مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 امروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 2 3 4 5 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۳۷ عصر
لبخندي زدم وتکیه زدم وبه صندلی وگفتم:-میشه ازش بخواي که یه پزشکِ خوب وماهر پیدا کنه؟ابروهاش رو بالا برد،پرسید:-براي خودت؟توکه بهترین...پریدم بین حرفش،فعلا نمیخواستم درباره ي خودم حرف بزنم،سري تکون دادم وگفتم:-براي خودم که نه...براي سام...برادرِ ترانه...براي جراحیِ زانوش....موشکافانه نگاهم می کرد،بهش خیره شدم،چیزي براي پنهان نداشتم...ترسی هم نداشتم،بعدازکمی سکوتِ سنگین گفت:-میدونم چی تو سرت میگذره...به نظرت ترانه که هیچ،برادرش قبول میکنه؟فکرنکنم چشم دیدنت رو داشته باشه!سایهات رو باتیرمیزنه!نوك انگشتهام رو به هم تکیه زدم وازلابلاش به حسین خیره شدم وگفتم:-فعلا اونی که میخوام رو پیدا کن،سام هم باخودم...پوزخند زد...متنفربودم ازاینکه یکی باپوزخندهاش روي اعصابم راه بره!بالبِ کج شده اش گفت:-میخواي چی کارکنی مثلا؟بزنی پسِ سرش بیهوشش کنی ببریش اتاقِ عمل وقتی هم که بیدارشد کارازکارگذشتهباشه؟!داشت حوصله ام رو سرمی برد..به اندازه ي کافی توي زندگیم مشکلات داشتم،نمیخواستم راه حلشون رو یکی یکی برايحسین توضیح بدم ببینم مورد قبولش هست یانه!بی حوصله گفتم:-بس کن حسین.....بذار قدم اول رو بردارم....بقیه اش رو یه کاري میکنم.بلندشد ودرحالی که به سمت درمیرفت گفت:-خشت اول چون نهد معمار کج،تاثریا میرود دیوار کج!کنارِ درایستاد وگفت:-حرفی نیست...من به مهران میسپارم.....ولی داري باکارات نگرانم میکنی کیان...راهی که میري درست نیست!دررو بست ومن خیره موندم به درِ بسته....یه پسرِ 12 ساله،جلوي بی بی نشسته بود وهمونطور که باگوشه ي آستینِ لباسش بازي می کرد گفت:-خب بی بی؛خواستم نگرانم بشن!نگاهش نمیکرد،بی بی نگاهش رو داده بود به بافتنیِ توي دستش واصلا توجه نمیکرد به اینکه پسربچه ي روبروشخیلی محتاجِ چشمهايِ گرمشِ،تلخ وتند گفت:-تو غلط کردي خواستی نگرانت بشن...کسی نگرانِ تونمیشه ازاون خونه....فقط من و عزیزبدبختت رو زَهرِ تَرَك کردي...پسر شرمنده بود...بی بی وعزیزش همینطوري همیشه نگرانش بودن،حقشون نبود که اینطوري اذیتشون کنه،رو زانو جلورفت ودستِ بی بی رو بادستهاي کوچیکش گرفت وبوسید وبابغض گفت:-غلط کردم بی بی....باهام اینطوري حرف نزن،نمیخوام مثه اونا باشی...اونطوري حرف نزن....بی بی،میمیرم ها تو وعزیزهم باهام اینطوري حرف بزنین..دق میکنم....بی بی درمونده به پسرِ روبروش نگاه کرد که توي زنگِ تفریح ازمدرسه بیرون رفته بود،مدرسه و بی بی وعزیز رو به هولو ولا انداخته بود...مسئولین مدرسه هم با خونه تماس گرفته بودن..ولی براي ساکنین عمارتِ بزرگ اصلا اهمیت نداشتکه این پسر که تا صبح تب داشت وصبح بانقشه اي که تو سرش داشت بی بی رو راضی کرده بود وبه مدرسه رفتهبود،چه به سرش میاد.....ونزدیکِ عصربود که پسرك برگشت خونه،بی بی نَزَدِش،عزیز دست روش بلند نکرد ولی هردو ازش قهرکردن...عزیزرفت وتوي اتاق دراز کشید ونگاهش نکرد،بی بی هم بافتنی به دست بهش بی توجهی می کرد وتند وتلخ باهاش حرفمیزد واین خارج ازتحمل پسر بود....دست دراز کرد وتنِ نحیف پسر رو توي آغوشش کشید،دست کشید روي بدنِ لرزونش وسرش رو بوسید....آهستهزیرگوشش گفت:-این راهش نیست مادر به فدات!آه کشیدم،چشمهام میسوخت......بغض چسبیده بود به گلوم،مثه یه قده ي سرطانیِ بدخیم!هرکاري میکردم نمیرفتپایین....چشمهام رو مستقیم دوختم به قابِ عکسِ سه نفره ي رويِ میز...من،عزیز،بی بی.....***تنِ خسته وبی رمقم رو تا تويِ سرویس بهداشتی کشوندم ووضویی گرفتم...حالم خیلی خراب بود.....خیلی...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣امروز وقتی عصر،موبایلم زنگ زد وصداي نگرانِ سوگل توي گوشی پیچید،فهمیدم یه اتفاق بد افتاده وچی بدترازاینکهبی بی حالش بد شده بود؟تو تمامِ طولِ راه،تاتونستم فکرِ بد کردم،تاتونستم براي خودم داستان بافتم ازاینکه چی شده؟بی بی ام چه به روزش اومديکه سوگل باهام تماس گرفته؟بی بیِ من که خوب بود!بی بی همیشه باید خوب باشه!پله هايِ بیمارستان رو که بالا میرفتم جونم داشت درمیرفت...مَرد بودم،درست.....ولی مردي که مادرش رويِ تختبیمارستانِ،مردي که مادربزرگی که کم از مادر نذاشته براش روي تخت بیمارستانِ،چه حالی باید داشته باشه؟مُردم تا دکترش رو دیدم ووقتی بهم گفت که قلبِ بی بیِ من ضعیفِ....بگم دنیا رو سرم آوار شد؟دنیا کمِ....آوار شدن دنیارويِ سرم کمِ براي توصیفِ حالم...فقط میتونستم بگم حالم خراب شد...جوري که کم مونده بود بشینم وزار بزنم....فکراینکه یه روزي بی بی ام نباشه،دیوونه ام می کرد....تماما لحظاتی که عزیز ازدست رفت جلوي چشمم بود...عزیز هم کمنذاشته بود برام....هیچ وقت طرفِ علیرضا رو نگرفت...عزیز وبی بی همیشه طرفِ من بودن....طرفِ یه بچه!دست وپام می لرزید،عرقِ سرد نشسته بود رو تیره ي کمرم،حرف زدنم یادم رفته بود...تته پته می کردم،چرت وپرت میپرسیدم.....دکتر هم که کلافه بود ازاینکه یک بار براي "اونا"توضیح داده بود وحالا مجبور بود به یه پسرجوونی کهخودش درحال سکته بود توضیح بده،برام مورد به مورد گفت...گفت عصبی اش نکنین،گفت ناراحتش نکنین..گفت کارينکنین به قلبش فشار بیاد....هرحرفی که میگفت حس میکردم دارم از بی بی دورمیشم....اگه براي بی بی درد ودل نمیکردمبراي کی درد ودل میکردم؟اگه بی بی تنِ خسته ام رو تو آغوش نمیگرفت،کی میگرفت؟اگه بی بی اشکهام رو جمعنمیکرد...کی دست میکشید روي صورتم؟کی؟ومن اگه هرکدوم ازاین کارها رو میکردم،به بی بی فشار می اومد...به قلبِبزرگ ومریض بی بی ام فشار می اومد....ولی به درك!حاضربودم ازغصه دق مرگ بشم ولی بی بی باشه...بی بی باشه وسایه اش بالاي سرم باشه....بی بی باشهوباهام شوخی کنه،بی بی باشه وهی سیخونک بزنه به بازوم وغربزنه که تنت سفته...هی غر بزنه که انقدر کارنکن...فقطبی بی باشه...بعد ازاینکه قرارشد بی بی امشب رو توي بیمارستان باشه وسارا پیشش بمونه،فردا هم که مرخص میشه ومیره عمارت...مناومدم خونه....اومدم خونه به امید یه جنگ دیگه باترانه؟نه...فقط به امید اینکه پناه ببرم به خدام..توهمون گوشه ي تاریک اتاقم....ساکت وآروم...بعد سربه سر سازم بذارم ویه کمعقده ام رو خالی کنم....خیلی وقت بود تنهایی ام رو باصدام شریک نشده بودم...خیلی وقت!زار زانو زدم جلويِ سجاده.....خیره شدم به مُهر....بلندشدم وقامت بستم..دستهام می لرزید،صدام ازبغض درنمی اومد،گلومدرد میکرد...داشتم خفه می شدم!شونه هام سنگین بود...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴ستایشش کردم وخواستم بی بی بمونه..گفتم مهربون وبخشنده اس وخواستم بی بی مهربونم رو بهم ببخشه....گفتم منو ازگمراهی نجات بده وبی بیِ مهربونم رو از مرگ دورکنه...بی بی همه چیزمِ خدا....بی بی همه چیزم بود!خم وراست شدم...رکوع وسجده....یه قطره اشک نمیریختم....فقط بغض داشتم..درد داشتم....پیشونی ام رو به مُهر فشار میدادم،چشهام رو محکم بستم وسجده کردم...دوست نداشتم سربلند کنم..دوست نداشتمسربلند کنم ودور وبرم رو ببینم ودوباره بیفتم تو گردابِ هراسِ نداشتنِ بی بی....بی بی مادر بود...من مادرم رو میخواستم...نماز که تموم شد،تسبیح به دست گرفتم وذکر گفتم...دلم بد گرفته بود وخدا رو میخوندم..مثه همه ي این سالها که حتیمعجزه ي دستهايِ مادربزرگِ مادرنمام هم نتونست آرومم کنه....سرپیش آوردم برابرخدا وزانو زدم وناله زدم.....که خودشآرومم کنه....ذکرم رو که گفتم...خودم رو کشیدم سمتِ گیتارم...گیتارِ قهوه اي رنگم.....خاك روش نشسته بود.مدتها بود سراغشنیومده بودم...بی بی هروقت منو گیتار به دست می دید میگفت:فقط همینمون مونده بود مطرب بشی!چشم بستم،بادستهاي لرزون سیمهاش رو به حرکت درآوردم وباصدایی لرزون تر خوندم:-اي همه آرامشم ازتو،پریشانت نبینمچون شبِ خاکستري سردرگریبانت نبینماي تو درچشمانِ من یک پنجره لبخندِ شاديهمچو ابرِ سوگوار اینگونه گریانت نبینم....اي پر ازشوقِ رهایی رفت.......نتونستم...نتونستم باقی اش رو بخونم....پیشونی ام رو به گیتارتکیه زدم وآروم اشک ریختم.....داشتم می ترکیدم....داشتممیترکیدم ازترس بلایی که داشت سرم می اومد....***به خاطرِ رضایتِ بی بی باید تن به کاري میدادم که میدونستم براي خودم بد میشه...میدونستم یه رازِ بزرگِ زندگی امروممکنِ براي ترانه برملا کنه ومن میترسیدم!بازهم مونده بودم بین ترسهام...تنها بین این همه وهم داشتم دست وپا میزدم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵سه روز ازبدشدنِ حالِ بی بی میگذشت وحالا زنگ زده بود وگفته بود که دستِ ترانه رو بگیرم وببرم پیششون،بدونحضورِ خودش....بدونِ بودن خودش...چون خودش قراربود باچند تا ازدوستاش برن امامزاده صالح وشب به جاي رفتن بهعمارت،بیاد پیشِ من...ولی من همون زمانِ نبودش رو باید چه میکردم؟فاصله ي زمانی اي که من توعمارت باترانه واونابودم وبی بی ودوستاش توراهِ برگشت...من این خلا رو چطور پرمیکردم؟سرم پر بود ازصدا...ازصداهایی که حرف میزد برام...واقعیت بودن....صداهایی ازگذشته ها،ازکنایه ها،اززخم زبون ها....اصلا اگه قرارنبود بی بی خودش اونجا باشه چرا من باید اونجا میرفتم؟میرفتم وبااونا سرِ یه میزمینشستم وچی رو به رخترانه میکشیدم؟بدبختی ام رو؟سربه پنجره تکیه زدم وآهسته نالیدم:-چرا بی بی؟چراعزیزکم؟براي چی منو تواین منگنه گذاشتی فدايِ چروکاي دستت؟آخه من چه کنم بی بی؟میترسم!بی بیِ من حتی به توصیه هاي دکترش وغرغرهايِ علیرضا ونازي هم توجه نکرد....حرف خودش رو زد،قرارِ بره وزیارتکنه...مثه همیشه!ومنو باسرانداخت بین این همه تردید وترس....اونا هم مجبور به پذیرش من شدن....براي اینکه با بی بی بحثنکنن،اعصابش رو بهم نریزن...مثلامعرفیِ نامزدم بود...چطور ترانه رو راضی میکردم؟خدایا من بااین همه گره تو زندگیم چه میکردم؟به دادم برس خدا....نفسی گرفتم وباتردید رفتم سمتِ اتاقِ ترانه...اتاقی که ازاون شبِ مهمونی،شده بود اتاقِ ترانه...باتختی که سفارش دادموترانه لباسهاش رو،جاي خوابش رو ازم جدا کرد....در زدم،صداي بله گفتنش بهم اعتماد به نفس داد،در رو باز کردم و کفِ دستم روبه چهار چوبِ در زدم،لبم رو ترکردموگفتم:-چی کارمیکنی خانم؟نگاهم نکرد،سرش توي همون لب تاپی بود که من نمیدونم کدوم آدمی انداخته بودتش بینِ زندگیِ بی سروسامونما.....آهسته جواب داد:-دارم کارم رو میکنم...نفسی گرفتم،لب گزیدم وگفتم:-فردا دعوتیم....باید بریم...خیلی هم مهمِ!***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶کیانمهر:میترسیدم ازحضور تواون خونه... 27 سال بود آرامش وآسایش نداشتم؛روح وروانم آسیب دیده بود ازاهالی اون خونه....ترسِ من فقط رفتار اونا نبود که شاید میتونستم تحملشون کنم ولی ترانه...واي اگه ترانه میفهمید...قبولم میکرد؟منو بااینهمه مشکل قبول می کرد؟بااین درد؟جلوي آینه ایستاده بودم وبه مرد ترسو وضعیفِ توي آینه خیره شدم..اگه امروز من اینم،اگه تبدیل شدم به یه ترسوتقصیراوناست...اون آدمها منو یه مردِ ترسويِ ضعیف بارآوردن...ثانیه به ثانیه ي خاطراتِ اون خونه عذابِ منِ،دردِ منِ...ومن میترسم از اینکه کسی سردربیاره ازاین زخمِ چركشده...میترسم ازاینکه کسی بخواد دوباره دستکاریش کنه...دستی کشیدم به کتِ مشکیِ براقم...خوشتیپ کرده بودم،بهترینِ لباسهام رو پوشیده بودم ولی براي کی؟براي کسایی کههیچ وقت چشم دیدن من رو نداشتن؟براي کی؟براي کی که به من بباله؟که قربون صدقه ي قد وبالام بره؟حتی دختريکه امشب میخواستم به اسم نامزدم معرفیش کنم،ازم متنفربود...اینو خودمم فهمیده بودم.....عجیب وغریب نبود!نگاه هاشداد میزد که دلِ خوشی ازم نداره....دست لرزونم رو جلو بردم..چرا می لرزي لعنتی؟براي چی؟مگه چی کارت نکردن که میترسی امشب سرت بیارن؟غیرازاین بود همیشه تحقیرشدي؟همیشه دردکشیدي؟همیشه حسرت کشیدي؟تو مردِ حسرتهایی!پس این لرزچیه که افتادهتو استخونات؟پنجه هام رو دورِ ادکلن پیچیدم وبه خودم ادکلن مردونه اي رو پاشیدم که عطرش مدهوش کننده بود ولی براي کی؟برايکی عطر میزنی وخوشگل میکنی؟کی میخواد تو آغوش بگیردت وعمیق بو بکشه و لذت ببره ازعطري که با عطرتنتمخلوط شده؟تمام عمرم سوال شده بود که چرا؟چه کسی؟براي چی؟یه عمر اینو از خودت بپرسی،دیوونه نمیشی؟عذاب نمیکشی؟یه عمر حتی براي نفس کشیدن خودت هم بپرسی چرا؟برايکی؟زنده موندن برات سخت نمیشه؟به والله میشه!کلافه کفِ دستهام رو چسبوندم یه میزِ آرایش روبروم..میزي که تو دلم قند آب میشد وقتی فکرمیکردم زنِ زندگیم لوازمآرایشش رو روش بچینه وجلوش بشینه وسرخاب سفیداب کنه...میبینی؟زندگیِ من همین حسرتهاي کوچیکِ....همین!دستهام رو مشت کردم وبه هم فشردم...باید تلاش میکردم به هم نریزم...ولی چه جوري؟من همین الانش هم به همریخته بودم..همین الانش هم داشتم پس می افتادم..همین الانش هم زیرِ بارفشارِ روانی داشتم دیوونه میشدم...به ساعتم نگاه کردم،باید زودترمیرفتیم..نمیخواستم بابتِ تاخیرتوهین بشنوم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧دستی به موهام کشیدم وآیت الکرسی خوندم....آره..من وحشت داشتم..من وحشت داشتم ازروبرو شدن باآدماي اون خونه.....من وحشتِ 27 سال شکنجه ي روحی وجسمیرو داشتم.....نفس گرفتم وترانه رو صدا زدم،شاید وجودش،حتی با اینکه توجهی آنچنان به من نداشت...دلگرمی می شد برام...فقطامیدم بی بی بود...که شاید آخرشب میدیدمش....***ترانه:خون خونم رو میخورد....من امشب داشتم کجامیرفتم؟من بااین مرد قراربود کجا برم؟به چه عنوانی؟قراربود باچه کسایی روبرو بشم؟چطور برخورد کنم؟اما فکرکنم اضطراب خودِ مجد ازمن بیشتربود که رنگش پریده بود ومدام بهم نگاه میکرد..من این مجدِ ترسو رونمیشناختم...من این مجد رو نمیشناختم که اینطور پریشون باشه هرچند....مجدي که قبلا دیده بودم رو هم درستنمیشناختم!کنارش نشسته بودم واون مدام دست میکشید روي دنده،آهسته مشت می کوبید روي فرمون...تشویشش وصف ناشدنیبود....واین تشویش به منم سرایت کرده بود...وقتی که جلويِ یه عمارت شاهانه ایستاد،متعجب شدم که من،امشب،با مجد اینجا چی کارمیکنم؟کجا بود این خونه ي بزرگ که شده بود کلبه ي وحشتِ مجد؟جلوي درایستاد وبوقی زد،یکی دودقیقه اي طول کشید تا پیرمردي لنگه ي کوچیک در رو بازکرد ونگاهی به بیرونانداخت،بادیدنِ مجد پشتِ رُل لبخندي زد ودر رو کامل بازکرد...حتی تا وقتی ماشین تويِ حیاط پارك شد هم به خودمزحمت ندادم سوالهاي توي ذهنم رو بپرسم...ولی وقتی مجد پیاده شد ودرِ سمتِ من رو بازکرد وبازوش رو جلوم گرفتباچشمهاي گرد شده نگاهش کردم....دیگه طاقتِ سکوت رو نداشتم،پرسیدم:-میشه بپرسم اینجاکجاست؟براي چی اومدیم اینجا؟کلافه نگاهم کرد وگفت:-بهت که گفتم!یه مهمونی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨بازنگاهی به بازوش کردم که هنوز جلوم بود،اخم کردم وپرسیدم:-من امشب به چه عنوانی باید کنارت باشم؟نگاهم کرد،توي چشمهاش التماس موج می زد،گفت:-نامزدم!همینطور نگاهش کردم،نه پلک زدم،نه حرفی زدم....نامزدش؟خدایا این مرد چه فکرمیکرد؟!نامزد!من،نامزدِ کیانمهرِ مجد؟یعنی دقیقا میخواست من رو امشب به این عنوان معرفی کنه؟به کی؟این کارش یعنی چی؟بازوش رو جلوم تکون داد وعصبی گفت:-بگیر دیگه بی صاحابو!دستِ سردم رو جلو بردم ودوربازوش حلقه کردم،وقتی به سمتِ عمارتِ بزرگِ روبرمون میرفتیم گفت:-ببین.....تو امشب نامزدِ منی....خب؟منو دوستم داري..خواستم بین حرفش برم که نالید:-تورو خدا ترانه!قلبم داره می ایسته!یه کم باهام راه بیا!دهنم بسته شد ازعجزِ توي صداش،هیچ نگفتم که ادامه داد:-وانمود کن دوستم داري...نمیخوام حرکاتِ عجیب غریبِ عاشقونه ازت سربزنه...فقط خُردم نکن..تحقیرم نکن...خب؟اینآدما برام مهم ان ودرعین حال منتظرن تا منو بکوبن! آتو دستشون نده....استرسِ توي صداش به منم منتقل شده بود...داشتم میترسیدم..مگه کجا داشتیم میرفتیم که چهارستونِ وجودِ این مرد رولرزونده بود؟ازبین لبهاي خشک شده ام باصدایی که می لرزیدگفتم:-اینجا کجاست؟اینو که حق دارم بدونم....ایستاد ومنم متعاقبا ایستادم،دستِ دیگه اش رو رويِ دستم گذاشت،نگاهم کرد،مردمکهاش می لرزید...خدایا چهخبره؟لبخندمهربونی زد وآهسته گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩-توچرا ترسیدي دختر؟چرا دستات انقدر سردِ؟مطمئن باش هربلایی سرِ من بیارن،به تو احترام میذارن.....من خوبمیشناسمشون....دوباره پرسیدم،این بارخیره توي چشمهايِ درشتش:-اینجا کجاست؟نفسی گرفت،انگار داشتن جونش رو میگرفتن تا حرف بزنه،انگار داشت قبضِ روح میشد،نگاهش رو به عمارت دوختوگفت:-خونه ي پدریم!مات بهش نگاه کردم...این مرد که گفت همیشه تنهاست...این مرد که تويِ گفته هاش اسمی ازپدر نبرد...چطور اینعمارت که اینطور این مرد رو ترسونده شده خونه ي پدریش؟!چرا کسی نبود بهم توضیح بده که چی داره دور و برم میگذره؟بااین گیجی،بااین بهت وضربه اي که بهم وارد شده بود چه کنم؟!دستم رو فشرد وباالتماس گفت:-ترانه،هرکاري میخواي بکنی بامن،بذاربعدازامشب....خب؟فق ط امشب رو برام احترام قائل شد...نذار ازم بهونه داشتهباشن....سري تکون دادم،نه به نشونه ي اینکه میفهمم چی میگه،فقط به نشونه ي اینکه پیش بریم....!یعنی امشب کیانمهرمجد قصد داشت منوبه عنوان نامزدش به پدرش معرفی کنه؟شاید هم به مادرش...شاید
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۳۸ عصر
به هردو...من باید چی کارمیکردم؟در که بازشد وشونه به شونه ي کیانمهر داخل شدیم....لال شدم ازشوکت وجبروتِ این قصر...اگه پدرومادرش توي اینخونه زندگی میکردن؛پس این مرد چرا تنها تواون خونه بود...صداي زنی باعث شد نگاهم رو بهش بدوزم،زنی نسبتاجوون،لبخندي زد ودست درازکرد وگفت:-پالتوتون رو....قبل ازاینکه حرفش کامل بشه کیانمهر مضطرب گفت:-نه حنا جان،ترانه یه مقدارسردشِ!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠به کیانمهر نگاه کردم،زبونم واقعا قاصربود...واقعا ازکارافتاده بود وحرف زدن یادم رفته بود...نگاهم رو به اطراف دادم،خونه وسایل تزیینی عجیب وغریبی نداشت،ولی باشکوه بود،فرشهاي دستبافِ اصل که اصالترو داد میزد!تابلوهاي زیبا ازطبیعت،تابلويِ عاشوراي فرشچیان یه سمت،وسمت دیگه تابلويِ ستاره ي صبحِ فرشچیان....لوسترِ زیبا وپرنور.....مبل هايِ ساده ولی بسیارزیبا......وصفی نداشتم براي اون خونه......به راه پله اي نگاه کردم که به بالاختم می شد....دستی دستم رو فشرد،گنگ خیره شدمبه کیانمهر که بانگرانی نگاهم میکرد،آهسته لب زد:-خوبی قربونت برم؟آهسته ترلب زدم:-من اینجا چی کارمیکنم؟چشمهاش مهربون بود،خیلی مهربون...دیگه انگار تواین محیط ازاین چشمها متنفرنبودم،چون تنها آشنایی بود کهمیشناختم...باید بهش اطمینان میکردم وچنگ مینداختم تافرو نرم...کمی خودش روبهم نزدیک کرد وپیشونی ام رو بوسید،صداش لرز داشت:-خودمم نمیدونم.....فقط یادت نره چی ازت خواستم...صدايِ زنی باعث شد ازم دور بشه،زنی که معلوم بود سنی ازش گذشته ودرعین حال بسیارسرزنده بود:-پس ترانه تویی؟!نه تحقیرکننده حرف میزد،نه باغرور....نه سرد ونه بامحبت زیاد...بیشترکنجکاو بود....حرف بزن ترانه..حرف بزن...چرا زبون به دهن گرفتی؟به مغزِ ازکارافتاده ام فشارآوردم وبالاخره زبون بازکردم:-بله....لبخندي زد،باخودم فکرکردم بالبخند چه زیبا می شد...نزدیکم شد ودست دراز کرد براي فشردن دستم.....ازکیانمهر کمیفاصله گرفتم وبا زن دست دادم،کیانمهر بهم نزدیک شد ودست دورکمرم انداخت وروبه زن گفت:-سلام نازي جان..حالت خوبه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١اما زن که تازه فهمیدم نازيِ حتی توجهی به کیان نکرد وآهسته گفت:-علیک!متعجب به نازي نگاه کردم،چطور بامن اینطور برخورد می کرد وباکیانمهر انقدر سرد وتاحدودي تحقیرآمیز.....زن برگشتوبه افرادي که متوجه شدم پشت سرشن گفت:-ایشون همون ترانه خانمی هستن که بی بی براي دیدنش بهمون گفت این دورهمی رو ترتیب بدیم...نگاهم رو به پشت سرش دوختم،مردي خوش چهره وباموهاي جوگندمی...تصاویري پیشِ چشمم جرقه زد،این مردِ همونمردِ عکسِ خانوادگی بود واین زن،همون زد...پسرهاي پشت سرش،همون پسرهاودخترهایی که کنارهم ایستاده بودنهم.....همون ها!باآخرین عکسی که دیده بودم چندان تغییري نکرده بودن...بین اون همه عکسی که کیانمهر ازشونداشت،آخرین عکس خیلی نزدیک به این زمان بود...!اماحالا یه مردِ غریبه کنارِ دختربزرگترایستاده بود وزنی جوون هم کنارِ دخترکوچکتر...... نازي دستم رو گرفت وجلوکشید،نیم نگاهی به عقب انداختم،کیانمهرغمگین بود...چرا؟زن من رو تک به تک به آدمهايِ روبروم معرفی کرد:-خب ترانه جان...این مردِ خوشتیپ که میبینی،همسرِ من،علیرضاست...سري براي علیرضايِ پابه سن گذاشته ي باجذبه تکون دادم،این همه شباهت؟چندسال پیرترِ کیانمهربود!زیرلب سلامیدادم که پاسخ داد،زن روبروي جوونها ایستاد ومعرفی کرد،دخترِ بزرگتر رو سارا ومردِ جوونِ غریبه رو شوهرش،کامرانمعرفی کرد....دخترِ کوچکتر رو سوگل....پسرِ جوون رو میعاد وپسرِ بزرگتر رو میران معرفی کرد وزنِ جوون روعروسش،هدیه...یعنی اینها بچه هاش بودن.....زن هم شباهتی به کیان داشت....یعنی این آدمها خانواده ي کیان بودن؟پس چرا هیچکس بهش توجهی نداشت؟مگه میشه پسرِ خونواده با به اصطلاح نامزدش براي اولین بار پا توخونه ي پدریش بذاره واینطوري رفتار بشه باهاش؟چرا این انسانها برام عجیب بودن؟بازهم کیانمهر کنارم قرارگرفت،روبه جمعیت بالبخندي لرزون گفت:-امیدوارم همگی حالتون خوب باشه...علیرضا که به طور کلی نادیده اش گرفت،سوگل لبخندي زد،سارا باغرور دست شوهرش رو که میخواست سلامی بده ،گرفت وبه سمت مبلهارفت....میعاد محو لبخند زد وسرتکون داد،میران هم سلامی زیرلب گفت،هدیه دست شوهرش روگرفت وباخوشرویی جلو اومد،دست به سمتم درازکرد وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢-خوشحالم میبینمت...دست تو دستش گذاشتم،هدیه رو به کیان گفت:-آرزوي خوشبختی براتون دارم...کیانمهر ممنونی گفت وهمگی به سمتِ سالن هدایت شدیم....ومن هنوز گیج بودم که تو این خونه چی میگذره!اگه کیانمهر پسرشون بود،پس چرا توي هیچ کدوم ازاون عکسهایی کهدیده بودم اثري ازکیان نبود؟واگه این آدمها خونواده اش نبودن،پس چرا اون عکس ها رو ازشون داشت؟!چی به چیه؟کی به کیه؟وقتی کنارِ کیانمهر نشستم،براي حفظ شخصیتم هم که شده لبخندي به سارا زدم که بهم نگاه میکرد،به پشتیِ مبل تکیهزد وگفت:-خب ترانه جون،شما کجابا نامزدت آشنا شدي؟!نامزدم؟نامزدم کیه؟منظورش کیانمهرِ؟کیانمهربازوم رو نوازش کرد ومن که گیج بودم هیچ اعتراضی نکردم،به جاي من کیانمهر پاسخ گفت:-ترانه یکی ازکارمندايِ شرکتِ.سري به تایید تکون دادم،سارا اخم کرد وبالحن تندي پرسید:-من ازتو پرسیدم که پریدي وسط؟چشمهام اگه جایی داشت بازهم گشاد می شد!سارا نگاه خشمگینش رو ازکیانمهرگرفت وبه من نگاه کرد ولبخندي زد،لبخندش تظاهرنبود.....خدایا من دارم دیوونهمیشم؟!سارایی که انقدر باکینه باکیانمهر حرف میزد،بامنی که نامزدش معرفی شده بودم چرا انقدر خوب رفتار میکرد؟دستهاش رو توي هم قفل کرد وگفت:-خب ترانه جون،میگفتی.....کجا باهاش آشنا شدي؟اصلا تحصیلاتت چیه؟زیرِ اون همه نگاه غریبه صحبت کردن خیلی سخت بود!لبخندي لرزون زدم وگفتم:-بله...همونطور که...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣یعنی باید جلويِ این آدمها ازش دفاع میکردم؟فکرکنم باید یه شب تنفرم رو بی خیال میشدم...من هرچی باشم....آدمِ خردکردن یک نفر جلوي جمعیت نیستم،نفسی گرفتم بابتِ جمله اي که باید به کار ببرم:-همونطور که کیانمهر جان گفت،من کارمندِ شرکتش بودم....تحصیلاتم هم،لیسانس کامپیوتردارم....سوگل باذوق گفت:-آخ جون!پس مثه خودمی!نگاهش کردم......ازبینِ همه ي دخترها وپسرهایی که اینجا بودن،سوگل شباهت نداشت،بلکه خودِ کیانمهر بود...کیانمهرِمونث...!دیگه شکی میموند که اینا خانواده اش؟ولی خیلی مجهول بودن!مثه یه معادله ي پر ازمجهول!کیانمهرآهسته انگشتهاش رو روي بازوم حرکت داد،اصلا نمیخواستم نگاهش کنم و واکنشش از اینکه اونطور خطابشکردم رو ببینم...روبه سوگل پرسیدم:-ازچه نظر عزیزم؟نازي که روبروم نشسته بود بالبخند گفت:-آخه سوگل هم عاشق کامپیوتر؛عاشقِ برنامه نویسی!لبخندي زدم ونازي رو ازنظرگذروندم،می شد حدس زد که نزدیکِ 50 داره......اما فوق العاده رو فرم بود...موهايِ مشکیرنگش برق می زد،بااون کت وشلوارِ طوسی،بی نهایت مقتدر نشون میداد.نفسی کشیدم.....داشتم گیج می شدم،نازي مادر کیانمهر بود؟پس چرا انقدر ازشون دورشده بود که میگفت کسی تويِزندگیم نیست!؟میعاد که کنارِ دامادش نشسته بود،بانیشخندي گفت:-عاشقِ برنامه نویسی هست،اما برنامه مینویسه واسه ساعت خوابِ عروسکاش!سوگل پرحرص گفت:-میعاد،عزیزم...شما که تنها میشی که!میعاد خندید وابروهاش رو بالاانداخت،به مبل تکیه زد وگفت:-میخواي چیکارکنی؟باملاقه پلاستیکی ات بکوبی تو سرم؟چه قدر منو یادِ کامی وترمه مینداختن.....نفسِ عمیقی کشیدم وصدايِ کیانمهر ازبیخِ گوشم باعث شد یخ کنم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۴-ازصلابتت خوشم میاد دختر......خوب میتونی خودت رو جمع وجورکنی.....معرکه اي!خواستم جوابی بدم که صدايِ پوزخندي که علیرضا زد،روفکر کنم کلِ ساختمون شنیدم،بهش نگاه کردم که گفت:-واقعا جايِ تعجبِ که دختري به خانمیِ ترانه چطور تورو تحمل میکنه!!!بااین همه عیب ونقص،این همه درد ومرض!ازعلیرضا اینطور حرف زدن بعید بود...علیرضا پدرش بود؟هیچ پدري اینطور پسرش رو خُرد میکرد؟نگاه به کیانمهر کردم،چهره اش گرفته بود،صورتش رنگ پریده بود،نیم نگاهی به من کرد،وبعد به علیرضا نگاهی کردوگفت:-اینم ازخانمی اشِ....چرا بغض گلوم رو گرفت؟چرا این خونه ورفتارِ آدماشون با کیانمهر،باعث شد بغض کنم؟من که مطمئنا علاقه اي بهشنداشتم،شاید متنفرهم بودم ولی.....ولی اینکه تصور کنم اینها پدرومادرشن واینطور باهاش حرف میزنن،برام سنگین بود.........!به اصرارِ نازي،پالتوم رو به دستِ حنا دادم....بازهم کنارِ کیانمهر جاي گرفتم....همین که نشستم دستم روبین دستهاش گرفت،این باراون بود که دستهاش سردبود...سرد براش کمِ،یخ بود.....نگاهش کردم،توچشمهاش غم موج می زد،لبخندي کمرنگ بهم زد،نمیدونستم که بایدجوابِ لبخندش رو بدم یانه؟دیگه واقعا نمیدونستم باید چی کارکنم...آهی کوتاه کشیدم وبه دوروبرم نگاه کردم،میران زوم کردم بود روي کیانمهر...نگاهش گنگ بود،خشم نداشت،مِهر همنداشت....انگار چیزي رو تو وجودِ کیانمهر جست وجو میکرد....نازي پا روي پاانداخت وگفت:-میگفتی ترانه جان...الان مشغول نیستی؟دستهام رو تويِ هم قفل کردم وگفتم:-هم میشه گفت نه وهم میشه گفت آره......کیانمهر ادامه ي حرفم رو کرفت:-نخواستم تويِ شرکت کارکنه،یه کم کارهايِ نیمه وقت رو به عهده داره..نازي روبه کیان توپید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵-این دومین بارِ بهت تذکر داده میشه تو حرفِ ما نپرّي!کیانمهرسربه زیرانداخت،مبهوت بودم...ازثانیه ي اولی که پابه این خونه گذاشتم حالم این بود،احوالم این بود...انگارپابهدنیايِ دیگه اي گذاشته بودم...صدايِ ضعیفِ کیانمهر باعث شد نگاهم رو بهش بدوزم:-ببخشید....نازي اخم کنان گفت:-ببخشید بی ببخشید..تو غلط میکنی بی خود حرف میزنی!خوبه میبینی کسی بهت توجه نمیکنه....مدام مثه آدماي عقدهاي میخواد خودنمایی کنه....چشمام گرد نشد،تعجب نکردم،فقط کُپ کردم!نگاهم رو به بقیه دوختم...حالشون عجیب نبود...سوگل ناراحت سربهزیرانداخته بود،میعاد بادستش بازي میکرد....سارا مستقیم به کیانمهر زل زده بود با خشمی عجیب...علیرضا انگار راضیبود ازحرکت همسرش....این کامران بود که شرمنده نگاهم می کرد....میران کلافه دستی به موهاش کشید.....زوم کردم رويِ هدیه شاید بتونم ازاون چیزي بفهمم،لبخندي تلخ زد وسرش رو آهسته به طرفین تکون داد.....کیانمهربابغض نالید:-باشه...دیگه حرف نمیزنم....دلم سوخت...دلم بد سوخت ازغمِ صداش...مثه یه بچه ي کوچیک....سرش رو به زیرانداخته بود...