که اونطور رَم کردم ؟خدایا ؛ من چی کار کردم ؟ترانه ناباور گفت :-تو چی کار کردي کیان؟چنگ زدم به موهام و تن ام رو به جلو و عقب تاب دادم:-نمی دونم . . . نمی دونم تران . . . دستِ خودم نبود . .چشم هام سوخت ، خیلی زیاد !مژه هام خیس شد :-چی کار کنم ؟ چطوري جبران اش کنم ؟ چی کار کنم ترانه ؟ حسین هم ازم بُرید . . خدا ا ا ا !ترانه بی حرکت نشسته بود روبروم ، انگار اون هم باور نمی کرد که اون آدم من بوده باشم . .شنیده بودم بعضی اوقات آدم ها کارهایی می کنن که بعد ها بهش فکر میکنن باورشون نمی شه که خودشون عامل اشباشن . . ولی باور نمی کردم ، قبول نداشتم و حالا ؛ خودم مصداقِ اون آدم ها بودم .انقدر دیدنِ علیرضا و حسین با هم دیوونه ام کرده بود که بدونِ فکر دست به احمقانه ترین کار زدم.انقدر شنیدنِ جمله ي علیرضا روم تاثیرگذاشته بود که به هیچ کدوم از روزها و ثانیه هایی فکر نمی کردم که کنارِ همگذروندیم . . و هنوز باورم نمی شد من ، کیانمهرِ مجد ، اون حرف ها رو به حسین خیام ، برادرم زدم . .وقتی از فکر بیرون اومدم که دستِ ترانه رويِ بازوم نشست:- سرت خورد به میز گفتی ؟سر تکون دادم ، دست کشید تويِ موهام ، آروم ، نوازش گونه ، نوكِ انگشت هاش پوستِ سرم رو لمس می کردن ، بعداز چند لحظه گفت:-سرت ورم داره کیان . . پاشو بریم دکتر . .به زحمت بغض ام رو کنترل کردم :-نه . .عصبی بازوم رو فشرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٣-پاشو ! باید اول از سلامت ات مطمئن بشیم بعد گندي رو که زدي جبران کنیم !***ترانه:خسته از تنشی که تو یه روز گذشته گذرونده بودم ، رويِ مبل نشستم و سر به پشتی اش تکیه زدم. . . حالِ کیان خوببود ، اما فکرش ، روح اش ، ذهن اش پریشون بود . .و من تمامِ تلاش ام رو می کردم برايِ رفعِ این پریشونی . . .می دونست اشتباه کرده و این عذاب اش می داد . . .می دونست خطا رفته و این شکنجه اش می کرد . .حسین به تماس هاش جواب نمی داد و من هم جرات نمی کردم باهاش صحبت کنم . . چی بگم ؟ چی داشتم که بگم؟کیانمهر بدجور خراب کرده بود !تنها راه شاید برايِ پیوند زدنِ این چینیِ شکسته ، کیمیا بود . .با این فکر ، نیم خیز شدم و تلفن رو از رويِ میز برداشتم.شماره اش رو گرفتم و بعد از چند بوق با صدايِ گرفته اي جواب داد:-سلام.شرمنده بودم . . . چی باید می گفتم ؟ چی ؟:-سلام کیمیا جان . . خوبی ؟صداش گرفته تر شد :-به لطفِ شما.لب گزیدم ، حرف زدن سخت شد:-کیمیا من . .. من نمی دونم چی بگم . . اصلا .. . اصلا باور کن . . شرمنده کیمیا . . به خدا نمی دونم چی بگم.با بغض گفت:-تو چرا ؟ تو چرا باید شرمنده باشی ؟ . . . ترانه ، نبودي ببینی چطوري دوتا برادر به جونِ هم افتاده بودن . . اصلا . .اصلا نمی شناختم اشون . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١۴وصدايِ گریه اش بلند شد ، منم بغض کردم و سعی کردم دلداري اش بدم . .ولی مگه بود کلمه اي که تسکین اش بده ؟بعد از چند دقیقه که آروم گرفت ، آهسته ازش پرسیدم:-حسین چطوره ؟آه کشید:-بد . . . خیلی بد . . روحیه اش خرابِ .نفسی کوتاه گرفتم و گفتم:-به نظرت راهی هست براي آشتی شون ؟ برايِ شروعِ دوباره ي رفاقت اشون ؟کیمیا کمی سکوت کرد و بعد با هق هق گفت :-نه . . . مثلِ اینکه دیگه هیچ راهی نیست . . تموم شد . . قصه ي رفاقت حسین و کیان تموم شد . .چشم هام رو بستم و سري به افسوس تکون دادم . . کمی بعد خداحافظی کردم و بلند شدم و به اتاقِ نوزاد رفتم . .کیانمهر رويِ زمین دراز کشیده بود و لباسی تو آغوش داشت . . . خوابیده بود . . آروم ولی با صورتی پر از اخم و غم . . .مثلِ اینکه کیمیا راست می گفت ، قصه ي رفاقت حسین و کیان تموم شده بود !این مردي که من می دیدم ، کیانمهرِ همیشگی نبود !چشم هاش حسی رو فریاد می زدن . . دلتنگی !وقتی عمقِ دلتنگی اش رو فهمیدم که کیان رو آلبوم به دست دیدم ، آلبوم عکس هاي خودش و حسین !چشم هايِ غمگین اش که نمِ اشک خیس اشون کرده بود ، بهم دوخته شد و آروم زمزمه کرد :-من چی کار کردم ؟نشستم کنارش ، برام حرف زد از تک تکِ روزهایی که با حسین داشت ، عکسِ ویلایی قدیمی رو بهم نشون داد . .پر از خاطره ي دو جوون !کیانمهر و حسین ، شاید شش سال جوون تر . . .عکس رو برگردوند ، نگاه ام به دست خطِ اشون افتاد ، پشتِ عکس . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١۵حسین نوشته بود : من و بهترین رفیقِ دنیا ، کیانمهر ، شهریور ماهِ یک هزار و سیصد و . . . ، گیلان ، دستک ، ویلايِکیان !و کیانمهر نوشته بود : من و بهترین برادرِ دنیا ، حسین ، شهریور ماه یک هزار و سیصد و . . . ، گیلان ، دستک . . . ،ویلايِ خودم !و با خطی ریز تر آدرسِ دقیق ویلا رو نوشته بود . . .دست کشید رويِ صورتِ جوون ترِ حسینِ تويِ عکس و با صدایی که می لرزید گفت :-من چی کار کردم ؟ بهترین برادر دنیا رو از خودم گرفتم . . . من چی کار کردم ؟دست رويِ بازوش کشیدم و چه قدر سخت بود آروم کردنِ مردي که از دست دادن نزدیکان از گرفتنِ جون هم براشدردناك تر بود. . .دو روز می گذشت وکیانمهر یا سردرد داشت یا خواب بود . . .دو روز می گذشت و کیان گاه و بی گاه بینِ حرف زدن هاش منو حسین صدا می زد !دو روز می گذشت و من نگاهِ خیره ي کیان رو به تلفنِ همراه اش می دیدم . . که شاید منتظرِ تماسی از بهترین برادرِدنیا بود !کیان چطور تو این مدتِ کوتاه طاقت آورد که هم بی بی اش رو از دست بده و هم حسین رو ؟با زنگ خوردنِ تلفنِ کیان از فکر بیرون اومدم ، قبل از اینکه حتی فرصت کنم نگاهی به صفحه اش بندازم ، کیاندستپاچه از اتاق بیرون اومد و چنگ زد بهش !لحظاتی به شماره خیره شد و بعد ناامید پوفی کرد و پاسخ داد:-بله خانم کریمی ؟. . . . --چی ؟ مگه می شه ؟. . . .--باهاشون تماس گرفتید ؟. . . -چشم هاش رو بست و پلک هاش رو محکم رويِ هم فشرد ، دست اش رو مشت کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١۶-باشه . . من خودم رو تا نیم ساعت دیگه میرسونم . .وتماس رو قطع کردم ، منتظر نگاه دوختم بهش ، سنگینیِ نگاه ام رو حس کرد و برگشت . ..با صدایی آروم پرسیدم:-از شرکت بود ؟ چی شده ؟کمی سر پایین آورد و گفت :-خانم کریمی بود . . .منشی ام! من که نرفتم شرکت ، حسین هم نرفته .. . باید برم تا به کارا سر و سامون بدم .سري تکون دادم و شاهدِ آماده شدن اش بودم . .واین مرد چه قدر به نظرم خسته می اومد . .موهايِ پریشون اش ، چشم هاي سرخ اش ، صورتِ سیاه شده از ریش اش. . . نشون از چی داشت ؟کت به دست از اتاق بیرون اومد ، نگاه اش به دکمه ي سرآستین اش بود و نگاهِ من به دست هاي مردونه اش . . .مردمک هام بالا اومدن و قفل شدن تويِ چشم هاي نقره ایش . .به خون نشسته بودن چشم هاش ، مثلِ کشتی هاي به گل نشسته !آروم گفتم :-مطمئنی می تونی برونی تا شرکت ؟لبخند زد ، خسته ، بی رمق ، بی رنگ ، بی روح !نه ! کیان ، کیانِ همیشگی نبود !این مرد چیزي رو گم کرده بود .آهسته گفت:-آره . . با بدتر از ایناش هم سَر کردم . . این که چیزي نیست . . .و بعد ، کت رو به تن کشید و روبروم ایستاد ، خم شد و پیشونی ام رو بوسید . .زمزمه کرد:-خداحافظت باشه خانم گلِ من . .جايِ بوسه اش ، گرم بود . . و عطر حضورش هنوز تويِ بینی ام که در بسته شد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٧***کیانمهر :سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه دادم و به ثانیه شمار خیره شدم . . . .حسین هم مثلِ من غیبت داشت و این من رو می ترسوند !ترس از دلخوريِ بیش از حدش . ..و چه قدر این ترس من رو وادار می کرد به آب و آتیش زدن براي وصل کردنِ دوباره ي پیوند ها .وقتی حسین در جوابِ خانم کریمی می گه که من کاري تو اون شرکت ندارم یعنی اوجِ ناراحتی !کم زحمت نکشید برايِ پا گرفتنِ شرکت ، و عجیب بود انقدر راحت حرف زدن از نداشتن تعلق به جایی که محلِآرزوهامون بود !منشی نیم ساعت قبل از تماس با من ، با حسین تماس گرفت و وقتی جوابِ درستی ازش نگرفت ، دست هاش شمارهي من رو گرفتن . . .چه قدر سخت بود مردونه پايِ مشکلات ایستادن ، چه قدر سخت بود سکوت کردن و دم نزدن از دردهايِ سینه ات ومن چه قدر ناگهان داشتم با این همه درد روبرو می شدم ، وسطِ مرد شدن ام !چراغ که سبز شد ، پام اهرم شد رويِ پدال و ماشین سرعت پیدا کرد . .وقتی به دیواره ي آسانسور تکیه زدم همه اش دعا دعا می کردم که حسین ، با تماسی که باهاش گرفته شد ، دستبکشه از این کنار کشیدن ها و وقتی در دفتر رو باز کردم ، ببینم اش که
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#66
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۶ عصر
مثلِ همیشه از سمتی به سمتِ دیگه میره و باکارمندها صحبت می کنه . . .صدايِ آهنگ که قطع شد ، زنی با صدايِ ظریف که گفت طبقه ي سی و دو ، در که باز شد ، قلبم تند تر تپید !نمی دونم این تپش هايِ بی امان بابتِ چی بود ؟چرا انقدر خودش رو به در و دیوار می کوبید ! ؟ !دستم رويِ دستگیره لغزید و ذهن ام با تمامِ توان خدا رو می خوند برايِ شنیدنِ صدايِ حسین با باز شدنِ در !چون اون مرد ، اون برادر ، کم کسی نبود تويِ زندگی ام!همیشه بود و این روزها ، نبودن اش بدجور آزارم می داد !حسین اولین کسی بود که درك ام کرد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٨حسین اولین کسی بود که پا به پا به خاطر نداشته هام با من اشک ریخت . .حسین اولین کسی بود که تو رفاقت با من دووم آورد . .حسین اولین کسی بود که گفت بیا داداش باشیم !حسین ، تنها رفیقِ من بود !در که باز شد ، تمامِ امیدِ من هم فوت شد و به هوا رفت ، مثه یه قاصدك !شرکت مثلِ همیشه بود ، ولی یه چیزي سر جاش نبود . . . حضور نداشتنِ یه معاونِ فعال به چشم می اومد . .به سمتِ دفترم رفتم که خانم کریمی بلند شد و با عجله به دنبال ام اومد ، هُل بود و خسته ! :-قربان ، این دو روز یه سري قرارداد اومده بود برايِ امضا که نه شما حضور داشتین نه جنابِ خیام ، یه چند تا نامه ازحسابداري هم بود که باید مطالعه می کردین . . . و اینکه یه قرار ملاقا. . .دست ام رو بالا آوردم و با صدایی که داد می زد که خسته اس گفتم :-باشه خانم کریمی .. براي ملاقاتی که فک کنم با مهر برجِ علیرضا و خانم سماوات رو بفرست . . البته اول توجیح اشونکن که بیشتر برايِ سنجیدنِ اوضاعِ مهر می رن . . . باشه ؟سرتکون داد و زمزمه کرد:-چشم . . .پوفی کردم و گفتم:-و اما هرچی هست که باید بخونم و امضا کنم لطفا بیارین . .و بازهم زیرِ لب چشمی گفت و اتاق رو ترك کرد . . تنِ خسته ام رو رويِ صندلی انداختم . .من بی حسین چه می کردم ؟من با حسین چه می کردم ؟***چندمین کاغذ بود که می خوندم وسعی می کردم متوجه بشم ؟ شمارشون از دستم رفته بود !چندمین امضا بود که می زدم پايِ برگه ها ؟ شمردن اشون در توانم نبود . . . !تکیه زدم به مبل و دست هام قفل شدن دور گردن ام ، ولی دردش آروم نگرفت . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٩عجیب امروز سرِ جنگ گذاشته بود با من ، تن ام !خواستم تلفنی به خانم کریمی خبر بدم که از آبدارچی کیسه ي آب گرم رو بخواد ولی پشیمون شدم . . .بهتر بود کمی از فضايِ خفه ي اتاق بیرون می زدم . .در رو که باز کردم ، چشم ام میخ شد رويِ مردِ روبروم . . .با جعبه اي به دست . .مردِ روبرويِ من ، حسین بود !وجعبه ي تويِ دست اش ، پر از وسیله هاي شخصی اش . . .قدمی جلو گذاشتم ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم:-این چیه ؟پوزخند زد و نیم نگاهی به جعبه کرد :-مشخص نیست ؟نگاهی به اطراف کردم ، بچه ها با تعجب به من ، حسین و جعبه نگاه می کردن ،کنار کشیدم و با دست به داخلِ اتاقاشاره کردم ، گفتم:-می تونیم تو دفترِ من حرف بزنیم ؟بی هیچ مخالفتی از کنارم عبور کرد ، به صورتِ نگرانِ همکارهام خیره شدم ، لبخندِ مضحکی زدم و گفتم:-چیه ؟ چرا اینطوري نگاه می کنین ؟کیوانِ علوي ، جوان ترین مهندسِ شرکت ، نگران قدمی جلو گذاشت و گفت:-مشکلی پیش اومده رییس ؟سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم:-نه ، چه مشکلی ؟ برید به کارتون برسین !