مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان در آغوش مهربانی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Jcicucfufuf امروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶
asra_mehrabi ۳-۴
Bahar_Aseman ۳-۲

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان در آغوش مهربانی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#41
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۶ عصر
ماکان زیر بازوم رو میگیره و با ناراحتی میگه: امروز خودت رو به کشتن میدی

میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و محکم تر میگیره

ماکان: بهتره مقاومت نکنی... همین که تا الان از پا نیفتادی خیلیه

دیگه مقاومت نمیکنم... نه حوصلشو دارم نه توانشو... هر لحظه به جمعیت نزدیک تر میشیم... یه نفر خودش رو روی خاک انداخته و گریه میکنه... بیشتر که دقت میکنم
میبینم خواهرمه... مردم با تاسف به خواهرم نگاه میکنند... کیارش سعی داره رزا رو بلند کنه اما رزا اجازه نمیده... با کمک ماکان به کنار خواهرم میرسم... مردم
با نفرت نگام میکنند اما از ترس ماکان چیزی بهم نمیگن... چشمم به عمه ی رزا میفته یه پوزخند مسخره رو لبشه... هیچ آثار ناراحتی تو چهرش نمیبینم... با صدای رزا
به خودم میام 

رزا با داد میگه: مامان مگه نگفتی زود بیام... من که اومدم پس چرا از تو خبری نیست... مگه قول ندادی همه ی دلتنگیها رو برام جبران کنی

-رزا؟

رزا با چشمای اشکی به سمت من برمیگرده و از جاش بلند میشه وخودش رو تو بغل من میندازه... ماکان دستمو ول میکنه و با ناراحتی کنار کیارش میره

رزا: آجی دیدی برای بار دوم بی مادر شدم

با هق هق میگم: رزایی.........

میپره وسط حرفمو میگه: روژان مامانم واسه همیشه رفت... واسه همیشه ی همیشه بی مادر شدم....

با گریه میگه: دلم هوای آغوشش رو کرده... دلم هوای نوازشاشو کرده... دلم میخواد مثله همون چند روز موهامو ببافه و بگه رزا تو خوشگلترین دختر دنیایی... روژان
من مامانمو میخوام... 

هیچ جوری نمیتونم دلداریش بدم... با هر حرف رزا دلم آتیش میگیره... اشک تو چشمای کیارش جمع میشه... نگام با قاسم میفته که با اخم نگام میکنه... 

رزا: روژان چرا اینجوری شد؟ آخه چرا آجی.... من که به قولم عمل کردم پس چرا مامان بد قولی کرد

--------------------------

اونقدر تو بغل من گریه و زاری میکنه که از حال میره... کیارش به طرف ما میادو رزا رو تو بغلش میگیره... از زمین بلند میکنه و به سمت ماشینش میبره... با بی حالی
نگاش میکنم... هیچ کاری نمیکنم... ماکان با قدم های بلند خودشو بهم میرسونه و دستمو میگیره و با خودش میکشه.. اهالی روستا بدجور نگامون میکنند... اما برام مهم
نیست... هر لحظه از اهالی روستا دورتر میشیم.. با صدای ماکان خودم رو کنار ماشین میبینم...

ماکان: سوار شو

اصلا متوجه نشدم کی به ماشین رسیدیم... کیارش به ما نزدیک میشه و با دیدن حال من با تعجب نگام میکنه و میگه: روژان دیگه چش شده؟

ماکان با ناراحتی میگه: از وقتی شنیده بدجور بی تابی میکنه

کیارش آهی میکشه و هیچی نمیگه

ماکان: الان میخوای کجا بری؟

کیارش با ناراحتی میگه: میرم درمانگاه... حس میکنم رزا فشارش افتاده

ماکان دستمو ول میکنه تا در ماشین رو باز کنه که از شدت ضعف چیزی نمونده بود که نقش زمین بشم... ماکان که میبنه حالم خوب نیست بازوهامو میگیره و با ملایمت کمکم
میکنه تا سوار شم

ماکان: فکر کنم روژان هم بدجور ضعف کرده... یه بار از حال رفته.... الان هم که به زحمت میتونه رو پاش واسته

کیارش با ناراحتی میگه: زودتر به درمونگاه برسونش من هم رزا رو میارم

ماکان سری تکون میده و سوار ماشین میشه... ماشین رو روشن میکنه و به سرعت به سمت بیمارستان میرونه... کم کم چشمام بسته میشنو دیگه هیچی نمیفهمم

چشمامو باز میکنم... رو تخت درمونگاه هستم... یه سرم هم به دستم وصله.. کسی تو اتاق نیست

صدای ماکان رو میشنوم

ماکان: مطمئنی؟

دکتر: آره بابا

ماکان: نفهمیدی موضوع چی بود؟

دکتر: نه... فقط میتونم بگم خیلی کتک خورده بود... همه ی بدنش کبود بود

ماکان: این جور که تو میگی قتل عمد میشه

دکتر: لعنتی ها هر چقدر گفتم با اون ضربه ای که به سرش خورده باید به شهر ببرنش قبول نمیکردن.... وقتی دیدن مرخصش نمیکنم بهم گفتن باشه میبریمش شهر

ماکان: بردنش؟

دکتر: نه 

ماکان: نفهمیدی کی تموم کرد؟

دکتر: دیشب... وقتی گفتم چرا به شهر نبردینش گفتن تاریک بود خواستیم صبح حرکت کنیم

ماکان: به جز خودش دقیقا چه کسایی همراهش بودن؟

دکتر: خواهر و شوهر خواهرش هم بودن

ماکان: یادت هست کی آوردنش؟

دکتر: دیروز بعد از ظهر... فکر نمیکردم اینقدر عوضی باشن

ماکان: از بس ساده لوحی... از این آدم هر کاری برمیاد

دکتر: حالش خیلی خراب بود... مطمننا به شهر هم نمیرسید... به احتمال 80 درصد اگه به سمت شهر هم میرفتن توی راه تموم میکرد

ماکان: نگفتن چه جوری اون ضربه به سرش وارد شده

دکتر: میگن حواسش نبود از پله ها افتاده... وقتی گفتم این کبودی ها چیه؟ اون لعنتی گفت واسه دعوای چند روز قبلشه... انگار با بچه طرفن

ماکان: دخترش همراهشون نبود

دکتر: نه ندیدمش

ماکان: باید یه پرس و جویی کنم ببینم موضوع از چه قرار بوده

اخمام هر لحظه بیشتر تو هم میره... حرفای ماکان و دکتر رو درک نمیکنم... یعنی ممکنه برداشتی که من از حرفای ماکان کردم درست باشه... یعنی دکتر و ماکان در مورد
قاسم و ثریا حرف میزدن... یه چیزی ته دلم میگه حدسم درسته... نفس عمیقی میکشمو منتظر ماکان میمونم... باید بفهمم موضوع از چه قراره

---------------------------------- 

اخمام هر لحظه بیشتر تو هم میره... حرفای ماکان و دکتر رو درک نمیکنم... یعنی ممکنه برداشتی که من از حرفای ماکان کردم درست باشه... یعنی دکتر و ماکان در مورد
قاسم و ثریا حرف میزدن... یه چیزی ته دلم میگه حدسم درسته... نفس عمیقی میکشمو منتظر ماکان میمونم... باید بفهمم موضوع از چه قراره... همینجور که دارم با خودم
کلنجار میرم صدای ماکان رو میشنوم

ماکان: روژان بالاخره به هوش اومدی؟

نگاهی متعجب بهش میندازمو میگم: مگه بیهوش بودم

ماکان سری تکون میده و میگه: از بس گریه و زاری کردی از حال رفتی

دیگه چیزی نمیگم... ماکان رو صندلی کنار تخت میشینه که یاد رزا میفتم

-خواهرم کجاست؟

ماکان: از اونجایی که اتاقای اینجا همه یه تخت دارن... خواهرت تو اون یکی اتاقه

-حالش خوبه؟

ماکان: یه بار بهشو اومد از بس بیتابی کرد دکتر یه آرامبخش بهش زد... الان خوابه

-نمیشه پیش خواهرم برم؟

ماکان: نه... تا سرمت تموم نشه اجازه نمیدم بری

آهی میکشمو میگم: ماکان نفهمیدی ثریا چه جوری فوت شد؟

یکم رنگش میپره اما سعی میکنه خونسرد باشه

ماکان: نه هنوز... از اونوقت تا حالا درمونگاهم از کجا باید میفهمیدم؟

میدونم حرفای دکتر بی ربط با ثریا نیست اما اینم میدونم که از زیر زبون ماکان نمیتونم حرف بکشم... فکری تو ذهنم جرقه میزنه... تصمیم میگیرم عملیش کنم... باید
بگم از همه چیز خبر دارم... اینجوری از همه چیز مطمئن میشم

-ماکان بیخودی برام نمایش بازی نکن... من خیلی وقته بهوش اومدم

رنگش میپره و میگه: چی واسه خودت میگی؟

-من همه ی حرفاتو با دکتر شنیدم

ماکان با عصبانیت از جاش بلند میشه و میگه: روژان هنوز چیزی معلوم نیست

پس حدسم درست بود... آه از نهادم بلند میشه... ماکان تو اتاق قدم میزنه و میگه: تو این مورد نمیشه زود قضاوت کرد

خیلی سعی میکنم آروم باشم... خیلی... دوباره اشک اشک تو چشام جمع میشه...هم من، هم ماکان میدونیم موضوع از چه قراره... ولی نمیدونم چرا هیچکدوم دوست نداریم
باور کنیم

ماکان: بهتره به رزا چیزی نگی

آهی میکشمو با بغض میگم: مگه دیوونه ام

ماکان که صدای بغض آلود من رو میشنوه سرشو بالا میاره و بهم نگاه میکنه... با دیدن اشکام میگه: روژان مثله همیشه باش... چرا اینقدر از خودت ضعف نشون میدی

با لبخند تلخی میگم: من اشک رو نشونه ی ضعفم نمیدونم... گریه آرومم میکنه

ماکان: وقتی سرمت تموم شد تو هم با خواهرت برو ویلا... با اون آرامبخشی که بهش تزریق شده... فکر نکنم حالا حالاها بیدار شه

-حرفشم نزن... من تا نفهمم چی شده هیچ جایی نمیرم

ماکان با اخم میگه: روژان تو حالت زیاد خوب نیست

با اخم میگم: اتفاقا حال من خوبه خوبه... من فقط یه خورده ضعف کرده بودم که اونم با این سرم رفع شد

ماکان: روژان... روژان... روژان.... چرا اینقدر کلافم میکنی؟

-تحمل بی خبری رو ندارم... باید بمونم

ماکان: بعضی موقع دوست دارم از دست تو سرمو بکوبم به دیوار

با شیطنت میگم: خوب مشکلش کجاست... این کارو با کمال میل انجام بده

ماکان با دهن باز نگام میکنه و میگه: روژان تو که تا چند دقیقه ی پیش رو به موت بودی الان داری مسخره بازی در میاری

با شیطنت ادامه میدم: خجالت بکش... مگه دلقکم... اه... اه... مردم عجب بی تربیتایی شدن... به یه خانم متشخص همه چیز تموم توهین میکنند

ماکان: روژان نکنه دیوونه شدی؟

-یعنی میخوای بگی همنشینی با تو در من اثر کرده... ولی فکر نکنم دیوونگی مرض مسری ای باشه

ماکان: تو دیگه کی هستی... تو این شرایط هم.......

میپرم وسط حرفشو با یه لبخند غمگین میگم: خواهرم بهم نیاز داره... با اشک ریختن من بیشتر داغون میشه

آهی میکشمو ادامه میدم: بعضی موقع آدما باید از خودشون بگذرن تا بتونند اطرافیانشون رو حفظ کنند... من هم ترجیح میدم سرپوشی رو احساسات خودم بذارم

ماکان: روژان با دخترای زیادی رو به رو شدم ولی مثله تو توی این دنیا ندیدم... دنیات مثله دنیای بچه ها پاکه پاکه

دستشو میاره جلوی صورتمو گونمو نوازش میکنه... با دست آزادم محکم به دستش میکوبم که با لبخند میگه: خانم کوچولوی سرکش

دستشو عقب میکشه و من با اخم میگم: باز بهت رو دادم پررو شدی

با صدای بلند میخنده و میگه: از این تقلاها و درجا زدنات هم خوشم میاد

با عصبانیت میگم: وقتی کارامون اینجا تموم شد واسه همیشه از این روستا میرم وقتی مادر رزا نباشه پس دلیلی واسه اومدن به روستا نداریم

ماکان با خونسردی میگه: بالاخره که به خواهرت باید سر بزنی

آه از نهادم بلند میشه

ماکان ادامه میده: اینو یادت باشه تا آخر عمرت از دستم خلاصی نداری... بهتره الان به این موضوع ها فکر نکنی 

با عصبانیت نگاش میکنم که کیارش با موهای بهم ریخته وارد اتاق میشه و میگه: چی شد ماکان... روژان بهوش آم.......

با دیدن چشمای باز من میگه: بهوش اومدی؟

سری تکون میدمو میگم: رزا خوبه؟

با لحن غمگینی میگه: میبینی روژان بعد از اینکه این همه صبر کردم الان عشقم رو اینجوری میبینم... داغون... شکسته... ناراحت... گریون

آهی میکشمو میگم: ناراحت نباش کیارش... همه چیز درست میشه

کیارش: امیدوارم... سرمت هم تموم شده برم دکتر رو صدا کنم

ماکان: نمیخواد... خودم سرم رو در میارم

کیارش: اما...

هنوز حرف کیارش تموم نشده که ماکان سوزن سرم رو از دستم خارج میکنه

ماکان: کیارش تو و رزا برگردین ویلا... من و روژان چند جایی کار داریم

کیارش با کنجکاوی میگه: تو و روژان چه کار مشترکی میتونید داشته باشین؟

ماکان: مربوط به ثریاست... دکتر یه چیزایی گفت که فکرم رو بهش مشغول کرده... روژان هم اون حرفا رو شنیده و الان هر چی میگم برگرد ویلا گوش نمیکنه

کیارش: دکتر چی میگفت؟

ماکان همه ی حرفای دکتر رو به کیارش منتقل میکنه

کیارش با اخم میگه: با این حرفایی که تو زدی دیگه شکی نمیمونه

ماکان: ترجیح میدم مطمئن بشم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#42
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۷ عصر
کیارش: روژان بهتره تو هم با من و رزا برگردی ماکان خودش همه چیز رو میفهمه

با اخم میگم: نمیتونم منتظر بشم تا خبری بهم برسه ترجیح میدم خودم همه چیز رو بفهمم

کیارش سری تکون میده و میگه: روژان با این همه کله شقی میترسم آخر یه بلایی سر خودت یاری

ماکان: کیارش تو برو... حواسم به همه چیز هست

کیارش: پس من رزا رو میبرم 

ماکان سری به نشونه ی فهمیدن تکون میده و من هم یه خداحافظی زیرلبی به کیارش میگم

ماکان: اگه حالت بهتر شده آماده شو ما هم بریم

رو تخت میشینمو میگم بهترم... فقط الان میخوای از کجا شروع کنی؟

ماکان: یه نفرو فرستادم دنبال مباشرم... خونه اش نزدیکه الان میرسه

-بهتر نیست از همسایه ها شروع کنیم؟

ماکان: فکر میکنی حقیقتو بگن؟

-ماکان چرا اینجور برخورد میکنی همسایه ها که دیگه همدست قاسم نیستن اونا همیشه واسه ی ثریا دل میسوزوندن

ماکان: اونا قاسم رو ول نمیکنند تا از تو طرفداری کنند

-قرار نیست از من طرفداری کنند... فقط میخوام ازشون در مورد اون اتفاق بپرسم... دشمن خونی من که نیستن

ماکان با پوزخند میگه: اشتباه تو همینجاست که همه ی اونا رو دوست خودت میدونی... اونا فکر میکنند تو من رو به احمد ترجیح دادی... کسی که ارباب رو به رعیت ترجیح
بده برای اونا میشه دشمن

-ز بس این مردم رو اذیت کردی تا باهات دو قدم راه میام مردم هزار جور فکر بد در موردم میکنند چرا اینقدر با اهالی بد برخورد میکنی

اخماش میره تو همو میگه: انتظار داری باهاشون چه جور برخورد کنم اگه با جدیت باهاشون رفتار نشه فردا همون بلایی رو سر من میارن که سر تو آوردن

با صدای نسبتا بلندی میگم: ماکان

ماکان: چیه؟ مگه دروغ میگم... قاسم و عباس اون همه کتکت زدن اهالی روستا کجا بودن؟

با پوزخند میگه: فقط نظاره گر ماجرا... حتی یه کمک هم بهت نکردن

همین اهالی که الان داری سنگشون رو به سینه میزنی پاش که برسه تیکه تیکت میکنند... فکر میکنی چرا الان سالمی چون من کنارت بودم... خواهرت داشت رو خاک گریه میکرد
کجا بودن اون اهالی که دلداریش بدن... نگاه های پر از نفرتشون رو چی میگی... اون تهمتهایی که با یه حرف عباس همه جا پخش کردن رو چیکار میکنی؟

-اهالی روستا آدمای ساده ای هستن... اونا فکر میکنند هر چیزی رو که میبینند درسته... اگه عباس این حرف رو بین دوستام هم پخش میکرد ممکن بود شایعه بشه... دیگه
چه برسه به اهالی این روستا که عباس از خودشونه

ماکان: حرفاتو اصلا قبول ندارم... تو با اینکه با من زندگی میکردی بخاطر اون پیرمرد کتک خوردی وقتی این ماجراها رو دیدن پس چطور باز در موردت اون مزخرزفات رو
پخش کردن... اگه با این مردم با مهربونی رفتار بشه فقط و فقط از آدم سواستفاده میکنند

با خشم میگم: ماکان اون بچه هایی که امروز دیدیم چه گناهی دارن... اون همه خشونت لازم نیست... جدی باش ولی حداقل خشن نباش

ماکان با اخم میگه: چند بار بهت بگم رفتاری که من میکنم به خودم ربط داره... من هرجور دلم بخواد با رعیتم برخورد میکنم... خوشم نمیاد تو کارام دخالت کنی

میخوام چیزی بگم که مباشر جلوی در ظاهر میشه... با دیدن ماکان میگه: سلام آقا... با من کار داشتین؟

ماکان با اخم میگه: دنبال من بیا

و با این حرف به سمت در میره و از اتاق خارج میشه....مباشر هم پشت سرش حرکت میکنه... از روی تخت بلند میشم... حالم خیلی بهتر شده... دستی به لباسام میکشم...
امروز هر طور شده باید این لباسام رو عوض کنم و یه دوش بگیرم... همینجور که با خودم فکر میکنم از اتاق خارج میشم که دکتر رو میبینم

-سلام دکتر

دکتر: به به سلام بر روژان خانم گل

با لبخند غمگینی میگم: دکتر چه خبرا؟

دکتر: خبر سلامتی

میدونم ماکان ازش خواسته چیزی در مورد ثریا بهم نگه... وقتی خودم میدونم دیگه دلیلی نداره بخوام دوباره ازش بخوام حرفی بزنه... 

-خدا رو شکر

دکتر با لحنی غمگین میگه: بهت تسلیت میگم

آهی میکشمو میگم: ممنون، حال خواهرم چطور بود؟

دکتر با ناراحتی میگه: تحمل این ضربه براش خیلی سخت بود زیاد بی تابی میکرد... یه آرام بخش بهش زدم

-کیارش خواهرم رو با خودش برد؟... اگه هست یه سر بهش بزنم

دکتر: نه نیستن... کیارش خواهرتو با خودش به ویلا برد

آهی میکشمو میگم: ممنون دکتر... خیلی به من و خواهرم لطف کردین

دکتر: این حرفا چیه... من وظیفم رو انجام دادم

دیگه چیزی نمیگم یه خداحافظی زیرلبی میکنمو ازش دور میشم... میخوام از درمونگاه خارج بشم که با شنیدن صدای ماکان متوقف میشم... هنوز از درمونگاه خارج نشدم اما
ماکان و مباشر بیرون درمونگاه دارن باهم حرف میزنند اونا منو نمیبینند اما من اونا رو میبینم

ماکان: فقط همین؟

مباشر: بله آقا... اهالی در همین حد میدونند

ماکان:باشه... فعلا میتونی بری

مباشر میخواد بره که ماکان صداش میکنه و میگه: راستی از عباس خبر داری؟

-بله آقا حال و روز خودش و پسرش زیاد خوب نیستن... شما هم که اخراجشون کردین و به روستاهای اطراف هم سپردین که بهشون کار ندن الان در به در دنباله کارن... دامادشون
بعضی موقع میره شهر کار میکنه اما زندگیشون خیلی سخت میگذره

ماکان با اخم میگه: به دامادش کمک کن که تو روستاهای اطراف یه جایی کار کنه... نفهمه که من گفتم

مباشر: آقا نمیشه تو روستای خودمون بهش کار بدین؟ زنش حامله ست

ماکان با داد میگه: خوشم نمیاد رو حرفم حرف بزنی

مباشر با ترس میگه هر چی شما بگین

مباشر میخواد بره که ماکان با تحکم و جدیت میگه: بهش کمک کن تو همین روستا کار کنه... اما اجازه نده عباس و احمد حتی تو روستاهای اطراف هم کار پیدا کنند اگه
ببینم سرپیچی کردی من میدونم و تو

مباشر: آقا خیالتون راحت... کار درستی کردین که اجازه دادین همین جا کار کنه

ماکان با خشم میگه: درست و نادرست بودنش به خودم مربوطه... دیگه برو

مباشر به سرعت از ماکان دور میشه... ماکان چند لحظه ای صبر میکنه و بعد میخواد به داخل درمونگاه بیاد که من از درمونگاه خارج میشم با دیدن من لبخندی میزنه و
میگه: اومدی؟

نمیخوام بفهمه که حرفاشو شنیدم... خودمو به بیخبری میزنمو میگم: اوهوم... مباشر چی میگفت؟

ماکان: بریم تو ماشین بهت میگم

----------------------- 

باشه ای میگمو اونم جلوتر از من به سمت ماشین حرکت میکنه من هم پشت سرش آروم آروم قدم برمیدارم... همینجور که پشت سرش حرکت میکنم به حرفای ماکان و مباشر فکر
میکنم... نگاهی به ماکان میندازم دستاش تو جیب شلوارشه و با قدمهای استوار به سمت جلو حرکت میکنه... از فکر اینکه داماد عباس رو برگردوند سر کار خوشحال میشم...
پس اونقدرا هم بد نیست... هنوز انسایت تو وجودش نمرده... تو این چند روز بدجور احساس عذاب وجدان میکردم از فکر اینکه من باعث اخراج شوهر منیر شده بودم داغون
میشدم... تو اون مدتی که خونه عباس بودم هیچ رفتار بدی از اون بنده خدا ندیده بودم... خوشحالم که یه سرکارش برمیگرده... از فکر اینکه منیر حامله ست لبخندی رو
لبام میشینه... با صدای ماکان به خودم میام

ماکان با اخم میگه:روژان

-هوم؟

ماکان: حواست کجاست؟ میدونی چند بار صدات کردم... سوار شو

چیزی نمیگم فقط سری تکون میدمو سوار ماشین میشم... ماکان هم سوار میشه و میخواد ماشین رو روشن کنه که میگم: مباشر چی میگفت

با اخم میگه: تو راه بهت میگم

-همین الان بگو

از روشن کردن ماشین منصرف میشه و میگه: چیز زیادی نمیدونه... همون حرفای دکتر فقط تنها چیزی که دستگیرم شد علت دعواشون بود

-واسه ی چی دعواشون شد

ماکان: به خاطر سوسن

-چی؟

ماکان: به خاطر سوسن دعواشون شد

-اینو که فهمیدم منظورم اینه مگه سوسن چیکار کرده بود؟

ماکان: سوسن کاری نکرده بود بخاطر بهم خوردن ازدواج سوسن قاسم اعصابش خورد شد

-ماکان چرا نسیه حرف میزنی... مثله بچه ی آدم بگو من بفهمم

ماکان با حرص نفسشو بیرون میده و میگه: اینجور که مباشر میگفت قاسم و قادر سر یه مبلغی شرط بندی میکنندو قاسم هم میبازه چون قاسم اون پول رو نداشته قادر میگه
من از پولم میگذرم به شرطی که سوسن رو به عقد من دبیاری... قاسم هم از خدا خواسته قبول میکنه... اما وقتی ما میریم با سلطان حرف میزنیم و سلطان هم قادر رو میترسونه...
قادر میاد میگه من پولمو میخوام معلوم نیست دخترت با کدوم کدوم پسری سر و سری داره که سلطان ازش دفاع کرده... قاسم عصبانی از اتفاقات پیش اومده سوسن رو زیر
مشت و لگد میگیره... زن قاسم میاد جلوش رو بگیره که قاسم اونم میزنه سیاه و کبود میکنه... تمام چیزایی که مباشر میدونست همین بود

-یعنی چی؟ الان سوسن کجاست؟ نکنه بلایی سر سوسن بیاره؟

ماکان: تو قبرستون بود... من دیدمش

-ماکان باید به سوسن کمک کنم... دوست نداره با اون قاتل عوضی تو یه خونه باشه؟

ماکان: میگی چیکار کنیم؟

-شاید همسایه ها بیشتر بدونن

ماکان سری تکون میده و میگه: من میگم سوسن رو پیش رزا ببریم

با سر حرفشو تائید میکنم و میگم: ولی قاسم نمیذاره

با پوزخند میگه: یه کاری باهاش میکنم که دیگه بدون اجازه ی من جرات نفس کشیدن هم نداشته باشه

-نمیشه ازش شکایت کرد؟

ماکان: اول باید بفهمیم اون ضربه چه جوری به سر زنش وارد شده

با پوزخند میگم: اینو فقط خودش میدونه

ماکان: اشتباه نکن... سوسن هم میدونه

با دهن باز نگاش میکنم... بعد از مدتی به خودم میامو میگم: یعنی ممکنه سوسن علیه پدرش اقدامی کنه

ماکان: نمیدونم

-فکر نکنم راضی بشه

ماکان: یادت نره اگه قاسم پدرشه اون کسی هم که فوت شده مادرشه

-ماکان زودتر به سمت خونه ی قاسم برو

ماکان باشه ای میگه و ماشین رو روشن میکنه و به سمت خونه ی قاسم میرونه

با ناراحتی میگم: تو این مدت خیلی بد آوردیم... بدترین اتفاقی که میتونست بیفته همین بود... اصلا فکرش هم نمیکردیم... من و رزا عجب روزای مزخرفی رو میگذرونیم

ماکان: واقعا نمیدونم چی بگم

-حق داری... چون خودم هم دیگه نمیدونم چی باید بگم... حتی نمیدونم چه جوری باید به رزا دلداری بدم

ماکان: حال خودت خوبه؟

-بد نیستم... بهترم

ماکان: حالا میخوای سوسن رو با خودت بیاری؟

آهی میکشمو میگم: اگه راضی بشه آره

ماکان: بهتره وقتی رسیدیم تنها داخل خونه نری

با پوزخند میگم: اول ببین در رو برام باز میکنند

خندش میگیره و میگه: تا با منی مطمئن باش همه ی درها برات باز میشن

-بابا اعتماد بنفس

ماکان: شوخی نمیکنم جدی میگم

-بهتره داخل خونه نیای

ماکان با اخم میگه: اونوقت چرا؟؟

-دوست ندارم هزارتا حرف و حدیث دیگه هم به این شایعه ها اضافه بشه... بهتره تو ماشین بمونی تا برگردم

ماکان: یعنی بفرستمت تو دهن گرگ

-فکر نکنم با اون کتکایی که تو به سلمان زدی دیگه روم دست بلند کنند

ماکان: من که شک دارم... اگه فکر کردی اینبار کوتاه میام کور خوندی؟

-یه پیشنهاد

ماکان با اخم میگه: این بار دیگه چه نقشه ای کشیدی؟

-ببین ماکان من میرم داخل اگه سر و صدا شد بیا... اگر هم که سر و صدا نشد یعنی سالمم دیگه

ماکان: یعنی بیام با خاک انداز جمعت کنم... اون موقع دیگه وجود من چه فایده ای داره

با خنده میگم: فواید زیادی داره... مهمترینش همون جمع کردنمه

ماکان همونطور که داره حرص میخوره با حرف من لبخندی رو لباش میشینه و میگه: حرفشم نزن

--------------------- 

چشمامو مظلوم میکنمو با مظلومیت نگاش میکنمو میگم: خواهش میکنم

با مشت رو فرمون میکوبه و میگه: امان از دست تو

دیگه تا رسیدن به مقصد هیچکدوم حرفی نمیزنیم وقتی به مقصد میرسیم با اخم میگه: فقط ده دقیقه منتظرت میشم اگه نیومدی من میام... شیرفهم شد؟

با خوشحالی میگم: واقعا؟

ماکان: برو تا نظرم عوض نشده

میخوام از ماشین پیاده شم که تازه یادم میفته تا به خونه ی قاسم برسم خودش ده دقیقه طول میکشه

با اخم میگم:من که تا به خونه ی قاسم برسم حدود ده دقیقه طول میکشه... ماکان منو مسخره کردی؟ 

ماکان با نیشخند میگه: مگه بیکارم... تو ذاتا آدم مسخره ای هستی دیگه احتیاجی نیست کسی جنابعالی رو مسخره کنه

با داد میگم: ماکان

دستاشو به علامت تسلیم بالا میاره و میگه: فقط بیست دقیقه... از همین الان هم شروع شد... اگه یه دقیقه هم دیر برسی من همونجام

لبخندی رو لبام میشینه و میگم: باشه

سریع از ماشین بیرون میپرم به سمت خونه ی قاسم میرم... وقتی به خونه ی قاسم میرسم با پا به در میکوبم... بعد از چند لحظه صدای قدم های یه نفرو میشنوم و در نهایت
در باز میشه... سلمان رو جلوی در میبینم.... تا منو میبینه اخماش تو هم میره و میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی؟

با اخم میگم: سوسن کجاست؟

سلمان با لحن خشنی میگه: اونش به توی هرزه ربطی نداره

درو به شدت هل میدمو از کنار سلمان میگذرم

سلمان با داد و بیداد میگه: کجا... همینجور سرت رو انداختی پایینو تو خونه مردم میری

با پوزخند نگاهی بهش میندازمو به داخل خونه میرم... آدمای زیادی تو خونه هستن... قاسم تا منو میبینه از جاش میپره و میگه: تو اینجا چیکار میکنی؟

بعد با داد میگه: سلمان کدوم گوری هستی؟... بیا این دختره رو از خونه بیرونش کن

با خونسردی میگم: زدی زنتو کشتی الان هم با بیخیالی پا روی پا انداختی؟... ولی بدون کور خوندی هر جور شده ازت شکایت میکنم... دکتر همه چیز رو بهم گفته

رنگ از روی قاسم میپره... اما خواهرش از جاش بلند میشه و با داد میگه: دختره ی غربتی تو کی هستی که تو زندگی ما دخالت میکنی؟

با پوزخند میگم: تو دیگه خفه شو... امروز نه تنها یه قطره اشک از اون چشمات بیرون نیومد بلکه تو خاکسپاری داشتی با پوزخند به من نگاه میکردی... دکتر همه چیز
رو به من گفت بدون پای تو و شوهرت هم گیره... خوب میدونم اون روز به زور ثریا رو از درمونگاه به خونه برگردوندین

با داد میگه: گم شو بیرون... اون ثریای گور به گور شده کور بود پله ها رو ندید تقصیر ما چیه... از اول هم لیاقت داداشم رو نداشت

با صدایی بلندتر از خودش میگم:اولا اون کسی که لیاقت نداشت اون داداش جنابعالیه.... زندگی ثریای بیچاره به پای یه مرد قمارباز و بی احساس تباه شد... ثانیا هیچ
جای دنیا ندیدم که کسی از پله پرت بشه بعد هم بدنش هم سیاه و کبود بشه... از کجا معلوم خودتون پرتش نکرده باشین؟

با عصبانیت میگه: خفه شو... چرا چرت و پرت میگی؟

-من فقط و فقط حقیقت رو میگم

با فریاد میگه:تویی که هر شب تو بغل یه نفر هستی از اون زنیکه دفاع میکنی... همه مون خوب میدونیم که یه روز تو بغل اون اجنبی بودی.. یه روز تو بغل احمد... معلوم
نیست تو شهر با چند نفر خوابیدی... معلوم نیست اون خواهر کثافتت هم با چند نفر خوابیده که راضی به ازدواج نشده

به سمت میرمو یه سیلی محکم مهمونش میکنمو میگم: بهتره حرف دهنت رو بفهمی

با بهت نگام میکنه باورش نمیشه که روش دست بلند کردم... همه با دهن باز به این صحنه نگاه میکنند.... بعد از چند دقیقه به خودش میاد از عصبانیت منفجر میشه: تو
دختره ی هرزه به چه جراتی رو من دست بلند میکنی؟

با خونسردی میگم: بهتره مراقب باشی چی از اون دهنت بیرون میاد... چون هیچ تضمینی نمیدم که این کارو تکرار نکنم

به پسرای خودش و قاسم میگه: چرا بیکار واستادین... از خونه پرتش کنید بیرون

تو همین موقع صدای در شنیده میشه... یکی داره با مشت به در خونه میکوبه... قاسم با داد میگه: یکی بره اون در کوفتی رو باز کنه

بعد به پسرا میگه: چرا واستادین اینو هم از خونه پرتش کنید بیرون

خیلی محکم سر جام وایمیستمو میگم: تا سوسن رو نبینم هیچ جا نمیرم

سلمان با یکی دیگه از پسرا دارن به طرفم میان که خواهر قاسم میگه: هه... میخوای سوسن رو هم ببری تقدیم ارباب کنی... تا یه پولی به جیب بزنی

-همه مثله شماها نیستن... که یه دخترشون رو توی قمار ببازن... یکی دیگه شون رو هم دوبار بفروشن... معلوم نیست سر بقیه چه بلاهایی آوردین

سلمانو اون پسره بهم میرسنو دستامو میگیرن تا منو از خونه بیرون ببرن

که خواهر قاسم با داد میگه: فکر میکنی از کثافت کاریهات خبر ندارم... همه میدونند که اینبار تو طعمه اون اجنبی هستی... بعد از چند روز مثله آشغال از این روستا
پرتت میکنه بیرون

قاسم هم با پوزخند نگام میکنه 

میخوام چیزی بگم که با صدای داد ماکان به خودم میام.... 

ماکان خطاب به خواهر قاسم با داد میگه: جنابعالی چه.... خوردی؟

ترس رو توی چشم تک تک افراد میبینم... رنگ از روی قاسم و خواهرش میپره... 

---------------------- 

ماکان نگاهی به سلمان و اون پسره میندازه و اخماش تو هم میره...با عصبانیت داد میزنه دستشو ول کنید؟

سلمان رنگش بدجور پریده... اون پسره سریع دستمو ول میکنه و از من دور میشه... سلمان هم با ترس دستمو ول میکنه و چند قدم از من فاصله میگیره

ماکان که خیالش از بابت من راحت میشه سمت عمه ی رزا میره و میگه: جنابعابی چی داشتی میگفتی؟

عمه ی رزا با تته پته میگه: آقا من منظورم به شما نبود... من فقط میخواس............

ماکان با داد میپره وسط حرفشو میگه: خفه شو... من خودم هر چیزی رو که لازم بود شنیدم

قاسم میاد طرف ماکانو میگه: آقا خواهرم منظور بدی نداشت

ماکان با پوزخند نگاش میکنه و میگه: که منظوری بدی نداشت... 

ماکان چند قدم فاصله ی بین خودش و قاسم رو طی میکنه و قدم به قدم بهش نزدیکتر میشه... قاسم با ترس نگاش میکنه... از هیچکس هیچ صدایی در نمیاد

ماکان دقیقا رو به روی قاسم وایمیسته و با داد میگه: جنابعالی لازم نیست از خواهرت دفاع کنی... چون بیشتر از خواهرت از تو شاکی ام... جدیدا خیلی دل و جرات پیدا
کردی... اون شایعه ها رو با عباس تو روستا پخش کردی فکر کردی ساکت میشینم

قاسم : آقا من از هیچ چیز خبر ندارم

ماکان با خونسردی میگه: بهتره به فکر یه کار جدید باشی چون هم خودت هم سلمان پسرت، هر دوتاتون اخراجین

قاسم به التماس میفته و میگه: آقا تو رو خدا

ماکان با پوزخند میپره وسط حرفشو میگه: به دخترت بگو بیاد

قاسم با ناراحتی میگه: اما آقا.........

ماکان با داد میگه: گفتم دخترت رو صدا کن

قاسم با بی میلی به یکی از دخترا اشاره میکنه و اون هم میره تو یه اتاق و بعدش هم همراه سوسن از اتاق خارج میشه... سوسن با مظلومیت به من و ماکان نگاهی میکنه
و بعد سرش رو پایین میندازه... یه سلام زیر لبی میگه و دیگه حرفی نمیزنه... ذقیق نگاش میکنم... گوشه ی لبش پاره شده و یه خورده هم صورتش کبوده... کبودیش زیاد
تو چشم نیست... آهی میکشمو به طرفش میرمو دستش رو میکشمو در برابر چشمهای پرکینه ی قاسم و خواهرش و سلمان، سوسن رو به حیاط میبرم...

