مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان در آغوش مهربانی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان در آغوش مهربانی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۵ عصر
نزدیکی یه خونه وایمیسته و به من میگه: همین جا منتظر بمون تا بیام
سری تکون میدمو هیچی نمیگم... میره در خونه رو میزنه و بعد از مدتی مردی در رو باز میکنه و ماکان به داخل خونه میره... ده دقیقه ای گذشته و هنوز ازش خبری نیست... حوصلم سر رفته... بعضی از اهالی روستا با بی تفاوتی و بعضی با نفرت نگاهی بهم میندازنو از کنارم عبور میکنند... همه ی نگرانی من از بابت رزاست وقتی بیادو اوضاع اینجا رو ببینه خیلی ناراحت میشه... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم با صدای آشنایی به خودم میام... 
سلمان: باز که این طرفا میبینمت... فکر نمیکردم دیگه گذرت به اینورا بیفته
با پوزخند میگم: جنابعالی اشتباه میکردی... باید فکرشو میکردی
سلمان: هنوز زبونت کوتاه نشده... نکنه دوباره دلت یه کتک حسابی میخواد
-مطمئنی تنهایی حریف منی... اونبار چهارتایی ریختین سرم... اونقدر مرد نبودین که یه نفر یه نفر بیاین جلو
از عصبانیت چشماش قرمز میشه... با داد میگه: دختره ی هرزه چطور جرات میکنی با من این طور حرف بزنی
اهالی روستا کم کم دارن دورمون جمع میشن
سلمان: اینبار که جنازتو واسه 
همونجور که داره حرف میزنه دستشو میبره بالا که یه سیلی نثار صورتم کنه
سلمان: ارباب فرستادم اونوقت......
که یه نفر مچ دستشو میگیره و اونو به شدت به طرف خودش برمیگردونه... حرف تو دهن سلمان میمونه... هر چند حدس زدنش مشکل نبود ولی باز با دیدن ماکان جا خوردم... خیلی عصبانیه... رنگ سلمان پریده
ماکان با فریاد میگه: تو داشتی چه غلطی میکردی؟
سلمان با لکنت میگه: آقـ ـا مـ ـن.....
هنوز حرفش تموم نشده که ماکان یه سیلی محکم به صورتش میزنه... سلمان رو روی زمین پرت میشه و ماکان شروع به لگد زدنش میکنه
به سرعت خودمو به ماکان میرسونم میگم: ماکان تو رو خدا تمومش کن... الان میکشیش
با خشم نگاهی به من میندازه... بازوم رو میگیره و با داد میگه: فقط کافیه یه بار دیگه ببینم با روژان چنین برخوردی کردی اونوقت دیگه زندت نمیذارم شیرفهم شد
سلمان که از شدت درد ناله میکنه سری تکون میده
قیافه ی ماکان خیلی ترسناک شده با داد میگه نشنیدم 
سلمان به سختی میگه: بله آقا
یه لگد دیگه به سلمان میزنه و بعد منو با خودش میکشه و از جمعیتی که دورمون جمع شده بود خارج میکنه
ماکان با عصبانیت میگه: پسره ی عوضی
آهی میکشمو هیچی نمیگم
با خشم بهم نگاه میکنه و میگه: نباید جلومو میگرفتی؟ چند بار باید اینو بهت بگم تا بفهمی
با ناراحتی میگم: با کتک کاری چیزی درست نمیشه
ماکان: حداقل دیگه جرات نمیکنند همچین غلطای اضافی کنند باز بگو رفتارت درست نیست
-من هنوز هم رو حرفم هستم رفتارتون درست نیست
با عصبانیت بازومو میکشه و منو به یه جای خلوت میکشونه و با داد میگه: اگه جرات داری باز منو رسمی صدا کن... اونوقت من میدونم و تو... گفتم حد و مرز رو رعایت میکنم... تو هم مثله گذشته باش... ولی باز تو با اعصابم بازی میکنی
نمیدونم چی بگم... از رفتاراش راضی نیستم... اما خداییش خیلی نامردیه بخوام باهاش اینطور برخورد کنم... امروز خیلی کمکم کرد... کلا این چند روز هر چقدر اذیتم کرد دوبرابرش بهم کمک کرد... منو به درمونگاه رسوند... در برابر سلمان ازم دفاع کرد... تو جنگل بهم کمک کرد... بخاطر من اینجا مونده وگرنه خودش میتونه با اسب برگرده... واقعا نمیدونم چطور برخورد کنم... سعی میکنم یکم لحنمو نرمتر کنم ولی باز باید مراقب باشم... وقتی اونو منتظر میبینم میگم: به شرطی که از حد و مرزی که برات تعیین کردم رد نشی
ماکان خنده ای میکنه و میگه: باشه خانم کوچولو
بعد دستشو دور شونم حلقه میکنه
-تو که باز.......
میپره وسط حرفمو میگه: این یکی جز حد و مرزا نیست
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو هیچی نمیگم میدونم حرف زدن باهاش فایده ای نداره... لبخندی رو لباش میشینه و میگه: نمیخوای در مورد قادر بپرسی؟
با شوق میگم: فهمیدی کیه؟
ماکان با لحن خاصی میگه: همینجوری مجانی که نمیشه بهت بگم
با اخم میگم: منظورت چیه؟
ماکان: اول بگو ببینم چه مدت باهام میمونی
باز شروع میکنم دستشو از دور شونه هام بردارمو میگم: تو آدم نمیشی برو اونور
با ناامیدی میگه: خیلی خب بابا... آروم باش... از روستای بالاست... ارباب اونجا رو میشناسم
با ذوق و شوق به حرفش گوش میدم وقتی قیافمو میبینه خندش میگیره و ادامه میده: سلطان که ارباب روستای بالاست دوست صمیمی پدرم بوده... پسرش هم با من و ماهان دوسته... یه سر به روستای بالا بزنم همه چیز حله
با خنده میگم: یعنی سوسن دیگه با قادر ازدواج نمیکنه
با مهربونی نگام میکنه و میگه: نه... خیالت راحت شد؟
نفسی از سر آسودگی میکشمو میگم:اوهوم... کی به اون روستا میری؟
ماکان: وقتی ماشینم آماده بشه... تو هم باید باهام بیای
با اخم نگاش میکنمو میگم: من دیگه بیام چیکار کنم؟
ماکان: مثلا دارم برای جنابعالی میرما... تنها اون همه راه رو برم چیکار کنم؟
-ولی.......
ماکان: رو حرف من حرف نزن... من تنها جایی نمیرم تو هم باید باهام بیای
به ناچار قبول میکنم و میگم: مسیرش خیلی طولانیه؟
ماکان: رفت و برگشتش یه شبانه روز طول میکشه... اگه امروز ماشین آماده بشه اول میریم یه خبر از سلامتیمون به ماهان و کیارش و کیهان میدیم بعد به سمت روستا حرکت میکنیم
-ممکنه خودشون زودتر برسن
ماکان: اونوقت با ماشین ماهان میریم چون اگه بیان با ماشین ماهان میان بعد وقتی ماشین من درست شد اونا با همون برمیگردن
سری تکون میدمو میگم: هنوز یه خورده نگرانم
ماکان: نگران چیزی نباش همه چیز حل میشه... تو گرسنه نیستی؟
-آخ گفتی دارم از گرسنگی میمیرم
ماکان: غذا چی میخوری؟
-هر چیزی به جز فحش و کتک
خنده ای میکنه و میگه: بهتره بریم خونه ی مباشرم... هم یه خورده استراحت میکنیم... هم یه چیزی میخوریم
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
--------------------
 
 
وقتی به خونه ی مباشر میرسیم کلی به منو ماکان احترام میذارن... هر چند من عقیده دارم این احترام که ناشی از ترسه هیچ ارزشی نداره... ولی نمیشه کاری کرد... ماکان همیشه کاره خودش رو میکنه... بعد از کلی استراحت کردن مباشر خبر میده ماهان و کیارش و کیهان به روستا رسیدن ولی خبری از تعمیرکار نشده... من از مباشر و زنش تشکر میکنم اما ماکان فقط سری تکون میده و از خونه خارج میشه... بعد از خداحافظی من هم از خونه خارج میشم که ماکان رو منتظر خودم میبینم به طرف من میادو با اخم میگه: چرا این همه معطل میکنی؟
چشم غره ای بهش میرمو میگم: یه تشکر میکردی بد نبود
ماکان: اونا وظیفشون رو انجام دادن... راه بیفت بچه ها منتظرمون هستن
اینو میگه با سرعت حرکت میکنه... از این همه غرورش حرصم میگیره... اما جوابی هم براش ندارم... البته دارم ولی میدونم اون توجه ای به این حرفام نداره... پشت سرش حرکت میکنم که قدماشو آهسته میکنه تا با من هم قدم بشه... بچه ها رو از دور میبینم... تا کیهان من رو میبینه با قدمهای بلند خودش رو به من میرسونه و بغلم میکنه و میگه: روژان کجا بودی؟ هزار بار مردم و زنده شدم؟ نگفتی چه جوری جواب رزا و بابا رو بدم؟
با مهربونی میگم: شرمنده... ماشین خراب شد و بارون هم به شدت میومد نمیتونستیم کاری کنیم 
کیهان: مگه کجا بودین؟
نگاهی به ماکان میندازم که با خشم منو و کیهان رو نگاه میکنه... نگامو ازش میگیرمو به کیهان میگم رفته بودیم آخر آخرای روستا
کیهان: اونجا چیکار میکردین؟
دوباره نگاهم به نگاه ماکان گره میخوره... نگرانی رو تو چشماش میبینم... هر چند عصبانی هست اما یه نگرانی هایی هم ته چشماش وجود داره... درسته خیلی اذیتم کرد... اما باید قبول کنم خیلی هم کمکم کرد... الان هم داره کمک میکنه... با گفتن اصل ماجرا هیچی درست نمیشه فقط رابطه ها خراب تر میشن... شاید در آینده رزا با کیارش ازدواج کرد دوست ندارم بین خونواده رزا با خونواده ی خودم درگیری وجود داشته باشه
کیهان: با تو هستم چرا جواب نمیدی؟
تازه به خودم میامو میگم: چی گفتی؟
کیهان: میگم اونجا چیکار میکردین؟
- هیچی بابا... ماکان میخواست بهم کلبه ی ته روستا رو نشون بده که وقتی میخواستیم برگردیم بارون گرفت... هر کار هم کردیم ماشین روشن نشد... مجبور شدیم همونجا بمونیم
کیهان: که اینطور... خیلی نگرانت بودم... من توبه کردم دیگه هیچوقت باهات مسافرت نمیام... از وقتی باهات به این روستا اومدم فقط حرص خوردم
ماهان و کیارش با تعجب به ماکان نگاه میکنند... اما ماکان تو چشماش قدردانی موج میزنه... میدونم دوست نداره برای کیارش دردسر درست کنه اما خوب هر دفعه یه مشکلی درست میکنه... حس میکنم دیگه عصبانی نیست شاید هم زیاد عصبانی نیست
به کیهان میگم: شرمنده که اذیت شدی
با لبخند نگام میکنه و منو محکم به خودش فشار میده... با این کارش چشمای ماکان پر از خشم میشه... دستاش رو مشت میکنه اما با حرف بعدی کیهان که میگه: این حرفا چیه؟؟ تو خواهر کوچولوی خودمی
ماکان دوباره آروم میشه... 
ماهان و کیارش هم با خنده به طرفمون میان
کیارش: خوبه سالمی وگرنه رزا اول از همه منو به کشتن میداد
-به جای اینکه برای من نگران باشی این حرفا رو میزنی؟
کیارش: من غلط بکنم از این حرفا بزنم اصلا تو بگو من چی بگم من همون حرفو میزنم
-فعلا سرم شلوغه برو چند ساعت دیگه بیا بعد یه فکری به حالت میکنم
ماهان با خنده میگه: بچه پررو
همه مون به خنده میفتیم...ماهان به سمت ماکان برمیگرده و میگه: راستی ماکان به کدوم کلبه رفته بودین؟ ته روستا که کلبه ای نبود؟
ماکان: چرا یه دونه کلبه ته روستا ساختم... بعضی موقع برای تنوع به اونجا میرم
ماهان سری تکون میده و چیزی نمیگه... اما کیارش یه جوری به من و ماکان نگاه میکنه
ماکان:کدومتون ماشین آوردین؟
ماهان: من ماشین آوردم
ماکان: من و روژان باید یه سر به روستای بالا بزنیم سوئیچ ماشینت رو بده
ماهان: بهتر نیست بذاری واسه فردا
ماکان با جدیت میگه: نه
ماهان سوئیچ رو به سمت ماکان میگیره و میگه: نمیخوای بگی واسه ی چی میخوای به روستای بالا بری؟
ماکان به طور مختصر ماجرا رو واسه بقیه تعریف میکنه که کیهان میگه: قاسم دیگه شورش رو در آورده هر کدوم از بچه هاش رو یه جور بدبخت میکنه
ماهان: از روزی که من شناختمش همینطور بود
کیارش: بیچاره زن و بچه هاش
-همه پسراش شبیه خودش هستن؟
کیارش: فقط سلمان شبیه قاسمه... بقیه رفتارشون بهتره
کیهان به من میگه: نمیشه تو نری؟
ماکان سریع میگه: نه بهتره با من بیاد... بالاخره وقتی با سلطان صحبت میکنم نمیگه تو چرا اینقدر حرص میخوری... باید یه دلیلی داشته باشم دیگه
کیهان به نشونه ی فهمیدن سری تکون میده اما نمیدونم چرا ماهان و کیارش با تعجب به ماکان نگاه میکنند
-کیهان میتونی یه سر به شهر بزنی؟
کیهان: چرا... مگه اتفاقی افتاده؟
-راستش خیلی نگران حال رزا هستم... اگه تونستی یه سر به شهر بزن و با رزا تماس بگیر
کیهان: باشه.. پس تا تو برگردی من با ماشین خودت میرم
-مرسی... راستی از حال حمید و مادرش هم خبری بگیر
کیهان: باشه.. حتما
یه خورده دیگه حرف میزنیمو بعد من و ماکان به سمت ماشین ماهان حرکت میکنیم و سوار ماشین میشیم... ماکان ماشین رو روشن میکنه و بعدش هم حرکت میکنه
ماکان: ممنون بابت اینکه چیزی به بقیه نگفتی
-اگه تکرار بشه مطمئن باش میگم... چون خیلی کمکم کردی گفتم اینجوری جبران کنم
ماکان: ببین یه خورده مهربون میشم چقدر سواستفاده میکی
-باز داری شروع میکنی؟
خنده ای میکنه و بعد کم کم اخماش میره تو همو میگه: هیچ خوشم نمیاد کیهان اونجوری بغلت کنه
-اگه خوشت نمیاد چشماتو ببند تا نبینی
با اخم میگه: اینا رو گفتم که دیگه از این کارا نکنی
-تو با من نسبتی نداری که بخوای بهم امرونهی کنی
ماکان با داد میگه: روژان با اعصاب من بازی نکن
میترسم جوابشو بدم بعد دوباره یه اتفاقی بیفته... خوب میدونم تو اینجور مواقع بدجور اذیتم میکنه... سرمو به شیشه تکیه میدمو جوابشو نمیدم... اونم با اخم ماشین رو میرونه و دیگه چیزی نمیگه... کم کم با تکونای ماشین به خواب میرم
---------------------------
&&ماکان&&
نگاهی به روژان میندازه و لبخندی رو لباش میشینه... با خودش میگه هر چقدر که تو بیداری تخس و حاضرجوابه همونقدر تو خواب آرومه آرومه... یاد امروز که میفته دیوونه میشه... تو عمرش هیچکس تا این حد بهش بی محلی نکرده بود... پدرش به همه فهمونده بود که باید بهش احترام بذارن... هیچکس جرات نداشت باهاش مخالفت کنه... با اون همه بی محلی باز هم نتونست باهاش با خشونت رفتار کنه... نمیدونه چرا اینقدر در برابر روژان کوتاه میاد... یاد نگاه کیارش میفته وقتی که در مورد کلبه حرف زده شد کیارش مشکوک بهش نگاه میکرد... زیر لب زمزمه میکنه: نکنه چیزی فهمیده باشه؟
هنوز یادشه وقتی اون بهونه مسخره رو برای کیهان آورد تا روژان رو با خودش همراه کنه چطور ماهان و کیارش با تعجب نگاش میکردن... ولی هیچکدوم از اون نگاه ها براش مهم نبودن تو اون لحظه فقط هدفش این بود که روژان رو با خودش همراه کنه... ترسش از این بود که روژان شب با کیهان تو اون ویلا تنها بمونه... باید روژان رو از کیهان دور میکرد... وقتی کیهان اون طور روژان رو بغل کرد دلش میخواد یه کتک مفصل نثارش کنه ولی وقتی کیهان به روژان گفت خواهر کوچولو یه خورده آروم شد... با همه ی اینا باز هم براش سخته که روژان با کیهان تنها باشه... 
زیر لب زمزمه میکنه: امروز واقعا روز سختی بود
فکرش میره به لحظه ای که روژان از حال میره تا به درمونگاه برسه هزار بار میمیره و زنده میشه.... وقتی روژان به هوش میادو باز بهش بی محلی میکنه و با دکتر هم اونجور حرف میزنه دوست داشت دکتر رو از اون روستا پرت کنه بیرون... خیلی براش سخته روژان با بقیه با شوخی و خنده حرف بزنه ولی با خودش اون طور رسمی و سرد... برای اولین بار تو زندگیش کوتاه اومد... برای اولین بار تو زندگیش شرطی رو قبول کرد... با حسرت نگاهی به روژان میندازه... خیلی براش سخته کنارش باشه و لمسش نکنه... تو عمرش اینقدر به کسی وابسته نشده بود... فکرشو که میکنه ممکن بود سلمان چه بلایی سر روژان بیاره داغون میشه... اصلا ازدواج سوسن براش مهم نیست اما نمیدونه چرا دوست داره به روژان کمک کنه... وقتی روژان اونجور با کنجکاوی به حرفاش گوش میداد دوست داشت محکم به خودش فشارش بده... اون لحظه قیافش خیلی بانمک شده بود... دقیقا مثله دختربچه هایی که بهشون عروسک مورد علاقشون داده میشه... ناخودآگاه اون لحظه خندش میگیره
با همه ی اینا هنوز نمیدونه روژان کجای زندگیش قرار داره... تو این موضوع که روژان رو دوست داره شکی نیست اما نمیدونه روژان رو برای چی میخواد... برای یه مدت کوتاه... برای سرگرمیش... برای لذت جنسی یا شاید برای زندگی... حتی با فکر به اینکه دختری رو برای زندگیش بخواد اخماش تو هم میره... دلش نمیخواد با وارد کردن دختری به زندگیش، زندگیه خودش رو محدود کنه... مخصوصا دختری مثله روژان که به راحتی به حرفاش گوش نمیده... اگه رفتارش مثل رزا بود باز میشد یه کاری کرد... از فکرش خندش میگیره اگه شبیه رزا بود که اصلا توجهش به روژان جلب نمیشد... خودش هم نمیدونه چی میخواد... مثله همیشه بعد از این همه فکر کردن به هیچ نتیجه ای نرسید
---------------------
 
با تکون های دستی چشمامو باز میکنم... خمیازه ای میکشمو میگم: چی شد؟ رسیدیم؟
ماکان با لبخند نگام میکنه و میگه: آره خانم خواب آلود
کش و قوسی به بدنم میدمو میگم: همه ی بدنم درد میکنه
ماکان: لابد بد خوابیدی
-بی خیال... حالا باید کجا بریم؟
ماکان: پیاده شو... باید یه خورده پیاده روی کنیم
نگاهی به آسمون میندازم.. تاریکه تاریکه... شب شده... آهی میکشمو از ماشین پیاده میشم.... ماکان هم از ماشین پیاده میشه و میگه: راه بیفت
خودش هم باهام هم قدم میشه... 
