مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 2 3 4 5 6 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۰ عصر
براي اینکه تلافی کنم تیکه اي رو که پشتِ حرف هاش بود و مطمئن بودم به رفتارِ دیشب من ربط داره ، نیشخند زنانگفتم:-خب پس بگو مامان خانم!می خواي بري ملاقاتِ آقاتون...آره؟اگه قراره ما رو اونجا بفرستی دنبالِ نخود سیاه از همینالان بگو مجهزباشیم!تندي بهم نگاه کرد و با چشم وابرو اشاره زد و گفت:-برو بقیه رو صدا کن!لبخندي زدم و سرك کشیدم به رختخواب ها وشیپور بیدار باش دمیدم..سام غر غر کنان ترمه رو بیدار کرد...ترمه چشم بسته از اتاق بیرون اومد....ولی کیانمهر.....لبخند به لب به دیوار تکیه زدهبود و نگاهم می کرد ، لب زد:-دوسِت دارم....عصبی شدم.....روي اعصابم بود دوستت دارم هاش...!دوست نداشتم که دوستم داشته باشه!دوست نداشتم که این وسط حسی باشه...دوست داشتم که فکر کنم براي هوا وهوس خودش منو صیغه کرد ولی......ولی اگه هوا وهوس بود پس کو اون هوس؟!پوفی کردم و کنارِ سفره اي که مامان پهن کرده بود نشستم با گریز از چشم هايِ طوسی رنگی که خیره بود به من!***چشم هام می سوخت....کم گریه نکردم از رفتن اش...بابا رفت...منم برگشتم خونه..خونه ي کیانمهر مجد....بابا خصوصی صحبت کرد با کیان.....نمی دونم چی گفت ولی نیم ساعت وقت گرفت......بعد برگشت زندان.....گریه کردم و به کیانمهر توپیدم که چرا زودتر چک هاي بابام رو پاس نمی کنه و اون فقط ساکتنگاهم کرد و هیچ نگفت...!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴٨دستم رو فشرد و لبخند زد در حالی که خودم می دونستم حتی اگه همه ي چک هاي بابا پرداخت می شد ضرب و شتمسرِ جاش بود که یا باید مدتِ حبس اش رو می گذروند یا از شاکی رضایت می گرفتیم که بابا قسم داد کسی نره سمتاش.....همون روزهاي اول که براش زندان بریدن...آه کشیدم و تو ظرفِ مخصوص آب براي گوگولی مخلوطِ آب وماست رو گذاشتم.....کیان می خندید و می گفت اسم اشرو عوض کن....ولی دوست نداشتم! لج بازي می کردم سرِ اسم این موجودِ دوست داشتنی...این روزها بی حال بود.....کیانمهر می گفت سرماخورده ومن نمی فهمم از کجا فهمیده.....دستی که روي پهلوم نشست نیم نگاهی به صاحب اش کردم...کیانمهر!این روزها همه جا بود....همه جا!لبخند زد و گفت:-خوب می شه....دوباره به پرنده ي تو قفس نگاه کردم و گفتم:-از کجا فهمیدي سرماخورده؟!کنارم و شونه به شونه ام ایستاد و گفت:-نمی بینی چند روزِ که مدفوعش آبکیِ؟!چپ چپ نگاهش کردم ، خندید:-خب من چی کار کنم؟خودت می پرسی!به زحمت لبخندِ پشتِ لبم رو خوردم و دوباره به فنج نگاه کردم که ادامه داد:-می بینی شل و ولِ؟می بینی که همه اش داره چرت می زنه؟اینا همه دلیل اشِ....سر تکون دادم....بی اختیار تکیه زدم به شونه اش و گفتم:-قبلا فنج داشتی؟نیم نگاهی به من کرد و با لبخندي وسیع گفت:-آره....کامل به سمتش چرخیدم:-چی شد؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴٩لبخندش جمع شد...اخم کرد و گرفته گفت:-مُرد!خیره شد به پرنده ي داخل قفس و ساکت شد......چیزي نگفتم که آهسته ادامه داد:-نوزده سالم بود.....دوتا فنج از علیرضا گرفتم....پوزخند زد ، دستی به قفسِ پرنده زد و گفت:-فکر نکنی دلش برام سوخت...خواست بهم محبت کنه....نه!.....براي سارا خریده بود....نازي دوست نداشت پرنده داشتهباشن...علیرضا هم داده بود به بی بی و گفته بود تو نگه دار.....نگفته بود بده به کیان!داده بود به بی بی....بی بی هم مثلامی خواست گولم بزنه.....مکث کرد، چشم بست ، صداش لرزید:-فکر کرده بود بچه ام....گفت بابات بهت داده....تلخ خندید:-فکر کرد نفهمیدم!.....آهی کشید و به من نگاه کرد.....دیدبان هاي طوسی اش رو توي چشم هام زوم کرد:-به هرحال......عاشق اون دوتا پرنده شدم....نگه اشون داشتم و خب کم کم فهمیدم چی به چیه.....ولی.....ولی بعدش......دستی به گونه ام کشید و گفت:-سارا ازم گرفتشون...جیغ و داد که پرنده هام رو دزدیدي......هه.....حتی علیرضا و نازي هم تاییدش کردن ، انگار نه انگارخودِ علیرضا به بی بی گفت نگهشون داره....خودشون رو زدن به ندونستن....جیغ زد و فحش داد....حتی کتکم زد و منساکت نگاهش کردم.....بی بی براي ساکت کردنش پرنده ها رو بهش پس داد....اما خیلی طول نکشید....شاید یکی دوروز.....فنج هام مردن....صامت نگاهم کرد....نگاهش کردم.....بالاخره بعد از یک دقیقه زمزمه کرد:-دوسِت دارم....ارتباط رو من قطع کردم..نگاه ازش دزدیدم و به پرنده ي تو قفس نگاه کردم....براي عوض کردن بحث گفتم:-حالا این نرِ یا ماده؟کمی نگاهم کرد و بعد گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵٠-مگه می خونه؟با تعجب گفتم:-هان؟!خندید و باز گونه اش....سرم رو تکون دادم و گفتم:-خب چرا می خندي؟!به پرنده اشاره کرد و گفت:-میگم مگه آواز می خونه؟....چون فنجِ نر آواز می خونه...بعدش به نوکشون نگاه کن...تفاوتِ رنگ دارن..............دیر یازود یه جفت براش می خرم تنها نباشه......نگاهم کرد وبعد سرش رو آهسته جلو آورد.....پیشونی اش رو به شقیقه ام چسبوند...تکون نخوردم...لب گزیدم....آهستهگفت:-مثه من.....تو هم جفتِ منی......دستم رو مشت کردم...نگو!نگو لعنتی...!مثل برق گرفته ها عقب پریدم...به گردنم دست کشیدم....با ابروهاي بالا رفته نگاهم می کرد....دهنم رو باز وبسته کردمکه چیزي بهش بگم ولی خندید و گفت:-دوست داشتم ببوسم!دلم می خواست جیغ بکشم...ولی چیزي نگفتم....به ساعتِ روي دیوار اشاره کرد و گفت:-وقتِ ناهارِ!بینی ام رو خاروندم....من دیوانه نشم شانس آوردم!***نمی دونم ساعت چند بود....که بیدار شدم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵١تشنه ام بود.....چشم هام رو مالش دادم و تنگ کردم تا به در و دیوار نخورم....جلوي در ایستادم و برگشتم.....کیانمهر نبود؟ابروم بالا پرید.....خودش مجبورم کرد کنارش بخوابم....پس خودش کو؟!اهمیتی ندادم و آهسته به آشپزخونه رفتم....آبی خوردم و در حال برگشت بودم که زمزمه شنیدم...ایستادم...ترسیدم....چی بود که زمزمه می کرد نصفه شبی؟لب گزیدم...دست مشت کردم.....گوش تیز کردم....صدا از اتاقِ سوم بود...چشم بستم و آهسته نفس گرفتم....کیه؟کیان؟!آروم قدم برداشتم....درنیمه باز بود....سرم رو جلو بردم...چشم هام گرد شد....نماز؟کیان؟این وقتِ شب....؟؟آروم تو اتاق قدم گذاشتم....سر به سجده داشت......زمزمه می کرد...نمی دونستم چی ولی هر چی که بود شونه هاش رومی لرزوند....می خواستم عقب گرد کنم....از اتاق بیرون برم ولی نمی شد!نمی تونستم.....بر خلافِ خواسته ي عقلم جلو رفتم......کنارِ پاش زانو زدم...متوجه حضورم شد...هُل و دستپاچه سر بلند کرد.....صورتش خیس بود.....پچ پچ کنان گفتم:-داري چی کار می کنی؟تند دست کشید به صورتش.....خندید ولی چشم هاش نمی خندیدن......با صداي گرفته اي گفت:-هیچی....به سجاده اش نگاه کردم و گفتم:-هیچی؟!.....نماز می خوندي؟نمی دونم چرا پوزخند زدم و گفتم:-نمازِ شب؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵٢دلگیر شد.....نگاه ازم گرفت و سجاده رو جمع کرد....آهسته گفت:-مسخره ام نکن..........من که کافر نیستم.....دلخور نگاهم کرد:-واسه کسی هم جانماز آب نمی کشم...خواست بلند بشه که مچ اش رو گرفتم....نمی خواستم...نمی خواستم ناراحت اش کنم ولی دستِ خودم نبود...قصد نداشتماخم بندازم به ابروهاش.....به پاش بلند شدم....گفتم:-م...من نمی خواستم....واقعا نمی خواستم...من....من....من دستِ خودم نبود...لبخندي زد....غم آلود...آهسته گفت:-مهم نیست!ولی بود...براي من مهم بود که بفهمه قصدم اذیت اش نبود.....روبروش ایستادم و گفتم:-نه...مهمِ!ببخشید من نمی خواستم بهت کنایه بزنم....ولی.....دست کشید به گونه ام و سر تکون داد:-گفتم که مهم نیس......لب هام رو به هم فشردم.....به سختی گفتم:-نمازِ شب که نبود!؟خندید......سر تکون داد و گفت:-نه...فک کن نماز شکر بود...ابروهام بالا پرید...نمازشکر؟این وقتِ شب؟انگار فهمید که گیجم...که باور نمی کنم.....لبخند زنان گفت:-واسه خاطر تو.....بیدار که شدم....فهمیدم که تنها نیستم......شکر داشت.....نداشت!؟چیزي نگفتم...سر پایین انداختم...قرارِ هر روز گیج تر از دیروز بشم؟هر روز بیشتر فرو برم تو ندونسته هام؟هر روز بیشتر شرمنده بشم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵٣هر روز و هر لحظه بیشتر از خودم بپرسم که این آدم کیه؟!خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزي ازش نپرسم ولی نمی شد....بی صدا داشت رانندگی می کرد.....طاقت نیاوردم:-کجا داریم می ریم؟سرش رو کمی کج کرد به سمتم ، آروم و با لبخند گفت:-بذار برسیم می گم.کامل تو جام مایل به سمتش شدم و گفتم:-الان بگو!خندید و گفت:-خب مثلا برسیم بگم چی می شه؟!یک ساعتِ تمام همین رو می گفت و من سکوت اختیار کرده بودم ولی دیگه نمی تونستم...اخم کردم و لب برچیدم.....روازش گرفتم و خیره به بیرون شدم.....آهسته گفت:-قهر کردي الان؟!شونه بالا انداختم و گفتم:-نه...خندید....این روزها زیاد می خندید!:-تو که گفتی و منم باور کردم!پس چرا لبت رو کج و کوله کردي؟!چیزي نگفتم.....کمی مکث کرد و بعد گفت:-داریم می ریم براي بچه هاي پرورشگاه اسباب بازي بخریم...با یادآوري اون بچه هاي دوست داشتنی و مظلوم لبخندي به لب آوردم وبا ذوق گفتم:-بعدش می ریم ببینیمشون!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵۴سر تکون داد و زیر لب گفت:-کاش واسه دیدنِ منم انقدر ذوق داشتی.....شنیدم و خودم رو به نشنیدن زدم.تا زمانی که نزدیکِ یکی از بزرگترین فروشگاه هاي کودکان نگه داشت حرفی نزد.....پیاده شد و منم به دنبالش...شونه به شونه گام برداشتن باهاش تو سکوت عذاب آور بود...من به سکوتِ کیان عادت نداشتم...آروم گفتم:-ناراحتت کردم؟!به جاي هر پاسخی دستم رو گرفت و فشرد....جواب که نداد باز پرسیدم:-کیانمهر؟!سوالم جواب نداشت!؟خیره به زمین گفت:-براي چی باید ناراحت بشم؟!بی اراده دستش رو فشردم و گفتم:-نمیدونم....گفتم شاید چیزي گفته باشم که ناراحتت کرده باشه.....دستش رو درِ ورودي گذاشت و به عقب هل داد ، نگاهم کرد و در حالی که کنار می ایستاد تا من وارد بشم گفت:-نه عزیزم...پشتِ سرم وارد شد....بودن بین اون همه اسباب بازي من رو هم به شوق می آورد!بین اون همه عروسک و ماشین!لحظه اي لبخند از لبم نمی رفت....با ذوق به عروسک هایی نگاه می کردم که شاید قدشون تا کمرم بود...به ماشین هايآتش نشانی اي نگاه می کردم که حرکت می کردن و آژیر می کشیدن.....به خرس هاي عروسکی نگاه می کردم که هر کدوم قلب هاي کوچکی تو آغوش داشتن.....کیان بازوم رو گرفت و ماشینپلیس هایی رو نشون داد و گفت:-به نظرت اونا براي پسرا خوبن؟سري به رضایت تکون دادم........با دیدنِ اسباب بازي هایی که براي بچه هاي سن پایین تر بود گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵۵-یادت نره واسه کوچیکترا هم یه چیزي بخریم...مثلا...نگاهش کردم و ادامه دادم:-پرورشگاه زیرِ سه سال رو هم تحت پوشش داره دیگه؟!با لبخند سر تکون داد...پس گفتم:-باید براي اونها هم بخري!چیزي نگفت....فقط آهسته لب زد:-می دونی دیوونه اتم؟!کلافه نگاه ازش گرفتم و باز غرق شدم تو دنیايِ کودکانه.......وقتی به خودم اومدم که انبوهی از اسباب بازي رو خریده بودیم و کارگرها به زحمت سعی می کردن تو ماشین کیان جابدن........لذت داشت خرید کردن این اسباب بازي هایی که می دونستی می رسن به دستِ لایق ترین بچه ها براي استفادهازشون.....این بار که کنارِ کیان نشستم دیگه ساکت نبودم...با ذوق و شوق حرف می زدم از خنده هایی که می شد دید رويِ لبهاي اون بچه ها.......کیان هم تنها لبخند به لب گوش می داد و سر تکون می داد......جلوي پرورشگاه که ایستاد ، قبل از اینکه پیاده بشیم ، بسته اي رو به سمتم گرفت...سوالی نگاهش کردم...جواب گرفتم:-براي توئه...با تعجب بسته رو از دستش گرفتم وبا دیدنِ عروسکِ نوزادي که با فشار دادنِ دست وپاش می خندید و گریه می کرد باذوق گفتم:-دستت درد نکنه!خندید و گفت:-دیدم خیلی بهش نگاه می کنی........گفتم حالا که داریم براي بچه ها می خریم یه دونه هم براي تو بگیرم...خوشتاومد؟!سر تکون دادم.....یه دختر هر چند سال هم که بگذره باز با دیدنِ یه کادو ، یه عروسک ذوق می کنه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵۶شاید خاطره اي باشه از روزهايِ کودکی اش.....***راضی از خاطراتِ روزي که گذروندیم به تلویزیون خیره بودم....روي مبل چمباتمه زده بودم و بدون توجه به موضوع اش فقط برنامه ي شبانگاهی رو نگاه می کردم...بدون اینکه چیزيبفهمم....جلوي چشمم خنده هاي بچه ها بود.....شادي هايِ کودکانه اشون........چشم هایی که برق می زد با دیدن کادوهاشون....عیدي هاشون......خنده هايِ بلندي که صداشون پرورشگاه رو برداشته بود و من چه قدر حسرت می خوردم به خاطر بی توجهی ام تا اینروز بهشون......صدايِ در که اومد سر برگردوندم....اخم کردم...چشم تنگ کردم....کیان تو اون اتاق چی کار می کرد؟تا حالا ندیده بودم سر بزنه به اون اتاق.....اتاقی که همیشه در بسته و قفل بود ، امروز باز شده بود به رويِ کیان؟چی بود تو اون اتاق؟که حالا که بیرون اومده بود داشت قفل اش می کرد!؟از جا بلند شدم.....چشم اش که به من افتاد گفت:-میشه یه مسکّن برام بیاري؟!سرم درد می کنه....بی حرف ، حتی بدون نشونه اي براي تایید حرفش راه گرفتم به سويِ آشپزخونه........دنبالِ قرص می گشتم.....تنهامسکّنی که برام چشمک می زد ژلوفن بود....یه لیوان آب ضمیمه اش کردم وبه سالن برگشتم...روي مبل نشسته بود وهردو دستش رو رويِ پیشونی اش گذاشته بود....نگرانش شدم...رنگش پریده بود،آهسته صداش زدم...به همون آهستگی گفت:-جونم؟!دست برداشت و نگاهم کرد....بی سخن قرص و لیوان رو به سمتش دراز کردم...گرفت و خورد...کنارش نشستم.....نگاهش کردم.....نگاهم کرد...چشم هاش به خون نشسته بود.....سعی کردم بی تفاوت باشم:-خوبی؟!لبخندِ کجی زد....آروم جواب داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵٧-خوبم.آب دهن فرو خوردم...مگه می تونستم کنترل کنم کنجکاوي ام رو؟!:-چی تو اون اتاقِ؟!رك و پوست کنده پرسیدم!بدون هیچ حاشیه اي ، مستقیم رفتم سرِ مطلب اصلی......انگار ناراحت شد.....خم شد جلو ودست هاش رو تو هم گره زد و گفت:-می فهمی.....ولی نه الان...چیزي نپرسیدم...نمی خواستم پاپیچ اش بشم ، ناراحت بود...حالِ خوشی نداشت.....شاید عصبی بود شاید همگرفته.....خواستم بلند شم که گفت:-میشه سرم رو بذارم رو پات؟مثه اون روز؟می دونستم کدوم روز رو می گفت.....سرم تکون دادم....دراز کشید..به پهلو و سر گذاشت رويِ پام.....دست هام رو مشت کردم......خواستم حواسم رو پرت کنم:-نمیخواي ماساژ بدم؟مخالفت کرد:-نه...فقط می خوام بخوابم....بازهم این دستِ لعنتی از کنترلم خارج شد و نشست رويِ سرش و فاجعه اینجا بود که بیدار بود!تکونی خورد.......چیزي ته دلم لرزید...ترسیدم!چی فکر می کنه پیشِ خودش!؟لبهام رو به داخل دهن کشیدم.....چشم بستم....دستش که دستم رو گرفت نفس حبس شد!لبش که کفِ دستم نشست نفس رها شد،چشم باز شد...لب ها رها شد ونالیدم:-گفتم نکن!گفتم دستم رو نبوس...عذاب میکشم....نکن اینطوري!چرخید.....روبه بالا شد و چشم در چشم نگاهم کرد.....چشم بست و کفِ دستم رو محکم به لبش چسبوندو بعد با نگاهشیطونی گفت:-منم بهت گفتم که کارِ خودم رو می کنم!***گوشی رو بینِ گوشم و کتفم نگه داشتم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵٨-دیگه چی بیارم مامان؟نفس نفس می زد...معلوم بود که داره وسایل رو جمع می کنه:-هیچی مادر...همینم به اصرار خودته....لبخند زدم و میوه ها رو تويِ سبد چیدم و گفتم:-خب منم دوست دارم یه کاري بکنم دیگه!صداي داد مامان بلند شد:-کامیار اون بچه رو بذار زمین!حتما باید گریه اش رو دربیاري؟!گوشی رو ازگوشم فاصله دادم وبه کیانمهري نگاه کردم که غم زده رويِ صندلی پشتِ میز نشسته بود و دست زیرِ چونهزده نگاهم می کرد......دهنه ي گوشی رو جلويِ دهنم گرفتم و گفتم:-خب مامان کاري نداري فعلا!؟گفت و تماسمون قطع شد.... « مراقب خودت باشی »درمونده رو به کیان گفتم:-خب تو هم بیا!سرتکون داد...حالا می فهمم حالِ بد شبِ گذشته اش مربوط به چی بود......فکرش به امروز بود....سیزده به در!عین یه بچه ي بهانه گیر گفت:-خب نرو تو هم....روبروش نشستم :-باید برم.......نمی خوام حرف بیفته تو دهنِ فامیل......حداقل تو نمیاي من برم....می دونی که همه می دونن من نامزدکردم به اصطلاح!کنایه ام رو ندیده گرفت و گفت:-باورکن امروز خونه بمونی خوش می گذره بهت....بلند شدم و پلاستیکِ تخمه ها رو کنارِ میوه ها گذاشتم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۵٩-نه......ما همیشه سیزده به در کنارِ فامیلیم....می ریم یه گوشه اي وباهم خوشیم.....حس کردم ناراحت شد...بلند شد و گرفته گفت:-باشه...پس آماده شو برسونمت....بگو شرکتشون مشکل داشت نتونست بیاد....نگاهش کردم که رفت.دوست نداشتم تنهاش بذارم ولی نمی تونستم این روز رو تو خونه بمونم...دلم می پوسید....به وسایل و خوراکی هایی که آماده کرده بودم نگاه کردم.....همه چی کامل بود...رفتم که آماده بشم....کیان تو سالن نشسته بود و به تلویزیون خاموش خیره بود...بی توجه به اتاق رفتم و لباس پوشیدم....سوییشرتِ بهاره ام رو برداشتم و دستی به صورتم کشیدم...براي رهایی از این رنگ پریدگی باید متوسل به آرایش می شدم...به وسایلی نگاه کردم که کیانمهر مدتی قبل برام خریده بود....با تردید دستی به سمتشون بردم...کمی رژ گونه و ریمل ورژ لب........به خودم نگاه کردم...رنگ به روم برگشته بود....راضی بودم.....از اتاق که بیرون زدم جیغی از ترس کشیدم...کیانمهر رو بروم به دیوار تکیه زده بود.....نگاهی به صورتِ آراسته ام کرد و گفت:-پیمان هم میاد؟!یکّه خوردم از سوالش!بهت زده گفتم:-خب....خب معلومه!تلخندي زد و کتش رو از دستی به دستِ دیگه اش داد و گفت:-بریم برسونمت....کمی تعلل کردم....چی فکر می کرد؟هنوز توي ذهنش به من یا پیمان شک داشت!؟سبد رو برداشتم و دنبالش رفتم....تا وقتی منو برسونه هیچی نگفت.....خواستم که پیاده بشم دستم رو گرفت و بابغضگفت:-امیدوارم بهت خوش بگذره....دستم رو بوسید و نگاه ازم گرفت...خواستم چیزي بهش بگم که انگشتش رو رويِ لبش گذاشت و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶٠-هیس!هیچی نگو...فقط برو!به سختی نگاه ازش گرفتم و پیاده شدم...به سرعت دور شد.....نگاهم به ماشینش بود که از کوچه بیرون رفت...آهیکشیدم...می تونستم ماشینِ فامیل رو ببینم که کنارِ هم پارك بود...پشیمون شدم....کاش نمی اومدم!خوش گذشت....اگه از کنایه هاي دخترخاله ي پیمان و چشم و ابروهاي خاله پروین می شد گذشت ، خوب بود..!چشم بستم و شقیقه ام رو تکیه زدم به شیشه....داشتم گوشت ها رو به سیخ می کشیدم با پروانه ، خواهر پیمان....می خندیدم و با پسرها که والیبال بازي می کردن سر به سر می گذاشتیم....صداش رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۰ عصر
از کنار گوشم شنیدم ، لب بستم و نگاهش کردم....با لبخندي موذي وار و بلند گفت:-خب ترانه جون.....این آقاتون کجاست؟ قابل ندید کنارِ ما باشه...؟؟نگاهم رفت پیِ زندایی که ملتمسانه نگاهم می کرد.....اون هم دلِ خوشی نداشت از خواهرزاده اش....سعی کردم خونسرد باشم....لبخندي زدم وگفتم:-این حرفا چیه ساغر جون؟اتفاقا دوست داشت بیاد ولی خب کاري پیش اومد مجبور شد بره شرکت.ابرو بالا انداخت و با تمسخر گفت:-روزِ سیزده به در؟!ومن چه قدر دوست داشتم اون لحظه یکی از همون سیخ ها رو توي چشم اش فرو کنم....قبل از اینکه چیزي بگم پیمان نفس نفس زنان کنارم نشست و دفاع کرد:-خب شرکت براي خودشِ....سیزده به در و شب یلدا نمی شناسه....لبخندي به پیمان زدم...اما امان از این خواهرِ مادر:-وا!چه حرفا می زنی عمه جون!یعنی نباید یه احترامی به خانواده ي زنش بذاره؟یعنی کسِ دیگه اي نبود؟به خاله ام نگاه کردم...خاله اي که خودم هم نمی دونستم چه پدرکشتگی اي با من داشت...مغرورانه لبخند زدم...جاشبود که باید خودم می شدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶١-خاله جون...احترام که جايِ خود.....کیانمهر آدم با شعور وبا شخصیتیِ.....مطمئن باشید که اگه کاري نداشت و مشکلیبراش پیش نیومده بود حتما حضور به هم می رسوند...!پوزخند زدم و به ساغر نگاه کردم:-ولی چه کنه که سرش شلوغِ!نتونست بیاد و ساغر جون رو مفتخر کنه!ساغر برزخی شد...خواست چیزي بگه که پروانه درحالی که دست هاش رو با آبی که سهراب ، پسرخاله ام رويِ دستشمی ریخت ؛ می شست گفت:-خب حالا!دلمون آب شد.......عکس شازده پسر رو داري؟!لعنت به این شانس...!!حس کردم سرخ شدم......من عکسی از کیانمهر نداشتم......نمی دونستم چی بگم که ترمه ورجه وورجه کنان بهم نزدیک شد و گفت:-بله که داره...!متحیر نگاه اش کردم....چشم هاش رو درشت کرد.....چی می گفت این خواهر من؟پیمان خنده کنان گوشی رو از کنارم برداشت:-بده ببینم این گوشت کوب رو!همچین تو هفت سوراخ موش قائم اش کرده که انگاري می خوایم عکس شوهرش روبخوریم!لب گزیدم و خندیدم....از اینکه حداقل کسی هست که وقتی ساکت می شم و دست وپام رو گم می کنم جورم رو بکشه.ترمه گوشی رو به دست گرفت و حتی به من فرصت فکر کردن نداد......گوشی رو برابرِ صورتِ پروانه گرفت و گفت:-نگاه کیان جونم چه خوشگلِ!پروانه با لبخند و شیطنت نگاهی به من کرد وبعد به گوشی.....ساغر سرك می کشید تا ببینه عکس اش رو....صداي پروانهبلند شد:-اوووو....بابا خوش تیپ!بابا خوشگل!گوشی دست به دست شد و دل من هر لحظه بیشتر فشرده شد....از اینکه روزش سر برسه که صیغه تموم بشه ، اونوقت من جوابِ این جماعت رو چی بدم؟خاله توران با لبخندي که نشان از رضایت اش بود گفت:-دختر بلا این تیکه رو از کجا پیدا کردي؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶٢خندیدم.....خاله توران هم بله...!!سهراب کنار مادرش نشست و گفت:-مامان؟تیکه چیه آخه؟زشتِ مادرِ من!پروانه با شونه اش ضربه اي به شونه ي ساغر که اخم در هم کشیده بود و بغ کرده بود زد و گفت:-خب راست می گه!بد تیکه ايِ لا مصب!پیمان به شوخی دست بلند کرد براي زدنش ولی من بین این جمعیت ترمه رو آهسته کنار کشیدم....کِی عکس کیانمهرتويِ گوشی من رفت؟ترمه شیطنت داشت:-هان؟چیه؟حال کردي چطور پوزشون رو زدم؟متفکر نگاهش کردم و پرسیدم:-چطور عکسِ کیانمهر تو گوشیِ منِ؟!چشم هاش برق زد.....سر جلو آورد:-یادته اون روز رفته بودیم پیک نیک؟جنگل؟شمال؟سر تکون دادم....نخودي خندید:-یادته گوشیت رو گرفتم؟همون جا چند تا عکس گرفتیم!من و کامی و کیان!با تکون دستِ پیمان از فکر بیرون اومدم....نگاهی به چراغ قرمز کرد و گفت:-هپروت خوش گذشت!؟چی شده؟درست نشستم و نگاهی به نیم رخ جذاب اش کردم:-چیزي نیست.پوزخند زد:-برو خودت رو رنگ کن بچه!به چی فکر می کنی؟ها؟دستی به صورتم کشیدم...کلافه بودم:-کاش امروزنیومده بودم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶٣دنده رو جا زد و راه افتاد...اخم کرد:-چرا؟امروز که خوش گذشت!سرم رو بالا وپایین کردم:-آره.....اما تیکه هاي خاله پروین و اون دخترخاله ي نچسب ات یه سره رو اعصاب بود!خندید....مشتِ آرومی به بازوم زد و گفت:-نه که توهم جواب ندادي!لبخندِ کمرنگی زدم....کمی مکث کرد و ادامه داد:-این شوهرت ببینه من تو رو رسوندم دمار از روزگارمون در میاره!منم فکر کرده بودم بهش....ولی قبلا براش روشن شده بود......دیگه نگرانی اي نداشتم در این مورد.....واقعا نداشتم!؟چشم بستم...خسته بودم....ماشین که روبروي خونه ي کیانمهر ایستاد نگاهم رفت پیِ ماشینی که جلويِ در پارك بود...ماشین کیانمهر....چرا تو حیاط نبرده بودتش؟!به پیمان نگاه کردم و لبخند زنان گفتم:-مرسی بابت اینکه تا اینجا اومدي...چشمکی زد وگفت:-برو فتنه.....برو واسه من تعارف تیکه پاره نکن!در رو باز کردم:-بفرما تو!آرنج به لبه ي شیشه تکیه زد و چرخید سمتم ، ابرو بالا برد و با تمسخر گفت:-واقعا؟بیام؟ یعنی این تحفه تون پاچه نمی گیره!؟خندیدم و در عین حال اخم کردم:-پیمان؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶۴خرناسی کشید:-زهرمار!برو تو تا منم برم.....سبد به دست پیاده شدم...کلید از کیفم بیرون کشیدم...دستی برايِ پیمان منتظر تکون دادم و راه به سمتِ خونه ي تاریکگرفتم....دلم شور می زد........چرا چراغ ها خاموش بود!؟پاتند کردم....با اضطراب در رو باز کردم....حجم تاریکی خورد تو صورتم....نمی دونم چرا صدام لرزید وقتی صداش کردم:-کیانمهر؟!صداش که ناگهانی بلند شد از جا پریدم:-اومدي بالاخره!؟دستم روي دیوار چرخید و بعد از پیدا کردن کلید ، سالن روشن شد....همون لباس صبح تنش بود.....ولی صورت اش گرفته و رنگ پریده بود...با صداي گرفته اي گفت:-خوش گذشت؟!نفس راحتی کشیدم و گفتم:-آره...جات خالی!همونطور که سمتِ آشپزخونه می رفتم پرسیدم:-تو چی کار کردي؟صداش رو کمی بلند کرد تا به گوشم برسه:-هیچی...سبد رو رويِ میز گذاشتم و همزمان نگاهی به آشپزخونه کردم....همه چی سرجايِ خودش بود و دست نخورده....یعنی چیزي نخورده بود؟نگاهی به در کردم که پشت سرم نیومده باشه....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶۵نگاهی به سطل آشغال کردم....خبري از جعبه ي پیتزا یا قوطی کنسرو و یا ظرفِ غذايِ رستوران نبود....یعنی گشنه بود!؟روسري از سر باز کردم و به سالن برگشتم...روي مبل دراز کشیده بود و ساعدش رو رويِ چشم هاش گذاشته بود....سعی کردم سرد وبی تفاوت باشم ولی خدا می دونست که نبودم...نگرانِ این مرد بودم که همیشه نگرانِ ما می شد:-چیزي نخوردي؟!دست برداشت و نگاهم کرد.....بلند شد و نشست...آهسته گفت:-نه.ابروهام بالا پرید:-هیچی؟ازصبح!؟تلخندي زد و دستی به صورتش کشید:-از صبح.............خوشحالی؟!نزدیک اش شدم.....دست به سینه نگاه اش کردم:-چرا باید خوشحال باشم؟ایستاد ، قدمی به سمتم برداشت و سینه به سینه ام متوقف شد:-واسه اینکه امروز رفتی پیش فامیلات......