منم سکوتکردم.....نمیتونستم راحت باشم تواین خونه...برنامه ي امشب به هرچی شباهت داشت به جزمهمونی...بازهم سکوت....جو صمیمی نبود،انگارمجبورشده باشی تیکه تیکه ي پارچه هاي رنگارنگ رو کنار هم جمع کنی ویه چهلتیکه درست کنی،درعینِ زیبایی،اصلا هارمونی نداشت......ولی مشکل بود که این جمع زیبایی هم نداشت.....نگاهی به ساعتِ روي دستم کردم ازبیکاري....حدودِ نه بود...هنوز سر بلند نکرده بودم که صدايِ زنی بلندشد:-خانم میزآماده اس....نازي لبخندزنان بلندشدوگفت:-خب بفرما شام ترانه جون...واقعا داشتم دیوونه میشدم..نادیده گرفتن کیانمهر داشت دیوونه ام میکرد....نه اینکه کیانمهر برام مهم باشه،نه....رازي کهمطمئن بودم وجود داره داشت عذابم می داد....کیانمهر آه عمیقی کشید وبلندشد وگفت:-بریم ترانه جان....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶گرفته بود،لبهاش می لرزید....بغض داشت؟شاید...!!سوگل کنارم ایستاد ودستم رو گرفت وگفت:-میشه یه کم باهم حرف بزنیم؟الان توبرنامه نویسی هم انجام میدي؟!لبخندزدم،دخترِ دوست داشتنی اي بود،آروم گفتم:-آره....خیلی علاقه داري؟!ازکیانمهر دورشدیم....نگران بودم....دلشوره داشتم.....خیلی سعی میکردم خودم رو کنترل کنم ولی ذهنم آشفته وپریشونبود.سوگل باذوق چشمهاش رو گرد کرد وگفت:-آره!خیلی....یعنی خیلی هااااا!....ولی الان بابام نمیذاره زیاد برم سراغِ کامپیوترو اینا...عاشق مدلسازي وبرنامه نویسیام...ولی بابام میگه تو فقط 16 سالته؛باید دکتربشی.......بهتره فعلا به درست برسی!اگه شد یه روزي براي سرگرمی بريسراغش...وبعدبادلخوري لبِ پایینش رو جلو داد،دستم رو دورِ شونه اش حلقه کردم وگفتم:-میتونم درکت کنم...منم این مشکل رو داشتم...ولی خب با پدرم صحبت کردم وراضی شد..خنده اي دلنشین کرد وگفت:-واقعا؟سرتکون دادم،باراهنمایی هايِ سوگل به میزِ بزرگِ غذایی نزدیک شدیم که دور ازچشم بود.....نگاهی به میزِ رنگارنگیکه چیده شده بود نگاه کردم.......سوگل صندلی اي برام جلو کشید ونشست.....بقیه هم دورمیزنشستن،چشمچرخوندم...کیانمهر نبود وجایی هم براي نشستنش نبود.....حضورش رو پشت سرم احساس کردم...غمگین لبخنديزد،دستهاش رو پشتِ صندلی ام گذاشت وآهسته گفت:-ببخشید...براي چی معذرت میخواست؟براي شرایطی که توش گرفتار اومدم؟حرفی نزدم،نازي که کنارِ علیرضا بالايِ میزجا گرفته بود باتحقیربه پشتِ سرم که کیانمهرایستاده بود نگاهی کرد وگفت:-مثه همیشه این میزجایی براي تو نداره...بهتره بشینی رو زمین!وخودش خندید....نمیدونم چرا دلم به درد می اومد.....لب به هم فشردم،کیانمهر باصدایی لرزون پاسخ داد:-حرفی نیست...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧امامیران عصبی صداش رو بلند کردوگفت:-حنا!حنا یه صندلی بیار براي کیانمهر!دستهاش ازشدت عصبانیت می لرزید ونگاه هاي خشمگینش روبه مادرش پرتاب میکرد،نازي هم باچشمهایی تنگ شدهوابروهایی به هم گره خورده نگاهش میکرد...علیرضا دستش رو گرفت وآهسته چیزي بهش گفت،که نازي چشم بستوبعدازچندلحظه بازکرد...لبخندي زد وگفت:-خب بفرمایین...اما من نتونستم بخورم....تنهاکسی که باهاش آشنایی داشتم کیانمهري بود که خمیده وناراحت بالاي سرم ایستادهبود....زنی بالاخره،صندلی اي رو کنارم،بین فضایی که سوگل بین صندلی من وخودش بازکرد جاي داد وکیانمهرنشست...نگاهش نکردم،دوست نداشتم نگاه کنم بهش وناتوانی رو ازش بخونم.....باتعارف دوباره ي نازي،میعاد برام غذا کشید وبعدسکوت بود وصدايِ قاشق وچنگال.....به آهستگی میخوردم...حواسم بود که مردِ کنارم که امشب بد مظلوم شده بود،فقطباغذاش بازي میکنه.....حتی دریغ ازخوردنِ یه دونه برنج....مدام آب ونوشابه می خورد....دستش رو مشت میکرد ومیفشرد....روي پاش دست می کشید....تااینکه بالاخره طاقت نیاورد وآهسته گفت:-مامان من....سرم رو بلند نکردم تا واکنشِ زنی رو که حدس میزدم مادر کیان باشه ببینم،اما وقتی صداي بلند نازي رو شنیدم نگاهمرو بالاآوردم:-به من نگو مامان ، عوضی!کیانمهردرمونده گفت:-آخه چرا؟مگه تو مادر من نیستی؟همه چیز سریع اتفاق افتاد،نازي نمکدونِ کوچیکِ کریستالی رو که کنارش بود برداشت وبه سمت کیان پرت کرد،سوگلیجیغ کوتاهی زد،نکدون محکم به جناقِ سینه ي کیانمهر برخورد کرد......ازدردش من آخِ آهسته اي گفتم.......دست وپاممی لرزید ازترس.....کیان هیچ نگفت،چشمهاش رو باغصه ودرد بست ولب گزید...نازي بلندشده بود وچهارستونِ بدنشعصبی می لرزید،چشمهاش سرخ شده بود،علیرضا هم بلندشده بود،بازوش رو گرفته بود وسعی میکرد آرومش کنه،امانازيتقریبا فریادکشید:-تو حق نداري به من بگی مامان!تو بچه ي من نیستی...تو هیچ نسبتی بااین خانواده نداري....تویه پس مونده اي!پسمونده ي یه اشتباه!میفهمی؟حق نداري بهم بگی مامان!علیرضا عصبی روبه کیانمهر گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨-بگو غلط کردم!زود باش!دهنم بازمونده بود،هدیه که سمتِ دیگه ام نشسته بود دستم رو گرفت،نگاهِ مات شده ام رو بهش دادم،بغض داشت،آهستهزمزمه کرد:-نباید می اومدین...نباید!عربده ي علیرضا باعث شد ازجا بپرم وکمی عقب بکشم:-بگو گُ...ه خوردم!بگو غلط کردم!باتوام آشغال!نگاه کردم به کیانمهر که باشونه هایی خمیده بلندشد،نگاهی حاکی ازدرد به نازي کرد وآهسته لب زد:-غلط کردم...غلط کردم که گفتم....لب هاش رو به هم فشرد،برگشت ونگاهی به من کرد وسرتکون داد....میران مشتش رو رويِ میزکوبید وغرید:-نمیشه یه بار این جمع کنارِ هم باشه ومشکلی نداشته باشیم؟سارا باکینه به برادرش توپید:-این جمع که مشکلی نداره..همیشه وجودِ این نکبتِ که باعث میشه دعوا وبحث پیش بیاد..میعاد عصبی رو به سارا گفت:-بس کن سارا!آتیش بیارمعرکه نشو!سارا جیغ زنان گفت:-تودهنت رو ببند!متحیر بودم ازجوّ متشنج روبروم که کیان به سمتم اومد ودستم رو محکم گرفت،به دنبالِ خودش کشید وبه سمتِدرخروجی رفت،دنبالش کشیده می شدم،دادزد:-حنا!حنا پالتوي ترانه رو بیار!چندلحظه اي طول کشید تا حنا،زنی که ابتداي ورودمون دیده بودیم باپالتويِ من برگشت،کیانمهر پالتوم رو چنگ زد وبهدستم داد،هنوز ازپشت سرمون سروصدا می اومد،کسی کیانمهر رو صدا کرد که اون توجه نکرد وباصدایی که اززورِ بغضمی لرزید گفت:-بپوش پالتوت رو!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩پوشیدم وبازدنبالش کشیده شدم،هنوز دستم کامل داخل آستینِ پالتو نرفته بود که منو دنبالِ خودش کشید.....تقریبا میدوید،قدم هاي بلند وسریع،تمامِ وجودش سرد بود....گیج بودم...به معنايِ واقعی گیج بودم....هیچ کدوم از اتفاقاتی که امشب دیدم به نظرم واقعی نمی اومد....یعنی نازي مادرِکیانمهر بود؟پس چرا....چرا نمکدون به سمتش پرت کرد؟چرا حتی نمی ذاشت بهش بگه مامان؟اصلا...اصلا کدوم مادري اینطور بابچه اش برخورد میکنه؟!درخودروش رو بازکرد ومنو داخل هل داد...خودش هم نشست وبابوقِ ممتدي شروع به حرکت کرد،پیرمردي که در روبرامون موقع ورود بازکرده بود باشنیدن بوقِ ممتد ازاتاقکی نزدیکِ درورودي بیرون اومد وسراسیمه به سمت دررفت ودررو به سمتِ ماشینی بازکرد که راننده اش مدام پشت هم بوق می زد.....پشتِ سرِ هم روي فرمون مشت می کوبید،انگار تو حالِ خودش نبود،باسرعت سرسام آوري می روند ومن به صندلیِِ من ؛ میتونستم ? چسبیده بودم.....نگاهش کردم..انقدرصورتش عرق کرده بود که تو تاریکی وبااون حال وهوايِ ترسونببینم.......چشمهام رو بستم..جرات نداشتم به مردِ کنارم نگاه کنم..جرات نداشتم به خیابونی چشم بدوزم که کیانمهر مثهیه دیوونه داخلش می روند....بعدازچند دقیقه که ماشین مدام به چپ وراست می رفت ومن هم به اینورواونور پرت می شدم بالاخره چشم بازکردموکمربندم رو بستم،تازه سرجام مستقرشدم که توي کوچه اي فرعی پیچید ومحکم روي ترمززد......خداروشکرکردم کهکمربند بسته بودم اماصدايِ ضربه ي محکمی که ازکنارم اومد باعث شد باوحشت بهش نگاه کنم...سمتِ راست صورتشرويِ فرمون بود.....انقدر امشب بهم شوك وارد شده بود که فقط نگاهش میکردم......کمی که گذشت تکون خورد،سرشرو بلند کرد،نگاهم کرد،چشمهاش برق می زد،نالان گفت:-میشه تو برونی؟توانایی اش رو ندارم...تنها سرتکون دادم،درروبازکرد وپیاده شد،نفسم رو ناگهان بیرون دادم وازرويِ دنده گذشتم وجايِ کیانمهر نشستم...جايِمن نشست ودررو محکم به هم کوبید....صندلی رو خوابوند ودرازکشید،مچِ دستش رو رويِ چشمهاش گذاشت.نگاهی بهش انداختم وحرکت کردم...نمیدونستم ازکدوم سمت برم دقیقا مثلِ زندگیم که نمیدونستم دارم به کدوم سمتمیرم.....آهسته گفتم:-ازکدوم سمت برم کیان؟تکونی خورد....بعدازلحظاتی گفت:-دنده عقب بگیر،بپیچ توهمون خیابونی که داشتیم میرفتیم..مستقیم بریم ودوتا میدون رو رد کنیم،بقیه اش رو خودتمیتونی بري....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠صداش گرفته وخش دار بود......میخواستم ازش بپرسم چه خبر بود تواون خونه؟اون آدما کی بودن؟کی بودن که اونطورکوبیدنت؟ولی نپرسیدم....ترسیدم که بپرسم...حالش خوب نبود..من که براي اولین بار وارد اون خونه شده بودم،وبااینکه بامن برخوردِبدي نداشتن ولی حالم خوب نبود چه برسه به اونکه آماجِ حملات قرارگرفت.....به روبرو خیره بودم که گفت:-امشب بی بی ام میاد خونه مون....ابرودرهم کشیدم..بی بی؟مادربزرگش؟سکوت که کردم گفت:-براي همین امشب نبود...رفته بود امامزاده صالح...نفسی گرفت وگفت:-بعدش میاد پیشِ ما....بازهم عمیق نفس کشید،هرچند لحظه یه بارازتهِ دلش نفس میگرفت....انگارداشت سعی میکرد که خفه نشه....که نفسبکشه....کم کم به خونه نزدیک میشدیم که تلفنِ همراهش زنگ خورد....نیم نگاهی بهش کردم،دست کرد توي جیبش وتلفنهمراهش رو بیرون کشید،نورِ موبایل که روي صورتش افتاد تازه تونستم سمت راستش رو ببینم که ورم کرده بود....نگاهمرو جلو دوختم،داخلِ کوچه پیچیدم ولی حواسم پیشِ صداي خسته اش بود:-آره قربونت برم...داریم میریم خونه.....سکوت کرد،طرف مقابلش داشت حرف میزد....مخاطبش کی بود که قربونش میرفت؟دوباره گفت:-بیا...هستیم ، قربونت برم...تازه مگه تو کلید نداري؟؟ .....................چیزي هم نشده...یه کم ترانه حالش خوب نبود داریمبرمیگردیم...جلويِ خونه نگه داشتم وبه سمتش چرخیدم،هنوزاخم داشتم....چشمهاش بسته بود،لبش لرزید،باصدایی لرزون گفت:-نه...هیچی بهم نگفتن...همه چی خوب بود...بی بی جونم،باید برم دررو بازکنم قربونت برم....میبینمت...تماس رو قطع کرد وپایین پرید....ومن هنوز گیجِ اتفاقاتِ امشب بودم....روسري رو از سرم بازکردم،دستی به گردنم کشیدم...انگارهنوز باور نکرده بودم که امشب کجابودم وچی دیدم....چشمهامرو بستم...باورم نمیشد...هنوز باورم نمیشد...این همه تشویش وتشنج براي یه شب؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١اصلا واقعی بود دیده هام؟حقیقت داشت شنیده هام؟این گرگی که من میشناختم از هربره اي،بره ترشده بود...مظلوم وبیصدا......نفسی عمیقی کشیدم ولباسهام رو ازتنم بیرون کشیدم..نیم ساعتی بود که من به اتاقِ خودم پناه آورده بودم وکیانمهر روکه زودترازمن به اتاقش رفته بود ندیده بودم...کنارپنجره ایستادم وبه بیرون نگاه کردم....به تاریکیِ بیرونم خیره شدم ومرور کردم اتفاقاتِ امشب رو...هرچه قدرکه بیشترفکرمیکردم بیشترگیج میشدم.منی که توي خانواده اي بزرگ شده بودم که باهمه ي مشکلات،باهمه برخوردها ودرگیري ها بازهم کنارهم بودیم وبههم علاقه داشتیم..نمیتونستم اتفاقاتِ امشب رو درك کنم...اگه نازي مادرِ کیانمهر بود،پس علیرضا پدرش بود؟منظورنازي چی بود ازاینکه که کیانمهر پس مونده ي یه اشتباهِ؟دل نگرانِ مردي بودم که تو چندمتريِ من باحالی خراب به تاریکی پناه برده بود،تمام قضاوتها ونتایجم زیر وروشده بودتوهمین چند ساعت.....تنفرِ من ازاین مرد کمرنگ شده بود حتی براي چند ساعت....تردید داشتم بین رفتن وسرزدن بهشوموندن وبال وپر دادن به افکارم......برگشتم وبه درِ اتاق خیره شدم...برم یا نرم؟برم پیشِ خودش چه فکري میکنه؟هوفی کردم وبه سمت دررفتم،دستم رو رويِ دستگیره نگه داشتم،چشم بستم،فقط لحظه اي براي اینکه تصمیمبگیرم....باید میرفتم...هرچی بودم،حیوون نبودم..نمیتونستم نسبت به اون انسان بی تفاوت باشم،قرار نیست هرطور اونبامن رفتار کرد منم بااون رفتارکنم...تازه قرار نبود کارِ خاصی بکنم..فقط بهش سرمیزدم....باقدمهایی آهسته به سمت اتاقش رفتم،درنیمه بازبود...در رو که کامل بازکردم اول ازهمه چشمم به کتش افتاد که رويزمین بود....بعدنگاهم رو که بالاترآوردم مردي رو دیدم که دمر روي تخت خوابیده بود وسرش رو توي بالش فرو کردهبود....آهسته صداش زدم:-کیانمهر؟تکونی خورد،آهسته ترازمن باصدایی پرازبغض،که کاملا می شد تشخیص داد گفت:-جونم؟لرزیدم،تکیه زدم به چهارچوبِ در،پرسیدم:-حالت خوبه؟به پهلو شد وبهم نگاه کرد،دستش رو زیرسرش گذاشت وباهمون صدايِ ناراحتش گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢-نمیدونم...می لرزم...به سمتش رفتم ودستم رو تانیمه ي راه پیش بردم که بذارم رويِ پیشونی اش....ولی...من داشتم چی کار میکردم؟یادتهکه این مرد کیه؟خواستم دستم رو پس بکشم که پیش دستی کرد وسرش رو بالاآورد؛مچ دستم رو گرفت و کفِ دستمرو به پیشونی اش چسبوند،باعجز نالید:-نگاه کن..نگاه کن شاید تب داشته باشم....تو چطور زنی هستی...شاید تب داشته باشم...تونوري که ازهال می تابید به چهره اش خیره شدم...چرا اینطور صحبت میکرد؟خواستم دستم رو بردارم که محکم تربهپیشونی اش فشرد وگفت:-تب دارم؟آره...تب دارم دیگه...الان باید پاشویه ام کنی....صداش لرزید:-دستمال خیس بذاري روي پیشونی ام...دست بکشی رويِ موهام...کلافه مچم رو توي دستش چرخوندم وگفتم:-خب باشه..تب نداري..نه!تب نداري...بخوابی خوب میشی....منم برم اتاق خودم دیگه...دستم رو بالاخره از دستش رها کردم، خواستم عقب بکشم که دست انداخت دورِ کمرم ومنو جلو کشید،سرش رو تويشکمم فرو کرد وباگریه گفت:-نرو...نرو دیگه...نرو....میخواي بري تو اون اتاق چی کار؟...بمون...بمون یه کم بغلم کن...دارم میمیرم...دارم میمیرمترانه......خواستم خودم رو عقب بکشم که محکم ترمنو کشید وروي تخت انداخت،سرش رو بیشتربه شکمم فشرد وبابغض زار زد:-بري دق میکنم..دق میکنم به خدا...دق میکنم بري....دارم میمیرم ترانه...نفسم..نفسم بالا نمیاد...دارم میمیرمترانه.....مامانم بود...مامانم بود ولی میگه مامان صداش نکنم....دارم دق میکنم.نمیدونستم چی کارکنم.....شونه هاش می لرزید....مردي که سرش رويِ شکمم بود،می لرزید واشکهاش لباسم رو خیسمیکرد،بااین شونه هايِ پهن....مثه یه بچه گریه میکرد....گریه اش رو ندیده بودم،باصدایی خفه گفت:-دارم دق میکنم!توچی میفهمی بی رحم؟توچه میفهمی مادرت جلويِ اون همه آدم شخصیتت رو خرد کنه.....میخوايکجا بري؟بمون...بمون وفقط بغلم کن...فقط بغلم کن..تودیگه نرو...توتنهام نذار.....لب گزیدم،دستِ راستِ لرزونم رو آهسته روي موهاش گذاشتم وکمی تکون دادم که بلند آه کشید وگفت:-آخیش....آخیش.....چه خوبه...چه خوبه...بازم دست بکش روموهام..بازم...بازم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣ووقتی حرکتِ دستم رو روي موهاش حس نکرد بلند وبابغض نالید:-دست بکش روي موهام..تورو خدا...توروبه خدا....گوشه ي چشمم که سوخت دستم رو توي موهاش حرکت دادم.....آهسته آه میکشید...لذت می برد؟ازهمچین چیزِ سادهاي؟انقدر حسرت داشت؟که اینطور التماسم میکرد برايِ دست کشید رويِ موهاش؟نمیدونم چند دقیقه شونه هاش لرزید ومن دستم رو بینِ موهايِ سیاهِ پُرِش حرکت دادم که صداي زنی باعث شد باوحشتچنگ بزنم به موهاش:-کجایی؟کیان؟ننه؟بی بی به قربونت کجایی؟انگاري کیانمهر هم صداش رو شنید که کمی سرش رو بلند کرد وباگریه وباصداي بلند گفت:-بی بی....بی بی جون!صداي قدمهايِ تندي وبعد قامتِ پیرِزنی توي در،دستش روبه سمتِ کلید برق برد واتاق رو روشن کرد،نورچشمم رو زدوصداي یاابالفضل زن باعث شد به سختی چشم بازکنم،پیرزن بارنگ ورویی پریده داشت به صحنه ي روبروش نگاه میکرد،کیانمهر صورتش رو به سمتِ پیرزنی که همون بی بی اش بود گرفت ویکی ازدستهاش روبه سمتش درازکرد ونالید:-چرا مجبورم کردي بی بی؟براي چی؟بی بی که به سمتش اومد،رهام کرد ومن توي تخت عقب رفتم،پیرزن شونه هاش رو گرفت وباصداي لرزونی گفت:-چی شده مادر؟چت شده فداي قدوبالات؟کیانمهربا دردگفت:-تحقیرم کرد بی بی...دخترت تحقیرم کرد.....مجبورم کردن بگم غلط کردم،درد دارم بی بی....درد دارم...همه ي وجودمدرد میکنه،روحم دردمیکنه.....بی بی.....آخ..بی بی...بی بی ؛ نفسم!وحشت زده نگاهش کردم که دستش رفت سمتِ سینه اش وچنگ زد به لباسش،بی بی ترسان روبه من فریاد زد:-برو یه لیوان آب بیار!ازتخت پایین جهیدم وبه سمت آشپزخونه دویدم،داشتم سکته میکردم....چرا رفتارش مثلِ دیوونه ها بود؟خدایا چی داشتمی شد؟بادستهایی لرزون لیوان رو ازشیرآب کردم وبه سرعت به سمت اتاق رفتم..کیانمهر خس خس میکرد وپیرزنِ بیچاره دستشرو دوطرفِ صورتش گذاشته بود والتماسش میکرد نفس بکشه:-ننه قربونت بره....نفس بکش فدات بشم...قربونت برم..نفس...نفس بکش عزیزم...آروم..آروم....آروم باش مادر به فدات!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴کیانمهردستِ مادربزرگش رو چنگ زد وباخس خس گفت:-نخ....نخواس!منو....نخواست........ نمک .....دون پرت ك......کرد سم.....تم.....بی...ب....بی بی باگریه گفت:-جونِ بی بی؟بمیرم برايِ دلِ زخمیت....جونِ مادر؟باترس کنارکیانمهر ایستادم ولیوان روبه لبش نزدیک کردم،باصدایی لرزون گفتم:-اینو بخور کیان...اینوبخور!نمیتونست دهنش رو بازکنه....کبود شده بود....تویه لحظه تصمیم گرفتم....لیوان آب رو روي صورتش خالی کردم کهباصدايِ بلندي نفس گرفت....مدام وپشت هم نفس میکشید.....بی بی بلند بلند گریه میکرد....کیانمهر که باپشت رويتخت افتاد بی بی کنارش نشست ودست کشید رويِ سینه اش وآروم آروم باهق هق باهاش حرف میزد:-الهی دردوبلات به جونم.....قربونت برم.....خدابگم چی کارشون کنه که اینجور زخمت میزنن؟قربونِ دلت برم...قربون چشماي اشکیت برم مادر....نفس هاي کیان آروم شده بود،پايِ تخت زانو زدم...ضعف کرده بودم......به کیانمهري نگاه میکردم که پاهاش ازتختآویزون بود...لرزون پرسیدم:-چش شد؟چرا اینطوري شد؟بی بی باچشمهاِ پراشکش نگاهم کرد وگفت:-تو ترانه اي مادر؟نپرسیدم ازکجا منو میشناسی که میدونستم کیانمهر بهش گفته...فقط سرتکون دادم،دستی به موهاي کیانمهر کشیدوگفت:-خیلی کم اینطور میشد بچه ام......هیچ وقت.....هیچ وقت نفسش اینطور نشده بود...آخ الهی مادر به قربونت...سرش رو رويِ سینه ي کیانمهر گذاشت....کیانمهر هم آروم گرفته بود،گریه نمیکرد،هق نمیزد....آروم نفس میکشید،بهسقف خیره بود،لحظاتی که گذشت دستش رويِ سرمادربزرگش نشست وباصدايِ خش داري گفت:-ترسوندمت بی بی؟مات شدم.....اینکه الان توحالِ خودش نبود.....این مرد که الان تبدیل شده بود به یه پسربچه ي بهونه گیر!صدايِ گریه ي بی بی بلند شد وباغصه بین گریه هاش گفت:-مادربه فدات....بی بی به قربونت....چی شدي تو؟نفرینشون کنم؟نفرینشون کنم که این شده حال وروزت مادر؟م.ش (معصومھ آبی) جایی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۱ عصر
وشکسته هاش بره تو دست وپاشون...حق داشتن بی بی....حقداشتن.بی بی سربلند کرد ازسینه ي نوه اش وبابغض گفت:-چه حقی؟مگه چه کردي قربونت برم؟.......اصلا چی کارکردن باهات که این شد حال وروزت عزیزکم؟کیانمهرآه جگرسوزي کشید وگفت:-هیچی....هیچی بی بی...هیچی.....میخواست بلندبشه ولی انگارنیرویی نداشت،پیرزن هم انقدرحالش بد بود که خودش کم مونده بود پس بیفته،بلندشدموکنارِکیانمهر نشستم،بازوش رو گرفتم...تمامِ کارهام از روي ناخودآگاه بود.....بلندشد وآروم خودش رو بالا کشید وسررويبالش گذاشت.سرش رو توي بالش فرو کرد وبابغضی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت:-خسته ام...میخوام بخوابم...هم من وهم بی بی نگاهش کردیم....بی بی خم شد وپیشونی اش رو بوسید وگفت:-باشه عزیزم...باشه.....فقط تو خوب باش قربونِ قد وبالات....هردو بلندشدیم واتاق رو ترك کردیم.میدونستم تاصبح،نه من خوابم خواهد برد،نه اون پیرزنِ نگران ،پریشون از حال مردي که تويِ اتاق تا خفه شدن رفته بود وبرگشته بود....لحظه ي آخربه مردي نگاه کردم که رويِ تخت بود،دمرخوابیدهبود وشونه هاش می لرزید........***کیانمهر:تاصبح چشمهام بسته نشد....خواب بهشون نیومد....خیره شدم به روبروم،به دیوارِ سفیدي که توشب تاریک شدهبود.....ازوقتی آسمون تاریک بود تاوقتی سفیدشد.....من بیدار بودم وفکرکردم...فکرکردم به اینکه همه ي ترسهام واقعیتداشت.....همه فکرهام حقیقت پیدا کرد....میدونستم شبی که پیشِ روم دارم ، برام دروازه ي جهنمِ ولی فکرنمیکردم به این بدي باشه...فکر نمی کردم نازي این بلا رو سرم بیاره...تحقیرکم بود برايِ اتفاقی که افتاده بود...آه کشیدم وبه سقف خیره شدم....بی بی روهم ترسوندم...پیرزن قلبِ خوبی داشت که غمِ منم بهش اضافه شده بود؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶دیشب خراب کردم....حالم خوب نبودم......توبیداري،توسرمايِ بدنم داشتم ازتبِ آتیشی که به جونم افتاده بود هذیونمیگفتم.....بالش رو محکم روي صورتم گذاشتم وفشردم،فریم به فریم فیلم ترسناكِ دیشب جلوم پخش می شد...نفرتِ نازي،عربدههاي علیرضا،خشم سارا.....بلندشدم وبالش رو پرت کردم،نفسی پرازحرص کشیدم وبلندشدم..تنم کوفته بود،خسته بودم...ولی هرچه قدربیشترتويتخت دراز میکشیدم،دیوونه ترمیشدم...ازتوي کشوم لباس برداشتم وبه حموم پناه بردم....زیردوش ایستادم وتنم روبه آب سپردم...نفسم داشت کم کم به حالتعادي برمیگشت،ریه هام ازتلاشی که دیشب براي نفس کشیدن کردم ، درد میکردن.پیشونی ام رو به دیوار تکیه زدم،دست کشیدم روي بازوم.....صداي درباعث چشم بازکنم،صدام رو کمی بلند کردم:-بله؟صدايِ مهربونِ بی بی،باعث شد دررو نیمه بازکنم وسرم رو بیرون بدم،نگران گفت:-خوبی کیانم؟لبخندي زدم که پوستِ صورتم کش اومد وگفتم:-آره بی بی....دست هايِ پرمهرش رو بالا آورد وروي چشمم کشید وگفت:-پس چرا چشمات قرمزِ بی بی؟آهِ کوتاهی کشیدم وگفتم:-زیادي خوابیدم بی بی....جوري نگاهم کرد یعنی خر خودتی!آب دهنم رو قورت دادم،آهسته گفت:-بیاصبحونه ات رو بخور مادر ، بدونم چی کارت کردن که دیشب مثه مرغِ سرکنده بال بال می زدي.سرت رو هم خوببپوشون،سرما نخوري...لبخندي زدم به دلسوزي هايِ مادرانه اش...سرتکون دادم وبعدازخشک کردنِ تنِ خیسم؛لباس پوشیدم وهمونطور که بهکفِ خونه خیره بودم به سمت آشپزخونه رفتم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧بی بی میز رو چیده بود وپشتِ میزنشسته بود وعینک به چشم زده بود و به بافتنیِ توي دستش خیره بود....بی بی همیشههمین بود،براي فرار ازدنیايِ اطرافش پناه می برد به بافتنی وخیاطی....کاش منم میتونستم کاري کنم تا فرار کنم ازغمیکه رويِ دلم سنگینی می کرد.منو که دید لبخندي مادرانه زد وگفت:-عافیت مادر...سکوت کردم وپشتِ میزنشستم....دیشب،وقتی همه پشتِ میزنشستن،بدترین لحظه ي زندگیم بود که بازم جایی نبود منبشینم.دنیا رو سرم آوار شد وقتی جلوي ترانه بازم تحقیرشدم...چشمهام رو محکم بستم،دستهام رومشت کردم.....پیشونی ام رو رويِ میزگذاشتم....داشتم دیوونه میشدم..داشتم دیوونهمیشدم...آهسته پیشونی ام رو چندبارکوبیدم به میز....دستی سرم رو گرفت وبه سینه اش تکیه داد،عطر بی بی بود،دست کشید روي موهام ، بوسه اي روي موهام زد وگفت:-نکن مادر باخودت اینطوري.....جوونی...داري تو جوونی خودت رو پیرمیکنی.....چشمات غم داره مادر....اوناهرکاري میکننتو دیگه زندگی ات ازشون جداست،بذار هرکاري میخوان بکنن....گونه ام رو به سینه اش کشیدم وآهسته گفتم:-گفتنش راحتِ بی بی جون،جايِ من نیستی ببینی عزیزترین آدماي زندگیت پَسِت میزنن چه به روزت میاد....نفسی گرفتم وسرم رو ازآغوشش بیرون کشیدم،سرم رو عقب بردم وبه بی بی که بالايِ سرم بود نگاه کردم،دست کشیدبه گردنم،آروم سیبک گلوم رو نوازش کرد وبابغض گفت:-اینطوري نگام نکن بی بی....دلم میسوزه برات،جیگرم کباب میشه برات....لبخندي زدم وچشم بستم...من همین بودم...من تنها بانوازش هايِ بی بی بزرگ شدم..نه پدر...نه مادر....نهخواهروبرادر...من همین بودم!من بانوازشهايِ بی بی.....تمامِ شخصیتِ من،تمامِ آدمیتِ من برگرفته ازهمین دستهايِچروك خورده بود...اگه بی بی نبود،به خدا قسم حیوونی بار می اومدم که هیچ سلطانِ جنگلی نمیتونست کنترلمکنه.بارفتارهایی که بامن می کردن،فقط خويِ وحشی ام رو پرورش می دادن.....این بی بی وعزیز بودن که هروقت زخمخورده میرفتم پیششون،بوسه میزدن به دست ها،صورتم وموهام وساکتم میکردن.....ازوقتی عزیز رفت،تنها بی بی موندومن!شکل دهنده ي شخصیتم بی بی بود........صدام کرد،چشم بازکردم:-کیانمهرم؟مامانی؟صبحونه ات رو بخوربعد برام تعریف کن چی شد دیشب...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨ازم دور شد ورفت سمتِ سماور،لیوانِ چاي رو جلوم گذاشت وبرام لقمه هاي نون وپنیرگرفت،تکه هاي گردو رو بادستهاشتوي دهنم گذاشت،منِ 27 ساله دلبسته ي همین محبت ها بودم!محبت هایی که هیچ وقت،هیچ وقت مادرم بهم نکرد......مرباي آلبالویی رو که بادستهاي خودش درست کرده بود بامخلوطکره به خوردم میداد ومن با تمام وجودم مزه ي اون مربا رو توذهنم ثبت میکردم...لیوانِ چایم رو که روي میزگذاشتم سربه زیرشروع کردم،براش گفتم،باسانسور...یادم نرفته بود تازگی ها قلبِ بی بیِ منطاقت غصه هايِ من رو نداشت.وقتی تموم شد چشم بازنکردم،آهی کشیدم وگفتم:-ترانه هست بی بی؟آروم گفت:-نگاهم کن کیان....لب گزیدم وباخودم کلنجاررفتم.....چشم که تو چشم بی بی میشدم می فهمید همه چیز رو نگفتم....باتحکم گفت:-کیانمهر بهت گفتم بهم نگاه کن!سرم رو بالاآوردم وشرمزده نگاهش کردم،سرتکون داد وگفت:-من برات مادري کردم...ازروزي که هفت ماهه به دنیا اومدي وگذاشتنت تو دستگاه،ازروزي که مادرت ولت کرد ومن بهزور باشیشه شیر،شیرِ خشک به خوردت دادم،خودم پوشکت رو عوض کردم...خودم وقتی راه رفتی دستت رو گرفتم....اونعزیزِ بیچاره وقتی گفتی مامان زار زد برات...وقتی دندون درآوردي من واون خواهربیچاره ام بودیم که وقتی لثه هاتمیخارید دستمون رو تودهنت گذاشتیم که آروم بگیري....روزِ اول مدرسه خودم دستت رو گرفتم،عزیز برات لقمهگرفت...بگم برات روزبه روزِ این 27 سال رو؟بعد حرف میزنی انتظار داري نفهمم کجا دروغ گفتی وکجا راست؟کجاش روگفتی وکجاش رو نگفتی؟مکثی کرد،بلندشد،بهم نگاه کرد وبه سمتِ سالن رفت وگفت:-آره...ترانه هست...بچه ام تا صبح نخوابید.مهلت نداد بپرسم چرا،رفت ومنو باعذاب وجدان گذاشت...عذاب وجدان اینکه چرا همه چیز رو بهش نگفتم....ولی ازیهطرف راضی بودم...اگه همه چیز رو بهش میگفتم،مطمئن بودم میرفت سراغِ نازي ودادوبیداد راه مینداخت ومواخذه اشمیکرد ونمیتونستم نتیجه اش رو تصورکنم....سربه زیربلندشدم وبه سمت اتاق ترانه رفتم ، تقه اي زدم ، منتظرموندم ولی صدایی نیومد...خواب بود؟؟در رو آروم بازکردم ، راحت خوابیده بود...کنارتختش زانوزدم.آروم باپشتِ دستم رويِ گونه اش کشیدم.لبخندي زدم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩خواستم بلندبشم که چشمهاش بازشد،تکون نخورد،فقط نگاهم میکرد،دوباره زانو زدم وبیشتربه تخت نزدیک شدم،آهستهگفتم:-صبح به خیر....پلک زد،خسته بود...خستگی ازچشمهاش می بارید،دستش رو که کنارِ صورتش روي بالش بود روتو دستم گرفتم،به دستشخیره شدم وپرسیدم:-دیشب ترسیدي؟باصداي گرفته ي ناشی ازخوابش پرسید:-چرا اون اتفاقات افتاد؟چرا اونطور رفتار کردن؟جوابی براي چراهاش نداشتم،چی باید میگفتم؟چه دلیلی باید براش می آوردم؟منطقِ افراد اون خونه براي هیچکس قابلفهم نیست....هیچ کس...بی حرف بلند شدم وبهش پشت کردم...از در که داشتم بیرون می اومدم صداش متوقفم کرد:-تو منو دیشب بردي جایی که آدماش چشم دیدنت رو ندارن...توگفتی مهمونی....اون مهمونی بود یادادگاه تفتیش عقاید؟بازهم سکوت کردم چون براي خودم هم جوابی نداشتم.....اصلا دوست نداشتم به دیشب فکرنکنم....همه اش اتفاقاتِ دیشب رو تو ذهنم پس میزدم...