مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#41
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۷ عصر
، آهنگ ها عوض می شد ، شاد و غمگین می شد ، گرماي تنِ کیانمهر داشت گرمممی کرد..داشت چشم هاي خسته ام رو می بست ، صداي خودش هم غصه داشت ، خودش هم ناراحت بود ولی به رومنمی آورد...داشت منو آروم می کرد و چه عجیب بود که آروم می شدم...چه عجیب بود که صداش آرامش بخشم بود.....هق زدنم که تموم شد ، گریه هام که قطع شد ، کمکم کرد بشینم سرجام ، به چشم هاش که نگاه کردم ، تنها میتونستم مردمک هاي طوسی اش رو ببینم بین خون!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨١ترسناك شده بود چشم هاش...نگران شدم براش، باصداي گرفته اي گفتم:-خوبی؟چرا چشات اینطوريِ؟!لبخند زد ، ماشین رو به حرکت درآورد:-چیزي ام نیست...یه کم سرم درد می کنه....ومن می دونستم سردرد هاش چیزي بیشتر از یه دردِ معمولیِ....دردهایی بود که اونو از پا می انداخت و عجیب بود که کیانمهر حالا کنارم نشسته بود و رانندگی می کرد.....پنجره ها رو پایین داد ، باد خنک حالم رو جا می آورد....صداش رو آروم می شنیدم:-ازت بعید بود اینطور واکنش نشون دادن....باید خوشحال می شدي!کوتاه جواب دادم:-هستم!-ولی الان داشتی گریه می کردي.....سرچرخوندم سمتش،نیم نگاهی به من کرد و راهنما زد،جواب دادم:-نمی دونم...بعضی چیزها تو اختیار خودت نیست....یهویی اینطوري شدم....لبخند زد ، لبخند زدم ، گوشه اي نگه داشت ، با دیدنِ پرورشگاه لبخندم کش پیدا کرد....سرو ته اش رو می زدي میاومد اینجا.....نگاهی به پرورشگاه کرد و گفت:-دوست دارم خنده هاشون رو ببینم....خنده هاشون رو که می بینم انگاري یادم میره دنیا چه قدر نامردِ!چه قدر زندگیسختِ....وچه قدر مشکلات رو سرم ریخته...پیاده شد ،پیاده شدم ، کنارم هم قدم بر می داشتیم ، شونه به شونه ،قدم به قدم....صداي آهسته اش رو شنیدم:-تصم....تصمیم گرفتم تو مزایده بمونم....سرم رو تکون داد ، دستم رو گرفت و گفت:-به نظرت راهمون میدن؟!ساعت نزدیکِ هشتِ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٢شونه بالا انداختم:-نمیدونم....ولی امیدوارم راه بدن....منم سرم درد می کنه براي بازي کردن با این بچه ها...دستم رو فشرد.....شاید می شد یه شبِ دیگه رو بین فرشته هاي مختارِ خدا خوب سر کرد......این کیانمهر بود که سربه سر بچه ها می ذاشت و می خندوند همه رو...صداي خنده ها که توي سالن می پیچید نمی تونستی نخندي...نمی تونستی شاد نشی!کتش روي دستِ من بود و خودش با آستین هاي بالا زده دنبال بچه ها می دوید و وقتی کسی به دستش می افتادقلقلک می دادش......خانم جعفري کنار من ایستاده بود و گاهی با حرص پا می کوبید و بلند می گفت:-آقاي مجد!با وجود اینکه ته صداش معلوم بود خودش هم راضیِ از شاديِ بچه هاش......بچه هایی که لازم نبود دنیا دنیا پول داشته باشی تا خوشحالشون کنی ،فقط کافی بود که کمی بچه شد ، هم قدشون وپابه پاشون دوید...!!خانم جعفري با خنده اي توي صداش برگشت سمتِ من ، سري تکون داد و گفت:-من می دونم بالاخره اخراج می شم...!نباید این وقت شب راهتون می دادم...!صداي غش غش خنده ي بچه ها که باز پیچید ، خانم جعفري بلند گفت:-جناب مجد!از وقتِ خوابِ بچه ها گذشته..!کیانمهر با صورتِ سرخ شده اش گفت:-اي بابا خانم جعفري.....این بچه ها یه شب تا ده بیدار بمونن هیچی نمی شه به خدا....نیم نگاهی به من کرد و من ناخواسته دلواپس چشم هاي به خون نشسته اش بودم ، لبخندي به من زد و دوباره مشغولبازي با بچه ها شد....نگاهم پی قدم هاش بودکه گاهی روبروي بچه ها زانو می زد و سر زیرگلوشون فرو می کرد و ته ریشش قلقک میدادشون و صداي خنده هاشون می پیچید!لبخند می زدم از این شیرینی هاي خواستنی......دخترکی موخرگوشی نفس نفس زنان روبروم ایستاد ، سنی نداشت ، شاید شش سال....نفس نفس زنان گفت:-خاله؟شمام بیا بازي دیگه!بیا خاله!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٣نمی تونستم درخواستش رو رد کنم...مگه می شد دختربچه اي تا این حد خواستنی ازت درخواست کنه و تو بگی نه؟کت کیان رو رويِ صندلیِ کنارم گذاشتم و همقدم شدم باهاش....جیغ بچه ها و بالا و پریدن هاشون نشان از ذوق داشت....کنارکیانمهر ایستادم ، حتی می تونستم چروكِ ناشی از خندهي کنار صورتش رو ببینم!دنیاي آدم ها همین بود...یک لحظه غمگین و یک لحظه شاد...دستم رو گرفت و فشرد......آهسته لب زد:-ممنونم...ومن دقیق نفهمیدم چرا از من تشکر کرد؟مگه من چه کار کردم؟چه کردم که لایق تشکر بود؟!من هم شروع کردم به نوازش بچه ها و همبازي شدنشون....جلوي بچه هاي دو-سه ساله می نشستم و دست هام رو جلوي صورتم می گرفتم و بعد ناگهان کنار می بردم و با چشمهایی گرد شده و لبخند می گفتم:-دالی!وصداي قهقهه ي خنده هاشون وجودم رو گرم می کرد....به ژست هاي بزرگانه ي بچه ها نگاه می کردم و لذت می بردم از دنیاي ساده اشون.....کم کم خواب چشم هاشون رو خمار کرد...یکی پس از دیگري گوشه اي لمیدن و کم کم به خواب رفتن...خانم جعفري هنوز هم کمی غرغر می کرد...می گفت نباید می گذاشت این موقع شب اینجا بیایم....قصد رفتن که کردیم ، کیانمهر خسته و آهسته گفت:-ممنونم خانم جعفري...نمی دونید چه لطف بزرگی درحق ما کردید...و واقعا لطف بود...حس می کردم دیگه قلبم سنگین نیست....دیگه خسته نیستم...کنارکیانمهر که جا گرفتم ، لبخند از لبم محو نمی شد...حتی وقتی دستم زیرِ دستِ کیانمهر رويِ دنده قفل شد اعتراضینکردم ، هرچه بود من این حال خوش رو از بابتِ کیانمهر وحضورش داشتم....کنارپارکی نگه داشت ، نفسش رو آه وار از سینه خارج کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨۴-بریم قدم بزنیم؟هوا خیلی خوبه....بی حرف همراهش شدم......آهسته گفت:-بهتري؟!نیم نگاهی بهش کردم:-آره....ممنون..لبخند زد:-من باید ازت ممنون باشم.......-براي چی؟!سکوت کرد و کمی بعد با سري افتاده گفت:-واسه اینکه حتی واسه چندساعت هم شده فکرمیکنم خانواده دارم....چیزي نداشتم که بگم ،فقط با قلبی که انگار جایی توش درد داشت نگاهش کردم.....نمی خواستم سکوتمون طولانیبشه،بنابراین پرسیدم:-توچرا بهم ریختی وقتی شنیدي بچه ي دوم میران به دنیا اومده؟ایستاد ، بهت زده نگاهم کرد ، چشم هاش لرزید و من انگار یادم رفته بود این مرد حسرت پدرشدن داره.....لبخند تلخی زد ،نگاه ازم گرفت وراه افتاد ، دنبالش راه افتادم ، آروم گفت:-بی خیال...نمی خوام درموردش حرف بزنم....اولین باربود که نمی خواست درباره ي تلخکامی هاش حرف بزنه و این برام جاي تعجب داشت....نگاهم رو دور وبرم چرخوندم ، آخرشب کم بودن افرادي که براي قدم زدن اومده بودن ،هواهنوز کمی سرد بود...باد کهوزید این سرما بیشترخودش رو نشون داد...لرزیدم...کیان که دید گفت:-سردته؟!خواستم بگم نه که دوباره با بادي که پیچید به لرزش افتادم ، کت اش رو ازتن بیرون کشید و روي شونه هام انداخت ،لبه هاي کت رو به هم نزدیک کردم و پرسیدم:-پس خودت چی؟!دست اش رو دور کمرم انداخت و به خودش نزدیک تر کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨۵-تو مهم تري....وقتی تو گرم ات باشه ، انگاري من گرممِ!باابروهاي بالا رفته نگاهش کردم و ناخواسته ازدهنم پرید:-استدلالت تو حلقم واقعا!باچشم هاي گرد شده نگاهم کرد و کمی بعد با صداي بلند شروع به خندیدن کرد....منو به خودش فشرد و گفت:-موافقی من خودم یه سري به حلقت بزنم؟!اخم کردم و با مشت به بازوش کوبیدم و با حرص گفتم:-بی حیا!شما سرجات وایستا!حلق من خودش صاحاب داره!چشمکی زد و گفت:-صاحابش که خودمم!جلوي زبونش کم آوردم.....لب هام رو به هم فشردم،خندید ولی بین ابروهاش اخم درهم کشید و آهسته گفت:-بریم خونه؟به آهستگی خودش پرسیدم:-چرا؟حالت خوب نیست؟!مردمک هاش رو به مردمک هام دوخت و من باز هم ترسیدم از خونی که موج می زد تو چشم هاش ، آروم گفت:-نه....خوبم....فقط دیگه داره دیرمیشه...تابرسیم خونه نیمه شب هم رد کرده.....سري تکون دادم و همقدمش شدم......شب خوبی بود!شاید تازه یادگرفته بودیم مسالمت آمیززندگی کردن یعنی چی......غلتی زدم و سرم رو بیشترتوي بالش فرو کردم که حس کردم صداي ناله می شنوم.....چشم هام رو کمی باز کردم....همهچیزتار و تاریک بود...خمیازه کشیدم که دوباره صداي ناله بلند شد،چشم هام کاملا باز شد.....نگاهم خورد به مردِ کنارم...کیانمهر.....لب می گزید و ناله می کرد هرازچند گاهی.....دستم رو ستون زدم و خودم رو بالا کشیدم...تو نور کمی که ازپنجره می تابید می تونستم دونه هاي درشت عرق رو رويصورتش ببینم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨۶دوباره لبش رو باتمام توان گزید که صداش زدم:-کیانمهر؟چته؟چشم هاش رو باز کرد ، کمی نگاهم کرد و بعد با لبخند پر دردي گفت:-هیچی....خوبم عزیزم...بیدارت کردم؟ببخشید...الان تنه لشم رو می برم تو سالن...سعی کرد بلند بشه که بازوش رو گرفتم،اخم کردم ، با توبیخ گفتم:-کسی بهت گفت بري تو سالن؟چیه؟چرا ناله می کنی؟!سرش رو کشید و به بازوم تکیه داد ، با بغض گفت:-از سرشب دارم می میرم از سردرد......ومن موندم این جمله که بغض نداشت؟این حرف کجاش جاي بغض کردن بود؟گونه اش رو به بازوم کشیدو ناله کرد...کاملا نشستم و فشاري به شونه هاش آوردم و گفتم:-بگیربخواب تا برات یه مسکّن بیارم....اینطوري که نمی شه.....چرا دکترنمی ري؟!ازتخت که پایین اومدم به پهلو چرخید ومسیر رفتنم رو دنبال کرد ، سریع قرص آکساري رو که می دونستم قاتلِ سردردِبرداشتم و با لیوانی آب به اتاق برگشتم ، می تونستم دستش رو ببینم که مشت کرده بود......کنارتخت زانو زدم ، منو کهدید خودش رو بالا کشید ، قرص رو کف دستش گذاشتم ، آروم پایین اش داد و لیوان آب رو به لب اش نزدیک کردم.....سرش رو رويِ بالش گذاشت و با لب هاي خشکیده اش زمزمه کرد:-ممنون...نتونستم جلوي دستم رو بگیرم که می رفت براي نوازش موهاي ریخته رو پیشونی اش ، دست کشیدم به موهاش وگفتم:-یه کم دیگه سردردت کاملا خوب می شه....چرا دکتر نمی ري؟شاید...شاید...خب...تلخندي زد:-دوست داري تومور داشته باشم ، بمیرم ، ازدستم راحت بشی نه؟همه اتون از این آدم اضافه راحت بشین؟چشم هام سوخت ، یه چیزي تو دلم تکون خورد....من هرچی باشم ، راضی به کم شدن تارِ مویی از سرش نبودم....دستشرو گرفتم و محکم فشردم ، سرم رو بهش نزدیک کردم و گفتم:-تو چته؟چرا چرت و پرت می گی؟هان؟من کِی همچین حرفی زدم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٧سرش رو بالا کشید و روبروي صورتم نگه داشت ، آروم زمزمه کرد:-پس چرا من همیشه فکر می کنم که دوست داري سربه تنم نباشه!؟خودم رو عقب کشیدم و گفتم:-چون فکرت خرابِ!لیوان رو روي پاتختی گذاشتم و سمتِ دیگه ي تخت دراز کشیدم....هردو به سقف خیره شده بودیم.....بی حرف و فکر....دستش که روي دستم خزید بهش نگاه کردم....آروم پرسیدم:-حالت بهتره؟!نیم نگاهی به من کرد:-آره...داره بهتر میشه....به پهلو چرخیدم سمتش:-عصبیِ ،نه؟!به پهلو شد،صورتش روبروي صورتم بود:-آره فکر میکنم...خواستم چشم ببندم که حس کردم بهم نزدیک شد ، دست هاش دورم پیچید و سرم به سینه اش چسبید....پچ پچ کنانگفت:-فکر نمی کردم برام کاري بکنی.مثل خودش جواب دادم:-چرا؟!پیشونی اش رو می تونستم روي موهام حس کنم:-چون.....چون ازم متنفري.....نیستی!؟!عمیق بو می کشید بین موهام......تمام موهاي تنم خیزش کردن.....لرزیدم ، بیشتر فشرده شدم بین بازوهاش ، صورتمگُرگرفته بود.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٨به سختی گفتم:-نه.....نبودم..؟نمی دونم...خودم هم نمی دونستم..!دستش روي کمرم چرخید، زیرگوشم زمزمه وار گفت:-نمی دونی چه قدر بهت نیاز دارم......اخم کردم...نیاز به چی داشت؟براي چی به من نیاز داشت؟صورتش که زیرگلوم فرو رفت ، دست هام رو مشت کردم......یه چیزي ته دلم فریاد می زد : عجب غلطی کردي خوبرفتار کردي!نفس عمیقی کشید و گفت:-نترس...نلرز.....چیزي نیست...آروم می شم الان.....آروم می شم....نمی تونستم این نزدیکی رو تحمل کنم ، با صدایی لرزان صداش کردم:-کیانمهر؟تورو خدا...تو رو خدا برو عقب....دارم...دستش که رفت زیر تی شرتم یه غده اي توي گلوم بزرگ تر شد....بهم می گفت بهت نیاز دارم...نیاز داشت براي چی ؟براي هم . خواب شدن؟به چی نیاز داشت؟به یه زن براي رفع نیازهاي ج.ن.س.ي اش؟چه غلطی کردم دلم براش سوخت!چه غلطی کردم دست کشیدم به موهاش!چه غلطی کردم باهاش خوب رفتار کردم!چرا حس می کردم جلوي چشم اون دیگه ترانه نیستم!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٩ترانه اي که می گفت عاشقِ؟!چرا حس یه دختر هرزه بهم دست داده بود؟یه دختري که یه مرد فقط براي یه شب می خوادش؟!که بهش می گه بهت نیاز دارم؟!دستم مشت شد روي سینه اش:-کیان.....تورو خدا...داري اذیتم می کنی....دستش مشت شد بین کتف هام:-چرا؟چرا؟مگه تو نمی دونی من دوسِت دارم؟عاشقتم؟مشتِ بی رمقی زدم به سینه اش:-برام مهم نیست....می فهمی؟مهم نیست.....داري یه عالمه حس بد رو می کاري تو دلم...بس کن!سرش رو بالا گرفت ، خیره شد به چشم هام:-حس بد؟چه حسی ترانه؟دارم چی کارت می کنم مگه؟لب هام رو رويِ هم فشردم ، چشم بست ،عمیق نفس کشید ، دستش آروم آروم از زیر تی شرتم بیرون اومد،نشست رويبازوم ، لب هاش پیشونی ام رو بوسید و گفت:-باشه عزیزم...هرچندمن......من یه کم حالم خرابِ....بعضی چیزا دستِ خودم نیست...ببخشید اگه اذیتت کردم....بلند شد و چنگ زد به بالش اش ؛ بیشتر توي خودم مچاله شدم ، آهسته گفتم:-دروغ گفتی که سردرد داري...دروغ گفتی...فقط...فقط می خواستی حالت رو کنی و .....قبل از اینکه حرفم کامل بشه ، برگشت...همه چیز تو چند ثانیه اتفاق افتاد....خمیه زد روم....صورتش رو به صورتمچسبوند...تنها تونستم دست و پا بزنم ، پنجه هاش رو قفل کرد تو پنجه هام......صورتم خیس شد.....دوست نداشتم اینبوسه ها رو...دوست نداشتم این حس رو...خودش گفت بهم نیاز داره...فقط به خاطر نیازش بود..تمام حرف هاش دروغ بود....رهام که کرد ، صورتش رو که کنارِصورتم توي بالش فرو برد هق زدم....دست هاش بین تنم و تخت گره شدن ، چرخیدو تنِ من رويِ تنش بود.....سرم رو فرو کرد تو گردنش و با صدایی لرزون و پربغض گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٠-چرا امشب تموم نمی شه؟چرا انقدر این شب طولانیِ؟چرا من دارم دیوونه می شم؟دارم چی کار می کنم خدا؟!هق زدم و بیشترصورتم رو به گردنش چسبوندم....راست می گفت...شب عجیبی بود این شب.....تموم نمی شد...انگارداشت به اندازه ي یک سال طول می کشید.......دست کشید به موهام ، آروم صدام زد ، نمی خواستم ببینمش...کی گفته من ازش متنفر نیستم؟هستم...خیلی هم متنفرم..از این مرد که داشت فاصله ها رو به میل خودش از بین میبرد متنفر بودم....سرم رو به جبر بالا گرفت ، نمی خواستم تو چشم هاش خیره بشم و به حرف هاش گوش بدم..ملتمس گفت:-ترانه؟نگاهم نمی کنی؟!با درد گفتم:-نه.....نگاهت کنم که چی؟که ببینم تاوان دلسوزي برات تجاوز به حریم امِ؟نیم خیز تو تخت شد و دستش رو پشتِ کمرم محکم کرد که نیفتم،آهی کشید و با صدایی گرفته گفت:-ببخشید...ببخشید ترانه،به خدا...به خدا باور کن قصد بدي نداشتم..باور کن بعضی چیزا دستِ خودمنیست...ببخشید...ببخشید....دستت درد نکنه کمکم کردي....ولی نگاهم کن....تورو خدا....ببخشید دیگه خانمم....صداي گریه ام که بلند شد رو تخت خوابوندم ، می لرزیدم ، مثل یه جوجه ي زیر بارون مونده ، سریع بهش پشت کردم، نمی خواستم ببینم اش ، لبم درد می کرد ، قلبم درد می کرد،وجودم درد می کرد ، از پشت درآغوشم کشید ، دستش رورسوند به دستم و نوازشش کرد ، گونه اش رو رويِ شونه ام گذاشت و گفت:-ببخشید ترانه....ببخش دیگه....باور کن نمی خواستم اینطوري بشه....من....من.........نفسی کوتاه گرفت و با بغض گفت:-نکنه از فردا دوباره باهام اعلان جنگ کنی.....معذرت می خوام.....اشتباه کردم ، تو بهم کمک کردي ومن...من اذیتتکردم.....ببخشید.........چیزي نگفتم ، صورتش رو جلو کشید و به چشم هام خیره شد ، زمزمه کرد:-می بخشی؟می بخشیدم؟طوفان بود که سرمون آوار شد دمِ صبح؟!نمی دونم......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩١فقط می خواستم بخوابم...همه چیز که آروم بود...چی شد ناگهان که پیچ در پیچ شد؟!پلک هام رو محکم روي هم فشردم که بوسه اش روي گونه ام نشست:-می دونم اشتباه کردم ، از سرشب داشتم با خودم می جنگیدم که نزدیک ات نشم ، باور کن ، دروغ نگفتم ؛ سرم دردمی کرد ولی.....ولی دست خودم نبود....کنترلم رو ازدست دادم....کی فکر می کرد این شب ته اش به اینجا ختم بشه؟!گریه ام از بوسه هاش نبود...کی از بوسیده شدن بدش میاد؟کیه که دلش نخواد مورد محبت قرار بگیره؟!ولی این بوسه هاي بوي عشق نمی داد...بوي هوس بود که پیچیده بود تو وجودم....منم که عاشق اش نبودم.....من فقط همسرصیغه ایش بودم....من فقط می خواستم آروم کنار هم زندگی کنیم....فکرنمیکردم ته اش به این جنگ عاشقانه ي دم صبح ختم بشه!***کیانمهر:برگه ي قرارداد رو بالا گرفتم و به برگه ي زیري اش نگاه کردم ، بابی حوصلگی حسین رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#42
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۸ عصر
مخاطب قراردادم:-نقشه هاي ساختموناي رایا و نوین پرداز رو چی کار کردین؟؟!حسین همونطور که درحال تکمیل نقشه بود گفت:-واحدي و گلستانی دارن انجامش می دن..دستی به پیشونی ام کشیدم و کاغذ رو روي میزانداختم...گند زده بودم....خراب کرده بودم....ترانه رو بدجور آزرده بودم....ولی دست خودم نبود!پوفی کردم و دست هام رو پشتِ سرم گره کردم.......همونطورکه به سقف خیره بودم به این فکر می کردم که ترانه دوروز بود نگاهی به من نمی انداخت ومقصرش خودم بودم....دست هام رو برداشتم وبه صورتم کشیدم ، خمیازه اي کشیدم و گفتم:-دارم دیوونه می شم!حسین کش و وقوسی به خودش داد و با نیشخند گفت:-تازه داري می شی؟توکه دیوونه بودي عزیزم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٢تک خنده اي کردم و گفتم:-زهرمار.....پاشو برو گمشو تو اتاقت ، مگه تو خودت اتاق کار نداري اینجا تلپی؟!انگشت هاش رو نرمش داد و گفت:-اومدم حواسم به رییس امون باشه که این دو سه روزه حالش خرابِ!پوزخندي زدم و پیشونی ام رو به کف دستم تکیه زدم ، کاش می شد به یکی گفت...کاش!صداي باز شدن در که اومد با تعجب و اخم به در نگاه کردم که کیه که بدون اجازه وارد اتاق شده ولی با دیدن مردِ مغرورِروبروم......کاري نمی تونستم بکنم جز سکوت..!!می دونستم ، من می دونستم علیرضا مجد راحتم نمی ذاره.....منشی با اضطراب گفت:-آقاي مجد من به ایشو...دستی تکون دادم و با لحنی سست گفتم:-مشکلی نیست...شما بفرمایید.....پوزخند لب علیرضا گویاي همه چیز بود.....حسین زودتر به خودش اومد:-سلام جنابِ مجد!از اینورا !؟نگاهی به حسین کردم ، بلند شده بود و خیره به علیرضا بود...علیرضا هم نگاهی به حسین کرد و گفت:-سلام جناب خیّام....راستش یه حرفایی با شما و.....دوستتون داشتم!سعی کردم تکونی به خودم بدم ولی انگار دیدن پدري که هیچ وقت پدر نبود مثل بی حسی عمل کرده بود ، حتی دستمهم سست و بی رمق بود ، آب دهنم رو فرو بردم و سعی کردم به خودم بیام.....نفسی عمیق کشیدم و گفتم:-پس...پس بفرمایید بشینید...جون کندم تا حرف بزنم!تا بگم منم هستم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٣تا اعلام حضور کنم....این مرد مگه چی داشت که من حتی نمی تونستم به چشم هاش نگاه کنم؟!بلند شدم ، دست هاي لرزونم رو مشت کردم ، علیرضا تیزوبرنده نگاهم کرد و گفت:-من بخوام بشینم نیازي به اجازه ي تو ندارم....دستی به پیشونی ام کشیدم ،تخریب شروع شد!من نباید حرف حسین رو گوش می دادم...نباید شرایطی رو درست می کردم که اینطوري با این مرد روبرو بشم...حسین لبخندش رو حفظ کرد و گفت:-خب جناب مجد...مشتاقیم بشنویم چه امري باما داشتین.علیرضا دست هاش رو توي جیب شلوارش فرو برد ، کتش عقب رفت و من خیره ي پدرم شدم...چی شد که مادرم بهازدواج با علیرضا مایل نبود؟که دوران نامزدي اشون علاقه اي بهش نداشت؟!مسلما علیرضا که در دهه ي ششم عمرش ، درپنجاه و اند سالگی اش تا این حد خوش فرم و خوش تیپِ ، تو اوج جوانیاش چیزي صد برابر این جذابیت رو داشت.....پس چی شد که نازنین راضی نشد با این مرد ازدواج کنه؟اخلاق اش مشکل داشت؟چی شد که علیرضا مجبور شد نازي رو به جبر پایبند زندگی اش کنه؟که نتیجه اش بشه من؟!حسین صدام زد و من تازه فهمیدم مدتیِ خیره ي مردِ روبروم هستم...صدام رو صاف کردم و زیرلب گفتم:-ببخشید...علیرضا اخم کرد و نگاه ازم گرفت ، با لبخند رو به حسین گفت:-خب داشتم می گفتم ، شنیدم که تو مزایده ي خونه هاي سازمانی شرکت کردین؟حسین نیم نگاهی به من کرد ، منتظر بود من حرف بزنم ولی انگار زبونم سنگین بود.....بنابراین خودش سعی کرد با حفظ لبخند جواب بده:-خب....درست شنیدید.....شما مشکلی دارین با این مساله!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩۴علیرضا دندان قروچه اي کرد ، لبخند از لبش پر کشید ، دست به سینه ایستاد:-بله...من مشکل دارم...اصلا دوست ندارم تواین مزایده دو تا اسم مجد باشه.....لب هام رو روي هم کشیدم..بهونه بود ، همه اش بهونه بود....حس کمال طلبی علیرضا بود که دوست نداشت رقیب داشتهباشه...خودم هم می دونستم شرکت آتی سازه انقدر قوي هست که بتونه رقیبی بشه براي کهن سازه.....خودم هم میدونستم اگر کمی درایت به خرج بدم شانس برنده شدن مزایده کم نبود براي من و شرکتم ولی من ترس داشتم از سینهسپرکردن برابرعلیرضا...حسین که باز سکوتم رو دید گفت:-جناب مجد...اسم شرکت ها مهمِ ، نه اسم مدیرانشون.....درضمن ، فکرکنم انقدر شرکت شما قوي باشه که بتونه هررقیبی رو کنار بزنه...