وپشت کردم به اون همه چشمِ پر از سوال و در رو بستم ، دست هام رو بینِ کمرم و در گذاشتم و تکیه زدم به چوبِسختِ پشت سرم و گفتم:-داري چی کار می کنی حسین ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٠و خیره شدم به چشم هايِ بهترین رفیقِ دنیا ، بهترین رفیقی که این روزها ، برام عجیب غریبه بازي در می آورد .انگار بازي هايِ روزگار با من تمومی نداشت و خوش اش می اومد از غلت هايِ عجیب و غریبِ توپِ زندگیِ من . . .خونسرد شونه اي بالا انداخت :-دارم وسایل ام رو جمع می کنم . . . فک کنم خیلی واضحِ !تکیه ام رو از در برداشتم :-کور نیستم ، چرا داري این کارو می کنی ؟با سرديِ بی سابقه اي خیره شد تو چشم هام و گفت :-دارم سهام ام رو می فروشم . .ناباورانه نگاه اش کردم . . انگار نمی شناختم مردِ روبروم رو !بهت زده گفتم :-چی کار می کنی ؟جعبه رو دست به دست کرد و گفت :-دارم سهامِ خودم رو از شرکت می فروشم ، اگه خودت طالبی که هیچ ، سه چهار روز فرصت می دم بهت خوب درموردش فکر کنی ، تصمیم ات رو گرفتی بهم خبر بده ! اگر هم که نه ، خیلی ها هستن که می خوان سهام این شرکترو بخرن . .خواست از کنارم بگذره که بازوش رو گرفتم و فشردم . . . من نمیذاشتم حسین بره ! :-چی کار کنم از تصمیم ات منصرف بشی ؟سر چرخوند سمت ام و تلخ گفت :-هیچ راهی نیست . . .این همه تغییرِ حسین تويِ باورم نمی گنجید . . . چی به سرش اومده بود ؟چطور انقدر سرد با من صحبت می کرد ؟مگه امکان اش بود ؟چه روزهایی رو داشتم از سر می گذروندم ، همه ي آدم هاي اطراف ام داشتن تغییر هویت می دادن !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢١دوباره خويِ نا منطق و بی فکر وجودم سر بلند کرد ، مثلِ یه افعیِ چنبره زده بود که هر موقع وقت اش نبود اظهار وجودمی کرد . صدام بلندتر از حدمعمول شد :-به همین راحتی ؟ به همین سادگی ؟ سهام رو بفروشی و خلاص ؟ دِ مرتیکه ، من یه غلطی کردم و بعدش هم گفتممعذرت می خوام . . . چرا دست برنمیداري ؟ چرا می خواي گند بزنی به همه چی ؟صدايِ حسین هم بالا رفت و من چه قدر راضی بودم از اینکه دیوارها عایق صوتی بودن و حداقل کسی نمی شنید کهرفیق هاي دیروز ، امروز چطور سرِ هم داد می کشن :-راحت ؟ ساده ؟ یادت رفت چی کار کردي ؟ یادت رفت چه چیزایی که بارم نکردي ؟ بعد بگی غلط کردم و تمام ؟ !لب هام رو به هم فشردم ، تن ام داغ شده بود ، کمی عقب رفتم و مستاصل موهام رو کشیدم و گفتم:-ببخشید حسین . . . باور کن دستِ خودم نبود . . . ببخش که شک کردم بهت !پوزخند زد ، تند و تیز :-فقط همین ؟ فک کردي واسه خاطر شک کردن اتِ که می خوام از اینجا برم ؟ نه جناب ! واسه من ، واسهِ منِ حسینِخیام ، هیچی مهم تر از کیمیام نیست و تو . .با انگشت نشون ام داد و ادامه ي حرف اش رو گرفت :-تو ، دستت رو بلند کردي رو کیمیام !رو زن ام ! رو همه چیزم . . ترسوندیش !خودت می دونستی خطِ قرمزِ من زن امِ ،وتو خط قرمزم رو رد کردي . . . دیگه نمی تونم باهات کنار بیام کیان . . . کم کنارت نبودم ، کم خر بازیات رو تحملنکردم ، ولی دیگه نمی کشم . . فهمیدي ؟ نمی کشم !صداش اوج گرفت و بالا رفت ، طوري که وقتی کلمه ي آخر رو گفت ، داشت عربده می کشید.لب هاي بی رنگ ام رو باز کردم که چیزي بگم ، اما حسین پیش دستی کرد و با حرص گفت :-تازه دارم می فهمم چه قدر احمق بودم که این همه سال باهات رفاقت کردم . . ارزش رفاقت رو نداري . . . فکرهاترو بکن ، بیشتراز چهار روز صبر نمی کنم !ورفت . . !من ، ساکت ، بی صدا ، بی حرکت ، خیره به در بسته به این فکر می کردم که واقعا این زندگیِ من بود ؟واقعا این زندگیِ من بود بدون حسین ؟ بدونِ بهترین رفیق و برادرم ، همراه و حامی ام ؟بدون بی بی ؟رفتارِ حسین هم مثلِ رفتارِ بی بی برام قابلِ باور نبود . .. چرا مهم ترین آدم هاي زندگی ام اینطور با من تا می کردن ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٢حسین رفت و دستِ من چنگ زد قلبم رو که تیرمی کشید . . انگار خودش هم می دونست یه تیکه ازش کنده شد ورفت !***ترانه :تیک - تاك !تیک - تاك !صدايِ ساعت تو خونه ي ساکت می پیچید و من نگران تر می شدم که کیانمهر کجا بود که ساعت سه و نیم شب خبريازش نبود ؟خواب به چشم هام نمی اومد . . .تلفنِ همراه اش رو جواب نمی داد و من مدام از خودم می پرسیدم که مردِ آشفته ي این روزهايِ زندگیِ من کجاست ؟کجاست که منو تو بی خبري نگه داشته ؟دوباره شماره ي تلفن همراه اش رو گرفتم و باز هی بوق خورد و کسی جواب نداد !دست هام رو تو هم گره زدم ، خم شدم به جلو و خیره شدم به انگشت هام . .. انگشت هایی که فشار می آوردن به دستهام . . .کیانمهر کجا بود ؟به کی زنگ می زدم و خبر می گرفتم از این مردِ پریشون ؟پدر ؟مادر ؟ برادر ؟ خواهر ؟ کی ؟رفیق ؟ مادر بزرگ ؟چشم هام رو بستم از دردش . . . کیانمهر کی رو داشت که وقتی خبري ازش نبود ، که وقتی نگران اش بودم ازش خبربگیرم ؟ که دیگران هم شریک بشن تو این نگرانی ؟بغض نشست به گلوم . . . خدایا ، یه آدم و این همه تنهایی ؟خدایا تو فرق می کنی ، بزرگی ، عزیزي ، رحیمی ، تو با تنهایی ات ، با یکتایی ات معنا میشی ولی کیانمهر یه آدمِ ! چرافکر کردي که اون هم می تونه تنها بمونه ؟نفس ام رو محکم بیرون دادم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٣دست هام سرد بود ، یخ !چشم هام رو بستم و پیشونی ام رو تکیه زدم به کفِ دستم . . .نبودن اش ، بی خبري ازش ، نمی ذاشت پلک هام بسته بشه . . .با شنیدنِ صدايِ باز شدنِ در حیاط و بعد خاموش شدنِ موتورِ ماشین ، از جا پریدم . .اومد ؟کیانمهر اومد ؟دوباره به ساعت نگاه کردم . . . یک ربع به چهار صبح !کجا بود تا حالا ؟در باز شد و قامتِ خمیده ي کیان پدیدار شد . .تلو تلو خوران جلو اومد و من قدمی جلو گذاشتم :-کیان ؟نگاهِ سرخ و خونی اش رو به من دوخت و تلو خورد ، پیش اومد و گفت :-بیداري ؟و بازبه سختی به جلو قدم گذاشت و من . . .ترسیدم !یک قدم عقب رفتم و ترسیدم از فکري که تو ذهن ام شکل گرفته بود که نکنه مست باشه ؟با تردید پرسیدم :-کجا بودي ؟دستی به موهايِ پریشون اش کشید و صدايِ خش دارش از لب هاي رنگ پریده اش خارج شد :-قبرستون . . .اخم نشست بین ابروهام ، سعی کردم خشم بدم به صدام :-یعنی چی ؟ درست جواب بده . . ساعت رو دیدي ؟ کجا بودي تا حالا ؟مردمک هاي طوسی رنگ اش رو که احاطه شده بود بینِ حجم سرخ ، دوخت به مردمک هايِ قهوه اي رنگم که سفیديِاطراف اش بیشتر شده بود از بس خیره مونده بود به در برايِ اومدن اش ، چونه اش لرزید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢۴-رفته بودم قبرستون . . . پیشِ عزیز. . .لب گزیدم ، صداش پر از غصه بود ، چه قدر باید می کشیدم ؟ چه قدر باید می کشید ؟قدمی جلو اومد ، تازه تونستم وضعِ آشفته اش رو کامل ببینم . . شلوارِ خاکی ، پیراهنِ چروك . . .زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم :-خیلِ خُب . . برو لباس ات رو عوض کن و بخواب . ..سعی کردم فرار کنم از نگاهِ سنگینِ پر از غم اش ، که هنوز نیم گام برنداشته صدام زد ، ایستادم ، دوباره صدام زدو اینبار چهره ام رو چرخوندم سمت اش ، نزدیک تر شد بهم ، دست گذاشت رويِ قلب اش و خسته گفت :-دردش دیوونه ام کرده . . . کمکم می کنی آروم اش کنم ؟نگران زل زدم به سمتِ چپِ سینه اش . . . قلب اش درد می کرد ؟سر تکون دادم بدون کلمه اي حرف که بیشتر بهم نزدیک شد ، یکی دوتا دیگه دکمه رو باز کرد تا رويِ سینه اش ،پیراهن رو عقب کشید ، سمتِ چپ اش برهنه شد . .جايِ چنگ زدن مشخص بود رويِ تن اش . . . بیشتر نگران شدم . . دست هام رو رويِ بازوش گذاشتم . . . کی رسیدمروبروش ؟ :-خیلی درد می کنه؟مظلومانه سرتکون داد ، آهسته گفت :-ببوسیش خوب میشه . . .چشم هام گرد شد ، گردِ گرد !نیم سانت عقب کشیدم که کمرم رو چسبید ، پیشونی اش رو چسبوند به پیشونی ام و من تعجب کردم از سرديِ تن اش:-ببوس اش ترانه . . . قلبم رو ببوس . . همین یه بار ! آروم میگیره به خدا . . .قلبِ من بود که آروم نمی گرفت !عجیب محکم می کوبید . . . بالاتنه ام رو به عقب خم کردم و کمرم تابید رويِ دستش ، به جلو خم شد و با بغض گفت:-هیچ وقت هیچ کس از رويِ محبت و رضایت منو نبوسیده . . همه اش اشک ام رو دیدن و برام دل سوزوندن و بوسیدنم. . . این بار تو منو ببوس ، به خاطر خودم . . نذار اشک ام در بیاد . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢۵یکی دلم رو به سیخ کشید و رويِ آتیش گذاشت . . جلز و ولزش بلند شد . .دلم سوخت برايِ کیان !دلسوزي اي که فقط دلسوزي نبود . . .دست اش رو محکم تر کرد رويِ کمرم ، زمزمه کرد :-حسین رفت . . . سهام اش رو به فروش گذاشته . . . رفت !گیج نگاه اش رو چرخوند تويِ صورتم و صداش آهسته تر شد :-رفتم پیشِ عزیز تا درد و دل کنم .. . تا سبک شم ولی این . . .یه دست اش رو آزاد کرد و کوبید رويِ قلب اش ، چهره در هم کشید :-این اذیت ام کرد . . . درد می کنه ترانه !پریشون تر گفت :-درد می کنه !دست هام رو گذاشتم رويِ سینه اش که ساکت شد . .. قلبِ من شروع کرده بود به ساکسیفون زدن !قلب کیان زیرِ دستم نا منظم می زد ، انقدر که ترسیدم و زیر لبی اسم اش رو صدا زدم:-کیان ؟!چشم هاش رو با درد بست و خفه جواب داد:-جونِ دلِ کیان ؟دست ام محکم تر شد رويِ سینه اش ، رويِ چند دکمه ي بازي که تنها محدوده اي رو برهنه کرده بودن که زیرش یهقلبِ نا آروم بود ، و قلبِ من هم ناآروم شد وقتی تصمیم گرفتم . .سرم رو عقب تر کشیدم ، یه چیزي تويِ فک ام ، بینِ دهن و گلوم می کوبید ! نزدیکِ زبونِ کوچیک ام و داشت خفه اممی کرد . . .چشم به پلک هايِ بسته اش دوختم ، من هم چشم بستم و سر جلو بردم . . هم عقل ام و هم فکرم این بار با هم ، همصدا شده بودن !لب هام رو نشوندم رويِ قلب اش و بوسه اي زدم . . .سرش رو رويِ شونه ام نشوند . . . . زیرِ گوش ام گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢۶-حالا ببین چه آروم گرفته . . .و سرم رو چسبوند به سینه اش . .. راست می گفت ، قلبِ بد تپش اش آروم گرفته بود !و منظم می کوبید . .بوم - بوم !بوم - بوم !لیوانِ چاي رو جلوش گذاشتم ، صورت اش خسته بود !پر از کلافگی . . .لحظه اي سر بلند کرد و نگاه بهم دوخت ، آهسته لب زد :-ممنون . . .و بعد لیوان رو به سمت خودش کشید و شروع کرد به بازي کردن باهاش . .روبروش نشستم و باز نگاهم رو میخ کردم بهش . . .من چی کار کردم؟حتی خودم هم تو بهت بودم !انگار حالِ خراب کیان به من هم سرایت کرده بودم که بوسیدم اش ! قلب اش رو !لرزي به تن ام نشست و چشم گرفتم ، لیوان رو کمی پس زد و هر دو دست رو چنگ کرد بینِ موهاش . . .ساعت از دوازده ظهر گذشته بود ، من خواب بودم . . . کیان خواب بود . .ولی این خواب تنها ظاهري بود . .مغزمون فعال بود ، حتی بیشتر از لحظه هاي بیداري . . .کیانِ پریشونِ دمِ صبح ، کمی آروم گرفته بود ، تنها کمی !زبونم رو رويِ لبم کشیدم ، براي شکستنِ سکوتِ سنگینِ آشپزخونه آروم پرسیدم :-هر چی زنگ زدم جواب ندادي . . .آهسته سر تکون داد :-تو ماشین بود. وقتی هم که دیدم اش داشتم می اومدم خونه . . .دیگه دلیلی نداشت زنگ بزنم.لیوان رو به لبم نزدیک کردم و طعمِ تلخِ چاي رو به جون خریدم ، سرش رو رويِ میز گذاشت و زمزمه کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٧-خیلی خسته ام . . . خسته شدم . . خیلی !لیوان رو بینِ دست هام گرفتم و خیره شدم به مایعِ خوشرنگ اش .صداش خسته تر شد :-چی کار کنم ؟ به کی بگم ؟ هر چی گفت ، گفتم باشه , تو راست میگی . . . من غلط کردم . ولی حسین انگار اصلامنو نمی دید . .بلند شدم ، طاقتِ غمِ صداش رو نداشتم ، سرش رو به سمتم چرخوند و چونه تکیه زد به میز :-تو بهم بگو . . . تاوانِ اشتباهِ من انقدر زیاد بود . . انقدر ؟ که التماس اش کنم و ندید بگیره ؟ که هرچی بخواد بهم بگه؟ مگه من چی کار کردم ؟ چی کار ؟جوابی نداشتم براش . . . تو معادلات زندگیِ کیان انقدر مجهول وجود داشت که این مجهولِ جدید زیاد به چشم نمیاومد !بلند که شد بدون اراده تن ام عقب کشید ، نیم نگاهی بهم کرد .