ماکان با جدیت میگه: به خورده تندتر بیا... خیلی دیروقته
-میترسم دوباره پام درد بگیره
ماکان که انگار ماجرای صبح رو فراموش کرده بود میگه: آخ... اصلا یادم نبود
-مهم نیست
ماکان: بهتره زیاد تند حرکت نکنی... اگه چیزی بشه اینجا درمونگاه نداره
با تعجب میگم: پس اهالی اینجا چیکار میکنند؟
ماکان: به درمونگاه روستاهای اطراف میرن
-بیچاره ها
ماکان: تو فقط برای اهالی روستاها دل میسوزونی
-خوب زندگیشون خیلی سخته... شما اربابها آدمای خودرای و مغروری هستین
ماکان: خجالت نکش... حرفی دیگه ای ته دلت مونده بزن
یکم فکر میکنم میگم: خودخواه و لجباز و یکدنده و خسیس هم هستین
لبخندی رو لبای ماهان میادو میگه: و دیگه؟
-هوم... خشنش یادم رفته بود
ماکان: مطمئنی دیگه چیزی اون ته مهای دلت نمونده
-نه خیالت راحت... فعلا چیزی یادم نیست اگه یادم اومد بهت میگم
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: خیلی پررویی دختر
با اخم میگم: بی ادب... خجالت بکش.. من دارم حقیقت رو میگم
میخنده و چیزی نمیگه
یکم دیگه پیاده روی میکنیم که میگه همینجاست... یه خونه ی قدیمی ولی بزرگ رو بهم نشون میده... خونش از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۶ عصر
بیرون خیلی ترسناک به نظر میرسه
-چرا اینجا اینجوریه؟
ماکان: چه جوری؟
-بیشتر شبیه قصرهایی هست که توشون پر از تار عنکبوته
ماکان خنده ای میکنه و میگه: اینو اگه جلوی سلطان بگی زنده زنده پوستت رو میکنه
-لابد فکر کردی من هم اونجا وایمیستم و اجازه میدم تا زنده زنده پوستم رو بکنه
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: تو رو که میدونم عجب جیغ جیغویی هستی... سلطان اگه بدونه کی رو با خودم آوردم اصلا رامون نمیده
-باید افتخار کنه که من میخوام وارد این خرابه بشم
با خنده سری تکون میده و چند ضربه به در میزنه
-سلطان با این همه دک و پزش یه زنگ به در خونش آویزون نکرده
ماکان: یادت باشه جلوی خودش این جوری صداش نکنی... فقط منو چند نفر از دوستاش این حق رو دارن
-پس چی بگم؟... نکنه انتظار داری برم دستاشو ببوسم و بگم آقا بنده رو خدمتکار خودتون بدونید... من رو به آشپزخونه راهنمایی کنید تا ظرفاتون رو بشورم
ماکان: نه مثله اینکه تا امروز کلا خودت رو ناقص نکنی راحت نمیشی
-اه... اه... آدم اینقدر ترسو
ماکان با اخم میگه: من ترسوام
-پس نه من ترسوام
ماکان: من به خاطر خودت میگم... اونا که با من کاری ندارن
-با من هم کاری ندارن... بیخودی که با خودم بادیگارد نیاوردم
چند ضربه دیگه به در میزنه وبا خنده میگه: من که بادیگاردی نمیبینم
-برو جلوی آینه میبینی
ماکان میخواد چیزی بگه که در باز میشه و یه پیرمرد جلوی در ظاهر میشه... تا ماکان رو میبینه میگه: آقا سلام
ماکان با اخم میگه: با سلطان کار داشتم
پیرمرد: بفرمایید داخل... الان صداشون میکنم
ماکان دستش رو میندازه رو شونه های من و منو با خودش به داخل میکشونه... پیرمرد میخواد راه رو به ما نشون بده که ماکان با اخم میگه: برو ارباب رو صدا کن خودم راه رو بلدم
پیرمرد: چشم آقا
پیرمرد ازمون دور میشه... ماکان همونجور که دستش رو شونه هامه منو با خودش به داخل ساختمون میبره
-یه بار رودل نکنی؟
ماکان: نه خیالت راحت... من حالم خوبه خوبه
-نمیدونم چرا هر کار میکنم خیالم راحت نمیشه... بکش اون دستت رو... اومدیمو رودل کردی... قرص از کجا بیارم
ماکان: من راحتم گلم... بیخودی حرص نخور
-ولی من ناراحتم کاکتوس
ماکان میخنده و میگه: وقتی حرص میخوری بانمک میشی
داخل خونه هم مثل عهد بوقه... منو به سمت مبل هدایت میکنه... دستش رو از روی شونه هام برمیداره و بازوم رو میگیره... رو یه مبل دو نفره میشینه منو هم میکشه که بغلش بشینم... به آرومی کنارش میشینمو به اطراف نگاهی میندازم و میگم: مثله خونه ی ارواح میمونه چرا اینقدر تاریکه
ماکان: هیس... آبروداری کن... حالا معنی حرفای رزا رو درک میکنم
-مگه دروغ میگم؟
ماکان: روژان بذار از اینجا بریم بیرون حسابت رو میرسم که دیگه آبروریزی نکنی
-بهت میاد از این باباها بشی که دست بزن دارن
خندش میگیره و میگه: اگه تو مامان بچه ها بشی که بیچارم میکنی
با اخم میخوام چیزی بگم که صدای یه مرد رو میشنوم: سلام بر آقا ماکان گل
-------------------------------
 
 
ماکان با شنیدن صدا از جاش بلند میشه... من هم مجبوری از جام بلند میشم
یه پیرمرد حدودای 70 ساله و با یه پسر همسن ماکان رو میبینم که وارد میشن... 
ماکان: سلام آقا سلطان... حالتون چطوره؟
سلطان با جدیت میگه: خوبم ماکان جان
ماکان برمیگرده به سمت پسرو میگه: سلام کامران... تو چطوری؟
کامران میخنده و میگه: سلام پسر... خوبم... چی شد تو این فصل سال این طرفا اومدی؟
سلطان با تحکم میگه: بشینید
همه میشینیمو ماکان میگه یه کاری برام پیش اومد مجبور شدم بیام 
سلطان نگاهی به من میندازه و میگه: معرفی نمیکنی؟
ماکان: روژان... دوست دخترم
ای لعنتی... باز گفت دوست دخترم... شیطونه میگه سوسکش کنما... حیف که فعلا بهش نیاز دارم... کارم پیشش گیره... با صدای سلطان به خودم میام که میگه: قبلنا با دخترای لال دوست نمیشدی؟
با اخم میگم: حالا خواست دوست بشه ببینه فوضولش کیه؟
رنگ از روی ماکان و کامران پرید... سلطان هم دهنش باز موند... جو سنگینی تو سالن به وجود اومد... بعد از مدتی سلطان به خودش میادو به ماکان میگه: ماکان این دختره رو هنوز ادب نکردی؟
با اخم میگم: نه... منتظر بود جنابعالی دستور بدین تا دست به کار بشه؟
ماکان میخواد چیزی بگه که سلطان با داد میگه: خفه شو
با نیشخند میگم: اول بزرگترا
از جاش بلند میشه و با داد میگه: چطور جرات میکنی با من اینطور حرف بزنی؟
با خونسردی میگم: من با هر کس همونجور صحبت میکنم که با من صحبت میکنه... اگه برخوردتون از اول درست بود اینطور برخورد رو از من نمیدیدین... بهتره بشینید سرجاتون و بیخودی داد و فریاد راه نندازین
از شدت خشم دستاشو مشت میکنه... کامران از جاش بلند میشه و میگه: آقاجون آروم باشین
و با اخم بهم نگاه میکنه.... ماکان هم با عصبانیت بهم زل میزنه ولی من با خونسردی به همه شون نگاه میکنم... ماکان به کمک سلطان رو مبل میشینه و بهم میگه: خیلی گستاخی... من تحمل آدمای گستاخ رو ندارم... از خونه ام گم شو بیرون
با پوزخند از جام بلند میشمو میگم: منم تحمل آدمای بیشعور رو ندارم... وقتی شعورتون نمیکشه با یه مهمون چطور صحبت کنید انتظار دارید بهتون احترام هم بذارم
ماکان دستمو میگیره و میگه: روژان بشین
به شدت دستمو از دستاش میکشم بیرونو میگم: سوئیچ رو بده میرم تو ماشین
ماکان برای جلوگیری از دعواهای احتمالی سوئیچ رو بهم میده و میگه: زود میام
سری تکون میدمو حرکت میکنم
سلطان که باورش نمیشه من با ماکان اینطور حرف بزنم و ماکان هم اینقدر زود از من اطاعت کنه میگه: از کدوم روستا هستی؟
همونجور که دارم میرم با اخم میگم: خوشم نمیاد به هر کسی مشخصاتم رو بدم
سلطان: واستا
ولی من بی توجه به اون به راهم ادامه میدم
سلطان با داد میگه: ماکان جلوشو بگیر
ماکان: سلطان بذارید روژان بره ممکنه......
با داد میپره وسط حرفشو میگه: گفتم نگهش دار
ماکان به ناچار از جاش بلند میشه و بازوی من رو که به در ورودی رسیده بودم میگیره و با عصبانیت میکشه... صورتشو میاره نزدیک گوشمو میگه: همینو میخواستی؟
با پوزخند میگم: از تو که بدتر نیست
با خشم میگه: صد برابر من بدتره
با لبخند میگم: خوب شد نمردیمو ترس تو رو هم دیدیم
هیچی نمیگه فقط دندوناشو با عصبانیت رو هم فشار میده منو رو مبل پرت میکنه و خودش هم کنارم میشینه
سلطان با خشم میگه: بگو پدر و مادرت کیه؟
-لزومی نداره که شما بدونید
سلطان: داری با اعصاب من بازی میکنی کاری نکن عصبانی بشم
با خونسردی میگم:اولا مگه اعصابتون اسباب بازیه که من بخوام باهاش بازی کنم... ثانیا شما همین الان هم عصبانی هستین پس گردن کسی نندازین
سلطان: کاری نکن با شلاق به جونت بیفتم
-شما زحمت نکشین قبلا توسط همین آقایی که کنارم نشسته صرف شد... این راهکارها قدیمی شده... راهکار جدید ارائه بدین
سلطان از این همه پررویی من دهنش باز میمونه و به سمت ماکان برمیگرده و میگه: ماکان این دختره کیه؟
-خواهر رزاهه
کامران بهت زده میگه: دختر قاسم رو میگی... همون که خواهرش اومد همه چی رو بهم زد؟
ماکان سری تکون میده و سلطان با تعجب میگه: این دختره زبون دراز با همین نیم وجب قدش همه چی رو بهم زدو شما هیچ کاری نتونستین کنید
یه سرفه مصلحتی میکنمو میگم: خوبه من جلوتون نشستما... حداقل میخواین غیبت کنید یه جای دیگه برید
کامران با صدای بلند میخنده و میگه: این دختره واسه خودش اعجوبه ایه
-این تعریف بود یا توهین؟
کامران: جنابعالی بذارین پای تعریف
-یعتی شما توهین کردین ولی من باید بذارم پای تعریف
کامران دستشو میاره بالا و میگه: بنده تسلیمم... وقتی ماکان حریف این زبون نشه دیگه من چیکاره ام
سلطان: نه... خوشم میاد... دختره با جربزه ای هستی
-آخرش من نفهمیدم لالم یا با جربزه
سلطان: درس میخونی؟
-امسال تموم شد
سلطان: شنیدم مخالف سرسخت این ازدواج بودی؟
-اشتباه شنیدین
سلطان با تعجب میگه: یعنی چی؟
-اون کسی که مخالف بود رزا بود... من فقط و فقط به خواهرم کمک کردم... من نه مخالفم نه موافق... تصمیم با خواهرمه
سلطان: بهتره بذاری این ازدواج سربگیره... من اگه بخوام میتونم دو سوته سرتو زیر آب کنم
با پوزخند میگم: اونقدرا هم کشکی نیست... شما اگه بخواین هم نمیتونید چنین کاری کنید... اونقدر آدم دور برم هستن که اگه بلایی سرم بیاد بیکار نشینن
سلطان با خشم نگام میکنه و میگه: خودت که خوب به ماکان چسبیدی ولی برای خواهرت اجازه نمیدی؟
میخوام جوابشو بدم که ماکان با دستپاچگی میگه: سلطان همه مشکلا داره حل میشه... راستش اومدم اینجا تا ازتون درخواستی کنم
سلطان بیخیال من میشه و میگه: بگو پسرم
این جور که معلومه خیلی ماکان رو دوست داره
ماکان: راستش شنیدم کسی تو این روستا بنام قادر کوهی زندگی میکنه... شما میشناسینش؟
سلطان سری تکون میده و میگه: آره... اصلا ازش خوشم نمیاد... چه غلطی کرده... برات مشکلی درست کرده؟
ماکان: میخواد با یکی از دخترای روستا ازدواج کنه اگه میشه کمک کنید این ازدواج سرنگیره
سلطان: مگه قراره با کی ازدواج کنه؟
ماکان: راستش قاسم سر قمار روی یکی از دختراش شرطبندی کرد...
سلطان دستشو بالا میاره و میگه: فهمیدم... دلیل مخالفتت چیه؟
ماکان: کیارش داره رزا رو راضی میکنه... نمیخوام یه ناراحتیه دیگه به وجود بیادو دوباره برامون دردسر بشه... قاسم هم خیلی اذیتمون کرد
سلطان: غلط کرده... بعد تو همونجور بیکار نشستی
ماکان: فعلا نمیتونم کاری کنم
سلطان: اونوقت چرا؟
ماکان: اون لعنتی میدونه رزا خیلی رو مادرش حساسه.... تا بلایی سرش میارم رو اون زن تلافی میکنه
سلطان: تو چرا اینقدر حرص اون زن رو میخوری؟
ماکان: رزا رو مادرش حساسه... وقتی بلایی سر قاسم میارم... اون هم تلافیشو سر زنش در میاره.. همین باعث میشه که رزا فکر کنه همه ی اینها زیر سر منه و بیشتر از کیارش دور میشه
سلطان: آخه این کیارش چرا اینقدر زن زلیل بازی در میاره؟
-حالا یه نفر هم بین شما پیدا میشه که درست رفتار میکنه شماها مخالف کارش هستین
سلطان نگاهی بهم میندازه و میگه: از کی کتک خوردی؟
با تعجب میگم: بله؟
سلطان: گوشه ی لبت هنوز زخمه... صورتت هم کبوده... معلومه کتک خوردی... دارم میپرسم کی این کارو کرده؟
-چه فرقی به حال شما داره؟
سلطان: خوشم نمیاد سوالم رو با سوال جواب بدی
لبخندی رو لبام میشینه و میگم: این جمله رو زیاد شنیدم
کامران خندش میگیره و میگه: لابد از ماکان
یه لبخند محو رو لبهای سلطان میادو میگه: هر چند از دخترای زبون دراز خوشم نمیاد اما تا وقتی دوست دختر ماکانی خوشم نمیاد کسی روت دست بلند کنه... ماکان و ماهان رو مثله کامران و کامیار دوست دارم
سلطان: حالا بگو ببینم چند سالته؟
-22 سال
سلطان: هنوز خیلی بچه ای
-صورتمو نزدیک گوش ماکان میبرمو میگم: پستونکمو بده
به زور خندشو جمع میکنه و میگه: روژان فقط خفه شو
سلطان: چی در گوش ماکان میگی؟
لبخندی میزنمو میگم: چیز مهمی نبود
سلطان: من هر سوالی ازت میپرسم جوابه سربالا میشنوم
با مظلومیت میگم: چرا دروغ میگین در مورد سن و درسم که جواب سربالا نشنیدین
کامران پخی میزنه زیر خنده... سلطان هم خندش میگیره... ماکان هم سری به نشونه ی تاسف تکون میده... دقیقا رفتارش مثله رزا شده... سلطان یه جوری نگام میکنه و میگه: اومدی واسه همیشه تو روستا بمونی؟
با تعجب میگم: معلومه که نه... من خیلی بتونم بمونم یه هفته هست... بعدش باید برم... من فقط آخر هفته ها با رزا سری به مادرش میزنم
حالا اون با تعجب نگام میکنه و میخواد چیزی بگه که ماکان میپره وسط حرفشو میگه: سلطان نگفتین چیکار میکنید؟
سلطان مشکوکانه نگاهی به ماکان میندازه و میگه: اون موضوع که حل شده ست... فقط باید تا فردا صبر کنید تا قادر رو بیارن... الان دیروقته
ماکان سری تکون میده و میگه: باشه، پس ما دیگه میریم بقیه کار با شما
سلطان با تحکم میگه: امشب هردوتون مهمون من هستین... فردا بعد از اینکه کارای مربوط به قادر رو انجام دادم میرین
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۷ عصر
کامران: آره... بابا راست میگه... تا فردا کامیار هم میرسه
ماکان: مگه کامیار کجا رفته؟
کامران: یه سر رفته شهر تا فردا بر میگرده
---------------------
سلطان: چرا ماهان و کیارش رو با خودت نیاوردی؟
ماکان: میخواستیم زود برگردیم
از بس اینا حرف میزنن حوصلم سر رفته.. هی سر جام وول وول میخورم... با خودم فکر میکنم این سلطان اونقدرا هم بد نیستا... حداقل مثله بقیه شلاقشو در نیاورد... کامران منو یاد ماهان میندازه... جدیت پدرشو نداره... با صدای ماکان به خودم میام
ماکان: روژان چیزی شده؟
نگاهی به ماکان و بقیه میندازم که با تعجب نگام میکنند میگم: نه... چطور؟
ماکان: پس چرا آروم نمیگیری؟
با تعجب میگم: من که آرومم
ماکان: پس چرا اینقدر تکون میخوری؟
-اسیر که نگرفتی... ایکاش میگفتم کیهان با تو بیاد خودم میرفتم شهر... حوصلم سر رفت از بس اینجا نشستم
ماکان: امان از دست تو
کامران با تعجب مبیه: ماکان نکنه خبراییه؟
ماکان با اخم میگه: منظورت چیه؟
سلطان با جدیت میگه: هیچکدوم از دوست دخترات باهات اینجوری حرف نمیزدن... ولی این دختر زیادی باهات راحته
میخوام چیزی بگم که ماکان میگه: روژان کلا آدم راحتیه... با خوده شما هم اینطور صحبت میکنه
سلطان: خودت که داییت رو میشناسی... روت حساب باز کرده... بهتره سرخود واسه ی خودت تصمیم نگیری؟
ماکان اخماش میره تو همو میگه: سلطان شما دیگه این حرفو نزنید... من قصد ازدواج با هیچکسو ندارم
سلطان سری تکون میده و میگه: از من گفتن بود... دائیت هم خیلی از دستت کفری بود
ماکان: اومد با شما صحبت کرد؟
سلطان: آخرین باری که اومده بود خیلی کلافه بود... میگفت ماکان قدر دخترمو نمیدونه
با کنجکاوی به حرفاشون گوش میدم
ماکان: من از شهناز زیاد خوشم نمیاد
سلطان: به نظر من رفتارای تو و شهناز خیلی شبیه هم هست
ماکان: ای بابا... من زن زوری نمیخوام
سلطان با صدای بلندی میخنده و میگه: یعنی یکی رو زیر سر داری؟
ماکان با کلافگی میگه: معلومه که نه... من اصلا زن نمیخوام
سلطان: یادت باشه اگه روزی بخوای ازدواج کنی دائیت آروم نمیشینه
ماکان: ممن اگه بخوام ازدواج کنم به هیچکس ربطی نداره... خوشم نمیاد کسی تو کارام دخالت منه
سلطان: مثله بابات غد و یکدنده ای
اینو میگه و بعد برمیگرده طرف منو میگه: یکم از خودت بگو
از این که اینقدر در مورد من کنجکاوی میکنه تعجب میکنم
-روژانم... 22 ساله... رشته ی نرم افزار... پدر و مادرم هم فوت شدن و با تنها خواهرم زندگی میکنم
سلطان با جدیت میگه: پدر و مادرت کی فوت شدن؟
با یادآوری خونوادم اشک تو چشام جمع میشه و میگم: یه چند ماهی میشه
ماکان با ناراحتی نگام میکنه و یه دستمال به طرفم میگیره
سلطان: بهت تسلیت میگم
با لحن غمگینی میگم: ممنون
سلطان: ماکان رو دوست داری؟
نگاهی به قیافش میندازم... جدیت ازش میاره... نگاهی به ماکان میندازم... رنگش پریده... تو چشماش التماس موج میزنه... نمیدونم چی بگم... اگه بگم دوستش ندارم خیلی زشته... اگه بگم دوستش دارم ولی بعد ترکش کنم بعد ممکنه برای رزا بد بشه... نگاهی به سلطان میندازمو میگم: هنوز خودم هم نمیدونم
سلطان بهت زده میگه: یعنی چی؟
-من چه جوری توی چند روز میتونم بفهمم کسی رو دوست دارم یا نه؟
سلطان اخماش میره تو همو میگه: ماکان یه مرد همه چیز تمومه... دلیلی برای شک وجود نداره... باید به این دوستی افتخار هم کنی
-ماکان اگه بهترین مرد روی زمین هم باشه اگه خصوصیات رفتاریمون بهم نخوره نمیتونم باهاش بمونم
سلطان: دختر یکدنده ای هستی
-اشتباه میکنید... من فقط میخوام با منطق تصمیم بگیرم
سلطان: تا حالا دختری مثله تو ندیدم
-دلیلش روشنه... تو این دنیا هیچکس شبیه هم نیست
سلطان: به نظرت خواهرت راضی میشه با کیارش ازدواج کنه؟
-نمیدونم... خودش باید تصمیم بگیره
سلطان: یه بار خواهرتو بیار دوست دارم عشق کیارش رو ببینم
لبخندی میزنمو هیچی نمیگم
سلطان: نگفتی کی این بلا رو سرت آورد
-بیخیال با گفتنش که چیزی حل نمیشه
سلطان: میدونی اگه با ماکان نبودی زنده از اینجا بیرون نمیرفتی
-اگه با ماکان نبودم اصلا اینجا نمیومدم
با صدای بلند میخنده و میگه از این رک بودنت خیلی خوشم اومد
سلطان برمیگرده سمت ماکانو میگه: تو باهاش این کارو کردی؟
ماکان: نه... قاسم و عباس با پسراش ریختن سرش
سلطان با تعجب میگه: آخه چرا؟
ماکان ماجرا رو واسه ی سلطان تعریف میکنه
سلطان با خشم میگه: اون قاسم دیگه خیلی روشو زیاد کرده
ماکان: من هم خیلی از دستش عصبانیم... نقشه های زیادی براش دارم... فقط موکولش کردم به آینده
سلطان: اون عباس و احمد رو نباید زنده میذاشتی... چطور به خودشون جرات دادن دست رو کسی بذارن که تو انتخابش کردی
اصلا از این حرفش خوشم نیومد... اخمی میکنم ولی چیزی نمیگم... چون میدونم سلطان هم یکی مثله ماکانه... حرف زدن باهاشون هیچ فایده ای نداره
ماکان: اگه روژان نرسیده بود... احمد رو زنده نمیذاشتم
سلطان با اخم به سمت من برمیگرده و میگه: نباید اون کار رو میکردی؟
-یعنی یه گوشه وایمیستادمو مرگ یه نفر رو تماشا میکردم... من هنوز اونقدرا بی رحم نشدم
سلطان: مثله اینکه یادت رفته از دست همینا کتک خوردی
-کتک خوردم ولی دلیل نمیشه که جلوی چشمام جون دادنشون رو ببینمو هیچ کار نکنم
سلطان با اخم میگه: زیادی احساساتی هستی
-احساساتی رو به بی احساس بودن ترجیح میدم
سلطان: شنیدم با دایی ماکان هم دعوا راه انداختی
-من با هیچکس دعوا ندارم... من همیشه جواب برخوردایه افراد رو شبیه خودشون میدم
با پوزخند میگه: شنیدم کتک هم خوردی 
-پس باید اینم شنیدی باشین که خان دایی هم یه سیلی نوش جان کرد
ماکان: روژان
-چیه؟بده نمیخوام خبرا نصفه و نیمه پخش شه
کامران و سلطان با دهن باز نگام میکنند
-----------------------
 
 
کامران و سلطان با دهن باز نگام میکنند... سلطان به خودش میادو میگه: دختر با این زبونت آخر سر خودت رو به باد میدی... مطمئن باش پرویز تلافی میکنه
-پرویز دیگه کیه؟
کامران با شوخی میگه: همون خان دایی
-یکی زدم یکی خوردم دیگه تلافی واسه ی چی؟
سلطان: خیلی ساده ای دختر... خیلی
نگاهی به ماکان میندازه و میگه برید استراحت کنید... موقع شام صداتون میکنم... لحنش خیلی آرومتر شده... ماکان بلند میشه 
ماکان: پس فعلا با اجازه
نگاهی متعجبی بهش میندازم... چه از خدا خواسته هم بود
بازوم رو میکشه به زور بلندم میکنه
یه لبخند اجباری میزنمو میگم: بااجازه
سلطان با جدیت سری تکون میده و اجازه ی رفتن ما رو صادر میکنه... اه.... اه... فکر کنم اینجا برای دستشویی رفتن هم باید اجازه بگیریم... همونجور که بازوم تو دست ماکانه باهاش همقدم میشم
-ول کن دستمو... از بس کشیدی کش اومد
ماکان با اخم میگه: جنالعالی حرف نزن که از دستت خیلی کفریم
میخوام یه چیزی بگم که میگه: یه کاری نکن بزنم زیر قولما
-داری تهدیدم میکنی؟
ماکان: دارم بهت اخطار میدم
-خوب اینم که شد همون
دیگه هیچی نمیگه و من رو به سمت یکی از اتاقا میبره... در رو باز میکنه و داخل میشه منم با خودش میکشه تو اتاق و در رو میبنده... منو به سمت کاناپه هل میده و خودش جلوم میشینه... سعی میکنه طوری صحبت کنه که صداش از اتاق بیرون نره
ماکان: این آبروریزی چی بود راه انداختی؟
با تعجب میگم: آبروریزی کدومه؟ هر کی هر چی گفت جواب شنید
ماکان سعی میکنه خشم خودش رو کنترل کنه و با ملایمت میگه: روژان تو نباید اونجور با سلطان حرف بزنی
-یعنی ساکت بشینم هر چی دلش خواست بارم کنه
ماکان: سلطان اصلا اونی که نشون میده نیست؟ سلطان نسبت به پدر و دائیم خیلی خیلی نرم تره... نمیگم خیلی دلرحمه ولی آدم شناسه... سلطان رو مثله پدرم دوست دارم... دوست ندارم دیگه بهش توهین کنی
-اگه کسی بهم توهین نکنه من کاری بهش ندارم
با عصبانیت نفسشو بیرون میده و میگه: آخه من چیکارت کنم؟
سعی میکنه خودش رو آروم کنه... معلومه خیلی داره خودش رو کنترل میکنه که صداش بالا نره
ماکان: چرا اینقدر کله شقی میکنی؟ امشب کلی شرمندم کردی
-مجبور نبودی منو با خودت بیاری
با عصبانیت میگه: به خاطر تو اومدم بعد تو رو با خودم نیارم
ماکان: ما اینجا مهمون هستیم... مهم نیست طرف مقابل چه برخوردی داره... تو باید حداقل به میزبانت احترام بذاری... اصلا میزبان هیچی... لااقل احترام سنش رو نگه میداشتی
-مگه ما امروز خونه ی مباشر رفتیم تو به میزبانت احترام گذاشتی... اون موقع که بهت گفتم تشکر کن گفتی وظیفشه ولی الان میای میگی حداقل احترام میزبانت رو داشته باش... اون هم چه میزبانی، میزبانی که بهم توهین کرده... در صورتی که امروز خونه ی مباشر فقط و فقط با احترام باهامون برخورد کردن ولی تو اصلا هیچ ارزشی براشون قائل نشدی... از همه ی اینا بگذریم بهم میگی احترام سنشو داشته باش مگه تو به حرمت موهای سفید اون پیرمرد اون روز از چند تا میوه گذشتی که امروز از من این انتظار رو داری؟ من اگه حرفی میزنم برای اینه که حقم پایمال نشه ولی تو فقط و فقط برای غرورت دست به چنین کارایی میزنی... اگه امروز توهینی به سلطان شد جوابه حرفایی بود که بهم زده شد، من با توجه به شخصیت آدما ببهشون احترام میذارم اما تو برای کسایی احترام قائلی که از لحاظ مال و ثروت در سطح بالایی باشن... خواهش میکنم بیخودی منو نصیحت نکن وقتی خودت همه ی این رفتارا رو داری چطور از من انتظار داری رفتارم رو اصلاح کنم...
