مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 2 3 4 5 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۶ عصر
داره؟سام آهسته سري تکون داد وگفت:-خیلی!دکتر شونه اش رو فشرد وگفت:-چیزي نیست....تازه عمل کردي.....طبیعیه...مادرش سمتِ دیگه ایستاد وگفت:-دکتر کی می تونه راه بره؟دکتر نگاهی به سامیار کرد وگفت:-فعلا که مدتی باید کار کشیدن ازپاش رو کلا کنار بذاره....بعد با دو عصا شروع می کنه،بعد یه عصا رو کنار میذارهوآخرسر بدون عصا...ولی فیزیوتراپی نباید فراموش بشه وهمچنین به شدت ازخودش وپاش مراقبت کنه....پرستاري به در کوبید وگفت:-دکتر...سرپرستار باهاتون کار دارن...دکتر کاملی لبخندي زد وروبه من گفت:-مراقب این بچه سرتِق باش!خندیدم وسري تکون دادم،دکتر رفت وترانه کنارم ایستاد،باابروهاي بالارفته اي گفت:-سرتق؟دستی به موهام کشیدم وشرمزده نگاهی به سام کردم که می خندید ، عجیب بود!سام وخنده؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١۶آهسته به ترانه گفتم:-یه کم زیرآب داداشت رو پیشِ دکتر زدم!سري تکون داد.....براي فرار ازنگاه هاي سرزنش کننده ي ترانه بیرون رفتم وباویلچري برگشتم،به سام کمک کردم کهروي ویلچر بشینه،به تهمینه خانم گفتم:-خانم گلپسند،خوب نگاه کردین؟چیزي جا نمونه...سري تکون داد ونگاهی به اطراف انداخت،گفت:-نه مادر....همه چی رو برداشتم.....ترانه گوشیت رو برداشتی؟!توجهی نکردم به جوابِ ترانه،ویلچر رو حرکت دادم وتو ذهنم به جوابِ مادر ترانه فکر میکردم....مادر!شیرین بود...لذتبخش!سینیِ چاي که جلوم قرار گرفت سربلند کردم،کامیار بود،نگاهم پیِ ترانه رفت که به موهاي سام دست می کشید ومرتبشمی کرد،فنجون چاي رو برداشتم .ترمه با ذوق وشوق به سامیار نگاه می کرد ، چه قدر برادرش رو دوست داشت!پس چرا خواهرهايِ من هیچ وقت برايِدیدنِ من ذوق نداشتن؟آهی کشیدم وسرم رو تکون دادم تا افکار منفی بپره از سرم.....ترانه با لبخند به سام گفت:-الان دیگه پات درد نداره؟سرش رو به بالش تکیه زد و گفت:-نه....دردش کمتر شده ، مسکّنا اثر کردن...به ساعتم نگاه کردم،نزدیکِ 5بود....دیگه باید می رفتم اما دلم نمی یومد ازاین جمع دوست داشتنی دور بشم.....ولی ناچارابلند شدم وروبه ترانه گفتم:-خب بریم دیگه...ترانه نگاهم کرد...هیچ از نگاهش خوشم نیومد ، آروم گفت:-میشه من نیام؟نیاد؟نیاد یعنی چی؟یعنی اینجا بمونه؟ یعنی دور ازمن؟یعنی من شب تنها باشم؟ بدون ترانه؟شب بدون ترانه شبنیست....جهنمِ!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١٧خواستم مخالفت کنم که تهمینه خانم هم گفت:-آره مادر...اگه اجازه بدي ترانه یه امشب رو اینجا بمونه......یه کم به درساي این ترمه وکامی برسه....عقب موندن بچههام این چند روزه....لبم به مخالفت دوخته شد...مگه می تونستم رويِ حرفِ این مادرِ مهربون حرفی بزنم؟اصلا امکانش نبود.....کلافه دستیبه موهام کشیدم وگفتم:-این حرفا چیه مادر جون؟اجازه ي ما هم دستِ شماست.....ترانه دخترتونِ.....تا....نفسی کشیدم وگفتم:-تا هر وقت بخواد می تونه اینجا بمونه...کامیار از بالايِ کتابش نگاهم کرد وگفت:-اینکه مسلمِّ!تهمینه خانم برگشت وبه خانم توپید:-کامیار!کی گفت تو حرف بزنی؟!کامیار ناراحت شد،دوست نداشتم غرورش جلويِ من بشکنه، می دونستم چه حسِ تلخیِ ، بنابراین گفتم:-نه تهمینه خانم.....کامی راست می گه....بعد به ترانه گفتم:-پس من محضِ احتیاط سوییچ رو برات می ذارم،شاید احتیاجت شد...خواست مخالفت کنه که ابرو در هم کشیدم وگفتم:-نه و نو نداریم!سوییچ رو رويِ میزِ عسلی گذاشتم وگفتم:-کاري بود زنگ بزنین....وبعد نگاهی به ترانه کردم ، لبخند به لب داشت....لبخندي که دنیا رو روشن کرد.....********ترانه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١٨دستم رو دورِ زانوهام حلقه کردم وگفتم:-منم همین رو می گم...می گم شاید دلیل دیگه اي داشته باشه که پدر ومادرش اینطوري می کنن...سام خمیازه اي کشید و گفت:-شاید...ولی آخه چه دلیلی داره با پسرِ 3ساله اینطور رفتار کنن.....بچه ي 3ساله که نمیتونه کاري کرده باشه....سام متفکر نگاهم کرد ، منم بهش خیره شدم....بهش گفتم از بچگی کیانمهر...از روزهاي بدي که بهش گذشته بود...آهسته گفت:-خب حالا چی؟چیزي رو عوض می کنه؟؟شونه بالا انداختم و گفتم:-نمی دونم....پوزخندي زد وگفت:-یعنی چی نمی دونی؟مثلا تنفرت نسبت بهش کم شده؟بهش نگاه کردم ولبم رو جلو دادم،آروم گفتم:-اصلا نمی دونم چی بگم سام....گیجم...می فهمی؟ تو فکرم همه چی باهم قاطی شده...کمی سرش رو بلند کرد وگفت:-دوسش داري؟!ابروهام بالا پرید ، چی گفت؟متعجب وبهت زده گفتم:-چی؟نیشخندي زد وگفت:-دوسش داري؟ کیانمهرِ مجد رو دوست داري؟خندیدم ، دستی به موهام کشیدم وگفتم:-تو دیوونه اي!دیوونه سام!دوباره سر رويِ بالش گذاشت وبه سقف خیره شد:-دیوونه نیستم...ناسلامتی داري باهاش زندگی می کنی،یعنی هیچ حسی بهش نداري؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢١٩چشمهام رو تنگ کردم ومشکوك بهش نگاه کردم ، آهسته پرسیدم:-چی می خواي بگی سام؟!بادست من رو نشون داد و بازجویانه گفت:-می خوام بدونم خواهرم ، چه احساسی به یه مرد داره؟!هوفی کردم و پاهام رو دراز کردم وگفتم:-نمیدونم....الان بارزترین حسی که می تونم تشخیص بدم تو وجودم نسبت به کیانمهرمجد،دلسوزيِ.....نگاهش رو ازم دزدید وگفت:-اون چی؟!چهاردست وپا رفتم سمتش ، صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:-اون چی؟؟!!توچشم هام خیره شد وگفت:-اون دوست داره!؟کیانمهر مجد دوستم داشت؟بهم علاقه داشت؟رفتارش....حرفهاش... صبوري اش ...همه ي نشونه ي این بود که دوستمداره.....تو سالنِ تئاتر....بعد ازخوندنِ آهنگ....زیر لب گفت دوستم داره..یعنی حسش واقعی بود؟بود یا نبود؟گیج به سام نگاه کردم وبا تردید گفتم:-نمیدونم......شاید!!!!سام لبخندي زد وگفت:-از رفتارش معلومِ دوست داره...پوزخند زدم وگفتم:-از کِی تاحالا رفتارشناس شدي؟چشم بست و گفت:-می خوام بخوابم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢٠بهش خیره شدم...سام چی می دونست؟مشکوك بود........من سام رو بهتر ازخودش می شناختم......یه چیزي می دونست!!!***کیانمهر:روزها می گذشت....سومین ماهی بود که از ازدواجِ موقت من وترانه می گذشت........روزها بود همه چیز تغییرکرده بود.....ترانه اي که صبح تا شب فقط زخم زبون می زد این روزها ساکت بود وبه حرفهامگوش می داد....درسته مثه یه عاشق قربونِ قد و بالام نمی رفت ، ولی دیگه هر روز جنگِ اعصاب نداشتیم.....همه چیزبه نظر آروم می رسید....اما برايِ من نه...من دیر یا زود باید بزرگترین رازِ زندگیم رو فاش می کردم....سام چند روزي بودبا یک عصا راه می رفت...پاش بهتر شده بود وترانه با ذوق از پايِ برادرش حرف می زد وبراي من همین ذوق زدگیهاي ترانه بس بود....آذرماه بود که ترانه پا گذاشت تو زندگیم والان کمی مونده بود به سالِ نو....به ساعت نگاه کردم، نزدیک 4ونیم عصربود...باید می رفتم دنبالِ ترانه اي که به خونه ي مادرش رفته بود....شال گردنی رو که ترمه با کمکِ مادرش برام بافته بود دورِ گردنم پیچیدم......درواقع بیشترکارش رو تهمینه خانم کردهبود.....ولی همین که ترمه با چشمهایی که برق می زد مجبورم کرد کمر خم کنم وشال رو با دست هاي خودش دورِگردنم انداخت دنیایی ارزش داشت.....زندگیم آروم شده بود...نه اونطور که می خواستم.....من ترس داشتم بابتِ از دست دادن بلوطی که زندگیم بود!بهش می گفتم بلوط چون عاشق بلوطِ وحشی بودم....شکلِ زیبا ودوست داشتنی شون...بااینکه خوردنی نبودن ولی چشمودلت رو از زیبایی سیر می کردن اون بلوط هاي کشیده.....موزیک آرومی پخش می شد وآهسته باهاش لب می زدم.....تلفنِ همراهم زنگ خورد،یه نگاه به جاده ، یه نگاه به اسمِحک شده انداختم....بی بی جون....لبخند زدم...پیرزن این روزها خیلی خوشحال بود که می شنید زندگیم کمی سرو سامونگرفته.......این روزها انگار زندگی رويِ خوشش رو بهم نشون می داد...انگاري عروس به کوچه ي ما هم رسیده بود....دکمه ي تماس رو زدم وگفتم:-جونم بی بی؟!صدايِ شادش پیچید:-خوبی بی بی؟!خندیدم...این روزها راحت می خندیدم......:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢١-خوبم بی بی؟امري باشه خانمِ جوان؟بی بی هم خندید....تا حالا شده با صدايِ خنده ي مادرت حس کنی دنیا تو دستته؟ بی بی کم از مادرم نداشت....انگاردنیا تو دستم بود وقتی می خندید:-خوبم بی حیا....کجایی ننه؟ میخوام بیام یه چن روزي پیشِ تو وعروسِ گلم بمونم......نازي اینا میخوان دو-سه روزيبرن کیش...دل ندارم تنها تو این خونه ي دراندشت بمونم...بالاي لبم رو خاروندم وعذرخواهانه گفتم:-عزیز من دارم میرم خونه ي ترانه اینا...راستش خیلی دورم.....می تونی منتظربمونی شب بیام دنبالت؟به مهربونی گفت:-نه ننه......نمیخواد بیاي دنبالم....خسته می شی...من خودم ماشین می گیرم میرم...کلید هم که دارم...دستی به پیشونی ام کشیدم وگفتم:-شرمنده بی بی....قربونت برم ببخشید...خندید وگفت:-نه مادر......من براتون شام درست می کنم...چیزي نگیري ها...دستپاچه گفتم:-نه بی بی!به خودت زحمت...قبل ازاینکه حرفم رو کامل کنم توپید:-واسه من قروقِمیش نیا!می گم شام درست می کنم تو هم بگو چشم!تسلیم شدم در برابرِ بی بی وبعد ازخداحافظیِ مفصلی که همراه با توصیه هاي ایمنی مبنی براینکه خودم رو خوب بپوشونم، تند نرم ، عصبی نشم و غیره رضایت داد که تماس رو قطع کنم...بی بی همین بود ، مادر همین بود ، همیشه نگران!نازي هم مادر بود وهمیشه نگران....گرچه نه برايِ من...ولی همیشهنگران بود!ازدور انگار جلوي درِ خونه ي گلپسند،شلوغ بود.....دلم ریخت....چی شده بود که این جمعیت جمع شده بودن؟دستپاچه ونگران ترمز درستی رو کشیدم وچندمتري شون پارك کردم،کسی داد وبیداد می کرد:-آقا من پولم رو می خوام.....فهمیدي؟پولم رو!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢٢جمعیت رو کنار زدم ، ترانه گوشه اي ایستاده بود وباترس به روبرو نگاه می کرد، کامیار جلوترایستاده بود وسام پشتش....مرد دوباره تو صورتِ کامیار داد زد:-می فهمی؟آره جغله بچه؟فک کردي دستمون به بابات نمیرسه پولمون رو بی خیال می شیم؟قبل از اینکه کامیار جوابش رو بده خودم رو بهش رسوندم وبادست کوبیدم روي شونه ي مردك و با صداي بلند گفتم:-هی آقا....اینجا چاله میدون نیست صدات رو انداختی تو سرت ها!مرد بهم نگاهی کرد،کنار کامیار ایستادم وگفتم:-امري باشه؟پوزخندي زد، سر تا پام رو برانداز کرد وگفت:-شوما کی باشی؟!رفتن بزرگترشون رو آوردن ؟ تو کی هستی؟ توام پسرشی؟سام عصا زنان جلو اومد که دستم رو جلوش گرفتم وبا اخم گفتم:-آره آقا...من پسرشم...دامادشم...شما مشکلی داري؟قدمی جلو گذاشتم وسینه به سینه ي مرد ایستادم،دستی به سبیلش کشید و گفت:-نه بابا.......به قیافه ي یارو نمی اومد همچین دومادي داشته باشه....دستی روي بازوم نشست ، سرم رو برگردوندم ؛ ترانه بود...با صورتی رنگ پریده ، لب زد:-کیان....تو رو خدا تمومش کنین...مامان وترمه خیلی ترسیده ان......صداي کلفتِ وخشن مردي باعث شد نگاه از ترانه بگیرم:-جوووون....چه حرصی هم می خوره این خانم خوش...قبل از اینکه حرفش تموم بشه مشتم رويِ صورتش نشست ، یه نفر ازکنارم پرید و حمله برد طرفِ نوچه ي مرد که تماماین مدت ساکت پشتش ایستاده بود......برام مهم نبود که ممکنِ کارمون به دادگاه وپاسگاه بکشه....این عوضی حق نداشت توهین کنه به زنِ من.....عصایی ازکنار پام رد شد که یه لحظه سرم رو بلند کردم وسام رو دیدم که باصورتی سرخ شده داره جلو می آد،داد زدم:-تو برو ترانه رو ببر تو!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢٣وهمون یه لحظه غفلت کافی بود براي اینکه مرد هلم بده ومن پخش زمین بشم....مشتی توي شکمم زد که جمعشدم،قصد کرد مشتِ دوم رو بزنه که عصايِ سام رويِ کمرش نشست...عربده زد وسام رو عقب هل داد،تعادلش رو ازدست داد که ترانه ازپشت برادرش رو گرفت وبا گریه گفت:-تو رو خدا!تورو خدا تمومش کنین.....کسی بازوم رو گرفت وسعی کرد عقبم بکشه...کامیار عربده می زد ولگد می پروند.....مردم داشتن جلومون رو می گرفتنولی من نمی ذاشتم به همین راحتی کسی به تمومِ زندگیم توهین کنه.....خواستم خودم رو از دستِ افرادي که چنگانداخته بودن تو بازوهام وسعی می کردن آرومم کنن بیرون بکشم......دست هام رو بالا بردم و گفتم:-من آرومم...آرومم....میگم آرومم!جمله ي آخر رو عربده زدم....همین که کمی دستشون شل شد حمله بردم به مردك که بینِ بازوهاي بقیه گیر افتادهبود...بالگد بین پاهاش کوبیدم.....کمی عقب کشیدم که فقط یه لحظه برقی رو دیدم که داشت به کامیار نزدیک می شد،یهقدم بلند برداشتم وکامی رو عقب کشید،نوچه ي مرد چاقو رو عقب برد وقبل از اینکه فرود بیاد دستم رو جلوش گرفتم ؛سوزشِ شدیدي توي دستم پیچید که صدايِ جیغ ها بلند شد...یکی بلند داد زد:-چاقو!چاقو...زدنش!به سرعتِ برق مرد ونوچه اش از ترس فرار کردن.....بادستِ چپم دستِ راستم رو محکم گرفتم....خون از لابلاي انگشتهام رويِ زمین می ریخت.....کسی بازوم رو گرفت ومنو به داخل خونه هل داد.....نفهمیدم چطور شد که جمعیت متفرق شدن...نفهمیدم چی شد کههمه چی آروم شد......توي حیاط نشسته بودم وسرم رو به دیوار تکیه زده بودم....کامیار کنارم نشسته بود وسرش رو رويِ شونه هام گذاشته بود.......چشم هاش رو بسته بود وبلند بلند نفس می کشید.....تهمینه خانم جلوم زانو زد وبا صدایی مرتعش گفت:-خدا مرگم بده....ببین دستِ بچه رو چی کار کردن....ببین تورو خدا.....بیا...بیا مادربااین ببندش....نگاهش کردم ، لبخندِ کم رمقی زدم وگفتم:-چیزي نیست......در حالی که بود ، زخمش عمیق بود....دستم رو گرفت وپارچه ي سفیدِ گلداري رو دورش پیچید...چشم هام رو محکمبستم ولی صدايِ بلند ترانه باعث شد چشم باز کنه:-کیان...کیان ، سامیار...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢۴ازجا پریدم،زودتر از مادروکامیار داخل خونه دویدم...ترمه کنارِ سامیاري نشسته بود که دستش رو مدام رويِ پاش میکشید و چهره اش تو هم بود....با هول پرسیدم:-چی شده؟آهسته گفت:-هیچی نیست!اما ترانه با ترس وبغض گفت:-پاش...پاش درد می کنه.....پاش درد می کنه کیان....جلوش زانو زدم وبا خشم گفتم:-دکتر واسه من نوحه می خوند که به پات فشار نیار؟پریدي وسطِ ماجرا که چی؟!متقابلا باخشم جوابم رو داد:-انتظار داري وقتی به ناموسم تیکه می پرونه وایستم نگاهش کنم؟صدام رو بالا بردم وبه خودم وکامیاراشاره کردم،گفتم:-پس من و این داداشت اونجا برگِ چغندر بودیم؟ داشتیم چه غلطی می کردیم اون وسط؟نوازششون می دادیم؟!ترمه بازوم رو گرفت وبا گریه گفت:-تورو خدا کیان جون...کیان جونم پايِ داداشم درد می کنه.....کلافه بودم......ترمه هم مثلِ ابربهار گریه می کرد،دست کشیدم رويِ موهاش و پیشونی اش رو بوسیدم....آروم گفتم:-باشه...باشه خوشگله...باشه....می برمش دکتر.....روبه سام گفتم:-پاشو بریم پات رو نشون بده....آهسته گفت:-نه....نمی خواد...خوب میشه...با تمامِ وجودم عربده زدم:-ببند دهنت رو!میگم پاشو بگو چشم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢۵ترانه با چشم هايِ گرد شده نگاهم می کرد ، دستی به پیشونی ام کشیدم وگفتم:-معذرت میخوام...پاشو سام...پاشو داداش...این همه زحمت و دردي رو که کشیدي الکی الکی هدر نده....کنارش رفتم ودست به بازوش انداختم وکمکش کردم بلند بشه ، مادر ترانه با هول و ولا گفت:-وایستا...وایستا مادر منم آماده بشم بیام...سري تکون دادم وگفتم:-نه مادر...شما بمون پیشِ بچه ها...فقط من وسام میریم وبرمیگردیم...حواسم به دستم نبود که ظرف همین مدتِ کوتاه پارچه رو خونی کرده بود......حواسم به این نبود که رمق داشت از تنممی رفت.....قبل از اینکه کسی چیزِ دیگه اي بگه، سامیار رو به خودم تکیه زدم وبیرون رفتیم.....قبل از بیرون رفتن از درِ وروديِ خونهبرگشتم وبه کامیار گفتم:-حواست به مادر وخواهرات باشه...بدجور ترسیدن....سري تکون داد وبا اطمینان گفت:-چشم...لبخند محوي زدم وگفتم:-بی بلا....سام رو به آروم تو ماشین نشوندم ، به پايِ جراحی شده اش نگاه کردم که که هرازگاهی به آرامی روش دست میکشید...بانگرانی گفتم:-دردش زیادِ؟سر تکون داد واشاره اي به دستم کرد:-دستت داره خیلی خون میره ها...خوبی؟نبودم...اصلا خوب نبودم......دست وپام سست می شد،ولی شروع به حرکت کردم وگفتم:-خوبم!میدون رو دور زدم وگفتم:-خوب شد حالا دوروز تو خونه حق تکون خوردن نداري؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢۶خمیازه اي کشید وسرش رو به صندلی تکیه زد وگفت:-یه درصد هم از من انتظار نداشته باش که وقتی یکی به خواهرم تیکه می پرونه ساکت بشینم!بحث کردن با این خونواده فایده اي نداشت...همه شون همین بودن!هرچی که بیشتر بحث می کردي کمتر به نتیجه میرسیدي....نیم نگاهی به من کرد وگفت:-ولی کاش دستت رو نشون می دادیا....اصلا فراموشم شده بود که دستم زخم خورده ، تمام فکر وذهنم ، تمام زمانی که بیمارستان بودیم پیشِ ترانه ورنگ پریدهاش بود...اصلا به فکرِ خودم نبودم....آروم گفتم:-بی خیال بابا...چیزي نیست!چیزي نگفت وکمی نگاهم کرد وبعد دوباره به روبروش خیره شد.روبروي در پارك کردم و گفتم:-می تونی بیاي پایین یا بیام کمکت؟خنده اي کرد وگفت:-قطع نخاع نشدم که!یه ذره پام درد می کرد که خدا رو شکر رفع شد.....جلوتر ازش وهمونطورکه بانگاهم مراقبش بودم حرکت کردم وزنگ رو فشردم،صدايِ جیغ ترمه زودتر از هر چیزي بهگوش رسید:-آخ جوووون!داداشم اینا اومدن!وچندثانیه بعدش در بازشد وتوده اي پر مو تو بغلم پرید.خودم رو محکم نگه داشتم که زمین نخورم، موهاي بلندش رو ازرويِ صورتم کنار زدم وبا خنده گفتم:-یواش تر دختر! کم مونده بود عین خربزه بخورم زمین دو تیکه بشم!خندید ولبش رو به گونه ام چسبوند وگفت:-حواسم بود!سام غر غر کنان گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢٧-میشه تشریف ببرین کنار......کنار ایستادم تا جلوتر بره،در رو پشت سرمون بستم وترمه به بغل به زحمت کفشم رو از پا بیرون کشیدم...صداي خنده ازتوي خونه می اومد....به ترمه گفتم:-کی خونه اس؟!موهاش رو با ژست خاصِ خودش پشتِ گوش زد وباعشوه گفت:-مامانی و کامی وآجیم وپیمان!!!درکثري از ثانیه اخمهام به هم گره خورد...پیمان؟بازم پیمان؟!باعجله داخل شدم ، پیمان کنارِ سام وترانه نشسته بود وسربهسرشون می گذاشت....نمی دونم چرا خوشم نمی اومد حتی سایه اش ازکنارِ ترانه بگذره چه برسه کنارش بشینه!!ترمه رو زمین گذاشتم وبا بدخلقی گفتم:-ترانه؟آماده شو بریم....قبل از هرکسی پیمان باپوزخند گفت:-از کِی تا حالا تو، تواین خونه دستور می دي؟ترانه هشدار دهنده اسمش رو صدا کرد:-پیمان!!!!اما من تند وتیز به سمتش گام برداشتم ، بلند شد وگارد گرفت، تویک قدمی هم تهمینه خانم خودش رو بینمون انداختوبا یک دست رويِ سینه ي من ویک دست رويِ سینه ي برادر زاده اش گفت:-تورو خدا شما دوتا آروم بگیرین!به اندازه ي کافی امروز جنگ ودعوا داشتیم....دندونهام رو به هم ساییدم......دستِ خودم نبود...دستِ خودم نبود حساس بودن به این مردِ غریبه!این مرد براي من غریبهبود حتی اگه پسرداییِ ترانه بود.....نفسی عمیق کشیدو همونطور که نگاهم خیره ي پیمان بود دستِ تهمینه خانم رو گرفتم وبوسیدم....نگاه ازپیمان گرفتموبه ترانه نگاه کردم،سعی کردم خونسرد باشم که چه سخت بود خونسرد بودن تو این شرایط:-ترانه....زودتر آماده شو بریم.....ترانه سري تکون داد وزود به اتاق پناه برد........تهمینه خانم دستم رو گرفت وگفت:-مادر...توکه رفته بودي بیمارستان...این دستت رو هم نشون می دادي دیگه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢٨لبخندي به نگرانیِ مادرانه اش زدم وگفتم:-آخه چیزي نیست ، میرم خونه شست وشوش می دم ، با گاز وباند می بندمش...خوب میشه...پیمان نگاهی به دستم کرد وگفت:-چی شده مگه عمه جون؟تهمینه خانم محضِ احتیاط هنوز بین ما ایستاده بود،آروم گفت:-امروز که طلبکارا اومدن دمِ در ، دعوا که شد یکی شون داشت چاقو می زد به کامی که کیانمهر جلوش رو گرفت....پیمان پوزخندي زد وزیر لب آهسته گفت:-خودشیرین!لب هام رو به هم فشردم...دلیلِ این همه خشمش رو نمی فهمیدم...دلیلِ اینکه مدام سعی داشت با من بجنگه رو دركنمی کردم......بهش پشت کردم وبه سام که مشکوك به پیمان نگاه می کرد گفتم:-تو که خوبی؟!قبل ازاینکه سام جواب بده صداي پیمان از پشتِ سرم اومد:-اگرم نباشه فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه،خودم هستم....چشم هام رو بستم وپلک هام رو محکم به هم فشردم تا چیزي نگم...تا چیزي نگم واین زن وخونواده اش رو آشفته ترازاین نکنم......به اجبار لبخندي زدم وروبه تهمینه خانم گفتم:-خب ما دیگه میریم...اگه مشکلی بود زنگ بزنین بهم......به ترانه هم بگین تو ماشین منتظرشم!وقبل از هر حرفِ دیگه اي بیرون زدم......تويِ کوچه ایستادم وسربه آسمون بلند کردم،حسِ خفگی داشتم....فکري تويذهنم جوانه می زد واین داشت دیوونه ام می کرد...اینکه پیمان علاقه اي به ترانه داشته باشه....بادستِ زخمی ام محکمرويِ کاپوت زدم وغریدم:-لعنتی!تک تکِ نگاه هاش رو ، حرف هاش رو براي خودم تفسیر می کردم به علاقه واشتیاقش به ترانه.....داشتم دیوونه می شدم به فکر اینکه یکی دیگه هم باشه که علاقه داشته باشه وخدا نکنه که ترانه هم گوشه ي چشمیبهش داشته باشه...دستم رو مشت کردم ومحکم به پیشونی ام کوبیدم و با حرص گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٢٩-خفه شو الاغ!خفه شو!داري شک می کنی؟خفه شو!خفه شو!صداي ترانه منو ازجا پروند:-داري چی کار می کنی؟نگاهم رو طواف دادم رويِ صورتش،روي چشم هاش....بی اختیار،بدون توجه به اینکه توي کوچه ایم دستهام رو دورِ شونههاش حلقه کردم وبین بازوهام گرفتمش....آروم گفتم:-خوبی قربونت برم؟نترسیدي که؟باهول گفت:-کیان!وسط کوچه ایم ها!سرسري بوسه اي به گونه اش زدم و ازش جدا شدم ، دستی به موهاش کشید وبا تشویش به دور واطرافش نگاه کرد؛لبخندي زدم وگفتم:-بریم!قبل ازاینکه بچرخم ، دستم رو گرفت وگفت:-اول باید یه جايِ دیگه بریم...برگشتم ونگاهش کردم ، باتردید پرسیدم:-کجا؟دستِ زخمی ام رو گرفت وگفت:-بیمارستان.....دستت خیلی خونریزي داره...خودت متوجه نشدي؟کل پارچه قرمز شده....کم مونده خون بچکه ازانگشتات....رنگ به روت نمونده....شیرین ترین حسِ دنیاست که اونی که دوستش داري برات نگران بشه......لبخند زدم وآهسته گفتم:-نمی خواد...اخم کرد ودستم رو کشید وگفت:-نمیخواد نداریم...باید بریم!***ترانه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣٠از وقتی از بیمارستان برگشتیم،کیانمهر رفته تويِ اتاقش وبه بیرون زل زده.....بی بی هم نگران ....سعی می کنه نگرانیاش رو پنهان کنه ولی نمی تونه....مدام چشم اش به درِ اتاق...بالاخره طاقت نیاورد ودستم رو گرفت وگوشه اي کشید،آروم گفت:-چند تا بخیه خورده؟شونه بالا انداختم ، مثه خودش آروم گفتم:-نمیدونم....نذاشت برم تو اتاق....بعدش هم هر چی ازش پرسیدم به شوخی وخنده رد کرد!بی بی سري تکون داد و نشست ، کنار خودش کوبید وگفت:-اینجا بشین مادر باهات حرف دارم...کنارش نشستم ونگاهش کردم ، نگاهش پر آب بود ، گفت:-بی بی ، تو از کیانِ من بدت میاد؟باتعجب نگاهش کردم ، دستم رو نوازش کرد وگفت:-آره بی بی؟بدم می اومد؟نمیدونم....جوابی نداشتم براش.....اگرم همچین حسی داشتم مسلما به مادربزرگش نمی گفتم،بنابراین زبونباز کردم وگفتم:-منظورت چیه بی بی؟سر به زیر انداخت و گفت:-هرچی بهت امشب میگم نذار به حسابِ این که من مثه مادر بودم براي کیان ، بذار به حسابِ نصیحتاي یه پیرزن...یکیکه چندتا پیرهن بیشتر از تو پاره کرده وچند تا چارقد بیشتر سرش کرده...سري تکون دادم ،منتظر موندم ، آهی کشید وگفت:-درسته مادر....کیانمهرم اشتباه کرد...حق نداشت اینطوري تو رو تو منگنه بذاره....ولی عزیزکم......تو دلت رو بزرگکن....زندگی همیشه خوش نیست....همیشه خوب نیست...مادر میدونم بهت سخت گذشت....می دونم سخت بود براتفروختنِ بختت....ولی مادر به فدات بشه ، عاقلانه تر فکر کن....کیان اشتباه کرد ولی تو اشتباه نکن....منی که می بینیجلوت نشستم به زور شوهرم دادن...بایکی که 17 سال ازم بزرگتر بود....ولی مادر من سرباز نزدم از زندگیم.....نه اینکه بیسرو زبون باشم...نه مادر ، زبون داشتم از آتیش تند تر،سرکش بودم جوري که با شلاقم نمی تونستن ساکتم کنن....ولیهمیشه این حرف آویزه ي گوشم بود که این زنِ که می تونه مرد رو بسازه.......من 15 سالم بود شوهر رفتم.....شوهرم 32 سالم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣١سن داشت...مردِ خوش بر و رویی بود...ولی می ترسیدم ازش مادر....می ترسیدم از تنهایی باهاش...ازش بدم میاومد.....دوستش نداشتم....ولی شمشیر از رو نبستم.......مادر شمشیرت رو از رو نبند براي بچه ام...خودم گوشش رو میکشم ولی تو گوشش رو نکش....اشتباه بوده کارش...ولی سعی کن بشناسیش....کیانمهرِ من بچه ي بدي نیست.....تووقتی اومدي تو زندگیش بهش جرات دادي مادر...کیانمهرِ من جرات عصبانی شدن نداشت....صداش رو بالا نمی بردچون ازبس کوبیدنش وصداش رو خفه کردن می ترسید از ابراز وجود....مادر بچه ام تازه داره زندگی می کنه.....سعی کنبشناسیش...منصفانه بشناسش مادر.....اگه ازش بدت میاد...دلچرکینی ازش ، قبول...حقته.....ولی به فکر آینده ات باش...اگهکیان برات مردِ خوبی بود.....پسش نزن...بذار زندگی کنین کنار هم گلم.......نفسی گرفت وبه من فرصت داد که از شوكِ حرفهاش بیام بیرون....ناگهانی منو به رگبارِ نصیحت هاش بست....تته پتهکنان گفتم:-یع...یعنی چی بی...بی بی؟خنده ي کوتاهی کرد و گفت:-هیچی مادر...چرا ترس برت داشته....دارم چهار تا کلوم باهات درد ودل می کنم...نمیخواي بگم ساکت میشم...تند تند گفتم:-نه بی بی...این حرفا چیه ولی خب...یه دفعه...سرش رو تکون داد ، غمگین گفت:-باید زودتر از اینا دست به کار می شدم ننه....کم کاري ازمن بود...تمام این مدت خواستم با شوخی وخنده و اخم وتخممشکلاتِ کیانم رو رتق وفتق کنم ولی دیگه نمیشه...دیگه نمی تونم بزنم به بی خیالی....مادر پايِ زندگیِ مشترکتونوسطِ....میدونم هنوز قبول نداري...میدونم به اجبارِ که هستی پايِ این زندگی ولی به خودتون فرصت بده...مادر نمیذارمکیانم ازت چیزي بخواد....خودش هم عاقلِ مردِ....میفهمی که از تو نباید انتظار زنیت داشته باشه...لب گزیدم وسر پایین انداختم......بی بی آروم ادامه داد:-کیانمهرم درد کشیده اس....بفهمش....من فقط از تو انتظار ندارم...اون پسر هم باید بفهمتت،درکت کنه ولی تو بیشترسعی کن...همیشه زن ها باید بیشتر صبر کنن ، چون جنسِ زن از صبرِ....ازوقتی که به دنیا میاد باید صبر کنه......چه وقتیبچه اس وخونه ي پدر وچه وقتی میره خونه ي شوهر...وقتی خونه ي پدرِ باید صبر کنه ورعایت کنه پدرانه هايِ خونهي پدري رو...وقتی هم شوهر میره باید صبر کنه ودرد هاش رو به جون بخره تا خوشی براش بیاد....باید دردِ زن شدن روتحمل کنه وقتی شوهرش داره لذت می بره....باید دردِ حاملگی رو تحمل کنه وقتی شوهرش از بودنِ به بچه لذت میبره...باید دردِ درد هاي بچه اش رو تحمل کنه ،باید دردِ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۶:۴۷ عصر