نگاه علیرضا به سمت من چرخید ، می دونست که می تونه به راحتی من و روحیه ام رو با خاك یکسان کنه ولی حسیننه...حسین قوي بود ، حسین سرسختانه می جنگید براي زندگی اش ، براي کارش ولی من عقب کشیده بودم....علیرضا پوزخند زد و این پوزخند خاري شد تو چشمم ، قدمی به سمت من برداشت و گفت:-تو نمی خواي حرف بزنی؟یا زبونت رو موش خورده!؟چی می خواست این مرد؟می خواست بیاد اینجا و ثابت کنه من هیچی نیستم؟حضورش رو اینجا درك نمی کردم...براي چی باید می اومد؟!براي چی باید گلایه می داشت ازما؟مگه نه اینکه هرکسی حق داره تو این مزایده شرکت کنه؟!پس چی می خواست؟!لب هاي خشکیده ام رو به زحمت از هم فاصله دادم:-من چی باید بگم؟!خودم هم فهمیدم که گند زدم..!پوزخند علیرضا پررنگ تر شد و اخم حسین بیشتر.....کاش کسی پیدا می شد منو از این میدون جنگ بیرون می کشید...!!!!***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩۵حسین صداش رو صاف کرد و علیرضا رو مخاطب قرار داد:-ببینید آقاي مجد ، ما تو این مزایده شرکت کردیم چون خواسته ي همه ي بچه ها و همکارامونِ...چون می خوان کهتو این مزایده باشن ، که به رخ بکشن که هستن..فکر کنم این حق این جوونا باشه که بخوان اعلام حضور کنن...علیرضا به کندي نگاه ازم گرفت ، چه قدر درد داشت نگاه هاش!انگار داشت شکنجه ام می کرد....چشم هاش منو یاد گذشته می انداخت ، یاد نگاه هاي توبیخ گر و تخریب کننده اش....دستی به کت اش زدو گفت:-صد البته!ولی من اصرار شما رو درك نمی کنم براي حضور تو بهتره بگم مسابقه اي که ازالان می دونید بازندهاید.....شرکت هاي کله گنده تر از شما هم شرکت می کنن ولی هیچ کدومشون توانایی مقابله با کهن سازه رو ندارن...اینوخودتون هم خوب می دونید!چه برسه به شرکت نوپاي شما....چه قدر لفظ قلم صحبت می کرد ولی تهِ همه ي حرف ها و کلمه هاش تهدید بود....علیرضا اهل خلاف نبود...غیرقانونیکاري رو پیش نمی برد ولی از راه قانونی جوري زمین ات می زد که نمی تونستی کمر صاف کنی وبلند بشی......من پدرمرو خوب می شناختم!خوب!حسین بازهم به من نگاه کرد ، کلافه و عصبی دست کشید به موهاش ، سعی کرد آروم باشه:-خب علیرضا خان،اگه خودتون هم می دونید که رقیبی نیستیم براتون ، پس میشه بگید چه اصراري دارید رو اینکه ماانصراف بدیم؟!علیرضا لبخند کجی زد:-کی گفت انصراف بدین؟من کلمه اي در این مورد گفتم؟!حسین هم پوزخند زد:-نه....ولی تک تک حرف هاتون همین معنی رو می ده.....وگرنه چه دلیلی داره شما ، تو این ساعت اینجا باشین؟!چونواقعابراي من روشن نیست!جنگ بود!جنگ حرف و کلمه و قدرت سخنوري!عجیب بود که من خفه شده بودم......ذهنم خالی شده بود از حروف.....نمی تونستم کلمات رو کنار هم بچینم و جمله ايدرست کنم و تحویل علیرضا بدم....جمله اي که مثل جمله هاي حسین هم غرور داشته باشه ، هم توبیخ و هم ستیزهجویی....علیرضا کمی به حسین نزدیک شد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩۶-آخه برام جالب بود که شما چطور با خودتون فکر کردین که تو این مزایده شرکت کنین....چون فکر نکنم انقدر سادهباشین که بی گدار به آب بزنید....می دونید که؟کم حرف پشت شرکتتون نیست....شنیدم به پشتوانه ي مجتهدي تا همینجاپیش اومدین...این بار حسین حتی نگاهی به من نکرد،خودش جواب داد:-خب دقیقا قصد ما همین بود!می خواستیم ثابت کنیم چه بی مجتهدي ، چه با مجتهدي شرکتِ ما یه غولِ....یه غولتازه پا گرفته که خیلی ها رو به مبارزه می طلبه و توانایی پیروز شدن هم داره!پیام روشن بود....علیرضا فهمیده بود ، باهوش تر از این حرف ها!خوب می دونست چه پیامی پشت حرف هاي حسین نهفته اس!اگر حسین نبود و علیرضا من رو تنها گیر می آورد ، خیلی زودتر می تونست راه نفوذ و زمین زدن من رو پیدا کنه...چونمی دونست من دژ محکم این شرکت نیستم.....علیرضا سرش رو عقب برد و بلند خندید....خنده هاش لرزه می انداخت به جونم......دست هام رو مشت کردم ، می خواستم بگم براي چی میخندي که خنده هاش متوقف شد و شروع کرد به دست زدن ،عقب عقب رفت ....لبخند به لب داشت.....با تمسخر وتحقیرنگاهی به من کرد ولی نگاهش به حسین سراسر تحسین بود.....:-خب جناب خیّام...که اینطور....قصدم از اومدن به اینجا یه گپ و گفت دوستانه بود و همینطور شناختن موضع شما ویهجورایی بگی نگی...چشمکی زد وادامه داد:-سرك کشیدن به کارهاي شرکت اتون...حالا خوب می دونم باید چی کارکنم......می بینم اتون آقا!باتحقیرسرتاپام رو برانداز کرد ودر رو پشت سرش بست...حسین نفس اش رو به شدت بیرون داد و دستی به موهاش کشید...چشم بست و دست هاش رو مشت کرد و بعد باز.....کمی بعد نگاه اش رو به من دوخت ، دهانش رو باز وبسته کرد که چیزي بگه ولی بالاخره سکوت پیشه کرد...به سمتدر رفت ، لحظه ي آخر ایستاد و برگشت سمتم:-تو...تو...می شه به من بگی که تو....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٧حرفش رو نیمه کاره رها کرد ولب هاش رو به هم فشرد...معلوم بود خشمگینِ....از بی عرضگیِ من..ازسکوت مسخره وخنده آورم.....سري به تاسف تکون داد و بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید...آوار شدم روي صندلی ام و سرم روبین دست هام گرفتم.......می دونستم این نبرد بیش از هرکسی به خودم صدمه می زنه......!!!!***خسته و خراب کیفم رو از دستی به دستِ دیگه ام دادم و در رو باز کردم.....می خواستم کنار ترانه بشینم و نگاه اش کنم تا خستگی از تنم دربره...تا فکرم آروم بگیره از این دور و چرخش...این همه تشویش و سرو صدا.....به حضور ترانه نیاز داشتم واسه آروم گرفتن.....درکه باز شد هجوم سرو صدا باعث شد کمی شوکه بشم...خونه ي همیشه آروم و ساکت من شلوغ بود و پر از صدا!این ترمه بود که ورجه وورجه کنان به سمتم اومد و گفت:-سلام کیان جون!خسته نباشی عزیزم!متحیر از حضور ترمه و لحن پر عشوه ي صحبت اش ، لبخند زدم و گفتم:-سلام جیگر کیان....چه عجب از اینورا!من که تمام توجهم به ترمه بود با صداي سام سربلند کردم:-سلام کیان خان.هنوز چهره اش وقتی به من نگاه می کرد ترکیبی از غرور و خشم و بی اعتمادي داشت....ولی رفتارش بهترشده بود.....دستش رو فشردم ، ترمه باز هم با لحنی پر از ناز و قمزه گفت:-کیان خان؟یه نگاه هم به ما بنداز!خنده ام گرفته بود..خود سام هم به زحمت سعی می کرد جلوي خنده اش رو بگیره ، اخمی به ظاهر کرد و روبه ترمهگفت:-این چه طرزِ حرف زدنته؟!این همه ناز میاي تو حرف ات که چی؟!درست حرف بزن!ترمه لب ورچید و با صداي معمولی خودش گفت:-خب من چی کارکنم....اون زنِ اینطوري حرف می زنه!راننده سرویسمون!سام دیگه نتونست جلوي خودش رو بگیره و باخنده گفت:-بیا تو کیان...بیا که این یه الف بچه همه مون رو مچل خودش کرده!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٨وارد که شدم می تونستم کامیار و تهمینه خانم رو ببینم که بلند شده بودن ، لبخند خسته اي زدم و سلام کردم....خبرياز ترانه نبود...چشم هاي بی قرارم رو چرخوندم تا نشونی از قرار دلم پیدا کنم ولی نبود....ترمه که انگار فهمید گفت:-تو آشپزخونه اس!با ابروهاي بالا رفته به چشم هاي شیطون اش خیره شدم ، نزدیک تر اومد و کیف و کتم رو از دستم گرفت و گفت:-شما برو دنبال اون چیزي که می گردي ، منم اینا رو می برم تو اتاق!سام زیر لب ((زبون دراز))ي نصیب خواهرش کرد و نشست...با اجازه اي گفتم وبه سمت آشپزخونه رفتم......قامتِ ترانه رو که دیدم دلم آروم شد......صداش زدم ، برگشت ونگاهم کرد ، نگاهش بی تفاوت بود...بی تفاوتی اش عذابم می داد...در رو بستم ، قفلش رو بی سروصدا چرخوندم و به ترانه اي نزدیک شدم که دوباره بهمپشت کرده بود و آروم شیرینی ها رو توي ظرف می چید....دست هاي لرزونم رو بالا آوردم و روي پهلوهاش گذاشتم....لبخندي کج زدم از حس حضورش.....ترانه لرزیدو ازحرکت ایستاد...چسبیدم بهش ، سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم و عطر حضورش رو با همه ي وجودم فرو خوردم....صداي ضعیف اش به گوشم رسید:-کیان؟چی کار میکنی....دوباره چت شده؟......کیان مامانم اینا هستن!خمار شده بودم...از بودنش ، از گرماي تنش ، دستام رو رويِ شکم اش قفل کردم و با تمام وجود به خودم فشردم اش ،آرامش زمینی بالاتر از این هم هست!؟که کسی که دوستش داري رو انقدر به خودت فشاربدي که یکی بشه باهات؟که انحناي تنش رو با تنت پرکنی؟!با لحنی کشیده گفتم:-درو قفل کردم......می بخشی منو عزیزدلم؟!سکوت جوابم بود......سرم رو کمی فاصله دادم ، چشم هاش رو بسته بود ، دستش که روي دستم نشست متعجبشدم...ترانه واکنش نشون داد؟به من؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٩به بودنم؟به آغوشم واکنش مثبت نشون داد؟آهسته جواب داد:-واسه چی؟!صورتم رو به صورتش کشیدم:-واسه خاطر اون شب؟!باور کن حالم خراب بود.....اشتباه کردم جونم......دستم رو فشرد و گفت:-سعی میکنم فراموش کنم!بوسه اي به گونه اش زدم:-بخشش چی!؟چشم باز کرد و نگاهم کرد ، یه حس گرم تو چشم هاش بود...یه حس خواستنی!ابروهاش رو بالا فرستاد وگفت:-بهتره به همون فراموشی راضی بشی!لحنش نشونی از علاقه و محبت نداشت....ساده بود ، سرد نبود...عادي بود!عاديِ عادي...ولی حس دست هاش گرم تر از هرعلاقه اي بود برام....چرخوندمش ، بین خودم و کابینت حبس اش کردم ، خم شدم روش که کمرش تابید به عقب ، دست هام رو دو طرفتکیه زدم به کابینت و پیشونی اش رو بوسیدم ، آهسته گفتم:-توکه راضی باشی وخوشحال ، منم راضی ام!گوشه هاي چشم هاش چین خورده بود ولی صورتش نشونی از خنده نداشت ، اما همینم کافی بود!دستم رو فرستادم پشتِ کمرش و با خودم بالا کشیدمش ، دستی نوازش گونه کشیدم بهش و گفتم:-اینطوري خم اش نکن ، درد می گیره!رهاش کردم و عقب عقب رفتم.........شاید اگر کمی ، فقط کمی از جدیت و اصراري که تو رفتارم با ترانه داشتم رو برايرویارویی با علیرضا به کار می برم اینطور مورد تمسخرش قرار نمی گرفتم...شاید باید بیشتر روي خودم کار میکردم....شاید...!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٠ترمه اي رو که تو آغوشم به خواب رفته بود بیشتربین بازوهام کشیدم و پیشونی اش رو بوسیدم...حواسم به صحبت هاي بقیه نبود ، فقط و فقط جمع دختربچه اي بود که انگار بیشترازهرکسی تو دنیا ، منو دوستداشت....دستی به موهاي پریشونِ روي پیشونی اش کشیدم.....آروم بلند شدم که ترانه گفت:-کجا؟سرترمه رو رويِ شونه ام جابه جا کردم:-می برمش تو اتاق...اینطوري بدخواب می شه..تهمینه خانم لبخندي زد و گفت:-نمی خواد عزیز.....ما هم کم کم باید بریم...لبخند متقابل زدم:-باشه مادر جان ، ولی تا وقتی که هستین بذارین راحت باشه....آروم رفتم سمتِ اتاق ، روي تخت گذاشتم اش و لب تخت نشستم....نگاهِ چهره اش کردم.....یه فرشته...یه فرشته که خدا براي خونواده اش فرستاده...دستی آهسته به ابروهاش کشیدم.....کمی لب ورچید و پاهاش رو به سمتِ شکمش جمع کرد....زمزمه کنان براش خوندم:-
((می دونم که یه روزبه وقت نوجوونی
می رسه وقت دلباختن و همزبونی
می گی به عشق اسیري،اجازه اتو میگیري
می خواي عروس بشی ، قشنگ ترین عروسِ دنیا
می ذاري همه ي عروسکاتو واسه ي ما
این آخرِ کارِ ، رسمِ روزگارِ.......))
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#43
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۸ عصر
لبخندي زدم و کنارش دراز کشیدم ، همیشه دوست داشتم اگه روزي دختر دار شدم ، براش این شعر رو بخونم....هیچوقت نمی شد!پس چه عیبی داشت براي ترمه اي می خوندم که یه جورایی هم خواهرم بود و هم دخترم..!دستم رو رويِ پهلوش گذاشتم و سرش رو رويِ سینه ام ، دستش رو دورم حلقه کرد...زیر لب زمزمه کرد:-بابایی.....بهت زده نگاهش کردم.....یه قطره اشک از گوشه ي چشمش پایین چکید ، اشکش رو بوسیدم....این دختردلش براي باباش تنگ شده بود؟براي کیومرث گلپسند؟!که با نوازش دست هاي من حس کرد پدرشم؟!پیشونی اش رو دوباره بوسیدم ، چشم هاش رو نیمه باز کرد ، پچ پچ کرد:-کیان جون؟!لبخند زدم:-جون کیان جون؟لبخند زد ، آهسته گفت:-برام شعرخوندي؟!سرتکون دادم ، همونطور که دوباره اسیر خواب می شد گفت:-بازم بخون.....بابایی برام می خوند....بازهم زمزمه وار براش خوندم ، انگار قرار بود تمام کمبودهایی که تجربه کرده بودیم رو امشب براي هم جبران کنیم..چشمهام که سنگین شد احساس کردم کسی چیزي رو رومون انداخت....چشم هام رو کمی باز کردم ، ترانه بود...لبخند به لب.....لبخند زدم....***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٢چشم هام رو باز کردم و با دیدن دو تا دختر که شبیه هم بودن متعجب سرم رو کمی از بالش بلند کردم......خنده ام گرفت.....ترانه که چونه اش رو رويِ سر ترمه گذاشته بود آروم پلک هاش رو از هم فاصله داد ، آهسته لب زد:-سلام..!جوابش رو دادم و به ترمه اشاره کردم ، آروم دست هاش رو از دور ترمه باز کرد و زمزمه کنان گفت:-دیشب مامان اینا رفتن ، دیگه گفتم ترمه رو بیدار نکنن....سرتکون دادم و آهسته بلند شدم ،ترانه پتو رو تا زیرچونه ي ترمه بالا کشید ، بوسه اي خواهرانه به پیشونی اش ، دنبالماومد...در اتاق رو بست و گفت:-امروز مدرسه نمیره دیگه!خوش به حالش شد!خندیدم و دستی به موهام کشیدم:-خب تو چرا حسودي می کنی؟!بینی اش رو برچید:-آخه موقع ما که بود ، با بیل و کلنگ هم مجبورمون می کردن بریم! حالا ته تغاري اشون دو هفته درمیون غیبت میکنه!بازوش رو گرفتم و نوازش کردم ، آهسته گفت:-ممنون...چشم تو چشم اش دوختم:-واسه چی؟!لبخندش شیرین بود:-واسه اینکه با ترمه خوبی......بهش محبت می کنی....راستش از موقعی که بابا...لب گزید و چشم هاش رو مالید و ادامه داد:-نه اینکه سام و کامی و من و مامان بهش محبت نمی کنیم ولی انقدر مشکلات هست که بعضی اوقات یادمون میرهترمه کوچیکِ و چه قدر به بابا وابسته ، حتی بعضی اوقات سرش داد می زنیم و اذیت اش می کنیم ولی تو.....یه جوراییانگار......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٣آهی کشید و دست هاش رو رو سینه ام گذاشت ، عجیب شده بود ، با تردید روي پنجه هاي پا ایستاد....لب گزید و سریعلب هاش رو به گونه ام رسید و بعد عقب کشید........چشم هام اگه جایی داشت گشاد تر می شد ، سرخ شده بود ، پوفی کرد و زمزمه کرد:-حداقل واسه محبت هایی که به ترمه می کنی ، حق ات بود!این از ترانه بعید بود...به شدت بعید بود...مگه من چی کار کردم که ترانه راضی شد گونه ام رو ببوسه؟؟؟تته پته کنان گفتم:-ترا...ترانه؟!....چی.....چی شد؟!لب گزید ، نیم نگاهی به چشم هام کرد و گفت:-خب...آخه.......اي خدا!خنده ام گرفت از درموندگی اش ، سري تکون دادم و ترجیح دادم براي مدتی هردو از هم دور بشیم بنابراین گفتم:-من میرم دست و وصورتم رو بشورم!جلوي آینه ي روشویی ایستادم ، ابروهام بالا گیرکرده بود.......دستی به گونه ام کشیدم..........یعنی واقعا این ترانه بود؟!خنده اي کردم وبه پیشونی ام کوبیدم...!واقعا ترانه بود!؟همه چیزانگار آروم بود...آرومِ آروم!داشتیم براي مزایده آماده می شدیم ، همه سخت مشغول بودن ، حتی از الان داشتیم روي نقشه هایی فکر می کردیمکه باید اجرا کنیم...ولی من مدام تشویش داشتم...مدام نگرانی داشتم....انگار می دونستم علیرضا مجد به همین راحتی ها دست از سرمونبر نمی داره..به خصوص باسروصدایی که موندن شرکت تو مزایده راه انداخت...منتظر بودم...منتظربودم تا دوباره بحث و جنگی داشته باشیم و من می دونستم این بارساکت نخواهم موند...حداقل بهخاطرترانه اي که می دونستم خوشحال می شه اگه بایستم و سربلند کنم برابرپدري که اسما پدرم بود!!!***هنوز ریموت رو نزده بودم که صداي کسی باعث شد دست هام بی حرکت بمونه.....آروم برگشتم....میران!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠۴می دونستم...می دونستم دیریا زود یکی از این پدر و پسر رو می بینم....لبخند کجی زد:-سلام!دندان قروچه اي کردم:-سلام!کاري داشتی؟!این سرد بودن از من بعید بود...ولی من فقط جلوي علیرضا یه بچه ام....میران کسی نیست که جلوش ساکت باشم...نمیخواستم ساکت باشم....نزدیکم شد ، دست دراز کرد و من نگاهم کشیده شد به دست هایی که یه روزي صندلی یه پسربچه ي گشنه رو هلدادن ، به دست هایی که صاحبشون باعث شد من هیچ وقت نتونم پدر بشم...به دست هایی که روزهایی که بیمارستانبودم و از درد زخم و درد تنهایی ملحفه رو چنگ می زدم ، دست هام رو درکمال ناباوري گرفته بودن و فشرده بودن....با کمی تعلل دستم رو جلو بردم....دستم روفشرد!گرم بود دست هاش ، برخلاف دست هاي یخ زده ي من....-بریم تو!؟سري تکون دادم ، ترجیح می دادم اگر قراره داد بزنم توي شرکت باشه...!!شونه به شونه ي هم به سمت شرکت رفتیم....همین که وارد شدیم می تونستم تعجب رو تو نگاه کارمند ها ببینم....کمشباهت نداشتیم!شباهت امون بیشترازدوتا برادر بود ، انگاري سیب بودیم که از وسط نصف شده بود ولی سرنوشت امون مثل سیبی بودکه سمتی اش له شده بود و سمتی اش سالم بود...من له شده و میران سالم!پوزخندي زدم و گفتم:-از اینطرف!وبا دستم مسیر دفترم رو نشون دادم...دنبالم اومد....پاسخ سلام هاشون رو با سر می دادم...حسین با ابروهاي بالا رفته نگاهم می کرد ، با سراشاره کردم که دنبالم بیاد..وجود حسین یه دلگرمی بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠۵کنار ایستادم ، اول میران وارد شد و به دنبالش حسین ، نفرآخر بودم....در رو بستم و بهش تکیه زدم ، کیفم رو روي مبل پرت کردم و گفتم:-می شنوم!دست به سینه شد ،نگاهش خیره ي چشم هام:-بکش کنار!تک خنده اي کردم و دست به سینه شدم،مثل خودش:-توکه تازه اومدي...کجا می خواي بري که بکشم کنار؟!پوزخند زد:-می دونم که می دونی که چی میگم!ساکت موندم تا خودش به حرف بیاد!قدمی جلو گذاشت و گفت:-از مزایده بکش کنار!اخم کردم:-چرا؟به چه دلیل؟!این بار اون ساکت موند.....انگار دوتا شاه شطرنج روي صفحه ، سیاه و سفید...من می دونستم علیرضا با همه ي تواناییاش توي مهندسی و مدیریت ، بازهم مهره ي تاثیرگذاري مثل میران رو داره که تونسته همه ي رقبا رو کنار بزنه...ولیاین منم!کیانمهر...منم به اندازه ي میران مهارت داشتم...فقط پشتوانه ي علیرضا رو نداشتم.....این بار من بودم که قدمی جلو گذاشتم و گفتم:-چرا ساکتی؟بهم بگو چرا باید از مزایده کنار بکشم!هوفی کرد و گفت:-از مزایده بکش کنار......همین!صدام رو کمی بالا بردم:-می شه بگی چرا؟!تو اون مزایده همه می تونن شرکت کنن!دقت کن اخوي!همه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠۶دستی به موهاش کشید:-شرکت اتون رقیب شده برامون.خندیدم ، بلند خندیدم، احساس خطرکرده بودن و چه قدر لذت داشت این احساس خطر!این یعنی دیده می شدم...این خوب بود!خوب بود که دیده می شدم به چشم آدم هایی که یه عمر منو ندیده بودن!دستی تو هوا تکون دادم و گفتم:-جک نگو پسر!به جز ما بیست و سه تا شرکت دیگه هم هستن...حالا ما شدیم رقیب؟!موشکافانه نگاهم کرد ، آهسته گفت:-خودت خوب می دونی رقیب ما شمایین نه اونا....بابا می خواد این مزایده رو برنده باشه....بودن شما براش خطرِ!میفهمی؟!عصبی شدم...بس بود!بس بود که علیرضا حتی نذاره تو کاري که تمام توانم رو روش گذاشتم پیشرفت کنم.خشمگین غریدم:-به من چه که علیرضايِ مجد دوست داره تو مزایده برنده بشه.....هان؟منم حق دارم باعنوان حقیقی و حقوقی تو اونمزایده ي لعنتی شرکت کنم!این حق من وتک تک کارمنداي این شرکتِ!نیم نگاهی به حسین کردم که درسکوت فقط نگاهم می کرد...حسین ازم خواسته بود سکوت نکنم ، ازم خواسته حرفبزنم ، ازم خواسته بود از خودم و موجودیت ام دفاع کنم....وقتش نبود؟!انقدر جلو رفتم که سینه به سینه ي میران شدم ، با انگشت به سینه اش کوبیدم:-نمی دونم چی شده که تو و پدرت هر روز میاین اینجا...اگه انقدر به خودتون و شرکت اتون مطمئنین پس لازم نیستنگران باشین و هرروز اینجا پیداتون بشه....فهمیدي؟!من...از...این...م زایده...کنار...نمی کشم!!!!میران عصبی گفت:-اما....بلندتر گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٧-اما و کوفت!وحی منزل نیست که شما تو این مزایده شرکت کنین وبرنده بشین...من به هیچ وجه کنار نمی کشم...روزاییبود که به چشم اتون نمی اومدم،حتی وقتی تو اون بیمارستان لعنتی بودم و مجبورشدن دوبار عمل ام کنن علیرضا بهعنوان پدر نیومد رضایت بده یا حتی بهم سربزنه.....اونوقت واسه یه مزایده ي لعنتی هر روز یا خودش اینجاست یاپسرش!اینو خوب تو گوشت فرو کن میرانِ مجد!من به هیج وجه از این مزایده کنار نمی کشم...نه تو ، نه پدرت هیچحرفی ندارین...فقط می تونین بیاین اینجا و اعصاب منو خراب تر از اینی که هست بکنین!می شه بگین این کاراتون چهمعنی می ده؟یعنی شما شرکت هاي دیگه هم رفتین و گفتین از مزایده کنار بکشن؟یا نه...فقط زورتون به منرسیده...چرا؟چون یه موقعی یه بچه ي لالِ به درد نخور بودم که حتی نمی تونست وقتی به خاطر تو با تمام قوا مردونگیاش رو می کوبیدن از خودش دفاع کنه!خوب چشمات رو باز کن میران!این منم!کیانمهر.......می بینی؟!به اینجام رسیده!زیرچونه ام رو نشون دادم و با حرص و بلند ادامه دادم:-خسته ام کردین...هر روز تو و پدرت اینجایین و می گین بکش کنار....یه دلیل،فقط یه دلیل منطقی برام بیارین بعد غلطمی کنم کنار نکشم ، ولی تا زمانی که تنها دلیل اتون اینه که منو رقیب می بینین دوست ندارم اینجا ببینم اتون!نفس نفس می زدم ، ریه ام می سوخت ،حسین کنارم ایستاد ،نگران نگاهم می کرد...این فوران خشم از من بعید بود!این انفجارناگهانی ،این جبهه گرفتن در برابر کسی که می دونستم واو به واو حرف هام رو به علیرضا می رسوند بعید بود!نه اینکه ساکت بمونم ، نه !ولی این حرف ها رو قرار نبود بزنم....دستی به سینه ام کشیدم ، حسین بازوم رو گرفت و روبه میران گفت:-جناب مجد ، ما این حرف ها رو به پدرتون هم زدیم ، فکر نمی کردیم دوباره یه قاصد برارمون بفرستن.....