مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 2

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
UNKGarnet امروز
Jcicucfufuf دیروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶
asra_mehrabi ۳-۴

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.11
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 2

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#81
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۳۵ عصر
معلوم بود برای رفت و امد اتومبیل ها ساخته نشده بود. مردم حیرت زده خودشان را محکم به درهای خانه ها می چسباندند تا ما مماس با انها عبور کنیم. در انتهای این مسیر باریک به خیابان دیگری رسیدیم. ساختمان ها در این خیابان بلندتر بودند و در قسمت بالا بهم نزدیک شده بودند بطوری که نور افتاب به هیچ وجه به سطح خیابان نمی رسید. سرهای پرچم های نصب شده در دو طرف خیابان فاصله ی بسیار اندکی با هخم داشتند. تراکم جمعیت در اینجا بیشتر از هر جای دیبگری بود. الیس اتومبیل را متوقف کرد اما من حتی قبل از توقف کامل در را گشوده بودم. الیس با انگشت قسمتی از خیابان را که به شکل فضای عریضی روشن می شد نشان داد و گفت: اونجا- ما الن در انتهای جنوبی میدان هستیم. مستقیما به طرف جلو بدو و خودت رو به قسمت شمالی میدون سمت راست برج ساعت برسون. من هم یعه راهی برای رسیدن به اونجا پیدا می کنم.ناگهان نفسش بند امد و وقتی که دوباره شروع به صحبت کرد صصدایش شبیه به زمزمه بود: اونها همه جا هستن!من در جای خودم بی حرکت ماندم اما او مرا به بیرون اتومبیل هل داد و فریاد کشید: اونها رو فراموش کن. تو فقط دو دقیقه وقت داری برو بلا بلا!و در همان حال خودش هم به سرعت از اتومبیل پیاده شد.من برای دیدن ذوب شدن الیس در میان سایه ها مکث نکردم. حتی برای بستن در اتومبیل به طرف عقب برنگشتم. زن چاقی را به زحمت از سر راهم کنار زدم و به سرعت دویدم. سرم پاین بود و به جز سنگ های ناصاف کف خیابان توجه زیادی به چیزهای دیگر نداشتم.وقتی از خیابان تاریک بیرون امدم نور درخشان افتاب که به طور مستقیم به میدان اصلی شهر می تابید چشم هایم را خیره کرد. باد با صدای ویژمانندی به صورتم می خورد و موهایم را روی صورتم می ریخت و هرچه بیشتر مانع دید من می شد.تعجبی نداشت که من دیوار گوشتی مقابل خود را ندیدم و محکم به ان خوردم.راه عبوری وجود نداشت کوچکترین شکافی بین بدن هایی که محکم بهم فشرده شده بودند دیده نمی شد. با عصبانیت خودم را به لا به لای انها فشار دادم و در همان حال مجبور بودم دست هایی را که مرا به عقب هل می دادند پس بزنم. همچنان که راه خودم را با کشمکش و تقلا به طرف جلو باز می کردمفریادهای ناشی از خشم و حتی درد دیگران را می شنیدم اما هیچکدام به زبانی نبودند که من بتوانم بفمم. همه ی چهره ها تصویرهای مبهمی از خشم و حیرت به نظر می رسیدند و با رنگ قرمزی که در همه جا وجود داشت احاطه شده بودند. زن مو بلندی به من اخم کرد روسری قرمزی که دور گردنش پیچیده شده بود شبیه به زخم وحشتناکی بود. بچه ای که روی شانه های پدرش گذاشته شده بود تا از بالای جمعیت بتواند ببیند به من نیشخند زد و لبهایش کنار رفتند تا یک ردیف دندان های پلاستیکی خون اشام را نمایان سازند!جمعیت اطراف من فشار می اوردند و مرا از مسیر خودم خارج می کردند. خوشحال بودم که ساعت برج کاملا قابل رویت بود وگرنه هرگز نمی توانستم مسیر خودم را دنبال کنم. اما هر دو عقربه ی روی ساعت هردو بر روی هم قرار گرفته و به طرف افتاب بی رحمی که در وسط اسمان می درخشید نشانه رفته بودند. با وجود اینکه به شدت جمعیت را کنار می زدم می دانستم که خیلی دیر شده بود. هنوز نیمی از مسیر را به طرف برج ساعت طی نکرده بودم . من دیگر موفق نمی شدم. من انسان کند و ابلهی بیش نبودم و به همین دلیل همه ی ما سرنوشتی بجز مرگ نداشتیم.امیدوار بودم که الیس خودش را برساند. امیدوار بودم که از میان سایه ی تیره ای مرا ببیند. و بداند که من شکست خورده ام تا بتواند خودش را به خانه به کنار جسپر برساند.گوش هایم را تیز کردم تا شاید در میان فریادهای خشمگین بتوانم صدای نفس نفس زدن یا شاید جیغ کشیدن کسی را که تصادفا چشمش به ادوارد افتاده باشد بشنوم.اما ناگهان شکافی در میان جمعیت ایجاد شد و من توانستم فضای بازی را روبه رویم ببینم. بی درنگ خودم را به طرف ان کشیدم و تا زمانی که ساق پاهایم به اجرهای حوض پهن و مربعی شکلی که مجموعه ای از فواره ها را در مرکز میدان دربرگرفته بود نخورده و خراشیده نشده بودند متوجه موضوع نبودم. وقتی که پایم را از لبه ی حوض عبور دادم و شروع به دویدن از میان ابی که تا زانویم می رسید کردم چیزی نمانده بود به گریه بیفتم. با زحمت راه خودم را در میان حوض باز می کردم و اب را به اطراف می پاشیدم. حتی در زیر نور افتاب باد بسیار سردی می وزید و خیس شدن بدنم سرمای هوا را برای من دردناک کرده بود. اما حوض فواره ها بسیار پهن بود و من در عرض چند ثانیه توانستم از مرکز میدان عبور کنم. وقتی به لبه ی دیگر حوض رسیدم مکث نکردم و از دیواره ی کوتاه حوض به عنوان تخته ی پرش استفاده کردم تا خودم را به میان جمعیت بیندازم.حالا مردم با سرعت بیشتری از سر راه من کنار می رفتند تا اب بسیار سردی که در اثر دویدن از لباس های خیس من به اطراف پاشیده می شد انها را خیس نکند. دوباره نگاه سریعی به ساعتی که بالای سرم بود انداختم.ناگهان صدای بلند و پرطنین زنگ ساعت در میدان پیچید و حتی سنگهای زیر پایم را به لرزه انداخت. بچه ها فریاد کشیدند و گوشهایشان را پوشاندند و من در حالی که می دویدم شروع به جیغ کشیدن کردم.فریاد زدم: ادوارد.می دانستم که فایده ای نداشت. صدای جمعیت بسیار بلند بود و خستگی ناشی از تقلای زیاد مرا از نفس انداخته بود. اما نمی توانستم از جیغ کشیدن خودداری کنم.ساعت دوباره زنگ زد. از کنار کودکی که در میان بازوهای مادرش بود گذشتم- موی کودک در زیر نور خیره کننده ی افتاب کمابیش سفید به نظر می رسید. وقتی که به سرعت از میان گروهی از مردان بلندقامت که همگی کت های بلیزر قرمز رنگ به تن داشتند گذشتم انها فریاد براوردند. ساعت دوباره زنگ زد.در ان سوی مردان قرمز پوش شکافی در میان جمعیت دیده می شد در واقع فضایی بود که بوسیله ی تماشاچیانی که در اطراف من بی هدف این سو و ان سو می رفتند ایجاد شده بود. چشم های من کوچه ی باریکی را که در سمت راست بنای مکعب شکل پهنی در زیر برج دیده می شد جستجو می کردند. نمی توانستم سطح خیابان را ببینم- هنوز افراد زیادی در مقابل من قرار داشتند. ساعت باز هم زنگ زد!حالا دیدن اطراف دشوار شده بود. اگرچه جمعیت زیادی اطراف من نبود باد بی هیچ مانعی شلاق سردش را به صورت من می نواخت و چشم هایم را به سوزش انداخته بود. مطمئن نبودم که باد سرد عامل ریزش اشک هایم باشد شایید بخاطر شکست و ناکامی خودم بود که می گریستم . ساعت باز هم زنگ زد.یک خانواده ی چهار نفره نزدیک ترین افراد به دهانه ی کوچه بودند. دو دختر لباس های سرخ پوشیده بودند و موهایشان با روبانهایی به همان رنگ در پشت سرشان بسته شده بود. پدر انها بلندقامت نبود. به نظرم می رسید که چیز روشنی را در سایه های کوچه دیدم درست بالای شانه ی پدر خانواده. به سرعت به طرف انها دویدم در حالی که سعی می کردم از پشت پرده ی اشک های گزنده ام به ان سو نگاه کنم. ساعت زنگ زد و کوچکترین دختر دستهایش را روی گوش هایش گذاشت.دختر بزرگتر که بلندی قامتش فقط تا کمر مادرش بود پای مادر را بغل کرد و به سایه های پشت سر خودشان نگاه کرد. همچنان که نگاه می کردم او با دست به ارنج مادرش زد و به طرف تاریکی اشاره کرد. ساعت باز هم زنگ زد و حالا دیگر من به کوچه بسیار نزدیک شده بودم.انقدر به انجا نزدیک شده بودم که می توانستم صدای زیر و جیغ مانند دخترک را بشنوم. در حالی که به سرعت به انها نزدیک می شدم پدر او با حیرت به من خیره شده بود. من با صدای گوش خراشی نام ادوارد را بی وقفه فریاد می کشیدم. دختر بزرگ تر خندید و چیزی به مادرش گفت و در همان حال با بی صبری به طرف سایه های داخل کوچه اشاره کرد. من جهت حرکتم را به طرف پدر خانواده منحرف کردم- او بچه را گرفت و از سر راه من دور کرد- در حالی که صدای زنگ ساعت را بالای سرم می شنیدم به سرعت به طرف کوچه ی تاریک پیش رفتم.جیغ کشیدم: ادوارد نه!اما صدای من در صدای غرش زنگ سشاعت محو شد.حالا می توانستم او را ببینم. و می توانستم ببینم که او مرا نمی دید.به راستی خد او بود. این بار توهمی در کار نبود و من متوجه شدم که توهم هایم بیش از انکه تصور کنم ناقص بودند و هرگز نتوانسته بودند جذابیت واقعی ادوارد را برای من مجسم سازند!ادوارد همچون مجسمه ی بی حرکتی در چند متری دهانه ی کوچه ایستاده بود. چشم های او بسته بودند و حلقه های زیر انها بنفش سیر به نظر می امدند. بازوهایش ارام کنتار او اویزان بودند و کف دستهایش به طذف بالا برگشته بود. چهره اش بسیار ارام به نظر مکی رسید گویی او خواب های خوشی می دید! پوست مرمرین سینه اش برهنه بود- تکه پارچه های سفیدی کنار پاهایش افتاده بود. نوری که از سنگ فرش میدان منعکس می شد پوست او را به درخشش اندکی واداشته بود.من هرگز چیزی به ان زیبایی ندیده بودم- حتی در ان حالی که می دویدم نفس نفس می زدم و جیغ می کشیدم می توانستم ان منظره را تحسین کنم. و حالا هفت ماه گذشته برای من معنایی نداشت. و حرف های او هنگام وداع با من در جنگل نیز بی معنا می نمودند. و دیگر اهمیتی نداشت که او مرا نمی خواست. من چیزی به جز او را نمی خواستم و برایم مهم نبود که تا چه زمانی زنده باشم.ساعت باز هم زنگ زد و او گام بلندی به سوی روشنایی برداشت.فریاد کشیدم: نه! ادوارد به من نگاه کن!او به من گوش نمی کرد لبخند ملایمی بر لب داشت. پایش را بلند کرد تا گامی را که او را به طور مستقیم در مسیر تابش افتاب قرار می داد بردارد.چنان محکم به ادوارد خوردم که اگر بازوهای او مرا نگرفته و سرپا نگه نداشته بودند بدون شک نقش زمین می شدم. این برخورد نفسم را بند اورد و باعث شد سرم محکم به طرف عقب برگردد.چشم های تیره ی او به ارامی باز شدند و در همان حال ساعت برای چندمین بار زنگ زد!او با حیرت خاموشی به من نگاه می کرد.بعد گفت: حیرت انگیزه.چهره ی جذاب او بهت زده و کمابیش مسرور به نظر می رسید. اضافه کرد: کارلایل حق داشت.در حالی که سعی داشتم نفس بکشم گفتم: ادوارد... اما صدایی از گلویم در نمی امد. به زحمت ادامه دادم: تو باید برگردی توی سایه. باید حرکت کنی! او سر در گم به نظر می رسید دستش را با ملایمت روی کشید. به نظر می رسید هنوز متوجه نشده بود که من قصد داشتم او را به درون سایه برگردانم. تلاشی که برای برگرداندن او انجام می دادم مرا به طرف دیوار کوچه می راند. ساعت زنگ زد اما او واکنشی نشان نداد.خیلی عجیب بود چون می دانستم که هردوی ما در معرض خطر مرگباری هستیم . اما حتی در همان لحظه هم احساس خوبی داشتم! دیگر حفره ای در درونم وجود نداشت! می توانستم بی قراری قلبم را در سینه ام احساس کنم. بار دیگر خون داغ با سرعت در رگهایم جریان پیدا کرده بود. ریه هایم از رایحه ی خوش پوست او اکنده شده بودند. گویی هرگز حفره ای در سینه ی من به وجود نیامده بود. من سالم بودم- شفا نیافته بودم اما مثل این بود که دیگر زخمی وجود نداشت. او با لحن متفکرانه ای گفت: نمی تونم تصور کنم که چقدر سریع اتفاق افتاد. کوچک ترین احساس بدی نداشتم-اونها خیلی خوب هستن.دوباره چشم هایش را بست و لبهایش را به موهای من چسباند. لحن صدای او شبیه به شیرینی عسل و نرمی مخمل بود!زیرلب گفت: مرگ که شیرینی نفس تو را مکیده بر زیبایی ات غلبه نکرده است.این جمله ای بود که رومئو بر سر مزار ژولیت بر زبان اورده بود!ساعت با طنین بلندی اخرین زنگ اعلام وقت را به صدا در اورد. او ادامه داد: تو دقیقا همون بوی همیشگی رو می دی. پس شاید اینجا جهنم باشه. مهم نیست. من می پذیرم.حرف او را قطع کردم و گفتم: من نمردم. تو هم نمردی. خواهش می کنم ادوارد ما باید حرکت کنیم. اونها زیاد از اینجا دور نیستن!من میان بازوهای او تقلا می کردم و او با حیرت ابروهایش را در هم کشیده بود.با لحن مودبانه ای پرسید: چی شده؟-ما نمردیم البته فعلا! ما باید از اینجا بریم قبل از اینکه ولتوری ها...همچنان که حرف می زدم چهره اش تکانی خورد که ناشی از درک سخنان من بود. قبل از اینکه بتوانم حرفم را تمام کنم او مرا از اله ی سایه ها کنار کشید و به راحتی بدنم را چرخاند به گونه ای که حالا پشتم محکم به دیوار اجری چسبیده بود. پشت او به طرف من و نگاهش به سوی انتهای کوچه بود. بازوهای او برای محافظت از من کاملا باز شده بودند.نگاه دزدانه ای از زیر بازوهای او انداختم و دو شبه تیره را مشاهده کردم که خودشان را از تاریکی انتهای کوچه جدا کردند و به ما نزدیک شدند!ادوارد با لحن ارام و خوشایندی گفت: سلام اقایون محترم! فکر نمی کنم امروز به خدمات شما احتیاج داشته باشیم. با این حال خیلی خیلی ممنون می شم اگه از طرف من از ارباب های خودتون تشکر کنین.صدای نرمی با لحن تردید امیزی زمزمه کرد: بهتر نیست این گفتگو رو جای مناسب تری انجام بدیم؟ادوارد با لحنی که کمی جدی تر شده بود گفت: فکر نمی کنم ضرورتی داشته باشه. فلیکس! من از دستوراتی که به تو داده شده با خبر هستم. من هیچ قانونی رو نقض نکرده ام.سایه ی دیگر با لحن ارامش بخشی گفت: فلیکس فقط قصد داشت که نزدیکی افتاب رو به تو یاداوری کنه.هردوی انها خودشان را درون شنل های خاکستری تیره پنهان کرده بودند. بلندی شنل ها تا روی زمین می رسید و باد لبه های انها را تکان می داد. سایه ی دوم ادامه داد: بیاین جای پوشیده تری رو پیدا کنیم.ادوارد با لحن خشکی گفت: من درست پشت سر شما هستم.بعد سرش را کمی به طرف من چرخاند و گفت: بلا تو چرا نمی ری از تماشای جشن لذت ببری؟سایه ی اول در حالی که سعی داشت لحن موذیانه ای داشته باشد زمزمه کرد: نه دختره رو بیار.ادوارد گفت: فکر نمی کنم لزومی داشته باشه.تظاهر به مدنیت و فرهیختگی از میان رفت. صدای ادوارد سرد و بی تفاوت بود. وضعیت بدنش کمی تغییر کرده بود و می دانستم که در حال اماده شدن برای نبرد بود.زیرلب گفتم:نه.او طوری که فقط من صدایش را بشنوم زمزمه کر: هیس.سایه ی دوم کمی معقول تر به نظر می رسید هشدار داد: فلیکس.او به طرف ادوارد برگشت و گفت: اینجا نه. ارو فقط می خواد دوباره با تو حرف بزنه حتی اگه تو تصمیم گرفته باشی که دست دوستی مارو پس بزنی.ادوارد با لحن موافقی گفت: بسیار خوب. اما این دختر باید بره.سایه ی مودب با لحن تاسف امیزی گفت: متاسفم که چنین چیزی امکان نداره. ما فقط از دستورات اطاعت می کنیم.-دیمیتری در این صورت من هم متاسفم که نمی تونم دعوت جناب ارو رو بپذیرم.فلیکس غرشی کرد و گفت: خیلی عالیه!چشم های من رفته رفته به تاریکی عادت می کرد و توانستم فلیکس را که غول پیکر و بلندقامت بود و شانه های قطوری داشت ببینم. بزرگی اندام او من را به یاد امت انداخت.دیمیتری اهی کشید و گفت: ارو ناامید می شه.ادوارد جواب داد: مطمئنم که ناامیدیش زیاد طول نمی کشه.فلیکس و دیمیتری به ارامی به دهانه ی کوچه نزدیک شدند و کمی از هم فاصله گرفتند تا بتوانند از دو طرف به ادوارد نزدیک شوند. انها قصد داشتند او را هرچه بیشتر به داخل کوچه برانند تا کمتر جلب توجه شود. هیچ نور منعکس ده ای به پوست انها نمی رسید انها کاملا در پناه شنل های خود بودند.ادوارد ذره ای از جایش تکان نخورد . او به خاطر محافظت از من خودش را سپر بلا کرده بود.ناگهان سر ادوارد با حرکت تندی به طرف تاریکی کوچه ی پر پیچ و خم چرخید. دیمیتری و فلیکس هم همان حرکت را کردند شاید در واکنش به صدا و حرکتی که حواس من قادر به درک ان نبود.صدای خوش اهنگی به گوش رسید: بیاین رفتار خوبی داشته باشیم قبوله ؟ به هر حال چند تا خانم اینجا حضور دارن.این صدای الیس بود! الیس با حرکت نرمی در کنار ادوارد قرار گرفت. وضعیت ایستادن او عادی بود. هیچ نشانه ای از نگرانی در وجود او حس نمی شد. او بسیار ریز نقش و شکننده به نظر می امد. بازوهای کوچکش که به بازوهای کودکی شبیه بود در کنارش تاب می خوردند. اما دیمیتری و فلیکس هر دو صاف ایستادند و فقط شنل هایشان در باد ملایمی که از میان کوچه می گذشت به ارامی تکان می خورد. فلیکس قیافه ی گرفته ای داشت. ظاهرا انها از حضور ناگهانی الیس در انجا خوشحال نبودند.الیس به انها یاداوری کرد: ما تنها نیستیم.دیمیتری از بالای شانه اش نگاه کرد. در چند متری وسط میدان خانواده ی کوچکی با دخترهایشان- که لباس های قرمز رنگی به تن داشتند- به ما خیره شده بودند. مادر خانواده با نگرانی در حال صحبت کردن با شوهرش بود و در همان حال چشمهایش را به ما پنج نفر دوخته بود. وقتی نگاه دیمیتری با نگاه زن تلاقی کرد او نگاهش را دزدید. مرد چند قدمی به مرکز میدان نزدیک تر شد و با دست به روی شانه ی یکی از مردهایی که کت های بلیزری قرمز به تن داشتند زد.دیمیتری سرش را تکان داد و گفت: خواهش می کنم ادوارد بیا عاقل باشیم.ادوارد گفت: باشه و حالا بی سر و صدا از اینجا می دیم و البته کسی سعی نمی کنه عاقل تر باشه و زرنگی کنه!دیمیتری اهی از روی ناامیدی کشید و گفت: حداقل بذار در این مورد خصوصی تر صحبت کنیم.حالا شش مرد قرمز پوش هم به اعضای خانواده ای که با نگرانی مشغول تماشای ما بودند اضافه شده بودند. من کاملا متوجه موضع دفاعی ادوارد در مقابل خودم بودم. - بدون شک همین حالت او بود که باعث نگرانی اعضای ان خانواده و مردان قرمز پوش شده بود. می خواستم با فریاد به انها بگویم که از انجا فرار کنند.اما ناگهان صدای برخورد دندان های ادوارد بهم و کلمه ای را که از میان انها بیرون امد شنیدم: نه.فلیکس لبخند زد.کسی فریاد زد: دیگه کافیه.صدای او بلند و جیغ مانند بود و از پشت سر ما به گوش می رسید.من نگاه دزدانه ای از زیر بازوی دیگر ادوارد انداختم و شبح تیره و کوچکی را دیدم که به ما نزدیک می شد. از تکان های لبه های لباسش فهمیدم که او نیز یکی دیگر از انهاست. اما چه کسی بود؟ابتدا فکر کردم که پسر کم سن و سالی است . تازه وارد قامتی به اندازه ی الیس داشت و موی بلند و قهوه ای روشنش کوتاه اصلاح شده بود. پیکری که در زیر شنل دیده می شد لاغر و دوجنسیتی به نظر می امد. شنل او تیره تر و کمابیش سیاه رنگ بود. اما چهره ی او زیباتر از ان بود که چهره ی یک پسر باشد. چشم های درشت و لب های پُر ان چهره حتی با در نظر گرفتن عنبیه های سرخ مایل به تیره اش ممکن بود تصویر فرشته ای را که به وسیله ی باتیچلی نقاشی شده بود شبیه به یک ناودان کله اژدری بکند.او یک دختر بود و چنان ریز جثه می نمود که واکنش ان دو مرد شنل پوش در برابر او مرا به حیرت انداخت. فلیکس و دیمیتری بی درنگ ارام گرفتند و از موضع تهاجمی خارج شدند تا بار دیگر خودشان را با سایه های دیوار های پیش امده بپوشانند.ادوارد هم بازوهایش را پایین انداخت و از موضع دفاعی اش خارج شد- اما با حالتی حاکی از تسلیم! بعد اهی از روی درماندگی کشید و گفت: جین!گویی ادوارد او را می شناخت.الیس با چهره ای منفعل بازوهایش را روی سینه در هم فرو برد.جین دوباره به حرف امد: دنبال من بیاین.صدای بچگانه ی او لحن یکنواختی داشت. او پشتش را به ما کرد و بی سر و صدا به میان تاریکی خزید.فلیکس پوزخندی زد و به ما اشاره کرد که راه بیفتیم.الیس بی درنگ به دنبال جین کوچولو رفت ادوارد بازویش را دور من پیچید و ما هم در کنار الیس به راه افتادیم. کمی پایین تر کوچه همچنان که باریک می شد اندکی هم به طرف پایین شیب پیدا می کرد. من با پرسش ای داغی که در نگاهم موج می زد به ادوارد نگاه کردم اما او فقط سرش را تکان داد. اگرچه نمی توانستم صدای کسانی را که پشت سرما بودند بشنوم تردیدی از حضور انها در انجا نداشتم.همچنان که پیش می رفتیم ادوارد بالحن بی تفاوتی گفت: خوب الیس! فکر می کنم نباید از دیدن تو در اینجا تعجب بکنم.الیس با همان لحن ادوارد جواب داد: اشتباه من بود. خودم هم باید جبران می کردم.ادوارد با لحن مودبانه ای که حاکی از بی علاقگی اش بود پرسید: چه اتفاقی افتاد؟به نظرم رسید که این لحن ادوارد به خاطر گوش هایی بود که در پشت سر ما حرف هایمان را می شنیدند.چشم های الیس به روی من لغزیدند و دور شدند. بعد گفت: خلاصه بگم بلا از روی صخره پریده بود اما اون قصد نداشته که خودشو بکشه . بلا این روزها زیاد دنبال ورزش ها و کارهای خطرناک می ره.سرخ شدم و نگاهم را به پیش رویم دوختم چشم هایم به دنبال سایه ای می گشتند که دیگر نمی توانستم ان را ببینم. می توانستم تصور کنم که ادوارد حالا چه چیزهایی را در افکار الیس می دید: صحنه های مربوط به قرار گرفتن در استانه ی خفگی در اب، خون اشام هایی که مغرورانه راه می رفتند، دوست های گرگینه ی من...ادوارد با ترشرویی گفت: هوم.لحن بی تفاوت صدایش دیگر محو شده بود.حالا به پیچ ملایمی در کوچه رسیده بودیم و شیب اندک ان هنوز ادامه داشت برای همین انتها بن بست کوچه را نمی دیدم تا اینکه به دیوار اجری و بی پنجره ای رسیدیم. اثری از دختر ریزنقشی که جین نام داشت دیده نمی شد.الیس تردید نکرد و بی انکه از سرعتش بکاهد با گام های بلندی به طرف دیوار رفت و بعد با حرکت بسیار نرمی از گودالی که در کف کوچه بود پایین لغزید.گودال شبیه به یک دهانه ی فاضلاب بود و تا پایین ترین نقطه ی اسفالت ادامه داشت. تا موقعی که الیس ناپدید شد من متوجه ان نشده بودم اما حالا نیمی از درپوش اهنی گودال کنار رفته بود. گودال کوچک و تاریک بود. من تردید داشتم. ادوارد با صدای اهسته ای گفت: مشکلی نیست بلا. الیس تورو می گیره.نگاه تردید امیزی به حفره انداختم. می دانستم که اگر دیمیتری و فلیکس با قیافه های عبوسشان ساکت پشت سر ما منتظر نبودند ادوارد پیش از من وارد گودال شده بود.روی زمین نشستم و پاهایم را وارد شکاف باریک گودال کردم.