دردهاي شوهرش رو تحمل کنه تا زندگیش پا بگیره.....مادر،منبه فدات بشم...سعی کن کیانم رو بشناسی....مادر مثلا همین امشب...مرهمش شو مادر...نمی دونی نازي چه کرده با دلِبچه ام....وقتی بچه هم بود...یه بار دستش اینطوري شد...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣٢بهش نگاه کردم وکه با دستش اشکِ گوشه ي چشمش رو گرفت وگفت:-بچه ام فقط 8سالش بود.....چند روزي می دیدم هی دور وبرِ مادرش می پلکه...هی دامنِ مادرش رو می کشید ودستشرو نشون می داد...هی ریز ریز وزمزمه کنون یه چی به مامانش می گفت...من که نمی دونستم دردِ بچه ام چیه.....همیشهمی دیدمش که دستِ چپش رو تويِ جیبش می ذاره.....رنگش پریده بود...غذا کم می خورد.....ولی به من حرف نمی زدولی همه اش دنبالِ نازي بود.......آخ دخترِ بی انصافِ من....آخ دخترِ بی انصافِ من....دستم رو دورِ شونه اش حلقه کردم وگونه اش رو بوسیدم وگفتم:-بی بی جونم....خودت رو ناراحت نکن عزیز...به موهام دست کشید وگفت:-آخه نمی تونم.....وقتی یادِ درداي کیانمهرم می افته خون به جیگر می شم مادر..........پسرکم خورده بود زمین....یه تیکهسنگ اندازه نصفِ بندِ انگشت رفته بود کفِ دستش....این دخترِ من عادت داشت هر وقت دست وصورت وبدنِ بچه هاشزخم می شد می بوسید....آخ خدا که حسرت مونده بود به دلِ بچه ام مادرش یه بار گونه اش رو ببوسه......باهمون بچگیاش رفته بود به مادرش التماس کرده بود فقط یه بار...فقط یه بار دستش رو ببوسه....فقط یه بار.......اینا رو خودش بهمگفت ، وقتی بیمارستان به هوش اومد.....لب هام رو به هم فشردم وتا گریه نکنم...می دونستم تهِ این ماجرا بازم بی توجهیِ نازيِ به کیانمهر.....بی بی دستی بهگونه ام کشید وبابغض گفت:-یه شب رفتم سر بزنم به بچه ام دیدم تو خون وچركِ دستش ؛دست وپا میزنه....از بس این نازيِ بی رحم بی توجهیکرده بود به بچه و اینم لجبازي کرده بود براي گرفتن بوسه از مادرش ،دستش چرك کرده بود.....فقط ناله می کردومامانش رو صدا می زد ولی دخترِ سنگدلِ من حتی حاضر نشد یه بار بیاد بالايِ سر این بچه...هول هولکی بردمشبیمارستان....مادر چی بگم که چی به روزم اومد....اون روزایی که می دیدم میره پیشِ مادرش وهی دامن وشلوارش رومی کشید واسه این بود که بهش می گفت نگاه کفِ دستم زخمِ ....خوردم زمینا مامان!....مامانی بوسم نمی کنی؟....بچهام به مادرش التماس می کرد که دستش رو ببوسه......آخه من به کی بگم از بی رحمیِ این بچه ها.......مادر ازبس به اینبچه بی توجهی کرد....از بس بچه گفت واین پشتِ گوش انداخت زخمش چرك کرد.....می خواستن دستش رو قطع کننکه خدا رحم کرد ویه دکتري که خدا تا عمر داره بهش سلامتی بده گفت من خودم بدون قطع کردن خوبش میکنم....مادر بچه ام درد کشید...رو تختِ بیمارستان مدام بهم می گفت پس مامان کو؟مامان نمیاد؟بوسم کنه خوب میشمها....هر چی به این نازي گفتم پاشو بیا بیمارستان یه بار پیشونیِ بچه ات رو ببوس...اصن حرف به گوشش نرفت.......دوروز بود بچه تو بیمارستان بود که اینم باروبندیلش رو جمع کرد وبا شوهر وبچه هاش رفت مسافرت!!!اشک رويِ گونه ام غلطید......درد داشت حرف هايِ بی بی....بد درد داشت!یه بچه ي 8ساله باید التماس می کرد مادرشرو براي بوسیدن؟کجايِ قانون خلقت اینو نوشته بودن؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣٣بی بی هق هق کنان گفت:-چی بگم بهت از حالِ بچه ام وقتی اومد خونه ودید مامانش نیست؟چی بگم؟بی بی رو درآغوش گرفتم وسرم رو رويِ شونه اش گذاشتم......خیلی سخت بود!خیلی!بعد ازچنددقیقه بی بی ازم جدا شد ،دست کشید رويِ گونه ي خیسم وگفت:-اینا رو نگفتم که دلت بسوزه براش...اینا رو گفتم که بدونی پسرم سختی کشیده اس...قدرِ آسایش و آرامش رو میدونه.....نمی گم ترحم کنی بهش....میگم که دوستش داشته باشی.......فکر کن..به خودت فکر کن...به کیانمهر فکر کن....بلند شد ، دست کشید رويِ چشم هاش وگفت:-من تا میرم غذا رو گرم کنم، برو پیشِ بچه ام...باهاش حرف بزن.....نذار تولاكِ خودش بمونه...سر تکون دادم...آهی کشیدم.....شاید الان مردِ تو اتاق حالِ همون پسربچه ي هشت ساله رو داشته باشه...بلند شدم...خسته بودم ازاین همه فشار عصبی تو یه روز.....از وقتی که شرخرهایی که چکِ بابا رو ازیکی دونفر خریدهبودن ریختن جلويِ در.....تاوقتی که دستِ کیان زخمی شد..تاوقتی که سام رفت دکتر....تاوقتی که پیمان زنگ زد وازصدايِ ترسیده ي من شک کرد واومد خونه.......از وقتی که تمام نقشه هاي من براي روبرو نشدن کیان و پیمان چه توبیمارستان وچه تو خونه نقش برآب شد....تا الان که حرفهاي بی بی رو شنیدم...خسته بودم به خدا!خیلی خسته بودم....درِ اتاق رو آهسته باز کردم...هنوز به بیرون خیره بود.....نگاه به دستش کردم...دلم بد گرفت!بی اراده پا کشیدم سمتش ودستش رو به دست گرفتم ولبم رو به دستش رسوندم بوسیدم....دستِ خودم نبود،فکر میکردم شاید بوسه ي من رويِ دستش آروم کننده ي دردش باشه...حیرت زده دستش رو بیرون کشید ازپنجه هام وگفت:-چی کار می کنی دختر؟بغضم شکست وهق هق کنان گفتم:-چرا مامانِ تو انقدر بدِ؟چرا انقدر اذیتت می کنه؟مهربون لبخند زد و دست انداخت دورِ کمرم....سرم روي سینه اش که رسید آهسته گفت:-چی میگی آخه بلوط کوچولو؟آروم گفتم:-بی بی بهم گفت.....بی بی بهم گفت که مامانت نمی بوسیدت......چرا کیان؟راستش رو بگو.....چی کار کردي که مامانتاینطور می کنه باهات؟دستش رويِ کمرم فشار آورد....موهام رو بوسید وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣۴-به والله کاري نکردم....گناهی نداشتم جز اینکه زنده به دنیا اومدم...کاش می مُردم...کاش!زبونم نچرخید بگم خدا نکنه...فقط دست هام رو دورِ کمرش حلقه کردم، وزمزمه وار پرسیدم:-دستت دیگه درد نمی کنه؟گونه اش رو رويِ موهام کشید وگفت:-دیگه نه!!موهام رو پشتِ گوش فرستادم و سبزي ها رو از آب گرفتم و توي سبد ریختم...مامان کنارم ،کنارِ گاز ایستاده بود وبهدقت مواظب آبگوشتی بود که بار گذاشته بود.کیانمهر نبود....همراه با حسین براي سرکشی به یکی از پروژه هاشون به شهرستان رفته بود ومن مثل همین چند روزِاخیر پناه آورده بودم به خونه ي پدري ام...بی بی هم صبح امروز ، بعد از دو روز با بازگشت نازي وعلیرضا به خونه اشبرگشت بر خلافِ همه ي اصرارهایی که براي موندنش کردیم...هنوز حرفهاش تو گوشم بود.....می دونی وقتی وسطِ یه هزار تو وایستی، تک وتنها.....هیچ کسی هم نباشه که یه کوره راه رو نشونت بده وبگه از اینسمت برو ؛ چه قدر تلخِ؟من وسطِ هزارتويِ زندگیم موندم...هزار تا حرف ونصحیت تو گوشم زنگ می زنه ومن مظلومانه با چشم هاي کورم کهفقط می بینن ودرك نمی کنن خیره می شم به تاریکی.....با تکونِ دستی از فکر در اومدم....مامان بود،نگاهی به درِ بسته ي آشپزخونه کرد وآروم گفت:-کیانمهر کجاست؟پوفی کردم و دست به سینه به سینک تکیه زدم،گفتم:-با دوستش رفتن شهرستان براي کار........مامان تک وپهلوم سوراخ شد ازبس کوبیدي بهش!چشم غره اي برام رفت و باغر غر گفت:-خوبه حالا با تک انگشتم زدم به بازوش...من تک وپهلوي تو رو چی کار دارم؟!بعد رويِ زمین نشست و مشغول پاك کردن باقیِ سبزي ها شد....روبروش نشستم ودست به سمتِ جعفري ها بردم وگفتم:-این همه سبزي واسه چیه مامان؟بهم نگاه نکرد ، سبزي هايِ پاك شده ي توي دستش رو داخل تشتِ پلاستیکیِ نارنجی رنگ ریخت وگفت:-یه مقدار که خوردنی....یه مقدارخورشتی....یه مقدارم براي آش نذري....بابتِ سلامتیِ سام و.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣۵لب گزید و نیم نگاهی بهم کرد وگفت:-سالم موندنِ تو!سام موندنِ من؟مگه من تو کدوم جنگ شرکت می کنم که مادرم نذر می کنه براي سلامتی ام؟یا وسطِ کدوم اتوبان بی حال افتادم کههرآن امکان داره ماشین از روم رد بشه؟!با چشم هایی گرد شده مامان رو نگاه کردم و گفتم:-سالم موندنِ من؟سري تکون داد و زمزمه وار گفت:-تا حالا بهت دست نزده که؟خنده ام گرفت...دست نزده؟ من که هر شب تو آغوشش بودم....من که تازگی ها حتی دیگه براي خودم هم مهم نبود توآغوشم می گیره......نه اینکه عاشقش باشم...نه اینکه خوشم بیاد...نه....فقط دیگه برام مهم نیست!بی حسم...بی تفاوت!مامان تند شد، سبزي هاي توي دستش رو کوبید رويِ کپه ي سبزي ها وگفت:-کوفت!داره می خنده براي من...میگم زنت کرده یا نه می خندي؟!کُپ کردم،حالت صورتم همون حالتِ خنده بود ولی صدایی ازم در نمی یومد،بهت زده بودم....بعد ازچند لحظه نفسم رورها کردم و دستم رو رويِ سینه ام گذاشتم ، آهسته گفتم:-مامان....خوبه من همه چی رو بهت میگم......خودت که میدونی من از کیانمهر خوشم نمیاد...اونوقت بشم بغل خوابش؟!مامان تند وتیز جواب داد:-ازش خوشت نمیاد که دم به دقیقه فرتی می افتی تو بغلش؟!عصبی بودنِ مامان برام قابل درك نبود...!مگه خودش نمی گفت کیانمهر پسرِ خوبیه؟!پس چی شد گفته هاش!؟!کمی ابرويِ راستم رو خاروندم و گفتم:-مامان!تو که میگی پسرِ خوبیه!ابروهاش بیشتر تو هم گره خورد....این مامان رو نمی شناختم.....این مامان رو که اینطور آماده ي غریدن بود نمیشناختم......زانويِ راستش رو بالا آورد وبازوش رو بهش تکیه زد....مدل قهوه خونه اي!با تهدید گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣۶-مگه قرارِ هر کی خوب بود بري تو بغلش و باهاش بخوابی؟این همه پسرِ خوب تو جامعه...باید بري توبغلشون؟...............نگفتی.....توك ه ازش بدت می اومد؟خوشت نمی یومد ازش...چی شد شدي عروس ننه اش؟!بعید بود اینطور حرف زدن از مادرِ من....چشم هام گرد شد....من این مادر رو نمی شناختم!بابهت گفتم:-مامان؟لب گزید،چشم بست......چی شده مادرم که اینطور بی پروبالی؟بی یال وکوپال؟چی شده که می غري وبعدش لب میگزي تا بغض فرو بخوري؟!چشم باز کرد وکمی جلو اومد...بادستهایی که کمی گلِ سبزي روش بود دستم رو گرفت وگفت:-به من گوش بده ترانه.....میگمت....اون پسره باهات کاري کرد؟دِ مادر اگه چیزي بینتون نیست چرا انقدر راحت میذاري دست بندازه دورت وهی بغلت کنه؟وبراي اولین بار با خودم فکر می کنم کاش هیچ چیز رو به مامان نگفته بودم!کاش از سیر تا پیاز ماجرا رو براش نگفته بودم!کاش نگفته بودم این روزها راحت میرم تو آغوش کیانمهر!کاش نگفته بودم از زندگیِ کیانمهر که بعدش ازش بخوام لب نزنه و به روي کیان نیاره!وخیلی کاش هايِ دیگه.....!نفس عمیقی کشیدم و گفتم:-نمیدونم مامان....شاید چون دیگه برام مهم نیست.....شایدم چون دلم براش می سوزه....نمیدونم...خودم هم نمی دونم...مامان کمی گردنش رو کشید تا لب به گونه ام برسونه....بوسه اي زد وآروم گفت:-نمی دونم نشد جواب مادر.....دیر یا زود این نُه ماه تموم میشه....خدا می دونه که دلم خونِ.....فکر کن...فکر کن مادر بهاینکه این چند ماه تموم بشه ، اگه خداي نکرده بلایی سرت بیاره بعدش می خواي چی کار کنی؟هان؟حالا راستش روبگو.....آره؟کلافه کمی تو جام جابه جا شدم ، وگفتم:-نه....نه مامان ، نه...اگه می شد ؛ فکر کردي بهت نمیگفتم؟ فکر کردي انقدر راحت می ذاشتم زندگی کنه؟مادرم نگران بود...نگرانِ آینده اي که انگار من فراموش کرده بودم هست....آینده اي که بخوام ونخوام بالاخره روزي میرسه.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣٧بازوم رو کمی فشرد وبا صدایی که می لرزید گفت:-خانم نیلچی هست...خب؟همونی که چهار تا دخترداره؟خب.....سري تکون دادم ، دستی به لبش کشید وبی قرار گفت:-دختر وسطی اش که یه سال پیش ازدواج کرده ، مثه اینکه مادر زادي مشکل داشت.باابروهاي بالا رفته نگاهش کردم ،مشکل چی داشت؟انگار فهمید که نفهمیدم که گفت:-اي بابا! دختر تو چه قدر خنگی!بیست وچهار سال سن داري بازم نمی فهمی چی بهت می گم؟پوفی کرد وسر تکون داد ، با لحنی متاسف ادامه داد:-بیچاره دختره...شوهرش بهش شک می کنه....میگه قبل از من با کسی بودي ، میگه زن خوبی نیستی...خلاصه جونمبرات بگه که بردنش دکتر ، اینور اونور معلوم شد دختره بی گناهِ ولی اون زندگی ، زندگی نشد که مادر...می دونی چه قدربحث ودعوا داشتن؟ می دونی هر روز بزن بزن بود بین پسره وباباش ، وبرادرا وباباي دختره؟ اووووووووف....تازگیا خودِدختره گفته من شوهرم رو دوست دارم...رفته خونه ي شوهر....مبهوت به مادرم نگاه کردم...مگه هستن همچین زندگی هایی؟ مگه اتفاق می افته همچین واقعه هایی؟با صدایی که بهزور در می اومد گفتم:-مگه میشه؟اخم کرد ،لب هاش رو به هم فشرد وبا تشر گفت:-چرا نمی شه؟مثه کبک سرت رو کردي زیرِ برف و فکر می کنی همه مثه خودتن. حواست به خودت باشه...تو که همیشهصیغه ي کیانمهر نمی مونی...می مونی؟ دو فرداي دیگه خواستی شوهر کنی فکر می کنی تو کله اش میره که تو قبلِاون زنِ یکی دیگه بودي؟ اصلا اون هیچ!خودت چی؟ می تونی یه عمر با عذابِ خاطراتِ کیانمهر زندگی کنی؟ می دونیچه قدر روح و روانِ آدم رو به هم می ریزه؟ساکت وصامت به حرف هايِ مامان گوش می دادم.....انگار داشت بیدارم می کرد ، به یادم می آورد که زندگیِ من ادامهداره که حواسم باشه ومراقبِ خودم باشم....واقعا انگار فراموش کرده بودم در آینده ممکنِ زندگیِ جدیدي داشته باشم...انگاربه خوابِ زمستونی رفته بودم.....چرا رعایت نمی کردم؟ چرا یه لحظه فکر نمی کردم که خودم رو ازش دور کنم؟ منداشتم چی کار می کردم؟؟؟مامان می گفت ومن گوش می دادم...می گفت باهاش بد نباش ولی خودت رو وا نده....می گفت باهاش نجنگ ولیتسلیم اش نشو....می گفت و می گفت و من هر لحظه بیشتر به خودم می لرزیدم...می لرزیدم از بلایی که ممکن بود بهم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣٨سرم بیاد...من چم شده بود؟ منی که روزهاي اول با تمام ادعايِ اینکه نمی ترسم وقتی دستهاش رو براي در آغوشگرفتنم باز می کرد می ترسیدم و حتی گریه می کردم چه بلایی سرم اومده بود که نسبت به اون آغوش بی تفاوت شدهبودم؟ چی شده بود که برام مهم نبود که حتی بعضی اوقات دیوونگی می زد به سرم و دستم رو دورِ کمرش حلقه میکردم؟من داشتم چی کار می کردم؟؟***شالم رو از سرم باز کردم وخمیازه اي کشیدم...صداي خندونِ کیانمهر رو از پشتِ سرم شنیدم:-اووووو! چه دست وبالش رو هم باز می کنه! چته خانم؟بیگاري کشیدن مگه ازت؟لبخندي زدم ودست به صورتم کشیدم ، همونطور که زیپ کاشپنم رو پایین می کشیدم گفتم:-وقتی یه نفر چهار و نیم صب بیدارم کنه و مجبورم کنه خودم رو مثه یه نوزاد بپیچم و برم خونه ي مامانم ، همینمیشه!دستاش رو از پشت دورم حلقه کرد و گفت:-اِ؟ اون یه نفر کارِ خوبی کرد!باز هم خمیازه اي کشیدم ودست هاش رو باز کردم که برم سمتِ اتاق که دستم رو گرفت وگفت:-کجا خانم؟یه چایی نمی دي به این مردِ خسته ي از سفر اومده؟خسته بودم..خیلی خسته...یک ساعتِ پیش تازه از سفر برگشته بود و با اصرار دنبالم اومده بود و منو از رختخوابم بیرونکشیده بود.....نالیدم:-ساعت دو شبِ ها ! تورو خدا ول کن....سرش رو رويِ شونه ام گذاشت وگونه اش رو به گردنم کشید وگفت:-نمی دونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود....حرف هايِ مامان تو گوشم زنگ خورد...ترسیدم...با حرف هاي مامان ترس تو دلم ریشه کرده بود....مامان منو از اتفاقیکه ممکن بود بیفته ترسونده بود....خودم رو عقب کشیدم و گفتم:-تو رو خدا کیان...می خوام بخوابم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٣٩دست هاش تو هوا مونده بود ، با تعجب بهم نگاه می کرد....شونه بالا انداختم ونگاه ازش گرفتم...بدون توجه بهش رفتمبه سمتِ اتاق در حالی که در واقع تمام حواسم بهش بود...فکرِ اینکه باید شب کنارش باشم لرز به تنم انداخت...چه مرگمشده بود؟مگه اجازه می داد که ازش دور باشم؟سریع تر ازهمیشه لباسم رو عوض کردم وپلیور به تن کردم......صدا از آشپزخونه می اومد.....تند وسریع ، پاورچین پاورچین، رويِ پنجه هاي پا رفتم تو اتاقی که قبلا برام ساخته بود....خزیدم زیرِ پتو وچشم بستم...تمامِ توانم رو به کار بستم تا بتونم خوب نقش بازي کنم که خوابیدم...می ترسیدم ازش!چند دقیقه که گذشت حضورش رو احساس کردم...خودم رو کشتم تا نلرزم از سایه اش که روم افتاده بود.....خم شد ودستبه موهام کشید.......آروم گفت:-خوابیدي بلوط کوچولو؟.......جوابی بهش ندادم که چند لحظه بعد لب هاش رويِ شقیقه ام نشست .دستم رو که زیرِ پتو بود مشت کردم...بعد از چند لحظه صدايِ پاش نشونه ي رفتنش بود ومن نفسِ راحتی کشیدم.......مادرم بد جور منو از این مرد ترسوندهبود!!***کیانمهر:حسین چندتا رسید دریافت رو روي میز گذاشت وبا لبخندي ناشی از رضایت گفت:-خب؟حرفی باشه!؟!سري تکون دادم وبه مبالغ رسید ها نگاه کردم ، رسید هایی که در قبال پرداختِ چک هاي پدرِ ترانه دریافت می کردیم......گرفته بودم.....چهار-پنج روزي بود که ترانه از من دوري می کرد ومن دلیل این دوري اش رو نمی فهمیدم.....دیگه مثلِگذشته راحت تويِ آغوشم جا نمی شد....دیگه حتی همدلی نمی کرد بامن....پوفی کردم و آهسته گفتم:-مرسی داداش......چند تا دیگه مونده؟جوابم رو نداد....موشکافانه نگاهم کرد و گفت:-چته؟خوب نیستی.سر تکون دادم ورسیدها رو توي پوشه گذاشتم ، دستی به پیشونی ام کشیدم وگفتم:-نه...خوبم...نشست روي صندلی طرفِ دیگه ي میز وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴٠-منم باور کردم...چه مرگته باز؟!کلافه نگاهش کردم.....دست هام رو رويِ میز گذاشتم و گفتم:-هیچی....با ترانه به مشکل خوردم....حسین پوزخند زد و گفت:-خیلی هم جدید نیست!فقط نگاهش کردم......حوصله ي جر وبحث نداشتم...نمی کشیدم که بحث کنم وسر سختی به خرج بدم.....سکوتم رو که دید گفت:-خب سعی کن روابطتون رو درست کنی....این بار من بودم که پوزخند زدم ، با تمسخر گفتم:-نه اینکه تا حالا داشتم کُتَکِش می زدم!واسه همون.....حسین چه می فهمید من تمام توانم رو گذاشتم براي راضی کردنِ ترانه....حسین چه می فهمید پریشونی ترانه از نزدیکشدن من بهش ؛ منم پریشون کرده....خواب و خوراك رو ازم گرفته....چی کار باید می کردم؟دست هام رو رويِ هم،رويِ میز گذاشتم وپیشونی ام رو به دست هام تکیه دادم.....ترانه ازم می ترسید....چرا؟؟مگه قبلاپیشِ من نبود؟چی شده که هر شب به یه بهانه اي ، به یه ترفندي ازم دوري می کرد...؟؟من که دست از پا خطا نکردم ، من که از حدم تجاوز نکردم....پس چی شده که من شدم لولو و اون بچه اي که تو تاریکیپناه می گیره؟!دستی شونه ام رو فشرد وبعد صداي حسین رو شنیدم:-اینطوري نمی شه...باید چند روز از این شهر، از این مردم دور باشین.....می گم......می گم چطوري برین مسافرت؟!به خوش خیالی اش لبخند زدم...مسافرت؟با ترانه؟چطور راضی اش می کردم با من چند روز رو دور از شهري که خانواده اش هستن سر کنه؟پیمان کم بود، دوريِ ترانه هم اضافه شد......حسین کمی تکونم داد وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴١-فکر کن کیان......با ترانه و خانواده اش ؛ باهمدیگه یه برنامه بچینین برین شمال....خونه ي پدربزرگِکیمیا....خالیه.....پیرمرد وپیرزن چند ماهی میشه که رفتن مشهد ساکن شدن پیشِ نوه اشون که اونجا درس میخونه....تحویلِ سال رو هم اونجا باشین....سرم رو بلند کردم وکلافه صدام رو بالا بردم:-حسین...ترانه ازم دوري می کنه!چطوري ببرمشون شمال؟چی میگی تو آخه!لبخند زد و برادرانه سرم رو بوسید وگفت:-حرص نخور پسر!به حرفِ من گوش کن.....باور کن براي همه تون خوبِ...هم تو ، هم ترانه ، هم خانواده اش....تو بروخیالت از بابتِ شرکت راحت...چندروز بعدش که به طور رسمی کارِ شرکت تموم شد من وکیمیا هم میایم پیشتون....بد فکري نبود اگر می شد ترانه رو راضی کرد.....ترانه اي که پدرش زندان بود راضی نمی شد که قبل ازعید برن یه شهرِدیگه...آروم به شونه ام کوبید وگفت:-از من گفتن بود....باور کن فایده داره....یه مسافرت می تونه خیلی چیز ها رو عوض کنه...دوري کردن از شَهرِت و آدمهاش که شاید هر کدوم یه جور بهت زخم زده باشن ، خودش یه مرهمِ...اینو گفت و رفت ومنو تو فکر گذاشت.....***ترانه باز هم دور از من نشسته بود ، روبروم کتاب به دست نشسته بود وسرش رو تو کتابش فرو کرده بود....به گفته هاي حسین فکر کرده بودم....می خواستم ترانه رو راضی کنم...هر طور شده...راهِ حل خوبی بود براي کم کردنِفاصله ي بین من و بلوط کوچولوم...خیلی دلم می خواست تو آغوشم بگیرمش وپیشونی اش رو ببوسم وازش بپرسم چشه که دوري می کنه؟چی کار کردمکه دوري می کنه؟دستی رويِ پام کشیدم و گفتم:-چه خبر؟؟نگاهم نکرد ، همونطور که مردمک هاش رويِ نوشته هاي کتاب می چرخید گفت:-خبر خاصی نیست.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴٢همین!کوتاه ومفید........تا چند روز پیش حرف هاش به چند خط می رسید ولی الان فقط چند کلمه.....این چند کلمه هاروي اعصابم بود.....دیگه بس بود نرمش به خرج دادن ، عصبی گفتم:-میشه بگی چته؟این بار با کمی مکث سرش رو بلند کرد وآمرانه پرسید:-چِم باید باشه؟!پیشونی ام رو خاروندم و گفتم:-چته که من اینورِ مرزم تو اونورِ مرز؟چته که....لب گزیدم وبعد آه کشیدم.....سرم رو عقب بردم وبه مبل تکیه زدم.....همونطور که به سقف نگاه می کردم گفتم:-من چند روز دیگه میخوام برم مسافرت...چند لحظه اي طول کشید تا جواب بده:-به سلامتیتو دلم به خودم پوزخند زدم....چه قدر سرد.....چت شده دختر؟چت شده؟بگو!دلم ترکید...بگو چته؟منم به سردي خودش جواب دادم:-خوبه....لوازمت رو جمع کن....بهت خبر میدم کِی باید بریم...منتظرِ واکنشش بودم......می خواستم بزنم به بی تفاوتی که عاصی اش کنم...!!همونطور گوش به زنگ بودم که ببینم کِی صداش در میاد که بلند گفت:-چی؟از جام پریدم وبهش نگاه کردم....از چشم هاش ناباوري رو می شد خوند...ابروهام رو بالا بردم وبا کمال خونسردي گفتم:-چی چی؟!نگاهم می کرد ، انگار به شنیده هايِ گوشش اعتماد نداشت.....با دست منو نشون داد و گفت:-ت...تو چی گفتی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۰۵ عصر
خوبه......داره میره به همون سمتی که می خواستم!مستاصلش می کردم.....این بهترین راه بود براي خلا سلاح کردنش ،براي جلوگیري از مقاومت اش.....لبخند کجی زدم و گفتم:-چی رو چی گفتم؟چه قدر لذت داشت حتی به اجباز از زبونش حرف کشیدن و مجبورش کردن که صداش رو بهم هدیه کنه....دوست داشتمصداش رو!با حرص پاش رو به زمین کوبید...دوست داشتم بگم نزن، درد می گیره پات ولی زبون به دهن گرفتم تا بیشتر صداشرو بشنوم، عصبی غرید:-یعنی چی منم باید باهات بیام؟ من کجا بیام دیگه؟کمی به جلو خم شدم و دست هام رو رويِ زانوهام گذاشتم وپنجه هاشون رو به هم گره زدم...پنجه هایی که بد جوريبی تابیِ ترانه رو می کردن.با همون لبخندي که می دونستم تا چه حد حرص درآره گفتم:-یعنی همین...باید بیاي....نه تنها تو ، بلکه خانواده ات هم باید بیان!خنده اي پر از تمسخر تحویلم داد و گفت:-اونام حتما میان!بلند شدم و قدم به سمتش برداشتم که عقب رفت...خنده ام گرفته بود....چه قدر بد می ترسید وسطِ غرش هاش....اینماده ببرِ کوچولويِ من ، بعضی اوقات شباهتِ عجیبی به یه دخترکوچولو با دامنِ چین دار می شد!دست هام رو تو جیبِ شلوار گرمکنم فرو کردم وگفتم:-آره...حتما میان.لب هاش رو به هم فشرد وگفت:-امکان نداره.....!***-والا مادر من چی بگم؟مردِ خونه ي من الان سامِ ، هر حرفی اون بزنه من چیزي ندارم بگم....منم قبول می کنم...دیشب من چیزي درپاسخ به ترانه نگفتم ، همه چیز رو به امروز موکول کردم...به اینکه وقتی با خانواده اش صحبتکردیم....می دونستم راضی کردنِ خانواده ي ترانه راحت تر از راضی کردنِ خودِ ترانه اس.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴۴نگاهم رو به سام دوختم...سام مشکوك بهم نگاه می کرد....سام از رازِ دلم خبر داشت...می دونستم خواهرش هم میدونه ولی خودش رو به ندونستن می زنه...ولی من این ماده ببر رو رامِ خودم می کنم....سام خنده اي رو که می یومد تا خودش رو رويِ لبش نشون بده ، جمع کرد و گفت:-حرفی نیست...منم بدم نمیاد چند روزي از اینجا دور باشیم!موافقتِ سام هم براي ترانه خیلی سنگین بود!با اعتراض گفت:-سام؟!یعنی چی؟!یعنی بریم؟!ترمه که کنارم نشسته بود و با عروسکش ور می رفت غر غر کرد:-نه پس!بیایم!خنده ام گرفت وسرم رو پایین گرفتم...سام هم کاملا خنده تو صداش بی داد می کرد:-فکر کنم حرفم همین معنی رو داشت!انگار همه دست به دست داده بودن تا ترانه رو عصبی کنن...ازترمه تا سام!همه می دونستن ترانه راضی نیست وعصبیمی شه ولی انگار براشون تفریح شده بود حرص خوردنِ ترانه!!ترانه بلند شد ، با حرص نفس می کشید ، روبه مادرش گفت:-یعنی مامان خونه زندگیمون رو ول کنیم وبریم مسافرت؟پس بابا چی ؟مدرسه ي کامی وترمه چی ؟اصن شما چطورراضی می شین با این....با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم ، پوفی کرد و دستی به موهاش کشید....کمی فکر کرد ولب گزید....بالاخره بعد از کمیمکث درمونده به من نگاه کرد وگفت:-ولی بابام اینجاست...دلم راضی نیست....لبخند زدم ، همین دلرحمی هاش ، همین محبت ها وعشق به خانواده اشِ که منو پایبند خودش کرده بود....آهسته گفتم:-مطمئن باش که بابات هم راضی به این هست که شماها خوش باشین....اصن فردا ، براي عید هر چی می خواین برايپدرتون بگیرین...برید بهش بگین وازش اجازه بگیرین...اگه راضی نبود منم حرفی ندارم....ترانه ساکت شد....حرفی نزد.....سکوتِ سالن رو ترمه با ذوقش شکوند:-آخ جون!یعنی می ریم شمال؟!کامیار با بدخلقی گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴۵-یه طوري رفتار نکن انگاري تو عمرت نرفتی شمال!ترمه بازوم رو چسبید ، سرش رو کمی کج کرد وبا همون زبونش که مار رو از تو لونه بیرون می کشید گفت:-ولی با کیان جونم یه مزه دیگه میده....نمی دونی که چه کِیف میده کنارِ کسی راه بري که چشمِ همه دخترا دنبالشِ!سام بلند بلند خندید ، ترانه چشم هاش رو گشاد کرد وزل زد به خواهرش........کامیار بهت زده به خواهرش نگاه می کرد،تهمینه خانم هم صورتش رو پشتِ پرِ روسري اش پنهان کرده بود ولرزش شونه هاش نشون از خنده اش داشت......باسختی خنده ام رو کنترل کردم و گفتم:-ولی تو قبلا یه چیز دیگه می گفتیا!پشتِ چشمی نازك کرد و با قري که به گردنش داد گفت:-چی می گفتم؟صورتم رو به صورتش نزدیک کردم وبا چشم هاي باریک شده گفتم:-شما می گفتی داداش کامیارت از بس خوشتیپِ دخترا براش می میرن!می گفتی من شبیه اصغر آقا قصابم!شلیکِ خنده ي کامیار با صدايِ خنده ي ترانه قاطی شد....ترمه خودش هم می خندید....خدایا ؛ میشه همیشه این خنده ها برايِ من بمونه؟خدایا میشه منم جزیی از این خونواده بشم؟چیزي زیادي ازت نمی خوام خدا....ترانه باهام تلخ بود....حرف نمی زد باهام...تمامِ طولِ راه رو سکوت کرده بود....از وقتی که از زندان برگشته بود، بعد ازاینکه پدرش بعد از چند ماه اجازه داد که ببینتش، باهام حرف نمی زد...می گفتپدرش رضایت داده به این سفر ولی نمی دونم چرا خودِ ترانه راضی نبود....جلوتر ازمن یکوري شده داشت چمدونش رو می کشید.....سر تکون دادم از لجبازي این دختر!دسته ي چمدون رو گرفتم ولی سرتق بازي در آورد ودسته رو کشید...کلافه گفتم:-آخه وزن این چمدون از خودت بیشترِ!واسه چی لجبازي می کنی؟!چشم غره اي برام رفت و دسته ي چمدون رو ناگهانی ول کرد که تلو تلو خوردم.....خیره بهش شدم که از راهِ پر از بوتههايِ شمشادِ مرتب شده عبور کرد وبه سمتِ خونه رفت...نگاهم رو رويِ سر تا پاش چرخوندم ، با اون کاپشنِ چرمِ قهوهاي که بالايِ زانوش بود و شالِ قهوه اي رنگش بیش از حد دوست داشتنی شده بود!خوشحالم که لباسهایی که براشخریدم رو هر چند به زور به تنش کرد.....سري تکون دادم وبه سمتِ خونه رفتم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴۶با پام در رو بستم و کفش هام رو به زحمت با کمک از پاشنه ها در آوردم.....ترمه وسطِ سالن رويِ مبل دونفره اي خوابشبرده بود.....تهمینه خانم داخل آشپزخونه داشت چاي دم می کرد.....سام هم رويِ زمین نشسته بود وپاش رو ماساژ میداد ، خسته شده بود....نگاهم رو دورِ سالن چرخوندم شاید نشونی از برادرِ کوچکتر پیدا کنم ولی نبود.....با تعجب وآهستهپرسیدم:-پس کامی کو؟!سامیار نگاهی به من کرد ، چیزي تهِ نگاهش آزارم می داد ، نگاهی بود که وعده ي خوبی براي روز هاي آینده به مننمی داد ، آهسته مثلِ خودم جواب داد:-رفت ساحل...یه کم قدم بزنه...سري تکون دادم ، چمدون به دست گرفتم و به سمتِ راه پله ي کوتاهی رفتم که به سالنِ دیگه اي منتهی می شد کهارتفاعی بلندتر داشت واتاق خواب ها قرار داشت....چشم هام رو بین سه اتاق خواب چرخوندم....درِ نیمه باز یکی رو به عقب هل دادم وترانه رو که موهاش رو بالاي سرشجمع می کرد رو غافلگیر کردم...دست هاش بالاي سرش خشک شده بود...دلم قنج رفت براي کنارش بودن....چمدونرو کنارِ در گذاشتم وبه سمتش رفتم ، کتم رو از تن بیرون کشیدم...تن تبدارم رو بهش نزدیک کردم وگفتم:-بهت میاد!دست هاي خشک شده اش رو حرکت داد وجمع کرد اون تارِ موهايِ قهوه اي که دستم بی صبرانه انتظار نوازششون رومی کشید.حرفی نزد....دستِ لرزونم رو بالا بردم وآروم رويِ گونه اش کشیدم که خودش رو عقب کشید...امان از عقب کشیدن هاي این دخترکه داشت دمار از روزگارم در می آورد...کاش می فهمید که هر چه قدر از من دوري کنه من بیشتر ترغیب می شم براينزدیک شدن بهش.....مچ دستش رو گرفتم و آروم گفتم:-قرارِ اینجا هم ازم دوري کنی؟!تیکه اي از اون ابریشم هايِ قهوه اي رنگ رو که چشمم دنبالشون بود رو پشتِ گوشش فرستاد....دلم می خواست بگمچرا یه سنجاق بهشون نمی زنی که اینطوري دلم رو زیر و رو نکنی؟!آهسته گفت:-من هیچ وقت بهت نزدیک نشدم که الان دور بشم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴٧لبخندي زدم.....