مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان پناه اجباری

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4
امتیاز موضوع:
  • 22 رأی - میانگین امتیازات: 3.05
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پناه اجباری

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۴ عصر
خانوم بزرگ میدونه باید چه لباسیرو کجا بپوشه !و آهنگ تمام شد ... ولم کرد ... و رفت سمت دوستاش ... چشامو بستم ... حس میکردم قصد تلافی داره ... میخواست کاری کنه کهمن خورد شم ... ولی کور خونده بود نه ؟نفس عمیقی کشیدم ... احتیاج به هوای آزاد داشتم ... گرمم بود !برگشتم تا برم که خوردم به یکی ...سروش _ چیزی شده ؟_ میشه بریم توی باغ ؟تاریک بود و میترسیدم تنها برم !!!حالمو درک کرد ... دستمو گرفتو از سالن اومدیم بیرون ... یه گوشه ایستادیم ... سروش دستشو توی جیب شلوارش کردو گفت :دعواتون شد ؟_ چیزی بین ما نیست که بخواد با یه دعوا راه افتادن خراب شه !سروش _ نمیدونم !!دیگه چیزی نگفت ... حالم که کمی سرجاش اومد رفتیم داخل ... رفتم کنار حنانه و بدون حرفی نشستم کنارش ...حنانه _ چیزی شده ؟_ نه !حنانه _ و منم خر !!!_ بلانسبت خر !!!!!یه نیشگون از بازوم گرفت که صورتم جمع شد از درد ..._ ای بشکنه این دست !!!حنانه _ خدا نکنه !!! گل بگیر اون دهنو !_ خاله کجایی که ببینی چقدر بی ادبه این دخترت !خواستم بلند شم که منو گرفت و محکم نشوند و با حرص گفت : اینقدر میگم بی عرضه ای میگی نه ... نگا کن !نگام چرخید سمت جایی که میگفت ... صدرا و مارال داشتن میرقصیدن ... دست صدرا پشت کمر مارال حلقه شده بود ... انگارمیترسید فرار کنه ... سرشو فرو کرده بود توی بؽل مارال ... آروم آروم حرکت میکردن ... صورت مارال برگشت سمتم ... آرومآروم داشت یه چیزایی رو زمزمه میکرد ...موهامو زدم پشت گوشم ... نگاهمو ازشون گرفتم ... لبمو به دندون گرفتم ... داشتم خفه میشدم ... بعد چرا منکر رابطه ای کهبینشون بود میشدن ؟!! بعد چرا هنوزم منو زن صدرا خطاب میکرد ولی جلوی چشام با صدرا لاس میزد ؟ !!چشامو آروم روی هم فشار دادم ... گرمای اشک رو احساس کردم ... چرا داشتم گریه میکردم ؟ !!نه من گریه نمیکردم ... میخواستم بؽضی رو که از فشار حرص داشتم رو به یه قطره اشک برطرؾ میکردم ... !بؽضی که از دیدن حقیقت توی گلوم بسته شده بود ... !دستام گرم شد ... چشامو باز کردم ...حنانه _ وقتی میخواییش چرا لج میکنی ؟_ من اونو نمیخوام ... برای بار هزارم !دستشو کشید روی صورتم و گفت : پس این اشک برای چیه ؟ ها ؟_ میدونی چرا ناراحت میشم ؟! بخاطر اینکه منو خر فرض میکنه ... فکر میکنه نمیفهمم ... فکر میکنه نفهمم ... !دستمو فرو کردم توی موهام و زدمشون بالا ..._ با دختره میرقصه ... همدیگه رو بؽل میکنن ولی منکر رابطه شون میشن ... ! از این حرصم میگیره ... وگرنه برام فرقی نمیکنهبا کدوم آشؽالی میخواد برقصه !حنانه _ راسا !لبمو به دندون گرفتم ... واقعا فقط بخاطر اون عصبانی بودم ؟ !!حنانه بلند شد و گفت : بیا بریم ؼذا ... !بلند شدم ..._ حنانه من میل ندارم !حنانه _ میخوای نشون بدی که از رفتارشون ناراحت شدی ؟ !گنگ نگاش کردم ...حنانه _ کاری نکن که فکر کنه واست مهمه رفتاراش !و منو کشید سمت میز ؼذا .. ایستادم کنارش ... واسه خودش داشت ؼذا میکشید ..._ راسا ؟برگشتم ... تورج بود ..._ جانم ؟یه پلاستیکو گرفت سمتم و گفت : ؼذای تو !نگاش کردم ...تورج _ ترنم گفته !نگام چرخید سمت ترنم ... داشت با لبخند نگام میکرد ... رفتم سمتش ... همونجور که پلاستیکه دستم بود ..._ این چیه ؟ترنم _ گفتی اگه ؼذای مورد علاقه تو ندم آبرومو میبری ... منم حرؾ گوش کن !زدم زیر خنده ...ترنم _ دیوونه ای عزیزم !خندید و رفتن سمت میز ... نشستم روی مبل ... نگاهی به داخل پلاستیک کردم ... پپسی رو اوردم بیرون ... موهامو زدم کنار ...بازش کردم ... به لحظه نکشید نوشابه فواره زد روم ... چشام از ترس بسته شد ... ناخود آگاه جیؽی زدم ... وقتی که حس کردم تمومشده چشامو باز کردم ... نوشابه از سرو صورتم پایین میومد ... نگام قفل شد به ترنم و دوربینی که کنارش بود ... داشت از خندهریسه میرفت ... گیج بودم ... یعنی این خبر داشت نوشابه باید اینجوری میشد ... ؟ به دوربین نگاه کردم ... ترنم یه چیزی بهفیلمبرداره گفت ... دوربینشو اورد پایین و رفت ... ترنم آروم اومد سمتم ...ترنم _ خوشگل شدی !_ تو ......ترنم _ سفارشی بود !قوطی نوشابه رو زدم روی زمین ... با حرص روبروش ایستادم ..._ این دیگه چه شوخیه ؟ترنم _ قربونت برم مجبور شدم !با عصبانیت و از زور بؽض داد زدم : من چیکار کنم حالا ؟ !ترنم _ آروم باش بی جنبه ! لباس واست گذاشتم توی اتاق سوم طبقه بالا !و رفت ... چشامو بستم ... بدون توجه به کسایی که نگام میکردن و بعضی هاشونم میخندیدن رفتم سمت پله ها ... با عصبانیت رفتمبالا ... به گند کشیده شده بودم ... رفتم داخل اتاق ... درو بستمو پشتش نشستم ... بؽضم ترکید ... نمیدونستم چرا ولی خیلی دوستداشتم داد بزنم ... یعنی برای اینکه لباسمو عوض کنم اینجوریم کردن ؟؟؟ !!نظر من واسه هیچ کدومشون مهم نبود ...نظر من اصلا مهم نبود ...دست کشیدم به لباس ... حتی درست ندیده بودمش ... لباسی که با بؽض خریده بودمش ... عوضش نمیکردم ... عمرا عوضش کنم ...رفتم سمت حموم ... سرمو گرفتم زیر دوش آب ... بدون توجه به خیس شدن کل بدنم ... ! زیر آب گریه میکردم ولی واسه چی ؟!!!خودمم نمیدونستم ..._ راسا ؟ !نگام چرخید سمت در ... حنانه بود ... با دیدن وضع من با نگرانی گفت : چی شده ؟اومد سمتم ... شیر آبو بست ... صورتمو گرفت بین دستاش ...حنانه _ چته راسا ؟زانو زدم روی زمین ... خسته شده بودم ... دیگه داشتم میبریدم ... !_ چرا به خودم نگفتید ... لازم بود اینجوری حالیم کنید ؟حنانه _ چی میگی راسا ؟_ لازم بود اینجوری باعث شید تا لباسمو عوض کنم ؟حنانه _ چی ؟ !!!بلند شدم ... رفتم سمت اتاق ..._ دلم میخواد یه جا برم که واسم ارزش قائل باشن ... نه اینجا !منو برگردوند سمت خودش ...حنانه _ معلوم هست داری چه زری میزنی ؟!!! من اصلا خبر نداشتم ترنم اینکارو میخواد بکنه !موهامو خشک کردم ... با پتوی روی تخت !!!لباسمو توی حمومه عوض کردم بدون اینکه چیزی به حنانه بگم ... یه کت شلوار آبی بود ... موهامو بدون اینکه شونه ای چیزیبکنم یه طرفم ریختم و رفتم سمت در ...حنانه _ صبر کن !نایستادم ... از پله ها رفتم پایین ... آهنگ گذاشته بودن ... ترنم و احسان داشتن میرقصیدن ... رفتم سمت سهند که یه گوشه ایستادهبود ...سهند _ چرا این شکلی شدی ؟ !!!!_ لطؾ ترنمه !سهند _ خوشگل تر شدی !پوزخندی زدم و گفتم : حالا باشه منم خر !منو کشید سمت خودش و با خنده گفت : اون که بودی عزیزم ... ولی خداییش خیلی نازتر شدی !هیچی نگفتم ... امیدوارم تعریفش حقیقت بوده باشه .............................................مانتومو پوشیده بودم ... کنار در ایستادم ... گوشیمو از توی کیفم بیرون اوردم تا سهندو پیدا کنم ... گفته بود چند دقیقه !!!_ راسا جان ؟برگشتم ... مارال بود ... لبخندی زد ...مارال _ داریم میریم ویلای یکی از بچه ها ... صدرا گفت تو نمیتونی بیای ... ولی بیخیال حرؾ اون ... میشه بیای ؟ناخونامو توی دستم فرو کردم ... آخه چرا داشت جوری رفتار میکرد که انگار اتفاقی نیفتاده ... یعنی واقعا دوتا گوش بالای سرم بود؟!!!!مارال _ خواهش میکنم ... لطفا !_ من که گفتم نمیاد !برگشتم سمتش ... نگاش نکردم ... چرا نمیگفت که داره همه چی بین ما تموم میشه ؟ !!مارال _ فقط دوروزه !برگشتم سمتش ... داشتم زیاد تحمل میکردم ... !_ صدرا بهتون چیزی نگفته ؟ !!مارال _ راجبه ؟ !_ قرار طلاق ما دوتا !مارال _ آها اونو میگی ... چرا عزیزم گفته ... ولی من کاری به اون ندارم ... تو به عنوان دوست من میای !دهنم وا موند ... این میدونست همه چیو ؟ !!!صدرا _ مارال راه بیفت ... میبینی که نمیاد !مارال _ شما حرؾ نزن ... من جواب راسا رو میخوام !صدرا پوفی کشید ... مارال مشتاق و منتظر نگام میکرد ..._ فکر نکنم دیگه درست نباشه باهم دیگه جایی بریم !مارال _ ولی عزیزم تا وقتی که دفتر طلاق امضا نشه شما زنو شوهرید و باید پیش هم باشید !_ ببخشید ولی هیچ بایدی وجود نداره ... همه چی بین ما تموم شده ... مگه نه آقای صدر ؟برگشتم سمتش ... نگاهشو دوخت توی چشام ... خیلی خونسرد گفت : بله ... تا وقت دادگاه خدانگهدار !!!و دست مارالو گرفت و بیرون رفتن ... خشکم زد ... این صدرا بود ؟ !!!این صدرا .... اصلا خوب نبود !سهند _ بریم ؟برگشتم سمتش ... آروم سرمو تکون دادم ... راه افتادم دنبالش ...فقط منتظر بود بهش بگم نمیخوامش ... طلاق میخوام ...خیلی وقت بود که ازم خسته شده بود ...از همون روز اول ...اینو میشد از نگاهش خوند ..دیگه هیچ تلاشی برای حرؾ زدن باهام نمیکرد ...این جمله اش یعنی همه چی تموم !!!نفس عمیقی کشیدم ... واقعا قبول کرده !؟ !!نشستم روی تختم ... چشمم به پیامی بود که صدرا داده بود : نمیتونم بیام ... باید برم یه جایی ... کارم مهمتر از طلاقه ... بعد از اونبه کارای طلاق میرسم .با حرص به موهام چنگ زدم ... یه جوری رفتار میکرد که انگار براش مهم نیست ... من بودم یه ماه پیش ادعای عاشقی میکردم ...حالا راحت میگفت واسش فرق نمیکنه ... !شماره شو گرفتم ... برای اون مهم نبود ولی برای من بود ... حاضر نبودم بیشتر از این تحمل کنم اسمشو !صدرا _ بله ؟_ این چیه فرستادی ؟صدرا _ مبهم بود ؟_ نخیر مبهم نبود ولی منظورتو نمیفهمم ... ما باهم حرؾ زدیم ... گفتیم که توافقی طلاق میگیریم ... ولی این مسخره بازی هاتودرک نمیکنم !صدرا _ مسخره بازی ؟ !!!!_ آره ... اینکه هر دفعه طلاقو میخوای عقب بندازی !خندید ... بلند ...صدرا _ تو چی فکر میکنی ؟! فکر میکنی دلم میخواد هنوزم به اون زندگی ادامه بدم ؟!! نه عزیزم ... دیگه واسم مهم نیست ... دیگهحتی یه ذره هم واسم اهمیت نداره ... !بؽض توی گلوم نشست ... چقدر راحت حرؾ میزد ... چقدر زود عوض شده بود ... چقدر زود از اون صدرا فاصله گرفته بود ...اشکام جاری شدن ... !صدرا _ گفتم میرم دنبال کارم ... بعد از کارم میام دنبال کارای طلاق ... خیالت راحت من خیلی بیشتر از تو خواهان طلاقم ... خیلیبیشتر از اونی که فکر کنی میخوام خلاص شم ...مکثی کردو گفت : بهت قول دادم عمل میکنم ...و قطع کرد ... گوشی از دستم سر خورد ... اشکام شدت بیشتری گرفتن ... حرفاش توی ذهنم منعکس میشد ... حرفایی کههرکدومشون مثل خنجر توی قلبم فرو میرفت ... اصلا حس نمیکردم صدرا این حرفا رو بزنه .... اصلا فکر نمیکردم صدرااینجوری حرؾ بزنه ... صدرایی که دو سالو نیم بهم محبت میکرد ... صدرایی که قربون صدقه ام میرفت ... صدرایی که هرکاریمیکرد تا نظرم عوض شه .. هرکاری میکرد تا ببخشمش ... این اون صدرا نبود ... تؽییر کرده بود ... اونم توی دو هفته ... !این امکان نداشت ... صدرا نباید اینجوری میشد ... ! بؽضم ترکید ... توقع نداشتم این حرفا رو بزنه ... توقع نداشتم اینجوری بگه ...پس چی میخواستی با اون همه رفتارایی که تو داشتی بازم بگه راسا طلاق نگیریم ... ؟!! اون همون موقع بریده بود ... اون همونموقع ازت دست کشید ... اونم میخواد از دستت یه نفس راحت بکشه ... راحت با یکی رابطه داشته باشه ... تا کی قرار بود ؼرورشوبشکنه فقط بخاطر تو ... تا کی قرار بود صداش درنیاد ... صبر اونم یه حدی داشت ... که تموم شد ... اونم تنهات میذاره ... !از تصور جمله آخر چشام بسته شد ... قلبم فرو ریخت ... خودت خواستی تنهات بزاره پس الان نباید از دستش شاکی باشی ... خودتهمه چیو شروع کردی ... پس وایسا پاش !..........................................لباسمو پوشیدم ... حنانه داشت موهاشو خشک میکرد ...حنانه _ ترنم اینا کی برمیگردن ؟_ ماه عسله ... یه ماهی میمونن دیگه !حنانه _ اوه اوه مردم !!!موهامو بستم بالا ...حنانه _ قرار دادگاه داری ؟_ نه !حنانه _ چرا ؟ !!!_ صدرا نیست ... قرار دادگاهو عقب انداخته !حنانه _ آها !اومدیم بیرون از سالن استخر ... کنار خیابون ایستادم ... گوشیم زنگ خورد ... از توی جیبم اوردمش بیرون و هم زمان نشستیم تویماشین ..._ بله ؟_ سلام راسا جان ._ سلام ...نمیشناختم ... !_ مارالم شناختی ؟ای نشناسم ... حالا نمیشد صداتو دیگه نمیشنیدم ؟ !!!مارال _ شناختی خانوم گل ؟_ بله ... خوب هستید ؟مارال _ مگه چند نفرم ؟متوجهش نشدم ... !مارال _ من یه نفرم پس جمع نبند ... !چیزی نگفتم ...مارال _ میدونی که صدرا داره میره آلمان ؟_ میدونم داره میره جایی ولی اینقدر دقیق خبر نداشتم !با تمسخر این جمله رو گفتم ...مارال _ راستش زنگ زدم واسه یه سوال ..._ بله ؟مارال _ این چند وقتی که صدرا نیست ما خونتونیم ... !خونمون ؟!!! چقدر مسخره بود شناسه بعد از خونه !مارال _ میخواستم بیای اینجا و چندتا چیزو بهم یاد بدی ...بی اختیار پوزخند زدم ... مثلا توی اون خونه چی بود که من بخوام یادش بدم ؟ !!!_ منظورتون رو نمیفهمم ...مارال _ راستش جای خیلی چیزا رو نمیدونم !_ خب ؟مارال _ میخواییم یه مهمونی بگیریم ... به کمکت احتیاج دارم ._ ولی متاسفم من نمیتونم بیام ... در ضمن خیلی سخت نیست یاد گرفتن جای وسایل ها !مارال _ میدونم سخت نیست ولی دوست دارم توهم باشی ..._ من دلیلی نمیبینم بیام ... معذرت میخوام ... خداحافظ !قطع کردم ..._ دختره ی عوضی !حنانه _ چیه ؟با خشم برگشتم سمت حنانه ..._ میخواد توی خونم بمونه ... بعدش میگه بیا جای وسایلا رو بگو بهم ... شانس اورد اینجا نبود ... لهش میکردم بخدا !