مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 2

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Jcicucfufuf امروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶
asra_mehrabi ۳-۴
Bahar_Aseman ۳-۲

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 10 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.11
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 2

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#51
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۸ عصر
موجودی بود که با عث ان همه نگرانی شده بود. از فاصله ی دور هر کسی ممکن بود چنین هیولایی را خرس عظیم الجثه ای بپندارد. چه موجود دیگری می توانست چنین بدن پهن و چنین هیکل تنومندی داشته باشد!؟
پیش تر آرزو کرده بودم که ان را از فاصله ی دوری ببینم. اما حالا ان خرس... یا این هیولا... در فاصله ی سه متری من روی علف های سطح جنگل به ارامی پیش می امد و به خون اشام نزدیک می شد.
صدای ادوارد زمزمه کرد: از جات جُم نخور.
نگاه خیره ام را به موجود هیولا مانند دوختم. ذهنم از پیدا کردن نامی برای ان عاجز بود. شکل پیکرش و طرز راه رفتنش به وضوح شبیه سگ سانان بود. در حالی که از وحشت خشکم زده بود، فقط می توانستم یک حدس بزنم. گرگ! اما هرگز تصور نکرده بودم که گرگی بتواند تا به ان حد رشد کند.
غرش دیگری از گلوی حیوان خارج شد و صدای ان لرزه بر اندامم انداخت.
لورنت در حال عقب نشینی به طرف درخت های حاشیه ی چمنزار بود و حالا علاوه بر هراس فلج کننده گیجی و سرگشتگی نیز وجودم را دربر گرفته بود. چرا لورنت در حال عقب نشینی بود؟ چه دلیلی ممکن بود باعث وحشت یک خون اشام از یک حیوان بشود؟ اما لورنت وحشت زده بود. چشمهای او از ترس گشاد شده بودند مثل چشمهای من.
گویی قرار بود سوال من پاسخ داده شود. زیرا ناگهان معلوم شد که گرگ هیولا تنها نبود. در هر دو طرف او دو گرگ عظیم الجثه بی هیچ صدایی وارد چمنزار شدند. یکی از انها رنگ خاکستری تیره ای داشت و دیگری قهوه ای بوداما بلندی قامت هیچکدام از این دو به گرگ اول نمی رسید. گرگ خاکستری از میان درختها بیرون امد و تنها دو یا سه متر با من فاصله داشت. چشمهایش به لورنت دوخته شده بود. قبل از انکه بتوانم کوچکترین واکنشی نشان بدهم دو گرگ دیگر هم ظاهر شدند. حالا انها پنج قلاده گرگ بودند که طرز ایستادنشان به شکل
V بود! درست مثل شکل پرواز غازهایی که به سمت جنوب مهاجرت می کنند! به این ترتیب گرگی که رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشت و اخر از همه از میان بوته ها بیرون امده بود نزدیک ترین هیولا به من بود.
بی اختیار نفس عمیقی کشیدم و به عقب جهیدم- که ابلهانه ترین کاری بود که ممکن بود انجام دهم. دوباره در جایم میخکوب شدم و منتظر ماندم تا گرگ ها به طرف من که طعمه ی ضعیف و سهل الوصولی بودم برگردند. برای چند لحظه آرزو کردم که لورنت از راه برسد و ان گله ی گرگ را پراکنده کند- حتما" برای او کار بسیار اسانی بود. با خود اندیشیدم از میان دو راهی که پیش رویم بود بدون شک طعمه ی گرگ ها شدن گزینه ی بدتری بود.
نزدیک ترین گرگ به من که رنگ قهوه ای مایل به قرمزی داشت با صدای نفس نفس زدن من سرش را کمی برگرداند.
چشمهای گرگ تیره و نزدیک به سیاه بودند. گرگ مدتی به من خیره شد؛ چشمهای تیره ی او هوشمندتر از ان بودند که به یک حیوان تعلق داشته باشند!
همچنان که گرگ به من خیره شده بود، ناگهان به یاد جاکوب افتادم-باز هم با حسی از خوشحالی به خاطر اینکه او را به خطر نیانداخته بودم. حداقل من تنها به اینجا امده بودم به این چمنزاری که همچون قصه های دیو و پری پر از هیولاهای تیره بود. حداقل جاکوب دیگر نمی مرد. حداقل دیگر مرگ و زندگی او در دستان من نبود.
بعد زوزه ی خفیف دیگری که از سینه ی رهبر گروه بیرون می امد، گرگ قهوه ای را بران داشت تا سرش را با حرکتی شلاقی به طرف لورنت برگرداند.
لورنت با حیرت و هراس اشکاری به گله ی گرگ های هیولا خیره شده بود. این اولین چیزی بود که متوجه شدم. اما وقتی که لورنت بی هیچ هشداری چرخی زد و در میان درخت ها ناپدید شد، هاج و واج ماندم.
او فرار کرده بود.
گرگ ها در یک چشم به هم زدن در تعقیب او بودند. انها با پرش های قدرتمندانه و حیرت اوری از روی علف ها می جهیدند و با انچنان صدای بلند و هولناکی می غریدند و زوزه می کشیدند که دست های من بی اختیار بالا رفت و گوش هایم را پوشاند. با ناپدید شدن گرگ ها در میان جنگل هیاهوی وحشتناکشان با سرعت عجیبی محو شد.
و بعد... من دوباره تنها مانده بودم.
زانوهایم تاب و توان نگه داشتنم را نداشتند. روی دست هایم به زمین افتادم و هق هق گریه ای را در گلویم احساس کردم. می دانستم که باید از انجا بروم همان موقع هم باید می رفتم. معلوم نبود گرگ ها تا چه زمانی لورنت را تعقیب می کردند ممکن بود بعد از ان دوباره به سراغ من بیایند. شاید هم لورنت به طرف انها برمی گشت. ایا ممکن بود کخ لورنت اولین کسی باشد که به جستجوی من می اید؟ 
ابتدا نمی توانستم تکان بخورم؛ بازوها و پاهایم می لرزیدند و نمی دانستم چگونه باید بلند شوم و روی پاهایم بایستم.
ذهن من نمی توانست خودش را از چنگال وحشت برهان... وحشتی که با گیجی و سرگشتگی درهم امیخته بودنمی تواتستم چیزی را که چند دقیقه پیش دیده بودم،درک کنم. یک خون آشام نباید به آن شکل از دست گرگ هایی که فقط بزرگ تر از حد معمول بودند،می گریخت.دندان های آن ها در مقابل پوست گرانیتی او چه فایده ای ممکن بود داشته باشند؟ لورنت می توانست با شکار آن ها و کندن پوست هایشان بستر خواب مناسبی برای خودش فراهم کند.حتی اگر اندازه غیرعادی آنها باعث شده بود که از چیزی نترسند،بازهم تعقیب لورنت به وسیله آنها نمی توانست معنایی داشته باشد. شگ داشتم که پوست مرمرین و یخی او بویی شبیه به غذا داشته باشد.چرا آن گرگ ها از طعمه خون گرم وضعیفی همچون من چشم پوشی کرده و به تعقیب لورنت رفته بودند؟ قادر به درک این موضوع نبودم. نسیم سردی در میان چمنزار وزیدن گرفت و علف ها را به چنان جنبشی درآورد که گویی چیزی در میانشان حرکت می کرد. به زحمت به روی پاهایم ایستادم و با این که باد بی آزاری بر من می وزید به طرف عقب رفتم.بعد در حالی که تلو تلو می خوردم برگشتم و با شتاب به میان درخت ها دویدم. چند ساعت بعدب با هراس زیادی سپری شدند.سه بار سعی کردم از میان درخت ها بگریزم گویی همه مسیر ها دوباره به چمنزار منتهی می شد.ابتدا توجهی به جایی که به طرف آن می دویدم نداشتم و ذهنم فقط متوجه چیزی بود که از آن فرار می کردم.تا زمانی که به خودم بیایم و به یاد قطب نما بیفتم در اعماق جنگل نا آشنا و خوفناک گم شده بودم.دست هایم با چنان شتی می لرزیدند که مجبور شدمبرای خواندن قطب نما آن را روی زمین گل آلود بگذارم.هر چند دقیقه یک بار مجبور می شدم آنرا روی زمین بگذارم و با نگاه کردن به آن از پیشروی خودم به سمت شمال اطمینان حاصل کنم.وقتی توقف می کردم و صداهای اطراف در صدای شلپ شلپ پاهای سرسیمه من محو نمی شدند،می توانستم خش خش نجواگونه موجودات ناپیدایی را که لا به لای علف های و روی برگ ها می خزیدند،بشنوم. قارقار کلاغی باعث شد که طرف عقب بجهم و به تنه قطور صنوبر جوانی برخوردکنم.بازوهایم خراشیده و موهایم به شیره درخت آغشته شد.فرار سریع سنجابی به بالای یک درخت شوکران باعث شد.چنان جیغی بکشم که گوش های خودم به درد بیایند. سر انجام شکافی در میان درخت های پیش رویم ظاهر شد.وارد جنگل خالی شدم.در حدود 1.5 کیلومتری جنوب محلی بودم که اتومبیلم رو ترک کرده بودم.با وجود خستگی مفرط ان قدر به نرمی در کنار جنکل دویدم تا به اتومبیل رسیدم.تا موقعی که بتوانم وارد اتومبیل شوم و روی صندلی بشینمهق هق گریه ام دوباره شروع شده بود.قبل از این که بتوانم سوئیج را از جیبم در بیاورم با سراسیمگی زیادی هردو قفل اتومبیل را به طرف پایین فشار دادم.صدای غرش اتومبیل آرامش بخش بود و یه من کمک کرد در حالی که با بیش ترین سرعت ممکن اتومبیلم به سمت بزرگراه می رفتم.اشک هایم را کنترل کنم. حالا آرام تر شده بودم.اما وقتی به خانه رسیدم دردسر دیگری در انتظارم بود.کروزر چارلی در ورودی خانه پارک شده بود-متوجه نشده بودمکه چقدر دیروقت بود.هوا دیگر تاریک شده بود. وقتی در جلویی خانه را محکم پشت سرم بستم و با عجله کلید را داخل قفل چرخاندم چارلی صدا زد:بلا؟ با صدای لرزانی گفتم:بله من هستم. با فریاد خشمگینانه ای گفت:کجا بودی؟ و بعد با چهراه ای غضبناک از آستانه آشپزخانه بیرون امد. مردد بودم.احتمالا چارلی به خانه آقای استانلی تلفن کرده بود.بهتر بود واقعیت را به او می کفتم. رفته بودم راهپیمایی. چشم هایش تنگ شدند،بعد گفت:پس رفتن به خونه جسیکا جی شد؟ امروز حوصله درس خوندن نداشتم. چارلی بازوهایش را روی سینه اش فرو برد و کفت:گمون کنم که از تو خواسته بودم که وارد جنگل نشی. آره می دونم نگران نباش دیگه این کارو نمی کنم. بعد از کفتم این خرف لرزیدم.به نظر می رسید که چارلی تازه من را دیده باشد.یادم امد که بخشی از آن روز را روی زمین جنکل گذرانده بودم.حال خوشی نداشتم. چارلی با لحن مصرانه ای پرسید:چه اتفاقی افتاد؟ باز هم به این نتیحه رسیده بودم که گفتم حقیقت یا خداقل بخشی از آن بهترین راه ممکن بود.بیش از آن شوکه بودم که بتوانم وانمود کنم که روز آرام و بی ماجرایی را در میان گل ها و گیاهان زیبا و حیوانات مهربان جنکل گذرانده بودم! گفتم:من اون خرس رو دیدم. سعی کرده بودم این را با لحن آرامی بگویم اما صدایم بلند و لرزان بود.ادامه دادم:اما اون یه خرس نیست یه نوع گرگه 5 تا هم هستن.یکی از اونا سیاه و بزرگه یکی دیگه خاکستری.یکی هم قهوه ای مایل به قرمز..... چشم های چارلی از وحشت گرد شده بود.با گلم های بلند به سوی من آمد و قسمت بالای شانه ام را محکم چسبید.پرسید:حالت خوبه؟ سرم با تکان اندکی بالا رفت. به من بگو، چه اتفاقی افتاد؟ اون گرگ ها هیچ توجهی به من نکردن،اما بعد از اینکه دور شدن و رفتن من دویدم و بار ها زمین خوردم. او شانه هایم را رها کرد و بازوهایش را دور من پیچید. برای لحظه ای طولانی چیزی نگفت.بعد زمزمه کرد:گرگ ها. چی؟ جنکلبان ها گفتم که جای پا ها نمی تونه مال یه خرس باشه.اما آخه گرگ ها نمی تونن جای پاهایی به آن بزرگی .... اینها گرگ های خیلی بزرگ هستن. گفتی چند تا از اونها رو دیدی؟ 5 تاچارلی سرش را تکان داد و با نگرانی چهراه اش را درهم کشید.سرانجام با لحنی که جای هیچ بحثی برای من نمی گذاشت،گفت:دیگه از راه پیمایی خبری نیست.
با اشتیاق قول دادم:اشکالی نداره.
چارلی به اداره پلیس تلفن کرد تا درمورد آنچه من دیده بودم،گزارش بدهد.از گفتن دقیق محلی که گرگ ها را دیه بودم کمی طفره رفتم و ادعا کردم که من در کوره راهی بودم که به سمت شمال می رفت.نمی خواستم پدرم بفهمد که من برخلاف خواسته او تا چه حد در اعماق جنگل پیش رفته بودم. و مهم تر این که نمی خواستم کسی در اطراف جایی که لورنت ممکن بود در جست و جوی من باشد،پرسه بزند.فکر کردن به این موضوع باعث شد که احساس تهوع کنم.
وقتی چارلی گوشی را گذاشت،از من پرسید:گرسنه ای؟
سرم را به علامت نفی تکان دادم اما در همان لحظه چیزی نمانده بود که از شدت گرسنگی غش کنم.تمام روز رو چیزی نخورده بودم.
به چارلی گفتم:فقط خیلی خسته ام.
و بعد به طرف پله ها برگشتم.
چارلی گفت:هی.
ناگهان لحن صدایش دوباره مشکوک به نظر می رسید:گفتی جیکوب برای تمام روز یه جایی رفته بود؟
گفتم:این چیزیه که بیلی به من گفت.سئوال چارلی من را گیج کرده بود.
او حدود یه دقیقه با دقت به چهره من نگاه کردو بعد گویا از آنچه که می دید خشنود شد.
اوفقط گفت:هاه.
با سماجت پرسیدمچطور مگه؟به نظرم می آمد او خواسه بود به من بفهماند که علاوه بر دروغ کفتن در مورد درس خواند با جسیکا آن روز صبح دروغ دیگری هم به او گفته بودم.
چارلی گفت:خوب راستش وقتی با ماشین دنبال هری رفته بودم،جیکوب رو با چند تا از دوست هاش جلوی فروشگاه دهکده لاپوش دیدم.براش دست تکون دادم و بهش سلام کردم اما اون.... خوب فکر می کنم منو ندید.شاید هم سرش به صحبت با دوستاش گرم شده بود.اون حالت عجیبی داشت،مثل اینکه چیزی ناراحتش کرده باشه و .....کمی هم عوض شده.مثل اینکه اون لحظه به لحظه در خال رشد کردن باشه!هردفعه که من اونو می بینم گنده تر از قبل شده.
گفتم:بیلی به من گفت که جیک و دوستاش می خواستن برای دیدن فیلم به پورت آنجلس برن.شاید اونجا جلوی فروشگاه منتظر کسی بودن.
