۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۸ عصر
موجودی بود که با عث ان همه نگرانی شده بود. از فاصله ی دور هر کسی ممکن بود چنین هیولایی را خرس عظیم الجثه ای بپندارد. چه موجود دیگری می توانست چنین بدن پهن و چنین هیکل تنومندی داشته باشد!؟
پیش تر آرزو کرده بودم که ان را از فاصله ی دوری ببینم. اما حالا ان خرس... یا این هیولا... در فاصله ی سه متری من روی علف های سطح جنگل به ارامی پیش می امد و به خون اشام نزدیک می شد.
صدای ادوارد زمزمه کرد: از جات جُم نخور.
نگاه خیره ام را به موجود هیولا مانند دوختم. ذهنم از پیدا کردن نامی برای ان عاجز بود. شکل پیکرش و طرز راه رفتنش به وضوح شبیه سگ سانان بود. در حالی که از وحشت خشکم زده بود، فقط می توانستم یک حدس بزنم. گرگ! اما هرگز تصور نکرده بودم که گرگی بتواند تا به ان حد رشد کند.
غرش دیگری از گلوی حیوان خارج شد و صدای ان لرزه بر اندامم انداخت.
لورنت در حال عقب نشینی به طرف درخت های حاشیه ی چمنزار بود و حالا علاوه بر هراس فلج کننده گیجی و سرگشتگی نیز وجودم را دربر گرفته بود. چرا لورنت در حال عقب نشینی بود؟ چه دلیلی ممکن بود باعث وحشت یک خون اشام از یک حیوان بشود؟ اما لورنت وحشت زده بود. چشمهای او از ترس گشاد شده بودند مثل چشمهای من.
گویی قرار بود سوال من پاسخ داده شود. زیرا ناگهان معلوم شد که گرگ هیولا تنها نبود. در هر دو طرف او دو گرگ عظیم الجثه بی هیچ صدایی وارد چمنزار شدند. یکی از انها رنگ خاکستری تیره ای داشت و دیگری قهوه ای بوداما بلندی قامت هیچکدام از این دو به گرگ اول نمی رسید. گرگ خاکستری از میان درختها بیرون امد و تنها دو یا سه متر با من فاصله داشت. چشمهایش به لورنت دوخته شده بود. قبل از انکه بتوانم کوچکترین واکنشی نشان بدهم دو گرگ دیگر هم ظاهر شدند. حالا انها پنج قلاده گرگ بودند که طرز ایستادنشان به شکل
V بود! درست مثل شکل پرواز غازهایی که به سمت جنوب مهاجرت می کنند! به این ترتیب گرگی که رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشت و اخر از همه از میان بوته ها بیرون امده بود نزدیک ترین هیولا به من بود.
بی اختیار نفس عمیقی کشیدم و به عقب جهیدم- که ابلهانه ترین کاری بود که ممکن بود انجام دهم. دوباره در جایم میخکوب شدم و منتظر ماندم تا گرگ ها به طرف من که طعمه ی ضعیف و سهل الوصولی بودم برگردند. برای چند لحظه آرزو کردم که لورنت از راه برسد و ان گله ی گرگ را پراکنده کند- حتما" برای او کار بسیار اسانی بود. با خود اندیشیدم از میان دو راهی که پیش رویم بود بدون شک طعمه ی گرگ ها شدن گزینه ی بدتری بود.
نزدیک ترین گرگ به من که رنگ قهوه ای مایل به قرمزی داشت با صدای نفس نفس زدن من سرش را کمی برگرداند.
چشمهای گرگ تیره و نزدیک به سیاه بودند. گرگ مدتی به من خیره شد؛ چشمهای تیره ی او هوشمندتر از ان بودند که به یک حیوان تعلق داشته باشند!
