مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان پناه اجباری

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 22 رأی - میانگین امتیازات: 3.05
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پناه اجباری

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۲ عصر
اینبار دیگه برام فرقی نمیکرد چی بگه ... صداش بلند شه ... فقط میخواستم برم ... رفتم بیرون ... هیچی نگفت ... پله هارو دوتا یکی رفتم بالا ... نرفتم سمت اتاق خودم ... در اتاق عمه خانومو باز کردم ... رفت توش ... نگاهش مثل همیشه طرؾ دربود ... زانو زدم کنارش ... نگاهمو دوختم توی چشای بی روحش ..._ این حق منه ؟! یعنی اینقدر گناهم بزرگ بوده ؟! گناه کبیره بود ؟! حق کسی رو خوردم ؟! چیزی برداشتم از اینجا ؟ چیکار کردم ؟صدای هق هقم بلند شد ... دستشو گرفتم توی دستم ..._ تروخدا ... تنها امیدم تویی ... خدا باهام قهر کرده ... حداقل تو حرؾ بزن ... تو کاری کن خلاص شم .گریه ام شدت گرفت ... پیشونیمو چسبوندم به دستش ... میخواستم اشکام دستاشو بشورن ... شاید فهمید بهش احتیاج دارم .***با احساس دستی روی شونه ام از جا پریدم ... دختر جوونی بود ... چند قدم رفت عقب ... آروم گفت : سلام ._ سلام .دختره _ آقا گفتن بیدارتون کنم .لبخندی روی لبم جا خوش کرد ... این بهتر از تهمینه بود ... حداقل روسری سرش بود ... از سرجام بلند شدم ..._ ممنون .دختره _ خواهش میکنم خانوم !خانوم شدم ... بیچاره فکر میکرد منم مثل اون آقا میشم صاحب کارش ... نمیدونست من بدبخت تر از اونم ... از اتاق اومدم بیرون... آروم از پله ها اومدم پایین ... با آرامش ... انگار اون خواب بهم آرامش داده بود ... یه آرامش وصؾ نشدنیبا چشم دنبالش گشتم ... نشسته بود روی مبل روبروی تلوزیون ... ولی اینبار داشت با لپ تاپش کار میکرد ... رفتم جلوتر ... کمیدورتر ازش ایستادمو گفتم : کاری داشتید ؟ آقا .نگام کرد اخماش رفت توهم ... بخدا کاری نکردم ... همین اخم کردنش باعث میشد بلرزم ... ازش میترسیدم ... بخاطر اون دوتاسیلی نبود ... از چشمای قهوه ایش میترسیدم که توی هم میرفت ... که رنگ خشم میگرفت ...صدرا _ وسایلتو جمع کردی ؟_ دوتا تیکه لباسه ... توی پلاستیکن ...صدرا _ مانتو شلوارتو بپوش ... قبلش باید بری جایی .سرمو بلند کردم ... زل زدم توی چشماش ... آرومتر گفت : لبتو هم پاک کن .نگاهمو ازش گرفتم ... تازه یاد لب بدبختم افتادم ... رفتم توی دستشویی و شستمش ... دوباره زخمش باز شدو خونش جاری ... چندتادستمال گذاشتم روش و اومدم بیرون ... از توی آشپزخونه چسب زخم پیدا کردم ... دستمالو برمیداشتم تا بخوام چسبو بندازم خونمهمه جا رو به گند میکشید ..._ خانوم جان چیزی شده ؟نگاش کردم ..._ میشه اینو بندازی روی لبم ؟دختره اومد جلو و گفت : چشم خانوم جان .دستمالو برداشتم ... سریع چسبو انداخت روش ... ازش تشکر کردمو از آشپزخونه اومدم بیرون . لباسامو پوشیدم ... پلاستیکوبرداشتمو اومدم بیرون ... صدرا جلوی در داشت قدم میزد ..._ من حاضرم ...نگاهی بهم کردو رفت بیرون ... پشت سرش از خونه اومدم بیرون .... پایین پله ها جنسیس نقره ایش پارک شده بود ... آروم سوارشدم ... اونم سوار شد و پاشو گذاشت روی گاز ... ماشین یک باره از جا کنده شد ... چشامو بستم ... از سرعت میترسیدم ... حسمیکردم هرلحظه سرعت بیشتر میشه ... گوشه های صندلیمو گرفتم ... کؾ دستم روی روپوش چرمی صندلی عرق میکرد ... کلبدنم عرق کرده بود ... خدا لعنتت نکنه سهند ... که باعث شدی از سرعت بدم بیاد ... بؽض گلومو گرفت ... کجایی سهند ... کجاییداداشم ... دلم واست تنگ شده ... ایستاد ... نفس حبس شده ام به یک باره رها شد ... چشمامو آروم باز کردم ... برگشتم سمت صدرا... منو نگاه میکرد .صدرا _ اون خونه تونه ؟خشکم زد ... چی داشت میگفت ... برگشتم ... در ما بود ؟! در سفید ما بود ؟! دست مشت شده مو آروم تکیه دادم به شیشه ... نگاهمکشیده شد سمت دخترکی که داشت با دوستاش بازی میکرد ... بلوز شلوار صورتی .... همونی که زن عمو واسش خریده بود ...چقدر التماسش میکردم بزاره موهاشو خرگوشی ببندم ... نامرد الان با روبان صورتی بسته بودتش ... همون دمپایی ای پاش بود کهسر خریدنش منو سهندو توی کل بوشهر چرخونده بود ... آخرشم از همون اولین مؽازه خریده بود ... اشکام جاری شدن ... داشت بادوچرخه دوستش بازی میکرد ... لبخندی روی لبم نشسته بود ... ولی اشکام ... داشتم میخندیدم یا گریه میکردم ... ؟! نمیدونم ...زانتیای سهند جلوی در ایستاد ... رها با خوشحالی دوچرخه رو رها کردو رفت سمت ماشین ... رفت سمت در راننده ... هزار بازبهش گفتم نرو توی خیابون ... مگه گوش میده ؟! سهند پیاده شد ... خشکم زد ... این سهند نبود ... چرا اینقدر لاؼر بود ... چرا تهریش داشت ... چرا سیاه پوشیده بود ... نکنه بابا ... بؽضم ترکید ... دستم رفت سمت دستگیره ولی خیلی وقت بود از جلوی چشماممحو شده بودن ... دستگیره رو چندبار فشار دادم ..._ بازش کن ...برگشتم سمتش ... داشت توی آرامش رانندگی میکرد ..._ لعنتی بازش کن ... من باید بدونم چرا لباس سیاه تنش بود ... لعنتی باز کن این درو ...دوباره حمله ور شدم سمت در ... چرا باز نمیشد ... چرا ؟! قاعدتا باید باز میشد ... این چیکار کرده بود ... برگشتم سمتش ..._ تروجون عزیزت نگه دار ... من باید بدونم چرا لباس سیاه تنش بود .صدرا _ به فرض که یکی مرده باشه .عصبانی شدم ... حمله ور شدم سمتش ... از عکس العمل من شوکه شد ... فرمونو از توی دستش گرفتم ... توی خیابون بودیم ...رفت سمت دیگه .... صدای بوق ماشینا ... برام مهم نبود ... من باید میرفتم خونه ... باید میفهمیدم چرا سیاه پوشیده ... باید ثابتمیکردم به خودم که برحسب اتفاق سیاه پوشیده ...با کوبیده شدنم به شیشه به خودم اومدم ... نگاهم چرخید سمت صورت کبود شده صدرا ... خیلی عصبانی بود ؟! سرمو گرفتم بیندستام ... من راسا مشفق ... 15 ساله ... پدر خودمو کشتم ... لعنتی چجوری میخوای زندگی کنی ؟ !_ پیاده شو ...سرمو بلند کردم ... اینجا کجا بود ؟! آها همون خونه ای که باید میومدیم ... پیاده شدم ... کنار در ایستاده بود ...صدرا _ یه لحظه به فرار فکر کنی جنازه تو میبرم داخل .خیلی عصبانی بود ... رفتم داخل ... بهم نشون میداد کجا برم ... جلوی یه در ایستاد .. بازش کردو گفت :برو داخل ...رفتم داخل ... در محکم به هم کوبیده شد ... برگشتم سمتش ...صدرا _ توئه لعنتی چی فکر کردی ؟ !هیچی نگفتم .. فکر کنم بخاطر اتفاق توی ماشین عصبانی بود ... داد زد : منو باش دلم واست سوخت بردمت تا خونواده تو ببینی ...اشکام جاری شدن .. کلافه دستشو کشید توی موهاش و گفت : بس کن .همین حرفش باعث شد بؽضم بشکنه ...صدرا _ بس کن ...ولی نمیتونستم جلوشو بگیرم ... درو باز کردو رفت ... از خونه رفت بیرون ... نشستم روی زمین و بؽضمو رها کردم ...بالاخره دست از گریه کردن برداشتم ... برای این که حوصلم سر نره رفتم خونه رو دید بزنم . هنوز بؽض تو گلوم بود ولی بهشتوجهی نمیکردم .. خونه ی نسبتا معمولی ای بود ... هم اندازش هم وسایلش .. انگار برای افراد معمولی بود . مثله من .. یا برایخوش گذرونی آقا ... توی هردو اتاق خونه تخت دو نفره بود و همون گواه اینو میداد این بچه مثبت نیست . من چیکار مثبت یا منفیبودن این داشتم ؟ !بی توجه به چیدمان اتاق ها به سمت اشپزخونه رفتم . امیدوار بودم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم . دلم داشت ضعؾ میرفت . دریخچال رو باز کردم . پر مواد ؼذایی بود از شیر مرغ تا جون ادمیزاد .. نمیتونستم خیلی صبر کنم . دنبال ماهیتابه گشتم . سریع یهنیمرو درست کردم و خوردم . بهترین و خوشمزه ترین ؼذای دنیا .. البته برای من که حس نداشتم ؼذا درست کنم .. ضرفای کثیؾرو شستم . نمیدونستم این دو روز چی کار باید بکنم .. تنها توی یه خونه که تقریبا هیچی نداشت . البته تلوزیون بود ولی انچنانرؼبتی بهش نداشتم . ولی بهتر از هیچی بود ... رفتم و روشنش کردم.بیشتر از ده بار شبکه ها رو جا به جا کردم ولی دریػ از یهبرنامه جالب ... بدون این که تلوزیون رو خاموش کنم رفتم سمت یکی از اتاقا .. میخواستم این دو روز واقعا استراحت کنم . بیشتراز نظر فکری .. هرچند نمیشد ... یکم تو اتاق ها چرخیدم .. با دیدن تلوزیون که تیتراژ یه فیلم رو نشون میداد از خوشحالی بالدراوردم .. حداقل امشب رو بیکار نبودم .. نشستم پای تلوزیون .. فیلمش طنز بود .. نمیدونم کی فیلم تموم شد .. و من کی خوابم برد*****صبح با احساس کرختی بیدار شدم .. باز بد خوابیده بودم.تقصیره خودم بود .. نباید خیلی محو فیلم میشدم .... دست از دعوا با خودمبرداشتم و رفتم سمت حموم .. شاید یه دوش اب گرم حالم رو بهتر میکرد ..از حموم بیرون اومد و به سمت اشپزخونه رفتم . یه صبحانه مفصل .. خودم رو به پختن نهار سرگرم کردم .. خوب بود نیم ساعتمنشدم بود صبحانه خورده بودم .. خونه عمه خانوم که به زور میتونستم یه لقمه بخورم .. حداقل اینجا دلی از عذا در بیارم . بعد ازؼذا رفتم توی یکی از اتاقا و خودمو پرت کردم رو تخت ... خیلی حس خوبی داشت .. خیلی هم خوابم میومد .. همیشه وقتی ؼذامیخوردم خوابم میگیرفت .. اخرین چیزی که یادم بود این بود که من چرا انقدر میخوابم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ساعت 7 بیدار شدم ... احساس کوفتگی داشتم .. رفتم سمت اشپزخونه ... گرسنم نبود ... ولی .. با دیدن چیپس سرکه این که حتی یهذره هم جا ندارم رو فراموش کردم ... رفتم دوباره پای تلوزیون .. شبکه 4 فقط فیلم داشت .. بهتر از هیچی بود .. بی توجه به عدد12 که با رنگ قرمز بالای صفحه نوشته شده بود با اشتیاق فیلم رو دنبال کردم ...فیلم تموم شده بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم .. باید برای این فیلم میزدن زیر 18 سال ممنوع نه 12 سال ... پاهام رو تویسینم جمع کردم . حتی توان روشن کردن چراغ ها رو هم نداشتم .. از طرفی تاریکی .. تنهایی .. بهم فشار میاورد . بالاخره بعد ازکلی کلنجار رفتن با خودم که چیزی نیست به سمت کلید لامپ رفتم و روشنش کردم .. واقعا اگه از ترس سکته نمیکردم خیلی بود .دوباره برگشتم سمت مبل و روش نشستم . صحنه های فیلم جلوی چشمم رژه میرفتن . جایی که از دیوار بی دلیل خون می اومد ... یاجایی که دماسنج اتاق دمای صفر درجه رو نشون میداد .. و کسی که تو اتاق بود داشت یخ میزد .. این همون فیلمی بود که سهندنذاشت نگا کنم ... سهند گفته بود فیلم ترسناکیه .. مناسبه سن من نیست .. ؼلط کردم نگاه کردم ... حاا چجوری بخوابم ؟! داشتمدیوونه میشدم . همون جا روی کاناپه دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم . با این که میدونستم دوباره بدنم درد میگیره اما با لجبازینمیخواستم از جام پاشم .. هر چند خوابم هم نمیومد . هم زیاد خوابیده بودم و هم این فیلم زیادی برام ترسناک بود ..*********ساعت 11 از خواب پاشدم . دیگه امروز رو نمیتونستم تحمل کنم .. این دو روز رو به زور تحمل کردم ... دوباره کارای دیروز ..البته به جز خواب بعد از ظهر .. چون نمیتونستم .. میترسیدم .. از شب میترسیدم . اگه دیشب سکته نکرده بودم امشب حتما سکتهمیکردم ... با تمام تلاشم ولی بالاخره شب اومد .. با تنهاییش .. با ترسش ... دیگه جرئت نداشتم تلوزیون رو روشن کنم ..ساعت حدودای 8 بود .. تمام چراغ های خونه رو روشن کردم .. حتی چراغ حموم رو .. میترسیدم ... دلم صدا میخواست .. که یادمبره تنهام .. تلوزیون رو روشن کردم .. بین دی وی دی های موجود توی کشوی میز تلوزیون یکی که روش نوشته بود ) شاد (انتخاب کردم و گذاشتم تو دستگاه ... صداش رو بالا بردم .. خب .. یه نگاه به خودم انداختم .. بی معطلی رفتم سمت اتاقی که وسایلمرو توش گذاشته بودم ... همون تاپ و دامن بنفش رو برداشتم .. میخواستم خوشحال باشم . مگه امشب صدرا مهمونی نداشت ؟ خبمنم میتونستم مهمونی داشته باشم . بازم تو خونه صدرا . شروع کردم رقصیدن .. الکی جیػ میزدم . واقعا برام مهم نبود .. فقطنمیخواستم ساکت باشم ... نمیخواستم ترس بهم ؼلبه کنه ..صدای اهنگ قطع شد .. برگشتمصدرا _ معلوم هست اینجا چه خبره ؟صداش بلندتر از حد معمول بود . نگاش از صورتم رفت پایین و برگشت . تازه یادم اومد چی پوشیدم ....موندنو جایز ندونستم ...سریع رفتم توی همون اتاق و در رو بستم .. ولی لباسام تو اون یکی اتاق بود ... نشستم رو تخت . امیدوار بودم نیاد تو اتاق .. اصلاچرا بیاد ؟! چیکاره من داره ... کارشو انجام میده میره ...نمیدونم چقدر گذشته بود .. شاید یه ساعت .. میدونم که هنوز تو خونه بود . صدای در نیومده بود .. روی تخت دراز کشیدم و پتو روکشیدم روم .. اخه من که هیچ وقت دامن نمیپوشیدم .. چرا یهو الان پوشیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟خوابم نمیبرد . به زور چشمام رو روی هم فشار دادم . ولی صدای در باعث شد که بازش کنم . حتما اومده بود دعوام کنه ... دوبارهلرزیدم .. بی اون که اون حرفی بزنه .. ای کاش میدونست حتی بدون ای که حرفی هم بزنه من ازش میترسم . اونوقت اینجوریسکتم نمیداد .حرفی نمیزد .. اتاق تاریک بود و نمیتونستم حالت چهرش رو تشخیص بدم . چراغ خواب رو روشن کردم .. نور چراغاذیتم کرد . هنوز همونجور ساکت سر جاش وایساده بود .. عصبانی شدم ._ امری داشتین ؟؟یکم حرص هم چاشنی حرفم بود . اومد جلوتر .. دستش یه بطری بود که نتونستم روش رو بخونم.با نزدیک شدنش تونستم صورتشرو بهتر ببینم..چشماش قرمز بود.یکم ترسیدم.بهتر بود برم و لباسم رو عوض کنم.این که منو دیده بود.بدون گفتن حرفی رفتم سمتدر.چند قدم مونده بود به در خواستم بدوم که احساس کردم رو هوا معلق ام.یه جیػ فرابنفش.صدرا پرتم کرد رو تخت.خودش روخواست بندازه روم که سریع پاشدم.دوباره به سمت در حرکت کردم ولی اینبار با دو.همه بدنم نبض بود و قلبم داشت از جاش درمیومد.نفس نفس میزدم.فاصله بین تخت و در شاید به زور 2 متر می شد ولی برای من بیشتر از دو کیلومتر بود.دستم خورد بهدستگیره که باز از پشت کشیده شدم.دوباره جیػ..که خودم از شنیدنش گوشام درد گرفت.دستش رو گذاشت روی دهنم و فشار داد.کنارگوشم گفت:جیػ نزن.کسی نجاتت نمیده .نفس کشیدن واسم سخت شده بود.پرتم کرد روی زمین.از برخورد با زمین تمام بدنم درد گرفت.رفت سمت در و قفلش کرد.کلیدش رواز زیر در به سمت بیرون هل داد.یعنی من باید تا صبح با این تو اتاق میموندم؟نه نباید بذارم .توی یه لحظه.یه تصمیم انی..به سمتگلدون گوشه اتاق رفتم.پرتش کردم.خیلی راحت جاخالی داد.خورد به دیوار و با صدای بدی شکست .صدرا_بعدا پولشو ازت میگیرم .اومد سمتم .نه..نمیخواستم.دویدم سمت تخت.خواستم از روش رد شم و چراغ خواب رو بردارم که سنگینی رو روی کمرم حسکردم.دیگه نتونستم تکون بخورم .گریم شدت گرفته بود.بازوم رو گرفت و چرخوندم . فاصله ی صورت هامون به اندازه یه کؾ دست بود.از زور گریه نفسم بالانمیومد.دستم رو گذاشتم روی سینش.زدمش...التماسش کردم .ولی انگار گوش هاش کر شده بود.دو تا دستام رو با یه دستش گرفت وبرد بالای سرم.احساس میکردم مچ دستهام دارن میشکنن.دستام رو میکشیدم ولی دریػ از یک سانت جا به جایی.با دست ازادشکمربندش رو دراورد.ترسیدم.دیگه تکون نمیخوردم.خندید..قهقهه زد.گریم شدت گرفت..بیشتر و بیشتر...صدای خنده هاش تو هق هقمگم شد.ساکت شد و من هنوز اشک میریختم.با کمربندش دستم رو بست به تخت.لگد زدم بین پاهاش..دیدم که ضعؾ کرد .خودم رو کشیدم بلاتر که با دهنم کمربند رو باز کنم.فقط یکم مونده بود.فقط یه ذره که باز بشه.پاهام کشیده شد.این بار پاهام روجوری قفل کرد که دیگه حتی نمیتونستم پام رو تکون بدم.یه سیلی جایزه حرکتم بود..سرم رو برگردوند .صدرا_اخی..از لبت داره خون میاد..)با یه لحنه دلسوزانه(...ولی حقت بود.)با یه لحن عصبانی )دیگه هیچی نمیفهمیدم.انگار داشتن جونمو میگرفتن.هیچی رو جز درد حس نمیکردم.درد...درد...درد ......اروم هم نمیشد.نمیدونم کی بود که ولم کرد..نمیدونم چقدر گریه کردم.نگاهش کردم...خوابید..خودمو کشیدم بالا..بالاخره دستام رو بازکردم.دور مچ هام قرمز بود..سرم درد میکرد..دیگه نفهمیدم چی شد ..چشامو باز کردم ... نگاهمو دوختم به سقؾ ... دردی توی ناحیه شکمم بود ... اه باز شد آخر ماه ... اخمام رفت توهم ... الان شایداین تخت بدبخت قرمز شده ... چرخیدم تا از پهلوم بلند شم تا دردش کمتر باشه ... با دیدن صدرا خشکم زد ... این اینجا چیکار میکرد؟! چرا ملافه تا روی کمرش بود ... چرا هیچی تنش نبود ... به یکباره همه چیز جلوی چشمام جون گرفتن ... بؽض به گلوم چنگانداخت ... عقب رفتم ... از تخت افتادم پایین ... دردم بیش پست امشب ...تر شد ... ملحفه رو کشیدم روی خودم ... خودمو کشیدمگوشه اتاق ... کز کردم ... ملحفه رو محکمتر پیچیدم دور خودم ... نگاهمو چرخوندم سمت کسی که واقعا فهمیدم ازش متنفرم ... چهراحت خوابیده بود ... بایدم راحت میخوابید ... حالشو کرده بعدش ... سرمو گرفتم بین دستام ... چرا اینجوری شده بود ؟! چرا ؟!یعنی گناه من اینقدر بزرگ بود ؟بؽضم شکست ... صدای هق هقم بلند شد ... سرمو گذاشتم روی زانوم و گریه سر دادم ..._ چی شده باز ؟هیچی نگفتم ... برام فرقی نمیکرد دیگه میخواد چه بلایی سرم بیاره .. هرچقدرم منو بزنه برام فرقی نداره ... چون من فقط آرزویمرگ میکنم ...صدرا _ میگم چ ...ادامه نداد ... حتی سرمو بلند نکردم بدونم چرا حرفشو ادامه نداد ... برام اهمیتی نداشت ... صدای تختو شنیدم ... بعدش صدای در... سرمو از روی زانوم برداشتمو داد زدم : ازت متنفرم عوضی !برام فرقی نداشت ... فوقش یه دوتا سیلی میخوردم ... ولی باید یکم از دردم رو آرومتر میکردم ...ولی صدایی نیومد ... در بازو بسته شد ... رفت ... هیچی بهم نگفتو رفت ...سرمو به دیوار تکیه دادمو گفتم : یعنی همه اونایی که میرن دزدی این بلا سرشون میاد ؟ !لبخندی زدمو گفتم : یادم باشه توی روزنامه آگهی بزنم نرید دزدی ... خیلی بده ... من زجرشو کشیدم ... خیلی سخته ...بؽضم شکست ... داشتم چی میگفتم ؟! خودمم نمیدونستم ... فقط اینو میدونستم که الان دوست داشتم مامان اینجا باشه ... الان آؼوشمامانو میخواستم ... مامان ؼلط کردم ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۳ عصر
اصلا دیگه نمیرم اردو ... دیگه اذیتت نمیکنم ... دیگه درسامو میخونم ... قول میدم هرروزصبح از خواب بیدار شم کاراتو انجام بدم ... بخدا ؼلط کردم ... مامان منو ببخش ...سرمو گذاشتم روی فرش .. از ته دل داد زدم : ؼلط کردم .سهند بخدا ؼلط کردم ... بیا دنبالم داداشم ... بیا نجاتم بده ... نمیخوام اینجا بمونم ... نمیخوام ... نمیخوام ...داشتم از ته دل زار میزدم ... ته مونده های ؼرورمو هم شکسته بود ... چیزی نمونده بود . من شکستم ... شکستم .... شکوند منو .ولی همش تقصیر خودم بود ... همش تقصیر خودم بود ...بابا بخاطر توقع بیجای ما کل سرمایه شو گذاشته بود توی کار .بخاطر ما کل زندگیشو داده بد دست اون نامرد .بخاطر ما ورشکست شده بود .بخاطر من افتاد زندان .من اون نقشه احمقانه رو ریختم تا بیام دزدی .من بودم که از دیوارشون رفتم بالا .من بودم که بدون فکر قبول کردم شرطشو .من بودم که قبول کردم توی خونه اش کار کنم .من بودم ...من بودم که بابا رو کشتم .هق هقم بلند تر شد .من بودم که با پوشیدن لباس ناجور اؼفالش کردم .من بودم ... من بودم ... من ..........***چشمامو باز کردم ... کمرم خشک شده بود ... خیلی درد داشتم ... نمیتونستم از جام بلند شم . ولی آب گرم برام خوب بود ... وقتایعادتم میرفتم زیر آب گرم ... باز اشکام جاری شدن ... کاش یه عادت بود ... کاش یه کمر درد ساده بود ... بلند شدم ... به سرگیجهام دهن کجی کردم ... باید میرفتم حموم ... به آب احتیاج داشتم ...توی وانو پر از آب کردم ... آروم پای راستمو گذاشتم داخلش ... گرماشو دوست داشتم ... پای چپم هم رفت توش ... آروم خزیدمزیر اون آب دوست داشتنی ... تنها دوست داشتنی این خونه ... چشام بستم ... میخواستم فقط به آرامش فکر کنم ... به بعد از اون یهسالی که میرفتم خونه ... ولی نمیشد ... نمیتونستم ... نمیتونستم جای بابا رو خالی ببینم ... پامو جمع کردم توی شکمم ... هق هقم بلندشد ... تقصیر من بود ... من بابا رو کشتم ...نمیدونم چقدر گذشت ... از توی وان اومدم بیرون ... گشنه ام بود ... زیر دوش ایستادم ... چشامو بستم ... دلم واسه دوش حمومخونمون هم تنگ شده بود ... حوله رو پیچیدم دورم ... از حموم اومدم بیرون ... بی توجه به خیس شدن کؾ خونه نشستم روی میز... وسایلی که از توی یخچال بیرون اورده بودم رو یکی یکی گذاشتم روی میز ... کنارم .... شروع کردم به خوردن ... هر لقمه ایکه میرفت پایین یکی از اشکام روی گونه ام جاری میشدن ... کو اون مقاومتی که ترنم میگفت ... وای ترنم ... دلم واسه تو هم تنگشده ... دلم حتی واسه اون سروش مخ هم تنگ شده بود ... شرط میبندم حتی نمیدونه من نیستم ... لبخند تلخی روی لبم نشست ...بدون جمع کردن وسایل روی میز یه کاسه بستنی برداشتمو برگشتم توی سالن ... جلوی تلوزیون نشستم ... شیر شده بودم ...میخواستم فیلم ترسناک نگاه کنم ... هه شیر شده بودم .خیلی بده دو روز تمام بشینی جلوی تلوزیون ... یه شبکه رو بزنی و نگاه کنی ... خیلی بده واسه اینکه ترس بهت ؼلبه نکنه همراه باپیام بازرگانی حرفاشونو تکرار کنی ... خیلی بده همراه فیلم طنز گریه کنی ... همه اینا رو من توی دو روز تجربه کردم ... اونقدریه جا نشستم که دیگه نمیتونستم برای دستشویی رفتن هم بلند شم ...***صدای چرخیدن کلید توی قفلو شنیدم ولی خودمو به نشنیدن زدم ... شنیدمو بؽضمو فرو دادم ... شنیدمو مشتمو محکمتر فشار دادمروی پاهام ... شنیدمو لرزش بدنمو نتونستم متوقؾ کنم ...اومد داخل ... بی هیچ حرفی ... از توی شیشه تلوزیون دیدمش ... من حس میکردم زیادی خشته هست یا شیشه تلوزیون اینجوریبود ؟! سرمو تکون دادم ... به من ربطی نداشت ... کنترلو بعد از دو روز برداشتم ... شیکه رو عوض کردم ... با دیدن شبکه پویابؽض نشست توی گلوم ... رها عاشق این شبکه بود ... اشکام جاری شدن ... خدا منم میخوام برم خونه ... نمیخوام بمونم ...حس کردم از توی اتاق بیرون اومد ... حس کردم بهم نزدیک شد ... خودمو جمع کردم گوشه مبل ... ایستاد ... منصرؾ شد ازنشستن ... سرش پایین بود .صدرا _ وسایلاتو بردار ببرمت خونه .هیچی نگفتم ... به صفحه تلوزیون زل زده بودم ... رفت سمت آشپزخونه ... از سرجام بلند شدم ... رفتم سمت در ... بسته بود ...لعنتی ...صدرا _ فکر نکن همه چی تمومه ... قرارداد یه ساله .بهش نگاه کردم ... داد زدم : قرارداد این بود که من برات کار کنم نه اینکه زندگی منو به تاراج ببری .باز با یادآوری اونشب پاهام سست شدن ... روی زمین زانو زدم ..._ چی از جونم میخوای ؟ بزار برم .پوزخندی زدو گفت : هیچی تموم نشده . یه سال تموم شد تو میری ...بازم داشت همون حرفا رو میزد ...صدرا _ حالا هم وسایلتو جمع کن .رفت سمت آشپزخونه ... بلند شدم از سرجام ... وسایل لعنتیمو ریختم توی پلاستیک ... از اتاق اومدم بیرون ... از خونه خارج شدیم... جنسیسش داؼون شده بود ... کی تصادؾ کرده ؟! اصلا به من چه ... ایشاالله تصادؾ میکرد نمیموند ...سوار شدم ... بازم سرعت داشت ... بازم داشت از بین ماشینا لایی میکشید ... و بازم چشمای من بسته یود ...صدرا _ چقدر ترسویی تو .چشامو آروم باز کردم ... توی باغ بودیم ... از ماشین پیاده شدم ... از پله ها رفتم بالا ..._ سلام خانوم جان .نگاش کردم ... با لبخند داشت نگام میکرد ... لبخندی روی لبم نشست ... رفتم داخل ... بی هیچ حرفی رفتم توی اتاق خودم ... درازشیدم روی تخت و چشامو بستم ... من عمرا دیگه باهاش راه بیام ... هنوز حرفم تموم نشده بود که با صدای در از جام پریدم ...صدرا _ وظیفه ات چیه ؟نگا کردم ... بلند شدم از سرجام ... چرا یهو شیر شدم ؟! نمیدونم ... جلوش ایستادمو گفتم : میدونی با یه داد من اون دختره میفهمهچی شده ؟ میدونی اگه پلیس خبردار شه تو رو به جرم تجاوز میگیره ؟ !دستش پیچیده شد توی موهام ... کشید ... درد وجودمو پر کرد ولی نگاهمو ازش نگرفتم ...صدرا _ میتونی بزنی ... داد بزن .راحت میگفت داد بزن ... باشه ... منم بهت نشون میدم ... دهنمو باز کردم تا داد بزنم که دستشو گذاشت روی دهنمو منو پرت کردروی تخت ... اومد سمتم ... باز همون ترس ... رفتم عقب .. خوردم به دیوار ... اومد نشست روبروم ... روی تخت ... سرشو اوردنزدیک ... نزدیکتر از یک وجب ... آروم گفت : میدونی که میتونم راحت کاری کنم که صدات بریده شه ؟قلبم ریخت ... چی داشت میگفت ...صدرا _ به نفع خودته باهام راه بیای ... چون یه فرد عصبانی با یه فرد مست مثل هم نیستن ... فرد عصبانیه بی رحم تره .و لبخندی زدو بلند شد ... از اتاقم رفت بیرون ... من خیره بودم به در ... خدایا این چه موجودی بود ؟! خدایا بدتر از اینم خلق کردی؟! نه خدا نکنه ... با حرفاش ... لرزی بدنمو گرفته بود ... نمیخواستم حرفشو عملی کنه ... نباید عملی میکرد ... حداقل تا وقتی کهمن راهی پیدا نکردم واسه فرار ...روی تخت دراز کشیدم..نمیدونستم به چی فکر کنم یا این که دلم نمیخواست به چیزی فکر کنم..ؼلط زدم..با صدای در برگشتم...اینکه همین الان اینجا بود.دوباره اومد سمتم.همون لباسایی رو پوشیده بود که اون روز پوشیده بود..تو که این همه لباس داری خبنمیتونستی یکی دیگه بپوشی؟؟؟؟دستش رفت سمت کمربندش..اخه من چی کار کردم؟؟روی تخت خودمو جمع کردم.نکنه اومدهتهدیدش رو عملی کنه؟خدای من..اومد نزدیک تر..سرمو چرخوندم..توی همون اتاق بودم..اتاقی که....ازش متنفر بودم..چرا مناینجام؟کی منو اورد اینجا؟نمیدونن من از این خونه و از این اتاق بدم میاد؟؟؟؟جیػ کشیدم..بلند...گوشای خودم از جیؽم دردگرفت..اومد سمتم.دستشو گذاشت جلوی دهنم..ولی صدام قطع نمیشد..با همون صدا جیػ میکشیدم..زد توی گوشم.خواستم برم عقبتر.میدونستم جا دارم که برم.ولی نمیتونستم تکون بخورم.انگار چسبیده بودم..نگاهش کردم.قهقهه زد..از ته دل..دوباره گریهکردم..دوباره..جیػ کشیدم..فریاد زدم.:چرا کسی صدامو نمیشنوه؟؟؟؟؟_ خانوم...خانوم جان..بلند شین..خانوم ..حس کردم صورتم خیس شده.چشامو باز کردم.تو اتاق خودم بودم..یعنی یه کابوس بود؟؟_ وای خانوم چه عرقی کردین..اشکال نداره فقط یه خواب بود ..ای کاش فقط یه خواب بود...هق هقم بلند شد .._ اینجا چه خبره؟_ اقا شما خودتون گفتین خانوم دارن خواب بد میبینن بیام ....با چشم ؼره ی صدرا بقیه حرفشو خورد..بدون هیچ حرفی رفت بیرون ..زیر لب زمزمه کردم:نرو..نرو..منو با این دیوونه تنها نذار..نرو ...اشکام همراه حرفام از چشام میومد پایین:گفته بود کاری میکنه که صدام بریده شه؟ای کاش حرفشو عملی میکرد..منصرؾ شدم اززندگی ..اینجوری دیگه من گناهی نداشتم..نمیرفتم جهنم.نمیرفتم؟؟؟؟؟صدرا_بسه دیگه ..یعنی همه ی حرفامو شنید؟؟؟؟؟من که اروم گفتم.اومد سمتم.وای خدا..نکنه کابوسم به حقیقت بپیونده؟بپیونده؟یه قطره اشک دیگه.مگه بدتر از اینم میشه؟از جام تکون نمیخوردم .._ برو بیرون..برو.برووووووووووووووسط راه متوقؾ شد.رفت بیرون..گریه کردم..بلند شدم..رفتم سمت حموم..دوباره صدای هق هقم بلند شد. چشمم افتاد به تیػ..رفتمسمتش.دستمو دراز کردم...وسط راه...دستم..نرفت..جرئتشو نداشتمدردش به کنار..اون دنیا..خدایا منو ببخش..سریع لباسامو شستم..همین چند دست بود..باید میشستمشون..نمیتونسم هق هقمو خفهکنم..حالا دیگه اصلا نمیتونم برگردم پیش خانوادم..با چه رویی برم؟بگم من سالم رفتم....بعد...هق هقم بلد شد.با صدای در به خودماومد...سریع کارامو کردم..رفتم بیرون ..دختره داشت به عمه خانوم رسیدگی میکرد ... رفتم توی آشپزخونه ... هنوز کمرم و زیر دلم درد میکرد . نشستم پشت میز . بهصندلی تکیه دادم .... نفس عمیقی کشیدم .. ولی بؽضم پایین نمیرفت ... ظرؾ کمتر از یه ماه بدبخت شده بودم ..اومدم دزدی بخاطر یه دلیل الکی .گیر افتادم چون بچه بودم .اینجا موندم چون یه لحظه هم فکر نکردم ... یه لحظه فکر نکردم بقیه با نبودن من چیکار میکنن .بازم موندم ... راهی برای فرار پیدا نکردم ... صدرا حتی وقتی این دختره توی خونه بود درو میبست ... و میرفت .میخواست مهمونی بگیره چیکار من داشت ؟! چرا اومد .... ؟حتی از تصورتش بدم میومد ... به معنای واقعی منو کشت . پدرمو کشت ...بؽضم شکست ... باز سهند اومد جلوی چشمام با لباس سیاهش ... لعنتی ... چرا اینکارو کردم ؟! حتی یک لحظه هم فکر نکردم چهبلایی سر بقیه میاد ... صورت خسته سهند ... انگار شکسته شده بود ... همیشه میگفت عمو رو بیشتر از بابا دوست دارم ... منمدوسش داشتم ... داشتم ؟! یعنی باور کرده بودم بابا رفته ؟! باز حرفای سهند ... اگه یه حمله دیگه به جون بابا بیفته بابا رو میکشه ...یعنی بهش خبر داده بودن دخترش از شیراز فرار کرده ؟! یعنی خبر دادن دخترش گم شده ؟! بدبخت کردم خودمو ...._ خانوم جان ؟سرمو از روی میز بلند کردم ... خم شد طرفم ... آروم گفت : حالتون خوبه ؟