چارلی سری تکان داد و گفت:اوه.بعد به طرف آشپزخانه راه افتاد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#52
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۹ عصر
من وسط حال ایستاده بودم و جیکوب را در حالی که مشغول بحث کردن با دوستانش بود،مجسم کردم.شاید در مورد پیوستن امبری به گروه سام،با او بحث کرده بود.شاید به خاطر همین بود که امروز نخواسته بود من را ببیند_اگر بحث او با امبری ،برای کمک به او بود من خوشحال بودم.
قبل از اینکه به اتاق خودم بروم قفل درها را وارسی کردم.کار احمقانه ای به نظر می رسید.واقعا یک قفل ناچیز چه کمکی می توانست به من بکند؟آن هم با هیولاهایی که من بعد از ظهر همان روز دیده بودم؟با خودم فکر کردم که دستگیره در برای ممانعت از ورود گرگ ها کافی بود،چون آن ها برای باز کردن دستگیره به انگشت شست نیاز داشتند که البته فاقد آن بودند.اما اگر لورنت به اینجا می آمد....یا.....ویکتوریا.....اوخ خدایا!
روی تختم دراز کشیدم.اما بدنم چنان لرزشی داشتکه امیدی برای به خواب رفتن نداشتم.زیر لحاف بدنم را جمع کرده بودم و به واقعیت های هولناکی می اندیشیدم.
کاری از من ساخته نبود.هیچ اقدام احتیاطی وکود نداشت که بتوانم ان را انجام دهم.جایی برای ظنهان شدن من وجود نداشت.کسی نبود که به یاری ام بشتابد.
پیجش تهوع آور معده ام به من یادآوری کرد که وضع بدتر از حد تصورم است.
چون همه آن واقعیت های هولناک شامل چارلی هم می شد.پدرم که در اتاق دیگری در همان خانه خفته بود.فقط به اندازه یک تار مو با خطری که روی من متمرکز شده بود،فاصله داشت.ممکن بود بوی من آن هیولا هارا به آنجا بکشاند،خواه من آنجا بودم،خواه نه.
لرزش های بدنم آن قدر ادامه یافت که سرانجام داندان هایم به می خوردند.
برای آرام کردن خودم،چیز ناممکنی را مجسم کردم:مجسم کردم که گرگ های بزرگ خودشان را به لورنت می رسانند و او را که موجودی فناناپذیر و جاودانه بود مثل انسانی عادی از هم می درند.با وجود پوچی چنین تصوری ،احساس ارامش کردم.اگر گرگ ها به او دست می یافتند او دیگر به ویکتوریا نمی توانست بگوید که من در خانه پدرم تنهای تنها بی یار و یاور هستم.اگر لورنت به نزد ویکتوریا باز نمی گشت،ممکن بود آن زن شرور فکر کن دکه کالن ها هنوز از من محافظت می کنند.آه!اگر فقط آن گرگ ها می توانستند در چنین نبردی پیروز شوند.....
خون آشام های هوب من هرگز بازنمی گشتند،چقدر آرامش بخش بود که تصور کنم،خون آشام های شرور هم برای همیشه محو شوند.
پلک هایم را محکم به هم فشار دادم و در انتظار خواب ماندم_کمابیش مشتاقانه انتظار شروع کابوسم را می کشیدم.آن کابوس بهتر از چهره جذاب و رنگ پریده ای بود که حالا از پشت پلک های بسته ام به من لبخند می زد!اوه،ادوارد!
در خیال خودم،چشم های ویکتوریا را می دیدم که از شدت تشنگی به تیرگی گراییده بودند،اما نوعی حس پیش بینی کننده آنها را به درخشش واداشته بود!لب های او از فرط لذت به طرف بالا برگشته و دندان های براقش را نمایان ساخته بودند.موهای سرخش همچون آتش فروزان بود و نسیمی نامرئی آنها را در اطراف چهره وحشیانه اش آشفته می کرد.
کلمات لورنت در ذهننم طنین انداز شدند:اگه فقط می دونستی که اون چه نقشه ای برات کشیده ....
مشتم را روی دهانم فشار دادم تا مانع از جیغ کشیدنم شود.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#53
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۹ عصر
فصل یازدهمفرقه هر زمان که چشمهایم را به روی نور صبحگاهی باز می کردم و متوجه می شدم که یک شب دیگر هم زنده بوده ام، حیرت زده می شدم.بعد از رهایی از حیرت قلب من به شدت به تپش می افتاد و کف دستهایم عرق می کردند در واقع تا موقعی که از خواب بیدار نمی شدم و یقین پیدا نمی کردم که چارلی هم جان سالم به در برده است نمی توانستم نفس بکشم.می دانستم که او نگران است- من را می دید که با هر صدای بلندی از جا می پرم یا اینکه بدون هیچ دلیلی- البته از نظر او- صورتم ناگهان سفید می شود. از پرسشهایی که گاهی می پرسید به نظر می رسید که از غیبت دایمی جاکوب ناراحت است.وحشتی که همیشه بر افکارم حاکم بود اغلب من را نسبت به این واقعیت غافل می کرد که هفته ی دیگری گذشته بود... و جاکوب هنوز به من تلفن نکرده بود. اما وقتی که توانستم روی زندگی عادی خودم متمرکز شوم- البته اگر واقعا" می شد زندگی من را عادی دانست- این موضوع مرا ناراحت می کرد.به شدت برای او دلتنگی می کردم.قبل از اینکه به این وحشت احمقانه دچار شوم به اندازه ی کافی تنهایی کشیده بودم. حالا بیش از هر وقت دیگری دلم برای خنده ی بی خیال و نیشخند واگیردار او تنگ شده بود. به امنیت تعمیر گاه خانگی او احتیاج داشتم و دلم می خواست دست گرم او دور انگشت های سردم بپیچد.تا حدی انتظار داشتم که روز دوشنبه زنگ بزند. اگر در مورد اِمبری پیشرفتی حاصل شده بود، نباید جاکوب ان را به من می گفت؟ دلم می خواست باور کنم که نگرانی او برای دوستش همه ی وقت او را گرفته بود، تا اینکه فکر کنم او من را به فراموشی سپرده است.روز سه شنبه به او تلفن کردم اما هیچ کس جواب نداد. ایا خطوط تلفن هنوز مشکل داشتند؟ یا اینکه بیلی دستگاه نمایشگر شماره ی تماس گیرنده، خریده بود؟روز چهارششنبه هر نیم ساعت یک بار به انجا زنگ می زدم و این کار را تا کمی بعد از ساعت یازده شب ادامه دادم تا اینکه دیگر از شنیدن صدای گرم جاکوب ناامید شدم.روز پنج شنبه جلوی خانه ی چارلی در اتومبیلم نشسته بودم- و قفل درها را به پایین فشار داده بودم- و مدت یک ساعت تمام سوئیچ در دستم بود. با خودم کلنجار می رفتم و سعی داشتم خودم را برای سفر سریعی به لاپوش متقاعد کنم، اما نمی توانستم این کار راا بکنم.می دانستم که حالا لورنت پیش ویکتوریا برگشته بود. اگر به لاپوش می رفتم ممکن بود حداقل یکی از انها را به انجا بکشانم. اگر وقتی جاکوب در ان حوالی بود انها به من بر می خوردند چه اتفاقی می افتاد؟ با اینکه از دوری جاکوب خیلی ناراحت بودم می دانستم که برای او بهتر است از من دوری کند چون برایش خطر کمتری داشت.خیلی بد بود که من نمی توانستم راهی برای سالم نگه داشتن چارلی پیدا کنم. شب هنگام بیش از هر زمان دیگری احتمال داشت که انها به جستجوی من بیایند و من به چه زبانی می توانستم چارلی را بیرون از خانه نگه دارم؟ اگر واقعیت را به او می گفتم ممکن بود من را به تیمارستانی بفرستد تا در اتاقی با دیوارهای عایق پوش تحت مراقبت باشم. حتی اگر فکر می کردم که زندانی شدن من در چنین جایی چارلی را از خطر دور نگه می دارد ان را تحمل می کردم که هیچ، به استقبال ان هم می رفتم. اما احتمالا ویکتوریا قبل از هرجتی دیگری به خانه ی چارل می امد تا مرا بیابد. شاید اگر او من را در اینجا پیدا می کرد به همین مقدار بسنده می نمود- شاید وقتی کارش با من تمام می شد از انجا می رفت.بنابراین نمی توانستم بگریزم. اگر هم می توانستم کجا باید می رفتم؟ پیش رنی؟ فکر اینکه سایه های مرگبار تعقیب کننده ام را به دنیای امن و افتابی مادرم بکشانم تنم را به لرزه می انداخت. نه! من هرگز حاضر نبودم او را به این شکل به خطر بیندازم.نگرانی به تردیج سوراخی در معده ام ایجاد می کرد. به زودی تعداد این سوراخ ها بیشتر می شد.ان شب چارلی لطف دیگری به من کرد و دوباره به هری زنگ زد تا بداند بیلی و جاکوب بلک از شهر خارج شده اند یا نه. هری گزارش داد که شب چهارشنبه بیلی در جلسه ی شورای قبیله حاضر بوده اما هیچ حرفی در مورد رفتن از شهر نزده است. چارلی از من خواست تا خودم را ازار ندهم... جاکوب اگر فرصتی پیدا می کرد مکن بود با من تماس بگیرد.بعدازظهر جمعه وقتی با اتومبیلم از مدرسه به خانه باز می گشتم ناگهان ان اتفاق افتاد.من به مسیر اشنای همیشگی ام توجهی نداشتم و اجازه داده بودم غرش موتور مغزم را پر کند و نگرانیهایم را فرونشاند که ناگهان ضمیر ناخوداگاهم حکمی صادر کرد که گویا مدتی بدون اطلاع من روی ان کار کرده بود.همین که از حکم صادر شده ی ضمیر ناخوداگاهم اطلاع یافتم، از اینکه زودتر متوجه این موضوع نشده بودم، احساس حماقت کردم. درست بود که چیز های زیادی ذهنم را مشغول کرده بودند- انتقام، خون اشام های نگران، گرگ های جهش یافته ی غول پیکر، حفره ای با لبه های ناهموار در سینه ام- اماوقتی که مدارک و شواهد را کنار هم گذاشتم حقیقت به نحو خجالت اوری واضح و روشن بود.جاکوب از من دوری می کرد. چارلی می گفت که او حالت عجیبی پیدا کرده است و ناراحت به نظر می رسد... به اضافه ی جواب های مبهم و بی فایده ی بیلی.خدایا! من دقیقا" می دانستم که چه اتفاقی برای بیلی افتاده است.کار، کارِ سام اولی بود. حتی کابوس هایم سعی کرده بودندکه این حقیقت را به من بگویند. سام بر جاکوب تسلط یافته بود! همان اتفاقی که برای سایر پسرهای ان منطقه می افتاد، برای دوست من هم روی داده و او. را از من ربوده بود. او به درون فرقه ی سام کشیده شده بو.د.احساس سریعی به من گفت که او هرگز من را رها نکرده است.اتومبیلم را جلوی خانه پارک کردم تادرجا کار کند. چه باید می کردم؟ خطرهای مختلف را با هم مقایسه کردم.اگر به جستجوی جاکوب می رفتم، احتمال اینکه ویکتوریا یا لورنت من را در کنار او بیابند افزایش می یافت.اگر به جستجوی او نمی رفتم، سام هرچه بیشتر جاکوب را به درون گروه ترسناک و اجباری خود می کشید. اگر زود اقدام نمی کردم شاید برای همیشه دیر می شد.یک هفته گذشته بود و هنوز هیچ خون اشامی به سرلغ من نیامده بود یک هفته زمان خیلی زیادی برای برگشتن انها بود بنابراین من برای انها در اولویت نبودم. همان طور که پیش تر نتیجه گیری کرده بودم، احتمال اینکه شب هنگام به سراغ من بیایند، بیش از هر احتمال دیگری بود؛ احتمال اینکه انها تا منطقه ی لاپوش دنبال من بیایند، بسیار کمتر از احتمال از دست دادن جاکوب و جذب کامل او بوسیله ی سام بود. این اقدام من ارزش رفتن به جاده ی جنگلی خلوت را داشت. رفتن من به انجا بیهوده نبود، برای این نبود که ببینم در انجا چه اتفاقی می افتد، خوب می دانستم که در انجا چه خبر است؛ رفتن به انجا برای من حکم یک ماموریت نجات را داشت.می خواستم با جاکوب حرف بزنم- و اگر مجبور می شدم او را می ربودم! زمانی در گذشته یکی از برنامه های پی بی اس را در تلویزیون دیده بودم که موضوعِ ان ، پاک کردن اطلاعات غلط از ذهن افرادی بود که شستشوی مغزی شده بودند. بدون شک، برای جاکوب هم درمانی وجود داشت.تصمیم گرفتم ابتدا به چارلی تلفن کنم. شاید اتفاقی که در لاپوش می افتاد، موضوعی بود که پلیس باید در ان مداخله می کرد. با سرعت وارد خانه شدم. می خواستم هرچه زود تر برگردم و به طرف جاده ی جنگلی راه بیفتم.در اداره ی پلیس چارلی خودش گوشی را برداشت.-چارلی سوان.-پدر، بلا هستم.-مشکلی پیش اومده؟این بار نمی توانستم با فرضیه ی مصیبت بار چارلی مخالفت کنم. صدایم می لرزید.گفتم: من نگران جاکوب هستم.او که از این موضوع غیرمنتظره متعجب شده بود پرسید:چرا؟-فکر می کنم... فکر می کنم اتفاق عجیبی داره تو منظقه ی لاپوش می افته. جاکوب به من حرفهای عجیبی رو در باره ی پسرهای هم سن و سال خودش گفته بود. حالا خودش هم داره مثل اونها رفتار می کنه و من خیلی می ترسم.او لحن خود را به لحن تخصصی و پلیسی تغییر داد و گفت: مثلا" چه جور حرفهایی؟امیدوار کننده بود؛ تا اینجا که حرفهایم را جدی گرفته بود.-اول اینکه خیلی می ترسید و بعد اینکه رفته رفته از من فاصله می گرفت و حالا... می ترسم که اونم عضوی از اون گروه خلافکار عجیب شده باشه، یعنی گروه سام... سام اولی.چارلی که دوباره حیرت کرده بود تکرار کرد: سام اولی؟-آره.وقتی چارلی به من جواب داد، صدایش ارام تر شده بود: فکر می کنم موضوع رو اشتباه فهمیدی بلا. سام اولی جوون خیلی خوبیه. البته حالا دیگه برای خودش مردی شده. حتما شنیدی که بیلی گاهی در باره ی اون حرف می زنه. اون واقعا" کارهای عجیبی رو با نوجوون های منطقه انجام می ده.اون همون کسیه که...چارلی جمله اش راا ناتمام گذاشت و حدس می زدم که می خواست به شبی اشاره کند که من درجنگل گم شده بودم. به سرعت پیش دستی کردم و گفتم: پدر اینطور که فکر می کنی نیست جاکوب خیلی از اون وحشت داشت.چارلی پرسید: ببینم در این مورد با بیلی هم حرف زدی؟حالا او سعی داشت مرا ارام کند. همین که نام سام اولی را به زبان اورده بودم، او دیگر قضیه را جدی نگرفته بود.گفتم: بیلی اصلا" نگران نیست.-خوب، بلا در اینصورت من مطمئنم که مشکلی وجود نداره. جاکوب یه بچه اس. احتمالا" یه جایی داشته پرسه می زده. مطمئنم که حالش خوبه. به هر حال اون که نمی تونه هر دقیقه از وقتش رو با تو بگذرونه.با اصرار گفتم: این موضوع به من مربوط نمیشه.اما نبرد را باخته بودم.چارلی گفت: فکر نمی کنم لازم باشه تو نگران جاکوب باشی. بذار بیلی از اون مراقبت کنه.-چارلی...صدایم رفته رفته شبیه به ناله شده بود.