واسه اینکه از صبح من گشنه و تنها تو این خونه موندم و روح و روانم درب وداغون شد.......خوشحالی دیگه!مات و متحیر بهش خیره موندم...چی داشت می گفت؟چرا پرت و پلا می گفت؟اخم کردم:-چی می گی واسه خودت؟خب می خواستی یه چیز بخوري...مگه من جلوت رو گرفته بودم؟خب می خواستی با منبیاي....جلوت رو گرفته بودم؟اصن من نه...فامیلام نه...دوست نداشتی با ما باشی؟خب می رفتی پیش خونواده ات....!همین که گفتم لب گزیدم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶۶لعنت به من و زبونِ بی افسارم......خانواده اش؟!چونه اش لرزید...آهسته لب زد:-خونواده؟کدوم خونواده ترانه؟!دست هاش رو رويِ بازوهام گذاشت و فشرد....صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و نالید:-کل روز رو نشستی وفکر کردي که چطور حال من رو بدتر کنی؟که خونواده ات رو بکوبی تو سرم؟به روم بیاري که بیخونواده ام؟که اضافی ام واسه خونواده ام؟!دست هام بی اراده چسبید به سینه اش.....هراسون از چشم هاي به خون نشسته اش که مردمک هاي طوسی اش روترسناك کرده بود گفتم:-نه به خدا.....کیان....کیانمهر از دهنم پرید...باور کن قصدي نداشتم......نگاهش خیره شد روي لب هاي متحرکم.....آهسته گفت:-می خوام آروم بشم.....می خوام تموم سختی هايِ امروز رو فراموش کنم...می خوام فراموش کنم امروز چه جهنمی بود...تا به خودم بیام صورتش به صورتم چسبید....دوست داشتم جیغ بزنم از ته دل بابتِ این اتفاق....ولی نفس ام گیر کرد تو ریه هام.....دست هام چنگ زد پیراهن اش رو.....مشت شد...کوبید رويِ عضله هاش.....عقب که کشید سست شدم....بغض کرده بودم...دست گذاشت رويِ گوديِ کمرم و تکیه ام زد به خودش....پیشونی اش رو چسبوند به پیشونی ام...زمزمه کرد:-معذرت می خوام....ببخشید....داشتم دیوونه می شدم از فکر وخیال....از اینکه اونجا کنارِ یکی دیگه باشی....رهام که کرد زانوهام لرزید...چنگ زدم به بازوش که زمین نخورم....ضعیف شده بودم و نمی دونستم چرا؟با صداي مرتعش گفتم:-تو.....تو....فهمیدم که توان ندارم براي سرپا موندن.......مچ ام رو گرفت و کشید...پرت شدم تو آغوشش:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶٧-من چی؟عوضی ام؟بی شرفم؟بی آبروام؟آره؟هرزه ام؟هرچی هستم اینو بدون که عاشقتم هستم.....می فهمی؟مجبوريتحمل ام کنی!خواستم عقب بکشم که زودتر خودش رهام کرد....دست رويِ معده اش گذاشت وناله زد:-آي خدا....مات شده نگاهش کردم......شوکه بودم از این بوسه!خمیده که رفت سمتِ مبل به خودم اومد.......به زحمت گفتم:-چ..چته؟!نگاهم نکرد و جواب داد:-معده ام درد می کنه....چیزي نخورده بود.....صبح هم سرمیزِ صبحانه فقط با چایی اش بازي کرد....لب هام رو رويِ هم فشار دادم....دستی به کمر زدم و دستی به پیشونی......چشم بستم....باید خودم رو جمع می کردم.....نفسی عمیق کشیدم و گفتم:-احتمالا واسه خاطرِ گشنگی اتِ....الان یه چیزي میارم بخوري..منتظر نموندم که چیزي بگه.....پناه گرفتم تو آشپزخونه.....با دست هاي لرزون شعله ي سماوري رو که رو همیشه روشمعک بود روشن کردم.....با بغضی که نمی دونم چرا چسبیده بود بیخِ گلوم و دل نمی کند نیمرویی درست کردم......من باید عصبانی می بودم و داد می زدم ، پس چرا به جاش ناراحت بودم وبغض داشتم؟!دستی که رو شونه ام نشست باعث شد تکون سختی بخورم.....برگشتم....کیانمهر بود....غمگین لبخند می زد:-ببخشید...اذیتت می کنم....نمیخواد....برو بخواب ، خسته اي......نگاه از چشم هايِ نقره ایش دزدیدم و گفتم:-نه......خسته نیستم!چیزي نگفت و صندلی رو عقب کشید و نشست.......بدون اینکه نگاه اش کنم براش لیوانی چاي ریختم و نیمرو رو جلوشگذاشتم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶٨آهسته گفتم:-اول چایی بخور.....بعد نیمرو.....سرتکون داد و آهسته آهسته چاي اش رو مزه مزه کرد.......لقمه اي از نیمرو اش رو گرفت و جلوم تکون داد:-بخور....سر پایین انداختم و با انگشتم روي میز شکل کشیدم و گفتم:-نمی خورم.....سیرم.....دستش رو زیري چونه ام گذاشت و سرم رو بالا آورد......زمزمه کرد:-می دونم از دستم ناراحتی....می دونم دوست نداشتی ببوسمت....می دونم که ضد حال زدم بهت....گند زدم تو روزِ خوشات....ولی نگاه ازم نگیر...دلخوشیِ من نگاهِ توئه....حالام اینو بخور....بالااجبار لقمه رو گرفتم و خوردم......لبخند زد و آهسته چند لقمه اي خورد......بلند شدم و گفتم:-من خسته ام...میرم بخوابم.....چند قدمی که ازش دور شدم با تمسخر گفت:-الان که گفتی خسته نیستی!گوشه ي لبم رو زیرِ دندون گرفتم.....آهی کشید و گفت:-می دونم دوست نداري ریختم رو ببینی...باشه...برو.....با بیشترین سرعتی که داشتم ازش دور شدم........با حرص و غیظی که دلیل اش رو نمی دونستم لباس هام رو از تن درآوردم و گوشه اي پرت کردم....با خشم لباس به تن کردم.....پریدم روي تخت که فنر هاش به اعتراض در اومدن......سرمرو به بالش کوبیدم و زیر لب غریدم:-مردشور این سوتی دادنت رو ببرن!چشم بستم و چرخی زدم و به در خیره شدم........می خواستم ببینم کِی میاد؟انقدر به در خیره شدم که کم کم چشم هام گرم شد اما با صداي باز شدنش چشم هام رو نیمه باز کردم......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۶٩خم شد رويِ زمین ولباس هام رو جمع کرد......وقتی که بوسه زد به هرکدومشون لبم رو گاز زدم........دلم داشت میترکید....از تحمل ام خارج بود کارهاش!بعد از جمع کردن اتاق ، به تخت خیره شد و بعد آهسته گام برداشت سمتش....قلبم شروع به تپیدن کرد...چشم بستم...تخت تکون خورد.....پتو بالا رفت و دستش رويِ پهلوم نشست......خودش رو جلوکشید و آهسته سرم رو رويِ بازوش گذاشت.....می تونستم حس کنم که خیره شده بهم.....آرومتر قلبِ من!آرومتر....چته ارکستر سمفونی راه انداختی؟می فهمه...الان می فهمه که بیدارم...!!صورتم که به سینه اش چسبید و تويِ آغوشش گم شدم قلبم هم آروم گرفت........***نگاهی به پوشه اي کردم که رويِ میز بود.....رسیدهاي دریافت.....دریافت هایی که اسم دریافت کننده ها برام آشنا بود......طلبکارهايِ بابا........کیانمهر داشت پرداخت می کرد؟همه رو؟چه بی سر وصدا!ولی اسمِ اون لعنتی نبود.....همون کسی که بیشترین طلب رو داشت...همونی که بابام رو عاصی کرده بود.......نگاه بهش کردم که خوابیده بود.....سرش رو تويِ بالش اش فرو کرده بود.....نگاهم رفت گیر کرد به تارهايِ موي مشکیاش که پخش وپلا بود...لب گزیدم...لبخند زدم....بی دلیل!سري به آشپزخونه زدم و میزصبحانه رو چیدم.....یک هفته اي می گذشت از سیزده بدري که من نفهمیدم چرا کیانمهر رو اینطور به هم ریخته بود....یک هفته اي که روز به روز بیشتر محبت می کرد ومن روز به روز گیج تر و کلافه تر می شدم......نماز خوندن هاش......وتازگی گیتار زدن هاش!وقت و بی وقت می خوند و محبت می کرد....کادو می خرید و سعی می کرد با بیرون بردن هاي مکرر ، چه با خانواده و چی بی خانواده خاطره ي خوبی برام رقمبزنه....برگشتم که برم بیدارش کنم که دیدم خودش بیدار شده....صورتش نم داشت....چشم هاش پف.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧٠با صداي گرفته ي ناشی از خواب گفت:-سلام...صبح به خیر...نتونستم جلوي لبخندم رو بگیرم.....این روزها خیلی کارها می کردم که دستِ خودم نبود!:-سلام.....صبح توام به خیر.....میزصبونه رو چیدم...می خوري دیگه؟نزدیکم که ایستاد چشم پایین انداختم......نمی خواستم تو مردمک هاش خیره بشم....دستم رو گرفت و گفت:-اگه تو هم بخوري....!دنبالش که کشیده شدم فقط به یه چیز فکر می کردم ، که گاهی همه چیز اونطور که می خوایم پیش نمیره!***کیانمهر:نگاهم رو بین اون همه حلقه و انگشتر چرخوندم....وقتش بود که حلقه اي براي ترانه بخرم....حلقه اي که بشه نشونه ي تعلق اون به من....بین این همه درگیري فراموشم شده بود که انگشتِ حلقه ي ترانه بایدپرباشه...امروز می خواستم ثابت کنم ترانه براي منِ....وجودش و حضورش....خودم هم باید حلقه اي می داشتم....خودم هم باید تعهدم رو ثابت می کردم..فکرش زمانی پا به ذهنم گذاشت که ترانه برام تعریف کرد که خاله اش به نبودن نشون توي انگشت اش ایراد گرفت وترانه به بهانه ي اینکه براش بزرگ بوده و خونه گذاشته خاله اش رو متقاعد کرده بود...تو این هفته که بهترین هفته ي عمرم بود،ترانه حتی بهم اخم نکرد و این برام غیرقابل باور بود....وتوي همین اخم نکردنهاش برام از خاطرات سیزده به در نحس اش تعریف کرد......برام گفت و منو خندوند.......برام از بدخلقی هايِ ساغرنامیگفت و من حرص خوردنش رو دوست داشتم....نفسی گرفتم و دقیق شدم...چیزي از خریدِ طلا سردرنمی آوردم....باید از کسی کمک می گرفتم و اون شخص کیمیا بود...به ساعتم نگاه کردم و بلند کردنِ سرم همزمان با نزدیک شدنِ کیمیا بود...لبخند به لب....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧١کنارم که ایستاد به ساعتم اشاره کردم و گفتم:-این نیم ساعته دیگه!؟دستی به شال اش کشید وگفت:-شرمنده....تو ترافیک گیر کردم....قدم زدم و به سمتِ طلافروشیِ دیگه اي رفتم و گفتم:-ترافیکِ مصلحتی دیگه!؟خندید و شونه به شونه ام قدم برداشت و گفت:-حالا!!خب براي چی زنگ زدي به خدمت برسم؟چی قراره بخریم؟!بهش نگفته بودم....فقط گفته بودم می خوام کادویی بخرم و به کمک ات نیاز دارم....لبم رو گزیدم:-خب گفتم که....یه کادويِ کوچیک...ایستاد و چشم غره اي رفت:-مگه قبلا براش کادو خریدي از من کمک گرفتی؟راستش رو بگو!چی تو فکرته؟!نفسی گرفتم و دستی به موهام کشیدم:-می خوام براي ترانه حلقه بخرم.ناگهانی ایستاد.....بابهت چرخیدم سمتم ، صداش بلند بود:-چی؟! می خواي چی کار کنی؟!توجه چند نفري بهمون جلب شد.....دستم رو رويِ بینی ام گذاشتم و گفتم:-هیس!چته؟!مگه چی گفتم اینطوري می کنی؟!آستین کتم رو گرفت وتکون داد:-دقیقا می خواي چی کار کنی؟چی بخري؟براي کی؟!چشم رو تو حدقه ام چرخوندم:-مشکل شنوایی داري مگه!؟می گم می خوام حلقه بخرم براي ترانه!کجاش این همه تعجب داره؟!برّاق شد تو صورتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧٢-می فهمی چی می گی؟دو روزه ترانه بهت روي خوش نشون داده می خواي گند بزنی به همه چی؟اخم کردم ، انگشتِ اشاره ام رو به سمت اش گرفتم:-اگه من یه چیزایی رو به تو و اون شوهرت می گم قرار نیست سوءاستفاده کنین ازش!ازت یه کمکِ سادهخواستم...نخواستم آپولو هوا کنی که!ابرو بالا انداخت و با تمسخر گفت:-که اینطور!پس من میرم........نیاز به کمکِ من نداري دیگه!قدم که برداشت چنگ زدم به بندِ کیف اش:-کیمیا....اذیت ام نکن!ایستاد و پوفی کرد....نگاهم کرد و با تردید گفت:-کیان.....خودت می دونی مثه برادرم برام عزیزي.....نمی خوام اذیت بشی....چی تو فکرت می گذره؟می خواي چی کارکنی؟!کمی بهش نزدیک شدم:-می خوام ازش بخوام زنم بشه...همه کسم بشه..براي همیشه!تک خنده اي کرد و دستش رو تو هوا حرکت داد:-واي کیان!نشستی پیشِ خودت چی فکر کردي؟می دونی که ترانه ضد توئه؟جبهه گرفته علیه تو!الآن که می بینی آرومشده و هی به تیپ و تاپ ات نمیزنه واسه اینه که داره کم کم می شناسدت.....خرابش نکن!الآن بهش پیشنهاد بدي حلقهات رو بندازه دستش ، دوباره آتیشِ زیرخاکسترش گُر می گیره!صبرکن خو یه کم!زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم:-تا کِی کیمیا؟!تاکِی؟من آذر ماه ترانه رو عقد کردم....الان فروردینِ!پنج ماه گذشته....پنج ماه!فقط چهار ماه از اون نه ماهمونده......باید پا پیش بذارم.....پا پیش بذارم که تو این مدت باقی مونده انقدر وابسته ام بشه که نتونه از پیش ام بره....حالامی فهمی چی می گذره تو سرم!؟کمی نگاهم کرد و آهسته وبا تردید گفت:-ولی تو هنوز بهش نگفتی.....اون باید انتخاب کنه!آب دهن فرو بردم و نگاه ازش گرفتم....آهسته مثلِ خودش گفتم:-می دونم....دیر یا زود باید بهش بگم......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧٣آهی کشیدم و سرم رو به سمتِ دیگه اي چرخوندم...جاي دیگه اي رو نگاه کردم.....تحمل اش سخت بود برام..!اگه به رويِ خودم نمی آوردم به خاطر این بود که به حدِ کافی مشکل داشتم....به حدِ کافی درگیري داشتم و ذهنم رومعطوفشون می کردم ولی الان...در حالِ حاضر باز آوار رو سرم ریخته بود و داشتم نفس کم می آوردم.....زمزمه وار که صدام کرد برگشتم سمتش.....محو و کمرنگ لبخند زد:-بریم انتخاب کنیم....بهت اعتماد می کنم ، تو صلاحِ زندگی ات رو بهتر از من می دونی....بعد از کمی مکث جلوتر از من راه افتاد و به ویترین ها خیره شد....لبخندي زدم و شونه به شونه اش ایستادم و گفتم:-می دونی خیلی خانمی؟!نیم نگاهی کرد و بالبخندي گفت:-زبون نریز!من خودم همه ي اینا رو می دونم!خندیدم و به ویترین نگاه کردم...گیج شده بودم بین اون همه زرق و برق......سرم رو خاروندم:-کیمیا؟من هیچی سرم نمی شه!چشم غره اي رفت:-کاش یه ذره از اون حسین یاد می گرفتی!سلیقه اش تو طلا از من بهتره!زیرلبی گفتم:-از بس خاله زنکِ !شنید....چشم درشت کرد وگفت:-شما عمه داري دیگه؟!خندیدم وبا سر به طلاها اشاره کردم و گفتم:-تو رو خدا انتخاب کن!همونطور که داشت نگاه می کرد گفت:-نچ.....چیزقشنگی نداره ، بریم بعدي....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧۴دو ساعتِ تمام پا به پايِ کیمیا چرخیدم تا شاید حلقه اي به چشم اش بیاد......کلافه پنجه توي موهام فرو کردم و گفتم:-پسند واقع نشد؟تو چی آوردي سرِ اون حسینِ بدبخت وقتِ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۱ عصر
خریدِ حلقه!؟پشتِ چشمی نازك کرد و گفت:-یه دقیقه دیگه هم زبون به دهن می گرفتی بهت نشون می دادم!وبعد اشاره زد که دنبال اش برم...کیمیا گفت کدوم حلقه....کدوم ست....حلقه هاي طلا سفید با سه نگین مورّبِ احاطه شده بینِ دو خطِ شکريِ باریک....روي یه لایه ي آیینه اي....زیبا بودوشیک.....لبخندي به رضایت زدم....***همه چیز خوب بود....تو آرامش روز رو گذروندیم......حلقه رو خریدم و تو اتاق تو جیبِ کتم جا خوش کرده بود....منتظرِ یه فرصت مناسب بودم.......و این فرصت به نظرم بعد از شام بود....کنارِ ترانه اي نشستم که حواس اش به اخبار بود......آروم با انگشتِ اشاره ام گونه اش رو نوازش کردم...عقبکشید.......کمی...!لبخند زدم.....می تونستم بهش بگم؟....شاید!می تونستم حلقه به دستش کنم؟...شاید!!باید حرف می زدم...باید راضی اش می کردم.....چون ترانه تمام و کمال متعلق به من بود واین حسِ خواستن و بودن بههیچ وجه قابلِ تغییر نبود.....دو دل بودم........تردید داشتم....ممکن بود مجبور بشم چیزهایی رو بگم که ازش پنهون کردم...آهسته به بینی اش زدم و گفتم:-می خوام باهات حرف بزنم........م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧۵نیم نگاهی به من کرد و گفت:-الان داري چی کار میکنی پس؟!خنده ي کوتاهی کردم و بهش نزدیک تر شدم...شقیقه ام رو به گونه اش چسبوندم و چشم بستم....گفتم:-خیلی مهمِ!باید تمام حواست رو بدي به من!با دست به سینه ام فشار آورد و گفت:-خب باشه...یه کم عقب بکش تا من تلویزیون رو خاموش کنم.عقب کشیدم...بلند شدم و گفتم:-باشه.....پس....پس من الان میام....سري تکون داد.....به اتاق پناه بردم...اضطراب داشتم.......دستم می لرزید....همه ي وجودم می لرزید....کوتاه نفس گرفتم و حلقه رو از جیبِ کتم بیرون آوردم...آیت الکرسی خوندم....تا آروم بشه این قلبِ بی قرار که محکممی کوبید....دست هام رو چند بار باز و بسته کردم...مثه ورزشکاري بودم که تو فینال المپیک قدم می ذاشت....چشم هام رو باز و بسته کردم و با لبخندي که به سختی می تونستم رو لبم حفظ کنم از اتاق بیرون رفتم...منتظر نشسته بود...آب دهن فرو خوردم و گفتم:-ترانه...تو....تو دیگه الآن می دونی که بهت علاقه دارم، می دونی دوسِت دارم....می دونی هر کاري کردم از روي عشقبود....تو منو...تو منو می شناسی.....تو همه چیز رو درباره ي زندگی ام می دونی...نفسی گرفتم و کمی مکث کردم تا جمله هام سر وسامون بگیره...ترانه جا به جا شد و با ابروهاي بالا رفته گفت:-این حرفا براي چیه؟!براي چیه؟براي چیه کیانمهر؟می خواي چی کار کنی؟اصلا کارت درسته؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧۶اعتقاد داري به کاري که می خواي بکنی؟واقعا چی قصدتِ؟!جعبه اي رو که تو دستم بود رو رويِ میز گذاشتم و گفتم:-براي این...درِ جعبه ي سبزِ مخملی رو باز کردم و کمی به سمتی جلو هل اش دادم....دو تا حلقه...ستِ هم...مردونه و زنونه.....گیج بود...گنگ بود...نمی دونست چی داره اتفاق می افته...چشم هاش بین حلقه ها و من نوسان داشت....بی صدا لب زد:-یعنی چی؟!دستی به لبم کشیدم و گفتم:-می خوام تا همیشه....نفسِ عمیقی کشیدم و ادامه دادم:-می خوام تا همیشه براي من باشی ، می خوام مالِ من باشی....براي همیشه!کمی نگاهم کرد....سرش رو کج کرد....لبش به لبخند آراسته شد و بعد شلیکِ خنده اش تو سالن پیچید...بین خنده هاش گفت:-شوخی جالبی بود!مرسی!می خندید؟به چی؟به من ؟ به کاري که داشتم می کردم یا به احساس ام؟عصبی شدم...دست مشت کردم:-نخند ترانه!نخند...حرف هاي من خنده نداشت!خنده اش جمع شد....اخم کرد...از جا بلند شد و گفت:-پس باید چی کار کنم؟هان؟ذوق کنم و غش کنم؟حرفات برام معنی نداره...می فهمی؟روشنم کن قصدت چیه؟!پوفی کردم...سخت تر ازاون چیزي بود که فکر می کردم:-یعنی اینکه دارم بهت می گم این حلقه رو بنداز دستت!براي همیشه زنم شو......اسم ات بره تو شناسنامه ام.کمی نگاهم کرد.....داشت تجزیه و تحلیل می کرد گفته هام رو.....بلند شد و نیم قدمی به سمتم برداشت ، آهسته پرسید:-چرا!؟دست هام رو پشتِ کمرم گرفتم و مشت کردم که لرزشش معلوم نشه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧٧-چی چرا؟!صداش رو بلند تر کرد:-چرا بهم همچین پیشنهادي می دي؟چرا فکر می کنی باید قبول کنم؟!پنجه هام رو تو هم قفل کردم:-چون بهت علاقه دارم!چون دوسِت دارم!کم کم صورتش به سرخی زد.....صداش رو بلند کرد...با پوزخند گفت:-فکر می کنی احمق ام؟هیچی حالی ام نیست؟اینا رو می گی که چی؟دردت چیه؟اونو بگو!خواستم حرفی بزنم که کفِ دستش رو به نشونه ي سکوت برابرم گرفت:-هان؟بازم می خواي بگی دوستم داري؟فقط دوست داشتن؟باید باور کنم؟این کارا رو می کنی که چی؟که چی ثابتبشه؟می گی دوستم داري دیگه؟خب....قبول....!صداش رو بلند تر کرد:-دِ لا مروت کی با کسی که دوستش داري همچین کاري می کنه؟کی شخصیت و غرور کسی که دوستش داره رو خردمی کنه؟کی با معشوقه اش، کسی که بهش علاقمندِ جوري رفتار می کنه که حسِ دختر خیابونی بهش دست بده؟کدومحرفات رو قبول کنم؟چی رو باور کنم؟به نظرت اون دلایلی که آوردي عاقلانه بود؟قابل باور بود؟که من باور کردم؟نهجونم!نفسی گرفت...من ماتِ خروشِ ناگهانی اش بودم:-نه!باور نمی کنم....تو داري بهم دروغ میگی...یه چیزي رو مخفی می کنی...فک نکن نفهمیدم...حرفات با هم نمیخونه.....دلیل ات اون چیزایی که قبلا گفتی نیست...من باورت نکردم!می گی دوستم داري ولی هر چی حسِ بدِ تو مننسبت به خودت به وجود آوردي.....حالا این حلقه ها رو گذاشتی جلوم که چی؟که چی بشه؟نفس نفس زنان بهم خیره شد....صورتش سرخِ سرخ بود...خواستم چیزي بگم ولی نتونستم....ترانه ناگهان هر چی تو دلشجمع کرده بود رو گفت....همه رو!می خواستم باورم کنه ولی نمی کرد!شاید حق داشت....سعی کردم محکم باشم...خونسرد:-ولی من دوستت دارم...الآن دارم ازت تقاضاي ازدواج می کنم....دائم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧٨ناباورانه لبخند زد....لبخندي که از صد تا پوزخند بدتر بود...دست هاش رو باز کرد و گفت:-اینجوري؟!بلندتر گفت:-اینجوري؟چرا همون اول ازم تقاضاي ازدواج نکردي؟الان چی عوض شده که داري این کارو می کنی؟چرا به جاي اینحرف تو دفترت بهم گفتی صیغه ات بشم؟چرا مثه بچه ي آدم نیومدي خواستگاریم؟هان؟نمی خواستم این طور بشه....تو فکرم این حرفا نبود....این اتفاقات نبود....نفس هام به شماره افتاد....شاید وقتش بود!شاید کم کم داشت ثانیه شمار صفر می شد....دست هام رو آزاد کردم :-قبلا بهت گفتم..چون...عاصی شده جیغ کشید:-دروغ نگو!دروغ نگو لعنتی!راستش رو بگو...براي چی آخه؟دستی به پیشونی ام کشیده بود...عرق نشسته بود روش....انگار جونم رو داشتن می گرفتن...خدایا این چه دردي بود؟خدایا این چی بود که به جونم انداختی؟!به سختی لب باز کردم:-چون شاید...شاید توهم دلت نمی خواست با من باشی.....چون شاید توهم قبولم نمی کردي...درمونده نالید:-آخه چرا از جانب من تصمیم گرفتی؟چرا از من نپرسیدي؟چی پیشِ خودت فکر کردي؟چی باعث میشه اینطوري فککنی؟دِ بگو لعنتی!وقتش بود....ناخواسته وقتش بود مثلِ خودم!ولی باید می گفتم....زمانش رسیده بود...دلیلی که سعی داشتم ازش فرار کنم..فراموش کنم!که سعی کردم زمانِ گفتنش عقب بیفته....من دوست نداشتم امروز ، اینجا ، اینجوري زبون باز کنم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٧٩ولی دیگه چاره اي نبود....یه جایی تو سینه ام درد می کرد....قلبم...قلبِ لعنتی ام درد داشت!عرقِ مرگ بود که ازتیره ي کمرم می گذشت...با صدایی که می لرزید گفتم:-چون هیچ زنی حاضر نیست بدون بچه سر کنه...چون تمام دخترا دوست دارن مادر بشن و من....خدا این چه عذابی بود؟انگار قطار سوت می کشید توي سرم...به زحمت گفتم:-من نمیتونم پدر بشم..........من عقیم ام ترانه!چیزي بود شبیه جون کندن...شبیه مردن...شبیه شکنجه....چشم بستم به دردم..سخت بود...سخت بود پذیرفتن اینکه منی که آرزوي پدر شدن داشتم هیچ وقت پدر نمی شدم......***ترانه:ضربه سهمگین بود....ضربه کاري بود.......با چشم هایی که حتی پلک هم نمی زدن خیره ي مردِ رنگ پریده ي روبرومبودم....انگار جون از پاهام رفت.....لبخندي احمقانه زدم....با صداي ضعیفی گفتم:-تو.....تو......چ....مغزم از کار افتاده بود...نمی تونستم کلمات رو کنار هم ردیف کنم و جمله بسازم تا منظورم رو برسونم....این مرد چیگفت؟عقیمِ؟عقیم یعنی چی؟یعنی کسی که توانایی باروري نداره؟!نه....نه...باروري یعنی حامله شدن؟مرد ها که حامله نمی شن!عقیم یعنی....یعنی نداشتن مردونگی؟!نه....اینم نیست...پس چیه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨٠معنی اش چیه که این مرد اونو دلیلِ خودش میدونه.....عقیم بودن یعنی عدم توانایی بارورکردنِ همسر......یعنی عدم توانایی مادر کردنِ همسر....آره...آره...معنی اش همینه...معنیاش اینه.....به خاطر همچین چیزي؟ناگهان نفس کشیدم.......انگار از نوك انگشتم داشتم نفس رو داخل ریه هام می کشیدم.....دستم چنگ زد به سینه ام....واسه خاطرِاین اینطوري باهام رفتار کرد؟این بود دلیل اش؟!قدم به سمتم برداشت:-ترانه جان....دستم رو جلوش گرفتم...نباید می اومد...نباید بهم نزدیک می شد......با صدایی که به زحمت از بین لب هام خارج می شدگفتم:-نیا....نه....نیا...ایستاد....درمونده چنگ زد به موهاش.......خیره ي سیاهی موهاش شدم....سیاه شد روزگارم بابتِ عقیم بودنش؟باهام خوب بود....با خانواده ام خوب بود.....باعث شد پايِ سام خوب شه....چک هاي پدرم رو پرداخت می کرد ولی......ولیتمام آرزوهايِ دخترونه ام رو کشت!یکی می گفت بی انصاف نباش.....برات کم کار کرد؟کم پشتوانه ات بود!؟یکی فریاد می زد سرش که هر کاري که کرد حق نداشت اینطور حق انتخاب رو ازم بگیره.....زبونم رو رويِ لبِ خشکم کشیدم....چند پار پشتِ هم پلک زدم....ترانه...به خودت بیا دختر....ترانه!کف دست هام رو محکم به هم کشیدم....کمی عقب رفتم.....لب زدم:-داري....داري شوخی می کنی؟!عصبی نگاهم کرد.....چشم هاي طوسی اش به غم نشسته بود:-به نظرت انقدر احمقم که بابتِ چنین چیزي شوخی کنم؟!هه...هه....هه......خندیدم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨١بلند!دیوانه وار.....مگه می شه این دلیل اش باشه؟مگه این دلیل می شه؟!مگه خودش تنها آدمِ عقیمِ رويِ زمینِ؟!خنده ام برید...اخم کردم...تند وتیز نگاهش کردم و گفتم:-فکر نمی کنی مسخره اي؟!بی شعوري؟با من از این شوخی ها نکن....سرطان داري؟!هان؟یا دوزنه اي؟چی باعث شداینطوري کنی...می گی دوستم داري...پسرا می رن خواستگاري دختري که دوستش دارن....پس چرا تو نیومدي؟!با دست رويِ سینه اش کوبید:-منِ بی شرف ترسیدم پس ام بزنی...می فهمی؟تو هم پسم بزنی!مغزم به کار افتاد...من هم؟مگه قبل از منم کسی بوده؟!پوزخند زدم...ترانه ي سرکش برگشت!:-من هم؟هان...قبل از من هم عاشق شدي!؟با دست به پیشونی اش کوبید و گفت:-نه....من...من..باور کن من فقط عاشقِ تو شدم...تو اولین کسی بودي که...که بهش دل بستم ولی قبل از تو...قبل ازاینکه اصلا تورو بشناسم رفتم خواستگاري چندتادختر تا از این تنهایی دربیام..دختراي خوب وخانواده دار...نه پولدار..من....پوفی کشید و به سختی ادامه داد:-من بهشون گفتم..تو همون جلسه ي اول...لبخند تلخی زد:-حتی فکر نکردن!از اتاق که بیرون رفتن گفتن نه....می بینی؟حتی یه روز مهلت نخواستن براي فکر کردن...که شایدمن محسنات دیگه اي داشته باشم.....که...صداش ضعیف شد...نگاه به زمین انداخت:-ندارم.....چونه ام می لرزید...حق نداشت..حق نداشت تلافیِ بقیه رو سرِ من دربیاره...حق نداشت چون اونا بهش گفتن نه ، نذارهمن براي خودم تصمیم بگیرم.....این منصفانه نبود:-حق نداشتی حق انتخاب رو ازم بگیري......حق نداشتی با این دلیلِ مسخره ات عذابم بدي!عصبی شد...صورتش سرخ شد،داد زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨٢-دلیلِ من مسخره نیست!جیغ زدم:-هست....هست!مسخره اس...تو به جاي من فکرکردي ،به جاي من تصمیم گرفتی...دلیل ات مسخره اس!عقب عقب رفتم و اون جلو اومد......من پس می کشیدم و اون پیش می کشید......بغض کرده بودم...حق نداشت با منچنین معامله اي بکنه:-نباید با من این کارو می کردي...باید می ذاشتی من فکرکنم...صداش لرزید:-تو هم می گفتی نه.....تو هم قبول نمی کردي....دست هام مشت شد:-ازکجا می دونی؟هان؟از کجا می دونی؟شاید....شاید قبول می کردم....تو مگه جاي من فکر می کنی؟ مگه تو فکرِ منی؟!دست هاش رو جلو آورد که پس زدم......به دیوار چسبیدم......سخت بود برام قبولِ اینکه من قربانی خودخواهی اششدم.....