ساکت میشه... هیچ جوابی برای حرفام نداره... معلومه از دستم کلافه شده... با خشم دستشو لای موهاش فرو میبره... بعد از مدتی به آرومی میگه: روژان خواهش میکنم یکم مراعات کن... عصبانیت زیاد برای سلطان خوب نیست... اون قلبش مشکل داره
سری تکون میدمو میگم: سعیمو میکنم... اما قول نمیدم
ماکان با ناراحتی میگه: همینش هم خیلیه
--------------------
 
هیچی نمیگم و ماکان هم از جاش بلند میشه و به سمت تخت حرکت میکنه و خودش رو روی تخت دو نفره پرت میکنه و طاق باز دراز میکشه
-چرا دراز کشیدی... برو از اتاق بیرون
به پهلو میشه و با شیطنت نگام میکنه... دیگه خبری از ناراحتی چند دقیقه پیش تو چهرش نیست... با شیطنت میگه: کجا برم؟
-چه میدونم... یه اتاق دیگه... مگه من نباید اینجا استراحت کنم؟
ماکان: اوهوم
-پس تو اینجا چیکار میکنی؟
ماکان: خوب من هم باید اینجا استراحت کنم
با داد میگم: چی؟
ماکان به سرعت رو تخت میشینه میگه: چه خبرته... یواش تر
اینبار آهسته تر میپرسم: چی میگی؟
ماکان: من همیشه با دوست دخترام تو یه اتاق میخوابم
با دهن باز نگاش میکنم... بعد از چند دقیقه اخمام میره تو هم... از جام بلند میشمو به سمت در حرکت میکنم... صدای قدمهای ماکان رو پشت سرم میشنوم... هنوز دستم به دستگیره نرسیده خودش رو بهم میرسونه و میگه: کجا؟
با اخم میگم: هر جایی به جز اینجا
ماکان: من کاریت ندارم... دوست ندارم سلطان به رابطه مون شک کنه
-چه دلیلی داره به سلطان دروغ بگی؟
ماکان با خونسردی بازومو میگیره و با خودش میکشه و میگه: من به کسی دروغ نگفتم تو واقعا دوست دخترمی... 
-چرا نمیفهمی من اصلا نمیخوامت.... اصلا دلم نمیخواد باهات دوست باشم
با لحن خشنی میگه: برام مهم نیست... قبلا هم گفتم من اگه چیزی رو بخوام به دست میارم
منو رو کاناپه پرت میکنه... خودش به سمت میز میره... از روی میز یه کلید رو برمیداره... بعد به سمت در میره و در رو قفل میکنه
بهت زده نگاش میکنم
وقتی تعجبمو میبینه میگه: از بچگی زیاد اینجا می یومدم...سلطان هم این اتاق رو به من داد... هر وقت اینجا بیام تو همین اتاق استراحت میکنم... اگه کسی هم باهام باشه با خودم تو همین اتاق میارم... حالا بهتره دختر خوبی باشی کاری به کارت ندارم
با اخم میگم: هیچ خوشم نمیاد منو مجبور به کاری کنی که دوست ندارم
ماکان: اگه ببینم داری از مهربونیم سواستفاده میکنی بدجور حالت رو میگیرم... من با همه دوست دخترام همینطور رفتار میکنم بهتره خودت رو تافته جدا بافته ندونی... اگه میبینی بهت کاری ندارم دلیلش اینه که من رابطه جنسی رو به زور نمیخوام... اما اگه حس کنم داری از این مهربونیم سواستفاده میکنی مطمئن باش بر خلاف میلم عمل میکنم... برام هم مهم نیست تو از چی خوشت میاد یا از چی بدت میاد... وقتی با منی باید به حرفام گوش کنی
نفسمو با حرص بیرون میدم و رو کاناپه دراز میکشم... چشمامو میبندمو به حرفهای ی سر و ته ماکان فکر میکنم...ماکان هم دواره رو تخت دراز میکشه... نمیدونم چقدر گذشته با شنیدن نفس های منظم ماکان میفهمم به خواب رفته... من هم تو فکر هستم که با صدای در به خودم میام... ماکان هم با صدای در بیدار میشه و سرجاش میشینه... یه خمیازه میکشه و از تخت پایین میاد... به سمت در میره و در رو باز میکنه
با اخم میگه: چیکار داری؟
نمیبینم کی پشت در واستاده... فقط صدای یه دختر رو میشنوم... 
دختر: آقا غذا آماده ست... ارباب گفتن صداتون کنم
ماکان: میتونی بری... الان میایم
دختر: بله آقا
ماکان به سمت من برمیگرده و میگه: روژان پاشو باید بریم
از رو کاناپه بلند میشمو لباسم رو مرتب میکنم... به سمت ماکان میرم که کنار در منتظرمه... تا بهش میرسم میگه: روژان دیگه سفارش نکنما... درست رفتار کن
بی توجه به حرفش از در خارج میشم... سریع بازومو میگیره منو میکشه داخل اتاق... در رو میبنده و میگه: جوابی نشنیدم
با جدیت میگم:کاری نکن همین حالا اینجا رو ترک کنم... بهتره بازوم رو ول کنی؟
ماکان: روژان
نمیذارم حرفی بزنه بازومو از دستش میکشم بیرون... درو باز میکنم از اتاق خارج میشم... میدونه اگه بخواد تهدیدم کنه بیشتر تحریک میشم... میدونه تسلیم نمیشم به ناچار لحنشو ملایمتر میکنه و میگه: روژان خواهش میکنم
-گفتم سعیمو میکنم... ادامه نده
لبخندی رو لباش میشینه و هیچی نمیگه ... با من هم قدم میشه و منو هدایت میکنه... وقتی میز غذاخوری رو میبینم دهنم از تعجب باز میمونه... اونقدر غذا رو میز هست که میتونه یه گردان رو سیر کنه... از این جور زندگیهای تجملاتی به شدت متنفرم... سلطان و کامران پشت میز نشستن... یه پسر دیگه هم بهشون اضافه شده... با پوزخند به من و ماکان نگاه میکنه... ماکان با دیدن پسره اخماش میره تو همو میگه: سلام کامیار... کامران میگفت فردا میای
کامیار از جاش بلند میشه با ماکان دست میده و میگه: سلام ماکان خان... چطوری پسر؟... حالا ناراحتی زود اومدم
ماکان فقط میگه: خوبم... تو چطوری؟
کامیار به سمت من برمیگرده و براندازم میکنه و میگه: با همچین هلویی باید هم خوب باشی
از این حرفش حرصم میگیره نگاهی تندی به ماکان میندازم که رنگ از صورتش میپره... کامران با لبخندو سلطان بی تفاوت نگامون میکنند... کامیار هنوز داره براندازم میکنه... از نگاش اصلا خوشم نمیاد... معلومه از اون آدمای هیزه
به سردی به همه سلام میکنم... یه صندلی رو عقب میکشم و میشینم... ماکان که انگار خیالش از بابت من راحت شده باشه میگه: بشین غذات رو بخور الان سرد میشه
----------------------
 
کامیار دقیقا جلوی من میشینه... ماکان هم صندلی کنار من رو عقب میکشه و کنارم میشینه... یه مقدار سوپ برای خودم میکشمو شروع به خوردن میکنم
ماکان: روژان جان برنج برات بکشم؟
به سردی میگم: ممنون میل ندارم
ماکان دیگه هیچی نمیگه یه خورده برای خودش غذا میکشه و شروع به خوردن میکنه... در تمام مدتی که غذا میخوردم سنگینی نگاه کامیار رو روی خودم احساس میکردم... غذا کوفتم شد... چند بار نگام به نگاهش گره خورد که با اخم نگامو ازش گرفتم اما لعنتی دست بردار نبود... بالاخره هم ساکت نمیشینه و میگه: بهتره تا میتونی اینجا غذا بخوری چون میترسم از سوهاضمه تلف شی
با خونسردی میگم: شما نگران بنده نباشین... شما بهتره به جای خوردن اون همه غذا یه خورده رژیم بگیرین... تا مرز انفجار فاصله ای ندارین
حالا بدبخت اونقدرا هم چاق نبود ولی همون یه خورده هم بدجور تو ذوق میزد... با این حرف من کامران میزنه زیر خنده... رو لبای سلطان هم یه لبخند میشینه... ماکان هم خندش میگیره اما سعی میکنه جلوی خودش رو بگیره... اما کامیار داره از خشم منفجر میشه ولی با همه ی خشمش سعی میکنه با خونسردی رفتار کنه
با آرامش تصنعی میگه: ماکان جان بهتره چند روز دوست دخترتو بهم قرض بدی... زیادی چموشه... بد نیست یه خورده ادب بشه
اخمای ماکان میره تو هم... میخواد چیزی بگه که من میگم: آقای مدعی ادب شما بهتره سر میز غذا صحبت نکنید... اینو یه بچه شش ساله هم میدونه که ادب حکم میکنه موقع غذا خوردن حرفی زده نشه...اونوقت شمایی که میخواین بقیه رو ادب کنید این چیز کوچیک رو هم نمیدونید
دیگه تحمل نمیکنه با خشم میگه: دختره ی دهاتی فکر کردی اگه با یه آدم حسابی دوست بشی خودت هم آدم حسابی میشی
با خونسردی میگم: بنده چنین فکری نکردم، بنده میگم آدم حسابی بودن به پول و ثروته آدما نیست بلکه به شخصیت آدما بستگی داره ... مثلا خود شما این همه پول و ثروت دارین ولی من اصلا شما رو جز آدمیزاد حساب نمیکنم ولی خیلیای دیگه به نون شبشون محتاجن ولی شخصیتشون اونقدر والاست که من هم جلوشون کم میارم
یه لبخند رو لبای سلطان میشینه... تعجب میکنم... من دارم با پسرش این طور حرف میزنم بعد این لبخند میزنه
کامیار با خشم میگه: میخوای بگی تو خیلی آدم حسابی هستی
به سمت کامیار برمیگردمو میگم: من چنین ادعایی ندارم ولی اینو میدونم کسی که خودش رو خیلی بزرگ میدونه از همه کوچیکتره
از پشت میز بلند میشمو میگم: ممنون بابت غذا
بعد هم به سمت اتاقی که با ماکان رفتیم میرم و داخل اتاق میشم... رو کاناپه میشینم و به لبخند سلطان فکر میکنم... یکی از عجیب ترین آدمایی هست که تا حالا دیدم... فکر میکردم با حرفم عصبی بشه... سرم داد بزنه... منو از خونه بیرون کنه... اما اون هیچ کار نکرد... نا خودآگاه یه لبخند رو لبم میشینه... شاید برخوردم با سلطان اشتباه بود... هر چند خودش باعث شد اما من هم زود قضاوت کردم.. یادم باشه موقع رفتن ازش عذرخواهی کنم... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم در اتاق باز میشه و ماکان وارد اتاق میشه... با عصبانیت در رو محکم میبنده و به سمت تختش میره
بی مقدمه میگه: خوشم نمیاد با کامیار دهن به دهن بشی... فردا هم بعد از اینکه خیالمون از بابت قادر راحت شد زود از اینجا میریم
آهی میکشمو سرمو تکون میدمو میگم: اصلا از کامیار خوشم نیومد... خیلی هیزه
ماکان: لعنتی... نباید قبول میکردم بمونیم.. فکر کردم تا فردا ظهر پیداش نمیشه... اکثرا میره شهر دیر میاد... 
-بیخیال
ماکان: بیا رو تخت بخواب
-فقط همین مونده با تو رو یه تخت بخوابم
ماکان: کاری بهت ندارم... من این طرف میخوابم تو هم اون طرف بخواب
-ترجیح میدم رو کاناپه بخوابم
زیر لب زمزمه میکنه به جهنم
رو کاناپه دراز میکشم و هیچی نمیگم... اون هم رو تخت دراز میکشه و پشت به من میخوابه... چشمامو میبندمو ترجیح میدم به چیزی فکر نکنم کم کم پلکام خسته میشنو به خواب میرم
با تکون های دستی از خواب بیدار میشم... نگاهی به اطرافم میندازمو تازه یاد موقعیتم میفتم... خودم رو روی تخت میبینم که ماکان بالای سرم واستاده
-من اینجا چیکار میکنم؟
ماکان: صبح بیدار شدم رفتم صبحونه خوردم... موقع رفتن آوردمت رو تخت... برای تو هم صبحونه آوردم که همین جا بخوری؟
-خوب بیدارم میکردی با هم میرفتیم
ماکان: نمیخواستم با کامیار رو به رو شی.. بشین صبحونت رو بخور سلطان یه نفر رو دنبال قادر فرستاده
شالم دور گردنم پیچیده... شال رو روی سرم مرتب میکنمو سینی صبحونه رو میذارم جلوم... صبحونمو کامل میخورم و سینی رو گوشه ی میزی که تو اتاق هست میذارم
-ممنون
ماکان سری تکون میده و بی مقدمه میگه: بهتره این چند روز تو ویلای ما بمونید... اینجوری حداقل غصه خوراک رو ندارین
-نه بابا.. بیشتر از این مزاحمتون نمیشم.. خودم یه چیزایی بلدم... رزا هم به زودی پیداش میشه... بهتره برم ویلا رو واسه ورود رزا و دوستم آماده کنم
ماکان: دوستت هم داره میاد؟
-اوهوم... هم دوستم... هم خواهر حمید... هم رزا... واسه همین میخوام چند روز بیشتر بمونم وگرنه که جمعه برمیگشتیم
ماکان: اگه خواهر حمید بود برای چی دیگه رزا رو اونجا گذاشتی؟
با بیخیالی میگم: خواهر حمید خیلی بچه ست... فقط شش سالشه
لبخندی رو لباش میشینه و میگه: اسمش چیه؟
با ذوق میگم: اسمش هاله ست... کیارش دیده... اینقده ناز و خوشگله... آدم دلش میخواد لپشو گاز بگیره... وای یه بار با هم رفتیم از این لباس خوشگلا براش خریدیم اینقده خوشگل شده بود
با لبخند میگه: اینجور که معلومه خیلی بچه دوست داری
-عاشقشونم
با صدای در به خودمون میایم
ماکان در رو باز میکنه و میره بیرون... بعد از چند دقیقه میاد داخلو میگه: روژان بیا
بلند میشمو میگم: باشه
ماکان: یادت باشه چیزی رو جا نذاری دیگه برنمیگردیم
سری تکون میدمو نگاهی به اطراف میندازم... وقتی مطمئن میشم چیزی رو جا نذاشتم به سمت ماکان میرم... ماکان که منتظرم واستاده بود تا منو کنار خودش میبینه دستشو رو شونه هام میذاره و منو به خودش میچسبونه
-باز تو بهم چسبیدی؟
با خنده میگه: همینه که هست... آش کشکه خالته بخوری پاته نخوری پاته
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو هیچی نمیگم اونم با خنده منو به سمت سالن میبره... سلطان و کامیار و کامران رو مبل نشستن... سه تا مرد غریبه هم سرپا واستادن... دو تا از اون مردا به قیافشون میخوره نوچه های سلطان باشن که دو طرف مردی واستادن... اون مرد وسطی هم با ترس به سلطان نگاه میکنه و هیچی نمیگه... ماکان منو به سمت یه مبل دونفره هدایت میکنه و مجبورم میکنه بغلش بشینمو با جدیت به اون مرد که حدس میزنم قادر باشه نگاه میکنه
سلطان با لحن جدی به قادر میگه: شنیدم میخوای ازدواج کنی؟
قادر: بله آقا... با اجازتون میخوام ازدواج کنم
سلطان: حالا خونواده ی اون دختر کیا هستن؟
قادر: از روستای پایینه.. شما نمیشناسین
سلطان: شنیدم توی قمار یکی از اهالی روستاهای اطراف دخترشو بهت باخته... احیانا که این همون دختر نیست؟
قادر رنگش میپره و میگه: نه آقا..مط.......
سلطان با خشم میگه: خفه شو... میدونی از دروغ خوشم نمیاد
قادر: آقا باور کنید خود دختر هم راضیه؟
سلطان: چند سالشه؟
قادر: 28 سالشه ارباب
سلطان: اونوقت جنابعالی چند سالته؟
قادر: 54 سال ارباب
سلطان: دختر و پسرای خودت همسن اون دختر هستن... بعد تازه یاد تجدیدفراش افتادی... مگه خودت زن و بچه نداری؟
قادر: آقا وضع مالیم خوبه... میتونم دو تا زندگی رو بچرخونم... پدر اون دختر هم نمیتونه خرج دخترشو بده... دارم ثواب هم میکنم
پوزخندی رو لبام میشینه... عجب دلایل مسخره ای
سلطان: بهتره دور اون دختر رو خط بکشی
قادر: اما ار...........