با صدای لرزانی زمزمه کردم: الیس؟او با لحن اطمینان بخشی گفت: من همین جا هستم بلا. اما صدای او از چنان عمق زیادی به گوش می رسید که نمی توانست چندان باعث دلگرمی ام شود.ادوارد مچ دست هایم را گرفت- دست های او مثل شسنگ ها در سرمای زمستان بودند- و مرا به درون تاریکی پایین فرستاد.بعد پرسید: حاضری؟الیس صدا زد: بندازش پایین!چشم هایم را به روی تاریکی بشستم. از وحشت پلک هایم را محکم روی هم فشردم و دهانم را بسته نگه داشتم تا جیغ نکشم. ادوارد مرا به درون تاریکی رها کرد.سقوط ساکت من زیاد طول نکشید. برای مدتی کمتر از یک ثانیه هوا از روی صورتم عبور کرد و بعد در حالی که نفسم را بیرن می فرستادم بازوهای منتظر الیس من را گرفتند.چیزی نمانده بود که پوستم خراشیده شود بازوهای او سخت بودند. او مرا روی پاهایم زمین گذاشت.ته گودال نیمه تاریک بود. نوری که از بالای گودال به پایین می رسید روشنایی اندکی را ایجاد کرده بود که از روی سنگ های خیس زیر پاهایم منعکس می شد. روشنایی برای لحظه ای از بین رفت و بعد ادوارد را به شکل شعاع نوری کم رنگ و سفیدی در کنار خود دیدم. او بازویش را روی شانه ام گذاشت و مرا نزدیک به خودش نگه داشت و بعد اهسته مرا به طرف جلو پیش برد. هردو بازویم را دور کمر سرد او حلقه کردم و تلوتلوخوران روی سطح سنگی ناصاف پیش رفتم. صدای دینگ دانگ دریچه ی اهنی که روی دهانه ی مجرای فاضلاب کشیده می شد همچون زنگی بود که بر سرنوشت مختوم ما دلالت داشته باشد!نور کم رنگی که از بیرون به داخل گودال می تابید به سرعت در تاریکی محو شده بود. صدای پاهای لرزان من در فضای تاریک طنین انداز بود به نظر می رسید مسیر ما جای عریضی باشد اما البته در این مورد مطمئن نبودم. صدایی به جز تپش دیوانه وار قلبم و کشیده شدن پاهایم روی زمین خیس نمی شنیدم. فقط یک بار صدای اهی حاکی از بی قراری کسی را از پشت سر شنیدم.ادوارد محکم مرا گرفته بود. او دست ازادش را از روی بدنش عبور داد تا صورت مرا لمس کند. انگشت شست نرم او به صورتم خورد. گهگاهی صورت او را حس می کردم که به موهای من می چسبید. ناگهان متوجه شدم که ممکن بود این اخرین حضور ما در کنار هم باشد.حالا احساس می کردم که او مرا دوست دارد و همین برای ارامش دادن به من در میان وحشت ناشی از پیش رفتن در میان ان تونل زیر زمینی و خاطر هراس تعقیب شدن به وسیله ی خون اشام هایی که همچون سایه به دنبال ما می امدند کافی بود. شاید هم او فقط دچار عذاب وجدان شده بود- همان عذاب وجدانی که او را برای کشته شدن به اینجا کشانده بود چون او گمان کرده بود کوتاهی و قصور او باعث شده است که من خودم را بکشم. لب های او در سکوت پیشانی ام را لمس کردند و من اهمیتی به انگیزه ی او نمی دادم. حداقل پیش از مرگم می توانستم مدتی در کنار او باشم. همین مدت کوتاه برای من ارزشی بیش از یک عمر داشت.دلم می خواست از او بپرسم که دقیقا چ اتفقی قرار بود بیفتد. ناامیدانه می خواستم بدانم که قرار بود چگونه بمیرم- گویی دانستن این موضوع از قبل وضع را بهتر می کرد! اما حرفی نزدم و چون در محاصره بودیم حتی زمزمه هم نکردم. انها می توانستند هر چیزی را بشنوند- صدای هر نفس من... و نیز هر تپش قلبم را.زمین زیر پاهای ما شیب بیشتری به طرف پایین پیدا کرده بود و ما را هرچه بیشتر به طرف پایین پیش می برد و این وضع مرا دچار وحشت از فضای بسته کرده بود. فقط دست ارامش دهنده ی ادوارد بر روی صورتم بود که مانع می شد با صدای بلند جیغ نکشم.و بعد... نمی توانستم بگویم که نور از چه طرفی می تابید اما می دانستم که تاریکی مطلق رفته رفته جای خود را به فضای خاکستری تیره ای می داد. ما در تونل کم ارتفاعی با سقف هلالی بودیم. رطوبتی به رنگ ابنوس در امتداد خطوطی طولانی از میان سنگک های خاکستری سقف و دیوارهای تونل به بیرون تراوش می کرد و به رگه های جوهر مانند یا خون سیاهی شبیه بود که جاری شده باشد.من می لرزیدم و منشا ان را ترس می دانستم. اما هنگامی که دندانهایم به هم خوردند متوجه شدم که سردم است. لباسهایم هنوز خیس بودند و دمای فضای تونل های زیرزمینی شهر بسیار پایین بود... درست مثل سرمای پوست ادوارد.او همزمان با من متوجه سرما شد و مرا کمی از خودش دور کرد تا حداقل از سرمای بدن او فاصله داشته باشم اما هنوز دستم را نگه داشته بود.با لکنت گفتم:نَ... نَ... نه.و بازوهایم را دور کمر او حلقه کردم. حتی اگر یخ هم می زدم برایم اهمیتی نداشت. چه کسی می توانست بگوید که چقدر از مسیر پیش رویمان باقی مانده بود؟او دست سردش را روی بازوی من کشید تا شاید با ایجاد اصطکاک مرا گرم کند.ما با شتاب در میان تونل پیش می رفتیم... شاید هم من این طور گمان می کردم. کندی حرکت من کسی را در پشت سرم عصبانی کرده بود- حدس می زدم فلیکس باشد- و گهگاهی صدای اه کشیدن او را می شنیدم.در انتهای تونل شبکه ی اهنی دیگری وجود داشت که همچون دیواری عمودی راه عبور را بسته بود- میله های اهنی شبکه زنگ زده بودند اما قطر انها به اندازه ی بازوی من بود. در میان شبکه ی اهنی در کوچکی که از میله های باریک تر و درهم پیچیده تر ساخته شده بود دیده می شد. ادوارد سرش را خم کرد و از میان در گذشت و قدم بر روی کف اتاق سنگی بزرگ تر و روشن تری گذاشت. در اهنی با صدای دینگ دانگ محکمی بسته شد و صدای تلق تولوق چرخش کلیدی در قفل ان به گوش رسید. من وحشت زده تر از ان بودم که به پشت سرم نگاه کنم.در طرف دیگر اتاق دراز در چوبی کم ارتفاع و سنگینی وجود داشت که بسیار قطور بود- در چوبی باز بود و می توانستم زخامت ان را ببینم. از میان در چوبی گذشتیم و من با حیرت نگاه سریعی به اطراف انداختم. بی اختیار احساس ارامش کردم. ادوارد در کنار من نگران به نظر می رسید و عضلات چانه اش منقبض شده بود. فصل21حکمما در راهروی معمولی و پرنوری بودیم. دیوارها به رنگ سفیدِ چرک بودند و رنگ کف پوش خاکستری صنعتی بود. لامپهای مهتابی مستطیل شکل معمولی با فاصله های منظم روب سقف نصب شده بودند. اینجا گرم تر بود و من از این بابت خوشحال بودم. بعد از گذشتن از تاریکی تونل سنگی و هولناک فاضلاب این راهرو بسیار مساعد و خوشایند به نظر می رسید.به نظر نمی رسید که ادوارد با نظر من در مورد ان راهرو موافق باشد! او نگاه اسرار امیزش را به انتهای راهروی دراز دوخته بود و به پیکر سیاه و پارچه پیچ کوچکی که کنار اسانسوری ایستاده بود نگاه می کرد.ادوارد مرا به دنبال خودش کشید و الیس نیز در طرف دیگرم راه می رفت. صدای غژغژ بسته شدن در چوبی سنگین از پشت سر ما به گوش رسید و بعد صدای تالاپ چفت در که انداخته می شد شنیده شد.جین کنار اسانسور منتظر بود. او با یک دست درهای اسانسور را برای ما باز نگه داشته بود. چهره اش بی تفاوت به نظر می رسید.وقتی داخل اسانسور شدیم سه خون اشامی که وابسته به ولتوری بودند اسوده تر به نظر رسیدند. انها جلوی شنل هایشان را باز کردند و کلاه هایشان را روی شانه هایشان انداختند. فلیکس و دیمیتری رنگ چهره ای شبیه به سبز زیتونی داشتند که در ترکیب با رنگ پریدگی گچ مانند انها عجیب به نظر می رسید. موی سیاه فلیکس بسیار کوتاه بود اما موهای مجعد و بلند دیمیتری روی شانه هایش ریخته بود. کناره ی قرنیه های چشم هایشان سرخ رنگ بود و به سمت وسط به تیرگی می گرایید و در اطراف مردمک سیاه می شد. در زیر شنل ها لباس های انها مدرن رنگ پریده و معمولی بودند. من در گوشه ای از اسانسور خودم را جمع کردم و به ادوارد تکیه دادم. دست او هنوز کنار بازوی من بود. او حتی برای یک لحظه هم چشم از جین برنداشته بود. اسانسور به طرف بالا حرکت کرد.اسانسور سواری زیاد طول نکشید ما وارد جایی شدیم که بخش پذیرش یک دفتر شیک و اعیانی بود. دیوارها با چوب شبکه بندی شده بودند و کف پوش ضخیمی به رنگ سبز سیر زمین را پوشانده بود. پنجره ای وجود نداشت اما به جای انها تابلوهای نقاشی شده ی بسیار روشنی از حومه ی توسکان را همه جا اویخته بودند. صندلی های راحتی چرمی با رنگ روشن به صورت چندتایی و به شکل راحتی چیده شده بودند و روی میزهای براق و درخشنده گلدان های کریستالی که پر از دسته گل هایی با رنگ های درخشان و متنوع بودند به چشم می خورد. بوی گل ها مرا به یاد مراسم تشییع جنازه می انداخت!در وسط اتاق پیشخوان بلند و براقی از جنس چوب ماهون وجود داشت. من با حیرت به زنی که پشت ان ایستاده بود خیره شده بودم.او بلندبالا بود و پوستی به رنگ تیره و چشم هایی سبز داشت. ممکن بود در جای
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#82
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۳۷ عصر
دیگری بسیار زیبا جلوه کند اما نه در اینجا! چون او درست به اندازه ی من شبیه به یک انسان بود. نمی توانستم بفهمم که ان زن در اینجا چه می کرد- انسانی که با خون اشام ها احاطه شده بود اما در ارامش مطلق به سر می برد!او به عنوان خوشامدگویی لبخند مودبانه ای زد و گفت: عصربخیر جین.با دیدن همراهان جین هیچ نشانه ای از تعجب در صورت او ظاهر نشده بود. نه با دیدن ادوارد که سینه ی برهنه اش در زیر چراغ های سفید درخشش اندکی داشت و نه من که ظاهری اشفته داشتم و در مقایسه با ادوارد چندش اور به نظر می امدم.جین سری تکان داد و گفت: جیانا.بعد راهش را به طرف ردیفی از درهای دوقلو در انتهای اتاق ادامه داد و ما هم به دنبال او رفتیم.وقتی که فلیکس از کنار میز تحریر می گذشت به جیانا لبخند زد و او هم زیرلب خندید.در ان سوی درهای چوبی نوع متفاوتی از پذیرش وجود داشت. پسر رنگ پریده ای که لباس رسمی به رنگ خاکستری روشن با ته رنگ ابی به تن داشت و ممکن بود دوقلوی جین باشد به طرف ما امد. موهای پسر تیره تر و لب هایش نازک تر از لب های جین بودند اما درست به همان اندازه دوست داشتنی بود. او جلو امد تا از ما استقبال کند. لبخندی زد و درحالی که دستش را دراز کرده بود گفت: جین.جین گفت:اَلک.و او را در اغوش گرفت. انها هر دو طرف صورت همدیگر را بوسیدند. بعد پسر به ما نگاه کرد و گفت: اونها تورو به خاطر یه نفر بیرون می کنن و تو با دو نفر ... و نصفی برمی گردی.و در همان حال نگاهی به من انداخت و ادامه داد: چه جالب.جین خندید- صدای خنده اش با شادی پر جوش و خروشی امیخته بود و به غان و غون کردن طفلی شباهت داشت.الک به ادوارد سلام کرد و گفت: ادوارد باز هم خوش اومدی. به نظر می اد که حالت بهتر شده باشه.ادوارد با لحن بی تفاوتی گفت: یه کمی.به چهره ی گرفته ی ادوارد نگاه کردم تا ان زمان چهره ی او را تا به ان حد تیره ندیده بودم.الک قهقهه ای زد و مرا که به پهلوی ادوارد چسبیده بودم برانداز کرد. بعد با لحن تردید امیزی پرسید: این دختر علت همه ی این دردسرهاست؟ادوارد فقط لبخند زد و حالت تحقیر امیزی در چهره اش پدیدار شد و بعد دیگر تکان نخورد.فلیکس از پشت سر با لحنی خودمانی صدا زد: دیبس.ادوارد برگشت صدای غرش خفیفی از عمق سینه اش به گوش رسید. فلیکس لبخند زد و دستش را بلند کرد کف دستش رو به بالا بود دوبار انگشتهایش را باز و بسته کرد و به این ترتیب ادوارد را به سوی خودش فراخواند.الیس بازوی ادوارد را لمس کرد و به او هشدار داد: صبر داشته باش.انها نگاهی طولانی رد و بدل کردند و من ارزو کردم که ای کاش می دانستم الیس چه پیغامی به ادوارد داده بود. استنباط من این بود که پیام الیس به خودداری ادوارد از حمله به فلیکس مربوط می شد چون ادوارد نفس عمیقی کشید و به طرف الک یرگشت.الک گفت: ارو از اینکه دوباره تورو ببینه خیلی خوشحال می شه.این را طوری گفت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.جین پیشنهاد کرد: بیا اونو منتظر نگه نداریم.ادوارد سرش را تکان دد.الک و جین دست در دست یکدیگر پیشاپیش به طرف راهروی عریض و پر زرق و برق دیگری پیش رفتند- ایا انجا پایان کار ما بود؟انها توجهی به درهای انتهایی راهرو نکردند- درهایی که تماما طلاکاری شده بودند- بلکه در وسط راهرو ایستادند و بخشی از شبکه بندی دیوار را به کنار لغزاندند تا در چوبی ساده ای پدیدار شود. در چوبی قفل نبود. الک ان را گشود و نگه داشت تا جین عبور کند.چیزی نمانده بود ناله کنم که ناگهان ادوارد مرا به ان سوی در چوبی کشید.دوباره با همان سنگ باستانی مربع شکل و همان مجراهای فاضلاب رو به رو شدیم. و باز هم انجا تاریک و سرد بود.اتاق پیش تالار دیوارها و سقف سنگی داشت اما بزرگ نبود و به سرعت به درون اتاق غار مانند و روشن تری باز می شد که شکل کاملا گردی داشت و به برج بزرگ قلعه ای شبیه بود... که احتمالا به طور دقیق همان کاربرد را داشت.

دو طبقه بالاتر شکاف های پنجره ی درازی پرتوهای مستطیلی شکلی از نور درخشان افتاب را به روی کف سنگی اتاق می تاباندند. هیچ نوع نور مصنوعی در انجا وجود نداشت. تنها مبلمان موجود در اتاق عبارت بود از هفت صندلی چوبی بسیار بزرگ که شبیه تخت های سلطنتی بودند. صندلی ها به فاصله های نامنظمی از یکدیگر در نزدیکی دیوارهای سنگی انحنادار قرار داشتند. درست در مرکز دایره ی اتاق در فرو رفتگی کم عمقی دهانه ی فاضلاب دیگری وجود داشت. در این فکر بودم که شاید انها از این دهانه به عنوان یک خروجی اضطراری استفاده می کردند درست مثل گودال خیابان.
اتاق خالی نبود.چند نفر دور هم جمع شده بودند و به نظر می رسید که سرگرم گفتگوی دوستانه ای باشند. همهمه ی صداهای اهسته و ملایم زمزمه ی نرمی را در هوای اتاق پراکنده بود. همچنان که نگاه می کردم دو زن رنگ پریده را در لباسهای تابستانی دیدم که زیر لکه ای از نور خورشید ایستاده بودند و پوست هایشان مثل منشور نور خورشید را به صورت پرتوهایی شبیه به رنگین کمان تجزیه کرده و روی دیوارهایی از جنس سی یِنا بازمی تاباندند. وقتی ما وارد اتاق شدیم همه ی ان چهره های زیبا به طرف ما برگشتند . بیشتر ان موجودات فناناپذیر پیراهن ها و شلوارهای عادی به تن داشتند- لباس هایی که در خیابان های شهر اصلا جلب توجه نمی کردند. اما مردی که ابتدا صحبت کرد ردای بلندی پوشیده بود. ردای او به سیاهی قیر بود و روی زمین کشیده می شد . من برای لحظه ای موی سیاه براق و کلاه او را با شنل اشتباه گرفتم. او با شادی اشکاری گفت: جین عزیزم تو برگشتی؟ صدای او همچون آه ملایمی بود. او به طرف ما امد و حرکت او با چنان نرمی و لطافت رویا گونه ای انجام شد که من خیره ماندم. دهانم هم باز مانده بود. حتی الیس را که حرکتش شبیه به حرکتی از رقصی زیبا بود نمی شد با این مرد مقایسه کرد. وقتی او به ما نزدیک تر شد و من توانستم چهره اش را ببینم بر حیرتم افزوده شد. چهره ی او شبیه به چهره های اطرافش که جذابیتی غیر عادی داشتند نبود. ( او به تنهایی به ما نزدیک نشده بود همه ی افراد گروه دور او جمع شده بودند بعضی از انها دنبال او می امدند و بعضی دیگر با حالت هشیارانه ای شبیه به محافظان شخصی پیشاپیش او به ما نزدیک شده بودند.) نمی توانستم بگویم که چهره اش زیبا بود یا نه. فکر می کنم اجزای ان چهره بی نقص بودند. اما تفاوت او با خون اشام های اطرافش به اندازه ی تفاوت انها با من بود. پوست او سفید و شفاف بود مثل پوست پیاز و به همان نازکی به نظر می امد. این چهره تضاد حیرت انگیزی با موهای سیاهی داشت که ان را دربر گرفته بود. من تمایل عجیب و حیرت انگیزی برای لمس کردن گونه ی او داشتم تا ببینم که ایا نرم تر از گونه ی ادوارد یا الیس است یا نه. شاید هم پوست او مثل گچ پودر مانندی بود. چشم های او قرمز بودند درست مثل چشم های اطرافیانش اما این رنگ قرمز با سفیدی شیره مانندی امیخته بود نمی دانستم که ایا این حالت سفیدی بر قوه ی بینایی ا اثر داشت یا نه. او به سوی جین خرامید و صورت او را بین دست های کاغذمانندش گرفت لب های گوشت الود او را به نرمی بوسید و بعد قدمی به سمت عقب برداشت. جین با لبخندی گفت: بله سرورم. حالت چهره ی جین او را شبیه به بچه ی فرشته سانی کرده بود. او ادامه داد: من اونو زنده برگردوندم همونطور که شما می خواستین. او هم لبخند زد و گفت: اه جین تو بسیار باعث ارامش منی. چشم های مه الود او به طرف ما برگشت و لبخندش پر رنگ تر و خلصه اور تر شد. بعد باشادمانی و در حالی که دست های نازکش را بهم می زد گفت: به اضافه ی الیس و بلا. چه غافلگیری خوشایندی! فوق العاده اس! وقتی او نام های ما را با ان حالت خودمانی ادا کرد با حیرت به او خیره شدم گویی ما دوستان قدیمی او بودیم که برای دیداری ناگهانی به اینجا سر زده بودیم. او رو به محافظان غول پیکر ما کرد و گفت: یه لطفی بکن و مهمون هامون رو به برادرای من معرفی کن. مطمئنم که اونها مایل نیستن این فرصت رو از دست بدن. 0بله سرورم. فلیکس سری تکان داد و از همان راهی که امده بودیم برگشت و ناپدید شد. -می دونی ادوارد؟ خون اشام عجیب به طرف ادوارد برگشت و به او لبخند زد مثل پدربزرگ مهربان اما سرزنش کننده ای به نظر می رسید. او ادامه داد: بهت چی گفتم؟ خوشحال نیستی چیزی رو که دیروز از من می خواستی قبول نکردم؟ ادوارد حلقه ی بازویش را دور کمر من تنگ تر کرد وئ گفت: بله ارو خوشحال هستم. ارو اهی کشید و گفت: من عاشق پایان خوش هستم. اما بیشتر پایان ها خوش نیستن! حالا می خوام همه ی ماجرا رو بدونم. چطور این اتفاق افتاد؟ الیس؟ او به طرف الیس برگشت و نگاه چشم های مه الود و کنجکاوش را به او دوخت و گفت: به نظر می رسید که برادرت تورو مصون از خطا می دونست اما انگار اشتباهی پیش اومده. الیس لبخند خیره کننده ای زد و گفت: من اصلا مصون از اشتباه نیستم. او کاملا اسوده به نظر می امد به جز اینکه دست هایش گرد شده و به مشت های کوچک و سفتی تبدیل شده بودند. الیس ادامه داد: همونطور که امروز می بینی من همون قدر که مشکلات رو حل می کنم ممکنه مشکل افرین بشم. ارو با لحن سرزنش امیزی گفت: تو خیلی متاضع هستی. من بعضی از دلاوری های حیرت انگیزتر تورو دیده ام اما باید اعتراف کنم که هیچ وقت چیزی مثل این استعداد خاص تورو مشاهده نکرده ام. شگفت انگیزه! الیس نگاه تندی به ادوارد انداخت که از دید ارو دور نماند. او گفت: ببخشید ما هنوز به خوبی بهم معرفی نشده ایم درسته؟ درست مثل اینه که من شما رو خوب بشناسم و در عین حال مایل باشم خودم رو بیشتر معرفی کنم برادر تو دیروز مارو به نحو خاصی معرفی کرد. می بینی من هم کمی از استعداد برادر تورو دارم با این تفاوت که من تاحدی محدودیت دارم و اون نداره. ارو سرش را تکان داد لحن او حسادت امیز بود. ادوارد با لحن خشکی اضافه کرد: و در ضمن به مراتب از من نیرومندتری. او نگاهی به الیس انداخت و به سرعت توضیح داد: ارو برای شنیدن افکار تو به تماس جسمانی احتیاج داره اما به مراتب بیشتر از من می شنوه. همون طور که می دونی من فقط قادر هستم افکاری رو که در همون لحظه از ذهن تو می گذرن بشنوم. ارو می تونه همه ی فکرهایی رو که از گذشته تا اون لحظه به ذهن تو خطور کرده بشنوه! الیس ابروهای ظریفش را بالا برد و ادوارد سرش را خم کرد. ارو ادامه داد: این نوع توانایی می تونه خیلی ارامش بخش باشه. ارو از روی شانه های ما نگاه کرد. همه ی سرهای دیگر در همان جهت چرخیدند از جمله جین الک و دیمیتری که بدون حرکت در کنار ما ایستاده بود. سرعت برگشتن من به ان طرف از همه کمتر بود. فلیکس برگشته بود و پشت سر او دو مرد که ردای سیاهی به تن داشتند می خرامیدند. هردوی انها شباهت زیادی با ارو داشتند حتی یکی از انها همان موی سیاه نرم را داشت. دیگری موهایی به سفیدی برف داشت که به سایه ی سفید چهره اش طعنه می زد و روی شانه هایش ریخته بود. صورتهایشان بسیار شبیه به هم بودند و پوستی به نازکی کاغذ داشتند. ارو زمزمه کرد: مارکوس، کایوس ببینین! بعد از اون همه ماجرا بلا زنده اس الیس هم اینجا در کنار اونه! فوق العاده نیست؟ به نظر می امد که کلمه ی فوق العاده انتخاب اولب هیچ یک از ان دو نفر باشد. مرد مو سیاه کاملا بی حوصله به نظر می رسید گویی او هزاران سال بود که ذوق کردن ارو را دیده و به ان عادت کرده بود! چهره ی مرد دیگر نیز در زیر موهای سفیدبرفی اش دمغ به نظر می رسید. اما بی علاقگی انها سرخوشی ارو را از بین نبرده بود. ارو با صدای نرمی که بی شباهت به اواز نبود گفت: بیاین قصه رو بشنویم. خون اشام کهنسال سپید موی به سمت عقب برگشت و به طرف یکی از تختهای چوبی خرامید. دیگری کنار ارو مکثی کرد و بعد دستش را دراز کرد. ابتدا تصور کردم که او می خواهد دست ارو را بگیرد اما او فقط کف دست او را به ارامی لمس کرد و بعد دستش را پایین انداخت. ارو یکی از ابروهای تیره اش را بالا برد و من در حیرت بودم که چگونه این حرکت او باعث مچاله شدن پوست کاغذ مانند صورتش نشده بود! ادوارد صدایی حاکی از ناخشنودی در اورد و الیس با کنجکاوی به او نگاه کرد. ارو گفت: متشکرم مارکوس خیلی جالبه. یک لحظه طول کشیده بود تا متوجه نکته ای بشوم. مارکوس با لمس کف دست ارو افکار خودش را به او منتقل کرده بود! مارکوس به نظر علاقه من نمی امد. او نیز به نرمی از ارو فاصله گرفت و به خون اشام کهنسال که نزدیک دیوار نشسته بود و لابد کایوس بود ملحق شد. دو خون اشام دیگر که در انجا حضور داشتند و به نظر می رسید محافظان او باشند دنبال مارکوس رفتند. همان طور که حدس زده بودم. می توانستم دو زنی را که لباس تابستانی بی استین پوشیده بودند ببینم که به کنار کایوس رفته و انجا ایستاده بودند. فکر اینکه هر خون اشامی به محافظ احتیاج داشت کمی برای من خنده اور بود اما شاید ان خون اشام های کهنسال همانقدر که پوست های نازکشان نشان می داد ضعیف و شکننده بودند. ارو در حالی که سرش را تکان می داد گفت: حیرت اوره. کاملا حیرت اوره. حالت ناامیدانه ای در چهره ی الیس نقش بسته بود. ادوارد به طرف او برگشت و دوباره با صدای اهسته اما سریعی توضیح داد: مارکوس ارتباط ها رو می بینه. اون از شدت وابستگی ما بهم حیرت کرده. ارو لبخند زد و با خودش تکرار کرد: چه ارامش بخش. بعد به ما گفت: به شما اطمینان می دم مارکوس کسی نیست که به این اسونی بشه اونو حیرت زده کرد.