بابغض گفتم:-چرا واسه اونایی که میگی بهشون علاقه نداشتی ارزش قائل شدي و من نه؟منم حق داشتم...منم باید میدونستم.اونوقت...اونوقت ازم می خواي عقدِ دائم ات بشم؟اسمم بره تو شناسنامه ات؟باید قبول کنم؟خشک شد......چشم هاش درشت شد....آهسته گفت:-باید قبول کنی....می فهمی؟باید!دیوانه شدم..عاصی شدم...زنجیر پاره کردم...فریاد کشیدم:-نه!نمی فهمم.....من نمی فهمم!من قبول نمی کنم...نمی خوام قبول کنم...دو روز باهات خوب بودم فک کردي عاشقچشم و ابروت شدم؟نه آقا!نخیر....باهات خوب بودم چون می خواستم مدتی که اینجام رو تحمل کنم!تا تحمل اش برايخودم آسون بشه..می فهمی؟نمیتونم قبول کنم که این چند ماه بشه یه عمر!دست هاش مشت شد....فرود اومد رودیواري که بهش تکیه زده بودم...عربده زد:-حق نداري حرف از رفتن بزنی...می فهمی؟حق نداري!تواسیري...باید تو این خونه بمونی!پرده ي گوش هام لرزید از نعره هاش....دیدم حلقه ي اشک رو تو چشم هاش.....پلک بست و سر کج کرد.......با درد گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨٣-نمی خوام از دستت بدم...اشتباه کردم...می دونم ولی دستِ خودم نبود...من ترسیده بودم!کم مشکلی نیست مشکلِمن...پدر نشدن براي بعضی ها حتی حکم.....حکم نا مرد بودن رو داره....نداشتن مردونگی....خواجه بودن....می دونی تاحالا چند بار بهم گفتن اخته؟می دونی چند بار خواجه صدام زدن؟اشک چکید روي گونه اش...بغض منم بیشتر شد...یه چیزي ، تهِ تهِ تهِ دلم براش می زد...مثه دلسوزي!به زحمت و با صداي گرفته اي گفتم:-پس من چی؟من یعنی نباید می دونستم؟از کجا می دونی انتخاب ات نمی کردم؟هان؟براي چی اینطوري رفتارکردي؟براي چی جايِ من فکر کردي.....اصن چرا من؟این همه دختر....دختر خوب و پاك و نجیب........چرا من؟خیلی هاهستن که قبولت می کردن با وجودِ عقیم بودن....نگاهم کرد....با گلایه...با دلِ پر...طوسی هاش غمگین بودن....مثه سربازي که آخرین باقی مونده ي یه لشکرِ که بایدپلاك همرزم هاش رو برگردونه...به تنهاییِ همون سرباز...به دلخونیِ همون سرباز:-کی؟واقعا کدوم دختر حاضر می شد؟کدوم دخترِ عاقلی؟من چی داشتم؟خانواده ي خوب؟روحیه ي بانشاط؟توانایی زاد وولد؟!به چی دلش رو خوش می کرد؟.......مگه کسی به خاطر پولم یا چهره ام بهم بله می گفت...که دراین صورت باید تاآخرعمر باج می دادم وعذاب می کشیدم.....من یکی رو می خواستم که براي خودم بخوادم...واسه خاطرِ خودِ خودم!فکرکردي اونی که واسه پول منو بخواد وقتی استفاده اش رو کرد نمیره؟یا اونی که واسه خاطر زیبایی...وقتی از ریخت افتادمنمیره؟!دست مشت شده ام نشست رويِ سینه اش....جایی که قلبش بود....بوم بوم....بوم بوم...می کوبید!:-ولی....ولی پیدا می شد کسی که دوستت داشته باشه....چرا من آخه؟صورتش رو به صورتم نزدیک کرد....بی قرار بود...پلک هاش می لرزید.....چشم بست و گفت:-شاید.....ولی مهم منم....که تورو دوست دارم...می فهمی؟!نه...نمی فهمیدم....من نمی فهمیدم......من نمی تونستم خودخواهی اش رو بپذیرم...بازم داشت خودخواهی می کرد...بازممی خواست مجبورم کنه.....بازهم داد زدم..هلش دادم...مشت زدم!با تمام قدرتم روي سینه اش کوبیدم که هواي خودش رو نداشت و خورد زمین...بهت زده نگاهم کرد........جیغ کشیدم:-من نمیخوام...!من نمیخوام اینطوري زندگی کنم...من نمیخوام طبقِ خواسته ي تو باشم!من نمی خوام چون تو دوستمداري مجبور بشم کنارت بمونم....منم می خوام مثه همه ي دخترها زندگی کنم...منم آرزو دارم لعنتی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨۴هق هق گریه ام تو خونه پیچید........خاطرات جلوي چشمم جون گرفت...صدا ها زنگ خورد.....از همون روز تو دفتر تاهمین لحظه...هق زدم و پام سست شد...هق زدم و زانوم تا خورد...هق زدم و رو زمین افتادم...دست هام رو به زمین تکیهزدم و سرخم کردم....نفسم یکی در میون بود..سکسکه می کردم.....داشتم ازحال می رفتم از این همه درد..از این همهمشکل........داشتم کم کم عادت می کردم به آروم بودن کنارِ این مرد که اینطور شد...من حق آرامش ندارم؟حق نفسکشیدن؟!دستی بازوم رو کشید و بی حال سرم رو از پشت تکیه زد به سینه اش...کیانمهر بود....دستهاش می لرزید...لیوانِ آب رو به لبم نزدیک کرد و با بغض گفت:-اینو بخور قربونت برم....اینو بخور بذار نفست جا بیاد...باشه...باشه...هرچی تو بگی...اینو بخور......آب که از لبم گذشت و به زبونم رسید و از گلوم پایین رفت رخوت تو تنم بیشتر شد...نفسم سرجاش اومد ولی خستهبودم......کیان فهمید...دست انداخت دورِ کمرم....به خودش تکیه ام داد و بلند شد....تنش می لرزید..دستش که دستم روگرفت ، از سردي اش تعجب کردم...نگاهِ بی رمقم رو به صورتش دوختم...لبش رو با تمام قوا می گزید.....چشم هاش روبه زمین دوخته بود.....آهسته آهسته گام برداشت سمتِ اتاق......کمکم کرد رويِ تخت دراز بکشم.....خواست بره.....که دستم بی اراده پیچید دورِمچ اش....نگاهم کرد...غصه دار....آهسته لب زدم:-باید حرف بزنیم...!!***بی صدا نشسته بود پایین تخت....سرش رو رويِ زانوهاش گذاشته بود.....یک ساعتِ تمام حالتش همین بود.......منم خیره به اون....من حق تصمیم گیري داشتم...نداشتم؟!دستم رو رويِ چشم هاي دردناکم گذاشتم........باید می دونستم....اگر قرار بود تصمیم بگیرم باید می دونستم...اصلا تصمیمِ چی؟مگه تصمیمِ من چیزي غیر از رفتن بود بعد از تموم شدن صیغه؟ولی........باید می دونستم.....صدام رو صاف کردم و گفتم:-مادرزاديِ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨۵سربلند کرد و سوالی نگاهم کرد....چشم بستم...براي من سخت بود حرف زدن ازش...اون چطور تحمل می کرد...چشم باز کردم و به صورتِ خسته اش نگاه کردم و گفتم:-عقیم بودنت رو میگم....مادرزاديِ؟لبخندتلخی زد:-نه.....کمی جابه جا شدم:-پس چی؟!آب دهنش رو پایین داد و من خیره ي سیبک گلوش شدم...آهسته شروع کرد:-پونزده سالم که بود ، یه روز داشتم از مدرسه بر می گشتم که دیدم ریختن سرِ میران.....میران عادت داشت واسه لاتو لوتاي بزرگترازخودش کري بخونه...سه سال ازم کوچیکتر بود و کله اش بو قورمه سبزي می داد.....می خواستم ولشکنم وبرم پسر عزیزدردونه ي مامان و بابا رو.....ولی.....نگاهم کرد.....لب هاش رو به هم فشرد......بلند شد ولبه ي تخت نشست....نزدیکِ من....دستم رو تو دست هاش سردشگرفت.....شروع به نوازش دستم کرد و گفت:-ولی هر چی بود برادرم بود...من نمی تونستم مثه اونا باشم به خصوص اینکه میران با همه ي دشمنی کردن هاش علیهمن ، وقتی بزرگتر شد باهام کناراومد....نه اینکه خیلی خوب بشه...نه...ولی هوام رو داشت....نفسی گرفت و ادامه داد:-طاقت نیاوردم.....کیفم رو پرت کردم یه گوشه و یقه ي یکی شون رو گرفتم و عقب کشیدم.....میران در رفت.....بچه بودخب...یه پسر دوازده سالِ.......ولی من پا پس نکشیدم به خصوص وقتی دیدم صورتِ میران خونی بود.....هر چی بودمحتی اگه اونا نمی خواستن قبول کنن، من برادرِ بزرگ بودم.....خونم به جوش اومد و دست ولگد پروندم.....دوتاشون منورو زمین خوابوندن.... سه نفر بودن ومن زورم به همه شون نمی رسید.......پام رو باز کردن و...گفتنش براش سخت شد....دستم رو رها کرد وبه گلوش دست کشید...سر بالا گرفت و چشم هاش رو محکم بست:-چندین بار کوبید بین پام....داشتم می مردم از درد........نامردِ عوضی انقدر زد که از درد بی حال شدم.....بعد هم تف کردروم و رفت.............میران شاخ و شونه کشید و من چوب خوردم.....اون پسرا مدرسه اي بودن ولی از منم بزرگتر........مناین وسط خیلی چیزها از دست دادم....میران به بی بی گفت و بی بی اومد دنبالم......منو برد دکتر.......نمی تونستم حتیراه برم....دکتر عصبانی شد...سرزنشم کرد ولی دیگه فایده اي نداشت...یه شب بی بی منو نشوند کنارِ خودش ویه چیزاییبهم گفت....توجه نکردم...خندیدم...برام مهم نبود...آخه یه پسر پونزده ساله براش مگه مهم بود که پدرنشه؟دوسال کهم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨۶گذشت کم کم حرفاي بی بی برام معنا پیدا کرد....اوایل با خودش رفتم دکتر.....نشد...گذشت وگذشت....می دونی چند تادکتر رفتم؟می دونی چقدر به در و دیوار زدم و تلاش کردم تا معالجه بشم؟!...آخري آب پاکی رو ریخت رو دستم...غمگین نگاهم کرد و گفت:-زل زد تو صورتم و گفت که عقیم شدم.....گفت که انقدر شانسِ پدرشدنم پایینِ که در واقع عقیم ام.....راهی هم برايمعالجه نیست......دستی به صورتش کشید.....رگِ گردنش بیرون زده بود......سرخ شده بود......موهاش رو گرفت وکشید....خم شد...نالید:-آخه چرا من؟!درسته که قرار نبود کنارش بمونم....درسته که ازش زخم خورده بودم ولی نمی تونستم جلوي دست هاي لرزونم رو بگیرمکه پیش رفتن و رويِ شونه اش نشستن....سر بلند کرد...چشم هاش نم داشت:-حالا می فهمی چرا می گم باید؟آره؟من حتی نمی تونم یه بچه از پوست و گوشت و خون خودم داشته باشم...فقطمیمونه عشقم...کسی که دوستش دارم...!....من هیچی ندارم...چنگ می زنم به تنها چیزي که میتونم داشته باشم...اونمتو!لب هام رو به هم فشردم....وقت اش نبود..وقتِ بحث کردن نبود...نه من حال درستی داشتم و نه اون...چشم بستم و رويِ تخت دراز کشیدم...بهش پشت کردم و گفتم:-می خوام بخوابم....خسته ام...چنددقیقه فقط صداي نفس زدنش رو شنیدم ولی بعد...دست هاش رو پهلوهام نشست و درآغوشم گرفت...سرش رو توموهام فرو کرد و گفت:-منم می خوام بخوابم.....لبخند تلخی زدم از لجبازي هاي این پسر....بیشتر منو توآغوشش کشید...انگار تنم با تن اش یکی شده بود...شده بودیم یه جسم....بوسه زد پشتِ گردن ام و گفت:-تو نباید بري....می فهمی؟نباید...جات همین جاست!حتی اگه تمامِ دنیا بخوان ازم جدات کنن...من نمیذارم!چشم هام گرم می شد....لبم باز نمی شد که جوابی بهش بدم......پشتِ پلک هام سیاه شد....خوابیدم.نمی دونم ساعت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۲ عصر
چند بود ، چه وقت از شبانه روز بود که یکی دستش رو گذاشته بود رو زنگِ خونه و رها نمی کرد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨٧باچشم هاي نیمه بسته سرم رو از روي بالش بلند کردم....نگاهم به کیانمهر خورد که لبه ي تخت نشسته بود...صداشزدم:-کیان؟خب برو ببین کیه؟!تکونی خورد....برگشت ونگاهم کرد...سري تکون داد ورفت...بلند شدم و بین تخت نشستم...دستی به موهاي پریشونمکشیدم...سه روز بود داستان همین بود....خواب نداشت.....لبه ي تخت می نشست و سرش رو بین دست هاش میگرفت.....صداي متعجب کیان که اومد از جا بلند شدم:-تو اینجا چی کار میکنی؟وصداي دختري که برام آشنا بود بااینکه یک بار بیشتر ندیده بودمش:-من...من مجبور شدم!وبعد صداي گریه.....باعجله خودم رو به سالن رسوندم و بادیدن سوگل که به درِورودي چسبیده بود وهق می زد خشکشدم...کیان برگشت و نگاهم کرد...اونم باور نداشت حضور خواهرش رو...سوگل با دیدن من بیشتر گریه کرد و گفت:-به خدا چاره اي نداشتم.....مجبور شدم بیام...کیان قدمی به سمتش برداشت و گفت:-ساعت رو نگاه کردي؟چطوري تا اینجا اومدي؟!صداي گریه ي سوگل اوج گرفت و تو یه غافلگیري خودش رو تو آغوش کیان انداخت و دست دورِ کمرش حلقهکرد...کیان که هیچ ، منم باورم نمی شد تصاویر روبروم!دست هاي کیانمهر با تاخیر و لرزش روي کمر وشونه ي سوگل نشست و بعد آهسته بوسه اي روي سرش زد و گفت:-هیش!دیگه جات امنِ....گریه نکن....چندین بار پلک زدم تا باورم بشه دارم سوگل رو تو آغوش کیانمهر می بینم....دستی به پیشونی ام کشیدم و به سمتِ آشپزخونه رفتم..آبی به دست و صورتم زدم ولیوانی هم از آب پر کردم و بازبهسالن برگشتم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨٨کیان روي مبل نشسته بود و بازوش دورِ شونه ي سوگل حلقه بود...روبروشون زانو زدم و لیوان رو به لب هاي سوگلنزدیک کردم و گفتم:-اینو بخور نفس ات جا بیاد.....لب رنگ پریده اش رو باز کرد و کمی از آب نوشید....لیوان رو که پس زد کیان آروم ازش پرسید:-خب....حالا میگی چی شد اومدي اینجا؟اونم این وقتِ شب؟سوگل نفسی گرفت و دست هاش رو به هم کشید و گفت:-بابا ازم عصبانی بود...این چند روزه خیلی اذیتم می کردن...مجبور شدم بزنم بیرون....دیگه سخت ام بود اونجا بودن....کیان دست هاش رو که عصبی مدام به هم می کشید رو بین دست هاش گرفت و گفت:-چطوري اومدي؟!سوگل بغض کرد....چشم هاي خیس اش رو به من دوخت و گفت:-آژانس بانوان....یه نیم ساعت پیاده رفتم تا رسیدم بهش...خیلی....خیلی...هق زد و با گریه گفت:-خیلی ترسیدم!دستم رو آروم رويِ زانوش گذاشتم ، کیان صورتش رو به صورت سوگل نزدیک کرد...لحظه اي ایستاد و انگار تردیدداشت....بعد آهسته لب هاش رو رويِ پیشونی سوگل گذاشت و آروم گفت:-باشه....باشه خانم کوچولو...دیگه گریه نکن....سوگل چنگ زد به پیراهن کیان و با گریه گفت:-داداش....داداشی از ترس داشتم می مردم...همه اش....همه اش فکر می کردم یکی دنبالمِ...همه جا...همه جا تاریکبود...کیانمهر غرقِ لذت شده بود...سوگل اونو برادر خودش خطاب کرد و این براش دوست داشتنی بود...آروم دست کشید رويِشونه ي سوگل و گفت:-حالا که همه چی تموم شد..خوا......خواهري......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٨٩سوگل با صداي بلندتري گریه کرد و خودش رو بیشتر تويِ آغوش کیانمهر پنهان کرد......بلند شدم و سمتِ دیگه يسوگل نشستم....منتظر بودم بدونم چی شده که این دختر،این موقع از خونه بیرون زده.....چنددقیقه اي کیانمهر خواهرش رو نوازش کرد و آروم براش زمزمه وار حرف زد تا اینکه دخترك آروم گرفت....زیبا بود دیدنِ آروم شدنِ سوگل تو آغوش برادري که سی سال برادر بودن به دلش مونده بود.....بالاخره سوگل کمی از کیان دور شد...به زمین خیره شد که کیان پرسید:-حالا چرا علیرضا از دستت عصبانی بود...؟؟سوگل حرفی نزد...لب هاش رو به هم فشرد و سرش رو بیشتر پایین گرفت...دستِ سوگل رو گرفتم و نوازش کردم..نگاهیبه من کرد...کمی خودش رو به من نزدیک کرد...انگار از کیان می ترسید.....چی باعث می شه که یه دختر از پدر وبرادرش بترسه؟مگه چیزي غیر از این که غیرتشون رو تحریک کنه؟دستش رو فشردم و بی صدا لب زدم:-بگو...من هستم...دستم رو فشرد و آروم گفت:-یه کاري کردم که بابا علیرضا عصبانی شده....کیانمهر کمی به سمتِ سوگل خم شد و گفت:-چی؟چی کار کردي؟!صداي سوگل لرزید:-سا...سارا من و با یه نفر دیده و....به بابا گفت....بابا هم......سوگل نامحسوس از کیان دور می شد و به من نزدیک...کیان اخم کرد:-با کی دیده بود؟می دونم که علیرضا خیلی دوست داره و به این راحتی از دستت عصبانی نمیشه....چی کار کرديسوگل؟!سوگل هق زد و گفت:-من....من.....من و با.....با هومن دیده بود.....و کامل تو آغوشم جا خوش کرد.......چشم هاي کیان گشاد شد.....با بهت به خواهرش نگاه کرد........بعد از چند ثانیه گفت:- و این هومن کیه!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩٠سوگل حرفی نزد ، می لرزید.....دستم رو دورش حلقه کردم..کیان صداش رو بالا برد و گفت:-گفتم هومن کیه سوگل؟سوگل باز هم سکوت کرد....جرات نداشتم به کیان نگاه کنم.....این بار تقریبا فریاد کشید:-با توام!میگم این هومن کدوم خريِ؟!سوگل با گریه گفت:-تو کلاس کامپیوتر دیدم اش.........بهم گفت ازم خوشش اومده....گفت شماره ي هم رو داشته باشیم.....کیانمهر از جا پرید.....به خودم جرات دادم و نگاهش کردم...سرخ شده بود.....دست هاش مشت شده بود....نگاهم به رگ شقیقه اش افتاد که ورم کرده بود و وحشت زده شدم...آروم صداش زدم:-کیانمهر؟جوابی نداد......خیره ي سوگل بود....کمی بعد عصبی خندید و گفت:-دوست پسرتِ؟آره؟سوگل سرش رو تکون داد......دست کیانمهر بالا رفت که بشینه رو صورتش که بلند صداش زدم:-کیان!!!!!!نگاهم کرد.........دستش رو محکم به پیشونی اش کوبید و از بین دندون هاي به هم چسبیده اش غرید:-بعد اون ساراي احمق رفته گذاشته کفِ دستِ علیرضا؟حتما به میعاد و میران هم گفته؟دختره ي الدنگ!دست هاش رو رويِ چشم هاش کشید و آروم گفت:-کجا دیدتتون؟!سوگل که معلوم بود از کیان به شدت ترسیده لباسم رو توي چنگ کشید و سرش رو توي سینه ام پنهان کرد و گفت:-تو.....تو کافی شاپ....هومن...هومن دستم رو گر.....گرفت....کیان داد زد:-بسِّ!سوگل ترسیده جیغِ کوتاهی کشید.......معلوم نبود سارا دیگه چی دیده بود ولی اینکه همین ها رو به پدرش بگه.......فقطبی فکري اش رو می رسوند....می تونست به نازي بگه.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩١کیان قدم رو ازمون دور شد و بعد دوباره به سمتمون اومد....آروم و قرار نداشت.....سعی کرد خونسرد باشه........نفس هايعمیق و پشتِ هم کشید و گفت:-چرا به نازي نگفت.....یا...یا به هدیه......مستقیم رفت گذاشت کفِ دستِ بابات؟!سوگل عصبی شال اش رو از سر کند و گفت:-مگه تو اون دختره ي لوس رو نمی شناسی؟انقدر بابا بهش پر وبال داده فک میکنه بزرگ خاندانِ مجدِ.....مچِ دستم روچسبید و با فضاحت از رستوران بیرونم کشید...خودم.....خودمم می دونم کارم اشتباه بود ولی.....ولی گند زد به شخصیتام....برد دفترِ بابا و نه گذاشت و نه برداشت به بابا گفت دخترت رو با دوست پسرش دیدم داشتن دل و قلوه می گرفتن......بلند بلند گریه کرد.....کیان روي مبل نشست و آهسته گفت:-دختره ي دیوانه....همیشه دوست داره همه رو به جون هم بندازه....همیشه بی فکر کار می کنه...فک کرده داره بهتخوبی می کنه.........به تندي سر چرخوند سمتِ سوگل که دخترك انقدر بهم نزدیک شد انگار رويِ پام نشسته بود و با تهدید گفت:-تو هم کارت خوب نبود...شونزده سالت بیشتر نیست واسه من بلند شدي با پسر رفتی کافی شاپ؟کجا تو خونواده ي ماانقدر راحت بودن که روابط دوست دختر و دوست پسري رِله باشه!؟هان؟سوگل هق زد:-ببخشید داداش....غلط کردم.....غلط کردم...بچگی کردم...می دونم اشتباه بود....خواستم...خواستم تجربه اش کنم.....کیان دلسوزانه نگاه اش کرد.سري تکون داد و گفت:-دختره ي دیوونه....بیا اینجا ببینم...بازوش رو گرفت و به سمتِ خودش کشید....سوگل بی هیچ مقاومتی سر رويِ سینه اش گذاشت....انقدر گریه کرده بودکه حس می کردم هر آن ممکنِ از حال بره....براي تنها گذاشتن اشون گفتم:-من میرم یه چیزي بیارم بخوري...قبل از اینکه پا بذارم داخل آشپزخونه نیم نگاهی به پشت سرم کردم که کیان آروم موهاي سوگل رو نوازش می کرد وسعی می کرد آروم اش کنه........باورم نمی شد!سارا انقدر آدم بی فکري بود؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩٢خودش باید می دونست که پدرش واکنش خوبی نشون نمی ده ولی.....پوفی کشیدم و از کابینت بیسکوییت رو بیرون کشیدم......همزمان شیر رو از هم یخچال بیرون آوردم تا گرم کنم....در تمام مدتی که تو آشپزخونه بودم پچ پچ هاي کیانمهر رو می شنیدم....شیر که گرم شد داخل لیوانی ریختم وبه همراه بیسکوییت توي سینی گذاشتم وبه سالن برگشتم...سوگل آروم شده بود و سر به پایین انداخته بود....کیانمهر هم سر بین دست هاش گرفته بود وبه فکر فرو رفته بود.....سینی رو رويِ میز گذاشتم و گفتم:-بخور...رنگ و روت پریده....نیم نگاهی به من کرد و گفت:-ممنون..لبخندي زدم:-بخور بابا...تعارف می کنه واسه من...لبخندِ نیم بندي زد و آهسته شروع به خوردن کرد...سنگینی نگاه کیانمهر رو حس می کردم ولی مصر بودم که چشمبهش ندوزم...بعد از اینکه سوگل لیوانِ خالی شیر رو رويِ میز گذاشت ، کیان پرسید:-خب حالا بهم بگو چرا این موقع زدي بیرون...سوگل لبه ي مانتواش رو مرتب کرد و گفت:-بابا علیرضا از دستم عصبانی بود...تو اتاق حبس ام کرده بود......یعنی...یعنی نازي یه کاري کرد که از زیرِ دستش در برمو برم تو اتاق....وگرنه خونم حلال بود.....بعد هم علیرضا در رو قفل کرد و گفتش که بعدا به حسابم می رسه.........از حرفهاي مامان و میعاد فهمیدم که فردا قراره سارا بیاد خونه امون....تو که می دونی چی کار می کنه؟می ترسیدم......میترسیدم بابا رو تحریک کنه و اونوقت من.......من رو بزنه.....طاقت ندارم بابا روم دست بلند کنه.....تنها جایی که فک کردمامنیت دارم......اینجا بود.....بغض داشت ولی دیگه گریه نمی کرد.....کیان به پشتیِ مبل تکیه زد و گفت:-اینجا رو از کجا بلدي؟لبخندي زد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩٣-یه بار با میعاد اومده بودیم...ولی نیومدیم تو....کیانمهر با ابروهاي بالا رفته گفت:-با میعاد؟کِی؟سوگل سري کج کرد وگفت:-یکی دو سال پیش....همون موقع که از بی بی شنیدیم تصادف کردي...تندي به کیان نگاه کردم که تماما حواس اش به سوگل بود....تصادف کرده بود؟کِی؟چرا؟سوگل ادامه داد:-با اینکه بی بی گفت حالت خوبه ولی دلمون نیومد تنها باشی....هرچی بود بازم نیاز به مراقبت داشتی....خب...خب فکربچه گانه کردیم...گفتیم اگه مارو ببینی حالت بهتر میشه....اومدیم تا جلويِ در خونه ات ولی ترسیدیم بیایم تو.....کیان لبخندِ کجی زد:-چرا؟فک...فکر کردین لولوام؟!سوگل غمگین گفت:-می ترسیدیم مارو ببینی و واکنشِ خوبی نشون ندي....هر چی باشه ما بچه هاي همون زن و مردي هستیم که اذیتتمی کردن....کیان سري تکون داد و گفت:-من خودمم بچه ي اونام...یادت رفته؟سوگل خمیازه اي کشید وبعد با خجالت نگاهی به ما کرد...چشم هاش سرخ بود...دست رويِ بازوش گذاشتم و گفتم:-پاشو ببرمت تو اتاق تا بخوابی....قبل از اینکه سوگل چیزي بگه کیان گفت:-زنگ می زنم به علیرضا می گم اینجاي...سوگل ترسید...چنگ زد به بازوي کیان و ملتمسانه گفت:-نه....نه...تو رو خدا نه....نه...نگو....می ترسم......کیان دستش رو گرفت...اخم کرد و با تحکم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩۴-باید بگم سوگل!تو الان از خونه فرار کردي...هیچ متوجهی؟حتی اگه خونه ي من که برادرت باشم اومده باشی.....نگرانتمی شن...می فهمی؟سوگل با بغضی که تو صداش بیداد می کرد گفت:-ولی اگه بفهمه اومدم اینجا دمار از روزگارم در میاره........کیان دستی به گونه ي سوگل کشید و گفت:-نترس....تا من هستم نمیذارم اذیتت کنه...بري خونه هم بی بی و نازي هستن....سوگل سکسکه کنان گفت:-بابا منو می کشه!بعد نفس عمیقی گرفت و لب بست تا سکسکه اش آروم بگیره.....کیان به قیافه ي سوگل خندید و گفت:-ببین تو رو خدا!عین ماهی بادکنکی شده!سوگل چشم هاش رو گشاد کرد و نفس اش رو به شدت رها کرد و گفت:-اِ!کیان!کیان لبخندش رو حفظ کرد و گفت:-پاشو برو بخواب....الان زنگ نمی زنم به علیرضا...دو سه ساعت دیگه........اینطوري بهتره....دستِ سوگل رو گرفتم و بلند شدیم.......به سمتِ اتاق که رفتیم سوگل لحظه اي ایستاد...با تردید نگاهی به من کرد وبعد ناگهان برگشت وبه سمتِ کیانمهر دوید....محکم بغلش کرد و گفت:-خیلی دوستت دارم داداش کیان....خیلی......و بعد رويِ پنجه ي پا خودش رو بالا کشید و گونه اش رو بوسید.....کیان لب گزید و پیشونی اش رو رو موهايِ سوگلگذاشت....لبخند زدم......شاید خیلی چیزها داشت تغییر می کرد.......دستی بازوم رو تکون داد....نمی خواستم بیدار بشم...تازه خواب باهام آشتی کرده بود ولی باز هم تکرار شد و ناچارا چشمگشودم....کیانمهر بود....چشم هاي بازم رو که دید لبخندي زد وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩۵-صبح به خیر.....خمیازه اي کشیدم و گفتم:-صبح توام بخیر....نگاهی به سوگل کردم که با لباس هاي قرضیِ من کنارم خوابیده بود......صداي کیان باعث شد بهش نگاه کنم:-بهتره پاشین ویه چیزي بخورین...زنگ زدم به علیرضا و گفتم سوگل اینجاست.....فک کنم تا نیم ساعت دیگه بیان.......یهجنگ درست و حسابی داریم!سر تکون دادم...دستم رو ، رو شونه ي سوگل گذاشتم و گفتم:-سوگلی؟خانم کوچولو؟بیدار نمی شی؟پلک هاش رو باز کرد وبا چشم هایی که خمارِ خواب بود گفت:-چی شده؟لبخند زدم و گفتم:-پاشو یه چیز بخور....بعد بخواب...نگفتم که پدرش قراره بیاد........دخترك می ترسید...!!بلند شدیم و آبی به دست وصورتمون زدیم....هنوز به آشپزخونه نرسیده بودیم که صدايِ ممتدِ زنگِ در بلند شد....سوگل ترسیده به من نگاه کرد......گفت:-کیه؟کیان ازآشپزخونه بیرون اومد و همینطور که به سمتِ آیفون می رفت گفت:-برین تو اتاق...هر چی هم شد تا من نگفتم بیرون نیاین....باشه؟!دستش رو رويِ گوشی نگه داشت و بلند گفت:-نشنیدم!آب دهن فرو بردم و گفتم:-باشه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩۶منم دچار اضطراب شده بودم...دستِ سوگل رو گرفتم و به سمتِ اتاق رفتم که کیان گفت:-درو قفل کن!چیزي نگفتم...در رو بستم و کلید رو چرخوندم.....چند لحظه صدايِ فریادِ علیرضا پیچید:-کو؟کجاس؟!سوگل بازوم رو چسبید و چشم بست.......لب گزیدم.......علیرضا بلندتر فریاد کشید:-میگم دخترم کجاست لعنتی!؟چرا اومده اینجا؟!کیانمهر آروم جواب اش رو می داد:-کجا باید باشه؟همین جاست...تو همین خونه.....آروم باش لطفا....اما صداي سارا رو که شنیدیم سوگل عصبی گفت:-باورم نمی شه که اونم دنبالِ بابا اومده باشه!سارا بلند گفت:-چرا باید تو خونه ي تو باشه!؟مگه تو چه کاره اشی؟!صداي عصبی مردِ دیگه اي هم بلند شد:-بس کن سارا!سوگل لب گزید و گفت:-بدبخت شدم!میرانِ!سارا با صداي بلندتري گفت:-بس نمی کنم!چرا سوگل باید تو خونه ي این باشه؟اصلا چرا باید فرار کنه؟تویادش دادي لعنتی!تو!کیانمهر بلندترگفت:-خواهشا تو یکی دخالت نکن!فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه!علیرضا بلندتر از بچه هاش گفت:-به اونی که ربط نداره تویی!تویی که بی ربطی این وسط!دخترِ من چرا باید اینجا باشه؟!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۲ عصر