سلطان دادی میزنه که من از ترس به بازوی ماکان چنگ میزنم ماکان نگاهی بهم میندازه و لبخندی بهم میزنه... سریع دستمو عقب میکشم که لبخندش پررنگ تر میشه... دوباره حواسمو جمع میکنم به حرفای قادر و دادهای سلطان گوش میدم
سلطان با داد میگه: داری رو حرف من حرف میزنی؟
قادر: نه آقا... بنده غلط میکنم... هر چی شما بگین من همون کار رو میکنم
سلطان: خوبه... خوشم نمیاد اطراف خونشون پرسه بزنی... دیگه گم شو بیرون
قادر با ترس و لرز میگه: هر چی شما بگین
سلطان با سر به نوچه هاش اشاره میکنه تا بیرونش کنند... نوچه ها هم تو یه چشم بهم زدن قادر رو با خودشون میبرن... یه لبخند رو لبام میشینه... خیالم راحت میشه
----------------------
 
با دور شدن قادر، سلطان نگاهی به ماکان میندازه و میگه: خیالت راحت باشه، مطمئن باش دیگه اونورا پیداش نمیشه
ماکان با لبخند میگه: واقعا ممنونم
سلطان: این حرفا چیه ماکان؟ تو و ماهان برام مثل کامران و کامیار هستین... بهتره واسه نهار بمونید
ماکان از رو مبل بلند میشه و من هم به تبعیت از اون بلند میشم
ماکان: بابت همه چیز ممنون... ولی یه خورده کار دارم مجبورم برم تا همین حالا هم کلی از کارام عقب افتادم
سلطان: باز این طرفا بیا
بعد از گفتن این حرف به طرف من برمیگرده و میگه: البته با این خانم کوچولو
یه لبخند رو لبای ماکان میشینه
با ملایمت میگم: بابت رفتار دیروزم معذرت میخوام... فکر میکنم یه خورده زود در موردتون قضاوت کردم
ماکان بهت زده،کامیار با پوزخند و کامران با لبخند نگام میکنند
سلطان با صدای بلند میخنده و میگه: دختر آدمو بدجور غافلگیر میکنی؟... فکر میکردم منو دشمن خونی خودت میدونی
با جدیت میگم: خوب اشتباه فکر میکردین... من که باهاتون دشمنی ندارم... شما باهام بد برخورد کردین من هم در موردتون بد قضاوت کردم
با لبخند میگه: تو زیادی بی ریایی دخترجون... این رک و راست بودنت به همراه اون زبون تندت ممکنه کار دستت بده... همه مثله من آدم شناس نیستن
منظورشو نمیفهمم وقتی تعجبمو میبینه با لبخند به ماکان نگاه میکنه و میگه: مواظبش باش
ماکان سری تکون میده و میگه: حتما سلطان
کامیار: بابا بهتر نیست من و کامران هم برای بدهی ها با ماکان بریم
اخمای ماکان تو هم میره... سلطان فکری میکنه و میگه: باشه برید... اگه امروز پول رو ندادن بگو تا آخر هفته بیشتر فرصت ندارن اما تا شب خودتون رو برسونید
کامران: باشه بابا
کامیار با اخم میگه: چی باشه... تا بریم و بیایم خیلی دیر میشه بهتره امشب رو همونجا بمونیم و صبح حرکت کنیم
سلطان متفکر میگه: اگه ببینم رفتی دنبال الواطی من میدونم و تو... صبح زود برگردین
کامیار با لبخند میگه: باشه
با تعجب بهشون نگاه میکنم و با خئدم فکر میکنم ارباب اینجا چه ربطی به اهالی روستا پایین داره...وقتی کامیار نگاه متعجب منو میبینه یه چشمک برام میزنه که از چشمای ماهان دور نمیمونه... اخمای من هم میره تو هم... ماکان دستشو دور شونه هام حلق میکنه و میگه: سلطان منو و روژان زودتر حرکت میکنیم
سلطان سری تکون میده و بعد از خداحافظی من و ماکان به سمت در ورودی حرکت میکنیم... تند تند راه میره که بهش میگم: چه خبرته... میدونی که پام درد میگیره
ماکان متفکر میگه: حواسم نبود
سری تکون میدمو هیچی نمیگم... حس میکنم از چیزی ناراحته اما نمیفهمم از چی... وقتی به ماشین میرسیم سریع سوار میشه و ماشین رو روشن میکنه... منم سوار ماشین میشم و ماکان به سرعت حرکت میکنه... چیزی نمیگم همینجور جاده رو نگاه میکنم که میگه: خوشم نمیاد با کامیار گرم بگیری
نگاهی بهش میندازم مثله شوهرا رفتار میکنه... از این فکر پخی میزنم زیر خنده... اول با تعجب و بعد با اخم نگام میکنه و با عصبانیت میگه: من واست جوک تعریف نکردم که میخندی
با خنده میگم: ولی خیلی بانمک گفتی
با اخم میگه: کجای حرفم بانمک بود؟
-حرفت بانمک نبود... ولی لحن بیانت مثله شوهرا بود
کم کم اخمش جاشو به لبخند میده ولی باز با جدیت میگه: با همه ی اینا بهتره مراقب رفتارت باشی... کامیار آدم درستی نیست
-من به اون یارو کاری ندارم... اصلا ازش خوشم نیومده که بخوام باهاش شوخی و خنده کنم
ماکان: بهتره امشب رو تو ویلای من باشی فردا که کامیار رفت برو ویلای خودتون
-اما...
ماکان: رو حرف من حرف نزن... اگه میبینی زیاد دور و برت نمیچرخه دلیلش اینه که فکر میکنه مال منی
با اخم میگم: منظورت چیه؟
ماکان: فکر کردی به خاطر قرض اهالی روستا داره باهامون میاد؟... اگه چنین فکری کردی کاملا در اشتباهی بذار روشنت کنم... چشمش رو گرفتی... وقتی دختری به چشمش بیاد اونقدر پافشاری میکنه که دختر رو مال خودش کنه وقتی به خواستش رسید واسه ی همیشه ترکش میکنه
با تفکر میگم: این که شد یکی مثله خودت
با خشم نگام میکنه و میگه: من هیچوقت به کسی تجاوز نکردم... اگه رابطه ای بوده خواست دو نفره بوده اینو بفهم... اما این آقا تا حالا چند بار به دخترای روستا تجاوز کرده... حتی سلطان هم از دستش ذله شده... یه بار نزدیک بود به یه دختر چهارده ساله تجاوز کنه؟
جیغ خفیفی میکشمو با دستامو میذارم جلوی دهنم و میگم: چه بلایی سر اون دختر اومد؟
با اخم میگه: کامران میرسه و اون دختر رو نجات میده
-پس چرا کسی ازش شکایت نمیکنه
ماکان: مثله اینکه فراموش کردی ما ارباب هستیم
با اخم میگم: هستین که هستین... دلیل نمیشه که هر غلطی بکنید
ماکان با ملایمت میگه: اینا رو بهت نگفتم که برای این مردم دل بسوزونی... اینا رو گفتم که بیشتر مراقب خودت باشی... البته تا وقتی که با منی باهات کاری نداره
بدجور فکرم مشغول میشه... فقط همین رو کم داشتم
ماکان: بهش فکر نکن فقط امشب رو هم تو ویلای ما بمون تا مطمئن بشه مال منی
-خوشم نمیاد دروغ بگم
با شیطنت میگه: ما که دروغ نمیگیم... تو واقعا مال منی
با داد میگم: تو از اونم بدتری
با صدای بلند میخنده و میگه: خوشم نمیاد کسی دست رو انتخابام بذاره... کسی رو که من انتخاب میکنم فقط و فقط مال منه
با اخم نگاهمو ازش میگیرمو به جاده نگاه میکنم... کنار جاده یه مرد واستاده و یه زن هم رو زمین نشسته
-ماشینو نگه دار
با تعجب نگام میکنه و میگه: چی؟
-گفتم ماشینو نگه دار
با اخم میگه: روژان الان وقت مسخره بازی و قهر و دعوا نیست
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۰۹ عصر
با اخم میگم: نمیخوام قهر کنم... برای اون مرد و زن کنار جاده میگم... فکر کنم به کمک احتیاج دارن... ماشینو نگه دار
اخماش بیشتر میشه و میگه: خوشم نمیاد وقتمو بیخودی تلف کنم
با داد میگم: گفتم این ماشین لعنتی رو نگه دار
اونم متقابلا داد میزنه و میگه: حرفشم نزن
در سمت خودم رو باز میکنم که سریع میزنه رو ترمزو میگه چه غلطی داری میکنی.... بی توجه به حرفاش پیاده میشمو به طرف مرد و زن جوون میرم... ماشین کامیار هم پشت ماشین ما توقف میکنه
-سلام آقا... چیزی شده؟
مرد: خانم زنم حامله ست... داشتیم از روستای پایین میومدیم که یهو دردش گرفت... تو رو خدا بهمون کمک کنید
کامیار از ماشین پیاده میشه... ماکان با دیدن کامیار اخماش میره توهم و به سرعت از ماشین خارج میشه و به طرف من میاد... کامیار هم خودش رو به ماکان میرسونه و هر دو تا بک مسیر رو در پیش میگیرن
ماشین ماهان رو به مرد نشون میدمو میگم زنتون رو بیارین تو اون ماشین
بالاخره ماکان و کامیار بهمون میرسن... مرد تا ماکان و کامیار رو میبینه به تته پته میفته و به زحمت سلام میکنه
ماکان با اخم میگه: چی شده
ماجرا رو براش تعریف میکنم
کامیار:فکر نکنم اونقدر بیکار باشیم که بخواییم این آدما رو با خودمون ببریم
مرد هنوز سرجاش واستاده... با داد میگم: آقا نشنیدین چی گفتم: مگه نمیگین حال زنتون بده؟
مرد سریع دست به کار میشه و بی توجه به ماکان و کامیار زنش رو تو ماشین میذاره... کامران هم از ماشین پیاده میشه و میگه چی شده... کامیار میخواد جواب بده که رو به ماکان میکنمو میگم: چیکار میکنی میای یا میخوای مثله طلبکارا همین جا صبر کنی؟
ماکان با اخم به سمت ماشین میره که میگم: خودم میرونم
و زودتر از ماکان سوار میشم... ماکان هم بغل دستم میشینه... بی توجه به کامران و کامیار ماشین رو روشن میکنم و به سرعت حرکت میکنم... ناله های زن هر لحظه بیشتر میشه... هر لحظه به سرعتم اضافه میشه
ماکان با نگرانی میگه: یه خورده آهسته تر برو
-نمیبینی حالشو
به عقب برمیگرده و با دیدن حال زن، دیگه چیزی نمیگه... درد زن خیلی زیاد شده کم کم دارم میترسم نکنه بچش به دنیا بیاد... 
مرد میگه: خانم تو رو خدا یکم تندتر برین
باز سرعتمو بیشتر میکنم
ماکان با نگرانی میگه: نکنه به دنیا بیاد
همه با نگرانی به من نگاه میکنند... انگار من دکترم... نباید خودم رو ببازم... با لبخند میگم: من مطمئنم به موقع میرسیم
مرد: خانم مطمئنید؟
با آرامش تصنعی میگم: مطمئنه مطمئن.... شک نکنید
به روستا که میرسیم به سرعت به سمت درمونگاه میرونم... زن از حال رفته.... جلوی درمونگاه سریع میزنم رو ترمزو میگم:زنتو ببر درمونگاه... 
زنش رو بغل میکنه و به سرعت از ماشین پیاده میشه... نفس عمیقی میکشمو به ماکان میگم: خیلی نگرانم... باید خیالم از بابت این زن راحت بشه... اگه دیرت شده برو
ماکان: کم کم دارم فکر میکنم تو از دردسر خوشت میاد... پیاده شو تا به دنیا اومدن بچه صبر میکنیم
با گفتن این حرف از ماشین پیاده میشه من هم با لبخند پیاده میشم... هر دو به سمت درمونگاه میریم که میبینم دکتر داره با اون مرد جروبحث میکنه
ماکان با تحکم میگه: اینجا چه خبره؟
دکتر با عصبانیت میگه: زن ایشون داره میمیره بعد آقا میگه من اجازه نمیدم دکتر مرد به زنم دست بزنه
از عصبانیت منفجر میشمو میگم: آقا حالتون خوبه؟ یعنی زندگی زن و بچه تون براتون مهم نیست
مرد با خشم میگه: هنوز اونقدر بی غیرت نشدم که هر مردی از راه میرسه به زنم دست بزنه
با عصانیت میگم: پس چرا اینجا واستادین؟
مرد: پس چیکار کنم؟
-برین به فکر یه قبر برای زن و بچه تون باشین... چون اگه الان دکتر کاری نکنه زندگی زن و بچه تون به خطر میفته
چشماش پر از نگرانی میشه و میگه: هیچکس تا حالا بخاطر یه حاملگی ساده نمرده
دکتر با پوزخند میگه: اتفاقا خیلیا مردن و جنابعالی خبر نداری... بذار راحتت کنم بخاطر اینکه زنت از حال رفته باید سزارین بشه... اگه همینجور اینجا بمونم و با شما بحث کنم یا زنتون یا بچه تون یا هردوتاشون رو از دست میدی
ماکان با تحکم میگه: برو کارت رو انجام بده
مرد میخواد حرفی بزنه که ماکان با خشم میگه: خفه میشی یا خفت کنم
مرد با اخم روی یکی از صندلی های رنگ و رفته میشینه و دیگه چیزی نمیگه... دکتر هم میره تا به کارش برسه... بعد از یه مدت کامیار و کامران هم پیداشون میشه
-------------------
 
 
کامیار: ماکان چی شده؟
ماکان با اخم نگاهی به کامیار میندازه و میگه: شما اینجا چیکار میکنید؟ مگه سلطان نگفت سریعتر به کارا برسید
کامران: هر چی بهش میگم حرف تو گوشش نمیره
کامیار به کامران میگه: این همه رانندگی کردم خسته شدم... بهتره تو دنبال بدهی ها بری
اخمای ماکان تو هم میره و دستو منو میکشه و به سمت صندلی ها میره و با تحکم میگه: بشین
به آرومی رو صندلی میشینم و با نگرانی به اتاقی که اون زن توشه نگاهی میندازم... ماکان هم کنارم میشینه... صدای کامران رو میشنوم که با عصبانیت میگه: خوبه... پیشنهاده خودت بود... باز داری از زیر کار شونه خالی میکنی؟
با عصبانیت نگاهی به کامران و کامیار میندازم که با داد و فریاد حرف میزنند... اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفتن... به ماکان میگم: بهشون میگی اینقدر داد و بیداد راه نندازن
ماکان با خشم میگه: لعنتی تا اینجا هم اومده
بعد با عصبانیت بلند میشه و به سمت کامیار و کامران میره... با عصبانیت بهشون چیزی میگه که من نمیشنوم
کامیار بی تفاوت و کامران با خشم به حرفش گوش میدن... صدای کامیار رو میشنوم که میگه: من که خسته ام میرم بشینم
ماکان و کامران با خشم نگاش میکنند... 
کامران: ماکان جان من میرم... امشب میام ویلا
ماکان سری تون میده و به سمت من برمیگرده
کامیار میخواد بیاد کنار من روی صندلی خالی بشینه که با صدای ماکان متوقف میشه
ماکان: بهتره دور روژان رو خط بکشی... میدونی اگه عصبانی بشم هیچکس جلودارم نیست
کامیار: داداش من به این دختره کاری ندارم
ماکان با پوزخند میگه: کاملا معلومه... کامیار فقط کافیه ببینم اطراف روژان پرسه میزنی... میدونی که خوشم نمیاد کسی به انتخاب من چشم داشته باشه
کامیار سری تکون میده و هیچی نمیگه
ماکان با خشم میگه: جوابتو نشنیدم
کامیار: ماکان چرا این طور برخورد میکنی... یه دختره هرجایی ارزشش رو داره که دوستی چندین و چند سالمون بهم بخوره
از عصبانیت دستمو مشت میکنمو میخوام یه چیز بگم که با داد ماکان به خودم میام
ماکان با فریاد میگه: تو چی گفتی؟
کامیار با ترس و تعجب نگاش میکنه و میگه: ماکان منظور بدی نداشتم
ماکان دستشو مشت میکنه و به صورت کامیار میکوبه... از شدت ضربه گوشه ی لبش پاره میشه و روی زمین میفته
ماکان: فقط کافیه یه بار دیگه این حرفا رو از دهنت بشنوم اونوقت من میدونم و تو
کامیار با عصبانیت از روی زمین بلند میشه... نگاهی خشمگینی به من میندازه و از درمونگاه خارج میشه... اون مرد با ترس به ما نگاه میکنه... ماکان دوباره کنارم میشینه و میگه: وقتی بچه به دنیا اومد سریع میریم شیرفهم شد؟
زیر لبی یه باشه ای میگم که خودش میشنوه و دیگه حرفی نمیزنه... فقط با عصبانیت دستشو لای موهاش فرو میکنه و به موهاش چنگ میزنه... بعد از مدتی صدای گریه ی بچه از اتاق شنیده میشه... یه لبخند رو لبای من میشینه... اون مرد هم مدام خدا رو شکر میکنه اما ماکان با اخم بغلم نشسته و چیزی نمیگه... یه ربع میگذره و دکتر با لبخند از اتاق خارج میشه و خبر سلامتی اون زن و بچه رو به ما میده... مرد هم که انگار ماجرای مرد غریبه و دکتر مرد و این حرفا رو به کل فراموش کرده از دکتر تشکر میکنه
ماکان با اخم میگه: اینجور معلومه دیگه اینجا کاری نداریم 
-یکم دیگه بمونیم بچه رو هم ببینم
با خشم میگه: لازم نکرده... مچ دستمو میگیره به زور بلندم میکنه و با خودش میکشه... منو از درمونگاه خارج میکنه... حتی اجازه نمیده از دکتر خداحافظی کنم... منو به سمت ماشین میبره
-چته؟ چرا اینجوری میکنی؟
جوابمو نمیده... وقتی به کنار ماشین میرسیم من رو با عصبانیت به داخلش هل میده... ماشین رو روشن میکنه و به سرعت به سمت ویلا میرونه... 
-ماکان چی شده؟
ماکان با اخم میگه: از کارای تو حرصم میگیره... من معنی این همه دلسوزی رو نمیتونم درک کنم... به ما چه ربطی داره که اون زن و مرد رو سوار کنیم... چرا باید اونجا منتظر بمونیم... چرا باید تو اون بچه رو ببینی... نهایتش وقتی رسوندیمش باید برمیگشتیم اما تو باز به حرف من گوش نکردی... من واقعا نمیتونم درکت کنم
-برای درک کردن من کافیه خودت رو بذاری جای اون مرد... اون موقع میفهمی که وقتی زنی کنار جاده داره درد میکشه و مردش هیچ کاری نمیتونه کنه یعنی چی؟... اون موقع دیگه برای دلسوزی های من دنبال دلیل نمیگردی... یادته اون روز ماهان رو تخت بود... تو چه حالی داشتی وقتی برادرت رو با اون حال و احوال میدیدی؟... امروز اگه اون مرد و زن رو سوار نمیکردیم یا به داخل درمونگاه نمیرفتیم... صد در صد یه بلایی سر بچه یا اون زن یا هر دوتاشون میومد... شاید بگی به من چه اون زن بمیره... به من چه اون بچه ازبین بره... اما من میگم ممکنه یه روزی خودم هم نیازمند کمک باشم... امروز که میتونم من به بقیه کمک کنم که اگه فردا دست نیازمو به طرف کسی بلند کردم شرمنده رفتار گذشتم نشم... همین مردی که امروز بهش کمک کردیم ممکنه یه روز تو بدترین شرایط زندگی بدادمون برسه... 