این رفتارهااز شما بعیدِ....ما هم مثل همه ي شرکت ها ،یعنی شما به تک تک اونها هم سر می زنین و بهشون می گین کنار بکشن؟این حق قانونیِ ماست...هوم؟میران حواس اش به حرف هاي حسین نبود ، نگران بود و این نگرانی عجیب بود برام.....نگاهم رو بهش خیره کردم ،انگار این من بودم....این من بودم که تو صورتِ میران پیدا شده بودم.....این همه شباهت و این همه تفاوت؟آهسته لب زد:-خوبی؟!پوزخند زدم و با خس خس گفتم:-به مرحمت شما!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٨روي مبل نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم....حسین شونه هام رو ماساژ می داد...خنده دار بود!انگار از رینگ بوکسبیرون اومده بودم!میران صداش رو صاف کرد و با کمی من من گفت:-خب....امم...من قرار بود فقط پیام رو بهتون برسونم وباهاتون حرف بزنم...واینکه علیرضا گفته اگه....اگه تو این مزایدهبمونین و احیانا برنده نشین ، باید منتظر یه جنگِ بزرگتر باشین!پوزخند زدم ، خداحافظی کرد و رفت...این چه وضعی بود؟این چه رسمی بود؟جنگ بزرگتر از این همه بی رحمی؟!از این همه تنهایی؟!می خواست چی کار کنه؟!از این به بعد هرجنگی می شد ، مطمئنا من بازنده نبودم...!هنوز برق رضایت چشم هاي حسین جلوي چشمم بود...ولی ته دلم ترس داشت از واکنش علیرضا!این مرد سیاستمدار تر ازاون چیزي بود که میشد تصورش رو کرد..علیرضا پدرِ من بود،چه خودش می خواست و چه خودش نمی خواست!و خواه ناخواه آشنا بودم با ویژگی هاي این نا پدر، می دونستم به زودي جوابم رو می گیرم...فقط اصرارش رو درك نمی کردم ، درك نمی کردم چرا دوست نداره من شرکت کنم؟مگه ببازه چی می شه؟مگه من ببرم چه اتفاقی می افته؟!پوفی کردم ویقه ي کت ام رو مرتب کردم....سعی کردم لب هام به لبخند وابشه...می تونستم سرو صداي ترانه رو بشنوم...اضطراب امان اش رو بریده بود....لبخندم عریض تر شد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٩می خواست بره خواستگاري براي برادرش...!و خوش به حال سام با داشتن خواهري مثل ترانه.....خواهري که پشتت وایسته ،خواهري که همه جا باهات باشه...سرم رو تکون دادم،نه....الان وقتش نبود!وقتش نبود تلخ کام کنم خودم رو..ادکلن رو برداشتم و کمی به گردنم زدم...مچ دستم......ساعت رو به دست انداختم ، دست تو جیب کت کردم و کمی عقب رفتم...خوب بود!لبخندي از رضایت زدم و از اتاق بیرون رفتم..ترانه با هل و ولا از سمتی به سمتِ دیگه می رفت...آماده بود ، آماده ي آماده ولی استرس باعث می شد هرلحظه بهآینه پناه ببره...بالبخند گفتم:-اي بابا....خوبه براي خودت داري نمیري خواستگاري!تو اینی ،سام باید چه حالی داشته باشه؟!***ترانه:پریشون دور خودم چرخیدم ، دوباره که صدام زد برگشتم وبا دیدن اش تو بهت رفتم...حاضروآماده با کت و شلوار مشکی و پیراهن سرمه اي ، به معناي واقعی جذاب شده بود....ولی مگه قرار بود کجا بره؟!چیزي تو دلم فرو ریخت...نکنه...نکنه که فکر کرده...بی اراده قدمی عقب گذاشتم ،لبخند لرزونی زدم ، سعی کردم آروم باشم ولی امان از آتشی که توي دلم با دیدن لباسهاي رسمی اش روشن شده بود....گفتم:-کیان؟ك....کجا می خواي بري که آماده شدي؟!لبخند زد و کمی جلو اومد ، با ابروهاي بالا رفته گفت:-خوبه؟!خوب بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٠خوب بود به معناي تمام ولی براي کجا؟نکنه فکر کرده باید تو خواستگاري حضور داشته باشه؟!حتی فکرش رو هم نمی کردم.!لبم رو تر کردم:-خوبه...ولی می شه بپرسم....بپرسم که کجا می خواي بري؟!کم اخم هاش رو به هم نزدیک کرد،من براش میزشام آماده کردم چون فکر نمی کردم که فکر کنه که باید همراهم بیادیا اصلا میل داشته باشه که بیاد.....دست هاش رو تو جیب اش فرو کرد:- تو کجا داري میري؟خواستگاري براي سام!حدس ام درست بود....کاملا درست بود!کیانمهر می خواست به این مراسم بیاد ولی...ولی داشت!ولی من حضورش رو به چی معنی کنم؟!نامزد؟!وقتی صیغه امون تموم شد، چی بگم به خانواده اي که به احتمال زیاد دخترشون قرار بود همسربرادرم بشه....من که باهاش زندگی می کردم ، من با کیان زندگی می کردم اگر این ازدواج سرمی گرفت چی باید بهشون می گفتم ازنبود نامزدي که ماه ها کنارش زندگی کردم...من قصد نداشتم کیانمهر رو با خودم همراه کنم...من حتی بهش نگفتم با من بیاد!من فقط گفتم دارم آماده می شم براي خواستگاري سام...آب دهن فرو بردم و گفتم:-مگه تو باید بیاي؟!ناباور نگاهم کرد ، تک خنده اي کرد و گفت:-یعنی چی؟!خب معلومه من شوهرتم..فک کنم باید باشم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١١دست هام رو تو هم گره کردم و به هم فشردمشون:-ولی تو موقتی هستی کیان...من نمیتونم تورو با خودم ببرم...دست هاش رو از جیب اش بیرون کشید ، بی حس کنار بدنش افتادن ،انگار باور نمی کرد...دلم براش سوخت!سوختنی که هیچ جور درمان نمی شد!سرم رو پایین انداختم ، آروم رفتم سمتِ آشپزخونه ، نگاهی به میز کردم،همه چی کامل بود....بیرون اومدم و همونطور که سربه زیر به سمتِ مبل می رفتم تا کیف ام رو بردارم گفتم:-میز شام رو برات چیدم ، ما شام دعوتیم اونجا....فقط کیان من...پاهاش رو دیدم......جلوم ایستاده بود ، نگاهم رو تو راستاي خط اتوي شلوارش بالا آوردم....دلم ریخت از دیدن چشم هايپر غم اش ، آروم گفت:-صبر کن پس....رفت سمتِ اتاق و دل من رو هم با خودش برد....دل من پیش چشم هاي پربغض اش موند..کیانمهر حساس تر ازاون چیزي بود که فکر می کردم....می تونستم تو نگاهش شوق اش رو براي اومدن بخونم..ولی میدونستم مامان و سام هم راضی نیستن به اومدن کیانمهر....شاید براي اینکه آینده ي من و کیان جدایی بود.....با جعبه اي توي دست بیرون اومد،روبروم ایستاد.......جعبه رو می شناختم......درش رو باز کرد و حلقه اي رو بیرون کشید که مدتی پیش ازم خواست بندازمش....حلقه ي خودش رو به دست کرد و زمزمه کرد:-من موقت...ولی من حلقه ات رو میندازم....حلقه اي که توباید می انداختی.....حلقه ي ظریف تر رو برداشت ، دستم رو گرفت...می خواست چی کارکنه؟من نمیخواستم اون حضورداشته باشه چون تهِ داستان ما ترك همدیگه بود ، اونوقت می خواست حلقه دستم کنه؟!دستم رو مشت کردم،مشتم رو گرفت و بوسید،صداش می لرزید:-اصرارت نمی کنم چون می دونم نباید همراهت بشم ، من ساده فکر کردم دوست دارین من حضور داشته باشمولی......خب...کی دوست داره یکی مثه من باهاش تو مراسم مبارکی مثل خواستگاري باشه...قبول...ولی..اینو بندازدستت...حداقل براي امشب.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٢آب دهنم رو فرو بردم،خواستم چیزي بگم که لب هاش رو روي دستم گذاشت و عمیق بوسید!عمیق و طولانی!انقدر طولانی که دستم سست شد ، باز شد و اون با دست هاي لرزون حلقه رو توي انگشتم انداخت...فکر نمی کردم انقدر راحت بپذیره ولی من...پشیمون شدم...کاش می اومد...!!!!!آهی کشیدم ،آهی کشید!دست هاش رو مشت کرد و کمی عقب رفت...نگاهم کرد!زبونی اصرار نمی کرد ولی چشم هاش داشت فریاد می زد و خواهش می کرد که بهش بگم بیا....ولی...امان از این ولی ها....!عقب عقب رفت ،عقب عقب رفتم...کیفم رو چنگ زدم...یه فکري براي حلقه می کردم....ولی براي دلِ گرفته ي این مردچی کار می کردم!؟لبخندي زد و پر بغض گفت:-خوش بگذره بهت عزیزم...امیدوارم امشب شب خوبی باشه براي خانواده اتون....دیگه طاقت نداشتم...دلم محکم خودش رو به در دیوار می کوبید ، باتمام قوا!ازشکستن دلِ مردِ روبروم...بیرون زدم..حیاط رو طی کردم...قبل از بیرون رفتن از در برگشتم و نگاهی به خونه کردم ، حضورش رو پشتِ پرده احساسکردم...دستش روي شیشه بود ، دستم لرزید!نگاه ازش گرفتم....پاهام ایستاد...دلم می گفت برگرد و بگو بیا!دوباره نگاه کردم،پرده افتاد.....لب هام رو به هم فشردم وبیرون زدم...!!!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٣درحالی که دلم جا موند تو خونه...!بغض بود وبغض بود وبغض!من اشتباه کردم...اشتباهم بزرگ بود!کاش می ذاشتم بیاد...کاش می ذاشتم بیاد و اینطور بغ کرده یه گوشه نمی نشستم...همه اش فکر می کردم تو مراسم خواستگاريِ برادرم،شادوشنگولم!خوشحال وراضی!ولی الان فقط یه حس داشتم!بغض!بغضی که چسبیده بود بیخ گلوم و ول نمی کرد!که با دست هاش فشار می آورد به راه تنفسی ام!بی انصاف مراعاتِ اینرو هم نمی کرد که امشب شاید یکی از شاد ترین شب هاي زندگیِ برادرم باشه!کف دست هام رو به هم کشیدم و نگاهم رو بین جمعیت چرخوندم!نگاهم روي میز و ظرف شیرینی گیرکرد،هیچ شیرینی اي نمی تونست تلخیِ نگاهِ غمگین کیان رو از وجودم بشوره!تلخ مثه زهر هلاهل!با صداي مادرِ فرشته از فکرچشم هاي نقره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#44
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۹ عصر
اي رنگِ کیان بیرون اومدم..لبخند بی رمق زدم و سعی کردم خودم رو جمعو جور کنم و چه سخت بود این تلاش..!مادرم می خندید ، برادرم می خندید اما مگه می شد خندید با به یادآوردن چشم هاي غمگین یه مرد؟آهی کشیدم که دوراز چشم سام نموند ، کمی خودش رو به سمتم خم کرد:-چیه؟چته؟براي آسودگی خیالش لبخندي زدم مصنوعی!:-هیچی عزیزم...چیزي نیست....با تردید نگاهم کرد و کمی بعد دوباره حواس اش رو به مجلس داد.....ولی امان از حواس من که مدام پرواز می کرد بهچهل و پنج دقیقه دور تر!خونه ي کیان....پی مردي که امشب باز هم اشتباه کردم تو رفتارم باهاش.....حتی حواسم به لبخندهاي فرشته و سام نبود وقتی از اتاق بیرون اومدن....حتی به خنده هاي مادرعروس وداماد...وقتِ رفتن که شد ، سریع و هُل خداحافظی کردم ، به طوري که همه فهمیدن یه چیزي ام هست!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١۴تو ماشین که نشستم دست هام رو مشت کردم ، نگاهم رودادم به حلقه اي که امشب با تمام توانم سعی کردم مخفیاش کنم ، دوست نداشتم کسی این حلقه رو ببینه و عجیب بود که دوست هم نداشتم که از دستم خارجش کنم....!!سرم روبه شیشه تکیه زدم که مامان گفت:-ترانه؟!چته تو امشب؟چرا انقدر پریشونی؟!لب گزیدم و گفتم:-چیزي نیس...سام اخم کرد:-چیزي نیست و اونطوري تند تند دست دادي با فرشته و مادر وخواهرش و دِ برو که رفتیم؟!تند شدم:-چیه؟ترسیدي که نکنه به دوست دخترت و خانواده اش بربخوره؟!نه جونم!انقدر هل ان از اینکه دارن دخترشون رو شوهرمی دن که تو رو رو هوا می زنن!!!!تمام حرص و عصبانیت ام از خودم رو سرِ سام خالی کردم.....ماشین که ترمز کرد نگاهم خورد به چشم هاي خشمگین سام:-هیچ می فهمی چی می گی؟اصلا متوجهی داري چی بلغور می کنی؟!بغض کردم:-بله که متوجه ام...بفرما!هنوز اسمش نرفته تو شناسنامه اش واسه خاطرش تو روم درمیاد...در رو بازکردم وپیاده شدم و با سریع ترین قدم هایی که می تونستم بردارم ازشون دور شدم...مگه دیوونگی شاخ و دم داشت؟!دیوونه شده بودم.....دلم از خودم پر بود...از خودم که زندگی ام رو هوا بود..از خودم که تکلیفم با خودم مشخص نبود..ترانه ترانه گفتن هاي سام رو بی جواب گذاشتم ، می تونستم بفهمم که داره دنبالم میاد ، دستم رو دراز کردم و با حرصتکون دادم تا ماشینی بایسته ، بوق ماشین رو اعصابم بود ،ماشینی که برادرم تازه با گرفتن وامی که مدت ها توي نوبتشبود و لیزینگ خریده بود.......حتی انقدر حالم خوب نبود که بهش تبریک بگم بابت خریدش....بازهم بوق...بوق...بوق...وصداي فریاد سام.....برگشتم و با تمام قوا جیغ زدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١۵-کوفت!!ماشینی ایستاد ، مادرم پیاده شده بود و داشت قدم برمی داشت سمتم که در تاکسی رو باز کردم و خودم رو پرت کردمداخل تاکسی....ازعمق وجودم نفس گرفتم تا اشک هام سرازیر نشه....به سختی آدرس خونه ي کیان رو گفتم...از اون روزها و لحظه هایی بود که یه حسِ بغضِ بی دلیل تو وجودم بود...شاید هم با دلیل!یه تیکه از وجودم خالی بود و نگران!با صداي راننده به خودم اومد:-خانم این ماشین هی چراغ می ده ، چی کارکنم!؟بغض ام رو پس زدم :-برو آقا...برو...بهش توجه نکن....قبل از اینکه مرد فرصت کنه سرعت اش رو زیاد کنه ، سام پیچید جلوي تاکسی،نفسم از ترس گرفت ، پیاده شد....حرکاتشخشن بود ، صداي برخورد در ماشین اش توي خیابون پیچید...راننده تاکسی صداش رو بالا برد:-اوي یارو!دیوونه اي؟!سام توجهی نکرد ، قدم هاي بلندش سمتِ من بود....سمتِ منی که دست هام می لرزید از ترس!در عقب رو باز کرد وچنگ انداخت به بازوم....دردگرفت!اشک هایی که سعی می کردم جلوشون رو بگیرم بی صدا روي صورتم جاري شد...دلم یه نفرو می خواست ، یه صورت، یه مرد ، دوتا چشم طوسی.......براي آروم شدن به صدايِ آرومش احتیاج داشتم نه این خشم برادرانه!سام توي صورتم نعره زد:-چه غلطی داري می کنی؟!صداي گریه ام بلند که شد ، بهت زده نگاهم کرد وزمزمه کرد:-ترانه!؟پناه بردم به سینه اش ، دستش دور کمرم حلقه شد ، دست هاي مادرم دور بازم نشست و منو از سام دور کرد...هق میزدم...چه مرگم بود واقعا!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١۶سام کرایه رو حساب کرد ، گوشه اي پارك کرد ، هرسه روي جدول نشستم...بین مادر و برادرم نشسته بودم ، خدا روشکر می کردم که امشب خبري از ترمه و کامیار نبود تا ببینن چطور خواهرشون دیوونه شده....زده به سرش از بدخلقیاش با مردي چشم طوسی!سام دستی به صورت خیس ام کشید و گفت:-آخه خواهري من که چیزي نگفتم..چرا اینطوري می کنی؟چته از سرشب؟!مگه من از فرشته جلوي تو دفاع کردم؟منکه چیزي نگفتم دختر!هق زدم:-به...به تو...رب....ربطی نداره!مادرم بغض کرده بود ، از گریه ي به اصطلاح بی دلیل من بغض کرده بود:-پس چته دخترم؟!چیه جونم؟آخه چی شده اینطوري می کنی؟چیه که تو مراسم همه اش تو خودت بودي؟!سام چونه ام رو تو دست هاش گرفت و با تردید گفت:-کیان....کیان اذیتت کرده؟!اسم کیان که اومد گریه ام بلند تر شد!بلندتر وبلندتر!خدا رو شکر که آخر شب بود و جمعیت کم که گریه ام رو ببینن!سام بلند شد ، می لرزید ، کمی عقب رفت،به چنگ کشید موهاش رو:-کیان چی کارت کرده؟حرف بزن!چی کارت کرده ترانه!؟با سکسکه بین گریه هام گفتم:-من...کیان...کیان بهم....من...نخواستم...اون خواست....اذیت....دستم.....گفتم نه....من...نمی دونم سام چه برداشتی کرد از حرف هام که عربده کشید:-می کشمش بی ناموسو!بهت زده نگاهش کردم...با صداي عربده اش اصلا گریه یادم رفت...!!سرخ شده بود ، مادرم به صورت زد:-چی کارت کرده ترانه؟ت...تج....تجاوز....چشم هام گرد شد ، مگه من چی گفتم که فکرشون رفت به این سمت؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٧حرف هام رو مرور کردم ، هرچه بیشتر مرور می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم!سام جلوي پام زانو زد ، نگران کت و شلوارش شدم....!!!!دست هام رو با دست هاي لرزونش گرفت ، چونه ام رو انقدر بالا گرفت که بتونه گردنم رو ببینه ، گره روسري ام رو بازکرد ، به سختی گفتم:-چی کار می کنی آخه؟!باکلافگی وصورتی برافروخته دست هاش رو محکم دورِ صورتم قاب کرد:-کِی؟کِی این بلا رو سرت آورد؟!خنده ام گرفت!با صدایی پربغض خندیدم و گفتم:-تو دیوونه اي...داد زد :-نخند...زده بدبختت کردي می خندي؟!مچ دست هاش رو گرفتم ، آب دهن فرو بردم تا بیشتر از این به این مرد بی گناه تهمت نزنه:-چرا چرت می گی سام...می تونستم حس کنم که دندون هاش رو رويِ هم می سابید:-ترانه...راستش رو بگو تا برم خونش رو بریزم!قطره اي اشک چکید روي گونه ام:-کیان کاري به کارم نداشته....مادرم با حرص گفت:-دِ بگو دیگه!پس چرا می گی اذیت ات کرده؟!هق زدم:-من اذیت اش کردم ، نه اون....مامان...مامان لباس پوشیده بود بیاد ، منِ احمق ، منِ بی شعور ، بهش گفتمنیاد...مامان،ناراحتش کردم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٨سام مات نگاهم کرد ، پناه بردم به آغوش مادرم ، صداي متعجب سام رو شنیدم:-یعنی چی؟!سرم رو رويِ شونه ي مادرم جابه جا کردم و گفتم:-می خواست بیاد...گفتم نیاد...گفتم نه!...چون نمی خواستم اونو ببینن ، اگه می دیدن ، سه چهار ماه دیگه که صیغه تموممی شد من چی کار می کردم؟!چی جواب می دادم؟!گفتم نیاد...می دونستم شمام...شمام نمی خواستین...گفتمنیاد...ناراحتش کردم....مامان دلگیرگفت:-کی گفته ما نمی خواستیم؟!شونه هام رو گرفت و منو از خودش دور کرد ، لبم رو بازبونم خیس کردم:-شما نمی خواستین....می خواستین؟پس چرا گفتین ازش بپرسم؟چرا ناراضی گفتین؟!چشم هاي مادرم گرد شد:-من کِی ناراضی گفتم؟چرا حرف تو دهنم می ذاري دختر؟!بینی ام رو بالا کشیدم:-پس چرا نگفتی که بهش بگم؟!چرا نگفتی که ازش بخوام باهامون بیاد!مادرم کمی نگاهم کرد..عاقل اندر سفیه!..بعد از مکثی نسبتا طولانی گفت:-دختر تو عقل ات نمی رسه؟الان کل خونواده ي ما می دونن تو نامزد داري..حالا موقت یادائم!فقط باید از خونواده يفرشته قائم می کردي؟بقیه می فهمیدن مهم نبود؟!چی واسه خودت فکر کردي؟هان؟بغض کردم ، چونه ام لرزید ، نالیدم:-من فکر می کردم...سام عصبی پرید بین حرفم:-بیخود فکر کردي!حالا چته؟چرا عزا گرفتی؟مگه حرفی زد بهت؟مگه زدِت؟!اصن نخواستی بیاد....تو چته الان!؟هان؟هق هق کنان زار زدم:-نمیدونم!سام کلافه بود ، کلافه تر شد ، منو بین بازوهاش گرفت و زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٩-نمی دونی؟نمی دونی شد حرف؟چنگ زدم پیراهنش رو:-دلش رو شکستم سام...!حرف نزد ، جواب نداد ، فقط دستش رو رويِ شونه هام کشید تا آروم بشم...تا حداقل گریه هام بی صدا بشه...بالاخره به حرف اومد ، روبه مامان گفت:-پاشو بریم...اینم ازخواستگاريِ ما...داستان داریم همه اش!هدایتم کرد سمتِ ماشین ، دلم گرفت...اگه امشب بابا کنارمون بود هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد...هیچ کدوم!اشتباه کرده بودم ، انقدر اشتباه که نمی شد با هیج غلط گیري تصحیح اش کرد....دستی به صورتم کشیدم ، چی کار کردم من؟چرا کج فهمی کردم؟چه کردم با روح ترك خورده اش؟می دونستم بهش برخورده ، می دونستم اونی که همیشه پس زده شده از جانب خانواده اش تحمل پس زده شدن ازجانب من رو نداشته......می دونستم که خودش رو عضوي از این خونواده می دونست وحالا دوباره یه خونواده پس اشزده بود..تا برسیم خونه آه کشیدم وخودم رو سرزنش کردم ، نمی دونم چرا مثه گذشته سنگ نشدم؟چرا مثه گذشته بی خیال رد نشدم؟انگار یه چیز نمی ذاشت بی خیال باشم...!جلوي خونه ي کیان که توقف کردیم ، سام نگاهم کرد ، آروم گفت:-می خواي باهات بیام!؟!سربه معنیِ نه تکون دادم ، دستی به چشم هاش کشید و گفت:-باشه...برو ، فقط زنگ می زنم بعدا باهم حرف بزنیم...باشه؟!باصدایی گرفته گفتم:-باشه...فقط خودم بهت زنگ می زنم.....سري تکون داد ، نفسی کوتاه گرفتم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٠-سام؟خیره ام شد:-جونِ سام؟!لبخندي زدم کمرنگ!به کمرنگیِ نورِ ماه دربرابرخورشید:-مبارکت باشه....هم ماشین ، هم خانم ات!خندید ، از ته دل خندید!در رو بستم و باصداي بلند غرغرکردم:-چه خوشش هم اومد!زن ذلیل!صداي خنده اش بلندتر شد ، سري تکون دادم ، امشب حداقل یکی از مرد هاي مهم زندگیم رو ازناراحتی درآوردم...!در خونه رو باز کردم و برابرنگاه هاي نگران مادرم و نگاه پرامید برادرم داخل شدم ، نمی دونستم باهاش روبرو بشم چیمی شه؟چی کار می خواستم بکنم؟چی داشتم بگم؟!ناراحت اش کرده بودم...بی حرف پس وپیش!یه احساس گناه ، یه احساس درد داشت وجدانم رو قلقلک می داد!وبدتراز همه اینکه چرا امشب؟مگه من دفعات قبل بدترباهاش برخورد نکردم پس چرا امروز اینطوري شدم؟چرا امروز داشت یادم می اومد که باید بهتر با کیان برخورد کنم!؟لعنت...لعنت به همه چی!لعنت به این وجدان بی صاحب که وقت نمی شناخت!هیچ وقت....پریشونی می دونی یعنی چی؟!یه حس بد ، یه حس سنگین ، یه حس ثقیل!یه فریاد که دوستش نداري که رو دلت مونده!داره اذیتت می کنه!به خودم که اومدم وسط سالن ایستاده بودم...خونه ي نیمه روشن!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢١با قدم هایی سست رفتم سمت آشپزخونه...میزشام دست نخورده بود..دلم بیشتر گرفت...!بیشتر آشفته شدم..بیشترگیج شدم..چرا؟چرا؟!چرا این حس الان گریبان گیرم شده!؟آروم رفتم سمتِ اتاق، حدس می زدم خونه باشه ، چون ماشین اش بود،کفش اش بود......خونه بود...!!ودر کمال ناباوريِ من ، با کت وشلواري که تنش بود به خواب رفته بود...شاید وانمود می کرد به خواب رفته...بیشتربهش نزدیک شدم ، بالاي سرش ایستادم ، چهاردکمه ي بالا باز بود و سینه ي صاف وعضلانی اش رو به نمایشمی ذاشت ، کتش کج و کوله تو تنش بود ، چشم هاش بسته بود ، موهاش پریشون.....شده حس کنی یه چیزي دستت رو گرفته و می کشتت سمتِ فردي،کاري؟!اون حس دستم رو گرفت...دستم رو که نه!هل ام داد....هل داد به جلو ، سمتِ دیگه ي تخت نشستم......لب هام رو به هم فشردم تا بغض ام با صداي بلند نترکه.....دستم رو به بازوش رسوندم و گرفتم....فشردمش....پلک هاش رو به هم فشرد!بیدار بود......صداش زدم:-کیان؟جوابی نگرفتم..سکوت بود وسکوت...!!!مثه سکوت سالن شطرنج!منتها دو تا سربازشکست خورده ي سیاه و سپید کنار هم.....داشتن آروم از صفحه محو می شدن!شاید کنار هم ایستادنباعث می شد دوباره راهشون کج بشه به سمت صفحه...!دوباره صداش زدم:-کیانمهر؟!جواب داد:-جون دل کیانمهر؟!به زحمت زبونم رو تکون دادم:-چرا...چرا شام نخوردي؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٢پوزخند زد ، چشم هاش رو باز کرد و گفت:-مهم نیس...صدام لرزید:-چرا...هست!روسري ام رو از سرم درآوردم و پاي تخت انداختم ،باهمون لباس دراز کشیدم ، صداش بیشترازبغض گلایه داشت:-نیست ترانه...نیست....اگه بود اینطور باهام رفتار نمی کردي...ترانه من چی ندارم که به چشم ات نمیام؟چیم کمِ؟!ترانهانقدر برات مایه ي آبروریزي ام که...