کیانمهر باز هم سعی می کرد جلوي پدرش که پدر نبود براش آروم و خونسرد باشه:-براي اینکه جایی جز اینجا نداشت که بره.....می رفت خونه ي سارا؟یا میران؟علیرضا فریاد کشید و باعث شد سوگل صورتش رو توي سینه ام فشار بده:-اصلا چرا باید از خونه بیاد بیرون؟چرا باید فرار کنه!این بار کیان عصبی صداش رو بلندکرد:-براي اینکه ترسیده بود!می ترسید!براي اینکه دختر احمقِ شما فکر نکرد که نباید این خبر رو اینطوري بذاره کفِ دستشما وهی کر کري تون بده که این دختربچه رو جوري بترسونید که از خونه ي پدرش اونم اون وقتِ شب بزنه بیرون!اینجاخونه ي برادرشِ!حق داشت بیاد!علیرضا عربده کشید ومن سوگل به بغل چشم بستم:-تو برادرش نیستی!وبعد صداي برخوردي و به دنبال اون افتادن چیزي وبعد.....صداي ناله ي کیان....با هُل سوگل رو از خودم جدا کردم ،چنگ زدم به شالِ سوگل که رويِ زمین افتاده بود وبه سرم انداختم...قفل در رو بازکردم و بیرون رفتم.....کیان روي زمین افتاده بود و دستش رو رويِ پیشونی اش فشار می داد...علیرضا با دیدنِ ما به سمتمون خیز برداشت که کیان زودتر جنبید و بلند شد و جلومون قرار گرفت و دستی که قرار بودرويِ صورتِ من یا سوگل بشینه محکم رويِ صورتش نشست....از شدت ترس قدمی عقب گذاشتم.....میران به سمتِ پدرش اومد و بازوش رو گرفت و کشید...کیان به سمتمون برگشت وبا دیدنِ پیشونیِ خونی اش نفس کشیدن از یادم رفت...سوگل جیغ کشید و با گریه گفت:-تقصیرِ منِ...تقصیرِ من.......کیان دستش رو گرفت و کشید و بین بازوهاش نگهش داشت ، آروم گفت:-تو که باز فین فین ات شروع شد....بعد نگاهی به من کرد و گفت:-مگه نگفتم بیرون نیاین؟لب هاي بی حس ام رو به زحمت از هم فاصله دادم و گفتم:-چی شد؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩٨قبل از اینکه کیان جواب بده ، میران گفت:-چیزي نیست...نترسین.....بابا بهش سیلی زد...افتاد زمین ، پیشونی اش گرفت به لبه ي میز......سارا با پوزخند گفت:-حق اشِ!عصبی اخم در هم کشیدم و گفتم:-مواظبِ حرف زدنت باش خانم!اینجا خونه ي تو یا پدرت نیست که شاخ و شونه می کشی!چشم هاي کیان که هیچ، حتی علیرضا هم با چشم هاي درشت شده داشت نگاهم می کرد....پیشونیِ خونیِ کیان ، رفتار سارا و علیرضا برام سنگین بود......هر چی بود، هر کی بود، هر شرایطی بود کیانمهر خواستهیا ناخواسته شوهرم بود....دلم می خواست یا نه، دوست داشتم یا نه ، اجبار بود یا اختیار کیانمهر شوهرم بود...چه موقتچه دائم.....و من چه خوشم می اومد و چه خوشم نمی اومد کیانمهر جزء خانواده م محسوب می شد و من به کسی اجازهنمی دادم که به خانواده ام توهین کنه حتی اگه اون عضو خونواده رفتارِ خوبی با من نداشته باشه...سارا که انتظار این رفتار رو نداشت تته پته کنان گفت:-تو......تو چی گفتی!؟!برگشت وبه پدرش گفت:-دیدي؟دیدي بابا؟قبل از اینکه علیرضا چیزي بگه ، من نگاه بهش دوختم و گفتم:-جنابِ مجد ، بی احترامی به شما نباشه ولی دختر خانم اتون حق نداره اینطور صحبت کنه...تا وقتی شما هستین بهعنوان بزرگتر سوگل ،اون حق نداره دخالت کنه.......مجدِ بزرگ کمی خیره نگاهم کرد.....چشم تو چشم اش دوختم........علیرضا سري تکون داد و آهسته به سارا گفت:-تو حرف نزن...سارا با بهت گفت:-بابا؟!علیرضا صداش رو بالا برد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩٩-چی بهت گفتم؟!سارا با اخم نگاهی به من کرد و کمی عقب رفت....به کیان نگاه کردم که در سکوت خیره ي من بود....آهسته گفتم:-خوبی؟!سر تکون داد......به سمتِ جعبه ي دستمال کاغذي رفت و چند تایی بیرون کشید و رويِ زخم اش گذاشت و خون ها روپاك کرد...خونریزيِ زیادي نداشت ولی همون هم باعث شده بود اخم کنم.....حواسم به سوگل بود که عقب کشیده بود و بین در باز اتاق ایستاده بود....علیرضا نگاهی به سوگل انداخت و با خشونت گفت:-سوگل!بیا اینجا ببینم!به پهلو ایستادم و نگاهم رو به سوگل دادم....چونه بالا انداخت و گفت:-نه.....پدرش اخم کرد ، قدمی جلو گذاشت و گفت:-بیا اینجا ببینم!سوگل با چشم هاي گریون گفت:-نمیام....می زنی....احساس کردم به چهره ي مجد خنده اي نشست که فورا فرو خورد و گفت:-من کِی تو رو زدم که این بارِ دومم باشه؟بیا می خوام ببینم که به چه جراتی اومدي اینجا؟کی بهت اجازه داد؟!هان؟کیانمهر بی حوصله گفت:-اجازه اي لازم نبود.....من ، برادرشم! می تونست بیاد....علیرضا تند وتیزنگاهش کرد...از بین دندون هایی که به هم می سایید گفت:-چرا هی خودت رو به اینا نسبت می دي؟هان؟ بهت گفتم تو برادرش نیستی!سوگل جلو کشید و کنار من ایستاد.....با صداي گرفته اي گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٠-چرا نیست؟اون برادرمونِ!تو شناسنامه ات اسم اش هست!.....فقط تو و مامان واین سارا ومیران باهاش خوبنیستین...وگرنه کِی من و میعاد باهاش بد بودیم!؟علیرضا با چشم هایی به خون نشسته نگاه اش کرد و بعد با گام هاي بلند به سمتش اومد که این بار هم میران بازويپدرش رو گرفت و گفت:-بابا! اون بچه اس....یه حرفی زده دیگه...سوگل پا به زمین کوبید.....لجباز بود مثلِ مادرش:-یه حرفی نزدم....حرف حق رو زدم.....من دوست دارم پیشِ برادرم باشم......می خوام بمونم....صدام رو صاف کردم..من بین این جمعیت چی کار می کردم؟:-آقاي مجد...خب....خب سوگل یه چند روز اینجا بمونه....من خودم تضمین اش می کنم...مراقب اش هستم.....علیرضا مجد موشکافانه نگاه ام می کرد....انگار یه چیزي رو تو وجودم جست و جو می کرد و چه قدر سنگین بود نگاهاش......میران هم نیم نگاهی با تردید به من کرد و روبه پدرش گفت:-راست می گه بابا...یه چند روز بذار اینجا باشه تا جو آروم باشه...نگاهِ خشمگینی به سوگل کرد و با غیظ گفت:-هر چند من خودم هم باهاش کار دارم!کیانمهر سکوت کرده بود و در سکوت به حرفهامون گوش می داد.....کمی بهش نزدیک شدم و گفتم:-کیان؟ تو نظري نداري؟!سر بلند کرد و آهسته گفت:-سوگل رو چشمِ من جا داره و خیلی هم خوشحال می شم اینجا بمونه...ولی بحثِ من یه چیز دیگه اس....روبه سارا گفت:-حرفِ من اینه که سارا چرا هنوز یه ذره بزرگ نشده و مثل همون بچگی هاش همه اش دوست داره بچه محبوبِباشه؟یه لحظه پیشِ خودش فکر نکرد که این مرد پدرِ؟غیرت داره؟ممکنِ بدتر از این رفتار کنه؟سارا پوزخند زد.....بلند شد و با کینه گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠١-من بزرگ شدم جناب...این شمایی که مثه اینکه هنوز تو توهمات کودکی ات موندي که می تونی یه جوري خودت روبین ما جا بدي!نخیر پسرجون.......البته...نیشخندي زد ، کمی سرش رو کج کرد و با چشم هایی تنگ کرد وبا لحنی دلسوزانه که ساختگی بود گفت:-اوخی.......می خواي حس کنی که پدر بودن و بزرگ بودن چه حسی داره؟!بعد برگشت و روبه من با پوزخند گفت:-دختر جون....این پسري که ازش دفاع می کنی می دونی چه عیبی داره؟!نقص اش رو می دونی؟!می دونی که عقیمِ؟!لب هام رو به هم فشردم...خدا رو شکر کردم که کیانمهر گفته بود و من جلوي این جمعیت رنگ پریده نشدم و عرقنکردم!سارا بلند خندید.....میران و علیرضا سکوت کرده بودن...علیرضا با رضایت و میران با اخم....سوگل بازوم رو چسبید....سارا قدمی به سمتِ کیان برداشت و گفت:-آخه اخته جون ، تو چی از پدر بودن می فهمی که اولدورم بولدورم می کنی؟!اصلا چرا باید بفهمی؟توکه هیچ وقت پدرنمی شی!کیانمهر سرش رو پایین انداخته بود....دندون هام رو رويِ هم فشردم..حالا می فهمیدم کی به کیان طعنه می زد...کی بهخودش جرات می داد به راحتی شخصیت یک مرد رو خراب کنه........صدام رو بالا بردم و گفتم:-هی خانم....اینی که بهش میگی اخته اگه به خاطر داداش جونت نبود اینطوري نمی شد...پس بفهم چی داريمیگی......واقعا از جنابِ مجد بعید بود همچین بچه اي تربیت کردن!روبه میران کردم...بس بود تحقیر...نبود؟!اخم کردم:-آقا میران ، شمایی که هارت و پورت کردي وبعد در رفتی ، نتیجه ي کارت رو ببین....برادرت به خاطر تو از چیزي کههر مردي آرزوشِ محروم شده...اونوقت نشستی وبه چرت وپرتاي خواهرت گوش می دي؟!میران دست اش رو بین موهاش فرو کرد و به سختی گفت:-من....خب...من...وقتی از جواب دادن به من عاجز شد رو به سارا کرد و کلافه فریاد زد:-تو نمی تونی دهن ات رو ببندي؟!علیرضا باز هم سکوت کرده بود و به من نگاه می کرد...کاش می تونستم از نگاه هاش فرار کنم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٢با تاخیر سر به سمتِ میران کج کرد و گفت:-صدات رو بلند نکن پسر!به سمتِ سوگل اومد و گفت:-برو وسایل ات رو جمع کن تا بریم!بعد سري به آهستگی برام خم کرد و روبه کیان کرد:-نمی خوام دیگه دور وبرِ بچه هام ببینم ات...می فهمی؟اگه هر طورِ دیگه سوگل یا اون برادرِ احمق تر از خودش،میعاداینجا اومدن حق نداري راشون بدي داخل....فهمیدي؟!کیان سر بلند کرد...چشم هاش غمگین بود.......با صداي گرفته اي گفت:-درِ خونه ي من به رويِ خواهر و برادرم بازِ......من نمی تونم مثه تو باشم....مجدِ بزرگ کمی نگاه اش کرد وبعد گفت:-سوگل....ده دقیقه دیگه بیا بیرون!رو به میران و سارا گفت:-بریم.....میران قدم تند کرد و به دنبال پدرش خونه رو ترك کرد...سارا با لب هاي به هم فشرده به من نگاهی کرد و بعد آهستهگفت:-همین تو به دردش می خوري....ابرو بالا بردم و پوزخند زدم:-نه پس...می خواستی یه عفریته اي مثه تو زن اش بشه؟!خواست چیزي بگه که منصرف شد و اون هم رفت...سوگل کمی من من کرد ....شال رو از سرم باز کردم و به دست اش دادم....نگاهی به بلوزم کردم.....خدا رو شکر که مسلحخوابیده بودم!لبخندِ کمرنگی زدم...لبخند هم نمی شد زد...سوگل با سري پایین به اتاق رفت و چند دقیقه بعد آماده بیرون اومد....دستم رو گرفت و مهربون گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٣-خیلی خوبی ترانه جون...گونه ام رو بوسید و آهسته به سمت کیانمهر رفت که نگاه به زمین دوخته بود....کم نبود حرفِ سارا بین این همه آدم...حتیاگه همه ازش خبرداشته باشن......روبروش ایستاد و گفت:-کیان...من....من نمی خواستم اینطوري بشه....همه اش تقصیر من شد....اگه....اگه دیشب خونه می موندم اینطوري نمیشد...فکر نکنم هم بابا کاري بهم داشت...خودم ترسیده بودم...همه اش تقصیر من شد که سارا......کمی سکوت کرد و بعد بغض آلود ادامه داد:-به خدا نمی خواستم سارا اینطوري بهت بگه...من....من ومیعاد هیچ وقت مثه اونا نیستیم...دوسِت داریم داداشی...باورکن.......ما حرف هاشون رو قبول نداریم...فکر هاشون رو قبول نداریم.....تو همیشه برادرمونی....وبعد دست دورِ کمر کیان حلقه کرد و سر رويِ سینه اش گذاشت....کیان با کمی مکث دستِ راستش رو رويِ کمرخواهرش کشید و گفت:-مهم نیست.....برو تا دوباره صداش درنیومده...فقط...دست هاش رو دورِ صورتِ سوگل قاب کرد:-اگه اذیت ات کردن بهم بگو....منو ببخش که بیشتر از این نتونستم برات کاري کنم......سوگل لبخندي با بغض زد و سرش رو تکون داد و گفت:-مهم نیس.....کاري به کارم ندارن...دیشب هم خودم الکی ترسیدم...وبعد دستِ کیان رو بوسید و به سرعت ازش دور شد و بیرون رفت....سرجام ایستاده بودم و به مردي نگاه می کردم که رويِ مبل آوار شد....نگاه ازش گرفتم و سعی کردم بهش توجه نکنم که محکم موهاش رو می کشید.دستی به صورتم کشیدم...داغ کرده بودم....صورتم می سوخت از عصبانیت....امان از این به اصطلاح خواهر......چه زخمی زد به این مرد...!سلانه سلانه سمتِ آشپزخونه رفتم...لیوانی آب ریختم و ذره ذره نوشیدم....چشم بستم وسعی کردم عمیق و پشتِ همنفس بکشم تا مسلط بشم به خودم.لیوان رو رويِ سینک گذاشتم و برگشتم که کیانمهر رو دیدم که به چهارچوبِ در تکیه زده بود،هینی کشیدم و چشمبستم.....با حرص گفتم:-یه صدایی..بوقی....دادي....یهو میاي تو؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠۴با صداي قدم هاش چشم باز کردم...مردمک هاش تو دریایی از خون غرق بودن....نزدیکم ایستاد و زمزمه کرد:-معذرت می خوام....دست هاش رو رويِ پهلوهام گذاشت و سرش رو خم کرد که رويِ شونه ام بذاره...می دونستم چی می خواست. یه آغوشبراي آروم شدن ولی بس بود!هرچی که از من سواستفاده کرده بود به خاطر خودخواهی اش ، بس بود!بلند گفتم:-نه کیان....نه!تموم اش کن!سرش چند سانتیِ شونه ام متوقف شد...می تونستم سنگینی نگاه اش رو رويِ گردنم حس کنم.آهسته گفت:-چی نه؟چی رو تموم کنم؟صداش غمگین و پر درد بود ولی نمی تونستم کوتاه بیام برابرش:-همینو!این آغوش گرفتن ها رو!دست هاش پهلوهام رو فشرد....سرش رو بیشتر به شونه ام نزدیک کرد و گفت:-ولی من با همینا آروم می شم.......دست هام رو رويِ سینه اش گذاشتم و فشردم و گفتم:-من مادرت نیستم!که با آغوش ام آرومت کنم.....من حتی زنت نیستم!من فقط چند ماه صیغه اتم....می فهمی؟به اینآغوش...به بودنِ من عادت نکن.تمام قوام رو توي دست هام جمع کردم وبه عقب هل اش دادم. با چشم هایی دلگیر نگاهم می کرد...دست هاش رومشت کرد وگفت:-ولی اون آغوش حقِ منِ!تو نمیتونی جلوم رو بگیري!قدمی جلو اومد که صدام رو بالا بردم و گفتم:-حق دارم!چون این شونه ، شونه ي منِ و نمی خوام سرِ تو روش باشه!بغض داشت...مردِ به این بزرگی بغض داشت و این بغض نمی گذاشت حرف بزنه!دستی به پیشونی اش کشید ، سرش رو به سمتِ دیگه اي چرخوند و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠۵-ولی من می خوام!این شونه ، این آغوش سهمِ من از زندگیِ...پوفی کردم...حرف زدن فایده اي نداشت....مخالفت فایده اي نداشت.....خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم روگرفت...عصبی غریدم:-بس کن!خسته ام کردي هی عینِ یه بچه چسبیدي بهم......چشماش نم داشت ولی صورتش اخم....دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد و وزن اش رو انداخت روم...خم شدم...کمرم تابید و رويِ میزِ آشپزخونه ستون زدم بادستهام.......صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت:-من بچه ام...یه بچه ي لجباز...ولی این بچه ي لجباز سهم اش رو از زندگی میگیره...حتی بیشتر از سهم اش!قبل از اینکه به خودم بیام لب هاش روي صورتم نشست....می خواستم از دستش خلاص شم ولی زورم نمی رسید...اونیه مرد بود و من یه زن!ابروهام ، پیشونی ام ،بینی ام ،گونه هام،گوش هام ،لب هام ، گردنم زیرِ آماجِ بوسه هاش بود....سعی می کردم از دستشخلاص شم ولی مهرِ بوسه اش لب هام رو می بست...تن اش گُر گرفته بود زیر دست هام......چنگ زد به یقه ي کشیِ گره خورده با پاپیونِ بلوزم....پایین اش کشید..بوسه هاشرو تن ام می نشست...با تمام توانم جیغ کشیدم:-ولم کن!ولم کن حیوون!ایستاد....سرش رويِ سینه ام بود دست هاش یکی کمرم و یکی گوشه ي لباسم رو چنگ زده بود......نفس نفس می زد ، بی حرکت ایستاده بود و من می لرزیدم...بس بود مدارا کردن!دست هام می لرزید، نایی نداشتم براي هل دادن اش....خودش عقب کشید...سرش پایین بود...با تمام عصبانیت ام گفتم:-تو یه حیوونی!یه بدبختِ عقده اي.....داشتی چه غلطی می کردي؟هان؟سهمِ تو همینِ؟نه؟آره...از اول هم دنبال همونبودي.......کثافت!سرش رو بلند کرد ، آروم گفت:-من....من....ببخشید!پوزخند زدم....قفسه ي سینه ام پیستون وار بالا وپایین می رفت.........بغض گلوم رو می فشرد...داشت چی کار می کرد بامن؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠۶نگاهم کرد و گفت:-نکن..اینطوري پوزخند نزن...به خدا دستِ خودم نبود....داد زدم:-دستِ خودت نبود؟خفه بابا! تو از اول هم همین رو می خواستی...یه شب خوابیدن با من و بعد دِ برو که رفتیم......از اولهم می دونستم....مطمئن بودم همینی.....یه حیوونِ دخترباز!جلو اومد...صداش می لرزید:-نه به خدا...ترانه ، باور کن..عصبی شدم....من...دستم بالا رفت و رويِ صورتش نشست.....سیلی زدم بهش....من؟من بهش سیلی زدم...بهت زده نگاهم می کرد...دستش رفت رويِ ردِ انگشت هام...محکم زده بودم ، انقدر محکم که انگشت هام قرمز شده بود و زق زق می کرد.انگشتِ اشاره ي دستِ راستم رو جلوش تکون دادم و با بغض گفتم:-دروغ میگی......توئه عوضی دروغ میگی....من کمرم داشت خرد می شد و تو داشتی منو می بوسیدي...با لذت میبوسیدي...ازت متنفرم کیانمهرِ مجد!متنفر......منِ بیشعور رو بگو به خاطر تو ، تو رويِ سارا دراومدم...حق اتِ هرچی بهتبگه!حق اتِ....تو نمی تونی با من اینطوري رفتار کنی!یادت نره هیچ وقت نگفتم بخشیدم ات بابتِ کاري که با منکردي...چطور به خودت جرات می دي دستت رو رويِ تنم بچرخونی؟!از کنارش رد شدم......بغضِ تو گلوم لحظه به لحظه بزرگ تر می شد و من لحظه به لحظه ناتوان تر....قوي ترین دخترِ دنیا هم که باشی ، یه جایی می رسه که بخواي زانو بزنی و دست هات رو بالا بگیري و بگی تسلیم......وقتی در رو بستم و رويِ تخت دراز کشیدم و سرم رو زیرِ بالش فرو بردم ، دست هام بالا رفت و تسلیم شدم...صداي گریه ام تو گوشِ خودم پیچید...جاي بوسه هاش می سوخت ، دستی که سیلی زد به صورتش می سوخت ، کمرم می سوخت ، صورتم می سوخت ،چشم هام می سوخت.......قلبم می سوخت!!***نیمه خواب و نیمه بیدار بودم.....چشم هام دوست نداشتن باز بشن........م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٧پشتِ دستش رو حس می کردم که رو گونه ام کشیده می شه....موهايِ نرم دستش صورتم رو قلقک می داد...دستممشت شد زیرِ پتو.....صداش رو که زمزمه وار بود ؛ شنیدم:-ببخشید....ببخشید خانم گل....ببخشید بلوط کوچولو....بلوط کوچولو....بغض کردم..بلوط کوچولوش یه دنیا حسرت داشت....من بهش گفتم عقده اي؟ گفتم حیوون؟چرا؟!سعی کردم تکون نخورم ، سعی کردم این بغض که رو سینه ام سنگینی می کرد نفس هام رو سنگین و کش دار نکنه....می تونستم حس کنم که نزدیکم شده....صداش از کنارِ گوشم بود:-من حیوون....من عقده اي.....ولی من عاشق!من عاشق تو! من عاشقتم!دوباره لب هاش نشست رو پیشونی ام...جاي تک تک بوسه هاش درد داشت!دردِ تنهایی......این مرد تنها بود ولی من....من که قاصدِ خوش خبرش نبودم....من که مرغِ هماش نبودم......من که قرارنبود بشم همدم تنهایی اش؟!دستش دورِ کمرم حلقه شد...تکونی به خودم دادم تا فکر نکنه کاملا خوابم و چیزي رو احساس نمی کنم...از حرکت ایستاد...نفس هاش بلند بود وعمیق.....هوا رو با خس خس می کشید توي ریه هاش.....دست هاش سرد بود و تن اش گرم...انقدر گرم که حرارت اش رو احساس می کردم.....پتو بالا رفت و کنارم دراز کشید....زیرِ گوشم گفت:-بیداري؟!فهمیده بود که بیدارم و داشت نوازش ام می کرد؟با وجود اینکه داد زده بودم سرش؟!سرم رو آهسته تکون دادم ، منو چرخوند سمتِ خودش ، سرم چسبید به سینه اش ، آهی کشید و گفت:-حق داشتی....حق داشتی سرم فریاد بکشی....ولی حق نداري چشم هات رو به این روز بندازي...دست کشید رويِ پلک هام ، درد می کرد....پلک هام از گریه درد می کرد....لب هاي نرم اش نشست روي پلک هاي و زمزمه وار با بغض گفت:-چشم.....بهت نزدیک نمی شم ولی خودت رو اذیت نکن.....این دفعه من میرم تو اون اتاق....تو فقط خودت رو عذابنده....چرا نمی فهمی وقتی تو عذاب می کشی من صد برابرش رو تحمل می کنم!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٨دست هام بی اراده لباس اش رو به چنگ کشید.پلک هام باز شد...صورت اش بی رنگ بود....نگاهم رو که دید لبخنديزد ، کمرنگ و کم رمق.....آهسته گفت:-می بخشی؟!حرف نزدم...پلک زدم....سري تکون داد و بلند شد....پتو رو تا زیر چونه ام کشید و گفت:-دستِ خودم نبود.من دوستت دارم ، این دوست داشتن کِشِش به وجود میاره...نخواستم بهت دست دراز کنم ولی....ولینتونستم جلوي وسوسه ي وجودم رو بگیرم براي بوسیدنِ وجودت.....ببخش اگه زیاده روي کردم...بذار پاي....پاي عقدهاي بودنم...بلند شد و تازه دیدم که لباسِ بیرون پوشیده بود..جینِ مشکی و پیرهن مردانه ي سفید...دست برد سمتِ کتِ کتان اشو گفت:-من یه چند روزي نیستم....میرم سفر تا از شَرَّم راحت شی......می تونی بري خونه ي مامانت اینا یا اونا بیان پیشات....کارتِ اعتباري ات رو شارژ کردم...همونی که تو شمال
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۳ عصر
بهت دادم...و...نگاهم کرد ، لبخند خسته اي زد:-براي گوگولی ات هم جفت خریدم...امیدوارم خوش ات بیاد.....ورفت...!تا صداي در که بیاد تو تخت بودم و تو بهت!چی شد؟چی گفت؟چی کار کرد؟من چرا حرف نزدم؟!چرا بازم موش شدم؟چرا نشون ندادم که از نظر شخصیتی سرم ازش؟چرا نشون ندادم که می تونم له اش کنم زیرِ پام؟چرا نشون ندادم که من سرکشم!؟که وقتی پَرَم به پَرِش بگیره بد می سوزونت اش؟!بلند شدم و مثه تیري که از چله رها می شه دویدم تو سالن ، چنگ زدم به پرده و کنارش زدم...ماشین اش تو حیاطنبود...رفته بود...!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٩چرخیدم وبه سالن نگاه کردم......همه چی مرتب بود.....نگاهم به قفسِ پرنده اي خوردکه رويِ میزعسلی بود....زانو زدم کنارِ میز....دست کشیدم به قفس.....پرنده ي کوچیکِ من ، حالا کنارِ جفتش بود....کنارِ هم گوشه ي قفس نشستهبودن و پرنده ي جدید داشت با نوکش پرِ فنجِ سفیدم رو تمیزمی کرد...بغض ام بزرگ تر شد...من سرکش بودم ، من شجاع بودم ،من اعتراض می کردم به هر کسی که حق ام رو می گرفتولی......دلم می سوخت براي مردي که گذاشت ورفت...که تو روش خروش کردم.....سرم رو رويِ میز گذاشتم و هاي هاي گریه ام با صداي آواز خونیِ فنجِ نري که ترسیده بود از صدام قاطی شد......***دستی به گردنم کشیدم.....نه من رفتم خونه ي پدري ام و نه اونا اومدن..تنها بودم و خیره به حیاط....خونه تاریک بود...حوصله ي روشن کردن چراغ ها رو نداشتم....بیرون هم تاریک بود...شب شده بود.....دو روز بود که ازش خبر نداشتم...نه اینکه خبر نداشته باشم ، هر روز چهار بار پیامک می زد که خوبی؟!و وقتی جوابش رو می دادم که آره دیگه خبري ازش نمی شد.....زنگ نمی زد بهم ویه چیزي تو وجودم سروصدا می کرد....یه چیزي زنگ می زد...یه چیزي اخطار می داد....یه چیزي کهانگار گم شده بود!سرم رو به خنکی شیشه تکیه زدم...زیر لب آهسته خوندم:-کاش تو هم حالِ مرا داشتیسینه اي از کینه جدا داشتیکجا میري فلونی؟ترسم بري و بمونی...آهی کشیدم وپوزخند زدم به خودم...شعر هاي مهستی گاه وبی گاه وبی اراده رويِ زبونم جاري می شد براي پر کردنِسکوت خونه...بلند تر خوندم:-من هنوز چیزي نگفتم که تو طاقتت تموم شدباقیشو بگم می بینی گریه هات کلی حروم شدم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٠من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهِسرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهِ....چشم باز کردم و خیره به حیاط که مهتاب روشن اش کرده بودم با بغض خوندم:-دنیا که اینجوري نمی مونه همیشهیه روز میاي ،میگم نمی خوامو نمیشهخیال نکن همیشه دلم برات میمیرهیه روزي برمیگردي که دیگه خیلی دیره.....اشک راه باز کرد روي گونه ام...ترانه هاش تیکه تیکه تو ذهنم راه باز می کردن ، پریشون بودم:-بیابنویسیم که خدا ته قلبِ آینه اسمثه شورِ فریاد یا نفس تو حصارِ سینه اسبا همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیستاوجِ هر صدايِ عاشقِ که شکستنی نیست....صداي گریه ام خونه رو پر کرد...خودم هم نمی دونستم چه مرگمِ...دلم تنگ بود و پر!سر ریز شده بود غصه هام...روي زمین نشستم و سرم رو رويِ زانوم گذاشتم و بلند بلند گریه کردم..به خاطرِ خودم ، به خاطرِ خانواده ام ، به خاطر پرنده هاي کوچیکم ، به خاطر کیانمهر!بین گریه هام صدایی شنیدم...مثه برخوردِ محکمِ کفشی به زمین....هراسون بلند شدم...کیانمهر نبود..کیانمهر منو اینطوري نمی ترسوند....از گوشه ي پرده ي بالا رفته به حیاط نگاه کردم....یخ زدم...قلبم تند تند شروع کرد به کوبیدن......لب هام می لرزید...اینمردِ سیاه پوش کی بود؟حتی توانِ جیغ زدن هم نداشتم....زیر لب آروم زمزمه کردم:-دزد!عقب عقب رفتم...در قفل بود ولی مگه چه قدر طول می کشید تا در رو باز کنه.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١١دستم رفت رو جیبِ شلوارم...موبایل!کیان!مغزم سریع شروع به فعالیت کرد...فقط یه نفر تو فکرم بود....کیانمهرِ مجد!بی اراده دستم لغزید رو شماره اش...یه بوق ، دو بوق....پشتِ در بود مردِ سیاهپوش..؟؟عقب عقب رفتم سمتِ درِ اتاق....هق می زدم..بی اشک، بی صدا....چشم هام می سوخت...پنج بوق، شش بوق....لعنتی بردار!کجایی مرد؟کجایی؟؟بغض کنان زمزمه کردم:-بردار!ده بوق....یازد...-الو!؟!صداش گم شده بود بینِ صدايِ خنده و موزیک......نالیدم:-کیان؟نشنید...نشنید و بلندتر گفت:-ترانه؟نمی شنوم.......بلندتر بگو!توان اش رو نداشتم.....امکان اش نبود....هق زدم:-کیانمهر!درِ اتاق رو قفل کردم و سر خوردم پایین...صدا ور رفتن یکی با قفلِ در می اومد....لبم رو گزیدم....اگه منو می کشت؟اگهسرم رو می برید؟درد داشت؟؟اگه.....اگه بهم تجاوز می کرد؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٢فقط تونستم کمی به صدام نیرو بدم:-کیان؟کجایی؟انگار شنید که گفت:-مهمِ؟!معلومِ....معلومِ که مهمِ........من دارم میمیرم!زندگی ام ، آبروم...همه چی داره به فنا میره!گریه ام بیشتر شد:-کیان...بیا!سکوت کرد...سرد گفت:-چرا؟!داشت تنبیه ام می کرد؟براي چی؟صداي باز شدن در که اومد نفس کشیدن یادم رفت...چشم هام گشاد شد........تته پته کنان گفتم:-کیان.....بیا......دز....دزد او...اومده!کیا.....کیانمهر!....د زد!صداي زنی فرصت زدن هر حرفی رو ازش گرفت:-کیانمهر؟بیا بریم وسط!اون زن کی بود؟اون زنی که کیانمهر منو رها کرده بود و رفته بود کنارش کی بود؟لعنتی...همه اش دروغ بود...همه اش دروغ بود....هق زدم:-ازت متنفرم کیانمهر مجد.....هر بلایی سرم بیاد مقصرش تویی....بی توجه به الو الو کردن هاش تماس رو قطع کردم...چی کار باید می کردم؟چرا اومدم تو این اتاق که پنجره اش حفاظ داشت؟لعنتی دستی دستی اسیر کردم خودم رو!چرا به اون زنگ زدم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٣چرا با سام تماس نگرفتم؟با کامیار؟یا اصلا با پلیس؟!صداي شکستن که از تو سالن اومد از ته دل جیغ کشیدم.....قلبم می کوبید، با تمامِ توان...انگار می فهمید ضربه هاي آخرشِ.....تقه اي که به در خورد باعث شد بازم جیغ بکشم......صداي خنده اومد وبعد صدايِ مردي:-اي جون!چی نصیبم شده امشب!؟تقه ي دیگري زد به در:-کوچولو؟هی خوشگله...باز کن ببینم چند سالته!هق زدم:-عوضی....صداي خنده اش بلندتر شد و من عقب تر رفتم...چسبیدم به تخت....ضربه ها به در بیشتر شد:-آره کوچولو...عوضی ام..بیا ببین این عوضی چه قدر مشتاقِ ببینتت!دست هام رو رو گوشم گرفتم.....صداي دستکاريِ قفل می اومد...دست وپام سست شده بود......چی کار باید می کردم؟دنبالِ یه چیزي گشتم که دستم رو بند کنم بهش......نگاهم به لیوانِ آبِ رويِ میزِ کنار تخت افتاد.....