حنانه لبخند محوی زد و گفت : حالا تو خونسرد باش !و رو به راننده آدرس خونه رو گفت .... برگشتم سمتش ..._ چی میگی ؟ !!حنانه _ ببین قربونت برم ... تو میخوای بهشون نشون بدی باختی ؟_ نه !حنانه _ پس خیلی ریلکس میریم خونه ... چیزایی رو که میخواد رو نشون میدی .. خیلی ریلکس تر هم میای بیرون از اون خونه ...انگار که اتفاقی نیفتاده !_ ولی حنانه ... اون داره با اون دختره توی اتاق من حال میکنه بعد من ریلکس باشم ؟ !!حنانه _ مگه واست فرقی میکنه صدرا چیکار کنه ؟خشکم زد ولی خودمو نباختم ..._ معلومه که واسم فرق نمیکنه ... !آره جوون عمه ام ... داشتم میسوختم !حنانه _ پس بیخیال ای فکرا باش ... به تو چه چیکار میکنن !راننده جلوی خونه نگه داشت ... پیاده شدیم ... نفس عمیقی کشیدم و رفتیم سمت در !زنگو فشار دادیم ... بعد از چند لحظه صدای یه دختری اومد : بله ؟_ راسا هستم !در با صدای تیکی باز شد ..._ مرده شورشو ببرن اینجا رو کرده کاباره !!!حنانه هلم داد داخل ...پوزخندی زدم ..._ یادمه موقعی که منو به زور اورد اینجا رو ببینم گفت : این خونه ی عشقمه ... باید توی این خونه زندگی کنیم ... باهم ... ولی حالاچی شده ؟!!! بقیه دارن به جای من زندگی میکنن ....حنانه _ خونسرد باش ... نباید نشون بدی ناراحتی !نفس عمیقی کشیدم ... از آسانسور اومدیم بیرون ... حنانه زنگ واحدو زد ... صدای یکی اومد ..._ یکی درو باز کنه !بعد صدای قدمهای یه نفر و در باز شد ... با دیدن صدرا بی اختیار پوزخندی زدم ... میخواست بره !!!صدرا _ سلام حنانه خانوم ...حنانه _ سلام ... خوب هستید ؟صدرا کنار رفت ... رفتیم داخل ... مارال از توی اتاق من اومد بیرون ... ناخونامو فرو کردم توی کؾ دستم ... اون حق نداشت اتاقمنو بده به دوست دخترش !!! اصلا مگه اونا باهم نمیخوابیدن ؟ !مارال _ فکر نمیکردم الان بیای عزیزم ... !_ نزدیک بودیم اومدم ...مارال اشاره کرد تا بشینیم ... توی خونه ی خودم بهم اجازه میداد !!؟مارال _ عزیزم مگه نمیخواستی بری ؟صدرا _ مرتضی باید بیاد دنبالم !مارال رو به ما کردو گفت : چای یا قهوه ؟حنانه _ دوتا چای لطفا !مارال _ صدرایی تو چی ؟صدرا _ یه قهوه عزیزم !عزیزمو کوفت ... عزیزمو درد ... !مارال رفت توی آشپزخونه ...حنانه _ به سلامتی کجا تشریؾ میبرید ؟صدرا _ بخاطر کارم باید برم مشهد !حنانه _ خوشبحالتون !مکثی کردو گفت : مارال جان اینجا تنها میمونن ؟صدرا _ دوستاش میان پیشش !حنانه دیگه چیزی نگفت ... نگام روی آینه ای که روی دیوار بود ثابت موند ... همون آینه ای که سر دعوا با لیوان داؼونش کردهبودم ... هنوز همونجا بود ... بی اختیار لبخندی زدم ... همونموقع گفته بود هیچوقت از روی دیوار برش نمیدارم ... تا یادم بمونه بهحریم خصوصیت پا نذارم !صدای مارال باعث شد نگاهمو ازش بگیرم ...مارال _ بفرمایید !صدرا هم اومد نشست کنار مارال ... روبروی ما !یکم از چاییمو خوردم ... تلخ ...مارال _ دلم میخواد این چند وقته که صدرا نیست شما بیایید اینجا ... ترنم که نیست ... حداقل شماها بیایید ... راسا جان که صاحبخونه است ... حنانه خانومم قدمشون روی چشم ماست ..._ خیلی خوب با تعارفات ایرانی آشنایی پیدا کردید ...همه شون کنایه حرفم رو فهمیدن ... ولی مارال لبخندی زدو گفت : فکر میکنی شوخی میکنم ؟ !!چیزی نگفتم ...مارال _ حتی همین الانم بگی از خونه ام برو بیرون میرم ......صدرا _ مارال !!!مارال _ چته ؟!! مگه راسا صاحب این خونه نیست ؟صدای زنگ خونه باعث شد صدرا با حرص بلند شه ... کیفشو برداشتو با یه خداحافظی بلند از خونه زد بیرون ... مارال دیگهچیزی نگفت .... کنترل روی میزو برداشتو سیستم پخشو روشن کرد ... صدای آشنای شادمهر ...درگیر رویای تواممنو دوباره خواب کندنیا اگه تنهام گذاشتتو منو انتخاب کندلت از آرزوی منانگار بی خبر نبودحتی تو تصمیمای منچشمات بی اثر نبودخواستم بهت چیزی نگمتا با چشام خواهش کنمدرا رو بستم روت تااحساس آرامش کنمباور نمی کنم ولیانگار ؼرور من شکستاگه دلت میخواد بریاصرار من بی فایدستهر کاری میکنه دلمتا بؽضمو پنهون کنهچی میتونه فکر تو رواز سر من بیرون کنهیا داغ رو دلم بذاریا که از عشقت کم نکنتمام تو سهم منه .....( انتخاب شادمهر )توی این دوسال فقط صدای این آهنگ از اتاق صدرا میومد بیرون ... ناخودآگاه هروقت صداشو میشنیدم یاده صدرا می افتادم ...صداش قطع شد ... چشامو بازو بسته کردمو بلند شدم ... رفتم سمت دستشویی ... بازش کردمو رفتم داخل .. شیر آبو باز کردم ...نگام افتاد با آینه ... خوره آینه بودم ... یادمه وقتی عصبانی بودم با رژلب قرمزم روی آینه نوشتم ... صدرا اولش با عصبانیت نگامکرد ولی بعدش آروم شد ... چیزی نگفت ... فرداش آینه رو برد و بعدش فهمیدم یه صفحه روش چسبونده بود تا رژلبه پخش یا پاکنشه ... دستمو کشیدم روی کلماتش ...(( دلم میخواد هرجوری دوست دارم زندگی کنم به تو هم ربطی نداره ! ))لبخندی روی لبم نشست ... چقدر بچه بودم وقتی اینو نوشتم ... حس میکردم با نوشتن این نشون میدم هرکاری دلم میخواد میکنم ...دستمو پر از آب کردم ... زدم به صورتم ... چشمامو چرخوندم روی آینه ... فکری یه لحظه از ذهنم گذشت ... اون اگه میخواست ازدستم راحت شه باید تک تک خاطره هامو نابود میکرد ... ولی نکرده بود ... لبخندی زدم ...ولی من چیکار به اون داشتم ... من باید طلاق میگرفتم !!!! اونم گمشه با عزیز دلش باشه !صورتمو خشک کردم و اومدم بیرون ... مارال رو حنانه داشتن حرؾ میزدن ... رو کردم به مارال و گفتم : میشه بگید چیکارمونداشتید ... من باید زودتر برگردم خونه !مارال بلند شد و گفت : میخواستم واسه ی صدرا تولد بگیرم ... !ابروهام رفت بالا ... مگه تاریخ تولدش کی بود ؟ !!مارال _ سه روز دیگه تولدشه ... همون روزی که برمیگرده ... میخواستم با کمک شماها واسش تولد بگیرم !پوزخندی زدم ..._ شما واقعا هنوز نمیدونید داره چه اتفاقی می افته ... !خونسرد داشت نگام میکرد ... ادامه دادم ..._ منو صدرا داریم طلاق میگیریم ... زندگی منو صدرا داره تموم میشه ... بعد من بیام واسه ی صدرا تولد بگیرم و روی سرم کلاهبزارمو بگم تولدت مبارک عزیزم ؟ !!!خواستم ادامه بدم که نذاشت ...مارال _ درسته میدونم دارید چیکار میکنید ... دارید خودتون رو بدبخت میکنید ... همه شو میدونم ... ولی اینو نمیدونم که چرا داریدلجبازی میکنید ... وقتی هردوتون همدیگه رو میخواهید ؟ !پوزخندی زدم ... با صدایی که بالا رفته بود گفتم : میشه بپرسم کی گفته من دوسش دارم ؟ !!مارال _ دوسش نداری ؟_ نه !نه قاطعم خودمم لرزوند ...مارال خیلی ریلکس گفت : پس دوسش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۷ عصر
داری نه ؟و رفت سمت دیوار ... آینه ای که شکسته شده بود رو برداشت ... بی اختیار یکم رفتم جلو ... دستشو برد بالا و آینه رو کوبید رویزمین ... با صدای بلند داد زد : پس اگه نمیخواییش نیازی هم نیست اینا اینجا باشه ... !بؽض کردم ...مارال _ خونه ای که من توشم نباید اینا باشه ...حنانه _ این فکر نکنم به شما ربط داشته باشه ...نگام چرخید سمتش ... ممنون بودم ازش ... از اینکه به جام گفت ... از اینکه نذاشت ؼرور من بیشتر از این پیش این دختره خوردشه ...مارال _ من میخوام توی این خونه زندگی کنم ... !حنانه پوزخندی زد و گفت : مبارک باشه ... ایشالله به پای هم پیر شین ... خیلی بهم میایین !مارال توی بهت و ناباوری من گفت : ممنون !وا رفتم ... یعنی چی ؟ !!حنانه _ ما دیگه رفع زحمت کنیم ... !و رو به من کرد ... نگاهمو بهش دوختم ... الان وقت وا دادن نبود ... کیفمو برداشتم ... رفتم سمت حنانه ...مارال _ یک شنبه تولد صدراست .. خوشحال میشم بیایید ...لبمو به دندون گرفتم ... داشت عذابم میداد لعنتی ... !حنانه درو باز کرد ... اومدیم بیرون .... بدون هیچ خداحافظی ...از خونه زدیم بیرون ... نگام چرخید سمت در خونه ... اشکم جاری شد ...حنانه _ بریم ؟برگشتم سمتش ..._ صدرا پر ... !چشاشو بست و دستشو گرفت سمتم ... رفتم سمتش ... بی اختیار خودمو رها کردم توی بؽلش ... منو گرفت توی چادرش ... کنارگوشم آروم زمزمه کرد : احتمالا یه مصلحتی داره که اینجوری شده ...بؽضمو فرو خوردم ..._ خوشبخت بشن ...و رفتم سمت دیگه خیابون .................................................آروم نشستم روی مبل ...سهند _ خب ؟_ باید بیام ؟سهند _ ببین عزیزم ... نیای میخوای چیکار کنی ؟! تو هنوز زن اونی !نگاهمو دوختم بهش ..._ داداش منی یا اون ؟نفسشو با حرص داد بیرون و گفت : راسا ببین .....بلند شدم ..._ تو ببین ... دوست ندارم بیام به اونا ثابت کنم که شکستم ... اونا خوش باشن به من ربطی نداره اینو بفهمید ... !بدون حرؾ دیگه ای رفتم توی اتاقم ... نشستم روی تخت ... نگاهمو دوختم به گلای قالی ... صدای بسته شدن در اومد ... نگام بلندشد ... با دیدن مامان آروم چشامو بستم ..._ مامان ....حرفی نزد ... چشامو باز کردمو بهش دوختم ... اومد نشست کنارم ..._ مامان ببین ....نگاهمو بهش دوختم .... با حرفی که زد خشکم زد ...مامان _ دوسش داری ؟نگاهمو دوخته بودم بهش بدون اینکه حتی پلک بزنم ..._ مام ....مامان _ جواب منو بده ... !_ نمیدونم !مامان _ ازش متنفری یا نه ؟_ نه !مامان _ هنوز ازش بدت میاد ؟_ نه ...مامان _ ببین دخترم ..نگاش کردم ...مامان _ باهم ازدواج کردید درست ... به اجبار ... ولی میدونی واسه چی من نمیخواستم نری ؟ نه بخاطر اینکه سنش زیادتر از توبود ... نه ... بخاطر تو ... بخاطر نگاه تو ... بخاطر حرفای تو ... میدیدم چجوری نگاش میکردی ... میدیدم سعی میکردی نفرتتونشون ندی ولی بازم میدیدم ... ولی نمیدونستم چرا ... الانم نمیدونم چرا ... شاید اجبارت کرده باهاش ازدواج کنی ولی دلیلش واسمگنگه ...مکث کرد ... نفس عمیقی کشید و آروم گفت : ولی اون ... نمیدونم چرا میدیدم عشقو ... میدیدم محبتو توی چشاش ... توی همون چندجلسه میدیدم نگاهشو به تو ... اون کسی بود که خوشبختت کنه ولی تو نمیخواستی ... دنبالت نیومدیم چون میخواستیم تو بیایی ...چون میخواستیم تو کوتاه بیای ... ولی تو ... تا وقتی که رامین رفت نیومدی ...مکث کرد ... صداش لرزید ...مامان _ رامین رفت ... چشمام به در خشک شدو رفت ... ولی تو نیومدی ...نگاهشو بهم دوخت ...مامان _ وقتی اومدی دوست داشتم با دستام تیکه تیکه ات کنم ... باور نمیشد دخترم ... کسی که عمرمو پاش گذاشتم این کارو بکنه... حالا من به درک ... میومدی اونو میدیدی ... اون بیچاره ...اشکاش جاری شدن ...مامان _ ولی میدونی چیه ؟! باز اون مرد بود ... اوردت اینجا ... با وجود همه توهینایی که بهش کردی ... با وجود همه بلاهایی کهسرش اوردی بازم موند ... پشتت بود ... همش بهم میگفت باهات حرؾ بزنم ... نه بخاطر اینکه باهاش خوب شی ... بخاطر اینکهخودت خوب شی ... زندگی کنی ... ولی نمیتونستم ... که حنانه اومد توی زندگیت ... با بودن حنانه بهتر شدی ... ولی بازم میدیدمرفتاراتو ... نمیتونستم چیزی بگم ... هنوز به خیال خودم باهات قهر بودم ... ولی تو حتی به منی که مادرت بودم هم اهمیت نمیدادی... دلم شکست ... نه بخاطر کارات ... بخاطر اینکه دیدم این دختری که میخواستم تربیت کنم نیست ... راسای من این نبود ...اشکاش شدت گرفتن ... سرمو گذاشتم روی پاهاش ..._ میدونم مامان ... همه رو میدونم ... خودتم میدونی چقدر شرمنده تم .سرمو بلند کرد ... گرفت بین دستاش ...مامان _ اینا رو نگفتم واسه خودم ... اینا رو گفتم که بدونی اون تو بودی که عوض شدی ... این تویی که داری زندگی خودتو اونپسرو خراب میکنی ... یکم سعی کن فکر کنی دخترم ... به اینکه کنار اون بودن خوشحالت میکنه همونطور که کنار رامین بودن منوخوشحال میکرد ...پیشونیمو آروم بوسید ... منم بوسیدمش ... بلند شد ...مامان _ اگه به نتیجه خوبی رسیدی آماده شو تا بریم جشن تولد صدرا ...حس میکردم اولین باره میشنوم مامان میگه صدرا ..._ ولی مامان ...مامان _ تو فکر کن بعد !و رفت بیرون ... خودمو روی تخت رها کردم ... چشامو دوختم به سقؾ ... یه جورایی آروم میشدم با زل زدن به سفیدی سقؾ ...حرفای مامان ...با اینکه مثل حرفای بقیه بود ولی ...یه جورایی حق میدادم بهش ...به اینکه من عوض شده بودم ...به اینکه اگه من اینکارا رو نمیکردم ...به اینکه اگه از روز اول من نیمرفتم دزدی ...همش تقصیر خودم بود ...من رفتم دزدی ...من رفتم توی اون خونه ...خودم انتخاب کردم که بمونم ...خودم انتخاب کردم شرط یه ساله اش رو ...خودم لجبازی کردم ...خودم باعث شدم اون بلای نحس سرم بیاد ...خودم باعث شدم بیاد دنبالم ...خودم باهاش نساختم ...تقصیر خودم بود که هیچ چیو به بابا اینا نگفتم ...شاید اگه میگفتم زندگیم بهتر بود ...شاید اگه میگفتم مجبور نبودم صدرا رو داشته باشم ...ولی نگفتم ...صدرا توی زندگیم شکل گرفت ...با وجود مخالفت های من ...شکل گرفت ...زندگی کرد ...توی زندگی من ...موند پیشم ...حتی اگه سعی نکرد نزدیکم بشه ...حتی اگه بعضی مواقع باهام دعوا میکرد ...ولی بازم کوتاه میومد ...اون بود که کوتاه میومد ...من لج میکردم ...اون همیشه کوتاه میومد ...اون ...خوب بود ....شاید خیلی خوب بود ..آره خیلی خوب بود ...اون بعد از اون اتفاق خیلی خوب شد ...اون ..صدرا ...صدرا خوب بود ...صدرا خوب شد ..صدرا منو دوست داشت ...صدرا ...بخاطر دوست داشتن با من بود ...اون منو دوست داشت ...منم دوسش داشتم ؟ !حرؾ مارال اومد توی ذهنم ...ولی میخواستن باهم ازدواج کنن ...مارال اینا رو گفت ...ولی یه چیزی توی وجودم زنگ خورد ...اون وسایلا هنوز بودن ...یعنی ...امیدی بود ...حتی ذره ای ...شاید همه حرفای صدرا راجب طلاق دروغ بود ...