روزگار با من همیشه بازي داشت ولی این بازيِ شطرنجی که راه انداخته بود بین من و ترانه رو اصلا نمیباختم ؛ من برنده ي این بازي بودم.....دستش رو بالا آوردم ورويِ مچ اش رو بوسیدم....چشم هام رو بستم ، لبم که رويمچ اش بود رو حرکت دادم و زمزمه کردم:-چرا...نزدیک بودي بهم...خیلی...ولی نمیدونم چرا الان دور شدي...صداي تقه اي که به در خورد هر دومون رو از جا پروند....سامیار با ابروهاي بالا رفته وصورتی سرخ داشت نگاهمون میکرد....این بلايِ آسمونی از کجا نازل شد!؟ترانه دستپاچه چنگ زد به سوییشرتش و از اتاق بیرون زد.....سام عصا زنان داخل اومد ، به زحمت از بین دندونهاي بههم فشرده اش گفت:-می تونم بپرسم تو اتاقِ خواهرِ من چی کار می کنی؟!به این مردِ خشمگین چی باید می گفتم؟می گفتم که دلم براي خواهر تو ، زنِ خودم تنگ شده؟دلم براي اون ماده ببرخشمگینی که توي صورتم غرش می کرد تنگ شده؟سکوت کردم که گفت:-نمی خوام زیاد دور و برش ببینمت!این بار ابروهايِ من بود که صعود پیدا می کرد ، دست هام رو تويِ جیبم فرو کردم وحق به جانب گفتم:-ولی اون زنِ منِ!پوزخند زد ، قدمی جلو گذاشت وگفت:-حرفِ من یه کلامِ!می تونی با خواهرم شوخی کنی ، می تونی سر به سرش بذاري ولی نبینم دستت به دستش بخوره!چرا تغییر کرد؟اگر قرار نبود من کنارِ ترانه ام باشه ، اگر قرار نبود این روحِ طالبِ محبت رو با بودن کنارِ ترانه سیراب کنمپس چرا قبول کرد که بیان؟لب گزیدم ونفس عمیقی کشیدم و با خونسردي گفتم:-می شه بگی چرا؟می شه بگی الان چرا قبول کردي اینجا باشی وقتی چشم نداري منو ببینی؟!لب هاش رو به هم سایید و شمرده گفت:-می خواستم به همه یه فرصت بدم..به خودم ، تو ، ترانه......می خواستم بهت فرصت بدم بهم بگی....عقب گرد کردم و رويِ تخت نشستم ، به سقف نگاهی کردم و گفتم:-چی رو بهت بگم؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴٨عصا زنان کنارم نشست و گفت:-اینکه اگه علاقه اي به خواهرم داري چرا ازش درخواست ازدواج نکردي؟چرا گفتی بیا صیغه ام شو؟!نیم نگاهی بهش کردم که خیره ام بود....چی باید می گفتم؟مگه به همین راحتی بود افشايِ رازي که تمام سعی ام روکردم کسی نفهمه؟دستی به چشم هام کشیدم و گفتم:-نمی تونم....صداي پوزخندش به حدي بلند بود که کامل به سمتش بچرخم ، سرم رو به معنیِ چیه تکون دادم که در حالی که تمامِسعی اش رو می کرد صداش پایین باشه ، غرید:-پس علاقه ات همه اش کشکِ! پس واقعا دوستش نداري....به من وعلاقه ام شک کرده بود؟چرا؟مگه چی کار کردم که اینطور نشون می داد؟عصبی شدم ، احدي حق نداشت به این قلبِ بی قرار که بی تاب می کوبید برايِ ترانه شک کنه ، تو صورتش غریدم:-تو حق نداري به علاقه ي من شک کنی.....من نعره زدم وگفتم دوستش دارم...حق نداري به این دوست داشتن شککنی!با انگشتِ اشاره اش به سینه ام کوبید و گفت:-آره...شک دارم....شک دارم که راضی شدم که اینجا بیایم که بفهمم چیه که تو میگی خواهرم رو دوست داري ولیغرورش رو به بازي می گیري؟!فکر نکن من احمقم یا سیب زمینی که با یه کلمه که بهم گفتی دوستش دارم خر بشمو دو دستی خواهرِ برگِ گلم رو بدم دستت......نه.....من با همین پايِ نصفه ونیمه می تونم صد تا مثه تو رو به بازيبگیرم!پس سعی نکن با دوتا دوست دارم وعاشقتم خواهرم رو گول بزنی که حتی اگه اون گول بخوره من اهلِ گولخوردن نیستم....من نمی ذارم کوچک ترین آسیبی به خواهرم بسه...فهمیدي؟!بلند شد ومقابل چشم هايِ مبهوتِ من عصا زنان از اتاق بیرون رفت....من چرا فکر کردم که سام کوتاه اومده؟ من چرافکر کردم که سام قبول کرده که من به خواهرش علاقه دارم؟!از پشت خودم رو رويِ تخت پرت کردم........هر روز یه سد براي رسیدن من به ترانه.......من چی کار کنم با این همهمشکل؟ که یکی یکی خودش رو نشون می ده؟اینطور که معلومه روزگارِ خوشی نخواهد بود....!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴٩ساعت ها بود که تويِ سالن نشسته بودم وتو تاریکی به در ودیوار زل زده بودم......من ساعت ها بود با خودم طی کردهبودم که دیگه به حرفِ هیچ کس از ترانه دوري نمی کنم...مهم نیست که سام بهم تذکر داد ، مهم نیست که خودِ ترانهکنار می کشه ، برام این مهمِ که خودم چی می خوام....دیگه هیچ چی برام مهم نیست!پاورچین پاورچین به سمتِ اتاقِ ترانه رفتم....در باز بود ، نگاهی بهش کردم که تا رويِ چونه اش پتو رو بالا کشیدهبود.....لبخند زنان کنارِ تخت زانو زدم وخیره شدم به صورتش.....دستی رو که از پتو بیرون زده بود به آرومی تويِ دستمگرفتم و کف اش رو بوسیدم........گونه ام رو به کفِ دستش کشیدم که چشم هاش باز شد ، هول کرده بود که تند وآهسته گفتم:-نترس!کیانم!همونطور بهم خیره بود ، دستش رو فشردم و گفتم:-خوبی؟!لب هاش رو به زحمت از هم فاصله داد و گفت:-اینجا چی کار می کنی؟!دستش رو نوازش کردم و گفتم:-دلم برات تنگ شده بود...عیبی داره به زنم سر بزنم؟قبل از اینکه جواب بده بلند شدم وبه سمتِ در رفتم وبه آهستگی به چهارچوبِ در چسبوندمش وبستمش.برگشتم به سمتش که تويِ تخت نشسته بود و با اخم هایی در هم نگاهم می کرد...سعی می کرد صداش بالا نره،گفت:-مگه نمی دونی نباید بیاي سراغم؟!نباید برم سراغش یعنی چی؟ یعنی همون دوري کردن؟نه.....من مردِ دوري کردن نیستم!باپوزخند گفتم:-فکرش رو هم نکن!هیچ کسی نمی تونه منو وادار کنه که بهت نزدیک نشم!لطف کن سرو صدا راه ننداز!بهش نزدیک شدم ولبه ي تخت نشستم که خودش رو عقب کشید و گفت:-داري چی کار می کنی!؟بدون اینکه بهش نگاه کنم وهمینطور که پلیورم رو ازتن بیرون می کشیدم گفتم:-میخوام پیشِ زنم بخوابم...مساله ايِ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٠بازويِ دستی رو که می خواست پلیور رو رويِ زمین بندازه گرفت و ملتمسانه گفت:-آخه سام...پریدم بین حرفش و با خشم گفتم:-سام چی ؟می خواد چی کار کنه؟تو زنِ منی....می فهمی؟زنِ من!هیچ کس حق نداره برام تعیین کنه که ازت دور باشمیا بهت نزدیک بشم!درمونده نگاهم کرد ، دست کشیدم به موهاش و گفتم:-آروم باش....کاري به کارت ندارم که....لبش رو گاز گرفت....دلم می خواست بهش بگم گاز نگیر اون لامصب رو!چرا دل منو خون می کنی؟ ولی سکوت کردمونگاهم رو به زحمت به چشم هاش دادم.مردمک هاي توي نور می درخشید.....انگار می لرزید!من این لرزش رو نمی خواستم.....من اعتماد میخواستم!با صدايلرزونی گفت:-من ازت می ترسم..این دیگه زیادي بود...ترس از من زیادي بود......من هیچ وقت از حدم تجاور نکردم که ازم بترسه...خشمگین دست انداختمتو یقه ي سوییشرتش و تکونش دادم:-از چی می ترسی؟مگه چی کارت کردم که می ترسی؟دِ تو چه مرگته دختر؟!واین بار محکم تر تکونش دادم که صدايِ باز شدنِ زیبش با گشاد شدنِ چشمهاش یکی شد......تو همون نورِ کم چراغخواب می تونستم پوستِ تنش رو ببینم......باترس صدام گفت:-کیانمهر....ولی نگاهِ من خیره ي گردنبندي بود که رويِ پوستِ گلوش وبالاتر از سینه اش خودنمایی می کردم...خم شدم وگردنبندرو بوسیدم....کمی اونوتر رويِ قلبش رو بوسیدم وآهسته گفتم:-نمی گی سردِ دیوونه؟فقط سوییشرت پوشیدي؟مچ دستم رو گرفت وبا تضرع گفت:-کیان...تو رو خدا...از من ترسیده بود؟فکر می کرد با دیدنِ تنش از خود بی خود می شم ؟خندیدم ، آهسته خندیدم وزیپِ سوییشرتش روبالا کشیدم.....به چهره ي ترسیده اش نگاه کردم و نوك بینی اش رو گرفتم وکمی کشیدم....باخنده گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵١-چته؟چرا چشات داره می زنه بیرون؟وبعد دستم رو دورشونه اش حلقه کردم و تو آغوشم کشیدمش.....چه قدر خوب بود بعد از این همه مدت دوباره ترانه روبینِ بازوهام داشتن.....شقیقه اش رو بوسیدم وگفتم:-بگیربخواب دیوونه ي من....فقط به خوابیدن فک کن!دراز کشیدم ، چنگ زده بود به پیراهنم ، توي اون تختِ دونفره حتی نمی ذاشتم یک سانت ازم دور بشه.....من به تاریکیخیره موندم واون دستش رو هر چه بیشتر روي تنم می فشرد.بعداز چند دقیقه ازش پرسیدم:-چرا زیرش چیزي نپوشیدي؟سردت مگه نیست؟!کمی مکث کرد و فشارِ دستش رو رويِ سینه ام زیاد کرد ، با صدايِ ضعیفی گفت:-دوش گرفتم...گرمم بود....خندیدم ، این ترانه ي ضعیف هم دوست داشتنی بود!بیشتر به خودم فشردمش که گفت:-قول میدي کاري بهم نداشته باشی؟ازم قول می خواست؟ازم قول می خواست که چی کار نکنم؟که دست درازي نکنم بهش؟مگه دیوونه بودم که دستبندازم تو دخترانگی هاي دختري که تمام آرزويِ من بود؟!بازوش رو فشردم و گفتم:-به روح عزیز قسم می خورم کاري بهت نداشته باشم...فقط بهم قول بده منو از خودت محروم نکنی....من به بودنت نیازدارم!سکوت کرد...جوابی بهم نداد ، شاید سکوتش علامتِ رضایت بود ومن به این فکر کردم که شاید شمارشِ معکوس شروعشده باشه...شاید بعد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۰۵ عصر
از این سفر، شاید یه ماه بعدش...بالاخره باید می گفتم...باید می گفتم که چرا در حقش جفا کردم....می ترسیدم، می ترسیدم از واکنشِ ترانه ، می ترسیدم به نظرش معقولانه نباشه ولی امیدوار بودم تا اون روز انقدر بهموابسته وعلاقمند شده باشه که کنارم بمونه.........نفس هايِ عمیقش نشون دهنده ي خوابش بود.......آروم موهاش رو بوسیدم وزمزمه کردم:-خوبه حالا می ترسید وانقدر راحت خوابیده!!***ترانه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٢چشم که باز کردم نگاهم به دو تاپلک بسته خورد..........لحظاتی بهش نگاه کردم تا ازگیجی خواب در بیام...یادم اومد کهدیشب کیانمهر به اتاقم اومد...مجبورم کرد کنارش باشم.....لب گزیدم...اگه الان سام بی هوا واردِ اتاق می شد من چه میکردم؟سعی کردم خودم رو از بازوهايِ پرقدرتش خلاص کنم که اون دوتا گويِ طوسی رنگ خودش رو نشون داد.....آروم گفت:-بخواب بلوط کوچولو....هنوز زودِ.....نفسی گرفتم...کاش این مرد می فهمید دیر وزود برام مهم نیست....کاش این مرد می فهمید من الان فقط می خوام ازاحتمالِ اینکه برادرم منو تو آغوشش ببینه فرار کنم...من می دونستم سام با وجودِ نرمشی که برابر کیان به خرج می دهدلش هنوز باهاش صاف نشد....از تقلاهام خندید ومن ماتِ چالی شدم که رويِ گونه ي سمت راستش پدید اومد...چرا من تا حالا ندیده بودمش؟!مگهمی شه این همه بی دقتی؟این مرد ماه ها کنار من زندگی می کرد ومن ندیده بودم وقتِ خنده گونه اش چال میندازه؟!دستی جلوي صورتم تکون داد و گفت:-میخِ چی شدي!؟از بهت در اومدم....در حالی که سعی می کردم نگاه بگیرم از گونه اش ،آهسته گفتم:-می خوام پا شم....لبخندي زد....دستش رو که پشت سرم گذاشت حس از تمام وجودم رفت...قول داده بود!بهم قول داده بود که اذیتمنکنه......صورتش که جلو اومد چشم هام رو بستم..قول داده بود..نترس!روحِ عزیزش رو قسم خورده بود....نترس!وقتی پیشونی ام رو بوسید راحت نفس کشیدم....دستی به موهام کشید وبعد دست هاش رو از دورم باز کرد.....ولی قبل ازمن خودش بلند شد ورفت......چه سخت بود بودن کنارش.....نه به خاطر آزار و اذیت هاش....به خطر اینکه اون مرد بود ومن یه زن!من مونث بودم و اون مذکر.......من پنبه بودم و اون آتیش! من از چیزهایی می ترسیدم که از گوشه وکنار شنیده بودم.نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.......دستی به موهام کشیدم و قبل از هر کاري بلوزي به تن کردم و بعد سوییشرت رو روش تنپوش کردم....به ساعت مچیم نگاه کردم که روي میزِپایه کوتاهِ کنارِ تخت بود....نزدیکِ نُه بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٣مامان حتما بیدار بود...سلانه سلانه از اتاق بیرون رفتم......کیانمهر روي مبل لم داده بود و سر به پشتیِ مبل تکیه زدهبود...لحظاتی نگاهش کردم و یه لحظه دلم تنگ شد براي چشم هاش.....ولی زود به خودم اومدم و لبم رو گزیدم و باخشم زیر لب براي خودم غر غر کردم:-دختره ي خر! چشم قشنگ تر از این آدم نبود که دلت براش تنگ بشه؟!سري با افسوس براي خودم تکون دادم و به سمتِ آشپزخونه رفتم...مامان همیشه اول صبح تو مقر فرماندهی اشبود.......حدسم درست بود حتی تو مسافرت هم دست از کارهاش بر نمی داشت...باحرارت داشت کارهاي صبحانه رو انجاممی داد...بالبخند گفتم:-سلام مامان جونم!سرش رو کمی بالا گرفت و با اخم گفت:-سلام.و بعد تیکه اي پنیر رو تويِ ظرف مخصوصش ریخت.بد خلق بود.....مگه چی کار کرده بودم که با اخم و تخم نگاهم می کرد؟متعجب پرسیدم:-چیزي شده مامان؟!نگاهم نکرد.....ولی من چشمم دنبالش بود......آروم گفت:-اول در رو ببند...در رو بستم وبهش نزدیک شدم.دوباره پرسیدم:-چی شده مامان؟با حرص چاقو رو تويِ ظرف پنیر پرت کرد و گفت:-پسره دیشب تو اتاقت چی کار می کرد؟ابروهام بالا پرید....مامان از کجا می دونست؟انگار سوالم رو از نگاهم خوند که با سرزنش گفت:-دیشب سر زدم بهت دیدم یه جوري تو رو تو بغلش گرفته انگار قرارِ در بري!نمی دونی چه قدر حرص خوردم تا نیامهمون لحظه بیدارتون کنم...!صبم که دیدم شازده داره خوشحال از اتاق میاد بیرون!کلافه بودم....به سازِ کی برقصم؟خدا چی کار کنم بین این همه بِکِش بِکِش؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵۴به حرفِ کی دل بدم؟به حرفِ مادر وبرادرِ نگرانم یا به حرفِ کیانمهرِ محق؟!خودم هم می دونستم کیانمهر حق داره از من بخواد که کنارش باشم ، من زنش بودم هر چند موقت واین موقت بود کهمنو می ترسوند......ترس از آینده ام....بی حوصله گفتم:-چی کار کنم مامان؟ سرش جیغ بزنم نیاد طرفم؟!خواست چیزي بگه که سریع گفتم:-وایستا مامان! بذار منم بگم!آره...تو حق داري....کاملا حرفت درست! کلامِ شما طلا، متین!ولی من که نمی تونم از کسیکه شرعا شوهرمِ حالا چه به جبر و چه به اختیار دوري کنم!پس براي چی منو صیغه کرده؟ که منو بذاره یه طرف خودشبشینه یه طرف دیگه نگاهم کنه؟مامان سرخ شده لب گزید ، مچ دستم رو گرفت و فشار داد ، عصبی گفت:-ترانه...من می گم یه کاري کرده تو بگو نه!تو دلم به این همه یک بعدي فکر کردنِ مادرِ مهربونم خندیدم.......خنده اي که نشونه هاش رويِ لبم هم پدیدار شد...آرومگفتم:-نه مادرِ من!چرا من هر چی میگم فوري فکرت میره سمتِ اینکه یه بلایی سرِ من آورده؟ به روحِ عزیزش قسم خوردکه کاري به کارم نداره....فقط ازم خواست پیشِش باشم!مامان پوزخند زد و گفت:-تو هم باور کردي! وقتی بخواد کاري کنه که اصن مخش کار نمی کنه که عزیزش یادش بیاد!چه برسه قسم به روحش!خندیدم و دستم رو که هنوز تو حصارِ پنجه هايِ مامان بود بالا آوردم وپشتِ دستِ مامان رو بوسیدم...آروم گفتم:-مادرِ من....من هر چی تو این مدت از کیان نفهمیده باشم...اینو فهمیدم که عزیز وبی بی اش براش از هر چیزي مهمترن...اگه قرار بود بلایی به سرم بیاره اون موقع می آورد که کسی نبود نه تو این ویلا باوجودِ سام وکامی وتو! خواهشمی کنم مامان......من خودم می تونم از پسش بربیام...مامان چشم هاش رو بست و نفسش رو با پوفی از ریه هاش خارج کرد و گفت:-نمیدونم والا.....ولی مراقبِ خودت باش...نگرانتم!سري تکون دادم وبه سمتِ در رفتم ، قبل از اینکه بازش کنم گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵۵-نباش.......من از پسِ کیان بر میام!خیالت تخت!***صبحانه تو سکوت خورده شد....حواسم پیشِ کیانمهري بود که سر به زیر نشسته بود وبا لیوانِ چایی اش بازي میکرد.........ترمه هم که مثلِ همیشه خواب آلود بود مدام چرت می زد وسرش یا رو بازوي کیان می افتاد یا کامی!هوا خوب بود....بادِ گرم می زد واین منو متعجب می کرد....هوا نزدیکِ ظهر به حدي گرم شد که مجبور شدیم کمی ازحجم لباس هامون کم کنیم...وهوايِ خوب همه مون رو براي خوردنِ نهار کنارِ ساحل متفق القول کرد....همونطور که داشتیم وسایل رو برايِ رفتن به ساحل جمع می کردیم ، برايِ شکستنِ سکوتِ آزاردهنده ي کیانمهر ، گفتم:-هوا خیلی گرم شده ها!انگار فهمید مخاطبمِ که سرش رو بالا گرفت وآهسته گفت:-آره...چش شد؟اینکه صبح خوب بود؟دوباره چی باعث شد از این رو به اون رو بشه؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و همونطور نگاهش کردم که لبخندِ محوي زد وگفت:-همیشه نزدیکِ بهار شمال اینطوريِ....یه بار می بینی انقدر گرمِ که مجبوري تی شرت بپوشی...یه بار انقدرِ سرد که بایدبغلِ بخاري شال وکلاه کنی..........بعضی اوقات انقدر دمِ عید هوا خوب می شه که فکر می کنی دیگه سرما تموم شدهوکلِ عید هوا آفتابی ولی هنوز یه ساعت از سال تحویل نمی گذره که بارون شروع میشه!لبخند زدم....نه به حرفهاش...بلکه به حرف زدنش....خوشحال بودم که به ساکت وصامت بودنش پایان داده بود....حصیر و بالشتک ها رو برداشت و گفت:-من میرم جامون رو پهن می کنم..شمام یواش یواش بیاین....هنوز قدمی بر نداشته بود که سام از پله ها پایین اومد و گفت:-صبر کن کیان....می خوام باهات حرف بزنم....صداش رو بلند کرد و کامی رو صدا کرد........حصیر ووسایل کیان رو به کامی سپرد وبعد همه مون رو راهی کرد......دستِترمه رو تو دستم فشردم و نگران بهشون نگاه می کردم.....کیان لبخندي زد و تا دمِ در همراهی ام کرد....آهسته گفت:-چته؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵۶آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:-دعوا نکنین ها!چشم هاش رو آروم باز وبسته کرد وگفت:-چشم....!!وبعد آهسته هلم داد و گفت:-تا شما بساطِ نهار رو آماده کنین ما اومدیم...در که بسته شد انگار نفسِ منم حبس شد.....با این حال به دنبالِ ترمه اي که دستم رو می کشید روانه شدم.......***کیانمهر:سام عصبی دستی به صورتش کشید و گفت:-مگه نگفته بودم به خواهرم انقدر نزدیک نشو؟این بار ساکت نمی موندم...این بار مثلِ خنگ ها نگاهش نمی کردم....این بار از حقِ خودم دفاع می کردم...دست به سینه نگاهش کردم و گفتم:-چرا....ولی یادم نمیاد بهت گفته باشم چشم!پوزخند زد و رويِ مبل نشست ، دستی به موهاش کشید و گفت:-ولی فکر کنم انقدر حرفم قطعیت داشت که نیازي به چشم گفتنِ تو نداشت....باید اجراش می کردي....خونسرد روبروش نشستم.نگرانی اش رو درك می کردم...ترانه ؛ خواهرش بود...ناموسش بود...ولی منم شوهرش بودم!پاي راستم رو تکیه گاهِ پايِ چپم کردم و گفتم:-براي من نداشت......هر چی که تو بگی قرار نیست من بگم چشم!تو نظرِ خودت رو گفتی...منم نظر خودم رو دارم!عصبی داد زد:-حق نداري شب تو تخت خواهر من باشی!می فهمی؟خنده اي کردم.....غیرتش داشت خنده دار می شد!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٧از خنده ام آتیشی تر شد ، مثلِ فنر پرید ودلِ من ریخت برايِ پاِ عمل کرده اش وتو دلم به سرتقی این خونواده فحشدادم!عصبی گفتم:-بتمرگ سرِجات!انقدر گاردِ حمله نگیر!بذار اون پايِ بی صاحابت خوب شه بعد هی سمتم حمله کن!سرخ شده بود....رگِ گردنش ورم کرده بود!غیرت بود؟ولی چرا؟!امروز من عقب نمی کشیدم!امروز من مردِ عقب کشیدن نبودم!دست هاش رو مشت کرد و گفت:-دوست ندارم به خواهرم نزدیک باشی! دوست ندارم انقدر نزدیکش باشی!نفس گرفتم......بس بود صبر پیشه کردن وصدا رو بالا نبردن!غریدم:-انقدر خواهرم خواهرم نکن!خواهرتو زنِ من! اینو بفهم نفهم!سام هم مثل من غرید:-کدوم زن؟ زن چیه؟کشک چیه!؟اون فقط صیغه ي موقتِ توئه!صدام رو از تارهاي سوتی ام با تمام قدرت آزاد کردم وانداختم تو سرم وعربده زدم:-ولی من دوستش دارم! قبلا هم بهت گفتم! دوستش دارم!روي سینه ام با مشت کوبیدم....درست جایی که قلبی براي ترانه می کوبید ونعره کشیدم:-اینجا رو میبنی؟ توي این سینه ي لعنتی قلبِ ! قلبِ من! قلبِ منِ الاغ! قلبِ منی که خواهرت رو میبینم دست وپام روگم میکنم!نفس عمیقی کشیدم..........زبونم رو رويِ لبم کشیدم وآرومترادامه دادم:- من بدون خواهر تو نمیتونم ادامه بدم....می فهمی؟ تو حق نداري در موردِ زندگیِ من تصمیم بگیري.....نگرانی ات رودرك میکنم ولی نمیتونم قبول کنم!سام دستش رو محکم روي چشمهاش کشید و گفت:-لعنت به دوست داشتنِ تو که روحیه ي خواهرم روبه گند کشیده...لعنت به تو مرد!پوفی کرد وبهم خیره شد.........آهسته گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٨-آخه این چه دوست داشتنیِ؟!آخه این چه عشقیه!؟ اصلا متوجهی با ترانه چی کار کردي؟!می گی دلیل داري....پس کودلیلت؟ نمیخواد به ترانه بگی....به من بگو که مثه دیوونه ها هزار تا فکر جور واجور نکنم هرثانیه از شبانه روز و نگرانیمثه خوره وجودم رو بخوره!چی باید می گفتم؟چی داشتم بگم؟به کی؟به سام؟!درمونده روي مبل نشستم....سرم روبین دستهام گرفتم و گفتم:-بعضی حرف ها رو نمی شه جار زد...بعضی چیز ها رو نمی شه فریاد کرد...بعضی درد ها رو نمیشه به همه گفت...بابابفهم منم آدمم!منم دل دارم...این دلِ بی صاحابِ من گیر کرده پیشِ خواهر توئه خشک مغز متعصب که نمی ذاري منپیشِ زنم باشم!دِ بفهم!روبروم نشست...باز هم مثه دقایقی قبل ولی هر دو خمیده.......سام آهسته وآروم گفت:-می دونی؟ بعضی وقت ها انقدر ازت متنفر میشم که میخوام سر به تنت نباشه...از روزي هم که اونطور عربده کشیديوگفتی خواهرم رو دوست داري.....چی بگم که ازصداقتت خوشم میاد.....!!پوزخند زدم که ادامه داد:-ولی هر چی باشه نمیخوام با احساساتِ خواهرم بازي بشه...نمی خوام عذاب بکشه....کلافه از این دورِ باطل دست کشیدم به پیشونی ام وگفتم:-داري چرت میگی...به خدا داري چرت می گی....من که گلوم رو پاره می کنم و میگم دوستش دارم بعد میام عذابشبدم!؟سکوت کرد ، به موهاش چنگ زد...دست کشید به لبش....چشم هاش رو باز وبسته کرد وبعد از مکث طولانی گفت:-پاشو بریم بیرون...تا برسیم به بچه ها حرف می زنیم...بلند شد ومنم به پاش بلند شدم...آهی کشیدم از این همه دردسر!بی حرف کنار هم قدم می زدیم که سام سکوت رو شکست:-ترانه رو خیلی دوست دارم...نه فقط به خاطر اینکه خواهرمِ،واسه خاطر اینکه دوستم هم حساب میشه.....من با ترانهشیطنت کردم!یادمِ هر وقت خواستم فوتبال بازي کنم ترانه هم کنارم بود.........لبخند تلخی زدم....خیلی خوب بود که خواهرِ آدم دوستش هم باشه.....ولی خواهرايِ من حتی همون خواهرانه هم باهامرفتار نمی کردن...نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٩-خواهر داشتن خیلی خوبه....نه؟؟نگاهش به جلو بود...به دریایی که از دور معلوم بود....به خانواده اي که جلويِ دریا اتراق کرده بودن و دختربچه اي کهمدام ورجه وورجه می کرد...سر تکون داد وزمزمه کرد:-خیلی!حسرت زده گفتم:-خوش به حالت!منم به روبرو خیره شدم و گفتم:-خوش به حالت که خونواده داري!که مادر وپدر داري....که خواهر وبرادر داري....!حسش چیه وقتی پدر و مادرت براتاسباب بازي می خرن؟می دونی سام؟من همیشه چشمم به دستِ پدر ومادرم بود....پدر ومادري که از جونشون می گذشتنبرايِ بچه هاشون......ولی من به چشمشون نمی اومدم....سام ایستاد ، نگاهم کرد و گفت:-ترانه یه چیزایی بهم گفته...سرم رو تکون دادم وجهتِ مخالفش رو نگاه کردم وگفتم:-سام من آدمی نیستم که بتونم ظلم کنم...که کسی رو اذیت کنم....من آدمی نیستم که کسی رو که دوست دارم اذیتکنم!***حرکت کردم ودر همون حال پرسیدم:-از کجا میدونی که من پیشِ ترانه بودم؟شاید نبودم!پوزخند زد ودکمه هايِ پیراهنش رو بیشتر، تا رويِ سینه اش باز کرد و گفت:-مامان حالش گرفته بود.....نمی خواست بهم بگه...پا پیچش شدم بهم گفت که دیشب به ترانه سر زده که تو رو دیده تواتاقش...صبم که با نیشِ باز زدي از اتاقش بیرون!لب گزیدم...یعنی مادرِ ترانه منو تو چه حال دیده؟احساس کردم گرمم شد...بعضی اوقات ، شرم بدترین دردِ یه آدم میشه!!سام که عصا زنان پا به پاي من می اومد ، بی ربط پرسید:-چه جوري که این فامیلتون ساحل رو هم حصار کشی کرده؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٠نیم نگاهی به بلوك هایی کردم که تا ساحل رو تو محاصره ي ملکِ شخصی گرفته بودن وبعد سر به پایین جواب دادم:-اون موقع که این خونه رو می ساختن زیاد در بند این چیزها نبودن......ولی الان حتی اگه خودِ شهرداري چیزي بهشوننگه ، خودشون باید عقب نشینی کنن.....یه مدت دیگه که دریا جلو بیاد خطرناك میشه...سرم رو بالا گرفتم....دوست داشتم باهاش حرف بزنم...با یه مرد مثل خودم...مثل خودم که نه!سام خیلی با من تفاوت داشت...سامیار چیزهایی رو داشت که من یه عمر حسرتشون رو خوردم....بغض کردم...دستِ خودم نبود...این روزها بغضم هم مثه اشکم دمِ مشکم بود!با صدایی که از سعی ام براي مخفی کردنِ بغضم گرفته بود ، گفتم:-سام...قدر خونواده ات رو بدون...قدرِ مادرت...پدرت...خواهرا وبرادرت....قدرشون رو بدون حتی اگه گاهی سرت دادمیزنن....سرت غر میزنن...ولی حداقلش اینه که وقتی یه نوزاد نارس بودي رهات نکردن....آب دهنم رو فرو خوردم ونگاهش کردم......با غصه گفتم:-قبول دارم....ترانه رو دوست داري...نگرانی...ولی به والله قسم....انگشتِ اشاره ي دستِ راستم رو به سمتِ آسمون گرفتم و گفتم:-به همون خدایی که اون بالاست قسم......ترانه رو از جونم بیشتر دوست دارم ولی نپرس چرا! تو رو به همون ترانه قسمنپرس چرا! چون الان نمیتونم بگم ، قبل از اینکه خودِ ترانه بفهمه ازم نخواه!روبروم ایستاد....دقیق نگاهم کرد...موشکافانه.....آهسته گفت:-امیدوارم دلیلت قانع کننده باشه....نفس عمیقی کشیدم...منم امیدوار بودم...منم امیدوارم بودم که به چشم ترانه قانع کننده بیاد...سر تکون دادم و گفتم:-منم....دوباره قدم برداشتیم...نیم نگاهی به زانوي سام انداختم که این روزها به چشم می دیدم راحت خم وراست می شد...دردداشت گاهی ولی یه پايِ سالم بود!چند متريِ اتراق که رسیدیم روبه سام گفتم:-فقط ازم نخواه که از ترانه دور باشم...که نمی تونم..قبل از اینکه سام چیزي بگه ترمه با ذوق و شوق روبرومون ظاهر شد وگفت:-کیان جون.....میگما.....اینجا جون میده واسه برنزه کردن!پایه اي؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶١چشمهايِ درشت شده ام رو به سمتِ سام چرخوندم که می خندید ، با خنده گفتم:-به جاي اینکه هی به جونِ من غر بزنی یه کم جلو اینو بگیر!دست انداختم زیرِ بازوهايِ ترمه که این روزها نمی دونم چرا زیاد بودنِ وزنش بیشتر به چشمم می اومد!دست هاش رو دورِ گردنم حلقه کرد و گفت:-واسه چی جلو منو بگیره؟مگه بدِ آدم اطلاعات داشته باشه!؟گونه ي گل انداخته اش رو بوسیدم و پرسیدم:-شما در موردِ چیز دیگه اي اطلاعات ندارین!؟خندید و با دست هايِ سفیدش شروع کرد به شمردن و گفت:-چرا ندارم؟در موردِ سیستم هاي بانکداريِ نوین ، در موردِ روش هايِ جدید درمانِ سرطان ، در موردِ ابر رایانه ها ، درموردِ روش هاي مالیات تو کشور هايِ مختلف ، در موردِ اقوامِ ایرانی ، در موردِ مدِ آمریکا ، در موردِ راك ، در موردِ شیوههاي جدید بنداندازيِ بانوان...خندیدم....ترمه برايِ هر خونواده اي نویدِ شادي و نشاط بود.....نفسی گرفت و گفت:-بقیه اش رو هم بگم!؟بینی ام رو به گونه اش کشیدم و گفتم:-نخیر....همون چند تا بس بود.....می ري بازي؟!سر تکون داد و چند لحظه بعد زمین گذاشتمش.....کنارِ ترانه رويِ حصیر نشستم.....نگاهی بهم کرد وبا نگرانی پرسید:-سام چی کارت داشت!؟دعوا که نکردین!؟دستش رو گرفتم و گفتم:-نه.....واسه چی؟ یه کم حرفِ مردونه بود که زدیم...تو چرا انقدر نگرانی؟!سري تکون داد و گفت:-هیچی.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٢دستش رو رها کردم وبه آسمونِ صافِ بالايِ سرم خیره شدم ، کِی این همه تلاطم تموم می شه؟!***با لبخند لیوان چاي رو از دستِ تهمینه خانم گرفتم وزیرِ لب تشکر کردم.ترمه آروم رويِ پام خوابیده بود........خدا رو شکر می کردم از این صمیمیتِ ترمه با خودم....حداقل تو این خانواده از همهبهتر بود باهام....طعمِ وجودِ یه خواهر کوچکتر رو بهم می چشوند...دست کشیدم به موهاش و کاپشنم رو بالاتر کشیدمرويِ تنش.......مقداري چاي نوشیدم که انگار هوا گرفته تر شد....سرم رو بلند کردم وبا دیدنِ ابرهاي تیره که به هم نزدیک می شدنگفتم:-بهتره کم کم جمع کنیم بریم تو.....هوا داره ابري میشه...ممکن بارون بیاد...تهمینه خانم هم حرفِ من رو تایید کرد وظرفِ چند دقیقه آماده ي برگشتن به خونه شدیم....سبد رو تو دستم گرفتم وروبه ترانه که آروم کنارِ دریا قدم می زد گفتم:-بریم دیگه...برگشت ، لبخندِ نادري زد وگفت:-شما برین منم نیم ساعت دیگه میام...می خوام یه خرده اینورا بگردم.ذوق زده از لبخندِ شیرینش ، منم لبخند زدم و گفتم:-باشه.....پس فقط زود بیا.....فک کنم بارون بگیره....این هوا ، هوايِ بارشِ.سر تکون داد و من پر از شورِ عشق با سري افتاده دنبالِ بقیه روانه شدم و از بین شمشاد ها عبور کردم.سبد رو رويِ کابینت گذاشتم و از تهمینه خانم پرسیدم:-خب خانم کاري ندارین؟من برم؟همونطور سرگرمِ چاي دم کردن گفت:-نه مادر...برو....هنوز از درآشپزخونه خارج نشده بودم که صدايِ زنگِ موبایلم بلند شد....دست کردم و از جیبم بیرون کشیدمش...با دیدنِ اسم حسین ، فوري جواب دادم:-جانم داداش؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٣-سلام بر رییسِ فراري...کویان کویان دَري آداش!؟(کجاها هستی داداش؟)خندیدم......پدرسوخته اي زیر لب نثارش کردم و گفتم:-کارت رو بگو بابا....چند لحظه اي خندید وبعد گفت:-آقا ما تا دو ساعت دیگه می رسیم.تعجب کردم...قرار نبود حسین وکیمیا به این زودي ملحق بشن به ما...هنوز زود بود!باتعجب گفتم:-امروز؟مگه تو اون شرکت کار نداري؟!بازهم خندید وباز این خصیصه ي خوش خنده بودنش داشت رو اعصابم راه می رفت!با خنده گفت:-تعطیلش کردم رفت!فکر کردي من میذارم تو تنهایی اونجا خوش بگذرونی؟خیال خام است برادرا!گوشه ي ابروم رو خاروندم و با تاسف گفتم:-حالا می فهمم چرا اصرار کردي بیایم...نگو آقا دلِ خودش رو صابون زده بود!باز هم خندید واین بار من حرصی گفتم:-اي کوفت!چته؟مگه جوك دارم برات تعریف می کنم مَرد!؟خندید و گفت:-حرص نخور شیرت خشک میشه!داریم میایم...دو ساعت دیگه می بینمت...فرش قرمز یادت نره اخوي!وقطع کرد....پوفی کردم...شاید اومدنِ حسین جو رو بهتر می کرد ولی قرارمون این نبود...روي مبل نشستم و رو به سامگفتم:-زلزله داره میاد!باتعجب نگاهم کرد و گفت:-از کجا فهمیدي؟چند ریشتري؟خندیدم و سرم رو به پشتی مبل تکیه زدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶۴-بابا زلزله ي واقعی که نه....حسین رو می گم...دوستم.....که قرار بود بعد خودش روبهمون برسونه...ناکِس شرکت روپیچونده.....تک خنده اي کرد وبا اشاره ي ابرو گفت:-شباهتِ عجیبی به تو داره!چیزي نگفتم و چشم بستم تا لحظه اي آروم بگیرم....نمیدونم این چشم بستن ، چاي خوردن ، حرف زدن چه قدر طول کشید که ترانه نیومد....زمانی به خودم اومدم که یک ساعتِ تمام بود ترانه بیرون بود و بارون گرفته بود...شاید ترانه اومده بود ومن حواسم نبود....شاید ندیدمش که رفت به اتاقش......اخم کرده به سام گفتم:-ترانه اومد داخل؟!سام که خمارِ خواب بود با خواب آلودگی گفت:-هان؟کی....تري؟نمیدونم......... ندیدمش ....به سمتِ پنجره رفتم وچشم چرخوندم...دیدمش...همون جسمِ مچاله شده اي که کنار ساحل نشسته...بی معطلی بیرونزدم وبا عجله به سمتش رفتم..با صداي بلند گفتم:-ترانه؟تران!تکونی خورد که از همین فاصله دیدم ولی از جاش بلند نشد....سرعت پاهام رو زیاد کردم وبهش نزدیک شدم...کنارشزانو زدم ، رنگ پریده بود..تمامِ وجودش زیر شلاقِ بارون خیس بود..دست انداختم دورِ شونه اش و با هول گفتم:-ترانه؟عزیزم چرا نیومدي تو؟!بی رمق سرش رو به سینه ام تکیه زد و آهسته گفت:-چرا انقدر زندگی سخته؟دست زدم به پیشونی اش شاید تب داشته باشه ولی تنش سرد بود به جاي داغ بودن.....شقیقه اش رو بوسیدم و گفتم:-دیوونه ي من....سختی زندگی رو ولش کن......تو چرا به خودت سخت می گیري؟!دست انداختم زیر زانوهاش وبا کمی سختی بلندش کردم.....با قدم هایی سنگین به سمتِ خونه رفتم.......تهمینه خانم کهاز دور تماشامون می کرد با ترس در رو باز کرد وبه گونه اش کوبید و گفت:-چی شده؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶۵ترانه رو بیشتر به خودم چسبوندم ؛ خواستم جوابی بدم که چنگ زد به پیراهنم و نگاهم رو متوجه خودش کرد ، آرومگفتم:-جونم؟گونه اش رو به سینه ام کشید و گفت:-میخوام برم حموم.به تهمینه خانم نگاه کردم که گفت:-تو ببرش ، من لباس هاش رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۰۶ عصر
