مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان پناه اجباری

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 22 رأی - میانگین امتیازات: 3.05
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پناه اجباری

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۸ عصر
داشت عصبانی میشد ... بیخیال گفتم : هیچی بابا .... خونه ترنم اینا .صدرا _ وایسا میام میرسونمت ...و رفت سمت پله ها .._ برو بابا ....به سرعت از خونه زدم بیرون و برای اولین تاکسی دست بلند کردم ..._ دربست !نشستم توی ماشین ... گوشیمو دراوردم ... خواستم به ترنم زنگ بزنم که گوشیم زنگ خورد ... صدرا بود ... لبخندی روی لبمنشست ..._ بله ؟عصبانی بود ... خیلی هم عصبانی بود ...صدرا _ راسا کدوم گوری رفتی ؟از پشت تلفن شجاع شده بودم ..._ همون روز بهت گفتم کارای من به خودم ربط داره ... اینکه کجا میرم ... با کی میرم به خودم ربط داره ... پس آقای صدر ...حرفمو قطع کرد : اون مال اونروز بود ... تو دیشب زن من شدی ... الان همه چی تو به من ربط داره .پوزخندی روی لبم نشست : شما زیادی جوگیر تشریؾ داری ... خودتم میدونی اون عقدنامه فقط به خاطر چکای بابام بود ...صدرا _ پس اینجوریه ؟میخواست چیکار کنه ؟ !صدرا _ راسا ... به قرآن قسم تا یک ساعت دیگه اینجا نباشی ... کاری میکنم کارستون ..._ مثلا میخوای چیکار کنی ها ؟! درسته من بخاطر چکا ازدواج کردم و خوانواده ام از دستم عصبانی شدن ... ولی اگه بخوایی بلاییسرم بیاری حسابتو میرسن ...صدای خنده اش بلند شد : کی میخواد حساب منو برسه ها ؟! سهند ؟! اینقدر سنگشو به سینه میزدی ... اومد عروسی ؟! پشتت ایستاد؟! نه ! سینا ؟ کسی که واست حرؾ دراورد ... بابات ... اونم که روی ویلچره ... کی میخواد برات کاری کنه ... تو الان دیگه کاملبی کسی ....بؽض بدی گلومو چنگ انداخته بود ... لعنتی عوضی ... گوشی رو قطع کردم ... اشکام جاری شدن ..._ آقا برید ساحلی ...مرده هیچی نگفت ... راست میگفت ... من کسیو نداشتم ... شب عروسیم ترنم باهام اومد ... بابام اینا بعد از شام رفتن ... حتی بهزورم واسه شام ایستادن ... سهندم که معلوم نیست کدوم گوری بود ... سینا هم که ... من کسیو نداشتم .. من تنها بودم ... بی کسبودم ... صدرا راحت میتونست نابودم کنه ...نشستم روی شنا ... نگاهمو دوختم به موجا ..._ خدایا ... گناه من چی بود ؟! فقط همینو بهم بگو ...بؽضم ترکید ..._ تو هم تنهام گذاشتی ... توهم منو پس زدی ...***گوشیمو نمیدونستم کجا گذاشتم ... شماره کسی رو هم حفظ نبودم الا سهند که اونم عمرا بهش زنگ بزنم ... بازم باید میرفتم خونه ...خونه عمه خانوم ... مجبور بودم ... بخاطر خونواده ام مجبور بودم ... سوار تاکسی شدم و ادرسو دادم ...جلوی خونه پیاده شدم ... نگاهی به لباس خیسم کردم ... زنگ زدم ... در با صدای تقی باز شد ... آروم رفتم داخل ... رفتم سمتساختمون ... اصلا حوصله دیدن کسی رو نداشتم ... آروم وارد خونه شدم ... ندا با دیدن وضع من با عجله گفت : خوبید خانوم ؟تازه فهمیدم سرده ... لرزم گرفت ..._ سردمه ...ندای بیچاره دوید سمت یکی از اتاقا ... بعد از چند لحظه با یه پتو اومد ... دورم پیچید ... دندونام داشت بهم میخورد ...ندا _ خانوم ...نشوند منو روی مبل ...ندا _ تب دارید ...هیچی نگفتم ... کنارش زدم ... دراز کشیدم روی مبل ...ندا _ خانوم بیایید ببرمتون روی تختتون ...نمیخواستم جوابشو بدم ... چشمامو بستم ..._ سردمه ...کم کم چشمام بسته شد ...با حس قرار گرفتن چیزی روی پیشونیم بیدار شدم ... ندا کنارم نشسته بود ... داشت روی پیشونیم حوله خیس میذاشت ...ندا _ بیدار شدید خانوم ؟_ آب ...یکم آب ریخت توی لیوان ... کمکم کرد بخورم ... نگاهی به اطراؾ کردم ... هنوز روی مبل بودم ...ندا _ خانوم جان اینو بخورید ...نگاش کردم ... قاشق سوپو گرفته بود جلوم ..._ ساعت چنده ؟ندا _ یک ...باید یک شب میبود ..._ تو چرا نرفتی ؟ !ندا _ حالتون خوب نبود ... نتونستم تنهاتون بزارم .لبخندی بی جونی زدمو آروم گفتم : ممنون .سوپو خوردم ... ندا کمکم کرد تا برم توی اتاقم بخوابم ... چون قرص خورده بودم سریع خوابم برد ...با احساس گرم شدن پیشونیم چشمامو باز کردم ... صدرا نشسته بود کنارم ... لباس بیرونی تنش بود ... با دیدن چشم باز من گفت :سلام عزیزم ... خوبی ؟عزیزم بخوره تو سرت ... نگاهمو با نفرت ازش گرفتم ... حرفای دیروزش خیلی تاثیر گذاشت روم ... شکست منو ... به معنایواقعی ...صدرا _ خانومی ؟هیچی نگفتم ... اونم فکر میکنه بخاطر نبودش ناراحت بودم .صدرا _ ببخشید ... من فکر کردم تو خونه ترنم اینایی ... منم باید واسه کاری میرفتم تهران ... دیشب زنگ زدم خونه ... ندا بهمگفت ... با اولین پرواز خو ....برگشتم سمتش ..._ من گفتم توضیح بدی ؟! اصلا من گفتم کجا بودی ؟! اصلا به نظرت واسم مهمه ؟هیچی نگفت ..._ نگا میدونی ... دیروز فکر کردم ... تو راست میگی من بی کسم ... هیچ کی رو ندارم ... اون بالایی هم یادش رفته بنده ای به نامراسا مشفق داره ... هر بلایی دلت میخواد سرم بیار ... ولی فقط اینو بدون ... با اینکه اون بالایی یادش رفته منم هستم ولی من بهعدلش ایمان دارم ... امیدوارم یه جایی یه روزی تقاص همه این ظلمایی رو که به من کردی رو یه جا بدی ...نگاهمو ازش گرفتم ... پشت بهش خوابیدم ... صدایی ازش نمیومد ... ولی بعد از چند لحظه صدای درو شنیدم ... پوزخندی روی لبمنشست ..._ نه آقای صدر ... منو اینجوری نبین ... خودم به تنهایی عدل رو برقرار میکنم ... حالاببین ...از سرجام بلند شدم ... شدیدا به دستشویی احتیاج داشتم ... پتو رو دور خودم پیچیدم ... از اتاق اومدم بیرون ... گشنه ام هم بود ...اومدم پایین ... رفتم سمت آشپزخونه ... ندا داشت یه کارایی میکرد ..._ سلام ...برگشت سمتم ...ندا _ خانوم چرا بلند شدید ؟_ حالم خوبه ... ؼذا چی داریم ؟ندا _ برای شما سوپ درست کردم ... آقا شماهم میخوایید ؟صدای صدرا رو شنیدم : نه ندا خانوم .تکیه داده بود به اپن ... ندا ظرفو گذاشت جلوم و از آشپزخونه رفت بیرون ... کمی از سوپ گرم خوردم ... آخیش داغ شدما ...صدرا _ میخوای بریم بیمارستان ؟بدون اینکه نگاش کنم گفتم : نه .... حالم خوبه .اومد طرفم ... صندلی رو برعکس کرد و نشست روش ...صدرا _ تو باید بخاطر درس و مدرسه ات بری تبریز ...مکثی کردو گفت : منم باید برم ایتالیا ... مسابقه دارم ...هیچی نگفتم ... به درک برو ... بهتر ...صدرا _ چیکار کنم تورو ؟نگام چرخید سمتش ...صدرا _ تنها نمیتونم بفرستمت !پوزخندی گوشه لبم جا خوش کرد ..._ به لطؾ تو و قوه قضاییه نمیتونم دست از پا خطا کنم یا سرت کلاه بزارم ... نترس فرار نمیکنم .صدرا _ منظورم این نبود ...نگاهمو ازش گرفتم ... بلند شدم ... بشقابو گذاشتم توی سینک و از آشپزخونه بیرون اومدم ...صدرا _ دارم باهات حرؾ میزنما ._ من حال ندارم به حرفای تو گوش بدم ...بازومو کشید ... ایستادم .. منو برگردوند سمت خودش و گفت : چرا اینجوری میکنی ؟چشمام گرد شد ... خدایا چقدر این رووو داشت ..._ من چرا اینجوری میکنم ؟! یادت رفته ؟بازومو از توی دستش بیرون اوردم ..._ من راسا مشفق ... 18 اردیبهشت میشم 16 ساله ... بخاطر چکا بابام ... بخاطر اینکه نیفته زندان اومدم دزدی ... قرار نبود تویاین خونه کسی باشه ولی بود ... معلوم نبود تو از کجا پیدات شد ... زندگیمو توی دوماه تباه کردی ... به همه دروغ گفتم که فراموشیداشتم ... تصادؾ کرده بودم ... ولی باز دست از سرم برنداشتی ... دست از سرم برنداشتی ... به نظر تو الان باید باهات خوب باشم؟!بؽضمو فرو دادم ... صدرا کلافه نگاهشو بهم دوختو هیچی نگفت ... صدای گوشیم بلند شد .... از توی جیبم درش اوردم ... با دیدنشماره محمد بؽضم بیشتر شد ... بدون توجه به صدرا جواب دادم : بله ؟محمد _ سلام خانوم خانوما .بؽضمو فرو دادم ... پشتمو به صدرا کردم ... رفتم طرؾ پله ها ..._ سلام ... خوب هستید ؟محمد _ ماهم خوب هستیم ... شما خوبید ؟_ ممنون ...محمد _ چه خبر ؟_ هیچی ...محمد _ حالت خوب نیست تو ..._ سرما خوردم ...محمد _ اوه اوه دهنتو اونور بگیر سرمام ندی .لبخندی زدم ... درو بستم ... رفتم سمت تخت ...محمد _ راجب پیشنهادم فکر کردی ؟_ پیشنهادت ؟ !زبونم نمیچرخید بگم ازدواج کردم ... بگم الان خونه صدرا هستم ... نمیدونم چرا ...محمد _ آره دیگه ..._ نگا محمد ... واقعا نمیدونم باید چی بگم ...محمد _ میدونم ... خیلی کار اشتباهی کردم الان اینو بهت گفتم ... تو هنوز خیلی بچه ای ... ولی نتونستم تحمل کنم ...لبمو به دندون گرفتم ... لعنتی ...محمد _ الان اگه مامان بفهمه تیکه بزرگه گوشمه ...لبخند تلخی نشست روی لبم ..._ ترنم بهت چیزی نگفته ؟ !محمد _ بابت چی ؟پس نگفته ... نگام چرخید سمت عکس صدرا که به دیوار زده بود ...محمد _ چیو باید بهم میگفت ؟_ هیچی ... اینکه رابطه اش با آرمان ریخته بهم !محمد _ اونو میدونم ... به نظر من احسان خیلی بهتره ..._ نمیدونم شاید ...محمد فهمیده بود نمیخوام راجب اون موضوع صحبت کنم ... بیخیال اون بحث شد ... راجب بقیه چیزا حرؾ زدیم ... خوب فهمیدممحمد یه پا زنه ... نشسته باهام ؼیبت میکنه ... بعد از نیم ساعت بهم گفت که برم استراحت کنم ... ازش تشکر کردم ... واقعا منو ازاون حالو هوا بیرون اورده بود ...***ترنم نشست کنارم ... زانومو کشیدم توی بؽلم ..._ واقعا ؟ترنم _ راسا ... راسا نگام کن ...نگاهمو چرخوند سمت خودش ...ترنم _ اونم داؼونه ... هنوز باورش نمیشه تو اینکارو کردی ...اشکام جاری شدن ...ترنم _ به اونم حق بده ..._ فعلا همه حق دارن ...ترنم _ میدونم ... منم هنوز باورم نشده ...از روی تخت بلند شدم ... داشتم منفجر میشدم ... نه از اینکه چرا صدرا رو انتخاب کردم ... از اینکه بقیه بدون اینکه چیزی بدوننمنو محکوم میکردن ..._ چرا باورتون نشه ؟! مگه چه مشکلی دارم ؟ منم میخوام یکیو دوست داشته باشم ... منم میخوام زندگی کنم ...بؽضم ترکیده بود ..._ باورم نمیشه ترنم ... حق من این نبود ... حق من این نبود که اینجوری باهام رفتار کنن ... تنها کسی که خودشو الکی خوشحالنشون میداد زن عمو بود و خاله ... بقیه اصلا نگام نمیکردن ... پدر مادرم بعد از ؼذا رفتن خونه ... به چه گناهی ... من چه گناهیمرتکب شده بودم ؟! مگه چند سالمه ؟! 16 سال ... باید اینجوری منو از خودشو برونن ؟ باید اینجوری تنهام بزارن ؟ترنم منو کشید توی بؽلش ... داشتم زار میزدم ...ترنم _ عزیزم ... قربونت برم ... گریه نکن ... ما پشتتیم ... صدرا هست ... صدرا نمیذاره تنها بمونی ...دهنمو باز کردم .... ولی نتونستم بگم ... نتونستم بگم چی شده ... نتونستم بگم روزگارم نابود شده ... نتونستم ...***کتابمو برداشتم ... نشستم پشت میز .... بهتر بود از بیکار گشتن توی خونه ... صدای در بلند شد ..._ بیا تو ...در باز شد ... بسته شد ..._ گذاشتمشون اونجا ندا خانوم ... ممنون میشم بریزید توی .....گونه ام داغ شد ... برگشتم ... صدرا بود ... با نفرت نگاهمو ازش گرفتم ... خواستم بلندشم که گرفت منو ... دستشو دور کمرم حلقهکرد ..._ ولم کن ...حلقه دستاشو تنگ تر کرد ... سرشو فرو برد توی موهام ... آروم گفت : راسا ...با دستش کلنجار میرفتم تا رهام کنه ..._ ولم کن ...صدام میلرزید ... دستش روی شکمم حرکت میکرد ... حالم داشت بد میشد ... یاد اون شب ... داشتم میلرزیدم ... صدام رفت بالا ..._ ولم کن عوضی ...منو برگردوند سمت خودش ... چشماش قرمز بود ... منو چسبوند به دیوار ... بازوهامو محکم چسبیده بود ...صدرا _ چته باز تو ...سرد شده بود بدنم ... از ترس یخ کرده بودم ..._ تروخدا ولم کن ...صدرا _ چرا ولت کنم ها ؟ این مدت بخاطر مریضیت نیومدم طرفت ... حالا که خوب شدی ... حالا دیگه چرا ...سروشو نزدیک تر اورد ...صدرا _ من باهات ازدواج کردم ... من چکای باباتو گرفتم ... نه بخاطر اینکه بیارمت توی خونه ام و تو ول بچرخیو بهم تیکهبندازی ... من تورو برای یه چیز دیگه گرفتم ...به هق هق افتادم ...صدرا _ دو روز فرصت داری ... با خودت کنار بیا ... چهار شنبه هم بخوای اینجوری کنی دیگه باهات نرم برخورد نمیکنم ...تصمیم با خودته ...ولم کرد ... از اتاق رفت بیرون ... سر خوردم ... نشستم روی زمین ... سرمو گرفتم بین دستام ... بؽضمو رها کردم ... یه آدم چقدرمیتونه بدبخت باشه ؟ !بعد از این که طبق معمول خودم رو کامل خالی کردم نشستم به فکر کردن..همیشه باید یه راهی میبود.ولی چه راهی!!!!!اگه میشد یهراهی هم باشه که صدرا رو بچزونه هم که چه بهتر.فعلا باید یه راهی برای این پیدا میکردم.تحملش واقعا برام سخت بود..زانو هامرو بؽل کردم و یکم بیشتر فکر کردم..تازه به عمقِ فاجعه پی بردم..تا کی میتونستم فرار کنم؟بخش دیگه ی ذهنم خاموش بود..تا اینکه صداش در اومد..تا زمانی که خود صدرا ولت کنه..مطمئنا اگر انقدر اذیتش کنم که ازم خسته شه خودش طلاقم میده!!چه راه خوبیواقعا!ای کاش میشد به یکی بگم.ولی کی؟؟تنها همدم هام ترنم و سهند بودن..سهند که کلا باید دورش رو خط بکشم..حتی عروسی همنیومد...ترنم هم..ترنم..اونم مشکلات خودش رو داشت..دوست نداشتم درگیر مشکلاتم بشه..به نتیجه ای نرسیدم...ای کاش میشد فرارکنم برم به یه جای دور...جایی که هیچ کس دستش بهم نرسه.هیچ کس..ولی فرار..فرار هیچ وقت حلال مشکلات نبوده..مثله دفعهپیش که فرار کردم.هیچ چیز درست نشد که هیچ..بدترم شد..حالا معلوم نیست تا کی محکومم که اینجا با این ؼول بیابونی زندگیکنم.دلم گرفته بود..شاید اگر با ترنم حرؾ میزدم یکم آروم میشدم..سری شمارشو گرفتم و گوشی رو گذاشتم بؽل گوشم ..ترنم_سلاااااااااااااااام چطولی دخمله؟_ سلام..خوبم ..تو خوبی؟ترنم_خوفم میسی..چی خفرا؟حالت بهتله؟از طرز حرؾ زدنش خندم گرفت_ بابا درست حرؾ بزن ببینم چی میگی!!!!!هیچی نفهمیدم از حرفاتترنم_این زبون جدیده دیگه..هنوز یاد نگرفتی؟؟؟از دنیا عقبیا..حالا بعدا خودم یادت میدم ..خندیدم..چقدر این بشر شاد بود ._ترنمترنم_باز تو اینجوری حرؾ زدی؟الان بؽضم گرفت.آدم فکر میکنه اونجا دارن شکنجت میدن که اینجوری حرؾ میزنی..همه میدوننهر جا هم بهت خوش نگذره اونجا بهت خوش میگذره..والازهرخندی زدم.فکر اولش درست بود..داشتن شکنجم میدادن..دقیقا هم هرجایی ؼیر از اینجا بهم خوش میگذشت .ترنم_خب چی کار داشتی مزاحم شدی؟_ ترنم میشه بیام خونتون؟ترنم_اخه تو که بعد از ظهر اینجا بودی..خب واسه چی دیگه رفتی؟خب با صدرا شام بیاین اینجا .صدرا..صدرا .._ صدرا خونه نیست.منم تنهام.گفتم بیام اونجا ..ترنم_خب زودتر بگو دیگه..پاشو بیا..شبم بمون ._ باشه اومدم.بابایترنم_بایبلند شدم.حاضر شدم.روی یه برگ نوشتم:عمرا دستت به من برسهدر اتاق رو آروم باز کردم و سر وگوشی اب دادم.صداش از تو اتاق بؽلی میومد.داشت با تلفن حرؾ میزد.کاؼذ رو اروم هل دادمتوی اتاق و سری رفتم پایین.نفهمیدم چجوری رفتم بیرون.بازم داشتم فرار میکردم..ولی نه برای همیشه.باید بفهمه من هم انسانم.منمحق دارم..کالا نیستم که بخرتم.سوار تاکسی شدم و ادرس خونه ترنم اینا رو دادم.گوشیم رو در اوردم و یه اس دادم به صدرا با اینمضمون:دنبالم نگرد.هر وقت فهمیدی من هم یه انسانم برمیگردم ..رسیدم خونه ترنم اینا..سریع زنگ و زدم و بعد از این که در باز شد پریدم تو خونه.رفتم سمت ترنم و بؽلش کردم.کسی ندونه فکرمیکنه یه پنج شش سالی از هم دور بودیم .ترنم_باز این صدرا کجا رفت دخمل ما رو تنها گذاشت؟؟؟لبخندی زدم و باهاش رفتم تو..با مادر پدرش هم سلام و احوال پرسی کردم و با ترنم رفتم تو اتاقش ..ترنم_خب شام خوردی؟نخورده بودم ولی میلی هم نداشتم ..._ آره خوردم..ترنم من میخوابم..اگه کسی زنگ زد بگو خوابهترنم_راسا_همممترنم_با صدرا قهری؟چی میگفتم؟کی اشتی بودم که الان بخوام قهر باشم؟بهتر بود بگم آره..اینجوری اگر صدرا زنگ میزد اینجا ترنم کمکم میکرد_ اره..ترنم خواهش میکنم بهش نگو من اینجام ..ترنم_تا کی میخوای اینجا بمونی؟راسا مشکلی برای من نداره اما تو باید پیش شوهرت باشی.اصلا مگه چند وقت گذشته که شماقهرین؟سرم رو پایین انداختم..حق با اونبود ولی در حالی که همه چیز واقعا اونجوری بود که به نظر میرسید.که من واقعا عاشق صدرامیبودم ..._ بذار یکم بگذره.فوقش چهار پنج روز..تا اخر همین هفته ..ترنم خندید.بعدم گفت:خب بعدشم که قراره بریم تبریز .راست میگفت.پس همه چی حل بود دیگه.صدرا هم که میخواست بره ایتالیا..منم که هنوز نفهمیده بودم این چی کارس..الانم که نمیشداز ترنم پرسید..باید یه جوری میفهمیدم چی کارس.به ترنم نگاه کردم دیدم منتظره ._ باشه بابا..شب جمعه برمیگردم.البته اگه زودتر بیاد دنبالم زودتر میرم ..حالم از حرفایی که میزدم بهم میخورد..ترنم هم ادامو دراورد و خندید و رفت بیرون.نمیدونستم قراره چی پیش بیاد.ولی اگه اون اتفاقباز هم تکرار میشد ...کاملا خورد میشدم.هر چند که الان هم چیزی ازم نمونده بود..با این فکرا به خواب رفتم ..*********************************امروز پنج شنبه بود..فقط تا شب وقت داشتم که اینجا بمونم..صدرا حدود صد یا صد و بیست باری زنگ زده بود که هیچ کدوم روجواب نداده بودم...اس هم داشتم که نخونده پاکشون میکردم.امروز باید جوابش رو میدادم.باید قوی میبودم.باید نشون میدادم من همهستم..من هم ادمم.برای بار پانزدهم تو امروز داشت بهم زنگ میزد..دیگه معطل نکردم و جواب دادم .._ چیه ؟صداش پیچید توی گوشم : کجایی تو ؟_ یه جایی ...صدرا _ راسا میگم کجایی ... !_ منم گفتم یه جایی ام ...صدای عصبانیشو میشنیدم ... داشت نفس نفس میزد ..._ من برنمیگردم ...صدرا _ راسا دست از لجبازی بردار ... بگو کجایی بیام دنبالت ..._ ازه من لجباز ... من برات فرستادم چرا نمیام ... چرا فرار کردم ...صدرا _ قول میدم نزدیکت نشم تا وقتی که خودت نخوای ... حالا بگو کجایی ... دیوونه فردا باید بریم ..._ قول میدی ؟صدرا _ آره ..._ فردا صبح بیا خونه ترنم اینا دنبالم ...و قطع کردم ... روی تخت ترنم نشستم ... نمیدونم کار درستی کردم یا نه ... ولی تنها کاری بود که میتونستم بکنم ... از اتاق اومدمبیرون ... خاله اینا نبودن ... ترنم توی آشپزخونه بود ... صداش میومد : میگم نمیشه ...وارد آشپزخونه شدم ... پشتش بهم بود ...ترنم _ اونموقع که باید نشون میدادی منو میخوای که هیچ کاری نکردی ... حالا که احسان اومده جلو ... حالا فهمیدی منو از دستدادی ؟ !_ ....ترنم _ بس کن آرمان ... دیگه دلم نمیخواد بهم زنگ بزنی ...و گوشیو قطع کرد ... تکیه شو داد به میز و آروم گفت : نمیتونم بفهم ...برگشت ... با دیدن من خشکش زد ..._ چیزی شده ترنم ؟ترنم سریع گفت: نه باید چیزی بشه ؟معلوم بود نمیخواد چیزی بگه ... پیشو نگرفتم ...ترنم _ صدرا بهت زنگ نزد ؟ البته ببخشید شما جواب ندادی ؟_ چرا جواب دادم ...نشستم پشت میز ...ترنم _ خب ؟_ هیچی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۸ عصر
... فردا صبح باید بریم تبریز !ترنم _ ایول بریم ... حالو حوصله اینجا رو دیگه ندارم ..._ صدرا ما رو میبره ... بعد باید بره ایتالیا ...ترنم _ بابت مسابقه دیگه ؟ !_ نمیدونم گفت کار دارم ...ترنم _ وای راسا ... نمیدونی چقدر دلم میخواد یکی از ماشینای فرمول یکو از نزدیک ببینم ...خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ بلند شد ...ترنم _ شرط میبندم صدرائه ..._ برو بابا ... بهش گفتم فردا بیاد دنبالمون ...ترنم _ آها بفرما ... بچه ام طاقت نیورده ...با گفتن این حرفش از روی صندلی پریدم ... رفتم سمتش ... درو باز کرده بود ... ولی با دیدن ماشینش قلبم فرو ریخت ...ترنم _ سلام ...نگام چرخید سمت صدرا ... با ترنم دست داد ... اومد داخل ... نگاش افتاد بهم ...صدرا _ سلام ..نگاه ترنم بهمون بود ... سرمو تکون دادم و آروم گفتم : سلام ...دلم میخواست خفه اش کنم ... میدونستم به حرفش عمل نمیکنه ...ترنم رفت سمت آشپزخونه و گفت : چی میخوری صدرا ؟صدرا _ هیچی ... ممنون ... فقط اومدم دنبال راسا ...ترنم _ چی چیو اومدی دنبالش ؟! امشب باید بمونه پیش من ...صدرا _ باید بریم اماده شه ... وسایلاشو جمع کنه فردا بریم ...ترنم _ خب یه دوتا لباس باید جمع کنه ... میریم تبریز دیگه نمیبینمش ...صدرا _ من باید برم ایتالیا ... تو و راسا رو باید ببرم خونه خودمون ...ترنم از آشپزخونه اومد بیرون ... لیوان شربتو گرفت سمت صدرا و گفت : برای مسابقه ؟صدرا _ آره دیگه ... انتخابی برای مسابقه نهایی ...ترنم _ مگه کیه مسابقه ؟صدرا _ بیستو هشت تیر ...ترنم _ آخ جوون ... پس باید منم ببری ...صدرا _ چشم ...رفتم سمت پله ها ... آروم گفتم : میرم آماده شم ...رفتم توی اتاق ترنم ... مانتومو پوشیدم ... اون قول داده ... بلایی سرت نمیاره ... مطمئن باش ... اومدم بیرون ... از ترنمخداحافظی کردم ... اومدیم بیرون ... سوار ماشین شدم ... صدرا هم سوار شد ... شیشه رو دادم پایین ...صدرا _ بده بالا ... هوا سرده ...به حرفش توجهی نکردم ... گوشیم زنگ خورد ... از توی جیبم بیرون اوردمش ... خشکم زد ... اشتباه میکردم ؟! شماره سهند بود... بؽض گلومو گرفت ... لعنتی ... چرا باید الان زنگ بزنی ؟! لبمو گرفتم به دندونم ...صدرا _ کیه ؟! جواب بده ...بدون اینکه نگاش کنم دکمه اتصالو زدم ... هیچ صدایی نمیومد ... هیچ کدوم نمیخواستیم حرؾ بزنیم ...صدرا _ راسا کیه ؟صدای سهند عصبی شد ... راحت میتونستم تشخیص بدم ... دهن باز کردم ... بوق ممتد پیچیده شد توی گوشم ... گوشی از دستم رهاشد ... اشکام جاری شدن ..._ نگه دار ...صدرا داشت با تعجب نگام میکرد ... داد زدم : نگه دار ..دستم رفت سمت دستگیره ... ماشین ایستاد ... از ماشین پریدم پایین ... دقیقا نزدیک ساحل بودیم ... رفتم سمت پله ها ... بؽضم ترکید...صدرا _ راسا صبر کن .... راسا ...بی توجه بهش رفتم توی ماسه ها ... بازوم کشیده شد ..._ ولم کن عوضی ... ولم کن ...منو نگه داشت ... داد زدم : همش تقصیر توئه ... همش ... چرا دست از سرم برنمیداری ؟! چی از جونم میخوای ؟دستاش دور بازوهام شل شدن ... زانو زدم روی زمین ... با گریه گفتم : زندگیمو ریختی بهم ... همه ازم بریدن ... دیگه کسی پشتمنیست .. به ارزوت رسیدی ... نابودم کردی ... دیگه بزار زندگیمو بکنم ... خیالت راحت از این به بعد یه روز خوش نمیبینم ...مطمئن باش ...نگاهمو بهش دوختم ..._ بهت التماس میکنم ولم کن ... دیگه تحمل ندارم ... دیگه بریدم ... بخدا دیگه بریدم ... مگه همینو نمیخواستی ؟! مگه نمیخواستیببینی بهت التماس میکنم ... بفرما .... به ارزوت رسیدی ... دیگه ولم کن ...پشتشو بهم کرد ... نگاهمو دوختم به مشتش ... نمیخواستم بهش التماس کنم .. ولی نمیتونستم ... دیگه طاقت اینکه بمونم نداشتم ... نهجرعت خلاص کردن خودمو داشتم نه اینکه بمونم باهاش ... طاقت این زندگیو نداشتم ... دیگه بریده بودمهیچکدوم حرفی نمیزدیم ... من که حوصله نداشتم .... اونم که حرؾ نزنه بهتره ... دستش رفت سمت سیستم پخش ... صدای شادمهرپیچید توی ماشین ...درگیر رویای تواممنو دوباره خواب کندنیا اگه تنهام گذاشتتو منو انتخاب کندلت از آرزوی منانگار بی خبر نبودحتی تو تصمیمای منچشمات بی اثر نبودخواستم بهت چیزی نگمتا با چشام خواهش کنمدرا رو بستم روت تااحساس آرامش کنمباور نمی کنم ولیانگار ؼرور من شکستاگه دلت میخواد بریاصرار من بی فایدستهر کاری میکنه دلمتا بؽضمو پنهون کنهچی میتونه فکر تو رواز سر من بیرون کنهیا داغ رو دلم بذاریا که از عشقت کم نکنتمام تو سهم منه .....( انتخاب شادمهر )چشمام گرم شد ...تشنه ام بود ... چشمامو باز کردم ... توی اتاق بودم ... نگاهی به طرؾ دیگه تخت انداختم ... خبری از صدرا نبود ... از سرجام بلندشدم ... رفتم سمت در ... اومدم از اتاق بیرون ... همه جا تاریک بود ... از پله ها اومدم پایین ... رفتم سمت آشپزخونه ... از توییخچال شیشه آبو برداشتم ... همونجوری سر کشیدم ... خوابم پرید ... نگاهی به اطراؾ کردم ... گشنه ام بود ... در یخچالو باز کردم... کالباس و نون تست رو اوردم بیرون تا ساندویچ درست کنم ... نگام افتاد به ساعت روی دیوار ... ساعت دو بود ... وسایلا روگذاشتم توی یه سینی و رفتم توی پذیرایی ... نشستم روی مبل جلوی تلوزیونا ... یکی شو روشن کردم ... مردم پولشو زیاده ... چهکارا که نمیکنن ... آخه یه تلوزیون میگرفتید چی میشد ؟ !_ بیداری ؟لیوان از دستم افتاد ... صدای شکسته شدنش پیچید توی فضا ... پامو گرفتم بالا و با حرص گفتم : یه اهنی یه اوهونی !صدرا _ پاتو نزار روی زمین ... فردا ندا خانوم جمعش میکنه ...هیچی نگفتم ... گازی زدم به ساندویچم ... اونم دراز کشید روی یکی از مبلا ... یه جوری دراز کشیده بود که من دقیقا روبروشبودم ... زل زده بود بهم ... تحمل کردم ... تحمل کردم ... تا چیزی نگم ولی نشد ..._ چیزی گم کردی ؟صدرا _ نه !مکثی کرد ... نفس عمیقی کشید و آروم گفت : همه حرفایی که زدی رو از ته دلت زدی ؟دستم خشک شد روی هوا ... ولی خیلی زود خودمو جمع کردم ..._ اگه یه بار حرؾ دلمو زدم همین یه بار بوده !کمی خودشو بالا کشید ... نگام ثابت موند روی بازیگر زن ... از دیوار رفت بالا ... نرو دیوونه ... نرو ... مثل من گرفتار میشیا ...صدرا _ میخوای واست یه داستان بگم ؟! داستانی مربوط به زندگی صاحب این خونه ...هیچی نگفتم ... ظاهرم داشت ساندویچ میخورد و مشتاق به صفحه تلوزیون نگاه میکرد ولی کنجکاویم مگه میذاشت ... همه حواسمپیش صدرا بود ... صاحب این خونه یعنی عمه خانوم ... خیلی مشتاق بودم ...صدرا _ خیلی سالا پیش ... تقریبا نود سال پیش ... خونواده صدر این زمین رو توی یه مزایده خریدن ... مال یه خونواده بود ... پدرخونواده میمیره و پسره اینجا رو سریع میفروشه و میره خارج از کشور ... پدر پدربزرگم اینجا رو میخره ... پدربزرگم و عمویبابام و خواهرشون به ترتیب 15 ... 13 ... 11 ساله بودن ... میان توی این منطقه ... بابا بزرگم بچه درس خون و سربه زیری بوده... دقیقا مخالؾ برادرش ... همین باعث میشد به بابابزرگم بیشتر اهمیت بدن ... یعنی حرفشو بیشتر قبول داشتن ... میگذره ...میرسه به وقتی که بابا بزرگم 25 سالش میشه ... میره سربازی ... میره تبریز ... اونجا با عمه خانوم آشنا میشه ... دختر 17 سالهای که از یه خونواده بزرگ بوده ... گویا یه روز بابابزرگ وقتی میخواسته بره سرپستش یه گروهو میبینه که باهم دعوا میکردن ..میره به کسی که کتک میخورده کمک کنه که خودشم یه فصل کتک میخوره و همین باعث میشه بابابزرگ من با بابابزرگ تورج ایناآشنا بشن باهم ...دیگه بیخیال خوردن شده بودم ... زل زده بودم به دهن صدرا ... نیم خیز شد ..صدرا _ واسه منم یکی درست میکنی ؟گیج نگاش کردم ...صدرا _ ساندویچ ..._ آها ... باشه ...برای اینکه شروع کنه به حرؾ زدن ساندویچو سریع درست کردم ... قبل از اینکه بگیرم سمتش نشست کنارم و همونجور که تویدستم بود گازش زد ... با تعجب نگاش میکردم ... لم داد روی مبل و ساندویچو از دستم قاپید ...نشستم روی مبل ... چهارزانو ...صدرا _ چرا اینجوری نگام میکنی ؟حرصم گرفت ... بچه پررو ... منو کنجکاو کرده حالا بیخیال میشه ... واقعا بیخیال شده بود و داشت ساندویچشو با ولع میخورد ... باحرص از سرجام بلند شدم ... قبل از اینکه پامو بزارم روی زمین مچ دستم کشیده شد و ولو شدم روی مبل ... البته ولو شدم توی بؽلصدرا ..صدرا _ چیکار میکنی ؟! اونجا پر از خورده شیشه است !دستمو گرفتم به گوشه مبل تا از روش بلند شم که حلقه دستاشو تنگ تر کرد و آروم گفت : کجا ؟_ ولم کن !صدرا _ نه دیگه ... میمونی اینجا تا داستانم تموم شه .اخمام رفت توهم ..._ نمیخوام بشنوم ...پاشو دور پام حلقه کردو زمزمه وار گفت : چشمات یه چیز دیگه رو نشون میدن ...تا خواستم حرؾ بزنم گفت ...صدرا _ تا کجا گفتم ؟حرصم گرفت ... خودمو تکون دادم تا از توی بؽلش بیام بیرون ... نمیتونستم نفس بکشم ... بدم میومد ... بوی عطرشو دوست نداشتم...صدرا _ چیکار میکنی ؟نگاهمو آروم چرخوندم سمتش و با لحن ملتمسی گفتم : ولم میکنی ؟اخمش رفت توهم ...صدرا _ چرا نمیتونی یه لحظه بمونی اینجا ... کاریت ندارم به خدا ...ولی من مطمئن نبودم ... به بخداش اطمینان نداشتم ... میترسیدم ..._ نمیتونم نفس بکشم ...کمی خودشو کشید کنار ... آروم گفت : گفتم کاریت ندارم یعنی ندارم ... باور کن .نگاهمو بهش دوختم ... چرا نمیتونستم باور کنم ... نبایدم باور میکردم ... این همون صدرای اون موقع بود ... نمیتونست توی سهچهار ماه عوض شه ... اون داشت منو بازی میداد ... میخواست چیکار کنه ... نمیدونم ... فقط میخواست بازیم بده ... و اینو دوستنداشتم ...پسش زدم ... از روی مبل اومدم پایین ... پامو گذاشتم روی زمین که صدام بلند شد ... از درد اشک توی چشمام جمع شد ... صدراسریع صاؾ نشست ... منو کشید کنار ... پامو گرفتم بالا ... کؾ پام شکافته شده بود ... خون داشت ازش میومد ...صدرا _ چیکار کردی تو ؟ !اشکام جاری شدن ..._ درد میکنه ...صدرا بلند شد از روی مبل .. با عصبانیت گفت : حالا دو دقیقه میموندی توی بؽل من چیزی ازت کم نمیشد ... فقط میخواستی خودتوداؼون کنی ؟گریه ام شدت گرفت ... من میگم درد میکنه بعد اون داره باهام دعوا میکنه ...صدرا _ دو دقیقه آروم باش ... الان میریم بیمارستان ...با این حرؾ رفت سمت پله ها .... با سرعت رفت بالا ... نگام افتاد به پام ... کل مبل کرم رنگو خونی کرده بودم ... صدرا میکشتمنو ... درد میکرد .. میسوخت ... صدای صدرا اومد ... مانتو رو تنم کرد ... یه شال انداخت روی سرم و بلندم کرد ...صدرا _ گریه نکن دیگه ...سریع رفت توی پارکینگ ... رفت سمت فراریش ...پ_ صدرا ؟نگام کرد ...میترسیدم بعد سرکوفتشو بهم بزنه ..._ ماشینت خونی می ....گذاشت منو توی ماشین و گفت : هیچی نمیشه .... تو نگران نباش ...سریع درو بست و رفت سوار شد ... پامو نمیتونستم بالا بگیرم ... پایینم میگرفتم بدتر میسوخت ... نمیدونستم چیکار کنم ...صدرا _ الان میرسیم !_ خیلی درد میکنه ...صدرا _ بگیر بالا زیاد خون ریزی نکنه ...نگران ماشینش بود ... بایدم میبود ... من اصلا مهم نبودم ... الانم داشت منو میبرد بیمارستان از سرمم زیاد بود ...رسیدیم جلوی بیمارستان ... اومد منو دوباره بؽل کردو برد داخل ...وقتی کلمه بخیه از دهن پرستار اومد بیرون قلبم ریخت ... من عمرا بزارم بخیه اش بزارن ...صدرا _ بیهوشش میکنین ؟پرستار در حالی که داشت گوشیشو چک میکرد گفت : نه ... پنج تا بخیه بیشتر نیست ...ترس ورم داشت ...صدرا _ باشه ... فقط سریع تر ... خیلی خون ازش رفته ...پرستار رفت بیرون ..._ من بخیه نمیکنم ..صدرا برگشت سمتم ...صدرا _ چرا ؟ !چرا ؟! بابا فهمیدم شجاعی ....اومد طرفم و آروم گفت : میترسی ؟اوه خدایا شکرت فهمید میترسم ... یادم باشه یه نماز شکر بخونم ... !صدرا _ ترس نداره ... من اینجام ...وای خدا خیالم راحت شد شدیدا ... دیگه نمیترسم ... !در باز شد ... پرستار اومد داخل ... ترسم به درد پام ؼالب شد ..._ پام خوب میشه همینجوری ... بخیه نمیخوام ...پرستار _ خونش بند نمیاد عزیزم !صدرا دستمو آروم گرفت توی دستش و گفت : بزرگ شدی درسته ؟! یه خانوم بزرگ نباید بخاطر اینجور چیزا ...._ صدرا من بچه نیستم که باهام اینجوری حرؾ میزنی ...لبخندی زدو گفت : پس قوی باش ...پرستار _ بگیریدش ...وحشت کردم ... ای تو روحت صدرا ... اگه نبودی حالا پام اینجوری نمیشد ... صدرا منو کشید توی بؽلش و آروم گفت : دردتگرفت میتونی هربلایی دوست داشتی سرم بیاری ...نگاش کردم ... لبخند مرموزی نشست روی لبم ولی با فرو رفتن سوزنی توی پام جیؽم بلند شد ... صدرا منو به خودش چسبوند ...ولی من با گریه التماس میکردم بیخیال شن ... ولی کو گوش شنوا ...صدرا اشکامو پاک کردو گفت : تموم شد ... دیگه بسه باشه ؟با جیػ داد زدم : همش تقصیر تو بود ...خواستم بزنم توی سرش که دردی توی پام پیچید و گریه ام شدت گرفت ...صدرا منو خواست بکشه توی بؽلش که پسش زدم و گفتم : بهم دست نزن ... ازت بدم میاد ...ولی اون منو کشید توی بؽلش و موهامو بوسید و آروم گفت : چه بخوای چه نخوای شدی عزیزترین کسم ... چه ازم متنفر باشی چهنباشی ...خشکم زد ... داشت چی میگفت ... ؟ !صدرا _ بریم ؟گیج نگاش کردم ... با لبخند گفت : برم ویلچر بیارم یا میتونی بیای ؟نمیدونستم منظورش چیه ... منو با خنده بلند کرد و زل زد توی چشمام و آروم گفت : اینقدر دوست دارم معنی نگاهاتو بدونم ...هیچی نگفتم ... از بیمارستان اومدیم بیرون ... گذاشت منو روی صندلی ... خودش هم سوار شد ... نگام به لخته خون کؾ ماشینافتاد ...صدرا _ فردا میدمش کارواش نگران نباش ....نگاش نکردم ...صدرا _ ساعت چهاره ... میتونیم فردا بریم تبریز ؟باز هیچی نگفتم ... من هنوز هنگ بودم .... ولی هنگ چی ؟! هنگ حرفش ؟! نه بابا ... اون فقط یه چیزی گفت تا من آروم بشم ...بعدشم چرا باید واسم مهم باشه ها ؟! اون فقط میخواد بازیم بده ... اون همون صدرائه ...جلوی خونه ایستاد ... منو دوباره بؽل کردو برد داخل ... از پله ها داشتیم میرفتیم بالا که صدرا گفت : به ترنم خبر میدم فردا نمیریمتا منتظر نمونه ..._ من حالم خوبه ... باید بریم ... سه روز بیشتر نمونده ...صدرا _ چیه عجله داری ؟ !گذاشت منو روی تخت ..._ آره دلم واسه کتابام تنگ شده ... واسه خاله هم همینطور ...نشست کنارم ..._ روتختی هم خونی میشه ...صدرا _ تو نگران اون نباش ... چیزی نمیخوای ؟_ نه ...مانتومو دراوردم ... آروم پتو رو کشیدم روم ... نگام بی اختیار چرخید سمت صدرا ... بلوزشو دراورد ... کشو قوسی به بدنش داد... نگاهمو ازش گرفتم ... چشامو بستم ... خوابم میومد ... تخت تکون خورد ... این باز میخواد اینجا بخوابه ؟ !دستش آروم کشیده شد روی کمرم ... نفسم حبس شد ... نفس گرمش خورد به صورتم ...صدرا _ خوابی ؟چشمامو باز کردم ... با صورتم یکم فاصله داشت صورتش ...صدرا _ درد نداری ؟چرا درد داشتم ... البته کمتر شده بود ولی داشتم ..._ درد که میکنه ولی بخوابم خوب میشم ...صدرا _ بخاطر اینکه از من فرار کنی نگا چه بلایی سر خودت اوردی !لبخند مرموزی زد و گفت : حالا اگه دیگه جرعت داری ازم فرار کن ...دستش حلقه شد دور کمرم و منو کشید سمت خودش ..._ ای ....