مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 30 بعدی »
› رمان در آغوش مهربانی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان در آغوش مهربانی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۹ عصر
اینو میگمو دوباره رو مبل میشینم کیارش هم با خنده سرجاش میشینه... منشی و هاله وارد اتاق میشن... منشی با کنجکاوی به کیارش نگاه میکنه و سینی رو میذاره رو میز... هاله هم رو مبل میشینه
رو به منشی میگم: ممنون خانمی... میتونی بری
با بی میلی از اتاق خارج میشه
---------------------------------
کیارش: روژان نمیشه یه کوچولو از استرسم کم کنی
-مگه امتحان داری که این همه استرس داری؟
بعد برمیگردم سمت هاله و میگم خانمی کیک و آب پرتقالت رو بخور
هاله: باشه خاله
بعد هم کیکش رو برمیداره و شروع به خوردن میکنه
کیارش: روژا........
میپرم وسط حرفشو میگم: حمید بچه ست نگران نباش
کیارش با لحن خنده داری میگه: باید از بچه ها ترسید... ممکنه عشق من رو اغفال کنن
فکرش هم که میکنم خندم میگیره... حمید بیاد رزا رو اغفال کنه
یه لبخند رو لبام میشینه که با دیدن ابروهای گره خورده ی کیارش پررنگ تر هم میشه
-حالا که فکرشو میکنم بهتره زودتر برم بیمارستان
کیارش با نگرانی میگه: از اول هم اشتباه کردی تنهاشون گذاشتی
-آره بابا عجب غلطی کردما... نکنه تا حالا اتفاقی هم افتاده باشه
کیارش: اصلا من خودم میرسونمتون
-نه نه رزا تو رو نبینه بهتره
کیارش: پس زودتر راه بیفت 
با لحن مسخره ای میگم: وای وای نکنه تا حالا اغفال شده باشه
کیارش: چرا ته دلمو خالی میکنی
-من به دل تو چیکار دارم؟ تازه اون ته تهاش
کیارش: وقتی اینجوری میگی میترسم
-ترس واسه ی چی؟
کیارش: واسه رزا دیگه
خودمو متعجب نشون میدمو میگم: مگه قراره واسه ی رزا اتفاقی بیفته؟
کیارش با تعجب نگام میکنه و میگه: روژان هیچ معلومه چی میگی؟... پس دلیل این نگرانیهات چیه؟
-واسه رزا نیست که... میترسم رزا حمید رو اغفال کنه
کیارش با دهن باز نگام میکنه و میگه: منو بگو که دارم به حرفه کی گوش مبکنم بعد با عصبانیت نگام میکنه
-چته بابا... حمید فقط چهارده سالشه
کیارش با چشماهای گرد شده میگه: یه ساعته منو سر کار گذاشتی
با خنده میگم: من که گفتم بچه ست اما خودت گفتی بچه ها........
میپره وسط حرفمو میگه: فکر کردم همسن رزاست
-حالا ما شدیم بچه؟؟ دستت درد نکنه بابابزرگ... 
کیارش: من که به تو نگفتم... گفتم همسن رزا
مگه تو میدونی من چند سالمه؟ اصلا تو میدونی رزا چند سالشه؟
کیارش:خوب معلومه رزا 24 سالشه
-و بنده؟
کیارش: تو رو نمیدونم فقط میدونم خواهر بزرگشی... راستی چند سال از رزا بزرگتری؟
با خنده میگم: اگه رزا بچه ست پس من نوزادم، حمید هم هنوز به دنیا نیومده و جنینه، هاله هم که لابد هنوز به وجود نیومده
کیارش بهت زده بهم نگاه میکنه و میگه: یعنی چی؟
-جناب پرفسور کی به شماها گفته من از رزا بزرگترم؟ من دو سال از رزا کوچیکترم... اه... اه... الکی سنمو بالا میبرین... همین کارا رو میکنید بی شوهر موندم دیگه
کیارش: باورم نمیشه
-چرا اونوقت؟
کیارش: با اینکه خیلی ریزه میزه ای... حتی از لحاظ جسته از رزا کوچیکتری اما تمام این مدت همه مون فکر میکردیم خواهر بزرگه ی رزایی... از رفتارات... از حمایتات... اصلا باورم نمیشه
-همه همینو میگن... همیشه من زیادی شر و شیطون بودم... مامان و بابام هم از دستم کلافه بودن... ولی خوب وقتی شیطنت میکردم خیلی جاها گیر میفتادمو مجبور میشدم خودم از پس کارام بربیام... مامان و بابا چند باری اومدن مدرسه... چند باری ازم حمایت کردن ولی اون بیچاره ها هم از دستم کلافه شدن و ولم کردن... هر چی نصیحت میکردن رو من تاثیر نداشت... من همیشه از درس خوندن فراری بودم... هر چقدر رزا درس میخوند من همونقدر شیطنت میکردم... همه درس خوندن من خلاصه میشد تو شب امتحان... همه میدونستن خیلی باهوشم ولی خوب هیچکس نمیتونست مجبورم کنه... مامان و بابا اونقدر از دستم خسته شدن که گفتن اگه بخوای همینجوری ادامه بدی از ما انتظار کمک نداشته باش... از همون کوچیکی هر کار میکردم پاش وایمیستادم... بعضی جاها کم میاوردم ولی خوب بیشتر اوقات از پس کارام برمیومدم... نمیدونم از کی حمایتهای من از خواهرم شروع شد ولی کم کم برام عادت شد هنوز یادمه وقتی کسی خواهرمو اذیت میکرد چنان کتک کاری راه مینداختم که همه ازم میترسیدن شاید دلیلش این بود رزا تو خونه خیلی هوامو داشت... وقتی مامان و بابا دعوام میکردن رزا با مهربونی باهام رفتار میکرد... اونقدر خواهرمو دوست داشتم که نمیتونستم اشک رو تو چشماش ببینم... یادمه خواهرم کلاس چهارم دبستان بود... من اون موقع کلاس دوم میرفتم... یکی از سال بالایی ها خواهرمو هل داده بود دستش زخمی شده بود... چنان دعوایی راه انداختم که سه روز از مدرسه اخراج شدم... اون روز خیلی اون دختره رو کتک زدم ولی خوب خودم هم از کتک بی نصیب نموندم... مامان و بابام وقتی فهمیدن کلی دعوام کردن... رزا خیلی ناراحت شد اون هم به خاطر من سه روز مدرسه نرفت... با اینکه خیلی درس خون بود اما به خاطر من اون سه روز قید مدرسه رو زد... همون روزا هم اگه کسی مارو نمیشناخت فکر میکرد من از رزا بزرگترم... یادش بخیر عجب روزایی بود
نگام به کیارش میفته... با لبخند نگام میکنه
-چیه؟
کیارش:عجیب تو خاطراتت غرق شده بودی؟
-آره... خاطرات کودکی خیلی شیرین هستن
کیارش: ممنونم بابت همه چیز
-من اگه کاری میکنم به خاطر خوشبختیه خواهرمه... وقتی میبینم این همه خواهرمو دوست داری لذت میبرم... من دلم میخواد خواهرمو خوشبخت ببینم
کیارش: قول میدم خوشبختش کنم
-اینو زمان مشخص میکنه... کی برمیگردی؟
کیارش: امروز میرم... میدونی تو روستا پیچیده قراره با احمد ازدواج کنی
پخی میزنم زیر خنده و میگم: یعنی من بشم عروس عباس... فکرشو بکن
با لبخند نگام میکنه و میگه: میدونستی؟
-اوهوم... البته لحظه ی آخر فهمیدم
کیارش: نباید اونجا میرفتین؟
-انتظار نداشتی که تو ویلای ماکان بمونم
کیارش: ماکان اونقدرا هم آدم بدی نیست
-نمیتونم با چنین آدمایی کنار بیام... خوشم هم نمیاد از کاراش دفاع کنی؟
کیارش: من به کاراش کاری ندارم من خودش رو میگم
-من که تا حالا از این آدم خوبی ندیدم
کیارش: اون همه خشونت فقط و فقط به خاطر تربیت خونوادگیش هست
-کیارش اگه رزا به این ازدواج رضایت داد هیچ خوشم نمیاد توسط اون هیولای دو سرو اون دایی عجوزش و اون دختره ایکبیری اذیت بشه... میدونی که ساکت نمیشینم
کیارش خنده ای میکنه و میگه: چیز دیگه ای نبود بار اون ماکان بدبخت کنی
-چرا بود ولی دیدم ارزششو نداره که زبونمو خسته کنم
کیارش سری به نشونه تاسف تکون میده و میگه: اگه این دفعه اومدین روستا شب رو کجا میمونین؟
-قرار شد وکیلمون یه ویلا برامون جور کنه
کیارش متفکر میگه: تمام ویلاها و زمینهای اطراف برای ماکان و ماهان هستن که البته ماهان همه چیز رو به ماکان سپرده البته یکی از دوستای ماکان هم اون اطراف چند تیکه ای زمین و یه ویلا داره که فکر نکنم هیچکدوم اجاره بدن
-واسه ی اجاره نمیخوام... میخوام بخرم... مثله اینکه عمو یه ویلا برامون جور کرده
کیارش: عمو؟
-همون وکیلمونه... چون با بابام دوست صمیمی بود بهش میگیم عمو
به نشونه فهمیدن سری تکون میده و میگه: حتما ویلای شهابه... چون همه چیز رو به وکیلش سپرده و واسه ی همیشه با همسر و بچش به کانادا رفته... قرار بود همه ملک و املاکش فروخته بشه 
-نمیدونم... یه بار تو این هفته میام تا کارا رو انجام بدم
کیارش با خنده میگه: خدا به داد ما برسه اینبار میخوای چه بلایی سر ما بیاری؟
-اومدن من چه ربطی به شما داره؟
کیارش: آخه اگه ویلایی که میخری برای شهاب باشه که به احتمال نود درصد هست پس همسایه ایم... یه خورده زیادی بهم نزدیکیم
-اه.. اه.. دیگه آدم نبود که من بخوام با اون هیولا همسایه بشم... امیدوارم که اون ویلایی که تو میگی نباشه
کیارش با خنده میگه: ولی من امیدوارم که همون ویلا باشه... اونجوری هر روز رزا رو میبینم
چشم غره ای بهش میرمو میگم: ما اکثرا تهرانیم... نهایتش یکی دو شب بمونیم
کیارش با حالت غمزده میگه: همونم غنیمته
-کیارش تو داداشی چیزی نداری که من بیام زنش بشم.. خوشتیپ و زن زلیل که هستی... پول هم که به اندازه ی کافی داری... فقط اخلاق نداری که اونم رزا درستت میکنه... لابد داداشت هم مثله خودته دیگه
کیارش با صدای بلند میخنده و میگه: یکی داشتم ولی دیر جنبیدی
-اه... اینم شانسه من دارم... آخرسر مجبور میشم برم با همین احمد ازدواج کنمو بدبخت شم... نه ریخت نه قیافه... نه پول ... نه اخلاق... هیچی نداره... 
کیارش: بیا زن ماکان شو... حداقل ریخت و قیافه و پول داره فقط اخلاق نداره
-نه داداش... دستت درد نکنه... خودت رو به زحمت ننداز.. من ترجیح میدم برم یه دبه بخرم خودمو ترشی بندازم
-------------------
 
کیارش: امان از دست تو... حالا کی برای راست و ریس کردن کارای ویلا میای
با بدجنسی میگم: اگه برای رزا میگی بذار از همین حالا بگم که رزا باهام نمیاد
با داد میگه: چــــــــرا؟
-چرا داد میزنی...چون باید هوای حمید رو داشته باشه
کیارش: تو خیلی مشکوک میزنی... اصلا بگو ببینم این حمید کیه؟
با خنده میگم: داداشه هاله
کیارش: هاله کیه؟
به هاله اشاره میکنمو میگم: این جوجویی که پیشم نشسته
بعد خم میشمو محکم لپش رو میبوسم
کیارش: روژ.....
میپرم وسط حرفشو میگم: کیارش کسی تو زندگی رزا نیست... فقط خودت رو درست کن بقیه رو بسپر به من
کیارش لبخندی میزنه و میگه: خیالم راحت باشه؟
با مهربونی میگم: اگه خواهرم واقعا دوستت داشته باشه من حرفی ندارم قبلا هم گفتم اجبار تو کار ما نیست
کیارش: کمک میکنی که راضی بشه
-سعیمو میکنم اما مجبورش نمیکنم
کیارش: همین هم برام غنیمته
-بهتره زودتر بری من هم باید به چند تا از کارام برسم به احتمال زیاد فردا پس فردا یه سر به اون طرفا میزنم
کیارش: نمیشه رزا هم بیاری
-باور کن مقدور نیست... آخر هفته میارمش ولی کیارش دارم باهات اتمام حجت میکنم اگه ببینم کسی رزا رو اذیت کرد یا اونو مجبور به کاری کرد من میدونمو تو
کیارش: خیالت راحت
یه خورده دیگه حرف میزنیمو بعدش کیارش خداحافظی میکنه و میره... منم با هاله از شرکت خارج میشمو به سمت آدرسی که حمید بهم داده حرکت میکنم... هاله یه خورده بهونه میگیره که چند تا دونه شکلات بهش میدم تا آروم بشه... بالاخره رسیدم... یکی از منطقه های کثیف پایین شهر که کلی پسرایه لات تو محله ول میچرخن... ماشینو پارک میکنم و پیاده میشم دست هاله رو میگیرم... به سمت خونه ای که آدرسش رو دارم حرکت میکنم... جلوی در وایمیستمو در میزنم... صدای مردی رو میشنوم... بعد از مدتی در باز میشه مردی رو میبینم که نعشگی از سر و روش میباره... معلومه بهش مواد نرسیده... تا نگاه خیره منو میبینه با یه لحن بدی میگه: ها... چته؟
-با آقای اکبری کار داشتم
مرد: خودمم... فرمایش؟
اخمی میکنمو میگم: برای خونه ای که خانم عظیمی توش زندگی میکنند خدمت رسیدم
اکبری: خوب که چی؟ من که حرفامو بهش زدم یا اجارشو میده یا زنم میشه وگرنه تا آخر هفته اثاثیه اش تو کوچه هست
با دهن باز نگاش میکنم... این چی میگه... این که دو برابر سولماز سن داره... حالا بماند معتاد هم هست
با اخم میگم: تا آخر هفته ایشون خونه رو تخلیه میکنند
اکبری: اونوقت تو چیکاره حسنی؟
-اونش دیگه به جنابعالی ربطی نداره
اکبری: اجاره عقب افتاده ی منو که تو نمیدی
با عصبانیت میگم: مبلغ رو بگو
با دهن باز نگام میکنه و میگه: چهارصد تومن
-چــــــــــــی؟
با پوزخند میگه: فقط دک و پز داری... برو باد بیاد
به خودم میام و با عصبانیت میگم: به خاطر همین چندرغاز اون بیچاره رو تهدید میکنی که بیاد زنه توی نامرد بشه
بعد یه چک به مبلغ چهارصدتومن مینویسمو ازش رسید میگیرم و قرار میشه تا آخر هفته خونه تخلیه بشه... بدون خداحافظی دست هاله رو میگیرم و به سمت ماشین میرم... همونجور که دارم به سمت بیمارستان میرم گوشیم زنگ میخوره... رزاست ... جواب میدم
-بله؟
رزا: سلام روژان کجایی؟
-دارم میام بیمارستان... خبری نشد؟
رزا:چرا... خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی گذشت... تو چیکار کردی؟
-رفتم با صابخونه صحبت کردم... آدم کثیفیه قرار شد تا آخر هفته خونه تخلیه بشه
رزا: یکم فرصت میگرفتی
-چی میگی؟ فکرشو کن دو برابر سولماز سن داشت تازه معتاد هم بود ولی بهش میگفت یا زنم میشی یا اجاره میدی وگرنه اسباب اثاثیه اتو تو کوچه میریزم
رزا که تحت تاثیر قرار گرفته بود با لحن غمگینی میگه: عجب آدمایی پیدا میشن
-اوهوم... راستی حال حمید چطوره؟
رزا: از خوشحالی سر از پا نمیشناسه... خیلی خیلی پسره خوبیه... خیلی ازش خوشم اومده
تو دلم میگم کیارش بیراهم نمی گفت... یه لبخند رو لبام میشینه
رزا: راستی رزا عمو دوباره زنگ زد... مثله اینکه تو راه برگشته تهرانه
با تعجب میگم: کی حرکت کرد؟ پس چرا صبح چیزی نگفتی؟
رزا: عمو میره شهر برات زنگ میزنه ولی مثله اینکه گوشیت در دسترس نبود... واسه همین صبح با من تماس گرفت... بعد از اینکه از من خداحافظی میکنه با یکی از دوستاش تماس میگیره و میفهمه پرونده ی یکی از موکلاش با مشکل مواجه شده واسه همین سریع به سمت تهران حرکت میکنه قرار شده تو و کیهان امشب با هم به روستا برین
-پس کارای اینجا رو چیکار کنم؟
رزا: روژان تو برو به کارای اونجا برس... کارای عمل هم که به خوبی پیش رفته... به عمو میگم یه خونه ی نقلی هم برای حمید اینا پیدا کنه... خودم هم آخر هفته با هاله میام... لازم نیست دیگه برگردی... چون هنوز کارا جمع و جور نیست بهتری هاله پیش خودم بمونه میترسم اذیت بشه
-رزا مطمئنی تنهایی از پس کارا برمیای؟
رزا: خیالت راحت... تازه عمو هم هست
-باشه.. فقط یه چیزی مریم هم قرار بود آخر هفته باهامون بیاد... حتما با مریم بیا... اینجوری خبالم راحت تره
رزا: اینم چشم... عینه این مادربزرگا شدی
با خنده میگم: تو که همیشه مادربزرگ بودی
رزا: بقیه حرفا رو بذار واسه بعد... حواست به رانندگی باشه
-باشه... پس مواظب خودت باش... خداحافظ
رزا: تو هم همینطور... فعلا خداحافظ
تماس رو قطع میکنمو نگاهی به هاله میندازم... داره با عروسکش بازی میکنه... باید به رزا بگم سفارش حمید رو به عمو بکنه... هر چند خودم هم زنگ میزنمو بهش میگم... نمیدونم این گوشیم چرا جدیدا مشکل پیدا کرده... هیچوقت آنتن نمیده... اصلا گوشی تو دستم نمیمونه از بس باهاش کشتی میگیرم... سری به نشونه ی تاسف واسه خودم تکون میدمو سرعتمو بیشتر میکنم....
----------------------------
 
 
فصل ششم
بقیه اتفاقا خیلی سریع افتاد... با حمید و رزا میریم نهار میخوریم و در آخر در مورد مسافرت هاله و تخلیه خونه با حمید صحبت میکنم... دلیل تخلیه رو بهش نمیگم... دوست نداشتم با فهمیدن موضوع عذاب بکشه... به سختی راضیش کردم که عمو کیوان براشون خونه پیدا کنه میخواست بره با صابخونه حرف بزنه... ولی در نهایت با حرفهای من و رزا راضی شد... الان خیالم راحته راحته...گوشی ای رو که خریده بودم به زور به حمید دادمو شماره عمو کیوان و رزا رو هم بهش دادم تا اگر در نبود من مشکلی پیش اومد تنها نباشه... با عمو هم صحبت کردم به طور مختصر موضوعه حمید رو بهش گفتم وسفارش حمید رو بهش کردم... اون هم خیالم رو راحت کرده... مریم هم که قرار شده با رزا بیاد... بچه پررو بهم میگه اتاقمو تمیز کن تا وقتی اومدم جای خواب داشته باشم انگار کلفتشم داره یه کار میکنه تو ویلا راش ندم... از یادآوری حرفاش لبخندی رو لبام میشینه... الان که تو ماشینم تنها مشغله فکریم ویلاهه... اگه حرفهای کیارش درست باشه تازه دردسرام شروع شده... ترجیح میدم فعلا بهش فکر نکنم... یکم به ذهنم استراحت میدم... کیهان با آرامش داره رانندگی میکنه و من هم بیرون رو تماشا میکنم... البته با این تاریکی هیچی دیده نمیشه... تنها چیزی که میبینم فقط و فقط سیاهیه
کیهان: به چی فکر میکنی؟
-به ویلا
کیهان: مگه ویلا هم فکر کردن هم داره
-امروز کیارش اومده بود شرکت
با تعجب نگاهی بهم میندازه و میگه: چی میگفت؟
همه حرفایی که بینمون رد و بدل شد رو بهش گفتم
کیهان متفکر میگه: که این طور... پس همسایه ی دشمن خونیت شدی
-هنوز هیچی معلوم نیست شاید اصلا ویلا برای کسه دیگه باشه
کیهان: نیست
-چی؟
کیهان: میگم ویلا برای دوست ماکانه
با تعجب میگم: از کجا میدونی؟
کیهان: از بابا یه شهاب نامی شنیدم ولی زیاد توجه نکردم 
آه از نهادم بلند میشه و میگم: خدایا چرا اینقدر من بدشانسم
کیهان: این که ناراحتی نداره... این نشد یکی دیگه
-دلت خوشه تو اون ده کوره که خونه و ویلا پیدا نمیشه... اگرم چیزی پیدا بشه صاحبش همین هیولا و اون برادرش هستن
کیهان: روژان این همه ناراحتی نداره... تو و خواهرت هفته ای یه بار تو اون ویلا میرین... کافیه بی تفاوت باشی... اگه نقطه ضعف بدی دستش بیشتر اذیتت میکنه
-حق با توهه... نباید ضعف نشون بدم
کیهان: آفرین... کافیه مثله همیشه باشی
-سعیمو میکنم... میدونی الان دارم به چی فکر میکنم؟
کیهان: لابد به ویلا
-حرفا میزنیا اون که ماله چند دقیقه پیش بود
کیهان: پس چی؟
-به تو
کیهان میخنده و میگه: یعنی اینقدر آدمی مهمی شدم
پخی میزنم زیر خنده و میگم مهم اونم تو؟
چشم غره ای بهم میره و میگه: پس چی؟
-دارم به این فکر میکنم عمو واقعا چی تو روزنامش دید تو رو با من فرستاد... آخه تو رو چه به ویلا خریدن... نکنه سرمون رو کلاه بذارن
کیهان: روژان تو باز شروع کردی؟
-----------------------
 
خودمو متعجب نشون میدمو میگم: چی رو؟
کیهان: چرت و پرت گفتنو
-همنشینی با خواهرم برات بدآموزی داره ها.. داره بهت حرفای بی ادبی یاد میده
کیهان: اینا به خاطر همنشینی با توهه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۹ عصر
-کی میگه شما دو تا مظلوم و سربه زیر هستین... هر کی این حرفو زد خبرم کن جفت پا برم تو صورتش
کیهان: حالا چرا جفت پا
-پس میخوای یه پا برم تو صورت طرف
کیهان: مگه چشه؟
-جفت پا بیشتر جواب میده
کیهان با خنده سری تکون میده و هیچی نمیگه
نزدیکای ساعت 8 صبح به نزدیک ترین شهری که اطراف روستا هست میرسیم
کیهان: بابا ساعت 10 با وکیله قرار داشت
-اه تا ساعت ده باید اینجا علاف باشیم؟
کیهان: نمیتونیم بریم روستا... اگه بریم هم جایی رو نداریم بمونیم... این دو ساعت رو تو خیابونا ول چرخیدیمو یه چیز خوردیم... بعدش هم که رفتیم سر قرار... مثله اینکه وکیله همه ی کارا رو با عمو انجام داده بود فقط مونده بود امضای من که همونم انجام شد... الان کیهان خوابیده و من به سرعت به سمت روستا میرونم... دوست دارم ویلا رو ببینم خوشحالم از اینکه که ویلا مبله شده هم هست... بالاخره به روستا رسیدم
-روزنامه... روزنامه.... جام جم... 
کیهان به زحمت چشماشو باز میکنه و میگه: تو کی میخوای آدم شی؟
-وقت گل نی
کیهان سری تکون میده و میگه رسیدیم؟
-نه هنوز ... فعلا به روستا رسیدیم... گفتم بیدار شی یکم این چشماتو کار بندازی گم و گور نشیم
کیهان: مردم آزار... تو که این راهو بلدی
-به اسم بلد نیستم... اسم مکانا رو درس و حسابی نمیدونم
بعد حدود نیم ساعت که به نزدیکیهای ویلای ماکان رسیده بودیم با صدای کیهان به خودم میام
کیهان:ماشینو نگهدار، فکر کنم رسیدیم... انگار همینجاست
با دهن باز دارم به ویلا نگاه میکنم
کیهان: چی شده؟
-باورم نمیشه؟
کیهان: چی رو؟
-که تو چند قدمی دشمن باید زندگی کنم... از همین جا هم ویلاشون دیده میشه
کیهان: کدومه؟
با دست ویلا رو نشون میدم.... کیهان نگاهی به ویلا میندازه و میگه: وقتی با هم دوست بودن پس نزدیکی ویلاهاشون بهم تعجبی هم نداره
اینو میگه و کلید رو از جیبش در میاره... اول من میرم داخل بعد هم خودش میاد... با دقت همه جا ر نگاه میکنم... ویلای خوشگلیه.. خیلی خوشم اومد... کوچیک و جمع وجوره.... فقط یه عیب داره اونم وجوده این هیولا در نزدیکی اینجاست... دو تا اتاق پایین ...سه تا اتاق هم بالا داره... از سر همگیمون هم زیادیه... خودم رو روی راحتی پرت میکنمو میگم: یه خورده بخوابیم بعد ببینیم واسه نهار چیکار باید کنیم... کیهان هم موافقت میکنه... اونقدر خسته ام که نمیدونم کی خوابم میره... با تکون دستی چشمامو باز میکنم
-ها؟
کیهان: ها چیه؟ باید بگی بله
-کوفت... منو از خواب بیداری کردی که معلم ادب بشی... گم شو بذار بخوابم
کیهان: روژان ساعت نزدیکای چهار عصره... من که جایی رو بلد نیستم... بیا بریم یه چیز بخریم و بخوریم
به سرعت رو جام میشینمو با داد میگم:چهـــــــــــــار
کیهان: اوهوم... پاشو راه بیفت
نگاهی به لباسام میندازم همه چروک شده... ولی بیخیال لباسا میشمو از جام بلند میشم اول میرم آبی به سر و صورتم میزنم بعدش هم پشتش راه میفتم... همین که در ویلا رو باز میکنم ماهان و کیارش رو میبینم... کنار ماشین کیارش واستادن دارن حرف میزنند... چشمای کیارش به من میخوره... خنده رو لباش میشینه... ماهان نگاشو دنبال میکنه.... اونم یه لبخند رو لباش میاد... فکر کنم از همه چیز خبر داره یه جای سالم تو بدنش نمونده... فقط اسم زنده بودن رو داره.. دستش تو گچه.... سرش هم باند پیچی شده هست... بعضی از قسمتهای صورتش هم کبود شده بود... که فکر کنم به خاطر ضربه ها کوفته شده... با صدای کیهان به خودم میام
کیهان: سلام
با تعجب نگاهی به کیهان میندازمو میگم: بسم الله... چرا هر کی اینجا میاد خل و چل میشه... آخه عزیز من آدم که به خودش سلام نمیکنه
کیهان با خونسردی میگه: اگه یه نگاهی به جلوت بندازی میفهمی که بنده خل و چل نشدم جنابعالی کور شدی؟
با تعجب برمیگردم میبینم که ماهان و کیارش با لبخند نگامون میکنند... اینا کی به اینجا رسیدن که من خبردار نشدم
-من که کور نشدم فقط اینا رو ریز میبینم
ماهان و کیارش لبخندی میزن
یه سلام زیر لبی به جفتشون میدمو که اونا هم با لبخند جوابمو میدن... برمیگردم سمت ماهانو میگم: میبینم که ناقص شدی رفت
با مهربونی میگه: ممنونم بابت همه چیز
خودمو به اون راه میزنمو میگم: بابت اینکه ناقص شدی از من ممنونی؟
میخنده و هیچی نمیگه
کیهان با دست منو به عقب هل میده و میگه: کمتر چرت و پرت بگو
-خوبه این جمله رو بلدی... هروقت کم میاری همینو میگب
بی توجه به حرف من به سمت ماهان و کیارش میره و میگه: کیهان هستم.. دوست خونوادگی روژان
ماهان و ماکان هم با گرمی باهاش سلام میکنند و دست میدن
-چه با کلاس شدی... پس چرا با من اینطور با کلاس حرف نمیزنی؟
کیهان: نیست که تو حرف میزنی؟
-ازم نخواستی اگه میخواستی میرفتم تو کلاس مینشستمو نه تنها با کلاس بلکه توی کلاس باهات حرف میزدم
کیهان: باز رفتی تو کانال چرت و پرت
-بی ادب، بی تربیت، گم شو اونور... اصلا ببین الان من با کلاسانه میخوام رفتار کنم
بعد قیافمو جدی میکنم و با ادا راه میرم که خنده ی هر سه شون میره هوا
-درد... چتونه... لیاقت ندارین؟
کیارش: نمردیمو آدم با کلاس هم دیدیم
-آقا کیارش کارت هنوز پیشم گیره هـــــــا
کیارش با اخم نگاهی به ماهان و کیهان میندازه و میگه: چیکار به کار خواهرم دارین... من که تو عمرم آدم به این با کلاسی ندیدم
-آفر.........
تو همین موقع یه صدایی از پشت سرم میشنوم
ماکان: این جا چه خبره؟
برمیگردم طرفشو با خونسردی میگم: خبر سلامتی
نگاهی به ماهان و کیارش میندازم که با ترس به ماکان خیره شدن... اینجور که معلومه کیارش موضوع رو بهش نگفته...
ماکان: اینجا چه غلطی میکنی؟ اینجا ملک خصوصیه منه
برمیگردم به سمت کیهانو میگم: کیهان اینقدر از همسایه های بی ملاحظه بدم میاد... آخه آدم باید شب هاپوشو رها کنه... اما این همسایه ما از صبح تا غروب هاپوشون ول میچرخه
ماکان با عصبانیت میخواد بیاد سمت من که کیارش ماکانو میگیره و میگه: ماکان کوتاه بیا
ماکان: من زبونه این دختره هرزه رو کوتاه میکنم
حالا من میخوام برم سمت ماکان که کیهان با سرعت به طرف من میاد و من و میگیره
-کیهان ولم کن.... هرزه توییی و اون دختر دایی ایکبیریت
ماکان: از ملک خصوصی من گمشو بیرون
-اینقدر برام خصوصی عمومی نکن... انگار میخوایم بریم حمو.........
میپره وسط حرفمو میگه: اینجا چه غلطی میکنی؟
-اومدم یه سر به ویلایی که خریدم بزنم... که سگ همسایه پاچمو گرفت
با داد میگه: چــــــــــی؟ اون کسی که ویلای شهاب رو خرید تو بودی
-پ نه پ عمم بود
با عصبانیت میگه: همین الان گورتو از اینجا گم میکنی
با پوزخند میگم: با دستور جنابعالی نیومدم که بخوام با دستورت برگردم
از عصبانیت سرخ شده و خودشو به زور از دست کیارش آزاد میکنه و به من میرسونه... کیهان جلوم وایمیسته و تا ماکان نتونه بهم آسیب برسونه
ماکان: من اون زبونتو کوتاه میکنم
-اول یه قیچی بده من اون گوشای تا به تای خودت رو کوتاه کنم
ماهان خندش میگیره ولی به زحمت جلوی خودش رو گرفته
کیهان: روژان بس کن... آقا شما هم تمومش کنید
ماکان با عصبانیت کیهانو هل میده و به طرفم میاد... یه خورده میترسم اما به روی خودم نمیارم... کیهان و ماهان و کیارش با ترس نگامون میکنند... بادیگارد ما رو داشته باش.... از این روزنامه هم بخاری بلند نمیشه... به جای دفاع از من داره از ترس شلوارشو خیس میکنه... 
------------------
 