نمیدونم چرا یهویی پرسیدم : اسمتون چیه ؟_ گلنار ، خانوم !دستمو باز کردم ... دلم میخواست حداقل از یکی ارامش بگیرم ... خودمو انداختم توی بؽلش و زار زدم ..._ گلنار من بابامو کشتم ... عزیزترین کسمو کشتم ... حماقت کردم .. فکر نکردم ..گلنار _ خانوم جان آروم باشید . میخواهید به آقا زنگ بزنم بیاد ؟یه لحظه ترس توی وجودم چنگ انداخت ... نه نمیخواستم ببینمش ...خواست ازم جدا شه که به التماس افتادم : تروخدا کمکم کن ... من میخوام از اینجا برم ... برم پیش خونواده ام .گلنار _ میرید ... با آقا میرید .خواستم بگم که اون لعنتی منو زندانی کرده که با صدای در خفه شدم ... نمیدونم چرا ولی گلنارو سفت چسبیدم بودم . صدرا اومدداخل ... نگاهی به ما دوتا کرد ... دوباره چشماش عصبانی شدن .صدرا _ گلنار خانوم شما بفرمایید به کارتون برسید .قبل از اینکه دستشو محکمتر بگیرم دستشو از توی دستم بیرون کشید و رفت ... به سرعت نور .صدرا اومد نزدیک : باز چته زر زر میکنی ؟نگاهمو دوختم توی چشماش ... نگام نکرد ... داد زد : وظیفه تو توی این خونه چیه ؟چشمام بی اراده بسته شدن ... گرمی اشک رو روی گونه ام حس کردم ... موهام کشیده شد ... چشمامو باز کردم .صدرا _ کارت چیه توی این خراب شده ؟بی توجه به حرفش آروم گفتم : چرا نمیزاری برم ؟نمیدونم چرا حس کردم دستش شل تر شد !! دیگه برام فرقی نداشت چجوری جلوش گریه کنم ... میخواستم برم ... میخواستم برم پیشخونواده ام ._ ترو به خدا بزار برم .دستشو رها کردو با صدای بلندی گفت : اینجا میمونی پس خودتو اذیت نکن ... به نفعته کاراتو انجام بدی ._ مثلا چیکار میکنی ؟! دوباره بهم تجاوز میکنی ؟! یا مثلا میزنیم ؟ یا شایدم میکشیم ؟اومد جلو ._ یه قدم دیگه بیای جلو همه چیو به گلنار میگم ...خیز برداشت سمتو با پوزخند گفت : جراتشو نداری .آره جرتشو نداشتم ... خودمم میدونستم . چونه مو گرفت توی دستش و گفت : گردنبند دوست عزیزتو بردم توی اتاقش گذاشتم ... بایدبخاطر این دعام کنی .چونه ام میلرزید .صدرا _ کاری نکن که وقتی کارم تموم شد ولت نکنم .و چونه مو ول کرد ... از آشپزخونه زد بیرون ... صدای در نیومد ... رفت بالا توی اتاقش ...نشستم روی زمین ... روی کاشی های سفید آشپزخونه ... سرمای کاشی ها کمی از آتیش توی وجودم رو کم کرد ... دست مشت شدهمو گذاشتم روی زمین ... تهدیدم کرد ؟! تهدیدم کرد دهنم بسته شه ؟! آره کاری کرد که دهنم بسته شه . مشتمو تکیه گاه کردم ... منباید برم به گلنار بگم .. باید کمکم میکرد ... ولی دستام شل شد ... من میترسیدم ازش نمیتونستم برم ... چرا میترسیدم ؟! خودممنمیدونستم .لباسا رو ریختم توی ماشین لباسشویی و درشو بستم . چرخیدم سمت گلنار خانوم ... روی میز نشستم و آروم گفتم : گلنار خانوم ؟گلنار _ جانم ؟_ شما که فهمیدید من خانوم این خونه نیستم و اینجا کار میکنم و نمیتونم برم بیرون ... بهم کمک م ...حرفمو قطع کرد ... برگشت سمتم .گلنار _ من نمیتونم ... توی این شهر کسی رو ندارم ... اگه آقا منو اخراج کنه ..._ یعنی زندگی من اهمیتی نداره ؟بؽض گلومو گرفته بود .گلنار _ بخدا اگه اینجا گیر نبودم بهتون کمک میکردم ... میبینید که ... آقا وقتی میره بیرون بیشتر برق خونه رو قطع میکنه حتیآیفونو ... منم راهی برای بیرون رفتن ندارم ... این خونه جوریه که نمیشه ازش بیرون رفت .اشکام جاری شدن ... اومد روبروم و گفت : بخدا اگه میتونستم کمک میکردم .اشکامو پاک کردمو گفتم : آره . میدونم ... ببخشید شمارو هم اذیت میکنه .از آشپزخونه زدم بیرون ... رفتم توی اتاقم . رفتم سمت پنجره . حتی باز هم نمیشد که داد بزنم . آخه چرا باید خونه رو اینهمه محکممیساختن ؟! مگه اینجا زندادن بود ؟کنار دیوار سر خوردم . من نمیخواستم موندنم اینجا بیشتر از دوماه بشه . میخواستم برم ...رفتم سمت تختم ... روش دراز کشیدم . حتما که نباید زنده باشم ... نمیخوام اینجا بمونم ... از اتاق اومدم بیرون ... رفتم سمت حموم... یکی از شیشه های عطرشو محکم کوبیدم توی آینه . شیشه خورد شد ... یه تیکه شو برداشتم ... گذاشتم روی رگ دست سمت چپم... این چند وقت اومد جلوم .حرؾ بابا : حتی اگه به بهترین کل عذاب بکشم خودکشی نمیکنم .حرؾ مامان : خودکشی گناه کبیره هست ...همه اش اومد توی ذهنم ... ولی من تحمل موندن توی این عذابو نداشتم ... تحمل نداشتم سه هفته تهدید بشم ..تحمل نداشتم هرروز کارای تکراری بکنمتحمل نداشتم هرشب به امید این چشمامو ببیندم که فرداش شاید برم .تحمل نداشتم دیگه قیافه نحس صدرا رو ببینم .من میخواستم برم خونه ...برم پیش خونواده ام .از موندن توی این خونه بیزار بودم .میخواستم برم .باید میرفتم .فشار روی رگم بیشتر شد ... کمی کشیدمش ... تیزی شو احساس کردم ... سرمای شیشه ... میسوزید ... گرم میشدم ... مچ دستمداشت گرم میشد ... چشمم افتاد به کؾ حموم . سفیدی داشت با قرمزی خون من تزیین میشد . به قطره های خونم نگاه کردم ... زمینمیخوردن پخش میشدن ... دوست داشتم قرمزیشو . سرم داشت گیج میرفت ... پاهام سست شدن ... زانو زدم توی سرخی خون .شیشه رو انداختم ... لبخندی روی لبم نشست ... تموم شد ... داشتم خلاص میشدم . چشمامو بستم .. دیگه نمیتونستم باز نگهشون دارم... کم کم گرم شدن و دیگه چیزی نفهمیدم .چشمامو باز کردم . آروم . نور مهتابی اذیتم میکرد . چشمامو بستم و سرمو چرخوندم سمت دیگه ... کجا بودم ... ؟! شبیه بیمارستانبود . صدای ظریفی اومد : مثبتِ جواب ازمایش .صدای عصبی صدرا _ امکان نداره .دوباره همون صدای ضعیؾ : چرا امکان نداشته باشه ؟! چیز دور از ذهنیه ؟صدرا _ نه ، نه ولی ...نگاهم افتاد بهشون که داشتن کنار تخت حرؾ میزدن ... صدرا با دیدن چشمای باز من حرفشو خورده بود ... زنی شبیه دکترا کهکنار صدرا بود با لبخند اومد طرفمو گفت : به به خانوم گل خوبی ؟زبونمو حرکت دادم توی دهنم ... خشک بود ... آب میخواستم ._ آب .بلندم کرد . زیر دلم به شدت درد میکرد ... اشکام جاری شدن .دکتر _ چیه دختر خوب ؟نگاش کردم ._ درد دارم .لبخندی زدو گفت : این آبو بخور تا واست مسکن بزنم .کمی ازش خوردم ... کمکم کرد دوباره دراز بکشم . یه چیزی تزریق کرد توی سرمم و گفت : با اجازه .و رفت بیرون ... سرمو روی بالش درست کردم . نمیخواستم ریختشو ببینم .صدرا _ به چه امیدی این کارو کردی ؟برگشتم سمتش ... نگاش کردم ... عصبانی بود با کلافه ؟! نمیدونستم ... ولی چشماش حالت عادی نداشت ..اینبار با صدای بلندتری داد زد : فکر کردی اگه خودتو بکشی میری پیش خونواده ات ؟ یا من ولت میکنم ؟_ خواستم راحتت کنم .صدرا _ راحت شدی ؟ با نابود کردن خودتو یکی دیگه راحت شدی ؟نگاش کردم ... من فقط میخواستم خودمو بکشم ... همین .صدرا _ با اجازه کی اینکارو کردی ها ؟_ خودم .صدرا _ خودت ؼلط کردی .چشمام داشت گرم میشد_ زندگی خودم به خودم ربط داره .صدرا _ زندگی تو نبود ...صداشو از دور میشنیدم ... هرچی تلاش کردم نتونستم واضح بشنوم ... چشمام اومده بود روی هم ... بازم چیزی نفهمیدم .صدرا _بیرونم چیکار داری ؟چشمامو باز کردم ... صداش واقعا عصبی بود ...صدرا _ میگم بیرونم ._ ...صدرا _ نمیتونم ._ ...صدرا _ آره نمیخوام بیام خوب شد ؟_ ...صدرا _ برو بابا !و گوشی رو اورد پایین برگشت سمت من ... با دیدنم اخمی کردو گفت : خانوم بالاخره بیدار شدن !_ به من چه مسکن زده بود .دست چپمو بلند کردم ... نگام ثابت موند روی باند سفید دور دستم . چه راحت داشت تموم میشد ... ولی ...نگاهمو چرخوندم سمت صدرا ... این منو نجات داد ._ چرا نجاتم دادی ؟خواست حرفی بزنه که گفتم : خدمتکار میتونستی پیدا کنی پس چرا منو نگه میداری ؟صدرا _ قبلا میخواستم تنبیهت کنم ولی الان بیشتر به این فکر افتادم ._ چرا بخاطر خودکشیم ؟اومد نزدیک .صدرا _ میدونی دکتره چی میگفت ؟نگاش کردم .صدرا _ چجوری حامله شدی ؟ !خشکم زد ... چی ؟! درست شنیدم ؟ حامله ؟ من ؟با تته پته گفتم : چ ...ی ؟صدرا _ تو لعنتی حامله بودی !لبخندی نشست روی لبم ._ شوخی بیمزه ایه .داد زد : تو با خودکشیت اونو کشتی .صدای منم بلند شد : دروغ نگو . شوخی بیمزه یه .از روی میز یه تیکه کاؼذ برداشتو پرت کرد سمتم ... خورد به صورتم و افتاد پایین ...صدرا _ جنین سقط شده میفهمی ؟جنین ؟ بچه ؟! حامله بودن من ؟! سقط شدن ؟! نه داره دروغ میگه .صدرا _ چجوری حامله شدی ؟کلافه رفت سمت در و برگشت ... عصبی کل اتاقو قدم میزد .نگاهمو دوخته بودم به ملحفه سفید بیمارستان ... داره دروغ میگه .... میخواد منو بترسونه .. میخواد بازم تهدیدم کنه ... لعنتی بازمیخواد منو بترسونه .... آره داره منو میترسونه ... سرمو بلند کردمو گفتم : چرا ؟نگام کرد ... دهنشو باز کرد تا حرؾ بزنه که در باز شد . یه پرستار بود ... سرشو اورد داخلو گفت : جنسیس توی حیاط مالشماست ؟صدرا با کلافگی گفت : بله !پرستار _ بفرمایید جابجاش کنید ... مزاحم بقیه است .صدرا _ چشم .پرستار _ سریعتر لطفا .صدرا _ چشم خانوم .پرستاره که دید صدرا عصبیه رفت بیرون ... منم چیزی نگفتم ... رفت سمت در ... بدون هیچ حرفی رفت بیرون ... نگاهمو از درگرفتم و گفتم : من حامله بودم ؟! چجوری ؟ !دلم نمیخواست فکر کنم راست میگه ... باز سرمو چرخوندم سمت در ... در باز ... سریع مؽزم آنالیز کرد ... من باید فرار میکردم...سرمو از توی دستم کشیدم بیرون ... چشمامو بخاطر سوزشش بستم . پامو گذاشتم روی زمین . باز درد پیچید توی شکمم ... فشاردادم تا از دردش کم شه . رفتم سمت در ... باید میرفتم ... نگاهی به اطراؾ کردم . انتهای راهرو زده بود خروج ... باید از اونطرؾ میرفتم ... ولی با این لباسم ... خیلی ضایع بود ... نگاهمو چرخوندم سمت ایستگاه پرستاری ...یه پرستاری از توی ایستگاه در اومد و گفت : خانوم دکتر ؟و رفت توی یه اتاق ... نگاهمو چرخوندم سمت دیگه راهرو ... کسی نبود ... یکی از پرستارا سریع اومد بیرون از اتاق ... یه جایینزدیک بود سکندری بخوره و بیفته .پرستار _ خانوم کاظمی ؟ خانوم احتشام منش ؟ مری اتاق 98 دوباره مشکل پیدا کرده .و رفت سمت یه اتاق دیگه ... چند تا پرستار از کنارم مثل گلوله رفتن سمت همون اتاقه ... از اتاق اومدم بیرون ... کسی نبود ... بااینکه شکمم درد میکرد ولی شروع به دویدن کردم ... کؾ راهرو لیز بود ... ولی میتونستم بدوم .. رسیدم به خروجی ... درشو بازکردمو از پله ها دویدم پایین ... وای دلم ... بمیری صدرا که داؼونم کردی .دستمو به دیوار گرفتم و کمی استراحت کردم ._ خانوم اینجا چیکار میکنید ؟سرمو بلند کردم ... یکی بود با لباس فرم ... فکر کنم خدمتکار بیمارستان بود .. نظافت چی احتمالا ... جوابشو ندادم ... خواستم برمکه جلومو گرفت و گفت : تصفیه حساب کردید ؟نگاش کردم ... این امکان نداشت بزاره من برم ... ولی باید میرفتم ._ من باید برم .و چشامو بستمو محکم زدم بین پاش ... بیچاره خم شد . سریع پله ها رو رفتم پایین ._ صبر کن آخ .یه دری رو باز کردم و دویدم سمت خیابون ... از روی نرده ها رفتم طرؾ دیگه ی خیابون ... دستمو واسه تاکسی بلند کردم ...نگاهم چرخید سمت در بیمارستان ... چند نفر سعی داشتن دنبالم بیان ... مامورای حراست بودن .یه تاکسی ایستاد ... پریدم توش و گفتم : دربست .نگام کرد .راننده _ پیاده شو آبجی ... دنبال دردسر نمیگردم ._ تروخدا آقا منو ببرید . من نباید برگردم .راننده _ پیاده شو .صداش بلند شده بود ... پریدم پایین ... چند متر مونده بودن بهم ... برگشتم تا بمر که خوردم به یکی ....خواستم از کنارش رد شم که مچ دستمو گرفت و آروم گفت : راسا ؟قلبم ریخت ... صدای سهند بود ؟! سریع برگشتم ... با دیدن سهند خشکم زد .. اونم دست کمی از من نداشت ... بی توجه به اخطارایمامورای حراست بودم ._ ممنون آقا که گرفتینش .و یکی بازوی منو گرفت ... بؽض داشت خفه ام میکرد ... سهند هنوز توی شک بود ... منو خواستن ببرن که سهند گفت : وایسیید .امد طرؾ ما ... رو به مردی کردو گفت : چرا گرفتینش ؟مرد _ تصویه حساب نکرده .سهند با خشم _ فقط به خاطر همین ؟ من پرداخت میکنم .دستشون دور بازوم شل شد ... سهند اومد طرفم ... نگاهشو دوخت توی چشمام و منو گرفت توی بؽلش ... محکم بؽلم کرده بود ....انگار بازم میترسید من برم ... صدای لرزونش باعث شد قلبم بریزه : کجا رفتی دختر ؟دستمو دور کمرش حلقه کردم ... نفس عمیقی کشیدم ... حالا میفهمیدم عاشق این عطرش بودم ... بؽضم ترکید ... دیگه نمیتونست منواز خونواده ام جدا کنه ... دیگه سهندو داشتم ...سهند _ هششششش عزیزم . آروم باش عزیزم .چنگ زدم به پیرهنش ... انگار نمیخواستم ازش جدا شم ._ آقا ؟سهند بی توجه به حرؾ مرده رو به من گفت : برو توی ماشین ... برمیگردم .و سوییچو گذاشت توی دستم . با ترس نگاش کردم .. دیگه نمیخواستم تنها باشم ... آروم پیشونیمو بوسید و گفت : درو قفل کن میام .به ماشینش اشاره کرد ... دستشو ول نکردم ... منو برد طرؾ ماشین ... نشوند روی صندلی جلو و گفت : الان برمیگردم ...و درو بست ... قفل مرکزیو زدم و زانومو گرفتم توی بؽلم ... کؾ پام میسوخت ... پا برهنه توی خیابون دویده بودم ... چشمامو بستم... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ... یعنی تموم شد ؟! یعنی از دستش راحت شدم ؟با صدای کسی که دستگیره رو تکون میداد چشمامو سریع باز کردم ... چشمم ثابت موند روی صدرا .صدرا _ بیا بیرون لعنتی .از کنار در فاصله گرفتم ... مشتی زد توی شیشه و داد زد : میای بیرون یا ...یه مردی اومد طرفش و مشکوک نگاش کرد .مرد _ چیزی شده آقا ؟صدرا با عصبانیت برگشت سمتش و داد زد : به شما ربطی داره ؟مرده یکه خورد و برگشت سمت من ... ترس منو دید گفت : مزاحم نشید آقا .صدرا یقه مرده رو گرفت و چسبوندش به ماشین ... جیػ خفه ای زدم . الان میزنه بدبخت مرده رو میکشه ... این تعادل روانی نداره. از شانس گند مرده کسی اطراؾ نبود . نگاهمو اطراؾ ماشین چرخوندم ... با دیدن سوییچ رفتم سمت راننده ... نشستم ... استارتزدم . بی توجه به نگاه صدرا که چرخید سمتم دنده رو عوض کردم و راه افتادم ... خدایا خودت کمک کن ... نگام از آینه به صدراافتاد که مرده رو ول کرد و دوید سمت دیگه ... فکر کنم رفت سوار ماشینش شه ... با دیدن سهند چرخیدم سمت بیمارستان ... بیخیالبوق ماشینا شدم ... کنارش زدم روی ترمز ... ماشین خاموش شد ... سهند با وحشت نگام کرد ... درو باز کردمو پریدم سمت کمکراننده ... سهند سریع سوار شد ...سهند _ چی شده راسا ؟عقبو نگاه کردمو داد زدم : برو سهند برو ...اونم حرفمو گوش دادو ماشینو روشن کردو گاز داد ... دوباره عقبو نگاه کردم ... نمیدیدمش ...سهند _ راسا چه خبره ؟نگاش کردم _ فقط برو خونه خودت .سهند _ داری میترسونیم بگو چی شده لعنتی ؟با بؽض گفتم : ترو به علی برو ... میگم .و سرمو گذاشتم روی زانوم ... اونم دیگه چیزی نگفت .... هرچند میدونستم داره از فضولی میمیره .با صدای سهند چشمامو آروم باز کردم ... ماشین ایستاده بود . نگاهمو برگردوندم سمت سهند ... لبخندی آرومی زدو گفت : پیاده شو... رسیدیم .و خودش پیاده شد ... منم پیاده شدم . جلوی آپارتمانش بودیم ... دلم نمیخواست نشون بدم مشکلی دارم ... همه درد وجودمو به جونخریدم تا سهند متوجه چیزی نشه ... هفت طبقه رو رفتیم بالا ... آسانسوری وجود نداشت ... لبمو به دندون گرفته بودم تا صدام بلندنشه .. بالاخره رسیدیم ... سهند در آپارتمانشو باز کردو کنار ایستاد ... رفتم داخل ... اونم پشت سرم اومد و درو بست ... رفتم سمتیه مبل و آروم نشستم روش ...سهند _ گرسنه ای ؟نگاش کردم ... بؽض گلومو گرفته بود ... چرا هنوزم لباس سهند تیره بود ... پیرهن طوسی پررنگ و شلوار سیاه ._ سهند ؟اومد سمتم و آروم گفت : جانم عزیز دلم ؟_ بابا ...بؽضم ترکید ... سهند آروم منو کشید توی بؽلش و گفت : آروم باش ... چیزی نشده عزیزم ._ پس تو چرا لباس تیره پوشیدی ؟با لبخند منو از خودش جدا کردو گفت : چه ربطی داره ... یعنی تو مانتو مشکی بپوشی من باید فکر کنم کسی چیزیش شده ؟ !_ تو فرق داری ... همیشه از رنگهای تیره بدت میومد .لبخندی زدو گفت : نگار گفته طوسی بهت میاد .خشکم زد ... این پسره یه چیزیش شده ._ برو بابا حالا چون دختر خاله من گفته بهت میاد تو باید بپوشی ؟سرشو انداخت پایین و گفت : بله دیگه .با تعجب گفتم : سهند ؟ سرتو بلند کن .نگام کرد ._ نگو که بالاخره نگار رضایت داد ؟!؟سرشو تکون داد ... سرمو کمی تکون دادم و جیؽی از خوشحالی کشیدم ... مرض بگیری تو .._ وای سهند خیلی خوشحالم ... ایول . فقط دستم به این نگار نرسه . چقدر مارو حرص داد .چشمم افتاد به سهند ... داشت با لبخند نگام میکرد ..._ مبارکه داداش .همینجوری داشتم خوشحالی میکردم که دردی توی شکمم پیچید ... نتونستم خودمو کنترل کنم ... خم شدم و صدام بلند شد ... سهند بانگرانی پرید طرفم و گفت : چی شدی ؟ حالت خوبه ؟دستمو فشار دادم روی شکمم و سرمو بلند کردمو گفتم : آره .سهند جدی شده بود ... نشست کنارمو گفت : این مدت کجا بودی ؟نگاش کردم ._ نمیتونم بگم .با عصبانیت بلند شدو گفت : میدونی توی این مدت چی کشیدیم ! همه به خیال اینکه مرده باشی تموم پزشک قانونی ها و بیمارستانایشیراز و بوشهر و اصفهانو گشتیم .. سینا به پلیس خبر داد ولی اونام خبری ازت پیدا نکردن . دو ماهو نیم توی بی خبری بودیم ...بعد تو کجا بودی نمیدونیم ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۴ عصر
برگشت سمتمو ادامه داد : میدونی سر اون بیچاره ها چی اومد ؟! ما به درک ... مادرت تا مرز سکته رفت . همش میگفت لحظه آخرنبوسیدمش ... میفهمی چه به روز خودش اورد ؟! ببینی نمیشناسیش ... رها که هیچی ... مجبور شدیم واسه اینکه چیزیش نشهببریمش خونه سینا اینا ... عمو که ...صداش میلرزید ... بؽض نذاشت ادامه بده ... اشکای منم همینجوری میومدن پایین ... اومد سمتمو داد زد : دِ لعنتی بگو کجا بودی !نگاش کردم ..._ یه ؼلطی کردم که خودمم موندم توش .سهند خشکش زد ... داشت با ناباوری نگام میکرد ...سهند _ راسا ... تو ...برگشت ....سهند _ نه امکان نداره .مؽزم فسفر بیشتری سوزوند ... نه سهند داشت به چی فکر میکرد ... از تصورشم مو به تن سیخ شد ... من به میل خودم کارینکردم ..._ چیزی که فکر میکنی نیست .نمیتونستم بگم رفتم دزدی ... نمیخواستم ذهنش نسبت بهم عوض شه ... ولی بهتر از این طرز فکر بود ._ نمیتونستم تحمل کنم بابا توی زندان باشه ... میخواستم یه جوری کمکش کنم ...سهند برگشته بود سمتم ... نفس عمیقی کشیدمو ادامه دادم : حتی فکرشم نمیتونستم بکنم برم ... رفتم تا به بابا کمک کنم .هنوزم نمیتونستم بگم رفتم دزدی .سهند _ راسا بگو چه خاکی تو سرمون کردی ._ بخدا چیزی که فکر میکنی نیست .داد زد : من به چیزی فکر نمیکنم تو حرفتو بزن ._ نمیخواستم برم ...دوباره داد زد : راسا برو سر اصل مطلب .چشمامو بستم و گفتم : من رفتم دزدی .یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... شش .. هفت .. هشت .. نه .. ده ... چشمامو آروم باز کردم ... داشت نگام میکرد ... هیچینمیگفت ... الان وقت خوبی بود که همه چیو بهش بگم ..._ من رفتم دزدی ... فکر نمیکردم توی اون خونه کسی باشه ... ولی بود ... منو نگه داشت ... قرار بود یه سال بمونم تا به پلیس خبرنده ... ولی من خودکشی کردمو اورد منو بیمارستان و ...ادامه حرفمو نزدم ... درد سیلی ای که بهم زد ... خیلی بد بود ... دردش خیلی برام گرون تموم شد ... اشک چشمام سرازیر شدن ...چشمامو بستمو گفتم : آره بی فکر بودم ... به چیزی فکر نکردم ولی میخواستم به بابا کمک کنم .سهند _ کمک کردی ؟! عمو افتاد گوشه خونه فقط به خاطر توئه لعنتی ... میفهمی ؟چشمامو باز کردم ... داشت گریه میکرد ؟ !سهند _ من که نمیبخشمت ... اونا رو دیگه نمیدونم .و رفت سمت اتاقش ... صدای در باعث شد بؽضم بترکه ..._ آره خرابکاری کردم .. زندگی خودمو خراب کردم ... کاری کردم که دیگه روی نگا کردن توی چشم هیچ کدومتون رو ندارم ...آره ... هرچیزی بگی حقمه ...دیگه نتونستم ادامه بدم ... سرمو گذاشتم روی دسته مبل و زار زدم ... ازت متنفرم صدرا که منو به این روز دراوردی ... وجدانم دادزد : همش تقصیر اونه ؟! یکم فکر کن بی انصاؾ ... مسبب همه شون خودتی .قبول داشتم خودم همه کارا رو کردم ولی اگه صدرا نبود الان ما داشتیم زندگی میکردم به آرومی ... یعنی واقعا زندگی میکردیم ؟!نمیدونم ... واقعا نمیدونستم .با احساس قرار گرفتن چیزی روی شونه ام از خوابم پریدم ... سهند نشسته بود کنارم ... سرمو تکون دادم تا بفهمم کجام ...سهند _ من باید برم بیمارستان . عصر میبرمت خونه تون .و بلند شد ... از لحنش حرصم گرفت ... چقدر بی تفاوت بود ..._ سهند ؟برگشت سمتم ... بؽض داشت خفه ام میکرد ... چرا چشماش اینقدر یخ بودن ؟! چرا اون شیطنت توی نگاش نبود ._ میخوام برم خونه .سهند _ الان نمیتونم ببرمت ... سروش بیمارستانه ... بعد میبرمت ._ سروش ؟! چیزیش شده ؟؟سهند _ از وقتی تو رفتی سر خیلی ها بلا اومده ...مکثی کردو گفت : کلیه اش مشکل پیدا کرده ._ حالش خوبه ؟سهند _ نمیدونم ... برمیگردم .و رفت ... صدای بسته شدنو چرخیدن کلیدو توی قفل شنیدم ... از سرجام بلند شدم ... به ساعت نگاه کردم ... ساعت یازده بود ...سه ساعتی بود از دست صدرا راحت شده بودم ... صدرا ؟! باز یادش افتادم ... چرا نیومد دنبالم ... یعنی به این راحتی منو بیخیالشد ... آره خب .. از این راحت ترم ولم کرد ... فقط کرم داشت منو گرفت ... سرمو تکون دادم ... نمیخواستم بهش فکر کنم ... رفتمسمت آشپزخونه ... گرسنه ام بود . یه چیزی درست کردم تا بخورم ... صدای تلفن از توی هال میومد ... خیز برداشتم سمتش تابردارم که یهو یادم اومد فعلا نه .. تلفن رفت روی پیؽام گیر : سهند حال عمو بد شده ... بردیمش همون بیمارستانی که اوندفعه بود... سریع خودتو برسون .زانوهام سست شدن ... خم شد ... روی زمین نشستم .. نه ... بابا ...زمانی به خودم اومدم که گوشی رو برداشته بودم و داشتم شماره سهندو میگرفتم .... خاموش است ... لعنتی . آب دهنمو قورت دادم... شماره سینا رو گرفتم ... باید میفهمیدم بابا چش شده ...سینا _ الو سهند ؟ پسر کجایی ؟! چرا گوشیت خاموشه ؟! مگه نگفتم بیا بیمارستان .......حرفشو قطع کرد ... صدای گریه منو شنیده بود ...سینا _ سهند ؟لبمو گاز گرفتم تا صدام بلند نشه ...سینا _ سهند کجاست ؟نتونستم تحمل کنم : سینا ؟ساکت شد ... صدای نفس هاشو میشنیدم ... با شک و تردید گفت : راسا ؟بؽضم شکست ...سینا _ راسا تو کجایی ؟_ بابا چش شده ؟سینا _ سهند کجاست ؟_ گفت میرم بیمارستان پیش سروش .سینا _ حالش خوبه .. همونجا باش نیا بیرون .و قطع کرد .گوشی از دستم رها شد ... لعنتی چرا قطع کرد ؟ !_ خدا مگه من چقدر ظرفیت دارم ؟! یعنی گناهم اینقدر بزرگ بود ...زار زدم ... دیگه تحمل نداشتم ...نمیدونم چقدر گذشته بود ... کلید چرخید توی قفل ... در باز شد ... با دیدن سینا لبخندی نشست گوشه لبم ولی خیلی زود جای خودشوبه نگرانی داد ... پریدم سمتش ._ بابا ...نگام کرد ... یهو منو کشید توی بؽلش و گفت : کجا بودی تو ؟ !بؽضم ترکید ..._ سینا بابام ...سینا _ حالش خوبه خواهرم .. حالش خوبه .اینبار از خوشحالی زار زدم ... سینا منو نشوند روی مبل و گفت : گریه نکن دیگه ... خوشحالیتم به درد خودت میخوره ...نگاش کردم ... خنده ام گرفته بود ..._ منو میبری ببینمش ؟سینا _ آره قربونت برم ..سریع گونه شو بوسیدمو گفتم : ممنون .سینا _ برو لباستو بپوش .نگاهی به خودم کردم ... هنوز همون لباس تنم بود ... لباس صورتی بیمارستان ... نگاهمو دوختم به سینا ..._ من لباس ندارم .سینا یه پلاستیکو گرفت سمتم و گفت : سلیقه خانومممه .ازش پلاستیکو گرفتم ... ایول لباسای خودم ... سریع پریدم سمت اتاق سهند و عوضشون کردم ... حتی لباس زیرم بود توشون .پوشیدم و اومدم بیرون ... سینا درو قفل کردو سوار ماشین شدیم تا بریم بیمارستان ...تا رسیدن به بیمارستان دل تو دلم نبود.این که بابام چه تؽییراتی کرده میترسوندم.بالاخره رسیدیم.با یه سرعت عجیب از ماشین پیادهشدم و دوییدم سمت بیمارستان ولی وقتی رفتم تو سرجام وایسادم.نه میدونستم کدوم اتاقه و نه این که جرأتشو داشتم که تنهابرم.وایسادم که سینا بیاد.همون یکی دو دقیقه برام یه قرن گذشت.وقتی اومد دستشو کشیدم .سینا_بابا اروم باش.نه من فرار میکنم نه بابات.بیا بریم از این طرؾ .دنبالش به راه افتادم.ضربان قلبم روی هزار و سیصد بود.سینا جلوی یکی از اتاقا وایساد.نگاهش کردم.با دست اشاره کرد.بعد از اینکه رفتم تو سینا رفت بیرون و درو پشت سرم بست .هیچ کس تو اتاق نبود.به تختی که وسط اتاق بود نگاه کردم.یعنی کسی که رو تخت بود بابای من بود؟؟؟نه باورم نمیشد.میتونم بهجرأت بگم نصؾ شده بود.حس کردم لباش تکون میخورن.مثل این که تو خواب داره حرؾ میزنه.رفتم و دستشو گرفتم توی دستم واروم صداش زدم.نمیتونستم بیشتر صبر کنم.دلم براش یه ذره شده بود.اروم صداش زدم.چشماشو اروم باز کرد.یه پلک اروم زد ..بابا_راسا..بابایی..بالاخره اومدم پیشت؟یعنی ما الان ...دیگه ادامه نداد.اشکام اروم اروم و بی صدا از گونه هام سر میخوردن.دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم.صدای گریم بلند شد.سرموگذاشتم رو دستش .بابا_راسا..راسایی گریه نکن دیگه...این همه صبر کردم که تو رو ببینم.اون وقت تو..گریه نکن..خواهش میکنم ..بابام داشت ازم خواهش میکرد.که منی که این همه ظلم در حقش کرده بودم دو قطره اشک نریزم.به احترامش ساکت شدم.ولی بؽضگلومو چنگ میزد .با صدای در برگشتم.با دیدن کسی که رو به روم بود بی اختیار دستمو محکم روی صورتم زدم.با نگاهی نامطمئن به طرفم اومد.وبعد...سمت چپ صورتم سوخت.صدای بابا بلند شد.داد زد.اولین بار بود ._ مریم معلوم هست چی کار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟صدای گریشو که شنیدم منم بی اختیار گریم گرفت.بؽضی که گلومو اذیت میکرد.بالاخره .....رفتم تو بؽلش.صدای حرفاش با صدای هق هقش توی گوشم میپیچید .مامان_نگفتی میری دیوونه میشیم؟نگفتی؟نگفتی یه بلایی سر بابات میاد؟؟؟؟همین طور که حرؾ میزد با مشت به کمرم میزد.حتی اینا هم برام لذت بخش بود.دیگه حرفی نمیزد.دستشم پشتم ثابت بود.فقط تو بؽلهم گریه میکردیم .صدای شاد بابا بلند شد ._ بسه دیگه...حالا وقت برای گریه کردن هست..خب راسا نمیخوای تعریؾ کنی؟گریم قطع شد.از بؽل مامان اومدم بیرون که تازه اطرافو دیدم.همه تو اتاق بودن.اول از همه نگام تو نگاه یه نفر قفل شد.تو یه نگاهسرد.یه نگاه یخ.تمام درخواست کمکی که تو وجودم بود و تو نگام ریختم.با التماس نگاش میکردم.سهند نگاشو ازم گرفتو رو به باباگفت:عمو جان فعلا وقت هست.راسا که حرؾ زیاد داره ولی فکر میکنم خسته باشه.بذارین واسه بعد .بعد هم نگاشو دوخت بهم.از اینا که میگن این لیاقتت نبود.از اینا که میگن واقعا که.حیؾ این خانواده که تو دخترشونی.تمام حرفاشو توهمون یه لحظه خوندم.میدونستم.همشو میدونستم.نگاه محزونمو به بابا دوختم .بابا_نبینم دختر بابایی ناراحت باشه ها.بخند دیگه.هر چی هم شده مهم اینه که تو الان پیش مایی .یه لبخند محزون تر از نگاهم جواب حرؾ بابا بود .سینا_عمو اگه اجازه بدین راسا رو ببرم پیش رها.از وقتی فهمیده راسا برگشته یه جا بند نمیشه .خندم گرفت..همش چقد گذشته بود مگه؟از مامان اینا خدافظی کردیم و رفتیم بیرون.سهند هم پشت ما اومد .سهند_سینا بذار من راسا رو میارم.میخوام یکم در مورد خانوم ایندم باهاش حرؾ بزنم .اینو با یه لحن شیطون گفت که سینا خندید و فقط سرشو تکون داد.سهند ادامه داد:فقط ممکنه یکم دیر بیایم..نگران نشین .سینا رفت.نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم.فقط اروم تشکر کردم.دستمو با ضرب گرفت پشت سر خودش به حرکت دراورد.تند میرفتو واسه این که بهش برسم یه جاهایی باید میدویدم.رسیدیم به ماشین.درو باز کرد و پرتم کرد تو ماشین.دیگه اشکم داشت درمیومد.واقعا این حقم بود؟اره .بدتر از اینش حقم بود.اومد و سوار شد.دیگه نفهمیدم چجوری رسیدیم به اپارتمانش. رفتیم تو .سهند_خب.میخوای چی کار کنی؟چی میخوای بگی؟اونجوری نگام کردی که بحثو بپیچونم.امروز نه.فردا نه..تا کی میخوای فرارکنی؟تا کی؟صداش اوج میگرفت.نشستم رو مبل و خودمو جمع کردم.بازم اشک.دیگه ترسی نداشتم از ریختنشون.جلو داداشم بودم.کلافه سرشوتکون داد.اومد بؽلمو سرمو گرفت تو بؽلش .سهند_باشه.باشه.گریه نکن.خودم درستش میکنم.یعنی با هم.الانم پاشو.باید بریم خونه سینا بعدم باید بری خونه خودتون.بابات فردامرخص میشه .انقدر خوشحال شدم که گریه که یادم رفت هیچ سریع لپشو بوس کردم فقط با محبت نگام کرد .بلند شد .سهند_من یه پیشنهادی دارم.بیا تو راه بهت میگم .بلند شدم و راه افتادیم .تا نشستیم گفت:اول کامل گوش کن بعد نظرتو بگو .اروم حرکت میکرد .سهند_ببین به نظرم بهتره بگی تصادؾ کردی و حافظت رو از دست دادی.این بهترین راهیه که به ذهنم میرسه .یکم فکر کردم.خب نمیدونستم..اومدم حرؾ بزنم که گفت :صبر کن حرفمو بزنم دیگه.میدونی که این نقشه پر ایراده.باید بتونیماشکالاتشو رفع کنیم.اولا این که این مدت کجا بودی؟دوما چطور یهو حافظت برگشت؟سوما اصلا چرا تصادؾ کردی؟چهارما چرا ماپیدات نکردیم؟و ؼیره .خودمم داشتم به همینا فکر میکردم...یه جرقه تو ذهنم خورد.یه خانواده..که منو نگه داشتن.از سر خیر خواهی منو نگه داشتن تاحافظم برگرده.منم سر یه اتفاق مثلا یه زمین خوردن حافظم برگشته.طرح جالبی بود..ولی ای کاش واقعا این اتفاق افتادهبود.حداقل.....بی توجه به بؽضی که مهمون همیشگیه گلوم بود نظرمو به سهند گفتم.کامل گوش کرد و بعد گفت:میگم خیلی فکرکردی تا به این نتیجه رسیدی؟یا کسی کمکت کرد؟اخه چی بگم به تو؟بعد نمیگن اون خانواده کجاست؟یا این که میخوای اونصاحبخونه رو برداری بیاری بگی این نگهم داشته بود؟؟خورد تو ذوقم.خب اینم یه راه بود دیگه..دیگه حرفی نزدم..گذاشتم خودش به یه نتیجه ای برسه .سهند_صب کن صب کن...بدم نیستا ...با یه حالتی نگاش کردم..خندید ..سهند_میتونی بگی اون خانواده منتظر بودن من حافظم برگرده برن خارج.تو این مدت هم دنبال خانوادت بودن.الانم که خیالشونراحت شده رفتن .نگاش کردم ._ خب اون وقت نمیتونستن 10 دقیقه دیرتر برن که خانواده منو ببینن؟سهند_میخوای یه خانواده پیدا کنیم .بعدم که دیگه کاری نداریم.میگیم اینا رفتن خارج ..به معنای واقعی هنگ کرده بودم.رسیدیم به خونه سینا..انقدر ذهنم مشؽول بود که هیچی نفهمیدم .سهند_فعلا نمیخواد بهش فکر کنی.مطمئنن امشب کسی چیزی ازت نمیپرسه.ولی این رفتار خوب ادامه پیدا نمیکنه.اگه کمکت میکنمفقط به خاطر عمو ا که حالش چندان خوب نیست.میدونی که اگه شک بهش وارد بشه براش اصلا خوب نیست.این بار هم تقریبامعجزه شده .و بعد پیاده شد.خدایا ممنونم به خاطر این فزصت.قول میدم قول میدم دیگه کار بدی انجام ندم.قول میدم..ولی یه چیزی بود که ازشفرار میکردم.و نمیدونستم چجوری میخوام حلش کنم.واقعا نمیدونستم.پیاده شدم و حرکت کردم.دلم برای رها یه ذره شده بود..همین کهوارد خونه شدم حتی مهلت نداد سلام کنم.سریع پرید بؽلم..محکم به خودم فشارش دادمرها_راسا فکر نکردی میری من تنها میشم؟نمیدونی پشت سرت چیا که نمیگفتن ..یه چیزی درونم فرو ریخت.اروم گذاشتمش زمین و به سمانه و سینا سلام کردم..صدای طاها اومد:رها بیا بازی دیگه ..خندیدم بهش.انگار اصلا منو ندیده بود.رفتم سمتش و دستامو باز کردم:نمیای بؽلم طاها خان؟پشت مبل قایم شد و با لحنی که انگار ترسیده باشه گفت:برو..نمیخوام ..تو بدی..تو فرار کردی ...بقیه حرفش تو دادی که سینا زد گم شد.دستشو گرفت و بردش تو اتاق.هیچ کس حرفی نمیزد.نگاهم به سهند افتاد و یه قطره اشک.بچهتقصیری نداشت.فقط حرؾ بزرگتراشو تکرار کرده بود.چرا در موردم همچین فکری کرده بودن؟چرا کسی به چیزای دیگه فکرنکرده بود؟اخه چه دلیلی داشت فرار کنم؟_ سهند میشه بریم خونه؟سمانه_راسایی ناراحت نشو.بچس یه حرفی از رو نادونی زده..بعد چند وقت اومدی خونمون بعد سریع میخوای بری؟به سهند نگاه کردم.تحمل اون فظا سخت تر از اون چیزی بود که من توان تحملشو داشته باشم .سهند_نه سمانه جان..باید بریم راسا باید یکم استراحت کنه.اومدیم دنبال رها .با قدردانی نگاهش کردم.نفهمیدم چجوری خدافظی کردم و اومدیم بیرون.هر سه تامون ساکت بودیم.تا رسیدن به خونه کسی حرفینزد.وقتی رسیدیم سهند به رها گفت:رهایی برو تو ما هم الان میایم .رها بی حرؾ قبول کرد .کلیدو گرفت سمت رها و رها آروم پیاده شد ... دلم میخواست سریع از ماشین پیاده شم ... میخواستم یه دل سیر گریه کنم ... باید اینبؽض لعنتی رو میشکستم ... بهم گفته بود فراری ... یعنی من فرار کردم ؟! آره دزدی که بدتر از فرار کردنه ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۴ عصر