منم باید سعی میکردم ...بخاطر وقتایی که پشتم بود ...بخاطر پولی که واسه چک بابام داد ...بخاطر محبت هاش ...شده بود یه بار ...من باید پا پیش میذاشتم ...حتی شده بود یه ذره ...ولی واسم ارزش داشت ....یا بهتر بگم ارزش پیدا کرده بود ...خدا کنه هنوزم واسش ارزش داشته باشم ....لباسمو پوشیده بودم ... حوصله درست کردن خودمو نداشتم ولی برای خالی نبودن عریضه یکم خودمو درست کردم ... موهامو بالامحکم بستم ... بلوز شلوار دخترونه ای رو پوشیدم ... آرایش ملایمی کردم ... خوب بودم ..._ صدرا اگه منو میخواد همینجوری هم قبولم داره ...برای بار آخر نگاهی به خودم کردم و مانتومو پوشیدمو اومدم بیرون ...رها _ آبجی اینو ببند واسم !_ آخه توی فسقل بچه اومدنت چیه ؟ !!بد نگام کرد ... ! خودمو صاؾ شده توی دیوار تصور کردم ... موهاشو بستم ...سروش _ نه که بزرگی خودت !نگاش کردم .... سوتی زدم ..._ مردم ... خوشتیپن !لبخندی زد ..._ همه مون دعوتیم ؟ !!سهند از توی آشپزخونه داد زد : آره .. تازه سینا اینارم دعوت کرده !_ پس میخواد عروسی بده !سهند اومد بیرون از آشپزخونه ...سهند _ بریم ؟_ آره !اومدیم بیرون ...سروش _ زن عمو چی ؟ !سهند _ پیش مامانه ... گفت شماها برید من میمونم !مامان نامرد ... خودش مونده منو میفرسته !بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدیم .................................................آروم پیاده شدم ...رها _ چه خوشگله !سروش _ بابا این شوهرت بد خودشو تحویل میگیره ها !نگاش کردم ... چیزی نگفتم ... ولی الحق جای خوشگلی بود ... موندم چجوری کنار ساحل تونسته بود جا گیر بیاره ... خیلی باحالبود ... دقیقا توی ماسه وسایلا رو گذاشته بودن ... !لبخندی نشست روی لبم ... آروم رفتیم طرؾ ماسه ها ...سهند _ اینجوری که لباسامون به گند کشیده میشه !رفتم گوشه ای ... خم شدم ...سروش _ بیا دیگه !_ میخوام کفشمو دربیارم !هردوتاشون با تعجب نگام کردن ... کفشمو دراوردم ... برام فرقی نداشت کجاییم یا برای چی اومدیم ... روی ماسه من با کفشنمیرفتم !!!دنبالشون رفتم ...سهند _ با این تیپ بدون کفش !؟ !_ مدل جدیده !رفتیم داخل محوطه ... آهنگ آرومی که گذاشته بودن محیط رو خیلی قشنگ تر کرده بود ... نگام چرخید بین آدما ... دنبالش میگشتم... میخواستم باهاش حرؾ بزنم ...سهند _ سلام !برگشتم سمت سهند ... با دیدن تورج با ذوق گفتم : سلام !نگام کرد ...تورج _ به خانوم ... من شما رو دیدم ... کم پیدا شدیا !!!سروش _ تقصیر ترنمه !!! شوهر کرد رفت ... دیگه اینم بیستو چهارساعته ور دل ماست !تورج _ راستی ترنم زنگ زد ... گفت بهت خیلی خیلی سلام برسونم ..._ اینقدر دوسم داره هرروز بهم میزنگه !تورج با خنده گفت : نه عزیزم ... احسان دیوونه ترنمو برداشته برده جایی که اصلا تلفنم آنتن نمیده ... اسمشو ترنم گفتا ......._ سلام !برگشتیم سمت صدا ... یه لحظه نگام روش ثابت موند ... کت شلوار سروپا مشکی ... نگام رفت بالاتر ... داشت با بچه ها دستمیداد ... ته ریش گذاشته بود !!! رها رو بؽل کرد ... بهش میومد ؟ !!_ راسا ؟از فکر اومدم بیرون .... نگام قفل شد توی نگاه صدرا ..._ سلام ... تبریک میگم ... !حس کردم یه لبخند محو نشست گوشه لبش ... !_ رها بیا پایین !رها دستشو دور گردن صدرا حلقه کرد و گفت : میخوام پیش عمو باشم !صدرا محکم بوسیدش و گفت : جیگر منه .. !بی اختیار گفتم : اذیتت میکنه صدرا ...نگاش چرخید روم ... نگام قفل شد توی نگاش ... تموم بدنم لرزید ... نگامو ازش گرفتم ...صدرا _ برید بشینید تا من بیام !بچه ها رفتن ... رفتم سمت رها که از صدرا بگیرمش ... شاید دلیلی بود برای تنها شدن با صدرا ..._ رها ....نگام کرد ...رها _ اذیت نمیکنم ... اصن میام پایین !اومد پایین ... دست صدرا رو محکم گرفت ..._ امشب تولد عموئه .. نباید مزاحمش بشی ...رها _ میرم کمکش کنم ... اذیت نمیکنم ... !خنده ام گرفت ... نیم وجب بچه !رها _ بریم عمو ؟برگشتم سمت صدرا ... نگاش روم بود ...رها _ عمو !نگاش چرخید سمت رها ...رها _ بریم ؟صدرا _ آره بریم ...دیگه نگاهی بهم نکرد و دستای رها رو گرفتو باهم رفتن ... !نفس عمیقی کشیدم ... امیدوار بودم ... به نگاه های صدرا امیدوار بودم ... ! تازه میفهمیدم نمیخوام از دستش بدم !رفتم سمت بچه ها ... نگام چرخید بین جمعیت تا مارال رو پیدا کنم ... نگام روی دختری که لباس سیاه پوشیده بود خشک شد ...ماکسی سیاهی که واقعا قشنگ ترش نشون میداد ... بؽض کردم ... وقتی اونو داره چرا بیاد سمت من ؟ !!!صدرا اومد سمتش ... ست کرده بودن ... بؽضم شدت گرفت ... صدرا خم شد و یه چیزی به رها گفت ... مارال با خوشحالیموهاشو زد پشت گوشش و خم شد و رها رو محکم بوسید ... رها پاک کرد ... لبخندی نشست روی لبم ... مرسی خواهرم ... مارالاخم کرد ... رها سریع یه چیزی گفت ... مارال از خنده ریسه رفت ... صدرا رها رو گرفت بؽلش ... یه چیزی کنار گوش مارالگفت ... نگاهمو ازشون گرفتم ... نمیخواستم زندگی بقیه رو خراب کنم ولی این زندگی من بود ... اون دختر نباید میومد توی زندگیمن ... حالا هم نباید بمونه ... !بلند شدم از سرجام و رفتم سمتشون ...مارال یه چیزی به صدرا گفت ... نزدیکشون شدم ..._ سلام !نگاه مارال چرخید سمت من ... لبخند روی لبش بود ...مارال _ به به سلام راسا خانوم ... فکر نمیکردم بیای ..._ دلیلی نداشت که نیام ... !نگاش روم زوم شد ...رها _ آبجی آبجی ...نگاش کردم ...رها _ منم کفشمو دربیارم ؟نگاش کردم ..._ تو جوراب شلواری پوشیدی ... کثیؾ میشه جوراب شلواریت !مارال _ چه جالب ... صدرا هم میخواست کفششو دربیاره من نذاشتم !نگام چرخید سمت صدرا ... زل زدم توی چشاش و گفتم : من عادت دارم روی ماسه ها بدون کفش باشم ... بودن توی تولد هم برامفرقی درست نمیکنه !نگاهمو از صدرا گرفتم ... دوختم به مارال ... بی تفاوت داشت نگام میکرد ..._ رها بریم ؟نگام کرد ... آروم گفت : میشه یه لحظه ببریم پیش آب ؟صدرا _ شب خطرناکه عمو ... !رها _ خواهش میکنم عمو ... یه لحظه از دور ...دست رها رو گرفتمو گفتم : بریم خودم میبرمت ...رها با ذوق اومد دنبالم ... از بین آدمایی که ندیده بودمشون رفتیم سمت آب ... رها بدون توجه به من کفششو دراورد و دوید سمت آب... قبل از اینکه چیزی بگم تا زانو رفت زیر آب ..._ رها لباس نیورده بودی !!!_ راننده رو میفرستم بره از خونتون واسش لباس بیاره ...نگام نچرخید سمتش ... حضورشو حس کردم کنارم ... چشامو آروم بستم ..._ یه سوال بپرسم ؟چیزی نگفت ..._ مارال میگفت میخوایید ازدواج کنید ...نگام چرخید سمتش ... نگاهشو دوخته بود به رها ...صدرا _ آره ... !نفسم حبس شد ... چشام بسته شد ... نگام چرخید سمت رها ... بؽض نشست توی گلوم ...صدرا _ نمیخوام امشبو خراب کنم ... مارال خیلی زحمت کشیده ...نگاش نکردم ... رفت ... دستمو گذاشتم روی سینه ام ... پلک زدم ... اشکام جاری شدن ... لعنتی ... لعنتی ... !_ رها بیا بیرون ... !_ رفت توی آب ؟ !نگام چرخید سمت سهند ... کنارم ایستاد ...سهند _ چی بهت گفت ؟_ میخواد ازدواج کنه ... با مارال !نگام کرد ...سهند _ تو میزاری راحت این حرفو جلوت بزنه ؟ !!_ چی بگم بهش ؟!! چند وقت دیگه طلاق میگیریم !صدای آهنگ بلند تر شد ... نمیتونستم بؽضمو مهار کنم ... سهند منوگرفت توی بؽلش و آروم گفت : اون هنوزم دوستت داره ... !کاش داشت ... این صدرا ... فقط نگاهاش خوب بود ... حرفاشو دوست نداشتم !سهند _ رها بیا بیرون ...رها _ میخوام بازی کنم !سهند _ خیس شدی ... لباس نداریا ...رها _ نمیخوام !رفتم جلوتر ..._ رها سریع بیا بیرون !با صدای بلندم جیػ زد : نمیام ... !خواستم برم سمتش که یکی بازومو گرفت ... برگشتم ... سروش بود ...سروش _ من پیششم ... نگران نباش !سهند _ پس بیا خودمون بریم ...دستمو گرفت ... کشید سمت جایگاهمون ... چند نفری اومده بودن وسط ..._ تورج الناز رو نیوردی !؟تورج _ دیشب تا امروز عصر بیمارستان بود ... داشت نابود میشد از خواب ... !سهند _ راسا بریم وسط ؟_ حوصله ندارم ...سهند _ من تنها ... من بی کس !تورج _ تو نامزدتو میوردی !سهند _ نامزد کجا بودا ... فقط اسمش نامزده ... اصن نمیبینمش !_ عالیه !!!نگام کرد .... خندیدم ... نگاهمو چرخوندم سمت پیست رقص ... نگام روی صدرا و مارال خشک شد ... بی اختیار نشستم رویصندلی ... لعنتی ها ... !صدرای نامرد ... تو هنوز شوهر منی ... تو هنوز مال منی ... حق نداری با اون برقصی ... !تورج _ نگا این دوتا رو ... راسا خانوم دیدی نجنبیدی شوهرت صاحاب پیدا کرد ؟ !خندید ..._ قشنگیش اینجاست صدرا میخواد ازدواج کنه ... امون نمیده طلاق بگیریم !نگاه تورج خشک شد ... برگشت سمتم ...._ بهمم میانا !تورج _ چی میگی تو ؟نگاش کردم ..._ هیچی ... دارم میگم شوهرم داره با نامزدش میرقصه .. !نمیخواستم واسه اینکه نشون بدم کم نیوردم با سهند برم وسط ... چرا خودمو باید گول میزدم !؟! بدون تلاشی کم اورده بودم !نمیدونم چقدر گذشت ... آروم نشسته بودم سرجام .... سروش و رها رفته بودن ... منم میخواستم برم که سهند نذاشت ... صدرا با چندنفری اومد سمتمون ... تورج با خنده رفت سمتشون ... با دوتاشون گرم سلام و احوال پرسی کرد ... اومدن سمت ماها ... صدرا روبه من و سهند کرد تا واسه اونا معرفی کنه ...صدرا _ اقای سهند مشفق و دختر عموشون راسا مشفق ... از آشنایان ... !ناخونام فرو رفتن توی کؾ دستم ... ازت بدم میاد صدرا .... داری دیوونه ام میکنی ... !تورج _ البته آشنای خیلی خیلی نزدیک !و نگاهشو به صدرا دوخت ...صدرا نگاهشو از تورج گرفت و بهم دوخت ... نگاش کردم ... نه میتونستم نشون بدم ازش بدم میاد نههیچی ... نگاش کردم بی هیچ احساسی ..._ صدرا جان خانومت کجاست ؟پوزخندی نشست گوشه لبم ... بدون توجه به جمع گفتم : روی تخت بیمارستان افتاده ... سرطان گرفته بود نتونست توی تولد شوهرشباشه ... !واقعا تحمل این بهتر از جمله صدرا بود ... صدای آخی گفتن اونا به گوشم اومد ... سرمو انداختم پایین ... نه ! من منصرؾ شده بودم... هنوز شروع نکرده تمومش میکردم ... !_ راسا ؟نگاش کردم ...سهند _ این چه حرفی بود زدی ؟ !_ ندیدی چجوری گفت آشنا ؟!! ندیدی ؟ !سهند _ چرا دیدم ولی تو میگفتی زنشم که بهتر بود ... !_ شاید بهتر بود ولی نمیخواستم ضایعش کنم ...از سهند جدا شدم ... رفتم سمت صخره ای که حالا بخاطر ؼذا خوردن خالی شده بود ... روش نشستم ... نگاهمو دوختم به تاریکی... زانومو کشیدم تو بؽلم ..._ راسا ؟برنگشتم .... نمیخواستم ببینمش ... !صدای برخورد ته کفششو با سنگای صخره شنیدم ... روبروم ایستاد ... ولی نگاه من به دریا بود !صدرا _ میشه بگی این چه حرفاییه تحویل اینو اون میدی ؟نگاش کردم ..._ میخواستم ضایع نشی بد کردم ؟ فقط یه سوال مارالو چی معرفی کردی ؟نگاش روم ثابت موند ... نمیتونستم تحمل کنم ... اشکای لعنتیم جاری شدن ... نگاهمو دوختم به دریا ... !صدرا _ مگه واسه تو فرقی میکنه چی معرفیت میکردم !؟_ نه ... ولی از این سوختم که منم مثل بقیه معرفی کردی ... !داشتم وا میدادم ... داشتم جلوش وا میدادم ..._ البته راستم گفتیا ... تا چند وقت دیگه طلاق میگیریم نه ؟نگاش کردم ... فقط بهم نگاه میکرد ... آروم بلند شدم ... روبروش ایستادم ..._ همه میگن صدرا هنوزم مثل قبل دوستت داره ... امشب با چشمای خودم دیدم ...بی هیچ ترسی ایستادم جلوش ... بدون ترس از شکستن ؼرور لعنتیم ... دستمو آروم گذاشتم روی گونه اش و گفتم : ممنون بابت اینمدت ... ممنون واسه زندگی ای که واسم ساختی ... ممنون واسه محبتی که بهم داشتی ... ممنون صدرا ...روی پنجه پا بلند شدم ... بدون اینکه نگاش کنم گونه شو بوسیدمو پشت بهش کردمو سریع از صخره اومدم پایین ... رفتم سمت سهند... فهمید نگاهمو ... سریع خداحافظی کردیم ... اومدیم بیرون ... بؽض نداشتم ... آروم شده بودم ... فقط بیرونو نگاه میکردم ...سهند هم آروم بود ... ممنون بودم ازش که حالمو درک میکرد ... بارون گرفت ... قطراتی رو که میریخت روی شیشه با چشام دنبالمیکردم ... زیبا بودن ... !سهند جلوی خونه ایستاد ... آروم گفتم : ممنون داداشی ... !گونه شو بوسیدمو پیاده شدم ... نپرسید چیزی ... هیچی ! زنگ زدم ... در باز شد ... رفتم داخل ... ولی داخل ساختمون نه ... نشستمروی پله ها ... سرمو گرفتم به آسمون ... بارون شدت گرفت ... دستامو گذاشتم کنار ... تکیه گاهشون کردم ... چشامو بستم ....شدید این بارونو دوست داشتم ... نمیدونم چرا ... ولی مهمونی اونا خراب میشد ... به من چه ... !صدای گوشیم بلند شد ... بیخیالش شدم ... گوش دادم به آهنگش ... این آهنگو کی گذاشته بودم روی گوشیم ؟ !!صدبار دلم می خواست برم این بارم یکیشولی این دفعه جدی جدی میرم بدون حرؾ پیشپیش تو بودن یا نبودن مگه فرقی م دارهتازه وقتی رفتم می فهمی دنیات یه چیزی کم دارهیادته همش بهم می گفتی که فراموش کردن خیلی آسونهحالا بشین و تماشا کن از تو دیگه هیچی تو خاطرم نمی مونه …هر چی بینمون بود تمومه دیگه شونه هات جای من نیستتوی مسیر سرنوشتت از این به بعد رد پای من نیستیادته همش بهم می گفتی که فراموش کردن آسونهحالا بشین و تماشا کن از تو دیگه هیچی تو خاطرم نمی مونهقطع شد ... اینبار صدای زنگ خونه بلند شد ... نگام چرخید سمت در خونه ... در با صدای تیکی باز شد ... یکی درو هل داد ...اومد داخل ... با دیدن قامت صدرا قلبم ریخت ... بی اختیار بلند شدم ... همونجا ایستاد ... یه پله اومدم پایین ... نگام چرخید رویموهاش خیس شده اش ..._ عمو ؟ !و صدای از پله پایین دویدن رها ... خودشو پرت کرد توی بؽل صدرا ... صدرا دو قدم رفت عقب و از شدت ضربه رها ...