میارم...زیرِ نگاه هاي نگرانِ برادرهاش ترانه رو به حموم رسوندم....خواستم داخل برم که گفت:-بذارم زمین.....خودم میرم.....مخالفتی باهاش نکردم....کمی خم شدم و آروم پاهاش رو به زمین رسوندم...قبل از اینکه بره داخل حموم با نگرانیپرسیدم:-چی شده ترانه؟خوبی؟می تونی خودت بري؟نگاهم کرد...باز هم لبخندي زد که نفسم رو تو سینه حبس کرد و گفت:-آره...ورفت....!!کلافه جلويِ حموم رو زمین نشستم وسرم رو بین دست هام گرفتم تا اینکه تهمینه خانم هول ودستپاچه ونفس نفسزنان رسید و گفت:-اِ مادر چرا اینجا نشستی؟پاشو برو تو سالن شاید بچه ام کاري داشته باشه بتونه راحت بهم بگه...درمونده نگاهش کردم...یعنی تقصیر من بود؟من تو زندگی اش اضافه بودم که به این روز انداخته بودتش؟!چرا وقتیبارون گرفت نیومد داخل؟ اصلا چرا انقدر بیرون موند؟به چی داشت فکر می کرد که متوجه گذر زمان و خیسیِ زمیننشد!؟آهسته گفتم:-برم؟!انگار درك کرد چه قدر پریشونم که لبخند زد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶۶-آره مادر...برو....این دختر من همیشه همینطوري سر به هوا بود....برو تو سالن خودت هم کم خیس نشدیا....من کم خیس شده بودم...در برابرِ خیسی ترانه اصلا خیس نشده بودم.....زار و سنگین بلند شدم و خودم رو کشان کشان به سالن رسوندم......سام به عصاش تکیه زده بود و لب می گزید...کامیهم روي مبل نشسته بود وسر به زانوهاش چسبونده بود.....با شنیدنِ صداي قدم هام هر دو هوشیار شده نگاهم کردن......سام با نگرانی پرسید:-چشِ؟!شونه بالا انداختم...بی رمق نالیدم:-نمیدونم.....تنِ خسته ام رو به سمتِ بخاري کشوندم........به دیوار تکیه زدم و به پایین سریدم......کامیار با عصبانیت گفت:-اصن چرا گذاشتی بیرون بمونه؟ تو که خوب بلدي زورِ بازوت رو به رخ بکشی؟خب می خواستی دستش رو بگیريوبیاري تو خونه دیگه!هیچی نگفتم...سام هم پاسخی نداشت...ولی من که نمی دونستم ترانه می خواد زیرِ بارون بمونه....ترانه ي من چش شد که بی توجه به بارش آسمون همونطور دمِ ساحل نشست!؟بالاي سرِ ترانه اي نشسته بودم که پیچیده تو شال وکاپشن و پتو به خواب رفته بود....آروم موهايِ روي پیشونی اش روکنار زدم و نگاهش کردم....دماغش سرخ شده بود.......کمی شال رو بیشتر سمتِ صورتش کشیدم.....مادرش که سمتِدیگه نشسته بود گفت:-دیگه خوابیده....بریم که نکنه یه وقت خوابش به هم بخوره....سرتکون دادم....مادرش که پاشد ، از فرصت استفاده کردم و بوسه اي کوتاه رو پیشونی اش زدم....بعد برخلافِ میلِ سرکشم که بی نهایت دوست داشت بشینه و زل بزنه به ترانه بلند شدم وبه دنبالِتهمینه خانم اتاق رو ترك کردم....در حالی که نگاهم پشتِ پلک هايِ بسته ي ترانه گیر کرده بود...حسین کنارِ بخاري زانو زده بود ودست هاش رو به هم می مالید...تقریبا نیم ساعتی بود که رسیده بودن....همون زمانیکه من نگران به دیوارِ اتاق تکیه زده بودم و تهمینه خانم با غر غر ترانه رو مثل پیله می پیچید بین لباس هايِ گرمش.....کیمیا که کنارِ ترمه نشسته بود با نگرانی پرسید:-خوبه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٧سر تکون دادم و کنارِ حسین نشستم........تهمینه خانم به جايِ من جوابِ مفصلی به کیمیا داد....حسین نگاهی به من کرد و آهسته گفت:-چرا زیرِ بارون موند؟نگاهش کردم...خوب می شد اگر خودم هم می دونستم ولی دریغ از یک کلمه که بتونم از زیرِ زبونِ ترانه بیرون بکشم....سرتکون دادم...مثل چند ثانیه پیش...زانوهام رو بالا کشیدم ، دستم رو دورِ زانوهام قفل کردم و پیشونی ام رو بهشون چسبوندم...برام مهم نبود بقیه چی می گن ، صداشون رو نامفهوم می شنیدم که باهم صحبت می کردن..براي من ترانه اي مهم بودکه اونطور زیرِ بارون مثه یه گنجشک خیس وبی پناه شده بود...گنجشکی که تازه پرواز رو یاد گرفته بود وهنوز بالِپریدنش خوب نبود......مونده بود زیرِ بارونی که بی رحمانه و بدون توجه بهش دنیا رو خیس می کرد.....آه کشیدم...شاید تقصیر من بود..شاید نباید انقدر بهش استرس وارد می کردم...شاید نباید به زور می خواستم که کنارمبمونه....ولی اگه اعتراض داشت که بهم می گفت.....یه کسی تو وجودم بهم نهیب زد که مگه تو میذاشتی؟کسی به مخالفت باهاش بلند شد و گفت که بهش فرصت داد!نمی خواستم جنگ و جدل وجدانم رو بشنوم......سر بلند کردم و به سقف خیره شدم.....حسین دستی به شونه ام زد و گفت:-پاشو برو یه چرت بزن...حالت جا میاد...حداقل انقدر فکر نمی کنی که مثه مرغِ سر کنده بال بال بزنی....لبخند محوي به نشانه ي تشکر زدم و بلند شدم......نگاهی به بقیه کردم که هر کدوم سرگرم بودن....بی هیچ حرفی خودمرو به اتاقی که سام استراحت می کرد رسوندم......زیر پتو خزیدم و چشم بستم به امیدِ اینکه شاید چند ساعتِ دیگه ترانه برام حرف بزنه.....***نه تنها چند ساعت بعد بلکه روز بعد هم ترانه کلمه اي بهم نگفت....روبروش نشستم وبه چشمهايِ خمارش نگاه کردم که به بخار چاي خیره شده بود....کیمیا دست در دست ترمه کنارِ ما ایستاد و گفت:-حالا جدي نمیاین؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٨به ترانه نگاه کردم که با دلخوري سري به نشانه ي نه تکون داد...لبخندي به کیمیا زدم و گفتم:-نه.....ترانه دیروز به اندازه ي کافی تو بارون وسرما مونده....یکی دو روز داخلِ خونه بمونه براش بهتره...بعدش همه جامی برمش....ترانه دستی به پیشونی اش کشید و گفت:-بابا من که چیزي ام نیست......تب که ندارم...پریدم بین حرفش وبا غیظ گفتم:-آره ارواح شکمت! پس من بودم که نیم ساعت پیش تموم استخونام درد می کرد؟چشم غره اي بهم رفت و شالش رو محکم تر دورِ خودش پیچید.......تمام تلاشم رو کردم که خنده ام رو کنترل کنم....بهکیمیا که با لبخند به جر وبحث ما گوش می داد گفتم:-برین خوش بگذره بهتون....ترمه براي دلجویی دست انداخت دورِ گردنِ ترانه و گونه اش رو بوسید و گفت:-آجی قول میدم برات یه ماهیِ سه دمِ خوشگل بخرم....ترانه لبخندي زد ودستِ ترمه رو بوسید...دوست داشت براي خریدِ لوزامِ هفت سین و تماشايِ شهر بره ولی مننذاشتم...دوست نداشتم سرماخوردگی اش بدتر بشه...هرچند حالش چندان هم خوب نبود که بخواد بدتر بشه ولی خودشقبول نداشت وپهلوان وار می گفت من خوبم!یک به یک آماده و لبخند به لب خداحافظی کردن و رفتن......ترانه هم هر لحظه غمگین تر نگاهم می کرد به امیدِ اینکهاجازه بدم بره......بدشانسی اش هم این بود که تهمینه خانم به طور کاملا خودجوش با من موافق بود!ترانه رو به مادرش که کیف به دست داشت چادرش رو رويِ سرش مرتب می کرد گفت:-مامان قول میدم خوب خودم رو بپوشونم...اما تهمینه خانم نچ نچ کنان بهش نزدیک شد وگفت:-نه مادر...تو حتی بري داخلِ بخاري هم نمی ذارم بیاي!همین الانم داغی...یه چند ساعت بخواب...چایی دارچینبخور...اگه خوب نشدي کیان می بردت دکتر.....بدخلقی هم نکن......مادر در نمیریم که...مثه بچه هاي دوساله هی اینوراونور می شینی دست وپات رو جمع می کنی....فردا که بهتر شدي می ریم...ترانه نا امید پوفی کرد و گونه ي مادرش رو بوسید که تهمینه خانم غر غر کرد:-حالا بیا ببین می تونی دمِ تحویلِ سال ما رو هم سرما بدي؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٩ترانه گرفته خندید و مادرش رو تا دمِ در بدرقه کرد....اما دیگه بهم نگاه نکرد...همین که صدايِ موتور ماشین اومد که ازحیاط خارج شد به سمتِ پنجره رفت و به بیرون زل زد.....خندان از این همه سرتقی اش بهش نزدیک شدم و آروم دمِ گوشش گفتم:-این باشه تنبیه شما تا یه ساعت زیر بارون نشینی.....صداي بغض دارش رو که شنیدم متعجب ومبهوت نگاهش کردم:-دوست داشتم برم.......میخواستم برم سبزه بخرم...همه اش تقصیر توئه!سرم رو از رويِ شونه هاش رد کردم و مماسِ نیم رخش بهش نگاه کردم و متعجب گفتم:-ترانه؟بچه شدي؟!چونه بالا انداخت........دست انداختم دورِ کمرش و از پشت در آغوشش گرفتم...آهسته گفتم:-آخه بلوط کوچولويِ من....بري بیرون بدتر سرما می خوري....چرا الکی بهونه می گیري؟!چیزي نگفت و منو متعجب از رفتارش گذاشت....ترانه اي که ظرفِ همین چند ساعت شناختم با ترانه ي دیروز وروز هايقبل فرق می کرد.......انگار دختر ها هر چند سال که بزرگ بشن ، باز هم روزهایی هست که بشن همون دختر کوچولوهاییکه دمِ عید با ذوق و شوق آماده می شدن ودستِ مادر وپدرشون رو می گرفتن و براي جمع کردن هفت سینِ سفره يتحویلِ سالشون سر به بازار می زدن.......تو فکربودم که با شنیدنِ صدايِ گرفته ي هیجان زده اش تکونی خوردم:-کیان! اونجا رو!ردّ انگشت اشاره اش رو گرفتم...چشم هام رو تنگ کردم و موجودِ سفیدِ کوچیکی رو دیدم که زیرِ یکی از شمشادها پر پرمی زد....ترانه با دلسوزي گفت:-گنجشکِ؟!عاقل اندر سفیه نگاهش کردم.....گنجشکِ سفید؟اونم به این سفیدي؟!قبل از اینکه جوابش رو بدم مثه تیري که از چله رها می شه از آغوشم بیرون اومد وبه سمتِ در رفت که سراسیمه بهدنبالش رفتم وبازوش رو گرفتم و گفتم:-کجا؟؟؟؟خیلی حالِ خوبی داري که اینطوري میري بیرون؟وایستا من میرم ببینم چیه؟!ناراضی نگاهم کرد ولی من راضی از این آرامش بازگشته ي ترانه که ازم دوري نمی کرد و حتی باهام به ملایمت رفتارمی کرد تن به بارونی سپرم که نم می زد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٠به سمتِ شمشاد ها رفتم وکمی گشتم تا مکانِ موردِ نظر رو پیدا کنم...بالاخره دیدمش......رويِ دو زانو نشستم و نگاهمرو دادم به فنجی که که زیرِ بارون مونده بود...دست دراز کردم و پرنده رو که سعی می کرد ازم فرار کنه بینِ پنجه هاماسیرش کردم....تو همون نگاهِ اول بالِ زخمی اش توجه ام رو جلب کرد...برگشتم وبه چشمم به ترانه اي خورد که جلوي در ایستاده بود.سرزنش وار صدام رو بلند کردم و گفتم:-برو تو ترانه!نمی میرم که!میام داخل دیگه!قدم تند کردم وبه سمتش رفتم که با ذوق گفت:-کو؟ببینمش!ابروهام بالا پرید از این همه تغییر!این ترانه بود؟چرا این همه متفاوت؟این دختر که این همه ذوق توي کلمه هاش به کارمی برد ترانه بود؟به کله ي فنج که از لابلاي انگشت هام بیرون زده بود و آروم نق نق می کرد نگاه کرد و گفت:-اوخی...چیه؟خندیدم....ترانه برام جالب شده بود...این ترانه که امروز تبدیل به دختربچه اي 7ساله شده بودم برام جدید بود!!نگاهی به پرنده ي اسیر بین دست هام کردم و گفتم:-فنج!میشه بري یه سبد بیاري با یه مقدار کاغذ یا روزنامه که زیرش بذاریم!؟سرتکون داد وبینی اش رو بالا کشید...پرسید:-براي چی؟!به سمتِ بخاري رفتم و گفتم:-واسه اینکه این بی خانمان رو صاحبِ خونه کنیم...همینطوري که نمیتونیم تو دستمون نگهش داریم!آهانی گفت وبه سمتِ آشپزخونه رفت........چنددقیقه بعد برگشت وکنارم زانو زد وگفت:-اینا رو از توي کابینت آخريِ کشیدم بیرون...سبدِ انگاري کهنه اس...این گوشه هاش یه مقدار ترك خورده....وبعد با دستمال کاغذي بینی اش رو گرفت....چشم هاش تب دار بود ولی به روي خودش نمی آورد........سبدِ در دار روروبرويِ من گذاشت و مقداري روزنامه ي چروك رو داخلش مرتب کرد وگفت:-خوبه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧١سرتکون دادم وپرنده ي بیچاره رو که بلند بلند اعتراض می کرد به اسارتش بین دست هام ، رها کردم....حالا بالش بهترمشخص بود...کمی از پرهاش ریخته بود و زخمی بود....ترانه با دلسوزي گفت:-شکسته؟دست گذاشتم زیر پرش وکمی تکونش دادم که فنجِ سفید که عجیب موردِ علاقه ي ترانه شده بود بالش رو راحت جمعکرد......کمی اخم کردم وهمونطور که داشتم به زخمش نگاه می کردم گفتم:-فک نکنم...احتمالا وقتی داشته از قفس فرار می کرده به جایی خورده اینطوري شده...شایدم صاحبش دیده بالشاینطوريِ خودش آزادش کرده...ترانه متعجب با نوكِ انگشتش رويِ سر فنج کشید و گفت:-مگه تو قفس بوده!؟این بار من بودم که باتعجب بهش نگاه می کردم ، با چشم هاي گشاد شده گفتم:-تو واقعا نمی دونی که فنج پرنده ي قفسیه؟ اصلا هیچی در موردش نمی دونی؟!سري به معنی نه تکون داد وآهسته پرنده رو نوازش کرد.....روبه ترانه گفتم:-اول پاشو دستت رو بشور...دوم با گوشی ام به حسین اس ام اس بده اگه تونست اَرزَن بخرهاین بار چیزي نپرسید و بلند شد....درِ سبد رو بستم و خودم هم بلند شدم.....چندلحظه بعد ترانه با صورتی خیس ودستهایی که با دستمال کاغذي خشک می کرد پیداش شد و گفت:-موبایلت کو؟میزِ عسلی رو نشون دادم وگفتم:-اونجا.....راستی چرا صورتت خیسِ؟!شونه اي بالا انداخت و ازکنارم عبور کرد...درهمین حین گفت:-هیچی....صورتمم یه آبی زدم.....بعد از اینکه دستم رو شستم ،به سالن برگشتم....ترانه رويِ مبل توي خودش جمع شده بود،کنارش زانو زدم و گفتم:-خوبی ترانه؟گرفته نگاهم کرد....آروم گفت:-خوبم.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٢خواست بلند بشه که دست گذاشتم رويِ شونه اش و گفتم:-بخواب من برم برات یه قرص بیارم..بهترنشدي میریم دکتر....کاش با بقیه می رفتیم که ببرمت دکتر....عجب کاريکردم.پاشدم و با پوفی که به شدت از سینه ام خارج شد به سمتِ آشپزخونه رفتم.....لیوانِ آبِ ولرمی رو همراه با قرصِسرماخوردگی براش بردم...بازم کنارش زانو زدم ودست گذاشتم زیرِ شونه هاش وبلندش کردم.....قرص رو از پوشش درآوردم وبه دستش دادم....لیوانِ آب رو به لبش نزدیک کردم و آهسته گفتم:-کله شقِ لج بازِ دیوونه!هی بهش می گفتم تو تختت بمون گوش نمیده!تب داري دختر!تنت داغِ!چیزي نگفت.....واین مظلوم شدنش دلم رو به درد می آورد....کمی خودم رو بالا کشیدم وبین ابروهاش روبوسیدم...همونطور بهش گفتم:-بهتره بري تو اتاقت...باصداي که بیش از پیش گرفته بود گفت:-پس گوگولی چی!؟با تعجب گفتم:-گوگولی چیه!؟کم رمق خندید و گفت:-فنجِ دیگه...خندیدم وکمکش کردم که بلند شه.....همونطور که با قدم هايِ کوتاهش ،هماهنگ کنارش راه می رفتم گفتم:-بابا شما دخترا چرا اینطوري این؟بذار یه روز بمونه کنارت بعد اسم بذار براش!حرفی نزد.....تمامِ مدتی که تو تخت دراز کشید ، بالش رو زیرِ سرش مرتب کردم و پتو رو تا زیرِ چونه اش کشیدم کلمهاي حرف نزد.....بلند شدم که بیرون برم که گفت:-کیان؟برگشتم وبهش نگاه کردم.....به پهلو شد و آهسته زمزمه کرد:-ممنون........دستی به گردنم کشیدم و به ساعتِ مچی ام نگاه کردم....یک ساعتی بود که پشتِ درِاتاق ترانه خوابم برده بود. کش وقوسی به تن خشک شده ام دادم و بلند شدم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٣خمیازه ي کوتاهی کشیدم و در رو آهسته باز کردم......خوابیده بود...لبخندي زدم و خواستم در رو ببندم که صدايِ ضعیفِخس خس سینه اش باعث شد بیشتربهش دقیق بشم....نزدیکش شدم و واضح تونستم ببینم که صورتش عرق کرده وگونه هاش گل انداخته بود.دست گذاشتم رو پیشونی اش...تب داشت و من مثه احمق ها خوابیده بودم...دستِ دیگه ام رومشت کردم وبه پیشونی ام کوبیدم.باعجله از اتاق بیرون زدم وچشم چرخوندم دنبالِ تلفنِ همراهم...پیداش کردم ، کنارِ همون مبلی بود که ترانه دراز کشیدهبود....پنجه هام رو دورش قفل کردم...فکرم پیشِ ترانه اي بود که تب داشت ، ترانه که امروز عجیب داشت نا خواستهدلبري می کرد از دلِ شکسته ي من....بی اختیار ذهنم کشید سمتِ حسین...بعد از چند بوق جواب داد:-جونم داداش؟پس زمینه ي صداش شلوغ بود..هنوز مشغول گشت و گذار بودن....دستم رو مشت کردم وجلوي دهنم گرفتم...با دندونهامگازي از دستم زدم و گفتم:-کِی میاین؟!کمی سکوت کرد و بعد گفت:-میایم دیگه!دستی به موهام کشیدم و گفتم:-حسین........ترانه تب داره من چی کار کنم؟!باز هم چند لحظه اي مکث کرد ، بعد انگار به کسی اونطرفِ خط گفت:-منم میام الان..شما یه کم اینا رو ببینین من میام....کمی طول کشید تا مخاطبش قرار بگیرم ولی بالاخره گفت:-چی گفتی؟یه بار دیگه بگو؟نشستم روي مبل و باز با مشتِ دستِ آزادم رويِ پیشونی ام کوبیدم و گفتم:-ترانه تب داره!چی کار کنم؟کِی میاین!؟باز هم مکث و سکوت...این سکوت دیوانه ام می کرد!غریدم:-حسین چه مرگته؟ حرف بزن دیگه!من ومن می کرد....چیزي رو می خواست بگه که براش سخت بود...بالاخره گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧۴-راستش....راستش کیان فکر نکنم امشب بتونیم بیایم...این بار من بودم که کمی سکوت کردم وبعد با صداي بلند گفتم:-چی؟میخواین چه غلطی کنین اونجا که شب نمی تونین بیاین!؟حسین هم دستپاچه بود و هم عصبی ، پرید بین حرفم و گفت:-جفنگ نباف کیان!خرید چیه؟بابا راه باز نیست که بیایم!سکوت می کنم وسکوتِ خونه آوار می شه رويِ سرم که ادامه می ده:-مثه اینکه جاده ي اصلی بسته اس....چه میدونم چی شده؟یکی میگه سیل زده...یکی میگه زمین رانش کرده....یکیمیگه قلوه سنگ افتاده....منم تو بازار بودم شنیدم...نذاشتم به گوشِ بقیه برسه که پریشون بشن و گردششون کوفتبشه...موقع برگشت بهشون می گم. فقط به سام گفتم که اونم موافق بود باهام......منم یه تماسی با پلیس راهگرفتم...خلاصه بِشِت بگم کاکو که راه بسته اس...!یعنی کسی نبود که کمک دستم بشه؟یعنی کسی نبود که بهم بگه چی کار کنم؟می ترسیدم از اینکه نتونم تبش رو پایینبیارم....زیرِ لب آهسته نالیدم:-اي خدا...من چی کار می کردم با ترانه ي مریضِ تب دار؟بلند شدم و قدم رو به سمتِ پنجره رفتم ، بارون شدت گرفته بود....باید چی کار می کردم...اگه تبش بالا می رفت....؟؟پیشونی ام رو به پنجره تکیه زدم و گفتم:-خودم بیارمش دکتر چی؟!حسین عصبی جواب داد:-بهت می گم راه بسته اس!می فهمی؟می خواي کولشِ کنی بیاریش؟!مشتی به دیوار کوبیدم و غریدم:-اگه لازم باشه آره!صداي شکستنی که از اتاق اومد باعث شد همانطور که با عجله به سمتِ اتاق می رفتم به حسین بگم:-ببین پس به مامانش اینا نگو...نگران می شن....من خودم یه کاري می کنم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧۵و بعد تماس رو قطع کردم......در رو با شتاب باز کردم...ترانه به سختی تويِ تخت نیم خیز شده بود و بطريِ آبِ کوچیکپايِ تخت خرد شده بود.....قبل از اینکه پاش رو زمین بذاره گفتم:-از جات پایین نیا!با عجله به سمتِ آشپزخونه رفتم و بعد از کمی گشتن جارو و خاك انداز رو پیدا کردم....به اتاق که برگشتم ترانه تويِتخت مچاله شده بود ، به پیشونی اش دست کشیدم...صورتش عرق کرده بود...آهسته صداش کردم:-ترانه؟خوبی خانم؟چشم هاش رو به سختی باز کرد ونالید:-خوبم...خنده ام گرفت.....با این حال باز هم می گفت خوبم!جلو رفتم و پیشونیِ داغ از تبش رو بوسیدم و گفتم:-قربونِ سرتقی ات برم!خرده شیشه ها رو جمع کردم وباز به آشپزخونه برگشتم........گیج بین اون همه وسایل ایستادم....اول باید چی کار میکردم؟چشم بستم و شقیقه هام رو فشردم...فکر کن...فکر کن!!!کمی که فکرم سر وسامون گرفت چشم باز کردم.....مقداري مرغ از فریزر بیرون کشیدم......لب گزیدم ودورِ خودم گشتم براي پیدا کردن تشت.....کابینت ها رو یک به یک باز کردم و چشم هام با دیدنِ تشتِ پلاستیکیِ سفید رنگ برق زد!چند دقیقه بعد با تشتی پر از آب ولرم و پارچه اي تمیز به اتاق برگشتم....صندلیِ چهارپایه ايِ میزِ آرایش رو کنارِ تختگذاشتم و تشت رو هم رويِ چهارپایه.لبه ي تخت نشستم و دست کشیدم به موهايِ ترانه....چشم هاي بسته اش رو نیمه باز کرد.لبخند زدم و پارچه رو خیس کردم و رويِ پیشونی اش گذاشتم....با پشتِ دست رويِ گونه اش کشیدم...شاید تقصیر من بود که اینطور تب کرده تويِ تخت افتاده بود.بارها و بارها پارچه رو خیس کردم و رويِ پیشونی اش گذاشتم.....پارچه ي نمدار رو رويِ صورتش کشیدم.......انقدر تکرارکردم تا کمی دمايِ بدنش پایین اومد اما هنوز تب داشت......تشت و پارچه رو برداشتم و با اینکه می دونستم شاید نفهمِ، گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧۶-ترانه؟من میرم این تشت رو آب کنم دوباره میام...باشه!؟جوابی نشنیدم.....نگاهم به صورتِ گر گرفته اش مونده بود.....زبونم رو رويِ لبم کشیدم و دوباره به آشپزخونه برگشتم...این بار لیوانی آب وقرص هم همراهم به اتاق بردم....دوباره تکرار کردم....دوباره با پارچه پیشونیِ داغش رو نمدار کردم و بعد از هر بار بوسه اي به شقیقه اش زدم....به سختی دست انداختم زیرِ شونه اش و بالا کشیدمش.....قرص رو به لبش نزدیک کردم و گفتم:-اینو بخور خانم کوچولو...اینو بخور خوب می شی.....ترانه؟؟کمی تکونش دادم.......دلم ریش می شد با دیدنِ ترانه ي ضعیف و رنجور....گونه اش رو بوسیدم و گفتم:-بلوط؟خانمی چشمات روباز کن...منو نگاه کن....خنده ام گرفت و با خنده گفتم:-اوي خانم!بیا این قرص رو بخور!پلک هاش تکونی خوردن ولی چشم باز نکرد به جاش لب هاش رو از هم فاصله داد...قرص رو به آرامی به داخلِ دهنشسُر دادم....پنجه هام رو دورِ لیوان قفل کردم و مقداري آب به خوردش دادم که چشم باز کرد......پشت چشمهاش روبوسیدم و دوباره سرش رو رويِ بالش گذاشتم.....چندین وچند بار پیشونی اش رو خیس کردم...صورتش رو خیس کردم.....بعد از یک ساعت با پشتِ دست به گونه اش کشیدم...دمايِ بدنش پایین اومده بود...راضی از کارم لبخند خسته اي زدمو کنارش دراز کشیدم...دست گذاشتم روي پهلوش وتو آغوش کشیدمش.....فقط نیم ساعت استراحت می خواستم...نیم ساعت آرامش از تنها دختري که تو این دنیا این قلبِ محبت ندیده من رووابسته ي خودش کرده.....پیشونی ام رو به گونه اش چسبوندم.....با دست هايِ بی رمق اش که به سینه ام کوبید کمی ازش فاصله گرفتم ، چشمهاش باز بود...آروم گفت:-نمی تونم بخوابم اینطوري...لبخند زدم و دوباره سرش رو تو گوديِ گردنم فرو کردم...برام مهم نبود که خودم هم سرما بخورم....برام اصلا مهم نبود!آهسته گفتم:-تو آروم باش...یه کاري میکنم خوابت ببره.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٧دست کشیدم به بازوش و زمزمه وار زیر گوشش خوندم:-کی اشکاتو پام می کنه ، شبا که غصه داريدست رو موهات کی می کشه ، وقتی منو نداريشونه ي کی مرهمِ هق هق ات می شه دوبارهازکی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۰۶ عصر