اشکام روی گونه امجاری شدن ... نگاهمو دوختم به سهند و آروم گفتم : توهم نظرت اینِ ؟ تو هم مثل اونا فکر میکنی ؟سهند کلاقه دستی توی موهاش کشیدو گفت : راسا ببین ....داد زدم : جوابمو بده ... تو هم نظرت این بوده ؟ !هیچی نگفت ... قلبم ریخت اونم داشت مثل اونا فکر میکرد ... کسی که برادرم بود ... نمیتونستم تحمل کنم ... در ماشینو باز کردموزدم بیرون ... رها درو واسم باز گذاشته بود ... توجهی به سهند که صدام میزد نکردم ... درو بستم ... بؽضم ترکید ...سهند _ راسا تروخدا درو باز کن ._ نمیخوام ببینمت ... هیچ کدومتون یه لحظه هم فکر نمیکنید من میمخواستم به بابا کمک کنم ... من نمیخواستم اینجوری شه ...نمیخواستم ... همه تون به این فکر میکنید که من رفتم ... حتی یه لحظه هم فکر نکردید مردم ... همه تون گفتید فرار کرده ... رفتهقاطی دختر خیابونی ها شده ... به اون بچه هم یاد دادید ...دیگه نتونستم ادامه بدم ... دویدم داخل ... درو قفل کردم ... پشت در نشستم و زار زدم ...توجهی به رها که کنار در آشپزخونه ایستاده بود و آروم گریه میکرد نکردم ... میخواستم گریه کنم ... تا قبل از اینکه مامان اینا بیان...***با احساس گرم شدن گونه ام از خواب پریدم ... توی تاریکی یکی نشسته بود بالای سرم ... بوی عطرش آشنا بود ... با وحشتخودمو جمع کردم .... رفتم عقب ... اونم اومد نزدیکتر ... چقدر سایه اش شبیه اون لعنتی بود ... دستشو اورد نزدیک ... با تمامتوانم جیػ کشیدم ... بلکه کسی نجاتم بده ...با پاشیده شدن آب روی صورتم از خواب پریدم ... چراغ اتاقم روشن بود .._ راسا .. راسا عزیزم آروم باش .نگاش کردم ... ترنم ؟! اومد نزدیکم و آروم گفت : چیزی نیست کابوس دیدی ...آره ترنم بود ! بؽضم ترکید ... خودمو رها کردم توی بؽلش ... ترنم با بؽض گفت : جانم ... گریه نکن قربونت برم .محکم به خودم فشارش دادم .. میخواستم واقعا حسش کنم ... میخواستم بدونم که واقعیه ...ترنم _ چیزی نیست ...انگار تازه فهمیدم توی بؽل کی ام ... توی بؽل کسی که ازش دزدی کردم ... توی بؽل خواهرم ... توی بؽل عزیزترین دوستم ...گریه ام شدت گرفت ... اینبار بخاطر خجالت ...ترنم منو از خودش جدا کردو گفت : گریه نکن دیگه ... من اینهمه راه اومدم ببینمت بعد تو ...._ ترنم خواب نمیبینم ؟زد زیر خنده ... با تعجب نگاش کردم ...ترنم _ این چند وقته زیادی خوش گذشته توی خونه اون خونوادهه بهت ... خیلی خوابیدی نه ؟نگاش کردم ... آروم سرمو تکون دادم ... پس سهند گفته بهشون ...ترنم _ بلند شو بریم یه چیزی بخور ... از ظهر چیزی نخوردی نه ؟_ اوهوم ...ترنم بلند شدو گفت : خودمون تنهاییم ... سهند رها رو برد ..._ بابا ...ترنم _ گفتن پس فردا مرخص میشه ...دستمو کشید و بلندم کرد ..._ تو چرا اومدی ؟ترنم نگاهی به من کردو گفت : میخوای برگردم ؟ !_ جدی میگم ...رفت طرؾ یخچال و گفت : اومدم ببرمت تبریز ...سرجام ایستادم ..._ ه ا ؟ !نگاهی به چهره بهت زده من کردو گفت : مرضو ها .... اومدم ... ببرمت ... تبریز ..._ اصلا نمیفهمم چی میگی ...ترنم زد زیر خنده و گفت : خیلی خنگی بخدا .عصبی گفتم : ترنم حرفتو درست بزن ...با دیدن عصبانیت من گفت : دوماه از مدرسه زدی ... اون مدرسه اخراجت کرده ..._ چی ؟ !ترنم نشست جلوم و گفت : من حرؾ میزنم تو فقط گوش بده باشه ؟نگاش کردم ..._ ترنم چی شده ؟نفس عمیقی کشیدو گفت : میدونی چه حرفایی پشت سرت میزنن ؟دستام مشت شد ... یه قدم رفتم جلوتر ..._ ترنم تروخدا بگو چی شده ...ترنم نگاهی به چهره من کردو گفت : اون حرفا باعث شدن ...نتونست ادامه بده ... خودم تا آخرشو خوندم ... اونا راجبم چی فکر کردن ! دستم به لبه اپن گرفتم ... نتونستم خودمو کنترل کنم ...خوردم زمین ... ترنم کنارم زانو زدو آروم گفت : راسا ...نگاش کردم ..._ کی ؟ترنم _ چی کی ؟داد زدم : کی اخراجم کردن ؟ترنم _ یه هفته بعد از گم شدنت ...نگاهمو ازش گرفتم ..._ حتی نتونستن صبر کنن تا خبری ازم شه ... واسه خودشون حرؾ دراوردن ...ترنم دستمو گرفتو گفت : راسا گوش کن ببین چی میگم .نگاش کردم ...ترنم _ به احتمال زیاد کل مدراس اینجا میدونن چرا اخراج شدی ... میدونم دروغ میگن ... ولی حرفشون پخش شده ... نمیتونی اینجابمونی .. باید بری یه جای دیگه ... پیش خونواده های مادر و پدرت نمیتونی بمونی چون اونام بهت انگ بستن .. تصمیم بر این شدهببرمت پیش خودم ... پیش یکی از فامیلای مادریم ... یه پیرزنه ... خیلی خانوم خوبیه .نگاش کردم ..._ تنها ...ترنم _ پدرت باید تحت مراقبت پزشکی باشه ... دکتر اقدسی اینجاست فقط ... نمیتونه بره تبریز ...اشکام جاری شدن ... ترنم سر منو گرفت توی بؽلش و گفت : به نفع خودته عزیزم ..._ سهند ... سینا ... همه شون میگن من فراری ام ...خودمو ازش جدا کردمو گفتم : تو نظرت این بود ؟بدون معطلی گفت : نه قربونت برم ... ما همه مون میگفتیم تو تصادؾ کردی ... حالا هم همین شده ...از حرفاش خجال کشیدم ... من به اعتمادش پشت پا زدم ... من ...خودمو رها کردم توی بؽلش ... به بهانه دلتنگی گریه سر دادم ... ولی درد من چیز دیگه ای بود ... اونم بدبختی بود ..***نشستم روی صندلی کناریش ... آروم دستمو گرفتو گفت : راسا جان ..بؽضمو فرو دادمو گفتم : جانم بابا ؟دستمو بوسید ... اشکام جاری شدن ...بابا _ یادته من همیشه میخواستم دکتر شی ؟فقط تونستم سرمو تکون بدم ...بابا _ حالا باید دختر من بره تا بشه دکتر ...اشکام با شدت بیشتری جاری شدن ... بابا با اخم گفت : باز تو گریه کردی ؟سرمو گذاشتم روی دستش و گفتم : عاشقتم بابا ...بابا سرمو بلند کردو گفت : من بیشتر دخترم ...دستشو آروم کشید به صورتمو گفت : اگه اون خونواده نجاتت نداده بودن داؼون میشدم ... خدارو شکر نجاتت دادن ... حتما بایدازشون تشکر کنم ..._ سهند گفت که بهشون زنگ زده تا بیان خونمون ...بابا _ کی میان ؟_ فردا شب .. شماهم عصر مزخص میشید ...بابا _ پرواز تو کی هستش ؟_ فردا صبح ...بابا _ پس نیستی ..._ نه بابا ...بابا _ وسایلاتو جمع کردی ؟_ اوهوم ...بابا لبخند زدو گفت : مراقب خودت و ترنم باش . شیطونی نکنیدا ...لبخند تلخی نشست روی لبم ...بابا _ ولی من بهت اطمینان دارم عزیزم .بؽضی جا خوش کرد توی گلوی تنگم ... فشار میداد ... داشت زور میزد ... داشت داد میزد ... داشت سواستفاده هامو به رخممیکشید ... داشت میگفت که خاک تو سرت راسا .. خاک تو سرت که همه چیو خراب کردی ...با صدای در برگشتیم سمتش ... مامان بود ... خدارو شکر ... سریع بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ... بدون هیچ حرفی ... درو بستم... اشکام جاری شدن ..._ راسا ؟سرمو چرخوندم سمتش ... توی نگاش ؼم بود ... پوزخندی جا خوش کرد روی لبم ...سهند _ باید باهات حرؾ بزنم ..._ ببخشید وقت ندارم ... باید برم وسایلمو جمع کنم ... برم تبریز ... میدونی که چرا ؟ !چشماشو بست ... کلافه دست توی موهاش کشید ... از کنارش رد شدم ... میخواد باهام حرؾ بزنه ... ؟! مسخره است ...سهند _ صبر کن راسا ...بی توجه به حرفش ادامه دادم .. صدای قدمهاشو پشت سرم میشنیدم ... دستم کشیده شد ... عصبی برگشتم سمتش و گفتم : چیه ؟ملتمس گفت : راسا ..._ راسا مُرد ... میفهمی مُرد ...دستمو از دستش کشیدم بیرون ... پشت بهش ایستادم و خواستم برم ... ولی باید خالی میشدم ...برگشتم سمتش ... چشم دوختم تویچشماش ._ ایندفعه دارم میرم جایی که همه تون میدونید چرا ... دارم میرم تبریز زندگی کنم ... چون شما و بقیه مثل هم فکر میکنید ... چونفکر میکنید ...حرفمو بریدم ... زیادی نباید میرفتم جلو ...سهند _ اصلا اونچیزی که فکر میکنی نیست ...با خشم گفتم : چیه پس ؟! من هنوز چیزی نگفته بودم که جنابعالی توی ذهنت بهم انگ زدی ... هنوز چیزی معلوم نبود ... هنوزنمیدونستید من مردم یا زنده ام ، توی ذهن اون بچه کاشتید که من فراری ام ...صدام میلرزید ... بلند تر گفتم : آره من فراری .. اگه میدونستم اینجوریه زودتر فرار میکردم ... ولی از یه چیزی خیلی مایوس شدم... تمام اون مدتی که اونجا بودم دعا میکردم تنها داداشم بیاد دنبالم ... داداشی که خیلی دوسش داشتم ... ولی اون فقط به این فکرمیکرده که من فرار کردم .اشکام جاری شدن ... واقعا بهم فشار وارد شده بود ... اهمیتی به چهره سهند ندادم ... دویدم سمت آسانسور و دکمه شو پشت سر همفشار دادم ... بؽضم ترکید ... سرمو به در آسانسور تکیه دادمو مشتمو زدم توی در ... راسای لعنتی چرا باید این کارو میکردی ؟ !در باز شد ... خودمو انداختم توش ... دکمه همکفو فشار دادم تا در بسته شه ... دیگه از تنهایی نمیترسیدم ... آب از سرم گذشته بود... حتی اگه اون لعنتی منو پیدا میکرد ... دستمو واسه یه تاکسی بلند کردم ... و آدرس خونه مون رو گفتم ...بعد از آماده کردن وسایلم به ترنم زنگ زدم ... ساعت دقیق پروازو پرسیدم ... تلفنو گذاشتم روی دستگاه ... خواستم برم سمتآشپزخونه که تلفن زنگ خورد ... رفتم سمتش ..._ الو ؟صدایی نیومد ..._ الو ؟_ میخوای بری ؟پاهام سست شد ... یخ بستم ... دستام شل شد ... یک باره جون توی بدنم خالی شد ..._ راسا خانوم ؟ جواب نمیدی نه ؟گوشی از توی دستم افتاد ... نتونستم تحمل کنم .. خوردم زمین ... صداشو میشنیدم : خواستم فقط زنگ بزنم بگم که از دست منراحت نمیشی ...و صدای بوق ادامه اش بود ... دستام افتاده بود کنارم ... حرفش توی سرم منعکس میشد : از دست من راحت نمیشی ...بؽض گلومو گرفت ... اشکام جاری شدن ... داشت راست میگفت ؟! یا میخواست فقط تهدیدم کنه ! نه میخواست تهدیدم کنه ... اوننمیتونست دیگه اذیتم کنه ... آره نمیتونست ... انگار جون اومد توی بدنم .... از سرجام بلند شدمو رفتم توی آشپزخونه ...***زن عمو مامانو کشید عقب و گفت : مریم بسه ... جیگر این بچه رو خون کردی ...مامان _ اصلا نرو ...سینا _ زن عمو پیشنهاد خوبی داد ..زورکی لبخندی زدم ... روی به تورج کردمو گفتم : خداحافظ داداش ...تورج دستمو فشرد و گفت : احساس ؼریبی نکنی .. چند روز دیگه خودم میام ...لبخندی زدم ... کنار ترنم ایستادم ... دسته چمدونمو محکم فشار دادم ... با اینکه از دست سهند ناراحت بودم ولی توقع نداشتم نیاد ..نگاهمو چرخوندم سمت در ورودی ... خشکم زد .. این اینجا چیکار میکرد ؟ !ترنم _ داداش صدرا نمیاد ؟تورج _ باید برسه الانا ...صدرا ؟! چرا داره میاد ؟! حرؾ دیروزش ... یا خدا ... زانوهام سست شدن ... روی زمین دو زانو نشستم ... همه به طرفم هجوماوردن ... ولی صدای هیچ کدومشون رو نمیشنیدم ... ولی صدای قدمهای اونو ... به وضوح میشنیدم ... چپ ... راست ... چپ ...راست ... چپ ... راست ... جفت ... پاهاش جفت شدن ... ایستاد ... نگام به کفش آل استار اصلش بود ... منم قبلا همین رنگو داشتم... سبز لجنی ... ستاره کنار کفشو خیلی دوست داشتم ... یادم میاد یه هفته دلم نمیومد بپوشمش ... خیلی دوسش داشتم ... بابا میگفتواست یکی دیگه میگیرم اینو بپوش ولی دلم نمیومد ... جاش توی کمد لباسام بود ... لبخندی اومد روی لبم ... چقدر دوسش داشتم ولییه هفته پوشیدمش ولی ترنم خرابش کرد ... انداختش توی دیگ آش ... داؼونش کرد ... دیگه نمیشد بپوشیش ..._ راسا ؟از فکر اومدم بیرون ... نگاهمو به چهره های نگران بقیه دوختم ...مامان _ چی شده دخترم ؟لبخندی زدم .._ هیچی مامان !بلند شدم ... دوباره لبخند زدم تا آرومشون کنم ... من کنار خونواده ام آرامش داشتم ... امنیت داشتم ... نباید میترسیدم ازش ...تورج _ خاله جان صدراست یادتونه ؟صدرا آروم سلام داد ... وای بچه ام مظلوم شده ... سرم پایین بود ... نمیخواستم نگاش کنم ..سینا _ کو اون موقع که توی حیاط عمه خانوم بازی میکردیم ...زن عمو _ بزرگ شدید دیگه ...شماره پروازمون رو اعلام کردن ...تورج _ برید دیگه ...مامان _ صدرا جان شما هم میری تبریز ؟صدرا _ بله خاله ... باید به یکی از شرکت هامون سر بزنم .تورج _ بچه زیادی فعالِ .ترنم _ خب دیگه ما بریم ...تا اومدم به خودم بجنبم مامان یه بار دیگه منو گرفت بؽلش ...مامان _ مراقب خودت باشیا .. دیگه بزرگ شدی ... خانوم باش ._ چشم مامان جان ... شمام مراقب خودتون باشید .ترنم دستمو کشیدو گفت : بریم دیگه ...بسه خاله لوس میشه ..دستمو تکون دادم و رفتیم طرؾ تحویل بار ...ترنم _ تو چیزی نمیخوری ؟_ نه .ترنم _ تو چی صدرا ؟صدرا سرشو از توی گوشیش کشید بیرون و گفت : نه ممنون !ترنم _ من باید برم قرصمو بخورم ._ باشه ... منم میام .نمیخواستم با صدرا تنها بشم ... پشت سر ترنم رفتم .. ترنم یه شیشه آب معدنی گرفت ... قرصشو خوردو گفت : یادته بهش فحشمیدادی ؟! این همونه ...نگاش کردم ... با لبخند گفت : منو میتونه بخره تو رو هم همینطور .لبخند زورکی ای زدمو گفتم : بیخیال بابا ...و راه افتادم ...ترنم _ وای چند روز پیش خونه یکی از بچه ها بودم ... بعد صدرا اومد دنبالم ... با فراریش ... دختره ولم نمیکرد ... همین نیمساعت پیش بهم زنگ زده ...لبخند تلخی زدم ... بیچاره نمیدونه چه حیوونیه ...***نشستم پیش سفره ... خاله مهوش دیس برنجو گذاشت توی سفره و گفت : بفرمایید ...ترنم _ خاله مگه محمد نمیاد ؟خاله _ رفته ماموریت ... چند روز دیگه میاد ...و رو به صدرا گفت : بخور پسرم .ترنم واسه خودش کشید و گفت : محمد دبیرستانو ثبت نام کرد ؟
خاله _ باید خود دانش آموز میبود ... حالا محمد میاد میرید ثبت نام میکنید .
خاله رو به من گفت : اینجا دیگه کمتر شیطونی کن تا اخراج نشی عزیز دلم .سرمو انداختم پایین و گفتم : من بچه خوبی بودم بخاطر یه تهمت اخراجم کردن ...دیگه کسی چیزی نگفت ... ؼذا رو خوردیم ... ظرفا رو به هزار زور منو ترنم شستیم ... بعد از شستن ظرفا به بهانه استراحت رفتمتوی اتاقی که قرار بود مال من و ترنم باشه ... خط جدیدمو انداختم روی گوشیم و روشنش کردم ... به مامان زنگ زدم ... با رهاحرؾ زدم ... بعد از کمی حرؾ زدن خوابیدم .***_ راسا راسا ...از خواب پریدم ... ترنم کنارم ایستاده بود ... پتو رو به خودم پیچیدم و گفتم : ها ؟ !ترنم _ بلند شو سریع ..._ ترنم بزار بخوابم ...ترنم _ بلند شو باید بریم ورزش .چشمام از تعجب گشاد شد ... برگشتم سمتش ._ حالت خوبه ؟ترنم زد زیر خده و گفت : تقصیر محمده .. هرروز صبح بیدارم میکرد حالا دیوونه شدم .نشستم ..._ ترنم خوبی ؟دستمو کشیدو گفت : بریم ...قبل از اینکه چیزی بگم منو از اتاق کشید بیرون ... همزمان در دستشویی باز شد ... با دیدن صدرا خشکم زد ...ترنم _ سلام علیکم ... صبح بخیرصدرا چشمش به من بود ... دستمو از توی دست ترنم کشیدم بیرون و رفتم توی اتاق ...ترنم _ کجا رفتی راسا ؟توی آینه به خودم نگاه کردم ... لباسم که خوب بود ... فقط موهام یکم آشفته است ... چشم هیز بیشعور .. رفتم سمت چمدونم تالباسمو عوض کنم ...ترنم اومد دنبالم .ترنم_راسا کجا رفتی؟خیلی ترسیده بودم.الان چی میگفتم؟میگفتم این اقایی که با ما اومده همونیه که این مدت منو نگه داشته؟اونم به جرم دزدی.و بعدهم....سعی کردم نذارم حتی اشک تو چشام جمع شه.اونجوری نمیدونستم به ترنم چی بگم_ هیچی .اومدم لباس عوض کنم .برو الان میام.میخوای شما برین ورزش من هم میام .ترنم_باشه.من و صدرا میریم.تو هم بیاخیالم یکم راحت شد.ولی با این حال من باید یه مدت باهاش میساختم.میساختم؟مگه میشد؟اون اشکی که جلوی ترنم نذاشتم تو چشامجمع شه هجوم اورد به چشمم.سریع خودمو به دستشویی رسوندم و صورتم رو شستم.اومده بودم اینجا که مثلا ازخطر در امانباشم.ولی هیچ کس نمیدونست خودم با پای خودم اومدم تو دهن شیر.صورتم رو چند بار شستم.رفتم تو حیاط.ترنم و اون داشتن توحیاط اروم قدم میزدن.حتی دوس نداشتم اسمشو تو ذهنم تکرار کنم .صدرا_راسا ما منتظر تو بودیم بیای با هم ورزش کنیم.زود باش تنبلی نکن .لحن صداش معمولی بود.اصلا کی گفته بود این با من حرؾ بزنه؟ترنم_راسا کجایی؟بیا یه دور قدم بزن.بعد هم شروع کن به دوییدن .کاری که گفت رو کردم و بعد شروع کردم به دویدن دور حیاط.فقط چند دور زده بودیم که صدرا گفت میره شرکت و خدافظیکرد..ترنم منو بیست دور دور حیاط چرخوند.دیگه نایی برام نمونده بود که گفت هنوز تموم نشده و تازه اولشه .دیگه نمیدونم چقدر گذشته بود.فقط میدونم داشتم از خستگی میمردم.رفتیم تو و صبحانه خوردیم.نمیدونستم کی باید برم مدرسه.بهخاطر همین از ترنم سوال کردم_ترنمترنم_همم_ترنمترنم_هانحوصله نداشتم بگم هان نه بعله.انگار اصلا حوصله نداشتم.بعد از اون .._ کی میریم ثبت نام مدرسه؟ترنم برگشت و یه لحظه با تعجب نگام کرد..انگار فکر نمیکرد انقدر بی حوصله باشم .بعد بدون این که به روی خودش بیارهگفت:امروز من دانشگاه ندارم.صدرا که بیاد با هم میریم به چند تا مدرسه سر میزنیم.خودم تحقیق کردم.چند تا مدرسه خوبم پیدا کردم .با شنیدن اسم صدرا نا خود اگاه اخمام رفت تو هم.مثل اینکه راست گفته بود.دست از سرم بر نمیداشت.سرم رو تکون دادم و اومدم تواتاق.یکم اهنگ گوش کردم.نمیدونم چقدر گذشته بود که ترنم اومد تو اتاقترنم_پاشو حاظر شو.صدرا تا ده مین دیگه میاد ._ ترنم میشه اسم اینو جلو من نیاری؟ترنم با تعجب به سمتم برگشت_راسا معلوم هست امروز چته؟اون از صبح که جنی شدی پریدی تو اتاق.اینم از نیم ساعت پیش کهخیلی بی حوصله بودی.الانم که الکی برگشتی میگی اسمه صدرا رو نیارم.مگه چی کارت کرده؟دیدی که چقدر خوب باهات حرؾمیزنه..واقعا که.بنده خدا تا فهمید پدرت فعلا چک داره و دستش خالیه گفت خرج مدرستو میده .با شنیدن این حرؾ از جام پریدم ._ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون خرج مدرسمو میده؟لازم نیست ترنم ..فقط از خدا میخواستم نگه چرا.ترنم اومد حرؾ بزنه که در اتاق باز شد و قامت صدرا نمایان.مثل این که اصلا بلد نیست در بزنه .صدرا_چیزی شده ترنم؟صداتون رو شنیدم .ترنم_هیچی..خانوم میگن دوست ندارن کسی خرج مدرسشون رو بده .صدرا_ترنم جان میشه بذاری من باهاش صحبت کنم؟تا شما حاظر شی منم راضیش کردم .با ترس به ترنم نگاه کردم.ولی معنی نگاهمو نفهمید.لبخندی زد و وسایلش رو برداشت و رفت بیرون.خدایا خب حالا نمیشد درحضور ترنم باهام صحبت کنه؟با ترس نگاش کردم.یه قدم به سمتم برداشت که باعث شد چند قدم برم عقب و با میز تواتم برخوردکنم.قلبم تند میزد.خودم صدای قلبم رو میشنیدم.یه نیشند زد ._ ببین اگه الان کاریت ندارم فقط به خاطر اطرافیانته.مطمئن باش تو اون یه سال رو به هر حال میگذرونی.دلیل اینکه خرج مدرسترو میدم هم اینه که اولا دلم به حالت سوخته و دوما چون با این وضعیتت فقط مدارس ؼیردولتی اونم با کلی پول بیشتر حاظر میشنثبت نامت کنن.خودت که وضعیت خانوادت رو میدونی.بهتره دیگه حرفی نشنوم.وگرنه برت میگردونم همون جایی که بودی .تو تمام این مدت داشتم اشک میریختم.به حال خودم..و حال خانوادم که مجبورم از یه همچین ادم پستی کمک قبول کنن.دلم میخواستمیمردم.ای کاش همون موقع همراه با اون بچه رفته بودم ...صدرا_بسه دیگه.همین الان اشکاتو پاک کن ترنم میاد فکر میکنه داشتم شکنجت میدادم .و رفت بیرون.خب مگه داشتی چی کار میکردی؟ؼیر از شکنجه بود؟تو این همه مدت.با کارات.با حرفات.سریع اشکام رو پاککردم.سریع حاظر شدم و رفتم بیرون.ترنم هم حاظر بود.با هم رفتیم .حدود سه چهار تا مدرسه رو چک کردیم.با دیدن کارنامم قبولمیکردن که دانش اموزشون باشم اما با دیدن نامه اخراجی ...دیگه کاملا خورد شده بودم .ترنم خیلی اروم طوری که مثلا من نشنوم به صدرا گفت:این دیگه اخرین مدرسه ایه که تو لیستم هست.تقریبا بهترینش هم هست.فکرنکنم بازم ثبت نامش کنن.اینجوری خیلی اسیب میبینهخسته تر از اونی بودم که حتی ناراحت شم.بالاخره رفتیم تو.همون رفتار های قبل.سرم رو انداختم پایین و اومدم بیرون.ترنم هم پشتسرم اومد و بؽلم کرد .ترنم_عزیزم ناراحت نباشیا.چیزی که تو این شهر زیاده مدرسه .سرم رو تکون دادم.بعد از چند لحظه مدیر مدرسه با صدرا اومد بیرون.رو لبای جفتشون خنده بود.مدیر اومد سمتم و گفت:دخترم شماهمراه خانم نیازی برین.بهتون کلاستون رو نشون میدن.از فردا هم میتونی بیای سر کلاس.برات کلاس های خصوصی هم میذاریم کهمشکلی برای امتحانای ترم نداشته باشی .فقط یه لبخند کوچیک زدم و دنبال اون خانم که فکر کنم ناظم بود راه افتادم.داشتم به این فکر میکردم که با پول چه کارای دیگه ایمیشه کرد ...خانوم نیازی منو برد سمت کلاسمون ... بخاطر پول چقدر باهام مهربون بود ... در زد ... درو باز کردو منو فرستاد داخل ...خودشم اومد داخل ...نیازی _ خانم فرحبخش ... دانش آموز جدید دارید !خانوم فرحبخش که بهش میومد خانوم خوبی باشه گفت : ممنون خانوم نیازی ..خانوم نیازی رفت ...خانوم فرحبخش با لبخند اومد سمتمو گفت : خودتو معرفی نمیکنی عزیزم ؟خودمو معرفی کردم ... یه جایی رو بهم نشون داد و گفت : میتونی بری بشینی ...رفتم سمت همون جا و نشستم ... خانوم فرحبخش شروع کرد به درس دادن ... ادبیات ... دوسش داشتم ... با لبخند به حرفاش گوشمیدادم ...دوتا زنگ بعدی ریاضی و دینو زندگی داشتیم ... اونام عالی بودن ... ساعت یک بود که زنگ خورد ... اومدم بیرون ... من کهجایی رو بلد نبودم ... باید چیکار میکردم ؟ !گوشیمو از توی جیبم بیرون اوردم ... شماره ترنمو گرفتم : الو ؟ترنم _ بله عزیزم ؟_ من چیکار کنم ؟ !ترنم _ مگه صدرا نیومده دنبالت ؟_ صدرا ؟ !ترنم _ آره ... با یه بنز سیاه بود ...نگاهی به اطراؾ انداختم ... دیدمش ..._ ولی ترنم نیستش ... شاید نیومده ... آدرس بده خودم میام .ترنم _ راسا ویسا الان میرسه ...نگاه به ماشین بود ... پیاده شد ... داشت میومد سمتم ...._ ترنم آدرسو بده ...ترنم _ الان بهش زنگ میزنم تا بیاد ...از بین بچه ها مسیری رو گرفتم و دویدم ..._ ترنم تروخدا آدرسو بده حال ندارم بمونمترنم _ راسا چرا نفس نفس میزنی ؟ !تا خواستم چیزی بگم دستم کشیده شد ... دستش روی دهنم قرار گرفت تا صدام درنیاد ... گوشی از دستم افتاد ... کنار گوشم گفت :فکر نکن حوصله دارم نازتو بکشم ... مثل بچه آدم بیا بشین توی ماشین .گوشی رو برداشت .... گوشی خاموش شده بود ... داد دستم ... ولم کرد ... چند قدم رفتم عقبتر ... بؽض گلومو گرفته بود .._ تروخدا راحتم بزار .صدرا _ راسا مثل بچه آدم برو سوار ماشین شو ._ من با تو نمیام .صدرا _ به درک .و راه افتاد ... نگاهمو بهش دوختم ... با عصبانیت رفت سمت ماشینش ... موبایلمو توی دستم فشار دادم ... روشنش کردم ... اشکامجاری شده بودن ... شماره ترنمو گرفتم : ترنم آدرسو بدهترنم _ راسا چیزی شده ؟داد زدم : آدرسو بگو ...آدرسو آروم داد ... جلوی یه تاکسی رو گرفتم ... آدرسو بهش دادم و خودمو انداختم توش ... راننده بدون هیچ حرفی راه رو پیشگرفت ... بؽضمو رها کردم ... خدایا چرا باید اینجا هم میبود ؟! چرا !!!!راننده _ خانوم رسیدیم ...کرایه رو دادم ... دستمو گذاشتم روی زنگ ... در باز شدترنم _ راسا ...بی دلیل بهش توپیدم : آدم قحطه اون باید همیشه توی همه چی باشه ؟! چرا اونو فرستاد دنبالم ؟ترنم _ چرا راسا عصبانی هستی ؟ !_ عصبانی نباشم ؟ترنم _ من دلیل عصبانیتتو نمیدونم ... اون داره بهت کمک میکنه بدون هیچ چشم داشتی بعد تو .....حرفشو برید ... از فرصت استفاده کردمو گفتم :
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۵ عصر