همچنان که گرگ به من خیره شده بود، ناگهان به یاد جاکوب افتادم-باز هم با حسی از خوشحالی به خاطر اینکه او را به خطر نیانداخته بودم. حداقل من تنها به اینجا امده بودم به این چمنزاری که همچون قصه های دیو و پری پر از هیولاهای تیره بود. حداقل جاکوب دیگر نمی مرد. حداقل دیگر مرگ و زندگی او در دستان من نبود.
بعد زوزه ی خفیف دیگری که از سینه ی رهبر گروه بیرون می امد، گرگ قهوه ای را بران داشت تا سرش را با حرکتی شلاقی به طرف لورنت برگرداند.
لورنت با حیرت و هراس اشکاری به گله ی گرگ های هیولا خیره شده بود. این اولین چیزی بود که متوجه شدم. اما وقتی که لورنت بی هیچ هشداری چرخی زد و در میان درخت ها ناپدید شد، هاج و واج ماندم.
او فرار کرده بود.
گرگ ها در یک چشم به هم زدن در تعقیب او بودند. انها با پرش های قدرتمندانه و حیرت اوری از روی علف ها می جهیدند و با انچنان صدای بلند و هولناکی می غریدند و زوزه می کشیدند که دست های من بی اختیار بالا رفت و گوش هایم را پوشاند. با ناپدید شدن گرگ ها در میان جنگل هیاهوی وحشتناکشان با سرعت عجیبی محو شد.
و بعد... من دوباره تنها مانده بودم.
زانوهایم تاب و توان نگه داشتنم را نداشتند. روی دست هایم به زمین افتادم و هق هق گریه ای را در گلویم احساس کردم. می دانستم که باید از انجا بروم همان موقع هم باید می رفتم. معلوم نبود گرگ ها تا چه زمانی لورنت را تعقیب می کردند ممکن بود بعد از ان دوباره به سراغ من بیایند. شاید هم لورنت به طرف انها برمی گشت. ایا ممکن بود کخ لورنت اولین کسی باشد که به جستجوی من می اید؟
ابتدا نمی توانستم تکان بخورم؛ بازوها و پاهایم می لرزیدند و نمی دانستم چگونه باید بلند شوم و روی پاهایم بایستم.
ذهن من نمی توانست خودش را از چنگال وحشت برهان... وحشتی که با گیجی و سرگشتگی درهم امیخته بودنمی تواتستم چیزی را که چند دقیقه پیش دیده بودم،درک کنم. یک خون آشام نباید به آن شکل از دست گرگ هایی که فقط بزرگ تر از حد معمول بودند،می گریخت.دندان های آن ها در مقابل پوست گرانیتی او چه فایده ای ممکن بود داشته باشند؟ لورنت می توانست با شکار آن ها و کندن پوست هایشان بستر خواب مناسبی برای خودش فراهم کند.حتی اگر اندازه غیرعادی آنها باعث شده بود که از چیزی نترسند،بازهم تعقیب لورنت به وسیله آنها نمی توانست معنایی داشته باشد. شگ داشتم که پوست مرمرین و یخی او بویی شبیه به غذا داشته باشد.چرا آن گرگ ها از طعمه خون گرم وضعیفی همچون من چشم پوشی کرده و به تعقیب لورنت رفته بودند؟ قادر به درک این موضوع نبودم. نسیم سردی در میان چمنزار وزیدن گرفت و علف ها را به چنان جنبشی درآورد که گویی چیزی در میانشان حرکت می کرد. به زحمت به روی پاهایم ایستادم و با این که باد بی آزاری بر من می وزید به طرف عقب رفتم.بعد در حالی که تلو تلو می خوردم برگشتم و با شتاب به میان درخت ها دویدم. چند ساعت بعدب با هراس زیادی سپری شدند.سه بار سعی کردم از میان درخت ها بگریزم گویی همه مسیر ها دوباره به چمنزار منتهی می شد.