-بلز، همین حالا پرونده های زیادی روی میز من هست. دو تا گردشگر توی یه کوره راه، نزدیکی دریاچه ی هلالی شکل، مفقود شده ان.بعد با صدایی که نگرانی در ان حس می شد ادامه داد: مشکل گرگ ها دیگه داره از کنترل خارج می شه.خبر او باعث شده بود که لحظه ای واقعا" مات مبهوت بمانم امکان نداشت که گرگ ها از رویاروییبا لورنت جان سالم به در برده باشند...پرسیدم: مطمئنی که این اتفاق برای اون دو نفر افتاده؟-متاسفانه آره عزیزم. این اتفاق افتاده-بعد با لحن تردید امیزی ادامه داد: دوباره جای پاهایی دیده شده... و این بار، خون هم ریخته شده بود.گفتم: اوه!و نتیجه گرفتم که به احتمال قوی برخوردی روی نداده است.بدون شک لورنت به اسانی گرگ هایی که در تعقیبش بودند قال گذاشته بود، اما چرا؟ رفته رفته انچه که در چمنزار دیده بودم، شکل عجیب تری به خود می گرفت و درک ان ناممکن تر می شد.چارلی گفت: ببین من واقعا" مجبورم که برم. بلا نگران جِیک نباش. مطمئنم که مشکلی نیست.با بدخلقی گفتم: باشه.ناامید شده بودم. حرف های چارلی به یادم اورد که بحران بدتری وجود دارد. اضافه کردم: خداحافظ.گوشی را گذاشتم.مدتی طولانی به تلفن خیره شدم. با خودم فکر کردم: عجب وضعی شده!شماره ی بیلی را گرفتم بعد از دوبار شنیدن صدای بوق، بیلی جواب داد: الو؟با لحنی شبیه به غرولند گفتم:هی، بیلی .در حالی که سعی داشتم لحن دوستانه تری داشته باشم ادامه دادم: می شه با جاکوب صحبت کنم؟ جِیک اینجا نیست.با حیرت پرسیدم: می دونی کجاست؟-با دوست هاش رفته بیرون.لحن صدای بیلی محتاطانه بود.-اوه که اینطور. ببینم با اون دوست هایی که من می شناسم؟ کوئیل؟می دانستم که تلاشم برای عادی نگه داشتن لحن صدایم چندان موفقیت امیز نبوده است.بیلی با صدای اهسته ای جواب داد: نه. فکر نمی کنم امروز با کوئیل رفته باشه.هنوز نمی خواستم اسم سام را بر زبان بیاورم.پرسیدم: امبری؟-آره با امبری رفته.به نظر می رسید که بیلی از پاسخ دادن به این سوال خوشحال تر بود.همین برای من کافی بود امبری عضوی از گروه سام بود.گفتم: باشه وقتی برگشت بهش بگو به من زنگ بزنه باشه؟-حتما حتما مشکلی نیست.و بعد کلیک. او گوشی را گذاشته بود.با انکه می دانستم کسی در ان سوی خط صدایم را نمی شنود زمزمه کردم: به زودی می بینمت بیلی.با اتومبیل به طرف لاپوش راه افتادم و مصمم بودم که منتظر جاکوب بمانم اگر مجبور می شدم تمام شب را بیرون خانه ی بیلی می گذراندم. به مدرسه هم نمی رفتم. دیر یا زود جاکوب مجبور می شد به خانه شان برگردد و وقتی که بر می گشت چاره ای نداشت جز اینکه با من صحبت کند.ذهنم چنان مشغول و اشفته بود که پیمودن راهی که از ان وحشت داشتم فقط چند ثانیه طول کشیده بود. قبل از انکه انتظارش را داشته باشم رفته رفته از تعداد درخت های جنگل کاسته می شد و می دانستم که به زودی قادر خواهم بود اولین خانه های کوچک منطقه را ببینم.پسربلند قامتی که کلاه بیسبال بر سر گذاشته بود سمت چپ جاده راه می رفت.لحظه ای نفس در گلویم بند امد امیدوار بودم برای یک بار هم که شده بخت با من یار باشد و بدون تلاش و سختی بتوانم جاکوب را پیدا کنم.اما ان پسر در مقایسه با جاکوب بدن بسیار پهن تری داشت و موهای کوتاهش در زیر کلاه مشهود بود. حتی از پشت سر می توانستم بگویم که او کوئیل است. البته هیکل او بزرگتر از زمانی بود که برای اخرین بار دیده بودم. راز رشد پسرهای کوئیلوت چه بود؟ ایا انها از هرمون رشد ازمایشی خاصی استفاده می کردند؟اتومبیل را به سمت مخالف جاده کشیدم تا در کنار او متوقف شوم. وقتی که او نزدیک شدن صدای غرش اتومبیل را شنید سرش را بلند کرد.حالت چهره ی کوئیل بیش از انکه باعث حیرتم شود من را به وحشت می انداخت. چهره ی او تیره و ترس اور شده و نگرانی پیشانی اش را چین انداخته بود.با لحن سرد و بی تفاوتی گفت: اوه ی بلا.-سلام کوئیل- حالت خوبه؟با ترش روی به من خیره شد و گفت: خوبم.-می تونم تورو تا یه جایی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#54
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۲۰ عصر
برسونم؟زیر لب گفت: آره فکر کنم.بعد از جلوی اتومبیل گذشت و در جلو را باز کرد تا سوار شود.پرسیدم: کجا بریم؟-خونه ی من طرف شماله، پشت به پشتِ فروشگاه...پیش از اینکه بتواند حرفش را تمام کند سوال از دهانم بیرون جست: امروز جاکوب رو دیدی؟نگاه مشتاقانه ام را به کوئیل دوختم و منتظر جواب او ماندم. پیش از انکه حرفف بزند لحظه ای نگاهش راا از شیبشه ی جلو به بیرون دوخت و سرانجام گفت: از دور دیدمش.تکرار کردم: از دور؟-سعی کردم دنبالشون برم- اون با امبری بود.صدایش اهسته بود و غرش موتور مانع بود که به راحتی ان را بشنوم. بیشتر به طرف او خم شدم.او ادامه داد: می دونم که اونها منو دیدن اما بعد، برزگشتن و میون درخت ها ناپدید شدن. فکر می کنم که اونها تنها نبودن- فکر می کنم سام و دار و دسته اش هم اونجا بودن. یک ساعتی می شد که من توی جنگل می گشتم و با فریاد صداشون می زدم. تازه جاده رو پیدا کزده بودم که تو با ماشینت از راه رسیدی.در حالی که دندان هایم را به هم می ساییدم و کلمه ها را به زحمت ادا می کردم گفتم: پس سام به اون مسلط شده.کوئیل به من خیره شد و گفت: پس تو هم خبر داری؟سرم را تکان دادم و گفتم: جیک به من گفته بود... پیش تر از این.کوئیل تکرار کرد: پیش تر!و بعد آهی کشید.پرسیدم: یعنی حالا دیگه جاکوب به بدی اونهای دیگه شده؟-اون هیچ وقت از کنار سام دور نمی شه.بعد از گفتن این حرف کوئیل سرش را برگرداند و اب دهانش را از پنجره بیرون انداخت.پرسیدم: قبلش چی؟ اون از همه دوری می کرد؟ ناراحت بود؟کوئیل با صدای آهسشته و گرفته ای گفت: آره اینطور شده بود ولی نه به اندازه ی بقیه ی بچه ها . شاید فقط یک روز. بعد سام به اون مسلط شد.-فکر می کنی سام چی کار می کنه؟ بهشون دارو می ده یا اینکه...-باورم نمیشه که جاکوب یا امبری اسیر همچین کسی شده باشن.... اما درباره ی سوالی که پرسیدی... خوب من از کجا باید بدونم؟ مگه ممکنه چیز دیگه ای هم باشه؟ و دیگه اینکه چرا بزرگترهای قبیله اصلا" نگران نیستن؟کوئیل سرش را تکان داد و در حالی که وحشت در چشمهایش اشکار بود ادامه داد: جاکوب نمی خواست به این... فرقه ملحق بشه. نمی دونم چی باعث شد که تغییر عقیده بده.بعد با چهره ای وحشت زده به من خیره شد و گفت: من نمی خوام نفر بعدی باشم!چشمهایش هراسس درونی اش را منعکس می کردند. این دومین باری بود که می شنیدم کسی این گروه را فرقه می نامید. لرزیدم و پرسیدم: والدینت بهت کمک می کنن؟چهره اش را درهم کشید و گفت: پدربزرگ من مثل پدر جاکوب عضو شورای قبیله اس. از نظر اون حضور سام اولی در این منطقه بهترین اتفاقیه که تا حالا برای مردم اینجا افتاده!برای لحظه ای طولانی به هم خیره شدیم. حالا وارد لاپوش شده بودیم و اتومبیل من به زحمت روی جاده ی خاکی پیش می رفت. پیش روی ما در فاصله ی نه چندان دوری تنها فروشگاه دهکده دیده می شد.کوئیل گفت: حالا دیگه من پیاده می شم. خونه ی من همونجاست.و با دست به طرف آلونک مکعب مستطیل شکلی که پشت فروشگاه بود اشاره کرد. اتومبیل را کنار جاده متوقف کردم و او بیرون پرید.با صدای گرفته ای گفتم: من منتظر جاکوب می مونم.-موفق باشی.بعد در اتومبیل را محکم بست و در حالی که سرش را به طرف جلو خم کرده بود با شانه هایی فرو افتاده سلانه سلانه به طرف خانه اش راه افتاد.در حالی که چهره ی کوئیل مدام در ذهنم ظاهر می شد دور سریع و U شکلی زدم و با سرعت به طرف خانه ی بلک ها برگشتم. کوئیل می ترسید که نفر بعدی باشد. خدایا! اینجا چه اتفاقی داشت می افتاد؟اتومبیل را جلوی خانه ی جاکوب متوقف کردم. صدای موتور را قطع کردم و شیشه ی پنجره ها را پایین کشیدم. امروز هوا گرم و دم کرده بود و هیچ نسیمی نمی وزید. پاهایم را روی داشبورد گذاشتم و روی صندلی لم داد و منتظر ماندم.از گوشه ی چشسم حرکت نامحسوسی را در کنار اتومبیل حس کردم و برگشتم و بیللی را دیدم که از میان پنجره ی جلویی خانه با حالت بهت زده ای به من نگاه می کرد. دستی برایش تکان دادم و لبخند خفیفی زدم اما از جای خودم تکان نخوردم.چشمهای او تنگ شدند بعد گذاشت تا پرده روی شیشه بیفتد.اماده شده بودم تا هر زمانی که لازم باشد انجا بمانم اما دلم می خواست کاری انجام بدهم. از ته کوله پشتی ام مدادی در اوردم و با تستی قدیمی خودم را مشغول کردم. بعد شروع کردم به کشیدن خط هایی روی تکه کاغذ.هنوز بیش از یک ردیف لوزی روی کاغذ نکشیده بودم که ناگهان ضربه ی تندی به در اتومبیلم خورد.از جا پریدم و سرم را بال اوردم و انتظار دیدن بیلی را داشتم که...جاکوب با صدای غرش مانندی پرسید: بلا! اینجا چی کار می کنی؟با حیرت به او خیره مانده بودم.جاکوب طی چند هفته ای که از اخرین دیدارمان می گذشت به شدت تغییر کرده بود!اولین چیزی که توجه من را جلب کرد،موهایش بود-موهای زیبای او به کلی ناپدید شده بودند،در واقع موهایش چنان از ته اصلاح شده بود که گویی پوشش براق جوهر مانند یا پارچه ساتین سیاهی سرش را پوشانده باشد.به نظر می رسید که ماهیچه های صورتش سخت .....و بالغ شده باشند.گردن و شانه هایش هم تغییر کرده و تا حدی قطور شده بودند.دست های او که چهارچوب اتو مبیل را گرفته بودند،بیش از پیش بزرگ به نظر می آمدند و تاندون ها و رگ هایش در زیر پوست فندقی او برجستگی و نمود کاملی داشت.اما همه این تغییرات جسمانی ،بی اهمیت بودند.چیزی که باعث می شد حس کنم به سختی می توانم او را بشناسم حالت چهراه اش بود.لبخند پهن و مهربان او مثل موهایش ناپدید شده بود!گرمای چشم های تیره اش جای خود را به آزردگی هراس انگیزی داده بود و آرامش آدمی را بر هم می زد.تیرگی ،وجود جیکوب را در برگرفته بود!گویی خورشید وجود من از درون متلاشی شده و فروریخته بود.زمزمه کردم:جیکوب؟او فقط به من خیره شد.چشم هایش نگران و خشمگین به نظر می رسیدند.ناگهان متوجه شدم که ما تنها نیستیم!پشت سر او 4 نفر دیگر ایستاده بودند.همه آنها بلند قامت بودند و پوستی به رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشتند و موهای سیاهشان درست مثل موهای جیکوب از ته زده شده بود.شبیه به 4 برادر بودند-من حتی نمی توانستم امبری را از سایرین تشخیص بدهم.در ضمن خصومت فوق العاده مشابهی که در آن 5 جفت چشم احساس می کردم،شباهت میان آن ها را افزایش می داد.همه آن چشم ها، به جز یک جفت.آن جفت چشم تعلق به سام بود که چند سال از بقیه آن ها بزرگ تر بود.او درست پشت سر آن 4 نفر ایستاده بود و چهره اش آرام و مطمئن به نظر می رسید.چیزی راه گلویم را بسته بود که سعی داشتم با فرو دادن آب دهانم آن را برطرف کنم.دلم می خواست به او حمله کنم.نه ،دلم می خواست کاری بدتر از آن انجام بدهم.بیش از هر چیز دیگری دلم می خواست وحشی و مرگبار باشم،تا کسی جرئت نداشته باشدمرا آزار دهد.می خواستم کسی باشم که وحشت را در دل سام اولی دیوانه بیافکنم.دلم می خواست خون آشام باشم!اما این آرزوی هولناک من را به خود آورد و در تک و تا افتادم.این آرزو، دست نیافتنی هرین آرزو برای من بود-حتی وقتی که برای غلبه بر چنین موجود شروری،به قلبم راه یافته بود.این آرزویی دردناک بود.چنین آینده ای برای همیشه از کف من رفته بود و در واقع در گذشته نیز هیچ گاه در دسترس من واقع نشده بود.در حالی کخ زخم ناپیدای سینه ام با دردی موهوم،به تب و تاب افتاده بود،کوشیدم بر خودم مسلط باشم.جیکوب با لحن مصرانه ای پرسید:چی می خوای؟و در همان حال که بازی احساسات در چهره ام را می دید،به نظر می رسید بر ازردگی اش افزوده شده باشد.با صدای ضعیفی گفتم:می خوام با تو حرف بزنم.سعی کردم ذهنک را متمرکز کنمفاما هنوز سرگیجه ناشی از فرار رویای ممنوعه ام رها نشده بودم.صدای عصبانی او از میان دندان هایش شنیده شد:شروع کن.نگاه خشمگین او شرورانه به نظر می رسید.هرگز ندیده بودم که کسی را آنطور نگاه کند.به خصوص به من.این نگاه او بدنم را به درد اورد،دردی که شدت حیرت آوری داشت.یک درد جسمانی.گویی به سرم چاقو خورده بود.من هم با عصبانیت زمزمه کردم:تنها!و صدای من از صدای او قوی تر بود.او به پشت سرش نگاه کرد و من می دانستم چشم هایش به کدام سو رفته بودند.همه آنها برگشته بودند تا واکنش سام را ببینند.سام یک بار سرش را تکان داد.چهره اش آرام بود.او چیز کوتاهی را به زبان ناآشنا اما سلیس به زبان آورد-من فقط مطوئن بودم که او به زبان های فرانسه یا اسپانیایی صحبت نکرده اما حدس می زدم که به زبان کوئیلوت صحبت کرده باشد.او برگشت و وارد خانه جاکوب شد.آنهای دیگر-پل،جرید،و امبری هم به دنبال او وارد خانه شدند.به نظر می رسید با رفتم آنها کمی از خشم جیکوب کاسته شد.چهره اش اندکی آرام تر اما در عین حال جدی به نظر می رسید.مثل این بود که گوشه های دهانش برای همیشه به طرف پایین کشیده شده بودند.من نفس عمیقی کشیدم . گفتم:می دونی که چی رو می خوام بدونم.او جواب نداد وفقط نگاه خشم آلودش را به من دوخت.من هم به او خیره شدم و سکوت ادامه پیدا کرد.چهره دردآلودش دل و جرئت من را گرفته بود.احساس کردم راه گلویی رفته رفته بسته می شد.پیش از آن که توان حرف زدن را به کلی از دست برهم،پرسیدم:می شه قدم بزنیم؟او هیچ واکنشی نشان نداد.صورتش هیچ تغییری نکرد.از اتومبیل پیاده شدم و در حالی که سنگینی چشم های ناپیدایی را از پشت پنجره های خانه حس می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#55