نخواستم بهم ترحم کنه ... اونم بره به درک ... اونم مثل سهند ... اونم مثل بقیه ..نمیخوام کسی بهم ترحم ....صدرا _ من بهت ترحم نمیکنم ...برگشتم سمتش ... عصبانی بود ... اینو میتونستم به راحتی بخونم از توی چشماش ...ترنم _ صدرا راسا از دست بقیه ....برگشتم سمت ترنم و داد زدم : بحث من این نیست ...دستم کشیده شد .... توی یه لحظه صدرا منو پرت کرد توی ماشین و گفت : ترنم تو برو داخل .... باید یه چیزی رو نشون راسا بدم تابفهمه ترحم نمیکنم ...ترنم _ صدرا ببخشید ...درو بست و گفت : چیزیش نمیشه تو برو داخل ...ترنم _ منم بیام ...صدرا _ ترنم برو داخل ...ترنم خواست چیزی بگه ولی صدرا توی ماشین نشست و ماشینو روشن کردو پاشو گذاشت روی گاز ...از ترس چسبیدم به صندلی ...صدرا _ نفهم ... من دارم به تو ترحم میکنم ؟ !هیچی نگفتم ... از ترس نمیتونستم چیزی بگم ...صدرا _ حرؾ بزن ببینم ... اونهمه گوه خوردی ... حالا جلوم بزن ...خیلی عصبانی بود نمیتونستم حرفی بزنم ...نگه داشت ... پیاده شد ... اطرافو نگاه کردم ... بیابون بود ... درو باز کرد ... نگام چرخید سمتش ... آرومتر شده بود .. ولی هنوزعصبی بود ...صدرا _ چرا میگی بهت ترحم میکنم ؟از لحن آرومش ترسم کمی فروکش کرد ..._ مگه نمیکنی ؟صدرا _ من با اینهمه ثروت ... میخوام فقط بهت کمک کنم ._ فقط از زندگیم برو بیرون .صدرا _ متاسفانه این یکی ممکن نیست ._ چرا ؟! چی میخوای از زندگیم ؟صدرا _ میفهمی .... راستی واست بازم واست سورپرایز دارم .با ترس نگاش کردم ... لبخندی زدو گفت : نترس دیگه ._ من میخوام برم خونه .صدرا _ باشه بابا . بچه ...سوار ماشین شد ...صدرا _ کمربندتو ببند .کمربندمو کشیدم و بستم .. اینبار با سرعت کمتری میرفت ...جلوی خونه که نگه داشت گفت : ترنم شک کرده چیکار کنیم ؟پوزخندی زدمو گفتم : مگه برات فرقی هم میکنه ؟صدرا _ پای منم گیره ._ من چه میدونم ... یه چیزی بگو بهش ...و پیاده شدم ... دستمو گذاشتم روی زنگ ... انگار ترنم پشت در نشسته بود ... سریع درو باز کرد ... منو گرفت توی بؽلش و گفت :ترسیدم سالم برنگردی ...صدرا _ فقط خواستم بهش شرکتمو نشون بدم تا این فکرای بچه گونه رو نکنه .هیچی نگفتم ... رفتم داخل ... خوابم میومد ... بدون هیچ حرفی رفتم داخل اتاقمون و لباسمو عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت... خیلی سریع هم خوابم برد ...با صدای جیػ یکی از خواب پریدم ... نگاهی به اطرافم کردم ... هوای تاریک شده بود ... کشو قوسی به بدنم دادم ... صدای ترنممیومد از بیرون ... باز کی رو دیده خوشحال جیػ کشیده ... موهامو باز کردمو دوباره بستم ... روسریمو پوشیدم و اومدم بیرون ...با شنیدن صدای تورج سرعتمو بیشتر کردم ...ترنم _ دیوونه ...تورج _ بابا به من چه خب ...داشت میخندید ... با دیدن من بلند شدو گفت : به خانوم ... ساعت خواب ._ سلام ...تورج _ سلام به روی ماه نشستت ..._ تورج !!!تورج _ همینجوری هم خواهری خودمی ...لبخندی نشست روی لبم ... چی میشد سهند هم اینجوری باهام برخورد میکرد ..._ من الان برمیگردم ...رفتم سمت دستشویی ... دست و صورتمو شستم .. اومدم بیرون ... خاله داشت سفره رو پهن میکرد ... رفتم کمکش ...خاله _ تو برو بشین دخترم ... ظهر هم چیزی نخوردی ._ اینا رو ببرم ...چندتا از وسایلا رو بردم ... نشستم پای سفره ... تورج نشست کنارمو گفت : روز اول مدرسه خوب بود ؟_ اوهوم .. خیلی از معلمای خودمون بهترن .تورج _ خدارو شکر ... راستی مامانت یه چیزی داد بهت بدم ._ چی ؟تورج _ بعد از ؼذا .و برام کمی ؼذا کشید ... مشؽول خوردن شدیم ... واقعا دست پخت خاله خوب بود ... قاشق آخرو گذاشتم توی دهنم ... بلند شدموگفتم : ممنون خاله .خاله _ نوش جونت دخترم .از خونه اومدم بیرون ... رفتم سمت دستشویی ... درشو باز کردم که زنگ زدن ... از جا پریدم ... اه ... ترسیدم بابا ... رفتم سمتدر ... دوباره زنگ زدن ..._ اومدم !!درو باز کردم ..._ بفرمایید ؟سرمو بلند کردم ... یکی با لباس نظامی جلوم ایستاده بود ... چشماشو ریز کردو گفت : شما ؟_ شما اومدید ...یه قدم اومد جلو و نگاهی توی حیاط کردو گفت : درست اومدم ولی شما رو نمیشناسم ...خواستم چیزی بگم که صدای تورج اومد : به جناب سرگرد ...برگشتم سمت صدا .... تورج با لبخند اومد سمت همونی که بهش گفت جناب سرگرد ... کنار رفتم ... همدیگه رو بؽل کردن ..تورج _ بالاخره رضایت دادی به خودت مرخصی بدی ؟سرگرده که اصلا نفهمیدم کیه گفت : آره بابا ...تورج _ بیا داخل ..اومدن داخل ... بی توجه به من رفتن طرؾ ساختمون ... با لگد زدم توی در تا بسته شه که خورد به یکی ..._ آخخخخسریع خیز برداشتم سمت در ... با دیدن صدرا که دستش روی دماؼش بود اخمام رفت توهم ..._ پشت درم جای ایستادنه ؟ !با عصبانیت رفتم سمت دستشویی تا دستمو بشورم ...صدرا _ چته تو ؟؟ باز پاچه گیر شد ...با حرص نگاش کردم که چیزی نگفتو رفت داخل ... دستمو شستمو رفتم داخل ... صدای خاله میومد : فکر نمیکنی یه مادر داریاینجا ؟صدای همو سرگرده _ بابا مادر من نمیتونستم بیام ... الان اومدم ده روز اینجام ...ترنم _ برو بابا ... باز این اومد ...وارد شدم ... همون سرگرده با لبخند گفت : بچه پررو اومدی توی خونه ما بعد منو بیرون میکنی ؟ !رفتم سمت ترنم و نشستم کنارش ... سرمو انداختم پایین ... حالو حوصله داشتم بمونم توی جمع ... دوباره بلند شدم ... رفتم تویآشپزخونه و شروع کردم به شستن ظرفا ..خاله _ چیکار میکنی دخترم ؟_ هیچی خاله ..خاله _ ولشون کن بعد میام میشورم ... بریم پیش بچه ها ..._ آخرشه میشورم میام ...خاله قبول نکرد ... منو به زور کشید بیرون و در آشپزخونه رو بست ... نشستم پیش ترنم ...تورج _ بابا زرنگ ..نگاش کردم ... با نگام فهمید که دوست دارم بزنمش ...خواستم نگاهمو از تورج بگیرم که چشمم خورد به سرگردی که داشت با ترنم حرؾ میزد .... موهای قهوه ای سوخته که به سیاهمیخورد ... چشمای قهوه ای ... ته ریش هم داشت ... جذاب بود ... البته توی اون لباس ... نگاهمو ازش گرفتم ... اونم یکیه مثل بقیه.... همه شون مردن ... همه شون به یه چیز فکر میکنن ... حتی تورجی که اینجا باهام شوخی میکرد ... همه شون حیووننن .دیگه طاقتم تموم شد.رفتم تو اتاق و نشستم پای کتابام.امروز هیچی از درس نفهمیده بودم.کی میخواستم این مدت رو جبران کنم؟یکمدرسایی که امروز دادن رو نگاه کردم.من که کتاب نبرده بودم.کتابام سفید سفید.بیخیال داشتم ورق میزدم که ترنم اومد تو اتاقترنم_پاشو دیگه بسه هر چی درس خوندی.بلند شو بیا بیرون .جو بیرون رو دوست نداشتم.با این که حضور ترنم و تورج و خاله دلگرمم میکرد.اما صدرا و اون یکی ..._ راستی ترنم..این پسره کیه؟ترنم_محمد .پسره خاله مهوش ..سرم رو به معنی فهمیدن تکون دادم..خاله مهوش رو دوست داشتم.ولی پسرش..میترسیدم..نمیدونم..یه جورایی از تورج هممیترسیدم.کسی که باهاش یه کم راحت بودم سهند بود که اونم ..._ ترنم من فردا باید برم مدرسه..الان هم خستم.بذار بخوابم .ترنم یه نگاهی بهم انداخت که یعنی خر خودتی..نمیدونم چرا من معنی نگاشو میفهمم ولی اون نمیفهمه.اومد پیشه من که رو تختنشسته بودم تشست و دستش رو گذاشت رو دستم .ترنم_راسایی..چی شده؟خیلی فرق کردی عزیزم.تو انقدر بی حوصله نبودی..تو این مدت ....نذاشتم ادامه بده..نمیدونم چی میخواست بگه اما مطمئنم اگه بیشتر حرؾ میزد مجبور میشدم حرفام رو عوض کنم ._ نه عزیزم..دوری از خانوادم بعد از این مدت برام سخت تره.دو ماه تو بی خبری بودم.اون موقع الانم ازشون دورم.بعدم حس میکنمنگاه اطرافیان بهم تؽییر کرده.فقط همین.اینا یکم بهم فشار اورده.خوبه که تو پیشمی.حداقل تو ارومم میکنی.یکم بگذره درستمیشم.نگران نباش.الانم برو بیرون که میخوام بخوابم .ترنم گونم رو بوسید و رفت بیرون.دراز کشیدم روی تخت و به سقؾ زل زدم.صدای ترنم میومد که داشت توضیح میداد خستم وخوابیدم.صدای بقیه که حرفش رو تایید میکردن میومد.صدای تورج که میگفت پس امانتی ای که مامانش داده چی...باعث شد یادمبیوفته فراموش کردم بعد از شام ازش بگیرم.نمیدونم چی بود.بیخیال شدم چون زشت بود برم بیرون.سعی کردم بخوابم.فکر کنم خیلیطول کشید اما بالاخره خوابیدم .صبح با صدای ترنم پاشدم.سریع بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم بیرون.همون پسره که دیشب اومده بودکه اسمش..اسمش..محمد بود فکر کنم..اره محمد..داشت جلوتر از همه میدویید و پشتش تورج و صدرا و در اخر ترنم .راسا بیا پشت ترنم .زود باش .صدای تورج بود.خیلی از ورزش صبحگاهی بدم میومد.ولی میدونستم حریفشون نمیشم.شروع کردم به دوییدن.بالاخره ورزش همتموم شد.فکر کنم بیست دقیقه ای ورزش کردیم.بعد از صبحانه حاضر شدم که برم مدرسه.نمیدونستم چجوری برم.دیروز اصلا حواسمبه مسیر نبود.داشتم پیش خودم فکر میکردم که ترنم اومد توترنم_ا تو کی حاضر شدی؟صبر کن منم حاضر شم با هم بریم .خیلی خوشحال شدم.پریدم و بوسیدمش و رفتم بیرون.کسی تو حال نبود خدا رو شکر.حوصله ی هیچ جنس مذکری رونداشتم.نمیدونم.شایدم زیادی محطاط شده بودم.نمیخواستم باهاشون یه جا باشم ._ راسا خانوم شما حاضرین؟سه متر پریدم هوا.زیادی رفته بودم تو فکر.حالا خوبه به چیز مهمی هم فکر نمیکردما.هر چند همیچین هم...با دیدن نگاه منتظر محمدمتوجه شدم باید حرؾ بزنم ._ بله من حاضرم.منتظرم ترنم بیاد که با هم بریم .محمد_خب میخواین شما برین تو ماشین تا ترنم هم بیاد ..ماشین؟مگه ترنم ماشین داره؟کمی با گنگی نگاش کردم که صدای ترنم اومد:من حاضرم.بریم .بلند شدم و پشت ترنم راه افتادم.ترنم روی صندلی جلو نشست و محمد هم پشت فرمون.یعنی قرار بود با این بریم؟پشت ترنم نشستم .محمد_راستی راسا ببخشید من دیشب نشناختمت.نمیدونستم شما هم قراره بیای .اوا اوا چه خودمونی..تو اینه نگاه کردم.اصلا به من نگاه نمیکرد ._ خواهش میکنم.ببخشید ما اومدیم مزاحم شما هم شدیم .محمد_نه این چه حرفیه.اتفاقا مادر هم تنهاست.وجود شما از تنهایی درش میاره .تموم شدن حرفش هم زمان شد با ایستادن ماشین ._ بفرمایید.موفق باشیداروم زیر لب تشکر کردم و ازشون خدافظی کردم.روزم هم مثله روزای دیگه گذشت جز این که معلم ریاضی یه امتحان گذاشت واسهجلسه بعد.و به منم گفت باید اماده باشم.نمیدونم چرا متوجه نمیشه من دو ماه مدرسه نرفتم.خیلی ناراحت بودم.هنوز با کسی دوستنشده بودم.حتی بؽل دستیم هم زیاد باهام حرؾ نمیزد.یعنی اصلا.نکنه اینا هم مثله سهند و بقیه خانواده فکر میکنن..راسا اخه این چرتو پرتا چیه که میگی؟اینا از کجا فهمیدن که تو اخراج شدی و دو ماه مدرسه نرفتی؟فقط معلم ها میدونن.صدای یکی از دخترها باعثشد به خودم بیام .._ اره دو ماه اصلا خونه نبوده.احتمالا از خونه فرار کرده.قیافشم که بد نیست.مطمئنم دوست پسر داشته بعدا دوست پسرش ولشکرده..وگرنه مدرسه بی دلیل اخراج نمیکنه ..._ اره بابا.منم شنیدم خانوم نیازی داشت به خانوم حبی میگفت این دختره دو ماه مدرسه نرفته..واقعا که .با شنیدن این حرؾ ها...عصبانی شدم..میدونستم اومدن نزدیکم این حرفا رو میزنن که من بشنوم.پس حداقل سعی کردم خونسردیم روحفظ کنم و تو ظاهرم نشون ندم.به ارومی به سمته در رفتم و یک راست دفتر مدیر.یه لبخند موزیانه..تمام حرفایی که شنیده بودم روبه مدیر گفتم.میدونستم با پولی که گرفته حتما با اونا برخورد میکنه..اضافه کردم که تو این دو ماه من به خاطر تصادفی که داشتمحافظم رو از دست دادم و بقیه ماجرا.در تمام مدت بؽضم رو حفظ کردم .***************با خوردن زنگ از مدرسه اومدم بیرون ... یادش بخیر با بچه ها کلاسمون تا دم در همدیگه رو دنبال میکردیم ... نفس عمیقی کشیدمو گفتم : حلالت نمیکنم صدرا ...اطرافو نگاه کردم ... کسی رو نمیشناختم ... خواستم برم طرؾ دیگه خیابون تا تاکسی بگیرم که با صدای یکی برگشتم سمتش ..._ راسا ؟نگاش کردم ... محمد بود ... از بین بچه ها رفتم سمتش ... آروم سلام دادم ...محمد _ خوبی ؟ خوش میگذره مدرسه ؟لبخند تلخی زدمو گفتم : تا خوشی رو چی تعبیر کنی ...هیچی نگفت ... راه افتاد ... منم آروم دنبالش میرفتم ...محمد _ ماشینم اینجا جا نداشت بردم توی یه کوچه گذاشتم ...چیزی نگفتم ...محمد _ چند وقت دیگه درست میشه ... دوست پیدا میکنی ... ما بهت کمک میکنیم .نگاش کردم ... جلوتر ازم راه میرفت ... پیرهن سیاه و سفیدی پوشیده بود و یه شلوار سیاه .. موهاشم بالا زده بود ... از تیپش خوشممیومد ... سرمو انداختم پایین ... نفس عمیقی کشیدم . به یه آزرا سفید رسید ... بازش کرد ... سوار شدم ... اونم سوار شد بدون هیچحرفی ماشینو روشن کردو راه افتاد ... منم نگاهمودوختم به بیرون ... هرچی تلاش کردم نتونستم اشکمو مهار کنم ... روی گونه امسر خوردن ... بدون هیچ ابایی برای ریخته شدن آبرو یا ابهتم ... آبرو ؟!!! ابهت !!! اینا چی بودن میگفتم ... من دیگه چیزی نداشتمزندگی ، دختریم ... همه رو صدرا گرفته بود ... هنوزم بیخیالم نمیشد ... بازم دنبالم بود ... خدایا خلاصم کن از این عذاب ...محمد _ بهتره گریه نکنی ... فکر میکنن مشکلی پیش اومده ...اشکامو پاک کردمو از ماشین پایین اومدم ... هنوز دستم به زنگ نرفته بود که در باز شد ... چهره عصبی صدرا پیش چشمام جوونگرفت ...صدرا _ با محمد اومدی ؟ !!میخواستم بگم به تو ربطی داره !! ولی با صدای محمد هیچی نگفتم : آره ... این چند روز که اینجام میرم دنبالش ...صدرا نگاهشو به محمد دوخت ..._ میتونم برم داخل ؟صدرا کنار رفتو گفت : فردا میام واست سرویس میگیرم ...محمد _ نمیخواد بابا خودم میبرمش ...صدرا _ نه یکی از راننده هامو میذارم ببره و بیارتش ... مزاحم تو نمیشه ...شاخ دراورده بودم ... محمد یعنی نمیگه به تو چه ربطی داره .... ولی محمد بیخیال رفت داخل ... خواستم دنبالش برم داخل کهصدرا بازومو گرفت ... برگشتم نگاش کردم ...صدرا _ همین که گفتم میشه فهمیدی ؟با حرص گفتم : میشه بپرسم چرا ؟ازش میترسیدم ... ولی الان آروم بود ... و حد امکان نمیتونست با وجود بقیه کاری کنه .صدرا _ چون من میگم .بازومو از توی دستش بیرون اوردم ... با شجاعتی که با وجود افراد داخل خونه گرفته بودم گفتم : اختیار من دست خاله و تورجه ...نه تو ... فهمیدی ؟خواست چیزی بگه که گفتم : اجازه نمیدم بهت باز زندگیمو خراب کنی ... مثل خودش گفتم فهمیدی ؟ !با عصبانیت خواست خیز برداره طرفم که دویدم طرؾ خونه ... ای به خشکی شانس ... کفشم بندی بود ... تا خواستم خم شم صدرارسید بهم ... خواست چیزی بگه که با صدای ترنم یه قدم رفت عقبتر ...ترنم _ به سلام خانوم محصل ...لبخندی زدمو درحالی که بند کفشمو باز میکردم گفتم : ترنم ...ترنم _ باز چی شده ؟ !_ امروز حال بچه ها رو گرفتم ...و کفشمو گذاشتم توی جا کفشی و اومدم داخل ... با صدای بلند سلام دادمو با ترنم رفتیم توی اتاق ... قضیه فهمیدن بچه ها و گزارشمن به مدیر رو بهش گفتم ...ترنم _ خب ؟_ هیچی بابا جرعت نداشتن دیگه نزدیکم راه برن .ترنم _ بله بله ... خانوم قلدر شدن ... همینم مونده .با خنده گفتم : راستی ترنم جوونم ؟ترنم _ ها باز چی شده ؟ !با نیش گشاد گفتم : میشه بهم کمک کنی ... ؟ خواهش ...ترنم _ چی میگی تو ... من تو درسای خودم موندم ..._ ترنم بخدا از همه عقب ترم ... عین خنگا میشینم سر کلاس ... تروخدا ...یهو ترنم از اتاق پرید بیرون ... دنبال رفتم ...ترنم _ محمد ؟محمد _ باز چی شده ؟ !ترنم _ چند روز اینجایی ؟ !محمد _ سه هفته ای هستم خدمتتون .... امر ؟ترنم برگشت سمت من که داشتم با استفهام نگاش میکردم ...ترنم _ راسا توی درساش مشکل داره ... منم نمیتونم کمکش کنم ... زحمتشو میکشی ... ؟محمد نگاهشو بهم دوخت و گفت : چشم ... راسا مهمونه ... هرچی مهمون بخواد ...بی اراده لبخندی زدم ..._ ممنون ... سعی میکنم جبران کنم .محمد _ تو درستو بخون جبران پیشکش ...با صدای خاله همه رفتیم توی آشپزخونه ... ؼذا رو خوردیمو هرکی یه طرؾ رفت .... خاله نذاشت ظرفا رو بشوریم ... منو محمدوفرستاد توی هال تا بهم یاد بده ...محمد _ اول برو ریاضیتو بیار ...رفتم سمت اتاق ... چیزایی رو که لازم داشتم رو اوردم ... روبروی محمد نشستم ... چهارزانو نشسته بودم ... کتابو ورق زد ..._ اینجاست ...محمد کؾ دستشو کشید روی تا ورقه ها و گفت : خب ...و شروع کرد به توضیح دادن مبحث ها ... منم با دقت گوش میدادم تا بیشتر از این مزاحمش نشم ... با تموم شدن هر مبحث چندتامسئله بهم میداد تا حل کنم ..._ این چرا اینجوری میشه ؟دفترمو چرخوند سمت خودش و گفت : کو ... اینو میگی ... نگا ...دوباره شروع کرد به توضیح دادن ...محمد _ نگا مثلا اینجا ...نگاهی به من کردو گفت : بیا اینجا بشین تا لازم نباشه خم شی ... گردنت درد گرفت ...به کنارش اشاره کرد ... با کمی خجالت رفتم کنارش نشستم ... سعی کردم فاصله مو حفظ کنم ... از یه طرفی چندشم میشد از اینکهاینقدر به پسری که نمیشناختمش نزدیک شم از طرفی هم از فکر خودم خجالت میکشیدم ...محمد _ حواست با منه راسا ؟نگاش کردم ... با لبخند گفت : بلند شو برو بخواب ... خیلی خسته ای ..._ نه ... خسته نیستم ...محمد کتابو آروم زد به سرم و گفت : میدونم .. من میخوام بخوابم ...و بلند شد ... رفت سمت اتاقش ... کتاب افتاد توی بؽلم ... لبخندی روی لبم نشست ... در حالی که جدی بود و حواسش به درس دادنبه من بود ولی فهمید که چقدر دوست دارم بخوابم ... با خوشحالی وسایلامو جمع کردمو رفتم سمت اتاق ... روی تخت دراز کشیدم... با وجود معادلاتی که توی ذهنم بود خیلی زود خوابم برد ...چشمامو آروم باز کردم ... اتاق تاریک بود ... توی تخت نشستم ... کشو قوسی به بدنم دادم ... موهامو دوباره بستم ... روسریموکشیدم روی سرم و بلند شدم ... از اتاق اومدم بیرون ... صدایی نمیومد ... رفتم سمت آشپزخونه ... یه لیوان آب خوردم ... ازآشپزخونه اومدم بیرون ... از پنجره توی هال دیدم که همه بیرون نشستن ... همه به جز صدرا و با وجود چند نفر دیگه ... بیخیالنشستم و کتابمو که اورده بودم رو گرفتم توی دستم ... فردا امتحان دینو زندگی داشتم ... خیلی بدم میومد از این کتاب ولی مجبوربودم بخونمش ...با صدای در از جا پریدم ... برگشتم سمت صدا ... صدرا درحالی که داشت با یکی حرؾ میزد اومد داخل ... انگلیسی حرؾ میزد... بابا باکلاس ... بی توجه بهش دوباره مشؽول شدم ...با صدای تورج که داشت با صدرا حر میزد اعصابم ریخت بهم : باز باید بری ؟صدرا _ چیکار کنم ؟!؟ دوماه دیگه مسابقه است ... بعد من اینجام ...تورج _ تو که میدونی حال عمه خانوم بده .صدرا _ نمیتونم بمونم .. نباید بمونم .تورج _ اونا نمیان تو رو بیرون کنن که ....صدرا _ دِ همین کارو میکنن ...تورج _ با خودته ...صدرا _ تورج یه چیزی پیش روم بزار تا مجبور نباشم برم .تورج _ تو داری یه حرؾ دیگه میزنی ها ... نه به باید رفتنات نه به این که میگی بمونم ...از سرجام بلند شدم ... رفتم سمت اتاق ... تنهایی و سکوت بهتر بود .... دوباره شروع کردم به خوندن ... باید امتحان فردا رو خوبمیدادم ...ترنم با سروصدا وارد شد ...ترنم _ خوبی تو ؟_ ترنم صدا نده ... میخوام بخونم .ترنم نشست کنارمو گفت : نمیخوای بپرسی چرا خوشحالم ؟_ نه ...ترنم _ ای به ذوق ...نگاش کردم ... دلخور شده بود ..._ بگو ببینم چی شده آبجی من خوشحاله ...ترنم با ذوق گفت : آرمان زنگ زد ...نگاش کردم .._ آرمان کیه ؟ !وا رفت ..._ آها اون ... خب ؟دوست داشتم اذیتش کنم ...ترنم _ به نظرت چی گفت ؟_ کی ؟ !با حرص گفت : راس ا ...با خنده گفتم : ببخشید .. بفررما ...ترنم _ گفت میخواد منو ببینه ..._ خب ؟ مگه توی جشن نگفت بهت چیزی ؟ترنم _ نه بابا ... بیشعور گفت تو که با همه پسرا میرقصی برو با بابا بزرگ هم برقص ....خنده ام گرفت ... ترنم با حرص گفت : تا الان قهر بودیم .... عصر زنگ زد ... کپ کردم .... اومده تبریز ..._ بابا این پاک عقلشو از دست داده ...ترنم _ میترسم ..._ کی باید همو ببینید ؟ترنم _ پنج شنبه .با حرص زدم پس کله اش و گفتم : پنج شنبه است بعد تو الان گیر دادی به من ؟ !ترنم _ یه بار ازت یه کمک خواستما ._ برو سه روز دیگه بیا ... روز پنج شنبه بهت مشاوره میدم ...بیرونش کردم تا بشینم بخونم ... درو قفل کردم ...ترنم _ ایشالله صفر شی ..._ کور خوندی !ترنم _ خودم میام بهشون میگم کاری کنن تجدید شی .خنده ام گرفت ... عین پیرزنا نفرینم میکرد ... با لبخند دوباره شروع کردم به خوندن .با خوشحالی از کلاس اومدم بیرون ... خدایا شکرت کامل شدم .... با رقص و مسخره بازی اومدم بیرون ....کمی آب خوردم ...برگشتم تا برم بالا که یکی صدام زد ... نگاش کردم ... یکی از دخترای کلاسمون بود ...._ بله ؟اومد نزدیکم .... روبروم ایستادو گفت : دنبال دردسر میگردی ؟ !_ متوجه منظورتون نمیشم ...دختره با تمسخر گفت : متوجه نمیشی نه ؟! منم اگه هرروز یه پسر خوشتیپ میومد دنبالم نمیفهمیدم چی میگفتم ....نگاش کردم ...دختره _ فکر نکن بخاطر اینکه اون پسره دو برابر پول درخواستی مدرسه رو داد منم مثل بقیه تحویلت میگیرم ... تو یه دخترفراری پا پتی هستی ... پس برای من دم درنیار ...نمیدونم چیکار کردم ولی وقتی به خودم اومدم که توی دفتر ایستاده بودیم ...مدیر _ که توی محیط آموزشگاه دعوا راه میندازید ؟دختره که فهمیدم فامیلش ذوالفقاری هستش گفت : خانوم همش تقصیر اینه ...مدیر نگاهی به من که خونسرد ایستاده بودم کردو گفت : ذوالفقاری چی میگه ؟_ جواب توهینشو گرفت ...مدیر _ جواب توهین یه کلامه ... نه ربع ساعت کتک کاری که آخرش اینجوری بیایید دفتر .._ زندگی شخصی من به خودم ربط داره نه به کس دیگه ای ... این خانوم به خودشون جرعت دادن توی این مسایل فضولی کنن ...ذوالفقاری _ دروغ گو چی میگی ؟با تعجب نگاش کردم ... به سنگ پای قزوین گفته بود زکی ...مدیر _ شما همین جا باشید باید به والدینتون زنگ بزنم .ذو.الفقاری _ تروخدا خانوم ... مامانم مریضه اگه بفهمه ...مدیر _ باید بدونه دخترش چیکار کرده ...من که عین خیالم نبود ... حقش بود ... دختره عوضی ... نگاهی به مقنعه پاره شده و مانتوم کردم ... چقدر خوشگل شده بودم ...دعوا کردنم برای خودش تفریحی بود ... من باید دیگه اینجوری میبودم ... لبخند رضایتی نشست روی لبم ... نباید میذاشتم هرکسی بهخودش اجازه بده بهم توهین کنه ...با گرم شدن دستم به صاحب دست نگاه کردم ... با دیدن صدرا دستمو با نفرت از توی دستش بیرون اوردم و دورتر ازش ایستادم ...صدرا _ راسا اهل دعوا نبود ... احتمالا خیلی بهش فشار اومده ...مدیر _ بله ... امیدوارم دیگه تکرار نشه ...و رو به من گفت : زنگ آخر چی دارید ؟_ مطالعات .مدیر _ پس میتونید ببریدش .... اما باید تعهد بده که دیگه تکرار نکنه ..._ من کار درستی کردم .... شما از اون تعهد بگیرید که دیگه حرؾ بزرگتر از دهنش نزنه ...و بدون توجه به نگاه هاشون از اتاق زدم بیرون ... کیفمو که یکی از بچه ها اورده بود پایین روی شونه ام جابجا کردم ... کنار درمدرسه ایستادم ... باز این ماشینشو عوض کرده ... با دیدن یه کت شلواری توی ماشینش رفتم سمتش ... راننده شه ... سوار شدم ...راننده _ سلام خانوم .هیچی نگفتم ... با دیدن وضعم بهم حق هم میداد ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ... چشمامو بستم ... به بازو بسته شدن در همتوجهی نکردم ...راننده _ کجا برم آقا ؟صدرا _ بیمارستان ..._ من حالم خوبه .. میخوام برم خونه !صدرا _ تروخدا حرؾ اضافی نزن حالو حوصله تو یکی رو دیگه ندارم ... از کارم افتادم ...چشمامو باز کردم .... کنارم بود ... با عصبانیت داد زدم : مگه مجبور بودی بیای ؟! نمیومدی ...صدرا پوزخندی زدو گفت : نمیومدم که تو رو همونجا نگه میداشتن ..._ بهتر از کنار تو بودنه ...با سوختن یک طرؾ صورتم دستم بی اراده رفت روش ... میسوخت ...صدرا _ گفتم بهت که فعلا از دست من خلاصی نداری ...اشکام جاری شدن ... شور بودن اشکا باعث میشد لبم بسوزه ... اخمام میرفت توهم ...صدرا _ به نفعته باهام مدارا کنی .آروم گفتم : من لعنتی بخاطر یه فکر بچه گونه اومدم دزدی ... با یه فکر بچه گونه تر موندم توی اون خونه ... با فکر بچه گونه ترمباهات لجبازی کردم ... باید میموندم ... باید آروم میبودم تا این بلاها سراؼم نیاد ... ولی نبودم ... آره تقصیر خودمه ... زندگیموداؼون کردم ... تو اصلا تقصیری نداشتی ... خودم به تنهایی حامله سدم ... خودم باعث شدم خودکشی کنم ... تو که یه قدیسه ای ...من نجسم ... من یه هرزه ام ... من تو رو اؼفال کردم ... من به زور سن سیو چند سالگیمو به یه دختر شونزده ساله تحمیل کردم ...من ....بؽض نذاشت ادامه بدم ... سرمو برگردوندم سمت پنجره و بی توجه به کسی که از همه بیشتر ازش تنفر داشتم اجازه دادم اشکام باشدت بیشتری بیان پایین ...جلوی بیمارستان ایستاد ... بدون اینکه چیزی بگه از ماشین اومدم پایین ... رفتم داخل بیمارستان ... به پرستار گفتم تا نگاهی بهصورتم بندازه ... داشت صورتمو ضد عفونی میکرد که صدرا اومد داخل ...صدرا _ میدونم ... بله ... میدونم ... چشم میرم ... خودم میدونم باید برم ... چشم ... خدانگهدار ...و گوشیشو اورد پایین ... پرستار نگاهی به من کردو گفت : تموم شد ...و رفت بیرون ... از روی تخت اومدم پایین ... مقنعه مو کمی کشیدم جلو ... بدون توجه به صدرا اومدم بیرون که بازومو گرفت ...آروم زیر گوشم زمزمه کرد : میخوای چیو ثابت کنی ؟نگاش کردم ... پوزخندی زدمو آروم گفتم : که دلم نمیخواد شکل نحستو ببینم ...و بازومو ز توی دستش بیرون کشیدمو رفتم سمت در بیمارستان ... قبل از اینکه صبر کنم صدرا بیاد تاکسی ای رو دربست گرفتم وآدرس یه جایی رو که ترانه میگفت خیلی قشنگه رو دادم ...راننده _ جای قشنگیه ...هیچی نگفتم ... فقط میخواستم جایی باشم که ارامش بگیرم ...پیاده ام کرد ... پولشو دادم ... رفتم سمت کوه ... جایی که کل شهر زیر پام بود ... از اینجور منظره ها خیلی خوشم میومد ... رفتمجلو ... چشم دوختم به شهر ... نفس عمیقی کشیدم ... سرمو بلند کردم ..._ گناهم چی بود ؟ !اشکام جاری شدن .... داد زدم : ها لعنتی ؟! گناه من چیه ؟ گناهم چیه که باید اونو تحمل کنم ... گناهم چیه که باید یکی رو نداشتهباشم که بهش بگم چه بلایی سرم داره میاد ..زانو زدم روی زمین ... دستمو گرفتم جلوی دهنم ..._ گناهم چی بود ؟! من فقط میخواستم پدرمو نجات بدم ... نمیخواستم اینجوری کنم ... چرا صدرا همون روز اومده ؟! چرا ؟! چرانذاشتی من برم ... چرا یه چیزی جلومو نگرفت ؟ چرا بابا اجازه داد برم ؟؟؟ یعنی همه اینا رو چیده بودی که منو بدبخت کنی ؟ کهبهم ثابت شه از همه برتری ... که قدرتمند تری ؟ !داد زدم : آره فهمیدم ... تو قدرتمند ... تو برتر ... من کی گفتم نیستی ؟ !آروم تر شدم : ترو به قدرتمندیت قسم از این باتلاق بیارم بیرون ... ؼلط کردم ... فقط نجاتم بده ...صدای گریه ام بلند شد ... سرمو روی زمین گذاشتم زار زدم ... من باخته بودم ... میگفتن اگه از ته دل دعا کنی شاید تقدیرت عوضشه ... شاید خدا حرفاتو بشنوه ... خدایا بشنو حرفامو ... کمکم کن .........***با کلیدی که خاله داده بود درو باز کردم ... رفتم داخل .. داشتم بند کفشامو باز میکردم که صدای گریه شنیدم ...ترنم _ بدبخت شدیم ... حالا چجوری بگیم ؟تورج _ ترنم تروخدا بس کن ... بدبختیم یکی دوتا نیست توهم زر بزن ...محمد _ به دوستم گفتم به مراکز کلانتری خبر بده .ترنم با داد گفت : وقتی نمیتونستی نگهش داری چرا بردیش ؟صدرا _ بابا به من چه ... خودش رفت ...رفتم داخل ...تورج _ دیوونه اون یه بچه بود نباید تنهاش میذاشتی !وارد حال شدم ... هرکی به یه وضعی نشسته بود .... ترنم ایستاده بود و پشتش به من بود ... تورج و صدرا هم نشسته بودن وپشتشون به من بود ... محمد هم که روبروی من بود و سرش پایین ..._ سلام !محمد سرشو بلند کرد ... اون سه تا هم برگشتن سمت من ... ترنم با عجله اومد سمتمو پرید بؽلم ...ترنم _ دختره بیشعور کجا بودی تو ؟! نمیگی دق میکنم من ؟خودمو ازش جدا کردم ..._ ببخشید احتیاج داشتم تنها باشم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۵ عصر