با ناراحتی میگم: سوسن حالت خوبه؟

اشک تو چشماش جمع میشه و میگه: چرا اینجا اومدی؟

-به خاطر تو... تو و رزا برام فرقی ندارین... من ماجرای ازدواج اجباریتو شنیدم

با گریه میگه: من نمیخوام بهم کمک کنید... با کمک شما بیشتر بهم فشار میارن

-من اومدم ببرمت

سوسن با هق هق میگه: من نمیخوام بیام

-سوسن کمکت میکنم زندگیتو نابود نکن... میدونی اگه با سلطان صحبت نکرده بودم تا حالا هزار بار زن اون مردی که همسن بابات بود شده بودی.. اونم بخاطر کی... قاسم

سوسن به زحمت میگه: برام مهم نبود... اگه ازدواج میکردم حداقل مادرم الان زنده بود

اشک تو چشمام جمع میشه و اونو تو بغلم میگیرم... اونم که انگار یه آغوش گرم پیدا کرده تو آغوشم اشک میریزه و زیر لب چیزایی رو زمزمه میکنه که من هیچی نمیفهمم

بعد از چند دقیقه ای که آرومتر میشه از بغلم میاد بیرون

با مهربونی میگم: سوسن چه بلایی سر مامانت اومد؟

سوسن: اون روز بابا با عصبانیت اومد خونه و کلی کتکم زد... هی میگفت اونقدر با قادر بد حرف زدی که از ازدواج باهات منصرف شده و الان پولشو از من میخواد... مامان
که صحنه رو میبینه طاقت نمیاره و به سمت من میاد تا بهم کمک کنه... اما بابا عصبانی تر میشه و مامان رو هم زیر مشت و لگد میگیره... بعد از اینکه همه عقده هاش
رو سر مامان خالی میکنه من رو کشون کشون سمت حیاط میاره و رو زمین پرت میکنه بعدش هم با کمربند به جونم میفته... مامان با اون همه کتکی که خورده بود خیلی بیحال
بود اما از اونجایی که تحمل زجر کشیدن من رو نداشت میخواست بیاد تو حیاط که نجاتم بده... اما از پله ها سقوط میکنه و سرش محکم به زمین میخوره و از حال میره


آهی میکشمو میگم: دکتر به قاسم گفت حتما به شهر ببرینش اما باز اونو آوردن خونه

سوسن با گریه میگه: بابا میخواست مامان رو به شهر ببره... اما عمه میگفت همین کارا رو کردی که همه سرت سوار شدن... نباید بهشون رو بدی... الکی خودشو به موش
مردگی زده

با چشمای اشکی میگم: سوسن بیا با من و رزا زندگی کن... میترسم بلایی سرت بیارن

--------------------------  

سوسن:روژان من نمیتونم بیام... من خونه و زندگیم همینجاست نمیتونم ترکشون کنم... نگران من نباش

آهی میکشمو میگم: سوسن شماره و آدرس من و رزا رو که داری؟

به نشونه ی مثبت سری تکون میده

-هر وقت هر کاری داشتی تعارف نکن... فقط کافیه یه زنگ برامون بزنی سریع خودمون رو میرسونیم... فعلا هم یه ویلا نزدیکای ویلای ماکان گرفتم.. همون ارباب رو میگم...
هر وقت کاری داشتی ما همون جا هستیم... البته فعلا با ماکان و ماهان زندگی میکنیم چون ویلای ما برای زندگی مناسب نیست ولی مطمئن باش اون حرفایی که در مورد من
و رزا میزنند هیچ کدوم درست نیست

با لبخند غمگینی میگه: میدونم روژان... بهتره بیشتر از این تو و رزا خودتون رو به دردسر نندازین

-دردسر نیست گلم... ما باید در شرایط سخت کنار هم باشیم کنار هم بودن در روزای خوش که کاری نداره... بهتره بریم داخل میترسم با صحبت کردن بیشتر باهات باز هم
برات مشکلی درست کنم... فقط حرفام یادت باشه هر وقت کمک خواستی میتونی رو من و رزا حساب کنی

سوسن سری به نشونه ی باشه تکون میده و با همدیگه به داخل خونه میریم... قاسم داره به ماکان التماس میکنه ولی ماکان با خونسردی به دیوار تکیه داده... دستاشم
تو جیبش گذاشته و به قاسم نگاه میکنه و هیچی نمیگه... همین که من و سوسن داخل میشیم... ماکان بدون توجه به التماسای قاسم به سمتمون میادو خطاب به من میگه: چی
شد؟

آهسته طوری که بقیه نشنون با ناراحتی میگم: نمیاد

با اخم نگاهی به سوسن میندازه و میخواد چیزی بگه که منصرف میشه و به من میگه: بریم؟

سری تکون میدمو میگم: بریم

قاسم: آقا تو رو خدا بذارین برگردم سر کارم

ماکان با داد میگه: خفه شو... فکر نکن تنبیهت تموم شده... هنوز این اولشه

بعد برمیگرده سمت منو به آرومی میگه: بریم

و خودش جلوتر از من حرکت میکنه... من هم از جلوی نگاه های پرکینه ی قاسم و خواهرش و بچه هاشون از خونه خارج میشمو پشت سر ماکان حرکت میکنم

ماکان وایمیسته تا بهش برسم و بعد باهام همقدم میشه و میگه: سوسن چی میگفت؟

آهی میکشمو ماجرا رو براش تعریف میکنم

ماکان:اگه میومد جای تعجب داشت

-از اول هم زیاد امیدوار نبودم

ماکان: نمیتونه از پدرش بگذره و همراه ما بیاد

-تو اسم اون رو میذاری پدر... من میترسم باز یه بلایی سر سوسن بیاره

ماکان متفکر میگه: واقعا نمیدونم چی بگم

-از دست قاسم خیلی کفری ام

ماکان: حقش بود یه بلایی سر قاسم بیارم

-ماکان این حرفو نزن... هر چقدر هم که اذیت بشی درست نیست با شلاق به جون مردم بیفتی

ماکان که انگار یه چیزی یادش اومده باشه وایمیسته... با تعجب نگاش میکنمو میگم چیزی شده؟... با اخم با یه دستش چونمو میگیره و صورتم رو با دقت نگاه میکنه

با بی حوصلگی میگم: چی شده؟

ماکان: کتکت زدن؟

-نه... چرا اینو میگی؟

چونمو ول میکنه و میگه: سلمان و پسرعمه اش میخواستن چه غلطی کنند؟

-هیچی... میخواستن از خونه بیرونم کنند

با اخم میگه: وقتی میگم باهات بیام دلیل دارم... ولی جنابعالی به حرف هیچکس گوش نمیدی... بفرما اینم عاقبتش

-ای بابا... چرا شلوغش میکنی... فعلا که چیزی نشده

با تاسف سری تکون میده و میگه: شب شد بهتره زودتر به ویلا برگردیم

-با اینکه یه خورده نگرانه سوسنم ولی دیگه چاره ای نیست

به سمت ماشین میریمو سوار میشیم... ماکان ماشین رو روشن میکنه و بدون هیچ حرفی به سمت ویلا میرونه... همینجور که به آینده فکر میکنم با صدای ماکان به خودم میام

ماکان: روژان

نگاهی بهش میندازمو میگم: هوم؟

ماکان: میخواین برگردین؟

-نمیدونم... از یه طرف به کیارش قول دادم کمکش کنم... از یه طرف اگه اینجا بمونیم روحیه ی رزا داغون تر میشه...خودم هم دیگه نمیدونم چیکار باید کنم؟

دیگه چیزی نمیگه... من هم ساکت میشمو به امروز فکر میکنم که به مباشر در مورد داماد عباس حرف زد... نگاهی بهش میندازم پشت این چهره ی خشن میتونه یه آدم مهربون
باشه... به امروز فکر میکنم که به خاطر من به قاسم آسیبی نرسوند... به این فکر میکنم که چقدر بهم کمک کرد... خودم هم نمیدونم از زندگی چی میخوام... اون خشن
و زود عصبی میشه... اون همه بلا سرم آورده... به زور میخواد منو ماله خودش کنه... نگامو ازش میگیرمو به جاده خیره میشم... با این همه بلایی که سرم آورده چرا
به این راحتی از اشتباهاتش میگذرم.. مگه من نگفته بودم اگه قرار باشه بعد از قاسم از کسی متنفر باشم اون فرد فقط و فقط ماکانه... پس چرا الان ته دلم تنفری بهش
ندارم... خودم جوابمو میدمو میگم: تنها دلیلش اینه که بهم کمک کرده

آهی میکشمو ترجیح میدم دیگه بهش فکر نکنم...دنیای من و ماکان خیلی متفاوته... نمیشه با این همه تفاوت کنار اومد... یه چیزی ته دلم میگه:مطمئنی نمیشه با تفاوتها
کنار اومد؟... اخمی رو صورتم میشینه و با جواب قاطعی به خودم میگم: نه نمیشه... من به ماکان هیچ علاقه ای ندارم پس نمیتونم باهاش بمونم... فقط و فقط مدیونشم
چون خیلی بهم کمک کرده