 
ما رو باش با کی اومدیم سیزده بدر... خودم باید یه کاری کنم... ماکان با خشم نگام میکنه و هرلحظه بهم نزدیک تر میشه اخمام تو هم میره و میگم: من استخون ندارم برو پیشه صاحبت.... 
برمیگردم سمت ماهان و کیارشو میگم: عجب سگ زبون نفهمی دارینا
رگ گردن ماکان متورم میشه و با چند قدم بلند خودشو بهم میرسونه... ماهان و کیارش و کیهان که از دعوای ما بهت زده بودن تازه به خودشون میان... هرسه نفرشون به طرفمون هجوم میارن... بیچاره ماهان هم با اون پای چلاقش داره به طرفمون میاد... ولی ماکان قبل از اینکه بقیه بهمون برسن مچ دستمو میگیره و میگه: تو چه ... خوردی؟
-من که یادم نمیاد چنین چیزی خورده باشم ولی انگار جنابعالی بیش از حد خوردی
مچ دستمو فشار میده و میگه: نه مثله اینکه دلت کتک میخواد
-نه اصلا اما اگه دله جنابعالی کتک خواست تعارف نکن... رایگان ارائه میدم
ماکان: زیاد حرف میزنی
-تو هم زیاد پارس میکنی
دستشو میبره بالا که یه سیلی جانانه نثارم کنه که کیارش مچ دستشو میگیره کیهان هم به کیارش کمک میکنه تا ماکان رو از من دور کنه... ولی من دست بردار نیستم همونجور ادامه میدم: کیارش اینبار محکم تر ببندینش... آدم که حیوون وحشی رو اینجوری رها نمیکنه
از عصبانیت منفجر میشه... هر دونفرشون رو هل میده و خودش رو میخواد بهم برسونه... میبینم هوا پسه... پا به فرار میذارم
ماکان: اگه جرات داری واستا
-خودت جرات داری بری جلوی سگ هار واستی که از من اینو میخوای؟
ماهان هی برام ابرو بالا میندازه... کیارش و کیهان هم با التماس نگام میکنند... بعد از اینکه کلی دور ماهان و کیارش و کیهان گشتیم به سمت جنگل فرار میکنم ولی ماکان دست بردار نیست باز داره دنبالم میاد
ماکان: مطمئن باش این بار دستم بهت برسه... زندت نمیذارم
-شترمرغ در خواب بیند پنبه دانه... هر چند تو باید شتر خروس باشی
ماکان سرعتشو بیشتر میکنه... به نفس نفس افتادم... لعنتی این دور و بر هم همش جنگله... آدم هی گم و گور میشه... از ماهان و کیارش و کیهان خیلی دور شدیم ولی خودم هم میدونم اگه بخوام مسیرمو تغییر بدم گیر میفتم... باز سرعتمو بیشتر میکنم... نمیدونم چقدر دیگه میدوم فقط صدای نفس نفس زدنای خودمو ماکان رو میشنوم... لعنتی عجب جونی هم داره... هر چی میرم باز دنبالم میاد
ماکان: بهتره خودت واستی اگه خودم گیرت بیارم محاله زنده بمونی
-دیوونه شدی من اگه خودم هم واس.......
هنوز حرفم تموم نشده که پام به یه چیز گیره میکنه و به شدت میخورم زمین... 
-آخ...
ماکان با سرعت خودشو بهم میرسونه و به جای کمک مچ دستمو محکم میگیره و با یه حرکت بلندم میکنه و میگه: خوب خانم خانما گفتم گیرم بیفتی زندت نمیذارم
-تا اونجایی که من میدونم سگا فقط گاز میگیرن... آدم کش که نیستن
با اخم نگام میکنه و میگه: تو این موقعیت هم دست از لودگی بر نمیداری
-من و لودگی؟ من دارم حقیقتو میگم
بعد تازه متوجه اطراف میشم... همه جا ناآشناست... از ماهان و کیارش و کیهان هم خبری نیست... هوا هم یه خورده تاریک شده
ماکان با بدجنسی میگه: به نظرت چه جوری تنبیه ت کنم... من که میگم شب تو جنگل حیوون وحشی زیاد پیدا میشه... همین امشب اینجا ولت کنم فردا جنازتو تحویل میگیرم
پوزخندی میزنمو میگم: چرا بیراهه میری... خودت جلوم واستادی باز دنبال حیوون وحشی میگردی
با خشم فریاد میزنه: من اگه آدمت نکنم ماکان نیستم
-اینو که من از همین الان میدونم هاپویی
محکم هلم میده و مچ دستمو رها میکنه... تعادلمو از دست میدمو به یکی از درختا برخورد میکنم... با گرفتن درخت از افتادن خودم جلوگیری میکنم... با یه پوزخند مسخره داره به سمتم میاد که پا به فرار میذارم.. صداش رو میشنوم که میگه: لعنتی
میدونم انتظار فرار دوباره رو از جانب من نداشت.... همونجور به سرعت دویدنم زیاد میشه... دوست ندارم در برابرش تسلیم بشم... حاضرم خوراک حیوونای وحشی بشم اما اسیر اون هیولا نباشم... صداشو پشت سرم میشنوم که میگه: روژان اون طرف نرو... خطرناکه
اما من بی تفاوت به حرفهای اون به راهم ادامه میدم... نمیدونم چقدر گذشته همه جا تاریکه تاریکه... حس میکنم گم شدم... از ماکان هم خبری نیست
-----------------------
یه بار دیگه نگاهی به اطراف میندازم... اصلا اطراف رو به خوبی نمیبینم... حرفای ماکان تو گوشم میپیچه:« روژان اون طرف نرو... خطرناکه»
زیر لب زمزمه میکنم: یعنی واقعا خطرناکه؟... نه بابا خطرناکه چیه... الکی میخواست تو ر بترسونه...جنگله دیگه... جنگل که ترس نداره... اما با صدای زوزه هایی که میشنوم حرفمو پس میگیرم...ای بمیری ماکان... ببین دستی دستی جوون مرگم کردی، با اینکه آدم ارسویی نیستم ولی الان عجیب میترسم، هیچوقت تو چنین موقعیتی قرار نگرفتم...تصمیم میگیرم راهو برگردم... اما همه ی راه ها شبیه هم هستنو نمیتونم از هم تشخیصشون بدم... حالا این تاریکی بماند شباهت جنگل هم اضافه شد... دوست ندارم از این جلوتر برم... به مسیری که فکر میکنم ازش اومدم نگاهی میندازمو راه برگشت رو در پیش میگیرم... نمیدونم چقدر گذشته... اصلا نمیدونم اون همه ی راهی که برگشتم به ویلا نزدیک ترم کرده یا دورتر... ناامید به یکی از درختا تکیه میدمو رو زمین میشینم... اینجوری فایده نداره... باید تا صبح صبر کنم... صد در صد بچه ها میان دنبالم... ولی همه ی اینا که دلشون از من خون... نکنه بذارن تو این جنگل خون یه بی گناه ریخته بشه... نه نه اون روزنامه این کارو با من نمیکنه... وای از بس بهش گفتم روزنامه ممکنه تلافی کنه ها... نه بابا اون بچه و تلافی؟... نکنه کیارش نیاد دنبالم... نه نه محاله.... اگه نیومد چی؟.... اونوقت نمیذارم با خواهرم ازدواج کنه... بدبخت تا اون موقع هفتاد تا کفن هم پوسوندی؟... کی میاد از تو اجازه بگیره... هر کی نیاد ماهان که میاد... وگرنه خونمو حلالش نمیکنم... خودم از فکرام خندم میگیره... تو این موقعیت هم دست بردار نیستم
با شنیدن شکسته شدن یه تیکه چوب از ترس جیغ بلندی میکشمو از جام بلند میشم... میخوام فرار کنم... که با صدای ماکان متوقف میشم
ماکان: روژان، منم ماکان... نترس... همین الانش هم به سختی پیدات کردم
همونجور که سعی میکنم خوشحالیمو پنهون کنم با خونسردی میگم: کسی مجبورت نکرده بود
ماکان: مثله اینکه خیلی دلت میخواد خوراک گرگا بشی
-من که اینجا گرگی نمیبینم تازه داشتم از این همه تاریکی لذت میبردم
معلومه خندش گرفته میگه: اینم جای تشکرته... تو واقعا خجالت نمکشی؟
-تشکر واسه ی چی؟ آها لابد باید بگم ممنون که باعث شدی گم بشم
ماکان: من یا تو؟
-معلومه تو
ماکان: تو
-تو
ماکان چند قدم فاصله ی بینمون رو طی میکنه و جلوم وایمیسته و میگه: تو
با جیغ میگم: رو حرف کوچیکترت حرف نزن تو
ماکان: حقته همینجا تنهات بذارم و برم
-آدم خوراکه گرگا بشه بهتر از اینه که اسیر دست یه هیولا باشه
ماکان: فعلا خوش اخلاقم یه کاری نکن اون روی من بالا بیاد
-نمردیمو معنی خوش اخلاقی رو هم فهمیدیم
چیزی نمیگه یکم از من فاصله میگیره و نگاهی به اطراف میندازه... هر یه قدمی که میره به جلو منم باهاش میرم... دوباره برمیگرده عقب که به من برخورد میکنه نزدیک بود تعادلمو از دست بدمو رو زمین بیفتم که بازومو میگیره نگاهی به من میندازه و میگه: تو اینجا چیکار میکنی... خوبه تا حالا میگفتی تنهایی و تاریکی و جنگل رو دوست داری
با بدجنسی میگم: هنوز هم میگم... اما دیدم این همه راه اومدی دنبالم دلم برات سوخت... من همیشه آدم فداکاری هستم از علایق خودم به خاطر خواسته های دیگران میگذرم
ماکان: بله کاملا متوجه شدم
-میدونستم دیر یا زود متوجه میشی... این افتخارو بهت میدم که منو به ویلا برگردونی
دهنش از این همه پررویی من باز مونده
ماکان: تو دیگه کی هستی؟ بعد از اون همه حرفی که بارم کردی... حالا جلوم واستادی بلبل زبونی میکنی؟... شیطونه میگه ببرمت ته جنگلو همونجا رهات کنم که هیچ کس نتونه پیدات کنه... همونجا خوراک گرگا بشی هم من هم بقیه از دستت خلاص بشیم
-چرا واسه خودت حرف مفت میزنی... حالا گرگا میشنون فکر میکنند خوشمزه ام... گرگا من اصلا گوشتم خوشمزه نیست... اینقده سفته... تازه شورم هستم از بس بانمکم دیگه قابل خوردن نیستم... اگه قراره کسی رو بخورید اینو بخورین...
به ماکان اشاره میکنم... یه لبخند رو لباش میشینه
همونجور ادامه میدم: ببینید من نصفش هم نیستم اینجوری که سیر نمیشین... اما این پسره هم گوشت داره هم تو این منطقه بزرگ شده... گوشتش بیشتر باب میلتونه... فقط یه خورده تلخه که نگران اون مورد نباشین خودم بهتون ادویه می..........
ماکان بازومو میگیره و با خودش میکشه... اجازه نمیده به بقیه حرفام با گرگا برسم
-نمیبینی دار با گرگا صحبت میکنم چرا مزاحم میشی
ماکان با خنده میگه: اونجور که تو حرف میزنی اول تو رو دسر خودشون میکنند بعد منه بدبخت رو به عنوان غذای اصلی میخورن
با یه لحن متفکر میگم: نمیشه اول تو رو بخورن... اونجوری دیگه جا نمیمونه منو بخورن
ماکان: فعلا باید از این منطقه دور بشیم... این منطقه محافظت شده نیست... بعد هم میشه در مورد خوردن و خورده شدن حرف زد
-اگه از اینجا دور بشیم مگه دیوونه ام با تو حرف بزنم... میرم با یه آدم حرف میزنم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۰ عصر
ماکان: روژان به اندازه ی کافی اعصابم رو خرد کردی یه کاری نکن همینجا یه بلایی سرت بیارم که تا عمر داری یادت نره ها -وای... وای... نگو ترسیدم با عصبانیت دستشو لای موهای لختش فرو میکنه و جلوتر از من راه میره... منم دیگه هیچی نمیگم... نزدیک یه ساعته داریم راه میریم شایدم بیشتر ولی به هیچ جایی نمیرسیم -وایسا با بی حوصلگی میگه: ها... دیگه چیه؟ -اینجا برام آشناست... انگار دوباره برگشتیم سرجای اولمون ماکان با تفکر نگاهی به اطراف میندازه و میگه: همه جای جنگل شبیه هم هست... حتما فکر میکنی... راه بیفت اینو مگه و جلوتر از من راه میفته... ولی من مطمئنم اینجا همونجایی هست که ماکان پیدام کرده... دستبندی که تو دستم هست رو از دستم در میارمو به شاخه ی یه درخت آویزون میکنم... حداقل اگه دوباره به اینجا برگشتیم... یه جوری بتونم ثابت کنم... بعد هم پشت سر ماکان راه میفتم نزدیک یه ساعت دیگه داریم راه میریم اما دریغ از یه نشونه -اه... خسته شدم ماکان: شب که نمیتونیم تو جنگل بمونیم -حس میکنم گم شدیم... خودت هم نمیدونی کجاییم؟ ماکان: من این جنگلو مث....... یهو چشمم به دستبندم میفته پوزخندی رو لبام میشینه و حرفشو قطع میکنم: که این جنگل و مثله کف دستت میشناسی ماکان سری تکون میده... به سمتش میرمو دستشو میگیرم و با خودم میکشم با خشم میگه: چیکار میکنی؟ به جلوی درخت میرسیم... به دستبند اشاره میکنم با اخم میگه: این یعنی چی؟ -یادته یه ساعت پیش گفتم اون منطقه برام آشناست با بی حوصلگی سری تکون میده -من این دستبند رو به این درخت آویزون کردم که اگه یه بار دیگه به همینجا رسیدیم حداقل خودمون بدونیم ماکان اول با ناباوری بعد با عصبانیت مشنی به در خت میزنه و میگه: اه... لعنتی به درخت تکیه میدمو میگم: خیلی گشنمه ماکان: حالا وقت این حرفهاست -پس کی وقتشه؟... من نهار هم نخوردم ماکان: میگی چیکار کنم... با اینکه این جتگل رو مثله کف دستم میشناسم اما چون تاریکه چیزی نمیبینم... یه چراغ قوه هم ندارم -دقیقا معلمه مثله کف دستت میشناسی ماکان با خشم میگه: تو تاریکی هیچی دیده نمیشه... فکر میکردم دارم درست میرم اونم به درخت تکیه میده و رو زمین میشینه... منم خسته شدم رو زمین میشینم -هم گشنمه... هم خسته ام... ماکان: نخواب... میترسم جک و جونورای وحشی بهمون حمله کنند -بلد نیستی آتیش روشن کنی ماکان: تو شمال بیشتر فصلهای سال بارونه... دیروز هم اینجا بارون بود... اگه توجه کنی همه ی چوبا نم دار هستن... دستی رو زمین میکشم... یه دست هم به درخت میکشم... راست میگفت -نمیشه من بخوابم تو بیدار بمونی؟ خیلی خوابم میاد ماکان: میترسم خوابم ببره -اه چرا اینقدر بی عرضه ای ماکان با اخم نگام میکنه و میگه: تو چرا اینقدر بی ادبی؟ -من حداقل به کسی زور نمیگم ماکان با عصبانیت میگه: من به کسی زور نگفتم... من فقط اجازه نمیدم این مردم اموالم رو غارت کنند با اخم میگم: این بدبختا به اموال تو چی کار دارن؟ یعنی چند تا میوه ارزشش رو داشت دست روی یه دختر بچه بلند کنی ماکان: من که یادم نمیاد دست روی دختربچه ای بلند کرده باشم -بله... نباید هم یادت بیاد ماکان: کدوم روز رو میگی؟ -همون روز که اون پیرمرد رو به خاطر چند دونه میوه شلاق زدی؟ وقتی رفتم پیش نوه اش اثر انگشتت هنوز رو صورتت بود.... خیلی نامردی ماکان: کمتر مزخرف بگو... من اگه کاری کنم تا آخر پاش وایمیستم... وقتی میگم کار من نبود پس نبود -پس کار کی بود؟ ماکان: لابد کار محافظام بود... شاید هم مباشرم با اخم میگم: دیگه بدتر... نه تنها خودت به بقیه زور میگی اون محافظای به درد نخورت هم میزنن اهالی روستا رو لت و پار میکنند ماکان: میگی چیکار کنم... همه ی اموالم رو دو دستی تقدیم رعیتم کنم؟ -یه بار گفتم باز هم میگم... پولتو واسه خودت نگه دار... تو حق این مردم رو نخور کسی به اون پولات کاری نداره ماکان با عصبانیت از جاش بلند میشه و به طرف من میاد... دو تا بازوهامو میگیره و بلندم میکنه و میگه: دیگه داری زیادی حرف میزنی -اگه تو عمرم یه بار حرف درست و حسابی زده باشم همین الانه ماکان: با دم شیر بازی نکن... تنها کسی که بد میبنه فقط و فقط خودتی - من اینجا شیری نمیبینم... اگه منظورت دمه موشه که اونم ترسی نداره... منو از تهدیدای توخالیت نترسون... از وقتی اومدم تو این روستا اینقدر نامردی دیدم که دیگه آبدیده شدم ماکان با عصبانیت ولم میکنه و میگه: آخر یه روز این زبونت سرت رو به باد میده -من نمیتونم حرف زور بشنوم ماکان: لابد منم فقط و فقط حرف زور میگم با لبخند میگم: آفرین... از کی اینقدر باهوش شدی؟ از شیطنت من خندش میگیره... یه لبخند میزنه و میگه: تا حالا دختری مثله تو ندیدم.... -خوب فرشته ای مثله من کم پیدا میشه ماکان: نه مثله اینکه خدای اعتماد به نفسی -جنابعالی هم چیزی از اعتماد به سقف کم نداری ماکان: تا حالا شده یکی یه چیز بگه تو بدونه جواب دادن به حرفش گوش کنی -بذار فکر کنم... اگه یادم اومد خبرت میکنم ماکان: بحث کردن با تو بی فایدست... یکم از خودت بگو... میترسم خوابمون ببره -اسمم روژانه.... اینم یکم از خودم با خنده میگه: امان از دست تو... یه روز این زبونتو کوتاه میکنم منم با خنده میگم: اول اون گوشای تا به تات رو کوتاه کن ماکان: مثله خواهرت تو شرکت کار میکنی؟ حوصلم سر رفته شاید یه خورده حرف زدن با ماکان زیاد هم بد نباشه... حوصله ی جنگ و دعوا رو ندارم... لبخندی میزنمو میگم: هر وقت میلم بکشه میرم... البته جدیدا قرار بود هفته ای سه روز برم که به خاطر حمید نشد ماکان با کنجکاوی میگه: حمید دیگه کیه؟ با بدجنسی تمام میگم: اینا دیگه خصوصیه ------------------------ ماکان با عصانیت نفسشو بیرون داد و گفت: لجباز با لبخندی پلیدانه گفتم: بهتر از توام که هی پاچه میگیری ماکان: از خواهر کوچیکت یاد بگیر... ببین چقدر خانمانه رفتار میکنه منظورشو میفهمیدم همون اشتباه کیارش رو کرده بود با خنده میگم: سعی میکنم یاد بگیرم... اما بذار اول پیداش کنم با تعجب میگه: کی رو؟ -خواهرم رو دیگه ماکان: مگه گمش کردی؟ -لابد گمش کردم که تو میدونی اما خودم نمیدونم ماکان با تعجب میگه: یعنی چی؟ -چی یعنی چی؟ ماکان: مگه رزا خواهر کوچیکت نیست با خونسردی میگم: اون که خواهر بزرگه هست... تو آدرسه خواهر کوچیکه رو بده... راستی کجا دیدیش؟ ماکان با اخم میگه: رزا ازت بزرگتره؟ -حالا اون اخمت چیه؟ آره بزرگتره ماکان با جدیت میگه: اصلا بهت نمیخوره که خواهر کوچیکه باشی -کشف بزرگی کردی اگه همینطور ادامه بدی در آینده ی نه چندان دور یه چیزی میشی ماکان: تو تا حالا تو زندگیت یه حرف جدی زدی؟ -اوهوم... تا دلت بخواد ماکان: من که باورم نمیشه -همین امروز با تو کلی حرفای جدی زدم چرا باورت نمیشه؟ ماکان:چند سالته؟ با لبخند میگم:22 سال ماکان: خیلی بچه ای -به جاش تو خیلی پیری... تا ترشیده تر از این نشدی برو همون دختر داییتو بگیر ماکان با خنده میگه: تو واسه من نگران نباش...تو احمد رو دریاب -اه... پسره ی مزخرف دیگه کسه دیگه نبود بخوام دریابمش ماکان با خنده ادامه میده: ماجرای این احمد چیه؟ میدونی چه چیزایی پشت سرت تو روستا میگن؟ نگاهی به خنده ی ماکان میندازمو با خودم میگم نه به اون دعواش نه به این خنده هاش شونه ای بالا میندازمو میگم: ماجرایی در کار نیست پیشنهاد ازدواج داد که مورد قبول واقع نشد... مگه چی در مورد من میگن؟ ماکان: میگن دختره رفته ویلای ارباب هر کثافت کاری میخواسته کرده بعد اومده به احمد قول ازدواج داده ولی احمد میفهمه و قرار ازدواج رو بهم میزنه با دهن باز نگاش میکنم... این چی داره میگه با اخم میگم: این چرت و پرتا چیه میگی؟ تو حالت خوبه؟ ماکان جدی میشه و با جدیت همیشگی میگه: من واقعیت رو گفتم... از اول هم نباید میرفتی خونه ی عباس -من چه میدونستم اینجوری میشه... ماکان:بهتره زیاد تو روستا نری با اخم میگم: واسه چی؟ ماکان: اهالی از دستت بدجور عصبانی هستن -من که از حرفات سر در نمیارم ماکان: اهالی روستا در مورد تو فکر درستی نمیکنند... صد در صد اگه تو یا خواهرت رو ببینند باهاتون برخورده بدی میکنند... بهتره یه مدت به خونه ی پدری رزا هم نرین... فکر کنم تلافی تمام این مدت رو سرت در بیاره -من کاری نکردم که بخوام خودم رو مخفی کنم ماکان: من وظیفم دونستم بگم بقیش به من ربطی نداره -مهربون شدی ماکان: پا رو دمم نذاری کاری بهت ندارم -ولی همیشه خودت شروع کردی؟ واقعا چرا اینقدر با اهالی روستا بد رفتار میکنی؟ ماکان: من باهاشون بد رفتار نمیکنم... فقط تو کارام جدی هستم... خوده تو توی محل کارت جدی نیستی؟ با خنده میگم: نه سری تکون میده و میگه: هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته... من اگه به این مردم رو بدم فردا از من انتظارایه نا به جایی دارن -من که حرفاتو نمیفهمم... من میگم فقط باهاشون خوب برخورد کن... دیگه دوره شلاق و کتک و این حرفا گذشته... مثلا چند تا میوه ارزش داشت که اون پیرمرد رو شلاق بزنی؟ ماکان: به جاش واسه بقیه درس عبرتی میشه که دیگه از این غلطا نکنند -تو آدم بشو نیستی ماکان: تو کاری که بهت ربط نداره دخالت نکن... من خیلی در برابرت کوتاه میام... اینو قبلا هم بهت گفتم تو تا وقتی که اینجا هستی جز رعیت من حساب میشی -من هم قبلا بهت گفتم همچین خبرایی نیست ماکان: وقتی پامونو از این جنگل لعنتی بیرون بذاریم بدجور حسابتو میرسم -تو ماله این حرفا نیستی ماکان با عصبانیت میگه: خفه شو با پوزخند میگم: همین که اهالی روستا خفه شدن کافیه وقتی میبینه حریف زبونم نمیشه دیگه حرفی نمیزنه... واقعا نمیفهمم چرا نمیتونیم مثله دو تا بچه ی آدم باهم حرف بزنیم... حرفای کیارش تو گوشم میپیچه: «ما اینجور تربیت شدیم»... شاید حق با کیارش باشه... شاید بشه ماکان رو درست کرد... سعی میکنم لحنمو آروم کنم -تو چند سالته؟ از تغییر رفتار من تعجب میکنه ولی با اخم جواب میده: بیست و هشت -شغلت چیه؟ ماکان: کارخونه های پدریمو اداره میکنم... به کارای روستا هم رسیدگی میکنم -چرا ماهان کمکت نمیکنه؟ ماکان: علاقه ی چندانی به این کارا نداره... واسه همین پرشکی خونده ولی با همه ی اینا بیشتر اوقات تو کارای کارخونه کمکم میکنه... اما تو کارای روستا هیچ علاقه ای به خرج نمیده... یه سوال بپرسم مسخره بازی در نمیاری؟ -مگه دلقکم؟ بی توجه به حرفم میگه: چرا اینقدر با همه لج میکنی؟ -من با کسی لج نمیکنم من فقط نمیتونم بشینمو ببینم که کسی بهم زور میگه؟ ماکان: من که بهت زور نگفتم؟ -خوب وقتی خواهرمو اونجور دیدم نتونستم تحمل کنم... بعد هم اتفاقای زیادی افتاد ماکان: فکر نمیکنی خیلی کارت اشتباه بود که تلافی کارای منو سر کیارش در آوردی؟ با تعجب نگاش میکنمو میگم: چــــــــــی؟ ----------------------------- ماکان: مگه به خاطر لجبازی با من نظر رزا رو عوض نکردی؟ -چرا فکر میکنی من اینقدر پستم که گناه تو رو پای یکی دیگه بنویسم؟ ماکان با تعجب میگه: پس چرا با کیارش اون طور برخورد کردی؟ -چون اون هم مثل تو رفتار میکرد... اعتقاداتش مثله تو بود... شاید کارایی رو که تو انجام میدادی رو انجام نمیداد ولی همه شون رو باور داشت... چون به خاطر رسیدن به رزا حاضر شد تموم بلاهایی که سر من میاد رو مخفی کنه... اگه من با کیارش اون طور برخورد کردم فقط و فقط به خاطر رفتارای خودش بود نه لجبازی با تو... من این حرفا رو به خودش هم زدم ماکان: نمیتونم درکت کنم بعضی موقع مثله بچه هایی بعضی موقع هم یه حرفی میزنی که آدم تا مدتها ذهنش مشغول میشه... چرا اینقدر فهمیدنت سخته؟ -به جاش درک کردنه تو خیلی آسونه همونی هستی که نشون میدی... خشن و بداخلاق ولی ظاهر و باطنت یکیه لبخندی میزنه و میگه: باورم نمیشه دارم از دشمنم این حرفا رو میشنوم... چرا مثله خواهرت نیستی؟ -دوست ندارم حقم خورده بشه... خواهرم شاید خیلی خانمانه رفتار کنه ولی خیلی مظلومه ماکان: مگه نمیشه هم خانمانه رفتار کنی هم از حقت دفاع کنی؟ بعضی موقع حس میکنم خیلی میفهمی بعضی موقع هم حس میکنم از یه بچه ی شش ساله هم کمتر میفهمی انگار دارم با دوستم حرف میزنم... انگار یه دوست داره نصیحتم میکنه... هیچوقت هیچکس اینطور با آرامش نصیحتم نمیکرد... با مهربونی میگم: عاشق دنیای بچه هام... دوست دارم مثله اونا رفتار کنم... از ساکت بودن... از یه جا نشستن... از مظلوم بودن... از توسری خوردن... از زور شنیدن متنفرم... دوست دارم بیخیاله بیخیال باشم... مثله یه بچه که با یه دونه شکلات از همه دنیا فارغ میشه... وقتی تجربش کنی میفهمی چه حس خوبی داره ماکان با لبخند میگه: باید دنیای جالبی باشه؟ -اوهوم... خیلی جالبه... من عاشقه دنیای کودکیهام هستم... دوست دارم همه چیز رو آسون بگیرم... از خیلی چیزا ساده بگذرم... خنده و شوخی سلاح خوبیه برای جنگیدن با زشتیهای دنیا... اعتقاده من اینه که چرا باید زندگی رو سخت بگیرم وقتی میشه به آسونی از کناره خیلی چیزا گذشت ماکان: بعضی موقع همین آسون گذشتنها بزرگترین دردسرها رو برات درست میکنند -برام مهم نیست... من تو زمان حال زندگی میکنم آینده برام مهم نیست... شعار من اینه نه دیروز نه فردا فقط و فقط به امروز فکر کن با فکر کردن به دیروز و فردا فقط امروزت رو خراب میکنی ماکان: ولی میشه از اشتباهات دیروز کلی تجربه کسب کرد و برای فرداها کلی برنامه ریزی کرد -دوست ندارم هر روزم با فکر به فرداها و دیروزها بگذره... به نظر من تو هر لحظه باید برای همون لحظه تصمیم گرفت ماکان: تا حالا فکر نکردی خیلی از آدما ممکنه راجع به تو بد قضاوت کنند؟ -برام مهم نیست... اگه کسی دوست واقعیم باشه شخصیت من رو درک میکنه... باورم میکنه ماکان: همیشه فکر میکردم یه دختربچه لوس و ننری... اما الان حس میکنم هیچی ازت نمیدونم... خیلی شبیه بچه ها میمونی و در عین حال خیلی بزرگی... حس میکنم نمیشناسمت و بعد از مکثی کوتاه ادامه میده: هوا داره کم کم سرد میشه... اگه بچه ها دنبالمون هم بگردن فکر نمیکنم پیدامون کنند با ناراحتی میگم: چرا؟ -اینجا منطقه ی ممنوعه هست ماهان و کیارش میدونند هیچوقت اینجا نمی یام -پس باید چیکار کنیم؟ ماکان: فقط باید تا صبح دووم بیاریم -هم خیلی گشنمه... هم خیلی سردمه ماکان: فعلا مجبوریم تحمل کنیم چاره ای نداریم آهی میکشمو میگم: ایکاش زودتر صبح بشه... میشه بخوابم؟ ماکان: نخواب... باز باهام حرف بزن -خیلی خسته ام ماکان با ناراحتی میاد سمتمو میگه: روژان نمی خوابیا -چرا اینقدر سرده؟ ماکان: شبا تو جنگل هوا سردتره... فقط نخواب شنیدی؟ چشام کم کم داره بسته میشه... ماکان بغلم میشینه و صورتمو بین دستاش میگیره و میگه: چشماتو باز کن به زحمت چشمامو باز میکنم و میگم: هوم؟ ماکان: نخواب -اه... دست از سرم بردار پلکام عجیب سنگین شده... با سیلی محکمی که به صورتم میخوره خواب از سرم میپره... چشمامو به سرعت باز میکنمو با خشم به چهره جدی ماکان نگاه میکنم و میگم: مگه مریضی... من که کاری به کارت ندارم... چرا اینجوری میکنی؟ ماکان با خشم نگام میکنه و میگه: وقتی میگم نخواب به خاطر خودت میگم... گرسنه هستی... لباسه مناسب هم تنت نیست... اینجا هم سرده... میترسم بخوابی یه چیزت بشه... بفهم... -دست خودم که نیست... پلکام سنگین میشه... هر لحظه هم که میگذره بیشتر و بیشتر احساسه سرما میکنم ماکان با یه حرکت سریع منو میکشه تو بغل خودشو میگه... اینجوری گرم میشی وقتی نگاه بهت زده ی منو میبینه میگه: چیه؟ من لباس ندارم بهت بدم... حداقل اینجوری گرم میشی... فکر کنم اونقدر آزاد هستی که اینجور چیزا برات مهم نباشه با عصبانیت خودمو از بغلش میکشم بیرونو میگم: هر چند تو خونواده ی آزادی بزرگ شدم ولی هیچوقت از اعتمادی که بهم شده سواستفاده نکردم... شاید زیاد معتقد نباشم اما همیشه برای خودم یه مرزایی رو تعیین کردم... این چیزا هم جز همون بیرون مرزه... ترجیح میدم یخ بزنم تا اینجوری گرم بشم بعد گفتن حرفام با فاصله ازش میشینم... متعجب از نشنیدن جوابی از طرف ماکان به سمتش برمیگردم که میبینم بهت زده بهم نگاه میکنه... تعجبم بیشتر میشه دلیله رفتاراشو نمیفهمم... همینجور که رفتارای ماکان رو پیشه خودم آنالیز میکنم با صدای ماکان به خودم میام --------------------------- ماکان: این چیزا واقعا برای تو مهمه؟ -کجای حرف من اینقدر جای تعجب داره؟ ماکان: اصلا به ریخت و قیافت نمیخوره اهل این حرفا باشی؟ -نکنه انتظار داری تا هر پسری رو میبینم بپرم تو بغلش ماکان: شبیه دخترایی هستی که هزار تا دوست پسر دارن با عصبانیت نگاش میکنمو میگم: خجالت نکش یهو بگو هرزه ام خودتو خلاص کن... اگه اینطوره به ریخت قیافه تو هم میخوره هزار تا دوست دختر داشته باشی میخنده و میگه: خوب من واقعا دارم -چـــــــــی؟ ماکان با خنده میگه: بهم نمیاد؟ با تعجب میگم: به قیافت که میخوره... اما هر جور فکرشو میکنم با عقل جور در نمیاد... تو که همیشه تو روستایی بهت نمیاد که با دخترای روستا دوست بشی میخنده و میگه: من کلا همه جوری پایه ام، دختر روستا و غیر روستا هم نداره با ناباوری بهش نگاه میکنمو میگم: مگه دخترای مردم مغز خر خوردن که با تو دوست میشن؟ با اخم میگه: مگه من چمه؟ -بگو چت نیست؟ تو که به جز پول و قیافه دیگه هیچی نداری واقعا با چه امیدی باهات دوست میشن... اخلاق درست حسابی هم که نداری بگم واسه اخلاقته... لابد به خاطر پولته دیگه با اخم نگام میکنه و میگه: خوبه جلوت نشستما... حداقل پشت سرم اینا رو بگو -بده دارم راست و حسینی حقیقتو بهت میگم ماکان: من کلا تو زندگی هر چیزی رو اراده کنم بدست میارم... من اگه به جای کیارش بودم مطمئن باش حالا خواهرت حامله هم بود با اخم نگاش میکنمو میگم: مگه اینکه از رو جنازه ی من رد میشدی... من هیچوقت چنین اجازه ای نمیدادم با خونسردی میگه: من به اجازه ی تو احتیاجی نداشتم... اگه لازم بود از رو نعشت هم رد میشدم... فقط خواهرت شانس آورد که من به جای کیارش نیستم با عصبانیت میگم: فقط تو شانس آوردی که جای کیارش نیستی چون آنچنان بلایی سرت میاوردم که همه ی جک و جونورای زمین و آسمون به حالت گریه کنند ماکان با لبخند میگه: حداقل ضرب المثل رو خراب نکن با یه لحن بامزه میگم: مهم منظورمه که بهت فهموندم بدجور احساس سرما میکنم خودمو جمع میکنم... نگاهی به من میندازه متوجه شده خیلی سردمه... با دست به کنار خودش اشاره میکنه و میگه: بیا اینجا بشین -ممنون جام خوبه... شما راحت باشین میخنده و میگه: اینقدر تو حرف من نه نیار... کاریت ندارم... فقط میخوام کاری کنم تا صبح یخ نزنی -نه پس بیا کارم هم داشته باش... مرسی ترجیح میدم قندیل ببندم با اخم از جاش بلند میشه و به طرفم میاد... کنارم میشینه و محکم بغلم میکنه... هر چی تقلا میکنم ولم نمیکنه ماکان: بیخود خودت رو خسته نکن... تا من نخوام از اینجا آزاد نمیشی -من بخاری نخوام کی رو باید ببینم؟ میخنده و میگه: تو حالا باید به داشتن چنین بخاریه گرم و نرمی افتخار کنی -حالا که دیدی افتخار نمیکنم پس برو اونور ماکان: این که حرفه زبونیته... باید دید تو دلت چی میگذره کم کم از اون سرما داره کم میشه... گرمم نیست ولی کمتر احساسه سرما میکنم... هر چند برام سخته تو بغل یه پسره غریبه باشم... ولی خداجون این یه بارو شرمنده -شتر در خواب بیند پنبه دانه... حالا که اینقدر التماس میکنی دلم برات سوخت... چیکار کنم که فداکار خلق شدم اجازه میدم در جوار من گرم بشی ماکان با ته صدایی که خنده توش موج میزنه میگه: بچه پررو ریز ریز میخندمو هیچی نمیگم... اونم ساکت میشه... بعد از مدتی به حرف میادو میگه: کمک کن کیارش به رزا برسه -من با کیارش حرفامو زدم منو محکم فشار میده و میگه: کیارش آدم بدی نیست -منم نگفتم آدم بدیه ماکان: پس چرا اینقدر سنگ جلو پاش میندازی؟ -چون بعضی از رفتاراش نادرسته... هر چند آخرین بار که اومد تهران میپره تو حرفمو با داد میگه: اومد تهران -اه چته... کر شدم..آره مگه نمیدونستی؟ ماکان: نه بهم نگفت... واسه چی اومد تهران با خنده میگم: منت کشی ماکان با خشم میگه: خاک تو سرش... من میگم بسپر به خودم دو روزه کاری میکنم رزا بیاد زنت بشه... میپرم وسط حرفشو میگم: تو خیلی بیجا میکنی باز منو محکم فشار میده که میگم: هوی... چته... له شدم با خنده میگه: اگه به حرفام گوش نکنی عاقبتت همینه -نه راحت باش... عیبی نداره له شدن بهتر از اینه که به حرفات گوش کنم میخنده و میگه: تو دیگه کی هستی؟ -میبینم که آلزایمرت هم عود کرده دیگه منو نمیشناسی... ای وای من... روژانم دیگه با خنده میگه: نگفتی چرا اومده بود تهران؟ -گفتم که برای منت کشی... منم دلم سوخت قرار شد بعد اینکه کیارش آدم شد یه فکری به حالش کنم ماکان: تو خجالت نمیکشی با بزرگترت اینجوری حرف میزنی -بذار یه خورده فکر کنم..............هوم............. حالا که فکر میکنم میبینم نه اصلا خجالت نمیکشم ماکان: اینجوری نمیشه من تا تو رو ادب نکنم دلم خنک نمیشه -من همین حالاشم مودبم... اما اگه میخوای دلتو خنک کنی برو یکم یخ از یخچاله خونتون بردار بذار روش زودی خنک میشه از بس فشارم داده تمام بدنم درد گرفت... هی تو جام وول وول میخورم ماکان با خنده میگه: یکم آروم بگیر بچه -اه له شدم یکم اون دستت رو بکش کنار میخنده و یکم از فشارش کم میکنه --------------------------- ماکان با شوخی میگه: من موندم این خواهرت چه طوری تحملت میکنه؟ با لودگی میگم: به راحتی آب خوردن اونقدر حرف میزنیم که کم کم هوا روشن میشه.... ماکان بالاخره منو ول میکنه که میگم: آخیش خلاص شدم ماکان: ای بی لیاقت... به جای تشکرته -تشکر واسه ی چی... مگه وظیفت نبود؟ ماکان با شوخی میگه: داری نظرمو عوض میکنی... نظرت چیه یه خورده دیگه بمونیم -بد فکری هم نیست فقط دیگه تضمین نمیکنم از گرسنگی زنده بمونم ماکان: خوب دیروز به چیز میخوردی -با این همه هوشت چرا خرگوش نشدی برام جای سواله... عقل کل اگه داشتیم که میخوردم... دیروز میخواستیم بریم روستا یه چیز بخریم بخوریم... تو ویلا که چیزی پیدا نمیشه... ماکان: راستی این پسره کیه که با خودت آوردی؟ میخندمو میگم: فوضولی بی جا مانع کسب است ماکان: من فوضولم؟ -اوهوم ماکان: کاملا در اشتباهی... فقط از روی کنجکاوی پرسیدم... راستی خواهرت کجاست؟ چرا با خودت نیاوردی؟ با بدجنسی میگم: پیشه حمید با دهن باز نگام میکنه... که صدای خندم بلند میشه... با عصبانیت میگه: حمید کیه؟ -حمیده دیگه ماکان با خونسردی میگه: یا همین حالا میگی حمید کیه یا حالا حالاها اینجا موندگاری با اخم میگم: یعنی چی؟ ماکان: من رزا رو از همین الان زن کیارش میدونم... اونوقت تو جلوم واستادی و میگی با یه مرد دیگست -تو خیلی بیجا میکنی که رزا رو از همین حالا زن کیارش میدونی ماکان: بهتره مودب باشی وگرنه خودم میرمو تو رو اینجا میذارم -مگه من اصرار کردم منو با خودت ببری؟ اصلا میدونی چیه... جا به این خوبی مگه دیوونه ام با تو بیام... هنوز هوا یه خورده سرده... اما دیگه سوزش شب قبل رو نداره... جلوی چشمای متعجب ماکان رو زمین دراز میکشمو میگم: صبحت بخیر بعد چشمامو میبندم... صدای قدمهاشو میشنوم که میاد بازومو میگیره -اه دیگه چته؟ ماکان: حالا وقته خوابه؟ -وقتی اینجا موندگاریم حداقل بذار یکم بخوابم ماکان با تعجب نگام میکنه و میگه: اصلا برات مهم نیست که خوراکه گرگا بشی -من مطمئنم گرگا منو نمیخورن خندش میگیره و میگه: اونوقت چرا؟ -وقتی تو اینجایی... مگه دیوونه ان بیان دختر بانمکی مثله منو بخورن ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: از کجا مطمئنی وقتی بیدار شدی من اینجام یکم فکر میکنمو میگم: هوم.... مطمئن نیستم اما گرگا خودشون پیدات میکنن ماکان:دیوونه -خوب... حالا برو اونور مزاحم خوابم نشو بعد دوباره چشمامو میبندم... بازوم که تو دستشه رو میکشه -اه... دیگه چیه؟ با یه حرکت بلندم میکنه و مجبورم میکنه واستم ماکان: من دارم خیلی خیلی باهات راه میام یه کار نکن پشیمون بشم -زنگ بزن هلیکوپتر شخصیت رو برات بفرستن اونجوری دیگه راه نمیای هوایی میای ماکان: نه مثله اینکه دلت تنبیه میخواد -نه مثله اینکه دلت میخواد رزا با دیدنم همه چیز دستگیرش بشه ماکان: داری تهدیدم میکنی؟ -من فقط حقیقتو گفتم ماکان: بهترین راه اینه که همین جا سر به نیستت کنم -همه میدونند هر بلایی سرم بیاد زیر سر توهه ماکان: ببین بچه اینقدر چرت و پرت نگو یه کلمه بگو حمید کیه؟ با لودگی میگم: داداش هاله ماکان: هاله کیه؟ -دختر سولماز ماکان با خشم میگه: سولماز کیه؟ -مادره حمیده دیگه... اینو باید خودت میفهمیدی ماکان با داد میگه: روژان با عصبانیت میگم: روژان و کوفت... روژان و درد... روژان و زهرمار... چته هی صداتو بالا میبری؟ من دلیلی نمیبینم برات از زندگی خصوصی خودمو رزا حرف بزنم... اینا جز مسائل شخصی ما محسوب میشن... رزا هم هنوز جوابی به کیارش نداده که تو اینجوری برخورد میکنی با عصبانیت بازومو ول میکنه و جلوتر از من حرکت میکنه... منم پشت سرش راه میفتم... حدود نیم ساعتی همینجور راه میریم... اما دیگه جونی برام نمونده... بدجور احساسه ضعف و سرگیجه میکنم... پاهام هم دیگه جون ندارن ولی ماکان با سرعت به راهش ادامه میده -خسته شدم... یه خورده صبر کن ماکان با اخم به طرفم برمیگرده و میگه: اونش به من ربطی نداره... بنده بیکار نیستم که بیخودی وقتمو با تویه زبون نفهم تلف کنم با خشم نگاش میکنم میخوام بهش چیزی بگم که با خونسردی نگاشو از من میگیره دوباره به راهش ادامه میده... به زحمت پشت سرش راه میفتم... حتی نای حرف زدن هم ندارم... حس میکنم هر لحظه بیشتر از قبل انرژیم تحلیل میره... دلیل اصلیش گرسنگیه... از گرسنگی حالت تهوع بهم دست داده... قدمامو کوتاه تر میکنم اما ماکان همونجور داره به سرعت پیش میره... هر لحظه دورتر و دورتر میشه برام جونی نمونده ترجیح میدم یکم استراحت کنم... نهایتش اینه که تنهام بذاره و بره دیگه... به زحمت خودمو به یکی از درختها میرسونم و بهش تکیه میکنم... رو زمین میشینمو... همونجور که به درخت تکیه دادم چشامو میبندم... فکر کنم با یکم خواب بتونم یه خورده انرژی بدست بیارم... حس میکنم یه نفر داره بهم نزدیک میشه... صدای قدمهاشو میشنوم.. میدونم ماکانه ماکان با عصبانیت میگه: منو مسخره ی خودت کردی؟ جوابی بهش نمیدم حتی چشمامو باز نمیکنم... اصلا نای حرف زدن ندارم... وقتی میبینه جواب نمیدم با داد میگه: با توام؟ چشمامو به زحمت باز میکنم و به سختی میگم: تو برو... به من کاری نداشته باش دوباره چشمامو میبندم... نمیدونم چی شد ولی یهو حس میکنم از زمین کنده شدم... سعی میکنم چشمامو باز کنم ولی نمیتونم... کم کم به خواب میرم چشمامو باز میکنم... نمیدونم چقدر گذشته... ولی نمیدونم چرا تو بغل یه نفرم... یکم که توجه میکنم میبینم ماکان بدبخت هم داره جوره خودش رو میکشه هم جور من رو....عجیب احساس ضعف میکنم... خیلی گرسنمه... ماکان که متوجه چشمای باز من میشه میگه: بالاخره بیدار شدی؟... به زحمت میگم: خیلی گرسنمه... ماکان: هنوز خیلی راه مونده... معلوم نیست دیشب چطوری این همه دور شدیم -دارم از گشنگی میمیرم ماکان: میگی چیکار کنم؟ دارم با همه ی سرعتم حرکت میکنم... جای جنابعالی هم که راحته... راستی اگه سریس رایگان هم خواستی در خدمته ها تعارف نکن -باشه هر وقت خواستم خبرت میکنم ماکان: بچه پررو... تو این موقعیت هم دست از زبون درازی برنمیداری حوصله ی حرف زدن ندارم... جوابشو نمیدم ماکان با لحنی ملایم میگه: روژان وقتی جواب نمیدم دوباره میگه: روژان -ها... از تو این جور صدا زدن بعیده از همین حالا معلومه یه چیز میخوای؟ ماکان لبخندشو جمع میکنه و میگه: بگو حمید کیه؟ - خدایا گیر چه آدم سمجی افتادم... بابا حمید یکی از دوستامه به کمک احتیاج داشت چون من نبودم رزا رو فرستادم پیشش ماکان عصبانی میشه و میگه: جنابعالی غلط کردین ضعف و گرسنگی رو فراموش میکنم و با داد میگم: چی گفتی؟ انگار متوجه شده که زیادی تند رفته... همونجور که تو بغلش هستم با لحن آرومتری میگه: کارت خیلی خیلی اشتباه بود... -اصلا هم اشتباه نبود... کمتر مزخرف بگو... یکم سریعتر حرکت کن ماکان منو محکم به خودش فشار میده که دادم در میاد و میگم: من همین جوری جون ندارم همین یه خورده جونی هم که تو بدنم مونده تو داری میگیری ماکان: اگه جون نداری پس این زبونت چه جوری کار میکنه... من که میگم داری تو بغل بنده فیض میبری الکی خودت رو به موش مردگی زدی عصبانی میشمو میگم: منو بذار زمین ماکان: مگه بهت بد میگذره با داد میگم: گفتم منو بذار زمین ماکان: حوصله ی نق نقت رو ندارم... بهتره همینجوری برسونمت... حالا بذارمت زمین دو دقیقه دیگه میگی خسته شدم.. نمیتونم... نا ندارم... گرسنمه... دوباره باید بغلت کنم ماکان بعد از مکثی کوتاه میگه: خوبه گفتی اهل اینجور چیزا نیستی با بی حوصلگی میگم: اهل چی؟ ماکان:اهل دوستی با جنس مخالف... ولی من همین حالا با دوتاشون آشنا شدم با اخم میگم: من یکیشو ندارم اونوقت تو چه جوری با دوتاشون آشنا شدی؟ ماکان: یکیش که با تو اومده... یکیش هم که رزا رو کنارش گذاشتی.. راستشو بگو بقیه کجان -جواب ابلهان خاموشیست وقتی میبینه جوابشو نمیدم با نیشخند ادامه میده: تو عمرم همه جور دوست دختری داشتم به جز دوست دختر زبون دراز... نظرت چیه یه مدت هم با من باشی؟ با خشم نگاش میکنمو میگم: خفه شو میخنده و میگه: تو که هر روز با یه نفر هستی... چند روز هم با من... چه فرقی به حالت داره؟ با عصبانیت میگم: منو بذار زمین اینقدر جیغ و داد راه میندازم که منو رو زمین میذاره... اما سرم گیج میره... تعادلمو از دست میدم دارم میفتم که بازوهامو میگیره با عصبانیت دوباره بغلم میکنه و میگه: الکی جیغ و داد راه میندازی... وقتی نمیتونی رو پات واستی چرا بیخودی اصرار میکنی؟ -آدم بمیره بهتر از اینه که تو بغل توی هرزه باشه ماکان پوزخندی میزنه و میگه: نیست که جنابعالی دست نخورده ای... فقط برای منه بدبخت جانماز آب میکشی با خشم نگاش میکنم که میگه: چیه؟... مگه دروغ میگم؟... کدوم دختر سالمی دست دوست پسرشو میگیره و با خودش میاره ویلا... با اخم میگم: مشکل تو اینجاست همه رابطه ها رو خلاصه میکنی تو جنس مخالف... ولی من اینطور نیستم کیهان و حمید برای من فقط دوستهای خوبی هستن... بی توجه به جنسیت ماکان: همه اولش همینو میگن خانم کوچولو با اخم نگاش میکنم -------------------------------------------------------------------------------- با اخم نگاش میکنم و میگم تو آزادی هر جور دوست داری در مورد من فکر کنی ولی برای من اصلا مهم نیست اینو میگمو بعدش ساکت میشم... ماکان هم دیگه چیزی نمیگه... کم کم حس میکنم اطراف برام آشنا شده... بعد از مدتی ویلامون هم از دور دیده میشه... یه لبخند رو لبم میشینه... همونجور که تو بغلش هستم منو به سمت ویلای خودش میبره با اخم میگم: کجا میری؟ اونم اخم میکنه و میگه: انتظار نداری که با این حالت تو رو توی ویلاتون تنها بذارم؟ -چرا تنها؟ کیهان که هست ماکان: خانم عقل کل... فکر نمیکنی حالا همه تو جنگل دنبالمون میگردن؟ یکم فکر میکنمو میبینم حق با ماکانه... دیگه هیچی نمیگم... اونم حرفی نمیزنه... وقتی به در ویلا میرسیم با پا چند ضربه محکم به در میزنه... صدای آقا جعفر رو میشنوم و بعدش در باز میشه و آقا جعفر جلوی در ظاهر میشه... تا ما رو با اون حالت میبینه نگران میشه و میگه: آقا چی شده؟ ماکان با اخم میگه: برو دنبال ماهان و کیارش... بگو برگشتیم آقا جعفر: چشم آقا ماکان با پا درو هل میده تا کامل باز بشه و داخل میشه... آقا جعفر هم سریع آماده میشه تا دنبال بچه ها بره... ماکان به سمت سالن میره و منو روی مبل دو نفره ای میذاره و اقدس خانم رو صدا میکنه ماکان: اقدس....... اقدس اقدس: بله آقا... بالاخره برگشتین... آقا ماهان و آقا کیارش خیلی نگر........... میپره وسط حرفشو با جدیت میگه: صبحونه رو آماده کن اقدس ساکت میشه و زیر لبی چشمی میگه و به سمت آشپزخونه میره... ماکان هم از من دور میشه و به اتاقش میره... من هم چشمامو میبندم... یه بیست دقیقه ای میگذره... از سکوتی که تو سالن حکم فرماست لذت میبرم... شب سختی بود... خیلی گشنمه... ولی اصلا نای بلند شدن هم ندارم... حس میکنم فشارم خیلی پایینه... با صدای قدمای شخصی چشمامو باز میکنم... ماکان رو بالای سرم میبینم که با اخم نگام میکنه... معلومه دوش گرفته... لباساش رو هم عوض کرده ماکان: چرا هنوز اینجایی؟ مگه صبحونه آماده نشد؟ -نمیدونم... کسی صدام نکرد ماکان با داد میگه: اقدس اقدس هراسون میاد بیرونو میگه: بله آقا... چی شده؟ ماکان: پس صبحونه چی شد؟ اقدس: آماده ست آقا ماکان: چرا روژان رو صدا نکردی؟ با دهن باز ماکان رو نگاه میکنم به خاطر موضوع به این کوچیکی سر این بیچاره داد میزنه با اخم میگم: چته... چرا داد و فریاد راه میندازی؟ صدا نکرد که نکرد این موضوع اینقدر داد و فریاد نداره با خشم میگه: تو خفه شو... که بعدا حسابی باهات کار دارم میخوام چیزی بگم که برمیگرده سمت اقدسو با داد میگه: گفتم چرا روژان رو صدا نکردی؟ اقدس با ترس آب دهنشو قورت میده و میگه: اومدم خانم رو صدا کنم دیدم خواب هستن ماکان با داد میگه: اینم شد دلیل ای بابا این چرا بیخودی به این و اون گیر میده... به زحمت رو مبل میشینم... تا حالا که دراز کشیده بودم کمتر احساس ضعف میکردم... همونجور که از شدت سرگیجه دستم رو سرم هست میگم: اه تمومش کن... موضوع به این
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۱ عصر
کوچیکی که داد و بیداد نداره... اقدس خانم شما تشریف ببرین استراحت کنید... ما خودمون میریم صبحونه میخوریم اقدس میخواد چیزی بگه که با ابرو اشاره میکنم برو... منظورمو میفهمه... چشماش پر از نشکر و قدردانی میشه... بعدش هم سریع از ما دور میشه ماکان با عصبانیت برمیگرده طرف منو میگه: هیچ خوشم نمیاد که تو کارام دخالت کنی؟ -این کار به من هم ربط داشت بخاطر من داشتی داد و هوار میکردی؟ اینو میگمو میخوام بلند شم که دوباره احساس ضعف میکنم... لعنتی فکرشو نمیکردم با یه روز غذا نخوردن به این حال و روز بیفتم... ماکان که میفهمه نمیتونم از جام بلند شم با تاسف سری تکون میده و به سمت آشپزخونه میره... ای بی معرفت یه کمک هم بهم نکرد... با ناامیدی دارم فکر میکنم چیکار باید کنم که بعد از چند دقیقه ماکان رو با یه سینی جلوی خودم میبینم... سینی رو میذاره جلومو میگه:زودتر بخور... حوصله ی نعش کشی ندارم بی توجه به حرفش سینی رو میذارم رو پامو شروع میکنم به خوردن... با هر لقمه ای که تو دهنم میذارم حس میکنم جون دوباره ای گرفتم.... از بس تند میخورم که لقمه میپره تو گلومو به سرفه میفتم... لیوان آب پرتقال رو میگیره جلوم... سریع از دستش میگیرمو میخورم برمیگردم تا ازش تشکر کنم که میبینم با خنده نگام میکنه... اخمام میره توهم و میگم: اینقدر خفه شدنم خنده داره؟ ماکان: خفه شدنت نه ولی غذا خوردنت از این هم خنده دارتره -بی تربیت... تو که مثله من گشنه نبودی؟ اصلا تشکر هم لازم نیست... وظیفش بود برام آب پرتقال بیاره... بی توجه به ماکان بقیه صبحونمو میخورم ماکان: باور کن قرار نیست این صبحونه رو ازت بگیرم... یواش تر بخور همونجور که غذا میخورم میگم: از تو هیچ چیز بعید نیست میخنده و هیچی نمیگه... دستشو میاره جلو که یه لقمه نون و پنیر واسه خودش درست کنه که با دستم محکم به پشت دستش میزنمو سینی صبحونمو میکشم جلو -به صبحونه من دست نزن... اینا همش واسه منه... نمیبینی ضعف دارم... چشمت صبحونه من رو گرفته با صدای بلند میخنده و میگه: به خدا خیلی بچه ای همونجور که میخنده به سمت آشپزخونه میره با صدای بلند طوری که ماکان بشنوه میگم: آقای بزرگ آب پرتقالم تموم شد... یه دونه دیگه بیار بعد بقیه صبحونمو میخورم... صدای قدمهای کسی رو میشنوم... نگاهی به پشتم میندازم که ماکان رو سینی به دست میبینم خنده ای میکنمو میگم: آب پرتقال بس بود... چرا این همه چیز آوردی ماکان با خونسردی جلوم میشینه و میگه: واسه تو نیاوردم اینا واسه ی منه -چــــــــی؟ پس من چی؟ ماکان: سهمتو خوردی... حالا پاشو برو ویلاتون... اینجا غذای خیراتی پخش نمیکنند -اه... آدم اینقدر خسیس... بعد همونجور که سینی رو روی میز میزارم به سمت ماکان میرمو لیوان آب پرتقالش رو که هنوز دست نخورده هست برمیدارمو به سمت در فرار میکنم ماکان با داد میگه: واستا ببینم -ای بابا... اون همه اب پرتقال... برو یه لیوان دیگه واسه خودت بریز ماکان: خوبه جای همه چیز رو میدونی برو خودت بردار همونجور که از سالن خارج میشم آب پرتقال هم تو دستمه میگم: مثلا مهمون هستما وظیفه ی توهه برام بیاری از بس دویدم نصفش ریخته... وایمیستم تا آب پرتقال رو بخورم که ماکان بهم میرسه ماکان: اون رو بهم بده -تو خجالت نمیکشی با مهمون نازنینی مثله من اینجوری رفتار میکنی؟ ماکان: من مهمون نخوام کی رو باید ببینم -خودتو... من که گفتم نیام به زور منو آوردی؟ ماکان: جای تشکرته... اگه من نیاورده بودمت تا حالا از گشنگی تلف شده بودی -الان هم که منو آوردی دارم از تشنگی تلف میشم ماکان: خیلی پررویی -ببین به خاطر یه لیوان آب پرتقال چه آبروریزی راه انداختی؟ ماکان: من با اون لیوان آب پرتقال مشکل ندارم... با اون اخلاق مسخرت مشکل دارم... - مهم آب پرتقاله... که باهاش مشکل نداری... پس بذار اینو بخورم تا در آینده به مشکلات بعدیت رسیدگی میکنم با خشم میاد لیوان آب پرتقال رو از من بگیره... انگشتامو بیشتر دور لیوان فشار میدم... هی اون میکشه هی من میکشم... شاید فقط یک سوم از آب پرتقال تو لیوان مونده... تو همین موقع یه چیزی از آسمون میفته تو لیوان... با تعجب به لیوان نگاه میکنم اون هم متوجه میشه -این چی بود؟ ماکان: نمیدونم نگاهی توی لیوان میندازمو میبینم یه مگسه افتاد تو لیوان آب پرتقال... خدایا یعنی این مگس هیچ جایی رو واسه شنا پیدا نکرد... مصبتو شکر... با داد میگم: راحت شدی نه سهم من شد نه سهم تو... آخرش هم سهم مگسه شد از حرف من خندش میگیره -چته... لیوان رو میذارم تو دستشو میگم: برو با مگسه آب پرتقالت رو کوفت کن از خنده منفجر میشه منم همونجور که غرغر میکنم به سمت در حیاط میرم -اه.... اه... اصلا آداب مهمون داری بلد نیست از ویلاش خارج میشم... خودم هم خندم گرفت... این مگسه از کجا افتاد تو لیوان... خنده ای میکنم به سمت ویلای خودمون میرم... حالم خیلی بهتر شده... از کیهان هم خبری نیست... داخل ویلا میرمو سوئیچ ماشین رو برمیدارم... میخوام برم روستا یه خورده خرت و پرت بخرم تا از گشنگی تلف نشم... باز امیدوارم تا اون موقع این روزنامه هم برگشته باشه... بعد از اینکه وسایلای مورد نیازم رو برمیدارم از ویلا خارج میشمو به طرف ماشینم میرم... سوار ماشینم میشمو به سمت روستا حرکت میکنم ------------------------------------------------------------------------ فصل هفتم یه جای سالم تو بدنم نمونده... بدجور بدنم درد میکنه... تو آینه ی ماشین قیافه ی خودم رو میبینم هنوز علامت دستاش رو صورتمه... گوشه ی لبم هم پاره شده... مچ دستم هم عجیب درد میکنه... هنوز باورم نمیشه که با من این کارو کرده باشن... نمیدونم باید چیکار کنم... منی که تا الان از پدر و مادرم یه دونه هم سیلی نخوردم امروز یه دل سیر کتک نوش جان کردم... لعنتیا اینقدر مرد نبودن که یکی یکی بیان جلو... بقیه هم فقط تماشاگر این بازی مسخره بودن... مردم این روستا چقدر میتونند ساده باشن که به حرفهای یه عوضی گوش بدن... اگه دکتر نیومده بود معلوم نبود چه بلایی سرم میومد... بیچاره هر چی اصرار کرد منو معاینه کنه قبول نکردم.. حتی قبول نکردم منو برسونه... الان که دارم به سمت ویلا میرونم درمونده ی درمونده ام... نه به خاطر کتکی که خوردم... نه به خاطر حرفایی که شنیدم... نه به خاطر پوزخندای مسخره اهالی این روستا... درمونده ام از این همه نامردی... از این همه بی معرفتی... از این همه سادگی... اونقدر تو فکرم که نمیدونم کی به جلوی ویلای خودمون رسیدم... همه جلوی ویلامون جمع هستن... اینجا دیگه چه خبره ...با تعجب نگاشون میکنم... عصبانیت رو در چهره ی ماکان و نگرانی رو در چهره های کیهان و کیارش و ماهان میبینم... کیهان به طرف ماشینم میاد و میخواد چیزی بگه که با دیدن قیافم ساکت میشه... بهت زده بهم نگاه میکنه... از ماشین پیاده میشم... بقیه هم متوجه قیافه درب و داغونم میشنو با نگرانی به سمتم میان... حتی اخم های ماکان هم جاشون رو به نگرانی دادن... میدونم وضع خودمو لباسام داغونه... همه لباسام خاکیه... قیافه ی خودم هم که دیگه گفتن نداره... همه بهت زده نگام میکنند... کیارش از همه زودتر به خودش میاد: روژان چی شده؟ این چه قیافه ایه؟ -نگران نباش خوبم ماکان: کاملا معلومه خوبی... هیچ معلومه کجایی؟ -رفته بودم روستا یکم خرت و پرت بخرم ولی با پذیرایی قاسم و عباس دیگه وقتی واسه خرید نموند ماهان: منظورت چیه؟ -بیخیال... اصلا حوصله ی حرف زدن ندارم... ترجیح میدم برم یه دوش بگیرم میخوام به سمت خونه برم که کیهان با نگرانی مچ دستمو میگیره که جیغم به هوا میره... با ترس دستشو عقب میکشه و میگه: چی شد؟ با لحنی که به شدت سعی میکنم درد رو مخفی کنم ولی خودم هم میدونم چندان موفق نیستم میگم: یه ماهان: روژان فعلا بیاین ویلای ما.... تو اون ویلا که هیچی پیدا نمیشه... حتی غذا برای خوردن نگاهی مستاصل به کیهان میندازم که میگه: فکر میکردم رفتی روستا اما وقتی دیر کردی همه مون بدجور نگران شدیم قرار بود با ماکان بیام روستا که خودت رسیدی... ایکاش میموندی با هم بریم نفسمو با عصبانیت بیرون میدمو با خشم میگم: همون بهتر که تنهایی رفتم وگرنه تو هم مثله من آش و لاش میشدی کیهان با اخم نگام میکنه و میگه: دستت درد نکنه دیگه یعنی اینقدر دست و پا چلفتی ام با شیطنت میگم: از این هم بیشتر لبخند کمرنگی رو لبهای همه میشینه و ماکان میگه: بهتره داخل بریم تا ماهان معاینت کنه -ماهان که خودش ناقصه ماهان با خنده میگم: ناقص شدم ولی هنوز پزشکما همه به داخل میریم... توی سالن روی مبلا میشینیم... مچ دستم خیلی درد میکنه... اصلا نمیتونم تکونش بدم... بدجور تو فکرم... همه ساکت نگام میکنند -چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنید ماکان با اخم میگه: نمیخوای بگی چی شده؟ -بیخیال چیز زیاد مهمی نیست کیهان: روژان خودت رو تو آینه دیدی به قصد کشت کتک خوردی میگی چیزی نیست برمیگردم سمت ماهان و میگم: مچم درد میکنه بیا ببین چشه؟ با تاسف سری تکون میده و میگه: ببین با خودت چیکار کردی؟ از جاش بلند میشه و به طرف من میاد... تا به مچم دست میزنه دادم میره هوا... سریع دستمو عقب میکشم و میگم: یواش تر درد میکنه با ناراحتی نگام میکنه و میگه: یه کوچولو تحمل کن بذار ببینم چی شده؟ خیلی درد میکنه... اما سعی میکنم تحمل کنم... با لبخند سری تکون میدمو دستمو به سمتش میگیرم... دستمو تو دستش میگیره و نگاهی به دستم میندازه کیهان با ناراحتی میگه: چی شده؟ ماهان: در رفته... باید جاش بندازم آه از نهاد همه بلند میشه... ولی من سعی میکنم خونسرد باشم... میدونم دردش خیلی زیاده... با اینکه تجربه نکردم ولی زیاد شنیدم اما با داد و فریاد هیچی درست نمیشه -ببخشید اونوقت با کدوم دستت میخوای جا بندازی؟... تو که یه دستت تو گچه ماهان با ناراحتی نگاهی به دستش میندازه و میگه: اصلا حواسم نبود به سمت ماکان برمیگرده و میگه: تو که قبلا ادررفتگی رو جا انداختی پس تو اینکارو کن ماکان متفکر بهم نگاه میکنه و بعد با اخم بلند میشه و میگه: باشه بیا عقب ببینم میاد نگاهی به دستم میندازه کیهان: آقا ماکان نگفته بودی دکتری؟ ماکان:دکتر نیستم... ولی از این چیزا هم سردرمیارم از دردی که قراره بکشم... یکم میترسم... حس میکنم ماکان ترس رو از چشمام خونده چون با لبخند نگام میکنه و میگه: دردش یه خورده زیاده ولی بعدش کم کم آروم میشه وقتی میبینه چیزی نمیگم به طرف آشپزخونه میره بعد از مدتی برمیگرده یه شیشه هم تو دستشه نمیدونم توش چیه شبیه روغن میمونه... میاد کنارم میشینه و سر شیشه رو باز میکنه یکم ازش برمیداره.... مچ دستمو تو دستش میگیره و با اون یکی دستش از اون مواد به دستم میزنه... یه خورده چربه... مچ دستمو کم کم مالش میده... خیلی درد میکنه... چشمامو بستمو لبمو گاز میگیرم... بعد از چند دقیقه فشار زیادی رو به دستم وارد میکنه درد زیادی رو روی مچ دستم احساس میکنم که دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم... جیغی میزنمو از حال میرم -------------------------------------------------------------------------------- وقتی چشمامو باز میکنم خودمو تو همون اتاقی میبینم که منو رزا چند روزی توش بودیم... نگام به دستم میفته که با آتیل بسته شده... میخوام تکونش بدم که با صدای ماکان به متوجه ی حضورش تو اتاقم میشم ماکان: تکون نده.. تا چند رو بهتره تکونش ندی سری تکون میدم اونم برمیگرده سمت پنجره و به بیرون نگاه میکنه... از حضورش تو اتاق تعجب میکنم اگه کیهان یا ماهان بودن یه چیزی... کیهان چون تنها آشنایی هست که اینجا دارم... ماهان هم چون یه دکتره... ولی وجود ماکان رو نمیتونم درک کنم... با صدای ماکان به خودم میام ماکان: خوشم نمیاد یه حرف رو چند بار تکرار کنم... یه سوال ازت میپرسم مثله بچه ی آدم جواب بده... تو روستا چه اتفاقی افتاد؟ آهی میکشمو میگم: چه فرقی میکنه... هر چی بود تموم شد ماکان با داد میگه: خوشت میاد هزار بار یه سوال رو ازت بپرسم... میگم چرا سالم رفتی و ناقص برگشتی تو میگی هر چی بود تموم شده -داد نزن ماکان با جدیت میاد گوشه ی تخت میشینه و توچشمام نگاه میکنه و میگه: ماجرا رو برام بگو -چه فرقی به حال تو داره ماکان: من باید بفهمم تو این روستا چه خبره... مثلا بنده ارباب اینجا هستم... یه کاری نکن برم با شلاق و کتک از اهالی روستا حرف بکشم وقتی میبینه چیزی نمیگم با خشم از جاش بلند میشه و میگه خودت خواستی... با ترس همون دستمو که در رفته میارم بالا تا دستشو بگیرم که آخم در میاد... ماکان که بلند شده بود بره به سمتم برمیگرده و میگه: چی شد؟ با دیدن دستم با داد میگه: مگه نگفتم این دستت رو تکون نده با نگرانی میگم: روستا نرو با پوزخند میگه: یا همین حالا میگی چی شده یا شبونه میرم روستا و حرفمو عملی میکنم... دروغ هم برام سرو هم نکن اونقدر آدم دارم که حقیقته ماجرا رو بعدا برام خبر بیارن میدونم حرفشو عملی میکنه... میترسم این مردم رو اذیت کنه... هر چند اونا امروز کمکم نکردن... اما این رفتارشون به خاطر ساده لوحی و زود باوریشون بود با حرص نفسمو بیرون میدمو میگم: چی میخوای بدونی؟ ماکان دوباره رو تختم میشینه با لبخندی که نشونه ی پیروزیه میگه: از اولش... از اینجا که رفتی بیرون چی شد؟ آهی میکشمو میگم: از اینجا که رفتم تصمیم گرفتم یه سر به روستا بزنم خودت که میدونی چیزی تو اون ویلا واسه خوردن پیدا نمیشد سری تکون میده و چیزی نمیگه من هم به حرفام ادامه میدم: وقتی به روستا رسیدم ماشینو یه گوشه پارک کردم... پامو که از ماشین بیرون گذاشتم متوجه رفتار غیرعادی اهالی شدم... همه چپ چپ نگام میکردن... از چند نفر کمک خواستم که کجا میتونم وسایلای مورد نیازمو تهیه کنم که همه بهم جواب سربالا دادن... همونجور داشتم تو روستا قدم میزدم که با خواهر رزا برخورد میکنم... وقتی منو میبینه با ترس میاد طرفمو میگه: چرا اینجا اومدی؟ مگه خبر نداری اهالی روستا به خونت تشنه هستن... از اونجایی که خودم کمابیش از ماجرا باخبر بودم به سوسن گفتم ماجرا اونطور که اونا فکر میکنند نیست... سوسن لبخندی زدو گفت من همه چیزو میدونم مامان هم میدونه.... اما بابا و عباس همه جا پر کردن که تو با ارباب رابطه داشتی... ارباب بعد از این که ازت سواستفاده کرد تو رو از خونش پرت کرد بیرون... تو هم اومدی روستا... من همونجور با دهن باز به سوسن نگاه کردمو سوسن هم ادامه داد: عباس همه جا پر کرد که تو میخواستی پسرشو گول بزنی اما اون به موقع ماجرا رو فهمیدو ازدواج رو بهم زد... من اون لحظه واقعا هنگ کرده بودم... با اینکه برام مهم نیست بقیه چی بگن.... اما هیچ خوشم نمیاد بابت کاری که نکردم حرف بشنوم... تحمل تهمت برام خیلی سخته... همونجور که داشتم با سوسن حرف میزدم... صدای قاسمو میشنوم که به طرفمون میاد... یه سیلی به گوش سوسن میزنه و میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی؟... مگه نگفتم حق نداری با این هرزه و خواهرش ارتباط داشته باشی...گمشو خونه.... بعد به من هم میگه: هیچ خوشم نمیاد توی هرزه با اون خواهرت رو این طرفا ببینم... من دختری به اسم رزا ندارم اگه یه بار دیگه توی هرزه با اون خواهر کثیفت رو این طرفا ببینم زندتون نمیذارم... خیلی عصبانی بودم یه سیلی بهش میزنمو میگم با حرفای بیخودت روستا رو پر کردی که خواهر منو از دیدن مادرش محروم کنی... تو همین موقع یکی از برادرای رزا با احمد میرسن... همونجور شدت دعوا داشت زیاد میشد که عباس هم میرسه و دیگه جمعشون جمع بود... یه حرف من میگفتم ده تا حرف از اونا میشنیدم... تا اینکه دعوا بالا میگیره و من به این وضع دچار میشم ماکان با اخم میگه: این کتکا کار کی بود؟ -چه فرقی میکنه؟ ماکان داد میزنه و میگه: میگم کار کی بود؟ -وقتی به عباس میگم تو و قاسم دست هر چی نامرده از پشت بستین... شما حتی از یه زن هم کمترین عباس قاطی میکنه میاد طرفمو یه سیلی به گوشم میزنه که پرت میشم رو زمین چون فکر نمیکردم بخواد سیلی بزنه تعادلمو از دست دادم لعنتیا دیگه امون ندادن... قاسم خوب میدونست حریفشون میشم چون همینکه میفتم زمین به طرفم میادو یه لگد محکم نثارم میکنه... تقصیر خودم بود باید حواسمو جمع میکردم... ماکان: توی جوجه چه جوری میخواستی حریف اونا بشی -قبلا که حریف محافظای جنابعالی شده بودم ماکان: پس چرا امروز حریف اون قاسم و عباس نشدی؟ -نامردا همه با هم ریختن سرم... آخه بدبختی اینجا بود یکی دو نفر نبودن ماکان با ناباوری میگه: مگه فقط قاسم و عباس کتکت نزدن با پوزخند میگم: نه... اون پسرای نامردشون هم باهاشون همدست شدن... احمد که خوب تلافی جوابه منفی منو در آورد.... قاسم هم که هرچی عقده داشت رو سرم خالی کرد اگه دکتر نمیرسید حالا حالاها دست بردار نبودن ماکان با خشم میگه: نامردا با پوزخند میگم: خودت هم یکی از همونایی پس چرا از کاره اونا ناراحت میشی؟ با عصبانیت نگام میکنه هیچی نمیگه... منم سکوت میکنم... چند دقیقه میگذره.... همینجور عصبی تو اتاق راه میره ماکان: حسابشون رو میرسم با تعجب میگم: چه ربطی به تو داره؟ من کتک خوردم تو چرا حرص میخوری؟ ماکان با داد میگه: خیلی هم بهم ربط داره... این همه حرفی که در مورد من تو روستا زده شد کم نبود... بیچارشون میکنم با ناراحتی نگاش میکنمو میگم: ماکان تمومش کن با عصبانیت میگه: برای بار هزارم میگم تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن... یه مدت به این اهالی آسون گرفتم هار شدن این حرفو میزنه و به سمت در میره... درو به شدت باز میکنه و از اتاق خارج میشه... درو پشت سرش محکم میبنده... ------------------------------ &&ماکان&& باورش نمیشد... باورش نمیشد که به خاطر یه دختر اینقدر بهم بریزه... هزار تا دوست دختر داشت... از همه نوع... از همه شکل... از هر قماشی... اما از وقتی این دختره ی زبون دراز رو دیده بود یه احساسه عجیبی داشت... خودش هم نمیدونست چشه؟ یه جای کار میلنگید... دیگه ماکان سابق نبود زیر لب زمزمه میکنه: لعنتی... من چم شده؟؟ با هیچ دختری بیشتر از دو ماه نمیموند... هیچوقت به هیچکدومشون این احساس رو نداشت... اما امروز وقتی اون رو به اون شکل داغون و درمونده دید حس کرد چیزی تو دلش فرو ریخته... اولین کسی بود که راحت لبخند رو به لبهاش میاورد -نکنه دوستش دارم؟ بعد به خودش پوزخندی میزنه و میگه: محاله... من به اون بچه ی زبون نفهم هیچ علاقه ای ندارم... فقط دلم براش سوخت یه صدایی تو ذهنش میگه: مگه تا حالا دلت واسه کسی سوخته که این دومین بار باشه... چرا باید دلت واسه دختری که ادعا میکنی ازش متنفری بسوزه خودش هم نمیدونه چشه... چرا میخواد عباس و قاسم رو تنبیه کنه... تو روستا همیشه از این شایعه ها درست میشد اما اون بی تفاوت از همه شایعه ها میگذشت... خودش هم نمیدونه چرا اینقدر از احمد متنفره به سمت اتاقش میره و درو باز میکنه... همین که داخل میشه با پا درو محکم میبنده و خودشو رو تخت پرت میکنه باز به فکر فرو میره: حرف علاقه نیست... عباس و قاسم اونقدر به خودشون جرات دادن که در مورد من اونجور تو روستا شایعه پراکنی کنن منم میخوام تنبیشون کنم... این چه ربطی به دختره داره باز یه صدایی از ذهنش میگه: چرا اینقدر از احمد متنفری؟ عصبانی از فکر و خیالهای بیهوده سرشو بین دستاش میگیره و میگه: لعنتی... چه مرگم شده بازم چشمای روژان جلوی چشمش میان... یاد حرفهای روژان میفته... تو عمرش هیچکس جرات نکرده بود باهاش اینطور حرف بزنه... حتی ماهان و کیارش هم همیشه مواظبه حرفاشون بودن... اما این دختر گستاخ و در عین حال شیطون همیشه جلوش وایمیسته و اون برای اولین بار در برابرش کوتاه میاد... واقعا چش شده.. هیچوقت از کاری که انجام میداد عذاب وجدان نمیگرفت... اما اون روز تو درمانگاه با دیدن دستهای روژان بدجور عصبی شد... از رو تخت بلند میشه و به سمت پنجره ی اتاقش میره... ماهان و کیارش و کیهان میخواستن قدم بزنند هر چی اصرار کردن دلش راضی نشد روژان رو تنها بذاره... ماهان هر چقدر گفت بهش مسکن زدم حالا حالاها بیدار نمیشه کارهای کارخونه رو بهونه کردو موندگار شد... با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه: چیکار باید کنم؟ همیشه همه چیز براش آماده بود... همه چیز باب میلش بود... هر چی رو که اراده کرده بود به دست آورده بود... چه اون زمانی که برای ادامه تحصیل از ایران رفت چه اون زمانی که دوباره به ایران اومد... دست رو هر دختری میذاشت نه نمیشنید... هیچکس جرات نداشت بگه بالا چشمت ابروهه... اما تو این مدت این دختر همه دنیاش رو عوض کرده بود لبخندی به لباش میشینه و با خودش میگه: مطمئنم اگه یه ماه باهاش دوست بشم مثله بقیه دلمو میزنه... اینم یکی هست مثله همه ی دخترا... فقط یکم زبون درازه که اونم خودم کوتاش میکنم زیر لب زمزمه میکنه: محاله چیزی رو اراده کنم به دست نیارم... تو هم یکی مثله بقیه چیزا از جوابی که به خودش داده بود راضی بود... یاد قاسم و عباس میفته دوباره اخماش میره توهم... زیر لب زمزمه میکنه: حساب اون دو تا احمق رو هم میرسم... هم اون دوتا هم پسراشون از نتیجه ی فکراش راضی بود... به سمت تختش میره و دراز میکشه... چشماشو مینده... بعد از اون همه بیداری دیشب و حرصهایی که امروز خورد هیچی مثله خواب نمیچسبه... چشماشو میبنده و کم کم به خواب میره --------------- نگرانم... نکنه بلایی سر قاسم بیاره.. برای قاسم نگران نیستم نگرانیم بخاطر مادر رزاست... میترسم قاسم تلافیشو سر اون زن بیچاره در بیاره... باید با ماکان صحبت کنم... درد دستم کمتر شده... از رختخواب بلند میشمو به سمت در میرم... انگار کسی تو خونه نیست... معلوم نیست منو اینجا گذاشتنو کجا رفتن ماکان: دنبال کسی میگردی؟ با صدای ماکان که از پشت سرم میشنوم جیغی میکشمو دستمو رو قلبم میذارم... با پوزخند نگام میکنه... اخمی میکنمو میگم: این چه طرز ظاهر شدنه... آدم سکته میکنه ماکان حرفمو بی جواب میذاره و با خونسردی به سمت مبلهای تو سالن میره و رو مبل دو نفره لم میده... منم با اخم به سمت یکی از مبلای یه نفره میرمو میشینم -بقیه کجان؟ ماکان: رفتن قدم بزنند... ماهان بهت مسکن زده بود فکر نمیکرد حالا حالا بیدار شی -بله چقدر هم که بیدار نشدم... مردم از خوشی... این همه منو تحویل میگیرین خسته نشین... من عین جنازه تو اون اتاق افتادم بعد اونا رفتن قدم بزنن.. کوفتشو...... میپره وسط حرفمو میگه: حداقل یه نفس بگیر... میترسم خفه شی... -من فقط با یه چیز خفه میشم اونم از بوی جورابه جنابعالیه با اخم میگه: باز داری بی تربیت میشیا -چرا حرف در میاری بچه به این مودبی... راستی بهم غذا نمیدی؟ ماکان: اقدس داره آماده میکنه سری تکون میدمو هیچی نمیگم... دلم میخواد در مورد عباس و قاسم حرف بزنم اما میترسم لجبازی کنه و کارها خرابتر بشه... هر چند خودمم دلم میخواد یکی یه گوش مالی حسابی به این دونفر بده اما باز نگرانیم بابت ثریا باعث میشه یه خورده آینده نگر باشم... سنگینی نگاشو رو خودم احساس میکنم.... سرمو بالا میارم... با تعجب نگاش میکنمو میگم: چیه... چرا اینجوری نگاه میکنی؟ ماکان: چه جوری؟ -چه میدونم یه جوریه ماکان: من به تو نگاه نمیکنم... من به اون تابلوی پشتت نگاه میکنم برمیگردمو نگاهی به پشتم میندازم... یه تابلو میبینم که چند تا خط روش دیده میشه -این چرت و پرتا چیه رو دیوار میزنی؟... اون چند تا خط هم دیدن داره ماکان پوزخندی میزنه و میگه: تو از هنر چی میفهمی پخی میزنم زیر خنده میگم: یعنی میخوای بگی تو از هنر خیلی میفهمی خودش هم خندش میگیره... اما سعی میکنه جدی باشه.... میخواد چیزی بگه که خودم زودتر میگم: بیخیال این حرفا شو... راستش یه کاری باهات داشتم دلیل اصلی خارج شدنم از اتاق هم همین بود... اما وقتی بچه ها رو ندیدم و بعد هم که اونجوری ظاهر شدی کلا موضوع رو یادم رفت ماکان با کنجکاوی نگام میکنه و من ادامه میدم: میخواستم در مورد قاسم باهات حرف بزنم اخماش میره تو همو میگه: خوشم نمیاد کسی تو کارم دخالت کنه میخواد بلند شه که میگم: دفعه ی پیش که اون طور کتک خورد... لجشو رو سر ثریای بدبخت درآورد... زنگ زدن ثریا به رزا بهونه کردو کلی کتکش زد... میترسم این بار هم یه بلایی سر ثریا بیاره ماکان که میخواست بلند شه متفکر سرجاش میشینه و میگه: نمیتونم ساده از این رفتارش بگذرم... فردا بقیه هم سواستفاده میکنند -دوست ندارم بلایی سر ثریا بیاد... رزا داغون میشه... دیگه هیچکدوم تحمل یه ضربه ی دوباره رو نداریم... منم که جدیدا فقط برای رزا دردسر درست میکنم... اگه حال و روزه الان من رو ببینه دوباره ناراحت میشه ماکان با تاسف سری تکون میده و میگه: وقتی کسی نصیحتت هم میکنه حرف گوش نمیدی... نباید تنها میرفتی روستا... تو که از همه چیز مطلع بودی با اخم میگم: همیشه که یه نفر نیست اسکورتم کنه... خوشم نمیاد مزاحم دیگران بشم ماکان: رفتارت خیلی بچه گانه ست... وقتی میگم بچه ای نگو نه؟.... اینجور که از کیهان شنیدم فقط و فقط به خاطر تو اومده... اومده اینجا که اینبار بلایی سرت نیاد... اما جنابعالی بدون توجه به حرفایی که در مورد اون خواستگاری کذایی شنیدی تنهایی به روستا میری -من به کیهان گفتم اگه میخواد واسه ی گشت و گذار بیاد حق اومدن داره در غیر این صورت بهش اجازه نمیدادم... کیهان هم فقط برای تفریح اومده... اون بیچاره که گناهی نکرده بخواد بادیگاردم بشه پوزخندی میزنه و میگه: از بس مغروری اجازه نمیدی هیچکس کمکت کنه با اخم میگم: نیست که جنابعالی حده یه نخود هم غرور نداری ماکان: من حداقل ادعای الکی ندارم... سالم نمیرم ناقص برنمیگردم با عصبانیت میگم: غافلگیر شدم...میخوام بدونم اگه چهار تا مرد کله گنده بریزن سر خودت باز هم همین حرف رو میزنی با غرور میگه: هیچ کس به خودش جرات اینکارو نمیده با پزخند میگم: البته البته... با اون همه محافظ و مباشر و نوچه نباید هم بترسی... بنده حداقل خودم سعی میکنم از پس کارام بربیام ولی جنابعالی چی... از ترس کلی محافظ پشت خودت تو روستا راه میندازی با چشمهای به خون نشسته از جاش بلند میشه و به طرف میاد و میگه: یه کاری نکن که بعدا پشیمون بشی با خونسردی میگم: من هیچوقت کاری نمیکنم که در آینده برام پشیمونی به همراه داشته باشه ماکان: ولی همین الان در حال انجام همون کاری -چه کاری؟ ماکان:کاری که برات پشیمونی میاره -من که چنین کاری رو نمیکنم ماکان: اگه نمیدونی بدون پا گذاشتن رو دم شیر هم جز همون کاراست با مسخرگی از جام بلند میشمو ماکان رو هل میدمو نگاهی به اطراف می ندازم ماکان با تعجب نگام میکنه و میگه: چیکار میکنی؟ -دارم دنبال شیر میگردم... پس کجاست؟ تعجبش جای خودش رو به عصبانیت میده.. به طرف من میاد و بازوهامو محکم میگیره و میگه: مثله اینکه خیلی دلت تنبیه میخواد با خونسردی میگم: نه ممنون... امروز صرف شد از این همه پررویی من خندش میگیره... بازوهامو از تو دستاش میکشم بیرونو دوباره به طرف مبل میرم ماکان: حیف که ناقصی وگرنه بدجور تنبیت میکردم با تمسخر میگم: نه بابا... راست میگی؟ ماکان: بالاخره یه روز ادبت میکنم -آرزو بر جوانان عیب نیست.... ولی از همین حالا بگم موفق نمیشی چون من خودم مودب هستم ماکان هم به سمت همون مبلی میره که قبلا روش نشسته بود... دوباره همونجا میشینه و پا روی پا میندازه و میگه: در مورد قاسم فعلا دست نگه میدارم ولی به همین راحتیا ازش نمیگذرم... اما در مورد عباس و احمد حالا حالاها باهاشون کار دارم لبخندی رو لبام میشینه و میگم: ممنون... خیلی نگران ثریا بودم برای اولین بار با مهربونی نگام میکنه و میگه: چه عجب یه بار تشکر کردی خندم میگیره و هیچی نمیگم ولی اون ادامه میده و میگه: از همین حالا بگم من از گناه قاسم نگذشتم مطمئن باش واسه اونم نقشه ها دارم اما فعلا دست نگه میدارم سری تکون میدمو میگم: فعلا همین هم غنیمته یه خورده خیالم راحت میشه... بی مقدمه میپرسه: خواهرت تا حالا دوست پسر داشت؟ به چهرش نگاه میکنم... هیچی تو چهرش نمیبینم... خونسرده خونسرده... نمیدونم چرا این سوال رو میپرسه... برام مهم نیست... شاید بخاطر کیارشه با بی تفاوتی میگم: از اون بچه خرخون این کارا محاله... خداییش به قیافش میاد؟ با لبخند میگه: بهش نمیخوره اهل این کارا باشه دقیقا برعکس تو این دوباره به من گیر داد... وقتی میبینه هیچی نمیگم خودش ادامه میده: نمیشه این حسه کنجکاوی من رو ارضا کنی؟ با تعجب میگم: در مورد چی اینقدر کنجکاوی؟ ماکان: اینکه جنابعالی با چند تا پسر دوست شدی؟ -خوب با خیلیا... تو همین روستا با سه نفر دوستم دهنش از تعجب باز میمونه بعدش با اخم میگه: تو که میگفتی یه دونه هم دوست پسر نداری -هنوز هم میگم ماکان: یه جور بگو من هم بفهمم -ای بابا... من فقط با خیلی پسرا دوستم... دوستم... فقط دوست... تو پرسیدی با چند تا دوست بودی من هم گفتم خیلی... اگه میپرسیدی چند تا دوست پسر داری اونوقت میگفتم هیچی ماکان: تو این روستا با کیا دوستی؟ -ماهان و کیارش و خودت ماکان: یعنی میخوای بگب رابطه ی تو با همه پسرا همینطوره؟ -پس میخواستی چه جوری باشه؟ ماکان: ولی به قیافت میخوره تا حالا سر هزار نفر رو شیره مالیده باشی -دستت درد نکنه، چیز دیگه نبود نثار من بدبخت کنی... مگه ازت میترسم که بهت دروغ بگم ماکان: میخوای بگی هیچوقت موقعیتش برات پیش نیومده؟ -از اون حرفا بودا... برای اکثر دخترا پیش میاد ولی خوب من حوصله ی این جور رابطه ها رو ندارم ماکان: مشکلش چیه؟ به قلبم اشاره میکنمو میگم: مشکل از اینجاست ماکان با تعجب میگه: یعنی چی؟ -بیخیال... فراموشش کن ماکان: باور کن خیلی کنجکاو شدم با تعجب میگم: چرا اینقدر کنجکاو شدی؟ ماکان: خوب برام جالبه با بی خیالی شونه ای بالا میندازمو میگم: تو هم یه تخته ات کمه ها... دیگه هیشکی نبود در مورد این جور چیزا ازش بپرسی ماکان: نگفتی باورم نمیشه این همون آدمه که همین چند دقیقه پیش داشت سرم داد میزد با حرص نفسمو بیرون میدمو میگم: عجب سیریشی هستیا... اه خوب خودمو میشناسم... میدونم اگه با کسی دوست بشم این قلبم کار دستم میده ماکان با تعجب میگه: یعنی چی؟ -میترسم زیادی وابسته بشم ولی بهش نرسم... هر چند از عذاب وجدان هم میترسم ماکان: عذاب وجدان واسه چی؟ -اگه با کسی دوست بشم و بعدها با یه نفر دیگه ازدواج کنم... همیشه این احساس رو خواهم داشت که من تو گذشته به شوهرم خیانت کردم ماکان واسه چند لحظه هیچی نمیگه... یه لحظه رنگ نگاش عوض میشه... اما فقط یه لحظه بعد با خونسردی میگه:یعنی میخوای یه ازدواج سنتی داشته باشی؟ -شاید ماکان میخنده و میگه: چرا شاید؟ -هیشکی از آینده خبر نداره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۱ عصر
ماکان: تا حالا فکرشو کردی ممکنه همه ی این رابطه هایی که واسه ی تو یه دوستی معمولی هستن برای طرف مقابلت فقط یه دوستی معمولی نباشه؟
گنگ نگاش میکنم... وقتی میفهمی متوجه حرفش نشدم خودش میگه: مثلا همین کیهان وقتی این همه راه باهات اومده... این همه نگرانته... وقتی دو نفری با هم تو یه ویلا میمونید... به نظرت این میتونه یه دوستی ساده باشه
با تعجب میگم: آره... مشکلش چیه؟
با عصبانیت نفسشو میده بیرونو میگه: همش مشکله
-من که مشکلی نمیبینم
با عصبانیت از جاش بلند میشه و با داد میگه: چون کوری
اخمی میکنم... خشمگین نگاش میکنمو میگم: چته؟ چرا اینجوری میکنی؟
تازه به خودش میادو آرومتر میگه: هیچی... از سادگی تو دلم میسوزه... که میذاری هر پسری ازت سواستفاده کنه
پوزخندی میزنمو میگم: از کی جنابعالی دلسوز این و اون شدی؟
اونم متقابلا پوزخندی میزنه و خودش رو روی مبل میندازه و با خونسردی میگه: حق با توهه... به من ربطی نداره... با خودم گفتم یه کوچولو نصیحتت کنم که انگار اشتباه کردم
-خب شد خودت فهمیدی اشتباه کردی... عیبی نداره میبخشمت... احتیاجی به عذرخواهی نیست
ماکان: یادم نمیاد ازت عذرخواهی کرده باشم
-دیدم میخوای عذرخواهی کنی با خودم گفتم بیخودی اون دو مثقال زبونت رو خسته نکنی
ماکان میخواست چیزی بگه که ماهان وکیهان با خنده وارد سالن میشن و پشت سرشون هم کیارش لبخند به لب وارد میشه... همه شون با دیدن من و ماکان کنار هم خشک شون میزنه
کیهان از همه زودتر به خودش میادو میگه: روژان تو الان باید تو رختخواب باشی... تو چرا یه جا بند نمیشی
ماهان هم دنباله ی حرفشو میگیره و میگه: روژان تو اینجا چیکار میکنی؟
بعد برمیگرده سمت ماکان و میگه: چرا گذاشتی از رختخواب بیرون بیاد
ماکان با بی تفاوتی میگه: من خودم هم وقتی که اومدم تو سالن متوجه شدم
-ای بابا مریض که نیستم مچ دستم دررفته بود که اونم حل شد... غذا چی داریم
کیارش با لبخند میگه: تو به جز خوردن به چیز دیگه هم فکر میکنی؟
-اوهوم
کیارش: چی؟
-خوابیدن
کیارش با خنده میگه: امان از دست تو
بلند میشم برم دستشویی که همه با هم میگن کجا؟
با تعجب به سمتشون برمیگردمو میگم: چتونه؟
ماکان: از بس دردسر درست میکنی آدم جرات نمیکنه دو دقیقه تنهات بذاره
کیهان: قربونه دهنت
با اخم نگاشون میکنمو میگم: ولی حالا مجبورین دو دقیقه بنده رو تنها بذارین
کیهان: حرفشم نزن... برام مسئولیت داره
یه نیشخند میزنمو میگم: آخه جایی که میخوام برم فقط واسه یه نفر جا داره
کیهان با اخم میگه: مگه کجا میخوای بری؟
به قیافه های تک تکشون نگاه میکنم... همه با کنجکاوی نگام میکنند
سری به عنوان تاسف تکون میدمو میگم: هی هی روزگار
یه آه سورناک هم میکشم
کیارش: روژان چرا آه میکشی؟
-آخه جایی که میخوام برم جای زیاد خوبی هم نیست
ماهان: خوب نرو
-آخه نمیشه... اجباریه
کیهان با اخم میگه: مثله بچه ی آدم حرف بزن بفهمیم چی میگی
-خوب من هم که دارم همین کارو میکنم ولی شماها نمیفهمین
کیهان: روژان
-ها؟
کیهان: ها و کوفت... بشین سر جات حق نداری از اینجا تکون بخوری... دوباره میری خودتو چلاق میکنیو بر میگردی
-یعنی نرم؟
کیهان: نه
-خیلی واجبه ها
کیهان با اخم میگه: گفتم نه
-اگه نرم عواقبش با تو هستا
کیهان: یه کلمه بگو کجا میخوای بری؟
-wc
همگی با هم میگن: روژان
-مرگ... چتونه
کیارش با خنده سری تکون میده... ماکان با لبخند نگام میکنه... ماهان و کیهان هم با دهن باز نگام میکنند
کیهان به خودش میادو میگه: یه بار یکم خجالت نکشی... ممکنه یه چیزی ازت کم بشه
-خوب شد گفتی خودم نمیدونستم
کیهان با بی حوصلگی میگه: چی رو؟
-که اگه خجالت بکشم یه چیز ازم کم میشه
کیهان: برو هر غلطی دلت میخواد بکن... من که حریفت نمیشم... چه غلطی کردم باهات اومدما
همونجور که به سمت دستشویی میرم میگم باید افتخار هم کنی
کیهان: اوه... البته........
اونقدر ازش دور شدم که دیگه صداشو نمیشنوم
وقتی به سالن برمیگردم میبینم همه با چهره ای گرفته به ماکان نگاه میکنند
-چی شده؟
با صدای من به خودشون میان
کیهان با عصبانیت بلند میشه و میگه: روژان باید حال اون عباس و قاسم عوضی رو بگیرم
با این حرف کیهان میفهمم که ماکان همه چیز رو براشون تعریف کرده... عجب سرعت عملی هم داشته
آهی میکشمو میگم: بیخیال کیهان
ماهان: اگه الان کاری نکنیم معلوم نیست دفعه ی بعد چیکار میکنند
کیارش هم به نشونه ی موافقت سری تکون میده و میگه: اون احمد نامرد هم فراموش نکنید
ماکان: براشون برنامه ها دارم 
-ولی
ماکان با داد میگه: من کار ندارم چه بلایی سر تو آوردن ولی نمیتونم بذارم هر کسی هر چرت و پرتی که دلش خواست درباره ی من بگه
با ناراحتی سری تکون میدمو هیچی نمیگم
----------------------
 