نذاشتم حرف بزنه ، تو یه حرکت جنون آمیز ، دستم رو رويِ پهلوش گذاشتم و سرش رو تو آغوشم گرفتم وصورتم رو توموهاش پنهان کردم ، دست هام می لرزید،وجودم می لرزید!کیانمهر حتی انگار نفس کشیدن هم یادش رفته بود چه برسه به حرف زدن...!!سرش روي سینه ام بود ، فقط نفس هاي داغش که توي گردنم می پیچید بهم ثابت می کرد زنده اس!از خودم ، حرکتم ، این موجودي که منو وادار کرد به این حرکت ترسیدم و خواستم عقب بکشم که دستش دورم حلقهشد و زمزمه کرد:-می دونی داري چه به روزم میاري؟!نمیدونستم....ومن هم می خواستم ازش بپرسم تو می دونی؟!تو می دونی چه به روزم آوردي که حتی دیگه خودم هم نمی دونم این چه درديِ که از سرشب با دیدن چشم هايغمگین ات امانم رو بریده؟!لبم رو گزیدم...خدایا؛دارم دیوونه می شم؟باحرص چنگ زد به کمرِ مانتوم....سرش رو بالاتر کشید ، تو گردنم...لرزیدم!دست هام محکم شد دورِ کمرش...!!!انگار این مرد قصد کشتن من رو داشت.هردوسکوت کردیم انگار قصد داشتیم با این سکوت یک دنیا حرف بزنیم....سکوتی پر از حرف...!ضربان قلبش رو می شنیدم که می کوبید،تند و تند می کوبید!بالاخره لب هام خشکیده ام رو از هم باز کردم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٣-کیانمهر؟من خیلی بدم؟!من بد بودم...بد بودم که با همه ي محبت هاش بی چشم و رویی می کردم...بد بودم که با همه ي خوبی هاش سرکشی می کردم....بد بودم که با همه ي ازخودگذشتگی هاش باز بهش تنفر می ورزیدم...من بد بودم...!خودم می دونستم درجه ي بد بودنم تا چه حد زیادِ!من بد بودم و خودم قبول داشتم و این قبول داشتن چه دردي داشت!مثه فردي بود که سرطان داشت و روزشماري می کرد براي فرارسیدن زمان مرگش....!!!هق زدم و سرش رو بیشتر فرو کردم تو گودي گردنم،دستش محکم تر دورم پیچید و چه حس خوبی بود بودن این مردِشکست خورده...!!!آهسته گفت:-کی گفته تو بدي؟هان؟باز هق زدم و گفتم:-لازم نیست کسی بگه...خودم می دونم...من بدم!من نمک نشناسم!سرش رو عقب کشید ، چشم هاي نقره ايِ دیوانه کننده اش دوباره به چشم هام دوخته شد:-کی گفته؟چرا همچین فکر می کنی؟مچاله شدم ، پاهام رو بالا کشیدم و توي شکمم جمع کردم ، این بار اون بود که منو تو آغوش کشید ، مثل یه بچه فرورفتم توي آغوشش ، سرش رو روي سرم گذاشت......زمزمه کردم:-من بدم...من بدم که وقتی تو این همه خوبی می کنی بازم باهات راه نمیام..من بدم که وقتی می خواي خوش باشینمیذارم..من بدم که...با نشستن جسم نرم و مرطوبی روي لب هام صدام خفه شد ، دست هاش توي موهام فرو رفت ، تنم گرم شد ، سرد شد، سست شد ، تلخ شدم!ولی این تلخی زود پرید ، خیلی زود.......چشم هام رو بستم ، همین!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢۴ازم جدا شد و پیشونی ام رو بوسید ، آهسته گفت:-تو بد نیستی...خیلی هم خوبی...خیلی!کی حاضر می شه یکی مثه من رو تحمل کنه؟حتی فرض بگیر واسه اینکه بدهیهاي پدرش رو بده..هیشکس منو با این شرایط قبول نمی کنه...حتی پدر ومادرمم قبولم نکردن اونوقت تو....دست هام رو ضربدري روي لبش می ذارم ، چشم هام به اشک نشسته ، سختِ باور این همه خوبی...!خدایا ، من باید متنفر باشم؟ازاین مرد؟چرا؟خدایا چرا سرنوشت ما اینطوریه که این بشه!؟که من روزي باید جلوي این مرد بایستم به عنوان اینکه زندگی ام رو خرابکرد ، باهاش بدي کنم واونوقت اون انقدر راحت ازم بگذره؟خدایا ، کدوم یکی از فرشته هات رو دمخور این مرد کردي که صفات اش رو کسب کرده؟!بهت زده شدم!این منم!؟منم که از این مرد تعریف می کنم؟حتی توي ذهنم؟!اونم با این غلظت؟واقعا از خودم می ترسم...ترس داره که از خودت بترسی!واین یعنی ته ندوستن!کف دست هام رو بوسید و سرم رو به سینه اش تکیه زد و گفت:-میاي هیچی نگیم!؟دست هاي بدون اینکه بخوام ، از زیرکتش رد شد و تنِ پیراهن پوشش رو به آغوش کشید....همین بس بود براي اثبات بی ثباتی ام؟!آهسته گفتم:-می خوام حرف بزنم...می خوام بهت بگم پشیمونم...پشیمونم از اینکه امشب با خودم نبردمت..پشیمونم از اینکه اینطورتو ذوق ات زدم..پشیمونم از اینکه نذاشتم بیاي....ببخشم کیانمهر!ببخش.....دارم بد می کنم باهات.....دستی کشید به موهام و گفت:-می خوام حرف بزنم....وقتی گفتی نیا ، وقتی گفتی موقتی اي ، تموم تنم سست شد...ترانه من کم نشنیدم که نیا...نبینمت، نمی خوامت......ولی وقتی تو چشم هام نگاه کردي و گفتی نیا دنیا رو سرم آوار شد...ترانه نخواستم التماس ات کنمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢۵واسه اومدن ولی وقتی فک کردم دیدم حق داري....حق داري نخواي یکی مثل من رو همراه خودت کنی....یکی مثل منبا این همه نقص،بااین همه ضعف!نه...نمی خواستم بشنوم...نمی خواستم این ها رو بشنوم!من آمادگی اش رو نداشتم این حرف ها رو بشنوم و سعی کنم تحلیل کنم و شاید آرومش کنم!سرم رو به سینه اش فشردم:-نمی خوام حرف بزنم...می خوام بخوابم!سرم رو از سینه اش جدا کرد:-با این لباسا؟!مهربون بود و برام عجیب بود مگه ممکنِ یه آدم محبت ندیده خودش انقدر با محبت باشه؟!آه کشیدم و گفتم:-فقط می خوام بخوابیم...!بخوابیم؟!تردید موج می زد تو چشم هاش...منم بودم تردید داشتم....منم بودم دست و پا می زدم بین اینکه شک کنم به عقل فردروبروم یا نه؟با این همه رفتار متضادي که داره...!یه بار سرد بودم یه بار گرم ، یه بار سخت بودم یه بار نرم!کسی با من روبرو می شد به سلامت عقل من شک نمی کرد!؟چم شده بود امشب که درست نمی تونستم فکر کنم؟منطقی نمیتونستم فکر کنم؟این حرفا چی بود؟این کارها چی بود؟این فکرهاچی بود؟!نیازداشتم...به خواب نیازداشتم براي عاقل
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#45
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۰ عصر
شدن...براي دوباره بلند شدن!من ترانه ام ، ترانه اي که زمین خوردن رو پابه پاي برادرش یاد گرفت و بلند شدن رو هم....من بلند می شم...ولی وقتی بلند بشم بازهم همون ترانه ام؟!دستی کشید به موهام و سرم رو روي بازوش گذاشت ، ملحفه ي سفید روبالا کشید و روي تنم رو پوشوند ، عجیب آرومبود امشب...!کیانمهري که می شناختم انقدر آروم نبود در برابر موقعیت هاي عاطفی اي که براش پیش می اومد ولی انگار اون همامشب عجیب شده بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢۶چشم هام سنگین شد....سنگین از فشار خواب!و لحظه ي آخر به این فکر کردم که اون بیمارسرطانی تا آخرین لحظه ي زندگی اش هم به این امید داره که خدا براشمعجزه کنه ، که خدا دوباره سلامتی اش رو برگردونه....پس هنوز امیدي به من هم بود...!!!!کیانمهر نبود...صبح زود رفته بود....واین من بودم!ترانه...سردرگم ترین روزهاي زندگیم رو می گذروندم......دستم رو دورِ لیوان چاي حلقه کردم ، به حیاط خیره شدم که بارون می بارید!شدید و بهارانه...!آه کشیدم ، لبم رو گزیدم ، چشم بستم و با خودم مرور کردم کارهاي گذشته ام رو ، از نوازش هاي بی اراده ام،بوسه ايکه روي گونه اش کاشتم و رفتاردیشبم....خودم ارخودم کلافه شدم ، این ندونستن ها داشت عذابم می داد...این گیج بودن ، این بی هدف بودن....من می خواستم چی کار کنم؟باخودم چند چند بودم؟قرار بود چی بشه؟!لیوان رو به لبهام رسوندم ، چاي گرم تو وجودم جاري شد ، چشم بستم از لذت اش!پشت پلک هام داشت خودم جون می گرفت،خودِ خودم،دختري که می دونست داره چی کار می کنه،حتی اگه کارشغلط بود می دونست این غلط بودن رو چطوراجرا کنه...!ولی الان حتی نمیدونم ازکدوم راه برم ، رفتارم نشونه ي چیه؟!یک دستم رو ازدورلیوان آزاد کردم و به پیشونی ام کشید ، این سردرگمی باید تموم می شد ، باید حسابم رو با خودممشخص می کردم ،باید بدهی ها و دارایی هاي ترازنامه ام با هم می خوند ، من بدجور حسابِ زندگی ام ازدستم دررفتهبود...چه ام شده بود!؟این رفتار چی بود که ازخودم بروز می دادم؟وقتی به یاد بوسه اي که به گونه ي کیانمهر زدم می افتم از دست خودم عصبانی می شم!راه دیگه اي براي اظهارتشکر نبود؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٧ویا وقتی به رفتارهاي بی منطق گذشته ي خودم فکر میکنم ، چیزي ته ذهنم بهم می گه به نظرت وقتِ بزرگ شدننیست؟!چشم هام رو تنگ می کنم ، باید عاقلانه رفتار کنم ، باید راه خودم رو بشناسم ، بسِ این همه رفتارهاي روانپریشانه...!!!نگاهم پی گنجشک هایی بود که سروصدایی به راه انداخته بودن براي به پرواز درآوردن بچه گنجشکی که روي زمیننشسته بود...لبخندي زدم و خیره شدم به تلاششون.....جیک جیک اشون سرسام آور بود و درعین حال دوست داشتنی!پرنده ي کوچیک چند بار سعی کرد و نتونست و صداي گنجشک ها بالاتر رفت...!!!تا اینکه بالاخره باعث و بانی این سمفونی پرندگان ، بالهاش رو کامل باز کرد وپرید و رويِ شاخه ي درخت نشست...!خنده ام گرفت...این همه تلاش فقط براي یکی دو متر پریدن!؟ولی بعد خنده ام کم کم جمع شد......یکی دو متر پریدن براي اون تازه پرواز خیلی زیاد بود!خیلی زیاد...!پرده رو انداختم و چاي ام رو سرکشیدم....داخل آشپزخونه شدم و لیوان رو رويِ میزگذاشتم وهمینطور که دستکش ها رو دستم می کردم تا ظرف ها رو بشورم بهاین فکر می کردم که من باید خودم رو جمع وجور کنم...هرطور که شده...!چه به تنهایی و چه با کمک سام و دکتر و پیمان و کیمیا....باید دوباره بلند می شدم ، باید سروسامون می دادم به خودم ،افکارم و احساساتم!شاید باید دوباره شروع می کردم......***کیانمهر:خسته و با چشم هایی که می سوخت داشتم نقشه ها رو آماده می کردم...صداي بلند حسین به گوش می رسید که داشت براي بچه هاي تازه کار روال رو توضیح می داد..خمیازه اي کشیدم ، کش و قوسی به تنِ خسته ام دادم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٨به صندلی تکیه زدم و به در خیره شدم....نگاهی سرسري به میزم کردم ، چشمم به قاب عکسی خورد که تازه اضافه شدهبود ، قاب عکس ترانه....!بایادآوري ترانه لبخندي زدم که با محکم باز شدن در از روي لبم پرید.با ابروهاي بالا رفته با حسینِ خشمگین نگاه کردم و گفتم:-هان؟چیه؟!تازه کارا مخ ات رو جویدن؟!در رو محکم به هم کوبید و گفت:-مجتهدي....!-مجتهدي مخ ات رو جویده!؟پوزخندي زد و دستش رو بالا گرفت ، تازه تونستم کاغذِ توي دستش رو ببینم...به سمتم اومد و محکم برگه رو رويِ میزکوبید و با خشم گفت:-مجتهدي !همونطور که نگاهم رو به کاغذ می دوختم گفتم:-اي بابا...تو قرص مجتهدي خورد....حرفم با دیدنِ نوشته هاش نیمه تموم موند....کلمات جلوي چشم ام رژه می رفتن ، دهنم نیمه باز شدم و بلند گفتم:-نه!پوزخندش بلند بود:-آره پسرم!آره!فسخ قرارداد!دوباره خوندم...دوباره و دوباره و باورم نیومد اتفاقی که افتاده بود.سرم رو تکون دادم و گفتم:-این امکان نداره!دستی به موهاش کشید و گفت:-امکان داره..امکان داره...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٩روي مبل کنارمیز نشست وبهم خیره شد ، ولی من هنوز خیره ي کاغذ روبروم بود....پوزخند زدم وگفتم:-مطمئنم کارعلیرضاس!حسین دستی توي هوا تکون داد و عصبی گفت:-چرت و پرت نگو بابا!چه ربطی به علیرضا داره آخه؟به لبم دست کشیدم و گفتم:-من پدرم رو خوب می شناسم ، الکی اسم مجتهدي رو نیاورده بود ، می دونستم یه کار می کنه....حسین خیره ام بود ، سري به معنی چیه تکون دادم که بهم توپید:-می دونی چی شده؟می دونی یا نه؟!مجتهدي قراردادش رو با ما فسخ کرده لعنتی..!خودش هم رفته تا شنبه يدیگه.....حالا حالاها پیداش نمی شه عوضی!کف دست هام رو به هم کشیدم و سري تکون دادم:-می دونم...خوبم می دونم...می دونستم که چه اتفاقی افتاده ، می دونستم این یه قدم از جانبِ پدرمِ.....درستِ هیچ مدرکی نبود دال بر اینکه پايِعلیرضا درمیونِ ولی شک نداشتم کاراونِ......می دونستم یه کاري می کنه براي ضربه زدن به من....پوزخندي زدم و گفتم:-کورخوندي آقاي پدر...!چشم هاي حسین گرد شد ، باتعجب گفت:-چی گفتی!؟پوزخندم وسیع تر شد:-خوب شنیدي که چی گفتم.نیشخند زد:-پسرم خر مغزت رو گاز نگرفته!؟!تو و کري خوندن براي علیرضا مجد؟!دستی به چشم هام کشیدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٠-آره.....من کري می خونم براش چون قصد ندارم به هیچ وجه کوتاه بیام ولی....نیم نگاهی به کاغذ کردم ، لحنم کمی تند شد:-ولی خیلی بد شد که این قرارداد پرید ،ضرري که کردیم به کنار،هرچند آنچنان ضرر مالی نکردیم ولی بد ضربه ايخوردیم از نظراعتبار...حالا همه فک می کنن شرکتمون کارش خوب نبوده که مجتهدي......می دونست چی کارکنه...خوب می دونست....لعنت به من!مشت ام رو محکم کردم و به پیشونی ام کوبیدم.....چی می خواست این مرد از من؟چی می خواست؟!حسین سرش رو به سمتِ سقف گرفت وگفت:-اگه کارِ علیرضا باشه ، زودتر شروع کرده....خیلی زودتر جنگ رو شروع کرده...جنگ رو شروع کرده بود ولی حواس اش نبود هر چه بیشتر به من ضربه بزنه من بیشترتلاش می کنم براي بردن ، هرچهقدر بیشتر سعی کنه براي خالی کردن دور و برم من بیشتر پر می شم از قدرت براي بردن ، پدرم منو اینطوري نشناختهبود ، حتی خودم هم اینطوري خودم رو نشناخته بودم....!!!نیشخند زدم:-ولی این بار رو اشتباه کرده ، من این بار به خاطرتو ، به خاطر بچه هاي شرکت ، به خاطرترانه هم که شده کوتاهنمیام...حتی اگه به قیمت زمین خوردن خودم هم شده باشه.....حسین نگاهی بهم کرد و آهسته گفت:-به خاطر خودت....لبخند زدم:-شاید به خاطرخودم....شاید به خاطر خودم داشتم قدم بر می داشتم ، به خاطر خودم و سالها خاطرات بد و کمبودي که داشتم..به خاطر اینکهیه نقطه ضعفِ بزرگ تو زندگی ام داشتم که همه اش تقصیر این مرد و زن بود....مرد و زنی که با همه ي بدي هاشونپدر ومادرم بود و من عاشق این پدر ومادر.......وچه عجیب بود که باید تو رويِ این آدمهایی که عاشق اشون بودم می ایستادم....!بچرخ تا بچرخیم آقاي پدر!بالاخره شنبه رسید...شنبه اي که بی صبرانه چندین روز رو گذروندم براي اینکه بهش برسم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣١می خواستم مجتهدي رو ببینم..نه براي از سرگیري دوباره ي کارهامون ، فقط می خواستم خودي نشون بدم ویا شاید بهحدسیات توي ذهنم جامه ي یقین بپوشونم...نگاهی به خودم تو آینه کردم ، با اون تی شرت طوسی و گرمکن مشکی شبیه پسربچه هاي دبیرستانی شده بودم!خنده اي کردم ، درکمدم رو باز کردم وبا نگاهم چرخی زدم بین کت وشلوارهام...امروز روزش بود!روزي که باید به همه ازجمله خودم ثابت می کردم به راحتی ازحق ام نمی گذرم...امروز براي گرفتن حق ام نمی رفتم ، بلکه براي بازي کردن قدم پیش می ذاشتم....براي اینکه درمقابل حرکت علیرضاحرکتی انجام داده باشم...شطرنج دو طرفه اس.....بی حرکتِ من بازي بی معنا می شه!نمی تونستم انتخاب کنم....دهن باز کردم ولی بعد فوري لب هام رو به هم رسوندم....تردید داشتم تو صدا زدن ترانه ، لبم رو جویدم و بعد بالاخره با دنیایی از دودلی صداش زدم:-ترانه؟!می شه یه لحظه بیاي؟!می ترسیدم دوباره تندي کنه ، دوباره پس ام بزنه....تنها چند روز بود که باهام نمی جنگید و حتی گاهی بهم محبت میکرد...!!!با اخم هایی درهم تو چهارچوب در ظاهر شد!یه صدایی ته دلم نالید:یاابوالفضل!الان منهدم می شی!از فکرم خنده ام گرفته بود ، لب هام رو به هم فشردم و سعی کردم صداي خنده ام از نرمه هاي لبم بیرون نره....با غرغر گفت:-هان؟!غرغرهاش هم دوست داشتنی بود!مرد که باشی ، وقتی عاشق بشی ، حتی زخم هایی که معشوقت بهت می زنه هم دوست داشتنیِ!دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم:-یه لحظه میاي؟!خمیازه اي کشید و نزدیکم شد ، دستی به موهاي پریشونش کشید و دلِ من موند پیش گره هاي موهاش....به هوساینکه با دست هام بازشون کنم....اشاره اي به کت و شلوارها کردم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٢-به نظرت کدوم رو بپوشم!؟بی حوصله بود....بی حوصله که بود دلم تاپ وتاپ می کرد براي اینکه بین بازوهام بگیرمش و به خودم بفشارمش....لبخند زدم!امروز انگار شیطنت وجودم به حد اعلاء رسیده بود!بازخمیازه اي کشید و کلافه چنگ زد تو موهاش...برام عجیب بود!این وقت صبح حتی اگر زود هم بود براي بیدارشدنشانقدر کلافه و بی حوصله و خواب آلود نبود...با چشم هایی که زیرش پف کرده بود نگاهم کرد و گفت:-خب مگه دامادیتِ؟!یکی رو بردار تنت کن دیگه!ازبس تحفه اي همه چی هم بهت میاد!ناباور و با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم....دلم ضعف رفت از تعریف اش!مسخره نکرد.....صداش نشونی از مسخرگینداشت.....خیره ي کت هام شده بود و چشم هاش گرد...!انگار خودش هم فهمیده بود چی گفته ، آب دهن فرو برد ، نیم نگاهی بهمن کرد و کمی عقب رفت و با من و من گفت:-خب....خب به نظرم....به نظرم اون سرمه اي رو بپوش...با....با....با پیراهن طوسی....هان؟خوب نمی شه؟!اصن...اصنطوسیِ رو بپوش با پیراهنِ سرمه اي....هوم؟!کمی خیره اش شدم که کاملا به در چسبید وبعد......صداي قهقه ام پیچید!تا حالا ترانه رو انقدر بانمک ندیده بودم!چشم هایی که تو حدقه می چرخوند و گونه هایی که سرخ شده بود!چه از خشمبود یا از خجالت زیباترین صحنه ي عمرم رو داشت رقم می زد!اخم هاش رو درهم کشید و با غیظ گفت:-هان!چته؟پوکیدي که!کجاش خنده داشت؟!از تخسی اش به شدت خنده ام اضافه شد....امروز انگار خدا دنیا رو بابِ میلم بیدار کرده بود...امروز انگار خدا به خورشیدشدستور داده بود مهربونتر روي زندگی ام بتابِ!خنده ام که فروکش کرد گفتم:-چشم خانم....حالا چی رو با چی بپوشم!؟این بار بدون هل شدن جوابم رو بده!سوتی هم دادي زیرسیبیلی رد می کنم!کمی با حرص نگاهم کرد و بعد به سمتم قدم برداشت و کمی نگاهم کرد ، دوباره به داخل کمد نگاهی کرد و گفت:-خب.....خب ببین مشکیِ رو بپوش،اون براقِ ، با پیراهن طوسیِ سیر ، به....به....به رنگ چشمات میاد!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٣و بعد با جسارت و سماجت زل زد تو چشم هام!که بگه من خجالت نکشیدم...!لبخندي زدم و گفتم:-چشم.....بازهم خمیازه اي کوتاه کشید و گفت:-برم؟!سر تکون دادم ، قدمی که دور شد عنان دلم از دستم در رفت ، مچ اش رو چسبیدم وبه سمتِ خودم برگردوندم ، چشمهاش تنیسی شد ، قبل از هرگونه اظهار نظري پیشونی اش رو بوسیدم و گفتم:-دستت درد نکنه عزیزدلم.....چونه اش رو بالا گرفتم و به چشم هاي قهوه ایش که آروم دلم بود زل زدم و گفتم:-غروب چه کاره اي؟!نگاه ازم دزدید:-خب با کیمیا قراردارم...اول بریم پیش دکتر بعد هم بریم خرید....دوباره سرخم کردم واین بار گونه اش رو بوسیدم و گفتم:-باشه...خوش بگذره.....کارتت هم شارژ شده.....کم آوردي بهم بگو.....وبعد رهاش کردم که قلبم بی امان می کوبید!انگار پر پر می زد براي بیرون اومدن از سینه ام....چه بی جنبه بود دلِ من....!ترانه که بیرون رفت ، لباس عوض کردم....نگاهی به خودم تو آینه کردم...چشم هام عجیب برق می زد...!لبخندي زدم..به خودم ، به زندگی ام وبه یه روزِ خوب....!!!***ترانه:لب گزیدم وبا کفِ دست به پیشونی ام کوبیدم!امان از دهانی که بی موقع باز شود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣۴یاد خنده هاش واون چالِ روي گونه اش که می افتم دوست دارم خودم رو حلق آویزکنم...!لب گزیدم و به تصویرِ خودم توي سینیِ نقره اي زل زدم و غرغرکردم:-باز گند زدي؟!شد یه روز سوتی ندي؟!اَه!دستِ خودم نبود ، خواب آلودگی وحس کسالت ناشی از کم خوابی باعث شده بود هر چیزي که به ذهنم می رسه بگمحتی چیزهایی که تو پستوش مخفی کرده بودم...!این بار از حرص پام رو به زمین کوبیدم و بلند بلند گفتم:-دِ آخه نس ناس!دیگه بعدش اون مزه پرونی چی بود؟!لبم رو کج کردم و گفتم:-پوکیدي!بلندتروباخشم گفتم:-زهرمار...!کلافه دستی کشیدم به صورتم ، لحظاتی بعد خندیدم و با افسوس سري تکون دادم ، همونطور که براي خودم چاي میریختم گفتم:-از دست رفتی...!پشتِ میزنشستم و دستم رو دورِ لیوان حلقه کردم...همیشه این کار رو دوست داشتم..یه حس خوب داشت!یه حسِ آرامش...!خیره شدم به بخارهایی که پیچ و تاب خوران به سمت بالا حرکت می کردن و یادِ نگاه نقره ایش افتادم....وقتی منو توآغوشش گرفت ، وقتی به پیشونی ام بوسه زد...دست کشیدم به محل بوسه اش....پوفی کردم و زیرلب گفتم:-تقصیرِ خودمِ...خنگ بازي درآوردم...فک کرد دارم براش عشوه میام...!با انگشت شست و اشاره ام چشم هام رو ماساژدادم...دیشب نخوابیدم...نتونستم بخوابم....فکر می کردم...به خودم ، بهدیروزم و به امروزم....وناگاه خیره می شدم به کیانمهر....!!خواب بهم فشارمی آورد ولی پلک هام قصد بسته شدن نداشتند.....به ساعت روي دیوار نگاه کردم ، هفت وچهل و پنج....براي چند ساعتی خواب وقت داشتم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣۵چاي ام رو نوشیدم و خمیازه کشان به سمتِ اتاق رفتم...دست هام رو بالاي سرم گرفتم وکشیدم...روي تخت دراز کشیدم و به سمتی چرخیدم که جایگاه کیانمهر بود........چی داشت اتفاق می افتاد؟!چشم بستم.....من قرار نبود تردید به خودم راه بدم...قرار بود عاقلانه تصمیم بگیرم...روشن وبراساس شواهد وواقعیات...!دست کشیدم به گوديِ بالش.....جايِ سرکیان.....این مرد رو می شد دوست داشت؟!***کیانمهر:دستی به پیشونی ام کشیدم و قدم هاي حسین رو شمردم که طول وعرض اتاق رو متر می کرد و با تلفن همراهشصحبت می کرد:-بله جناب......نه....آخه این حرفا چیه؟!سري به نشونه ي تاسف برام تکون داد و پوفی کشید ، وگفت:-آخه جناب صادقی ، کی اینو گفته؟چه مشکلی؟چه تقلبی؟چه کم کاري اي؟!خوبه برجِ خورشیدتون هم کارِ دست همینبچه هاس...!چشم هاش رو با دستِ چپش مالید ، عصبی بود...از صبح چندین و چند شرکتی که باهاشون همکاري داشتیم مدام یا بامن یا باحسین تماس می گرفتن......واین شده بود سوهان اعصابمون..!چنگی به موهاش زد و گفت:-قربان شما خیالتون راحت ، کارتون آماده اس تاآخر این هفته....بله!بله!....................... خداحافظِ شما!تماس رو قطع کرد و کلافه وبلند گفت:-خدا لعنتت کنه مجتهدي!