نمیخواستم به یاد بیارم....اگهدوباره مثه صبح...مثه تمام طولِ شب....همه چیزجلوي چشمم بیاد...نمیتونستم تضمین کنم که بلایی سرِ خودمنیارم....مثه 11 سال پیش....یه پسر 16 سالِ،کاري باخودم کردم که هیچ وقت نمیتونستم ازصفحه ي زندگیم پاکشکنم...هیچ وقت...!!***ترانه:توي تخت نشستم وبه درنگاه کردم.....من نمیتونستم تواین بی خبري،ناآگاهی بمونم.....چیزي شبیه معجزه میتونست منو بدون فهمیدن چیزي آروم نگه داره...باید میفهمیدم...من وسطِ این میدونِ جنگم....مگه رفتارِ دیشب چیزي جز جنگ بود؟من مثه یه فردِ غیرنظامی ام که افتاده وسط یه جنگ داخلی....هیچی نمیخوام جزآرامش زندگی خودم....وحالا باید برايبه دست آوردن این آرامش،غیراز دوطرف جنگ یه ارتش هم براي خودم درست میکردم،هرچند کوچک ومخفیاماقوي..که حداقل جونِ سالم به در ببرم......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠خم شدم واززیرتخت گوشیم رو بیرون کشیدم...من شماره ي کیمیا رو ازش گرفتم...یه جایی همین جاها بود....بین شمارههايِ بدون اسمم گشتم.....یه شماره ي رند که عدد 4توش زیاد بود...پیداش کردم...دکمه ي تماس رو فشردم ومنتظرموندم..برام مهم نبود ساعت چندِ...تنها چیزي که برام مهم بود خبرهاییِ که ممکنِ ازکیمیا بشنوم....بعدازچندبوق صداي خواب آلودش رو شنیدم:-الو؟خودش بود....لبخندي زدم وگفتم:-منم...ترانه......چندلحظه اي سکوت کرد...بعد بالاخره جواب داد:-جونم ترانه جون؟اتفاقی افتاده؟کیانمهر حالش خوبه؟خودت خوبی؟بین حرفهاش پریدم وگفتم:-همه خوبن!میخوام ببینمت....نه ونو نداریم..همین امروز میخوام ببینمت... 4ساعت دیگه...توکافی شاپی که نزدیکِ شرکتِکیانمهر....بازهم سکوت ومکث...باید می گفت آره،میام...وگرنه من میرفتم خونه اش...آدمی نبودم که کنار بکشم....وقتی میخواستمکاري بکنم...تمام سعی ام رو میکردم که انجام بشه....باصدایی که توش خنده بود گفت:-خداروشکر میکنم تو معلم وناظم نشدي!بچه هاي مردم تلف میشدن ازدستت!!......باشه...میام.....نست رن؟-آره...فک کنم یه همچین چیزایی اسمش بود!-باشه...میبینمت!"میبینمت"ي زیر لب گفتم وبعدازقطع تماس عمیق هوا رو به ریه هام کشیدم...بالاخره یکی پیدا میشد بهم جواب بده!!!!کیانمهر که رفت،بااجازه اي ازبی بی بیرون زدم...پیرزن بیش ازحد مهربون وشیرین بود..حق میدادم به کیانمهر که انقدرعاشقانه دوستش داشته باشه.....باشمعِ کوچیکِ روي میز بازي میکردم که صندلیِ جلوم کشیده شد،سربلند کردم،کیمیا لبخند زنان نشست وگفت:-خُب!چی شد...آقاتون رو پیچوندي؟بانارضایتی نگاهش کردم که فهمید هیچ از این نسبت خوشم نیومده...شونه اي بالا انداخت وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١-حالش خوب بود؟تکیه زدم به صندلی ودست به سینه نگاهش کردم وبابی خیالی گفتم:-دیشب خونه ي پدري اش بودیم...داشت می مرد!کیمیا باغم نگاهم کرد،لبش رو گزید وگفت:-صبح هم باحسین تماس گرفت...نمیخواست بره شرکت ولی حسین مجبورش کرد...هرچه قدربیشترتو خونهبمونه....بیشترفکروخیال میکنه.کمی گردنم رو کج کردم وگفتم:-خوبه!پس تو ازیه چیزهایی خبرداري خانم!چشمهاش رو آروم بازوبسته کرد وبه تصویر خودش تويِ میزِ شیشه اي خیره شد وگفت:-منم ازیه چیزهایی خبردارم!خیلی سعی کردم تاصدام بالانره....ازهمین چندبرخوردي که باکیمیا داشتم کاملا متوجه شده بودم کیمیا باوجودِ جوونبودن،سیاست مدارِ خوبیه....زنی نیست که چیزي رو بیهوده بگه وکاري روبیهوده انجام بده.....من همجنس هاي خودم روخوب میشناختم...دستهام رو روي میزگذاشتم وباحرص وباصدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم:-من میخوام بدونم دلیل رفتار اون آدمها چی بود...کیمیا این حقِ منِ که بدونم...من قرارِ 9ماه بااون آدم زندگیکنم....میدونی دیشب رفتارشون چطور بود؟سري تکون دادومستقیم بهم خیره شد،گفت:-خود کیان باید بهت بگه....من نمیتونم...پوزخندي زدم ودستهام رو توي هم قفل کردم وانگشتهام روفشردم...بهش نگاه کردم وگفتم:-کیان؟کیانمهر؟کمی خودم رو جلو کشیدم وباتمام حرصم گفتم:-کیمیا...منو خر فرض نکن..باانبر نمیشه ازدهنش حرف کشید!بهم بگو توي این خانواده چیه که اینطور بابچه شونبرخورد میکنن...انگارکیانمهر آدم کشته!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢دستش رو به صورتش کشید وبه سمت چپش نگاه کرد،لب گزید،ازحرکتِ مردمکهاش توي چشمش مشخص بود که دارهفکر میکنه که دهن باز کنه یانه...خیره موندم بهش...نمیتونست چیزي نگه..اگه ازپسِ مجد برنمی اومدم...ازپس کیمیاخوب برمی اومدم....نیم نگاهی بهم کرد وگفت:-قول میدي اگه چیزي بهت گفتم ازش علیه کیانمهر استفاده نکنی؟لبخندي زدم وگفتم:-قول!سرش رو مستقیم به سمتِ من گرفت،لبهاش رو روي هم سایید وگفت:-نمیدونم چی بگم ترانه..انقدر این داستان پیچ وتاب داره که نمیدونم ازکجاش شروع کنم..منم زیاد نمیدونم...منم ازحسینوبی بی شنیدم...کلافه دست کشیدم به شالِ روي سرم ومرتبش کردم وگفتم:-همونا رو میخوام بشنوم!نفس عمیقی کشید وگفت:-خب بهم بگو دیشب چی شد تا بدونم باید چطور بهت بگم...کمی نگاهش کردم....میخواست منو تخلیه ي اطلاعاتی کنه؟من که چیزي نمیدونستم!مسلما خودش حدس میزد که چیشده....آروم لب بازکردم وگفتم:-چی باید بهت بگم؟ازخونواده اي بگم که پسرشون رو نادیده گرفتن؟البته اگه کیان پسرشون باشه!ابرو بالا انداخت وگفت:-اسما که هست!باتعجب پرسیدم:-اسما؟!دستش رو توي هوا تکون داد وگفت:-حالا!بگو...چی شد؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣کمی سکوت کردم تا بتونم خلاصه اي بهش بگم..چون اگه میخواستم دوباره براش تعریف کنم اعصابم به هممیریخت...نگاهش کردم وشروع کردم به گفتن...من حرف میزدم واون گوش میداد..بعضی جاها تعجب میکرد،بعضی جاهالبخندمیزد،بعضی جاها بغض میکرد...رفتارش برايِ یه همسرِ دوست بیش ازحد عاطفی بود...صحبتم رو تموم کردم وگفتم:-هنوز برام قابل هضم نیست اون رفتار...مگه کیان چی کار کرده؟استغفرالله به خواهرش تجاوز کرده که اونطوريمیکنن؟یا چه میدونم آدم کشته؟لبخندتلخی زد وگفت:-گناهی که کیان مرتکب شده براي اونا سنگین تر ازاینهاست!چشمهام گشاد شد...مگه این مرد چی کار کرده؟مگه چیزي سنگین تر ازاین هم وجود داشته؟کیمیا مهلت نداد حرفی بزنم،گفت:-خب تو دیشب همه ي خانواده رو دیدي؟به مغزم فشارآوردم وگفتم:-علیرضا ونازي رو دیدم....بابچه ها وعروس ودامادشون....دستی زد به پرِ روسري اش وگفت:-خب پس همه رو ندیدي.......متعجب پرسیدم:-مگه کسِ دیگه اي هم بود که باید میدیدم؟لبخند زد وگفت:-آره...تو نوه ي اون خونواده رو ندیدي!نوه؟نوه یعنی کی؟یعنی بچه هاي بچه هاش؟نکنه کیان بچه داره؟باحیرت پرسیدم:-یعنی کیان بچه داره وبچه اش رو ول کرده که مادرش اینطوري میکنه؟خندید،آروم......سرش رو تکون داد وگفت:-نه عزیزم...کیانمهر که اصن......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴لب گزید وگفت:-اصن ازدواج نکرده،نه....بچه ي میران رو میگم....ابروهام ناخواسته بالا پرید......میران؟میران کی بود؟ پسر بزرگتر؟سرم رو تکون دادم،آهی کشید وگفت:-آره...میران یه بچه داره..یه بچه ي یه ساله.....و هدیه بازم باردارِ ...خنده ام گرفت،بچه اش هنوز یه ساله بود ودوباره باردار بود؟خنده ام رو که دید گفت:-چرا میخندي خب؟سرم رو به معنی هیچی تکون دادم،لبخند زد وگفت:-آره..ندیدي....نفهمیدي...حتی صدايِ گریه ي بچه رو هم تو اون خونه نشنیدي....حتی نازي نذاشت کسی نشونه اي بدهکه تواون خونه بچه ايِ.....نازي همینه...نازي نمیذاره کسی چیزي رو که نمیخواد ببینه..زنِ مقتدريِ...حتی تو تصورت همنمیگنجه....خانواده اي بسیار محترم....خیلی....ولی همین خانواده،پسرِ بزرگشون رو مقصرِ چیزي میدونن که اینطور باهاشرفتار میکنن....بی قرار گفتم:-مگه کیان چی کار کرده؟کیمیا پوزخندي زد،بادستهاش بازي کرد وگفت:-درواقع تنها کاري که کیانمهر کرده همینه که کاري نکرده!بهش خیره شدم که نفسی گرفت وگفت:-خب...راستش میدونی؟...........کیان، ناخواسته اس....بهش که خیره موندم ادامه داد:-کیان بچه ي ناخواسته اس...پدرومادرش نمیخواستنش....قراربود سقط بشه که مادرِ نازي...همون بی بی میفهمهونمیذاره......مادرش هرکاري کرد که کیان به دنیا نیاد ولی...خب خواست خدا بود...هر کاري بکنی بازم نمیتونه روي قدرتِاون قدرتی داشته باشی....کیان به دنیا اومد...ولی 7ماهه.....وازلحظه اي که به دنیا اومد مادرش دیگه بهش توجهینکرد..همینطور پدرش....کیان رو رها کردن...تو این 27 سال،حتی یه بار اونو توآغوششون نگرفتن...سکوت کردم،باید باور میکردم؟باید همچین دلیلِ مسخره اي رو باور میکردم؟مگه کسی به خاطر چنین مساله اي اینطورباپسرش برخورد میکنه؟اینا منو بچه فرض کردن یااحمق؟خنده اي کردم وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵-جوكِ قشنگی بود کیمیا!خیلی خوب بود.....خب حالا دلیلِ اصلی اش رو بگو!بهم خیره موند....نمیدونم چرا نگاهش،حسی که تويِ نگاهش بود مجبورم کرد که سکوت کنم،آهی کشید وگفت:-دلیلش همین بود ترانه...همین!به جلو خم شدم وعصبی ازبین دندونهاي به هم فشرده ام غریدم:-منو مسخره کردي کیمیا؟تو دیشب ندیدي چه رفتاري باهاش داشتن..غرورش رو باخاك یکسان کردن....جلويِ منِ بهاصطلاح نامزدش مجبورش کردن بگه غلط کردم...مادرش بهش نمکدون پرت کرد...بهش میگفت به من نگومامان...........کیمیا مگه آدم به دلیل ناخواسته بودنِ بچه اش هم این کارو میکنه؟خب خواهرِ کوچیکِ منم ناخواستهاس...جونِ مادرم درمیره براي خواهرم!من گوشام دراز نیست کیمیا!اونم خم شد ودستهاش رو روي میزگذاشت،توي چشمهام خیره شد وگفت:-ولی هست ترانه!.....حقیقتش اینه که....خب...ببین مادرِ کیان نمیخواسته اصلا باپدرش باشه...یعنی رابطه ي ناخواستهبوده وحاصلِ این رابطه شده کیانمهر....چشمهام رو ریز کردم وگفتم:-یعنی کیانمهر حرومزاده اس؟چشمهاش رو درشت کرد وگفت:-نه دیوونه!...پدرومادرش به هم محرم بودن...نامزد بودن!بینشون صیغه خونده شده بود...ولی باهم اختلاف داشتن...بیبی میدونی که مادرِ نازيِ....سري تکون دادم که ادامه داد:-عزیز،یعنی سوسن،مادرِ علیرضا بوده...یعنی پدر ومادرِ کیانمهر دخترخاله پسرخاله بودن....صیغه میخونن بینشون ولیخیلی باهم مشکل داشتن....میخواستن همه چیز رو به هم بزنن که پدرِ کیان ازهمون حربه ي مردونه استفاده کرد...مادرِکیان رو به زور زنِ خودش کرد....ولی بدترین اتفاق زمانی بود که مادرش کیانمهر رو حامله شد.....از کیان متنفرشد کهباعث شد کنار هم بمونن.......کیان رو مقصر میدونست.....آهسته گفتم:-اصلا معقول نیست!سر تکون داد وگفت:-آره!نیست...ولی باور کن دلیلشون همینه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۶باحرص خندیدم وگفتم:-بعد یهویی چطور شد انقدر عاشقِ هم شدن؟اونا 4تابچه ي دیگه هم دارن!باغصه گفت:-همین داره کیانمهرو میکشه...اینکه 4تاخواهر و برادر داره ولی به اون بی توجه ان....میدونی؟بعدازچندماه زندگی کردنباهم،عاشق هم شدن ولی این وسط کیانمهر همچنان مورد تنفرشون بود.....بی بی وعزیز هرکاري کردن که بهتر با کیانبرخورد کنن ولی مادرش حتی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۲ عصر
حاضر نبود بچه ي کوچیکش رو توي بغل بگیره......-باورم نمیشه!اصلا تو کَتَم نمیره!کلافه دستهاش رو به هم سایید وگفت:-تو کَتِ هیچکس نمیره جز اون خانواده.....میفهمی؟........کیان خیلی مشکل داره...خیلی.....بدتر هم اینه که خودش....صداي تلفن همراهش صحبتش رو قطع کرد،نگاهی به شماره کرد بادلخوري گفت:-واااي...یادم رفت!وبعد گفت:-ببخشید ترانه جون..باید برگردم خونه...قراربود مامانم بیاد...یادم رفت...وقبل ازاینکه حرفی بزنم تلفن رو جواب داد ورفت.....ومن مات شدم....من نمیتونستم این دلایل رو قبول کنم...مگه میشه؟باکلافگی وسردرگمی به سمتِ خونه رفتم...گیج ومنگ بودم...هرطور تجزیه وتحلیل میکردم،چپ وراست میکردم..برعکس میخوندم....هرطور که میشد با حرفهايکیمیا وَر میرفتم ولی نمیتونستم بپذیرم...یعنی چیزي بود که من نمیدونستم؟؟؟درخونه رو بازکردم وواردشدم...بی بی روي مبل نشسته بود وبافتنی می بافت....منو که دید لبخندي زد وگفت:-اومدي ننه جون؟خوش گذشت بهت؟لبخندي زدم به این مادربزرگِ دوست داشتنی ،از بی بی هم میتونستم بپرسم؟مسلما!منتها باید بیشترازاین باهاش صمیمیمیشدم......لبخندم رو ادامه دادم وگفتم:-بله....-الهی همیشه به خوشی...برو لباست رو عوض کن یه لیوان چایی بدم دستت تا گرم بشی...سري تکون دادم وبه سمتِ اتاق رفتم،شالم رو ازسرم بازکردم که صدایی میخکوبم کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٧-خب...همه چیز رو بهت گفت؟باچشمهایی گشاد شده برگشتم وبادیدنِ کیانمهر روح ازتنم رفت!رنگم پرید،فقط نگاهش کردم،جلوتر اومد وبهم نگاه کرد،موشکافانه،دقیق نگاهم میکرد......مردمک چشمهام میلرزیدازخیره بودن توي چشمهايِ طوسی رنگش.....لبخندمحوي زد وگفت:-چی بهت گفت؟آب دهنم رو فروخوردم وباصداي دورگه اي گفتم:-کی؟لبخندش عریض ترشد،چشمهاش برق می زد،ولی اون دوتا مردمکِ طوسی توي خون خبرخوبی نمی داد ازحالِ این مردبهمن...کمی خودش رو جلوترکشید،روبروم ایستاد،سرش رو کمی کج کرد وگفت:-کیمیا...شنیدم داشتی براش خط ونشون میکشیدي....چی بهت گفت؟رك وراست بهم بگو...بی کم وکاست...چون خیلیراحت میتونم زنگ بزنم وازخودش بپرسم...مطمئن باش انقدر روش تسلط دارم که حرف بکشم ازش...پس بازبون خوشخودت بگو.داشت تهدید می کرد،بالبخندداشت تهدید میکرد،حالش خوش نبود.فقط نگاهش کردم که صداش رو بالابرد وباتحکمگفت:-بهت میگم بگو!یکه خوردم،قبل ازاینکه حرف بزنم سرش رو برگردوند سمت در وگفت:-نیا بی بی!اتفاقی نیفتاده....این مرد پشتِ سرش هم چشم داشت؟دوباره برگشت وبانگاهِ نافذش نگاهم کرد.....ابروهاش رو بالابرد:-خب؟!زبونم رو ترکردم وآهسته گفتم:-چرا فکرمیکنی قرارمن وکیمیا به تو باید مربوط بوده باشه؟خندید..این خنده ها هم بوي تهدید می داد...عصبی بود،باپوزخندي گوشه ي لبش نگاهم کرد وگفت:-نه اینکه تو وکیمیا یه بیست سی سالیه با هم رفیقین......خیلی موضوعات مشترك دارین!منم مثل خودش پوزخند زدم اماخدا میدونست به چه سختی!:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٨-خب شاید براي آشنایی بیشتربوده باشه.....ها؟داشتم حوصله اش رو سرمیبردم،دستی به موهاش کشید،نوك انگشتش رو تودهنش فرو کرد وپلکهاش رو روي همفشرد،بعدازلحظاتی گفت:-ترانه جان....کاري نکن اون روي منو ببینی...فقط میخوام بدونم چی بهت گفته تابقیه اش رو خودم برات اضافه کنم...قدمی عقب رفتم ودست به سینه شدم،کمی گردنم رو کج کردم وباتمسخرگفتم:-اِع؟چه جالب!صب که ازت پرسیدم زبونت تو حلقت گیرکرده بود....خیزبرداشت سمتم وتابه خودم بیام بینِ دیوارپشتم وتنش گیرکرده بودم،دستهاش رو دوطرفم روي دیوار گذاشتهبود،توصورتم غرید:-من دیوونه هستم..بدترش نکن که به ضرر خودت تموم میشه...بگو...بگو ترانه!توصورتش نگاه کردم،به چشمهاش خیره شدم وگفتم:-همون چیزي که باید میگفت،دلیل رفتار مادرت!پدرت!خواهروبرادرات!بهم خیره شد،درمونده بهم خیره شد،نگاهش رو روي لبم سر داد وباصدایی که می لرزید گفت:-چی بهت گفته؟کلمه به کلمه اش رو بهم بگو....تورو خدا ترانه....سرم رو به دیوار تکیه زدم وگفتم...تک به تکِ حرفهاي کیمیا رو...خوب تو ذهنم حک شده بود چون تاخونه صدبار دورهاش کرده بودم...هرکلمه که میگفتم بیشتر درد روي صورتش می نشست...هر واوي که میگفتم،صورتش بیشتر تو هممیرفت...حرفم که تموم شد،کمی نگاهم کرد،نالید:-همین بود؟سرم رو تکون دادم،لب زدم:-به خدا همین بود...نمیدونم چرا باورش برام مهم بود..برام مهم بود باور کنه همه ي ماجرا این بوده....باعجز توصورتم نگاه کرد،نگاهش توي صورتم می چرخید،آهسته صورتش جلو اومد وسرش رو روي شونه امگذاشت،زمزمه کرد:-خدا روشکر....ومن درعجبِ شکرش موندم....تکون نخوردم..حتی یه سانت...جرات نداشتم تکون بخورم....آهسته گونه اش رو روي شونهام میکشید،چشمهام رو بستم.....خدا....چه کنم من بااین مرد؟؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٩کمی که گذشت عقب کشید،نفسِ عمیقی کشید.بهم پشت کرد ورفت...ولی من موندم وگرمی سرش روي شونه ام....***کیانمهر:آهسته باانگشتم روي بخارپنجره شکل می کشیدم....داشت بارون می بارید ومن گوش سپرده بودم به قشنگ ترین آهنگِعالم....خداروشکرمی کنم کیمیا همه چی رو نگفت،همه چیز رو نگفت،بیشترش رو گفت ولی.......بازم خدا روشکر...میدونستم اینم بدونه هیچ شانسی براي نگه داشتنش پیشِ خودم ندارم....پیشونی ام رو رويِ شیشه ي خیس کشیدم......سرم داغ بود..تب نداشتم،فکروخیال زیاد داشت دیوونه ام می کرد....حضورکسی رو کنارم احساس کردم...عطرش رو میشناختم،بی بی بود....دست گذاشت رو شونه ام وگفت:-مادر برگرد ببینمت...برگشتم،دست کشید رويِ برآمدگیِ سمتِ راستِ صورتم....لب گزید وگفت:-ببین باخودش چی کارمی کنه...لبخندي زدم وبی حس وحال بهش خیره شدم،دستش رو بالاآورد وپیراهنم رو کنار زد،لبش رو بیشترگاز زد،بابغض گفت:-چه کبودي هم شده...الهی دستش...پریدم بین حرفش وگفتم:-بی بی؟نفرین نداشتیما...پیرزن یقه ام رو پایین کشید وخودش هم روي پاش بلندشد تابتونه هم قدم بشه،آروم جايِ کبودي اي رو که دخترش،مادرِمن،روي تنم یادگاري گذاشته بود رو بوسید...سرش رو روي سینه ام گذاشت وگفت:-بی بی فدات بشه......چرا تواین اتاق دخیل بستی وبیرون نمیاي؟هان؟ناهار که نخوردي...عصرونه ام هرچی صدات زدمنیومدي.....بیا بیرون رنگت رو ببینم مادر...یکی دوروز دیگه باید برگردما....دستم روروي موهاش کشیدم وگفتم:-شما هیچ جا نمیري....بري که دوباره سربه سرشون بذاري و بعدش بیام بیمارستان تحویلت بگیرم؟دستهاش رو که دورم حلقه نمی شد روي پهلوهام گذاشت وگفت:-میرم مادر...باید برم...خونه زندگیِ من اونجاست...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٠لبهام رو به موهاش رسوندم،آهسته گفتم:-اونجا که نمیري زندگی کنی...میري بجنگی....این همه سال سعی کردي،چیزي تغییرکرد؟صداش لرزید،دستهاش آروم روي پهلوهام حرکت میکرد:-بالاخره باید تغییرکنه.......توبچه شونی....صداي منم لرزید،به این سادگی ها نبود بی بی:-خودشون که اینو نمیگن....نفس عمیقی کشیدم وازش جداشدم،دوتادستهام رو محکم رويِ صورتم فشردم...بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:-قربونت برم بی بی....خسته ام میخوام بخوابم...چنددقیقه اي توي سکوت نگاهم کرد...بعد رفت ودراتاق رو هم بست.پوفی کردم وبازهم به سمتِ پنجره رفتم....خیرهشدم به بیرون....بقیه تو این موارد چی کارمی کردن؟براي آروم کردن ذهنِ آشفته شون چی کارمی کردن؟می رفتنبیرون؟قرصِ خواب می خوردن؟حرف می زدن؟یانه....مشروب می خوردن وسیگارمی کشیدن؟من مردِ هیچ کدوم نبودم...فقط خیره میشدم.....سالها بود ساکت مونده بودم وخیره شده بودم...مثه همون روزي که ساکت موندم وبعدش کاردستِ خودم دادم...16 سالم بود.... 16 سال بی محبتی کشیده بودم... 16 سال طعمِ محبت رو نچشیده بودم..اون روز زدم به سیمِ آخر.....رفتهبودم عمارت...میرانِ 13 ساله داشت با غرور ازحضورِ بابا تو مدرسه اش وصحبتش با معلماش وتقدیر اونها ازش صحبتمیکرد....میگفت که به پدر گفتن که میران فوق العاده اس....دانش آموزپرشور ودرسخونیِ....باعث افتخارشون که میرانتومدرسه شون باشه...نگاهم رو دادم به بابام که داشت با لبخند نگاهش میکرد....نگاهش میکرد وچشمهاش برق میزد.منیه گوشه ایستادم،دور ازچشم همه وخیره شدم به دستهاي پدرم که روي پاي پسرش می کوبید،دست پسرش رو میگرفتوبلندبلند به شوخی ها پسرش می خندید.....ومتوجه نبود منِ 16 ساله خیره ي دستهایی هستم که تمامِ عمر منتظر بودمفقط یه بار روي سرم کشیده بشه......خیره شدم وآروم اشک ریختم....بی صدا...قلبم تیرکشید دم نزدم...دست وپام کرختوسست شد، دم نزدم....تحقیرشدم ودم نزدم.....مُردم ودم نزدم......مادرم،نازي میخندید ومدام قربون صدقه ي پسرش میرفت،ومن....منی که پسرِ بزرگشون بودم...پسرِ ارشدشون بودم،داشتم میمردم یه بار ازم تعریف کنن،یه باربهم بگنآفرین....حتی یه نگاه پرمحبت بهم بندازن....خیره شدم وساکت موندم...پدرم با ذوق میرانِ خندون رو بغل کرد وبه خودشفشرد وتک تکِ سلولهاي بدنم فریادِ تمنايِ گرمايِ پدر رو سردادن...به جنون رسیدم وقتی نازي بلندشد وگونه ي میرانرو بوسید.....باسرتاپایی که می لرزید برگشتم به خونه اي که با بی بی زندگی میکردم..دیوانه وار همه چیز رو کوبیدموشکستم....حسرتهام فوران کرده بود.....تمام غم وغصه وخشم هام فوران کرده بود.....گلدون رو که تو آینه کوبیدم،یهم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣١تیکه ي تیز آینه که مثلثی شکسته بود بهم چشمک میزد......نفهمیدم چی کارکردم...دستِ خودم نبود..هیچ چیزدستِخودم نبود،خسته شده بودم اززندگی ام،ازپس زده شدن....دستم رو دور آینه ي شکسته گره کردم وباتمام توانم توي شکممکوبیدم.....ناله ام از درد به فریاد تبدیل شد....روي دو تاپام که زمین خوردم فقط نگاهم به در بود که ببینم باصداي فریادممیان که بغلم کنن؟که پیشونی ام روببوسن وازم با گریه بخوان که بمونم؟ولی آخرین تصویري که قبل از بیهوشی بهیادم بود مشت باقر پیربود که با رنگ ورویی پریده ازترس توي خونه پرید وباتمام وجود فریاد میزد....دستم رو روي شکمم کشیدم....جایی که ردّ 30 تابخیه یادگارمونده بود برام......بی بی همیشه می گفت خدا بهت رحم کردکه ضربه کاري نبود.....می گفت خدا تورو براي من زنده نگه داشته تا یه پسرداشته باشم...یه پسر که تو پیري ام دستمرو بگیره....مردایی که باید بهشون می گفتم دایی،سالی 3یا 4بار به مادرشون سرمیزدن وبی بی براي جبران قصور پسرهاشمنو پسرِ خودش بارآورده بود....تلخ بود،سخت بود اینطور زندگی....من پدرداشتم،مادرداشتم،خانواد ه اي پرجمعیت داشتمودرعین حال هیچکس رو نداشتم....صدايِ زنگِ تلفن همراهم منو ازفکربیرون کشید،آهسته به سمتش رفتم،اسم حسین روش چشمک میزد،آهسته پاسخدادم:-الو؟شاد وسرحال گفت:-خوبی داداش؟داداش؟برادر؟حسین برادرم بود؟بود...ولی خونی نبود...من برادر خونی داشتم ولی برام هیچ وقت مثه حسین نبود...هیچوقت!!لبخندي زدم ازانرژي اش وگفتم:-خوشحالی؟-نباشم؟داداش امرتون انجام شد...سکوت کردم..به ذهنم فشارآوردم تایادم بیاد که چی رو به حسین سپرده بودم...که خودش گفت:-بابا دکتره رو پیدا کردم!براي برادرِ ترانه....گوشه ي لبم رو خاروندم وگفتم:-آهان...خب چی شد؟کلافه گفت:-چی شد به نظرت؟رفتم عقدش کردم!...خب وقت گرفتم دیگه!یه هفته دیگه....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٢-کارش خوبه؟به درِ بسته ي اتاقم نگاه کردم،جواب داد:-بیستِ بیستِ....چطور میخواي سام رو راضی کنی؟لبخندي زدم،یه چیزي پیدا شد که ذهنم رو منحرف کنه:-اول خودم با دکتر صحبت میکنم بعد سام رو یه کاریش میکنم...فردا تو شرکت بیشتردرباره اش حرف می زنیم...وقتی تماسم رو باحسین قطع کردم،یه رویايِ شیرین همه ي تلخی ها رو پس زد....شیرینیِ اینکه ترانه،یه روزي رويِهمه ي زخمهاي روحم دست می کشید ومرهم می گذاشتروبروي مردي نشسته بودم همسن وسالِ پدرم....من اینجابودم...خودم رو سرپا کردم چون امید داشتم براي دوبارهبلندشدن....نگاهم رو به دهنش دوخته بودم،سري تکون داد وگفت:-ببینید...من نمیتونم باچنین چیزي بگم کامل خوب میشه یانه...من باید هرچی آزمایش وعکس ازگذشته داره ببینموهمچنین دوباره معاینه اش کنم....انتظارندارین که ازراه دورحدس بزنم؟لبخندي زدم وگفتم:-خب مسلّمِ دکتر....ولی میخوام مطمئن بشم،چون....یه مقدارسِرتِقِ!خندید ودستهاش رو رويِ میزگره کرد وگفت:-ببین پسرجون...من دکترم،خدا نیستم....منم تااونجایی که توان داشته باشم،توحوزه ي درمانی وتوانایی ام باشه،مطمئنباش کم نمیذارم.....ولی همونطور که گفتم بدون معاینه کاري نمیتونم بکنم....سري تکون دادم وبلند شدم،دکتر کاملی هم بلند شد،به سمتِ میزش رفتم ودستم رو به سمتش درازکردم،دستم رو فشردوگفت:-پس من منتظرم که با اون سِرتِقِ بیاین!خندیدم وسرتکون دادم....ازاتاقِ دکتر که بیرون اومدم نفسِ عمیقی کشیدم،من این کارو میکردم...سام نمیتونست مخالفتکنه...من ازپسِ این مردِ بداخلاق برمیام...به سمت منشی رفتم ووقتی گرفتم براي هفته ي بعد....باحالی بهتر ازمطب بیرون اومدم....تازه اولِ راهم....***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٣ترانه:سام اخم کرد وگفت:-چه عجیب!شونه بالا انداختم ونزدیکش رفتم ودستم رو به سمتش دراز کردم،دستم رو گرفت،به زحمت تونستم راضی اش کنم کهبهم افتخار!!!بده ویه نیم روز رو بامن سپري کنه....کمی خودم رو جمع کردم وگفتم:-از عجیب هم بدتر..باورت نمیشه صد بار باخودم مرور کردم ولی حتی یه درصد برام قابل قبول نیست...آخه...آخه تو مخِاین مردم چی میگذره!؟!دستم رو فشرد وگفت:-ماکه جاي اونا نیستیم...شاید توهم اگه تو شرایط اونا بودي همچین رفتاري با بچه ات می کردي..پوزخندي زدم وبه روبروم خیره شدم،اول صبح وهوايِ خوبِ پارك باعث شده بود جمعیت زیادي براي نرمش صبحگاهیوقدم زدن خودشون رو به اینجا برسونن...باتمسخرگفتم:-این یه سال...این دوسال...نه بیست وهفت سال سام!خندید وگفت:-حالا چرا منو میزنی تو؟!مگه من بچه پس انداختم وبعدش حتی نگاهشم نکردم؟!ایستادم،باچشمهاي گردشده گفتم:-سام؟!خندون برگشت سمتِ من،چشمکی زد وگفت:-چته تو بابا؟اِع!هی میخواد اسم منو صدا کنه؟بابا میدونم داداشت رو دوست داري دختر!این همه ابراز علاقه نداره که!سرتکون دادم وباز پاهام رو حرکت دادم،سکوت کردیم،به برگايِ زیرپامون خیره شدیم،آخرین برگهاي پاییزي!بالاخره سام سکوت رو شکست وباتردید پرسید:-پسره که.....که...باهات....یعنی....... کاري که.....سرش رو بالا گرفت وچشمهاش روبست وباکلافگی گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣۴-بهت دست نزده که؟یعنی....واي خدا!نگاهش کردم،سرخ شده بود...خنده هاش مصنوعی نبود اما از ته دلم نبود.از درون داشت خودش رو میخورد،خبرش روداشتم که تانیمه هاي شب بیدار بود وصبح اول وقت هم بیرون می زد.لب گزیدم وباصدایی ضعیف گفتم:-نه...یعنی....خب....خودم هم لال شدم....بازهم سکوت کردیم،وبازهم این سام بود که بعد ازمدتی سکوت رو شکست:-قول میدم،قول میدم قبل ازاینکه اتفاق بدي بیُفته همه چیز رو درست کنم خانم خواهري...باشه خواهرکوچولو؟توفقطمراقبِ خودت باش عروسک سرامیکی...باشه؟خندیدم....خنده اي کمرنگ وضعیف،یادي از گذشته ها!گذشته هاي نه چندان دور...ترمه براي خریدن یه عروسکِسرامیکیِ 70 سانتی خونه رو رويِ سرش گذاشته بود......چه قدر اون روزا سام سربه سر همه مون میذاشت.....همه اش بهترمه می گفت این ترانه خودش سرامیکیِ،عروسک میخواي چیکار!اینو شبا بغل کنه وبخواب....برگشتم وبه نیم رخِ سام خیره شدم....توفکر بود وبهم نگاه میکرد،چشمکی زدم وگفتم:-باشه تانک جونم!خندید...بلند خندید...این بار ازته دل بود ،من عاشق خنده هاي برادرم بودم...برادرِ موخرمایی وچشم قهوه ایم....باپوستیگندمگون....چهره ي زیبایی داشت ولی پاش؛باعث شده بود حتی ازعاشق شدن بترسه........سام کمی چهره اش رو درهم کشید وگفت:-بریم بشینیم؟خسته شدم....سرتکون دادم وروي نیمکتی همون نزدیکی نشستیم...دادوفریاد نمی کرد،دست بلندنمی کرد ولی می تونستم اوجِ خشمِتوي دلش رو حس کنم...سرخوردگیش رو حس کنم....حق داشت....خواهرش اسیرِ دستِ اجبار بود واون....هیچ کاري نمیتونست بکنه....دستهاش رو دوطرفِ نیمکت دراز کرد وپشتم گذاشت،به دستهام نگاه کردم که تويِ دستکشی که به اسم چرم می فروختنپنهون شده بودن...آهسته گفتم:-کامی هنوزم میره تعمیرگاه؟کمی سرش رو به سمتم چرخوند وگفت:-نه....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣۵کمی سرم رو همونطور که پایین بود به سمتش گردوندم وباتعجب گفتم:-چی کارش کردي مگه؟نیشخندي زد،معلوم بود بلایی به سرِ کامیار آورده...باخنده گفت:-هیچی.....دوروز تواتاق حبسش کردم!....معلومه مامان همه چی رو بهت نگفته ها!چی کارکرد ه بود؟کامیار رو حبس کرده بود؟امان ازسام ونقشه ها وکارهاش!باصداي بلندگفتم:-چی کار کردي؟!خندید،دست کشید به زانوش....دلم خون شد...