با صدای ماکان به خودم میام که میگه: چی شده؟ چرا اخم کردی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#43
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۹ عصر
به آرومی میگم: چیزی نشده... داشتم به آینده فکر میکردم... که آخر همه ی این ماجراها چی میشه سری تکون میده و میخواد حرفی بزنه که ماشین خاموش میشه با تعجب بهش نگاه میکنم و میگم: چی شد؟ ماکان: نمیدونم -نگو دوباره خراب شده ماکان چند باری سعی میکنه روشنش کنه اما بیفایده ست با خشم میگه:اه... لعنتی بنزین تموم کرده آه از نهادش بلند میشه و میگم: وای... نه... فقط همینو کم داشتیم... از اینجا تا ویلا کلی راهه... از روستا هم که اونقدر دور شدیم نمیتونیم دوباره برگردیم ماکان سرشو بین دستاش میگیره و میگه: بدشانسی پشت بدشانسی -میگی الان چیکار کنیم؟ ماکان: تا صبح تو ماشین میمونیم.... مطمئنم بچه ها صبح دنبالمون میان -نمیشه پیاده بریم ماکان: خوبه خودت الان گفتی کلی راه مونده بعد میگی پیاده... به روستا هم که برگردیم این موقع شب کجا باید بمونیم؟... پس بهتره تو ماشین باشیم -اینجور که معلومه چاره ای نداریم... تو ماشینت چیزی واسه خوردن پیدا میشه؟ ماکان: نه... باید تا فردا صبح صبر کنیم کیفمو باز میکنمو چند تا شکلات باقی مونده رو ازکیفم در میارم ... یکی رو خودم برمیدارم یکی رو هم به ماکان میدمو میگم: بخور... از هیچی بهتره لبخندی میزنه و شکلات رو از من میگیره خوابم نمیاد... حوصلم هم عجیب سر رفته -دو طرف جاده جنگله؟ با دست به یه طرف اشاره میکنه و میگه: اگه از بین اون درختا بگذریم به رودخونه میرسیم... اگه از بین این درختا عبور کنیم بعد از مدتی به یکی از روستاهای اطراف میرسیم سری تکون میدمو دیگه چیزی نمیگم دوباره سکوت توی ماشین حکم فرما میشه ماکان پس از مدتی به حرف میادو میگه: روژان؟ یه جوری صدام میکنه... ته دلم میلرزه... حس میکنم دوباره میخواد حرف خودمون رو وسط بکشه... اصلا دلم نمیخواد الان تو این حال در مورد مسئله ی خودمون حرف بزنه آهی میکشمو میگم: هوم؟ ماکان: میخوای با این رابطه ای که بین ما شکل گرفته چیکار کنی؟ میدونم اگه باز مخالفت کنم کارمون به دعوا کشیده میشه -ماکان الان وقتش نیست... بذار برای یه وقت دیگه ماکان با اخم میگه: من هر وقت در مورد این مسئله حرف میزنم جنابعالی آخرش قهر میکنی... الان هم که میگی بذار واسه ی بعد... من کجای زندگیت هستم... کم کم داره باورم میشه که از من متنفری سرمو میندازم پایینو با انگشتام بازی میکنم با خودم فکر میکنم که واقعا ماکان کجای زندگیمه... چرا من اینقدر دارم بهش تکیه میکنم... منی که کمک عمو کیوان و پدرم رو قبول نمیکردم چرا این روزا اینقدر به ماکان وابسته شدم... تو کوچیکترین کارا بهم کمک میکنه و جالبش اینجاست من هم همه ی این کمک ها رو قبول میکنم... واقعا هیچی نمیفهمم... نمیدونم چرا اینجوری شدم... من حتی از خواهرم هم کمک نمییرم حتی کمکهای کیهان رو هم قبول نکردم... اگه کسی میخواست حمایتم کنه منو تو عمل انجام شده قرار میداد... اما این روزا ماکان هر روز ازم حمایت کردو من هیچی نگفتم... چراحس میکنم دارم تغییر میکنم... هیچی نمیدونم... هیچی... فقط از یه چیز مطمئنم اونم اینه که ازش متنفر نیستم ماکان وقتی میبینه چیزی نمیگم دستشو میاره جلو که خودمو میکشم عقب... ولی اون با اخم بهم نگاه میکنه... با یه دست بازومو میگیره منو میکشه جلو... با یه دستش هم چونمو میگیره و مجبورم میکنه به چشماش نگاه کنم ماکان: یعنی اینقدر از من بدت میاد که نگاهتو از من میگیری شاید قبلنا ازش بدم میومد ولی الان نسبت به ماکان احساس بدی ندارم... بعضی موقع دوست دارم رفتارای بدشو ترک کنه اما ازش بدم نمیاد... دهنمو باز میکنم که چیزی بگم اما ماکان زودتر از من میگه: روژان باور کن اونقدرا هم که فکر میکنی بد نیستم آهی میکشمو میگم: ماکان تو اشتباه میکنی من ازت بدم نمیاد یا ازت متنفر نیستم فقط و فقط نمیتونم زیر بار حرف زور برم... تو زیادی با خشونت رفتار میکنی ماکان با ملایمت میگه:روژان تو که به همه فرصت میدی... واسه یه بار هم که شده به من یه فرصت بده نمیدونم چی بگم... واقعا نمیدونم چی بگم... وقتی میبینه چیزی نمیگم با ناراحتی ادامه میده: تو به کیارش فرصت جبران دادی... از عباس و احمد دفاع کردی... اون همه برای کتک نخوردن اهالی روستا دل سوزوندی... در صورتی که اکثرشون باهات برخورد خوبی نداشتن پس چرا اینقدر در برابر من جبهه میگیری... فقط یه فرصت ازت میخوام وقتی میبینه چیزی نمیگم با ناراحتی بازومو ول میکنه و به بیرون نگاه میکنه... دیگه هیچ حرفی نمیزنه -فقط یه فرصت نمیدونم چه جوری این حرفو زدم... واقعا نفهمیدم.. مگه من بهش علاقه ای دارم که این فرصتو بهش دادم... هنوز متعجبم از حرفی که زدم... انگار دست خودم نبود... انگار از زبون خودم نبود... ولی این حرفو زدمو الان هم برای هر تکذیبی دیر شده چون ماکان با خوشحالی بهم نگاه میکنه و میگه: مطمئن باش پشیمون نمیشی آهی میکشمو چیزی نمیگم... نگامو ازش میگیرم... فکرم بدجور مشغول شده... هنوز تو بهت کاری که کردم هستم... نمیدونم آخر این ماجرا چی میشه... چشمامو میبندمو ترجیح میدم یه خورده بخوابم... اونقدر به این چند روز فکر میکنم که خودم هم نمیفهمم کی به خواب میرم***************** &&ماکان&& خودش هم باورش نمیشه که بعد از مدتها آروم شده... اونم فقط یا یه جمله ی کوتاه روژان... کسی که هزار بار جمله ی دوستت دارم رو از دخترا شنیده بود و بی تفاوت از کنارشون رد میشد... کسی که همه دوست دختراش قربون صدقش میرفتنو اون پوزخند میزد... الان با چند تا کلمه آروم شده بود... فقط یه فرصت... خیلی سعی میکنه که روژان حالش رو نفهمه... بعضی موقع خونسردی و جدیت در برابر روژان خیلی خیلی براش طاقت فرساست... هیچوقت فکرشو هم نمیکرد بخواد یه دختری رو اینجوری به دست بیاره... همیشه میگفت اگه بخوام ازدواج کنم محاله دست رو دختری بذارمو قبولم نکنه و برای اولین بار کسی رو انتخاب کرد اون هم برای همه ی عمرش اما همون دختر قبولش نکرد... با همه ی زورگویی هاش خوب میدونست که محاله بتونه روژان رو به زور راضی کنه... دیگه توی این مدت روژان رو شناخته بود میدونست باید راضیش کنه اما نه به زور با لبخند به روژان نگاه میکنه و زیر لب میگه: تو این مدت راضیت میکنم... اگه بری معلوم نیست دیگه کی پیدات بشه دستاشو به سمت صورت روژان میبره و با انگشت اشارش گونه ی روژان رو نوازش میکنه... دستش رو پایینتر میبره و لبهای روژان رو لمس میکنه... چشماش رو لبهای روژان بی حرکت میمونه... دلش میخواد یه بار دیگه طعم لبهای روژان رو بچشه ولی میترسه روژان بیدار شه... با بی میلی دستشو عقب میکشه... دست خودش نیست بدجور جذب روژان میشه... حس میکنه در برابر روژان اراده ای از خودش نداره... کم کم به طرفش خم میشه و میخواد بوسه ای رو لبای روژان بزنه که یاد حرف روژان میفته... فقط یه فرصت... با عصبانیت عقب میره و از ماشین پیاده میشه... در ماشین رو میبنده و کنار جاده قدم میزنه و با خودش میگه: واقعا احمقی... ماکان واقعا احمقی... اگه بیدار میشد واسه همیشه از دستش میدادی... چه مرگته مرد... چرا مثله پسرهای 18 ساله رفتار میکنی... خیر سرت هزار تا دوست دختر داشتی اونقدر عرضه نداری که جلوی خودت رو بگیری یه چیزی تو ذهنش میگه: همه ی اون هزار تا دوست دختر در دسترسم بودن ولی این یکی فرق میکنه... بود و نبود اونا برام مهم نبود ولی این یکی با نبودش داغونم میکنه یاد امروز میفته همین که روژان راه افتاد به چند دقیقه نکشید خودش هم به سمت خونه قاسم رفت.. نمیتونست تنهاش بذاره... همین که صدای داد و فریاد رو شنید شروع کرد به در زدن... با خودش زمزمه میکنه: نباید اینقدر به یه دختر وابسته باشم دلش نیومد رو حرف روژان حرف بزنه... با مباشرش صحبت کردو قرار شد داماد عباس سر کار برگرده با خودش میگه: باید قدر این فرصت رو بدونم اگه این فرصت رو از دست بدم روژان رو هم واسه همیشه از دست دادم امروز خیلی سعی کرد با قاسم درگیر نشه... خیلی سعی کرد خونسرد باشه... دوست نداشت روژان رو اونجور افسرده و ناراحت ببینه... میدونست اگه بخواد با کتک کاری کاره خودش رو پیش ببره روژان حالش بد میشه و دوباره دعواشون میشه زیر لب زمزمه میکنه: آخه چرا اینقدر حساسه... حتی دوست نداره رو دشمنش هم دست بلند کنم حتی نمیتونه در نبود روژان تلافی کارای قاسم رو در بیاره... اگه در نبود روژان بلایی سر قاسم بیاره روژان با فهمیدن ماجرا ممکنه ترکش کنه... تحمل بی محلیهای دوباره روژان رو نداره... یاد هاله و حمید میفته... اونا رو باید چیکار کنه... این یکی مشکل رو کجای دلش بذاره با خودش میگه: برای به دست آوردن روژان باید تمام مشکلات رو تحمل کنم خودش هم نمیدونه میتونه با هاله و حمید کنار بیاد یا نه... اما برای داشتن روژان مجبوره تحملشون کنه یه خورده از ماشین دور شده... دوباره به سمت ماشین حرکت میکنه... با اینکه بیشتر اوقات از مهربونی های بیش از اندازه ی روژان کلافه میشه ولی با این حال همه ی این مهربونی ها رو دوست داره... امروز وقتی شکلاتها رو به اون دو تا بچه میداد رفتارش مثله مامانا بود... شک نداره که روژان میتونه بهترین همسر برای خودش و بهترین مادر برای بچه هاش باشه... برعکس مادر خودش که هیچوقت برای خودش و ماهان مادری نکرد... اینو خوب میدونه زندگی با روژان دردسرای خودش رو داره اما این رو هم میدونه که بهتر از روژان نمیتونه پیدا کنه... حاضره همه ی اون دردسرا رو به جون بخره الان که به چند وقت پیش فکر میکنه خندش میگیره مثلا میخواست روژان رو رام خودش کنه اما الان خودش اسیره یک نیم نگاه روژانه کسی که یه عمر قید ازدواج رو زده بود الان آرزوشه اون کسی که تو ماشین خوابیده همسرش بشه... مادر بچه هاش بشه... خانم خونش بشه به ماشین رسیده... در رو باز میکنه و با حسرت میگه: یعنی میشه؟ سوار ماشین میشه و دوباره با حسرت به روژان نگاه میکنه ***********چشمامو باز میکنم... هوا یه خورده روشن شده.. به ساعتم نگاهی میکنم... ساعت پنج صبحه... نگام به ماکان میفته... آه از نهادم بلند میشه... همه ی حرفای دیشب یادم میاد... آخه چرا بهش گفتم بهت یه فرصت میدم... آهی میکشمو نگامو از ماکان میگیرم... از ماشین پیاده میشمو در رو میبندم... به ماشین تکیه میدمو به اطراف نگاهی میندازم... ذهنم درگیر حرفای ماکانه...« روژان تو که به همه فرصت میدی... واسه یه بار هم که شده به من یه فرصت بده»... با خودم فکر میکنم که وقتی ماکان حد و حدود رعایت کنه، وقتی از اون مرزی که براش مشخص کردم رد نشه... مشکلی به وجود نمیاد... شاید ماکان اونقدرا هم بد نباشه... این مدت خیلی تغییر کرد... پس میشه بهش امیدوار بود... منطقم میگه نه... اما نمیدونم چرا یه چیزی ته دلم میگه: آره... بهش یه فرصت بده... زیر لب زمزمه میکنم: فقط همین یه بار... شاید واقعا تغییر کرد نمیدونم چرا دلم میخواد بهش این فرصتو بدم... برمیگردم و نگاش میکنم... آرومه آروم خوابیده... نگامو ازش میگیرمو دوباره به اطراف چشم میدوزمو زیر لب این شعر رو زمزمه میکنم: خاک هر شب دعا کرد، از ته دل خدا را صدا کرد شب آخر دعایش اثر کرد، یک فرشته تمام زمین را خبر کرد خدا تکه ای از خاک را برداشت، آسمان را در آن کاشت خاک را توی دستش ورز داد، روح خود را به او قرض داد خاک توی دست خدا نور شد، پر گرفت از زمین دور شد راستی من همان خاک خوشبختم من همان نورم پس چرا گاهی اوقات از خدا دورم؟؟؟ با صدای ماکان به خودم میام ماکان: شعر قشنگیه لبخندی میزنمو میگم:اوهوم... کی بیدار شدی؟ ماکان: چند دقیقه ای میشه... صدات کردم ولی حواست اینجا نبود... حس کردم تو شعر غرق شدی با لبخند میگم: این شعر رو خیلی دوست دارم ماکان: خیلی احساساته لطیفی داری... اصلا به ظاهر خشن و لجبازت نمیخوره چیزی نمیگم... فقط بهش نگاه میکنم ماکان با لبخند میگه: نظرت چیه کنار رودخونه بریم؟ -ممکنه بچه ها بیان دنبالمون ماکان با جدیت میگه: نگران نباش... اونجایی که میریم پاتوق من و ماهان و کیارشه... هر وقت بیکار بودیم با هم به اونجا میرفتیم بعد از رفتن کیارش، من و ماهان باز هم اون مکان رو فراموش نکردیم بعضی موقع یه سری بهش میزدیم اما یه چند وقتیه اونقدر سرمون شلوغ شده دیگه وقت نکردیم بریم... الان که اینجا هستم بهتره یه سر به پاتوقمون بزنم... تو هم که با منی پس با هم میریم... ماهان و کیارش اگه ماشین رو اینجا ببیند خودشون میدونند کجا من رو پیدا کنند سری تکون میدمو میگم: باشه بریم... از بیکار نشستن که بهتره... فقط مطمئنی اگه بیان پیدامون میکنند؟ سری تکون میده و میگه: شک نکن با هم دیگه به سمت رودخونه حرکت میکنیم... ماکان خونسرد و آرومه... ولی من یه خورده نگرانم... نمیدنم چرا؟ به آرومی میپرسم: چرا اینجا کسی رفت و آمد نمیکنه؟ ماکان با خونسردی جوابمو میده: اکثر زمین های اطراف مال پدرمه که به من ماهان رسیده... به جز مواقع ضروری اجازه نمیدم کسی این اطراف پیداش بشه با تعجب میگم: آخه چرا؟ ماکان: خوشم نمیاد اهالی روستا زیاد دور و برم بپلکن با اخم میگم: اصلا رفتارت درست نیست.... ببین این اطراف چقدر قشنگه... حیف نیست که اهالی رو از دیدن این همه زیبایی محروم میکنی؟ ماکان لبخندی میزنه و میگه: اگه به تو باشه باید تو همه ی مراسمهایی که میگیرم این اهالی روستا رو هم دعوت کنم... اونم با دعوت نامه ی رسمی با تعجب میگم: مگه چه اشکالی داره؟ ماکان با داد میگه: روژان داری باهام شوخی میکنی؟ با همون تعجب میگم: نه... من کاملا جدیم... مگه چه اشکالی داره مردم هم تو شادی ها و غصه هات شریک باشن ماکان با بهت بهم نگاه میکنه و میگه: باورم نمیشه تو این حرف رومیزنی - ماکان من واقعا درکت نمیکنم مگه چه اشکالی داره این مردم هم توی مراسمها باشن؟ ماکان: تو خودت وقتی یه مهمونی میگیری افرادی که از لحاظ فرهنگی و اجتماهی هم سطح تو نیستن رو دعوت میکنی؟ -اوهوم ماکان با ناباوری با صدای تقریبا بلندی میگه: واقعا دعوت میکنی؟ -آره... مگه چه اشکالی داره؟... من دوستای مختلفی دارم... مثلا همین مریم تربیتش با من زمین تا آسمون فرق میکنه از لحاظ مالی هم جز یه خونواده ی متوسطه ولی بهترین دوست من محسوب میشه... من همه جور دوستی دارم و اصلا هم به این فکر نمیکنم که چقدر با من متفاوتن... متفاوت بودن آدما دلیل بر بی شخصیت بودن آدما نیست... وقتی یه نفر با من فرق میکنه دلیل بر این نیست که از من پایین تره... ممکنه اون طرف از لحاظ ثروت از من پایین تر باشه ولی امتیازای دیگه ای مثله تحصیلات بیشتر یا شخصیت بهتر داشته باشهماکان با تعجب میگه: چطور میتونی با آدمایی که هم سطح خودت نیستن دوست بشی؟ - به آسونیه آب خوردن... این همه تعجب تو برام جای سوال داره؟... مهم اینه که هم سطح بودن رو توی چی ببینی... ممکنه یه نفر از لحاظ مالی هم سطح من باشه اما از لحاظ اخلاقی از من بالاتر یا پایین تر باشه... و اما اگر هم سطح بودن رو توی ثروت آدما میبینی پس باید بگم شخصیت من و تو از همه ی آدمایی که از ما پولدارترن خیلی پایین تره... باید به همه جنبه هاش توجه کنی... همونطور که تو از لحاظ مالی از یه عده بالاتری یه عده هم هستن از تو بالاتر هستن.... وقتی من با آدمای مختلف دوست میشم با شرایط زندگی آدمای زیادی آشنا میشم... کلی تجربه کسب میکنم... آدما رو بهتر میشناسم... نمیدونم تو چرا همه چیز رو توی پول و تحصیلات میبینی... به نظر من توی دانشگاه میشه علم رو زیاد کرد ولی به ندرت پیدا میشه استادی که بیاد رو رفتار و اخلاقت تاثیر بذاره... نمیگم چنین استادایی وجود ندارن هستن ولی تعدادشون انگشت شمار هست... با پول هم نمیشه ادب و نزاکت رو خرید... اگه میخوای کسی رو بشناسی از روی لباس و ظاهر و تحصیلاتش قضاوت نکن... بعد از چند هفته معاشرت اون موقع در موردشون قضاوت کن... ماکان متفکر به حرفام گوش میکنه و میگه: هیچوقت اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم -هنوز هم دیر نشده... از این به بعد روش فکر کن سری تکون میده و میگه: روژان تو برام خیلی متفاوتی... خیلی زیاد چیزی برای گفتن ندارم در سکوت به حرفاش گوش میدم ماکان: حالا حالاها که برنمیگردی؟ -دیروز هم گفتم که معلوم نیست ماکان با اخم میگه: قول و قرارمون که یادت نرفته... تو بهم یه فرصت دادی باز یادم انداخت... لعنتی با اخم میگم: یادمه... احتیاجی به یادآروی نیست با خونسردی میگه: پس یکم بیشتر اینجا بمون تا بهتر همدیگه رو بشناسیم -شاید بخاطر رزا مجبور بشم برگردم با داد میگه: روژان نفسمو با حرص بیرون میدمو میگم: فرار که نمیکنم همه ی آدرس و شماره تلفنها رو هم بهت میدم با اخم میگه: لازم نکرده... قبلا رزا به ما داده... حرف من سر آدرس و شماره نیست... حرف من اینه که میخوام تو این مدت اینجا بمونی... شیرفهم شد؟ اخمام بیشتر میره تو همو میگم: یه جور برخورد میکنی انگار دارم با میل خودم میرم با داد میگه: چه با میل خودت چه بدون خواست خودت حق نداری پاتو از این روستا بذاری بیرون با عصبانیت دستشو لای موهاش فرو میکنه سعی میکنم آروم باشم... هر چند خیلی سخته... با حرص میگم: هیچ خوشم نمیاد بهم دستور بدی؟ کاری نکن از اینکه بهت فرصت دادم پشیمون بشم با عصبانیت مسیرشو کج میکنه و به سمت یه درخت میره و دستش رو مشت میکنه و محکم به درخت میکوبه خیلی عصبیه با داد میگه: روژان چرا اینقدر از من متنفری... آخه چرا؟ چرا اینقدر باهام لجبازی میکنی؟ با این حرفات دارم فکر میکنم که واقعا برات مهم نیستم یه بار دیگه دستشو محکم به درخت میکوبه با سرعت به سمتش میرمو مچ دستشو میگیرم... با نگرانی میگم: ماکان چیکار میکنی؟ با عصبانیت مچشو از دستم بیرون میکشه و بازوهامو با دو تا دستش میگیره و میگه: چرا اینقدر از من متفری روژان... آخه چرا؟ -به چه زبونی بهت بگم من ازت متنفر نیستم با داد میگم: به خدا من ازت متنفر نیستم چیکار کنم که اینو بفهمی واقعا نمیدونم به چه زبونی بهش حالی کنم که ازش متنفر نیستم... آهی میکشمو با نگاهی که پر از حرفه بهش خیره میشم... اونم تو چشمام خیره میشه... هر دو بهم زل زدیمو حرفی نمیزنیم... این سکوت مطلق رو دوست دارم... از فشاری که به بازوهام وارد میکرد کم میشه... حس میکنم دیگه از عصبانیت چند دقیقه ی پیشش خبری نیست... کم کم یه لبخند رو لباش میشینه و منو محکم بغل میکنه و میگه: روژان اینو بفهم من دوستت دارم از تعجب دهنم باز میمونه... بدون حرکت تو بغلش واستادم و این جمله تو گوشم میپیچه... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... باورم نمیشه... با اینکه میدونستم بالاخره میگه ولی فکر نمیکردم اینقدر زود و به این صریحی اعتراف کنه... منو از بغلش بیرون میاره... با لبخند نگام میکنه و میگه: روژان من عاشقتم... من دوستت دارم... من میخوامت... دوست دارم مال خودم بشی... دیگه نمیدونم چه جوری بهت بگم... به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستت بدم زمزمه وار میگم: ولی تو گفتی فقط یه فرصت واسه جبران میخوای ماکان: برای جبران نه برای راضی کردن تو... میخوام واسه همیشه مال خودم بشی با ترس یه قدم ازش فاصله میگیرم وقتی ترسمو میبینه با ملایمت به طرفم میادو میگه: نترس دیگه اتفاقای قبلی تکرار نمیشن همون چند قدم فاصله رو طی میکنه و دوباره بازوهامو میگیره... قلبم تند تند میزنه... یه خورده ازش میترسم... دوست ندارم اون اتفاقا دوباره تکرار بشن... تقلا میکنم که بازوهامو از دستش بیارم بیرون با لبخند میگه: خانم کوچولو کارت ندارم... یه بار بهت گفتم اون ماجرا رو فراموش کن اخمام میره تو هم که ماکان با شیطنت میگه: خودت که میدونی خوشم نمیاد حرفمو تکرار کنم... دلت نمیخواد که تنبیه بشی خوب میدونه چه جور عصبیم کنه... لعنتی با داد میگم: ولم کن با یه حرکت خودمو از دستش خلاص میکنم که آخش میره هوا... با تعجب نگاش میکنمو میگم چی شد؟ مچ همون دستی رو که به درخت زده بود رو تو اون یکی دستش میگیره و مالش میدهو میگه: آخه چرا اینقدر وحشی بازی در میاری بعد زیر لب زمزمه میکنه انگار اگه یه خورده بغلش کنم یا دستش رو بگیرم از خانم کم میشه میرم جلوش وایمیستمو مچ دستش رو توی دستم میگیرمو نگاش میکنم... معلومه چیزی نشده... لابد بخاطر ضربه هایی که به اون درخت بیچاره زده یه خورده درد گرفته میگم: واقعا خوددرگیری داری... اگه میخوای بزنی خودتو درب و داغون کنی به خودم بگو... دو سوته علیلت میکنم با اون درخت بیچاره چیکار داری؟ همینجور که سرم پایینه... از تو کیفم پمادی رو که دکتر بهم داده بود رو بیرون میارمو به مچ دستش میزنمو به حرفام ادامه میدم: میترسم چند وقته دیگه بیای با حیوونای تو جنگل هم دعوا بگیری... از تو هیچ چیز بعید نیست... اول با آدما کتکاری میکردی جدیدا هم که با درختا از این کارا میکنی... فردا پس فردا هم لابد با مورچه ها و سوسکای تو خونه وقتی پماد رو به دستش میزنم... دست خودم رو با دستمال کاغذی پاک میکنمو سرمو بالا میارم و بهش نگاه میکنم... بهت زده بهم نگاه میکنه -چیه؟ چی شده؟ ماکان به خودش میاد و میگه: تو بی احساس ترین دختری هستی که تو عمرم دیدم -آخرش من نفهمیدم احساسات لطیف دارم یا اصلا احساسات ندارم... ماکان: حرف قبلیمو پس میگیرم... تو اصلا احساس محساس نداری... به جای اینکه الان نگرانم باشی تازه میگی اگه دلت میخواد علیل بشی به خودم بگو دو سوته ناقصت میکنم... تو الان باید نازمو بکشی... قربون صدقم بری... بهم دلداریم بدی.... -برو بابا... مثله این بچه ها رفتار میکنه... خودت زدی خودتو ناقص کردی حالا بیام نازت رو هم بکشم... تازه حقت هم بود این همه من رو کتک زدی این همه اهالی رو شلاق زدی... بهتره خودت هم یه خورده با درد آشنا بشی لبخندی رو لباش میادو میگه: تعارف نکن... اگه دوست داشتی شلاق رو بدم دستت همه ی عقده هات رو خالی کنی خودمو متفکر نشون میدمو بعد با جدیت میگم: بد هم نمیگی... حالا بذار یه خورده دربارش فکر کنم بعد خبرت میکنم ماکان: بچه پررو -خوبه خودت پیشنهاد دادی... بده دارم از پیشنهادت استقبال میکنم ماکان: بهتره از پیشنهادهای دیگم هم استقبال کنی -من که فقط همین یه دونه پپیشنهاد رو شنیدم پیشنهاد دیگه ای در کار نبود ماکان: این همه پیشنهاد دادم پس حواست کجا بود با مسخرگی میگم: پیش اون درخت بیچاره که اون همه بهش مشت کوبوندی ماکان: تو واسه مورچه ی رو زمین هم دل میسوزونی ولی به من بدبخت که میرسه میگی حقته -مگه دروغ میگم ماکان: نکنه فکر کردی راست میگی؟ -فکر نکردم مطمئنم ماکان با اخم توام با خنده میگه: نه دیگه واجب شد چند تا از اون تنبیه ها رو سرت پیاده کنم با جیغ میگم: ماکان ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: تقصیر خودته دیگه... اگه به حرفام گوش بدی شاید از تنبیهت منصرف شدم -برو بابا... کی رو میترسونی... بعد با قدمهای بلند ازش دور میشم ماکان همونجور که میخنده و میخواد خودشو بهم برسونه بلند میگه: میخوای بری به پیشنهادهای دیگم فکر کنی؟ با داد میگم: من که چیزی یادم نمیاد اگه منظورت اینه که با مشت و لگد هم میتونم تو رو بزنم باشه بهش فکر میکنم بازوم کشیده میشه و پرت میشم تو بغل یکی... از بغلش بیرون میامو با دیدت بازوم تو دست سالم ماکان میگم: مگه دزد گرفتی ماکان: صد مرحمت به دزد... که به جز شلاق با مشت لگد هم به جونم بیفتی آره؟ با مظلومیت میگم: اوهوم... البته پیشنهادهای خودته ها ماکان: اون همه پیشنهاد خوب بهت دادم... که بغلم کنی... قربون صدقم بری... نازمو بکشی... فقط همین یکی رو شنیدی -اه... اه... اه... خجالت بکش مرده گنده... با این حرفایی که میزنی فقط یه پستونک کم داری ماکان یه خورده جدی میشه و میگه: میدونی از چیت خوشم میاد؟ -اوهوم با تعجب میگه واقعا میدونی؟ -البته ماکان: از چی؟ -خوب معلومه من کلا موجوده دوست داشتنی ای هستم... دختر به این خانمی، خوشگلی، مهربونی، باشخصیتی و این همه رفتارای خوب همه از من خوششون میاد... با این همه صفتای خوب باید هم از من خوشت بیاد... برو ته صف یه فکری هم به حال تو میکنم ماکان با خنده میگه: پررویی رو هم بهشون اضافه کنهمونجور که سعی میکنم بازومو از دستش دربیارمو اون هم نمیذاره و فشار بیشتری به بازوم وارد میکنه میگم: آخه نمیشه؟ ماکان با خنده میگه: اونوقت چرا؟ -آخه جز صفتای جنابعالیه این بار با صدای بلند میخنده و میگه: آدم وقتی با تو باشه میتونه یه دل سیر بخنده با اخم میگم: مگه دلقکم با شیطنت میگه: چیزی هم ازش کم نداری -بی ادبه بی تربیت... خودت دلقکی... این بازو رو ول کن... هیچی دیگه ازش نموند... آخرسر ناقصم میکنی یه پسر هم پیدا نمیشه بیاد منو بگیره با خنده میگه: نگران نباش خودم هستم چپ چپ ناش میکنمو میگم: شما فعلا برو همون پستونکت رو نوش جان کن که من حوصله ی بچه بزرگ کردن ندارم با شیطنت میگه: من که هنوز دست به کار نشدم پس بچه مون چه جوری میخواد بیاد؟ با جیغ میگم: ماکان خجالت بکش ماکان: فعلا کارای مهمتری دارم نقاشی رو بذار واسه ی بعد نفسمو با حرص بیرون میدمو میگم: یه بچه ی خوب رو حرف یه خانم متشخص حرف نمیزنه برو با اسباب بازی هات بازی کن گلم... آفرین کوچولو این بازو رو ول کن از شدت خنده اشک تو چشمش جمع میشه و یکم از فشار دستش رو بازوم کم میشه... میخوام بازومو از دستش در بیارم که دوباره محکم میگیره و من هم با ناامیدی به دستش نگاه میکنم... یکم از خندش کم میشه که با دیدن قیافه ی من دوباره پخی میزنه زیر خنده -کوفت ماکان با خنده میگه: حرص خوردنت خیلی باحاله -بچه ولم کن... فرار که نمیکنم ماکان: نمیخوام مگه نگفتی برم با اسباب بازیام بازی کنم... خوب اینجا که جز توی عروسک اسباب بازیه دیگه ای نمیبینم از عصبانیت دارم منفجر میشم ولی هیچ کاری نمیتونم کنم با حرص میگم: عروسک بازی ماله دختراست جنابعالی برو با همون درختا کشتی بگیر ماکان با شیطنت میگه: عزیزم اینقدر حرص نخور... موهات سفید میشه دیگه خواستگاریت نمیاما -چه بهتر... اصلا اگه اینجوری نظرت عوض میشه من میرم همه موهامو سفید میکنم... من ترجیح میدم الان برم واسه خودم یه دبه بخرم و خودمو ترشی بندازم ماکان متفکر میگه: از اونجایی که من همیشه آدم فداکاری بودم باز هم از خودگذشتی میکنم و تو رو از ترشیدگی نجات میدم با شیطنت ادامه میده: حتی اگه موهاتو سفید کنی... پس بیخودی پولتو برای خرید دبه صرف نکن... بهتره بجاش تخت واسه بچمون بخری با جیغ میگم: ماکان با شیطنت میه: چیه خانم کوچولو -بازومو کندی ولش کن بازومو محکمتر میگیره و من با خودش میکشه و میگه: حرفشم نزن... هر چیز به جز این بخوای باشه همینجور که دارم حرص میخورم یه نقشه پلید تو ذهنم میاد... یه لبخند رو لبام میشینه با شیطنت میگم: هر چیز؟ ماکان مشکوک نگام میکنه و میگه: باز چه نقشه ای کشیدی؟ با مظلومیت میگم: هیچی به جون تو ماکان: این یعنی یه عالمه چی... بگو ببینم چی میخوای؟ با خوشحالی میگم: اول قول بده زیر حرفت نزنی چشماشو باریک کمیکنه و میگه: معلومه یه نقشه ی پلید داری... هیچ قولی نمیدم با قیافه ی مظلوم میگم: یه بار خواستم ازت چیزی بخواما اصلا بیخیال با جدیت میگه: فقط کافیه بفهمم میخوای از این موقعیت سواستفاده کنی اونوقت من میدونم و تو با مظلومیت نگاش میکنمو هیچی نمیگم نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: قول میدم از خوشحالی جیغ میکشمو میگم: قول دادیا زیر لب غرغر میکنه: معلوم نیست میخواد چه بلایی سرم بیاره میگه قول دادیا وقتی میبینه دوباره میخوام با مظلومیت نگاش کنم میگه: یه بار دیگه قیافتو اونجوری کنی حسابتو میرسم... وقتی میبینه هیچی نمیگم با حرص میه: باشه قول دادم بگو چی میخوای با ذوق میگم: هورا... ماکان: یعنی اینقدر ذوق و شوق داره؟ -از این هم بیشتر ماکان با کنجکاوی میگه: مگه چی میخوای؟ -ببین ماکان بهتره خونسردیتو حفظ کنی... من چیز زیادی ازت نمیخوام ماکان: چی؟ با شیطنت میگم: فقط میخوام یه خورده آرایشت کنم با دهن باز نگام میکنه -خیلی باحاله... مگه نه؟ تازه به خودش میادو با داد میگه: روژان -چیه بابا... تو کیفم یه خورده لوازم آرایش دارم... فکرشو کن اینجوری میتونیم بفهمیم اگه یه خواهر دو قلو داشتی خواهرت چی شکلی بود ماکان دوباره با صدای بلند میگه: روژان چرا چرت و پرت میگی؟ -تو قول دادی ماکان با اخم میگه: من غلط کردم که قول دادم... من که اصلا یادم نمیاد با صدای بلند میگم: ماکان ماکان: ماکانو کوفت... ماکانو درد... ماکانو زهرمار... فردا دیگه تو این روستا برام آبرو نمیذاری... من تو رو میشناسم چه موجوده خبیثی هستی -قول میدم عکستو پخش نکنم فقط به خونواده ها نشون میدم ماکان بازومو ول میکنه و به عقب هلم میده و میگه: گم شو اونور با ناراحتی میگم: اگه بزنی زیر قولت یعنی نامردی ماکان: عیبی نداره اگه اینجوری نامرد باشم بهتر از اینه که عکسم اونجوری پخش بشه که دیگه همه من رو واقعا نامرد بدونن... همین که کتکت نمیزنم خیلیه -قول میدم پخش نکنم جوابم رو نمیده دستشو میگیرمو ادامه میدم: ماکان بیا خانمت کنم ماکان که داره از حرص منفجر میشه ولی سعی میکنه خودشو کنترل کنه میگه: روژان یه کاری نکن یه بلایی سرت بیارما بعد ازم فاصله میگیره و با غرغر میگه: فقط همینم مونده.. فردا برم اون سر دنیا ببینم عکسم همونجا هم پخش شده بعد ادامو در میاره و میگه: ماکان بیا خانمت کنم خودم هم خندم گرفته... ولی حقش بود.. میدونستم قبول نمیکنه... ولی برای حرص دادنش گفتن این حرف هم کافی بود... تازه از دستش هم خلاص شدم... به این بازوم جوری چنگ زده بود که انگار من امامزاده هستمو اون هم میخواد از من حاجت بگیرهخودمو بهش میرسونمو با یه خورده فاصله باهاش همقدم میشم... اخم کرده و هیچی نمیگه.. سعی میکنم نخندم ولی دست خودم نیست خندم میگیره با اخم نگام میکنه و میگه: شیطونه میگه یه بلایی سرت بیارم که خندیدن از یادت بره با خونسردی میگم: جای تشکرته؟ با
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#44
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۹ عصر
اخم میگه: خیلی رو داری... تشکر واسه ی چی؟ اصلا نظرت چیه مدال هم بهت بدم؟ -تو عمرت اگه یه حرف خوب زده باشی اونم همینه... نظر خوبیه... حتما عملیش کن... تشکر هم واسه اینکه میخواستم بدونی خواهر دو قلوت چی شکلی بود؟ ماکان: دختره ی دیوونه آخه من خواهرم کجا بود؟ -درسته نداری... ولی به این فکر کن با این فکر بکر من میتونی بفهمی اگه داشتی چه شکلی میشد با خشم به طرفم خیز برمیداره که دستمو بگیره ولی من با دو ازش دور میشم و میگم: باز که پسره بدی شدی؟ ماکان: روژان مطمئن باش این بار به دستم بیفتی بهت رحم نمیکنم -هه.. هه.. ترسیدم ماکان: بهتره بترسی... دعا کن که دستم بهت نرسه -باشه... حتما دعا میکنم جناب هیولا با داد میگه: جرات داری واستا -من خیلی غلط میکنم که بخوام از این غلطا بکنم ماکان هم پشت سرم میدوه و دنبالم میکنه...نمیدونم چقدر گذشته... فقط میدونم همه جا برام زیادی غریبست... از بس دویدم به نفس نفس افتادم... خودم هم نمیدونم کجام... به پشت سرم نگاه میکنم ماکان رو نمیبینم... یاد دفعه ی قبل میفتم که توی جنگل گم شده بودیم... با ترس چند بار صداش میکنم اما جوابی نمیشنوم... سعی میکنم راهی رو که اومدم برگردم... حس میکنم دوباره گم شدم... نمیدونم از کدوم جهت میرم ولی جاده ای رو میبینم... زیر لب زمزمه میکنم: یعنی کجای جاده هستم؟ خبری از ماشین نیست... پس باید خیلی از ماشین دور شده باشم... اصلا این جاده شبیه اون جاده نیست... اینجا زمینش خاکیه... لعنتی هیچ جای اینجا برام آشنایی نیست.. نگاهی به پشت سرم میندازم نمیدونم چه غلطی کنم... فقط دلخوشیم اینه که ماکان دنبالم میگرده و پیدام میکنه... با خودم فکر میکنم اون همه حرفی که بارش کردم نکنه تنهام بذاره؟ زیر لب میگم: اونقدرا هم بی معرفت نیست یاد حرف ماکان میفتم که میگفت هیچ کس این طرفا پیداش نمیشه... پس باید چیکار کنم... از کی کمک بگیرم... میترسم برگردم دوباره گم و گورتر بشم... اگه جاده رو هم ادامه بدم میترسم از ماکان دورتر بشم.... به یکی از درختا تکیه میدمو رو زمین میشینم... سرمو میذارم رو زانوهامو فکر میکنم... به این فکر میکنم که اگه تا شب پیدام نکنه چیکار باید کنم... نمیدونم چقدر گذشته... از شدت گرسنگی به خودم میام... یه داخل کیفم نگاهی میندازم... هیچ چیز برای خوردن توش پیدا نمیشه چند تا شکلات باقی مونده رو توی ماشین گذاشتم... انتظار فایده ای نداره... هیچ پرنده ای اینجا پر نمیزنه... آهی میکشمو از جام بلند میشم... خوب میدونم با اینجا نشستن کاری درست نمیشه... به مسیری که از اون طرف اومدم نگاهی میندازم تصمیم میگیرم برگردم ولی بدبختی اینجاست وقتی بین درختا میرم نمیدونم کدوم راه برگشته... همه چیز شبیه هم هست... واسه همین تا حالا صبر کردم شاید کسی پیدام کنه... من از همون اول هم که فکر کردم گم شدم میخواستم برگردم اما از اینجا سر در آوردم یه آرومی میگم: بهتر از اینه که دست روی دست بذارمو کاری نکنم سری به نشونه ی تائید برای خودم تکون میدمو میخوام راهی رو که ازش اومدم برگردم که صدای یه پسر رو میشنوم پسر: گفتی پول خوبی میده یه پسر دیگه میگه: پس چی فکر کردی... من که میخوام براش کار کنم ته دلم خوشحال میشم که بالاخره کسی رو اینجا پیدا کردم... دنبال منبع صدا میردم... صدا از درختای اون طرف جاده میاد... به طرف درختا حرکت میکنمو بالاخره دو تا پسر رو میبینم... با خوشحالی به طرفشون میرمو میگم: ببخشید آقایون دو تا پسرا تازه متوجه من میشنو با تعجب نگام میکنند -ببخشید آقایون میشه بهم بگین از کجا میتونم به جاده ای اصلی برم پسرا نگاهی به همدیگه میکنندو یه لبخند مرموز رو لبشون میشینه... یکی از پسرا میگه: سلام خانم کوچولو... گم شدی؟ ته دلم یه ترسی میشینه... با اخم و لحن رسمی تری میگم: اونش به جنابعالی ربطی نداره اون یکی پسره که تماشاگر ماجرا بود به طرفم میادو دورم میچرخه با عصبانیت میگم: چرا همچین میکنی؟ با لبخند مرموز نگاهی بهم میندازه و به دوستش میگه: نظرت چیه؟ با تعجب بهشون نگاه میکنم که اون پسره میگه: بد مالی هم نیستمعنی حرفاشونو میفهمم... میدونم چی دارن میگن... ته دلم بدجور خالی شده ولی نمیخوام از ترسم با خبر بشن.. اگه بفهمن ترسیدم دیگه کارم تمومه... پسره دستشو میاره جلو تا بازوم رو بگیره که به شدت هلش میدمو به طرف درختا میدوم... پسره که انتظار این حرکت رو ازم نداشت تعادلشو از دست میده و روی زمین میفته با داد میگه: لعنتی... کاظم برو دنبالش همینجور میدوم... حتی نمیدونم کجا دارم میرم... هر لحظه سرعتم کمتر میشه... نمیدونم با کدوم جون دارم میدوم... هنوز چند روز نشده که پام پیچ خورده... ولی امروز دو بار به پام فشار آوردم... کم کم داره دردش شروع میشه... نگاهی به عقب میندازم پسره تقریبا ازم دوره... به اطراف نگاه میکنم تصمیم میگیرم به قسمت پر درخت برم... توقفم باعث شده بهم نزدیک بشه... صدای نفس نفس زدنای کاظم رو پشت سرم میشنوم... با همه ی دردی که تو پام احساس میکنم سرعتمو بیشتر میکنم... بین درختا میرم تا پسره گمم کنه... بعد از مدتی موفق میشم... پشت یکی از درختا قایم میشمو دستمو جلوی دهنم میگیرم تا صدای نفس نفس زدنای من رو نشنوه... اشک از چشمام جاری میشه... چرا این روزا اینقدر بد میارم؟ صدای اون یکی پسره رو میشنوم:چی شد؟ کاظم: لعنتی فرار کرد... خیلی فرز بود پسر: اونقدر عرضه نداشتی یه جوجه فسقلی رو بگیری؟ کاظم: محسن چرت و پرت نگو... خودت هم که نتونستی کاری کنی محسن با داد میگه: من غافلگیر شدم وگرنه اون دختربچه هیچ غلطی نمیتونست کنه... مطمئنم همین اطرافه تو اونور رو بگرد... من هم این طرف رو میگردم کاظم: محسن بیخیال شو... شنیدم اینجا ملک خصوصیه ارباب روستاست بیا بریم... اگه گیر بیفتیم پدرمونو در میاره... اهالی خیلی ازش بد میگن محسن: خفه شو... من تا اون دختره رو پیدا نکنم دست بردار نیستم... تا حالا کسی نتونسته از چنگ من در بره... ارباب این روستا هم اونقدر بیکار نیست که این موقع سال اینجا ول بچرخه کاظم: محسن..... محسن با داد میگه: دختره رو پیدا میکنیمو با خودمون میبریم... فهمیدی؟ کاظم باشه ای میگه و به یه طرف میره... محسن هم راهشو کج میکنه و به یه طرف دیگه میره... بدجور ترسیدم... اگه گیر بیفتم چیکار کنم... اینجا که پرنده هم پر نمیزنه... یاد حرف ماکان میفتم اون که گفته بود کسی اینجا نمیاد... پس اینا کی بودن... از کجا اومدن... اینجور معلومه مال این روستا نیستن... اگه پیدام کنند کارم تمومه... درد پام هم شروع شده... نمیدونم تا چه حد بتونم از خودم دفاع کنم... هر چند دلم رو یه خورده به اون نیمچه کاراته ای که بلدم خوش کردم ولی باز بدجور ترس برم داشته... برای اولین بار دلم میخواد ماکان پیشم باشه... ای کاش الان بود... تو این چند روز هر وقت کمک میخواستم ازم دریغ نمیکرد... خودم هم نمیدونم چرا تو این موقعیت دلم کمک ماکان رو میخواد... چرا نمیگم کمک کیهان یا عمو.... شاید چون هیچوقت کمک اونا رو قبول نکردم ولی ماکان این روزا بی توجه به حرفام بهم کمک میکرد... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم دستی روی شونم میشینه... ضربان قلبم بالا میره... به شدت منو برمیگردونه... با دیدن چهره ی آشناش بین گریه لبخندی میزنمو خودمو تو بغلش پرت میکنمو میگم: ماکان و با صدای بلند زیر گریه میزنم ماکان که اولش با عصبانیت نگام میکرد با دیدن عکس العمل من با تعجب میگه: روژان چی شده؟ ولی من هیچی نمیگم... فقط و فقط گریه میکنم... برای اولین بار تو زندگیم از بودن یه تکیه گاه راضیم... واسه اولین بار دلم میخواد یه نفر بهم کمک کنه... شاید قبلا هم تو این موقعیت بودم اما شرایط با الان خیلی فرق داشت.. زمانی که کامیار داشت اذیتم میکرد تو خونه بودیم یه جورایی احساس امنیت میکردم... زمانی که ماکان منو دزدید باز هم یه جورایی باهاش آشنا بودم... اون موقع فکر میکردم حداقل بخاطر کیارش هم که شده بلایی سرم نمیاره.. هر چند اون موقع ها هم میترسیدم ولی ترس امروز خیلی بیشتر بود... امروز جایی بودم که هیچکس رفت و آمد نمیکرد بین دو تا غریبه گیر افتاده بودمو حتی نمیدونستم کجام... با صدای ماکان به خودم میام ماکان: هیس....روژان آروم باش.... من کنارتم... چرا گریه میکنی با هق هق میگم: ماکان دو نفر اینجا بودن با تعجب من رو از خودش جدا میکنه و میگه: چی میگی؟ همونجور با گریه ماجرا رو براش تعریف میکنم... هر لحظه بیشتر اخماش توهم میرن... با خشم میگه: اذیتت کردن؟ -نه تونستم فرار کنم با جدیت میگه: همینجا بمون تا برگردم با نگرانی میگم: ماکان نرو یکم مهربونی رو چاشنی حرفاش میکنه و میگه: خانم کوچولو زود میام... فقط میخوام یه نگاه به اطراف بندازم... تو هم دیگه بیشتر از این گریه نکن که عصبانی میشم اما دست خودم نیست اشکام همینجور از چشمام سرازیر میشن... به سختی باشه ای میگم که لبخندی میزنه و میگه: آفرین خانم کوچولو با اخم نگاش میکنم که خنده ای میکنه و از من دور میشه... به همون درختی که پشتش قایم شده بودم تکیه میدمو روی زمین میشینم... اشکامو با دستام پاک میکنم...چشمامو میبندمو با آرامش لبخند میزنم... با وجود ماکان خیالم راحته راحته... نفس عمیقی میکشمو به این فکر میکنم که چرا همه به من میگن خانم کوچولو... با شنیدن صدای قدمهای کسی چشمامو باز میکنم و با فکر اینکه ماکان برگشته سرمو بالا میارم ولی به جای ماکان محسن رو روبه روی خودم میبینمبا ترس بهش زل میزنم اونم باپوزخند نگام میکنه... خم میشه و میخواد بازوم رو بگیره که به شدت دستشو پس میزنم و از جام بلند میشم... با عصبانیت میگه: بهتره مثله بچه ی آدم همراهم بیای وگرنه چیز خوبی انتظارتو نمیکشه حالا که خیالم راحته ماکان همین نزدیکاهاست دلم یه خورده قرصه... سعی میکنم تو صدام لرزشی ایجاد نشه... متقابلا بهش پوزخند میزنمو میگم: ترجیح میدم همین جا بمونم و بمیرم تا با تو بیامو انتظار چیزای خوب داشته بباشم... راهتو بگیر برو حس میکنم موفق بودم... لرزشی رو تو صدام احساس نکردم... با یه دستش به بازوم چنگ میزنه و منو محکم به درخت میکوبه محسن: خیلی حرف میزنی... این اصلا به نفعت نیست؟ -برعکس بنده فکر میکنم اگه حرف نزنم اصلا به نفعم نباشه محسن: نه خوشم اومد دختر با جربزه ای هستی انگشت اشارشو میاره نزدیک صورتم که با دست آزادم دوباره دستشو پس میزنم... با عصبانیت بازومو ول میکنه و با یه دستش دو تا مچ دستمو میگیره و میگه: نمیخواستم اذیتت کنم فقط میخواستم یه خورده باهم حال کنیم اما خودت خواستی نمیدونم چرا ماکان پیداش نشده... نکنه بلایی سرش آوردن... ته دلم دوبار خالی میشه... شروع میکنم به تقلا کردن و با جیغ میگم: ولم کن محسن: ولت میکنم ولی وقتی که منو به خواسته ام رسوندی با پام محکم به پاش میکوبم که دادش به هوا میره و مچ دستمو ول میکنه میخوام فرار کنم که سریع جلوم رو میگیره و محکم به سینم میکوبه که تعادلمو از دست میدمو به زمین میفتم بر اثر کشمکشهایی که با محسن داشتم شالم رو زمین میفته... به موهام چنگ میزنه و منو بلند میکنه... عجیب سرم درد گرفت با فریاد میگم ولم کن روانی با پوزخند میگه: زیادی چموشی یه لحظه یه فکری به ذهنم میرسه نمیدونم جواب میده یا نه فقط امیدوارم بتونم فرار کنم با پا میخوام بکوبم زیر شکمش که متوجه میشه و منو به درخت میچسبونه... این نقشه هم نگرفت... واقعا درمونده شدم با جیغ ماکان رو صدا میکنم با پوزخند میگم: خانم کوچولو... بهتره آروم باشی چون اینجا هیچکس نیست بهت کمک کنه... اگه باهام راه بیای اذیت نمیشی تو دلم هزار بار خدا رو صدا میکنم... محسن همینجور حرف میزنه و من بی توجه به حرفاش تو دلم از خدا کمک میخوام... واقعا ترسیدم... فقط و فقط تقلا میکنم محسن با داد میگه: که میخوای لجبازی کنی باشه خودت خواستی دستش رو میبره بالا که بهم سیلی بزنه... چشمامو میبندمو جیغی میکشم... خودمو آماده کردم برای سیلی خوردن که یهو صدای داد و فریاد دو نفر رو میشنوم... چشمامو باز میکنمو محسن رو جلوی خودم نمیبینم با تعجب به ماکان نگاه میکنم که محسن رو زیر مشت و لگد گرفته... برای اولین بار از کتک خوردن کسی ناراحت نمیشم... محسن با داد و فریاد کاظم رو صدا میکنه... اشکای من هم همینجور جاریه ماکان با داد میگه: فقط بلدی زورت رو به یه دختر نشون بدی تو همین موقع کاظم هم میرسه و با دیدن محسن تو اون وضع دستپاچه میشه و به کمکش میاد... ماکان با دیدن کاظم، محسن رو ول میکنه و کاظم رو به رگبار فحش و کتک میگیره... اینقدر میزنه که خودش هم خسته میشه... اما هنوز هم دست بردار نیست... به طرفش میرمو با چشمای خیس بازوشو میگیرمو میگم: ماکان بسه دیگه با عصبانیت میگه: نه... هنوز کمشونه سعی میکنم آروم باشم با ملایمت میگم: ماکان تو رو خدا تمومش کن.. میترسم بمیرن با داد میگه: چی از این بهتر... من هم همین رو میخوام لگدی به پهلوی کاظم میزنه و میگه: تو ملک خودم به دوست دخترم دست درازی میکنید... میخواد دوباره به طرف محسن بره که بازوشو فشار میدمو میگم: ماکان خواهش میکنم نگاهی بهم میندازه و با اخم بهم زل میزنه و میخواد چیزی بگه که محسن از موقعیت استفاده میکنه و به طرف ماکان هجوم میاره... توی دستش چاقو رو میبینم... با جیغ میگم: ماکان مواظب باش... ماکان برمیگرده تا بفهمه من چی میگم که محسن چاقو رو به بازوش فرو میکنه... از ترس جیغی میزنم... محسن ماکان رو هل میده و اون رو روی زمین میندازه و لگدی بهش میزنه... ماکان به زحمت از جاش بلند میشه و میره تا دوباره با محسن گلاویز بشه که محسن دوباره چاقو رو به طرفش میگیره... نمیدونم چیکار کنم... نگاهی به اطراف میندازم یه تیکه چوب رو روی زمین میبینم ...به طرف چوب میرمو اون رو بر میدارم... چوبو تو دستام فشار میدم... قدم به قدم به ماکان و محسن نزدیکتر میشم... با ترس چوب رو بالا میبرمو محکم به کمر محسن میکوبم آخی میگه و رو زمین میفته... با ترس بهش نگاه میکنم... نگاهی به ماکان میندازمو چند قدم فاصله ی بین خودمو ماکان رو طی میکنمو با ترس میگم: ماکان حالت خوبه؟ماکان همونجور که دستش رو محکم روی زخم بازوش گرفته سری تکون میده و میگه: خوبم... تو برو اون شالتو سرت کن تازه یاد شالم میفتم میرم از روی زمین برمیدارم... اما خیلی کثیف شده.... به سمت ماکان برمیگردمو میگم قابل استفاده نیست... فاصله ی بینمون رو طی میکنه و جلوی من وایمیسته... دستش رو از روی زخم برمیداره و شال رو از من میگیره -ماکان زخمت عمیقه باید بریم درمونگاه ماکان با اخم میگه: انتظار نداری که با این حالم با پای پیاده تا روستا بیام شالم رو از وسط جر میده با تعجب میگم: چیکار میکنی؟ بدون توجه به من به سمت محسن و کاظم میره... دست و پاشون رو محکم با شالم میبنده و به من میگه: راه بیفت -پس این دو نفر چی؟ ماکان: دست و پاشون رو بستم تا بعدا بچه ها رو به سراغشون بفرستم چیزی نمیگم... یعنی حرفی واسه گفتن ندارم... خودمو بهش میرسونمو باهاش همقدم میشم... به سختی راه میاد... -ماکان بذار یه نگاه به زخمت بندازم ماکان: من خوبم... فقط کنارم باش که دوباره دردسر درست نکنی با ناراحتی همراش میرمو هیچی نمیگم... بعد حدود نیم ساعت بالاخره به اونجایی که باید میرسیدیم رسیدیم ماکان: همینجاست نگاهی به اطراف میندازمو مثله یه تیکه از بهشت میمونه... خیلی خوشگله... از اینجا همه چیز خیلی رویایی به نظر میرسه... اینجور که معلومه خودشون اینجا رو درست کردن... تو قسمتهای دیگه گل و یاه چندانی وجود نداره ولی اینجا پر از گلهای خوشگلی هست که من حتی اسمشون رو هم نمیدونم... همینجور که دارم به اطراف نگاه میکنم چشمم به ماکان میفته که به یه درخت تکیه داده روی زمین نشسته... چشماش رو هم بسته... رنگ و روش پریده و دستش رو روی زخمش گذاشته... همینجور از دستش خون میره... جیغی میکشمو میگم: ماکان از ترس چشماشو باز میکنه و میگه: چی شده؟ اشک تو چشمام جمع میشه و میگم: زخمت خیلی عمیقه... چیکار کنم؟ خونریزی داره ماکان: چیز مهمی نیست با داد میگم چی میگی؟ خیلی هم مهمه بی توجه به من از رو زمین بلند میشه و به طرف رودخونه میره... دست و صورتش رو با آب میشوره... ولی من همونجور گریه میکنم... یه احساسه بدی دارم دوست ندارم کسی به خاطر من صدمه ببینه... به طرفش میرمو میگم بذار یه خورده زخمت رو تمیز کنم ماکان: اما..... -ماکان ماکان با اینکه خیلی درد داره ولی با شیطنت میگه: باشه بابا... چرا میزنی؟ کتارش میشینمو با گریه زخمش رو تمیز میکنم... ماکان: روژان گریه نکن چیز زیاد مهمی نیست با اخم تصنعی میگم: کی میگه من به خاطر تو گریه میکنم... من از ترس اون بلایی که نزدیک بود سرم بیاد اشکام در میاد با صدای بلند میخنده و میگه: کاملا معلومه زیر مانتوم رو یه خورده پاره میکنم... ماکان با تعجب بهم نگاه میکنه... با تیکه های پارچه های مانتوم زخمش رو میبندم... به ماکان کمک میکنم که از جاش بلند بشه... اونو به طرف یکی از درختا میبرمو کمک میکنم که بشینه و به درخت تکیه بده... خودم میخوام برم روبروش بشینم که بهم اجازه نمیده... مچ دستمو میگیره و منو به طرف خودش میکشه... من که بغلش واستاده بودم پرت میشم رو پاش که آخم میره هوا با اخم میگم: ماکان چیکار میکنی؟ ماکان با شیطنت میگه: خانم پرستار من کجا داره میره؟ با جدیت میگم: میرم روبه روت بشینم اخماش میره توهمو میگه: بیخود... تو باید بغل خودم باشی میخوام از رو پاش بلند شم که منو محکم تو بغلش میگیره با اخم میگم: تو که تا حالا رو به موت بودی الان با کدوم انرژی داری منه بدبخت رو نگه میداری؟ با صدای بلند میخنده و میگه: کشته مرده ی این ابراز احساسات جنابعالی هستم بعد با شیطنت ادامه میده: نیروی عشق بالاخره باید یه جا بدرد بخوره یا نه؟ با اخم نگاش میکنم و میگم: ماکان این مسخره بازی رو تمومش کن یکم جدی میشه... همونجور که منو اسیر دستاش کرده میگه: اول از همه جنابعالی باید به چند تا از سوالای من جواب بدی... با تعجب میگم: چی؟ با اخم میگه: چه طور جرات کردی امروز بهم اون همه توهین کنی؟ با ترس بهش نگاهی میندازمو میگم: توهین کجا بود... فکر کنم حالت بده داری هزیون میگی میخوام بلند شم که محکم تر منو به خودش فشار میده و میگه: نشد دیگه... پرستار کوچولوی من میخواد کجا بره... حالا حالاها باهات کار دارم... گفتم اگه دستم بهت برسه حسابتو میرسم چه گیری افتادما... فکر نمیکردم بعد از اون همه اتفاق هنوز یادش باشه... همون دست زخمیش رو میاره جلو و موهایی که رو صورتم پخش شده رو کنار میزنه با لبخند نگام میکنه و میگه: خوب خوب خوب... میبینم که خانم فراری بالاخره گیر افتاد... خوب امروز یه چیزایی میگفتی بهتر نیست یه دور با هم مرور کنیم با ترس می م: نه بابا... لازم به تکرار نیست... تو الان بیشتر از هر چیزی به استراحت نیاز داری... بهتره بذاری من از رو پات بلند شم...... با اخم میپره وسط حرفمو میگه: حالا حالاها مهمون من هستی خانم خانما بعد ادامه کیده: که میخواستی منو شکل خواهر نداشته ام کنی؟ با یادآوریش خندم میگیره با دیدن خنده ی من با جدیت میگه: اینجوری نمیشه...زیادی بهت رو دادم پررو شدی با شیطنت میگم: میدونم خودت هم ته دلت میخواد خانم بشی........ میپره وسط حرفمو با شیطنت میگه: اون چیزی که من دلم میخواد اینه که جنابعالی خانمم بشی... موافقی؟ اخمام میره توهمو میگم: ماکان باز شروع کردی؟ ماکان با شیطنت میگه: چیزی تموم نشده بود که بخواد شروع بشه نگاهی به لبام میندازه که میگم: دیگه پررو نشو ماکان با شیطنت میگه: یه خورده که اشکال نداره با اخم صورتم عقب میکشم و میگم: اشکال داره بی توجه به حرکت من دستشو لای موهام فرو میکنه و صورتش نزدیک صورتم میاره با داد میگم: ماکان نکن ماکان با یه لحن موزیانه میگه: میبینی عجب آدم مهربونی هستم... تو منو اذیت میکنی من به جای تنبیه بهت پاداش میدم بعد همونجور که نگاشو به لبام میدوزه صورتش لحظه به لحظه بهم نزدیک تر میشه ولی من شروع میکنم به تقلا کردن و به زحمت خودم از دستش خلاص میکنم... هنوز چند قدم ازش دور نشدم که بلند میشه و به طرفم میاد... مچ دستمو میگیره و منو به یه درخت میچسبونه با نگرانی نگاش میکنم... نگاش پر از مهربونی میشه و میگه: کاریت ندارم خانم کوچولو... نترس با اخم میگم: من نمیترسم با خنده دوباره صورتش رو بهم نزدیک میکنه که با جیغ میگم: ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: کاملا معلومه اصلا نترسیدی منو تو بغلش میکشه و سرشو لای موهام فرو میکنه و میگه دوستت دارم روژان... خیلی زیاد با شنیدن این حرفش ضربان قلبم بالا میره... نمیدونم چرا اینجوری میشم... فقط اینو میدونم که تا به امروز با هیچکس این احساس رو تجربه نکردم با شیطنت میگم: آفرین آفرین همینجور به دوست داشتنت ادامه بده شاید دلم سوخت یه کاری برات کردم بازوهامو میگیره و منو از بغلش میاره بیرون... تو چشمام زل میزنه و میگه: عجیب ترین دختری هستی که تو عمرم دیدم... من میگم دوستت دارم تو به جای اینکه با محبت باهام رفتار کنی اینطور حرف میزنی میخوام چیزی بگم که غافلگیرم میکنه و خیلی سریع لباش رو لبام میذاره و اجازه هر عکس العملی رو از من میگیره... مات و مبهوت میشم... اون با لذت از لبام بوسه میگیره ضربان قلبم به شدت بالا رفته... تازه به خودم میام... کم کم اخمام تو هم میره.... دستمو میذارم رو سینش تا هلش بدم که میفهمه و محکم تر منو به خودش میچسبونه و به کارش ادامه میده... شروع میکنم به تقلا کردن... لعنتی اونقدر تو این کار حرفه ای عمل میکنه که بدجور نفس کم میارم... هر چی تقلا میکنم فایده ای نداره... انگار نه انگار بازوش زخمیه... اونقدر تقلا میکنم که خودم هم خسته میشم... هر چند برای من هم خالی از لذت نیست ولی دوست ندارم مثله دفعه ی پیش تسلیم هوس بشم... نمیدونم چقدر گذشته ولی بالاخره لباشو از لبام جدا میکنه و بعد از چند لحظه مکث به آرومی میگه: فوق العاده بود نفس عمیقی میکشم... بعد از اینکه نفسی تازه میکنم با خشم میخوام از بغلش بیرون بیام که اجازه نمیده و دوباره صورتش رو نزدیک صورتم میاره... به پیشونیم بوسه ای میزنه و میگه: این بوسه ها از روی هوس نیست... از روی عشقه... از بس تقلا کردم به نفس نفس افتادم خودش روی زمین میشینه و مجبورم میکنه رو پاش بشینم با اخم میگم: خیلی خیلی آدم بیخودی هستی با شیطنت میخنده و میگه: هر چی میخوای بگی بگو... من که به اون چیزی که میخواستم رسیدم با داد میگم: پررو 
ماکان با صدای بلندتر میخنده و میگه: چه قدر بانمک حرص میخوریبا جیغ میگم: ماکانماکان همونجور که میخنده میگه: چیه خانمه جیغ جیغوبا حرص نگاش میکنم که میگه: باشه بابا... چرا اینجوری نگاه میکنی؟با عصبانیت میگم: نکنه انتظار داری برات بندری برقصم و بشکن بزنمبا شیطنت میگه: هوم... بد هم نیست... حالا میتونی هم بشکن بزنی و هم بندری برقصی؟همینجور که باهاش بحث میکنم تقلا هم میکنم تا ولم کنه اما اون عینه کنه بهم چسبیده و ول کن ماجرا نیستبا لبخند میگه: الکی من و خودت رو خسته نکن... تا من نخوام تو هیچ جا نمیریبا عصبانیت میگم: مگه تو کار و زندگی نداری... همش دنبال من راه میفتیماکان با خنده میگه: فعلا تو کار و زندگیه منی... تا وقتی خیالم از بابته تو راحت نشه و چند تا بچه ی خوشکل مثه خودم بهم ندی باید دنبالت باشماز بس جیغ کشیدم گلوم میسوزه... با چشمای گرد شده بهش نگاه میکنمو میگم: چـــــــــی؟ماکان که قیافه ی منو میبینه به زور جلوی خندش رو میگیره و میگه: الان که نمیخوام، هر وقت زنم شدیزیرلب زمزمه میکنم: نه تو رو خدا الان بخواهماکان با شیطنت میگه: چی گفتی؟با اخم نگاش میکنمو میگم: اصلا فکرش هم نکن که زنت بشممن رو که روی پاش نشستم محکم فشار میده و به خودش میچسبونه... خودم هم دیگه خسته شدم... بیخیال تقلا و رهایی میشم... وقتی زورم بهش نمیرسه چه غلطی کنم... معلوم نیست این همه زور رو از کجا میاره... بوسه ای به گردنم میزنه و میگه: به موقعش زنم که هیچی مادر بچه هام هم میشیبا غرغر میگم: شتر در خواب بیند پنبه دانهماکان با لبخند میگه: شتر رو نمیدونم ولی من که توی خواب فقط تو رو میبینمبا کنجکاوی میگم: ماکان واقعا چرا همیشه تو روستایی... مگه نباید تو کارخونه کار کنیماکان: کار اصلی من تو روستاست... چند تا آدم معتمد دارم که اونا رو واسه کار کارخونه گذاشتم فقط گاهی من یا ماهان به کارخونه سر میزنیم... البته چون ماهان کارای روستا رو انجام نمیده وقتش آزادتره... راستی خود تو چی؟ تو و رزا هم که خیلی وقتا شرکت رو رها میکنیدو به اینجا میاینبا لحن بامزه ای میگم: واقعا فکر کردی من و رزا شرکت رو اداره میکنیم؟با تعجب میگه: مگه غیر از اینهبا لبخند میگم: اگه اینطور بود که تا حالا هزار بار اون شرکت ورشکست شده بود... اکثر کارا رو عمو کیوان انجام میده... البته یکی از دوستای مشترک بابا و عمو کیوان هم هست که در نبود من و رزا هوای شرکت رو داره... صدای قدمهایی رو میشنوم... با نگرانی به ماکان نگاه میکنم... ماکان دستش رو به نشونه ی اینکه ساکت باشم جلوی بینیش میگیره... من رو از روی پاش بلند میکنه و خودش هم بلند میشه از ترس به بازوی سالم ماکان چنگ میزنم... نگاهی بهم میندازه و آهسته میگه: آروم باش... چیزی نیستهر دو به طرف منبع صدا میریم و با دیدن ماهان که با نگرانی به سمتمون میاد نفسی از سر آسودگی میکشیمماهان با دیدن ماکان با نگرانی میگه: ماکان دستت چی شده؟ماکان با خونسردی میگه: چیزی نیست... واست تعریف میکنم... فعلا ما رو به ویلا برسون... ماشین بنزین تموم کردهماهان: وقتی ماشین رو توی جاده دیدم اولین جایی که اومدم اینجا بود اما نبودین... فکر کردم برشتین روستا اما وقتی به اونجا رسیدم فهمیدم اونجا هم نیستین الان با ناامیدی میخواستم به ویلا برگردم که با خودم گفتم یه سر دیگه هم بزنم شاید اینجا باشن... که خدا رو شکر این بار همین جا بودینماکان: از اول هم قرار بود اینجا بیایم اما یه اتفاقایی افتاد که دیر رسیدیم... بریم تو ماشین برات تعریف میکنمماهان سری تکون میده و همه به سمت جاده حرکت میکنیم... ماهان و ماکان جلوتر از من حرکت میکنند و من پشت سرشون میرم... وقتی سوار ماشین میشیم ماکان همه چیز رو برای ماهان تعریف میکنه البته با سانسور زورگوییهاش به من بدبخت و از ماهان میخواد اون دو نفر رو هم یه تنبیه حسابی کنه... ماهان با لبخند نگاهی به من میندازه و میگه: روژان با اون همه اتفاق حالت خوبه؟با شیطنت میگم: چه عجب یادت اومد من هم اینجا هستم؟ماهان میخواد چیزی بگه که یهو یاد خواهرم میفتمو میگم: راستی از رزا چه خبر؟ماهان با مهربونی میگه: اولش خیلی بی تابی میکرد... اما الان بهتر شده... کیارش و مریم خیلی بهش کمک کردن-نگران من نشد؟ماهان: به دروغ بهشون گفتیم ماکان مجبور بود بره شهر حتما روژان رو هم با خودش برده-رزا نگفت چرا شب برنگشتیم؟ماهان: بهش گفتیم اگه هوا تاریک بشه ماکان تو شهر میمونهبا لبخند میگم: خیالم راحت شدماکان: با این قیافه که نمیشه خونه بریم... اینجوری همه نگران میشنمنم سری به نشونه ی موافقت تکون میدم که ماهان میگه: نگران نباشین کیارش و مریم، رزا رو به زور بیرون بردن... الان هم لابد دارن دور و بر جنگل قدم میزنندنفسی از سر آسودگی میکشمو میگم: وقتی رسیدیم لطفا یکیتون اون چمدونمو توی ویلا بیاره... لباسی داخل ویلا ندارمماکان و ماهان با هم میگن: من میارم
بعد بهم نگاهی میکنند و زیر خنده میزنند... من هم لبخندی میزنمو بیرون رو تماشا میکنم... بعد از مدتی به ویلا میرسیمو ماکان چمدونم رو بالا میاره.. به اتاقم میرم... لباسامو از چمدونم در میارمو به حموم میرم... بالاخره بعد از چند روز یه دوش درست و حیسابی میگیرمو از حموم بیرون میام... خیلی گرسنمه ولی خوابم هم میاد... خواب رو به هر چیزی ترجیح میدم خودم رو روی تخت میندازمو بدون فکر به اتفاقای اخیر خیلی زود خوابم میبره
چشمامو باز میکنم... به ساعت نگاهی میندازم... حدود یک ساعتی خوابیدم... رو تخت میشینمو خمیازه ای میکشم... با دست چشمامو میمالمو به زحمت از تخت پایین میام... خیلی گرسنمه... از اتاق خارج میشم... از پله ها پایین میرم و به سمت آشپزخونه میرم ماهان پشت میز نشستهلبخندی میزنمو میگم:چرا تنها نشستی؟ماهان با ناراحتی میگه: بازوی ماکان رو بخیه زدمو یه مسکن دادم تا بخوابهته دلم خالی شد... از بس هیچ اعتراضی نکرد من هم دردش رو فراموش کردم.. یه حس بدی بهم دست میده... احساس عذاب وجدان... یه چیزی تو ذهنم میگه مطمئنی عذاب وجدانه؟... اون صدای مزاحم رو پس میزنمو با ناراحتی میگم: خیلی درد داره؟ماهان: با مسکنی که بهش دادم دردش کمتر میشه... حالا باید خوابیده باشهآهی میکشمو پشت میز میشینم... ماهان از جاش بلند میشه و یه خورده شیرینی و شربت برام میاره و میگه: بخور... رنگ تو صورتت نموندهشیرینی رو برمیدارمو یه گاز بهش میزنم... با اینکه خیلی گرسنمه اصلا از گلوم پایین نمیره... چرا اینقدر احساسه بی تابی میکنم... بعد از اینکه دو گاز به شیرینی میزنم از رو صندلی بلند میشمو میخوام از آشپزخونه خارج بشم که ماهان با تعجب میگه: کجا؟... تو که چیزی نخوردی؟یه لبخند تصنعی میزنمو میگم چندتایی شکلات خورده بودمماهان میخواد چیزی بگه که میپرم وسط حرفشو میگم یکم استراحت میکنم بعد میام یه چیز بخورمدیگه منتظر حرفی از جانب ماهان نمیمونمو به سمت پله ها حرکت میکنم... نمیدونم چه مرگم شده... بی اراده به سمت اتاق ماکان میرمو خیلی آهسته در اتاقش رو باز میکنم... با دیدن ماکان اشک تو چشمام جمع میشه... به داخل اتاق میرمو خیلی آهسته در رو میبندم... نمیدونم چرا وقتی ماکان رو اینطور روی تخت میبینم تو دلم یه احساسه بدی میکنم... واقعا دلیل این تغییرات رو نمیتونم درک کنم... به امروز فکر میکنم که ماکان مثله فرشته ی نجات بدادم رسید... دلم میخواد مثله همیشه مغرور باشه نمیتونم ضعیف ببینمش... سرمو تکون میدمو با خودم میگم: روژان چه مرگت شده؟... آروم به سمتش میرمو پتو رو که از روش کنار رفته مرتب میکنم... نمیدونم این احساسهای ضد ونقیض چیه؟... سریع رومو برمیگردونمو به سمت در اتاقش میرم... در رو باز میکنم به سرعت از اتاقش خارج میشم... خودمو به اتاقم میرسونمو خودمو روی تخت پرت میکنم... دستم رو روی قلبم میذارم... این تپش قلب برای چیه؟... برای یه نگرانیه ساده؟.... پس چرا حس میکنم اینبار هیچی مثله نگرانیهای دیگه نیست؟... زیرلب میگم: نکنه.....حتی جرات ندارم با خودم اون جمله رو تکرار کنم....همینجور که دارم با خودم فکر میکنم در اتاق به شدت باز میشه... سرمو بالا میارمو با دیدن رزا لبخندی رو لبام میشینه... از جام بلند میشمو به سمتش میرم... تو همین یه روز کلی لاغر شده... بغلش میکنمو با مهربونی میگم: خوبی آجی جونمحس میکنم داره گریه میکنه... رزا رو از خودم جدا میکنم که با چشمای اشکیش مواجه میشمبا نگرانی میگم: چی شده آجی؟رزا با هق هق میگه: خیلی چیزا شده روژان... خیلی چیزابا ناراحتی رزا رو به سمت تخت هدایت میکنمو سعی میکنم آروم باشم... با ملایمت میگم: رزا آروم باش... سرش رو تو بغلم میگیرمو نوازشش میکنمرزا با گریه میگه: روژان بدجور تو دو راهی گیر کردم... مرگ سولماز... مرگ مامان... حرفای کیارش... برگشت کیارش... دیه دارم کم میارمبا بهت زمزمه میکنم: برگشت کیارش؟سری تکون میده و میگه: به کمکت احتیاج دارم روژان... از دیشب منتظرت بودم ولی ماهان گفت که ماکان باید به کارخونه میرفت و چون تو هم باهاش بودی حتما تو رو هم با خودت برده-آره همینطوره... رزا مگه چی شدهرزا با لحن غمگینی میگه: روژان دیگه نمیتونم... دیگه نمیتونم خودمو به اون راه بزنمبا تعجب نگاش میکنمو میگم: رزا مگه از مر مادرت گریه نمیکنی؟رزا با هق هق میگه: چرا اون هم یکی از دلایلشه ولی.......دیگه هیچی نمیگه گریش شدت میگیره... کلافه میشم... 
با ناراحتی میگم: رزا تو رو خدا درست حرف بزن...بفهمم چی میگی؟رزا اشکاشو پاک میکنه و با لحنی غمگین میگه: دیروز وقتی بهوش اومدم خودم رو روی تخت خونه دیدم... از تو خبری نبود... کیارش کنار تخت نشسته بودو با نگرانی نگام میکرد... وقتی دید بهوش اومدم با نگرانی حالم رو پرسید... اما من اونقدر حالم بد بود که با جیغ و داد فقط سراغ تو رو میگرفتم و میگفتم: روژان کجاست؟اینبار چه بلایی سرش آوردین... من اون لحظه اونقدر احساس غریبی میکردم که حالیم نبود چی میگم... بچه ها هم هیچکدوم نبودن... با داد به کیارش گفتم که اون باعث مرگ مادرم شد... بهش گفتم ازش متنفرم... ازش متنفرم که همه چیز رو خراب کرد... بهش گفتم اگه اون نبود هیچوقت قاسم اونقدر من و روژان رو آزار نمیدادرزا همونجور که اشک میریزه ادامه میده: بهش گفتم اگه اون ماجرای ازدواج اجباری رو راه نمینداخت هیچکدوم از این بلاها سرمون نمیومد... بهش گفتم الان که مادرمو ازم گرفتی میخوای خواهرم رو هم ازم بگیری... کیارش هیچی نمیگفت و من فقط و فقط خودمو خالی میکردم... اونقدر گفتم و گفتم تا آروم شدم وقتی سرمو بالا گرفتم کیارش دیگه اون کیارش سابق نبود... غم تو چشماش بیداد میکرد دقیقا مثله اون روزی که تو اومدی دنبالمو مراسم بهم خورد اما با این تفاوت که انگار اون عشق تو نگاش مرده بود... منتظر بودم تلافی کنه... بهم سیلی بزنه... یه چیزی بگه... یا خداقل التماس کنه... اما اون نه بهم بد و بیراه گفت نه بهم التماس کرد... بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت... شبش منتظر برگشت تو بودم میخواستم ازت کمک بگیرم ولی وقتی نیومدی نگرانت شدم... مریم و ماهان و بچه ها وقتی به ویلا برگشتن با دیدن حال و روز من تعجب کردن... مریم با دیدن حالم ماجرا رو ازم جویا شد... وقتی همه چیز رو براش تعریف کردم...اونم پا به پای من برای از دست دادن مادرم اشک ریخت... وقت شام هم هر چقدر منتظر شدیم تو و ماکان برنگشتین... ماهان برای باخبر شدن از حال و روز شماها رفت توی اتاق پیش کیارش و از حال شما پرسید و اونجا بود ما فهمیدیم که شماها به شهر رفتین... روژان من اون لحظه خیلی عصبی بودم نمیدونستم اینجوری میشه... کیارش دیگه حتی برای برای شام هم سر میز حاضر نشد... صبحونه رو هم با بی میلی خوردو بهم توجهی نکرد... بعد از خوردن صبحونه هم با کمال خونسردی رفت رو مبل سالن نشست...-رزا تو زود قضاوت کردی... باید بهش فرصت حرف زدن میدادیتصمیم میگیرم از زیر زبونش بکشمبا خونسردی تصنعی میگم: همه ی اینا به کنار اصلا تو چرا اینقدر حرص میخوری مگه نمیگفتی یه علاقه ی ساده بودرزا با چشمای اشکیش بهم خیره میشه و بعدش هم خودش رو تو بغلم پرت میکنه و میگه: نبود روژان... نبود... من وقتی اون روز تو رو با اون قیافه ی کتک خورده دیدم نتونستم کیارش رو ببخشم... من تو همون سفر فهمیدم که کیارش رو دوست دارم... آخه کدوم دختری میتونه در برابر اون همه عشق مقاومت کنه... اما وقتی دیدم تنها خواهرم اونجور غریب بین این آدما گیر افتاده نتونستم از پنهون کاری کیارش بگذرماشک تو چشمام جمع میشه و میگم: رزا هنوز که دیر نشدهرزا با هق هق میگه: خیلی دیر شده... گفته آخر هفته میخواد برمیگردهرزا رو از خودم جدا میکنمو میگم: کی گفته؟-صبح بی توجه به کیارش میخواستم به اتاقم برم که کیارش به مریم گفت مریم خانم بهتر نیست همگی با هم یکم بیرون قدم بزنیم با تو ویلا موندن بیشتر روحیه ی همه مون خراب میشه... مریم سریع موافقت کرد ولی من قبول نکردم...وفتی تو اتاق رفتم مریم هم پشت سرم وارد شدو اونقدر اصرار کرد که راضی شدم... وقتی با هم بیرون رفتیم کیارش بر خلاف همیشه نه تنها با من حرفی نزد بلکه همه ی وقتش رو با هاله و حمید پر کرد... هر وقت هم سعی میکردم بهش نزدیک بشم ازم دوری میکرد... شب وقتی برگشتیم مریم با هاله و حمید زودتر وارد سالن شدن... من هم میخواستم داخل بشم که کیارش صدام کرد... وقتی به طرفش برگشتم باز اون غم شب قبل رو تو چشماش دیدم اما اون همه ی سعیش رو میکرد خونسرد باشه... ولی لرزش صداش رو نتونست پنهون کنه اون بهم گفت که آخر هفته واسه همیشه از اینجا میره... گفت تموم این مدت بخاطر من اینجا بود... گفت واقعا دوستم داشت و هیچوقت قصد آزار دادنم رو نداشت... روژان اون گفت میره تا من راحت باشم... اون داره واسه همیشه میره... گفت هیچ.وقت فکر نمیکرد که ازش متنفر باشم... نتونستم بگم که ازش متنفر نیستم... نتونستم بگم که منم دوستش دارم... اون روزایی که بخاطر من به شرکت میومد خیلی خوشحال میشدم ولی غرورم اجازه نمیداد که قبولش کنم... اما الان دارم واسه همیشه از دستش میدم... روژان بهم کمک کن... منو ببخش که عاشقه کسی شدم که خونوادش تمام مدت اذیتت میکردنسعی میکنم آروم باشم... صورتشو بین دستام میگیرمو میگم: رزا آروم باش... آرومه آروم... این حرفا رو نزن... من اگه میدونستم بخاطر من داری این بلا رو سر خودت و کیارش میاری محال بود این اجازه رو بهت بدم... پس آروم باش و بخاطر عشقه پاک خودت و کیارش بیخودی گریه نکنولی اون هر لحظه گریش بیشتر میشه-رزا خواهش میکنم آروم باش... همه چیز درست میشهرزا با ناراحتی میگه: اما.......-هیس.... کمکت میکنم... و باید این هم بهت بگم که کیارش پسر خوبیه... من هم اصلا ازش دلخور نیستم... رزا خیلی اشتباه کردی که به خاطر من یا چه میدونم غرورت از عشقت گذشتی ولی با همه ی اینا من مطمئنم که کیارش هنوز عاشقته و فقط و فقط به خاطر خودت داره ازت میگذره... اینو همیشه یادت باشه داشتن غرور به ازای از دست دادن عشق تاوان سنگینی رو به همراه داره و اونم شکسته شدن دل طرفینهرزا سرشو میندازه پایین و با انگشتاش بازی میکنه و میگه: نمیخواستم کوچیک بشمبا مهربونی میگم: مگه آدما با اعتراف به عشق کوچیک میشن... رزا من میگم اگه کسی واقعا عاشق باشه از غرور که هیچی از جونش هم میگذرهرزا با ناراحتی میگه: روژان اشتباه کردم الان چیکار کنم؟با لبخند میگم: برو با کیارش صحبت کنرزا با داد میگه: چـــــی؟-نکنه انتظار داری من برم باهاش صحبت کنم... اون الان منتظر یه اشاره از طرف توهه... یعنی اونقدر برات عزیز نیست که برای یه بار هم شده از خودت بگذری... اون دوستت داره رزا... بیشتر از همیشه... عشق تو چشماش بیداد میکنه... همه ی دنیاش تویی... کسی که از آیندش زده و بخاطر تو حاضره همیشه اینجا بمونه لیاقتش بیشتر از اینهاستلبخند رو لباش میشینه و اشکاشو پاک میکنه و میگه: حق با توهه... من باید همه ی سعیمو برای به دست آوردنش بکنمبا شیطنت میگم: آجی از این غذاهای مجانیه تو عروسی برای یه سال من کنار بذارمیخنده و میگه: دیوونه... یکم استراحت کنموزیانه میگم: تو بری عشق و حال... منه بدبخت هم بتمرگم اینجابا داد میگه: روژان-کوفت... من هم شوهر میخواماز رو تخت بلند میشه و یکی میزنه پس کلمو میگه: هاله رو میفرستم توی اتاق لباساشو عوض کن-هاله واسه من شوهر میشهرزا: روژانباشه ای میگمو با لبخند نگاش میکنم... اون هم با لبخند از اتاقم خارج میشه... مرگ ثریا هر چقدر برامون سخت بود ولی باعث شد رزا به خودش بیاد... میدونستم رزا به کیارش علاقه ای داره ولی تا این حدش رو نمیدونستم... دراز میکشمو با خوشحالی به رزا و کیارش فکر میکنم... مطمئنم زوج خوبی میشن
&&ماکان&&چشماشو باز میکنه... یه خورده گیجه... روی تخت میشینه و با گیجی به اطراف نگاه میکنه کم کم همه چیز یادش میاد... دستی روی بازوش میکشه و از شدت درد لبشو گاز میگیره... زیرلب زمزمه میکنه:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#45
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۰ عصر
لعنتیاز اینکه روژان رو توی اتاقش نمیبینه یه خورده دلش میگیره... نمیدونه چرا اما دلش میخواست وقتی چشماشو باز میکنه روژان کنارش باشه ولی غرورش اجازه نمیده اینو بروز بده... آهی میکشه و با خودش میگه: نکنه واقعا منو نمیخواد؟زیر لب زمزمه میکنه: بیخود، اگه بخواد تنهام بذاره به زور ماله خودم میکنمش اصلا هم برام مهم نیست تا آخر عمر ازم متنفر باشه... مهم اینه که ماله من باشهولی باز بعد از مدتی از حرفش پشیمون میشه و میگه: لعنت به تو روژ....دیگه ادامه نمیده و با خودش فکر میکنه حتی نمیتونه بهش لعنت بفرسته... خودش هم نمیدونه از کی به این حال و روز افتاده ولی اینو خوب میدونه که بدون روژان زندگی براش معنایی نداره.... یاد بوسه ی امروز میفته... بالاخره دوباره تونست طعم لبای عشقش رو بچشه... هر چند به زور بود ولی باز کلی بهش مزه داد... از یادآوری اینکه روژان نفس کم آورد خندش میگیره... معلوم بود تا حالا تجربه ای تو این زمینه نداشت... الان که با خودش فکر میکنه از خودش این سوال رو میپرسه چرا در مورد روژان اون طور فکر میکردم؟... چرا فکر میکردم که با پسرای زیادی دوسته... هر چی که مدت زمان بیشتری میگذره بیشتر حرفای روژان رو باور میکنه... بهتر روژان رو میشناسه... بیشتر از انتخابش مطمئن میشه... یاد اون دو تا پسره ی احمق میفته که نزدیک بود دستی دستی عشقش رو پرپر کنند... به ماهان گفت حسابشون رو برسه... ماهان هم دو تا از نوچه ها رو فرستاد تا خوب حالشون رو بگیرن... از روی تخت بلند میشه و به سمت پنجره میره... یکم ضعف داره... با اون هم درد و خونریزی خیلی براش سخت بود که خودشو خونسرد نشون بده ولی تحمل اشکهای روژان رو هم نداشت... هر چند وقتی روژان رو به روی پای خودش نشونده بود واقعا درد رو از یاد برده بود... حاضر بود همه ی عمرشو بده تا یه بار دیگه هم اون لحظه ها رو تجربه کنه... از رفتارای بچه گونه روژان خندش میگیره... یاد حرف روژان میفته... «ماکان بیا خانمت کنم»... زیر لب زمزمه میکنه: دختره ی دیوونهامروز چقدر از دستش حرص خورد... بعضی مواقع با خودش میگه چه جور میتونه با این همه شیطنتهای روژان کنار بیاد اما بعد خودش جوابه خودش رو میده که بهتر از اینه که دوریش رو تحمل کنم... از یادآوری اشکهای روژان دلش میگیره... زیر لب میگه: اون اشکاش فقط و فقط مال من بود... هر چند از اینکه اشک روژان در اومده ناراحته اما از طرفه دیگه به خاطر اینکه اون اشکا به خاطر نگرانی برای خودش بود خوشحاله... همین که روژان براش نگران بشه هم خوشحالش میکنه... با خودش میگه: ماکان داری با خودت چیکار میکنی؟پس چی شد اون همه خشونت و ادعاپوزخندی میزنه و زیر لب میگه: همه دود شد و رفت هوا*************