لعنت!خودش رو رويِ مبل روبروم پرت کرد وسرش روبه پشتی اش تکیه داد...بیش از حد خسته نشون می داد.....آهسته گفت:-به خدا یکی دیگه اشون زنگ بزنه هفت جدش رو فحش میگیرم.....عجب آدمایی هستن ها...این همه مدت براشونکار کردیم ، ازش سود بردن عین خیالشون نبود...حالا یه الاغی یه غلطی کرده همه اشون جفتک می پرونن!سري تکون دادم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣۶-فحش نده حسین......سربلند کرد و روبه من برّاق شد:-میزنم دك و دهنت رو پرخون می کنما.....اعصابم به حد کافی خرد هست...فحش ندم پس چی کار کنم؟پاشم برمخودشون و فک وفامیلشون رو بوسه فرانسوي بدم؟!خنده ام گرفت ، بادیدن خنده ام بیشترگرگرفت:-زهرمار!نخند کیان...نخند که از صبح هی چپ و راست به اعصابم تجاوز شده...میام اعصابت رو بی عفت می کنما!خنده ام رو قورت دادم و دست هام رو به نشونه ي تسلیم بالا بردم و گفتم:-خب بابا....چرا می زنی؟!پوفی کشید و دوباره خودش رو رويِ مبل پرت کرد وگفت:-اي لعنت بر تو مجتهدي.....از صب تا حالا به صد نفرجواب دادم.....اون بابايِ.....لبش رو جوید و گفت:-بابات می دونست چی کار کنه که جو رو متشنج کنه...مطمئن براي انتخاب شرکت براي واگذاري مناقصه صد در صدبه شرایط حال حاضر شرکت و وجهه اش بین بقیه ي شرکت ها وعموم توجه می شه.....بد ضربه خوردیم...تو هم کهاصن عین خیالت نیست!نفسی گرفتم وگفتم:-درسته...عین خیالم نیست چون می تونم درستش کنم...چون یکی گنده تر ازمجتهدي رو زیرنظر دارم...درضمن ، یادتنره امروز باهام بیاي بریم شرکت مجتهدي....عصبی گفت:-نه تورو حضرت عباس...میام اونجا خودش و اون خواهرش رو به فنا می دم......آخه آدم انقدر....انقدر.......انقدر...... چیز !هرچه قدر دنبال توهین مناسب گشت پیدا نکرد...!خنده اي کردم ، بلند شدم و به سمتش رفتم ، روي مبل کناش جاي گرفتم و گفتم:-نگران نباش رفیق....درستش می کنم!با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد....می دونم براش عجیب شده بودم ، حتی براي خودم هم عجیب بودم ولی با وجود همهي ترس ها وضعف هام می خواستم تا وقتی که دوباره با علیرضا روبرو نشدم حداقل چند تا ازمهره هاش رو بیرونفرستاده باشم یا خودم جلوتررفته باشم......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٧موشکافانه گفت:-کیان،مگه ازمجتهدي هم قلدرتر داریم؟!چت شده مرد....چی تو سرت می گذره؟!پوزخندي زدم:-آره...داریم ، اسم شرکت هاي ساختمانی آریا به گوشت نخورده؟!با دهن باز نگاهم کرد ، می دونستم باور نمی کنه ، مشتی به بازوش کوبیدم و گفتم:-مگسا رفتنا ! ببند....دهنش رو بست و بعد ازچند بار پلک زدن گفت:-امکان نداره!پوزخندم دوباره تکرار شد:-چرا ، داره.....یکی از مهندسین ارشدشون رو ازقدیم می شناسم.....یادته کارآموزي هایی که می رفتم و جنابعالی نمیاومدي؟!سري تکون داد ، ادامه دادم:-اونجاباهاش آشنا شدم.......تو تمام این سالها باهم درارتباط بودیم ولی خب....کم وبیش.....می خوام یه تماسی باهاشداشته باشم...بچه خوبیِ...ولی قبل ازهرچیز امروز می خوام مطمئن بشم پاي علیرضا درمیونِ....هرچند ،همین الان همهستم!حسین باتردید نگاهم کرد ، کمی جابه جا شد و گفت:-کیان....می دونی داري چی کار می کنی؟!تو...تو مطمئنی می تونی؟!آخه تو از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#46
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۱ عصر
روبرو شدن با علیرضا...حرفش رو بریدم:-می دونم چی می خواي بگی...ولی....می خوام یه بارم شده خودم و فکرم رو امتحان کنم......منم یکی ام مثلِخودش.....یه کم کم تجربه تر...ولی به روز تر....ویکی مثه تو کنارمِ...نگاهش کردم ، لبخند زدم ، حسین برام ازهربرادري ،برادرتر بود....بازوش رو فشردم و گفتم:-که هروقت کم آوردم و درجا زدم هوام رو داشته...این بار هم خدا و تو و ترانه واین بچه ها پشتوانه امین.....امیدوارم ازپس اش بربیام...لبخندزد...لبخندي پر امید.......شاید آغازي دیگر...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٨***ترانه:خمیازه اي کشیدم...حتی توي مطب هم از این اثرات بی خوابیِ دیشب درامان نبودم..چشم بستم...حرف هاش تیکه تیکه مثلِ پازل تو ذهنم کنار هم جاي می گرفت...((به خودت مطمئن باش....................همیشه اون چیزي که فکر می کنیم اشتباهِ اشتباه نیست............عاقلانه تصمیمبگیر............من دوستتم........................بهش فرصت بده.................بی طرفانه به قضیه نگاه کن و تصمیمبگیر................ازبزرگترهات کمک بگیر.....................باهاش حرف بزن...................................سعی کن محبتکنی......................خودت رو دوست داشته باش.............))با ضربه اي که کیمیا به بازوم زد از فکر بیرون اومدم:-کجایی خانم؟نگاهش کردم:-همینجا.....پشتِ چراغ قرمز ایستاد:-توفکري....بی توجه روسري ام رو مرتب کردم:-هووم؟پشت چشمکی نازك کرد و گفت:-میگم تو فکري....!صاف نشستم:-آهان...آره...داشتم فکر می کردم.....دنده رو جا زد و دوباره شروع به حرکت کرد:-به چی؟!کمی چرخیدم و نگاهم رو روش میخ کردم:-به همه چی....به خودم ، به کیان ، به تو ، به دکتر ، به مامانم ، بابام...خواهروبرادرام!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٩دستی تو هوا تکون داد و گفت:-اووو!چه خبره بابا....مخت رو ترکوندي که!چیزي نگفتم که با من و من گفت:-ترانه....میگم...میگما...تو... ببین چی شده کیان انقدرخوشحالِ؟آخه....آخه حسین می گه که این چند روزه بیشترازهمهي عمرش خوشحالِ!لبخندي زدم و باز سکوت کردم.......ادامه داد:-هان؟چی شده؟آروم گفتم:-شاید چون من دارم عاقلانه رفتار می کنم..با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد ، سري تکون دادم و گفتم:-چیه؟-یعنی من کشته مرده ي این جواب دادنتم...خب درست و حسابی بگو داري چی کار می کنی دیگه!خندیدم و گفتم:-هیچی به خدا....واقعا دارم سعی میکنم عاقلانه رفتارکنم...کاري نمی کنم که اعصابِ خودم و کیان خرد بشه....سربهسرش نمی ذارم ، سربه سرم نمی ذاره....سعی می کنم درست رفتار کنم...!باخودم قرارگذاشتم که عاقل باشم....که فکرکنم...که سنجیده عمل کنم....منم دارم همین کارو می کنم،شرایط رو میسنجم و تصمیم میگیرم.....ماشین رو گوشه اي پارك کرد و کاملا به سمتم چرخید ، با تردید گفت:-خب ترانه میگم...میگم بیشتر رويِ کیان فکر کن....آخه خب تو صیغه ي کیانی...بعد از این اگه بخواي...حرفش رو قطع کردم:-می دونم چی می خواي بگی....درسته ، من شاید بعد از کیان شانسی براي ازدواج نداشته باشم،خودم می دونم شایدبعدازکیان شانسم کم باشه براي ازدواج...خواست چیزي بگه که گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٠-میدونم.......میدونم ،منظورت این نبوده!ولی من خودم میدونم....چون هیچ وقت دلم نمی خواد اگه کسی وارد زندگیم شدبهش نگم یه روزي همچین اتفاقی افتاده...واسه همین....کمی مکث کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:-دارم روي کیان فکر می کنم...همین!....فقط دارم روش فکر می کنم!خوشحال شد!لبخند شیرینی زد و دستم رو گرفت و گفت:-یعنی....یعنی بهش حسی داري؟!علاقه داري؟!چشم هام رو کمی تنگ کردم....من به کیان علاقه داشتم؟دوستش داشتم؟لب هام رو ازهم باز کردم تا جوابی بدم ولی جوابی نداشتم ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم و آهسته گفتم:-نه...نه کیمیا ،من به کیان علاقه ندارم......می دونی؟درواقع حس خاصی ندارم ولی......نه....حسی بهش ندارم.....دستم رو فشرد:-یعنی ممکن نیست هم به وجود بیاد؟!لبخندي زدم ، سرم رو کمی تکون دادم:-نمی دونم کیمیا....فکر نکنم....ولی من که ازفرداي خودم خبرندارم....دارم؟!لبخندي زد ، دستم رو رويِ پام گذاشت ، ماشین رو روشن کرد و گفت:-می دونی رفیق؟هر چی بشه ، من مثه یه دوست ، یه خواهر باهاتم...!لبخند زدم.....شاید فرداي من اون چیزي که من فکر می کنم نباشه......***کیانمهر:حسین عصبی پاش رو تکون می داد و من نگاهم به برخورد کفش اش به زمین بود...یک ساعت و نیم معطل شدن پشتِ دراتاق مجتهدي نشونه ي چی بود!؟چشم هام رو که درد گرفته بود از حرکت پاندول وارِ پاش لحظه اي بستم و عصبی گفتم:-محض رضاي خدا اون بی صاحاب رو یه جا نگه دار!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴١پاش ایستاد....بلندشدم و با قدم هایی محکم سمتِ میزمنشی رفتم ، نیم نگاهی به من کرد ، سعی کردم محترمانه برخوردکنم ، البته سعی کردم:-خانم ، میشه بگین جناب مجتهدي با کی جلسه دارن؟شخص وزیر هم انقدر حرف نمیزنن!منشی پشتِ چشمی برام نازك کرد که تمام توانم رو به کار بستم که بهش نشون ندم براي یه مردِ خشمگین پشتِ چشمنازك کردن چه عواقبی ممکنِ داشته باشه:-بهتون که گفتم...هروقت تموم شد می تونین تشریف ببرین...کفِ دست هام رو محکم رويِ میزکوبیدم و توصورتِ منشی غریدم:-ببین دخترکوچولو، دیگه صبرم داره سرمیاد!زنگ بزن به اون رییس ات و بگو بهتره حرفهامون رو بشنوه وگرنه هرچیدیده از چشم خودش دیده!منشی با چشم هاي گرد شده نگاهم می کرد،گوشیِ تلفن رو برداشتم و جلوي صورتش تکون دادم:-دِ یالا!گوشی رو که از دستم گرفت ، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم ، می تونستم صداي منشی رو بشنوم که با رییس اشصحبت می کرد...حسین قدمی عقب تر ایستاده بود ، با ابروهایی بالا رفته:-تازگیا خشن شدي!جوابی بهش ندادم که صداي منشی باعث شد برگردم سمتش:-بفرمایید تو جناب!بااخم سرتاپاش رو برانداز کردم و به سمتِ اتاق مردي رفتم که اگر تا همین یک ساعت پیش حتم داشتم مردِ باشرفیِالان به طور کامل حرفم رو پس گرفتم...!در رو باز کردم ، مغرور و آسوده نشسته بود...بعد از حرف هاي من هم انقدر آسوده می بود؟!صداي بسته شدن در که اومد مطمئن شدم حسین هم دنبالم اومده ، مجتهدي با دست هایی که نوك انگشت اشون روبه هم تکیه زده بود نگاهم می کرد....با ابروهاي بالا رفته گفت:-آقایون!شرمنده...جلسه داشتم...با نیشخند گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٢-پس کجان؟!با تعجب گفت:-چی؟!نیم نگاهی به حسین کردم که پوزخند روي لبش نقش بسته بود و بعد روبه مجتهدي گفتم:-چی نه!کی؟...کسایی که باهاشون جلسه داشتین...احیانا ازپنجره که پایین نپریدن؟!ناباورانه نگاهم کرد....انگار فکر نمی کرد انقدر راحت دروغش رو به رخش بکشم..... قصدم نشستن نبود پس منتظرتعارفشنشدم ، دست توي جیب شلوارم کردم و گفتم:-جناب مجتهدي می تونم بپرسم دلیل فسخ قراردمون چی بود؟!انگار اونم دوست نداشت که من بشینم براي همون بدون اینکه تعارف بزنه گفت:-فک نکنم لازم باشه بهتون توضیح بدم!پوزخندي زدم و گفتم:-ولی فک کنم باشه!پوزخند زد:-ازنظر من نیست!صداي حسین رو ازکنارم شنیدم:-جناب مجتهدي ، نظر شما مهم نیست...نظر ما ارجعیت داره!مجتهدي نگاهش رو بین من و حسین چرخوند...چی می خواست این مرد؟!می خواست کشف کنه که به قصد جنگ اومدیم یا صلح؟!ولی نمی دونست که قصد من نه جنگ و نه صلح ، بلکه فقط یک پاتک کوچک!مجتهدي لبخندي استهزا آمیز زد و گفت:-خب فکر کردم کار کردن با شما به صرفه نیست!آخه انقدر قدرتِ مانور ندارین که بشه رويِ به ثمر نشستنِ کارتوناطمینان داشت...ترسیدم سرمایه ام به هدر بره!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٣وچه قدر به من برخورد حرفِ این مرد....من هرچه قدر ضعیف بودم تو شخصیت و مدیریت ، کارمندام و حسین تمامتلاششون رو می کردن ، انقدر تلاش می کردن که همه رو به تحسین وا داشته بودن....این مرد داشت به انسان هاییتوهین می کرد که همه چیز رو کنارگذاشته بودن و فقط و فقط به خودشون متکی بودن....این توهین بود....نبود!؟اخم کردم :-آقاي مجتهدي ، کار کردن با ما براتون به صرفه نیست چون پروژه هایی که طرح می زنیم خیلی براي شرکتتون گندهاس.....!انقدر گنده که باعث شده جلوي پاي خودتون رو نبینین...اون جوونایی که صبح تا شب توي اون شرکت طرح میزنن و میرن سرساختمون و جوونیشون رو هدر میدن ، همونایی هستن که برجِ خورشید ، پاساژ دماوند و ده تا طرحِ بزرگو بی مثالِ دیگه رو به وجود آوردن که شرکت شما باید حالا حالاها خوابش رو ببینه!اخم کرد....خوب شد!خیلی خوب شد.....من آتش زیرِ خاکستر بودم انگار که توش دمیده بودن.....دیگه قابل کنترل نبودم......حرف هایی رومیزدم که از من بعید بود.....!وقتِ حرفِ اصلی بود.....من نیومده بودم براي کري خوندن....اومده بودم براي تکون دادن...هوشیار کردن که بدونن منسعی می کنم بی عرضه نباشم..سعی می کنم اثبات کنم که هستم.....!قدمی جلو گذاشتم و گفتم:-ببینم.....این فکري که توذهنتون پرورش پیدا کرده احتمالا علیرضا مجد باعث پاگیري اش نشده؟!خیره نگاهم کرد و سکوت کرد....سکوتش عجیب بود ، نگاهش عجیب بود...سکوت و نگاهی که بهتر از هر جوابی برامروشن کننده بود....پوزخند زدم و گفتم:-خب پس...همون!......لطفا!پیغام من رو به اون کسی که شما رو منصرف کرده برسونین...بهش بگین من و شرکتم ،زمین به آسمون بیاد ، آسمون به زمین بیاد این مزایده رو ،مناقصه رو یا هرچی شما اسم اش رو می ذارین برنده میشیم....برنده می شیم و اونوقت منتظرم ببینم کی خیلی دوست داره با آتی سازه کار کنه....خیلی مشتاقمببینم!درضمن...جناب مجتهدي، می دونید که انصراف از این قرارداد ، از طرف هر کدوم از شرکت ها یه حق فسخ وجریمه اي داره....منتظرم پرداخت بشه...نشد یه سري به دادگستري میزنم...!منتظرش نموندم که حرفی بزنه ، سري براي حسین تکون دادم و شونه به شونه اش اتاق رو ترك کردم و در رو همنبستم...شاید کمی بی ادبی لازم بود......شاید...!توي آسانسور که کنار حسین ایستادم و دکمه ي پارکینگ رو فشردم یه لحظه با خودم فکر کردم که می دونم دارم چیکار می کنم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴۴ویه صدایی ته ذهنم فریاد زد:شاید...!حسین صدام زد ، نگاهش کردم ، آروم و با تردید گفت:-یه کم تند نرفتی؟!سري به معنی نه تکون دادم وگفتم:-باید جايِ پايِ یه چیزایی رو محکم می کردم.....باید یه تهدیدایی رو می کردم و شاید حتی به طور غیرمستقیم توهینمی کردم.....باید بازي ورق بخوره سمتِ ما....وقتِ زیادي نداریم.....پايِ آبرو و اعتبار و ثمره ي چندین سال زحمت وتلاش بچه ها وسطِ....باید خیلی زود همه ي حرف و حدیث ها رو از بین ببریم و دوباره اسممون رو سرزبون هابندازیم...البته خوب و مثبت...باید جو رو تغییربدیم.....تنها راهش اینه که تند برخورد کنی و انبري.....حسین تک خنده اي کرد و دستی به شونه ام زد:-تا حالا اینطوري ندیده بودمت ها....!خندیدم و گفتم:-چطوري؟!ابرویی با شیطنت بالا انداخت و گفت:-انقدر جدي وباصلابت ودرعین حال......بلند خندید وادامه داد:-پاچه گیر....!مشتی که به بازوش زدم جوابش شد....لبخند زدم و به دیواره ي آسانسور تکیه زدم وبه این فکر کردم که آیا من وقتی باعلیرضا روبرو بشم هم همینم!؟یا اصلا اگه خبرا به گوش رییس بزرگ برسه چی کار می کنه!؟چیزي ته دلش تکون می خوره یا بلند بلند به کارهام میخنده؟!این مزایده بیشتر تبدیل شده بود به جنگ بین پدر و پسر!پدري که پسرش رو به پسري نپذیرفت و پسري که تمام وجودش تمناي پدر بود!من می دونستم روزهاي آینده به همین راحتی نمی گذره...می دونستم و تمام تلاشم رو می کردم که زمانِ ملاقاتِ دوبارمبا مجدِ بزرگ تجدید قوا کنم.....کمی برنامه ي ناقص ام رو پیش ببرم تا وقتی من اگرضربه خوردم و کنار رفتم بقیه بتوننمن و نقشه رو جمع کنن.....من با همه ي اولدورم بولدورم هام ، با همه ي اعتماد به نفسی که به خودم می دادم ، با همهم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴۵ي تلقینی که به خودم می کردم جلوي علیرضا هنوز همون پسربچه ي 8ساله اي می شدم که از ترس جرات نداشتسرش رو بلند کنه و بگه:بابا!من همون بودم با تفاوت سن و عقل!شاید داشتم خودم رو و اطرافیانم رو قانع می کردم ، شاید سعی می کردم ضعف ام رو پنهان کنم ولی هرچی که بودتااینجا خوب پیش رفته بود......می دونستم دیر یا زود دوباره باهاش رو در رو می شدم و چی بهتر از اینکه کمی به اوضاعسامون داده باشم؟!این میدون جنگ انگار داشت برام بزرگ می شد و من تنها از پس اش برنمی اومدم.....باید به دوستام تکیه می کردم...به نزدیک ترین کسانی که داشتم....گوشی ام رو از جیبم بیرون کشیدم...وقتش بود؟وقتِ برداشتن قدمِ دوم؟!یعنی کارم درست بود؟!از پس اش برمی اومدم؟منی که تا دیروز از حرف زدن جلوي علیرضا قاصر بودم می تونستم جلوش بایستم!؟دستم رويِ شماره اش توقف کرد....لحظه اي به این فکر کردم که بالاخره جایی من باید ابراز وجود می کردم...وقتشبود!؟بی تردید اسم اش رو انتخاب کردم و حسین رو مخاطبم قرار دادم:-امشب شام بیرونیم....به دخترا هم زنگ بزن.....یه شام خانوادگی - کاري داریم...!***ترانه:کیفم رو دست به دست کردم و منتظرکیمیا موندم..کنارهم به سمتِ رستورانی که محل قرارمون بود قدم برداشتیم...کیمیا آهسته گفت:-بگرد ببین می تونی پیداشون کنی؟!گفت میزِ چهل...چشم چرخوندم...به شماره ي میزها توجه نکردم بیشتر دنبال یه چهره ي آشنا بودم....کیمیا بازوم رو گرفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴۶-اوناهاش...اونجان!رّد نگاهش رو گرفتم ، دستم رو که کشید باهاش همگام شدم...کنار میزشون ایستادیم ، به احتراممون از جا بلند شدن.....علاوه بر حسین و کیان ، مردي هم سن و سالشون به همراه یه زن ودختر بچه افرادِ دورِ میز رو تشکیل می دادن....سلامی کردیم و پاسخ گرفتیم...........کیان نزدیکم شد و رو به مرد گفت:-ایشون نامزدم ترانه خانم و ایشون هم کیمیا خانم همسرِ حسین جان....لبخندي به من زد و گفت:-ایشون هم داریوش فرهمند و خانمشون گلاره و دخترنازشون فاطمه خانم....نگاهم پیِ دخترك رفت ، زیادي ناز بود!لبخندي بهش زدم که لبخندم رو جواب داد...شیرین مثلِ عسل!کنارشون که جاي گرفتم نگاه نگرانِ کیانمهر رو می تونستم حس کنم....نیم نگاهی بهش کردم....نگاهی به بقیه کرد که سخت مشغول آشنایی با هم بودن ، سرش رو کمی به سمتم خم کرد و گفت:-چطور بود؟منظورش رو می دونستم ، تلگرافی جوابش رو دادم:-خوب.موشکافانه نگاهم کرد و لب زد:-خدا لعنتم کنه ، اگه تنهات نمی ذاشتم هیچ وقت اینطوري نمی شد!بهت زده نگاهش کردم ، لبش رو گزید و کلافه نگاه ازم گرفت و حواس اش رو به صحبت هاي حسین و داریوش داد...دلم لرزید.....گفت خدا لعنت اش کنه؟براي چی؟!من که دیگه شکایتی ندارم بابتِ اون اتفاق؟!چرا باید همچین چیزي می گفت...سرم رو کمی تکون دادم....نگاهم رو به گلاره اي دادم که با لبخند نگاهم می کرد ، گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٧-عزیزم چند وقتِ آقا کیان رو می شناسی؟!فکر کردم...چند وقت بود می شناختمش؟!تا شناختن چی بود!؟شناخت؟من از کیان شناخت داشتم...؟! کیانمهري که زمانی رییس ام بود و می شناختم اش خیلی تفاوت داشت با اینکیانی که مدت ها بود باهاش زندگی می کردم...حس کردم سکوتم طولانی شده بنابراین گفتم:-راستش درست یادم نیست......خب من کارمند شرکتش بودم...سري به معنی درك تکون داد...واقعا یادم نبود!چون حس می کردم خیلی ناشناخته اس برام این مردِ چشم نقره اي.....شام رو سفارش دادیم......مردِ کنارم حواسش بهم بود...گاه و بی گاه لبخند تحویلم می داد.....حسین هم سرگرم بود بافاطمه.....داریوش لبخندي به خنده هاي دخترش زد و رو به کیان گفت:-کیان تو هم زودتر دست بجنبون! دیگه سن ات داره زیادي بالا میره ها...دیگه وقتشِ یه بچه اسم اش بره تو شناسنامهات...کیان لرزید ، لبخندش پرید....دستش مشت شد ، کیمیا سرش رو پایین انداخت و حسین مبهوت به فاطمه خیره شد.....گلارهکه تغییرات رو حس کرده بود آهسته گفت:-چیزي شده؟!چیزي شده بود!؟شاید...!شاید خیلی چیز ها شده بود ، یکی اش اینکه کیان هیچ وقت بچه دار نمی شد.....براي رهایی کیان از شرایطی که توش گرفتار اومده بود لبخندي زدم ، لبخندي مضحک:-نه عزیزم...چی باید می شد؟!گلاره مشکوك نگاهمون کرد وبا تردید گفت:-آخه همه تون....یه جوري شدین....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٨حسین رو به داریوش گفت:-خب داریوش جان ، اوضاع کار چطوره؟!بدجور به کوچه ي علی چپ پیچید! انقدر بد پیچید که نزدیک بود چپ کنیم ولی هیچکس به روي خودش نیاورد....جزگلاره که با ابروهاي بالا رفته نگاهش رو بین من و کیان می چرخوند....زیر زیرکی کیان رو زیر نظر گرفتم ، می تونستم حس کنم بغض داره ، کی فکرش رو می کرد اینطوري بشه و این حرفزده بشه؟!دستم رو پیش بردم که دستش رو بگیرم ولی....تردید کردم......براي چی باید دستش رو می گرفتم؟!یکی جواب داد : واسه اینکه اونم آدمِ....این همه بهت محبت کرد...یه بار دستش رو بگیري چی میشه مگه؟!دستِ لرزونم رو جلوتر بردم و رويِ دستِ مردونه اش که رويِ پاش مشت شده بود گذاشتم....نگاهم کرد با بهت و آشفتگی.....لبخند زدم ، آروم گفتم:-آروم باش....لبخندي زد ، هرچند ضعیف و کم رمق....شام که رويِ میز چیده شد سرو صداي فاطمه هم بلند شد...مدام می گفت این رو دوست ندارم و اون رو دوست ندارم وگلاره با صبري مادرانه قاشق قاشق غذا به خورد کودکش می داد....نگاه هاي حسرت زده ي کیان رو به فاطمه می دیدم......به رابطه ي اون و مادرش......حسین مدام براي کیان چشم و ابرو می اومد ولی انگار اون تو این دنیا نبود....تا اینکه بالاخره حسین خودش به حرف اومد ، دوغ اش رو نوشید و گفت:-خب جناب داریوش خان ، غرض از این قرار ملاقات این بود که یه باب آشنایی بشه بین ما و اینکه...دوباره نگاهش رو به کیان داد ، لبم رو تر کردم و آهسته صداش زدم:-کیان؟!گنگ نگاهم کرد ، با سربه حسین اشاره زدم ، اخم کرد و به حسین نگاه کرد ، حسین نفسی از رويِ آسودگی کشید وگفت:-بله....داشتم می گفتم ، اینکه امشب اینجا جمع شدیم و مزاحم شما و خونواده شدیم ، هم قصدمون آشنایی بود و هماینکه بتونیم یه همکاري اي بین دوتا شرکت به وجود بیاریم...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#47