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۲۰ عصر
کردم،به طرف درخت هایی که به سمت شمال کشیده شده بودند،رفتم.کفش هایم روی علف های خیس و گل لای کنار جاده شلاپ شولوپ می کرد و جون صدای دیگری نمی شنیدم،ابتدا گمان کردم جیکوب به دنبالم نیامده است.اما وقتی نگاه سریعی به اطراف انداختم،او درست پشت سرم بود و گ.یی پاهای او مسیر کم سروصداتری را برای پیمودن یافته بودند. در حاشیه درخت ها احساس بهتری داشتم،شاید به خاطر اینکه آنجا دور از تیررس نگاه سام قرار داشت.همچنان راه که می رفتیم،من در تلاش بودم تا حرف مناسبی برای گفتن پیدا کنم،اما ذهنم خالی بود.فقط رفته رفته از جیکوب که در دام سام افتاده بود،عصبانی تر می شدم.....از اینکه بیلی اجازه داده بود چنین اتفاقی بیفتد.....واز اینکه سام می توانست با چنان ارامش و اطمینانی در آنجا بایستد...... ناگهان جیکوب برسرعتش افزود و با گام های بلندش به اسانی از من فاصله گرفت و بعد جلوی من پیچید و طوری ایستاد که چاره ای جز توقف نداشتم. ظرافت آشکار حرکات او توجهم را جلب کرده بود!جیک.ب در دوره رشد بی پایان خودش ، به اندازه من دست و پا چلفتی شده بود ،اما حالا .....نمی دانستم این تغییر جدید گه وقت به وجود آمده بود. اما جیکوب به من اجازه نداد تا بیشتر از آن به این موضوع فکر کنم. او با صدای خشن و گرفته ای گفت:بیا این قضیه روتمومش کنیم. من منتظر ماندم.او می دانست که من چه می خواهم. ناگهان با لحن خسته ای گفت:موضوع اونطور نیست که تو فکر می کنی. درسته این اون چیزی نیست که من فکر می کردم.من در اشتباه بودم. خوب.حالا چی می خوای؟او برای لحظه ی طولانی با دقت به چهره من نگاه کرد.به نظر می امد که مشغول حدس زدن باشد.خشم درون چشم هایش هنوز به طور کامل محو نشده بود.سرانجام کفت:نمی تونم بهت بگم. چانه ام منقبض شد و با صدایی که از میان دندان هایم شنیده می شد،گفتم:فکر می کردم که ما با هم دوست هستیم. دوست بودیم. در لحن صدایش تاکید اندکی روی زمان گذشته وجود داشت. با لحن تلخی گفتم:اما تو دیگه به دوست احتیاج نداری.تو سام رو داری.عالی نیست؟تو همیشه برای اون جالب بودی. من قبلا اون رو درک نکرده بودم. و حتما حالا به روشنایی رسیدی!خدا رو شکر. موضوع اون چیزی نبود که من فکر می کردم.این تقصیر سام نیست.اون تا جایی که می تونه به من کمک می کنه. ناگهان لحن صدایش به سردی گراییده بود.او از جایی بالای شانه ام به طرف عقب نگاه کرد و در همان حال شعله های خشم از چشم هایش زبانه کشید. با لحن تردید امیزی پرسیدم:که اون به تو کمک می کنه.طبیعیه. اما به نظر نمی رسید که جیکوب مشغول گوش کردن به حرف های من باشد.او به عمد نفس های عمیق می کشید و سعی داشت خودش را آرام کند.چنان خشمگین بود که دست هایش می لرزیدند. زیر لب گفتم:جیکوب خواهش می کنم.نمی خوای به من بگی چه اتفاقی افتاده؟شاید بتونم بهت کمک کنم. با صدایی شکسته و کلناتی که لحن ادای آنها شبیه به ناله بودگفت:حالا دیگه کسی نمی تونه به من کمک کنه. اشک در جشم هایم جمع شده بود.با اصرار پرسیدم:اون با تو چه کار کرده. بعد دستم را به طرف او دراز کردم.همان طور که پیش تر این کار را کرده بودم.و با بازوهای گشوده به طرف او رفتم. این بار او خودش را عقب کشید و دست هایش را باخالت تدافعی بالا آورد و زیر لب گفت:به من دست نزن. زمزمه کنان کفتم:نکنه سام واگیر داره؟اشک ها از گوشه چشم هایم فرار کرده بودند.با پشت دست آن ها را پاک کردم.و بازو هایم را روی سینه ام درهم فروبردم. جیکوب گفت:دست از سرزنش کردن سام بردار. خروج واژه ها از دهان او به صورت یک واکنش سریع انجام شده بود.دست هایش به طرف بالا دفتند تا دور موهایی که دیگر وجود نداشتند پیچیده شوند و بعد با بی حسی کنار پهلوهایش آویزان شدند. با لخن تندی گفتم:پس باید چه کسی رو سرزنش کنم؟او لبخند کم رنگی زد،که تیره بود و چهره اش را درهم کشید. فکر نمی کنم دلت بخواد جواب این سئوالت رو بشنوی. با عصبانیت گفتم:کی گفته که نمی خوام!می خوام بدونم.همین حالا هم می خوام بدونم. او هم متقالا با لحن تندی گفت:تو اشتباه می کنی. چطور جرئت می کنی به من بگی اشتباه می کنم.اون کسی که شست وشوی مغزی شده من نیستم!حالا بگو اگه سام عزیز تو مقصر نیست پس کی مقصره؟پس می خوای بدونی... او نگاه غضبناکی به من کرد و برقی در چشم هایش درخشی.بعد ادامه داد:اگه می خوای کسی رو سرزنش کنی چرا انگشت خودتو به طرف اون خون آشتم های کثیف و متعفنی نمی گیری که عاشقشون هستی؟دهانم باز مانده بود و نفسم با صدای ویژمانندی بیرون می آمد.در جای خودم خشکم زده بود و حرف های دوپهلوی او درونم را مجروح کرده بود.درد به همان شکل همیشگی در بدنم می پیچید و لبه های ناهموار حفره سینه ام،وجودم را پاره پاره می کرد. اما همه این ها در درجه دوم اهمیت بودند.همه این درد ها شبیه به موسیقی اندوهباری بود که در پس آشفتگی ذهنم نواخته می شد.باورم نمی شد که حرف های او رادست شنیده باشم.هیچ نشانه ای از تردید در چهره او نبود.تنها خشم بود و بس. دهانم هنوز باز و آویخته مانده بود. او گفت:گفتم که دلت نمی خواد بشنوی. زمزمه کردم:نمی دونم منظور تو کیه؟او ابروهایش را ناباوری بالا برد و گفت:فکر من کنم که دقیقا می دونی که منظور من کیه.تو که نمی خوای وادارم کنی اسمشو به زبون بیارم،درسته؟دوست ندارم تو رو ناراحت کنم. بی اختیار تکرار کردم:نمی دونم منظور تو کیه؟او در حالی که با دقت به چهره من نگاه می کرد.به ارامی گفت:کالن ها. این کلمه اهسته از دهانش بیرون امده بود.ادامه داد:من اینو قبلا دیده بودم.می تونم تو چشمهات ببینم که وقتی اسم اون هارو به زبون می ارم ،تو چه خال پیدا می کنی. سرم را باحالت انکار به عقب و جلو تکان دادم و در عین حال سعی می کردمآشفتگی ذهنم را از بین ببرم.او چطور متوجه این موضوع شده بود؟و این موضوع چه ربطی به فرقه سام اولی داشت؟ایا او گروهی تشکیل داده بود که اعضای آن از خون آشام ها نفرت داشتند؟حالا که دیگر هیچ خون آشامی در فرکس زندگی نمی کرد،هدف از تشکیل چنین گروهی چه می توانست باشد؟چرا حالا جیکوب متقاعد شده بود که داستان های مربوط به کالن ها صحت دارد؟در حالی که مدارک و شواهد مربوط به وجود آنها مدت ها بود که محو شده بود و دیگر دیده نشده بود؟مدتی کمابیش طولانی گذشت،تا این که به نظرم رسید جوابی پیدا کرده ام.گفتم:حتما نمی خوای به من بگی که حالا مزخرفات خرافی بیلی رو باور می کنی. با تلاش ضعیفی سعی کرده بودم لحن تمسخر امیزی به صدایم بدهم. بیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم.میدونه. جیکوب جدی باش. با چشم های ملالت بارش نگاه خشمگینی به من انداخت. به سرعت گفتم:از خرافات گذشته،من هنوز نمی دونم تو می خوای چه اتهامی رو به ....کالن ها وارد کنی-تکانی خوردم-بیشتر از 6 ماهه که اونها از اینجا رفته ان.تو چطور می تونی اونهارو به خاطر کاری که سام الان داره انجام می دهسرزنش کنی؟سام هیچ کار بدی نمی کنه.بلا،در ضمن من می دونم که کالن ها از اینجا رفته ان.....اما گاهی بعضی از حرکت ها شروع می شه و دیگه نمی شه جلوی اونها رو گرفت. چه حرکتی شروع شده؟برای چی دیر شده؟تو برای چی اونهارو سرزنش می کنی؟ناگهان چهره او در مقابل چهره من قرار گرفت،و در حالی که شعله های خشم در چشم هایش زبانه می کشید،با عصبانیت گفت:من اونهارو .....برای وجود داشتنشون،برای زنده بودنشون سرزنش می کنم. با آنکه وحشت زده نبودم.با حیرت و نگرانی کلمات هشدار دهنده ادوارد را دوباره درون سرم شنیدم. صدای نجواگونه او به من کفت:بلا!حالا دیگه ساکت باش.بهش فشار نیار. از زمانی که نام ادوارد دیوار های زندان هایی را که در ذهنم برایش ساخته بودم،درهم شکسته بود،نتوانسته بودم دوباره آن را محبوس کنم.حالا دیگر درد نمی کشیدم.حداقل نه در طی لحظه های گران بهایی که توانسته بودم صدای او را بشنوم. جیکوب پیش روی من ایستاده بود و از خشم می لرزید.نمی دانستم چرا توهم صدای ادوارد به طور غیر منتطره ای در ذهن من مانده بود.جیکوب زنده و سرحال بود.اما او جیکوب بود.دیگر خبری از آدرنالین و خطر نبود. صدای مصرانه ادوارد را دوباره شنیدم:بهش فرصت بده تا اروم بشه سرم را با حیرت تکان دادم و گفتم:تو خیلی مسخره ای. این جمله را به هردوتای آنها گفته بودم. جیکوب جواب داد:باشه.و دوباره نفس عمیقی کشید بعد ادامه داد:باشه من با تو بحث نمی کنم.دیگه اهمیتی نداره.اسیب وارد شده. کدوم آسیب؟ با اینکه این کلمات را با فریاد گفته بودم،اما او کوچکترین حرکتی نکرد.او گفت:بیا برگردیم.دیگه حرفی برای گفتن نمونده.با پرخاش گفتم:هنوز خیلی حرف ها مونده.تو هنوز چیزی نگفتی.او از جلوی من گذشت و با گام های بلند به طرف خانه رفت.پشت سر او فریاد کشیدم:من امروز کوئیل رو دیدم.او از راه رفتن بازایستادفاما به طرف من برنگشت.گفتم:دوست خودتو به یاد داری؟کوئیل رو می گم.اره اون خیلی وحشت زده اس.جیکوب چرخی زد. تا با من رو در رو شود.چهره اش درد الود بود.تنها چیزی که گفت ،این بود:کوئیل؟اون هم نگران توئه.رفتارش غیرعادی شده.جیکوب با نگاه ناامیدانه ای به من خیره شده بود.سعی کردم توجه او رابیشتر جلب کنم.گفتم:اون می ترسه نفر بعدی باشه.جیکوب به درختی چنگ انداخت تا تکیه گاهی داشته باشد،چهره او زیر پوست قهوه ای مایل به قرمزش به رنگ سبز عجیبی گراییده بود.بعد زیر لب با خودش گفت:اون نفر بعدی نیست نمی تونه باشه.حالا دیگه همه چیز تموم شده.دیگه نباید چنین اتفاقی بیفته.چرا؟چرا؟مشت او به درخت کوبیده شد.درخت بزرگی نبود.نازک بود و ارتفاع ان فقط کمی بلندتر از قامت جیکوب به نظر می رسید.با این حال وقتی دیدم که تنه درخت زیر ضربات مشت جیکوب خم شد. و بعد با صدای بلاندی شکست،حیرت کردم.جیکوب با حیرت به لبه تیز تنه درحت شکسته درخت خیره شد و طولی نکشید که وخشت جای حیرت را در چشم هایش گرفت.او گفت:من باید برگردم.بعد چرخی زد و به سرعت با خالت قهرآمیزی از من دور
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#56
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۲۰ عصر
شد.طوری که نجبور شدم برای رسیدن به او بدوم.پرسیدم:برمی گردی پیش سام؟می تونی این طور فکر کنی.و من درست فکر می کردم.او در حالی که زیر لب چیزی می گفت از من دور شد.تا نزدیکی اتومبیلم دنبال او دویدم و وقتی که او به طرف خانه برگشت،فریاد زدم:صبر کن.او به طرف من برگشت و دیدم که باز دست هایش بع لرزش افتاده بودند.او گفت:برو خونه بلا. من دیگه نمی تونم با تو جایی بیام.این حرف احمقانه و بی اهمیت به طور حیرت انگیزی ناراحتم کرد.دوباره اشک در جشم هایم جوشید و گفتم:تو داری ..... با من قهر می کنی؟همه این کلمه ها نادرست بودند.اما این کلمه ها نادرست بودند.اما این بهترین راه برای بیان تقاضای من از او بود.در هر حال ،دوستی بین من وجیکوب چیزی بیش از رفاقت مدرسه ای بود.قوی تر بود.او با صداس بلند خندید.خنده ای تلخ و گفت:نمی شه گفت.اگه قرار بود قهر کنیم من خودم بعدا بهت پیشنهاد اشتی می دادم.اما همین رو هم نمی تونم بهت بگم.جیکوب...چرا؟سام به تو اجازه نمی ده که دوست های دیگه ای داشته باشی؟خواهش می کنم جیک.تو قول دادی.من به تو احتیاج دارم.قبل از اینکه جیکوب شکل و معنایی ظاهری به زندگی من بدهد،در پوچی و بیهودگی غوطه ور بودم.حالا همان پوچی از اعماق وجودم سربرآورده و راهم را سد کرده بود.احساس تنهایی،گلویم را می فشرد. متاسفم بلا.جیکوب هر کلمه را به وضوح و با لحن سردی ادا کرده بود.گویی این صدا اصلا به او تعلق نداشت.باورم نمی شد که این واقعا همان چیزی باشد که جیکوب می توانست بگوید.چشم های خشمگین او نشان می داد که سعی دارد چیز دیگری به من بگوید،اما من نمی توانستم پیام او را درک کنم.شاید موضوع اصلا ربطی به سام نداشت.شاید به کالن ها هم مربوط نمی شد.شاید جیکوب فقط قصد داشت خودش را از یک وضعیت ناامیدان خارج کند.شاید باید به او اجازه می دادم این کار را بکند.اگر....این بهترین چیز برای او بود.باید ان کار را می کردم.ممکن بود کار درستی باشد.صدای خودم را به صورت زمزمه ای شنیدم:متاسفم که نتونستم...قبلا....کاش می تونستم احساس خودم رو نسبت به تو عوض کنم.من نا امید بودم و ان قدر حقیقت را کش می دادم که چیزی نمانده بود به شکل یک دروغ دربیاید.ادامه دادم:شاید....شاید من تغییر کنم....