صدرا با نگرانی گفت : چی شد ؟ !چشم ؼره ای بهش رفتمو با حرص گفتم : درد میکنه پام !صدرا _ شرمنده !یهو یه چیزی یادم اومد : گفتی اگه پام درد گرفت هر بلایی دوست داشتم سرت بیارم ...صدرا با خنده گفت : خب ؟_ هرچی بخوام ؟چشماشو ریز کردو گفت : بستگی داره !_ جر نزن دیگه !صدرا _ باشه عزیزم ... چی هست حالا ؟_ چکا ...یه لحظه خشکش زد ولی خیلی زود جاشو اخم گرفت ... سریع گفتم : خودت گفتی هرچی !از روی تخت بلند شد و با خشم گفت : کلا تو رو واسه ضد حال افریدن دیگه ؟ !خواستم حرفی بزنم که گفت : میدونی چیه اصلا ؟ !رفت سمت کمدش ... رمزشو زد ... درش باز شد ... از توش یه پاکت دراورد ... نگاهشو چرخوند سمت من ...صدرا _ همه ؼمت همینه ؟! باشه میسوزنمش ... ولی اینو بدون که با سوزوندن اینا هیچی عوض نمیشه ... تو زن من میمونی ...حتی اگه بری به همه بگی چه بلاهایی سرت اوردم ... اون بنزم به نامته ... اونم بره به درک ... ولی اینو یادت باشه حق طلاق بامنه ... حتی اگه روی تخت بیمارستانم افتاده باشم ... حتی اگه بهم بگن دو روز دیگه مونده از زندگیم طلاقت نمیدم ... بیوه میشی ولیمطلقه نمیشی ... اینو توی اون مخت فرو کن !و چکا رو پرت کرد طرفم ...صدرا _ خودت بسوزونشون تا خیالت راحت تر باشه ...نگاهشو بهم دوخت ... سرخ بود ... از عصبانیت ... ولی آروم گفت : میخواستم واست بهشت درست کنم ... میخواستم واسم بهشتشی ... میخواستم بفهمی وقتی زندگی کسی میشی نباید بهش بگی حالت ازش بهم میخوره ...مکثی کرد ...صدرا _ ولی آرزوهای من کجا ... آرزو های تو کجا ...روشو برگردوند و گفت : درد داشتی خبرم کن ... تو اتاق کناری ام ...و رفت بیرون ... آب دهنمو قورت دادم ... چرا نمیتونستم نفس بکشم ؟! چرا یه چیزی داشت به گلوم فشار میورد ؟! خودمممنمیدونستم ... نگام سر خورد روی پاکت ... یکی از چکا از توش بیرون افتاده بود ... اگه توی شرایط عادی بود میرفتم و برشمیداشتم ... شرایط عادی ؟! مگه الان چش بود ؟! نمیدونستم ... نگام کشیده شد به در بسته ... تک تک کلمات صدرا توی گوشمتکرار میشد ... دستم رفت سمت گوشم ..._ نمیخوام !_ خانوم کوچولو میدونی صدرا چش بود ؟ !_ نمیخوام بدونم ... چکای بابام مهمتره !خم شد و چکا رو برداشتم ... روی سینه ام فشارشون دادم ... نگام افتاد به پیرهن صدرا ... ناراحتش کردم ؟ !ناراحت ؟ !حقم بود ... خودش گفته بود هرچی بخوام میده ...چرا باید حالا میگفتی ؟مگه حالا چش بود ... بعدشم از دستش راحت شدم ... میخواست پیشم بخوابه ... بدم میاد !چشمامو گذاشتم روی هم ... فعلا خوابم میومد ... فردا چکا رو نابود میکردم ... لبخندی روی لبم نشست ... ارزششو داشت !چشمامو باز کردم ... عرق سردی نشسته بود روی صورتم ... به زور سرجام نشستم ... داشت گریه ام میگرفت ... درد داشتم ...خیلی هم درد داشتم ... نگاهی به زخم کردم ... داشت خونریزی میکرد ... بؽضم ترکید ... چیکار کنم ؟! اطرافو نگاه کردم ... گوشیمروی میز کنار تخت بود ... به سختی نزدیکش شدم ... برش داشتم .. شماره صدرا رو گرفتم ... من نمیتونستم دردو تحمل کنم ...باید ازش میخواستم واسم مسکن بیاره ...صدای ضعیفش پیچید توی گوشم : بله ؟بؽضم ترکید ...صدرا _ راسا ...نتونستم تحمل کنم ... گریه ام شدت گرفت ... به لحظه نکشید صدرا اومد توی اتاق ...صدرا _ راسا چی شده ؟نگاش کردم ... چراؼو روشن کرد ... نگاش افتاد به پام ...صدرا _ این چرا اینجوری شده ؟ !نگاشو چرخوند به طرفم ...صدرا _ خیلی درد داری ؟_ پس مرض دارم زار میزنم ؟سریع بلند شد و گفت : وایسا ببرمت بیمارستان ..._ نمیخوام .. یه قرصی چیزی بده ...صدرا _ بابا اینجوری که خوب نمیشی ...سریع یه تیشرت تنش کرد و اومد طرفم ... منو بلند کرد ... دوباره رفتیم بیمارستان .. دکتر معاینه ام کرد ... گفت که مشکلی نیست... گفت میتونم برم ... صدرا بلندم کرد ...صدرا _ تموم شد عزیزم ... تموم شد ... گریه نکن دیگه !هیچی نگفتم ... گذاشت منو توی ماشین ... خودشم سریع سوار شد ...صدرا _ خوب میشی دیگه ...نیم نگاهی بهش کردم ..._ به ترنم زنگ زدی ؟ !صدرا _ نه بهش اس دادم ..._ آها .دیگه هیچی نگفتیم ... ماشینو برد داخل خونه ... منو برد بالا ...صدرا _ اون تخته خونیه ... میبرمت توی این اتاق ... چیزی لازم نداری از اتاقت بیارم؟_ نه ...گذاشت منو روی تخت ..._ این تختم کثیؾ میشه ... یه چیزی بیار بزار زیر پام ...صدرا _ نمیخواد ...و دراز کشید روی تخت ... اینبار چیزی نگفتم ... چشمامو بستم ... مسکنا کار خودشون رو کرده بودن ..._ راسا ؟ !_ بزار بخوابم ...صدرا _ باید قرصتو بخوری ...چشمامو آروم باز کردم ... نگام به چهره خواب آلودش افتاد ...صدرا _ بگیر بخور .. بعد بخواب .قرصو ازش گرفتم ... با یکم آب خوردم ... لیوانو گرفتم سمتش ...صدرا _ کامل بخور ._ خوابم میپره ...صدرا _ خودم خوابت میکنم ... تو کامل بخور ...آبو کامل خوردم ... دادم دستش ... دراز کشیدم .. اونم کنارم دراز کشید ... نگام افتاد به ساعت ... ساعت هشت بود ؟ !صدرا _ خوابت پرید ؟نگاش کردم ... معلوم بود خیلی خوابش میاد ..._ نه نه ...چشمامو بستم ... به دقیقه نکشیده رفتم !***با صدای یکی بیدار شدم ...توی تخت نیم خیز شدم ... با اینکه صداش مبهم بود ولی میشد تشخیص داد یه زنه ! به سختی از روی تخت بیدار شدم ... نمیدونمچرا یه لحظه حس کردم مامانمه ... ولی نه ! مامان کجا بود !!!لی لی کنان رفتم سمت پله ها ... از همون بالای پله ها چشمم افتاد به دختری که نشسته بود روبروی صدرا و داشتن صبحونهمیخوردن ... این کی بود دیگه ؟! بیخیال ! برای کرم ریزی هم شده بود داد زدم : صدرااااا ...نگاش کشیده شد سمت راه پله ... با دیدن من اخماش رفت توهم ... اوخی ... عشقو حال بچه مو خراب کردم ... سریع بلند شد و گفت: تو چرا خودت اومدی ؟! باز میخوای خونریزی کنه ؟_ هیچی نمیشه ...از پله ها اومد بالا ... نگام به دختره بود ...صدرا _ صدام میزدی خب !نگام چرخید سمتش ... خوشم میاد کرم ریزی کنم !دستمو بلند کردم و انداختم دور گردن صدرا ... بیچاره هنگ کرد .. ولی البته چون دختره نمیدید صورتشو خوب بود ..._ گرسنه مه ...صدرا با لبخند گفت : باشه خانومی ...و با یه حرکت بلندم کرد ... روی موهامو بوسید و گفت : چیزی شده اینقدر مهربون شدی ؟البته آروم گفت ... بی اختیار نیشم گشاد شد ... اونم با خنده منو بیشتر به خودش فشار داد ... از پله ها رفت پایین ... نگام افتاد بهپاچه شلوار خونیم .._ صدرا ؟صدرا _ جانم ؟_ ندا خانوم اونجاها رو تمیز کرد ؟صدرا _ گفتم شما نگران اون نباش ...نگام چرخید سمت دختره ... قرمز شده بود ... از همونجا با خنده سلام دادم ... دختره لبخند زورکی ای زد ...صدرا _ الینا یکی از دوستان ... و راسا جان خانوم من !الینا ؟! آشنا بود واسم ... صدرا آروم منو گذاشت روی مبل .... آها ... همون دختری که اونموقع اومده بود خونه صدرا ... براندازشکردم ... قشنگ بودا !صدرا _ چی میخوری بیارم ؟نگاش کردم ..._ نمیدونم ... یه چیزی بیار ...صدرا رفت سمت آشپزخونه ...الینا _ راستش من نمیدونستم شما ازدواج کردید ... صدرا که بهم نگفته بود ... دعوتمم نکرده بود ... انگار نه انگار سه سال باهمبودیم ... بی اختیار سوتی کشیدمو گفتم : چقدر زیاد ...الینا با لبخند گفت : بله عزیزم ....صدرا از توی آشپزخونه اومد بیرون ..الینا در حالی که داشت صدرا رو میخورد گفت : روزای خوبی باهم داشتیم نه صدرا ؟صدرا برگشت سمتش ... با اخم و جدی گفت : نه !خنده ام گرفت ... ولی جلوی خودمو گرفتم .... دختر بیچاره ضایع شد بدجور ..._ کلا صدرا با هیچکی روز خوبی رو نداره ...اوپس ! از دهنم پرید ... صدرا نگاهی بهم کرد ... الینا با خنده گفت : خیلی سخته دیگه ... صدرا نمیتونه هرکسی رو به عنوانمعشوقه اش بپذیره !صدرا نگاهشو به الینا دوخت و گفت : هیچوقت هیچکس واسه من معشوقه نبوده ... من هیچوقت عاشق نشدم ... پس لطفا این بحثبیخود رو همینجا تموم کن !دختره دیگه لال شد ... منم دیگه هیچی نگفتم و مشؽول خوردن شدم ...صدرا نشست کنارم ...صدرا _ این حرفو نمیزدی میگفتن لالی ؟ !یه لقمه گرفتم و بیخیال به اون مشؽول خوردن شدم ..._ حالا کیه این ؟صدرا _ مگه واست مهم هم هست ؟ !_ نه بابا ... میخوام چیکار ... مهمون توئه !و زیر نگاه صدرا ادامه صبحونه مو خوردم ...الینا _ صدرا جان ؟صدرا نگاش کرد ..الینا _ چند روز دیگه باید با بچه ها بریم کیش ... تو که میایی ؟صدرا _ چند روز دیگه مدرسه راسا شروع میشه ... نمیتونیم بیاییم ...الینا نگام کرد ..._ من ...صدرا دستمو گرفت و محکم فشار داد ... لال شدم ... تو روحت ...صدرا _ واسه نهار که نیستی ؟الینا که دید اگه بگه آره دیگه خیلی ضایع میشه گفت : نه ... مامان منتظره ...دستمو از توی دست صدرا بیرون اوردم ... صدای تلفن بلند شد ... صدرا بلند شد ... به محض دور شدنش الینا گفت : چند سالته ؟نگاش کردم ..._ 16 ....الینا _ وای ! صدرا به دختر به این کوچیکی هم رحم نکرده ...بدون استثنا با این حرفت موافقم ...الینا _ به نفع خودته زودتر از دستش راحت شی ... بهت رحم نمیکنه ... تا حالا هم باهات راه اومده ...نگاهمو ازش گرفتم و گفتم : صدرا منو دوست داره ...آره جووون عمه ام ! ولی میخواستم اینو ضایع کنم ...الینا _ عزیزم ... صدرا اینا رو به منم گفته ... خواسته فقط گولت بزنه ...صدرا _ کی گول زده شده ؟ !نگام چرخید سمتش ..._ هیچی ... الینا میگه تو الکی میگی منو دوست داری ...الینا چشم ؼره ای بهم رفت ... احتمالا توی دلش بهم صفت دهن لق هم داده ...صدرا _ من چرا باید با کسی که الکی میگم دوسش دارم ازدواج کنم ؟نگاشو دوخت به الینا ...الینا نیم نگاهی به صدرا کردو گفت : گفتم شاید ....صدرا _ نگا الینا توی گوشت اینو فرو کن ... راسا زن منه و دوسش دارم ... پس دفعه دیگه بشنوم جلوش از این چرتو پرتا بگیخودم نشونت میدم ... فهمیدی ؟الینا سرشو تکون دادو بلند شد ...الینا _ من برم ..صدرا _ کار خوبی میکنی ...الینا رفت سمت در .... صدرا روبروم قرار گرفت و گفت : تو چرا داری اینکارو میکنی ؟نگاهمو بهش دوختمو گفتم : چیکار ؟صدرا با حرص گفت : راسا تروخدا یکم بزرگ شو ... من بخاطر تو دارم اینکارا رو میکنم بعد تو ...._ بخاطر من ؟! آخی ... ممنون ...با عصبانیت داد زد : راسا ..._ صدای منم بلنده ...چشماشو بستو گفت : لازم نیست جلوی همه بگی از من بدت میاد ...._ من اینو نگفتم ... اون اصرار داشت اینو ثابت کنه .چشاشو باز کرد ...صدرا _ مگه تو چی گفتی ؟_ هیچی گفتم صدرا منو دوست داره و این چرتو پرتا !نگاهشو ازم گرفت ... پشتشو بهم کردو نفس عمیقی کشید و هیچی نگفت ..._ میخوام برم جلوی تلوزیون ...برگشت سمتم ... با تعلل ...دوباره بؽلم کرد ..صدرا _ به تو که بد نمیگذره ...هیچی نگفتم ...گذاشت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۱۹ عصر
منو روی همون مبلی که اونروز روش بودیم ... رنگش بل کل عوض شده بود ..._ این چرا اینجوریه ؟ !خودشو رها کرد کنارم و گفت : عوضش کردن ...ال ای دی رو روشن کردم ... پامو آروم گذاشتم روی میز ... صدرا دراز کشید ... سرشو گذاشت روی پام ... نگاش کردم ...صدرا _ دیشب نخوابیدم ..._ خب پاشو برو سرجات بخواب ...تکونی خورد و خودشو بیشتر نزدیکم کرد و گفت : اینجا بهتره ...هیچی نگفتم ... بخاطر من دیشب نخوابیده بود ... پس حق داشت اذیتش نکنم ... حتی اگه بخاطر هوسش میخواست اینجا بخوابه ...نگاهمو دوختم به صفحه ال ای دی ... فیلمشو دوست داشتم ... جالب بود ... کمدی بود ...***چشمام آروم باز کردم ... توی حصاری گیر کرده بودم .... کجا بودم ... نگاهمو چرخوندم ... دست صدرا بود ... تازه فهمیدم ... بؽلصدرا خوابم برده بود ... خواب بود ... ولی من اینجا چیکار میکردم ؟ !صدرا _ بیدار شدی ؟صداش آروم و زمزمه وار بود ..._ آره ... میشه دستتو باز کنی ؟حلقه دستشو تنگ تر کرد و گفت : نچ نمیشه ..._ صدرا تروخدا اذیت نکن ... دارم خفه میشم ...کمی حلقه دستاشو شل تر کرد ... دستشو پس زدم ... نشستم ... پام درد میکرد ... سنگینی هم میکرد ... ذق ذق که دیگه بیخیال ...ولم نمیکرد ...دستشو دور کمرم حلقه کردو چونه شو گذاشت روی شونه ام و گفت : درد میکنه ؟_ نه زیاد ...آروم گونه مو بوسید و بلند شدو گفت : گرسنه ات نیست ؟نگاش کردمو گفتم : ساعت چنده ؟صدرا نگاهی به ساعت توی هال که از اونجا پیدا بود کردو گفت : یک ._ خیلی گشنه مه ... ولی مگه تو بلدی آشپزی کنی ؟صدرا _ خدا داده رستوران ..._ آها گفتم از تو بخاری بلند نمیشه ...صدرا _ پس میخوای بلند شه ؟! جنابعالی باید بلد باشی که با وجود لوس بودنت بعید میدونم بلد باشی چیزی !من لوس بودم ... آره بابام لوسم کرده بود ... من لوس شده بودم ... بابام ... بؽض گلومو گرفت ... نگاهمو چرخوندم سمت صدرا وگفتم : اگه تو نبودی من همون دختر لوس میموندم ...اشکام جاری شدن ... صدرا با کلافگی دستشو کشید پشت گردنش ... خواست چیزی بگه ولی نگفت ... رفت ... آره بایدم بره ... اونکه نباید واسش اهمیت داشته باشه ... اون فقط داشت عشق میکرد ... این من بودم که زندگیم خراب شده بود ... من بودم نه اون !ؼذا رو گذاشت روبروم ... خودشم نشست کنارم ...صدرا _ چیزی نمیخوای بیارم ؟_ نه !خودش مشؽول شد ... با اینکه اشتها نداشتم ولی یه قاشق خوردم ..._ کی میریم ؟صدرا _ عجله داری ؟_ آره .صدرا _ عصر میریم شیراز ...هیچی نگفتم ... ؼذامو خوردم ..._ من میخوام برم حموم ... باید چیکار کنم ؟صدرا _ نمیشه ..._ بو گرفتم ..صدرا _ نه .. فعلا نمیشه ... دو هفته باید پات پانسمان باشه ...با وحشت گفتم : دوهفته ؟ !صدرا _ خود کرده را تدبیر نیست !_ همش تقصیر توئه ...بؽض کرده بودم .... هم از خارش سرم حرصم میگرفت هم از اینکه بو بدم ... اَه ...صدرا آروم نشست روبرو و گفت : میدونم ... تقصیر منه ... همه چی تقصیر منه ... ولی لازم نیست هرروز اینو تکرار کنی ...نگاش کردم ... ناراحت بود انگار ... بی اختیار برای عوض کردن بحث گفتم : اون داستانی که گفتی ادامه نداشت ؟نگاه بی رمقشو بهم دوخت ...صدرا _ کدوم داستان ؟_ داستان عمه خانوم .صدرا _ میخوای بشنوی ؟_ آره .نشست کنارم ... نگاهمو چرخوندم سمتش ... ولو شد ... چشاشو بست ...صدرا _ تا اونجایی گفتم که باهم آشنا شدن ؟_ فکر کنم ...صدرا _ پدربزرگم با بابابزرگ تورج اینا دوست میشه ... دو سه باری میره خونشون و همونجا عاشق عمه خانوم میشه ... بعد ازسربازی بابا بزرگم میاد بوشهر ... ولی از قضا خونواده اونام میان بوشهر ... بابا بزرگ تورج خبر میده که اومدن و همین باعثمیشه که این دوتا باز باهم باشن ... توی همین گیرو دار عموی بابام عاشق عمه خانوم میشه ... و بدون اینکه صبر کنه میگه بریدواسم خواستگاری ... اونام چون میدونستن وضع پسرشون چه خرابه میرن خواستگاری تا بلکه دختره یکم پسرشون رو درست کنه... اونا ازدواج میکنن ... ولی عمه خانوم عاشق بابا بزرگم بوده ... عموی بابام هم عاشق شده بوده ... دیگه میرفتم دنبال کار ...هرکاری میکرده تا عمه خانوم رو راضی نگه داره ولی اون ... سر هرچیز کوچیک باهاش دعوا میکرده ... به دنیا اومدن بچههاشونم کاری رو از پیش نمیبره ... بابابزرگم با یکی از فامیلاشون ازدواج میکنه ... و همین باعث میشه زندگی عموی بابام بدتر شه... حتی عمه خانوم میخواسته خودکشی هم کنه ... ولی نمیتونه ... و سر همین عموی بابام کشته میشه ..._ چجوری ؟ !سرشو آروم گذاشت روی پام و گفت : نمیدونم دقیقا کجا داشتن میرفتن ... پیش یه ایستگاه قطار می ایستن ... عموی بابام میخواد برهچیزی بخره ... عمه خانوم پیاده میشه و میره توی ریل وایمیسته ... همون موقع انگار عموی بابام میاد بیرون و وقت اونو میبینهمیره سمتش ... بهش که میرسه اونو میندازه اونور ... ولی قبل از اینکه خودش بره قطار بهش میزنه ..._ وای !نگاهشو بهم دوخت و گفت : آدم وقتی عاشق یکی باشی از زندگیت میگذری تا اون خوشحال باشه ... تا اون باشه !چشاشو آروم بستو صورتشو برد سمت شکمم ... آروم زمزمه کرد ..._ راسا ؟هیچی نگفتم ... بینیشو کشید به لباسم .. نفس عمیقی کشید ._ چی میشه دیگه اینقدر ازم بدت نیاد ؟صدای گوشیم بلند شد ... نگام چرخید سمتش ... دست صدرا رفت سمتش ... خواست برش داره که خودمو انداختم سمتش و برشداشتم ... حدسم درست بود ... محمد بود ...صدرا _ چته تو ؟مکثی کردو گفت : کیه مگه ؟ !دستم رفت سمت دکمه قطع تماس ... نمیتونستم جواب بدم ... نمیتونستم باز بهش دروغ بگم ... قطعش کردم ...صدرا _ کیه ؟نگاش کردم ...صدرا _ سهند بود ؟بؽض گلومو گرفت ... خیلی وقت بود که هیچ کدوم بهم زنگ نزده بودن ... نه مامان ... نه بابا ... نه سهند ... نه زن عمو .. نهسروش ... هیچ کدوم ... اشکام جاری شدن ...صدرا بلند شد ... کنارم نشست ...صدرا _ راسا جان ؟بؽضم بیشتر شد ... از لحن صداش بود یا از اینکه یادم انداخته بود تنهام ... نمیدونم ... ولی دوست داشتم بزنم زیر گریه ...منو برگردوند سمت خودش ... صورتمو گرفت بین دستاش ... مخالفتی نکردم ...صدرا _ میخوای بریم ببینیشون ؟لبمو به دندون گرفتم ... بؽضمو قورت دادم ..._ اونا منو پس زدن ...دندونامو روی هم فشار دادم تا از فشار بؽضم کم شه ..._ من میخواستم زندگیشون رو نجات بدم ولی اونا پسم زدن ... اونا بدون اینکه بدونن من بخاطر چی این کارو کردم پسم زدن ...نگاهمو دوختم بهش و گفتم : من بَدم یا اونا ؟! من حق دارم یا اونا ؟بؽضم ترکید ..._ بخدا منم آدمم ...یادم رفته بود این آدمی که نشسته روبروم زندگیمو داؼون کرده ... انگار یکی رو پیدا کرده بودم که بی هیچ واهمه ای حرفامو بزنم...منو کشید توی بؽلش ... موهامو بوسید ...صدرا _ میدونم ... میدونم همه چیو از چشم من میبینی ... ولی بخدا حاضرم هرکاری کنم که ببخشیم ... دیدی چک ها رو بهت دادم... اونقدر پولو بیخیال شدم ..._ پس چرا منو بیخیال نمیشی ؟ تروخدا ولم کن ...منو بیشتر به خودش فشار داد ...صدرا _ نمیتونم ... بفهم ... نمیتونم ... نمیدونم باهام چیکار کردی که نمیتونم ازت دست بکشم ... اینو ازم نخواه ... نمیتونم .صدای هق هقم بیشتر شد ... دیگه یاد گرفته بودم که بحث کردن باهاش فایده ای نداره ...آروم گفتم : میتونی ببریم تا دم خونه ؟منو آروم از خودش جدا کرد ... اشکامو با نوک انگشتش پاک کرد و گفت : یه چیزی بپوش .. من میرم ماشینو آماده کنم .بلندم کرد ...صدرا _ میتونی بری یا ببرمت ؟_ نه میرم ...آروم و لنگان لنگان رفتم سمت پله ها ... حالا کی میره اینهمه راهو ؟!؟***نفس عمیقی کشیدم ... نگاهمو به پنجره هال دوختم ... دستم رفت سمت گوشیم ... بی خیال ؼرورم شدم ... بیخیال این شدم که اونا هممقصرن ... شماره سروشو گرفتم ... تنها کسی که حالا میتونستم ببینمش ... و باهاش حرؾ بزنم .... خدا کنه اینجا باشه ... احتیاجدارم ببینمش ._ بله ؟بؽضم بیشتر شد ...صدای رها از اونور میومد ...رها _ کیه ؟! میشه من جواب بدم ؟سروش _ برو اونور رها .کمی طول کشید ... دیگه هیچ صدایی نمیومد ... صدای در اومد ... نگام چرخید سمت در حیاط ... اومده بود بیرون ... دستم رفتسمت دستگیره ...سروش _ راسا ؟انگار اونم مطمئن نبود ... از ماشین پیاده شدم ... رفتم سمتش ... پشتش بهم بود ... دهنمو باز کردم ..._ سروش ؟صدام اونقدر آروم بود که فکر کنم نشنید ... ولی برگشت ... برگشت سمتم ... گوشیشو اورد پایین ...بؽضم ترکید ... سروش اومد سمتم ... قبل از اینکه به خودم بیام توی آؼوشش فرو رفتم ... بؽض اونم ترکید ...سروش _ بی معرفت تو کجایی ؟ !منو از خودش جدا کرد ... تا به حال توجه نکرده بودم که سروش ته ریش داره ... تا به حال توجه نکرده چقدر لاؼره ... لبامو فشاردادم روی هم ...سروش _ خوبی ؟فقط سرمو تکون دادم ... نمیتونستم حرؾ بزنم ..._ سلام .نگاه سروش چرخید سمت صدرا ... یه لحظه حس کردم اخماش کشیده شد توهم ...سروش _ سلام .صدرا پشت سرم قرار گرفت ... حس میکردم ...سروش _ بیا بریم داخل ... همه اینجا جمعن ...دستمو کشید ... ولی من همچنان سرجام ایستاده بودم ... برگشت سمتم ...سروش _ بیا دیگه ._ نه ... نمیتونم .سروش _ چرا ؟ !هیچی نگفتم ... چیزی هم نمیتونستم بگم ...سروش _ بس کن راسا ... بیا بریم داخل ._ نه ... الان وقتش نیست .سروش _ چی میگی راسا ؟ !!!یه قدم رفتم جلوتر ... دستاشو گرفتم ..._ من باید برم ... باید برم تبریز ... همه رو از طرفم ببوس ...گونه شو بوسیدم و برگشتم سمت صدرا ... دستشو کشیدم تا قبل از اینکه منصرؾ شم رفتیم سمت ماشین ... سوار شدم ... اونم سوارشد و راه افتاد ... سرم پایین بود ... انگار نمیخواستم به سروش که کنار در ایستاده بود نگاه کنم ... نمیخواستم بیشتر از این پی بهحماقتم ببرم ....واقعا دلم پر بود ... پامو کشیدم توی بؽلم و بؽضمو رها کردم ... شدیدا احتیاج داشتم بهشون ... شدیدا !ماشین ایستاد ...صدرا _ راسا ؟نگاش نکردم ... میخواستم نبینمش ... اون باعث همه بدبختیام بود !صدرا _ راسا ... عزیزم ؟_ به من نگو عزیزم ... من عزیز تو نیستم ...صدرا _ باشه ... باشه ... تو گوش کن .دستمو گذاشتم روی گوشم و گفتم : صدرا تروخدا حرؾ نزن ... تو رو به جون پدرو مادرت حرؾ نزن ...هیچی نگفت ... آروم ماشینو روشن کردو راه افتاد ...با ریموت درو باز کرد ... رفتیم داخل ... ایستاد جلوی خونه ...صدرا _ وسایلاتو آماده کردی ؟_ آره .صدرا _ بشین همین جا میرم میارم تا راه بیفتیم ...هیچی نگفتم ... رفت ... دستمو بردم سمت سیستم پخش ... روشنش کردم ... صدای خواننده پیچید توی ماشین ... صدای احسانخواجه امیریپی حس همون روزام پی احساس ارامشهمون حسی که این روزا به حد مرگ میخوامشدلم میخواد عاشق شم اخه فکرت شده دنیاماگه عاشق شدن درده من این دردو ازت میخواماگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیستیه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیستاگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاس من از مردن حراسم نیستیه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیستبعد تو من از همه دنیا بریدمباورم کن من به بدجایی رسیدملحظه لحظه زندگیمون با عذابهباورم کن حال من خیلی خرابهاگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیستیه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیستاگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاس من از مردن حراسم نیستیه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیسنگاهمو به صدرا دوختم که به ماشین تکیه داده بود ... پشتش به من بود ... ای خدا چرا باید تقدیر این میبود ؟! چرا باید اینجوریمیشد ؟آروم اومد سوار شد ... هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ... حتی وقتی که ترنم هم سوار ماشین شد فقط صدای اون بود که توی ماشین میومد..._ بزن کنار .ترنم _ چی شده ؟ !_ تو بیا جلو ... من برم عقب .ترنم با تعجب گفت : چرا ؟ !_ پام درد میکنه .صدرا زد کنار ... پیاده شد ...ترنم _ دعواتون شده ؟ !_ کمکم میکنی پیاده شم ؟ترنم از ماشین اومد پایین ... آروم بهم کمک کرد تا برم عقب ... موقعی که میخواست درو ببینده توی گوشم گفت : نذار بیشتر از اینصدرا زجر بکشه ... بزار طعم زندگی رو بچشه ... نزار فکر کنه زندگی همش بده ...درو بستو رفت جلو ... سرمو گذاشتم روی بالشی که صدرا واسم اورده بود ... چشمامو دوختم به چهره ی صدرا که نیمیش پیدا بود...زجر کشیده ؟! فعلا که داره منو زجر میده ... فعلا که منو داره نابود میکنه ... فعلا که نمیذاره من طعم زندگی رو بچشم ...چشامو بستم ... ازت بدم میاد صدرای لعنتی !***با صدای ترنم چشامو باز کردم ...ترنم _ بلند شو دیگه تنبل !کشو قوسی به کمرم دادمو گفتم : کجاییم ؟ !ترنم _ هتل .نشستم ..._ رسیدیم ؟ !تا ترنم خواست حرفی بزنه صدای صدرا اومد : ترنم تو برو توی اتاقت ... من راسا رو ببرم بیمارستان ._ من حالم خوبه .صدرا _ درسته ... حالت خوبه ... ولی فردا باید بیفتیم توی جاده ... دوست ندارم وسط راه خونریزی کنی یا مشکلی واست پیش بیاد.ترنم _ باشه ... من رفتم مراقب خودت باش .منو بوسید و چمدونشو کشید سمت آسانسور ... صدرا سوار شد ... از پارکینگ هتل اومد بیرون ..._ من حالم خوبه .صدرا _ میدونم ... ولی من حالم خوب نیست .راست نشستم ... هیچی نگفتم ... نگامو دوختم به ماشینای بیرون ... به من چه که حالت خوب نیست ... والله !_ منو میذاشتی هتل ... میخواستم استراحت کنم .پوزخندی زدو گفت : نه که استراحت نکردی !نگاهمو بهش دوختم ..._ به من چه ... لازم نبود که تو بیایی که بخواد خسته شی .صدرا _ بعد شما چجوری میرفتی ؟ !_ یکم سر کیسه رو شل میکردی ... با هواپیما میرفتیم .پوزخندش عمیق تر شد ...صدرا _ بعد اونجا جناب سرگرد میومدن دنبالتون نه ؟نگاه متعجبمو بهش دوختم ... منظورش چی بود !؟صدرا _ خودتو به نفهمی نزن لطفا ... میدونم که فهمیدی منظورم چیه .تعجبم بیشتر شد ._ چی میگی تو ؟ !زد کنار ... برگشت سمتم ... گوشیمو از توی داشبورد دراورد و انداخت طرفم ...صدرا _ بفرما تحویل بگیر ... آقا محمد بودن ... میخواستن حالتون رو بپرسن .قلبم ریخت ... لبمو به دندون گرفتم ... محمد ؟! کی گوشیم افتاده بود دست صدرا ؟ !صاؾ نشست سرجاش ... سرشو به پشتی صندلی تکیه داد ... آروم زمزمه کرد : فکر میکردم باهات نرم برخورد کنم بهتره ... ولیانگار تو اصلا قدر شناس نیستی ...از توی آینه نگاهشو بهم دوخت ...صدرا _ بد کردی بهم راسا ... بد کردی ...پوزخندی روی لبم نشست ..._ نه که تو بد نکردی ... ؟ !برگشت سمتم ...صدرا _ بد کردم ولی مردش بودم ... پاش ایستادم ... شده بود به زور عقدت کردم ... تنهات که نذاشتم ..._ کمک کردنت توی حلقم ...مکثی کردمو ادامه دادم : همون کمکم نمیکردی بهتر بود ... نمیدونم کی به تو گفته با اجبار و زور میشه همه چیو به دست اورد ...صدرا _ باهات ملایم بودم که نتیجه اش این شد ... درمیاد به زن میگه خانمم ...نگاهشو دوخت بهم و آرومتر گفت : گذاشتی تا به حال من اینجوری صمیمی باهات حرؾ بزنم ؟ !صداش میلرزید ... بی توجه بهش داد زدم : آره نذاشتم ... محمد هرچیه بهتر از توئه ... هرچیه شرؾ داره به تو ... همه چیزش ازتو .....حرؾ توی دهنم ماسید ... سیلی که توی صورتم زده بود باعث شد سرم به شیشه ماشین بخوره ... دستمو گذاشتم روی گونه ام ...اون یکی دستمو بردم سمت سرم ... درد میکرد .صدرا _ داغ اون پسره ی به تمام معنا رو میذارم به دلت !و از ماشین پیاده شد ... سرمو تکون دادم ... کمی مالیدم سرمو ... از درد گریه ام گرفت ... شوری خونه توی دهنم احساس کردم ...خم شدم ... جعبه دستمال کاؼذی رو پاره کردمو با همون دست خونیم دستمال برداشتم و گذاشتم روی دماؼم ..._ دستت بشکنه ... ایشالله بری پیش پدر مادرت .....بؽضمو فرو خوردم ..._ عوضی آشؽال ...سرم و دماؼم درد میکرد ... دراز کشیدم روی صندلی ... عوضی ... هنوز خون میومد دماؼم ....بعد از حدودا نیم ساعت اومد داخل ماشین ... بدون حرفی راه افتاد ... مسیر هتلو پیش گرفت ... پس میخواسته فقط کرمشو بریزه ...نمیخواسته بره بیمارستان ... ازش ممنون بودم ... حداقل جلوی ترنم آبرومو نبرد ...بدون اینکه بهم کمک کنه رفت داخل ... منم آروم آروم از پله ها اومدم بالا ... رفته بود ... رفتم سمت اطلاعات ... شماره اطاقمونرو پرسیدم ... رفتم سمت آسانسور ... به هر زوری بود رفتم توی اتاق ... لباسمو عوض کردم ... صدای حموم میومد ... آروم درازکشیدم روی تخت ... بدون اینکه توجهی به درد صورت و سرم بکنم پتو رو کشیدم روی سرمو چشمامو بستم ...***_ راسا ؟ؼلتی خوردم ... چشامو باز کردم ... داشت لباسشو میپوشید ...صدرا _ باید بریم ... آماده شوو رفت طرؾ دستشویی ...نشستم توی جام ... موهامو جمع کردم ... سرم تیر کشید ... دستمو به گوشه تخت گرفتم و بلند شدم ... صدرا از دستشویی اومدبیرون ... تیر کشیدن سرم بیشتر شد ... دستمو گذاشتم روی سرم ... صدرا برگشت سمتم تا چیزی بگه که خشکش زد ...صدرا _ حالت خوبه ؟اومد سمتم ... زیر بازومو گرفت ... پسش زدم ..._ خودم میتونم ...بی توجه به حرؾ من بلندم کرد و برد طرؾ دستشویی ...صدرا _ نمیتونی !گذاشت منو روی توالت فرنگی ... زانو زد روبروم ..._ حالم خوبه .حوله رو خیس کرد و اورد سمتم ... بلند شدم ... به زور منو نشوند ... حوله رو اورد سمت صورتم ... صورتمو بردم عقب ._ چیکار میکنی ؟پشت سرمو گرفت ...صدرا _ وول نخور .حوله به صورتم نرسیده صدام بلند شد ... پسش زدم ... بلند شدم ... چشمام که به خودم توی آینه افتاد خشکم زد ... یه گوشه صورتمخون دماؼم خشک شده بود به طرز فجیع ... زیر چشمم سیاه شده بود ... البته بیشتر شبیه بنفش بود ... چشمام کبود شده بود ...دستمو آروم بردم سمتش ..._ من چرا اینجوری شدم ؟ !نگامو از توی آینه به صدرا دوختم ... سرش پایین بود ... به لحظه نکشید از گیجی دراومدم ... تازه فهمیدم که چرا صورتم اینجوریه.دستمو به گوشه روشویی گرفتم ... چندتا نفس عمیق کشیدم که دردم اومد ...صدرا _ راسا .....برگشتم سمتش ... با خشم ... با بؽض ... با نفرت ... چه رویی داشت بازم صدام میزد ؟ !یه قدم اومد جلو ... بدون اینکه توجهی به درد صورتم کنم جیػ زدم : گمشو بیرون .نگاهمو به نفرت دوختم توی چشاش ... با کلافگی موهاشو از جلوی صورتش کنار زدو از دستشویی زد بیرون ... نفسمو دادم بیرونو برگشتم سمت آینه ... اشکام جاری شدن ... آبو باز کردم ... دستمو بردم زیرش ... توی آینه به خودم چشم دوختم و یه مشت آب بهصورتم زدم .***پوزخندی نشست گوشه لبم ... چقدر راحت دروغ میگفت ... واسش مثل نفس کشیدن بود !ترنم _ خوبی عزیزم حالا ؟سرمو آروم تکون دادمو سوار ماشین شدم ... ترجیح میدادم حرؾ نزنم ... جای دیروزیم نشستم ... تکیه مو به در ماشین دادم ...نگاهمو دوختم به بیرون ... خدایا فهمیدم منو بدبخت آفریدی ... فهمیدم ... بهم ثابت شد !***ترنم _ وسایلای توهم خونه خاله است ؟ !_ آره .صدرا _ واسش جمع میکنی همون فردا که اومدم دنبال تو بیاریمش ؟ !ترنم نگاهی به من انداختو گفت : باشه ..._ هم وضعیت پام خرابه هم صورتم... نیام بهتره .ترنم منو بوسید ... و آروم پیاده شد ... واسمون دست تکون داد ... صدرا یه بوق زدو راه افتاد ... سرمو تکیه دادم به شیشه و چشامبستم ... دلم میخواست میرفتم باهاش ... دلم میخواست میرفتم پیش خاله ... پیش محمد !***چشامو باز کردم ... نگاهی به اطرافی که واسم نا آشنا بود کردم ... اینجا کجا بود ؟! آروم از روی تخت بلند شدم ... چه اتاقخوشگلی بود ... نکنه توی بهشتم ؟ !با شنیدن صدای صدرا که داشت با یکی حرؾ میزد حرفمو سریع پس گرفتم ... نه بابا توی خوده جهنم بودم ...نگاهمو به خودی که توی آینه بود دوختم ... هنوز همونجوری بودم ... جالب بود !بلند شدم ... لنگان لنگان رفتم سمت در ... قبل از اینکه بهش برسم باز شد ...صدرا _ بیدار شدی ؟نگاهمو ازش گرفتم ... از کنارش رد شدمو از اتاق بیرون اومدم ... به اطراؾ سرک کشیدم ... جای خوشگلی بود ... خوشم اومدازش .صدرا _ من دارم میرم ترنمو بیارم ... عصرم باید برم ... بلیط دارم .رفتم توی آشپزخونه ... در یخچالو باز کردم ... بابا ایول پر بود .صبحونه واسه خودم چیدم روی اپن ... مشؽول خوردن شدم ... البته فقط تونستم چند لقمه بخورم ... درد صورتم نمیذاشت بخورم .***صدرا _ دیگه سفارش نکنما .. مراقب خودتون باشید ... شب درا رو قفل کنید ... ترنم شماره شو که یادته .ترنم _ آره بابا ... 13456378خنده ام گرفت ... چجوری اینو حفظ کرده ؟ !صدرا _ کاری داشتید به راننده زنگ بزنید ... هردوتون رو هم راننده میبره برمیگردونه ... سعی کنید زیاد از خونه نرید بیرون .ترنم با خنده گفت : ولمون کن بابا ... خیالت تخت این زنتو همینجوری آشولاش تحویلت میدم .صدرا لبخندی زدو نگاهشو دوخت بهم ... پوفی کشیدم ... بدم میومد حفظ ظاهر کنم ... صدرا اومد جلو ...ترنم _ من برم آبو قرآنو بیارم .ترنم رفت توی آشپزخونه ...منم خواستم برم سمت تلوزیون که مچ دستمو گرفت ... برگشتم سمتش ..._ ولم کن !نالید : راسا ..._ مرد !روبروم قرار گرفتو گفت : این حرفو نزن ...دستشواورد سمت صورتم که عقب کشیدم صورتمو ...صدرا _ هنوز باورم نمیشه هر دو دفعه شم بخاطر من بوده !نگاش کردم ... پوزخندی روی لبم جا خوش کرد ._ بهم ثابت شده خوب دست بزن داری ... ولی اینا هم خوب چیزی ان !خشکش زد ... نگاهش رنگ باخت ... منو کشید توی بؽلش ... با وجود مخالفتی که میکردم ... با صدای لرزونی گفت : راسا تروخدا... تروبه جون مادرت از این حرفا نزن ... میدونم توی فکر کوچیکت چی میگذره ... ولی نکن ! نابودم نکن .دستمو گذاشتم روی سینه اش و هلش دادم عقب ..._ خوش اومدی ... بفرما !و رفتم سمت تلوزیون ... روشنش کردم ... صدای در اومد ... بعدش هم صدای ترنم : کجا رفت ؟_ رفت !ترنم _ آبو قرآن اوردم !_ ول کن بابا .. بیا بشین فیلم ببینیم ...توی فیلم ؼرق شده بودم که یهو کانال عوض شد.نگاهی به ترنم که کنترل دستش بود کردم_ خب داشتم نگاه میکردمترنم_لازم نکرده..این چیزا مناسب سن تو نیست_ وای ترنم ...بزن ببینم دیگه ..ترنم_لازم نکرده..پاشو برو سر درست..فردا باید بری مدرسه_ فردا؟با این قیافه..نخیر پس فردا میرمترنم_باشه بابا..اصلا نرو .با ناراحتی از جام پاشدم و به سمت اتاقم حرکت کردم..فکر فیلمی که داشت پخش میشد دست از سرم بر نمیداشت.فیلم در مورد یهزنی بود که شوهرش بیشتر اوقات کتکش میزد..زن هم هر وقت کتک میخورد میرفت پزشکی قانونی و نامه میگرفت..اما هیچ وقتشکایت نمیکرد...تا این که بعد از چند وقت تصمیم میگیره که طلاق بگیره..دقیقا زمانی که رفته بود پیش وکیل ترنم کانال رو عوضکرد...من از دست این دیوونه نشم خیلیهرفتم سراغ درسام اما نمیتونستم بخونم..هیچی تو مؽزم نمیرفت.کتاب رو بستم.صدرا هم من رو زده بود...یعنی من هم..نهنمیشه.صدرا نمیذاره من ازش طلاق بگیرم..خودش گفت.ولی خب اون برای زمانی بود که چک ها دست خودش بود...نه الان کهیه لبخند نشست رو لب هام....ولی باید زود اقدام میکردم.مسلما کبودی صورتم تا چند روز دیگه از بین میرفت..اما آخه چجوری؟همینجوری تو فکر بودم که صدای زنگ گوشیم تمام افکارم رو به هم ریخت..اصلا فکر نمیکنن ادم داره به یه موضوع مهم فکرمیکنه.