دیگه متوجه ی بقیه ی حرفا نمیشم... فکرم پیشه ثریاست... خیلی نگرانشم... تحمل ناراحتی دوباره رزا رو ندارم... دوست ندارم غصه دار ببینمش... با صدای اقدس خانم به خودم میاد
اقدس خانم: آقا غذا آمادست
ماکان سری تکون میده و میگه: میتونی بری.. فعلا کاری باهات ندارم
اقدس: چشم آقا
اقدس از ما دور میشه و ماهان به سمت کیهان برمیگرده و میگه: امشب رو اینجا بمونید تا فردا با هم بریم روستا... هم خریداتون رو انجام بدین هم اینکه ببینیم با این عباس و قاسم باید چیکار کنم
با لحن غمگینی میگم: فعلا با قاسم کار نداشته باشین
کیهان با داد میگه: روژان معلومه چت شده... تو همون دختری نیستی که من میشناختم... مگه تو نبودی که زیر بار حرف زور نمیرفتی... حالا کتک خوردی ولی باز میگی کاری به کارش نداشته باشیم
با عصبانیت نگاش مبکنمو میگم: هنوز هم زیر بار حرف زور نمیرم ولی این موضوع فرق میکنه... الان وقتش نیست
ماهان: میتونم بپرسم چه فرقی؟
با پوزخند میگم: تو که پرسیدی دیگه واسه چی اجازه میگیری
کیهان: روژان با اعصابم بازی نکن... خودت هم خوب میدونی اگه رزا تو رو با این حال و روز ببینه چقدر داغون میشه
-کیهان من نگران مادر رزام
کیهان: اینجا کسی با مادر رزا کاری نداره؟
نگاهی به بقیه میندازم... ماکان از همه چیز خبر داره... ماهان و کیارش هم منظورمو فهمیدن و با تاسف سری تکون دادن... میدونم اونا هم برای ثریا متاسف شدن
ماهان: منظور روژان اینه که ممکنه قاسم تلافیشو سر مادر ثریا در بیاره
کیهان: آخه چه ربطی داره؟
-قاسم میدونه رزا برام خیلی مهمه... اینو هم خوب میدونه رزا و مادرش تو این مدت کم خیلی بهم وابسته شدن... صد در صد اگه تنبیه بشه جلوی رابطه ی رزا و روژان رو میگیره... از اون مهمتر ممکنه مثله دفعه ی پیش مادررزا رو کتک بزنه
کیهان با تعجب میگه: مگه دفعه ی پیش چی شد که مادر رزا از قاسم کتک خورد؟
با پوزخند میگم: به خاطر اینکه ثریا به رزا زنگ زده بود
کیهان: ثریا کیه؟
-مادر رزا
کیهان: مگه اینجا تلفن هم داره؟
-عجب سوالایی میپرسی کیهان... نه نداره... میرن شهر
کیهان یکم فکر میکنه و میگه: اگه اینجوری باشه که قاسم همینطور سواستفاده میکنه
ماکان پوزخندی میزنه و میگه: واسه اونم برنامه ها دارم اما حالا دست نگه میدارم... فعلا میخوام حال عباس و احمد رو بگیرم
کیارش: بهتره بریم یه چیز بخوریم... غذاها حالا سرد میشن
همه به نشونه ی موافقت سری تکون میدن و منم به ناچار بلند میشم... زیاد گشنم نبود... یکم با غذام بازی میکنمو بعدش کنار میکشم
کیهان: تو که چیزی نخورده؟
با شیطنت میگم: به جاش امروز کلی چیز میز خوردم
کیهان: تو کی وقت کردی چیزی بخوری؟
-تو روستا
ماهان با تعجب میگه: تو روستا که وقت نشد چیزی بخری
ماکان با پوزخند میگه: منظورش کتکه
کیارش سری تکون میده و میگه: تو هیچوقت دست از این کارات برنمیداری
لبخندی میزنمو با بی تفاوتی شونمو بالا میندازم... به سمت اتاق حرکت میکنم... وقتی به اتاقم میرسم سریع درو باز میکنمو به سمت تختم میرم...خودم رو روی تخت میندازم... خوابم نمیاد... فکر کنم زیادی استراحت کردم... اصلا احساس خستگی نمیکنم... زیر لب یه بیت شعر رو واسه خودم زمزمه میکنم
زندگی زیباست چون تصویر ماست
در مسیرش هر چه نازیباست از تقصیر ماست
خسته شدم... ساعت دو شبه ولی هنوز بیدارم... هر کار میکنم خواب به چشمام نمی یاد... خیلی نگران فردا هستم و بیشتر از اون نگرانه روزی هستم که رزا میرسه... جوابشو چی بدم... از وقتی پام رو تو این روستای لعنتی گذاشتم هر چی بلا بود سرم نازل شد... با عصبانیت از تخت پایین میام.. تصمیم میگیرم برم آشپزخونه یه لیوان آب بخورم...حداقل بهتر از فکرای بیخوده... از اتاقم خارج میشمو به سمت سالن حرکت میکنم... یه نفر رو مبل نشسته... نزدیکتر که میرم متوجه میشم ماکانه... نمیدونم چرا این روزا اینقدر زیاد میبینمش... آدم از هر کی خوشش نمیاد بیشتر جلوش سبز میشه... با صدای ماکان به خودم میام
ماکان با اخم نگام میکنه و میگه: اینجا چیکار داری؟
-خوابم نمیبره
ماکان: من هم امروز زیاد خوابیدم... خوابم نمیبره
به سمت آشپرخونه میرمو یه لیوان آب برای خودم میریزم و میخورم... لیوانمو دارم میشورم که صدای ماکان رو از پشت سرم میشنوم
ماکان: یه لیوان آب هم به من بده
با بی تفاوتی یه لیوان رو پر از آب میکنمو جلوش میگیرم
لیوانو از من میگیره و یه نفس همه ی آب رو سرمیکشه و لیوان رو روی میز آشپرخونه میذاره... خودش هم پشت میز روی صندلی میشینه و میگه: اگه خوابت نمیبره همینجا بشین... حوصله ی تنهایی رو ندارم
سری تکون میدمو جلوش میشینم... بعد از مدتی میگم: ممنون بابت امروز... خیلی کمکم کردی؟هم به خاطر مچ دستم هم به خاطر قاسم که فعلا کوتاه اومدی
سری تکون میده و میگه: فردا بهتره روستا نیای 
با تعجب نگاش میکنمو میگم: چرا؟
ماکان: یه نصیحت دوستانه بود... اگه اومدی اونجا حق نداری مثله دفعه های قبل کولی بازی در بیاری... مطمئن باش اگه بخوای واسه ی کسی دلسوزی کنی خودم هر دو دستت رو میشکونم
با خشم نگاش میکنمو میگم: مگه قراره فردا چیکار کنی؟
یه نیشخند میزنه و میگه: ایناش دیگه به تو ربطی نداره... عباس اشتباه بزرگی کرد که پای من رو پیش کشید حالا هم باید تاوانشو پس بده
با ترس نگاش میکنم: هر چند از عباس دل خوشی ندارم ولی میترسم زیاده روی کنه
دهنمو باز میکنم تا چیزی بگم که با اخم میگه: هر حرفی به نفعشون بزنی مجازاتشون سنگین تر میشه... دیگه خودت میدونی... همین که فعلا با قاسم کاری ندارم خودش خیلیه.... چون میدونم این قاسم هم تو اون شایعه پراکنی ها کم نقش نداشته
-میخوای چیکار کنی؟
با چشمای مغرور بهم خیره میشه و میگه:واقعا دلت میخواد بدونی؟
وقتی میبینه چیزی نمیگم با پوزخند ادامه میده: بهتره ندونی ممکنه شب کابوس ببینی
-------------------
 
