۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۱۵ صبح
چارلی را در حالی که سعی می کردم مواظبم باشد، در خیالم تصور کردم و پرسیدم « نمی تونم به مدرسه برگردم؟ »
« بهتره امروز خودتو خسته نکنی »
به ادوارد نگاهی انداختم و پرسیدم « اون به مدرسه برمی گرده؟ »
ادوارد با حالتی ازخودراضی گفت« همیشه باید یکی باشه تا خبر هاي خوبی ر ا که اتفاق افتادن به همه اعلام کنه»
دکتر کالن حرف ادوارد را تصحیح کرد
«در واقع، به نظر می رسه کل مدرسه توي یک اتاق انتظار بزرگه»
در حالی که صورتم را با دستانم می پوشاندم، نالیدم « اوه، نه »
دکتر کالن ابروهایش را بالا برد « می خواي بمونی؟ »
پافشاري کردم« نه، نه! » پاهایم را از تخت خارج کردم و سریع پایین جستم
چیزي نگذشت که تلو تلو خوردم و دکتر کالن مرا گرفت. او با نگرانی نگاه کرد.
دوباره به او اطمینان دادم« من خوبم »
نیازي نبود به او بگویم مشکلات تعادل ی ام هیچ ارتباطی با ضربه خوردن به سرم ندارند.
همانطور که مرا سر جایم ثابت نگه می داشت، پیشنهاد داد «براي دردت چند تا تایلینول بگیر ».
اصرار کردم «به اون بدي هم صدمه ندیده »
دکتر کالن گفت« به نظر می رسه واقعا خوش شانس بودي » در حالی که برگه ترخیصم را امضا می کرد، لبخند می زد.
با دید بهتري که به قضیه داشتم، اصلاح کردم «خوش شانس بودم که اتفاقی ادوارد پیشم بود»
دکتر کالن موافقت کرد « اوه، خب، بله » و یکدفعه مشغول بررسی کاغذهاي جلویش شد
سپس به طرف دیگر، به تایلر نگاه کرد و به طرف تخت کناري حرکت کرد .
حسی درونی به من می گفت که دکتر از همه چیز اطلاع دارد.
او به تایلر گفت«می ترسم شما مجبور بشی کمی بیشتر با ما بمونی » و مشغول بررسی کردن زخم هاي او شد.
به محض اینکه دکتر برگشت، به کنار ادوارد رفتم.
آهسته گفتم« می توانم یک دقیقه با تو صحبت کنم ؟» همانطور که دندان هایش را بر هم می فشرد، یک قدم از من دور شد.
در حالی که هنوز دندان هایش را بر هم می فشرد ،گفت « پدرت منتظرته »
به دکتر کالن و تایلر نگاهی انداختم و اصرار کردم «اگر می شه، می خوام باهات خصوصی صحبت کنم »
به من خیره شد و سپس برگشت و قدم زنان به انتهاي اتاق طویل اورژانس رفت . تقریبا باید می دویدم تا به او برسم . خیلی سریع به گوشه ورودي اتاق رسیدم و او برگشت تا رو در روي من قرار بگیرد.
چشمانش سرد بودند. با صدایی ناراحتی پرسید « چی می خواي؟ » نامهربانی او، مرا وحشت زده کرد .
کلمات با سفتی کمتري، از آن چه می خواستم، از دهانم خارج شدند. به او یاد آوري کردم « تو یک توضیح به من بدهکاري »
« من زندگیت رو نجات دادم...هیچ چی به تو بدهکار نیستم »
از آزردگی صدایش خود را عقب کشیدم « تو قول دادي ».
بریده بریده گفت « بلا،تو سرت ضربه خورده، نمیدونی درباره چی صحبت میکنی »
از کوره در رفتم و جسورانه به او چشم غره رفتم « سر من هیچ چیزیش نیست ».