بی رمق رفتم سمتش و دستم رو دورش حلقه کردم که در بازشد.....باز هم جیغ کشیدم و لیوان رو پرت کردم سمتش که به دیوار خورد...مرد خندید ، این مردِ سیاهپوش خندید...قرار بود دنیايِ منم سیاه بشه...سیاه مثهِ لباس تنش....قبل از اینکه به خودم بیام اسیر دست هاش شدم...یه دستش رو جلويِ دهنم گرفت و گفت:-جیک نزن!اومدم دزدي یه لعبت نصیبم شد!اي جووووون!چه دست و پایی هم می زنه!سعی کردم خودم رو رها کنم.....مشت زدم...لگد زدم ولی نشد..نمی تونستم رها کنم خودم رو از دستش...دهنش بوي گندمی داد....اشک هاي بی وقفه جاري بود.......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١۴دست اش رويِ تنم می چرخید....روي برجستگی هاي تنم ، بین موهام......دست می کشید رويِ صورتم.....تقلا که میکردم سیلی می زد بهم...لباسم رو از تنم بیرون می کشید و من تو دلم خدا رو می خوندم.....داشتم زیرِ دست وپاش جون می دادم که انگار وزنشاز روم کنار رفت....نفس کشیدم و از ته دل شروع کردم به جیغ زدن...یکسره وبی وقفه.........گلوم می سوخت...صدایی نمی شنیدم فقط جیغ می کشیدم........دستی محکم کوبید به صورتم....نفس کشیدم.....این زن کی بود؟پشت هم پلک می زدم......سکسکه می کردم.....کیمیا بود...این زن کیمیا بود...هق زدم:-کیمیا؟دستاش دورم حلقه شد:-جونم؟جونم ترانه جون؟جونم عزیزم؟!سرم رو به سینه اش چسبوندم و زار زدم....زار زدم از اتفاقی که داشت برام می افتاد......اون مرد داشت بهم تجاوز میکرد!کیمیا چیزي رو دورِ بالا تنه ي برهنه ام پوشوند ولی من بی وقفه گریه می کردم تا صداي فریاد کسی اومد:-ولش کن!کشتیش کیان!به پشتِ سر کیمیا نگاه کردم...این مرد...این مرد کیانمهر بود که رويِ سینه ي مردِ سیاهپوش نشسته بود و مشت هاشبی وقفه رو سر و صورتش می نشست؟حسین دستش رو گرفت وعقب کشید ولی کیان دوباره خودش رو رها کرد وشروع کرد به کوبیدن به سرو صورتِ دزديکه داشت عفت ام رو به باد می داد.....فریاد نمی کشید....عربده نمی زد...حتی کلمه اي حرف نمی زد فقط مشت هاش رو بالا و پایین می برد!از ته دل صداش زدم:-کیان!دستش ایستاد....تو هوا دستِ مشت شده ي خونی اش ایستاد...برگشت و نگاهم کرد......لب زد:-جونِ کیان؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١۵مرد رو ول کرد ، اومد سمتم ، دست هاش رو باز کرد و منو از آغوش کیمیا بیرون کشید...حسین مرد رو از اتاق بیرونکشید...بلند بلند حرف می زد..با کی؟نمی دونم...اما من تو آغوش کیانمهر بودم...کیانمهرِ مجد...مردي که دو روز بود ندیده بودمش...دو روز بود ازش بی خبر بودم....مرديکه اون زن صداش زد....هق زدم:-کجا بودي؟اون زن کی بود؟چرا رفتی؟دست هاش دورم محکم شد...سرم رو بوسید ، گونه هام رو ، گردنم رو....بوسه می زد جايِ سیلی هاي مرد رويِصورتم...صداش می لرزید:-هیشکی...هیشکی نبود..یه عوضی بود....من همین جا بودم...چهارتا خیابون پایین تر.......بغض اش شکست:-مهمونی بود.......اي لعنت به من...لعنت به من....دست کشید رويِ کمرم......آهسته زیر گوشم گفت:-هیش......هیچی نشد..تموم شد خانمی...تموم شد...تموم شده بود...می تونستم راحت نفس بکشم...حالا اون مردي که داشت تنم رو می فشرد کیانمهر بود...با همه ي بديهاش باز هم کیانمهري بود که همیشه خوب بود!!!چنگ زدم به لباس اش....نمی خواستم بره......می ترسیدم...صداي حسین باعث شد سرِ کیانمهر بچرخه و من خیره ي گردنش و اون رگِ ورم کرده اش بشم:-پلیسا اومدن...سري تکون داد....سرم رو فرو کردم تو گوديِ گردنش...بی اراده....سرم رو بوسید.....آهسته گفت:-دیگه دستش بهت نمیرسه...آروم باش....نلرز لامصب!نلرز اینطوري.....محکم تر پیچید دورم...صداي همهمه می اومد....به اون همهمه ها فکر نمی کردم..به صداي اون زن فکر نمی کردمحتی به این فکر نمی کردم که چی شد که کیانمهر انقدر زود رسید اونم با کیمیا و حسین...فقط آرامش می خواستم....چشمبستم و آروم گرفتم توآغوشِ مردي که بهش گفتم عقده اي و حیوون!!!!کیان بالشم رو پشتم مرتب کرد و روبه کیمیا که با نگرانی بالاي سرم ایستاده بود گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١۶-خدا رو شکر که چیزي اش نیست...دکترش گفت فقط کمی کوفتگیِ....خوب میشه با چند روز استراحت...کیمیا لبخند زد و دستی به سرم کشید و گفت:-پس من میرم براش یه چیزي درست کنم...کیان کنارم لبه ي تخت نشست و به من که در سکوت نگاهم بین اشون رد و بدل می شد نگاه کرد و گفت:-نه عزیز...تو برو..خسته اي...خودم بهش میرسم....کیمیا خواست مخالفت کنه که کیان گفت:-برو....امشب مادرت اینا میان...درست نیست تنهاشون بذاري...کیمیا کمی با تردید نگاهم کرد و آهسته گفت:-اما....لبخندي زدم و با صداي گرفته ام که ناشی از جیغ زدن هاي متداوم بود گفتم:-برو عزیزم....من حالم خوبه.دستم رو گرفت و محکم فشرد،گفت:-مطمئن؟چشم هام رو باز و بسته کردم و گفتم:-مطمئن...اما نبودم!مطمئن بودم که حالم خوب باشه.کیمیا که رفت من موندم و کیانمهر...خیلی چیزها بود که باید می گفت و می شنید!پایین تخت نشست و گفت:-خوبی؟!نگاه اش نکردم....به روبروم خیره شدم و گفتم:-اون یارو چی شد؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٧می تونستم از گوشه ي چشم ببینم که به موهاش دست کشید و گفت:-گرفتنش دیگه....پوزخند زدم:-شکایت کردي؟بلند شد ولبه ي تخت نشست،کمی به سمتِ من خم شد و گفت:-نباید می کردم؟سرکج کردم و نگاه بهش دوختم:-براي چی اومده بود اینجا؟شونه بالا انداخت و گفت:-براي دزدي.اخم کردم:-پس چرا می خواست...نذاشت حرفم تموم بشه وگفت:-سابقه دار بوده...پلیس دنبالش بوده...هم تجاوز بوده تو پرونده اش هم سرقت و قتل.....خیلی وقت بود که دنبالشبودن......فک کنم برات روشن شده...چشم تنگ کردم و گفتم:-اصلا چرا اومده اینجا دزدي؟کلافه گفت:-خب من چه می دونم!اومده دزدي دیگه....خواستم بلند بشم که دست گذاشت رو شونه هام وگفت:-دراز بکش...دستش رو کنار زدم و تو تخت نشستم ،با حرص گفتم:-زخم شمشیر که نخوردم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٨هنوز باورم نمی شد که چی داشت اتفاق می افتاد...هنوز تو شوك بودم..دست هام می لرزید....پاهام نیرو نداشت برايقدم برداشتن ولی نمی خواستم ضعف نشون بدم اونم جلوي مردي که نمی دونم سرش تو کدوم آخور گرم بود.....پاهام رو از تخت آویزون کردم که بازوم رو گرفت وبه خودش نزدیکم کردصورتش رو جلو آورد و گفت:-لجبازي نکن ترانه!روزِ پرتنشی روپشت سرگذاشتی....بگیراستراحت کن!فردا هم بایدببرمت پیشِ روانشناس...تند بهش نگاه کردم که به تنديِ نگاهم جواب داد:-هان؟چیه؟چرا اینطوري می کنی؟می خواي بگی هیچی ات نیست؟می خواي بگی که نترسیدي؟که زَهرَت نترکیده؟هردختري وقتی با چنین چیزي روبرو بشه مسلما نیاز به کمک داره!برّاق شدم تو صورتش:-کدوم موضوع؟مگه چی شده؟خودم می دونستم چی شده!خودم می دونستم حالِ درستی ندارم ولی نمی خواستم برابرش کوتاه بیام.....از بین دندون هاي به هم چسبیده اش گفت:-ترانه من خودم دارم دیوونه می شم...دیوونه ترم نکن!هروقت یادم میاد تو چه وضعیتی دیدم ات خونم قل قل میکنه......به چشم هاي به خون نشسته اش خیره شدم و گفتم:-اِ؟!راست میگی؟مثلا غیرتی شدي؟ببینم اون موقع که بهت زنگ زدم کجا بودي؟کی بود اون زنی که بهت گفت بیابریم وسط؟رفتی وسط تو بغلش لولیدي حال کردي؟!ببینم مگه تو نگفتی میري مسافرت؟مسافرتت این بود؟بري وسطقر بدي وقر دادن دخترا رو تماشا کنی؟صورتش سرخ شده بود...رگ گردنش متورم...آهسته لب زد:-دیوونه ام نکن!دست هام رو مشت کردم وصدام رو بالا بردم:-دیوونه ات کنم چی کار می خواي بکنی؟چه جوابی داري واسه من؟بازوهام رو تو دست هاش گرفت و محکم روي تخت کوبیدم.....با غیظ گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٩-منِ بیشعور هیچ جا نرفته بودم!می فهمی؟تو همین شهر بیرون همین در بودم!تمام این دوروز....می فهمی؟منِ لعنتیمجبور شدم برم اون مهمونیِ کوفتی...مجبور شدم چون مجتهدي یکی از بزرگترین شرکتهاي ساختمان سازي رو داره وبراي امضاء قراردادِ کاریمون مهمونی داده بود...اون زنی هم که صداش رو شنیدي یکی از مهندسین اش بود...کهخواهرش بود......پوزخند زدم و گفتم:-بله...منم که باور کردم.....ببین...انگشتِ اشاره ام رو برابرش گرفتم و گفتم:-اصلا برام مهم نیست که با کی می گردي و روابط ات سالم هست یا نه...مشروع هست یانه...اصلا با زن دمخوري یابا مرد......برام این مهمِ که تویی که این همه ادعاي عاشقی داري کسی رو که دوسش داري رو رها کردي ورفتی مهمونیو عشق وحال!بهت زنگ زدم و میگم کجایی...خیلی خونسرد میگی مهمِ؟!خب اگه مهم نبود که باهات تماس نمیگرفتم!تونبودِ تو که ادعا داري مردِ این خونه اي ، تو خونه ات داشتن به کسی که حتی صیغه اي همسرتِ تجاوز می کردن!میفهمی؟!روي پیشونی اش عرق نشسته بود.....چونه اش منقبض بود.....این مرد ترسناك شده بود!آهسته وبا حرص گفت:-بس کن!داري ناراحتم می کنی.....با دو دستم به سینه اش کوبیدم و داد زدم:- به درك!برام مهم نیس.دست هاش رو قفل کرد دورِ مچ دو دستم.....سعی کرد آروم باشه...چشم بست و گفت:-ترانه...انقدر جیغ وداد نکن!جیغ و داد نکنم؟این مرد چه می فهمه که میگه جیغ و داد نکن؟چه می فهمه وقتی همه چیزِ من داشت به باد می رفت؟چه می فهمه که با همه ي وجودم جیغ می زدم و کمک می خواستم و هیشکس نبود؟اونوقت خودش تو آغوش زنی که معلوم نبود کی بود و چی بود داشت جولون می داد..!با حرص و بغض گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٠-آره...تو چرا باید ناراحت بشی؟تو چرا باید بهت بربخوره؟!این منم که عذاب کشیدم.این منم که داشتم زیرِ وزنِ اونعوضی له می شدم..اونوقت تو...تو....توي لعنتی داشتی خوش می گذروندي!اون......نذاشت حرف بزنم ، محکم سرم رو به سینه اش چسبوند..صداش می لرزید:-قبول دارم....قبول دارم کوتاهی کردم ولی تو چرا نرفتی خونه پیش خونواده ات؟مگه نگفتم برو؟هان؟نگفتم؟تو چرا حرفمنو گوش نکردي...من که گفتم تنها نمون...چرا بهشون نگفتی بیان؟!جوابی نداشتم وقتی جوابم رو نمی دونستم....من هیچی نمی دونستم..دست کشید به شونه هام و گفت:-من تنهات نذاشتم ترانه...همین جا بودم...تو خونه روبرویی....همون خونه کلنگیِ.....من حواسم بهت بود...فقط...فقط یهچند ساعت مجبور شدم برم......کاش نمی رفتم که الان اینطوري ببینمت...اینطوري ترسون و لرزون که هی سعی میکنی نشون بدي هیچی نشده.....سرم رو از سینه اش جدا کرد ، دستی به گونه هام کشید که نفهمیدم کی خیس شدن و گفت:-باور می کنی؟من تمام این دوروز رو همین جا بودم....خواستم تنهات بذارم یه کم.....که کاش نمی ذاشتم.باور کن بینمن و اون زن هیچی نیس...اون خودش با همه یهویی احساس راحتی میکنه.....باور کن حتی تو چشم اش نگاه نکردم...بعدبرم باهاش برقصم؟با گلویی که درد می کرد از بغض و صدایی که گرفته بود از گریه ي بی وقت و بی صدا گفتم:-برام مهم نیس.لبخندي کج وبا تمسخر زد و گفت:-باورم شد....کمی بهم خیره شد و بعد آهسته ادامه داد:-شرمنده اتم ترانه......باید مراقبت می بودم و نبودم...ببخش منو!دستش رو پشتِ گردنم فرستاد و پیشونی به پیشونی ام تکیه زد و گفت:-دارم میمیرم از غیرت...وقتی فکر میکنم دستش به تنت خورده.....گرماي تنت رو حس کرده...اذیتت کرده....میمیرمترانه....شاید من براي تو مهم نباشم ولی تو براي من از جونم مهم تر و عزیزتري.....می فهمی اینو؟هیچی نگفتم...چیزي نداشتم بگم....ترس و اضطراب منو از پا درآورده بود.......سرم رو رويِ بالش گذاشت و گفت:-مطمئنی نمی خواي به مامانت بگم؟!یا به سام؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢١با صداي ضعیفی گفتم:-آره...نمی خوام چیزي بدونن...سر تکون داد...دستی به موهام کشید و گفت:-بگیربخواب....شاید وقتی بیدار شدي حالت بهتر شد...باشه؟!بعدا بازم وقت هست که صحبت کنیم...سرتکون ندادم...حرفی براي تاییدش نزدم...فقط چشم بستم...پتو رو روم کشید و کنارم نشست....***کیانمهر:لیوان چاي رو به لبم نزدیک کردم و سعی کردم آروم بشم...سعی کردم به تصاویري که پشتِ پلکم رژه می رفتن توجهنکنم...داشتم دیوونه می شدم...من ترانه رو تنها نذاشتم...فقط چند روز ازش دوري کردم...دوري که نه!دور موندم....ولی نه دور!تو خونه ي کلنگیِ روبرو بودم که براي ساخت وساز به شرکتمون واگذار شده بود...من هیچ جا نرفته بودم......دورا دورمراقبش بودم.....ولی فقط چند ساعت غفلت کردم.مجبور شدم برم به مهمونی...ولی تنها نبودم!من بودم و حسین و کیمیا....من تنها نرفتم...من با هیچ زنی نرقصیدم...لعنت به من و بی فکري ام...وقتی بهم زنگ زد خواستم سردي نشون بدم...مثه پسراي تازه به بلوغ رسیده ، پسراي تازه پشتِ لب سبز شده واکنشاش رو ببینم به یخ بودنم...به بی توجهی ام....ولی نتیجه اش عکس شد.نتیجه اش بد شد....فکر نمی کردم این می شه ته اش...فکر نمی کردم وقتی بهم بگه هرچی پیش بیاد تو مقصرشی ومن سراسیمه خودم رو برسونم خونه بابدترین تصویرِ ممکن روبرو بشم...فقط خدا رو شکر می کردم که مهمونی فقط چند تا خیابون فاصله داشت با خونه ام....خواسته ي خدا بود......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٢دستی به پیشونیِ دردمندم کشیدم......سرم نبض داشت ولی این نبض نمی تونست وادارم کنه که مسکن بخورم و استراحتکنم......فکرم پیشِ ترانه بود...چی به روزِ ترانه ام اومد؟چی کشید وقتی اون مرد بهش حمله کرد؟!با مشت کوبیدم به سرم...سري که داشت می ترکید!ناله اي کردم و پیشونی ام رو به میز چسبوندم....خدا اون مرد تنش رو دید؟!اي واي....واي خدا.....موهام رو کشیدم...دست کشید به بدنش؟وايِ من....من باید چی کار کنم؟کم نبود اون حادثه اي که داشت پیش می اومد......من چی کار کردم؟چرا قبل از اینکه کاري بکنم فکر نمی کنم؟چرا فکر نکردم که ممکنِ یه درصد،فقط یه درصد ترانه نخواد بره پیشِ خانواده اش...لعنت به منِ لعنتی!غیرت داشت خفه ام می کرد.....تصورش دیوونه ام می کرد......حتی همون چند لحظه،چند دقیقه نتیجه ي حماقت منبود..من اون مرد رو رها نمی کردم...هر چند تا همین جاش هم حکم اش اعدام بود ولی این آتشِ دلِ من رو خاموش نمیکرد...من که نمی دونم چی به ترانه گذشته...من که نمیدونم اثراتش چیه؟ترانه چطور برخورد می کنه باهاش؟باهاش کنار میاد؟یا واکنش نشون می ده؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٣صدايِ جیغ ترانه باعث شد از جا بپرّم...لحظه اي سرم گیج رفت ، چشم بستم و با جیغ بعدي به سمتِ اتاق دویدم...ترانه توي خواب جیغ می زد ، لبه ي تخت نشستم و تو آغوش کشیدم...صداش زدم....چند بار بالاخره با جیغ بلندي بیدارشد....بهم خیره شد...چند لحظه بعد باز شروع به جیغ زدن کرد...سرش رو تو سینه ام فرو کردم.....لعنت به من!همه اش تقصیر منِ.....این پریشونی ها تقصیرِ منِ.محکم به خودم فشردمش ، دست کشیدم تو موهاش....آروم صداش کردم...نوازشش کردم...زمزمه کردم زیرِگوشش.......معاشقه کردم باهاش ،معاشقه اي تلخ و دردناك...تلخیِ زهرِ یه تجاوزِ نیمه کاره که داشت بند بندِ وجودم رواز هم باز می کرد.......بوسه کاشتم رويِ گوشش و گفتم:-هیشششش....آروم باش ترانه...هیچی نیست...هیچی نیست ترانه...من
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۴ عصر
اینجام...نمیرم...هیچ جا نمیرم....هق هق می کرد.....خدایا، من چی کار کنم باهاش؟!من چی کار کردم باهاش!؟باید آروم اش می کردم...باید این پریشونی رو یه جور از بین می بردم...دستش رو نوازش کردم و آهسته براش زمزمهکردم:-سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیرهبذار تا آروم دلِ بی تابت بگیرهبهم نگو از ما گذشته دیگه دیرهحتی من از شنیدنش گریه ام میگیرهبذار رو سینه ام سرتو،چشماي خیس وترتوبذار تا سیر نگات کنم،بو بکشم پیرهنتوبغل کنو بچسب بهم،بکش دوباره دست بهمجز تو کسی رو ندارم،نزدیک تر از نفس بهمسرتو بذار روشونه هام خوابت بگیرهبذار تاآروم دلِ بی تابت بگیره........م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢۴تاصبح براش خوندم و دست کشیدم به موهاش...هر وقت که از خواب پرید بالا سرش بودم و آروم اش کردم......این دختر که اینطور مثلِ گنجشک می لرزید ، ترانه يمن نبود.....ترانه اي بود که من باعث به وجود اومدنش شدم....پیشونی اش رو بوسیدم و با گلویی که می سوخت براش زمزمه کردم:-چه کردي؟که به دلِ من نشستیکه با عشق واحترام، هنوز پیش تو میامهنوزم تورو میخوامبه پنجره نگاه کردم ، هوا داشت روشن می شد....سپیده زده بود....به ساعت نگاه کردم.....نزدیکِ شش بود.....کنارش دراز کشیدم و سرم رو، به بالشِ نرم رسوندم...خسته بودم...سردرد داشتم...گلوم می سوخت.....چشم هام می سوخت....روزِ بدي رو گذرونده بودم ، شبی بدتر از اون رو پشتِ سر گذاشته بودم...شاید چند ساعت خوابیدن آروم ام می کرد....چشم بستم که صداي اذان بلند شد....اذان صبح همیشه خوب بود...همیشه دوست داشتنی بود...اذان صبح یه چیزِ دیگه بود!یه حس خاص ، یه حس نرم...یه لطافتِ بی نظیر که روحت رو جلا می داد....نمی تونستم خدایی رو بیخیال شم که داشت صدام می زد ، خدایی که همین که ترانه تنها با کمی کوفتگی وهرچند باروحی آشفته کنارم بود رو از اون داشتم ، خدایی که سالم بودنِ ترانه رو از صدقه سرش داشتم ، از لطف اش ، از مرحمتو بزرگی اش....بلند شدم و کش و قوسی به تنم دادم...خمیازه اي کشیدم و پتو رو رويِ ترانه مرتب کردم....با آب سرد وضو گرفتم که خواب از سرم بپره.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢۵قامت بستم و بسم ا... گفتم ، می خواستم شکر کنم اش براي بزرگی اش ، براي خدایی اش ، براي دست نکشیدن اشازمون....گاهی وقتا فراموش می کردم که حتی نفس کشیدن ام بابت لطف خداست که اگه اون نباشه ، اون نخواد همین نفسقطع می شه!که اگه خدا دستش رو از پشتم برداره با سر زمین می خورم.سلامِ نماز رو که دادم چشم بستم و شکر کردم اش...بابتِ سالم بودنِ ترانه....کنارِ جانماز دراز کشیدم ، پام رو جمع کردم....حالا راحت می تونستم بخوابم!***ترانه باهام سرسنگین بود که حق ام بود.....من بد کردم ،کوتاهی کردم و داشتم تقاص اش رو پس می دادم....موعد دادگاه که رسید ترانه مثل مرغ سرکنده بود..بال بال می زد و درعین حال سعی می کرد به روم نیاره کهترسیده....باوجودِ مشاوره و مراجعه هاي منظم اش به روانشناس که با اصرارهاي کیمیا صورت گرفت بازهم ترس داشت....بازهم شب ها گاه وبی گاه از خواب می پرید هرچند بهتر شده بود...همون چند دقیقه ي کوتاه اثر طولانی اي رو روحیه اش گذاشته بود......شکننده اش کرده بود و دوباره ساختن اش سختبود ولی با همه ي اینها انگار داشت سرپا می شد....می خواست که سرپا بشه ومن ازش دوري می کردم که با دیدن اماعصاب اش به هم نریزه ، عصبی نشه....کنارش بودم و در سکوت حمایت اش می کردم که وظیفه ام بود...من عاشق اش بودم و وظیفه ام بود حتی به جاش جونم رو براش بدم...همون مدت کوتاهی که داشت براي دادگاه حرف می زد و شهادت می داد ، انگار یکی داشت قلبم رو محکم بین پنجههاش می فشرد...برام حرف نزده بود از پیش اومده ها و من داشتم ماوقع رو تو دادگاه می شنیدم و چه قدر سخت بود...!!ترانه آروم آروم به مادرش و سام چیزهایی گفته بود...که باعث شد به شدت موردِ شماتت قرار بگیرم..فشار زیادي روم بود و دم نمی زدم که نباید می زدم!اشتباه کرده بودم وباید پاش می ایستادم..نفسی گرفتم و دستی به موهام کشیدم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢۶حالا که روزهاي سخت گذشته بود ، حالا که ترانه با کمک مشاوره بهتر شده بود ، حالا که حکم اعدام دزدِ خونه ام بهدلیل جرمهاي متعدد و سه مورد تجاوز به عنف و یک مورد قتل اومده بود ، حضورِ پیمان رو نمی تونستم تحمل کنم.....حضور پیمانی رو که این روزها تو خونه ام بیشتر شده بود و من مجبور بودم تحمل اش کنم...چون هر مخالفتی ، هر اخم کردنی و هر اعتراضی با واکنش ترانه روبرو می شد....با اینکه هر لحظه بیشتر به این واقعیت پی می بردم که با وجود تمام جرایم و جرم هاي اون مرد خدا بهمون رحم کردکه همه چیز ختم به خیر شد ولی نمی تونستم با این فکر مقابله کنم که نجاتِ ترانه باعث شده پاي پیمان به خونه ام بازبشه ومن فقط عذاب بکشم....!!!!!!!!!!!سخت بود دیدن خنده هاشون با هم وقتی دلم از همه ي دنیا پر بود و فقط به ترانه نیاز داشتم واسه قرار گرفتن....دوباره صداي خنده اشون بلند شد ، نگاه از روزنامه گرفتم و به اونا دادم که سرشون رو تو لب تاپ فرو کرده بودن وچیزي رو به هم نشون می دادن...چرا ترانه درك نمی کرد که من مَردم؟حساس ام؟غرور دارم؟غیرت دارم؟اشتباه کرده بودم که تنهاش گذاشته بودم ولی این تاوانِ من نبود...چرا پیمان فکر نمی کرد که این دختري که باهاش می خنده زنِ منِ؟!دلگیر نگاهم رو به ترانه دادم که لحظه اي بهم چشم دوخت....آهسته لب زدم:-حالم خوب نیس...چشم غره اي بهم رفت و دوباره حواس اش رو به پیمان داد....دلم گرفت...حق ام نبود اینطور بی توجهی در حضورِ پیمان!بلند شدم و روزنامه رو رويِ مبل پرت کردم..امان از این بی توجهی ها و بی رحمی ها....سلانه سلانه سمتِ اتاقم رفتم که دوباره شلیک خنده هاشون به هوا رفت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٧بی توجه به اونها پناه گرفتم تو اتاقی که مجبور شدم بهش نقلِ مکان کنم چون ترانه دلِ خوشی ازم نداشت...گوشه اي نشستم و چشم بستم....قشنگ می خندید ولی نه براي من...براي پسردایی اش!براي پیمان!پیمان پسردایی اش بود؟درست....پیمان مثلِ برادرش بود؟درست...ولی برادرش که نبود!محرم اش که نبود!حق نداشت اونطور بهش بخنده....من حسود بودم به لبخند ها و مهربونی هاش براي دیگران.....سرم رو رويِ زانوهام گذاشتم......صداي تلفن همراهم از جایی توي سالن اومد....حوصله نداشتم بهش سربزنم...حوصله نداشتم ببینم کیه؟اما چند لحظه بعد که در باز شد سربلند کردم ، ترانه بود ، آهسته گفت:-بی بیِ!وبعد دست دراز کرد سمتم و موبایل رو جلوم گرفت.....بی حرف دست دراز کردم و بدون اینکه نگاه از ترانه بگیرم جواب دادم:-جانم بی بی؟!ترانه هم نگاهم می کرد ، ایستاده بود مستقیم زل زده بود تو چشم هام....-کیان؟مادر کجایی؟حواسم رفت پیِ سروصدایی که از اون سمتِ خط می اومد...جیغ و گریه....اخم کردم:-چی شده بی بی؟!بی بی بغض داشت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٨-کیانمهر ، مادر خودت رو زودتر برسون...از جا پریدم.....دلم به شور افتاد...چی شده بود؟ترانه بهم نزدیک شد و با سر پرسید که چی شده؟ازش دلگیر بودم...من بهش گفتم حالم خوب نیست وبهم چشم غره رفت...میخواستم به تلافی جواب اش رو ندم ولیدلِ تلافی نداشتم...شونه بالا انداختم و لب زدم:-نمی دونم...خطاب به بی بی گفتم:-چی شده بی بی؟چه خبره؟کجایی؟بی بی با هق هق گفت:-فقط...فقط بیا عمارت...!!وقطع کرد...مبهوت به تلفن زل زدم....چی شد؟چرا اینطوري کرد؟با صداي ترانه نگاهم چرخید سمت اش:-چی شده؟بی بی چی گفت؟آهسته گفتم:-نمیدونم...گفت برم عمارت....به خودم اومدم ، ذهنم هوشیار شد...صداي گریه ، صداي نازنین بود..نازي...مادرم!چنگ زدم به شلوارم و بدون توجه به حضور ترانه پوشیدم اش......سوییچ و کیفِ پولم رو از روي میز برداشتم و از اتاق بیرون زدم.باید زودترخودم رو می رسوندم.....ولی ترانه رو نمی تونستم تنها بذارم..ایستادم و برگشتم به ترانه چیزي بگم که محکم به سینه ام برخورد کرد...دنبالم اومده بود و وقتی برگشتم با صورتچسبیده بود به سینه ام...بازوش رو گرفتم و عقب کشیدم اش ، با نگرانی گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٩-خوبی ترانه؟با دست بینی اش رو ماساژ داد و گفت:-خوبم...چته؟بی بی چی گفت که هُل کردي؟سر تکون دادم و گفتم:-چیزِ درست و حسابی که نگفت...باید برم...فقط....به پیمان نگاه کردم.......چاره اي نداشتم ، باید ازش می خواستم که ترانه رو به خونه ي مادرش ببره یا همینجا پیششبمونه...سابقه ي خوبی از تنها گذاشتنِ ترانه تو خونه نداشتیم....با اخم گفتم:-میبریش خونه ي عمه ات؟پیمان که تا اون موقع روي مبل نشسته بود ، بلند شد و گفت:-خودش بخواد ، آره.کلافه به ترانه نگاه کردم و گفتم:-نمی تونم بذارم تنها بمونی..با پیمان برو خونه مامانت...خودم میام دنبالت...خواستم برم که بازوم رو گرفت وگفت:-من هیچ جا نمیرم!اصن چرا باید برم؟دستم رو دورِ کمرش انداختم و بدون توجه به حضور پیمان شقیقه اش رو بوسیدم و گفتم:-چون آخرین باري که تنهات گذاشتم بدترین اتفاق ها افتاد....لج کرد:-من جایی نمیرم!پوفی کردم...پیمان که دید اوضاع خوب نیست به من گفت:-تو برو...یا می برمش یا همین جا پیشش می مونم...چاره اي نداشتم.....منی که حتی دوست نداشتم ترانه به پیمان بخنده حالا مجبور بودم براي امنیتِ ترانه ، به بودنش کنارِاون رضایت بدم.....فعلا پیمان مطمئن ترین فردِ دمِ دست بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٠سري تکون دادم و سریع از خونه بیرون زدم.......دلم مثلِ سیر وسرکه می جوشید....چی شده بود که بی بی اون همهمضطرب بود؟چی شده بود که نازي جیغ می زد؟!***موهام رو بیشتر کشیدم....هنوز نازي هق می زد...علیرضا رژه می رفت و مدام با تلفن همراهش شماره می گرفت...میعاد هرچند دقیقه یک بار داد وبیداد می کرد وبعد خاموش می شد...باورش سخت بود!سوگل نبود...نیست شده بود!سوگلی که آخرین بار منو برادرِ خودش خطاب کرده بود...سوگلی که یه عالمه حس خوب به وجودم تزریق کرده بود.....بی بی دستی به بازوم کشید و گفت:-آروم باش مادر...صورتت سرخ شده......سکته می کنیا خداي نکرده...سکته می کردم بهتر بود از این که از خواهرم بی خبر باشم...از پاره ي تنم بی خبرباشم..صدام رو باز بلند کردم و روبه علیرضا گفتم:-انقدر مسخره بازي در نیارین!زنگ بزنین پلیس...اونا بهتر می تونن پیداش کنن!علیرضا با چشم هاي به خون نشسته بهم نگاه کرد ، دونه هاي عرق که از شقیقه اش به سمتِ گونه و گردن اش راه پیدامی کرد رو از همین فاصله هم می تونستم ببینم...با خشم گفت:-تو می فهمی آبرو چیه؟می فهمی یا نه؟!زنگ بزنم به پلیس همه می فهمن!پوزخند زدم و گفتم:-براي تو آبروت مهمِ یا سوگل؟اگه بلایی سرِ سوگل بیاد چی؟!مثلا چی می خواد بشه؟