صدای مامانو شنیدم : رها ...رها _ عمو تولدت چی شد ؟ !صدرا _ تموم شد عمو ... !و اومد سمت ما ..صدرا _ سلام ......ادامه نداد ... نمیدونست چی باید به مامان بگه ... هیچوقت با مامان مستقیم حرؾ نزده بود که لازم باشه بهش چیزی بگه ... !صدای مامانو شنیدم : اینجا چیکار میکنی پسرم ؟پسرم آخر حرفش یه لبخند نشوند روی لب صدرا ...صدرا تا خواست حرؾ بزنه مامان گفت : بیایید داخل سرما میخورید ...صدرا به اطاعت از حرؾ مامان از پله ها اومد بالا ... حرکتی نکردم ... مامان و رها رفتن داخل ... نگاش کردم ..._ چرا اومدی ؟صدرا _ بیا داخل سرما میخوری ...نگرانم بود ؟!! تا به خودم بیام هلم داد طرؾ در ... کفشمو بیرون اوردم ... رفتیم داخل ...مامان _ موندم توی این تابستون بارون واسه چی گرفته !!!رو به ما کرد ...مامان _ بچه اید دوتاتون ؟!! نگاه چه خیس شدن ...رو به رها کردو گفت : برو واسشون پتو بیار ...رها رفت ... رو به ما گفت بیایید اینجا تا واستون چایی بیارم ... رفتیم سمت یه صندلی نشستم روش ... صدرا تکون نخورد ... ماماناز آشپزخونه اومد بیرون ... نگاهی به صدرا کردو گفت : چرا نمیای تو ؟صدرا _ خیسم ... !مامان خندید و گفت : هیچی نمیشه ... بیا داخل !صدرا اومد داخل ... نگاش کردم .... رها واسمون پتو اورد ... یکی رو پهن کردیم روی زمین و نشستیم روش ...صدرا _ تو برو لباستو عوض کن ... !مامان _ آره برو لباستو عوض کن ... واسه صدرا هم یه چیزی پیدا کن بپوشه ... !بلند شدم ... لال شده بودم ... رفتم سمت اتاقم ... لباسمو پوشیدم ... لرز گرفته بودم ... یکی از لباسای سهند رو واسه صدرا برداشتم... اومدم بیرون ... لباس رو دادم دست صدرا ... مامان بهش گفت بلند شه بره عوض کنه ... رفت ...مامان _ باهم اومدید ؟_ نه !هیچی نگفت ...مامان _ رها برو بخواب !مامان بلند شد تا رها رو بخوابونه ... و منم خر اصلا نفهمیدم واسه ما اینکارو کرده !صدرا از اتاق اومد بیرون ... یکم واسش تنگ بود پیرهن سهند ... اومد توی هال ..._ چرا اومدی ؟نگاهشو بلند کرد ... دوخت توی چشام ...صدرا _ میشه بریم داخل حرؾ بزنیم ؟منظورش داخل اتاق بود ... نگاش کردم ... بی صبرانه منتظر شنیدن حرفاش بودم ... بلند شدم .. اول رفتم توی اتاق ... لباسشوگذاشته بود کنار لباسای خیس من ... نشستم روی تخت ... درو بست و اومد سمتم ... نشست کنارم ...صدرا _ نتونستم بمونم ... با خودم عهد بسته بودم کوچکترین حرکتی از جانب تو ببینم بیام طرفت ...نگاش کردم ...صدرا _ باور میکنی چقدر واسم این مدت سخت بود ؟ !لرزیدم ... من عرضه ی گفتن چیزی رو نداشتم ولی اون چقدر راحت حرؾ میزد ...صدرا _ دلم واست تنگ شده بود ... واسه اخمات ... واسه عصبانی شدنات ... حتی واسه تحقیر کردنات ... واسه تموم حرکاتت ...دلم میخواست پیشم باشی ولی خودت نمیخواستی ....دستم گرم شد ... نگاهمو بلند نکردم ...صدرا _ از راسای ؼد بعید بود منو ببوسه ... ولی تو بوسیدی ... !و منو کشید توی بؽلش ... چیزی نگفتم ... بؽض نمیذاشت ...صدرا _ عاشقتم ... حتی اگه بازم بگی منو نمیخوای ... حتی اگه بازم بخوای حرفی از طلاق بزنی ... بدون بازم عاشقت میمونم ... !اشکام جاری شدن ... توهم حرؾ بزن لعنتی !!!حرکت دستش روی کمرم رو حس میکردم ... نتونستم تحمل کنم آروم گفتم : صدرا ؟صدرا _ جانم ؟_ چرا باهام دعوا نمیکنی ؟ !خندید ... منو بیشتر فشار داد به خودش ...صدرا _ بخدا دیگه نمیتونم ... شاید دیوونه شده باشم ولی طاقت دعوا کردن باهات رو ندارم ..._ ولی من .....صدرا _ هیسسسس ... میذاری آروم تمومش کنیم ؟چیزی نگفتم ... منو آروم از خودش جدا کرد ... نگاهشو دوخت توی چشام ...صدرا _ میذاری امید داشته باشم که میمونی ؟لبمو گزیدم ... اونقدر آروم و با عجز اینو گفت که بؽضم ترکید ... از خودم متنفر شدم ... نه بخاطر اینکه اذیتش کرده بودم .. بخاطربچه بازی هام ... ! بخاطر اینکه این عشقه توی نگاهشو ندیده بودم ...صدرا _ میذاری ؟_ صدرا ...آروم نگام کرد ..._ من باید بعضی چیزا رو بدونم بعد تصمیم بگیرم !داشتم زر مفت میزدم ... ! از الانم تصمیمو گرفته بودم ...لبخند زد ... آروم دوباره منو کشید توی بؽلش ...صدرا _ عاشقتم بخدا ... عاشقتم ... !فقط خودمو بیشتر بهش فشردم ... میتونستم بی تفاوت باشم ؟!! نه ... ! منم دلباخته بودم ... به حمایتاش ... به محبت توی نگاش ... !صدرا منو از خودش جدا کرد ...صدرا _ میای بریم خونه ؟نگاش کردم ...صدرا _ باورت میشه دارم دیوونه میشم ؟ !!_ برو یه رخت خواب بیار همینجا بگیر بخواب !لبخند زد ... بلند شد ... خواست بره سمت در که ایستاد ... برگشت ..صدرا _ من از مادرت خجالت میکشم ... تو برو !بلند شدم ... نمیدونم چرا ولی میخواستم بچزونم اونی رو که اعصابمو ریخته بود بهم ..._ به مارال زنگ بزن بگو امشب اینجایی ... نگران نشه !و اومدم بیرون ... لامپا خاموش بودن ... رفتم توی اتاق مهمان .. یه رخت خواب اوردم ... ! اومدم توی اتاق ...صدرا _ باشه عزیزم ... آره ... نه ... مطمئن باش ... ) با خنده ( منم عزیزم ... قربونت بای ... !و قطع کرد ... نشستم روی تخت اون نشست روی تشکش ... آروم گفت : راسا ؟نگاش کردم ... با اینکه صدرا الان کنارم بود و دلم قرص شده بود ولی با گفتم منم عزیزمش حس بدی توی وجودم نشست ... !صدرا _ میشه بیای پیشم بخوابی ؟نگاش کردم ..._ صدرا ؟صدرا _ جان ؟_ باهام دعوا نمیکنی حس بدی دارم ... حس میکنم داری مسخره ام میکنی ... حس میکنم همه این حرفات الکیه ... حس گنگی دارم!!!نگام کرد ...صدرا _ نمیتونم بخدا ... ! این مدت اینقدر فکر کردم ... میدونی ؟ دوتامون اشتباه کردیم ... دوتاییمون !نگاهمو دوختم بهش ...صدرا _ منم باید عاقلانه کار میکردم ... زندگی دوتامون رو خراب کردم ... !_ صدرا !نگام کرد ..._ باهم اشتباه کردیم ولی ... چرا اون بلا رو سرم اوردی ؟نگاشو ازم گرفت ...صدرا _ میشه بعدا بگم ؟ نمیخوام با حرؾ زدن در مورد حماقتم شب دوتامون رو خراب کنم !نگام کرد ... زانو زد روبروم ... دست راستمو گرفت و با لبخند گفت : بانو به من حقیر افتخار میدن امشبو بخوابن پیش من ؟اشکام جاری شدن ..._ صدرا ؟اشکامو پاک کرد ...صدرا _ چرا گریه میکنی قربونت برم ؟_ دیگه از این حرفا نزن ... نمیخوام از این حرفا بزنی !نگاهشو دوخت توی چشام ... نمیخواستم دیگه ؼرورشو بخاطر من بشکنه ... نمیخواستم !صدرا _ میخوابی ؟نگاش کردم ..._ من هنوز ... باور کن ... نمیتونم !نگام کرد ... منو کشید توی بؽلش و گفت : لعنت به من که داؼونت کردم ... !_ صدرا !سرمو بوسید و گفت : تا آخر عمرم صبر میکنم ... تا موقعی که خودت بخوای ... من به درک ... فقط تو خوب شو !نگاش کردم ... الان میفهمیدم منم دوسش دارم ... آروم لبخند زدم ... ! اونم جوابمو با لبخند داد ... نگاش چرخید سمت لبام و آرومگفت : کاریت ندارم ولی میشه یه خواسته داشته باشم ؟از جام بلند شدم ...صدرا _ باشه نمیخوام ممنون !نگاش کردم ..._ برم یه رخت خواب دیگه بیارم !خواستم برگردم که منو گرفت ... نگاش کردم ... آروم گفت : عاشقتم ... !لبخند زدم ... هنوز زود بود برای گفتن منم همینطور !!!صدرا _ همین یکی بسه !زدمش کنار ..._ اگه نمیدونی بدون من لگد میپرونم !لبخندی زد ...صدرا _ اشکال نداره ... خودم بلدم کنترل کنم !_ خوشم میاد با تجربه ای !خواستم برم که از پشت بؽلم کرد ... آروم زمزمه کرد : منو مارال خواهر برادر شیری هستیم ... محض اطلاع !و گردنمو بوسید ... بدنم لرز افتاد ... مور مورم شد ... دستاش روی شکمم حرکت میکرد ... توی موهام نفس عمیقی کشید ...گرمای وجودش ... گرمای نفس هاش ... داشت منو بی اختیار میکرد ... ولی تصور اون شب ... باعث شد دستاشو باز کنم ... بدونتوجه بهش از اتاق بزنم بیرون ... دره اتاقو بستمو دویدم سمت آشپزخونه ... کنار اپن ایستادم ... نفس عمیقی کشیدم ... درست بودمیخواستمش ولی به این راحتی نمیتونستم قبولش کنم ..._ راسا ؟برگشتم ... آروم گفت : واقعا معذرت میخوام ... دست ......حرفشو بریدم ..._ مهم نیست ...ولی داشتم میلرزیدم ... از ترس یا هیجان یا شرم !!!خودمم نمیدونستم چم شده ... صدرا توی درگاه آشپزخونه ایستاده بود ... نمیتونستم نگاش کنم ...صدرا _ من برم اینجا موندنم اصلا خوب نیست !نگام بلند شد ... دوختم به چشاش ... کمی صبر کرد ... منتظر بود من حرفی بزنم ولی نمیتونستم ... آروم گفت : خداحافظ !صداش رنجیده بود ... راحت تشخیص دادم ... از آشپزخونه زد بیرون ... رفت سمت اتاقم ... وسایلاشو برداشت ... رفت سمت در ومن همچنان وایستاده بود توی آشپزخونه ... درو آروم بازو بسته کرد و من هنوزم ایستاده بودم ... رفت و من هنوزم ایستادم !!!صدای دره حیاطو شنیدم ... قلبم ریخت ... بازم اون پا پیش گذاشت ولی منه خر کاری نکردم ... اشکام جاری شدن ... لعنت بهتراسا ... لعنت !_ رفت ؟نگام چرخید سمت صدا ... مامان بود ... لبامو بهم فشردم ... نمیتونستم چیزی بگماومد داخل آشپزخونه ... نگام بهش بود ... نمیتونستم چیزی بگم ... هرلحظه امکان داشت بؽضم بترکه !مامان _ ببین منو ... اون پسر وقتی اومده اینجا یعنی دوستت داره ... وقتی تولدشو با اونهمه مهمون ول کرده اومده اینجا یعنی براشمهمی ... ولی تو داری با بچه بازی همه چیو خراب میکنی ..._ مامان من میترسم !لحن توبیخ گونه اش تؽییر کرد ... اومد سمتم ... به خودم جرات دارم ... فرو رفتم توی آؼوشش ... خودمو بهش فشردم ... بؽضمآروم و بیصدا شکست ...مامان _ تو باید بهش فرصت بدی ... اگه بخوای تا آخر عمر اینجوری کنی هیچوقت ترست نمیریزه ... کسی که من دیدم اونقدردوستت داره که اجازه نمیده زجر بکشی ... باهاش همگام شو تا این افکار لعنتی از ذهنت برن بیرون ... بهش فرصت بده !خودمو ازش جدا کردم ... نگامو دوختم بهش ... لبخندی زد ... اشکامو پاک کرد ...مامان _ با اینکه موافق نبودم ولی مطمئنم تنها کسیه که میتونه خوشبختت کنه !پیشونیمو بوسید ... و منو تنها گذاشت تا فکر کنم ... کنار اپن لیز خوردم ... نشستم روی کاشیه سردو سفید رنگ ...حرفاش ... کاراش ... همه اش میومدن توی ذهنم ... سه سال بود زندگیمو ساخته بود ... پای اشتباهش ایستاد ... همه تحقیر کردنایمنو پذیرفتو چیزی نگفت ... مگه دوست داشتن دیگه چجوری میشد !؟اشکامو پاک کردم ... نمیدونستم چیکار میخوام کنم ولی رفتم سمت اتاقم ... میخواستم بخوابم روی رخت خوابی که قرار بود روشبخوابیم !!!این چند روز باخودم کلنجار میرفتم ... برای قبولوندن اینکه صدرا باید باشه ... بودنش و زندگی کردنم کنار رو حتمی میدیدم ... ولیقبول اینکه شوهرم باشه ... برام سخت بود ... چند روزی توی خونه بودم ... صدرا بهم زنگ نمیزد ... انگار فهمیده بود به فکرکردن احتیاج دارم ... فکر میکردم تا شاید به نتیجه ای برسم .. که میتونم زندگی کنم یا نه ...تموم حرفای صدرا توی ذهنم منعکس میشد و اذیتم میکرد ... میخواستم برای یه لحظه هم شده از این فکرا رها شم ... بدون اینکهلحظه ای فکر کنم لباس پوشیدم ... مامان خونه نبود ... براش یادداشت گذاشتم ... زدم بیرون ... گوشیمو هم برنداشتم ... دوستداشتم تهی از هرجایی فکر کنم ...دستمو فرو بردم توی جیبم ... نگامو دوختم به روبروم ...قدم اول ... صدرا رو دوست داشتم ...قدم دوم ... تازه میفهمیدم بهش احتیاج دارم ...قدم سوم ... دلم میخواست بهش تکیه کنم ...قدم چهارم ... اون بهم تجاوز کرده بود !قدم پنجم ... ولی جبران کرد ...قدم ششم ... بیشتر از اون چیزی که باید جبران کرد !قدم هفتم ... ولی من میترسیدم ...قدم هشتم .. ولی اون جبران میکرد ...قدم نهم ... من میترسم ... !قدم دهم ... اون دوستت داره !قدم یازدهم ... میترسم ازش ... از اون شب !قدم دوازدهم ... ولی دوستت داره ... گفته میشینه به پات !قدم سیزدهم ...مکث کردم ... گفته میشینه ... گفته تا آخر عمر ... باید بهش اعتماد کنم ... به بودنش ... به حرفش ...لبخندی نشست روی لبم ...اینهمه مدت اون پام نشست ... الانم من باید ریسک کنم ..................................................... ....شماره ی مارال رو داشتم ... شماره شو گرفتم ... بعد از هفت یا هشت تا بوق جواب داد ...مارال _ بله ؟_ سلام !مارال _ راسا تویی ؟_ اوهوم ... خوبید ؟مارال _ ممنون عزیزم ... تو خوبی ؟_ ممنون ... مارال خانوم میشه برین جایی که بتونین تنهایی صحبت کنین ؟چند لحظه سکوت ... بعدش صدای مارال اومد : جانم ؟ چیزی شده ؟_ نه ... چیزه خاصی نیست ... !مارال _ دارم نگران میشم !چهار زانو نشستم روی تخت ..._ میخوام برای صدرا تولد بگیرم !سکوت ... سکوت ... سکوت ... جیػ !!!مارال _ جان من ؟ !_ فک کنم میخواستم کسی ندونه !خندید ... بلند ...مارال _ ببخشید خوشحال شدم ... این یعنی آشتی ؟_ اوهوم ... !مارال _ خیلی خوشحالم ... وای صدرا خیلی خوشحال میشه !سریع گفتم : صدرا نباید بدونه !مارال _ پس چی !؟_ ببینید میخوام یه کاری واسم انجام بدین !مارال _ چه کاری !؟آروم و شمرده شمرده نقشه مو براش توضیح دادم ... اونم آروم تمام مدت گوش داد ... تازه میفهمیدم دختر خوبی بوده من الکی دیومیدیدمش !!!بهم قول داد کمکم کنه و من برای انجام بقیه کارا آماده شدم !.................................................. .....سهند نگاهی به خونه کردو گفت : تموم شد !به ساعتش نگاه کرد ...سهند _ وای الان میرسه من برم !کتشو برداشت و رفت سمت در که بازوشو کشیدم ... ایستاد ... آروم فرو رفتم توی بؽلش ..._ ممنون داداشی !موهامو بوسیدو گفت : لوس نشو برو که الان میاد !منو از خودش جدا کردو از خونه زد بیرون ... رفتم سمت کلید لامپا ... خاموشش کرد ... رفتم نشستم روی مبل روبروی در ...