نگاهی غضب آلود کرد « بلا...از من چی میخواي؟ »
گفتم « من میخوام حقیقتو بدونم، می خوام بدونم چرا باید بخاطر تو دروغ بگم! »
با لحن زننده اي گفت « فکر میکنی چه اتفاقی افتاده؟ »
«تمام چیزي که میدونم اینه که تو اصلا نزدیک من نبود ي، تایلر هم تو رو ندید، پس به من نگو که به سرم ضربه سختی خورده، اون ون داشت جفتمونو خورد خاك شیر میکرد و تو بدون اینکه آسیبی ببینی گودي هایی در بدنه ماشین به جا گذاشتی و یک فرو رفتگی دیگه هم تو اون یکی ماشین ایجاد کردي و اون ون باید پاهاي من و خرد می کرد ولی تو... بالا نگهش داشته بودي»
و نتوانستم دیگر ادامه بدهم، و از شدت عصبانیت، احساس کردم هر آن ممکن است اشک هایم جاري شوند، ولی با فشردن دندان هایم بر هم، مانع از جاري شدن آن ها شدم.
با ناباوري به من خیره شده بود . اما چهره اش هنوز جدي بود و حالت تدافعی داشت
با لحنی که بیشتر قصد داشت سلامت عقلانی مرا زیر سوال ببرد گفت « فکر می کنی من ون رو بالا گرفتم تا روي تو نیفته ؟» اما این حرف مرا بیشتر بدگمان کرد . شبیه این بود که اداي یک هنرپیشه را در آورد.
من فقط سرم را تکان دادم.
با حالت تمسخر آمیزي گفت «خودت می دونی هیچ کس این و باور نمی کنه »
با دقت سعی کردم خشمم را کنترل کنم و شمرده گفتم « من به هیچکس نخواهم گفت »
شگفتی از چهره اش بیرون زد « پس چه اهمیتی دارد؟ ».
تاکید کردم«برای من اهمیت دارد ...دوست ندارم دروغ بگم ، پس بهتر دلیلی خوبی براي انجام اینکار باشه ».
« نمیتونی از من تشکر بکنی و تمامش بکنی؟ »
با عصبانیت و نگرانی منتظر ماندم. « ممنون »
« نمی خواي از این قضیه بگذري، نه؟ »
« نه »
« در این صورت...امیدوارم از ناامیدي لذت ببري »
در سکوت به یکدیگر اخم کردیم . چهره زیبا و رنگ پریده اش مرا گیج می کرد. مثل این بود که به فرشته خرابکاري خیره شده باشم . سعی کردم تمرکزم را حفظ کنم و سکوت را شکستم.
به سردي گفتم « چرا گفتنش نگرانت می کنه؟ »
مکثی کرد و براي لحظه اي در چهره گیج کننده اش راه نفوذي دیدم. اما بعد نجواگونه گفت « نمی دونم » و سپس به من پشت کرد و رفت.
خیلی عصبانی بودم، چند لحظه اي طول کشید تا بتوانم حرکت کنم . وقتی توانستم راه بروم، به آرامی به سمت درب خروجی در انتهاي اتاق رفتم. اتاق انتظار از آنچه که فکر می کردم هم ناخوش ایندتر بود . انگار هر کسی در فرکس می شناختم آن جا بود و به من خیره شده بود . چارلی به سمتم آمد، دستم را بالا بردم و با ترش رویی به او اطمینان دادم « من چیزیم نشده »
هنوز عصبانی بودم و اصلا حوصله ي صحبت کردن را نداشتم. « دکتر چی گفت ؟» آهی کشیدم و گفتم «دکتر کالن مرا دید، او گفت حالم خوب است و می توانم به خانه بروم »
مایک و جسیکا و اریک ، همگی آنجا بودند و داشتند به ما ملحق می شدند . اصرار کردم «. بریم »
چارلی یک دستش را پشتم گذاشت، به طوريکه بدنم را کامل لمس نمی کرد و من را به سمت درب خروج شیشه اي هدایت کرد .