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۲ عصر
کیان دستی به صورتش کشید ، پوفی کرد و صداش رو صاف کرد و گفت:-بله....راستش داریوش جان...فک...فک کنم...انگاري ذهنش مغشوش تر از اون چیزي بود که می شد تصور کرد ، نفس عمیقی گرفت و سعی کرد به خودش مسلطبشه:-راستش داریوش جان فک کنم خودت شنیدي که مجتهدي از کار مشترکش با ما کنارکشیده...داریوش سري تکون داد ، کیان به سختی سعی می کرد تمرکزش رو به دست بیاره...این رو می شد از تنگ کردن چشمهاش فهمید:-خب من بهت خیلی اعتماد دارم...می دونی که تو مزایده اي شرکت می کنم که رقیب اصلی پدرم و شرکتشِ...داریوش لبخندي زد و گفت:-البته...و اینم بگم خبر بدجور پیچیده.....هیچ کس فکر نمی کرد وقتی پايِ یکی از مجد ها وسط باشه به خصوص مجدِبزرگ ، دومی هم باقی بمونه.....ولی شما این بار همه رو متعجب کردین..کیان لبخند نیم بندي زد و گفت:-خب راستش درخواستِ بچه ها بود.............می دونی که با کارِ مجتهدي یه کم به اعتبارمون خدشه وارد شده...داریوش کمی خودش رو جلو کشید..بحث داشت جدي می شد ، حسین نیم نگاهی به ما خانمها کرد و گفت:-ببخشید ها......بحث هاي کاري رو کشیدیم اینجا ، شما هم حوصله اتون سر میره....چشم داریوش و کیان هم به سمتِ ما چرخید ، گلاره لبخندي زد وگفت:-نه اتفاقا.....مساله اي نیست...بفرمایید.....حسین سري تکون داد و کیان ادامه داد:-می خوایم با یه قرارداد خوب ، این مشکل رو رفع کنیم....داریوش ابرو درهم کشید و گفت:- و احتمالا دعوت من ربطی به این قرداد نداره؟!کیان سري تکون داد و گفت:-چرا...داره......ازت می خوام یه قرار ملاقات برام جور کنی با رییس شرکت اتون...می تونی؟!داریوش با ابروهاي بالا رفته گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٠-براي چی؟!کیان عقب کشید و به صندلی تکیه زد و گفت:-براي اینکه پروژه ي مهتاب رو بسپرم به شرکت شما....حسین با ناباوري گفت:-نه!من هم باورم نمی شد...انگار داریوش هم باور نمی کرد.....گلاره و کیمیا گیج و سرگردان بین قیافه هاي بهت زده ي ما دنبالِ جوابشون می گشتن ، تا اینکه بالاخره کیمیا پرسید:-این پروژه ي مهتاب چیه که شما اینطوري تعجب کردین!؟این بار من زودتر از همه پیش دستی کردم و همونطور که نگاهم به کیان بود گفتم:-می تونم بگم یکی از بهترین برج هاي تجاري میشه...با یه نقشه ي فوق العاده و طراحی عالی.....که کارِ خود کیانمهرِ.....اولین بار شرکت مجتهدي دو سال پیش پیش قدم شد براي خرید طرح و یا حتی شریک شدن تو ساختشولی کیان نخواست........کیان متعجب نگاهم می کرد ، حتی حسین و داریوش....انگار همه امشب قصد داشتن همدیگه رو شگفت زده کنن!داریوش نیم نگاهی به کیان کرد و گفت:-خانمت هم مهندسِ؟!کیان تک خنده اي کرد و گفت:-آره...ولی هم رشته امون نیست...نمی دونم از کجا اینا رو می دونه...!نگاهِ همه که سمتم چرخید ناچارا لب باز کردم و گفتم:-آخه خیلی تو شرکت حرفش می شد....منم خب..... کنجکاويِ دیگه...!خنده ي کوتاهی از جانبِ جمع سر داده شد ولی باز جو جدي حاکم شد....بعد از مدتی سکوت داریوش سرتکون داد و روبه کیان گفت:-مطمئنی؟!لب هاي کیان به هم فشرده شد...مطمئن نبود...می دونم که مطمئن نبود... ولی انگار براي پیروزي تو این نبرد خانوادگیداشت همه ي داشته هاش رو رو می کرد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵١بالاخره لب بازکرد و آهسته گفت:-آره.... کاملا مطمئنم......حسین رنگ پریده گفت:-اما کیان...کیانمهر دستش رو بالا آورد وبه داریوش خیره شد ، آروم گفت:-من رو این پروژه همه ي وجودم رو گذاشتم....همه چیزم رو! تو بدترین شرایط زندگی ام تمام وقت و انرژي ام روگذاشتم روش تا شکل بگیره..... ولی الان خیلی چیز هاي مهم تر هم هست که بخوام براشون بجنگم..... خیلی چیز هاکه پروژه ي مهتاب برابرشون هیچِ....یکی اش....نگاهم کرد و آهسته لب زد:-ترانه ام...به حسین نگاه کرد و با لبخندي کم رنگ گفت:-رفیقم...پوفی کرد و دستی به موهاش کشید و گفت:-بچه هاي اون شرکت وشاید.... شاید غرورم..... داریوش این کارو برام می کنی؟!داریوش دقیق نگاهش کرد... انگار با نگاهش داشت آنالیزش می کرد.....چشم هاش تنگ شد ، دست هاش رو توي هم گره زد ، کیانمهر سر بالا گرفت...حتی فاطمه هم سکوت کرد و چشم هاي درشتش رو بین جمعیت می چرخوند..تا اینکه داریوش لبخندِ وسیعی زد و گفت:-فک کنم تا اسم پروژه رو بیارم رییس رو هوا می زندش!کیان لبخند زد و آروم گفت:-یه دنیا ممنونتم رفیق.....لبخند نزدم... نمی دونم چرا ولی لبخند نزدم از اینکه کیان حاضر شد بهترین پروژه ي دوران کاریش رو واگذار کنه بهشرکتِ دیگه اي براي پیشی گرفتن از پدرش....نگاهم کرد ، ته نگاهش انگار امید برق می زد.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٢به امیدِ چشم هاش لبخند زدم.....***ترانه:دستم رو خشک کردم و گوشه ي ملحفه رو آروم بالا گرفتم و رويِ تخت جا گرفتم...کیان دست زیر سر ، رو به سقف خوابیده بود...نگاهم رو به سقف دوختم و بسم ا.. گفتم...زیر لب آیت الکرسی خوندم و چشم بستم...ولی از اون شبا بود که خواب به چشم هام نمی اومد....انگار فرار کرده بود از مردمک هام.....به پهلو شدم ، چشمم رو باز کردم و به روبرو خیره شدم....هیچی نبود جز دیوار....صداي باد که بین شاخه ها می پیچید ومی خندید به گوش می رسید...خودم رو جمع کردم و ملحفه رو بالاتر کشیدم...چشمم می خارید ، آروم با دست خاروندم....خمیازه اي کشیدم...بچه که بودم فکر می کردم سه بار خمیازه بکشم خوابممی بره..!هروقت یه بار خمیازه می کشیدم منتظر می موندم تا دوتاي دیگه هم برسن و به خواب برم...بازم خمیازه کشیدم...چشم هام می سوخت و از شدت خواب نمِ اشک داشت ولی خبري از اصلِ کاري نبود....دستم رو رويِ چشمم گذاشتم که صداي کیانمهرباعث شد هین بکشم :-خوابت نمی بره؟!برگشتم سمتش و با چشم هاي گرد شده زل زدم به چشم هاش که مثه فانوس دریایی تو تاریکی می درخشید....دستشخزید سمتِ دستم ، آروم با سرانگشت هاش پشتِ دستم رو نوازش می کرد ، دوباره پرسید:-خوابت نمی بره؟!سرم رو به بالشم کشیدم و گفتم:-نه....لبخند زد ، سرحال نبود...با اینکه موفقیت بزرگی بود ولی بازهم سرحال نبود......زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم:-چرا خوشحال نیستی؟!نگاهش رو به چشم هام دوخت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٣-از کجا می دونی خوشحال نیستم؟!سعی کردم خوابیده شونه بالا بندازم:-مثه همیشه نیستی.پوزخند زد:-مگه من همیشه خوشحالم؟!جوابی نداشتم بدم بهش.....دستم رو گذاشت رويِ سینه اش ، قلبش محکم می کوبید...!پچ پچ کنان گفت:-امشب وقتی درباره ي مهتاب صحبت کردي ، خیلی خوشحال شدم..ته دلم قنج رفت ، گفتم شاید برات مهم ام کهدرباره ي کارم اطلاعات داري...گفتم شاید یه وقتی ، یه زمانی به چشم ات اومده باشم....دستم رو مشت کردم رويِ قلبش و گفتم:-لازم نبود که برام مهم بوده باشی که بخوام درباره ي تو و کارت اطلاعات به دست بیارم....درباره ي مهتاب خیلی توشرکت صحبت می شد..به خصوص بین بچه هاي بخش رایانه.....ولی دروغ می گفتم..!برام مهم بود که کنجکاوي کرده بودم درباره اش....حرکاتش ، حرف هاي امشبش منو یادِ مدت ها پیش انداخت.... وقتیتازه مشغول به کار شده بودم.. منش ، رفتار ، اخلاق و حرکاتش برام جالب بود.....براي همین کنجکاو بودم رويکارهاش...طرح هاش...چه قدر این خاطرات دور به نظر می رسید...!خیلی دور....به دوريِ من از اقیانوس آرام...!وقتی به خودم اومد که داشت تک تک سرانگشت هام رو می بوسید ، متحیر نگاهش کردم...چی کار داشت می کرد ،چشم هاش رو بسته بود و با لذت می بوسید......لبخند به لب داشت....دلم لرزید...می دونی وقتی می گم دلم لرزید یعنی چی؟!یعنی رعشه اي که از اعصابِ نوكِ پام و عمق مغزم شروع شد وبه قلبم رسید.....لرزیدن هاي دلم از ترس نبود ، از وحشت نبود ، از غصه و دلسوزي و ترحم نبود..از حس گرمی بود که از نوك انگشتهام تزریق می کرد به قلبم ....مبهوت و آروم صداش زدم:-کیان؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵۴بی قرار لب هاش رو کفِ دستم کشید و گفت:-جونِ کیان؟نفسِ کیان....زندگیِ کیان...همه چیزِ کیان.....دستم رو که پس کشیدم سرش رو جلو کشید...باز لب گذاشت کفِ دستم و عمیق بوسید...!با بغض گفتم:-چی کار می کنی؟ چرا اینطوري می کنی؟!بغض ام از خشم و ناراحتی نبود ، از محبت این مرد بود.... از اینکه براي ثابت کردن محبت اش حتی دستم رو میبوسید.....کلافه نگاهم کرد و سر عقب کشید و به سقف خیره شد...قفسه ي سینه اش مثه پیستون بالا و پایین می رفت...عمیق و پشتِ هم نفس کشیدم ، نفس کشیدم تا خفه نشم از جو سنگینِ اتاق....چند دقیقه اي سکوت کرد ، بیدار بود ، ولی من می خواستم بخوابم ، بخوابم تا تمومش کنم داستانِ بی پایانِ امشبرو....که دیگه چهره ي کلافه اش رو نبینم ولی خواب انگار دوپا داشت دو پاي دیگه قرض کرده بود و از لونه ي چشمهام فرار کرده بود....پاهام رو تو سینه ام جمع کردم و دستم رو بینِ پاهام گذاشتم ، چشم هام رو رويِ هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم.....ولینمی شد..!با شنیدن اسمم از زبون کیان دوباره چشم باز کرد ، بازوش رو دراز کرد و آروم لب زد:-بیا قربونت برم....بیا تو بغلم....... اینطوري راحت تر خوابت می بره....بیا نفسم....حرف هاش داشت منو می ترسوند...قربون صدقه هاش داشت ته دلم رو می سوزوند....چرا انقدر محبت می کرد و همهاون رو از محبت محروم می کردن!؟! چرا ؟بی حرکت که موندم پنجه هاش موهاي ریخته ام رويِ بالش رو لمس کردن ، خودش رو به سمتم متمایل کرد و گفت:-سرت رو بذار رو سینه ام ، خوابت می کنم عزیزم..........نترس ازمن....لب هام رو رويِ هم کشیدم ، مردد خودم رو به سمتش کشیدم که حرکتم رو رويِ هوا زد ، دستش رو دورم پیچید وسرش رو تويِ گردنم فرو کرد ، چشم هام گرد شد از ترسِ حرکتِ سریع اش!نفس نفس می زد ، آروم گفت:-چرا هر چی میگم بیا ، نمیاي.... نمیبینی قلبم طاقت نداره ازت دور باشه بلوط کوچولو؟!چنگ زدم به پهلوش ، انگار فهمید وحشت کردم از این همه عجله اش!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵۵پچ پچ کرد:-جونم؟ ترسیدي؟ آخ ببخشید..... آخه داشتی جون به سرم می کردي......چشم هات رو ببند عزیزم....ببند...به گفته اش عمل کردم...چشم هام رو بستم ، زیرگوشم زمزمه وار خوند:-قصه گو قصه نگو ، واسه خوابوندن منسعی بیهوده نکن ، واسه ي موندن منقصه گوي خوب من ، حرفاش برام ترانه بودقصه هایی که میگفت قصه ي عاشقانه بودقصه گو قصه نگو ، قصه گو قصه نگوصحبت خلقت آدم که می شدقصه ي آدمُ حوا رو می گفتمی دونست که تشنه ي محبتمقصه ي مجنون و لیلا رو می گفتقدرت عشقُ اگه می خواست بگهقصه شیرین و فرهادُ می گفتصحبت از بازي تقدیر اگه بودقصه ي شیرین شهرزادُ می گفتقصه گو قصه نگو ، قصه گو قصه نگولحظه ي فاجعه وقتی می رسیداشک توي چشماي من حلقه می بستوقتی که اشکارو تو چشمام می دیدمیومد کنار تختم می نشستخم می شد روي سرمبوسه بر لبام می زدم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵۶یادمه خوب یادمه ، زیر لب صدام میزداین کاراش هم واسه من یه قصه بودرفتنش برام یه دنیا غصه بودقصه گو قصه نگو ، واسه خوابوندن منسعی بیهوده نکن ، واسه ي موندن منچشم هام گرم می شد از گرماي صداش...گرماي نفس هاش.....دستش رو رويِ موهام می کشید و می خوند.......لبخند زدم.....چشم هام دیگه قصدِ باز شدن نداشت که نرمی لب هاش رو حس می کردم که مهر می شد رويِ صورتم...گونه ام ، پلک هام ، پیشونی ام ، بینی ام و لب هام کوتاه مهر شد زیر لب هاش...خواستم مخالفت کنم ولی انقدر سنگین و غرق خواب بودم که نتونستم این مهر و لذت چند دقیقه اي رو ازش دریغکنم.....***کیف ام رو رويِ دوشم انداختم و بلند صداش زدم:-کیان؟!سرش رو از اتاق بیرون آورد و گفت:-اومدم...اومدم فقط یه شونه به موهام بزنم....سري تکون دادم و بیرون رفتم ، قرار بود سري به مادرم بزنیم.....لبخندي زدم و به دستم خیره شدم...وقت نشد حلقه ام رو از دستم بیرون بیارم... ویا شاید نخواستم...!!یه حسِ شیرینی ته دلم بود...یه حس خوب!یه حسی که انگار می خواست منو وصل کنه به مردِ مظلومِ کنارم.....عشق نبود ، دوست داشتن نبود...یه حسِ خوبِ عادت...!شاید....شاید هم ترحم....اسم ترحم که اومد لبم بسته شد ، حرصی چشم هام رو باز وبسته کردم و بلندتر صداش زدم:-کیان؟بیا دیگه......خوبه عروسیت نیست!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٧خنده کنان از خونه بیرون اومد و در رو بست و درحال قفل کردنش گفت:-ان شاء الله اونم به زودي....با شما...!چپ چپ نگاهش کردم که بلندتر خندید ، قدمی برداشتم ونگاهی به پله هاي بارون خورده کردم که صدام زد و گفت:-ترانه ، راستی براي فنجات دونه ریختی؟!آخ که یادم رفت...!پرنده هاي بیچاره ام گشنه می موندن....تند برگشتم و گفتم:-واي...یا....اما پام پیچ خورد و فقط یه لحظه آسمون بالاي سرم رو دیدم و فریادِ بلندِ کیان رو...جیغ کوتاهی کشیدم و چشم بستم..***کیانمهر:فقط یه لحظه دیدم که همه ي وجودم تلو خورد.....پاهاش از زمین بلند شد ، فقط مغزم فرمان داد که خیزبردارم سمتش، دست هام رو دراز کردم سمتش و دورش پیچیدم ،تعادلم رو ازدست دادم..نمی دونم چی شد که پیچیدم ، پیچیدیم...پايهر دو مون از رويِ زمین بلند شد..فقط صورتش رو به سینه ام فشردم ، وزنِ من و ترانه هر دو رويِ شونه ي راستم فروداومد...چشم هام رو بستم و آخ بلندي گفتم.....دردش نفس گیر بود...خیلی نفس گیر...روي گلدون ها فرود اومده بودیم..... گلدون هاي گلی شکسته بودن و شکسته هاشون داشت اذیت ام می کرد.... ترانههق زد:-کیان؟!سعی کردم بلند بشم ولی کمرم تیر کشید ، پیراهنم رو به چنگ کشید:-کیان...کیان خوبی؟!ناله زدم:-ترانه....با هل گفت:-هان...چیه؟بین درد خندیدم و گفتم:-پاشو دختر.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٨دستپاچه بلند شد ...به سختی تونستم بشینم....ولی نگاهم فقط صورتِ ترانه رو می کاوید که ببینم اثري از زخم هست یانه...ولی نه ، سالم بود ، لبخندي دردآلود زدم و گفتم:-خوبی جونِ دلم؟! آره ؟لب هاش رو به هم فشرد ، سعی می کرد اشک هاش رو تو حدقه ي چشمش نگه داره ولی نتونست ، صورتش خیسشد و بالاخره هق هق کنان گفت:-بب....ببخش...ببخشید...کیانمهر.. ..ببخش...کیان....اشک هاش دونه دونه روي گونه اش می نشست و دلِ من رو خون می کرد ، دستِ چپ ام رو دورِ شونه اش حلقه کردمو به خودم نزدیک اش کردم ، شونه ي راستم می سوخت ولی مهم نبود...مهم این دختر کوچولویی بود که مثلِ ابربهارمی بارید....رويِ اشک هاش رو بوسیدم:-چته دختر؟!چیزیمون نیس که..... چیزیت شده؟!تکونش دادم و گفتم:-هان؟!با پشتِ دست اشک هاش رو پاك کرد و گفت:- نه ... نه ... تو خوبی؟!حس خوبی دوید زیر پوستم.... یه حس شیرین... اینکه کسی بهت توجه می کنه.... اینکه یکی نگرانت می شه.....دستم دورش محکم شد:-نگرانمی؟!بلند زد زیر گریه و با پشتِ دست محکم رويِ صورتش کشید و گفت:-خب معلومه.... زهر مار..... دارم سکته می کنم....صورتش رو توي سینه ام فرو کردم و رويِ موهاش رو بوسیدم.... صورتم رو تويِ موهایی که شال از روشون کنار رفتهبود فرو کردم... درد امانم رو بریده بود....نفس نفس زنان گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٩-خوبم عزیزکم....ولی نبودم....بلند شد ، پاش می لنگید ، دستِ چپم رو آروم رويِ بازويِ راستم گذاشتم ، لب به دندون گرفتم و ایستادم...نگران نگاهممی کرد و من چه قدر نگرانی چشم هاش رو دوست داشتم.....به سختی قدم بر می داشتم ، هنوز دو گام دور نشده بودم که بلند گفت:-واااي! کیان تو واقعا سالمی؟!چیزي نگفتم و فقط لبخند زدم که پشتم ایستاد ، صداي لرزونش رو می شنیدم:-همه ي کتت تیکه پاره شده...کیان مطمئنی زخم و زیلی نشدي؟!چرخیدم سمتش ، قهوه اي هاي دوست داشتنی اش دوخته شده بود به طوسی هاي بی قرارم:-آره بلوط کوچولو... احتمالا واسه خاطر گلدوناس... چیزي نیس....سخت بود کنار اومدن با دردِ کتف ، داخل خونه که شدیم کیفش رو رويِ مبل انداخت و تلفن همراهش رو از کیف بیرونکشید ، آهسته گفت:- یه زنگ بزنم به مامان اینا.... بگم نمیریم... با این حال و روز نمیشه رفت...پلکی به معنی تایید باز و بسته کردم ، سرم رو تکیه زدم به پشتیِ مبل .... گرما که کم کم از تنم می رفت درد رخنه میکرد بهش....به دستِ راستم نگاه کردم... رگ هاي پشتِ دستم ورم کرده بود... سعی کردم انگشت هام رو تکون بدم که صداي وحشتزده ي ترانه رو شنیدم:-دستت چی شده؟!سعی کردم لبخند بزنم:-هیچی.... فک کنم یه کم ضربه خورده...همیناخم کرد ، دستش رو جلو آورد و به صورتم کشید ، پنجه هاي دستش رو نشونم داد... خیس بود! خیس از عرق صورتم...!مواخذه گر گفت:-واقعا؟! پس این همه عرق واسه چیه؟!آهسته گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٠-بس کن ترانه... خوبم....با بغض گفت:-تقصیرِ من....منِ دست وپا چلفتی.... پاشو... پاشو بریم دکتر..... دستت قرمز شده....نگاهی بهش کردم ، چشم هاش به دستم دوخته شده بود ، آروم گفتم:-واسه چی اینطوري می کنی؟! میگم خوبم؟!با حرص نگاهم کرد و گفت:-که خوبی؟!سر تکون دادم ، قبل از اینکه به خودم بیام بازوي راستم رو گرفت و فشرد و فریاد درد آلودم تو خونه پیچید.....دستش رو دوباره رويِ صورتم کشید و نگران گفت:-ببخشید.... ببخشید کیان ، ولی وقتی حرف گوش نمی کنی چی کار کنم!؟ پاشو بریم... تو رو خدا... شاید شکسته باشه....لبم رو گزیدم ، بهم مهلت نداد تصمیم بگیرم ، بازويِ سالمم رو گرفت وکشید... نه اینکه قدرتِ بیشتري داشته باشه ، نهاینکه من زیادي ضعیف باشم ، نه..... چه کنم که کارِ دلِ که به فرمانِ یار می چرخه و می گرده....همراهش شدم.... چاره اي نبود انگار...!!***دکتر سري تکون داد و گفت:-دستت رو دو روز کاملا بی کار و ثابت نگه می داري، می تونی حرکت هاي خیلی خیلی کوچیک و محدود انجام بديمثلِ همین پوشیدن پیراهن... اونم خیلی با دقت و به طوري که به دستت فشار نیاد... ، برات دارو نوشتم براي جلوگیرياز التهاب..... مسلما درد شدیدي خواهی داشت... بعد ازاون هم باید مراعات کنی و حتی در صورت لرزوم از گردنتآویزونش کنی!نگاهم رو بهش دوختم ، مردي نزدیکِ پنجاه ، کلافه با یک دست دکمه هاي پیراهنم رو می بستم ، سخت بود برام...چی کار باید می کردم ؟ چطور باید به کارهام رسیدگی می کردم؟! منی که مهم ترین عضو بدنم براي کارم دستم بود...پوفی کردم که گفت:-چته جوون؟ اون از اینکه خانمت رو به زور بیرون فرستادي اینم از این قیافه ات... پسر جان برو خدا رو شکر کن فقطضرب دیدگیِ....سرم رو تکون دادم و آهسته گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶١-ممنونم دکتر....بلند شدم ، با احتیاط عمل می کردم.. بین این همه در گیري تنها درگیرِ این درد بودن رو کم داشتم...ترانه با کت من روي دستش به دیوار تکیه زده بود ، نگاهش که بهم افتاد دلخور گفت:-چی شد؟!لبخند زدم ، عجیب بود که لب هام این روزها راحت کِش می اومد:-هیچی.... ضرب دیده... یه مدت باید بهش استراحت بدم..انگار دلخوري اش از یادش رفت ، نزدیکم شد ، نگران گفت:-درد می کنه ..... نه؟ بعد چطوري باید به کارات برسی...هان؟ اذیت می شی که!این نگرانی ترانه برام عجیب بود.... هیچ وقت تو عمرم یه آدم برام این همه حجم نگرانی به خرج نداده بود...!آهسته پرسیدم:-چته ترانه ؟ چرا انقدر پریشونی؟!دستی کشید به شالش و گفت:-آخه واسه خاطر من اینطوري شدي.... واسه خاطر اینکه من آسیب نبینم.....چیزي نگفتم ، فقط در سکوت نگاهش کردم.... یعنی احساس دِین می کرد به خاطر اینکه نجاتش دادم...همین؟!جز این چیزي نبود؟واسه خاطر همین نگرانم بود؟!راهم رو به سمت خروجی بیمارستان گرفتم که دنبالم راه افتاد و غرغر کنان گفت:-کجا؟ وایستا....اینو بنداز رو شونه هات....ایستادم ، من که نمی تونستم ازش دوري کنم... می تونستم؟بلوف بود اگه می گفتم ازش دلخورم.... من که از همه زندگی ام نمی تونستم دلخور بشم... می تونستم؟باید دلخور می بودم ، شاید چون حق ام بود حداقل حس اش بعد از این مدت دیگه ترحم و تنفر و دلسوزي و دیننباشه......حق ام نبود ؟ بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٢ولی من که می دونستم از اول علاقه اي نیست.. من که می دونستم ترانه سخت ممکنِ بهم علاقمند بشه...... پس چرالحظاتی رو که می تونم کنارم داشته باشمش زهر کنم؟من زهرِ شیرینی که حق امِ رو کنار می زنم و عسلِ تلخِ حضورِ بی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#48
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۲ عصر