بدون نگاه کردن به گوشی جواب دادم..احتمال میدادم یکی از دوستام باشه.به خانوادم که امیدی نبود.محمد هم که احتمالا بعد ازصحبت با صدرا دیگه به من زنگ نمیزنه_ الو سلام_ سلام خوبی؟صداش ؼمگین بود.چقد با خودم فکر کردم.خب اشتباه حدس زدم.محمد بود_ خوبم مرسی.تو خوبی؟محمد_به لطؾ شما بد نیستم..بی خبر عروسی میکنی !لحنشو که به معنای واقعی داشت نیش میزد رو در نظر نگرفتم ._محمدمحمد_بله_ میشه ببینمت؟باید باهات صحبت کنممحمد_راسا تو دیگه یه زن شوهر داری.هر وقت شوهرت بود میام با هم میبینمتون.ببخشید که تو این مدت انقد ذیتت کردم.اگرمیدونستم شوهر داری بهت زنگ نمیزدم .دوباره این حرفشو با تاکیید گفت_ محمد خواهش میکنم.وقتی ببینیم خودت متوجه میشی..من ازت کمک میخوامبا کمی مکث جواب داد:باشه میام خونتون ._منتظرتمبدون خدافظی قطع کردم.نمیدونستم با ترنم چی کار کنم.نمیتونستم جلو ی اون با محمد حرؾ یزنم.میخواستم همه چی رو بگم..یعنی نههمه چیفقط قضیه ی طلاق و اجباری بودن ازدواج..خب اینم میشه همه چی دیگهصدای در دوباره رشته ی افکارم رو پاره کرد_بعلهترنم اومد تو..: راسایی من میرم بخوابم.صبح زود پاشدم.به جای جناب عالی شوهرتون رو بدرقه کنم .بلند شدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.و گونشو بوسیدم..: مرسی عزیزم.ممنون از لطفت.خودت میدونی که من مصدومم .خندید و رفت..یه لحظه از این که با محمد پنهانی قرار دارم و کسی نمیدونه از خودم خجالت کشیدم.ولی برای رسیدن به هدفم....محمدتنها گزینه بود************بعد از شنیدن حرفام حالت صورتش عوض شد.کلا در طی صحبتم صورتش در هم بود.از جاش بلند شد و دستی لای موهاشکشید.حرفی از چک ها نزده بودم.هر چند که داستانی که براش گفته بودم میلنگید اما حرفی نزد.ازدواج اجباری که دلیل اجبارشمشخص نبود .یکم نگاهم کرد.مشخص بود دودله .محمد_راسا فکراتو کردی؟این که بخوای تو این سن مطلقه بشی چیز جالبی نیست هاسرم رو به نشونه تایید تکون دادم .محمد_پس پاشو برو لباساتو بپوش بریم ببینیم چه میکنیم .سریع حاظر شدم و از در اومم بیرون.راننده ی صدرا توی حیاط به ماشن تکیه داده بود.با دیدن ما جلو اومد .راننده_خانوم جایی تشریؾ میبرین؟محمد_با من میاد.فکر نکنم مشکلی باشهراننده_اخه اقا گفتن هرجا خواستن برن من برسونمشونبا این حرؾ قیافم رفت تو هم .محمد_من از دوستان خانوادگیشون هستم.مدتی هم پیش ما زندگی میکردن.فک نکنم مشکلی باشهانگار که راضی شده باشه.سری تکون داد و گفت:خدا به همراهتون .با خوشحالی به سمت در حرکت کردم.محمد هم کمکم میکرد.نشستیم تو ماشین و راه افتادیم.یکم که گذشت محمد گفت:راسا دلیلاجباری بودن ازدواجت رو نگفتی.محاله خانوادت مجبورت کرده باشن.پس کی مجبورت کرده؟کی مجبورت کرده؟نمیدونستم چی بگم.اخه چی میگفتم؟به خاطر چکای بابا؟خب اون وقت صدرا مگه مرض داره این کارو بکنه؟هر چی میگفتم حرفمایراد داشت_ میشه بعدا به این سوال جواب بدم؟سرشو تکون داد و یه اه کشیدرسیدیم پاسگاه.محمد بدون حرؾ پیاده شد..رفت تو و سریع برگشت..و باز راه افتادیم .محمد_پیاده شو..اینجا باید معاینت کننرفتم تو.یه حالی داشتم.میترسیدم.از عاقبتش.از این کار.معاینم زیاد طول نکشید..بهم یک ماه طول درمان دادن.برگشتیم خونه..شایدکلا یک سعت یا یک ساعتو نیم طول کشید.حدس میزدم ترنم بیدار شده باشه_ محمد..نمیخوام ترنم چیزی بفهمه...چی بهش بگم؟سرشو تکون داد..یه حالتی که بگه وای از دست تومحمد_خودم جوابشو میدم.نگران نباش.کارای حقوقیت رو هم خودم انجام میدم....ولی .....ادامه نداد .._ ولی چی؟محمد_شما تازه ازدواج کردین..ای کاش یکم صبر میکردی_ محمد نمیتونم تحملش کنم..تو رو خدا..نمیتونم صبر کنممحمد_میتونه اذیتت کنه ..ترسیدم..اذیت کردناش رو میشناختم...ولی فقط یه مدت بود..بعدش آزادیلبخند زدممحمد_حرفم لبخند نداشت ها...میگم میتونه اذیتت کنه..میخندی؟_ فوقش اینه که دست روم بلند کنه دیگه..کار دیگه ای هم مگه میتونه بکنه؟سرش رو تکون داد.منتظر نگاهش کردممحمد_راسا به خاطر پول باهاش ازدواج کردی؟کمی فکر کردم...آره من به خاطر پول باهاش ازدواج کرده بودم..ازدواج..چه واژه ی ؼریبیه واسمسرم رو به نشانه مثبت تکون دادم..با یه حالتی نگام کرد.به حالت تاسؾ سرش رو تکون دادمحمد_خب چیزی که میخواستی رو گرفتی؟دوباره سرم رو تکون دادممحمد_میتونه به جرم کلاه برداری ازت شکایت کنه.درسته که اون هم مجرم شناخته میشه..ولی به هر حال این کار ها باعث میشه کهتو حداقل تا 5 یا 6 سال نتونی ازش جدا شی..تو این مدت هم اگر لطؾ کنه و روت دست بلند نکنه میتونه اذیتت کنه.راسا به این هاهم فکر کن.هر چند .....بقیه حرفش رو نزد..بعد از کمی مکث دوباره گفت:راسا خوشبخت باش..بذار منم خیاللم از تو راحت باشه.اگه فکر میکنی خوشبختیتتو اینه که طلاق بگیری....کمکت میکنم..ولی قبلش خوب فکر کن .باز سرم رو تکون دادم و یه باشه ی زیر لبی گفتم..از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو خونه..درست حدس زده بودم.ترنم بیدار شده بود وحسابی نگران بودترنم_خب بچه جون تو میخوای بری بیرون نباید یه خبر بدی؟یه کاؼذ بذاری رفتم بیرون.یا یه اس ام اس..گوشیتم که موندم برای چیخریدی...اصلا جواب نمیدیهمینجوری داشت گله میکرد که محمد گفت:ترنم جان راسا بی تقصیره...من اومدم اینجا ببینم حالش چطوره..دیدم حوصلش سر رفتهگفتم ببرمش بیرون.دیگه حواسم نبود به تو خبر بدم..ببخشیدترنم دیگه اروم شده بود:خب نمیشد منم بیدار کنین باهاتون بیام؟روز سیزده بدر تو خونه پوسیدیم ...دیگه به حرفاشون گوش نکردم.رفتم تو اتاق و درو بستم.خودم رو روی تخت دو نفرم پرت کردم.هم دلم میخواست بخوابم هم باید فکرمیکردم..باید تصمیم آخرم رو میگرفتم.بیشتر دلیل اینکه میخواستم بخوابم این بود که به چیزی فکر نکنم.دلم برای زمانی که بی دقدقهمیخوابیدم و چیزی برای فکر کردن نداشتم تنگ شده بود.زمانی که تنها مشکلم نمره هام و خوندن درس هایی مثل فیزیک بود.خودمخودمو تو کار بزرگتر ها دخالت دادم.پس تقدیر چیه؟این وسط وایساده بودم به هرچی فکر میکردم جز مهمترین مسئله..من تصمیمخودم رو گرفته بودم..تا 5 سال دیگه تقریبا شده 20 یا 21 سالم..به همون هم راضیم..تازه اول جوونیمه..با این فکر لبخندیزدم.گوشیم رو از تو کیفم برداشتم..بیچاره ترنم 21 بار زنگ زده بود...و ... 50 بار هم صدرا.گوشی توی دستم لرزید.با این اتفاقهول شدم و گوشی رو انداختم رو تخت.به اسمی که روی گوشی خاموش روشن میشد نگاه کردم..اسمی که ازش متنفربودم...صدرا...خواستم جواب ندم..ولی بد میشد_بلهصدرا_معلوم هست کدوم گوری هستی؟اون گوشی رو برای چی گرفتی دستت؟این هارو با صدای بلند میگفت..یا در اصل داد میزد..گوشی رو از خودم فاصله دادم..وقتی که حس کردم صداش آروم شده گوشی روگرفتم دم گوشم..با صدای اروم صدام کرد_بلهصدرا_گوشی رو گذاشته بودی زمین؟_اوهومصدرا_مرسی عزیزم_خواهشچند ثانیه سکوت کردیم..خواستم بگم اگه کاری نداری خدافظی کنیم که خودش حرؾ زد:خوبی خانومی؟_مرسییه فکری به ذهنم رسید.من تاریخ برگشتش رو نمیدونستم.از ترنم هم که نمیشد بپرسم ._صدراصدرا_جانم عزیزمحالم داشت به هم میخورد از اینجور حرؾ زدن.ولی به روی خودم نیاوردم_ کی برمیگردی؟صدرا با یه لحنی که خوشحالی توش موج میزد گفت:دلت برام تنگ شده؟اگه بگی همین الان حرکت میکنمبرای جلوگیری از هرگونه زود اومدن اون هم به خاطر من به سرعت گفتم:نه عزییییییییییییزم میخواستم ببینم تا کی صورتم سالممیمونه.هرچی دیرتر برگردی بهترهو بدون حرؾ دیگه ای گوشی رو قطع کردم...اه اخرم نفهمیدم کی برمیگردهدوباره گوشیم ویبره رفت.این بار مسیج بود .( تا یک ماه و نیم دیگه اونجام...خوب خوشیات رو بکن که وقتی برگردم صورتت دوباره مثله الانت میشه )از خوشی داشتم بال در می آوردم..از اس هم میتونستم استفاده کنم...هووررررررررررررررراادراز کشیدم روی تخت ... دلم نمیخواست با صدرا زندگی کنم ... یه چیزی واضح بود ... ولی اگه طلاق میگرفتم ... جالب بود ... تاکمتر از یه ماه دیگه میشدم شونزده ساله ولی باید مهر طلاق توی شناسنامه ام میخورد ...ؼلتی زدم ..._ کی مقصر بود ؟ بابا ؟! من ؟! صدرا ؟ کی ؟دستم رفت سمت گوشیم ... واسه محمد پیؽام گذاشتم که همه جوره فکر کردم ... آره جون خودم ... توی پنج دقیقه فکر کردم ...اونم فقط فرستاد : باشه !گوشیم لرزید ... برگشتم سمتش ... اسم سهند ... نمیدونم چرا دیگه هیچ حسی نداشتم ... حتی اگه جلومم می ایستاد دیگه با خونسردیباهاش حرؾ میزدم .. گوشی رو برداشتم ... نشستم گوشه تخت ..._ بله ؟سهند _ سلام ._ علیک سلام پسر عمو ... خوبید ؟ زن عمو اینا خوبن ؟ سروش چطوره ؟ البته اون روز دیدمش ...نذاشت ادامه بدم : راسا ؟_ بله ؟صدای نفس های عصبیش رو میشنیدم ... میخواست چیزی بگه نمیتونست ... پوزخندی نشست گوشه لبم ..._ کاری داری پسر عمو ؟صدام خالی از هر احساسی بود ... البته بیشتر تمسخر توش بود ...هیچی نگفت ..._ دلیل زنگ زدنت میتونه چندتا گزینه بشه ... یک ... زنگ زده باشی حالمو بپرسی .... که مطمئنم این نیست ... دو ... برای عذرخواهی زنگ زدی که اینم نیست .. سه ... باهام دعوا کنی .. که احتمال میدم این باشه ... چهار ... شایدم زنگ زدی شماره دخترخالمو بگیری ... که صد در صد اینه نه ؟ تو که .....سهند _ راسا ....گوشی رو از گوشم فاصله دادم ..._ چته تو ؟! مگه بد میگم ؟ بد میگم بگو ...سهند _ راسا ..._ جونم پسر عمو ...صداش ضعیؾ شده بود ...سهند _ من باید زنگ بزنم یا تو ؟ !از بی حوصله گی پوفی کشیدم ..._ اگه میخوای این حرفا رو شروع کنی من برم ...هیچی نگفت ... چرا دلم میخواست اینجوری حرؾ بزنم باهاش ؟! لحنم بی رحم شده بود ... دوست نداشتم باهاش نرم برخورد کنم ..._ به بقیه سلام برسون ...بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم ... گوشی رو انداختم کنارم ... نگاهمو به خودم توی آینه انداختم ... یه قطره اشک ازچشام سرازیر شد ... سریع پاکش کردم ... نباید گریه میکردم ... ارزششو نداشت ... هیچ کدومشون ارزششو نداشتن ... اونا منو پسزده بودن ...از اتاق اومدم بیرون ... محمد رفته بود ... ترنمم توی آشپزخونه بود ... صداش میومد ... داشت با یکی حرؾ میزد .. رفتم تویآشپزخونه ... نشسته بود روی صندلی پشت اپن !ترنم _ آرمان تروخدا ... تروخدا دست از سرم بردار
...میدونستم داره از بؽض خفه میشه ...ترنم _ آره ... اون عرضه اش از تو بیشتره ... میفهمی ... آره اونو به تو ترجیح میدم ...قطع کرد ... گوشی رو انداخت روی اپن ... نگاهشو به گوشی دوخت ... نشستم کنارش ..._ ترنم ؟نگاش چرخید سمتم ... لباشو داشت روی هم فشار میداد ... نمیخواست گریه کنه ... ولی بازم بؽضش ترکید ... آروم کشیدمش تویبؽلم ... درد ترنم بیشتر بود یا مال من ؟***دستمو کشیدم روی موهاش ... آروم نفس میکشید ... گوشیشو که روی سایلنت گذاشته بودم خاموش کردم ... بی توجه به اینکه آرمانچندتا اس داده و چقدر زنگ زده ...صدای تلفن خونه بلند شد ... سریع از اتاق اومدم بیرون .... برای اینکه صداش زیاد بلند نشه سریع برش داشتم ..._ بله ؟صدای صدرا پیچید توی گوشم ...صدرا _ علیک سلام ...با حرص نشستم روی مبل ..._ باز چی شده زنگ زدی ؟! تو که چهار ساعت پیش زنگ زدی ... همون موقع کارتو میگفتی خب .صدای خنده عصبیشو شنیدم ...صدرا _ بله منم دوستت دارم عزیزم !_ میخوای چرتو پرت بگی قطع کنم !مکثی کرد ...صدرا _ یه چیزایی از نظر من ارزشمندن بعد از نظر تو چرتو پرت !صدای نفس عمیق کشیدنشو شنیدم ...صدرا _ محمد اونجا چیکار میکرده ؟خشکم زد ... این از کجا فهمیده ؟! ترنم که بهش نگفته ... احتمالا کار اون راننده هه بود ...صدرا _ فکر نمیکردی بدونم !؟_ اتفاقا میدونستم از لحظه به لحظه کارامو باخبر میشی ... بخاطر همین بهش زنگ زدم بیاد ...آب دهنمو قورت دادم ... پشت تلفن شیر شده بودم ... انگار درد صورتمو یادم رفته بود ... !صدرا _ یادت رفته چه بلایی سر صورت خوشگلت اومد ؟لبخندی نشست گوشه لبم ... ای جان حرصش دادم !_ نه ... میخوام برم کلاس دفاع شخصی تا بتونم از خودم دفاع کنم ...صدای خنده اش بلند شد ...صدرا _ ای جان ! باشه کوچولوی من ... کلاس هم برو ... اصلا میخوای زنگ بزنم از تهران واست بهترین استادو بفرستن ؟ !_ لطؾ میکنی ... لازم نیست ... محمد قول داده بهم آموزش بده ...چقدر خوشم میومد هر کلمه از محمد میزدم نفساش عمیق میشد ..._ اون بهتر آموزش میده نه ؟ !صدرا _ راسا .... خیلی دلت میخواد اذیتم کنی ؟نتونستم خودمو نگه دارم ... زدم زیر خنده ... خوشم اومده بود از حرص دادنش ..صدرا _ خووبه بخند ... بخند که گریه تم میبینم !_ واقعا ؟!!! گرخیدم !صدرا _ پشت تلفن شیر شدی ؟ !_ بدجور ... جلوی رومم باشی همین حرفا رو میزنم آقای صدر !صدرا _ میبینیم خانوم مشفق !_ صدرا ؟صدرا _ جانم عزیزم ؟_ دفعه دیگه خواستی زنگ بزنی خبرم کن تا من گوشیو برندارم ... خداحافظ .منتظر موندم ببینم چی میگه ... چیزی نگفت ... نفس عمیقی کشیدو آروم گفت : خداحافظ عزیزم .سریع قطع کردم ... زدم زیر خنده ... اینبار خیلی لذت داشت اذیت کردنش ... خیلی !***با صدای ترنم بدون اینکه چشام باز کنم گفتم : ها ؟ترنم _ من میرم دانشگاه ..._ باشه ... با راننده برو .ترنم _ باشه !منو بوسید و رفت ... تازه متوجه ویبره گوشیم شدم ... دست بردم ... از زیر بالشتم کشیدمش بیرون ... بدون اینکه چشامو باز کنمگفتم : بله ؟صدای شاد محمد توی گوشم پیچید : خوابی خانوم ؟_ اوهوم ...محمد _ توی کدوم اتاقی ؟چی ؟! یعنی اینجاست ؟ سریع بلند شدم ... که این برابر شد با زمین خوردنم ..._ آییییی .محمد _ چی شد ؟_ خوردم زمین ... کجایی ؟محمد _ خونمون ._ بمیری محمد ... پس این چه سوالی بود ! هولم کردی خوردم زمین ...صدای خنده اش بلند شد ... خودمم خنده ام گرفت ..محمد _ تا تو دستو صورتتو بشوری من کله پاچه گرفتم میام باهم بخوریم ._ کله پاچه ؟ !!!محمد _ آره ... بدت میاد ؟_ نه نه بیار ...محمد _ پس فعلا !قطع کرد ... وووی ... کله پاچه ! عوقققق ... ولی با تصور اینکه محمد بی دلیل نمیاد اینجا لبخندی روی لبم نشستو از جام بلند شدم...محمد اومد...کله پاچه رو خوردیم ..البته من به زور..هر وقت محمد نگام میکرد لبخند میزدم و وقتی سرش پایین بود بدون جوییدنسریع قورت میدادم..بعد از اتمامه صبحانه رفتیم تو پذیرایی .محمد_خب...تصمیمت چیه؟آب دهنم رو قورت دادم..بار دیگه حرفمو مزه مزه کردم..:میخوام طلاق بگیرمنگاهم کرد..:نمیدونم چه بدی در حقت کرده..من هیچ رفتار بدی ازش ندیدم..اگر هم تندی کرده اشتباه نبوده...ولی حالا .....مکثی کرد..بعد از چند لحظه گفت:تا حاظر میشی من هم زنگ میزنم به یکی از دوستام که وکیله ..به سمت اتاقم رفتم..سریع حاضر شدم و اومدم بیرون ..محمد_اماده ای؟سرم رو تکون دادم ..محمد_پس بریمتو حیاط دوباره راننده جلومون سبز شد .راننده_ببخشید اقا..خانوم حق ندارن به جز من با کس دیگه بیرون برن..دستور مستقیم آقاست .این بار دیگه راه در رویی نداشتم.نشستم رو پله ها و سرم رو گرفتم تو دستام..به معنای واقعی هنگ کرده بودم...محمد داشت باهاشحرؾ میزد ولی نمیشنیدم..یعنی نمیخواستم بشنوم.محمد اومد سمتم..با خونسردیمحمد_زنگ بزن بهش ..تو هنگ بودم بدتر شد.گنگ نگاش کردم..خندید .محمد_اونجوری نگام نکن دختر خوب.بگو میخوای با من بیای بیرون.میدونم با من لجه ولی بگو حوصلم سر رفته..بقیش باخودت.ببینم میتونی راضیش کنی یا نه؟گوشیمو برداشتم..رفتم تو لیست تماس.رو اسم صدرا مکث کردم...دکمه سبز رو فشار دادم و گرفتم بؽل گوشم ..صدرا_سلام..بفرماییدبفرماییدش یه جوری بود...میدونست منمو با یه حالتی که بگه زودتر کارتو بگو گفت_ سلام صدرا.خوبی؟صدرا_از کی تا حالا حال من برات مهم شده؟این چیزا که از نظر شما چرت و پرت بود ..بیخیال طفره رفتن .._ صدرا من میخوام با محمد برم بیرون ..محمد با شنیدن این حرؾ با کؾ دست یکی زد رو پیشونیش..فکر کنم یعنی گند زدمصدرا_جدا؟خب برو عزیزم .._ این راننده نمیذارهصدای خندش تو گوشم پیچید ...صدرا_جدا؟خب راضیش کن ..حالم داشت ازش بهم میخورد..سکوت کرده بودم ..صدرا_دور دوره منه نه؟دیروز خوشحال بودی..چی شده الان ناراحتی؟صدرا_اصلا اون احمق تو اون خونه چی کار میکنه؟؟؟هان؟من براتون خونه جدا گرفتم که با اون زیر یه سقؾ نباشی..بعدا اون ازوقتی رفتین اونجا تو اون خونس...ترنم کجاست الان؟لحنش از حالت خنده و شوخی برگشته بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۰ عصر
...آروم گفتم :دانشگاهصدای نفس های پر حرصش گوشی رو پر کرده بود ..با حرص گفت:کدوم گوری میخواین برین؟_ صدرا فقط دلم گرفته..یخوام برم بیرون..همین .لحنم ترحم انگیز بود..میدونستم با این لحن زودتر به حرفم گوش میده تا با پرخاشصدرا_خب با راننده برو_ با راننده؟صدرا خودت فکر کن...آخه با اون کجا برم؟یه فکری به سرم زد_ تازه یه ذره هم خرید دارم..اخه راننده میتونه نظر بده؟صدرا_نظر محمد خیلی مهمه؟وایسا با ترنم برو .هرچی میگفتم یه چیز دیگه میگفت..صدای دو تا بوق اومد و بعد...لعنت به شانس من..شارژم تموم شد..نمیشد یه خط دائمی برامبگیره؟محمد نشست کنارم ..محمد_مدارکت رو بده..خودم میبرم پیش وکیل..فقط ..حرفش با اومدن راننده ناتموم موندراننده_آقا گفتن میتونین برین..ولی تاکید کردن فقط همین یه بار .محمد سری تکون داد و بلند شد...رفتیم بیرون..اخماش تو هم بود.چیزی نگفتم .سوار شدیم .گوشیم یه ویبره خفیؾ کرد.اس ام اس داشتم .صدرا"خوب خوشیاتو بکن.فقط همین یه باره"بی توجه گوشی رو تو کیفم انداختمبه راه هیچ توجهی نداشتم..یکم چرخیدیم..حدودا ساعت 10 بود..محمد گوشیش رو در اورد و با یک نفر تماس گرفت_ سلام ..ببخشید واقعا..شرمندتم پسر_................_ نه یه مشکلی پیش اومد...ما یکم دیرتر میایم...میدونم سرت شلوؼه .._................._ قربونت..مرسی داداش..میبینمت.فعلاگوشی رو قطع کرد و پرتش کرد رو داشبورد_ چیزی شده؟محمد_تو شک نکردی صدرا که انقدر گیر بود چه جوری رضایت داد؟_ خب..حتما دلش سوخته..نمیدونم ..محمد_میخواسته ببینه کجا میریم..یه ماشین داره تعقیبمون میکنه.فقط برنگرد نگاه کن ._مطمئنی؟محمد_اره...میریم خرید..تو یکم خرید میکنی...باز یکم دور میزنیم....بعد یه کاری میکنم گممون کنهبا سر حرفاش رو تایید کردم ..**************************************محمد_پیاده شو..رسیدیم ..از ماشین پیاده شدم.طبق حرؾ محمد اول رفتیم خرید و من مانتو مشکی و یک کفش مشکی خریدم.نمیدونم این چندمین مانتوی مشکیمبود..دوست داشتم این رنگو.رنگ زندگیم.بعد هم کمی چرخیدیم.بعد هم محمد با استفاده از فنون پلیسی یه کاری کرد گممون کنن.سرمگیج رفته بود انقد دور زدیم .رفتیم تو ساختمون ..وارد یکی از واحد ها شدیم..زیاد بزرگ نبود..دقیقا رو به روی در ورودی یه در بود..کنار در یه میز که که دختر جوون پشتشنشسته بود که حدس زدم منشی باشه...سمت چپ هم دو تا در بود ..روی مبل هایی که رو به روی میز منشی بود نشستم.محمد رفت سمت منشی و کمی باهاش حرؾ زد.اومد نشست پیشممحمد_یکم باید صبر کنی...بعد میریم توصبرم زیاد طول نکشید..چون کسی که تو اتاق بود اومد بیرون و منشی ما رو صدا کرد که بریم تومثل مطب دکتر بود.ولی کاش مشکل من هم فقط یه مریضی ساده بود و اینجا هم همون مطب دکتر بود***دسته صندلی رو توی دستم فشردم ... نگام بین وکیل و صورت اخموی محمد میگذشت ... چیز زیادی از حرفاش حالیم نمیشد ... حالمبد شده بود .... و فکر کنم همین باعث میشد اصلا نفهمم وکیله چی میگه ... فقط موقعی به خودم اومدم که محمد داشت از وکیله تشکرمیکرد ... بلند شدم ... بدون اینکه حتی نیم نگاهی به وکیله بندازم اومدم بیرون ... محمد هم اومد بیرون ... ابروهاش توهم بود ..._ محمد ؟هیچی نگفت .. تا وقتی که سوار ماشین بشیم یک کلمه هم حرؾ نزد ... راه افتاد ... ولی بازم قصد نداشت حرفی بزنه ... از استرسگریه ام گرفت ..._ چی شد محمد ... حرؾ بزن .آروم گفت : مگه نشنیدی ؟ !_ هیچی نفهمیدم ... تروخدا بگو چی گفت ...زد کنار ... بدون اینکه برگرده سمتم گفت : صدرا فقط یه باره زدتت ... اون پاتم بخاطر شیشه بوده و خودت مقصرش بودی ... اونیه بار نمیتونه کاری کنه ...خشکم زد ..._ چی میگی ؟ !محمد _ نمیشه کاری کرد ...چشام بسته شد .. قلبم فروریخت ... خدایا چرا فقط بلدی منو ناامید کنی ... چرا ؟ !دستم رفت سمت دستگیره ...محمد _ کجا ؟ !_ نیاز دارم تنها باشم ...محمد _ راسا ....بدون توجه بهش پیاده شدم ... خلاؾ جهت خیابون رفتم ... کم کم اشکام راهشونو باز کردن ... بیشتر از قبل شروع به بارش کردن...***وارد خونه شدم ... راننده با دیدن وضع من گفت : خانوم حالتون خوبه ؟جوابشو ندادم ... رفتم سمت خونه ... وارد ساختمون که شدم صدای تلفن باعث شد با حرص برم سمتش و از برق بکشمش ... خودموانداختم روی مبل ... اشکام قصد تمومی نداشتن ... روسریمو دراوردم ... صدای در اومد ... نگام چرخید سمتش ... راننده بود ..._ چی میخوای ؟عصبانیت باعث شده بود ادب مدب یادم بره !راننده _ آقا میخوان باهاتون حرؾ بزنن .._ توهم فقط آمار لحظه به لحظه منو به آقات بده !راننده _ خانوم ...._ بهش بگو نمیخوام صداشو بشنوم ...راننده بیچاره مونده بود چیکار کنه ... گوشی رو گذاشت روی میز جلوم و رفت بیرون ... بدون اینکه نگاهی به گوشی کنم خواستمبلند شم که گفت : راسا ....روی میکروفون بود ... بی اختیار نشستم روی مبل ... خدایا ... چرا زندگی من باید با زندگی این بهم گره بخورن ؟ !صدرا _ حالت خوبه ؟انگار راننده بهش گفته وضعم داؼون بوده !صدرا _ راسا تروخدا جوابمو بده ... دارم دیوونه میشم .عصبانیتم سر باز کرد : چیه ؟! چی از جونم میخوای ؟ چرا دست از سرم برنمیداری ؟! چرا نمیذاری به حال خودم باشم ... حالا کهنیستی هم نمیذاری راحت باشم ؟! روزی ده بار زنگ میزنی چکم کنی که چی بشه !؟ نترس منم بخوام اون نمیخواد ... خیلی مرد تراز این حرفاس که حتی نزدیکم بیاد ... واسم مثل سهنده ... مثل سروشه ... حالا خیالت راحت شد ؟ دست از سرم بردار ...گوشی رو قطع کردم ... اینبار دیگه از ته دل زار میزدم ... بدبختی هام تمومی نداشتن ...***چشامو آروم باز کردم ... صدای ترنم میومد ...ترنم _ باشه ... باشه ... صدرا گفتم مراقبشم ... خداحافظ !با حرص گفت : دیوونه !برگشت سمت من ... با دیدنم اومد سمتم ...ترنم _ خوبی ؟سرمو آروم تکون دادم ... نیم خیز شدم روی مبل ..._ کی اومدی ؟ ساعت چنده ؟ترنم _ یه نیم ساعتیه اومدم ... ساعت ... 3 ... ؼذا خوردی ؟_ نه !ترنم _ پاشو ... صدرا بهم سفارش کرده مراقبت باشم ...پوزخندی نشست گوشه لبام ... مرده شور صدرا رو ببرم با جدو آبادش !***دو ماه بود از صدرا خبری نبود ... منو ترنم با هم زندگی میکردیم ... یه بارم تورج اومد ... هنوز با ترنم خوب نشده بود ولی حسمیکردم ترنم احسانو قبول کرده ... باهم حرؾ میزدن ... باهاش ملایم بود .. ملایم تر از قبل !................کتابمو برداشتم ... حرصم گرفته بود ..._ ترنم ؟ترنم _ ها ؟_ این حل نمیشه !ترنم کتابو ازم گرفتو گفت : میشه ... تو مثل آدم حل نمیکنی !_ بابا یک ساعته دارم حلش میکنم .ترنم _ سواله که خیلی آسونه !با حرص به سوال نگا کردم ... ترنم شروع به توضیح دادن کرد ... وسطای توضیحاش بود که صدای تلفن بلند شد ... با حرص رفتمسمتش ... یا خاله بود یا محمد یا سروش یا اونیکی خاله یا تورج ! دوماه بود که فقط اینا بودن ! دوماه بود که دیگه ناامید شده بودم ازخونواده ام !_ بله ؟صدایی نیومد ..._ الو ؟_ سلام ...چشام ناخودآگاه از حرص بسته شد ... دوماه بود صداشو نشنیده بودم راحت بودم ..._ بله ؟ فرمایش ... !صدرا _ راسا !_ مُرد ...صدرا _ خدا نکنه ... خانوم من با ندیدن من خوش خرمه نه ؟_ درست حدس زدی !صدای نفس عمیقشو شنیدم ...صدرا _ حدس میزدم ... یه خبر خوبم بهت بدم ... تا آخر امتحاناتت نمیام ... نمیخوام بخاطر وجود من خللی توی امتحاناتت ایجادبشه ._ کار خوبی میکنی !صدای خنده اش بلند شد ...صدرا _ میدونستم خیلی خوشحال میشی ... چه خبر ؟ درساتو خوب میخونی ؟با بیحوصلگی گفتم : صدرا ؟صدرا _ جانم ؟_ بیکاری ؟صدرا _ واسه چی ؟_ تو بیکاری من بیکار نیستم ... میخوام برم بشینم بخونم ... خداحافظ .و بدون اینکه منتظر بمونم قطع کردم ...ترنم _ صدرا بود ؟نشستم کنارش ..._ آره !ترنم _ تو چرا با اون بیچاره اینجوری حرؾ میزنی ؟؟_ از دستش ناراحتم ...ترنم _ خیلی خری ... اون بیچاره له له میزنه با تو حرؾ بزنه بعد تو ...._ ترنم ! سوالم !سرشو تکون داد و شروع کرد به توضیح دادن .............................با صدای زنگ لیوان از دستم رها شد و خورد شد ... با حرص رفتم سمت آیفون ... راننده ترنمو برده بود ... مجبور بودم خودم بازکنم !_ بله ؟_ منم !حالا هرکیه ... باز کردم ... احتمالا محمد بود ... رفتم سمت آشپزخونه ... خم شدم تا از روی زمین شیشه ها رو جمع کنم ... شیشههای بزرگو برداشتمو ریختم توی سطل آشؽال ... خواستم برگردم که خوردم به یکی ... خواستم خودمو ازش جدا کنم که دستشو دورمحلقه کرد ... بوی عطر صدرا بود ... جالب بود یادم مونده بود ... سرشو فرو برد توی موهای بازم ... نفس عمیقی کشیدو گفت :سلام خانومی ..._ سلام !!!!منو آروم از خودش جدا کرد ... نگاه مشتاقشو دور تا دور صورتم گردوند ...صدرا _ خوبی ؟_ ممنون ... تو قرار بود الان بیای ؟خنده عصبی ای کرد و گفت : نه ! مجبور شدم بیام ...خودمو ازش جدا کردم ...صدرا _ ترنم کجاست ؟_ کلاس داشت رفت !صدرا _ با راننده رفت ؟_ آره ... رفتم سمت انباری کوچیک گوشه آشپزخونه ... جارو رو اوردم بیرون ..._ چرا برگشتی ؟نشست پشت اپن ...صدرا _ عمه خانم مرده !خشکم زد ... جارو رو رها کردم ... برگشتم ..._ چی ؟صدرا _ هیچی بابا ... عمه خانوم مرده ... چی داری بخورم ؟ گرسنه مه !با حرص گفتم : یکی مرده بعد تو فکر شکمتی ؟صدرا _ میگی چیکار کنم ؟! مرده که مرده به من چه !با حیرت نگاش کردم ..._ حتی یه اپسیلون هم احساسات داری ؟پوزخندی زد و گفت : ندیدی ؟_ نه !صدرا _ واقعا که !از آشپزخونه اومدم بیرون ... خودمو رها کردم روی مبل ... با اینکه زیاد نمیشناختمش ولی از مرگش ناراحت شدم .....صدرا _ راسا چی داریم واسه خوردن ؟دوست داشتم چهار میخش کنم سینه دیوار !!!_ زهرمار !صدرا _ اوممم ... خوشمزه است ... میای بدی بهم ؟با حرص برگشتم سمتش ..._ چرا تو اینجوری هستی ؟صدرا _ چجوری ؟_ ؼیرقابل تحمل !برگشت سمتم ... نگاهشو دوخت توی چشمای عصبانیم ...صدرا _ واقعا ؟_ حتی فراتر از ؼیر قابل تحمل ...بلند شد ... اومد سمتم ... مبلو دور زد و کنارم نشست ... زانومو کشیدم توی بؽلم ... آروم گفت : میگی چیکار کنم ؟ گریه کنم ؟بخاطر کسی که ازش بدم میومد ؟_ ازش بدت میومد ... پس چرا اومدی ؟ !صدرا _ تو چه گیری دادی به اومدن من ؟! دوست داشتم برگشتم ...نگاش کردم ... از جام بلند شدم ... جلوی روش ایستادم ..._ ولی من نداشتم !خواستم برم که مچ دستمو گرفت ... حرکتش اینقدر ناگهانی بود که افتادم توی بؽلش ... سریع دستشو دورم حلقه کرد وگفت : کهدوست نداشتی نه ؟با حرص پسش زدم ..._ ولم کن صدرا !محکمتر منو گرفت ... سرشو فرو کرد توی موهام ...صدرا _ دلم واست خیلی تنگ شده بود ... به امید صحبت کردن باهات زنگ میزدم ولی تو که اصلا جوابمو نمیدادی ...مکثی کردو گفت : به دوستم حسودیم میشد ... زنگ میزد به نامزدش باهم یکی دو ساعت حرؾ میزدن ... بعد من ...........آروم گردنمو بوسید و گفت : میدونی با این کارات بیشتر منو مجذوب میکنی ؟پوزخندی نشست گوشه لبم ..._ ریخته دختری توی خیابون ... شبی نمیدونم چقدر بده ... واست خانومی هم میکنن .....فشار دستش دور بازوهام زیاد شد ...صدرا _ چرا تو اینقدر از من بدت میاد ؟_ نباید بیاد ؟منو کمی از خودش جدا کرد ... نگاهشو دوخت توی چشام و گفت : چرا ؟! کل زندگیمو دادم چکای باباتو خریدم ... بیخیالشون شدم... همون موقع دادم دستت ... چقدرم مهریه ات کردم ... با مردن اون زن دیگه هیچی واسم نمیمونه ... ماشینی که باید برمیداشتم رودادم واسه مهریه ات ... خونه رو هم فروختم بخاطر چکای پدرت ... دیگه چیزی ندارم ... جز اینجا !لباشو روی هم فشرد ... دستشو برد پشت گردنم ...صدرا _ فقط بخاطر اینکه تو باهام خوب شی ... ولی تو ..........._ باهات خوب شم ؟!!! میدونی چه بلایی سرم اوردی ؟ !دستاش شل شدن ... ازش جدا شدم ... روبروش ایستادم ..._ 16 سالمه ولی به اندازه یه زن چهل ساله زجر کشیدم ... 16 سالمه ... یه بار بهم تجاوز شده ... یه بار حامله شدم ... بعدشم بهزور ازدواج کردم ... 16 سالمه از خونواده ام طرد شدم ...اشکام جاری شدن ..._ کجای قانونای تو نوشته که این چیزا رو میشه راحت فراموش کرد ؟!! کجاش نامرد ؟اشکامو پاک کردم ..._ اینهمه بلا سرم اوردی درست ... ولی دیگه دست از سرم بردار ... هرجا باشی زندگی میکنم ولی کاری باهام نداشته باش ... میشمخدمتکار خونت ولی نزدیکم نشو ... کاری باهام نداشته باش ... گور بابای بقیه ... بزار همه بفهمن ... دیگه نمیتونم نگه دارم ...بفهمن بخاطر چی اینکارا رو کردم ... بفهمن بخاطر چکاشون اینکارو کردم ولی اونا چیکار کردن ؟! منو از زندگیشون بیرون کردن... میخوام بفهمن ... دیگه تحمل ندارم ...دیگه نتونستم تحمل کنم ... رفتم سمت اتاقم ... خودمو روی تخت انداختم و بؽضمو رها کردم .....................................آروم چشامو باز کردم ... همه جا تاریک بود ... در اتاقم بسته بود ... ولی میدیدم بیرون نور بود ... روشنایی بود ... آروم بلند شدم... از اتاق اومدم بیرون ...ترنم _ هنوز نرسیده دعوا کردید ؟صدرا _ بیخیال ترنم !ترنم _ چی رو بیخیال ؟! معلوم هست شما دوتا چتونه ؟صدرا از جاش بلند شد ... کتشو برداشت و از خونه زد بیرون ...ترنم _ واقعا که دیوونه اید دوتاتونم !راه افتادم سمتش ... خودمو روی مبل رها کردم ... با صدام برگشت سمتم ... با دیدنم نشست کنارم ..._ شنیدم حرفات رو ... بیخیال !ترنم _ واقعا که .........._ آره دیوونه ایم !ترنم _ بلند شو برو ؼذا بخور ... ظهرم هیچی نخوردی !فکر کنم صدرا بهش چیزی نگفته بود راجب مرگ عمه خانوم ... منم ترجیح دادم نگم ... رفتم توی آشپزخونه ... اونم دنبالم اومد ...در حالی که داشت ؼذا رو از توی یخچال بیرون میورد گفت : صدرا بهت گفت ؟_ چی رو ؟نگاهشو بهم دوخت ... حالا متوجه نگاهش شدم ... معلوم بود گریه کرده ...ترنم _ مرگ عمه خانوم رو ...هیچی نگفتم ... سرمو انداختم پایین ... میدونستم تورج و ترنم چقدر دوسش دارن ... ترنم بیشتر از مادربزرگش عمه خانوم رودوست داشت ... واسش خیلی سخت بوده ... خیلی !ؼذا رو گذاشت جلوم ... بی هیچ حرفی مشؽول شدم ...***آروم به خاله سلام دادم ... داشت گریه میکرد ... ترنم توی بؽل تورج داشت گریه میکرد ... نگاهمو ازشون گرفتم ... بؽض داشتخفه ام میکرد ... نشستم روی یه صندلی ... دورتر از همه شون ... به کسایی چشم دوختم که سیاه پوش بودن ... عزادار بودن ...چشمم به در بود ... ولی منتظر کی بودم ؟!!! نمیخواستم خودمو گول بزنم ... میخواستم یکی رو ببینم .. یه آشنا ... یکی از خونوادهام ..._ راسا ؟برگشتم سمت صدا ... اشکامو پاک کردم ... صدرا یه جعبه شیرینی داد دستم و آروم کنار گوشم زمزمه کرد : بیا اینو پخش کن ...بهتر از گریه کردنه !ازش گرفتم ... یکی یکی جلوی خانوما میگرفتم ... ازم تشکر میکردن ... تورج بهم گفت طبقه بالا هم هستن ... رفتم بالا ... اینجاییساکت تر بودن ... بدون اینکه بهشون نگاه کنم یکی یکی جلوشون میگرفتم ... نمیدونم جلوی چند نفر گرفته بودم ... جلوی نفر بعدیایستادم ..._ بفرمایید ...چشمم به دستش بود ... به انگشترش ... قلبم ریخت ... یه آشنا ... نگاهمو بلند کردم ... نگام قفل شد توی نگاه زن عمو ...زن عمو _ راسا ....زانو زدم روی زمین ... خودمو انداختم توی بؽلش ... اینبار بؽضم شکست ... بؽضی که از سر دلتنگی بود ... اونم آروم نوازشممیکرد و مدام قربون صدقه ام میرفت ... محکم به خودم فشارش دادم ... تازه میفهمیدم معنی دلتنگی چیه ...زن عمو _ قربونت برم ... کجا بودی تو ؟! نمیگی یه زنگ باید بزنی به ما ... نمیگی یه خونواده ای هم داری ؟ رفتی حاجی حاجیمکه ؟خودمو ازش جدا کردم ... نشستم کنارش ... بی اختیار رفتم جلو و بوسیدمش ... اونم منو چندبار بوسید ... بدون توجه به بقیه سرموگذاشتم توی بؽلش ... با بؽض گفتم : دلم براتون تنگ شده بود ...خم شد و منو بوسید .._ مامانم نمیاد ؟نگاهمو دوختم بهش ... هیچی نگفت ... بخاطر من نمیومدن ... لبمو گاز گرفتم ... آروم بلند شدم ..._ چیزی احتیاج داشتید بهم بگید ...بدون برداشتن جعبه شیرینی پله ها رو پایین رفتم ... دویدم سمت دستشویی قبل از اینکه بهش برسم محکم خوردم به یکی .. نزدیکبود بیفتم که منو گرفت ... چشامو باز کردم تا ازش تشکر کنم که دیدم صدراست ...صدرا _ خوبی ؟همین حرفش باعث شد اشکام جاری شن ... بی توجه به اطرافش منو کشید توی دستشویی ... درو بست ... خودش پشتش ایستاد ...صورتمو با دستاش قاب کرد : چی شده خانومم ؟نگاهمو بهش دوختم ..._ چرا نیومدن ؟صدرا _ کیا عزیزم ؟_ من میخوام ببینمشون ... میخوام ببینمشون ...بؽضم دوباره ترکید ... صدرا منو آروم کشید توی بؽلش ... سرمو بوسید ... اشکام میومدن پایین و تیشرت سیاه صدرا رو خیسمیکردن ... پیشونیمو چسبوندم به سینه اش ..._ فقط بخاطر اینکه منو نبینن نیومدن ... یعنی اینقدر از من بدشون میاد ؟صدرا _ نه عزیزم ... اونا از تو بدشون نمیاد ..._ پس چرا نیومدن ؟هیچی نگفت ... تکیه داد به در و منو توی آؼوشش فشرد ... منم بی هیچ حرفی داشتم گریه میکردم ... ولی آرومتر شدم ... بؽضمکمتر شد ...خودمو ازش جدا کردم ... لبخندی زدو آروم گونه مو بوسید و گفت : صورتتو بشور بیا باشه ؟فقط سرمو تکون دادم ... رفت بیرون ... آبو باز کردم ... به صورت خیس از اشکم نگاه کردم ... مشتمو پر کردم از آب و پاشیدم بهصورتم ... بی توجه به خیس شدن روسریم ... بی توجه به خراب شدن یه ذره آرایشم !صورتمو با حوله خشکم کردم ... خودمو درست کردمو اومدم بیرون ... آرومتر شده بودم ... دیگه گریه های بقیه روم تاثیری نداشت... ترنم هم آروم شده بود ... هر دومون با وجود مخالفت های خدمتکارا برای اینکه میتونن کارارو انجام بدن توی آشپزخونه بودیم... کمک میکردیم ...