« بهتره امروز خودتو خسته نکنی »
به ادوارد نگاهی انداختم و پرسیدم « اون به مدرسه برمی گرده؟ »
ادوارد با حالتی ازخودراضی گفت« همیشه باید یکی باشه تا خبر هاي خوبی ر ا که اتفاق افتادن به همه اعلام کنه»
دکتر کالن حرف ادوارد را تصحیح کرد
«در واقع، به نظر می رسه کل مدرسه توي یک اتاق انتظار بزرگه»
در حالی که صورتم را با دستانم می پوشاندم، نالیدم « اوه، نه »
دکتر کالن ابروهایش را بالا برد « می خواي بمونی؟ »
پافشاري کردم« نه، نه! » پاهایم را از تخت خارج کردم و سریع پایین جستم
چیزي نگذشت که تلو تلو خوردم و دکتر کالن مرا گرفت. او با نگرانی نگاه کرد.
دوباره به او اطمینان دادم« من خوبم »
نیازي نبود به او بگویم مشکلات تعادل ی ام هیچ ارتباطی با ضربه خوردن به سرم ندارند.
همانطور که مرا سر جایم ثابت نگه می داشت، پیشنهاد داد «براي دردت چند تا تایلینول بگیر ».
اصرار کردم «به اون بدي هم صدمه ندیده »
دکتر کالن گفت« به نظر می رسه واقعا خوش شانس بودي » در حالی که برگه ترخیصم را امضا می کرد، لبخند می زد.
با دید بهتري که به قضیه داشتم، اصلاح کردم «خوش شانس بودم که اتفاقی ادوارد پیشم بود»
دکتر کالن موافقت کرد « اوه، خب، بله » و یکدفعه مشغول بررسی کاغذهاي جلویش شد
سپس به طرف دیگر، به تایلر نگاه کرد و به طرف تخت کناري حرکت کرد .
حسی درونی به من می گفت که دکتر از همه چیز اطلاع دارد.
او به تایلر گفت«می ترسم شما مجبور بشی کمی بیشتر با ما بمونی » و مشغول بررسی کردن زخم هاي او شد.
به محض اینکه دکتر برگشت، به کنار ادوارد رفتم.
آهسته گفتم« می توانم یک دقیقه با تو صحبت کنم ؟» همانطور که دندان هایش را بر هم می فشرد، یک قدم از من دور شد.
در حالی که هنوز دندان هایش را بر هم می فشرد ،گفت « پدرت منتظرته »
به دکتر کالن و تایلر نگاهی انداختم و اصرار کردم «اگر می شه، می خوام باهات خصوصی صحبت کنم »
به من خیره شد و سپس برگشت و قدم زنان به انتهاي اتاق طویل اورژانس رفت . تقریبا باید می دویدم تا به او برسم . خیلی سریع به گوشه ورودي اتاق رسیدم و او برگشت تا رو در روي من قرار بگیرد.
چشمانش سرد بودند. با صدایی ناراحتی پرسید « چی می خواي؟ » نامهربانی او، مرا وحشت زده کرد .
کلمات با سفتی کمتري، از آن چه می خواستم، از دهانم خارج شدند. به او یاد آوري کردم « تو یک توضیح به من بدهکاري »
« من زندگیت رو نجات دادم...هیچ چی به تو بدهکار نیستم »
از آزردگی صدایش خود را عقب کشیدم « تو قول دادي ».
بریده بریده گفت « بلا،تو سرت ضربه خورده، نمیدونی درباره چی صحبت میکنی »
از کوره در رفتم و جسورانه به او چشم غره رفتم « سر من هیچ چیزیش نیست ».