علاقه اش رو مزه مزه می کنم....کت ام رو که تو دستش بود رويِ شونه هام انداخت و زیر لب گفت:-عین بچه ها قهر نکن کیان.....خب؟!.... بذار آروم کنار هم باشیم......نگاهم رو به مردمک هاش دوختم.... دنیايِ من همین چشم ها و صاحبشون بود.... لبخند زدم... لبخند زد ، دستش روپشتِ کمرم گذاشت و کمی هلم داد و گفت:-برو.... منو بازم می تونی ببینی!دستِ سالمم رو دورِ مچ اش قفل کردم ، گرم شد کلِ وجودم از گرمايِ وجودش :-کنارم باش.... نه گذشته ام باش ، نه آینده ام ، حالم باش....کمی چشم هاش رو تنگ کرد و زیر لب گفت:-سرت به جایی خورده؟!خندیدم و گفتم:-یعنی اینکه نه دنبالم بیا ، نه جلوتر از من راه برو.... بابا شونه به شونه راه بیا!خندید و سري تکون داد و گفت:-خب عین بچه آدمیزاد بگو! والا!شونه به شونه ام ایستاد و گفت:-خوبه آقا!؟!پر از لذت شدم از آقا گفتنش ، گام برداشتم و هم قدم ام شد.....شاید همه دردي که کشیدم به این گفت و گوي دوستانه می ارزید........***کیانمهر:از دفتر که بیرون اومدیم حسین نفسی راحت از ریه بیرون داد و دل من خوش شد با نفسِ عمیق اش ، لبخندي زد وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٣-عالی بود کیان.... هنوز باورم نمی شه...!خواست با دست به شونه ام بکوبه که پشیمون شد ، خودم هم خوشحال بودم.البته اگه می شد اسمِ حسِ منو خوشحالی گذاشت...یه جایی ته ته هاي دلم ، راضی نبود از واگذار کردن ثمره ي چندین سال تلاشم... ولی وقتی می دیدم همه ي بچه هاخوشحالن از اینکه اسمِ گروه مهندسیِ آتی سازه زیر قراداد اومده ، خودم رو راضی می کردم به رضایت همکارام...حسین در رو برام باز کرد و گفت:-مراقب دستت باش...چهار روز گذشته بود و حتی ذره اي از دردِ کتفِ ضرب دیده ام کم نشده بود....سرم رو به پشتی صندلی تکیه زدم و سعی کردم به زق زق کردن هاي سرم بی توجه باشم...ماشین که راه افتاد ، حسین گفت:-فقط منتظرم ببینم بابات چی کار می کنه... بابات که هیچ... آخ دوست دارم قیافه ي اون مجتهدي رو ببینم....!خنده اي کرد و رويِ فرمون کوبید و با صداي بلند گفت:-خدا عاشقتم....!لبخند زدم به ذوق بچه گانه ي مردِ کنارم...صداي تلفن همراهم منو به سمتِ خودش می خوند ، نگاهم به اسم ترانه خورد :-جونم عزیزدلم ؟مضطرب گفت:-چی شد!؟نیمه ي خبیث وجودم دلش می خواست سر به سر ترانه بذاره ، شیطنت کنه...ولی مگه می تونستم سر به سرش بذارم؟! مگه این دلِ لعنتی طاقت داشت که اذیت اش کنم؟آروم گفتم:-قرار داد بستیم..صداي جیغی که اومد از جا پریدم... ترانه نبود ، من اون صدا رو می شناختم ، سوگل بود...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶۴صداي خنده هاي بلند کیمیا هم می اومد که ناشیانه سعی می کرد سوت بزنه...امان از دست این زن ها.....!با لبخند پرسیدم:-گذاشتی رو اسپیکر؟!صداش روحم رو نوازش کرد:-آره... باور کن مجبورم کردن این خواهراي تو!نفسی عمیق کشیدم و چشم بستم...... خسته بودم ، بی دلیل خسته بودم.... شاید این خستگی ناشی از برداشتن یه باربزرگ از روي شونه ام بود ، باري به اسم بی اعتباري...بی اعتباري واسه منِ بی کس وکار بد باري بود...!ترانه خداحافظی کرد ، خیالش راحت شده بود ، خیالشون راحت شده بود ، آهی کشیدم که حسین سرخوش گفت:-چی شده رفیق؟!ساعدم رو رويِ چشم هام گذاشتم...... تو چه می دونی رفیق؟ چی بگم که بفهمی چی شده؟!لب زدم:-هیچی......***خبرها زودتر از اون چه که انتظار داشتیم پیچید...حالا برگِ برنده دستِ ما بود.... فقط سه روز مونده بود به مزایده و مدام اضطراب داشتم براي روز موعود....لبم رو گزیدم ، حسین مدام تکرار می کرد:-همه چی مرتبِ ، همه چی آماده اس...خیالت راحت...!ولی نمی تونستم آروم بگیرم ، آروم گرفتنی نبودم...... یه چیزي ته دلم می دونست به همین راحتی همه چیز به خیر نمیگذره ، یه اتفاقی می افته که دلخوشی زهرمارم بشه....پیشونی ام رو ماساژ دادم و لب گزیدم تا از دردِ سرم کم بشه ولی نمی شد ، سرم رو رويِ میزگذاشتم که حسین گفت:-پاشو ببرمت خونه بابا.... اینطوري تلف می شی تا پایانِ وقت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶۵چیزي نگفتم ، نمی خواستم حرف بزنم ، هر کلمه اي که از لب هام عبور می کرد و تو فضا پخش می شد باعث می شدمغزم تکونی سخت بخوره......دستش رويِ شونه ي ضرب دیده ام که نشست ناله اي کردم ، کمرم رو گرفت و سرم رو از رويِ میز بلند کرد و گفت:-ببخش...یادم نبود.... خیلی دردت اومد؟بی رمق گفتم:-نه....نگران بود :-میاي بریم دکتر؟ کیان این سردردا طبیعی نیستا....تلخ لبخند زدم:-چیزي ام نیست .... واسه من طبیعیِ....دستش رو آروم رويِ موهاي شقیقه ام کشید و گفت:-داداش پاشو بیا ببرمت خونه ، حالت هیچ خوب نیس ، رنگت پریده... پاشو بریم قربونت... پاشو..بازوي سالم ام رو گرفت و کشید ، بی هیچ نیرویی دنبالش کشیده شدم ، کتم رو برداشت و کمکم کرد براي به تنکشیدنش......رو به خانم کریمی کرد و گفت:-ما میریم... لطفا هر کسی تماس گرفت با من یا آقاي مجد کار داشت بهشون اطلاع بدین که با تلفن همراه من تماسبگیرن... البته شماره ي دومم...خانم کریمی لبخندي زد و روبه من پرسید:-حالتون خوبه؟سعی کردم لبخند بزنم:-بله.... شمام زودتر کارات رو انجام بده و برو.... سر ظهري سخت ماشین واسه ات پیدا می شه..محجوبانه سر به زیر انداخت:-چشم قربان....***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶۶هیچ چیز عجیب تر از حضورِ علیرضا و نازي کنارِ هم توي خونه ي من نمی تونست باشه.....وقتی حسین رو دعوت کردم که داخل خونه بشه حتی لحظه اي به ذهنم خطور نمی کرد که ممکنِ داخل خونه با کساییروبرو بشم که عمري آرزو داشتم کنارشون باشم....نگاهِ بهت زده ام رو چرخوندم و بی بی و ترانه رو کنارهم دیدم...انگار حسین زودتر از من به خودش اومد:-سلام بر همه...سقلمه اي به کمرم زد ولی لب هاي من به هم چسبیده بود ، حالی بر من نبود تا سلام کنم ، ترانه بلند شد ، دستی بهروسري اش کشید ، رنگ به رخ نداشت ، بهم نزدیک شد ، کنارم ایستاد و به بازوم دست کشید ، سعی می کرد نقشبازي کنه ، از چشم هاش می تونستم بخونم... می تونستم بخونم که داره نقش بازي می کنه واسه خاطرِ من ، واسهخاطرِ آبروم یا حتی به خاطر خودش....آروم لب زد:-سلام.....آب دهن فرو بردم و به علیرضا نگاه کردم ، پوزخند زد:-سلام کردن هم یادت رفته!؟یادم رفته بود... واقعا یادم رفته بود ، تمام دلگرمی هایی که به خودم می دادم با دیدنشون دود شده بود... دوباره داشتمکم می آوردم ، دوباره زبونم قفل کرده بود... کی گفته من می تونم تو چشم هاي علیرضا نگاه کنم و سرکشی کنم؟!به زحمت تونستم لب باز کنم:-سلام.... خو....خوش اومدین....ترانه ، حسین رو به نشستن دعوت کرد ، تمامِ مدت کنارِ راهرويِ ورودي ایستاده بودم و دست دادنِ حسین و علیرضا واحوالپرسی بهترین دوستم با نا مادرم رو می دیدم..بی بی صدام کرد ، چه قدر چشم هاي نگرانش درد آور بود براي من...چرا هیچ وقت نتونستم اونی باشم که بی بی می خواد ، چرا نتونستم اون پسري باشم که هیچ وقت ترس نداشته باشه اززندگی اش؟!لبخندي زدم کمرنگ:-سلام بی بی جونم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٧بلند شد ، قدمی به سمتش برداشتم ، سریع به سمتم اومد و دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد ، با بغض حرف می زد:-کجایی قربونت برم؟! چرا یه احوالی از من نمی گیري؟! درد می کنه بازوت؟!کمی ازم جدا شد و بهم نگاه کرد ، حلقه ي اشک توي چشم هاي دلم رو به درد آورد:-همون روزي که سوگل گفت چی شده می خواستم بیام پیشت ولی.... ولی نشد...دلم داشت در می اومد عزیز دلم ، حالاخوبی؟!پیشونی اش رو بوسیدم:-آره قربونت برم ، آره عزیزم ، خوبم.... خوبِ خوب....دستش رو رويِ بازوي راستم کشید ، کمی درد گرفت ولی به روي خودم نیاوردم ، شقیقه اش رو بوسیدم ، هدایت اشکردم سمتِ مبل و نشوندمش ، ترانه که به آشپزخونه رفت دنبالش راه افتادم ، در رو بستم و بهش تکیه زدم ، بهم نزدیکشد ، آهسته گفت:-خوبی؟!آب دهن فرو بردم:-کِی اومدن؟!پوفی کرد:-یه نیم ساعتی می شه..... بهونه ي رسوندن بی بی رو گرفتن..... به نظرت براي چی اومدن؟!دستی به پیشونی ام کشیدم:-فک می کنی واسه چی اومدن؟واسه کوبیدن من...! مگه چیزِ دیگه اي هست که بخوان به خاطرش پا تو خونه امبذارن؟!لبخندي دلگرم کننده زد و گفت:-نگران نباش.... جلو بی بی چیزي بهت نمی تونن بگن.... حالام برو بیرون تا من یه چایی بیارم...نفسی عمیق گرفتم ، در رو باز کردم و قبل از خروج نگاهی به ترانه انداختم ، با اشاره ي ابرو منو وادار به حرکت کرد ...جو سنگینی حاکم بود ، نه علیرضا حرفی می زد نه نازي...مدام خودخوري می کردم و از خودم می پرسیدم براي چی اومدن ؟!مگه این آدم ها نقطه ي مشترکی با من داشتن؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٨مگه هیچ وقت منو پذیرفتن؟پس الان چی کار می کنن تو خونه ي من؟!چشم بستم تا کمی دردِ سرم آروم بگیره که صداي علیرضا باعث شد بهش نگاه کنم:-شنیدم مهتاب رو واگذار کردي....چه قدر سخت بود زیر نگاهشون تاب آوردن... کی گفته بود من قوي ام؟کی گفته بود من می تونم؟حالا که علیرضا رو از نزدیک می دیدم می فهمیدم نمی تونم.... من نمیتونستم جلوش با اون چشم هاي نافذ و توبیخ گربایستم...من مغلوبه ي این جنگ بودم انگار...!دستِ گرم ترانه رو که رويِ دستم احساس کردم نگاه چرخوندم سمتش ، ته نگاهش مثلِ دلش قرص بود....محکم....!!!با پشتوانه ي حضورِ ترانه ، نگاه به علیرضا دادم و لب هام رو به زحمت از هم جدا کردم:-آره.... تقریبا میشه گفت....لبش کج شد به پوزخند:-مثلا این کار براي چی بود!؟ رو دست زدن به ما؟!انگار این مرد فکرخونی داشت...!!سعی کردم مسلط باشم... مجبور بودم:-برا.... براي چی باید بهتون رو دست بزنم!؟لعنت به این لکنت عصبی...!علیرضا کمی به جلو خم شد:-شنیدم پیغومت رو....اخم هاي حسین در هم شد ، می خواست حرف بزنه ولی جلوي خودش رو می گرفت ، از فشار لب هاش به روي هممعلوم بود....دهنم مثه کویر خشک بود... کاش چاي ام رو نمی نوشیدم.... آب دهن نداشته ام رو سعی کردم فرو بدم که چیزي جزدردِ گلو نصیبم نشد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٩-خب؟!نازي خندید و گفت:-علی جون چرا این پسره اینطوریه؟!این پسره؟! من این پسره نیستم خانم ، من پسرتم...!خیلی دلم می خواست زبونِ لعنتی ام رو به کار بگیرم و عین این جمله رو بگم ولی.....ولی زودتر از من این ترانه بود که دست به کار شد:-نازي جون ، با همه احترامی که براتون قائلم ولی این پسره ، اسم داره.. اسمش هم کیانمهرِ..... عزیزم شما جاي مادرمن هستین ، من نباید باشما اینطوري صحبت کنم ولی ازتون خواهش می کنم حداقل حرمت مهمون بودن خودتون رونگه دارید!نازي مات شده خیره ي ترانه بود ، علیرضا موشکافانه ، حسین راضی و بی بی با نیمچه لبخندي گوشه ي لب....نازيِ نا مادر سعی کرد خودش رو جمع کنه ، سعی کرد از تک و تا نیفته:-خب.... خب من.... من.... من دوست ندارم اسمش رو ببرم!ابروهاي ترانه با ناز بالا رفت... حسرت می خوردم به اعتماد به نفس اش... به این قدرت مقابله اش... به این حریف طلبیاش.. به این حق خواهی اش....حق ام بود عاشقش بشم... نبود؟!لبخندي زد ، لبخندي که غرور و تمسخر توش موج می زد:-دوست ندارید!؟ عزیزم ، کیانمهر صاحبِ این خونه اس.... فک کنم حداقل حق اش این باشه که بهش احترام بذارین...خب اگه دوست ندارین اسمِ کوچیکش رو صدا بزنین ، می تونین که فامیلی اش رو صدا کنین...ترانه بد جور شمشیر از رو بسته بود...! جوري بد که برق شمشیرش چشم رو می گرفت...!نازي سرخ شد ، علیرضا باز هم از همون نگاه هاي خیره اش رو به سمتِ ترانه نشونه گرفته بود ، ولی ترانه مصمم زلزده بود به نازي...خدایا ، پدر ومادرم بهم می تازن و دختري که ادعا می کنه هیچ حسی بهم نداره ازم دفاع می کنه؟کرمت رو شکر...!!نازي با حرص گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٠-ترانه جون ، لطفا خودت رو وارد بحث من و این نکن...خودت می دونی من ازش دلِ خوشی ندارم...ترانه شونه اش رو به شونه ام تکیه زد:-این؟ نازي جون شما که باز گفتی این!...ایشون اسم داره...کیان...!من خودم رو وارد بحث اتون نمی کنم چون به منربطی نداره ولی فک کنم این حق ام باشه که ازتون بخوام جلوي من با همسرم درست صحبت کنید...نازي عمیق نفس کشید ، قبل از اینکه چیزي بگه ، علیرضا با لبخندي گفت:-عزیزم ، ترانه جان درست می گن... بهتره اینجا کمی رعایت کنیم..نازي نگاه تندي به علیرضا کرد ، ولی وقتی این نگاه تبدیل شد به خیره شدن توي چشم هاش ، انگار نازي هم آرومشد.... آرومِ آروم...!علیرضا رو به من گفت:-این همه دعوا سرِ توئه.... می تونی حرف بزنی که!؟لبم رو گزیدم... حرف بزنم؟ حرف بزنم که چی بشه... چی می خواد بشه؟!حسین به جاي من به حرف اومد:-ما به شما پیغامی ندادیم.... ما پیغاممون رو براي کسی فرستادیم که باعث فسخ قرارداد شد... مگه شما هستین؟!به علیرضا خیره خیره نگاه کردم ، لبخندي زد از روي رضایت:-من کاري نکردم ، فقط یه خرده بهش آگاهی دادم... همین!با اینکه می دونستم ، با اینکه حدس می زدم و اطمینان پیدا کرده بودم از اینکه مردي به نام پدرم تو این ماجرا نقشداشت ولی شنیدنش به طور مستقیم از زبونش وقتی خیره به چشم هاش بودم دلم رو به درد آورد ، به خودم جرات دادمو بالاخره زبون باز کردم:-چطور تونستی؟!اخم کرد و روبه من گفت:-من کاري رو که باید می کردم ، انجام دادم... الانم اینجام.. چون خودت به مجتهدي پیغام دادي!دست هام مشت شد ، یه چیزي مثه صداي طبل توي مغزم بود ، خیلی ضعیف...!:-چی کار باید می کردي ؟! آبروي پسرت رو به حراج می ذاشتی؟صورتش سرخ شد و این سرخ شدن به پدرِ من نمی اومد...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧١از جاش بلند شد و نگاهِ من پیِ قامتِ رشیدش بود....صداش بالا رفت:-بس کن این مسخره بازي رو! کی گفته تو پسرِ منی ؟ تو فقط تفاله ي یه اشتباهی... یه اشتباه...! اگه منِ احمق فقط یهمقدار شعور و درك داشتم تو به وجود نمی اومدي.... تویی که از یه حرومزاده هم کمتري.... حرومزاده شرف داره به تو......بذار یه چیزي رو هم بهت بگم... تو شاید حرومزاده هم باشی...! می دونستی؟!بی بی با هشدار گفت:-علی!چشم هام دو دو می زد.... چی داشت می گفت؟ این مرد چی می گفت؟!ته دلم آرزو کردم کاش حسین اینجا نبود ، کاش حسینی که از ضعیف بودنم ایراد می گرفت اینجا نبود و خرد شدنم رونمی دید..... خرد شدنِ دوباره ام رو!علیرضا تند گفت:-آهان... بی بی هیچ وقت بهت نگفت... نه؟ نه! نگفت...! می دونی چیه؟! تو حلال بودنت شکِ! می فهمی؟ منِ احمقوقتی که اون حماقت رو کردم ، ساعتاي آخرِ صیغه امون بود... احتمالش هست که تو حروم باشی........ هیچ کسی یهحرومزاده رو دوست نداره !سرم بی معطلی چرخید سمتِ ترانه... می خواستم واکنش اش رو ببینم..... اونم شنید؟ یعنی ترانه هم شنید؟ ترانه اي کهدنبالِ راه فراري بود از من هم شنید که ممکنِ من حرومزاده باشم؟!دست جلوي دهن گرفته بود و با چشم هاي گرد شده نگاهم می کرد....حسین چی ؟ اونم شنید؟آرزو می کردم کاش گوشِ هردو مشکل داشت و نمی شنیدن... نمی شنیدن حرف هاي پدرم رو... پدرم!؟بی بی با صداي بلند گفت:-می فهمی چی میگی علیرضا؟ شرم و حیا رو قِی کردي ؟ داري چی میگی جلوشون؟ هان؟حسین سر پایین انداخت و عقب عقب رفت اما علیرضا بلند تر گفت:-چرا نباید بدونن؟ هان؟حسین رو مخاطب قرار داد:-جناب خیام... خوب گوش کن ! گوش کن و بفهم دوستت چیه ؟ کیه ؟ حلالِ یا حرومِ ؟ واقعیت زندگی اش رو بفهم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٢چشم هام می سوخت.... بی رحمی تا چه حد؟! تا کجا؟!نازي تند و بلند گفت:-بسِ علیرضا! ما براي این حرفا نیومدیم....نگاهم رو دوختم به صورتِ مادرم.. حق داشت ازم متنفر باشه؟... نه نداشت .... حق نداشت ...!پس چرا من شدم سیبل حملات و نفرتش؟!مگه من مقصر بودم ؟ این علیرضا بود که مجبورش کرد به رابطه ي ناخواسته که حاصلش شد منِ نا خواسته .... پسچرا من باید تاوان می دادم ؟همچنان مسخ و مسکوت نگاهشون می کردم... چرا وزنِ زبونم برام زیاد بود ؟ چرا فضا انقدر خفه کننده بود؟!علیرضا نفس نفس زنان دست به صورت کشید ، سکوتِ جمع سنگین بود... خیلی سنگین... والبته تلخ براي من....به تلخی جامِ زهر... که اي کاش بود دمِ دستم تا خودم رو خلاص می کردم.... خاري تا کجا؟! تا کِی؟!علیرضا قدم جلو گذاشت ، روبروم:-نیومدم اینا رو بهت بگم.... از اولش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#49
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۳ عصر
اومدم بهت هشدار بدم... بهت بگم عقب بکش... خواستم بهت بگم داري بد بازياي رو شروع می کنی ، مهتاب رو به آریا واگذار کردي که چی ؟ می خواي چی کار کنی؟ با من بجنگی؟ تو!با دست به طرز تحقیرآمیزي سرتاپام رو نشون داد و گفت:-هنوز خیلی کوچیک تر از اون هستی که بخواي جلوي من قد علم کنی.... به خاطر اینکه اسم من تو شناسنامه ات بهعنوانِ پدر و همه من رو به عنوان پدرت می شناسن ، خواستم جلوت رو بگیرم تا از این بیشتر تحقیر و شکست خوردهنشی ، چون همه می گن پسرِ علیرضا مجدِ که شکست خورده! فقط اونا نمی دونن که من اصلا تو رو به فرزندي قبولندارم ، که در اصل دوتا پسر دارم ، یکی میرانِ که با افتخار می گم از پوست و گوشت و خونِ منِ یکی هم میعاد کههنوز براش زودِ... نمی خوام اسمم رو به گند بکشی... می فهمی ؟! اینطور انتحاري عمل نکن... خودت رو نابود میکنی...... بهتره پات رو از گلیمت درازتر نکنی!انگار شده بودم شاخه ي خشک درخت ، شاخه ي خشکی که با کوچکترین نیرویی می شکست و حالا من براي چندمینبار شکستم....!نازي راضی از وضعیتِ من بلند شد ، کیف اش رو رويِ دوشش انداخت ، لبخند دندون نمایی زد:-در ضمن ، اومده بودیم دعوتتون کنیم به جشنِ تولدِ هیوا.... باید زودتر از اینا می گرفتیم ولی یه مقدار حالِ هدیه خوبنبود.. اینطوري شد که یه کم دیر شد...یک شنبه ي دیگه منتظریم.....هرچند خیلی مونده تا یکشنبه ولی گفتیم زودتربگیم تا خیالمون راحت باشه از اومدنتون...!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٣نزدیکم شد ، کنار علیرضا ایستاد و دست اش رو دورِ بازوش حلقه کرد :-بیشتر هم رو دعوتِ تو مُصِر بودم... می دونی که... پدر نمی شی ، گفتم حداقل از دیدن چنین مراسمی بی بهره نمونییه عقده اضافه بشه به عقده هاي دلت...خدایا ، کجایی ؟ هستی؟خدایا واقعا اینا پدر ومادر منن؟بغض کردم ، چونه ام می لرزید .......این زن ، منو به دنیا آورده ؟ پس چرا اینطور می کنه با من ؟گناهِ من چیه؟خدایا یه بار لب باز کن و بگو چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که مستحق این عقوبتم...ترانه صداش رو صاف کرد و گفت:-نازي جون.... ما.... ما حتما...حتما میایم...انگار اونم دیگه تسلط نداشت رو گفته هاش... تو چرا عشقِ من؟تو چرا تته پته می کنی ؟ تو چرا حرف هات رو فراموش کردي... تو که باید خوشحال باشی...!خوشحال باشی از شکستِ من... از خرد شدنِ من...با صداي به هم خوردن در به خودم اومدم...از جام بلند شدم...چی شد؟براي چی اومدن؟ اومدن خردم کنن و برن؟انقدر بیکارن ؟ انقدر؟که فقط واسه کوبیدن من این همه راه رو بیان...گیج و گنگ راه کج کردم سمتِ در که حسین با صداي گرفته گفت:-کجا کیان؟بی حواس گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧۴-برم... برم جوابشون رو بدم... من... من مثه... مثه یه بی دست و پا نشستم هر.... هر چی خواست بهم گفت.... اینطوريکه نمی شه... می شه؟!نگاهش کردم ، اخم هاش همدیگه رو در آغوش گرفته بودن ، صدام لرزید:-ازم ناامید شدي... نه؟ نا امید شدي که مثه مترسک وایستادم و تحقیرم کردن...؟ ناامید شدي که بازم بی دست و پابازي در آوردم؟!قدمی به سمتم برداشت:-کیان یه لحظه آروم باش...دردِ سرم زیاد شده بود ، انگار چند نفر با هم می کوبیدن روي طبل...صداش اکو می شد...آروم باشم؟.....مگه می شد آروم بود ؟ می شد این همه تحقیر رو چشید و باز آروم بود ؟ کی می تونست که من هم بتونم؟پوزخند زدم :-آروم باشم... نمی تونم آروم باشم... من بدبختم... بدبختم حسین ... یه عقده ايِ بد بخت .... یه بی عرضه ي بدبخت...بدبخت ... بدبخت ...حرصم گرفت... چرا من ؟ خدا چرا من؟!دستم رو مشت کردم و کوبیدم به دیوار ، صداي عربده ام تو خونه پیچید:-بدبختِ فلک زده!بی بی با جیغ اسمم رو صدا زد ، ترسیده بود... از چی می ترسی بی بی؟ از دیوانگیِ این مردِ دیوانه ؟حسین سمتم گام برداشت که داد زدم:-سرجات وایستا!صداهاي سرم بیشتر وبیشتر می شد ، درد سرم طاقت فرساتر!دست هام رو دو طرفِ سرم گذاشتم ، صداهاشون رو درهم می شنیدم ، صداي ترانه و حسین و گریه ي بی بی قاطیِهم... چه خبر بود دور وبرم؟به نفس نفس زدن افتادم ، صداي علیرضا تو سرم می پیچید ، صداي خنده ي نازي....بهم چی گفت؟ مادرم بهم چی گفت؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧۵گفت من پدر نمی شم؟ چرا انقدر بلند گفت ؟ می خواست غرورم رو نشونه بگیره براي کوبیدن ؟!همه چی درهم و برهم تو سرم بود ، صدا ها ، طبل ها ، دردِ سرم..همه داشتن تو سرم پچ پچ می کردن و زمزمه وار حرف می زدن.....صداي هیس هیس می شنیدم...نمی کشیدم ، دیگه نمی کشیدم..... کم آورده بودم!چنگ زدم به موهاي کناره ي سرم و با تمام قوا فریاد کشیدم:-بسِّ! بسِّ! بسِّ!دستی بازوم رو گرفت ، حسین بود ؟ چرا انقدر نگران ؟ لب هاش تکون می خورد ولی انگار گوش هاي من دیگه نمیشنیدن... خوب بود..؟ نه؟ خوب بود اگه دیگه این همه تحقیر رو نمی شنیدن....بازوم رو ازدستش بیرون کشیدم ، تلو تلو خوران مثلِ یه مست رفتم سمتِ اتاقم....چی داشت به سرِ من می اومد ؟نگاهم چرخید پیِ گلدون ها ، ظرف ها ، فنجون هاي رويِ میز...خشم زبونه کشید تو هیزم وجودم ، با قدم هاي بلند به سمتشون رفتم ، درد سرم زیاد می شد و خشم من بیشتر!تک تکِ فنجونا رو به زمین کوبیدم و خرد شدنشون رو تماشا کردم ، می تونستم حس کنم آدماي اطرافم دارن کاري میکنن ولی خشمگین تر از اون بودم که توجه کنم بهشون...ولی این ظروف شکسته ؛ غرور شکسته ام رو التیام نداد.صبرم لبریز شده بود ، با تمامِ قوا و بی توجه با بازويِ ضرب دیده ام میزِ شیشه اي رو برگردوندم و عربده کشیدم ، تنمداغ بود ، انگار می سوختم از درون....کیانمهرِ خشمگینِ وجودم تازه رخ نمایان کرده بود!چشمم رفت دنبالِ گلدون بزرگ با طرح هايِ چینی ، مردي بهم نزدیک شد ، چه قدر چهره اش آشنا بود ، بلند صدام میزد ، می شنیدم ؟ نمی دونم...!شاید...!شاید نمی خواستم بشنوم..سرم به دوران افتاده بود ، شقیقه هاي با تمام قوا می کوبیدن ، انگار سیخ فرو کرده بودن توشون...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧۶کسی داشت تارهاي عصبی ام رو می گرفت و می کشید...دردش زیاد بود... خیلی زیاد!