ابتدا توجهی به جایی که به طرف آن می دویدم نداشتم و ذهنم فقط متوجه چیزی بود که از آن فرار می کردم.تا زمانی که به خودم بیایم و به یاد قطب نما بیفتم در اعماق جنگل نا آشنا و خوفناک گم شده بودم.دست هایم با چنان شتی می لرزیدند که مجبور شدمبرای خواندن قطب نما آن را روی زمین گل آلود بگذارم.هر چند دقیقه یک بار مجبور می شدم آنرا روی زمین بگذارم و با نگاه کردن به آن از پیشروی خودم به سمت شمال اطمینان حاصل کنم.وقتی توقف می کردم و صداهای اطراف در صدای شلپ شلپ پاهای سرسیمه من محو نمی شدند،می توانستم خش خش نجواگونه موجودات ناپیدایی را که لا به لای علف های و روی برگ ها می خزیدند،بشنوم. قارقار کلاغی باعث شد که طرف عقب بجهم و به تنه قطور صنوبر جوانی برخوردکنم.بازوهایم خراشیده و موهایم به شیره درخت آغشته شد.فرار سریع سنجابی به بالای یک درخت شوکران باعث شد.چنان جیغی بکشم که گوش های خودم به درد بیایند. سر انجام شکافی در میان درخت های پیش رویم ظاهر شد.وارد جنگل خالی شدم.در حدود 1.5 کیلومتری جنوب محلی بودم که اتومبیلم رو ترک کرده بودم.با وجود خستگی مفرط ان قدر به نرمی در کنار جنکل دویدم تا به اتومبیل رسیدم.تا موقعی که بتوانم وارد اتومبیل شوم و روی صندلی بشینمهق هق گریه ام دوباره شروع شده بود.قبل از این که بتوانم سوئیج را از جیبم در بیاورم با سراسیمگی زیادی هردو قفل اتومبیل را به طرف پایین فشار دادم.صدای غرش اتومبیل آرامش بخش بود و یه من کمک کرد در حالی که با بیش ترین سرعت ممکن اتومبیلم به سمت بزرگراه می رفتم.اشک هایم را کنترل کنم. حالا آرام تر شده بودم.اما وقتی به خانه رسیدم دردسر دیگری در انتظارم بود.کروزر چارلی در ورودی خانه پارک شده بود-متوجه نشده بودمکه چقدر دیروقت بود.هوا دیگر تاریک شده بود. وقتی در جلویی خانه را محکم پشت سرم بستم و با عجله کلید را داخل قفل چرخاندم چارلی صدا زد:بلا؟ با صدای لرزانی گفتم:بله من هستم. با فریاد خشمگینانه ای گفت:کجا بودی؟ و بعد با چهراه ای غضبناک از آستانه آشپزخانه بیرون امد. مردد بودم.احتمالا چارلی به خانه آقای استانلی تلفن کرده بود.بهتر بود واقعیت را به او می کفتم. رفته بودم راهپیمایی. چشم هایش تنگ شدند،بعد گفت:پس رفتن به خونه جسیکا جی شد؟ امروز حوصله درس خوندن نداشتم. چارلی بازوهایش را روی سینه اش فرو برد و کفت:گمون کنم که از تو خواسته بودم که وارد جنگل نشی. آره می دونم نگران نباش دیگه این کارو نمی کنم. بعد از کفتم این خرف لرزیدم.به نظر می رسید که چارلی تازه من را دیده باشد.یادم امد که بخشی از آن روز را روی زمین جنکل گذرانده بودم.حال خوشی نداشتم. چارلی با لحن مصرانه ای پرسید:چه اتفاقی افتاد؟ باز هم به این نتیحه رسیده بودم که گفتم حقیقت یا خداقل بخشی از آن بهترین راه ممکن بود.بیش از آن شوکه بودم که بتوانم وانمود کنم که روز آرام و بی ماجرایی را در میان گل ها و گیاهان زیبا و حیوانات مهربان جنکل گذرانده بودم! گفتم:من اون خرس رو دیدم. سعی کرده بودم این را با لحن آرامی بگویم اما صدایم بلند و لرزان بود.