شاید اگه تو کمی به من وقت بدی...فقط حالا منو تنها نذار،جیک نمی تونم تحمل کنم.در یک لحظه حالت چهره اش از خشم به رنج تبدیل شد.دست لرزان او به طرف من دراز شد.نه.این طوری فکر نکن بلا.خواهش می کنم.خودت رو سرزنش نکن.فکر نکن که این وضعیت تقصیر توئه.همش تقصیر خودمه.قسم می خورم که موضوع به تو مربوط نمی شه.زیر لب گفتم:تو مقصر نیستی من مقصرم.جدی می گم بلا.من....تلاش او برای کنترل احساساتش، صدای او را گرفته تر نشان می داد.چشم های او مغذب بودند.بعد گفت:من دیگه به درد دوستی با تو نمی خورم.به هیچ درد دیگه ای هم نمی خورم.من دیگه اون چیزی که قبلا بودم نیستم.من دیگه خوب نیستم.چی؟مات و مبهوت به او خیره شدم و ادامه دادم:چی داری می گی؟تو خیلی خیلی بهتر از من هستی،جیک.تو خوبی!کی بهت گفته که نیستی؟سام؟این دروغ زشتیه جیکوب!اجازه نده این حرف رو بهت بزنه.باز هم به طور ناگهانی داشتم نعره می کشیدم.چهره جیکوب:سخت و سرد شد.گفت:لازم نیست کسی چیزی بگه.من خودم می دونم چی هستم.حالا او داشت عقب عقب از من دور می شد.دوباره گفت:متاسفم بلااین بار صدایش به زمزمه ای شکسته شبیه بود.او برگشت و با حالتی شبیه به دویدن به سمت خانه رفت.نمی توانستم از جایی که ایستاده بودم تکان بخورم.به آن خانه کوچک خیره شدم.خانه بسیار کوچک تر از آن به نظر می رسید که 4 پسر قوی هیکل و 2 مرد تنومند تر از آنها را در خود جای دهد.هیچ واکنشی از درون خانه به چشم نمی خورد. پرده ها کوچکترین حرکتی نداشتند و هیچ صدا یا جنبشی وجود نداشت. خانه با حالت عجیبی پیش روی من بود.نم نم باران شروع شده بود و نیش نرم ان را روی قسمت های مختلف پوستم حس می کردم. نمی توانستم چشمهایم را از خانه دور کنم. جاکوب برمی گشت او مجبور بود.باران تندتر شد و باد با سرعت بیشتری وزید. قطره های باران دیگر از بالا روی زمین نمی افتادند امتداد بارش انها نسبت به جهت غرب زاویه دار شده بود. می توانستم بوی نمک اقیانوس را حس کنم. موهایم صورتم را پوشانده و به جاهای خیس ان چسبیده بودم. بعضی از تار موهایم با مژه هایم گره خورده بودند. منتظر ماندم.سرانجام در باز شد و من با اسودگی قدمی به سمت جلو برداشتم.بیلی با صندلی چرخ دارش در استانه ی در پدیدار شد. کسی پشت سر او دیده نمی شد.او با چشمهایی که پر از تاسف بودنند گفت: بلا چارلی همین الان زنگ زد بهش گفتم که تو داری می ری خونه.دلسوزی او کار خودش را کرد. چیزی نگفتم. مانند یک روبات برگشتم و سوار اتومبیلم شدم. پنجره ها را باز گذاشته بودم و صندلی ها از لکه ها باران خیس شده بودند. به هر حال خودم هم کاملا" خیس بودم.ذهنم کوشید به ممن ارامش بدهد: زیاد هم بد نیست! زیاد هم بد نیست! واقعیت داشت .این وضع چندان هم بد نبود. دنیا که به اخر نرسیده بود. این وضع به این معنا بود که باید با ارامش اندکی که به دست اورده بودم وداع کنم. فقط همین.با خودم زمزمه کردم: زیاد هم بد نیست.بعد افزودم: اما خیلی بده!گمان کرده بودم که دوستی جیک می تواند حفره ی درونم را پر کند یا حداقل کمی ان را شفا دهد و مانع درد و رنج بیشتر من شود. اشتباه کرده بودم. جاکوب فقط حفره ی دیگری را در درون من ایجاد کرده بود و حالا سینه ام شبیه به پنیر سوئیسی بود! در شگفت بودم که چطور هنوز تکه تکه نشده و درهم نشکسته بودم.چارلی در هشتی خانه انتظار می کشید وقتی اتومبیل را متوقف کردم او از خانه خارج شد و به طرف من امد.در حالی که در اتومبیل را باز می کرد گفت: بیلی تلفن کرد. اون گفت که تو با جیک دعوا کردی- گفت که خیلی ناراحت شدی.بعد نگاهی به صورتم انداخت. حالت چهره اش نشان می داد که وحشت کرده بود. سعی کردم که چهره ام را با توجه به احساس درونی ام مجسم کنم تا ببینم او چه دیده بود! چهره ام خالی و سرد بود و می دانستم که چنین چهره ای یاداور چه چیزی برای چارلی است.زیر لب گفتم: این دقیقا اون چیزی نبود که اتفاق افتاد.چارلی بازویش را دور من انداخت و کمک کرد تا از اتومبیل پیاده شوم. او حرفی در مورد لباس های خیس من نزد.وارد خانه که شدیم او پرسید: پس چه اتفاقی افتاد؟در همان حال که حرف می زد پوستینی را از پشت کاناپه در اورد و دور شانه های من پیچید. متوجه شدم که بدنم هنوز می لرزید.صدایم بی روح بود: سام اولی می گه که جاکوب دیگه نمی تونه دوست من باشه.چارلی نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: کی اینو به تو گفت؟گفتم: جاکوب.اگرچه این دقیقا" چیزی نبود که جاکوب گفته باشد اما به هر حال واقعیت داشت.ابروهای چارلی در هم فرو رفتند و او گفت: تو واقعا فکر می کنی که این بروبچه های گروه سام اولی ریگی به کفش دارن.-می دونم که اینطوره اما جاکوب هیچی به من نمی گه.صدای قطره های اب را که از لباس های خیسم به روی لیتولیوم اتاق می چکیدند و به صورت قطرات ریزتر به اطراف پخش می شدند می شنیدم. گفتم: می رم لباس هامو عوض کنم.چارلی که در افکار خودش غوطه ور بود با حواس پرتی گفت: باشه.تصمیم گرفتم دوش اب گرم بگیرم چون خیلی سردم بود اما به نظر نمی رسید که اب داغ تاثیری روی دمای بدنم داشته باشد. وقتی که خسته شدم و جریان اب را قطع کردم هنوز به شدت سردم بود. در سکوتی که ناگهان ایجاد شده بود صدای چارلی را از طبقه ی پایین شنیدم که با کسی صحبت می کرد. حوله ای دور خودم پیچیدم و در حمام را گشودم.صدای عصبانی چارلی را شنیدم: من این حرف رو قبول ندارم اصلا معنا نداره.دوباره سکوت برقرار شد و من متوجه شدم که او مشغول صحبت با تلفن است. دقیقه ای گذشت.ناگهان چارلی فریاد کشید: اینو گردن بلا ننداز.از جا پریدم. وقتی او دوباره شروع به صحبت کرد صدایش ارام تر و محتاطانه تر شده بود: بلا همیشه واضح و روشن گفته که اون و جاکوب با هم دوست هستن... خوب، اگه این موضوع بوده چرا تو اینو از اول نگفتی؟ نه بیلی فکر می کنمم که در این مورد حق با بلا باشه... چون من دختر خودمو می شناسم و اگه اون می گه که جاکوب قبلا از سام وحشت داشته...جمله ی او نیمه تمام ماند و وقتی که دوباره جواب دادد صدایش کمابیش شبیه به فریاد بود: منظورت چیه که من دختر خودمو اونطور که باید و شاید نمی شناسم!او لحظه ای گوش داد و بعد با صدای اهسته ای که من به زحمت می شنیدم گفت: اگه فکر می کنی که من این موضوع را به یاد اون می اندازم سخت در اشتباهی. اون تازه داره با این موضوع کنار می اد. اگه رابطه ی جاکوب با این یارو سام دوباره باعث افسردگی بلا بشه جاکوب با من طرفه! تو دوست من هستی بیلی اما این ماجرا داره به خونواده ی من لطمه می زنه.سکوت کوتاهی برقرار شد تا بیلی جواب بدهد.چارلی گفت: خوب، فهمیدی بیلی-اگه اون پسر ها دست از پا خطا کنن خبرش به گوشم می رسه. ما به دقت مراقب اوضاع هستیم در این مورد مطمئن باش.او دیگر چارلی نبود حالا او رئیس پلیس سوان بود!-باشه،آره، خدافظ.چارلی گوشی را محکم روی تلفن کوبید.پاورچین پاورچین اما به سرعت از راهرو گذشتم و وارد اتاقم شدم. صدای غرولند چارلی از اشپزخانه به گوش می رسید.پس بیلی می خواست تقصیرها را گردن من بیندازد. من وقت زیادی را با جاکوب گذرانده بودم و گویا بیلی دیگر از این وضع خسته شده بود.واکنش بیلی عجیب بود. البته خود من هم نگران این موضوع بودم اما بعد از حرف هایی که بعدازظهر همان روز جاکوب به من گفته بود نمی توانستم حرف بیلی را باور کنم. دوستی ما بسیار عمیق تر از ان بود که عشق یه طرفه ی شکشست خورده ای تلقی شود و من به راستی متعجب بودم که بیلی چگونه توانسته بود خودش را تا این حد پست کند که بتواند چنین ادعایی را مطرح کند. این واکنش بیلی من را به این نتیجه رساند رازی که انها سعی در مخفی نگه داشتن ان از من داشتند مهم تر از انچه بود که تصور کرده بودم. حداقل حالا چارلی طرف من بود.لباس خوابم را پوشیدم و به درون تختخوابم خزیدم . در ان لحظه زندگی چنان چهره ی تیره و تاری به خود گرفته بود که به خودمن اجازه دادم تقلب کنم. حفره ی- یا بهتر بگویم حفره های - سینه ام دردناک شده بودند پس چرا نباید تقلب می کردم؟ خاطره ای را به ذهنم فراخواندم- البته نه خاطره ای واقعی را که بر درد و رنجم بیافزاید- خاطره ی دروغین صدای ادوارد را که بعدازظهر همان روز در حضور جاکوب شنیده بودم و در ذهنم انقدر با این خاطره بازی کردم که به خواب رفتم در حالی که قطره های اشکم به ارامی روی گونه های بی روحم سرازیر شده بودند.امشب رویای جدیدی داشتم. باران می بارید و جاکوب بی هیچ سروصدایی در کنار من راه می رفت. ولی زمین زیر پای من چنان صدا می داد که گویی از شن و ماسه ی خشک تشکیل شده بود. اما او جاکوب من نبود او جاکوب جدید و بداخلاقی بود که حرکات نرم و زیبایی داشت. نرمی راه رفتن او من را به یاد کس دیگری می انداخت.در همان حال که به او خیره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#57
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۲۱ عصر
شده بودم اجزای صورتش تغییر کردند. رنگ فندقی پوستش به تریج محو شد و به جای ان رنگ سفید استخوانی چهره اش را پوشاند. چشمهایش به رنگ طلایی در امدند بعد سرخ شدند و سپس طلایی شدند. موهای کوتاه سرش در مقابل نسیمی که می وزید پیچ و تابی خوردند و رفته رفته برنزی شدند. و ... و چهره اش چنان زیبا و جذاب شد که قلب من را تکه تکه کرد. دستم را به طرف او دراز کردم اما او یک قدم از من دور شد و دستهایش را همچون سپری بالا اورد و بعد ادوارد ناپدید شد.وقتی در میان تاریکی اتاق از خواب بیدار شدم مطمئن نبودم که تازه شروع به اشک ریختن کرده بودم یا اینکه در تمام مدت رویای خودم اشک هایی ریخته بودم که حالا هم ادامه داشتند. نگاهی به سقف تیره ی اتاقم انداختم. حس می کردم که نیمه شب است- هنوز بین خواب و بیداری بودم شاید بیشتر خواب. با خستگی چشمهایم را بستم و دعا کردم که خواب بی رویایی داشته باشم. اما درست در همان لحظه صدایی شنیدم که حدس زدم همان باعث بیدار شدن من از رویای اولم شده بود. شیء تیزی با صدای جیغ مانندی به روی پنجره ی اتاقم کشیده می شد مثل ناخن هایی که روی شیشه کشیده شوند.
  فصل 12:"مهاجم" چشم هایم از وحشت کاملا باز مانده بودند.گرچه انقدر خسته و گیج بودم که هنوز از خواب یا بیدار بئدن خودم مطمئن نبودم.چیزی با همان صدای نازک و جیغ مانند،شیشه ی پنجره اتاقم را می خراشید.خواب آلودگی من را گیج و منگ کرده بود.به زحمت از تخت خوابم پایین امدم و در حالی که اشک های به جا مانده در جشم هایم مرا به پلک زدن واداشته بودند،تلوتلوخوران خودم را به پنجره رساندم.آن سوی شیشه پیکر بزرگ و تیره ای به طور نا منظم و آشفته ای تکان می خورد.در وافع ان ظیکر تیره به طرف من خیز برداشته بود و گویی خیال داشت با خرد کردن شیشه وارد اتاق شوئ.با وحشت گامی به عقب برداشتم و گلویم آمادخ جیغ کشیدن شد.ویکتوریا!او به سراغ من آمده بود.من قادر به هیچ حرکتی نبودم.چارلی هم در خطر بود..جلوی جیغم را گرفتم.باید ساکت می ماندم.به هر نحوی که می شد باید کاری می کردم که چارلی به انجا نیاید...و بعد صدای گرفته آشنایی از آن پیکر تیره به گوش رسید.بلا،اخ!لعنتی!پنجره رو باز کن!آخ!چند لحظه طول کشید تا توانستم بر وحشتم غلبه کنم و تکانی به خودم بدهم.بعد با عجله خودم را به کنار پنجره رساندم و ان را باز کردم.نور اندک ماه که از پشت ابرها مش تابید برای تشخیص هویت شبه تیره کافی بود.نفس زنان پرسیدم:چی کار داری می کنی؟جیکوب به طرز خطرناکی به بالای درخت صنوبری که در وسط حیاط کوچک خانه روییده بود،چسبیده بود.سنگینی او درخت را به طرف خانه خم کرده و حالا او در حال تاب خوردن بود.پاهای او در فاصله حدود شش هفت متری زمین به این سو و آن سو تکان می خوردند و کمتر از یک متر با من فاصله داشتند.شاخه های نازک بالای درخت با صدای جیغ مانند گوش خراشی به دیوار پهلوی خانه کشیده می شدند.جیکوب هن و هن کنان گفت:سعی می کنم...در این لحظه او سنگینی اش را به طرف دیگر درخت انداخت و ادامه داد:...به قولم وفا کنم.چشم هایم را باز و بسته کردم تا پرده اشک را پاره کنم،و ناگهان یقین پیدا کردم که خواب می بینم.ببینم،تو کب قول دادی که خودت رو از درخت خونه چارلی بندازی و بکشی؟او صدای حاکی از ناخشنودی از بینی اش در آورد و در حالی که ناراحت به نظر می رسید و پاهایش را برای حفظ تعادلش تاب مب داد دستور داد:از سر راه برو کنار.چی؟او دوباره پاهایش را به طرف عقب و جلو تاب داد تا نیروی محرکه اش را افزایش دهد.متوجه شدم که او درصدد انجام چه کاری بود.نه،جیک!!اما خودم را به کناری انداختم،چون دیگر خیلی دیر شده بود،او با غرولندی خودش را به طرف پنجره اتاقم پرت کرد.چیزی نمانده بود که وحشت از افتادن و مردن او،یا حداقل معلول شدن او در اثر برخورد با چهارچوب پنجره ،من را وادار به جیغ کشیدن کند،اما در کمال تعجب او را دیدم که با چابکب تمام از میان پنجره گذشت و با صدای تالاپ خفیفی روی چنجه پاهایش روی کف اتاق من فرود آمد.