نگاهی به چهره ی بی حالت مارکوس انداختم و حرف ارو را باور کردم!ارو گفت: اما حتی حالا هم درک این ماجرا خیلی مشکله... او به فکر فرو رفت و در همان حال به بازوی ادوارد که دور من حلقه شده بود خیره ماند. حدس زدن مسیر افکار پیچیده ی ارو برای من کار بسیار دشواری بود. سعی کردم حدس بزنم. ارو از ادوارد پرسید: چطور می تونی تا این حد به این دختر نزدیک بشی؟ ادوارد با لحن ارامی جواب داد: کار اسونی نیست. -با این حال تلاش بیهوه ایه! خیلی بیهوده! ادوارد با لحن خشکی خندید و گفت: به نظر من با ارزشه. ارو خندید و گفت: اگه من از طریق خاطرات تو بوی این دختررو حس نکرده بودم هیچ وقت نمی تونستم باور کنم که کسی به اندازه ی تو نسبت به خون کشش و حساسیت داشته باشه. من خودم هرگز چنین چیزی رو حس نکردم. بیشتر ما حاضریم برای برخورداری از چنین حساسیتی به خون تلاش کنیم و اما تو... ادوارد با چهره ای که حالت کنایه امیزی داشن جمله ی ارو را کامل کرد: اما من اونو ضایع می کنم. ارو دوباره خندید و گفت: آه چقدر دلم برای دوستم کارلایل تنگ شده! تو منو به یاد اون می اندازی- با این تفاوت که اون مثل ت تندخو نیست. -کارلایل از خیلی جهات دیگه هم به من برتری داره. -بدون شک، هیچ وقت فکر نمی کردم کسی بتونه از نظر خویشتن داری در مقابل همه چیز از کارلایل پیشی بگیره اما تو خلاف فکر منو ثابت کردی. ادوارد با بی قراری گفت: بعیده. به نظر می رسید که مقدمات حوصله ی او را یر برده بود. این حالت او بر وحشت من افزود نمی توانستم از تلاش برای تصور انچه که ادوارد انتظارش را می کشید خودداری کنم. ارو با لحن متفکرانه ای
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#83
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۳۷ عصر
گفت: من از موفقیت های اون خوشنودم. خاطره هاسی تو در مورد کارلایل هدیه ی خوبی برای منه گرچه بیش از حد منو به حیرت می اندازه. تعجب می کنم که چطور چنین خاطره هایی منو ... خوشنود می کنن منظورم موفقیت اون در این مسیر غیرسنتی و نامتعارفیه که انتخاب کرده. انتظار داشتم که گذر زمان اونو ضعیف و فرسوده کنه. من طرح اونو برای پیدا کردن کسای دیگه ای که باهاش هم عقیده باشن مسخره کرده بودم. اما یه جورهایی از این که اشتباه کردم خوشحالم. ادوارد جواب نداد. ارو اهی کشید و گفت: اما خویشتن داری تو! نمی دونستم ممکنه کسی چنین قدرتی داشته باشه. منظورم عادتیه که تو در خودت ایجاد کردی یعنی مقاومت در برابر این جاذه ی فریبنده اون هم نه یک بار بلکه بارها و بارها- اگه خودم این قدرت تورو حس نکرده بودم هیچ وقت نمی تونستم باور کنم. ادوارد با چهره ای بی حالت به تحسین ارو گوش می داد و به او خیره شده بود. من این چهره ای را که زمان ان را تغییر نداده بود ان قدر خوب می شناختم که بتوانم وجود چیزی را در پشت لایه ی ظاهری ان حس کنم. تلاش می کردم تا نفس هایم را منظم نگه دارم. ارو خنده ای کرد و گفت: فقط به یاد اوردن این که این دختر چه جاذبه ای برای تو داره خود منو تشنه می کنه! ادوارد اخم کرد. ارو به او اطمینان داد: نگران نباش. من قصد صدمه زدن به اونو ندارم. اما در یک مورد خاص خیلی کنجکاوم. او با علاقه ی اشکاری به من نگاه کرد و در حالی که یک دستش را بالا اورده بود با لحن مشتاقانه ای از ادوارد پرسید: می تونم؟ ادوارد با لحن سرد و بی تفاوتی گفت: از خودش بپرس. ارو با صدای بلندی گفت: البته بی ادبی من رو می رسونه! بعد او مستقیما مرا خطاب قرار داد و گفت: بلا! اینکه تو تنها استثنا برای استعداد جالب ادوارد در مورد شنیدن فکرهای دیگران هستی منو مجذوب کرده- خیلی جالبه که چنین اتفاقی ممکن شده! و چون استعداد های من و ادوارد از خیلی جهات شبیه هم هستن از خودم می پرسم ممکنه تو به من لطف کنی تا امتحانی بکنم و ببینم که تو در مورد استعداد خاص من هم یه استثنا هستی یا نه؟ چشم های من با وحشت به روی چهره ی ادوارد لغزیدند. با وجود نزاکت اشکار ارو باور نمی کردم که در این مورد حق تصمیم گیری داشته باشم. فکر اینکه به او اجازه بدهم مرا لمس کند هراس انگیز بود اما از طرفی به طور لجوجانه ای علاقه داشتم که فرصت لمس پوست عجیب او را از دست ندهم! ادوارد با حالتی اطمینان بخش سرش را تکان داد- شاید به این دلیل که او مطمئن بود ارو به من اسیبی نخواهد رساند یا شاید به خاطر این که چاره ی دیگری نداشتم! مطمئن نبودم. به طرف ارو برگشتم و دستم را اهسته بالا بردم. دستم می لرزید. او کمی به طرف من خرامید و فکر می کنم سعی داشت چهره اش حالت ارامش بخشی داشته باشد. اما اعضای کاغذ مانند چهره اش عجیب تر نااشناتر و ترسناکتر از ان بودند که به من ارامش بدهند! حالت چهره اش بسیار نافذ تر از حرف هایش بود. ارو دستش را به طرف من دراز کرد گویی می خواست با من دست بدهد. بعد پوست دستش را که به نظر بسیار نازک می امد به پوست دستم چسباند. پوست دستش سخت بود اما بیشتر از انکه شبیه به گرانیت باشد ظریف و شکننده و حتی سردتر از انچه که تصور کرده بودم به نظر می امد. چشم های غبارالود او با لبخندی به چشم های من خیره ماندند و برگرفتن نگاهم از او غیرممکن می نمود! ان چشم ها به طور عجیب امال خوشایندی مسحور کننده بودند. همچنان که به او خیره شده بودم چشم های ارو تغییر کردند. اطمینان درون انها رفته رفته تبدیل به تردید و سپس تبدیل به ناباوری شد تا اینکه او دوباره با نقاب مهربانانه ای ارامش را به چشم هایش بازگرداند. وقتی که دست مرا رها کرد و قدمی به عقب برداشت گفت: خیلی خیلی جالبه. چشم های من به طرف ادوارد برگشت و گرچه صورت او ارام بود به نظر مغرور می رسید. ارو با حالت متفکرانه ای باز هم عقب تر خرامید. برای لحظه ای ساکت ماند چشم های او بین ما سه نفر - من ادوارد و الیس- در حرکت بود. سپس ناگهان سرش را تکان داد و با خودش زمزمه کرد: اولین کسی که... نمی دونم ایا نسبت به سایر توانایی های ما هم مصونیت داره یا نه... جین عزیزم؟ جین کوچولو با خوشحالی لبخندی به ارو زد و گفت: بله سرورم؟ حالا ادوارد به راستی می غرید با صدایی که گویی سینه اش را می درید و می شکافت و بالا می امد. چشم هایش با حالتی تهدید امیز و غضبناک به ارو دوخته شده بود. اتاق از جنبش افتاده بود همه با ناباوری به او نگاه می کردند. گویی او در حال ارتکاب نوعی رفتار نادرست و خجالت اور بود. فلیکس را دیدم که با امیدواری نیشخندی زد و قدمی به طرف جلو برداشت. ارو نگاه سریعی به او انداخت و او در جایش میخکوب و نیشخندش به اخم قهرالودی تبدیل شد. بعد ارو به جین گفت: عزیزم داشتم از خودم می پرسیدم که ایا بلا نسبت به تو مصونیت داره یا نه. غرش های خشمگین ادوارد مانع از ان بود که به راحتی بتوانم صدای ارو را بشنوم. او رهایم کرد و بعد طوری جابه جا شد که مرا از دید انها پنهان کند. کایوس با همراهانش همچون شبحی به طرف ما لغزیدند تا از نزدیک تماشا کنند. جین با لبخند مسرت بخشی به طرف ما برگشت. ادوارد به طرف دخترک خیز برداشت و در همان حال الیس فریاد زد: نه ... این کارو نکن. پیش از انکه من بتوانم واکنشی نشان دهم پیش از انکه کس دیگری بتواند بین انها قرار بگیرد و قبل از انکه حتی محافظان ارو بتوانند تکان بخورند ادوارد نقش زمین شده بود. کسی به او دست نزده بود با این حال او روی کف سنگی افتاده بود و از درد شدیدی به خود می پیچید. من با وحشت به او نگاه می کردم. حالا جین فقط به او لبخند می زد. ناگهان بعضی چیزها در ذهنم با هم جفت شدند: انچه الیس درباره ی استعداد های هراس اور مخالفان خاص خانواده ی ولتوری گفته بود اینکه چرا همه رفتار محترمانه ای با جین داشتند و اینکه چرا ادوارد خودش را پیش روی او قرار داده بود تا مانع انجام همان کار نسبت به من شود. فریاد کشیدم: بسه دیگه!صدای من در سکوت انجا طنین انداز شد. در همان حال به طرف جلو پریدم تا خودم را بین انها قرار دهم. الیس بازوهایش را با نیروی مقاومت ناپذیری دور من حلقه کرد بی انکه اعتنایی به تقلاهای من داشته باشد. بدن ادوارد روی کف سنگی تالار گرد مچاله شده بود و هیچ صدایی از میان لب هایش خارج نمی شد. احساس می کردم که درد ناشی از دیدن این صحنه سرانجام باعث انفجار سرم خواهد شد.ارو با صدای ارامی گفت: جین. او به سرعت سرش را بالا اورد هنوز با خوشحالی لبخند می زد و نگاه پرسش گرش را به اربابش دوخته بود. همین که نگاه جین از ادوارد ببرداشته شد او ارام گرفت. ارو سرش را به طرف من خم کرد. جین لبخندش را به طرف من برگرداند. من حتی نگاه خیره ی او را ندیدم. من از زندانی که بازوهای الیس برایم ساخته بودند به ادوارد خیره شده بودم و بیهوده تقلا می کردم. الیس با صدای نجوا مانندی در گوشم زمزمه کرد: حال ادوارد خوبه. و در حالی که الیش این را به من می گفت ادوارد بلند شد و نشست و بعد با حرکت نرمی روی پاهایش ایستاد. چشم هایش با چشم های من تلاقی کردند و من وحشت را در انها دیدم. ابتدا گمان کردم وحشت او ناشی از رنجی بود که چند لحظه ی پیش تحمل کرده بود اما او به سرعت به جین و بعد به من نگاه کرد- و بعد ارامش چهره اش را دربر گرفت. من هم به جین نگاه کردم. او دیگر لبخند نمی زد. نگاه خشم الودش را به من دوخته بود و چانه اش در اثر تمرکز نیرویش منقبض شده بود. من کمی عقب رفتم و در انتظار درد ماندم. هیچ اتفاقی نیفتاد. ادوارد باز هم در کنار من بود. او بازوی الیس را لمس کرد و او من را به او تسلیم نمود. ارو شروع به خندیدن کرد: ها ها ها این حیرت انگیزه! جین با ناامیدی چیزی زیر لب گفت و به طرف جلو خم شد گویی اماده ی جهیدن بود. ارو با لحن ارامش بخشی گفت: ناامید نباش عزیزم. بعد دستش را که به سبکی پودر به نظر می امد روی شانه ی دختر گذاشت و ادامه داد: اون همه ی مارو شگفت زده کرده. جین کماکان با نگاه غضب الودش به من می نگریست و در همان حال لب بالایی اش به سمت عقب جمع شده و دندان هایش را اشکار ساخته بود. ارو دوباره از ته دل خندید و گفت: ها ها ها ... ادوارد تو خیلی شجاع هستی که همه چیزو در سکوت تحمل می کنی. من یک بار از جین خواستم این کارو با من بکنه- فقط از روی کنجکاوی. بعد سرش را با حالت تحسین امیزی تکان داد. ادوارد با حالتی حاکی از بیزاری چشم غره ای رفت. ارو اهی کشید و گفت: خوب حالا ما باید با شما چی کار کنیم؟ ادوارد و الیس بی حرکت ماندند. این همان چیزی بود که انها انتظارش را می کشیدند.بدنم رفته رفته به لرزه افتاد. ارو با لحن امیدوارانه ای به ادوارد گفت: اصلا احتمال نمی دم که تو نظر خودت رو عوض کرده باشی. اما استعداد تو می تونه موهبت بی نظیری برای جمع کوچیک ما باشه. ادوارد مردد بود. از گوشه ی چشم فلیکس و جین را دیدم که هر دو اخم کرده بودند. به نظر می رسید که ادوارد قبل ز شروع به صحبت مشغول سبک سنگین کردن کلمه ها بود. او گفت: من ... ترجیح... می دم که ... نباشه. ارو که هنوز امیدوار به نظر می رسید به طرف الیس برگشت: الیس؟ شاید تو مایل باشی که به ما ملحق بشی؟ الیس گفت: نه متشکرم. ارو ابروهایش را بالا برد و گفت: تو چطور بلا؟ ادوارد زیرلب غرولندی کرد که من مفهوم ان را نفهمیدم. مات و مبهوت به ارو خیره شدم. شاید او شوخی می کرد؟ شاید هم در واقع منظور او این بود که برای شام پیش انها بمانم! سرانجام کایوس سپید موی سکوت را شکست: چی؟ او ارو را خطاب قرار داده بود اما لحن صدایش بی تفاوت و نجواگونه بود. ارو با لحن محبت امیز اما ملامت کننده ای گفت: کایوس تو که متوجه قدرت درونی اون هستی. از موقعی که ما جین و الک رو پیدا کردیم تا حالا چنین استعداد درخشان و اینده داری رو ندیده بودیم. می تونی تصور کنی که بودن او با ما چه توانایی هایی رو برای ما ایجاد می کنه؟ کایوس با چهره ای که حالت تلخی بر ان نقش بسته بود نگاهش را دور کرد. برقی از نفرت در چشم های جین درخشید شاید به خاطر مقایسه ای که انجام شده بود. ادوارد در کنار من با عصبانیت چیزی زمزمه کرد. می توانستم غرش درون سینه اش را بشنوم. نباید اجازه می دادم تندخویی اش او را به خطر بیندازد. با صدایی که کمی از زمزمه بلندتر بود گفتم: نه متشکرم. صدایم از ترس شکسته می شد. ارو اهی کشید و گفت: ضایع شدن چنین استعدادی باعث تاسفه. ادوارد با عصبانیت گفت: یا باید به شما ملحق بشیم یا بمیریم درسته؟ وقتی که به این اتاق اورده شدیم حدس می زدم. طبق قوانین شما نباید هرکسی پاش به اینجا برسه. لحن صدای او مرا به حیرت انداخت. او خشمگین به نظر می رسید اما در این واکنش او هدفی نهفته بود- مثل این بود که او واژه ها را با دقت زیادی انتخاب کرده باشد. ارو با حیرت پلک هایش را بهم زد و گفت: البته که نه. ما اینجا جمع شدیم و منتظر برگشتن هایدی هستیم. به خاطر شما نبوده. کایوس زیرلب گفت: ارو از حالا به بعد قانون ما شامل حالشون می شه. ادوارد نگاه خشمگینی به کایوس انداخت و گفت: چطور؟ بدون شک ادوارد از انچه که در فکر کایوس می گکذشت باخبر بود اما مصمم بود او را وادار کند تا فکرش را با صدای بلند بر زبان بیاورد. کایوس انگشت استخوانی اش را به طرف من گرفت و گفت: اون بیش از حد می دونه ادوارد تو رازهای مارو برملا کردی.. صدایش هم به نازکی پوست کاغذمانندش بود. ادوارد به او یاداوری کرد: همین الن اینجا چند نفر انسان توی جمع ما هست. و من به یاد متصدی پذیرش خوش چهره افتادم. چهره ی کایوس درهم رفت و حالت جدیدی به خود گرفت. ایا او در حال لبخند زدن بود؟ او با لحن موافقی گفت: بله. اما وقتی که دیگه اونها برای ما فایده ای نداشته باشن خوراک ما می شن! تو چنین قصدی درباره ی این دختر نداری. اگه اون اسرار ما رو فاش کنه ایا تو امادگی نابود کردنشو داری؟ فکر نمی کنم. جمله ی اخر را با لحن تمسخرامیزی گفته بود. در حالی که باز هم صدایم بلندتر از زمزمه نبود گفتم: من این کارو نمی کنم... کایوس با نگاه منجمد کننده ای مرا به سکوت واداشت. کایوس ادامه داد: در ضمن تو قصد نداری که اونو تبدیل به خون اشام کنی. بنابراین اون برای ما یه نقطه ی اسیب پذیر محسوب می شه. البته واقعیت اینه که جریمه ی شما فقط زندگی اونه. شما اگه بخواین می تونین برین. ادوارد دندان هایش را اشکار ساخت. کایوس گفت: حدس می زدم. لحن او امیخته به خشنودی بود. فلیکس مشتاقانه به طرف جلو خم شد. ارو ناگهان گفت: مگه اینکه...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#84
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۳۷ عصر
او مکثی کرد. ظاهرا او از جهتی که گفتگوی کایوس و ادوارد پیش گرفته بود ناراحت به نظر می رسید. ادامه داد: مگه اینکه تو قصد داشته باشی اونو به موجودی فناناپذیر تبدیل کنی. ادوارد لب هایش را جمع کرد و قبل از این که جوابی بدهد لحظه ای تردید کرد. بعد گفت: و اگه من این کارو بکنم؟ ارو لبخندی زد و دوباره خوشحال به نظر رسید. گفت: در این صورت شما ازاد می شین که به خونتون برگردین و سلام منو به دوستم کارلایل برسونین. اما بعد سایه ای از تردید چهره ی ارو را پوشاند. ادامه داد: اما باید بهت بگم که چاره ی دیگه ای بجز این کار نداری. بعد دستش را بالا اورد. کایوس که رفته رفته اخم خشم الودی چهره اش را دربرگرفته بود ارام گرفت. لب های ادوارد محکم بهم فشرده شدند. او به چشم های من خیره شد و من نگاهش را بی پاسخ نگذاشتم. زیر لب گفتم: قبول کن. خواهش می کنم. ایا این فکر تا این حد نفرت انگیز بود؟ ایا ادوارد ترجیح می داد بمیرد تا اینکه مرا به یک خون اشام تبدیل کند؟ احساس می کردم لگد محکمی به معده ام خورده بود. ادوارد با چهره ی موذبی به من نگاه کرد. ناگهان الیس از ما فاصله گرفت و قدمی به طرف ارو برداشت. ما برگشتیم و به او نگاه کردیم. او دستش را مثل دست ارو بالا برد. الیس چیزی نگفت و در همان حال ارو با حرکت دستش نگهبانانی را که به قصد ممانعت از نزدیک شدن الیس به او حرکت کرده بودند در جای خود میخکوب کرد. ارو نیمی از فاصله ی بین خودش و الیس را طی کرد و در حالی که برقی حاکی از اشتیاق و زیاده طلبی در چشم هایش دیده می شد دست او را گرفت. او سرش را روی دستهایشان که با هم تماس پیدا کرده بودند خم کرد و در حالت تمرکز چشمهایش را بست. الیس بی حرکت بود. صدای بهم خوردن دندان های ادوارد را می شنیدم. کسی از جای خود حرکت نکرد. به نظر می رسید که سر ارو روی دست الیس منجمد شده باشد. لحظه ها سپری می شدند و من مضطرب تر و مضطرب تر می شدم. نمی دانستم در ان مکان گذر چه بخشی از زمان را می توانستم مدت طولانی بدانم پیش از اینکه اتفاق بدتری بیفتد- بدتر از چیزی که تا ان لحظه اتفاق افتاده بود. لحظه ی دردالود دیگری سپری شد و بعد صدای ارو سکوت را شکست. -ها ها ها در حالی که می خندید سرش هنوز به طرف جلو خمیده بود. اهسته سرش را بلند کرد چشم هایش از هیجان برق می زدند. گفت: مجذوب کننده بود! الیس خنده ی خشکی کرد و گفت: خوشحالم که لذت بردی. ارو سرش را با شگفتی تکان داد و گفت: شگفت انگیزه! دیدن چیزهایی که ت تا حالا دیده بودی - مخصوصا چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده ان. الیس با صدای ارامی به او یاداوری کرد: اما اتفاق می افته. -بله بله شکی نیست. قطعا هیچ مشکلی وجود نداره. کایوس به شدت ناامید به نظر می رسید- احساسی که بین او و فلیکس و جین مشترک بود. کایوس با لحن گلایه امیزی گفت: ارو. ارو با لبخندی گفت: کایوس عزیز نگران نباس. به احتمالات فکر کن! اونها امروز به ما ملحق نمی شن اما ما همیشه می تونیم به اینده امیدار باشیم. فقط تصور کن که الیس به تنهایی چه شادی و لذتی رو می تونه به خونه ی ما بیاره ... در ضمن من بی نهایت کنجکاوم تا ببینم عاقبت بلا چی می شه! به نظر می رسید که ارو متقاعد شده بود. ایا او نمی دانست که تصاویر ذهنی الیس تا چه حد تغییر پذیر بودند؟ ایا او نمی دانست که الیس می توانست امروز عزمش را برای تبدیل من جزم کند و فردا تصمیمش را تغییر دهد؟ میلیون ها تصمیم بسیار کوچک و بی اهمیت شامل تصمیم های خودش و افراد متعددی همچون ادوارد ممکن بود مسیر الیس و در نتیجه اینده ای را که ارو دیده بود تغییر دهد. از ان گذشته تمایل الیس برای انجام این تبدیل چه اهمیتی داشت؟ با وجود بیزاری ادوارد نسبت به انجام این کار تبدیل شدن من به یک خون اشام چه اهمیتی برای خود من می توانست داشته باشد؟ اگر ادوارد مرگ را به زندگی دائمی با بلای خون اشام ترجیح می داد در ان صورت من فقط به عامل ازار دهنده ی جاودانه ای تبدیل می شدم. در حالی که وحشت زده بودم احساس کردم که افسردگی وجودم را فراگرفته بود و داشت من را غرق می کرد... ادوارد با لحن ملایمی پرسید: پس حالا ما ازاد هستیم که بریم؟ ارو با خوش رویی گفت: بله. بله.اما خواهش می کنم باز هم به ما سر بزنین. حضور شما در اینجا مطلقا هیجان انگیز بود! کایوس با لحن مطمئنی گفت:و البته ما هم به شما سر می زنیم!