ادامه دادم:اما اون یه خرس نیست یه نوع گرگه 5 تا هم هستن.یکی از اونا سیاه و بزرگه یکی دیگه خاکستری.یکی هم قهوه ای مایل به قرمز..... چشم های چارلی از وحشت گرد شده بود.با گلم های بلند به سوی من آمد و قسمت بالای شانه ام را محکم چسبید.پرسید:حالت خوبه؟ سرم با تکان اندکی بالا رفت. به من بگو، چه اتفاقی افتاد؟ اون گرگ ها هیچ توجهی به من نکردن،اما بعد از اینکه دور شدن و رفتن من دویدم و بار ها زمین خوردم. او شانه هایم را رها کرد و بازوهایش را دور من پیچید. برای لحظه ای طولانی چیزی نگفت.بعد زمزمه کرد:گرگ ها. چی؟ جنکلبان ها گفتم که جای پا ها نمی تونه مال یه خرس باشه.اما آخه گرگ ها نمی تونن جای پاهایی به آن بزرگی .... اینها گرگ های خیلی بزرگ هستن. گفتی چند تا از اونها رو دیدی؟ 5 تاچارلی سرش را تکان داد و با نگرانی چهراه اش را درهم کشید.سرانجام با لحنی که جای هیچ بحثی برای من نمی گذاشت،گفت:دیگه از راه پیمایی خبری نیست.
با اشتیاق قول دادم:اشکالی نداره.
چارلی به اداره پلیس تلفن کرد تا درمورد آنچه من دیده بودم،گزارش بدهد.از گفتن دقیق محلی که گرگ ها را دیه بودم کمی طفره رفتم و ادعا کردم که من در کوره راهی بودم که به سمت شمال می رفت.نمی خواستم پدرم بفهمد که من برخلاف خواسته او تا چه حد در اعماق جنگل پیش رفته بودم. و مهم تر این که نمی خواستم کسی در اطراف جایی که لورنت ممکن بود در جست و جوی من باشد،پرسه بزند.فکر کردن به این موضوع باعث شد که احساس تهوع کنم.
وقتی چارلی گوشی را گذاشت،از من پرسید:گرسنه ای؟
سرم را به علامت نفی تکان دادم اما در همان لحظه چیزی نمانده بود که از شدت گرسنگی غش کنم.تمام روز رو چیزی نخورده بودم.
به چارلی گفتم:فقط خیلی خسته ام.
و بعد به طرف پله ها برگشتم.
چارلی گفت:هی.
ناگهان لحن صدایش دوباره مشکوک به نظر می رسید:گفتی جیکوب برای تمام روز یه جایی رفته بود؟
گفتم:این چیزیه که بیلی به من گفت.سئوال چارلی من را گیج کرده بود.
او حدود یه دقیقه با دقت به چهره من نگاه کردو بعد گویا از آنچه که می دید خشنود شد.
اوفقط گفت:هاه.
با سماجت پرسیدمچطور مگه؟به نظرم می آمد او خواسه بود به من بفهماند که علاوه بر دروغ کفتن در مورد درس خواند با جسیکا آن روز صبح دروغ دیگری هم به او گفته بودم.
چارلی گفت:خوب راستش وقتی با ماشین دنبال هری رفته بودم،جیکوب رو با چند تا از دوست هاش جلوی فروشگاه دهکده لاپوش دیدم.براش دست تکون دادم و بهش سلام کردم اما اون.... خوب فکر می کنم منو ندید.شاید هم سرش به صحبت با دوستاش گرم شده بود.اون حالت عجیبی داشت،مثل اینکه چیزی ناراحتش کرده باشه و .....کمی هم عوض شده.مثل اینکه اون لحظه به لحظه در خال رشد کردن باشه!هردفعه که من اونو می بینم گنده تر از قبل شده.
گفتم:بیلی به من گفت که جیک و دوستاش می خواستن برای دیدن فیلم به پورت آنجلس برن.شاید اونجا جلوی فروشگاه منتظر کسی بودن.