بهونه می گیري شباي بی ستارهبرگ ریزوناي پاییز،کی چشم به رات نشستهاز جلو پات جمع می کنه برگاي زرد وخستهکی منتظر میمونه، حتی شباي یلداتا خنده رو لبات بیاد،شب برسه به فردا.....***نمیدونم چند دقیقه گذشت که چشم باز کردم....ترانه آروم خوابیده بود و فقط با کمی خس خس نفس می کشید.پیشونیاش رو بوسیدم و آروم سرش رو رويِ بالش گذاشتم.....شاید یک ساعتی طول کشید تا بتونم سوپی براش درست کنم.....نمی دونم خوب شده بود یانه!ناچارا کمی چشیدم.....لب گزیدم...بد نشده بود...از هیچی بهتر بود....همراه با کمی نون و آب با ظرفِ سوپ راهیِ اتاق شدم....ترانه هنوز خواب بود....پشتِ دستم رو رويِ پیشونی اش گذاشتم...دیگه تب نداشت....چند بار صداش کردم تا چشم باز کرد و صادقانه اعتراف کنم دلم براي چشم هاي به خون نشسته اش ضعف رفت....دستشرو گرفتم و با انگشتِ شست آهسته پشتش رو نوازش کردم و گفتم:-خوبی؟!سرش رو آروم تکون داد ، خواست چشم هاش رو دوباره ببنده که گفتم:-پاشو اینو بخور بعد بخواب...نیم نگاهی به سینی کرد که رويِ چهارپایه بود وبا صدایی که خروسک گرفته شده بود گفت:-نه...خوابم میاد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٨سر تکون دادم و گفتم:-نه نداریم..اینو بخور بعد هر چه قدر خواستی بخواب...به زحمت و ظرفِ نیم ساعت تونستم چند قاشق به خوردش بدم.بلافاصله خوابید و من نشستم وبه پلک هاي بسته اشخیره شدم.....انگار ذخیره می کردم براي ثانیه هایی که نیست!براي لحظه هایی که شاید جسمش کنارم نباشه ولی یادش همیشه توي ذهنم بود!خودم هم می دونستم بعد از این چند ماه ، ممکنِ نداشته باشمش....هر چند این دونستن لرزه مینداخت به تنم...آهی کشیدم وچنگ زدم به موهام....چربی اش بهم یاد آوري کرد که نیاز به حموم داره....نگاهی به ترانه کردم که خواب بود.....با تردید دست به لباس هام بردم.....لحظه هاي آخرنگاهی بهش کردم.....فکر نمیکردم بیدار بشه....تن به آب سپردم وسعی کردم فکر هاي عذاب آور رو از خودم دور کنم...فکرهایی که تمامِ تارهايِ عصبی مغزم رو کِش می آورد...ازاینکه ترانه بره!ترانه بفهمه وبره....از اینکه ترانه علاقمند به من نشده باشه و ازم بِبُره....نتونستم زیاد طاقت بیارم...بعد از یک ربع از حمومِ پر بخار بیرون زدم وباز نشستم پايِ تختِ ترانه.....دستش رو تو دست گرفتم و آروم نوازش کردم...چشم هام خیره به دستش بود که صدايِ گرفته اش باعث شد سر بلند کنم:-عافیت...وبعد بینی اش رو بالا کشید....لبخندِ خسته اي زدم وگفتم:-خوبی؟!تنت درد نمی کنه...آروم سرش رو بالا وپایین کرد و گفت:-نه....مامان اینا نیومدن؟خمیازه ي کوتاهی کشیدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٩-نه...فکر هم نکنم امشب بیان...جاده بسته شده.....اخم کرد...نیم خیز شد وگفت:-اتفاقی افتاده؟دست گذاشتم رويِ شونه هاش و گفتم:-اي بابا...همین الان گفتم که....نمیدونم چی شده که جاده بسته شده...راه ندارن که امشب بیان....مشکوك نگاهم می کرد.....بینی اش رو بالا کشید و گفت:-مطمئن؟حالشون خوبه؟پوفی کردم وسرم رو لبه ي تخت گذاشتم و گفتم:-مطمئن...بگیر بخواب تا منم یه چرتی بزنم!ودیگه چیزي نگفت ولی خواب به چشمِ من نمی اومد....حواسم پیشِ ترانه اي بود که گه گاه سرفه اي می کرد.....دما دم صبح بود که دیگه ترانه راحت خوابید.....نه خس خس می کرد و نه دیگه تنش داغ بود....ومن با وجود اینکه سر به زیر وچشم بسته حواسم بهش بود حتی یک لحظه هم چشم بر هم نگذاشتم....یک لحظه همخواب به چشم هام نیومد.....دستی به گردنم کشیدم و بلند شدم....به ساعتم نگاه کردم...نزدیکِ اذان بود.....وضویی گرفتم و سر به سجده گذاشتم....با همه ي بد بودنم...با همه ي گناهکار بودنم باید از خدا تشکر می کردم برايِ تک تک ثانیه هایی که ترانه نفس تونفسم ، کنارم بود....براي تک تک ثانیه هایی که شاید به جبرانِ این همه سال بی خانواده بودن ، کنار خانواده اي بودم که سرشون می رفتاز هم دست نمی کشیدن.حمد وستایش می کردم خدایی رو که بهم اجازه می داد کنارِ ترانه باشم..کنارِ خانواده اش...خدا رو شکر می کردم بابتِ سلامتِ وجودم....نفسی گرفتم و سجاده رو جمع کردم....سري به اتاقِ ترانه زدم...خوابیده بود...لبخند زدم از آرامشش....از حضورش....همونجا کنارِ در به دیوار تکیه زدم و رويِ زمین نشستم.چشم دوخته به ترانه و کم کم پلک هام رويِ هم اومد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٠***پاهام رو رويِ شن ها دراز کردم ، دستهام رو عمود تنم کردم و سر به سمتِ آسمون بلند کردم.دو روز از تبِ ترانه می گذشت......دو روزي بود که انگار همه چیز آروم بود واین آروم بودن چه قدر خوب بود!صبح روزِ بعدش که بالاخره بعد از بازگشایی راه ها همگی برگشتن ، ترانه به شدت مورد توجه مراقبت هاي مادرانه يتهمینه خانم قرار گرفت ودقیقا به همین دلیل بود که روبرويِ من پوشیده بین انبوهی از شال وکلاه قرار داشت!خنده اي به وضعیتِ ترانه کردم و کاملا تن به شن ها سپردم ودراز کشیدم....حسین کنارم دو زانو نشست و گفت:-کِی بر می گردیم؟نگاهش کردم و گفتم:-یکی دو روز بعد ازتحویلِ سال......شایدم یه کم بیشتربمونیم.سري به نشونه ي درك نشون داد وکنارم دراز کشید و گفت:-آفتاب سوخته می شیم ها!نچی کردم و چشم بستم وزیرِ لب گفتم:-نه...آفتابش تند نیس.....تند نبود این تابش هاي نوازش گر.......توي احوالاتِ خودم بودم که چیزي توي جیبم لرزید......پوفی کردم...این روزها همازدستِ این تکنولوژي گاهی اعصاب خرد کن خلاصی ندارم!بی حوصله و بدون نگاه کردن به شماره پاسخ دادم:-الو؟!صدايِ زن اون سويِ خط باعث شد مثل فنر از جام بپّرم و باعث بشم که همه نگاهشون به من خیره بشه:-کیانمهر؟!قلبم بی امان می تپید.......محکم می کوبید....جوري که احساس کردم نفس کم میارم....یعنی ممکن بود اون با من تماسداشته باشه؟یعنی نازنین به من زنگ بزنه؟به سختی از بین لب هاي خشک شده ام که ظرفِ همین چند ثانیه تبدیل به کویر شده بودن نالیدم:-مامان؟دستِ خودم نبود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨١همیشه وهمیشه تو رویاهام نازي رو مامان صدا می کردم و گاهی بی هوا این کلمه ي مقدس از زبونم فرار می کرد وآوا وار آوار می شد رو سرِ نازي......صداي نفس هاي بلندش رو می شنیدم...داشت سعی می کرد آروم بشه.....بعد از سکوتی طولانی گفت:-زنگ زدم قبل از اینکه خبرش بهت برسه بگم که....که اگه بی بی زنگ زد بهت و خواست که عید براي عید دیدنیپیشِ ما بیاي...یا چه می دونم ما رو دعوت کنی یا هر چیزِ دیگه اي که باعث برخوردِ ما باهم بشه....قبول نکنی و ردّشکنی چون هیچ دوست ندارم چشمم بهت بیفته!وبعد.....صداي بوقِ آزاد پیچید......منم ماتِ روبروم شده بودم...که باز مادرم بینِ خوشی ها نا خوشی شد......باورم نمی شد...تنها براي همین زنگ زده بود؟زنگ زده بود که بگه نمی خواد منو ببینه؟زنگ زده بود که بگه مهم نیستم براش؟!بازهم؟چند بار؟چند بار می تونستم تحمل کنم؟چند بار می تونستم بشنوم و دم نزنم؟!انگار نفس کشیدن یادم رفته بود که با شنیدنِ اسمم از زبونِ حسین یادم اومد!بلند و عمیق وبه سختی نفس گرفتم.....پلک هام رو محکم بستم...شاید بتونم آروم بگیرم...حسین دست روي بازوم گذاشت و تکونم داد ، گفت:-کیان؟ کی بود؟ چی شده؟اتفاقی افتاده؟سرد و مبهوت نگاهش کردم.....اتفاق؟اتفاق خاصی نیفتاده ، همون دردِ همیشگی!بدون هیچ حرفی بلند شدم......نگاهِ همه به من بود و نگاهِ من به ترانه اي که به من نگاه می کرد.....بی حرف به سمتِ خونه رفتم.بی روح به جاي جاي خونه نگاه کردم....خونه اي که کیمیا توش بزرگ شده بود....کیمیا طعمِ خوشبختی رو چشیدهبود؟طعمِ محبت رو؟!پس چرا من هیچ وقت خانواده رو حس نکردم!؟-کی بود!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٢باشنیدنِ صداي ترانه برگشتم سمتش....جلوي در ایستاده بود ونگاهم می کرد.....لبخند کم رمقی زدم و گفتم:-نازي!یکه خورد....اونم باورش نمی شد مادرم به من زنگ بزنه!اونم باورش نمی شد که نازي زنگ بزنه و با من حرف بزنه!-نگرانت شده بود؟مگه بهشون نگفتی میاي شمال؟نگران؟نازي نگرانِ من بشه؟شاید نازي از اون تعداد آدمایی باشه که دوست دارن من ، یه روز از خونه برم بیرون و دیگهبرنگردم....خیلی خوبه که وقتی پات رو از خونه بیرون می ذاري یکی به اسم مادر...پدر....نگرانت بشه!پوزخندي زدم به ترانه و نگاه ازش گرفتم ، گفتم:-نازي نگرانِ من بشه؟جوكِ سال بود!جلوتر اومد و شال گردنش رو کمی شل کرد و نفسِ عمیقی گرفت...گفت:-پس براي چی زنگ زده بود؟!سري تکون دادم...به نشونه ي تاسف....به نشونه ي ناراحتی...به نشونه ي بدبختی...به نشونه ي همه ي نداشتن هايعالم...گفتم:-که بگه اگه بی بی خواست رو در رومون کنه ، به هر طریقی...من قبول نکنم!اخم کرد و رويِ مبل نشست...آهسته گفت:-چرا بی بی باید همچین کاري بکنه؟بازهم پوزخند زدم که پوزخند داشت این فکرهايِ بی بی......دستی به ابروم کشیدم و گفتم:-شاید براي درست کردنِ روابطِ بینِ من و به اصطلاح والدینم!!!بغض گلوم رو گرفت...بد دردي بود لامصب!همه اش سعی کنی که به روي خودت نیاري که جایی نداري بین خونواده ات ولی نمیشه......هرکاري کنی نمی شه...سعی کنی مرد باشی و بغض نکنی....مرد باشی وگریه نکنی ولی نمی شه...به والله نمیشه....نشستم و سرم رو به مبل تکیه زدم وچشم بستم...کنارم نشست....عطرش رو...گرمايِ حضورش رو....حس بودنش رو می تونستم بفهمم......صداي آرومش شد آرومِ جونم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٣-همه چی همینطوري نمی مونه...چشم باز کردم ونگاهش کردم.....لبخند زد وبا صدايِ گرفته اش گفت:-هر کسی باشی ، بالاخره تاوانِ اشتباه وظلم ات رو می دي.....اونام بالاخره روزي باید جواب بدن....سرم بی اراده به سمتِ شونه اش کج شد.....دوباره پلک هام رويِ هم اومد.آهسته گفتم:-ولی من دوست ندارم اتفاقی براشون بیفته....من دوست ندارم عذاب بکشن....اونا پدر ومادرمن.-ولی اونا بهت محبت نکردن...همیشه پَسِت زدن....برات پدر ومادري نکردن......یعنی هیچ وقت ازشون متنفرنشدي؟!سرم رو از رويِ شونه اش برداشتم و بین دست هام گرفتم.....من هیچ وقت ازشون متنفر نشدم...هیچ وقت بدشون رو نخواستم.....دستِ خودم نبود ، نمی تونستم ازشون متنفرباشم...هرچی بودن ، هر چی هستن اسم پدر و مادر منو یدك می کشن....درسته که یک بار هم رويِ خوش ندیدم ازشون ولی کارِدلم دستِ من نبود!نفس عمیق و کوتاهی گرفتم و گفتم:-نه....هیچ وقت......می دونی؟بحثِ خواستن و نخواستنِ من نیست که من بخوام ازشون بدم بیاد...بخوام کینه به دلبگیرم....بحثِ اینه که من نمیتونم ازشون تنفر به دل داشته باشم!نمیتونم.....بلند شدم و گفتم:-تو براي چی اومدي دنبالم؟می خواستم بحث رو عوض کنم...می خواستم فکر نکنم ، می خواستم یادم نیاد که داشتیم درباره ي چی حرف می زدیم.بلند شد و گفت:-حسین گفت بهتره تنهات بذاریم ولی من دلم طاقت نیاورد.برگشتم و نگاهش کردم. دوست داشتم بدونم حس اش چیه به من؟چی باعث شده طاقت نیاره؟خیره ي چشم هاي قهوه ایش شدم و گفتم:-براي چی؟نگرانم شدي؟لبخند زد...قشنگ لبخند می زد...گفت:-نه!چون بهت مدیونم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨۴مدیون؟ اون به من مدیون بود؟من این مدیون بودن رو نمی خواستم!من دوست نداشتم به من مدیون باشه و به خاطر دِینِش نگرانم باشه!اخم کردم و رو ازش گرفتم ، به سمتِ پله ها حرکت کردم و گفتم:-من میرم یه یه ساعتی چرت بزنم....منتظر جوابش نموندم...پاهام رو سریع کردم و پناه بردم به اتاقِ ترانه....در رو بستم وتکیه زدم بهش....چرا همیشه بایدیکی باشه که گند بزنه به خوشی هام؟یه چیزي باشه که بهم یاد آوري کنه من خیلی چیزها ندارم؟!کلافه از حملاتِ این فکرهايِ مزخرف ، تويِ تخت وزیر پتو جبهه گرفتم....سعی می کردم بخوابم...!!***صورتم رو تويِ بالش فرو کردم....واقعا صداي خنده ها داشت اعصابم رو به هم می ریخت....کی بود که انقدر بلند می خندید؟عاصی شده تويِ تخت نشستم و دستی به موهاي پریشونم کشیدم.خمیازه اي کوتاه کشیدم و پتو رو گوشه ي تخت مچاله کردم و بلند شدم...کش و قوسی به تنم دادم و از اتاق بیرون رفتم..هر چه قدر که به سالن نزدیک می شدم صداي خنده ها و شوخی ها بیشتر می شد.روي پله هاي متوقف شدم...چشم هام اون چیزي رو که می دید باور نداشت....اون؟اینجا؟براي چی اینجا بود؟اون دیگه از جونم چی می خواست؟سکوت ناگهانی جمع آزاردهنده بود ولی بیشتر از سکوت، حضور این فرد بود که آزارم میداد!!!به زحمت پاهايِ سنگینم رو حرکت دادم و جلو رفتم....ازپله ها همانطور که خیره اش بودم پایین رفتم....این انسان، این شخص ، این مرد دیگه از جونم چی می خواست؟اخم کردم....براي چی این آدم باید اینجا باشه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨۵براي چی؟بی توجه به همه بلند رو به پیمان گفتم:-تو اینجا چی کار می کنی؟جوابم رو نداد....با پوزخند بهم نگاه می کرد...بلند تر پرسیدم:-با توام یارو!تواینجا چی کار می کنی؟به جايِ پیمان، ترانه اي جواب داد که رويِ مبلِ کناري اش نشسته بود:-من بهش گفتم....ترانه بهش گفت؟ترانه بهش چی گفت؟چرا؟گفت بیاد اینجا؟براي چی؟چه دلیلی داره دعوت از پیمان توسط ترانه ، براي حضور توي خونه اي که ما قراره چند روزي که مسافرتیم رو توشساکن باشیم؟اصلا چه دلیلی داره که پیمان با ترانه حرف بزنه؟همونطور به ترانه نگاه کردم و این نگاهِ مداومم مجبورش کرد بیشتر توضیح بده:-زنگ زدم بهش احوال خودش و دایی اینا رو بپرسم ، گفت با دوستاش اومده شمال چند روزي...منم بهش گفتمشمالیم....گفتم یه سر بیاد ببینیمش...بعد رو به کیمیا کرد و گفت:-ببخشید عزیزم....ما خودمون مهمونی ام ، نباید مهمون دعوت می کردیم....کیمیا نیم نگاهی به من کرد وبعد روبه ترانه با لبخند گفت:-این حرفا چیه دیوونه؟شما خودتون صاحب اختیارین.تعارفاتشون برام مهم نبود....اصلا اهمیتی نداشت که کی مهمون و کی صاحبخونه اس، اصلا اهمیتی نداشت که کیمیاراضیِ یا نه.......مهم این بود که چرا ترانه به پیمان گفت بیاد تا ببیندش؟!قدمی به سمتِ ترانه برداشتم وبا تحکم گفتم:-تو چرا بهش گفتی بیاد؟!لبش رو گزید و بلند شد،برام مهم نبود مادر وبرادرهايِ ترانه حضور دارن ، برام مهم نبود حسین وکیمیا یا حتی اون پیمانِلعنتی حضور دارن...برام دلیلِ ترانه مهم بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨۶سعی کرد خونسرد باشه و گفت:-گفتم که...می خواستیم ببینیمش.چشم تنگ کردم وبیشتر نزدیکش شدم:-می خواستین یا می خواستی؟اخم کرد...ابروهاش به هم نزدیک شد و گفت:-یعنی چی این حرف؟قدمی دیگه برداشتم وکاملا روبروش ایستادم ، خشمگین بودم وعصبی.......اون از چند ساعتِ پیش که نازي با تلفنشاعصابم رو به هم ریخت این هم از حضورِ مردي که خیلی نسبت بهش حساس بودم!با خشم بهش توپیدم:-یعنی اینکه تو غلط کردي به این یارو گفتی بیاد اینجا!قبل از هر کسی پیمان واکنش نشون داد و گفت:-هی مرتیکه ، حرف دهنت رو بفهم...بکش عقب یابو!منتظر همین بودم....منتظر همین بودم که حرفی بزنه و دق ودلیِ هر چیزي رو که تو سرم بود، روي سرش آوار کنم!تو یک چشم بر هم زدن ترانه رو پس زدم و حمله بردم سمتِ پیمان ،دست انداختم تو یقه اش وعربده کشیدم:-تو حق نداري به زنِ من نزدیک بشی!قبل از اینکه فرصت کنم مشتی رويِ تنش فرود بیارم دستی منو عقب کشید ، اما مثه یه گاو خشمگین نفس نفس میزدم.....تهمینه خانم بهت زده داشت نگاهمون می کرد...ترمه کنارِ کیمیاي وحشت زده ایستاده بود و کامیار دست تو بازوهايِپسردایی اش انداخته بود تا نگهش داره، پس این آدمی که دستش رو دورِ کمرم حلقه کرده بود کی بود؟سام؟سام که وسطِ ایستاده بود وسعی می کرد ما رو از هم دور نگه داره....صدايِ حسین که از بیخِ گوشم اومد، فهمیدم کلا حضورش رو فراموش کرده بودم:-چته تو؟جنی شدي؟جن؟جن معنی نداشت برام وقتی دشمنی به بزرگی پیمان روبروم بود...دشمنی که می ترسیدم علاقه اي به ترانه داشتهباشه و احیانا ترانه هم میلی به اون....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٧نفسم گیر کرد جایی بین ریه وناي ام.....خس خس کنان گفتم:-ولم کن حسین...ولم کن این مرتیکه پاش رو از گلیمش درازتر کرده...بی توجه به دست هایی که محکم نگهم داشته بودن تقلا می کردم براي آزادي و غریدم:-براي چی هی فرت وفرت جلوي چشمم سبز میشی؟باتوام الاغ!پیمان سعی کرد کامیا رو از جلوش کنار بزنه و در همون حال غرید:-به توچه؟ببینم تو اصن چه کاره اي؟هان؟دوست دارم...اصن عشقم می کشه هر جا ترانه باشه منم باشم!عشقش می کشه؟عشقش چی می کشه؟عشقش غلط می کنه به سمت ترانه می کشه!با تمام قوام دست هاي حسین رو از دورِ کمرم باز کردم و خودم رو به پیمان رسوندم..بعدازاون فقط صدايِ جیغ وفریاد بقیه رو می شنیدم و تقلاهاشون براي جدا کردنِ ما از همدیگه.....من مشت می زدم واون مشت می زد...من لگد می پروندم واون لگد می پروند....فقط خشمِ من از حضورِ پیمان نبود که منو به جنون رسونده بود.....ناراحتی حرف هايِ نازي هم رو دلم سنگینی میکرد...هر حرکتی که می کردم تک تکِ کلماتی که از نازي شنیدم با آوايِ صداش تو سرم زنگ می زد....بالاخره دستی تونست بینمون فاصله بندازه...سینه ام می سوخت از تقلا براي نفس کشیدن ولی من بی توجه به کمبودِهوايِ ریه هام سعی می کردم بجنگم با پیمان.تهمینه خانم که از بهت در اومده بود واز خشم سرخ شده بود نگاهی به هردومون کرد و توبیخ گرانه گفت:-چتونه؟چتونه مثه سگ و گربه پاچه همو میگیرین!؟هان؟با دست پیمان رو نشون داد وگفت:-تو چته که هی روي اعصابش راه می ري؟چرا اینطوري حرف می زنی باهاش؟!بعد هم روبه من کرد ، قدمی بهم نزدیک شد و بلند گفت:-پیمان برادرزاده ي من آقاي مجد......من حق دارم ببینش....می فهمی؟اگه راضی نیستی که اون اینجا باشه یعنی ازحضور ما هم راضی نیستی....این حرکات چیه؟؟دستی به سینه ام کشیدم.....نفس نفس می زدم از بی نفسی....خر خر کنان گفتم:-اصلا...اصلا وضعیتِ شما و این فرق می کنه......این یارو...این یارو فقط....فقط داره...داره عذابم می ده....عصبی ام میکنه....راضی نیستم ازبودنش چون چشمش بد می چرخه....چون.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٨دیگه هوایی نبود که بکشم.....چنگ زدم به پیراهنم و رويِ زانوهاي سست شده ام سقوط کردم....عرقِ سرد رويِ تیره يکمرم حرکت می کرد....کسی چیزي می گفت...یکی وادارم می کرد حرف بزنم...یکی جیغ می کشید ولی من فقط مثهماهی دهنم رو براي بلعیدن هوا باز وبسته می کردم.......سیلی اي که به صورتم خورد مثه یه شوك عمل کرد.......همه جا داشت روشن می شد و من داشتم نفس میکشیدم....هوا....هوا رو با تمام وجود به وجودم می کشیدم.حسین نگران بالاي سرم نشسته بود....من کِی درازِ زمین شده بودم؟بی حال وسست سعی کردم که بلند شم ولی صدايِ سام رو از سمتِ دیگه ام شنیدم:-نه...یه کم دراز بکش....حالت جابیاد...از خدا خواسته تنِ لَختم رو رويِ زمین ول کردم.....ترانه رنگ و رو پریده کنارِ پیمان ایستاده بود...حتی پیمان هم نگران بود ولی چشمِ من فقط حضور اونها کنارِ هم رو میدید.......انگار قوت به تنم برگشت براي حفاظت از حریمِ زندگیم.....دستم رو ستون کردم وبلند شدم....دیگه توجه به توصیههايِ بقیه نداشتم که ازم می خواستن دراز بکشم یا استراحت کنم......دیگه به صدايِ حسین توجه نداشتم که ازم میپرسید که چرا به این حال وروز دراومدم...من همین امروز باید تکلیفِ پیمان رو روشن می کردم....به سختی گفتم:-میخوام باهات حرف بزنم!نگاهم به پیمان بود...توجه ام به پیمان بود پس سخت نبود براي بقیه حدس زدنِ این که مخاطبم پیمانِ.کیمیا ترسان گفت:-کیان...خواهش میکنم...یه لحظه آروم بگیر....سرم رو تکون دادم و محکم تر گفتم:-همین الان!پیمان سخت شد...سنگین شد.....اخمِ پررنگی کرد و گفت:-منم خیلی مشتاقم باهات حرف بزنم!ترانه پرید بین حرفش وگفت:-اما....تند وتیز نگاهش کردم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٩-اما چی؟چیه که من نباید ازش خبر داشته باشم؟هان؟لب گزید ، غصه مهمونِ چشم هاش شده بود....سر تکون داد و آروم گفت:-هیچی.به بقیه توجهی نکردم ، این بلبشو رو باید جمع می کردم...نیم نگاهی به پیمان کردم و گفتم:-خوبه!پس دنبالم بیا....با قدم هایی بلند ولی لرزون به سمتِ در خروجی رفتم...پیمان هم دنبالم اومد......من امروز بهش ثابت می کردم که حقنداره دست بذاره رو کسی که من بهش علاقه دارم.....انقدر رفتم ورفتم تا رسیدم به ساحل...به دریايِ بی کران...خیره شدم به موج هایی که می کوبیدن به ساحل وخودشونرو ثابت می کردن.صداش رو از پشتِ سرم شنیدم:-می شنوم.برگشتم ونگاهی بهش کردم.....باید بهش چی می گفتم؟می گفتم به چه حقی به ترانه نزدیک می شی؟بهش می گفتمچرا با دخترعمه ات حرف می زنی؟بهش می گفتم چرا من همیشه باید شاهد صمیمیتِ تو وترانه باشم؟به جايِ همه ي این ها آزاردهنده ترین سوالِ ممکن رو پرسیدم:-دوستش داري؟!چشم هاش باریک شد،قدمی بهم نزدیک شد و گفت:-کیو؟!آب دهنم رو به سختی فرو دادم وبی توجه به سوزشِ ریه هام گفتم:-ترانه رو!نگاهم کرد وبعد پوزخند زد......ابرو بالا برد و گفت:-آره...دوستش دارم.....دوستش داره؟یعنی بهش علاقمندِ؟احساس می کردم یه چیزي داره تو سرم دام دام می کنه...وجودم داشت می سوخت.من باید چی کار می کردم؟بایددندوناش رو توي دهنش خرد می کردم یا توي همین ماسه ها دفنش می کردم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٠نگاه به پنجره ي خونه کردم ، از اینجا فقط معلوم بود که پرده اش کنار رفته ، نمی تونستم جلويِ چندین چشم که خیرهشدن به ما کاري بکنم...به زحمت لبخندي زدم و روبه پیمان گفتم:-اینجا نمیشه حرف زد...باید یه کم از اینجا دور شیم...پوزخند به لب سر تکون داد....دندون هام رو رويِ هم فشردم و دست هام رو مشت کردم...تو چشم من نگاه می کنه ومی گه زنِ من رو دوست داره....دقیقا واکنشِ من باید چی باشه!؟جلوتر به راه افتادم و پیمان هم با گام هاي بلند خودش رو به من رسوند.از حیاطِ خونه خارج شدیم ، فقط می رفتم تا ازخونه دورش کنم...تا هر بلایی سرش آوردم کسی نباشه جلوم رو بگیره.نمی دونم چند دقیقه پیاده رفتم تا ایستادم...ایستادم ونفسی گرفتم وبعد ناگهان.....برگشتم و مشتی تو شکمِ پیمان کوبیدم...من به صورتش کاري نداشتم...می خواستم انقدر تنش رو بکوبم تا هر شب موقعخواب یادش بیفته صدهزار بار توي دفترش بنویسه که غلط می کنم سمتِ ترانه برم!هلش دادم و بعد روي پاهاش نشستم ، باخشم می کوبیدمش.....کسی حق نداره ترانه ي من رو دوست داشته باشه به غیر از من...کسی حق نداره اسمِ احساسش رويِ ترانه رو عشق بذار به غیر ازمن....این منم که حق دارم که ترانه رو تمامِ زندگیِ خودم بدونم...!نمی دونم مشتِ چندمم بود که بالاخره کمی نفس گرفتم....دستم درد می کرد، انگشت هاش رو نمی تونستم خمکنم،پیمان سرفه اي کرد ولی لعنتی هنوز پوزخند به لب داشت.باخشم غریدم:-هنوزم دوستش داري؟!خندید....پر درد خندید و گفت:-آره!دوستش دارم....من از همون اول دوستش داشتم...از همیشه تا ابد دوستش داشتم...من ترانه رو ازبچگی دوستشداشتم.....دارم و خواهم داشت...همه ي این سالها دوستش داشتم ودارم..می فهمی؟چشم هام رو محکم رويِ هم بستم..حق نداره اینطور حرف بزنه...حق نداره اینطوري صحبت کنه درباره ي ترانه!دربارهي علاقه اش به ترانه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩١هیچ حقی نداره که علاقمند بشه به ترانه!پنجه به یقه اش انداختم و سرش رو بلند کردم و دوباره توي ماسه ها کوبیدم....باز هم بلند کردم و کوبیدمش.صورت به صورتش نزدیک کردم و عربده کشیدم:-تو غلط می کنی دوستش داشته باشی عوضی....! تو گ.....ه می خوري بخواي دوستش داشته باشی....مشتم بالا رفت تا تويِ صورتش بشینه که گفت:-فکر کردي ترانه بهت علاقمند می شه؟فکر کردي کنارت می مونه؟نه کیانمهرمجد....من می شناسمت...خیلی چیزهادرباره ات می دونم...چی فکر کردي؟فکر کردي می ذارم ترانه راحت تو خونه ي تو بمونه؟نخیر شازده پسر!نخیر کاکلبه سر!جیک وپوك زندگیت رو درآوردم...می دونم مامان بابات تفاله هم حسابت نمی کنن!به چشم هاش خیره شدم.....داشت چی به من می گفت؟این پسر چی از زندگیِ من می دونه؟چی از زندگیم می دونه؟دستِ ورم کرده ام رو مشت کردم و سعی کردم خونسرد باشم...البته سعی کردم!لبم رو گزیدم و گفتم:-چی می دونی از من؟نفسی دردناك کشیدم و نعره زدم:-چی می دونی عوضیِ بی پدر؟!ناراحت نشد از فحشم...با تمسخر بهم خندید و گفت:-همه چی!چیه؟ترسیدي؟هه....من راحتت نمی ذارم مجد....من جیک و پوكِ زندگیت رو درآوردم...حتی می دونم چندبارخواستگاري رفتی و می دونم که بهت جوابِ منفی دادن...اما نمی دونم چرا...حیف!خیلی دوست داشتم بدونم چه مرگتهکه هیشکس قبولت نمی کنه!وبلندتر خندید....بی شرف!بی شرف...دست هام شل شد وعقب کشیدم...عوضیِ رذل.....مغزم قفل کرد ، هیچ دستورِ فعالیتی ازش صادر نمی شد...هیچی!دست هام سست کنار قرار گرفت...زانو زدم و به ماسه ها خیره شدم.آروم و بی حال پرسیدم:-دیگه چی می دونی؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٢به زحمت بلند شد وچهره در هم کشید ، روبروم نشست و گفت:-بهت که گفتم. همه چی رو می دونم!همه چیز!من می شناستم کیانمهرمجد...ولی با بد کسی درافتادي.....رو بد کسیدست گذاشتی ؛ فکر کردي می ذارم به همین راحتی هر غلطی بکنی و به هر کسی ظلم بکنی و بعد در بري ؟ نه ... نهپسر! مگه من مرده باشم که بخواي چمبره بزنی رو زندگیِ ترانه....چنگ زدم به ماسه ها ودستم رو مشت کردم.......با خشم نگاهش کردم ، بلند شدم.....صورتم سرخ شده بود از خشم ،گفتم:-ترانه چی؟سعی کرد بلند بشه و گفت:-ترانه ، چی؟!دستی کشیدم به سینه ي دردمندم و گفتم:-اونم بهت علاقه داره؟خندید....باز هم خندید ومن چه قدر دوست داشتم لب هاش رو به هم بدوزم....با خنده گفت:-نمیدونم...شاید!شاید؟یعنی ممکنِ؟یعنی ممکنِ ترانه به این....به این...حتی نمی تونستم کلمات رو کنار هم بذارم وجمله ام رو تکمیل کنم که تهش وابستگیِ ترانه باشه!دستی به صورتم کشیدم...اینطوري نمی شد....نه....نمی شد....با قدم هایی بلند از کنارِ پیمان رد شدم که....یه لحظه ایستادم و لگد کوبیدم تويِ ساقِ پاش و غریدم:-نمی ذارم جنازه اش هم برسه دستت!پا زمین کوبان به سمتِ خونه رفتم...ترانه...ترانه رو باید می دیدم..باید باهاش حرف می زدم...ترانه.....ترانه برايِ من بود...نمی ذاشتم به دستِ کسِ دیگه اي بیفته....خدایا ؛ این که حق منِ ، نیست؟خدایا ؛ بودنِ ترانه که حق امِ، نیست؟نمی ذارم دستِ کسی بهش برسه....نمی ذارم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۰۷ عصر
حیاطِ خونه رو با تمامِ توانم دویدم....درِ وروديِ خونه رو بازکردم...چشمم دنبالِ یه نفر می گشت....یکی که همه يزندگیمِ.....فقط یه نفر!کنارِ بخاري نشسته بود و نگران بهم نگاه می کرد....سریع به سمتش رفتم و مچِ دستش رو گرفتم ، با تمام قوا فشردم وگفتم:-راست می گه؟!بهت زده نگاهم کرد و تته پته کنان گفت:-کی؟کی راست می گه؟چی می گی؟!باید دورش می کردم..باید از بین این آدم هایی که نمی خواستن ترانه مالِ من باشه، پیشِ من باشه دورش می کردم.....بدون توجه به پوششِ ترانه دستش رو گرفتم ودنبالِ خودم کشیدم ، صداي سام رو شنیدم که گفت:-کیان؟چی کار می کنی؟بیشتر به در نزدیک شدم ، چنگ زدم به سوییچِ ماشین که رويِ میز بود....حسین بازوم رو گرفت وگفت:-کیانمهر؟چته؟چی شده؟پیمان کو؟!بازوم رو از دستش بیرون آوردم و بدون حرف بیرون زدم...ترانه دنبالم کشیده می شد....پنجه هاش رو تکون می دادوسعی می کرد از دستم خلاص بشه ولی این بار من پیروز بودم!باید صد هزار بار برايِ خودم تکرارمی کردم که حتی یه لحظه هم وا ندم!صداي دادِ کامی اومد:-کجا می بریش!؟دزدگیر رو غیر فعال کردم و ترانه رو داخل ماشین هل دادم ، دوباره دزدگیر رو زدم تا راه فراري نداشته باشه...دروازه روکامل باز کردم و بعد خودم هم سوار شدم...مغزم فقط یه دستور می داد:فرار!برام مهم نبود همه ي اون آدم هایی که سعی می کردن بفهمن من دارم چی کار می کنم، حتی برام پیمانی هم مهمنبود که دست به شکم گرفته تازه داخل حیاط شده بود و مبهوت نگاهمون می کرد...مهم ترانه اي بود که باید برايِ منمی بود.به سرعت از خونه بیرون زدم که ترانه با ترس گفت:-چته دیوونه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩۴پوزخند زدم ، داشتم می سوختم.....یه چیزي توي وجودم داشت مولکول به مولکولِ بدنم رو خاکستر می کرد....کمی که از خونه دور شدیم و وارد جاده ي اصلی شدیم ، بلندتر گفت:-باتوام!چه مرگته؟!منفجر شدم...همه ي خشمم یک دفعه توي صدام جا گرفت وبا تمام توان نعره کشیدم:-خفه شو!فقط خفه شو!ترانه با چشم هایی گشاد شده نگاهم کرد و سکوت کرد....من هم بی توجه بهش به سرعت می روندم...نمی دونم کجافقط می خواستم دور بشم.....پیچیدم تو فرعی....جلوتر رفتم...باز هم پیچیدم.....نمی دونستم کجا میرم ولی هر چه قدر کهجلوتر می رفتم درخت ها متراکم وفاصله ي خونه ها بیشتر می شد.....حرف هاي پیمان برام تکرار می شد..انگار کسی صداش رو ضبط کرده بود وحالا داشت بازپخش می کرد.....صداي زنگِ موبایل که بلند شد با چشم هايِ به خون نشسته ام نگاه تندي بهش کردم که لب گزید، ترسیده بود...از اینمن ، ترسیده بود...منی که خودم هم ازش می ترسیدم!آهسته و باصداي لرزون گفت:-خب تو جیبِ سوییشرتم بود.....حرفی نزدم فقط دستم رو مشت کردم و رويِ فرمون کوبیدم.......تلفن همراه خودم خونه بود ولی چرا تلفنِ ترانه بایدهمیشه تو جیب اش باشه؟!براي چی؟منتظرِ تماسِ کیه که همیشه گوشی اش دمِ دستشِ؟!پوزخند زدم و با صدايِ دورگه شده اي گفتم:-منتظر تلفن و اس ام اس پیمان جونتی که همیشه گوشیت کنارته!؟ترانه کلافه دست هاش رو تو هوا تکون داد وگفت:-چرا چرت می گی؟مگه تو خودت گوشیت دم به دقیقه کنارت نیست؟!چرا این دیوونه بازي ها رو درمیاري؟کجا داریممیریم اصن؟!به ترانه جوابی ندادم چون نگاهم مکانی رو که می خواستم پیدا کرد...لبخندي از رضایت زدم و بینِ یه عالمه درخت کهبینشون محوطه ي کوچکی بود به شدت ترمز کردم.....قفلِ مرکزي رو فعال کردم و به سمتِ ترانه چرخیدم...با آرامشیساختگی گفتم:-خب؟می شنوم......ترانه با چشم هایی گشاد شده گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩۵-چی رو می شنوي؟این کارا چیه؟این حرکات چیه؟چرا منو اینجا آوردي؟چشم بستم ولب گزیدم..آروم باش کیان!آروم باش....کمی آروم باش.....به سختی از بین لب هاي به هم چسبیدم گفتم:-چرا به پیمان گفتی بیاد پیشِ ما؟این زنِ چشم قهوه اي روبروم برام از همه ي زندگیم بیشتر ارزش داشت...این زن که حتی براي یه فنج دل می سوزوندبرام از همه ي زندگیم بیشتر ارزش داشت...پس به این راحتی از دستش نمی دادم......به هیچ وجه!عصبی خندید و گفت:-دیوونه شدي؟من که بهت گفتم!فقط خواستیم ببینیمش!کمی خودم رو جلو کشیدم و تو اون گوي هاي قهوه اي رنگ خیره شدم و گفتم:-خواستین؟یا خواستی؟ببینینِش یا ببینیش؟!اخم هاش رويِ صورتش بهش جذابیت می داد ، داشت همون زنِ مقتدري می شد که من بهش دلبستم!صورت به صورتم نزدیک کرد و گفت:-مطمئنی تب نداري؟مطئنی مثه من سرمانخوردي؟!شاید تب کرده باشی!دستش رو به پیشونی ام چسبوند....از تماسِ دستِ لطیفش با پیشونی ام حسِ خوبی بهم دست داد...چشم بستم از ایناحساسِ ناب....من همین رو می خواستم...