***نشستم روی تخت ... روسریمو دراوردم ... موهامو باز کردم ... بلند شدم ... مانتومو دراوردم ... دستم رفتم سمت زیپ شلوارم کهدر زدن ..._ بیا تو !در باز شد ... چرخیدم سمتش ... صدرا آروم اومد داخل و درو بست ...صدرا _ داشتی لباستو عوض میکردی ؟_ آره ...روی تخت دراز کشید و چشاشو بستو گفت : عوض کن ... نگا نمیکنم ...پشت بهش کردم ... شلوارمو عوض کردم و گفتم : تموم شدم ... برگشتم سمتش ... چشاش هنوز بسته بود ... رفتم سمتش ..._ صدرا تموم شدم میتونی باز کنی ...ولی هیچ صدایی ازش بلند نشد ... نگاهمو دوختم بهش ... انگار اونقدر خسته بود که خوابش برد ... با لباس هم خوابید ... دیوونه ...نگاهی به تخت کردم ... خوشم نمیومد کنارش بخوابم ... رفتم بیرون ... اتاقا رو یکی یکی گفتم تا شاید پتویی چیزی پیدا کنم ...میترسیدم توی یه اتاق دیگه بخوابم ... مخصوصا حالا که توی این خونه یکی مرده بود ... یه جورایی ترس داشتم ... هیچی پیدانکردم برگشتم توی اتاق ... به اجبار گوشه تخت دراز کشیدم ... پتو رو کشیدم روی خودم و پشت به صدرا خوابیدم ...***_ راسا ؟چشامو بدون اینکه باز کنم گفتم : بزار بخوابم تروخدا ...پتو رو کشیدم روی سرم ...صدرا _ میخواییم واسه تشییع بریم ... نمیای ؟چشام باز شد ... پتو رو کشیدم کنار ..._ منم باید بیام ؟صدرا درحالی که داشت جوراب میپوشید گفت : میتونی نیای ...نگاهی بهش کردم یه پیرهن سیاه و شلوار طوسی پوشیده بود ... نشستم تیو تخت و گفتم : نه میام !صدرا _ باشه عزیزم ... حاضر شو بیا پایین صبحونه بخوریم .و رفت بیرون ... سریع لباسمو عوض کردم ... اومدم بیرون ... دستو صورتمو شستم .. شالمو که روی شونه ام بود انداختم رویسرم .. از پله ها اومدم پایین ... هنوزم پام درد میکرد ... البته بعضی مواقع ... رفتم سمت آشپزخونه ..._ سلام ...چند نفری که هنوز نشناخته بودمشون سرشونو بلند کردن و جوابمو دادن ... نشستم کنار صدرا ... بدون هیچ حرفی شروع به خوردنصبحونه کردم ... قرار بود ساعت 9 عمه خانوم تشییع بشه ... همه آماده شدن ... از خونه زدیم بیرون ... منو صدرا و یه خانومی بههمراه پسرش نشستیم توی ماشین صدرا ... خانومه نشست جلو ... منو پسره عقب نشستیم ...خانومه _ چند سالته عزیزم ؟_ 16 !اینبار تمسخر توی نگاه هیچکی واسم مهم نبود ... نگام به بیرون دوختم ... خانومه هم شروع کرد با صدرا صحبت کرد ... پسره همکه یه هندزفری گذاشته بود توی گوشاش و چشاشو بسته بود ... منم بیرونو آنالیز میکردم ...بعد از نیم ساعت رسیدیم ... پیاده شدیم ... هنوز جنازه نیومده بود ... صدرا اومد سمتم ..صدرا _ باید با بچه ها بریم دنبالش آمبولانس و آوردن جنازه ...سوییچ ماشینو گرفت سمتم و گفت : یکی از بچه ها میاد ازت سوییچو میگیره ..._ باشه ...لبخندی زد و رفت سمت ماشینی که منتظرش بود ... نگام چرخید سمت قبرستون ... کسی رو نمیشناختم ... رفتم سمت ماشین ..بازش کردم ... نشستم جای راننده ... سرمو تکیه دادم به پشتیش و شامو بستم ...با صدای خوردن یه چیزی به شیشه چشامو باز کردم ... نگام چرخید سمت شیشه ... درو باز کردم ... پیاده شدم ... یه پسری بودحدودا 27 یا 28 ساله ...پسر _ سلام ... صدرا گفت بیام از شما کلید بگیرم ...کلیدو گرفتم سمتش ... ازم گرفت و تشکر کردو رفت ... رفتم سمت یکی از صندلی ها و نشستم روش ... هنوز کسی نیومده بود !به یک ساعت نکشیده پر شد از آدمایی که نمیشناختمشون ... ترنم و یا یکی از آشنا ها رو هم پیدا نکردم ... ایستاده بودم یه گوشه واز دور نظاره گر تشییع عمه خانوم بودم ... بعد از تشییع قرار بود برن یه رستوران ... واسه نهار ... نگاهمو اطراؾ چرخوندم ... باوجود اینهمه آدم نمیتونستم پیداشون کنم ... ؼلؽله بود ... گوشیم رو هم نیورده بودم ... ایستادم کنار ماشینا ... اطرافو نگاه میکردم تاشاید آشنایی پیدا کنم که صدای یکی باعث شد برگردم سمتش ... با دیدن سهند قلبم ریخت ... ولی در ظاهر بی نهایت خونسرد و بیتفاوت بودم ... اومد جلو ... تازه میفهمیدم چقدر دلم واسش تنگ شده بوده ...سهند _ چرا اینجا ایستادی ؟_ سلام ...سهند _ سلام ... خوبی ؟_ منتظر صدرام ...سهند _ اونا که رفتن ..._ گفت برمیگرده ..سهند _ اون میزبانه ... باید کارا رو انجام بده ... بیا با ما بریم ..._ نه منتظر میمونم ...چشاشو بستو باز کرد ... حرصش گرفته بود از لجبازیم ... فکر کنم یه به درک گفت و رفت ... بی تفاوت برگشتم ... تقریبا همهرفته بودن ... به درختی تکیه دادم و گفتم : حالا منتظر باش تا دندت نرم شه !............نشستم کنار درختا ... چشام به جاده ای بود که خلوت شده بود ... کسی نبود ... نگاهی به ساعتم کردم ... سه ساعت گذشته بود ...احتمالا خیلی سرش شلوغ بود ... منو یادش رفته بود .. حقو بهش میدادم ... تقصیر خودم بود که با سهند نرفته بودم ... بلند شدم ...اینجا موندن فایده ای نداشت ... راه افتادم سمت شهر ... دستمو توی جیبم فرو بردم و آروم آروم راه میرفتم ..با صدای بوق یه ماشین بی اختیار
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۰ عصر
برگشتم سمتش ... به امید اینکه صدرا باشه ... با دیدن ماشینش لبخندی روی لبم نشست ... کنارمایستاد ... سریع درو باز کردم و سوار شدم ..._ تو معلوم هست کجایی ؟! نمیتونستی یه زنگ بزنی بگی موندم ؟_ گوشیم جا مونده بود ._ خب با یکی دیگه میومدی ... اینجا موندی که چی ؟ !عصبانی بود ... بهش حق میدادم ... با اینهمه کار باید جور بچه بازی های منو هم میکشید ..._ معذرت میخوام !نگاهمو به بیرون دوختم ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشامو بستم ... دستم گرم شد ... دستمو گرفت توی دستش ... آرومبوسه ای زد پشتش ... با دست خودش گذاشت روی دنده و گفت : خداروشکر زود متوجه شدم ...چشامو باز کردم ... بچه پررو !_ زود ؟!! سه ساعت اینجا بودما !صدرا _ نمیدونی چه وضعیه اونجا ... باورت میشه دوهزار نفر اومدن ... رفتیم رستوران ... جا کم بود ... نصفیشون رفتن خونه ...بین خونه و رستوارن بودم ... یه اوضاعیه ها !_ اینهمه آدم فامیلاتونن ؟ !صدرا _ آره ... چی میشه تموم شه یه دل سیر بخوابم ..._ نه که دیشب نخوابیدی !صدرا _ خداییش نخوابیدم !_ آرهههههههههه ... اومدی دو دقیقه چشاتو ببندی من لباس عوض کنم خوابت برد ...صدرا _ بعد که تو اومدی خوابیدی خواب از سرم پرید .._ آره تو راست میگی !صدای خنده اش بلند شد ... نگام چرخید سمتش ..._ انگار نه انگار صاحب عزاس !!!!صدای خنده اش بیشتر شد ... بیخیال صورتمو چرخوندم سمت شیشه ... این امروز زیادی خوش بود !......................نشستم کنار ترنم ... داشت با الناز ، نامزد تورج ، حرؾ میزد ... باهم خوب شده بودن ... حتی حس میکردم ترنم با احسان خیلیخوب شده ...خوب بود !داشتم با انگشتام بازی میکردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد ... از توی جیبم درش اوردم ... با دیدن اسم سهند پوزخندی نشستگوشه لبم ... بازش کردم ...سهند _ بیا بیرون کارت دارم .میخواستم بیخیال باشم ولی بلند شدم ... دیگه آخر بچه بازی بود نرم ! از ساختمون اومدم بیرون ... زیر درختا واسه مردا صندلیگذاشته بودن ... از در اومدم بیرون ... نگام اطراؾ میچرخید که صدرا اومد سمتم ...صدرا _ چیزی میخوای ؟_ سهندو ندیدی ؟صدرا _ واسه چی ؟_ چه میدونم ... کارم داره !با دیدن سهند خواستم برم سمتش که صدرا بازومو گرفت ... مجبور شدم بایستم ... آروم کنار گوشم زمزمه کرد : میخوای بیام ؟نگاهمو دوختم توی چشاش و گفتم : نه ... ممنون .لبخندی زد ... لبخندی که میشد نگرانی رو توش خوند ... رفتم سمت سهند ... دستاش توی جیبش بود و تکیه داده بود به یه درخت...پشتش بهم بود .._ سهند ؟برگشت سمتم ..._ کارم داشتی ؟اضافه کردم : باید برم کمک کنم ...نگاهشو دوخت توی چشام و گفت : داری چیکار میکنی راسا ؟ !خودمو زدم به کوچه علی چپ !_ هیچی ... با ترنم به بقیه کمک میکنیم ...با کلافگی گفت : فکر نکن باور میکنم اینقدر خری !نگاهمو دوختم بهش ...سهند _ میخواستی تا کی از ما مخفیش کنی ؟_ راجب چی حرؾ میزنی ؟سهند _ تحقیق کردم .. یه آقایی به نام صدرا صدر اون چکا رو گرفته بوده ... بگو که این اسم فقط مشابه اسم اون لعنتیه !با اینکه تعجب کردم ولی خونسرد گفتم : درسته ... خوده صدرا بوده که اونا رو خریده منظور ؟ !با حرص بهم نزدیک شد ... سعی میکرد صداشو پایین نگه داره ...سهند _ دختره ی کم عقل میدونی چه ؼلطی کردی ؟ !!!تو چشاش زل زدمو گفتم : درست حرؾ بزن ... زندگی من به تو ربطی نداره ...گونه ام سوخت ... چشامو بستم ... صورتمو چرخوندم سمتش ... چشامو باز کردم ... سوخت .. ولی دلم بیشتر سوخت ... از اینکهمیدونست ولی بازم منو مقصر میدونست ..._ توجه کردی دست بزنت خوب شده ؟! قبل دست بزن نداشتی !دهنشو باز کرد تا چیزی بگه که منصرؾ شد ... از کنارم رد شد ... رفت ... سر خوردم ... پای درخت نشستم ... چشامو بستم ...حتی بهشون میگفتم هم تؽییری ایجاد نمیشد ... اونا فکر نمیکردن که من چی کشیدم ... فقط به اشتباهاتم فکر میکنن ...دستی روی گونه ام نشست ... چشامو باز کردم ... صدرا کنارم نشسته بود ...صدرا _ چی شده ؟بی اراده لبخندی زدم توی چشاش نگرانش ... آروم گفتم : هیچی ... دستمال داری ؟سریع یه دستمال از توی جیبش بیرون اورد و داد دستم ... تشکر کردم ... دستمالو فشار دادم گوشه لبم ... بلند شدم ... صدرا هم باهامبلند شد ... راه افتادم اونم شونه به شونه ام اومد ...صدرا _ نمیخوای بگی چی شده ؟_ سهند فهمیده چرا ازدواج کردیم ...و رفتم داخل ... صدرا دیگه نیومد ... انگار شنیدن این خبر واسه اون حیرت آورتر بود ... رفتم سمت دستشویی و گوشه لبمو شستم... خونش بند اومد ... اومدم از دستشویی بیرون ... بدون اینکه خجالتی بکشم از اینکه کسی قرمزی روی صورتمو ببینه ... بدوناینکه ترسی داشته باشم از دیده شدن زخم گوشه لبم ...بالاخره همه چی تموم شد ... اونهمه آدمی که اومده بودن برگشتن خونه هاشون ... ماهم مجبور بودیم اینجا بمونیم ... صدرا باید واسهکارای وقؾ این اموال و میراثش اقدام میکرد ... منم بیشتر پیش ترنم بودم ... از اون روی دیگه نه خبری از سهند داشتم نه از هیچکدوم دیگه شون ... و این شده بودن عادتم ... اگه زنگ میزدن تعجب میکردم !...............................کنار ترنم دراز کشیدم ... آروم آروم داشت گریه میکرد ..._ ترنم ؟چشاشو بهم دوخت ..._ بگو چی شده ... دارم دیوونه میشم .نگاهشو به یه جای دیگه دوخت و گفت : موندم توی دوراهی ..._ چرا ؟ترنم _ آرمان میگه من کوتاهی کردم ... میگه همش تقصیر من بوده ._ خودشم بی تقصیر نبوده ...ترنم _ میدونم ... ولی میگه نمیذاره آب خوش از گلومون پایین بره .. میترسم راسادستمو گذاشتم روی گونه اش و آروم گفتم : احسان رو نمیخوای ؟نگاهشو دوخت بهم ..ترنم _ پسر خوبیه ... تا الان با همه چیم ساخته ... هرکی بود پس میکشید ..._ میتونی دوسش داشته باشی ؟ترنم _ نمیدونم ..._ بشین فکر کن ... اگه واقعا میتونی به عنوان کسی که باید بهش تکیه کنی بهش نگا کنی میتونی باهاش باشی ....ترنم _ تو چی ؟ پشیمون نشدی از انتخاب صدرا ؟نگاهمو ازش گرفتم ... باید چی میگفتم ؟! راضی نبودم ... ولی نمیتونستم نادیده بگیرم که چقدر عوض شده بود ... چقدر بهم توجهمیکرد ..._ نه !!خودم هم از حرفم تعجب کردم ... واقعا پشیمون نشده بودم ؟! نمیدونستم واقعا نمیدونستم ..................................نشستم روی مبل ... صدرا با خستگی خودشو رها کرد روی مبل ... روسریمو دراوردم ... رفتم سمت آشپزخونه ... یکم آب خوردم... از آشپزخونه اومدم بیرون ... باز فکر کنم روی مبل خوابش برده بود ..._ صدرا ؟صدرا _ هوم ؟_ بلند شو برو توی اتاق بخواب ...صدرا _ حال ندارم ... خیلی خوابم میاد ...با حرص گفتم :بخواب ... !رفتم سمت پله ها ... که بین راه من گرفت ... بلندم کرد ... جیػ زدم .. از ترس ... گردنشو محکم چسبیدم ..._ صدرا بزارم پایین ....درحالی که از پله ها بالا میرفت گفت : نترس ... جات خوبه !_ تو خوابت میومد نه ؟سرشو تکون داد و مظلومانه گفت : اوهوم ... دلم میخواد یکی واسم لالایی بخونه ... بخوابمو دیگه بیدار نشم ..._ آخی ... یاد بچه گی هاتو کردی ؟سرشو تکیه داد به شونه ام و آروم گفت : دلم واسه مامانم تنگ شده ...از ؼم صداش منم لرزیدم ... درو با پاش باز کرد ... منو برد سمت تخت و گذاشت روش ... خودش دراز کشید روی تخت ..._ بلند شو لباستو عوض کن ...نگاهی بهم کردو بلند شد ... رفتم سمت کمد لباسا ... یه بلوز شلوار از توش دراوردم ... خواستم برم بیرون بپوشم که صدای صدرابلند شد ...صدرا _ راسا ؟برگشتم سمتش ...صدرا _ میدونی داری با این کارات چقدر زجرم میدی ؟گنگ نگاش کردم ...صدرا _ من شوهرتم ... چرا نمیفهمی ؟اخمام رفت توهم ... از اتاق اومدم بیرون ... جنبه بهتر شدن رفتارمو نداره ... لباسمو عوض کردم و دراز کشیدم روی مبل ...تلوزیون رو روشن کردم ... زدم به یه شبکه و چشامو دوختم به حرکات بازیگرا ..._ راسا ؟بدون اینکه نگاهمو از تلوزیون بگیرم گفتم : چیه ؟ایستاد کنار مبل ...صدرا _ نمیای بخوابی ؟_ خوابیدن منم به تو ربط داره ؟ !!!خودشو رها کرد روی مبل ... نگام چرخید سمتش ..._ بفرمایید بالا !لبخندی زد و خواست سرشو بزاره روی پام که خودمو کشیدم کنار ..._ من نمیخوابم .. تو برو بخواب بزار منم فیلممو ببینم .سرجاش راست نشست و گفت : منم میخوام ببینم ...بی اختیار بلند شدم و گفتم : پس من برم بخوابم .هنوز یه قدم جلوتر نرفته بودم که گفت : باشه من میرم بخوابم ... تو بشین فیلمتو نگاه کن ...نگام چرخید سمتش ... پوزخندی زد و گفت : فقط یادت باشه خانوم مشفق !رفت سمت پله ها ... میدونستم کار اشتباهی کردم ولی بیخیال نشستم روی مبل ... به من چه ناراحت شه !نگاهمو دوختم به تلوزیون ...***با صدای افتادن یه چیزی چشامو باز کردم ...صدرا _ لعنتی !آروم بلند شدم ... خوابم برده بود روی مبل ... رفتم سمت آشپزخونه ... به صدرایی که روی زمین نشسته بود نگاه کردم ..._ چی شده ؟بدون اینکه نگام کنه گفت : هیچی ... ظرؾ عسل از دستم خورد زمین .یه آهانی گفتم و اومدم بیرون .. نگاهی به ساعت کردم ... ساعت هشت بود ... رفتم سمت دستشویی ...دستو صورتمو شستم و برگشتم توی آشپزخونه ... صدرا نبود ... صبحونه خوردم ... حالا ساعت هشتو نیم چیکار کنم ؟ !اونقدر دلم واسه ی دریا رفتن تنگ شده بود ... گوشیمو برداشتم ... دوست داشتم با یکی برم ساحل ... شماره گرفتم ... خواب نباشتروخدا ! البته میدونستم خواب نیست ... بچه ی سحر خیزی بود !_ بله ؟صداش خواب آلود بود ..._ سلام پسر عموی خودم !_ سلام ... خوبی ؟_ ممنون ... خواب بودی ؟_ آره ! دیشب دیر خوابیدم ._ حوصله ام سررفته میای بریم بیرون ؟_ ساعت هشتو نیم ؟!؟ !!_ آره خب ... میای ؟_ باشه ... کجا بیام ؟_ میای جلوی خونه ی صدرا ؟_ خونه ی صدرا ؟ !آدرسو دادم ... خندید و گفت : آدرسشو بلد بودم ... منظورم اینه که مگه خونه توهم نمیشه ؟! ما نیستید شما ؟_ عادت کردم میگم خونه صدرا !_ باشه ... تا یک ساعت دیگه اونجام ._ ممنون بای !گوشیمو گذاشتم روی میز ... خواستم بلند شم که یه چیزی گفت به صدرا زنگ بزن ... موافق بودم ... حال نداشتم بعدا بفهمه و پاچهمو بگیره ... شماره شو گرفتم ... بعد از سه تا بوق جواب داد : بله ؟_ سلام ...صدرا _ سلام ._ میگم صدرا .. میخوام با سروش برم بیرون میتونم ؟صدرا _ باشه ... کاری نداری ؟_ نه ........قبل از اینکه حرفم تموم شه قطع کرد ... گوشی رو گرفتم جلوی روم ... بداخلاق ... !بی خیال رفتم بالا ... تا آماده شم ... دوست داشتم نشون بدم هیچی کم ندارم !.....................گوشیمو برداشتم ...سروش _ جلوی درم !_ باشه اومدم ...سریع اومدم پایین ... کفش اسپرت پوشیدم ... تا در دویدم ... در سریع باز کردم ... ولی با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد !برگشت سمتم ...سهند _ سلام ._ من با سروش قرار داشتم !سهند _ ولی من باید باهات بیرون میرفتم ..به طرؾ ماشینش اشاره کرد و گفت : پیاده بریم یا با ماشین ؟بدون توجه به حرفش چشم دوختم توی چشاش و گفتم : چیکارم داری ؟دستشو توی جیبش فرو برد و گفت : باید حرؾ بزنیم .راه افتادم .. اونم دنبالم اومد ... شونه به شونه ی هم راه میرفتیم ولی کسی نمیخواست سکوتو بشکنه ...نمیدونم چقدر گذشته بود که سهند سکوتو شکست .سهند _ چرا فکر میکنی بزرگ شدی ؟دستمو توی جیبم فرو بردم ..._ بزرگ نشدم ؟پوزخندش صدا دار بود ... شنیدم ... شنیدمو هیچی نگفتم ...سهند _ هنوز همون بچه ای که بودی !هیچی نگفتم ...سهند _ چرا هیچ وقت فکر نمیکنی ؟بازم سکوت کردم ... یه جورایی دلم میخواست یکی دعوام کنهسهند _ چرا چیزی بهم نگفتی ؟ از زیر سنگم شده بود پول پیدا میکردیم ..._ کم پولی نبود !سهند _ ولی اونقدر بی ؼیرت نبودیم که بزاریم این بلا رو سر خودت بیاری !_ من هیچ بلایی سر خودم نیوردم ...آره جون عمه جانت !سهند _ من خر نیستم راسا ... فکر نکن دروؼی که به بقیه گفتی رو میتونی فرو کنی توی کله ی من !_ چه دروؼی ؟ !سهند _ اینکه اون عوضی رو دوست داری !برگشتم سمتش ... بدم اومد به صدرا گفت عوضی ... شاید قبلا بوده ولی الان اینجوری نبود ... خوب شده بود ..._ درست حرؾ بزن ... درسته دوسش نداشتم ولی دلیل نمیشه که نخوام باهاش ازدواج کنم !با حرص ایستاد ... الان اگه توی خیابون نبودیم میزد لهم میکرد ...سهند _ تروخدا دهنت ببند تا نبستمش ... معلوم هست چه زری میزنی ؟ مگه رو دستمون مونده بودی ؟!!! دیوونه 16 سالته ... بهخودت نگا کن ... به کجا رسیدی ؟با اینکه خودمم حرصم گرفته بود لباسشو کشیدم تا راه بیفته ..._ من اومدم بیرون حوصله ام سر نره نه اینکه بشینی دعوا کنی باهام !!!سهند _ چرا داری وانمود میکنی چیزی نشده ؟_ چیزی نشده خب ... فقط خونوادمو از دست دادم !سهند _ همش تقصیر بچه بازی های توئه ... اگه کسی چیزیش بشه تقصیر توئه ... یادت باشه ...بؽض کردم ... چرا ازم دفاع نمیکرد ... چرا فکر نمیکرد من توی اون لحظه ها چه حسی داشتم ... چرا درکم نمیکرد ... یه قطرهاشک از چشمم اومد پایین ... سریع پاکش کردم ... دست سهند دورم حلقه شد ... منو کشید طرؾ خودش ... آروم گفت : چرا هیچینمیگی ؟ چی باعث شده لال بمونی ؟ چرا حرفی نمیزنی ؟ بخدا کاری میکنم که از این زندگی خلاص شی ... فقط بگو چی شده ...خودمو ازش جدا کردم ... نمیخواستم حرؾ بزنم ... و نمیدونستم چرا ... دهنم باز نمیشد ..._ میخوام برم خونه ...نیم نگاهی بهم کردو گفت : نمیخوای بری خونتون ؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم : وقتش نیست ... نمیتونم ...سرشو آروم تکون داد و برگشتیم ... دیگه هیچ حرفی نزد ...جلوی خونه صدرا که ایستادم آروم ازش خداحافظی کردم و رفتم داخل ... ولی نرفتم توی ساختمون ... نشستم کنار یه درخت ... تویدورترین نقطه ... احتیاج داشتم یه جای آروم باشم ...با صدای یکی از فکرم کشیده شدم بیرون ... نگاهمو دوختم به صدرا که روبروم ایستاده بود ... ابروهاش توی هم گره شده بود ...اشکامو پاک کردم ...صدرا _ اینجا چیکار میکنی ؟بلند شدم ..._ میخواستم تنها باشم ....خواستم از کنارش رد شم که گفت : آره دیگه هضم حرفای پسرعموتون واست مشکله !ایستادم ... بی منظور اینو نگفت ... هیچوقت اینجوری واسه سروش نمیگفت ... نگاهی بهش کردم ..._ منظورت چیه ؟صدرا _ تو به من گفتی با کی میری بیرون ؟_ سروش ....فهمیده بود ... مطمئن بودم ...صدرا _ بعد با کی رفتی بیرون ؟!!!؟دهنمو باز کردم تا حرؾ بزنم که گفت : به ریخت من میخوره پپه باشم ؟! من زیادی خرم ؟_ صدرا .......دستشو گذاشت روی دهنم ...صدرا _ حرؾ نزن ... نیمخوام صداتو بشنوم ... دیگه بدم میاد از صدات ... دیگه بدم میاد از کلماتی که از دهنت خارج میشن ...دیگه باورم شده هیچی نیستم ... دیگه باورم شده حتی نمیتونم یه دختر بچه 16 ساله رو داشته باشم ...صداش میلرزید ...صدرا _ ولی این رسمش نبود ... این رسمش نبود که با وجود من بری با یکی دیگه ... این حقم نبود راسا ... حقم نبود بعد از اینهمهمدارا ... حقم نبود ...دستشو آروم از روی دهنم کشید پایین ... لباشو روی هم فشرد و نفس عمیقی کشیدو گفت : دیگه کاری باهات ندارم ... دیگه هیچکاری باهات ندارم ... هیچی ... خودت میدونی چیکار کنی ... برام دیگه فرقی نمیکنه ........نگاهشو برای بار آخر دوخت توی چشام ولی خیلی زود ازم نگاهشو گرفت و با قدمهای محکم رفت سمت ماشینش ... از صدایگازی که گرفت چشام اومد روی هم ... اینبار فرق میکرد ... لحنش اینبار فرق میکرد ... لب زیرینمون گاز گرفتم ... اینبار عذابوجدان داشتم ... یا شایدم ناراحت بودم ... نمیدونستم ... !***گوشیم لرزید ... نگاهی بهش انداختم ... برش داشتم ... یه اس بود ... بازش کردم ... از صدرا بود : ساعت پنج پرواز داری ...آماده شو راننده میبرتت ...نگام چرخید سمت ساعت ... ساعت 3 بود ... آروم بلند شدم ... نگاهمو باز چرخوندم توی پیام ... چرا گفته بود راننده منو میبره ...یعنی نمیخواست بیاد ؟! من باید تنها میرفتم ؟ !همیشه تنها بودم ... با حرص گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم توی جیبم ... رفتم بالا .. لباسامو جمع کردم ... اومدم پایین ... رانندهمنتظرم بود ...راننده _ آقا گفتن ببرمتون .بی اختیار گفتم : خودش نمیاد !؟راننده _ نه خانوم .و برداشت کیفمو ... نگاهی به اطراؾ کردم ... اومدم بیرون ... به درک نیا !!!..................................جلوی خونه ی خاله پیاده شدم ... زنگو فشردم ... راننده یکی یکی بسته های کتابمو گذاشت پایین ... صدای خاله اومد : کیه ؟_ منم خاله !در باز شد ... با دیدنش لبخندی زدم ... منو کشید توی بؽلش ..._ سلام .آروم بوسید منو ..خاله _ بالاخره یادت افتاد باید بیای پیش منِ پیرزن ؟ !!!!!!_ ببخشید ... دوباره باید مزاحمتون بشم ...خاله اخمی کردو گفت : از این حرفا نزن که ناراحت میشم ...منو برد داخل ... راننده چندتا بسته کتابامو گذاشت داخل و رفت ... توی همون اتاق قبلی وسایلامو چیدم ... محمد نبود ... رفته بود !یه جورایی ناراحت شدم ... با نبود ترنم ... با نبود محمد ... یا حتی صدرا ... نمیتونستم درس بخونم ... به کمکشون احتیاج داشتم ...صدرا ؟! چرا بهم زنگ نزد ... با حرص نشستم روی تخت ... زنگ نزن ... به درک ! منم نمیزنم ...لباسمو عوض کردمو رفتم پیش خاله ...***توی یه ماه آینده هیچ خبری از صدرا نشد ... نه به گوشیم زنگ زد نه به خاله تا حالمو بپرسه ... و این نشون میداد که قضیه جدیبود ... امروز باید میرفتم بوشهر ... دو روز دیگه عقد ترنم با احسان بود ... خوشحال بودم ... ترنم هم خوشحال بود ... حس میکردماحسان واسش عالی بود ...از خاله خداحافظی کردم ... سوار ماشی شدم ... راننده منو برد فرودگاه ... تا وقتی که پروازمو اعلام کردن نرفت ... بعدشم بهمکمک کرد ... چمدونمو تحویل دادم ... ازم خداحاظی کردو رفت ... بازم تنها باید میبودم ....ایستادم کنار در خروجی ... اطرافو نگاه کردم ... منتظر بودم ... منتظر یه ماشین ... یه ماشینی که سفید بود ... یه ماشینی کهBMW بود ... یه ماشینی که صدرا راننده اش بود ... چیزی طول نکشید ... ماشین اومد ... ولی با راننده ای متفاوت ... صدراییوجود نداشت ... سوار شدم ... بؽض گلومو فشار میداد ... از دستش خیلی ناراحت بودم ... یه ماه بود خبری ازم نگرفته بود و حالاهم یکی دیگه رو فرستاده بود دنبالم ... این چه بازی ای بود ؟ !!!چشامو بستم ... نمیخواستم ناراحت باشم ... برام فرقی نمیکرد ... صدرا اصلا برام فرقی نمیکرد ....راننده _ خانوم ؟چشامو باز کردم ... اونقدر ؼرق فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم ... پیاده شدم ... اینجا که !!! برگشتم سمت راننده ..._ چرا منو اوردی اینجا ؟راننده _ آقا گفتن ...چشام بسته شد ... دیگه نمیتونستم از زور بؽض خودمو نگه دارم ... چشامو باز کردم ... به درک ... اینجا بیشتر بهم خوش میگذره...زنگو فشار دادم ... چمدونو گذاشت کنارمو رفت ... در با صدای تقی باز شد ... چمدونمو کشیدم و رفتم داخل ... چندتایی ماشینداخل خونه بود ... صدای آهگ میومد ... قبل از عقد اینا عروسی گرفتن !!!!_ راس ا !برگشتم ... با دیدن ترنم همه چی یادم رفت ... یادم رفت از دست صدرا ناراحت بودم ... یادم رفت !خودمو انداختم توی بؽلش ..._ خوبی عروس خانوم ؟ترنم _ فکر نمیکردم بیای اینجا ..._ از فرودگاه اومدم ...ترنم _ خوب کاری کردی ... بریم داخل .با هم رفتیم تو ..._ قبل از عقد عروسی گرفتید ؟ !خنده اش گرفت ... وارد که شدیم با دیدن اینهمه جمعیت توهم خشکم زد ...ترنم _ مامان ؟خاله برگشت سمتم ... با دیدنم لبخندی زدو اومد طرفم ... و همین شد شروع سلام علیک هایی که یک ساعت طول کشید فکر کنم ...آخر سر هم تورج نجاتم داد ...ترنم _ بیا برو توی اتاق من بخواب ... خسته ای نه ؟_ آره ...رفتم توی اتاقش ..ترنم _ من میرم بیرون ... استراحت کن عزیزم ..._ ممنون ...و رفت بیرون ... لباسمو عوض کردم ... دراز کشیدم روی تخت ... آره خوابم میومد .... چشام گرم شدو خواب رفتم !!!با احساس نوازش صورتم از خواب بیدار شدم.ولی چشمام رو باز نکردم..مطمئن بودم صدراست...دلم واسه کل کلامون تنگشده..بیشتر اوقات کم می اورد..صداش اومد_ راسا..خانومی بیدار میشی؟با باز کردن چشام سری دستشو برداشت و اخم کرد ..صدرا_بلند شو دیگه..چقدر میخوابی؟کلی صدات زدم .به ساعت نگاه کردم.حدود نیم ساعت بود خوابیده بودم.چرا یک دفعه لحنش عوض شد؟صدرا_بلند شو لباستو عوض کن.حیؾ نشد از زیرش در برم.وگرنه عمرا میومدم تو این اتاق .تو سکوت نگاش کردم.بی حرؾ رفت بیرون.بلند شدم و حاظر شدم .ترنم به نظر خیلی خوشحال بود.امیدوار بودم که واقعا این طورباشه و ارمانو فراموش کرده باشه.دیگه شب شده بود.دلم میخواست برم خونه.خونه ی صدرا.نگاهم رو چرخوندم.صدرا با تورج واحسان صحبت میکرد.نمیتونستم برم و بهش بگم بیاد کارش دارم.به نظرم زشت اومد.ولی..اون شوهرم بود..شوهرم..چه اشکالیداشت؟رفتم سمتشون.با رسیدن من هر سه ساکت شدن و به من نگاه کردن.رو کردم به صدرا_ میشه یه لحظه بیای؟سر تکون دادو با یه ببخشید بلند شد.کمی ازشون دور شدیم ._ من نمیخوام اینجا بمونم .صدرا بدون این که به چشام نگاه کنه با بیتفاوتی گفت:خب چی کار کنم؟میتونی زنگ بزنی به سروش خان بیان از اینجا ببرنتون .اسم سروش رو با یه حالتی گفت ._ من میخوام برم خونه.نه خونه عموم..وگرنه که فقط کافیه به یکی از پسر عموهام زنگ بزنم.با کله میان منو ببرن .صدرا_از احوال پرسی هاشون کاملا مشخصه .بدون فکر گفتم:تو که از تماس هاشون خبر نداری.هر روز تماس میگیرن حالمو میپر ...بقیه حرفمو با نگاهی که بهم کرد قورت دادم.دستمو اروم گرفت و برد تو اتاق ترنم.وقتی درو بست هولم داد تو اتاق .صدرا_ببین بهت گفتم هر کاری میخوای بکن.برام مهم نیستدیگه هم حق نداری در مورد اون پسر عموهات یا هر مرد دیگه ای با منحرؾ بزنی.فهمیدی؟؟هر کاری دوست داری بکن .و رفت بیرون.روی تخت دراز کشیدم و به سقؾ چشم دوختم. حتی ازم توضیح نخواست.چقدر نامرد.به راست چرخیدم.منم نمیدونستمسهند قراره بیاد..وگرنه بهش میگفتم.اصلا اون بدون این که اجازه حرؾ زدن به من بده قضاوت کرد..حکم داد.تازه اجرا هم کرد.چندساعتی داشتم به همین چیزا فکر میکردم.از بیرون صدایی نمیومد.انگار همه رفته بودن بخوابن.با اومدن ترنم توی اتاق چشمام روبستم.نه که حوصلشو نداشته باشم.دوست نداشتم ببینه بیدارم چون میخواست بگه چرا بیرون نیومدم.چند لحظه تو اتاق بود و رفتبیرون.صدای پچ پچ میومد.بعدش هم صدای باز و بسه شدن در.حس کردم کسی نشست روی تخت.دوباره نوازش گونم و.....گونم کهبوسیده شد ..صدای ارومش که میگفت:شب بخیر خانومم..بهم ارامش داد ..چرا این کارا رو میکرد؟وقتی خواب بودم مهربون بود و وقتی بیدار بودم..حتی اجازه حرؾ زدن بهم نمیداد.فردا براش توضیحمیدادم.نه به خاطر اون.به محبتش احتیاج نداشتم..فقط نمیخواستم در موردم فکر بدی بکنه و به خاطر رفع عذاب وجدان خودم.با اینفکر خوابم برد .صبح وقتی پاشدم همه در حال کار بودن.مثل این که قرار بود مراسم تو همین خونه باشه.اومدم بیرون و اولین کسی که دیدم ترنمبود.چشماش خواب الود بود.معلوم بود اونم تازه از خواب پاشدهترنم_سلام خانوم خانوما.منتظر بودم بیدار شین با هم صبحانه بخوریم..از گشنگی تلؾ شدم ._ صبح بخیر..از چشمات معلومه خیلی منتظر بودی ..خندیدیم و من رفتم که صورتم رو بشورم.دو تایی صبحانه خوردیم و رفتیم کمک.یه چند ساعتی داشتیم کار میکردیم که تورج برایناهار صدامون کرد.با دیدن تورج تازه یاد صدرا افتادم.از صبح تا حالا ندیده بودمش.از ترنم هم که نمیشد پرسید .*****************************شب شده بود و خبری از صدرا نبود.یه ربعی میشد که گوشیمو گذاشته بودم جلومو رو اسم صدرا نگه داشته بودم.بالاخره دستمو بردمجلو و دکمه سبز رو فشار دادم.یک بوق...دو....سه....چهار....پنج...شش ....هفت...هشت...نه...در حال حاظر مشترک موردنظر ......دوباره زنگ زدم ...دوباره ..دوباره ...بعد از ششمین تماس..رد کرد..حتی نذاشت بوق بخوره..چرا خودمو کوچیک کردم؟وقتی جلوشمو نمیذاره حرؾ بزنم..چرا فکر کردمپشت تلفن میذاره؟گوشیمو پرت کردم رو تخت..نمیخواستم اس بدم..حتی نمیخواستم پشت تلفن حرؾ بزنم.میخواستم رو در روباشه..ولی ..........فردا روز عقد ترنمه.یعنی نمیاد؟ما تو این جشن باید پیش هم باشیم.به فردا فکر کردم..مامانم اینا هم هستن..یعنی میبینمشون؟؟؟؟خدایایعنی میشه؟دلم براشون یه ذره شده.با این که اونا حتی یه ......بر خلاؾ دیشب که تا حدودی اروم بودم امشب با یه بؽض تو گلوم خوابیدم.هم کار صدرا..هم فکر خانوادم .صبح زودتر از ترنم بیدار شدم و سری دوش گرفتم.قرار بود من هم باهاش برم ارایشگاه.بعد از حموم ترنم و بیدار کردم که اونم برهدوش بگیره.لباسی که قرار بود بپوشم رو گذاشتم توی ساک که ببرم اونجا.یه پیراهن کوتاه قرمز دخترونه بود.دکلته بود و روش یهکت داشت که یکم بپوشونه.لباشو همراه با خاله از تبریز خریده بودم.با اومدن ترنم حاظر شدیم و با احسان رفتیم ارایشگاه ..نیم ساعتی بود که ترنم و احسان رفته بودن ... ایستادم کنار خیابون ... حرصم گرفته بود ... بؽض داشتم ... به احسان گفته بود بهمبگه میاد ولی کوش ؟ !!!بؽضمو قورت دادم ... هیچ چیزی هم همرام نبود ... گوشیمو دراوردم ... شماره شو گرفتم ... اونقدر عصبی بودم که به این فکرنمیکردم که باهام چقدر سرده ... فقط میخواستم فحشش بدم ... رد تماس زد ... اشکام جاری شدن ... گوشیمو اوردم پایین ... شمارهآژانس سر کوچمون رو گرفتم ... میرفتم اونجا و از یکی پول میگرفتم و میدادم بهش ...بعد از نیم ساعت رسیدم خونه عمو ... جلوی در پر بود از ماشینهای جورواجور ... رو به راننده کردم و گفتم : من میرم واستونکرایه بیارم ...از ماشین پیاده شدم ... جلوی در به تورج خوردم ...تورج _ عاشقیا ... حواست کجاست ؟_ دارم میرم داخل پول آژانسو بیارم ...تورج _ با آژانس اومدی ؟_ آره .تورج _ صدرا پس چی ...._ نمیدونم ..دستشو گذاشت پشت کمرمو گفت : تو برو داخل خودم میدم ...لبخندی زدمو ازش تشکر کردم ... رفتم داخل ... آروم آروم میرفتم ... انگار منتظر یه تلنگر بودم .. یه تلنگری که بخواد بؽضموبترکونه ... جلوی ساختمون نفس عمیقی کشیدم ... لبخندی کشیدم روی صورتم و رفتم داخل ... ترنم و احسان اومده بودن ... نشستهبودن سرجاشون ... داشتن با لبخند به بقیه نگاه میکردن ... لبخندی زدم ... خوشحال بودم .. خوشحال بودم از اینکه بهترین دوستمخوشحال بود ... رفتم سمتشون ... ترنم منو دید ... لبخندی زد ..._ عروسم اینقدر سبک ؟!! نیشتو ببند !احسان _ منم بهش میگم .. گوش نمیده !ترنم با آرنجش زد توی کلیه احسان که فکر کنم ناقصش کرد ... درحالی که داشتم به اونا میخندیدم ترنم گفت : کو صدرا ؟_ نمیدونم !صدام لرزید ... ترنم فهمید ...ترنم _ یعنی چی نمیدونی ؟! نیومد دنبالت ؟_ نه !ترنم به احسان گفت : مگه نگفتی صدرا گفته راسا بمونه خودم میام دنبالش ؟احسان _ چرا همینو گفت ...رو به من کردو گفت : راسا خانم فکر نکنید میخواستم از سرمون بازتون کنما ... خوده صدرا بهم گفت ...لبخندی زدمو گفتم : نه بابا این چه حرفیه ... احتمالا کاری داشته ...برگشتم سمت ترنم ... با حرص گفت : زنگ زدی بهش ؟چشامو بستمو گفتم : ترنم بیخیال ...چشامو دوختم توی چشاش ..._ تو خوش بگذرون ... به درک که نمیاد ...قبل از اینکه چیزی بگه رفتم سمت آشپزخونه ... اشکام جاری شدن ... سخت بود واسم ... سخت بود که اینجوری آدم حسابم نکنه ...خیلی عصبی ام میکرد ... یه لیوان آب خوردم و برگشتم بیرون ... مانتومو دراوردمو اویزون کردم و روی یکی از صندلی ها نشستم... نگاهمو دوختم به ترنم ... چقدر خوب بود که زندگیت معمولی آؼاز شه !یکی کنارم قرار گرفت ... برگشتم سمتش ... با دیدن سروش لبخندی روی لبم نشست ...سروش _ خوب هستید مادمازل ؟نگاش کردم ... کت شلوار پوشیده بود ..._ خیلی بهت میاد !لبخندی زد ...سروش _ به توهم خواهری ... درضمن خیلی خوشگل شدی !_ درسته !برگشتم سمت صدا ... سهند تعظیمی کردو گفت : ارادتمند دختر عمو !منم بلند شدمو تعظیم کردم ..._ ماهم !!!!سهند رو به سروش گفت : جمله به این پر معنایی گفتم ... خانوم میگه ماهم !!!خنده ام گرفت ... با حرص زدم پشت گردنش ..سهند _ نکن دختر ! موهامو یک ساعت بود درست میکردم ... خراب میشه میمونم روی دستتونا !_ چشمم روشن ... گوشی من کو زنگ بزنم به این دختر خاله ام ؟ !!!سهند منو کشید توی بؽلش و گفت : من قربون خواهر گلم بشم ...نگام افتاد به کسی که کنار درورودی خشکش زده بود ... بی اختیار خودمو کشیدم از توی بؽل سهند بیرون ... سهند رو بهم کردوگفت : برم بهشون تبریک بگم ...و رفت ! نگاهمو ازش گرفتم ... نشستم کنار سروش ...سروش _ کو صدرا ؟ !!خواستم نشونش بدم که دیدم اونم مثل سهند کنار ترنم و احسان ایستاده ... تبریکشو گفت ... زودتر از سهند ... برگشت ... نگاش گرهخورد توی چشای من ... بؽضمو فرو دادم ... نگاهشو ازم گرفت و رفت سمت گروهی ...سرمو انداختم پایین ... احساس میکردم خیلی عصبانیه از دستم .. ولی کسی که باید