زانوش درد میکرد....برادرِ من درد میک شید وبه کسی نمی گفت...فکرمیکرد من نمی فهمم...مگه می شد من سامی رو نفهمَم که هم خونِ خودم بود،که هم نفسِ من بود...من وسام بالاترازخواهروبرادر،دوست ورفیق بودیم...همیشه هراتفاقی که می افتاد یه پایه اش سام بودویه پایه اش من...چه شکستنِ شیشه يخونه وهمسایه ها با توپ فوتبال بود وچه خاله بازي با عروسک هايِ من....سرم رو بلند کردم که روبروم.....دو تا دختر خیره به پايِ درازشده ي سام وعصايِ کنارش بودن وچیزي زیر زیر زمزمه میکردن.......چی داشتن می گفتن؟درباره ي برادرم بود؟درباره ي پايِ آسیب دیده اش؟اخم کردم.....سام ردِ نگاهم رو گرفت وبه دخترا رسید....لبخندتلخی زد وگفت:-خیلی وقته نگاهشون خیره اس...عادت کردم...نفسِ عمیقی گرفتم...اگه سام میگفت عادت کردم من حتی یه درصد هم قبول نمی کردم....وگرنه چرا لبخندش تلخبود؟چرا ناراحت بود؟بلندشدم که سام گفت:-ترانه!بی توجه بهش رفتم سمتشون،سینه سپر کرده وبااخم کنارشون ایستادم،دست به سینه شدم وباابروهاي بالا رفته گفتم:-خانما؟امري باشه؟خیره خیره بهم نگاه کردن،یکی جلف،یکی متناسب ومعمولی....دختركِ شال قرمزِ جلف*،لبخندي زد وگفت:-جونم عزیزم؟لبخندي مثلِ خودش زدم،من برايِ دفاع ازخانواده ام ازهرگرگی گرگ تر بودم!کمی گردنم رو کج کردم وگفتم:-میشه بپرسم به چی نگاه می کردین؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣۶دستی کشید به موهاش وگفت:-اون آقا شوهرتونن؟شوهر؟نه مسلّما!دستی به گوشه ي ابروم کشیدم وگفتم:-نخیر...برادرمِ...امرتون؟نیشخندي زد وگفت:-آخی!دلم به حالِ زنش میسوزه!اِع؟که دلت به حالِ زنش میسوزه؟خودم رو خونسرد نشون دادم.....قدمی جلو گذاشتم وبازمزمه گفتم:-محض اطلاعت زن نداره.....خب؟اگه میخواي مخش رو بزنی،یه راه دیگه پیدا کن....داداشِ من به شماها پا نمیده!بعد هم پشت کردم وبه سمت برادرم رفتم...دختر که مات شده بود اول سکوت کرد ولی بعد شروع به سروصدا کرد...امامن آروم دستم رو تو دستِ برادرم داده بودم وداشتیم ازاونجا دورمی شدیم.سام خنده کنان گفت:-چی گفتی بهش دختر؟راضی ازحرکت خودم،براش توضیح دادم که چی به دخترگفتم..من همین بودم..درعین سکوت،وقتی کسی باعث می شداخم به چهره ي خانواده ام بیاد،تبدیل می شدم به جنجال!به راحتی نمی گذشتم ازکسی که پاره هاي تنِ من رو ناراحتکنه.سام ناراحت شده بود...من این برادر رو خوب می شناختم...بهش برخورده بود وسکوت کرده بود...معلوم نبود ازکِیچشم دخترها به پاش بود وسام حرف نمیزد...بعدازیه پُرس خندیدن بالبخندي گفت:-بازم قاطی کردیا....صدام رو بلند کردم وباحرص گفتم:-سام!این مردم باید یادبگیرن وقتی یه فردِ غیرعادي رو میبینن البته به نظرخودشون غیر عادي بهش زل نزن..اون فردخودش هزار تا مشکل داره....غمِ نگاه هاي مردم رو کجاي دلش بذاره؟!بعد غر غر کنان گفتم:-حالا توبه خودت نگیري که ترانه به من گفت غیرعادي!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٧دستم رو گرفت وفشرد...لبخندي زد وگفت:-شرمنده اتم ترانه..خیلی....درستش میکنم...قول میدم!لبخندي زدم،دستم تو دستِ برادرم بود...هرچی بشه...دنیا به هم بریزه....بازهم سام هست که پشتم باشه.....اینو من همیشهمیدونستم...همیشه!!!!!***کیانمهر:نگاهی به ساعتم کردم......فکر نمیکردم تااین حد سرسخت باشه....این مرد دیگه کی بود؟یک ساعتِ تمام باهاش بحثکردم وداد وبیداد تا رضایت داد که ساعتی همدیگه رو ببینم....کپی برابر اصل ترانه بود ، برادرش سام!!!!!از دور دیدمش که با عصاش می اومد.....حتی راه رفتنش هم غرور داشت...!!بلندشدم وبه سمتش رفتم....بادیدنم اخم کرد...از چشم هاش آتیش می بارید....من میتونستم راضی اش کنم؟من براي قولم...براي خوشحالیِ ترانه..براي خوشحالیِ یه مادر هرکاري می کردم!دستم رو درازکردم ولی بدون توجه به دستم،سرش رو به سمتِ چپ چرخوند وگفت:-گفتی کارت مهمِ...ابرو بالا انداختم....عجیب اخلاقش شبیه خواهرش بود!عجیب!شونه بالا انداختم وگفتم:-قدم بزنیم؟پوزخند زد وجلوترازمن راه افتاد...نگاهش رو به مردمی می داد که باعجله ازسمتی به سمتِ دیگه اي میرفتن.....زیرلبگفت:-اون ازاون یکی که دیروز منو کشید پارك،این ازاین یکی!عمدا طوري گفت که بشنوم یافکرمیکرد که من کَرَم!؟اصلا منظورش باکی بود؟!باپوزخند گفتم:-شنیدم!بازهم باپوزخند جواب داد:-به درك!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٨چشمهام رو لحظه اي بازوبسته کردم وسري تکون دادم..مطمئنا کارم سخت ترازاون چیزي بود که فکر میکردم.....کمیبه سکوت گذشت...داشتم سروسامون میدادم به افکارم که چطور بهش بگم؟چطور راضی اش کنم؟!این مرد اصلا راضیمی شد؟!بابدخلقی گفت:-میخواي حرف بزنی یانه؟!نگاهی بهش کردم وگفتم:-پات اذیتت میکنه؟!تیزنگاهم کرد،ایستاد وگفت:-به تو ربطی داره؟!دقیقا تصویر بی بی جلوم نقش بست که چنین مواقعی میگفت:بسم الله!جنی شد!خنده ام گرفت وخنده ام جري ترش کرد،سینه به سینه ام ایستاد،توي صورتم غرّید:-زهرمار میدونی چیه!؟باتعجب بهش نگاه کردم...شمشیر ازروبسته بود!!!!دستهام رو به نشونه ي تسلیم بالا بردم وگفتم:-آرومتر مرد!وسطِ پارکیم!آروم تر!پوفی کشید وعقب رفت...اگرمیخواستم کِش بدم،مطمئنا اوضاع بدترمیشد،نفسی گرفتم وگفتم:-تاحالا فکر کردي که دوباره عمل کنی؟؟....پات رو میگم....کلافه دست به موهاش کشید وگفت:-اصلا من نمیفهمم تو چرا امروز چسبیدي به پاهاي من؟حاجی برو یه جا دیگه دخیل ببند!...حرف اصلیت رو بزن!پیچیدم جلوش وروبروش ایستاد،توچشمهاش خیره شدم وگفتم:-حرفِ اصلیِ من همینه!پات!باتعجب ابرو بالا برد وگفت:-پام؟توبه پاي من چی کار داري؟!خنده ام گرفته بود.....این پسر چرا انقدر مصِر بود که هرچیزي رو دوباره تکرار کنه؟!لبخندي زدم به جاي خنده اي کهتوي دلم گیرکرده بود وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٩-اصلا من براي پات زنگ زدم!باید باهات دراین مورد صحبت کنم....ببین من بایه دکتر خوب صحبت کردم..میگهاحتمالش هست که کامل خوب بشی ولی باید یه دور معاینه ات کنه...منم ازت میخو....نذاشت حرفم منعقد بشه،بااخم گفت:-وایستا وایستا!یعنی چی این حرف؟تو چه کاره ي منی که دنبال دکتر براي من میگردي؟اصن توچه حقی داري؟!هواي توي ریه هام رو به شدت بیرون دادم...به معناي تمام کینه داشت ازم که هر حرفی میزدم موضع میگرفت...چهمیکردم باهاش!؟میشد باهاش حرف زد؟من چطور باید راضی اش میکردم؟!شمرده شمرده گفتم:-سام!بذار من حرفم روبزنم...کامل،بعد لطف کن جفت پا بپّر وسطش!عصبی شد،سرخ شد،عصاش رو بلند کرد ونشونم داد وگفت:-ببین پسرجون،اگه میخواي همین عصا توسرت نشینه،لطف کن زودتر ازجلو چشمم دورشو...خب؟!چون به اندازه ي کافیازدستت دلخور هستم که نفله ات کنم..دفعه ي پیش هم جلوم رو گرفتن که کار دستت ندادم...مطمئن باش خواهرم روهم زودتر ازدستت نجات میدم!!!!تنه اي بهم زد ولنگ لنگان ازم دور شد......خواهرش رو ازدستم نجات میده؟به همین راحتی ترانه ازم دور نمیشه سامِگلپسند!!!!به دور شدنش خیره شدم وبه این فکرکردم که من باسامیار،جنگی داشتیم براي راضی کردنش...!!!!***ترانه:باناخن سرم رو خاروندم،بیشترخیره شدم به مانیتور......نمیشد....خسته شده بودم وکلافه بودم....بی بی با لیوانِ آب پرتقالی کنارم نشست وگفت:-چی کار میکنی عزیزکم!؟لبخند زدم،میتونستم چیزي ازش بفهمم؟؟؟؟گفتم:-کار بی بی جون...ریز خندید،خنده هاش بامزه ودوست داشتنی بود،گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴٠-خب ننه منظورم این بود که چی کار؟میبینم داري کارمیکنی قربونِ چشمهات برم...چه قدر دلنشین بود...دلم نمی اومد باپرسیدن ازگذشته دلخورش کنم،ولی کنجکاوي امونم رو بریده بود........به پشتیِ صندلی تکیه زدم وگفتم:-یه کارنیمه وقتِ،براي اینکه حوصله ام سرنره...ابروهاش بالاپرید،بادست به آرومی به گونه اش کوبید وگفت:-وا!مگه کیان بهت خرجی نمیده ننه؟بلندخندیدم،دستِ خودم نبود،آروم لپّش رو کشیدم وگفتم:-قربونت برم بی بی!واسه این کارمیکنم که....تازه فهمیدم چی کارکردم،بی بی بلند بلند می خندید ومن سرخ شده بودم..من لپ این پیرزن رو کشیده بودم؟!دستش رو زیرِ چونه ام گذاشت وگفت:-چته مادر لبو شدي؟!قربونِ مهربونیت برم...بی خود نیست که...حرفش رو خورد وخیره ام شد.....لبخند هنوز روي لبش بود،سري تکون داد ودست رو برداشت وبهم نگاه کرد وپرسید:-درس خوندي دیگه مادر؟!ابروهام بالا پرید،باتعجب گفتم:-بله...ولی چرا میپرسین!؟پیرزن داشت چی کارمیکرد؟موشکافانه خیره ام شده بود،هرازچندگاهی سرش رو تکون می داد،منم به فکر فرورفتم..چطورباید ازش بپرسم که ناراحت نشه وفکر نکنه دارم فضولی میکنم؟اصلا ازاین زنِ سن گذشته ي مقتدر،که معلوم بوددخترش شباهتِ عجیبی ازنظر اخلاقی باهاش داره،میشد حرف کشید!؟دستی به موهاش کشید وگفت:-خواهر،برادر داري؟!پیشونی ام رو خاروندم...داشتم گیج میشدم:-بله.... 2تابرادر ویه خواهر...سرش رو پایین انداخت وباغصه گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴١-باهات خوبن مادر؟!متعجب گفتم:-آره...جونمون به همه بسته اس.....بی بی خوبی؟!سرش روبلند کرد وبادیدن حلقه ي اشک توچشمهاش یکه خوردم،بابغض گفت:-کیانمهرم همیشه حسرتِ خواهر وبرادر داره..خوش به حالت عزیزکم........ماتِ بی بی شدم....که پیرزن چطور چشمهاش اشک افتاد،دست کشید به پلکهاش.....چه قدر مگه به دلِ این زن خون کرده بودن که اینطور بایه حرف ساده اشک ریخت؟خودم رو بهش نزدیک کردم و با هول گفتم:-بی بی؟بی بی جونم؟چی شدي قربونت برم من؟ببخشید...ببخشید بی بی...دستش رو توي دستم گرفتم وبوسیدم.....برام مهم نبود که مادربزرگِ مرديِ که منو به اسیري آورده،برام مهم این بود کهاین زن،یه شیرزنِ که به خاطر غمِ نوه اش داره اشک میریزه...دستم رو که دستش رو گرفته بود،باانگشتهایی دستِ آزادش نوازش کرد وباصدايِ لرزونش گفت:-خدا نکنه مادر....توچرا عذرمیخواي گلکم؟خدابرات نگهشون داره....چندسالته مادر؟!جواب ندادم....هنوز ازگنگی درنیومده بودم....هر روز تويِ این خونه وخونواده چیزهاي عجیب وغریب می دیدم....نگاهشکردم،من میخواستم ازاین زن بپرسم که دلیل رفتارِ دخترش با نوه اش چیه؟ازاین زن؟دلت میاد که دوباره به چشمهاشاشک بندازي؟حواسم پرت بود،دستم رو تکون داد وگفت:-چی شده مادر؟چرا توفکري؟نمیخواي جواب بدي عزیز؟به خودم اومدم و باز باهول گفتم:-نه،نه بی بی!یعنی آره...یعن چیزه...اي بابا....نفسی گرفتم وبالبخندگفتم:24- سالمِ بی بی....چشمهاش رو گرد کرد وگفت:-ماشاءالله...ماشاءالله مادر....فکرمیکردم یکی دوسال کمترداشته باشی....مثه این دختر محصل تازه هایی!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۲ عصر
خندیدم ازاین تعریفش ، دستی به صورتش کشیدم وگفتم:-بی بی ما باید جلو شما لُنگ بندازیم...شما که ماشاءالله اصن تکون نخوردین...مثه دختراي 14 ساله...صورتِ چروکش گل انداخت وبامزه خندید،انگار نه انگار همین الان داشت گریه می کرد...مثه ابربهار بود!لطیف ودرعینحال پربار....لبش رو گزید وگفت:-اینو جلويِ این پسره ي بی حیا نگی ها!فقط منتظرِ یه چیزي بشه بهم تیکه بپرونه!بینی ام رو چین دادم وخندیدم....پیرزن چه قدر بانوه اش جور بود که کیانمهر سربه سرش می ذاشت.....خیره به خنده هامدستم رو با دستهايِ پیرش که با بهانه وبی بهانه محبت نثارِ آدم می کردن،نوازش کرد وگفت:-خواهر برادرات بزرگترن یاکوچیکتر؟سوالهاش رو به پايِ کنجکاوي درباره ي کسی گذاشتم که نامزدِ نوه اش بود....نامزدي که حتی این مادربزرگ خواستگارياش نیومده بود ونمی دونست چند تا خواهر وبرادر داره....وحالا اینا رو داشت تو خونه ي نوه اش از من می پرسید ...یعنی کیانمهر بهش گفته بود منو صیغه کرده؟شک داشتم!ازفکر بچه هاي هم خونِ خونه ي پدریم آهی کشیدم وگفتم:-سامیار،برادرِ بزرگم هم سنِ کیانمهرِ.....کامیار برادرکوچیکترم 17 سالشه...ترمه هم.....نگاهش کردم وبا لبخند ادامه دادم:11- سالشه......خیلی هم شیطون وزبون درازِ.....سري بامهربونی تکون داد.......خدایا شکرت که یه همزبون برام فرستادي....ترمه...ترمه!!!یعنی میتونستم به بهونه ي ترمه ازش اطلاعات بگیرم؟؟فکري به ذهنم خطورکرد...بااحتیاط گفتم:-احتمالا زبون درازي اش واسه ته تغاري ویهویی بودنشِ!.....میدونین آخه بی بی؟مامان بابام بعدازکامیار دیگه نمیخواستنبچه داربشن ولی خب.....خدا خواست ومامان بابام نخواسته بودن.....حرفهام بی سروته بود انگار...!خودم هم درست نتونستم ذهنم رو متمرکز کنم.نمیدونم تونستم بهش برسونم منظورم رویانه؟؟کمی نگاهم کرد و زمزمه کنان پرسید:-یعنی ناخواسته بوده؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴٣فهمیده بود....منظورم رو متوجه شده بود.....ازحرفهايِ بی شروع وپایانم فهمیده بود چی گفتم!سري تکون دادم،لبخند زد وگفت:-من که میدونم کیمیا بهت گفته مادر...که اونروز کیانمهرم اونطور جلز و ولز می کرد.خب انقدر لقمه رو دور سرت نپیچونعزیزِ مادر...بگو میخوام بدونم.....فهمید؟فهمید براي چی همچین چیزي گفتم؟متعجب نگاهش کردم که بلندبلند خندید،دستم رو فشرد وگفت:-مادر...داستانِ ما سرِ دراز دارد....مالِ یکی دو روز نیست....یه دنیا حرف وغصه خوابیده پشتش....ولی آره عزیز.....کیانمهرمناخواسته بود.....من وعزیز،خواهرم فهمیده بودیم دختروپسرمون یه نظري به هم دارن،گفتیم باهم عقد کنن وما همخیالمون راحت بشه ولی....چه میدونستیم وقتی دم خور هم بشن باهم نمیسازن...زمانی فهمیدیم که علیرضا عصبانی شدهبود وکاردستِ جفتشون داده بود.....یه شب که نبودیم...یه شب که نبودیم دختره رو برده بود تو اتاق و....چی بگم مادر کهوقتی فهمیدیم که نازي حامله بود...عزیز ناخواسته شنیده بود که میخوان برن بچه رو بندازن......دادوبیداد کردیم...گفتیمنفرینتون میکنیم....نمیگذریم ازتون که بالاخره بچه 4ماهه شد...دیگه هیشکی نمینداختش....زودي یه عروسی گرفتیموفرستادیمشون سرخونه زندگیشون...مادر دلم کباب میشه هروقت به قد وبالاي کیانمهرم نگاه میکنم ویادم می افتهمادرش میخواست بندازتش....وقتی یادم می افته چطور مشت می کوبید روي شکمش ومیگفت نمیخوادش....مادرجیگرممیسوزه.....سر به زیرانداخت،غصه داشت،یعنی حقیقت داشت؟آخه مگه میشه که یه مادر به خاطرناخواسته بودنِ بچه اش این همهسال بهش بی محبتی کنه؟؟مگه میشه؟مگه ترمه ي منم همونی نیست که وقتِ اومدنش یهویی یه صبح مادر وپدرمرفتن دکتر وظهر باچهره اي گرفته اومدن....مادرم رفت توآشپزخونه وبابام نشست گوشه ي خونه....بعد ازناهار دوساعتیباهم حرف زدن وحالشون عوض شد وبهمون گفتن که توراهِ....؟مگه همونی نیست که مامان وبابام اصلا منتظرشنبودن؟پس چه فرقیِ بین پدر ومادر من وکیان؟گیرم اصن مادرش نمی خواستش ، بعدش که با علیرضا ساخت...نساخت؟عاشق شد،نشد؟!بازم بچه دار شدن،نشدن؟پسچطور کیانمهر رو پس زدن؟دلم براش سوخت....خیلی هم سوخت!!دردِ بی مهريِ بامهر ترین آدمهاي رويِ زمین خیلیسنگینِ!خیلی!دست به روي پام زد وازفکربیرونم کشید.بهش نگاه کردم،لبخندغمگینی زد وگفت:-ازخودت برام بگو مادر....حالا که گذشته ها گذشته....کاري نمیشه کرد ننه...توبگو ببینم تو چی شده تو زندگیت....بگم؟چی بگم بهت بی بی؟که نوه ات بابتِ پول ازم خواست صیغه اش بشم؟چی باید میگفتم که بی بی ناراحت نشه؟پس باتردید پرسیدم:-بی بی جون،کیان چی درموردِ من بهتون گفته؟کیانمهر بهتون گفته که من...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴۴پرید بین حرفم، باآرامش پلک زد وگفت:-آره مادر...گفته چه خبطی کرده؛چه ظلمی درحق ات کرده.....توببخشِش......وقتی بهم گفت که کار ازکار گذشته بودونتونستم جلوش رو بگیرم.....من شرمنده ام که نتونستم جلوش رو بگیرم...ببخشم مادر....چی می گفت این زن؟ببخشمش؟مگه چیزي دیدم ازش؟چرا این زنِ بزرگ ازمن عذر می خواست؟سرم رو تکون دادموگفتم:-نه بی بی...شما چرا...من......من.......من خودم انتخاب کردم......گله اي نیست...لبخندي زد وسر جلو آورد وگونه ام رو بوسید ومهربون گفت:-درسته مجبور بودي...ولی پسرِ منم میتونست اینطوري پیش نیاد فدات شم....میتونست عاقلانه تررفتار کنه عزیزکم...دستهام رو به هم فشردم ، دوست داشتم باهاش درد ودل کنم...دوست داشتم باهاش حرف بزنم؛انگار مامانبزرگِ خودمبود.... بی هوا و بدون فکر گفتم:-همه چیمون خوب بود....نمیگم مشکل نداشتیم...چرا،داشتیم.ولی می ساختیم...من بودم ویه خونواده.....همه ي زندگیمپدر ومادرم بودن....نمیگم همیشه خوب بودیم،همیشه خوش بودیم،نه....غم داشتیم،دعوا داشتیم ولیمیگذشت....تااینکه...کارم رسید به اینجا....آهی ازته دل کشیدم.دستم رو گرفت،بهش نگاه کردم.مادرانه لبخندي بهم زد وگفت:-میدونی؟ازاین همه سال زندگی اینو یاد گرفتم....این نیز بگذرد!آره....این نیز بگذرد.....ولی چطور؟چه جوري؟چطوري گذشتنش هم مهم بود بی بی...خیلی هم مهم بود!خواستم بهش بگم تا باحرفاش،فکرِ سخت گذشتن روزهام رو ازذهنم بیرون کنه که دیدمش لب می گزید،انگار چیزيمیخواست بگه ، مدام بهم نگاه می کرد وفوري نگاهش رو ازم می دزدید،آهسته گفت:- خب . . . . خب ترانه جون . . . مادر . . . . من . . . کیان . . . . کیان . . . خب یه چیزي باید بگم . . راستش یعنی نبایدها . . . ولی . . .کمی ابروهام رو به هم نزدیک کردم و بهش خیره شدم ، لب گزید ، تشویش داشت ، عجیب بود برام این حالاتش ، نیمنگاهی به درکرد ، گفت :- میدونی ؟ دو تا راز هست . . . یعنی . . . یعنی یه راز کیان داره . . . یه راز مربوط به کیانِ . . . یعنی . . . خب . . .بهتبگم نباید بهش بگیا . . . میدونی . . . . کیان . . .خب . . . مادر ، نگیا ! ؟چرا اینطوري شد ؟ این زن که آروم بود ! چی شد اینطوري به هم ریخت ؟ !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴۵بازوش رو نوازش کردم و با اطمینان گفتم :- چشم بی بی . . . . مطمئن باشین هیچی بهش نمیگم . . .مردمک اش می لرزید ، چشمهاش دو دو می زد ، نفسی گرفت و بالاخره گفت :- میدونی ننه ؟ کیانمهر یه . . . . .صداي غرّش موتور ماشینی باعث شد حرفش ناتموم بمونه . . . کیانمهر بود که عادت داشت همیشه قبل ازخاموش کردنِماشینش جیغِ موتور رو با گاز دادن در بیاره . . . بی بی بلند شد و لب گزید و گفت :-من میرم براش چایی دم کنم . . .رفت و من رو تو فکر گذاشت که چی می خواست بگه ؟فصل دوم - قسمت بیست و سهکیانمهر:بی بی لیوان چاي رو روبروم گذاشت،اما حالش عجیب بود،عین مرغِ سر کنده بال بال می زد،لب هاش رو به هم میفشرد...این بی بی ؛همون بی بیِ آرومِ چند ساعت قبل نبود....مدام سرش رو آهسته تکون می داد وزیرلب چیزي می گفت،اخم کردم،دستش رو گرفتم وگفتم:-بی بی جونم؟چیزي شده؟باترس نگاهم کرد،چشمهاش فریاد می زد که نگرانِ،گفت:-نه..نه مادر...چی باید شده باشه؟ولی چیزي شده بود،من بی بی رو می شناختم،این زنِ ناآروم مادربزرگ من بود که یه کاري کرده بود که نباید انجامشمی داد...نگاهش کردم،خیره خیره.....زیرنگاهم تاب نیاورد،آهسته گفت:-می دونی مادر...من...من خب باترانه صحبت کردم...چیزِ عجیبی نبود،با ترانه صحبت کرده بود!نه جاي نگرانی داشت نه این همه تشویش،دستش رو کمی فشردم وگفتم:-خب،چی شده که اینطوري هراسون شدي؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴۶با دست به لبش کشید،بهم نگاه کرد وبا صدايِ لرزونی گفت:-من یه چیزایی گفتم...میدونی؟ازتو...یه چیزایی بهش گفتم...شاخک هام فعال شد...گوشهام تیزشد....نکنه بی بی گفته باشه وبند رو آب داده باشه؟کمی به سمتش خم شدم وگفتم:-چی گفتی بی بی؟چی کارکردي؟بهش که نگفتی؟هان؟نگفتی اون چه رو که نباید بگی،هان بی بی؟مظلوم نگاهم کرد وسرش رو تند تند تکون داد ؛ بابغض گفت:-نه مادر...نه قربونت برم ، هیچی بیشترازاون چیزي که کیمیا گفته بهش،نگفتم...نگفتم عزیزکم...ولی باید یه روزيبگی....نفسی آسوده کشیدم،نگاهش کردم...نباید میذاشتم بی بی بگه،بی بی چیزي رو نباید میگفت.اگرهم کسی باید می گفتکه بزرگترین رازِ زندگی ام چیه،اون بی بی نبود...خودم بودم....دستش رو روي قلبم گذاشتم وفشردم، با التماس گفتم:-بی بی،به جون خودم قَسَمِت میدم...به همه ي مقدسات قَسَمِت میدم...نگی بهش...هیچی بهش نگو...هیچی!هرچی کهمن میدونم ونمیدونم،هرچی که اون میدونه ونمیدونه رو بهش نگو بی بی...بذار خودم بگم...خودم میگم بی بی...اشک روي گونه اش چکید،بلندشدم واشکش رو بوسیدم،جلوي پاش زانو زدم و گفتم:-گریه نکن بی بی...من پشتم به تو گرمِ....همه ي امیدم به توئه....نکن با من اینطوري...باشه عزیزم؟باشه فدات؟سرتکون داد،بلندشدم....باید می جنبیدم،همه چیز داشت ازدستم در می رفت،باید دوباره عنانِ اسبِ چموشِ زندگیم رو بهدست می گرفتم ونمیذاشتم ازجاده منحرف بشه...من سوارکارِ قهاري بودم....به این راحتی کم نمی آوردم...دستی به صورتم کشیدم؛لبخندي محو زدم وگفتم:-بی بی جونم ، شام چی پختی؟برگشتم ونگاهش کردم،لبهاش رو بهم فشرد،باغرغر گفت:-پسره ي شیکمو...من اینجا دارم واسه اش گریه میکنم میگه چی پختی.....همونطور نگاهم بهش موند که چشم غره اي بهم رفت وگفت:-من درست نکردم....عروسم پخته.....ندیدم..خودت ببین....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴٧نگاهی نکردم،حتی دلم قنج نرفت ازاینکه به ترانه گفت عروسم.....فکرم تو اون اتاق بود،اتاقی که ترانه باز توش سنگرگرفته بود....به سمتِ اتاقِ ترانه قدم برداشتم که بینِ راه چشمم به درِ قفل شده ي اتاقِ چهارم افتاد...دري که همیشه قفل بود...بهرويِ همه به غیرِ من....به غیرِ منی که هروقت دلم می سوخت از بی رحمیِ روزگار بهش پناه می بردم ولی فعلا وقتِپناه بردن به اونجانبود ، چون هنوز میتونستم بایستم..هنوز!!فعلا باید به وجودِ یکی دیگه پناه می بردم...درزدم،صداش بلندشد:-بله؟دررو بازکردم،لبه ي تخت نشسته بود،دستهاش رو رويِ زانوش گذاشته بود وخیره به کتابی بود که جلويِ پاش رويِ زمینبود،سرش رو بلند کرد وابرویی بالا انداخت:-کاري داري؟یه لحظه دلم خواست دهن بازکنم وبهش بگم من اگه کاري باهات نداشتم چرا از اول آوردمت تو این خونه؟چرا ازتخواستم با من باشی؟ولی به جاش به چهارچوب در تکیه زدم وگفتم:-باهات حرف دارم.....***خندید،بلند خندید،بعد باحرص به من خیره شد وگفت:-بااین کارات میخواي چی رو ثابت کنی؟هان؟چی رو؟دنبالِ یه جراح وارتوپد خوب گشتی براي برادرِ من که چی؟بهش گفته بودم که چه خوابی براي برادرش دیدم،بهش گفته بودم که می خوام براي برادرش چی کار کنم...واین واکنشِاین دختر بود...این دخترِ سرکش!دستی به دورِ لبهام کشید وگفتم:-من که بهت گفتم چرا...فک کن میخوام کمکتون کنم.عصبی به سمتم خیز برداشت وتويِ صورتم گفت:-ما صدقه نمیخوایم!کمی عقب کشیدم،یه ماده ببرِ به تمام معنا بود،چشمهام رو گرد کردم وگفتم:-چته تو دختر!چرا هی میان تو شکمم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴٨لحظه اي چشمهاش رنگ تعجب گرفت وبعد خنده ولی خودش رو کنترل کرد،عقب گرد کرد وبه تاجِ تخت تکیه زد،کمیباخودش فکر کرد وبعد بااخم گفت:-سام که هیچ، این منم که قبول نمیکنم.کلافه دست به موهام کشیدم،یکی ازیکی بدتر.....یکی ازیکی سمج تر وسرتق تر....خدایا،هرچی آدمِ بدخلق رو باید تویهخانواده خلق می کردي؟!بهش نگاه کردم،بااون بلوزِبافتِ فسفري رنگ برام زیباترازهرچیزي بود،داشت بهم نگاه می کرد،آهسته گفتم:-چرا قبول نمیکنی؟هان؟راضی اش کن!اصن تو راضی اش نمیخواد بکنی...من خودم راضی اش میکنم ولی تو سنگننداز بین کارمون...مگه برادرِ تو جوون نیس؟دل نداره؟خوشتیپ وخوشچهره اس...چرا نباید زندگیِ عادي داشته باشه؟حرفم رو برید ؛ صداش رو بالا برد وبابغض گفت:-برادرِ من زندگیِ عادي داره!مات شدم!من که چیزي نگفتم که اینطوري بغض کنه،خودم رو جلو کشیدم وگفتم:-هی...ترانه،دختر چت شد؟!سرش رو پایین انداخت،جوابی نداد،منم بااستفاده از سکوتش ادامه دادم:-تو دلت نمیخواد مادرت شاد باشه؟میدونم خودت هم قبول داري که مادرت هر روز بادیدنِ مشکلِ سام خون به جگرمیشه...نمیشه؟توخودت هر بار که می بینیش یادِ اون روزايِ بدي نمیُفتی که برادرت تو بیمارستان بود؟میُفتی یانه؟شروع کرد به لرزیدن،دستهام رو دورش حلقه کردم وتوآغوش کشیدمش،اما حتی سرش به سینه ام نرسید که عقب کشید، کلافه غریدّم:-بس کن ترانه!یه بار غرور رو بی خیال شو!یه بار خودت رو بی خیال شو!به فکر مادرت باش،پدرت،کامیاروترمه....بیشترازهمه به فکرِ خودِ سام!گارد گرفت،چه قدر این حالتش رو دوست داشتم....چشمهاش رو درشت کرده بود وباصورتِ خیسش توي صورتم خیرهشده بود ومنتظر بود تا حرفی بزنم تا بهم بپّره....باخشم گفت:-یه بار؟یه بار بی خیال شم؟فکر کردي من الان اینجا چی کار میکنم؟هان؟من بی خیال جوونی وآرزوهام شدم که الاناینجام...تويِ این خونه....بااخم بهش خیره موندم....میدونستم راضی نیست ولی اینکه هربار بهم بگه وبه روم بیاره اذیتم می کرد....بازبون،لبم رو خیس کردم وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴٩-یه بار دیگه هم بی خیال شو!این بار به خاطرِ سام!اگه ازت خواست حرفی بزنی،نظري بِدي درموردِ این عمل....بگوراضی ام!اصلا....اصلا بگو....بگو....دستی به موهام کشید وباسردرگمی ادامه دادم:-بگو که پولِ این عمل،پولِ خودتِ....پوزخندي صدا دار زد وگفت:-چطوري؟مگه اگه پول براي این عمل داشتم که دیگه برايِ آزاديِ پدرم صیغه ي تو نمی شدم...دستهام رو به یقه اش رسوندم وچنگ زدم به لباسش،به خودم نزدیکش کردم،صورتم با صورتش فقط 1سانت فاصلهداشت،خیره توچشمهاش گفتم:-انقدر به روم نیار...فهمیدي؟باهمون پوزخند گفت:-پس خودت میدونی چه کثافتی هستی؟غمگین بهش نگاه کردم..می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۳ عصر