من این وجود ، این انسان ، این جنسِ مونث ، این دختر رو براي پیدا کردنِآرامش ازدست رفته ي زندگیم می خواستم.ولی این احساس خوب فقط چند ثانیه طول کشید ، ترانه با تمسخر دست از پیشونی ام جدا کرد و تو هوا تکونش داد وگفت:-اوخ اوخ اوخ!چه داغی...داري هذیون می گی جناب مجد...هذیون نبود...به خدا نبود...تو چشم هام نگاه کرد و گفت دوسِت داره...گفت تو هم بهش علاقه داري...بفهم منو!چرا کسی درك نمی کرد این قلبِ من هر لحظه که کسی به ترانه نگاه می کنه به شدت می کوبه ، می خواد بیرون بیاداز سینه؟جدي بهم نگاه کرد و گفت:-اون افکار مالیخولیایی رو از سرت بنداز بیرون!همه مثه تو هرزه نیستن!همه مثه تو دخترباز نیستن......نه پیمان مثهتوئه...نه من مثه دخترایی که دور وبرتن......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩۶لبخندِ کجی زدم...این دختر درباره ي من چه فکر می کرد؟این دختر فکر می کرد من خانم بازي می کنم؟این دختر فکرمی کنه من هرزه ام؟منی که حتی از محبتِ محرم ترین زنان دنیا هم بی بهره بودم برم دنبالِ جسمِ زنایی که معلومنیست دستِ چند نفر بهشون خورده؟تلخ خندیدم و زیر لب گفتم:-دیوونه ي کوچولويِ من!از خنده ام جري شد......جیغ زد:-زهر مار!مثه دیوونه ها افتادي به جون پیمان وزدیش ، بعد بردیش بیرون از خونه ومعلوم نیست چه بلایی سرش آورديبعد هم که منو اونطوري ازخونه بیرون کشیدي.....میشه بگی چه مرگته!؟چه مرگم بود؟من می خواستمش!فقط براي خودم...دردم همین بود...مرگم هم همین بود!دست انداختم به سوییشرتش.....تصاویر اون شب برام زنده شد که گرمش بود از بخارِ دوشی که گرفته بود و تنها همینرو به تن داشت....نگاهم رفت پیِ جايِ فرضیِ گردنبندي که حدس می زدم زیرِ لباسش باشه.....دلم می تپید...لعنت بهاین دل!به سمتِ خودم کشیدمش....صورت به صورت ، بینی در راستاي بینی ، چشم در چشم گفتم:-پیمان می گه دوسِت داره...تو چی؟!خیره ام موند.....چشم هاش بین چشم هام نوسان داشت...آهسته گفت:-پیمان چی گفته؟بی اراده لبم رو به چونه اش رسوندم و بوسه اي کوتاه زدم ؛ فکرِ اینکه روزي ترانه کنارِ پیمان باشه دیوونه ام می کردم!زمزمه کنان گفتم:-گفت دوسِت داره!تو چی؟ توهم دوستش داري؟!خندید و من نگاهم به لب هایی رفت که به خنده باز شد......منم محو خندیدم با خنده هاش...آهسته و آروم لب هام کشاومد....داشتم دیوونه می شدم؟.....احتمالا!بین خنده هاش به زحمت گفت:-واقعا دیوونه شدي!داري دیوونه می شی از بس فکر کردي....برو خداروزیت رو جاي دیگه حواله کنه بابا...داشت انکار می کرد...می خواست من نفهمم وگرنه پیمان گفت که ممکنِ ترانه هم بهش میل داشته باشه که واي ازاون روز!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٧دست هام رو دورِ کمرش پیچیدم و کامل به سمتِ خودم کشیدمش....روي پاهام نشوندمش و باتحکم گفتم:-یه کلام راستش رو بگو!توهم بهش علاقه داري؟!کلافه مشتی به سینه ام زد و گفت:-نه!اي که گفت دلم رو آروم نکرد.....هنوز نگران بودم بابتِ پیمان..از جانبِ پیمان...خواستم چیزي بگم که صدايِ زنگِ « نه »موبایل ترانه باز هم رو اعصاب رفت...عصبی چنگ انداختم و موبایل رو از دستش بیرون کشیدم و روي داشبوردکوبیدم..هنوز زنگ می زد...با تمسخر گفتم:-حتما پیمانِ!عاشقِ سینه چاکت!لب هاش رو هم فشرد ودلِ من براي اون چشم هايِ عصبی اش لرزید...دوست داشتم محکم به خودم بچسبونمش ،انقدر که تو وجودم حل بشه و هیچ کس نتونه اونو ازم بگیره!با بغض گفت:-تو دیوونه اي!می فهمی؟دیوونه.....من اگه پیمان رو دوست داشتم حاضر می شدم که صیغه ات بشم!؟آره؟ابروهام رو بالا انداختم و با وجودِ نوري که توي دلم روشن شد؛ گفتم:-از کجا معلوم..تو براي آزادي پدرت از جونت هم می گذري!چشم هاش پر از اشک شد ، دوست داشتم سر جلو ببرم وپشتِ پلکش رو ببوسم وبگم آروم باش...گریه نکن.....ولی فقطایستادم و تماشاش کردم که با غصه گفت:-می دونستی....می دونم که می دونستی که اینطوري منو تو این هچل انداختی!دیگه نتونستم جلوي دست هام رو بگیرم ،سرش رو به سینه ام فشردم و گفتم:-گریه نکن لعنتی....گریه نکن...فقط بهم اطمینان بده که علاقه اي بینتون نیست....حداقل ازجانبِ تو!چنگ زد به پیراهنم و گفت:-نیست...نیست...به خدا نیست!سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه زدم و گفتم:-ولی اون پسرداییِ عوضی ات می گه هست..می گه دوسِت داره....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٨هق هق کرد ، آروم گفت:-منم دوستش دارم...ولی نه اونطوري...پیمان داداشمِ.....نمیدونم...نمیدونم چرا اینطوري گفته....آهسته دست کشیدم رويِ سرش و موهاش رو بیشتر زیرشال فرستادم و گفتم:-باشه...باشه گریه نکن حالا.....باز هم تلفنش زنگ خورد...زیر لب گفتم:-لعنتی...جلو کشیدم و موبایل رو برداشتم..اسم پیمان داشت روي اعصابم خنجر می کشید،عصبی جواب دادم:-هان؟صداي دادش تو گوشم پیچید:-کدوم گوري رفتی؟دختره رو کجا بردي؟سعی کردم آروم باشم...ترانه قسم خورد که نیست...پس نبود این علاقه!خونسرد دست کشیدم رويِ کمر ترانه و گفتم:-به تو ربطی داره!؟بازهم داد کشید...دیگه داد زدن هاش برام اهمیتی نداشت..دلم آروم گرفته بود...من ترانه رو باور می کردم..به همینراحتی آبِ روي آتیش شد....پیمان داد کشید وگفت:-ربط داره!مرتیکه مامانش اینجا داره سکته می کنه....چه غلطی داري می کنی باترانه؟انقدر صداي گوشیش بلند بود که خودِ ترانه هم می شنید...پیمان هم مدام داد می کشید...نگاهی به ترانه کردم و کمیجابه جا شدم که ناله اي کرد که فکر کنم پیمان شنید که عربده کشید:-چرا ناله کرد؟چی کارش کردي؟چی کار داري می کنی احمق؟!خندیدم...خندیدم وسرترانه رو بوسیدم....سر بلند کردم،آهسته لب زدم:-چی شده؟انگشتش رو نشونم داد وبا صداي گرفته اي گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٩-روش نشسته بودي!خندیدم و انگشتش رو بوسیدم...پیمان داشت حنجره اش رو پاره می کرد، با خنده گفتم:-چته بابا؟خودت رو پاره کردي.....دوباره داد زد:-احمق من دوستش دارم...ولی بیشعور نه اونی که تو فکر میکنی....من مثه یه خواهر دوستش دارم...می خواستم اذیتتکنم...لعنتی من یه جوري وانمود کردم که عذاب بکشی!لبخند زدم...مهم نبود که پیمان چرا اونطوري بهم گفت ، مهم نبود که داره راست می گه یا نه،مهم ترانه بود که فقط مثهبرادر دوستش داشت.چیزي نگفتم که نالید:-به قرآن مجید من ترانه رو مثه خواهر دوست دارم...بابا غلط کردم...دختره رو کجا بردي؟!قسم خورد که مطمئن بشم؟یعنی واقعا همه ي اون حرف ها رو زد که منو عصبانی کنه؟در اون مورد بعدا باید حرف میزدم ولی فعلا مهم این بود که خیالِ بقیه رو راحت کنم....گفتم:-بزن رو بلندگو.عصبی غرید:-می خواي چی بگی؟!باتوام!داشت منم عصبی می کرد...شاه می بخشه وزیر نمی بخشه!؟گفتم:-میگمت بزن رو بلند گو!پوفی کرد وباشه اي گفت...چنددقیقه بعد گفت:-همه می شنون....نگاهی به ترانه کردم که انگار تمامِ وجودش گوش شده بود...منم گذاشتم رو بلند گو و گفتم:-ببخشید که دیوونه بازي در آوردم...ترانه خوبه...می خواستم باهاش حرف بزنم...شرمنده ناراحتتون کردم....حالش کاملاخوبه...صداي توام با هق هق تهمینه خانم عذابم داد....بد کردم...ولی کنترل اعصابم دستِ خودم نبود:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٠-کیان.....کیانمهر جان،دخترم رو بیار...اصن میریم از اینجا...تو بیارش...لبم رو گزیدم و به ترانه اي نگاه کردم که با ناراحتی به من خیره شده بود،با لحنی شرمنده گفتم:-ببخشید تهمینه خانم...به خدا ترانه خوبه...شرمنده تونم...این حرفا چیه؟لعنت به من!لعنت به من که مثلا می خواستم این چند روز خوش بگذره وهمه با هم خوش باشیم ولی هر روز یه ماجرا ویه داستانداشتیم!ترانه با صدایی که می لرزید گفت:-مامانی خوبم.....کیانمهر عصبانی بود..به خدا کاري بهم نداشت....تهمینه خانم که انگار با شنیدنِ صدايِ ترانه نیرو گرفته بود باشوق گفت:-خوبی مامان؟خوبی دخترکم؟چیزیت که نشده؟کجا رفتین؟!دست کشیدم به گونه ي ترانه.....صورتش رو عقب کشید و گفت:-هیچی مامان...یه کم داریم قدم می زنیم...زود میایم!به خدا هیچی نیست..قبل ازتاریکی میایم...زیاد به تاریکیِ هوا نمونده بود.....از صبح که نازي زنگ زد تا الان،تواین چند ساعت چه قدر تنش داشتم؟ترانه کمی دیگه به مادرش دلداري و اطمینان داد و بعد تماس رو قطع کرد...باخشم روبه من گفت:-راحت شدي اشکِ مامانم رو درآوردي؟!همین رو می خواستی؟مثه آدم همونجا می گفتی چه دردته دیگه...دیدي که،پیمانهم گفت براي اذیت کردنت اونا رو گفته....آره...قصد داشت اذیتم کنه ولی چرا این همه درباره ام اطلاعات داشت؟شاید ترانه بهش گفته باشه...بنابراین با تردید از ترانه پرسیدم:-تو چیزي درباره ي من و خانواده ام به پیمان گفتی؟!دستی به صورتش کشید وتقلا کرد که از بین بازوهام بیرون بیاد و در همون حال گفت:-نه..................اِاِاِاِ...ولم کن!خنده ام گرفت.......سرش رو تويِ گوديِ گردنم فرو بردم و صندلی رو با دستِ دیگه ام خوابوندم...نیاز به کمی آرامشداشتم بعد از این روزِ پر ماجرا....چشم بستم و گفتم:-آروم بگیر ، بذار منم آروم شم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠١باید آروم می شدم چون مسلما وقتی بر می گشتم باید جواب پس می دادیم وشاید جنگی دیگه توراه بود!دو روز گذشته بود...دو روز از روزي که مجبور شدم سر خم کنم جلويِ تهمینه خانم و ازش طلب بخشش کنم...که مجبور شدم بهش اصرارکنم و ازش بخوام برخلافِ تصمیمی که گرفته بود ؛ بمونه.....تهمینه خانم می خواست بره،حتی وسایلش رو هم جمع کرده بود ولی اصرار کردم وپوزش خواستم.حتی مجبور شدم از پیمانی که چشم دیدنش رو نداشتم ، بخوام که بمونه تا تهمینه خانم هم راضی به موندن بشه.هنوز هم که هنوزِ،مادرِترانه باهام سرسنگینِ و بااخم باهام صحبت می کنه...دو روز گذشته بود وحالا کنار ترانه ایستاده بودم و هردو به دریا خیره شده بودیم.....فردا تحویلِ سال بود و من هرچه قدر که سعی می کردم خاطراتِ کهنه ام رو فراموش کنم نمی شد....آهسته به ترانه گفتم:-حالا جدي بعد از ظهر با بچه ها می خواي بري خرید؟!کمی جا به جا شد و گفت:-مگه شوخی ام داریم؟......آره.میخوام برم..باید بریم عیدي
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۰۸ عصر
بخرم براي بقیه.لبخند تلخی زدم و گفتم:-عیدي دادن خیلی خوبه،نه؟باتعجب بهم نگاه کرد و گفت:-معلومه...هم عیدي دادن خوبه و هم عیدي گرفتن.چشم هام رو بستم و گفتم:-خب مثلا چی به هم عیدي می دین؟می خواستم تصور کنم همه ي نداشته هام رو،همه ي حسرت هام رو.....من هیچ وقت از کسی عیدي نگرفتم...تنهاکسایی که بهم عیدي می دادن بی بی وعزیز بودن...اونم زمانی که دیگه هیچ ذوقی نداشتم....صداي متعجبش رو شنیدم که گفت:-خب...والا ما از اون گرون هاش نمیخریم..معمولا چیزاي کوچیک می خریم که نشون بدیم به یاد همیم....مثلا چهمیدونم یه عروسکی،یه تی شرتی،کیف پولی....یا شایدم پول دادیم!چرا اینا رو می پرسی؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٢چشم باز کردم و نگاهش کردم...چی بهش می گفتم؟چی داشتم که بگم؟من همیشه داشتم براش می گفتم من اینوندارم،من اونو ندارم......من هیچ وقت محبت ندیدم...نمیخواستم برام دلسوزي کنه...من دلسوزي نمیخواستم....دستی بهگونه اش کشیدم و گفتم:-هیچی....نفسی گرفتم وریه هام رو پر وخالی کردم ، آروم گفتم:-پول داري همرات که داري می ري خرید؟ابروي راستش رو بالا انداخت و با لبخندي گوشه ي لبش گفت:-من پول توجیبی هام رو از مامانم می گیرم.مهربون شده بود...مهربون شدن هاش رو دوست داشتم....اینکه با من نمی جنگید رو دوست داشتم....لبخند خسته اي زدم و گفتم:-به هر حال.....رفتم سمتِ کتم و از جیبم کیفِ مداركِ کوچیکم رو بیرون کشیدم.کارتِ اعتباري اي رو روبروش گرفتم و گفتم:-رمزش 1236 ......هرچی خواستی بخر...هرچی.منتظرِ مخالفتش نموندم.از اتاق بیرون زدم وبه هیاهو و شورِ بقیه نگاه کردم که براي تحویل سال داشتن آماده می شدن.***ترمه مدام بالا وپایین می پرید ، تهمینه خانم یه چشم اش می خندید و یه چشم گریه می کرد...دلش براي همسرشتنگ شده بود....کیمیا و ترانه ریز ریز با هم حرف می زدن ومی خندیدن.....همه مشغول بودن ولی من....تک وتنها مثه همیشه با یه دلِ پر از غم یه گوشه اي چمبره زدم.حتی حسین که دوست و رفیق قدیمیِ من بود هم باسام و پیمان سرگرمِ بحث بود......کم کم با غر غر هاي تهمینه خانم همه کنار سفره جمع شدن ولی من هنوز نشسته بودم تا اینکه بالاخره چشمِ مادريکه دوست داشتم مادر صداش کنم به من افتاد وگفت:-اِ....تو چرا اونجا نشستی؟پاشو...پاشو بیا پیشِ بقیه که زیاد نمونده.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٣اون هم دیگه فراموش کرده بود اخم وتخم کنه برام.....نگاه بقیه چرخید به سمتم....بی حرف رفتم و خواستم کنارِ کسیبشینم ولی هیچ کس براي من نبود!ترانه وخانواده اش کنارِ هم...حتی پیمان هم ترمه در آغوش کنار ترانه نشسته بود وچشم من دنبالِ همون یه وجب جابود....حسین و کیمیا هم کنار هم....همه تنگِ هم،جایی نبود براي من......گوشه اي تک و تنها نشستم،من این سمتِ سفره تنها،خانواده ي گلپسند روبروم،حسین و کیمیا بالايِ سفره.....سرم روپایین انداختم..بغض نکن مرد!بغض نکن...اولِ سالی بغض نکن.......همیشه همین بود....مگه یادت نیست؟مگه یادت نیستکه همیشه تحویل سال حتی بی بی وعزیز هم کنارت نبودن؟پس چته؟یادته وقتی بچه بودي هفت سین کاغذي درستمی کردي؟یادته؟دست هام رو مشت کردم....نفس بکش...این نیز بگذرد....حداقل تو خونه تنها نیستی...حداقل افرادِ دیگه اي پاي سفرهکنارت نشستن!نگاهم رو به تلویزیون دادم ، نمی خواستم چشم تو چشم بقیه بشم که چشم هاشون برق می زد از خوشی!تهمینه خانم گه گاهی زیر چشم هاش دستمال می کشید ، دلش تنگ شده بود براي شوهرش!کاش کسی بود دلش براي من تنگ بشه!مجري با شوق وذوق صحبت می کرد،بغض گلوش رو گرفته بود وصداش می لرزید...می گفت از تحویل سال ، از بودنخانواده ها کنار هم ، از مادر وپدرهايِ فراموش شده ي گوشه ي آسایشگاه، می گفت از اتفاقاتِ سال گذشته ، ثانیه شمارتحویل سال شروع شد وقلب من مچاله......زیرزیرکی نگاه کردم ، کسی حواسش به من نبود...همه تو حال خودشونبودن.....آهی کشیدم....سر به زیر انداختم و آروم دعاي تحویل سال رو خوندم به امید تغییر تو زندگیم ، تو حال و احوالم...تو دنیايِ نیمه تاریکم....صداي توپی پخش شد وبعد صداي نقاره.....صدايِ مجري که با خوشی می گفت:آغاز سال یک هزار و سیصد و........همه به هم تبریک گفتن ، همه لبخند زدن به هم ،حسین با خوشی روبه پیمان داد زد:-آقا تبریک!یادت نره چه قولی دادي ها!پیمان هم خندید و ترمه رو بوسید و گفت:-چشم بابا!چشم!من مثه شما نیستم داداش!دلم طاقت نداشت...آروم عقب کشیدم......که صداي سام منو به خودم آورد:-تبریک کیان خان!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠۴سر بلند کردم ، دلم می خواست از ته دل لبخند بزنم ولی به جاش تلخندي زدم وگفتم:-ممنون...سال نوي تو هم مبارك....هر کدوم با لبخندي کوتاه سال نو رو بهم تبریک گفتن،حتی حسین که نگاهش رو ازم می دزدید...خودش می دونستتو دلم چی می گذره...خودش می دونست این منِ غم دیده نیازمند بودن ها هستم ولی نبود!نه خودش ، نه بقیه...موقع عیدي دادن بود.....تهمینه خانم با صدایی که می لرزید می خندید و از بین قرآنی که همراهش بود عیدي به دستِبقیه می داد......همه تحفه اي براي چشم روشنیِ سالِ جدید می دادن...نگاهِ من به همون اسکناس تانخورده ي لايِقرآن بود...همونی که سالهاي گذشته هم از دستِ بی بی می گرفتم منتها روزِ بعد از سال تحویل....روزي که صبح اشبا چشم هاي پف کرده ام از خواب پا می شدم وبی بی منو توآغوشش می گرفت، عزیز هم دستم رو نوازش می کرد ولیدیگه برام مهم نبود...سال هايِ بعد که عزیز رفت ، کمبود محبت هايِ منم زیاد تر شد.....نه اینکه بی بی سعی نکرد،ولینتونست...نتونست جلوي همه چیز مقاومت کنه......صداي شادِ کامی که از ترانه تشکر می کرد باعث شد از فکر بیرون بیام:-دستت درد نکنه تران!عجب چیزیه!وبوسه اي به گونه ي ترانه زد...نگاهم به کمربندِ چرمی رفت که تويِ دست هاي کامیار بود.....ترانه بلند شد وبه سمتِحسین و کیمیا رفت...نگاهم به دست هاي بقیه بود...همه کاغذ کادویی یه رنگ جلوشون بود...بعضی ها باز وبعضی هادست نخورده...معلوم بود که یه نفر خریده...با دیدنِ کادویی که ترانه به کیمیا وحسین داد مطمئن شدم که فردِ کادودهنده ترانه اس...دلم شروع کرد به تپیدن.....ذوق داشتم!منِ 27 ساله ذوق داشتم بابتِ گرفتنِ کادو از دستِ دختري که صاحبِ زندگیم بود....نگاهم به کادويِ پیمان بود، حافظ....پیمان وحافظ؟حتی نمی خواستم حساس باشم نسبت به اینکه چرا ترانه براي پیمان کادو خریده؟من نسبت به پیمان حساس بودم حتیاگه همه ي دنیا می گفتن پیمان برادرانه ترانه رو دوست دارم.......ولی حتی نمی تونستم به حساس بودنم تو این لحظهاجازه ي خودنمایی بدم...ولی...امان!امان از لحظه اي که ترانه برگشت سر جاش و مشغول صحبت با مادرش شد.....دیگه گوش هام هیچ چیزي رو نمیشنیدن.....باورم نمی شد!یعنی این بار هم فراموش شدم؟؟اونم از طرفِ ترانه؟بهش خیره موندم.....مات و مبهوت...!نگاهم به کادويِ پیمان چرخید....به کادويِ حسین.....کیمیا.......براي اونها خرید وبراي من نخرید ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠۵تقصیر من نبود......هیچ کس جايِ من نبود...من تمام عمرم فراموش شده بودم و این بار دردش بیشتر بود....سنگینی نگاهم رو حس کرد، سرش رو به سمتِ من چرخوند.....چی تو نگاهم خوند که لب گزید نمی دونم ولی منآهسته هق زدم....قبل از اینکه اشکم جلوي این جمعیت دربیاد بلند شدم...منِ 27 ساله داشت گریه ام می گرفت از نگرفتنکادو!با صدایی پر از لرزش گفتم:-ببخشید...من باید چند جایی زنگ بزنم...بعد با قدم هایی بلند پناه بردم به اتاق....در رو که بستم هجوم خاطرات سرازیرشد.به زحمت خودم رو به پنجره رسوندم وبازش کردم وسرم رو بیرون بردم...باد سردي می وزید وبا خودش خاطرات رو میآورد...وقتی که من همیشه مجبور بودم یا توي عمارتِ اصلی یا تو خونه اي که بعد ها نقل مکان کردیم ، تنها بمونم...موقع تحویل سال که می شد ، نازي ازهمیشه بدتر با من دشمنی می کرد...زمانی که تو عمارت بودم نمی ذاشت از اتاقبیرون بیام..گریه می کردم ، ضجه می زدم ، التماس می کردم براي اینکه بذاره از اتاق بیرون برم،حتی از دور سفره يهفت سین رو ببینم ولی نمی ذاشت....بی بی و عزیز،تاوقتی که عزیز بود ، با نازي مخالفت می کردن، سعی می کردننازي رو راضی کنن که من از اتاقم بیرون بیام ولی علیرضا هم پشتِ نازي در می اومد واجازه نمی داد....بی بی و عزیزهم ناچار از اصرار هاي نازي براي حضور کنارِ سفره و بعدها گریه هاي بچه ها مجبور می شدن من رو بذارن و برن. بیبی همیشه سرم رو می بوسید و می گفت میرم ومیام...ولی وقتی که می رفت منو یادش می رفت!کوچیکتر که بودم دستم رو دورِ پاي بی بی وعزیز حلقه می کردم، پاشون رو می بوسیدم که بذارن منم باهاشون باشم..منمبرم...یاحداقل منو تنها نذارن ولی اونا هم میرفتن......نمیدونم چرا بی بی وعزیز هیچ وقت با نازي مخالفت نکردن ولی من همیشه تحویلِ سال تنها بودم...همیشه!کمی که بزرگتر شدم براي خودم سفره ي هفت سین می کشیدم....با مداد رنگی ماهی می کشیدم....چون نازي حتی نمیذاشت من ماهی داشته باشم!هیچ وقت دلیلِ این همه محرومیت رو نفهمیدم...هیچ وقت!عزیز اوایل تو رويِ نازي وعلیرضا در می اومد،دعوا وبحث داشتن ولی وقتی یه بار نازي از شدت عصبانیت حالش بدشد...دیگه اوناهم اصراري نکردن......منم تنها کناري می نشستم تو تاریکی و با سفره ي هفت سینِ کاغذي ام وبا گریه سالَم رو تحویل می کردم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠۶من همیشه لباسِ عیدم رو با بی بی و عزیز می خریدم اما همیشه چشمم به بیرون رفتن هايِ نازي وبچه ها بود...کهگاهی علیرضا هم همراهشون می شد...که باشوق وذوق با کیسه هاي خرید برمی گشتن.ومن همیشه هق هق می زدمو زیر لب مامان و بابام رو صدا می کردم و هیچ جوابی نمی گرفتم......یادمِ دوسال بعد از اینکه عزیز رفت ، ومن افسرده بودم و شب ها حتی کارم به جایی کشیده بود که با قرص خواب میخوابیدم، بی بی هم عاصی شده از رفتارها و سکوتِ من ، صبحِ روز تحویل سال رفت...بعد از یه دعوايِ اساسی با منرفت.....منم آهسته وبی رمق دنبالش رفتم،ازپنجره ي بازعمارت بهشون نگاه کردم وغصه خوردم که چه جور مادر وپدري دارمکه نمی دونن بچه اشون شب ها با قرصِ خواب می خوابه.....چطور پدر ومادري ان که نمیدونن بچه اشون داره از غصهدق می کنه.....که همین که دستم رو بگیرن و کنارشون بشینم وسال تحویل رو کنارشون باشم حالم بهتر می شه....اون روزها بدترین روزهايِ عمرم بود...عذاب آورترین......بی بی همیشه بعد از سال تحویل ها نازم می کرد،می بوسیدم ، دست به صورتم می کشید وسعی می کرد خوشحالم کنهولی من دلم همون چندساعتی رو می خواست که دورِ سفره می نشستیم....دستی به صورتِ خیسم کشیدم ولبم رو تاجایی که می تونستم گزیدم....لعنتی گریه نکن...گریه نکن لعنتی!تو که همیشه با این خاطراتِ لعنتی بودي....توکه همیشه درد کشیدي حالا به خاطر یه عیدي اینطور ضجه می زنی؟توئهمردِ گنده؟خجالت نمی کشی؟هیچ کدوم از این حرفا نمی تونست تسکینِ دلِ من باشه......همیشه وهمیشه این سوالم بود که چرا؟یه چرايِ گنده همیشهرو دلم سنگینی می کرد...همیشه!دستی که رويِ شونه ام نشست باعث شد ازجا بپرّم.برگشتم ، ترانه با صورتی متعجب گفت:-کیان؟داري....داري گریه می کنی؟به خدا...به خدا من...من...نذاشتم حرفش رو بزنه....می دونستم که فهمیده احساسی بهش دارم...می دونستم که می دونه دوستش دارم....این بارمی خواستم با صداي بلند اعتراف کنم....درست اعتراف کنم...دست هام رو دورش حلقه کردم وبا صدایی پر از بغض گفتم:-دوست دارم ترانه...خیلی دوست دارم...***ترانه:مسکوت بهش نگاه کردم که دوباره زیرگوشم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٧-دوست دارم ترانه ، خیلی وقته صاحبِ دلمی.می دونستم...خودش بهم گفته بود ، خودش گفته بود که دوستم داره ولی زیرلب که خودم رو زدم به نفهمیدن ، که اشتباهفهمیدم ولی این که اشتباه نبود ، بود؟!روزي که زیر بارون موندم داشتم به خودم فکر می کردم ، به زندگی ام ، به خونواده ام ، به کیانمهر مجد!فکر می کردم که چی شد من رسیدم به اینجا ، چرا زندگی ام اینطوري شد؟به اینکه باید فرصت بدم ، به خودم ، به زندگی ام و شاید...........به کیانمهر مجد..!!دلم می سوخت براي این مرد ، براي مردي که هر روز که بیشتر کنارش می گذروندم ، بیشتر می فهمیدم که چه قدرزندگی سختی داشته و می خواستم باهاش خوب باشم حداقل براي مدتی که کنارشم ، ولی بعضی اوقات کینه ، مثلسربازِ در کمین ، خودش رو نشون می داد.....هنوز که هنوزِ نمی فهمم چرا مردِ ناشناخته ي زندگیم ، چنین معامله اي با من کرد؟وبعد مسافرت...!چرا اصرار کرد که من و خانواده ام همراهش باشیم؟من که هیچ....خانواده ام چرا!؟دیروز که براي خرید رفتم براي همه عیدي خریدم ، یه چیز کوچیک و قابل استفاده براي یادگاري ، قصد داشتم برايکیان هم چیزي بخرم ولی یادم رفت...!ووقتی امروز سر سفره نگاه ناباورش رو دیدم یادم اومد که مردي رو یادم رفته بود که باید با تمام حسِ بدي که نسبتبهش دارم قبول کنم که براي من و خانواده ام زحمت کشیده....همین که از سفره پا شد خواستم چیزي بگم که با دیدن حالش پشیمون شدم.......چند دقیقه بعد از رفتنش حسین خواستدنبالش بره که سام با تحکم گفت:-نه حسین خان!شما نه....نگاه سرگردون همه ي ما روي سام بود که لب می جوید ، می خواست چیزي بگه و نمی تونست. وبالاخره بعد از رنگبه رنگ شدن گفت:-ترانه....تو برو.متعجب نگاهش کردم که صداش رو کمی بلند کرد و گفت:-برو دیگه!ببین چشه!!ومجبور شدم بیام دنبالش....حالا من اینجا توي آغوشش بودم و اون با صداي بلند می گفت که دوستم داره؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٨باید دوست داشتنش رو باور می کردم؟کدوم مردي ، دختري رو که دوستش داشت اینطور عذاب می داد؟بیشتر بین آغوشش فشرده شدم ؛ شالم از دورِ سرم باز شد ، سر زیر گوشم فرو کرد و آهسته گفت:-خیلی دوسِت دارم ترانه....کمی مکث کرد و من تو این مکث به این فکر کردم که چه قدر می شه راحت حرف زد ولی عمل کردن سخته.....کیانمهرتونست به حرفش عمل کنه؟این دوست داشتن بود که مجبورم کرد در قبال پول خودم رو بفروشم؟صداي پر بغض اش باعث شد از فکر بیرون بیام:-همیشه تنها بودم ترانه...هیچ وقت خانواده اي نداشتم....داشتم و درعین حال نداشتم...بد شرایطی بود...بد!دست هام رو رويِ سینه اش گذاشتم و سعی کردم ازش دور بشم....متوجه شد و عقب کشید ، صورتش رو به سمت دیگه چرخوند ودست کشید به خیسی اش...می خواست نفهمم گریه کرده؟!عمیق و کوتاه نفس کشیدم و کمی ازش دور شدم.....نگاهم کرد و لبخندي کوتاه زد، بعد از کمی مکث بهم نزدیک شد ومن ازش دور شدم.جلو اومد ومن عقب رفتم ؛ تا جایی که به دیوار چسبیدم.روبروم ایستاد و با چشم هایی پرآب و پر امید گفت:-باورم می کنی ترانه؟آره؟دوست داشتنم رو ، علاقه ام رو باور می کنی؟به سختی زیر نفس هاي پر حرارت اش گفتم:-چرا اومدي تو اتاق؟چرا گریه می کردي؟یکّه خورد...انتظار داشت ازش نپرسم ، به روش نیارم ، آب دهنش رو قورت داد و چشم اش رو کمی تنگ کرد و گفت:-یاد گذشته ها افتادم.....وقتایی که تحویل سال تو خونه و اتاقم تنها بودم.....وقتایی که التماس می کردم منو هم باخودشون ببرن......آهی کشید و لبخند تلخی زد ، دستم رو گرفت و نوازشش کرد وگفت:-من هیچ وقت روي خوش زندگی رو ندیدم......من همیشه عذاب کشیدم...همیشه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٩خواستم پوزخند بزنم ولی جلوي خودم رو گرفتم.دستم رو کشید و دنبال خودش سمتِ تخت برد ، عین یه عروسکِ کوکی دنبالش بودم....کنارِ خودش، روي تخت نشوندم ، بامحبت نگاهم می کرد ولی من تابِ این محبت رو نداشتم ، آهسته گفت:-ترانه؟می فهمی وقتی بهت می گم خیلی وقته صاحب دلمی یعنی چی؟!نتونستم جلوي تمسخر توي صدام رو بگیرم ، به دستش نگاه کردم که روي دستم رو نوازش گونه کشیده می شد و گفتم:-واسه همین پیشنهاد دادي که صیغه کنیم؟که گفتی پولِ آزادي بابات رو می دم ولی یه چند ماه معشوقه ام باش؟!اخم کرد ،چشم هاي طوسیِ به خون نشسته اش رو بهم دوخت و غرید:-من نگفتم معشوقه ام باش!دوست داشتم داد بکشم ، خوي سرکش وجودم دوباره داشت خودش رو نشون می داد ، با حرص گفتم:-ولی حرفات دقیقا همین معنی رو می داد!دستم رو محکم فشرد ، سعی می کرد آروم باشه....انتظار داشت در قبال اینکه بهم می گفت دوست دارم ، خوشحال باشم؟بلند شم وخونه رو آذین ببندم وبزنم وبرقصم؟چی انتظار داشت از منِ درمونده؟از منی که خودم هم نمی دونم کجايِ نقطه بازيِ زندگی امم!!!!!!!!با صدایی که می لرزید از خشم گفت:-کدوم حرف؟دقیقا کدوم حرفم این معنی رو می داد؟من کِی یه جمله ، یه کلمه رو به کار بردم که فکر کردي می خوامبهت بگم معشوقه ام باش؟هان؟!بدون اینکه متوجه بشه هر لحظه بیشتر به دستم فشار می آورد..از درد لب گزیدم ، دید که دندون بردم روي لب ، بهزحمت آبی که توي دهنش بود رو پایین برد و سیبک گلوش بالا پایین رفت...آهسته لب زد:-انقدر دلم رو خون نکن دختر...انقدر عذابم نده......چرا جگرم رو پاره پاره می کنی؟!تا به خودم بیام صورتش جلو اومد و...............ظرف چند ثانیه عقب کشید و بعد بین ابروهام رو بوسه زد.....سر برد زیر گوشم و زمزمه وار گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٠-باور کن دوستت دارم!خیلی هم دوستت دارم....فکر نکن من یه هوس بازِ عوضی ام...من حتی دست و دلم می لرزهوقتی به تو نگاه می کنم....من تو عمرم دختر ندیدم....من همیشه تنها بودم...باورم کن دختر!تو تمام زندگیِ منی...اینوباور....باور کن،نگامو باور کن!ولی من مات و مبهوتِ اتفاق پیش اومده بودم.....این من بودم که دست و دلم می لرزید...نه از عشق...از ترس!از ترسِ اتفاقی که کم کم داشت پا باز می کرد تو زندگیم.......سر عقب کشید ، باورم نمی شد که صورتش از خجالت سرخ شده باشه!!!!!به خودم اومدم و نفسی عمیقِ عمیق کشیدم ، انگار یادم رفته بود نفس کشیدن چیه...به صورت خجالت زده ي مردِ روبروم نگاه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۰۸ عصر