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۱ عصر
عصبانی میبود من بودم نه اون !!!....................................آروم آروم باهم دست میزدیم ... ترنم دیوونه چنان عشوه ای میومد واسه رقصیدن که احسان دهنش یه متر باز مونده بود ... تازه اونروی ترنمو دیده بود ...آهنگ عوض شد ... چراؼا رو خاموش کردم ... سریع رفتم سمت ترنم ... زیر گوشش زمزمه کردم : خرت از پل گذشت حالا داریخودتو نشون میدی نه ؟نگام کرد ...به احسان اشاره کردمو گفتم : بیچاره تازه فهمید با چه اعجوبه ای عقد کرده !ترنم زد زیر خنده ... جدی گفتم : ببند نیشتو !نورو انداختن روی ترنم ... خودم کشیدم کنار ... احسان دستشو دور کمرش حلقه کرد و شروع کردم به رقصیدن ... منم آروم خودموبا آهنگ تکون میدادم ... باهاش آروم زمزمه میکردم که دستی دور کمرم حلقه شد ... به دست حلقه شده نگاه کردم ... برق حلقه ...صداشو کنار گوشم شنیدم : من بهت همیچین اجازه ای داده بودم که این لباسو بپوشی ؟ !!!عصبانیت رو میشد از تک تک کلماتش تشخیص داد ... قبل از اینکه به خودم بیام منو کشید وسط ... بی هیچ حرفی دستشو حلقه کرددور کمرم ... با خشونت ... منو کشید سمت خودش ... با اینکه دردم گرفت ولی چیزی نگفتم ... کنار گوشم زمزمه کرد : من بهتاجازه داده بودم یا نه ؟_ من تورو دیدم تا چیزی ازت بپرسم ؟!! تو اصلا ازم پرسیدی چی میخوام بپوشم ....فشار دستش دور کمرم بیشتر شد ... اشکام جاری شدن ...صدرا _ یه ذره عقل نداری که بدونی این لباس مناسب اینجا نیست ؟_ به تو چه ... من دوسش داشتم !کمی منو از خودش جدا کرد و زل زد توی چشام ... با عصبانیت از بین دندونای کلید شده اش ؼرید : همه چی تو به من ربط داره... فهمیدی ؟ !!!چشامو بستم ...صدرا _ فکر نکن هیچی نمیگم ... فکر نکن حالا که ساکتم تا ابد اینجوری میمونم ... یادت باشه هرکی یه ظرفیتی داره ... کارینکن که همین امشب ظرفیتم تموم شه !دستمو گرفتم جلوی دهنم تا هق هقم بلند نشه ... بی اختیار سرمو گذاشتم روی سینه اش ... بؽضمو رها کردم ... بدون صدا ... چنگزدم به کتش ... حرکاتم بی اراده بود ... اونم بدون هیچ عکس العملی فقط دستشو گذاشته بود پشت کمرم و حرکت میکرد ... منموادار میکرد باهاش حرکت کنم ... ذهنم کشیده شد به روزی که بخاطر نیومدن بابا اینا گریه کردم ... منو بؽل کرد .. ولی الان ...حتی سعی نمیکرد با کلمات آرومم کنه ... انگار اون صدرا به یک باره مرده بود .. انگار ..............دستش بالاتر اومد ... پشت شونه هام قرار گرفت و منو به خودش فشرد ... آروم نشدم ... هق هقم بیشتر شد ... آهنگ تموم شد ...صدای تشویق بقیه ... خودمو ازش جدا کردم ... بدون توجه به کسی دویدم سمت پله ها ... رفتم توی اتاق ترنم ... درو بستمو پشتشنشستم ... چه مرگم شده بود ؟ !!بخاطر چی گریه میکردم ؟ !!چرا باید بهش میدون میدادم ؟چرا هرچی گفت هیچی نگفتم ؟ !!چرا اعتراض نکردم ؟ !!گریه ام شدت گرفت ... سرمو گذاشتم روی پای لختم و زار زدم ...با صدای در سرمو از روی زانوم برداشتم ...صدرا _ راسا ؟هیچی نگفتم ...صدرا _ یک ساعته اینجایی ... زشته بیا بریم پایین .._ نمیام .صدرا _ راسا اون روی منو بالا نیار ! بلند شو بیا ...دستگیره رو فشار داد ... در کمی اومد جلو ... با حرص کوبیدم توی در و داد زدم : پشت درم عوضی !بلند شدم ... درو باز کردم و با عصبانیت گفتم : چی از جونم میخوای ؟ !!چشمم افتاد به چشای عصبانیش ... اومد جلو ... بی اختیار میرفتم عقب ... بازومو گرفت ... منو کشید سمت خودش ... با تحکم تویگوشم گفت : فکر نکن الان بهت چیزی نمیگم باید جولان بدی ... شانس بیار این مراسم تموم نشه !رهام کرد ... بدون اینکه تعادلی داشته باشم خوردم زمین ... با عصبانیت گفت : پنج دقیقه فرصت داری خودتو درست کنی ... وگرنهبیخیال آبرو میشم و بلایی سرت میارم که حتی اون پسر عموی عزیزتم نتونه کاری کنه !و رفت بیرون ...بؽضم ترکید ... بلند شدم ... جلوی آینه ایستادم ... نمیخواستم وضع از اینی که هست بدتر بشه ... دستم رفت سمت شیر پاک کن ترنم... همه صورتمو که براثر گریه ریخته بود بهم پاک کردم ... سریع آرایش نصفه و نیمه ای کردم ... رژ قرمز ترنم روی کشیدمروی لبم ... نگاهی به چشمای قرمزم کردم ... در باز شد ... نگامو چرخوندم سمتش ... بدون اینکه نگام کنه گفت : راه بیفت !رفتم سمتش ... موهامو درست کردم ... جلوتر ازش راه افتادم که بازومو گرفت ... چنان محکم که انگار داره دزد میگیره ...میخواست فرار نکنم ... دستمو دور بازوش حلقه کرد و از پله ها رفتیم پایین ... نور کم بود ... و همینم باعث میشد کسی نفهمهوضعیت من چجوریه ... نمیدونم چقدر گذشت که صدرا کنار گوشم زمزمه کرد : خیلی شیک میریم پیششون ... بهشون میگی سرمدرد میکنه و میخوایم بریم ...نگام چرخید سمت صورت سردش ... جدیتش باعث شد دنبالش راه بیفتم ..._ ترنم ؟صدام خش دار بود ... با لبخند برگشت سمتم ... نگاش افتاد به صورتم ... اخماش کشیده شد توهم .._ حالت خوبه ؟_ سرم درد میکنه ... حالت تهوع دارم ... میخواییم بریم دیگه ...یه نگاه بهم کردکه یعنی خر خودتی !!!صدرا _ حالش زیاد خوب نیست ... ببرمش درمونگاه ... بعدشم ... مبارکه !ترنم با یه پوزخندی گفت : ممنون .... ولی فکر نکنم اونقدر بچه باشم که نفهمم قضیه چیه ...لبامو روی هم فشار دادم ... صدرا لبخند پر حرصی زد و گفت : خداحافظ ...و بازومو کشید ... بدون اینکه توجهی به بقیه کنیم منو کشید سمت در ... اونقدر عصبی بود که کم کم داشت استخونام میشکستن ..._ مانتوم !!!صدرا _ برو سوار شو حوصله مسخره بازی هاتو ندارم ...و هلم داد توی ماشین ... خودشم سوار شد ... بدون هیچی حرفی گازشو گرفت و از خونه عمو بیرون اومدیم ... از عصبانیتشمیترسیدم ... از اینکه اینجوری داشتیم میرفتیم .. میترسیدم ... خیلی هم میترسیدم ... حاضر بودم هرکاری کنم که اون یکی صدرائهباشه ... اون صدرای مهربون ...جلوی یه آپارتمان ایستاد ... پیاده شد .. درو پارکینگ رو باز کرد ... ماشینو برد داخل ... پیاده شدم ... رفتم سمت آسانسور ... اونمپشت سرم اومد ... شماره 5 رو فشار داد ... سرمو انداختم پایین ... اشکام بی هیچ تلاشی فرو میریختن ... در آسانسور باز شد ...رفتم سمت یه در ... پشت سرش رفتم ... درو باز کرد .. کنار ایستاد ... رفتم داخل ... رفتم جلو ... صدای بسته شدن در باعث شدچشام بسته شه ... میلرزیدم ... دست خودم نبود ... میترسیدم ... صدای افتادن کتش روی مبل ... مثل پتک فرود اومد روی سرم ...صدرا _ خب تعریؾ کن عزیزم !؟!؟عزیزمو اونقدر مسخره گفت که بؽضم شکست ... صدای قدمهاشو شنیدم ... اومد جلوم ایستاد ... کراواتشو شل کرد ...صدرا _ به نفعته گریه نکنی !!!مکثی کردو گفت : به من نگاه کن !سرمو بلند نکردم ... میترسیدم ... اینبار داد زد : گفتم سرتو بلند کن !آروم سرمو بلند کردم ... نگاهمو دوختم توی چشاش ... توی ابروهای گره خورده اش !!!صدرا _ فکر کردی من خرم !؟!! فکر کردی حالیم نیست ؟ !!با انگشت اشاره اش زد توی سرم و گفت : توی این چیه ؟ !!!تکونی خوردم ولی نه زیاد ... دستش رفت سمت دکمه های پیرهنش ... قلبم ریخت ...صدرا _ جلوی چشمای من میری توی بؽل اون عوضی ... جوری باهاش میگی و میخندی که بامن یه بارم اینجوری نخندیدی !!!هرلحظه حرفاش بیشتر منو میترسوند ... میترسیدم از بلایی که قرار بود سرم بیاد !صدرا _ چرا اینقدر بچه ای راسا ؟!! چرا ؟سرمو بلند کردم ... نگاهمو دوختم بهش ..._ اونموقع که منو گرفتی نمیدونستی بچه ام ؟ !!!صدرا _ ترنمم مثل تو ... عقل اون بیشتر از توئه !_ به من چه ...یه جورایی جرعت پیدا کرده بودم ... کنارش زدم تا برم سمت دستشویی ... ولی منو گرفت ... دستشو دور کمرم حلقه کرد ...صدرا _ کجا ؟اشکام جاری شدن ..._ ولم کن صدرا !صدرا _ چرا ... مگه اونم بؽلت نکرد ... چرا به اون چیزی نگفتی ؟!!! چرا ؟سرشو اورد نزدیک موهام ...صدرا _ پس بخاطر کی اینهمه خوشگل کردی ؟! بخاطر کی این رژ قرمزو زدی ها ؟! بخاطر من بود یا اون ..._ اونی وجود نداره ... سهند داداشمه ... بفهم اینو !صدرا _ باشه عزیزم ... چرا عصبانی میشی ؟نگاهمو دوختم توی چشاش و با عجز نالیدم : ولم کن صدرا !دستشو نرم میکشید به کمرم ... میلرزیدم ... بدم میومد از حرکت دستاش ... بدم میومد از این نگاهش .. من اون آؼوشو میخواستم...من اون نگاه پر از محبتو میخواستم نه اینو ... من اون صدرا رو میخواستم نه اینو !گردنمو بوسید ..صدرا _ چقدر عطرت خوشبوئه !!!گریه ام شدت گرفت ... دستمو بردم سمت سینه لختش ... دیگه جونی نداشتم باهاش بحث کنم ..._ صدرا تورو خدا ولم کن ...صدام اونقدر ضعیؾ بود که برگشت سمتم ... چشام داشت بسته میشد ...صدرا _ راسا چته ؟سردم بود ... خیلی هم سردم بود ... نتونستم خودمو بگیرم ... بدنم سست شد .. چشام اومد روی هم ..................................................چشامو باز کردم ... اتاق تاریک بود ... دستم رفت سمت سرم ... درد میکرد ... چشمام به تاریکی عادت کرد ... اطرافو نگاه کردم... بلند شدم ... تازه متوجه لباسم شدم ... یه پیرهن که مال صدرا بود ... توی تنم زار میزد ... چیز دیگه ای تنم نبود ... پیرهن تاکمی پایین تر از باسنم بود ... حرصم گرفت ... صدرا لباسمو عوض کرده بود !!!با عصبانیت از اتاق اومدم بیرون ... تشنه هم بودم ! نگاهمو چرخوندم ... یه راهرو بود ... رفتم طرؾ جایی که حدس میزدم هالباشه ... حدسم درست بود ... طرؾ دیگه ی هال اپن بود ... دستم رفت سمت کلید برق .. روشنش کردم ..._ خاموش کن !سریع خاموشش کردم ... به صدرایی که روی مبل افتاده بود نگاه کردم ... با همون لباسش بود ... بی توجه بهش رفتم سمت یخچال... از توش یه بطری آب برداشتم ...صدرا _ خوبی ؟کمی از آب خوردم ... چراغ روشن شد ... صدای صدرا آروم بود ...صدرا _ بهتری ؟نگام چرخید سمتش ... حالا شده بود همون صدرا ... با لحن مهربون ... از این خوشم میومد ... !فقط سرمو تکون دادم ... خواستم از آشپزخونه برم بیرون که جلومو گرفت ... منو کشید توی بؽلش ... روی موهامو بوسید ...صدرا _ ببخشید عزیزم ... ببخشید نمیخواستم اینجوری شه ... فکر نمیکردم اینجوری شه ... معذرت میخوام ...صداش میلرزید ... شخصیتش شدید دوگانه بود ... نه به این که اینقدر مهربون و ضعیفه ... نه به اون که اونقدر عصبانی و جدی ومحکم بود ... جدی بودن و محکم بودن اونو بیشتر دوست داشتم ...خودمو ازش جدا کردم ... هیچی نگفت ... از کنارش رد شدم ... برگشتم توی همون اتاق ... درو بستم ... نشستم روی تخت ...دستمو آروم کشیدم روی ملافه ... دراز کشیدم روش ... پتو رو کشیدم بالا ..تکلیفم با خودمم معلوم نبود ... نه به اون که از زنگ نزدنش ناراحت بودم ... نه به اینکه از بودنش ناراحت بودم ... و نه به الان کهاز دستش ناراحت بودم ... چم بود ؟!!! رفتاراش برام مهم شده بود ؟!! چرا ؟.................................................. ....چشامو آروم باز کردم ... ؼلت خوردم ... نگام افتاد به پنجره ... یه صبح دیگه ... یه روز دیگه ... بلند شدم ... نگاهی به ساعتروی دیوار کردم ... نه بود ... به اندازه کافی خوابیده بودم ... بلند شدم ... نگامو چرخوندم توی اتاق ... به دکوراسیون سبز لجنیاتاق دقیق شدم ... قشنگ بود .. دوسش داشتم ... رفتم سمت کمد ... باید یه چیزی پیدا میکردم میپوشیدم ... اینجوری نمیشد جلویصدرا جولان بدم ... درو باز کردم .. پر بود از لباسای صدرا ... گشتم ... یه شلوار تو خونه ای کرم بیرون اوردم ... پوشیدم ...برام بلند بود ... چند بار بالا زدم ... شد عین شلوارک ... اومدم بیرون ... صدایی نبود .. هیچی ... !از فرصت استفاده کردم و همه جا رو دید زدم ... یه آپارتمان سه خوابه بود ... با یه سالن بزرگ که یه گوشش یه پیانو بود ... بالبخند رفتم سمتش ... هیچی بلد نبودم ولی دوست داشتم ... دستمو کشیدم روش ... صداش پیچید توی خونه ... لبخندی زدم ... مثلپیانیست ها نشستم پشتش ... با ژست دستمو گذاشتم روی کلید هاش ...صدرا _ مگه میخوای آپولو هوا کنی ؟برگشتم سمتش ... فقط یه شلوار پاش بود ... داشت موهاشو خشک میکرد ... !صدرا _ صبح بخیر خانوم ... خوبم ... ممنون ... شما بهترید ؟سعی کردم نخندم ..._ صبح بخیر !اومد سمتم ...صدرا _ بلدی ؟_ نه !نگاهمو دوختم به کلید های سیاهش ... نشست کنارم ...صدرا _ میخوای یادت بدم ؟نگاش کردم ... لبخندی روی لبش بود ... بلند شدم ..._ الان نه ! بعد از صبحونه !منم مهربون شده بودم .... خودمم دلیلشو نمیدونستم ... مهربونیش روی منم اثر گذاشته بود ... !صبحونه رو توی سکوت خوردیم ... بعد از جمع کردنشون صدرا رفت سمت پیانو ...صدرا _ راستی راسا ؟_ هوم ؟نشستم کنارش ...صدرا _ یه هفته دیگه باید بریم ایتالیا !برگشتم سمتش ..._ کجا ؟ !!!!صدرا _ ایتالیا !_ برای چی ؟تعجب کرده بودم ...صدرا _ مسابقه دارم ... باید بریم !_ چه مسابقه ای ؟صدرا _ راننده فرمول یکم ... باید بریم اونجا ... برای مسابقه دادن من !دهنم دیگه جا نداشت باز شه ..._ چی هستی ؟ !!!با خنده گفت : راننده !یه جورایی واسم حیرت آور بود ... واقعا ؟!!!؟_ داری گولم میزنی !صدرا _ آخه مگه مرض دارم دختر خوب ؟؟؟؟؟؟ !_ واقعا ؟صدرا با خنده منو کشید سمت خودش و گفت : واقعا واقعا !و دستشو کشید روی کلید ها ... دیگه ساکت شدم .. اونم شروع کرد به توضیح دادن ...با دقت به تمامه توضیحاش گوش میکردم.یکم که گذشت بلند شد و گفت:خب دیگه..برا امروز بسه.سعی میکنم تا موقع رفتن تا یهحدودیش رو بگم .و در اخر حرفاش اروم پیشونیم رو بوسید و رفت به سمت یکی از اتاق ها.از پشت پیانو بلند شدم.با شروع تابستون هیچ کاری نداشتمانجام بدم.به ناچار رفتم سمت تلوزیون.چند دقیقه بعد صدرا حاظر از اتاق اومد بیرون.بهش خیره شده بودم و تو ذهنم دنبال دلیلی واسهبیرون رفتنش میگشتم که خودش گفت:میرم وسایلتو بیارم.اونجوری نگام نکن .خندم گرفته بود.تشکر کردم و خیلی اروم خدافظی کردم.موقع بیرون رفان بای بای رد و یه بوس فرستاد و در رو بست.با بسته شدندر صدای خندم بلند شد .کانال های تلوزیون رو برای دومین بار چک میکردم.هیچی نداشت.از جام بلند شدم و باز به سمت پیانو رفتم.خوشم میومدازش.نشستم پشتش و الکی کلید ها رو پشت هم فشار میدادم.مثلا میخواستم اهنگ بزنم ولی حتی خودم هم میدونستم بدون رعایتاصولش و تمرین ؼیر ممکنه.به دنبال استعداد نهفته درونم میگشتم.از کارای خودم خندم گرفته بود.بالاخره از بازی باهاش خسته شدمو قبول کردم که نمیشه به استعداد نهفتم تکیه کنم.با این فکرم لبخندی زدم.با صدای دست زدن با ترس از جام پریدم و به عقببرگشتم.با دیدن صدرا نفس راحتی کشیدم ._ چجوری اومدی تو؟صدرا_سلام خانومی.خواهش میکنم.کاری نکردم..راستش خب من کلید خونه رو داشتم با استفاده از اون اومدم .به دیوار تکیه داده بود و نگام میکرد.حرفی نزدم.مشخص بود به خاطر صدای زیاد متوجه اومدنش نشده بودم.به دستاش نگاه کردم..وهمینطور به زمین..چمدونم نبود ._ پس وسایلم کو؟یکم به من نگاه کرد و بعد با کؾ دستش زد رو پیشونیش ._ ببخشید.یادم رفت بیارم .یه نگاه به لباس های گشاد تنم کردم.بی حرؾ به سمت اتاقم رفتم.با دیدن چمدون وسط اتاقم با ذوق پریدم سمتش و یه لباس راحتیبرداشتم و عوض کردم.لباسای صدرا رو هم انداختم رو تخت.اخیش راحت شدم.در چمدون رو بستم که نگام به پشتش افتاد.حدود 6پاکت لباس.در اولیش رو باز کردم.یه شلوار جین خیلی خوشگل به همراه یه بلوز استین سه رب صورتی که یقش تا حدودی بستهبود.با یه صندل صورتی.یه عکس هم توی پاکت بود.ژورنال همین لباس.واقعا خوشگل بود.بعدی توش یه شلوارک بود.تا زیر زانومیومد.تمامشو نگاه کردم.لباس ها محشر بود.و تا حدودی پوشیده.اخری هم مانتو شلوار سفید به همراه کیؾ و شال و کفش ابیبود.حدس میزدم واسه مسافرت باشه.باید ازش تشکر میکردم.از جام بلند شدم و به طرؾ در برگشتم که تو چهاچوب در دیدمش .صدرا_خب خانومی..خوشت اومد؟واقعا خوشم اومده بود.این از تمام اجزای صورتم معلوم بود.به خاطر همین با یه ذوق خاصی گفتم:وای اره همش عالی بود.مرسیصدرا .با مهربونی نگام کرد و گفت:قابل خانومیمو نداره.میخواستم بگم اگه خوشت نیومده میتونیم بریم عوض کنیم .سرم رو به معنای رد حرفش تکون دادم .صدرا_پس بیا ناهار درست کن .اومدم برم بیرون که ولی صدرا کنار نرفت.هنوز داشت همونجوری نگام میکرد ._ برو کنار برم ناهار درست کنم دیگه ._......... به یه شرط میرم ._ چه شرطی؟صدرا سرشو کج کرد و با انگشت اشاره زد به لپش.دودل بودم.داشتم به انگشتش نگاه میکردم .دستشو اورد پایین و اومد جلو سرم روبوسید .صدرا_ؼذا گرفتم.فقط باید میزو بچینی.بی زحمت ..یکم گیج بودم.ؼذا رو خوردیم.ساعت 3 بعد از ظهر بود.صدرا رفت استراحت کنه منم رفتم لباس هارو پرو کنم.تو تنم هم عالیبودن.با ملاحظه تاشون کردم و گذاشتم تو کشوی کمد.تنها جایی بود که خالی بود.بعد هم رفتم پای تلوزیون و یکی از فیلم های صدراکه به نظرم قشنگ بود رو گذاشتم که ببینم ......فیلم تموم شده بود.درست حدس میزدم.قشنگ بود ولی یکم دردناک بود.دلم گرفته بود.میخواستم برم بیرون.داشتم فکر میکردم با کیبرم که صدرا با چشمایی که از شدت خواب پؾ کرده بود جلوم ظاهر شد.دستمو گرفتم جلو دهنم که یهو نزنم زیر خنده.روی مبلنشست و سرش رو به بالای مبل تکیه داد و چشماشو بست.خندمو خوردم.چقد تو خواب خوب بود.یه حالت مظلوم..یا نه..مظلوم نه..یهفرد معمولی برای من.نه کسی که خاطرات بدی برام به جا گذاشته.دیگه اونقد ازش متنفر نبودم ولی نمیتونستم دوسش داشته باشم.فقطدلم نمیخواست مثل قبل شه.اینجوری زندگیم بهتر بودصدرا با صدای خواب الودش پرید وسط افکارم:اگه خوب نگام کردی من برمسریع جهت نگامو عوض کردم.چشماش که بسته بود.خب از کجا فهمید؟؟؟؟صدرا_زیاد فکر نکن برات خوب نیست..بعد ادامه داد:من میخوام برم بیرون.اگه میای سریع حاظر شو.و رفت سمت دستشویینمیدونستم برم یا نه.دلم میخواست برم ساحل.نمیدونستم کجا میخواد بره.به خاطر همین بلند نشدم.اومد بیرون و با تعجب نگام کرد .صدرا_یعنی نمیای؟_ نه.حسش نیست .یکم فکر کرد..بعد گفت:راهی نداره که نظرت عوض شه؟بدون فوت وقت گفتم :چرا داره .صدرا_خب؟چه راهی؟_ بریم ساحل .صدرا_باشه.زود حاظر شو ..داشتم میرفتم تو اتاق که صداش اومد:مانتو جدیدت رو بپوشحوصله کل کل نداشتم.خودم هم ذوق داشتم زودتر بپوشمش.به خاطر همین همون رو پوشیدم.کفشمو بردم و دم در گذاشتمش.همونموقع هم صدرا اومد.یه شلوار جین به رنگ ابی روشن پوشیده بود با یه پیراهن سفید.اومد و با دیدن من سوتی کشید .صدرا_خیلی بهت میاد راسا .اروم تشکر کردم .صدرا_خب من چطورم؟یکم نگاهش کردم.خوب شده بود ._خوبصدرا_این یعنی عالی...خب بریم تا هوا تاریک نشده؟خندیدم ._بریمخونه زیاد تا ساحل فاصله نداشت.یه ربعه رسیدیم .صدرا_میخوای قدم بزنی؟_اوهومسر تکون داد و از ماشین پیاده شدیم..هیچ کس حرفی نمیزد.با دیدن دریا ارامش گرفتم.دلم نمیخواست به چیزایی فکر کنم که ناراحتممیکرد.یکم رو به دریا وایسادم.که صدرا صدام کرد.با گفتن چیه سرم رو هم برگردوندم که ....انگشتش رو کنار صورتم نگه داشته بود.با برگردوندن سرم انگشتش خورد به بینیم.دستمو به بینیم گرفتم و با خشم به چهره خندونشنگاه کردم_ ما این کا رو تو دبستان میکردیماین بار با صدای بلند خندید .صدرا_اخه بدجور رفته بودی تو حس.ببخشید چون بهت نمیومد مجبور شدم اذیتت کنم .همینجوری داشتم با چشم ؼره نگاش میکردم .صدرا_الان فکر کنم میخوای منو بزنیسرم رو به نشانه مثبت تکون دادمصدرا_باشه.اگه تونستی بزن ._ نترس..بی جواب نمیمونه .بعد هم شروع کردم به قدم زدن.صدرا هم کنارم اومد.بیشتر به فکر تلافی بودم.یکم راه رفتیم..بازم حرفی نمیزدیم..به صدرا نگاهکردم و بی هوا گفتم:راستی خونه عمه خانوم رو خالی کردی؟صدرا هم برگشت:اره چطور مگه؟_ هیچی همینجوری..خونه خوشگل و بزرگی بود ..صدرا_اره.ولی من به هر حال میخواستم ............داشت حرؾ میزد که پامو بردم جلوی پاش..اونم که ؼرق حرؾ زدن بود نتونست تعادلشو حفظ کنه خورد زمیناین بار نوبت من بود که بخندم.بلند شد و خودشو تکوند.لباس هاش کاملا خاکی و کثیؾ شده بود.مخصوصا که رنگ روشن همبود.خوب که خنده هامو کردم گفتم:خب..اینم تلافی ..صدرا با یه عصبانیت مصنوعی رو کرد بهم:که تلافی اره؟؟؟سرمو تند تند بالا پایین کردم که اومد سمتم.منم جیػ زدم و دوییدم.صداش از پشت میومد که تهدید میکرد.زیاد نمیتونستم تند بدوم واون هم انگار نمیخواست زیاد سرعت بگیره.بعد از یکم دوییدن وایسادم.اونم رسید بهم و رو دستاش بلندم کرد.میترسیدم ولم کنه.بهلباسش چنگ زدم و با ترس نگاش کردم_ تو منو ول نمیکنی؟صدرا_دقیقا قصدم همینهچشمامو بستم.دنبال بهانه گشتم_ وای صدرا..لباسام نو ا..بندازیم خراب میشن.خواش میکنم ولم نکن ...حرفی نزد.اروم چشامو باز کردم.به لبام خیره شده بود.حسرت رو تو چشماش میدیم.اروم تکونش دادم.دستی که زیر زانوهام بود رواروم پایین اورد و گذاشتم زمین.اما هنوز نگاهش به لبام بود.دستاشو دورم حلقه کرد.تمام کاراش با ارامش خاصی بود.سرشو اوردجلوتر که سرمو چرخوندم.نمیتونستم.دوباره صحنه های اون شب اومد جلوی چشمام.چشمامو بستم.نمیرفت..سرمو تکون دادم.صدراسرشو اورده بود جلوی صورتم.نفس هاشو حس میکردم.فکر میکردم تو اتاقیم...تنم لرزید..لرزیدم..نمیتونستم..چش امو باز کردم_ ولم کن..ولم کن صدرا..به جون هر کی دوسش داری قسمت میدمدستاش شل شد.ولم کرد.این بار یه عصبانیت واقعی تو چهرش بودبه سمت ماشین حرکت کرد.منم دنبالش رفتم.بالاخره رسیدیم.با سرعت رانندگی میکرد.چسبیده بودم به به صندلی.حتی نمیتونستماشکامو پاک کنم.مسیر یه ربعه تو پنج دقیقه طی شد.ماشین رو سریع توی پارکینگ برد و قبل از این که حتی بتونم در رو باز کنماومد سمت در من و دستمو گرفت کشید.دنبال خودش منو کشید نمیخواستم برسیم خونه.تنها صدای هق هق من بود که توی راه پله واسانسور میپیچید.دستمو توی دستش فشار میداد.در خونه رو با دست دیگش باز کرد و منو برد تو خونه.با ترس نگاش میکردمصدرا_راسا چرا اینجوری میکنی؟چرا نمیذاری بهت نزدیک شم؟تو زنمی.بفهم.زنم .منم میتونستم داد بزنم.تا اومدم حرؾ بزنم ادامه داد:چقد مگه وقت میخوای؟چهار ماه کافی نیست؟؟؟؟؟؟بهت زمان دادم که با خودتکنار بیای.ولی تو اصلا عین خیالتم نیست ._ عین خیالم نیست؟؟؟؟چرا فکر میکنی من با دخترای دیگه فرق دارم؟؟؟؟منم دلم میخواست مثل خیلی از دخترای دیگه اولین رابطم باکسی که دوسش دارم باشه..نه با تجاوز..نه به بدترین نحو ...اشکام رو که دیدم رو تار کرده بود رو پاک کردم.رفت تو اتاقش..همین..فقط میخواست گریه ی منو در بیاره.با تنی خسته رفتم تواتاق.لباسامو در اوردمو پرتشون کردم گوشه اتاق.لباسامو عوض کردم و خزیدم زیر پتو.نمیدونم چقد طول کشید تا خوابم برد ..صدای پیانو پیچید توی خونه .. چشامو باز کردم ... آروم از زیر پتو در اومدم ... موهامو دوباره بستم ... رفتم بیرون ... نگام افتادبه صدرا ... بدون هیچ پیرهنی و با یه شلوار داشت پیانو میزد ... جلوتر نرفتم ... از همونجا ایستادم و چشم دوختم بهش که رویصندلی نشسته بود ... حرکت دستاش باعث میشد شونه هاشم کمی تکون بخورن ... تکیه دادم به دیوار ... یه آهنگ آروم بود ... یهآهنگی که تا حالا نشنیده بودم ... آروم میزد ... بدون هیچ وقفه ای ... لبخند روی لبم نشست ... یعنی منم میتونستم اینجوری بزنم ؟ !!صدای تلفن باعث شد خراب کنه .. دست کشید ... بلند شد ... نگاش به من افتاد ... نگاهشو ازم گرفتو رفت سمت تلفن ... برش داشت... نشست روی یکی از مبلا ... پشت به من ..._ بله ؟_ ..._ سلام .. خوبی ؟_ ...._ اوهوم ... باشه ... خب ... وایسا ببینم راسا چی میگه ...برگشت سمت من ..._ ترنم میگه میایید بریم تا دلوار ... ؟نیشم شل شد ... ایول ... دوست داشتم دلوارووو !!!صدرا _ آره ترنم ... راسا که شدید ذوق زده شده ! ................ باشه ........... باشه .......... تا یک ساعت دیگه بای .و قطع کرد ...صدرا _ برو آماده شو ...و خودش بلند شد ..._ چی باید بردارم ؟ایستاد ...صدرا _ یه جوری میگی چی بردارم هرکی ندونه فکر میکنه میخوای بری توی آب !_ خب میخوام برم .برگشت سمتم ... نگاهشو توی نگام دوخت ...صدرا _ لازم نکرده ... همه ی فامیلاشون میان ... !اخمام رفت توهم ..._ ولی من قبلا میرفتم .صدرا _ الان با قبلا فرق داره ... تصمیم خودتو میتونی بگیری ... اگه با اینی که من میگم یکی نبود میتونی نیای !و رفت توی اتاقش ... حرصم گرفت ... من فقط به عشق توی آب رفتن میخواستم برم دریا !!! ولی با تصور اینکه اگه مخالفت کنمصدرا نمیذاره بریم رفتم سمت اتاقم ... لباسمو عوض کردم ... یه دست لباس اضافی هم برداشتم ... شاید لازم شد ... البته بخاطراینکه صدرا رو راضی کنم بریم خونه خانوم جونِ ترنم بمونیم ... دستو صورتمم شستم ... اومدم توی آشپزخونه ... یه لقمه واسهخودم گرفتم ... اومدم بیرون ...صدرا _ آماده ای ؟_ اوهوم !لقمه رو چپوندم توی دهنم ... دنبالش راه افتادم ... کنار در ایستادم تا ماشین بیاره بیرون ... سوار شدم ... گوشیشو از کنار دندهبرداشت ... شماره یکی رو گرفت و گذاشت روی گوشش ..._ الو ... سلام ... ممنون ... خوبی ؟ .... میگم تورج ما میریم ... شما کی میایید ؟ .... باشه ... آها ... بلده ؟ .... باشه ازش میپرسم.... خداحافظ !گوشی رو گذاشت کنار دنده ...صدرا _ تورج گفت همون جای همیشگی بریم ... کجاست ؟_ تو برو تا بگم ...نیم نگاهی بهم کرد ... ولی باز به روبرو خیره شد ... هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ... من که مثلا میخواستم نشون بدم ناراحت شدم ...اونم که کلا امروز یه چیزیش بود .... البته امروز نبود ... سه روزی بود اینجوری بود ... حرصم میگرفت دیگه !!!...........................با ذوق از ماشین پریدم پایین ... کسی نبود ... مثل همیشه ... رومو کردم سمت صدرا ... داشت محتویات جیبش رو خالی میکرد ..._ صدرا ؟نگاهشو دوخت توی چشام ...صدرا _ بله ؟_ نگا کسی نیست ... یکم برم توی آب ... فقط یکم !گوشه لبش کمی کج شد ... توی نگاهش میدیدم که بهم میخنده ... چشاشو بازو بسته کردو گفت : لباس اوردی ؟با ذوق گفتم : آره .صدرا _ برو !با ذوق چنان جیؽی کشیدم که با تعجب نگام کرد ... پریدم پایین ... سریع مانتومو دراوردم ... زیرش یه تاپ داشتم ... شلوار هم کهداشتم ... روسریمم گذاشتم روی ماشین و پاچه شلوارمو زدم بالا ... شش ماهی بود که نیومده بودم اینجا ... با ذوق دویدم سمت آب...صدای صدرا رو میشنیدم که بهم تذکر میداد آروم باشم ... ولی کو گوش شنوا ؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۲ عصر
!!!!میرفتم زیر آب میومدم بیرون ... شوری آب برام لذت بخش شده بود !_ مگه نمیگم آروم باش ؟ !نگاش کردم ... آروم بود ..._ دارم تخلیه انرژی میکنم ...لبخندی زد ... آروم ... یه لبخند خیلی محو ...صدرا _ آرومتر تخلیه کن ... تا دو ساعت دیگه هم نمیان ... واسه تورج مشکلی پیش اومده ... فعلا نمیان !نیشم شل شد ..._ من عاشق این مشکلات تورجم !!!زد زیر خنده ... نتونست خودشو نگه داره ... بهش نگاه کردم ... پیرهنشو دراورده بود ... هنوز خیس نبود ... جایی که ایستاده بودیمتا زانوش بود ... رفتم عقب ... آب داشت تا سینه ی من میرسید ... و تازه رسیده بود به شکم اون !صدرا _ نرو دختر !_ حال میده !صدرا _ دیوونه زیر پات خالی میشه .بی توجه بهش پشتمو بهش کردم تا برم که منو گرفت ...صدرا _ مگه نمیگم نرو ؟_ ولم کن صدرا دیگه ... هیچیم نمیشه .سرشو اورد نزدیک صورتم و گفت : بچه کوچولو ها باید کنار آب بازی کنن ... یا با یه بزرگتر بیان ... حالا شمام میایی میری لبآب ...برگشتم سمتش ... همونجور که توی بؽلش بودم ..._ تو بزرگ نیستی ؟نگاش رنگ تعجب گرفت ..._ خب تو یه بزرگتری دیگه ... بمون اینجا من بازی کنم ..لبخندی زد ... چشاشو آروم بستو باز کرد ... سرشو اورد نزدیک و گفت : شما جوون بخواه ... ولی اینجا نه !همونجور منو کشید سمت ساحل ...صدرا _ یه دختر خوب باید به حرؾ بزرگ ترش گوش کنه ... !و منو گذاشت روی زمین ...با حرص نگاش کردم ..._ دلت خنک شد ؟! اصلا توی چرا نمیزاری من بازی کنم ؟صدرا _ مگه بچه ای عزیزم ؟_ اوهوم ... دلم میخواد بچه باشم ...صدرا _ حالا که بچه ای بیا بؽل عمو ... !دستشو باز کرد ... با حرص زدم روی آب ._ صدرا !!!صدرا _ جانم ؟اشاره کردم به پشت سرش و گفتم : میخوام برم اونجا ... اذیت نکن !صدرا نگاهی بهم کرد ... موهامو از توی صورتم کنار زدو گفت : باشه ... باهم میریم ...انگشت اشاره مو گرفتم جلوش و گفتم : اذیتم نمیکنی !خندید و منو کشید توی بؽلش ... اینبار چیزی نگفتم ... آروم آروم باهم میرفتیم جلو ... صدرا دستشو دور کمرم حلقه کرده بود کهمبادا کله پا نشم ...آب رسیده بود به چونه ام که صدرا گفت : برگردیم ؟نگاش کردم ... هنوز آب تا سینه اش بود ..._ من کوتوله ام ؟صدرا _ نخیر شما جوجه ای ... !اخمام رفت توهم ... با عصبانیت کوبیدم توی پاش که خم شد و منم فرو رفتم توی آب ..........حجم عظیمی از آب شور به یک باره فرو رفت توی دماؼم ... بخاطر اینکه دهنم باز بود آب شور قورت دادم ... دستو پا زدم تا بهجایی بند شم که دست یکی حلقه شد دور کمرم ... من سریع کشید بالا ... تونستم نفس بکشم ... آبو از روی صورتم کنار زد ..._ راسا ؟ خوبی ؟همونجور یمرفت مست ساحل ... آبو دهنمو چند بار ریختم بیرون ... صدرا منو گذاشت روی زمین ... دوید سمت ماشین ... دستموگذاشتم روی شنا ... خم شدم ... بخاطر شوری زیاد نتونستم خودمو کنترل کنم ... انگار باعث شد هرچی توی معده ام بود زیرو روشه ... هرچی داشتمو نداشتم رو بالا اوردم ...صدرا کنارم نشست ... چند بار دیگه عق زدم ... دستمو گذاشتم روی شکمم ... آبو باز کرد ... گرفت سمتم ...صدرا _ قلقله کن خوب میشه ...بلند شدم ... رفتم دور تر از اون افتضاحی که بار اورده بودم ... دهنمو پر از آب کردم ... ریختم بیرون ... آبو خالی کردم رویصورتم ... کمی بهتر شد ولی هنوزم میسوخت ...صدرا _ خوبی عزیزم ؟بطری رو با حرص زدم روی زمین ... متوجه عصبانیتم شد ...صدرا _ راسا ...._ مگه من بچه ام ؟!! مگه احتیاج به کمک تو دارم ؟!! اینهمه مدت با خونواده ام میومدم کسی کارم نداشت ... هیچوقتم مشکلی واسمپیش نیومد ... بعد تو .......آب دهنمو تؾ کردم بیرون ..._ به کمکت احتیاج ندارم ... بهت احتیاج ندارم ... اینو بفهم ! نمیخوام پشتم باشی ... نمیخوام بؽلم کنی ... نمیخوام بهم نزدیک شی ...نمیخوام !جمله آخرو به فریاد گفتم ... نگاهمو چرخوندم توی نگاش ... نمیدونستم دنبال چی میگردم ... نمیدونستم ... هیچی نگفت ... آروم بود... آروم !صدرا _ اگه آب خواستی توی صندوق هست ...و پشتشو بهم کردو رفت ... بی هیچ حرؾ دیگه ای ... بدون اینکه حتی به روم بیاره چی گفتم ... زانو زدم روی زمین ... چرا مقابلحرفای من هیچ عکس العملی نشون نمیداد ... چرا آروم بود ... میخواست چه بلایی سرم بیاره ؟!! میخواست چیکارم کنه ؟ !!...............................ایستادم کنار ترنم ... موهاشو بالا بست و گفت : نمیایی ؟_ نه ... قبل از شما توی آب بودم ...نگام چرخید سمت صدرا که داشت با تورج حرؾ میزد ...ترنم _ بله دیگه .. مردم با شووورشون حال میکنن ...و خندید ... لبخندی به زور زدم ... نشستم روی صندلی ماشین ...ترنم _ پس من رفتم .و رفت سمت احسان ... سرمو چسبوندم به پستی صندلی ... چشامو بستم ... همه رفتن توی آب ... صدرا همونجا نشست ... رو بهدریا ... نگاهمو بهش دوختم ... پشیمون شده بودم ... همونموقع که گذاشت رفت ... همون موقع که بعد از یک ساعت اومد ...پشیمون بودم !بلند شدم ... تقصیر من بود ... و باید ازش عذر خواهی میکردم ... حرفای خیلی بدی زده بودم ... رفتم سمتش ... آروم نشستم کنارش... هیچ تؽییری نکرد ... زانوهامو کشیدم توی بؽلم ..._ صدرا ؟جوابی نداد ... لبمو با زبونم خیس کردم و گفتم : میدونم حرفای خیلی بدی زدم ... ببخشید .نفس عمیقی کشید ...صدرا _ نه حرفات درست بود ... حرفای دلتو زدی ..._ نه .......حرفمو قطع کرد ...صدرا _ چند وقته دارم به این فکر میکنم که چرا وقتی تو از من بدت میاد نگهت داشتم ؟! چرا نمیزارم بری ... ولی به نتیجه اینمیرسم ... !خواستم دهنمو باز کنم که گفت : بعد از سفرمون تکلیؾ دوتامون رو مشخص میکنم ... دیگه فکر نکنم بودن توی این رابطه کاردرستی باشه ...با این حرفش لال شدم ... ذهنم خالی شد ... تکلیؾ ؟!!! رابطه ؟!! کار درست ؟!!! این داشت چی میگفت ؟! میخواست چیکار کنه ؟ !_ صدرا .....برگشتم سمتش .... نبود ... رفته بود ... با حرص مشتمو کوبیدم روی ماسه ها ... داشت چی میگفت ... چرا واسم توضیح نداد ...چرا منتظر نموند واسم توضیح بده ؟!! من نمیدونستم منظورش چیه ؟بلند شدم ... اطرافو نگاه کردم ... داشت میرفت سمت دیگه ی ساحل ... راه افتادم ... باید واسم توضیح میداد ... منظورش چی بود !؟یه قدم رفتم ...بودن توی این رابطه کاری درستی نیست ...رابطه ... ؟! ما که رابطه ای نداشتیم ...یه قدم دیگه انداختم ...چرا داشتیم ... شاید رابطه جنسی نداشتیم ... ولی رابطه ی ما شناسنامه ای بود ... اون شوهرم بود ... میخواست تمومش کنه ... یعنیدیگه شوهرم نباشه ...یه قدم دیگه انداختم ...یعنی میخواست طلاقم بده ...تموم حرفای قبلنش توی ذهنم تکرار شد ... اون منو طلاق نمیداد ...ولی حرفش معنی ای جز این نداشت ...قدم بعد ...یعنی من طلاق بگیرم از صدرا ... من جدا ... اون جدا ... من برگردم پیش خونواده ام ... پیش خونواده ای که نمیخوان منو !قدم بعد ...من طلاق میخواستم ... حالا چرا دارم میرم دنبالش ؟!! مگه نمیخواستم برگردم پیش خونواده ام ؟! مگه نمیخواستم زندگی کنم ؟!! بدونصدرا ؟ !آره من میخواستم ...قدم بعدم آهسته تر روی زمین قرار گرفت ...واقعا میخواستم ؟میخواستم ازش جدا شم ؟قدم بعدم نرفت ! ایستادم ..آره من میخواستم ازش جدا شم ... چرا باید میموندم باهاش ؟ !!!برگشتم ...من میخواستم طلاق بگیرم !!!!!هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ... بازم آهنگ شادمهر ... بازم صدای شادمهر ...