هر دو بی اختیار به در اتاق نگاه کردیم و نفس در سینه هایمان حبس شد تا مطمئن شویم که سرو صدا چارلی را از خواب بیدار نکرده است.لحظه کوتاهی در سکوت گذشت و بعد صدای خر خر خفه چارلی را شنیدیم.نیشخند پهنی به ارامی تمام جهره جیکوب را دربرگرفت.به نظر می رسید که بی نهایت از خودش خشنود بود.این همان نیشخندی نبود که من می شناختم و بسیار دوست داشتم،نیشخند جدیدی بود که صداقت و خلوص سابق او را به تلخی به سخره کشیده بود.نیشخندی در چهره ای جدید که به سام تعلق داشت.این نیشخند کمی از حد تحمل من خارج بود.من به خاطر نگرانی برای این پسر گریه ها کرده بودم.امتناع حشن او برای دوستی با من ،حفره دردناک جدیدی را در قسمتی از سینه ام که سالم باقی مانده بود،ایجاد کرده بود.او پشت سرش کابوس جدیدی را برای من گذاشته بود.مثل آلودگی یک جراحت -توهین بعد از زدن زخم.و حالا او اینجا در اتاق من بود و طوری به من نیشخند می زد که گویی هیچ کدام از آن اتفاق ها نیفتاده بود.بدتر از آن اینکه،اگرچه با ورود او به اتاق من ،با سرو صدا و به طرزی ناهنجار انجام شده بود،با این حال مرا به یاد زمانی انداحته بود که ادوارد عادت داشت بی سر و صدا از پنجره اتاق من وارد بشود.این یادآوری زخم های شفانیافته وجودم را به درد اورد.همه اینها به اضافه این واقعیت که حسابی خسته بودم،باعث می شدند که نتوانم برخورد دوستانه ای با او داشته باشم.در حالی که سعی می کردم لحنم را تا حد ممکن زهرآگین تر سازم،با عصبانیت زمزمه کردم:برو بیرون.او پلک زد و چهره اش غرق در حیرت شد.با اعتراض گفت:نه.من اومدم که عذرخواهی کنم.قبول نمی کنم.سعی کردم تا او را از پنجره به بیرون هل بدهم-اگر این یک رویا بود بی شک او صدمه ای نمی دید!-اما فایده ای نداشت.حتی نتوانسته بودم یک سانتی متر او را به عقب برانم.به سرعت دست هایم را پایین انداختم و از او دور شدم.اگرچه هوای سرد بیرونکه از پنجره وارد اتاق می شد من را به لرزه انداخته بود،اما جیکوب پیراهن به تن نداشت و تماس دست هایم با سینه برهنه او-وقتی که قصد داشتم او را از پنجره بیرون بیندازم-باعث شده بود که احساس ناخشایندی به من دست بدهد.پوست او از گرما می سوخت.مثل گرمایی که در آخرین ملاقاتم با او در سرش احساس کرده بودم.گویی او هنوز بیمار بود و تب داشت.اما به نظر نمی رسید که بیمار باشد.او بزرگ تر از قبل به نظر می آمد!او به طرف من خم شد و پهنای بالا تنه اش پنجره را از دید من پوشاند.واکنش خشمگینی که نشان داده بودم زبان او را بند آورده بود.ناگهان احساس کردم تاب و تحملم را از دسته داده ام-مثل این بود که تمام بی خوابی های شبانه ام یک جا به من هجوم آورده بودند.خستگی چنان بر وجودم چیره شده بود که گمان می کردم به زودی همان جا روی کف اتاق بیهوش می شوم.تلو تلو می خوردم و به شدت سعی داشتم چشم هایم را باز نگه دارم.جیکوب با نگرانی نجوا کرد:بلا؟در حالی که هنوز تعادل نداشتم آرنجم را گرفت.و مرا به طرف تختخوابم برد.وقتی به لبه تخت رسیدم پاهایم توان خودشان را از دست دادند با صدای تالاپی روی تشک نرم افتادم.جیکوب پرسید:هی حالت خوبه؟و در همان حال پیشانی اش از نگرانی چین برداشته بود.سرم را بلند کردم و نگاهی به او انداختم،اشک ها هنوز روی گونه هایم خشک نشده بودند.پرسیدم:جیکوب چرا باید حال من خوب باشه؟اندوه جای بخشی از آزردگی چهره اش را گرفت.با لحنی موافق گفت:حق با توئه.و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:خوب ...من-من خیلی متاسفم.بدون شک عذرخواهی صادقانه ای بود.اما هوز خشم از چهره اش نرفته بود.پرسیدم:برای چی به اینجا اومدی؟من عذرخواهی تو رو نمی خوام .جیک.زیر لب گفت:می دونم اما نمی تونستم رفتاری رو که امروز بعد از ظهر با تو داشتم فراموش کنم.خیلی وحشتناک بود.منو ببخش.با خستگی سرم را جنباندم و گفتم:اصلا سر در نمی آرم.می دونم می خوامتوضیح بدم.ناگهان جمله اش را ناتمام گذاشت.  دهانش باز مانده بود و مثل این بود که ناگهان چیزی زبانش را بند آورده باشد.بعد با نفس عمیقی هوا را به درون سینه اش کشید و گفت:اما نمی تونم توضیح بدم.و درحالی که هنوز عصبانی بود اضافه کرد:کاش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#58
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۲۱ عصر
می تونستم.گذاشتم تا سرم روی دست هایم بیفتد.با صدایی که به زحمت از زیر بازوهایم شنیده می شد:چرا؟؟؟او لحظه ای ساکت ماند.سرم را به پهلو جرخاندم-خسته تر از آن بودم که بتوانم آنرا صاف نگه دارم-تا صورتش را ببینم.متعجب شدم.چشم های او نگرانو دندان هایش قفل شده بودند و تقلایی که داشت پیشانی اش را چین انداخته بود.پرسیدم:چی شده؟هوا را با سنگینی از سینه اش بیرون فرستاد و من متوجه شدم که نفسش را هم حبس کرده بود.با ناامیدی زمزمه کرد:نمی تونم این کار رو بکنم.چه کاری رو؟بی توجه به سئوال من پرسید:ببین بلا تا حالا شده یه رازی داشته باشی که نتونی اون رو با کسی درمیون بذاری؟او با نگاه معنی داری به من خیره شد و ذهن من بی درنگ متوجه کالن ها گردید.امیدوار بودم که حالت چهره ام عذاب درونم را بروز نداده باشد.با لحن مصرانه ای ادامه دادچیزی که تو دوست داشتی از چارلی،از مادرت....مخفی نگه داری...؟چیزی که حتی نمی تونستی درباره اون با من صحبت کنی؟حتی حالا؟احساس کردم که چشم هایم جمع شدند.به سئوال او جواب ندادم،گرچه می دانستم که او سکوت من را حمل بر تایید حرف هایش خواهد کرد.در حالی که دوباره به تقلا افتاده بود و به نظر می رسید دنبال کلمه های مناسب دیگری می گشت گفت:می تونی درک کنی که من هم توی وضعیت ...مشابهی قرار گرفته باشم؟گاهی وفاداری مانع از انجام کاری می شه که باید حتما انجام بدی،گاهی رازت فقط به خودت تعلق نداره.بع این ترتیب دیگر بحثی با او نداشتمواو کاملا حق داشت-خود من هم رازی در سینه داشتم که متعلق به من نبود که بخواهم آنرا فاش کنم.بلکه رازی بود که باید از آن محافظت می کردم.رازی را که ناگهان به نظرم رسیده بود جیکوب همه چیز را درباره ی آن می دانست.اما هنوز نمی دانستم راز درون سینه ام جه ارتباطی با او یا سام یا بیلی داشت.چه چیزی آن ها را ناراحت می کرد.آن هم حالا که کالن ها از آن جا رفته بودند؟جیکوب،من نمی دونم تو برای چی به اینجا اومدی،مثل این که تو می خوای به جای جواب دادن به سئوال های من برام معما طرح کنی!زمزمه کنان گفت:متاسفم،این خیلی ناامید کننده اس.در آن اتاق تاریک لحظه ای طولانی به هم نگاه کردیم،ناامیدی بر چهره هر دوی ما پرده انداخته بود.او ناگهان گفت:چیزی که داره منو می کشه اینه که تو حالاشم این موضوع رو می دونی.من همه چیز رو به تو گفتم.درباره چی داری صحبت می کنی؟ناگهان نفس عمیقی کشید و به طرف من خم شد،و در یک لحظه هیجان شدیدی جای ناامیدی را در چهره اش گرفت.نگاهش را با شدت به عمق چشم های من تاباند و با لحن شتابزده و در حالی که نفسش نیز همچون پوستش داغ شده بود،واژه ها را درست در مقابل صورت من ادا کرد.فکر می کنم یه راهی برای حل این مسئله پیدا کرده باشم-چون تو موضوع رو می دونی بلا!من نمی تونم اون رو بهت بگم،مگه اینکه خودت موضوع رو حدس بزنی!به این ترتیب دیگه کسی نمی تونه منو سرزنش کنه!!از من می خوای حدس بزنم؟چی رو حدس بزنم؟راز من رو!تو می تونی این کار رو بکنی-تو جواب معما رو می دونی!دوبار پلک زدم و سعی کردم آشفتگی ذهنم را از بین ببرم.بسیار خسته بودم.هیچ کدام از حرف های او برای من معنا نداشتند.او به دقت به چهره بی خالت من نگاه کرد،و بعد دوباره چهره اش درهم رفت.او گفت:بزار ببینم می تونم بهت کمکی بهت بکنم. نمی دانستم قصد انجام چه کاری را داشت.اما هرچه بود باعث شد به نفس نفس بیفتد . در حالی که سعی داشتم منظور او را بفهمم .گفتم:کمک؟پلک هایم در حال بسته شدن بودند.اما به زحمت آنهارا باز نگه داشتم . او که به سختی نفس می کشید گفت:آره مثلا بهت سرنخ بدم . صورت من را میان دست دست های بزرگ و بسیار گرم خودش گرفت در فاصله ی چند سانتی متری چهره خودش نگه داشت.بعد بع چشم هایم خیره شد و شروع به زمزمه کرد،گویی می خواست در کنار واژه هایی که به کار می برد مفهوم دیگری را هم از راه نگاه به من منتقل کند.او گفت:اولین روزی رو که با هم ملاقات کردیم به یاد می آری؟-روی ساحل منطقه لاپوش؟البته که به یاد می ارمودرباره اون با من حرف بزن . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم را متمرکز کنم.گفتم:تو دربار اتومبیلم چیزهایی از من پرسیدی ... سرش را تکان داد و با نگاهش من را به ادامه حرف هایم ترغیب کرد . ما درباره اتومبیل ربیت تو هم حرف زدیم ..... ادامه بده . بعد برای پیاده روی به طرف پایین دست ساحل رفتیم ..... درحالی که جزئیات آن خاطره را به یاد می آوردم ،گونه هایم زیر دست های او گرم می شدند اما داعی پوست او مانع از آن بودند که گرمای صورتم را احساس کند.در آن روز من از او خواسته بودم تا با من پیاده روی کند و با زرنگی ناشیانه اما موفقیت آمیزی حرف هایی را از زیر زبان او بیرون کشیده بودم . او سرش را تکان می داد و با نگرانی در انتظار ادامه حرف هایم بود . با صدایی که به زخمت شنیده می شد گفتم:تو قصه های ترسناکی رو برای من تعریف کردی...افسانه کوئیلوت . او چشم هایش را بست و دوباره آنها را باز کرد و کفت:آرهاین کلمه را با لحن نگران و بسیار مشتاقی ادا کرده بود.گویی در استانه حقیقت مهمی قرار داشت.در حالی که آهسته صحبت می کرد تا کلمه ها را شمرده و واضح ادا کند،گفت:یادت می آد اون موقع من چی گفتم؟حتی در میان تاریکی هم مطمئن بودم که او تغییر رنگ چهره ام را دیده بود.چگونه ممکن بود حرف های او را فراموش کرده باشم؟در آن روز جیکوب بی آن که بداند چه می کند،دقیقا چیزی را که من در صدد دانستن آن بودم به من گفته بود.اینکه ادوارد یک خون آشام بود . او با چشم هایی که زیاد می دانستند به من نگاه می کرد!بعد گفت:خوب فکر کن . زیر لب گفتم:آره یادم می آد . او به سختی نفس عمیقی کشید وگفت:ببینم همه اون داستان ها رو به یاد می اری .... نتوانست سئوالش را تمام کند.دهانش باز مانده به نظر می رسید چیزی راه گلویش را بسته است . پرسیدم:منظورت همه اون داستان هایی هست که تعریف کردی؟او بی هیچ حرفی سرش را تکان دادسرم به دوران افتاد.در واقع فقط یک داستان اهمیت داشت.می دانستم که در آن موقع او حرف هایش را با داستان های دیگری شروع کرده بود.اما نمی توانستم آن مقدمه بی اهمیت را به یاد بیاورم.به خصوص حالا که خستگی مغزم را در برگرفته بود.شروع کردم به تکان دادن سرم . جیکوب ناله ای کرد و از جا جهید.مشت هایش را روی پیشانی اش فشار داد و با عصبانیت نفس تندی کشید وزیر لب گویی با خودش حرف می زند کفت:تو اینو می دونی،تو اینو می دونی . جیک.جیک.خواهش می کنم.من خیلی خسته ام .الان فکرم کار نمی کنه.شاید صبح .... او نفس منظمی کشید و سرش را تکان داد و با لحن تلخ و نیش داری گفت:شاید دوباره یادت بیاد.فکر کنم بتونم بفهمم که تو چرا فقط یکی از اون داستان ها رو به یاد داری . دوباره به سرعت به طرف من جهید و گفت:ناراحت نمی شی از تو سئوالی در اون مورد بپرسم؟ لحن اوهنوز گزنده بود.