دونستم...خیلی خوب می دونستم چه کثافتی هستم.....تواین فاصله بی قرار بودم...بی قرارِحضورش...بی قرارِ نفسش.....این بی قراري باز کار دستم داد!!!!!بی اراده لبم روي چونه اش نشست،آهسته گفتم:-آره...میدونم....سکوت کرد،آهی کشیدم عقب نشستم .به چشمهايِ وحشت زده اش خیره شدم وگفتم:-بگو پولِ این عمل ازوامیِ که مدتها قبل باضمانتِ شرکت،هرکدوم ازکارمندهادرخواستش رودادن...بگو تازه نوبتتشده....اگرم پرسید چرا منتظرِ این وام براي آزادي پدرت نبودي دقیقا همین دو دلیل رو بهش بگو،یک اینکه کافی نبود،دواینکه نمیدونستی کی نوبتت میشه..فهمیدي؟...اصلا بگو من گروکشی کرده بودم....فقط راضی اش کن عملکنه!فهمیدي؟با صداي لرزونی گفت:-داداشِ منم انقدر خر که بگه عر عر باور کردم!باورم نمی شد!این دختر حتی وقتی که می ترسید هم دست از کل کل بامن برنمیداشت!!!خنده ي کوتاهی کردم ورهاش کردم،دستی به چونه اش کشیدم که لحظاتی پیش بدون اراده بوسیده بودمش..باتموممحبتی که داشتم نگاهش کردم وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵٠-نه....ساده نیست،خرنیست..اتفاقا خیلی با هوش وذکاوتِ....ولی تو قدرتش رو داري که راضی اش کنی....منمیشناسمت....ترسیده بودم..خیلی ترسیده بودم،هیشکس نبود،کسی نبود که بغلم کنه...سردم بود،سرم رو زیرپتو کردم وتنها ازبِینشچشمهام رو بیرون دادم تا بتونم ببینم چه خبره؟سروصدايِ بادوبورانی که لايِ شاخه ها میپیچید وبه هم خوردنِ درِ خرابِ گلخونه،باعث می شد بیشتر بترسم،سرم رو توبالش فرو کردم وآروم هق زدم...آهسته ناله زدم:-مامان...مامانی...مامانی میترسم...ولی هیشکس نبود،به خودم جرات دادم ازتخت پایین اومدم،نگاهم مدام تو اتاق می چرخید،برمیگشت سمتِ پنجره کههواي قیرگونِ بیرون رو نشونم می داد....لبم رو باتمام قوا گزیدم که جیغ نزنم،مزه ي خون توي دهنم پیچید...بادستمپشتِ سرم دنبالِ دستگیره می گشتم،پیداش کردم،کشیدمش پایین وهمین که دربازشد،هق زدم.....پاهام رو رويِ زمینِسردِ راهرو گذاشتم وبه سمتِ اتاقشون رفتم.....لبهام رو به هم فشردم.....در زدم،صدایی نیومد....بیشتر درزدم...بازم خبري نشد....باکفِ دو دستم کوبیدم رويِ در وباصدايِضعیفی باز هق هق کردم....آهسته زمزمه کردم:-مامانی...بابایی....میترسم...با بایی....این بارمحکم تر وباتمام قوام کوبیدم...بالاخره دربازشد...علیرضا بود،پدرم...چشمهاش نیمه بازبود،همین که متوجه من شدبااخم گفت:-چته؟آروم دستم رو به شلوارش بند کردم وباصدايِ ضعیفِ بچه گانه ام گفتم:-می ترسم بابایی....خوابِ بد دیدم...می ترسم...دستهام رو دورِ پاش حلقه کردم وگونه ام رو به پاش فشردم،احساسِ امنیت می کردم،پدرم بود....همین که حتی کنارشبایستم برام امنیت بود ولی بازوم رو گرفت ومنو عقب کشید،بغض کردم..دستهايِ کوچیکم رو به سمتِ پاش دراز کردمولی بازم عقبم زد....نالیدم:-بابایی....بغلم کن بابایی......می ترسم...باخشم گفت:-به من چه می ترسی؟چرا به من می گی بابا؟؟صد باربهت نگفتم بهم نگو بابا؟با توام؟از در بیرون اومد،پشتِ سرش نازي پیدا شد...خوشحال شدم،اگه پدرم منو قبول نمی کرد،مادرم که قبولم می کرد.....نه؟؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵١باذوق و سکسکه اي که از گریه ي خاموشم بود گفتم:-مامان......مامان جون.....مامانی....می شه.....می شه...می شه....پیشِ شما بخوابم...خوابِ بد دیدم...پوزخندي بهم زد وبازوي علیرضا رو گرفت،باناز پرسید:-چی شده علی جون؟علیرضا باپوزخند وتمسخر گفت:-اومده میگه خوابِ بد دیدم...!می خواد بغل اش کنم!نازي گوشه ي لبش رو کج کرد وگفت:-حتما میخواد پیشِ ما بخوابه....بهم نگاه کرد که همونطور سکسکه می کردم،جلو اومد که منم جلورفتم،مثه علیرضا...دستم رو دورِ پاش حلقه کردم،ولیبانفرت گفت:-دستت رو ازم بکش نجس!بغض کردم.... 7سالم بود،این چیزها رو خوب میفهمیدم وخوب به یاد داشتم...نازي خم شد ودستِ علیرضا دورِ کمرشحلقه شد،توي صورتم غرید:-برو گمشو تو اتاقت!بابغض وهق هق گفتم:-مامانی..مامانی...مامان جونم...یه امشب...یه امشب اصن رويِ تخت نه..رو زمین میخوابم...ولی تو اتاقِ خودم نه....روزمین می خوابم......پوزخند زد وازبازوم نیشگون گرفت وگفت:-من هزار بار به تو نگفتم به من نگو مامان؟گفتم چی به من بگو؟هان؟سکسکه اي کردم وبه زحمت گفتم:-چشم...چشم....نازي جون،میشه...میشه تواتاقتون بخوابم؟ابروهاش رو بالا داد وگفت:-نه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵٢دیگه نمیتونستم بغض وترسِ تويِ گلوم رو نگه دارم،گریه ام بلند شد که نازيِ دستش رومحکم روي دهنم گذاشتوباچشمهایی که ازخشم بیش از حد درشت شده بود توي صورتم گفت:-صدات دربیاد من می دونم وتو!داشتم خفه می شدم،اشک ازچشمهام جاري بود...ترسیده بودم!من فقط یه پسربچه ي 7 ساله بودم که خوابِ بد دیده بودومیخواست پیشِ پدرومادرش باشه....نازي کمر راست کرد وتشرزد:-برو تو اتاقت!زود!ازترسِ نازي عقب رفتم،براي ترسوندنم یه پاش رو به زمین کوبید که به سمتِ اتاقم دویدم،در رو بازکردم وخودم رو رويِزمین انداختم وازتهِ دل براي تنهایی خودم گریستم....زار زدم.....هرلحظه می ترسیدم نازي بیاد وسرم داد بزنه وخفه امکنه....ولی نمیتونستم این غم رو که قلبِ 7ساله ام سنگینی می کرد تحمل کنم.....نمیدونستم چند ساعت گریه کردم،حتیترسیدن یادم رفت که صدايِ گریه یه بچه تو راهرو باعث شد سرم رو ازدربیرون ببرم.....میرانِ 4ساله اتاقش کنارِ اتاقِنازي وعلیرضا بود....بازبونِ بچه گونه اش گفت که ترسیده...باچشمهايِ خودم دیدم که نازي بغلش کرد....بوسیدش،بابغضازش پرسید که خوابِ بد دیده؟ ومیران سرش رو تکون داد وبعدش صورتش رو تويِ گردنِ مادرم فرو کرد.....هقمیزدم....نفسم باهق هق از گلوم بیرون می اومد...من بدبخت ترازهرچیزي بودم....ازهرچیزي!به دیوار تکیه زدم،آخرین امیدم رو به کارگرفتم وقبل ازاینکه برن داخلِ اتاق،صدام رو بلند کردم وگفتم:-علیرضا خان،منم بیام؟رو زمین میخوابم به خدا....عصبی گفت:-برو بتمرگ تو اتاقت!لبهام رو به هم فشردم....وقتی درپشتِ سرشون بسته شد....قلبم ازترس تويِ دهنم می زد...پاورچین پاورچین به سمتِ درِاتاقشون رفتم...صدايِ مهربونِ نازي بود که داشت براي میران لالایی میخوند وخوابش میکرد،باتمام آرزويِ بچه گانه امزمزمه کردم:-میشه منم یه روزاینطوري بغل کنی وبرام لالایی بخونی؟همونجا،جلويِ در درازکشیدم وگوش سپردم به صدايِ لالایی مادري که مادري نکرد برام.....زمین سرد بود،خیلی هم سرد بود ولی صدايِ نازي گرمم میکرد.....لبخند زدم،تصور کردم که نازي داره دست می کشهروي سرم وموهام رو می بوسه.....چشمهام رو بستم وبه خواب رفتم....باهول ازخواب بیدارشدم....دست کشیدم به صورتِ عرق کرده ام....بازم خواب!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵٣بازم کابوس!کابوس روزهایی که تنها بودم،یه پسربچه ي تنها....کابوسِ اولین باري که کابوس دیدم وازخواب پریدم ودنبالِ پناهگشتم...ولی نبود......من هیچ وقت پناهی نداشتم.....اون شب رو خوب به خاطردارم....تاصبح رويِ زمین سرد درازکشیدهبودم وبی بی،منو با صدايِ جیغ نازي پیدا کرد...نازي اي که صبح،میران به بغل ازاتاق بیرون میاد،بی بی اي هم که براي بیدار کردن من ازخواب به اتاقم رفته بود وهمینکه فهمید تويِ اتاق نیستم با صدايِ جیغ نازي به راهرو دوید....چون نازي صورتِ کبودِ پسربچه ي هفت ساله اي رو دیده بود که جلويِ در ازسرما تويِ خودش جمع شده بود وصورتشخیس از اشک بود.....بی بی رومجبورکردم همه چیز رو برام تعریف کنه وبی بی هم روزهايِ تلخ مون رو خوب به یادداشت.....سه روزِ تمام بیمارستان بستري بودم ودقیقا ازهمون سال شد که کوچکترین سرمایی به بدترین وجه ممکن منو ازپامیندازه....چون روحمم اون موقع سرمازده شد....بعدازاون هروقت کابوس دیدم ازاتاقم نرفتم بیرون....به درِ اتاقم چسبیدم وتاصبح خیره موندم به تاریکی اتاق....وچه شبهاي عذاب آوري بود اون شب ها که بقیه ي بچه ها کابوس میدیدن ومستقیم راهشون رو به سمتِ اتاقِ پدرومادرشونمی گرفتن ومن بیدار بودم اون شب رو...هیچ کس متوجه نمی شد پشتِ درِ یکی ازهمون اتاق ها پسربچه اي داره دقمی کنه از بی کسی....دو،سه سال بعد،بی بی که عاصی شده بود ازبی توجهی شون،با من وعزیز به سمتِ خونه ي دیگه ي باغ رفتن که درمقابل عمارت هیچی نبود ولی حداقل کمی گرماش برايِ من بیشتربود...ولی من بازهم هروقت که کابوس می دیدم،مثه یهدیوونه می رفتم سمتِ عمارت...اون موقع ترس برام معنی نداشت....پدرومادرم رو می خواستم.....اولِ راهرو می ایستادموچشم می دوختم به اتاقشون که ببینم متوجه من میشن.....آره...من دیوونه بودم....من یه عقده ايِ دیوونه بودم...چشمهام می سوخت...نمیخواستم باورکنم دوباره دارم گریه میکنم...ولی واقعا اشک بود که رويِ گونه هام می ریخت....گیج ودرمونده بلند شدم.....کجا رو داشتم برم؟کی بود که آغوشش رو به روم باز کنه؟وقتی به خودم اومدم که جلويِ درِ اتاقِ ترانه بودم وبه در خیره......می ترسیدم ترانه هم پَسَم بزنه.....تحمل پس زده شدن رو نداشتم....دستگیره ي در رو پایین کشیدم....باخیالِ راحت خوابیده بود....رفتم سمتش....کنارِ تخت زانو زدم....هق هق می کردم.....منیه پسربچه ي 27 ساله بودم....نیازمندِ یه آغوش....دستش رو توي دستم گرفتم که چشمهاش بازشد....برق می زد تو تاریکی.....باهول گفت:-چی شده؟تو اینجا چی کارمیکنی؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵۴هق زدم:-ترانه اي؟بلوطم....میذاري امشب اینجا بخوابم؟فقط امشب رو...دِِ همون شبِ تلخ گفتم: ? وبه یا-اصلا رويِ زمین می خوابم...ولی بذار تو اتاقت بخوابم....هیچ چیز دستِ خودم نبود...هیچ چیز،مبهوت بهم نگاه می کرد،رويِ زمین دراز کشیدم وگفتم:-بیرونم نکن...همینجا میخوابم...همینجا....با تردید نگاهم کرد،کلافه گفت:-یخ میزنی که اونطوري.....پاشو برو تو اتاقت بخواب....به زمین چنگ زدم،من نمیخواستم ازاین اتاق بیرون برم....می خواستم کنارِ ترانه باشم.....عاجزانه گفتم:-بذار بمونم تران....قول میدم کاري به کارت نداشته باشم....من می ترسم....خوابِ بد دیدم....بذار بخوابم...نگاهم کرد......گیج شده بود،شاید هم ترسیده بود!نمیدونم خدا چی تودلش انداخت که بعدازچنددقیقه گفت:-پاشو برو تو اتاقت!کمی مکث کرد وگفت:-منم باهات میام....باذوق نگاهش کردم،عین یه بچه گفتم:-راست میگی؟سرش رو تکون داد وباصداي گرفته اي گفت:-بلندشو بریم...به سرعت ازجام بلندشدم،جلوترازمن حرکت کرد،وقتی به اتاقم رسیدیم،رفت وروي تخت دراز کشید،دورازمن...دورتریننقطه ي تخت...ولی من تنش رو میخواستم،گرماش رو.حضورش رو!خودم رو سمتش کشیدم وآهسته گفتم:-ازم نترس ترانه....من ازیه بچه هم ، بی آزار ترم...من نمیتونم اذیتت کنم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵۵وبعد دستهام رو دورش حلقه کردم،آرامش داشتم......سرم رو تويِ گوديِ گردنش فرو کردم....گلایه هام سرباز کرد...من گوش شنوا میخواستم براي دردهام...:-مامانم هیچ وقت بغلم نکرد ترانه....هیچ وقت...شب هایی که بی خواب می شدم ومی ترسیدم،همیشه منتظربودم مامانمبیاد وبغلم کنه......برام همونطور که براي میران لالایی می خوند،لالایی بخونه...ولی همیشه منو فراموشکرد...همیشه......ترانه،اذیتت می کنم،عذابت میدم...ازم متنفري....همه قبول،ولی امشب رو،مادرم شو ترانه....مادرم شو...براملالایی بخون....کمی سکوت کرد،دلم میخواست صداش رو بشنوم..بشنوم که حرفی میزنه،شعري میخونه،لالایی میگه براي آرومشدنم......بالاخره بعداز سکوتی که ترس انداخت به جونم که نکنه نخونه،نکنه ولم کنه،آروم برام خوند ومن،چشم بستم به رويِهرچی درد وسختی بود که کشیده بودم حداقل براي چند ساعت!:-لالا لالا گل ریحون دوتا فال و دوتا فنجونتوي فنجون ، تو لیلی تو خط فال ، من مجنونلالا لالا گل خشخاش چه نازي داره تو چشماشپر از نقاشیه خوابت تو تنها فکر اونا باشلالا لالا گل پونه گل خوش رنگ بابونهدیگه هیچکس تو این دنیا سر قولش نمیمونهلالا لالا شبه دیره بببین ماهو داره میرههزارتا قصه هم گفتم چرا خوابت نمیگیره؟لالا لالا گل لاله نبینم رویاهات کالهفرشته مثل تو پاکه فقط فرقش دوتا بالهلالا لالا گل رعنا میخواد بارون بیاد اینجاکی گفته تو ازم دوري؟ ببین نزدیکتم حالالالا لالا گل پسته نشی از این روزا خستهچقد خوابی که میشینه تو چشماي تو خوشبختهم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵۶لالا لالا گل مریم نشینه تو چشات شبنمیه عمره من فقط هرشب واسه تو آرزو کردملالا لالا گل پونه کلاغ آخر رسید خونهیکی پیدا میشه یه شب سر هر قولی میمونهلالا لالا گل زردم چراغارم خاموش کردمبخواب که مثل پروانه خودم دور تو میگردم...سرم رو آروم رويِ موهاش کشیدم...خوابیده بود...برام ناشناخته بود این دختر؛دختري که می فهمیدم ازم متنفرِ ولی بازممنو پذیرفت.....پس چرا پدر ومادرم هیچ وقت منو نپذیرفتن...؟؟برام لالایی خوند ومن ترس دیده رو خوابوند...آرومم....خیلی آروم!دیگه اون تشویش دیشب رو نداشتم...دیگه اون روحیهي ضعیفِ دیشب خبري ازش نبود....حالم خوب بود...خوبِ خوب!به پیشونیِ بلندش وموهایی که روش ریخته بود نگاه کردم،به پلکهاي بسته اش...قلبِ بی جنبه ي من بازم سمفونی به راه انداخته بود!چنان بامب و بومب می کرد که حتی از روي لباس هم کوبیدنشمشخص بود....خم شدم ولب هام رو به پیشونی اش رسوندم،آروم موهاش رو کنار زدم،لبم که به پوستِ صورتش رسید،آرومگرفت قلبم......آهسته زمزمه کردم:-تونبودي،کی این دلِ بی صاحابم رو آروم می کرد؟؟گونه ام رو ازشقیقه اش آهسته ونرم کشیدم وبه گونه اش رسوندم...لبخندزدم...خوشی ازاین بیشتر.....؟؟چه خوابِ سنگینی هم داشت!سرم رو ازش دور کردم،خیره نگاهش کردم.....کمی خودم رو ازش دور کردم که خودش صورتش رو به سمتِ سینه امکشید.....لبخندم عریض تر شد ، کارش غیر ارادي بود...ولی همین کارِ غیرارادي براي منی که هیچ کس وابستگی ام روحس نکرد و وابسته ام نشد ؛ بیش ازحد لذت بخش بود....نگاهم،خواسته وناخواسته،لبش رو نشونه گرفت....دستِ من نبود!این روزها خیلی ازکارهام دستِ من نبود.....سرم بی ارادهپایین رفت که فقط یه لحظه...یه لحظه یه چیزي توي وجودم بهم نهیب زد که مگه تو قول ندادي دست دراز نکنیبهش؟مگه قول ندادي خلافِ خواسته اش بهش نزدیک نشی...پس چی کار داري میکنی؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵٧سرم رو عقب کشیدم...گُر گرفته بودم...گرمم بود....آروم ترانه رو رويِ تخت خوابوندم و پتو رو تاشونه هاش بالاکشیدم....دیگه نگاهش نکردم که اگه چشمم بهش می افتاد طاقت ازکف میدادم وکاري می کردم که شاید نتیجه يخوبی نداشت....به سرعت ازاتاق بیرون زدم که بی بی که توي سالن نشسته بود وچشم به برنامه هاي صبحگاهی تلویزیونداشت باتعجب گفت:-چته مادر....چرا هولی؟سرتکون داد وبه سمت در رفتم،فقط هواي تازه می تونست این احساساتِ مردونه ي نورسته رو آروم کنه....بادِ سردِ پاییزي که بهم خورد،نفسِ راحتی کشیدم...داشتم خطرناك می شدم!بادو دست رويِ صورتم کشیدم وپوفی کردم....خدایا؛چه کنم با این عشق،بااین دل؟پالتوم که رو شونه ام قرار گرفت ازجا پریدم،بی بی با ترس گفت:-چیه آخه بچه؟چرا انقدر پریشون می زنی جونِ دلم؟!چشمهام رو بستم ونفسِ راحتی کشیدم...زمزمه کردم:-بی بی، دلم آروم نمیگیره...طاقت نمیارم کنارش باشم وازش دور باشم...روبروم ایستاد ولبه هاي پالتو رو به هم نزدیک کرد،دستی به موهام کشید وگفت:-دیشب پیشِ ترانه خوابیدي مادر؟سرتکون دادم ودرمونده گفتم:-حسم دستِ خودم نیست بی بی......عقل وفکر ودلم رو ازهر طرف بگیري،سر وته اش رو بزنی،تهش میرسه بهترانه!.....دیشب...دیشب کابوس دیدم بی بی....براش گفتم،گفتم چرا پناهنده شدم به اتاقِ ترانه...بهش گفتم برام لالایی خوند ودلم رو آروم کرد...بهش گفتم که داشتدست ودلم به خطا می رفت...نالیدم:-بی بی،بی بی دارم دیوونه می شم....صبر سخته،خیلی سخته!دستم رو تويِ دستهاش گرفت وآروم نوازش کرد،چشم بستم ازلذتِ این نوازشهاي خالصانه وبی منت....آهسته وآرومگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵٨-میدونم...میدونم چی می کشی مادر...پسري،اندازه ي 30 سال ازسنت گذشته...تا حالا آتیشِ زیر خاکستر بوديعزیزکم....ولی کم کم داري شعله ور میشی...داره بیدار میشه همه ي اون حسایی که خفه شون کردي تو خودت،کهفرصت نداشتی بهشون فکر کنی... دیگه کم کم دلت می خواد آروم بشی،خنک بشی، وحالا که یه پنبه ي تروتازه،خوشگلوخوش بر ورو ؛کنارته...تازه دوسش هم داري،دارِ کم کم این آتیش اراده ات رو می گیره...ولی خوشگلِ مامان؛یادت نره،تومردبشی،هرجا بري،بازم بخواي ازدواج کنی،هیچکس نمیفهمه بودي باکسی،ولی اون دخترِ مادر...زن که بشه،بدون اسمشوهر تو شناسنامه اس،هزار جور حرف پشت سرش درمیارن...زندگی به کامش تلخ میشه مادر....می فهممت عزیزِدلم.....ولی صبرکن...صبر کن قربونِ قد وبالات.....می ترسم...ترس دارم ننه،می ترسم ماجراي پدرت ومادرت تکراربشه.....آروم بگیر پسرکم....چشم بستم،راست میگی بی بی...خوب میشناسیم مادرم....آه کشیدم،که دست کشید پشتِ پلکهام وباناراحتی گفت:-آه نکش قربونت برم...آه نکش...اگه دیشب،دوباره کابوس نمی اومد سراغت که چه کردن بادلت،الان اینطورينبودي...آخه چرا انقدر بهشون فکر میکنی که تهش اینطور پریشون بشی؟دستهايِ بی بی رو توي دستهام گرفتم وبوسیدم،گونه ام رو چسبوندم به کفِ دستش وگفتم:-بی بی،چی کار کنم ترانه بهم نزدیک بشه؟چی کار کنم بهم دل ببنده؟چشمم رو ملتمس بهش دوختم که لبخند زد،آروم گفت:-چی کار کنی؟مادر به دست آوردن دلِ دخترِ مهربونی مثه ترانه کارِ سختی نیست...بهش خوبی کن...محبت کن...باهاشتندي نکن....اصلا....اصلا امروز دستش رو بگیر وببر بیرون....ببر وبچرخونش....دختره تنهایی می پوسه....تو ام که قربونتبرم، یا سرِ کاري،یا میري دختره رو یه گوشه خفت میکنی و هی به تیپ وتاپ هم می زنین....خدایا؛چطوري شکرت کنم که اگه خیلی چیزها نداشتم،یه بی بی دارم که هر وقت حالم بدِ،مثه قرصِ مسکن آرومم میکنه؟محکم توي آغوشم گرفتمش،سرش رو بوسیدم وگفتم:-حسین می کشتم بی بی!کلا نصف ونیمه میرم سرِ کار....غرغر کرد:-توکه باز منو اینطوري بغل کردي....مادر من استخونام همه پوكِ!اینطور که تو منو می چلونی،پودر میشم بچه!رهاش کردم،نفسِ آسوده اي کشیدم.....همین بود،بی بی مثه آبِ رويِ آتیش بود...باحرفاش ساکتم کرد،دستش رو بازبوسیدم وگفتم:-بی بی،به نظرت اگه امروز ترانه رو ببرم پیش بچه مطربا،خوشش میاد؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۵٩چشمهايِ بی بی برق زد،لبش به خنده وا شد وگفت:-آره ننه،ولی فقط پیشِ مطربا کِیف نمیده!ببرش تو شهربگردونش!ببرش جاهایی که خودت تنهایی میري،بذار بشناسدتعزیزکم....بااین فکر،که شاید بتونم یه روزِ خوب براي ترانه بسازم،لبخند زدم،تو تمامِ مدتی که بی بی میزصبحانه رو چید ولقمه لقمهداد دستم ومن ذره ذره محبت چشیدم وغذا خوردم،به این فکر میکردم که میشه ترانه امروز کنارم باشه ومن باعث خندههاش بشم!؟پیشونی به پنجره تکیه زدم وگوشم پیشِ ترانه بود که تازه بیدارشده بود وتويِ آشپزخونه داشت با بی بی درموردِ بافتنیحرف میزد!من هنوزم نمیتونم متوجه بشم،کاموا چه جذبه اي براي زنها داره!!!حسین که عصبانی جواب داد تازه نگاهم به ساعت خورد، 9صبح بود:-الان میشه دقیقا برام تشریح کنی که کدوم گوري تشریف داري اخوي!؟خندیدم وگفتم:-خونه!غرید:-خونه و.....!!لا اله الا الله!تو الان مگه نباید سرِ کارت باشی؟میخواستم زبون بازکنم وبگم کار وزندگیِ من فعلا ترانه اس،ولی به جاش گفتم:-حسین میتونی تا غروب بچه هاي گروه رو جمع کنی؟!باتمسخرگفت:-گروه؟کدوم گروه؟گروه سرودِ اول دبستان رو؟نه!نمیتونم...بیست سال گذشته اخوي...!!برگشتم وشونه ام رو تکیه زدم به پنجره وخیره شدم به درِ آشپزخونه،گفتم:-حسین...لودگی نکن خواهشا...جمع میکنی؟!سکوت کرد،قدم برداشتم سمتِ آشپزخونه،بالاخره گفت:-باشه..زنگ میزنم ببینم چندنفر رو میتونم جمع کنم....فقط امروز نمیاي دیگه!؟به چهارچوبِ در تکیه زدم ونگاه دوختم به ترانه اي که تمام وجودش گوش شده بود وبه بی بی خیره بود،آهسته گفتم:-نه.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶٠وهمه تن چشم شدم خیره ي ترانه.....***راضی نبود به هم پا شدن با من،ولی باید می اومد......بی بی رو فرستادم سراغش وراضی اش کردم...مسیرم رو مشخص کرده بودم،می خواستم جایی ببرمش که مطمئن بودم تعجب می کنه وعصر،غافلگیرش کنم با کمکحسین....براي عوض کردن جو،باکفِ دستم آروم رويِ فرمون کوبیدم وگفتم:-خب ترانه خانم...کجا بریم؟!پوزخندي زد وگفت:-کجا بریم؟شما خواستی بیایم بیرون....خودت هم جاش رو انتخاب کن!لبخندي زدم،این ترانه،ترانه ي دیشبی نبود..باز هم برگشته بود به اصلِ خودش....دنده رو عوض کردم وکمی سرعتم روزیاد کردم وگفتم:-اي به رويِ چشم...!جایی می برمت که تا حالا نرفتی!با ابروهایی بالا رفته نگاهم کرد...بازم قلبم شروع کرد.......جنبه هم خوب چیزي بود که من ودلم نداشتیم!باید بهش یه چیزي میگفتم..باید حرف می زدیم...باسکوت هیچ چیز درست نمی شد،صدام رو صاف کردم وگفتم:-من یه تشکر بهت بدهکارم...به درچسبید وکمی خودش رو به سمتِ من چرخوند وگفت:-اِع؟فقط یه دونه؟خندیدم ومیدون رو دور زدم،نیم نگاهی بهش کردم وگفتم:-زیادِ؟میخواي اونم طلبکار می شم...!ابرو در هم کشید وزیر لب گفت:-مسخره....لبخندم رو حفظ کردم وبدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:-یه تشکر بابتِ دیشب بهت بدهکارم...میدونی؟دیشب هیچی دستِ خودم نبود...رفتارهام،حرفهام.... دلم پر بود...ببخشیدکه زا به راهت کردم....وممنون ازاینکه قبولم کردي....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶١سکوت کرد،منم چیزي نگفتم،میخواستم این بار اون شروع کننده باشه...میدونستم که خیلی چیزها میخواد ازمبپرسه....ازتلاشش براي حرف کشیدن ازبی بی وکیمیا مشخص بود...سعی می کرد چیزي بگه، من ومن کردناش باعث شد بهش نگاه کنم،با دستهاش بازي می کرد وبالاخره بعد ازاینکه باخودش کنار اومد گفت:-دیشب.....دیشب خوابِ چی رو دیدي که اونطوري به هم ریختی؟!فرمون رو توي دستم فشردم،چشمهام رو تنگ کرد وگفتم:-خوابِ اولین باري که خوابِ بد دیدم....درواقع یادآوري گذشته ام بود تويِ خواب...منتظربود که ادامه بدم،فکر کنم حقش بود که بدونه...باید می دونست...بنابراین براش مختصرا توضیح دادم،بهش گفتماز رفتار نازي وعلیرضا...حرفم که تموم شد باتعجب گفت:-واقعا توي راهرو خوابیدي؟سرم رو تکون دادم وبه تلخی گفتم:-دلم تويِ اون اتاق بود.....فقط می خواستم کنارشون باشم...چیزِ زیادي نبود ولی ازم دریغ کرده بودن...وقتی میران روبردن پیشِ خودشون،شکستم.....سنی نداشتم وقبول کردنِ این همه فرق قائل شدن،عذابم می داد.....آه کشیدم وپرسیدم:-تو چرا قبولم کردي؟چرا قبول کردي که پیشم بخوابی؟توکه ازم فرار می کردي.....خیلی ساده وصادقانه گفت:-دلم برات سوخت!خندیدم،چیزي غیر ازاین ازش انتظار نداشتم...انتظار نداشتم بهم بگه چون دوستت داشتم،آینه بودنش،یک رنگ بودنشبرام لذت بخش بود....توي خیابونِ آشنا که پیچیدم،هیجان داشتم براي دیدنِ واکنش ترانه،آروم گوشه اي نگه داشتم وگفتم:-رسیدیم!باتعجب به روبرو نگاه کرد وگفت:-کو؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶٢تمام شوق وعلاقه ام رو توي نگاهم ریختم وگفتم:-پیاده شو....بریم تا بهت نشون بدم...وخودم زودتر پیاده شدم،به کاپوت تکیه زدم وبه سردرش خیره شدم،پرورشگاهِ....!فصل سوم:نمی دانم....!!ترانه:بعضی وقتها چیزهایی رو به چشم می بینی که برات باور پذیر نیستن وبراي من،دیدنِ مردي مثه کیانمهرِ مجد،بین بچههايِ پرورشگاه،انقدر پرجنب وجوش، باور کردنی نبود!این کیانمهر،اون مردي نبود که من می شناختم.تاحالا چند بارشده،بایستی وببینی که کم کم همه ي باورهات درباره يیه آدم تغییرمیکنه وتو،خودِ خودت هیچ کاري ازدستت برنمیاد برايِ حفظِ این باورها.......من باورهام داره درباره ي مجدتغییر میکنه ولی حسم نه...!من هنوز همون دختري ام که منتظرم یه روز،یه جایی،به کیانمهرمجد بفهمونم،داشتن پولهمه چیز نیست،وهیچ وقت ازضعف دیگران به نفع خودت استفاده نکن....دیشب که بااون حال سر ازاتاقم در آورد،ترس برم داشت که چی تو خیالش می گذره که ناغافل سرم نازل شده،ولی وقتیچهره ي درهم شکسته والتماس هاش رو دیدم دست وپام سست شد!تنفرم،انتقامم یادم رفت....من سنگ نبودم،من آدمآهنی نبودم که بتونم چشم ببندم رويِ دردِ یه انسان......دلم سوخت برايِ پسربچه ي عظیم جثه اي(دقت کنین،عظیمالجثه نه،عظیم جثه) که می لرزید ومی خواست کنارم باشه....ازم خواست براش لالایی بخونم ومن....لالایی اي رو کهبراي خواهرکم،ترمه میخوندم،براي مردي خوندم که چندین وچند سال بزرگتر ازترمه بود....باکشیده شدن پالتوم ازفکر دراومدم وبه پسربچه اي نگاه کردم که ملتمس گفت:-میشه بغلم کنی؟!نمیدونم چرا کیانمهر جلوي چشمم اومد....اونم همین رو می خواست،گرچه غیرِمستقیم.....اخم کردم وگفتم:-واسه چی؟چشمهايِ سیاه رنگش، رو غم گرفت،بغ کرده گفت:-آخه شما خانمی،خانما مامان میشن،مامانم وقت نکرد بغلم کنه....مُرد....دوست دارم بغلم کنی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶٣دلم لرزید،پشیمون ازرفتارم،خم شدم ودست زیرِ بازوهاش محکم کردم وبالا کشیدمش،چشمهاش که برق زد،انگار خداهم خندید.....گونه ي استخونی اش رو بوسیدم وگفتم:-اسمت چیه پسرکوچولو؟لباش رو غنچه کرد وکمی سرش روکج کرد وگفت:-هوووم؟اسمم کیانمهر....باتعجب بهش نگاه کردم وبعد به کیانمهري که کمی دورترازمن بالبخند ایستاده بود،باحرکت سر ازم پرسید که چیه؟بچه به بغل به سمتِ کیانمهر رفتم،کنارش ایستادم وگفتم:-اسمِ این کوچولو کیانمهرِ؟!مثه تو؟کیان خندید،خم شد وپسربچه ي هم اسمش رو بوسید،دستی به سرش کشید وگفت:-آره...هم اسمِ منِ....ابروهاي بالا رفته ام رو که دید،دستی به گونه ام کشید که متعجب ترم کرد،آهسته گفت:-آخه اسمش رو من انتخاب کردم......دوست داشتم یکی مثه خودم باشه ولی خوشبخت تر...سري تکون دادم،کیانمهري که تويِ آغوشم بود،خمیازه اي کشید،غرغر کنان گفت:-باز این کیان گوشِ مفت گیرآورد شروع کرد....من نمیدونم این چه روده ي درازي داره!کیانمهر خندید ومنو که کیانِ کوچیک رو توآغوش داشتم بین بازوهاش گرفت،بوسه اي به شقیقه ي پسربچه زد وگفت:-بازشما غرغر کردن رو شروع کردي پیرمرد؟ومن متعجب ازفشاري که دستِ مردونه ي کیان به بازوم می آورد،همقدمش شدم که به سمتِ بقیه ي بچه ها میرفت......این مرد بی شک امروز صبح اتفاقی براش می افتاد!!!نزدیکِ پسربچه ها ودختربچه هایی که بالا وپایین می پریدن وحیاط رو رويِ سرشون گذاشته بودن ایستاد،کیانمهر همنامِ کوچیکش رو ازآغوشم رويِ زمین گذاشت وگفت:-برو پیشِ بقیه...من که میدونم کک افتاده تو تمبونت که بري آتیش بسوزونی!پسرك شیطون خندید وبه سمتِ بقیه دوید،کیانمهر دست انداخت دورشونه ام ومنوبه خودش فشرد.خیره به بچه ها،آهستهگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶۴-این بچه ها مثلِ خودَمَن وشاید ازمن خوشبخت تر...نگاهش کردم،برخلافِ صورتش که می خندید،چشمهاش غم داشت،تقلایی نکردم براي آزادي ازحصار بازوهایی کهدورِشونه ام قفل شده بود،نمیخواستم جلويِ چشمِ این بچه ها بهش بی احترامی کنم....همونطور که بهش نگاه می کردم ؛ زمزمه کنان پرسیدم:-چرا اینطوري فکرمیکنی؟خیلی ازاین بچه ها،حتی نمیدونن پدرومادرشون کی ان؟حتی نمیدونن حلال ان یاحروم؟میدونی وقتی بزرگ بشن چه قدر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۳ عصر