در همان حال چشم هایش نیمه بسته به نظر می رسید و به چشم های مارمولکی با پلک های بزرگ شبیه شده بود. او ادامه داد: به شما سر می زنیم تا مطمئن بشیم که شما به تعهد خودتون عمل می کنین. اگه من به جای شما بودم این کارو زیاد به تاخیر نمی انداختم. ما هیچ وقت فرصت دوباره ای رو به کسی نمی دیم. چانه ی ادوارد به شدت منقبض شد با این حال سرش را تکان داد. کایوس پوزخندی زد و به طرف جایی که مارکوس بی تفاوت و بی حرکت نشسته بود برگشت. فلیکس ناله ای کرد. ارو لبخند شادی زد و گفت: اه فلیکس صبر داشته باش. هر لحظه ممکنه هایدی به اینجا بیاد. ادوارد با صدایی که لحن تازه ای به خود گرفته بود گفت: هوم. در اینصورت شاید بهتر باشه تا دیر نشده ما از اینجا بریم. ارو موافقت کرد: بله. فکر خوبیه. همیشه ممکنه اتفاق های بدی بیفته. اما اگه براتون اشکال نداره تا تاریک شدن هوا اون پایین بمونین. ادوارد گفت: البته. در همان حال فکر اینکه باید برای فرار از انجا تا تاریکی هوا صبر می کردیم تنم را لرزاند. ارو با یک انگشت به فلیکس اشاره کرد و گفت: بیا اینجا. فلیکس بی درنگ پیش رفت و ارو شنل خاکستری رنگی را که خون اشام غول پیکر به دور بدنش بسته بود باز کرد و ان را از روی شانه های او کشید. او شنل را به طرف ادوارد انداخت و گفت: اینو بگیر و بپوش. تو کمی جلب توجه می کنی. ادوارد شنل بلند را روی شانه هایش کشید و کلاه ان را پایین انداخت. ارو اهی کشید و گفت: بهت می اد. ادوارد خنده ی بی صدایی کرد اما زود حالتی جدی گرفت و گفت: متشکرم ارو. ما پایین منتظر می مونیم. ارو گفت: خداحافظ دوست های جوون من. و بی انکه جهت نگاهش را تغییر دهد برقی در چشم هایش درخشید. ادوارد گفت: بریم. وضع اضطراریه! دیمیتری به ما اشاره کرد که دنبال او برویم و بعد از همان راهی که امده بودیم برگشتیم ظاهر امر نشان می داد که راه خروج دیگری وجود نداشت. ادوارد با ملایمت مرا در کنار خودش به طرف جلو می کشید. الیس با فاصله ی کمی در طرف دیگر من راه می رفت و چهره اش حالتی جدی داشت. الیس زمزمه کرد:سرعت حرکت ما کافی نیست. با وحشت سرم را بلند کردم و به او خیره شدم. فقط حالتی از ازردگی در چهره اش دیده می شد. درست در همین لحظه بود که من همهمه ی صداهایی را شنیدم- صداهایی بلند و خشن- که از محوطه ی پیش تالار به گوش می رسید. صدای ناهنجار مردانه ای گفت: این غیرعادیه. بعد صدای گوش خراش زنانه ای به گوش رسید: چقدر عقب افتاده! جمعیت بزرگی در حال وارد شدن از در کوچک بودند و رفته رفته اتاق سنگی کوچک تر را اشغال می کردند. دیمیتری به ما اشاره کرد که خودمان را کنار بکشیم. ما خودمان را به دیوار سرد چسباندیم تا انها عبور کنند. زوجی که پیشاپیش جمعیت بودند و لهجه شان نشان می داد امریکایی هستند با نگاه های کاوشگرانه ای به اطراف خود نگاه کردند. صدای اواز گونه ی ارو را از اتاق بزرگ برجک دار شنیدم: مهمان ها خوش اومدین! به ولترا خوش اومدین! بقیه ی ان افراد که تعدادشان به چهل یا بیشتر می رسید به دنبال زوج امریکایی پیش می رفتند. بعضی از انها مثل گردشگرها به دقت به محیط اطرافشان نگاه می کردند. حتی چند نفر از انها عکس گرفتند. بقیه مات و مبهوت مانده بودند گویی داستانی که انها را به این اتاق کشانده بود حالا دیگر بی معنا می نمود. زن کوچک اندامی با پوست تیره توجه مرا بیش از همه جلب کرده بود. تسبیحی به دور گردنش اویزان بود و صلیبی را محکم در دست نگه داشته بود. او اهسته تر از سایرین راه می رفت و گهگاهی دستی به پشت کسی می زد و سوالی را به زبان نااشنایی می پرسید. به نظر نمی رسید که کسی حرف او را بفهمد و رفته رفته لحن صدایش با وحشت امیخته می شد. ادوارد سرم را به سینه اش چسباند اما خیلی دیر شده بود. من دیگر متوجه شده بودم! همین که کوچک ترین شکافی در میان جمعیت پیدا شد ادوارد به سرعت من را به طرف در کشید. می توانستم وحشتی را که بر چهره ام نقش بسته بود حس کنم و رفته رفته قطره های اشک چشم هایم را پر کرده بودند. راهروی طلایی رنگ تزئین شده ارام و بی صدا بود و کسی به جز یک زن بسیار زیبا که صورتی شبیه به مجسمه داشت در انجا دیده نمی شد. او با کنجکاوی به ما خیره شده بود به خصوص به من! دیمیتری از پشت سر ما به او خوشامد گفت: به خونه خوش اومدی هایدی. هایدی با بی اعتنایی لبخند زد. او مرا به یاد رزالی می انداخت البته انها به جز زیبایی کم نظیر و به یاد ماندنی چهره شان هیچ وجه تشابهی نداشتند. نمی توانستم نگاهم را از چهره ی او بگیرم. لباسی که به تن داشت زیبایی اش را دوچندان کرده بود. پاهای او به طور حیرت انگیزی بلند بودند و با جوراب های تیره رنگی پوشانده شده بودند. دامن بسیار کوتاهی پوشیده بود. پیراهن او که از جنس وینیل قرمز بود استین های دراز و یقه ی بلندی داشت و کاملا به تنش چسبیده بود. موی بلند و قهوه ای او که به رنگ چوب ماهون بود می درخشید و چشم هایش سایه ی بنفش بسیار عجیبی داشتند- رنگی که شاید از گذاشتن لنز ابی رنگ بر روی عنبیه های قرمز حاصل شده بود! او با صدایی به نرمی ابریشم جواب داد: دیمیتری. چشم های او بین چهره ی من و شنل خاکستری ادوارد در نوسان بود. دیمیتری با لحن تحسین امیزی ذگفت: مثل این که ماهیگیری عالی بوده! و من ناگهان متوجه لباس بسیار جالبی که ان زن به تن داشت شدم... او نه تنها ماهیگیر بود بلکه نقش طعمه را هم ایفا می کرد! لبخند مسحور کننده ای زد و گفت: متشکرم. با من نمی ای؟ -زود برمی گردم. چندتا برای من نگه دارین. هایدی سرش را تکان داد و در لحظه ی اخر نگاه کنجکاوی به من انداخت و از در خارج شد.ادوارد با سرعت راه افتاد و من مجبور شدم برای رسیدن به او بدوم. اما هنوز از میان در پر زرق و برق خارج نشده بودیم که صدای جیغ و فریاد شروع شد. فصل 22 پرواز دیمیتری ما را در اتاق پر زرق و برق و مجلل پذیرش تنها گذاشت،جایی که زنی به نام جیانا هنوز پشت پیشخوان تمیز و جلا داده شده خودش دیده می شد.موسیقی شاد و ملایمی از بلندگوهایی که دیده نمی شدند،پخش می شد. او به ما هشدار داد:قبل از تاریک شدن هوا نرین. ادوارد سرش را تکان داد و دیمیتری با عجله از آنجا دور شد. جیانا از این گفتوگوی کوتاه اصلا متعجب نشد،گرچه نگاهش با کنجکاوی زیرکانه ای به شنل عاریه ای ادوارد دوخته شده بود. ادوارد زیر لب پرسید:حالت خوبه؟ صدایش آهسته تر از آن بود که گوش انسانی آن زن بتواند آن را بشنود.اصطراب صدایش را خشن تر مرده بود.البته اگر بتوان صفت خشن را برای مخمل به کار برد!به نظرم رسید که هنوز به خاطر وضعیت موجود ناراحت بود. الیس گفت:بهتره قبل از اینکه بیفته،یه جایی بشونیش.داره از پا می افته. فقط در این لحظه بود که متوجه لرزش شدید بدنم شدم، به شدت می لرزیدم و تمام اجزای بدنم به ارتعاش درآمده بودند،تا اینکه دندان هایم به هم خوردند و به نظرم رسید که فضای اتاق در اطراف من به جنبش در آمد و تصویر آن در چشم هایم تیره و تار شد.در یک لحظه سخت با خودم اندیشدم،که شاید این همان احساسی بود که به جیکوب، درست پیش از تبدیل او به یک گرگینه دست می داد. صدایی را شنیدم که مفهومی برایم نداشت و فقط یک متضاد گوش خراش برای موسیقی ملایم و شادی بود که در اتاق به گوش می رسید.لرزش اندامم حواسم را پرت کرده بود و نمی دانستم این صدا از کدام سو می آمد.ادوارد مرا به طرف کاناپه ای که در دورترین فاصله از آن انسان کنجکاو پشت میز نشین قرار داشت،کشید و گفت:هیس،بلا،هیس. الیس گفت:فکر می کنم دچار حمله جنون آمیز شده باشه.شاید بهتر باشه بهش سیلی بزنی. ادوارد نگاه خشم آلودی به او انداخت.بعد من متوجه شدم.اوه.صدا به من تعلق داشت.صدای ناهنجار،هق هقی بود که از درون سینه ام به گوش می رسید.این چیزی بود که مرا به لرزه انداخته بود. ادوارد جند بار فریاد کشید:مشکلی نیست.تو در خطر نیستی.مشکلی نیست. او مرا روی زانوهایش نشاند و شنل ابریمی ضخیمش را دور من پیچید تا مرا از سردی پوست خود دور نگه دارد. می دانستم که چنین واکنشی احمقانه بود.چه کسی می دانست که من چه مدت مجبور به نگاه کردن به چهره ادوارد بودم؟من نجات یافته بودم و او هم نجات یافته بود،اما او می توانست به محض آزاد شدن ما از اینجا مرا ترک کند.بنابراین حیف - حتی دیوانگی - بود که اجازه دهم چشم هایم چنان از اشک لبریز شوند که نتوانم صورت او را ببینم. اما...اما در پشت چشم هایم جایی که اشک ها نمی توانستند تصویر او را بشویندو محو کنند،هنوز نمی توانستم چهره وحشتناک زن ریز نقشی را که تسبیحی در دست داشت،ببینم. هق هق
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#85
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۳۸ عصر
کنان گفتم:همه اون آدمها... زیر لب گفت:می دونم. خیلی وحشتناکه. آره همین طوره.کاش تو اون صحنه رو ندیده بودی. سرم را به سینه سرد او تکیه دادم و با شنل ضخیمش اشک چشم هایم را زدودم.چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودم را ارام کنم. صدایی با لحن مودبانه ای پرسید:چیزی هست که بتونم برای شما بیارم؟ این صدای جیانا بود که وری شانه ادوارد خم شده بود و با نگاهی نگران و در عین حال با تجربه و بی تفاوت به نظر می رسید،به من نگاه کرد.به نظر نمی رسید از اینکه صورتش در چند سانتی متری خون آشام بیگانه ای بود،ناراحت باشد.او یا به کلی سهل انگار و بی مبالات بود یا اینکه در شغل خودش تبحر زیادی داشت. ادوارد با لحن سردی جواب داد:نه. او سرش را تکان داد و به من لبخند زد و بعد ناپدید شد.منتظر ماندم تا به اندازه ای از ما دور شود که صدایمان را نشنود بعد با لحن کنجکاوی پرسیدم:اون می دونه که اینجا چه خبره؟ صدایم گرفته و ناهنجار بود،رفته رفته بر خودم مسلط می شدم و تنفسم نظم پیدا می کرد. ادواردگفت:آره،اون همه چیز رو می دونه. اینم می دونه که اونها یه روزی خودش رو هم می کشن؟ می دونه که احتمالش هست. حیرت کردم. نمی شد از چهره ادوارد چیزی فهمید.او ادامه داد:اون امیدواره که اونها تصمیم بگیرن که اونو زنده نگه دارن. احساس کردم که رنگ چهره ام پرید.گفتم:اون می خواد یکی از اونها بشه؟ ادوراد سرش را یکبار به علامت تایید تکان داد و در حالی که نگاهش را به صورت من دوخته بود،منتظر واکنش من نماند. لرزیدم و زیر لب گفتم:چطور میتونه چنین چیزی رو بخواد؟ این سئوال را بیشتر از خودم پرسیده بودم و در واقع انتظار جواب نداشتم.ادامه دادم:اون چطور می تونه ببینه که اون آدم ها رو به اون اتاق نفرت انگیز ببرن و تازه خودشم بخواد یکی از اون هیولا ها بشه؟ ادوراد جوابی نداد.چهره او در واکنش به حرفی که زده بودم، درهم رفت. وقتی به چهره بسیار زیبای او چشم دوختم و سعی کردم علت دگرگونی آن را بفهمم،ناگهان تکان سختی خوردم.چون به یاد این واقعیت افتادم که من به راستی در آنجا بودم،در میان بازوهای ادوارد - گرچه به طور موقت - و اینکه - حداقل درست در همان لحظه - ما دیگر در استانه کشته شدن نبودیم. فریاد کشیدم:اوه ادوارد. و دوباره هق هق گریه ام شروع شد.واکنش بسیار احمقانه ای بود.پرده اشک در جلوی چشم هایم ضخیم تر از آن بود که بتوانم باز هم صورت او را ببینم و این غیرقابل بخشش بود.بدون شک من فقط تا غروب آفتاب وقت داشتم.باز هم وضعیت شبیه به داستان جن و پری شده بود که در آن مهلت های زمانی برای از بین رفتن طلسم وجود داشت. ادوارد هنوز نگران بود،با دستش ضربه های ملایمی به پشتم زد و پرسید:چی شد؟ (من اینجا چیزی جا ننداختم.بلا چیزی نگفت ولی ادوارد جواب داد می دونم منتظورت چیه) زیر لب گفت:دقیقا می دونم منظورت چیه.اما حالا دلایل زیادی برای شاد بودن داریم و یکی از اونها اینه که ما زنده ایم. با لحن موافقی گفتم:آره و دلیل خوبی هم هست. او دوباره زمزمه کرد:و با هم هستیم. نفس او چنان خوشبو بود که سرم ا به دوران انداخت. من فقط سرم را تکان دادم و مطمئن بودم که البته اهمیت این موضوع برای او به اندازه من نبود. ادامه داد:و به احتمال زیاد فردا هم زنده می مونیم. با ناراحتی گفتم:امیدوارم. الیس با لحن مطمئنی گفت:چشم انداز فردا کمابیش خوبه. طی لحظات سپری شده او چنان ساکت مانده بود که من کمابیش حضورش را فراموش کرده بودم.او با لحن رضایتمندانه ای افزود:کمتر از 24 ساعت دیگه من چسپرو می بینم. الیس خوشبخت!او می توانست به آینده اش اطمینان داشته باشد. نمی توانستم برای مدتی طولانی چشم هایم را دور از چهره ادوارد نگه دارم.به او خیره شدم چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشتم ، این بود که آینده هرگز از راه نرسد و لحظه ای که در آن بودیم تا ابد طول بکشد.یا اگر تا ابد طول نمی کشید در پایان آن زندگی من هم به آخر برسد. ادوارد متقابلا به من خیره شده بود،چشم های تیره او مهربان به نظر می رسیدند و به راحتی می شد تصور کرد که او نیز احساس مرا داشت.من هم چنین تصور کردم تا آن لحظه را شیرین تر کنم.نوک انگشت های او دایره های را زیر چشم هایم را لمس کرد.بعد گفت:تو خیلی خسته به نظر می آی. متقابلا نجوا کردم:و تو هم تشنهبه نظر می آی! و در همان حال نگاهم را به خطوط خراش مانندی که زیر چشم های تیره اش دیده می شد،دوخته بودم. او شانه ای بالا انداخت و گفت:مهم نیست. با بی میلی گفتم:مطمئنی؟می تونم کنار الیس بشینم.اما واقعیت این بود که حالا ترجیح می دادم به دست او کشته شوم تا اینکه بخواهم حتی یک سانتی متر از او دور شوم. آهی کشید و گفت:مسخره بازی درنیار. نفس مطعر او چهره ام را نوازش داد.او ادامه داد:هیچ وقت به اندازه حالا نتونسته ام به اون قسمت از طبیعت خودم تسلط داشته باشم. من یک میلیون سئوال برای پرسیدن از او داشتم.یکی از آنها روی لب هایم می جوشید اما جلوی زبانم را گرفتم.نمی خواستم آن لحظه را خراب کنم.حتی با وجود اینکه لحظه نا خشایندی در این اتاق بود که مرا به حال تهوع می انداخت.آن هم در مقابل چشم های زنی که ممکن بود روزی به موجود خون آشامی تبدیل شود. اینجا در میان بازوهای او خیال پردازی در مورد اینکه او مرا دوست داشت،کار اسانی بود.حالا نمی خواستم به انگیزه های او فکر کنم.به اینکه شاید او این گونه رفتار می کرد تا مرا آرام نگه دارد،جون هنوز هم در معرض خطر بودیم.شاید هم او از این که ما در آنجا بودیم احساس گناه می کرد و خوشحال بود که تا اینجا مسئولیت مرگ من بر دوش او سنگینی نمی کرد.شاید زمانی که از هم جدا مانده بودیم،باعث شده بود که حالا بتواند مرا راحت تر تحمل کند.اما این موضوع اهمیتی نداشت.خوشحال تر وبدم که این گونه وانمود کنم. آرام و بی صدا در میان بازوهای او ماندم و سعی کردم اجزای چهره اش را دوباره به خاطر بسپارم و وانمود کنم که... او به صورت من خیره شده بود،گویی خودش هم جنان حالی داشت.ودر همان حال او و الیس مشغول بحث در مورد چگونگی رفتن به خانه بودند.صداهای آنها آنقدر سریع و خفیف بود که می دانستم جیانا نمی توانست متوجه شود.خود من هم نیمی از حرف های آنها را متوجه نمی شدم.اما گیا باز هم حرف از سرقت ماشین در میان بود!نمی دانستم که پورشه زرد سرانجام به دست صاحبش باز گشته بود یا نه. یک بار الیس پرسید اون همه حرف در مورد خواننده ها بود؟ ادوارد گغت:لا توآکنتانته. ادوارد یان کلمه ها را با لحنی شبیه به موسیقی ادا کرده بود. الیس گفت:آره،همونه. لحظهی ای تمرکز کردم.من هم در گذشته درباره آن تعجب کرده بودم. احساس کردم ادوارد شانه هایش را که دور من بودند را بالا انداخت.بعد گفت:اونها اسمی برای کسی دارن که بوش شبیه به بویی هست که بلا برای من داره.اونها اون زن رو خواننده من خطاب می کنن- جون خون اون برای من می رقصه. الیس خندید. آن قدر خسته بودم که بتوانم به راحتی به خواب بروم.اما با خستگی می جنکیدم.نمی خواستم ختی یک ثانیه از وقتی را که با او بودم،از دست بدهم.گهگاهی در همان حال که با الیس صحبت می کرد،ناگهان به طرف من برمی گشت و نگاهم می کرد.هر دفعه نگاه او همچون شوکی الکتریکی بود که به قلب من وارد می شد،قلبی که از مدت ها قبل خفته بود.اما حالا مثل این بود که صدای این قلب همه فضای اتاق را پر کرده باشد. گویی در بهشت کوچکی بودم که در ست در میان جهنم -جهنم خون اشام های خبیث - قرار گرفته باشد. حساب زمان به کلی از دستم خارج شده بود.بنابراین وقتی بازوهای ادوارد به دور من حلقه شدند،و او و الیس هر دو با چشم های محتاط به انتهای اتاق نگاه کردند،وحشت کردم.وقتی که الک از میان درهای دو طرفه وارد اتاق شد،خودم را روی سینه ادوارد جمع کردم.چشم های او حالا شبیه یاقوت سرخ و درخشانی بودند،اما با وجود غذایی که بعد از ظهر خورده بود،هنوز لباس خاکستری روشن او بسیار تمیز به نظر می رسید! خبر خوشی آورده بود. الک به ما گفت:حالا شما آزاد هستین که برین. لحن او چنان گرم بود که گویی ما با او یک عمر دوست بوده ایم.از شما انتظار داریم که دیگه توی شهر وقت تلف نکنین. ادوراد هیچ حرکتی برای جواب دادن به او نکرد،فقط با صدایی به سردی یخ گفت:مشکلی پیش نمی آد. الک لبخند ز سرش را تکان داد و دوباره ناپدید شد. در حالی که ادوارد به من کمک می کرد روی پاهایم بایستم جیانا به ما گفت:از اون گوشه،راهروی سمت راست رو دنبال کنین تا به اوین ردیف از آسانسور ها برسین.اتاق انتظار دو طبقه پایین تر این اینجاست و به خیابون راه داره. بعد با خوشرویی اضافه کرد:فعلا خداخافظ نمی دانستم آیا توانایی این زن برای نجات جانش در آینده نزدیک کافی خواهد بود یا نه. الیس نگاه مرموزی به آن زن انداخت. خوشحال بودم که راه دیگری - جز تونل فاصلاب - هم برای خروج از اینجا وجود داشت.مطمئن نبودم که بتوانم سفر زیرزمینی دیگری را تحمل کنم. ما از میان سالن انتظار مجللی که به طور با سلیقه ای تزیین شده یود،گدشتیم.من تنها کسی بودم که به عقب برگشتم و نگاهی به آن قلعه قرون وسطایی که نمای تجاری زیبایی داشت،انداختم.از اینجا نمی توانستم برجک را ببینم که البته از این بابت خوشحال بودم. در خیابان ها هنوز جشن با شدت تمام ادامه داشت.در حالی که به سرعت از میان خیابان های باریکی که با قلوه سنگ فرش شده بودند،می گذشتیم،چراغ ها رفته رفته روشن می شدند.بالای سرمان آسمان رنگ خاکستری رو به زوالی داشت،اما تراکم ساختمان ها جنان بود که هوا تاریک تر به نظر می رسید. شنل بلند ادوارد روی زمین کشیده می شد،به اندازه ای که ممکن بود در یک غروب عادی در ولتورا جلب توجه کند،به چشم نمی آمد.حالا افراد دیگری هم با شنل های ساتین سیاه دیده می شدند و دندان های دراکولایی پلاستیکی که من همان روز در دهان کودکی دیده بودم،حالا در دهان افراد بزرگشال زیادی دیده می شد. یک بار ادوارد زیر لب گفت:مسخره اس. من متوجه ناپدید شدن الیس از کنارم نشده بودم.وقتی به طرف او برگشتم تا سئوالی از او بکنم،او رفته بود! با وخشت زمزمه کردم:الیس کجاست؟ اون رفت کیف های تورو از جایی که امروز صبح مخفی کرده بود ،بیاره. فراموش کرده بودم که به یک مسواک دسترسی داشتم.مسواک می توانست ظاهرم را به طور قابل ملاحظه ای بهبود ببخشد. حدس زدم:حتما الان در حال دزدیدن یه ماشینه،درسته؟ نیشخندی زد و گفت:نه تا موقعی که از اینجا بیرون نرفته باشیم. مسیر رسیدن به دروازه بسیار طولانی می نمود.ادوارد متوجه خستگی زیاد من شده بود؛او بازویش را دور من حلقه کرد و در حالی که همجنان پیش می رفتیم،بیشتر وزن من را تحمل می کرد. وقتی که او مرا از تونل سنگی تیره با سقف هلالی عبور می داد،لرزیدم.دروازه فرودی بزرگ و قدیمی در بالای سرما همچون قفسی بود که بیم آن می رفت بر سر ما فرود بیاید و را درون خودش حبس کند. او مرا به طرف اتومبیل تیره ای هدایت کرد،که در سایه بزرگی در سمت راست دروازه قرار داشت و موتور آن روشن بود.در کمال تعجب من ادوارد به جای اصرار برای رانندگی کردن،روی صندلی عقب اتومبیل لغزید و کنارم نشست. الیس با لحن عذرخواهانه ای گفت:متاسفم. او با حالت مبهمی به طرف دستگاه های کنترل در جلوی اتومبیل اشاره کرد و گفت:گزینه های زیادی برای انتخاب نبود. ادوارد با نیشخندی گفت:همین عالیه.همه ماشین ها که توربوی 911 نیستن. او آهی کشید و گفت:شاید باید یکی از اونها رو به طور قانونی به دست بیارم.ماشین محشری بود. ادوارد قول داد:هودم به عنوان هدیه کریسمس برات می خرم. الیس برگشت تا لبخندی به او بزند،که این کار او مرا نگران کرد،چون در همان لحظه او اتومبیل را از دامنه تاریک و پر پیچ و هم تپه ای به طرف پایین می برد. الیس به ادوارد گفت:یادت باشه رنگ زردشوم می خوام. ادوارد مرا محکم در میان آغوشش نگه داشته بود.زیر شنل خاکستری احساس گرما و راحتی می کردم.نه!چیزی بیشتر از راحتی بود. ادوارد زمزمه کرد:حالا می تونی بخوابی بلا.همه چیز تموم شد. می دانستم که منظور او از تمام شدن خطر و کابوس شهر باستانی بود.اما هنوز قبل از آنکه بتوانم جوابی بدهم،مجبور بودم آب دهانم را به زحمت فرو ببرم. گفتم:نمی خوام یخوابم.خسته نیستم.فقط جمله دوم دروغ بود.نمی خواستم چشم هایم را ببندم.تنها روشنایی درون اتومبیل نوری بود که از دستکاه های کنترل جلو می تابید،اما همین نور اندک برای من کافی بود تا صورت ادوارد را ببینم. او با لحن ترغیب کننده ای در گشوم نجوا کرد:سعی کن بخوابی. سرم را تکان دادم. آهی کشید و گفت:تو هنوز هم مثل کذشته لجباز هستی. من لجباز بودم؛با سنگینی پلک هایم جنگیدم و پیرزو شدم. جاده تاریک سخت ترین قسمت کار بود.چراغ های روشن در فرودگاه فلورانس کمی کار را راخت کرد.به اضافه احتمال اینکه می توانستم دندان هایم را مسواک بزنم و لباس های تمیز بپوشم.الیس لباس های تازه ادوارد را هم به او داد و او شنل خاکستری را در کوچه روی تلی از زباله ها انداخت.سفر هوایی رم آنقدر کوتاه بود که خستگی فرصت زیادی برای غلبه بر من نداشت.می دانستم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#86
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۳۸ عصر