...تورج اومد نزدیک و آروم گفت : خوبی ؟لبخندی زدمو با اطمینان گفتم : آره داداش ...رو به ترنم گفتم : من میرم بخوابم ...و ازشون جدا شدم ... لباس داؼونمو عوض کردمو یه لباس تمیز پوشیدم ... روی تخت دراز کشیدم ... حالا میفهمیدم چقدر بدنم دردمیکنه ... ولی خستگی بهم چیره شدو خوابم برد ...با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم ... اطرافو گشتم ... پیداش کردم ... خاموشش کردم و دوباره خوابیدم ... حسش نبود برممدرسه ...با صدای خاله چشمامو باز کردم : دخترم تو چرا نرفتی ؟ !_ سلام خاله ...خاله _ سلام ... چیزیت شده ؟خاله نمیدونست من توی مدرسه دعوا کردم ... دیروز خونه خواهرش بود ...بلند شدمو گفتم : یه دعوای معمولی بود ...خاله _ الان خوبی ؟بلند شدم و بوسیدمش و گفتم : آره خاله مهربونم !لباسامو برداشتمو رفتم توی حموم ... با اینکه صورتم هنوز درد میکرد ولی دوش آب گرم حالمو اورد سرجاش ... اومدم بیرون ...رفتم سمت آشپزخونه ..._ خاله چرا اینهمه خلوته اینجا ؟خاله _ تورجو صدرا رفتن بوشهر ... محمد رفته پیش یکی از دوستاش ... ترنمم دانشگاهه ...نشستم و مشؽول خوردن شدم ... اِی تورج نامرد باهام خداحافظی نکرده ... راستی قرار بود یه چیزی بهم بده ... یادم باشه ازشبپرسم حداقل چی بود ... صبحونه مو خوردم و رفتم توی اتاقم ... شماره تورجو گرفتم ..._ الو ؟تورج _ یه چند لحظه صبر کن .و به انطرؾ خط گفت : بابا برو دیگه این هواپیمای وامونده پرید .صدای صدرا بود _ کیه ؟تورج _ به توچه ... دوست دخترمه !صدرا _ آها پس من رفتم ...تورج _ خداحافظ .بعد از چند لحظه تورج گفت : این دیوونه معلوم نیست چی میخواد ._ با منی ؟تورج _ نه عزیزم .. با خودمم دارم فحش صدرا میدم ... به سلامتی رفت ... نه به اون نیومدناش ... نه به این نرفتنش ..._ بییخال اون بابا ... راستی تورج اون چی بود مامانم داده بود ؟تورج _ نمیدونم .. بازش نکردم ... یه جعبه بود ... گذاشتم روی میز ... ندیدیش ؟نگاهمو به اطراؾ چرخوندم ... نه نیست ...._ نیست تورج !تورج _ ولی من گذاشتمش اونجا ... یه جعبه بنفشه ..._ نیست ...تورج _ مگه ممکنه ... از خاله بپرس .... ولی من گذاشتمش اونجا ._ حالا زنگ میزنم از مامان میپرسم چی بوده !تورج _ ولی بگرد پیداش کن ... من گذاشتمش اونجا ._ باشه کاری نداری ؟تورج _ نه ... سلام برسون ._ باشه خداحافظ .تورج _ بای کوچولو .تا خواستم چیزی بگم قطع کرد ... شیطونه میگه جفت پا برم توی صورتش ... حیؾ اینجا نیستیا ...زنگ زدم به خونه ... سه تا بوق خورد که صدای یکی پیچید توی گوشم : بله ؟خشکم زد ... صدای سهند بود ... بؽض گلومو گرفت ... نامرد ... ولی نباید نشون میدادم ناراحتیمو ..._ سلام !سهند _ سلام بفرمایید ؟_ مامانم هست ؟سهند _ مامانت ؟! راسا ...صدای رها از اون طرؾ اومد : راسائه ؟سهند _ خوبی ؟_ لطؾ کن گوشیو بده به رها .صدای نفس عمیق کشیدنشو شنیدم ... بعد صدای رها پیچید توی گوشم : سلام خواهری !_ سلام عزیز دلم ... خوبی ؟دیگه بیخیال سهند شدم .. با همه حرؾ زدم ... مامان میگفت یه گردنبند بوده ... از اینا که عکس میزارن توش ... عکسچهارتاییمون توش بود ... پس واقعا باید دنبالش میگشتم ...***_ خاله تورج میگه یه جعبه بنفش گذاشته روی میز من شما ندید ؟خاله _ نه مادر من اصلا توی اتاق نیومدم ...اومدم بیرون ... رفتم توی اتاقم ... همه اتاقو زیرو رو کردم نبود ... اَه گندش بزنن ... بیخیال نشستم تا کمی بخونم ... باید یه سریمسائلو هم از ترنم میپرسیدم ...با صدای در به طرفش نگاه کردم ... محمد با دیدن من جاخورد و سرشو انداخت پایین و گفت : ببخشید ... فکر نمیکردم شما باشید... ترنم نیومده ؟نگاهمو دوختم به کتابم و گفتم : نه هنوز نیومده .محمد _ بازم ببخشید .و رفت بیرون ... توی آینه به خودم نگاه کردم .. روسری سرم نبود .. روی صورتمم پر بود از کبودی ... نفس عمیقی کشیدمو بیتوجه شدم ... بازم رفتم توی خط خوندن ... ولی این مساله رو هرجور میکردم نمیفهمیدم . از سرجام بلند شدم ... روسریمو سرمکردم ... وسایلامو برداشتم ... اومدم بیرون ... اطرافو نگاه کردم ... نبود ... رفتم توی آشپزخونه ..._ خاله ؟خاله نگام کردو گفت : جانم ؟_ آقا محمد کجاست ؟ میخواستم چندتا مسئله رو واسم حل کنه .خاله _ توی اتاقش باید باشه .رفتم سمت اتاق محمد ... در زدم ...محمد _ چند لحظه ...نگاهی به اطراؾ کردم ... نفسمو بیرون دادم ... در اتاقش باز شد ... نگام رفت سمتش ..._ میشه چندتا مسئله رو بهم نشون بدید ؟محمد _ بله حتما ... بفرمایید داخل .و کنار رفت ... رفتم داخل ... خواستم به اطراؾ توجهی نکنم ولی نمیشد ... یه تخت سورمه ای بود کنار اتاقش ... روبروش یه قاببود ... یه شعر توش بود ... یه میز هم کنار تختش بود ... روش چندتا کتاب بود ... یه قاب عکس هم بود ... صاحبش یه پسر بچه باتوپی بود که توی دستاش بود ....محمد _ بفرمایید بشینید .بی توجه به اینکه اشاره کرد بشینم روی تخت نشستم روی زمین ... اونم نشست روبروم ... کتابمو گرفتم سمتش و گفتم : اینو نمیفهمم.نگاهی به مسئله کردو گفت : دلتا رو یاد گرفتید ؟_ فکر نکنم .محمد _ باید یاد گرفته باشید ... چون این مسئله با اتحادها حل میشه ._ ولی من که چیزی ندیدم .محمد شروع کرد به ورق زدن ... نگاهمو از دستش گرفتم و اوردم بالاتر ... یه تیشرت طوسی ... یه علامت نایک گوشه لباسش بود... کوچولو بود ... نگام رفت روی صورتش ... ته ریش داشت ... با صداش به خودم اومدم ...محمد _ نگا ...نگام کرد ... نگاهمو از چشمش گرفتم و گفتم : چی شد ؟بعد از مکثی گفت : اینجوری حل میشه ..و شروع کرد به توضیح دادن .. دوتا گوش داشتم دوتای دیگه هم قرض گرفتم .... به دقت گوش دادم .محمد _ فهمیدی ؟_ آره ممنون .خواستم بلند شم که گفت : بقیه اش رو هم حل کن ... اگه اینو نفهمیده باشی دوباره برمیگردی ...مدادمو گذاشت روی کتابم ...برداشتم و شروع به حل کردم ... چندتا سوال بعدشو حل کردم ولی سوال آخر رو گیر کردم .محمد _ میتونی ؟_ چرا ...دوباره شروع کردم ... یکی یکی بررسی کردم ... اَه اینجا خراب کرده بودم ... حلش کردم ..._ جواب میشه 13 ...محمد _ درسته .بلند شدم و گفتم : ممنون .و اومدم بیرون .رفتم توی اتاق خودمون ... کتابامو گذاشتم روی تخت ... صدای گوشیم بلند شد ... نگاش کردم ... شماره نا آشنا بود ... دست بردم تاقطع کنم ولی باز گفتم جواب بدم تا ببینم کیه ._ بله ؟سکوت ._ بله ؟سکوت ._ الو ؟صدای نفس های تندشو شنیدم ._ سلام .نفسم حبس شد ... مؽزم به کار افتاد ... به چه حقی بهم زنگ زده ؟! خواستم قطع کنم که سریع گفت : راسا تروخدا به حرفام گوشبده !_ حرفی هم مونده ؟! همه چی تموم شده آقا .نفس تندی کشید و گفت : راسا این حرفو نزن ._ من با تو حرفی ندارم .و قطع کردم ... با حرص مشتمو کوبیدم روی تخت ... بیشعور ... چجوری میتونه بهم زنگ بزنه ... چجوری توقع داره به حرفاشگوش بدم ؟ !***_ چی میگی ترنم ؟ترنم نشست روی تخت و در حالی که با گوشیش ور میرفت گفت : محمد ما رو میبره !_ محمد ؟! ما ؟ !ترنم _ من نمیتونم تنها برم ... تو هم باید باشی ... بعدش اونجا تو تنها میشی پس محمد میاد ._ چی چیو محمد میاد ... اصلا کی گفته من میام ؟ترنم نگام کردو گفت : یعنی نمیای ؟نشستم کنارش ..._ شما میخواهید حرؾ بزنید ... سر خر میخوایی چیکار ؟ترنم _ اگه بابا اینا بفهمن ._ محمد بفهمه تا عمو اینا نفهمن ؟ترنم _ محمد پایه تر از تورجه ..._ دلیل نمیشه ... احتمالا همه چیو بهش گفتی ؟ترنم _ اوهوم .با حرص گفتم : چجوری روت شد بگی ؟ترنم _ میدونست ... همون موقع که اومدم اینجا فهمید ._ دهن که نیست دروازه است .ترنم _خب به من چه اون تیزه ._ دیوونه !ترنم _ یعنی نمیای ؟_ نه !ترنم _ راسا ... به کمکت احتیاج دارم ... نمیدونم میخواد درمورد چی حرؾ بزنه ... باید باهام باشی ._ فوقش خواست چرت بگه دوتا فیلیپینی نثارش کن .ترنم _ راسا ..._ جانم ؟ !ترنم _ بیا دیگه ... اینجوری نه تو تنهایی نه محمد ._ بابا به من چه اون میخواد تنها باشه .ترنم _ راسا اذیت نکن ._ من تنها هم راضی ام نمیخواد اونو برداری بیاری .ترنم _ ولی گفته حتما باید بیاد ._ چرا مثلا ؟ !ترنم _ میخواد ببینه آؤمان چجور آدمیه ._ پس من نمیخواد بیام .ترنم _ راسا جون عزیزت ... اصلا چه گیری دادی به نیومدن محمد ؟_ بخواد بیاد بعد شما میرید منو اون تنها میشیم ...ترنم _ خب ؟_ نمیخوام تنها باشم .ترنم _ نترس زیاد جرؾ نمیزنه ... بعدشم فکر میکنه تو زیادی کوچولویی ارزش حرؾ زدن نداری .نگاش کردم ... نیشش گشاد شد ... بالشو کوبیدم تیو سرش و داد زدم : ترن م !ترنم _ باشه باشه ...نشستم روی تخت و گفتم : باشه میام ... ولی به یه شرط ...ترنم _ هرچی باشه قبول ._ بعد از رستوران بریم شهر بازی .خشکش زد ... برگشت سمتم ... شونه هامو بالا انداختم .ترنم _ آخرش که بچه ای !_ قول دادی ... قبول کردی .ترنم با کلافگی گفت : باشه .میدونستم از شهربازی متنفره ... بخاطر همین دوست داشتم اذیتش کنم ...ترنم _ حالا من چی بپوشم ؟_ به نظرم اون مانتو آبی کاربنیتو بپوش ...ترنم _ با چی ؟_ با شال آبی من ... شلوار آبی ... کفش آل استار آبی من .نگام کرد ...ترنم _ بد نیست ._ اوه ! حالا کلاس میذاره .ترنم _ آخه میشم یه دست آبی !_ آبی بهت میاد !ترنم _ نه دیگه تا این حد ._ حالا تو بپوش ... اگه بد بود یه نظر دیگه میدم ...ترنم بلند شد ... لباسا رو پوشید ... جلوی آینه چرخید ..._ چطوره ؟ترنم _ خیلی خوب میشه .بلند شدم ..._ یه چیز کم داری !ترنم با یه علامت سوال بزرگ نگام میکرد ..._ بود یه بار داشتیم میرفتیم خونه سروش اینا ... تو به اون مانتو قوه ایت .... یه تل نازک زدی ... موهاتو یه وری ریختی رویچشمات ...ترنم _ خب ؟_ اونجوری خیلی خوب میشی ... اونجوری بزن .ترنم _ وایسا ببینم ...در کشو رو باز کرد ... با دیدن جعبه بنفش قبل از اینکه من حرؾ بزنم ترنم گفت : تو که جعبه تو برنداشتی .اوردش بیرون .ترنم _ روی میز بود ... گفتم میفته میشکنه ... گذاشتمش داخل کشوم .ازش گرفتم ... آروم بازش کردم ... گردنبند مامان بود ... برش داشتم ... نگاهمو دوختم به قلب ... از طلا بود ... جعبه رو گذاشتمروی میز ... در قلبو باز کردم .... یه طرفش عکس مامان و بابا بود ... طرؾ دیگه اش عکس منو رها ... همون عکسی که با سهندرفته بودیم تا بگیریم ... همو عکسی که خودمو کشتم تا به رها نشون بدم چجوری مثل من بایسته ... تا درست لبخند بزنه ...بؽض گلومو گرفت ... انگشت شصتمو کشیدم روی عکسا ... آروم بوسیدمشون ... به قلبم فشارشون دادم ... دلم واسشون یه ذره شدهبود ... نفس عمیقی کشیدم و به ترنم فارق از دنیا نگاه کردم ... داشت موهاشو درست میکرد ... گردنبندو بستم به گردنم ...ترنم _ اینجوری خوبه ؟نگاش کردم ..._ عالی شدی .ترنم با شک گفت : واقعا ؟ !بوسیدمش و گفتم : از خداشم باید باشه .اونم منو بوسید و گفت : ممنون .و رفت از اتاق بیرون ... توی آینه به خودم نگاه کردم ... چرا من نباید مثل ترنم میبودم ؟ !چرا باید اینقدر ذلیل باشم ؟ !ترنم خوشحال بود ... چون فکر میکرد آرمان دوسش داره ... ولی من ... خوشحال نبودم چون میدونستم آرمانم مثل اون عوضیه ...شاید یه درجه بهتر .. ولی اونم یه پسر بود ... یه پسر عوضی .با صدای گوشیم چرخیدم سمتش ... روی تخت بود ... رفتم نزدیک ... با دیدن اسم سهند دستم رفت سمت دکمه ریجکت ... ولیاشتباهی به دکمه جواب دادن خورد ... صدای سهند اومد : راسا به قرآن اگه جواب ندی برمیدارم میام تبریز ...گوشی رو آروم برداشتم ... نزدیک گوشم اوردم ... دلم واسه صداش تنگ شده بود ... دلم واسه داداشم تنگ شده بود ... بؽضمشکست ...سهند _ عزیزم ... راسا جان !سکوت کردم ... فقط صدای هق هقمو میشنید ...سهند _ باز تو نی نی شدی ! من فکر میکردم رفتی اونجا درست شدی ... بزرگ شدی ... خانوم شدی ... ولی نه ... هنوز همونراسا زر زرویی ... هنوز همونی هستی که دفتر منه بیچاره رو پاره میکرد ... بعد تا میومدم چیزی بهش بگم سریع میزد زیر گریه... هرکی نمیدونست این فیلمته فکر میکرد من زدمت ... حالا هم فیلمتِ ؟هیچی نگفتم ..سهند _ بخدا ؼلط کردم ... خودم فهمیدم چی گفتم .. خودم فهمیدم ... پشیمونم ... بخدا پشیمونم ... من به پاک ترین فرشته روی زمینتهمت زدم . موقعی که اون فرشته سعی میکرده خرابکاریشو جبران کنه .صداش داشت میلرزید : بخدا حاضرم از همه کارام بزنم تا کاری کنم برگردی ... دیگه نمیتونم عمو رو ببینم ... شده یه پوستاستخون ... همش چشمش به درِ ... تا ببینه سوگولیش میاد داخل ... دیگه نمیتونم زن عمو رو ببینم ... هنوزم فکر میکنه تقصیر اونبوده ... اگه اجازه نمیداد تو بری اردو این نمیشد ...آرومتر گفت : حاضرم هرکاری کنم تا دوباره بهم بگی داداش ... تا دوباره بریم شهر بازی ... بخدا ایندفعه دیگه کاری میکنم اونخرس گنده هه رو ببریم ... رفتم تمرین کردم .. دیگه میتونم ... دیگه یاد گرفتم ...تحمل نیوردم ... با عجز نالیدم : سهند ؟سهند _ جان سهند .. بگو خواهرم ... بگو عزیز سهند ... بگو ..نمیتونستم حرؾ بزنم ... نمیتونستم ... گوشی رو قطع کردم ... روی تخت افتادمو زار زدم ... برای بدبختیم .. برای اینکه بازم سهندفکر اشتباه میکرد ... برای اینکه فکر میکرد من پاکم ... برای اینکه میگفت ؼلط کردم ...نمیخواستم ... سهند ... میخواستم پیشم باشه ... میخواستم همه چیو بهش بگم تا آروم شم ... ولی یه مهری روی لبم بود ... نمیتونستمبه کسی چیزی بگم .از اتاق بیرون نرفتم ... خوب گریه کردم ... خالی شدم ... بلند شدم ... لباسامو برداشتمو رفتم سمت حموم ... آب حالمو جا میورد.... به ترنم قول داده بودم برم ... باید میرفتیم سر قرار ... قرار با آرمان ... زیاد خوشم نمیومد ... ازش ... ولی برای دل ترنم شامپوریختم روی موهام ....با صدای ترنم نگاهمو چرخوندم سمتش ...ترنم _ آماده شدی ؟نگاهی به سیاهی مانتوم کردم ...آروم گفتم : آره .شال قرمزمو سر کشیدم ... اومدم بیرون ...ترنم _ خاله نگران نباشید دیگه .خاله _ محمد حواست بهشون باشه .. امانتن !محمد _ شم مامان ...رفتم کنار در ... نشستم روی زمین تا کفشمو بپوشم ...ترنم بالای سرم ایستادو گفت : عین روحی !_ ممنون !بلند شدم ... نیم نگاهی توی آینه به خودم کردمو اومدم توی حیاط .ترنم اومد ... پشت سرش محمد ... درو باز کرد ... سوار شدم ... ترنم رفت جلو ... مثل دفعات قبل ... گوشه سمت راست نشستم ...سرمو تکیه دادم به شیشه ... سرماشو دوست داشتم ... کؾ دستمو چسبوندم بهش ... آرومم میکرد .محمد _ کجا باید برم ؟ترنم اسم یه جایی رو گفت که نشنیده بودم .. محمد بدون هیچ حرفی دور زد ...ترنم _ آهنگ نداری ؟محمد _ نظامی مملکت ! استؽفرالله ...ترنم با خنده گفت : محمد !محمد _ بابا ندارم !ترنم _ دروغ ... اونروز داشتی !محمد _ پیدا کردی بزار .نگام افتاد به سی دی ... توی جیب پشت صندلی ترنم ... لبخندی روی لبم نشست ... دست بردم ... درش اوردم ... گرفتم طرؾ ترنم... باذوق گفت : ایول !محمد _ بله ....نگاهشو روی خودم حس کردم ... سرمو برگردوندم سمت بیرون ... به حرکت اطرافم چشم دوختم ... به آسمون سیاه .... به نورچراؼا ... چشمامو بستم ... صدای آروم آهنگ باعث شد چشمام گرم شه .با تکون های آرومی چشمامو باز کردم ... ترنم با دیدن چشم باز من گفت : خوب خوابیدی ؟لبخندی زدمو گفتم :ببخشید .لبخندی زدو گفت : بپر پایین که آرمان میکشمتم !خودش سریع پایین پرید ... اومدم پایین ... محمد ماشینو قفل کرد ... نگاهی به کفشم کردم ... باز شده بود .._ شما برید من الان میام !پامو گرفتم کنار ماشین و شروع به بستنش کردم ... شلوارمو صاؾ کردمو وارد رستوران شدم ... اطرافو نگاه کردم ... نبودن ...رفتم طبقه دوم ... با دیدن ترنم و محمد رفتم سمتشون ... آرمان پشت به من بود ..._ سلام !برگشت سمت من ... حس کردم نفس راحتی کشید ... لبخند عمیقی زدو گفت : سلام ... خوب هستید ؟_ ممنون ...نشستم کنار ترنم که محمد گفت : منو راسا میریم یه میز دیگه میشینیم ... شما راحت حرفاتون رو بزنید ...ترنم _ ولی محمد ...محمد نگاش کرد ... ترنم چیزی نگفت ... آروم بلند شدم ... آخه نمیشد ما بلند نشیم ... پشت سر محمد با حرص رفتم ...محمد _ بعد ترنم همه چیو بهت میگه حرص نخور !نگاش کردم ... به یه میز اشاره کرد ... نشستم پشتش ... شروع کردم به شکستن مفصلام .. نگام روی آرمان و ترنم بود .محمد _ باید باهم حرؾ بزنن ... معلومه همدیگه رودوست دارن .نگاهمو چرخوندم سمت محمد ... با گوشیش بازی میکرد ... حرصم گرفت ... ای خدا ... نمیشد حالا خاله یه دختر مجرد داشت ؟!بعد با اون میومدیم ... همینه من شانس ندارما .محمد _ چی میخوری ؟کوفت !نگاهی به منو کردم ... اشتها نداشتم ... منو رو کنار زدم ..._ چیزی میل ندارم !محمد اخم ظریفی کردو گفت : ظهرم چیزی نخوردی ....نگاش کردم ... چه با توجه ... خودمم یادم رفته بود ظهر ؼذا نخوردم ._ گرسنه ام نیست !محمد _ یه سالاد سفارش بده ... اینجوری ضعؾ میکنی .با حرص گفتم : گفتم چیزی نمیخورم !و نگاهمو ازش گرفتم ... دست مشت شده مو گذاشتم روی پام ... عصبانی بودم ... ولی از چی ؟! خودمم نمیدونستم .محمد دیگه چیزی نگفت ... ؼذاشو سفارش داد ... بدون اینکه حتی به من نگاهی کنه مشؽول خوردن شد ...بازی انگری بردز رو اوردم ... بدون اینکه نگاهی به اطرافم کنم مشؽول بازی شدم ...گوشیم از دستم بیرون اومد ... با گیجی به صاحب دست نگاه کردم ...ترنم _ دو ساعته توی این گوشی چی پیدا کردی ؟_ ترنم اذیت نکن بده ... داشتم تمومش میکردم ...ترنم _ خب آفرین ! بلند شو بریمبا تعجب گفتم : کجا ؟ترنم _ نخیر ... این کلا از مرحله پرته ...با حرص نگاش کردم ... دستمو کشید و جلوتر از پسرا از رستوران اومدیم بیرون ...ترنم _ خانوم نگران تنهایی خودشون بودن ... بیچاره محمد فقط نگات میکرد بلکه بیخیال اون گوشی شی حرؾ بزنی !_ میخواست نگام نکنه .... میخواست واسه خودش سرگرمی پیدا کنه .ترنم _ راسا تو یه چیزیت میشه ... اون چند روزه پاچه صدرا رو گرفتی ... حالا شد محمد ...در ماشینو باز کردو گفت : سوار شو ببینم برنامه شون چیه ...بیخیال شدم ... سرمو تکیه دادم به پشتیش و چشمامو بستم ... ترنم بیخود گوشیمم گرفت ... اَه ... حوصله ام سر میره .در بازو بسته شد ... ماشین راه افتاد ... آروم چشمامو باز کردم ... فقط محمد بود ._ ترنم ؟محمد _ پشت سرمون دارن میان !بی اختیار برگشتم و پشت سرمون رو نگاه کردم ... چیزی رو نمیدیم ... گوشه ماشین خودمو جمع کردم ... میترسیدم از اینکه باهاشتنها باشم ... میترسیدم ... اشکام جاری شدن ... دیگه نمیخواستم کسی بهم دست بزنه ... بؽضم شکست .محمد سریع چراؼو روشن کرد ... نگام کرد ...محمد _ چیزی شده ؟سرمو تکون دادم ... نگاش نکردم ...محمد _ پس چرا گریه میکنی ؟بی اختیار گفتم : اونام میان ؟محمد نگام کرد ...محمد _ منظورت چیه ؟دوباره نگاه کردم به عقب ... نبودن ... گریه ام شدت گرفت ._ نیستن !داشتم میلرزیدم ... محمد ماشینو یه گوشه نگه داشت ... برگشت سمت من ... منی که گوشه ... چسبیده به در ... مچاله شده بودم ...محمد _ راسا ؟دستم رفت سمت در ... ولی قفل مرکزیو زد . ته دلم خالی شد .محمد _ چته تو دختر ؟_ بزار برم ... تروخدا !تعجب محمد بیشتر شد ... خواستم درو باز کنم که صداش بلند شد : به اون در دست نزن !خشکم زد .محمد _ چرا اینجوری میکنی ؟دستمو روی صورتم قرار دادم ..._ تروخدا ... کاری باهام نداشته باش ...ساکت شد ... هیچی نگفت ... صدای نفسهای عمیقشو شنیدم ... ماشینو روشن کرد ... صداش پیچید توی ماشین : ترنم ما میریم خونه.... حال راسا خوب نیست .... آره خوبه .... خوبه دختر خوب .... نه شما برید ... من میبرمش خونه .... گفتم نمیخواد ... باشه ...نگران نباش .... خداحافظ !گوشیو انداخت روی داشبورد ... آروم گفت : کی باعث این ترست شده ؟ !هق هقم اوج گرفت ... هیچی نمیتونستم بگم ... حالا میفهمیدم چرا ترنم گفت همه چیو سریع میفهمه ... البته منم بی اختیار لو دادم ...لعنت به من ... حالا همه میفهمیدن ... لعنت به منِ دهن لق ...محمد _ باید حرؾ بزنی راسا !نگاهمو دوختم به کفشای قرمزم ... هیچی نگفتم ... نمیتونستم چیزی بگم ... اگه میگفتم بدبخت میشدم .محمد _ خونواده ات میدونن ؟ !با ترس نگاش کردم ... کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت : پس دلیل اینکه فرستادنت اینجا اینه !اشکام جاری شدن ._ بهم تهمت زدن !محمد _ تهمت ! چیزی دیدن که تهمت زدن ...حرفاش داشت با طعنه میشد ... من اینو نمیخواستم ... بی اختیار داد زدم : لازم نیست واسه تو توضیح بدم ! به خودم مربوطِ .محمد اینبار خونسرد تر گفت : پس وظیفه من اینه که به خونواده ات بگم ... دخترشون اینجور که فکر میکنن پاک نیست ._ من پاکم !محمد شونه شو انداخت بالا و گفت : ثابت کن .نگاش کردم ... چه راحت حرؾ میزد ... چه راحت تهدید میکرد ... هرکی پیدا مید منو تهدید میکرد ... هیچکی باهام خوب نبود ...نگاهمو دوختم به روبرو ...سه نفر از بزرگترین رازهای زندگیم خبر دارن .سهند ... محمد ... صدرا .با هر یه کلمه ای هرکدومشون بگن بدبختی من حتمی ... مرگ بابا حتمیه .چرا باید سه تا پسر اینا رو میفهمیدن .._ لازم نمیبینم واسه تو ثابت کنم ... همونجور که واسه سهند نکردم ... من نمیخوام واسه پدرم اتفاقی بیفته ... پس حاضرم هرکاریبکنم نگید ... ولی اگه بفهمه کاری میکنم که از زندگی کردن پشیمون شید .درو باز کردمو پیاده شدم ... اینبار با قدمهای محکم رفتم توی خونه ... اینبار دیگه ترسی نداشتم ... اینبار دیگه میدونستم ... بایدزندگی میکردم ... محمد چیزی نمیدونست .. چرا الکی خودمو عذاب بدم . روی تخت دراز کشیدم ... چشمامو بستم ... نباید به چیزیفکر میکردم ... نباید میترسیدم ... ترس برادر مرگ بود ... نباید به دستشون چیزی میدادم که بر علیه خودم استفاده کنن ... لبخندیرو لبم نشست ... دستم رفت سمت گردنبند ... دوستتون دارم ...راسا...راسا..بیدار شوصدا مردونه بود..ترسیدم...سریع چشمام رو باز کردم و روی تخت نشستم..محمد روی صندلی میز توالت نشسته بود.باز این ترسلعنتی..میدونستم یعنی مطمئن بودم کاریم نداره.ولی ...محمد_خب بلند شو که کلی داریم امروز.اول ورزش..صبحانه.بعدم باید بشینی درسات رو کامل بخونی.میخوام ازت یه امتحان کلیبگیرم.بعدم شب میریم شهربازی..پس زود پاشو ..بلند شد که بره بیرون .الان من از ترس سکته کردم که آقا اینو بگه.با نفرت نگاهش کردم..یک دفعه برگشت و یه جورایی مچ گیری.جهت نگاهمو عوضکردم ._ باشه الان میام ..لبخندی زد و رفت بیرون..بلند شدم..دست و صورتم رو شستم..بعد از ورزش و صبحانه نشستم پای درسم.طبق چیزی که گفته بودحجم زیادی از درسا رو باید میخوندم..چون تو این مدت مجبور شده بود مقدار زیادی از درسا رو یاد بگیرم درسا تا حدودی براماسون بود.فقط باید مرور میکردم.قبل از اون هم که زیاد نبود.فقط یکم وقت گیر بود.شروع کردم به خوندن.نمیدونم چقد گذشته بود کهصدای ترنم بلند شد..فقط یکم وقت گیر بود .ترنم_خدا بگم این محمدو چی کار کنه...نگاه کن یه روز که بچه تعطیله براش کار درست کرده.ول کن بابا..بیا بریم یه استراحتیبکن .خودمم خسته شده بودم.رفتم بیرونترنم_محمد این بچه فیلسوؾ شد.بیخیالش شو .محمد_نخیرم.نمیشه..اصلا تا زمانی که ازش امتحانو نگیرم از شهربازی خبری نیس..تازه باید نمرش بالا هم باشه ..ترنم_راسا پس زود برو درستو بخون ..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۶ عصر
تقریبا از تعجب شاخ درآورده بودم. ترنم؟؟شهربازی؟؟بیخیال به حرفای محمد و ترنم داشتم میخوندم ... خودمم دلم میخواست نمره بالایی بگیرم ... باید هرجور شده کمبود ها رو جبرانمیکردم ... نباید امتحانو رو خراب میکردم ..._ مشکلی نداری ؟سرمو بلند کردم ... بی اختیار با دیدن محمد اخمام رفت توهم ... دوباره به صفحه کتاب نگاه کردم ... نشست کنارمو گفت : حالا مثلاقهری ؟از این صمیمیتش بدم اومد ... نگاهمو چرخوندم سمتش و گفتم : کسی گفته باهام صمیمی بشید ؟! نکنه دلتون واسم سوخته ؟نگاش رنگ تعجب و حیرت گرفت ... خواست حرفی بزنه که گفتم : نمیخوام بخاطر چیزای بی ارزش نتونم درست بخونم ... پسبفرمایید بیرون .مطمئن بودم عصبانی میشه ... برای همینم این حرفو زدم ... نمیخواستم پیش خودش فکر کنه ازش ترسیدم ... یه بار از یکی ترسیدمبرای هفت جدم بسه ... نابودم کرد ... اینو دیگه نمیزارم ...محمد _ یک ساعت دیگه میام ازت امتحان بگیرم .و رفت بیرون ... لحنش آروم بود ... نگاهمو دوختم به کتاب ... برای ضایع کردنش باید درس میخوندم ...نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای در از جا پریدم ... محمد با دیدن چشمای نیمه باز من خشکش زد .... چشمامو مالیدم ...محمد با صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفت : تو خواب بودی ؟کمی هوشیار تر شدم ..._ من ؟! نه !اومد داخل ... کمی هوشیار تر از قبل شدم ... ولی خداییش چسبید خوابه ... اگه محمد نمیومد داخل بیشتر میچسبید .محمد _ معلومِ ... راسا با این وضع خوندن به جایی نمیرسی ها !نگاش کردم .... چشاش خندون بود ..._ شش صبح بیدارم کردی توقع داری واست انیشتین بشم ؟ !خنده اش گرفت ...محمد _ توقع ندارم انیشتین بشی ولی یکم بیشتر تلاش کن ... حالا هم بلند شو برو یه آبی به صورتت بزن ... من از این در برمبیرون تو درس نمیخونی .بلند شدمو گفتم : تو زندگی نداری ؟محمد _ نه ندارم ._ معلومِ ...از اتاق اومدم بیرون ... رفتم سمت دستشویی ... آبی زدم به صورتم ... خوابم پرید ولی هنوزم دوست داشتم بخوابم ... ولی با تصوراینکه عصر باید میرفتیم شهر بازی یه بار دیگه آب زدم به صورتم ...صورتمو خشک نکردم تا خواب دوباره نیاد سراؼم ... رفتم توی اتاق ... محمد نشسته بود روی تخت من و داشت کتابمو زیرو رومیکرد ...محمد _ امتحاناتت کی شروع میشه ؟_ چون نبودم ... امتحانای ترم اولو از دست دادم ... مدیرمون گفته ازم همه شو توی هفته آینده امتحان میگیرن .سرشو بلند کرد و نگام کرد ... بیخیال بهش نشستم روی زمین ... الان توی سرش این سوال وول میخورد که کجا بودم ... بدم میومداکه میپرسید کجا بودی ... ولی نپرسید ... شیمی رو برداشتم ..._ شما میتونید برید ... من دیگه نمیخوابم !محمد _ نه من راحتم !بچه پررو ... خوب من راحت نیستم ... حرصم گرفته بود . گوشه اتاق نشستم ... زانومو کشیدم توی بؽلم ... کتابو گرفتم توی دستم... هنوز خط اول رو نخونده بودم که صدای گوشیم بلند شد . از سرجام بلند شدم ... کنار محمد بود ... برش داشتم ... سهند ! لبخندینشست روی لبم ._ سلام .سهند _ سلام خانوم خانوما خودم !_ خوبی ؟سهند _ به مرحمت شما ._ چی شده یادی از ما کردی ؟سهند _ دلم تنگ شده واست !_ میای دیدنم ؟ منم دلم واست تنگ شده !حواسم به محمد که توی اتاق بود نبود ...سهند _ خودمم دلم میخواد بیام قربونت برم ولی فعلا نمیتونم ._ چیزی شده ؟سهند _ نه !_ بابا اینا خوبن ؟ بهم که زنگ نمیزنن ... من مجبورم بزنگم .سهند _ آره اونام خوبن .نشستم کنار کتابام و آروم گفتم : سهند ؟سهند _ جانم ؟_ بهم دروغ که نمیگی ؟سهند _ نه خانومی ... دروؼم چیه ؟ خودت دوماه دیگه میای میبینیشون !_ باشه ... راستی سهند ؟سهند _ هوم ؟_ چرا اون دفعه با یه شماره دیگه زنگ زدی ؟سهند _ تا جواب بدی ... شمام که گفتی حرفی بین ما نمونده و قطع کردی ._ حقت بود !سهند _ اون که بله ._ من باید بشینم درست بخونم کاری نداری ؟سهند _ نه عزیزم . مراقب خودت باش ._ باش . بای بای .و قطع کردم ... نگام چرخید سمت محمد ... سرش توی گوشیش بود ... رفتم سمت کتاب شیمی ... نشستم و شروع به خوندن کردم ...بدو اینکه نهارم رو کامل بخونم برگشتم توی اتاقم ... چندتا مبحث دیگه مونده بود ... باید تموم میکردم ...ترنم _ مشکلی نداری ؟نگاش کردمو گفتم : نه فعلا .ترنم _ یکم استراحت کن بعد دوباره بخون ._ بیخیال ... میخونم بعد یکم میخوابم تا شب انرژی داشته باشم .ترنم _ باشه پس من میخوابم .و دراز کشید روی تخت ... من مشؽول شدم باز .***لباسمو پوشیدم ... ترنم جلوی آینه داشت به خودش میرسید ... شالمو انداختم روی سرم ..._ میدونی عین اسمارتیزیم ؟ترنم برگشت سمتم ._ دیشب تو آبی من قرمز ... امشب تو سبز من زرد ...خنده اش گرفت .نگاهی به مانتو مشکی و زردم کردم و گفتم : بریم ؟ترنم هم بلند شد و اومد بیرون ... محمد توی ماشین منتظرمون بود ... سوار شدیم .محمد _ فقط یه شهربازیه ها ! این چه سرووضعیه ؟ترنم _ محمد تروخدا گیر نده ! نترس هیچ اشنایی تو رو با من نمیبینه !محمد _ اینبار دیگه باید باهم باشیم !ترنم لبخندی زد که من خنده ام گرفت ._ نگو که آرمانم هست ؟ !ترنم _ من بهش خبر ندادم .... محمد بهش گفته بیاد ._ بمیرم همچین تو بی میلم نیستی .نیشش شل شد .... صدای خنده محمد پیچید توی ماشین . منو ترنم هم زمان نگاش کردیم ..محمد _ عالی بود !ماشینو روشن کرد ... هنوز میخندید ... منم بی اختیار لبخندی زدم ...محمد _ راستی خبر نداری صدرا مسابقه شو چیکار کرده ؟ترنم _ والله تورج میگفت با خودش حرؾ نزده ولی یکی از رابط هاش میگفت شده سوم !محمد _ همونم خوبه ...کنجکاو شدم ... چه مسابقه ای ؟! ولی با یادآوری شکل نحس صدرا بیخیال شدم ... سرمو چرخوندم سمت پنجره ماشین ... صدایگوشیم بلند شد ... کیفمو برداشتم از کنارم ... توش نبود ...ترنم _ چرا جواب نمیدی ؟_ میخوام بدم ولی کو ؟ !ترنم _ شاید تو خونه جا گذاشتیش !!!خشکم زد ... توی خونه ؟! گوشیمو ؟! داشت زنگ میخورد ... برگشتم ... به ترنم نگاه کردم ... هنوز داشت نگام میکرد ... بیاختیار نگام کشیده شد سمت محمد .... از خنده کبود شده بود ..._ گوشیمو توی خونه جا گذاشتم ؟ !محمد مثل یه بمب منفجر شد ... با خنده اون منم زدم زیر خنده ... ترنم داشت گیج نگامون میکرد ... محمد ماشینو زد کنار ...همینجوری داشت میخندید ... تکونی خوردم ... دستمو گرفته بودم به شکمم ... وای خدا ... سوتی سال بود ... گوشیمو از کنار کیفمبرداشتم ... شماره ناشناس بود ... سمج هم بود ... داشت همینجور زنگ میزد ... جواب دادم : بله ؟سعی میکردم به خنده محمد نگاه نکنم و جواب کسی رو که پشت خط بود رو بدم ... ولی با صدای خنده اش منم میخندیدم ..._ خوش میگذره ؟ !صداش عصبی بود ... این صدا منو میترسوند ... خنده ام قطع شد ... بی اختیار دستم رفت سمت دستگیره ... صدای فریادش باعثشد درو باز کنم ... نمیدونم چرا هیچ تلاشی برای قطع کردن نمیکردم ...صدرا _ خوش میگذره نه ؟ !دستمو به بدنه ماشین گرفتم ...صدرا _ از این فرصت هات خوب استفاده کن ... این خوشی دووم نمیاره ...ته دلم خالی شد ... بی اختیار نشستم ... بؽض گلومو گرفت ..._ چی از جونم میخوای ؟ !صدرا _ جونتو !اشکام جاری شدن ..._ دِ لعنتی کل زندگیمو بهم ریختی دیگه ولم کن .صدرا خنده ای کرد ... عصبی ... یه خنده عصبی ...صدرا _ هنوز تموم نشده کوچولو !صدای خنده اش روی اعصابم بود ... قطع کردم ... سرمو گرفتم بین دستام ... ) هنوز تموم نشده ( ... خدایا دیگه چی از جونممیخواد !؟ترنم _ چیزی شده راسا ؟نگاش کردم ... نگرانی رو میشد از توی چشماش خوند ... لبخندی به زور زدمو گفتم : نه .اشکامو پاک کردم و سوار ماشین شدم ... دیگه هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ... هیچ کدوم حال حرؾ زدن نداشتیم ... البته من اینجوریبودم .. اونا رو نمیدونستم ... چشمامو بستم و بدون اینکه سعی کنم به حرفای صدرا فکر کنم به آهنگ بی کلامی که پخش میشد گوشدادم ...بالاخره رسیدیم.دیگه دل ودماغ بازی نداشتم.همه حسم پرید.آرمان قبل از ما رسیده بود.ترنم با دیدنش رفت پیشش.بعد از سلام واحوال پرسی آرمان رو کرد به ترنم و گفت:نظرت راجع به ترن چیه؟تا اونجا که یادم بود ترنم کلا با بازی ها مشکل داشت ولی با ترن یه پدرکشتگی دیگه داشت.پس پیشبینی کردم که قبول نکنه.منم کهکلا با ترن مشکل داشتم.از رنجر نمیترسیدم ولی ترن ..ترنم نگاهی به من کرد ..ترنم_باشه.راسا , محمد شما هم میاین؟من بدون این که فکر کنم گفتم:نه ترنم میدونی که من میترسممحمد هم پشت سر من گفت:پس من پیش راسا میمونم .ترنم و آرمین قبول کردن و رفتن.حالا مثلا قرار بود از هم جدا نشیم.صدای محمد منو از فکر دراورد ._ خب راسا جان..