همینجور که رو تخت دراز کشیدم در اتاق باز میشه رزا با ناراحتی و هاله و حمید با خوشحالی وارد میشن... رزا که الان داشت بیرون میرفت خوشحال بود پس این ناراحتیش واسه ی چیه؟... با وجود هاله و حمید نمیتونم چیزی ازش بپرسملبخندی میزنمو میگم: به به سلام به هاله جون خودمبا خنده به طرفم میادو خودش به بغلم پرت میکنه و میگه: خاله اینجا خیلی خوش میگذره... نمیشه همیشه همینجا بمونیمبا خوشحالی میگم: همیشه که فکر نکنم ولی زیاد زیاد میایم... سلام به داداش حمید گلم تو چطوری؟لبخندی میزنه و میگه: خوبم آجیمیدونم از نبود مادرش غمگینه... باید بیشتر هواش رو داشته باشم... رزا با یه لبخند مصنوعی میگه: من میرم یه خورده تو حیاط قدم بزنمسری تکون میدمو هیچی نمیگم... ولی خیلی نگرانش هستم... نکنه کیارش قبولش نکرد.... با صدای هاله به خودم میامهاله: خاله برام قصه میگی؟حمید: خواهری الان آجی روژان خسته ست بذار واسه ی بعد-داداشی من حالم خوبه... بذار واسه هاله ای یه قصه خوشگل بگمحمید با لبخند میگه: مرسی آجیهاله رو تخت دراز میکشه و با چشمای خوشگلش بهم خیره میشه... منم براش قصه میگم... حمید هم کنار پنجره واستاده و به بیرون نگاه میکنه... با تموم شدن قصه متوجه میشم هاله به خواب رفته... ترجیح میدم موقع غذا بیدارش کنم... به طرف حمید میرمو دستم رو روی شونش میذارم... به طرفم برمیگرده و با چشمای خیسش نگام میکنهحمید با ناراحتی میگه: آجی وقتی برای هاله قصه میگی مثله مامان میشی-حمید درکت میکنم... من خودم هم این روزا رو گذروندمحمید: آجی تحملش خیلی سخته... هر چند اگه داداش کیهان و آجی رزا و آجی مریم نبودن تحملش غیرممکن میشد-حمید همه ی ما تو و هاله رو دوست داریم احساس غریبی نکنحمید: آجی انقدر باهامون خوب برخورد کردین من فکر میکنم از اول همه یکی از خوده شماها بودمبا مهربونی میگم: حمید وجود تو و خواهرت برای من و رزا که همیشه تنها بودیم خیلی خوب و موثرهحمید: بالاخره که باید بریمآهی میکشمو میگم: این حرفا چیه حمید؟... کجا باید برید... من همه چیز رو درست میکنم تو نگران نباشحمید: آجی من میخوام کار کنم... خوشم نمیاد سربار کسی باشم... همین الان هم کلی بهت بدهکارم-حمید اون پولا رو بعدا بهم برمیگردونی فعلا دوست دارم درس بخونیحمید: ولی آجی.....میپرم وسط حرفشو میگم: حمید تو وقتی درس بخونی میتونی کم کم در کنارش هم کار کنی... من الان ازت هیچ پولی نمیخوام بعد از اینکه درست تموم شد اون پول رو بهم برگردونحمید: اینجوری که خیلی طول میکشه-قرار بود بهم برگردونی ولی زمانش که مشخص نبود... حمید به فکر آینده ی خودت و هاله باش من به اون پول هیچ احتیاجی ندارم... دوست دارم تا قبل از اینکه بری دانشگاه فقط و فقط درس بخونی... وقتی هم رفتی دانشگاه تو شرکت کمک حالمون باش.. خودم یا رزا تو رو با کارای شرکت آشنا میکنیمحمید با خجالت میگه: حتی اگه رشتم مرتبط به شرکت نباشه-آره عزیزم... حتی اگه رشته ات متفاوت باشه باز کسایی هستن که راهنماییت کنندحمید: آجی من باورم نمیشه همه چیز داره درست میشهبعد با بغض میگه: هر چند بعد از مرگ مادرمدلم میگیره اما سعی میکنم لبخند بزنم... با لبخند میگم: حمید مطمئن باش خدا هیچ کاری رو بی دلیل انجام نمیده...حکمتی توی رفتن پدر و مادرامون بود که ما ازش بیخبریمحمید هم سری تکون میده و میگه: حق با توهه آجی... ولی آجی من و هاله از این به بعد کجا زندگی کنیمبا تعجب میگم: خوب معلومه با من حمید با خجالت میگه: آجی روژان بالاخره تو هم یه روز ازدواج........میپرم وسط حرفشو میگم: تو نگران اون ماجرا نباش... همه چیز رو به دست من بسپر... در هر شرایطی شماها باید با من بمونید... فقط من باید بتونم سرپرستی شما رو به عهده بگیرم که دست عموتهیکم نگران این ماجرا هستم یعنی به یه دختر مجرد سرپرستی دو تا به رو میسپرن... با خودم میگم: اگه به من نسپردن میگم عمو کیوان سرپرستیشون رو قبول کنه اونوقت باز هم میتونند با من زندگی کنند... با صدای حمید به خودم میامبا لبخند میگه: آجی پس خیالم راحت باشه؟-آره گلم... برو با خیال راحت زندگی کن اصلا هم به این چیزا فکر نکن... در مورد مادرت هم کمتر غصه بخور... چون مادرت هم راضی به ناراحتیت نیستبا لبخند میگه: مرسی اجی... من خیلی خوشحالم که تو رو دارمبا مهربونی میگم: من هم خیلی خوشحالم که یه داداشه گل دارم... بهتره یه خورده استراحت کنیحمید سری تکون میده و میگه: باشه آجیبا خارج شدن حمید از اتاق نگاهی به هاله میندازمو وقتی که از خوابیدنش مطمئن میشم از اتاق خارج میشم تا رزا رو پیدا کنم... به سمت سالن میرم که میبینم مریم و ماهان رو به روی هم نشستنو با هم حرف میزنند... خبری از ماکان و رزا و کیارش نیستیه سلام به دو نفرشون میدم که هر دوتاشون دستپاچه میشن با تعجب نگاشون میکنمو میگم: چیزی شده؟ماهان زودتر به خودش میادو سلامی میکنه و میگه: نه... بیا بشینمریم هم جواب سلامم رو میده... متعجب از رفتارشون میپرسم: حالتون خوبه؟هر دو سری تکون میدنو مریم میگه: کاری داشتی روژانیاد رزا میفتم و میگم: آره دنبال رزا میگردم میدونی کجاست؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#46
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۱ عصر
مریم: گفت میره تو حیاط یه هوایی تازه کنهبا خودم میگم مگه قرار نبود بره با کیارش صحبت کنهبا ناراحتی میگم: ماکان و کیارش کجان؟ماهان: ماکان هنوز خوابه... کیارش هم رفته خونشونبا داد میگم: رفته خونشونماهان و مریم با تعجب نگام میکنند و ماهان میگه: آره.. مگه مشکلیه؟یه لبخند تصنعی میزنمو میگم: نه... ولی بی معرفت یه خداحافظی هم نکردماهان آهی میکشه و میگه: قراره چند روز دیه بیاد واسه همیشه خداحافظی کنهکنار مریم میشینمو میگم: کیارش داره زود تسلیم میشهماهان با اخم مگه: کیارش همه چیز رو برام تعریف کرد.... تو که نمیدونی خواهرت چه بلایی سرش آورده؟مریم: مگه چی شده؟ماهان: بعدا واست تعریف میکنمبا تعجب بهشون نگاه میکنم این دو تا از کی اینقدر باهم صمیمی شدن... وقتی تعجب من رو میبینند خودشون رو به اون راه میزنندبه روی خودم نمیارمو با ناراحتی میگم: ماهان من همه چیز رو میدونم... رزا اون موقع تو شرابط روحیه خوبی نبودماهان با عصبانیت میگه: یعنی میخوای بگی این حق رو داشت که همه چیز رو سر اون کیارش بدبخت خالی کنهبا ناراحتی میگم: نه این حق رو نداشت ولی فکر نمیکنی کیارش یکم داره عجولانه تصمیم میگیرهماهان با ناراحتی میگه: اگه من هم به جاش بودم میرفتم، وقتی فکر کنی دختر مورد علاقت ازت متنفره دیگه دلیلی واسه موندن نمیمونه-ولی رزا از کیارش متنفر نیستمریم با لبخند و ماهان با تعجب نگام میکنهمریم: از اول هم از تو چشماش معلوم بود که کیارش رو دوست دارهماهان: پس دلیل اون برخوردا... دلیل بهم زدن مراسم-این علاقه از سفرهای بعدی به وجود میاد... از اول نبوده... دلیل برخورداش هم پنهون کاریهای کیارش در مورد مشکلاتی که من داشتم بود... نمیتونست راحت کیارش رو ببخشهماهان با اخم میگه: تمام این مدت میدونستی؟-فکر میکردم یه علاقه ی سادست... خودم هم نمیدونستم تا این حده... امروز بهم ماجرا رو گفتهماهان سری تکون میده و میگه: بیچاره کیارش... تمام این مدت فکر میکرد رزا به سختی تحملش میکنهمریم نگاهی به ماهان میندازه و میگه: بهتره کیارش رو برگردونیماهان: اما اگه من برم اون حرفامو باور نمیکنه... فکر میکنه برای اینکه از ایران نره ما این نقشه رو کشیدیم... دلیل اینکه کیارش تا حالا هم مونده اصرارای من و ماکان بود که میگفتیم رزا بالاخره قبولت میکنهآهی میکشمو میگم: بهتره رزا رو هم با خودت ببریماهان با تعجب میگه: یعنی میاد؟-الان میخواست با کیارش حرف بزنه اما وقتی هاله و حمید رو بالا آورد دیدم ناراحته... حالا دلیله ناراحتیشو میفهممماهان با ذوق از جاش بلند میشه و میگه: رزا رو صدا کن... میرم آماده شم.... باورم نمیشه بالاخره کیارش میتونه به آرزوش برسهبا گفتن این حرف به من و مریم مهلت حرف زدن نمیده و سریع ازمون دور میشه
با لبخند نگاش میکنم... به سمت مریم برمیگردمو میگم: مریمی من میرم رزا رو صدا کنمبا مهربونی لبخندی میزنه و میگه: باشه گلمبه سمت حیاط میرم تا رزا رو صدا کنم... وقتی به حیاط میرسم رزا رو گوشه ی حیاط با چشمای خیس میبینم... از دیدن رزا تو این وضع ناراحت میشمو با ناراحتی به سمت رزا میرم... همین که منو میبینه به سرعت به طرفم میادو خودش رو توی بغلم پرت میکنه و با گریه میگه: روژان، کیارش رفتبا اخم میگم: رزا چرا اینجوری میکنی؟رزا: اون دیگه من رو نمیخشه... وگرنه اینطور نمیرفت-رزا با ماهان صحبت کردم... قرار شد بری با کیارش صحبت کنیرزا سریع از بغلم میاد بیرونو میگه: روژان من نمیتونمبا مهربونی میگم: آجی تو میتونی... مگه نمیگه دوستش داری پس از چی میترسی؟رزا: اگه قبولم نکنه... اگه پسم بزنه-قبولت میکنه... مطمئن باش قبولت میکنه... حتی رفتنش هم به خاطر خودته... اون فکر میکرد وجودش باعث آزارت میشهرزا با ناراحتی مبگه: اوایل شاید ولی وقتی فهمیدم اون بلاها به دستور کیارش سرم نیومده نظرم عوض شد-پس برو همه چیز رو بهش بگو... اون فکر میکنه ازش متنفریبا چشمای خیسش تو چشمام زل میزنه و میگه: تو اینا رو از کجا میدونی؟-ماهان بهم گفتزیر لب زمزمه میکنه: بیچاره کیارش... خیلی آزارش دادمبا لبخند میگم: از این به بعد جبران کنمیخواد چیزی بگه که یهو ساکت میشهبا نگرانی میپرسم: رزا چیزی شده؟رزا: روژان نکنه کیارش دوباره اشتباهات گذشتش رو تکرار کنه-خیالت راحت...من مطمئنم چنین چیزی اتاق نمیفته... فقط گذشته ها رو فراموش کن و به حال فکر کنرزا با ناراحتی میگه: ای کاش از اول قبول میکردم... مادرم آرزو به دل از دنیا رفت-رزا اشتباه نکن... اگه همون موقع قبول میکردی چون این ازدواجت اجباری بود از کیارش متنفر میشدیرزا کمی فکر میکنه و میگه: حق با توهه... و.قتی به من آزادی داده شد و حق انتخاب پیدا کردم تازه تونستم خوبیهای کیارش رو ببینم... اما دلم برای مادرم خیلی میسوزه-رزا اگه اون موقع ازدواج میکردی مادرت با عذاب وجدان زندگی میکرد... عذاب وجدان بخاطر اینکه نتونست کمکی بهت بکنه... خودت رو ناراحت نکن... مادرت هم از خوشحالیت خوشحالهرزا: روژان تو این مدت کم خیلی بهش عادت کرده بودم... الان خیلی دلتنگشمبا ناراحتی ادامه میده: خیلی دیر رسیدمآهی میکشمو میگم: رزا آروم باش... نمیگم بهش فکر نکن چون نمیشه ولی میگم قدر داشته هات رو بیشتر بدون... درسته مادرت دیگه کنارت نیست ولی تو عشقت رو داری... من و بقیه هم که هستیم... هر چند جای خالی مادرتو پر نمیکنیم اما حداقل تلاشمونو میکنیم تا راحت تر با نبود مادرت کنار بیایرزا با لبخند میگه: مثله همیشه آرومم کردی... مرسی روژانبا مهربونی میگم: تو هم خیلی وقتا آرومم کردیرزا میخواد چیزی بگه که ماهان میرسه و با لبخند میگه: رزا بالاخره قبول کردی؟رزا با خجالت سرشو پایین میندازه میگه: شرمنده که اینطور شدماهان با مهربونی بهش خیره میشه و میگه: کیارش خوشبختت میکنه... مطمئن باشبعد از یکم حرف زدن ماهان و رزا از ویلا خارج میشنو من هم به سمت سالن میرم... همینکه وارد سالن میشم چشمم به مریم رو میفته که متفکر به رو به رو خیره شده... با تعجب نگاش میکنمو به سمتش میرم
-مریم متوجه نمیشه... دستمو میذارم رو شونشو میگم: مریم...مریم به خودش میادو میگه: ها... چی شده؟اخمام میره توهمو میگم: مریم انگار یه چیزت شدهمریم لبشو به نشونه ی لبخند کج میکنه که به هر چیزی شباهت داره به جز لبخند... بعد با شادیه ساختگی میگه: دیوونه شدیابا جدیت نگاش میکنمو رو مبل رو به روییش میشینمو با اخم میگم: مریم منو احمق فرض کردی... من با یه نگاه میتونم بفهمم الان شادی یا ناراحت... بهم بگو چت شده؟مریم با ناراحتی سرشو پایین میندازه و میگه: روژان نپرس... نپرس که نمیتونم بگم-مریم آخه چی شده؟ من نگرانتم... تو این یه روزی که نبودم چی شده که تو اینقدر تغییر کردی؟ مریم با ناراحتی از جاش بلند میشه که باعث میشه من هم سریع بلند بشمو مچ دستشو بگیرمو بگم: موضوع ماهانه.. درسته؟مریم رنگش میپره و اشک تو چشماش جمع میشهبا بهت نگاش میکنم... یعنی واقعا موضوع ماهانه؟... مچ دستش رو از دستام خارج میکنه و به سمت حیاط میدوه... خودم رو روی مبل پرت میکنمو سرمو بین دستام میگیرم... باورم نمیشه... یعنی مریم هم از ماهان خوشش اومده؟ آخه مگه میشه این دو نفر توی این مدت کم اینطور بشن... مگه مریم نامزد نداره... خدایا دارم از دست همه شون دیوونه میشم... اون از رزا... این هم از مریم.. خودم هم که اصلا بلاتکلیفم نمیدونم جدیدا چه مرگم شده... اول از همه از پله ها بالا میرمو یه سر به اتاق میزنم... هاله آرومه آروم خوابیده... نگاهی به حمید میندازم که روی کاناپه به خواب رفته... یه پتوی اضافه برمیدارمو روی حمید میندازم... یه خورده رو تخت کنار هاله میشینمو نگاش میکنم... آروم آروم طوری که بیدار نشه نوازشش میکنم... دلم میخواد پیشه مریم برم اما حس میکنم یه خورده به تنهایی نیاز داره... آهی میکشم و با ناراحتی به آینده فکر میکنم... آخر این ماجراها چی میخواد بشه... تحمل شکست اطرافیانم رو ندارم... بعد از حدود نیم ساعت از جام بلند میشمو از اتاق خارج میشم... فکر میکنم شاید الان دیگه مریم بتونه برام حرف بزنه... البته امیدوارم.. به سمت حیاط حرکت میکنم... وقتی به حیاط میرسم مریم رو نمیبینم... از آقا جعفر در مورد مریم میپرسم که میگه مریم به پشت ساختمون رفته... سری تکون میدمو به همون سمت میرم... مریم روی سنگ بزرگی که کنار دیواره نشسته سرش رو هم روی پاهاش گذاشته... با نزدیک شدن من سرشو بالا میاره ...با دیدن من میگه: روژان دارم دیوونه میشم... من نمیخواستم اینجوری بشه... باور کنسری تکون میدمو میگم: مریم چرا داری خودت رو عذاب میدی... حرف بزن خودت رو سبک کن... من که نمیخوام سرزنشت کنممریم: روژان حال بدی دارمبا مهربونی میگم: چرا گلم؟مریم: روژان به عشق در یک نگاه اعتقادی داری؟با لبخند میگم: مهم نیست من به چه چیزی معتقدم مهم خودتی؟ راحت باش گلم... اگه من چیزی رو قبول نداشته باشم دلیل نمیشه که اون کار درست یا اشتباه باشه... مهم اینه که تو به چه چیز اعتقاد داری؟مریم: روژان خودم هم تعجب میکنم... من اصلا تو خط عشق و عاشقی نبودم نمیدونم چی شد... همون روز که ماهان رو دیدم برای اولین بار دلم خواست که جلوی یه پسر دیده بشممریم با خجالت نگاهی بهم میندازه وقتی میبینه چیزی نمیگم انگار یه خورده آروم میشه... حس میکنم فکر میکرد الان سرزنشش میکنم.. اما من فقط و فقط با لبخند نگاش میکنم... هر چند دلم نمیخواست اینجوری بشه ولی الان که شده باید خونسرد باشم و درست فکر کنم
مریم که خیالش از بابت من راحت شده ادامه میده و میگه: روژان وقتی نگام به نگاهش افتاد توی نگاه رنگ شبش غرق شدم... هیچ وقت اینطور نشده بودم... وقتی با لبخند بهم سلام کرد برای اولین بار از جنس مخالف خجالت کشیدم... قلبم اونقدر تند میزد که خودم هم باورم نمیشد... وقتی از اول مسیر تا ویلا همینجور از آینه نگاهم میکرد دلم میخواست من هم نگاش کنم... هر چند از تعریفایی که از تو شنیده بودم سعی میکردم بی تفاوت جلوه بدم اما حس میکنم زیاد هم موفق نبودم... همه ی این سرگردمیها یه طرف احساس عذاب وجدان هم یه طرف... عذاب وجدان بدجور داغونم میکرد... وقتی محبتش رو نسبت به هاله و حمید میدیدم کیف میکردم... با همه ی اینا خیلی سعی کردم از ماهان دوری کنم...با بغض میگه: اما نشد... روژان هر بار اتفاقی میفتاد که من و ماهان باهم روبه رو میشدیم... ماهان دقیقا نقطه مقابله شایان بود... نمیگم همه ی اخلاقاش خوبه ولی من خیلی از رفتارش رو میپسندیدم...با هق هق میگه: ولی با همه ی اینا من نمیخواستم خیانتکار باشم... اما دارم به شایان خیانت میکنم... هر چند از اول بهش گفتم دوستش ندارم اما دارم بهش خیانت میکنم... روژان خیانت این نیست که جسمت رو در اختیار کسی دیگه ای جز همسرت قرار بدی بعضی موقع اگه با فکر کردن به کسه دیگه هم به همسرت خیانت میکنی حرفاشو قبول دارم... اما باید دلداریش بدم... کنار مریم میشینمو دستمو روی شونه هاش میذارمو میگم: مریم آروم باش....مریم: آخه چه جوری آروم باشم... روژان امروز ماهان بهم گفت دوستم دارهبا دهن باز به مریم نگاه میکنم... مگه میشه به این زودی عاشق بشن... هر چند قیافه ماهان از همون اول داد میزد اما باز فکر نمیکردم با شنیدن نامزدی مریم دیگه پا پیش بذارهمریم: روژان بگو چیکار کنم؟ تو رو خدا تو بگو چی درسته... چی غلط... من دیگه هیچی نمیدونمآهی میکشمو میگم: مریم من از اول هم با ازدواجت با شایان مخالف بودم هنوز هم دیر نشده میتونی نامزدی رو بهم بزنیمریم: نمیتونم روژان... بخاطر حاله بابام هم که شده باشه نباید این کارو کنم-مریم اگه پدرت بفهمه که تو اینقدر از شایان بدت میاد محاله بذاره این ازدواج سربگیره... تو حتی در مورد رفتارای بد شایان هم چیزی به خونوادت نگفتیمریم: روژان من میتونم ماهان رو فراموش کنمبا داد میگم: چرا نمیفهمی... موضوع الان ماهان نیست... موضوع آیندته چه ماهان تو زندگیت باشه... چه ماهان تو ندگیت نباسه تو با شایان بدبخت میشیمریم: اما.....-اما چی؟... ها......... به من بگو اما چی؟.... تو اون مریمی هستی که همیشه من رو راهنمایی میکرد... همیشه بهم کمک میکرد... تو واقعا خودتی که امروز بدون جنگیدن تسلیم شدی؟مریم با ناراحتی میگه: روژان از من نخواه... من حاضرم جونم رو هم برای خونوادم بدم... عشق که دیگه چیزی نیستپوزخندی میزنمو میگم: اشتباه تو همین جاست که فکر میکنی ارزش عشق از جونمون هم پایین تره... اگه فکر میکنی عشق هیچ چیز نیست پس برو با شایان ازدواج کن... چون اینی که تو میگی عشق نیست یه هوس زودگذره... عشق مقدسه... آدم رو له اوج میبره... به آدما زندگی میده...... با عشق آدم اونقدر قدرت پیدا میکنه که میتونه در برابره یه دنیا بجنگه... من کار ندارم که تو و ماهان چطور توی این مدت کم ادعای عاشقی میکنید... اما میگم اگه این عشق عشقه باید حداقل تلاشتو بکنی... انتخاب با خودته... اگه میخوای زندگیتو تباه کنی با خودته اما اینو یادت باشه که در آینده پدرت با دیدن بدبختی تو داغون میشه و میشکنه... خرد میشه و هیچ کاری نمیتونه بکنه... یه عمر هم خودش رو سرزنش میکنه که من زندگیه دخترم رو خراب کردم
مریم: روژان عشق همیشه موندن و بهم رسیدن نیست... بعضی موقع آدما باید از خودشون بگذرن تا عشقشون موندکار بشه... من عاشق ماهانم اما حاضر نیستم برای رسیدن به عشقم یه دنیا رو فدا کنم... درسته عشق مقدسه اما وقتی بخاطر عشق دل چندین نفر رو بشکونی اون عشق نفرت انگیز میشهاشک تو چشمام جمع میشه و میگم: مریمی دوست ندارم اینجوری ببینمت... تو خیلی خوبی... من هیچوقت نمیتونم مثله تو خوب باشممریم: روژان تو از من هم خوب تری... اگه من جای تو بودم هیچوقت نمیتونستم مثله تو از هاله و حمید و رزا دفاع کنم... من فقط چند روز پیش شون بودم برام خیلی سخت بود... تو خودت هم از خودت گذشتی... خیلی وقته که خودت رو فراموش کردینمیتونم مریم رو اینقدر افسرده ببینم... دلم بدجور گرفتهبا آه میگم: ماهان چه جوری بهت اعتراف کرد؟با لبخند تلخی میگه: با همه ی عشقی که بهش داشتم ولی سعی میکردم باهاش عادی و حتی تا حدودی سرد برخورد کنم... اما اون تمام مدت نگاش دنبال من بود... من حس میکردم که بهم زیادی توجه میکنی... اما سعی میکردم پا رو احساسم بذارم تا اینکه امروز بهم اعتراف کرد... میخواستم بهش جواب منفی بدم اما نشد.. بهم گفت که میدونه به شایان علاقه ای ندارم... بهم گفت الان از من جواب نمیخواد-چی شد اونقدر باهاش صمیمی شدی؟مریم میگه: باورت میشه خودم هم نمیدونم چه جوری شد اونجور صمیمی شدم-مریم عشق تو و ماهان خیلی زود شروع شده... به نظرم دارین خیلی سریع پیش میرین... این اصلا درست نیستمریم آهی میکشه و میگه: وقتی جوابم منفیه دیه چه فرقی میکنه-من میگم تو این مدت یه خورده ماهان رو بشناس... تو رفتاراش دقیق شو... مریم میپره وسط حرفمو میگه: من میم جوابم منفیه تو میگی یکم بشناسش- مریم مگه نمیگی جوابت منفیه؟مریم سری تکون میده-خوب... پس با یه شناخت ساده از ماهان جوابت تغییر نمیکنهمریم: آخه چه فایده داره-حداقل فایدش اینه که فردا تو زندگی هی حسرت خوبیهای ماهان رو نمیخوری شاید با توجه به رفتارای بد ماهان کلا نظرت بهش عوض شد و تو زندگیت راحت تر فراموشش کردیزیرلب زمزمه میکنه: فکر نکنم بتونم فراموشش کنم... اما باشه سعیمو میکنم که ماهان رو بیشتر بشناسم له قول تو شاید اصلا اونی نباشه که من تو ذهنم ازش دارمسری تکون میدمو میگم: آفرین درستش هم همینهمریم: شرمندتم.. اومدم اینجا بهت کمک کنم اما بیشتر اسباب زحمتت شدمبا اخم میگم: این حرفا چیه؟... تو بهترین دوست من هستیو تو بدترین شرایط کنارم بودی... الان نوبت منه که جبران کنممریم میخواد چیزی بگه که میگم: دختر خوبی باش و رو حرف کوچیکترت حرف نزنمریم چند ماهی از من بزرگتره... میخنده و میگه: دختره ی لوسبا شیطنت میم: آلزایمر گرفتیا... جدیدا صفتای خودت رو به من قالب میکنیمریم با خنده میگه: دیروز کجا بودی؟ نگرانت شدیم... همه مجبور شدیم به رزا دروغ بگیم ولی خودمون بدجور نگران بودیمماجرا رو با سانسور قسمتهای مربوط به ماکان تعریف میکنم... بعد از تموم شدن حرفام مریم میگه: عجب شانسی داری تو... از وقتی اومدی اینجا هر چی بلا بود سر تو نازل شد فکر کنم آه و نفرین استادا بالاخره کار دستت دادبا اخم میگم: ولی برای تو و رزا که بد نشد با خنده میگه: برای تو هم که بد نشده مثله اینکه احمد رو فراموش کردیبا داد میگم: اه... مردشورشو ببرن
با اخم نگاش میکنمو ادامه میدم: چرا خوب خوباش به شما میرسه...هر چی کور و کچلش به منه بدبختمریم: مگه احمد کور و کچل بود؟-نه بابا... ولی چیزی از کور و کچل هم کم نداشتمریم با جدیت میگه: وقتی بهت میگفتم آدم باش گوش نمیکردی الان باید ترشیت بندازیمبا لحن غصه دار میگم: یعنی هیچ راهی وجود نداره؟مریم خندش میگیره میگه: حالا عیبی نداره این ماکان هنوز مونده... فقط یه خورده بداخلاقه و دست بزن داره که اونم سر زندگی درست میشه... ماکان واسه تو... نظرت چیه؟خندم میگیره اگه خبر داشت ماکان بهم پبشنهاد داده صد در صد از تعجب دهنش باز میموند...میخوام چیزی بگم که میگه: اه... اینم که نمیشه... دختردایش قبلا تورش کردهته دلم خالی میشه... نمیدونم چرا با این حرف مریم ناراحت میشم هر چند سعی میکنم خونسرد باشم ولی نمیدونم چرا نمیتونم... اگه ماکان من رو دوست داره پس دختردائیش کجای کاره؟مریم یه خورده فکر میکنه و میگه: من میگم همین ماکان رو بچسب نهایتا میشی زن دومش... از ترشیدگی که بهترهنمیدونم چرا با شنیدن این حرفا یه احساس بدی بهم دست میده اما سعی میکنم بخندمبا خنده ی ساختگی میگم: برو توی اتاق هاله اینا تا هم یه خوره استراحت کنی هم تنها نباشیبا شیطنت میگه: یعنی میخوای فکر کنی چه جوری ماکان رو به دام بندازی؟-مگه جک و جونوره؟مریم: پس نه فکر کردی آدمه... هر چند واسه ی تویی که آدم نیستی بهترین گزینه همینه-من فرشته ام... باید با یه فرشته ازدواج کنممریم: برو بابا... عزرائیل هم از ترس نزدیکیهات پیداش نمیشهیه نیشگون از بازوش میگیرمو میگم: نه... اینجور که معلومه دیگه زبون خوش حالیت نمیشه... باید از راه عملیش وارد بشممیخوام یه نیشگون دیگه بگیرم که از جاش بلند میشه و با دو ازم من دور میشههمونجور که میدوه با خنده میگه: همیشه حقیقت تلخهلبخندی میزنم و هیچی نمیگم... حرفای رزا بدجور ذهنمو مشغول کرد... به سمت ساختمون حرکت میکنم... وقتی به سالن میرسم فقط ماکان رو میبینم... که روی مبل نشسته و اخماش تو هم رفته و با چند تا دفتر کلنجار میره با اخم جلو میرمو و میگم: ماکان تو اینجا چیکار میکتی؟سرشو بالا میاره ...با تعجب نگام میکنه و میگه: دارم به کارای کارخونه میرسم... مگه مشکلیه؟رو مبل رو به روییش میشینمو میگم: تو الان باید توی رختخوابت باشی... برو توی اتاقت استراحت کنماکان یه لبخند میزنه و میگه: نمیتونم خیلی کار دارم... توی این چند روزه نتونستم به کارام برسم-مگه نگفتی کاراتو کسه دیگه ای انجام میدهدوباره سرشو میاره پایینو به دفترا ناهی میندازه و میگه: درسته... ولی باید یه نظارت کلی هم داشته باشم-هر وقت ماهان اومد بگو انجامشون بدهماکان: اگه بخوام به ماهان بسپرم که تا دو هفته ی دیگه هم آماده نمیشه... از بس بی خیاله... دقیقا مثله جنابعالی-درستش هم همینه ... آدم باید از زندگیش لذت ببرهماکان همونجور که به کارش میرسه با لبخند میگه: اگه درستش اینه پس باید به فکر ورشکستگی هم باشی-بیخیال بابابا شیطنت ادامه میدم: خدا که رزا رو بیخودی بهم ندادهلبخندش پررنگ تر میشه و میگه: ما بچه های بزرگتر چه عذابی که از دست شما کوچیکترا نمیکشیم-من که مایه افتخار آجیم هستم حتما ماهان بچه ی بدیه... میخوای دعواش کنم؟ماکان: کاملا معلومه که رزا اصلا از دستت حرص نمیخوره... لازم نکرده دعواش کنی یکی باید خودت رو دعوا کنه... راستی رزا کجاست؟ از جعفر پرسیدم گفت با ماهان بیرون رفتن-اوهوم... خونه کیارش رفتنبا تعجب نگام میکنه و میگه: یعنی چی؟ ماجرا رو براش تعریف میکنم وقتی حرفام تموم میشه میگه: پس بالاخره راضی شد...-اوهوم... کیارش بعد از ازدواج تو روستا زندگی میکنه؟ماکان سری تکون میده و میگه: آره... قرار بود اگه کیارش موندنی شد تو کارخونه کار کنهبا ناراحتی میگم: با اینکه از این ازدواج راضیم... ولی باز دلم میگیره... بعد از ازدواج رزا خیلی دلتنگش میشماخماش تو هم میرهو دفتر رو میبنده و میگه: اونوقت چرا؟ شما قرار نیست جایی برین پس دلتنگ کسی هم نمیشین-همه ی خونه و زندگی من تهرانه... اینجا بمونم چه غلطی کنم؟ماکان با جدیت میگه: بعد از ازدواجت همه ی خونه و زندگیت همینجاست-ماکان من دارم روی پیشنهادت فکر میکنم اما نمیتونم بگم جوابم صد در صد مثبتهماکان: تا هر چقدر که دوست داری فکر کن... ولی من جواب منفی قبول نمیکنمبا اخم میگم: تو خیلی بهم زور میگیبا نیشخند میگه: روی تو فقط اینجوری جواب میده-چقدر هم که جواب دادمیخواد چیزی بگه که از روی مبل بلند میشم... بالای سرش میرمو میگم: برو استراحت کن... من تو بخش حسابداری واردمماکان با خنده میگه: یعنی الان نگرانمی؟با اخم میگم: کی گفته نگرانتم... بالاخره این بلا بخاطر من سرت اومده پس باید یه جور جبران کنمماکان با دلخوری میگه: روژان خیلی بی احساسی-این جمله رو چند باری از زبونت شنیدمماکان با ناراحتی سری تکون میده و از جاش بلند میشه... دفترا رو برمیداره و میگه: بیا تو اتاقم... من یکم استراحت میکنم تو هم کارا رو انجام بده... هر جا هم به مشکل برخوردی از من بپرس
باشه ای میگمو پشت سرش راه میفتم... به سمت اتاقش میریمو در رو باز میکنه و داخل میشه با خنده میگم: من همه جا شنیدم خانما مقدم ترن لبخندی رو لباش میشینه و میگه: خوبه خودت داری میگی خانما... تو که هنوز بچه ای همبنجور که حرف میزنه رو کاناپه میشینه با حرص میگم: جنابعالی هم بابابزرگی با این حرفم پخی میزنه زیر خنده و میگه: بیا بغلم بشین تا بگم باید چیکار کنی؟ با اخم میگم: لازم نکرده... خودم که بیسواد نیستم جنابعالی برو بخواب حرفم نزن از جاش بلند میشه و به طرف تختش میره و میگه: فقط به حساب کتابا گند نزن چپ چپ نگاش میکنمو میگم: یکی از دوستای بابام حسابدار بود منم یه مدت رفتم پیشش یه چیزایی سرم میشه رو تخت دراز میکشه و میگه: پس انجام بده ببینم چیکار میکنی -باشه... تو بخواب بذار من به کارام برسم ماکان: خوابم نمیاد... خیلی خوابیدم همونجور که به کارام میرسم میگم: چشماتو ببندو استراحت کن ماکان: حالا نمیشه با چشمای باز استراحت کنم با حرص میگم: هر غلطی دلت میخواد بکن فقط حرف نزن... اشتباه میکنم ماکان زیر لب میگه: بداخلاق سرمو میارم بالا و بهش نگاه میکنمو میگم: همینه که هست به خودت رفتم دوباره به کارم مشغول میشم... همینجور که دارم کارامو انجام میدم سنگینی نگاش رو روی خودم احساس میکنم... حس میکنم قلبم داره میاد تو دهنم... قبلنا اینجوری نبودم... خودم هم میدونم دارم عوض میشم.. حس میکنم دارم به ماکان وابسته میشم... یاد حرف مریم میفتم... ایکاش مریم در مورد دختردائیش چیزی نمیگفت... با فکر کردن به دختردائیش باز هم دلم میگیره... آهی میکشمو حواسمو به کارم میدم ماکان: چی شده؟ با تعجب نگاش میکنمو میگم: چی؟ ماکان: چرا اینقدر تو فکری؟ -چیزی نیست دارم به کارا میرسم ماکان: کاملا معلومه... حدود 10 دقیقست به دفتر خیره شدی و هیچ کاری نمیکنی با خونسردی میگم: داشتم فکر میکردم دارم درست انجام میدم یا نه ماکان پوزخندی میزنه و میگه: بعد اون آهی که آخرش کشیدی چی بود با اخم میگم: مطمئنی که سرت به جایی نخورده... آه کجا بود داشتم نفس میکشیدم ماکان با جدیت میگه: روژان منو چی فرض کردی؟ با شیطنت میگم: بذار فکر کنم....... هوم.... به هیچ نتیجه ای نرسیدم... بعدا بهت میگم ماکان میخواد چیزی بگه که میگم: ساکت... باید به کارام برسم با حرص میگه: من که بالاخره از زیر زبونت میکشم جوابشو نمیدمو به بقیه کارام میرسم... قسمت آخرش تراز نمیشه... داره بدجور با اعصابم بازی میکنه با نشستن کسی کنار خودم به خودم میام با تعجب به ماکان نگاه میکنم که میگه: چیه؟ اینقدر با این دفتره کلنجار میری که هر چی صدات کردم متوجه ی من نشدی با حرص میگم: این قسمت تراز نمیشه با خونسردی نگاهی به عددا میندازه و بعد از مدتی یه لبخند میزنه و میگه: عقل کل اینجا رو اشتباه نوشتی... هی من میگم حواست پرته باز بگو نه به اونجایی که اشاره میکنه نگاه میکنمو با اخم دفترو ازش میگیرم... اون قسمت رو درست میکنمو میگم: برو بابا... دلت خوشه ها... همه اشتباه میکنند یه بار هم من ماکان: خوشم میاد که خودت رو زود تبرئه میکنی دوباره بلند میشه و به طرف تختش میره و دراز میکشه... لعنتی... باز بهم خیره میشه با عصبانیت میگم: میشه بهم خیره نشی... ادم تمرکزش رو از دست میده یه لبخند میزنه و میگه: زن آیندمی دلم میخواد نگات کنم با خشم میگم:بچه پررو... برو اون دختردائیت رو نگاه کن...چه گیری به منه بدبخت دادی ماکان:اول بذار خیالم از بابت تو راحت بشه... بعد میرم به اون هم نگاه میکنم با اخم میگم: خیالت از بابت من هیچوقت راحت نمیشه... پس برو با همون دختره ی لوس و ننر ازدواج کن لبخندش پررنگ میشه و میگه: اول تو... بعد اگه دلم بخواد با اونم ازدواج میکنم با جیغ میگم: ماکان لبخندش پررنگتر میشه ماکان: وقتی تو راضی هستی که اشکال نداره -من میگم فقط همونو بگیر... دور من رو خط بکش ماکان: نه دیگه نمیشه... من این فداکاری رو میکنم تا تو رو از بی شوهری نجات بدم با اخم میگم: من نخوام جنابعالی فداکاری کنی کی رو باید ببینم ماکان: هوم... هیچ راهی نداره باید بخوای... راستی نمیخوای به عموت در مورد ازدواج رزا بگی یاد عمو میفتم... زیاد حوصلشو ندارم.... مخصوصا حوصله ی اون پسره ی اخموش رو... صد مرحمت به ماکان، اردلان که اصلا از بس اخم میکنه ابروهاش تو هم گره خورده... یادمه آخرین بار که ایران اومده بودن عمو از من خواستگاری کرده بود ولی بابا همون لحظه جوابه منفی رو بهشون داده بود... دلیلش هم این بود که این دو نفر زمین تا آسمون با هم فرق میکنند... راست هم میگفت اردلان جواب سلام من رو به زور میداد... خیلی خودش رو بالا میگرفت... با صدای ماکان به خودم میام ماکان: روژان کم کم دارم نگرانت میشما با تعجب میگم چرا؟ ماکان: امروز چرا اینقدر تو فکری؟ -ای بابا... تو هم که فقط از من ایراد بگیر... در مورد عموم گفتی یاد آخرین باری که به ایران اومده بودن افتادم... به احتمال زیاد خبرشون میکنم ولی فکر نکنم بیان بعد از مرگ پدر و مادرم هم فقط به گفتن یه تسلیت خشک و خالی اکتفا کردن... بابام برادرش بود نیومد بعد برای ازدواج رزا بیاد... فکر نکنم ماکان: پس دیگه چرا خبرشون میکنی؟ -زشته... بهتره خبرشون کنم فردا نگن چرا به ما نگفتین ماکان: مگه چند نفرن؟ -تو این موقع سال اگه قرار باشه کسی بیاد فقط عمو و اردلانه... زن عمو استاد دانشگاستو نمیتونه بیاد ماکان با تعجب میپرسه: اردلان؟ -اوهوم... پسرعمومه ماکان: که اینطور... این اردلان چند سالشه؟ بالاخره کارم تموم میشه... دفتر رو میبندمو میگم: آخیش... تموم شد ماکان با اخم میگه: جوابمو ندادی -چی گفتی؟ ماکان: میگم این پسره چند سالشه؟ -کی؟ ماکان: روژان -آهان... اردلان رو میگی... حدود 32 سال... دقیق نمیدونم باید همینقدرا باشه ماکان اخماش میره تو همو میگه: احیانا که این پسره مجرد نیست با خونسردی میگم: چرا اتفاقا مجرد هم هستخماش بیشتر تو هم میره... بعد از چند دقیقه سکوت میگه: اگه ایران بیان کجا میمونند؟ -خوب خونه ما... هتل که نمیرند ماکان: خونه ی شما؟ -اوهوم ماکان: اگه بیان روستا هم لابد تو ویلای شما میمونند؟ -ماکان عجب سوالایی میکنی؟ خوب آره دیگه با جدیت میگه: لازم نیست خبرشون کنی خندم میگیره و میگم: اونوقت چرا؟ با اخم میگه: خودت نمیدونی؟ با خونسردی میگم: خواستگاری تو از من باعث نمیشه که با همه اطرافیانم قطع رابطه کنم با عصبانیت میگه: روژان رو اعصاب من راه نرو اخمام تو هم میره و میگم: ماکان چرا حرف زور میزنی؟ اردلان پسرعمومه... هر چند من با اونا رابطه خوبی ندارم ولی وقتی ایران هستن تو خونه ی ما میمونند نمیتونم باهاشون بد برخورد کنم... بهشون بگم برید هتل چون یکی از خواستگارام خوشش نمیاد شما با من زندگی کنید با عصبانیت میگه: من خوشم نمیاد با پسر غریبه تو یه خونه زندگی کنی؟ سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنم و بعد با آرامش میگم:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#47