چارلی سری تکان داد و گفت:اوه.بعد به طرف آشپزخانه راه افتاد.
پیش تر آرزو کرده بودم که ان را از فاصله ی دوری ببینم. اما حالا ان خرس... یا این هیولا... در فاصله ی سه متری من روی علف های سطح جنگل به ارامی پیش می امد و به خون اشام نزدیک می شد.
صدای ادوارد زمزمه کرد: از جات جُم نخور.
نگاه خیره ام را به موجود هیولا مانند دوختم. ذهنم از پیدا کردن نامی برای ان عاجز بود. شکل پیکرش و طرز راه رفتنش به وضوح شبیه سگ سانان بود. در حالی که از وحشت خشکم زده بود، فقط می توانستم یک حدس بزنم. گرگ! اما هرگز تصور نکرده بودم که گرگی بتواند تا به ان حد رشد کند.
غرش دیگری از گلوی حیوان خارج شد و صدای ان لرزه بر اندامم انداخت.
لورنت در حال عقب نشینی به طرف درخت های حاشیه ی چمنزار بود و حالا علاوه بر هراس فلج کننده گیجی و سرگشتگی نیز وجودم را دربر گرفته بود. چرا لورنت در حال عقب نشینی بود؟ چه دلیلی ممکن بود باعث وحشت یک خون اشام از یک حیوان بشود؟ اما لورنت وحشت زده بود. چشمهای او از ترس گشاد شده بودند مثل چشمهای من.
گویی قرار بود سوال من پاسخ داده شود. زیرا ناگهان معلوم شد که گرگ هیولا تنها نبود. در هر دو طرف او دو گرگ عظیم الجثه بی هیچ صدایی وارد چمنزار شدند. یکی از انها رنگ خاکستری تیره ای داشت و دیگری قهوه ای بوداما بلندی قامت هیچکدام از این دو به گرگ اول نمی رسید. گرگ خاکستری از میان درختها بیرون امد و تنها دو یا سه متر با من فاصله داشت. چشمهایش به لورنت دوخته شده بود. قبل از انکه بتوانم کوچکترین واکنشی نشان بدهم دو گرگ دیگر هم ظاهر شدند. حالا انها پنج قلاده گرگ بودند که طرز ایستادنشان به شکل
V بود! درست مثل شکل پرواز غازهایی که به سمت جنوب مهاجرت می کنند! به این ترتیب گرگی که رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشت و اخر از همه از میان بوته ها بیرون امده بود نزدیک ترین هیولا به من بود.
بی اختیار نفس عمیقی کشیدم و به عقب جهیدم- که ابلهانه ترین کاری بود که ممکن بود انجام دهم. دوباره در جایم میخکوب شدم و منتظر ماندم تا گرگ ها به طرف من که طعمه ی ضعیف و سهل الوصولی بودم برگردند. برای چند لحظه آرزو کردم که لورنت از راه برسد و ان گله ی گرگ را پراکنده کند- حتما" برای او کار بسیار اسانی بود. با خود اندیشیدم از میان دو راهی که پیش رویم بود بدون شک طعمه ی گرگ ها شدن گزینه ی بدتری بود.
نزدیک ترین گرگ به من که رنگ قهوه ای مایل به قرمزی داشت با صدای نفس نفس زدن من سرش را کمی برگرداند.
چشمهای گرگ تیره و نزدیک به سیاه بودند. گرگ مدتی به من خیره شد؛ چشمهای تیره ی او هوشمندتر از ان بودند که به یک حیوان تعلق داشته باشند!
همچنان که گرگ به من خیره شده بود، ناگهان به یاد جاکوب افتادم-باز هم با حسی از خوشحالی به خاطر اینکه او را به خطر نیانداخته بودم. حداقل من تنها به اینجا امده بودم به این چمنزاری که همچون قصه های دیو و پری پر از هیولاهای تیره بود. حداقل جاکوب دیگر نمی مرد. حداقل دیگر مرگ و زندگی او در دستان من نبود.