چه بازی میخوای اول سوار شی؟_ هیچ بازی ای.شما اگر میخواین سوار شین برین.من منتظر میمونممحمد_باشه..خب من اول میرم ماشین ..بعدم..میرم کشتی بعد..یه سر هم به رنجر میزنم..بعد ..با شنیدن ماشین چشمام برق زد.ولی خب گفته بودم سوار نمیشم ...محمد_بلندشو بلند شو چشمات لوت داد.اول میریم ماشین بقیشم خدا بزرگه.یا خودت میگی چی دوست داری یا جبوریم اسمه تکتکشون رو بگیم ببینیم دخترمون کدومو دوست داره .خوشحال از این که فهمیده بود چه بازی ای رو دوست دارم دنبالش راه افتادم.کلی تو صؾ وایسادیم تا بالاخره نوبتمون شد.خیلیخوش گذشت.با خوشحالی اومدم بیرون .محمد_خب .حالا کدوم؟تعارؾ رو گذاشتم کنار.اومده بودم اینجا که بهم خوش بگذره.کلا شهربازی باعث میشد ادم ناراحتی هاش رو فراموش کنه_ خب..بریم کشتیمحمد_از این طرؾ ..دنبالش راه افتادم.یه لحظه سرعتش رو کم کرد که بهش برسم.کنار هم حرکت میکردیم که چشمم افتاد به پشمک های صورتی کهجلوی یکی از مؽازه گذاشته شده بود.سریع نگاهم رو گرفتم.خیلی دوست داشتم ولی درست نبود به محمد بگم پشمک میخوام.خودم همکه نمیتونستم برم بخرم.یه آهی کشیدم و جهت نگاهمو عوض کردم.سوار کشتی شدیم.بر خلاؾ ماشین زیاد تو صؾ نبودیم.انقدر جیػزده بودم دیگه صدام در نمیومد .محمد_بیا بریم من دلم یه چیزی میخواد ..دنبالش رفتم..جلوی همون مؽازه ای که پشمک داشت ._ تو چیزی میخوای؟الان انتظار داشت بگم اره من پشمک میخوام_ نه مرسی .سر تکون داد.اقا نیم کیلو تخمه بده .به اطافم نگاه کردم.تشنم شده بود_ من الان برمیگردم .محمد_کجا میری؟_ میرم آب بخورم .محمد_باشه.زود برگرد.همینجا وایمیسم .یه ابسرد کن نزدیک ماشین دیده بودم.سریع پیداش کردم و یکم آب خوردم و برگشتم.هنوز دم همون مؽازه بود.برگشت .اخ دستشپشمک بود.رفتم نزدیک .گرفت سمتم.بدون تعارؾ گرفتم و تشکر کردم.خندیدمحمد_تو که چیزی نمیخواستی_ دیگه نخواستم دستتون رو رد کنم .بازم خندید .محمد_نگات لوت میده.بیا بریم سینما چهار بعدی..بعدش هم ...دیگه ادامه نداد.معلوم نبود ترنم اینا هم کجان.احتمال میدادم تازه سوار شده باشن یا این که هنوز نوبتشون نشده باشه.چون صؾ ترنسه برابر صؾ ماشین و کشتی بود .سینما هم رفتیم.اونجا هم الکی جیػ میکشیدم و وسط جیػ زدنام پشمک میخوردم.محمد هم فقط به کارای من میخندید.خنده هاش از تهدل بود.دلم نیومد بگم نخند.چی کار کنم دلرحمم دیگه .کلا بهم خوش گذشته بود .فقط دلم یه بازیه دیگه میخواست که خوشیم تکمیل شه ._ میگم میشه یه بازی دیگه هم بریم .محمد_البته..فقط اول اون پشمکت رو بخور بعد بریم که من خندم نگیره .لبخندی زدم و بقیشو خوردم.بعد از تموم شدنش گفتم بریم.راه افتاد.یک راست رفت سمت رنجر و دو تا بلیط گرفت و رفت توصؾ.تمام این مدت داشتم با تعجب نگاش میکردم.خب این از کجا فهمید من کدوم بازی رو میخوام؟دیگه علم ؼیب نداره که دیگه ._ ببخشید میشه بپرسم کی گفت بریم رنجر؟محمد_من علم ؼیب دارم ._ جلل خالقبا گفتن این حرؾ صدای خندش بلند شد .منم خندم گرفته بود .محمد_نمیخواد شاخ در بیاری.این یکی رو ترنم گفته بود ._ فقط همین یکی رو؟محمد_نه..پشمک هم اون گفته بود.ولی ماشین رو خودم فهمیدم .سوار رنجر شدیم.این بار دیگه جیػ هام از روی ترس و هیجان بود.دسته ی صندلی رو سفت گرفته بودم.انقدر فشار داده بودم کهدستم درد گرفته بود.یه لحظه دستم از دسته جدا شد.محمد دستمو تو دستش گرفته بود.تلاشی برای بیرون اوردن دستم نکردم.اینجوریحس میکردم یکم از ترسم کم شده .بالاخره تموم شد.نفسم بند اومده بود .محمد_خب..خوش گذشت؟_ اره.عالی بود..مرسیداشتم به این فکر میکردم که بعد از جندین وقت بالاخره من هم طعم خوشی رو چشیدم.دوست داشتم اینو.هرچند خیلی زود گذر بودولی برای من کافی بود..امشب رو دوست داشتم.اگه یه بخششو فاکتور میگرفتیم.چقدر درس خوندم اینا روم تاثیر گذاشته ازاصطلاحات پیشرفته استفاده میکنم.به فکرای خودم خندیدم.بالاخره از ته دل خندیدم .***آرمان برگشت ... ترنم خوشحال بود ... آرمان بالاخره اعتراؾ کرده بود ... براشون خوشحال بودم ... برای خوشحالی ترنمخوشحال بودم ...امتحانامو دادم ... راضی بودم ولی باید بیشتر تلاش میکردم ... باید میدیدم که نتیجه ها چی میشه ... ترنم درگیر درساش بود ..بخاطر من تعطیلی بین ترم هاش رو نرفت بوشهر ... موند پیشم ... محمد هم فعلا توی مرخصی بود ... ترنم اذیتش میکرد که تو چرانمیری سر زندگیت از دستت راحت شیم ولی اون فقط میخندید ... توی درسا خیلی هوامو داشت ... بعضی مواقع منو ترنمو میبردبیرون ...یه بارم رفتیم بیرون واسه تولد برادر زاده محمد لباس بخریم ... پولم داشت ته میکشید ... یه ماه دیگه داشتم ... ولی پولی برامنمیموند ... از اینکه زنگ بزنم به مامان اینا هم خجالت میکشیدم ... باید خرجامو پایین میوردم ...دیگه کمتر بیرون میرفتم ... بیشتر روی درسا تمرکز میکردم ...یه هفته مونده به چهارشنبه سوری ... نشسته بودیم توی حیاط .ترنم _ محمد ؟محمد درحالی که چشماشو بسته بود گفت : هوم ؟ترنم _ تو مگه چند وقت مرخصی گرفتی ؟محمد _ پستم منتقل شده اینجا .ترنم _ ای خدااا .محمد با خنده چشماشو باز کردو گفت : تو چه پدرکشتگی با من داری ؟ترنم _ تو باشی دیگه خاله مارو تحویل نمیگیره ...محمد _ دروغ گو ! مامان شما رو تحویل نمیگیره ؟ !نگاهمو به ترنم دوختم ..._ ترنم !محمد _ خیلی بدی ترنم ...ترنم _ اِه ... منظورم این نبود ...محمد _ فهمیدم منظورت چی بود !ترنم با حرص بلند شد و گفت : من اون فکری که توی ذهنته رو نمیخواستم بگم .و رفت داخل .... به رفتنش نگاه کردم ...محمد _ هنوز بزرگ نشده .نگاهمو به محمد دوختم ..._ منظور ترنم این نبود که خاله کوتاهی میکنه ... داشت شوخی میکرد .محمد به عصبانیت من نگاه کردو گفت : بیا ... حالا شدن دوتا ... آقا شما چرا حالا گیر دادید به رفتن من ؟! خونه خودمِ .با حیرت گفتم : من چیکار دارم به تو ... بحث من یه چیز دیگه است .... آره ما اضافی هستیم درست ... ولی یه هفته دیگه میریم ازدستمون راحت میشی ...خواستم بلند شم که گفت : راسا ...تُن صداش ... یه جوری بود ... بی اختیار ایستادم ...محمد _ دارم شوخی میکنم چرا شما اینجوری شدید یهو ؟نگاش کردم ..._ فرق شوخی با جدی تو معلوم نیست ...محمد _ ببخشید خب .مثل پسر بچه ها شده بود ... انگار از مادرش تقاضای عفو میکرد ... نگاهشو توی چشمم دوختو گفت : میبخشی ؟_ من باید ببخشم ؟سرشو بالا و پایین کرد ._ این یعنی آره یا نه ؟ !!خواست چیزی بگه که گفتم : باید از ترنم عذر خواهی کنی نه من ...محمد _ اون الان به خون من تشنه است !_ اینم مثل دعواهای قبلیتون ...محمد صورتشو بامزه جمع کردو دستشو کرد توی موهاش و گفت : خراب کردم ایندفعه ... الان وضع خرابه !خنده ام گرفت ... همیشه وقتی دعوا میکرد من باید میرفتم وساطت ...._ نخیر آقا محمد ... اینبار دیگه با خودته !با حرص گفت : اینبار برو ... دیگه نمیخواد ..._ نچ !دوباره دراز کشید روی تخت و گفت : پس من نمیرم !چشام گشاد شد ... بالشو از زیر سرش بیرون کشیدم و زدم توی سرش ..._ محمد بلند شو !بالشو گرفتو گفت : منو میزنی ؟باز تصور اون روز که روش آب ریخته بودم اومد جلوی چشمم ... این میخواد تلافی کنه ...سریع بلند شدمو گفتم : نه !محمد _ راسا شانس بیار نگیرمت !سریع دویدم سمت در ... درو باز کردمو پریدم بیرون ... چون در به بیرون باز میشد پشت در ایستادم تا نتونه درو باز کنه ...محمد _ جرعت داری برو کنار ._ جرعتشو ندارم و نمیرم کنار .محمد لگدی توی در زد که باعث شد تعادلمو از دست بدم و برم جلوتر ... تا خواستم بیام سرجام بایستم چشمم توی تاریکی ایستاد ...چشم تو چشم شدم باهاش ... از این فاصله هم میتونستم عصبانیتو از توی چشماش بخونم ... ترس برم داشت ... با خوردن در بهکمرم افتادم روی زمین ... دردی که داشتم باعث شد همه چی یادم بره ...محمد _ چی شدی ؟دستمو به کمرم گرفتم و داد زدم : ناقصم کردی !محمد با نگرانی گفت : ببخشید .... نمیخواستم اینجوری شه ... میتونی بلند شی ؟! درد داری ؟نگاش کردم ... لبخندی به روی نگرانیش زدم ..._ نه درد ندارم ... بریم داخل ...محمد _ مطمئنی ؟بلند شدم ... از زور درد چشمامو بستم ...محمد _ بریم داخل اماده شو ببرمت بیمارستان !_ گفتم خوبم !چشمامو باز کردم ... بی اختیار برگشتم عقب .. نبود ... رفته بود ... نفس آسوده ای کشیدم ...محمد _ چیزی شده ؟رفتم داخلو گفتم : نه !دستمو از روی کمرم برداشتم ... نمیخواستم بقیه رو هم ناراحت کنم . ترنم توی هال نشسته بود و داشت فیلم نگا میکرد ... رفتم تویاتاق ... روی تخت دراز کشیدم ... درد پیچید توی بدنم ... ولی بیخیال بودم ... چشمامو بستم ... اینجا جام امن بود ... توی این خونه... کنار خاله ... کنار ترنم ... کنار محمد ... محمد ! چرا باید کنار اون جام راحت میبود ... ؟ !چرا نداره ... این مدت خیلی مراقبم بوده ...راسا خانوم یادت رفته میگفتی اونم مثل بقیه است ! حالا چرا پیشش جات امنِ ؟اون فرق میکنه ... با اینکه فهمید مشکلی دارم ولی توی این مدت چیزی ازم نپرسید ... اون بهم کمک میکنه ...آها ... بله فقط کمک میکنه به خانوم !با صدای در از افکارم بیرون اومدم .._ بفرمایید !در باز شد .. محمد آروم اومد داخل ... به لیوان دستش بود ... اومد طرفم ... خواستم راست بشینم که نذاشت ... قرصی رو گذاشتکؾ دستم و گفت : کل شق هستی ... ولی فکر نمیکردم تا این حد .لیوانو بهم داد و گفت : بخور ... مسکنِ .خوردم و آروم گفتم : ممنون .نگاهشو بهم دوختو گفت : بازم ببخشید ... نمیخواستم اینجوری شه ._ تلافی کردی همین .محمد _ ولی شدت مال من زیادی زیاد بود !لبخندی زدمو گفتم : چیزیم نیست بخدا .محمد پتومو کشید روم و چشاشو دوخت توی چشمام و گفت : پس استراحت کن . من میرم دنبال مامان .مکثی کردو رفت بیرون ... درو که بست لرزیدم ... کل بدنم نلرزید ... فقط تیکه سمت چپم لرزید ... فقط یه تیکه کوچولو از سمتچپم لرزید ... داشت تند تند میزد ... قلبم داشت تند تند میزد .... قلبم لرزیده بود ... از تصور این فکرم پتومو محکم چپوندم توی دستم... فشارش دادم ... نه نباید این فکرم درست میبود ... دستم رفت سمت جیبم ... گوشیمو بیرون اوردم ... شماره سهندو گرفتم ...دستم داشت میلرزید ... با اون یکی دستم گرفتمش تا نلرزه ... بعد از پنج شیش تا بوق ریجکتم کرد ... حتما جاییه که نمیتونه جواببده ... اشکام جاری شدن ... چرا اینجوری شد ؟! چرا داشتم میلرزیدم ...من فقط به خاطر ترس میلرزیدم ...ترس از چی ؟! از اینکه قلبت جلوی محمد لرزیده ؟نمیدونم .راسا خانوم ... لرزیدی ... ولی یادت باشه اونم مثل صدرا عوضیه !نه .... اون خوبه !چند وقته میشناسیش ها ؟! یک ماه ؟ دوماه ... راسا تو دوماهو نیمه میشناسیش ... یعنی این مدت شناختیش ؟ !اون آدم خوبیه !باشه ... اون ادم خوبیه ... به ظاهر سینا و سمانه هم میومد ادم خوبی باشن ولی راجبت چه فکرایی کردن ؟ !!!پتو رو کشیدم روی صورتم و بؽضمو رها کردم .... نباید هیچ اتفاقی بیفته ... من باید یه هفته دیگه برم ... نباید ... نباید بمونم ...سعی میکردم باهاش برخوردی نداشته باشم ... سعی میکردم توی اتاقم باشم و وقتی اون نیست بیام بیرون ...هرچی به گوشی سهند زنگ میزدم جواب نمیداد ... با حرص شماره خونمون رو گرفتم ... بعد از چندتا بوق جواب دادن : بله ؟سروش بود ._ سلام سروش خان گل !سروش _ سلام راسا خانوم ... خوبی دختر عمو ؟_ ممنون . تو خوبی ؟سروش _ بد نیستم . با درسا چطوری ؟_ خوش میگذرونم ...سروش _ اون که بله ._ مامان نیست ؟سروش _ نه ._ کجاست ؟سروش _ رفتن دکتر ._ برای چی ؟سروش _ رها سرما خورده بود ._ الهی بمیرم واسش ... حالش بد بود ؟سروش _ ها ... نه زیاد ._ بابا هست ؟سروش _ عمو ؟ !_ آره ..سروش _ نه ..._ کجاست ؟سروش _ با یکی از دوستاش رفت ... بیرون .ابروهام پرید بالا ..._ مگه بابا اونقدر حالش خوب شده که بره بیرون ؟سروش _ آره ..._ پس تو خونه ما چیکار میکنی ؟ !سروش _ من ؟ !!!!_ آره .سروش _ اومدم اینجا درس بخونم .مشکوک میزد این سروش ..._ سروش ؟سروش _ هوم ؟_ اتفاقی افتاده ؟ !سروش _ نه نه نه ...معلوم بود اتفاقی نیفتاده ..._ سروش چی شده ؟سروش _ هیچی ..._ اصلا گوشیو بده به یه بزرگتر ...سروش _ دختر میگم کسی خونه نیست ._ پس صدای منه اونور میاد ؟باید یکم بهش کلک میزدم تا لو بده خودشو ..سروش _ صدایی نمیاد ..._ سروش منو سیاه نکن ... گوشیو بده
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۶ عصر
سهند .سروش آروم گفت : فهمید اینجایی ._ گوشیو بده بهش .سروش _ ولی راسا .....انگار گوشیو سهند ازش گرفت ... صدای جدیش پیچید توی گوشم : سلام ._ سلام ... خوبی ؟سهند _ ممنون ._ تو چرا این چند وقته جوابمو نمیدی ؟سهند _ مشؽولم ... نتونستم جوابتو بدم .بهم برخورد ..._ آها ... من فقط میخواستم بدونم اتفاقی افتاده یا نه ...سهند _ اتفاقی که لازم باشه تو بدونی نه نیفتاده .با حرص گفتم : ممنون .....صدای داد سروش پیچید توی گوشم : عموووو ...و صدای بوق ممتد ... قلبم ایستاد ... چی شده بود ؟! دوباره شماره رو گرفتم ... کسی جواب نمیداد ... بؽض گلومو گرفت ...همینجور داشتم شماره رو میگرفتم ... یه اتفاقی افتاده ... ولی هیچ کدوم جوابمو نمیدادن ... از اتاق اومدم بیرون ..._ ترنم ؟نگاش چرخید سمت صورت رنگ پریده من ... با نگرانی اومد طرفمو گفت : چی شده راسا ؟_ یه اتفاقی افتاده ... جوابمو نمیدن .ترنم دستمو گرفتو گفت : چیزی نیست عزیزم .عصبانی شدم ...دیگه بدم میومد آرومم کنن ._ چرا چیزی شده ... یه اتفاقی افتاده ...با صدای فریاد من خاله و محمد هم بیرون اومدن ...محمد _ اتفاقی افتاده ؟ترنم بی توجه به حرؾ اون گفت : به دلت بد راه نده ...فکری مثل برق از ذهنم گذشت ... من باید برمیگشتم ..._ من میخوام برم بوشهر .ترنم یکه ای خوردو گفت : تو هنوز تعطیل نشدی ._ مرده شور اون مدرسه رو ببرن ... من میخوام برگردم .ترنم _ باشه عزیزم ... باشه .. آروم باش ...و کردم به محمد و گفتم : برام بلیط میگیری ؟ برای همین امشب ؟محمد با بهت داشت نگام میکرد ...ترنم _ راسا ....بؽضم ترکید _ تروخدا کمکم کنید .. من باید برم .زانو زدم ... داشتم زار میزدم ... نمیدونم ولی دلشوره داشتم ... میدونستم اتفاقی بدی میفته ...محمد _ باشه باشه ...و رو به ترنم گفت : برای توهم بگیرم ؟ترنم نگاهی به من کردو گفت : نمیتونم تنهاش بزارم
.محمد سوییچشو از روی میز برداشتو رفت بیرون ... ترنم نشست کنارمو سرمو گرفت توی بؽلش ... داشت همراه من گریه میکرد..._ بهم هیچی نگفتن ... من میدونم بلایی سر بابا اومده ...نگاش کردم ._ ترنم بابا چیزیش بشه من خودمو میکشم .ترنم _ قربونت برم این حرفو نزن ... عمو چیزیش نیست .اما خودشم به حرفی که میزد ایمان نداشت ...محمد واسه ساعت هشت بلیط گرفته بود واسمون ... برای خودشم بلیط گرفته بود ... میخواست باهامون بیاد ... نمیخواست تنها بزارهبریم ... با شنیدن این حرفش لبخند محوی زدم ... خوشحال بودم ... ؟!!!!! نمیدونستم ...***از ماشین اومدم پایین .... ترنم هم پشت سرم پیاده شد ... زنگو زدم ... دستم میلرزید ... از تصور چیزهایی که به فکرم میومد قلبفشرده میشد ... صدای تیک باز شدن در ... دستم آروم رفت جلوتر ... ولی مشت شد ... اشکام جاری شدن ... خدایا کمکم کن ... قدمبرداشتم ... قدم اول ... دوم ... سوم .. چهارم ... زانوهام داشت سست میشد ... پنجم ... ششم ... صدای خنده رها ... هفتم ...رها _ من میرم !ایستادم ... ترنم هم ایستاد ... چشمامو بستم ... صدای دویدنش ... صدای جیؽش ... صدای راسا گفتنش ... باعث شد چشمامو باز کنم... پرید بؽلم ... آویزون شد از گردنم ... زانو زدم روی زمین ... محکم چسبوندمش به خودم ...رها _ فکر کردم رفتی دیگه برنگردی ...بؽضم شکست ... همونجور که رها اویزون بود بهم بلند شدم ... شم تو چشم مامان که کنار در بود شدم ... دستشو به دیوار گرفته بود... رها آروم اومد پایین ... زانوهای مامان خم شدن ... جوون اومد توی پاهام ... دویدم سمتش ... قبل از اینکه زانوهاش برسه بهزمین فرو رفتم توی آؼوشش ... دستمو محکم حلقه کردم دور گردنش ... سرمو فرو بردم توی موهاش که حالا جو گندمی شده بود... آروم دستش پیچید دور کمرم ... منو به خودش بیشتر فشار داد ... آروم با صدایی لرزون گفت : اومدی عروسکم ... اومدیدخترکم .منو از خودش جدا کرد .... صورتمو گرفت بین دستاش و گفت : خوش اومدی .اشکامو پاک کرد ... با لبخندی گفت : برو داخل که یکی منتظرته ...منو وادار به بلند شدن کرد ... بلند شدم ... رفتم داخل ... نگاهی به اطراؾ خونه کردم ... نگام روی در اتاق بابا ثابت موند ... بیاختیار قدمام سریع تر شد ... بابام بود ... درو باز کردم ... نگاش گره خورد توی نگام ... پاهام سست شدن ... این بابام بود ؟ !بابا _ اومدی بابا ... اومدی راسای بابا ...دستشو به طرفم دراز کرد ... رفتم سمتش ... خودمو رها کردم توی بؽلش ... توی آؼوشی که حالا نحیؾ تر شده بود ... اینبار دلمنمیخواست گریه کنم ... اینبار فقط بؽض کرده بودم ... دست بابا رو بوسیدم ... بابا موهامو بوسید ... سرمو بلند کرد ... خجالتمیکشیدم نگاش کنم ... خجالت میکشیدم از اینهمه مهربونی ...بابا _ منتظرت بودم بابا ... چرا این قدر زود اومدی ... مگه مدرسه ات تموم شده ؟چه راحت داشت بحثو عوض میکرد ..._ نه بابا ... تموم نشد ولی من اومدم .بابا _ هنوزم از درس فرار میکنی ._ نه بخدا ... دلم واستون تنگ شده بود .....در باز شد ... مامان اومد داخل ...مامان _ مهمون داریم .بابا _ کیه ؟مامان _ پسر مرضیه خانوم و ترنمو تورج .بابا _ پس بلندم کن بریم ..مامان رفت سمت بابا ... منم بهشون کمک کردم ... بابا رو گذاشت روی ویلچر . پشتش قرار گرفتم ... مامان درو باز کرد ... رفتیمبیرون ... رفتم سمت پذیرایی ... محمد و ترنمو تورج نشسته بودن کنار هم ... با دیدن ما بلند شدن ...بابا _ خوش اومدید بشینید ...و رو به ترنم کردو گفت : خوبی عمو ؟ترنم _ ممنون عموجان .توی صداش بؽض بود ..محمد _ مشتاق دیدارتون بودم آقای مشفق .بابا با لبخندی گفت : ممنون پسرم .نشستم روی یکی از مبلا ... سرمو انداختم پایین ... بؽضمو قورت دادم ... باید این بؽضو نگه میداشتم ... باید میشد تنفر ... بایداضافه میشد به اون تنفرام ... باید نگهشون میداشتم ... لازم میشد ... لازمم میشد !با صدای زنگ از سرجام بلند شدم ... رها از روی میز پرید اینور و داد زد : من میرم !ایستادم ... خنده ام گرفته بود .._ باشه ... مراقب باش نخوری زمین .کنار در ایستادم ... رها با سرعت رفت سمت در ... بازش کرد ... صدای سهند و سروش بود ... اومدن داخل ... رها اویزون گردنسهند بود .... پشت سرشون سینا و خانومش و طاها هم اومدن ... ازشون دلخور بودم ولی ایستادم ... اومدن داخل ..._ سلام !همه شون همزمان بهم نگاه کردن ... لبخندی زدم ... دستمو به طرؾ سروش که اول از همه اومده بود دراز کردم ... لبخندی زدوباهم روبوسی کردیم ...سروش _ بابا سرعت عملت خیلی بالاستا !خندیدمو گفتم : تقصیرشما دوتاست .رفت داخل ... با سینا و خانومش هم روبوسی کردم ... طاها رو هم بوسیدم ... رفتن داخل ... برگشتم سمت سهند ... همونجا ایستادهبود و نگام میکرد ..._ چیزی شده ؟لبخندی زدو گفت : دلم واست تنگ شده بود !از اعترافش لبخند روی لبم قرار گرفت ... از اینکه سهند پشت تلفن نبود خوشحال بودم ... باهم روبوسی کردیم ... دستشو انداختدور گردنم ... آروم گفتم : چه خبر از خانومتون ؟موهامو بهم ریختو گفت : فوضولی موقوؾ ...رفتیم داخل ...._ ا سهند بگو دیگه .سهند _ بعد میگم ..با دیدن جمعیت از هم کمی فاصله گرفتیم ... سهند با محمدو ترنمو تورج احول پرسی کرد ...همه نشستن ... مامان بلند شد تا بره چیزی بیاره واسه پذیرایی ...بابا _ عمو خبری نشد ؟سینا _ نه عمو ... هنوز همون فامیلو داریم ...با کنجکاوی گفتم : اتفاقی افتاده بابا ؟بابا با لبخند گفت : هیچی عزیزم !ولی چهره درهم سینا چیزی دیگه ای رو نشون میداد ...سهند _ راستی ...نگاه همه چرخید سمت سهند ...سهند _ سه ماه دیگه توی تبریز بخون بعد میای همینجا ._ چجوری ؟سهند _ یه مدرسه پیدا کردم ..._ احتمالا یه مدرسه دربو داؼون .سهند _ اتفاقا ... یه مدرسه ؼیرانتفاعیه ... مدرسه خیلی خوبیه .لبخندی زدمو گفتم : واقعا ؟ !سرشو تکون دادو گفت : آره خانومی .از خوشحالی لبمو به دندون گرفتم ... به ترنم نگاه کردم ..ترنم _ آقا سهند این چه کاری بود کردید ؟سهند با تعجب _ چی شده مگه ؟ترنم _ من دلخوش بودم به راسا .... بعد باید برگرده .بؽضو توی صداش هم میشد شنید ... لبخند مهربونی زدمو گفتم : حالا تا سه ماه دیگه تازه مدرسه ام تموم میشه ...نگاهمو دوختم توی چشماش و گفتم : شاید یه چیزی باعث شد از هم دور نشیم .لبخند محوی روی لبش نشست ... نگام چرخید سمت محمد تا ببینم اونم فهمید منظورم چیه ولی سرش پایین بود و داشت عصبی پاشوتکون میداد ...سروش _ راستی راسا ؟نگام چرخید سمت سروش ...سروش _ المپیاد ..._ خب ؟سروش _ اول شدم !با ذوق گفتم : واقعا ؟ !سروش _ آره بابا ... سه ماه پیش نتایج اومد . شما عقبی ._ باید ببینم لاله چیکار کرده .سروش _ جزو تیم شده ... فکر کنم سوم شده ._ وای خدا ... ایول ...سروش _ علی احتشمای یادته ؟_ خب ؟سروش _ اون توی فیزیک شرکت کرده بود ... ولی قبولش نکردنزدم زیر خنده ..._ پسره دماغ عملیه بیخود ... خوبش شد ... اینقدر ادعاش میشد ...سروش _ آره وقتی از اتاق مدیر اومد بیرون تا چند ساعت بهش میخندیدیم ...سهند نشست کنارم و گفت : سروش تا یه مدت مخمون رو خورد حالا داره مال تورو میخوره .لبخندی زدمو با ذوق گفتم : خیلی اتفاقی خوبی افتاده خب .سهند با لبخندی گفت : آره خیلی .....از لحنش خنده ام گرفت ... با مرموزی گفتم : برای شما اتفاقی نیفتاده ؟سروش سری و آروم گفت : میخواد بره خواستگاری !و بلند شد ... سریع ... رفت کنار تورج نشست ... سهند با چشماش براش خطو نشون میکشید ..._ واقعا ؟سهند برگشت سمت من ...سهند _ چی واقعا ؟حالا یعنی من توی کوچه علی خانَم !_ سهند ... بگو دیگه .سهند سرشو اورد نزدیک گوشم و گفت : بعدا میگم ... مفصله .باالجبار قبول کردم ... به نیم ساعت نکشید که تورج و ترنم و محمد رفتن ... ازشون تشکر کردیم ... واقعا اگه ترنم یا محمد نبودننمیدونستم چجوری میرسیدم اینجا .***با صدای مامان از خواب پریدم ... یه لحظه حس کردم اتفاقی افتاده .مامان _ راساااااا ...پریدم بیرون ... کنار در بود ... داشت نگاهی به ساعتش مینداخت .._ چی شده مامان ؟نگاه به صورت رنگ پریده من کردو گفت : راسا تو چرا اینجوری شدی مامان جان ؟_ اتفاقی افتاده ؟کفششو دراورد و گفت : نه مامان ... مگه باید چی میشد ...بؽض کردم ..._ پس چرا اینجوری داد میزدی ؟مامان _ داد ؟ !!!_ آره شما داد زدی از خواب پریدم ...مامان _ بمیرم ! خواب بودی دخترکم ؟_ اوهوم .مامان _ ببخشید ... نمیدونستم ... فکر کردم بیداری .نگاهی به لباسش کردمو گفتم : کجا میرید ؟مامان _ دکتر بابات ... رها رو هم بردیم پیش طاها . تا دوسه ساعت دیگه برمیگردیم ._ باشه .مامان _ نمیای تو روهم ببریم خونه سینا اینا ؟_ نه .مامان _ باشه پس مراقب خودت باش ._ باشه ... خداحافظ .مامان رفت بیرون ... همونجا دراز کشیدم روی زمین ... چشمام کم کم گرم شد ...با صدای آیفون از خواب پریدم ..._ مگه میزارن منِ بیچاره بخوابم ...._ کیه ؟جوابی نیومد .چادر مامانو برداشتم ... با حرص دمپایی رو پوشیدم ... صدای تلفن خونه هم بلند شد ... گندت بزنن ... یه لحظه موندم طرؾکدومش برم ... رفتم سمت در ......رسیدم به در.چادرم رو یه بار باز و بسته کردمو روی سرم درستش کردم.درو باز کردم.هنوز کامل باز نکرده بودم که در به داخلهل داده شدم.به خاطر شدت ظربه افتادم روی زمین . در با صدای بدی بسته شد.حس میکردم هر آن ممکنه قلبم از جاش دربیاد.هنوز جرئت نکرده بودم سرم رو بالا بگیرم.بالاخره آروم سرم رو بالا آوردم.از دیدن کسی که رو به روم بود قالب تهیکردم.کسی که ازش میترسیدم.کسی که تهدیدم کرده بود.کسی که خوشیمو ازم گرفته بود.دنیامو.زندگیمو ...حالا چی کار میتونستم بکنم؟نمیدونستم چی کار کنم.گیج و مبهوت بهش خیره شده بودم.اونم فقط نگام میکرد.بالاخره تکون خورد واومد جلو.با این کارش خودم رو کشیدم عقب.خیلی آروم اومد جلوتر.میدونستم فایده ای نداره.بلند شدم و زل زدم بهش.از این که کسیخونه نبود میترسیدم.مثل این که اون هم دقیقا همین رو میخواست.عقب عقب رفتم.اون هم میومد جلو.چرخیدم و به سمت دردویدم.فکر نمیکردم بتونم در برم.رفتم تو.فقط مونده بود بستن در.قلبم تند تند میزد.تو یه لحظه...باز پرت شدم.درد بدی توی بدنمپیچید.چشمام خیس شده بودن.نمیخواستم گریه کنم ولی به خاطر درد اشک از چشمام اومد پایین .صدرا_اخه تو که میدونی نمیتونی در بری.خب واسه چی تلاش میکنی؟فقط نگاهش کردم.خم شد و از بازوهام گرفت و خیلی راحت بلندم کرد. بعد هم دستشو انداخت زیر زانوهام و بؽلم کرد هیچ کارینکردم.دیگه برام مهم نبود.خودم رو یه فرد مرده حساب میکردم.منو برد سمت نشیمن. گذاشتم رو مبل و خودش رو به روم نشست .صدرا_کاریت ندارم.فقط اومدم باهات حرؾ بزنم.بهتره بشینی و درست به حرفام گوش کنی .دلم نمیخواست صداشو بشنوم.به خاطر همین گفتم:لطفا از اینجا برو.من حتی طاقت شنیدن صداتم ندارم .خندید.حس میکردم خندش عصبیه.ولی خودم هم میدونستم تو حدس زدن احساس افراد وارد نیستم.نمیتونستم دقیق بفمم چه حسی داره .صدرا_به نفعته به حرفام گوش کنی.البته میل خودته.اگر پدرتو دوست داری .اگه نه که هیچی .نمیدونستم چی بگم؟هر کاری از دستش بر میومد.اینو میدونستم.با اون همه پولی که اون داشت..فقط نگاهش کردم .صدرا_خب مثله این که گوش میدی.باشه...منم دیگه طولش نمیدم.فقط بگو اول دوست داری کدوم رو بشنوی..راه نجات دادنخانوادت از این وضع یا ارتباط من با این مسئله؟گیج شده بودم.اصلا منظورش رو نمیفهمیدم.ترجیح دادم اول راه نجات دادن خانوادم رو بدونم ._اولیصدرا_باشه .هرجور خودت دوست داری.خودم ترجیح میدادم دومی رو بگم ولی خب ..یه نفس عمیق کشید..نمیدونم چرا انقدر طولش میداد.حاظر بودم برای خانوادم هر کاری بکنم.ای کاش راهش جوری بود که خودمتنهایی انجامش میدادم.تمام این فکر ها در کمتر از یک ثانیه از ذهنم گذشت.منتظر چشم دوخته بودم بهش .صدرا_تنها راهش اینه که با من ازدواج کنیبیخیال نگاهش کردم ._ سرکار گذاشتی؟ولی یه لحظه بیشتر فکر کردم..اون میخواست...هنوزم نمفهمیدم .صدرا_باید از دومی میگفتم.تو میدونی الان مشکل پدرت چیه؟گیج شده بودم.اگه الان میپرسید چند سالته هم جوابش رو نمیدونستم.سعی کردم فکر کنم.حرؾ اولش تو سرم میپیچید و بؽضداشتم.گلوم درد گرفته بود ._ خب الان پدرم دست مردم چک داره.اگه اشتباه نکنم .صدام بؽض داشت.کامل حس میکردم.واقعا به اون چه ربطی داشت؟منتظر ادامه حرفش شدم .صدرا_حالا ربط من با این موضوع.تمام چک های پدرت دسته منه.از طریق یک نفر همه رو از طلبکارا گرفتم.الان هم همه ی چکهای پدرت در اختیار منه.شرطم رو هم گفتم.تو باید با من ازدواج کنی.تنها در این صورته که کاری ندارم و پک ها رو نمیذارماجرا.وگرنه که...با وضعیتی هم که پدرت داره ...دیگه ادامه نداد.باور نمیکردم حرفاشو..داشت دروغ میگفت..اشکام میومدن پایین.تلاشی برای جلوگیریشون نمیکردم.فقط زل زده بودمبهش و اشک میریختم.ولی هنوز بؽضم اذیتم میکرد.با صدای آرومی که ناشی از همون بؽض بود گفتم:دروغ میگی..تو فقط میخوایمنو اذیت کنی .صدرا_هرجور میخوای فکر کن.البته...بذار یه چیزی نشونت بدم .اومد سمتم.از تو جیب کتش یه پاکت درآورد.یه کاؼذ کوچیک از توش درآورد و گرفت سمتم .صدرا_بیا.این یکیشونه از بزرگترین طلبکار بابات.به مبلػ پانصد میلیون تومان.خدمت شما .در تمام طول صحبتش یه لبخند رو لبش بود.حالم بد شده بود.داشت مسخرم میکرد.با این که نمیخواستم اما ناخود آگاه نگام رفت سمتچک...مبلؽش همون بود.در وجه ..اینا رو بیخیال شدم.نگاهم رفت سمت امضا.یه قطره اشک دیگه.سرم رو چرخوندم.دیگه نمیخواستمببینم.چک رو برگردوند توی پاکت و گذاشت توی جیبش .صدرا_البته دارم بهت لطؾ میکنم.خب هر چی باشه....تو...دختر نیستی .با این حرفش گریم شدت گرفت.تمام نفرتمو جمع کردم ... افتادم به جونش ... با لگد و مشت افتادم به جونش ..._ همش تقصیر توئه لعنتیه ... تو باعث شدی ... من دختر بودم ...دستشو دورم حلقه کرد ...بلندم کرد.جیػ میکشیدم.با مشت میکوبیدم توی صورت و گردنش ...درست رفت سمت اتاقم.میترسیدم.هنوزازش میترسیدم.منو گذاشت رو تخت.خودش نشست کنارم.دستامو گرفت توی دستش.محکمصدرا_هییییسسسسس.اروم.کاریت ندارم .دیگه جیػ نمیکشیدم ولی هنوز هق هق میکردم .صدرا_من انتخاب رو به عهده خودت گذاشتم.خودت میدونی.هیچ اجباری در کار نیس.هر وقت قبول کردی میام خاستگاریت.الانمدیگه گریه نکن .تو تمام این مدت نگاهش میکردم.سعی در آروم کردنم داشت.اینو حس میکردم.ازش بعید بود.با دستش اشکامو پاک کرد.بعد بدون هیچحرفی رفت بیرون..صدای در خونه نشون میداد که رفته.نمیدونم چقدر گریه کردم.