که پرواز از رم تا آتلانتا نمی توانست سفر راحتی باشد،بنابراین از مهماندار هواپیما خواستم تا برای من قهوه بیاورد. ادوارد با ناخشنودی گفت:بلا. او از مقاومت اندک بدن من در برابر کافئین آگاه بود. الیس پشت سر ما بود و با تلفن صحبت می کرد می تونستم حرف های زیرلبی او با چسپر را بشنوم. به او یاد آوری کردم:من نمی خوام بخوابم. برای او بهانه ای آوردم که باورکردنی به نظر می رسید،چون حقیقت داشت.ادامه دادم:اگه حالا چشم هامو ببندم،چیزهایی رو می بینم که نمی خوام ببینم.دچار کابوس می شم. او دیگر با من بخث نکرد. این سفر هوایی می توانست وقت خوبی برای صحبت کردن باشد،برای گرفتن جواب هایی که احتیاج داشتم،به انها احتیاج داشتم اما در واقع آنها را نمی خواستم.پیاپیش از فکر جواب هایی مه ممکن بود بشنوم ناامید بودم.ما مدت زمان طولانی و بی وقفه ای را در پیش رو داشتیم و ادوارد نمی توانتست در یک هواپیما از دست من فرار کند.خوب خداقل نه به این سادگی.ممکن نبود کسی به جز الیس صدای مارا بشنود؛دبروقت بود و بیشتر سرنشینان هواپیما از مهماندارها بالش می خواستند.سحبت مردن به من کمک می کرد تا در مقابل خستگی مقاومت کنم. اما به طور لجوجانه ای زبانم را گاز می گرفتم، تا از خروج سئوال ها خودداری کنم.احتمالا ممکن بود خستگی استدلال مرا خدشه دار کند،اما امیدوار بودم که با به تاخیر انداختن بحث بتوانم در زمان دیگری فرصت چند ساعته ای برای صحبت کردن با او به دست بیاورم. بنابراین به نوشیدن قهوه ام ادامه دادم و حتی در مقابل تمایل به پلک زدن مقاومت می کردم.به نظر می رسید ادوارد از اینکه مرا میان بازوهای خودش نگه داشته بود،کاملا راضی به نظر می رسید.طی جند روز گذشته من ماجراهای زیادی پشت سر گذاشته بودم که هر یک از آنها ممکن بود کار مرا یکسره کند،اما چنین وضعیتی باعث نشده بود که احساس قدرت کنم،برعکس به طور هراس آوری شکننده شده بودم،کویی حتی ممکن بود من را خرد کند. ادوارد حرف نمی زد.شاید امیدوار بود که من بخوابم.شاید هم حرفی برای گفتن نداشت.من در نبرد با پلک های سنگینم پیروز شدم..قتی به فرودگاه آتلانتا رسیدیم،بیدار بودم و حتی قبل از اینکه ادوارد پنجره را با حرکت دادن شیشه ببندد،به آفتاب که در حال صعود به بالای جتر ابری ساتل بود خیره شدم.به خودم افتخار می کردم.من حتی یک دقیقه از پرواز را از دست نداده بودم. ادوارد و الیس هیچ کدام ار دیدن استقبالی که در فرودگاه سی تاک انتطار مارا می کشید ،تعجب نکردند.اما من غافلگیر شدم.جسپر اولین نفری بود که من دیدم.به نظر نمی رسید او اصلا مرا دیده باشد.چشم های او فقط بع دنبال الیس می شکتند.الیس به سرعت خودش را به کنار او رساند؛اما آنها مثل دیگر خواهر و برادرهای دیگری که در آنجا یکدیگر را میدیدند،در آغوش نکشیدند.آنها فقط به چهره های یکدیگر خیره شدند.اما این لحظه خاص تا خدی برای آنها خصوصی بود و من احساس کردم که بهتر است نگاهم را به طرف دیگری برگردانم. کارلایل و ازمه در کوشه آرامی درو از دستگاه فلزیاب در سایه ستون پهنی انتظار می کشیدند.ازمه دستش را به طرفم دراز کرد و مرا در آغوش گرفت،اما به دشواری،چون حلقه بازوهای ادوارد به دور بدن من هنوز گشوده نشده بود. او در گوشم گفت:خیلی خیلی از تو ممنونم. بعد بازوهایش را دور بدن ادوراد حلقه کرد و به نظر می رسید که اکر می توانست گریه می کرد. او با صدایی شبیه به غرشی خفیف به ادوارد گفت:دیگه هیچ وقت چنین بلایی رو سر من نیار. ادوارد که پشیمان به نظر می رسید با نیشخندی گفت:متاسفم مادر. کارلایل گفت:متشکرم بلا.ما به تو مدیونیم. زیر لب گفتم:حرفشم نزن. بی خوابی شبانه ناگهان بر من چیره شد.اخساس می کردم که ارتباط سرم با بدنم قطع شده است. ازمه با لحن ملامت باری به ادوارد گفت:اون نمی تونه رو پاهاش بایسته.اونو ببرش خونه. در حالی که مطمئن نبودم خانه جایی باشد که در این لحظه دلم بخواهد،با حالتی نیمه کور تلو نلو نی خوردم و در میان سالن فرودگاه پیش می رفتم،یا بهتر بگویم ادوارد از یک طرف و ازمه از طرف دیگر مرا به طرف جلو می کشیدند.نمی دانستم که آیا چسپر و الیس در پشت سر ما بودند یا نه. و خسته تر از بودم که به پشت سرم نگاه کنم. فکر می کنم بیشتر در عالم خواب بودم تا بیداری،با این حال تا زمانی که به اتومبیل آنها برسیم همچنان راه می رفتم.حیرت ناشی از دیدن امت و رزالی که در زیر جراغ های کم نور محوطه پارکینگ به اتومبیل جهاردری تکیه داده بودند کمی هوش و حواسم را برکرداند.ادوارد در جای خودش خشکش زد. ازمه زمزمه کرد:چیزی نگو...حال رزالی خیلی بده. ادوارد بی آن که تلاشی برای پایین نگه داشتن صدایش بکند،گفت:باید هم حالش بد باشه. گفتم:تقصیر اون نیست.خستگی وضوح کلماتم را کم کرده بود. ازمه با لحن ملتمسانه ای گفت:بذارین جبران کنه.ما با ماشین الیس و جسپر می ریم. ادوارد نگاه خشم الودی به خون آشام بلوند بسیار زیبایی که منتظر ما بود انداخت. گفتم:خواهش می کنم ادوارد. تمایل من به سوار شده به اتومبیل رزالی بیشتر از او نبود،اما تا خالا هم من به اندازه کافی باعث ایجاد شکاف در میان اعضای این خانواده شده بودم. ادوارد آهی کشید و مرا به طرف اتومبیل رزالی برد. امت و رزالی بی هیچ حرفی صندلی جلو را اشغال کردند و ادوارد مرا کنار خودش روی صندلس غقب نشاند.می دانستم که دیگر قادر به مبارزه با پلک های سنگینم نخواهم بود.و بنابراین با لخنی حاکی از تسلیم سرم را روی سینه ادوارد نهادم و گذاشتم تا پلک هایم بسته شوند.احساس کردم که موتر اتومبیل روشن شد. رزالی زمزمه کرد:ادوارد... ادوارد گفت:می دونم. لحن شتاب زده او بخشنده به نظر نمی آمد. رزالی با لخن ارامی گفت:بلا؟ پلک های لرزانم با خیرت باز شدند.این اولین باری بود که او به طور مستقیم با من صخبت می کرد. با تردید جواب دادم:بله رزالی؟ من خیلی حیلی متاسفم بلا.هر قسمت از این ماجرا منو به شدت ناراحت می کنه . خیلی از تو ممنونم که بعد از اون کاری که من کردم،اون قدر شجاعت داشتی که بری و برادر منو نجات بدی.خواهش می کنم بگو منو بخشیدی. به خاطر شرمندگی اش کلمه ها به طخمت و با حالت رسمی ادا شده بودند،اما صادقانه به نظر می رسیدند. زیر لب گفتم:البته رزالی. به هر حال این فرصتی بود که من بتوانم از شدت تنفر او نسبت به خودم بکاهم.ادامه دادم:اصلا تقصیر تو نیست.تقصیر منه که از اون صخره لعنتی پریدم.البته که تو رو می بخشم. کلمه ها به زحمت از دهانم خارجش شده بودند. امت خندید و گفت:رز تا موقعی که اون هنوز به هوشه،حرفش قبوله. گفتم:من به هوشم. صدایم شبیه به آ کج و کوله ای بود! ادوارد با اصرا گفت:بدارین اون بخوابه. اما خالا لحن صدایش گرمتر شده بود. بعد سکوت حاکم شد و صدایی جز غرش حفیف موتور به گوش نمی رسید.حتما خواب رفته بودم،زیر به نطر رسید که چند ثانیه بعد در اتومبیل باز شد و ادوارد مرا روی بازوهایش از اتومبیل پیاده کرد.چشم هایم باز نمی شدند.ابتدا فکر کردم که ما هنوز در فرودگاه هستیم. و بعد صدای چارلی را شنیدم. صدای فراید او از مسافت دوری به گوش می رسید:بلا! زیر لب گفتم:چارلی و سعی داشتم تا آشفتکی رو از خود دور کنم. ادوارد زیر لب زمزمه کرد:هیس مشکلی نیست توی خونه هستی و خطری نیست.فقط بخواب. چارلی بر سر ادوارد نعره زد:باورم نمی شه که جرات کرده باشی خودتو اینجا نشون بدی. حالا صدای او از فاصله نزدیکتری به گوش می رسید. ناله کنان گفتم:پدر بس کن دیگه. او صدای مرا نشنید. چارلی مصرانه پرسید:چه بلایی سرش اومده؟ ادوارد با صدای آرامی به او اطمینان داد:اون فقط خیلی خسته اس.خواهش می کنم اجازه بده استراحت کنه. چارلی نهعره زد:به من نگو که چی کار کنم!اونو بده به من.دستاتو از اون دور کن! ادوارد سعی کرد مرا روی بازوهای چارلی بکذارد.اما من با انگشت های قفل شده و چسبناک خودم او را گرفتم.اخساس می کردم که پدرم بازویم را می کشید. با صدای بلند تری کفتم:ول کن پدر. توانستم پلک هایم را به زحمت باز کنم و با جشم های خسته و قرمز به او گفتم:باید از دست متن عصبانی باش نه اون. ما جلوی خانه چارلی وبدیم.در جلویی باز بود.پوشش ابرهای بالای سرمان ضخیم تر از آن بود که بتوان خدس زد چه ساعت از روز است. چارلی با لحن مطمئنی به من گفت:شک ندشاته باش که همین طور هم هست.برو تو. آهی کشیدم و گفتم:منو بذار پایین. ادوارد مرا روی پاهایم کذاشت.می توانستم ببینم که صاف ایستاده بودم.اما پاهایم را حس نمی کردم.به هر شکل با زحمت جلو رفتم تا اینکه احساس کردم پیاده رو در هم پیچید و به طرف صورت من آمد.قبل از اینکه روی سطح بتنی پیاده رو بیفتم بازوهای ادوارد مرا گرفتند. ادوارد گفت:فقط اجازه بده اونو به طبقه بالا ببرم.بعد از اینجا میرم. با وحشت فریاد کشیدم:نه. من هنوز جواب سئوال هایم را نگرفته بودم.او خداقل باید به اندازه جواب دادن به پرسش های من می ماند،مگر نه؟ ادوارد در گوشم نجوا کرد:جای دوری نمی رم. صدایش جنان آهسته بود که چارلی نمی توانست امیدی به شنیدن آن داشته باشد. من جواب چارلی را نشنیدم،اما متوجه شدم که ادوارد به طرف خانه رفت.جشم هایم فقط تا منار راه پله باز بودند.آخرین چیزی که اخساس کردم،دست های سرد ادوارد بود که مشغول جدا کردن انگشت های من از پیراهنش بودند.فصل 23 حقیقت احساس می کردم که مدت طولانی را در خواب کذرانده بودم.بدنم خشک شده بود.مثل این بود که طی آن مدت اصلا حرکت نکرده باشد.ذهنم اشفته بود و کند کار می کرد.رویاهایم یا بهتر بگویم رویاها و کابوس های عجیب و رنگارنگ با حالت گیج کننده ای به مغزم هجوم می آوردند.آنها بسیار روشن و واضح هراس انگیز و آسمانی به نظر می رسیدند و همگی با هم مخلوط شده و ترکیب بسیار عجیبی را به وجود آورده بودند.بی قراری و هراس بخشی از آن رویای ناامید کننده بودند،رویایی که در آن پاهایم به اندازه کافی سریع حرکت نمی کردند.....و در آن هیولا های زیاد و شیاطین پلید سرخ چشمی وجود داشتند که هیبت ترسناکشان تناسبی با فرهیختگی اشراف
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#87
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۳۹ عصر
مآب آنها نداشت.رویا همیشه واصح و روشن بود،من حتی می تواستم نام آنهارا به یاد بیاورم.اما قوی ترین و واضح ترین قسمت رویا بخش هراس انگیز آن نبود.روشن ترین قسمت آن مربوط به یک فرشته بود. برای من دشوار بود تا بگذارم او برود،تا از خواب بیدار شوم.نمی خواستم این رویا را به مخزن رویاهایی بفرستم که از دیدن دوباره آنها پرهیز می کردم.آن قدر با این رویا کلنجار رفتم تا فکرم هشیار تر شد و روی واقعیت متمرکز گردید.نمی توانستم به یاد بیاورم چه روزی از هفته بود ،اما مطمئن بودم جیکوب یا مدرسه یا کار یا چیز دیگری در انتظارم بود.نفس عمیقی کشیدم و نمی دانستم چکونه باید با روز دیگری از زندگی ام،مواجه شوم. چشم هایم را محکم تر بسته نگه داشتم و پلک هایم را بیشتر روی هم فشار دادم.هنوز خواب می دیدم،اما رویایم به طور عجیبی واقعی به نظر می رسید و واقعی هم بود.چیزی نمانده بود که از خواب بیدار شوم.حالا هر ثانیه که می گذشت به بیداری بسیار نزدریک تر می شدم،و به زودی رویایم به پایان رسیده بود. اما متوجه شدم که این رویا بسیار واقعی می نمود،واقعی تر از آنکه برای من خواب باشد.بازوهای سنگی که تصور می کردم دور من پیچیده شده بودند،بیش از خد واقعی به نظر می آمدند.اگر اجازه می دادم این رویا محو شود،بعدا پشیمان می شدم.آهی از سر تسلیم کشیدم و پلک هایم را به زور باز کردم تا خودم را از توهم رهایی بخشم.نفس زنان گفتم:اوه! و مشت هایم را روی چشم هایم گذاشتم. خوب بدون شک زیاده روی کرده بودم؛کار اشنباهی بود که اجازه داده بودم عنان تخیل من از دست برود.بنابریان رها کردن واژه نادرستی بود.من قوه ی خیالم را مجبور کرده بودم که بی مهار شود،قوه ی خیالم تا حد زیادی بر توهمات من سایه کسترده شده بود،و حالا ذهن من واکنش نشان می داد. کمتر از یک ثانیه ظول کشید تا متوجه شدم،که تا موقعی که حالت جنون واقعی داشتم،ممکن بود از توهمات خوشایند لذت ببرم. جشم هایم را دوباره باز کردم و ادوارد هنوز آنجا بود.صورت جذاب او فقط جند سانتی متر با صورت من فاصله داشت. صدای آهسته او مضطرب به نظر می رسید. وقتی توهامت محو شدند،احساس خیلی خوبی داشتم.آن چهره،صدا،بو، و همه جیز خیلی بهتر ازغرق شدن بود. تصویر زیبای ساخته شده در ذهنم حالت های متغیر چهره ام را با نگرانی نگاه می کرد.عنبیه های او به سیاهی قیر بودند،با سایه های خذاش مانندی در زیر آنها،این موضوع موجب حیرتم شد.ادواردهای خیالی من اغلب بهتر از این به نظر می امدند. دوباره پلک زدم و با ناامیدی سعی کردم آخرین چیزی که از واقعی بودن آن مطمئن بودم به یاد بیاورم.الیس بخشی از رویای من بود و من نمی که آیا او هم بازکشته بود.خس خس کنان گفتم:اوه،لعنتی. صدایم در اثر خواب آلودگی گرفته بود. او پرسید:مشکل چیه،بلا؟ با ناراحتی به او اخم کردم.صورت او حالا نگران تر از قبل به نطر می رسید. ناله کنان گفتم:من مرده ام،درسته؟من غرق شدم.لعنتی لعنتی لعنتی!مرگ من چارلی رو هم می کشه. ادوارد اخم کرد و گفت:تو نمردی. در حالی که ابروهایم را بالا برده بودم با لحن تندی پرسیدم:پس چرا بیدار نمی شم؟ تو بیداری بلا. سرم را تکان دادم و گفتم:حتما ،حتما.تو می خوای من اینطوری فکر کنم/و بعد،وقتی که از خواب بیدار بشم،حالم هم بدتر هم میشه؛البته اگه از خواب بیدار بشم،که نمی شم چون مردم.این خیلی بده.چارلی بیچاره.و رنی و جیک ... وحشت کاری که انجام داده بودم جمله ام را نا تمام کذاشت. ادوارد گفت:می تونم بفهمم که چرا من رو با کابوس اشتباه گرفتی. لبخند کوتاه مدت او غمگین بود،ادامه داد:اما نمی تونم تصور کنم چی کار کردی که سر و کارت به جهنم افتاده.نکنه در غیاب من مرتکب قتل های زیادی شده باشی؟ با اخم گفتم:نه.اگه من تو جهنم بودم،تو کنارم نبودی. او آهی کشید. آشفتگی ذهنم رفته رفته بر طرف می شد.او با بی میلی نگاهش را لحظه ای به ظرف پنجره باز و تیره حرکت داد و دوباره بازگرداند.رفته رفته جزئیات را به خاطر می آوردم... وقتی که به تدریج متوجه شدم ادوارد به راستی در کنار من است ، و من مثل یک احمق وقت تلف می کنم،احساس کردم که گرمای ضعیف و ناآشنایی پوست استخوان های گونه ام را در برگرفت. پرسیدم:یعنی ممکنه همه اینها واقعیت داشته باشه؟ برای من کمابیش نامممکن بود که رویایم را به عنوان واقغیت بپذیرم.نمی توانستم چنین مفهومی را بپذیرم. ادوارد که هنوز لبخند کم رنگی به چهره داشت،گفت:بسنگی داره.اگه اشاره تو به این باشه که چیزی نمونده بود تو ایتالیا کشته بشیم،جوابت مثبته. با لحن متفکرانه ای گفتم:چقدر عحیبه.من واقعا به ایتالیا رفتم.می دونی تاحالا من در جهت شرق جایی دورتر از آلبوکورکی نرفته بودم؟ او چشم هایش را چرخی داد و گفت:شاید بهتر باشه دوباره بخوابی.ححواست سرجاش نیست. گفتم:من خسته نیستم. حالا رفته رفته همه جیز یادم می آمد.پرسیدم ساعت چنده؟من چه مدت خواب بوده ام؟ ساعت کمی از یک نیمه شب گذشته.یعنی حدود 14 ساعت خواب بودی. بدنم را که خشک شده بود،کش دادم. پرسیدم:چارلی؟ ادوارد اخم کرد و گفت:چارلی خوابه.شاید بهتر باشه بدونی که من دارم قوانین رو می شکنم.خوب اگه یادت باشه اون از من خواسته بود که دیگه چلوی در خونه اش دیده نشم.برای همین مجبور شدم از پنجره وارد بشم.... اما هنوز هم قصد و نیت من واضحه. درحالی که رفته رفته ناباوری ام به خشم تبدیل می شد،گفتم:چارلی تو رو از ورود به خونه اش منع کرد؟ در حالی که چشم هایش غمگین به نظر می رسیدند،گفت:انتظار دیگه ای داشتی؟ خشم در چشم هایم موج می زد.باید جند کلمه با پدرم حرف می زدم - شاید دیگر زمان آن رسیده بود که به او یادآوری کنم به سن قانونی بزرکسالی رسیده ام!البته این موضوع اهمیت زیادی نداشت.به زودی دیگر دلیلی برای ممنوعیت ادوارد از ورود به خانه او وجود نداشت.فکرم را متوجه مسیرهایی کردم که کمتر دردآور بودند. پرسیدم:داستان جیه؟ من به راستی کنجکاو بودم،اما در ضمن سعی داشتم گفتوگویمان را عادی جلوه دهم تا بتوانم بر خودم مسلط باشم.بنابراین نمی خواستم او را با مطرح کردن درد شدید و جونده ای که درونم را می خراشید بترسانم. ادوارد پرسید»منظورت جیه؟ من باید به چارلی چی بگم؟برای ناپدید شدن خودم چه بهانه ای دارم؟راستی من جند ماه اینجا نبودم؟ سعی کردم ساعت ها را در ذهن خود بشمارم. فقط 3 روز. چشم های او تنگ شده بودند.اما این بار لبخند او ظبیعی تر بود.گفت:در واقع امیدوار بودم که تو توضیح خوبی داشته باشی.من که چیزی برای گفتن ندارم. ناله کنان گفتم:عالیه. او برای اینکه آرامم کند،گفت:خوب شاید الیس بتونه یه بهانه ای پیدا کنه. و من آرام شده بودم.چه اهمیتی داشت که بعدا چه باید می کردم؟هر ثانیه که از حضور او در کنار من می کذشت گران بها بود و نباید تلف می شد.او جنان به من نزدیک بود که چهره بی نقصش در نور اندک عدد های شب نمای ساعت شماطه دارم می درخشید. بنابراین به سراغ بی اهمیت ترین و در عین حال جالب ترین سئوال رفتم.من صحیح و سالم به خانه مان آورده شده بودم و هر لحظه ممکن بود او اینجا را ترک کند.باید او را به حرف می گرفتم.در ضمن این بهشت موقتی من نمی توانست بدون صدای او کامل باشد.پرسیدم:ببینم تا 3 روز پیش کجا بودی و چی کار می کردی؟ بی درنگ حالت محتاطی در چهره اش ظاهر شد.گفت:مشغول هیچ کار هیجان انگیزی نبودم. زیر لب گفتم:البته که نه. این چه قیافه ایه که گرفتی؟ خوب... لب هایم را جمع کردم و کمی به فکر فرو رفتم. بعد ادامه دادم:اگه الان تو خواب هم به سراغم اومده بودی،دقیقا همین حرف رو می زدی.تخیل من دیگه به رویاهای تو عادت کرده. او آهی کشید و فگت:اگه راستشو بهت بگم،بالاخره باور می کنی که دیگه این کابوس نیست؟ با لحن ملامت باری تکرار کردم:کابوس! او متظر جواب من بود.لحظه ای تامل کردم و گفتم:شاید باور کنم اگه تو به من بگی. مشغول.... شکار بودم با لحن انتقاد آمیزی پرسیدم:ببینم این بهترین کاریه که می تونی بکنی؟این جواب تو اصلا ثابت نمی کنه من بیدار باشم. او مردد ماند و بعد در حالی که کلمات را با دقت انتخاب می کرد،با صدای اهسته ای گفت:من برای غذا شکار نمی کردم...راستش داشتم توانایی خودم رو برای درگیری امتحان می کردم.استعداد زیادی برای این کار ندارم. با اشتیاق پرسیدم:رد چی رو می گرفتی؟ چیز مهمی نبود. اما حالت صورتش چیز دیگری می گفت،او ناراحت و مضطرب به نظر می آمد. گفتم:متوجه نمی شم. او مردد ماند.چهره او که هنوز هم با نور سبز و عجیب ساعت شماطه دار روشن بود،خسته به نظر می رسید. من... او مکث کرد و نفس عمیقی کشید.بعد ادامه داد:من یه عذرخواهی به تو بدهکارم .البته واقعیت اینه که خیلی خیلی بیشتر از این به تو مدیونم.اما یه چیزی هست که باید اونو بدونی. و ناگهان کلمات با سرعت زیادی به طرف من سرازیر شدند؛در واقع آن طور که به یاد داشتم او همیشه وقتی آشفته بود سریع حرف می زد و من محبور بودم ذهنم را برای درک همه کلمات او متمرکز کنم. من اصلا فکرشو نمی کردم.نمی دونستم پشت سر خودم که درددسری هایی رو باقی می ذارم.فکر می کردم که اینجا برای تو حای امنیه.خیلی امن و بی خطر.اصلا فکر نمی کردم ویکتوریا (وقتی نام او را بر زبان آورد،لب هایش به طرف عقب برگشت ) ممکنه باز هم برگرده.اعتراف می کنم که اولین باری که با اون روبه رو شدم توجه من بیشتر معطوف افکار جیمز بود.اصلا نمی دونستم که این زن ممکنه توانایی جنین واکنشی رو داشته باشه.در ضمن خبر نداشتم که اون تا این حد به جیمز وابستگی داشته.حالا می فهمم که چنان اعتقادی به جیمز داشت که فکر شکست خوردن اون حتی به ذهنش هم خطور نکرده بود.همین اطمینان بیش از حد اون به جیمز بود که احساساتش رو پوشونده بود و من نتونستم عمق وابستگی اونو به جیمز درک کنم.البته نمی خوام از این موضوع به عنوان بهانه ای برای تنها کذاشتن تو در اینجا استفاده کنم.وقتی شنیدم به الیس چی گفتی - چیزی که خودش هم دیده بود - وقتی فهمیدم می خوای سرنوشت خودت رو به دست گرگینه های بی تحربه و دمدمی مزاج بدی که دست کمی از ویکتوریا نداشتن.... در این لحظه لرزشی بدن او را دربرگرفت و باعث شد تا سیل کلمه ها برای لحظه کوتاهی فرو نشیند.بعد ادامه داد:فقط بدون که من از اول از هیچ کدوم از این چیزها خبر نداشتم.احساس می کنم که بیمارم.تمام وجودم مریضه.حتی حالا که تورو اینجا دور از هر خطری می بینم. بدبختی خودم بهترین بهانه ای هست که ... حرف او را قطع کردم:بسه دیگه. او با چشم های غم زدهاش به من خیره شد و من سعی داشتم کلمه های مناسبی پیدا کنم - کلمه هایی که او را از این تعهد خیالی اش که دچار چنین درد و رنجی شده بود - برهانند.گفتن این کلمه ها بسیار دشوار می نمود.مطمئن نبودم بتوانم بی آنکه از هوش بروم آن کلمه ها را بر زبان بیاورم.اما مجبور بودم شعی کنم این کار را درست انجام دهم.نمی خواستم در زندگی او منبع درد و رنجی باشم. او باید خوشحال می بود.