درگیر رویای توام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من
انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم
تا با چشام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری
اصرار من بی فایدست
هر کاری میکنه دلم
تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو
از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بذار
یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه .....
.....زدم خاموشش کردم ... شیشه رو داد پایین ... دستشو بیرون برد ... نیم نگاهی بهش انداختم ..._ ساعت چند بلیط داریم ؟صدرا _ یک !دیگه هیچی نگفت ... منم موضوعی نداشتم سر بحثو باز کنم ... بازم سکوت کردیم ... اینبار دیگه چیزی نگفتم ... شیشه رو دادمپایین و نفس عمیقی کشیدم ... سرعت زیاد ماشین باعث میشد موهام پخش شه ... موهامو کنار زدم ... خواستم دستمو ببرم بیرون کهشیشه رفت بالا .. دوباره دادمش پایین که صدای صدرا بلند شد : بده بالا این لعنتیو ..._ خودتم دادی پایین ...چنان نگام کرد که دیگه هیچی نگفتم ... از حرص نگاهمو دوختم به بیرون ... شروع کردم به شمرده چراؼای کنار جاده !.............................چرخ دستی رو به راه انداخت ... نمیتونستم نگاهمو از اطراؾ بگیرم ... دیدن اینهمه آدم جوروواجور واسم حیرت آور بود ... ازفرودگاه اومدیم بیرون ... بی اختیار می ایستادم تا چیزایی که اطرافم بود رو ببینم ... صدرا هم عصبی دستم رو میکشید ... کنار یهماشین سیاه ایستاد ... یکی پیاده شد ..._ به آقا صدرای فراری ...نگاهمو بلند کردم ... یه پسر حدودا 27 ساله بود ... سرشو کمی خم کرد .._ سلام خانوم ._ سلام .صدرا _ من گفتم راننده رو بفرست ... چرا خودت اومدی ؟_ بده بیام پیشواز دوست عزیزم ؟ !صدرا چمدون ها رو گذاشت پشت ماشین ... درو باز کرد ... بهم اشاره کرد سوار شم ... خودشم جلو سوار شد ... دوستش با لبخندگفت : خانوم شما زیاد جدی نگیرید .. این دوست من همینه ... من مهران هستم ..._ خوشبختم ... راسا هستم ... همسر صدرا !مهران چنان برگشت سمت صدرا که فکر کنم چندتا از مهره های گردنش مشکل پیدا کرد ...مهران _ همسر ؟؟؟؟؟؟ !!!صدرا _ راه بیفت مهران ...صدرا _ وایسا ببینم ... تو زن گرفتی به من نگفتی ؟ !صدرا _ آره !مهران با حرص ماشینو روشن کردو راه افتاد ...مهران _ حیؾ اونهمه زحمتی که واست کشیدم .. مزدمو باید اینجوری میدادی ؟!!! بشکنه این دست ...اینقدر بامزه ادا میومد که خنده ام گرفت ... صدرا از توی آینه نگام کردو گفت : تو چرا میخندی ؟خنده ام جمع شد ... آروم نشستم ...مهران _ صدرا !صدرا با خنده گفت : حال کردی جذبه رو ؟ !!سرمو بلند کردم ... به تصویرش توی آینه چشم دوختم ... چشمش بهم افتاد ... چشمکی زد ... با حرص و عصبانیت از پشت صندلیزانومو کوبیدم توی کمرش ... ولی صدرا ... خونسرد گفت : منم همینطور عزیزم !مهران زد زیر خنده ... با عصبانیت رومو برگردوندم سمت شیشه ماشین .... بهتر بود بیرونو نگاه کنم ... باهاش کل کل کردنعاقبت خوشی نداشت ............................جلوی یه خونه ایستادیم ... پیاده شدم .. مثل این خونه های توی فیلما بود ... از اینایی که یه حیاط چمن کاری شده جلوش بود ... باپیاده شدن اونا منم پیاده شدم ...مهران _ خوش اومدید راسا خانوم !لبخندی زدم ... باز به خونه چشم دوختم ...خیلی زیبا بود ...مهران _ من برم به مامان خبر بدم ... نمیدونه شما میایید ...و سریع رفت داخل ... برگشتم تا به صدرا کمک کنم که خوردم بهش ... دقیقا پشت سرم بود ... صورتم خورد به سینه اش ...صدرا _ ناراحت که نشدی ؟نگاش کردم ... چرا یهو تؽییر کرده بود ؟!! چرا مثل توی هواپیما نبود ؟ !_ نه !لبخندی زد ... خوشگل بود لبخندش ... اولین بار بود که خوشگل میدیدم لبخندشو ... اولین بود که توجه میکردم !لباش روی پیشونیم قرار گرفت ... آروم و طولانی بوسید ... هیچی نگفتم ... لبشو از پیشونیم جدا کرد ... پیشونیشو چسبوند بهپیشونیم ... چشاشو دوخت توی چشام و گفت : فقط دو هفته تحملم کن !و ازم جدا شد ... صدای کشیده شدن تایر های چمدون نشون از رفتنش میدادن ... بؽضم که نمیدونستم کی چنگ انداخته بود به گلومخلاصه شد به یه قطره اشک ... با حرؾ آخرش دلم به حالش سوخت ... یعنی فکر میکرد من تحملش میکنم ؟!! من یعنی اینقدر بدبودم ؟ !_ راسا جان ؟اشکمو پاک کردم ... برگشتم ... چشمم افتاد به خانومی که کنار صدرا بود ... مادر مهران بود شاید ... رفتم سمتشون ... برای اینکهبرخورد اول خوب باشه یه لبخند چاشنی صورتم کردم و رفتم سمتشون ..._ سلام !قبل از اینکه من عکس العملی نشون بدم منو کشید توی بؽلش ... هیچی نگفتم ..._ چرا زودتر بهم نگفتی عروسمو میاری ؟ !صداش میلرزید ... از بؽض ...منو از خودش جدا کرد ... صورتمو قاب گرفت و گفت : قربونت برم ... خیلی خوشگلی ...لبخندی زدمو گفتم : لطؾ دارید ...لبخندی زد ... یه بار دیگه بوسید منو ... اشکاشو پاک کرد ... خندید و گفت : ببخشید دم خونه نگهتون داشتم ... بیایید داخل ...و مارو کشید داخل ...رفتیم داخل..خونه ی نسبتا بزرگی بود.صدرا داشت میرفت سمت یه اتاق که مامان مهران رفت سمتش:کجا اقا صدرا؟؟؟این اتاق کهنمیشه.و سمت یه اتاق دیگه راهنماییش کرد.صدرا هم همش تعارؾ میکرد و میگفت:نه همون اتاق مگه چشه؟مامان مهران هم درجواب گفت:برو تو میفهمی .و صدرا رو فرستاد تو اتاق و خودش اومد پیشم .مامان مهران_اخ ببخشید خودم رو معرفی نکردم.زیبام..مامان مهران.تو هم که راسا.همسر صدرا؟با لبخند سر تکون دادم و گفتم:خوشبختم .زیبا_منم همینطور..خب میتونی منو خاله صدا کنی.مطمئنم راحت تری.خب از راه رسیدی خسته ای..برو تو همون اتاق لباساتوعوض کن.بعد بیا یه چیزی بخور .تشکر کردم و رفتم سمت اتاقی که صدرا توش بود.رفتم تو اتاق.داشت وسایل رو جا به جا میکرد.به اتاق نگاه کردم.یه تخت دو نفرهاولین چیزی بود که چشمم رو گرفت.صدرا اومد سمتم و در رو بست.منو کشوند سمت تخت روش نشوند.خودش هم پایین پامنشست.یه جوری نگام میکرد.یه حالت خاص که خودم هم نمیدونستم چیهصدرا_راسا هر کاری تو راحت تری انجام میدیم.ناراحت نباش ..گونم رو بوسید و رفت سمت کمد.لباسش رو عوض کرد .صدرا_من میرم تمرین.مواظب خودت باش .داشت نگام میکرد.دودل بود.یکم نگاش کردم.سریع اومد سمتم و قبل از این که بفهمم چی کار داره لباش رو گذاشت رو لبام.کمتر ازیک ثانیه.حتی وقت نکردم مخالفت کنم.یا حتی یاد اون شب بیوفتم.درکش نمیکردم.یه بار میگفت طلاق و بعد .....بی هیچ حرفی رفت بیرونلباسام رو با یه لباس خونه ای شیک عوض کردم.تو فیلم ها دیده بودم صبح یه چیزی میپوشن..بعد با همون میرن بیرون..ولی منراحت نبودم به خاطر همین لباس خونه ای برداشتم.یه شلوار پارچه ای سفید با یه تیشرت صورتی.خیلی ناز بود.دوسش داشتم.سعیمیکردم اتفاق چند دقیقه پیش رو کلا نادیده بگیرم.رفتم بیرون.خاله با دیدن لبخندی زد و گفت:خیلی خوشگل شدی خانومی .لبخندی زدم .ادامه داد:خب تا ناهار یه چند ساعتی مونده.یه چیز کوچیک میارم که جلو ؼذات رو نگیره .برام یه لیوان قهوه اورد با شیرینی.ازش تشکر کردم.به نظر خوشمزه میومد.بعد از این که تموم شد نشست پیشم .خاله_بهت نمیاد سنی داشته باشی.چند سالته؟_16 سال.امسال میرم دوم دبیرستانسر تکون داد.:معلوم عاشق هم بودین که الان ازدواج کردین.بدون اؼراق میگم.خیلی به هم میاین .تو دلم گفتم مخصوصا سنمون که که اصلا بهتر از این نمیشه.جای بابابزرگمهسرم رو به معنی تایید حرفاش تکون دادم .خاله_میدونم اینا رو خودت میدونی..ولی دوست دارم از زبون من هم بشنوی.صدرا خیلی سختی کشیده.هیچ وقت تنهاش نذار .همینطور داشت در مورد صدرا حرؾ میزد.منم نگاش میکردم.مثله دانش اموزی که معلم بهش درس میده و هیچی نمیفهمه.وهمینجوری معلم رو نگاه میکنه.اخرش ازم قول گرفت که به حرفاش عمل کنم.همه رو نصفه نیمه فهمیده بودم.بهش قول دادم.کار دیگهای نمیتونستم بکنم.فقط میموند یه چیزی.همه به من میگن تنهاش نذار.اذیتش نکن.یعنی کسی هم به اون این حرفا رو در مورد منمیزنه ایا؟اصلا کسی از سختی هایی که من کشیدم خبر داره؟خودش به چشم دیده.خودش کسی بوده که همه سختی ها رو بهم داده.اونمراعات میکنه که من بکنم؟*****************برای ناهار فقط مهران اومد.گفت صدرا چون چند وقت نبوده باید بیشتر تمرین کنه.و گفت که شب هم احتمالا دیر میاد.بعد از ناهارمهران پیشنهاد کرد که منو ببره بیرون و بگردونه که قبول نکردم.یعنی میخواستم برم ولی گفتم شاید صدرا خوشش نیاد.رفتم تو اتاقو وسایل خودمو جا به جا کردم.وسایل صدرا رو هم که نصفش مونده بود رو هم مرتب کردم.دیگه نمیدونستم چی کار کنم.حوصلمواقعا سر رفته بود.پریدم روی تخت.توی راه نتونستم راحت بخوابم.واسه همین سریع خوابم برد .باشنیدن صدای در از خواب بیدار شدم.اما تکون نخوردم.پشتم به در بود.چراغ روشن شد.اروم چشمام رو باز
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۲ عصر
کردم.ساعت 8 شببود.دوباره چشامو بستم .صدای باز و بسته شدن در کمد..و بعد نوازش موهام.صدای صدرا:پاشو دیگه رسا.الان چه وقت خوابه؟؟؟راسایی ...اروم چشامو باز کردم ._سلامصدرا_سلام به روی ماهه .....فکر کنم میخواست بگه روی ماهه نشستت که نگفت .صدرا_پاشو میخوام ببرمت بیرون .معلوم بود خستست ._ نمیخواد.من هنوز خوابم میاد .خندید .صدرا_هر جور راحتی..پس پاشو اول شام بخوریم بعد .قبول کردم.شام تو سکوت صرؾ شد.بعدش صدرا خستگی رو بهونه کرد و رفت توی اتاق.منم به خاله کمک کردم که میز رو جمعکنه.بعد هم خاله منو به زور فرستاد پیش صدرا.قبول نمیکردم برم.اول کلی اصرار کرد و منم گفتم که نمیخواد.اخر هم قولم رویاداوری کرد.مجبور شدم برم.صدرا رو تخت دراز کشیده بود و دستش رو گذاشته بود رو پیشونیش.با صدای در دستش روبرداشت.از روی تخت پاشد و بالشش رو گذاشت روی زمین .دهنم باز مونده بود.میخواست رو زمین بخوابه؟صدرا_چرا اونجوری نگاه میکنی؟شاخ دارم؟_ چرا اونجا خوابیدی؟بلند شو برو رو تخت .حالا نوبت اون بود که با دهن باز نگام کنهصدرا_یعنی تو مشکلی نداری؟ای وای.تازه فهمیدم چرا رفته رو زمین خوابیده.دلم براش سوخت.ما قبلا هم پیش هم خوابیدیم.پس .._ نه..مشکلی ندارم .توی چشماش چلچراغ روشن شد.سریع پاشد پرید رو تخت.الان که فکر میکنم میبینم راست میگن که مردها تو هر سنی بچن_ تخت شکست.اروم ترخندید و چیزی نگفت.رفتم کنارش با فاصله دراز کشیدم.خوابم نمیومد.اروم صداش کردم .صدرا_خوابت نمیبره؟_نهاروم خندید ._ چرا میخندی؟صدرا_همینجوری.یه پیشنهاد دارم .منتظر نگاش کردمصدرا_بیا بؽلم خوابت میبره .خیلی سواستفاده گر بود.یاد بچگیم افتادم که تو بؽل بابا سریع خوابم میبرد.سعی کردم بهش فکر نکنم که گریم میگرفت.صدرا یهدستشو بالا نگه داشته بود که برم تو بؽلش.چشماش داشت نا امید میشد که اروم رفتم تو بؽلش.اروم دستش و اورد پایین.خیلی معمولیبؽلم کرده بود.فکر کنم میترسید محکم بؽلم کنه بعد مجبور شه بره رو زمین بخوابه.اروم رو موهام دست میکشید.همه این ها بعث شدزود خوابم بگیره و نفهمم کی خوابم میبرهچند روز آینده عالی بود ... البته صدرا نبود و من بیشتر با خاله زیبا یا مهران بیرون بودم .... صدرا بهم اجازه داده بود باهاش برمبیرون ... میگفت برادرمه ... مشکلی نیست ... و از این بابت خوشحال بودم ...امروز قرار بود بریم واسه مسابقه ی صدرا ... اون زودتر رفته بود ... استرس داشتم ... خیلی هم استرس داشتم ... ولی مهران وخاله خیلی ریلکس داشتن صبحونه میخوردن ..._ ساعت چند شروع میشه ؟مهران نگاهی به ساعت کردو گفت : تا دو ساعت دیگه !_ نباید بریم ؟خاله زد زیر خنده ... نگاش کردم ...خاله _ بیا بشین عزیزم ... چرا اینقدر نگرانی ؟_ میخوام برم ... میشه بریم ؟خاله بلند شد ... یه لقمه رو گرفت سمتم و گفت : مهران بلند شو !مهران _ مامان جان باید بریم اونجا الاؾ شیم !خاله _ بلند شو میگم ... این بچه استرس داره ... بریم اونجا صدرا رو ببینه تا آروم شه !منظور خاله رو فهمیدم ... بی اختیار سرمو انداختم پایین ..._ خاله !خندید ... و چقدر من با این خنده ها یاد مامان می افتادم !بالاخره مهران به زور خاله بلند شد ... زودتر از همه شون رفتم دم در ... سوار بر ماشین مهران رفتیم سمت جایی که مسابقه بود ...مهران _ مامان این کارتاتون ... برید تا من بیام .و رفت ... خاله یه کارت رو انداخت گردنم ...پشت سرش رفتم ... یه جایی کارتشو نشون یه شخصی داد و رفتیم داخل ... توی یهسکو نشستیم ... ولی من بی اراده رفتم سمت جایی که بهتر مسیر مسابقه رو میدیدم ... صدای ماشین ها ... صدای افرادی که اونجابودن باعث میشد اعصابم بریزه بهم ... دلشوره داشتم ... خیلی هم دلشوره داشتم ... مفصل انگشتامو میشکستم ... نگام میچرخید تاآشنایی پیدا کنم !!!!برگشتم ..._ خاله ؟نگاش چرخید سمت من ..._ میشه برم ببینمش ؟لبخند آرامش بخشی زد و گفت : نمیشه عزیزم !وا رفتم ... برگشتم سرجام ... نگاهمو دوختم به مسیر ... صدای یه نفر میومد که داشتن به ایتالیایی چیزایی رو میگفت ... چندین نفریه ماشین رو بردن توی مسیر مسابقه ... راننده اش به کمک یه نفر سوار شد ... چشم چرخوندم بین ماشینا .... کدومش بود ؟ !!_ شماره نه !نیم نگاهی به مهران که کنارم ایستاده بود کردم ... و دوباره نگاهمو به مسیر دوختم ... شماره نه ... شماره نه ... آها پیداش کردم ...تازه چهره ی صدرا رو دیدم که داشت کلاهشو درست میکرد ... سرشو چند بار تکون داد ... کسی که کنارش بود چند باری بهشچیزی رو گفت و اون سوار شد ... نفس عمیقی کشیدم ... شروع کردم به خوندن آیه الکرسی ... نمیدونم چرا ولی برام فرقی نمیکردکیه ... چه بلایی سرم اورده ... فقط میخواستم چیزیش نشه و صد البته اول بشه ... نگام افتاد به یه چراغ که شروع کرد به روشنشدن ... صدای گاز دادن ماشینا تنها صدایی بود که میومد ... و صدای تفنگ ... با سرعت برق آسایی شروع کردن به رفتن ... نفسمتوی سینه حبس شد ... بی اختیار میله رو چسبیدم ... اون میتونست من میدونستم ... با قرار گرفتن دستی روی دستم برگشتم سمتش... خاله بود ... لبخندی از سر استرس زدم ..._ یا خداااا ....خشکم زد ... برگشتم توی مسیر .... نگام خشک شد روی ماشینی که داشت ملق میزد ...مهران _ یا خدا ... صدرائه !زانوهام خشک شدن ... چی داشت میگفت ؟!!! نگام هنوز روی ماشین بود .... چند بار ملق خورد و ایستاد ... یه ماشین بهش خورد... نفس کم اوردم ... صدرا توی اون ماشین بود !برگشتم سمت مهران ... انگار میخواستم تایید کنه ولی نبود ... برگشتم سمت در ورودی ... مهران رفت ... با سرعتی که نمیدونم ازکجا گرفتم دویدم دنبالش ... چندباری خواستم بخورم زمین که خودمو کنترل کردم ... اطرافو نگاه کردم ... چشمم افتاد به تیشرت سیاهمهران ... رفتم سمتش ... مهران یه چیزی میگفت ... ولی من فقط به صحنه تصادؾ فکر میکردم ..._ مهران ....برگشت سمتم ... عصبانی بود ... خیلی هم عصبانی بود ... داد زد : تو برو بالا !به پیست مسابقه اشاره کردم : صدرا ....و بؽضم ترکید ... نگهبانه به ما نگاه میکرد .. مهران با کلافگی رو بهش کرد ... ولی اون هنوز جواب منفی میداد ... سر خوردمکنار دیوار ... نمیخواستم چیزیش بشه ... نیمخواستم .............................................چشامو باز کردم ... بوی الکل پیچید توی دماؼم ... نگاهی به اطراؾ کردم ... چشامو بازو بسته کردم ... بیمارستان بودم ؟!! سرموکمی تکون دادم ... انگار با این تکون همه چی یادم اومد ... صدرا !سریع نشستم ... سرمو از توی دستم کشیدم بیرون ... به آرومی اومدم از اتاق بیرون ... اطرافو نگاه کردم ... کسی رو نمیشناختم ...اشکام جاری شدن ... باید چیکار میکردم ؟ !_ راسا جان ؟برگشتم ... با دیدن خاله بؽضم ترکید ...خاله _ چیه عزیزم ؟ چرا بلند شدی ؟_ صدرا کجاست ؟خاله _ حالش خوبه ...داشتن دروغ میگفتن ... از اون تصادؾ کسی بیرون نمیومد ... میدونستم ... !خاله وضعمو دید گفت : میخوای ببینیش ؟سرمو آروم تکون دادم ... اومد کمکم و منو برد سمن یه راهرو دیگه .... حرفی نمیزدم ... کنارش میرفتم ... بعد از چندین طبقه ازدور مهران رو دیدم ... داشت با تلفن حرؾ میزد ... رفتیم سمتشخاله _ مهران ؟برگشت سمتمون ... اخماش رفت توهم ...مهران _ تو چرا اومدی ؟_ من باید ببینمش !مهران _ خوبه !خاله _ بابا بزار ببینتش ... بیچاره داره سکته میکنه !مهران با حرص درو باز کرد و گفت : بفرمایید !رفتم سمت در ... انگار منتظر ملافه سفیدی بودم که روش کشیده شده ... ولی نگام قفل شد توی نگاش ... به یک باره نفس راحتیکشیدم ...صدرا _ تو اینجا چیکار میکنی ؟در بسته شد ... رفتم سمتش ... اشکام میومدن پایین ..._ خوبی ؟نگاهمو چرخوندم روی بدنش ... یکی از دستاش توی گچ بود و صورتشم کبود بود ...صدرا _ آره عزیزم خوبم !نشستم کنار تختش ... انگار با خودم داشتم حرؾ میزدم ..._ فکر کردم چیزیت شده ...دستمو با دست سالمش گرفت و گفت : خوبم خانومی .. نگاه کن !نگاهمو دوختم توی چشاش ..._ دلشوره داشتم ... میدونستم اتفاق بدی میوفته !نگاهشو ازم گرفت ... چشاشو بستو ... نفس عمیقی کشید و گفت : خوبم ! تو برو استراحت کن !_ میخوام بمونم .انگار میترسیدم واسش اتفاقی بیفته ... از تنها شدن میترسیدم ... !صدرا _ بیا اینجا !نگاش کردم ... دست سالمشو گرفت سمتم ... نگاش کردم ... عادت کرده بودم به آؼوشش ... به گرمای آؼوشش ... ده روز بود کهجام اونجا بود ... ده روز بود که خوب میخوابیدم ... راحت تر از قبل !آروم خزیدم توی بؽلش ... منو به خودش چسبوند ... بوسید موهامو و گفت : هیچوقت تنهات نمیزارم ... هیچوقت ... حتی اگه مالمن نباشی ... حتی اگه ازم متنفر باشی !..............................از خاله خداحافظی کردم ... هنوزم بهم سفارش میکرد صدرا رو تنها نزارم ... هنوزم میگفت دوسش داشته باشم ... فقط همین !دیروز رفته بودیم بیرون ... کلی سوؼاتی گرفته بودم ... خاله از احوالاتم خبر داشت ... میگفت با خونواده ام اشتی کنم ... حتی اگهپسم بزنن ... حتی اگه خوردم کنن ... تصمیمو گرفته بودم برم خونه ... باهاشون حرؾ بزنم ... صدرا هم هیچی نمیگفت ... شایدمدلش نمیخواست اظهار نظر کنه راجب این مورد ...سوار تاکسی شدیم ...صدرا _ ...........برگشتم سمتش ... ادرس خونه ما واسه چی ؟ !_ میریم خونه ی ما ؟صدرا _ مگه نمیخوای بری اونجا ... الان بریم بهتره !_ شاید !نفس عمیقی کشیدم ... دلم واسشون خیلی تنگ شده بود ... صدرا دستمو گرفت توی دستش ... کنار گوشم زمزمه کرد : من پیشتم ... !نگاش کردم ... لبخند زدم ..._ ممنون !اونم لبخند زد ... منو به خودش چسبوند ...صدرا _ دوستت دارم !هیچی نگفتم ... هیچی نداشتم بگم !نگاهمو دوخته بودم به بیرون ... عادت داشتم ... !توی خم کوچه پیچید .... صدای قرآن خوندن ... پارچه ها سیاه ... افراد سیاه پوش ... قلبم ریخت ... دستم فشرده شد ..._ چی شده صدرا ؟ !رفت جلوتر ... جلوی خونه ی ما ... سروش !!! لباس سیاه ... چشاش ... برگشتم سمت صدرا ..._ چی شده ؟سرمو گرفت بین دستاش ... آروم گفت : آروم باش عزیزم ... !دستشو پس زدم ..._ میگم چی شده ؟درو باز کردم ... ماشین هنوز نایستاده بود ... خوردم زمین .. بلند شدم ... با قدمهای لرزون رفتم سمت در ... از در خونه ما میومدنبیرون ... چی شده بود ؟ یه قدم دیگه برداشتم ... عکس کی بود روی دیوار ؟!!! یه قدم دیگه رفتم جلو ... نمیدیدمش ... ! صدای قرآنخوندن یکی روی اعصابم بود ... داری برای کی میخونی ؟ !!!یه قدم دیگه ... نگام چرخید سمت در ... صدای گریه میومد ..._ اینا رو ببر بیرون سهند ...نگام چرخید سمت در ... خشک شدم روی سهند ... روی صورت شکسته اش ... روی وضع بهم ریخته اش ... سرشو گرفت بالا ...نگاش قفل شد توی نگاه من ... بؽض داشتم ... چرا رنگ سیاه پوشیده بود ؟!! چرا اینهمه آدم رنگ سیاه پوشیدن ؟_ سهند ......به اعلامیه روی دیوار اشاره کردم ..._ این چیه ؟ نمیبینمش !اشکاش جاری شدن ... ته ریش داشت ... اومد جلو ...سهند _ راسا .....نگاه منتظرمو دوختم بهش ... طاقت نیورد .. زد زیر گریه ... تا اخر قضیه واسم روشن شد ..._ داری دروغ میگی !!! دارید منو گول میزنید ...فرو رفتم توی آؼوش سهند ..._ داری دروغ میگی .....و دیگه چیزی نفهمیدم !!!..............................چشامو باز کردم ... اتاق تاریک بود ... از تخت یک نفره تشخیص دادم شاید توی اتاق خودمم ... نشستم روی تخت ... نگاهی بهاطراؾ کردم .... توی تاریکی درست نمیدیدم ... گلوم خشک بود ... بلند شدم ... رفتم سمت در ... صدای رها میومد ...رها _ من میخوام برم !سینا _ امشب میمونه خونه ما .... بهتره زن عمو ...درو باز کردم ... نگاه ها چرخید سمتم ... نگام ثابت موند روی لباساشون ... بی توجه رفتم سمت آشپزخونه ... درو یخچالو باز کردم... بطری رو اوردم بیرون ... یکم خوردم ... با همون بطری رفتم بیرون ... همه نگام میکردن ..._ مامان ؼذا چی داریم ؟برگشتم سمتش ... چشاش پر از اشک بود ! صدرا اومد سمتم ...صدرا _ راسا ؟نگاش کردم ..._ میشه من امشب اینجا بمونم ؟لبشو گزید ...صدرا _ باهم میمونیم ..._ نه ! میخوام خودم تنها بمونم ... بعدشم تو بمونی جا نیست ... تخت من یک نفره است ...اشک توی چشاش حلقه شده بود ...صدرا _ عزیزم .....نتونست ادامه بده ... برگشتم سمت رها ... اونم داشت نگام میکرد ..._ بیا اینجا ببینم فسقلی !تکونی نخورد ... نگام چرخید بین بقیه ... داشتن نگام میکردن ... زن عمو گریه میکرد ... نگام افتاد به سروش که آروم آروم اشکمیریخت ..._ چته تو سروش ؟! باز امتحان خراب کردی !؟بؽضش ترکید ... سریع رفت بیرون ..._ وضعش خرابه ها !_ مامان این ؼذا رو بده بهم ... ! گرسنه مه ...بلند شدم .._ بابا خورده ؟بؽض یکی دیگه شکست ... نگام چرخید سمتش ...سهند _ راسا ؟نگاش کردم ... اومد سمتم ...سهند _ چته ؟_ چیزیم نیست ... شما یه چیزیتونه !جلوم ایستاد ...سهند _ اینجا رو نگاه کن .... تؽییری نمیبینی ؟ !!_ نچ !سهند _ لباسای ما !_ لباساتون ؟!! خب مگه محرم نیست ؟دستاش دور شونه ام قرار گرفت ...سهند _ تو میفهمی داری چی میگی ؟تکونم داد ... پسش زدم ..._ بعد از یه مدت اومدم اینجا نمیزاری بمونم ؟ مگه جای تورو تنگ کردم ؟ !!با حیرت نگام میکرد ...نگام چرخید سمت صدرا ..._ بلند شو بریم ... دیدی گفتم اینا منو نمیخوان !آروم بلند شد ..._ راسا ؟ !برگشتم سمت مامان ..مامان _ دیوونه شدی ؟!! نمیبینی وضع مارو ؟_ وضعمون چشه ؟با این حرفم برق از چشام پرید ... دستمو گذاشتم جای سیلیش ...مامان _ رامین بیچاره بخاطر تو رفت ... بخاطر تویی که یه لحظه هم به فکرش نبودی .... بخاطر تویی که سر خوش گذرونی هاتجلوش ایستادی ... ولی اون چی ؟!! تا لحظه آخر اسم تورو میورد ...اشکاش میومدن پایین ...زن عمو _ مریم جان !مامان _ بدبختی هایی که واسمون درست شد تقصیر تو بود ... همش تقصیر تو بود ... !زن عمو _ مریم بس کن !نگاهمو دوختم به زن عمو ..._ بزار بگه زن عمو ... اگه آروم میشه بزار بگه ...باز زد ... اینبارم هیچی نگفتم ... حتی ذره ای هم درد نداشت ... نگاهمو دوختم توی چشاش ...مامان _ برو بیرون از خونه ام ! نمیخوام ببینمت !زن عمو اومد چیزی بگه که مامان رفت سمت اتاقش ... بؽضمو قورت دادم ..._ آره ... همش تقصیر من بود ... اصلا به شماها فکر نکردم ... بخاطر شماها نرفتم دزدی ... بخاطر شماها گیر نیوفتادم ... مناصلا بخاطر شماها با صدرا ازدواج نکردم ... من فقط بخاطر خودم این کارارو کردم ... بخاطر خودم ...مکثی کردم ... نگاهمو دوختم به زن عمو ..._ باشه میرم مامان ... !و رفتم سمت در ...سهند _ راسا !ولی نایستادم ... از خونه زدم بیرون ... بازوم کشیده شد ... ایستادم ...سهند _ کجا میری ؟! زن عمو ناراحت بود یه چیزی گفت ...برگشتم سمتش ..._ حرفای دلشو زد ... ولی از دستش ناراحت نیستم ... از خودم ناراحتم ... !و از خونه زدم بیرون ... چیزی روی سرم نبود ... از توی تاریکی حرکت میکردم تا کسی منو نبینه .._ راسا !مرد !!!ایستادم ...صدرا _ وایسا !برگشتم سمتش ... تازه حرفای مامان روم اثر کرده بود .... تازه داشتم به عمق فاجعه فکر میکردم ..._ دست از سرم بردار عوضی ... همش تقصیر توئه ... همش تقصیر توئه که این حرفا رو زدن بهم ... همش .......بؽضم ترکید ... تازه میفهمیدم بابا رفته ... و گفتن اینا سودی نداشتن ... بابا رفته بود و من مقصر بودم !!!!زانو زدم روی زمین ... بدون هیچ هراسی ... بدون هیچ توجهی به اطراؾ داشتم زار میزدم ..._ باب ا !!!