بیشتر از طاقتِ منِ بی طاقت!مثه رودخونه اي بودم که بالاخره بارش بیش از حد بارون کار دستش داد و طغیان کرد ، شاید بارون آروم بود ، شاید مثلهمیشه بود ، ولی ظرفیتِ رودخونه پر شده بود.....قدم هاي سستم رو به سمت گلدون هدایت کردم ، دست هام رو دورش حلقه کردم و با تمامِ ته مانده ي نیروم به زمینکوبیدمش و نعره زدم:-خدا...!عصیان زده شده بودم ، دردم یکی دوتا نبود.... اینکه ممکن بود حرومزاده باشم یه گوشه اش بود..دردِ من بی پدر ومادري بود...دردِ من کینه ي والدینم از من بود ، بی دلیل!دردِ من بی پناهی بود...بی زبونی بود...ساکت بودنم بود ، تو سري خور بودنم....بریده بودم!زانوهام خم شدن ، رو زمین فرو اومدم ، کمرم هم خم شد ، موهام رو به چنگ گرفتم و با تمام قوا کشیدم و عربده زدم:-خدا...!سرم درد می کرد... چشم هام سیاه بود... خدا تموم شد؟!زندگی ام داشت تموم می شد؟سرم که خورد به زمین تازه صداها رو می شنیدم ، گریه ، جیغ ، داد وفریاد....انگار پشتِ لبم خیس شده بود.....بدنم سست و لخَت شده بود و در عین حال عضلاتم سفت و سخت ، سرم می سوخت ، نفس کشیدن سخت بود برام...چشم هام بسته شد و این پایان بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٧تمام....!انگار کسی اسمی رو صدا می زد:-کیان ؟ آقا کیان؟ کیان خان؟صداش غریبه بود.... خیلی غریبه... اسم هم غریبه بود....جلوي چشمم تیره بود ، گم شده بودم... ذهنم خالی بود......باز صدا گفت :-کیانمهر؟!با کی بود؟با هر کی بود می تونست راه خروج از تاریکی رو بهم نشون بده....انگار یه روزنه ي نور منو به سمتِ خودش می کشید ، سعی کردم دستم رو تکون بدم ولی سنگین بود...پلک هام رو سعی کردم از هم فاصله بدم...صداش مشتاق تر شد:-آهان... آفرین... صدام رو می شنوي؟تمام توانم رو به کار گرفتم و باز کردم این پلک ها رو که انگار چسب خورده بودن...نورِ شدیدي چشمم رو زد ، جمعشون کردم ، مردي بالاي سرم ایستاده بود ، لبخند به لب داشت:-خوبی؟!باید حرف می زدم؟نالیدم:-خو....آ...آروم پلک زد:-باشه... به خودت فشار نیار.... آروم باش....آب دهنم رو به سختی فرو خوردم ، سعی کردم حرف بزنم ، زبونِ کوچیکم انگاري حلقم رو بسته بود ، خر خر کنان گفتم:-من کج... ا ...م؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٨مرد سرش رو به سمتِ زنی که تازه متوجه شدم کنارشِ چرخوند و گفت:-رفلکس داره.....با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:-بیمارستان.... یادته چی شد؟!یادم بود؟ چی یادم بود ؟ چی باید یادم باشه ؟گنگ نگاهش کردم ، اخم کرد:-اسمت رو می دونی ؟ اسمت چیه؟!اسمم چی بود ؟ اصلا اون مرد کی بود ؟ چرا انقدر دمِ گوش من یکی رو صدا می زد؟جدي تر پرسید:-اسم خودت رو می دونی ؟! می دونی چند سالته؟!ذهنم خالی بود ، سرم خالی بود ، هیچی نمی دونستم!گنگِ گنگ...!!مرد دقیق نگاهم می کرد ، انگار دنبال چیزي می گشت...ولی هیچ چی توي ذهنم نبود...!هیچ چی!آه از نهادم برخواست... چی شده بود؟چرا هیچی یادم نمی اومد؟!مرد سري تکون داد و گفت:-که اینطور.... سرت درد نمی کنه؟ احساس ضعف ، تهوع یا درد نداري؟!سرم درد می کرد ، ولی نامفهوم ، کم ...به سختی گفتم:-یه کم... سرم درد می کنه....باز با زن پچ پچ کرد ، زن بله اي گفت و اتاق رو ترك کرد ، مرد خم شد ، دستش رو بالاي سرم تکیه زد و گفت:-آروم باش ، زیاد به خودت فشار نیار.. خب؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٩سرم رو تکون دادم ، پلک هاي انگار سنگین شده بود ، خمار بهش زل زدم که گفت:-بخوابی برات بهتره...وبعد اتاق رو ترك کرد... خمیازه اي کشیدم و تو ذهنم دنبال این جواب بودم که من کی ام؟!***ترانه:چشم هام رو محکم تر بسته نگه داشتم...داد وفریادش ، صورتِ سرخ شده اش ، عربده هاش ، حرکاتِ دیوانه وارش ، گریه هاي بی بی ، التماساي حسین وتلاشش براي آروم نگه داشتنِ کیان ، هق هق هاي خودم ، شکسته هاي ظروف ، و درآخر..... بیهوشی اش و خون دماغشدنش مدام جلوي چشمم تکرار می شد...بالا رفتن ناگهانی فشار خون کم چیزي نبود.... بود!؟تنم می لرزید از به یادآوردن گفته هاي دکتر..... یعنی چی که احتمال داشت سکته ي مغزي کنه...؟؟مگه سکته ي مغزي به همین راحتیِ؟!صداي دکتر توي گوشم میپیچید:-فشارش به نحو خطرناکی بالا رفته بود ، در چنین شرایطی حتی احتمال سکته ي مغزي هم هست... هیجان بیش ازحد و فشار عصبی اي که بهش وارد شده باعثِ....دیگه نمی خواستم بشنوم ، دیگه نمی خواستم به یاد بیارم ، دستم رو رويِ گوشم گذاشتم....خدایا ، مگه چی شد که این مرد اینطور طغیان کرد ؟ اینطور عاصی شد ؟ اینطور مجنون وار دنیاش رو ویران کرد وخودش زیرِ آوار موند؟!بغض کردم از نگاه هاي بغض دار و درمونده اش... عجب دردي داشت کینه ي این پدر ومادر...مگه چی کار کرده بود؟چرا انقدر حرف هاي نازي بويِ کینه داشت ؟ مگه ناخواسته بودن این همه دشمنی داره ؟!خدایا چه سرّيِ؟ چه رازيِ؟!چه ربطی داشت پدر نشدنِ کیان به نازي و مراسم تولدِ هیوا؟!آهی کشیدم ، حضور کسی رو کنارم احساس کردم ، چشم گشودم ، حسین بود...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٠گرفته و داغون....!لب زد:-خوبی ؟به جاي جواب ، پرسیدم:- به کیمیا زنگ زدي ؟!سرتکون داد:-آره.... می گه حالِ بی بی بهتره ، ولی همه اش بی تابی می کنه کیان رو ببینه...صداي جیغ بی بی ، بیهوش شدنش.... واي از اون ساعت ها....! جهنم بود انگاري در سایز کوچیک...!سرم رو به دیوار تکیه زدم:-به نظرت کیان حالش خوبه ؟سر به دیوار تکیه زد:- آره.... امیدوارم خوب باشه...! چند ساعت شده؟!نگاهی به ساعتم کردم..... چند ساعت شده بود که کیان چشم بست و خون دماغ شد و به دنبالش بی بی از دیدن نوهاش زمین خورد ؟!کمی چشم تنگ کردم و تو ذهنم ساعت ها رو کنار هم چیدم.. نیم ساعت اینور ، نیم ساعت اونور ، یه ساعت میشه.....پوفی کردم و گفتم:-اوووم.... یه بیست ساعتی می شه...حسین با تعجب نگاهم کرد ، انگار این مرد متوجه نشد یه دور هوا تاریک شد و دوباره روشن شد...!آره... بیست ساعت شده بود که کیان تو بی خبري بود و ما هم... انگار ما هم توبی خبري!حسین دستی به صورتش کشید و گفت:- پس واسه همین بود خانم کریمی زنگ زد ؟ بیچاره نگران شده بود .... می گفت چی شده که نه شما و نه رییس شرکتنیومدین.....سرش رو رويِ زانوهاش گذاشت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨١-این دیگه چه مصیبتی بود.... !چشم هام سوخت .... من دلم می خواست کیانمهر رو سالم ببینم.... هرچند غمگین اما سالم....!!!!هیچ فکرش رو نمی کردم کیانمهر به این حال و روز بیفته......بی هدف به روبرو خیره شده بودم از دور اومدن دکتر رو تشخیص دادم ، با هل گفتم:-دکتر تاجبخش!حسین هم از جا پرید ، رد نگاهم رو گرفت و هر دو با هم به سمتش رفتیم .با دیدنمون ایستاد ، چهره اش گرفته بود ، حسین زودتر پرسید:-چی شد دکتر؟!نگاهش رو بینمون چرخوند و گفت:-به هوش اومد..نفس آسوده بود که از ریه ي هر دو خارج شد.....-اما...تازه رها شده رو دوباره تو سینه امون حبس کرد: ? اما یی که گفت نفس-اما مثه اینکه هیچی یادش نمیاد!هر دو بهت زده و گیج بهش زل زدیم... هیچی یادش نمیاد؟ مگه می شه!؟حسین سوالم رو پرسید:-مگه می شه دکتر ؟ سرش به جایی نخورده که!دکتر لبخندي خسته زد:-درسته... سرش به جایی نخورده ، ولی... بگذارید چند ساعتی بگذره ، اونوقت باهاتون صحبت می کنم...حسین عجول پرسید:-دکتر اما...دکتر دستی به شونه اش زد و گفت:-نگران نباش ، فقط صبر کن .... ! ... باید یه کم بگذره تا بتونم به قطع بگم که....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٢ادامه ي حرفش با صداي پرستار که دکتر رو مخاطب قرار داده بود قطع شد... ببخشید ي گفت ورفت...!من مبهوت زل زدم به حسینِ مات!یعنی چی؟!یعنی چی که یادش رفته ؟یعنی فراموشی؟!خدایا چه خبر بود!؟اول سکته ي مغزي و حالا این شبه فراموشی؟ !یعنی ممکن بود فراموشی گرفته باشه؟!قطره اي اشک روي گونه ام چکید.... چی باید گفت به اون پدر ومادر؟ چی؟!نگران نگاهم رو به صورت رنگ پریده اش انداختم...تازه از سی تی اسکن برگشته بود!خسته و زار به خواب رفته بود....نگران بودم نگرانِ مردِ بیمارِ روبروم.....چشمم رو به دستش خیره کردم ، دستی که کبود شده بود از اثرات آنژیوکت...دستم رو به دستش رسوندم و آروم نوازشش کردم ، بغض آزارم می داد ، چرا اینطور باهاش رفتار می کردن ؟ حق اشبود؟!حق اش بود اینطور غرورش رو ، روحش رو زخم بزنن؟!چرا بهش گفتن حرومزاده ؟ اگر هم بود چرا بیشتر آزردنش؟!مگه کم اذیت اش کردن ؟چرا عقیم بودنش رو به روش آوردن؟!چرا دست از سرش برنمی داشتن؟!تو این لحظه ، تو این ثانیه ، تو این روزها هیچی از گذشته یادم نمی اومد ، انگار یکی فیلترش کرده بود ، و فقط و فقطمردي رو می دیدم که نیاز داره یکی کنارش باشه ، پیشش باشه.. همین!پلک هاش که تکون خورد کمی ازش فاصله گرفتم ، ولی بیدار نشد....نفسم رو با آه بیرون دادم و از اتاق خارج شدم ، دستی به پیشونی ام کشیدم ، کلافه بودم و خسته....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٣حسین خسته نگاهی به من کرد و گفت:-بیدار نشد؟چونه بالا انداختم:-نه.دوباره کنار هم رويِ نیمکتِ چسبیده به دیوار نشستیم ، حسین سر خم کرد و پیشونی به کفِ دست تکیه زد و گفت:-می خواي برات بگم؟!سوالی نگاهش کردم:-از چی؟!آهی کشید:-از اینکه چی شد که کیان از اون خونه بیرون اومد....دوست داشتم بشنوم ؟ دوست داشتم بدونی چی شد که کیانمهر برید از اون خونه ي بی مهر؟!یقینا...! هرچند می دونستم هیچ چیز نیست جز بی مهري و درد ولی....شاید باید می دونستم.هر چی بود بهتر از این انتظار کشنده بود...!بنابراین زمزمه وار گفتم:-می گی!؟!پلک هاش رو باز و بسته کرد و بی هیچ مقدمه اي شروع کرد:-نُه سال پیش بود که کیان از خونه بیرون زد... یعنی بیرونش کردن ، نازي دیگه تحمل نداشت کیان تو اون خونه باشه...شده بود جنگِ بین نازي و بی بی... بی بی راضی نبود کیانِ یکّه و تنها با این همه ساده دلی اش و کمبود محبت اشتنها زندگی کنه ، ولی نازي اصرار داشت دیگه وقتشِ که کیان پاش رو از زندگی اشون بکشه بیرون....نیم نگاهی به من کرد و گفت:- واقعا کیانمهر هیچ حرفی نزده بهت درباره اش!؟!چی باید می گفت ؟ مگه چیزِ خوب وشیرینی بود که بخواد درباره اش حرف بزنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨۴اینکه مادرش نخواد اون تو خونه ي پدري بمونه چیزِ دلپذیري نبود...ولی به جواب کوتاهی اکتفا کردم :-نه....پوفی کرد و چشم بست:-نه جاشِ که بهت بگم ، نه من کسی هستم که باید از زبونش بشنوي... ولی خب....لب گزید ، دستی به موهاش کشید و ادامه داد:-بی بی راضی نمی شد... به هیچ وجه...! تو طولِ همه ي اون دعوا ها و جر و بحثا کیان مظلوم و بی پناه یه گوشه میایستاد و سکوت می کرد... بغض می کرد و دم نمی زد.... یادمِ بعضی وقت ها که بهش سر می زدم هم مادر و دختردست از جدل برنمی داشتن.. وقتی بهت می گم تمام وقت با هم درگیر بودن یعنی حتی دمِ صبح هم می شد! نازي همهاش می گفت دیگه کیان از آب و گِل دراومده... چرا باید همه اش اینجا باشه؟.... بهونه اش این بود که کیان یه بار ، فقطیه بار تو اوج عصبانیت و حرص و بغض اش و تو اوج درمانِ عقیم بودنش سارا رو هل داده بود که نه افتاده بود و نه حتیترسیده بود!.. ولی همون شد بهونه ي نازي.... بعد از اینکه به طور کامل کیان رو تحقیر کرد گفت که بچه هاش امنیتجانی ندارن! که کیان ممکنِ بهشون آسیب بزنه...کمی سکوت کرد و انگار تو سکوتش سعی می کرد جمله پشتِ هم ردیف کنه ، پوفی کرد و گفت:-کیان داغون بود...... بهش سر می زدم ، منو که می دید مثه بچه ها می زد زیر گریه... میگفت تو این دوره زمونه مادراحاضرن جونشون رو بدن ولی بچه هاش نرن خونه مجردي ، بچه هاشون رو از خودشون دور نکنن ولی مادرِ من دارهبیرونم می کنه... بعضی اوقات می دیدمش که مثه یه بچه یه گوشه مچاله شده بود و مات زده ي روبروش بود... بیشاز حد بهش فشار می اومد ، داشت ذره ذره آب می شد ، بی بی همه اش میگفت اون که دیگه تو عمارت زندگی نمیکنه؟ چرا دست از سرش برنمیداري؟! ولی حرفِ نازي یکی بود! تا اینکه وقتی بی بی دید که کیان داره میمیره از غصهرضایت داد... ولی به یه شرط! اینکه علیرضا یه پول کلونی رو به حسابش بریزه علی الحساب و هر ماه هم براش ماهیانهدر نظر بگیره.... فکر آینده اش رو می کرد! اینکه ممکنِ کیان بی پشتوانه زیاد دووم نیاره... با اینکه بی بی زنِ قدیمی ايِولی فکرش خوب کار می کنه.. اینطوري حداقل یک دهم درصد از بی محبتی هاشون رو می تونستن جبران کنن....علیرضا هم اوایل مخالفت کرد ولی وقتی سرسختیِ بی بی رو دید چاره اي نداشت..... البته کیان بعد از یکی دو سال اونحساب رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#50
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۴ عصر
بست.... نمی خواست به قول خودش بیشتر از این زیر دِینش بره... خیلی سختی کشید.. خیلی!... ولی من همهاش دلم خوش بود که از اون خونه که بیرون اومده دیگه انقدر بهش کنایه نمی زنن ، انقدر اذیت اش نمی کنن ولی...ولی خیال خام بود!سرش رو به دیوار تکیه زد و ادامه داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨۵- وقتی این خونه رو خرید ، وقتی اولین بار وسایلی رو فراهم کردیم براي خونه اش.... دیوونه شد! نه مثه امروز ولی....ولی کنترل اعصابش رو از دست داد ، همه چیز رو به هم ریخت.... کم مونده بود منو هم بزنه!نگاهم کرد:-نمی دونم چرا اینطوري شد... سابقه ي فشار خون نداشت... سردرداش اذیت اش می کرد اما اصلا فکر نمی کردم یهروز اینطوري بشه....با تردید نگاهم کرد ، چیزي می خواست بگه..... کمی جا به جا شد و من و من کنان گفت:-خب... اون... اون خیلی حساسِ! به قد و هیکلش نگاه نکن.... می دونی چی میگم؟ من بهت گفتم تا گذشته اش روبفهمی ، بفهمی کجا بوده و به کجا رسیده... خودش زحمت کشیده ، دانشگاه ، شرکت ، این همه اعتبار و اسم ورسم.....کم نیست. اونم با وضعیت خونوادگی اي که داره... بهش... بهش بیشترتوجه کن... خب؟!ملتمس نگاهم کرد ولی من فکرم پیشِ گفته هاش بود.. چطور طاقت آورد با این همه سختی ؟ با این همه بی رحمی ؟مگه یه آدم چه قدر صبر داره ؟!فکرم پیشِ کیان هجده نوزده ساله بود ، نوجوونی با یه دنیاي پر از تلاطم!چی کشید این مرد ؟این مردي که من راحت از ضعف اش صحبت می کردم مگه راهی داشت براي قوي بودن ؟مگه مجال اش رو داشت براي روي پا ایستادن...هر وقت سعی کردن زانوهاي لرزونش رو قوي کنه ، محکم تر کوبیدنش....حسین دوباره صدام زد:-ترانه خانم ؟غصه دار نگاهش کردم، غصه دار از حالِ امروزِ کیان ، از حالِ دیروزش.......حسین لبخند کمرنگی زد:-یه کم... فقط یه کم بیشتر درکش کن و بهش توجه کن... من میدونم ، توهم می دونی که چه قدر دوسِت داره... دیوانهوار خاطرت رو می خواد..بهت زده نگاهش کردم.. اینکه حسین بدونه عجیب نبود ، اینکه اینطور بی پروا به روم بیاره عجیب بود!لب گزیدم که مهربون گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨۶-منم مثه برادرت.... باشه ؟ اون اگه یه مقدار ازت محبت ببینه باور کن دنیاش زیر و رو می شه...برادرانه بهت میگم ،اگه یه کم باهاش خوب باشی دنیا رو به پات میریزه...نمی خواستم جواب بدم ، حوصله ي بحث کردن و یا دلیل شنیدن براي قانع شدن رو نداشتم.. تو این شرایط واقعا چیباید می گفتم ؟ چی؟!بنابراین چیزي نگفتم و تنها به تکون داد سر اکتفا کردم ، حسین آرومتر گفت:-نمی خوام الان فکر کنی و جواب بدي ، جوابِ من رو بدي... با خودت ، پیش خودت فکر کن.. ببین می تونی؟ با خودتکنار بیا ترانه.... فک کنم کیان ارزشش رو داره.... هرچند الان فقط باید منتظر روشن شدنِ وضع اش باشیم ولی... ولیتو رو خدا فکر کن... می دونم جاش نیست ، وقتش نیست ، شرایط اش نیست و اصلا بی ربطِ به حال و روزمون ، ولیپشتوانه اش شو... پناه اش شو... بهش فکر کن ترانه.....با دست چشم هام رو ماساژ دادم... چه سرگذشتی داشت این مرد...!تلخ تر از زهر بود انگاري...!براي فرار از نگاه هاي گاه و بی گاه حسین ؛ بلند شدم و قدم زنان سمتِ دیگه رفتم و دو دستِ تو گوديِ کمر گذاشتم وبه دیوار تکیه زدم..پس کِی این انتظار تموم میشد؟***کیانمهر:نگاهم رو تو اتاق چرخوندم ، بیدار شده بودم.. نیم ساعتی بود...!سعی کردم کمی خودم رو بالاتر بکشم که نتونستم...کلافه بودم ، کسی نبود که به دادم برسه....؟انگار خدا صدام رو شنید که در باز شد و زنی با روپوش سفید داخل شد ، لبخندي به روم پاشید:-بیدار شدین شما؟!تلخ شدم:-نباید می شدم؟ابروهاش بالا پرید:-پس من برم دکتر رو صدا کنم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٧دکتر ؟ دکتر دیگه کی بود ؟ آهان!همونِ مردي که کسی رو صدا می زد.... همون مردِ ناشناس!چشم بستم ، خسته بودم انگاري... کوه کنده بودم مگه ؟!باز صداي گشوده شدن در و باز نگاهِ ناراضیِ من ، به مرد و زنی نگاه کردم که کنارِ دکتر بودن.. لبخند زدم بهشون....برخلافِ غمِ سنگینِ تو قلبم...دوباره شروع کرد به سوال پرسیدن:-اسم خودت رو می دونی ؟ می دونی چی شد ؟و من تنها نگاهش می کردم. به رگبار بسته بود منِ خسته رو!با وجودِ این همه خواب ، باز هم خسته بودم ، روحم خسته بود... بدجور خسته بود ، مثلِ خستگیِ بی نتیجه ي فرهاد ازکندن بیستون....دکتر شونه ام رو کمی فشرد و گفت :-می دونی چند سالته ؟ مجردي یا متاهل؟!جوابش رو که ندادم کمی عقب رفت و رو به پرستاري که انگار حواسم به داخل شدنش نبود کرد و گفت:-سی تی که چیزي نشون نداد... فقط همون رو بهت گفت؟!نگاه به دو نفرِ دیگه کرد و گفت:-همراهم بیا....پریدم بین حرفش:-اسمم کیانمهر مجدِ ، بیست و هفت سالمه ، متاهلم ، و میدونم چی شد! یعنی فکر کنم که بدونم...با سر به حسین و ترانه ي مبهوت و مشعوف اشاره زدم:-یکی اشون همسرمِ ، اون یکی دوست و برادرم....آره!یادم بود... مگه می شد یادم بره نفرتِ تو صورت و نگاه مادرم رو... مگه می شد یادم بره چی به روزم آوردن ؟ مگه میشد یادم بره چطور منو به مرز جنون رسوندن؟نه...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٨از یاد رفتنی نبود.. وشاید این از یاد نرفتن جرقه اي بود براي من... براي خیلی تغییرها در من!دکتر لبخندي زد ، بهم نزدیک شد و گفت:-یعنی الان همه چیز یادته؟سرتکون دادم ، بازم ازم سوال پرسید و کلافه جواب دادم..... معاینه ام کرد و من هر ثانیه بی حوصله تر می شدم ازحضورش!بالاخره رضایت داد و رو به حسین گفت:-حالش خوبه...! سی تی هم چیزي نشون نداده... بیشتر بر اثر شوك و فشار خون و فشار عصبی یه جور خلاء ذهنیبراش پیش اومده بود که رفع شد... مثه حالتِ فردي که بیهوشی داره از سرش می پره !رو به من ادامه داد:- تا فردا صبح اینجایی ، براي اینکه فشار خونت تحتِ کنترل باشه... بعدش مرخصی...! ولی مراقب خودت باش....چیزي نگفتم در جوابش یا براي تشکر....وقتی که رفت حسین بهم نزدیک شد ، اخم داشت:-نصفه جون شدیم از دستت....حق داشت..!نمی دونم چه مدت بود که به این حال و روز افتاده بودم ، اصلا چی به روزم اومده بود ولی هر چی که بود می دونستمحسین نگرانم شده....این همه نگرانی و سختی رو به خاطر من تحمل کرده بود....آهسته گفتم:-نمی دونم چی بگم...... شرمنده ام...قبل از اینکه جوابی بهم بده ، ترانه با بغض پرسید:-خوبی؟!چشم هاش سرخ بود و به خون نشسته.... خسته بود!عزیز دلم خسته بود.....زبونم رو رويِ لبم کشیدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٩-آره... خوبم.....نزدیکِ تخت شد ولی باز هنوز دور بود ، نگاهش رو تو صورتم چرخوند و زمزمه کرد:-خدا رو شکر....حسین هم لبخند زد ، شاید نگرانیِ ترانه برام شیرین بود ، شاید لبخند هاي حسین شیرین بود ولی من فراموش نکردهبودم که چی بهم گذشته بود...وهیچ وقت فراموش نمی کردم....حسین زیر زیرکی نگاهی به من و ترانه کرد و گفت:-من میرم به کیمیا زنگ بزنم و بگم که خوبی...فهمیده بود دل تنگم ؟فهمیده بود چه قدر داغونم؟فهمیده بود که هر ثانیه که از بیدار شدنم می گذشت ، بیشتر وبیشتر تصاویر جلوي چشمم جون می گرفتن و داغونممیکردن ؟ترانه هنوز دور ازمن ایستاده بود ، زمزمه وار صداش زدم:-ترانه ؟با گرفتگی نگاهم کرد ، دستم رو به سمتش دراز کردم:-بیا جلو...بی حرف ، بی مخالفت ، بی تردید جلو اومد و دستش رو تويِ دستم گذاشت ، آروم گفتم:-چند روز گذشته ؟می دونست از چی حرف می زنم بنابراین چیزي نپرسید و جوابم رو داد:-یه یه روزي می شه.....دستم رو فشرد و گفت:-ترسوندیم.بی رمق لبخند زدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٩٠-ترسیدي؟ چرا ؟نگاهش رو به بالا دوخت تا اشک جمع شده توي چشم هاش رويِ گونه اش نریزه:-هیچی.... فقط ترسیدم!کمی سر بالا گرفتم و دستش رو به لبم رسوندم و بوسیدم و آهسته گفتم:-قربونت برم......دستش رو پس کشید و با خشم گفت:-صد بار گفتم نکن اینطوري...!به صورتِ خشمگین اش نگاه کردم ، لبخند زدم بهش!ماده ببرِ من ، هیچ تغییري نکرده بود...یادم بود چطور دفاع کرد از من جلوي مادرم!مادر....!!!مادرِ من بودن براي نازي درست بود ؟مگه اصلا برام مادري کرد؟بغض گلوم رو فشرد ، لبخندم رفت ، چی کار کردین با من ؟ چی به روزم آوردین که سرانجامم شد تختِ بیمارستان ؟واقعا لایقِ این همه بدي بودم؟چشم بستم تا نمِ اشکش رسوام نکنه ، ولی صداي ترانه رو که از بالاي سرم شنیدم پلک هام رو باز کردم:-می دونم چی تو فکرتِ..... از تویی که اونطوري تو خونه بهم ریختی با حرف هاشون انتظار ندارم زود آروم بگیري و بهخودت بیاي ، ولی الان بهش فک نکن.... باشه؟!چونه ام لرزید.... هر لحظه داشت بیشتر یادم می اومد ، تک به تک کلمه هاشون!چونه ام رو توي دستش گرفت:-باشه کیان؟!نگاهش بدجور دلسوزانه بود.... آهسته لب زدم:-باشه..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.