عذابشون میده این فکر!آهی کشید،سرش رو تکون داد وگفت:-مهم نیست این بچه ها حلال ان یا حروم.....مگه دستِ این بچه ها بوده که به دنیا بیان؟اگرهم،به فرض،پدرومادرشونگناهی کرده باشن،این بچه ها پاکن،معصوم ان،کسی حق نداره بهشون ستم کنه،درشت بارشون کنه...نگاهم کرد،لبخندي زد وشقیقه ام رو بوسید.....بیدار بودم یا خواب؟این مرد چرا اینطور می کرد؟دستش رو از دورِ شونه ام باز کرد ورفت سمتِ بچه ها،منم دور ایستادم وتماشاشون کردم،می دیدم که بامحبت دخترهارو به آغوش می کشه ومی بوسدشون....می دیدم که باعشق جلويِ پايِ پسرها زانو می زنه ومیشینه.....این مرد،بااین همه محبت،چرا بامن چنین کرد؟چرا من رو اینطور گرفتارکرد؟براي چی؟هنوز ازش کینه داشتم ولی نمیتونستم درکش کنم....دركِ مردِ مرموز،براي من سخته!دختري رو دیدم که زمین خورد،کمی جلوترازمن،زودترازهرکسی به سمتش شتافتم،گریه می کرد،اشکهاش مثه مرواریدرويِ گونه ي گل انداخته اش می ریخت....دلم خون شد،محکم تويِ آغوشم گرفتمش وبه سینه ام فشردمش،رويِ موهايِبیرون زده از روسري اش رو بوسیدم،کیان کنارمون زانو زد ونگران گفت:-چیزي اش شده؟تاخواستم حرفی بزنم زنی دستپاچه کنارمون اومد،روبه کیانمهر گفت:-چی شد آقايِ مجد؟کیانمهر دست کشید به زانوهاي دخترك وگفت:-نمیدونم.......مه گل خانم،چیزیت شد خواهري؟دخترك که مه گل خونده شد،دست درازکرد سمتِ کیان وخودش رو لوس کرد:-نه داداشی.....بغلم میکنی؟!کیان خندید وآروم توآغوشش کشید،سرش رو بوسید وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶۵-شیطون خانم خوشت میاد دم به دقیقه تو بغلم بیاي؟!مه گل سرش رو تند تند تکون داد وگفت:-بويِ خوب میدي!خندیدم،این بچه ها همه شون به یه آغوش بامحبت نیاز داشتن،وچه مردمی بودیم که بودنِ این بچه ها رو نادیده میگرفتیم...وچه مردمی بودیم که به خودمون جرات می دادیم به راحتی به هرکسی،به هربچه اي که سرپرستی نداشتتهمت بزنیم،بدون توجه به اینکه اون فقط یه بچه اس،یه فرشته....!فرشته ها که گناهی ندارن...!کیان که با مه گل تويِ آغوشش به سمتِ باقیِ بچه ها رفت،قد راست کردم وکنارِ زن ایستادم،آروم پرسید:-همسرِ جناب مجد هستین؟چی باید می گفتم؟می گفتم نه؟نمیتونستم بگم....نه براي خودم خوب بود ونه براي مجد...لبخندزنان پاسخ دادم:-نامزدشم...زن هم خندید ودست به سمتم درازکرد،دستش رو فشردم:-جعفري هستم،مدیرپرورشگاه....زن باصداي کسی که اونو می خوند به داخل ساختمون برگشت ومن،به سمت بچه ها رفتم...باهاشون خندیدم،بازي کردم وحتی اشک ریختم براي بی پناهی شون...درآغوش گرفتمشون،بوسیدمشون،صورتشو ن رو پاك کردم....وصف ناشدنیِ که باعث بشی این بچه ها ازته دل بخندن،وقتی می خندیدن،انگار غمی نبود...این دنیا حریفمون نبود!خیلیچیزها رو می شد باهمین خنده ها فهمید...باخنده هايِ بچه هایی که کسی رو نداشتن،ولی کسِ بی کسان،خداست....وخداچه خوب یاوري می کرد ازاین بچه ها....نهار که شد توشلوغی سالنِ غذاخوري،بین بچه ها گم شدیم،یه عالمه بچه ي کوچیک وسروصدا...می خندیدن وغذامیخوردن...انقدر صدا بود که انگار واردِ کندويِ زنبورِ عسل شده باشی....ولی خیلی صداشون لذت بخش تراز صداي زنبورِعسل بود.......خنده هاشون چاشنیِ غذایی شد که کنارشون خوردیم... بعضی هاشون شرارت ازشون می بارید،سربه سرهمه می ذاشتن،همه رو می خندوندن ولی درعین حال معصوم ودوست داشتنی بودن....کیانمهر هم می خندید....پابه پايِ این بچه ها شرارت می کرد ومی خندید؛ولی با همه ي اینها،چشمهاش نمیدونم چراحس میکردم نمناكِ....چرا حس می کردم هروقت دست می کشه به سرِ یکی ازاون بچه ها،چهره اش تو هم میره نه ازانزجار،از درد وغصه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶۶لبِ یکی ازدخترها رو که غذا گرفته بود رو بادستمال کاغذي پاك کردم ونگاهم رو دوختم به کیانمهري که پسربچهي 5ساله اي رو رويِ پاش نشونده بود وهمونطور که می بوسیدش،موهاش رو نوازش می کرد قاشق قاشق غذا به خوردشمی داد....وفراموش نمیکرد که به همه ي بچه ها توجه کنه...پرورشگاه کوچیکی بود،معروف نبود،ولی پرازمهربونی بود....بعدازناهار،بعضی بچه ها براي خواب رفتن،بعضی ها هم که هنوز جونی تو بدن داشتن براي بازي،بزرگترها هم بهکلاسهايِ آموزشیِ خاص خودشون.....مدتی بود که کیانمهر وچندنفرازمسئولین پرورشگاه باهم صحبت می کردن،مشکوك بود...کیانمهر عصبی دست می کشیدبه موهاش وگه گاه به بچه ها نگاه می کرد....طاقت ایستادن، ونگاه کردن نداشتم.....من نمیتونستم کناربایستم وبدون اطلاع بمونم.نگران قدم برداشتم سمتشون وگفتم:-مشکلی پیش اومده؟؟کیانمهر نگاهی به من کرد ولبخندي زد،آروم گفت:-نه....یعنی.....راستش آره....مستقیم بهش نگاه کردم که جوابی بهم بده،گفت:-کیانمهر....همون پسرکوچولویی که صبح دیدیم.....به فرزندي قبولش کردن ولی....راستش...کلافه هوفی کرد وباعجز گفت:-نمیخواد بره....الانم تويِ اتاقشِ وداره گریه میکنه...ابروهام بالا پرید،باتعجب گفتم:-مگه میشه نخواد پدرومادري داشته باشه؟کیانمهربامشت به پیشونی اش کوبید وعصبی گفت:-همه اش تقصیرِ منِ احمقِ،به خودم عادتش دادم....بعد روبه خانم جعفري ادامه داد:-راضی اش میکنم...قول میدم...اجازه هست برم پیشش؟خانم جعفري سري تکون داد وگفت:-البته...بفرمایید!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶٧ومن هم،باهمه ي کنجکاوي ونگرانی ام دنبالشون روان شدم،جلوي درِ اتاقی ایستاد،صداي گریه ي هق هق حتی ازپشتِدر هم شنیده می شد،کیانمهر نفسی گرفت وداخل رفت ودر رو بست....نیم ساعتی طول کشید....نگران به دیوار تکیه زده بودم،چه معجزه اي داشتن این بچه ها که یه نیم روز بودن کنارشوناینطور آدم رو وابسته می کنه....توهمین زمان کوتاه دلبسته ي بچه هایی شده بودم که دنیاشون،خیلی بزرگترازدنیايِ ما بود و روحشون خیلی بخشندهترازما،مایی که نمیتونم کوچکترین اشتباهات دیگران رو ببخشیم،ولی این بچه ها پدرومادراشون رو می بخشیدن کهرهاشون کرده بودن...خانواده اي رو می بخشیدن که سرپرستی شون رو نپذیرفته بودن واونها رو گوشه ي خیابون گذاشتهبودن....بدترازاین مگه میشه درحقِ یه بچه رفتارکرد؟بغضم رو خوردم وبه درخیره شدم که بازشد....چشمهايِ سرخ کیانمهر،نگرانم کرد،ولی لبخندي که زد باعث شد برمسمتش،خانم جعفري هم باتشویش اومد وگفت:-چی شد جناب مجد؟بغض تو صدايِ کیانمهر بی داد می کرد،آهسته گفت:-داره وسایلش رو جمع میکنه...لب هاي جعفري لرزید،معلوم بود ازرفتنش ناراحتن.....،ولی ازطرفِ دیگه اي،دلشون می خواست این بچه خانواده اي داشتهباشه....کیانمهر دستی به پیشونی اش کشید وگفت:-امیدوارم اجازه بدن گه گاه ببینمش...دلم می پوکه اگه دیگه چشمم بهش نیفته....لبش رو گزید وبهمون پشت کرد،خواستم حرفی بزنم که کیانمهرِ کوچیک با ساکی که تودستش بود وباصورتیِ سرخوخیس بیرون اومد،هق هق می کرد،آروم به سمتِ کیان رفت وشلوارش رو گرفت وکمی کشید،کیانمهر برگشت وبادیدنشخم شد ومحکم توآغوشش کشیدش،آهسته گفت:-قول میدي خوشبخت بشی؟بزرگ وبامعرفت بشی؟کیانمهرِ کوچیک،دستهاش رو دورِگردنش انداخت وباصدایی پرازبغض وغم گفت:-قول میدي بیاي دیدنم؟وبوسه ي کیانمهر رويِ گونه اش پاسخِ مثبتی بود به درخواستِ کیانمهر...لحظاتِ تلخ وشیرینی بود وقتی کیانمهر بابدرقه ي همه ي هم خونه اي هاش،همه ي خواهر وبرادرهاش وکارمندهايپرورشگاه به سويِ زندگیِ جدیدش گام برداشت،بعضی ها گریه می کردن،وبعضی ها بابغض خیره شده بودن به گامهايِکیانمهرِ کوچک که دست دردستِ کیانمهرِ بزرگ ازخونه ي اولش دور می شد....چشمم به زن ومردي خورد که خوشحالم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶٨بهش نگاه می کردن،زن دیگه طاقت نیاورد ودوید وکیانمهرکوچک رو بغل کرد وسروصورتش رو بوسید...صدايِ شکستنِبغضی باعث شد سربرگردونم،خانمِ جعفري،پسربچه ي دیگه اي رو توآغوش گرفته بود وگریه می کرد....لبم رو گزیدم....لحظاتِ آخر،کیانمهر مجد،زانو زد وکیانمهرِ کوچک رو جوري تويِ آغوشش فشرد که صداي ناله ي بچهبلندشد ولی لرزشِ شونه هاي مجد بهم اجازه نداد که اخم کنم بابتِ دردِ پسربچه،مبهوتِ مردي شدم که بینِ این همهآدم براي رفتنِ بچه اي به خونه اي گرم وپرازمحبت اینطور گریه می کرد،ازکیانمهر جدا شد وبه صورتش دستکشید،پیشونی اش رو بوسید وچیزهایی زمزمه کرد،بعد دستش رو گرفت وبه سمتِ پدرِ جدیدش رفت،روبروشایستاد،صداش رو واضح شنیدم که گفت:-میشه آدرس خونه تون رو داشته باشم که به کیانمهر سربزنم؟مرد لبخندي زد وآدرس رو به کیانمهر داد،اما من فقط به کیانِ کوچیک نگاه می کردم که داشت با ناراحتی به باقیِ بچهها نگاه می کرد،چهره اش رو به خاطرسپردم،پسري استخونی،باچشمهايِ مشکی رنگ،موهایی پرکلاغی،صورتیسفید.....دوست داشتنی وبامزه....ووقتی سوارِ ماشین شد ورفت،منم طاقت نیاوردم...گریه کردم وچشم به پسري دوختم که برگشته بود وبه دوستانش نگاهمی کرد،به افرادي که مدتها باهاشون زندگی کرده بود...کیانمهر ساکت بود،گه گاهی دستی به صورتش می کشید،سکوتش رو دوست نداشتم...سنگین بود این سکوت!پر ازغمبود....آروم گفتم:-کیانمهر برمیگرده تا دوستاش رو ببینه؟نگاهم کردوگرفته گفت:-آره....پدرومادرش قول دادن....آدمايِ خوبی ان...میدونم که کیانمهر بازم برمیگرده پیش دوستاش...آهی کشیدم،بااینکه همه خوشحال بودیم ازرفتنِ کیانمهر،ازاینکه به خونه ي جدیدي رفته بود،جایی که پدرداشت،مادرداشت،خانواده داشت،ولی دلتنگی حتی برايِ منی که چند ساعت باهاش بود،بارزترین حس بود....همونطور که به خیابون وماشین ها ومردمی که درحال گذر بودن نگاه می کردم گفتم:-گفتی تو اسمِ کیانمهررو براش انتخاب کردي....چطوري؟!آهی کشید،دستی به پیشونش زد وگفت:-دقیقا یادمِ!هفت سال پیش،داشتم ازدانشگاه می اومدم....بارون بود....منم که اصلا فکرنمیکردم بارون بیاد،چترنبرده بودموخیسِ آب شدم...رفتم زیرِ سایبون یه خونه وایستادم تا بارون بند بیاد.......نمیدونم چطور کسی میتونه این کارو بکنه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۶٩برگشتم وبهش نگاه کردم که باپوزخند به روبروش خیره شده بود،کمی سرش رو تکون داد وگفت:-اونجابود که کیانمهر رو دیدم....هیچی نبود...فقط یه تیکه کاغذ که خیس شده بود وبه زحمت می شد خوند که نوشتهپدرش نیست ومن نمیتونم ازش نگهداري کنم،زنده نمیمونم!...نمیدونم،شاید یه توجیح بود واسه کارش،شایدم واقعا.....ولیپیداش کردم...بردمش خونه...نمیدونی چه قدر لاغربود....بی بی که مدام گریه می کرد براش...ولی.....هیچی..... نمیتونستیمنگهش داریم..بردمش پرورشگاه....مدیرِ قبلی هم گفت،حالا که پیداش کردي،خودت هم اسمش رو بذار....اینطور شد کهاونم شد کیانمهر!سري به معناي درك تکون دادم وسکوت کردم ،به بیرون خیره شدم که بعد ازکمی مکث ؛حرفش باعث شد برگردم سمتش:-ببخشید.....اخم کردم سمتش وگفتم:-بابتِ چی؟!انگشتهاش رويِ فرمون ریتم گرفت وگفت:-واسه اینکه ناراحتت کردم...میخواستم یه جایی ببرمت که حالت خوب بشه ولی.....لبخندزدم وگفتم:-نه اتفاقا...خیلی خوب بود....لبخندي زد،آهسته گفت:-امیدوارم ازآخریش هم خوشت بیاد!حرفی نزدم،خیابون به خیابون پایین تراومدیم،ومن فقط به تفاوتِ مردمی نگاه می کردم که توکوچه هاي مجاور هم ولیبا دودنیايِ متفاوت زندگی می کردن....بالاخره جلويِ ساختمونی با دربزرگ نگه داشت،پیاده شد ومنم به دنبالش....جلوي ساختمون ایستاد ومن به فاصله ي یکقدم عقب تر توقف کردم،آروم گفت:-خیلی وقت پیش،شاید 40 سال پیش،اینجاسالن تئاتربود،یه سالن تئاترمعروف وبه خاطرنمایشایی که توش اجرا میشد فوقالعاده پرطرفدار....اتفاقاتی افتاد،وگروهِ تئاترش ازهم پاشید وازسالی چندتا نمایش رسید به یکی دوتا وبعد...بستنش....برگشت وبادست اشاره کرد نزدیک بشم،کنارش ایستادم،دستهاش رو تويِ جیبش فرو کرد وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧٠-بعدازاون،صاحبِ اینجا سالها درش رو بست تااینکه،چندسال پیش،چندتا جوون که دنبالِ یه جا بودن که هرچند وقت یهبار دورهم جمع شن وبه قولِ بی بی مطربی کنن،اینجا جمع می شن...بادست اشاره به درکرد وگفت:-اول شما!باتردید قدم برداشتم ودر رو هُل دادم،باصداي قیژي باز شد،نگاهش کردم،لبخنداطمینان بخشی زد وباسراشاره کرد کهبرم،آهسته گام برداشتم،هواي بیرون روبه تاریکی بود ، ولی داخل کامل روشن بود،چراغ هاي دیوارکوب روشن بود،دیوارهاهمگی کاغذ دیواري شده بود،دستش رو دورِ کمرم انداخت.دیگه داشتم کلافه می شدم ازصمیمیتِ بیش ازحدش!اخم کنان گفتم:-میشه انقدر دستمالیم نکنی؟لب گزید،چشمهايِ سرخش توي چشمهام برّاق شد،ولی حرفی نزد وبادندونهایی که به هم می فشرد گفت:-قصدم این نیست!وبعدآهسته باسرانگشتاش به جلو حرکتم داد،نفسی کشیدم وازراهرو خارج شدیم،دري چوبی بانقش ونگارهاي گلی که بهنظر بابونه می رسید،تنها جایی بود که راهرو به اون ختم می شد،بی توجه به کیانمهر دستگیره اش رو پایین کشیدموهمین که در باز شد سروصدا وخنده پخش شد....صداي آشنایی گفت:-بزن به افتخار عروس ودوماد!تابه خودم بیام صداي سوت ودست ازمون استقبال کرد،کیانمهر به سختی لبخند زد وگفت:-بسّ بچه ها....به افرادي نگاه کردم که توي سالن بودن،سرجمع 6نفر می شدن،که کیمیا وحسین بینشون آشنا بودن...حسین که گیتاري به دست داشت از رويِ سن پایین پرید وبه سمتِ کیانمهر اومد..ولی من نگاهم خیره ي سالن بود...قدیمی بود،قدیمی بودن از سروروش می بارید ولی فوق العاده زیبا...پرده هايِ بزرگِ سبزوآبی.....صندلی هایی با روکش هاش مخملیِ آبیِ تیره....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧١انگار دنیايِ دیگه اي بود!زمانی به خودم اومد که کیانهرِ مغموم ازکنارم گذشت،وکیمیا کنارم جا گرفت...دستم رو گرفت وکشید وبه سمتِ ردیفاول صندلی ها رفت....چشمم به کیانمهر بود،توپالتويِ مشکیِ بلندش،باسري افکنده به حرفهايِ مردي گوش می داد وگاهی سر تکون می داد...کیمیا دستم رو گرفت وسرم رو به سمتِ خودش چرخوند....چشمهاش برق می زد،برقِ خوشی...حسودیم شد!حسودي بهخوشیِ این زن......من چرا نباید خوش باشم؟چرا هروقت می خوام احساسِ آرامش کنم،یه چیزي مثه عقرب بهم نیشمی زنه؟!سري تکون داد وبالبخند گفت:-چیه؟تو هپروتی؟!لبخندي زدم،خسته....خسته بودم!خیلی وقت بود ازجنگیدن با خودم ودنیايِ خودم خسته بودم...آهسته گفتم:-هیچی.....اینجا چه خبره راستی؟!خندید،چه خوش خنده وخوشحال!باسر اشاره اي به سن کرد وگفت:-میخوان مطربی کنن!ابروهايِ بالا جهیده ام رو که دید،شونه بالاانداخت وگفت:-چته؟کمی به سمتش متمایل شدم وگفتم:-قضیه ي این مطربی چیه؟!کمی به سمتم متمایل شد،به چشمهاي شیطونش خیره شدم وبه این فکر کردم که حسین خیام،چطور جلوي این شیطنتمقاومت میکنه؟ازفکرِ خودم خنده ام گرفته بود،باتعجب نگاهم کرد،شیطنتم گل کرد،آهسته گفتم:-اینطوري نگاه نکن...یه بار دیدي مجبور شدي زود تند سریع بري خونه ها!باتعجب گفت:-چرا!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧٢باسراشاره اي به سن زدم که حسین وکیان سرگرم حرف زدن بودن،موذي وار گفتم:-آخه یه بار نگاهت بیفته تو نگاه آقات می ترسم گُر بگیره بچه مون!چشمهاش رو درشت کرد،خوب می فهمید.....مشتی به بازوم زد وباخنده گفت:-بی تربیت!سري باخنده براش تکون دادم وگفتم:خب قضیه این مطربی چیه؟!نگاهی به همسرش کرد،تونگاهش شوق بود،ذوق بود...چیزي که من نمیتونستم داشته باشم...گفت:-بی بی به بچه ها میگه مطرب..-چرا؟!دستم رو فشرد وگفت:-تا چند دقیقه دیگه می بینی....به سن نگاه کردم،کیمیا آهسته گفت:-اون مردِ رو می بینی؟ردِ اشاره اش رو گرفتم،همون مردي بود که با کیانمهر صحبت می کرد،حدودا 35 ساله،سرتکون دادم گفت:-اسمش طاهاست....اون یکی که پیراهنِ آبی پوشیده،رحمانِ....نگاهی به رحمان کردم،تقریبا همسنِ کیانمهر بود....به دو دختري نگاه کردم که کنارهم بودن وبه ما نگاه می کردن،کیمیادستی براشون تکون داد وگفت:-اون چادريِ،آزیتاست...همسرِ رحمان.....آزیتا،دختري به پوست گندمگون،چهره اي گرد وبامزه.....به دخترکناریش نگاه کردم،از زیرِ شالِ طوسی رنگش،موهايمش کرده اش مشخص بود....کیمیا بااشاره بهش گفت:-واین گلِ گلاب هم،سرکار خانم،نرگس بانو،همسرآقاطاها!سري براشون تکون دادم،لبخند زدم.....گرچه،خنده ي تلخِ من ازگریه غم انگیز تراست!نمیدونستم سرِ این سالن چی بود،که همه رو با خودم مقایسه می کردم..شاید منم دوست داشتم،باانتخابِ خودم همسريداشته باشم وکنارِ این جمع باشم...هرچند،کیانمهر هم خواسته وناخواسته انتخاب خودم بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧٣بی ربط پرسیدم:-خب الان میخوام چی کار کنن؟!کیمیا باتعجب گفت:-تا الان داشتم برات لیلی ومجنون می گفتم؟خب میخوان بخونن،بزنن!ابروهام بالا پرید....چه چیزها!!دقیق شدم بهشون که بادیدن کیانمهر،خشک شدم...بادیدنش بدون پالتو وگیتاري به دست،که آویزون بود ازش،وباسربه زیري بازهم گوش میداد به حسین........دیده بودمگیتار داره ولی حتی تصور هم نمیکردم که بخواد بنوازه....وقتی هرکدوم گوشه اي،روي زمین نشستن،مضحک به نظرم رسید...این جماعت می خواستن چی کارکنن؟!موسیقی؟بااین حالت؟!ولی وقتی شروع شد،متعجب شدم ازهماهنگی وقدرتِ خارق العاده شون تو نواختن...آزیتایی که باتموم احساسش،ویالون می زد،ازکیانی که بامهارت،باهماهنگیِ بی نظیري،باحسین گیتار میزد.....ازطاهایی کهباسازدهنی فوق العاده متن می داد به آهنگ....رحمانی که باویالونی دیگه منتظربود ونرگسی که کنارپرکاشن نشسته بود....وقتی حسین آروم شروع به خوندن کرد،مسخ شدم....امکان نداشت که معمايِ معین درحالِ اجرا باشه....تنِ رود همهمه آب ، من پر از وسوسه خوابواسه رویاي رسیدن، منِ بی حوصله بی تابمیونِ باور و تردید ، میونِ عشق و معمابا تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیاحسین که خیره شد توچشمهاي کیانمهر وبالبخند خوند وکیانمهر هماهنگِ دستش،گیتار زد،باورم نمی شد این دونفر،هموندو مردي باشن که فقط ازخط وخطوط سردرمی آوردن!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧۴با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوي نگاتمتو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگِ صداتممثله خنده رو لباتم ، مثلِ اشک رو گونه هاتمتو رو میبوسم و انگار شاعرِ شعره چشاتمدو دوست،دو رفیق،هماهنگ وهم صدا اوج گرفتن...ومن...ماتِ صداشون.....دشت پونه هاي وحشی ، رنگ التماس و خواهشموج خاکستري باد ، شعله ي گرم نوازشبیا گلواژه ي عشقو با تو همصدا بخونمتو رو دوست دارم و اي کاش تا ابدبا تو بمونماین بار این کیانمهر بود که تک می خوند،نگاهش خیره ي زمین.....خدایا؛این همه تفاوت!؟تنِ رود همهمه آب،من پر از وسوسه خوابواسه رویاي رسیدن، من بی حوصله بیتابمیونِ باور و تردید، میونِ عشقو معمابا هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیابا تو پر شورو نشاطم، تو هیاهوي نگاتمتو یه آوازه قشنگی، من تو آهنگه صداتمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧۵مثه خنده رو لباتم، مثلِ اشک رو گونه هاتمتو رو میبوسم و انگار شاعرِ شعره چشاتماین بار،کسی هم صدايِ کیانمهرمجد نشد،سربلند کرد وباچشمهايِ طوسی رنگش جلوي پام رو نگاه کرد.لب گزیدم....نگاهنکن!سمتِ من نگاه نکن....چی میخواي بگی؟باورت کنم؟؟من؟؟؟دشت پونه هاي وحشی، رنگ التماس و خواهشموج خاکستري باد، شعله گرم نوازشبیا گلواژه عشقو با تو همصدا بخونمتو رو دوست دارم و اي کاش تا ابدبا تو بمونمسکوت وسکوت وسکوت......من ماتِ روبرو،بقیه هم ساکت...انگارهرکسی به چیزي فکر میکرد....ومن...به چی فکرمیکردم؟به کی؟به کیانمهرمجد؟!شاید...شاید هم به سرنوشت خودم...که ناگهان...کسی صداي تارزان رو ازخودش تقلید کرد....چشم همه به سمتِ رحمان چرخید،مظلومانه،ویالون رو رويِ زمین گذاشت،دستهاش رو بالا گرفت وگفت:-من نبودم....!!اولین کسی که خندید کیمیا بود.....صداي خنده ها پیچید،ولی تنها کسی که نمی خندید،کیان بود....خیره بود...به من،به کسی که حسِ خوبی نداشت...آهسته لب زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧۶-دوسِت دارم.....هنوز تويِ فکربودم،اون جمع،اون سالن،انگاریه دنیايِ دیگه بود...باآهنگ زدناشون،باشوخی ها شون،دنیايِ دیگه اي برامساخته بودن...جمعی بود که سالها به واسطه ي آشنایی تو یه کلاس موسیقی،دورِ هم جمع می شدن وباهم خوش بودن...........حواسم پرت بود،خیره ي بیرون بودم،کسی نبود تويِ این ماشین که باهاش حرف بزنم؛نزدیکِ 11 شب بود وبالاخره تو راهبرگشت به خونه بودیم....دستم که تويِ دستِ کیانمهرجاي گرفت،سرم رو به شدت به سمتش چرخوندم،دستم رو که رويِ دنده گذاشت باعصبانیتگفتم:-میشه بهم بگی دقیقا منظورت چیه ازاین کارا؟!سعی کردم دست ازدستش بکشم بیرون که محکم تر گرفت،باخشم غرید:-دقیقا میشه بگی کدوم کارها؟نمیدونم این عصبانیت ازکجاسردرآورد،که فریادزدم:-همین ها!دستم رو میگیري،جلوي جمع بغلم می کنی،هی دست میندازي دورِ کمرم،یه کلام؛بفهم دوست ندارم دستتبهم بخوره!دستم روفشردوازبین دندون هاش باخونسردي ساختگی گفت:-ببین،به نفعته که روي روح وروان من راه نري....به اندازه ي کافی با بی توجهی هات دیوونه ام کردي!بی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۴ عصر
توجهی.....درسته،امشب تانونستم بهش بی توجهی کردم،وقتی همه کنارهمسرانشون نشستن،من عقب کشیدم وکنارآزیتا نشستم وخودم رو مشغول صحبت بااون نشون دادم....وقتی براي عکس همه کنارجفتشون ایستادن،من باکمالخونسردي سمتِ دیگه ي کیمیا ایستادم ودست تو بازوش انداختم......پوزخندزدم،سرم رو جلو کشیدم وگفتم:-مثلا چی کار میکنی؟هان؟باکمالِ خونسري ماشین رو به کنار روند،هردودستش رو رويِ فرمون گذاشت وبالبخندي نیم رخ بهم نگاه کرد وگفت:-باارزش ترین چیزت رو می گیرم.ابروي راستم رو بالا بردم وبانهایت تمسخرم گفتم:-آهان....ترسیدم!....اونوقت چی رو؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧٧نیم تنه اش رو به سمتِ من کشید،وگفت:-چطوره یه شب رو تو تختِ من بگذرونی...فقط یه ذره درد داره!لبهام رو به هم فشردم..عوضی،عوضی،عوضی..... بدترین حرفی رو که می تونستم بهش زدم:-میدونی؟من یه چیزِ باارزش تر دارم که حاضرم براش ازجونم بگذرم...چه برسه به دختربودن!حاضرم هرروز،هرساعت زیرِدست وپات باشم؛ولی باارزش ترین چیزِ زندگیم همیشه مقاوم وپایدار بمونه...میدونی چیه؟باارزش ترین چیزِ زندگیِ منخانواده امِ.....همون چیزي که تو نداري!بهت زده نگاهم کرد،مردمکِ چشمهاش لرزید،سعی می کرد لبخند بزنه ولی فقط گونه هاش کمی لرزید،آب دهنش روفروخورد ونگاهِ من خیره ي سیبک گلوش شد......ظرفِ چند ثانیه پشیمون شدم ازحرفی که بهش زدم،نه اینکه بترسم ازش، براي اینکه حالِ این مرد رو دیده بودم وقتیاسم ازخانواده میاد،خودم دیدم چطور دیشب می لرزید ازتنهایی وترس....چشمهايِ به خون نشسته اش رو تنگ کرد،زمزمه کرد:-پس ازهمه چیزت می گذري....یعنی اگه توهمین ماشین شروع کنم،مشکلی نداري؟!وتابه خودم بیام دست انداخت به روسري وازسرم کشید،چنگ زد به موهام وسرم رو جلو کشید.....تامغز واستخونم سوختازسوزشِ ریشه هاي موهام.....نالیدم:-نکن!عصبی خندید،بیشترکشید وگفت:-توکه گفتی حاضري هرساعت زیردست وپام باشی....خب قرارِ بري سرجات،فقط من یه کم خشن بودن رو دوست دارم!باموهام منو ازصندلیِ سمت خودم کشید وبه سمتِ خودش برد،بین پاهاش گیرم انداخت......تقصیرِ خودم بود،خودت بهشیادآوري کردي،خودت جري اش کردي.....به سرم فشارآورد،منو پایین فرستاد وبین پاهاش گیرم انداخت،ازدو طرف باپاهاش به پهلوهام فشار می آورد، از درد نالهزدم:-آي....بلند بلند خندید وگفت:-جوووووون؟؟؟داري لذت می بري؟دیوونه شده بود،عصبی سرم رو به شکمش چسبوند وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧٨-بو کن!بو کن...ببین چه تنِ خوش بویی دارم!!!وبازعصبی خندید، چنگ زدم به رون پاش،داشتم خفه می شدم،پاهاش رو آزاد کرد وبا موهام منو بالا کشید......پوسته يسرم داشت جدا می شد.....صورتم رو روبرويِ صورتش گرفت،چشمهاش نم داشت،باصدایی لرزون گفت:-داري دیوونه ام می کنی!لبش رو به چونه ام چسبوند وزمزمه کرد:-ببخشید....ببخشید.....ببخشید... عصبانی ام کرديسرش رو تو گوديِ گردنم فرو کرد،دستش رو دورِ کمرم پیچید،انگار آروم شد...برام مهم نبود چطور،چه جوري،چرا؛فقطاین مهم بود که دیگه بین پاهاش گیر نیفتادم وموهام رو نمیکشه،بوسه اي به گردنم زد و نالید:-چرا سربه سرم می ذاري؟چرا آروم نمی گیري؟چرا سَگَم می کنی آخه دختر؟سرش رو روي سینه ام گذاشت،لبهام رو فشردم،هم عصبانی شدن ناگهانی اش ترسناك بود وهم آروم شدنش.....آرومدست کشید روي موهام که نالیدم:-آیییییی!!سرش رو تند بلند کرد،باصورتی سرخ گفت:-جونم؟جونم عشقم؟چیه خانم؟درد میکنه؟کارِ منِ؟هق زدم:-نکن.....چنگ زدم به پیراهنش،سعی کردم خودم رو ازش دور کنم،دوباره هق زدم:-نکن.....می ترسونیم.....چونه اش لرزید،لبهاش رنگ پریده بود،باصدایی بم گفت:-چشم....چشم بلوطم....دستهاش رو از دورم باز کرد،ازش دورشدم ورويِ صندلی ام نشستم،دستهاي لرزونم رو جلو بردم وروسري ام رو برداشتموسرم کردم،سرش رو رويِ فرمون گذاشت وباصداي لرزونی گفت:-به رخم نکش...به روم نیار....انقدر بانگاهت،بارفتارت بهم نگو بی خانواده....نگو....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٧٩اشتباه کرده بودم...بداشتباهی کرده بودم.بدترین راهِ ضربه زدن به یه آدم؛ ازطریقِ خونواده اش و من به رخِ این شکستخورده کشیدم که ارزشی براي خانواده اش نداره.....چه بد جایی هم به رخ کشیدم!تمام توانم رو جمع کردم وبابغض گفتم:-ببخشید....سرش رو بلند کرد،خسته بود،امروز می تونست روزِ خوبی باشه،بدون این اتفاقات....آه کشید وکمرراست کرد،لب گزیدوگفت:-تو چرا بلوط کوچولو؟تقصیرِ من...........تو که به من تعهدي نداري....نباید ازت انتظارداشته باشم کنارم بایستی....متعجب نگاهش کردم،سکسکه اي کردم وخواستم حرفی بزنم که سریع به سمتم چرخید،به در چسبیدم که انگشت رورويِ لبم گذاشت وگفت:-حرفی نزن که بدتربشه...هیچی نگو....سکوت!!***کیانمهر:در رو بازکردم وخودم کنار ایستادم،بی بی که جلويِ تلویزیون لم داده بود باخنده به استقبالمون اومد که بادیدن قیافههامون باترس گفت:-چی شده مادر؟!چهره ي ترانه،باسیاهی زیرچشمها وصورتی آشفته،نشان گرهرچیزي بود جزیه روز خوب...وقتی توي سالن بهم بی اعتنایی کرد با وجود اینکه همه ي توانایی ام رو گذاشتم که بهش خوش بگذره،باوجود اینکهخوب بود تاقبل ازرسیدنمون به سالن،اعصابم به هم ریخت...دوست داشتم کنارم باشه،حضورش رو حس کنم ولی نمیدونم چرا هرلحظه بیشتر ازم دوري می کرد...من همه ي تلاشم رو کردم.....سعی کردم غافلگیرش کنم،سعی کردم محبت کنم...ولی فایده اي نداشت...وقتی بهم گفت خانواده اي نداري یادم رفت،یادم رفت که اینی که کنارم نشسته کسیِ که من عاشقانه دوستش دارم،کسیِکه تمام تلاشم رو براي خوش گذشتن بهش کردم،خون جلوي چشمم رو گرفت؛بدترین رفتار رو باهاش کردم.دستِ خودمنبود کارهایی که می کردم...می خواستم تلافی کنم ولی وقتی چنگ زد به پام انگار به خودم اومدم،اون ترانه بود،ترانهي زندگیم!کلافه چنگ زدم به موهام،بی بی مدام سوال پیچ می کرد وترانه یه لنگه پا وسطِ سالن ایستاده بود،آروم گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨٠-چیزي نشده بی بی.....یه تصادفِ بد دیدیم،حالمون گرفته شد....بااینکه خودِ بی بی هم فهمید که دروغ میگم،ولی دیگه چیزي نپرسید،فوري به آشپزخونه رفت،ترانه برگشت وپوزخنديبهم زد که آتیش زد به جونم!این دختر چرا همچین میکنه؟چرا عذاب میده منِ مرد رو!؟پشتش رو بهم کرد وبه سمتِ اتاق رفت....بلاتکلیف وسطِ سالن ایستاده بودم،گیج وخسته....هیچ فکرنمیکردم امروزهمچین روزي دربیاد...بردمش پرورشگاه چون می خواستم جاهایی رو که من میرم ببینه،فقط دوست داشتم اونم سهیمبشه تو حسِ خوبِ شاد کردن بچه ها....ولی موضوعِ رفتنِ کیانمهر تلخش کرد...تو سالن هم مدام مورد بی توجهی اش بودم......دلم داشت می ترکید براي اینکهکنارم باشه ودست بندازم دورِ کمرش،وخندون زل بزنم به دوربین....پوفی کردم،دستم رو به گردنم کشیدم وهمونجانگهش داشتم،خیره موندم به اتاق خوابها،دیگه باید چی کار میکردم؟چیکار؟کتم رو رويِ پام مرتب کردم ودستی به پیشونی ام کشیدم،خسته گفتم:-دستِ خودم نبود بی بی.....وقتی بهم گفت بی خانواده دیوونه شدم....کمر خم کردم وپیشونی ام رو به زانوم چسبوندم،چشمهام ازشدتِ خستگی می سوخت ولی خواب به چشم هام نمیاومد...آرامش من ترانه بود وامشب ناآرومم کرده بود.....حرفاش،درد داشت،زخم داشت...سوختن داشت!بی بی دستی به بازوم کشید وآروم گفت:-الان برو بگیر بخواب....اشتباه کردي عزیزکم....ولی بااین فکر وتن خسته هیچ نمیتونی بکنی...برو سرجات وبخواب....بلندشد ورفت....می خوابیدم؟کجا؟توي اتاقِ سردِ خودم؟من دیگه نمی تونستم ازترانه دور باشم!بی اراده بلند شدم وبه سمتِ اتاقِ ترانه رفتم.درنیمه باز رو هل دادم وآروم داخل اتاق قدم گذاشتم.مثه جنین توي خودش جمع شده بود.آهسته وبی صدا کنار تختش خم شدم وشقیقه اش رو بوسیدم...شاید یه چند مدت راحت گذاشتنش براي آروم کردنش کافی باشه....***ترانه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨١دو دستم رو به صورتم کشیدم،هق هق کردم،صداي مهربونِ مامان اومد:-گریه نکن ترانه اي....خب دخترمامان،یه مدت که بگذره میرم راضی اش میکنم....پام رو به زمین کوبیدم وبالجبازي گفتم:-اما من میخوام بیام!مامان ساکت شد،می خواستم برم ملاقات بابا،ولی پیغام داده بود که تا یه مدتی نمیخواد منو ببینه،برام سنگین بود...برايچی؟چون صیغه ي مجد شده بودم؟خودش که رضایت داده بود...سرم به مبل تکیه زدم وآهسته گفتم:-حالش خوبه مامان؟آهسته جواب داد:-خوبه...لبهام رو گزیدم وبه زحمت گفتم:-خداروشکر...نفسم رو با هق زدن بیرون دادم وگفتم:-خب کاري نداري؟-نه مادر...مراقبِ خودت باش......باباتم یه مقدار ناراحتِ.....یه کم که بگذره می ذاره که بري دیدنش...خداحافظیِ کوتاهی کردم وباآه کشیدن بلند شدم،پیراهنم رو بین پنجه هام کشیدم ومچِ دستم رو زیربینی ام،خسته وکمرمق به بیرون نگاه کردم که بارون می بارید....نم نم وآهسته....پدرم نخواست منو ببینه....پدرم نخواست منو ببینه...مدام تويِ سرم تکرار می شد ودیوونه ام می کرد..دلم براش تنگ شده بود..حق نداشت منو محروم کنه ازخودش.....پدرم نمی خواست منو ببینه....ازحرص،مجسمه اي که دم دستم بود رو برداشتم وپرت کردم....جیغ زدم:-ازت متنفرم!متنفرم!متنفرم!درمونده روي زمین نشستم ، پاهام رو مثه یه بچه ي لجباز پشت هم روي زمین کوبیدم وباصداي بلند گریه کردم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨٢بی بی رفته بود،یک هفته اي می شد که برگشته بود وحالا اونم نبود که با حرفاش آرومم کنه....انقدر دست وپا زدم که خسته رويِ زمین دراز کشیدم وبه روبروم خیره شدم...نیم ساعتی دراز کشیده بودم که صداي آیفون بلند شد...حوصله اش رو نداشتم،هرکس هست،برام مهم نیست...اصلا مهمنیست!خیره موندم به پایه ي مبل که باز مدام وپشتِ هم زنگ زد....باحرص گفتم:-اَه!خفه شو دیگه!ولی بازهم زنگ زد واعصابم رو خط خطی کرد،باعصبانیت بلند شدم وبادیدنِ تصویرِ فردِ روبروم توي مانیتور،چشمهامگشاد شد....