ادامه داد:مدت هاست که حاضرم برای دونستن جواب این سئوال جونمو بدم! با احتیاط پرسیدم:سئوال درباره چی؟درباره اون داستانی که من درباره خون آشام ها به تو گفتم. با چشم های نگران به او خیره شدم و قادر نبودم جوابش را بدهم.اما او سئواش را مطرح کرد. واقعا نمی دونی؟ با صدایی گرفته ادامه داد:ببینم من اون کسی بودم که به تو گفتم اون چه موجودیه؟او از کجا این را می دانست؟چرا تصمیم گرفته بود آن داستان را باور کند؟آن هم حالا؟داندان هایم به هم فشرده شدند.متقابلا به او خیره شدم،بی آنکه قصدی برای خرف زدن داشته بشام.او می توانست این را در چشم هایم ببیند.با صدایی که حتی گرفته تر شده بود گفت:حالا فهمیدی منظور من از وفاداری جیه؟من هم همون وضعیت تو رو دارم.حتی بدتر .تو نمی تونی تصور کنی که من چه تعهد سختی ....من این خالت او را دوست نداشتم-دوست نداشتم ببینم که چکونه وقتی عبارت تعهد سخت را بر زبان آورده بود چشم هایش بسته شدند.در واقع احساس من شدیدتر از دوست نداشتن بود-من از این حالت متنفر بودم.از هر چیزی که باعث درد و رنج او شود،نفرت داشتم.آن هم به شدت.جهره سام ذهن من را پر کرد.این کار برای من اساسا داوطلبانه بود.من از روی عشقی که داشتم راز کالن ها را حفظ می کردم.عشقی یک طرفه اما واقعی .به نظر نمی رسید که برای جیکوب این گونه باشد.زیر لب پرسیدم:راهی نیست که بتونی خودت رو آزاد کنی؟و در همان حال دستم را به روی زبری موهای کوتاه شده در پشت سرش کشیدم.دست های او شروع به لرزیدن کرد.اما چشم هایش را نگشود و گفت:نه.تا آخر عمرفوضع من همینه.محکومیت ابدی.بعد با لبخند مرموزی ادامه داد:و شاید حتی بعد از مرگ.ناله کنان گفتم:نه جیک.چطوره از این جا فرار کنیم؟فقط تو و من.اگه از خونه هامون بریم و دیگه دست سام به تو نرسه،چی؟زمزمه کنان گفت:بلا این چیزی نیست که من بتونم ازش فرار کنم.اما اگه می تونستم حتما با تو فرار می کردم.حالا شانه هایش هم می لرزیدند.نفس عمیفی کشید و ادامه داد:ببین من دیگه باید برم.چرا؟یه دلیلش اینه که به نظر می آد هر لحظه ممکنه تو از حال بری.تو به خواب احتیاح داری-من وقتی به تو احتیاج دارم که سر حال و قبراق باشی.تو چیزی رو که من می خوام به یاد می آری .باید به یاد بیاری.و دلیل دیگه؟او اخم کرد و گفت:باید مخفیانه از اینجا بیرون برم-من اجازه ندارم تو رو ببینم.حتما الان اونها تو این فکر هستن که من کجا رفته ام.دهانش را پیجاند و گفت:فکر می کنم که بهتره برم پیششون.با عصبانیت کفتم:مجبور نیستی چیزی بهشون بگی.بگم یا نگم فرقی نمی کنه.آتش خشم درونم جوشید و گفتم:من از اونها متنفرم!جیکوب که هاج و واج مانده بود،با چشم های گشاه شده به من نگاه کرد و گفت:نه بلا.از اون بچه ها متنفر نباش.این تقصیر سام یا هر کس دیگه ای نیست.قبلا که بهت گفتم-تقصیر خودمه.در واقع سام.... آدم خیلی خوبیه.جرید و پل هم عالی هستن.اما پل یه کمی.... و امبری هم که همیشه دوست من بوده.اونجا چیزی عوض نشده.در واقع تنها چیزی هست که عوض نشده.من واقعا از فکر هایی که درباره سام کرده بودم خجالت می کشم....از نظر او سام خیلی خوب بود!با ناباوری به او چشم غره رفتم اما چیزی نگفتم.با کنجکاوی پرسیدم:نگفتی چرا قرار نیست که منو ببینی.نگاهش را به پایین انداخت و نجواکنان گفت :خطرناکه.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#59
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۲۲ عصر
کلمات او موجی از ترس را بر وجودم حاکم ساخت.ایا او از موضوع ویکتوریا هم خخبر داشت؟ فکر می کردم کسی به جز من این را نمی دانست اما حق با او بود- همان وقت نیمه شب بود و برای خون اشام ها بهترین زمان برای شکار به حساب می امد .جاکوب نباید به اتاق من می امد. اگر قرار بود کسی به سراغ من بیاید بهتر بود که تنها باشم.زیرلب گفت: اگه من فکر می کردم که اومدنم به اینجا خیلی... خیلی خطرناکه نمی اومدم. اما بلا...دوباره نگاهی به من انداخت و ادامه داد: من یه قولی به تو داده ام. اون موقع اصلا فکر نمی کردم که چه قول سختی باشه اما معنیش این نیست که سعی نمی کنم به قول خودم پایبند بمونم.وقتی حیرت رت در چهره ی من دید گفت: بعد از اون فیلم احمقانه من به تو قول دادم که هیچوقت به تو صدمه نزنم... اما امروز بعدازظهر چیزی نمونده بود که زیر قولم بزنم درسته؟-جیک من می دونستم که تو اون کارو نمی کنی .ناراحت نباش.دستم رزا گرفت و گفت: متشکرم بلا. تا اونجا که بتونم همینجا به دیدنت می ام. همونطوری که قول داده بودم.ناگهان نیشخندی به من زد. این نیشخند نه به من تعلق داشت و نه به سام. و ادامه داد: اگه خودت به تنهایی از موضوع سر در بیاری خیلی خوب می شه بلا. فقط کمی تلاش صادقانه می خواد!کمی چهره ام را در هم کشیدم و گفتم: سعی خودم رو می کنم.آهی کشید و گفت: سعی می کنم به زودی تو رو ببینم. و البته اونها سعی می کنن در این مورد از من حرف بکشن.-به حرفشون گوش نکن.-سعی می کنم.او سرش را تکان داد گویی به موفقیت خودش شک داشت. بعد گفت: همین که موضوع رو فهمیدی بیا به من بگو.در همان لحظه اتفاقی برای او افتاد اتفاقی که دست هایش را به ارزش انداخت. گفت: البته... البته اگه دلت بخواد منو ببینی.-چرا باید دلم نخواد که تو رو ببینم؟چهره اش حالت گرفته و تلخی پیدا کرد و تبدیل به چهره ای شد که صد در صد به سام تعلق داشت. بعد با صدای خشنی گفت: اوه می تونم دلیلش رو بفهمم. ببین من دیگه باید برم. می شه لطفا یه کاری برای من بکنی؟در حالی که از تغییر حالبت او وحشت کرده بودم فقط سری تکان دادم.گفت: حداقل به من تلفن بزن... اگه نمی خوای دوباره منو ببینی. بهم بگو تا بدونم دیگه نمی خوای منو ببینی.-چنین اتفاقی نمی افته...دستش را بالا اورد و حرف من را قطع کردو گفت: فقط بهم اطلاع بده.او بلند شد و به طرف پنجره رفت.با گلایه گفتم: جیک احمق نشو. پات می شکنه. از در خونه استفاده کن. چارلی نمی تونه تو رو بگیره.زیرلب گفت: من صدمه نمی بینم.با این حال به طرف در اتاق برگشت. هنگامی که از کنارم می گذشت لحظه ای ایستاد و به من خیره شد. گویی شیء نوک تیزی در حال فرو رفتن به بدن او باشد با حالت تضرع امیزی یک دستش را بالا اورد.من دست او را گرفتم و ناگهان مرا با خشونت زیادی به طرف خودش کشید طوری که با صدای تالاپی محکم به سینه ی او خوردم.در حالی که همچون خرسی من را بغل کرده و چیزی نمانده بود دنده هایم را خرد کند زیر لب گفت: اگه...نفس زنان گفتم: نمی تونم -نفس بکشم!او بی درنگ رهایم کرد اما با یک دست کمرم را نگه داشت تا روی زمین نیفتم. بعد من را با ملایمت هل داد تا روی تخت بیفتم.گفت: کمی بخواب بلز. باید کله تو به کار بندالزی. می دونم که از عهده ی این کار بر می ای. تو باید موضوع رو درک کنی- به خاطر من. من نمی تونم تو رو از دست بدم بلا. حداقل نه به خاطر این موضوع.با گام های بلندی خودش را به استانه ی در رساند و ان را بی سر و صدا باز کرد و بعد از میان ان ناپدید شد. گوش هایم را تیز کردم تا صدای پاهایش را روی پله های جیرجیروی خانه بشنوم اما هیچ صدایی شنیده نشد!روی تختم به پشت دراز کشیدم سرم به دَوَران افتاده بود. بیش از حد گیج و بیش از حد خسته بودم. چشم هایم را بستم و سعی کردم منظور جاکوب را بفهمم اما بی درنگ با سرعت نگران کننده ای در غالم ناهوشیاری غرق شدم.اما این همان خواب ارام و بی رویایی نبود که حسرتش را کشیده بودم. البته که نبود. دوباره در جنگل بودم و همچون همیشه شروع به پرسه زدن در انجا کردم.به سرعت متوجه سدم که رویای امشبم با کابوس های شب های گذشته ام تفاوت دارد! اول اینکه هیچ اجبار خاصی برای گشتن یا جستجو کردن در جنگل در وجودم احساس نمی کردم پرسه زدن من فقط از روی عادت بود زیرا این انتظاری بود که طبق معمول از خودم داشتم. در واقع این جنگل همان جنگل شب های گذشته نبود! بوی متفاوتی داشت روشنایی اش هم به گونه ای دیگر لبود. بوی جنگل شبیه به زمین مرطوب بیشه ها نبود بلکه بوی نمناک اقیانوس را می داد. نمی توانستم اسمان را ببینم اما به نظر می رسید که افتاب در حال درخشیدن باشد- برگ های بالای سرم رنگ سبز یشمی داشتند.اینجا جنگل اطراف لاپوش بود! - نزدیک ساحل انجا. در این مورد تردید نداشتم. می دانستم اگر ساحل را پیدا کنم خورشید را هم می بینم. بنابراین به دنبال صدای امواجی که از دور دست به گوش می رسید با عجله به طرف جلو راه افتادم.و ناگهان جاکوب در انجا ایستاده بود. او دستم را گرفت و من را به طرف عقب سوی تاریک ترین بخش جنگل کشید.پرسیدم: جاکوب چی شده؟ چهره ی او مثل صورت وحشت زده ی یک پسر بود و موهایش که دوباره زیبا به نظر می رسید به طرف عقب برده شده و به صورت مدل عصبی روی پشت گردنش بسته شده بود. او با تمام نیرو من را می کشید اما من مقاومت می کردم نمی خواستم به درون تاریکی جنگل کشیده شوم.او با حالتی وحشت زده زمزمه کرد: بدو بلا باید بدوی!حس ناگهانی اشنا پنداری چنان قوی بود که من را از خواب بیدار کرد.حالا فهمیدم که چرا ان مکان را شناخته بودم. زیرا زمانی در رویای دیگری انجا را دیده بودم. شاید یک میلیون سال پیش در بخشی از یک زندگی که به کلی متفاوت بود.همان خوابی که درست در اولین شب پیاده روی با جاکوب در ساحل لاپوش دیده بودم. نخستین شبی که فهمیده بودم ادوارد یک خون اشام است. شاید حرف های شب گذشته ی جاکوب این رویا را از زیر خاطره های دفن شده ام بیرون کشیده بود.حالا که رشته ی خوابم گسیخته شده بود منتظر ماندم تا دوباره به خواب بروم . نوری از سمت ساحل به من نزدیک می شد. در یک لحظه ادوارد از میان درخت ها بیرون امد پوست او درخشش اندکی داشت و چشمهایش تیره و خطرناک به نظر می رسیدند. او اشاره ای به من کرد و لبخند زد. جذابیت چهره اش او را به فرشته ای تبدیل کرده بود اما... دندانهایش سفید و تیز بودند.گویا داشتم از حافظه ام جلو می زدم. ابتدا اتفاق دیگری افتاده بود.جاکوب دست من را انداخت و نعره زد. در حالی که می لرزید و به خود می پیچید خودش را کنار پاهای من روی زمین انداخت.فریاد کشید: جاکوب!اما او رفته بود.به جای او گرگ بسیار بزرگی به رنگ قهوه ای مایل به قرمز با چشم های هوشمندی به رنگ تیره ایستاده بود.البته رویایم تغییر جهت داده بود مثل قطاری که ناگهان از خط خارج بشود.این همان گرگی نبود که من در زندگی دیگرم خوابش را دیده بودم. این همان گرگ بزرگ فندقی رنگی بود که من درست یک هفته پیش از ان در فاصله ی بیست سانتی متری او ایستاده بودم . این گرگ، غول پیکر، هیولا مانند و بزرگ تر از یک خرس بود.این گرگ مشتاقانه به من نگاه می کرد و سعی داششت پیام بسیار مهمی را با چشم های هوشمندش به من منتقل کند. این دو چشم دو چشم اشنا و قهوه ای تیره ی جاکوب بلک بودند.در حالی که با تمام قدرت جیغ می کشیدم از خواب پریدم.
 
کمابیش انتظار داشتم که این بار چارلی برای سر زدن به من به اتاقم بیاید. این بار مثل همیشه جیغ نکشیده بودم . سرم را میان بالش فشردم و سعی کردم بر حالت تشنج ناشی از جیغ هایم غلبه کنم. رویه ی کتان بالش را محکم روی صورتم فشار دادم و نمی دانستم ایا می توانم راهی برای فراموشی ارتباطی که تازه کشف کرده بودم پیدا کنم یا نه.