مگه سوگل آدم کشته؟مگه توپارتی گرفتن اش؟صبح از درِ خونه زده بیرون و هنوز نیومده....اونوقت نگرانِ آبروتی؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣١از وقتی که پا توخونه گذاشتم و فهمیدم که خبري از سوگل نیست و به پلیس خبر ندادن داشتم دیوونه می شدم...ایندختر ممکن بود هر جایی باشه ، هرجاي این شهر و با اتفاقی که براي ترانه افتاده بود ترس بیشتر به دلم راه پیدا کردهبود...این بی بی بود که اجازه نداد علیرضا خشمگین بیاد خونه ام ؛ چون فکر می کرد سوگل پیشِ منِ....حتی تلفنی ازم نپرسیدکه سوگل خونه ي منِ یانه...می ترسید که هُل کنم..ازم خواست که به عمارت برم....ولی الان حالم بدتر بود....بدتر از هروقتی.....علیرضا خودخوري می کرد،جوابم رو نداد و باز شماره گرفت......شماره ي چه کسی رو نمی دونم....خواستم چیزي بگم که در باز شد و سارا سراسیمه وارد شد....به سمتِ نازي رفت و درآغوشش کشید و گفت:-چی شده؟نازي با چشم هایی که پف کرده بود و صورتِ خیس گفت:-سوگلم...سوگلم نیست!خبري ازش نیست...هیچ جا نیست!سارا روبه میران که پرسید:-به پلیس زنگ زدین؟علیرضا رو به سارا با خشم فریاد زد:-بس کنین دیگه!هی پلیس پلیس!می فهمی میگم آبروم میره!؟نازي ضجه زد:-آبرو بخوره تو سرم...بچه ام...بچه ام نیس!من خیره ي نازي شدم...نازي اي که خودکشان و خود زنان روبروم نشسته بود...این نازي همون زنی بود که وقتی منِدوازده ساله براي جلبِ محبت اشون از مدرسه فرار کردم و مسئولین مدرسه بهشون خبردادن ، بی تفاوت گفت:-به درك!این نازي همون نازيِ!فقط با این تفاوت که خودش رو به مادريِ سوگل قبول داشت.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٢نگاهم چرخیدسمتِ بی بی ، با بغض نگاهم می کرد ، از چشم هاش می خوندم که به چی فکر می کنه ، که چی توفکرش می گذره ، لبخندي تلخ زدم که با صداي عصبانی سارا از رو لبم پاك شد ، میران رو مخاطبِ خودش قرار دادهبود:-تو چرا اینجا نشستی؟آقاي خوش غیرت خواهرت اون بیرون معلوم نیست کجاست!میران سرخ شده دست کشید به موهاش و گفت:-دهنت رو ببند سارا!فکر کردي تا الان داشتیم چه غلطی می کردیم؟هان؟تمام شهر رو زیر و رو کردیم!کلافه از تفکر غیر منطقیِ پدرم به سمتِ پنجره قدم برداشتم ، سوگل کجا بود؟خواهر کوچولوم کجا بود؟همونطور که به بیرون خیره بودم ،صداي میعاد رو شنیدم که گرفته گفت:-زنگ زدم آموزشگاه کامپیوتر...اونجام نیست....کامپیوتر؟جرقه اي تو ذهنم خورد...کامپیوتر....کلاس کامپیوتر......هومن!سریع به سمتِ میعاد رفتم و گفتم:-آموزشگاهش کجاست!؟همه با تعجب به من نگاه می کردین......شاید این یه کورسويِ امید بود...شاید یه حدس پوچ وبیخود بود ولی یه امید بود..یه سرنخ!میعاد با بهت گفت:-آموزشگاهش رو می خواي چی کار؟عصبی گفتم:-سوال وجوابم نکن!آدرس رو بده...میران کنارم ایستاد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٣-آدرس اونجا رو می خواي چی کار؟نگاهش کردم...اونم نگران بود ، نگران خواهرش....آروم گفتم:-ممکنِ پیشِ هومن باشه...یا هومن ازش خبري داشته باشه...میران چشم تنگ کرد...زیر لب چند باري اسم رو تکرار کرد و ناگهان بلند گفت:-آره....راست میگی!...بریم...من بلدم کجاست!باعجله به سمتِ کت اش رفت و اون رو به تن کرد ، منم دنبالش رفتم که علیرضا برابرِ میران ایستاد وگفت:-کجا میرین؟میران نگاهی به من کرد و گفت:-میریم خونه ي اون پسره که باهاش دوست شده بود....نازي بلند شد و کمی جلو اومد ، با هق هق گفت:-مگ...مگه بلدي خونه اش رو؟من به جاي میران جواب دادم:-از آموزشگاه میگیریم...علیرضا خواست همراهمون بشه که میران با نیم نگاهی به من گفت:-شما بهتره بمونین....شاید خبري شد...ما دونفر از پس اش برمیایم.....نگاهی به بی بی کردم که با آرامش پلک رويِ هم گذاشت و به دنبال میران روانه شدم....میران نگاهی به کاغذ کرد و گفت:-بپیچ راست....سري تکون دادم ، کمی سرعت رو کم کردم و راهنما زدم.....آدرس رو با کلی دردسر از آموزشگاه گرفتیم....سخت بود!سخت بود سر و کله زدن با مدیر آموزشگاه.پام رو بیشتر روي پدال فشردم...دلم جاي دیگه اي می زد...پی خواهرکم...پیش دخترِ شونزده ساله اي که معلوم نبود ازصبح چه به سرش اومده بود.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣۴میران دستش رو رويِ داشبرد گذاشت و گفت:-آرومتر مرد! می خواي بکشیمون؟!عصبی گفتم:-هرثانیه که دیر کنیم ممکنِ اتفاقِ بدي بیفته!!میران به روبرو نگاه کرد و گفت:-جلوي اون ویلاي سفید نگه دار!همونجاست!به شدت ترمز کردم.....قبل از میران از ماشین پایین پریدم...قلبم می کوبید!محکم.....دنبالِ یه نشونه بود..!دستم رو رويِ زنگ گذاشتم ، میران کنارم ایستاد...نگاهی به دور وبر کرد و گفت:-نه...زنگ نزن!دستم از فشردن شاسی بازموند....بااخم نگاهی به میران کردم که گفت:-خلوتِ....قلاب بگیریم بریم تو!و بعد دست هاش رو تو هم قفل کرد و پشت به در ایستاد ، به در نگاه کردم که ارتفاع زیادي نداشت.نگاهی به میران کردم ، مطمئن به نظر می رسید.با ابرو اشاره اي به دستش کرد و گفت:-یالا!سر تکون دادم ، پام رو رويِ دست هاش گذاشتم و خودم رو بالاکشیدم....از در بالا رفتم و تو حیاط پریدم...نگاهی به خونه کردم...پرده ها کشیده بود...حسی به من می گفت خواهرکم همین جاست!در رو براي میران باز کردم....کنارم ایستاد...گفت:-انگاري سوگل اینجاست!متعجب نگاهش کردم که گفت:-حسم بهم میگه!وچه عجیب بود که هر دو همین حس رو داشتیم...شاید حسِ برادرانه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣۵کنارهم به سمتِ درِ ورودي رفتیم..دستم رو رويِ دستگیره گذاشتم و گفتم:-واي به حالِ اون پسره اگه اینجا باشه!در رو با هُل دادن باز کردم....اول میران داخل شد و بعد من...اولین چیزي که تو صورتمون خورد دود بود....دود و بوي سیگار خونه رو پر کرده بود...دستم رو جلويِ صورتم تکون دادم ، میران کمی جلوتر رفت و با صداي آهسته اي گفت:-تنه لش رو نگاه!حیف شد اون دفعه حق اش رو کفِ دستش نذاشتم...باتعجب نگاهم رو از پسري که رويِ مبل تقریبا بیهوش شده بود به میران دادم که همونطور که جلو می رفت و من رووادار می کرد که کنارش گام بردارم زمزمه کنان گفت:-اون دفعه که سوگل اومد خونه ي تو ، رفتم جلو آموزشگاه پسره رو خفت کردم ، دوتا زدم تو گوشش و تهدیدشکردم.......واسه همین وقتی گفتی هومن ، منم شک کردم اینجا باشه...من میگم سوگل فرار نکرده..هرچی هست زیرِ سرِاین یابوئه!حالا کنارپسرِ جوون ایستاده بودیم....آنچنان تو عالم هپروت بود که متوجه ي ما نشده بود...پوزخندي زدم و زیرِ لب گفتم:-آینده سازِ مملکت!هه....و با لگد به ساق پاش کوبیدم که ازجا پرید و با وحشت به ما نگاه کرد...میران ابرو بالا انداخت و گفت:-به به!هومن خان!حال شما!هومن که حالا بهتر چهره اش رو می شد دید کمی به میران خیره شد و بعد با صداي گرفته اي گفت:-تو.......تو اینجا چه غلطی می کنی؟!بلند شد ، تعادل نداشت....با دست به سینه اش کوبیدم که دوباره روي مبل افتاد.با پوزخند گفتم:-چی زدي که حتی نمیتونی رو پات وایستی؟!شیر شد ، اخم کرد و با صداي بلندي گفت:-شما تو خونه ي من چه غلطی می کنین؟کی به شما اجازه داده پاتون رو بذارین اینجا؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣۶میران خم شد و یقه اش رو تو دستش گرفت و گفت:-زرِ زیادي نزن!مشتاق دیدنِ روي تو نبودیم ایکبیري!هومن پوزخند زد و گفت:-ببینم وقتی به پلیس زنگ زدم هم اینطوري شجاع و زبون درازي!دستم رو تو جیبم فرو کردم و گفتم:-زنگ بزن...فک کنم پلیس خیلی مشتاق باشه بدونه چرا یه دختر نوجوون تو خونه ي توئه......می خواستم یه دستی بزنم...من نشونه اي از حضور سوگل ندیدم ولی واکنش هومن از هرنشونه اي روشن تر بود!رنگش پرید ، با چشم هاي گرد شده نگاهی به من کرد و بعد با تته پته گفت:-ك...کدوم دختر؟چی....چی میگی؟!دست میران رو کنار زدم و با خشونت یقه اش رو گرفتم و بلندش کردم ، صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:-من چیزِ خاصی نمی گم....ولی رفتار تو میگه ریگی تو کفش اتِ!بگو خواهرم کجاست!هومن سعی کرد باز هم پوزخند بزنه ولی ترس نمی ذاشت لب هاش حالت بگیرن :-خواهرت؟من به خواهر تو چی کار دارم!؟داشتم کفري می شدم...صبر اندازه اي داشت....محکم روي مبل پرتش کردم وفریاد زدم:-یعنی تو سوگل نمی شناسی توله سگ؟هومن بلند شد و گفت:-توله سگ خودتی مرتیکه ي....مشتی که به صورتش کوبیدم نذاشت جمله اش کامل بشه ، دوباره یقه اش رو گرفتم و تکونش دادم و گفتم:-بنال ببینم خواهرم کجاست؟!یالا!میران نگاهی به اطراف کرد ، نگاهش به گوشه اي گیر کرد ، آهسته سمتش گام برداشت ، حواسم رفت پیِ میران ، دستدراز کرد و چیزي رو بالا گرفت....یه کوله....میران با حرص گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٧-این کوله پشتیِ سوگلِ......بگو کجاست وگرنه خونت رو......کیان بپّا!جمله ي آخر رو فریاد زد ، سرم رو به سمت هومن چرخوندم که لحظه اي برق چاقوش رو دیدم که به سمتِ گردنممیاد...عقب کشیدم ولی نوکش به گردنم گرفت و سوزش باعث شد دستم رو به گردنم بکشم ، خون بود که دستم روسرخ کرد...به هومن نگاهی کردم که با پوزخند چاقو رو از دستی به دستِ دیگه اش می داد ، این بار من پوزخند زدم و گفتم:-مامان بابات کجان کوچولو؟هان؟رفتن بیرون؟مسافرت؟به نظرت وقتی بیان و جنازه ي بوگندوت رو ببین چه حالی میشن؟قبل از اینکه من کاري بکنم میران به سمتش حمله ور شد...مشت بود که از طرف ما روي بدنش می نشست...در این گیر و دار بود که صداي شکستن چیزي باعث شد نگاهم بچرخه به سمتِ راست....هومن رو زیرِ دست میران رها کردم و به اون سمت رفتم...ایستادم و صدا زدم:-سوگل؟سوگل اینجایی؟چند لحظه سکوت وبعد.....دوباره صداي شکستن....با عجله به سمتِ دري رفتم که صدا می اومد...دستگیره رو پایین کشیدم ولی قفل بود ، کمی عقب کشیدم وبی توجه به درگیريِ که پشت سرم بود محکم به در کوبیدم...باز نشد....عقب کشیدم و این بار محکم تر خودم رو کوبیدم که با صداي بدي باز شد..نفسم گرفت با دیدن صحنه ي روبروم ، این دومین بار بود که یکی از عزیزترین هام رو به این حال می دیدم...ناله زدم:-سوگل؟!خواهركِ من ، با تاپ و موهاي پریشون رويِ تخت بود.....با صورتی خیس و سرخ و دهنی بسته....به سمتش رفتم...نگاهم به خرده هاي شیشه ي روي زمین افتاد...انگاربازمانده هاي پارچ و لیوان بود...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٨کنارش نشستم و با دست هاي لرزونم پارچه رو پایین کشیدم که صداي گریه اش بلند شد ، هق زد:-داداش.دست هام رو دورش حلقه کردم و سرش رو به سینه ام چسبوندم:-جونِ داداش.....با دست هاي بسته اش چنگ زد به لباسم و ضجه زد:-داداشی ، کجا بودي؟!داداشی اذیتم کرد.....نگاهی به بازوهاش کردم ، جاي دندون ها مشخص بود ، کمی عقب اش کشیدم و به بازيِ یقه اش کردم ، جاي چنگبود که تو چشم می خورد.......با صدایی که می لرزید گفتم:-چی.....چی کار کرد باهات؟سرش رو تکون داد و گفت:-هیچی...هیچی داداش...فقط...فقط....داداش به خدا کاري نکرد..به خدا من...من....من هنوز...نذاشتم چیزي بگه ، دوباره تو آغوشم گرفتمش ، سرش رو بوسیدم و گفتم:-آروم باش...وقت هست بازم حرف بزنی....صدام رو بلند کردم و گفتم:-میران ، سوگل اینجاست!به چند لحظه نکشید که چهره ي سرخ میران تو چهارچوب در پیدا بشه ، گونه اش ورم کرده بود ، ولی سالم.....با بهت نگاهی به سوگل کرد و زمزمه کرد:-گلی؟جلو اومد ، سوگل خودش رو از آغوشم بیرون کشید و این بار میران بود که اون رو بین بازوهاش گرفت ، دیگه تموم شدهبود...سوگل رو پیدا کرده بودیم......بلند شدم و به سالن رفتم ، هومن روي زمین دراز کشیده بود ، برام مهم نبود چی به سرش بیاد...صداي قدم هایی که ازپشتِ سرم می یومد نشونه ي این بود که میران و سوگل هم دنبالم میان.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٩برگشتم ونیم نگاهی بهشون کردم ، کتِ میران دورِ سوگل پیچیده شده بود.....کوله ي خواهرم رو برداشتم و بلند رو بههومن گفتم:-یه بار دیگه ببینم دور و بر خواهرم و خونواده ام میگردي من می دونم و تو!افتاد؟!***-صبح....صبح که داشتم می رفتم مدرسه ، جلوم رو گرفت....نخواستم سوار ماشین اش بشم ولی گفت می خوام باهاتحرف بزنم ، اگه نیاي بچه ها یه بلایی سر داداشت میارن...خب..خب منم ترسیدم...رفتم....به زور منو برد تو خونه اش و......باقی حرفش بین هق هق هاي گم شد..همین بود!یه پسر از سادگیِ یه دختر استفاده کرده بود.سارا خواهرش رو به آغوش گرفت و گفت:-تموم شد خواهري....تموم شد...کامران رو به میران کرد و گفت:-چرا زنگ نزدین پلیس؟!چرا شکایت نکردین؟میران سعی کرد صورتش رو از نازي دور کنه و گفت:-خودمونم جرم مرتکب شده بودیم، ورود به حریم شخصی و کتک زدنش خودش جرمِ!هرچند اون خواهرمون رو بهاصطلاح دزدیده بود....درضمن ، انقدر زدیمش که دیگه فکر نکنم از این غلطا بکنه....نازي کیسه ي یخ رو رويِ صورتش گذاشت و گفت:-ولی نباید به همین راحتی ولش می کردین..بعدا دوباره برامون دردسر میشه...میران که از دردِ صورتش اخم کرده بود گفت:-نه.....ولش که نکردم....دوباره میرم سراغش.....یه کم باید روشنش کنم!هنوز تموم نشده...مگه میشه کسی ناموس منرو بدزده و راحتش بذارم؟گردنم می سوخت ولی دم نمی زدم...بی بی گاز رو رويِ زخمم کشیدو گفت:-چی کار کردي با خودت مادر....اگه شاهرگت رو می گرفت چی؟!لبخند تلخی زدم و چیزي نگفتم ، نازي آروم دست کشید رويِ کبوديِ صورتِ میران....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٠بلند شدم و گفتم:-من دیگه میرم بی بی ، اگه کاري پیش اومد بهم زنگ بزن.نیم نگاهی به نازي کردم ، لباسم خونی شده بود ولی نگاهِ اون به میران بود...آهی کشیدم و آهسته گفتم:-خداحافظ....خواستم قدم بردارم که بی بی بازوم رو گرفت و گفت:-کجا؟وایستا زخمت رو تمیز کنم بعد...پیشونی اش رو بوسیدم و گفتم:-نمی خواد بی بی ، میرم خونه.باز هم به نازي نگاه کردم ، هنوز توجه اش به میران و سوگل بود...باید زودتر می رفتم...باید می رفتم وگرنه باز کاري دستِ خودم می دادم....از خونه که بیرون اومدم به تلفن همراهم نگاه کردم ، فقط دو تا تماس از دست رفته ، از ترانه...لبخندِ کمرنگی زدم و شماره اش رو گرفتم ، بعد از چند بوق جواب داد:-کیانمهر؟کجایی تو؟!زمزمه کردم:-دارم میام.....خونه اي؟!کمی مکث کرد و گفت:-آره....پشتِ فرمون نشستم و گفتم:-تنهایی؟-نه ، پیمان هست ، ولی خب کم کم داره میره ، زندایی زنگ زده ، باید بره....ماشین رو روشن کردم و گفتم:-باشه ، من زود میام....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴١تماس رو قطع کردم ، می رفتم خونه به امیدِ اینکه کسی باشه که زخمم رو درمون کنه ، یخ بذاره رويِ صورتم و نگرانمباشه......شاید...!!ماشین رو که تو حیاط خاموش کردم سرم رو رويِ فرمون گذاشتم...کاملا خیسیِ گردنم رو حس می کردم....زخمِ عمیقینبود ولی از اون زخم هایی بود که خونریزي اش از قطع عضو بیشتر بود...!!خسته بودم....خیلی!دلم یه خوابِ راحت می خواست تو آغوشِ کسی که می دونستم فقط برايِ منِ...ولی چه قدر سخت بود ببینی اون فردهر روز کنارتِ و تو حتی به سختی می تونی دستش رو بگیري...اینکه بدونی راضی نیست از اینکه تنت ، تنش رو لمسکنه....همه اش جلوي چشمم تصویرِ نازي بود که زخمِ گردنم رو نادیده گرفت و یخ می ذاشت رو گونه ي میران...آه کشیدم..همین بود ، چی انتظار داشتم؟که بعد از این همه سال مادرِ نا مادرم برام بشه دلسوز؟بشه نگران؟من که چیزي ندیدم از عشق مادري!پس حسرت بی حسرت ، که چه آسون بود گفتن اش!کسی نبود جاي من وقتی حتی به نوزادِ تو آغوش مادر هم حسادت می کردم..که حتی مسخره و شاید خجالت آور باشه ولی همه اش فکر میکردم بچه ها چه حسی بهشون دست می ده وقتیمادرشون بهشون شیر می ده؟وقتی بزرگ می شن و می فهمن که شیرِ مادر خوردن ، با شیر مادر بزرگ شدن ، مادرشون اجازه نداده شیر خشکبهشون بدن ، چه حالی می شن؟!اینکه یه نوزاد چطور مک می زنه به سینه ي مادرش؟!چطور سیر میشه از شیره ي وجود مادرش؟!سعی کردم فکر نکنم ، چشم بستم و ذهنم رو متمرکز کردم رو اشکالی که تو تاریکی پلکم برام شکل می گرفت...خطها و دایره ها...!همون تصاویرِ خیالی که تو تاریکیِ پشتِ پلک که به قرمزي می زد گاهی وقت ها باعث می شد تا عمق دیوونگی برياز بس سعی می کردي دنبالشون کنی...!صداي در که اومد سرم رو بلند کردم، ترانه بود.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٢جلوي درِ ورودي ایستاده بود ، پیاده شدم ، سعی کردم آروم باشم...باید آروم می بودم...بس بود عاجز بودن ، بس بودالتماس کردن......چرا نباید عاشقم بشه؟چی کم دارم؟چرا!یه چیز کم دارم...من عقیم ام!مثه پتک عقیم بودنم روي سرم فرود اومد و چه دردي داشت این ضربه!ایستادم...بغض کردم....این حقِ من نبود...حق من نبود که بدیهی ترین لذت یه مرد رو هم نتونم داشته باشم...پدرشدن!نگاه ازش دزدیدم و بهش پشت کردم. به چشم هام دست کشیدم.پوفی کردم و به آسمون خیره شدم که صداش رو از چند قدمی ام شنیدم:-کیان؟خوبی؟!چی شد؟!برنگشتم ، آهسته گفتم:-آره...خوبم.هیچی ، سوگل گم شده بود که پیداش کردیم.وقتی بازوم رو گرفت و به سمتِ خودش چرخوند دیگه نتونستم از چشم هاش فرار کنم ، وحشت زده به گردنم خیره شدو گفت:-این چیه؟!میگی خوبی؟!پس این چیه!؟یقه ي پیراهنم رو عقب کشید و ناباورانه گفت:-چه بلایی سر خودت آوردي؟!رفتین باعملیات مسلحانه سوگل رو نجات دادین؟!دست هام رو دورِکمرش حلقه کردم و گفتم:-یه کم زد و خورد داشتیم.خودش رو عقب کشید ، مچ دستم رو گرفت و گفت:-بریم تو تمیزش کنیم...شاید بخیه بخواد اونوقت باید بریم بیمارستان...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٣منو دنبال خودش کشید و غرغر کنان گفت:-تو هم مثه چهل تیکه میمونی!هی بخیه خوردي....سوزن سوزنت کردن!والا!خندیدم به حرص خوردنش.....داخل خونه که شدیم در رو محکم به هم کوبید و منو به سمت مبل هل داد و گفت:-برو بشین تا من بیام.نشستم و به سقف خیره شدم.می خواستم ساکت باشم ، حرف نزنم....می خواستم واکنشش رو ببینم.چنددقیقه بعد باباند و گاز وبتادین کنارم نشست و گفت:-سرت رو عقب بکش....سر تکیه زدم به پشتیِ مبل و چشم بستم ، زمزمه کرد:-ممکنِ یه کم بسوزه...وچند لحظه بعد زخم دیوانه وار می سوخت ، لب گزیدم و پلک هام رو بیشتر روي هم فشردم ، آهسته گفت:-پیمان تا همین نیم ساعت پیش اینجا بود.وبعد بیشتر روي زخم فشار آورد که آخ آهسته اي گفتم ، زیرلب گفت:-چیزي نیست.....کمی سرش رو جلو کشید و گفت:-بخیه نمی خواد...ولی باید ببندیمش......به وسایلی که آورده بود نگاه کرد ، لب پایین اش رو به لب گرفت و بعد گازاستریل رو برداشت و پاکت اش رو پاره کرد، وگاز رو رويِ زخم گذاشت ، بعد باند رو برداشت و کمی دورِ گردنم پیچید ، و درآخر هم چسب رو چسبوند و گفت:-تموم!با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم که گفت:-هان؟نگاه داره!خب زخمت رو بانداژ کردم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴۴بلند شد ، و وسایل رو هم جمع کرد ، من قدم هاش رو نگاه می کردم ، باعشوه راه نمی رفت، قدم هاش رو مرتب وبایک فاصله برنمی داشت ، توي یه خط راست راه نمی رفت!ترانه ، دختري که من عاشق اش شدم تو راه رفتن گیج می زد، یه قدم بلند و اون یکی رو کوتاه برمی داشت و من شکداشتم که بدونه قمزه و عشوه چیه!لبخندي زدم و باز هم سرم رو به پشتی مبل تکیه زدم...نمی خواستم بهش بگم که بهش نیاز دارم ، می خواستم ببینم تاثیر داشته محبت هام؟می خواستم ببینم منو می فهمه؟می فهمه که بهش نیاز دارم؟نیاز دارم که کنارم بشینه و دستم رو بگیره؟دستم رو بگیره وبه حرف هام گوش بده؟گوش بده و مرهم زخمم بشه؟مرهم زخمم بشه و آرومم کنه؟!رفت تو آشپزخونه و برنگشت و من چشمم خشک شد به در....کج شدم و رويِ مبل دراز کشیدم ، پاهام رو تويِ شکمم جمع کردم و خیره موندم به درِ آشپزخونه.کم کم چشم هام گرم می شد که حضورش رو احساس کردم ، چشم هاي نیمه بسته ام رو کاملا باز کردم ، روبرومنشسته بود ، پرسید:-چیزي شده؟چیزي هست که بخواي بهم بگی؟!متعجب بودم ازرفتارش...نه به چشم غره اش و نه به این پی جویی اش براي حالم.می خواستم دهن باز کنم و بگم چمه ، بگم چه حالی دارم ولی لب بستم و تمام حرف هام رو پشت اش نگه داشتم.وقتی چیزي نگفتم بلند شد و روبروم نشست و تلویزیون رو روشن کرد.یعنی نمی فهمید چه قدر بهش نیاز دارم؟!نمی فهمید دلم پرِ؟!لبخند کجی زدم ، کی تو رو می فهمید که ترانه بفهمه؟پشت کردم وسرم رو تو تکیه گاهِ مبل فرو بردم ، سخت بود نگفتن از درد هات!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴۵ولی بس بود عز وجز کردن براي محبت ، براي مهربون بودن....یعنی ترانه حتی یه ذره تو این مدت دلبسته ام نشده؟حتی یه ذره که بفهمه به یه همدم نیاز دارم؟!دستم رو مشت کردم...بس کن کیان!بس کن بدبخت بودن رو.الان اونِ که باید بیاد طرفت...کم سعی کردم که بفهمه من دوستش دارم؟که کسی که دوستش داره بی کسِ؟دیگه چه قدر باید التماس اش می کردم که حداقل کنارم بشینه و بی حرف دستم رو بگیره!؟کلافه بلند شدم ، دستی به موهام کشیدم ، داشتم دیوونه می شدم!خواستم به سمت اتاق برم که صداش رو شنیدم:-نازي باهات بد برخورد کرد؟!سرکج کردم و نگاهش کردم ، خیره ي من بود.ابرو بالا برد و گفت:-هان؟بهت توهین کرده که حالت بدِ؟!حالم بد بود؟شاید...!بلند شد و به سمتم قدم برداشت و گفت:-درسته این چند روز نمی خواستم باهات حرف بزنم ، می خواستم ازت دوري کنم چون تورو مقصر می دونستم ولیهرچی باشه...من بهت مدیونم...گربه کوره نیستم که هر کاري برام بکنی بی چشم و رو بازي دربیارم.زمزمه کردم:-فقط دِین؟!سر تکون داد ، پوزخند تلخی زدم...دِین!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴۶لعنت به هر چی دِین و مدیون بودنِ!سربرگردوندم که بازوم رو گرفت و گفت:-می دونم حالت بدِ ، از چشم هات معلومه که قرار نداره ، که حرف می زنه با آدم و می گه یه چیزي ام هست!کیانمهر ،من شمر نیستم ، ولی قبول کن مادرت هم نیستم!ولی....ولی می تونم برات یه دوست باشم......ببخشید اگه جلوت باپیمانی که می دونم بهش حساسی گرم می گرفتم.....فک کنم این عذرخواهی رو بهت بدهکارم.بازوم رو کشید و به سمتِ اتاق خواب برد ، هل ام داد داخل اتاق و گفت:-لباست رو عوض کن تا برات یه لیوان شیرِ گرم بیارم ، حالت رو بهتر می کنه.....الان تنها چیزي که سرحالت میاره ،خوابِ!لبخند زدم.....می فهمید!حرف چشم هام رو می فهمید!لباسم رو عوض کردم و لبه ي تخت نشستم.برگشت ، با یه لیوان شیر برگشت ، کنارم نشست و لیوان رو به دستم داد ، گفت:-بخور تا سرد نشده.نگاهم رو بهش دوختم و لیوان رو بالا بردم.محتویات اش که تموم شد لیوان رو گرفت و رويِ میزِ کنارِ تخت گذاشت و گفت:-بگیر بخواب.شده بودم یه آدم آهنی که هر چی ترانه می گفت گوش می دادم....این رويِ نگرانِ ترانه رو دوست داشتم!خواست بلند شه که مچِ دست اش رو گرفتم...باید حرف می زدم!دیگه نمی تونستم تو دلم نگه اش دارم ، آهسته گفتم:-نرو ، پیش ام بمون....با تردید نگاهم کرد ، عقب کشیدم ، وگفتم:-تا وقتی خوابم ببره......بمون.لب گزید و سر تکون داد ، کنارم دراز کشید و به سقف خیره شد ، گفت:-نگفتی....نازي باز چی کار کرده؟

مثلِ خودش به سقف خیره شدم ، آروم لب زدم:-مثلِ همیشه...به چشم اش نیومدم....هر دو در سکوت به سقف خیره شدیم.......دستش که روي دستم نشست با تعجب نگاه اش کردم ، داشت نگاهم می کرد،آهسته گفت:-خیلی ها هستن که پدر ومادر ندارن.....تو چرا نمی تونی قبول کنی که مثه اونا باشی؟تلخ گفتم:-چون دارم!دارم و وانمود می کنن من بچه اشون نیستم...هر چه قدر بخوام بگم پدر ومادر ندارم نمی تونم این واقعیترو منکر بشم که دارم!من هم پدر دارم، هم مادر ، هم خواهر وبرادر.....لبخند کجی زد و گفت:-یه دشمنِ خونی مثه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۴ عصر