نگاهمو دوختم به دره ورودی ... نیم نگاهی به ساعت انداختم ... از سره جام بلند شدم .. خودمم میدونستم استرس دارم ولی میخواستمسرم گرم شه ... نگاهی به داخل ماکرویو انداختم ... بی حوصله رفتم سره یخچال ... چرا نمیاد ؟ !!پوفی کشیدم ... باز برگشتم توی هال ... اونقدر استرس داشتم که شیطونه میگفت همین الان زنگ بزنم به سهند و بگم پشیمون شدم... لباسمو از نظر گذروندم ... دکولته ای تا زانو ... قرمز بود ... باز بود ... قشنگ بود ... دلهره آور هم بود ...یه لحظه برگشتم تا برم توی اتاق عوضش کنم که صدای دراومد ... سرجام میخکوب شدم ... صدای دره هال اومد ... چشام بسته شد... نفس توی سینه ام حبس شد ... حس کردم لامپا روشن شدن ... چشامو آروم باز کردم ... برگشتم ... رو به صدرا ... یکی ازدستاش به دستگیره ی در بود ... یکیش هم به چمدونش بود ... همونجور خشک شده بود توی چارچوب در ... دستام یخ زده بود ...کیؾ لب تابش از روی شونش خورد زمین ... با صدای برخوردش انگار صدرا به خودش اومد ... آروم زمزمه کرد : راسا ... ؟انگار از گیج بودنه صدرا نیرو گرفتم ..._ به نظر میرسه کس دیگه ای باشم ؟ !لبخندی زدم ... به خودش اومد ... یه قدم اومد جلو ... با چند قدمه بلند خودشو رسوند بهم و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم منوبلند کرد از روی زمین ... نمیتونستم چیزی بگم ... فقط دستمو به شونه اش گرفتم ... یه دور منو چرخوند ... اونقدر محکم نگهمداشته بود خنده ام گرفت ... دستش شل تر شد ... آروم سر خوردم پایین ... نگام خورد بهش ... لبخند روی لبش ... شیطون شدم !_ سلام !لبخندش عمیق تر شد ... موهامو کنار زد ... آروم زمزمه کرد : دارم خواب میبینم نه ؟نیشم شل شد !_ اوهوم ... !چشاشو بست ... من کشید توی آؼوشش ... هیچی نگفتم ... دوهفته میگذشت از اون شب ... چقدر بهش احتیاج داشتم !موهامو بوسید ...صدرا _ نگو که این شیراز اومدنا همش فیلم بودن !؟دستمو کشیدم به دکمه ی پیرهنش ..._ مارال کمکم کرد !صدرا _ ولی مهندس ایوبی بهم زنگ زد !!!_ که اونم کاره مارال بود !منو بیشتر به خودش فشار داد ... صدای مایکرویو بلند شد ... دستش کمی شل شد ... از توی بؽلش اومدم بیرون ... دویدم سمتآشپزخونه ...صدرا _ خبریه ؟با دستگیره ظرفو کشیدم بیرون ...صدرا _ اوه اوه خانوم چه کردن !گذاشتمش روی اپن ... رفتم تا وسایلا رو آماده کنم ... تکیه داد به اپن ...صدرا _ راسا ؟بشقابا رو گذاشتم روی اپن ..._ هوم ؟منو گرفت ... کشید سمت خودش ... شقیقه مو بوسید ...صدرا _ عاشقتم !لبخندی زدم ... زیاد شیطون شده بودم !!!روبروش ایستادم ... دقیقا هدفم چی بود خودمم نمیدونستم !دستم رفت سمت سینه اش ... دوتا دستامو گذاشتم روی سینه اش ... چشم دوختم بهش ..._ وظیفته آقای صدر !!!لبخندی زدم ... دستاش باز شد ...صدرا _ نکن تروخدا ... بعد اتفاقی افتاد تقصیر خودته ها !لبخند روی لبم محو شد ... ازش جدا شدم ... تصور اون شب ... بی اختیار رفتم سمت وسایلا ... دستم رفت سمت کابینت که صدرااز پشت بؽلم کرد ...صدرا _ همینکه برگشتی ... از سرمم زیاده ... دندم نرم تا آخر عمر صبر میکنم !چشام بسته شد ... چقدر راحت میگفت صبر میکنم ... یعنی واقعا میشد روزی که ترسی نباشه !؟شونه ی لختمو بوسید ... آروم زمزمه کرد : تا تو بری لباستو عوض کنی منم وسایلا رو آماده میکنم !دستاش باز شد ... بدون گفتن چیزی از بؽلش بیرون اومدمو رفتم سمت اتاق ... درو بستم ... پشتش ایستادم ... نفس عمیقی کشیدم ...خدایا خودت کمکم کن !سریع لباسمو با یه تیشرت و شلوارک سیاه عوض کردم ... اومدم بیرون ... سفره رو انداخته بود ... رفتم توی آشپزخونه ... داشتناخونک میزد ..._ صدرا !!!دستشو کشید عقبو نگام کرد ..._ برو لباستو عوض کن بیا !لبخندی نشست روی لبش ... اومد سمتم ... قبل از اینکه بتونم چیزی بگم گونه مو بوسیدو رفت توی اتاق ... لبخندی زدمو وسایلا روبردم تا شام بخوریم !چشاشو مالید ... نگاش کردم ..._ خوابت میاد ؟نگام کرد ...صدرا _ نه ... !راست نشستم ..._ برو بخواب ... من این فیلمه تموم شه میام !چشاش قرمز بود ... نگاهی به ساعت کردم ... دو بود !_ برو صدرا ... داری میمیری !لبخند آرومی زدو خم شد طرفم ... منو بوسید و بلند شدو گفت : خواستی بخوابی لامپ اتاق
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۸ عصر
آخری رو روشن بزار !_ باشه ...و رفت تا بخوابه ...نگام چرخید سمت تلوزیون ... پتو رو کشیدم توی بؽلم ... خودمم میدونستم دلیلم برای نخوابیدن فیلم نیست ... پوووفی کشیدم ...نگامو دوختم به تلوزیون ... چقد فیلمه چرت بود !!!نگام باز چرخید سمت ساعت ... خوابم میومد ولی باید اون خوابش میبرد !دراز کشیدم ... نگامو دوختم به تلوزیون ... فردا خیلی کار داشتم ... پوووووووووووؾ !............................................تکون خوردم ... نگاه خواب آلودمو به چیزی که دورم بود دوختم ... یه لحظه یکه خوردم ... صدرا دراز کشیده بود کنارم ... چشاشبسته بود ... کمی تکون خوردم ... خواب بهم ؼلبه کرد ............................................._ خانومی ؟گونم گرم شد ... چشامو آروم باز کردم ... صورتش تا صورتم چند سانت بیشتر فاصله نداشت ... با دیدن چشمام لبخندی زدو گفت :صبح بخیر !و رفت عقبتر ...صدرا _ بیدار شو ... زیاد نباید بخوابی !بی توجه به حرفش پتو رو پیچیدم دوره خودم ..._ نبایدی وجود نداره !حضورشو حس کردم ... کنارم دراز کشید ... سرشو اورد نزدیک گوشم ... آروم زمزمه کرد : که نداره نه ؟_ نچ !دستش حلقه شد دوره کمرم ... میخواست بیدارم کنه ... و کور خونده بود ...صدرا _ که نمیخوای بیدار شی نه ؟_ صدرا به نفعته اذیت نکنی !هنوزم جمله ام کامل نشده بود که منو بلندم کرد ... یه لحظه از ترس جیػ کشیدم ... و از حس اینکه الان میخورم زمین دستمو بندکردم به جایی ... قبل از اینکه به خودم بیام خودمو توی حموم دیدم ... ایستاد ... نگام به وان پر از آب بود ... چرخید سمت صدرا... دستم دوره بازوش بود ..._ نمیخوای که کاری کنی !؟لبخندش گواهی بد بهم میداد ... یه لحظه به خودم اومدم ... شروع کردم به جیػ زدن ..._ بزارم زمین ... تروخدا صدرا بزارم زمین ..........ولی فرو رفتم توی آب ... از سردی آب چنان جیؽی کشیدمو از جام پریدم که خوده صدرا هم ترسید ... همونجور جیػ ویػ میکردمکه دست صدرا روی دهنم نشست ...صدرا _ بسه چته تو !؟چشمای پر از خشممو دوختم بهش ...صدرا _ ای جانم !!! میخوای بزنی منو الان !؟چشامو ریز کردم ... من بهت نشون میدم صدرا خان !انگار فهمید ... قبل از اینکه کاری کنم دستشو برداشتو عقب عقب رفت ... با خنده گفت : نه نه ... ! کور خوندی خوشگل خانوم !من اصلا ضایع نشدم !صدرا _ من میرم ... توهم یه دوش بگیر بیا !و رفت بیرونو درو بست ... همونجور که ایستاده بودم توی وان از حرص پامو کوبیدم به دیواره ی وان که از درد خم شدم ... ای توروحت صدرا !...............................................بعد از صبحونه صدرا گفت آماده شم تا بریم بیرون ... میخواست یکی رو نشونم بده ... سریع آماده شدم ... سوار ماشین که شدمداشتم از کنجکاوی میمردم ..._ نمیگی چرا داریم میریم کجا !؟برگشت سمتم ...صدرا _ سوالت دقیقا چی بود !؟_ کجا داریم میریم و چرا !؟خنده اش گرفت ... ماشینو به حرکت دراورد ...صدرا _ میخوام راجب خودم بگم !بی اختیار کامل برگشتم سمتش ... ولی اون بدون هیچ توجهی به روبرو خیره شده بود ...صدرا _ یه چیزایی راجب عموی بابام اینا گفتم ... یادته ؟کمی فکر کردم ..._ اوهوم ... !صدرا _ بخاطر تحصیل مامانم رفته بودیم خارج از کشور ... من اینجا به دنیا اومده بودم ولی چیزی یادم نیست ... اونجا رو بیشتردوس داشتم ... زندگیمون توی یه مزرعه بود ... یه مزرعه ی بزرگ ... بخاطر چیزی که مامان میخوند مجبور بودیم بین حیوونازندگی کنیم ... من میرفتم مدرسه و برمیگشتم ... مامانو بابا عاشق هم بودن ... تازه رفته بودم دبیرستان ... یادمه قرار بود روزبعدش جشن باشه ... با ذوق اومدم خونه ... مامان اینا توی اصطبل بودن ... رفتم توی اصطبل ... واسه مامان تند تند توضیح میدادمکه قراره چی بشه ... چی بپوشیم ... مامان تنها حرفی که زد این بود که از بابات اجازه بگیر ... با خوشحالی دویدم سمت اسبم ... یهدوستی داشتم اسمش رز بود ... از وقتی یادم میومد باهم همبازی بودیم ... اسمو که اسمشو رز گذاشته بود ربکا برداشتم تا برم پیشرز و باهم کارای جشنو انجام بدیم ... اسبو اوردم بیرون ... سوارش شدمو با سرعت اومدم بیرون ... یادمه دره اصطبلمون خراببود ... وقتی محکم بسته میشد دیگه باز نمیشد ... من محکم بستم دره اصطبلو ... ذوق شوقی که داشتم نذاشت به چیزه دیگه ای فککنم ... رفتم پیش رز ... فاصله ی چندانی با خونه خودمون نداشت ... نشسته بودیم توی محوطه ی روبروی خونشون و حرؾ میزدیمکه چشمم افتاد به شعله های آتیش ... از جام بلند شدم ... از طرؾ خونه ی ما بود ... نفهمیدم چطور سواره ربکا شدمو خودمورسوندم به خونه ... اصطبل داشت توی آتیش میسوخت ... افرادی جلوی اصطبل بودن و سعی داشتن آتیش رو خاموش کنن ... رفتمجلوتر ... آتیش ...مکث کرد ... نگام چرخید سمت دستش ... روی فرمون سفت شد ... چیزی نگفتم ... چشاشو بستو ادامه داد : مامانم توی اون آتیشسوخت ...ادامه نداد ... لبمو گزیدم ... تا ته قضیه رو خوندم ... فکر میکرد خودش مقصره ... عین من که فکر میکردم توی مرگ بابا مقصرم... ولی پدرش ........برگشتم تا ازش بپرسم که ایستاد ..._ چرا ایستادیم ؟خم شد و گوشیشو از روی داشبورد برداشتو گفت : رسیدیم !و پیاده شد ... منم به تبعیت از اون پیاده شدم !جلوی خونه ایستادو زنگ زد ... بعد از چند لحظه در با صدای تقی باز شد ... ایستاد کنار ... آروم سرک کشیدم داخل ..._ اینجا کجاست ؟صدرا _ بیا برو داخل میفهمی !نگاش کردم ... چشاش قرمز بودن ... هیچی نگفتم وارد خونه شدم ... حیاطو پشت سره صدرا طی کردم ... رفتیم داخل ساختمون ...یه دختری اومد سمتمون که صدرا بی توجه بهش رفت سمت پله ها ... منم هیچی نگفتم و دنبالش رفتم ... یکی باید به من میگفتاینجا چه خبر بود !!!چندتا اتاقو رد کرد ... جلوی یه اتاق ایستاد برگشت سمت من ... خودمو رسوندم بهش ...صدرا _ اونشب گفتی میخوای بدونی درموردم ... زندگیه من توی این اتاقه ...کنجکاو شدم !صدرا بازوهامو گرفت ... نگامو بهش دوختم ...صدرا _ قول بده بمونی حرفامو گوش بدی بعد هرچی تو بگی !نگام ثابت شد توی نگاش ... چی داشت میگفت !؟دستشو برد عقب و درو باز کرد ... همونجور که یکی از دستاش روی بازوم بود کنارم ایستاد ... نگام چرخید توی اتاق ...دستش رو پشت کمرم حس کردم ... بی اختیار یه قدم رفتم جلوتر تا بهتر بتونم ببینم ... اینجا چرا اینطوری بود !؟ !_ اتاق بچه !؟برگشتم سمت صدرا ... سرش پایین بود ..._ نمیفهمم صدرا ... برای چی منو اوردی اینجا ؟_ عموووووووووووووو !با صدای یه بچه قلبم ریخت ... قبل از اینکه برگردم از کنارم مثل موشک دویدو رفت سمت صدرا ... چنان پرید بؽله صدرا کهصدرا کمی عقب رفت ... بؽلش کرد ...صدرا _ تو بیداری عمو جون ؟نگام چرخید توی صورت پسر بچه ... موهای کوتاهه کوتاه ... صورت سفید یکم بهش میومد تپله ..._ خاله بهم گفت شما میایید زود بیدار شدم !دستش دوره گردن صدرا حلقه شده بود ... نگاش چرخید سمت من ... اول یکم نگام کرد ... یهو گفت : سلام !دستشو باز کرد از دوره گردن صدرا و بی اختیار رفت پایین ... آروم کنار صدرا ایستاد ... دستشو برد عقب ... سرشو انداخت پایین... نگامو ازش گرفتم ... دوختم توی چشای صدرا ... آروم زمزمه کرد : میگم ... !و من خفه شدم ... آره میگفت بهم !صدرا خم شد و پسر کوچولو رو بؽل کرد ...صدرا _ خب یاشار خان بگو ببینم خاله رو که اذیت نکردی ؟پسری که فهمیدم اسمش یاشاره آروم گفت : نه بخدا !صدرا _ صبحونه که خوردی ؟یاشار _ کامل ... تازشم شیرم خوردم !صدرا _ آفرین ... دیگه داری بزرگ و قوی میشی !پسره انگار حضور منو یادش رفت ... یا ذوق دستشو بهم کوبیدو گفت : واای عمو یه دوست پیدا کردم !صدرا همونطور که یاشار توی بؽلش بود رفت از پله ها پایین ...نگام چرخید اطراؾ ... نمیدونستم چم شد یهو ... کنار یکی ازدیوارا نشستم ... صدای صدرا توی گوشم بود ... این بچه کی بود !؟نگام افتاد به صدرا که داشت از پله ها میومد بالا ... نگاش کرد ... ایستاد ..._ یه سوال کوچیک ! این بچه کیه !؟اومد سمتم ... روبروم زانو زد ... زل زد توی چشام ... آروم زمزمه کرد : پسرمه !ماتم برد ... بی اختیار گفتم : چی !؟لبشو با نوک زبونش خیس کرد ... کنارم نشست ... سرشو به دیوار تکیه داد و چشاشو بست ...صدرا _ یاشار شیش سالشه .. تازه داره میره توی هفت سال ... امسال باید بره مدرسه !_ صدرا این بچه کیه !؟صدرا _ پدرم بعد از مرگ مادرم ناپدید شد ... هیچ خبری ازش نبود ... هیچی ! فک کنم هفت سال قبل بود که بهم زنگ زدن ...پدرم مرده بود ... گفتن بیا جنازه شو تحویل بگیر ... من تموم زندگیم رو کنار خونواده ای که دوست مادرم بودن زندگی کردم ...توی اوج مشکلات ... بعد که زندگیم بهتر شده بود بهم میگفتن بیا پدرتو ببر ... نرفتم دنبالش ... همون روزی که دیگه پیداش نشدپدرم هم برام تموم شد ... مهران با پدرش رفته بودن و جنازه رو تحویل گرفته بودن و ترتیب کارای تشییع رو داده بودن ... من رفتمتوی یه بار ... مشروب خوردم ... از عصبانیت ... خشم ... نفرت ... آره من از پدرم نفرت داشتم !مکث کرد ... منم مثل اون تکیه داده بودم ... منتظر قسمتی بودم که این بچه رو برام روشن کنه !