ماکان متفکر به حرفام گوش میده و میگه: همیشه استدلالهای عجیبی داری... چرا اینقدر فهمیدنت سخته؟
با لبخند میگم: فهمیدن من سخت نیست... چون عقایدمون خیلی متفاوته نمیتونی حرفامو درک کنی
لبخندی رو لباش میشینه و میگه: شاید حق با تو باشه
بعد حرف رو عوض میکنه میگه: خواهرت فردا میاد؟
-فکر کنم امشب حرکت کنند... دقیق نمیدونم
ماکان سری تکون میده و میگه: بهتره تا به ویلا برسیم یه خورده استراحت کنی 
سری به نشونه باشه تکون میدمو چشمامو میبندم... نمیدونم چرا این همه احساس خستگی میکنم... با تکون های ماشین کم کم به خواب میرم
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
******************
&&ماکان&&
ماشین رو یه گوشه ی پارک میکنه و خاموشش میکنه... جاده ی خلوتیه... به شیشه تکیه میده و به روژان خیره میشه... دوست داره ساعتها نگاش کنه بدون وجود هیچ مزاحمی... خودش هم تغییراتی رو در وجوش احساس میکنه اما دیگه مثله قبل نلاشی برای پنهان کاری نمیکنه... خودش هم نمیدونه چرا؟؟ 
وقتی یاد شیطنتهای روژان تو خونه سلطان میفته خندش میگیره... هر چند این دختر بچه خیلی خیلی اذیتش میکنه اما فکر اینکه تا چند روز دیگه بخواد اینجا رو ترک کنه بدجور اذیتش میکنه... آهی میکشه زیر لب زمزمه میکنه: چه جوری پایبندش کنم؟
با خودش فکر میکنه شاید بهتر بود توی کلبه کار رو یکسره میکردم تا الان اینقدر حرص نخورم...ولی با دیدن قیافه ی مظلوم روژان دلش آتیش میگیره و حرفش رو پس میگیره... یاد کامیار میفته و آه از نهادش بلند میشه... توی این همه مشکلات فقط وجود کامیار رو کم داشت.. اگه میدونست کامیار برمیگرده اصلا شب رو خونه سلطان نمیموند... خودش هم میدونه کامیار چه آدم کثیفیه... یاد حرف روژان میفته: «اینم که شد یکی مثله خودت»... اخماش تو هم میره و با خودش زمزمه میکنه: هنوز اونقدر پست نشدم که دختری رو بی آبرو کنم... ولی وقتی یاد اون لحظه میفته که میخواست به روژان تجاوز کنه بدجور عذاب وجدان میگیره... با خودش میگه: یعنی اینقدر پست شدم
سری به نشونه ی تاسف واسه خودش تکون میده و ماشین رو روشن میکنه و به حرکت در میاره... همونجور که داره به سمت روستا میرونه به دیشب فکر میکنه... وقتی روژان میز رو ترک کرد... سلطان با کامیار بحثش شد... کی فکرشو میکرد سلطان به خاطر روژان این کارو کنه... اما سلطان با عصبانیت کامیار رو متهم کردو گفت حق نداشتی با اون دختر اونجور برخورد کنی... هر چند سلطان خیلی خیلی توی کارش جدیه اما هیچوقت مثل پدر و دائیش نبود... پدرش همیشه میگفت سلطان زیادی دلرحمه... یاد حرفای سلطان میفته... وقتی میخواست شب به اتاق برگرده سلطان صداش زدو گفت: حس میکنم داری دلت رو میبازی... هر چقدر ماکان انکار میکرد سلطان با لبخند نگاش و میکردو میگفت من با این حس آشنام... بیخودی خودت رو گول نزن... شاید بتونی تا یه مدت جلوی خودت رو بگیری ولی وقتی احساست به اوج برسه دیگه نه تنها از اون مخفی نمیکنی بلکه دوست داری همه دنیا هم خبردار بشن... وقتی به سلطان گفت شما اشتباه میکنید... سلطان فقط خندیدو ازش دور شد... یاد اون لحظه ای میفته که به اتاق میره و روژان قبول نمیکنه بیاد رو تخت بخوابه... خندش میگیره... با شیطنت نگاهی به روژان میندازه... دیشب منتظر شد تا روژان به خواب بره... بعدش روژان رو روی تخت گذاشتو خودش هم کنارش خوابید... با اینکه میترسید بیدار بشه اما باز این ریسکو کرد و چقدر خوشحاله که این کارو کرده... خوابیدن کنار روژان براش هزار برابر لذت بخش تر از همه لذتهایی بود که تا حالا تجربه کرده بود... اگه کامیار نبود دیشب براش بهترین شب میشد... اما فکر کردن به کامیار نه تنها دیشبش رو بلکه امروزش رو هم خراب کرد... به تهدیدهای دیشبش که فکر میکنه خندش میگیره... حالا میفهمه که روژان هیچوقت با تهدیداش رام نمیشه... فقط میتونه با ملایمت اون رو راضی کنه... خودش هم نمیفهمه چرا داره این همه کوتاه میاد؟... شاید هم میفهمه ولی نمیخواد قبول کنه که اسیر یه دختر شده... خیلی خوشحاله که اجازه نداد روژان این چند روز با کیهان تنها بمونه... امشب هم روژان تو ویلا کنارشه و فردا هم رزا میرسه و باز نمیتونه با کیهان تنها باشه... دست خودش نیست به موقعیت کیهان حسادت میکنه... وقتی میبینه کیهان چه راحت میتونه کنار روژان باشه اما خودش به سختی میتونه موقعیتی رو جور کنه حرصش در میاد... امروز برای اولین بار به خاطر یه دختر دست روی دوستش بلند کرد... هر چند بعضی موقع از کارای کامیار حرصی میشد... اما اون رو همیشه دوست خودش میدونست... تنها دلیلی که نمیخواست کامیار رو ببینه روژان بود... حتی بارها شده بود دوست دخترایی رو که باهاشون دوست بود رو با کامیار آشنا کرده بود و اصلا براش مهم نبود بعدش چی میشه... اما با وارد شدن روژان تو زندگیش همه برنامه هاش بهم ریخته... حالا باید کلی دروغ برای ماهان و کیارش سرهم کنه تا بهش شک نکنند... نگاهی به روژان میندازه و با خودش میگه: زیادی سرسخته
یاد حرفای روژان میفته... چقدر عقایدشون متفاوته... تا حالا اینجور به زندگی نگاه نکرده بود... با خودش میگه: چور میتونه به عباس و احمد کمک کنه در صورتی که اونا ازش بیذارن... چطور میتونه به آدمایی کمک کنه که هیچ نسبتی باهاش ندارن... چرا اینقدر فهمیدنش سخته... حرف روژان تو گوشش میپیچه...« فهمیدن من سخت نیست... چون عقایدمون خیلی متفاوته نمیتونی حرفامو درک کنیم»...برای اولین بار داره در برابر یه دختر کم میاره... از راه تهدید و دعوا و کتک وارد شد جواب نداد... حتی با ملایمت باهاش رفتار کرد باز هم نتونست روژان رو به خودش جذب کنه... واقعا نمیدونه باید چیکار کنه... برای اولین بار از خودش میپرسه: مگه من چی کم دارم که قبولم نمیکنه؟ نکنه یه نفر تو زندگیش باشه
تصمیم میگیره سر بسته از کیهان بپرسه... از خود روژان بخاری بلند نمیشه... فقط و فقط حرصش میده... از اینکه نمیتونه جلوی احساسش رو بگیره از دست خودش عصبانیه... ترجیح میده فعلا به چیزی فکر نکنه... همینجور به جاده خیره میشه و آروم آروم میرونه... دوست داره این مسیر طولانی تر از همیشه باشه
******************
با صدای ماکان که اسممو صدا میکنه از خواب بیدار میشم... چشمامو به زحمت باز میکنم و خمیازه ای میکشم
ماکان: روژان
-هان
ماکان خنده ای میکنه و میگه: هان نه بله
-منو بیدار کردی تا بهم درس ادب بدی
با خنده میگه: نه خانم کوچولو بیدارت کردم که بگم رسیدیم
تازه متوجه اطراف میشم... میبینم جلوی ویلا هستیم
-چقدر زود
ماکان: واسه ی جنابعالی زوده واسه ی منی که تمام مسیر رو رانندگی کردم خیلی هم دیره
با شیطنت میگم: باید کلی به خودت افتخار کنی که رانندگی شخصی من شدی
تا میخواد مچ دستمو بگیره با جیغ از ماشین پیاده میشمو با خنده ازش دور میشم
با خنده میگه: جرات داری واستا
-جراتشو که دارم ولی میترسم بزنم ناقصت کنم بعد پول ندارم... دیه تو بدم
ماکان: تو واستا اگه من ناقص شدم ازت دیه نمیگیرم
به سمتش برمیگردمو زبونمو براش بیرون میارمو میگم: بچه گول میزنی... میخوای کتک بخوری بعد بری از من شکایت کنی و بگی دیه میخوام
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: ترسو
-اصلا هم این.........
هنوز حرفم تموم نشده که بهم میرسه و بازوم رو میگیره و فشار میده و با خنده میگه: کی راننده شخصی جنابعالی بود؟
چشمامو مظلوم میکنم و میگم: وقتی اینجوری بازوم رو میگیری حرفام یادم میره... بازوم رو ول کن تا با آرامش بهت بگم
مشکوک نگام میکنه و میگه احیانا که نمیخوای فرار کنی
با خونسردی میگم: فرار.. کی ... من؟... اصلا بهم میخوره اهل فرار باشم
با جدیت میگه: اوهوم
-نه بابا... خیالت راحت... تو این بازو رو ول کن...اگه من فرار کردم اصلا جز آدمیزاد نیستم
با شک بازوم رو ول میکنه که من به سمت در ویلاشون میدوم
ماکان با داد میگه: یادت باشه جز آدمیزاد نیستی
همونجور که میدوم میگم:با این حرفت موافقم... من یکی از فرشته های مهربون خدا هستم
ماکان با سرعت به طرفم میاد که من به در ویلا میرسمو چند بار پشت سر هم در میزنم... هنوز در باز نشده که ماکان بازومو میگیره و میگه: خوب خانم کوچولو گیر افتادی؟ دیگه گولتو نمیخورم... که جز فرشته های مهربون خدایی آره؟
دوباره میخوام چشمامو مظلوم کنمو چیزی بگم که میگه: الکی چشماتو اونجوری نکن محاله دیگه گولتو بخورم
-من کی گولت زدم؟... بده خواستم زودتر به ویلا برسم؟
ماکان با لبخند میگه: آره جونه خودت
-چرا کسی در رو باز نمیکنه؟
ماکان چند ضربه به در میزنه و میگه: حرف رو عوض نکن کی راننده شخصی جنابعالیه؟
-هوم... وقتی اعصابم متشنج بشه از یادم میره
تو همین موقع صدای قدمای یه نفر رو از پش در میشنوم و بعد در ویلا باز میشه میخوام بازوم رو از دست ماکان بکشم بیرون که ماکان نمیذاره... آقا جعفر با تعجب به من و ماکان نگاه میکنه
ماکان با داد میگه: برو کنار... چرا جلوی در واستادی
جعفر تازه به خودش میادو میگه: ببخشید آقا
ماکان همونجور که بازومو گرفته مجبورم میکنه باهاش به داخل ویلا برم... بازوم رو ول میکنه و میگه: برو لباسات رو عوض کن اگه میخوای یه دوش هم بگیر تا من بیام
-من که اینجا لباس ندارم
ماکان: خوب کلید ویلا رو بده جعفر بره چمدونت رو از ویلای خودتون بیاره
یکم فکر میکنمو میگم: از وقتی اومدیم اینقدر درگیری داشتیم که نشد چمدونا رو تو ویلا ببرم باید تو ماشینم باشن... اما من موقع اومدن به ویلا ماشینم رو ندیدم
ماکان متفکر میگه: لابد کیهان جایی رفته
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۰ عصر
سری تکون میدمو میگم: شاید... یعنی ممکنه کیهان چمدونا رو داخل ویلا گذاشته بباشه
ماکان: فکر نکنم... چون از بس دردسر درست کردی واسه ی اون بیچاره وقتی واسه ی این کارا نذاشتی
با اخم نگاش میکنم که خندش میگیره و میگه: باشه بابا... تسلیم... صبرکن وقتی کیهان اومد برو لباساتو بیار
سری تکون میدمو اونم میره دوش بگیره... میرم آشپزخونه که یه چیز از یخچال بردارمو بخورم... چون خیلی گرسنمه که با دیدن اقدس میگم: سلام اقدس خانم
-سلام دخترم... بالاخره اومدی؟
با لبخند سرمو تکون میدمو میگم: اقدس خانم از ماهان و کیارش و کیهان خبر نداری؟
اقدس: راستش دیروز سه نفری رفتن شهر... وقتی برگشتن خیلی ناراحت بودن
نگران میشمو میگم: چرا؟ مگه چی شده بود؟
اقدس: نمیدونم خانم
-الان کجا هستن؟
اقدس: نمیدونم خانم از صبح ندیدمشون... حتی برای صبحونه هم نموندن
از اقدس تشکر میکنمو با ناراحتی آشپزخونه رو ترک میکنم... اشتهام رو از دست دادم... با نگرانی رو مبل میشینمو سرمو تو دستام میگیرم... صدای قدمهای یه نفرو پشت سرم میشنوم... فکر میکنم بچه ها برگشتن... از رو مبل بلند میشمو برمیگردم... که با دیدن کامیار اخمام تو هم میره
----------------------------
با پوزخند مسخره ای نگام میکنه... تصمیم میگیرم توی اتاقم برم... مسیر راهمو به سمت اتاق کج میکنم... که با چند قدم بلند خودشو بهم میرسونه و میگه: کجا خانم کوچولو... بودی حالا؟
با مسخرگی میگم: ممنون بابابزرگ... اگه شما نبودین حتما میموندم
اینو میگمو با اخم از کنارش میگذرم که سریع خودش رو بهم میرسونه و مچ دست آسیب دیدمو تو دستش میگیره و فشار میده... جیغم میره هوا و میگم چه غلطی داری میکنی؟
با خشم نگام میکنه و میگه: زیادی زبون درازی... ولی من خوشم میاد... کوتاه کردن زبون دخترایی مثله تو کار منه
با مسخرگی میگم: از بیکاری زیاد مردم به چه کارا که دست نمیزنن
کامیار با نیشخند میگه: عزیزم از این کار بهترش هم میکنم... نظرت چیه یه شب رویایی رو باهم تجربه کنیم... به ریخت و قیافت هم میخوره این کاره باشی
اون یکی دستم رو میبرم بالا و محکمترین سیلی عمرم رو بهش میزنم... با جیغ و داد میگم: تو چطور به خودت جرات میدی این پیشنهاد بیشرمانه رو بهم بدی؟
تو همین موقع اقدس به سالن میادو با دیدن ما جیغ خفیفی میکشه کامیار با داد میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی گمشو توی آشپزخونه
اقدس میخواد چیزی بگه که کامیار با دادی بلندتر از قبل میگه: نشنیدی چی گفتم
اقدس بیچاره عقب عقب میره و بهم نگاه میکنه... تو چشماش شرمندگی رو میخونم... یه لبخند بهش میزنم تا نگرانم نباشه... انگار با دیدن لبخند من خیالش راحت میشه و به سمت آشپزخونه حرکت میکنه
کامیار: بدون با زدن این سیلی گور خودت رو کندی؟
پوزخندی میزنمو میگم: این سیلی حقت بود... پاش برسه باز هم میزنم
لعنتی اگه دست و پام رو ناقص نکرده بودم یه خورده زورم بهش میرسید... 
کامیار: ماکان جونت کجاست... میبینم تنهات گذاشته و رفته... نظرت چیه تا آقا ماکانت بیاد ماهم یه کوچولو باهم حال کنیم
ته دلم یه خورده میترسم... این ماکان اون بالا داره چه غلطی میکنه که صدای داد و فریاد ما رو نمیشنوه... سعی میکنم با داد و فریاد حرف بزنم تا صدام به ماکان برسه
با جیغ میگم: جنابعالی خیلی بی جا میکنید...
میپر وسط حرفمو میگه: نکنه فکر کردی ماکان میخوادت... نه خانم کوچولو اون هم فقط چند روز باهات تفریح میکنه و بعد میندازتت دور... میدونی با چند تا از دوست دخترای ماکان بودم.. آخرش هم فهمید هیچ کار نکرد... اون هیچوقت دوست چندین و چند سالشو به خاطر یه دختره هرزه ول نمیکنه
-دوست چندین و چند ساله وقتی به دوست دختر رفیقش چشم داره که دیگه نمیشه دوست... میبینم که امروز خوب کتکی از ماکان خوردی
با این حرفم عصبی میشه و دستش رو میبره بالا... که چشمامو میبندم... اما هر چی منتظر سیلی میشم... میبینم خبری نیست... با تعجب چشمامو باز میکنم که کیارش رو میبینم که دست کامیار رو گرفته...
کیارش: داشتی چه غلطی میکردی؟
کامیار دست پاچه میشه و میگه: کیارش باور کن خودش مقص.......
کیارش با داد میگه: گفتم داشتی چه غلطی میکردی؟
تو همین موقع ماکان هم روی پله ها ظاهر میشه و با دیدن مچ دست من توی دستای قوی کامیار و دست کیارش که اون یکی دست کامیار رو تو هوا گرفته خشکش میزنه... اخماش تو هم میره و با سرعت خودش رو به ما میرسونه و با داد به کامیار میگه: مچ دستش رو ول کن
کامیار رنگش میپره... کیارش و ماکان با خشم نگاش میکنند... کامیار مچ دستم رو ول میکنه... اما مچ دستم عجیب تیر میکشه... لعنتی بدجور فشار داد... کیارش هم دست کامیار رو ول میکنه و با داد میگه: تو خجالت نمیکشی
کامیار میگه: شما دو تا چرا اینجوری میکنید؟... یه دختره ی هرز........
حرف از دهنش در نیومده که ماکان با مشت به صورتش میزنه... نه یکی... نه دوتا... همینجور پشت سر هم... اشکام در میاد... کامیار رو زمین میفته و ماکان با لگد به جونش میفته... کیارش به طرفم میادو میگه: روژان حالت خوبه؟
سری تکون میدمو با گریه میگم: کیارش جلوی ماکان رو بگیر میترسم بزنه کامیار رو بکشه؟
کیارش با خونسردی میگه: نترس سگ جون تر از این حرفاست... 
با داد میگم: کیارش
وقتی قیافه ی مصمم من رو میبینه سری تکون میده و میگه: امان از این دلرحمی های بی مورد تو
بعد هم به ناچار به سمت ماکان میره و سعی میکنه اونو از کامیار دور کنه... 
ماکان با داد: ولم کن... لعنتی مگه بهت نگفتم حق نداری به کسی که من دست روش گذاشتم فکر کنی؟ تو چطور به خودت این اجازه رو دادی که بهش دست درازی کنی
خودش رو از دست کیارش آزاد میکنه و دوباره به سمت کامیار میره... کیارش با شنیدن حرف ماکان بهت زده میشه... کامیار هم از بس کتک خورده نمیتونه از جاش بلند شه... ماکان دوباره خودش رو به کامیار میرسونه و میخواد کتکش بزنه... مثله اینکه مجبورم خودم وارد عمل بشم... با چشمای اشکی به طرف ماکان میرمو بازوش رو میگیرم و میگم: ماکان تو رو خدا ولش کن.... تو که کشتیش
ماکان با خشم به طرف من برمیگرده و میخواد چیزی بگه که حرف تو دهنش میمونه... 
با ناراحتی میگم: ماکان تمومش کن... باشه؟
دستشو لای موهاش فرو میکنه و با کلافگی به بازوم چنگ میزنه و منو در برابر چشمای بهت زده ی کیارش به اتاقش میبره... 
--------------------------
 
در رو از داخل قفل میکنه و کلید رو تو جیب شلوارش میذاره... من رو به سمت کاناپه میبره و هل میده... رو کاناپه میشینمو با تعجب به قیافه ی آشفته ش نگاه میکنم... با عصبانیت تو اتاق راه میره و از بس جلوم رژه رفت سرگیجه گرفتم... صبرم تموم میشه و میگم: چته؟ چرا اینجوری میکنی؟
ماکان که انگار منتظر یه تلنگر بود تا عصبانیتش رو سر یه نفر خالی کنه با داد بهم میگه: مگه بهت نگفتم دور و برش نگرد؟
با صدایی که توش تعجب موج میزنه میگم: حالت خوبه... چرا پرت و پلا میگی... اون وارد سالن شد... من هم تو سالن بودم... خواستم بیام تو اتاقم که بهم رسیدو نذاشت
میاد جلوم میشینه و با صدای ترسناکی میگه: چرا مچ دستت رو گرفته بود؟... چرا دستت رو از توی دستش بیرون نکشیدی؟
با اخم میگم: مگه وقتی تو مچ دستمو میگیری زورم بهت میرسه که الان انتظار داری زورم به اون خرس گنده برسه
یکم آرومتر میشه و میگه: میخواست چیکار کنه؟
-فکر کرد خونه نیستی... من هم هر چقدر با داد و بیداد حرف زدم خبری ازت نشد
با لحن آرومی میگه: حموم بودم اصلا هیچی نشنیدم... پس اقدس کجا بود؟
-اون بدبخت هم اومد کمک کنه اما کامیار سرش داد زد؟
ماکان: یعنی اون احمق باید همونجور ولت میکردو میرفت
-ماکان اینجوری نگو... خودم گفتم بره... کاری از دستش ساخته نبود
با داد میگه: جنابعالی خیلی غلط کردی؟ 
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه میاد روبروم زانو میزنه و چونمو با یه دستش میگیره و میگه: مگه بهت نگفته بودم تو کارام دخالت نکن... اون گریه و زاری چی بود راه انداختی... چرا باز خودت رو نخود هر آشی کردی؟... میدونی این دلسوزی های بیجات آخر کار دستت میده... اصلا نکنه با کامیار سر و سری داشتی که اقدس رو فرستادی بره... اگه کیارش هم نرسیده بود به ریش من میخندیدین و کلی حال میکردین
هلش میدم عقب و میخوام بلند شم که دوباره پرتم میکنه رو کاناپه و با داد میگه: جواب من رو بده... چرا داشتی واسه کامیار اشک میریختی؟
با داد میگم: خیلی بی شعوری... من میترسیدم بزنی بکشیش من تحمل اینو ندارم که کتک خوردن یه نفر رو جلوی چشمام ببینم... واقعا برات متاسفم
انگار از حرفاش پشیمون شده... تو چشماش شرمندگی رو میبینم ولی مثله همیشه مغرورتر از این حرفاست که بخواد عذرخواهی کنه... 