سارا!تلخندي زدم و گفتم:-تحت تاثیرِ مامانِ....سارا بیشتر از همه حرف هاي مامان رو قبول داره...حتی بیشتر از میرانی که تا همین چند سال پیشدشمنم بود......میران هم کم اذیتم نکرد ، کم تحقیرم نکرد ولی سارا....انگار حق اش رو خوردم!به پهلو شد و گفت:-سارا چند سالشه؟!به پهلو شدم و چشم در چشم اش گفتم:-بیست وسه.....باتعجب گفت:-از من کوچیکتره؟سر تکون دادم و دستش رو نوازش کردم:-آره...میران هم سنِ توئه...میعاد هم نوزده سالشه....تو سکوت نگاهم کرد و من راضی از این سکوت چشم بستم ، حضورش بس بود...نبود؟!بود!گرماي دستش بهم آرامش می داد...همونی که طالب اش بودم...چشم هام گرم شد و سنگین....می خواستم بخوابم...!!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٨***ترانه:دستی به صورتِ نم دارم کشیدم....نم داشت از خیسی...خیسی آب!آبی که زدم به صورتم براي پریدن حسی بود که داشت بیدار می شد!حسی که چند هفته اي سعی کرده بودم کنترل اش کنم.......حسی که منو می کشید سمتِ کیان...ازش دوري می کردم،باهاش بدرفتار می کردم چون اون رو مقصر می دونستم براي اینکه تنهام گذاشته بود...براي اینکهنبود وقتی بهش احتیاج داشتم....وحالا این حس با دیدن چشم هاي سرخ و ناراحت اش دوباره بروز کرد.نمی دونم چی بود ، دلسوزي؟دین؟هرچی بود می دونم طاقت ناراحتی اش رو نداشتم..پیمان کنارم بود ، مثلِ برادرم ولی می دونستم کیانمهر راضی نیست ، نگاه هاش راضی نبود و با وجود این به رفتارم ادامهمی دادم...گیج بودم ، گیج تر شدم...دوباره به اتاق برگشتم ، نصفِ صورتش رو توي بالشم فرو کرده بود و چشم بسته بود.قدم برداشتم و کنارتخت نشستم ، تقصیرِ من نبود که دلم گرفته بود بابت نبودنش وقتی داشتم زیر دست و پاي اون مرددست و پا می زدم براي نفس کشیدن و رها شدن.....آهی کشیدم ، کیانمهر خیلی بچه بود...از یه بچه هم بچه تر...این مرد ، مرد نبود!شخصیتِ شکل نگرفته اي داشت ، من می ترسیدم ازش ، از رفتار نامتعادل اش...اما با همه ي اینها ، نمی تونستم محبت هاش رو به خودم و خانواده ام انکار کنم..نمی تونستم علاقه اي رو که می گفت به من داره رو انکار کنم چون چشم هاش برق می زد وقتی حرف از دوست داشتنمی زد.....من روزها پیشِ مشاور و روانشناس رفتم ، حرف زدم ، نه فقط از ماجراي دزدي ، از روز اولی که مجبور شدم پا بذارم بهاین خونه...از ترسم گفتم ، از ترس بودنم کنارِ کیانمهر...آهی کشیدم ، من نمی تونستم مثلِ بقیه ي دخترها باشم ، شاید تقصیر سام و پیمان بود...تقصیر اون دوتا بود که منبیشتر از شخصیتِ دخترونه و لطافت هاش ، شخصیت پسرونه ، سختی ها و سرکشی هاش رو داشتم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٩منم ناز داشتم،عشوه داشتم، محبت داشتم ، می تونستم عشق و علاقه رو بریزم به پاي کسی که دوستش دارم ولی یهسد بود!یه سد که نمی ذاشت همه ي این شخصیتِ دخترونه بروز پیدا کنه و شاید دلیلش این بود که تنها حسِ من به کیان ،شاید دلسوزي بود..نگاهم چرخید رويِ موهاش ، موهایی که اولین بار شبی نوازش اش کردم که رفته بودیم خونه ي پدري اش.....چه شبیبود اون شب!فریادهاي نازي و علیرضا ، کینه ي سارا.....حالِ بدِ کیانمهر جلوي چشمم رژه می رفت...دستم کش اومد سمتِ موهاش ، نشست روشون....آروم نوازشش کرد...نوازش کرد مردي رو که نیازمند نوازش بود....دستم رو برداشتم و کمی عقب کشیدم....نفسم گیر کرده بود به سختی از بین لب هام بیرونش دادم...دستی به چشم هام کشیدم.....زندگی سخت بود ، داشت سخت تر هم می شد ، گیج و سردرگم بلند شدم...راهی نداشتم براي نجات و کمک گرفتن ، حتی مشاورم هم می گفت خودت باید تصمیم بگیري که چی تو دل و قلبتمی گذره ، من فقط می تونم راه رو برات روشن کنم، برگزیدن اش به عهده ي توئه....قبل از بیرون رفتن از اتاق نگاهی بهش کردم ، لبخند به لب داشت....من بهش معذرت خواهی بدهکار بودم ، می دونستم خوب اداش نکردم ، می دونم مصنوعی بود و از ته دل نبود ولی واقعابهش مدیون بودم ، به خاطر همه ي کارهایی که کرده بود ، به خاطر اینکه به خاطرِ اشتباه من بود که تا پايِ تجاوز رفتمو برگشتم ،اون بهم گفته بود که برو و من نرفته بودم...من خودم مقصر بودم و می خواستم با بی توجهی به کیان اون رومتهم جلوه بدم....من جلوي چشم اش با پیمان گفتم و خندیدم در صورتی که می دونستم بهش حساسِ ، باهاش مشکل داره..من به خاطرهمه ي اینها بهش بدهکار بودم و شاید می شد این بدهی رو با کمی خوشرویی صاف کرد...پوزخندي زدم...من به کیان می گفتم تعادل نداشت؟این منم با این افکار؟من که بیشتر نامتعادلم....ولی من فقط پاي حرف هام وفکر هام ایستادم...من دمدمی مزاج نبودم...!همین!پوفی کردم........خدا می دونست تهِ این جاده به کجا می رسید....***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٠لیوان چاي رو روبروش گذاشتم ، نه اون حرف می زد نه من...شاید کیانمهر هم از من دلخور بود ولی حرفی نمی زد...این توداري از مردي مثه کیان بعید بود!بالیوانی که روبروم بود بازي کردم...شاید براي حرف زدن من باید شروع می کردم ، سکوت سنگین بود و من این سنگینیرو دوست نداشتم...چطور می شد وقتی ازش سوالاتی رو می پرسیدم که تو ذهنم پر رنگ شده بود...سوالاتی که جوابی براش نداشتم...هرچند دیگه جواباشون مهم نبود ولی برام سوال بود که چرا کیانمهر می گفت من حواسم بهت هست وقتی می گفتمن فکر کردم تو رفتی پیشِ خانواده ات؟آهسته پرسیدم:-تو واقعا اون دو-سه روز تو خونه روبرویی بودي؟!نیم نگاهی به من کرد و به آهستگی خودم گفت:-آره.اخم کرده گفتم:-مگه تو نگفتی من برم خونه ي پدریم...هان؟پس چرا اینجا بودي؟!جوابی نداد...فقط نگاهم کرد ، مصر ادامه دادم:-تو گفتی حواست به من بود ، نه؟مگه تو می دونستی من نمیرم؟یا مامانم اینا نمیان؟باز هم سکوت کرد.....سکوتش کلافه ام می کرد...کیانمهر سکوت کردنش هم گاهی آزار دهنده می شد.......با حرصگفتم:-کیان!لبخندي کمرنگ زد:-جونِ کیان؟چیزي ته دلم تکون خورد...مثه خالی شدنِ پات وقتِ پایین اومدن از پله ها!وقتی یه پله رو جا میذاري...نفسم رو به شدت بیرون دادم و گفتم:-بگو...می خوام بدونم.آروم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵١-ولی دکترت گفته بهتره زیاد باهات در اون مورد صحبت نکنم.به پشتیِ صندلی تکیه زدم:-منم دارم در اون مورد باهات حرف نمی زنم،دارم درباره ي لوازم جانبی اش حرف می زنم!لبخندش پررنگ تر شد ، مقداري چاي نوشید و گفت:-چی می خواي بدونی؟!دستم رو دورِ لیوانم حلقه کردم:-همین دیگه.......چرا حرفات تناقض داره؟سرش رو به چاي خوردن گرم کرد و آروم گفت:-نمیدونستم نرفتی...پوزخند زدم:-پس چرا اینجامونده بودي؟!هان؟پوفی کشید ، سرش رو به عقب کِش داد:-نتونستم برم...جایی رو نداشتم برم،آخه این موقع سال با این همه گرفتاري سفرم کجابود....؟قندي برداشتم و گفتم:-ولی تو گفتی حواست به من هست...اگه نمی دونستی من اینجام چطوري حواست به من بود؟!نگاهم کرد و گفت:-دنبالِ چی هستی؟!نگاهش کردم و گفتم:-دنبالِ حقیقت...دنبالِ یه توضیحِ بی نقص....حرف هاي تو نقص داره!موشکافانه خیره شد و گفت:-چه فرقی به حالت می کنه؟لبخند زدم ، مثه بازپرس و متهم شده بودیم ، لبخندم رو که دید لبخند زد و زیر لب گفت:-قربونِ خنده هات برم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٢لب گزیدم...امان از این مرد!وسط یه بحثِ جدي قربون صدقه رفتن ات چی بود؟!سعی کردم به خودم مسلط بشم:-فرق می کنه کیانمهر.....می خوام راستش رو بدونم..مگه قرار نبود مسافرت بري؟!لیوان رو به لبش نزدیک کرد و گفت:-نه.می خواستم بهت کمی فرصت بدم تا از من دور باشی ، تا کمی بهم فکر کنی ، ولی.....ولی....لب هاش رو به هم فشرد ، با پشیمونی گفت:-فکر نمی کردم نري پیشِ خانواده ات...صد بار با خودم تکرار کردم فکر نمی کردم نري پیشِ خانواده ات...حتی وقتیهمه چی به خیر گذشت...نمی تونستم بفهمم ات..چرا نرفتی؟!این بار اون از من پرسیده بود و من جوابی نداشتم...چی می گفتم؟اینکه خودمم نمی دونم چه دردي به جونم افتاده؟به جاي جواب دادن ، سوال کردم:-نگفتی ، چرا می گی حواست به من بود وقتی حرف دیگه ات اینه که فکر می کردي من ورِ دلِ مامانمم؟!لب گزید و درمونده گفت:-قول می دي بدتر از این نشی؟دلم سوخت براش!انقدر جمله اش درد داشت که چشمم سوخت...من بد بودم باهاش؟انقدر؟انقدر که ازم تقاضا می کرد وقتی حقیقت روشنیدم بدتر نشم؟سرم رو آهسته تکون دادم که گفت:-نمی دونستم نرفتی...چون شبِ اول انقدر حالم بد بود که اصلا حواسم به خونه نبود.....ولی صبح اش که دیدم ات نونبه دست داري برمیگردي خونه تازه فهمیدم کله شق تر از این حرفایی....دلم شور افتاد....چهار چشم ام رو دوختم به خونهتا مشکلی برات پیش نیاد...ولی فقط...فقط یه لحظه غفلت کردم...من همه ي نقشه ام رو ریخته بودم رو این که تو میريپیش مامانت ، پیشِ سام...جات پیشِ اونا امن و راحتِ...آرامش داري و آسایش...خیالم راحت بود ولی وقتی اونجا دیدمات پریشون شدم....ذهنم درگیر این بود که برگردم و بیام..حتی اگه تو راضی نبودي که کنارت باشم!نمی خواستم برم بهاون مهمونی ولی مجبور شدم....مجبور بودم برم..مجتهدي شخصی بود که باهاش رودربایستی داشتیم..مجبور شدم ولیفکر نمیکردم....فکر نمیکردم این بشه نتیجه اش...من شرمنده ام ترانه!جوابی ندادم بهش ، سرم رو پایین انداختم و به لیوانِ چاي ام خیره شدم....هردو اشتباه کرده بودیم...هردو!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٣دستش که رو دستم نشست ، نگاهم رفت پیِ نگاه اش ،بلند شده بود و کنارم ایستاده بود ، دستم رو فشرد و گفت:-منو می بخشی؟باید می بخشیدم؟من اشتباه کرده بودم یا کیانمهر؟نمی دونم.....بازهم جوابِ سوالهام نمیدونم بود!بی اراده دستِ دیگرم رو رويِ دست اش گذاشتم و آروم گفتم:-بهتره بهش فکر نکنیم.....تموم شد...نمیتونستم به چشم هایی نگاه کنم که برق اشون بد جور چشم آدم رو کور می کرد!یکی از سیب زمینی هاي تو خالی رو برداشتم و مواد رو داخلش ریختم....سعی می کردم حواسم رو پرت کنم از اینکه کیانمهرپشتِ میزنشسته بود و خیره نگاهم می کرد....نگاهش حرارت داشت و من حتی اگه احساسی بهش نداشتم ، این حرارت ذوبم می کرد!دلمه ي آماده رو کنار بقیه گذاشتم ،دست هام می لرزید ، از بودنش!سخت بود یکی یک ساعت بشینه و نگاهش رو به تو بدوزه و تو حتی خم به ابرو نیاري!دستِ لرزونم رو که سمتِ ظرفِ حاويِ دلمه ها بردم ، دستش مچم رو گرفت....لبخند می زد ، آروم گفت:-شام چی داریم؟سعی کردم لبخند بزنم ولی سخت بود!سخت بود لبخند زدن ، منی که سخت می گرفتم براي کنارش ایستادن حالاروبروش ایستاده بودم و بهش لبخند می زدم...دستی به لب هام کشید.....دست هاش مثل گزنه بود...لبم می سوخت ، گز گز می کرد...چشم بستم و سر عقب کشیدم...لبش روي پیشونی ام نشست و سوخت جاي لب هاش!آروم زیر گوشم گفت:-هنوز ترس ات نریخته؟وقتی می دونی من توانایی نزدیک شدن بهت رو ندارم، این عقب کشیدن ها چیه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵۴دست هاش بازوم رو فشرد ، باتحکم گفت:-چشم هات رو بازکن..پلک هام رو محکم تر رويِ هم فشردم ، دست هاش پلکم رو گرفت و بالا کشید...مجبور شدم همراه با دست هاش چشمهام رو باز کنم...لبخند زد وقتی چشم هاي بازم رو دید ، ازم فاصله گرفت و گفت:-خب حالا بهم بگو داري چی درست می کنی؟آب دهنم رو فرو بردم و گفتم:-دلمه ي سیب زمینی....ابروي راستش رو بالا برد:-دلمه ي سیب زمینی؟مگه سیب زمینی هم دلمه داره!؟سرتکون دادم ، آروم گفتم:-اوهوم.....سوگل می گفت خیلی دوست داره ، چطور میشه تو نخورده باشی؟!چند روزي بود بیشتر با سوگل مراوده داشتم....کیانمهر ازم خواسته بود چون سوگل هم شرایطی مشابه من پشت سرگذاشتهبود....سوگل از هرچیزي حرف می زد براي من ، از خودش،علائق اش ، خانواده اش....کیانمهر غمگین لبخند زد و گفت:-شاید نازي براشون درست کرده باشه....همیشه خودش غذاي بچه هاش رو درست می کرد..فقط وقتی مهمون داشتکمک می گرفت...احتمالا اون براشون درست کرده وگرنه من....من هیچ وقت نخوردم!دیگه متعجب نمی شدم...برام عادي شده بود مادري هایی که نازي در حق کیان نکرده بود...این بار واقعی لبخند زدم:-بی خیال.....فقط لطف کن زنگ بزن اورژانس!با چشم هاي گشاد شده نگاهم کرد...باتعجب پرسید:-چرا؟سرم رو به سمتِ ظرفِ دلمه ها برگردوندم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵۵-واسه اینکه مسموم شدیم یکی باشه به دادمون برسه!آخه اولین بارِ خودم تنها دارم درستش میکنم...چندلحظه اي صدایی نیومد و بعد.......صداي بلند خنده اش باعث شد ازجا بپرم و این بار من بودم که با چشم هاي گردنگاهش می کردم...کجاي حرفم خنده داشت؟!دستم رو گرفت و فشرد و با خنده گفت:-نگران نباش!من یکی ضدضربه ام!کمرنگ لبم به خنده باز شد..از خنده اش داشت خنده ام می گرفت!هنوزم نمی دونستم چرا داره می خنده...سرش رو جلو آورد وسریع گونه ام رو بوسیدو زیرگوشم گفت:-شما زهرم بذاري جلوم ، من میخورم...فقط بخند وباهام حرف بزن..بازم اون جا گذاشتن پله ها!نفسی گرفتم و گفتم:-شما بذار من این دلمه رو بپزم، اونوقت ببینم بازم پاي حرفت هستی؟سرش رو عقب کشید و چشم هاي نقره اي رنگ اش رو دوخت به قهوه اي هايِ نگرانم وگفت:-من همیشه پاي حرفم هستم....نگاهش کردم که رفت و من رو با دست هاي لرزون جا گذاشت...برگشتم و دست تکیه زدم به لبه هاي کابینت.....چشم بستم...چند روزي می گذشت که سعی می کردم منطقی رفتار کنمولی چه قدر سخت بود!پوفی کشیدم......باید کنار می اومدم....سعی کردم بی توجه باشم و به کارم برسم...آروم آروم کار می کردم و سعی می کردم تا ذهنم رو منحرف کنم از دنیایی حرف و گفته که از این و اون می شنیدم...آدمهایی که سعی می کردن باگفته هاشون من رو هدایت کنن ولی نمی دونستن بیشترگیج ام می کنن....کارم که تموم شد ، ازآشپزخونه بیرون زدم....نگاهم چرخید دنبالِ کیانمهر...نبود...درنیمه باز ورودي توجه ام رو جلب کرد...کامل بازش کردم ، رويِ پله ها نشسته بود....قدم برداشتم وکنارش نشستم..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۵ عصر
نیم نگاهی به من کرد و دوباره به روبرو خیره شد...آهسته گفتم:-یه کم طول می کشه تا آماده بشه....سري تکون داد و گفت:-من که حرفی ندارم.....برو تو ، سردِ....به آسمون بالاي سرم چشم دوختم..به ستاره هایی که داشتن خودنمایی می کردن.....دستش دورِ کمرم نشست ، تمامتلاشم این بود که برنگردم و نگاه اش نکنم...منو به سمتِ خودش کشید ، مجبور شدم چشم بدوزم بهش ، لبخند داشت ، لبخندي که باز باعث شده بود گونه اش فروبره....با صدایی آروم گفت:-دستپخت خوبی داري!لبخند زدم و جوابی ندادم بهش که ادامه داد:-ممنونم که هستی....نگاهش کردم و پلک زدم.آروم دستی به چونه ام نوازش گونه کشید و گفت:-نمی خواي حرف بزنی؟!خمیازه ي کوتاهی کشیدم ، گفتم:-از چی؟!وادارم کرد کاملا بهش تکیه بزنم و گفت:-از همه چی...مثلا از بچگی ات...دوران مدرسه ات...خنده ام گرفت...با یاآوري خودم تو لباس مدرسه و مقنعه اي که همیشه کج می شد خنده ام گرفت....بین خنده هام گفتم:-یادم نیار تو رو خدا......داستانی داشتیم اصن!خنده ي کوتاهی کرد و گفت:-چرا؟!دست هام رو به هم گره زدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٧-به خاطر اینکه دوران خنده داري بود!کاملا سرچرخوند سمتِ من ، چشم هاي طوسی رنگش رو دوخت به صورتم و گفت:-می خوام بدونم...مثلِ خودش سرکج کردم و بهش خیره شدم:-ببینم تو هم مدرسه میرفتی یه بچه ي زشتِ شلخته بودي؟!خندید و گفت:-نه!سرتکون دادم و گفتم:-خوبه!چه شانسی...ولی من همیشه بودم!خودم نمی خواستم ها...ول همیشه شلخته بودم..اصن انگاري با مقنعه مشکلداشتم....همیشه ي خدا کج بود و درزش دمِ گوشم!بلندتر خندید ،لبم کش اومد.و من هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که کنار مردي بنشینم که روزي نفرت انگیزترین مردِ زندگی ام بود ، و از خاطراتدوران مدرسه ام بگم.گاهی بعضی چیزها هیچ وقت قابل پیش بینی نیست..دستم رو گرفت و بوسه اي زد و گفت:-ولی من مطمئنا اگه اون روزها رو میدیدم هم به همین اندازه یا شاید بیشترعاشقت می شدم...تنم لرزید....مگه اظهار عشق الکی بود؟بی حس ترین آدم دنیا هم که باشی ، وقتی کسی بهت ابراز علاقه کنه حداقل پوزخند می زنی!سرم رو پایین انداختم که بلافاصله دستش زیرچونه ام نشست و گفت:-تو نمی خواي بشنوي من چطور بودم؟نگاهش کردم که ادامه داد:-یه پسرگوشه گیرِ موذي!اگه کسی اذیت ام می کرد شاید اون لحظه کاري به کارش نداشتم ، چون پشتوانه اي نداشتمولی بعدا جوري ازش انتقام می گرفتم که به غلط کردن می افتاد!تک خنده اي کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٨-سوم ابتدایی که بودم ، یکی از همکلاسی هام عمدا پاش رو رويِ مدادم که روي زمین افتاده بود گذاشت و شکستش ،اون موقع فقط تونستم مثه بچه هاي بی دست و پا فین فین کنم ، ولی بعدش...ابروهاش رو بالا برد وبا شیطنتی که کمتر ازش دیده بودم گفت:-تو زنگ تفریح جامدادي اش رو برداشتم و نصفش رو تو سطل آشغال و نصفِ دیگه اش رو تو دستشویی ریختم!!!باتعجب و ناباوري گفتم:-نه!با رضایت گفت:-آره!ناباورانه خندیدم و گفتم:-چه قدر کینه اي!حق به جانب گفت:-کینه اي نبودم...هرعملی عکس العملی داره!دستی تکون دادم و گفتم:-برو بابا...این کینه اس دیگه!سرش رو تکون داد:-نه..نیست...تخس شدم:-هست!خندید:-خب بابا...هست!بلند شدم...فکر کنم دیگه دلمه ها آماده شده بود...دستم رو گرفت ، نگاهش کردم ، آروم گفت:-میشه همیشه همینطوري باشی؟ابروهام بالا پرید ، باتعجب و پرسشی نگاهش کردم ، لبخندِ بی رمقی زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٩-همینطوري...خوب ، باهام حرف بزن.......حتی اگه از من بدت میاد.....قابل تحمل که هستم ، نیستم؟سکوت کردم...بعضی اوقات واقعا غیرقابل تحمل می شد...زمانی که اصرار می کرد براي کنارش موندنم،ولی سکوت کردمو نگفتم بعضی اوقات واقعا دوست ندارم کنارت باشم..شاید ، اگه اینو می گفتم بی چشم و رویی خودم رو می رسوندم...بلند شد و روبروم ایستاد.دستم رو محکم ترفشرد و گفت:-هوم؟باور کن اونقدرهام بد نیستم.فقط بعضی وقتا از یه بچه هم بچه تر می شم..قبول دارم...ولی....حرفش روبریدم:-می دونی کیان؟من هیچ وقت نخواستم با کسی بد باشم...ولی بعضی رفتارهام دستِ خودم نیست...لبخندي زد ، و من طاقت نگاه هاي نقره ایش رو نداشتم...سرخم کرد و بوسه اي به گونه ام زد و آهسته زیر گوشم زمزمهکرد:-حتی بد خلقی هات رو هم به جون می خرم......فوري عقب کشید و سرخوش گفت:-بریم شام بخریم؟فک کنم دلمه هات آماده شد....تا چند روز دیگه پنجمین ماهی که صیغه ي کیانمهر بودم به پایان می رسید و ما شاید به تازگی داشتیم با همدیگه کنارمی اومدیم.....وبیشتر این من بودم که تلاش می کردم براي آرامش...براي درك کردن کیانمهر و براي زندگیِ مسالمتآمیزکنارهم......***کیانمهر:خمیازه اي کشیدم و با انگشت شست واشاره ام چشم هام رو ماساژ دادم و روبه حسین گفتم:-این درست بشو نیست....حسین جوابی نداد...سکوت کرد و می دونستم از چی ناراضیِ....ولی من نمیتونستم به خواسته اش عمل کنم...کلافه دستبه موهام کشیدم و گفتم:-حسین ، بچه بازي رو بذار کنار....خب؟من نمیتونم!عصبی پوزخند زد و گفت:-همیشه همینطوري بودي!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٠قلم نقشه کشی رو رويِ میزانداختم و باحرص گفتم:-مثلا چه جوري؟!تند و برّنده نگاهم کرد و گفت:-یه بچه ننه ي بی دست و پا! ولی این بار فرق می کنه ، این بار پاي شرکت وسطِ!برّاق شدم:-من بچه ننه ام؟من بی دست وپام؟ببینم جناب این شرکتی که معاونت اش به نامت خورده از آسمون که نازلنشده...همین منِ بی دست و پا سروسامون اش دادم...خنده اي با تمسخر کرد و گفت:-برو بابا...تو حتی نمی تونی از حق خودت دفاع کنی.صدام رو بالا بردم:-کدوم حق؟تو اینجا حقی می بینی که من نمیتونم ازش دفاع کنم؟چی میگی واسه خودت؟بلند شد وبه سمتم اومد،روبروم ایستاد و من تا حالا حسین رو انقدر خشمگین ندیده بودم..دست هاش رو رويِ میزکوبید و گفت:-کیانمهر!تو نباید انصراف بدي...دندون هام رو رويِ هم ساییدم....حسین چه می فهمید که من توانایی روبرو شدن با اون رو ندارم!؟این مرد انگار می خواست آرامشی رو که تازه چند روز بود تو زندگی ام به دست آورده بودم به هم بریزه....خوشیِ چندروزه ام از بهتر شدن روابطم با ترانه رو حسین با اصرارهاش داشت زهر می کرد....به سختی گفتم:-حسین!بس کن...ما باهم صحبت کردیم...داد زد:-در موردِ چی صحبت کردیم؟این جا فقط بحث تو نیست ، فقط خواسته ي تو نیست..خواسته ي کل بچه هاي شرکتِ!میفهمی؟اونا می خوان تو این مزایده شرکت کنن ، اونا می خوان خودشون رو نشون بدن...به همه بفهمونن چه قدر تواناییدارن...ولی تو داري این حق رو ازشون میگیري!سعی کردم صدام بلند نشه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶١-به اندازه ي کافی همه جا بحث از توانایی بچه هاي این شرکت هست...ولی از من نخواه تو رويِ علیرضا مجد دربیام..ازمنخواه تو اون مزایده شرکت کنم که پدرم و شرکت اش صد در صد برنده اشن.....می فهمی اینو؟من نمیتونم به عنوانرقیب اش تو اون مزایده شرکت کنم...!عصبی خندید ، دستی به موهاش کشید و گفت:-رقیب؟بس کن پسر!تو از این چیزا نمی ترسی ، من که میدونم اون چیزي که تو نمی خواي باهاش روبرو بشی ، مزایدهو شرکت نیست.....اون پدرتِ!علیرضا...تو می ترسی با علیرضا روبرو بشی...کیان کم کم دارم شک می کنم تو مرد باشی!با اخم و کینه نگاه اش کردم ، با دست به سینه اش کوبیدم و گفتم:-حسین....داري رو اعصابم راه میري....مچ دستم رو گرفت ، محکم فشرد:-رو اعصابت راه برم چی کار می کنی؟چی کار می تونی بکنی؟ببینم ، تو اصن می دونی مرد بودن یعنی چی؟می دونیتکیه گاه بودن یعنی چی؟هر چی تاحالا ازت دیدم ضعف بوده...تو ضعیفی کیان!ضعیف.....چشم هام سوخت...حق نداشت به روم بیاره....قبل از اینکه چیزي بگم کلافه گفت:-دیدي...دیدي؟همین الان هم بهت برخورده!همین الانم کم مونده گریه ات بگیره...چرا انقدر حساسی؟چرا انقدر زودهمه چیز بهت برمی خورده؟چرا با کوچک ترین حرفی بغض می کنی؟دِ لعنتی خودت رو جمع کن....عقب عقب رفتم و خودم رو رويِ صندلی پرت کردم...سرم رو بین دست هام گرفتم.....انگار حسین کمر بسته بود به شکستنم...به اینکه بهم بقبولونه من هیچ شباهتی به مردهاي دور وبرم ندارم....باصدایی که می لرزید گفتم:-تمومش کن حسین..ما بحث کردیم ، صحبت کردیم، تو قانع شدي...باگامهاي بلند رفت سمتِ در ، در رو باز کرد و رو به منشی با صداي بلند گفت:-خانم ، شرکت تعطیلِ...خودتون هم لطفا برین!در رو بست و قفل کرد ، برگشت سمتِ من ، عصبانی بود و با چهره اي سرخ شده:-من کی قانع شدم؟من به گور هفت جدم خندیدم اگر قانع شدم...بلند شدم و روبروش ایستادم ، منم عصبانی شده بودم ،منم می تونستم فریاد بکشم ، ولی جلوي خودم رو گرفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٢-بس کن حسین!نمی خوام دراین مورد صحبت کنم...نمی خوام چیزي بشنوم..من یه بار گفتم دوست ندارم تو اون مزایدهشرکت کنم..از اولش هم اشتباه بود که شرکت کردم و حالا می خوام انصراف بدم...با دودست به سینه ام کوبید و داد زد:-اونی که باید بس کنه تویی نه من!چرا اشتباه بود؟چون طرفِ دیگه علیرضا مجد و پسرش میرانن؟!از اونا می ترسی؟قدمی جلو گذاشت و رخ به رخم ایستاد ، روي سگک کمربندم کوبید و گفت:-مردونگی به این نیست!می دونی مردونگی به چیه؟به تکیه گاه بودن، به پناه بودن ، به سنگ صبوربودن ،به اینکهجلوسختی ها سینه سپرکنی و نذاري آسیب برسه به خونواده ات......بازوهام رو گرفت و محکم فشرد:-ترانه باید به چیه تو دل خوش کنه؟خونواده ي عزیزت؟اخلاق خوبت؟جسم سالم ات؟بچه هایی که در آینده مادرشونمیشه؟هان؟تکونم داد و فریاد کشید:-به چی؟!لب هام رو به هم فشردم تا دردي که بیخِ گلوم چسبیده بود رو باهق هق بیرون نفرستم.....راست می گفت حسین!من هیچی نداشتم..هیچی....با چشم هاي به خون نشسته اش خیره ام شد و بعد کمی به عقل هلم داد و کلافه گفت:-دِ هه!بیا.....بعد میگم ضعیفی میگی نه!نگاه کن...تو مردي مثلا؟چرا الان چونه ات داره می لرزه؟چرا بغض داريلامصب؟!آب دهنم رو به سختی فرو بردم ، چشم بستم ، چندین و چند نفس عمیق کشیدم تا فرو ببرم بغضی رو که باعث تمسخروتقبیح ام از سمتِ حسین می شد...به سختی گفتم:-لعنتی طرفِ مقابل من علیرضا مجدِ!مجدِ بزرگ.....می فهمی؟توان مقابله باهاش رو ندارم ، نداریم!عربده زد:-چرا نداریم؟براي چی نداریم؟مگه بابات و اون شرکت کوفتی اش چی دارن که ما نداریم؟!هان؟شهرت؟مهندسايخوب؟سابقه ي کاريِ عالی؟دِ داریم همه اشون رو...داریم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٣نفس نفس زنان بهم خیره شد...این حسین رو تاحالا ندیده بودم،این حسین رو که اینطور سرم عربده بکشه رو تاحالاندیده بودم...پشت به من کرد و سر به بالا گرفت و عمیق نفس کشید....بعد از کمی مکث و سکوت برگشت و آهسته و با نفس هاي کوتاه گفت:-ولی نه....درسته...تو راست میگی....می دونی؟اونا یه چیزي دارن که ما نداریم...یه مدیریت قوي وعالی...یه مرد!ولیما....هه...دستم رو کلافه رويِ صورتم کشیدم....لبم رو گزیدم.....دستِ حسین که رو بازوم نشست نگاهش کردم ، منو کشید و کنارِخودش روي مبل نشوند.....اخم داشت ، عصبانی بود ، جرات نگاه کردن به چشم هاي مردي رو نداشتم که داشت واقعیات زندگی ام رو به رخم میکشید.دستش رو رويِ پام گذاشت و کمی فشرد ، آهسته گفت:-من می دونم مشکل داري...این ترس ، این رفتارهاي غیرعادي....کیانمهر من چند بارگفتم بریم پیشِدکترمهري؟!هان؟کیان تو روان ات به هم ریخته ، تو...تو تعادل نداري...یه دفعه مثه شیرعصبانی می شی و بعد مثه یهبچه مظلوم.....کیان تو....تو وقتی حرف از بچگی ات می شه به هم میریزي...قاطی می کنی ، رفتاري از خودت بروز میدي که آدم شک می کنه تو یه مرد بیست و چند ساله باشی...تو یه ترس عجیب غریب از اون زن و مرد داري...ترسیکه داره داغون ات می کنه...کیان رفتارت مثه یه مرد معقول نیست.....دست اش رو زیرچونه ام گذاشت و سرم رو بالا آورد ، مستقیم نگاهم کرد و گفت:-یه روزي بالاخره باید خودي نشون بدي...کیانمهر تو همیشه حسرت اونا رو خوردي ، جمع اشون ، زندگی اشون ، خانوادهاشون ...حالا یه کاري کن اونا حسرت ات رو بخورن...می فهمی؟بهشون نشون بده اون بچه ي هفت ماهه اي که ولشکردن ، الان یه مرد بیست و هفت ساله اس....یه مردي که توان مقابله با هر آدمی رو داره...از کسی نمی ترسه...حتی...حتیاگه ترسی تو زندگیت داري نباید به اونا نشون بدي.......کیان به خودت بیا....این اخلاقاي بچه مانندت رو بذارکنار...مردونگیت رو نشون بده...بزرگیت رو نشون بده...موفقیت ات رو نشون بده...به رخ اشون بکش...می فهمی؟فقط بهش چشم دوختم ، فقط نگاه کردم به مردي که این همه سال کنارِ من بود و انگار من رو بیشتر از خودم میشناخت.....چونه ام رو رها کرد و به پشتی مبل تکیه زد ، به سقف نگاه دوخت و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶۴-خودت خوب می دونی شرکت پدرت یه شرکت قدر تو مهندسی وساخت وسازِ......و می دونی تو این مزایده بیرقیبِ.....ولی اگه ما هم وارد بشیم ، اونوقت شانس داریم که مزایده رو برنده بشیم...فقط باید باهوش بشیم.....فقط بایدیه ذره رییس امون خودش رو تکون بده!نیشخند زد ، هرچند هنوز عصبانی بود ، با آرنج به پهلوم کوبید و گفت:-حرف بزن دیگه!من دو ساعتِ رفتم بالاي منبر انگار نه انگار....آب دهنم رو فرو بردم و با صدایی که گرفته بود گفتم:-حسین ، من از رودر رو شدن باهاش می ترسم..طاقت نگاه هاش رو ندارم..حسین تو که دیدي اون مثه.....مثه دشمنبهم نگاه می کنه....ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و گفت:-تا کِی؟تاکِی باید ازش بترسی؟یه سال دیگه؟ده سال دیگه؟سی سال دیگه؟تا کی باید از پدرت بترسی؟از وجود وحضورش....مگه تو نمی خواي ترانه کنارت بمونه؟اسم اش بره تو شناسنامه ات؟یه سوال ازت دارم....می شه دقیقا به منبگی ترانه باید عاشق چی بشه؟چهره ات؟تومگه از همین بدت نمی یومد؟پولت ؟مگه متنفر نبودي از عشق پولکی؟یانه...قربون صدقه هات؟.....بازوم رو گرفت و تکونی داد و گفت:-کیان!زندگی فقط قربونت برم ، فدات بشم نیست...زن باید از مردش مردونگی ببینه.....می فهمی؟نه فقط نر بودن!زنباید بفهمه می تونه به مردش تکیه کنه..باید قدرت اش رو ببینه..حتی تو حیوونا اون نري بیشتر طرفدار داره که با قدرتاش تک تک رقبا رو کنار بزنه....کیانمهر تو که ترحم نمی خواي؟تو عشق می خواي ، محبت می خواي ،نه ترحم!ترحماون چیزي نیست که تو بهش نیاز داري ، قربون صدقه و ضعف هم اون چیزي نیست که ترانه بهش نیاز داره....من وسطِزندگیِ مشترك ام.....منم زن دارم ، منم عاشق اشم...ولی هر وقت زیادي قربون صدقه اش رفتم به شوخی حالی ام کردهکه دوست نداره اینطور باهاش حرف بزنم..اون از من جذبه می خواد ، قدرت!ولی....ولی تو....تو حتی از شرکت تو مزایدهاي که پدرت رقیب اتِ می ترسی!پس ترانه چطور باید تو رو مردِ زندگی اش انتخاب کنه؟هان؟تو این مزایده شرکت کنکیانمهر،بهشون ثابت کن اونان که باید حسرت داشتن ات رو بخورن......منم هستم ، تا آخرش کنارتم....هرچی باشه توبرادرِ منی.....فقط نگاه اش می کردم ، حرف هاش مثه پتک می خورد توي سرم.....تک تک حرف هاش حقیقت داشت و من همیشهخودم رو می زدم به ندونستن و نفهمیدن.....ولی انگار حسین فرشته ي مرگ خیالات من بود...داشت به رخم می کشید، داشت بهم یادآوري می کرد مدت هاست پشتِ کمبود هام پنهان شدم و ضعف هام و مخفی کردم.....باید چی کار میکردم؟!***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶۵با غذام بازي می کردم و سعی می کردم حرف هام رو پشتِ هم ردیف کنم......اگه ترانه می خواست ، حاضر بودم با سربرم وسطِ ماجرا.....وسطِ جنگِ سختی که می دونستم با پدرم دارم....آهسته صداش زدم ، نگاهم کرد ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم:-به نظرت.....به نظرت من....من ضعیف ام؟با ابروهاي بالا رفته نگاهم می کرد ، تک خنده اي کرد و نگاهش رو رويِ تنم چرخوند و گفت:-ضعیف؟تو؟با این هیکل؟!سرم رو تکون دادم و گفتم:-نه....نه منظورم...منظورم هیکل و بدنی نیست.......خیره ي تیله هاي قهوه اي رنگ اش شدم و به سختی پرسیدم:-شخصیتی....منظورم اینه که به نظرت من ، مرد نیستم ، مردِ ضعیفی ام؟یعنی نمی تونم پشتوانه ي کسی بشم؟!دست از غذا خوردن کشید و چشم هاش رو زوم کرد روم ، گوشه هاي پلک هاش رو جمع کرد و گفت:-نمی فهمم چی میگی؟!دست هام رو زیرِ میز به هم گره زدم و گفتم:-منظورم اینه که ، به نظرت من مرد بار نیومدم؟به نظرت نمی تونم جلو سختی ها بایستم؟نمی تونم تکیه گاه یه زنبشم؟!کمی سرش رو کج کرد و گفت:-چی شده که اینو می پرسی؟!پوفی کشیدم و گفتم:-راستش با حسین بحث امون شد...من.....من می خوام از مزایده اي که پدرم هم توش شرکت کرده انصراف بدم...حسین، حسین میگه که نباید این کارو....سخت بود گفتن از چیزي که مثه سوهان روح ام شده بود ، سري تکون داد و گفت:-می فهمم....کمی خودش رو جلو کشید و ادامه داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶۶-من روزي که پام رو توخونه ات گذاشتم ، یه شخصیت دیگه ازت دیده بودم ، اصلا نمی شناختم ات ، ولی اون روزکه...که رفتیم خونه ي پدري ات ، اون شب وقتی اونطوري به هم ریختی.....تازه فهمیدم تو چه ضعف بزرگی داري....مبهوت بهش نگاه کردم...یعنی از نظر اونم من ضعیف