کردم...مردي که نزدیکِ سی سال سن داشت و اینطور سرخ شده بود از شرم؟من چی؟منم سرخ شده بود از خشم و خجالت؟حرف زدنم دچار مشکل شده بود ، تته پته کنان گفتم:-ت...تو....من........این کارا یعنی چی؟!دوباره نفس کشیدم.....گیج دستی کشیدم به موهام...موهایی که پریشون شده بود انگار!انگار برق گرفته شده بودم...نگاهش رو ازم گرفت و به سمتِ دیگه اي نگاه کرد ، آروم گفت:-نمیدونم....دستِ خودم نبود...شرمنده.....حالام.. حالام برو....من حرفم رو زدم...تو عمرِ منی..زندگیِ منی....چه باور کنی وچه نکنی.....برو و بذار تنها باشم....سرش رو بین دست هاش گرفت...دو تا آدم سرگردون...دو تا درمونده.......کیانمهر از من درمونده تر ، من از کیانمهردرمونده تر!گیج بودم ، هنوز انگار درك نمی کردم که چی به چیه!؟خواستم بلند بشم که دوباره آروم گفت:-لطفا به کسی نگو من چی کار کردم و چی گفتم....بگو داشت با بی بی اش حرف می زد...بگو دلتنگِ بی بی اش شدهبود....سرتکون دادم و به سمتِ در رفتم.....خواستم در رو باز کنم که دست هاش دورِ کمرم حلقه شد ، صداش می لرزید،وجودشمی لرزید ، با صداي گرفته اي گفت:-نرو...نمی ذارم بري.....آخه تو کجا بري وقتی من اینجام؟هان؟زیر لب آهسته نالیدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١١-اي خدا....!!تکلیفش با خودش هم مشخص نبود...من وقت می خواستم تا فکر کنم که چی گفت و چی گفتم؟چی گفت ومن چیشنیدم؟چی به چیه؟ولی نمی ذاشت...دست از سرم بر نمی داشت که یه لحظه آرامش داشته باشم!سرشونه ام رو بوسید و گفت:-درکم کن لامصب...وقتی میگم برو یعنی نرو!حتما باید التماست کنم که نري؟که تنهام نذاري؟!پوفی بلند بالا کشیدم...ناچارا گفتم:-می مونم...باشه می مونم فقط ولم کن!دست هاش با کمی مکث وتردیدي که تو رفتارش آشکار بود از دورم باز شد....عقب رفت و من می ترسیدم سر بلند کنموبه صورتش نگاه کنم...به چشم هاي نقره ایش نگاه کنم و چی می دیدم؟اشتیاق؟عشق؟یا هوس؟!مهم نبود من چی تو نگاهِ این مرد می دیدم ، مهم این بود من می ترسیدم از تکرارِ اتفاق چند دقیقه قبل....فصل چهارم:جایی نرو...!!ترانه:با تکون خوردن هاي ماشین چشم هام رو باز کردم.....کیانمهر خیره به جاده بود...برگشتم و نگاهی به پشتِ سرمکردم..ترمه و کامی خواب بودن.....مامان و سام وپیمان هم همسفرِ حسین وکیمیا شدن.داشتیم بر می گشتیم......بعدازچند روزِ پر اتفاق داشتیم برمی گشتیم....هم خوش گذشت وهم نه!من بودم و نگاه هاي سنگینِ کیانمهر که لحظه اي رهام نمی کرد...هر جا می رفتم چشمش دنبالم بود.....تا به خودم بیام دستم زیرِ دستش رويِ دنده بود....لبخندي زد،لحظه اي نگاهم کرد وبعد گفت:-خیلی خسته بودیا!سعی کردم لبخندي بزنم.....این چند روز بیش از حد سعی می کرد مهربون باشه و این منو معذب می کرد......آروم گفتم:-آره...دیروز کیمیا و مامان کلِ بازار رو گشتن....پاهام داشتن می افتادن!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٢خنده ي کوتاهی کرد و چیزي نگفت...همونطور که با انگشت هام بازي می کرد به رانندگی اش ادامه داد....نفس عمیقیاز نارضایتی کشیدم...چیزي نمونده بود تا به خونه برسیم.....پنج فروردین بود و کیان اصرار داشت باقیِ تعطیلات روبرگردیم و تو خونه امون بگذرونیم تا گاهی هم به شرکت سر بزنن.....دوباره نگاهش کردم....به چشم هاش دست می کشید...خسته بود....چند روزي بود که می فهمیدم خواب راحتی نداره...میفهمیدم تا صبح بالاي سرم می شینه ونگاهم می کنه....خدایا؟من چی کار کنم؟با این مرد ، با زندگی ام ، با خانواده ام چی کار کنم؟شاید کیان برام مهم نبود ، جون خودمون که مهم بود!بنابراین آروم گفتم:-کیان؟مَ.....نگذاشت باقیِ حرفم رو بزنم وسریع و مهربون گفت:-جونِ دلِ کیان؟!لب گزیدم ، حرصی نفس کشیدم وبعد گفتم:-می خواي بخوابی؟بزن کنار بخواب....یا بذار من بشینم.کمی نگاهم کرد وبعد دوباره به روبرو نگاه کرد وگفت:-نه عزیزم....چیزي نمونده....چرا ناگهان حرف زدنش تغییر کرد؟چرا انقدر با کلماتش سعی می کرد ناز ونوازشم کنه؟دندون هام رو رويِ هم فشردم و گفتم:-خسته اي!خودت مهم نیستی ، به درك!من جونم رو دوست دارم...دلخور نگاهم کرد...انتظار نداشت تند باهاش برخورد کنم..خودم هم انتظار نداشتم...زبونم تند و تیز می شد وقتی چیزيرو نمی خواستم واین دستِ من نبود...به خدا که نبود...قصد آزارش رو نداشتم به خصوص با دیدنِ حالِ پریشونش...ولیدستِ من نبود ونیست!آروم و گرفته گفت:-باشه......بیا بشین...راهنما زد و گوشه اي پارك کرد....پیاده شد ومنم به دنبالش.....حسین هم بعد از ما ایستاد وسرش رو از پنجره بیرون آوردوگفت:-چرا وایستادین!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٣کیانمهر چیزي نگفت ، آروم و ساکت رفت و جاي من نشست....دستی به روسري ام کشیدم و گفتم:-کیان خسته اس...یه کمم من می شینم....حسین سري تکون داد و گفت:-اگه تو ترافیک گیر نکنیم یه، یه ساعت دیگه می رسیم.لبخندي زدم و پشتِ فرمون نشستم......قبل از اینکه حرکت کنم به کیانمهر نگاه کردم که به بیرون خیره شده بود...باید ازش عذرخواهی می کردم؟باید می گفتم ببخشید؟باید می گفتم قصدي نداشتم؟شاید...شاید باید از این مردي که در حالِ حاضر بیشتر براش دلسوزي می کردم تا تنفر،وتمام تلاشش رو برايِ زندگیِ مامی کرد معذرت می خواستم بابتِ رفتارم...دستِ لرزونم رو جلو بردم و رويِ بازوش گذاشتم ، آروم گفتم:-ببخشید کیان......تو...تو.....کمی مکث کردم ، لبم رو رويِ زبونم کشیدم و ادامه دادم:-سلامتیِ تو هم مهمِ......من...می دونی؟آخه من کلا همیشه اینطوري ام...یه چیزي بر خلافِ میلم باشه زبونم تند میشه...قصدي نداشتم....نگاهم کرد.....لبخند خسته اي زد....همیشه انقدر سریع می بخشید؟دستم رو گرفت و بوسید و گفت:-باشه عزیز دلم....عذرخواهی نمی خواد....لب گزیدم و آروم شروع به حرکت کردم.....صندلی اش رو خوابوند و گفت:-هروقت خسته شدي بیدارم کن....مهم نیست خوابیده باشم یانه.....بیدارم کن.و بعد چشم بست.....***فنجون هاي چاي رو مرتب توي سینی چیدم و به سالن برگشتم...حسین خسته روي زمین دراز کشیده بود بدون توجه به بقیه...کیمیا لب می گزید و مدام می گفت:-حسین زشته!لبخندي زدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١۴-بابا چیه کیمیا؟این همه از شمال تا اینجا روندن خسته شدن...بذاراستراحت کنه...حسین خنده اي کرد وبه پهلو دراز کشید و گفت:-خدا رو شکر یکی فهمید!چشم چرخوندم تا کیان رو پیدا کنم ولی نبود...پیمان که انگار فهمید دنبالِ چی هستم ؛ با تمسخر گفت:-نگرد ، نیست!مامان چشم غره اي براش رفت و گفت:-سرش درد می کرد رفت دراز بکشه...سري تکون دادم و چاي رو به همه تعارف کردم....خواسته ي کیانمهر بود که همه به خونه اش بیایم...اما حالا خودشنبود.سینی رو رويِ میز گذاشتم و به سمتِ اتاق رفتم...در نزدم ، آروم لايِ در رو باز کردم و داخل شدم...پشت به در درازکشیده بود ، آهسته به سمتش رفتم....بالا تنه رو روش خم کردم ، لبش رو محکم گزیده بود و ملحفه ي تخت رو بهچنگ کشیده بود.آروم صداش کردم:-کیان!؟فوري برگشت ولی دست رويِ پیشونی اش گذاشت و گفت:-واي خدا!لبه ي تخت نشستم و گفتم:-چیه؟خودش رو بالا کشید وبه پشتی تخت تکیه زد ، دردآلود گفت:-سرم داره می ترکه ترانه....نگرانش شدم...حالش خوب نبود..رنگش پریده بود وچشم هاش پر خون......آروم گفتم:-حتما واسه خاطر بی خوابی و خستگی......یه کم بخواب خوب میشی...ملتمس نگاهم کرد ، این چند وقت فهمیده بودم وقتی می خواد حرفی بزنه و تردید داره تو گفتنش اینطور نگاهم میکنه........بالاخره گفت:-پیشونی ام رو ماساژ می دي؟خوب می شه اینطوري....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١۵چی؟ چی می خواست از من ؟ من؟ پیشونیِ کیانمهر رو ماساژ بدم؟براي چی؟چی فکر می کرد پیشِ خودش؟باچشم هايِ گشاد شده گفتم:-چی؟انگاري فهمید راضی نیستم...انگاري فهمید شوکه شدم از حرفش که تلخندي زد و آهسته گفت:-هیچی....بخوابم خوب میشه...دلگیر شد ولی ازم چه انتظاري داشت؟سري براش تکون دادم و به سمتِ در رفتم...لحظه اي ایستادم و برگشتم سمتش....نگاهم می کرد ولی بی توجه بهنگاهش از اتاق خارج شدم.....تمام مدتی که همراه کیمیا و مامان داشتم عصرونه رو آماده می کردم و تدارك شام می دیدم فکرم پیشِ کیان بود کهحتی ثانیه اي از اتاقش خارج نشد.....کلافه کاردِ توي دستم رو تو سینیِ پر سیب زمینی گذاشتم و به مامان گفتم:-مامان؟می شه بقیه اش رو تو پوست بگیري؟من برم یه سر به کیان بزنم...مامان سر تکون داد و من باز به اتاق رفتم....هنوز دراز کشیده بود....آهسته گفتم:-خوب نشدي؟!نگاهم نکرد،چشم هاش بسته بود ، به آهستگی خودم گفت:-مهم نیس...لب گزیدم و به سمتش رفتم....تردید داشتم براي کاري که می خواستم بکنم.نگاهی به درِ بسته ي اتاق کردم و رويتخت کنارش نشستم.......با صدایی لرزون گفتم:-سرت رو بذار......بذار رو پام!نگاهی به پاي دراز شده ام کرد وبا تردید گفت:-مطمئنی؟با اینکه نبودم ولی آب دهنم رو به سختی فرو خوردم و گفتم:-آره.سرش رو آهسته رو پام گذاشت...دست گذاشتم رويِ پیشونی اش و آروم از شقیقه هاش به سمتِ ابروهاش دستکشیدم.....آهی کشید وآروم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١۶-آخیش......داشت می ترکید...لبخندي زدم به آسودگی اي که آهسته و آروم به چهره اش تزریق می شد...کمی بعد قفسه ي سینه اش آروم بالا وپایین رفت.....خوابیده بود!!به همین راحتی....!!بالش رو به سمتش کشیدم و آهسته سرش رو رويِ بالش گذاشتم ، نگاهم به پلک هاي بسته اش بود...نفسی عمیق کشیدم...شاید همه ي این ها به جبرانِ تندي اي بود که باهاش کردم......***به بیرون خیره شده بودم....همین امروز همه برگشتن سر خونه و زندگی شون.....بعد از مدت ها با هم بودن ، این یکهو خالی شدن دور وبرم ، داشتاذیتم می کرد.....بعد از کلی سر وصدا و بگو و بخند ؛ حالا که من بودم و کیانمهر ؛ احساس خلاء می کردم.کیانمهر که کنارم قرار گرفت تغییري تو موقعیتم ندادم ، آروم گفت:-سخته ، نه؟نیم نگاهی بهش کردم و با ابروهایی به هم نزدیک شده گفتم:-چی؟لبخندي زد و به حیاطِ بارونی خیره شد و گفت:-تنهایی....تنها شدي ، نه؟این چند روزه سرت شلوغ بود از دستم راحت بودي....کاملا به سمتش چرخیدم ، اون هم چرخید و سینه به سینه ام ایستاد...نگاهم رو که دید گفت:-مگه اینطوري نیست؟.....فکر نکن نمی فهممت.......می تونم درك کنم دلِ خوشی ازم نداري....می دونم دوست نداريکنارم باشی......ولی چرا سعی نمی کنی منو بیشتر بشناسی؟دست به سینه شدم، نفس گرفتم......چطوري بشناسمت مرد؟چطوري؟من که همیشه از حرکات ورفتارت ، از زندگی وسرنوشتت دارم تعجب می کنم و موندم تو دلایلِ سختیِ زندگیت...چطوري بشناسمت؟!خیره به چشم هايِ طوسی رنگش گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٧-چطوري بشناسمت؟هان؟چطوري؟من چی ازت می دونم که بشناسمت؟منی که به زور پا تو زندگیت گذاشتم چطوريبشناسمت؟با رفتار پدر ومادرت یا خودت؟...مکثی کردم ، دستی به موهام کشیدم و گفتم:-چطوري بشناسمت وقتی می گی به من علاقه داري و من نشونه اي از علاقه نمی بینم!؟اخم کرد ، بازوهام رو تو دستش گرفت و آهسته ونرم تکونم داد وگفت:-نشونه اي از علاقه نمی بینی؟سرم رو تکون دادم و گفتم:-نه....چون اگه به من علاقه داشتی می اومدي و رسمی ازم خواستگاري می کردي...می اومدي و می گفتی دوستدارم..زنم شو!نه اینکه منی رو که می دونستی از همه جا رونده ام رو مجبور کنی براي راحتی خونواده ام همسرموقتتبشم.اخم کرد و با تحکم گفت:-اگه می اومدم ، نمی گفتی نمی تونم ازدواج کنم؟چون پدرم زندانِ؟چون خونواده ام نابه سامونِ؟!اگه اول قرضِ پدرترو می دادم و می اومدم خواستگاریت ، نمی گفتی مدیونم کرده که بهش جواب مثبت بدم؟اگه بعد از ازدواج قرضِ پدرترو می دادم نمی گفتی می خواد پولش رو به رخم بکشه؟هان؟هر طوري امتحان کنی می بینی که بازم راهی جز ایننبود....اصلا....اصلا از کجا معلوم که من می اومدم وتو قبول می کردي؟عصبی خندیدم و بازوهام رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:-من حق انتخاب داشتم جناب...من حق داشتم کسی رو که خودم می خوام انتخاب کنم...اصلا از کجا معلوم شما میاومدي ومن این حرفا رو می زدم..اصلا ازکجا معلوم شما انتخابم نبودي؟!چشم هاش بین چشم هام در نوسان بود ، کمی سکوت کرد وبعد گفت:-یعنی....یعنی تو قبلا....قبلا ممکنِ که...نمیخواستم بفهمه...نمی خواستم بفهمه که کیانمهر مجد تو چشمِ همه بود!حتی تو چشم من...مردِ مقبولی بود.....برايهمه...حتی براي من ....اما همه چی تغییر کرد....من خیلی وقت بود که فراموش کرده بود این مرد جاش رو نه تنها تو دلِ من بلکه همه باز کردهبود....من روزها تنفر رو تو دلم پرورش داده بودم....محکم و قاطع گفتم:-نه!هیچ چی ممکن نیست....هیچ چی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٨با انگشتم به سینه ي عضلانی اش کوبیدم و گفتم:-می خوام بدونم تویی که می گی دوستم داري ، چرا چنین معامله اي با من کردي؟چرا خواستگاریم نیومدي......؟؟توییکه میگی دوستم داري هزار راه بود تا علاقه ات رو ثابت کنی ولی نه اینطوري....دلیل دیگه اي داري...مطمئنم!مطمئنمکه دلیلِ دیگه اي داري.....ولی اون دلیل چیه لعنتی؟اون چیه؟فقط نگاهم کرد...هیچی نگفت......سکوت کرد!سکوتش داشت عذابم می داد!عذابم می داد لعنتی!***کیانمهر:فکر می کردم همه چی آروم شده ولی با صحبت هاي شبِ قبل ترانه و اتفاقِ روزِ بعد ثابت کرد ، همه چیز اونجور کهفکر می کنیم نیست.....نزدیکِ ساعت یازده بود که مادر ترانه سري بهمون زد....من ومن می کرد......چیزي می خواست بگه که نمیتونست...حداقل جلوي من نمی تونست و این باعث می شد شک کنم...شک کنم که چی شده که این مادر اینطوردستپاچه اس.....وقتی بعد از اصرار زیاد ترانه گفت....گفت که چی اینطوري مثلِ اسپندِ رو آتیشش کرده........خونم به جوش اومد!خواستگار براي ترانه!!باورم نمی شد ، با چشم هایی گشاد شده داشتم نگاهش می کردم که سر به زیر انداخته بود...خواستگار براي ترانه؟مگهمن توي کوچه اشون با تمامِ توان داد نزدم که شوهرشم؟که شوهرِ این دخترم؟پس این خواستگار کی بود؟من که عربده کشیدم ترانه براي منِ!بهت زده پرسیدم:-کی هست؟!لب گزید و گفت:-یکی از فامیلامون...نمی دونم از کجا شنیده که نامزدي تون وعقد وازدواجتون فقط براي پولِ...که چند ماه دیگه تموممیشه...خندیدم...عصبی خندیدم...کی همچین غلطی کرده؟کی به خودش همچین اجازه اي داده؟دستی به صورتم کشیدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٩-میشه شماره اشون رو بدین؟نگاهی به ترانه کرد و آهسته گفت:-مادر من خودم ردشون کردم....گفتم...گفتم بهت که بعدا شنیدي گلایه نکنی....دستم رو مشت کردم که فریاد نزنم...این زن چه تقصیري داشت؟به سختی گفتم:-تهمینه خانم...خواهش میکنم...اگه شماره اشون رو دارین لطف کنین بهم بدین...میخوام یه بار براي همیشه تو نطفهخفه شون کنم.....ترانه پوزخندي زد و روبه من گفت:-مگه غیرِ اینه کیان جون؟مگه شما به خاطر پول منو صیغه نکردي؟با حرص کمی به جلو خم شدم و گفتم:-ما قبلا در این باره حرف زدیم ترانه....من مثه بمبِ ساعتی ام...نذار منفجر بشم و ترکش هاش به تو بگیره...رو به تهمینه خانم گفتم:-خواهش می کنم........دستِ لرزونش رو تويِ کیفش برد و گفت:-فقط....فقط مادر تندي نکنی باهاشون ها......من.....من جوابشون رو دادم...گفتم که اشتباهه...گفتم که ترانه.......ترانهواسه خاطر این موضوع زنت نشده....واسه خاطر این بهت گفتم که یه ذره....یه ذره بی حیان...می ترسیدم بیان به خودتبگن....گُر گرفتم....می دونستم صورتم سرخ شده...واي به حال کسی که بخواد همچین حرفی به من بزنه...سرش رو سینه اشِ!بالاخره از تويِ گوشیِ موبایلش شماره رو برام خوند.....با دست هایی که می لرزید از خشم کلید تماس رو فشردم ، چندبوقی خورد وبعد صداي زنی پیچید،سعی کردم آروم باشم...آروم باش کیان!آروم باش....سلامی نبود..علیکی نبود....با عصبانیتی که سعی داشتم کنترلش کنم گفتم:-خانم محترم ، دفعه ي دیگه شما براي برادرتون ، پسرتون ، باباتون ، شوهرتون ، نوه تون یا هر خرِ دیگه اي از ترانه يگلپسند خواستگاري کنید من می دونم شما!ترانه شوهر داره و من شوهرشم!هر کسی هم گفته موقّتیِ غلط کرده!بهگورخودش وهفت جد وآبادش خندیده!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٠نمی تونستم جلوي زبونم رو بگیرم که محترمانه صحبت کنم...نمی تونستم خودم رو کنترل کنم که سرخ نشم...تمامتلاشم رو گذاشته بودم که فریاد نکشم!زن که معلوم بود شوکه شده سکوت کرده بود...تهمینه خانم با حیرت و ترانه با چشم هایی گرد داشتن نگاهم میکردن...چشم بستم ودستی به گردنم کشیدم....زن که معلوم بود از شوك در اومده با لحنی تند جوابم رو داد:-یعنی چی آقا؟اصن شما کی هستی؟چه حقی داري زنگ بزنی واینطوري حرف بزنی؟!دستم رويِ رگِ گردنِ برجسته شده ام مشت شد ، صدام رو بالا بردم و گفتم:-من شوهرشم خانم!شوهرش!کاري نکنید به جرم مزاحمت ازتون شکایت کنم!وبعد تماس رو قطع کردم و موبایلم رو رويِ مبل انداختم....نفس نفس می زدم...ریه هام به شدت پر وخالی می شدن....برام هیچ اهمیتی نداشت که بعد ممکن چه اتفاقی بیفته....فعلا برام مهم بود که از موجودیتم تو زندگیِ ترانه دفاع کنم.....تنِ گُر گرفته ام رو رويِ مبل خراب کردم و دستی به پیشونی ام کشیدم....ترانه قدمی جلو برداشت و با صدایی که گرفته بود گفت:-کارت درست نبود....نباید تند حرف می زدي...اگه دو فرداي دیگه بیان طلبکار شن که چرا زنگ زدي بهمادرمون،خواهرمون یا هرکی و بد وبیراه گفتی چی می خواي جواب بدي؟!لحظاتی خیره اش شدم ... باورم نمی شد که این حرف رو بزنه!کنترلم رو از دست دادم و داد کشیدم:-انتظار داري چی کار کنم؟بشینم ببینم اومدن خواستگاري زنم؟بعد پا رو پا بندازم و خنده ي ملیح هم تحویلشون بدم؟مگهغیرت ندارم؟ها؟سیب زمینی ام؟مگه د......ثم که بشینم ببینم اومدن جلوي چشمم زنم رو خواستگاري کنم؟!اخم کرد و گفت:-میشه انقدر صدات رو تو سرت نندازي وفریاد نکشی؟من کِی گفتم بشین و دست رو دست بذار!ولی اولش یه کم فکرکن بعد هی داد وبیداد کن.....اینطوري هم خودت رو اذیت می کنی وهم بقیه رو!تهمینه خانم دستپاچه بین حرفمون پرید و گفت:-خب دیگه حالا!تو هم بس کن ترانه.......درسته که کیان تند رفت ولی تو هم رو اعصابش نرو....ترانه بغ کرده از دفاع مادرش از من رويِ مبل نشست و دست به سینه شد......تهمینه خانم رو کرد به من و گفت:-مادر من به تو گفتم تندي نکن بهشون...این بود؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢١سرم رو بین دست هام گرفتم و گفتم:-مامان تهمینه ، نمی تونم ببینم کسی به خودش اج.....حرفم رو خوردم....من چی گفتم؟مامان تهمینه؟چرا؟براي چی؟نتونستم جلوي زبونم رو بگیرم وآرزوم روبه زبون آوردم....مامان!بین این عصبانیت وجنگ وجدل این کلمه ي مقدس ازبین فکرهام بیرون پرید.....ترانه ومادرش هر دو با تعجب بهم نگاه می کردن ، لب گزیدم ، بلند شدم و گفتم:-شرمنده.....نمی خواستم بگم...من...من...آخه......تهمینه خانم لبخند زد و آروم گفت:-اشکال نداره.....اینطوري بهتره......این بار من بودم که شگفت زده نگاهش می کردم..یعنی می تونستم بگم؟اجازه داشتم بگم که مامان؟می تونستم؟ایرادي نداشت؟کسی عصبانی نمی شد؟یادم رفت تا چند لحظه پیش داشتم فریاد می کشیدم ، لبخندي زدم و گفتم:-اشکالی نداره که بگم؟سري تکون داد و گفت:-نه مادر...چه اشکالی؟به ترانه نگاه کردم که تمام تلاشش رو به کار می برد که لبخند نزنه....یعنی اونم راضی بود؟؟***صداي ویبره ي تلفن همراهم که زیرِ تخت بود باعث شد چشم باز کنم ، به ترانه نگاه کردم که خوابیده بود وپتو از روشکنار رفته بود...پتو رو تا زیر چونه اش بالا کشیدم و خم شدم و چنگ زدم به موبایلم....چشم تنگ کردم....سام بود....به ساعت دیواري نگاه کردم ، 8ونیم بود.....صدام رو صاف کردم و گفتم:-الو؟سام؟بلند شدم و همونطور که از اتاق خواب بیرون می رفتم،صداي گرفته و لرزونش باعث شد هوشیار بشم:-کیان؟ترانه بیداره؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٢دستی به موهام کشیدم و گفتم:-نه....خوابیده......چیزي شده؟کمی مکث کرد تا جواب بده......نگران لب گزیدم...چی شده بود که این وقت صبح تلفنم زنگ خورده بود وپشتِ خطسامیار بود؟!بالاخره گفت:-نتونستم به گوشیِ خودش زنگ بزنم...نمی دونستم چی باید بهش بگم....راستش....راستش...بابام... .بابام بیمارستانِ!یخ کردم...حسِ بدي سرتاپام رو گرفت...کیومرث؟کیومرثِ گلپسند؟بیمارستانِ؟براي چی؟!بی حس وحال روي مبل نشستم و گفتم:-چرا؟چی شده مگه؟سخت بود براش گفتن...می تونستم درکش کنم...درسته من هیچ وقت حتی حق نگران شدن براي پدر ومادرم رو نداشتمولی بی بی وعزیز کم از پدر ومادر نبودن برام.....می تونستم بفهمم چه حالی داره.....باصدایی که گرفته تر وبغض دار تراز چندلحظه قبل بود گفت:-نمی دونم...به خدا خودمم نمی دونم...یکی دوساعت پیش زنگ زدن خونه ، نمی دونم از زندان بود ،وکیل بود ، بیمارستانبود...چه می دونم کی بود انقدر هول شدم اصلا نفهمیدم کی بود...گفت بابات حالش به هم خورده بیمارستانِ.....منماومدم....نمی دونم چی کار کنم...نمی تونم مامان رو کنترل کنم ، اصلا نمیدونم دارم چی کار میکنم...بیاین...بیا.....بگوبیاد....بیمارستانِ"...."هستیم.. .آهی کشیدم...من باید به ترانه می گفتم؟چی باید بهش می گفتم؟بهش می گفتم که چی شده؟که بابات چی شده؟که کجاست؟تماس که قطع شد من جلويِ در اتاق خواب بودم وخیره به ترانه اي که تو خوابِ ناز بود بدون خبر از اتفاقی که برايباباش افتاده بود.....آخه چی باید بهش می گفتم؟الان باید می گفتم؟باید می رفتم وبیدارش می کردم و می گفتم آماده شو که بریم که پدري رو که آرزوي آزادي اش رو داشتی الانبیمارستان رو تخت خوابیده ومعلوم نیست چش شده!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٣قدم برداشتم سمتِ تخت....ترانه اي که انقدر پدرش رو دوست داشت که حاضر شد براي پرداخت چک هايِ پدرش زنِصیغه اي من بشه...این دختر وقتی می فهمید حالِ پدرش بد شده چی کار می کرد؟!قدم دوم رو که برداشتم یادم اومد ترانه هر وقت می گفت بابا چشم هاش برق می زد.....باید بهش می گفتم اون باباییکه تو با بردنِ اسمش چشم هات چراغونی میشه الان مریض شده؟قدم سوم رو که برداشتم یادم اومد دخترها بابایی ان ، من به این دخترِ بابایی چی بگم؟خدایا کیومرثِ گلپسند چی شد که الان رويِ تختِ بیمارستانِ؟که پسرش پریشون زنگ می زنه و میگه به خواهرم بگو بیاد؟!کنارِ تخت زانو زدم و دستم رو به دستش رسوندم که از زیرِ پتو بیرون زده بود......کمی فشردمش....آهسته صداش زدم:-ترانه؟کمی پلکش لرزید ولی بیدار نشد....بیدار بشه که چی بگم؟چه جوري بگم؟بلند تر صداش زدم که بیدار شد ، خمار وبا چشم هايِ پف کرده گفت:-چی شده!؟این دختر که ازآغوش مادرش دِل نمی کَند ترانه بود؟دست انداخته بود دورِ کمرِ مادرش و آغوش گرم اش رو رها نمی کرد.ترمه ي خواب رو به آغوش کامیار سپردم وسوییچ رو به دستش دادم و گفتم:-تو برو ، من ترانه و سام رو میارم.مامان تهمینه راضی نمی شد به اینکه شوهرش رو رها کنه و بره و اجازه نمی داد کسِ دیگه اي کنارش بمونه.با اینکه کیومرث گلپسند بیهوش بود و سربازي براي محافظت مامور شده بود ولی این زن راضی نبود از شوهرش دلبِکَنه.به سمتشون رفتم ، سام کلافه به دیوار تکیه زده بود.هنوز تو بهت بود از حمله ي قلبیِ پدرش.بازوش رو گرفتم و کمی فشردم ، آروم گفتم:-برو پایین تا من این خواهرت رو بیارم...تو برو تا اونم راضی بشه وبیاد.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢۴سام نگاهی به مادرش کرد که همونطور که دست می کشید روي کمر ترانه ، سرش رو به معناي تایید تکون داد.سامیار سر به زیر انداخت و با تکیه به عصایی که هرروز کمتر از دیروز بهش نیاز پیدا می کرد ، دور شد.به سمتِ ترانه اي رفتم که آروم هق هق می زد و مادرش رو رها نمی کرد.دست گذاشتم رويِ شونه هاي لرزونش و گفتم:-بیا بریم دخترِ خوب.....دیدي که دکتر هم گفت بخیر گذشته...سربلند کرد و با چشم هایی پر اشک نگاهم کرد و مثل یه دختربچه ي چهار ساله لج کنان گفت:-نمی خوام...درمونده به مادرش نگاه کردم ،شاید اون راضی اش کنه.....مامان تهمینه ، دخترش رو از خودش دور کرد و گفت:-برو مامان...برو فردا بیا....ترانه سر بالا انداخت :-نه..نمی رم...می خوام پیشِ بابام باشم..دستم رو دورِ بازويِ این دخترِ موقهوه ايِ بینی سرخ شده حلقه کردم و به خودم نزدیکش کردم:-بابات که فعلا به هوش نیست....هوش بیاد هر ساعت از شبانه روز که باشه میارمت.چونه اش لرزید.......چشم هاش پر آب شد....دست کشیدم زیرِ پلک هاي خیس اش و گفتم:-گریه نکن قربونت برم...آخه چته تو؟!مامان تهمینه دست کشید به سرِ دخترش و گفت:-برو گلی جون...برو عزیزِدل مادر....برو خواهر وبرادرات خسته ان.....فردا بیا عزیزکم....ترانه راضی نبود...دلش رضا به همراه شدن نبود ولی بازوش رو کشیدم و دنبالِ خودم روانه اش کردم....دست هاي ظریف با ناخن هاي کبودش که دورِ مچ ام نشست ؛ ایستادم و نگاهش کردم.با لب هاي لرزون گفت:-بابام خوب می شه دیگه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢۵نگاه انداختم به موهايِ پریشونِ ریخته روي پیشونی اش ، دست بردم و اون ابریشم هاي دل ربا رو بردم زیرِ روسري اشو گفتم:-آره......بغض کرد:-قول؟!مگه من کی بودم که قول بدم؟من که استغفرالله خدا نبودم...من که دمِ مسیحایی نداشتم...من که کاره اي نبودم!نزدیک تر شد و کفِ دست هاش رو رويِ سینه ام گذاشت و کمی فشار آورد:-قول کیانمهر؟!لبخندي زدم بهش، آهسته لب زدم:-قول!لبخند زد ، محو و لرزون.دست هاي سردش رو گرفتم...من براي چی قول دادم؟خودم هم نمی دونم.....ولی شاید این قول براي آروم کردن این دختر پریشون کافی بود....***کلافه کابینت به کابینت رو گشتم...خونه ي من که نبود!!!صاحبخونه ام نبود.....صبح بود...صبحِ زود!همه به اصطلاح خواب بودن و این منِ نگران حتی همون خوابِ ظاهري رو هم نداشتم....خواب به چشمم نمی اومد....نگرانِ ترانه اي که تا صبح چشم رويِ هم نگذاشته بود و آشفته خیره بود به تلفن همراهش.....نگرانِ کیومرثِ گلپسندي که قول دادم بهش مراقب خانواده اش باشم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢۶بالاخره چاي خشکرو پیدا کردم ، سه قاشق داخل قوري ریختم و آب جوش بهش اضافه کردم و رويِ کتري گذاشتم تادم بیاد.آستین هام رو بالا زدم و ظرف هاي تويِ سینک رو شستم...زیاد نبود!چند تا قاشق ، دوسه تا کاسه ي کوچیک و یکی دو تا لیوان.....باقی مانده ي شامِ دیشب...ماست و نون!که به زحمت به خوردِ این ایلِ شکست خورده دادم...ظرف ها رو که شستم دست تکیه زدم به لبه ي سینک و سرپایین انداختم....صداي خواب آلودِ ترمه باعث شد سربچرخونم سمتِ درگاهِ آشپزخونه:-مامان زنگ نزد؟!جلوش زانو زدم ، دست هام رو دورِ کمرش پیچیدم و گفتم:-نه هنوز....دستی به موهايِ آشفته اش کشیدم و گفتم:-گشنه ات نیست؟!سر تکون داد:-چرا!برم آبجی ترانه رو بیدار کنم با هم بخوریم!؟آه کشیدم.....ترمه که خبر نداشت خواهرش تا صبح نخوابیده....لبخندِتلخی زدم و گفتم:-برو.بلند شدم....دست به کمر زدم و چشم بستم...چی تو انتظارمون بود؟سفره چیدم ، توي سالن ، رويِ زمین....شده بودم خانم خونه!منِ مرد شده بودم زنِ خونه....!!صداشون کردم.....بهتر بود که بیدار باشن تا اینکه الکی چرخ بخورن تويِ تشک و فکر بکنن به اینکه چی قراره پیشبیاد....چشم بر هم زدنی همه کنارِ سفره جمع بودن با
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۰۹ عصر