صدرا کنارم نشست ... منو کشید توی بؽلش ... بدون اینکه مخالفتی نشون بدم فرو رفتم توی آؼوشش ... برام مهم نبود اونه ... دردیبزرگتر از اینا هم داشتم ... دردم بزرگتر از این بود که نشون بدم از صدرا بدم میاد ...آروم بلندم کرد ... رفت سمت ماشین ... منو گذاشت توی ماشین و خودش رفت ... زانومو کشیدم توی بؽلم ..._ مگه چیکارت کرده ام ؟!؟! چرا اینقدر باهام لجی ؟ چرا بدبختی ها رو میریزی سرم ؟!! مگه منم بنده ات نیستم ؟سرمو گرفتم توی دستام ... بابا رو از دست داده بودم !!!.................................................چشامو باز کردم ... تو اتاق بودم ... نگاهمو به سقؾ دوختم ... بازم یه روز دیگه بود ... یه روزی که توی این یه هفته تکراری شدهبود ... پتو رو زدم کنار ... بلند شدم ... اومدم از اتاق بیرون ... دستو صورتمو شستم .. مانتو شلوارمو پوشیدم ... کلید رو برداشتم... قبل از اینکه بزنم بیرون دراتاق صدرا باز شد ...صدرا _ راسا ؟نایستادم !! درو بستم ... اسانسور رو زدم ... در واحد باز شد ...صدرا _ کجا میری ؟نگام روی شماره ی طبقه ها بود ...صدرا _ با توام راسا !در آسانسور باز شد ... یه قدم برداشتم که برم داخل آسانسور که بازومو گرفت ... با ؼیض برگشتم سمتش ... پسش زدم ..._ گفتم بهم دست نزن !دستشو برد بالا ... به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت : باشه باشه ... بگو کجا میری ؟_ سر قبرم !!!خواستم برگردم که گفت : هنوز حرفم تموم نشده !_ حرؾ من تموم شده !و رفتم توی آسانسور ... دکمه رو زدم ... با عصبانیت نگاهشو ازم گرفتو در آسانسور بسته شد .............................................کنار قبر ایستادم ... رامین مشفق ... خم شدم ... زانو زدم روی زمین ... دستمو کشیدم روی نوشته ... روی نوشته های طلایی ...روی سنگ سیاه ..._ بابا ؟بؽض نشست توی گلوم .... مثل همیشه !_ ؼلط کردم ... بخدا حاضرم هرکاری کنم برگردی !!!اشکام جاری شدن ..._ بخدا نمیخواستم ناراحتت کنم .... فقط میخواستم نجاتت بدم ... نمیخواستم اینجوری شه ... !سرمو گذاشتم روی سنگش ... دستمو کشیدم روش ..._ یادته واسم قصه میگفتی ؟ !چشامو بستم ..._ الان من چشامو میبندم تو واسم بگو ... فقط بگو واسم ... میخوام صداتو بشنوم .... میخوام باورم نشه رفتی ...صدای هق هقم بلند شد ..._ همون قصه ای رو بگو که همیشه دوست داشتی ... همونی که من نمیخواستم بشنومش ... بگو ... بگو چجوری پیرزن رفت خونهاش ...بوسیدم سنگو ... دوباره گونه مو چسبوندم به سنگ داغ ...دستی آروم کشیده شد روی سرم ... چشامو باز کردم ... چشام افتاد به سهند ... نگاه بی رمقمو ازش گرفتم ... سنگ قبرو بوسیدم ...آروم بلند شدم ... حقم بود از خونواده ام دور باشم ... حقم بود .... مامان حق داشت !سهند _ راسا ؟نایستادم .... اشکامو سریع پاک میکردم ... از بین جمعیت میرفتم ... دیوونه شده بودم انگار ... نمیخواستم با سهند حرؾ بزنم ... مثلهمیشه داشتم فرار میکردم ... نمیخواستم بمونم پیشش ... حق منِ لعنتی پس زده شدن بود !خودمو رها کردم توی یه ماشین ... برگشتم ... سهند کنار خیابون ایستاده بود ... نگاهمو ازش گرفتم .................................نشستم روی تخت ... دیوان حافظ رو برداشتم ... چند بار دوره اش کرد بودم توی این دو هفته ؟!!! نمیدونستم ...چشامو بستم ... بازش کردم ... نگاهمو چرخوندم روی ابیاتش ... اولین بیتو نخونده بودم که در اتاق زده شد ...صدرا _ راسا جان ؟جوابشو ندادم ... میدونست جوابشو نمیدم ...صدرا _ ترنم اومده !کتابو بستم ... با ترنمم حرؾ نمیزدم ... نمیدونم چه مرگم شده بود ... نمیخواستم کسی رو ببینم ...ترنم _ راسا ؟رفتم سمت پنجره ...ترنم _ راسا تروخدا جواب بده ...چندمین
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۳ عصر
بار بود صدای شکسته شدن بؽضشو میشنیدم ...ترنم _ تروخدا درو باز کن ببینمت ... بعد میرم ...برگشتم ... خودمم میخواستم ببینمش ... ولی یه چیزی مانعم شد ...ترنم – راسا !گوشه پنجره رو فشردم ...ترنم _ شاید بلایی سر خودش اورده !صدرا _ نه !پوزخندی زدم ... خوبیش این بود یه دوربین داشت توی اتاق ... با اینکه خلوتمو بهم میزد ولی برای اینکه دم به دم نیاد طرفم هیچینگفتم ... اینجوری کمتر صداشو میشنیدم ...ترنم _ راسا ... قربونت برم ...اشکام جاری شدن ...ترنم _ به خدا تقصیر تو نبوده ... تقصیر هیچ کس نبوده ...فشاری که به کناره ی پنجره میوردم بیشتر شد ..ترنم _ رفتن عمو بخاطر کسی نبوده ... خدا خواسته بره ... منو تو که دخیل نبودیم !نتونستم تحمل کنم .... داد زدم : تقصیر منو اون لعنتیه ... !سر خوردم ... سرمو گرفتم بین دستام ..._ تقصیر منه !!! تقصیر اونه ...ترنم _ نیست ... دِ لعنتی نیست ...سرمو گرفتم بین دستام ..._ تنهام بزارید ... نمیخوام صدای هیچکدومتون رو بشنوم !دیگه صدای هیچ کس نیومد .... همونجا دراز کشیدم ... تقصیر من بود ... اگه من کاری نمیکردم بابا اینجوری نمیشد ... !!!!***دو سال بعد ......کیفمو سر شونه ام جابجا کردم ... حرصم گرفته بود ..._ بجنب دیگه حنانه !نگاهی به تخته کرد و گفت : الان ... آخراشم !حنانه _ پنج دقیقه پیشم گفتی آخراشم ...با خنده کتابشو بست و گفت : هووووو ... حالا دو دقیقه دیرتر برس به آقاتون !پوزخندی نشست گوشه لبم ... رفتم سمت در کلاس ..._ باید برم قبرستون !و اومدم بیرون ... اونم به سرعت دنبالم اومد ..در حالی که چادرشو درست میکرد گفت : منم باهات بیام ؟نگاش کردم ..._ یعنی من باعث شدم تو بری سر قبر بابای بیچاره ات !خندید ... بی هیچ واهمه ای ... بدون هیچ ترسی از اینکه پشت این خنده گریه ای هم شاید باشه ... ولی من میترسیدم ... دو سال بودکه میترسیدم ... از اینکه یکی دیگه رو از دست بدم ...کنار خیابون ایستادیم ...حنانه _ بزن داخل این فوکولاتو !!!_ برو بابا شده واسم معلم اخلاق ... !موهامو دادم داخل ...حنانه _ واسه رفتن به اونجا باید یکم رعایت کنی !نگاش کردم ... چقدر باعث شده بود توی این دوسال عوض بشم ... باعث شده بود همه چیو بتونم تؽییر بدم ... مدیونش بودم ...نذاشته بود داؼون بشم ... !.................................._ بابا بیا دیگه ...حنانه _ مامان تنهاست !_ بمیرم توهم نگران خاله ای !!!نگاهمو مظلوم کردمو گفتم : اگه بهش زنگ بزنم میمونی ؟چشاشو بازو بسته کرد ... نفسشو با حرص بیرون دادو گفت : خوشم میاد مامان بهت رو داده پررو شدی ... !با عصبانیت مانتومو دراوردمو پرت کردم سمتش ... نشست پشت میز و گوشی رو برداشت ...حنانه _ بردار اینو !!! موندم شوهرت به چی تو دلخوش کرده !!!حرفشو نشنیده گرفتم ... رفتم توی آشپزخونه ... دوتا کاسه بزرگ و بستنی اوردم ... حنانه داشت با خاله حرؾ میزد ..حنانه _ باشه مامان جان ... چشم !اشاره میکرد که این چیه دستم ... نشستم روی مبل ...حنانه _ باشه ... سلام برسونید ... خداحافظ !قطع کرد ...حنانه _ نترکی !!!کاسه شو گذاشتم جلوش ...حنانه _ امشب خونتون تلپم !!!سرمو بلند کردم ... نگاش کردم ..._ جان من ؟یه قاشق بستنی خورد ... سرشو تکون داد ... با ذوق چنان پریدم بؽلش که بیچاره جا خورد و خوردیم با هم زمین ... کاسه هامون خمشد روی زمین ... حنانه با حرص منو پس زد ...حنانه _ من اینو باید فردا بپوشم !!خنده ام گرفت ...حنانه _ دیوونه !و با حرص شروع به جمع کردن بستنی ها شد ... بوسیدمشو سریع رفتم توی اتاقم ..حنانه _ واسه منم بیار !لباسمو سریع عوض کردم و یه دست لباس واسه حنانه برداشتمو اومدم بیرون .....نشستم کنار حنانه ..._ حنان ؟حنانه بلوزو درست کردو گفت : جونم ؟_ یه سوال بپرسم ؟نشست کنارمو گفت : بفرما !_ چرا نمیخوای با سروش حرؾ بزنی ؟چند لحظه مکث کرد ... نگاهشو چرخوند سمتم ...حنانه _ به تو گفته باهام حرؾ بزنی ؟_ نه بابا ... همینجوری میپرسم !حنانه _ میدونی چیه ؟نگاهشو دوخت توی چشام ...حنانه _ مگه سروش چند سالشه ؟ دو سال بزرگتره ازمون ... بیست سالشه ... چند بار منو دیده ؟ دو یا سه بار ... بعد چجوری میگهمنو میخواد ؟_ حنان ....حنانه _ گوش کن ... سروش داره حرؾ بی ربط میزنه ... بهش گفتم بیخیالم شه ... بره سر درسش ... ما به درد هم نمیخوریم ...دهنمو باز کردم تا حرفی بزنم که در باز شد ... حنانه سریع روسریشو درست کرد ... نگام چرخید سمت در ... صدرا بود ... کلیدوانداخت روی اپن ... متوجه ما نبود ...حنانه _ سلام آقای صدر .برگشت سمتمون ... لبخندی روی چهره ی خسته اش نشست ...صدرا _ خوب هستید حنانه خانوم ؟حنانه _ ممنون ... ببخشید من مثل همیشه اینجام !صدرا خندید و گفت : خواهش میکنم .... شاید با وجود شما راسا رو هم ببینم ...بی توجه بهشون داشتم کانالا رو جستجو میکردم ...صدرا _ سلام عرض شد خانوم !_ علیک سلام !هیچی نگفت ... حنانه هم عادت داشت به رفتار ما ... صدرا عذر خواهی کردو رفت توی اتاقش ...حنانه _ آدم نمیشی ؟هیچی نگفتم ... کنار گوشم گفت : روزی به خودت میای که دیگه خیلی دیر شده ...پوزخندی زدمو گفتم : چی میخوای دیر شه ؟ !!حنانه _ متاسفم واست راسا ... واقعا متاسفم واست ...بلند شد ... تلفن خونه زنگ خورد ... رفتم سمتش ... شماره سروش بود ... پوفی کشیدمو برداشتم ..._ بله ؟سروش _ سلام !_ سروش تو زندگی نداری ؟ از کجا فهمیدی حنانه اینجاست ؟سروش _ بخاطر اون زنگ نزدم !!!!صداش زیادی گرفته بود ..._ چیزی شده ؟سروش _ خونه ای ؟_ آره ! چی شده ؟سروش _ باید باهات حرؾ بزنم ..._ خب بیا خونه ...سروش _ نه ... تو میای جایی همو ببینیم ؟_ سروش چی شده ؟سروش _ هیچی عزیزم ... !_ پس چته ؟سروش _ هیچی .. میتونی بیای ؟_ حنانه اینجاست خب !سروش _ من چیکاره اون دارم ؟_ تنهاش بزارم ؟نفسشو با حرص بیرون داد ...سروش _ فردا باهم حرؾ میزنیم ... خداحافظ !و قطع کرد ... گوشی رو گذاشتم روی میز ...حنانه _ چی شده ؟نشستم روی مبل ..._ نمیدونم ... سروش بود ... خیلی حالش بد بود !هیچی نگفت ... چی شده بود ؟!!! خودمم نمیدونستم ..................................................... ...._ آب میخوری ؟حنانه دراز کشید روی تخت و گفت : نه ... خیلی خوابم میاد !چراؼو خاموش کردم ... اومدم بیرون ... چراغ آشپزخونه رو باز کردم ... دستمو کشیدم به موهام ... در یخچالو باز کردم ..._ راسا ؟در یخچالو بستم ... ایستاده بود روبروم ... نگاهش بهم بود ..._ چیه ؟صدرا _ میشه حرؾ بزنیم ؟_ خوابم میاد !صدرا _ چند دقیقه بیشتر وقتتو نمیگیره ..اشاره کرد به صندلی ... نشستم ... اونم نشست روبروم ... نگاش به دستم بود ... به انگشتی که هیچوقت حلقه ای رو توی خوش جانداد ... نگاهشو گرفت ... آروم و گرفته گفت : فقط یه سوال دارم ... یه سوال ...نگاهشو دوخت توی چشام و گفت : چیکار باید میکردم که نکردم ؟ !با این حرفش یه جوری شدم ... اوج عجز رو میتونست نشون بده ... لباشو روی هم فشار داد و گفت : بگو چیکار کنم تا اینجورینباشه ؟نمیتونستم بمونم ... نمیخواستم باهاش حرؾ بزنم ... ! بلند شدم ...صدرا _ حرؾ من هنوز تموم نشده !برگشتم سمتش ... دستامو گذاشتم روی میز ..._ جواب میخوای ؟منتظر نگام کرد ..._ لطفا یه دونه بابا بهم بده !به وضوح رنگ باختن چشاشو دیدم ... پوزخندی زدم و گفتم : اگه بتونی برش گردونی میبخشمت !و بدون هیچ حرؾ دیگه ای اومدم از آشپزخونه بیرون ... و با خونسردی کامل رفتم توی اتاقم ...باز صدای زنگ ... باز بیدار شدن ... و باز رفتن به مدرسه ای که اصلا خوشم نمیومد ازش !!! مدرسه ای که بخاطر ازدواجم توشبودم یه مدرسه بود که بیشتر آدمای خلاؾ توش بودن ... یا مزدوج شده ... ولی نمیدونستم چرا حنانه اونجاست ... هیچوقت بهم نگفتهبود ... و منم کنجکاوی نکرده بودم !!!نشستم روی تخت ..._ حنان ؟ؼلت خورد ..._ بلند شو باید بریم مدرسه !حنانه _ اَه ولم کن !_ حنان خانوم اگه دیر بریم باز خانوم صفتی گیر میده ها !!!با حرص برگشت سمتم ... لبخندی زدم و گفتم : منم خوابم میاد ... !بلند شدم ... از اتاق اومدم بیرون ... امروز سه شنبه بود و صدرا نرفته بود ... بی توجه بهش رفتم سمت آشپزخونه ... میزو چیدم ...حنانه هم اومد ... لباسشو پوشیده بود ...._ تا تو بخوری منم بیام !و رفتم سمت اتاقم ... نگاهی به اطراؾ کردم ... رفتم سمت میز آرایشم ... موهامو باز کردمو دوباره بستم ... در اتاقم بازو بسته شد..._ چقدر زود خوردی !برگشتم ... صدرا بود ... به در تکیه داده بودو نگام میکرد ..._ چیکار داری ؟صدرا _ هیچی میخوام فقط نگات کنم !بی تفاوت نگاهمو ازش گرفتم ... دیوونه بود بخدا !!!مانتومو برداشتم و رفتم سمت حموم گوشه اتاقم ... لباسمو عوض کردمو اومدم بیرون ... هنوز همونجا بود ... کتابامو برداشتم ...گذاشتم توی کیفم ... برای بار آخر نگاهی به خودم کردم ... خوب بود ...رفتم سمت در ..._ برو اونور میخوام برم !نفسشو با حرص بیرون داد و گفت : تا کی باید این رفتارتو تحمل کنم ؟_ مجبور نیستی تحمل کنی !!! بهت گفتم طلاقمو بده ... بهت گفتم دادخواست طلاق میدم ... مجبور نیستی تحمل کنی !صدرا _ چرا اینقدر بی انصافی ؟ چرا یکمم شده به بخشیده شدن من فکر نمیکنی ؟_ چون اونقدر مهم نیستی که بخوام بهت فکر کنم !چشاشو بست ..._ برو اونور میخوام برم ...آروم خودشو کنار کشید ... در باز کردمو اومدم بیرون ..._ حنانه بریم !.............................................._ سروش ....سروش _ الان نمیتونم باهات بحرفم ... بعد زنگ میزنم ...و قطع کرد ... پوفی کشیدمو کلید انداختم ... درو باز کردم ... رفتم بالا ... درو آروم باز کردم ... کلیدو انداختم روی اپن ..._ سلام ابجی !برگشتم ... رها با ذوق اومد سمتم ... زانو زدم روی زمین ... به آؼوش کشیدمش ..._ خوبی ؟بلندش کردم ... گذاشتمش روی اپن .._ با کی اومدی ؟رها _ عمو اورد منو !_ مامان کجاست مگه ؟رها _ حال زن عمو بده .. رفته اونجا !صدای گرفته ی سروش پیچید توی گوشم ... پس دلیل ناراحتیش این بود ..._ ؼذا خوردی ؟رها _ آره ... عمو واسم پیتزا گرفت ..._ مگه نگفتم تو نباید پیتزا بخوری ؟بچه وا رفت ...صدرا _ چیکارش داری ؟برگشتم ..._ فکر کنم حرفای منو خواهرم به تو ربطی داشته باشه ...صدرا _ ولی من واسش پیتزا خریدم ... !_ شما نمیخواد دفعه دیگه به خواهر من لطؾ کنی ...صدرا با لبخند رو به رها کردو گفت : عمو جون تو برو توی اتاق لباستو عوض کن ... !رها هم بدون اینکه چیزی بگه رفت توی اتاقم ... نگاهمو چرخوندم سمت صدرا ... اومد جلوم ایستاد ...صدرا _ چون دوسش دارم دارم بهش محبت میکنم و احتیاج به اجازه تو ندارم ... بعدشم تو که ادعا میکنی خیلی حالیته باید بدونی کهجلوی بچه نباید اینجوری حرؾ بزنی ... !خواستم جوابشو بدم که گفت : تمومش کن راسا ... حداقل جلوی این بچه نشون بده اخلاقت خوبه ... بقیه به درک !پوزخندی زدو ادامه داد : ازم میپرسه چرا تو با کسی خوب نیستی ... چی جوابشو میدادم ؟ !نگاهشو دوخت توی چشام و گفت : یکم سعی کن بخاطر اونم شده ملایم باشی ....و بدون اینکه بهم اجازه بده حرفی بزنم رفت سمت اتاقش ... خودمو رها کردم روی صندلی ... یعنی واقعا اخلاقم اینقدر افتضاح شده؟!! یعنی اونم فهمیده دارم دیوونه میشم ؟رها _ من لباسمو عوض کردم !نگام چرخید سمتش ..._ آفرین خانومی ... میخوای کارتون نگاه کنی ؟سرشو آروم تکون داد ... رفتم سمت تلوزیون ... واسش کارتون گذاشتم ... یه کاسه پاپ کورنم دادم دستش و رفتم توی اتاقم ...لباسمو عوض کردمو روی تخت دراز کشیدم ... خیلی خوابم میومد !...............................اطرافو نگاه کردم ... نبود ..._ رها ؟جوابی نمیومد ... صدرا هم نبود ... زنگ زدم خونه مون ... کسی جواب نداد ... پس این دوتا کجان ؟! به ساعت نگاه کردم ...ساعت هشت بود ... شماره صدرا رو از توی دفترچه تلفن بیرون اوردمو بهش زنگ زدم ... بعد از چندتا بوق جواب داد : جانم ؟_ رها کجاست ؟صدرا _ اوردمش بیرون عزیزم !نشستم روی مبل ..._ کجا ؟صدرا _ پارکیم ... !_ مراقبش باش !صدرا _ نمیگفتی هم میدونستم باید مراقبش باشم .هیچی نگفتم ...صدرا _ بیام دنبال توهم ؟_ حوصله ندارم ... خداحافط !بدون اینکه منتظر جواب اون باشم قطع کردم ... واسه خودم شام درست کردم و خوردم ... کتابامو اوردم و نشستم جلوی تلوزیون ...مشؽول نوشتن شدم !!!در خونه باز شد ... نگام چرخید سمت ساعت ... ساعت ده بود ... نگاهمو دوختم به صدرا ... رها توی بؽلش خواب بود ... بلند شدم... رفتم سمتش ... کیؾ رها رو گذاشت روی اپن و آروم گفت : کجا ببرمش ؟_ توی اتاقم !برد سمت اتاقم ... دنبالش رفتم ... رها رو آروم گذاشت روی تخت ... موهاشو کنار زد ... آروم بوسیدش ... پتو رو کشید تا گردنرها و بلند شد ... بدون اینکه به من توجهی کنه رفت بیرون ... رفتم سمت رها ... اونقدر بازی کرده بود که خوابش برده بود ... بالبخند بوسیدمش ... سرمو گذاشتم کنار سرش و نگاهمو بهش دوختم ...یعنی اینقدر بد بودم که صدای رها هم دراومده بود ؟ !!یعنی بقیه حق داشتن ؟ !یعنی به قول حنانه داشتم شورشو درمیوردم ؟ !!چشامو بستم ...نمیدونستم ...بلند شدم ... از اتاق اومدم بیرون ... چراؼا خاموش بود ... چراغ حالو روشن کردمو نشستم پشت کتابام ... یکم دیگه باید میخوندم.... بعد میخوابیدم !.....................نگاهمو دوختم به مامان ... آروم داشت سبزی ها رو پاک میکرد ..._ کمک کنم ؟نگام نکرد ..._ نه !ولی نشستم کنارش ..._ زن عمو بهتره ؟مامان _ بد نیست ... بری ببینیش چیزیت نمیشه !خواستم چیزی بگم که رها صدام زد .... بلند شدم ... رفتم توی حال ..._ جانم ؟رها _ عموئه !گوشی رو گرفت سمتم ... گرفتم ..._ الو ؟صدرا _ سلام !_ سلام .صدرا _ چند نفر از دوستام قراره بیان خونه .. تو باید چند روزی خونه تون بمونی ... چی میخوای واست بیارم ؟لبخندی نشست گوشه لبم ..._ چند روز ؟صدرا _ یه هفته ای !_ خوبه !با ذوق گفتم : خودم میام وسایلامو برمیدارم !صدرا _ پس لطؾ کن تا قبل از شب بیا ... بردارو برو ... کلید که داری ؟_ آره ...صدرا _ باشه ... خداحافظ !و قطع کرد ... نشستم گوشه مبل ... آخ جووون چند روز خوشی !سریع بلند شدم ... لباسامو عوض کردم .. اومدم بیرون ..._ مامان ؟مامان _ هوم ؟_ دارم میرم خونه ... یه هفته ای خونه شمام !مامان _ باشه !و دیگه هیچی نگفت ... از خونه اومدم بیرون ... حوصله تاکسی نداشتم ... دوست داشتم تا مسیری رو پیاده برم ... دستامو توی جیبمفرو بردم و آروم آروم شروع کردم به راه رفتن !.................................لباسامو جمع کردم ... ساکو گذاشتم دم در ... کوله مو که پر بود از کتاب به سختی گذاشتم کنار در ... رفتم سمت تلفن ... در خونهباز شد ... صدرا بود !!نگاهی به وسایلام کردو گفت : میخوای بری ؟_ آره !صدرا _ پس بیا برسونمت !رفتم سمت در ...صدرا _ همه چیزتو برداشتی ؟!! این چند وقته نباید بیای اینجا ها !حرصم گرفت ... انگار میخواستن چیکار کنن اینجا !!!_ آره برداشتم ...وسایلامو برداشت و راه افتاد ... درو بستم و پشت سرش رفتم توی آسانسور ... گوشیش زنگ خورد ... پارکینگو زدم ...صدرا _ سلام ..... خوبی ؟ ... ممنون ... آره ... مگه بهت نگفتن ؟!! ... سر ساعت هشت باید اینجا باشید ....بلند خندید ... اومدم بیرون .... اونم پشت سرم اومد ....صدرا _ آره میخوام اذیتتون کنم ! ... باشه عزیزم ... به بقیه هم بگو ... خوبه ! ... منم همینطور ... بای !سوار ماشین شدم ... هنوز لبخند روی لبش بود ... راه افتاد ... گوشیم زنگ خورد ... از توی جیبم درش اوردم ... حنانه بود !_ سلام .حنانه _ سلام خوبی ؟_ ممنون تو چطوری ؟حنانه _ بد نیستم ... کجایی ؟_ دارم میرم خونه مامان اینا !حنانه _ چرا ؟_ یه هفته ای اونجام !حنانه _ چیه نکنه دعواتون شده ؟_ دعوا ؟!!!! نه بابا ... دلت میاد به دوتا کفتر عاشق اینا رو بگی ؟ !!صدای خنده ی حنانه بلند شد ... به راحتی به تمسخر صدام پی برد ...حنانه _ حالا میفهمی کفتر عاشق کیه ! یکم این چند روزه که ازش جدایی فکر کن ... شاید از خر شیطون اومدی پایین ..._ عمرا عزیزم !حنانه _ ببینیم ! کاری نداری ؟_ ممنون ... بای !حنانه _ بای !گوشی رو گذاشتم روی کیفم ... صدرا پیچید جلوی خونمون ... ایستاد ... صندوق رو زد ... روشو برگردوند سمت منو گفت : پولمول نمیخوای ؟_ نه دارم !صدرا _ خوبه ! خداحافظ !یه جورایی خشکم زد ... راحت داشت میگفت بپر پایین !ولی کم نیوردم .. پیاده شدم .. وسایلامو گذاشتم پایین ... آهنگ شادی گذاشت ... در صندوقو محکم بستم ... واسم یه بوقی زدو گازشوگرفتو رفت !!!به درک برو !وسایلمو برداشتمو رفتم سمت در ... زنگو فشار دادم و فکرم رفت سمت اینکه یه هفته مگه میخوان چیکار کنن که منو بیرون کرد؟!!!حنانه _ فکر کردی عزیزم ؟دستشو کشیدم و کنارم نشوندمش ..._ ول کن تروخدا !حنانه _ چی چی رو ول کنم ؟بلند شد ... روبروم ایستاد ...حنانه _ به خودت نگاه کردی ؟!! به کجا رسیدی توی این دوسال ... ؟ فقط خودتو مقصر میدونستی ... من نبودم همون دختریمیموندی که با کسی حرؾ نمیزد ... خدارو شکر من تونستم یه کاری کنم وگرنه باید با یه مهر توی شناسنامه ات میموندی توی اینخونه !!!به اطرافش اشاره کرد و ادامه داد : به خودت بیا ... تو الان نباید اینجا باشی ... تو نباید بخاطر ذوستای اون از زندگیت بگذری !!_ حنانه بس کن !حنانه _ بس نمیکنم ... من بریدم ... من از دستت خسته شدم ... اون که دیگه جای خودشو داره ... فکر میکنی نمیفهمم چه حرفاییبهش میزنی ؟!! فکر میکنی نمیدونم چه رفتاری باهاش داری ؟!! والله بخدا خیلی معجزه ی بزرگی بوده که تا حالا مونده و دست از پاخطا نکرده ... درسته تجاوز کرد ... درسته گناه کرد ... ولی پاش ایستاد ... خودشو نکشید عقب ... پیشت موند ... نذاشت کسی بهتچیزی بگه ... اگه هم گفتن تقصیر خودت بوده ... بود باهات ... عقب نکشید ... 34 سالشه و داره واسه یکم محبت به پای یه دختر18 ساله میوفته ... دو سالو نیمه که داره باهات میسازه ... دوساله نیمه که هرچی بهش میگی دم نمیزنه ... دوساله نیمه که هرچی ازدهنت درمیاد بهش میگی ...پوزخندی زدو گفت : من بهش شک دارم ... بهش شک دارم ... بهش شک دارم که مرد باشه ... بهش شک دارم که ؼروری داشتهباشه ... ولی به این ایمان پیدا کردم که بالا خونه شو اجاره داده ... به این ایمان پیدا کردم که واقعا عاشقه ... به این ایمان پیدا کردمکه پشیمونه ... به این ایمان پیدا کردم که .......چشاشو بازو بسته کرد ... نفس عمیقی کشید و گفت : بشین فکر کن ... دست از این بچه بازی ها بردار ... بشین فکر کن ... بهخودت ... به زندگیت ... به صدرا ... ! بشین فکر کنو یه راه حل درست انتخاب کن ... نزار دیر شه ... نزار وقتی به خودت بیاییکه دیگه واقعا دیر شده باشه !جلوی چشمای بهت زده ی من چادرشو پوشید و از اتاق زد بیرون ... !نفسمو دادم بیرون ... نگاهمو دوختم به فرش ...
حانیه که از جیکو پوک زندگیم خبر داشت ... !
چرا اون دیگه ؟ !!
چرا درکم نمیکرد ...
چرا نمیفهمید من نمیتونم اونو ببخشم ...
چرا ازم میخواست ببخشمش ؟ !
چرا از اون طرفداری میکرد ؟ !
مگه من آدم نیستم ؟ !
چرا کسی پشت منو نمیگیره ؟ !
چرا آخرش همه چی سر من میشکنه ؟ !
من حق زندگی ندارم ؟ !
منم مگه انسان نیستم !؟ !
مگه بقیه هم خطا نمیکنن ؟ !
چرا همه ی خطاها باید نوشته شه پای من ؟ !
مگه صدرا هم اشتباه نکرده ؟ !
اونم منو داؼون کرد ... !
اونم منو ندید ...
اونم فقط به نیاز جنسیش فکر میکنه ...
اونم فقط میخواد تن منو داشته باشه ....
اونم هیچ فرقی نداره ......
ولی یه چیزی توی وجودم صداش دراومد ...
اون اگه به نیاز جنسیش فکر میکرد توی این دوسال دست از پا خطا میکرد ...
اون راحت میتونست با یکی دیگه باشه ولی نبود ...
همیشه میومد خونه ....
همیشه سر موقع میومد خونه ...
همیشه ساعت هشت خونه بود ...
هیچوقت شبو بیرون نمیموند ...
همیشه میومد ..
اون هیچوقت دست از پا خطا نکرده ...
این دوسال بیخیال نیاز جنسیش شده بود ...
پای چی نشسته بود ؟ !
پای بی تفاوتی های من ؟
پای اون حرفام ؟ !
بؽض نشست توی گلوم ...
به من چه نمیشست !!
میرفت دنبال زندگیش ...
من ازش طلاق میخواستم ...
اون قبول نمیکرد ...
زندگی من تلؾ نشده ...
زندگی اون تلؾ شده ...
میتونست بره ...
میتونست نمونه ...
به من ربطی نداره ...
من باعث خراب زندگی کسی نشدم ... !
زندگی اون لعنتی به من ربطی نداره ...
با عصبانیت از جام بلند شدم ... بؽضم داشت اذیتم میکرد ... جلوی آینه ایستادم ...
_ زندگی اون به من ربطی نداره !