خسته تر از اون بود که بپرسه چرا عقب رفتم ! بنابراین خمیده راهِ در رو در پیش گرفت و گفت :-ببخشید . . . بابتِ دیشب . . . حالم زیاد خوش نبود !ورفت . . !رفت و دلِ من رو به تپش انداخت که مردِ این خونه ، با این حال ، کجا رفت ؟***کیانمهر :اخم هام از هم باز نمی شد . . به اندازه ي کافی تويِ این دو روز کشیده بودم . . . از در ، دیوار ، رفیق ، نا رفیق !هرکس که خوشش اومد ، تنه اي زد به من و رفت !از حسین انتظار نداشتم . . درسته خوب رفتار نکرده بودم ولی انتظارِ این رفتارِ بد رو هم نداشتم . . .من التماس اش کردم و اون . . . منو نادیده گرفت !وقتی حسین رفت ، بی خبر شدم از همه جا . .گیج و گنگ زل زدم به درِ بسته . . . دري که هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزي برسه که حسین اون رو پشتِ سرشببنده و دیگه بازش نکنه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٨بغض که نشست تو گلوم ، فرار کردم !از خودم ، شرکت ام ، نگاه هاي کنجکاو و نگران کارمندام . .بی اراده راه کج کردم سمتِ آرامگاهِ عزیز . . .حالم خراب بود و نمی خواستم ترانه من رو خرد و خمیر ببینه . . .حرف هاي حسین توي گوشم زنگ می زد و قلبم هرلحظه بیشتر خودش رو به در و دیوار می کوبید . . . درمونده نالهمی زدم و پیشونی می چسبوندم به سنگِ سرد تا آروم بشه ولی دریغ !حرف زدم تا حجمِ بغض ام گریه نشه ، که درد شد تو گلوم . . تو سینه ام . . . تو قلبم !دیگه کنترلِ رفتارم دستِ خودم نبود . . .سرخورده و بی پناه برگشتم خونه . . .و ترانه . . . چشم هاي نگران اش بهم دوخته شده بود . . چه قدر خوب بود یکی برات نگران بشه !وقتی بوسه اش نشست رويِ تن ام ، رويِ پوستِ سردم ، رويِ قلبِ ناآرومم . . .همه ي ناراحتی ها رخت بست از وجودم. . انگار یادم رفت چی شنیدم ولی اون هم فقط چند ساعت دووم داشت . . .مغزم رها نکرد من رو !توي خواب می چرخید و می چرخید و می چرخید !فکر می کرد و فکر می کرد و فکر می کرد !یادش بود حرف ها رو ، یادش بود کار ها رو . . کی می گه عالمِ خواب ، عالمِ بی خبریه ؟پس کجا بود اون بی خبري وقتی که من داشتم دست و پا می زدم تو آگاهی از بیداري ام ؟من خواب بودم ولی بیدار !من با ذهنِ بیدار خوابیدم و چه قدر سخت بود !مثلِ شکنجه !تقه اي به در خورد ، سر بلند کردم و تنها گفتم:-بیا تو .خانم کریمی داخل شد . . دقیق به چهره اش نگاه کردم ، چشم و ابرويِ قهوه اي ، موهايِ قهوه اي ، ته آرایش رو چهره. . . ولی موقر بود . . متین بود !روبروم ایستاد ، کاغذي رو به سمت ام گرفت و گفت:-قربان این همین الان رسید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٩به تعلل نگاه از چشم هاش گرفتم و به کاغذ دادم . . .سر تکون دادم به معنی فهمیدن و گفتم:-بفرمایید . . .لبخندي زد محجوب و گفت :-بگم براتون ناهار بیارن ؟چه دلِ خوشی داشت این دختر !تلخندي زدم:-نخیر. . . ممنون !روزهایی بود که حسین به اصرار مجبورم می کرد غذا بخورم و حالا جاش خالی بود . . .تنها تر از همیشه شده بودم !نه بی بی اي بود ، نه حسینی . . .قلم به دست گرفتم و بی هدف خط کشیدم رويِ کاغذ . ..چه صبري داشتم من این روزها !هر چی بلا بود نازل می شد و من هنوز زنده بودم !تلفنِ همراه ام رو برداشتم . . . شماره ي حسین رو روبرويِ چشم هام گرفتم . . .چرا زنگ نمی زد . . .حسین که این همه روز از من بی خبر نمی موند !شماره ي بعدي بی بی بود . . .چند روز بود که حتی حالم رو نپرسیده بود . . کجایی بی بی ؟چی کار می کنی ؟حالت خوبه ؟بغض نشست تو گلوم . . .سرم رو تکیه زدم به پشتیِ صندلی . . .و یه قطره اشکِ سمج خارج شد از گوشه ي چشمم . . .***داشت فریاد می کشید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٠-این مسخره بازیا یعنی چی ؟ تو که خودت عرضه نداري سهام رو بخري چرا سنگ میندازي جلويِ پايِ من ؟چنگ زدم به موهام و نگاه کردم به ترانه که گوشه اي نشسته بود و خیره شده بود به انگشت هاش . . . تا کجا ؟ تا کِیمی تونستم تحمل کنم ؟سعی کردم خونسرد باشم :-ببین ، من حرف ام رو زدم . . من راضی نیستم به ورودِ شریکِ جدید !صداش بالاتر رفت :-به درك که راضی نیستی . . منم دیگه راضی نیستم به شراکت با تو ! می فهمی ؟ من پول ام رو نیاز دارم . . نمی خوامدیگه تو اون شرکتِ لعنتی سهیم باشم !دست کشیدم به صورت ام و خشمگین گفتم :-مطمئنی از نظرت برنمیگردي ؟لحظاتی سکوت کرد و بعد گفت :-کاملا !نفسی گرفتم از تهِ وجودم . . . :-بگرد دنبالِ یکی که من بتونم رضایت بدم به کار باهاش . . . تا چند روز هم وقت می خوام برايِ اینکه بسنجم ببینممی تونم سهام ات رو بخرم یا نه ! ؟همه اش حرف بود . . می تونستم !به راحتیِ آب خوردن می تونستم !ولی بهانه می گرفتم شاید حسین سرِ عقل بیاد . . .حسین هم می دونست و عجیب بود که به روم نمی آورد !تماس که قطع شد ، ترانه هنوز خیره بود به دست هاش ، چی به سرِ بلوط کوچولويِ من اومده بود ؟ چی شده بود که ازاون شب ، حرفی نمی زد ؟که از اون شب دیگه بهم نگاه نمی کرد ؟مستقیم خیره نمی شد به چشم هام ؟چی شده بود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣١***رويِ میز ضرب گرفته بودم و خیره بودم به اسمِ روبروم . . .این مرد تنها طلبکارِپدرِ ترانه بود که رضایت نمی داد . . .که راضی نمی شد به گرفتنِ بدهی و دیه و آزادي کیومرثِگلپسند . . .صدايِ تلفن بلند شد ، دست به سمت اش دراز کردم ، خانم کریمی بود :-قربان جوابِ درست و حسابی نمی دن !پوفی کردم ، تکیه زدم به صندلی :-من این حرفها حالیم نمی شه ! یه قرارِ ملاقات جور کن باهاش !کلافگی از صداش می بارید :-قربان الکی سرمی دوونن ! یه بار میگن نیست ! یه بار میگن هست ! یه بار می گفتن رفته خارج از کشور ، یه بار دیگهمیگن جلسه داره ! یه بار می گن وقت اش پرِ . . .پریدم بینِ حرف اش :-مهم نیست . . حتی شده برايِ یه هفته دیگه هم بگیر !چشمی گفت و تماس قطع شد . . .همه چی درهم و برهم شده بود . .نمی دونستم به کدوم مشکل رسیدگی کنم . . . چی رو سامون بدم . . . کدوم گوشه ي زندگی ام رو بگیرم . . .دوباره تلفن شروع کرد به زنگ خوردن ، خانم کریمی مضطرب گفت :-قربان ، بچه ها می خوان شما رو ببینن . . . از کار دست کشیدن !از جا پریدم . .یه مشکلِ دیگه ؟***-یعنی چی که نمی تونین ؟ماهان کلافه گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٢-یعنی نمی تونیم . . یعنی نمی خوایم! ما باید بدونیم چه خبره اینجا یا نه ؟!اخم کردم ، کمی بهش نزدیک شدم و صدام بالا رفت بی اراده :-چه خبر باید باشه ، هان ؟شونه بالا انداخت :-اینکه چرا حسینِ خیام چند روزيِ شرکت نمیاد ؟ چرا وقتی ازش می پرسیم کِی بر می گرده سرِ کارش خیلی ریلکسمی گه هیچ وقت ؟این دیگه زیادي بود . . سرکشی بچه ها از من ، سر باز زدشون از کار داشت توان ام رو تحلیل می برد. . . از طرفِ دیگه، پیشنهادهایی که می رسید برايِ خریدِ سهامِ حسین و من به عنوانِ سهام دار مخالفت می کردم با شریکِ جدید و بحثو جدلِ دیشب ام باهاش !حتی پشتِ تلفن هم می تونستم سرخیِ صورت اش رو از عصبانیت حدس بزنم . . .رفتارايِ عجیبِ ترانه ، سکوتِ اینروزهاش ، کم حرفی اش و تو فکر بودن اش . . مشکلِ مدارکی که حسین هم باید امضاء اشون می کرد و در به در دنبالِپیک هاي مطمئن می گشتیم برايِ ارسال اشون به خونه اش. . .همه و همه داشت دیوونه ام می کرد !دستی به پیشونی ام کشیدم که عرق نشسته بود روش :-فکر نکنم بهتون ربط داشته باشه !سجاد عصبی دست هاش رو رويِ میز گذاشت و گفت:-چرا ، ربط داره . . ما باید بدونیم که چی شده که معاونِ شرکت سرِ پست اش حاضر نمی شه . این حق امونِ بدونیمچی داره می گذره تو این شرکت !زبونم رو رويِ لبِ خشک ام کشیدم و گفتم :-چیزِ خاصی نیست . . به زودي حل می شه . .خانمِ سماوات نگاه اش رو بینِ جمع چرخوند و گفت :-خب ما می خوایم همون چیزي رو که به زودي حل می شه بدونیم . . خواسته ي زیاديِ ؟پوفی کشیدم و درمونده نگاه دوختم به خانم کریمی . . . تنها کسی که خبر داشت و اون هم به خاطر تماسهاي وقت وبی وقت حسین یا خریدارها . . .چشم هام رو باز و بسته کردم و گفتم:-آقايِ خیام می خواد سهم اش رو واگذار کنه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٣کسري از ثانیه طول کشید تا همهمه فضا رو پر کنه . . بینِ اون همه صدايِ در هم و برهم ، احمد با جدیت گفت :-به کی ؟شونه بالا انداختم و عصبی گفتم :-من نمیدونم . . . ولی این مربوط به کارِ شما نمی شه . . شما باید به کارتون ادامه بدین !ماهان دوباره رشته ي سخن رو از جانبِ بقیه در دست گرفت :-تا وقتی تکلیفِ سهامِ حسین مشخص نشه ما کار نمی کنیم !این دیگه زیاد بود !از صبرمن بیشتر بود !تحمل ام داشت تموم می شد . .من دیگه اون کیانمهرِ ترسو نبودم که زبونم قفل بشه در برابرِ دیگران . . من شاید التماسِ حسین رو می کردم ولی بقیهرو نه !حسین برادرم بود و اون ها نهایت اش دوستِ دورانِ دانشگاه و همکار و زیر دستِ امروز !دست هام مشت شد و صدام بلند :-چه ربطی داره به انجام وظیفه ي شما ؟ قرار نیست که مالکیت شرکت عوض بشه ! هنوزم که هنوزِ بیشترِ سهامِ شرکتدر اختیارِ منِ ، و شاید حتی سهامِ حسین هم به اسمِ من بشه . . پس بچه بازي رو بذارید کنار و برین سرکارتون . . بهاندازه ي کافی عقب افتادیم !علیرضا کمی جلو اومد و گفت :-ولی ما بدونِ حسین نمی تونیم !تک خنده اي کردم و با تمسخر گفتم:-می تونین بگین حسین چی کار می کرد که شما بدونِ اون نمی تونین کارتون رو پیش ببرین ؟کیوان کمی من و من کرد و سرانجام گفت :-حسین هدایت امون می کرد . . . فکرمون رو تغذیه می کرد . . هسته ي مرکزي بود !عصبی تر شدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣۴-این خزئبلات چیه تحویلِ من می دین ؟ مگه شماها درس نخوندین ؟ مگه تو اون مدرك اتون ننوشته مهندسی !؟! پسچه نیازي به کمک و همفکريِ حسین دارین ؟ اصلا من مگه مُردم که نبودِ حسین باعث بشه نتونین کارهاتون رو انجامبدین ؟سجاد نیم نگاهی به بقیه کرد و آروم گفت :-ولی قدرتِ مدیریتِ حسین بیشتر بود !ناباور نگاه اش کردم . . چی تو اطراف ام می گذشت و من خبر نداشتم ؟هدایتِ بچه ها رو به عهده بگیره باید فکرِ این روز رو هم می ? پوزخندي زدم ، روزي که ترجیح دادم حسین نقشِ مهمکردم !روزي که تو سایه می نشستم و تنها به زدنِ چند امضا اکتفا می کردم باید فکرِ این رو می کردم که هر لحظه که منکنار می کشم ، نقشِ حسین نزدِ همکارام پر رنگ تر می شه !زمان هایی که حسین می جنگید براي پیشبردِ کارها ومن درگیرِ زندگیِ نیمه ویرون ام بودم ، باید فکرِ این رو می کردمکه یه روزي می رسه که حرفِ من خریدار نداشته باشه !نفس ام رو به شدت بیرون دادم و تقریبا فریاد زدم :-حالا که دیگه نیست ! پس زودتر برگردین سرِ کارتون و از این چرت و پرتا تحویلِ من ندین ! یادتون باشه رییسِشرکت من ام ! و اگه این سهل انگاري و دست از کار کشیدن اتون ضرر برسونه به آبرو و اعتبار شرکت ام ، کاري میکنم که از آوردنِ اسمِ حسین هم پشیمون بشین ! افتاد ؟در برابرِ نگاه هاي متعجب اشون راهِ اتاق ام رو در پیش گرفتم ودر رو محکم به چهار چوب کوبیدم .نفس نفس می زدم . .پیشونی ام نبض می زد !چشم هام انگار جاشون تنگ بود توي حدقه !رگِ گردن ام زیادي برايِ پوستِ گردن ام بزرگ شده بود !دست ام مشت شد و فرود اومد رويِ میز . . .کنترلِ زندگی ام از دست ام خارج شده بود . . یکی باید این زندگی رو جمع می کرد و من . . اون یه نفر بودم !؟!سرم سنگین بود رويِ تنم . .تو ذهن ام پر بود از فکر . .. از مشکل !انقدر خسته بودم که فقط می خواستم بخوابم . . یه خوابِ راحت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣۵یه خوابِ بدون مشغله . . .یه خوابِ واقعی !عصبانی بودم . . منتظرِ یه جرقه . . هیچ وقت تويِ عمرم انقدر ظرفیتِ وجودم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#67
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۷ عصر