با اخم نگاش میکنمو میگم: تو خیلی بی رحمی
ماکان هم با همون پوزخند رو لبش میگه: جنالعالی هم زیادی ننر تشریف داری
-من موندم چه جوری دوست دخترات تحملت میکنند
ماکان با شیطنت میگه: رفتار من با دوست دخترام خیلی فرق میکنه خانم کوچولو اگه دوست داشتی میتونی امتحان کنی
با اخم نگاش میکنم و میگم: لازم نکرده... همون که بقیه امتحان کردن کافیه
ماکان: نترس بهت بد نگذره ها
میدونم میخواد اذیتم کنه با پوزخند میگم: من که هر وقت باهات بودم بهم بد گذشته پس بهتره از تجربیاتم درس و عبرت بگیرمو خودم رو به دردسر نندازم 
ماکان: دلیلش این بوده که دختر بدی بودی اگه حرف گوش کن باشی به تو هم خوش میگذره
-لازم نیست از این لطفا به من بکنی... به من بدون تو هم به اندازه ی کافی خوش میگذره
پوزخندی میزنه و میگه: بله بله کاملا معلومه
-پس اگه معلومه اینقدر حرف بیخود تحویل من نده
ماکان با خونسردی میگه: من اگه اراده کنم تو توی مشت منی... اگه میبینی اقدامی نمیکنم چون علاقه ای بهت ندارم
-برای من باعثه افتخاره که هیچ علاقه ای بهم نداشته باشی... آدم خودکشی کنه بهتر از اینه که کسی مثله تو بهش ابراز علاقه کنه
ماکان:یه کاری نکن با اینکه هیچ علاقه ای بهت ندارم ولی کار دستت بدما
با اخم نگاش میکنمو میگم: مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟
ماکان با خنده میگه: کارای زیادی میتونم بکنم
با عصبانیت از جام بلند میشمو میگم: تو هیچ غلطب نمیتونی کنی
بعد هم به سرعت به سمت اتاق میرم ولی صدای خندشو از پشت سرم میشنوم... حوصله ی چرندیات این پسره رو ندارم... همینکه به تختم میرسم خودم روی تخت پرت میکنمو به آینده ی نامعلومم فکر میکنم... وقتی به آینده فکر میکنم دلم میگیره... اگه رزا با کیارش ازدواج کنه خیلی تنها میشم... یعنی اگه باهم ازدواج کنند باید همین جا زندگی کنند؟... زیر لب زمزمه میکنم: حالا کو تا ازدواج... شاید اصلا رزا قبول نکرد؟
ولی باز ته دلم میدونم رزا نسبت به کیارش بی میل نیست.... از حرفایی که اون روز جلوی در خونه عباس زد همه چیز رو فهمیدم... این هم خوب میدونم که کیارش اونقدرا هم آدم بدی نیست... ولی با این همه دلتنگی چیکار کنم... لبخند غمگینی رو لبام میشینه و با خودم زمزمه میکنم: مهم رزاهه، اون خوش باشه منم خوشم... اونقدر به رزا فکر میکنم که نمیفهمم کی خوابم میبره...
چشامو باز میکنم... نگاهی به ساعت میندازم... باورم نمیشه ده و نیمه... فکر کنم چون دیر خوابیدم خواب موندم...یاد حرفای دیشب میفتم... قرار بود امروز عباس و احمد تنبیه بشن... با نگرانی از تخت پایین میام... مچ دستم زیاد درد نمیکنه.... خیلی دردش بهتر شده... از اتاق خارج میشمو میرم تو سالن کسی رو نمیبینم... از آشپزخونه یه صداهایی میاد به سمت آشپزخونه میرم... اقدس رو میبینم که داره غذا درست میکنه
-سلام اقدس خانم
اقدس: سلام خانم
-ببخشید بقیه کجان؟
اقدس: همه رفتن روستا
با دهن باز بهش نگاه میکنم... اقدس که حواسش به کارشه میگه خانم بشنید الان صبحونه رو براتون آماده میکنم... یعنی چی؟ پس چرا منو نبردن؟
از اقدس خانم میپرسم: ببخشید نمیدونید چرا منو نبردن؟
اقدس خانم: آقا گفتن بهتره بیدارتون نکنم
با حرص به سمت اتاق میرم تا لباسم رو عوض کنم... صدای اقدس رو میشنوم
اقدس: خانم جان صبحونتون چی میشه؟
-ممنون گرسنه نیستم
بدون اینکه منتظر جوابی از اقدس باشم خودمو به اتاق میرسونمو سریع لباسامو عوض میکنم... بدجور نگرانم... باید خودمو به روستا برسونم... نکنه ماکان بلایی سرشون بیاره... میترسم زیاده روی کنه... خشمش رو به اندازه ی کافی دیدم... دیشب هم خیلی از دستشون شاکی بود... وقتی لباسامو پوشیدم از اتاقم میام بیرون... تا اقدس منو میبینه میگه: خانم جان شما کجا میرین؟ آقا سفارش کردند که تا اومدنشون حق ندارین از خونه خارج بشین
بی توجه به حرف اقدس خومو به حیاط میرسونم... جعفر هم تو حیاط نیست... درو باز میکنمو به طرف ماشینم میرم... سوار ماشینم میشمو روشنش میکنم... با سرعت از ویلا دور میشم... به سمت روستا میرونم... نباید مچ دستم رو حرکت بدم... اما زیاد برام مهم نیست... تنها چیزی که برام مهمه زودتر رسیدن به روستاهه
-------------------
 