  اما چارلی به اتاق من نیامد و سرانجام توانستم صدای خش خشی را که رفته رفته از گلویم به گوش می رسید خفه کنم.حالا می توانستم همه ی ماجرا را به یاد بیاورم- تک تک کلمه هایی که جاکوب ان روز در ساحل به من گفته بود حتی بخشی که او قبل از موضوع خون اشام ها- یا به قول خودش خون سردها- به من گفته بود. بخصوص بخش اول ان.ان روز در ساحل لاپوش:جاکوب حرف هایش را با یک پرسش اغاز کرد: ببینم تو هیچکدوم از داستان های قدیمی ما رو شنیدی؟ منظور از ما یعنی کوئیلوت ها.-راستش نه.-خوب افسانه های زیادی وجود داره حتی ادعا می شه که بعضی از اونها به دوره ی طوفان و سیل بزرگ ِ روی زمین بر می گرده. گفته شده که کوئیلیوت های باستانی قایق های کوچیک خودشون رو به بالاترین نقطه های بلندترین درختهای کوهستانها می بستن تا از غرق شدن نجات پیدا کنن شبیه به داستان نوح پیامبر و کشتی بزرگش. در این لحظه جاکوب لبخندی زد و ادامه داد: افسانه ی دیگه ای هم هست که بر اساس اون ما از نسل گرگ ها هستیم و اینکه... گرگ ها هنوز هم برادرهای ما هستن. در واقع کشتن گرگ ها خلاف قانون قبیله ی ماست.در این لحظه لحن صدایش را با حالت خوف انگیزی پایین اورد و گفت: افسانه هایی هم در مورد موجودات سرد وجود داره!این باذ با علاقه و هیجانی واقعی پرسیدم: موجودات سرد؟-آره افسانه های موجودات سرد همون قدمت افسانه های گرگینه ها رو داره. اما بعضی از این افسانه ها تازگی دارن و درواقع دیگه نمی شه اسمشون رو افسانه گذاشت؛ بلکه بیشتر شبیه به واقعیت هستن! براساس یکی از همین افسانه های جدید جدّ من بعضی از این موجودات خون سرد رو می شناخت . در واقع جدّ من همون کسی بود که با اونها معاهده ای امضا کرد که براساس اون موجودات سرد دیگه نمی تونن وارد سرزمین ما بشن.در این لحظه جاکوب چشمهایش را چرخی داد.با لحن علاقه مند و کنجکاوی پرسیدم: جدّ تو؟-آره. جدّ من هم مثل پدرم یکی از بزرگترهای قبیله مون بود. می دونی.... موجودات سرد دشمن های طبیعی گرگ ها هستن... البته نه گرگ های واقعی بلکه گرگ هایی که می تونن به انسان تبدیل بشن یا به عبارتی دیگه همون گرگینه ها! اجداد من هم گرگ هایی بودن که خودشون رو به انسان تبدیل کرده ان!-گفتی گرگینه ها دشمن هایی هم دارن؟-فقط یه نوع دشمن.مثل این بود که چیزی در گلویم گیر کرده و داشت خفه ام می کرد. سعی کردم ان را فرو ببرم اما محکم در جای خودش مانده بود و تکان نمی خورد. سعی گردم ان را توی گلویم بالا بیاورم و به بیرون تف کنم.نفس زنان گفتم: گرگینه.اری این همان کلمه ای بود که داشت مرا خفه می کرد!حالا تمام دنیا شروع به چرخش کرده بود و به نظر می رسید که جهت کج شدگی ان در امتداد محورش عوض شده باشد.این دیگر چگونه دنیایی بود؟ ایا به راستی ممکن بود چنین دنیایی وجود داشته باشد دنیایی که در ان افسانه های قدیمی در حاشیه ی شهرهای بسیار کوچک و کم اهمیت تحقق پیدا کرده هیولاهای اسطوره ای دوباره پا به عرصه ی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#60
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۲۳ عصر
وجود گذاشته باشند! ایا این بدان معنا بود که هر داستان جن و پری ناممکنا از حقیقت مطلقی سرچشمه گرفته بود؟ ایا همه ی این اتفاق ها عادی و طبیعی بودند یا اینکه همه چیز جادویی و شبیه به داستان های ارواح و اشباح بود؟سرم را محکم بین دستهایم گرفتم و سعی کردم از انفجار ان جلوگیری کنم.صدای ضعیفی در گوشه ی ذهنم با لحن خشکی از من پرسید که چه مشکلی دارم؟ مگر نه اینکه من ماه ها پیش از ان وجود خون اشام ها را پذیرفته بودم- بی انکه دچار تشنج یا حالت جنون امیزی بشوم؟دقیقا می خواستم بر سر ان صدا فریاد بزنم. ایا برای هر کسی یک افسانه برای تمام عمرش کافی نبود؟ضمن اینکه من هرگز حتی برای یک لحظه هم که شده اگاهی کامل خودم را نسبت به برتری ادوارد کالن بر موجودات عادی از دست نداده بودم. اگاه شدن از وضعیت ادوارد هرگز موجب شگفتی من نشده بود- زیرا او به وضوح موجود جالب توجهی بود.اما جاکوب؟ جاکوب که تا ان موقع فقط خودش بود و بس و نه چیزی فراتر از ان؟ جاکوب دوست من؟ جاکوب تنها انسانی که من تا به حال توانسته بودم ارتباط دوستانه ی خوبی با او برقرار کنم...حتی او هم انسان نبود.با سعی زیادی بر تمایل خودم برای جیغ کشیدن غلبه کردم.این حقیقت جدید چه چیزی را در باره ی من ثابت می کرد؟پاسخ این سوال را می دانستم. معنای حقیقت جدید این بود که راز عمیقی در مورد ماهیت من وجود داشت. وگرنه چرا زندگی من پر از شخصیت های فیلم های خطرناک می شد؟ چرا باید وقتی که چنین موجوداتی به دنبال سرنوشت افسانه ای خود می رفتند من چنان منقلب شوم که گویی سینه ام پاره پاره شده است؟درون سرم همه چیز به سرعت می چرخید و تغییر می کرد و ترتیب تازه ای می یافت. چیزهایی که پیش تر معنای خاصی برای من داشتند حالا مفهوم تازه ای می یافتند.هیچ فرقه ای در کار نبود. در گذشته ی دورتر نیز هیچ فرقه یا گروه خلافکاری در منطقه ی لاپوش تشکیل نشده بود. نه موضوع بسیار بدتر از ان بود. موضوع به یک گله ی گرگ مربوط می شد!گله ای متشکل از پنج گرگینه ی رنگارنگ که به نحو حیرت اوری غول پیکر بودند و در چمنزار ادوارد با حالبت تهدید امیزی از کنار من عبور کرده بودند...
ناگهان شتاب جنون امیزی را در خودم احساس کردم. نگاه سریعی به ساعت انداختم- اولین ساعت های بامداد بود اما برایم اهمیتی نداشت. باید همان موقع به لاپوش می رفتم. باید جاکوب را می دیدم تا شاید او بتواند به من بگوید که عقلم را به کلی از دست نداده ام!
 
اولین لباس های تمیزی را که پیدا کردم پوشیدم و اهمیتی به جور بودن آن ها با هم ندادم.پله ها را دو تا یکی پایین رفتم و در حالی که با عجله وارد راهرو شده بودم و به طرف در می رفتم،چیزی نمانده بود که با چارلی برخورد کنم.او هم به همان اندازه که من از دیدنش تعجب کرده بودم،از دیدن من حیرت زده به نظر می رسید.پرسید:کجا داری میری ؟می دونی ساعت چنده؟آره باید برای دیدن جیکوب برم.فکر می کردم که به خاطر موضوع سام....اون اهمیتی نداره من فورا باید با جیکوب حرف بزنم.وقتی که حالت صورت من تغییر نکرد،او اخم کرد و گفت:الان خیلی زوده.نمی خوای صبحونه بخوری؟گرسنه نیستم.کلمه ها بی اختیار از میان لب هایم خارج شده بودند.او جلوی راه مرا به طرف در خروجی گرفته وبد.به فکرم رسید او را دور بزنم و فرار کنم،اما می دانستم که بعد مجبور می شوم در این مورد هم به توضیح دهم.گفتم:زود برمی گردم.باشه؟چارلی اخم کرد و گفت:مستقیما به خونه جیکوب می ری دیگه؟درسته؟بین راه که جای دیگه ای نمی ایستی؟واژه ها نیز با شتاب از دهانم خارج می شدند:البته که نه.کجا می تونم توقف کنم؟نمی دونم فقط اینکه...باز هم یه حمله دیگه اتفاق افتاده-بازم اون گرگ ها.این حمله نزدیک تفریح گاه کنار چشمه های آب گرم اتفاق افتاده-این بار یه نفر شاهد هم داری.قربانی این حمله،وقتی ناپدید شده.فقط ده دوازده متر با جاده فاصله داشته.همسر این مرد چند دقیقه بعد از گم شدن شوهرش یه گرگ خاکستری رو دیده.یعنی همون وقتی که داشته دنبال شوهرش می گشته.بعد از دیدن اون گرگ ،برای پیدا کردن کمک شروع به دویدن می کنه.معده ام لرزش شدیدی کرد،مثل این بود که در مسیر یک ترن هوایی به پیچ تندی رسیده باشم.پرسیدم:یه گرگ بهش حمله کرده؟هیچ اثری از اون مرد پیدا نشده-فقط باز هم کمی خون.چهره جارلی معذب به نطر می رسید.ادامه داد:جنگلان های مسلح جست و جو رو شروع کرده ان.در ضمن افراد مسلحی رو که داوطلب شده ان با خودشون برده ان.شکارچی های زیادی هستن که دوست دارن تو یه همچین شکاری سهیم بشن.برای لاشه های این گرگ ها جایزه تعیین شده.معنی این چیز ها اینه که ممکنه توی جنگل تیراندازی شدیدی بشه و همین منو نگران می کنه.او سرش را تکان داد و افزود:وقتی آدم های خیلی هیجان زده می شن،ممکنه اتفاق های ناگواری پیش بیاد....با صدای ضعیفی پرسیدم:ببینم،اونها گرگ ها رو با تیر می زنن؟چارلی در خالی که با چشم های نگرانش به دقت به چهره من نگاه می کرد کفت:چه کار دیگه ای از ما ساخته اس؟مشکلی پیش اومده؟احساس ضعف کردم.حتما رنگ صورتم سفید تر از حد معمول شده بود.صدای چارلی را شنیدم:ببینم،تو که نمی خوای برای من ادای یه آدم طرفدار محیط زیست رو دربیاری؟درسته؟نتوانستم جوابی بدهم.اگر در آن لحظه او یه من نگاه نمی کرد سرم را بین زانو هایم گذاشته بودم.من موضوع راه پیماهای گم شده را فراموش کرده بودم....همین طور جای پنجه های خون آلود را...من نتوانسته بودم آن واقعیت ها را به استنباط اولیه خودم ربط بدهم...اما حالا....چارلی گفت:ببین عزیزم.اجازه نده این موضوع تو رو بترسونه.فقط توی شهر یا توی بزرگراه توقف کن-نه جای دیگه-باشه؟با صدای ضعیفی تکرار کدم:باشه.من باید برم.برای اولین بار به صورت او نگاه کردمو متوجه شدم که تفنگش را به کمرش بسته و پوتین های راهپیمایی اش را پوشیده بود.پرسیدم:پدر تو که نمی خوای دنبال اون گرگ ها بری.درسته؟من باید کمک کنم.بلز.مردم دارن مفقود می شن.دوباره صدایم بالا رفت و لحن سرسیمه ای پیدا کرد:نه.نه.نرو.خیلی خطرناکه.بچه جون من باید وظیفه مو انجام بدم.اینقدر بدبین نباش.اتفاقی برای من نمی افته.او به طرف در برگشت و آن را باز کرد و گفت:تو هم داری می ری؟مردد ماندم.هنوز معده ام پیچ و تاب ناراحت کننده ای داشت.با چه زبانی می توانستم جلوی او را بگیرم؟گیج تر از آن بودم که بتوانم راه حلی پیدا کنم.بلز؟شاید برای رفتن به لاپوش خیلی زود باشه.موافقم.بعد او قدم در هوای بارانی گذاشت و در را پشت سرش بست.همین که او از جلوی پشمم دور شد.روی کف راهرو افتادم و سرم را بین زانوهایم گرفتم.پس جیکوب چه می شد؟جیکوب بهترین دوست من بود.من باید به او هشدار می دادم.اگر او واقعا یک.....-تکانی خوردم و سعی کردم به آن کلمه فکر کنم-گرگینه بود(و من می دانستم که بود.چون احساسم به من می گفت)،ممکن بود مردم به او تیر انداز کنند!من باید به او دوستانش می گفتم که اگرباز هم بخواهند به شکل گرگ های غول پیکر به این طرف و آن طرف بدوند،ممکن بود مردم آنها را با تیر بزنند.باید به آن ها می گفتم که دست از این کار ها بردارند.آنها باید دست از این کار ها برمی داشتند!چارلی هم به میان جنگل رفته بود.آیا ممکن بود این موضوع برای آنها اهمیتی داشته باشد؟نمی دانشستم...تا حالا افراد غریبه ناپدید شده بودند.آیا این موضوع معنای خاصی داشت؟یا این که بر حسب تصادف این طور شده بود؟باید باور می کردم که حداقل جیکوب به این موصوع اهمیت می دهد.در هر حال باید به او هشدار می دادم.یا ...اینکه؟جیکوب بهترین دوست من بود،آیا او هم می توانست جزو گرگ های هیولا باشد؟یک گرگ واقعی؟یک گرگ بد؟آیا باید به او هشدار می دادم... با توجه به این که او و دوستانش... قاتل بودند؟ اگر آن راهپیماهای بی گناه را می کشتند و در خونشانفرق می کردند،آیا باز هم باید به آن ها اخطار می دادم؟اگر آنها واقعا به هر شکلی ،موجوداتی شبیه به هیولاهای فیلم های ترسناک بودند،آیا کار اشتباهی نبود که بخواهم از آنها حمایت کنم؟چاره جز مقایسه کردن جیکوب و دوستانش با خانواده کالن نداشتم.بازو هایم را دور سینه ام پیچیدم و در حالی که مراقب حفره دردناک سینه ام بودم.به آنها اندشیدم.من چیز زیادی در مورد گرگینه ها نمی دانستم.اگر گاهی هم به انها فکر کرده بودم،تصوری که در ذهن داشتم،موجودات بزرگ و پشمالوی نیمه انسانی بود.بنابراین نمی دانستم که چه عاملی آنهرا به شکار کردن انسان ها وا میداشت... گرسنگی یا تشنگی ...یا فقط عطش آنها برای کشتن!بدون دانستن این موضوع قضائت درباره انها مشکل بود.اما این عامل هرچه بودنمی توانست کم تر از دردی باشد که کالن ها به خاطر خوب بودن تحمل می کردند.به یاد اسم افتادم-وقتی صورت مهربان و دوست داشتنی او را مجسم کردم،اشک هایم جاری شدند-او که تا آن حد رفتاری مادرانه و عاشقانه داشت ....او که هنگام خونریزی از بازوی من شرمنده و خجالت زده بینی اش را گرفته و از من فرار کرده بود.وضعیت گرگینه ها نمی توانست سخت تر از آن باشد.به کارلیسل اندیشدم... او که قرن ها تلاش کرده بودتا با بی توجهی به خون انسان را به خودش آموزش دهد،تا آنجا که حالا می توانست به عنوان یک پزشک زندکی انسان هارا نجات دهد.هیچ چیزی نمی توانست دشوار تر از این کار باشد.گرگینه ها مسیر دیگری را انتخاب کرده بودند.حالا من باید چه تصمیمی می گرفتم؟ فصل 13
قاتلدر حالی که اتومبیلم را در بزرگراهی که دو طرفش را درخت های جنگل پوشانیده بودند و به لاپوش منتهی می شدند ،پیش می بردم،با خودم فکر می کردم:اگه غیر از حیکوب هر کس دیگه ای بود....هنوز مطمئن نبودم کاری که در حال انجام آن بودم درست باشد.اما با خودم کنار آمدم.نمی توانستم کاری را که جیکوب و دوستانش یا بهتر بگویم گله اش انجام می دادند را نادیده بگیرم..حالا منظور او را از آنچه که دیشب گفته بود،می فهمیدم.اینکه گفته بود ممکن است من دیگر نخواهم او را ببینممن می توانستم همان طور که پیشنهاد داده بود با او تماس بکیرم.اما به نظر کار بزدلانه ای به نظر می آمد.حداقل من گفتگوی رودررویی را به او مدیون بودم.می توانستم جلوی رویش به او بگویم که نمی توانم آنچه را که به وقوع می پیوست،نادیده بگیرم.من نمی توانستم با یک قاتل دوست باشم و دم برنیاورم و اجازه دهم که قتل ها ادامه پیدا کند....جون در این صورت من هم به یم هیولا تبدیل می شدم!اما از طرفی نمی اوانستم به او هشدار ندهم.باید برای حمایت از او کاری را که از دستم بر میامد،انجام می دادم.در حالی که لب هایم محکم به هم فشرده شده و خطی تشکیل داده بودند،اتومبیلم را جلوی خانه بلک ها متوقف کردم.خیلی بد بود که بهترین دوست من گرگینه از آب در امده بود.آیا او هم به اجبار تبدیل به یک هیولا شده بود؟خانه تازیک بود ونوری از پنجره ها به بیرون نمی تابید .اما برایم اهمیتی نداشت.مهم نبود که ممکن است آنها را بیدار کرده باشم.مشتم را با انرژی زیادی به در جلویی کوبیدم.صدار از میان دیوار ها طنین انداز می شد.بعد از یک دقیقه صدای بیلی را شنیدم که می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 10 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12204')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.