پر نشده بود از باروتِ سختی !کم مونده بودم بترکم !از خشم ، از عصبانیت ، از فکرِ بی عرضگیِ خودم!من بودم که راه باز کردم برايِ اینکه هر کسی به خودش جرات بده جلوم قد علم کنه . . .فکرِ بی حوصله ام حتی یاري ام نمی کرد که ماشین رو داخلِ حیاط ببرم . . .پارك کردم جلويِ در و پیاده شدم . .برايِ لحظاتی پیشونی تکیه زدم به ماشین . . .این همه سختی واقعا حقِ من بود ؟سلانه سلانه قدم هاي سنگینم رو سمتِ خونه برداشتم ، در حیاط رو که باز کردم صدايِ مردي باعث شد سر بلند کنم:-خب من اینا رو می برم ، بعدا میام بقیه رو تحویل می گیرم . . .نگاهم گیر کرد رويِ لب هايِ به خنده وا شده ي ترانه و ذهن ام داشت صدايِ مرد رو برام حلاجی می کرد هر چند زیادلازم نبود بگرده دنبالِ صاحب اش !پیمان !همین رو کم داشتم . . .مردي که تمامِ حساسیتِ وجودم متمرکز شده بود روش !در رو محکم بستم ، نگاه هر دو چرخید سمت ام . . رنگ فرار کرد از رخِ ترانه . . . ابروهايِ پیمان به هم گره خورد . . .این دیگه زیادي بود برايِ من !کم تحتِ فشار نبودم که با دیدنِ پیمان خوش به حالم هم شد !سرم زق زق می کرد . . .قدم جلو گذاشتم و سعی کردم . . فقط سعی کردم آروم باشم :-به به . . . آقا پیمان . . از اینورا ؟پوزخند زد ، نیم قدمی جلو گذاشت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣۶-اومدم سري به ترانه جون بزنم . ."جون"ي که گفت تويِ سرم زنگ زد !چشم هام رو تنگ کردم ، دست هام رو مشت !این مرد زیادي داشت پیاده روي می کرد رويِ اعصاب ام !مدت ها بود خبرِ خاصی ازش نبود و حالا . . . وسطِ این همه گرفتاري و آشفتگیِ روحی و جسمی . . این مرد چی میخواست از زندگی ام ؟خواستم خیز بردارم سمت اش که ترانه ملتمس اسم ام رو صدا زد :-کیان !خشمگین نگاه دوختم بهش . . . چند روز بود که به زور اسم ام رو صدا می زد ؟چند روز بود که انگار داشتن جون اش رو می گرفتن وقتی لب باز می کرد به صدا کردن ام ؟حالا برايِ اینکه دستم نخوره به پیمان اینطور ملتمس صدام می کرد ؟دندون هام رو رويِ هم ساییدم و گفتم:-تو برو تو !پیمان عصبی گفت :-حق نداري با ترانه اینطوري حرف بزنی !چرا فکر می کردم پیمان داره بزرگتر از دهن اش حرف می زنه ؟ترانه نزدیک امون شد ، بازوم رو گرفت و روبه پیمان گفت :-تو رو خدا برو . . الان برو . . باشه ؟تیز نگاه اش کردم که مردمک هاي پر از التماسِ قهوه ایش رو خیره کرد تويِ چشم هام . . .پلک بستم و آهسته گفتم:-خوش اومدي !می تونستم تعلل اش رو حس کنم . . . تا اینکه ترانه پر از خواهش گفت :-پیمان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٧چشم باز کردم و به مردِ روبروم نگاه کردم ، پوفی کرد و کینه توزانه به من خیره شد و ترانه رو مخاطبِ کلام اش قرارداد:-باشه . . میرم . . . ولی بعدا تماس میگیرم باهات !وقبل از اینکه من کلمه اي دیگه بگم رفت . . .دیگه کنترلِ عقل ام دستِ خودم نبود !بیش از حد از همه کشیده بودم و حالا خماري اش رو سرِ ترانه خالی می کردم !مچ دست اش رو گرفتم و با قدم هايِ بلند به سمتِ ساختمون رفتم . . .هل اش دادم و طلبکارانه گفتم :-اون اینجا چی کار می کرد ؟زبون اش رو رويِ لب اش کشید و گفت :-اومده بود یه سري از کارها رو تحویل بگیره و چند تا دیگه رو بهم بده تا انجام بدم . . .دستی به پیشونی ام کشیدم . . .چرا حرف هاي بی بی یادم می اومد ؟شمرده شمرده و عصبی گفتم :-من بهت گفتم که از این پسره خوشم نمیاد یا نه ؟چه ام شده بود ؟این منی که انقدر عصبانی بود ، از کی متولد شده بود ؟چه بلایی سرِ من اومده بود که با ترانه اینطور رفتار می کردم ؟اخم کرد . . شد همون ماده ببرِ خودم ! :-اولا پسره نه و پیمان ! دوما گفته باشی ، چه ربطی داره به امروز ؟چشم هام رو بستم و از خدا طلبِ صبر کردم . . .چرا عقیم گفتنِ حسین یادم می اومد ؟چرا سرکوفت هاش برام تکرار می شد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٨چرا پایانِ بد رفاقت امون جلويِ چشمم تصویر می شد ؟چشم باز کردم و صورت نزدیک کردم بهش :-ربط داره . . خوشم نمیاد یعنی اینکه نمیخوام ببینم اش تو خونه ام ! درحالِ صحبت با تو !لبش کمی کج شد :-ولی من دلیلی نمی بینم برايِ اینکه با پسردایی ام صحبت نکنم !دست هام رو دو طرفِ صورت اش قاب کردم و نمی دونم چرا سرکشیِ امروزِ کارمندام برام یادآوري می شد . . . چیداشت به روزِ من می اومد ؟فشردم صورتِ نازش رو بینِ دست هاي یقورِ مردونه ام :-ببین ترانه . . . من الانه دیوونه ام! بیشتر از هر زمانی تويِ زندگی ام . . . پس اذیت ام نکن !و این برايِ اولین بار بود که تويِ عمرم کسی رو اینطور تهدید می کردم . .این کیان کی بود که اینطور به عزیزِ دلش می تاخت ؟من ؟من بودم ؟این کیان کجايِ وجودم مخفی شده بود که تالا نشناخته بودم اش ؟چشم هاش ترسید ولی زبونی بروز نداد :-من چی کارِ تو دارم اصن . . چه ات شده تو ؟!چرا داشت دوري کردن هايِ این چند روزِ ترانه به یادم می اومد ؟سکوت اش ؟کناره گیري هاش ؟لب هام رو به پیشونی اش رسوندم و آروم غریدم :-چیزي ام نشده !فقط دارم دیوونه می شم . . چرا همه فکر می کنن من بی زبون ام ؟ چرا همه فکر می کنن من انقدربی دست و پام که هر چی می خوان بهم بگن و من جوابی ندم بهشون ؟ چرا تو فکر می کنی که می تونی پیمانی روکه چشمِ دیدن اش رو ندارم تويِ خونه راه بدي و من چیزي بهت نگم ؟ هان ؟چشم هاش گرد شد و من انگار من نبودم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٩لب هاش رو به سختی باز کرد و گفت :-قرار نیست هر چی تو بگی من گوش کنم . . . تو . . تو میدونستی من با پیمان کار می کنم . .. پس چته امروز؟به عقب هل اش دادم .. چه ام شده بود ؟هیچی . . هیچی . . .فقط انگار دلم از غصه ، از درد ، از بی کسی ، از این همه در به دري و گرفتار داشت می ترکید !انگار حجم اش کم بود برايِ پشتیبانیِ این همه مشکل !باز هم کنترلِ زبونم خارج شد از دستم و . . . . :-چرا ! قرارِ ! می دونی چرا ؟ می دونی چرا قرارِ ؟ براي اینکه من تو رو خریدم . . می فهمی ؟ خریدم ات ! در قبالِ دادنِبابات خریدم ات . .پس هر چی من میگم باید گوش کنی . . هرچی ! ? بدهی هايِصدام بالاتر رفت و من نمیدونم اون کیانِ عاشق کجا گم و گور شده بود ؟ :-حتی اگه بگم همین الان باید باهام بخوابی ، باید بدون چون و چرا مثه یه بره بري تو رختخواب ، فهمیدي ؟چشم هاي ترانه پر شد از اشک !انبارِ باروت منفجرشده بود . . .عصبانیت ام از همه رو داشتم با تحقیرِ ترانه تسکین می دادم . . .ترانه اي که عاشق اش بودم !به کجا رسیده بودم من ؟دردِ تمامِ حرف هايِ علیرضا ، بی بی ، حسین و بچه هاي شرکت تلمبار شد رويِ هم و حالا . . . آوارشون کردم سرِ ترانه. . . .قدمی عقب رفت و گفت :-من . . مگه من . . مگه من هرزه ام که اینطوري حرف می زنی ؟ کیان تو . . تو چه ات شده ؟نفس عمیقی کشیدم . . .سرم دوران داشت . . .به سختی گفتم:-چه ام باید شده باشه که هی اینو می پرسی ؟فقط دارم یه حقیقت رو بهت یادآوري می کنم!لب هاش لرزید . . .عقب رفت و با بغض گفت :- کدوم حقیقت ؟ تو که می دونستی من راهی ندارم . . پس چرا این حرفا رو بهم می زنی لعنتی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴٠سکوت کردم . . . سکوت کردم و تازه داشت یادم می اومد که بعضی حرف ها از زخمِ شمشیر هم بدترن و انگار من یکیاز اون زخم ها رو به ترانه زدم !تازه داشت یادم می اومد من کجام و کسی که روبرومِ کیه ؟من چی گفتم ؟من چی کار کردم ؟عقب عقب که ازم دور شد ، بغض اش که ترکید ، تازه فهمیدم دقِ دلیِ تمومِ سختی ها رو سرِ ترانه خالی کردم . . .پاهايِ سست شده ام رو کمی به جلو حرکت دادم و لب هام تنها تونست صدايِ ناله مانندم رو به گوشِ خودم برسونه :-ترانه ؟!***ترانه:تو فضايِ تاریکِ اتاق ، پشت به در ، مثلِ جنین گلوله شده ، خیره به روبرو به چند ساعت پیش فکر می کردم . . .به حرف هاي کیان . .به توهین اش .. . به تحقیرم !من رو خریده بود . . راست می گفت . . . مگه جز این بود ؟یه چیزي رويِ قلبم سنگینی می کرد . . شاید غصه !چشم هام می سوخت ، پلک هام می خارید . .تو این چند روز چی شده بود که کیانمهر اینطور سرم آوار شد ؟نمی تونستم بعد از اون شب به چشم هاي کیان نگاه کنم و تصویر خودم رو ببینم که بوسه می زد رو قلب اش !نمی دونم خجالت بود یا ناباوري . . . هر چی که بود ، من رو از کیان دور نگه می داشت .. .ولی امروز ، این دوري ، با بدترین شکلِ ممکن از بین رفت !با یه گرد وخاكِ حسابی . . .کیان راست می گفت . . . من رو خریده بود . .چرا من یادم رفته بود کیان پول داده بابتِ اینکه کنارش باشم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴١اگه اسم اش خرید نبود ، پس چی بود ؟خودم هم قبول داشتم این حقارت رو ولی . . . چرا دلم آزرده شد از رفتارش ؟چرا چشم هام بارید از تحقیرش ؟بغض کردم باز و اشک ریختم !چند ساعتی بود که تويِ تخت خزیده بودم . . . چند ساعتی بود که خبري از کیانمهر نبود . . .چند ساعتی بود که مرور میکردم گذشته رو و مرور می کردم اون لحظاتی رو که کیان دهن باز کرد و شخصیت ام روکوبید !باید داد می زدم ؟فریاد می زدم ؟جیغ می کشیدم ؟جواب اش رو می دادم ؟نمی تونستم !چون یه حسی تهِ تهِ تهِ تهِ قلبم قبول داشت من خودم رو فروخته بودم !محترمانه . . .چیزي غیر از رابطه ي خریدار و فروشنده براي من و کیان وجود نداشت !اون روزي که من قبول کردم صیغه اش بشم ، به این فکر نکرده بودم ؟ چرا . . فکر کرده بودم . .ولی محبت هاش از یادم برد کجام ، برايِ چی ؟از یادم برد جایگاه من چیه و جایگاه اون چی !چرا یادم رفت من موقتی ام تو این خونه ؟چرا یادم رفت من در ازايِ پول وارد این خونه شدم ؟پس از چی ناراحت بودم ؟از چی ؟و یکی گفت . . .از اینکه کیان تند شد . . تلخ شد . . تحقیرگر شد . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴٢پوزخند زدم به افکارم . . . چی جز این انتظار داشتم ؟چرا وقتی گفت عاشقتم باور کردم ؟اشک چکید رويِ بالش . . . چشم بستم . . .سکوت کردم و سکوت می کنم . . .کیان راست گفت !من رو خریده بود . . . .و من فراموش کردم ، خودم رو خانمِ خونه دیدم . . .حتی براش تصمیم گرفتم و وقتی پیمان اومد . . انتظار نداشتم اینطور تند و گازانبري برخورد کنه ولی . . .آتیش گرفت !جوابش رو دادم . . . اما فکر نمی کردم اینطور جوابِ جوابم رو بگیرم !من خیلی چیزها رو فراموش کرده بودم انگار !***صداي پاش اومد . . .حضورش رو پشتِ سرم احساس می کردم . .هنوز هم خیره بودم به دیوارِ روبروم و عزايِ غرورِ خرد شده ام رو می گرفتم . . .ولی بی صدا وبا قبولِ واقعیت !با همه ي دلایلی که برايِ خودم می آوردم سخت بود طاقتِ حرف هايِ کیان رو آوردن . ..کیان فقط چند کلمه گفت ولی همون چند کلمه برايِ خرد کردن ام کافی بود !تخت بالا و پایین رفت .. دست اش نشست رويِ بازوم .چشم بستم.زمزمه وار صدام زد:-بلوطم؟پوزخند زدم . . . فشار دست اش بیشتر شد . . :-می دونم بیداري . . .چشم باز کردم ، کمی خم شد به جلو :
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#68
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۸ عصر