اینم پست پنجم- دو تا پست دیگه هم بذارم واسه امشب تموم میشه
نمیدونم با چه سرعتی این جاده ها رو طی کردم... فقط میدونم الان تو روستا هستم... اما روستا خلوته خلوت... هیچ کس نیست... یعنی چی شده؟... ماشین رو یه گوشه پارک میکنم... میدونم هر اتفاقی افتاده بی ارتباط با عباس و احمد نیست... میدونم یه طرف قضیه ماکانه و یه طرف قضیه عباس و احمد... پاهام منو به سمت خونه ی عباس هدایت میکنه... سرعت قدمهامو زیاد میکنم و به سمت خونه ی عباس میرم... با خودم میگم نکنه تا حالا عباس روکشته باشه... ولی بعد حرفمو پس میگیرمو میگم ماکان هر چی هم که باشه قاتل نیست... به نزدیکیهای خونه عباس که میرسم یه عالمه جمعیت رو اونجا میبینم... صدای التماس معصومه... صدای زجه های منیر... صدای فریادهای احمد... صدای ناله های عباس... صدای فریاد ماکان... از بین جمعیت عبور میکنم... بعضی ها منو میشناسن... کسایی که منو میشناسن با نفرت نگام میکنند... خدایا مگه چی شده؟... همینجور جلوتر میرم... صدای یه پیرزن رو میشنوم که میگه: خدا دختره رو لعنت کنه معلوم نیست چی به ارباب گفته که ارباب اینجور به جون این بدبختا افتاده...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۲ عصر
یه زن دیگه که میگه صد در صد از کار هم بیکار شدن... ارباب نمیذاره دیگه سر زمینها و باغهاش کار کنند... 
همینجور که جلو میرم صدای یه مرد رو میشنوم که میپرسه: مگه احمد چیکار کرده؟
صدای یه پیرمرد میاد که میگه به سوگولی ارباب نگاه چپ انداخته 
منظورشون رو نمیفهمم... این مردم چی میگن... منظورشون از سوگولی چیه... 
صدای یه زن جوون میاد که میگه شنیدم از یکی از دوست دخترای ارباب خواستگاری کرده دختره هم صاف گذاشته تو دست ارباب... 
پیرزنی در جوابش میگه: دختره ی هرزه، حتما از اون دختراس... 
زن جوون دوباره میگه: خودم شنیدم که میگفتن چند روزی خونه ارباب زندگی کرده... خواهر رزاست... 
پیرزن در جوابش میگه: کدوم رزا؟
زن جوون: دختر قاسم دیگه... مگه ماجراشو نشنیدی... تازه دیروز کلی کتک هم خورد
همینجور به جلو میرم... چشمم به عباس میفته با قیافه ای آش و لاش شده رو زمین افتاده... ماکان هم احمد رو زیر شلاق گرفته... احمد با هر ضربه ای که به تنش فرود میاد دادش به هوا میره
ماکان با داد میگه: باز یه مدت بهتون آسون گرفتم روتون زیاد شده
معصومه به شلوار ماکان چنگ انداخته و التماسش میکنه: آقا تو رو خدا ببخشینش... نادونی کرد... بچگی کرد... شما بزرگواری کنید... از گناهش بگذرید
اما ماکان پوزخندی میزنه و میگه: همین که تا حالا زندش گذاشتم از سرش هم زیاده
بعد هم معصومه رو با لگد به گوشه ای پرت میکنه و دواره شلاق رو بالا میگیره و بر تن زخمی احمد فرو میاره... قلبم داره تیش میگیره... چشم معصومه به من میفته... اشک تو چشام جمع میشه... معصومه به زحمت خودشو به من میرسونه و میگه: تو رو خدا پسرمو نجات بده... میدونم نادونی کرده تو بزرگی کن و ببخش
با مهربونی بغلش میکنم و پیشونیشو میبوسم... منیر با چشمهای اشکی به سمتمون میاد ازش خجالت میکشم با اینکه اشتباهی نکردم ولی از اینکه باعث ناراحتیشون شدم ازشون خجالت میکشم... از خجالت به چشماش نگاه نمیکنم معصومه رو بهش میسپرم و میخوام به سمت ماکان برم که معصومه مچ دست آسیب دیدمو محکم میگیره و میگه: تو رو خدا بهش کمک کن
از شدت درد دارم میمیرم... اما همه ی سعیمو میکنم که دردم.و مخفی کنم... سری تکون میدمو به سمت ماکان میرم... احمد بدجور ناله میکنه... حس میکنم جونی تو بدنش نمونده... هنوز ماکان منو ندیده.. با بی رحمی تمام داره به بدن احمد تازیانه میزنه... هیچوقت ماکان رو تا این حد عصبانی ندیده بودم... میدونستم مردم ازش میترسن اما دلیلشو نمیدونستم... خشونتش رو دیده بودم اما نه تا این حد... ماهان با پوزخند تماشاگر این صحنه هست... باورم نمیشه مگه میشه ماهان این صحنه رو با این همه خونسردی نگاه کنه... به دیوار تکیه داده و دستاشو تو جیبش فرو کرده... از کیهان و کیارش خبری نیست... تقریبا به ماکان رسیدم... چشم ماهان به من میفته... با دیدن من همه ی اون خونسردی جاشو به تری میده... نگرانی رو تو چشماش تشخیص میدم... این نگرانی و ترس رو درک نمیکنم.... بی توجه به نگاه ماهان با داد میگم: بسه کن دیگه
ماکان با عصبانیت به طرفم برمیگرده و با دیدن من خشکش میزنه... ماهان تکیه شو از دیوار میگیره و به سمت من میاد... قدمهاشو تند میکنه تا زودتر بهم برسه... ماکان هم کم کم به خودش میادو اخماش تو هم میره ... ماهان به من رسیده بازومو میگیره و آهسته میگه: روژان تو اینجا چیکار میکنی؟
میخواد منو از اینجا دور کنه... ولی به شدن بازومو از دستش میکشم بیرونو با التماس به ماکان میگم: دیگه بسه
نگاه عصبانیشو از من میگیره و شلاق رو به شدت بالا میگیره و دوباره ضربه ی محکمی به احمد وارد میکنه که جیغ من در میاد اما اون بی تفاوت به من، خطاب به احمد میگه: یادت باشه دفعه ی دیگه حق نداری به چیزی که ماله اربابته چشم داشته باشی... اگه یه بار دیگه ببینم رو چیزی که ماله اربابته دست گذاشتی زندت نمیذارم
با دهن باز به ماکان نگاه میکنم ....بعد به طرف عباس میره و لگد محکمی نثارش میکنه... یه پوزخند میزنه و میگه: دیگه حق نداری تو زمینای من کار کنی... بهتره به فکر یه کاره جدید واسه خودت و پسرت باشی
هنوز از حرفش بهت زده ام که به طرف من میادو با خشم بازومو میگیره و به ماهان میگه: راه بیفت
ماکان همونجور منو با خودش میکشه... ماهان هم با تعجب پشت سرمون آهسته قدم برمیداره... همه ی ذهنم رو اون حرفش مشغول کرده... چشم ماکان به ماشینم میفته... با اخم برمیگرده سمتمو میگه سوئیچ رو بده
با عصبانیت میگم: چه مرگته؟
دستش میره بالا و محکم رو صورتم فرود میاد... مات و مبهوت بهش نگاه میکنم... ماهان خودش رو به ما میرسونه و میگه: ماکان چیکار میکنی؟
ماکان بی توجه به ماهان دستشو میکنه تو جیب مانتوم... بعد یه خورده گشتن سوئیچ رو پیدا میکنه و با یه لبخند پیروزمندانه به سمت ماهان برمیگرده و سوئیچ رو به دستش میده و میگه: منتظر کیارش و کیهان بمون وقتی رسیدن با ماشین روژان برگردین
تازه به خودم میام سعی میکنم بازومو از دستش خلاص کنم که محکمتر فشار میده
- بازومو ول کن لعنتی
ماهان: ماکان تو رو خدا شر درست نکن
ماکان با داد میگه: ماهان تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
نگرانی و ترس رو تو چشمای ماهان میبینم... یه قدم عقب میره...
ماکان بی توجه به تقلای من همین طور منو با خودش میکشه... ماهان میخواد پشت سرمون بیاد که ماکان سرش داد میزنه و میگه: نشنیدی چی گفتم؟
ماهان: ماکان تو.......
ماکان: ماهان خفه شو... خوشم نمیاد یه حرفو بیشتر از یه بار تکرار کنم
بعد از این حرف دوباره بی توجه به تقلای من از مقابل چشمای نگران ماهان میگذره و من رو به قسمتی از روستا که نمیدونم کجاست میبره
با داد میگم: چه غلطی میکنی؟
ماکان با پوزخند میگه: مگه بهت نگفتم نیا... تو اینجا چه غلطی میکنی؟
-اگه من نرسیده بودم که عباس و احمد رو کشته بودی
ماکان: اونش به جنابعالی ربطی نداره
همونجور که منو میکشه میگه: امروز توی زبون نفهم رو آدم میکنم
با پوزخند میگم: زحمت نکش... وقتی خودت آدم نیستی نمیتونی برای آدم کردن بقیه کاری کنی
-------------------------------
 
ماکان فشار بیشتری به بازوم میاره و میگه: امروز این زبونتو کوتاه میکنم
میخوام جوابشو بدم که ماشینه ماکان رو از دور میبینم... یعنی میخواد چیکار کنه... یه خورده ترسیدم... شایدم یکم بیشتر از یه خورده... اما نباید چیزی از ترس درونیم فهمه.. وگرنه بیشتر سواستفاده میکنه... همه ی تلاشمو میکنم تا با خونسردی حرف بزنم... دوست ندارم صدام بلرزه... همه نیرومو جمع میکنمو میگم: مشکل تو زبون من نیست مشکل تو اینه که فقط بلدی به این و اون زور بگی... میخوای همه رو مطیع خودت کنی... یه نفر هم که پیدا شده زیر بار ظلم و ستمهای تو نمیره نمیتونی تحمل کنی
ماکان با خشم نگام کمیکنه... ولی من به این فکر میکنم که صدام نلرزید... مثله همیشه محکم محکم بود... از این فکر لبخندی رو لبم میشینه... ماکان با دیدن لبخند من آتیش میگیره... چند قدم فاصله ای که با ماشین داریم رو سریعتر طی میکنه... منو به داخل ماشین هل میده و خودش هم سوار میشه...ماشین رو روشن میکنه و به سرعت میرونه... هر لحظه سرعتش بیشتر میشه... بیشتره بیشتر... ولی برای من مهم نیست... ترسی از سرعت ندارم... اصلا نمیدونم داره کجا میره... تو این روستا به جز مسیر ویلا تا روستا جایی رو بلد نیستم... با پوزخند نگاش میکنم... میدونم هیچ چیزی به اندازه ی خونسردی من اذیتش نمیکنه... پس باید خونسرده خونسرد باشم... یاد حرفش میفتم... « یادت باشه دفعه ی دیگه حق نداری به چیزی که ماله اربابته چشم داشته باشی... اگه یه بار دیگه ببینم رو چیزی که ماله اربابته دست گذاشتی زندت نمیذارم»... با یاد آوری حرفاش اخمی میکنمو با خونسردی میگم: منظورت از این مسخره بازیا چیه؟
ماکان با پوزخند میگه: میفهمی عزیزم... میفهمی... زیاد عجله نکن
ته دلم یه جوری میشه... احساسی شبیه ترس و دلشوره همه وجودمو پر میکنه... خیلی سخته خونسرد بودن... خیلی... اما همه توانمو جمع میکنمو با نگاهی بیروح میگم: علاقه ای ندارم که بفهمم ترجیح میدم الان پیش کیهان تو ویلای خودم باشم
با اخم نگام میکنه و با خنده مرموزی میگه: نترس تا فردا برمیگردونمت
ته دلم بدجور خالی شده... ولی به خودم دلداری میدم هیچ اتفاقی نمیفته... تو همون روژانی که به هیچکس اجازه نمیدی از حدش بگذره... باید قوی باشی
با عصبانیت فریاد میزنمو میگم: هر چی هیچی نمیگم پرروتر میشی... این مسخره بازیها رو تمومش کن... هیچ خوشم نمیاد با آدم کثیفی مثله تو توی یه ماشین باشم... اون حرفای مسخره چی بود که تو روستا زدی؟
ماکان هم عصبانی شده... با داد میگه خفه میشی یا خفت کنم؟
-من با کتک خوردن و داد شنیدن جنابعالی خفه نمیشم... اگه قرار بود خفه شم همون روز که سیلی خوردم خفه میشدم... همون روز که شلاق خوردم خفه میشدم... همون روز که نامردیهای تو رو دیدم خفه میشدم... من امروز هیچ دلیلی برای خفه شدن نمیبینم
با دادی بلندتر میگم: هرچقدر که همه اطرافیانت برای راضی نگه داشتنه تو خفه خون گرفتن بسه
با پشت دستش محکم به دهنم میکوبه... شوری خون رو تو دهنم احساس میکنم حس میکنم زخم گوشه ی لبم هم دوباره خونریزی کرده
با داد میگه: چطور جرات میکنی با من این طور حرف بزنی؟
یه دستمال کاغذی برمیدارمو میذارم رو زخم گوشه ی لبمو میگم: همین که فحش نثارت نمیکنم برو خدا رو شکر کن... تو حتی لیاقت فحش هم نداری... این حرف زدن از سرت هم زیاده
ماکان با خشم میگه: دعا کن زنده به مقصد نرسیم وگرنه بدجور تنبیه ت میکنم... باهات کاری میکنم که روزی هزار بار به غلط کردن بیفتی
با پوزخند میگم: تو نامردی جنابعالی که شکی نیست... مطمئنن هر عمل ناجوانمردانه ای از دستت برمیاد
نگاهی به مسیر حرکتمون میندازم... این مسیر اصلا برام آشنا نیست... معلوم نیست داره منو کجا میبره... 
با عصبانیت نگام میکنه... انگار اینجا آخر روستاست... ماسشینو یه گوشه نگه میداره.... با عصبانیت پیدا میشه و میاد در سمت من رو باز میکنه دستمو میگیره و به زور پیادم میکنه.... منو با خودش میکشه و به سمت جنگلی که ته روستاست میبره... اطراف ترسناک به نظر میرسن... سعی میکنم دستمو از دستش خارج کنم که میگه: کجا خانم کوچولو؟ امروز باهات خیلی کار دارم... من محاله دست رو یه چیز بذارمو به دستش نیارم... بهتره خفه شی و خودت با زبون خوش باهام بیای... هر چی تقلا کنی وضعت بدتر میشه... 
-مگه احمقم که با توی نامرد جایی بیام؟
یه سیلی دیگه نثارم میکنه و میگه: از احمق هم احمق تری وگرنه پا رو دم شیر نمیذاشتی
با پوزخند میگم: آخه من دمی ندیدم از کی تا حالا شیر آب دستشویی دم پیدا کرده که من خبر ندارم
ماکان با عصبانیت میگه: مطمئن باش گور خودت رو کندی
یه کلبه رو از دور میبینم... منو با خودش به سمت کلبه میبره و درو با لگد باز میکنه... منو به شدت به داخل کلبه هل میده که تعادلمو از دست میدمو میفتم زمین 
ماکان: بهتره دلت رو به ماهان و کیارش خوش نکنی... هیچ کس به جز من از وجود این کلبه خبر نداره
با عصبانیت میگم: نامرد که شاخ و دم نداره... فقط میتونم بگم تو یه نامرد به تمام معنایی
به طرفم میادو روم خم میشه شالم رو به شدت از سرم درمیاره... بعد تو موهام چنگ میندازه و به شدت موهامو میکشه و همونطور که موهامو میکشه از رو زمین بلندم میکنه
جیغ میزنمو میگم: چه غلطی میکنی؟
با پوزخند نگام میکنه... مجبورم میکنه بایستم و بعد میگه: تا حالا نشد چیزی بخوامو به دستش نیارم... همون روز که اومدی دنبال رزا و همه چیز رو خراب کردی تصمیم گرفتم بدجور ادبت کنم... هر چند وقتی دیدم به کیارش کمک کردی خواستم یه کوچولو کوتاه بیام ولی در اخر به این نتیجه رسیدم که تو به یه تنبیه حسابی احتیاج داری
با نیشخند میگم: تو خودت نیاز به ادب شدن داری بعد میخوای منو ادب کنی؟
عصبانی نگام میکنه و میگه: نکنه دلت میخواد فردا حامله به ویلا برگردی
بهت زده نگاش میکنم... انگار تا الان باور نداشتم که اون منو به زور به این کلبه آورده... حس میکنم ترس رو تو چشمام دیده... چون با لبخند پیروزمندانه نگام میکنه... این لبخندش هر لحظه منو عصبی تر میکنه... خودم هم نمیفهمم چه طور ولی یه دفعه دستم میره بالا و بعدش هم همه نیروم خلاصه میشه تو دستمو و در آخر فرود میاد تو صورت ماکان... نمیدونم چطور تونستم... برام هم مهم نیست چطور مهم اینه که این سیلی حقش بود... 
----------------------------
 
باورش نمیشه که بهش سیلی زدم... با ناباوری نگام میکنه... اما کم کم ناباوری جای خودشو به خشم میده... موهامو ول میکنه و دو تا دستامو با یه دستش میگیره... مچ دستم عجیب درد گرفته
جیغ میزنم: لعنتی ولم کن
با پوزخند میگه: که رو من دست بلند میکنی
با همه دردی که رو مچ دستم احساس میکنم ولی باز همه سعیمو میکنم که دستامو از دستش بیرون بکشم... وقتی تقلای منو میبینه منو به سمت تخت یه نفره ای که گوشه ی کلبه هست میکشه... با همه ی وجودم ترس رو احساس میکنم اما نمیتونم هیچ کاری کنم
-ولم کن لعنتی
ماکان با پوزخند میگه: ولت میکنم اما فردا صبح
-تو یه عوضی آشغالی که ت.........
نمیذاره ادامه حرفمو بزنم منو به سمت تخت هل میده که رو تخت میفتم خودشو سریع میندازه رومو میگه: خوب پس ایرادی نداره یه عوضی آشغال یه خورده با یه دختر زبون دراز حال کنه
با عصبانیت میگم: خفه ش......
لباش رو لبام میذاره و اجازه نمیده بیشتر از این فحش بارش کنم... هر چی تقلا میکنم اونم حریص تر میشه... لعنتی همه سنگینیشو انداخته رو بدنم... در برابر این هرکول منه بدبخت خیلی جوجه ام... واقعا نمیدونم چیکار کنم... هر دوتا دستامو با یه دستش گرفته و با خشونت لبامو میبوسه... بوسیدن که چه عرض کنم بیشتر گاز میگیره... حتی نمیتونم جیغ بزنم... فقط و فقط تقلا میکنم نمیدنم چقدر گذشت که از لباشو از لبام جدا کرد... لبام بدجور درد گرفته.... 
همین که لبام آزاد میشن شروع به فحش دادن میکنم سرشو بالا میاره میگه: اگه بخوای همین جور ادامه بدی برات بدتر میشه ها
-گم شو اونور
ماکان: چرا عزیزم.. من که هنوز کارم باهات تموم نشده
از روم بلند میشه و دستامو ول میکنه... دستشو به سمت دکمه های مانتوم میاره... مچ دستم خیلی خیلی درد میکنه...همین که دستش به دکمه ی مانتوم میخوره به شدت دستشو پس میزنم... اما اون بی تفاوت به عکس العملم دوباره دو تا دستامو میگیره و همونجور که من تقلا میکنمو فحش نثارش میکنم دکمه های مانتوم رو با آرامش باز میکنه... قلبم تندتند میزنه... نمیدونم چه غلطی کنم... بدبختی اینجاست هر چی جیغ هم میکشم به گوش کسی نمیرسه
بالاخره عصبانی میشه و با داد میگه: خفه شو
از بس تقلا کردم به نفس نفس افتادم... مانتو رو از تنم در میاره و یه نگاه خریدارانه بهم میندازه... هیچوقت فکرشو هم نمیکردم ماکان تا این حد آدم کثیفی باشه... دوباره صورتش هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشه... تفی به صورتش پرت میکنم که با عصبانیت نگام میکنه... دستاشو میبره بالا که دوباره بزنه... اشک تو چشام جمع میشه... نگاهش رنگ تعجب میگیره... اما من همه ی سعیمو میکنم مقاوم باشم من نباید اشک بریزم... نمیدونم چی شد اما دستشو میاره پایین... اینبار دیگه سیلی نمیزنه
با پوزخند میگم: تو از حیوون هم پست تری
میخواد چیزی بگه که من اجازه نمیدمو حرفمو ادامه میدم: همه ی مردونگیتو جمع کردی تو زور و بازوت.. بعد منو به زور آوردی تو این خراب شده و داری تهدیدم میکنی که چی بشه؟ که ازت بترسم... به خاطر زن بودنم میخوای منو به زانو در بیاری... همه ی جراتی که ازش حرف میزدی همین بود... همه ی ادعات همین بود.... باید بگم خیلی احمقی واقعا یه احمق به تمام معنایی که فکر کردی با تجاوز به یه دختر اون دختر تسلیم حرفات میشه... من یاد نگرفتم تسلیم بشم... من همیشه تا آخرین نفس میجنگم... من دلیلی برای ترسیدن نمیبینم چرا باید ازت بترسم... حتی اگه امروز بهم تجاوز بشه اونی که شکست میخوره من نیستم اون تویی
ماکان بهت زده بهم نگاه میکنه زبونش بند اومده و هیچی نمیگه
با تمسخر نگاش میکنمو میگم: آره بازنده تویی، چون حتی اگه بهم تجاوز هم بشه من همه ی سعیمو کردم... همه تلاشمو کردم... من تسلیم نشدم... اونی که از همون اول هم بازنده بود تو بودی چون خواستی از زن بودن من سواستفاده کنی ولی من تمام مدت صادقانه جنگیدم... منی که امروز جلوی تو هستم خیلی خیلی از تو مردترم... چون هیچوقت به خودم اجازه ندادم که زورمو به کسایی نشون بدم که از من ضعیف ترن... آره آقای ارباب هر غلطی دلت میخواد بکن... چون اگه تا قبل از این ماجرا احساس میکردم شاید بشه انسانیت رو به وجودت برگردوند الان مطمئنم که حتی انسانیت از شنیدن اسم تو فراریه... تو امروز نامردی رو به حد اعلا رسوندی... 
بهت زده از رو تخت بلند میشه... یه جور خاصی نگام میکنه... معنیه نگاهاشو نمیفهمم... میره رو یکی از صندلی های چوبی کلبه میشینه... سرشو بین دستاش میگیره... حالشو درک نمیکنم... حتی حال خودم رو هم درک نمیکنم... نمیدونم چی شد اون همه ترس دوباره جاشو به شجاعت داد... ولی خوشحالم که تسلیم نشدم... خوشحالم که حرفامو گفتم... نگاهی به ماکان میندازمو با خودم میگم: یعنی واقعا این آدم تا این حد پسته؟
----------------------
&&ماکان&&
تا حالا هیچ دختری باهاش اینجوری حرف نزده بود... همه ی دخترا فقط منتظر یه اشاره از طرفش بودن تا خودشونو در اختیارش بذارن... تا حالا یه بار هم جواب رد از کسی نشنیده بود... همه ازش میترسیدن... از غرور و جدیتش... و اون از این موضوع راضیه راضی بود... حتی ماهان و کیارش هم به ندرت باهاش مخالفت میکردن... با عصبانیت از جاش بلند میشه و به سمت در کلبه میره.. از کلبه خارج میشه و با خودش فکر میکنه... حرفای روژان رو به یاد میاره... تو از یه حیوون هم پست تری... با خودش زمزمه میکنه: لعنتی... چرا نتونستم؟ من چمه؟ چرا کارو یک سره نکردم... تو اون چشمها چی دیدم که نتونستم مثله همیشه حرفمو به کرسی بنشونم
حرفای روژان دوباره تو گوشش میپیچه: منی که امروز جلوی تو هستم خیلی خیلی از تو مردترم... همه ی عقاید و رفتارایی که این همه سال باهاشون بزرگ شده بود توسط یه دختر بچه زیر سوال رفت و اون هیچ جوابی در برابر حرفای اون دختر نداشت... 
با خودش زمزمه میکنه و میگه: اون هم یکی هست مثله بقیه
یکی تو ذهنش داد میزنه: پس چرا به هدفی که میخواستی نرسیدی... پس چرا رامش نکردی
صدای روژان تو گوشش میپیچه: حتی اگه امروز بهم تجاوز بشه اونی که شکست میخوره من نیستم اون تویی
زمزمه میکنه: تا آخرین لحظه هم دست از تقلا برنداشت... حتی التماس هم نکرد... میخواستم غرور شکسته شدش رو ببینم پس چرا هیچی اونجور که من میخواستم پیش نرفت... چرا وقتی به اشکهایی که تو چشماش جمع شده فکر میکنم حالم از خودم بهم میخوره... من چه مرگمه؟ چرا بعد از اون همه توهینی که بهم کرد باز مثله خیلی از این روزا کوتاه اومدم
با سردرگمی به درختی که نزدیک کلبه ست تکیه میده و به آسمون نگاه میکنه و با خودش میگه: من چم شده؟ 
حس میکرد با خودش هم غریبه ست... انگار دیگه خودش رو هم نمیشناسه... بدون هیچ نتیجه ای به آسمون نگاه میکنه و میگه: یعنی آخر این ماجراها چی میشه؟
-------------
 