صدرا _ روز بعد بیدار شدم ... دختری که شب قبل باهاش بودم رفته بود ... برام شماره گذاشته بود .. زدم بیرون ... و باز کارام شدهمونایی که توی گذشته بود ... میرفتم سره تمرین ... میومدم ... انگار نه انگار پدری داشتم و حالا مرده بود ! چند سالی گذشت ...اومدم ایران ... به اصرار خاله ... مهران هم باهام اومد ولی اون تهران کار داشت و موند ... اومدم بوشهر ... خونه ی عمه خانوم!!!چشاشو باز کردو نگاش چرخید سمتم ...صدرا _ همون شبی که اومدم تو وارد زندگیم شدی ... یه دختر بچه ی دیوونه که اومده بود دزدی ... من با فرهنگ اونور فکرمیکردم یه مدت نگهت دارم هیچی نمیشه ... تو پیشنهادمو پذیرفتی و این شد که وارد شدی ... وارد زندگیم ... با اون قبول کردن فکرکردم جسارت داری ولی بعدش کم اوردی ... التماسم میکردی بزارم بری ولی نمیتونستم ... نمیدونم چرا ... انگار نفرت داشتم ... اززندگی ... میخواستم با نگه داشتن تو انتقاممو از زندگی بگیرم ... از سرنوشت ... اون شب بود !؟ همون شبی که اون اتفاق افتاد ...توی جشن بودم که یکی اومد دم دره خونه ... نشناختمش ... ولی اون عکس نشونم داد ... عکسایی از خودشو من ... عکسایی ازهمون شبه کزاییی !!نگاشو دوخت روبرو ...صدرا _ من بهش توجه نکردم ... رفتم داخل خونه ... ولی اون یاشار رو گذاشته بود جلوی خونه و رفته بود ... با دیدن یاشار یادهخودم افتادم ... اینکه هیچ کسی رو نداشتم و چه بدبختانه توی مراسم مادرم گریه میکردم ... با اینکه من خیلی بزرگتر بودم ولی بازمعین یاشار مادرمو از دست داده بودم ... بردمش خونه ی سرایدار کارخونه ... و خودم اونقدر اعصابم داؼون بود که برگشتم خونه... پیشه تو .. نمیدونستم چرا .... ولی اومدم اونجا ... اون صحنه ... لباس تو ... نتونستم ... !ادامه نداد ... یه قطره اشک از چشام سرازیر شد ... بخاطر نفرتش از زندگیش منو بدبخت کرد !؟ اشکمو کنار زدم ... صداشو شنیدم: یاشار برام ارزشی نداشت ولی شده زندگیم ... یه طرؾ تویی یه طرؾ یاشار ... نمیتونم تنهاش بزارم ...روبروم قرار گرفت ...صدرا _ تا هر موقع دوست داری فکر کن ... اگه میتونی حضور یاشار رو بپذیری تا آخر عمر نوکریتم میکنم ولی اگه نتونی هرچیخودت بگی !نگام سر خورد توی نگاش ...صدرا _ ولی نمیتونم بچه ای که سه ساله کنارمه ... حالا جزئی از وجودمه رو از خودم دور کنم !آروم بلند شد ... بی اختیار گفتم : صدرا ؟ایستاد ...صدرا _ جانم ؟نگاش کردم ..._ با سوزوندن زندگیه من انتقامتو از سرنوشتت گرفتی !؟نگاش مات شد روم ... بدون هیچ حرفی نگاشو ازم گرفتو سریع پله ها رو رفت پایین ... اشکام فرو ریختن ...چم بود !؟مگه من با همه اینا بازم نیومده بودم ...مگه بازم برنگشته بودم ؟ !پس چرا گریه میکردم !؟خودمم نمیدونستم ...حرفاش ...وجود اون بچه ...نفرتش از پدرش ...انتقامش ...تجاوزش !برام قابل هضم نبودن !بهم تجاوز کرد ...زندگیمو نابود کرد ...بخاطر انتقامش از پدری که ازش نفرت داشت ...پدری که باعث به وجود اومدن بچه ای شد !بچه ای که پا گذاشته بود توی زندگیه صدرا ...جزئی از وجودش شده بود ...چی داشت منو اذیت میکرد !؟وجود بچه !؟با یادآوری حرکاتش ...اون که گناهی نداشت ...شده بود قربانیه ندونم کاری های دونفر !!!مثل همون بچه ای که توی شکم من بود ...ولی مرد !یاشار مثل اون بود ...گناهی نداشت !دستام رفت سمت صورت خیسم ...چم بود !؟چه مرگم شده بود !؟داشت برای چی گریه میکردم !؟اشکامو پاک کردم .. بلند شدم از سره جام ... بی اختیار رفتم داخل اتاق یاشار ...اتاقش پر بود از ماشین ...صدرا به یاشار میخواست چیزی رو بده که شاید خودش نداشته ... داشتن یه حامی ... چرا باید از دستش ناراحت میبودم ؟ !!نشستم روی تختش ... طرح مک کوئین !!!چشامو بستم ...تموم خاطرات با صدرا بودن جلوی چشام رفت ...من تا یک ساعت قبل صدرا رو میخواستم ...فقط یه بچه اضافه شده بود همین !!!.................................................. .......با صدای برخورد یه چیزی با زمین از خواب پریدم ... نگاه خواب آلودم چرخید اطراؾ ... با دیدن جثه ی کوچیکی که خم شده بودروی زمین چشام باز تر شد ...صدای آرومشو میشنیدم : عمو دعوام میکنه ... من چیکار کنم ؟ !صداش با بؽض همراه بود ..._ چی شده !؟بی اختیار از جاش پرید ... چیزی که توی دستش بود رو گرفت پشتش ... نگاشو دوخت بهم ... با ترس تته پته گفت : هیچی ...چیزی نشده ... ببخشید
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۹ عصر
!بؽضش ترکید ... بی اختیار نشستم ... دست مشت شده شو کشید به چشاش ... توی دستش یه تیکه از ماشینش بود ..._ خو اونکه چیزیش نشده ... چرا گریه میکنی !؟با هق هق گفت : عمو گفته بود بیدارتون نکنم !لبخندی نشست روی لبم ... دلم برای رها تنگ شد !!بلند شدمو رفتم سمتش ... زانو زدم کنارش ... چقدر کوچولو و تپل بود !!!اشکاشو آروم پاک کردمو گفتم : من باید بیدار میشدم چه خوب که یه آقای خوشگل و محترم منو بیدارم کرده !گریه اش قطع شد ... سرشو کمی کج کردو با تعجب گفت : یعنی گریه نکنم ؟اونقدر بامزه اینو گفت که زدم زیره خنده ... بی اختیار کشیدمش توی بؽلم ... تازه نگام افتاد به صدرا که کنار در ایستاده بود ... بالبخند داشت نگام میکرد ... توجهی بهش نکردم ... یاشار رو بوسیدمو گفتم : دیگه باید قول بدی الکی گریه نکنی !دست کوچیک و تپلشو اورد جلو و گفت : قول مردونه !دستشو گرفتم توی دستم ... یه چال می افتاد روی گونه اش ... چرا اینقده بامزه بود !؟ !صدرا _ خب قهرمان کوچولو !و یاشار رو از روی زمین بلند کرد ... صدای جیػ یاشار بلند شد ... منم آروم از سرجام بلند شدم .. صدرا یاشار رو گذاشت دم درهاتاق و گفت : قهرمان کوچولو باید بره خاله کارش داره !یاشار بی توجه به حرؾ صدرا رو به من گفت : منتظر میمونی من بیام ؟بی اختیار لبخندی زدم ..._ آره زودی برو بیا !با خوشحالی دوید سمت پله ها ... نگام چرخید سمت صدرا ... داشت نگام میکرد ..._ زیاد نگام نکن ازم کم میشه !لبخندی زد ... اومد نزدیک ...صدرا _ نوکرتم به مولا !برگشتم ... نمیدونم چرا حرفش از دوستت دارم های قبلش بیشتر به دلم نشست ... دست انداخت دوره کمرمو منو کشید توی بؽلش ...گردنمو بوسیدو آروم زمزمه کرد : زندگیتو خراب کردم ولی سرنوشت بهم نشون داد زندگی روی خوشی هم داره !سرشو جدا کرد ... چشاشو دوخت توی چشام و آروم گفت : منو عاشق کسی کرد که زندگیشو داؼون کرده بودم !چشامو ریز کردم ..._ خیلی خودخواهی !لبخندی زد ... دوباره منو چسبوند به خودش ...صدرا _ میدونم ... ولی حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستت بدم !دستم رفت عقب ... دوره کمرش حلقه شد ... آروم زمزمه کردم : صدرا ؟صدرا _ جان دلم ؟_ یاشارو چرا اینجا نگه میداشتی ؟ چرا از همون اولش نیوردی پیش خودت ؟صدرا _ اوایل اصلا نمیتونستم قبولش کنم ولی وقتی آزمایش دادمو دیدم پسرمه تازه تونستم قبولش کنم ولی اون موقع تو وسط زندگیمبودی ... نمیخواستم از دستت بدم !نگاهمو دوختم بهش ..._ الان که من قبولش کردم چی ؟نگام کرد ...صدرا _ کم کم به بقیه معرفیش میکنم !کمی ازش فاصله گرفتم ..._ بچه ها قراره عصر بیان !صدرا _ کدوم بچه ها ؟ !_ مارال ، ترنم ، آقا احسان ، سهند ، سروش ، حنانه و محمد !نگاش ثابت شد روم !صدرا _ محمد !؟_ ترنم بهم خبر داده بود !صدرا _ به به ... مفتخرمون میکنن !ازم جدا شد ... نگام چرخید سمت ساعت ..._ صدرا باید بریم !صدرا _ من پایین منتظرم !و رفت ... پوفی کشیدم ... میدونستم ناراحت شده ... بابا دو سال قبل یه حرفایی بین منو محمد بود ... الان که نبود !رفتم از پله ها پایین ... دختره رو توی آشپزخونه پیدا کردم ..._ ببخشید میخواستم یاشار رو ببرم ... میشه کمک کنید آماده اش کنم ؟یاشار از روی صندلی پرید پایین ...یاشار _ کجا میخواییم بریم ؟ !خم شدمو گفتم : تو آماده شی میفهمی !نگام چرخید سمت دختره ... آروم گفت : آقا میدونن ؟_ بله !دختره جوره بدی نگام میکرد ... ولی کمکم کرد یاشار رو حاضر کردم ... ازش خداحافظی کردمو اومدیم بیرون ... صدرا با دیدنما اومد جلو ...صدرا _ راسا ؟نگاش کردم ... با استفهام نگام میکرد ...قبل از اینکه چیزی بگم یاشار سریع رفت سوار شد ..._ مگه نمیگفتی میخوای معرفیش کنی !؟دست کشید پشت گردنش ...صدرا _ با این سرعت !؟! میدونی داری احساسی تصمیم میگیری !؟! خونواده ات بدونن راجبش چی میشه ؟رفتم سمت ماشین ..._ فعلا دوس ندارم به چیزی فک کنم !و سوار شدم ... اونم به ناچار سوار شد ... عقبو نگاه کردم ... اینقدر خوشگل نشسته بود که آدم دلش میخواست بوسش کنه !بعد از نیم ساعت رسیدیم خونه ... رفتیم داخل !صدرا _ کی میخواد کیک بگیره !؟ واقعا اصلا آماده ایم ؟ !درحالی که مانتوم رو در میاوردم گفتم : شما یکم سره کیسه رو شل میکنی ... میریم رستوران !رفتم سمت اتاق ... مانتوم رو دراوردم ... رفتم سمت کمد ... در باز شد صدرا اومد داخل ...صدرا _ راسا ؟برگشتم سمتش ...صدرا _ هدفت چیه ؟_ هیچی میخوام لباس عوض کنم !کلافه دست کشید به موهاش ...صدرا _ راجب یاشار !_ هیچی ... فعلا میخوام بگم پسر شوهرمه !با حرص گفت : میگم احساسی تصمیم میگیری میگی نه ! پسر شوهرت !؟ !نگاش کردم ..._ چته تو صدرا ؟ !صدرا _ اونی که بیرونه باید برای توهم حکم پسرتو داشته باشه !نگام ثابت شد روش ...صدرا _ تو زن منی ... باید مادر اونم بشی ... امشب میگذره ولی راسا ......اومد جلو ... صورتمو قاب دستاش کرد ...صدرا _ قربونت برم ، تو باید یاشار رو به عنوان بچه ات قبول کنی ... باید بهت بگه مامان ... اگه میتونی اینو قبول کنی معرفیشکن وگرنه امیدوارمون نکن ! نذار این بچه هم الکی بهت وابسته شه !داشت منو آروم میزد کنار !؟_ حرفت یعنی چی صدرا ؟ !صدای یاشار از توی هال میومد : عمووووووووصدرا _ ببین ، نمیخوام وقتی میخوای بری این بچه هم الکی بهت وابسته شه !خواست بره سمت در که گفتم : همون شبی که اومدم ، اومدم که بمونم ولی انگار این تویی که همش میخوای کنارم بزنی !بؽض گلومو گرفته بود ... حس اینکه نمیخواد منو ... داشت عذابم میداد !برگشت سمتمصدرا _ تو راجب من چی فکر کردی راسا !؟_ چیزی بود که از حرفات میشه برداشت کرد !صدرا _ دیووونه ! من اگه نمیخواستمت نمیومدم همه دارو ندارمو به پات بریزم بعدشم بگم نه تموم شدی واسم !_ این حرفات چیه پس !؟چشاشو گره زده بود به چشام !صدرا _ فکر میکردم یکم هم شده بزرگ شدی ! ولی اشتباه میکردم !!!چند لحظه مکث کرد ولی بدون هیچ حرؾ دیگه ای رفت بیرون ...بی اختیار خودمو رها کردم روی تخت ... حرفاش ... چرا اینجوری شده بود صدرا !؟ !این تقصیر من بود که ذره ای بهم اعتماد نداشت !؟! به بودنم ؟اشکام شدت بیشتری گرفتن ...من اومده بودم بمونم ... اون بچه که تؽییر نبود !ولی یه چیزی توی وجودم میگفت بود ...اون بچه ی هفت ساله تؽییر بود !یه تؽییر بزرگ !ولی من نمیخواستم اون تؽییر رو ببینم !دوباره نیمه ی دیگه وجودم نهیش میکرد ... کجاش تؽییره !؟ !جوابشو داد ... اون میخواد بشه بچه ات ... تو داری مادر میشی این تؽییر نیست !؟یه چیزی توی وجودم لرزید ...منه هجدهو نیم ساله بچه ای داشتم که امسال میرفت کلاس اول دبستان !!!ولی درعوضش شوهری داشتم که 35 سالش بود ..دوسش داشتم ... به این نتیجه رسیده بودم منم عاشق شدم !!!عاشق کور بود ... آره منم کور بودمو یاشاره هفت ساله رو نمیدیدم !از جام بلند شدم ... رفتم سمت کمد ... باید نشونش میدادم که بزرگ شدم ... که میمونم ... زیادی ازم ناامید بود !!!یه پیرهن سبز کناری که حریر تا زانو بود و آستینای لخت که همینجوری می افتادن روی بازوم ... نشستم جلوی آینه ... کمی بهخودم توی آینه نگاه کردمو مشؽول شدم ... صدای صدرا رو میشنیدم که همش میگفت راسا الان میرسن !دیگه داشتم موهامو درست میکردم که در باز شد ... نگام چرخید سمت در ... یاشار درحالی که دستاش به دستگیره ی در بود آرومگفت : خاله ؟_ بیا تو !یه قدم اومد داخل ... نگاهی به خودم کردم ..._ چیزی شده ؟یاشار _ عمو چرا عصبانیه !؟نگاش کردم ... انگار بؽض داشت ... دستامو باز کرد ... آروم اومد سمتم ... بؽلش کردمو نشوندمش روی صندلیه میز آرایشم ...جلوش خم شدم ... دستمو کشیدم به موهاشو آروم گفتم : چیزی نیست ...موهاشو با برس صاؾ کردمو گفتم : امشب میخوام با بقیه آشنات کنم !سرشو کمی خم کرد ...یاشار _ بقیه کی ان !؟صدای زنگ اومد و پشت سرش صدای بلند صدرا ...صدرا _ راسا ول میکنی اون اتاقو یا به زور بکشونمت بیرون ؟یاشار رو گذاشتم پایینو گفتم : بریم که مهمونا اومدن !و باهم رفتیم بیرون ... صدرا جلوی دره ورودی ایستاده بود ... صدای تورج میومد : به به جناب مهندس ... !!!رفتم سمت در ... بازوی صدرا رو گرفتم و آروم گفتم : جلوی در واینستا !کمی کنار اومد ... نگاهی به یاشار کردو یه نگاه به من ... نگاهمو ازش گرفتمو دوختم به بچه ها که یکی یکی میومدن از پله ها بالا...تورج _ به به خانوم مهندس !یه نگاه بهش کردمو گفتم : یعنی باید با زنت یه تماسی داشته باشم !تورج چشمو ابرو اومدو گفت : زنمم اوردم !کفششو دراوردو رفت داخل ... ترنمو الناز رو بوسیدم ... دعوتشون کردم داخل ... با آقا احسان هم دست دادیمو رفت داخل ... سرموبردم داخل !_ کو بقیه ؟ترنم _ پشت سرمون بودن !یه چیزی رو پشت سرم حس کردم ... آروم برگشتم ... یاشار کنارم نبود ... فهمیدم پشتم سنگر گرفته چون هیچ کدوم از بچه هامتوجهش نشده بودن !خواستم برگردم که باهاش حرؾ بزنم که صدای سهند اومد : رها آرومتر !چون یاشار لباسمو گرفته بود نمیتونستم تکون بخورم ... اومدن داخل ... رها پله ها رو با ذوق طی کردو خودشو انداخت توی بؽلم... بوسیدمشو آروم گفتم : خوبی عزیزم ؟