-ترانه ؟باز هم سکوت !بغض فشار آورد به گلوم . . . . " خریدم ات "خنده هاش یادم می اومد و در مقابل اش چهره ي سرخ اش وقتی با داد می گفت من رو خریده !دست اش نوازش کرد بازوم رو . . . " حتی اگه بگم همین الان باید باهام بخوابی"من رو با چی یکی کرد ؟سکوت کردم باز . . . چی می گفتم ؟چی داشتم بگم ؟هیچی !اشک ام رو دید ، بغض ام رو شنید . . .دیگه چی باید می گفتم ؟می گفتم من رو نخریدي ؟که خریده بود !بوسه اي رويِ موهام نشوند و زمزمه کرد :-ببخشید !و چه کلمه ي مسخره اي بود .. چرا باید می بخشیدم ؟گلوم دردناك تر شد و دهن ام تلخ تر . .یکی داشت تهِ ذهن ام یادآوري می کرد که حقِ من نبود اینطور کوبیده شدن ولی . .. . خفه اش کردم !همون بهتر که ابراز وجود نکنه . . . من سعی کردم به خودم بقبولونم که حق ، تمام و کمال ، با کیانِ !حالا نباید کسی پیدا می شد که خلافِ این حرف بزنه . . . حتی صدايِ ته ذهن ام !کنارم دراز کشید و پیشونی اش رو حس کردم بینِ شونه هام . . باز هم بی حرکت موندم :-حالم خوش نبود تران . . چند روز بود بد تحتِ فشار بودم . . از یه طرف کناره گیري هات . . از یه طرف حسین و قصدِفروش اش . . از یه طرف بی بی . . .وقتی اومدم خونه ، از بچه هاي شرکت بیشتر از همه عصبی بودم . . . همه رو سرِتو خالی کردم . . .ببخشید !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴۴و کاش زبون باز می کردم و می پرسیدم که حقِ من بود ؟من باید جورِ همه رو می کشیدم ؟ولی باز سکوت کردم و این سکوت از من . . . عجیب بود !بوسید بینِ کتف ام رو :-ترانه ؟ یه حرفی بزن ؟ودست اش رو گذاشت رويِ شکم ام . . . . آهسته گفت :-می بخشی ؟مگه حق داشتم که نبخشم ؟حقی بود برايِ من ؟من رو خریده بود !باز بغض کردم ولی پس اش زدم . . .جیغ می زدم و فحش می دادم درست می شد ؟ترك هاي ریزِ قلبم ، ترمیم می شد ؟غرورِ خرد شده ام ، دوباره سرِ هم می شد ؟نه !پس سکوت می کردم . . .کمی تکون ام داد :-ترانه ؟ خانم ؟ شرمنده ام . . دِ حرف بزن دختر ! پشیمون ام . . .باید می بخشیدم . . چون من رو خریده بود !لبخندِ کجی زدم . . .دست گذاشتم رويِ دست اش و آروم ، با صدایی عجیب خش دار گفتم :-چیزي نبود که بخواد ببخشم . .دست اش رو محکم تر کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴۵-چرا . . . بود و هست . . بخشیدي ؟برايِ اینکه دست برداره از سرم آروم و پر بغض ، بغضی که نمی دونم چرا بی اجازه راه پیدا کرد بینِ کلمه هام گفتم :-بخشیدم . .بوسید شونه ام رو . . .ولی خودم هم می دونستم ، چیزي تو بُنِ روحم هست که حقی رو قائل می شد برايِ من . . . . . دلگیر بودن !***کیانمهر:زود پشیمون شدم . . خیلی زود !فکر کردم ولب گزیدم و فحش دادم به خودم به خاطرِ حرف ام . .صد بار تا دمِ اتاق رفتم و بعضی اوقاتِ لرزش شونه ها و بعضی اوقات نفس هايِ عمیق اش رو شنیدم و پس کشیدم . ..چطور تونستم ؟چه به سرِ من اومد که چشم بستم به رويِ علاقه ام ؟ازش عذرخواستم و ترانه گفت بخشیده ولی . . . . هر روز ازم دورتر می شد ومن کاري ازم بر نمی اومد !در جوابِ تمامِ گفته هايِ من ، می گفت چشم! بله . . حتما !و دلم خون می شد از سر به زیر بودن اش. .. من چشم هاش رو می خواستم و چه قدر سخت بود نداشتن اشون !با این اعصاب ، با این وضعیت ، با اون به هم ریختگی کاري از من تويِ شرکت بر نمی اومد . . به خصوص با جوي کهحاکم بود به فضايِ کار . . .اداره ي شرکت رو به علیرضا و ماهان برايِ چند صباحی شاید حتی کوتاه واگذار کردم و خودم سعی می کردم روابط امرو با ترانه بهتر کنم ، باید از یه گوشه اي شروع می کردم به درست کردنِ خرابی هايِ زندگی ام ؛ ولی . . .افسوس !من حرف می زدم و ترانه سکوت می کرد . . .من غر می زدم و ترانه سکوت می کرد . . . .من محبت می کردم و ترانه سکوت می کرد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴۶من دلم برايِ ترانه ي چند روز پیش تنگ می شد و ترانه سکوت می کرد . . .و ازخودم می پرسیدم همه ي زن ها وقتی سکوت می کنن انقدر مظلوم می شن ؟و ترانه ي من ، بد مظلوم شده بود !گله داشت . . رفتارش ، چشم هاش و حتی پلک زدن هاش نشون می داد ، ولی حرف نمی زد !چیزي نمی گفت . .من چی کار کردم با زندگی ام ؟ترانه باهام خوب بود . . .باهام راه می اومد .. . . من چی کار کردم با خودم ؟کنارش نشستم و به نیم رخ اش خیره شدم . . در سکوت به کتابِ تويِ دست اش نگاه میکرد . .انگشتِ اشاره ام رو کشیدم رويِ گونه اش . . . تکونی خورد ، ولی چشم برنداشت از رويِ خطوط . . .زمزمه کردم :-داري چی کار می کنی با دلِ من ترانه ؟***گوشیِ موبایل رو پرت کردم رويِ تخت . .موهام رو به چنگ کشیدم . . .اولتیماتوم داد برايِ واگذاريِ سهام . .که اگه من خریدارش نشم . . .علیرضا تمایلِ زیادي داره برايِ شراکت تو آتی سازه و من حتی از فکرش هم تن ام میلرزید ، بودن کنارِ مردي که حتی با چشم هاش می تونست بهم زخم بزنه !ترانه رو صدا زدم ، تو چهارچوب در ظاهر شد ، شاید کمی هواخوري حالم رو سرجاش می آورد . . :-بریم بیرون یه هوایی بخوریم ؟آهسته گفت :-من کار دارم . . . اگه می خواي خودت برو !وچه قدر جوابِ قانع کننده اي بود برايِ دل من !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴٧پوفی کشیدم . . . چنگ می زدم به هر سمت برايِ نگه داشتنِ عزیزانم کنارِ خودم ولی هر چی بیشتر تلاش می کردمکمتر به نتیجه می رسیدم !***بالاخره رضایت دادم !سهامِ حسین به نامِ من شد . .چه قدر تلخ بود . .حتی باهاش روبرو هم نمی شدم . . .وکلاي دو طرف تمامِ کارها رو برعهده گرفتن و انگار آخرین رشته هاي رفاقت و برادري مون هم بریده شد . .داغون بودم به معنايِ واقعیِ کلمه . . .تنهایی بدجور بهم فشار می آورد با وجودِ ترانه که این روزها ، عجیب قفلی که به دهن اش زده بود محکم بود !ظرف می شست . . . غذا می پخت . . . خونه رو جارو می کرد . . .گردگیري می کرد . . .لباس ها رو برايِ شست و شو داخلِ لباس شویی می انداخت و دریغ از کلمه اي اضافه صحبتکردن با من !وقتی ازش سوال می پرسیدم به زحمت جواب می دادم و دلِ من . . .دیگه طاقت نداشت !کنارش نشستم که حواس اش به خرد کردنِ گوجه ها بود برايِ سالاد . . .آروم صداش زدم:-ترانه؟سربلند کرد و نگاهم کرد ، باز جواب نداد . . .مثلِ تمامِ راهکارهايِ من برايِ اینکه ترانه بشه همون ترانه ي قبل از حرف هايِ احمقانه ام !من به پدرش ، به خودم ، به خدايِ خودم قول دادم عاشقانه پايِ ترانه بایستم و این ایستادن بود ؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و ذهن ام پریشب رو مرور می کرد . . وقتی براي تفریح به پارك بردم اش و دریغ از لبخند ! :-می شه بگی چرا حرف نمی زنی با من ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴٨پلک زد آروم و آهسته گفت :-حرفی نیست که بزنم . . .چیزي ته دلم جوشید .. مثلِ عصبانیت !اما زبون به دهن گرفتم که باز کار ندم دستِ خودم !سعی کردم لبخند بزنم بر خلافِ ذهنِ مشوش ام که بازار شام رو تو جیبِ کوچیکِ خودش جا می داد :- چرا . .. خیلی چیزها هست . . . مثلا . . . مثلا درباره ي آینده امون . .لحظه اي مکث کرد و به چشم هام خیره شد و دلِ من محکم تپیدن گرفت از رنگِ دلربايِ مردمک هاش !تن ام گرم شد از حسِ خواستن اش . . .چند روز بود که تن اش سرد بود تو آغوش ام ؟چند روز بود که وقتی بینِ بازوهام اسیرش می کردم ، انگار سنگ تو بغل ام بود ؟با تاخیر اتصالِ بینِ چشم هامون رو قطع کرد و سر به زیر انداخت و باز سکوت کرد !دلم بالا اومده بود از سینه ام و تويِ دهن ام می زد از شدتِ بی هم زبونی !کلافه چنگ زدم به موهام :-می شه انقدر ازم دوري نکنی ؟ بابا من که گفتم . . . غلط کردم . . . انقدر حرف ام برات گرون تموم شد ؟وچه سوالِ مسخره اي بود . . گفتن اینکه من تو رو خریدم ، به یه دختر ، کم چیزي بود ؟چند لحظه اي کارش رو متوقف کرد ولی باز بدونِ کلمه اي حرف اضافه ادامه داد . . .هوايِ ریه هام رو با شدتِ هر چه تمام تر خالی کردم تو فضايِ اتاق و سعی کردم خونسرد باشم :-خب تو گفتی حرفی نیست بزنیم . . . من گفتم درباره ي آینده امون حرف بزنیم . . حرف بزنیم ؟می تونستم از همین سرِ فرو انداخته اش هم ببینم که لب اش رو می جوید !انگار می خواست حرفی بزنه و جلويِ خودش رو می گرفت . .من هم کمی سر خم کردم . . .بالاخره زبون باز کرد و چه قدر صداش گرفته بود :-ما آینده اي نداریم . . . یعنی با هم نداریم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴٩بدون حرکت ، بدون حتی مژه زدن نگاه اش کردم . . . و ذهن ام هجی می کرد کلمات اش رو تا بتونه معناش رو پیداکنه . . . انقدر جدي حرف زد که خشک بشم ! . . . شاید از شدتِ جدیت اش بود که نمی تونستم درك کنم حروفی کهاز تارهايِ صوتی اش مرتعش شدن و از لب هايِ دوست داشتنی اش خارج شدن !با صدایی گرفته پرسیدم :-چی ؟زبون رويِ لب کشید و خیره شد تويِ چشم هام :-ما با هم آینده اي نداریم !آب دهن فرو بردم . . ما با هم آینده اي نداریم یعنی با هم نیستم ؟ یعنی ما نخواهیم شد ؟اخم کردم . . من اتمامِ حجت نکرده بودم ؟ پس این حرف هاي چی بود که ترانه می گفت ؟عصبی گفتم :-یعنی چی ترانه ؟ مگه یه حرف رو چند بار میزنن ؟کلافه مو پشتِ گوش زد :-مگه حرفی زدي تو ؟بلند شدم از جام ، دست هام رو مشت کردم . . حتی فکرش هم . . .صدام بالاتر رفت :-مگه من نگفتم تو باید با من بمونی ؟ابروهاش به هم نزدیک شد :-من گفتم باشه ؟نگاهم کشیده شد به حلقه اش :-اگه جوابت نه بود اون حلقه تويِ دستت نمی موند !دست اش رو مشت کرد :-این حلقه فقط واسه این تويِ دست امِ که فعلا شوهردار محسوب می شم !گوشم زنگ خورد با فعلا ش !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵٠بی اراده فریاد کشیدم :-حق نداري حتی یه لحظه هم به ذهن ات این فکر رو راه بدي که از اینجا بري . . فهمیدي ؟بلند شد و روبروم ایستاد ، صداش بالاتر رفت ، بعد از چند روز تازه می تونستم ترانه ي خودم رو ببینم :-مگه قرارمون از اول این نبود ؟ مگه قرار نبود فقط نُه ما کنارت باشم ؟ چرا زیرِ حرفت می زنی ؟صدام پایین اومد و تهدید آمیز گفتم فکري رو که پس تويِ ذهن ام مثه خوره می خورد وجودم رو و من سعی می کردمبی اعتنا باشم بهش . . ولی خواهی نخواهی عذاب ام می داد :-چیه ؟ بهتر از من پیدا کردي ؟ناباور نگاهم کرد و بعد .. خندید !کمی سر عقب کشید و گفت :-حالت خوبه ؟ چی داري می گی ؟ چه ربطی داره ؟حرص می خوردم وقتی می خندید و حرف از جدایی می زد . . . حرص می خوردم وقتی به افکاري می خندید که منباهاشون دست وپنجه نرم می کردم . . . فکرِ این هر لحظه ممکنِ ترانه دل به کسی ببنده ، کسی ممکنِ چشم ترانه يمن رو معطوف خودش کنه دیوونه ام می کرد !لب جویدم و گفتم :-حالم خوبه ولی واي به حالت اگه حتی اون تهِ ذهن ات هم فکر کنی که می تونی با کسی غیر از من زندگی کنی !نفس عمیقی بیرون داد از ریه هاش ، دستش کشیده شد رويِ پیشونیِ بلندش :-ببین کیان . . منطقی باش !پوزخند زدم :-منطقی ؟ منطق چیه ؟دستم رو کوبیدم رويِ قلبِ ناآروم ام : ? کف-مگه این لامصب منطق حالی اش می شه ؟ تو اصن تنهایی کشیدي ، دردِ عشق چشیدي که می گی منطق ؟ منمنطق ندارم . . .فهمیدي ؟چند نفسِ کوتاه کشید ، نیم قدمی جلو اومد :-کیان ، از اول قرارمون همین بود . . . می فهمی ؟ پس این آینده مون ، آینده مون چیه که تکرار می کنی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵١چشم هام رو تويِ حدقه گردوندم :-تو هنوز منو نبخشیدي ؟پلک هاش رو با حوصله بازو بسته کرد و گفت :-من که گفتم . . بخشیدم !دست هام رو دراز کردم و سرانگشت هاش رو گرفتم :-نبخشیدي . . . نبخشیدي که حرف از نموندن می زنی ! حرف از قرار می زنی !بی حوصله گفت :-چه ربطی داره بخشیدن و نبخشیدنِ من به موندن و نموندن ام ؟ رفتنِ من بعد از تم. . .پریدم بینِ حرف اش :-دلگیري که حرف از رفتن می زنی !لب اش رو محکم گزید ، دست هام رويِ مچ اش بود ، آروم گفت :-کیان . . . ما چند ماهه صیغه کردیم ؟دست هام نشست رويِ بازوش :-مهم نیست . . اصلا مهم نیست ! مهم اینه که تو ، به زودي میشی زنِ عقديِ من !خواست حرفی بزنه که بلندتر گفتم :-حرف نباشه ! همین که من گفتم . . . اسمت میره تو شناسنامه ام ، اسم ام میره تو شناسنامه ات!با حرص و خفه گفت :-همچین قراري نیست !دستم رفت پشتِ گردنش :-چرا هست ! می فهمی ؟ یه لحظه هم فکرِ رفتن رو نکن ! حتی یه لحظه . . تو جات همینجاست ! جایی نمیري !و بعد . . سرش رو تو سینه ام کشیدم . . نفس نفس میزدم !انگار دویده بودم . . . حتی فکر کردن به نبودنِ ترانه هم نفس گیر بود !***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵٢نیم نگاهی به منشی کردم . .چند دقیقه به چهار مونده بود . .بالاخره خانمِ کریمی قرارِ ملاقاتم رو فراهم کرد با صولتی !بی صبرانه منتظرِ دیدنِ این مرد بودم و حسرت می خوردم چرا حسین این روزها کنارم نیست !سرم رو تکیه زدم به دیوارِ پشتم و نگاه دوختم به درِ روبروم . . .چشم بستم و خسته از زندگیِ سوهانی ام ، سعی کردم لحظه اي آرامش بگیرم که منشی صدام زد :-بفرمایین جنابِ مجد !بلند شدم و قدم برداشتم سمتِ اتاق ، تقه اي زدم به در و وارد شدم . . .مردِ پشتِ میز خونسرد سرانگشت هاش رو بهم چسبونده بود و نگاه دوخته بود بهم . . . با پوزخنديگوشه ي لب گفت :-پس تو اون ناجیِ معروفی !ابروهام بالا رفت :-بله ؟