نمیدونم کجا رفته... دلم هم نمیخواد بدونم... اعصابم بدجور بهم ریخته ست... هر چند حس میکنم خوب مقاومت کردمو بابت این موضوع خیلی هم خوشحالم... ولی باز بابت اینکه اولش نتونستم از خودم دفاع کنم بدجور اذیت میشم... اگه بهم تجاوز میکرد چیکار باید میکردم.. وقتی یاد حرفام میفتم خندم میگیره... با اینکه اون حرفا رو زدم ولی خودم هم میدونستم اگه بلایی سرم میاورد واسه همیشه زندگیم نابود میشد... نمیدونم چقدر گذشته که ماکان در رو باز میکنه... با پوزخند بهش نگاهی میندازم... از حالات چند دقیقه پیش خبری نیست... انگار دوباره خونسردیشو به دست آورده... وقتی اون حرفا رو زدم بدجور آشفته و پریشون شده بود... نمیدونم کدوم قسمتش بیشتر تاثیر داشت ولی حرفام اونقدر کاری بود که دست از ادامه کارش برداره... 
با جدیت همیشگیش میگه: آماده شو... میریم ویلا
به مچ دستم نگاهی میندازه از بس فشار داده کبود شده... یه پوزخند میزنمو با خودم فکر میکنم مثلا تا چند
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۲ عصر
روز نباید تکونش میدادم... در رفتگی دیروز و فشارهایی که امروز به مچم وارد شده بود باعث میشه از درد بی طاقت بشم... خیلی سعی میکنم تو قیافم نشونی از درد نباشه... ماکان به در کلبه تکیه داده و با جدیت نگام میکنه... هیچی رو از نگاش نمیخونم... به زحمت از جام بلند میشمو شالم رو از روی زمین برمیدارم... صدای رعد و برق میاد... با تعجب به ماکان نگاه میکنم اما حرفی نمیزنم دکمه های مانتوم رو میبندمو به سمت در کلبه حرکت میکنم... پسره ی خودخواه حتی یه عذرخواهی هم نکرد...در کلبه رو باز میکنه میبینم که بدجور بارون گرفته... میدونم تا به ماشین برسیم کاملا خیس آب میشیم... شمال همیشه همینجوره همون زمانی که انتظارشو نداری بارون و برف و سیل و همه چیز میگیره
صدای ماکان رو میشنوم که به بارون نگاه میکنه و میگه: لعنتی
بدون هیچ حرف دیگه ای ماکان از کلبه خارج میشه و به سمت ماشین میره منم مثله این جوجوها که پشت سر مامان مرغه راه میفتن پشت سر ماکان آروم آروم حرکت میکنم... بارونش خیلی شدیده... اصلا معلوم نیست کی بارون گرفت... تا به ماشین برسیم مثله موش آب کشیده میشیم... ماکان در ماشین رو باز میکنه و سوار میشه... منم سوار ماشین میشم... چند دقیقه ای میگذره... ماکان هر کاری میکنه ماشین روشن نمیشه... بدجور عصبانیه
با داد میگه: لعنتـــــــی
با پوزخند نگاش میکنمو میگم: چرا داد و فریاد راه میندازی... اون موقع که داشتی این غلطو میکردی باید به عاقبتش هم فکر میکردی
با عصبانیت بهم نگاه میکنه و میگه: ببین خانم کوچولو بهتره با اعصاب من بازی نکنی
با پوزخند میگم: بالاتر از سیاهیرنگی نیست... دیگه میخوای چیکار کنی؟
با یه لحن مسخره ادامه میدم: نکنه امشب میخوای بابا شی؟
با خشم نگام میکنه و هیچی نمیگه... با عصبانیت از ماشین پیاده میشه و در رو محکم میبنده... از حرفی که زدم خندم میگیره... واقعا خیلی پررو شدم... جای رزا خالی که یه پس گردنی جانانه نثارم کنه... کجایی رزا که ببینی خواهرت از دست رفته... زیر بارون واستاده و با خشم به زمینهای گلی لگد میزنه... نمیدونم چیکار کنم؟... چند دقیقه ای تو ماشین میشینمو ماکان هم بیرون از ماشین واستاده... بالاخره صبرم تموم میشه... از ماشین پیاده میشمو به سمتش میرم با خونسردی میگم: میخوای چیکار کنی؟
بی توجه به من به سمت کلبه میره... لباساش خیسه خیسه... از سر و روش آب میچکه... سری به نشونه تاسف تکون میدمو باهاش راه میفتم... وارد کلبه میشه و شومینه رو روشن میکنه... من هم میرم رو تخت میشینم... لباسام خیسه یه خورده تخت خیس میشه... ولی برای من مهم نیست... نگاهی به کلبه میندازم... خیلی بانمکه... به سمت صندوقچه ای میره و سرش رو باز میکنه و یه دست لباس برمیداره تا لباساشو عوض کنه... پیراهنشو در میاره
با داد میگم: چه غلطی میکنی؟
با پوزخند میگه: یه جور حرف میزنی انگار تا حالا هیچ پسری رو اینجوری ندیدی
با خشم میگم: همه مثله تو یه عوضی هرزه نیستن
با عصبانیت نگام میکنه و من بی توجه به اون با دست جلوی چشمامو میگیرم و میگم: زودتر لباست رو عوض کن
امروز برای اولین بار صدای خندشو میشنوم با تعجب دستامو از رو چشمام برمیدارمو میگم: چته؟
ماکان چیزی نمیگه و پیراهنش رو میپوشه... دستش به سمت شلوارش میره که زودی چشمامو میبندم... اینبار با صدای بلندتری میخنده که زیر لب زمزمه میکنم: رو آب بخندی مرتیکه ی بی خاصیت
بعد از چند دقیقه که خندش تموم میشه میگه: چشماتو باز کن... لباس پوشیدم... بعد تو صندوقچه میگرده و یه دست لباس پسرونه بیرون میاره و به طرفم میادو با لحنی که هنوز آثار خنده توش هست میگه: بیا لباستو عوض کن اینجوری مریض میشی
با عصبانیت میگم: من لباسام خوبه
ماکان جدی میشه و میگه: یه کار نکن از کارم پشیمون بشم... من فقط دلم برات سوخت وگرنه حالا حالاها باهات کار داشتم
-پس واجب شد یه سر بری زیر بارون
ماکان: چی؟
-میترسم یه خورده دیگه اینجا بمونی دلت جزغاله بشه برو زیر بارون تا از سوختگی بیشتر جلوگیری بشه
ماکان با عصبانیت میگه: یا خودت مثله بچه ی آدم لباساتو عوض میکنی یا من به زور لباساتو عوض میکنم
و بعد لباسا رو با عصبانیت به طرفم پرت میکنه و پشت به من به سمت پنجره برمیگرده و بیرون رو نگاه میکنه
هنوز سر جام نشستمو نگاش میکنم... بعد از یه مدتی به سمتم برمیگرده و وقتی میبینه هنوز لباسامو عوض نکردم با داد میگه: مثله اینکه خیلی دلت میخواد من لباساتو عوض کنم
با پوزخند میگم: اتفاقا تنها چیزی که الان دلم نمیخواد همینه... انتظار نداری که جلوی چشمای تو لباسامو عوض کنم
ماکان یکم آرومتر میشه و میگه: من نگاه نمیکنم
-بهت اعتماد ندارم
ماکان با خشم سرشو برمیگردونه طرف پنجره و میگه: تا پنج دقیقه فرصت داری یا خودت لباساتو عوض میکنی یا من خودم برای تعویض لباسات اقدام میکنم
با خشم نگاش میکنمو با عصبانیت لباسا رو برمیدارم... حوصله ی دردسر ندارم... سریع لباسا رو برمیدارم... میدونم وقتی حرفی بزنه عملیش میکنه... اول از همه شالم رو که روی شونه هام افتاده برمیدارم... بعدش هم مانتوم رو از تنم درمیارم... تاپی که زیر مانتو تنم کردم رو از تنم خارج میکنم و سریع لباسی که ماکان بهم داده رو تنم میکنم... فقط میمونه شلوار... شلوار جینم رو درمیارم... میخوام شلواری که ماکان بهم داده بپوشم... حس میکنم ماکان میخواد برگرده... جیغ میزنمو میگم: برنگرد
با صدایی که رگه هایی از خنده توشه میگه: راحت باش
و همونجور از پنجره بیرون رو نگاه میکنه... شلوار رو هم میپوشم خیلی برام گشاده ... تازه بلندم هست... مطمئنم قیافم خیلی خنده دار شده
ماکان: برگردم؟
-اوهوم
همین که برمیگرده با دیدن من پخی میزنه زیر خنده
-کوفت... به جای خندیدن یه فکری برام کن... کمربند نداری؟ اینو ول کنم مبفته پایین
همینجور که سعی میکنه نخنده اما زیاد هم موفق نیست میگه: حال میده ازت یه عکس بگیرمو بذارم تو راز بقا
-بی تربیت... قیافه ی فسیلی تو بیشتر به درد راز بقا میخوره
با خنده کمربند شلوار خودش رو باز میکنه و میگه: فقط همینو دارم... کمربند رو با یه دست ازش میگیرم... با یه دست هم شلوارمو گرفتم که نیفته پایین... آخرین سوراخش هم اندازم نیست
با عصبانیت میگم: اینم که بهم نمیخوره حالا چه غلطی کنم
با خنده کمربندو ازم میگیره و کمربند رو دور کمرم میذاره
-چیکار میکنی؟
ماکان با لبخند میگه: دو دقیقه دندون رو جیگر بذاری میفهمی؟
انگشتش رو روی قسمتی از کمربند میذاره و بعد همونجا رو سوراخ میکنه... کمربند رو به طرفم میگیره و میگه حالا اندازته
-------------------------
 
کمربند رو ازش میگیرمو یه تشکر زیرلبی میکنم... وقتی کمربندو میبندم میگم: آخیش راحت شدم
ماکان رو صندلی کنار شومینه میشینه و نگام میکنه با اخم میگم: چرا اینجوری نگام میکنی؟
با شبطنت میگه چه جوری؟
-چه میدونم... خیره خیره 
ماکان: داشتم به چیزی فکر میکردم... حواسم به تو نبود... اینقدر همه چیز رو به خودت نگیر
زیرلبی میگم: آره جون عمت... با اون چشمای هیزت هی براندازم میکنی بعد میگی داشتم به چیزی فکر میکردم
همینجور که غرغر میکنم به سمت پنجره میرم... بیرون رو نگاه میکنم.... بارون بیشتر شده که کمتر نشده.... به سمت ماکان برمیگردمو میگم: چه جوری برمیگردیم؟
ماکان: بارون بند بیاد یه فکری میکنیم
-ممکنه ماهان و کیا......
ماکان:قبلا هم گفتم کسی از وجود این کلبه خبر نداره... پس این طرفا دنبالمون نمیان؟
-وقتی ماشین خراب شده... چه جوری این همه راه رو برگردیم؟
ماکان: بذار بارون بند بیاد... الان که نمیونیم کاری کنیم
مچ دستم بدجور درد میکنه... به سمت تخت میرمو خودمو رو تخت پرت میکنم... با دست سالمم مچ دستمو میمالم
ماکان از رو صندلی بلند میشه و به طرف من میاد... گوشه ی تخت میشینه و مچ دستمو تو دستش میگیره
با تعجب نگاش میکنمو میگم: چیکار میکنی؟
با اخم میگه: خیلی درد میکنه؟
-پس نه کمبود محبت داره دارم نازش میدم
خندش میگیره و میگه: تو این وضعیتم دست برنمیداری؟
-مگه دستمو جایی گذاشتم که بخوام بردارم
سرشو تکون میده و هیچی نمیگه.... به مچ دستم که تو دستشه نگاهی میندازه 
با تعجبب میگم: تو چت شده؟
ماکان: دارم نگاه میکنم صدمه ی جدی ندیده باشه
-لازم نکرده... همین که بنده رو نزنی و ناقص نکنی خیلیه... من به معاینه شدن اونم توسط جنابعالی احتیاجی ندارم
با عصبانیت مچ دستمو فشار میده که از شدت درد لبمو گاز میگیرم... به خودش میادو فشار روی مچمو کم میکنه
ماکان: همش تقصیر خودته... چرا اینقدر به پر و پای من میپیچی؟ 
-من که کاری بهت ندارم
ماکان: مگه نگفتم امروز حق نداری بیای روستا
-به تو چه ربطی داره که من بخوام بیام روستا یا نه؟
ماکان:تو جز رعیت منی و باید مطیع من باشی
-باز که این مزخرفاتو تحویل من دادی؟... من اصلا اینجا زندگی نمیکنم که بخوام جز رعیت تو محسوب بشم... ولی حتی اگه اینجا هم زندگی میکردم و از اهالی این روستا بودم باز دلیلی نمیدیدم که ازت اطاعت کنم... پول داری که داشته باش... دلیل نمیشه چون پول داری خودت رو مالک همه چیز و همه کس بدونی... من حتی اگه برای تو کار هم میکردم باز همین حرفو میزدم... چون در اصل تو بهم لطف نمیکردی من به ازای کاری که میکردم ازت پول میگرفتم... پس باز هم حق نداشتی به جز در حیطه ی کاری به من دستوری بدی
ماکان: اگه تو توی این روستا زندگی میکردی ممئن باش تا الان زندت نمیذاشتم... من به هیچ وجه از آدمای زبون دراز خوشم نمیاد... اگه حالا هم بهت رحم کردم فقط دلم برات سوخت... حواستو جمع کن من همیشه اینقدر دلسوز نیستم
با پوزخند میگم: بله... بله... این بخشش و بزرگواری جنابعالی منو کشته... اجازه بده دستتو ببوسم این همه لطف آدم شرمنده میکنه
خندش میگیره و میگه: تو چرا اینجوری هستی؟
با اخم میگم: چه جوری؟
ماکان: من تهدیدت میکنم ولی جنابعالی با مسخره بازی جوابمو میدی
پوزخندی میزنمو جوابش رو نمیدم... اونم که میبینه حرفی نمیزنم دستمو ول میکنه و دوباره میره رو همون صندلی میشینه... دلم بدجور هوای رزا رو کرده... به پهلو میشمو با خودم فکر میکنم: یعنی حمید الان چیکار میکنه؟ خیلی نگرانشم... یعنی همه چیز حل شده
با صدای ماکان به خودم میام که میگه: هیچی منتظر جنابعالیه که زودتر برگردی تهران... تا ما هم از شرت خلاص بشیمو به نفس راحت بکشیم
با اخم میگم: چی میگی؟
با پوزخند میگه: حمید رو میگم دیگه... همون دوست پسرت که دست رزا سپردی 
انگار بی حواس حرفامو به زبون آورده بودم... منتظر جواب من نمیشه و ادامه میده: خیلی کنجکاوم بی افت رو ببینم... دلم میخواد بدونم کدوم پسریه که به جای اینکه اون مراقب دوست دخترش باشه... دوست دختره از نگرانی براش محافظ میذاره... از من به تو نصیحت تو زندگی نمیشه به این جور پسرا تکیه کرد
با تمسخر نگاش میکنمو میگم: اونوقت میشه به آدمایی مثله تو که راه به راه شلاق تو دستشون میگیرن و به آدمای ضعیف تر از خودش زور میگن تکیه کرد؟
ماکان با خشم نگام میکنه که من بی تفاوت به خشمش میگم: من هم خیلی دلم میخواد دوست دخترات رو ببینم... چون اینجوری با احمق ترین موجودات روی کره ی زمین آشنا میشم
ماکان: دوستی با من لیاقت میخواد
-من خیلی خوشحالم که اینقدر بی لیاقتم
---------------------
 
 
 
ماکان: هر چند بی لیاقتی ولی به خاطر اون بوسه ای که من بهت زدم باید کلی افتخار کنی
لعنتی باز داره اون ماجرای کذایی رو یادم میاره با خشم میگم: خفه شو
ماکان: هر چند اون بوسه واسه ترسوندنت بود ولی این اجازه رو بهت میگم که بری بهش افتخار کنی
-تو فقط یه وحشی به تمام معنا هستی
ماکان: عزیزم تقصیر خودت بود اگه ملایمت تر برخورد میکردی من هم اونقدر خشن باهات رفتار نمیکردم
-همین رفتاری هم که با تو دارم از سرت زیاده... من اگه قرار باشه با کسی ملایم تر رفتار کنم اون شخص فقط و فقط شریک زندگیمه نه آشغالی مثله تو
با پوزخند میگه: آقا حمید میدونه که با دوست پسر جدیدت اومدی؟
-فکر نکنم این موضوع به تو ربطی داشته باشه
از جاش بلند میشه و هر لحظه به من نزدیک تر میشه... رو تخت میشینه و دستشو به سمت صورتم میاره... با خشم صورتمو عقب میکشم که یه لبخند رو لبش میشینه و میگه: از دخترای چموش خوشم میاد... داری کم کم وسوسم میکنی
با اخم میگه: گم شو برو سرجات بشین
-همه ی جای این کلبه ماله منه... پس این جا هم جای منه
دوباره دستشو میاره جلو که با خشم دستش رو عقب میزنم
با آرامش میگه: هیس... آروم باش... من عاشق دست نیافتنی هام... وقتی چیزی رو بخوام به هر قیمتی شده به دست میارم
-میخوام از تخت بلند شم که دستشو میذاره رو سینمو اجازه نمیده
ماکان: وقتی دارم حرف میزنم فقط و فقط باید حواست به من باشه
پوزخندی میزنم و میگم: من از تو خوشم نمیاد پس دلیلی نداره به حرفات گوش بدم
ماکان با خونسردی میگه: ولی بهتره گوش بدی... چون اگه عصبانی بشم از اینجا سه نفری بیرون میریم
اول منظورشو نمیگیرم... بعد از چند لحظه تازه میفهمم چی گفته با جیغ میگم: تو یه بی شعوره کثافت آشغالی که فقط و فقط میخوای از دختر بودنم سواستفاده کنی
با صدای بلند میخنده و با پشت دستش گونمو نوازش میکنه
ماکان: بیخودی هنجرتو خسته نکن... با اینکه قیافت معمولیه ولی این زبون دراز بودنت کار دستت داد... تصمیم گرفتم یه مدت باهات باشم تا هم زبونتو کوتاه کنم هم یکم ادبت کنم تا بدونی چه جوری با بزرگترت رفتار کنی
با داد میگم: مگه دیوونه ام با توی وحشی دوست بشم... من هیچوقت قبول نمیکنم... گم شو برو اونطرف
با خونسردی کامل میگه: من از تو نظر نخواستم... قبلا هم گفتم اراده کنم تو دستمی
-من از آدمای خودرای متنفرم... بهتره از زندگی من گم شی 
ماکان با خشم تو موهام چنگ میندازه و میگه: من عادت ندارم یه حرف رو بیشتر از یه بار بزنم ولی واسه توی زبون نفهم مجبور میشم هزار بار تکرار کنم
با داد میگم: من هم عادت ندارم زیر حرف زور برم
بعد با پوزخند میگم: که یه مدت باهام باشی تا منو ادب کنی... نکنه چشمات منو گرفته؟
خشم رو تو نگاش میبینم ولی خودشو کنترل میکنه و با خونسردی موهامو ول میکنه و میگه: من اگه چشمم تو رو گرفته بود امروز به همین راحتی ازت نمیگذشتم... از تو خوشگلترهاش نتونستن منو تو دامشون بندازن تو که دیگه در برابر اونا هیچی نیستی
با پوزخند میگم: کاملا از این اصرارهایی که میکنی معلومه
ماکان با خشم میگه: من تو رو واسه ازدواج نمیخوام... تو هم برام مثله بقیه دخترایی... وقتی اراده کنم باید تو دستم باشی وقتی هم نخوامت باید از زندگیم گورتو گم کنی
با دهن باز نگاش میکنم منظورش رو نمیفهمم... وقتی تعجبمو میبینه پوزخندی میزنه و میگه: تو حتی در اون سطحی نیستی که جز دوست دخترای من باشی اما به خاطر رفتارای اخیری که داشتی یه خورده چشمم تو رو گرفته پس بهتره باهام راه بیای تا کاری بهت نداشته باشم
اخمام میره تو همو با جیغ میگم: تو عمرم آدمی به آشغالی تو ندیده بودم... تو در مورد من چی فکر کردی؟... که من یه دختر هرزه ام که هر جور خواستی ازم استفاده کنی و بعد هم مثله یه تیکه آشغال از زندگیت پرتم کنی بیرون... من به شخصه حاضرم بمیرم ولی راضی به این رابطه نشم
ماکان: پس بهتره از همین حالا به فکر مردنت باشی چون وقتی من چیزی رو اراده کنم تا به دستش نیارم دست از سرش بر نمیدارم... جنابعالی همین الانش هم با دو نفر هستی بعد ادعای پاکی داری... تویی که قراره با یه پسره غریبه تو یه ویلا بخوابی خودت رو پاک میدونی
-اونش به تو ربطی نداره...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۳ عصر
ماکان: نشد دیگه خانم خانما... از این به بعد هر چیزی که به تو ربط داره به من هم ربط پیدا میکنه
خیلی عصبیم... خیلی خیلی از دست این پسره ی پررو عصبی ام... حالم ازش بهم میخوره... هیچ جمله ای پیدا نمیکنم که بهش بگم تا آرومم کنه... دوست دارم همه ی فحش های عالم رو نثارش کنم ولی ترجیح میدم سکوت کنم... برای اولین بار ترجیح میدم سکوت کنم... حوصله ی بگو مگو با این آدم مزخرف رو ندارم
ماکان: آفرین... داری درسات رو خوب یاد میگیری... خوشم نمیاد رو حرف من حرف بزنی
بعضی موقع سکوت و خونسردی بهترین راه حل ممکنه... تو چشماش زل میزنم و یه پوزخند میزنم... وقتی میبینه هیچی نمیگم ادامه میده: اگه میدونستم این راه حل اینقدر زود جواب میده... زودتر اقدام میکردم
باز هم چیزی نمیگم... حس میکنم میخواد حرصم بده... نمیدونم چرا ولی احساس میکنم دوست داره جوابشو بدم... وقتی میبینه باز هم چیزی نمیگمو با خونسردی نگاش میکنم و اون پوزخند از لبم پاک نمیشه چشماش پر از عصبانیت میشه... خشم رو تو چشماش میبینم اما خودش رو کنترل میکنه و میگه: عزیزم گفتم حرف گوش کن شو ولی نگفتم که کلا لال شی
خیلی سخته حفظ ظاهر... خیلی سخته... تظاهر به آروم بودن خیلی سخته... یه دنیا جواب براش دارم... ولی میدونم با هر کدوم از اون جوابام میفهمه که دارم یه دنیا حرص میخورم... میفهمه که چقدر عصبی ام... نباید از عصبانیتم بویی ببره... اونجوری اون برنده میشه... پس ترجیح میدم سکوت کنم... این سکوت رو دوست دارم... وقتی جوابی از جانب من نمیشنوه... از عصبانیت منفجر میشه
ماکان با داد میگه: روژان با من بازی نکن
پوزخندم پررنگ تر میشه و عصبانیت ماکان بیشتر... با عصبانیت از رو تخت بلند میشه و میره کنار شومینه وایمیسته و با خشم نگام میکنه... انگار میخواد بفهمه چی تو ذهنم میگذره... نگاهی بهش میندازم و از روی تخت بلند میشم... به سمت در کلبه حرکت میکنم... سنگینی نگاهشو رو خودم احساس میکنم... در رو باز میکنمو از کلبه خارج میشم... دلتنگم... دلتنگ پدر و مادرم... دلتنگ رزا... دلتنگ همه ی خوبی های دنیا... احساس میکنم از همه خوبی ها دور افتادم... زیر بارون وامیستمو دستمو از هم باز میکنم... چشمامو میبندمو زیرلب شعری رو زمزمه میکنم:
بزن بارون به یاد یک ترانه ، یک ترانه
بزن بارون به سوز عاشقانه ، عاشقانه
بزن نم نم دلم خیلی گرفته ، باز گرفته
بزن بارون ، کرانه تا کرانه غم گرفته
چه حس خوبیه... زیر بارون با چشمای بسته دستاتو باز بکنی تا میتونی اشک های آسمون رو جمع کنی... هر چند تو دستت نمیمونند اما دستتو خیس میکنند... لمس دل گرفته ی آسمون رو دوست دارم... چون دله من هم غرق غصه هاست... غرقه تنهایی ها.. غرق دلتنگی ها... 
بزن بارون توی گلبرگ پونه
بزن آروم بدون هیچ بهونه
همینجور که این شعر رو زمزمه میکنم با خودم فکر میکنم خدایا اگه بارون نبود این آسمون چه جوری خودش را خالی میکرد... خالی از همه ی غصه های دنیا
ببار و تازه کن بوی علف رو
توی این بی رحمی سخت زمونه
خالی از همه ی بی رحمی های دنیا... خدایا خیلی مهربونی که به آسمون اشک رو هدیه کردی... اگه اشک نبود آسمون چه جوری میتونست این همه نامردی رو ببینه و باز هم آروم بمونه
بزن بارون به یاد یک ترانه ، یک ترانه
بزن بارون به سوز عاشقانه ، عاشقانه
همینجور که فکر میکنمو شعر رو هم برای خودم زمزمه میکنم... یهو دستم کشیده میشه.. چشمامو باز میکنمو میبینم ماکان با عصبانیت منو به سمت کلبه میبره و منو به داخل کلبه هل میده با داد میگه: واقعا دلت میخواد با من لج کنی؟ از وقتی رفتی بیرون دارم صدات میزنم ولی جنابعالی اصلا به روی مبارکت نمیاری؟
یه لبخند رو لبام میاد... نه برای حرفای ماکان... لبخندی که نشونه گر پیروزی خودمه... همیشه فکر میکردم باید با حرف حقتو بگیری... اما امروز تو این لحظه فهمیدم که بعضی موقع سکوت بدترین جواب برای یه نفره... ماکان حرف میزنه و من متوجه هیچکدومشون نمیشم... با خودم فکر میکنم ماکان یکی از خودخواه ترین آدمای کره ی زمینه که حتی ارزش زنده بودن رو هم نداره... از یادآوری حرفاش پوزخندی رو لبام میشینه... کسی که این همه ادعای بودن میکنه هنوز نفهمیده دختر جنس و اموال نیست بلکه یه انسانه... حق انتخاب داره... حق زندگی داره... معلوم نیست تا حالا زندگی چند نفر رو خراب کرده... یه نفر داره تکونم میده... به طرفش برمیگردمو میبینم ماکان بازوم رو گرفته با حالی گرفته میگه: روژان چته؟ حالت خوبه؟
یه پوزخند رو لبم میشینه میخوام بگم آره خوبم... بیشتر از همیشه... از دیدن این همه نامردی بی نهایت خوشحالم... چه توقعی از من داره... انتظار داره با اون حرفایی که ازش شنیدم چی بهش بگم
دستشو رو پیشونیم میذاره و میگه: انگار یه خورده تب داری
بازوم رو از دستش بیرون میارمو میرم رو تخت دراز میکشم... باز یه جوری نگام میکنه... همیشه ی همیشه خشنه ولی بعضی موقع ها یه جوری میشه... یه جور خاص... احساس میکنم تو اون لحظه ها اون آدم، ماکان نیست یکی دیگه هست از یه دیار دیگه... نمیدونم تو اون لحظه ها چه اتفاقی میفته... ولی وقتی اونجوری میبینمش حس میکنم پاک ترین آدم دنیاست... الان هم جز همون بعضی موقع هاست که تو چشماش غرور نیست... خودخواهی نیست... بی رحمی نیست... ولی نمیدونم چی هست... میدونم تا چند لحظه ی دیگه دوباره همون ماکانه همیشگی میشه اما دلیله این تغییر ناگهانی رو نمیفهمم... با همه ی اینا یه چیز رو خوب میدونم که هیچ علاقه ای به این مرد ندارم... نگاهی بهش میندازم... از ریخت و قیافه هیچی کم نداره... اما از لحاظ شخصیتی واقعا زیر صفره... من یه مرد خوشتیپ و پولدار نمیخوام... من برای زندگیم یه مردی رو میخوام که باشخصیت باشه.. دلرحم و مهربون باشه... نتونه ظلم و ستم رو ببینه... به خودم میام اخمام میره توهم.. من چه مرگمه ماکان هر کی که میخواد باشه... من حتی حق ندارم مرد رویاهامو باهاش مقایسه کنم... مرد رویاهای من فقط و فقط ماله منه نه مال هزار تا دختر دیگه... با یادآوری حرفاش یه پوزخند رو لبام میشینه مثلا آقا میخواد غرور من رو بشکنه ولی نمیدونه با اون حرفاش شخصیت خودش رو زیر سوال میبره... امروز ماکان رو خیلی خیلی کوچیک میبینم... فقط یه چیز رو نمیفهمم چرا اینقدر ازش متنفرم... واقعا چرا؟... بعضی موقع حس میکنم حتی از قاسم هم تا این حد بدم نمیاد که از ماکان بدم میاد.... لابد دلیلش اینه که ماکان خیلی اذیتم کرده
------------------------
 