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۱ عصر
ماکان اونی که تو به عنوان پسر غریبه ازش یاد میکنی پسرعمومه و البته عموم هم همراهشه... در ثانی جنابعالی فعلا با من نسبتی نداری که داری اینطور تو زندگی شخصیم دخالت میکنی با عصبانیت از جاش بلند میشه و میگه: روژان یه کاری نکن به زور تو رو به عقد خودم در بیارما... من مثله کیارش نیستم که بیخودی صبر کنم کلی حرف بشنوم آخرش هم دست خالی بمونم نفسمو با حرص بیرون میدمو از جام بلند میشمو میگم: کارم تموم شد ترجیح میدم به اتاقم برم ماکان با چند قدم خودشو به در میرسونه و در رو قفل میکنه بعد از قفل کردن در به طرفم میادو میگه: هنوز حرفم تموم نشده دوست ندارم عصبیش کنم سعی میکنم با ملایمت حرف بزنم... به آرومی میگم: ماکان چرا اینقدر اذیت میکنی؟ من کاری به کار اردلان ندارم چشماشو باریک میکنه و میگه: یعنی اون داره؟ دوست دارم سرشو بکولم به دیوار... بعضی موقع خیلی سخته آدم از درون حرص بخوره و از بیرون سعی کنه آروم باشه... به سختی میگم: نه نداره... اون هم کاری به کار من نداره... این رو بفهم ماکان: عموت که نقشه ای برای شما دو نفر نداره؟ -وای ماکان داری دیوونم میکنی... هر چی هیچی نمیگم باز حرفه خودت رو میزنی... اصلا میدونی چیه عموم من رو برای اردلان در نظر گرفته... حرفیه؟ ماکان با ناباوری نگام میکنه و میگه: شوخی میکنی... مگه نه؟ با اخم میگم: تو قیافه ی من آثاری از خنده و شوخی میبینی؟ ماکان با داد میگه: پس همه ی حرفات دروغ بود... اینکه کسی تو زندگیت نی..... میپرم وسط حرفشو میگم: هیچی دروغ نبود... همونطور که گفتم کسی تو زندگی من نیست... تو خودت هم زورکی وارد شدی... عموم با بابام در مورد من و اردلان صحبت کرد اما بابام راضی نشدو جواب منفی داد یکم آرومتر میشه اما باز صداش بلند تر از حد معموله ماکان: چرا جواب منفی داد؟ با کلافگی میگم: ماکان سعی میکنه با ملایمت صحبت کنه ماکان: روژان خواهش میکنم بگو چرا؟ نکنه تو میخواستیش ولی چون بابات راضی نبود قبول نکردی -ماکان حالت خوبه؟... من اگه میخواستمش از حقم دفاع میکردمو بابا رو راضی میکردم ماکان: چرا بابات مخالفت کرد؟ -اردلان خیلی سرد و خشکه... بابام میگفت این دو تا اصلا بهم نمیخورن خندم میگیره و میگم: خیلی به تو شباهت داره با داد میگه: روژان دستامو به علامت تسلیم بالا میارمو میگم: خودم هم از اردلان دل خوشی ندارم... همیشه خودش رو زیادی دست بالا میگیره... جواب سلام من رو هم به زور میده... وقتی بابام بهش جواب منفی داد با خونسردی بهم گفت برام مهم نیست من فقط به اصرار بابا راضی شده بودم ماکان با اخم میگه: از بس احمق بوده با این حرفش خوشحال میشم... هر چند به روی خودم نمیارم ولی وقتی از من تعریف میکنه ته دلم یه جوری میشه... حس میکنم دوستش دارم ولی هنوز مطمئن نیستم.. اما باز باید فکر کنم چون من و ماکان هنوز خوب همدیگه رو نمیشناسیم شاید فقط یه وابستگیه ساده باشه ماکان: بهشون خبر بده ولی اگه اومدن همه رو به ویلای خودمون میاری... شنیدی؟ -اگه ایران بیان اینجا نمیمونند... شاید فقط برای مراسم به روستا بیان ماکان با تعجب میگه: چرا؟ با پوزخند میگم: اومدن به روستا و یه روز موندن تو اینجا براشون کسر شانه... شخصیتشون رو زیر سوال میبره... مخصوصا اردلان و مادرش که اصلا راضی نمیشن ماکان: مگه ثروتشون در حد شما نیست؟ -نه بابا... زن عموم تک فرزند یکی از آدمای سرشناس تهران بود... در نتیجه عموم کلی ثروتش زیادتر از پدرمه ماکان: اگه اینقدر رابطشون باهاتون بده چطور راضی میشن به مراسم بیان؟ -شاید هم نیومدنو فقط یه کادویی فرستادن ماکان با اخم میگه: یعنی تو ایران بیان ولی تو مراسم ازدواج برادرزاده شون نیان -دلت خوشه ها... عموی من زیاد از رزا خوشش نمیاد آهی میکشمو میگم: از همون بچگی زیاد رزا رو تحویل نمیگرفت من نمیفهمیدم که چرا با رزا اونجور برخورد میکنه اما بعد از مرگ پدر و مادرم و فهمیدن گذشته ی رزا همه چیز برام روشن شد... با همه ی اینا رزا همیشه با احترام با عموم و خونوادش برخورد میکرد... اگر هم به ایران بیان تنها دلیلش تفریح سالی یه بارشونه که بیشتر اوقات زن عمو نمیاد... ماکان: پس به احتمال زیاد اگر ایران هم باشن نمیان با نیشخند میگم: اونا با خونواده هایی که از خودشون پولدارتر باشه زیاد رفت و آمد میکنند... حتی اگه اون افراد تو بیابون زندگی کنند ماکان با اخم میگه: منظورت چیه؟ -منظورم تو و خونوادته... بالاخره خیلی از عموم پولدارتر به نظر میرسید اگه در مورد شما بدونند حتما میان ولی از اونجایی که من نمیخوام در مورد شماها چیزی بگم نمیدونم پاشون به این روستا میرسه یا نه؟ ماکان: همون بهتر که نرسه -چرا... اینا که خیلی به خودت شباهت دارن... احترام به خاطر پول... نظر شخصی جنابعالی مگه این نبود ماکان: روژان صداهایی از پایین به گوشم میرسه با اخم میگم: ماکان فکر کنم رزا و ماهان برگشتن در رو باز کن ببینم چی شده؟ ماکان هم یکم به صداها گوش میده ...بعد سری تکون میده و میگه: فکر کنم حق با توهه به سمت در میره و در رو باز میکنه... اول من و پشت سر من ماکان از اتاق خارج میشیم صدای کیارش و ماهان رو میشنوم... لبخندی رو لبم میشینه پس موضوع حل شد... نگاهی به ماکان میندازم اون هم با لبخند نگام میکنه و میگه: انگار همه چی درست شده سری تکون میدمو میگم: بریم تو سالن ببینیم چه خبره سری تکون میده و هر دو به طرف سالن حرکت میکنیموقتی به سالن میرسیم با دیدن کیارش و رزا که روی مبل کنار هم نشستن لبخند رو لبام پررنگ تر میشه ماهان با دیدن من و ماکان میگه: ماکان باید به فکر دوماد کردن کیارش باشی... روژان تو هم برو جهزیه ی رزا رو آماده کن رو مبل رو به روی کیارش و رزا میشینمو با اخم میگم: جهزیه واسه چی... همین که خودش رو بهتون میدم خیلیه کیارش با عشق به رزا نگاه میکنه و میگه: من هیچی ازت نمیخوام همین که قبولم کردی یه دنیا ازت ممنونم رزا با خجالت سرشو پایین میندازه و میگه: کیارش این حرفا چیه؟ -کیارش اونقدرا هم که فکر میکنی رزا تعریفی نیستا... از من گفتن بود فردا بخوای پسش بفرستی من قبول نمیکنما... قبول کردی تا آخر عمر بیخ ریشته رزا با داد میگه: روژان همه ازحرف من و داد رزا به خنده میفتن کیارش با لبخند میگه: خودم تا آخر عمر نوکرشم با جدیت میگم: من گفتم که فردا بامبول در نیاری... تازه دارم از دست داد و فریاداش راحت میشم ماهان: خیالت راحت باشه این کیارش خر شد رفت با شیطنت میگم: حس میکنم تو هم داری خر میشیا رنگش میپره و میگه: دیوونه سریع حرف رو عوض میکنه و میگه: من میرم یه دوش بگیرم ماکان و کیارش با تعجب نگاش میکنند... رزا هم با تعجب نگاهی به من و ماهان میندازه... ماهان سریع از ما دور میشه و ماکان با جدیت میگه: چی شد؟ شونه ای بالا میندازمو میگم: من چه میدونم معلومه قانع نشده ولی دیگه چیزی نمیگه... کیارش و رزا هم که اونقدر سرگرم حرف زدن با هم هستن که زودی ماجرا رو فراموش میکنند... تازه یاد کیهان میفتم و میگم: راستی کیهان کجاست؟ ماکان هم که انگار تازه متوجه ی غیبت کیهان شده میگه: آره خبری ازش نیست کیارش: مثله اینکه قرار بود زود برگرده... هر چقدر موند شما نیومدین گفت باید زودتر بره تهران تا یه خورده به کاراش سر و سامون بده و خونوادش رو برای رفتن آماده کنه با ناراحتی میگم: کیهان رو اورده بودم یه خورده بهش خوش بگذره ولی فقط اذیت شد رزا هم با شرمندگی سری تکون میده و میگه: واقعا... یه روزش رو هم استراحت نکرد... وقتی حالمو دیده بود میخواست بمونه ولی من قبول نکردم به زور فرستادمش... میخواست با اتوبوس بره ولی من گفتم ماشین روژان هست... پس با ماشین من برو اگه مشکلی پیش اومد ما از ماشین روژان استفاده میکنیم ماکان لبخندی میزنه و میگه: بالاخره که باید میرفت پس بیخودی خودتون رو ناراحت نکنید با اخم نگاش میکنم که لبخند رو لباش خشک میشه و اخماش هم تو هم میره... پسره ی حسود... به اون روزنامه هم حسودی میکنه رزا با سادگی میگه: آره بالاخره باید میرفت ولی ایکاش با ناراحتی نمیرفت... خیالش از جانب ما راحت نبود گفت بعد از انجام دادن کارام اگه شما برنگشتین یه سر بهتون میزنم ماکان با اخم رو مبل کنار من میشینه... خندم میگیره اما خودمو کنترل میکنم کیارش میگه: روژان خونوادم امشب برای صحبت کردن میان با بی خیالی میگم: مگه تو خونتون نمیتونند صحبت کنند رزا: روژان -باشه بابا... اینجوری خودت رو نشون نده فکر میکنند شوهر ندیده ای رزا: روژان ساکت شو متفکر میگم: هر چند واقعا شوهر ندیده ای ماکان پخی میزنه زیر خنده... کیارش هم با لبخند نگام میکنه... اما رزا از همونجا برام خط و نشون میکشه من با بی خیالی برمیگردم سمت کیارشو میگم: مهریه خواهرمو خودم انتخاب میکنم کیارش: من جونم رو هم برای رزا میدم ماکان: اه... اه... مرد بده یه خورده خجالت بکش... مرد هم اینقدر زن زلیل با اخم نگاهی به ماکان میندازمو میگم: از این رفتارای بی ادبی بکنی اجازه نمیدم با کیارش رفت و آمد کنیا... ممکنه رفتارات روی کیارش اثر بذاره بعد برمیگردم سمت کیارشو میگم: شنیدی چی گفتم اگه اینجوری حرف زد حق رفت و آمد باهاش رو نداری ماکان میخواد چیزی بگه که کیارش با مظلومیت میگه: چشم -آفرین پسر خوب ماکان با دهن باز به کیارش نگاه میکنه و من بی تفاوت به ماکان به حرفم ادامه میدم: مهریه خواهرم باید 1400 تا کاکتوس باشه... به همراه 1400 لواشک شمشک... بقیش رو هم خود رزا تصمیم میگیره رزا: روژان تو بهتره امشب پایین نیای... معلوم نیست چه آبروریزی ها میخوای راه بندازی کیارش و ماکان از حرفای من و رزا به خنده میفتن -: مگه میشه من خواهر دست گلم رو مفت و مجانی بدم رزا با اخم میگه: منو به لواشک میفروشی -اوهوم رزا با داد میگه: آره؟ با مظلومیت میگم: معلومه که آره... تو مثله زهرمار میمونی... تو رو که نمیشه کوفت کرد... من عاشق لواشکم رزا: مهریه واسه ی منه... هیچی به تو نمیرسه با مظلومیت بهش زل میزنمو میگم: مگه من و تو داریم... مهریه تو ماله منه... مهریه من ماله منه.. مهریه مریم ماله منه رزا: بعد اونوقت چی چی به ماها میرسه -همین کیارش بهت رسیده بسه دیگه نگاهی به کیارش میندازمو میگم: دخترای این دوره زمونه چه پرتوقع شدن رزا میخواد بلند بشه بیاد سمت من که کیارش دستشو میگیره و میگه: بشین خانمم... اینقدر حرص نخور ماکان با خنده به ما نگاه میکنه با تعجب نگاهی به کیارش و رزا میکنمو میگم: شما کی فرصت کردین اینقدر با هم صمیمی بشین؟ یعنی چی منم شوهر میخوام... داره حسودیم میشه ها ماکان و کیارش و رزا اول بهت زده بهم نگاه میکنند با تعجب میگم: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنید... مگه شوهر خواستن جرمه؟؟ با این حرفم هر سه تاشون زیر خنده میزنند مریم هم تو همین موقع وارد سالن میشه و میگه: من که بهت گفتم برو همون احمد رو بگیر گوش نکردی رزا برمیگرده سمت مریمو میگه: سلام مریمی... من هم باهات موافقم هیشکی اینو نمیگیره... همون احمد هم خدا پس کلش زده بود وگرنه تو رو چه به داشتن خواستگار؟؟ -مگه چمه؟ مریم: بگو چت نیست رزا سری تکون میده و میگه باید همون اول احمد رو قبول میکردیم همون احمد هم فهمید چه کلاه بزرگی داره سرش میشه با مظلومیت میگم: شما مظلوم گیر آوردین... اصلا خودم میرم خوشتیپ ترین شوهر رو تور میکنم ماکان با اخم از جاش بلند میشه و به سمت آشپزخونه میره... کیارش نگاه معنی داری به ماکان میندازه و لبخند موزیانه ای میزنه مریم: لابد از تیمارستان میخوام جوابشو بدم که رزا میگه: روژان اگه تونستی فردا برو شهر یه زنگ واسه ی عمو بزنو خبرش کن ماکان که به نزدیکی آشپزخونه رسیده بود سر جاش وایمیسته و نگاهی به من میندازه... من هم فقط سری تکون میدمو هیچی نمیگم ماکان به داخل آشپزخونه میره و من هم به عمو فکر میکنم... رزا عجب گذشتی داره... اگه عمو اون رفتار رو با من کرده بود اصلا جواب سلامش رو هم نمیدادم... این همه سال بهش طعنه زدن ولی الان باز هم با مهربونی باهاشون رفتار میکنه رزا با مریم مشغول صحبت میشه و کیارش هم از جاش بلند میشه رزا نگاهی بهش میندازه که میگه: برم یه خورده استراحت کنم... خیلی وقته درست و حسابی نخوابیدم با مسخره بازی میگم: هی... هی... هی....عشق با آدما چه کارا که نمیکنه رزا چشم غره ای بهم میره و به کیارش با لبخند نگاه میکنه... عشق تو چشمای هردوشون بیداد میکنه... فقط نمیدونم که چطور متوجه عشق رزا نشده بودم کیارش از سالن خارج میشه من هم از جام بلند میشمو به سمت اتاق حرکت میکنم تا بچه ها رو بیدار کنماز پله ها بالا میرمو به داخل اتاق سرک میکشم... هنوز هر دو تا خوابن... به سمت تخت هاله میرمو به آرومی موهاشو نوازش میکنمو میگم: هاله خانمی... هاله جونم نمیخوای بیدار شی؟ هاله یه خورده چشماشو باز میکنه و با لحن بچه گونه ای میگه: خاله فقط یه خورده دیگه بخوابم لبخندی به روش میزنمو با مهربونی میگم: عزیزم بلند شو یه چیز بخور بعد دوباره بیا بخواب... آفرین خانمی بعد هم خم میشمو گونه ش رو به آرومی میبوسم هاله با چشمای خمار از خواب رو تخت میشینه و میگه: خاله به شرطی که بهم شیرینی هم بدی با خنده میگم: باشه گلم... تا تو بری دست و صورتت رو یه آب بزنی من هم داداش حمید رو صدا میکنم با شوق میگه: باشه خاله... فقط شیرینی یادت نره ها -باشه خانم خانما با شوق ذوق از کنارم رد میشه... به سمت حمید میرمو آهسته صداش میکنم -داداشی... داداش حمید چشماشو باز میکنه و با دیدن من سریع میشینه و میگه: آجی چیزی شده؟ با مهربونی لبخندی بهش میزنمو میگم: نه گلم... فقط بیدارت کردم که یه چیز بخوری... اینجوری ضعف میکنی با مهربونی میگه: مرسی آجی نگاهی به اتاق میندازه و میگه: هاله کجاست؟ -رفته دست و صورتش رو بشوره تو همین لحظه هاله هم میرسه و میگه: بریم خاله؟ -آره گلم هاله جلوتر از من و حمید حرکت میکنه... من و حمید هم با هم همقدم میشیم... همینکه به راه پله میرسیم و میخوایم از پله ها پایین بریم ماهان از اتاقش بیرون میادو میگه: به به ببین کی اینجاست هاله جونی بغل عمو میای؟ هاله با ذوق به بغل ماهان میره... ماهان هم از زمین بلندش میکنه هاله: عمو داریم میریم شیرینی بخوریم ماهان میخنده و میگه: شکمو نگاهی به حمید میندازه و میگه: آقا حمید ما حالش چطوره؟ حمید: مرسی آقا... خوبم ماهان اخمی میکنه و میگه: آقا چیه... ماهان صدام کن با خنده ادامه میده: واسه ی هزارمین بار حمید با خجالت میگه: آخه اینجوری که خیلی بده با لبخند به حمید نگاه میکنمو میگم: داداش ماهان صداش کن نگاهی به ماهان میندازمو میگم: نظرت چیه؟ با لبخند میگه: عالیه حمید هم لبخندی میزنه و با لبخند میگه: باشه آجی ماهان هاله رو روی زمین میذاره و میگه: هاله خانمی این خالت رو چند دقیقه به من قرض میدی؟ هاله با ناراحتی میگه: پس شیرینی چی؟ میخوام چیزی بگم که ماهان میگه: به عمو ماکان بگو بهت بده باشه گلم؟ هاله با خنده میگه: باشه عمو... بعد با دو از پله ها پایین میره... حمید هم با لبخند از ما دور میشه با تعجب به ماهان نگاه میکنمو میگم: با من چیکار داری؟ ماهان با جدیت میگه: بیا اتاقم بهت میگم سری تکون میدمو ماهان جلوتر از من حرکت میکنه... من هم با قدم های کوتاه پشت سرش حرکت میکنم... وقتی به اتاقش میرسه در اتاق رو باز میکنه و بهم تعارف میکنه... من هم با پررویی وارد میشمو رو کاناپه میشینم... از این حرکت من خندش میگیره... در رو میبنده و میاد جلوم میشینه -خوب... حالا بگو چی شده؟ بی مقدمه میگه: روژان به کمکت احتیاج دارم -لابد مریم ماهان: بهت گفت آره؟ سرمو به نشونه تائید حرفش تکون میدمو هیچی نمیگم ماهان: کمکم میکنی... من عشق رو تو چشمای مریم هم میبینم اما اون .... آهی میکشمو وسط حرفش میپرم و میگم: ماهان من عشق تو و مریم رو هنوز باور ندارم...مگه میشه تو این مدت کم اینطور عاشق و شیدا بشین ماهان سرشو بین دستاش میگیره و میگه: خودم هم باورم نمیشه که مثله این پسرای نوجوون دارم رفتار میکنم اما دست خودم نیست... هر روز که میگذره از انتخابم مطمئن تر میشم -اما مریم نامزد داره ماهان: اما دوستش نداره -دلش نمیخواد به نامزدش خیانت کنه... حتی اگه دوستش نداشته باشه ماهان: من که نمیگم خیانت کنه... من میگم نامزدش رو دوست نداره... یه علاقه ای هم که به من داره... من هم دوستش دارم... خوب با خونوادش صحبت کنه -خودم هم زیاد درباره ی این موضوع باهاش حرف زدم... حتی قبل از ماجرای تو... اما قبول نمیکنه ماهان: روژان خواهش میکنم کمکم کن فقط همین یه بار نفسمو با حرص بیرون میدمو میگم: اصلا اومدیم نامزدی بهم خورد... تو و مریم اصلا با هم جور در نمیاین... تو آزاد ولی اون مذهبیه... اون خیلی به مسائل مذهبی اهمیت میده میخوای اون موقع چیکار کنی؟ ماهان با اخم میگه: واقعا نمیدونم... فقط اینو میدونم نمیتونم اون رو کنار یه نفر دیگه ببینم آهی میکشمو میگم: همدیگر رو بهتر بشناسسین... سعی میکنم کمکتون کنم... به مریم نگو با من صحبت کردی... تا زمانی که اینجا هستیم فرصت داری مریم رو بشناسی... اگه تونستی با خصوصیات رفتاریش کنار بیای و همه ی خوبیها و بدیهاش رو بپذیری کمکت میکنم مثله بچه ها ذوق میکنه و از جاش بلند میشه و میگه: ایول... میدونستم کمکم میکنی با اخم میگم: بشین کارت دارممثله بچه مدرسه ای ها سریع میشینه و میگه: بگو -من الان هیچ کمکی بهت نمیکنم... تو باید مریم رو بشناسی مریم هم باید تو رو بشناسه اگه به نتیجه ای رسیدین کمکتون میکنم ماهان با ناراحتی میگه: اون موقع که دیگه مریم داره میره -مشکل ما مریم نیست... مشکل ما نامزد مریمه... که من اگه ببینم عشقتون واقعیه با خونوادش صحبت میکنم به وضوح امید رو تو چشماش میبینم با مهربونی میگه: روژان هیچوقت فکرشو نمیکردم اون دختری که باعث بهم خوردن ازدواج کیارش شد در آخر این طور به همه مون کمک کنه... همیشه مدیونتم حتی اگه به مریم نرسم با لبخند میگم: این حرفا چیه؟ من وظیفمه... یه روزایی تو هم خیلی به ما کمک کردی... راستی ماهان یه چیز رو یادم رفت بهت بگم مریم از خونواده ی ثروتمندی نیس..... دستشو به علامت سکوت بالا میاره و میگه: ادامه نده... این جور چیزا برام مهم نیست -و یه چیز دیگه اگه قرار باشه با رعیت و مردم عادی بد رفتار کنی مریم نمیتونه تحملت کنه... مریم از تو خوشش اومده ولی هنوز رفتار تو رو با رعیت ندیده... سعی کن خودت رو اصلاح کنی نه اینکه پیش مریم تظاهر به خوب بودن کنی ماهان با دلخوری میگه: من آدم متظاهری نیستم -تو هم دقیقا مثله کیارشی...یادته وقتی از ماجرای کتک خوردنای من با خبر شدی به خاطر اینکه نظر رزا نسبت به کیارش عوض بشه چیزی بهش نگفتی با شرمندگی میگه: بابت اون موضوع شرمن.... وسط حرفش میپرمو میگم: اینا رو نگفتم که شرمنده بشی... اینا رو گفتم که بدونی اگه یه روز مریم چنین رفتارایی رو ازت ببینه به راحتی باهاش کنار نمیاد... سعی کن همیشه با عدالت رفتار کنی و بهترین تصمیم رو بگیری ماهان: وقتی کیارش از تهران اومدو در مورد تو گفت... باورم نمیشد که تو زودتر از رزا کیارش رو بخشیده باشی... همه مون فکر میکردیم اگه رزا هم راضی بشه تو با لجبازی با ازدواجشون مخالفت میکنی -غرور مهمه ولب نه به قیمت زیر پا گذاشتن خیلی چیزا... من هیچوقت با زندگی خواهرم بازی نمیکنم ماهان با لبخند میگه: کی میتونه فکرشو کنه اون دختر شر و شیطون در شرایط بحرانی بهترین تصمیم رو میگیره با مهربونی میگم: من هم خیلی جاها اشتباه میکنم ماهان: میدونستی مریم از خیلی جهات به تو شباهت داره با لبخند میگم: با حرفت موافقم... ولی من بیشتر رفتارای خوبم رو مدیون مریم هستم... آشنایی با مریم خیلی رو زندگیم تاثیر مثبت گذاشت ماهان با لبخند نگام میکنه و هیچی نمیگه از جام بلند میشمو میگم: بریم پیش بقیه ی بچه ها اونم از جاش بلند میشه و میگه: بریم خانم خانما که امشب خیلی سرمون شلوغه همونجور که به طرف در میرم میگم:آره بابا... قراره یه مهریه ی سنگینی بگم که دهن همه باز بمونه با لبخند میگه: پس مهریه هم مشخص کردی -اوف... کجای کاری.. میدونی چند ساله منتظر این روزم ماهان: چند ساله؟ -یه نوزده، بیست سالی میشه ماهان از خنده منفجر میشه و میگه: اون موقع که هنوز دو سالت بود با جدیت میگم: دو سال باشه من که عقلم مثله شماها ناقص نبود... همون موقع ها هم کلی میفهمیدم ماهان با شیطنت میگه: نه بابا -باور کن ماهان: حالا مهریه چی هست؟ -1400 کاکتوس... 1400 لواشک شمشک... بقیه هم خود رزا تعیین میکنه با خنده میگه: حالا چرا کاکتوس؟ -چرا کاکتوس نه؟ ماهان: چرا نگفتی رز؟ -اه... خودم تو خونه همیشه با رز زندگی میکردم اینقدر جیغ جیغو بود امونم رو میبرید حالا فکرشو کن 1400 تا رز تو خونه داشته باشم با خنده میگه: امان از دست تو... دیگه هیچی نمیخوای؟ -چرا شیربها هم میخوام... بالاخره باید پول شیر اون گاو و گوسفندا رو بگیرم یا نه؟ ماهان که به در رسیده با خنده در رو باز میکنه و میگه: بفرمایید خانم خانما با خنده از اتاقش بیرون میرمو میگم: یادم بنداز بهت پاداش بدم خوب کارت رو انجام میدی با خنده میگه: یه بار از زبون کم نیاری میخوام چیزی بگم که با دو تا چشم مغرور و وحشی مواجه میشم... که با حیرت به من و ماهان نگاه میکنه... حذف تو دهنم میمونه... ماهان که سکوتم رو میبینه مسیر نگامو دنبال میکنه و با دیدن ماکان میگه: وای ماکان خبر نداری این روژان چه نقشه هایی واسه ی امشب کشیده ماکان کم کم از بهت خارج میشه و اخماش توی هم میره... با پوزخند میگه: چه نقشه هایی کشیده؟ ماهان با شیطنت میگه: خودت امشب میفهمی و با این حرفش یه چشمک به من میزنه که از چشم ماکان دور نمیمونه و باعث میشه با اخم بیشتری بهم خیره بشه... به زحمت لبخندی میزنمو میگم: خوب دیگه من پیش بقیه میرم ماهان: برو روژان... من و ماکان هم تا چند دقیقه ی دیگه میایم سری تکون میدمو سریع از اونجا دور میشم... هر چند سنگینی نگاه ماکان رو روی خودم احساس میکنمبدجور حالم گرفته شد... نمیدونم چرا اینقدر ناراحتم... دلم نمیخواد ماکان در موردم فکر بد بکنه... یعنی واقعا دوستش دارم؟... اگه دوستش نداشتم که الان اینطور ناراحت نبودم... شاید دارم خیلی سخت میگیرم... همینجور که از پله ها پایین میرم به ماکان و عکس العملش فکر میکنم... وقتی به سالن میرسم رزا رو میبینم که از آشپزخونه خارج میشه رزا: روژان برو یه چیز بخور نمیدونم چرا اشتها ندارم با صدایی که به زور شنیده میشه میگم: فعلا گرسنم نیست... بعدا یه چیز میخورم رزا با نگرانی نگام میکنه و میگه: روژان چیزی شده؟ دلم گرفته... اما دوست ندارم رزا رو ناراحت کنم -نه بابا... حرفا میزنیا... یه خورده خسته ام... امروز بهترین روز زندگیه منه... تو داری به عشقت میرسی و من از این بابت خیلی خوشحالم همینجور که این حرفا رو با لبخند میزنمو سعی میکنم ناراحتیمو ازش پنهان کنم... رزا نفس عمیقی میکشه و میگه: خیالم راحت شد... گفتم شاید اتفاقی افتاده.. میخوای بری استراحت کنی؟ -فعلا نه... بشین برام از کیارش تعریف کن چه جوری راضیش کردی؟ با شوق جلوم میشینه و آهسته میگه: روژان نمیدونی چقدر استرس داشتم... حتی ماهان که از دستم ناراحت بود دلش برام سوخته بودو هی دلداریم میداد... وقتی به خونشون رسیدیم ماهان رفت در زدو یه نفر در رو باز کرد... ماهان زودتر از من داخل رفتو گفت پشت سرم بیا... وای روژان تو حیاطشون پر از گل و گیاه بود... فوق العاده بود... من با اون همه ناراحتی باز هم جذب گلای حیاطشون شده بودم... مادر و خواهر کیارش وقتی منو دیدن با تعجب نگام کردن... خواهره یه خورده از دستم عصبانی بود اما جلوی ماهان جرات نداشت چیزی بهم بگه اما مادر کیارش با مهربونی از جاش بلند شدو به طرفم اومد... منو تو آغوشش گرفتو گفت میدونستم میای... میدونستم در برابر مهربونی پسرم کم میاری... قول میدم خوشبختت کنه... اون لحظه اشک تو چشمام جمع شد... باورم نمیشد به این راحتی قبولم کردند...تو همون موقع کیارش هم با سر و صورت آشفته، موهای بهم ریخته و چشمای سرخ شده وارد شد و با دیدن من و ماهان بهت زده نگامون کرد... میخواستم به طرفش برم که کیارش با خشم به طرف ماهان رفت و به بازوش چنگ زد...ماهان رو با خودش برد و باعث بهت همه مون شد... مادرش زودتر از همه به خودش اومد و گفت: عزیزم بیا بشین... حتما کیارش رفته یه سر و سامونی به خودش بده... اما من بدجور حالم گرفته شده بود... خیلی ناامید شده بودم... یه جورایی حس میکردم پسم زده و غرورم جریحه دار شده... به زحمت نشستم که مادر کیارش به خواهرش با چشم و ابرو اشاره ای کرد... ازشون خجالت میکشیدم... خواهره هم انگار دیگه از دستم عصبانی نبود...روژان خونواده ی کیارش از همون اول هم با من خوب رفتار میکردن... خواهرش، مادرش، پدرش و برادراش همه من رو قبول داشتن ولی خودم نمیتونستم به ازدواج اجباری تن بدم خیلی برام سخت بود با
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#48
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۲ عصر
مهربونی میگم: درکت میکنم خواهری با لبخند ادامه میده: خواهر کیارش از سالن خارج شد و بعد از مدتی با یه لیوان آب قند برگشت...لیوان رو به دستم داد و نزدیک گوشم آروم گفت نگران نباش... داداشم هنوز دوستت داره... اون لحظه نمیدونستم داره برای دلداری من این حرف رو میزنه یا واقعا همینطوره... جواب من بهش فقط یه لبخند زورکی بود به سختی چند قلپ از آب قند رو خوردم... بعد از مدتی ماهان با لبخند به سالن برگشتو گفت: رزا بلند شو دنبالم بیا... خواهر کیارش لیوان رو از دستم گرفتو من با قدمهای لرزان پشت سر ماهان حرکت کردم... بالاخره ماهان جلوی در یه اتاق توقف کرد و شروع به حرف زدن کرد... هنوز جدیت و تحکم صداش تو گوشمه رزا به رو به رو خیره میشه حفای ماهان رو دقیقا تکرار میکنه رزا بدون هیچ استرسی حرفت رو بزن... باید تا حالا کیارش رو شناخته باشی هیچوقت کاری نمیکنه که به ضررت باشه... همین الان هم فکر کرد من تو رو به زور آوردم... به زحمت تونستم قانعش کنم اشتباه میکنه... رزا این آخرین فرصتته ازش درست استفاده کن... تو اون لحظه فقط تونستم سری تکون دادم و گفتم خیلی ازت ممنونم... با این حرفم ماهان لبخندی زدو از من دور میشه... بعد از رفتن ماهان یه خورده پشت در موندمو بالاخره دلمو به دریا زدم چند ضربه به در وارد کردم که بعد از چند ثانیه صدای بفرمایید کیارش روشنیدم... با ترس وارد اتاقش شدم و نگاهی به اتاقش انداختم... روی کاناپه نشسته بود با دیدن من از جاش بلند شد... مثله همیشه با مهربونی نگام کردو گفت: رزا میدونم مجبورت کردن، ولی قول میدم بعد از ای..... اینبار دوست نداشتم بین مون سوءتفاهم به وجود بیاد سریع پریدم وسط حرفشو گفتم: نه کیارش، هیچکس مجبورم نکرده... من با میل خودم اومدم با تعجب به طرفم اومد... تو اون لحظه ناباوری رو از توی چشماش میخوندم... رو به روم واستاد و به زحمت پرسید: چرا اومدی؟... حالم خیلی بد بود تو عمرم واسه هیچکس اعتراف نکرده بودم ولی میدونستم باید بگم به زحمت دهنمو باز کردمو با لکنت گفتم: کـ ـیارش مـ ـ ن دوسـ کیارش که انگار متوجه ی حال بدم شده بود بازوم رو گرفت... من رو به سمت کاناپه برد... مجبورم کرد بشینم... میخواست چیزی بگه که بهش اجازه ندادمو سریع اعتراف کردم: کیارش من دوستت دارم و بعدش یه نفس عمیق کشیدم... بقیه چیرا خیلی سریع اتفاق افتاد کیارش دلیل رفتارامو پرسید و من همه چیز رو براش توضیح دادم... روژان اون لحظه باورم نمیشد که کیارش من رو به همین راحتی بخشیده باشه با لبخند میگم: کیارش قلب بزرگی داره، گذشته رو فراموش کن و به آینده فکر کن... امشب دیگه همه چیز تموم میشه و خیال من هم راحت میشه رزا سری تکون میده و میگه: روژان من برم یه خورده استراحت کنم تا امشب خسته نباشم... هر چند میدونم از شدت نگرانی و استرس خوابم نمیبره با لبخند نگاش میکنمو میگم: برو خواهری... فقط بگو بچه ها کجان؟ -با مریم رفتن تو حیاطو دارن بازی میکنند با لبخند میگم: باشه گلم... تو هم دیگه برو استراحت کن با رفتن مریم لبخندی میزنمو زیر لب میگم: خدایا شکرت... خیالم از بابت رزا هم راحت شد... فقط میمونه مریم که خیلی نگرانشم با یادآوری حرفای ماهان آه از نهادم بلند میشه... دوباره یاد ماکان میفتم الان باید چیکار کنم... میخواستم بیام یه چیز بخورما اما از وقتی ماکان اونجور من و ماهان رو نگاه کرد همه ی اشتهام رو از دست دادم... یه خورده تشنم شده از جام بلند میشمو به سمت آشپزخونه میرم تا آب بخورم... تو راه فکر میکنم چیکار باید کنم؟یه خورده آب میخورمو دوباره وارد سالن میشم... تو همین موقع ماکان هم وارد میشه با دیدن من پوزخندی میزنه و به طرفم میاد با لحن بدی میگه: پس کارت اینه... اول من بعد هم داداشم... آره؟ راستش رو بگو با چند نفر دیگه اینکارو کردی اگه رزا رو نمیشناختم محال بود اجازه بدم این ازدواج سربگیره ضربان قلبم بالا میره... اخمام هم نا خودآگاه تو هم میره و میگم: ماکان داری اشتباه میکنی... اونجور که فکر میکنی نیست با خشم میگه: از اتاق برادر من با بگو و بخند خارج میشی وقتی هم که از ماهان میپرسم چی شده با خنده میگه خصوصی بود اونوقت میگی اونجور که من فکر میکنم نیست ای خدا ماهان هم کار رو خرابتر کرده... ماکان خدا بگم چیکارت کنه میخوام حرفی بزنم که میگه: پس بگو چرا اینقدر ناز میکردی... معلوم نیست چند نفر رو زیر سر داری... میخوای گلچین کنی آخرسر بهترینشو انتخاب کنی با عصبانیت میگم: ماکان چرا نمیذاری حرف بزنم؟ با پوزخند میگه: حالا میفهمم که اصلا دوستم نداشتی اگه تا الان هم اینجا موندی فقط به خاطر پولم بوده ولی بذار روشنت کنم بعد از ازدواج خواهرت حق نداری پاتو تو ویلای من بذاری... شیرفهم شد؟ با عصبانیت به عقب هلش میدم که از کنارش رد بشم اما یه میلی متر هم از جاش تکون نمیخوره مچ دستمو میگیره و با خشم میگه: واقعا هنرپیشه ی خوبی هستی... خیلی سخته یه دختر هرزه نقشه یه عابد زاهد رو بازی کنه... ولی من دیگه گولت رو نمیخورم... فقط کافیه بفهمم دور و بر ماهان میچرخی دیگه حتی مراعات رزا هم نمیکنم خودم از ویلا پرتت میکنم بیرون با گفتن این حرف مچ دستمو ول میکنه و از من دور میشه... اشک تو چشمام جمع میشه... من رو بگو که داشتم به این نتیجه میرسیدم که دوستش دارم... دوست ندارم کسی من رو با این حال و روز ببینه سریع به سمت اتاق میرم... از پله ها بالا میرمو به اتاق میرسم... خودم رو به داخل اتاق پرت میکنمو در رو میندم... پشت در میشینم و اشکام ناخوآگاه جاری میشن... زیر لب زمزمه میکنم: روژان نباید خودت رو ببازی تو که عاشقش نبودی... فقط یه دوست داشتن ساده بود... پس میتونی راحت فراموشش کن ولی نمیدونم چرا با گفتن این حرفا هم آروم نمیشم... از روی زمین بلند میشم... شانس آوردم که رزا پیشه مریم میخوابه اگه من رو اینجوری میدید خیلی بد میشد ... امشب نباید هیچی خراب بشه... خواهرم خیلی سختی کشیده دوست ندارم به خاطر من دوباره عذاب بکشه... تا همین الان هم خیلی به خاطر من از عشقش گذشته... خودم رو به تخت میرسونمو روی تخت دراز میکشم... آهی میکشمو تصمیم میگیرم بخوابم... هر چقدر چشمامو میبندمو به این پهلو و اون پهلو میشم خوابم نمیبره... چشمامو باز میکنم با غصه به سقف خیره میشم... یعنی همه چیز تموم شد؟... من که نباید اینجوری کوتاه بیام... خودم هم نمیدونم چی میخوام.. حداقلش باید بیگناهیمو ثابت کنم بعد برم... دلم خیلی برای خواهرم تنگ میشه... حتی فکر کردنش هم برام سخته ولی یه حسی میه دلم برای مهربونی ها و روزگویی های ماکان هم تنگ میشه... ما که از دو تا دنیای متفاوتیم پس چطور این احساسات به وجود اومد... هر چقدر سعی میکنم به ماجرا فکر نکنم نمیشه؟... خدایا چیکار کنم؟... هر چیزی رو بتونم تحمل کنم بی اعتمادی رو نمیتونم... اصلا اومدیمو ماکان اصل ماجرا رو فهمید آیا میتونم ببخشمش؟... یه چیزی تو دلم میگه: تو فعلا ثابت کن... هیچوقت برام مهم نبود که خودمو برای کسی توجیه کنم اما الان تنها آرزوم اینه که به ماکان بفهمونم که بیگناهم... از روی تخت بلند میشمو توی اتاقم قدم میزنم... نمیدونم چند ساعته تو اتاقم هستم ازبش از طرف اتاق به اون طرفش رفتم پاهام درد گرفته... اما به هیچ نتیجه ی درست و حسابی نرسیدم... تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که باهاش حرف بزنم... با صدای در از فکر بیرون میام... رزا وارد اتاق میشه و میگه: روزان بیا غذا آمادست با لبخند تصنعی میگم: باشه گلم به طرفش میرمو هر دو با هم از پله ها پایین میریم... دو تا صندلی خالیه یکی کنار کیارش... یکی هم کنار مریم... رزا میره کنار کیارش میشینه من هم میرم کنار میریم میشینم اما ماکان درست رو به روی منه و با اخم بهم نگاه میکنه... یه خورده غذا برای خودم میریزمو باهاش بازی میکنم... اصلا اشتها ندارم... به زور چند قاشق میخورمو تشکر میکنم رزا: روژان امروز هیچی نخوردیا... میترسم ضعف کنی... مطمئنی حالت خوبه؟ ماکان پوزخندی میزنه که بیشتر اعصابم خرد میشه سعی میکنم خونسرد باشم با خونسردی میگم: رزایی من خوبم فقط یه خورده خسته اموقتی حرفم تموم میشه ماکان با بی تقاوتی از جاش بلند میشه و میگه: میرم یه خورده استراحت کنم و بعد بی توجه به نگاه های مشکوک کیارش از مقابل ما میگذره... دلم بدجور گرفته... یکم دیگه میشینمو بعد با اجازه ای میگم از مقابل چشمای متعجب بقیه رد میشم... میدونم همه شون از این همه آرومی من تعجب کردن ولی هیچکدومشون چیزی نمیگن... ترجیح میدم کسی به روم نیاره... از پله ها بالا میرم میخوام به داخل اتاق برم که نگاهم به در نیمه باز اتاق ماکان میفته... مرددم به اتاقش برم یا نه؟؟... دستم به سمت دستگیره ی در اتاق میره اما تو آخرین لحظه پشیمون میشمو با قدمهای مصمم به سمت به سمت اتاق ماکان میرم... هر چند یه خورده استرس دارم اما با همه ی اینا دوست دارم بهش ثابت کنم که اشتباهی نکردم... چند ضربه به در اتاقش میزنم... هر چی منتظر میشم صدایی نمیشنوم دوباره چند ضربه به در میزنم ولی انگار کسی تو اتاق نیست... در رو هل میدم که کامل باز میشه... وارد اتاق میشم... کسی رو نمیبینم... صدای آب میاد لابد رفته دوش بگیره... بدجور اعصابم داغونه... نفسمو با عصبانیت بیرون میدمو یکم صبر میکنم وقتی میبینم خبری ازش نیست ترجیح میدم از اتاقش خارج بشم... همینکه میخوام به سمت در اتاق برم در حموم باز میشه و ماکان از حموم خارج میشه... چون پشتش به من بود متوجه من نشد برمیگرده به طرفی که من هستم اول با تعجب نگام میکنه و بعد کم کم اخماش تو هم میره بعد چند انیه به خودش میادو با داد میگه: توی اتاق من چه غلطی میکنی؟ سعی میکنم آروم باشم -اومدم باهات حرف بزنم ماکان: ولی من اصلا دلم نمیخواد صداتو بشنوم با اخم میگم: مهم نیست دل جنابعالی چی میخواد ولی به خاطر تهمت بی جایی که به من زدی مجبوری حرفام رو بشنوی با پوزخند میگه: تهمت... من با چشمای خودم تو رو توی اون وضعیت دیدم با اخم میگم: یه جور حرف میزنی انگار تو چه وضعیتی بودم ماکان: حتی رغبت نمیکنم بهت دست بزنم... معلوم نیست تا حالا با چند نفر بودی... دوست دخترای قبلیم حداقل اونقدر شعور داشتن که در مورد گذشته شون بهم بگن اما جنابعالی یه پست فطرت به تمام معنایی.. من از آدمای دروغگو متنفرم ببا داد میگم: من دروغ نمیگم لعنتی چرا گوش نمیکنی با جدیت میگه: بهتره با من درست حرف بزنی... چون من دیگه اون ماکان احمق نیستم که در برابر عشوه های تو خر بشم با حیرت نگاش میکنم... من و عشوه... میخوام جوابشو بدم که فرصت نمیده و میگه: نه خوشم میاد... خوب با دست پس میزنی و با پا پیش میکشی... ولی اینو بدون من دیگه خر بشو نیستم دستشو لای موهای خیسش فرو میکنه و ادامه میده: حالا میفهمم دختر لوس و ننری مثله دختردائی من به هزار تا امثال تویه هرزه می ارزن با ناباوری بهش خیره میشم پوزخند میزنه و میگه: پسرعموی میلیاردت ولت کرد اومدی یکی پولدارتر از اون پیدا کنی تا پزشو به اون بدی باورم نمیشه... اشک تو چشام جمع میشه.... با نفرت میگم: حالم از تو و امثال تو بهم میخوره... آدمایی مثله شماها فقط به پولشون مینازن... اینو یادت باشه وقتی کسی باهات درد و دل میکنه تو بدترین شرایط هم حق نداری از اون حرفا سوءاستفاده کنی با نفرت رومو ازش مگیرمو میخوام از اتاقش خارج بشم که به سرعت خودشو بهم میرسونه مچم رو میگیره و میگه: چرا اومدی اینجا با پوزخند میگم: جنابعالی فکر کن خریت... الان میفهمم که حتی اون قدر ارزش نداشتی که بهت فکر کنم... برو با همون دختردائی لوس وننرت خوش بگذرون آقای ارباب دستمو به شدت از دستش بیرون میکشمو هلش میدم... از اتاقش خارج میشمو در آخرین لحظه برمیگردم سمتش... وسط اتاق واستاده و بهم خیره شده... با بی تفاوتی تموم بهش زل میزنمو به سردی میگم: مطمئن باش بعد از ازدواج خواهرم دیگه هیچوقت پامو تو این ویلای خراب شدت نمیذارم... اصلا پامو تو این روستای لعنتی نمیذارم... این روستا و ویلا و زمینها و باغها و کارخونه هات همه و همه ماله خودت... ببین این ثروت چقدر میتونه خوشبختت کنه با ناباوری نگام میکنه... پوزخندی میزنمو به سمت اتاقی که در اختیارم گذاشته شده میرم... وارد اتاق میشمو رو تخت میشینم... زیرلب زمزمه میکنمو میگم: از اول هم دل بستن به ماکان اشتباه بود آهی میکشمو با خودم میگم: باید روژان سابق بشم... دیگه هیچی برام مهم نیست... عشق هرچقدر هم مهم باشه اما همه چیز نیست قبل از عشق باید طرفین همدیگرو درک کنند و بشناسند... باید به هم اعتماد داشته باشند... باید حرمت همدیگرو حفظ کنند... چیزی که ماکان نه در گذشته انجام داد نه امروز... به سمت میز میرمو کیفم رو از روی میز برمیدارم... یه آرامبخش از داخل کیفم خارج میکنمو میخورم... به سمت تخت برمیگردمو خودم رو روی تخت پرت میکنم... یه چیزایی تو زندگی هستن که نمیخوای بهشون فکر کنی ولی نمیتونی... مثله ماکان که نمیخوام بهش فکر کنم ولی باز تو ذهنم میاد... خیلی حرفا داشتم براش بزنم اما اون ارزشش رو نداشت... حتی ارزشه این رو نداشت که فحش بارونش کنم... کلافه ی کلافه شدم... از بس دراز کشیدمو خوابم نبرد... از رو تخت بلند میشمو به سمت پنجره میرم... از پنجره به آسمون خیره میشمو زیر لب برای خودم شعر میخونم زندی زیباست زشتی های آن تقصیر ماست در مسیرش هر چه نازیباست آن تدبیر ماست زندگی آب روانیست روان میگذرد آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد************ &ماکان& اعصابش بدجور داغونه... رو تختش نشسته و با عصبانیت به موهاش چنگ میزنه... تا الان هیچکس نتونسته بود اینطور فریبش بده... زیر لب زمزمه میکنه: آخه چرا باهام این کارو کرد؟ من که دیوونش بودم.. حاضر بودم هر کاری کنم که برای خودم نگهش دارم... حتی به ماهان هم حسودیش میشد... ماهانی که برادرش بود... ماهانی که از جونش هم بیشتر دوستش داشت... با فکر اینکه ممکنه دست ماهان به روژان خورده باشه بدجور داغون میشه... دوست داره ماهان رو تا جایی که میتونه بزنه... هر چند روژان مقصره... هر چند ماهان هم مثله خودش یه طعمه بود... با همه ی اینها نتونست روژان رو تنبیه کنه... یاد چند ساعت پیش میفته که با اخم از ماهان پرسید که با روژان چیکار داشتی... ماهان هم با شیطنت خندیدو گفت کارای خوب خوب... وقتی با جدیت بیشتری به ماهان نگاه کرد... ماهان یه خورده خودش رو جمع و جور کردو گفت چیه خوب... یه کار خصوصی باهاش داشتم... وقتی با داد میگه نکنه چشمت روژانو گرفته؟ ماهان با صدای بلند میخنده و با شیطنت میگه: نمیدونم... بذار برم یه خورده فکر کنم و اون با ناباوری به برادرش که ازش دور میشد نگاه میکرد... باورش نمیشد که به این سادگی خودش و برادرش بازیچه ی یه دختربچه شده باشن اخماش میره توهمو با خودش میگه: بین این همه آدم چرا ماهان رو انتخاب کرد... یاد صدای خنده هاش میفته... زمزمه میکنه: حالا که دستش پیشه من رو شده و میدونه نمیذارم با برادرم باشه دوباره میخواد من رو احمق فرض کنه... دختره ی پررو اومده تو چشمام زل زده و میگه میخوام باهات حرف بزنم نفس عمیقی میکشه و از رو تختش بلند میشه با غصه به سمت پنجره میره... دلش عجیب گرفته... دوست داره همه ی اینا یه کابوس وحشتناک باشه... دوست داره الان چشماشو ببنده و باز کنه و همه چیز تموم بشه... با خودش فکر میکنه ای کاش هیچوقت نمیدیدمش... حتی با حمید و هاله هم کنار اومده بود... میخواست به روژان بگه که حاضره سرپرستی اونا رو قبول کنه... وقتی هاله بهش گفت عمو بهم شیرینی میدین؟ سعی کرد با ملایمت باهاش رفتار کنه... اما الان میفهمه که همه ی رفتارای روژان بازی بود زیر لب میگه: پس اون اشکا چی بود؟... روژان هیچوقت گریه نمیکرد ته دلش یه کورسوی امیدی میدرخشه و با خودش میگه: نکنه واقعا دوستم داره؟ ولی خیلی زود یاد ماهان میفته و دوباره اخماش توهم میره و زمزمه میکنه: اون اشکاش هم یه بازی جدیده... محاله دوباره گولش رو بخورم... پوزخندی رو لبش میشینه و میگه: آرزوی ازدواج با من و ماهان رو باید با خودت به گور ببری؟... داغش رو به دلت میذارم... فقط منتظر باشو ببین چه جوری ناامیدت میکنم از نقشه ای که تو ذهنش برای روژان کشیده لبخندی رو لباش میشینه... اما با یاد آوری حرفای آخر روژان دوباره غمی ته دلش میشینه... «مطمئن باش بعد از ازدواج خواهرم دیگه هیچوقت پامو تو این ویلای خراب شدت نمیذارم... اصلا پامو تو این روستای لعنتی نمیذارم... این روستا، ویلا، زمینها، باغها و کارخونه هات همه و همه ماله خودت... ببین این ثروت چقدر میتونه خوشبختت کنه» زمزمه میکنه و میگه: محاله بره.... فقط بلوف میزنه با پوزخند میگه: برای خواهرش هم شده برمیگرده **************در اتاق باز میشه... هاله و رزا داخل اتاق میشن... با دیدنشون لبخندی میزنمو میگم: وای ببین کی اینجاست هاله ای جونم بیا بغل خاله هاله با خوشحالی به طرف من میدوه میگه: خاله امروز کلی چیزای خوشمزه خوردم -زیادی شکمو هستیا... فردا خپل میشی هاله با یه لحن بامزه میگه: من خپلی دوست دارم رزا با لبخند نگام میکنه و میگه: هاله رو آماده کن... خودت هم زودتر آماده شو... حالا حالاهاست که خونواده ی کیارش پیداشون شه سری تکون میدمو میم خیالت راحت... برو به کارات برس بعد از رفتن رزا یه مداد و کاغذ به دست هاله میدم تا برای خودش نقاشی بکشه من هم لباسامو عوض میکنم... یه شلوار جین با یه تیشرت ساده تنم میکنم... یه شال هم روی سرم میندازم... تو لباسای هاله دنبال یه لباس شیک میگردم که نهایتا به یه بلوز و دامن صورتی رنگ رضایت میدم.... با شوخی و خنده لباس هاله رو هم تنش میکنم و وقتی هر دوتامون آماده میشیم از اتاق بیرون میریم... همین که به پله ها میرسیم در اتاق ماکان از میشه... با دیدن من اخماش تو هم میره... ولی من بی تفاوت به ماکان دست هاله رو میگیرمو باهم از پله ها پایین میریم... صدای تعارف چند نفر رو میشنوم اینجور که معلومه خونواده ی کیارش رسیدن... وقتی به سالن میرسم همه ساکت میشنو بهم نگاه میکنند... خونواده ی کیارش نگران به نظر میرسن... لابد فکر میکنند که اومدم همه چیز رو خراب کنم با لبخند سلامی به همگی میکنمو میگم: خیالتون راحت اشه... اینبار همه چی در صلح و صفاهه با حرف من لبخندی رو لبای همه میشینه کیارش با مهربونی میگه: اگه روژان نبود محال بود رزا راضی بشه رزا هم ناهی بهم میندازه و با خجالت میگه: حق با کیارشه -این حرفا چیه... من میخواستم از دست جفتتون خلاص شم این نقشه ی خبیثانه رو کشیدم صدای خنده ی همه بلند میشه... ماکان هم وارد سالن میشه و بی تفاوت از کنارم رد میشه و میره رو مبل دو نفره کنار ماهان میشینه... هاله با دیدن ماکان ذوق میکنه... دستمو ول میکنه و به سمت ماکان میره و میگه: عمویی از اون شیرینیها باز بهم میدین ماکان اول با اخم نگاش میکنه اما نمیدونم چی تو چهرش میبینه یکم اخماشو باز میکنه و با لحن تقریبا ملایمی میگه: آره عمو... بعد از شام به اقدس میگم چند تا از اون خوشمزه هاش رو برات کنار بذاره ماهان با خنده هاله رو روی پاش مینشونه و میگه: به خاله روژانت رفتی شکمو با اخم نگاهی بهش میندازمو میگم: من کجا مثله این خپلو شکموام همه با این حرفم میخندنو من هم رو یه مبل یه نفره میشینم... سنگسنی نگاه ماکان رو روی خودم احساس میکنم اما بهش اهمیتی نمیدم... وقتی خنده ها تموم میشه پدر کیارش شروع به صحبت میکنه و میگه: از اونجایی که پدر و مادرتون فوت شدن و اینطور که معلومه بزرگتری تو ایران ندارین پس باید با خودتون در مورد مراسم صحبت کنیم... در مورد مهریه، شیربها، مراسم عقد و ازدواج و... بهتره رزا خانم نظراتشون رو بگن تا ما هم تصمیم بگیریم رزا با لبخند محجوبی میگه: همه ی شما که اینجا نشستین تا حدی از زندگی و گذشته من باخبرین... درسته روژان خواهر کوچیک تر منه اما همیشه مثله پدر و مادرم از من مراقبت کرده... روژان بهترین دوست بهترین خواهر و در نبود پدر و مادرم بهترین همراه برای من بوده... ترجیح میدم خودش در مورد این مسائل صحبت کنه و هر چیزی که روژان بگه من هم باهاش موافقم همه با مهربونی به رزا خیره میشنو مادر کیارش میگه: خیلی خوشحالم که چنین عروس قدرشناسی گیرم اومده... خواهر و برادرای کیارش با لبخند و پدر کیارش هم با مهربونی نگاش میکنند... پدر کیارش نگاهی به من میندازه و میگه: واقعا برام جای سواله که چطور اینقدر هوای خواهرتو داشتی... اونم تک و تنها -من وظیفم بوده... رزا هم در خیلی از شرایط هوامو داشته و باعث پیشرفتم شده پدر کیارش: این همه مهربونی و استقامتت ستودنیه -شما لطف دارین پدر کیارش: حقیقتو گفتم دخترم... بهتره دیگه بریم سر اصل مطلب... بهتره از مهریه و شیرببها شروع کنیم با لبخند میگم: در مورد شیربها که باید بگم احتیاجی نیست... ما اصلا چنین رسمی نداریم... اما میرسیم به مهریه نظرتون در مورد 14 تا سکه چیه؟؟ رزا با لبخند و بقیه با دهن باز نگامون میکنند کیارش: این که خیلی کمه -مگه مهمه که کم یا زیاد باشه مادر کیارش: خوب نه... ولی آخه...... -ترجیح میدم کم باشه.... من مطمئنم اگه پدر و مادر من هم زنده بودن همین مقدار رو انتخاب میکردن... حتی شاید کمتر ولی بیشتر از این فکر نکنم... من به این حرف که مهریه یه پشتوانه ایه برای زن معتقدم چون بعضی موقع که زنی از همسرش جدا میشه به مشکلات مالی برمیخوره اما به این که مهریه باعث تداوم زندگی بشه اعتقادی ندارم اگه قراره مردی برای مهریه با همسرش زندگی کنه همون بهتر که اصلا زندگی نکنه... اگه مردی هم اونقدر ثروتمند باشه که به راحتی بتونه مهریه رو پرداخت کنه پس با پرداخت مهریه خودش رو خلاص میکنه... من ترجیح میدم مهریه کم باشه چون خواهرم از لحاظ مالی میتونه مستقل عمل کنه و به چنین پشتوانه ای نیاز نداره... هر چند با این همه عشق و علاقه ای که در هر دو نفرشون میبینم مطمئنم زندگیشون با همسن مهریه کم سالیان سال دووم میاره با تموم شدن حرف من تو نگاه پدر و مادر کیارش برق تحسین رو میبینم پدر کیارش: خیلی قشنگ صحبت کردی دخترم... برام جالب بود که به این نکته هم اشاره کردی که مهریه پشتوانه ایه برای زن... من به شخصه به این موضوع زیاد فکر نکرده بودم -درسته مهریه خیلی مهمه... ولی بهتره در حد معمول تعیین بشه... البته وقتی پسری میخواد ازدواج کنه بهتر اول به این فکر کنه من میتونم مهریه تعیین شده رو به همسرم پرداخت کنم... یه دختر هم همه مسائل رو در نظر بگیره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#49
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۳ عصر
مادر کیارش با مهربونی میگه: رزاجان تو که حرفی نداری؟رزا: نه مادرجون، خواهر من همیشه بهترین تصمیما رو میگیره و من با حرفاش موافقمپدر کیارش: خوب خدا رو شکر... اما در مورد شیربها مطمئنید که چنین چیزی رو نمیخواین؟سری تکون میدمو میگم: بلهمادر کیارش: پس فقط میمونه خرید عروسی ومراسم عقد و ازدواج من میگم بهتره مراسم عقد و عروسی جدا باشه و هر کدوم هم مفصل برگزار بشهماهان هم میگه: ایول... خیلی وقته هوس عروسی به سرم زدهنگاهی به رزا میندازم... معلومه مخالفه اما روش نمیشه مخالفت کنه-ببخشید اگه اجازه بدین من هم نظرم رو بگمپدر کیارش با مهربونی میگه: بگو دخترم-فکر کنم بهتر باشه عقد و عروسی یکجا برگزار بشهبالاخره ماکان صداش در میادو میگه: حرفشم نزن... ما آبرو داریمپدر کیارش با اخم نگاش میکنه و میگه: ماکانماکان ساکت میشه و پدر کیارش میگه: ادامه بده دخترمبا خجالت میگم: من و رزا خونواده ی چندانی نداریم... شاید یه خورده دوست و آشنا داشته باشیم که بخاطر اینکه مراسم اینجا برگزار میشه فکر نکنم کسی رو بتونیم دعوت کنیم... از همه ی اینا گذشته ما همیشه از تجملات به دور بودیم فکر نکنم رزا هم اضی به این همه ریخت و پاش باشهمادر کیارش که متوجه ی گرفتگی رزا میشه میگه: دخترم این عروسی ماله تو و کیارشه... ما فقط نظرمون رو گفتیم تصمیم نهایی با خودتهرزا با شرمندگی میگه: راستش ترجیح میدم یه مراسم کوچیک خونوادگی به دور از تجملات باشه... من با حرفای روژان موافقمکیارش با مهربونی نگاهی به رزا میندازه و میگه: من هم ترجیح میدم زودتر بریم سر خونه زندگیمون... دوست ندارم وقتمون رو سر این جور مسائل بگیریمپدر کیارش: اینجور که معلومه... رزا و کیارش هم با نظرت موافقن پس یه مراسم کوچیک میگیریم و خوانواده های نزدیک رو دعوت میکنیمبا لبخند میگم: خیلی خوبه... فقط زمانش برای کی باشه؟پدر کیارش میگه: فکر کنم تا یه ماهه دیگه بتونیم همه چیز رو آماده کنیماخمای کیارش میره توهمو میگه: باباجان تا یه ماه دیگه که میشه صد تا عروسی گرفت... من گفتم مراسم خودمونی باشه که یه هفته ای همه ی کارا رو انجام بدینهمه از این حرف کیارش خندمون میگیرهماهان با خنده میگه: کیارش این همه عجله واسه چیه؟کیارش: تو که مثله من بدبختی نکشیدی بفهمی چی مبگم میترسم رزا دوباره نظرش عوض بشهدیگه همه ازخنده منفجر میشنبالاخره با اصرارهای کیارش قرار شد مراسم برای آخر هفته ی دیگه بیفته... الان که توی رختخوابم دراز کشیدم به اتفاقایی که امشب افتاد فکر میکنم... هر چند از نگاه های ماکان کلاقه بودم ولی بهش توجه ای نمیکردم... کیارش چند بار با شیطنت چیزی در گوش ماکان گفت که اخماش توهم رفت... تا موقع شام حرفامون به شوخی و خنده گذشت... بعد از شام هم خونواده کیارش، کیارش رو به زور با خودشون بردن... اون همه شیطنت از کیارش بعید بود... رزا که از خجالت سرخ شده بود... در کل شب خوبی بود... هر چند روز سختی رو گذروندم ولی شبش خیلی بهم خوش گذشت... وقتی که خونواده ی کیارش رفتن من، مریم، رزا، ماهان و ماکان دور هم جمع شدیمو قرار شد هر کسی کاری رو بر عهده بگیره... رزا که از همین اول وضعش معلوم بود... ماهان هم مریم رو مجبور کرد با روژان و کیارش به خرید برن... ماهان به من و ماکان پیشنهاد داد برای دعوت مهمونا اقدام کنیم که با دیدن پوزخند ماکان سریع جواب منفی دادمو گفتم بهتره من یه سر به تهران بزنم تا چند تا از دوستای صمیمی بابا رو دعوت کنم و یه خورده به کارامون سر و سامون بدم... رزا هم حرفمو تائید کردو گفت فقط تا قبل از مراسم خودمو برسونم که منم گفتم خیالت راحت باشه... ماهان هم دیگه اعتراضی نکرد... اینجوری بهتره... نباید بیشتر از این به ماکان وابسته بشم... قرار شده فردا صبح به سمت تهران حرکت کنم... حتی به ماکان هم نگاه نکردم که عکس العملش رو ببینم... شاید به خونواده ی مریم هم سری زدم در مورد ماهان چیزی نمیگم اما در مورد نامزدش یه حرفایی هست که باید به خونوادش بگم... اجازه نمیدم که زندگیشو نابود کنه... ترجیح میدم از دستم ناراحت بشه تا اینکه بخواد با آینده ی خودش بازی کنه... امروز خیلی خسته شدم از اونجایی هم که زیاد نخوابیدم با بسته شدن پلکام خیلی زود خوابم میبره
فصل هفتمچشمام رو باز میکنمو سرجام میشینم خمیازه ای میکشم... نگاهی به ساعت میندازم... ساعت هشت صبحه هاله بغل من خوابیده... لبخندی میزنمو پتوی روش رو مرتب میکنم... موهاش رو به آرومی ناز میکنم... از تخت پایین میامو میرم دست و صورتم رو بشورم... بعد از شستن دست و صورتم لباسام رو عوض میکنم و لباسای بیرونم رو میپوشم... نمیدونم چمدونم رو هم با خودم ببرم یا نه... بعد از عروسی رزا محاله اینجا بمونم... رزا هم که با کیارش به خونه ی خودشون میره... یکم دلم میگیره... چقدر تنها میشم... ایکاش مامان و بابا زنده بودن... یاد دیروز میفتم ماکانی که ادعای دوست داشتن من رو داشت همه ی حرمتا رو شکوند... من باهاش درد و دل کردم اما اون توی بدترین شرایط حرفایی رو که بهش زده بودم رو به روم آرود... حرفش تو گوشم میپیچه:« پسرعموی میلیاردت ولت کرد اومدی یکی پولدارتر از اون پیدا کنی تا پزشو به اون بدی»... با یادآوری حرفاش دلم بدجور میگیره... نگاهی به چمدونم میندازم... چند تا از لباسهای استفاده کردمو که بیرونه جمع میکنمو داخل چمدون میندازم... چمدونم رو میبندمو تصمیم میگیرم با خودم ببرم... در اتاقم رو باز میکنم... چمدونم رو به زحمت بلند میکنمو با خودم حمل میکنم... به سختی از پله ها پایین میرمو خودم رو به سالن میرسونم... ماهان رو میبینم که رو مبل لم داده و داره مجله ای رو ورق میزد با سر و صدایی که از جانب من میشنوه سرش رو بلند میکنه و با دیدن من با تعجب میگه: کجا؟با لبخند میگم: دیشب گفتم... باید یه سر به تهران بزنمماهان به چمدونم اشاره میکنه و میگه: چمدون رو کجا میبری؟-آخر هفته که برگردم فقط برای مهمونی میمونم بعد از مراسم هم به احتمال زیاد میرمماهان با ناامیدی نگام میکنه... میدونم واسه ی موضوع مریم نگرانهبا لبخند میگم: نگران نباش... میخوام برم با خونواده ی مریم هم صحبت کنم... البته چیزی از تو نمیگم ولی میخوام بهشون در مورد اینکه مریم با نامزدش مشکل داره حرف بزنم... تو هم توی نبود من سعی کن مریم رو بیشتر بشناسیماهان با مهربونی میگه: فکر کردم فراموش کردی-دیوونهمیخنده و میگه: به دردم دچار نشدی تا بفهمیبعد با سرخوشی ادامه میده: اقدس خانم هنوز بیدار نشده... بیا خودم برات صبحونه رو آماده کنمسری تکون میدمو میگم: بذار چمدونم رو بذارم تو ماشین میامبه سرعت به طرفم میاد... با یه حرکت چمدون رو از دستم میگیره و میگه: تو برو آشپزخونه من هم میامبا گفتن این حرف دیگه منتظر جوابی از طرف من نمیشه و به سرعت از من دور میشهیه خورده دلم میگیره... حرف ماهان تو ذهنم تکرار میشه...« به دردم دچار نشدی تا بفهمی»... لبخند تلخی رو لبام میشینه و آه عمیقی میکشم... زیر لب زمزمه میکنم: حس میکنم من هم به همین درد دچارمسری به نشونه ی تاسف واسه ی خودم تکون میدمو به سمت آشپزخونه میرم... نمیدونم چرا نمیتونم مثله گذشته بیخیال باشم... تصمیم میگیرم صبحونه رو خودم آماده کنم... از اونجایی که آب پرتقالشون تموم شده... شیر گرم میکنم و بعد هم میز رو میچینم... تقریبا کارام تموم شده که ماهان میرسه و با خنده میگه: مثلا قرار بود من درست کنملبخندی میزنمو میگم: جنابعالی خرابکاری نکن... کسی انتظار نداره از این کارای سخت سخت کنیبا صدای بلند میخنده و میگه: صبحونه آماده کردن سخته؟؟-پس نه... فکر کردی آسونه؟... باید بدونی پنیر رو کجا بذاری... کره رو کجا بذاری... مربا رو کجا بذاریماهان با خنده میگه: یعنی تو همه ی اینا رو میدونی؟-آره پس چی... من دوره ی مخصوص چیدن میز صبحونه رو گذروندمماهان با تعجب میگه: مگه اینا هم کلاس دارن؟-اوهومماهان: بگو ببینم پنیر رو باید کجا بذاری؟با جدیت میگم: سمت راست خودمماهان یکی از ابروهاش رو بالا میبره و میگه: کره و مربا رو کجا میذاری؟-سمت چپ خودمماهان: نون رو کجا میذاری؟-همون نزدیک مزدیکای خودم باشه که دستم بهش برسهماهان پخی میزنه زیر خنده و میگه: منو بگو که حرفتو باور کردمبا جدیت میگم: مگه نباید باور میکردی؟ماهان: این کارا رو که هر کس بلدهچپ چپ نگاش میکنمو میگم: چرا دروغ میگی؟ماهان با لبخند میگه: خود من هم بلدم-تو رو که خودم بهت یاد دادمماهان با تعجب میگه: من که یادم نمیاد-همین الان که بهت گفتم یاد گرفتی دیگهماهان به شوخی میگه: شیطونه میگه مریم رو بیخیال شم بیام تو رو بگیرما-نه بابا... راست میگی؟
ماهان: آره واسه خودت کدبانویی هستی-اون که صد البته... انواع و اقسام غذاهای تخم مرغی رو بلدم... کم چیزی نیستماهان با جدیت میگه: ضعیفه زن من میشی؟میخوام جواب ماهان رو بدم که تو همین موقع ماکان با اخم داخل آشپزخونه میشه و با دیدن میز صبحونه ی دونفره اخماش بیشتر توهم میره و با عصبانیت میگه: چه خبرتونه... اینجا رو گذاشتین رو سرتونماهان: با خنده میگه: ماکان بیا بشین؟ماکان با اخم میگه: مزاحم صبحونه ی دو نفرتون نمیشمماهان با شیطنت میگه: حالا که شدی دیگه نمیشه کاریش کرد بیا بشینبدون اینکه نگاهی بهش بندازم شروع به خوردن صبحونه میکنمماکان با ابروهای گره خورده رو صندلی میشینهماهان با خنده میگه: ماکان کی بیدار شدی؟ماکان با اخم میگه: همین الان... اقدس کجاست؟ماهان: دیشب یکم حالش بد بود بهش گفتم امروز رو یکم دیرتر سر کار بیادماکان با اخم میگه: بیخود... نمیبینی این چند روز سرمون شلوغهماهان با مهربونی میگه: الان که به وجود اون پیرزن نیازی نیست بذار یه خورده استراحت کنهماکان با اخم میگه: یه چایی بیارماهان: چایی درست نکردیم... شیر میخوای؟ماکان با عصبانیت به من میگه: به جای خندیدن بیخودی بهتر بود یه چایی درست میکردیبا خونسردی شیرمو میخورمو میگم: خودت دست و پا داری بلند شو تا اونجا برو آب رو بذار رو گاز تا جوش بیاد... من کلفتت نیستم که بهم دستور میدیماهان با سردرگمی نگاهی به ما دو نفر میندازه و میگه: شما دو تا دوباره دعواتون شد؟با خونسردی میگم: من با کسی دعوا ندارم... بیخودی حرف تو دهن من نذارماکان با پوزخند نگام میکنه و هیچی نمیگهماهان با اخم میگه: ببینم میتونید رابطه ی کیارش و رزا رو خراب کنید... خودتون که میدونید رزا حساسه-ماهان من مشکلی با کسی ندارم خیالت راحت باشهماهان به من نگاهی میندازه و میگه: اگه باهم مشکلی ندارین پس چرا داری چمدونت رو هم با خودت میبری؟ماکان اخماش از هم باز میشه و بهت زده به من نگاه میکنهمن در کمال خونسردی یه لقمه نون و پنیر برای خودم درست میکنمو میگم: بالاخره که باید برم الان دارم چمدون خودم رو میبرم دفعه ی بعد چمدون حمید و هاله و مریم رو میبرم... بعد از ازدواج رزا دلیلی واسه موندن بیشتر وجود نداره... تا همین الان هم کلی از کار و زندگی افتادم... بالاخره من هم واسه ی خودم کار و زندگی دارم... بیکار نیستم که با خیال راحت اینجا بمونم... احتمالا از این به بعد همه ی کارهای شرکت هم به دوش من میفته... خیالم که از بابت رزا راحته... بهتر یکم به زندگی خودم هم سر و سامون بدمبا تموم شدن حرفام لقمه ای رو که درست کردمو تو دهنم میذارم ماهان: باز اینطرفا میای؟فکر نکنم دیگه اینورا پیدام بشه... به رزا میگم بهم سر بزنه... اما چون حوصله ی جواب پس دادن به ماهان رو ندارم با بی حوصلگی سری تکون میدمماهان به طرف ماکان برمیگرده و میگه: ماکان جوابی ازت نشنیدمماکان که هنوز متعجبه از حرفام به زحمت میگه: من با کسی مشکلی ندارمتو دلم میگم آره کاملا معلومهماهان با تردید میگه: مطمئن باشمکه من و ماکان با هم میگیم: ماهانماهان هم دستشو به نشونه ی تسلیم بالا میاره و میگه: خوب شما همیشه مثل موش و گربه به جون هم میفتین و همه چیز رو خراب میکنیدهیچی نمیگم... صبحونمو کامل میخورمو به ماهان میگم: ماهان من دیگه باید برم از جام بلند میشمو با ماهان خداحافظی میکنم....یه خداحافظ زیر لبی هم به ماکان میدمو منتظر جوابی ازش نمیشم... به سمت سالن حرکت میکنم... هنوز چند قدم بیشتر نرفتم که ماهان صدام میکنه با تعجب به سمتش برمیگردم که میگه: روژان یادت نره همه ی امیدم به توهه... روی قولت حساب باز کردما... من منتظرمبا این حرف ماهان اخمای ماکان بدجور تو هم میره... من هم به تکون دادن سری اکتفا میکنمو به سرعت ازشون دور میشم
نمیدونم چه جوری این مسیر رو طی میکنمو خودمو به ماشین میرسونم... بعد از چند لحظه مکث بالاخره سوار ماشین میشمو روشنش میکنم... نگاهی به ویلا میندازم... آهی از ته دلم میکشمو ماشین رو به حرکت در میارم... و هر لحظه از ویلا و آدماش دورتر میشم... هر لحظه که فاصله ها بیشتر میشن دل من هم بیشتر میگیره... این روزا عجیب به ماکان عادت کرده بودم... به عصبانیتاش، به اخماش، به مهربونیهای گاه و بیگاهشزیر لب زمزمه میکنم: شاید زود کوتاه اومدم... باید بیگناهیم رو اثبات میکردمولی بعدش با خودم فکر میکنم اون حتی بهم فرصت حرف زدن نداد... بدترین حرفا رو بهم زد... تمام کتکهایی که ازش خوردم هیچکدوم به اندازه ی حرفای دیروزش دلمو به درد نیاورد... با یادآوری حرفاش حس میکنم هر لحظه ختجری به قلبم وارد میشه... تموم این مدت به دوست داشتنم شک داشتم... ولی از وقتی که ترکم کرد احساس بدی دارم... این یعنی اینکه همه ی این مدت دوستش داشتم فقط خودم نمیدونستم... فقط بیخودی مقاومت میکردم... فقط تفاوتها رو بهونه میکردم... حالا همین دوست داشتن شده مایه ی عذابم... تا رسیدن به تهران یکسره میرونم... حتی برای غذا هم بین راه توقف نمیکنم... وقتی به تهران میرسم خونه ر به همه جا ترجیح میدم... سرم بدجور درد میکنه... به سمت خونه حرکت میکنم.... با رسیدن به خونه ماشین رو تو پارکینگ پارک میکنمو ازش پیاده میشم... این دفعه بر خلاف دفعه ی پیش اصلا خوشحال نیستم... دلم میخواد الان تو اون ویلا نزدیک بقیه باشم...بیشتر از همه ی اون آدما دلم ماک.....حتی جرات ندارم تو ذهنمم اسمش رو کامل بیارم...آهی میکشمو زیر لب زمزمه میکنم: ماکاناز بس تو فکر بودم نفهمیدم چه جوری خودم رو به جلوی در رسوندم... از بی حواسی به جای آسانسور با پله ها اومدم... تعجبم از اینه که چطور سالم به تهران رسیدم... همینکه تصادف نکردم خودش یه معجزه هست... کلید رو از کیفم درمیارمو در رو باز میکنم... همه ی خونه تاریکه لامپها رو روشن میکنمو به سمت اتاقم میرمدر اتاقم رو باز میکنمو به سختی خودم رو به تخت میرسونم... هم گرسنمه... هم خوابم میاد... اما این تازه شروع مصیبتمه... چون از این به بعد رزا هم نیست و من باید خودم فکر غذا درست کردن باشم... رو تخت دراز میکشم اما هر کار میکنم از شدت گرسنگی خوابم نمیبره... از روی تخت بلند میشمو لباسام رو عوض میکنم... چمدونم رو تو ماشین جا گذاشتم... از این همه بی حواسی حرصم درمیاد... دوست ندارم ضعف نشون بدم... اما ناخودآگاه دارم میدم... تصمیم میگیرم تو این مدت همون روژان سابق بشم... میدونم سخته اما غیرممکن نیست... با شنیدن چند تا دوستت دارم که نباید به کسی دل بست... همینجور که از اتاقم خارج میشمو به سمت آشپزخونه میرم به این موضوع فکر میکنم مگه راحت بهش دل بستم؟.... اصلا خودم هم نمیدونم کی تو دلم جا باز کرد؟... وقتی به آشپزخونه میرسم دو تا تخم مرغ از یخچال برمیدارم و یه املت خوشمزه درست میکنم... بعدش یادم میاد که نون نداریم اعصابم خورد میشه... به سمت کابینتا میرمو نگاهی توشون میندازم چند تا بیسکوئیت بهم چشمک میزنند همونا رو برمیدارم میخورم... از بیسکوئیت متنفرم ولی باید تحمل کنم... با خودم فکر میکنم حتی بلد نیستم برنج درست کنم همیشه شفته میشه... بعد از خوردن بیسکوئیتا روی مبل لم میدمو برای عمو کیوان زنگ میزنمعمو کیوان: بله؟-سلام عموعمو کیوان: سلام روژان... حالت خوبه؟-خوبم عمو... شما و زن عمو چطورین؟ از روزنامه تون چه خبر؟عمو: ما هم خوبیم... کجا هستی که با موبایلت داری زنگ میزنی؟-خونه ام عمو با تعجب میگه: چــــــــی؟با شیطنت میگم: عمویی هرانم... این کجاش تعجب داره؟عمو کیوان با تعجب میگه: چرا اینقدر بی خبر؟-آخه تو روستا که تلفن نبود تا خبرتون کنم... مجبور بودم برگردمعمو با نگرانی میپرسه: مگه اتفاقی افتاده؟با آرامش میگم: آره... ولی اتفاق بدی نیستعمو با کنجکاوی میگه: چی شده روژان... آدم رو میکشی تا یه کلمه حرف بزنیخنده ای میکنمو ماجراهای این مدت رو براش تعریف میکنم که میگه: بیچاره ثریا... اما واسه رزا خیلی خوشحالم... کیهان هم از کیارش تعریف میکرد-کیارش ممکنه اشتباهاتی داشته باشه ولی در کل آدم خوبیه؟عمو کیوان:باهات موافقم...پس روزی که میری روستا ما هم حرکت میکنیمبا شیطنت میگم: عمویی هنوز دعوتتون نکردمامیخنده و میگه: بچه پررو...راستی ما با ماشین خودمون چون موقع برگشت ماشین پر میشهفکری میکنمو میگم: آره... موقع برگشت سه نفر هستیم...راستی عمو از کارای هاله و حمید چه خبر؟عمو کیوان: تنها سرپرست فعلیشون عموشونه که اونم در ازای مقداری پول از برادرزاده اشون گذشت... بدهی های پدر حمید رو صاف کردم و دارم کارا رو انجام میدم... راستی روژان حالا که رزا داره ازدواج میکنه این مدت رو با ما بیا تا دختر مورد علاقه ی کیهان رو ببینیمتفکر میگم: نمیتونم هاله و حمید رو تنها بذارمعمو که انگار تازه یاد حمید و هاله میفته میگه: اصلا یادم نبود... ولی با همه ی اینا فکر کنم ببتونند یه مدت پیش رزا باشند-باشه عمو یه فکری میکنم ولی فکر نکنم قبول کنم دلم رضا نمیشه بچه ها خونه ی این و اون باشن... دوست دارم حمید هم زودتر درسش رو بخونهعمو: تا این کارا تموم بشه یه خورده طول میکشه وگرنه میگفتم با خودت بیاریشون... تا اون موقع بهش فکر کن