با دست به صندلیِ روبرويِ میز اشاره کرد ، جاي گرفتم روش :-توصیف ات رو شنیدم . . خیلی مشتاق بودي من رو ببینی !اخم نشست بینِ ابروهام . . . مشتاق ؟کاش می دونست هیچ علاقه اي به دیدن اش ندارم . . !تکیه زدم به صندلی و گفتم:-پس خبر دارین من چرا اینجام !کمی جابه جا شد رويِ صندلی :-خبرها میرسه !بهش خیره شدم :-خب پس بهتره بریم سرِ اصل مطلب . . . شما از جنابِ گلپسند طلب دارین . . درسته ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵٣خندید . . . بلند و تحقیرآمیز:-جناب ؟ تو به اون یارو میگی جناب ؟دست ام مشت شد :-بله . . جناب ، چون شخصِ بسیار محترمی هستن و در ضمن ، پدر زنِ من هم هستن !نیش اش بسته شدو دلِ من خنک !موشکافانه نگاهم کرد و آهسته گفت:-عجب ! که اینطور !پايِ چپ ام انداخته شد رويِ پايِ راستم ، خیره شدم به مردِ سپید مويِ روبروم :-بله . . داشتم می گفتم . . بهتره بریم سرِ اصلِ مطلب . . . حالا که شما می دونید و منم نیازي به توضیح ندارم . . اگهطلبِ جنابِ گلپسند رو پرداخت کنم ، همینطور دیه ي شما رو ، راضی می شید رضایت بدین ؟خونسرد گفت :-نه !اخم کردم :-میشه بپرسم چرا ؟خندید و با انگشت هاش ضرب گرفت رويِ میز :-البته . . میلی به رضایت دادن ندارم . . .باید دوره ي محکومیت اش رو بگذرونه ، بعدش هم اگر تونست بدهی ام روصاف کنه می تونه راحت زندگی کنه . . . وگرنه باز باید برگرده اون تو !مشت هام محکم تر فشرده شد ، آروم گفتم :-ولی میشه به شکلِ دیگه اي حل اش کرد !متکبرانه پوزخند زد :-نمیشه پسر جون ! نمیشه . . . هنوز زیادي جوونی واسه فهمیدن این چیزها !اگه حرفِ دیگه اي داري میشنوم !دوست داشتم عمیق نفس بکشم ولی نمی شد ! می فهمید که عصبانی شدم ! با لبخندِ مضحکی گوشه ي لب گفتم :-دو برابر بدهی اتون رو بدم هم چیزي عوض نمی شه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵۴تکیه زد به پشتیِ صندلی اش و دست به سینه شد :-نه . . .. حرفی نیست ؟ خب خوشحال شدم از دیدن اتون . . .قصدِ این مرد دریافتِ طلب اش نبود . . . هر چی بود ، سرِ خصم داشت !بلند شدم ، دستی کشیدم به کت ام و گفتم:-باز هم مزاحمتون می شم !وپشت بهش ، به سمتِ در رفتم . . . این آخرین کاري بود که برايِ ترانه می تونستم بکنم !***این روزها کسی رو نداشتم که کنارش باشم ، کاري نداشتم که انجام بدم ، کلافه از هوايِ خرداد ، کنارِ ترانه اي نشستهبودم که سرش گرم بود به کاغذهايِ روبروش . . رويِ زمین نشسته بود و مدادِ استدلر پشتِ گوش زده بود . .انگشت ام رو لايِ موهاش فرو می کردم ، سر کج می کردم و لذت می بردم از نوازشِ موهايِ زنی که عزیزترین ام وتنها ترین ام بود . . .فکرِ نبودنِ بی بی و حسین آزارم می داد ولی دلم رو خوش کرده بودم به بودنِ ترانه . . .دست کشیدم رويِ گوشواره اش که سرش رو پس کشید ، لبخند زدم ، دستم رو پشتِ گوشش کشیدم که با دست کوبیدرويِ دست ام !صدايِ خنده ام که بلند شد ، سرچرخوند سمت ام و با حرص گفت:-بله . . بخند . . بایدم بخندي ! یادم نبود منو خریدي . .. هر طور
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#69
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۹ عصر
میخواي میتونی اذیت ام کنی !خنده ام قطع شد . . .نگاه اش کردم . . . انتظارش رو نداشتم !اخم کردم :-ترانه ؟پوفی کرد و دست کشید به پیشونی اش و گفت :-بله ؟ چیه ؟ خب راست میگم ! عروسک خریدي که دستکاري اش کنی دیگه . .بازوش رو فشردم بینِ پنجه هام :-این حرف چیه می زنی ؟ من یه بار یه غلطی کردم ، تو هی باید بکوبی اش تويِ سرم ؟ خوبه خودت هم میدونی کهتوهم اشتباه کردي . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵۵برّاق شد تويِ صورت ام :-من ؟ من چی کار کردم ؟ مگه تو نمیدونستی من و پیمان با هم کار می کنیم ؟فایده اي نداشت بحث با ترانه . . هرچی بیشتر بحث می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم بنابراین گفتم :-باشه . . گفتم ببخشید. . . تو هم بس کن . . تا تقی به توقی می خوره هی یادم نیار چی گفتم !پوزخندي زد و دوباره سرچرخوند به سمتِ کاغذ هاش ، بی اعتنایی اش به حرف هام اذیت ام می کرد ، بنابراین دستگذاشتم زیرِ چونه اش ، صورت اش رو چرخوندم سمتِ خودم و خیره شدم تو مردمک هايِ قهوه ایش :-وقتی باهات حرف می زنم ، بهم پوزخند نزن .. جوابم رو بده . . یه جوري باهام رفتار نکن که از خودم بدم بیاد !ابرو بالا برد و گفت :-اُه بله ! یادم نبود شما منو خریدي . . . هر چی بگی باید بگم چشم !چشم بستم ، پلک هام رو محکم رويِ هم فشردم . . . انگار حرفِ من خیلی براش گرون تموم شده بود . .از بینِ دندون هام غریدم :-ترانه ، بس کن . . چرا الکی کِش اش می دي ؟ من یه چیزي گفتم ، وسطِ دعوا هم که حلوا خیرات نمی کنن . . . بعدهم گفتم ببخشید ! چرا انقدر هی لایه به لایه اش اضافه می کنی ؟هان ؟لب هاش لرزید ، به زحمت گفت :-واسه تو یه چیزيِ ! واسه من خیلی چیزهاست ! حتی نمی تونی درك کنی حرفت چه قدر برام تلخ بود . . از زهر همبدتر ولی میدونی چیه ؟ یه چیزایی رو بهم یادآوري کرد اینکه جایگاهم کجاست ، اینکه دیر یا زود من از این خونه میرم.. اینکه ادعايِ عاشقیت دروغِ !خونم رسید به نقطه ي جوش . . حس می کردم که صورتم سرخ شد . . آنی در لحظه !هر چی می گفت طاقت می آوردم جز اینکه عاشقی ام رو ادعا بدونه . . دروغ بدونه !صدام ناخودآگاه بالا رفت . . :-ترانه ! بفهم چی میگی . . . حس منو زیرِ سوال نبر . .سکوت کرد و چشم بست . . زمزمه کرد :- همه ي باورام رو خراب کردي ! همه رو . .و من مات شدم که باورهاش چی بود که من خرابشون کردم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵۶مگه حرفِ من چه قدر درد داشت ؟باز لب زد :-ولی مهم نیست . . دیر یازود ، مدتِ صیغه تموم میشه و من میرم . . اونوقت دیگه لازم نیست هر لحظه تحمل ات کنم. . . اونوقت دیگه حقی نداري که بخواي بهم دستور بديانگار اونم داشت با حرف هاش بهم زخم می زد . . داشت تلافی می کرد !عصبی شدم . . خون به مغزم نرسید . . .پوزخند زدم ، نمی دونم کی بود تويِ ذهن ام که داشت فرمان می داد به این کارها . . .می ترسیدم از اینکه ترانه بره و حاضر بودم هر کاري بکنم واسه پایبند کردن اش . . هر کاري!واین هر کاري حتی بدترین کارِ ممکن در حق یه دختر رو هم شامل می شد !دست هام بازوهاش رو گرفت و بلندش کرد . . جمله اش تويِ گوش ام زنگ می زد . . ."مدتِ صیغه تموم میشه و منمیرم "چشم هاش گشاد شده بود . . سعی کرد خودش رو عقب بکشه :-چی کار داري می کنی ؟با حرص گفتم :-من حقی ندارم ؟ می خواي بهت ثابت کنم من تنها کسی هستم که درباره ي تو حق دارم ؟ !بی توجه به صورتِ هراسیده اش راهِ اتاق رو در پیش گرفتم . . در رو بستم و هل اش دادم وسطِ اتاق . . .بس بود ، نبود ؟بس بود راه اومدن با ترانه . . نبود ؟چه قدر صبر کردم برايِ علاقه اش . . حالا با یه حرف تمامِ علاقه ام رو زیرِ سوال می برد . .مگه من اشتباهم رو نپذیرفتم ؟پس چرا هی بهم یادآوري می کرد ؟قدمی به سمت اش برداشتم که زبون رويِ لبِ پایین کشید و گفت :-چته ؟ چرا اینطوري می کنی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵٧خیره ي لب هاش شدم و گفتم :-می دونی چیه ؟ باید اینو بهت می گفتم که من برايِ نگه داشتنِ تو به هر راهی متوسل می شم . هر راهی !قدمی عقب رفت از ترس و گفت :-یعنی چی ؟نگاهم بالا رفت و نشست تويِ نگاهِ ترسیده اش . . .انگار من نبودم که چشم دوخته بودم به جسمِ ترانه !صبرم به سر اومده بود . . تحملِ این رو نداشتم که ماه هايِ باقی مونده ترانه رو اینطور تحمل کنم ، تحملِ این رو نداشتمکه ماه هايِ باقی مونده رو تو هُل و ولا باشم . . .پوزخند زدم :-دارم یکی ازاون راه ها رو امتحان می کنم !وجست زدم سمتِ ترانه . .جیغ ، ضجه ، گریه . .دست هايِ من ، دیوونگی هايِ من . .تنِ لطیفِ ترانه زیرِ دست ام . .التماس اش برايِ اینکه رهاش کنم .. .و فکرِ من برايِ یک چیز . . .اینکه من خسته شده بودم از عاقل بودن ، از خوب بودن ، از هربار لرزیدنِ دلم با فکرِ رفتنِ ترانه و اینکه می خواستم هرچه زودتر تکلیفِ خودم با ترانه و زندگی ام مشخص بشه . . . و ترانه هر طور شده باید مالِ من می شد !موهام رو محکم گرفتم وکشیدم . .من چی کار کردم ؟من چه غلطی کردم ؟نگاهم چرخید رويِ لباس هايِ ریخته شده ي ترانه رويِ زمین . .من چی کار کردم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵٨ترانه ي من ، بلوطِ من ، گوشه ي تخت مچاله شده بود . . .ملحفه رو پیچیده بود دورِ تن اش. . بی صدا اشک می ریخت !حالا می فهمیدم علیرضا چه حسِ بدي داشته !حالا می فهمیدم نازي چی کشیده !نیم تنه ام رو به سمتِ جلو کشیدم و دستم رو به سمتش دراز کردم :-ترانه ؟ عزیزم ؟چشم هايِ سرخ شده اش رو بهم دوخت و ترس موج زد تويِ نگاه اش . .:-نه . . نیا . . . نیا !چرا باز دیوونه شدم ؟ چی داشت به سرِ من می اومد ؟خدا من چی کار کردم ؟درمونده نالیدم :-ترانه جان . . عزیزم !بغض اش با صدا شکست ، باز خودش رو عقب کشید ، لبه ي تخت که رسید با ترس گفتم:-باشه . . من جلو نمیام . . تو عقب نرو. . . خب ؟ تو عقب نرو . .بلند شدم از رويِ تخت ، نگاهی به پیراهن ام کردم ، دکمه هاي کنده شده اش تويِ ذوق می زد . . به کناري انداختماش . ..رکابی به تن شروع کردم به جمع کردن لباس هاي ترانه و دلِ من خون شد با دیدنِ هر قطعه که به گوشه اي افتاده بود. .دلم تکه تکه شد با دیدنِ تی شرتِ کش رفته و یقه ي گشاد شده اش . ..اشک نشست به چشمم . . . .من دست انداختم تويِ یقه اش و پایین کشیدم ؟ تا سرشونه اش ؟لباس ها رو بوییدم و همه رو گوشه اي گذاشتم . ..اینطور نمی شد . . باید ترانه رو آروم می کردم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵٩کنارِ تخت زانو زدم که با جیغ ازم دور شد .. ترسیده بود ، تا سر حد مرگ ترسیده بود !به ناچار ، به زور مچِ دست اش رو تويِ دست ام گرفتم و به سمتِ خودم کشیدم اش . . بی وقفه جیغ می کشید . .بینِ کشمکش امون برايِ اومدن اش تو آغوش ام نگاه ام افتاد به کبوديِ زیرِ گلوش . .نگاهِ پر از دردم رو به زحمت از جايِ ضربه گرفتم و ترانه رو به سینه ام چسبوندم . . .من تا سرحدِ تجاوز پیش رفتم و ترانه رو ترسوندم . . تن اش رو عاري از هر لباسی کردم . . . دستِ خودم نبود دیوونهبازي هام !ترسوندمش . .. چنگ می انداخت به لباس ام تا جلوم رو بگیره ولی من عینِ دیوونه ها بهش حمله کردم . . . ولی قصدمتجاوز نبود !من حتی دست به دکمه ي پیراهن ام نبردم . . نمیدونم چه جنونی بود که افتاد به تن ام که اینطور لیلی ام رو پریشونکرد .. .سرش رو بوسیدم و گفتم :-ترانه ؟حتی زبونم نمی چرخید بگم ببخشید !قابلِ بخشش نبود . . .بینِ گریه هاش زار زد :-ولم کن ! ولم کن لعنتی . . . ولم کن !محکم تر به آغوش ام فشردم اش . . . چنگ زد به بازوهام و بینِ هق هق هاش به سختی گفت :-ولم کن . . . نمی خوام . . نمیخوام تو بغل ات باشم . . ولم کن . ..پیشونی اش رو بوسیدم و ملتمس گفتم :-ولت کنم کجا بري ؟ کجا بري بهتر از اینجا ؟جیغ کشید و دندون هاش رو با تمامِ قوا فرو کرد تويِ بازوم . . .چندلحظه بعد سر عقب کشید و فریاد زد:-ولم کن . . .ولی رهاش نکردم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶٠در برابرِ تمامِ مقاومت هاش و چنگ و دندونی که نشون می داد برايِ رهایی از من و آغوش ام ، رهاش نکردم . . . لباسهاش رو که دید دوباره زاري کردن رو از سرگرفت . . دوباره گریه هاش شدت گرفت . .انقدر گریه کرد و گریه کرد تا رمق از تن اش رفت . . تا اینکه بالاخره بی حال رويِ تخت درازش کردم ، بوسه اي بهپیشونی اش زدم و شرمنده از رفتارم ، همونطور که زیرِ لب طلبِ بخشش می کردم لباس به تن اش کردم و تمامِ سعیام این بود که نگاه ام به تن اش نیفته . .. می لرزید از نزدیکی ام . ..من چی کار کردم با ترانه ؟***لیوانِ آب پرتغال رو رويِ پاتختی گذاشتم و گفتم :- خوبی ؟چهار روز گذشته بود ، چهار روزي که جهنم شده بود برايِ من . . .خودم جهنم اش کرده بودم . .ترانه سرد و سخت زل می زد بهم . . .دست دراز کرد و لیوان رو برداشت و یک نفس سر کشید و آروم گفت :-خوبم !