با عصبانیت از جام بلند میشمو به طرف در میرم اونم با خونسردی به طرف من میادو میگه: تقصیر خودته؟ ده هزار بار بهت گفتم اینقدر واسه این و اون دلسوزی نکن ولی تو میای جلوی من اشک میریزی که دست از کتک زدم کامیار بردارم
-برام مهم نیست در مورد من چی فکر میکنی... تو هم یه احمقی هستی مثله همون کامیار
با این حرفم عصبانی میشه با خشم چند قدم با قی مونده رو طی میکنه و خودش رو به من میرسونه و میگه: من اگه مثله کامیار بودم اون روز تو کلبه ولت نمیکردم... یه کاری نکن الان کاره نیمه تمومم رو تموم کنم
با اخم میگم: تو فقط و فقط من رو تهدید میکنی... من از این رفتارا خوشم نمیاد... تو حتی خودت هم نمیدونی چی میخوای؟ 
بعد از چند لحظه مکث ادامه میدم: در رو باز کن... خوشم نمیاد بقیه در موردم فکر بد کنند
بهت زده بهم نگاه میکنه... نمیدونم از چی اینقدر تعجب کرده... بعد از چند دقیقه به خودش میادو با جدیت به چشمام زل میزنه و میگه: کامیار میخواست چیکار کنه؟
از دستش کلافه شدم... دلم نمیخواد در این مورد توضیحی بهش بدم... نه از روی لجبازی... یه خورده خجالت میکشم... وقتی میبینه هیچی نمیگم با فریاد میگه: گفتم اون لعنتی میخواست چه غلطی بکنه؟
با عصبانیت دستشو لای موهاش فرو میکنه... فکر کنم هر وقت کلافه یا عصبانی باشه این کارو میکنه... از این حرکتش خوشم میاد... با این فکر اخمام میره تو هم... یعنی چی از این حرکتش خوشم میاد... سرمو تکون میدمو بهش نگاه میکنم اونم منتظر نگام میکنه... بعد از چند دقیقه وقتی میبینه چیزی نمیگم با خونسردی میگه: تا جواب سوالمو ندی در این اتاق باز نمیشه
با کلافگی میگم: چی میخوای بدونی... واقعا خیلی دلت میخواد از زبون من بشنوی... من که میدونم تا حالا پیش خودت هزار بار حدس زدی... باشه خودم بهت میگم... میخواست همون بلایی رو سرم بیاره که جنابعالی میخواستی تو کلبه سرم بیاری
هر لحظه بیشتر اخماش تو هم میره.... با فریاد میگه: چه طور جرات کرد؟
با عصبانیت کلید رو از جبیش در میاره و در رو باز میکنه... میخواد دوباره به سالن بره که به بازوش چنگ میزنمو میگم: تو رو خدا دست بردار..... حالا که چیزی نشده
ماکان با داد میگه: دیگه میخواستی چی بشه... من بهش تذکر دادم... من تا حالا فکر میکردم فقط به خاطر سیلی امروز میخواد تلافی کنه... اما الان موضوع فرق میکنه... هولم میده که به شدت به دیوار برخورد میکنم و بعد هم تعادلم رو از دست میدمو محکم به زمین برخورد میکنم... درد زیادی رو تو مچ دستم احساس میکنم... از شدت درد اشکم در میاد... ماکان تازه به خودش میادو به سرعت خودش رو به من میرسونه کنارم زانو میزنه
و با نگرانی میگه: روژان خوبی؟
با همه ی دردی که دارم ترجیح میدم جوابشو ندم... به زحمت از جام بلند میشم... میخواد کمکم کنه که اجازه نمیدم... اونم وقتی مقاومته من رو میبینه بغلم میکنه و میگه: همه ش لجبازی میکنی؟
همونجور که تو بغلش هستم منو به سمت اتاقم میبره و با آرنجش دستگیره در رو باز میکنه و با پا در رو هل میده... داخل اتاق میشه و من رو روی تخت میذاره... برمیگره در رو میبنده و بعد میاد کنارم میشینه و با مهربونی میگه: روژان بهم بگو کجات درد میکنه؟
نگامو ازش میگیرمو به دیوار نگاه میکنم... هیچی نمیگم... با عصبانیت صورتمو به طرف خودش میچرخونه و تو چشمام زل میزنه و میگه: گفتم بگو کجات درد میکنه؟
حوصله ی دردسر ندارم با بی تفاوتی میگم: مچ دستم
با نگرانی میگه: همونی که قبلا آسیب دیده
سری تکون میدم... مچ دستمو تو دستش میگیره که جیغم میره هوا
ماکان: خیلی درد داری؟
-اوهوم
نگاهی بهش میندازه و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه: خدا رو شکر چیزی نشده... به خاطر ضربه ای که بهش وارد شد احساس درد میکنی
میخواد بلند شه و از اتاق بیرون بره که مچ دستش رو میگیرم
با تعجب به طرفم برمیگرده میگه: چیزی شده؟
-کاری به کار کامیار نداشته باش
با اخم نگام میکنه و رو تخت میشینه و با جدیت میگه: روژان چرا اینجوری میکنی؟
-من که حالم خوبه... دلم نمیخواد به خاطر من کسی آسیب ببینه
ماکان: تو عمرم دختری مثله تو ندیدم... مگه الان نباید خوشحال باشی که من میخوام کامیار رو تنبیه کنم
-آخه با تنبیه کردن کامیار که چیزی درست نمیشه... فقط کینه اش از من بیشتر میشه
تو چشمام زل میزنه و میگه: بعضی موقع فکر میکنم واقعا یه فرشته ای
با شیطنت میگم: ااونو که واقعا هستم
از این تغییر حالتم خندش میگیره و میگه: کاریش ندارم... فقط مراقب خودت باش
سری تکون میدمو با لبخند میگم نگران نباش من خو....
حرف تو دهنم میمونه... تازه یاد حرف اقدس میفتم...« راستش دیروز سه نفری رفتن شهر... وقتی برگشتن خیلی ناراحت بودن»... لبخند از لبام محو میشه... ماکان که با دیدن حالتهای من نگران میشه با نگرانی میگه: روژان چت شده؟
با نگرانی میگم: ماکان سریع برو کیارش رو صدا کن
ماکان با نگرانی میگه: مگه چی شده؟
با التماس میگم: صداش کن... بهت میگم
با بی میلی سری تکون میده... از روی تخت بلند میشه واز اتاق خارج میشه
------------------------------
 
 
همین جور که منتظر برگشتن ماکان هستم... به این چند روز فکر میکنم... یه لبخند رو لبام میشینه... کی فکرشو میکرد ماکانی که همیشه ازش بد میگفتم تو این چند روز فرشته ی نجاتم بشه... هر چند خیلی اذیتم کرد ولی حس میکنم اونقدرا هم آدم بدی نیست... همیشه فکر میکردم ممکنه کیارش و ماهان اخلاقای بدشون رو کنار بذارن ولی ماکان هرگز.... اما حالا که فکر میکنم میبینم اشتباه میکردم... هر چند از زورگویی های ماکان کلافه شدم ولی باید بابت کمکهایی که بهم کرده حتما ازش تشکر کنم... با صدای کیارش به خودم میام
کیارش: روژان باهام کار داشتی؟
من که روی تخت دراز کشیده بودم... نیم خیز میشم که بشینم اما کیارش میگه: راحت باش... مسئله ای نیست
دوباره دراز میکشمو میگم: امروز که اومدم ویلا از اقدس خانم در مورد شماها پرسیدم... اقدس خانم گفت دیروز هر سه نفرتون با هم رفتین شهر ولی وقتی برگشتین ناراحت بودین... کیارش قرار بود کیهان به رزا زنگ بزنه... برای رزا اتفاقی افتاده؟
ماکان هم که تمام مدت داشت به حرفم گوش میداد با نگرانی به کیارش خیره میشه
کیارش که سعی میکنه خودش رو خونسرد نشون بده میگه: نه بابا... رزا سالمه سالمه.. یکی از دوستای ماهان تصادف کرده بود حال همه مون گرفته بود
نگاهی بهش میندازم ضایع هست داره دروغ میگه... معلومه خونسردیش تصنعیه...
با پوزخند میگم: بچه گیر آوردی... من با یه نگاه میتونم بفهمم طرفم داره بهم حقیقتو میگه یا نه؟... اصلا بگو ببینم کیهان کجاست؟ 
کیارش: با ماهان رفتن شهر یه خورده خرید کنند
روی تخت نیم خیز میشم و با داد میگم: کیارش بهم حقیقتو بگو من حوصله ی پرت و پلا شنیدن ندارم
ماکان خودشو بهم میرسونه و میگه: روژان آروم باش
-چه جوری آروم باشم... ضایعست داره بهم دروغ میگه
ماکان نگاهی به کیارش میندازه و میخواد چیزی بگه که نمیذارمو خودم ادامه میدم... از شدت نگرانی دستم میلرزه و قلبم تند تند میزنه... رو تخت میشینمو میگم: کیارش من تحملشو دارم... بهم بگو چی شده
کیارش: باور کن هیچ اتفاقی واسه رزا نیفتاده... قسم میخورم
یه خورده آرومتر میشمو میگم: پس بگو چی شده؟
با ناراحتی نگاهی به ماکان میندازه... ماکان هم نمیدونه چیکار کنه
-کیارش مجبورم نکن همین حالا راه بیفتم برم شهر... حتی شده پیاده همه ی راه رو برم میرم... تا حالا باید منو شناخته باشی اگه همین حالا بهم نگی چی شده مجبورم برم
وقتی میبینم حرفی نمیزنه به زحمت از تخت بلند میشمو به ماکان نگاهی میندازمو میگم: میشه لطف کنی سوئیچ ماشین رو بدی و گرنه باید راه زیادی رو پیاده برم
کیارش با ناباوری نگام میکنه... ماکان اول بهت زده نگام میکنه بعد با اخم برمیگرده طرف کیارش و میگه: بگو چی شده؟
کیارش: اما.....
ماکان با داد میگه: میگم بگو
کیارش با ناراحتی سری تکون میده و میگه: مادر حمید فوت شد
بهت زده به کیارش نگاه میکنم... باورم نمیشه... حتما دروغه... به کیارش نگاه میکنم... شاید آثار شوخی رو تو چهرش ببینم... ولی اون جدیه جدیه...
ماکان با نگرانی میگه: روژان حالت خوبه
نمیدونم چرا نمیتونم چیزی بگم... نفسم بالا نمیاد... حتی یه قطره اشک هم از چشام سرازیر نمیشه... اون زن خیلی جوون بود... برای رفتنش خیلی زود بود
کیارش با نگرانی میگه: ماکان حالش خیلی بده
ماکان با داد میگه: آخه اینجوری خبر میدن؟
دوباره صدام میکنه و میگه: روژان
بهت زده نگاش میکنم...
ماکان: روژان گریه کن... روژان... روژان یه چیزی بگو دختر
وقتی میبینه حالم هر لحظه بدتر میشه... دستاشو میبره بالا و یه سیلی به گوشم میزنه... با فرود اومدن سیلی تو صورتم اشکام هم سرازیر میشن
کیارش و ماکان هر دو نفسی از سر آسودگی میکشنو ماکان کنارم میشینه... 
ماکان رو به کیارش میگه: برو براش یه لیوان آب بیار
کیارش سری تکون میده و به سرعت از اتاق خارج میشه... از شدت گریه به هق هق افتادم
واسه اون زن خیلی زود بود... اون حالا حالاها باید زندگی میکرد... عمل که موفقیت آمیز بود پس چی شد؟... یعنی هاله بی مادر شد؟... حمید از همیشه تنهاتر شد... باورم نمیشه که سولماز واسه ی همیشه رفت
ماکان: روژان آروم باش
-چه جوری آروم باشم ماکان... چه جوری آروم باشم... اون زن فقط سی و خورده ای سن داشت شاید هم کمتر ولی رفت... میفهمی واسه ی همیشه رفت... بچه ی شش سالش یتیم شد... دو تا بچه بدون پدر بدون مادر تو این جامعه بی رحم چه جوری دووم بیارن
ماکان آروم منو تو بغل خودش میکشونه و میگه: آروم باش
میخوام از بغلش بیام بیرون که میگه: هیس... کارت ندارم... آروم باش... فقط نمیخوام تنهلت بذارم... چرا میخوای تنهایی با مشکلات مقابله کنی؟
منو محکم به خودش فشار میده و میگه: از روی هوس بغلت نکردم... امروز فقط میخوام دلداریت بدم... باور کن
و امروز چقدر نیاز به وجود یه نفر داشتم... اگه رزا اینجا بود صد در صد الان تو بغل رزا بودم... چقدر خوبه که درکم میکنه... قدر خوبه که میفهمی الان به یه آغوش نیاز دارم که بی هیچ چشم داشتی آرومم کنه... برای اولین بار فکر کردم چقدر از رفتار گذشته ام شرمنده ام... 
ماکان: برام حرف بزن... هر چی دوست داری بگو.... بگو تا آروم بشی
با هق هق میگم: من میخوام برگردم تهران... میخوام برم پیشه حمید... من نباید تنهاشون میذاشتم
ماکان با آرامش میگه: مطمئن باش خواهرت هیچ چیز براشون کم نذاشته... من مطمئنم وجوده تو هم هیچ چیزی رو تغییر نمیداد
-ولی میتونستم حمید رو آروم کنم... اون چطور میتونه تنهایی از پس مشکلات بربیاد
همونجور که تو بغلش هستم میگه: اون تنها نیست رزا کنارشه... مگه به رزا اعتماد نداری؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۲ عصر
میده... داخل اتاق میشه و من رو روی تخت میذاره... برمیگره در رو میبنده و بعد میاد کنارم میشینه و با مهربونی میگه: روژان بهم بگو کجات درد میکنه؟
نگامو ازش میگیرمو به دیوار نگاه میکنم... هیچی نمیگم... با عصبانیت صورتمو به طرف خودش میچرخونه و تو چشمام زل میزنه و میگه: گفتم بگو کجات درد میکنه؟
حوصله ی دردسر ندارم با بی تفاوتی میگم: مچ دستم
با نگرانی میگه: همونی که قبلا آسیب دیده
سری تکون میدم... مچ دستمو تو دستش میگیره که جیغم میره هوا
ماکان: خیلی درد داری؟
-اوهوم
نگاهی بهش میندازه و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه: خدا رو شکر چیزی نشده... به خاطر ضربه ای که بهش وارد شد احساس درد میکنی
میخواد بلند شه و از اتاق بیرون بره که مچ دستش رو میگیرم
با تعجب به طرفم برمیگرده میگه: چیزی شده؟
-کاری به کار کامیار نداشته باش
با اخم نگام میکنه و رو تخت میشینه و با جدیت میگه: روژان چرا اینجوری میکنی؟
-من که حالم خوبه... دلم نمیخواد به خاطر من کسی آسیب ببینه
ماکان: تو عمرم دختری مثله تو ندیدم... مگه الان نباید خوشحال باشی که من میخوام کامیار رو تنبیه کنم
-آخه با تنبیه کردن کامیار که چیزی درست نمیشه... فقط کینه اش از من بیشتر میشه
تو چشمام زل میزنه و میگه: بعضی موقع فکر میکنم واقعا یه فرشته ای
با شیطنت میگم: ااونو که واقعا هستم
از این تغییر حالتم خندش میگیره و میگه: کاریش ندارم... فقط مراقب خودت باش
سری تکون میدمو با لبخند میگم نگران نباش من خو....
حرف تو دهنم میمونه... تازه یاد حرف اقدس میفتم...« راستش دیروز سه نفری رفتن شهر... وقتی برگشتن خیلی ناراحت بودن»... لبخند از لبام محو میشه... ماکان که با دیدن حالتهای من نگران میشه با نگرانی میگه: روژان چت شده؟
با نگرانی میگم: ماکان سریع برو کیارش رو صدا کن
ماکان با نگرانی میگه: مگه چی شده؟
با التماس میگم: صداش کن... بهت میگم
با بی میلی سری تکون میده... از روی تخت بلند میشه واز اتاق خارج میشه
------------------------------
 
 
همین جور که منتظر برگشتن ماکان هستم... به این چند روز فکر میکنم... یه لبخند رو لبام میشینه... کی فکرشو میکرد ماکانی که همیشه ازش بد میگفتم تو این چند روز فرشته ی نجاتم بشه... هر چند خیلی اذیتم کرد ولی حس میکنم اونقدرا هم آدم بدی نیست... همیشه فکر میکردم ممکنه کیارش و ماهان اخلاقای بدشون رو کنار بذارن ولی ماکان هرگز.... اما حالا که فکر میکنم میبینم اشتباه میکردم... هر چند از زورگویی های ماکان کلافه شدم ولی باید بابت کمکهایی که بهم کرده حتما ازش تشکر کنم... با صدای کیارش به خودم میام
کیارش: روژان باهام کار داشتی؟
من که روی تخت دراز کشیده بودم... نیم خیز میشم که بشینم اما کیارش میگه: راحت باش... مسئله ای نیست
دوباره دراز میکشمو میگم: امروز که اومدم ویلا از اقدس خانم در مورد شماها پرسیدم... اقدس خانم گفت دیروز هر سه نفرتون با هم رفتین شهر ولی وقتی برگشتین ناراحت بودین... کیارش قرار بود کیهان به رزا زنگ بزنه... برای رزا اتفاقی افتاده؟
ماکان هم که تمام مدت داشت به حرفم گوش میداد با نگرانی به کیارش خیره میشه
کیارش که سعی میکنه خودش رو خونسرد نشون بده میگه: نه بابا... رزا سالمه سالمه.. یکی از دوستای ماهان تصادف کرده بود حال همه مون گرفته بود
نگاهی بهش میندازم ضایع هست داره دروغ میگه... معلومه خونسردیش تصنعیه...
با پوزخند میگم: بچه گیر آوردی... من با یه نگاه میتونم بفهمم طرفم داره بهم حقیقتو میگه یا نه؟... اصلا بگو ببینم کیهان کجاست؟ 
کیارش: با ماهان رفتن شهر یه خورده خرید کنند
روی تخت نیم خیز میشم و با داد میگم: کیارش بهم حقیقتو بگو من حوصله ی پرت و پلا شنیدن ندارم
ماکان خودشو بهم میرسونه و میگه: روژان آروم باش
-چه جوری آروم باشم... ضایعست داره بهم دروغ میگه
ماکان نگاهی به کیارش میندازه و میخواد چیزی بگه که نمیذارمو خودم ادامه میدم... از شدت نگرانی دستم میلرزه و قلبم تند تند میزنه... رو تخت میشینمو میگم: کیارش من تحملشو دارم... بهم بگو چی شده
کیارش: باور کن هیچ اتفاقی واسه رزا نیفتاده... قسم میخورم
یه خورده آرومتر میشمو میگم: پس بگو چی شده؟
با ناراحتی نگاهی به ماکان میندازه... ماکان هم نمیدونه چیکار کنه
-کیارش مجبورم نکن همین حالا راه بیفتم برم شهر... حتی شده پیاده همه ی راه رو برم میرم... تا حالا باید منو شناخته باشی اگه همین حالا بهم نگی چی شده مجبورم برم
وقتی میبینم حرفی نمیزنه به زحمت از تخت بلند میشمو به ماکان نگاهی میندازمو میگم: میشه لطف کنی سوئیچ ماشین رو بدی و گرنه باید راه زیادی رو پیاده برم
کیارش با ناباوری نگام میکنه... ماکان اول بهت زده نگام میکنه بعد با اخم برمیگرده طرف کیارش و میگه: بگو چی شده؟
کیارش: اما.....
ماکان با داد میگه: میگم بگو
کیارش با ناراحتی سری تکون میده و میگه: مادر حمید فوت شد
بهت زده به کیارش نگاه میکنم... باورم نمیشه... حتما دروغه... به کیارش نگاه میکنم... شاید آثار شوخی رو تو چهرش ببینم... ولی اون جدیه جدیه...
ماکان با نگرانی میگه: روژان حالت خوبه
نمیدونم چرا نمیتونم چیزی بگم... نفسم بالا نمیاد... حتی یه قطره اشک هم از چشام سرازیر نمیشه... اون زن خیلی جوون بود... برای رفتنش خیلی زود بود
کیارش با نگرانی میگه: ماکان حالش خیلی بده
ماکان با داد میگه: آخه اینجوری خبر میدن؟
دوباره صدام میکنه و میگه: روژان
بهت زده نگاش میکنم...
ماکان: روژان گریه کن... روژان... روژان یه چیزی بگو دختر
وقتی میبینه حالم هر لحظه بدتر میشه... دستاشو میبره بالا و یه سیلی به گوشم میزنه... با فرود اومدن سیلی تو صورتم اشکام هم سرازیر میشن
کیارش و ماکان هر دو نفسی از سر آسودگی میکشنو ماکان کنارم میشینه... 
ماکان رو به کیارش میگه: برو براش یه لیوان آب بیار
کیارش سری تکون میده و به سرعت از اتاق خارج میشه... از شدت گریه به هق هق افتادم
واسه اون زن خیلی زود بود... اون حالا حالاها باید زندگی میکرد... عمل که موفقیت آمیز بود پس چی شد؟... یعنی هاله بی مادر شد؟... حمید از همیشه تنهاتر شد... باورم نمیشه که سولماز واسه ی همیشه رفت
ماکان: روژان آروم باش
-چه جوری آروم باشم ماکان... چه جوری آروم باشم... اون زن فقط سی و خورده ای سن داشت شاید هم کمتر ولی رفت... میفهمی واسه ی همیشه رفت... بچه ی شش سالش یتیم شد... دو تا بچه بدون پدر بدون مادر تو این جامعه بی رحم چه جوری دووم بیارن
ماکان آروم منو تو بغل خودش میکشونه و میگه: آروم باش
میخوام از بغلش بیام بیرون که میگه: هیس... کارت ندارم... آروم باش... فقط نمیخوام تنهلت بذارم... چرا میخوای تنهایی با مشکلات مقابله کنی؟
منو محکم به خودش فشار میده و میگه: از روی هوس بغلت نکردم... امروز فقط میخوام دلداریت بدم... باور کن
و امروز چقدر نیاز به وجود یه نفر داشتم... اگه رزا اینجا بود صد در صد الان تو بغل رزا بودم... چقدر خوبه که درکم میکنه... قدر خوبه که میفهمی الان به یه آغوش نیاز دارم که بی هیچ چشم داشتی آرومم کنه... برای اولین بار فکر کردم چقدر از رفتار گذشته ام شرمنده ام... 