واقعا نمیدونستم چی کار کنممثل چند روز قبل از اتاقم بیرون نیومدم ... نمیدونم با چه رویی هرروز میومد اینجا ... با چه رویی هرروز حال بابا رو میپرسید ...دوست داشتم برم بیرون و داد بزنم از خونه مون گم شو بیرون ... ولی نمیتونستم ... پشت در نشستم ... صدای شادشو شنیدم : نهخاله ... واقعا نمیتونم بمونم ...مامان _ چی چی رو نمیتونی بمونی ؟! عمه خانوم که پرستار داره ... تو میری اونجا تنهایی چیکار کنی ؟صدرا _ خودتون که میدونید من به تنهایی عادت دارم .بابا _ چی چیو عادت داری ؟!!! یه زن بگیر از تنهایی دربیا .صدرا _ در دست اقدامه !بابا با خنده دست زد ... اشکام جاری شدن ... وای خداااا ... چرا باید اینجوری بشه ؟ !بابا _ مریم کو راسا ؟راسا مرده !مامان _ از وقتی اومده توی اتاقشه ... هروقت میرم خوابه ... فکر کنم چیزیش شده باشه ...بابا _ برم ببینم میتونم بیدارش کنم .سریع رفتم سمت تخت خوابم ... چشمامو بستم ... در باز شد ...بابا _ ممنون صدرا جان .صدای ویلچر رو میشنیدم ... دست بابا آروم کشیده شد روی موهام ...بابا _ عروسک بابا ؟ خوشگل بابا ؟بؽض گلومو گرفته بود .... آروم چشمامو باز کردم ..._ سلام بابا .بابا _ سلام قربونت برم ... چقدر میخوابی بابا ؟_ خسته ام ...بابا _ بلند شو بلند شو ...نشستم ... بابا درحالی که داشت میرفت بیرون آروم گفت : مهمون داریم !و رفت بیرون ... اسم اون مهمون بود ؟! اون رحمت نبود ... اون عذاب بود .... از سرجام بلند شدم ... لباسمو عوض کردم ... یهپیرهن مردونه گشاد سیاهو سفید با یه شلوار لی گشاد و یه شال سیاه پوشیدم ... اومدم بیرون ... اول رفتم سمت دستشویی ...صورتمو شستم ... چشمام هنوز قرمز بود ... اینو میتونستم به بهانه خواب بزارم ... رفتم توی آشپزخونه ... مامان داشت ؼذشو چکمیکرد ..._ سلام مامان !برگشت طرفم .مامان _ خدا خیر بده باباتو ... نمیومد تورو بیدار کنه تو تا فردا هم میخوابیدی ._ ساعت چنده مگه ؟مامان _ 6 ...یه تیکه از گوجه توی سالادو برداشتم ... مامان ظرؾ میوه و بشقاب هارو داد دستم و گفت : ببر ...خودمو زدم به اون راهو گفتم : کی اومده مگه ؟مامان _ صدرا !ای صدرا بمیره ... عزای صدرا رو ببینم ... خودم دفنش میکنم ...مامان _ ببر دیگه !اومدم بیرون ... نفس عمیقی کشیدم ... چهره ام باید بی تفاوت میشد ..._ سلام !صدای بابا و صدرا قطع شد ... یه بشقاب گذاشتم جلوی بابا و یه بشقاب جلوی صدرا ... اول جلوی بابا گرفتم ... برداشت ... جلویصدرا گرفتم ... دستش اومد جلو ... کمی دستشو تکون دادو گفت : سیبا ترشن ؟سرمو بلند کردم ... دوست داشتم ظرؾ میوه رو توی سرش بکوبونم ... اونم زل زده بود توی چشمام ... فکم داشت از فشار خوردمیشد ..._ نخیر ...لبخندی زدو یکی از سیب ها رو برداشت ... میدونستم ترشن ... برای لجش این حرفو زدم .... ظرؾ میوه رو گذاشتم روی میز ...خواستم برم که بابا گفت : نمیشینی ؟_ میخوام برم ببینم مامان کاری نداشته باشه ...بابا _ بشین ... مادرت کاری نداره باهات ...به ناچار نشستم پیش بابا ... چشمم افتاد به رها که داشت فیلم میدید ..بابا _ هرکی ندونه فکر میکنه اونجا ازت بیگاری میکشیدن .نگام چرخید سمتش ... لبخندی زدمو گفتم : بدم میومد از اونجا ...بابا _ خدا خودش جای حق نشسته ... الکی بهت تهمت زدن ....آره الکی بهم تهمت زدن ... ولی همش تقصیر اون مارمولکِ که مظلوم نشسته اینجا ... سرمو بلند کردم ... نگاهمو به صدرا دوختم... نمیبخشمت ... نمیبخشمت ... سرشو بلند کرد ... نگاهمو با نفرت ازش گرفتم ... چی میشد هرچه سریع تر بلند شه گورشو گم کنه؟! نمیخوام ببینمش چرا اینو نمیفهمه ؟ !ؼذا رو کوفت کردو بلند شد و رفت ... انگار ایندفعه فهمید ... فهمید نمیخوام ببینمش .. رفتم توی اتاقم ..._ با خودش چی فکر کرده برداشته اومده اینجا ؟ !گوشیم لرزید ... نگام رفت سمتش ... شماره بود ... اه این دیگه کیه ... جواب دادم : بله ؟_ خیلی ازم بدت میاد ؟صدای صدرا بود ... نشستم روی تخت ..._ چی فکر کردی پس ؟! ازت متنفرم !داد زد : متنفر باش ... ولی من باید داشته باشمت ... تو مال منی توی اون گوشت فرو کن ..._ فکر نکن من جواب مثبت میدم ...صدرا _ میدی ! میدی ... باید بدی !_ هیچ بایدی وجود نداره ... من حاضر نیستم با تو زندگی کنم .صدرا _ ولی باید بکنی ... زندگی خونواده ات مهمِ نه ؟اشکام جاری شدن ..._ لعنت به تو ... لعنت ... چی از جونم میخوای ؟صدرا _ یعنی یه بله گفتن اینقدر سخته ؟_ من نمیتونم با یه مریض زندگی کنم .صدرا _ نگا خانوم کوچولو حرؾ دهنتو اول مزه مزه کن بعد بزن ... تا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۷ عصر
حالا بهت چیزی نگفتم ... گذاشتم فکر کنی ... ولی دیگه اینتو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ... تا فردا شب وقت داری ...و قطع کرد ... سرمو فرو بردم توی بالشتم و بؽضمو رها کردم ... لعنتی عوضی .***ارسال کردم .... اشکام جاری شدن ... به دقیقه نکشید که زنگ زد ... ریجکت کردم ... نمیخواستم صداشو بشنوم ... حداقل میخواستماز ازادیم استفاده کنم ... پیامی اومد ... همون شماره بود ... شماره ای که حتی دلم نمیخواست ذخیره اش کنم ... خواستم پیامو حذؾکنم ولی بازش کردم ...صدرا _ انتخاب درستی کردی خانومی ... فردا شب منتظرم باش ... شب بخیر عزیزم !بؽضم شکست ... ای خدا ... چقدر بدبخت بودم که این باید بهم میگفت عزیزم !گوشیم دوباره لرزید ... اینبار اسم محمد بود ... دستم رفت سمت گوشی ... گوشی رو به گوشم چسبوندم ... بی اراده !محمد _ سلام خانوم !بؽض نمیذاشت حرؾ بزنم ...محمد _ چرا اذیت میکنی ... تو که نمیخوای جواب بدی ؟_ سلام .محمد _ علیک سلام ... چه عجب خانوم جواب دادن !بؽضمو فرو دادم ..._ خجالت داره یه نظامی مملکت زنگ بزنه به دختر مردم !صدای خنده اش بلند شد ...محمد _ اون که صد البته ... نظامی هم نظامی های قدیم !_ چه خوششم اومده !روحیه ام عوض شده بود ... دوست داشتم باهاش کل کل کنم ... به صدرا فکر کردن فایده ای نداشت ...محمد _ از چی ؟_ نمیدونم ... خنده ات ...محمد _ راسا ؟_ هوم ؟محمد _ مردم میگن بله !_ به قول معلممون باید نگهش دارم لازم می .....تازه فهمیدم دارم چی میگم ... صدای خنده محمد بلند تر شد ... ای خدا .. حالا نمیشد پیش این دیگه سوتی ندم ؟ !محمد _ وای ... تو حرؾ میزنی قبلش فکر میکنی ؟_ پررو نشو دیگه ... یه چیزی از دهنم پرید ...محمد _ آره معلومه از دهنت پریده .هیچی نگفتم ...محمد _ نگا نمیذاری حرفمو بزنما !_ بفرمایید .محمد _ نظرت راجب من چیه ؟یکه خوردم ._ نظر من ؟! راجب شما ؟محمد _ اولا شما نه ... تو ... ثانیا ... آره ._ مگه باید نظری داشته باشم ؟محمد _ واهههههه . دختر تو چقدر پرتی . میگم نظرت راجب من چیه ._ نمیدونم !محمد _ نمیدونم چی شده که گیج میزنی ... بعد زنگ میزنم ..._ ببخشید .محمد _ خواهش ... شب بخیر .خداحافظی کردم ... افتادم روی تخت ... گوشیمو رها کردم کنار تخت .. چشمامو بستم ... نمیخواستم به چیزی فکر کنم !با صدای سهند چشمامو باز کردم ..._ سلام .سهند _ سلام خانوم ! چقدر میخوابی تو ؟_ چشم نداری ببینی من بخوابم ؟خمیازه ای کشیدم ... خنده اش گرفت ..._ ساعت چنده ؟سهند _ هشت .پشتمو بهش کردمو گفتم : پس خیلی وقت دارم !سهند با حیرت گفت : پاشو پاشو ... لوس !_ سهند ولم کن ... ساعت هشته بابا !سهند _ میخواییم بریم دلوار ...برگشتم سمتش ... روبروش نشستم ..._ واقعا ؟ !سهند _ آره . بلند شو آماده شو بریم ._ الان ؟بلند شدو گفت : آره .سریع از جام پریدم ... به سرعت برقو باد آماده شدم ... زودتر از سهند جلوی در بودم ... سهند دهن لق نتونست یه کلام دروغ بگه... باید رها رو هم میبردیم ._ مامان من کاری ندارم بهشا !مامان _ سهند مراقبشِ .سهند _ شما نگران نباشید زن عمو .و رو به رها گفت : بریم عروسک ؟رها _ خوبم ؟سهند بؽلش کردو انداخت روی کولش در حالی که رها جیػ جیػ میکرد اومد سمت ماشین .... سوار شدم .... سهند هم سوار شد ._ کیا میان ؟سهند _ نمیدونم ... به سروش گفتم اماده شه ._ زنگ بزنم به ترنم اینا ؟سهند _ تورج که نمیتونست بیاد ... گفتم به ترنم بگه اماده شه .دستم رفت سمت سیستم و روشنش کردمو گفتم : ایول !سهند خاموشش کردو گفت : همینجا بگم ... این سیستمو روشن کنی میکشمت ... مثل اوندفعه دیوونه مون میکنی !رها _ من دوست دارم .سهند _ شیشه رو بده پایین ... صدای بیرون خوب تره ._ ضد حال ...روشنش کردم ... چندتا تراک رد کردم ... روی آهنگ لوکا شکیرا ایستادم ... سهند با این آهنگ مشکل داشت ... منم به لجش زدهبودم توی فولدر شکیرا .سهند _ من یادم باشه این سی دی رو بشکونم ._ نمیخواد بشکونیش .... بده من !سهند _ بابا رد کن ایرانی بیار ...رد کردم ... رفتم توی آهنگهای مهدی یراحی ...عبرت الشط علا مودکخلیتک علا راسیو بکل خطا احس الموتگوه اشهگ انفاسیعبرت الشط علا مودکخلیتک علا راسیو بکل خطا احس الموتگوه اشهگ انفاسیکل هذا و گلت امرکاحلا من العسل مرکوین ترید اروح ویاکبس لا تجرح احساسیبی احساسچی میخوایاز دستت شدم عاصیامر و عیونی بعیونکو انت عیونک الؽیریبهم نگو دوسم داریبرات نداره هیچ کاریو ضاع ویاک تقدیریامر و عیونی بعیونکو انتی عیونک الؽیریو فضلتک علا روحیو ضاع ویاک تقدیریاگه چشمات ماله من بودنداشتم مشکل خاصیخلیتک علا راسیو عبرت الشط علا مودکخلیتک علا راسینکن دیگه با دلم بازیاز دستت شدم عاصیعبرت الشط علا مودکخلیتک علا راسیوصلت الشاطی احلامیتضحیت و سهر لیلیچشمات میگن دوسم داریولی انگار بیزاریو انا المنهدم حیلیگول اشقصرت ویاکو اشتطلب بعد اکثرمن دوست دارم خیلیعلا چفوفی تنام اللیلو اگول ارتاح و انا اسهراگر چشمات مال من بودمن نداشتم مشکل خاصیجلوی خونه ترنم اینا ایستاد ... پریدم پایین ... سهند صدای سیستم رو کم کرد ... دستمو گذاشتم روی زنگ ... خاله اینا رو ندیده بودم... در باز شد ... رفتم داخل ... با دیدن خاله با ذوق دویدم سمتش ... اونم با لبخند منو بؽل کردو گفت : بعد از یه هفته یادت اومدخاله ای هم داری !_ شرمنده خاله ...ترنم _ این چند روزه فقط خواب بوده .نگاش کردم ... مثل همیشه مجهز ...خاله هم نگاهی به ترنم کردو گفت : مراقب باشیدا !ترنم _ مامان بچه نیستیما . بعدشم تورج گفته عصر میاد .خاله هردومون رو بوسید و گفت : پس به سلامت .اومدیم بیرون ... رها رفته بود جلو ... منو ترنم عقب نشستیم ...سهند _ ترنم خانوم به خاله گفتید شب برنمیگردیم ؟ترنم _ وای یادم رفت ...خواست پیاده شه که سهند گفت : نمیخواد تورج میدونه ... خودش میگه ....راه افتاد ... سیستمو خاموش کرده بود ... هیچی نگفتم ..ترنم _ راستی راسا ؟نگاش کردم ... آروم توی گوشم گفت : مامان آرمان به مامان زنگ زده .لبخندی روی لبم نشستو گفتم : بابا شما چقدر عجله دارید !ترنم _ آرمان عجله داره ._ نه که تو نداری !ترنم _ تورج میگه نمیشه ... توی اتاق بودم ... صداشون رو میشنیدم ... یک کلام میگفت نمیشه ._ چرا ؟ترنم _ نمیدونم ... دلیلشو نمیگفت .گوشی سهند زنگ خورد ...سهند _ جانم سینا ؟دنده رو عوض کرد ... گوشی رو گذاشت روی گوش دیگه اش ...سهند _ خب ؟سینا _ ....سهند _ پیداش نکردی ؟سینا _ ....سهند _ نمیگن کیه ؟سینا _ ...سهند _ لعنتی ... انگار آب شده رفته توی زمین .سینا _ ...سهند _ داریم میریم دلوار .سینا _ ...سهند _ نه بابا ... منو راسا و ترنم و سروش ... عصر هم تورجو چند نفر دیگه میان . شب میخواییم بمونیم ... شما هم بیایید .سینا _ ...سهند _ حالش خوب بود .سینا _ ...سهند _ نپرسیدم .سینا _ ...سهند _ باشه ... شب میریم خونه مادرجون .سینا _ ...سهند _ فعلا .گوشی رو انداخت روی داشبورد ._ چیزی شده ؟نگام کرد ... پیچید توی خیابون خودشون ...سهند _ چیز مهمی نیست .قانع نشدم ... ولی گفتم : سینا اینا هم میان ؟سهند _ گفت احتمالا بیان .ترنم _ کیا مگه با تورج میان ؟سهند _ نمیدونم ... چندنفر از فامیلاتون ...نگاهمو برگردوندم سمت ترنم ..._ نمیدونی کیان ؟ترنم _ نه !سهند جلوی خونه شن نگه داشتو گفت : راسا بپر پایین .... به مامان بگو پیک نیک رو هم بده .پریدم پایین ... ترنم هم پشت سرم اومد ... رفتیم داخل خونه ... سروش وسط یه مشت وسایل نشسته بود .سروش _ مامان کو سبد سبزه ؟صدای زن عمو از داخل اومد : کنار حصیر بود ... کنار ستون ....سروش _ پیداش کردم ._ سلام علیکم .سروش برگشت سمتمون ... جوابمون رو داد ....سروش _ سهند دم دره ؟_ آره .سروش _ پس کمک کنید ببریم توی ماشین .ترنم با چشمهای گرد شده گفت : همه شو ؟سروش _ تازه ؼذا ها داخلن !آستین تونیکمو زدم بالا و گفتم : بسم ا .....***سهند _ راسا جلو نرید .ترنم _ باشه بابا هزار بار گفتی .شالمو دراوردم ... چیزایی که توی جیبم بود رو خالی کردم روی صندلی ماشین ... نگام چرخید سمت رها که داشت با سروش بازیمیکرد ... رفتم سمتشون ..._ آفرین آقا سروش ... من نبودم متحول شدیا !سروش _ ا ؟و یه مشت آب ریخت روم ... بدم میومد آب شور بریزه روی صورتم ... یا حداقل باید موهامم خیس میشد ... آبو از روی صورتمکنار زدم ..._ منو خیس میکنی ؟نیش سروش باز شد .... به طرفشون حمله ور شدم ... میخواستم کل هیکلشو خیس کنم ... بی توجه به تعجبش دویدم سمتش ... قبل ازاینکه بهش بخورم خورد زمین ... رفت زیر آب ... به لحظه نکشید پای منم گرفت ... جیؽی کشیدمو افتادم توی آب ... آب شور رفتتوی بینی و دهنم ... سوختم ! از آب بیرون اومدم ... آب شیرین رو ریختم روی صورتم و گفتم : دارم برات !دوباره دویدم سمت آب .***سهند _ بچه ها بسه دیگه ... سرما بخورید بامن نیستا !رها _ خوش میگذره ...سهند _ میدونم فسقلی ... ولی سرما میخوری .رها _ خوشمزه نیست ... نمیخورمش !سهند با خنده رها رو بلند کرد و سرو تهش کردو گفت : منو مسخره میکنی ؟با صدای بوق همه برگشتیم سمتشون ... ماشین اول مال سینا بود ... ماشین دوم ، ماشین تورج بود ... یه ماشین دیگه هم بود ... پیادهشدن ... با دیدن جمعیت خنده ام گرفت ._ ترنم نیشتو ببند !ترنم با ذوق گفت : بهم نگفته بود میاد .از آب بیرون اومدیم ... رفتیم سمت جمعیت ... طاها از ماشین پایین پریدو رفت سمت آب ..._ سلام !تورج درحالی که داشت گوشیشو میذاشت توی ماشین گفت : علیک سلام مادامز ...ترنم _ به مامان گفتی شب اینجاییم ؟تورج _ خودمون باید بریم !وا رفتیم ..._ چرااااا ؟تورج _ جناب قمر تارج خانوم اینا میان .منو ترنم همزمان گفتیم : ها ؟ !تورج _ قمر تاج خانووم ! مادر مادربزرگ بنده !_ هنوز نمرده ؟تورج زد زیر خنده ... عین خنگا شده بودیم ...ترنم _ راست که نمیگی ؟تورج _ برو بابا توام ! قمر تاج خاتون که ده سال پیش مرد .ترنم _ پس باید چرا برگردیم ؟تورج _ صولت خان اینا میان .برگشتم سمت ترنم ... اخماش رفت توهم .ترنم _ به ما ربطی داره ؟! من نمیام .تورج _ ترنم !ترنم با عصبانیت گفت : چیه ؟! ایندفعه دیگه نمیام توی اون مهمونی کذایی !تورج روبروی ترنم قرار گرفتو گفت : خودتم میدونی باید باشی ._ چیزی شده ؟برگشتیم سمت آرمان ... تورج بهش توپید : نخیر !بیچاره آرمان خشکش زد ..ترنم بی توجه به آرمان گفت : من به همه تون گفتم اونو نمیخوام !تورج چونه ترنمو گرفت توی دستش و صورتشو برد نزدیک صورت ترنم ... عصبانیت رو میشد از توی چشماش خوند ....تورج _ به نخواستن تو نیست ... تو برای اون انتخاب شدی .و رهاش کرد ... خواست بره که ترنم با بؽض داد زد : شده خودمو بکشم نمیذارم ...تورج برگشت سمتش ... رفت نزدیکش ... ترنم ایستاد ... یعنی نمیتونست بره عقب تر ... پشتش ماشین بود ...تورج _ تو و احسان مال همید ... با هم ازدواج میکنید ... همونجور که منو الناز باهم ازدواج میکنیم .اشکای ترنم جاری شدن ... تورج رفت ... پام جون گرفت ... تورجو تا به حال اینجوری ندیده بودم ... ترسیدم ازش ... رفتم سمتترنم ... کنار ماشین سر خورد ...آرمان _ چی میگه تورج ؟ترنم نگاه اشکیشو به آرمان دوختو گفت : کر شدی ؟نگاه آرمان گنگ شد ... زانو زدم کنارش ... سرشو برگردوندم سمت خودم ... اشکاش جاری شدن .. ولی لبخندی زد ..ترنم _ دیدی ؟! انگار داداش من نمرده ! انگار داداش منم نبوده ... فقط دارن خودشون رو میبینن ... تورج النازو دوست داره ... قبلاز اون اتفاق لعنتی هم میخواستن باهم ازدواج کنن ... ولی من چی ؟! باید قربانی مست بودنشون بشم ؟ من باید تقاص کار تیردادوپس بدم ؟ خودشم رفت ... خودشم مرد ... آخرش مست کردناش کار دستش داد ... کار دستشون داد ... ولی من چه گناهی کردم ؟ !بؽض ترکید ... سرشو گرفتم توی بؽلم ... هنوزم داشتن تقاص کار تیردادو پس میدادن ..._ آروم باش عزیزم .ترنم _ همش تقصیر تیرداد بود ... چرا باید همیشه ی خدا مست بود ؟! چرا باید بابا واسش ماشین میگرفت ؟! چرا اصلا باید میرفتدنبال حسام ؟ !باز اون صحنه ها ... هیچوقت از تیرداد خوشم نمیومد ... برعکس عمو و تورج خیلی لات بود ... همیشه دنبال دعوا میگشت ...مدرسه هم که میرفت هرروز به یکی دعوا میکرد ... تیردادو حسام رفیق جینگ هم بودن ... همیشه باهم بودن ... هر اتفاقی می افتادپشتش اسم حسام و تیرداد بود ... ولی اون تصادؾ ... باعث شد تا آخر عمر دوتا خونواده بمونن توی عذاب ... عذابی که حالا نصیبتورج و ترنم شده بود ... تورج النازو میخواست ولی شرط پذیرفتن اینکه الناز و تورج باهم ازدواج کنن این بود که ترنم هم با احسانبا برادر کوچکتر حسام و الناز ازدواج کنه ... از تصورش بؽض گلومو میگرفت .***آروم خوابوندمش توی ماشین ... پتویی رو که سهند داد رو انداختم روش ... از ماشین اومدم پایین ... تورج یه گوشه نشسته بود وداشت روی ماسه ها چیزی میکشید ... یه لحظه ازش بدم اومد ... میخواست ترنمو فدا کنه تا النازو داشته باشه ... آخر نامردی بود... نرفتم طرفش ... رفتم سمت سهند ..._ کی میریم ؟سهند _ با این وضعیت برگردیم بوشهر بهتره ._ وضعیتی نیست ... میریم خونه مادر جون .سهند _ تو نمیفهمی یا خودتو به نفهمی زدی ؟ !_ سهند ... ترنم اگه بره کار دست خودش میده .سهند _ نزار مثل پارسال دعوا راه بیفته ... راسا بفهم به ما ربطی نداره !با حیرت گفتم : به ما ربطی نداره ؟ !سینا _ راسا تو داری ....نگاش کردم ..._ شما میفهمید چی میگید ؟ اینا میخوان زندگی ترنمو در عوض زندگی تورج خراب کنن .سینا _ اونا باید خودشون همه چی رو درست کنن ... خودمون مشکلای بیشتری داریم .نشستم کنار سروش ... آره به من ربطی نداشت ... من باید به مشکلات خودم فکر میکردم ... به اینکه دلم نمیخواست برگردم بوشهر... به اینکه شاید الان صدرا رفته باشه خونمون ... به اینکه بابا اینا چی گفتن ... خدا کنه جوابشون منفی باشه !با وجود اصرارم برگشتیم ... دلم نمیخواست برم خونه ... ساعت تازه هشت شده بود ... احتمال داشت صدرا هنوز خونه مون باشه... خوشحال بودم از اینکه گوشیم خاموشِ . سهند مارو جلوی خونه پیاده کرد ._ نمیایید داخل ؟سهند به سروش که خواب بود اشاره کردو گفت : نه ... بریم دیگه ._ باشه ... مممنون .خواستم برگردم که سهند گفت : راسا ؟برگشتم سمتش ..سهند _ زیاد دخالت نکن توی موضوع ترنم اینا .باز بؽض گلومو گرفت ... حرؾ آخر ترنم توی گوشم بود ... ) من باید قربانی زندگی بقیه شم ( ... سرمو تکون دادم ._ باشه .کلیدو انداختم ... درو باز کردم ... رها رفت داخل ... از خستگی نای راه رفتن نداشت ... دمپاییمو دراوردم ... رفتم داخل ... صدایبابا میومد ... توجهی به حرفاشون نکردم ... خواستم برم سمت حمام که چشمم خورد به صدرا ... نشسته بود روبروی بابا و داشتعصبی پاشو تکون میداد ..._ اومدی ؟برگشتم ... مامان بود ...مامان _ خوش گذشت بهتون ؟فقط تونستم سرمو تکون بدم ... بی اختیار نگام چرخید سمت بابا و صدرا ... از چهره بابا نمیشد چیزی رو خوند ... نگاهمو دوختم بهچشمای صدرا ... نگاشو ازم گرفت ... به درک ... رفتم سمت حمام ... فکر کرده واسم مهمه .... به جهنم ... هرچی میخواد بشه ...حمام کردم ... اومدم بیرون ... خوبی حمام این بود که به اتاقم نزدیک بود ... سریع دویدم توی اتاقم ... گوشیمو زدم توی برق تاشارژ شه ... خودمو روی تخت رها کردم ... موهای خیسم اطرافم پخش شد ... با لذت چشمامو بستم ... آب کار خودشو کرده بود ...فکرم نمیچرخید سمت بیرون از این اتاق ... به حرفایی که زده بودن ... فقط به این فکر میکردم .... خواب !_ راسا ؟چشمامو باز کردم ... رها داشت تکونم میداد ... پسش زدمو گفتم : بزار بخوابم .رها _ پاشو یک ساعت دیگه سال تحویلِ .چشمام نیمه باز شد .. عید ؟! سال تحویل ؟ !صدای مامان اومد : رها بیدارش کردی ؟بلند شدم ...رها _ آره مامان ...رفت بیرون ... به سرعت برقو باد دویدم از اتاق بیرون ... سریع دستو صورتمو شستم ... موهامو چون دیشب شونه نکرده بودم وخوابیده بودم خیلی توهم بود ... با بدبختی تمام شروع به برس کردنشون شدم ...در زدن ..._ هوم ؟در باز شد ...سروش _ تو هنوز آماده نشدی ؟_ ها ؟ !گیج داشتم دور خودم میچرخیدم ...سروش _ ربع ساعت دیگه مونده سریع باش .و رفت بیرون .... بیخیال موهام شدم ... سریع لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون ... زن عمو بیکار بود ... نشستم روبروش و گفتم : زنعمو گیسش میکنید ؟زن عمو دست به کار شد ... یه وری واسم گیس کرد ... ازش تشکر کردم ... نگام چرخید سمت تلوزیون ... سه دقیقه ... برس وحوله رو شوت کردم توی اتاقم ... نشستم کنار سروش .بابا _ هرسال همین برنامه رو داریم با تو !لبخندی زدمو گفتم : مهم لحظه تحویل ....بومب ! صدای توپ بود ... بعد هم آهنگ مخصوص تحویل سال ... رها بلند شد ... شروع به تعارؾ کردن شیرینی کرد ... دستمرفت سمت سنجدا !مامان _ راسا بخدا اگه بهشون دست بزنی ._ مامان !سهند _ مثل پارسال دل درد میگیری ._ پارسالیه بد بود !سهند با شیطنت گفت : اینم همون پارسالیه است .اخمامو کشیدم توی هم و دستمو عقب کشیدم ...***نشستم روی تخت ... گوشیمو روشن کردم ... با ترنم قرار داشتیم هرموقع تحویل سال بود یکیمون باید زنگ میزدیم به اون یکی ...امسال نوبت من بود ... شماره شو گرفتم ... خاموش بود ... دوباره گرفتم ... انگار امید داشتم روشن بشه ... ولی بازم همون ...دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد .نفسمو با حرص بیرون دادم ... احتمالا دیشب خیلی وضع خونشون متشنج بوده !گوشیم لرزید ... برش داشتم ... بدم میومد از این شماره رند ..._ جواب خونواده ات منفی بود ... خودت میدونی !همین ... برو بابا ... من چیزی نمیدونم ... دستشون درد نکنه ... پوز این پسره پفیوز رو به خاک مالیدن ... ولی علامت تعجبآخرش ... من باید چیزی رو میدونستم ... نه من باید کاری رو میکردم ... دلم نمیخواست فکر کنم فکری که میکنم درستِ ._ چی رو میدونم ؟ !ارسال زدم ... به دقیقه نکشید دوباره گوشیم لرزید ... نگاه کردم ... داشت زنگ میزد ... موهامو زدم پشت گوشم ... نفس عمیقیکشیدم ... خدایا چرا باید زندگی من به این گره بخوره ؟ !_ بله ؟صدرا _ بعد از اینکه دکمه اتصال رو میزنن یه چیز دیگه میگن ... البته به بزرگتراشون ._ ما چیزی نمیگیم .صدرا _ باشه ..._ منظورت از اون چی بود ؟صدرا _ واقعا خیلی پیچیده بود ؟_ من چیزی نفهمیدم ...صدرا _ ببین خانوم کوچولو ... تنها شرط من برای به جریان ننداختن چک های بابات اینه که باهام ازدواج کنی ... دیگه خودتمیمونی و راضی کردن پدر و مادرت .وا رفتم ... همون چیزی که حدس میزدم ..._ من چی باید بگم ؟ !صدرا _ تیکه اول که گند زدی ...حرفشو قطع کردم ..._ چرا ؟ !صدرا _ با رفتنت ... با دریا رفتنت نشون دادی چقدر ارزش داره واست خواستگاری ._ ارزشی نداشت خب !اینو فقط جهت اذیت کردن گفتم ... نمیگفتم میمیردم !صدرا _ برام اهمیتی نداره واست ارزش داشته یا نه ... باید کاری کنی که پدر و مادرت رضایت بدن .ای خداااااا ... گیر چه ادم خری افتادم !_ میدونم اونو ... باید چیکار کنم اجازه بدن با یه مریض ازدواج کنم ؟سکوت کرد ... از پشت تلفن هم میتونستم تشخیص بدم دوست داره سرمو از تنم جدا کنه ... ولی نفس عمیقی کشیدو گفت : آروممیشی وقتی اینهمه توهین میکنی ؟پوزخندی روی لبم نشست ..._ تو آروم میشدی که اونجوری داؼونم میکردی ؟ !هیچی نگفت ..._ حیؾ کارم پیشت گیره ... وگرنه یه لحظه هم دلم نمیخواست قیافه نحستو ببینم یا صداتو بشنوم ....و قطع کردم ... باز با یادآوری بلایی که سرم اورد اشکام جاری شدن ... ولی بلند شدم ... همه جا تاریک بود ... رفتم سمتدستشویی ... وضو گرفتم ... اومدم توی اتاقم ... چادر نماز مامان رو برداشتم ... رو به قبله ایستادم ...الله اکبر ..............اشکام صورتمو خیس کردن ... سبحان ربی العظیم و بحمده: پاك و منزه است پروردگار بزرگ من و او را سپاس می گویم... بؽضمشکست ... زانوم تحمل نداشت ... سست شدن ... خوردم زمین ... بؽضم شکست ... پیشونیمو چسبوندم به مهر ... سبحان ربی الاعلی و بحمده: پاك و منزه است خداوند بلند مقام من و او را سپاس می گویم .بؽضمو فرو دادم ... نگام رفت سمت تابلو ان یکادی که مامان روبروی تختم زده بود ..._ بزرگی ... رحمانی ... رحیمی ...لبمو گزیدم ..._ چرا من از یادت رفتم ... چرا منو یادت رفته ... مگه من بنده ات نیستم ؟! چرا داری کاری میکنی که به زندگیم شک میکنم ... منبنده تم ؟! تو خدامی ؟! چرا داره زندگیم به خواست صدرا میگذره ؟چرا اون داره حکم میکنه ....من باید بازی کنم ؟ !به حکم اون ؟ !پس تو چرا دخالت نمیکنی ؟چرا نجاتم نمیدی ؟توبه گناهکارترین آدما رو بخشیدی ولی مال منو نمیبخشی ؟! اینقدر گناهم سخت بود ؟ !چادرم افتاد روی شونه ام ... بؽمو قورت دادمو آرومتر گفتم : فهمیدم دیگه نیستم ... دیگه هیچی ازت نمیخوام ... فقط خونواده موسالم نگه دار !با صدای گوشیم چشمامو باز کردم ... گردنم درد میکرد ... نگاهی به سجاده ای کردم که روش خوابم برده بود ... گردنمو مالیدم ...صدای گوشیم قطع شد ... بلند شدم ... پام صدا داد ... کشو قوسی به بدنم دادم ... چادرو تا کردم ... رفتم سمت تختم ... گوشیموبرداشتم ... نگاش کردم ... نفس عمیقی کشیدم ... حقم بود ... باید میکشیدم ... باز گوشی لرزید ... صدای آهنگ ... با اینکه واسمارامش بخش بود ولی الان ؟!!! داشت روی اعصابم راه میرفت ... اونم با کفش پاشنه بلند ... دکمه اتصالو زدم ... صدای نفرت انگیزصدرا .صدرا _ عید شما مبارک خانوم .هیچی نگفتم ... نگاهی به خودم کردم توی آینه . رد اشک هایی که دیشب ریخته بودم روی صورتم بود ...صدرا _ بله میدونم ... عید منم مبارکه ._ کاری داری ؟صدرا _ چرا توپت پره خانوم خانوما ؟! با این اخلاقت باهم نمیسازیما !_ اتفاقا میخوام کاری کنم باهم بسازیم ... اونم توی جهنم .یه لحظه ساکت شد ... ولی خودشو نباخت .صدرا _ پس خانوم راضی شدن ...پوزخند صدا داری زدمو گفتم : شرط تو فقط ازدواجه ... رفتن اسم تو توی شناسنامه ام ...حرفمو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۷ عصر