بعد زوزه ی خفیف دیگری که از سینه ی رهبر گروه بیرون می امد، گرگ قهوه ای را بران داشت تا سرش را با حرکتی شلاقی به طرف لورنت برگرداند.
لورنت با حیرت و هراس اشکاری به گله ی گرگ های هیولا خیره شده بود. این اولین چیزی بود که متوجه شدم. اما وقتی که لورنت بی هیچ هشداری چرخی زد و در میان درخت ها ناپدید شد، هاج و واج ماندم.
او فرار کرده بود.
گرگ ها در یک چشم به هم زدن در تعقیب او بودند. انها با پرش های قدرتمندانه و حیرت اوری از روی علف ها می جهیدند و با انچنان صدای بلند و هولناکی می غریدند و زوزه می کشیدند که دست های من بی اختیار بالا رفت و گوش هایم را پوشاند. با ناپدید شدن گرگ ها در میان جنگل هیاهوی وحشتناکشان با سرعت عجیبی محو شد.
و بعد... من دوباره تنها مانده بودم.
زانوهایم تاب و توان نگه داشتنم را نداشتند. روی دست هایم به زمین افتادم و هق هق گریه ای را در گلویم احساس کردم. می دانستم که باید از انجا بروم همان موقع هم باید می رفتم. معلوم نبود گرگ ها تا چه زمانی لورنت را تعقیب می کردند ممکن بود بعد از ان دوباره به سراغ من بیایند. شاید هم لورنت به طرف انها برمی گشت. ایا ممکن بود کخ لورنت اولین کسی باشد که به جستجوی من می اید؟
ابتدا نمی توانستم تکان بخورم؛ بازوها و پاهایم می لرزیدند و نمی دانستم چگونه باید بلند شوم و روی پاهایم بایستم.
ذهن من نمی توانست خودش را از چنگال وحشت برهان... وحشتی که با گیجی و سرگشتگی درهم امیخته بودنمی تواتستم چیزی را که چند دقیقه پیش دیده بودم،درک کنم. یک خون آشام نباید به آن شکل از دست گرگ هایی که فقط بزرگ تر از حد معمول بودند،می گریخت.دندان های آن ها در مقابل پوست گرانیتی او چه فایده ای ممکن بود داشته باشند؟ لورنت می توانست با شکار آن ها و کندن پوست هایشان بستر خواب مناسبی برای خودش فراهم کند.حتی اگر اندازه غیرعادی آنها باعث شده بود که از چیزی نترسند،بازهم تعقیب لورنت به وسیله آنها نمی توانست معنایی داشته باشد. شگ داشتم که پوست مرمرین و یخی او بویی شبیه به غذا داشته باشد.چرا آن گرگ ها از طعمه خون گرم وضعیفی همچون من چشم پوشی کرده و به تعقیب لورنت رفته بودند؟ قادر به درک این موضوع نبودم. نسیم سردی در میان چمنزار وزیدن گرفت و علف ها را به چنان جنبشی درآورد که گویی چیزی در میانشان حرکت می کرد. به زحمت به روی پاهایم ایستادم و با این که باد بی آزاری بر من می وزید به طرف عقب رفتم.بعد در حالی که تلو تلو می خوردم برگشتم و با شتاب به میان درخت ها دویدم. چند ساعت بعدب با هراس زیادی سپری شدند.سه بار سعی کردم از میان درخت ها بگریزم گویی همه مسیر ها دوباره به چمنزار منتهی می شد.ابتدا توجهی به جایی که به طرف آن می دویدم نداشتم و ذهنم فقط متوجه چیزی بود که از آن فرار می کردم.تا زمانی که به خودم بیایم و به یاد قطب نما بیفتم در اعماق جنگل نا آشنا و خوفناک گم شده بودم.