ماکان به طرف تخت میادو با عصبانیت بازومو میگیره و مجبورم میکنه که بشینم.. با شدت تکونم میده و میگه: چه مرگته؟ چرا چیزی نمیگی؟
باز جوایش یه پوزخنده
با داد میگه: اینقدر پوزخند تحویل من نده
با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرم... یکم احساس سرما میکنم اما عکس العملی نشون نمیدم... با خشم چونمو میگیره و مجبورم میکنه تو چشماش زل بزنم
بعد از لای دندونای کلید شده میگه: خوشم نمیاد سوالام بی جواب بمونه
کلافگی رو از چشماش میخونم... میدونم از دستم کلافه شده... با عصبانیت چونمو ول میکنه و به سمت صندلی کنار شومینه میره و لگد محکی بهش میزنه که صندلی به گوشه ی کلبه پرت میشه و هزار تیکه میشه... اما من با خونسردی نگاش میکنم... چیکار میتونم کنم... واقعا چیکار میتونم کنم... وقتی خودش نمیخواد درست شه من چیکار میتونم کنم... وقتی میخواد آدم بده باشه من چیکار میتونم کنم... وقتی بخاطر یه لجبازی بچگونه این بلا رو سر من میاره من چیکار میتونم کنم... حالم زیاد خوش نیست... حس میکنم خیلی گرممه.. شاید هم سردمه... اصلا هیچی نمیفهمم... شاید دارم سرما میخورم... دوباره دراز میکشم و چشمامو میبندم... دلم خواب میخواد... یه خواب باآرامش کامل... بدون استرس... بدون نگرانی... چشمامو میبندمو کم کم به خواب میرم
----------------------------------
&&ماکان&&
کنار شومینه رو زمین میشینه و به روژان خیره میشه... به فکر فرو میره مگه نمیخواستی حرف نزنه، مگه نمیخواستی حاضر جوابی نکنه... مگه سکوتش رو نمیخواستی... پس حالا چه مرگته؟ 
دستاشو تو موهاش فرو میکنه و با خشم موهاشو چنگ میزنه... نمیدونه چرا خوشحال نیست... با خودش فکر میکنه مثله فرشته ها خوابیده... آرومه آروم... مثله بچه ها میمونه تو خواب و بیداری... با خشم سرشو تکون میده و زیر لب زمزمه میکنه: این چرت و پرتا چیه که به ذهنم میاد
خودش هم نمیدونه چی میخواد... هیچ چیز طبق برنامش پیش نرفته... روژان جلوشه و اون نمیتونه کاری بهش داشته باشه... دلیلش چیه؟
با خودش میگه: اصلا دلیل این کارام چیه؟ چرا تو همون روستا شلاق رو بالا نبردم به بدنش ضربه ای وارد نکردم... مگه جلوی اون همه آدم اونجور مقابلم نموند... پس چرا هیچ عکس العملی نشون ندادم... چرا آوردمش اینجا... چرا مثله احمقا اینجا نشستمو هیچ کار نمیکنم... چرا از سکوتش ناراحت میشم... 
فکرش برمیگرده به چند دقیقه ی پیش که روژان زیر بارون رفت... محو کارهاش شده بود... دست خودش هم نبود مثله همین الان که هیچکدوم از رفتاراش دست خودش نیست... از جاش بلند میشه و به طرف روژان میره... رو تخت کنارش میشینه... لباساش خیسه خیسه
زیر لب میگه: لعنتی یادم رفت بهش لباس بدم
دستی به صورت روژان میکشه... داغه داغه... تو تب داره میسوزه... سریع دستش رو کنار میکشه... دونه های عرق رو پیشونیه روژان خودنمایی میکنه... هر چی روژان رو صدا میکنه جوابی نمیشنوه... بدجور عصبیه... 
با داد میگه: روژان بیدار شو نباید اینجوری بخوابی حالت بدتر میشه... باید لباساتو عوض کنی
روژان به زحمت چشماشو باز میکنه... چشماش خماره خماره... اما دوباره پلکاش رو هم میفتن
خودش دست به کار میشه... نمیدونه چرا اینقدر نگرانه... تو عمرش به جز برای خونوادش واسه ی کسی نگران نشده بود... به سمت صندوقچه میره و یه دست لباس برمیداره و به سمت روژان برمیگرده... روژان بیهوشه بیهوشه... هیچی حالیش نیست... لباسای خیس رو تک تک از تن روژان خارج میکنه و لباسهای خشک رو تنش میکنه... یه مقدار آب با یه پارچه میاره... پارچه رو خیس میکنه و رو پیشونی روژان میذاره
زیر لب زمزمه میکنه: چرا دارم این کارا رو میکنم؟ آخه به من چه ربطی داره؟ 
دستاش ناخودآگاه به سمت لبهای روژان پیش میرن... با انگشتاش لبهای روژان رو لمس میکنه... ناخودآگاه خم میشه و بوسه ی کوتاهی از لبای روژان میگیره... خودش هم نمیدونه چشه؟ 
از دست خودش عصبیه... چرا نمیتونه خوددار باشه... دوباره به سمت صورت روژان خم میشه و اینبار عمیق تر لباشو میبوسه... با بی میلی از لبهای روژان دل میکنه و پارچه رو از روی پیشونیش برمیداره و دوباره خیس میکنه و روی پیشونیش میذاره... نگاهی به مچ دست روژان میندازه کبوده کبوده... دلش میگیره... 
با عصبانیت با خودش میگه: ماکان این هم یکی هست مثله بقیه.. فقط و فقط برای سرگرمی و لذت جنسی... 
با یادآوری کیهان و حمید پوزخندی رو لباش میشینه و با خودش میگه: خوبه خودت هم میدونی دست خورده هست... فقط برای یه مدت کوتاه به دردت میخوره نه بیشتر...
دلیله عصبانیتش رو نمیفهمه... نمیفهمه چرا نگرانی روژان برای حمید عصبیش میکنه... نمیفهمه چرا تنها بودن روژان با کیهان حرصش میده... وقتی روژان رو برای یه مدت کوتاه میخواد پس چرا فکر به این چیزا ناراحتش میکنه
سرشو بین دستاش میگیره و به روژان خیره میشه... میل عجیبی به بوسیدنه دوبارش داره... سرشو تکون میده و میگه: ماکان تو هیچوقت پیش قدم نمیشدی... داری چی کار میکنی... با عصبانیت از جاش بلند میشه و به سمت پنجره میره و به نم نم بارون خیره میشه و یاد این قسمت از شعری میفته که روژان میخوند:
بزن نم نم دلم خیلی گرفته ، باز گرفته
بزن بارون ، کرانه تا کرانه غم گرفته
با خودش میگه: چرا کشف این دختر اینقدر سخته... مگه چی تو وجودش داره.. سرشو به سمت روژان برمیگردونه و بهش خیره میشه
--------------------------------------------------------------------------------
 
چشمامو باز میکنم... حالم زیاد خوب نیست.. ماکان رو زمین نشسته و سرش رو روی تخت گذاشته و به خواب رفته... با تعجب سر جام میشینم... یه پارچه و یکم آب هم کنارش رو زمینه... تازه نگام میفته به لباسام... چرا لباسام عوض شده... کم کم یه چیزایی یادم میاد... از خجالت سرخ میشم... دیشب حالم خیلی بد بود... یادم میاد ماکان صدام میکرد ولی اصلا نمیتونستم جوابشو بدم و اون همه ی لباسامو عوض میکنه... به ساعت توی دستم نگاه میکنم... ساعت چهار صبحه... بدجور احساس گرسنگی میکنم... یعنی اینقدر حالم بد بود که اصلا متوجه ی گذر زمان نشدم... ماکان تکونی میخوره... بعد از مدتی سرشو از رو تخت برمیداره و با چشمایی که از بیخوابی سرخ شده بهم زل میزنه و خمیازه میکشه با جدیت میپرسه: بالاخره بیدار شدی؟
با تعجب نگاش میکنمو سری به نشونه ی آره تکون میدم... باورم نمیشه یعتی بخاطر من نخوابید
وقتی نگاه متعجب منو میبینه میگه: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
با تعجب میگم: تو به خاطر من تا الان بیدار موندی؟
لبخندی میزنه و میگه: بالاخره دوست دخترمی
اخمام میره تو همو میخوام بلند شم که اجازه نمیده... 
ماکان با جدیت نگام میکنه و میگه: روژان تو مشکلت با من چیه؟
-واقعا نمیدونی؟ با این همه اتفاقی که افتاده باز هم داری از من میپرسی مشکلم با تو چیه؟
با عصبانیت میگه: تو از همون روز اول با من مشکل داشتی... اون موقع که اتفاقی نیفتاده بود ... پس چرا از راه نرسیده بهم توهین میکردی؟
-چون تو باعث شده بودی رزا کتک بخوره
ماکان با لحن آرومتری میگه: روژان من هیچوقت نمیخواستم اون بلا سر رزا بیاد اینو بفهم.... من به قاسم گفتم رزا رو راضی کنه ولی نه با اون شیوه
اشک تو چشمام جمع میشه و میگم: اگه همین بلا سر ماهان میومد حاضر بودی اون طرف رو ببخشی
تو فکر فرو میره و هیچ جوابی نمیده
-خودت هم خوب میدونی که اون طرف رو به سادگی نمیبخشیدی... پس چطور از من انتظار برخورد بهتری رو داری؟
ماکان: ولی تو همه رو بخشیدی حتی کیارش و ماهان رو... ولی بعد از اون باز هم رفتارت با من خوب نشد
-تو رو هم بخشیده بودم... ولی بعد از اینکه رفتارت رو با اهالی روستا دیدم تازه با بی رحمیهات آشنا شدم... هیچوقت فکر نمیکردم با اون پیرمرد بیچاره اون کار رو کنی
ماکان: من که نمیتونم برم با ناز و نوازش از این مردم کار بکشم اگه یه روز باهاشون این طور رفتار نکنم فردا رو سرم سوار میشن
با اخم میگم: تو زیاد بهشون سخت میگیری
ماکان: تو هم زیاد همه چیز رو آسون میگیری... روژان دوست ندارم رابطه ی من و تو از اینی که هست خراب تر بشه... هم من میدونم هم تو که کیارش به زودی رزا رو راضی میکنه ولی میترسم برخوردهای من و تو رو تصمیم رزا تاثیر بذاره... تو چسمای رزا علاقه به کیارش رو دیدم
-با اون رفتارایی که باهام کردی انتظار داری چیکار کنم؟
ماکان: تو خودت باعث شدی
-مگه من چیکارت کردم؟
ماکان: مگه قرار نبود نیای روستا
-میترسیدم یه بلایی سر عباس و احمد بیاری
ماکان: بر فرض میاوردم تو چرا حرص میخوری... مگه همین آدما نبودن که کتکت زدن
-من دلم برای اونا نمیسوزه... دلم برای زن عباس میسوزه... تو حتی با اون هم خوب برخورد نکردی
با عصبانیت نفسشو بیرون میده و با صدایی که سعی میکنه آروم باشه اما باز از حد معمول بلندتره میگه: آخه چرا درک نمیکنی؟ من که نمیتونم برم دست رو سر رعیت بکشمو بگم آفرین کار خوبی کردی بهم تهمت زدی
-ولی میتونی به قصد کشت اونا رو کتک نزنی... من وقتی عباس رو اونطور دیدم فکر کردم داره میمیره
ماکان سکوت میکنه و هیچی نمیگه و من ادامه میدم: همه ی اینا به کنار... به نظرت اومدنم به روستا دلیل میشد اون کارا رو باهام بکنی... اون حرفا رو بهم بزنی... 
مچ دستمو بهش نشون میدمو میگم: این بلا رو سرم بیاری؟... من اگه خیلی اشتباه کرده باشم اینه که چند بار بهت توهین کردم ولی تو همه ی شخصیتمو زیر سوال بردی... خودت حالیته داشتی باهام چیکار میکردی؟
ماکان: تو زیادی زبون درازی و من نمیتونم اینو تحمل کنم
-من با همه همینطور برخورد میکنم... دلیل نمیشه که همه بخوان منو بدزدنو تهدید کنند
ماکان کلافه دستی به موهاش میکشه و هیچی نمیگه
نمیدونم چی باید بگم... هر جور که فکر میکنم بهش حق نمیدم... حق نداشت با من اونطور برخورد کنه... من هیچوقت به خاطر به کرسی نشوندن حرفم کاری نکردم... من اگه حرفی میزدم از روی دلسوزی بود... دلسوزی واسه ی این مردم... با صدای ماکان به خودم میام که میگه: میخوام هر چی که دیروز اتفاق افتاده رو فراموش کنی
-واقعا خیلی پررویی... حتی الان هم داری بهم دستور میدی
میخوام بلند شم که دستشو رو جلو میاره و مانع میشه و میگه: خواهش میکنم
خیلی ناراحتم... ولی میدونم عذرخواهی براش سخته... تا همین جاش رو هم به سختی گفت... با اینکه خیلی بهم توهین شده دلم نمیخواد هیچکسی بهم التماس کنه... همین که پشیمونه و بلایی هم سرم نیاورده خودش خیلیه... بماند تا صبح هم بالای سرم بود... مراقبم بود...
سری تکون میدمو میگم فقط امیدوارم تکرار نشه
لبخندی میزنه و میگه: خیلی زود بخشیدی... تا اونجا که من میدونم دخترا اولش کلی ناز میکنند
با اخم میگم: باز شروع کردی؟
ماکان: ای بابا دیگه با دوست دخترم هم نمیتونم شوخی کنم
با خشم میگم: دیدی کرم از خودته... باز داری اون بازی مسخره رو شروع میکنی
ماکان میخنده و میگه: این که جز تنبیه نبود... من واقعا دلم میخواد یه مدت باهات دوست باشم
-ولی من دلم نمیخواد
با مهربونی میگه: اونش زیاد مهم نیست... مهم اینه که من راضیم
با عصبانیت زل میزنم تو چشماش که میگه: اینقدر حرص نخور موهات سفید میشه
-واقعا برام جای سواله؟... خداییش تا حالا چند تا از دخترای مردم رو بدبخت کردی و فرستادی پی کارشون
با اخم میگه: من اگه با کسی دوست میشدم یا رابطه داشتم خواسته ی دو طرف بوده
-کاملا معلومه... من الان راضی نیستم ولی تو حرف زور میزنی
ماکان: اینو تو گوشت فرو کن... من دوست دختر زیاد داشتم ولی اکثرا با پیشنهاد خودشون باهام دوست میشدن... من اگه خودم دست رو دختری بذارم دست بردار نیستم... ولی دوست دخترای قبلیم دست رو من میذاشتن و من رو انتخاب میکردن... 
بعد با شیطنت میگه: من هم که فداکار دلم نمیومد جواب رد بدم... همه که مثله تو ناز نمیکنند
-تو هم که نهایت استفاده رو از همه شون میکردی
باز اخم میکنه و میگه: اگه رابطه ای بوده مطمئننا دو طرفه بود اینقدر گذشته رو برام کالبدشکافی نکن
-من دوست ندارم ازم سواستفاده بشه... بهتره بری پی زندگیت
با پشت دستش گونمو نوازش میکنه و میگه: بهتره این بحثو تموم کنی من انتخابم رو کردم
-واسه تو فقط لذت جنسی مهمه نه چیزدیگه
با خشم میگه: نمیگم مهم نیست اما اگه میخواستم دیروز ازت استفاده میکردمو امروز هم ولت میکردم... من تو رابطه ی جنسی هیچوقت به زور متوسل نمیشم دیروز هم فقط میخواستم بترسونمت که با حرفات عصبیم کردی و اون انفاقات پیش اومد... من فقط میخوام یه مدت باهم دوست باشیم همین و بس 
- ای بابا... مگه زوریه
با عصبانیت میگه: آره زوریه
-من نمیخوام... چرا نمیفهمی؟؟ دلم نمیخواد امروز به زور باهام دوست بشی فردا هم منو مثله یه آشغال از زندگیت پرت کنی بیرون
ماکان: روژان بهتره کوتاه بیای چون تو دنیایی هم حرف بزنی من رو حرف خودم واستادم
------------------------------
 
واقعا درکش نمیکنم... چطور انتظار داره باهاش باشم... با اون حرفایی که بهم زد واقعا باید یه احمق به تمام معنا باشم که قبولش کنم.. با صدای ماهان از فکر بیرون میام
ماکان: روژان دوست ندارم رزا از این ماجراها چیزی بدونه
یه پوزخند میزنمو میگم: اگه امر دیگه ای هم هست تعارف نکن
ماکان: چرا اینقدر لجبازی میکنی؟
-تو واقعا خیلی رو داری... میای به من توهین میکنی... شخصیتم رو زیر سوال میبری.. کتکم میزنی... به زور میخوای باهام دوست شی... جالبش اینجاست از همین حالا هم بهم میگی بعدها باید از زندگیت برم بیرون... من واقعا نمیتونم درکت کنم.. الان هم در کمال پررویی داری بهم دستور میدی که به رزا چیزی نگم... تو هدفت چیه؟ واقعا میخوای چیکار کنی؟ یا تو دیوونه ای یا داری منو مسخره میکنی؟
ماکان: من قصد ازدواج ندارم... فعلا هم دوست دختری ندارم...با آخریش شش ماه پیش بهم زدم... فعلا در دسترس ترین دختر تویی... تو هم که با چند نفر دوستی... پس چه فرقی میکنه یه مدت با من باشی یا نه
-بابا به پیر به پیغمبر من با کسی دوست نیستم... چرا هر چی میگم نمیفهمی
ماکان با بدبینی نگام میکنه و میگه: پس کیهان کیه؟
با خشم نفسمو بیرون میدم شاید بهتره بهش بگم تا پاشو از زندگیم بکشه بیرون...
-همبازی دوران بچگیم... تا یه مدت دیگه هم داره ازدواج میکنه... ما از بچگی با هم صمیمی بودیم کیهان مثله داداشمه... اینو بفهم... ما حتی اگه تو یه اتاق باشیم باز هم این احساس تغییر نمیکنه.
ماکان متفکر میگه: حمید کیه؟
با خشم میگم: خوب داری سواستفاده میکنیا
لبخندی رو لباش میاد ولی چشماش یه جوریه.... حس میکنم تو چشماش یه دنیا غم نشسته.. با همون صلابت همیشگی میگه: بالاخره باید یه چیزایی از تو بدونم یا نه؟
-اونوقت چرا
لبخندش پررنگ تر میشه و با خونسردی میگه: چون جنابعالی دوست دخترمی
آخ که چقدر دلم میخواد سر خودمو این زبون نفهم رو بکوبم به دیوار
ماکان: نگفتی حمید چیکارت میشه؟
با عصبانیت میگم: اونم یکی هست مثله کیهان... مادرش مریض بود و اون به کمک احتیاج داشت منم کمکش کردم
ماکان با جدیت میگه: یعنی هیچ کس دیگه نبود به این آقا پسر کمک کنه
-اون هنوز خیلی بچه ست
با تعجب میگه: مگه چند سالشه
-چهارده سالشه... پدر نداره... درسشو کنار گذاشتو به خاطر خونوادش داره کار میکنه... به نظرت یه خورده
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۳ عصر
کمک از جانب من خیلی تعجب آوره؟
ماکان با دهن باز نگام میکنه... نمیدونم چرا اینقدر تعجب کرده... 
زیر لب زمزمه میکنه: چهارده سالشه؟
-اوهوم
با آرومی میگه: تو واقعا تا حالا با کسی دوست نشدی؟
-چرا به زور میخوای بگی من با کسی دوستم یا کسی تو گذشتم بوده؟
ماکان با اخم میگه: بدم میاد سوالم با سوال جواب داده بشه
-منم از خیلی چیزا بدم میاد... همین که جلوت بشینمو بخوام به سوالات جواب بدم سخت ترین کار دنیاهه ولی مگه من اعتراض میکنم
جوابمو نمیده و میگه: من نمیتونم باور کنم دختری به شیطونی تو تا حالا هیچ شیطنتی تو این زمینه نکرده باشه
-بابا شیطونم هرزه که نیستم... بعدش هم کسی مجبورت نکرده که باور کنی
حس میکنم رنگ نگاش عوض شده... یه جورایی آرومه آرومه... من این حالتاشو درک نمیکنم... اگه من رو فقط برای چند روز میخواد پس چرا اینقدر به گذشتم گیر میده
ماکان: بیا یه مدت رو باهم باشیم... من نمیخوام اذیتت کنم... اون روزایی که میای روستا میتونیم با هم باشیم
-من نمیتونم
ماکان:دیگه چرا؟
- قبلا هم گفتم حس میکنم اگه در آینده ازدواج کنم عذاب وجدان میگیرم
ماکان: ای بابا... چرا اینقدر سخت میگیری؟ من که ازت رابطه جنسی نمیخوام
-به نظر من خیانت این نیست که جسمتو در اختیار دیگری بذاری اگه یه روزی روحت هم دست خورده شد باز هم تو یه خائنی... من میخوام جسم و روحم رو برای شریک زندگیم باشه... چرا من هر چی میگم مثله آدمای عهد قاجار باز حرفه خودت رو میزنی... اصلا بذار اینجوری بگم تو خودت دوست داری همسر آیندت در گذشتش با کسی رابطه داشته باشه... اصلا رابطه هیچی تو خوشت میاد همسر آیندت با یه پسر یه دوستی معمولی داشته باشه... با همه ی آزادی که الان ازش حرف میزنی ولی وقتی پاش برسه مطمئنم نمیتونی این موضوع رو تحمل کنی
ماکان با لبخند نگام میکنه... خدایا باز چه نقشه ای داره... به ساعتم نگاهی میندازم... این همه حرف زدیم هنوز شش شده... بارون هم قطع نشده... بدشانسی پشت بدشانسی
ماکان: اونقدرا هم که به نظر میرسه بچه نیستی
-پس دست از سرم بردار... اصلا من میگم برو با اون دخترداییت دوست شو... به خدا خیلی بهم میاین... فامیل هم هستین... همدیگه رو هم میشناسین در آینده میتونید با هم ازدواج کنید
با صدای بلند میخنده و میگه: دختر تو چقدر ساده ای... ازدواج تو برنامه ی زندگی من جایی نداره
وقتی تعجبم رو میبینه خندشو جمع میکنه و میگه: خوشم نمیاد متعهد باشم... با ازدواج خیلی از آزادیها رو از دست میدم.. دیدگاه من در مورد ازدواج اینه که مثله یه زنجیر دست و پات رو میبنده و نمیذاره اونجور که باید از زندگی لذت ببری
-باید بگم دیدگاه مزخرفی داری
از این همه رک بودنم دوباره خندش میگیره و میگه: بچه تو نمیترسی یه بلایی سرت بیارم.. همیشه باید جواب حرفامو بدی
یه چشم غره براش میرمو میگم: اینقدر بلا سرم آوردی دیگه برام عادت شده... از همین الان منتظرم ببینم امروز چه بلایی سرم نازل میکنی؟
ماکان با لبخند نگام میکنه و میگه: بیا یه فرصت بهم دیگه بدیم کی از آینده خبر داره؟
-چرا اینقدر اصرار داری؟ تو که حاضر به ازدواج نیستی... من هم که دوست ندارم به همسر آیندم خیانت کنم... دو تا آدم متفاوت با دو تا دیدگاه متفاوت... چرا اینقدر اصرار میکنی؟ من حتی رفتار و عقاید تو رو نمیپسندم... من و تو مثله دو تا خط موازی هستیم
ماکان جوابمو نمیده و میگه: بهتره فعلا استراحت کنی
دستشو به سمت صورتم میاره.. با پشت دست گونمو لمس میکنه و میگه: هنوز یه خورده داغی... بارون هم که قصد بند اومدن نداره
-گرسنمه
دستشو تو موهاش فرو میکنه و میگه خودم هم گرسنه هستم... یه خورده استراحت کن برم ببینم تو ماشین چیزی واسه خوردن پیدا میشه؟
اینو میگه و از جاش بلند میشه به سمت در کلبه حرکت میکنه... درو باز میکنه و از کلبه خارج میشه... به فکر فرو میرم.. واقعا دلیله این همه اصرارش چیه؟... حتی از اول هم بهم میگه قصد ازدواج نداره... از هیچ چیزش هم خوشم نیومده باشه ولی این صداقتش قابل تحسینه... در بدترین شرایط هم برای به دست آوردنم دروغ نگفت... مثله خیلیا میتونست با دروغ و فریب کارای خودش رو پیش ببره اما این کارو نکرد... از این فکر لبخندی رو لبام میشینه... با همه ی اینا نمیتونم قبولش کنم... عقاید و باورهام بهم این اجازه رو نمیدن... من اصلا نمیتونم زورگویی ها و خودخواهیهاش رو تحمل کنم... حتی اگه باهاش دوست هم بشم باز آینده ای در کار نیست... فقط دوستیه... اون هیچوقت قصد ازدواج نداره... یهو به خودم میام... این حرفا چیه که پیشه خودم میزنم... سرمو تکون میدم... من نباید اصلا به این حرفا فکر کنم... سعی میکنم به ماکان فکر نکنم اما باز یاد حرفاش میفتم...«وقتی اراده کنم باید تو دستم باشی وقتی هم نخوامت باید از زندگیم گورتو گم کنی»... سرمو تو دستام میگیرمو میگم: روژان چه مرگت شده... تو قرار نیست باهاش باشی پس بیخودی با فکر کردن به این حرفا خودت رو ناراحت نکن...طاق باز دراز میکشمو به سقف نگاه میکنم... خودم هم نمیدونم چه مرگمه...حس میکنم ناراحتم اما از چی... زیر لب زمزمه میکم: حتما این ناراحتی یه خاطر توهین هایی هست که ماکان بهم کرده
بعد هم چشمامو میبندمو با خودم فکر میکنم چقدر دیر کرده... مثلا رفته یه چیز بیاره بخوریم ولی انگار رفته بسازه
--------------------------
 
&&ماکان&&
از کلبه خارج میشه... همونجور که به سمت ماشین میره به حرفای روژان فکر میکنه... بدجور تو فکره... تا حالا به ماجرا اینجوری نگاه نکرده بود... حرفاشو قبول داشت خودش هم هیچوقت دلش نمیخواست همسر آیندش دست خورده باشه حتی نمیتونست راضی بشه که همسر آیندش با پسری دوست بوده باشه هر چند قصد ازدواج نداشت ولی وقتی به حرفای روژان فکر میکردو خودش رو جای اون مرد میذاشت حق رو به روژان میداد اما از یه طرف هم نمیتونست ازش بگذره ... برای اولین بار پیشه خودش اعتراف میکنه: چقدر دوست دارم این خانم کوچولو رو ماله خودم کنم
حالا که میدونست دست هیچکس بهش نخورده... حالا که میدونست تا الان اسیر هیچکس نشده... حالا که میدونست اولین بوسه رو خودش رو لبهاش زده... یه حسه خوبی داشت... یه حسی که نسبت به هیچکدوم از دوست دختراش نداشت... شاید دلیلش این بود که هیچ کدومشون تجربه ی اولشون نبود... اما او برای روژان اولین تجربه بود... این بهش آرامش میداد نمیدونست چرا؟ ولی فکر به اینکه دست هیچ کس تا الان به روژان نخورده آرومش میکرد
خودش هم نمیدونست چرا دوست داره اونو ماله خودش کنه... خودش هم نمیفهمید چرا از نبودن کسی تو زندگی روژان اینقدر خوشحاله... فقط میدونست دوست داره این دختر ماله اون باشه... به هر قیمتی... یه لبخند رو لباش میشینه و زمزمه میکنه: چرا تسلیم نمیشی خانم کوچولو... وقتی بی پروا جوابمو میدی دوست دارم محکم بغلت کنمو همون لحظه مال خودم کنم... 
با لبخند ادامه میده: خودم کم کم رامت میکنم
همونجور که به سمت ماشین میره یاد حرفایی میفته که به روژان زده... با خودش میگه: آخرش چی؟ من که قصد ازدواج ندارم... 
دوست دخترای قبلیش همه و همه از این موضوع خبر داشتن... از همون اول میگفت که قصدم ازدواج نیست و هر کس که نمیخواست خودش عقب میکشید... براش زیاد هم مهم نبود دختری شرایطش رو قبول کنه یا نه... پس چرا الان داره همه سعیشو میکنه که روژان راضی بشه.... یاد حرف روژان میفته...«چرا اینقدر اصرار داری؟ تو که حاضر به ازدواج نیستی... من هم که دوست ندارم به همسر آیندم خیانت کنم... دو تا آدم متفاوت با دو تا دیدگاه متفاوت... چرا اینقدر اصرار میکنی؟ من حتی رفتار و عقاید تو رو نمیپسندم... من و تو مثله دو تا خط موازی هستیم»
از فکر ازدواج روژان قلبش فشرده میشه
با دندونای کلید شده زمزمه میکنه: من هیچوقت نمیذارم ازدواج کنی... تو باید مال من باشی... حتی اگه قصدم ازدواج نباشه... من اگه چیزی رو بخوام باید به دستش بیارم
دلیل این همه خشم و ناراحتی رو نمیفهمید... تا الان هیچ دختر براش این جایگاه رو نداشت... از فکر کردن به اینکه به یه پسر چهارده ساله حسادت میکرد خندش میگیره
زیر لب میگه: چرا حسودی میکردم؟ واقعا چرا؟
یاد حرف پدرش میفته: عشق و دوست داشتن فقط و فقط آدما رو به تباهی میکشونه... هیچوقت عاشق نشو... هیچوقت
با خودش میگه: من دوستش ندارم... من عاشقش نیستم... من فقط میخوام داشته باشمش... فقط میخوام ماله من باشه... مثله همه ی اون چیزایی که خواستمو به دست آوردم
یه صدایی تو ذهنش میگه پس چرا اینقدر کوتاه میای... پس چرا به زور تصاحبش نمیکنی 
اخماش تو هم میره و به خودش جواب میده: میخوام همه وجودش رو رام خودم کنم... هم قلبش هم جسمش باید در اختیار من باشه... من هیچوقت به خاطر رابطه جنسی خودم رو خار و ذلیل نمیکنم
به کنار ماشین رسیده... لباساش خیسه خیس شده...با عصبانیت نفسشو بیرون میده و میگه: این بارون چرا بند نمیاد؟
در ماشین رو باز میکنه و با عصبانیت دنبال اون چند تا بیسکوئیت میگرده... یادش بود آخرین باری که رفته بود شهر چند تا بیسکوئیت خرید که بخوره ولی براش کاری پیش اومد که باعث شد بیسکوئیتا دست نخورده باقی بمونند... یادش نمیاد کجا گذاشته... همه جا رو زیر و رو میکنه و بالاخره پیداشون میکنه... لبخندی رو لباش میشینه و میگه: از هیچی بهتره
از دیروز هیچی نخورده بود... حتی صبحونه هم نخورده بود زودتر میخواست بره تا اون احمد و عباس رو تنبیه کنه... شاید اگه روژان نمیرسید احمد رو زیر تازیانه های شلاق به کشتن میداد... فکر این که روژان ماله احمد بشه دیوونش میکرد... حتی اگه یه خواستگاری ساده بود... بابت شایعه هایی که عباس درست کرد خیلی هم از عباس ممنون بود اینجوری تو این روستا همه میدونستن روژان ماله اونه... آخرین لحظه هم به احمد اخطار داد... خیالش از بابت اهالی روستا راحته... اما وقتی روژان برگرده تهران، اون موقع باید چیکار کنه؟ تازه مصیبتاش شروع میشه
با حرص نفسشو بیرون میده و میگه: قبل اومدنش چه جوری زندگی میکردی الان هم همون کار رو کن
ته دلش میدونست که دیگه هیچی مثله سابق نمیشه از وقتی که روژان رو توی جنگل بغل کرد... از وقتی که طعم لباشو چشید... از وقتی که فهمید بوسه خودش اولین بوسه روژان بوده... از وقتی که فهمید کسی تو زندگی روژان نیست... خیلی چیزا تغییر کرد... برای اولین بار ترس از دست دادن کسی تو دلش آشیونه کرد
------------------------------
 