ماکان: برام حرف بزن... هر چی دوست داری بگو.... بگو تا آروم بشی
با هق هق میگم: من میخوام برگردم تهران... میخوام برم پیشه حمید... من نباید تنهاشون میذاشتم
ماکان با آرامش میگه: مطمئن باش خواهرت هیچ چیز براشون کم نذاشته... من مطمئنم وجوده تو هم هیچ چیزی رو تغییر نمیداد
-ولی میتونستم حمید رو آروم کنم... اون چطور میتونه تنهایی از پس مشکلات بربیاد
همونجور که تو بغلش هستم میگه: اون تنها نیست رزا کنارشه... مگه به رزا اعتماد نداری؟
-چرا اعتماد دارم... بیشتر از همه ی دنیا
ماکان: پس مطمئن باش همه ی اون کارایی که تو میخواستی برای حمید انجام بدی اون براش انجام داده
از بغلش میام بیرون... اون هم با آرامش نگام میکنه... اشکام بند اومده... حس میکنم آرومتر شدم... بهش نگاه میکنمو با خجالت میگم: ممنون که آرومم کردی
با لبخند نگام میکنه و چیزی نمیگه... با سرفه ی کیارش به خودمون میایم
ماکان با خونسردی میگه: رفتی آب بیاری یا بسازی؟
کیارش با شیطنت میگه: واسه تو که بد نشد
با خجالت جهت نگامو عوض میکنم... ماکان چشم غره ای به کیارش میره و میگه: ماهان و کیهان کجا رفتن
سریع به کیارش نگاه میکنمو میگم: ماکان راست میگه آخرش نگفتی ماهان و کیهان کجا رفتن
کیارش: دیروز که رفتیم شهر... کیهان هر چی برای رزا زنگ زد جواب نداد... اونم زنگ زد به پدرش که فهمید مادر حمید فوت شده و رزا هم برای اینکه حال و هوای حمید و هاله رو عوض کنه زودتر به سمت روستا حرکت کرده... اما مثله اینکه ماشین بین راه خراب میشه و بچه ها خودشونو با ماشین هایی که تو جاده رفت و آمد میکردن به نزدیک ترین شهر میرسونند و به پدر کیهان زنگ میزنن... قرار بود دیشب توی هتل بمونند و صبح برای خرابی ماشین یه فکری کنند... از اونجا که پدر کیهان میدونست رزا به کدوم هتل میره... اسم هتل رو به کیهان میده... کیهان هم شماره هتل رو به زحمت پیدا میکنه و بالاخره میتونه با رزا تماس بگیره... به رزا میگه که منتظرش بمونه تا خودش رو برسونه الان دیگه باید رسیده باشن چون اینجور که معلوم بود همین نزدیکی ها بودن... قرار بود دیشب حرکت کنند که فهمیدن تو جاده تصادف شده و جاده بسته شده... واسه ی همین امروز صبح زود حرکت میکنند
--------------------------------
با تموم شدن حرفای کیارش، ماکان میگه: پس تو اینجا چیکار میکنی؟
کیارش: بالاخره باید یکی میموند که خبرتون کنه؟
با تعجب نگاش میکنمو میگم: چرا ماهان رو فرستادی؟ 
کیارش سرشو با ناراحتی تکون میده و میگه: کیهان گفت ممکنه رزا با وجود من معذب بشه
ماکان: اشتباه کردی باید میرفتی... با اینجا نشستن که چیزی درست نمیشه
قیافه ی کیارش گرفته تر میشه... هر چند حوصله ی دلداری دادن به کسی رو ندارم اما میگم: خودت رو ناراحت نکن... وقتی رزا اومد فرصت زیادی داری واسه اینکه خودت رو نشون بدی... این بار من هم با رزا صحبت میکنم
کیارش: نه روژان... این دفعه همه چیز فرق داره... میخوام خودم همه ی تلاشم رو کنم... این روزا خیلی به حرفات فکر کردم... حالا میفهمم تو زندگی خیلی جاها اشتباه کردم
ماکان با تعجب نگاش میکنه و میگه: چی میگی کیارش؟
کیارش: ماکان وقتی برای دیدن رزا رفتم شرکت روژان رو دیدم... خیلی با هم حرف زدیم... اون موقع معنی حرفای روژان رو به خوبی درک نمیکردم... ولی وقتی ساعتها به حرفاش فکر کردم دیدم همه ی حرفاش درست بود... میدونی چرا اون روز که با شلاق به جون عباس و احمد افتادی نتونستم دووم بیارم... چون حرفای روژان تو گوشم میپیچید... با هر ضربه ای که تو به عباس وارد میکردی... یکی از حرفای روژان یادم میومد
با تعجب میگم: ولی تو که اصلا اونجا نبودی
با لبخند تلخی میگه: من و کیهان هم بودیم... اما اون روز برای اولین بار وقتی اشکای زن عباس رو دیدم از خودم متنفر شدم که همیشه با لذت به اون صحنه ها نگاه میکردم... وقتی دیدم ماکان دست از شلاق زدن برنمیداره جلو رفتمو خواستم جلوش رو بگیرم ولی راضی نشد و بدتر شلاقش زد...منم از جمعیت دور شدم... کیهان هم که تا حالا چنین صحنه هایی ندیده بود شوکه شده بود... واسه همین با من اومد
ته دلم میلرزه... باورم نمیشه این همون کیارشه... ماکان بهت زده از حرفای کیارش نگاهی به من میندازه و میگه: روژان تو با کیارش چی کار کردی؟
با مهربونی به کیارش نگاه میکنمو میگم: من کاری نکردم... فقط اشتباهاتش رو بهش نشون دادم... بقیه کارا با خودش بود
بعد خطاب به کیارش میگم: واسه ی شروع کارت عالی بود... فقط سعی کن همونی باشی که هستی.... اینو همیشه یادت باشه که واسه اشتباهات گذشته فرصت داری ولی با تکرار اشتباهات فرصتها از دست میرن
کیارش: همه سعیمو میکنم روژان... خیلی دلم میخواست به جای ماهان برم ولی با خودم گفتم شاید خودخواهی باشه که بخاطر دله خودم رزا رو ناراحت کنم
-تو خیلی مهربونی کیارش.... حتی اون روزایی که از دستت ناراحت بودم این رو میدونستم... من مطمئنم تو موفق میشی... 
کیارش: ممنون روژان... تو واقعا خواهر خوبی برام هستی... خیلی چیزا بهم یاد دادی... اوایل فکر میکردم یه دختر لوس و ننری که تو دنیا لنگه نداره اما کم کم شناختمت... توی بدترین شرایط هم تلافی نکردی... من فکر میکردم اگه رزا هم راضی بشه تو مخالف میمونی اما دیدم راضی کردن تو خیلی خیلی راحت تر از راضی کردن رزاهه... به حرفای طرف مقابلت گوش میدی، بعد فکر میکنی، بعد تصمیم میگیری، به راحتی به آدما فرصت میدی و با مهربونیه ذاتیت اونا رو میبخشی... فکر نکن موضوع کلبه رو نفهمیدم... درسته مطمئن نیستم ولی حسه ششم من میگه ماکان بیخودی تو رو به کلبه نبرد
ماکان با دهن باز میگه: کیارش
کیارش: میشناسمت... برای اینکه طرف مقابلت رو به زانو در بیاری هر کار میکنی... اما حس میکنم اینبار برعکس شده
با تعجب نگاشون میکنم: حرفای آخرش رو خوب درک نمیکنم
ماکان هم مات و مبهوت به کیارش نگاه میکنه 
کیارش با لبخند میگه: من میرم یه خورده استراحت کنم... ترجیح میدم سری به خونه بزنم... کامیار رو هم با خودم میبرم... ماهان و کیهان یا امشب یا فردا صبح همراه رزا و بقیه میرسن... من هم فردا صبح برمیگردم
بعد هم بدون توجه به قیافه ی بهت زده ی من و ماکان از اتاق خارج میشه... ماکان به خودش میادو میگه: روژان چرا با کیارش اینجوری میکنی؟ چرا داری اینقدر ضعیفش میکنی؟ واقعا آدم خودخواهی هستی
با لبخند میگم: ماکان تو اشتباه میکنی... من با کیارش کاری نمیکنم... این نیروی عشقه که اینقدر کیارش رو تغییر داده... من فقط راهنماییش کردم... بهتره تو دخالت نکنی... رزا مثله من راحت نمیبخشه
ماکان با اخم میگه: دیگه داری روتو زیاد میکنی
بی توجه به حرفش روی تخت دراز میکشمو به سولماز فکر میکنم... یاده اون لحظه ای میفتم که داشت به اتاق عمل میرفت... چقدر مهربون بود... توی لحظه های آخر که باهام حرف زد بچه هاشو به من سپرد... اشک تو چشمام جمع میشه
ماکان: چی شده روژان؟
-دارم به آینده فکر میکنم... به نظرت اگه رزا با کیارش ازدواج کنه کیارش همین جا زندگی میکنه؟
ماکان: به احتمال زیاد آره
آهی میکشمو میگم: خیلی تنها میشم
ماکان: خوب تو هم بیا همینجا زندگی کن
-درسته من خیلی زندگی رو آسون میگیرم... ولی باید به فکر شرکت هم باشم... اگه رزا ازدواج کنه کارای من سنگین تر میشه.... تازه الان مسئولیت حمید و هاله با منه
با اخم میگه: چه ربطی به تو داره؟
-مادرشون قبل از اینکه بره اتاق عمل اونا رو به من سپرد... هر چند اگه این کار رو هم نمیکرد باز تغییری در اصل قضیه ایجاد نمیشد... اونا نمیتونند تنها زندگی کنند... به احتمال زیاد اونا رو پیش خودم میبرم
ماکان: بالاخره چی؟... بالاخره که باید ازدواج کنی... اون موقع چیکار میکنی؟
-برام مهم نیست... شرایط من همینه... کسی که من رو میخواد باید هاله و حمید رو هم بخواد
ماکان: یعنی هیچ فامیلی ندارن؟
-نمیدونم شاید داشته باشند... ولی فکر نکنم قبولشون کنند
ماکان: چرا؟
رو تخت میشینمو میگم: ماکان تا حالا شده شب به خاطر نداشتن غذا گرسنه بخوابی؟
با تعجب نگام میکنه و میگه: یعنی چی؟
-تو به سوالم جواب بده
ماکان: بعضی موقع آره
-ولی صد در صد دلیلش این نبود که پول نداشتی... یا چیزی تو خونه واسه خوردن نبود... حتما یا حوصله ی غذا خوردن نداشتی... یا شاید هم غذا آماده نبود... یا اونقدر خسته بودی که خواب رو ترجیح میدادی یا هزار دلیل این چنینی... حرفمو قبول داری؟
سری تکون میده و میگه: ولی این چه ربطی به سوال من داره
-حالا برات میگم... حمید پدر نداره... ارث پدری هم نداره... پس اندازی هم نداره... فقط هم چهارده سالشه... شاید فامیلای زیادی داشته باشه ولی اگه میخواستن بهشون کمک کنند همون موقع که پدرش مرد بهشون کمک میکردن که یه پسر بچه از درسش نزنه و بره به خاطر پول تو خیابون کفش مردم رو واکس بزنه
ماکان زیر لب زمزمه میکنه: واکس
-صد در صد فامیلاشون هم به نون شبشون محتاجند... اگه خودت غذای شبت رو به زور تهیه میکردی راضی میشدی دو تا بچه ی دیگه هم بیاری تو خونوادت
ماکان سری تکون میده و میگه: معلومه که نه
-درسته... و فامیلای حمید هم اگه زندگیشون در سطح خونواده ی حمید باشند همینطور هستن... یا قبولشون نمیکنند یا اگه قبولشون کنند حمید و هاله زندگی خوبی نخواهند داشت... باید به سختی زندگیشون رو بگذرونند... حتی اگه تو فامیلشون آدمی باشه که پولدار باشه باز هم صلاح نمیدونم حمید و هاله رو به اون بسپرم
ماکان: اونوقت چرا؟
-چون اگه واقعا آدم خوبی بود زودتر از اینا به حمید کمک میکرد و مهمتر از همه ی اینا سولماز مادر بچه ها در آخرین لحظه اونا رو به من سپرد... همین نشون میده که کسی رو نداشته تا مراقب بچه ها باشه
ماکان متفکر میگه: خوب میتونی بفرستشون یتیم خونه
با اخم میگم: مگه خودم مردم... من هرگز چنین کاری نمیکنم... بچه ها خیلی اذیت میشن... اونا الان به محبت احتیاج دارن... یه بار این حرف رو جلوشون نزنی
یه جوری نگام میکنه و میگه: روژان تو چرا این جوری هستی؟ زیادی مهربونی... بعضی موقع دوست دارم بیرحم باشی... به کسی رحم نکنی... میترسم با این دلرحمی هات یه روزی آسیب ببینی
-ترجیح میدم آسیب ببینم تا اینکه به کسی آسیب برسونم
ماکان متفکر نگام میکنه و میگه: اگه رزا ازدواج کنه... میخوای با حمید و هاله زندگی کنی؟
-چه رزا ازدواج کنه چه رزا ازدواج نکنه میخوام با حمید و هاله زندگی کنم
ماکان: بعد از ازدواجت چی؟
-تا زمانی که حمید درسش رو بخونه باید با من زندگی کنه
ماکان: درسته حمید از تو کوچیکتره ولی باز 14 سالشه... هیچ مردی راضی نمیشه چنین شرایطی رو قبول کنه
با لبخند میگم: تو نگران نباش... خودم یکی رو خر میکنم
خندش میگیره و میگه: دیوونه... مثلا دوست پسرتما
با اخم میگم: تو نمیخوای تمومش کنی
با خنده میگه: نه تازه جدی تر هم شدم
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
با عصبانیت میگم: برو بیرون میخوام بخوابم
به سمت کاناپه میره... میشینه و میگه: راحت باش... من کاری به کارت ندارم
زیر لب میگم: بچه پررو
ماکان با شیطنت میگه: چی زیر لب زمزمه میکنی؟
براش زبون درازی میکنمو میگم: خصوصی بود
ماکان: اینجوریه؟
با شیطنت میگم: اوهوم
ماکان: باز که داری دختر بدی میشی؟
با مظلومیت میگم: دختر به این خوبی، خانمی، با فرهنگی، مهربونی، خوشگلی
ماکان میپره وسط حرفمو میگه: چه خبرته... این بی ریایی تو من رو کشته
-تو که هنوز زنده ای... راستی یادت باشه تو وصیت نامت ذکر کنی که به جای کفن تو رو با مایو تو قبر بذارن
خندش میگیره و میگه: دیوونه... آخه چرا؟
با جدیت میگم: از اونجایی که قراره جنابعالی تو مواد مذاب شنا کنی کفن یه خورده دست و پاگیره.. از الان بهت گفتم که آینده نگر باشی
با صدای بلند میخنده 
ولی من با همون جدیت ادامه میدم: از اونجایی هم که قراره تو اون دنیا آب جوش تو حلقت کنند بهتره از همین حالا تا میتونی آب یخ بخوری تا توی اون دنیا حسرت به دل نمونی... منم اگه دلم برات سوخت بعضی موقع از بهشت یه سری بهت میزنم... ولی اون آخر آخرا نمیاما ممکنه لباسام خراب بشه... همون اول اولای جهنم میام یه نگاهی بهم بندازی و دلت وا بشه بعد دوباره میرم
با شیطنت میگه: من که شنیدم تو جهنم دخترای خوشگلی پیدا میشن
یه خورده فکر میکنمو میگم: تا اونجایی که من شنیدم هر چی دختر تو جهنم پیدا میشه همه سیاه و سوخته و جزغاله شده هستن... زیاد به این حرفا توجه نکن... شایعه پراکنی زیاد میکنند... اگه دوست داشتی با همون جزغاله ها دوست شو... دستت به من که نمیرسه حداقل عقده ای نشی
ماکان: مگه تو رفتی و دیدی که این حرفا رو میزنی؟
با غرور میگم: خوبه دارم بهت میگم من یکی از فرشته های خوب خدا هستما... وقتی فرشته باشم از همه ی اینا خبر دارم دیگه
ماکان: حالا نمیشه یه پارتی بازی کنی من هم بیام پیشه خودت
-مگه دیوونه شدم... تو اگه بهشتی هم بودی برات پاپوش درست میکردم تا راهی جهنم بشی
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: آخه چرا؟
-اینم پرسیدن داره؟... چون تا میخواستم با چند از این مردای خوشگل بهشتی توی بهشت قدم بزنم میومدی و میگفتی تو دست دختر منی... بعد کلا بازار من کساد میشد... پس نتیجه میگیریم که تو جهنمی باشه به نفعه همه هست
ماکان از خنده رو کاناپه ولو میشه و میگه: اونجوری که فقط به نفع تو میشه
-رو حرف من حرف نزن... من فرشته ام... اگه تصمیمی میگیرم برای پیشرفت جوامع بشریه... تو که عقلت به این چیزا نمیرسه... تو برو از همین حالا مایو رو واسه اون دنیات آماده کن... مرگ خبر نمیکنه... شاید همین حالا که داشتی از این پله ها میرفتی پایین پات لرزید و از پله ها پرت شدی پایینو مردی... همه مون هم از دستت خلاص شدیم
با بهت نگام میکنه و میگه: بد نیست یه دور از جونی... یه خدای نکرده ای... یه چیزی بگیا
-این چیزا فقط حرفه... خدا که بخواد تو رو ببره میبره... به حرف من و تو گوش نمیده
ماکان: حقته یه کتک مفصل نوش جان کنی
-نه جون عمت... کتک رو بیخیال شو... تو عمرم اینقدر کتک نخورده بودم
ماکان: من اگه بتونم این زبونه تو رو کوتاه کنم... نیمی از این مردم رو راحت کردم
-نیمی از این مردم رو یا فقط خودت رو
ماکان سری تکون میده و با لبخند میگه: امان از دست تو
اینو میگه و از جاش بلند میشه
همونجور که داره از اتاق خارج میشه میگه: یه خورده استراحت کن... من هم برم از پایین چیزی بیارم بخوری
هنوز از اتاق بیرون نرفته که صداش میکنم... با تعجب به طرفم برمیگرده و میگه: کارم داری؟
-به اقدس خانم چیزی نگو
نگاهی با اخم بهم میکنه که میگم: خواهش میکنم چیزی بهش نگو
با اخم میگه: امان از دست تو
-ماکان
ماکان: کاریش ندارم... یه کوچولو سرش داد میزنم
با اخم میگم: ماکان
ماکان: باشه بابا... اصلا همین حالا میرم ازش تشکر میکنم راضی شدی؟
با مظلومیت نگاش میکنم شاید دلش به رحم بیاد
خندش میگیره و میگه اونجوری نگام نکن... هیچی نمیگم خیالت راحت شد؟
میخندمو میگم: دمت گرم 
با خنده سری تکون میده و از اتاق خارج میشه
----------
تا تنها میشم دوباره یاد سولماز میفتم دست خودم نیست... هر چی میخوام به چیزای دیگه فکر کنم نمیشه... دلم آتیش میگیره... ای کاش ماکان زودتر بیاد... تنهایی بدجور حالمو بد میکنه... دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم... سرمو بین دستام میگیرمو فشار میدم... خدایا چیکار کنم... به سقف زل میزنمو سعی میکنم به سولماز فکر نکنم... نمیدونم چقدر تو اون حالت موندم که با صدای نگران ماکان به خودم میام
ماکان: روژان چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
با تعجب نگاش میکنمو میگم من که گریه نمیکنم
ماکان با اخم میگه : بهتره یه دست به صورتت بکشی
با تعجب به صورتم دست میکشم و در کمال ناباوری میبینم صورتم خیسه خیسه... خودم هم نفهمیدم کی گریه کردم.. کی اشکام در اومد... آهی میکشمو میگم: خودم نفهمیدم کی اشکام در اومد
ماکان با ناراحتی گوشه ی تخت میشینه و میگه: روژان داری با خودت چیکار میکنی؟ مطمئن باش حکمتی تو کاره... تو که بیشتر از خدا نمیفهمی... خدا هم بد بنده هاش رو نمیخواد
-اما.......
ماکان:هیس.... دیگه اما و آخه نداره... بهتره یه چیز بخوری
با تموم شدن حرفش یه لیوان شربت با شیرینی رو به دستم میده و میگه: زودی اینا رو بخور تا ضعف نکردی
-باشه آقای گارسون
با حرف من چشماش گرد میشه و میگه: همه چیزی بهم نسبت داده بودی به جز این یکی
یه گاز بزرگ به شیرینیم میزنمو میگم: خوب اینم الان بهت نسبت دادم دیگه
ماکان: حیف که در وضعیت روحیه مناسبی نیستی وگرنه حالتو میگرفتم
پخی میزنم زیر خنده و میگم: یه جور میگی انگار اون موقع که در وضعیت روحی مناسبی بودم چیکار میکردی؟
ماکان لبخند به لب نگام میکنه و میگه: روژان این همه شیطنت رو از کی به ارث بودی؟
-باورت میشه خودم هم نمیدونم... پدر و مادر من آدم های جدی در عین حال مهربونی بودن... ولی شیطنت تو ذات هیچکدومشون نبود
ماکان: همیشه شماها رو تنها دیدم پس فامیلا و خونوادتون کجا هستن؟
-مادر من تو پرورشگاه بزرگ شد... تو این دنیا کسی رو نداره... وقتی در به در دنبال کار میگشت به شرکت بابام میره 
ماکان با لبخند میگه: لابد بابات هم یه دل نه صد دل عاشق مامانت میشه
خنده ای میکنمو میگم: نه دیگه اونجوری... عشق در نگاه اول تو کارشون نبود... مامان من یه قیافه ی معمولی داشت... بابای من بعد از یه مدت که مامانم به عنوان منشی براش کرد با اخلاق و رفتارش آشنا شد و فکر کرد بهش علاقه داره...بعدش هم از مامانم خواستگاری میکنه و مامان هم قبول میکنه... اما تو زندگی واقعا عاشق و شیدای همدیگه شدن... از اونجایی که مامانم تو زندگی به جز بابام هیچکس رو نداشت همه محبتش رو نثار بابام میکرد... مامانم خیلی مهربون بود خیلی خیلی زیاد... 
ماکان با مهربونی میگه: دقیقا مثله خودت
-نه اشتباه نکن... اگه مامانم رو میدیدی اصلا فکر نمیکردی یه انسان باشه... مثله فرشته ها بود... مظلومیت وسربزیری رزا دقیقا شبیه مامانمه... اگه بخوام شخصیت اخلاقی مامانم رو بهت نشون بدم از خیلی جهات مبتونم به رزا اشاره کنم... 
آهی میکشمو میگم: عجیب دلم براشون تنگ شده... ولی از یه جهت خوشحالم... اونم اینکه دو تاشون با هم رفتن... اگه یکیش میرفت اون یکیشون میموند... براش مرگ تدریجی بود
ماکان سری تکون میده و میگه: باهات موافقم
-میدونی مامانم نمیتونست باردار بشه ولی بابام هیچوقت ترکش نکرد 
ماکان با تعجب میگه: پس تو بچه ی کی هستی؟
با شیطنت میگم: بچه ی مامان و بابامم دیگه
ماکان میخواد چیزی بگه که میگم: میدونم چی میگی... منظورم از اینکه نمیتونست باردار بشه این بود که حامله میشد ولی بچه ها نمیموندن... به چند ماه که میکشید سقط میشدن
ماکان: پس بابات خیلی اذیت شد
-بابام به خاطر بچه اصلا ناراحت نبود... وجود مامانم براش کافی بود... شاید اوایل ازدواج فقط یه خونواده ی گرم و صمیمی میخواست... اما وقتی محبتهای مامانم رو دید اونقدر بهش وابسته شد که حتی اجازه نمیداد مامان خونه بمونه...