اون اینجا چی کار می کرد؟!***کیانمهر:کمی چشمهام رو تنگ کردم ودقیق شدم...خبري نبود ازش......آهسته گفتم:-می خوام خِفتِش کنم...حسین خندید وگفت:-مگه زورگیري آخه؟گوشی رو زیر گوشم جابه جا کردم وباته خنده تويِ صدام گفتم:-دیگه مجبورم زورگیربشم!کاري نداري؟می ترسم حواسم پرت شه،بره!وباخداحافظیِ کوتاهی تماس رو قطع کردم...سه هفته بود که دیگه سربه سرترانه نمیذاشتم،دیگه اذیتش نمی کردم،چیزي ازش نمی خواستم....ولی الان منتظرِ سام بودم.....سامیار!نشد که بشه که راضی بشه به رفتن پیشِ دکترکاملی؛وحالا بازهم نوبتِ دیگه اي گرفتم و منتظرش بودم که بازهم باهاشحرف بزنم وراضی اش کنم...یک ماه اززندگیِ من بااین دختر می گذشت وتنها چیزي متوجه شدم اینه که سِرتِق تر ازاین جماعت وجود نداره!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨٣لبم رو گزیدم....توي این سه هفته،قلبم باتمام قوا می کوبید براي حسِ ترانه ولی دستم رو کنترل می کردم که یه بارترانهبازهم به هم نریزه...هنوز ازکاري که باهاش کردم شرمنده ام...آه کشیدم وسرم رو به صندلی تکیه زدم ، چی کار باید می کردم براي رضایتِ سام؟چیزي تو وجودم گفت مگه تو می تونی خواهرش رو راضی کنی که اون راضی بشه؟خنده ام گرفت......خواهري که همه ي زندگیم بود وبرادري که بهانه ي خواهر...!!دیدمش....بادستپاچگی سرم رو بالا آوردم که گردنم گرفت،آخی گفتم وسریع ازماشین پیاده شدم.به سرعت به سمتِ دیگه ي خیابون رفتم،صداش کردم:-سام؟سام!سامیار!ایستاد ولی برنگشت،دیدم که دستش رو رويِ عصا مشت کرد.کنارش ایستادم وبالبخندي مصنوعی گفتم:-پسر صبر کن!چه قدر تند میري!باخشم نگاهم کرد وغرید:-بازم تویی که!حتما باید یه بارکتکت بزنم دست ازسرم برداري!؟دستی به شونه اش زدم ، اگه می فهمید من موهايِ خواهرش رو کشیدم وبه تجاوز تهدیدش کردم با من چی کار میکرد؟!باهمون لبخند ادامه دادم:-می تونیم باهم حرف بزنیم؟پوفی کرد ودستی به موهاش کشید،کلافه گفت:-من اگه نخوام باتو حرف بزنم باید چه کسی رو ببینم؟!دست به سینه شدم وباابروهاي بالا رفته گفتم:-خودم!پوزخند زد،عصبی شده بود،غرید:-من،نمیخوام،باتو،حرف،بزنم! افتاد احیانا؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨۴خنده اي کردم وبادست به اطرافم اشاره کردم،کمی سرم رو کج کردم وگفتم:-میشه بریم یه جايِ خلوت تر؟فک کنم بشه راحت ترصحبت کرد.باسراشاره کرد که دنبالش برم،توي فرعی اي پیچید وروبروم ایستاد،گفت:-حرفت رو بزن وبرو!یقه هاي پالتوم رو به هم نزدیک کردم وگفتم:-دو روز دیگه وقتِ دکتر داري....همونطورنگاهم کرد،بنابراین گفتم:-من بیام دنبالت یا خودت می ري؟بادست به پیشونی اش کوبید وگفت:-چرا نمی فهمی؟من صدقه نمی خوام،من پولِ تورو نمی خوام،من دکتري رو که تو انتخاب کنی برام نمیخوام..!دیگه بس بود نرمش به خرج دادن،به سمتش جهیدم ویقه اش رو به چنگ کشیدم،هلش دادم وبه دیوار چسبوندمش،عصبیتوي صورتش گفتم:-توبفهم!توبفهم،نفهم!چرا لج میکنی؟ 27 سال سنت می گذره عینِ بچه هاي 2ساله لج می کنی...آدم زبون نفهم..پس کیمی خواي بفهمی اصلا برايِ من مهم نیست تو خوب بشی یانشی!براي من مهم ترانه اس،مهم مادرت،مهم قولیِ کهدادم..بفهم بیشعور!بادستاش مچِ دستم رو گرفت وباهمون عصبانیت گفت:-اصلا مادروخواهرِ من به تو چه ربطی دارن؟هان؟دوست ندارم!اي امان دوست ندارم برم دکتر!می فهمی؟کمی ازدیوار دورش کردم ودوباره کوبیدمش......من هرطور شده امروز راضی اش می کردم....از پسش بر می اومدم....تندخو گفتم:-الاغ!اگه تا الان نفهمیدي برات تشریح میکنم،ترانه زنِ منِ،توخونه ي منِ،شبا پیشِ منِ!جور دیگه اي برات بگم؟سرخ شد،یه لحظه ازش غافل شدم که با پیشونی اش به صورتم کوبید،از درد چشمهام جمع شد وعقب رفتم،داد زد:-درموردِ خواهرِ من حرف نزن!بادست به شونه اش کوبیدم وبه عقب هلش دادم،بینی ام درد میکرد..باصدايِ گرفته اي غریدم:-خواهرت زنِ منِ!بفهم اینو!انقدر لج نکن!لج نکن!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨۵متقابلا بادست به شونه هام کوبید،این بارمن عقب رفتم،باچشمهایی ازحدقه دراومده توي صورتم برّاق شد:-دست از سرِ خونواده ي من بردار!میفهمی؟نمی خوام کاري برام بکنی....چرا؟چرا ول نمی کنی مارو؟لبهام رو به هم فشردم،باید چی می گفتم؟می گفتم چون عاشقِ خواهرتم؟چون دوست ندارم مادرت ناراحت بشه یابهخاطرقولیِ که دادم...یادم می اومد،شاید یک ماه ونیم پیش،روبرويِ مردي نشستم وبهش قول دادم ازخونواده اش مثه خونواده ي خودم حمایتکنم،که مثه چشمهام مواظبشون باشم....که وقتی دوباره دیدتشون،یه خانواده ي شادباشن....نه این خونواده ي درمونده....بلندتردادزد:-باتوام!چرا دست برنمیداري از سر زندگی مون؟منم مثه خودش داد زدم:-براي اینکه نمی تونم!دِ الاغ تو چرا مادرت رو نمی بینی که همیشه ناراحتِ به خاطرت؟چرا برادرت رو نمی بینی کههمیشه به جايِ تویی که باید خرجِ خونه رو دربیاري میره سرِ کار؟چرا خواهرِ کوچیکت رو نمیبنی که عذاب می کشه؟فقطخودت واون غرورِ کوفتی ات رو می بینی؟احمقِ نفهم،پولش پولِ من نیست!پولِ وامیِ که خواهرت درخواست دادهبود....من فقط وقتِ دکتر برات گرفتم....یه کم آدم باش!نفس نفس زنان بهش نگاه کردم که بهت زده نگاهم می کرد،من چیزایی رو گفتم که می دونستم حقیقت نداره،میدونستم سام با وجودِ مشکل پاش بازم سعی میکنه درآمدي داشته باشه،ولی میدونستم یه مادر نمیتونه درد بچه اش روببینه............وحالا هرکدوم ازاون بچه ها یه مشکلی دارن،یه دردسري دارن...به مردمی که تک وتوك اطرافمون بودم نگاهی کردم وعصبی دست به موهام کشیدم وگفتم:-بفرمایید خواهشا...بفرمایید...چیزي نیست.....رفتم سمتِ سامِ مسکوت،بازوش رو گرفتم ودنبالِ خودم کشیدم،سربه زیر همراهم می اومد.....من مردونگی اش رو زیرِ سوال بردم وخودم پشیمونم...ولی......در ماشین رو بازکردم وهلش دادم تويِ ماشین.....خودم هم کنارش نشستم،لبم رو گزیدم وگفتم:-همیشه باید صداي آدم رو دربیاري تو؟وبعد به سرعت حرکت کردم....دندون هام رو بهم هم فشار می دادم..بد کردم ولی مجبور بودم برايِ راضی کردنش این کارو بکنم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨۶پشتِ چراغ قرمز که ایستادم،نیم نگاهی به سام کردم که سربه زیرشده بود،آهسته صداش کردم:-سام؟هی....یارو...سامیار!سرش رو بلند کرد،چشمهايِ سرخ شده اش روح وروانم رو به هم ریخت...لعنت به تو کیانمهر!بابغض گفت:-واقعا من انقدر بی خاصیتم؟انقدر؟که تويِ غریبه بکوبی تو سرم که کاري نمیتونم براي خونواده ام بکنم؟آهی کشیدم،سر تکون دادم وگفتم:-متاسفم سام...ولی آدم رو مجبور می کنی....هرچرت وپرتی گفتم فراموش کن...خب؟!من فقط بهت میگم اگه تو خوببشی،مادرت دیگه ناراحت نیست.....یعنی واقعا خودت متوجه نمیشی؟سرتکون داد،آروم شد!حداقل دیگه نمی خواست سرم رو ازتنم جدا کنه....آهسته گفت:-می فهمم...ولی نمیتونم تن به عملی بدم که تو داري شرایطش رو جور میکنی....برم دکتري که تو انتخابش کردي...بازم رسیدیم به نقطه ي اول،کلافه باکفِ دست روي فرمون کوبیدم وگفتم:-سامیار،اصن منو فراموش کن تو!من پولی نمی دم براي این عمل...همه اش پولِ خواهرتِ که با ضمانت شرکت برايوام درخواست داده بود....مشکوك نگاهم کرد وگفت:-پس براي چی ازاین پول براي دادن قرضاي بابا استفاده نکرد؟!دقیقا همون حرفی که انتظار داشتم بزنه.....لبخند زدم وباتمسخرگفتم:-اون خواهرِ توئه...می دونی که باکُتَک هم نمیشه ازش حرف کشید....خودت ازش بپرس!وحرکت کردم....هنوز داشت نگاهم می کرد،بعدازمدتی سکوت گفت:-چرا تو میري دنبالِ دکتر؟مگه خودش نمی تونه؟همونطور که چشم به خیابون داشتم گفتم:-وقت گرفتن از دکترهاي خوب به همین راحتی نیس...بازهم عصبی شد وبادست به درکوبید وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨٧-ولی من نمیخوام!کنترلم رو ازدست دادم وعربده زدم:-تو غلط میکنی نمیخواي!من دوروز دیگه میام دنبالت،جرات داري بگو نمیام،جلو درخونه اتون سرت رومیبرم!وقت داريفک کنی وعین آدمیزاد بیاي،وگرنه من می دونم وتو!باتعجب بهم نگاه می کرد،بالاخره داشت این فریادزدن هایی که تازگی ها به خصلت هام اضافه شده بود مفید واقع میشد....وقتی جلويِ خونه اشون نگه داشتم آروم گفتم:-ببین سام،مردونه بشین وفکر کن....مطمئن باش همه چیزبه نفع تو وخونواده ات تموم میشه....وبعد بدونِ حرف به سمتِ خونه ي خودم حرکت کردم.....فقط دعا می کردم که سامیار راضی بشه......وقتی سام عمل کنه وخوب بشه،ترانه هم خوشحال میشه....من همه ي آرزوماینه که ترانه رو خوشحال کنم....جلويِ خونه کسی پارك کرده ونمیتونستم ماشین رو داخل ببرم....عصبی پوفی کردم ودلم میخواست باتمام قوا بکوبم بهچرخ اش ولی خودم رو کنترل کردم وداخل شدم....سربه زیر رفتم وبادیدن کفش هاي مردونه اي اخم هام درهم شد.....کی یعنی اومده بود؟مسلما خانواده ي من نبود،سام هم که بامن بود....کامیار هم که.....پس کی بود؟آهسته در رو باز کردم،باقدم هایی بی صدا داخل شدم...صدايِ خنده هاي بلند ترانه روي اعصاب بود،نبضِ شقیقه ام میکوبید....کی بود این مرد که صدايِ خنده ي ترانه رو انقدر بالا برده بود....باجیغ گفت:-نکن نامرد!دردم میاد!چشمهام ازحدقه بیرون زد،به سرعت جلو رفتم تا تو دیدرس باشن...بادیدن مردي که دستِ ترانه رو پیچونده بود وهردو می خندیدن مات شدم....این مرد کی بود؟این مردي که اینطور نزدیکِ زنِ من بود،کی بود؟صورتم سرخ شده بود....نفس نفس می زدم.....باصدایی گرفته غریدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨٨-ولش کن عوضی!توخونه ي من چی کار میکنی تو؟!ترانه رنگ از رخش پرید،مرد دستِ ترانه رو رها کرد ومن.....دوست داشتم باتمام قوا تويِ صورتِ مرد بکوبم.......نفهمیدم چطور چند قدم روطی کردم،دست انداختم تو یقه ي مردِ غریبه وبلندش کردم،محکم تکونش دادم وگفتم:-تو خونه ي من چه غلطی می کنی؟!ترانه بلندشد،حرف نمی زد،فقط باچشم هایی گرد شده نگاهم می کرد،فریاد زدم:-تو خونه ي من چی کار می کنی بی شرف؟مچ دستم رو گرفت وعصبانی گفت:-دستت رو بنداز!دستم رو مشت کردم وتو شکمش کوبیدم...اون کی بود که کنارِ ترانه نشسته بود؟اون کی بود که ترانه اي که بامن تلخبود،براش می خندید؟مشت دوم رو که کوبیدم ترانه جیغ زد وبازوم رو گرفت،هلش داد وباخشم نگاهش کردم،دستم براي بارسوم بالا رفت کهمشتم رو گرفت وباترس گفت:-بس کن!بس کن کیان!این پیمانِ...پیمان!پسردایی ام...پسردایی؟خب پسردایی باشه!پسردایی بودن چه مجوزيِ براي پیچوندنِ دستِ زنِ من حتی به شوخی؟پسردایی بودن چهمجوزيِ براي اینکه زنِ من براش بخنده؟!تابه خودم بیام ضربه اي روي چونه ام نشست،ناله زدم:-آخ...!به سمتم هجوم آورد که زودترازاینکه بهم برسه سرخم کردم وتوي شکمش کوبیدم.ترانه گریه می کرد ولی برام مهم نبود!برام مهم این بود که وقتی مردِ خونه نبود،مردِ دیگه اي رو راه داده بود...اینکه وقتی براي من نمی خندید وفقط نیش می زد،برايِ مردِ دیگه اي می خندید...حتی اگه اون مرد فامیلش،پسرداییاش باشه!اینا خونِ منو به جوش می آورد.....اون حق نداشت ازسهم من به کسی بده!ترانه بازهم جیغ زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٨٩-بس کنین دیوونه ها!کیانمهر،اون پسردایی امِ.....بس کن!به قرآن پسردایی امِ فقط!تمومش کنین!لگدي نثارِ مچ پاي پیمان کردم که قبل ازاینکه به خودم بیام،چیزي به کمرم خورد وروي زمین زانو زدم....چنگ زدم بهزمین وعربده زدم:-اون تو خونه ي من چی کار می کنه؟مغزم به هیچ چی فرمان نمی داد...فقط اون چیزي رو می دید که جلوي چشم اش بود و الان فقط یک چیز رو تفسیرمی کرد!!!ترانه بازوي پیمان رو گرفت ومُصِر بود که صورتش رو ببینه....حق نداشت!حق نداشت این کارو بکنه وقتی من اینجام!بلند شدم وباخشونت به سمتش رفتم،بازوش رو گرفتم وتوي آغوشم کشیدمش،تویک سانتیِ صورتش غریدم:-می فهمی من اینجا چی کاره ام یانه؟می فهمی؟ولی تو یه ثانیه،بادیدن چشمهاي خیسش وصورتش ازاین فاصله همه چیز دود شد،مژه هایی که خیس ازاشک بود،صورتِسرخش....بی صبرانه لبهام روبه پیشونی اش چسبوندم وزمزمه کردم:-اون اینجا چی کار می کنه ترانه؟هان؟صدايِ عصبی پیمان باعث شد کمی ازترانه فاصله بگیرم...من همین بودم!یه لحظه شعله می کشیدم ولحظه ي بعدفروکش می کردم......تنها عامل فروکش کردن من هم ترانه بود...فقط اون بود که من کم می آورم جلوش.....:-داري چه غلطی میکنی؟نگاهم رو بهش دادم که سرخ شده داشت نگاهمون می کرد...غیرت داشت؟براي چی؟براي چی اینطور چشم هاش بهخون نشسته بود.ترانه رو به خودم فشردم وبااخم وخشونت گفتم:-به تو ربطی داره؟چشمهاش رو بست،نفسش رو به شدت بیرون داد،ترانه آروم وباصداي گرفته اي گفت:-ولم کن توروخدا...تورو خدا...دوباره شر میشه....به خدا هیچ سروسرّي نیست...به خدا،به جون بابام پیمان برام مثه سامِ !بی توجه به حرفش دستم رو رويِ کمرش گذاشتم،باحرص گفتم:-سریع بهم بگین اینجاچه خبره،قبل ازاینکه دوباره دیوونه بشم!ترانه سعی کرد کمی ازم دور بشه ولی محکم تر گرفتم اش:-پیمان اومده بود یه سر بهم بزنه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٩٠باپوزخندي که سعی می کردم عصبانیتم رو پشتش مخفی کنم گفتم:-اونوقت به چه مناسبت؟ترانه عصبی وباحرص گفت:-پسردایی امِ!ان شاءالله که می فهمی یعنی چی؟!پسردایی ام!اومده به دخترعمه اش که اتفاقا باهاش صمیمی هم هستسر بزنه!باابروهاي بالا رفته نگاهش کردم،فقط جمله هاي آخرش توي سرم می چرخید وزنگ می زد"اتفاقا باهاش صمیمی همهست"....سرم رو جلو بردم وگفتم:-شما چرا باهم باید صمیمی باشین؟!پیمان عصبی فریاد زد وباعث شد بهش نگاه کنم:-میشه عقب بکشی!؟!تیز بهش نگاه کردم،قبل ازاینکه دوباره خیز بردارم سمتِ پیمان ، ترانه بازوم رو گرفت وگفت:-پیمان ومن ازبچگی باهم بودیم....مثه من وسام!...امروز هم اومده بود چندتاازکارایی که باید انجام می دادم رو بهم بدههم حالی ازم بپرسِ!باتمسخرگفتم:-ازکجا مطمئن بشم؟ترانه حرصی دستم رو ازکمرش برداشت وبه سمتِ مبلی رفت که کاپشنِ چرمِ مردونه اي روش بود،چنگ زد وازتوشکیفِ مدارك وموبایل رو بیرون آورد...هردو رو تخت سینه ام کوبید وگفت:-یکی یکی شماره ها رو نگاه کن!ببین اسمِ مادر من چی ذخیره شده؟کارتِ ملی اش رو ببین!میخواي زنگ بزنم از مامانمبپرسی؟میخواي عکسِ بچگی هام رو بهت نشون بدم؟می خواي دست رو قرآن بذارم؟!ابروهام ازاین همه تنديِ شیرینش بالا رفت....چه قدر خواستنی می شد وقتی عصبانی می شد!انگار اصلا حالم خوب نبود!پوفی کردم ودست ترانه رو گرفتم وسمتِ خودم کشیدم.....کیفِ مدارك وموبایل رو هر دو کفِ دستش گذاشتم وآهستهگفتم:-من بهت اعتماد دارم!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۵ عصر
بعددست دورِ کمرش انداختم،هنوزمشکوك وبدبینانه به ترانه نگاه می کردم ، نه به خاطرهویتِ مردِ غریبه......برام مهمنبود پیمان کیه،برام مهم نبود براي چی اومده،نمیتونستم بپذیرم ترانه براش بخنده!!به ترانه اعتماد داشتم وقتی می گفتپسردایی امِ،وقتی می گفت برام مثلِ سامِ....من مردِ شک کردن به زنِ زندگی ام نبودم!من مردِ شک کردن به کسی کههمه ي وجودمِ نبودم.....من مردِ شک کردن به زنم نبودم وقتی داشت با پیمان شوخی می کرد وسربه سر هم میذاشتن......فقط لحظه ي اول همه چیز یادم رفته بود، فقط ذهنم تصاویر رو تحلیل می کرد و هشدار می داد بابتِ مردي که کنارِترانه نشسته بود.....نفس عمیقی گرفتم وهمونطور که کینه توزانه به پیمان نگاه می کردم ؛ روبه ترانه گفتم:-من میرم تو اتاق استراحت کنم....از مهمونت پذیرایی کن!وبعدبازهم همونطور که نگاهم به پیمان بود،شقیقه ي ترانه رو بوسیدم وبه اتاقم رفتم.....در رو که بستم،دست به کمر زدم وچندین وچند نفس عمیق کشیدم....زود عصبانی شدم...شاید کارم درست نبود...نه!کارمدرست بود...من حسودم،من نسبت به محبتِ ترانه به هرمردِ غریبه اي حسودم!تازه متوجه شدم بعد ازسه هفته ترانه رو توآغوش گرفتم...حس خوبی زیرپوستم دوید،لبخند زدم،به خودم توآینه نگاه کردموبالبخندي گفتم:-دیوونه شدي رفت!لباسم رو عوض کردم وتوي تخت لمیدم....چشمهام رو بستم براي استراحتی هرچند کوتاه....هنوزچنددقیقه نگذشته بود که دربه شدت بازشد،می دونستم ترانه اس.....صداي خشمگینش ازبالاي سرم،چشمهام رو بازکرد:-تو به چه حقی با پیمان اونطور حرف زدي؟بالذت چشم دوختم به ماده ببري که چنگ نشونم می داد، سکوتم رو که دید با حرص گفت:-عینِ لاتِ بی سروپا افتادي به جونش که چی؟نگاهم رو پایین آوردم وبه دستش نگاه کردم.....دلم باز داشت تند تند می کوبید...به درودیوار می زد براي لمسِ ترانه...برايگرمايِ ترانه.....دستش رو گرفتم وبایه حرکت به سمتِ خودم کشیدمش که جیغی کشید،روي تخت پرتش کردم وسرم رو روي شکمشگذاشتم و نفس گرفتم.....دستش رو بوسیدم و زمزمه کردم:-واسه اینکه یه مرد غریبه تو خونه ام بود،واسه اینکه من نمی دونستم پسردایی اتِ،واسه اینکه حتی اگه پسردایی ات همبود،نباید زمانی که من نیستم می ذاشتی بیاد تو.........وازهمه مهم تر...سربلند کردم ونگاهش کردم........چشمهاش ازترس گشاد شده بود،خودم رو بالا کشیدم وصورتم رو به صورتش نزدیککردم که پلکهاش رو بست،پشتِ پلک هاش رو بوسیدم وگفتم:-واسه اینکه بهش می خندیدي، باهاش شوخی می کردي....اینا فقط سهمِ من......می فهمی؟فقط سهم من!دیگه کنترلم دستِ خودم نبود ، باز هم مرد بودنم داشت خودش رو نشون می داد،چونه اش رو بوسیدم،گردنش روبوسیدم،دستِ لرزونم رو بالا آوردم ویقه ي بلوزش رو گرفتم وعقب کشیدم ، شونه اش رو بوسیدم....تمام بدنش منقبضشد.ته دلم خالی شد..داشتم دیوونه می شدم......من چرا اینطور می شدم؟من که سالها بود انقدر مشکلات داشتم که یادم رفتهبود مرد بودن یعنی چی؟این چه حسی بود که هرچه قدر دورتر ازترانه می شدم منو بیشتربه سمتش می کشید؟بابغض صدام کرد:-کیانمهر.....تورو خدا کیانمهر.....بغضش آتیش میزد به جونم...ولی کاش صدام نمی کرد،اونوقت بدونِ عذاب وجدان از بودنش جون می گرفتم...بازهم صدام زد،سرم رو توي گردنش فرو کردم وآهسته خوندم:-توروخدا صدام نکن،خوابتو داشتم می دیدم،اطلسی هاي عاشقو ازروي لبهات می چیدمچشم بستم وقتی که دوباره صدام کرد.سرم رو بلند کردم وبا دیدن چشمهايِ نمناکش لبخند زدم،ازش دور شدم،باپشتِ دست رويِ گونه اش کشیدم وگفتم:-نترس بلوط کوچولو....نترس.....انقدر ازمن نترس!بلندشدم وبراي جلوگیري ازاینکه کاردستِ خودم بدم بیرون رفتم.....سردرگم وسط سالن ایستادم....چه عطري داشتحضورش!چه گرمایی داشت وجودش.....لبخندم عریض شد....بارون شدیدتر شده بود،بارونی که فقط نم نمِ شبنمی بود،حالا شده بود شرشرِ هر دَمی!(کنایه از اینکه شدید بود،تند میبارید،مدام باریدن....!!)بیرون رفتم،جلويِ درِ ورودي به دیوار تکیه زدم،هوايِ ابريِ بالاي سرم نگاه کردم،ازته دل گفتم:-شکرت خدا!حواسم بهش بود که مدام با ظرفِ غذاش بازي می کرد،گونه اش رو به کفِ دستِ راستش تکیه زده بود وباچنگالش مدامغذاش رو زیر و رو می کرد.....مقداري دوغ براي خودم ریختم وگفتم:-چرا نمی خوري؟!بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:-اون واقعا پسردایی ام بود...فقط نگاهش کردم.نیم نگاهی بهم کرد وگفت:-و میشه گفت یه جورایی صمیمیتِ برادرانه.....فقط همین!چیزي بینِ ما نیست...لبخند زدم وگفتم:-میدونم!بهم خیره شد وبا بهت گفت:-می دونی؟سر تکون دادم ودرحالی که مقداري از ماکارونی رو داخل دهنم می ذاشتم گفتم:-آره!می دونم....دستش رو برداشت وبااخم بهم نگاه کرد.......بعد با حرص گفت:-نکنه در موردِ همه ي اعضايِ خانواده ام تحقیق کردي؟سري تکون دادم وبهش نگاه کردم،دقیق به چشمهاش نگاه کردم وگفتم:-نه....ولی من به تو اعتماد دارم....پوزخند زد،دست به سینه نشست وگفت:-بابا اعتماد!پس چرا اول داشتی می کشتیش؟!منم دست به سینه نشستم،باید بهش توضیح می دادم؟شاید...!!:-چون اول چیزي نگفتی...اول وارد شدم ودیدم زنم،که تو باشی...باانگشتم نشونش دادم وادامه دادم:-کنارِ یه مرد نشسته ودارن با هم شوخی می کنن!که اون مرد دستِ تورو داره می پیچونه....مغزم کار نکرد تا اول ازتبپرسم!با کفِ دست به میز کوبید وگفت:-بعد اونوقت بهت گفتم باور کردي؟یعنی انقدر خر وساده اي؟ممکن بود هر کسی باشه!لبخندي زدم،سر کج کردم وآهسته گفتم:-تو همچین کسی نیستی.....تو حتی تو گذشته ات کسی نبوده!کلافه موهاش رو پشت گوشش زد وگفت:-از کجا می دونی؟بلند شدم،به اندازه ي کافی خورده بودم،صندلی رو سرجاش برگردوندم وگفتم:-چون درباره ات تحقیق کردم...چون می شناسمت.....اگرم رفتارِ بدي با پیمان داشتم،به موقع عذرخواهی می کنم...ولیتوهم بدون رفتارتون درست نبود...همه مثه من انقدر خونسردانه رفتار نمی کنن!بدون توجه به چهره ي سرخ شده اش به سمتِ در رفتم که یه لحظه ایستادم.....فکر کنم فرصت دادن بس بود...باید ازدرِ دیگه اي وارد می شدم براي ثابت کردنِ خودم بهش....باخنده اي که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:-راستی ترانه خانم...از امشب دوباره بر می گردین سرِ جاتون...تو اتاقِ من!می گن دوري بین زن ومرد خوب نیست!ابروهام رو بالا بردم وبهش نگاه کردم،لبهاش رو به هم می فشرد،مدتی بهم خیره موند وبعد گفت:-مشکلی ندارم....****سام بالاخره پذیرفت که به دکتر کاملی مراجعه کنه.....این بهترین اتفاق ممکن بین این همه مشکل بود....انقدر تلاش می کردم برا جلبِ رضایت ترانه که یادم رفته بود خودم هم کم مشکل ندارم......دکتر کاملی عینکش رو از رويِ چشم برداشت وروبه من گفت:-خب با این عکسایی که دوباره گرفتین وبا معاینه می تونم بهتون بگم که به احتمالِ خیلی زیاد مشکلشون حل میشه...فقطپروسه ي زمانیِ طولانی اي رو می طلبه...به سام نیم نگاهی کردم که سرش پایین بود،بنابراین خودم پرسیدم:-خب....پس مشکلی براي عمل نداره؟!سرش رو تکون داد وبااشاره به سام گفت:-من مشکلی ندارم...اگر جناب گلپسند مشکلی نداشته باشن...دوباره به سام نگاه کردم،انگارسنگینیِ نگاه من ودکتر رو حس کرد که سر بلند کرد ، آهسته گفت:-ولی دکتر من....من...بین حرفش پریدم وگفتم:-ایشون هم مشکلی ندارن!وبااخم بهش نگاه کردم....دیگه بس بود هر چه قدر بهشون راه دادم براي خودنمایی...باید کم کم خودم واردِ عمل میشدم....سام نگاهی بهم کرد وسري تکون داد.دکترکاملی نگاهی به تقویمِ روي میزش کرد وگفت:-میتونم وقتِ عمل رو براي چهار روزِ دیگه بذارم....لبخندي از رضایت زدم،سري تکون دادم وگفتم:-خیلی خوبه...سام بازهم سعی کرد چیزي بگه:-ولی جناب دکتر....بازهم پریدم بین حرفش وبا حرص گفتم:-مشکلی نداري سام!نکنه بازهم مجبورم برات دلایلمون رو توضیح بدم؟نگاهم کرد،هردو بلند شدیم وبعد ازمدتی که تاریخِ عمل وکارهایی که باید برايِ عمل انجام می شد؛مشخص شد،مطبرو ترك کردیم...سام ساکت بود،مثلِ ترانه....مثلِ ترانه سکوت می کرد وخدا داند که پسِ این سکوت چه انفجاري در پیش بود...بالاخره به حرف اومد:-فک میکنی کارِ خوبی می کنی؟متعجب از حرفش گفتم:-چی؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٩۶نگاهم کرد،اخم داشت،آهسته پرسید:-اینکه خواهرم رو....خواهرم رو به خاطرِ پول صیغه کردي و حالا داري لطف می کنی به خونواده اش...فکر می کنیخوبه؟یکی با خونواده وخواهر خودت این کارو بکنه چه حسی بهت دست می ده؟خودت رو جايِ من بذار...!آهی کشیدم......به روبرو وماشین هایی که جلوتر بودن خیره شدم وگفتم:-من نمیتونم جايِ تو باشم...مسلما هرکسی هم که این کارو با خواهرم می کرد گردنش رو میشکستم...ولی شرایط فرقمی کنه..پوزخندِ صدا داري زد،صداش رو بالا برد وگفت:-چه فرقی می کنه؟میشه توضیح بدي؟به نظرت خوبه؟خوبه که یه مرد به خاطر قدرتش،ثروتش یه دخترِ مظلوم رو صیغهکنه؟دختري که حاضرِ جونش رو بده تا مشکلات خونواده اش رو حل کنه؟تو میدونستی موقعیتِ ترانه چیه....می دونستیوسوء استفاده کردي...غیرِ اینه؟راست می گفت...من خودم هم می دونستم که سوء استفاده کردم....ولی کاش یکی جايِ من بود!سکوت که کردم ادامه داد:-چرا جواب نمی دي؟یالا بگو!دفاع کن از خودت!چرا تو وامثال تو فک میکنین زنايِ بدبخت ونیازمند پول،زنايِ شوهرمردهومطلقه اي که نیازمندِ پولن رو باید صیغه کنین؟چرا فکر میکنین زنی که سرپناهی نداره رو باید صیغه کرد و بعد سرشمنت گذاشت که من تورو از بد بختی نجات دادم!عصبی رويِ فرمون کوبیدم...این زیاد بود،من هیچ وقت به سر ترانه منت نمیذاشتم،با خشم گفتم:-من منتی نذاشتم....من مثه اون مرداي هوسباز وعوضی اي نیستم که این کارو می کنن!سامیار عربده زد:-ولی داري این کارو می کنی!منم بی توجه به شرایط،بی توجه به همه چی مثلِ خودش عربده کشیدم:-من این کارو نمیکنم!من از ترانه سوءاستفاده نکردم!من ترانه رو دوست دارم لعنتی!دوستش دارم!سام مبهوت بهم خیره شد،بعدازمدتی لب زد:-چی؟با حرص گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٩٧-من خودم میدونم صیغه کردنِ یه زن درست نیست!من خودم می دونم این حقِ ما مردا نیست که از زنا به عنوان کالااستفاده کنیم...منِ بیشعور همه ي اینا رو میدونم....به والله قسم اگه شرایطِ بهتري داشتم پاپیش می ذاشتم برايخواستگاري ولی منِ از سگ پست تر هزار جور دردسر دارم...هزار جور دردِ بی درمون دارم....دِ لامصب تو ازچی خبر داريکه رگت رو قلمبه کردي و سرم داد میزنی؟!دستی به پیشونی اش کشید وگفت:-خودِ ترانه هم می دونه؟چشمهام رو لحظه اي بستم وبعد باپوفی گفتم:-از علاقه ام؟فکر کنم یه چیزایی فهمیده باشه....ولی ازاینکه چرا صیغه اش کردم،چرا بهش همچین پیشنهادي دادم...نه!بهم خیره شد وباسماجت پرسید:-به من بگو چرا بهش این پیشنهاد رو دادي....من حق دارم بدونم!سرم رو تکون دادم،هنوز هیشکس حق نداشت بدونه...هنوز ترانه نباید می فهمید...سام نباید می فهمید....تخس ادامه داد:-باید بگی!تو باید بهم بگی چرا این کارو کردي.......تو که میگی بهش علاقه داري چرا اینطور خردش کردي؟چرا همهي رویاهاش رو به هم زدي....چرا؟!لبم رو گزیدم وآهسته گفتم:-سامیار......من ترانه رو دوست دارم،من میدونم ازدواجِ موقت وصیغه پدیده ي پسندیده اي نیست....چون هیچ احدي حقنداره ارزش زن رو پایین بیاره....ولی من....من...من نمیتونم فعلا حرفی بزنم....وبعد سرعتِ ماشین رو زیاد کردم...سام هم سکوت کرد...آره...من می دونستم،می دونستم ازدواجِ موقت خوب نیست....صیغه کردن خوب نیست...من می دونستم چه اتفاق ها وچهجنایت هایی سرِ همین مساله رخ داده....من می دونستم چه زندگی هایی خراب شده سرِ این مساله....من می دونستم کهچه دختر ها وزن هایی آسیب دیدن بابتِ این مساله....این پدیده براي خودم هم ناپسند بود ولی اگر راهی بود،اگر روزنهاي بود....می مُردم هم راضی نمی شد به اینکه خاطرِ ترانه آزرده بشه بابتش...-من نمیفهمم حسین!این کار باید انجام بشه!اصلا برام مهم نیس چی به چیه،کی به کیه،تنهاچیزي که می فهمم اینهکه نمیخوام دیگه بیشترازاین پدرِ ترانه تو زندان باشه...بیفت دنبال طلبکاراش...ببین هرکدوم چه قدر طلب دارن....آدرساونی رو هم که گلپسند زدتش رو هم برام دربیار!دوروز دیگه پسرش رو عمل می کنن،من می خوام همه چیزحداقل تااونروز مشخص شده باشه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٩٨حسین دستی به موهاش کشید،لبش رو گزید وگفت:-من حرفی ندارم....فقط یه چندتا....پوشه ي نارنجی رنگ رو روبروش گرفتم وگفتم:-هر چی بخواي این تو هست.ابروهاش رو بالا برد وبالبخند پوشه رو گرفت،صداي در که اومد حسین پوشه رو سریع زیرِ کتش گذاشت وگفت:-زود بهت میگم چی به چیه!!لبخند زدم،ترانه که کلافه ودرحالی که داشت شال گردنش رو باز می کرد وارد سالن شد،متعجب ایستاد.حسین به احترامش بلندشد وترانه با لبخندي خسته جوابش رو داد....وبعد راهش رو به سمتِ اتاق کج کرد،حسین به کتشچنگ زد وگفت:-من برم که انگار خانمت اعصاب نداره ها!لبخند زدم وسرتکون دادم.تا دم در بدرقه اش کردم،وبعد برگشتم...سروصدایی ازاتاق به گوش نمی رسید،چندروزي بود زیادي ساکت شده بود....دقیقا از روزي که سام رو دکتر برده بودمومی ترسیدم که سام چیزي بهش گفته باشه....آروم درِ اتاق رو باز کردم،به دیوارتکیه زده بود وازپنجره بیرون رو تماشامی کرد...بهش نزدیک شدم ودست هام رو دورِشکمش حلقه کردم،تکونِ سختی خورد وباپوف نفسش رو بیرون داد،چونه ام رو رويِ شونه اش گذاشتم وآهسته گفتم:-مظلوم بودن بهت نمیاد...آهسته مثه خودم جواب داد:-اتفاقا تنها چیزي که هستم،مظلومِ!خندیدم وگردنش رو بوسیدم...تواین دوروز،سعی نمی کرد خودش رو ازمن دور کنه....می دونستم دوست نداره هیچ کدوماز این کارها رو بکنم،ولی سکوت می کرد!به خودم فشردمش وگفتم:-کی بهت گفته مظلومی؟توکه به سروصورتِ همه چنگ می زنی!تکونی به خودش داد ،دستم رو شل کردم.توآغوشم برگشت وروبروم ایستاد،بااخم گفت:-یعنی گربه ام؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٩٩صورتم رو به صورتش نزدیک کردم وبا لبخندي که هرکاري می کردم نمی تونستم کنترلش کنم گفتم:-مگه فقط گربه هاي پنجه می کشن!؟بادودستش روي شونه هام کوبید وگفت:-پس چی ام؟سگ؟خندیدم وپیشونی اش رو بوسیدم،شنیدم که زیر لب غر غر کرد:-اینم هی فرت وفرت ماچ وموچ راه میندازه!وقتی غر غر می کرد چه قدر بیشتر دوست داشتنی می شد!لبم رو رويِ چشمش گذاشتم وآهسته زیرِ لب گفتم:-دور ازجونت.....تو ماده ببر خودمی.....تووقتی عصبانی میشی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۵ عصر