ولی اشکام جاری شدن ...صدای حنانه هنوز توی گوشم بود ... من کاری نکردم ... من هیچوقت اینکارا رو نکردم ... من هیچوقت خونواده ام رو نرنجوندم ...ولی صدرا .... اون نسبتی با من نداره ... اون برای من مهم نیست !گوشیم و کیفمو چنگ زدم ... بیرون زدم ... اشکام داشتن میومدن پایین ... با مشتم پاکشون میکردم ... من کاری نکردم ... من کارینکردم !!دستمو واسه یه تاکسی بلند کردم ... بؽضمو فرو خوردم ... تاکسی ایستاد ... سوار شدم ... !کنار قبر بابا نشستم ... دستمو کشیدم روی قبرش ..._ بابا ؟اشکام جاری شدن ..._ چیکار کنم ؟! بریدم بخدا ... به یکی احتیاج دارم ... یکی که آرومم کنه ... همه باهام لجن ... کسی دوست نداره باهام حرؾ بزنه !بؽضم ترکید ..._ دیگه مامان هم درست باهام حرؾ نمیزنه ... مگه گناه من چی بود بابا ؟..............................نگاهمو چرخوندم بین کتابام ... لعنتی ! نبود ...._ رها ؟اومد توی اتاق ...رها _ بله ؟_ کتاب شیمی منو ندیدی ؟رها _ چه رنگیه ؟ !خنده ام گرفت ..._ روش نوشته شیمی !یکم فکر کردو گفت : نه !و رفت بیرون ... یه بار دیگه گشتم ... نبود ... ولی من فردا امتحان داشتم ... بؽض گلومو گرفت ... این چند روزه اصلا طرؾکتاب نرفته بودم .. اگه نمیخوندم تجدید میشدم !!! یا خدا ...لباسمو پوشیدم ... اومدم بیرون ...مامان _ کجا میری ؟_ کتابم خونه جا مونده ... میرم بیارم ...مامان _ این وقت شب ؟!! زنگ بزن بگو واست بفرسته !_ نمیدونم کجاست خب ... میرم خودم میارم ...مامان _ زنگ بزن آژانس !شماره آژانسو گرفتم ..............................................._ چند لحظه میشه صبر کنید من بیام ؟راننده _ بله خانوم ... منتظرم !پیاده شدم ... با کلیدی که داشتم اومدم بالا ... پشت در واحدمون که ایستادم صدای خنده میومد ... صداشون به وضوح تا بیرون میومد... اشتباه کردم به صدرا زنگ نزدم ... ! زشت بود وسط اینهمه پسر من بیام اینجا .... ولی صدای خنده ای باعث شد خشکم بزنه ...دخترم بینشون بود ...کلید رو اوردم پایین ... زنگ زدم ... صدای صدرا اومد : بفرمایید پیتزا هم اومد !و پشت سرش در باز شد ... چهره ی خندون صدرا چرخید سمتم ... خشکش زد ...صدرا _ راسا !!!لبخندی نشست روی لبم ... برای حفظ ظاهر ..._ باید خبر میدادم ... کتابم مونده بود اومدم .............با صدای یه دختر نگام چرخید سمتش ..._ کیه عزیزم ؟دیدمش ... یه دختر بود با تاپ و شلوارک ... دستشو دور بازوی صدرا حلقه کردو گفت : ایشون کی ان صدرا جان ؟نگام چرخید سمت صدرا ... رنگش پریده بود ... میخواست چه جوابی بده ؟! دهنشو چند بار باز کرد ولی نتونست چیزی بگه ... دلمبه حالش سوخت !!!_ راسا هستم ... دختر خاله ی صدرا !دستمو گرفتم سمت دختره ... با لبخند جوابمو داد ..._ ببخشید مزاحم شدم ... چند روزپیش اینجا بودیم ... کتابم مونده بود اینجا !!!با یه لبخند ژکوند به صدرا نگاه کردم ..._ میشه بیام کتابمو بردارم ؟ !آب دهنشو قورت داد و آروم گفت : راسا ... باید حرؾ بزنیم !دختره کنار رفت ... از کنارش رد شدم ... بی هیچ توجهی ... رفتم داخل ... چندتاپسر و دوتا دختر دیگه هم بودن ... سلامی کردم وهمون چرتوپرتا رو تحویل دادم ... رفتم سمت اتاقم ... کتابمو برداشتم ... خواستم بیام بیرون که صدرا اومد داخل و درو بست ...صدرا _ توضیح میدم ...نگاش کردم ... آروم بودم !!! دلیلی نداشت مشکلی داشته باشم ... !_ چی رو ؟صدرا _ واقعا نمیدونم چی بگم ....حرفشو قطع کردم ..._ من این چند روزه نخوندم ... الان میخوام برم شیمی بخونم ... حوصله حرؾ زدن ندارم ... !و کنارش زدم ... اومدم بیرون ..._ ببخشید مزاحم شدم ... خداحافظ !همه بلند شدن ... باهام خداحافظی کردن ... اومدم بیرون ... کنار آسانسور ایستادم ...صدرا _ راسا .....برگشتم سمتش ..._ چیه ؟صدرا _ من واقعا نمیدونستم اون دخترا هم میان !پوزخندی نشست گوشه لبم ..._ من گفتم واسم فرقی میکنه ؟صدرا _ ولی ......آسانسور باز شد ... رفتم توش ... درو بست و پشت سرم اومد ... داخل آسانسور شد ..._ مهمونات تنهان !صدرا _ تو نگران اونا نباش ....با کلافگی دستشو کشید به موهاش و گفت : واقعا ببخشید ....نگاش کردم ... در آسانسور باز شد ... یه قدم رفتم بیرون ... اگه این سوالو نمیپرسیدم میمردم !_ فقط یه سوال ... وقتی زنو مرد قاطی بود من چرا باید میرفتم ؟ !با پرسش بهش نگاه کردم ...صدرا _ راسا .....نفسمو دادم بیرون ..._ جوابمو گرفتم ...اومدم بیرون ... بدون هیچ حرفی ... بازوم کشیده شد ... پرت شدم سمتش ... قبل از اینکه به خودم بجنبم منو محکم توی بؽلش گرفت...صدرا _ بخدا نمیدونستم ... به والله نمیدونستم !_ خب باشه ... حالا چرا اینهمه تاکید میکنی .... بهت شک میکنما !با شوخی اینو گفتم ... آروم زمزمه کرد : من که میدونم همینو باز میزنی تو سرم ...مکثی کردو گفت : دیگه خسته شدم راسا ... دیگه دارم میبرم ... تروخدا بهم فرصت بده !حس میکردم صداش میلرزه ... منم آروم گفتم : به چیه این زندگی دلخوش کردی ؟صدرا _ به تو ... به وجود تو ... باورت میشه اگه یه روز اخمتو نبینم شک میکنم بهت ...لبخندی روی لبم نشست ... یادم باشه همیشه بهش اخم کنم !صدرا _ ولی به همون اخماتم دلخوشم ... به اینکه یه روزی بهم بخندی !خودمو ازش جدا کردم ... چشاشو دوخت توی چشام ... اون باید میدونست هیچوقت این اتفاق نمیوفته ... هیچوقت نباید بیوفته !_ دلخوش نکن ... برو زندگیتو بکن ... این من هیچوقت ما نمیشه ! منو تو هیچوقت توی یه اتاق نمیخوابیم ...یه قدم رفتم عقب تر ..._ من فکرامو کردم ... نباید باهم باشیم ... میرم دادخواست میدم ... بدون هیچ حرفی بیا امضا کن ... بزار دوتامون زندگی کنیم ...بزار ببخشمت !و پشتمو بهش کردم .... سریع سوار آژانس شدم ..._ بریم آقا !و نگاش نکردم ... ندیدم که چجوری کنار ستون سر خورد ... !من حرفامو زده بودم بهش ... هیچوقت اینهمه جدی نبودم ... اون باید میدونست که نباید خودخواهی کنه ... ما باید از هم جدا میشدیم... باهم بودنمون درست نبود ... فقط همدیگه رو محدود میکردیم !!!حنانه با عصبانیت نشست کنارم ..._ معلوم هست چه ؼلطی کردی ؟_ حنان بیخیال !حنانه _ بیخیال نمیشم ... معلوم هست داری چیکار میکنی دیوونه ؟ !!بلند شدم ... فقط منتظر یه تلنگر بودم تا هرچی توی دلم تلنبار شده رو بریزم بیرون ..._ آره میدونم دارم چیکار میکنم ... آره میدونم ... این کارو باید همون دوسال پیش میکردم ... همون موقعی که بابا مرد .. همونموقعی که همه پسم زدن ... باید اونموقع اینکارو میکردم ...حنانه _ عوض تشکرته ؟!! دوسال به پات نشست ... اونموقع که همه پست زدن اون بود ... بعد تو میگی باید همون موقع ازش طلاقمیگرفتم !؟! که کجا میرفتی ؟!! تو خیابونا ؟ !!!_ به من چه ... نمینشست ... مگه من گفتم ؟ !!حنانه با عصبانیت گفت : اون لعنتی دوستت داره !!!_ نداره ... نداره ... اگه داشت این دوسال کمکم میکرد .... این دوسال به جای تو ، اون کمکم میکرد ... ولی اون فقط فکر میکنهدادن خرجم و بودن توی خونه کار خیلی مهمی رو میکرده ... !بؽض گلومو گرفته بود .... چم بود ؟ !!!_ دیشب رفتم خونه ... کتابم مونده بود ... میدونی چی دیدم ؟!!! یه دختر ... اویزونش شده بود ... با تاپ و شلوارک ... فکر میکنهمن خرم !!! بهم میگه نمیدونسته اونا میان ... میخواست توضیح بده که چرا اون دختر بهش میگفت عزیزم ... میخواست توضیح بدهچرا خوشحال بود از بودن اونا !!!اشکامو کنار زدم ... واسم فرقی نمیکرد باشه یا نباشه .... برام فرقی نمیکرد که بهم خیانت کنه یا نه ... ولی این اذیتم میکرد که خرفرضم میکرد ... برام فرق میکرد که چرا وقتی ادعای عشق داره میره با یکی دیگه لاس میزنه !!!حنانه خشکش زده بود ... آروم تر گفتم : دیگه نمیخوام ... دیگه حتی نمیخوام ببینمش ... درسته ... زندگیم بهم ریخته ... درستهداؼونم کرده ... درسته همتون ازش طرفداری میکنید ولی اونم مقصر بود ... اونم مقصره ... فقط من نیستم که همه چیو خراب کردم... فقط من نیستم که بچه بازی درمیارم ... اونم داره کاری میکنه که به عقلش شک کردم !!!نگاهمو دوختم توی چشاش ..._ دیگه نمیخوام حنانه .... دیگه نمیخوام به حرؾ هیچ کدومتون گوش کنم ... دیگه نمیخوام باهاش باشم ... میخوام آزاد باشم ... واسهخودم زندگی کنم ... از این نترسم که باز بخاطر صدرا خونواده ام ازم زده شن !!!دیگه نمیتونستم چیزی بگم ... روسریمو چنگ زدم و از اتاق حنانه زدم بیرون ... بی توجه به نگاه های خاله ... به توجه به صدازدن های حنانه ... اومدم بیرون ... باز تنها جایی که داشتم قبرستون بود ... باز همدم تنهایی هام بابا بود ...***چند هفته ای از چهلم بابا هم میگذشت ... تنها کاری که میکردم این بود که میرفتم قبرستون و برمیگشتم ...دیگه هیچ کدوم به سراؼم نمیومدن ... نه سهند ... نه سروش ... نه صدرا ... نه ترنم ... هیچ کس ... تنهام گذاشته بودن ... واینجوری بهتر بود ...لباسمو پوشیدم ... اومدم بیرون ... همزمان صدای زنگ در بلند شد ... رفتم سمتش ... باز کردم ... سروش بود ... بی اختیار نگاشکردم ...سروش _ سلام !هیچی نگفتم ... کلیدمو از روی اپن برداشتم ... اومدم بیرون ... سوار آسانسور شدم ... اونم اومد دنبالم ... !سروش – میخوای بری پیش عمو ؟اومدم بیرون از آسانسور ... اونم باهام اومد !سروش _ منم میخواستم برم ... گفتم بیام باتو برم ...عادت داشتم تا قسمتی رو پیاده میرفتم ... اونم دنبالم اومد ...سروش _ با تاکسی نمیری ؟هندزفری رو گذاشتم توی گوشم ... ایستاد ... ولی من همچنان میرفتم ... صدای آهنگ بی کلامی که خیلی قبل ها از ترنم گرفته بودمپیچید توی گوشم .. !با مرگ بابا هم عروسی ترنم تا سال بابا عقب افتاده بود ... ! بیچاره !!!!!سوار تاکسی شدم ... خواستم درو ببندم که سروش هم اومد ... هندزفریمو دراوردم ..._ کجا ؟سروش _ باهات میام !_ ولی من نمیخوام بیای !و درو کشیدم ... درو ول کرد و رفت جلو نشست ... راننده نگاهی به ما کردو راه افتاد ... منم هیچی نگفتم ... به من چه بیاد !!!..................................................نشستم کنار قبر بابا ...سروش _ میرم آب بیارم ...و رفت ... دستمو کشیدم روی اسمش ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... !سرمو گذاشتم روی سنگش ..._ بابا ... ؟بوسیدمش ..._ دلم خیلی واست تنگ شده .باز گونه مو چسبوندم به سنگ .... چشمم افتاد به یه زنو یه دختری که کنار یه قبر ایستاده بودن ... دختره داشت با کلافگی اطرافونگاه میکرد ..._ چیزی نیست خب !زنه که فکر کنم مادرش بود با حرص گفت : یه چیزی پیدا کن بیار !دختره با عصبانیت رفت سمتش شیر آبی که سروش اونجا بود ... یه چیزی به سروش گفت .... سروش به اطراؾ نگاه کرد ... یهچیزی به دختره گفت ... دختره وا رفت ... سروش ظرفی که پر از آب کرده بود رو گرفت سمت دختره ... از اینجا هم لبخندشو دیدم... سریع رفت سمت مادرش ... آبو ریخت روی سنگ قبر و برگشت ... تمام مدت چشم سروش بهش بود ... بدون هیچ منظوریلبخندی زدم ... ! سروشم بزرگ شده بود ... دختره ظرفو داد به سروش و تشکر کردو برگشت ... سروش نشست کنار شیر آب تاظرفو پر کنه ... سرمو بلند کردم از روی سنگ ... سروش هم اومد سمتم ...سروش _ بلند شو آبو بریزم ... خیس میشی !آروم بلند شدم ... لباسای سیاهم همش خاکی بودن ! حوصله تکوندن نداشتم ... !به حرکات دست سروش روی سنگ قبر چشم دوختم ...سروش _ راسا ...نگاهشو دوخت توی چشمام ...سروش _ داری با کی لج میکنی ؟نشستم روی یکی از قبرا ...سروش _ چرا داری اینکا را رو میکنی ؟با صدای یکی نگاهمون چرخید سمتش ..._ ببخشید ؟سروش بلند شد ...سروش – بله ؟همون خانومه بود ...خانومه _ ببخشید بخدا ... این دختر من تنبله یکم ... از شما ظرؾ گرفت ...دختره با حرص گفت : مامان !سروش لبخندی زدو گفت : خواهش میکنم ... کاری نکردم که !خانومه لبخند مهربونی زد و خم شد و چندتا ضربه زد روی سنگ قبر بابا ... نگاه مهربونی بهم کردو گفت : خوبی عزیزم ؟بی اختیار لبخند زدم ..._ ممنون !خانومه نگاهشو چرخوند روی سنگ قبر و آروم گفت : خدارحمتشون کنه ... !سروش سرشو انداخت پایین ...سروش _ خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه !خانومه یه نگاه به من کردو گفت : بازم ممنون ... خدانگهدار !سروش کنار رفت و گفت : خداحافظ ...منم بلند شدم ... به رفتن اونا نگاه کردم ...سروش _ دختره خنگ میزد !!!نگام چرخید سمتش ..._ حرؾ پشت مردم نزن !!!سروش با سرخوشی گفت : چشم قربان !و مکثی کردو گفت : بریم ؟سرمو تکون دادم ... برای بار آخر به قبر بابا نگاه کردم ... راه افتادیم ...سروش نشست روبروم ...سروش _ چی میخوری ؟_ اشتها ندارم ... !سروش _ نداشتیم دیگه ... قول دادی باهام خوب باشیا ... من که هیچوقت اون حرفا رو نزدم ... چرا با من بد شدی ؟ !نگاش کردم ... خوب بود بازم یکیو داشتم ... چشامو بازو بسته کردم و گفتم : یه قهوه فقط !لبخندی نشست گوشه لبش ...سروش _ بخدا چاکرتم !و سفارش ها رو داد ... روشو برگردوند سمتم و گفت : خب ؟گوشیم لرزید ... نگاش کردم ... خودش که میدونست جوابشو نمیدم چرا زنگ میزنه ؟ !!!سروش _ کیه ؟گوشیو گرفتم جلوش ... ازم گرفتش .... جواب داد : بله ؟ .... سروشم ! .... خوبه که فهمیدید ولی بازم اینجوری با عصبانیت دادمیزنی .... پیش منه ... نه فعلا ... هروقت خودش خواست میارمش ....ابروهاشو کشید توی هم ...سروش _ ببین آقا . تو نمیگفتی هم میدونستم باید مراقب خواهرم باشم . مراقب حرؾ زدنت باش ..... برو بابا ...و قطع کرد ...سروش _ پسره پررو !_ چی شده ؟سروش _ میگه اگه یه تار مو از سرش کم شه میکشمت ... دیوونه عوضی !نگام کردو گفت : جان تو ... به احترام تو بهش چیزی نگفتما !از لحنش لبخندی روی لبم نشست ... من که میدونستم سروش اهل دعوا نیست !!!......................................از ماشین پیاده شدم ...سروش _ فردا بیام دنبالت ؟_ نه ... ! میخوام تنها باشم .سروش – باشه عزیزم ...و منو کشید توی بؽلش ... آروم پیشونیم رو بوسید و گفت : برو داخل !آروم اومدم داخل .... رفتم توی آسانسور و دکمه طبقه ی نحسمون رو زدم ... !به محض باز شدن در چهره عصبانی صدرا نقش بست جلوم ... رفتم سمت در ...صدرا _ کجا بودی ؟پوزخندی زدم ..._ الان فکر میکنی جوابتو میدم ؟رفتم داخل ...صدای بسته شدن در پیچید توی خونه ... رفتم سمت اتاقم ... قبل از رسیدن به اتاقم بازوم کشیده شد ... برگشتم سمتش ... باعصبانیت داد زدم : ولم کن !صدرا _ گفتم کجا بودی ؟_ به تو ربطی نداره !منو چسبوند به دیوار ...صدرا _ به من ربطی نداره نه ؟نگاهمو دوختم بهش ..._ نخیر !سرشو اورد نزدیک که چنان باپام زدم وسط پاهاش که ناقص شد ... خم شد روی زمین ... با عصبانیت داد زدم : بار آخرت باشه بهمنزدیک میشی !و رفتم سمت اتاقم ... درو قفل کردم ... عوضی آشؽال !!!***با صدای بوق ممتد به خودم اومد ..._ حواست کجاست خانوم ؟ !!!رفتم کنار ... ماشین رد شد ... رفتم سمت قطعه ای که بابا اونجا دفن بود ... به محض پیدا کردن قبرش نشستم کنارش ... نگامچرخید سمت سنگ قبر بابای حانیه ... همینجا باهاش آشنا شده بودم ... همینجا بهش همه چیو گفته بودم ... همینجا شده بود بهتریندوستم ... همینجا کاری کرده بود که برم دست بوس زن عمو ... برم دست بوس مامان ... همینجا بهم قول داده بود همراهم باشه ...همینجا دستمو گرفته بود و گفته بود باهم خواهریم ... !اشکم جاری شدن ... حنانه منو به زندگی برگردونده بود ... حنانه کاری کرده بود که پی به اشتباهم ببرم ... حنانه کاری کرده بود کهواسه ده بار برم خونه ... برای ده بار برم دستبوس مامان ... حنانه باعث شده بود همه چیو بگم به مامان ... و همین باعث شد مامانببخشتم ...حنانه ... !!! حالا همین حنانه از صدرا دفاع میکرد ... حالا همین حنانه میگفت صدرا حق داره ... اون که دیده بود صدرا چه حرفایناحقی بهم میزد ... اون که میدونست صدرا چه بلایی سرم اورده ... بعد چرا میگفت طلاق نگیرم ... ؟ !!!گونه مو چسبوندم به سنگ قبر ... اشکام میریختن روی سنگ داغ !!!_ بابا ... حنانه هم رفت توی جناح صدرا ... دیگه چیکار کنم ؟ !!_ راسا ...سرمو بلند کردم ... حنانه ایستاده بود کنار قبر بابا ... بؽضش ترکید ...حنانه _ معذرت میخوام !لبخندی نشست گوشه لبم ... همه خوشیهامون اینجا بود ... دعوا میکردیم بعد اینجا آشتی میکردیم ... !بلند شدم ... رفتم سمتش ... توی آؼوشم فرو رفت ...حنانه _ من توی جناح توام ... !خنده ام گرفت ... گوش میداده حرفامو ... بعد میگه گوش دادن حرؾ بقیه کار خیلی زشتیه !..............................................سینا هیچی نمیگفت ولی سهند جلزو ولز میکرد ...سهند _ باز سرخود داری تصمیم میگیری ؟!!! نباید از بقیه یه مشورت بگیری ؟_ مگه این زندگی خودم نیست ؟!! مگه نمیگفتی باید ازش طلاق بگیرم ... حالا که دارم میگیرم چرا نمیزاری ؟سهند _ راسا تو هجده سالته ... بفهم اینو ... میخوای طلاق بگیری که تا آخر عمر بمونی پیش زن عمو ؟ !!!این سهند بود ؟!!! واقعا این حرفای سهند بود ؟ چرا عین زنا حرؾ میزد ؟ !!_ آره میخوام بمونم پیش اون ... آزاد بودن من واست مهمه یا اینکه طلاق میگیرم و میشینم توی خونه ؟سهند با حیرت گفت : چی میگی تو ؟ !!!کؾ دستامو گذاشتم روی میز و خم شدم طرفش ..._ ببین من میخوام طلاق بگیرم ... میخوام از این زندگی خلاص شم ... به اجازه هیچ کدوم از شماها هم احتیاجی ندارم ......_ راسا !برگشتم سمت مامان ..._ جانم مامان جان ؟ !!مامان _ با سهند درست حرؾ بزن !_ من درست حرؾ میزنم ... خودش نمیخواد ... میخواهید باز زندگیم داؼون شه ؟! باز بخاطر یکی دیگه زندگیمو داؼون کنم ؟هیچ کسی چیزی نمیگفت ... به عکس بابا اشاره کردم و گفتم : یه بار بخاطر بابا زندگیم شکل گرفت ... ولی اینبار دیگه بزارید خودمتصمیم بگیرم ... بزارید کسی توش دخیل نباشه ...اشکای مامان جاری شدن ... جلوش زانو زدم ..._ قربونت برم ... میدونم با حرفم مخالفی ولی بدون دیگه نمیتونم !صورتمو گرفت بین دستاش و گفت : این کارو باید همون موقع میکردی عزیزم ... حالا هم خودم پشتتم ...خودمو توی اؼوشش فرو کردم ... و همین حمایت واسم مهمترینش بود ... و همین حمایت باعث میشد به تصمیمم شک نکنم ...شماره شو گرفتم ... باید بهش میگفتم که سینا فردا کارا رو واسم انجام میده ... بوق اول ... بوق دوم ... بوق سوم ... بوق چهارم ...قطع کنم ؟! ... بوق ششم ... خواستم قطع کنم که صداش پیچید توی گوشم : بله ؟_ سلام ...صدرا _ سلام ... خوبی ؟_ ممنون ...صداش خسته به نظر میرسید ... ! بد موقعی زنگ زدم ... !_ ببخشید ... حواسم به ساعت نبود ... تو برو بخواب ... بعدا زنگ میزنم ... !صدرا _ نه بگو ... امروز سه شنبه بود نرفتم سرکار ... !یادم اومد ... ولی صداش خیلی خسته بود ..._ مطمئنی خسته نیستی ؟صدرا _ نه عزیزم ... کاری داشتی ؟_ آها .. میخواستم بگم که من به بقیه گفتم ... قراره سینا بره کارا رو بکنه ...صدرا _ باشه ... ولی من نیستم !بی اراده گفتم : کجا میری مگه ؟صدرا _ ایتالیا !!!_ ولی ...حرفمو قطع کردو با خشونت گفت : میام ... واسه طلاق میام ... نگران نباش ... !_ کی ؟صدرا – تا قبل از عروسی ترنم میام ... بهش قول دادم واسه عروسیش باشم ... !_ اها ... باشه ... کاری نداری ؟نفسشو با حرص بیرون داد و گفت : چیزی لازم نداری ؟_ نه !صدرا _ پول داری ؟_ صدرا !هیچی نگفت ... مکثی کردمو گفتم : ما دیگه قراره باهم نباشیم ... دیگه نباید این سوالو ازم بپرسی ... !صدرا _ بله بله درسته ... دیگه منو تو هیچ نسبتی باهم نداریم ... شب خوش خانوم مشفق !و قطع کرد ... پوفی کشیدم و گوشیمو گذاشتم روی میز .. بلند شدم ... عین بچه ها شده بود !!!.................................................حنانه _ نمیام بابا !_ لوس نشو دیگه ... باید بیایی بریم !ترنم _ آره دیگه ... بیا !حنانه _ وسط اونهمه آدم .....ترنم _ لوس نشو دیگه ... خاله اجازه داده تو نمیای ؟حنانه _ آخه ...پریدم بوسیدمش ..._ عاشقتم حنانه !ترنم سریع لباسایی که واسش اماده کرده بود برداشت و اومدیم بیرون ..._ خداحافظ خاله !خاله _ خدا همراهتون ...اومدیم بیرون ... از همونجا لبخند سروش رو دیدم ... شیطنتم گل کرد ..._ بریم توی ماشین ترنم اینا !رفتیم سمتش که سروش از همونجا داد زد : کجا ؟نیشم شل شد ..._ توی ماشین ترنم اینا ...سروش _ بابا اونا میخوان تنها باشن ... راه بیفت ... !خندیدم ... سروش فهمید دارم اذیتش میکنم ... با حرص واسم خطو نشون کشید ... ولی من بی هیچ ترسی داشتم بهش میخندیدم ...نشستیم توی ماشین ...حنانه _ فکر میکردم بلد نیستی بخندی !نگاش کردم ...حنانه _ با رفتن اون یاد گرفتی بخندی !هیچی نگفتم ... یه جورایی خورد توی ذوقم ... نمیشد یه بار وسط خوشیم حرفی از اون زده نشه تا یکم خوش باشم ؟ !!!سروش _ میگم راسا اوردیش ؟ !با حواس پرتی گفتم : چیو ؟سروش _ یادت رفته من میدونم !یکم فکر کردم ... چی گفته بود بیارم ؟ !!حنانه کنار گوشم زمزمه کرد : قرار بود واسش تبلتتو بیاری ...با حرص زدم توی پیشونیم ..._ سروش ببخشید ... یادم نبود !سروش _ میدونم ... حالا من اگه این چند روز از کارام عقب بیفتم تو مقصری !و صورتشو برگردوند سمت پنجره ...سهند _ اینهمه مدت وقت داشته کارشو بکنه حالا این سه روز یادش اومده باید شروعش کنه !حنانه _ همینو بگید !زدم زیر خنده ... سروش برگشت نگاهشو دوخت به ما دوتا و به حنانه گفت : از شما توقع نداشتم دیگه !سهند _ حرؾ حق تلخه داداش من !سروش دستشو برد سمت سیستم پخش و روشنش کرد ...
یه اشتباه …
خدا هم بخشید منو اما تو نه …
هیچکی یادش نمیاد اما تو نه …
همه ی دنیا میدونه یه اشتباه …
واسه همه پیش میاد اما تو نه …
به خاطر یه اشتباه …
خدا هم بخشید منو اما تو نه …
بارونم شنید منو اما تو نه …
دل سنگ آب شد برای گریه هام …
حتی دیوار دید منو اما تونه …
به خاطر یه اشتباه …
قلبمو میشکنی …
زیر قولات میزنی …
میری بی یه نگاه …
به خاطره یه اشتباه …
داری منو میکشی …
میکشی رد میشی …
هر چی پله میشکنی …
تو خود سد میشی …
مرگ منو میبینی …
میبینی میگذری …
هستیه منی میری …
هستیمو میبری …
قلبمو میشکنی …
زیر قولات میزنی …
میری بی یه نگاه …
به خاطره یه اشتباه …
کاشکی میشد برگردوند تمام ساعتا رو …
کاشکی میشد از زندگی پاک کرد یه اشتباهو …
خدا هم بخشید منو اما تو نه …
بارونم شنید منو اما تو نه …
عکسامو میسوزونی …
یادمو خاک میکنی …
خونه تکونی میکنی …
حافظتو پاک میکنی …
به خاطرت میسوزم …
به کمکم نمیای …
میسوزمو آب میشم …
میگی مرداب نمی خوای …
داری منو میکشی …
میکشی رد میشی …
هر چی پله میشکنی …
تو خود سد میشی …
مرگ منو میبینی …
میبینی میگذری …
هستیه منی میری ..........
 چشامو محکم روی هم فشردم و گفتم : سروش عوضش کن
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۲۴ عصر
صدام میلرزید ... بؽض گلومو گرفته بود ... تک تک کلمات اهنگه مثل یه پتک به سرم کوبیده میشد ... چرا فکر میکردم اینا حرفایصدراست ... ولی با یادآوری اون لحظه ای که دختره از بازوش اویزون شد ... نه من مقصر نبودم ... اونم مقصر بود ... اونممقصر بود ... فقط من نبودم !.........................................نشستم توی ایوون ... حنانه ایستاد کنارم ... بند کفشمو باز کردمو دوباره بستم ...حنانه _ بریم ؟بلند شدمو پشت سرش راه افتادم ... نگام چرخید روی احسان و ترنم ... کنار هم قدم میزدن .... آروم ... نفس عمیقی کشیدم ... دوسال از عقدشون میگذشت ... یه سال بخاطر بابا عقب افتاده بود یه سالم بخاطر مادربزرگش ... دیگه به قول مامان بیچاره میترسیدتاریخ تعیین کنه ... دو بار تاریخ تعیین شده بود و همش ریخته بود بهم ...با صدای حنانه نگام چرخید سمتش ...حنانه _ یه سوال بپرسم ؟_ بفرمایید خانومی !حنانه _ آروم جواب بده ... عصبانی نشو باشه ؟_ میپرسی یا عصبانی شم ؟با شوخی حرؾ میزدم ... دلم نمیخواست این چند روز رو خراب کنم ...حنانه _ تو ... هیچ ... احساسی به صدرا ... نداری ؟نفسمو دادم بیرون ... نوک پامو کشیدم روی شن ها ..._ چی میخوای بشنوی ؟حنانه _ حقیقتو !_ حقیقت ؟ !!!حنانه _ میخوای یه آره یا نه بگی ...نفس عمیقی کشیدم ... دستمو توی جیبم فرو بردم ..._ تو حقو به من میدی یا اون ؟حنانه _ من نباید قضاوت کنم ......حرفشو بریدم : تو جواب بده .حنانه _ نمیدونم ... دوتاتون اشتباه کردید ... دوستاتون دارید بدون هیچ فکری جلو میرید ..._ پس قبول داری باید دو نفرمون پی ببریم به اشتباهمون ؟ !حنانه _ درسته ..._ میدونم دیگه نمیتونیم باهم باشیم ... اصلا تا الانم باهمی نبود ... ولی همین که توی یه خونه بودیم ... همین که به عنوان یه همخونهباهم بودیم ...نفسمو دادم بیرون ..._ وقتی همون موقع هم اون قبول نمیکرد اشتباه میکنه ... وقتی سعی نمیکرد یکم فکر کنه به کاراش ....حنانه _ یعنی اگه اتفاقی بیفته که باعث بشه از طلاق منصرؾ شی ...._ نه ... ! اصلا ... من طلاقمو ازش میگیرم ... من دیگه نمیتونم حتی به بودن صدرا هم فکر کنم ..حنانه _ چرا ؟! فکر میکنی بعد از رفتن صدرا زندگیت درست میشه ؟_ درست نمیشه ... دیگه زندگی من درست نمیشه ... ولی بهتر که میشه !حنانه _ بخدا نمیشه ... به پیر به پیؽمبر نمیشه ... تو میمونیو یه مهر توی شناسنامه ات !روبروش ایستادم ... دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم ... داد زدم : به درک بمونم ... من هیچ احتیاجی به هیچ مردی ندارم ... بودنیا نبودن هیچ کدومشون برام فرقی نداره !هیچی نگفت ... راه افتادم ... اونم اومد ...حنانه _ ولی راسا تو داری ....._ بس کن حنانه ... دیگه نمیخوام بشنوم ... لطفا بس کن !دیگه واقعا هیچی نگفت ... !.....................................سروش سطل رو گذاشت وسط پاش و شروع کرد به زدن روی اون ...سهند _ خجالت بکش یه سنی ازت گذشته !سروش دست کشید ...سروش _ بابا حوصله ام سر رفت ... از صبح که اومدیم هیچ کاری نکردیم ... !_ مثلا میخوای چیکار کنیم ؟ !!حنانه _ یه پیشنهاد ... !همه ی نگاه ها چرخید سمتش ...حنانه _ توپ هست اینجا ؟سروش _ وستو !!!حنانه لبخندی زدو گفت : نه اینقدر بچه گونه !سروش به حیرت نگاش کرد ... خوشم میومد حنانه توی هرکاری سعی میکرد نشون بده سروش هنوز بچه است !!!حنانه _ بریم والیبال !سهند بلند شد .... اومدیم بیرون ... به دو گروه تقسیم شدیم ... منو سروشو ترنم توی یه گروه افتادیم و احسانو سهندو حنانه هم توی یهگروه ...سروش _ همین الان خودتون رو باخته حساب کنید !ترنم _ احسان که میدونم بلد نیست ... حنانه که از چهره اش پیداست ترسیده ... سهندم که دیگه نگم بهتره !زدم زیر خنده ...سهند _ برای خودتون رجز بخونید تا روحیه بگیرید ... !سروش یه سرویس زد ... سهند جوابشو داد ... زدم زیرش ...............................صدای گوشیم بلند شد ... دستمو بردم بالا و گفتم : الان میام !اومدم بیرون ... گوشیمو از توی جیب شلوارم بیرون کشیدم ... شماره صدرا بود ... !_ بله ؟صدرا _ سلام ..._ سلام ... !صدای سروش اومد : بیا دیگه راسا !!!صدرا _ کجایی مگه ؟_ اومدیم خونه ی مادربزرگم ... توی دلوار ...صدرا _ واسه این چند روز تعطیلی ؟_ آره .صدرا _ آها ... خوش میگذره ؟_ آره ... خوبه !باز صدای سروش بلند شد : اه راسا بیا دیگه ... !_ اومدم ...صدرا _ برو عزیزم ..._ کاری داشتی باهام ؟صدرا _ مهم نیست ... شب بخیر !_ شب بخیر ...و قطع کردم ... گوشیمو گذاشتم روی ایوون و رفتم سمتشون ..._ اینبار نوبت منه دیگه ... !و توپو از سروش گرفتم و رفتم پشت خط ...رها داشت ؼر میزد ... حالا بعد از سه روز تازه فهمیده بود که ما رفتیمو برگشتیم ... داشت چونه میزد که چرا اونو نبردیم ... رفتمتوی اتاقم ... نگاهی به برنامه فردا انداختم ... کتابامو برداشتمو نشستم روی تختم ...گوشیم لرزید ... برش داشتم ... ترنم بود ... !_ جانم ؟ترنم _ سلام !_ سلام عروس خانوم ... خوبی ؟ترنم _ بد نیستم ._ اوه اوه چی شده باز ؟!! با احسان دعوات شده یا باز یکی مرده ؟ !صدای جیؽش بلند شد ...ترنم _ زبونتو گاز بگیر دیوونه !_ خب باشه ... چی شده حالا ؟ترنم _ راسا فقط میخوام بکشمت ... !_ چرا دوباره ؟ترنم _ را بهم نگفتی میخوایید طلاق بگیرید ؟پوفی کشیدم ... دراز کشیدم روی تخت ..._ چیز مهمی نبود !ترنم _ آره نبود ... چون خیلی وقته دیگه باهم حرؾ نمیزنیم ... خیلی وقته دیگه حرفاتو بهم نمیزنی ...با اعتراض گفتم : ترنم !ترنم _ بیخیال ... حتما دوست نداری !مکثی کرد ... قبل از اینکه من چیزی بگم گفت : قرار بود صدرا لباس عروسمو بگیره و واسم بیاره ... بهش زنگ زدم تا بگم کهکجا بره که گفت میگیره و واسم میفرسته ... گفتم چرا مگه خودت نمیای ؟ اونم گفت نه !چشامو بستم ... اون قول داده بود بیاد !ترنم _ ببین راسا ... دعوای شما به من ربطی نداره ... لباسمم مهم نیست ... ولی صدرا باید بیاد ... مثل تورجه واسم ... !_ خب نمیاد این چه ربطی به من داره ؟ !ترنم _ مقصر همه چی تویی ... اگه بهش سخت نمیگرفتی نمیرفت ... !بؽض گلومو گرفت ... اینم از ترنم .. ! بهترین دوستم ... خواهرم ... اونم حقو میداد به صدرا ...ترنم _ بهش زنگ میزنی و باهاش حرؾ میزنی ... اون باید بیاد ! خداحافظ ...و بوق ممتد ... چونه ام لرزید ... اشکام جاری شدن .. نشستم روی تخت ... صدرای لعنتی ... !شماره شو با دستای لرزونم گرفتم ... حرفای ترنم عذابم داد ... حرفای ترنم باعث شد نفرتم بیشتر شه ... چرا همه باید اونو پاکمیدیدن و منو گناهکار ؟ !!!_ بله ؟بدون هیچ حرفی شروع کردم : دقیقا میخوای چیو ثابت کنی ؟! ثابت کنی که من بدبختم ؟! ثابت شد واسم ... ثابت شد واسم کهخونواده ام ترو بیشتر دوست دارن ...بؽضم ترکید ...صدرا _ چی شده راسا ؟_ چرا کاری میکنی که بیشتر ازت بدم بیاد ؟ !!!صدرا _ میگم چی شده ؟!! من که نمیفهمم تو چی میگی ..._ زنگ زدی به ترنم چی گفتی ؟ !!!صدرا _ آها ...حرفشو بریدمو داد زدم : اون فکر میکنه من مقصرم که تو نمیایی ...صدرا _ ولی ترنم منظورمو بد فهمیده !_ شاید منظورتو بد فهمیده باشه ... شایدم نه ... برام فرقی نمیکنه بیای عروسی ترنم یا نه ... ولی اینو یادت باشه ... روز بیستو دوممروز دادگاهه ... نیومدی من میدونمو تو ... !و گوشی رو قطع کردم ... صدای گریه ام بلند شد ... یه روز خوش به من نیومده !!!...................................حنانه _ چته تو بابا ؟ !_ هیچی ... این خوبه ؟حنانه دستمو گرفت و کشید سمت گوشه مؽازه ...حنانه _ تو یه چیزیت شده ..._ چیزیم نیست ... فقط چند روزه ترنم باهام قهر کرده !حنانه _ چرا ؟ !_ صدرا نمیاد ... اونم فکر میکنه مقصر منم .حنانه _ نیستی ؟؟ !!!!نگاهمو دوختم توی چشاش ... منتظر یه تلنگر بودم ... اشکام جاری شدن ..._ چرا کسی نمیگه اونم مقصره ؟ !حنانه صورتمو گرفت بین دستاش و گفت : اونم مقصره ولی تو داری با طلاق گرفتن بدترش میکنی ...صورتمو از توی دستاش بیرون کشیدم و گفتم : راحت حرفتو بزن ... نابود کننده زندگیم خودمم ... صدرا اصلا مقصر نیست ... !رفتم سمت فروشنده و گفتم : آبی کاربنی اون لباسو بدید ...فروشنده _ سایز خودتون ؟اشکامو با پشت دستم پاک کردم ..._ بله !داد دستم ... برش داشتمو بدون توجه به حنانه رفتم توی اتاق پرو ... دکمه های مانتومو باز کردم ... لبمو گاز گرفتم تا بؽضم نشکنه... آره من مقصرم ... !لباسو با بؽض و اشکایی که جاری میشدن پوشیدم ... فقط فهمیدم اندازه مه ... اومدم بیرون ... پولشو دادم و اومدم از مؽازه بیرون ...حنانه _ صبر کن !_ میرم خونه ... میای ؟حنانه _ آره !...............................................لباسمو پوشیدم ... مامان گفته بود که موهامو همینجوری بریزم دورم ... فقط رفته بودم آرایشگاه و لخت لختش کرده بودم ... نشستمپشت میز آرایش ... در زدن ..._ بیا تو ...در آروم باز شد ... برگشتم سمتش ... با دیدن کسی که توی چارچوب در بود خشکم زد ...آروم از سرجام بلند شدم ..._ ترنم ؟ !!!یه قدم اومد نزدیک ... توی لباس عروس ... خیلی ناز شده بود !!! ولی اینجا چیکار میکرد ؟ !!_ ترنم چی شده ؟اشکاش جاری شدن ...بازوهای لختشو گرفتم ..._ ترنم ؟خودشو انداخت توی بؽلم ... خشکم زده بود ... چش شده بود ؟ !!_ ترنم ؟ !!!!ترنم _ حس بدی دارم ... نباید اونجوری ......میخواست گریه کنه ... از خودم جداش کردم ..._ شش ... گریه کردی نکردی ... !چونه اش میلرزید ..._ بیچاره احسانو کشیدی تا اینجا که این چرندیاتو تحویل من بدی ؟ !!!لبشو گاز گرفت ..._ من باید تو رو توی عروسی میدیدم ... اومدی اینجا تکراری شدی !!!لبخند کمرنگی زد ...دستمو گذاشت پشت کمرش .._ حالا گمشو بیرون من هنوز آماده نشدم ... !ترنم _ حداقل بگو بخشیدیم ... !_ نخیر ... نبخشیدمت ... اگه ؼذای مورد علاقه مو امشب ندی بخورم نمیبخشمت ... !زد زیر خنده ... اشکاش جاری شدن ... پاکشون کردم ..._ فکر نکن شوخی کردم .. ؼذامو امشب ندی بخورم آبروتو میبرم .. از من گفتن بود !منو بوسید ...ترنم _ دوستت دارم !با حرص گفتم : اولا من احسان نیستم ... دوما ترنم ساعت شد شیش ... من هنوز آماده نشدمخندید ... درو باز کردم و هلش دادم بیرون ... و از همونجا داد زدم : مامان اینو بیرونش کنید !و درو بستم .... صدای خنده اش اومد ...ترنم _ دیوونه !لبخندی زدم ... خوشحال بودم که برطرؾ شده بود ... با ذوق نشستم روی صندلی ... وقتمو گرفت !!!....................................مانتومو آویزون کردم ... حنانه داشت شالشو درست میکرد ... لباسمو صاؾ کردم ...حنانه _ بهت گیر نمیدن ؟ !!!_ چی ؟ !حنانه _ لباست ... کوتاهه !نگاه کردم ... یه وجب بالای زانوم بود ... از بالا هم دکولته بود ..._ نخیر ... کی باید گیر بده ؟!! سهندو سروش که اهل اینجور چیزا نیستن !حنانه _ صدرا ....با حرص گفتم : حنانه جان منو اون تا سه روز دیگه از هم طلاق میگیریم ... کارام ربطی به اون نداره !و اومدم بیرون ... اونم پشت سرم اومد ...حنانه _ عصبانی نشو زشت تر میشی !لبخندی روی لبم نشست ... ولی موضعمو حفظ کردم ... لوس میشد اگه بهش میخندیدم !!!رفتیم پایین ... از همون کنار پله ها شروع کردیم به سلام دادن ... فکم خسته شد بخدا !!!حنانه کنار گوشم زمزمه کرد : بریدم !خنده مو قورت دادم و به پیرزنی که روبروم بود گفتم : سلام خانوم موافق !!!حنانه هم با خنده سلام داد ... خواستم برم سراغ نفر بعدی که حنانه گفت : من رفتم دستشوری !میدونستم خنده اش گرفته ... سرمو تکون دادم و به نفر بعدی سلام دادم ... !.....................................نشستم روی یه صندلی ... گرمم بود ... شال حریرمو که مامان داده بود تا بندازم روی بازوم تکون میدادم که یکم خوب شه حالم ... !!!_ سلام !نگام چرخید سمت صدا ... محمد ؟ !!!بلند شدم ... با لبخند گفتم : سلام ... !محمد _ خوبی ؟_ ممنون ... خوبی تو ؟ کو خاله ؟محمد _ ممنون ) و به مامان و خاله ترانه اشاره کرد ( اونجاست ...نگاش کردم ..._ فکر نمیکردم بیایید ... !محمد _ ترنم خودش شخصا زنگ زده ... منم مرخصی گرفتم فقط بخاطراون !لبخندی روی لبم نشست ...محمد _ کو صدرا ؟بی تفاوت گفتم : هنوز نیومده !مشکوک نگام کرد ولی چیزی نگفت ... نشستم ..._ اینقدر سلام دادم به این خانوما که هم دهنم خشک شد هم پام درد گرفته ... بشین !نشست ...محمد _ تورج اینا نیستن ؟نگاهی به اطراؾ کردم ..._ تورجو ندیدم ... !_ سلام !برگشتم سمت صدا ... حنانه بود ..._ کجایی تو دختر ؟ !محمد _ سلام ._ دوستم حنانه ... یکی از فامیلای ترنم اینا محمد !حنانه _ خوشبختم !محمد هم همین جوابو داد ... حنانه کنار گوشم زمزمه کرد : میشه بیایی ؟بلند شدم ..._ شرمنده محمد ... از خودت پذیرایی کن !محمد با خنده _ نمیگفتی هم به خودم میرسیدم !دنبال حنانه کشیده شدم ..._ جانم ؟حنانه _ یه چیزی میگم نزن منو باشه ؟؟ حرؾ مامانته !_ باز چی شده ؟ !!حنانه _ مامانت گفت بهت بگم که زیاد دور بر پسرا نباش ... هرچی نباشه هنوز زن صدرایی ... !خشکم زد ..._ حنانه چی میگی تو ؟ !!صدام رفته بود بالا ...حنانه _ آروم بابا !_ شما چه فکری راجبم کردید !؟ !!حنانه _ آروم باش !_ نمیخوام ... شما که شدی رابط مامانم برو بهش بگو که من هرکاری دلم میخواد میکنم ... !حرفشون واقعا عصبانیم کرد ... چی فکر کردن راجبم !؟ !!خواستم برم که حنانه بازومو کشید ... کنار گوشم گفت : من بخاطر خودت گفتم ... فکر نکنم صدرا دلش بخواد زنش با این لباس کنارپسرا بشینه !بازومو از توی دستش بیرون کشیدم و رفتم سمت دستشویی ... خیلی نامردیه بخدا ... خیلی ... !!!رفتم داخل ... درو بستم ... اشکام جاری شدن ... یعنی واقعا حقم این بود !؟ !!اشکامو پاک کردم ... گناهم خیلی بزرگ تر از بزرگ بود !!!درو باز کردم ... اومدم بیرون ... اطرافو نگاه کردم تا شاید یکی رو پیدا کنم جز اینایی که دیدم ... نگام خشک موند رو در ورودی... به کسایی که داخل میومدن ... !به کسایی که میومدن داخل چشم دوختم ... همون کسایی که اونروز توی خونه بودن ... همون کسایی که با صدرا مهمونی مجردیگرفته بودن ... و پشت سرشون صدرا و اون دختره اومدن ... دست دختره دور بازوی صدرا بود ... یه لحظه ... یه چیزی ... تویوجودم فرو ریخت ... چشامو بستم ... نگاهمو ازشون گرفتم ... به من چه ربطی داره ... به من ربطی نداره که اون دوست دخترشواورده عروسی ... به من چه اصلا !!!رفتم سمت آشپزخونه ... یه لیوان آب از خدمتکار گرفتم ... صدای دست زدن میومد ... فکر کنم ترنم و احسان اومده بودن ... آبو سرکشیدمو اومدم بیرون ... نگام چرخید سمت ترنمی که واسم تکراری شده بود !!! نیشش تا بناگوش باز بود ... آخه دختر هم اینهمه بیحیا ؟ !!!رفتم سمتشون ... ترنم داشت با لبخند با بقیه سلام و علیک میکرد ... رفتم پشت سرش ... کنار گوشش زمزمه کردم : ببند نیشتو !ولی برعکس تصورم زد زیر خنده ... احسان برگشت سمت ما ... ! ترنم نگاهی بهم کردو گفت : نگا تیپشو !!! انقلاب کردی ؟اومدم کنارش ..._ آقا احسان .... ؟نگام کرد ..._ همین الان بهتون بگم ... سرتون کلاه رفته !ترنم زد توی بازوم ... خودمو کشیدم کنار و بازومو مالیدم ..._ اینم یه چشمه از اخلاقاش !!!نگاه خندونمو کشیدم سمت ترنم که داشت حرص میخورد ..._ سلام !بی اختیار یکم رفتم سمت ترنم ... خواستم برم که ترنم دستمو سفت چسبید ...ترنم _ علیک سلام آقای خوش قول !!!صدرا خندید ...صدرا _ من گفته بودم میام تو الکی شلوؼش کردی !!!ترنم خندید ...ترنم _ خوبی مارال جان ؟بی اختیار نیم نگاهی به کسی که کنار صدرا بود کردم ... اسمش مارال بود پس !!!مارال _ ممنون ...رو کرد به من ...مارال _ شما راسایید دیگه ؟خواستم جواب ندم که ترنم به دستم فشار اورد ..._ بله ...دستشو گرفت سمتم ...مارال _ من مارالم ... اومدید خونمون ... خواهر مهرانم ... !یه لحظه مؽزم آنالیز کرد ... فکر نمیکردم نسبتی داشته باشه جز دوستی !!!دستشو به اجبار فشار دادم ...مارال _ ما اونروز اومدیم ... که دم در باهم آشنا شدیم ولی شما نگفتی که همسر صدرا جانی ... تقصیر صدرا بود که نگفته بود توکجایی !زد توی بازوی صدرا و گفت : به ما گفته بود تو رفتی مسافرت !!!نگام چرخید سمت صدرا ... دلم میخواست تایید کنه یا نه ؟!!! نگاش قفل شد توی چشام ولی به لحظه نکشید نگاشو گرفت !!!یه لحظه حس کردم به این حرکتش چقدر خوارم کرده !!!!!!مارال _ باید زودتر از اینا میدیدمت ... همش تقصیر صدراست ... !لبخند زورکی ای زدم ... دستمو گرفت و گفت : بچه ها خیلی دوست دارن باهات آشنا شن ...و منو کشید ... بی اختیار پشت سرش راه افتادم ... رفتیم سمت گروهی که اونروز دیده بودمشون ...مارال _ بچه ها لیلی خانوم !!!یکی از پسرا گفت : لیلی ؟ !!!مارال _ منظورم راسائه دیگه !همه برگشتن سمتم ... بعد یکی یکی بلند شدن .... با دخترا دست دادمو با پسرا فقط سلام کردم ... کناری ایستادم ...مارال _ ایندفعه که میخواستیم بریم ایتالیا صدرا گفت درس داری ... ولی دفعه دیگه باید حتما بیای ...لبخند زورکی ای زدم ... بهم اشاره کرد که بشینم ... به ناچار نشستم ... صدرا رو نشوند کنارم ... خودمو کشیدم کنار ... یه پوزخندنشست گوشه لب صدرا ... مارال نشست روبروم و گفت : خب یه سری چیزا رو میدونم ولی چیزه زیادی ازت نمیدونم ... !یکی از پسرا گفت : بزار آخر شب که جشن تموم شد همه چیو واسمون میگه !مارال لبخندی زد ... آهنگ داشت پخش میشد ... مارال بلند شد ... دست یکی از پسرا رو گرفت و گفت : افتخار میدید ؟و خندید ... پسره بلند شد ... مارال رو به ما گفت : بلند شید شماهم !!!تکون نخوردم ... انگار چارمیخ شدم به صندلی ... مارال اومد سمتمون ...مارال _ صدرا بلندشو دیگه !و صدرا رو بلند کرد ... خواست منو بلند کنه که گفتم : من رقص بلد نیستم !آره جوون عمه ام !!!مارال _ صدرا یادت میده عزیزم !و صدرا دستمو گرفت و مجبور به بلند شدنم کرد !میخواستم مخالفت کنم ولی نمیتونستم ... و دلیلشم نمیدونستم !دستش حلقه شد دور کمرم ... منو با خشونت کشید سمت خودش ... دستمو حلقه کرد دورش !چشامو بستم ... اصلا دلم نمیخواست اینجا باشم ... !صدرا _ بزرگ شدی نه ؟چشامو باز کردم ... عصبی بود ... راحت میتونستم تشخیص بدم ...صدرا _ بزرگ شدی ولی نمیدونی نباید این لباسو بپوشی ... بزرگ شدی ولی خیلی چیزا رو نمیدونی ...خواستم اعتراض کنم که نگاهشو دوخت توی چشام و گفت : البته به من ربطی نداره ... ولی یه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12637')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.