چهره هایی که معلوم بود فقط چشم بستن و خواب نبوده پشتِ پلک هايِبسته شون.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٧ترانه نبود.......ترانه جون به جون پدرش بسته داشت....کلافه پوفی کشیدم و به سام گفتم:-ترانه کو پس؟!خسته گفت:-زل زده به موبایلش...انقدر باهاش ور رفته که فک کنم ال سی دي اش سوخت!رفتم سمتِ اتاقش.....رويِ زمین نشسته بود...پاجمع کرده بود و چونه رويِ زانو گذاشته بود...کنارش نشستم:-ترانه جان؟سر بلند کرد ، مردمک هايِ قهوه ايِ به خون نشسته اش رو بهم دوخت:-مامانم زنگ زد؟دستش رو گرفتم...کفِ دستش رو بوسیدم:-نه.لب هاش لرزید ، تیله هاي قهوه ایش لرزیدن:-یعنی بابام هوش نیومده؟سر تکون دادم:-نمی دونم....دستم رو محکم گرفت...انگار ریسمانی بودم که تو این شرایط بهش چنگ می زد...انگار وابسته ام بود:-پس چرا بیدار نشد؟مگه تو قول ندادي؟پریشون بود....انگار منطق رخت بربسته بود از افکارش....به این فکر نمی کرد که پدرش حمله ي قلبی رو رد کرده....پس ترانه ي من کو؟ترانه ي مقاوم و سرکشِ من کو؟انتظار زیاديِ که به روي خودش نیاره که چی شده ولی اینطوري پریشون حال باشه و همه ي بزرگی اش رو کنار بزنه وتو جلدِ یه دختر بچه فرو بره برام غیر قابل درك بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٨دست هام رو قابِ صورتش کردم و گفتم:-ترانه تو میدونی چی شده؟می دونی بابات چی شده؟سرتکون داد....بیشتر فشارآوردم به صورتش:-مگه زبون نداري؟آره یا نه؟اشک حلقه زد تو چشم هاش....با صدايِ ضعیفی گفت:-آره....لب گزیدم:-اگه می دونی پس چرا انقدر بی قراري؟مگه نشنیدي دکترش چی گفت؟چرا خودت رو گم کردي؟چرا مثه یه بچه نُ نُرشدي؟چته؟چرا وا دادي؟این رفتار چیه؟تو مقاوم بودي.....تو ماده ببرخودمی.....تو با سر می رفتی تو شکمِ مشکلات....چیشده که اینطوري پس نشستی؟سکوت کرد و نگاهم کرد.........تو چشم هام دنبالِ یه چیزي می گشت.....مردمک هاش نوسان داشت بین مردمک هام.....بعد از سکوتِ چند دقیقه اي گفت:-تو می دونی مامان و بابا یعنی چی؟تو می دونی عشق به پدر ومادر چیه؟می دونی دیگه؟درسته که پدر ومادرت تو رودوست نداشتن ولی تو که دوستشون داري.....نداري؟ به والله داري....می فهمی جونم داره در میره؟می فهمی دارم دیوونهمی شم از فردایی که نباشه؟آره؟این بار من خیره اش شدم....با انگشتِ شستم هر دو دستم ، گونه هش رو نوازش کردم و گفتم:-آره.....می فهمم چی می گی...ولی نمی فهمم که به هم بریزي.....که اینطوري سر به بیابون بذاري.....هنوز که چیزينشده...یه ساعت دیگه بابات به هوش میاد....اصلا شاید به هوش اومده باشه و مادرت گذاشته صبح بهتون خبر بده.....تواینطور بودي؟تو اینطوري ساکت ومظلوم نشستی یه گوشه که چی؟یه نگاه به اون ترمه کردي که تا صبح تو خواب نالهکرد و هی باباش رو صدا زد؟به جاي اینکه خیره می شدي به موبایل ، می رفتی بغلش می کردي و آرومش می کردي....اشک ریخت رويِ گونه اش......با صدايِ لرزونی گفت:-پس کی منو آروم می کنه؟پس کی به فکرِ منِ؟آهسته و آروم گفتم:-مگه من مُردَم؟درسته که تو چشم دیدنِ من رو نداري....ولی من که چشمم همیشه دنبالته....لرزش همه ي وجودش رو گرفت.....لرزه هايِ تنِ نحیف اش رو بین بازوهام حل کردم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٩موهاش رو بوسیدم و گفتم:-نیم ساعت وقت داري....اومدي بیرون همون ترانه اي باش که هیچ چی حریف اش نمی شد....هیچ چی زمین اش نمیزد.....نه به خاطر منِ بی ارزش....به خاطر خانواده ات....بین ابروهاش رو بوسیدم وبعد اتاق رو ترك کردم...نگاهی به سفره کردم.....دستی بهش نخورده بود...روبه سام گفتم:-خودت نمی خوري یه لقمه به اون خواهرت بده....بچه ضعف کرد از دیشب!سام نگاهی به ترمه کرد و دستی به موهاش کشید و گفت:-آره خواهري؟!ترمه لب گزید و آهسته گفت:-آره....ولی تا شما ها نخورین من نمی خورم....دلم براي این پیوندِ خانوادگی ضعف رفت...براي این جمع که دل به دلِ هم بسته بودن که اگه یکی لب به غذا نمی زد ،بقیه هم لب می بستن به روي هر چی خوردنیِ!لبخند زدم و گفتم:-بخورین تا همه تون تلف نشدین از گشنگی!خودم هم نشستم کنارِ کامی ولی چشمم و حواسم به درِ اتاق بود که کِی ترانه دست می کشه از اون گوشه ي عزلت!به کامیار نگاه کردم که لقمه لقمه نون و پنیر می گرفت برايِ ترمه وبه خوردش می داد...به سام که چاي شیرین می کرد برايِ خواهرش....لبخند زدم......صدايِ سلامِ ترانه که اومد نگاهش کردم:-سلام...صبح به خیر...بهم نگاه کرد ولبخندِ محوي زد...آروم گفت:-بخورین که بریم......امروز بابا به هوش بیاد با این قیافه ها شما رو ببینه که دیگه هیچی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٠راضی بودم.....شاید کمی حرف هام روش تاثیر داشت....همینم برام بس بود....توراهرو نشسته بودیم...بی حرف!کنار هم...کیومرثِ گلپسند خواب بود!خوابِ خواب.....دکترش می گفت تغییري ایجاد نشده تو وضعیتش...می گفت باید صبرکنیم!پرستارا باتعجب نگاهمون می کردن....به زحمت اجازه ي حضور همه ي این آدمها با هم اون هم خارج از وقتِ ملاقاتصادرشده بود.....اتاق خصوصی گرفتیم.....بارها با دکترش صحبت کردم ولی حرفش یه چیز بود!صبر کنین...پوفی کردم و به ترانه نگاه کردم...آروم شده بود...یا حداقل اینکه خودش رو آروم نشون می داد....نشسته بود وبا انگشت هاش بازي می کرد....دستش رو محکم گرفتم.......نگاهم کرد......با حرکت سر ازم پرسید که چیه؟آهسته لب زدم:-آروم باش....سر تکون داد.......صداي عصايِ سام که اومد سرچرخوندیم سمتش....درمونده کنارم نشست و رو به مادرش که نگران بالاي سرمون ایستاده بود گفت:-بازم حرفِ خودش رو میزنه!می گه باید صبرکنیم...!نگاهم رفت پیِ مامان تهمینه که دست هاش رو قفل هم کرد وزیر لبی گفت:-تا کِی؟تا کِی صبرکنیم...؟؟ترمه مظلومانه گوشه اي ایستاده بود و با چشم هاي وحشت زده به مادر و برادرش نگاه می کرد....خواستم بلند بشم و به سمتش برم در باز شد و کامیاري که به زحمت تونسته بود اجازه بگیره براي رفتن بالايِ سرپدرشوحشت زده بیرون اومد وبلند دادزد:-بابام...!مات و مبهوت نگاهش کردم...در کسري از ثانیه پرستار ودکتر بود که سمتِ اتاق می رفت.....سام به زحمت مادرش روکنترل می کرد که سمتِ اتاق نره....کامی ،ترمه رو که گریه می کرد درآغوش گرفت وصورتِ گریانش رو پشتِ گردنش مخفی کرد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣١نگاهم چرخید سمتِ ترانه اي که بدون هیچ احساسی به درِ اتاق خیره شده بود...بازوش رو گرفتم...سرد نگاهم کرد.....یخ!لب زد:-چی شد؟!چشم هاش لرزید....چونه اش لرزید.......صداش بلندترشد:-چی شد؟!تا به خودم بیام مشت هاش رويِ سینه ام نشست و گفت:-چی شد؟چی شد؟مگه نگفتی مقاوم باشم و بابام به هوش میاد؟پس چی شد؟!بابام کو!؟سرش رو به سینه ام چسبوندم....چی می گفتم وقتی خودم هم نمی دونستم که چی شده؟!اشک هاش پیراهنم رو خیس کرد.....چنگ زد به لباسم....دست هام رو دورش محکم کردم...لب گزیدم...خدایا،رحم کن!هق زد:-من بی بابام هیچ ام.....من با بابام زنده ام....بابام کیان!نمی دونم چند دقیقه تو آغوشم بود...چند دقیقه خیره به دري بودیم که بسته شده بود....که بالاخره در بازشد.....***خبر خوب بود....لبخندِ مامان تهمینه خوب بود....کیومرثِ گلپسند به هوش اومده بود....نمی تونستم برقِ چشم هاشون رو نادیده بگیرم...نمی تونستم ورجه وورجه هاي ترمه رو نادیده بگیرم...تکیه زدم به دیوارِ اتاق و به این خانواده نگاه کردم که می خندیدن.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٢نگاهم به کیومرث گلپسند بود که با نگاهی بی رمق خوشحال به بچه هاش نگاه می کرد....نگاهش به من که افتاد ،لبخندي زد و آهسته سر تکون داد...همین بس بود!راضی بود از من......از تلاشی که می کردم..شاید هم از حضورم!***آهسته به مامان تهمینه گفتم:-می تونم یه چند دقیقه با آقاي گلپسند صحبت کنم؟نگاهی به ترمه کرد که خندون روبرويِ سام ایستاده بود و چیزي رو تعریف می کرد....سري تکون داد وبه آهستگی خودم گفت:-باشه....فقط زودتر بیا بیرون تا این پرستار بدعنقِ نیومده!لبخند زدم...داخل اتاقِ مردي شدم که چند ماه پیش تو صورتم سیلی زده بود....فریاد کشیده بود و عربده زده بود.....در روبستم وبهش تکیه زدم....نگاهم کرد....با اینکه نگاهش کم فروغ وبی رمق بود ولی همون صلابتی رو داشت که تو خاطرم مونده بود....سلامی آهسته کردم...به همون آهستگی جواب گرفتم...نزدیکش شدم و سعی کردم لبخند بزنم........من به این مرد قول داده بودم و نمی دونم تا چه حد موفق بودم...شاید درموردِ ترانه اصلا هیچ!صدام رو صاف کردم و گفتم:-خوشحالم حالتون خوبه.چشم هاش رو باز وبسته کرد.......سکوت کرد به جاي جواب دادن....خب من چی می خواستم بگم!؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم:-بچه هاتون خیلی دوستون دارن!چشم بسته غیب گفتی!دستی به موهام کشیدم........نفسی گرفتم و خواستم چیزي بگم که با صداي گرفته اي گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٣-ممنون...با چشم هایی گرد شده نگاهش کردم...لبخند زد!اشاره زد که کنار تختش برم...قدم هاي سنگینم رو بهش نزدیک کردم....کنارِ تختش ایستادم که گفت:-ممنونم بابتِ اینکه خیالم رو ازخونواده ام راحت کردي....تهمینه برام می گفت که تمام تلاشت رو می کنی....ممنونمبرايِ سام...ممنونم به خاطر ترمه ام که راحت می خنده........ممنونم بابتِ تهمینه که نگرانی نداره.......سر به زیر انداختم که ادامه داد:-شنیدم داري چکام رو پاس می کنی؟زمزمه کردم:-آره.......به ترانه قول دادم.....زمزمه اش رو شنیدم:-سرت رو بلند کن وقتی داري بامن حرف می زنی!سر بلند کردم.....ابروهاش به هم نزدیک شده بود....اخم کرده بود!دستی به صورتش کشید و گفت:-یادته چه قولی بهم دادي؟!سکوت کردم....-یادته در موردِ ترانه چه قولی بهم دادي یانه؟!-یادمه....-یادته گفتی خوشبخت اش می کنی؟!-یادمه...-یادته گفتی دست درازي نمی کنی بهش؟!یادته گفتی تو قاموست نیست؟-یادمه....نفسی گرفت و گفت:-یادته گفتی اگه این نُه ماه تموم شد وترانه بهت علاقه اي نداشت، می ذاري و میري؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣۴دلم لرزید:-یادمه....-یادته قسم خوردي به خدا که اذیت اش نمی کنی؟-یادمه......سکوت کرد و تو سکوت خیره ي چشم هاي پدري شدم که ازم قول گرفته بود...منم قول داده بودم......ازم نخواست کهچک هاش رو پرداخت کنم....ازم نخواست که برم سراغِ طلبکارهاش...بهم گفت اگه دخترم رو دوست داري خوشحالشکن!بهم گفت اگه ادعا داري که دخترم رو دوست داري تو تمامِ مدتی که صیغه اتِ ازش زنیت نخواه.....ومن قول دادم!نه فقط یک قول.....قسم خوردم....کیومرث گلپسند به همین راحتی به من اجازه نداد که دخترش رو عقد کنم.....قسم خوردم.....دلیل آوردم..حرف زدم.....چک وسفته براش امضا کردم...سفید امضا!که اگه باعث بشم خاري به پاي دخترش بره ، به خاك سیاه بنشوندم.....من بهش قول ندادم که به خودش کمک کنم...ولی قول دادم خانواده اش رو سرپا نگه دارم....ترانه نمی دونست پدرش چه قولی از من گرفته بود که اجازه صادر کرده بود که نُه ماه بشه صیغه ي من و به عبارتِخودش اسیرِ من.......نمی دونستم بفهمه چه واکنشی نشون میده...این مهم نبود!مهم این بود که اگه زمانم تموم بشه و پدرش آزاد بشه و تا اون موقع ترانه علاقه اي به من نداشته باشه من باید برم!باید برم و حتی از دور هم نگاهم به ترانه نیفته.....دوباره که صدام کرد نگاهش کردم ، مصمم گفت:-فعلا به خودم اجازه ندادم از ترانه بپرسم که چه حسی نسبت بهت داره...چطور باهاش رفتار کردي چون رو مرد بودنتحساب کردم......شاید نمک نشناسی باشه ولی همه ي این نگرانی هايِ پدرانه رو بذار جايِ نمک نشناسی که مطمئنباش وقتی بیام بیرون و اون نامرد رو پیدا کنم همه ي پول هایی که خرج کردي رو برمی گردونم...ولی بحثِ مناینه........امیدوارم روزي که از زندان آزاد میشم ، نتیجه خوب باشه...هر چی باشه...فقط خوب باشه...آهی کشیدم.....حق داشت این پدر نگرانِ دخترش باشه...ولی کاش منم پدري داشتم که اینطور نگرانِ دلم باشه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣۵یکی نباید پیدا می شد و می فهمید این دلِ وامونده بسته ي ثانیه به ثانیه ي حضورِ ترانه اس؟!آروم گفتم:-من سرِ همه ي قول هام هستم کیومرث خان...من بهتون گفتم ترانه رو دوست دارم و پاش وایستادم...من قول دادمدستم دراز نشه براي گرفتنِ دخترونه هاش...قول دادم وپايِ این قول هستم...دخترِ شما همه ي زندگیِ منِ.....من پايقولم هستم...فقط....لب گزیدم، خیره اش شدم، با صدایی که می لرزید گفتم:-تحریک اش نکنین براي جدا شدن از من...براي نفرت از من........***تو تاریکی خیره بودم به روبروم...با پدرِ ترانه حرف زدم.......ولی از وقتی که از اون اتاق زدم بیرون ترس افتاده به جونم...ترسِ اینکه ترانه بره....که ترانه علاقمند نشه بهم....که تمام تلاش هام بی نتیجه بمونه....خیره شده بودم و فکر می کردم به اولین روزي که ترانه رو دیدم...کِی بود؟چه روزي بود؟کِی فهمیدم دوستش دارم؟!لبخند زدم...یادِ روزي افتادم که بالا سرِ سیستمی که باهاش کار می کرد ایستاده بود و غر می زد به جونِ رییس اش که من باشمکه چرا یه سیستم نو تر و قدرتمند تر ومجهزتر وبالاتر نگرفتم براشون!؟که چرا تجهیزاتشون کمی قدیمیِ؟که اینطور قال اش بذاره وسط کار؟!به دیوار تکیه داده بودم و به غرغرهاي این دختر گوش می دادم...اون لحظه من نمی دونستم تو آینده چی میشه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣۶اون پسري که اون روز از شدت سردرد زودتر کارش رو تعطیل کرد و سرراهش صداي نق زدن هاي دختر زیر دستش روگوش می داد هیچ وقت فکر نمی کرد روزي برسه که همون دختر ازش درخواست مساعده کنه و پسر درحالی که دل بهاون بسته ، بی شرمانه تو چشم هاي دختر زل بزنه وازش بخواد صیغه اش بشه......شاید تلخ بود اعتراف اش ولی گاهی خودم از خودم بدم می اومد.....چشم هام رو بستم.....چشم هايِ سرخِ ترانه پشت پلکم نقش بست...روزي که کلافه با یکی از همکاراش بحث می کرد....وقتی سلام کردم هر دو دستپاچه شدن ولی نگاهِ من رفت پیِ ترانهاي که لبِ پایین اش رو کاملا توي دهن کشیده بود و چشم هاي قهوه ایش مثه یه توپ گرد شده بود!خنده اي کردم وچشم گشودم....تنها بودم....!تو خونه ي خودم....دست دراز کردم و به سمتِ خودم کشیدم اش....صورتم رو تو پارچه ي نرم ولطیف فرو کردم....عطر ترانه بود...پیراهن اش رو جايِ حضورش قبول کرده بودم....جاي حضورِ دخترك موقهوه ایم....که پیشِ خانواده اشبود.....صداي پدرش توي گوشم زنگ می خورد ، همون روز...توي زندان.....ایستاده بود وبا خشم بهم نگاه می کرد....انگشتِ اشاره اش رو سمتم گرفت و گفت:-اگر نخواستت می ري!می رفتم؟کجا می رفتم؟کجا رو داشتم برم دور از ترانه؟!مگه می تونستم فاصله بندازم بین خودم و خودش....دست کشیدم رويِ قلب بی تابم....اضطراب از دست دادنش منو از پامی انداخت....دیر یا زود!ولی ترانه عاشقم می شد...مگه نه؟بهم علاقمند می شد؟!حتما...!!صداي زنگِ موبایلم ذهن آشفته ام رو متوجه خودش کرد....تن خسته ام رو کشیدم سمتش .....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٧اسم ترانه باعث شد سر جام سیخ بشینم....کمر راست کردم و استوار نشستم....هول ودستپاچه مثل پسربچه هاي نوبلوغ جواب دادم:-اَ...اَلو؟!انگار تا حالا با ترانه حرف نزدم...!انگار تا حالا صداش رو نشنیدم.....جوري هُل شده بودم که دستم می لرزید....صداش که تو گوشم پیچید ، انگار جون گرفتم.....لبم به خنده باز شد...مثه دیوونه ها؛ بی دلیل!:-کیانمهر؟!کجایی؟!گوش تیزکردم.....آروم گفتم:-خونه....سلام!صداش آسوده شد...خنده ي آرومی کرد:-سلام...خوبی؟!نگرانم شده بود؟!یعنی می شد که نگرانم شده باشه؟یعنی امکانش بود که دل نگرانِ منِ نفرت انگیزش شده باشه!؟چشم تنگ کردم وبه تاریکی روبروم زل زدم ، آهسته گفتم:-نگرانمی؟!سکوت کرد....صداي ترمه رو می شنیدم که غر می زد به جونِ سامیار.....زمزمه کردم:-ترانه؟می شنوي عزیزدلم!؟صداش رو شنیدم که صاف کرد گلوش رو.....سعی می کرد خودش رو جمع و جور کنه......من این دختر رو خوب می شناختم:-خب....امممم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٨نفس عمیقی کشید و گفت:-آره...نگران ات شدم.....گفتم میاي خونه ي ما....ولی خب.....مگه بهتر از این می شد؟یعنی اصلا لحظه اي قشنگ تر از این بود براي من که ترانه اعتراف کنه نگرانمِ؟!لبخندي زدم و گفتم:-فکر کردم مزاحمم...!پاهام رو تو دلم جمع کردم وبه ناخن هاي پام خیره شدم.....صداش دلگیر شد....یعنی واقعا به خاطر من بود؟:-یعنی واقعا ما همچین اخلاقی داریم!؟هرچی باشی مزاحم نیستی....کِی تا حالا دیدي باهات بد رفتارکنیم!؟چشم هام گرد شد.....این ترانه بود!؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و با تعجبی که نمی تونستم پنهان اش کنم گفتم:-ترانه؟بامنی!؟کیانمهر؟!صداي اون متعجب تر بود:-وا! مگه چی می گم؟!سرخو شانه خندیدم و گفتم:-هیچی.....به نظرت دیرِ که بیام اونجا؟!می دونستم پررویی بود....ولی امان از این دل!***-بهت گفتم ساکت شو!پسربچه ساکت شد....بیشتر تو خودش جمع شد....آروم ناله زد:-مامانی به خدا من کاري نکردم....زن داد زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٩-لال شو!حتما باید پشتِ دستت رو داغ کنم تا یاد بگیري نباید بهم بگی مامان؟بغض کرد....سرخورده شد.....چرا نمی تونست؟اون خودش دیده بود که بقیه زن رو مامان صدا می کردن....پس چرا اون نمی تونست؟لبش رو گزید.....اونقدر که خون از چونه اش جاري شد.....هق زد:-ماما...از زبونش جاري بشه پشتِ دستِ زن با اون انگشترِ طلا رويِ لبش نشست...صداي جیغ اش از درد « ن» قبل از اینکهبلند شد...............دستی تکونم داد و چشم باز کردم...سه تا سربالاي سرم بود....دو تا زن...یکی جوون تر ویکی مسن تر ویه پسر....آنچنان نفسِ حبس شده ام رو رها کردم که زن مسن تر گفت:-چیه مادر؟!چی شده؟خواب دیدي؟گفت مادر؟یعنی مامان؟یعنی من بچه اش بودم؟دستش رو گرفتم و همونطور که بلند می شدم به سمتِ خودم کشیدم اش...مغزم کار نمی کرد...تو بهت بودم....محیط اطرافم رو نمی شناختم.....سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم و چشم بستم...حس خوبِ آرامش...!صداي متعجبِ پسر بلند شد:-چی کار می کنه؟نفس کشیدم....بويِ خوب بهشت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴٠زمزمه کردم:-مامان....همون پسربچه ي شش ساله ي مو مشکی بودم که گوشه ي دیوار کز کرده بود....دستی رويِ موهام نشست:-جون مامان؟لبخند زدم...لذت داشت شنیدن این کلمه.....***ترانه:سام با چشم هاي گرد شده نگاهش می کرد...منم متحیر نگاه می کردم به کیانمهري که سر گذاشته بودي رويِ شونه ي مامان و مامان دست می کشید رويِ موهايِپرپشتِ پریشونش!دستِ خودم نبود که بهش زنگ زدم....اعتراف اش سخت بود ولی به بودنش کنار خودمون عادت کرده بودم...انتظار نداشتم بیاد ولی اومد.چند روزي که تو بیمارستان پابه پامون اومد ، نخوابید ، نگران شد باعث شد با تمام وجود نسبت بهش حس قدردانیداشته باشم.....منی که وقتی امشب به خونه اومدم نگرانی ام برادرم بود که با وجود کمردردي که معلوم نبود به چه دلیل دچار شده ،پیش بابا موند.....وقتی رسیدم خونه و دست و صورتم رو شستم،چاي خوردم ، روي مبل لم دادم و به این فکر کردم که بابا به هوش اومدهتازه حس کردم یه چیزي نیست!جاي یه چیز خالیه!و در کمال ناباوريِ خودم فهمیدم جاي دوتا چشم طوسی و صاحب اشون واقعا خالیه!دستم بی اختیار رفت سمتِ موبایل و شماره اش رو گرفت...انتظار داشتم همراهمون بیاد خونه ، کنارمون باشه ولی نبود...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴١و حالا این مرد که همه مون رو با صداي ناله هاش از خواب بیدار کرده بود دست انداخته بود گردنِ مادرم و مادرم چرادست می کشید روي موهاش!؟سام از شوك دراومد...لب باز کرد که صداش رو بالا ببره که مامان دستِ دیگه اش رو به نشونه ي سکوت بالا آورد وباحرکت لب هاش گفت:-خوابیده!سرگشته و حیران به مادرم نگاه کردم که خم شد و قصد کرد که کیانمهر رو سرِ جاش بخوابونه....سام هم جنبید و دست انداخت زیرِ شونه هاي کیان و هردو با کمک هم آروم سرش رو رويِ بالش فرود آوردن.....خوابیده بود...کیانمهر مجد مثل یه پسربچه خوابیده بود....همون طور بی غم و عمیق...ولی اشک رد زده بود رو گونه اش...لبخند محوي بود رويِ لب هاش...با صدايِ لرزونِ مامان سر بلند کردم:-همیشه اینطوري کابوس می بینه؟همیشه اینطوري می شه؟آخه کدوم مادري اینطوري با بچه اش تا می کنه که تو بغلیه زنِ دیگه اینطور با حسرت بگه مامان....سام عصبی و خشن غرید:-چرا بغل اش کردي؟!مامان دست رويِ بینی اش گذاشت و با غصه گفت:-بریم بیرون بهت می گم....آهسته و آروم دنبالِ مادر روانه شدیم...سام سرخ شده بود و من......شاید سردرگم بودم!درِ اتاق رو که بستم ، سام چرخید و با عصبانیت رو به من گفت:-اصن همه اش تقصیر توئه که الان اینجاست و مامان رو بغل می کنه...اصن تقصیر توئه که به مامان می گه مامان!متعجب جوابش رو دادم:-به من چه؟دیوونه شدي؟مامان غم زده و عصبی گفت:-بسِ! دم سحر حوصله ي دعواي شما رو ندارم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴٢بدون نگاه کردن به ما به سمتِ مبلی رفت و نشست...آهسته و همونطور که به دستش خیره شده بود گفت:-شوکه شدم وقتی بغلم کرد ولی....بغض گلوش رو گرفت وبه سختی ادامه داد:-ولی وقتی اونطور مظلوم زیرگوشم گفت مامان ، دلم نیومد پسش بزنم....درسته سختم بود ولی محرمم که بود......عینیه بچه بی پناه شده بود....سربلند کرد و با ابروهاي گره خورده به سام گفت:-چیه؟چرا اونطوري نگاه می کنی؟گناه نکردم که....!ندیدي که...بغض اش آهسته شکست و قطره اي اشک رويِ گونه اش ریخت ، باصداي لرزونش گفت:-منم مادرم.....دل دارم خب......بچه اصلا تو حالِ خودش نبود.....داغ بود دست وصورتش......خیس شده بودازعرق.......خوابِ چی رو دیده بود که اینطوري زابه راه شده بود...الله و اعلم!وبعد دستش رو جلوي صورتش رو گرفت تا اشک هاش رو نبینیم!مادرِ من ، مادرِ دلرحمِ من داشت براي کیانمهر مجد گریه می کرد....من و سام تنها به مادرمون نگاه کردیم...منم دوست نداشتم کیانمهر رو تو چنین حالتی ببینم....حالِ منم بد شد با دیدنِ حال بد اون مرد.....ولی هرچه باشه مادرِ من یه مادرِ.....حس اون فرق می کرد با حسِ من وقت دیدن کیانِ پریشون....چه بچه ي خودش باشه یا بچه ي زنِ دیگه ، حتی اگه اون بچه کیانی باشه که داستانی داشت وارد شدنش به این خانواده، دلش می سوخت وقتی اون رو به این حال و روز می دید...مامان بلند شد و دستی به صورتش کشید با چشم هاي سرخ رو به سام گفت:-پاشو برو تو اتاقش شاید بازم خواب دید....قبل از اینکه سام فرصت کنه چیزي بگه ، از جا پریدم:-من میرم!دستِ خودم نبود این واکنش.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴٣دستِ خودم نبود این از جا پریدن....دستِ خودم نبود این هُل شدن...سام با چشم هاي گرد شده نگاهم می کرد....مامان آهسته و متعجب نگاه ازم گرفت:-باشه...تو برو!سرخ شدم...سام عجیب نگاهم می کرد و خدا داند چی می گذشت تو فکرش!براي فرار از نگاه هاي موشکافانه ي سام سریع به اتاقی رفتم که کیان خواب بود...کمی دورتر ازش روي زمین نشستم....نگاهش کردم....خوابِ خواب بود......پلک هاي بسته اش کمی تکون خورد...فکر کردم بیدارِ ولی قفسه ي سینه اش کهمنظم بالا وپایین می رفت ثابت می کرد یه خوابِ......چهار زانو رفتم سمتش....به چهره اش خیره شدم.....دوست داشتم چشم هاش باز بود من باز نگاهِ مردمک هاش می کردم......دستم بی اراده بالا اومد....می لرزید.....جلو رفت.....یه چیزي تو وجودم می گفت جلوش رو بگیر....نذار بره....اما اختیارش دستِ من نبود...اختیارش دستِ اون صدايِ ضعیفِ توي سرم نبود...نشست روي موهاش....لب گزیدم....آهسته نوازش کردم موهاش رو که بعد.....مثل برق گرفته ها عقب کشیدم.....ناباورانه به دستم نگاه کردم و بعد به مردِ خوابیده ي روبروم....من داشتم چی کار می کردم؟!عقب عقب رفتم وبه دیوار چسبیدم...من داشتم چی کار می کردم!؟با احساس اینکه یکی داره جابه جام می کنه چشم باز کردم و نگاهم خورد به کیان....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴۴لبخندي زد ، آهسته گفت:-ببخشید....بیدارت کردم!؟اخم کردم...بهش خیره شدم......با صداي گرفته اي گفتم:-چی کار داشتی می کردي؟!آهسته خندید و دستی به موهاش کشید...نگاهم خیره ي چال گونه اش شد......تو دلم حرص خوردم که این مرد چرا بایدگونه اش چال داشته باشه؟......بین خنده ي بی صداش گفت:-دیدم رو زمین خوابیدي...گفتم یه بالش بذارم زیر سرت.....وبعد به نازبالشی اشاره کرد که زیر سرم بود....یکه خوردم...من کِی خوابیدم؟لب گزیدم با یادآوري کارِ دیشبم....نگاه ازش دزدیدم و آروم گفتم:-مرسی....دستم رو گرفت و بوسید وگفت:-واسه کاري که وظیفه امِ تشکرنکن....لبِ بالاییم رو کشیدم زیرِ دندونم....چرا انقدر راحت دستِ من رو می بوسید؟غرورت کو مرد!؟بلند شدم و نشستم...به دیوار تکیه زدم و دست پس کشیدم و معذب گفتم:-نکن....متعجب نگاهم کرد:-چی؟آب دهن فرو خوردم...زبونم روي لب کشیدم و گفتم:-دستم رو نبوس....لبخند زد و دستم رو محکم گرفت ولبش رو پشتِ دستم گذاشت و عمیق بوسید...چشم بست و زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴۵-می بوسم....من این دست رو می بوسم....چون دستِ توئه....دستِ تویی که دوستت دارم...چشم باز کرد.....معذب بودم ، معذب تر شدم.......با نارضایتی گفتم:-نه....نکن این کارو...دستم رو نبوس...اذیت می شم....نباید غرورت رو بشکنی....براي هیچ کس....خواستم بلند شم که مچِ دستم رو گرفت وبه سمتِ خودش کشید......چشم بستم......نمی تونستم این نزدیکی بهش رو تحمل کنم.....یادم می افتاد دیشب داشتم چی کار می کردم و ازخودم خجالت میکشیدم....دستِ خودم نبود.......خودم نمی دونستم چی کار می کنم......منی که قبلا به راحتی تويِ آغوشش می رفتم حالا مشکلداشتم با این بازوها...با این دست هايِ مردونه و رگ هایی که بهش ابهت می بخشید....مچ دستم رو نوازش کرد و گفت:-غرور معنی نداره جلوي معشوق...می فهمی؟غرور براي کسی که دوستش داري معنا نداره....من دوسِت دارم...این مرد چِش شده بود که اینطور بی پروا ابراز علاقه می کرد؟بهم گفته بود دوستم داره....ازاون روز ، هر روز حداقل یک بار می گفت بهم علاقه داره ولی امروز عجیب شده بود...نگاه هاش عذابم می داد.....دست هاش که نوازش می کرد دست هام رو..........چرا باید همین که بیدار می شدم با این موج هاي سهمگین روبرو می شدم که به منِ سخره ي ضعیف می کوبیدن؟من تازه چشم باز کرده بودم از خواب ، انصاف نبود اینطور غافلگیر بشم...چت شده مرد که اینطور منو لايِ منگه می ذاري؟!چی رو می خواي ثابت کنی که چشم باز نکرده ابراز محبت می کنی به من!؟خواستم بلند شم که دستش رو دورِ کمرم محکم کرد و انگار فهمید که چی تو ذهنم می گذره چون گفت:-از همین امروز می خوام به خودم ثابت کنم می تونم از همه چیزم بگذرم براي تو...براي کسی که دوستش دارم...میخوام تو روت بزنم که دوسِت دارم.....می خوام عمل کنم که بهت علاقمندم...از همین لحظه می خوام تموم محبتِ موندهرو دلم رو بریزم به پات....اونوقت اگه می تونی عاشقم نشو!متعجب نگاهش کردم که خندید وباز این چشم هاي افسارگسیخته ي من رفت پیِ چالِ گونه اش!لعنت کردم به چشم هام وبه شیطون.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴۶بلند شدم و دستپاچه گفتم:-مامان حتمی تا الان بیدار شده...!می خواستم فرار کنم از این حجم اتفاقات که هنوز بیدار نشده رو سرم آوار شده بود.....از اتاق بیرون زدم و از عمقِ ریه ام دم کشیدم و باز دم بیرون دادم....دستی به پیشونی ام کشیدم...پشیمون بودم از خودم و کارِ دیشبم....همین نمی ذاشت آروم کنارش بشینم......چی گفت؟می خواد چی کار کنه؟منو عاشق خودش کنه؟پوزخند زدم به این فکر.......می خواي محبت کنی و منو عاشق خودت کنی؟مگه تا حالا محبت نمی کردي؟چی تغییر کرده با محبت هات....؟؟ویه صدایی ته دلم گفت خیلی چیزها.....خیلی چیزها...خودت هم میدونی که دیگه تنفرت تو نقطه ي اوج اشنیست....خودت هم میدونی اگه نفرتی هست ، خودش رو تو پستوها پنهان کرده.....صداي مامان منو از فکر بیرون کشید...صدام می کرد...جواب دادم:-جونم مامان؟با ابرويِ بالا رفته و حق به جانب نگاهم می کرد....بادست اشاره کرد که دنبالش برم تو آشپزخونه...خمیازه کشان دنبالش رفتم.......به چهارچوبِ در تکیه زدم و گفتم:-بله!؟بدون اینکه بهم نگاه کنه وهمونطور که نون می چید توي سبد گفت:-چی شده اولِ صبحی وایستادي جلو در اتاق و تو فکري و لبخند ژکوند می زنی؟!باتعجب نگاهش کردم...من لبخند زدم؟من؟با ابروهایی برافراشته گفتم:-من؟من ژکوند زدم؟خندید ، سري تکون داد و گفت:

-ژکوند رو نزدي!...ولش کن.........برو بقیه رو صدا کن بیان صبحانه....می خوام زودي بریم ملاقاتِ بابات....همونطور خیره اش شدم....مشکوك بود!چی پیشِ خودش فکر می کرد......
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 2 3 4 5 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 5 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.