بدون اینکه جوابمو بده اویزون صدرا شد ... دادمش بؽل صدرا ... با بچه ها سلامو احوال پرسی کردم ... آخر از همه محمد بود ...نگام چرخید توی صورتش ... اصلا عوض نشده بود ... جلوی منو صدرا ایستاد ... آروم گفت : سلام !_ سلام خوش اومدی ...نگام چرخید سمت صدرا ... نگاش ثابت روی محمد بود ... جدی گفت : خوش امدین !محمد هیچی نگفت .. آروم رفت داخل ...رها _ این کیه آبجی ؟و پرید پایین ... برگشتم عقب ... از چشاش آروم آروم اشک میومدن پایین ... اشکاشو پاک کردم ..._ چی شده عزیزم ؟رها کنارم ایستاد ... یاشار به طرفم متمایل شد ... کشیدمش توی بؽلم ... سرشو فرو برد توی بؽلم ..._ ببین این خواهر منه اسمش رهاست !کمی ازم جداشدو رها رو نگا کرد ... صدرا رفت داخل ...یاشار آروم زمزمه کرد : میترسم !از خودم کمی جداش کردم ..._ از چی ؟چیزی نگفت ... کشیدمش توی بؽلم ... بلند شدم ... رفتم داخل ... بچه ها نشسته بودن ... چندتاییشون نگاشون چرخید سمتم ..._ اینم پسر کوچولوی ما ... یاشار خان !خودشو بیشتر بهم چسبوند ... نگام چرخید سمت بچه ها ... همه خشکشون زده بود !صدرا کنار اپن ایستاد بود ... کلافه دستشو کشید توی موهاش ...رها _ آبجی چرا نمیاد پایین ؟زانو زدم روی زمین ... گذاشتمش پایین ... بازم سعی کرد خودشو بهم بچسبونه ...رها _ یاشار ؟نیم نگاهی به رها کرد ...رها _ میای بریم بازی ؟ اسباب بازی هامم اوردم !و همین حرفش باعث شد یاشار کمی ازم فاصله بگیره ..._ با رها میری توی اتاق بازی کنین ؟ منم به عمو میگم بره وسایلای رها رو بیاره !نگام کرد ... لبخندی زدم ... رها دستشو گرفت و کشیدش سمت اتاق ... نگام چرخید سمت بچه ها که بدون هیچ حرفی نگام میکردن!_ نه من شاخ دارم نه اون بچه !ترنم زودتر از بقیه زبون باز کرد : منظورت چیه راسا ؟_ یاشار پسره صدراست !!!نگاه چند نفر چرخید سمت صدرا ... سوییچ سهندو از توی دستش کشیدمو بردم دادم دست صدرا ... آروم زمزمه کردم : برو بیاروسایلای رها رو !نگام کرد ... آروم از بین بچه ها رفت بیرون !نگام چرخید سمتشون ...سهند _ دیوونه شدی !؟نگاش کردم !_ صدرا قبل از اینکه اصلا بیاد ایران پدره این بچه شده ... حالا که من اومدم توی زندگیش و شدم زنش فکر نکنم حق داشته باشمیاشار رو حذؾ کنم !نگاه سهند روم بود !_ اون بچه ی صدراست ... و حق اینو داره که پیش صدرا باشه و من اینو قبول کردم !رفتم توی آشپزخونه ... شربتی که صدرا آماده کرده بود رو ریختم ... اوردمشون توی هال ... بچه ها ساکت بودن فقط صدای پرهیجان بچه ها میومد !گرفتم جلوشون ... قاطعیت حرفام اونقدری بود که بچه ها بدون هیچ حرؾ دیگه ای شربت برمیداشتن !_ اینو صدرا درست کرده دیگه مشکلی پیش اومد با خودش تسویه کنین !و این حرؾ من شد شروعی برای شوخی ها ... ولی سکوت بده سهند یه جوری بود !میدیدم استرس صدرا رو ... اینکه نگاش گاه بیگاه میچرخید روی سهندی که در ظاهر به حرفای احسان گوش میداد !!!بی اختیار گفتم : صدرا ؟نگاش چرخید سمتم ... اشاره کردم که بیاد توی اتاق ... خودمم از بچه ها عذر خواستمو بلند شدم رفتم سمت اتاق ... به محض اینکهاومد داخل درو بستم ... جلوش ایستادم ..._ چرا اینجوری میکنی ؟نگاش روم ثابت شد ...صدرا _ دیدی واکنششون رو ؟ !_ خو اونا چیزی رو شنیدن که بایدم تعجب کنن ... مهم منم که قبول کردم !با عصبانیت گفت : اگه اونا قبول نکنن .. اگه مادرت قبول نکنه ... توهم کوتاه میای !دستمو بردم جلو ... گذاشتم روی گونه اش ... به لحظه نکشید چشاشو آروم بست ..._ اونی که باید قبول کنه یاشار رو منم ... نه اونا ! اونی که باید باهات زندگی کنه منم نه اونا ... پس نگران چی هستی ؟چشاشو باز کرد ... دوخت توی چشام ... لبخندی زدم برای مهر تایید حرفام !شک و دودلی رو میخوندم از چشاش ولی کؾ دستمو بوسید ... جلو اومدو منو کشید توی بؽلش ... گردنمو بوسیدو آروم زمزمه کرد: خیلی دوستت دارم !از خودم جداش کردمو گفتم : الان فکرشون منحرؾ میشه ... و از کنارش گذشتم که گفت : خدا امشبو به خیر بگذرونه !لبخندی روی لبم نشست ... اومدم بیرون !سروش _ اقا من گشنمه !دوباره داد زد : صاحاب خونه من گرسنمه !مارال _ انگار نه انگار که تا اینجا هله هوله میخورده !!!سروش _ مارال خانوم شما به من نمیسازید !ترنم _ سروش خجالت بکش ... تازه ساعت هفته !سروش رفت سمت آشپزخونه ... از توی یخچال لازانیای دیشبو که به اندازه ی یه نفرش مونده بود رو اورد بیرون و گذاشت تویمایکرویو و گفت : این ؼذای من !تورج _ اینهمه آدم اومدیم ... به نظر شما باید کجا بخوابیم !؟مارال _ عین پادگان میریزیم !سروش زد زیره خنده !سروش _ آی گفتید !!!تورج _ مذکر مونثی باید بشه !صدرا _ یه خونه ی دیگه هست !و این بحث خوابید ...ساعت نه بود که رفتیم بیرون و شامو مهمون جیب صدرا بودیم ... شب هم تا ساعت سه بیدار بودیم ... رها و یاشار خوابیده بودن ...تورج _ بلند شین بریم دیگه !_ سهند اینا اینجا میخوابن شما برین اون یکی خونه !ترنم _ ممنون راسا جان !!! صدرا ببینش از همین الان خونه شوهرو میندازه بیرون !_ ترنم !!!!!!!!صدرا _ والله دیگه حرؾ آخرو ایشون میزنن ... گردن من از مو باریک تره !زبونکی برای ترنم دراوردم ...صدرا رو به تورج گفت : شما رو میبرم اونجا تا راحت تر باشین ... سهندو سروش و آقا محمد میخوابن توی هال ... مارالو حنانهخانوم و بچه ها هم توی اتاق !دیگه کسی نظری نداد ... صدرا بچه ها رو برد اون یکی خونه ... برای بقیه ی بچه ها رخت خواب اوردم ... داشتم پهنشون میکردمکه سهند گفت : سروش پهن میکنه تو بیا !نگاش کردم رفت توی حیاط ... پشت سرش رفتم بیرون ..._ بله ؟نگاشو دوخت بهم ... تکیه داد به دیوارو دستشو فرو برد توی جیب شلوارش ...سهند _ میدونی داری چیکار میکنی ؟میدونستم اینو ازم میپرسه !_ چرا ندونم ؟ !سهند _ اون موقع که اوردمت اینجا فقط صدرا بود ... ولی الان یه بچه هم اضافه شده !_ صدرا خودش بی خونواده بزرگ شده ... نمیتونه بزاره یاشار هم اینجوری شه !سهند _ میدونم ولی تو ..._ من چی !؟ طلاق بگیرم ... ؟! جدا زندگی کنم !؟سهند _ نمیدونم ولی تصمیمت توی عقلم نمیگنجه !رفتم جلوتر ..._ داداشی ... صدرا اون بچه رو دوس داره ... منم ... گفته هر تصمیمی بگیرم همون میشه ولی تو خودت فکر کن ... بهش بگمیاشار مثل این سالا جدا زندگی کنه زیره دست پرستار بعد خودم میتونم خوب زندگی کنم !؟ !نگام کرد !_ اون بچه هیچ تؽییری ایجاد نمیکنه ... !سهند _ پر از تؽییره !یکم صدام رفت بالا !_ ولی نه برای من ... من صدرا رو دوست دارم ... پس بودن یه بچه از دوست داشتنم کم نمیکنه !منتظر شدم تا در جواب حرفم چیزی بگه ولی اومد جلو ... آروم گفت : بزرگ شدی !و پیشونیمو بوسیدو از پله ها رفت بالا ... دقیقا جوابی خلاؾ حرفه صدرا ... لبخندی نشست گوشه ی لبم ... خوب بود که به تصمیمماحترام گذاشت ...دستی دوره کمرم حلقه شد ... از جا پریدم ... صدای صدرا پیچید توی گوشم : منم دوستت دارم مامان کوچولو !و بوسید منو ... از یه طرؾ ترس از اومدن کسی از طرفی خنده ام گرفته بود ... ازش جدا شدم ..._ تو کی اومدی ؟صدرا _ چند دقیقه قبل !_ تموم حرفامون رو شنیدی ؟صدرا _ کمیشو !با لبخند و ذوق تکمیل کرد حرفشو : قسمت خوبشو !ایشی گفتمو از پله ها اومدم بالا ... بچه ها دراز کشیده بودن ...سروش _ قربون دستت خاموش کن اونو !نگاهشون کردم ... سهند داشت ساعتش رو درمی اورد ... سروش کاملا دراز کشیده بود ... محمد هم گوشیشو چک میکرد !لامپو خاموش کردمو رفتم طرؾ اتاق ... سرکی کشیدم داخل ... امشب اصلا با حنانه صحبت نکرده بودم ... آروم درو بستم ... رفتمتوی اتاق خودمون ... صدرا پیرهنشو دراورد ... درو بستم ... برگشت سمتم ... کلیپسو باز کردم ... موهام ریخت روی شونه هام ...خواستم برم سمت کمد که دست صدرا دورم حلقه شد ... گرمای تنش بخاطر لخت بودنش سریع بهم منتقل شد ...صدرا _ خیلی خوشگل شده بودی ... اینو که میدونی ؟_ شک نکن ...شونه مو بوسید ... دستاش دوره شکمم تکون میخورد ...صدرا _ راسا ؟_ هوم ؟صدرا _ من تو رو دوس دارم ... تو منو دوس داری ... پس چرا ازم میترسی ؟بی اختیار دستم رفت سمت دستاش ... بازش کردم ... ازش کمی فاصله گرفتم ..صدرا _ چی شد ؟_ چشاتو ببند میخوام لباسمو عوض کنم ... خوابم میاد !صدام میلرزید ... فهمید فکر کنم ... لامپو خاموش کرد ... سریع لباسمو عوض کردم ... دراز کشیده بود روی تخت ... پشت به من... ناراحت شده بود ... راحت میشد تشخیص داد !دراز کشیدم روی تخت ... موهامو کمی تکون دادم تا باز شن از هم ...صدرا _ نکن !نگام چرخید سمتش ... صداش عصبی بود ... پشت بهش دراز کشیدم ... پتو رو نکشیدم روم ... فکرم چرخید سمت امروز ... چقدرراحت تموم شده بود !!!صدرا _ ببخشید !از فکر اومدم بیرون ..._ چیو ؟صدرا _ بخدا دست خودم نیست ... این لباسات ...ادامه نداد ...صدرا _ دیگه سعی میکنم خودمون کنترل کنم قول میدم !برگشتم سمتش ... کمی نگاش کردم ... برای اینکه بحثو عوض کنم گفتم : یه سوال برام پیش اومده !نگاشو دوخت بهم ..._ وقتی مارال خواهری شیریه توئه و تو اینجا به دنیا اومدی ... یکم به عقل جور درنمیاد ... بعدش تو هیچی راجب مارال نگفتی !صدرا _
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
مامانم برای زایمان اومده بوده ایران ... به محض به دنیا اومدن من بخاطر یه سمینار ایرانو ترک میکنه ... منو میذاره پیشخاله ... میدونی که مارال خواهر مهرانه دیگه ؟حدس میزدم !_ اوهوم !صدرا _ از اون موقع تا یکی دوماه پیش خاله بودم ... مامان همش میرفته این سمینار اون سمینار !_ آها ! بعد مارال راجب یاشار میدونست ؟صدرا _ آره کاملا !_ دیدم تعجب نکرد !صدرا _ آره !_ دیگه سوالی ندارم بخواب !صدرا _ ممنون !نگاش کردم ...صدرا _ بخاطر همه چی ... قبول کردن یاشار .... بودنت .. دوست داشتنم !تیکه آخرشو با شیطنت گفت !_ بی جنبه ای بخدا !صدرا _ آره خب ... سه ساله توی حسرت این کلمه میسوزم !_ آرهههه !!! میدونم !صدرا _ مسخره ام میکنی !؟با لحن خاصی گفتم : نع !دستشو حلقه کرد دورمو منو کشید سمت خودش ... محکم منو گرفت ...صدرا _ که باور نمیکنی حرفمو ؟نگامو بهش دوختمو ابروم رو بالا انداختم چندبار !صدرا _ شانس اوردی بیرون آدم خوابیده وگرنه نشونت میدادم ..._ کسی هم نبود کاری نمیتونستی بکنی ...خواستم از دور شم که گفت : دیگه جات اینجاست چه بخوای چه نخوای !و منو چسبوند به خودش ... هیچی نگفتم .. چون خودمم بدم نمیومد !با صدای گریه ی یکی از خواب پریدم ... چون بؽل صدرا بودم اونم بیدار شد ... از اتاق اومدم بیرون ... صدای یاشار بود ...حدسش سخت نبود !رفتم سمت اتاق ... مارال و حنانه سعی داشتن آرومش کنن ..._ چی شده ؟حنانه _ نمیدونم بخدا !رفتم سمتشون ... مارال سعی میکرد آرومش کنه ... از مارال گرفتمش ... صدای گریه اش بلند بود ... بلندش کردم ... دست کشیدمتوی موهاش ...صدرا _ چی شده عمو ؟هیچی نمیگفت فقط هق هق میکرد !بردمش سمت اتاق خودمون ...سروش _ چی شده ؟صدرا _ چیزی نیست خواب دیده احتمالا !نشستم روی تختمون ... کمی از خودم جداش کردم ... دستمو کشیدم به صورتش ... صدرا نشست کنارم ..._ برو براش آب بیار !صدرا رفت ..._ یاشار ؟دست مشت شده شو میکشید به چشاش ..._ چی شده خاله ؟چیزی نگفت ... آروم خوابوندمش ... خودمم کنارش دراز کشیدم ... دستمو کشیدم توی موهاش ..._ دیگه تموم شد عزیزم ... من پیشتم ... تموم شد ...نگام کرد ... میلرزید ..._ نبینم قهرمان کوچولوم بترسه ... چی شده خاله ؟در بازو بسته شد ... نگام چرخید سمت صدرا ... لیوانو گرفت طرفم ... یاشار رو نیم خیز کردم ... صدرا زانو زد کنارم ... یاشاریکم خورد از آب ... خوابوندمش ..._ بخواب خاله ... ما همینجاییم !صدرا آروم زمزمه کرد : یه مدته اینجوری میشه ... باید ببرمش پیش روانپزشک !نگاش کردم ... از سره جاش بلند شدو رفت بیرون ... نگامو دوختم به یاشار ... نیم وجب بچه کارش به روانپزشک میکشید ...چشامو بستم ... خدایا قربون بزرگیت !................................با صدای یکی چشامو باز کردم ... حنانه بود ... لبخندی زدم ... موهامو زدم کنار ... یه لحظه وجود یاشار یادم افتاد ... جای خالیشونگاه کردم که حنانه گفت : داره با رها بازی میکنه ...نشستم لبه ی تخت ... نشسته بود روی صندلی نگام میکرد ... موهامو جمع کردم بالا ..._ حرفتو بزن دخترم !حنانه _ چیکار داری میکنی ؟نگام چرخید سمتش ... جدی نگام میکرد !_ راجب چی ؟حنانه _ زندگیت !_ با صدرا زندگی میکنم همین !حنانه _ و باور کنم اون بیرونی رو قبول کردی ؟نگاش کردم ... موهامو رها کردم !_ چرا نکنم ؟ !حنانه _ تو 18 سالته بعد از یه بچه ی 7 ساله میخوای مراقبت کنی !؟بلند شدم ..._ منظورت چیه !؟حنانه _ اگه اینی که روبروم ایستاده همون راسا باشه ... پس الکی دلخوششون نکن !خواست بره که گفتم : چرا تو ؟ایستاد ... برگشت ..._ تو دیگه چرا !؟! توهم عین بقیه باورم نداری ؟رفتم جلوتر ... روبروش ایستادم !_ باور ندارید وقتی گفتم میمونم یعنی میمونم ؟حنانه _ نه متاسفانه !بی اختیار گفتم : خیلی بی انصافید خیلی ...بی توجه بهش زدم از اتاق بیرون ... بدون اینکه کسی رو ببینم رفتم توی دستشویی ... درو بستم ... اشکام جاری شدن ... چرا همهشون جا زده بودن !؟! چشامو بستم ... بهم میگفتن با صدرا باش حالا میگن نمیتونم !؟!! یعنی بودن یاشار اونقدر بزرگ بود !؟نگاهمو دوختم به توی آینه ... شاید خیلی بیشتر از بزرگ بود ... شاید من داشتم عجولانه تصمیم میگرفتم ... شاید !!!دستو صورتمو سریع شستمو اومدم بیرون ... چون دیر بیدار شده بودم همه جمع بودن ... فقط نگاشون کردم ... حتی نمیتونم معذرتخواهی هم کنم !