قطع کرد و گفت : اوه اوه ... این فکرا رو باید از ذهنت بیرون بیاری خانوم کوچولو ... زنم شدی هرکاری رو که میگممیکنی ._ خیلی مطمئن نباش .خواست حرفی بزنه که گفتم : درضمن ... تنها شرط من اینه که به محظ خوندن صیؽه چکا سوزونده بشن .صدرا _ نکنه میخوای جلوی جمع اینکارو بکنم ؟ !صدای خنده اش بلند شد ...صدرا _ خانوم کوچولوی من ! دیشب نخوابیدی و به این فکر کردی که چجوری حال منو بگیری ؟! اشتباه کردی ... اشتباه .خودمم میدونستم لجبازی باهاش به نفعم نیست ... ولی چاره ای نداشتم ... نمیخواستم خودمو کوچیک کنم .صدرا _ باشه ... به محض اینکه اومدیم خونه چک ها رو جلو خودت میسوزونم ... همه شون رو !_ چه ضمانتی هست که تو حتما میسوزونیشون ؟ !صدرا _ حرؾ من ضمانتِ دیگه ._ اونم چه ضمانتی !صدرا _ آی آی ... دیگه نشد اینجوری بکنیا ... از الان تمرین باید کنی که نقش یه عاشق پیشه رو بازی کنی ... من امشب دوبارهمیام ... ولی ایندفعه باید شانس بیاری خونه باشی ... وگرنه .........._ میدونم نمیخواد تکرار کنی ... فعلا !و قطع کردم ... بدون اینکه منتظر بمونم چیزی بگه ... میدونستم صدرا ساکت نمیشینه ... اون جواب این توهینا رو میداد ... این منبودم که نمیتونستم جلوش وایسم .***نگاهی به لباسم کردم ... برای نقش بازی کردن لازم بود بهترین لباسمو بپوشم ... صدای گفتگو بابا و صدرا رو میشنیدم ... صدایزنگ خونه بلند شد ... کسی قرار نبود بیاد ... از اتاق اومدم بیرون ... قبل از مامان رفتم سمت اؾ اؾ ... سهند بود ... با خوشحالیباز کردم ... بی خیال به حضور صدرا کنار در ایستادم تا سهند بیاد .سهند _ به به خانوم خانوما خوشگل کردن !_ تو چشم نداری ببینی من خوشگلم ؟ !!!لبخندی زدو تعظیم کوتاهی کردو گفت : بنده ؼلط کنم به شما جسارت کنم بانو !جلوتر ازش راه افتادم داخل و گفتم : لوس ...وارد هال شدم ... صدرا با دیدن من یا سهند ... نمیدونم ... بلند شد ... نگاشو دوخت بهم ... چشماش حالت عادی نداشت .. کاشمیتونستم بخونم چی توی فکرشه ... نشستم کنار سهند ... صدرا سرشو انداخت پایین ... عصبی بود ... اگه توجه میکردی میشدتشخیص بدی دستشم میلرزه .. نفس عمیقی کشیدو گفت : عموجان ...سرشو بلند کرد ... نیم نگاهی به من انداختو گفت : اونروز هم باهاتون حرؾ زدم ... شما گفتید این فکرو از ذهنم بیرون کنم ... ولیبه قرآن نمیشه ...بی اختیار سرم بلند شد ... عوضی ... قسم قرآن میخورد ... این آدم چقدر میتونست رذل باشه ؟ !بابا _ پسرم چیزی که تو میخوای ....صدای سهند مانع شد : چیزی شده عمو ؟بابا نگاهشو به سهند دوخت .... صدرا عصبی بود ... با حرص به سهند چشم دوخت ...بابا _ صدرا برای خواستگاری از راسا اومده بود ...اونم چه خواستگاری ای ؟!!!! نگام افتاد به سهند ... خشکش زده بود ... نگاش روی بابا ثابت مونده بود ... با صدای مامان به خودشاومد ... از جاش بلند شد ... با خشم و عصبانیت گفت : بفرمایید بیرون آقا .نگاش کردم ... بابا با تعجب گفت : سهند !سهند بدون اینکه به صدرا نگاه کنه گفت : شما به سنو سالتون توجه کردید اومدید خواستگاری ؟! اونم خواستگاری یکی که بیش ازپونزده سال از شما کوچیکتره ...بابا با حرص گفت : سهند ... بشین .سهند نگاهشو به بابا دوخت ...بابا _ این چه حرفاییه میزنی ؟ !سهند _ عمو چتون شده شما ؟! چطور اجازه میدید این مرد که سن پدر راسا رو داره بیاد خواستگاریش ؟ !برگشت سمت صدرا ... رفت طرفش ... بی اختیار بلند شدم .. بازوی صدرا رو گرفت و بلندش کرد ...سهند _ بفرمایید بی ...با صدای من خفه شد : من صدرا رو دوست دارم !خشکش زده بود ... دستش شل شد ... بی اراده برگشت سمتم ... چشمای سرخشو بهم دوخت ... بی توجه به نگاهاشون گفتم : خودمبه صدرا گفتم بیاد .سهند نفس عمیقی کشیدو گفت : چ...ی ؟ !بؽض گلومو گرفت ... بخدا مجبورم ... به پیر ... به پیؽمبر مجبورم ... بی توجه به صورت مات شده مامان ... بی توجه به دستسفید شده بابا از فشاری که وارد میکرد به دسته صندلیش ... بی توجه به سهند گفتم : من به ...برق از سرم پرید ... دستمو گذاشتم جای سیلی ... میسوخت ... اشک توی چشمام جمع شد ... صدای سهند که از خشم دورگه شدهبود روی اعصابم بود : تو ؼلط کردی ... تو بیجا کردی ... اگه دست خودت باشه بدون فکر همه کاری میکنی ...نگام چرخید توی صورتش ... چشماش قرمز بود ... اشکام جاری شدن ... از بدبختی خودم گریه ام میگرفت ... از اینکه باید بهخاطر خیلی چیزا خونواده مو از خودم میرنجوندم ... تا در آسایش باشن ... تا بابام باشه ...سهند رفت سمت صدرا ... نگاش نکردم ... سهند نعره زد : برو بیرون تا احترامی که نسبت به سنت دارم رو زیر پا نذاشتم ...صدرا چیزی نمیگفت ... ولی صدای نفس های تند و خشمگین سهند رو میشنیدم ...سهند _ میری بیرون یا ....صدای قدم های تند صدرا اومد ... صدای در خونه ... صدای رفتنش ... من تنها موندم ... من باید تنها از پسش بر میومدم .... منباید تنها زندگیمون رو نجات میدادم ...سهند _ که خودت گفتی ها ؟ !نگام سر خورد روی بابا ... هیچی نمیگفت ... نگاش به گلای قالی بود ... میترسیدم ... بابا باید حرؾ میزد ..._ بابا ؟نگاشو بلند کرد ... توی چشمام دوخت ... اتیشم زد ... ویلچرشو چرخوند ... رفت سمت اتاق .... زانوهام سست شدن ... سرموانداختم پایین .... زانو زدم ... بخدا برای شما دارم اینکارا رو میکنم ... میخوام شما زندگی کنید ... بخدا میخوام زندگی شما خوبباشه ... من اون عوضی رو دوست ندارم ... من دارم زندگی شما رو درست میکنم ...گفتمو گفتم ولی توی سینه ام ... توی نگام ... نگاهی که خشک شده بود به در بسته اتاق بابا ........سهند_خب میفرمودین..دیگه چی؟توی صداش همراه با عصبانیت یه حرص خاصی بود.از اینا که انگار حرؾ داشت به زور از بین دندوناشون خارج میشد.حرفینزدم..چی میگفتم؟ "آره داداشی من عاشقش شدم و یه چند وقتی هست میشناسمش ودو ماه هم که باهاش همخونه بودم و...و اینکهمتاسفانه بچمون هم سقط شد"از فکر اینا لرزیدم..چی میخواستم بگم؟من با چه رویی گفتم دوسش دارم؟چه وقاحتی داشتم اونلحظه!سرم رو انداختم پایین و به سکوتم ادامه دادم.سایش رو بالای سرم حس کردم.موهام از پشت سرم کشیده شد.مجبور شدم سرمرو بیارم بالاسهند_آخه چی داره که ازش خوشت میاد؟هان؟گنگ بهش خیره شده بودم.موهام رو ول کرد و نشست پیشم.کلافه بود.حس میکردم.انگار که بخواد یه کتک جانانه مهمونم کنه .سهند_اون از اون کار بچگانت...اینم از الان که میگی عاشق شدی.آخه بچه مگه تو چه میدونی عشق چیه؟سن و سالت به این حرفانمیخوره.انقد خانوادت رو حرص نده ..آروم شده بود.دلم براش سوخت . با این حرفی که الان بهش میزدم از خجالتم در میومد ._ سهند من...من عاشقش شدم.مطمئنم...اون پسر خوبیه.تو مدتی که تبریز باهامون بود این رو متوجه شدم..نمیتونم ازش بگذرم .بقیه حرفم رو با دیدنه قیافه سرخ از خشم سهند خوردم.خیلی از این قیافش میترسیدم.مخصوصا چشماش.....سرم رو چرخوندم تاچشماش رو نبینم.سرم رو چرخوند و دست دیگش رفت بالا.مقصدش جایی جز صورت من نمیتونست باشه!باید کتک میخوردم.ازخیلیا شنیده بودم برای رسیدن به عشقشون خیلی کتک خوردن و سختی کشیدن.اونا عشقشون رو میخواستن و براشتلاش کردن.منبرای چی باید تلاش میکردم؟؟؟تمام فکر ها در کمتر از صدم ثانیه به ذهنم اومد ._ صبر کن .صدای بابا بود.دست سهند اومد پایین.با خوشحالی به صورت بابا نگاه کردم.ولی با دیدن صورت ؼمگینش ....بابا_ دخترمفکر میکنه عقل کله..نمیدونم چی دیده تو این یارو که عاشقش شده.هیچی برات کم نذاشتم.فکر نکنم بخاطر پولش باشه ..._ بابا..بذارین من ..نذاشت حرفم رو کامل بزنم.حرؾ خاصی هم نداشتم.همون حرفایی که به سهند زدم.شاید یکم پر و بالش میدادم .بابا_لازم نکرده.همه حرفات رو شنیدم .سهند که تا اون موقع ساکت بود به حرؾ اومد:عمو یعنی میخواین بذارین با کسی که دو برابر سن خودش رو داره ازدواج کنه؟_ خب مگه چیه؟خیلی ها اینجوری ازدواج میکنن .هم بابا و هم سهند بهم چشم ؼره رفتن .بابا_ازدواج میکنن..ولی نه تو سن تو..چی برات کم گذاشتم که میخوای بری؟مثل این که تصادؾ بدجور رو مؽزت تأثیر گذاشته.الانباید بچسبی به درست برای خودت کسی بشی و بعد در آینده درست تصمیم بگیری و شریک زندگیت رو انتخاب کنی...الان چهمیفهمی؟قبول داشتم.نمیفهمیدم.اگه میفهمیدم این همه کار احمقانه انجام نمیدادم.ولی چی کار میکردم؟چی کار میکردم؟اگه چک ها دست کسدیگه بود شاید میشد راضیش کرد.شاید میشد رفت التماس که یکم مهلت بده و اینا...ولی این چی؟صدرا فقط منتظر بهانه بود..میدونستمهمه منتظر جواب منن ولی با سکوتم نشون میدادم که هنوز پای حرؾ هستم.سهند بلند شد و از بابا خدافظی کرد و با حالت قهر رفتسمت در.در رو آنچنان با شدت بست که چهار ستون بدنم لرزید.صدای گریه ی مامان رو میشنیدم ولی...ولی...چه عیدی بودامسال..همینجوری وضعیت خوب بود...با این خرابکاری من هم ..نمیتونستم برم پیشش.بؽض کرده بودم اما میدونستم نباید گریه کنم.بابا رفت پیشش..منم رفتم تو اتاق ..**************تقریبا دو روز از اون شب میگذره..تو این دو روز اعتصاب ؼذا کردم.فقط آب میخوردم و شاید به زور دو قاشق ؼذا که نمیرم ازگرسنگی.واقعا چه کار احمقانه ای.میدونستم جواب میده.هیچ مادر پدری دلشون نمیاد بچشون عذاب بکشه.خیلی ناراحت بودم که انقدراذیتشون میکنم.ولی بعد از ازدواجم مطمئنن همه چی درست میشه.خدایا کمکم کن.تقریبا ساعت 8 بود که بابا بعد دو روز اسمم روصدام کرد..رفتم بیرون.بابا به مبل اشاره کرد.مبل رو به روش..جای من همیشه تو بؽلش بود.دیگه الان که یکم بزرگ تر شدمکنارش.نه...بی حرؾ نشستم..مامان تو هال نبود.مطمئنن نمیخواست دختر چشم سفیدشو ببینه.منم بودم نمیخواستم .بابا_فکر کردی؟سرم رو تکون دادمبابا_خب؟فقط نگو که نظرت همونه .سرم رو انداختم پایین .بابا_خودت که بهش گفته بودی بیاد..این بار هم خودت جوابت رو بهش بگو.ولی راسا..نمیشناسمت.واقعا تو دختر منی؟بؽض داشت خفم میکرد.اینبار اشکی هم نداشتم که بریزم.ولی بؽض بدجور اذیتم میکرد.سرم رو نیاوردم بالا .بابا_برو تو اتاقت.بگو فردا بیاد حرفای آخر رو بزنم و ...دیگه ادامه نداد.چقد من عذابشون میدادم.بلند شدم که برم.نزدیک بابا که شدم خواستم گونشو ببوسم که سرش رو کنار کشید و دستشرو گرفت جلو صورتم و فقط گقت برو ...رفتم تو اتاقم و گوشیمو برداشتم.چه زود همه چی تموم شد.کاش یکم دیگه طول میکشید.کاش !!!دکمه ی اتصال رو زدم.یه بوق... دو... برندار..بذار یکم دیگه زندگی کنم..سه...یعنی میشه؟..چهار..لبخند کمرنگی رو لبام..پن ...._ چی شد؟نفس عمیقی کشیدم.خوشی به ما نیومده.چی میگم واقعا!خوشی؟_ صدای تو نمیاد یا من؟چرا حرؾ نمیزنی؟_ فردا بیا برای حرؾ های چرت و پرت قبل از عروسیگوشی رو قطع کردم.هیچ امیدی به بهم خوردن عروسی نبود.باید از روزای آخر مجردیم استفاده میکردم !*******************************توی آشپزخونه نشستم و به حرفایی که بین بابا و صدرا رد و بدل میشد گوش میکردم.بیشتر بابا حرؾ میزدم و گاهی اوقات هم صدایتأیید صدرا میومد .بابا_ببین صدرا خان من دخترم رو لای پر قو بزرگش کردم...به خدا به پیر به پیؽمبر یه مو از سرش کم شه ...صدرا_آقای مشفق جای هیچ نگرانی نیست.من مثل چشمام مواظبش.نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره.خواهش میکنم بهم اعتماد کنین .به هیچ کدوم از حرفاش اعتماد نداشتم.فقط میخواست عذابم بده!مثل این که حرفاشون تموم شد..مامان نذاشت من از آشپزخونه بیامبیرون.تو تمام طول مهمونی خانواده عمو هیچ حرفی نزدن.سهند هم که اصلا افتخار نداده بود بیاد.فقط بابام بود که صدرا رو تهدیدمیکرد و ازش میخواست مواظبم باشه.من الان مثلا باید ذوق میکردم و با فکر به آینده لبخند رو لبم میومد.خدا رو شکر کسی توآشپزخونه نبود که ؼم توی چشمام رو ببینه.از حرفاشون متوجه شدم عروسی برای اخر هفته بعده.یعنی تقریبا یه هفته وقتداشتم.مهریه هم صدرا گفت روز عروسی با خودم هماهنگ میکنه..فکر کنم فهمیده بود نمیذارن بیام بیرون.بعد از این که حرؾ هاتموم شد صدرا رفت.من هم سعی کردم بدون این که نظر کسی رو جلب کنم برم تو اتاقم.چقد این مراسم با بقیه ی مراسم ها فرقمیکرد.تو تمام مراسم ها عروس و داماد میرن با هم حرؾ بزنن...اخر تمام مراسم ها میگن بفرمایید دهنتون رو شیرینکنین....نمیخواستم این اتفاق ها تو این مراسم بیوفته.چی میشد این اتفاقا تو خواستگاریه یکی دیگه از من می افتاد ..روی تخت درازکشیدم و سعی کردم بخوابم.خیلی سعی کردم..ولی همش فکر یه هفته ی باقی مونده و بعدش بودم .....................................نگاهی به خودم کردم ... عوض شده بودم ولی نه زیاد ...ترنم _ خواهری ماهم عدوووس شد !نگاش کردم ... چقدر خوشگل شده بود ... حتی خوشگل تر از منِ بدبخت ... بؽض گلومو گرفت ...آرایشگر _ عروس خانم برای بار چندم بگم اخم نکن ؟ !!بیچاره عصبی شده بود ...ترنم پشت سرم قرار گرفتو آروم گفت : به صدرا فکر کن بخند .بؽضم بیشتر شد ... چونه ام لرزید ... آرایشگر عصبی دست از کار کشید ... ترنم جلوم نشست و دستمو گرفت توی دستش و گفت :چیه قربونت برم ؟ !_ من مامانمو میخوام .خودم از تنهایی خودم گریه ام گرفته بود ... از بی کسیم ... از اینه کسی نبود باهام بیاد آرایشگاه ... از اینکه سهند حتی نمیخواستبیاد عروسیم ... از اینکه مامان اینا به زور زن عمو و بابای ترنم میخواستن بیان ... از اینکه داشتم زن کسی میشدم که ازش بیزاربودم ...اشکم جاری شد ... ترنم منو کشید توی بؽلش ... با بؽض گفت : خودم باهاتم قربونت برم ... ما پشتتیم !ما ... میشد ترنم و صدرا ... چه آدمایی ... ترنم بیچاره خودش بدتر از من بود وضعش ... با احسان نامزد کرده بود ... بخاطر منحالا داشت میخندید ...منو از خودش جدا کردو آروم گفت : گریه نکن باشه ؟ بخاطر من !بؽضمو فرو خوردم ... گوشیمو توی دستم محکم فشار میدادم ...ترنم _ میخوای یه آبی به صورتت بزنی ؟_ این آرایشگره میکشه منو !ترنم با خنده گفت : با پولی که صدرا داده ده بارم آرایشت میکنه .کمکم کرد تا بلند شم .... رفتم سمت دستشویی نسبتا بزرگ آرایشگاه ...ترنم _ کاری داشتی صدام بزن .رفتم داخل ... جلوی آینه ایستادم ... گوشیمو گذاشتم جلوی آینه ... نگاهمو دوختم به موهام که هنوز به طور کامل درست نشده بود ...با صدای آهنگ برگشتم سمت گوشیم ... اسم محمد روش خودنمایی میکرد ... دستم بی اختیار رفت سمتش ... برش داشتم ... محمد... این چند وقته ازش خبری نبود ... احتمالا باز رفته ماموریت . حالا هم فکر کنم واسه عروسیم زنگ زده ... اَه بدم میومد از واژهعروسیم !_ سلام .صدای شادش پیچید توی گوشم .محمد _ درود خاتون ! احوال بانو ؟_ خوبم .محمد _ نع ! خوب نیستی ؟ چیزی شده ؟_ نه ...نشستم روی صندلی ... آخه توی دستشویی هم صندلی میزارن ؟ !محمد _ سرت شلوؼه با وقت داری حرؾ بزنیم ؟شلوغ ؟! شلوؼی کجا بود ... بیخیال ... دوست داشتم با یکی حرؾ بزنم ._ نه ... کاری ندارم .محمد _ خب ...نفس عمیقی کشید ...محمد _ راستش میدونم من نباید اینو الان به تو بگم ... ولی نمیتونم ... حس میکنم اگه نگم دیر میشه ..._ راجب چی ؟ !محمد _ خودم ...مکثی کردو ادامه داد : خودت ...هیچی نگفتم ... دوباره مکثی کرد ... ادامه داد : این چند روزه خیلی فکر کردم ... میدونم اگه مامان بفهمه سرمو میکنه که چرا سرخود اینکارو کردم ... ولی ... نتونستم دووم بیارم .دلشوره افتاد توی جونم ..._ چی شده ؟ !محمد _ هیچی بخدا ... بد به دلت راه نده ... خیره .نفسمو به آرومی بیرون دادم ...محمد _ وای نمیدونم چجوری بگم .صدای ترنم اومد : راسا اتفاقی افتاده ؟محمد _ صدای ترنمه ؟ !_ آره ... بگو دیگه .محمد _ میخوای بری ؟_ آره باید برم بگو زود تند سریع !محمد _ با من ازدواج میکنی ؟ !اینقدر سریع گفت که خشکم زد ... یه لحظه فکر کردم شاید درست نشنیدم ._ ها ؟ !باز صدای ترنم : راسا ؟محمد _ روش فکر کن ... چند روز دیگه بهت زنگ میزنم ... خداحافظ .و قطع کرد ... گوشی توی دستم خشک شده بود ... آروم اوردمش پایین ..ترنم _ راسا ؟! خوبی ؟این چی گفت ؟! حالش خوب بود ؟ مگه نمیدونست من دارم ازدواج میکنم .صدای ترنم بلند تر شد : راسا ؟نگام چرخید سمت در ... حرؾ محمد توی گوشم زنگ میخورد ...ترنم _ راسا درو باز کن .دستمو گرفتم گوشه صندلی ... بلند شدم ... میلرزیدم ... فکر کنم بخاطر لباسی بود که پوشیده بود ... یا نه ... بخاطر حرؾ محمد ...نه بابا ... درو باز کردم ... صورت نگران ترنم ... با دیدن من با حرص گفت : چرا درو باز نمیکنی ؟نگاش کردم ... یعنی نمیدونست من دارم زن صدرا میشم ؟! یعنی نمیدونست ؟! چرا بابا ... این ترنم انتن سراسریه .ترنم _ بیا بشین ... میدونی ساعت چنده ؟ !منو نشوند روی صندلی ... هنوز حرؾ محمد توی ذهنم اکو پیدا میکرد ...ترنم _ بلند شو !نگاش کردم ...ترنم _ راسا چت شده ؟! میگم بلند شو ...نگام افتاد به دختر توی آینه ... من بودم ؟! راسا مشفق بود ؟! نمیدونم شاید ...ترنم شنلمو انداخت روی دوشم ... کشیدش روی موهام و آروم گفت : یکم اخماتو باز کن .نگاش کردم ..._ ترنم ؟ترنم _ جانم ؟دهن باز کردم که حرؾ بزنم که دختری که کنار فیلمبردار ایستاده بود گفت : آقای دوماد چند ساعته منتظره ها .ترنم آروم بوسید منو و تقریبا هلم داد سمت در ... جلوتر ازش رفتم بیرون ... نفس عمیقی کشیدم ... بابا من بازیگر خوبی نیستم ...بفهمید ...فیلمبردار _ آقای دوماد گلو بدید به عروس خانوم دیگه !دست گل قشنگی جلوم گرفته شد ... گرفتم ازش ... بی توجه به دستش که جلوم گرفته شده بود رفتم سمت ماشین ... پورششو گل زدهبود ... بابا بچه پولدار ... نشستم توی ماشین ... خم شدم تا لباسمو جم کنم که اون زودتر از من نشست روی زمین ... لباسمو دادداخل ... قبل از اینکه درو ببنده نگاهی بهم کرد ... لبخند آرومی زدو درو بست ... به سرعت نور سوار شد ... ماشینو روشن کرد... صدای آهنگ پیچید توی ماشین ... دستمو بردم سمتش ... خاموشش کردم ... حوصله آهنگو نداشتم ... اصلا حوصله هیچ چیونداشتم ...صدرا _ راسا ؟جوابی ندادم ... کلافه نفسشو بیرون دادو گفت : این چه رفتاریه ... واقعا که بچه ای ... مثلا قراره نقش بازی کنی .برگشتم سمتش ..._ آره بچه ام ... تازه فهمیدی ؟ !با ناباوری گفت : راسا !عصبانی بودم ... حرؾ محمد بیشتر اتیشم زده بود ..._ ها چیه ؟! باز میخوای حرؾ اینو وسط بکشی که چکای بابام دستته ؟ !صدرا داشت هنوز نگام میکرد ... نگامو چرخوندم سمت پنجره ..._ ازت نمیگذرم ... هیچوقت .صدام میلرزید ... از بؽض بود ... یا از خشم نمیدونستم .انگار فهمید چقدر اعصابم خورده ... بیخیال اتلیه شد ... اگرم میخواست بره من نمیذاشتم ... خوش ندارم ببینمش ... چه برسه بخوامبرم توی اتلیه باهاش عکس بندازم ...جلوی باغ ایستاد ... چقدر تؽییر کرده بود ... خیلی قشنگ تر شده بود ... باز خاطرات دزدیم ... چقدر خر بودم ... چقدر نفهم بودممن !ماشین ایستاد ... دیگه جلوی عموم بودیم ... باید عادی رفتار میکردم ... درو واسم باز کرد ... دستش که دراز شده بود رو گرفتم ...اومدم بیرون ... بازوشو گرفت جلو ... با حرص بازومو حلقه کردم دور بازوش ... با کمترین تماس ... ولی اونم نامردی نکرد ...حلقه بازوشو تنگ کرد ... چسبیدم بهش ... راه افتادیم سمت ساختمون ...نگام افتاد به بابا ... بدون هیچ حرفی اومده بود جلو و داشت دفترو امضا میکرد ... هردوشون لباس سیاه پوشیده بودن ... انگار تویمراسم تشییع من شرکت میکردن ... نگام نمیچرخید سمت مامان ... بؽض نگاش اتیشم میزد ... میخواستم خوددارتر باشم ... صدایآروم صدا کنار گوشم اومد : بریم برقصیم ؟نگاش کردم ... تار میدیدمش ... سرشو برگردوند سمت دیگه و گفت : باشه .. نمیریم .اشکمو پاک کردم ... دنبال ترنم میگشتم ... نشسته بود کنار احسان ... اخماش توهم بود ... نگامو دوختم به احسان . خوشتیپ بود ...مخصوصا با اون عینک جذابتر بود ... بهش میومد پسر خوبیه ... باز نگام افتاد به ترنم ... میدونستم داره با نگاش دنبال آرمانمیگرده ... ولی آرمان نیومده بود ... نمیدونستم چه اتفاقی افتاده بینشون ... باید حتما ازش میپرسیدم ...***ترنم دست های یخ شده مو گرفت توی دستش و گفت : نگران هیچی نباش ... باشه ؟خودمو انداختم توی بؽلش ... بی توجه به احسان و صدرا بؽضمو رها کردم ... ترنم با بؽض و آروم گفت : گریه نکن عزیزم ... نگامنم گریه میکنم ..._ ترنم تروخدا نرو ... تو دیگه تنهام نزار .ترنم منو از خودش جدا کردو گفت : این چه حرفیه میزنی ؟! صدرا با این هیکل رو نمیبینی ؟! تنهایی الان ؟فهمیده بود منظورم چیه ... ولی داشت بحثو عوض میکرد ... رو کرد به صدرا و گفت : نگا ... اگه اشکشو دربیاری چشماتو با همینناخونام درمیارم ...ناخونای بلندشو نشون صدرا داد ... صدرا با خنده گفت : من ؼلط کنم .ترنم لبخندی زدو گفت : تهدیدم کارساز بود .رو به من کردو آروم بوسیدم و آروم زمزمه کرد : هرکاری داشتی زنگ بزن ... بیدارم ... خودم میام باشه ؟نگاش کردم ... هرکی نمیدونست فکر میکرد چند سالشه ... بابا دوسال ازمن بزرگتر بودا !دوباره منو بوسید و گفت : خداحافظ .و با صدرا هم دست داد و رفت سمت ماشین احسان ... احسان با صدرا دست داد و یه بار دیگه بهش تبریک گفت ... و رفت ...همونجا کنار در نشستم ... قدرت بلند شدن نداشتم ... به ماشین احسان چشم دوختم که به عنوان آخرین ماشین از باغ بیرون رفت ...در باغ بسته شد ... چشمای منم بسته شد ... بؽضم بیشتر شده بود ... خدایا ؼلط کردم ... خدایااااصدرا _ راسا ؟دستمو گرفت ... دستمو پس کشیدم ... چشمامو باز کردم ... دستمو به دیوار گرفتم تا بلند شم ... جونی توی بدنم نبود ...صدرا _ کمک میخوای ؟نمیتونستم حرکت کنم ... دست صدرا پیچیده شد دور کمرم ... دستم رفت سمت دستش ... خواستم از خودم جداشون کنم ... حالم بدمیشد ..._ ولم کن .صدرا _ دیوونه حالت بده ... بزار کمکمت کنم .داد زدم : نمیخوام ...ولم کرد ... چند قدم بیشتر نرفته بودم که چشمام سیاهی رفت ... قبل از اینکه بتونم خودمو به جایی بند کنم افتادم .......صدرا_کله شق ...نمیدونم چرا یهو اینجوری شدم .بلند شدم واقعا با این لباس سختم بود..دستم رو گرفتم به دیوار تا حالم بهتر شه.بازم این خونه.چقدخاطرات خوشی ازش داشتم واقعا..مگه صدرا خونه نداشت که منو آورده بود اینجا؟؟؟پوزخند زدم.حتما باز هم زندانی میشم.صدرااومد جلوم .صدرا_میخوای کمکت کنم؟راسا ..._ شرطم یادت رفت؟چک هاحالا اون بود که پوزخند میزد..به طرفم اومد..ترسیدم..مثل هر بار که یاد اون اتفاق می افتادم..ولی الان واضح رو به روم بودو..نمیخواستم ..میترسیدم ازش.هنوز اون بار رو فراموش نکرده بودم..فکر کنم رنگم پریده بود.راهشو کج کرد و رفت یه طرؾدیگه..پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشت.روی زمین نشستم.خدایا بخیر بگذرون..خدایا ..سایه ی صدرا رو دیدم..سرم رو چرخوندم.برام صندلی آورده بود .صدرا_بلند شو رو صندلی بشین.خوب نیست رو زمین بشینی.نمیذاری کمکت کنم که .بی توجه به صندلی به سمت مبل ها حرکت کردم وخودمو رو تقریبا رو یکیش پرت کردم.به لباس سفید عروسیم نگاه کردم.ازش بدممیومد.من؟منی که از بچگی عاشقه لباس عروس بودم؟با نفرت به لباس نگاه میکردم ولی حتی حس این رو نداشتم برم درشبیارم.دیگه نخواستم به ادامش فکر کنم ..صدرا_خب....مگه نمیخواستی چک ها رو جلوت بسوزونم؟ولی خب شرط دارهشرط؟دیگه چی؟تا الان هر شرطی برام گذاشته بود فقط بدبخت ترم کرده بود ..منتظر نگاهش کردم .حرفی نزد و اومد جلو.دست راستش رو زیر زانوهام و دست دیگش رو پشت کمرم گذاشت و بلندم کرد.توان دادو فریاد نداشتم.فقط آروم گفتم:بذارم زمین...خواهش میکنم .صدرا_چرا بذارمت زمین؟مگه زنم نیستی؟میخوام بؽلت کنمیخ کردم ... خدایا ... اینجوری دیگه نه ...آروم و با آرامش داشت از پله ها میرفت بالا ... جون نداشتم باهاش مخالفت کنم ... سر گیجه داشتم ... حس کردم معده ام داره بهممیخوره ..._ بزارم زمین ....چشمامو بستم ... محتوای معده ام جابجا میشد ... گذاشت منو روی زمین ...صدرا _ راسا ؟اطرافو نگاه کردم ... با دیدن سطل آشؽالی شیرجه زدم سمتش ... تمام محتویات معده ام اومد بالا ...تکیه مو به دیوار گرفتم ... صدرا لیوان آبو گرفت سمتم و گفت : خوبی ؟ میخوای بریم بیمارستان ؟لیوانو ازش گرفتم ... دهنمو پر از آب کردم و ریختم توی سطل آشؽاله ... یکم ازش خوردم ... چشمامو بستم ... معده ام میسوخت ...صدرا _ راسا ؟هیچی نگفتم ... بازم بلندم کرد ... هیچی نگفتم ... هیچی نمیتونستم بگم ... حالم خیلی بد بود ... گذاشت منو روی یه چیز نرم ...چشمامو باز کردم ... روی تخت بودم ... آروم منو خوابوند روش و گفت : تو بخواب برم واست یه چیزی بیارم .چشمام بسته شد ... رفت بیرون ... یه طرفم خوابیدم ... با اینکه موهام درد میکرد ولی الان خواب بهترین چیز بود واسم ...نمیخواستم بیدار بمونم ... میترسیدم از اینکه بیدار بمونم ... میترسیدم ...صدرا _ راسا ؟ خانومی ؟چشمامو باز نکردم ... بزار فکر کنه خوابم ...نفس عمیقی کشید و دستی روی موهام کشید ... پتو رو کشید روم ... صداشو شنیدم ... یه چیزی رو گذاشت روی میز ... و رفتبیرون ... لبخندی روی لبم نشست ... خدایا ممنونتم !***چشمامو آروم باز کردم ... پتو رو کشیدم بالاتر ... سردم بود ... همونجور که پتو دورم بود نشستم توی تخت ... هنوز لباس تنم بود... تازه یادم اومد چی شده ... نگام چرخید طرؾ دیگه تخت ... خواب بود هنوز ... منو باش فکر کردم نمیاد اینجا بخوابه ... ازسرجام بلند شدم ... تو آینه به خودم نگاه کردم ... چقدر تیپم خوشگل بود ... موهام بهم ریخته بود ... آرایشم روی صورتم پخش شدهبود ... لباسمو کمی کشیدم بالا ... رفتم سمت یکی از کشو ها ... حوله ی سفیده رو از توش برداشتم ... اومدم بیرون ... رفتم سمتحموم ... بدنم درد میکرد ... لباسمم خیلی سنگین بود ... از پله ها پایین اومدم ... رفتم سمت آشپزخونه ... از توی کشو چاقویی روبرداشتم و رفتم حموم پایینی ...به هر بدبختی بود اون لباس نحسو از توی تنم بیرون اوردم ... البته با پاره کردنش ... انداختمش گوشه حموم و رفتم سمت دوش ...زیرش ایستادم ... آبو باز کردم ... گیره موهامو باز نکرده بودم ... ایول ... حالا دیگه باز نمیشد ... جلوی اینه ایستادم و شروع کردمبه باز کردنشون ... اه ... لعنتی ...با کشیدن آخرین گیره از توی موهام اشکام هم جاری شدن ... چقدر از موهای عزیزم کنده شدن ... پامو کوبیدم توی گیره ها ... باحرص رفتم سمت دوش آب ... زیرش ایستادم ... خنکیشو دوست داشتم ... با حوصله حموم کردم ... حوله رو پیچیدم دور خودم ...نگام چرخید سمت سبد لباسا ... ای به خشکی شانس .. چجوری یادم نبود لباس بیارم ..._ اَه حالا چیکار کنم ؟ !نگاهی به توی آینه کردم ... با دیشب فرقی نداشتم ... فقط یکم کوتاه بود ... و صورتمم بدون آرایش بود ... بی خیال درو باز کردم... مثلا حالا میخواست چیکار کنه ... باید نشون میدادم ازش نمیترسم ... البته با گندی که دیشب زدم یکم سخت بود ... از پله ها رفتمبالا ... باید به عمه خانومم سر میزدم ... رفتم توی اتاق ... هنوز خواب بود ... بی توجه بهش رفتم سمت کمد ... بازش کردم ...ایول چقدر لباس ... یه بلوز آستین کوتاه قرمز و یه سلوارک سیاه بیرون اوردم ... آره ... این خوب بود ...بعد از تعویض لباسم موهامو بالا بستم ... رفتم سمت اتاق عمه خانوم ... در زدم ... میدونستم پرستارش داخله ... آروم باز کردم ...کسی داخل نبود ... عمه خانومم یه گوشه رو داشت نگاه میکرد ... رفتم سمتش ... آروم نشستم کنارش ..._ سلام .هیچ حرکتی نکرد ... نفس عمیقی کشیدمو گفتم : یه سوال بپرسم ؟بازم هیچ تؽییری نکرد ...._ چرا همه ثروتتو دادی به اون عوضی ؟؟ اون که ازت متنفره ... البته متنفر که نه .. ولی یادمه یه جوری راجبت حرؾ میزد ...مکثی کردمو گفتم : یعنی توی این خاندان کس دیگه ای نبود منو زجر بده ؟! بخدا تورج خیلی بهتر از اینِ ..._ دلایلی بوده که ثروت مال من شده ....برگشتم سمتش ... تکیه داده بود به چارچوب در ... نگامو ازش گرفتم ...صدرا _ پرستارش کو ؟_ من چه میدونم ! نبود ...صدرا _ بلند شو بیا بیرون ...نگاش کردم .._ چرا ؟ !صدرا _ چون خوشم نمیاد بیای اینجا ...بلند شدم از سرجام ... نگاهی به اطراؾ کردم ..._ چیز با ارزشی اینجاست ؟ !صدرا _ نه !_ پس چی ؟ !صدرا _ راسا بیا برو بیرون ...یا من مشکل داشتم یا عمه خانوم ... به لجش خم شدم و گونه چروکیده عمه خانوم رو بوسیدم ... نگاهی بهش کردم و از اتاق اومدمبیرون ... از پله ها اومدم پایین ... نگام افتاد به همون اتاق قیمتی نحس ! حتی نتونستم بازش کنم ببینم چی توشه ... رفتم سمتآشپزخونه ... یه زنی توش بود ..._ سلام !برگشت سمتم ... هول شد و تند گفت : سلام خانوم ! سلام آقا .صدرا _ ندا خانوم ... میشه میزو اماده کنید ؟_ خودم میچینم ...ندا نگاهی به منو صدرا کردو هیچی نگفت ... بی توجه به لبخند روی لب صدرا گفتم : ندا خانوم شما میتونید برید .ندا رفت بیرون ... رفتم سمت یخچال ... بازش کردم ... از همه جوانب سنجیدمش ... طولی ... عرضی ... محتوایی ... پر بود !_ من شیر و کیک میخورم ...اوردم بیرون ... به اندازه یه نفر ... یه لیوانم برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون ... روی میز جلوی تلوزیون نشستم ... لبخندیروی لبم جا خوش کرده بود ... دنبال کنترل تلوزیون میگشتم که چشمم به صدرا افتاد ... داشت با حیرت و دهن باز نگام میکرد ...شونه مو بالا انداختمو تلوزیونو روشن کردم ... گاز دومو زدم ... خواستم لیوان شیرو بردارم که برداشته شد ... برگشتم سمت صدرا... یه قلپ ازش خورد ... لبخندی زدو گفت : ببخشید میخواستی بخوری ؟ !نگاش کردم ... نمیدونم چرا اینهمه آروم بودم ._ نه تو بخور ... بازم میخوای ؟داشت با تعجب نگام میکرد ... بلند شدم ... روبروش ایستادم ... لیوانشو گرفت سمتم ... پاکت شیرو باز کردم ... گرفتم سمتش ... منراسا نبودم اگه میذاشتم زجرم بده ... به شیری که روی پیرهنش ریخته میشد چشم دوختم ... پاکتو بلند کردمو گفتم : تموم شد !گردنمو کج کردمو بهش نگاه کردم ... یعنی خشکش زده بود ... لبمو گاز گرفتم ... نباید میخندیدم ... در پاکتو بستم .. گذاشتم تویبؽلش و از کنارش رد شدم ... پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا ... با تصور چهره صدرا توی اون لحظه خنده ام گرفت ... نازی ....بچه مو خیس کردم ... ولی حقته .. بیشتر از اینا واست دارم ...رفتم توی اتاقم ... لباس پوشیدم ... حوصله اینجا رو نداشتم ... میخواستم برم خونه خاله اینا ... از پله ها اومدم پایین ... ندای بیچارهداشت زمینو پاک میکرد ... صدرا هم با همون تیشرت جلوی تلوزیون بود ... رو به ندا کردمو گفتم : ندا خانوم شما تا ساعت چنداینجایید ؟ندا _ پنج خانوم ... بعدش سلما میاد ..._ اها ...خواستم برم سمت در که صدای صدرا اومد : کجا ؟جلوی آینه ایستادم .._ بیرون .صدرا _ از این در پاتو بذاری اونور ... میشه بیرون ... دقیقا کجا ؟نیم نگاهی بهش کردمو گفتم : یه جایی !اومد طرفم ... کفشمو پوشیدم ... باید میرفتم کفش میخریدم ... از این رنگ آل استاره خوشم نمیومد ...صدرا:راسا میگم کجا میری؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12637')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.