صرف نظر از هر بهایی که من باید می پرداختم. امیدوار بودم که این قسمت از گفتو گوی های ما هرچه زودتر تمام شود. ممکن بود به این ترتیب تکلیف چیزهای دیکر هم زودتر روشن گردد. با توجه به ماه ها تمرین برای داشتن رفتار عادی در برابر چارلی حالا می توانستم در برابر ادوارد چهره آرامی را به نمایش بگذارم. گفتم:ادوارد نام او پیش از خارج شدن گلویم را به سوزش انداخته بود.هنوز هم شبح حفره سینه ام را احساس می کردم.گویی این حفره در انتظار بود که به محض ناپدید شدن ادوارد دوباره فضای سینه ام را اشغال کند.نمی دانستم این بار چه راهی برای فرار از رنج حفره داشتم. گفتم:این حرف ها دیگه بسه.تو نباید به این مسائل فکر کنی.نباید اجازه بدی چنین ...عذابی... به زندگی تو حاکم بشه.تو نمی تونی مسئولیت اتفاق هایی رو که اینجا برای من پیش اومده به دوش بگیری.هیچ کدوم از اونها تقصیر تو نبوده.این سرنوشت منه.پس نباید فکر کنی اگه مثلا چلوی یه اتوبوس چیزی به پای من گیر کنه و تقصیر توئه.نباید به خاطر احساس گناهی که به خاطر نجات ندادن من بهت دست دادهبود با عجله به ایتالیا می رفتی.حتی اگه من برای کشتن خودم از روی صخره می پریدم تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و تقصیر تو نبود.می دونم که ... تو عادت داری مسئولیت هر چیزی رو به عهده بگیری.اما نباید اجازه بدی چنین عادتی کار تو رو به حاهای باریک بکشونه.این بی مسئولیتیه.به ازمه فکر کن به کارلایل... چیزی نمانده بود که از مسیر اصلی منحرف شوم.شاکت شدم تا نفس عمیقی بکشم و امیدوار بودم که بتوانم خودم را ارام کنم.باید او را از چنگال این درد و رنج رها می کردم.باید مطمئن می شدم چنین اتفاقی دوباره نمی افتاد. در خالی که عجیب ترین حالت ممکن چهره ادوارد را پوشانده بود و کمابیش عصبانی به نظر می رسید،زمزمه کرد:ایزابلا ماری سوان!تو فکر می کنی که من از خانواده ولتوری خواستم منو بکشن چون احساس عذاب وجدان می کردم؟ می توانستم حالت بهت و حیرت را روی چهره خودم حس کنم.پرسیدم:مگه این طور نبود؟ احساس عذاب وجدان؟آره درسته.خیلی بیشتر از اون چیزی که تو بتونی درک کنی. پس...دیگه چی داری می گی؟من که نمی فهمم. بلا من به سراغ خانواده ولتوی رفتم چون فکر می کردم تو مردی. صدایش ملایم ولی چشم هایش هیجان زده بودند.او ادامه داد:حتی اگه خودم رو مسئول مرگ نمی دونستم - بدن او با ذکر کلمه مرگ به لرزش افتاد - حتی اگه فکر می کردم که تقصیر من نبوده.باز هم به ایتالیا می رفتم.بدون شک باید در مورد تو احتیاط بیشتری به خرج می دادم،باید به طور مستقیم با الیس صحبت می کردم،نه اینکه به خبر دست دوم رزالی اکتفا کنم.اما وقتی به نظر تو وقتی که اون پسر جیکوب رو می گم،به من گفت که چارلی رو توی تشییع جنازه دیده.من باید چه فکری می کردم؟چه احتمالی بایدمی دادم؟ بعد با ناراحتی و با لحنی شبیه به زمزمه که مطمئن نبودم بتوانم صدای او را درست بشنوم، ادامه داد: احتمال... احتمالات همیشه پیش روی ما هستن. اشتباه پشت اشتباه. دیگه هیچ وقت رومئوی شکسپیرو سرزنش نمی کنم! گفتم: اما هنوز نمی فهمم. منظور اصلی من همین بود. خوب بعدش؟ -ببخشید؟ -بعدش چی؟ اگه من مرده بودم. قبل از اینکه جوابی بدهد، لحظه ای طولانی به من نگاه کرد و بعد گفت: چیزی رو که قبلا بهت گفتم، به یاد می آری؟ -من همه ی حرف هایی رو که تو بهم زدی، به یاد دارم. از جمله کلمه هایی که بقیه ی حرف های او را نقص کرده بودند. -بلا، به نظر می رسه که تو دچار سوء تفاهم شدی. بعد چشم هایش را بست و با لبخند نصفه نیمه ای روی صورتش، سرش را به طرف پایین و بالا تکان داد. لبخند شادی نبود. بعد ادامه داد: بلا، فکر می کنم که پیش تر به وضوح برات توضیح دادم. موضوع اینه که من نمی تونم توی دنیایی زندگی کنم که تو توی اون وجود نداشته باشی. -من... وقتی که دنبال کلمه ی مناسبی می گشتم، سرم گیج می رفت. ادامه دادم: من... گیج شدم. کلمه ی مناسبی به کار برده بودم، چون اصلا از حرف های او سر درنمی آوردم. او نگاه خیره ی صادقانه و مشتاقش را به عمق چشم های من دوخت و گفت: من دروغگوی خوبی هستم، بلا. باید باشم. بدنم خشک شده بود. گویی ماهیچه های بدنم قفل شده بودند. خط جراحت حفره ی سینه ام دوباره آشکار شده بود، و درد ناشی از آن نفسم را بند آورده بود. او شانه ی مرا تکان داد و سعی کرد خشکی و انجماد بدنم را از بین ببرد. بعد گفت: بذار حرفمو تموم کنم! من دروغگوی خوبی هستم، مخصوصا برای تو که حرف های منو زود باور می کنی! او تکانی به خود داد و گفت: تجربه ی... دردناکی بود. من با بدنی خشکیده، منتظر ماندم. او ادامه داد: وقتی که من و تو توی جنگل بودیم... همون وقتی که می خواستم با تو خداحافظی کنم... به خودم اجازه ی به یاد آوردن آن صحنه را نمی دادم. با تمام وجود سعی داشتم خودم را در زمان حال نگه دارم. او زمزمه کرد: تو نمی خواستی بذاری من برم؛ می تونستم اینو ببینم. نمی خواستم این کارو بکنم -برای من از مرگ هم بدتر بود -اما می دونستم اگه تورو متقاعد نکنم که دیگه عاشقت نیستم، تو باید وقت بیشتری رو برای برگشتن به زندگی عادی خودت صرف می کردی. امیدوار بودم که وقتی فکر کنی من از تو دست شستم و رفتم، تو هم این کارو بکنی. از میان لب های بی حرکتم، زمزمه کردم: جدایی تر و تمیز! -دقیقا. اما اصلا تصور نمی کردم انجام این کار به این سادگی باشه. فکر می کردم چیزی نزدیک به محاله! یعنی با وجود اینکه از حقیقت آگاه بودم، تونستم با چنان اطمینانی به تو دروغ بگم که بتونم بذر شک و تردید رو توی ذهن تو بپاشم. من به تو دروغ گفتم و خیلی متاسفم -متاسفم که تورو ناراحت کردم، متاسفم چون تلاش بی ارزشی بود. متاسفم که نتونستم در مقابل خطراتی که به خاطر ماهیت من، تورو تهدید کردند، محافظت کنم. من دروغ گفتم تا تورو نجات بدم، اما بی فایده بود. متاسفم. او مکثی کرد و ادامه داد: اما تو چطور تونستی حرف منو باور کنی؟ بعد از اینکه هزار بار عشق خودم رو نسبت به تو ابراز کرده بودم، چطور یه کلمه باعث شد که اعتقاد خودت رو نسبت به عشق من از دست بدی؟ من جواب ندادم. بهت زده تر از آن بودم که بتوانم پاسخی منطقی به او بدهم. ادوارد ادامه داد: می تونستم توی چشم های تو ببینم که واقعا باورت شده من دیگه تورو نمی خوام. مثل اینکه تو فکر می کردی من می تونم بدون نیاز به تو، وجود داشته باشم! مفهومی بی معناتر و مسخره تر از این وجود نداره. من هنوز بی حرکت مانده بودم. حرف های او غیرقابل درک بودند چون غیرممکن به نظر می رسیدند. او دوباره شانه ام را تکان داد، نه به سختی، اما به اندازه ای بود که باعث به هم خوردن دندان هایم شود. آهی کشید و افزود: بلا، واقعا چی فکر می کردی!؟ و بعد، من شروع به گریستن کردم. اشک ها در چشم هایم جوشیدند و بالا آمدند و به طور رقت انگیزی روی گونه هایم سرازیر شدند. با هق هق گفتم: می دونستم. می دونستم که دارم خواب می بینم. او گفت: تو خیلی عجیبی. و بعد با خنده ی ناامیدانه ای گفت: چی باید بگم که تو حرف منو باور کنی؟ که مطمئن بشی خواب نیستی؟ که نمردی!؟ من اینجام و عاشق تو هستم. من همیشه عاشق تو بوده ام، همیشه هم عاشق تو خواهم بود. من همش به فکر تو بودم، چهره ی تورو توی ذهنم می دیدم، هر لحظه ای که از تو جدا بودم. وقتی به تو گفتم که تورو نمی خوامت، سیاه ترین دروغ تمام عمرم رو به زبون آوردم. همچنان که قطره های اشک از گوشه ی چشم هایم به بیرون می تراویدند، سرم را تکان دادم. او با چهره ای که حتی از حد معمول هم رنگ پریده تر بود، زمزمه کرد: تو حرف منو باور نمی کنی، درسته؟ رنگ پریدگی چهره اش را حتی در روشنایی اندک عقربه های ساعت هم می توانستم ببینم. او ادامه داد: چرا تو می تونی دروغ رو باور کنی،اما حقیقت رو نه؟ با صدایی که دوباره شکسته شده، توضیح دادم: برای اینکه برای تو معنایی نداشت که عاشق من بشی. همشه این رو می دونستم. چشم هایش تنگ و شانه اش منقبض شد. بعد با لحن مطمئنی گفت: ثابت می کنم که تو بیدار هستی. صورت مرا محکم بین پنجه های پولادینش گرفت و بدون توجه به تقلای من برای رهانیدن سرم، آن را نگه داشت. زیرلب گفتم: خواهش می کنم، این کارو نکن. او صورتم را رها کرد و گفت: خوب؟ نفس او به صورتم خورد و سرم گیج رفت. گفتم: وقتی که از خواب بیدار بشم... -او دهانش را برای اعتراض باز کرد و مجبور شدم جمله ام را اصلاح کنم - -باشه، فراموش کن... وقتی که تو از اینجا بری، باز هم اوقات سختی در انتظار منه. او کمی عثب رفت تا به صورت من خیره شود. بعد زیرلب گفت: دیروز، وقتی که به تو دست زدم، خیلی... مرد بودی، خیلی محتاط به نظر می اومدی و... هنوز هم همون حالت رو داری. باید بدونم چرا. برای اینه که خیلی دیر برگشتم؟ برای اینکه تورو خیلی ناراحت کردم؟ برای اینکه عوض شده ای؟ همون طور که من از تو خواسته بودم؟ اگه این طوره... خوب منصفانه اس. من به تصمیم تو اعتراضی ندارم. پس خواهش می کنم ملاحظه ی احساسات منو نکن -فقط حالا به من بگو که باز هم می تونی منو دوست داشته باشی یا نه... بعد از همه ی بدی هایی که در حق تو کرده ام . می تونی؟ گفتم: این چه سوال احمقانه ایه که می پرسی؟ -خواهش می کنم فقط جواب بده. برای لحظه ای طولانی، با نگاه مبهمی به او خیره شدم و گفتم: احساس من در مورد تو هیچ وقت عوض نمی شه. البته که من عاشق تو هستم -و در این مورد، هیچ کاری از دست تو ساخته نیست! -این تنها چیزی بود که می خواستم بشنوم. و بعد با لحنی عادی اضافه کرد: به هر حال، من تورو ترک نمی کنم. من چیزی نگفتم، و به نظر می رسید که او در میان سکوت، تردید من را حس کرده بود. صورتش را بالا آورد تا نگاه خیره ی من در آن قفل شود، و گفت: من هیچ جا نمی رم. نه بدون تو. قسمت آخر جمله اش را با لحن جدی تری اضافه کرده بود. -پیش تر تورو ترک کردم تا بتونی زندگی عادی، انسانی و شادی رو داشته باشی. اون موقع می دونستم که بودن تو با من، تورو همیشه در معرض خطر نگه می داره، و تورو از دنیایی که بهش تعلق داری، جدا می کنه، و هر لحظه زندگی تورو به خطر می اندازه. بنابراین، باید سعی می کردم. باید کاری می کردم، و به نظر می رسید که رفتن از اینجا تنها راه بود. اگه فکر نمی کردم که وضع تو بهتر می شه، هرگز نمی تونستم خودم رو راضی به رفتن کنم. من خیلی خودخواه هستم. فقط تو می تونستی مهم تر از اون چیزی باشی که من می خواستم... چیزی که بهش احتیاج داشتم. چیزی که من می خواستم و بهش احتیاج داشتم، تو بودی، و من می دونم که دیگه هیچ وقت اون قدر قوی نخواهم بود که بخوام از اینجا برم. حالا من بهانه های زیادی برای موندن دارم و برای همین، خدارو شکر می کنم! به نظر می رسه که در هر حال، تو در خطر باشی، حتی اگه بین ما کیلومترها فاصله باشه. زمزمه کردم: دیگه هیچ قولی به من نده. اگر باز هم امیدوار می شدم، و امیدم به ناامیدی تبدیل می شد... می مردم. حالا که خون آشام های بی رحم نتوانسته بودند مرا بکشند، ممکن بود ناامیدی وظیفه ی آنها را به انجام برساند. برقی از خشم در چشم های تیره ی او درخشید. بعد گفت: فکر می کنی که الان دارم به تو دروغ می گم؟ -نه -دروغ که نمی گی. سرم را تکان دادم و سعی کردم ذهنم را متمرکز کنم. در عین حال که می خواستم واقع بین و خونسرد باشم و بیهوده به دام امید واهی نیفتم، سعی کردم نظر او را در مورد عشقش نسبت به خودم بیازمایم. پرسیدم: ممکنه حالا... این حرف رو جدی بزنی. اما فردا چی؟ فردا که ممکنه دوباره به دلایل رفتن خودت از اینجا فکر کنی... یا ماه بعد... یا اگه باز هم جسپر به طرف من بپره؟ او تکانی خورد. به آخرین روزهای زندگی ام قبل از رفتن او از فورکس، اندیشیدم و سعی کردم آنها را از پشت صافی حرف هایی که الان به من می زد، ببینم. از آن دیدگاه، و با فکر کردن به اینکه او مرا در حالی که عاشقم بود، به خاطر خودم ترک کرده بود... سکوت های سرد و ترس آور او حالا معنایی متفاوت یافته بود. گفتم:به نظر نمی آد که تو در مرحله ی اول هم، بدون فکر تصمیم گرفته باشی، درسته؟ حالا حدس من اینه که ممکنه باز هم به سراغ تصمیم اولت بری که فکر می کردی، درست بوده. او گفت: من اون قدرها که تو فکر می کنی، قوی نیستم. دیگه درست و غلط معنای زیادی برای من نداره؛ در هر صورت، من به اینجا برمی گشتم. قبل از این که رزالی اون خبر نادرست رو به من بده، فقط توی این فکر بودم که چطور می تونم یه هفته ی دیگه به زندگی ادامه بدم، بعد این مدت به یک روز رسید و بالاخره کارم به جایی رسید که حتی تحمل کردن یک ساعت از زندگی هم برای من مشکل بود. موضوع این بود که دیر یا زود باید برمی گشتم. بالاخره خودم رو پشت پنجره ی اتاقت می رسوندم تا بهت التماس کنم دوباره منو قبول کنی. اگه دلت بخواد، الان هم حاضرم التماس کنم. اخم کردم و گفتم: لطفا جدی باش. با نگاه خشمگین و لحنی مصرانه گفت: من جدی هستم. می شه خواهش کنم سعی کنی حرف هایی رو که بهت می زنم گوش کنی؟ به من اجازه می دی سعی کنم برات توضیح بدم که چقدر برای من ارزش داری؟ او منتظر ماند، و با دقت به صورت من نگاه کرد تا مطمئن شود واقعا به حرف هایش گوش می دهم. ادامه داد: بلا، قبل از تو زندگی من مثل شب بی ماه بود. خیلی تیره و تار. اما ستاره هایی هم بودند -نقطه های نورانی و دلیل و علت... و بعد تو مثل شهاب سنگی وارد آسمون زندگی من شدی. همه چیز به طور ناگهانی آتیش گرفته بود؛ همه جا غرق نور و زیبایی شده بود. وقتی که ت رفتی، وقتی که شهاب سنگ از افق آسمون من پایین افتاد، همه چیز تیره و تار شد. چیزی تغییر نکرده بود، اما دیگه روشنایی چشم های من رو خیره نمی کرد. دیگه نمی تونستم ستاره ها رو ببینم. و دیگه هیچ دلیلی برای هیچ چیزی وجود نداشت. دلم می خواست حرف او را باور کنم. اما چیزی مه توصیف کرده بود، در واقع وضعیت زندگی من بدون او بود، نه وضعیت زندگی خودش بدون من. زیرلب گفتم: چشم های تو عادت می کنن. -مشکل همینه-اونها نمی تونن. -سرگرمی هات چی می شن؟ او بدون هیچ رگه ای از طنز خندید و گفت: فقط قسمتی از دروغی بود که بهت گفتم. هیچ راهی برای فرار از -درد نبود. قلب من برای مدتی حدود نود سال نتپیده، اما این موضوع فرق می کرد. مثل این بود که قلب من رفته بود -پوچ و توخالی شده بودم. مثل این بود که هرچی درون من بود، اینجا پیش تو مونده باشه. زیرلب گفتم: خنده داره. او ابرویش را چین انداخت و گفت: خنده دار؟ -منظورم این که عجیبه -فکر می کردم که این بلا فقط سر خودم امده. بعضی از تکه های وجود من هم گم شده بودند. مدت ها بود که نتونسته بودم درست و حسابی نفس بکشم. ریه هایم را از هوا پر کردم و این کار با احساس لذت همراه بود. ادامه دادم: و قلب من، به یقین گم شده بود. با کنجکاوی پرسیدم: پس، شکار کردن سرگرمی نبود؟ در آن لحظه خودم هم نیاز شدیدی به سرگرمی داشتم. حالا، خطر امیدوار شدن بسیار مرا تهدید می کرد. نمی توانستم برای مدتی طولانی جلوی خودم را بگیرم. قلب من به تپش افتاده بود و گویی در درون سینه ام آوازی را زمزمه می کرد. آهی کشید و گفت: نه، اون کار سرگرمی نبود، نوعی اجبار بود. -معنی این حرف چیه؟ -معنیش اینه که گرچه من انتظار خطری از ویکتوریارو نداشتم، نمی تونستم اونو به حال خودش بذارم... خوب، همون طوری که گفتم، من از این جریان وحشت داشتم. من رَد ویکتوریارو تا تگزاس گرفتم، اما بعد دچار خطا شدم و سر از برزیل درآوردم -در صورتی که اون به اینجا اومده بود. ناله ای کرد و ادامه داد: من حتی قاره رو اشتباه رفتم! و در همه حال، بیشترین ترس من این بود که... همین که توانستم صدایم را بازیابم، با صدای نسبتا ضعیفی که شبیه به فریاد خفه ای بود، گفتم: تو می خواستی ویکتوریارو شکار کنی؟ صدای خُرخُر چارلی که از دور به گوش می رسید، دچار وقفه شد و بعد دوباره با ریتم منظمی ادامه پیدا کرد. ادوارد، با نگاه حیرت زده ای چهره ی خشمگین من را از نظر گذراند و بعد گفت: اما، این بار کار خودمو بهتر انجام می دم. اون دیگه نمی تونه برای مدت زیادی با نفس های خودش هوا رو آلود کنه. توانستم با صدای خفه ای بگویم: این موضوع... غیر قابل بحثه. دیوانگی بود، حتی اگر جسپر یا اِمِت هم به او کمک می کردند. حتی اگر امت و جسپر، هر دو با هم، به او کمک می کردند. این تصویر جدید از تصویرهای ذهنی دیگر هم بدتر بود: جیکوب بلک با فاصله ی کمی، مقابل پیکر گربه سان ویکتوریای خبیث ایستاده بود. تحمل تجسم کردن ادوارد را در چنین وضعیتی داشتم، گرچه او خیلی قوی تر و پرطاقت تر از بهترین دوست نبمه انسان من بود. ادوارد ادامه داد: دیگه برای اون زن خیلی دیر شده. اگه یه وقت دیگه بود، می تونستم بگذارم سالم در بره، اما نه حالا، نه حالا که... دوباره حرف او را قطع کردم و در حالی که سعی داشتم آرام بمانم، گفتم: مگه همین حالا قول ندادی که دیگه از اینجا نری؟ در همان حال با کلمه هایی که از دهانم خارج شده بودند، جنگیدم تا مبادا خودشان را در قلب من جا کنند. ادامه دادم: قولی که دادی، با عملیات ردیابی طولانی مدت، سازگاری چندانی نداره، درسته؟ او اخم کرد. غرش خفه ای از درون سینه اش به گوش می رسید: من به قول خودم وفا می کنم، بلا. اما ویکتوریا... غرش درون سینه اش بلندتر شد: به زودی می میره. سعی کردم وحشتم را پنهان کنم و گفتم: بیا زیاد عجله نکنیم. شاید دیگه برنگرده. شاید گروه جیک اونو ترسونده و از اینجا فراری داده. در واقع، هیچ دلیلی برای رفتن به دنبال اون وجود نداره. در ضمن، من مشکلات بزرگتر از ویکتوریا هم دارم. چشم های ادوارد جمع شدند، اما او سری تکان داد و گفت: درسته. گرگینه ها هم خودشون مشکلی هستن. با ناخشنودی گفتم: من درباره ی جیکوب حرف نمی زنم. مشکلات من خیلی بدتر از چند تا گرگینه ی نوجوونه که خودشون رو تو دردسر می اندازن. به نظر رسید که ادوارد می خاست چیزی بگوید، اما بعد منصرف شد. دندان هایش به هم فشرده شدند و صدای او از میان آنها به گوش رسید: واقعا؟ پس بگو بزرگترین مشکل تو چیه که باعث شده برگشتن ویکتوریا در نظرت مسئله ی ناچیزی جلوه کنه؟ سعی کردم طفره بروم: بذار درباره ی مشکل شماره دوبی خودم حرف بزنم. او با تردید گفت: بسیار خوب. مکث کردم. مطمئن نبودم که بتوانم آن اسم را بر زبان بیاورم. با صدای آرامی به او یادآوری کردم: کسای دیگه ای هم هستن که دارن به اینجا می آن تا دنبال من بگردن. آهی کشید، اما در مقایسه با واکنش او نسبت به ویکتوریا، این بار واکنش اش به آن شدتی نبود که فکر می کردم. -تازه گفتی که خونواده یولتوری مشکل شماره ی دو هستن؟ گفتم: به نظر نمی آد که این موضوع زیاد تورو ناراحت کرده باشه؟ با لحن ملایمی گفت: خوب، ما وقت زیادی برای فکر کردن به این موضوع داریم. مفهوم زمان برای اون ها با مفهومی که برای تو داره، خیلی متفاوته. اونها سال ها رو می شمرن، اون طور که تو روزهارو می شمری. برای من تعجبی نداره که اونها تا سن سی سالگی تو یادت نیفتن. وحشت وجودم را دربر گرفت. سی ساله. پس قول های او هیچ معنایی نداشت. اگر قرار بود که من روزی سی ساله بشوم، بنابراین او قصد نداشت برای مدتی طولانی پیش من بماند. درد شدید ناشی از این آگاهی، به من یادآوری کرد که تازه شروع به امیدوار شدن کرده بودم، بدون اینکه به خودم اجازه ی این کار را داده باشم. او که از دید جوشش اشک در گوشه های چشم هایم نگران شده بود، گفت: من به اونها اجازه نمی دم که به تو صدمه بزنن. -البته اگه اینجا باشی. البته موضوع این نبود که من به فکر اتفاقی بودم که ممکن بود در صورت رفتن او برایم پیش بیاید. او صورت مرا بین دو دست سرد و سخت خودش گرفت و محکم نگه داشت. در آن نیمه ی شب، چشم های او با نیروی جاذبه ی یک حفره ی سیاه فضایی به چشم های من دوخه شدند. بعد گفت: من دیگه هیچ وقت تورو ترک نمی کنم. زیرلب گفتم: اما تو گفتی سی ساله... اشک ها به لبه ی چشم هایم رسیده بودند. ادامه دادم: تو می خواهی بمونی، اما اجازه بدی من پیر بشم؟ درسته؟ چشم های او حالت ملایمی به خود گرفتند، اما دهانش با حالتی جدی گفت: این دقیقا همون کاریه که می خوام بکنم. مگه چاره ی دیگه ای هم دارم. من نمی تونم بدون تو زندگی کنم، اما روح تورو نابود نخواهم کرد. -واقعا... سعی کردم صدایم را صاف نگه دارم، اما پرسیدن این سوال خیلی سخت بود. به یاد چهره ی او افتادم، زمانی که کارلایل با اصرار از او خواسته بود مرا به موجودی فناناپذیرتبدیل کن. آیا اصرار او برای حفظ ماهیت انسانی من، به راستی به روح من مربوط می شد، یا اینکه او مطمئن نبود بتواند عشق خودش را نسبت به من برای همیشه حفظ کند؟ او که در انتظار سوال من بود، پرسید: خوب؟ سوال دیگری از او پرسیدم. چیزی شبیه به همان سوالی که در ذهنم بود، اما با دشواری کمتر. -اما اگه من اون قدر پیر بشم که مردم فکر کنن مادر تو هستم، چی؟ یا حتی مادربزرگ تو؟ حس بیزاری چهره ام را رنگ پریده کرده بود -دوباره می توانستم چهره ی مادربزرگ را در آینه ی رویارویم ببینم. حالا چهره ی ادوارد کاملا آرام بود. او گفت: این هیچ معنایی برای من نداره. نفس او را نزدیک صورتم احساس می کردم.ادامه داد: توی دنیای من، تو همیشه به عنوان زیباترین موجود، باقی می مونی. البته... او مکث کرد و تکان مختصری خورد و ادامه داد: اگه سن تو از من بیشتر بشه -اگه تو چیز بیشتری بخوای -من درک می کنم ، بلا. قول می دم که اگه بخوای منو ترک کنی، مانع تو نشم. چشم های او شبیه به عقیق رنگارنگ بودند و صداقت در آنها موج می زد. او طوری حرف می زد که گویی مدت های بسیار طولانی به این موضوع فکر کرده بشد. با لحن مصرانه ای پرسیدم: تو کاملا متوجه هستی که در نهایت من می میرم، درسته؟ او به این موضوع هم فکر کرده بود، چون جواب داد: به محض اینکه بتونم، من هم دنبال تو می آم! -این واقعا... دنبال کلمه ی مناسب گشتم و ادامه دادم: ...تهوع آوره، جنون آمیزه. -بلا، این تنها چاره ایه که داریم... گفتم: بذار یه دقیقه به این موضوع فکر کنیم. عصبانیت باعث می شد که نتوان منظورم را با وضوح و قاطعیت بیشتری بیان کنم: تو که ولتوری هارو خوب به یاد داری، مگه نه؟ من نمی تونم برای همیشه انسان بقی بمونم. اونها بالاخره منو می کشن. حتی اگه به قول تو تا سن سی سالگی، به یام نیفتاده باشن. -کلمه ی سی سالگی را با عصبانیت گفتم- -واقعا فکر می کنی اونها یادشون بره. با صدای آرامی جواب داد: نه. بعد سرش را تکان داد و افزود: اونها فراموش نمی کنن. اما... -اما چی؟ در حالی که نگاه محتاطم را به او دوخته بودم، نیشخندی زد. شاید، من تنها فرد دیوانه نبودم! او گفت: من چند تا طرح دارم. در حالی که با ادای هر کلمه، لحن گزنده تری پیدا می کردم، گفتم: و این طرح ها... حتما همه ی اونها مبتنی بر این شرطه که من انسان بقی بمونم. برداشت من، چهره ی او را درهم برد؛ با لحن تند و چهره ی مغروری گفت: طبیعیه. برای لحظه ای طولانی، نگاه های خشم آلودی بین ما رد و بدل شد. بعد، نفس عمیقی کشیدم، شانه هایم را صاف کردم و بازوهای او را کنارزدم تا بتوانم بنشینم. او پرسید: می خوای از اینجا برم؟ از اینکه می دیدم این ایده او را ناراحت کرده است، قلبم بی تاب شد، گرچه او سعی داشت ناراحتی اش را بروز دهد. به او گفتم: نه، من خودم می رم. وقتی که میان تاریکی اتاق، کورمال کورمال دنبال کفش هایم می گشتم، او با نگاه مشکوکی به من خیره شده بود. پرسید: می تون بپرسم کجا داری می ری؟ در حالی که هنوز کورکورانه دور خودم می چرخیدم، گفتم: می خوام به خونه ی تو برم. از جا بلند شد و به کنار من آمد و گفت: کفش هات اینجاس. چطور می خوای به اونجا بری؟ -با اتومبیلم. او با لحن بازدارنده ای گفت: ممکنه صداش چارلی رو بیدار کنه. آهی کشیدم و گفتم: می دونم. اما راستش، این طور که معلومه، باید هفته ها خونه نشین بشم. مگه دردسر دیگه ای هم مونده که توش نیفتاده باشم؟ -نه نمونده. اما چارلی منو سرزنش می کنه، نه تورو. -اگه تو نظر بهتری داری، من سراپا گوشم. او پیشنهاد کرد: همین جا بمون. اما امیدواری چندانی در چهره اش دیده نمی شد. گفتم: حرفشم نزن! اما تو اگه بخوای، می تونی اینجا بمونی و استراحت کنی. لحن من ترغیب کننده بود و متعجب بودم که صدای موذیانه ام تا چه حد عادی به نظر می رسید. به طرف در، راه افتادم. او قبل از من آنجا ایستاده و راه را بسته بود. اخم کردم و به طرف پنجره برگشتم. فاصله ی آن تا زمین زیاد نبود و بیشتر سطح زمین را هم علف ها پوشانده بودند... او آهی کشید و گفت: باشه، من با اتومبیل خودم تورو می برم. شانه ای بالا انداختم و گفتم: فرقی نمی کنه. اما شاید بهتر باشه خودت هم اونجا باشی. -چرا بهتره؟ -چون تو بیش از حد کله شق و لجباز هستی و من مطمئنم که باید به تو فرصتی داده بشه که در مورد عقایدت تجدید نظر کنی. با صدایی که از میان دندان هایش بیرون می آمد، گفت: عقاید من در چه موردی؟ -این موضوع دیگه فقط به تو مربوط نمی شه. می دونی، تو که مرکز عالم نیستی! البته می شد گفت که او مرکز عالم شخصی من بود. ادامه دادم: اگه تو بخوای به خاطر موضوع احمقانه ی انسان نگه داشتن من، خونواده ی ولتوری رو به اینجا بکشونی، باید خونواده ی تو هم در این مورد نظر بدن. او با کلمه های واضح و شمرده ای پرسید: در چه موردی نظر بدن؟ -در مورد فناناپذیری من. من این موضوع رو به رای می گذارم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#88
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۴۰ عصر
فصل24

رای گیری او به ان اندازه که نشان می داد خشنود نبود اما بی هیچ حرف دیگری من را روی بازوهایش گرفت و با بی خیالی از پنجره ی اتاقم بیرون پرید و بدون کوچک ترین تکان یا لرزشی همچون گربه ای روی زمین فرود امد. این تا حدی فراتر از ان چیزی بود که من تصور کرده بودم. او با صدایی که لبریز از ناخشنودی بود گفت: بسیار خوب برو بالا. او کمک کرد تا بر پشتش بنشینم و بعد شروع به دویدن کرد. حتی بعد از گذشت ماه ها هنوز این کار عادی به نظر می رسید. اسان بود. بدون شک این نوع دویدن چیزی بود که من هرگز نمی توانستم فراموش کنم درست مثل راندن یک دوچرخه. وقتی در میان درخت ها می دوید فضای جنگل ساکت و تیره بود. تنفس او اهسته و منظم انجام می شد. جنگل به قدری تاریک بود که درخت هایی که به سرعت از کنار انها می گذشتیم کمابیش دیده نمی شدند و فقط عبور هوا از روی صورت من بود که سرعت واقعی ما را نشان می داد. هوای جنگل مرطوب بود و چشم های مرا نمی سوزاند -بر خلاف بادی که در میدان اصلی شهر ولترا چشم هایم را سوزانده بود. این موضوع به من ارامش می داد. در ضمن بعد از ان درخشش هراس انگیز افتاب ظهر در میدان ان شهر تاریکی شب هم ارامش بخش می نمود. تاریکی به نظرم اشنا می امد و احساس امنیت می کردم درست مثل لحاف ضخیمی که در دوران کودکی عادت به بازی کردن در زیر ان داشتم!به یاد اوردم که پیشتر دویدن از میان درخت ها با چنین سرعتی باعث وحشتم می شد و من عادت داشتم چشمهایم را ببندم. اما حالا بستن چشم به نظرم واکنش احمقانه ای می امد. چشم هایم را کاملا باز نگه داشته و چانه ام را به شانه ی او تکیه داده بودم و گونه ام روی گردن او بود. این وضعیت صد بار بهتر از سوار شدن به موتورسیکلت بود! اشکال تیره ی درختان از کنار ما عبور می کردند. خندیدم. صدای خنده ام راحت عادی و بی زحمت بود و طنینی واقعی داشت. گفتم: سعی من اینه که از خواب بیدار نشم. حداقل امشب نه. زیرلب گویی بیشتر با خودش حرف می زد تا من گفت: دوباره اعتماد تورو یه جوری به خودم جلب می کنم. این اخرین اقدام منه. به او اطمینان دادم: من به تو اعتماد دارم. به خودم اعتماد ندارم. -لطفا توضیح بده. او سرعتش را تا حد راه رفتن کاهش داد -این را فقط از روی توقف جریان باد فهمیدم- و حدس زدم که فاصله ی زیادی با خانه نداریم. در حقیقت به نظرم می رسید که می توانم صدای رودخانه را که جایی در همان نزدیکی با شتاب جریان داشت بشنوم. گفتم: خوب ... مکث کردم تا راه مناسبی برای بیان مطلبم بیابم. ادامه دادم: من به خودم به اندازه ی کافی اعتماد ندارم ... از این نظر که شایسته ی تو باشم. چیزی در وجود من نیست که برای تو جذابیت داشته باشه. او ایستاد و برگشت تا مرا از پشتش پایین بکشد. دست های نرم او من را رها نکردند بعد او دوباره من را روی پاهایم بر زمین گذاشت. زمزمه کرد: جذابیت تو دائمی و موندنی یه. هیچ وقت در این مورد شک نکن. زیرلب گفت: هیچوقت به من نگفتی که ... -نگفتم چی؟ -نگفتی که بزرگترین مشکل تو چیه؟ اهی کشیدم و گفتم: بهت فرصت می دم که یه حدس بزنی. و دستم را دراز کردم تا با انگشت اشاره ام نوک بینی او را لمس کنم. او سرش رذا تکان داد و با ترش رویی گفت: من از ولتوری بدتر هستم. چشم هایم را چرخی دادم و گفتم: بدترین کاری که ولتوری می تونه بکنه اینه که منو بکشه. او با چشم های نگران منتظر ماند. توضیح دادم: تو می تونی منو ترک کنی این از همه چیز بدتره! ولتوری ویکتوری ... اونها در مقایسه با این کار هیچ هستن. حتی در میان ان تاریکی توانستم درد و رنجی را که چهره اش را در هم فرو برد ببینم -این حالت چهره ی او مرا به یاد صورتش در زیر نگاه خیره ی شکنجه گر جین انداخت حالم بد شد و از گفتن حقیقت پشیمان شدم. در حالی که صورتش را لمس می کردم زیر لب گفتم: غمگین نباش. او با بی میلی گوشه ی دهانش را بالا کشید اما این حالت به چشمهایش نرسید. بعد زمزمه کرد : اگه فقط یه راهی بود که به تو نشون بدم نمی تونم تورو ترک کنم! فکر می کنم گذشت زمان راهی هست که تورو متقاعد کنه. از ایده ی گذشت زمان خوشم امد و با لحن موافقی گفتم: باشه. صورت او هنوز معذب به نظر می رسید. سعی کردم با موضوعات بی اهمیت حواسس او را پرت کنم. در حالی که سعی داشتم لحن صدایم را تا حد ممکن شاد جلوه دهم پرسیدم: بنابراین ... چون تو دیگه می مونی می شه من هدیه هامو از تو پس بگیرم. تلاش من تا حدی موثر واقع شد. او خندید. اما چشمهایش حالت ناکامی را در خود نگه داشتند. او گفت: چیزهای تو هیچ وقت جایی نرفته بودن که بخوای اونهارو برگردونی. می دونستم که کار اشتباهی بود چون به تو قول داده بودم چیزی نمونه که ارامش تو.رو به هم بزنه. کار ابلهانه و بچگانه ای بود اما به هر حال نمی خواستم چیزهایی که به من مربوط می شد دم دست تو باشه -لوح فشرده عکس ها بلیت ها- همه ی اونها زیر تخته های کف اتاقت هستن. -واقعا؟ به نظر می رسید که لذت اشکار من از اگاهی یافتن از این حقیقت کم اهمیت کمی او را خوشحال کرده بود اما برای از بین بردن ناراحتی صورتش کافی نبود. اهسته گفتم: فکر می کنم... مطمئن نیستم اما ... نمی دونم ... فکر می کنم در تمام مدت این موضوع رو می دونستم. -چی رو می دونستی؟ فقط می خواستم غم و درد را از چهره اش دور کنم اما وقتی کلمه ها را بر زبان اوردم انها واقعی تر از انجه که فکر می کردم به نظر رسیدند. -بخشی از وجود من فکر می کنم ضمیر ناخوداگاهم هرگز باورش نشده بود که تو به مرگ و زندگی من اهمیت نمی دی. شاید برای همین بود که من اون صداها رو توی سرم می شنیدم. برای لحظه ای سکوت بسیار سنگینی حاکم شد . او با بی تفاوتی پرسید: صداها؟ -خوب در واقع فقط یه صدا بود. صدای تو . داستانش درازه. حالت محتاطانه ی صورتش باعث شد که ارزو کنم ای کاش ان موضوع را مطرح نکرده بودم. ایا ممکن بود او هم مثل هرکس دیگری مرا دیوانه بپندارد؟ ایا انهای دیگر در مورد دیوانه بودن من حق داشتند؟ اما حداقل حالت عجیب صورتش که نشان می داد گویی او را چیزی از درون می سوزاند ناپدید شده بود. او با لحنی که به طرز غیرعادی ملایم بود گفت: من وقت دارم. گفتم:کمی عجیبه. او منتظر ماند. نمی دانستم چگونه باید توضیح دهم گفتم: یادت می اد الیس درباره ی مشغول شدن من به کارهای خطرناک چی گفت؟ او کلمه ها را بدون تاکید و هرگونه لحن خاصی ادا کرد: تو برای تفریح از روی یه صخره پریدی. -اِ ... درسته. و قبل از اون با موتورسیکلت ... پرسید: موتورسیکلت؟ من انقدر با لحن صدای او اشنا بودم که بدانم در پس ارامش او چیزی نهفته است. -فکر می کنم در مورد اون قسمت چیزی به الیس نگفتم. -نه. -خوب در اون مورد ... ببین من فهمیده بودم که ... که وقتی من کار ابلهانه یا خطرناکی انجام می دادم ... می تونستم تورو با وضوح بیشتری به یاد بیارم. بعد از این اعتراف احساس دیوانگی کردم! ادامه دادم: یادم می اد که وقتی عصبانی بودی لحن صدات چطور بود. می تونستم صدای تورو بشنوم مثل این بود که تو همون جا نزدیک من ایستاده بودی. بیشتر وقت ها سعی می کردم به تو فکرنکنم اما این حالت زیاد دردناک نبود -مثل اینبود که تو باز هم از من محافظت می کردی. مثل این بود که نمی خواستی به من اسیبی برسه. خوب شاید دلیل اینکه من می تونستم صدای تورو به وضوح بشنوم صرف نظر از همه چیز این بود که من همیشه می دونستم که تو هیچوقت عشق خودت رو نسبت به من از دست نداده بودی. باز هم وقتی من حرف می زدم کلمه ها توام با حالت حقانیت بودند. جایی در اعماق وجودم روحم حقیقت را تشخیص می داد. کلمه ها با صدای نیمه خفه ای از گلوی او بیرون امدند: تو ... زندگی خودت رو به خطر می انداختی تا... تا صدای منو بشنوی ... حرف او را قطع کردم: هیس! یه لحظه صبر کنم. فکر کنم یه چیزی داره به من الهام می شه. به شبی در پورت انجلس فکر کردم که دچار نخستین توهم شنیداری خودم شده بودم. در ان موقع دو احتمال می دیدم: اول دیوانگی ... و دوم تحقق ارزو به عنوان هدیه ای از طرف ضمیر ناخوداگاه . اما اگر ... تصور کنید شما صادقانه فکر می کنید که در موردی حق با شماست اما کاملا در اشتباه باشید. تصور کنید که شما با لجبازی خوتان را برحق بدانید در حالی که اصلا حقیقت برایتان مهم نباشد؟ ایا حقیقت پنهان خواهد ماند یا این که خودش را اشکار خواهد ساخت؟ اما حالا ... گزینه ی سومی هم پیش روی من بود: ادوارد عاشق من بود. دلبستگی بین ما چیزی نبود که در اثر غیبت مسافت یا گذشت زمان از هم بگسلد. مهم نبود که او چقدر استثنایی تر جذاب تر باهوش تر یا کامل تر از من بود او نیز همچون من به طور برگشت ناپذیری دچار تغییر شده بود. همان طور که من برای همیشه به او تعلق داشتم او نیز مال من بود. ایا این همان چیزی بود که سعی داشتم به خودم بگویم؟ -اوه! -بلا؟ -اوه. باشه متوجهم. -داشتی می گفتی ... حس الهام تو؟ صدای او ناصاف و نگران بود. با شگفتی گفتم: تو عاشق من هستی. حس اطمینان و حقانیت دوباره وجودم را دربر گرفت. اما چشمهای او هنوز مضطرب بودند و لبخند موذیانه ای که من بسیار دوست داشتم چهره اش را پوشانده بود. او گفت: شک نداشته باش! قلبم متورم شد. گویی می خواست قفسه ی سینه ام را بشکافد. قلبم انقدر مورم شد که تمام سینه ام را انباشت و راه گلویم را بست به گونه ای که دیگر نمی توانستم صحبت کنم. او به راستی عاشق من بود همان طور که من به او عشق می ورزیدم -برای همیشه! تنها ترس او از این بود که مبادا روح من را به خطر بیندازد یا اینکه باعث شود من ویژگیهای انسانی ام را از دست دهم. همین ترس بود که باعث شده بود ترجیح دهد من موجودی فناشدنی باقی بمانم. او صورت من را محکم بین دست های سردش گرفت و من چنان احساس سرگیجه پیدا کردم که جنگل به دور سرم می چرخید. بعد او پیشانی اش را به پیشانی من تکیه داد و این بار من تنها کسی بودم که سخت تر از حد معمول نفس می کشید. او گفت: می دونی تو توی این کار بهتر از من بودی. -توی چه کاری؟ -لرزیدن. حداقل تو یه تلاشی کردی. تو صبح از جات بلند می شدی سعی می کردی در مقابل چارلی رفتار عادی نشون بدی و الگوی عادی زندگی خودت رو دنبال کنی . وقتی من به طور فعالانه ای شکار نمی کردم کاملا ... بی فایده بودم. نمی تونستم نزدیک خونواده ام باشم -نمی تونستم به هیچ کس نزدیک بشم. با کمال شرمندگی باید اعتراف کنم که بیشتر یه گوشه ای کز می کردم و دستخوش احساس بدبختی می شدم. بعد با حالت خجالت زده ای نیشخند زد و گفت: این حالت من خیلی رقت انگیزتر از صداهایی بود که تو توی سرت می شنیدی. و البته می دونی که من هم همون صداها رو می شنوم. از اینکه او به راستی حرف های مر می فهمید احساس اسودگی عمیقی به من دست داد -از اینکه همه ی حرف هایم برای او معنی داشتند احساس ارامش می کردم. در هر حال او به چشم یک دیوانه به من نگاه نمی کرد. او به گونه ای به من نگاه می کرد که ... که معلوم بود به من عشق می ورزد. جمله ی او را اصلاح کردم: من فقط یه صدا می شنیدم. او خندید و بعد محکم مرا به طرف پهلوی راست خودش کشید و اهسته به قدم زدن به طرف جلو واداشت. او گفت: من با این کار فقط مطابق میل تو رفتار می کنم. بعد در همان حال که راه می رفتیم با دستش اشاره ی اشکاری به طرف تاریکی پیش رویمان کرد. در انجا چیز پریده رنگ و بزرگی وجود داشت -خانه. بعد ادامه اد: چیزی که اونها می گن کوچکترین اهمیتی نداره. -اما حالا دیگه روی اونها هم تاثیر می ذاره. او با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت. او مرا از میان در جلویی خانه که باز بود به درون خانه هدایت کرد و چراغ ها را روشن نمود. اتاق به همان شکلی بود که من ان را بعه یاد داشتم -پیانو و بالشتک های سفید و راه پله های بزرگ و رنگ پریده. از گرد و غبار یا ملحفه های سفید هیچ خبری نبود. ادوارد اسامی را با صدایی که بلندتر از لحن من در گفتگوهای معمولی نبود صدا زد: کارلایل؟ ازمه؟ رزالی؟ امت؟ جسپر؟ الیس؟ ایا ممکن بودند انها بشنوند؟ کارلایل ناگهان در کنار من ایستاده بود گویی در تمام مدت انجا بوده باشد. او گفت: باز هم خوش اومدی بلا. بعد لبخندی زد و ادامه داد: امروز صبح چه کاری می تونیم برای تو بکنیم؟ با توجه به وقت فکر نمی کنم که اومدن تو به اینجا فقط یه دیدار معمولی باشه. نتوانستم قبل از حرف زدن از نگاه کردن به صورت ادوارد خودداری کنم. حالت چهره اش انتقاد امیز اما تسلیم بود. وقتی دوباره به کارلایل نگاه کردم او نیز نگاهش را به چهره ی ادوارد دوخته بود. کارلایل گفت: البته بهتره برای صحبت کردن به اتاق دیگه ای بریم. کارلایل پیشاپیش از اتاق نشیمن روشن و پرنور گذشت و وارد اتاق پذیرایی شد و در همان حال که پیش می رفت چراغ ها را روشن کرد. دیوارها سفید و سقف مرتفع بود مثل اتاق نشیمن. در وسط اتاق در زیر لوستر که فاصله ی زیادی از سقف داشت میز بیضی شکل بزرگی با سطح صیقلی و براق دیده می شد که هشت صندلی دور ان چیده شده بود. در بالای میز کارلایل یکی از صندلی ها را برای من پیش کید. پیش از ان هرگز ندیده بودم که کالن ها از میز اتاق استفاده کنند -ان میز هم فقط حالت تزئینی داشت. کالن ها هرگز در خانه شان غذا نمی خوردند. همین که برگشتم تا روی صندلی بنشینم متوجه شدم که ما تنها نیستیم. ازمه به دنبال ادوارد امده بود و سایر اعضای خانواده نیز پشت سر او ایستاده بودند. کارلایل در سمت راست من و ادوارد در سمت چپم نشستند. سایرین نیز روی صندلی های خودشان نشستند. الیس هم که سرجایش نشسته بود به من لبخند زد. امت و جسپر کنجکاو به نظر می رسیدند و رزالی نیز با لبخند محتاطی به من می نگریست. لبخند من در پاسخ به تبسم او به همان اندازه خجالت زده بود. کمی طول می کشید تا به این وضع عادت کنم. کارلایل سری به طرف من تکان داد و گفت: ما مناتظر شنیدن هستیم. اب دهانم را فرو بردم. نگاه های خیره ی انها مضطربم می کرد. ادوارد در زیر میز دستم را گرفت. نگاه دزدانه ای به ادوارد انداختم اما او به دیگران چشم دوخته و ناگهان صورتش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#89
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۴۰ عصر