دست هایم با چنان شتی می لرزیدند که مجبور شدمبرای خواندن قطب نما آن را روی زمین گل آلود بگذارم.هر چند دقیقه یک بار مجبور می شدم آنرا روی زمین بگذارم و با نگاه کردن به آن از پیشروی خودم به سمت شمال اطمینان حاصل کنم.وقتی توقف می کردم و صداهای اطراف در صدای شلپ شلپ پاهای سرسیمه من محو نمی شدند،می توانستم خش خش نجواگونه موجودات ناپیدایی را که لا به لای علف های و روی برگ ها می خزیدند،بشنوم. قارقار کلاغی باعث شد که طرف عقب بجهم و به تنه قطور صنوبر جوانی برخوردکنم.بازوهایم خراشیده و موهایم به شیره درخت آغشته شد.فرار سریع سنجابی به بالای یک درخت شوکران باعث شد.چنان جیغی بکشم که گوش های خودم به درد بیایند. سر انجام شکافی در میان درخت های پیش رویم ظاهر شد.وارد جنگل خالی شدم.در حدود 1.5 کیلومتری جنوب محلی بودم که اتومبیلم رو ترک کرده بودم.با وجود خستگی مفرط ان قدر به نرمی در کنار جنکل دویدم تا به اتومبیل رسیدم.تا موقعی که بتوانم وارد اتومبیل شوم و روی صندلی بشینمهق هق گریه ام دوباره شروع شده بود.قبل از این که بتوانم سوئیج را از جیبم در بیاورم با سراسیمگی زیادی هردو قفل اتومبیل را به طرف پایین فشار دادم.صدای غرش اتومبیل آرامش بخش بود و یه من کمک کرد در حالی که با بیش ترین سرعت ممکن اتومبیلم به سمت بزرگراه می رفتم.اشک هایم را کنترل کنم. حالا آرام تر شده بودم.اما وقتی به خانه رسیدم دردسر دیگری در انتظارم بود.کروزر چارلی در ورودی خانه پارک شده بود-متوجه نشده بودمکه چقدر دیروقت بود.هوا دیگر تاریک شده بود. وقتی در جلویی خانه را محکم پشت سرم بستم و با عجله کلید را داخل قفل چرخاندم چارلی صدا زد:بلا؟ با صدای لرزانی گفتم:بله من هستم. با فریاد خشمگینانه ای گفت:کجا بودی؟ و بعد با چهراه ای غضبناک از آستانه آشپزخانه بیرون امد. مردد بودم.احتمالا چارلی به خانه آقای استانلی تلفن کرده بود.بهتر بود واقعیت را به او می کفتم. رفته بودم راهپیمایی. چشم هایش تنگ شدند،بعد گفت:پس رفتن به خونه جسیکا جی شد؟ امروز حوصله درس خوندن نداشتم. چارلی بازوهایش را روی سینه اش فرو برد و کفت:گمون کنم که از تو خواسته بودم که وارد جنگل نشی. آره می دونم نگران نباش دیگه این کارو نمی کنم. بعد از کفتم این خرف لرزیدم.به نظر می رسید که چارلی تازه من را دیده باشد.یادم امد که بخشی از آن روز را روی زمین جنکل گذرانده بودم.حال خوشی نداشتم. چارلی با لحن مصرانه ای پرسید:چه اتفاقی افتاد؟ باز هم به این نتیحه رسیده بودم که گفتم حقیقت یا خداقل بخشی از آن بهترین راه ممکن بود.بیش از آن شوکه بودم که بتوانم وانمود کنم که روز آرام و بی ماجرایی را در میان گل ها و گیاهان زیبا و حیوانات مهربان جنکل گذرانده بودم! گفتم:من اون خرس رو دیدم. سعی کرده بودم این را با لحن آرامی بگویم اما صدایم بلند و لرزان بود.ادامه دادم:اما اون یه خرس نیست یه نوع گرگه 5 تا هم هستن.