نگاهی غضب آلود کرد « بلا...از من چی میخواي؟ »
گفتم « من میخوام حقیقتو بدونم، می خوام بدونم چرا باید بخاطر تو دروغ بگم! »
با لحن زننده اي گفت « فکر میکنی چه اتفاقی افتاده؟ »
«تمام چیزي که میدونم اینه که تو اصلا نزدیک من نبود ي، تایلر هم تو رو ندید، پس به من نگو که به سرم ضربه سختی خورده، اون ون داشت جفتمونو خورد خاك شیر میکرد و تو بدون اینکه آسیبی ببینی گودي هایی در بدنه ماشین به جا گذاشتی و یک فرو رفتگی دیگه هم تو اون یکی ماشین ایجاد کردي و اون ون باید پاهاي من و خرد می کرد ولی تو... بالا نگهش داشته بودي»
و نتوانستم دیگر ادامه بدهم، و از شدت عصبانیت، احساس کردم هر آن ممکن است اشک هایم جاري شوند، ولی با فشردن دندان هایم بر هم، مانع از جاري شدن آن ها شدم.
با ناباوري به من خیره شده بود . اما چهره اش هنوز جدي بود و حالت تدافعی داشت
با لحنی که بیشتر قصد داشت سلامت عقلانی مرا زیر سوال ببرد گفت « فکر می کنی من ون رو بالا گرفتم تا روي تو نیفته ؟» اما این حرف مرا بیشتر بدگمان کرد . شبیه این بود که اداي یک هنرپیشه را در آورد.
من فقط سرم را تکان دادم.
با حالت تمسخر آمیزي گفت «خودت می دونی هیچ کس این و باور نمی کنه »
با دقت سعی کردم خشمم را کنترل کنم و شمرده گفتم « من به هیچکس نخواهم گفت »
شگفتی از چهره اش بیرون زد « پس چه اهمیتی دارد؟ ».
تاکید کردم«برای من اهمیت دارد ...دوست ندارم دروغ بگم ، پس بهتر دلیلی خوبی براي انجام اینکار باشه ».
« نمیتونی از من تشکر بکنی و تمامش بکنی؟ »
با عصبانیت و نگرانی منتظر ماندم. « ممنون »
« نمی خواي از این قضیه بگذري، نه؟ »
« نه »
« در این صورت...امیدوارم از ناامیدي لذت ببري »
در سکوت به یکدیگر اخم کردیم . چهره زیبا و رنگ پریده اش مرا گیج می کرد. مثل این بود که به فرشته خرابکاري خیره شده باشم . سعی کردم تمرکزم را حفظ کنم و سکوت را شکستم.
به سردي گفتم « چرا گفتنش نگرانت می کنه؟ »
مکثی کرد و براي لحظه اي در چهره گیج کننده اش راه نفوذي دیدم. اما بعد نجواگونه گفت « نمی دونم » و سپس به من پشت کرد و رفت.
خیلی عصبانی بودم، چند لحظه اي طول کشید تا بتوانم حرکت کنم . وقتی توانستم راه بروم، به آرامی به سمت درب خروجی در انتهاي اتاق رفتم. اتاق انتظار از آنچه که فکر می کردم هم ناخوش ایندتر بود . انگار هر کسی در فرکس می شناختم آن جا بود و به من خیره شده بود . چارلی به سمتم آمد، دستم را بالا بردم و با ترش رویی به او اطمینان دادم « من چیزیم نشده »
هنوز عصبانی بودم و اصلا حوصله ي صحبت کردن را نداشتم. « دکتر چی گفت ؟» آهی کشیدم و گفتم «دکتر کالن مرا دید، او گفت حالم خوب است و می توانم به خانه بروم »
مایک و جسیکا و اریک ، همگی آنجا بودند و داشتند به ما ملحق می شدند . اصرار کردم «. بریم »
چارلی یک دستش را پشتم گذاشت، به طوريکه بدنم را کامل لمس نمی کرد و من را به سمت درب خروج شیشه اي هدایت کرد .