نگاه به دستِ کبودش کردم . . دستی که ورم داشت !تا دو روزِ اول ترانه فقط جیغ می زد و چه قدر سخت بود برايِ من نزدیک شدن بهش. . .چه قدر سخت بود دیدنِ ترانه که از شدتِ پریشونی مشت هاش رو محکم به دیوار می کوبید و من کاري نمی تونستمبکنم جز اینکه سینه ام رو بذارم جلويِ مشت هاش ، تا به جايِ کوبیده شدن به سختیِ دیوار ، به نرمیِ تن ام بخوره . .و تازه اون موقع فهمیدم مشت هاش چه قدرتی داره !تمامِ این چهار روز فکرم مدام حولِ این می چرخید که چی کار کنم ؟ چی کار کنم که خرابی اي که به بار آوردم رودرست کنم . . .ترانه یک بار تجربه اش رو داشت . . اون دفعه من بودم کنارش ورفتم تا پايِ اعدام متجاوز ولی حالا کی می خواستمن رو اعدام کنه ؟منی که روحِ دختري رو زیر دست و پام له کردم ؟غرورش رو ؟ شخصیت اش رو ؟دستم حلقه شد دورِ بازويِ ترانه و خواست نزدیک اش کنه به من که ترانه با صدایی لرزون گفت :-نه . . نه . . تو رو خدا نه ، ازت می ترسم . . نه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶١با چشم هایی خسته بهش نگاه کردم ، حق داشت بترسه ، نداشت ؟و این ترانه چه قدر مظلوم بود . . چه قدر فرق داشت با ترانه ي خودم .و برايِ هزارمین بار از خودم پرسیدم که من چی کار کردم با ترانه ؟با بغض گفتم :-نترس ترانه . . نترس از من ! یه غلطی کردم ، خودم هم می دونم . . ولی ازم نترس ، اینطور که نگاهم می کنی دوستدارم بمیرم !یه قطره اشک چکید رويِ گونه اش و زمزمه کرد :-دستِ خودم نیست . . می ترسم ازت !آهی کشیدم از عمقِ وجود . . ترانه از من می ترسید !***با صدايِ جیغ از خواب پریدم . . شوکه شده تو تاریکی به دنبالِ منبعِ صدا بودم که دوباره پیچید . .خواستم بلند شم که محکم به چیزي خوردم ، آخی گفتم و کورمال کورمال سمتِ کلیدِ برق رفتم .هنوز کسی جیغ می زدم . . گیجِ خواب بودم . .کلید رو فشردم و اتاق روشن شد . .ترانه بود که تويِ تخت ، دست و پا می زد و ازته حنجره اش جیغ می کشید . .دویدم به سمتِ تخت . .بازوهاش رو گرفتم . . کشیدمش تو آغوش ام ، تکونش دادم . .فریادي کشید و بیدار شد . . از نفس هاش معلوم بود .. . تند ، تند ، تند ، آروم ، کند !آروم گرفته بود . . کمی بعد هق هق اش پیچید تويِ اتاق . ..گریه می کرد . .دورش کردم از خودم ، با ترس خواست ازم جدا شه ، بازوهاش رو محکم تر بینِ دست هام گرفتم ، ملتمس گفتم :-ترانه ؟ چی شده عزیزم ؟ چی شده خانمی ؟ خوابِ بد دیدي ؟هق زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶٢-همه اش تقصیرِ توئه !بهت زده نگاهش کردم ، نالید :-تو خواب هم ولم نمی کنی . . .مشتِ بی جونش نشست رويِ سینه ام :- داري می کشی ام !و بی رمق سرش خم شد رويِ شونه اش. . . سرم تیر کشید .. من چی کار کردم ؟***تکیه زده به دیوار ، به حیاط خیره بودم . . یک هفته . . یک هفته از جنایتِ من می گذشت . .من به ترانه تجاوز نکردم . . البته ظاهرا !ظاهرا ترانه هنوز دختر بود ، ولی . . . خیلی چیزها از بین رفت . . خیلی چیزها !ترانه دخترِ مقاومی بود که اگه نبود ، از پا می افتاد . . که اگه نبود ، سه روز پیش از جاش بلند نمی شد ، و نمی رفتپیشِ مشاورش !ومن احمقانه تنها می تونستم بگم متاسفم !ترانه راهِ زندگی اش رو می دونست . .. می دونست می خواست چی کار کنه و من نمی دونستم . .منی که همیشه ادعا داشتم با علیرضا فرق می کنم ، منی که همیشه شماتت اش می کردم و می پرسیدم چرا ؟ حالاخودم یه علیرضايِ دیگه شده بودم . . حتی بدتر از اون !صدايِ در منو به خودم آورد . . .ترانه برگشته بود ، سلامی کردم بهش ، نیم نگاهی بهم کرد و آهسته گفت :-سلام . .مثلِ روزهاي قبل از اون حادثه کارهاش رو انجام می داد ، ولی دیگه اون ترانه نبود . . .حداقل تويِ رفتارش با من نبود!کنارم می نشست ، چاي می خورد ، ولی دیگه تو چشم هام خیره نمی شد ، نگران ام نبود ، شب ها کنارم نبود . . . ترانهدیگه اون ترانه نبود !به مسیرِ رفتن اش خیره شدم ، چند دقیقه بعد با چمدونی به دست برگشت . . .ناباور خیره اش شدم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶٣رويِ مبل نشست و گفت :-باید با هم حرف بزنیم . . .با پاهایی که رمق توشون نبود نزدیک اش شدم . . روبروش زانو زدم و خیره ي صورتِ بی احساس اش شدم . .چی شدي ترانه ي من ؟ کجایی ؟ من چی کار کردم باهات ؟برايِ اولین بار بعد از یک هفته خیره ام شد . . .و چه قدر این قهوه اي هايِ دوست داشتنی ازم دور شده بودن . .آروم لب زد :-اشتباه کردیم کیان . . من ، تو . . از اول اشتباه کردیم . . اشتباه رو تو کردي که بهم پیشنهاد دادي و من بدتر ازتو اشتباهکردم که قبول کردم . . . من . . .من دیگه نمیتونم اینجا بمونم. . .صداش بغض داشت . . :-به سام گفتم . . بهش گفتم چی شده . . . به دکتر هم گفتم . . برادرم داشت رگِ غیرت اش پاره می شد . . می خواستبیاد سراغت . . نذاشتم ! کیان من از تو میترسم . . هرشب که چشم هام رو می بندم میگم نکنه یه وقت بیاي سراغ ام ؟یه وقت سربرسی و بخواي بهم دست درازي کنی ..چشمِ راست اش بارید رويِ گونه اش و من . . . من نفس می کشیدم ؟ :-هر دوشون ، تصمیم رو به خودم واگذار کردن و من . . . من دیگه نمیخوام بمونم . . نمی تونم . . نمی تونم کیان ..تحمل ندارم تا چند ماه دیگه صبر کنم . . خفه می شم ، میمیرم . . . کیان من دیگه نمیتونم بمونم . . . نمیتونی فکرکنی چی داره به روزم میاد . . . کیان من نمیخوام . .بریدم حرفش رو . . با صدایی سرد و خش دار :-تو می خواي چی کار کنی ؟چشم هاش پر از اشک بود ، این بار یه کم از اون برقِ سابق تو چشم هاش بود :-میخوام برم ! برگردم خونه ي بابام . . . بابتِ همه چی ممنونم . . . بابتِ اینکه سام عمل کرد ، چک هاي بابا رو دادي .. . خونه رو می فروشیم و پول ات رو پس میدیم !چشم هام سوخت ، مچِ دست اش رو گرفتم و فشردم :-من ازت پول خواستم ؟آب دهن فرو داد و به سختی بینِ صدايِ گرفته اش گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶۴-تو نخواستی ولی . . .صدام بالا رفت ، تکون اش دادم :-من ازت پول خواستم ؟ جوابِ من رو بده ؟با چونه اي لرزون نگاهم کرد . . . صدام لرزید :-لعنتی من ازت چی خواستم ؟ من ازت محبت خواستم ، عشق خواستم . . من ازت خواستم پیشم بمونی . .اونوقت یهوییمیري بیرون و میاي خونه میگی می خواي بري ؟ به همین راحتی ؟ ترانه من غلط کردم . . گه خوردم . . . ترانه من بیجا کردم . . میدونم اشتباه کردم . . می دونم این مدت فقط عذابت دادم ولی بمون . . کجا بري ؟ هنوز که صیغه تمومنشده !هق هق کنان گفت :-نمی تونم بمونم کیان . . . من از تو ، از این خونه ، از اون تخت می ترسم !. . . کیان ، بیا و صیغه رو ببخش . . بذار منبرم !دست هام نشست رويِ زانوهاش ، صورتم خیس بود . . صورتش خیس بود . .تن ام رو بالا کشیدم . .، صورت روبرويِ صورتش نگه داشتم ، با بغض گفتم:-کجا بري ؟ من رو ول کنی وکجا بري ؟ چی شد تو این یکی دو روزه که دیگه نمیخواي بمونی . . . ترانه . . من اشتباهکردم !چشم هاش رو بست و اشک هاش دونه دونه رويِ گونه اش ریختن . . . لب زد :-نمی تونم . . . وقتی دست ام رو میگیري تن ام می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#70
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۴۰ عصر
لرزه . . نمی تونم . . .دارم ترس مرگ می شم !دست هام پهلوهاش رو گرفت ، صورتم رو نزدیکِ صورت اش کردم ، صدام در نمی اومد . . . گیر می کرد تويِ گلوم . .بینِ دردهام :-من میرم . . ولی تو توي خونه ام بمون .. . ترانه از پیش ام بري من تموم می شم !لب گزید و زار زد :-نمی تونم !چشم بستم . . چشم بستم و لب هام رو دوختم به لب هاش .. . تقلا می کرد برايِ رهایی ! بی توجه به ترس اش مزهمزه کردم شرابِ نابِ حضورش رو !آخرین بوسه امون بود انگار . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶۵طعمِ شوري می داد . . طعمِ اشک !چی شد ؟یه صاعقه خورد وسطِ زندگی ام و من به همین راحتی ترانه رو ازدست دادم . . به این راحتی ؟می خواست بره ؟ کجا می خواست بره ؟کجا می خواست بره بی من ؟دست هاش رو گذاشت رويِ شونه ام . .. سرش رو جدا کرد و بعد بلافاصله فرو کرد تويِ گردن ام . . زار زد :-ببخش کیان . . ببخشید . . به خاطر همه ي بدي هام ببخشید .. . ببخش منو ولی باید برم .. اگه بمونم . . اگه بمونم .. . ببخشید .. .محکم به خودم فشردم اش . . .داشتم خفه می شدم . . حتی نمی تونستم آب دهن فرو بدم . ..بوسه اي به گردن ام زد وبه همون سرعت که در آغوش ام رفت ، ازش بیرون اومد . . .می خواستم چنگ بزنم به دست اش ، ولی دستم سِر شده بود . .مات شده بودم . . چشم هام داشت در می اومد از کاسه وقتی دست اش چمدون اش رو به چنگ کشید. . .ازم که دور شد ، به زحمت تونستم از جا بلند شم ، وزنم چرا انقدر سنگین شده بود ؟ناله زدم :-نرو تران . . .رفت .. . در پشتِ سرش بسته شد . .کشان کشان رفتم سمتِ پنجره . . دوست داشتم فریاد بزنم نرو ، بمون ، دوست داشتم بزنم دهن اش رو پرِ خون کنموقتی میگفت میخوام برم . . ولی چرا نمی تونستم خدا ؟چرا ؟صورت به پنجره چسبوندم . . هق هق می کردم . .وسطِ حیاط ایستاد و به پنجره نگاه کرد . . می لرزید . . دوست داشتم تو آغوش ام بگیرمش و بگم نلرز لعنتی . . منهستم !دست اش رو بالا آورد و برام تکون داد . . ترانه تو هم دلت نمیخواست بري ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶۶پس چرا چمدون دست گرفتی ؟پشت کرد بهم و. . .رفت !جایی نرو ، نرو از پیشِ من ،تو نباشی دلم پرِ خون میشه من !***ترانه :سر ترمه رو که خوابیده بود نوازش کردم و بوسه اي به موهاش زدم . . .برقِ اتاق رو خاموش کردم و برگشتم تو سالن . . .نگاه ام به سام افتاد که متفکر خیره شده بود به روبروش . . .سام ساکت شده بود ، کم حرف. . .کنارش نشستم ، نیم نگاهی بهم کرد . . .آروم گفت :-خوابید ؟سرتکون دادم ، دست ام رو گرفت و به سمتِ خودش کشید ، دست اش رو دورِ شونه ام حلقه کرد و شقیقه ام رو بوسید:-خوبی ؟سرتکون دادم . .آه کشید و گفت :-با مامان حرف زدم . . گفتم می خوام خونه رو بفروشیم . . گفت یه مدت صبر کن تا کامیار جوابِ کنکورش بیاد ، بعد .. . مجبور بودم بگم باشه . . می خوام ماشین رو بذارم فروش . .تند نگاه اش کردم :-چی ؟ زده به سرت ؟ تو هنوز قسط هاش رو ندادي . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶٧تلخندي زد و منو بیشتر به خودش فشرد :-مهم نیست. . . فدايِ یه تار مويِ تو . .بغض کردم :-نکن سام . . . تو رو خدا . . .پیشونی ام رو بوسید :-مجبوریم .. نمیخوام زیرِ دِین اش باشیم . .چنگ زدم به پیراهن اش :-جونِ من !پوفی کرد . . عصبی گفت :-جونت رو قسم نخور دختر !و یه نفر رو یادم اومد . . یه مرد که دوست نداشت من جونم رو قسم بخورم . .آهسته تر گفتم :-باشه ؟ ماشین ات رو بی خیال شو . .خیره ي چشم هام شد . . . دقیق و موشکافانه . . . بعد از چند دقیقه که دیگه داشتم زیرِ نگاه هايِ سنگین اش تاب وتوانِ مقاومت رو از دست می دادم گفت :-باشه . . .آهسته تر گفت :-مرتب که پیشِ دکترت می ري ؟سر تکون دادم ، با افسوس گفت :-دیگه کابوس نمی بینی ؟نمی دیدم . . کابوس هام تموم شده بود ولی تو بیداري انگار یکی صدام می زد . . یه مردِ آشنا !آروم گفتم :-نه . . حالم بهتره سام . . همه چی خوب شده . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶٨خوب شده بود ، شاید ! . . . ولی انگاري یه نفر درد داشت . . صدام می زد . . .مسکن می خواست !سرش درد می کرد . . . یه مرد !بلند شد و گفت :-اینو بدون ، هر چی بشه ، من پشتت هستم . . باشه ؟با بغض بهش لبخند زدم . . رفت تا بخوابه . . .من هم بلند شدم ، مسواك زدم و تو آینه به خودم خیره شدم . .خوب شده بودم ، بعد از اینکه کیان رو ترك کردم ، حالم بهتر شده بود ولی خیلی گوشه گیر بودم .وقتی اونطور بهم حمله کرد ، هیچی نمی فهمیدم جز اینکه باید از خودم دفاع کنم .. زدم اش ، فریاد زدم ، جیغ کشیدم. . و نمی دونستم چرا کسی نمیاد بگه چه خبره تو اون خونه ؟چنگ می زدم به سینه اش . . به بازوهاش . . ولی نشد . .و خدا رو شکر که هیچی نشد !