یکی از اونا سیاه و بزرگه یکی دیگه خاکستری.یکی هم قهوه ای مایل به قرمز..... چشم های چارلی از وحشت گرد شده بود.با گلم های بلند به سوی من آمد و قسمت بالای شانه ام را محکم چسبید.پرسید:حالت خوبه؟ سرم با تکان اندکی بالا رفت. به من بگو، چه اتفاقی افتاد؟ اون گرگ ها هیچ توجهی به من نکردن،اما بعد از اینکه دور شدن و رفتن من دویدم و بار ها زمین خوردم. او شانه هایم را رها کرد و بازوهایش را دور من پیچید. برای لحظه ای طولانی چیزی نگفت.بعد زمزمه کرد:گرگ ها. چی؟ جنکلبان ها گفتم که جای پا ها نمی تونه مال یه خرس باشه.اما آخه گرگ ها نمی تونن جای پاهایی به آن بزرگی .... اینها گرگ های خیلی بزرگ هستن. گفتی چند تا از اونها رو دیدی؟ 5 تاچارلی سرش را تکان داد و با نگرانی چهراه اش را درهم کشید.سرانجام با لحنی که جای هیچ بحثی برای من نمی گذاشت،گفت:دیگه از راه پیمایی خبری نیست.
با اشتیاق قول دادم:اشکالی نداره.
چارلی به اداره پلیس تلفن کرد تا درمورد آنچه من دیده بودم،گزارش بدهد.از گفتن دقیق محلی که گرگ ها را دیه بودم کمی طفره رفتم و ادعا کردم که من در کوره راهی بودم که به سمت شمال می رفت.نمی خواستم پدرم بفهمد که من برخلاف خواسته او تا چه حد در اعماق جنگل پیش رفته بودم. و مهم تر این که نمی خواستم کسی در اطراف جایی که لورنت ممکن بود در جست و جوی من باشد،پرسه بزند.فکر کردن به این موضوع باعث شد که احساس تهوع کنم.
وقتی چارلی گوشی را گذاشت،از من پرسید:گرسنه ای؟
سرم را به علامت نفی تکان دادم اما در همان لحظه چیزی نمانده بود که از شدت گرسنگی غش کنم.تمام روز رو چیزی نخورده بودم.
به چارلی گفتم:فقط خیلی خسته ام.
و بعد به طرف پله ها برگشتم.
چارلی گفت:هی.
ناگهان لحن صدایش دوباره مشکوک به نظر می رسید:گفتی جیکوب برای تمام روز یه جایی رفته بود؟
گفتم:این چیزیه که بیلی به من گفت.سئوال چارلی من را گیج کرده بود.
او حدود یه دقیقه با دقت به چهره من نگاه کردو بعد گویا از آنچه که می دید خشنود شد.
اوفقط گفت:هاه.
با سماجت پرسیدمچطور مگه؟به نظرم می آمد او خواسه بود به من بفهماند که علاوه بر دروغ کفتن در مورد درس خواند با جسیکا آن روز صبح دروغ دیگری هم به او گفته بودم.
چارلی گفت:خوب راستش وقتی با ماشین دنبال هری رفته بودم،جیکوب رو با چند تا از دوست هاش جلوی فروشگاه دهکده لاپوش دیدم.براش دست تکون دادم و بهش سلام کردم اما اون.... خوب فکر می کنم منو ندید.شاید هم سرش به صحبت با دوستاش گرم شده بود.اون حالت عجیبی داشت،مثل اینکه چیزی ناراحتش کرده باشه و .....کمی هم عوض شده.مثل اینکه اون لحظه به لحظه در خال رشد کردن باشه!هردفعه که من اونو می بینم گنده تر از قبل شده.
گفتم:بیلی به من گفت که جیک و دوستاش می خواستن برای دیدن فیلم به پورت آنجلس برن.شاید اونجا جلوی فروشگاه منتظر کسی بودن.
چارلی سری تکان داد و گفت:اوه.بعد به طرف آشپزخانه راه افتاد.