سروش _ برو صبحونه تو بخور ... !!!با این حرؾ سروش بچه ها پوکیدن ... پشتمو بهشون کردمو رفتم توی آشپزخونه ... همونجا نشستم صبحونه رو سریع خوردم ...بچه ها تصمیم گرفته بودن برن پیک نیک !!!سهند و تورج رفتن تا چیزای لازم رو بگیرن ... صدرا هم وسایلا رو جمعو جور میکرد ... دخترا هم داشتیم حرؾ میزدیم !مارال _ من راننده !ترنم _ یعنی چی تو راننده !؟! آقا من زندگیمو دوس دارم ... با شوهرم میرم !_ بشین بابا شوهر شوهر میکنه واسه من !!! خوبه خواهر شوهرت اینجا نشسته !ترنم _ خو منم خواهر شوهر اونم نمیتونه حرفی بزنه !الناز _ احسان !آقا احسان نگامون کرد ... منو مارال پوکیدیم ...ترنم _ هیچی عزیزم !و رو به الناز گفت : حیؾ تورج رفته بیرون نشونت میدادم !!!مارال _ بابا بس کنین ... چیکار کنیم ؟_ من که موافقم !ترنمو پوفی کشیدو رضایتشو اعلام کرد ... بقیه هم تبعیت کردن ... قرار شد دخترا با یه ماشین برن ... که مارال آویزون صدرا شدو کلید رو ازش گرفت ... با اومدن سهند و تورج راه افتادیم ... مارال چنان ژستی میگرفت پشت ماشین که انگار راننده فرمول یکه !بعد از یک ساعت گشتو گذار بالاخره یه جایی رو انتخاب کردن ... ناهارو که پسرا میپختن ... ما توپ رو برداشتیم که وسطی بازیکنیم ... توی پسرا فقط تورج و صدرا موندن تا کباب درست کنن ... یارکشی کردیم ... محمدو سهند گردو بشکن رفتن که سره هموننیم ساعت میخندیدیم ... بازی رو شروع کردیم ... ولی همش وسط بازی رها و یاشار رو کنار میکشیدیم ... یه بارم توپ خورد بهصورت رها که چیزیش نشد ... ساعت سه بود که همه ریختیم روی قالیچه تا نهار بخوریم ...تورج _ مدیونید مسخره کنید !سروش _ بابا بزار بخوریم !!!ترنم _ هرچی باشه به پای خانوما نمیرسید !صدرا _ آره مخصوصا تو !!!بچه ها زدن زیره خنده ...مارال _ کل کل بکنید هیچی واستون نمیمونه !و با این حرؾ شروع کردیم به خوردن ...روزه خیلی خوبی بود ... ؼروب بود که دیگه با خسته گیه تمام راه افتادیم تا بیاییم خونه ... من که عقب کنار یاشار خوابیدم ..................................................... ...........بچه ها رفتن بوشهر ... با حنانه حرؾ نمیزدم ... از دستش دلخور بودم ... زیاد !همونروز صدرا گفت واسه ی یاشار وقت دکتر گرفته ... باید میبردیمش ... صدرا گفت منم باید باشم ... رفتیم پیش روانشناس ...صدرا بیرون موند ... رفتیم داخل ... منو یاشار ... دکتر با مهربونی شروع کرد به حرؾ زدن ... صدرا رو نشوند توی یه اتاقی کهتوش اسباب بازی بود ... از من سوالاتی پرسید ... چیزایی رو که میدونستم رو بهش گفتم ... ولی صدرا رو هم صدا زد ... اومدداخل ... بیچاره ترسیده بود !!!دکتر _ از خانومتون یه سوالی کردم ... جواب دادن براشون سخت بود ...صدرا نگاهی به من کردو دوباره نگاشو دوخت به دکتر ...دکتر _ ایشون گفتن که بچه ی معشوقه ی سابق شما بوده و راجب اتفاقی که بین شما دوتا بوده هم چیزایی گفتن ...نگاهی به صدرا انداختم ... پاشو تکون میداد ...دکتر _ من هنوز با یاشار صحبت نکردم ولی چیزی که از صحبت های خانوم متوجه شدم این بوده که یاشار میترسه تنها شه ... یهخونواده نیاز داره ... و این زمانی میشه که شما باهم رابطه داشته باشین ...یه چیزی توی وجودم ریخت ...صدرا _ رابطه ی ما چه ربطی به یاشار داره !؟دکتر _ یاشار علاوه بر پدر که شما باشید به مادر هم نیاز داره ... و وقتی خانومه شما میتونه اونو به عنوان بچه اش حساب کنه.........ادامه نداد ...صدرا با کلافگی گفت : ولی من نمیخوام همسرمو تحت فشار قرار بدم !دکتر یکم اومد جلوترو گفت : تا کی ؟صدرا نگاهی بهم کردو گفت : شده تا آخر عمر !!!دکتر تکیه داد به صندلیش و با پوزخند گفت : که توهم تا آخر عمر پا روی ؼریضه هات میزاری !؟ !نگامو به دکتر دوختم ...دکتر _ اگه میخوایید اون بچه خوب شه باید همسرتون به زندگی مشترک رو شروع کنه ...بی اختیار بلند شدم ... داشت چرت میگفت ..._ شما هیچی نمیدونین ... پس اظهار نظر نکنین !و از اتاق زدم بیرون ... بیخیال آسانسور شدم ... رفتم سمت پله ها ... میدویدم ... میترسیدم از بودن توی اونجا ... اون دکتر داشتچی میگفت !؟! یاشار میخواد خوب شه نه من !!!چندبار سکندری خوردم ولی خودمو کنترل کردم ... ولی نشستم ... نشستم روی یکی از پله ها ... لیز خوردم کناره دیوار ... دکترهداشت چرت میگفت ... آره داشت حرؾ مفت میزد ... بؽضم ترکید ..._ صدرا قول داده بهم ... صدرا منو دوست داره ...دست مشت شدمو کوبیدم به دیوار ..._ اون به حرؾ دکتره گوش نمیده ...حس کردم یکی منو کشید توی بؽلش ... آروم زمزمه کرد کنار گوشم : تو واسم مهمی نه حرؾ دیگران !خودمو چسبوندم بهش ... صدای گریه ام بلند تر شد ... من این گرما رو دوست داشتم ... این صدرا رو ... اینجوری ... هیچوقتنمیذاشتم مثل اونشب شه !.................................................. .یک ماهی میگذشت ... اومده بودیم بوشهر ... مارال رفته بود ... یاشار کنارمون بود ... دیگه اجازه ندادم بره پیش روانپزشک ! ...مامان با دیدن یاشار هیچ عکس العملی نشون نداد ... رها میومد خونمون و با یاشار بازی میکرد ... و منم شده بودم یه خانوم نمونه... از حنانه خبری نداشتم ... آروم زندگی میکردیم !!!پیرهن کوچولی یاشار رو گذاشتم کنارش ... بوسیدمش ... فردا روز اول مدرسه بود براش ... هرکی رو میدید بهش میگفت ... خیلیذوق داشت ... ساعت نه اومده بود توی تختش که شاید بخوابه و زودتر صبح شه !از اتاق اومدم بیرون ... صدای تلوزیون میومد ... رفتم توی هال ... داشت فیلم نگاه میکرد ... نشستم کنارش ... عکس العملی نشوننداد ... لم دادم توی بؽلش که از جا پرید ...صدرا _ چیه !؟نیم خیز شدم ... نگاش کردم ..._ فقط میخواستم بشینم ... بیخیال !امروز کاملا توی خودش بود ... حتی به ذوق شوق های یاشار هم توجهی نکرده بود ... اومدم توی اتاق ... لباسمو عوض کردم ...موهامو باز کردمو خزیدم زیره پتو ... ازش دلخور نشدم ولی اینکه نمیگفت چشه عصبیم میکرد ... چشامو بستم ... صدای دراومد... صدای قدمهاش ...صدرا _ راسا ؟نخواستم نشون بدم خوابم ... چشامو باز کردم ..._ بله ؟نشستم کنارم ... روی زمین ... کنار تخت ... زانوشو کشید توی بؽلش ... نزدیکش شدم ... چونه مو گذاشتم روی شونه اشو آرومگفتم : نمیخوای بگی چی شده ؟سرشو گذاشت روی تخت ... نگاهشو بهم دوخت ...صدرا _ هیچی ... فقط میزاری آروم شم ؟منظورش چی بود !؟ گنگ نگاش کردم ... چشاشو بستو سرشو اورد نزدیک ... قبل از اینکه بفهمم لبش قرار گرفت روی لبم ...دستش رفتم پشت گردنم ... چرخید ... آروم میبوسید ... ناراحت بودنش اومد توی ذهنم ... چیزی نگفتم .... چشامو بستم ... دستشدوره کمرم قفل شد ... مجبورم کرد بیام پایین ... نشستم توی بؽلش ... لباشو از لبام جدا کرد ... همونجور که چشاش بسته بودپیشونیش رو چسبوند به پیشونیم ... با دست چپش که پشت گردنم بود آروم آروم نوازشم میکرد ... چشامو باز کردم ... داشت گریهمیکرد !؟ !دستم رفت روی گونه اش ..._ چی شده صدرا ؟چشاشو باز کرد ... چشاش سرخ بودن ..._ صدرا ... ؟چونه اش لرزید ... بؽضش ترکید ...خودشو چسبوند بهم و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که دستمو حلقه کنم دور سرش ...میلرزید ... صدای هق هقش بلند شده بود ... لبمو گزیدم ... چی باعث شده بود اینجوری شه !؟نمیدونم چقدر طول کشید که آروم ازم جدا شد ... زانو زدم کنارش ... نگام نمیکرد ... سرشو چرخوندم سمت خودم ..._ منو نگاه کن !نگام کرد ... سرخی چشاشو دوست نداشتم !_ چی شده ؟چشاشو بست ... نفس عمیقی کشید ... آروم زمزمه کرد : امروز سالگرد بابا بود !چشاشو باز کرد ... نگام ثابت شد به نگاش ... قبل از اینکه من حرفی بزنم از اتاق زد بیرون ... صدای دره ورودی هم اومد ... بازممثل چند وقت قبل که باهم سره یاشار دعوامون شد زد بیرون ... نگام به نقشای رو تختی بود ...میگفت از پدرش متنفره !!!ولی عین یاشار داشت گریه میکرد ... برای پدرش !!!یاشاری که یه بار داد زده بود گفته بود پدر مادرشو میخواد ...صدرا هم امشب دلش هوای اونا رو کرده بود ... چشامو بستم ... منم دلم برای بابا تنگ شد ... چند وقت بود یادش نکرده بودم !؟! چهدختر خوبی بودم !!!.............................................برای بار چندم داشتم ؼلت میخوردم ... کجا رفته بود !؟ پوفی کشیدم ... طاق بار خوابیدم ... سه ساعت بود بیرون بود !!! دستم رفتسمت گوشیم ... برای بار چندم بود بهش زنگ میزدم ؟! ولی هربار یه خانومی میگفت خاموشه !!! گوشی رو رها کردم روی شکمم... چشامو بستم ... خدایا !..............................................با صدای زنگ گوشیم چشامو باز کردم ... قطعش کردم ... کشو قوسی به کمرم دادم ... با یادآوریه دیشب سریع چرخیدم سمت دیگهی تخت ... نبود !از جام بلند شدم ... توی هال ... همه جا رو گشتم ... نیومده بود ! دوباره شماره شو گرفتم ... بازم خاموش بود ... بی اختیار بؽضکردم ... حتی زورش میشد یه زنگ بزنه !!!رفتم سمت اتاق یاشار ... بیدارش کردم ... قبل از اینکه چیزی رو تاکید کنم رفت دستشویی و نشست سره میز ... صبحونه شو تا آخرخورد ... بدون اینکه من کمکش کنم لباسشو پوشیدو کنار در ایستاد ... خنده ام گرفته بود !!!یاشار _ خاله دیر میشه زود باش !شالمو درست کردم ... نگاهی به یادداشت روی میز کردم : یاشار رو میرسونم مدرسه ، میرم خونه ترنم ! راسا !!!دستشو گرفتمو اومدیم بیرون ... راننده دم در بود ... ما رو رسوند دم مدرسه ... بهش گفتم منتظر بمونه ... یاشار رو بردم داخل ...با دیدن اونهمه بچه به وجد اومده بود ولی دستمو رها نمیکرد ... از مدیر آموزشگاه شماره کلاسشون رو پرسیدم ... بردمش تویکلاس ... یه جایی رو انتخاب کردو نشست ... با اینکه نمیخواست تنها باشه ولی اصرار میکرد برم ... شماره موبایلمو نوشتم براش وگفتم مشکلی پیش اومد زنگ بزنه ... اومدم از مدرسه بیرون ... به راننده گفتم ببرتم خونه ی ترنم ...دلم برای حنانه تنگ شده بود ... میدونستم امروز کلاس داره ... باید میذاشتم عصر میرفتم دیدنش ... این دلخوری زیاد طول کشیدهبود !!!راننده منو جلوی در پیاده کرد ... زنگ خونه رو زدم ... میدونستم خوابه ... ولی کرم داشتم بیدارش کنم ... چندبار زنگو زدم کهبالاخره درو باز کرد ... به راننده گفتم بره ... رفتم بالا ... همونجور که حدس میزدم ژولیده پولیده ایستاده بود کنار در ... خنده امگرفت .. موهاشو زد کنارو گفت : درد !!! اول صبحی چی میگی !؟رفتم داخل ..._ صبح بخیر بانو !ترنم _ کوفت !!! من خوابم میاد ... میرم بخوابم !و رفت سمت اتاقش ... آدم اینقده پررو ؟!؟ !لباسمو دراوردمو رفتم توی اتاقش ... خوابیده بود جدی جدی !!!منم کنارش دراز کشیدمو خیلی زود منم خوابم برد !.................................................. ......با صدای گوشیم از جا پریدم ... همونجور خواب آلود دنبالش میگشتم ...ترنم _ قطعش کن اونو !!!از زیره بالش کشیدمش بیرون ... شماره آشنا نبود ... جواب دادم !_ بله ؟_ سلام !بی اختیار صاؾ نشستم !_ کجایی ؟صدرا _ ایتالیا !خشکم زد ...صدرا _ میخواستم دیشب بهت زنگ بزنم ولی نشد !!!هه میخواست !!!_ خوبه میخواستی !!!!!!!!!بی اختیار گوشی رو قطع کردم ... ایتالیا بود بعد ..... بؽض کردم ... یعنی نمیتونست یه زنگ بزنه ؟!؟صدای گوشیم بلند شد ... قطعش کردم ... رفتم توی تنظیمات و بلاکش کردم !!!از سره جام بلند شدم ... از اتاق اومدم بیرون ...ترنم _ چی شده !؟نگاهی به ساعت انداختم ... 10 بود !_ هیچی ... صدرا رفته ایتالیا خواست خبر بده !دره یخچالو باز کردم ..._ گرسنمه چی داری ؟نگاش کردم ... تکونی خوردو اومد طرفم ...ترنم _ ظهر احسان هم نمیاد ... باید نهار درست کنیم !_ من اومدم اینجا که نهار درست نکنم بعد اینجا هم باید کمکت کنم !؟ چه رویی داری تو !ترنم _ وظیفته عزیزم .......................................................... .......یه هفته بود که خبری از صدرا نداشتم ... خونه مامان بودم ... یاشار بدجور از مامان حساب میبرد ... ولی وقتی مامان نبود با رهاخونه رو میذاشتن روی سرشون !با حنانه دوباره حرؾ میزدم ... دلخوری تموم شده بود ... منم مثل اون کلاس شنا ثبت نام کردم دوباره ... آرامش میداد آب !مامان ؼذای امروز رو به من واگذار کرده بود و خودش گلدوزی میکرد ... زیره قابلمه رو کم کردم ... صاؾ ایستادم ... نگاهی بهاطراؾ کردم ... همه ظرفا رو شسسته بودم ... آشپزخونه هم تمیز بود ... قابلمه رو کمی صاؾ کردم ... صدای زنگ بلند شد ... وبعدش صدای جیػ مانند رها : آخ جوووون طاها اومد !و در باز شد !اومدم بیرون ... صدای مامان اومد ...مامان _ رها بسه چقدر صدا میدی !با این حرؾ مامان یاشار ساکت شد ... رها آروم دره ورودی رو باز کرد ... کمی رفتم جلوتر ... با صدای جیػ دوتاییشون قلبمریخت : عموووووووووووو !!!کنار در خشکم زد ... دوتاشون آویزونه صدرا شدن ... نگام روی صدرایی که بچه ها رو میبوسید خشک شده بود ... چقدر دلم براشتنگ شده بود !!!نگاش چرخید سمت من ... بچه ها رو گذاشت روی زمین ... اومد طرفم ... دوباره زنگ خونه زده شد ... و اینبار طاها بود !کنار ایستاد ... یادم افتاد دلخورم ازش ... رفتم داخل ... رخ به رخ شدم با مامان ... میدونستم فهمیده با صدرا بحثم شده ... از کنارشگذشتمو رفتم داخل ... صدای صدرا اومد : سلام !مامان _ سلام پسرم ... خوش اومدی !رفتم توی آشپزخونه ... اومدن داخل در بسته شد ... تکیه مو دادم به یخچال ... چقدر ضایع نشون
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12637')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.