تن ام سالم موند ولی روح ام . . خراش برداشت . . عمیق !تا دو روز اول هنوز گنگ بودم . . گیج !که اون مرد کیان بود ؟ولی وقتی به خودم اومدم ، از اون خونه بیرون زدم . . باید به یکی می گفتم . . با یکی حرف می زدم . . دلم داشت میترکید . .بی اختیار شماره ي سام رو گرفتم . . . سراسیمه اومد پیش ام ، براش گفتم . . چه جوري ؟با جون کندن . . با رنگ به رنگ شدن . . با نفس تنگی !سرخ شد ، تو خیابون عربده می کشید . . . مردم با تعجب بهمون نگاه می کردن . . . با هزار قسم و آیه آروم اش کردم .. چطور ؟خودم هم نمی دونم . . .گفتم از پیشِ کیان میرم . . . چون تصمیم اش رو گرفته بودم . .نمی تونستم تو اون خونه بمونم . . .به هزار دلیل !ترس از کیان ، خاطره ي بد . . زجري که کشیدم و دنیايِ آشفته ام !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶٩دکترمهري بهم کمک کرد رويِ پا بایستم . . سعی می کردم خودم رو بسازم . . سخت بود و هست !پوفی کردم و نگاه از آینه گرفتم . . رفتم به اتاقم ، گوشی ام رو برداشتم . . می دونستم امشب هم باید بشنوم . . مثلِ سههفته ي گذشته . . .شما یک پیغام صوتی دارید . .بازش کردم . . صداش اومد ، خسته ، بی رمق :-ترانه ؟ عزیزم ؟ بلوطِ من ؟ نفسِ من ؟ جونِ من ؟ جواب نمیدي ؟ خانمی ؟ دارم میمیرم به خدا . . ببخش منو . . ترانه؟ کیان رو ببخش . . دارم کم میارم ترانه . .کمی سکوت کرد . . . نفس هاي عمیق می کشید و انقدر شناخته بودمش که بدونم داره بغض اش رو پایین می ده :-هر شب طلبِ بخشش می کنم از خدا . . هر شب سرسجاده ضجه می زنم که منو ببخشِ . . که تو منو ببخشی . . .کهبرگردي خونه .. ترانه ؟ دلم برات تنگِ دختر . . برگرد !***کیانمهر:در رو باز کردم ، چراغ رو روشن . .مثلِ یک ماهِ گذشته !کیف رو رويِ زمین پرت کردم . .رفتم سراغِ سماور . . روشن اش کردم ، قوري رو روش گذاشتم . . کت ام رو انداختم رويِ مبل . .مثلِ یک ماهِ گذاشته !پخش رو روشن کردم . . صدايِ خواننده پیچید . .مثلِ یک ماهِ گذشته . .نشستم رويِ زمین ، روبرويِ مبلی که بارِ آخر ترانه روش نشسته بود . .خیره شدم بهش . .مثلِ یک ماهِ گذشتهتلفنِ همراه ام رو بیرون کشیدم ، شماره اش رو گرفتم . . پیغامِ صوتی !مثلِ یک ماهِ گذشته . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧٠با لبخند گفتم :-سلامِ عزیزِ دلِ کیان . . نشستم روبرويِ مبلِ . . . همونی که نشستی روش و گفتی میخوام برم ! انگار دارم میبینم ات!ترانه ؟ کجایی ؟ چی کار می کنی ؟لبخندم پر کشید . . . صدام لرزید:-ببخش منو نفس ام . . برگرد!خونه بی تو صفا نداره عزیزم . . برگرد ! ببخش . . .منو ببخش !تماس رو قطع کردم . .یک ماه بود ترانه رفته بود و من به طور معجزه آسایی هنوز زنده بودم !یک ماهی که ترانه رفته بود ، کارِ من همین بود !صبح ها می رفتم شرکت و شب ها برمی گشتم . .مثه یه آدم آهنی !خودم رو تو کار غرق می کردم تا یادم نیاد وقتی برگردم خونه ترانه نیست . .دیگه برام مهم نبود بی بی اي نیست که بهم زنگ بزنه و نگران ام بشه ، دیگه برام مهم نبود که حسینی نیست که رفیقرفیق کردن اش گوشِ عالم رو پر کنه . .برام مهم بود که کسی که همه ي وجودم متعلق به اونِ ، دیگه نیست . .هر روز زنگ می زدم و ازش طلبِ بخشش می کردم . . تا شاید دلش به رحم بیاد و برگرده . .ولی حتی جوابی بهم نمی داد . . اوایل که می رفت رو پیغام گیر قطع می کردم و دوباره تماس می گرفتم به امیدِ اینکهجوابم رو بده ولی ترانه . . .بعدها تنها همدم ام شد این پیغام هاي صوتی !نمی تونستم برم خونه ي پدري اش و ازش بخوام برگرده . . با چه رویی ؟سام وقتی منو می دید چی می گفت ؟کامیار ؟ مامان تهمینه ؟ یا حتی ترمه ؟چی می گفتم ؟آهی کشیدم . .بلند شدم و به آشپزخونه رفتم . . . لیوانی چاي ریختم . . . خونه ام مرتب بود به امیدِ اینکه روزي ترانهبرگرده . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧١تکیه زدم به چهارچوبِ درِ . . .جایی نرو ، نرو از پیشِ من ، تو نباشی دلم پرِ خون می شه منجایی نرو ، منو تنها نذار ، منِ بیچاره رو ، نرو اینجا نذار .ترانه رفت و من تنها شدم . . چه جوري رفت ؟ چی شد رفت ؟تو نباشی به کی ، بگم عاشق شدمبی تو دل می برم به خدا از خودمچند بار بهش گفتم دوستش دارم ؟چند بار ؟نگاهی کردم به گوشه اي که نشسته بودم ، به دیواري که بهش تکیه زده بودم و ترانه رو تو آغوش ام گرفته بودم وبوسیده بودم اش . . .ترانه کجا رفت ؟تو نباشی به کی ، دیگه تکیه کنمدیگه رو شونه هاي کی گریه کنمچند بار سر رو شونه اش گذاشتم ؟ چند بار از دردهام براش گفتم ؟این دنیا رو نمی خوام و نمیخوام زنده بمونمعشقِ من !اون لحظه که تو میري می رم از این دنیامی دونم عشقِ مناز حالِ من تو خبر داریوم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧٢درمونِ این دلی بیماریوچند بار مرهم گذاشت رو دردهام ؟چند بار آروم ام ؟ترانه ي من کجا رفت ؟ کجا ؟من دلخوشی ام به تو رو دیدنِعشق ات همیشه تو قلبِ منِاین جابمون و از اینجا نروبا جون و دل ، من میخوام تو رومن با تو به همه جا میرسمدنیام تویی بی تو من بی کسماي عشق منزیبايِ منبا من بموندنیايِ مناشک غلطید رويِ گونه ام . . صدام رو بلند کردم :-ترانه ؟تمومِ وجودم گوش شد تا صداش رو بشنوه از لابلايِ کلماتِ خواننده . .بلند تر گفتم :-ترانه ؟جوابی نبود . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧٣بغض کردم :-کجایی خانمم ؟ ترانه ؟ جواب نمی دي ؟ بلوط ؟و هیچ جوابی نبود . . ترانه رفته بود . . انگار برايِ همیشه !***دلتنگی برايِ من کم بود . . . حسی که من داشتم معنا نمی شد . .من تا قبل از این فکر می کردم تنهام ولی تازه داشت تنهایی برام معنا پیدا می کرد . .نه بی بی اي بود ، نه حسین و نه ترانه !حالا تنها بودم . . . تنهايِ تنها !انگشت هام رو دایره وار چرخوندم رويِ شقیقه هام که زق زق می کردن . . .یه زمانی کسی بود که دلش می سوخت برام ، دست می کشید رو سرِ سرسام گرفته ي من و آروم میکرد دردش رو . . .ولی حالا . . .این روزها بیشتر از همیشه نفس ام تنگ می شد ، تنگ می شد چون کسی نبود که به خاطرش نفس بکشم . . .من حتی عکسی از ترانه نداشتم . . . درد از این بدتر ؟انگار پیچِ زندگی پیچید ولی من نپیچیدم !بغض نشست به گلوم ، خس خس کنان دست کشیدم رويِ تخت و زمزمه کردم :-ترسم اینه که رو تن ات ، جايِ نگاهم بمونه ، یا توي بیشه ي چِشات ، غبارِ آهم بمونه . . .آه کشیدم . . . زمزمه کردم :-دارم دق میکنم دختر .. . برگرد !***نیشخندِ صولتیِ هنوز پیشِ چشم هام بود . . . دستی به پیشونی ام کشیدم و به درِ خونه خیره شدم . . خونه ي کیومرثِگلپسند . .هنوز صدايِ پوزخندِ صولتی تويِ گوشم بود . . .رضایت داد !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧۴با چهار برابرِ بدهیِ اصلی . . .مهم نبود . . . همین که ترانه ام بخنده و شاد بشه از دیدنِ پدرش کافی بود . . .مردك ادعايِ عاشقی داشت . . . عاشقِ تهمینه . . مادرِ ترانه !ادعا داشت عاشق اش بود و تهمینه عشقش رو نادیده گرفته و زنِ کیومرث شده . .پوزخند زدم به افکارش. . . به حرف هاش !عشق ؟انتقام گرفت بابتِ توهماتِ خیالیِ خودش . . .سرم رو تکون دادم . . .منتظر بودم تا پدرِ ترانه برسه خونه و من به چشمِ خودم خوشحالی اش رو ببینم . ..زیاد طول نکشید . .. چند دقیقه ي بعد آژانس جلويِ در ایستاد . .کیومرث پیاده شد. .خیره شد به درِ خونه . . .به سختی گام برداشت به طرفِ در . .زنگ رو زد . . .تونستم ببینم که سرش رو نزدیک کرد به آیفون . .چند لحظه بعد صدايِ خوشحالی بود که پیچید تويِ کوچه .. .همه خوشحال بودن . .سر کج کردم . خیره اشون شدم .. یه خونواده ي خوشحال !مامان تهمینه اشکِ شوق می ریخت از دیدنِ همسرش !کیومرث نمی دونست چی کارکنه . . کی رو بغل کنه !اون وسط چهره ي ترانه رو که دیدم .. صاف نشستم !تمامِ وجودم چشم شد و ترانه رو بلعید . . .چند روز بود چشم هام نور نگرفته بودن از صورت اش ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧۵چند روز ؟قلبم شروع کرد به سر و صدا کردن . . . داد میزد و اسم ترانه رو صدا می زد ولی حیف که نمی تونستم قدم جلو بذارم ..نشستم و لذت بردم و زجر کشیدم . . لذت از خنده هاي ترانه و زجر از اینکه نمی تونستم بهش نزدیک بشم . .عذاب بالاتر از این خدا ؟وقتی که در پشتِ سرشون بسته شد منم پام رو رويِ گاز فشردم . . .***با درد چمدونم رو بستم . .من نمیتونستم بمونم. ..طاقت و توان اش رو نداشتم . .باید می رفتم . . برايِ مدتی یا برايِ همیشه . . . دو شب پیش ، وقتی تو اوجِ تنهایی هام خیره بودم به سقف ، بی دلیلتصمیم گرفتم برم . .برم تا خودم رو پیدا کنم .. برم تا با نبودنِ ترانه کنار بیام . .هیچ منطقی پشت اش نبود . . جز فرار !لباس هام رو داخلِ چمدون ریختم ، نگاهی به آلبوم هايِ پخش شده ي رويِ زمین کردم ، یه عکس از حسین و یهعکس از بی بی برداشتم .. تی شرتِ یقه گشاد شده ي ترانه رو هم رويِ همه ي محتویاتِ چمدون گذاشتم . . .نگاهم رو دور تا دورِ خونه چرخوندم .. .داشتم می رفتم از اینجا ، تا جايِ خالی ترانه رو نبینم . .خیالم از شرکت راحت بود . . اگر من نباشم ، اتفاقی نمی افتاد .. بودن کسایی که جايِ من رو بگیرن !چمدون پشتِ ماشین گذاشتم و راه در پیش گرفتم . .باید می رفتم . . بودنِ من عذاب بود . . برايِ همه . . .قبل از رفتن ، پیامکی برايِ میران فرستادم . . برادرم :-هوايِ بی بی رو داشته باش ! مراقبِ خودت و بچه هات هم باش داداش . . .و پیامی صوتی برايِ ترانه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧۶باید می رفتم . .***ترانه :همه خیره بودیم به بابا . ..باورم نمی شد . .بابا برگشته بود . . اومده بود . . آزاد شده بود . . برايِ همیشه !چشم هام می سوخت از گریه ، از اشک شوق !نمی شد ازش دل کند . .می گفت کیان رو دیده ، بهش گفته که دیگه بدهی اي نداره . . .کیان باعث آزاديِ پدرم شده ؟کیانمهر ؟با وجودِ اینکه ترکش کردم ؟رهاش کردم ؟نگاه هاي عصبی سام رو زیر سبیلی رد کردم . .مهم پدرم بود . . اونی که اینجاست !***کیانمهر :چند ساعت بود تويِ راه بودم . .نمیدونم !چند ساعت بود از اون شهر بیرون زده بودم . .اینم نمی دونم . .فقط اینو می دونم که همین که حوزه ي استحفاظیِ شهري رو که ترانه توش نفس می کشید رو رد کردم ، دلم تنگشد !نفس ام گرفت . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧٧رفتن ام ناگهانی شد . . با یه تصمیمِ آنی . .که دیگه خسته شدم ، از خودم ، از خار بودن ام . .از التماس کردن ام . .من هنوز عاشقِ ترانه بودم . . تا ابد !ولی خسته شدم از التماس بهش. . .کم آورده بودم . . دیگه نمی کشیدم . .پام بیشتر پدال گاز رو فشرد . . .***ترانه :دست هايِ بابا رو تو دست هام گرفتم و سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم . . .بابا که بود ، دیگه هیچی من رو تو دنیا نمی ترسوند . . .بابا که بود ، آرامشِ خونه هم بود . .دیگه مامان با خیالِ راحت می خندید . . .دیگه کامیار اخم نداشت . .دیگه ترمه با آوردنِ اسمِ بابا بغ نمی کرد . .دیگه سام انقدر مشغله ي فکري خونواده رو نداشت . .***خسته به اتاق اومدم . . .رفتم سراغِ گوشی ام . .باز هم یک پیغام صوتی از کیان . . بازش کردم . .:-سلام ترانه . . بابات اومد خونه ، خوشحالی ؟ . . . می دونم هستی . . ترانه ، من دارم میرم !متعجب خیره شدم به گوشی ، نفسی گرفت وادامه داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧٨-میرم بلکه انقدر آسایش ات رو به هم نزنم .. که اگه برات مهم بودم یه بار تماس هام رو جواب می دادي . . .ترانه دلمتنگِ . . .خیلی . . این شهر برام کوچیک شده . . خیلی زیاد . . . ترانه خیلی دوست دارم . . خیلی .. .انقدر که نمی تونیتصورش رو هم بکنی .. . انقدر دوستت دارم که تو خیالت نمی گنجه . . تو نخواستی دوستم داشته باشی و شاید عاملاش خودم بودم . . شاید می تونستم به یه شکلِ دیگه وارد زندگیت بشم . . ولی نشد . . ترانه من رو ببخش به خاطرِحماقت ام . . به خاطر آزارت . . .من میرم . .از ایران که نه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.