حالتی جدی گرفته بود. گفتم: خوب ... مکثی کردم و ادامه دادم: امیدوارم تا حالا الیس همه ی اتفاق هایی رو که تو شهر ولتورا اتفاق افتاد به شما گفته باشه. الیس بالحن مطمئنی گفت: همه چیزو گفتم. نگاه معنی داری به او انداختم و پرسیدم: اتفاق هایی که میون راه اتفاق افتاد چی؟ او سرش را تکان داد و گفت:اونهارو هم گفتم. اهی از سر اسودگی کشیدم و گفتم: خوبه. بنابراین حالا همه مون از همه چیز خبر داریم. در حالی که در حال منظم کردن افکارم بودم انها با بی صبری انتظار می کشیدند. گفتم: پس می دونین که من مشکلی دارم. الیس به خونواده ی ولتوری قول داد که من یکی از شماها بشم. قرار شده اونها یه نفرو بفرستن تا از این موضوع مطمئن بشه و من می دونم که امتناع از انجام قولی که داده شده می تونه عواقب بدی داشته باشه. و حالا این موضوع به همه ی شما مربوط می شه. من از این بابت متاسفم. من به تک تک ان چهره های زیبا نگاه کردم و نگاه کردن به زیباترین چهره را برای اخر کار نگه داشتم. دهان ادوارد به حالت اخم پایین رفته بود. ادامه دادم: اما اگه شما من رو نمی خواین دلم نمی خواد خودم رو به شما تحمیل کنم خواه الیس بخواد یا نه. ازمه دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما من انگشتم را بالا اوردم تا او را به سکوت وادار کنم. ادامه دادم: خواهش می کنم. بذارین حرف خودمو تموم کنم. البته مطمئنم که نظر ادواردرو در این باره می دونین. من فکر می کنم منصفانه ترین راه اینه که هرکسی در این مورد رای بده. اگه شما تصمیم بگیرین که منو نمی خواین پس ... فکر می کنم که به تنهایی به ایتالیا برگردم . نمی تونم منتظر بشم که اونها به اینجا بیان. با فکر کردن به این موضوع پیشانی ام چین برداشت. غرش خفیفی در سینه ی ادوارد جوشید که من توجهی به ان نکردم. -با در نظر گرفتن اینکه نمی خوام هیچکدوم از شمارو به خطر بیندازم از شما می خوام که در مورد موضوع تبدیل شدن من به یه خون اشام رای بدین. هنگام ادای اخرین کلمه لبخندی زدم و به کارلایل اشاره کردم تا حرف هایش را شروع کن. اما ادوارد پیش دستی کرد و گفت: فقط یک دقیقه لطفا. من از میان چشم های تنگ شده ام به او چشم غره رفتم. او ابروهایش را بالا برد و دستم را در زیر میز فشرد. ادوارد ادامه داد: پیش از اینکه رای بدین یه چیزی هست که من باید بگم. اهی کشیدم. -درباره ی خطری که بلا به اون اشاره کرد باید بگم که لازم نیست بیش از حد نگران باشیم. اشتیاق بیشتری در صورتش ظاهر شد. او دستش را روی سطح صیقلی میز گذاشت و به طرف جلو خم شد و در حالی که نگاهش را در اطراف میز گردش میداد گفت: ببینین اینکه من اونجا حاضر نشدم دست ارو رو بفشارم بیشتر از یه دلیل داره. موضوعی هست که به ذهن اونها خطور نکرد و من هم نخواستم که به یاد اون بیفتن. بعد نیشخندی زد. الیس پرسید: و اون موضوع چیه؟ مطمئن بودم که چهره ی من هم به اندازه ی صورت الیس نامطمئن بود. ادوارد گفت: خونواده ی ولتوری بیش از حد از خودشون مطمئن هستن و البته دلیل خوبی هم دارن. وقتی که اونها تصمیم می گیرن کسی رو پیدا کنن مشکلی از این بابت ندارن. دیمیتری رو که به یاد دارین؟ بعد نگاهی به من انداخت. من به خودم لرزیدم و ادوارد ان را به عنوان جواب مثبت تلقی کرد. -اون افرادو پیدا می کنه -استعداد خاصی برای این کار داره. برای همینه که نگهش داشتن. در تمام مدتی که ما با اونها بودیم من توی مغزشون دنبال چیزی می گشتم که بتونیم بعدها ازش استفاده کنیم و تا حد ممکن اطلاعات بیشتری رو به دست بیاریم. بنابراین از طرز کار کردن استعداد دیمیتری اگاه شدم. اون یه تعقیب گره -تعقیب گری که هزار برابر با استعدادتر از جیمزه. توانایی اون تا حدی به کاری که من یا ارو انجام می دیم بستگی داره. اون ... سلیقه هارو حس می کنه؟ نمی دونم چطوری توضیح بدم ... اون ماهیت فکر فردو حس می کنه و بعد دنبالش می گرده. این استعداد اون از فاصله های خیلی دور هم کارایی داره. ادوارد شانه ای بالا انداخت و گفت: اما بعد از ازمایش کوچیک ارو خوب ... بالحن بی تفاوتی پرسیدم: فکر می کنی که اون نمی تونه منو پیدا کنه. با قیافه ی حق به جانبی گفت: حتم دارم که نمی تونه. اون کاملا به اون حس دیگه اش وابسته اس. اگه اون حس در مورد تو کارایی نداشته باشه همشون نابینا هستن. -حالا این موضوع چه کمکی به حل این مشکل می کنه؟ ادوارد با لذت زیادی جواب داد: کاملا واضحه که هر وقت اونا بخوان به اینجا سربزنن الیس می تونه تصمیم اونهارو ببینه و من تورو پنهان می کنم. کاری از دستشون برنمی اد. در این صورت مثل اینه که اونها بخوان یه سوزن رو توی انبار کاه پیدا کنن! ادوارد و امت نگاه سریع و به دنبال ان نیشخندی رد و بدل کردند. حرف های او مفهومی برای من نداشت گفتم: اما اونها تورو پیدا می کنن. -من می تونم از خودم مراقبت کنم. امت خندید و روی میز خم شد و مشتش را به طرف برادرش دراز کرد و گفت: برادر من نقشه ات حرف نداره. ادوارد بازویش را دراز کرد تا مشتش را به مشت امت بزند. رزالی زیرلب گفت:نه! بالحن موافقی گفتم: غیرممکنه. اما جسپر با لحن تحسین امیزی گفت: عالیه. الیس زیرلب گفت: احمق! ازمه فقط نگاه خشمگینی به ادوارد انداخت. من روی صندلی ام صاف نشستم و ذهنم را متمرکز کردم. این جلسه به خاطر من تشکیل شده بود. با لحن سردی گفتم: بسیار خوب ادوارد راه حلی رو ارایه کرده که شما درباره اش تصمیم بگیرین. بیاین رای گیری کنیم. این بار به طرف ادوارد نگاه کردم بهتر بود رای او در نظر گرفته نشود. از او پرسیدم: می خوای من به خونواده ی تو ملحق بشم؟ چشم های او به سختی و سیاهی سنگ چخماق بودند. او گفت: نه به اون صورت. تو انسان باقی می مونی. سرم را یک بار تکان دادم و چهره ام را جدی نگه داشتم و بعد ادامه دادم: الیس؟ -بله. -جسپر؟ بالحنی جدی جواب داد: بله. کمی متعجب شدم -من هیچ اطمینانی در مورد رای او نداشتم- اما به هر حال واکنش خودم را کنترل کردم و ادامه دادم. -رزالی؟ او مردد بود. بعد در حالیکه لب پایینی گوشت الود و زیبایش را گاز می گرفت گفت: نه. قیافه ی بی تفاوتی به خودم گرفتم و سرم را کمی چرخاندم تا ادامه دهم اما او ناگهان هر دو دستش را به طرف من دراز کرد در حالی که کف انها به طرف بالا بود. بعد بالحن ملتمسانه ای گفت: بذار توضیح بدم. منظور من نیست که از تو به عنوان خواهر بیزار یا متنفر هستم. موضوع فقط اینه که ... خود من هم با اختیار خودم این زندگی رو برای خودم انتخاب نکردم. کاش کسی وجود داشت که به این سرنوشت من از اول رای منفی می داد! سرم را اهسته تکانم دادم و به طرف امت برگشتم. او نیشخندی زد و گفت: معلومه که اره! ما می تونیم راهی رو برای مبارزه با دیمیتری پیدا کنیم. وقتی به طرف ازمه برگشتم هنوز اخم صورتم به خاطر حرف امت باز نشده بود. ازمه گفت: بله البته بلا. من همین حالا هم تورو عضوی از خونواده ی خودم می دونم. گفتم:متشکرم ازمه. و بعد به طرف کارلایل برگشتم. ناگهان نگرانی وجودم را دربر گرفت و ارزو کردم که ای کاش رای او را قبل از همه پرسیده بودم. مطمئن بودم که رای او مهم ترین نقش را داشت و می توانست بر رای هر اکثریتی غالب شود. کارلایل به من نگاه نمی کرد. او گفت: ادوارد. ادوارد چشم غره ای رفت و گفت: نه. ارواره اش سخت و کشیده شده بود و لب هایش به عقب برگشته و دندانهایش را اشکار ساخته بودند. کارلایل با اصرار گفت: تنها راه درست همینه. تو تصمیم گرفتی بدون اون زندگی نکنی و برای همین من چاره ی دیگه ای ندارم. ادوارد دست مرا در زیر میز رها کرد از پشت میز بلند شد و با حالت قهرامیزی اتاق را ترک کرد در همان حال صدای خفیف غرش او شنیده می شد. کارلایل اهی کشید و گفت: فکر کنم رای من رو می دونی. در حالی که هنوز نگاهم مسیر خروج ادوارد را تعقیب می کرد زیرلب گفتم: ممنونم. صدای گوش خراش شکستن چیزی از اتاق دیگر به گوش رسید. من تکانی خوردم و با صدای اهسته ای گفتم: این همه ی چیزی بود که بهش احتیاج داشتم. احساس من هم درباره ی همه ی شما همینه. تا اخر جمله احساسم صدایم را لرزان کرده بود. در یک چشم بهم زدن ازمه در کنار من ایستاده و بازوهای سردش را دور من حلقه کرده بود. او زیر لب گفت: بلای بسیار بسیار عزیزم! متقابلا او را در اغوش گرفتم. از گوشه ی چشم هایم رزالی را دیدم که نگاهش را به روی میز دوخته بود و متوجه شدم که ممکن است حرف های من به دو صورت تعبیر شود. وقتی ازمه بازوهایش را از دور بدنم برداشت گفتم: خوب الیس کجا می خوای این کارو بکنی؟ الیس به من خیره شد. چشم های او از وحشت باز مانده بودند. ادوارد با غرشی به درون اتاق شتافت و فریاد زد: نه! نه! نه! پیش از انکه بتوانم پلک هایم را به هم بزنم او رودرروی من بود. بدنش را به روی من خم کرده و خشم چهره اش را در هم کشیده بود. با فریاد بلندی گفت: دیوونه شدی؟ نکنه بالا خونه تو به کل اجاره دادی!؟ خودم را کمی عقب کشیدم و دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم. الیس با صدای مضطربی دخالت کرد و گفت: اوم بلا فکر نمی کنم امادگی این کارو داشته باشم. باید خودمو اماده ... از زیر بازوی ادوارد نگاه غضب الودی به الیس انداختم و گفتم: تو قول دادی. -می دونم اما ... راستش بلا ! من اصلا نمی دونم چطور می تونم در حین تبدیل تو وسوسه ی کشتن تورو از خودم دور کنم! با لحن ترغیب کننده ای گفتم: تو می تونی این کارو بکنی. من به تو اعتماد دارم. ادوارد با خشم غرشی کرد. الیس به سرعت سرش را تکان داد او وحشت زده به نظر می رسید. به طرف کارلایل برگشتم و گفتم: کارلایل؟ ادوارد صورتم را محکم در میان دستهایش گرفت و وادارم کرد به او نگاه کنم. دست دیگرش را به طرف کارلایل دراز کرده بود. کارلایل بی انکه توجهی به ادوارد بکند گفت: من می تونم این کارو بکنم. دلم می خواست می توانستم چهره ی کارلایل را ببینم. او اضافه کرد: ممکن نیست من کنترل خودمو از دست بدم و تورو به خطر بندازم. به زحمت گفتم: خو ... خوبه. امیدوار بودم کارلایل منظور مرا فهمیده باشد ان طوری که ادوارد چانه ی مرا چسبیده بود مشکل می توانستم به وضوح حرف بزنم. صدای ادوارد از میان دندان هایش شنیده شد: صبر کنین. لازم نیست این کار الان انجام بشه. با کلماتی که به زحمت از دهانم خارج می شدند گفتم: دلیلی نداره که الان انجام نشه. ادوارد گفت: من باید چند روزی فکر کنم. با ترش رویی گفتم: البته که می تونی فکر کنی. حالا منو ول کن. او صورت مرا رها کرد و بازوهایش را روی سینه درهم فرو برد. بعد گفت: تا دو ساعت دیگه چارلی می اد اینجا تا دنبال تو بگرده. نمی تونم بذارم پای پلیس رو به این قضیه بکشونه. با اخم گفتم: هر سه نفرشون؟ همیشه این قسمت از کار سخت تر از همه بود.و چارلی رنه و حالا جیکوب هم به انها اضافه شده بود. کسانی که ممکن بود من از دست بدهم، کسانی که ممکن بود به خاطر من اسیب ببینند. ارزو کردم ای کاش راهی بود که کسی جز من رنج نمی کشید اما می دانستم که چنین چیزی امکان نداشت. در همان حال باقی ماندن من به شکل یک انسان بیشتر باعث ازار انها بود. نزدیکی چارلی به من همیشه او را در معرض خطر دائمی قرار می داد. جیک را بیشتر به خطر انداخته بودم چون دشمنانش را از همه جا به طرف منطقه ای می کشیدم که او وظفه ی خودش می دانست از ان محافظت کند. و دنی -حتی نمی توانستم یک بار هم که شده به ملاقات او بروم چون ممکن بود او را هم درگیر مشکلات مرگبارم کنم! من اهربای خطر بودم این موضوع را درباره ی خودم پذیرفته بودم. با قبول این موضوع می دانستم که باید از خودم و کسانی که دوستشان داشتم مراقبت کنم حتی اگر این بدان معنا بود که نمی توانستم با انها باشم. باید قوی می بودم. ادوارد که هنوز دندان هایش را به هم می فشرد به کارلایل نگاهی انداخت و گفت: در مورد مسائل بی اهمیت دیگه پیشنهاد من اینه که این بحث رو تموم کنیم حداقل تا موقعی که بلا دبیرستان رو به اخر برسونه و بتونه خونه ی چارلی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#90
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۴۱ عصر
رو ترک کنه. کارلایل خاطر نشان کرد: این درخواست معقولیه بلا. من به واکنش چارلی فکر کردم زمانی که امروز صبح از خواب بیدار شده -با وجود همه ی رنجی که طی هفته ی گذشته به خاطر از دست دادن هری تحمل کرده بود و نیز بعد از ناراحتی ای که به خاطر ناپدید شدن ناموجه من متوجه او شده بود -وتخت من را خالی پیدا کرده بود. چارلی بیشتر از این ها لیاقت داشت. فقط باید مدت کوتاهی صبر می کردم زمان زیادی تا فارق التحصیلی ام از دبیرستان باقی نمانده بود ... لبهایم را جمع کردم و گفتم: در این باره فکر می کنم. ادوارد نفس عمیقی کشید و انقباض رارواره اش برطرف شد. بعد گفت: احتمالا من باید تورو به خونه ببرم. حالا لحن او ارام تر شده بود اما اشکار بود که برای بیرون بدن من از انجا عجله داشت. ادامه داد: چون ممکنه چارلی امروز زود از خواب بیدار شده باشه. نگاهی به کارلایل انداختم و گفتم: پس شد بعد از فارق التحصیلی؟ -قول می دم. نفس عمیقی کشیدم تبسم کردم و به طرف ادوارد برگشتم و گفتم: باشه. می تونی منو ببری خونه. قبل از اینکه کارلایل بتواند قول دیگری به من بدهد ادوارد به سرعت مرا از خانه خارج کرد. او مرا از در پشتی خارج کرده بود و به این ترتیب نتوانستم بفهمم که در اتاق نشیمن چه چیزی شکسته بود! مسیر رفتن به خانه در سکوت طی شد. احساس پیروزمندانه ای داشتم و کمی هم مغرور شده بودم.البته وحشت انجام کار بدنم را خشک کرده بود اما سعی داشتم به ان قسمت از موضوع نیااندیشم. نگرانی در مورد دردی که باید در اثر فرایند تبدیل تحمل می کردم هیچ فایده ای نداشت -خواه درد جسمانی، خواه درد عاطفی- حداقل نه تا موقعی که وقتش فرانرسیده بود. وقتی به خانه ی چارلی رسیدیم ادوارد مکث نکرد. او در یک لحظه از دیوار خانه بالا رفته و از میان پنجره وارد اتاق شده بود. بعد بازوهایم را از دور گردنش باز کرد و من را روی تخت خوابم گذاشت. فکر می کردم به خوبی می دانم که او به چه می اندیشید اما حالت صورتش مرا به حیرت انداخت. چهره اش خشمگین به نظر نمی رسید بلکه حالت حسابگرانه ای داشت. او در سکوت در میان اتاقم جلو و عقب می رفت و هر لحظه شک و تردید من زیادتر می شد. به او گفتم: هر نقشقه ای هم که بکشی فایده ای نداره. -هیس من دارم فکر می کنم. غرولندی کردم و خودم را به پشت روی تخت خوابم انداختم و لحافم را روی سرم کشیدم. هیچ صدایی نبود اما ناگهان او انجا ایستاده بود. او لحاف را کنار زد تا بتواند مرا ببیند بعد گفت: اگه ناراحت نمی شی من بیشتر ترجیح می دم که صورت خودت رو پنهان نکنی. من به اندازه ای که می تونستم بدون دیدن صورت تو زندگی کرده ام. حالا ... یه چیزی به من بگو. با بی میلی پرسیدم: چی رو؟ -اگه ارزو داشته باشی که چیزی توی دنیا مال تو باشه اون چیه؟ در حالی که می توانستم شک و تردید را در چشم هایم حس کنم گفتم: تو. سرش را با ناشکیبایی تکان داد و گفت: منظورم چیزی هست که الان اون رو نداری. نمی دانستم قصد داشت با این حرف ها مرا به کجا بکشاند بنابراین قبل از جواب دادن به او خوب فکر کردم. سرانجام چیزی به ذهنم رسید که هم واقعی و هم احتمالا ناممکن بود. گفتم: دلم می خواد ... کارلایل مجبور نشه منو تبدیل کنه. می خوام تو من رو تغییر بدی. با احتیاط منتظر واکنش او بودم و بیشتر انتظار خشمی را داشتم که در خانه ی خودشان دیده بودم. اما وقتی چهره ی او تغییری نکرد حیرت زده شدم. صورتش هنوز حالت متفکر و حخسابگرانه ای داشت. گفت: در مقابل انصراف از این فکر خودت چی می خوای؟ نمی توانستم انچه که را که شنیده بودم باور کنم. به چهره ی او خیره شدم و قبل از اینکه بتوانم خوب فکر کنم کلمه ها از دهانم خارج شده بودند. -هر چیزی که باشه. او لبخند کم رنگی زد و بعد لبهایش را جمع کرد و گفت: پنج سال؟ چهره ام در هم رفت و حدس می زدم که حالتی بین رنجش و هراس بر ان حاکم شده است. او یاداوری کرد: تو گفتی هر چیزی که باشه. -اره اما تو با استفاده از گذر زمان یه راهی برای فرار از اون پیدا می کنی. من باید همین حالا که تنور داغه نون رو بچسبم! در ضمن حداقلش اینه که برای من موندن خیلی خطرناکه. بنابراین هرچیزی قبوله به جز اینکه انسان باقی بمونم. اخم کرد و گفت: سه سال؟ -نه! -برات هیچ ارزشی نداره؟ به یاد اوردم که ماهیت انسانی خودم را چقدر دوست داشتم اما تصمیم گرفتم چهره ی بی تفاوتی داشته باشم تا او پی به این موضوع نبرد. این بیشتر به نفع من بود. گفتم: شش ماه چطوره؟ چشم هایش را چرخی داد و گفت: زیاد خوب نیست. گفتم: پس یک سال. این دیگه اخرین پیشنهاد منه. -حداقل دو سال به من وقت بده. -غیر ممکنه. بعد از یک سال نوزده ساله می شم اما اصلا حاضر نیستم سنم به بیست سال برسه. اگه قرار سن تو همیشه زیر بیست باقی بمونه من هم همینو می خوام. دقیقه ای اندیشید و گفت: بسیار خوب. محدودیت زمانی رو فراموش کن. اگه تو می خوای که من تغییر دادن تورو به عهده بگیرم یه شرط داره. -شرط؟ لحن صدایم به سردی گرایید و ادامه دادم: چه شرطی؟ چشم هایش حالت محتاطی داشتند -با صدای اهسته ای گفت: اول باید با من ازدواج کنی. به او خیره شدم و منتظر ماندم ... بعد گفتم: باشه. حرف اصلی خودتو بزن. اهی کشید و گفت: تو غرور منو جریحه دار می کنی بلا. من همین الان به تو پیشنهاد ازدواج دادم و تو فکر می کنی که دارم شوخی می کنم. -ادوارد خواهش می کنم جدی باش. -من صد در صد جدی هستم. در نگاه خیره اش هیچ نشانه ای از شوخی نبود. در حالی که لحن صدایم هیجان زده به نظر می رسید گفتم: اوه بس کن. من فقط هیجده سالمه. -خوب من حدود صد و ده سالمه! این سنی هست که من انتخاب کردم. نگاهم را از پنجره ی تیره به بیرون انداختم و سعی کردم بر وحشتی که رفته رفته وجودم را دربر می گرفت غلبه کنم. گفتم: ببین ازدواج دقیقا بالای فهرست اولویت های من نیست می دونی که؟ ازدواج من با تو برای چارلی و رنی مثل بوسه ی مرگ می مونه. -چه کلمه های جالبی رو انتخاب کردی! -می دونی که منظورم چیه؟ او نفس عمیقی کشید و گفت: خواهش می کنم به من نگو که نگران تعهدات خودت هستی ... صدایش لحن ناباورانه ای داشت و من منظور او را می دانستم. سعی کردم طفره بروم: موضوع دقیقا این نیست من ... نگران رنی هستم. اون با ازدواج کردن قبل از سن سی سالگی خیلی مخالفه. -شاید اون ترجیح می ده که تو اول به یه موجود نفرین شده ی ابدی تبدیل بشی و بعد ازدواج کنی. بعد از گفتن این حرف با حالت مرموزی خندید. -فکر می کنی خیلی حرف بامزه ای زدی. -بلا اگه تو میزان تعهد رو بین پیوند ازدواج از یک طرف و از دست دادن روحت رو در مقابل تبدیل شدن به یه خون اشام ابدی از طرف دیگه مقایسه کنی ... سرش را جنباند و ادامه داد: اگه تو به اندازه ای شجاعت نداری که بتونی با من ازدواج کنی پس ... حرف او را قطع کردم و گفتم: خوب فرض کن که من با تو ازدواج کردم. اگه بهت بگم که منو به وگاس ببر چی؟ می تونم ظرف سه روز تبدیل به یه خون اشام بشم؟ او لبخندی زد که برق دندانهایش را در میان تاریکی اشکار ساخت . بعد گفت: باشه می رم ماشینم رو بیارم. حدس می زدم که می خواست واکنش من را بیازماید. زیرلب گفتم: لعنتی. من هیجده ماه بهت وقت می دم. او با نیشخندی گفت: معامله ای در کار نیست. من از این شرط خودم خوشم می اد. -باشه. پس من از کارلایل می خوام که بعد از فارق التحصیل شدم من این کارو بکنه. او شانه ای بالا انداخت و با تبسمی که چهره اش را به فرشته ای شبیه کرده بود گفت: اگه این چیزی هست که تو می خوای ... غرولندکنان گفتم: تو غیر قابل تحملی ... یه هیولایی ... خندید و گفت: برای همینه که نمی خوای با من ازدواج کنی؟ دوباره غرولند کردم.او به طرف من خم شد چشم هایش که به سیاهی شب تیره بودند تمرکز من را ذوب کردند و سوزاندند و فرو ریختند. زیرلب گفت: خواهش می کنم بلا. برای لحظه ای نفس کشیدن را از یاد بردم. وقتی که حالم بهتر شد سرم را به سرعت تکان دادم و سعی کردم ابرهای که ناگهان اسمان ذهنم را پوشانده بودند پراکنده کنم. ادوارد گفت: فکر می کنی اگه من بتونم به جایی زنگ بزنم حالت بهتر بشه؟ با صدایی شبیه به فریاد گفتم: نه! زنگ بی زنگ! زیرلب گفت: حالا بهتر شدی. -وای از دست تو! ادوارد با حالتی حاکی از تسلیم گفت: چارلی داره از خواب بیدار می شه بهتره من برم. قبل من از تپش باز ایستاد. او لحظه ای با دقت به صورت من نگاه کرد و گفت: فکر نمی کنی اینکه بخوام توی کمد لبس تو مخفی بشم کار بچگانه ای باشه؟ با اشتیاق گفتم: نه. خواهش می کنم بمون. ادوارد لبخندی زد و ناپدید شد. در تاریکی از ناراحتی به خودم می پیچیدم و منتظر چارلی بودم تا به من سربزند. ادوارد دقیقا از کاری که می کرد اگاه بود و من می توانستم شرط ببندم که همه ی حیرت او نیز بخشی از حقه اش بود. البته من هنوز گزینه ی کارلایل را پیش رو داشتم اما حالا که می دانستم ممکن است ادوارد خودش تغییر دادن من را بر عهده بگیرد حال دیگری داشتم. او متقلب بزرگی بود. در اتاق با صدای غژغژمانندی باز شد. -صبح بخیر پدر. -اوه سلام بلا. او از اینکه غافلگیر شده بود دستپاچه به نظر می رسید و گفت: نمی دونستم که تو بیداری. -اره. من فقط منتظر بودم تا تو بیدار شی تا بتونم دوش بگیرم. بعد سعی کردم از جا بلند شودم. چارلی چراغ را روشن کرد و گفت: صبر کن. روشنایی ناگهانی مرا به پلک زدن واداشت در همان حال نگاهم را از کمد لباس دور نگه داشتم و گفتم: اول بیا یه دقیقه حرف بزنیم. نتوانستم از اخم کردن خودداری کنم. فراموش کرده بودم از الیس بخواهم بهانه ی خوبی برای من بتراشد. چارلی گفت: می دونی که توی دردسر افتادی. -اره می دونم. -توی این سه روز اخیر چیزی نمونده بود دیوونه بشم. از تشییع جنازه ی هری به خونه برمی گردم و می بینم که تو نیستای. تنها چیزی که جیکوب برای گفتن به من داشت این بود که تو با الیس کالن فرار کردی و فکر می کرد که تو توی دردسر افتاده باشی. تو برای من شماره ی تلفنی نذاشته بودی و تلفن هم نکردی. نمی دونستم تو کجا هستی و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12204')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.