خوشم نمیاد این بحث رو ادامه بدم... وقتی مسولیت بچه ها رو قبول کردم باید همه جوره هواشون رو داشته باشم... نمیشه که مثله گذشته هر جا دوست دارم برم و بچه ها رو به امان خدا رها کنم.. حرف رو عوض میکنمو میگم: عموکیوان باید برای خونواده ی عمو هم زنگ بزنمعمو کیوان: من که فکر نکنم بیادخودم هم همین احتمال رو میدمعمو کیوان: روژان به این احتمال هم فکر کن که عموت بیاد... حواستو جمع کن ممکنه عموت بخواد بخاطر رزا و مسائل دیگه -رزا چه ربطی به عمو داره؟ در مورد کدوم مسائل دیگه حرف میزنید؟عمو کیوان: خودت هم میدونی خونواده ی عموت هیچوقت رفتار خوبی با رزا نداشتن... ممکنه یه موقعهایی برخوردهای خصمانه شون رو درک نمیکردی اما الان که از گذشته ی رزا باخبری خیلی چیزا برات روشن شد... عموت هنوز نمیدونه که تو در مورد رزا میدونی... این احتمال وجود داره که بخواد برگرده و در مورد رزا باهات حرف بزنه و حقیقت رو بگه... تنها دلیلی که بخاطرش حقیقت رو به این زودی بهت گفتم همین بود... بابات میترسید عموت جوری موضوع رو بیان کنه که رابطه ی تو و رزا بهم بخوره-گذشته ی رزا چه ربطی به عمو داره؟عمو کیوان: اون دوست نداشت که رزا از اموال پدرت ارثی ببره... میخواست تو رو عروس خودش کنه و اگه اموال نصف میشد به ضرر اون بود-عمو که خودش چندین برابر ما ثروت داشتعمو کیوان: درسته... اما مثله بابات توی ایران محبوبیت نداشت... اون میخواد تو ایران هم چندین شعبه داشته باشه... با پدرت هم در این مورد صحبت کرده بود که بابات قبول نکرد... خیلی دوست داشت با پدرت شریک بشه ولی وقتی دید موفق نمیشه اردلان رو جلو انداخت که باز هم بابات رضایت نداد-که این طور... پس اگه بیاد دوباره اون حرفا تکرار میشنعمو کیوان: کاملا درسته-بهتر نیست اصلا خبرشون نکنمعمو کیوان: نه کار درستی نیست... خبرشون کن ولی در برابر حرفاشون هم کوتاه نیا-باشه عمو ممنون بابت گفتن حقایق... لطفا به رزا در مورد این مسال صحبت نکنیدعمو کیوان: مگه دیوونه ام... پس الان که از من قطع کردی یه زنگی به عموت بزن و بعدش خبرم کن-باشه... براتون اس ام اس میکنم که عمو و خونوادش میان یا نهاز عمو کیوان خداحافظی میکنم... از جام بلند میشمو به آشپزخونه میرم.. یه لیوان آب میخورم با اعصابی داغون به سمت اتاقم حرکت میکنم... هیچوقت فکرشو نمیکردم عموم اینقدر آدم پستی باشه... اصلا دلم نمیخواد خبرشون کنم ولی کار درستی نیست اگه بابا هم به جای من بود صد در صد خبرشون میکرد... وارد اتاقم میشمو روی کاناپه لم میدم... گوشی رو برمیدارمو شماره ی عمو رو میگیرم... بعد از چند تا بوق وقتی ناامید میشمو میخوام قطع کنم صدای اردلان رو میشنوماولش به انگیسی حرف میزنه ولی وقتی میبینه منم با غرور مسخره ی همیشگیش میگه: کار داشتی؟با خونسردی میگم: علیک سلام... نگران نباش حالم خوبه... اینقدر تسلیت نگو میدونم در غم ما شریک بودیبا بی حوصبگی میگه کار دارم زودتر حرفتو بزنبا لحن سردی میگم: با جنابعالی کاری نداشتم گوشی رو به عمو بدهحقا که پسر همون پدری... بدون اینکه جوابمو بده عمو رو صدا میکنه... بعد از چند دقیقه صدای عمو رو میشنومعمو: بله؟خیلی سعی میکنم لحنم سرد نباشه اما سردی کلامم رو به خوبی احساس میکنم-سلام عمو... روژانمعمو: روژان تویی؟ چیکار میکنی؟سعی میکنم ملایم تر باشم... هر چند خیلی سخته-هیچی عمو... این مدت یه خورده سرم شلوغ بود... الان هم زنگ زدم که اگه تونستین یه سر به ایران بزنینعمو: فعلا نمیتونم کارای شرکت بهم ریخته ست هر وقت خواستم بیام خبرت میکنمپوزخندی رو لبام میشینه و میگم: هر جور میلتونه عمو... رزا داره ازدواج میکنه گفتم دعوتتون کنم اما انگار وقت ندارینبا داد میگه: چـــــــی؟با پوزخند میگم: عمو چرا داد میزنید؟این بار آرومتر میگه: چی گفتی؟عصبانیت توی صداش رو به وضوح میتونم تشخیص بدمبا خونسردی میگم: گفتم رزا داره ازدواج میکنه
عمو: روژان تو از بعضی از مسائل خبر نداری؟لبخندی رو لبام میاد... حدس عمو درست بود... خودمو متعجب نشون میدمو میگم: چه مسائلی عمو؟عمو: نمیخواستم حالا حالاها به ایران بیام ولی مجبورم یه سر بهت بزنم باید در مورد رزا باهات حرف بزنم... منتظر من و اردلان باش... عروسی رزا چه روزیه؟-آخر هفته ی دیگهعمو: خودم رو میرسونم... فعلا کاری نداری-نه عمو... خداحافظعمو هم باهام خداحافظی میکنه و گوشی رو قطع میکنه با قطع شدن تماس پخی میزنم زیر خنده و با خودم فکر میکنم عمو چه حالی میشه گه بفهمه نیمی از اموال به رزا رسیده.... فکر کنم اگه بفهمه من همه چیز رو درباره ی رزا میدونم سکته رو بزنهبه عمو کیوان اس ام اس میدمو میگم: عمو میادبعد از چند دقیقه گوشیم زنگ میخوره... نگاهی به صفحه گوشیم میندازمو با دیدن شماره ی عمو کیوان سریع جوابش رو میدم -سلامی دوباره به عمو کیوان گل خودمعمو کیوان: روژان مسخره بازی در نیار... چی شد که تصمیم گرفت بیاد؟-اول نمیخواست بیاد ولی وقتی که در مورد ازدواج رزا حرف زدم بهم گفت یه مسائلی در مورد رزا هست که تو هم باید بدونی و از این حرفاعمو کیوان: چرا نگفتی از همه چیز باخبری؟با شیطنت میگم: من که نمیدونستم چه مسائلی رو میگهعمو کیوان: روژان شر درست نکنیلحنم جدی میشه و میگم: من راحت از اینجور آدما نمیگذرم... یه حال درست و حسابی ازشون میگیرمو بعد دست خالی برشون میگردونمعمو کیوان: میدونستم این طور برخورد میکنی... واسه همین بهت نگفته بودم... الان هم اگه نگران رزا نبودم حرفی نمیزدم-بیخیال عمو... نگران چیزی نباشین... خودم همه چیز رو حل میکنمعمو کیوان: امان از دست تو... که حرف تو گوشت نمیره... برو یه خورده استراحت کن که این روزا سرت خیلی شلوغهباشه ای میگمو بعد از خداحافظی قطع میکنمهمونجور که روی کناپه دراز کشیدم با خودم فکر میکنم عجب دنیایی شده... آدما حاضرن از برادر و برادرزاده شون هم به خاطر پول بگذرن... یه خورده دلم میگیره... حس میکنم تو این دنیا خیلی خیلی تنهام... تا زمانی که رزا کنار من بود این تنهایی رو حس نمیکردم اما الان بدجور اذیت میشم... این خوشبختی حق رزاهه... بعد از اون همه سختی... خیلی خودخواهیه که بخوام با گفتن احساساتم به رزا اون رو هم ناراحت کنم... تصمیم میگیرم بخوابم فردا خیلی کار دارم... پلکام رو روی هم میذارمو کم کم به خواب میرمیک هفته بعداین یه هفته خیلی زود گذشت... یه بار هم رزا از شهر برام زنگ زد و خبرای مربوط به مراسم رو بهم داد... از خوشحالیش خوشحال شدم... هر چند خیلی تنها بودم ولی به همه کارا رسیدم... تمام اون افرادی رو که میخواستم رو دعوت کردم... به کارای شرکت هم سر و سامون دادم... هر چند دوست عمو کیوان همه کارا رو انجام داده بودو کار زیادی نمونده بود... و اما در مورد مریم هم با خونوادش صحبت کردم... پدر و مادرش باور نمیکردن مریم هیچ علاقه ای به پسرعموش نداره و فقط و فقط به خاطر اونا راضی به ازدواج شده... پدرش میگفت من فکر میکردم مریم از روب لجبازی مخالفت میکنه فکر میکردم چون از بچگی پسرعموش رو براش انتخاب کردیم لجبازی میکنه... مادرش هم مدام میگفت: بیچاره دخترم چقدر عذاب کشید... وقتی در مورد رفتارای نامزد مریم گفتم پدر مریم از تعجب دهنش باز موند... اصلا فکرشو نمیکردم که اینقدر زود متقاعد بشن من خودم رو برای خیلی چیزا آماده کرده بودم... حتی به این موضوع هم فکر کرده بودم که ممکنه من رو از خونشون بیرون بندازن... اما اونا با ناراحتی به حرفام گوش دادن... حتی مادر مریم گفت: حالا دلیل بی میلی های مریم رو درک میکنم... هر وقت که شایان دنبالش میومد به سختی راضیش میکردم که باهاش بیرون بره... مریم اکثرا درس رو بهونه میکرد، این روزای آخر هم که حرف از ازدواج این حرفا بود بدجور تو خودش بود... بعد از کلی حرف زدن بالاخره به این نتیجه رسیدیم که پدر مریم یه صحبتی با مریم بکنه و اگر مریم واقعا علاقه ای به شایان نداشت نامزدی بهم بخوره... پدرش معتقد بود که مریم خیلی اشتباه کرد.. میگفت درسته من دوست داشتم برادرزادم دامادم بشه ولی نه به هر قیمتی... مریم باید از اول دلیل مخالفتش رو به من یا مادرش میگفت... من هم کاملا با حرفای پدرش موافق بودم ولی خوب نگرانی مریم برای بیماری پدرش رو هم نمیشد نادید گرفت... در کل اون روز خیلی خوشحال شدم که تونستم کاری برای مریم کنم... قرار شد من چیزی به مریم نگم و پدرش طوری رفتار کنه که انگار از موضوع بیخبر... میخواست از زبون مریم همه ی اون حرفا رو بشنوه و من بهش این حق رو میدادم... 
خدا رو شکر خیالم از بابت مریم هم راحت شده... عمو و اردلان هم دیشب نزدیکای ساعت دو شب رسیدن مجبور شدم به فرودگاه برم با اینکه خیلی کار داشتم و شب آخری بود که تهران بودم چون به من از قبل اطلاع داده بودن دنبالشون رفتم... مثله همیشه وقتی عمو من رو دید با جدیت فقط سلام و احوالپرسی کرد نه روبوسی ای نه بغلی همیشه از خودم میپرسم چطور میشه بین دو تا برادر اینقدر تفاوت باشه... عمو در کل آدم سرد و بی احساسیه حتی با فامیل... اردلان هم که طبق معمول با دیده ی حقارت بهم نگاه میکرد... وقتی عمو و اردلان رو به آپارتمان بردم عمو با داد و فریاد ازم پرسید چرا اون خونه رو فروختم و این آپارتمان کوچیک رو خریدم... یک ساعت وقت برد تا حالیش کنم اون خونه خاطرات پدر و مادرم رو برام زنده میکرد هر چند قانع نشد ولی اونقدر خسته بود که حوصله ی جر و بحث کردن با من رو نداشت... با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون میام...همونجور که دراز کشیدم نگاهی به صفحه ی گوشیم میندازم که میبینم عمو کیوانه... با خوشحالی جواب میدم-سلام عموییعمو کیوان با حرص میگه: این عمویی چیه که جدیدا من رو اینجوری صدا میکنه-یعنی بگم عمهعمو کیوان: روژان-خالهعمو کیوان: روژان-لابد داییعمو کیوان با داد میگه: روژان-عمو چرا مثل این پیرمردهای 70 ساله نق نق میکنیدعمو کیوان: باید به اطلاعت رسونم که بچه های زیر 7 سال نق نقو هستن نه پیرمردهای 70 سالهبا شیطنت میگم: یعنی شما از بچه های 7 ساله هم کمتر....میپره وسط حرفمو با حرص میگه: تو آدم نمیشی... ساکت باش کارت دارم-...عمو کیوان: روژان-...عمو کیوان: روژان با توام؟-هوم؟عمو کیوان: چرا حرف نمیزنی؟-من به کدوم سازتون برقصم حرف میزنم میگین ساکت شو ساکت میشم میگین چرا حرف نمیزنیعمو کیوان: امان از دست تو که اول صبحی حال آدم رو میگیری... بگو ببینم کی حرکت میکنی؟-یه صبحونه بخورم راه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#50
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۳ عصر
میفتم... اما عمو کیوان، عمو و اردلان دیشب رسیدنعمو کیوان متفکر میگه: عموت هنوز هیچی نگفت؟-نه... دیشب خیلی خسته بودعمو کیوان: روژان ما الان حرکت میکنیم تا یه خورده زودتر برسیم با بودن عموت صد در صد دیر میرسیاخمام تو هم میره و میگم: یعنی چی دیر میرسم من هم بعد از صبحونه حرکت میکنم امشب مراسمه... مگه میشه من دیر بیامعمو کیوان: تو که عموت رو میشناسی برای هر چیزی بحثی راه میندازه -باشه عمو شما برید من هم الان آماده میشمعمو کیوان: آروم رانندگی کن... عجله نکن-حواسم هست... شماها هم مراقب خوتون باشین... فعلا خداحافظعمو کیوان: خداحافظ
عد از خداحافظی از عمو کیوان از روی تخت بلند میشمو به حموم میرم تا یه دوش بگیرم... بعد از اینکه از حموم بیرون میام موهامو خشک میکنمو سشوار میکشم... از اونجایی که عروسی تو شهر نیست پس نمیتونم آرایشگاه برم... هر چند اهل این کارا هم نیستم... لباسی که از قبل در نظر گرفتم با یه خورده لوازم آرایش برمیدارمو تصمیم میگیرم تو روستا آماده بشم... خودم هم لباسای بیرونمو تنم میکنمو از اتاق خارج میشم... اردلان رو مبل دو نفره ی سالن دراز کشیده... نگاهی به من میندازه و میگه: کجا؟زورش میاد یه سلام کنهبا پوزخند میگم: علیک سلاممتقابلا پوزخندی میزنه و میگه: تا اونجایی که من یادمه کوچیکترا به بزرگترا سلام میکنند-بهونه ی خوبیه برای پنهون کردن بی ادبیتمیخواد چیزی بگه که به سرعت ازش دور میشم... از آپارتمان بیرون میرمو با آسانسور خودم رو به پارکینگ میرسونم... وقتی به ماشین میرسم لباسا و وسایلای مورد نیازم رو داخلش میذارم... با دیدن لباسهای هاله و حمید یاد جفتشون میفتم... تو این چند روز هم واسه خودم هم واسه هاله و حمید خرید کردم لباسهای حمید و هاله رو دیگه از ماشین بیرون نیاوردم ولی چون میخواستم یه بار دیگه لباس خودم رو تو تنم ببینم با خودم به آپارتمان بردم... واسه مریم هم میخواستم لباس بخرم که یادم اومد قراره با رزا و کیارش خرید کنند لابد همونجا چیزی میخره تازه فکر کنم برای هاله و حمید هم خرید کردن و من بیخودی براشون لباس خریدم... با یادآوری هاله و حمید تازه یادم میاد که عمو هیچی از این جریان نمیدونه آه از نهادم بلند میشه جواب عمو رو چی بدم... با عصبانیت زیرلب زمزمه میکنم: خیلی بی فکری روژان؟میترسم اگه عمو هاله و حمید رو ببینه بهشون توهین کنه... هر چند خودم مراقبم و اجازه نمیدم چنین چیزی اتفاق بیفته... همینجور که با خودم فکر میکنم به سمت آپارتمان میرمو داخل میشم... عمو هم بیدار شده... با دیدن من میگه: کجا رفتی؟-امشب مراسم رزاست رفتم لباسام رو تو ماشین بذارمبا تعجب میگه: مگه مراسم تهران نیست-نه تو روستاهای اطرافهبا داد میگه: چی؟؟-خوب وقتی شوهرش اهل همونجاست... همه ی فامیلای شوهرش هم تو روستا زندگی میکردن نمیتونستیم که اینجا مراسم بگیریمعمو با داد میگه: رزا با یه دهاتی ازدواج کرد؟-عمو کیارش پسر خوبیه دهاتیه و شهری چیه؟ اون تحصیل کردس....با داد میپره وسط حرفمو میگه: شما دو نفر چه غلطی کردین؟با خونسردی میگم: رزا آزاده با هر کس که دوست داره ازدواج کنهعمو با حرص میگه: شانس آوردی بابات مرد وگرنه از دست شما دو تا سکته میکردبا اخم میگم: حتی اگه بابام هم زنده بود معیارهای ازدواج رو تو دهاتی و شهری بودن طرف نمیدیداردلان با اخم میگه: از ما انتظار نداشته باش که پامون رو توی روستا بذاریم-من از اول هم هیچ اصراری نکردم... من وظیفم بود دعوتتون کنم که کردم حق انتخاب با خودتونه.. اگه دوست دارین میتنیئ با من بیاین اگرم نه که من تا فردا برمیگردمعمو با اخم میگه: خودت هم هیچ جا نمیریبا خونسردی میگم: رزا خواهر منه و من امشب به هر قیمتی که شده خودم رو به مراسم میرسونمبعد به سمت آشپزخونه میرمو صبحونه رو آماده میکنم... بعد از آماده شدن صبحونه صداشون میکنم... عمو با عصبانیت و اردلان با اخم رو میز حاضر میشن... بعد از خوردن صبحنه مشغول شستن ظرفا میشم که عمو میگه: روژان تو از خیلی چیزا بیخبری؟ من بخاطر مراسم و این حرفا نیومدم من برای اومدنم دلایل مهمتری دارمهمونجور که پشتم به عمو هستو دارم ظرفا رو میشورم پوزخندی رو لبام میشینهبا آرامش میگم: عمو الان خیلی دیرم شده من باید زودتر حرکت کنمعمو با عصبانیت میگه: چرا نمیفهمی من این همه راه رو بیخود نیومدماردلان هم با عصبانیت میگه: ما رو بیخودی از اون سر دنیا به اینجا کشوندی که خودت کدوم گوری بری؟با شستن آخرین ظرف شیر آب رو میبندم... به سمت اردلان برمیگردمو میگم: تا اونجایی که من یادمه در مورد مراسم ازدواج رزا حرف زدمو دعوتتون کردم حالا شما میگین به مراسم نمیاین دیگه تقصیر من نیستاردلان: باید به بابا میگفتی که چه جور مراسمیه؟-من که گفتم مراسم ازدواج و عروسیه دیگهبا عصبانیت میگه: منظورم برگزاری اون تو روستاست-عمو چیزی نپرسید که من بخوام بگمعمو: رو حرف من حرف نزن من بزرگترت هستم- شما حرف بی منطق میزنید مگه میشه من تو مراسم ازدواج خواهرم نباشم... من وقتی حس کنم کاری درسته یه دنیا هم مخالف من باشن انجامش میدمعمو و اردلان با عصبانیت نگام میکنند ولی من بی توجه به اونا از آشپزخونه خارج میشم... از قبل لباس بیرون هم پوشیدم فقط کیفم رو برمیدارمو میگم: عمو امشب که مراسم تموم شد از روستا حرکت میکنم احتمالا فردا تهرانممیخوام برم که عمو با عصبانیت میگه: صبر کنبعد برمیگرده سمت اردلانو با اخم میگه: خیلی دلم میخواد اون پسره ی دهاتی رو ببینم آماده شو ما هم میریمتعجب میکنم اما سعی میکنم این تعجب تو چهرم معلوم نباشه با خونسردی تصنعی میگم: تو ماشین منتظرتون هستماز خونه خارج میشمو خودم رو به ماشین میرسونم
سوار ماشین میشمو منتظر عمو و اردلان میمونم... حدود یه ربع بعد هر دوتا میرسنو سوار میشن... عمو رو صندلی عقب و اردلان روی صندلی جلو کنار من میشینه... ماشین رو روشن میکنمو به حرکت در میارم... هیچکدوم حرفی نمیزنیم... ترجیح میدم یه آهنگ گوش کنم... چند تا آهنگ رو عقب و جلو میکنم تا اینکه یکیشون به دلم میشینه.... یه خورده صداش رو بلند میکنمو با آرامش گوش میدم:بزار این بار با یه دنیا از غصه از دلت بخونمیادته بهم میگفتی که میخوام با توبمونموقتی یادت منو خط زد رو دلم غمو نوشتندگریه هامو هدیه کردم به خزون سرنوشتمبا شنیدن این قسمت از آهنگ لبخند تلخی رو لبام میشینهآسمونم گریه میکرد وقتی قلبمو شکستیوقتی گفتی خداحافظ وقتی که چشماتو بستیبزار تقصیر زمونه تا دلت آروم بگیرهحیفه این دلم که میخواد پای دلتنگیت بمیرهبغضی تو گلوم میشینه... دلم عجیبی گرفته... دلم هوای ماکان رو کرده... اولین باره که اینقدر راحت به خودم اعتراف میکنم که دلتنگشم... کسی که ذره ذره عاشقم کرد و بعد همه چیز رو زیر پا گذاشت و رهام کرد... این آهنگ رو قبلا بارها و بارها گوش دادم ولی انگار الان برای اولین بار دارم به مفهومش پی میبرم... الان دارم احساس خواننده رو درک میکنم... کی اینقدر عاشق شدم که نفهمیدم... کی اون همه مقاومتم شکست... مگه من قبلنا ازش متنفر نبودم.. چطور شد اون همه تنفر به عشق تبدیل شد... و از همه مهمتر چی شد با اون همه حرفی که ازش شنیدم باز هم حس میکنم تو قلبم جا داره... مگه نگفتم دیگه هیچوقت پامو تو اون روستا و ویلا نمیذارم... پس با این همه بی تابیه چیکار کنم... حواسم میره به ادامه آهنگشاید قسمتم بود که تنها بمونمکه با غصه تو همیشه بمونمبگو تا بدونم چرا دل بریدیبه جز من به هر کی که خواستی رسیدیاین همه بی تابی از جانب خودم برام جای تعجب داره... مگه به همه نمیگفتم غرور در دنیای عاشقا معنایی نداره... پس چرا دارم غرورم رو انتخاب میکنم... همینجور که رانندگی میکنم با خودم فکر میکنم امشب هر جور شده باید بیگناهیم رو ثابت کنم... منی که ادعای عاشقی دارم باید همه ی سعیمو کنم... امشب آخرین فرصته... درسته غرور برام جایی نداره اما دلیل نمیشه خودم رو خرد کنم امشب مثله همیشه محکم و استوار قدم برمیدارم... برای اثبات خودم احتیاجی به شکستن ندارم... امروز بدون غرور ولی محکم به جلو میرم، میرم تا حرفامو بزنم، میرم تا حرفی نگفته نمونه، اما اگه باورم نکرد پا رو دلم میذارم... نباید بدون هیچ تلاشی تسلیم بشم.... لبخند رضایتی رو لبم میشینه... از تصمیمی که گرفتم راضی هستم... اونقدر تو فکر بودم که اصلا متوجه ی ادامه آهنگ نشدم... با صدای عمو به خودم میامعمو: اون آهنگ رو خفه کن کارت دارمخوشم نمیاد کسی باهام این طور حرف بزنه... با حرص آهنگ رو به قول عمو خفه میکنمو میگم: بفرماییدعمو: همونطور که بهت گفتم یه چیزایی در گذشته ی خونوادت وجود داره که تو نمیدونی؟مکثی میکنه و منتظر میشه تا من با کنجکاوی ازش در مورد گذشته بپرسم... آخه مرد حسابی اگه کنجکاو بودم تو همون خونه ازت میپرسیدم... در کل آدمه فوضولیم عمو هم اینو خوب میدونه ... میفهمم که از این همه آرومی و خونسردی من در تعجبه.... حرفی نمیزنم یعنی حرفی واسه گفتن ندارم که بزنم... وقتی میبینه که چیزی نمیگم خودش ادامه میده و میگه: اصلا کنجکاو نیستی بدونی؟تو دلم میگم اگه نمیدونستم از فوضولی میمردم ولی الان که میدونم خانمانه رفتار میکنمبا خونسردی میگم: اگه چیز مهمی بود لابد پدر و مادرم بهم میفتناردلان با تعجب نگام میکنه... عمو هم یکم متعجب میشه و به آرومی میگه: خوب... آره... ولی شاید میخواستن بگن ولی اجل بهشون این فرصت رو ندادبا لبخند میگم: خوب اگه چیز مهمی باشه شما برام تعریف میکنیدبا این حرف من لبخند رضایتی رو لباش میشینه و میگه: مطمئن باش مهمه... اما قبل از اینکه در مورد گذشتت حرف بزنم باید در مورد اردلان چیزی بهت بگماخمام تو هم میره و میگم: موضوع اردلان چه ربطی به من داره
عمو با خونسردی میگه: من در مورد ازدواج تو و اردلان با بابات صحبت کرده بودم و بابات........میپرم وسط حرفشو با اخم میگم: تکلیف این موضوع قبلا روشن شده... پس در مورد مسئله های دیگه بگیناخماش تو هم میره و میگه: منظورت چیه؟خیلی برام جالبه که در مورد مسئله ای میخواد حرف بزنه که قبلا تموم شدهبا آرامش میگم: شما پیشنهادی دادین و پدر بنده هم مخالف بود... پس موضوع تمام شدستاردلان با عصبانیت بهم خیره میشه و میخواد چیزی بگه که عمو میگه: به هیچ وجه این طور نبود... بابات اون موقع گفت روژان هنوز بچه ست و ازدواج براش زودهبا این حرفش پوزخندی رو لبم میشینه پس اون خواستگارهای اجباری رو من تو خونه راه میدادمبه آرومی میگم: عموجان من هنوز هم بچه ام و قصد ازدواج ندارم لطفا برید سر مسائل دیگهمعلومه به سختی داره خشم خودش رو کنترل میکنهعمو: موضوع دیگه در مورد رزاستبا پوزخند ادامه میده: فکر کنم اگه بفهمی رزا خواهر واقعیت نیست بدجور شوکه بشیبا لبخند میگم: این رو که خودم میدونم پس دیگه جای شوکه شدن ندارهعمو و اردلان با داد میگن: چی؟با آرامش میگم: چند ماه بعد از مرگ پدرم این موضوع رو فهمیدم... رزا درسته خواهر تنی من نیست اما از هر کسی برام تو این دنیا عزیزتره... با فهمیدن این موضوع هم چیزی تغییر نمیکنهعمو کنترل خودش رو از دست میده و میگه: لابد حاضری نیمی از ثروتت رو هم به اون دختره بی پدر و مادر ببخشیبا اخم میگم: عمو بهتره مراقب حرف زدنتون باشین... بزرگتر بنده هستین احترامتون واجبه... ولی من توهین به خونوادم رو به هیچ عنوان نمیتونم ببخشم... رزا خواهرمه و من خواهرم رو به هرکسی ترجیح میدمعمو: به طور غیر مستقیم داری میگی خواهرت از من هم مهمتره-به طور مستقیم دارم میگم اگه شما فامیل من هستین رزا پاره ی تنمه خواهرمه همه وجودمه پس بهتره هر دو طرف احترام هم رو نگه داریم در مورد ارث و میراث هم باید بگم من از همون اول که همه چیز رو فهمیدم به وکیلمون سپردم تا همه کارها رو انجام بده... و الان هم همه ی کارا انجام شده... رزا هم فرزند پدر و مادرمه پس نیمی از اون اموال ماله رزاستاردلان با ناباوری و عمو با دهن باز نگام میکننداردلان بعد از چند دقیقه به خودش میادو میگه: تو چطور تونستی این کارو کنی؟-اون اموال حقه رزا بود من حقش رو بهش دادم پس حرفی باقی نمیمونهعمو تا آخر مسیر با اخم به بیرون خیره شدو حرفی نزد... اما اردلان بعضی موقع با ناباوری بهم نگام میکردو به موهاش چنگ میزد... این رفتارش من رو یاد ماکان میندازه... این روزا با کوچکترین اتفاقا یاد ماکان میفتم و این بدجور اذیتم میکنه... وسط راه توقف میکنم... تا به یکی از رستورانهای بین راهی بریم... بعد از خوردن غذا دوباره سوار ماشین میشیم... عمو میخوابه و اردلان به بیرون خیره میشه... پس از مدتی اردلان به حرف میادو میگه: واقعا نیمی از اموال رو به خواهرت دادی یا داری دروغ میگی؟نگاهی بهش میندازمو با اخم میگم: چه دلیلی داره بخوام بهتون دروغ بگم... کجای حرفم اینقدر تعجب آوره؟اردلان: میدونی اون اموال چقدر ارزش داشت-داشته باشه... تو خودت با اون همه اموالی که داری چیکار داری میکنی؟نگاهی بهم میندازه و میگه: من با این همه اموال بهترین موقعیت اجتماعی رو دارم، تو بهترین رشته تحصیل کردم، همه با احترام باهام برخورد میکنندپوزخندی میزنمو میگم: اینا رو هم اضافه کن مادرت همیشه مشغوله کاره... پدرت رو به سختی میبینی اکثر دخترای دور و برت به خاطر پول باهات میگردن... عشق و محبتی تو خونوادت وجود نداره... با همه ی اینا باز خوشبختی.... اصلا همه ی اینا به کنار مگه من با بخشیدن نصف اون اموال به خواهرم حاال بدبخت و فقیر شدم... طرز تفکرت خیلی خیلی اشتباههاخماش توهم میره و میگه: خوشم نمیاد بهم توهین کنی... همیشه همینطوری هستی یه خورده بهت رو میدم پررو میشی-میدونی مشکل تو چیه؟ تحمل شنیدن واقعیت رو نداری... ترجیح میدم آهنگ گوش بدمو با آرامش رانندگی کنم تا با تو حرف بزنم تو هم بهتره بیرون رو تماشا کنی... مطمئننا به زودی با پدرت به همون دنیای پر از تجمل ریاتون برمیگردین پس الکی خودت رو با فکرای بیهوده خسته نکن... من این زندگی رو میپسندم تو هم اون زندگی رودهنشو باز میکنه که چیزی بگه اما من آهنگی میذارمو بی توجه به اون به آهنگ گوش میدم... اون هم که میبینه بهش توجهی ندارم ساکت میشه و به بیرون خیره میشه... منم با لذت خودم رو به آهنگ میسپرمبا نگاهت آخرین بار تو خداحافظی کردیآتیشم زد اون غرورت اما تو اعتنانکردیکاشکی آوار مصیبت روی قلبم جا نمیکردلحظه های این جدایی دلمو دیوونهتر کردبا صدای آروم خواننده تو رویاهام غرق میشمو با آرامش رانندگی میکنم... نمیدونم چقدر طول میکشه ولی وقتی به خودم میام ماشین رو جلوی ویلای ماکان میبینم... قلبم تند تند میزنه این همه استرس و هیجان برای خودم هم تعجب آوره... قرار بود جشن رو تو ویلای ماکان بگیرن... نگاهی به عمو و اردلان میندازمو میگم: رسیدم... همینجاستماشین عمو کیوان رو هم میبینم انگار از ما زودتر رسیدن.... همه از ماشین پیاده میشیم... لباسا رو برمیدارم و همگی به سمت ویلا حرکت میکنیم... تعجب و ناباوری به راحتی تو چهره ی عمو و اردلان هویداست... برای امشب خیلی نگرانم... ایکاش همه چیز خوب پیش بره
هر لحظه به ویلا نزدیکتر میشم... نوک انگشتام از استرس یخ زده... همه ی سعیمو میکنم که خونسرد به نظر بیام... عمو و اردلان هم هیچی نمیگن فقط در کنار من حرکت میکنند... همین که به ویلا میرسم چشمم به هاله میفته که با یه گروه از دختر پسرای هم سن خودش داره بازی میکنه.... تا چشمش به من میفته از دوستاش جدا میشه ...با دو خودش رو به من میرسونه و با جیغ میگه: سلام خالهرو زمین زانو میزنمو بسته های لباس رو روی زمین میذارمو... هاله رو محکم بغل میکنم... چند تا ماچ آبدار هم ازش میگیرمو میگم: سلام خانم کوچولو چه خوشگل شدی... عجب لباسای خوشگلیهاله با صدای بلند میخنده و میگه: خاله رزا و خاله مریم واسم خریدن... خوشگله؟میخندمو میگم: اوهوم... خیلی زیادهاله: خاله دلم برات تنگ شده بودلبخندی میزنمو میگم: چقدر هاله ای؟از بغلم بیرون میادو ده تا انشگتش رو بهم نشون میده و میگه: اینقدرچشمامو باریک میکنمو میگم: این که خیلی کمه باید انگشتای پات رو هم بهش اضافه کنیخنده ی بانمکی میکنه و میگه: خاله امروز کلی دوست پیدا کردمهاله به خودم میچسبونمو لپشو محکم بوس میکنمو میگم: آفرین خاله... کاره خوبی کردی... دوستاتو بهم نشون بده ببینمهاله با دست دوستاشو بهم نشون میده نگاهی بهشون میندازمو لبخندی میزنم... دستمو براش تکون میدم که اونا هم برام دست تکون میدن- خانمی برو با دوستات بازی کن من هم برم به بقیه سر بزنم... باز میام پیشتهاله با خوشحالی میگه: باشه خاله... زود بیاسری تکون میدم که بعدش هاله با دو از من دور میشه... بسته های لباس رو برمیدارمو بلند میشمعمو با اخم میگه: یک ساعته ما رو علاف کردی تا با یه الف دختربچه حرف بزنی؟با خونسردی میگم: شما میتونید برید داخل... آشناهای ما هم داخل هستن... پس در نتیجه تنها نیستین... عمو کیوان رو که میشناسین؟با این حرفم اخمای عمو بیشتر تو هم میره و میخواد چیزی بگه که من قدمامو تند تر میکنموخودم رو به در ورودی ویلا میرسونم... عمو هم از حرف زدن منصرف میشه خودش رو به در میرسونه... آدمایی که توی حیاط هستن برام غریبه اند... دنبال عمو کیوان میگردم تا عمو و اردلان رو به اونا بسپرمعمو بازومو میگیره و میگه: لباساتو عوض نکن زود برمیگردیم... من حوصله ی آدمای دهاتی رو ندارمنفسمو با حرص بیرون میدم... خیلی دارم سعی میکنم امشب رو برای خودم خراب نکنمتو همین موقع صدای عمو کیوان رو میشنوم که منو صدا میگه و به طرفم میاد بازومو سریع از دست عمو بیرون میکم که تو همین موقع عمو کیوان هم بهمون میرسه و نگاه مشکوکی بهمون میکنه وقتی نگاه ملتمس من رو میبینه انگار همه چیز دست گیرش میشه... لبخندی میزنه و با من ، عمو و اردلان سلام و احوالپرسی میکنهاردلان زیر لبی و عمو با بی میلی جوابش رو میدنولی من با گرمی میگم: سلام عمو کیوان... حالتون خوبه؟میخنده و میگه: من خوبم... فقط اون خواهرت کچم کرد... هر چقدر بهش میگم این خواهر دیوونه ات میاد میگه خیلی دیر کرده-بعنی الان این مویی که سرتونه کلاه گیسه؟عمو کیوان میگه: الان وقتش نیست که جوابتو بدم بعد جواب دندون شکنی بهت میدم-روزای عادیش نتونستین الکی واسه خودتون وقت نخرین که بعد هم نمیتونیدعمو کیوان با اخم میگه: برو تا نزدم آش و لاشت نکردم من پیش عمو و پسرعموت هستم تو برو پیش خواهرتاز وقتی اومدیم اخمای عمو همینجور توهمه... الان هم که دیگه ابروهاش بهم دیگه گره خوردن... اما اردلان بی تفاوتهبه عمو نگاهی میندازمو میگم: پس شما خوش بگذرونید من هم برم آماده شم و یه سر به خواهرم بزنماین حرفو میزنمو سریع ازشون دور میشم... عمو کیوان نجاتم داد... چه غلطی کردم خبرشون کردما... تا حالا هزار بار به غلط کردن افتادم
خودم رو به داخل ساختمون میرسونم که با ماهان و کیهان رو از دور میبینم... مهمونای دیگه هنوز زیاد نیومدن... کیهان تا چشمش به من میفته دستی برام تکون میده... ماهان هم مسیر نگاه کیهان رو دنبال میکنه و با دیدن من لبخندی رو لباش میشینه... ماهان چیزی در گوش کیهان میگه... اون هم سری تکون میده و بعد هر دو تا به طرف من میان... وقتی به من میرسند کیهان میگه: چه عجب بالاخره اومدی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12286')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.