مثه یه ببر غرش می کنی وپنجه می کشی.........کمی ازش دور شدم،دستی به موهاش کشیدم وگفتم:-حالا بهم بگو چی شده که به هم ریختی....چی شده که چند روزه باچشمات خنجر نمی زنی وبازبونت نیش...؟لب هاش رو به هم فشرد،صورتش رو برگردوند ومن به نیم رخش خیره شدم.ترانه؛ترانه ي همیشگی نبود....آروم بود....من این آروم بودن رو دوست نداشتم!این آروم بودن پر ازغم رو دوست نداشتم!!تکونش دادم وگفتم:-بگو دختر!چی شده که اعصابت رو به هم ریخته...چندلحظه چیزي نگفت،بعد با صداي گرفته اي گفت:-احساس می کنم به دردِ هیچی نمی خورم.....احساس می کنم هر کاري کردم براي حفظِ خونواده ام بی ثمربودم...احساس می کنم من فقط یه دخترکوچولوي دماغوام که بلدم زر زر کنم....که فقط بلدم حرفِ مفت بزنم!برگشت وتو چشمهام نگاه کرد،بابغض گفت:-من از تو متنفر شدم بابتِ اینکه مجبورم کردي صیغه ات بشم تا پول آزاديِ پدرم رو بدي،تا خونواده ام از هم نپاشه....حتینمی تونم تنفرم رو بهت نشون بدم......حتی اون پول هم باعث نشده خونواده ام خوشحال بشن....حسِ دخترِ تنفروشی رودارم که به خاطر پول داره همه ي آبرووحیثیتش رو به با...دستم رو گذاشتم رويِ لبش...چه دلِ پري داشت این دختر!بااخم گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠٠-این حرفا چیه؟یعنی چی تنفروشی؟تو شرعا زنِ منی!منم که کاري باهات نکردم.....تو خیلی بزرگی دختر....خیلی!نمیتونیتصور کنی........فکر کردي چند تا دختر مثه تو هستن که به آب وآتیش می زنن براي خونواده شون؟.....تو نمی تونیتنفرت رو بهم نشون بدي؟دختر تو که پیرِ منو درآوردي!تک خنده اي کردم وشقیقه اش رو بوسیدم وبعد ادامه دادم:-چی شده که اینطوري فکر می کنی؟چی دیدي؟کی بهت چی گفته؟هان؟بغضش ترکید....من مبهوت دختري بودم که گلوله گلوله اشک ازچشم هاش می ریخت،دستهام رو دور شونه اش حلقهکردم وبه سینه ام فشردمش،صدايِ خفه اش رو شنیدم:-من به دردِ هیچی نمیخورم.....من این زندگی رو نمی خوام.....من نمیخوام....نمی خوام از کسی متنفر باشم.....اصن...اصنچرا سعی می کنی خوب باشی؟چرا سعی می کنی به من خوبی کنی وقتی دارم تو روت می گم ازت متنفرم.....چرا سعیمی کنی بهمون کمک کنی؟موهاش رو بوسیدم.......من چه کرده بودم بااین دختر؟من چرا فکر نکردم این دختر اونقدر که نشون می ده قوي نیست؟منچرا فکر نکردم این دختر باهمه ي قَدَر قدرت بودنش باز هم یه دخترِ!یه روحِ لطیف داره....یه پروانه ي کوچیکِ که تازهاز پیله در اومده؟؟دست کشیدم به شونه هاش وآروم گفتم:-خیلی چیزها برات روشن می شه،فقط الان اینو بدون...تو خیلی خوبی!خیلی بیشتر ازاونکه فکر کنی...منم تنفرت روجدي نمی گیرم براي اینکه میدونم آدمِ متنفر بودن نیستی...تو...تو....غم هجوم آورد بهم با فکري که می کردم...اگه اینطوربشه؟نمی ذارم... نمی ذارم ...باصدايِ لرزونی گفتم:-تو زنِ هر کسی بشی خوشبخت می شی....می دونم الانم که باهام می جنگی براي اینه که عالم وآدم بهت زورگفتن.....هی دختر....من مشکل ندارم بااینکه ازم بدت میاد....اصلا مشکل ندارم....خودت رو اذیت نکن....سرش رو بالا گرفتم ومطمئن گفتم:-سامیار دو روز دیگه عمل می شه.می فهمی؟تو باید سرپا باشی....می فهمی؟باتوام!سرش رو تکون داد وازم دور شد....پشتش رو بهم کرد وگفت:-میذاري بخوابم؟خندیدم وگفتم:-مگه جلوت رو گرفتم؟خب بگیر بخواب!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠١وبعد به سمتِ در رفتم،قبل ازاینکه بیرون برم گفتم:-ترانه ؛ من تو رو به هیچ چی مجبور نمی کنم...به هیچ چی!در رو بستم وبهش تکیه زدم.ترانه با من حرف زده بود ؛ براي من...!!***کامیار مدام از سمتی به سمتِ دیگه اي می رفت...کلافه وعصبی بود.....ترمه آروم تو آغوشِ مادرش جمع شده بودوترانه.....ترانه ي من کنارم مچاله شده بود...دستم رو دورِ شونه اش حلقه کردم وگفتم:-چرا انقدر نگرانی؟چیزي نیست دختر!لبش رو می جوید،دست انداختم زیرچونه اش ولبش رو پایین کشیدم،بااخم گفتم:-نکن!لبت شده جگر زلیخا!دستِ کوچیکی که رويِ بازوم قرار گرفت باعث شد نگاه از ترانه بگیرم،ترمه بود......با ابروهایی که از شدتِ اخم به همچسبیده بودن،آهسته گفت:-تو چرا هی خواهرم رو بغل میکنی؟!اخلاقش دقیقا مثلِ ترانه بود...انگارترانه ي کوچیک بود!سرچرخوندم وکامیار رو دیدم که با اخم بهم نگاه می کرد،صورتش سرخ شده بود،قبل ازاینکه به ترمه چیزي بگم آروم بهترانه گفتم:-این آقا داداشت زیادي عصبانیِ،برو یه کم آرومش کن......شده مثه لبو!ترانه سربلند کرد و ردِ نگاهم رو گرفت وبه کامیار رسید، بلند شد وبه سمت برادرش رفت،منم با لبخند دست انداختم دورکمر ترمه وگفتم:-خب چرا نداره که!سرش رو با تخسی به دور طرف تکون داد وگفت:-چرا داره!براي چی انقدر بغلش می کنی؟هان؟به چشمهاي براقِّش نگاه کردم......باخشم بهم نگاه می کرد،آهسته گفتم:-چون خواهرت نگرانِ سامِ....چونه اش لرزید وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠٢-پس چرا هیچکی منو بغل نمی کنه؟منم نگرانِ سامم!دست کشیدم به گونه اش ؛ زمزمه وار گفتم:-می خواي من بغلت کنم؟بابغض گفت:-می تونی؟بالبخند توآغوشم گرفتمش،سرش رو رويِ شونه ام گذاشت وگفت:-الان اگه بابام بود ، بغلم می کرد ومی بوسید...ولی نیسِّش!باگونه ام رويِ سرش کشیدم وگفتم:-بابات هم میاد....چنگ زد به پیراهنم وگفت:-قول می دي؟گونه اش رو بوسیدم وگفتم:-قول!تو آغوشم آروم گرفته بود...حسِ خوبی بود یه دختر بچه رو تو آغوش گرفتن....حسِ خوبی بود خواهر داشتن!من هیچ وقت نتونستم سارا یا سوگل رو بغل کنم...همیشه حسرت به دلم مونده بود....همیشه!باصداي بازشدن در واز جا پریدن مادرِ ترانه،منم ترمه به بغل بلند شدم.....مادر زودتر به سمتِ تختی دوید که پسرش روبیرون می آوردن،کامیار وترانه هم دست تو دست ازسمتِ دیگه اي اومدن....ترمه دست تو گردنم انداخته بود، با نگرانی گفت:-داداشی ام چرا خوابیده؟؟همونطور که نگاهم پیِ دستی بود که مادر به سرِ پسرش می کشید آروم گفتم:-آره....وقتی بیدار بشه...دیگه پاهاش خوب میشه!!گوشم رو کشید وگفت:-منو نگاه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠٣نگاهش کردم،مشتش رو جلو آورد وگفت:-قول؟خندیدم ومشتم رو آروم بهش کوبیدم وگفتم:-قول!سام گیج بود...منگ بود...دردش تازه داشت شروع می شد.ترانه ومادرش دو طرفِ تختش ایستاده بودن و مدام نازش رومی کشیدن...دست می کشیدن به موهاش،به دستش....منم گوشه اي ایستاده بودم وبه صحنه ي روبروم نگاه میکردم...ترمه توآغوش کامیار به خواب رفته بود....سام ناله اي کرد وگفت:-آب!مادرش به من نگاه کرد وگفت:-میتونه بخوره؟سرتکون دادم،پالتوم رو رويِ صندلی انداختم وگفتم:-نه...ولی میشه یه کم لبش رو خیس کرد...دستمال کاغذي اي از تويِ جعبه ي رويِ یخچالِ کوچیکِ اتاق برداشتم و با کمی آبِ معدنی خیسش کردم،خم شدمبالاي تختش وآروم رويِ لبش کشیدم.چشمهاش رو به چشم هام دوخت و گفت:-درد دارم....دستش رو محکم توي دستم گرفتم وفشردم...آروم گفتم:-تموم میشه زودي...روبه ترانه گفتم:-مادر وخواهربرادرت رو ببر خونه.....خسته شدین انقدر منتظرموندین...خواست مخالفت کنه که صدام رو بالا بردم وگفتم:-گفتم برو!فهمیدي؟کامیار با خشم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠۴-تو چی کاره اشی که اینطور باهاش حرف می زنی؟چرا همه ي این خونواده انقدر با من مشکل دارن؟!با آرامش بهش گفتم:-الان وقتِ غیرتی شدن نیست پسر!من نباید بگم که ببریشون،تو مگه مرد این خونه نیستی؟ببرشون....یه نگاه به مادروخواهرت بنداز...رنگ به رو ندارن..اون بچه ام که ازخستگی غش کرده....نکنه تا صبح می خواین همه تون اینجا بمونین؟مادرِ ترانه بالاخره لب باز کرد،صداش بهشتی بود....صدايِ یه مادر همیشه براي من بهشتی بود:-نه...من...من نمیرم...اگه من برم پس کی پیشِ سام بمونه؟؟لبخند زنان بهش نگاه کردم وگفتم:-من هستم...خیالتون تخت...قبل ازاینکه هرکس دیگه اي مخالفت بکنه روبه ترانه گفتم:-سوییچ ماشین تو جیبِ کت امِ!آهسته سر تکون داد،مادرش راضی به رفتن نبود ولی بالاخره راضی شد...کامیار هنوز باکینه نگاهم می کرد،منم خونسردانهجواب نگاه هایی که بهم پرت می کرد رو می دادم....وقتی در پشتِ سرشون بسته شد نگاه به سام کردم که خماربود...هنوز بیهوشی ازسرش نپریده بود....نمیدونم چرا،بی اراده خم شدم وپیشونی اش رو بوسیدم....انگار برادرِ خودم بود،بااینکه خیلی مخالفم بود...ولی نمی تونستمجلويِ دلم رو بگیرم که برادرانه دوستش نداشته باشه....دست کشیدم به موهاش وگفتم:-خیلی درد داري؟لبهاش رو با زبونش خیس کرد وزمزمه کرد:-خیلی...سرتکون دادم،ازاتاق بیرون رفتم و پرستار رو صدا کردم وبهش توضیح دادم که سام درد داره....چنددقیقه بعد با مسکن برگشت وتو سرم اش تزریق کرد...رويِ مبلِ تختخواب شو نشستم وبه سام خیره شدم.....خدا روشکر.....اینم درست شد!!!********م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠۵تهمینه خانم،مادرترانه،قاشق قاشق سوپ رو به زحمت به خوردِ سامی می داد که چهره اش درهم بود وهرچندلحظه ازشدت درد لبش رو گاز می گرفت،خسته بودم...بیشتراز 24 ساعت بود که نخوابیده بودم...ولی دلم نمی اومد چشم ازتصویرروبروم بگیرم...من یه عمري حسرتِ همین چیزها رو خورده بودم وحالا چشمهايِ حسرت زده ام بی اراده خیره می شدنبه این خانواده...دلم گرفته بود...منم کم کارم به بیمارستان نکشید ولی مادرم یک بار هم راضی نشد قاشقی غذا به خوردم بده...آه کشیدم.....سرم رو به دیوار تکیه زدم وچشم بستم...هنوزچندلحظه نگذشته بود که صداي ترانه چشمهام رو باز کرد:-خسته اي؟لبخند زدم وآهسته گفتم:-اوهوم....به مادرش نگاه کرد وگفت:-برو خونه بخواب....ترانه که نمی دونست چیزي که نمی ذاره برم،مادرشِ!دوست داشتم تصور کنم که اون مادرِ من بود واون پسرِ روي تخت من......خیره شون بودم،ترانه هم که دید حرفی نمی زنم رويِ صندلی نشست وباترمه سرگرم شد.....لبهام رو به هم فشردم تا ازدهنم نپره وبگم:مامان تهمینه!!!همیشه دوست داشتم یکی رو مامان صدا کنم...نازنین،هروقت مامان صداش می کردم سرم داد می زد،ومن جرات نداشتمبگم مامان..هیچ وقت!حتی وقتی که بزرگ شده بودم هم می ترسیدم،چون هر بار مامان گفتنِ من برابر بود با عصبیشدنِ بیش از حد نازي.....همونطور به سام نگاه می کردم،انگار امروز دنیا قصد داشت تمام حسرت هام رو به رخم بکشه،چون سام لب باز کردوگفت:-مامان؟مادرش دست کشید به موهاش وگفت:-جونِ مامان؟سام هم لبخندي ازته دل زد وگفت:-بسِ قربونت برم....به خدا بیشترنمیتونم بخورم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠۶یه چیزي انگار به گلوم فشار می آورد....چرا چشم هام می سوخت؟واسه اینکه من هیچ وقت ازدهن نازي نشنیدم که بهم بگه جونِ مامان.....کم طاقت کت ام رو چنگ زدم وباصداي گرفته اي گفتم:-ببخشید...من باید برم........به ترانه نگاه کردم که باچشمهايِ گردشده نگاهم می کرد،به سختی گفتم:-ماشین پیشِ خودت باشه...من با آژانس می رم..باید هرچه زودتر ازاونجا می رفتم،قبل از اینکه همه بفهمن من چه قدر باعقده بزرگ شدم...چه قدر!***ترانه:جلويِ خونه نگه داشتم وبه مامان گفتم:-انقدر حرص نخور قربونت برم....کامیار پیشِشِ دیگه!دستِ ترمه رو گرفت وباغصه گفت:-ولی من می خواستم پیشِش بمونم.....می ترسم کامی برنیاد از پسش!خندیدم ،مادرِ ساده ي من نمی دونست کامیار دیگه مردي شده براي خودش......به ترمه اي نگاه کردم که این چند روز از بس اینور واونورکشیده بودیمش کلافه شده بود،آروم گفتم:-مادرِ من...کامی رو دستِ کم نگیر...تازه،سام فردا مرخص میشه....دیگه انقدر غصه نخور...سر تکون داد،سرش رو خم کرد وگفت:-می ري پیشِ مجد؟-آره......آروم گفت:-بنده خدا خیلی زحمت کشید..امروزم که به زور رو پاهاش وایستاده بود....فقط...مشکوك نگاهم کرد وپرسید:-چرا اونطوري رفت؟انگاري پریشون بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠٧به علامتِ ندونستن سرم رو تکون دادم وگفتم:-نمیدونم....بعدازخداحافظی با مادرم به سمتِ خونه ي کیانمهر حرکت کردم.....منم متوجه شده بودم که کیانمهر پریشون شدهبود....مردمک هاش می لرزید وقتی به مامان نگاه می کرد.....نمی دونستم حسم بهش چی باید باشه؟بازم ازش متنفرباشم؟سردرگم بودم....خیلی!اصلا نمی دونستم چه حسی باید داشته باشم؟چی؟باید ممنون باشم ازش که برادرم رو مجبور به عمل کرد؟که خرجِ عملاش رو داد؟که تمامِ دیروز ودیشب رو بالايِ سر سام موند؟باید به خاطر این موضوع باهاش خوب باشم؟جلويِ درخونه پارك کردم،حوصله ي داخل بردن ماشین رو نداشتم..پیاده شدم وبافکري که درگیرِ یه دنیا سوال بود به سمت خونه رفتم...در رو که باز کردم سکوت تو ذوق می زد...خونه زیادي ساکت بود!زیادي....!!تو سالن چشمم به کیانمهر خورد که رويِ مبل نشسته بود وسرش رو توي دستهایی که به زانو تکیه زده بود گرفته بود....تلویزیون هم صفحه ي مشکیِ ویدئو رو نشون می داد.....آروم سلام کردم که سرش رو بالا گرفت،بادیدن چشمهاي بهخون نشسته اش یکه خوردم...آهسته پرسید:-مامانت اینا پس کو؟کیفم رو رويِ مبل پرت کردم وگفتم:-مگه باید اینجا می اومدن؟سرش رو بالا وپایین کرد وگفت:-یادم نبود.....بازم به تلویزیون نگاه کردم،داشت فیلم می دید؟!نگاهم رو که دید آروم گفت:-تو هم باید ببینی...توهم باید ببینی...حسودیم شد به برادرت...به مادرت......حسودي کردم.....می دونی؟ یه دختر خاله6سالی ازم بزرگتره....یه بابايِ خرپول داره که هرچی بهش بگه براش فراهم می کنه..... - دارم، 5کنترل رو برداشت وسیستم رو روشن کرد،چندلحظه اي طول کشید تا فیلمی پخش بشه،کیانهر آروم ادامه داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠٨-اون موقع من سه سالم بود.......بی بی میگه دخترخاله ام از باباش دوربین فیلم برداري می خواست وپدرش خرید.........فککن!یه بچه ي 9ساله!آه کشید وخیره به تلویزیون گفت:-مادرم هیچ وقت بچه ي گرسنه اش رو سیرنکرد...هیچ وقت بهم شیر نداد!هیچ وقت به بچه اش قاشق قاشق غذا نداد....نگاهم کرد وپوزخندي زد....خیلی تلخ بود پوزخندش،خیلی!:-مادرت رو که دیدم که نازپسرش رو می کشه وبهش غذا می ده یادِ خودم افتادم...نتونستم بمونم.....زدم بیرون اومدمخونه....این فیلم دستِ نازي بود که بی بی ازش گرفت...می دونستم نازي فقط براي عذابِ من اونو نگه می داره وبی بیبرايِ همین با کلی جروبحث ازش گرفت.....دخترخاله ي من...برايِ جشن 6ماهگیِ میران همه جمع شده بودن....من بچهي بزرگشون بودم ولی حتی یه بار برام تولد نگرفته بودن اونوقت...جشنِ 6ماهگی گرفته بودن براي پسرشون...دخترخالهي خودشیرینِ من هم مدام رويِ مادرم زوم بود.....مثلا می خواست بگه من خاله ام رو دوست دارم!سرش رو به مبل تکیه زد وچشمهاش رو بست،صداش لرزید:-بی بی می گفت من گشنه ام بوده.......بهانه ي غذا خوردن رو می گرفتم.....بی بی هم که سرش شلوغ بوده به من گفتهبرم به مادرم بگم.....من....من.....بغض گلوش رو گرفت،آروم رفتم وکنارش نشستم،بهم نگاه کرد وآروم گفت:-چرا مادرِ تو به پسر 27 ساله اش انقدر محبت می کنه ومادر من باپسر 3ساله اش اینطوري رفتار کرد؟هان؟.........این فیلمرو به زور از بی بی گرفتم...تا همیشه ببینم....تا همیشه ببینم ویادم باشه که من هیشکس رو ندارم!نگاه کن....نگاه کن...منفقط یه کم دورِ لبم خیس بود.......واقعا حقم بود؟!نگاهم رو با تردید ازش گرفتم وبه تلویزیون نگاه کردم......اول فقط نازي معلوم بود....نازي اي که 24 سال جوون تربود...یه بقچه تو آغوشش بود...احتمالا میران!!!!!اما.....یه پسرچه ي سفید وبالپ هاي آویزون ولبی قرمز که یه مقدار چونه اش خیس بود یهو پرید وسطِ فیلم.....انگارداشت ازدختري که فیلم می گرفت چیزي می پرسید......دستی اومد که باانگشتِ اشاره اش به نازي بود.....کیانمهر هم مثه همه ي بچه ها گیج وتلو تلو خوران جلو رفت....آدمایی که هی از اینور به اونور میرفتن اصلا انگار نمیدیدنش.....مدام بهش تنه می زدن...دلم گرفت...چرا کسی نمی گرفتش؟!دوربین جلو تر رفت.....صدايِ نازك دختربچه اي رو شنیدم:-خاله واسه ام دست تکون بده!نازي برگشت ودستی تکون داد،ولی بادیدنِ کیانمهر که بهش نزدیک می شد اخم کرد......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٠٩کیان دامن مادرش روگرفت ویه مقدارکشید،صداي ضعیف وزیرش می اومد:ماما.....گُسنمه...دلم ضعف رفت براش...ولی.....بهت زده ي تصویرجلوم شدم که چطوریه مادربازانو بچه ي کوچکش روبه عقب هل داد...نفسم گرفت!مادرش،پاش رو حرکت داد وکوبیدبه کیان..کیان خورد زمین....صداي عصبی مادرش:بروگمشو اونوربچه،آب دهنت گندزدبه لباسم....صداي خنده ي دختر اومد...چرا می خندید؟این صحنه خندیدن داشت؟ظلم به یه بچه خندیدن داشت؟کیانمهرِ بزرگ جلو ازکمر خم شد وپیشونی اش رو به زانوش تکیه زد....نازي؛انگارنه انگارکیان بچه ي خودش بود...همخون خودش...صداي گریه ي بچه بلندشد،کسی بچگی کیان رو ساکت نمیکرد...هیچ کس....تااینکه مادرش عصبی شد،بچه رو داددست زنی که بغلش نشسته بود...بلندشد ودست سفیدکیان رو گرفت،کیان تقریبا ازبازوش آویزون بود..پاهاش اززمینفاصله داشت.کیانِ بزرگ لرزید....داشت گریه می کرد؟چرا کسی این دختر بچه ي لوسِ خودنما رو نمی گرفت تا دیگه فیلم نگیره؟؟؟ولی دوربین جلو تررفت،صداي مادرش واضح ترازهرچیزي بود:گمشو برو نکبت...صدات حالم رو بهم میزنه...کاشزودتربمیري ازدستت راحت بشم....صداي ناله ي کیانِ بزرگ بلندشد:-آخ خدا......بغض کردم...خدا چطور این فیلم 24 سال سالم موند؟چرا بی بی این فیلم رو داغون نکرد؟چرا نازي این فیلم رو نگهداشت؟فرشته ي عذابش بود؟به بقیه ي فیلم نگاه نکردم.....خیره ي کیانمهري بودم که شونه هايِ پهنش می لرزید...دستِ خودم نبود که دستم رويِشونه اش قرار گرفت،سرش رو بلند کرد وباچشم هایی که مردمک هايِ طوسی رنگش بینِ دریایی از خون غرق شده بودنگاهم کرد.....آهسته لب زدم:-گریه نکن....تابه خودم بیام بینِ بازوهاش بودم وفشرده می شدم،سرش روي شونه ام بود،زمزمه وار گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١٠-برام مهم نیست که بی بی هیچ وقت دخترخاله ام رو نبخشید،که همیشه وهمیشه دعوا داره با نازي....برام مهم نیستکه........که هروقت سارا می خواد عذابم بده به رخم می کشید که نازي هیچ وقت دوستم نداشت....برام همین مهمِ کهتو هستی...بمون ترانه...همیشه بمون!دست هاي لرزونم رو بلند کردم و رويِ موهاش کشیدم...براي منم مهم نبود چه حسی بهش دارم...برايِ من فقط اینمردِ بزرگسالی مهم بود که مادرش یه عمر بهش ظلم کرده بود!!!!***سام با چشم هاي به خون نشسته نگاهم می کرد......پا نداشت...سام پا نداشت...هردو پاش قطع بودن....خون زمینِزیرپامون روخیس کرده بود........باتنفرنگاهم می کرد......می خواستم عقب برم ولی نمی تونستم....نمی تونستم.....جیغ زدم وازخواب پریدم....ولی بادیدن چشمهايِ به خون نشسته اي درست چندسانتی چشم هام نفسم تو سینه ام حبسشد و فقط دهنم باز موند.....ولی باشناختنِ رنگ مردمک ها،مردمک هايِ طوسیِ کیانمهر نفسم رو باصدا بیروندادم....دستم رو گرفت وگفت:-خواب دیدي؟سر تکون دادم،دستش رو زیرِ بدنم برد وتوآغوشم کشید،آهسته زیرگوشم گفت:-چرا انقدر می لرزي بلوط کوچولو؟هیچی نبود...فقط یه خوابِ ساده بود....خوابِ ساده!!هه!!هنوز که هنوزِ یادِ پاهايِ سام می افتم تنم به لرزه می افته،چشمهام رو بستم....چندساعتی بود که خوابیده بودم؟دقیق یادم نیست...بعد ازحالِ خرابِ کیانمهر که براي آروم شدنش مجبور شدم تو اتاقببرمش و وادارش کنم که بخوابه،خودم هم به خواب رفتم...درست کنارش رويِ تخت.....دستی به موهام کشید وآروم گفت:-خیسِ عرقی که....منو کمی ازخودش دور کرد ودست کشید به صورتم وخیسی اش رو گرفت،چشم هام رو بستم.....هنوزترس تو تنم بود،لبگزیدم وبابغض گفتم:-اگه خوب نشه؟؟اگه پاش بدتر بشه؟واي اگه مجبور بشن پاش رو قطع کنن؟لبش که رويِ گونه ام نشست چشم باز کردم،لبخند می زد،آروم ومطمئن....آهسته گفت:-چرا چرت می گی دختر؟چرا توهم زدي؟سام چیزي اش نمی شه...دکتر بهم اطمینان داده که عمل خوب بوده وسام همبه زودي می تونه رويِ هردوپاش بایسته......خوابت درموردِ همین بود؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١١سرتکون دادم،دراز کشید ومجبورم کرد سر رويِ بازوش بذارم.......آروم باانگشتِ اشاره اش دست می کشید به رستنگاهِ موهام رويِ پیشونی ام......تو خودم جمع شدم...مثه یه جنین....ترسیدهبودم،خیلی بد ترسیده بودم....تازه می فهمم وقتی کیانمهر کابوس می دیده وکسی پناهش نمی داده چه دردي بود...اونموقتی که یه پسربچه بیشترنبود.....ناخودآگاه بیشترتويِ آغوشش فرو رفتم.....به پهلو چرخید وروبروم قرار گرفت،پیشونی ام رو بوسید وگفت:-آرومی؟سر تکون دادم،این مرد که خودش ناآروم بود داشت منو آروم می کرد......یادِ لگد مادرش که افتادم چنگ زدم به پیراهنشوباصدايِ لرزونی پرسیدم:-یعنی درد داشت؟دستش رو گذاشت رويِ دستم که به لباسش چنگ زده بود ومهربون پرسید:-چی خانمی؟بغض کردم،چرا؟مگه می شه یه مادر اینطوري کنه با بچه اش؟بابچه اي که چند ماه تو بطنش پرورش پیدا کرده بود؟آخهاین چه مادري بود؟خدایا بهشتت زیرِ پاي این مادران هم هست؟!بابغضم نالیدم:-لگدِ مامانت....چطوري دلش اومد کیانمهر؟دستم رو ازپیراهنش جدا کرد وبه لبش رسوند...لبِ مرطوب ونرمش که پوستم رو لمس کرد سربلند کردم،تا حالا انقدرنزدیک نگاهش نکرده بودم.......یه خطِ محو روي گونه اش بود....انگار جايِ بخیه بود....دست کشیدم به جايِ بخیه کهگفت:-نمیدونم.....حتما داشته که گریه ام گرفته بود...زمزمه وار همونطور که انگشتم رو رويِ جايِ محوِ بخیه می کشیدم گفتم:-این جايِ چیه؟چشمهاش می خندید،دستم رو گرفت ونوك انگشتهام رو بوسید،آهسته گفت:-هیچی...خیره شدم تو چشمهايِ به خون نشسته اش،خستگی ودرد ازسروروش می بارید......اخم کردم،پرسیدم:-هیچی یعنی چی؟جايِ بخیه اس؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١٢سرتکون داد،سرش رو تويِ گردنم فرو کرد وگفت:-هیفده هیجده سالم بود که خوردم به یه موتوري...من بادوچرخه بودم اون باموتور....دسته يِ فرمونِ موتور گرفت بهصورتم.......کمی سرش رو عقب کشید وگفت:-دکتر کارش رو بلد بود،یه جوري بخیه کرد تا زیاد معلوم نشه....لبخندي زد و بلند شد،سرم رو آروم رويِ بالش گذاشت وگفت:-دلم یه چاییِ تازه دم می خواد...خواست بلند بشه که مچِ پهنِ دستش رو گرفتم،ناخودآگاه رگِ دستش زیرِ انگشتم اومد،آروم نوازش کردم رگش رو وگفتم:-ممنون.....دستم رو گرفت وبوسید.....چرا غرور نداشت؟چرا انقدرکه عذابش می دادم باز به همین راحتی دستم رو می گرفت ومیبوسید؟انقدر راحت دستِ یک زن رو می بوسید؟!بالبخندي گفت:-واسه چی؟زبونم نچرخید که بگم براي همه چی،دستم رو عقب کشیدم وگفتم:-واسه خاطر سام...سرتکون داد،رفت ومن نگاهم به جايِ قدمِ هايِ برهنه اش موند....جورابش رو خودم بیرون کشیدم!ابروهام بالا پرید،من به جورابش چی کار داشتم؟خندیدم،داشتم دیوونه می شدم...اصلا عجیب نبود...تو این دنیايِ پر ازعجایب وغرایب دیوونه شدن من عجیب نبود.....منهیچ وقت دوست نداشتم کسی با جورابی که تويِ کفش کرده روي تخت بره وحتی اگه اون آدم کیانمهر باشه واونتخت،تخت کیانمهر!پتو رو بیشتر رويِ خودم کشیدم،نفس عمیقی گرفتم وبه بالا سرم نگاه کردم.......خدا،داري بهم چشمک می زنی؟واسهچی؟چی رو داري بهم نشون می دي؟چی رو؟!***کیانمهر:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١٣خوشحال بودم....آره من خوشحال بودم چون دیروز ترانه بود که آرومم کرد...با میلِ خودش توآغوشم موند،دست کشیدبه موهام،مجبورم کرد براي آروم شدن بخوابم....برام چاي ریخت،باهام حرف زد،برام شام درست کرد....مگه خوشیِ زندگیبه همین چیزهاي کوچیک نیست؟؟پلاستیکِ حاويِ پاکت هايِ آبمیوه رو به کامیار دادم وسوییچِ ماشین رو تو دستِ دیگه اش گذاشتم،هنوز باهام سرسنگینبود......این ازهمه شون بدتربود!!!بااخم گفت:-چی کارش کنم؟لبخند زدم به صدايِ دورگه ي ناشی از بلوغش وگفتم:-رانندگی بلدي؟سرتکون داد،بازهم پرسیدم:-گواهینامه که نداري؟آهسته گفت:-نه....دستِ ترمه رو محکم تر گرفتم وگفتم:-خب اشکال نداره.....ببین،بامراقبِ کامل؛ماشین رو ازپارك دربیار وبیارش جلويِ دربیمارستان...خب؟وقبل ازاینکه دهن باز کنه ادامه دادم:-ماشین به درك،فقط بلایی سرخودت وکسِ دیگه اي نیار...اخمت رو هم باز کن!اصلا بهت نمیاد....باتعجب بهم نگاه کرد،هنوزهمونجا ایستاده بود،گفت:-برم؟خندیدم ودستی به شونه اش زدم،گفتم:-پس محضِ خنده بهت سوییچ رو دادم؟ترمه دستم رو کشیدم ،بالا وپایین پرید وگفت:-بریم دیگه کیان جون،میخوام داداش سامی رو ببینم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١۴به همین زودي شدم کیان جون ، واین کیان جون گفتنش برام شیرین ترازهرچیزي بودم!سري براش تکون دادم وبهکامیار گفتم:-برو دیگه!فقط مراقب باش نه به کسی بزنی نه بلایی سرخودت بیاري....کمی با تردید نگاهم کرد وبعد رفت،دست ترمه رو کمی فشردم وگفتم:-این داداشت چرا انقدر اخموئه؟پشت چشمی نازك کرد ومنو به خنده واداشت،بالحنِ خاله زنکی گفت:-ایش!داداش به این خوبی!نمی دونی که چطوري دخترا خودشون رو براش هلاك می کنن!تو خودت رو توآینه دیدي؟عینِاصغر آقا قصابی!اگه بیمارستان نبود قهقهه می زدم!لپش رو کشیدم وبه زحمت ازبین خنده هام گفتم:-پدرِ اونی که می خواد تو رو بگیره درمیاري!لبخندِ عریضی زد وگفت:-هر کی خربزه می خوره پاي لرزش هم می شینه!سري تکون دادم وبا صورتی سرخ شده از خنده به سمتِ اتاقِ سام رفتم....تقه اي زدم ودر رو باز کردم،سام باچهره ايدرهم رويِ تخت نشسته بود وترانه سعی می کرد دکمه هاي پیراهنش رو ببنده،تهمینه خانم هم مدام مثه فرفره ازسمتیبه سمتِ دیگه اي می چرخید ووسیله ها رو جمع می کرد وهرچندلحظه یه باردست می کشید به سرِ سام....ترمه با ذوق گفت:-داداشی!میاي خونه؟سام لبخندي دردآلود به ترمه زد وگفت:-آره...میام...ترانه کلافه بود،نگاهش رو از سام وپاش می دزدید،دستهاش می لرزید،در رو بستم ودستِ ترمه رو ول کردم ، سمتتخت رفتم ودستم رو رويِ شونه ي ترانه گذاشتم،نگاهم کرد،دستِ سردش رو گرفتم وگفتم:-چته؟اون فقط یه خواب بود!انقدر نترس!باچشمهایی گشاد شده نگاهم کرد،چونه اش لرزید وخواست حرفی بزنه که سام پرسید:-کدوم خواب؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١۵ترانه دستش رو پایین انداخت ومن دست بردم وکمه هاي سام رو بستم،آهسته گفتم:-چیزي نیست، خواهرت یه خواب دیده ترسیده...همین!دکمه ها رو که بستم ، نگاهش کردم ، اخم داشت،گفت:-تو از کجا می دونی که خواهرِ من خواب دیده؟چیزي نگفتم ، عقب گرد کردم که در باز شد ودکترکاملی با لبخندي عریض وارد شد،کنارِ تخت سام ایستاد ودستی بهشونه اش زد وگفت:-پات هنوز درد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 2 3 4 5 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 3 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.