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۱۶ عصر
بودم؟ناتوان؟یه بچه ي به درد نخور؟!نفسِ کوتاهی گرفت و گفت:-کیان می خوام باهات صادق باشم...آره ، تو ضعف داري..یه ضعف بزرگ...تو حتی از خودت هم می ترسی ، ولی واقعیتات این نیست...تو نشون دادي که می تونی قدرتمند باشی ، مثه پدرت...فقط اینو بدون که اون چیزي که نمی ذاره خوداصلی ات رو نشون بدي فقط یه تلقینِ....یه تلقین که هی میگی نمی تونی ، هی خاطرات بچگی ات رو مرور می کنی ومیگی نمی تونی ، نمی تونی جلوي اون مرد و زن بایستی و بگی منم هستم......نگاهش رو پیوند داد به نگاه من و گفت:-می خواي تو رويِ علیرضا در بیاي؟رقیب اش بشی؟اظهار وجود کنی؟؟حسین بهت میگه برو جلو؟بهت میگه کمنیار؟راست می گه......به حرفهاش گوش بده.....اون بهترین رفیق اتِ....اون همیشه هوات رو داشته....مگه نه؟لب هام رو به هم فشردم ، همه می گفتن برو جلو ، قد علم کن جلوش ولی کی می دونست من چی می کشم؟کی میدونست من چی می کشم وقتی نگاه هاي تیز علیرضا رو می بینم؟وقتی چشم هاي برندّه اش رو تو چشم هام می دوزه؟آهی کشیدم....آرنج هام رو به میز تکیه زدم و سرم رو بین دست هام گرفتم ، آهسته گفتم:-ولی من بی پشتوانه ام ، من کسی رو ندارم که حمایت ام کنه....صداش رو ازبالاي سرم شنیدم ، سر بلند کردم و نگاه اش کردم:-می دونی؟کاري به این ندارم که ازت خوشم نمیاد...ابروهام بالا پرید ، نیشخندي زد و ادامه داد:-بدجور دلم از اون به اصطلاح پدر ومادر پُرِ.....نه واسه اینکه پدر ومادر تو هستن ، نه...فقط واسه اینکه تو یه زمانی یهبچه ي بی گناه بودي و اونا حق نداشتن اونطور رفتار کنن...فک کنم خوشم بیاد سرشاخ بشم باهاشون....بلند شدم و روبروش ایستاد ، چشم غره اي رفت و گفت:-اگه نیازبه یه زبون تند وتیز داشتی ، خبرم کن!از کنارم گذشت و درحالی که آشپزخونه رو ترك می کرد گفت:-من به عنوان یه دوست ویا شاید یه همخونه ، پشتت هستم...فقط به خاطر اینکه باید حسابم رو با اون خواهرت همتسویه کنم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٧لبخندي زدم ولی هنوز ته دلم خالی بود....خالی بود از روبرو شدن با پدري که هیچ وقت پدر نبود...با برادري که برامبرادري نکرد......نگاهم رو چهارچوب خالی دادم.....چی کار می کردم؟با سر می رفتم وسطِ این طوفان و رو برو شدن باهاشون؟یا کنار می کشیدم و به همین زندگی ادامه می دادم؟من باید چی کار می کردم؟؟***ترانه:-نمیخواستم قبول کنم...نمی خواستم کمکش کنم..ولی...دستِ خودم نیست...می خوام آروم باشم ، آروم باشه...دیگه نمیکشم....روحم سوهان کشی شده اس...خسته اس....نمی کشم...می خوام آرامش داشته باشیم....می دونم زندگیِ سختیداشته ، نمی خوام این چند ماه که کنارش هستم هم براش سخت باشه.....برگشتم وبه دکتر مهري نگاه کردم که دست زیرچونه گذاشته بود و خیره ام بود....پرده رو رها کردم و روبروش نشستم.داشتم براش از حرف هام می گفتم، از خواسته هام...مدت ها بود آرامشم رو مدیون این زن بودم...این زنی که سرپا بودنمرو وام دارش بودم...لبخندي زد ، لبخندي آرامش بخش:-می فهممت ترانه جان...اما دختري، قبول داري که شاید در حق اش بد کرده باشی؟!لبم رو گزیدم...می دونستم بد کردم ، می دونستم اگر کیان برابر پدرش دووم نیاره و پیروز نشه ، شکست سختی میخوره ولی دلم می خواست بایسته جلوي علیرضا و بگه منم هستم..بگه منم حضور دارم...دستی به پیشونی ام کشیدم:-می دونی خانم دکتر؟راستش وقتی بهم گفت که حسین ازش چی خواسته ، اصلا فکر نکردم!فقط رفتارهاي اون خانوادهجلوي چشمم اومد و اصلا به این فکر نکردم که کسی که اینطور باهاش رفتار کردن کیانمهرِ ، و کیانمهر اون آدمیِ کهمن یه روزي به شدت ازش بدم می یومد...فقط بی رحمی اشون جلوي چشمم بود....صداش باعث شد سربلند کنم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٨-ترانه ، من نمی گم کارت اشتباه بوده ، من اصلا کیانمهر رو ندیدم ولی با گفته هاي تو ، حدس می زنم براش سختباشه..وانگار منتظر تایید تو بوده ، می دونی باید پشت اش وایستی؟می دونی باید کمک اش کنی؟می تونی؟می تونستم؟می تونستم همراه و هم قدم کیانمهر بشم؟کیانمهر مجد.....اسم این مرد این روزها خنثی شده بود برام...نه ازش متنفر بودم و نه دشمنی داشتم باهاش....علاقه اي هم نبود...فقط خنثی بودم....نمی دونستم که می تونم کنارش بایستم؟دکتر مهري آروم تر ادامه داد:-ببین ترانه، تو کیانمهر رو هل دادي وسطِ ماجرا....اگر کم آورد این تویی که باید کنارش باشی ، اگر یک لحظه پاتبلرزه و کنارش نباشی ضربه ي بزرگی بهش می زنی.....واین ضربه ممکنِ رو زندگیِ تو هم تاثیربذاره....من الان نه بهعنوان یه دکتر، نه به عنوان یه مشاور فقط و فقط دارم به عنوان یه دوست باهات صحبت می کنم.......اگر اون مرد میخواد مقاوم باشه ، باید کمکش کنی....می تونی؟خیره شدم به دکتر.....باید می تونستم...باید کنارش می موندم چون خودم باعث اش شده بودم و این باعث شدن ، همپابودن رو به دنبال داشت....سري تکون دادم و گفتم:-می تونم..باید بتونم...شالم رو از دور گردنم شل تر کردم دستی به چونه ام کشیدم....دکترمهري لبخندي زد و گفت:-روابط تون چطوره؟!بازم بحث دارین باهم؟!سري بالا انداختم و گفتم:-نه....یه رابطه ي معمولی...حرف می زنیم،شام می خوریم،تلویزیون می بینیم،می خندیم....مثه دوتا آدم معمولی....فقطزندگی می کنیم کنارهم....هم من و هم اون سعی می کنیم جلوي هرچیزي رو که می خواد تنش به وجود بیارهبگیریم....شاید هردو می خوایم آرامش داشته باشیم بدون هیچ کلنجاري....سري تکون داد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٩-خوبه....ولی ترانه ، فکرکن...اگرنمی خواي پیش اش بمونی ، به خودت وابسته اش نکن...کم نداشتم بیمارهایی کهداشتن از وابستگی رنج می بردن...از خاطرات افرادي که خواسته و ناخواسته وابسته اشون کردن و بعد ترکشونکردن....ترانه جان، من اینجا نمیخوام بهت بگم چی خوبِ و چی بد...فقط سعی میکنم باهات همفکري کنمعزیزم.....وعلاوه براین ، سعی کن بشناسیش...خودت رو هم بشناس.....می دونم دخترعاقلی هستی ولی بیشترفکرکن..روي همه چیز.....لبخندي کم رمق زدم و آهسته گفتم:-چشم......بلند شدم ، شالم رو مرتب کردم و گفتم:-حتما به گفته هاتون فکر می کنم....بلند شد ، دست دراز کرد ، دستش رو فشردم ، با همون لبخند مهربون و امید بخش اش گفت:-مراقب خودت ، روح ات و زندگی ات باش....مراقب اون مردِ کودك مونده ي کنارت هم باش...حداقل به عنوان یهدوستِ ساده.....براي آرامش زندگیِ خودت...***مداد رنگی هاي ترمه رو داخل جعبه گذاشتم ، با اخم گفتم:-انقدر اینا رو اینور اونور نریز...می دونی الان چه قدر قیمت اشونِ؟یه ذره مراقب وسایل ات باش.....اگه این زیرپاي منمی شکست چی؟!بغ کرده سرتکون داد و دفتر زیر بغل زد....جعبه رو از دستم گرفت و قصد کرد که بره ، دستش رو گرفتم و به خودمنزدیک اش کردم ، مهربون تر گفتم:-واسه خاطر خودت می گم ، بعدش هی باید حرص بخوري چرا یه مدادت کمِ، یکی اش شکسته.....منم که میدونم مامانبه همین راحتی وقتی چیزي رو داري ، یکی دیگه اش رو برات نمی خره...پس دختر خوبی باش و مراقب اون چیزي کهداري باش...خب خواهري؟!لبخندي بی رنگ زد ، گونه اش رو بوسیدم...دلم پر می کشید براي درآغوش گرفتن اش.....براي بازي کردن باهاش..برايخوابیدن کنارش....کیانمهر باعث دوري من از خیلی چیزها شده بود...خیلی چیزها!یک راست ازمطب دکتر اومده بودم خونه ي پدري ام...دلم پر بود!بدجور پر بود...بی دلیل...از همه چی!ترمه که رفت بلند شدم و کنارمامان نشستم که قند خورد می کرد ، دلم براي مادرم هم تنگ شده بود...دلم براي آغوشش، غرغر هاش ، دعوا کردن هاش، بد وبیراه هاش ، محبت هاش ، وحتی دستپخت اش تنگ شده بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٠لبخندي به من زد ، لبخندي که دلم رو شاد کرد ، گفت:-یه چیزي می خوام بگم بین من و خودت بمونه...ابروهام بالا رفت ؛ ادامه داد:-می دونی که سام میره سرکار..می دونستم ، می دونستم مدتیِ که پیشِ یکی از استادهاش مشغول به کارِ.....زندگی سام روي غلتک افتاده بود.....مامان با شیطنت خندید و گفت:-دلش پیشِ یه دختر گیرکرده....ذوق زده بهش خیره شدم و گفتم:-دروغ؟!!!!!!!مامان با خنده اخم کرد و گفت:-دروغ و کوفت!بلندترخندید و گفت:-آخ الهی قربون پسرم بره...همچین با شرم بهم گفت که یکی رو دوست داره که می خواد من برم و از دختره درباره اشبپرسم..به مادر نزدیک تر شدم ، و کنجکاو گفتم:-خب؟!سرش رو به سرم نزدیک کرد ، چشم هاش نم داشت ، مادرم خوشحال بود از سروسامون گرفتن پسرش:-دختره هم دل به دل سام داشت...باهزارسرخ وسفید شدن فهمیدم که میل داره به برادرت...مزه ي دهنش شیرینبود.....قرارگذاشتم واسه آخرهفته ي دیگه بریم خونه اشون!بهت زده به مادرم نگاه کردم...یعنی سام داشت ازدواج می کرد؟به این زودي؟به همین راحتی....وچه بد که من تو این لحظه هاي خوب کنارشون نبودم...لبخندي بی رمق زدم و گفتم:-به سلامتی...مبارك باشه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧١مامان سري تکون داد و به کارش مشغول شد و گفت:-حتی مادر دختره می دونست که پدرتون واسه خاطر بدهی افتاده زندون...خیلی معقولانه و محترمانه برخورد کردن.....بابغض لبخند زدم...نمی دونم چرا دلم گرفته بود با فکر ازدواج برادرم....آروم پرسیدم:-اسمش چیه؟قند ها رو داخل ظرف مخصوص ریخت و گفت:-عروسم رو میگی؟اسم اش فرشته اس.....خدایی اش فرشته اي هم هست.....بغض ام بیشتر شد...روزي فکرش رو می کردم سام عاشق بشه و به من نگه؟ممکن بود؟!مادر بلند شد و وسایل رو جمع کرد و رفت تو آشپزخونه ومن.....همونجا نشسته بودم و سرم پایین بود...صداي در باعث شد سربالا بگیرم...نگاهم خیره شد به قامت برادرم...چشمم گیرکرد به پاي سالم اش...پایی که کیانمهرباعث خوب شدن اش شده بود....بلند شدم ، لبخند می زد بهم ، باخوشی سلام کرد:-چطوري آجی خانم؟کشیده شدم سمت اش ، دوست داشتم خودش رو ، صداش رو ،حضورش رو...بیشتر از برادر،دوستم بود!رفیقم بود....دست هام رو دورِ کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشردم اش....سام داشت ازدواج میکرد؟قرار بود دخترِ دیگه اي رو تو آغوش بگیره؟!دختري که اسم زنش رو به یدك می کشید؟اونوقت جایگاه من چی بود؟من کجا بودم؟من بازم خواهرش می موندم؟بازم می تونستم مثه گذشته ها سربه سرش بذارم؟می تونستم وقت وبی وقت بهش زنگ بزنم؟می تونستم راحت برم تو آغوشش؟دستی روي بازوم کشیدو گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٢-تران؟چی شده؟سرم رو به سینه اش فشردم ، چشم هام داشت خیس می شد...چی می گفتم؟می گفتم دلم گرفته از خبر زن گرفتنت؟موهام رو بوسیدوگفت:-تري؟بابا دختر چی شدي تو؟در نمیرم که!آهسته صداش زدم:-سام؟آهسته و مهربون جواب گرفتم:-جون سام؟چیه دختري؟!بغض ام شکست وبا گریه گفتم:-داري میري؟داري زن میگیري؟بی معرفت داري میري؟!کدوم دختري چشم ات رو گرفته؟کدوم بی شرفی به خودشحق داده زنت بشه؟هان؟انقدر خواهربدي بودم برات که بهم نگفتی؟می خندید....سام می خندید و تنی که تو آغوش داشتم می لرزید...صداي مامان رو شنیدم:-اِع اِع اِع....دختر؟!خوبه من بهت گفتم بین خودمون بمونه.........چت شد حالا؟محکم تر کمر سام رو فشردم....دست هاش رو دور شونه ام حلقه کرد ، سرش نزدیکِ گوشم متوقف شد ، صداش پیچید:-کجا برم؟مگه قراره کجا برم؟هرچی بشه تو جاي خودت رو داري.....چته ترانه؟چه ام بود؟نمی دونستم....فقط می تونستم خبر با اینکه خوب بود ولی دلم تنگ بود!دلم گرفته بود...حسادت می کردم به دختري که قرار بود زنِ سام بشه....دوست نداشتم برادرم ازدواج کنه!بااینکه دوست داشتم....حس ام متضاد بود و قاطی پاطی.....سام برادر من بود و هیچ کس حق نداشت با من تو سام شریک بشه...هیچ کس!بعضی وقت ها همیشه حس می کنی یه چیزي تا ابد براي تو می مونه.....براي توئه و کسی بهش دست نمی ندازه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٣ولی وقتی از دستش می دي یا حس می کنی که دارن از دستت درش میارن انگاري دنیا برات کوچیک می شه و دنیاداشت برام کوچیک می شد با فکر اینکه زنی قراره بشه همسر سام...!!با انگشت روي فرش خط می کشیدم..روبروم نشسته بود...حرفی نمی زد....حرفی نمی زدم....مامان با دلخوري گفت:-خبر به این خوبی دادم بهت ، بعد اونوقت باید گریه کنی؟شگون نداره....اینم یاد نگرفتی؟!اصلا دلخوري مامان برام مهم نبود...دلم گرفته بود...دست خودم که نبود!سام رو به مادر گفت:-مامان جان!!!.....می شه یه چایی برامون بیاري؟!مامان چند لحظه اي تو سکوت نگاه اش کرد و کمی بعد با غرغر ترکمون کرد .....من بودم و رفیقم!رفیق روزهاي کودکی ام...لحظه لحظه ي روزهاي زندگی ام داشت از جلوي چشمم رد می شد وبغض من بزرگتر!حتی براي خودم هم واکنش ام عجیب بود...ولی هر طور که با خودم طی می کردم باز هم می رسیدم به این نقطه کهسام برادرم بود و حضور یک زنِ دیگه ، باعث می شد از چشم اش بیفتم....صداي مهربونش باعث شد بهش نگاه کنم:-عوض تبریکت بود!؟چرا گریه می کنی کوچولو؟لب گزیدم...تو چه می دونستی سام که من تو این دنیا همین یه رفیقِ شفیق رو دارم؟که داشتی ازم دریغ اش می کردي؟برادرم بودي!سخت نیست برادرت رو دو دستی پیشکش زنِ دیگه اي کنی؟!لبخند زد،ابروهاش بالا رفت:-کیان زبونت رو خورده!؟چشم هام گشاد شد،با صداي گرفته ي پر بغضی گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧۴-بی ادبِ سیب زمینی!خندید....و خنده هاش رو ذخیره کردم براي خودم...براي وقتی که دلم براش تنگ می شد وسام نبود...کنار زنش بود..کناربچه اش بود و شاید جایی برايِ من نبود....بعد از خنده اش زبون باز کرد:-حیف حالت درست نیس!وگرنه بهت می فهموندم سیب زمینی گفتن به من چه تاوانی داره!لبم به لبخند هم کش نمی اومد....چه برسه به خنده!دقیق نگاهم کرد ، آروم پرسید:-حالا بگو چت شد که تا پا داخل خونه گذاشتم زدي زیر گریه!؟تو سکوت نگاهش کردم...گوشه ي چشم هام سوخت....می خواستم بگم؟چی رو بگم؟اصلا بهش می گفتم مسخره امنمی کرد؟لبش کج شد ، بالا رفت ، مهربون و شیطون لبخند زد...سامِ من جذاب بود و زیبا....مگه می شد دلِ دختري رو نبره؟مگه می شد دختري سام رو بشناسه،اخلاقش رو بدونه ، باهاش آشنا بشه و با این همه صفت خوب دل نبنده و سعی نکنهواسه به دست آوردنش؟که پیشنهادش رو قبول نکنه!؟دستم رو گرفت ، کمی فشرد و گفت:-حسودیت شد،نه؟!لب هام رو به هم فشردم..لب باز کرد:-چیه؟چرا جواب نمی دي؟!به سختی گفتم:-نه....نه اي که گفتم بیشتر از صد آره ،پاسخ مثبت داشت براي سام!دستم رو کشید و مجبورم کرد برم سمتش.....هردو دستم رو بین دست هاي مردونه اش گرفت....نگاهم خیره شد به دستهاش....و پیش خودم فکر کردم حلقه چه قدر به دست هاش می اومد....آروم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧۵-ترانه ، من بزرگت کردم...می شناسمت...برادرتم،دوستتم ، شاید حتی یه بخشی از روحت باشم.....خط به خط وجودت رو، روحت رو از بَرَم....برام رو نگیر،چشم نگیر....من که می دونم تو دلت چه خبره!همین که دهن باز کردي و گلایه کرديفهمیدم...همین که مامان گفت بهت گفته فهمیدم....از همین واکنش می ترسیدم که بهت نگفتم...به من نگاهکن...خوب...!چشم دوختم به چشم هاش......کمی اخم کرد:-فکرت رو خوب می تونم بخونم..ولی اینو خوب تو گوشت فرو کن...تو....خواهرِ منی....خب؟!خواهرِ من!هیچ زنی تو دنیانمی تونه باعث بشه از خواهرم دوري کنم!حسادت لازم نیست...تو هم خونِ منی،می فهمی؟هیچ زنی باعث نمی شه مندست ازهم خونم بکشم...هیچ زنی!با صدایی لرزون گفتم:-ولی....ولی شاید اون زن نخواد تو بامن...پرید بین حرف هام:-زنی که بخواد رابطه ي یه برادروخواهر رو،رابطه ي خوب ومسالمت آمیزشون رو،رابطه ي بامحبت اشون رو که هیچآزاري به زندگی اش نمی زنه رو خراب کنه ، زنِ زندگی نیست!یه زن،وقتی می دونه خواهرهمسرش،نه باهاش بدِ ، نهقصد داره تو زندگی اش دخالت کنه ، نه آسیبی به آرامشش بزنه ، دلیلی نداره باهاش بد باشه ، زیر آبش رو بزنه......نه تواز اون خواهرشوهرایی نه فرشته از اون زنا!توجایگاه خودت رو داري و اون جایگاه خودش رو...نه تو می تونی باعث بشیمن دل از زنم بکنم نه اون می تونه باعث بشه من دل از خواهرم بکنم...خواهري که بیست و چهار سال پیشِ خودم بوده،ورِ دلِ خودم...بزرگش کردم!خواهري که خودم پستونک می ذاشتم تو دهنش که گریه نکنه ، که گریه هاش باعث نشهچشم هاي خوشگلش پف کنه...صداش لرزید:-ترانه....همیشه دوست دارم...نبینم حسودي کنی...نبینم خودت رو ناراحت کنی....تو همیشه سرجاتی،جایگاه یه خواهرورفیق رو داري برام...ببخش منو اگه کم کاریم باعث شده فکراي بد بکنی پیشِ خودت....خب!؟دست هاش رو دورِ شونه ام حلقه کرد و سرم چسبید به سینه اش،سینه اي که بوي پدر می داد...بوي امنیت!سام برادرم بود و برادرم می موند....سام همیشه جاش،سرجاش بود!!!!!!!!دستِ خودم نبود...هم خوشحال بودم و هم ناراحت.....عین لحظه ي تحویل سال!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧۶که هم خوشحالی که سال جدید میاد و هم ناراحت بابت رفتنِ سال گذشته...من بین خنده هام بغض داشتم و بغض هام خنده داشت.یه حس عجیب ، یه حس ناب!حس خوشی و غم ، تنگِ هم...کنارِ هم....دست کشید رويِ سرم و آروم گفت:-بعضی وقت ها به خودم میگم اشتباه کردم انقدر تو رو به خودم عادت دادم که حالا اینطور به هم بریزي با فکر ازدواجمن.....ترانه ؛ من همیشه ي همیشه برادرت می مونم......اینو یادت باشه.......سرم رو از سینه اش جدا کرد،خندید و گفت:-درضمن به زنم فحش نده!بغض کردم.......ولی پسش زدم،شوخی بود تو حرفش:-چه زنم زنم هم می کنه...انگاري ده سالِ ازدواج کردن ،چهار شیکمم براش زاییده!پرصدا خندید و گفت:-نگران نباش!سر شیش ماه عمه ات میکنم...دستم مشت شد و نشست روي بازوش،بی حیایی نثارش کردم ، با اینکه هنوز دلم گرفته بود ولی خندیدم بابت خوشیِبرادرم...وقت داشتم تو تنهایی هام که فکر کنم بابت ازدواج اش ، غصه بخورم و بعد خودم رو قانع کنم!!!!!***در رو که باز کردم کیانمهر رو دیدم که روي مبل دراز کشیده بود ، دست زیر سر برده بود و به سقف خیره بود.....صداي پام رو که شنید،سرکج کرد سمتِ من ،چشم هاش پر خون بود...آهسته صدام زد:-ترانه؟آهسته جواب دادم:-بله؟!معلوم بود حالِ خرابی داره...منم حالِ خرابی داشتم...بلند شد و نشست ، کنارش نشستم ، بی اراده سرم کج شد و چسبید به شونه اش ،خسته بودم.....خیلی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٧آروم گفت:-کجا بودي؟آروم جواب دادم:-خونه بابام....دستم رو گرفت ، دستش سرد بود:-من امروز دوباره عمو شدم!دلیل خرابیِ حالش هم مشخص شد،پوزخندي زدم:-منم شاید کم کم عمه بشم!نگاهش رو حس کردم ، نگاه دادم بهش:-سام می خواد ازدواج کنه....قول داده تا شیش ماه دیگه عمه ام کنه....لبخندي زد ، تلخ بود ولی!دستم رو نوازش کرد:-خوب توکه باید خوشحال باشی....با صداي لرزش داري گفتم:-می خوام.....هستم...ولی ته اش،غم دارم!دستِ خودم نیست...دلتنگم...نمی دونم چرا!دستش که دستم رو رها کرد و بعد دورشونه ام حلقه شد چشم بستم....حتی به این فکر نکردم که این مردکیانمهرِ،کیانمهري که روزي مرد منفورم بود!زمزمه وارگفت:-منم وقتی بار اول شنیدم که میران پدر شده حالم مثه تو بود...هم خوشحال بودم و هم ناراحت....میران هرچی بود برادرمبود..خوشحال بودم که بچه دار شده ولی...یه چیزي ته دلم ، اون ته تهاش؛انگاري نمی ذاشت از عمق وجودم خوشحالباشم...یه حس غریب بود....خوب میفهمید انگار حس ام رو....چشم باز کردم و نگاهم رو خیره کردم به گردنش ، صداش کمی قوت گرفت و ادامهداد:-انگاري زایمان زودرس توخانواده ي ما معمولِ!.....هدیه هم زودترازموعد زایمان کرده.....این یکی دختره!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٨چشم هام بالا رفت و چسبید به چشم هاش ، پرسیدم:-اولی پسر بود؟!سرتکون داد:-اسمش محمدعلیِ.....خیلی دوسش دارم...یکی دوبار دیدمش......این یکی رو گذاشتن هیوا.....-کی بهت گفت؟-سوگل...-حالش خوبه؟!دوباره سري تکون داد ، چشم بست و آروم گفت:-میاي بریم بیرون یه حال و هوایی عوض کنیم؟کمی فکر کردم.....خوب بود اینکه بزنیم بیرون و فکرنکنیم به اینکه دور وبرمون چی می گذره.....زبونم رو رويِ لبم کشیدم:-آره....بریم!بی حرف می روند....به روبرو خیره بودم و موزیک پخش بود تو فضاي کوچیکِ اتومبیل....((دلِ من حالش خوشهاصلا بلد نیست بگیرهولی خیلی تنگ میشهگاهی میترسم بمیرهامابازم به خودش میاد و سوسو میزنهباز حیاط خلوت سینه ام رو جارو میزنهمیگمش تا کی میخواي عاشق بشی و بشکنیبه روي خودش نمیاره و می پرسه با منی؟باکی امبا توئه عاشق پیشه ي سربه هوام.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٩باتوئه دیوونه ي دربه در بی سروپاباتوکه هرچی که دارم میکشمازدست توئهبا تو که تو هرجا میرماسیردربستِ توئهکی میخواي دست از سرِ آبروي من برداري؟کی میخواي عقلی که دزدیديسرجاش بذاريکی میخواي بزرگ بشیسنگین بشینی سرجاتسربه راه بشیودنیا رو نذاري زیرپات))باابروهاي بالا رفته و لحنی شوخ گفتم:-این آهنگ رو که نذاشتی که حرف دلت رو به من بزنی؟!بلند خندید....خسته و بلند:-نه بابا....این سوسول بازیا چیه آخه؟همینطوري داشت پخش می شد.....بزن بعدي!جدي بزن بعدي تا ببینی راست میگمیانه!مشکوك نگاهش کردم...این مرد امشب فرق می کرد!!عجیب بود...بدجور!با آهنگ بعدي که پخش شد خنده ام بلند شد...خودش هم می خندید....خنده هایی که می دونستیم از ته دل نیست...یه آهنگ شادِ قدیمی.....((یارِ بالابلندناز وابرو کمندخوشگل و موبلندم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٠شیرینی مثل قندتو یکی یه دونه ، عزیزو دردونه ،این دل دیوونه عاشقت میمونهتو که توي دنیا ازهمه سريمهربون و پاك و نازودلبريدلربایی مثل ماه آسمونتاکه دنیا دنیاست عاشقم بمون))ولی وسط خنده هام ، گریه هام سرازیر شد!گریه هاي بی دلیل و سزاوار شماتتم!مگه کسی از اینکه برادرش قرار بود داماد بشه گریه می کرد؟آخه من دلم از چی پرِ که خالی نمی شه!؟ماشین که گوشه اي ایستاد،وقتی که تو آغوش کیان فرو رفتم گریه هام شدت گرفت!مثل یه دختربچه که عروسکش رو ازش گرفتن!دست کشید از زیر شالم روي گردنم ، بوسه اي به پیشونی ام زد ، آهسته زیرگوشم زمزمه کرد:-غصه ات شده؟ از اینکه نشه که یه روز زنش بشه سد بین تو و برادرت؟!از اینکه یه روزبشه که سام واسه خاطر زنش توروت وایسته؟سر تکون دادم و هق زدم ، سرم رو به سینه اش فشرد ، دست کشید روي کمرم....:-ولی نیست...نمی شه....سامی که من دیدم ، دنیا به هم بریزه از تو دست نمی کشه......عجیب بود حرف هاش ، چه قدر شباهت داشت به حرف هاي سام.....!زمزمه وار زیر گوشم حرف می زد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 2 3 4 5 6 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.