 
با صدای باز شدن در چشمامو باز میکنمو به در کلبه نگاهی میندازم... ماکان با لبخند داخل میشه و بیسکوئیتا رو بهم نشون میده
با اخم میگم: فقط همین؟
خندش میگیره و میگه: نکنه انتظار داری برات جوجه کباب بیارم
با شیطنت میگم: بدم نیست اما به یه پرس رضایت نمیدما
ماکان: بله بله... بنده میدونم شما هر جا حرف از غذای مجانی باشه چادر میزنید
میاد بالای سرمو یه بیسکوئیت رو به طرفم میگیره... به دستش چنگ میزنمو بیسکوئیت رو ازش میگیرم
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: دختر چه خبرته؟... آرومتر
-من که مثله تو چربی های اضافه ندارم 
ماکان: به اینا میگن عضله نمیدونستی بدون
-هه..هه... حالا میدونم اما این دونستن به علم بشریت کمک چندانی نمیکنه
ماکان: یه کار نکن همون بیسکوئیت رو هم ازت بگیرم
-لابد میخوای مثله اون دفعه سهم مگسه بشه
با یادآوری اونبار لبخندی رو لب هر دوتامون میاد و من ادامه میدم: کوفتش بشه... من که راضی نیستم.. اون آب پرتغال سهم من بود
ماکان: اشتباه نکن سهم من بود که من حاضر بودم اون مگسه آب پرتغال رو بخوره ولی تو نخوری؟
-از بس بی لیاقتی
هیچی نمیگه و یه بیسکوئیت رو میذاره تو دهنش... من هم یکی از بیسکوئتا رو برمیدارمو میذارم تو دهنم... از بیسکوئیت بدم میاد ولی از گشنگی بهتره... بعد ازخوردن بیسکوئیتا نگاهی به ماکان میندازم که میبینم دست به جیب کنار شومینه واستاده نگام میکنه
-تا کی باید اینجا بمونیم... میترسم کیهان نگران بشه
اخمی میکنه و میگه: میگی چیکار کنم... ماشین که روشن نمیشه... بارون هم که بیشتر شده...کاری از دستم برنمیاد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۴ عصر
با خشم میگم: همش تقصیر توهه
با بی حوصلگی میگه: دوباره شروع نکن که حوصله ی یه بحث دوباره رو ندارم
بعد با چند قدم خودشو به من میرسونه و میگه: مچ دستت بهتر شده؟
تا میام جواب بدم مچ دستمو تو دستش میگیره و نگاهی بهش میندازه... آروم دستمو ازدستش بیرون میکشمو میگم: خوبه
رو تخت کنارم میشینه و نگام میکنه
-چته.. چرا اینجوری نگام میکنی؟
ماکان: دلم میخواد حرفیه؟
از جام بلند میشم که اون هم بلند میشه و میگه: حق نداری از رختخواب بلند شی؟
با اخم میگم: اونوقت چرا؟
ماکان: چون تا از جات بلند میشی هزار تا دردسر درست میکنی
-من کی دردسر درست کردم؟ چرا دروغ میگی؟
ماکان: بفرما همین تب و لرزی که دیشب کردی کی باعثش بود
-خوب هوس بارون کرده بودم
ماکان: جنالعالی هوس بارون میکنی اونوقت من باید پرستاری کنم
-خوب کسی مجبورت نکرده بود؟
ماکان: خیلی حرف میزنیا... داری مجبورم میکنی از شیوه ی خودم واسه ساکت کردنت استفاده کنم
با پوزخند میگم مثلا میخوای چیکار کنی؟
ماکان با لبخند میگه: مثله اینکه خیلی دلت میخواد بدونی
میخوام چیزی بهش بگم که خودش رو روی من پرت میکنه که رو تخت میفتم خودش هم روم میفته... میخوام دست و پا بزنم که پاهامو با پاهاش قفل میکنه و هر دو تا دستامو با یه دستش میگیره و خیلی آروم لبامو با لباش قفل میکنه و شروع میکنه به بوسیدنم... چشماشو بسته و با آرامش منو میبوسه... هیچ چیز مثله دیروز نیست... خبری از خشم دیروز نیست... قلبم تند تند میزنه... با ملایمت با لبام بازی میکنه... حس میکنم دارم غرق میشم... انگار تو یه دنیای دیگه ام... ناخودآگاه داره چشمام بسته میشه.... نمیدنم چرا ولی دلم میخواد همینجور ادامه بده... نمیدونم چرا خوشحالم که اون همونجور با لبام بازی میکنه و اجازه ی هیچ حرکتی رو بهم نمیده... یاد حرفش میفتم...« من عاشق دست نیافتنی هام... وقتی چیزی رو بخوام به هر قیمتی شده به دست میارم»... تازه به خودم میام... من دارم چه غلطی میکنم... اون میخواد ازم استفاده کنه... من چرا دارم باهاش راه میام... اخمام تو هم میره ... شروع میکنم به تقلا کردن... اما فایده ای نداره اون باز به کارش ادامه میده... ولی من همچنان سعی میکنم ازدستش خلاص شم ولی نمیتونم منکر لذتی بشم که داره بهم میده... تا حالا چنین حسی رو تجربه نکرده بودم... وقتی تقلامو میبینه لباشو از لبام جدا میکنه... هردومون نفس نفس میزنیم... من که نفس کم آورده بودم چند بار نفس عمیق میکشم... با لبخند نگام میکنه میخوام چیزی بگم که دوباره خم میشه و اینبار با یه خورده خشونت به لبام بوسه میزنه و باهاشون بازی میکنه... بعد از یه مدت که خودم هم نمیدونم چقدر گذشته لباشو از لبام جدا میکنه و روی تخت میشینه
همونجور که نفس نفس میزنم میگم: تو... تو...
میپره وسط حرفمو با خنده میگه: طعم لبات خیلی خوشمزه بود... اگه دوباره بخوای حاضر جوابی کنی به نفع من میشه
از عصبانیت دستامو مشت میکنمو میکوبم به سینش که خندش بیشتر میشه و میگه: دختر خودتو از این ناقص تر نکن
با داد میگم: تو چطور جرات میکنی
با خونسردی و ملایمت انگشت اشارش رو روی لبم میکشه و بی توجه به حرفم میگه: طعم لبات خیلی متفاوته
با خشم دستش پس میزنم که از جاش بلند میشه و همونطور که به سمت پنجره میره میگه: بهت گفتم که اگه ساکت نشی از شیوه ی خودم استفاده میکنم
میخوام چیزی بگم که میگه: مثله اینکه تو هم خوشت اومده... چون هنوز خیلی حاضرجوابی میکنی
با این حرفش ساکت میشم... وقتی عکس العمل من رو میبینه از خنده منفجر میشه و دیگه هیچی نمیگه... حوصله ی جروبحث ندارم... میدونم کاره خودش رو میکنه... اعصابم خیلی خورده... چرا داشتم تسلیم میشدم؟... حرفش تو گوشم میپیچه....«مثله اینکه تو هم خوشت اومده»... یعنی واقعا خوشم اومده بود؟... دستمو میذارم رو قلبم... تنده تند میزنه... من چمه؟... نگاهی به ماکان میندازم داره از پنجره به بیرون نگاه میکنه... چرا امروز اینجوری شدم... دلم میخواست به کارش ادامه بده... حتی وقتی که تقلا هم میکردم دوست داشتم به کارش ادامه بده... خدایا منو ببخش من نمیخواستم اینجوری بشه... خودم هم نمیفهمم چم شده... با ناراحتی به ماکان نگاه میکنم و حس میکنم چقدر با خودم غریبه ام... 
-------------------------------
 
همه ی باورهام همه اعتقاداتم همه چیزم نابود شد... اگه دیروز بوسه ای بود با خشونت بود... به زور بود...اما امروز داشتم تسلیم میشدم.. حتی داشتم لذت میبردم... اشک تو چشام جمع میشه... حالم از خودم بهم میخوره... ماکان حق نداشت این کار رو باهام کنه... از ماکان متنفرم... اولین کسی که من رو میبوسه باید عشقم باشه ولی من الان توسط کسی بوسیده شدم که تا حد زیادی از خودش و رفتاراش متنفرم.. پشتش به منه... نباید اشکامو ببینه... سریع اشکی رو که تو چشمام جمع شده با دستام پاک میکنم... من باید مقاوم باشم... نباید تسلیم یه هوس زودگذر بشم... چقدر از خودم بدم میاد... من با اون همه ادعا داشتم در برابر یه بوسه تسلیم میشدم... تنها امیدواری که به خودم میدم اینه که به خودم اومدم... نباید بذارم ماکان از زن بودنم سواستفاده کنه... نمیدونم چقدر گذشته اما با صدای ماکان به خودم میام
ماکان: بارون بند اومده بهتره بریم بیرون ببینم چیکار میتونم کنم
با سردی میگم: لباسامو بدین باید عوض کنم؟
بهت زده بهم نگاه میکنه... وقتی تعجبش رو میبینم با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرمو نگاهی به اطراف کلبه میندازم... چشمم به لباسام میفته به سمت لباسام میرمو اونا رو برمیدارم... هنوز بهت زده نگام میکنه از کلبه خارج میشمو به سمت پشت کلبه میرم تا لباسامو عوض کنم... لباسای ماکان رو هم تا میکنم... کارم چند دقیقه ای طول میکشه... وقتی از پشت کلبه بیرون میام ماکان رو میبینم که با نگرانی به اطراف نگاه میکنه و دنبالم میگرده... چشمش به من میخوره.. با عصبانیت به طرف من میاد و میگه: کدوم گوری رفتی؟
با لحن سردی میگم: رفتم پشت کلبه لباسام رو بپوشم... 
بعد لباسای خودش رو به طرفش میگیرمو میگم: ممنون بابت لباس
با دهن باز نگام میکنه... از منی که همیشه شوخی و خنده میکردم این لحن بعیده... خودم هم اینو خوب میدونم... اما وقتی ببینم کسی داره از رفتارم سواستفاده میکنه ترجیح میدم تغییر کنم... امروز فهمیدم که هر کسی جنبه شوخی و خنده نداره... ماکان وقتی شوخی ها و شیطنتهای من رو دید فکر کرد که میتونه یه مدت خودش را با من سرگرم کنه و بعد هم بره سراغ زندگیش... هر کاری کرد من باز هم همونجور رفتار کردم... بزرگترین اشتباه زندگیم اینه که با همه یه جور برخورد میکنم اینو خیلی دیر فهمیدم اما بالاخره فهمیدم... بالاخره فهمیدم که شوخی و خنده با یه غریبه عواقب خوبی رو برام به همراه نداره.... وقتی میبینم همونجور نگام میکنه خودم به سمت کلبه میرمو لباساش رو روی تخت میذارم... میخوام از کلبه خارج شم که میبینم به در تکیه داده و نگام میکنه و با جدیت میپرسه: چی شده؟
با خودم فکر میکنم که خیلی چیزا شده... همه ی اون کارها رو هم خودت انجام دادی... خودت هم میدونی چی شده... پس چه دلیلی داره که من دوباره توضیح بدم و تو دوباره بهم جواب تکراری بدی
با خونسردی نگاش میکنمو میگم: چیزی نشده... لطفا بگین الان باید چیکار کنیم؟ 
با تعجب نگام میکنه... دهنشو باز میکنه که چیزی بگه اما منصرف میشه... دستشو لای موهاش فرو میکنه و با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه: ماشین که روشن نمیشه فکر کنم بهتره یه مسیری رو پیاده بریم... یه خورده طولانیه اما چاره ای نداریم
سری تکون میدمو میگم: باشه
به سمت در کلبه میرمو میگم: اجازه میدین؟
حرفی نمیزنه و از جلوی در میره کنار.... من هم از کلبه خارج میشم... متفکر پشت سرم راه میادو هیچی نمیگه... من هم ترجیح میدم هیچی نگم... به ماشین که میرسم صبر میکنم بهم برسه
با تعجب میگه: چرا واستادی؟
-بهتره شما جلوتر حرکت کنید من که مسیر رو بلد نیستم
متعجب از رفتارای من سری تکون میده و میگه: باشه
ماکان جلوتر از من حرکت میکنه و من هم پشت سرش راه میفتم... هنوز یه خورده حالم بده... با اون تب و لرزی که من دیشب کردمو با اون غذایی که من خوردم همین که زنده ام جای شکرش باقیه... حدود یک ساعتی داریم راه میریم خیلی خسته شدم اما هنوز به روستا نرسیدیم... از شدت خستگی رو به موتم... ماکان هم با قدمهای بلند حرکت میکنه که هر قدمش دو سه برابر قدمهای منه ... من مجبور میشم تقریبا پشت سرش بدوم... از یه طرف خسته ام و از یه طرف هم غرورم اجازه نمیده ازش بخوام سرعتشو کم کنه... همونجور که با سرعت پشتش حرکت میکنم پام به یه سنگ گیر میکنه و میفتم زمین... ماکان با سرعت به طرفم برمیگرده و میگه: چی شد؟
مچم به شدت درد گرفته... پام هم بدجور پیچ خورد... خدایا دارم دیوونه میشم... همینجور بدشانسی پشت بدشانسی... باز درد پام خوبه ولی مچ دستم بدجور درد میکنه... از شدت اشک یه قطره اشک از چشام سرازیر میشه... خیلی دارم سعی میکنم گریه نکنم....
ماکان به سرعت خودش رو به من میرسونه و کنارم زانو میزنه و میگه: روژان حالت خوبه؟
با همه دردی که دارم میکشم با سردی میگم: ممنون خوبم
میخواد کمک کنه بلند شم که میگم: ممنون خودم میتونم
از عصبانیت دندوناشو رو هم فشار میده و هیچی نمیگه و از من فاصله میگیره... با زحمت از روی زمین بلند میشم... با این پا حتی نمیتونم درست و حسابی راه برم... ماکان بی توجه به من با سرعت راه میره... ولی من آروم آروم پشت سرش حرکت میکنم... هر چی بیشتر راه میرم درد پام هم زیادتر میشه... مچ دستم هم که دیگه غیرقابل تحمله... از شدت درد نفس نفس میزنمو عرق رو پیشونیم میشینه... ماکان خیلی جلوتر از من واستاده و منتظرمه... پشتش به منه و به من نگاه نمیکنه... مسیری که میتونم توی یه دقیقه طی کنم توی ده دقیقه به سختی طی میکنمو خودمو به ماکان میرسونم... با شنیدن قدمهام بی توجه به حال من حرکت میکنه و میگه: اگه بخوای همین جوری بیای از من انتظار نداشته باش برات صبر کنم... من تا همین الان هم کلی دیرم شده.... اینو بهت گفتم که بعد نگی منو گذاشت و رفت... من حوصله لوس بازیهای دخترونه رو ندارم... بهتره مثله بچه ی آدم دنبالم راه بیای
با صدایی که از شدت بی حالی به سختی شنیده میشه میگم: من از اول هم نمیخواستم مزاحم شما بشم اگه اینقدر دیرتون شده میتونید زودتر از من خودتون رو به روستا برسونید
با شنیدن صدام سریع به سمتم برمیگرده و با دیدن حال و روزم با دو قدم بلند خودش رو بهم میرسونه و میگه: روژان چت شده؟
با همون حال خرابم به عقب هلش میدمو از کنارش میگذرم... چند قدم بیشتر نرفتم که خودشو بهم میرسونه و بازوم رو میگیره... متوقفم میکنه و میگه: روژان تو حالت خوب نیست.... بهم بگو چت شده؟
با چشمایی که از شدت درد خمار شده میگم: من حالم خوبه
میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که با اون همه ضعف زورم بهش نمیرسه.... با نگرانی نگام میکنه و مجبورم میکنه رو زمین بشینم... خودش هم روبروم زانو میزنه و میگه: بهم بگو کجات درد میکنه؟
بدجور نفس نفس میزنم... وقتی جوابی از جانبم نمیشنوه داد میزنه و میگه: میگم چه مرگته؟
به زحمت میگم:پام پیچ خورده یه خورده درد میکنه چیز زیاد مهمی نیست
بعد با پوزخند ادامه میدم: شما بهتره زودتر از من حرکت کنید... من خودم میتونم از پس کارهای خودم بربیام
با عصبانیت نگام میکنه و میگه: تو این موقعیت هم دست برنمیداری
بعد از رو زمین بلندم میکنه و منو تو بغلش میگیره
با صدایی که به زور شنیده میشه میگم: خودم میتونم بیام
ماکان: کاملا معلومه... بهتره حرف نزنی که خیلی از دستت کفری ام... اگه همون اول میگفتی اینجوری نمیشد
---------------------
 
دیگه جوابشو نمیدم... اصلا نمیتونم جوابشو بدم...دیگه حتی نای حرف زدن هم ندارم... درد زیاد امونم رو بریده... اشکم از شدت درد در اومده... ماکان متوجه ی اشکام میشه و وایمیسته... منو با نگرانی رو زمین میذاره جلوم میشینه و میگه: روژان حالت خیلی بده؟
خوبه داره میبینه ها... باز میپرسه... یکی نیست بگه مگه کوری... وقتی میبینه جواب نمیدم با اخم میگه: کدوم پاته؟
به سختی میگم: راست
نگاهی به پام میندازه و میگه: فقط پیچ خورده... چون باهاش راه رفتی دردش بیشتر شده
یه جور برام توضیح میده انگار دکتره... اینو دیگه هر احمقی میدونه... منه بدبخت هم اگه نمیخواستم ازت عقب بمونم میتونستم یه خورده استراحت کنم اما جنابعالی اینقدر تند میرفتی که انگار دنبالت کردن... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم مچ دستم رو هم میمالم... از شدت درد چشمامو بستم و لبمو گاز میگیرم... که با صدای داد ماکان از ترس چشمامو باز میکنم... مسیر نگاشو دنبال میکنم... نگاهش روی مچ دستم ثابت مونده
با داد میگه: چرا بهم نگفتی مچ دستت هم درد می....
من نای حرف زدن ندارم و این پسره هی از من بدبخت حرف میکشه... احساس میکنم از شدت درد دارم دارم از حال میرم... چشمام بدجور سیاهی میرن ولی هنوز باز نگهشون داشتم... صدای داد و فریاد ماکان هر لحظه گنگ تر میشه... چشمای من هم کم کم داره بسته میشه... احساس میکنم از زمین کنده میشم و بعد هم از حال میرم و دیگه هیچی از دنیای اطرافم نمیفهمم
چشمامو باز میکنم... رو یه تخت هستم... مثله تخت درمونگاه میمونه... یه سرم بهم وصله... سرمو برمیگردونم که ماکان رو با موهای بهم ریخته جلوی در میبینم... با اخم میاد جلو و میگه: بالاخره بهوش اومدی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون میدمو به سردی میگم: ممنون بابت کمکتون
ماکان بی توجه به حرفم میاد رو صندلی کناره تخت میشینه و میگه: روژان چرا اینجوری حرف میزنی؟ آخه چت شده؟
دردم خیلی کمتر شده... مچ دستم یه خورده درد داره ولی درد پام خیلی خیلی کم شده
-ببخشید این سوال رو میپرسم ولی بنده باید با یه غریبه چه جوری حرف بزنم؟
با اخم میگه: با غریبه هر جور که دلت میخواد ولی با من مثله سابق
-ولی شما امروز برای من از هر غریبه ای غریبه تری
میخواد چیزی بگه که دکتر وارد اتاق میشه... با لبخند به طرفم میادو میگه: دختر تو که زدی خودت رو ناقص کردی
میخندمو با خنده میگم: من نزدم خودش شد
با لحنی که مثلا داره فکر میکنه میگه: هوم... راست میگی بابا... اختیار دست و پامون که با خودمون نیست
-آفرین... از کجا فهمیدی؟
دکتر با مهربونی نگاهی بهم میندازه و میگه: ای شیطون بلا... یه بار از زبون کم نیاری
-اگه کم آوردم از جنابعالی قرض میگیرم
با شیطنت میگه: حرفشم نزن که خودم بهش احتیاج دارم
با صدای بند میخندم که چشام به ماکان میفته که با حرص نگام میکنه ولی من بی تفاوت به حضور ماکان به دکتر میگم: این همه خسیسی اصلا خوب نیستا
دکتر: اگه خوب نیست جنابعالی یه خورده از اون زبونت رو به ما قرض بده
-دکتر از این نوع خساستا واسه من خوبه ولی واسه ی شما بده
با خنده سری تکون میده و میگه: خیلی بلایی دختر
بعد میاد مچ دستمو تو دستش میگیره و نگاهی بهش میندازه و میگه: خدا رو شکر مشکلی نداره فقط یه پماد میدم که اگه چند روز بهش بزنی دردش کم میشه برای مچ پات هم از همون پماد استفاده کن
بعد به طرف در میره و میگه: بهتره یه خورده استراحت کنی
بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج میشه... ماکان همونجور با عصبانیت نگام میکنه... اخماش بدجور توهمه
ماکان: که با غریبه ها اینجور حرف میزنی... میخوای بگی دکتر برات آشناست ولی من غریبه ام
با خونسردی میگم: دکتر هم غریبه ست اما قبلا امتحانشو پس داده... 
ماکان: فکر نمیکنی این همه طرفداری از دکتر اون همه جلوی من براش ضرر داشته باشه
ته دلم خالی میشه... نکنه بلایی سر این بیچاره بیاره
با اخم میگم: منظورتون رو نمیفهمم
ماکان: اگه به بلایی که سر احمد اومد فکر کنی منظورم رو خوب میفهمی
ترس همه ی وجودم رو میگیره... انگار ترس رو تو چشمام میبینه که با پوزخند به طرفم میادو روی صندلی کنار تختم میشینه و میگه: نترس کاری بهش ندارم... تا وقتی پاشو از گلیمش درازتر نکنه کاری بهش ندارم
از این ماکان هیچی بعید نیست بدجور نگرانه دکتر شدم
--------------------------
 
ترجیح میدم چیزی نگم میترسم یه حرفی بزنم تلافی شو سر بقیه در بیاره... هیچکدوم حرفی نمیزنیم... ماکان با لبخند نگام میکنه و من هم زیر سنگینی نگاش معذب میشم ولی به روی خودم نمیارم... بالاخره سرم تموم میشه... ماکان خودش سرم رو از دستم جدا میکنه و به دکتر چیزی نمیگه
ماکان: یه نفرو فرستادم شهر که بره تعمیرکار بیاره... یه نفر دیگه هم فرستادم ویلا که به بچه ها خبر بده
سری به نشونه ی فهمیدن تکون میدمو میگم: حالا ما باید چیکار کنیم؟ کسی نیست ما رو به ویلا برسونه؟
ماکان: اینجا کسی ماشین نداره... همونی رو هم که به ویلا رسوندم با اسب رفته... سوارکاری بلدی؟
با ناراحتی میگم: نه... بعد مردم چه جوری خودشونو به شهر میرسونن؟
ماکان: تا جاده ی اصلی باید پیاده برن... بعد از اون میتونند با اتوبوس برن
-اینجوری که خیلی سخته
ماکان: واسه جنابعالی سخته ولی این مردم عادت دارن
-یعنی الان باید تو روستا منتظر بمونم؟
ماکان: بنده هم مجبورم به خاطر تو منتظر بمونم
-کسی شما رو مجبور نکرده
ماکان: مثله اینکه خبر نداری بیشتر اهالی روستا به خونت تشنه هستن... اگه من برم باید منتظر جنازت باشم
میخوام جوابشو بدم که دکتر با لبخند وارد میشه و میگه: سرمت تموم شده بود؟
ماکان با اخم میگه: تموم شد خودم در آوردم
دکتر با لبخند میگه: کاش خودم رو صدا میزدی
ماکان با سردی میگه: احتیاجی نبود
میپرم وسط حرفشونو میگم: آقای دکتر دیروز دو نفر رو به درمونگاه نیاوردن؟
دکتر: منظورت کیه؟
-عباس و احمد رو میگم که بدجور کتک خورده بودن
دکتر سری به نشونه تاسف تکون میده و به ماکان نگاه میکنه و میگه: اصلا کارتون درست نبود... اون چه بلایی بود که سر بیچاره ها آوردین
ماکان با اخم میخواد چیزی بگه که من اجازه نمیدمو خودم با ناراحتی میگم: حالشون خوبه؟
دکتر: خانم خانما تو که باید خوشحال باشی اون روز بدجور کتکت زدن
-من راضی نبودم که تا حد مرگ کتک بخورن
ماکان با عصبانیت میگه: این عبرتی میشه واسه بقیه که حساب کار دستشون بیاد
دکتر با تاسف سری تکون میده و میگه: زخماشون خیلی عمیق بود... حالا حالاها نمیتونند درست و حسابی کار کنند... شنیدم دامادشون رو هم از کار بیکار کردین
با سرعت رو تخت میشینمو با داد میگم: چــــــــــــــی؟
که هم دکتر و هم ماکان خودشونو به من میرسونند
دکتر: چرا داد میزنی؟
یکم از بلندی صدام کم میکنم و میگم: شما چی گفتین؟
-گفتم زخماشون......
-نه...در مورد دامادشون
دکتر: آها... شنیدم آقا ماکان دامادشون رو هم از کار بیکار کردن
میخوام چیزی بگم که میگه این هفته بدترین هفته ی کاریم بود... اول تو رو اونجور کتک خورده میبینم... بعد از تو دختر یکی از اهالی روستا که تا حد مرگ از پدرش کتک خورده بود... دیروز هم احمد و عباس رو اونطور میبینم
ماکان با اخم به حرفهای ما گوش میده... اخمام میره تو همو میگم: چرا دختره کتک خورده بود؟
دکتر با تاسف سری تکون میده و میگه: مثل اینکه با یه نفر حرف زده بود که نباید میزد... من اول فکر کردم شاید با یه پسر حرف زده
ماکان هم با کنجکاوی به حرفای دکتر گوش میکرد
دکتر: اما بعدش دیدم که پدرش با داد میگه تا تو باشی با اون دختر هرزه حرف نزنی
نگاه من و ماکان بهم گره میخوره... از شدت عصبانیت دستامو مشت میکنم... هر چی دکتر بیشتر حرف میزنه خشم من هم بیشتر میشه
دکتر: مثله اینکه میخوان به زور شوهرش بدن
با صدایی لرزون میپرسم: میدونید میخوان به کی شوهرش بدن؟
دکتر با ناراحتی میگه: به یکی که هم سن باباشه
ماکان به دکتر نگاهی میندازه و میگه: میدونه طرف کیه؟
دکتر: اون روز اون مرتیکه بی غیرت هم با خودشون آورده بودن... اصلا براش مهم نبود همسر آیندش داره جون میده... وقتی گفتم زنت داره جون میده چرا هیچ کاری نمیکنی بهم میگه به زن جماعت نباید رو داد این کتکا براش لازم بود... حیف که هنوز زنم نشده اگه زن من بود با این خودسری ها زندش نمیذاشتم
با داد میگم: غلط کرده
ماکان با نگرانی میگه: خودتو عصبانی نکن
-چه جوری خودم رو عصبانی نکنم... اون دختر به خاطر من کتک خورده
دکتر با دهن باز میگه: چرا بخاطر تو باید کتک بخوره؟
-اون قاسم لعنتی بدجور با من لجه اجازه نمیده من با خونوادش حرف بزنم... اون روز سوسن منو دیدو
با یادآوری اون روز اشک تو چشمام جمع میشه
-بهم گفت بهتره زودتر روستا رو ترک کنم چون بدجور اهالی روستا باهام لج هستن... نگرام بود بلایی سرم بیاد
ماکان با نگرانی نگام میکنه و دکتر با ناراحتی میپرسه : آخه چرا؟
-چون من به پسر عباس جواب رد دادم اون عباس و قاسم لعنتی حرفای نامربوطی رو تو روستا پخش کردن 
دکتر با تعجب میگه: یعنی احمد ازت خواستگاری کرد
-اوهوم
دکتر خندش میگیره اما سعی میکنه خودش رو کنترل کنه
دکتر: باورم نمیشه
-منم باورم نمیشد
-------------------------------------------------------
 
آهی میکشمو به ماکان نگاه میکنم و میگم: هیچ جور نمیشه به سوسن کمک کرد؟
ماکان: اختیار سوسن با پدرشه
-اما وقتی دختر راضی نباشه عقد درست نیست
ماکان: اینجا خیلی وقتا دختر رو به زور به عقد کسی در میارن
دکتر: واقعا برام جای تعجب داره... از وقتی به این روستا اومدم هر روز چیزای عجیب غریب میبینم
-خوبه شما فقط چیزای عجیب غریب میبینید من هم کلی بلا سرم میاد هم چیزای عجیب غریب میبینم
با حرف من خنده ای میکنه و میگه: به خورده دیگه دراز بکش من هم برم به کارام برسم
سری تکون میدم... دکتر هم با لبخند از اتاق خارج میشه.... نگران سوسن هستم... بدجور اعصابم خورد شد... نگاهی به ماکان میندازم الان وقت لجبازی نیست... شاید بتونه بهم کمک کنه... بیچاره ثریا چقدر عذاب میکشه اون از رزا که از همون اول تو آغوش یه نفر دیگه بزرگ شد اون از سوسن که دارن به زور شوهرش میدنو کسی نیست کمکش کنه
اشک تو چشمام جمع میشه
ماکان با ناراحتی میگه: چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی
-من باید به سوسن کمک کنم... مهم نیست چه جوری... من بهش مدیونم 
ماکان: باشه دختر... یکم آروم بگیر... حالت بهتر شد باهم میریم پرس و جو میکنیم ببینیم اون طرف کیه که میخواد با سوسن ازدواج کنه
با چشمای خیسم بهش خیره میشمو با خوشحالی میگم: واقعا؟
با لبخند نگام میکنه و میگه: آره... به شرطی که یه خورده آروم بگیری
سرمو تکون میدمو میگم من آرومم... نمیشه الان بریم؟
خندش میگیره و میگه: بعضی وقتا دقیقا مثله بچه ها میشی؟
وقتی میبینه چیزی نمیگم بازومو میگیره کمک میکنه از تخت بیام پایین
ماکان: پات درد نمیکنه
-نه خوبم
سری تکون میده و میگه: نباید زیاد به پات فشار بیاری
-مراقبم
ماکان: باشه بریم
تا دکتر ما رو میبینه میگه: بهتر نبود یه خورده دیگه استراحت کنی؟
-نه خوبم
دکتر: پس مراقب خودت باش
-باشه حتما... راستی دکتر یادت نیست اسمه اون طرفی که میخواست با سوسن ازدواج کنه چی بود؟
دکتر یکم فکر میکنه و بعد میگه: فکر کنم اسمش قادر بود... اما اینجور که فهمیدم از این روستا نبود
-یعنی از شهر بود؟
دکتر: نه... فکر کنم از روستاهای اطراف بود
-مرسی
دکتر: خواهش میکنم
من و ماکان از دکتر خداحافظی میکنیمو هر دو از درمانگاه خارج میشیم... دلم عجیب گرفته... نمیدونم چرا ولی حس میکنم سوسن رو هم مثله رزا دوست دارم... احساسم دقیقا مثله روزیه که واسه رزا نگران بودم
-الان باید چیکار کنیم؟
ماکان: اول باید بفهمم قادر کیه؟ قاسم دختراشو بیخودی شوهر نمیده
با تعجب نگاش میکنم وقتی تعجبمو میبینه میگه: تا طرف یه پول درست و حسابی بهش نده... یا به پیشنهاد خوب براش نداشته باشه محاله راضی به ازدواج دختراش باشه
ماکان با شیطنت نگام میکنه و میگه: بهتر نیست یکم مهربونانه تر قدم بزنیم
با اخم نگاش میکنمو میگم: همین که دارم راه میرمو فحش نثارتون نمیکنم باید خدا رو شکر کنید
ماکان: چرا باهام اینطور رسمی حرف میزنی؟
-چون خوشم نمیاد کسی از رفتار خوبم سواستفاده کنه
ماکان: اونوقت بنده کی سواستفاده کردم؟
-خیلی زیاد
ماکان: بابت کدوم ماجرا ناراحتی؟
-بابت خیلی چیزا ناراحتم ولی بیشترین ناراحتیم اون بوسه مسخره تون بود
ماکان با شیطنت میگه: من که فکر کردم خوشت اومده
-شما خیلی بی جا کردین که چنین فکری کردین
بعد قدمامو بلندتر میکنم اونم با سرعت بیشتر باهام همقدم میشه و میگه: همه از خداشونه توسط من بوسیده بشن
-ولی من چنین علاقه ای ندارم... شما باعث شدین همه باورهای من زیر سوال بره... 
ماکان: مگه یه بوسه چقدر میتونه مهم باشه؟
-من قبلا هم بهتون گفتم... من دوست دارم همه وجودم برای همسر آیندم باشه... دلم نمیخواد قبل از ازدواج دست کسی بهم بخوره
آهی میکشه میگه: باشه... قول میدم از این به بعد حد و مرزمو بدونم حالا بخند
-نمیخوام... خندم نمیاد
ماکان: مثله اینکه دلت تنبیه میخواد
-خوبه الان قول دادین
ماکان: به شرطی که اذیتم نکنی عملیش میکنم
-من که اصلا کاری بهتون ندارم
ماکان: نکنه دلت میخواد وسط روستا ببوسمت
جیغی میزنم که باعث میشه از ته دل بخنده
ماکان: خیلی بانمکی دختر
با اخم نگاش میکنم که میگه: باشه بابا... چته؟
بعد دستشو میندازه رو شونمو باهام هم قدم میشه... از این همه پرروییش دهنم باز میمونه... بعد از چند دقیقه به خودم میامو میگم: این چه کاریه؟
ماکان با شیطنت میگه: کدوم؟
با خشم میگم: دستتون رو بردارین
ماکان: نشد دیگه... اینا دیگه جز اون حد و مرزه نیست
میخوام چیزی بگم که با عصبانیت میگه: یه کاری نکن اصلا کمکت نکنما
منم با عصبانیت میگم: وقتی قراره کمکی با منت باشه همون بهتر که اصلا نباشه
هردومون با اخم بهم خیره شدیم که یکی از دخترای روستا ما رو میبینه... ماکان همونجور دستش رو شونم هست... دختر هم با یه حالت بدی نگام میکنه... ماکان که متوجه اون دختر میشه... صورتشو نزدیک گوشم میاره و با شیطنا میگه: اینجوری به نفع منه... همه میفهمن مال منی دورت رو خط میکشن
از عصبانیت دارم منفجر میشم... شونمو محکم گرفته نمیذاره از دستش خلاص شم... مجبورم میکنه به سمت اون دختر بریم... دختر که میبینه داریم به سمتش میریم با ترس سر جای خودش وایمیسته... نگاهی به ماکان میندازم با اخم و جدیت همیشگی داره حرکت میکنه... دیگه از ماکان چند دقیقه پیش خبری نیست... به دختره میرسیم که دختر با لکنت میگه: س سل ام... آقـ ا
ماکان پوزخندی میزنه و میگه: سوسن دختر قاسم رو میشناسی؟
دختر به نشونه ی مثبت سری تکون میده که ماکان با داد میگه: زبون نداری؟
دختره با ترس میگه: میشناسم آقا
ماکان: خوبه... شنیدم میخواد ازدواج کنه درسته؟
دختر: بله آقا
ماکان: با کی؟
دختر: یه نفر از روستاهای اطراف
ماکان: قاسم چطوری راضی شده؟
دختر: تو قمار رو دخترش شرط بندی کرد
آه از نهادم بلند میشه
ماکان سری تکون میده و میگه: میتونی بری
دختر یه خداحافظ زیر لبی میکنه و با سرعت از ما دور میشه
-باورم نمیشه
ماکان با اخم میگه: باید حدس میزدم
-حالا باید چیکار کنیم؟
ماکان: باید بفهمم از کدوم روستاهه
-چه جوری؟
ماکان: آدمشو دارم... سریع برام آمار قادر رو میگیره
-پس سریعتر بریم پیشش دیگه
خندش میگیره و سری تکون میده
ماکان: حالا هم داریم همین کار رو مبکنیم
هر کاری کردم راضی نشد با فاصله از من راه بیاد... دستشو انداخت رو شونمو تا رسیدن به مقصد اذیتم کرد... تقلاها و حرص خوردنای من هم چیزی رو درست نکرد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12286')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.