با لبخند میگم: مجبورش میکرد باهاش سر کار بره
میخنده و میگه: یعنی چی؟
-بعد از ازدواج هم مامان منشی بابام میمونه
ماکان: چه باحال 
-اره
ماکان: پس چی میشه تو به دنیا میای؟
-مامان و بابا واسه ی همیشه قید بچه دار شدن رو زده بودن... یه روز که میان تو روستا متوجه ی قاسم و ثریا میشن... قاسم هم که در نهایت بچه رو بهشون میفروشه...البته بابام به خاطر مامانم قبول کرد ولی بعدش اونم عاشق رزا شد... یه دو سالی میگذره و مامانم دوباره حالش بد میشه... میره آزمایش میده و میفهمه بارداره... بابام میگفت سقط کنه.... اما مامان قبول نمیکنه
ماکان با تعجب میگه: چرا بابات به مامانت میگفت بچه رو سقط کن
-آخه تا حد زیادی مطمئن بود من هم موندگار نیستم... فکرشو کن بعد از چند ماه یه زن حامله باشه بعد بچش سقط بشه خوب صد در صد هم از لحاظ جسمی هم از لحاظ روحی اون زن خیلی اذیت میشه
سری تکون میده و هیچی نمیگه
-ولی من موندم... دو دستی این دنیا رو چسبیدم و موندگار شدم
میخنده و هیچی نمیگه
ادامه میدم همیشه حس میکنم مامان و بابام خیلی خوشبخت بودن... هم همدیگه رو داشتن... هم رزا رو داشتن... 
ماکان با لبخند ادامه میده: و هم یه بچه که ثمره ی عشقشونه
میخندمو میگم: آره
ماکان: چرا تو اینقدر تخس و شیطونی ولی رزا اینقدر آروم و سربه زیره
با لبخند بهش نگاه میکنم... نگام پر از مهربونی میشه... همون کارایی رو میکنه که بعد از فوت مامان و بابا من برای رزا کردم... باهام حرف میزنه که ذهنم از ماجرای سولماز دور بشه... که توی تنهایی فکر نکنم... چقدر داره منو به خودش مدیون میکنه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۳ عصر
ماکان: روژان حالت خوبه؟
سری تکون میدمو میگم: خوبم... من از اول هم بچه ی شری بودم... نمیدونم چرا ولی هیچوقت آروم و قرار نداشتم ولی رزا بچه ی حرف گوش کن خونواده بود... کلا بچه مثبت خونواده... مامان و بابا هم با رزا خیلی راحت تر بودنو راحت باهاش کنار میومدن.. رزا هیچوقت رو حرفشون حرف نمیزد... اما من همیشه ساز مخالف میزدم... مامان و بابا که شیطنتامو میدیدن بدجور کلافه میشدن اما رزا خیلی وقتا هوامو داشت... وقتی از شیطنتام با خبر میشد دعوام میکرد ولی به مامان و بابا نمیگفت
ماکان: خونواده ی پدری چی؟
-مامان بزرگ و پدربزرگم قبل از به دنیا اومدنم فوت شدن... یه عمو دارم که اونم بعد از فوت شدن پدر و مادرش از ایران رفت... با بقیه فامیلای دور هم رفت و آمد آنچنانی نداریم... با تنها کسی که رفت و آمد میکنیم دوست صمیمی بابامه... که این روزنامه هم پسرشه
ماکان با تعجب میگه: روزنامه؟
-اوهوم... کیهانو میگم دیگه
با صدای بلند میخنده و میگه: تو دیگه کی هستی
بعد از چند دقیقه که خنده هاش تموم میشه میگه: تو مدرسه و دانشگاه هم اینقدر شیطون بودی؟
-اوف..... تا دلت بخواد... همه از دستم ذله بودن... تو مدرسه که نصف سال رو اخراج بودم
با چشمای گرد شده نگام میکنه و میگه: پس چه جوری به اینجا رسیدی؟
با خنده میگم: هویجوری
مردد مپرسه: هیچوقت هیچ پسری تو زندگیت نبود... نامزدی... یا پسری که خونوادت بخوان باهاش ازدواج کنی
با خنده میگم: نامزد که نداشتم... ولی چند باری چند تا خواستگار اومد که تا پاشون به خونه میرسید فرار رو به قرار ترجیح میدادن... یکیش همون علیرضا که رزا برات تعریف کرد
خنده ای میکنه و میگه: مگه بعد از علیرضا باز هم خونوادت راضی شدن کسی به خواستگاریت بیاد
-نه... ولی قبلش که یه خورده کوتاه میومدم اجازه میدادن
ماکان: اونا رو چه جوری رد میکردی؟
-دور از چشم مامان و بابا... ولی وقتی ماجرای علیرضا رو شنیدم دیگه خیلی عصبی بودم واسه ی اولین بار جلوی چشمشون اون همه بلا سر علیرضا آوردم... میدونستم اگه این بار هم کوتاه بیام... پدر و مادرم دیگه دست بردار نیستن... هر دفعه میگفتن این اخریه اگه نپسندیدی دیگه کسی رو راه نمیدیم اما دفعه ی بعد دوباره همینو میگفتن
ماکان: چرا مامان و بابات اینقدر اصرار داشتن که ازدواج کنی... رزا که ازت بزرگتر بود
-رزا بچه ی سر به زیری بود، واسه ی همین تو همه چیز بهش اعتماد داشتن... من خیلی جاها زیر آبی میرفتم... خیلی شیطنتا میکردم... بیشتر اوقات نمیگفتم ولی اونا بالاخره میفهمیدن... میخواستن شوهرم بدن شاید آدم بشم
میخنده و میگه: مطمئنی بچه ی سرراهی نیستی... رزا که بیشتر به خونوادت شباهت داره تا تو؟
با صدای بلند میخندمو میگم: باور میکنی هزار بار این حرفو بهشون میزدم... ولی اونا میخندیدنو میگفتن امان از دست تو
با لبخند نگام میکنه و میگه: هیچوقت تو عمرم دختری مثله تو ندیدم مهربونیه تو با این همه لجبازی و شیطنت خیلی برام جالبه
-من کلا موجوده جالبی هستم... بعد از این مدت تازه کشف کردی؟
با خنده میگه: تو این دنیا فکر نکنم هیچکس از پس زبون تو بربیاد
با لبخند میگم: اشتباه فکر میکنی... یکی از دوستام دقیقا مثله خودمه... البته از لحاظ رفتاری خیلی با هم فرق میکنیم اما از لحاظ شیطنت همپای هم هستیم... بهترین دوست منه
ماکان: پس باید موجوده جالبی باشه
-اوهوم... داره با رزا میاد
ماکان: پس همین دوستته
-آره... راستی تو یه خورده از خودت بگو؟ این دهنم خسته شد از بس حرفیدم
با شیطنت میگه: تو که همیشه اینقدر حرف میزنی
-نه دیگه تا این حد
ماکان میخنده و میگه: پدر و مادر من یه ازدواج از پیش تعیین شده داشتن که ثمره ی ازدواجشون من و ماهان بودیم... من یه سال از ماهان بزرگترم
با تعجب میگم: من فکر میکردم یه چهار پنج سالی از ماهان بزرگتر باشی... آخه خیلی باهم فرق دارین
ماکان: شاید چون من مسئولیتام زیادتره... واسه همین جدی تر هستم... خودت هم با خواهرت خیلی فرق داری
-اوهوم... داشتی میگفتی
ماکان: من همیشه زندگی معمولی و آرومی داشتم... تو دوران کودکی و نوجوانی هم همیشه با ماهان و کیارش بودیم... دو تا عمو... یه خاله... یه عمه و دو تا دایی دارم... خونواده ی کیارش رو که دیدی... 
با پوزخند میگم: با خان دایی و دختر دایی جنابعالی هم دیداری داشتم
ماکان: روژان بهتره زیاد سر به سر دائیم نذاری
-من کاری به کار کسی ندارم... اونا هستن که بهم زور میگن من هم نمیتونم زیر بار حرف زور برم
با گفتن این حرف خمیازه ای میکشم که ماکان میگه: یه خورده استراحت کن
سری تکون میدمو میگم: ممنون بابت امروز... خیلی کمکم کردی
ماکان: من کاری نکردم
با لبخند میگم: خودمو خودت خوب میدونیم که چرا اومدی اینجا تا من تنها نباشم
با لبخند میگه: کاری نکردم... بهتره استراحت کنی
با این حرف از جاش بلند میشه و به سمت در حرکت میکنه... من هم چشمامو میبندمو کم کم به خواب میرم
-------------------------
*********************
&& ماکان&&
از اتاق روژان خارج میشه و به سمت اتاق خودش میره... لبخندی رو لباش میشینه... حالا دیگه مطمئنه کسی تو زندگی روژان نیست... از این بابت خیالش راحته راحت میشه... احساس آرامش عجیبی میکنه... همینجور که به سمت اتاقش میره یاد کامیار میفته...با یادآوری امروز اخماش تو هم میره... به در اتاقش میرسه... در رو باز میکنه و میره داخل... فکرشم که میکنه ممکن بود کامیار چه بلایی سر روژان بیاره عصبانی میشه... در رو میبنده و با خودسش فکر میکنه اگه کامیار به روژان دست میزد... صد در صد میکشتش... نه سلطان براش مهم بود نه هیچکس دیگه... تحمل اینکه دست کسی به غیر از خودش به روژان بخوره براش خیلی سخته... رو تختش میشینه و سرشو بین دستاش میگیره... با یادآوری اینکه رزا امروز فردا میرسه دلش میگیره... با اومدن رزا، روژان هم به ویلای خودشون میره... دوری از روژان براش خیلی سخته... با اینکه روژان دو بار دیگه هم به روستا اومده بود... ولی فقط زبون درازی رو توجهش رو جل کرده بود... اما الان حس میکنه همه چیز تغییر کرده... اتفاقای اخیر باعث شد بیشتر با احساساتش آشنا بشه
زیر لب زمزمه میکنه: چه جوری نگهش دارم؟
تو عمرش اینقدر درمونده نشده بود... همیشه هر چیزی رو که میخواست به راحتی به دست میاورد... اما الان هیچ راهی رو جلوی خودش نمیبینه... حس میکنه به بن بست رسیده... از خودش میپرسه: یعنی عاشقشم؟
با عصبانیت از رروی تخت بلند میشه و با اعصابی داغون تو اتاق راه میره و زیر لب زمزمه میکنه: دیونه شدی... معلومه که نه... تو عاشقش نیستی... تو عاشقش نیستی... تو عاشقش..........
با ناامیدی به دیوار تکیه میده و آهسته تر از همیشه میگه: هستی
آهی میکشه و سر میخوره پایین... رو زمین میشینه... به رو بروش خیره میشه... با خودش میگه: بیخودی دارم خودم رو گول میزنم... سلطان هم فهمید... کیارش هم زود فهمید... اما خودم بیخودی انکار میکنم...
با عصبانیت به موهاش چنگ میزنه و با خودش میگه: مگه قرار نبود رامش کنی... مگه قرار نبود گرفتارش کنی... مگه قرار نبود آدمش کنی... پس چی شد همه اون حرفا... مگه قرار نبود زبونش رو کوتاه کنی... مگه قرار نبود ادبش کنی... پس چرا هیچی اونجور که باید پیش نرفت
نفس عمیقی میکشه و با خودش فکر میکنه: روژان چی داره که بقیه دخترا ندارن؟... دخترای اطراف از روژان زیباتر و خوش هیکل تر هستن... همیشه به حرفاش گوش میدن... از دستوراش اطاعت میکنند... بی چون و چرا خودشن رو در اختیارش میذارن
خودش به خودش جواب میده: روژان همیشه خودش بود... اما دخترای اطراف فقط و فقط تظاهر میکردن.. همه شون از من میترسیدن پشت سرم حرف میزدن ولی جلوم تعریف و تمجید میکردن... تمام مدت من رو به خاطر پول و ثروتم میخواستن... دستیابی به همه شون راحت بود... اما فرشته کوچولوی من بی ریای بی ریاهه... هیچوقت سعی نکرد منو به خودش جذب کنه... واسه همینه که جذبش شدم
با لبخند میگه: چه زود شد فرشته کوچولوی من
به حرفای روژان فکر میکنه... به عشقی که پدر روژان به مادرش داشت... زیر لب زمزمه میکنه: اگه مادر روژان هم اینقدر مهربون بود اون همه عشق حقش بود
یاد مادر خودش میفته... همیشه به فکر تفریح های خودش بود.... پدرش هم همیشه به فکر زیاد کردن مال و منال بود... امروز که روژان از زندگی پدر و مادرش براش تعریف میکرد دوست داشت خودش هم چنین خونواده ای داشته باشه... 
زیر لب زمزمه میکنه: حق با کیارشه... 
کیارش وقتی عاشق رزا شده بود بهش گفته بود: ماکان من عاشق رزا شدم... من ممکنه همه چیز تو زندگی داشته باشم اما هیچوقت عشق و محبت رو تو زندگیم تجربه نکردم... شاید ما خیلی چیزا داشته باشیم اما خونواده هامون بیشتر از ما به ثروتشون اهمیت میدن
اون روز به این حرف کیارش خندیده بود اما الان درکش میکرد... الان معنی حرفای کیارش رو میفهمید...
از روی زمین بلند میشه و روی تخت دراز میکشه...با لبخند به سقف نگاه میکنه و میگه: محاله از دستش بدم... به هر قیمتی شده به دستش میارم... الان دیگه میدونم روژان رو واسه ی چی میخوام
با خودش فکر میکنه دوست دارم بچه هام مثله روژان باشن... شیطون و با انرژی... پاک و بی ریا... مهربون و صادق
ولی با یادآوری سرسختی روژان لبخند رو لباش خشک میشه و با خودش میگه: چه جوری روژان رو ماله خودم کنم؟ چه جوری؟
یاد حمید و هاله میفته... آه از نهادش بلند میشه... حرفای روژان تو گوشش میپیچه...« تا زمانی که حمید درسش رو بخونه باید با من زندگی کنه».... آهی میکشه و با ناامیدی چشماش رو میبنده و به آینده ی نامعلوم خودش و روژان فکر میکنه
*****************
 
با صدای یه نفر از خواب بیدار میشم اقدس رو بالای سرم میبینم... سریع روی تخت میشینمو میگم: چی شده اقدس خانم
با مهربونی میگه: خواهرتون اومده... ارباب گفتن صداتون کنم
سری تکون میدمو میگم: ممنون... الان میام... اقدس خانم شما برید به کاراتون برسین
اقدس:بله خانم
با لبخند نگاش میکنم که از اتاق خارج میشه... سر و وضعم رو مرتب میکنمو با سرعت از اتاق خارج میشم... از پله ها پایین میرمو خودم رو به سالن میرسونم... با دیدن حمید و هاله که با مظلومیت رو مبل نشستن اشکم در میاد... حمید تا من رو میبینه از جاش بلند میشه و به طرفم میاد... من هم به سمتش میرمو بغلش میکنمو میگم: حمید آخه چی شد؟
اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه میگه: آجی خیلی سخت بود... خیلی 
هاله هم به طرفمون میاد و میگه: خاله، داداشی میگه مامانمون رفته تو آسمونا
حمید از بغلم در میادو به هاله نگاهی میندازه و بعد هم از سالن خارج میشه و به سمت حیاط میره... کیهان هم با ناراحتی به مسیر رفته شده حمید نگاهی میندازه و آهی میکشه... بعد هم پشت سرش راه میفته و به دنبالش میره
رزا و مریم با چشمای خیس منو نگاه میکنند... ماهان با ناراحتی به من خیره شدن... ماکان هم با نگرانی نظاره گر این ماجراست... اشکامو پاک میکنمو جلوی هاله زانو میزنمو میگم: هاله ای، داداشی راست میگه... مامانی رفته تو آسمونا
هاله: یعنی دیگه نمیاد پیشم... من خیلی دلم براش تنگ شده
خیلی سعی میکنم جلوی خودم رو بگیرم ولی موفق نمیشم... اشک تو چشمام جمع میشه... با بغض میگم: مامانی هم دلش برات تنگ میشه... اما مامانی نمیتونه بیاد پیشت... رفته یه جای خوب
هاله: منو میبری اونجا
اون رو از بغلم بیرون میارمو میگم: همه ی آدما یه روزی میرن اونجا... فقط باید دختر خوبی باشه 
هاله: ما کی میریم؟
-ما باید کارای ناتمومی که داریم تموم کنیم... یه عالمه کارای خوب خوب کنیم تا بتونیم به اونجا بریم
هاله: یعنی مامانی هم کارای خوب خوب کرد؟
من چه مرگم شده؟... الان باید قوی باشم... الان باید برای این بچه ها تکیه گاه باشم... الان وقت گریه نیست... همه ی سعیمو میکنم تا لبخندی بزنم... اشکامو پاک میکنمو با لبخند میگم: آره خانم خانما... میدونی مامانی میتونه همه ی کارات رو ببینه؟
با ذوق میگه: واقعا؟
-آره گلم
با خنده ادامه میدم... اگه یه عالمه کارای خوب خوب کنی هم مامانی رو خوشحال میکنی و هم بعد از یه مدت طولانی میری پیش مامانی
ذوقش ازبین میره و با ناراحتی میگه: چرا طولانی؟
-آخه اگه زود بری پیش مامانی باید برگردی... ولی اگه کارای خوب بیشتری انجام بدی و دیرتر بری... واسه همیشه همونجا میمونی
دوباره به ذوق و شوق میگه: برای همیشه ی همیشه
-اوهوم... از همین حالا باید همه ی سعیتو کنی که اونجور باشی که مامانی دوست داشت... تا مامانی رو خوشحال کنی
هاله: ولی من که مامان ندارم
با اخم میگم: کی گفته تو مامان نداری؟
هاله: هاجر دختر همسایه گفت... تو که مامانت مرده دیگه مامان نداری
-عزیزم تو هم مثله بقیه مامان داری... فقط مامانت کنارت نیست... اون رفته پیشه خدا
هاله: چرا مامانی رفته پیش خدا؟
-آخه خدا آدمایی رو که دوست داره پیش خودش میبره
هاله: خدا چه آدمایی رو دوست داره
-آدمایی که یه عالمه کارای خوب خوب بکنن
هاله: اگه من قول بدم یه عالمه کارای خوب خوب بکنم خدا من رو هم میبره پیشه خودش
مریم طاقت نمیاره و خودش رو تو بغل رزا میندازه و میزنه زیر گریه... اشکهای رزا هم صورتش رو خیس کرده... 
هاله با تعجب به مریم نگاه میکنه و میگه: خاله روژان چی شده؟
با لبخند میگم: چیزی نشده گلم... خاله مریم مثله تو دلش واسه مامانش تنگ شده... 
هاله: مگه مامان خاله مریم هم رفته پیشه خدا؟
-نه گلم... ولی خاله مریم اولین باره از مامانش دور شده، اومده مسافرت واسه همین گریه میکنه
هاله با دلسوزی میگه: اخیش... طفلکی
بعد برمیگرده طرف مریم و مبگه: خاله مریم گریه نکن... ببین مامان منم پیشم نیست
مریم به سختی میخواد جلوی خودش رو بگیره ولی زیاد هم موفق نیست...یه لبخند غمگین میزنمو میگم: خانم خانما نظرت در مورد یه عصرونه ی خوشمزه چیه؟
سریع به طرفم بر میگرده و با خنده میگه: وای موافقم... خیلی گشنمه
از این تغییر ناگهانیش لبخندم پررنگتر میشه
-پس بریم آشپزخونه تا یه چیز بدم بخوری... 
میخنده و میگه خاله شیرینی هم بهم میدی
-وای آره... چرا که نه... اصلا نظرت چیه با هم مسابقه بدیم هر کی زودتر شیرینیشو خورد برنده هست
با ذوق و شوق میپره و میگه موافقم... نگام به ماهان میفته که با مهربونی نگام میکنند... ماکان هم لبخند میزنه... مریم و رزا هم آرومتر شدن... دست هاله میگیرمو ببا هم به سمت آشپزخونه میریم...از اقدس خانم میخوام که دو تا دونه شیرینی با شربت بیاره... که اقدس خانم زحمتشو میکشه... بعد از مسابقه ای که با هم میدیم و من از قصد میبازم... هاله رو به اتاق میبرم تا بخوابونم... حس میکنم خیلی خسته شده... بعد از اینکه براش یه قصه تعریف میکنم....خیلی زود به خواب میره و من هم از اتاق خارج میشم تا زودتر خودم رو به بقیه برسونمو از اتفاقات اخیر باخبر بشم
---------------------
با سرعت خودم رو به سالن میرسونم که میبینم همه به جز حمید و کیهان تو سالن نشستن... 
-سلام
همه جوابمو میدنو رزا و مریم هم از جاشون بلند میشن... هر دو تاشون رو به نوبت بغل میکنمو کنارشون میشینم
-حمید و کیهان کجان؟
ماکان: نگران نباش... رفتم بهشون سر زدم... کیهان داره با حمید حرف میزنه تا یکم آروم بگیره
آهی میکشمو میگم: ضربه ی سختی بود
رزا: خیلی سخت بود... مجبور شدم واسه ی مریم زنگ بزنم... همون روز که میری فرداش سولماز حالش بد میشه
-اما دکتر که گفت حالش خوبه
رزا سری تکون میده و میگه: حالش خوب بود... به خاطر یه شوک عصبی اینجوری شد... استرس و نگرانی براش سم بود.... ساعت ملاقات یه نفر میادو داد بیداد راه میندازه و میگه: تو این همه پول داشتی بعد قرض شوهرتو نمیدادی... تا آخر هفته ی دیگه فرصت داری همه پول رو کامل بدی وگرنه ازت شکایت میکنمو از این حرفا
از عصبانیت فریاد میزنم: پس تو اونجا چیکار میکردی؟
رزا اشک تو چشماش جمع میشه 
ماکان با نگرانی میگه: روژان آروم باش
رزا با چشمای اشکی میگه: حمید با غذای بیرون مسموم شده بود دکتر براش سرم نوشته بود... من هم دیدم سولماز خوابه و کسی هم واسه ی ملاقات نداره پیش حمید موندم تا تنها نباشه
-پس این ماجراها رو از کجا فهمیدی؟
پرستارا واسم تعریف کردن... بعدش حال سولماز بد میشه و دکتر بالای سرش میاد... من و حمید وقتی میرسیم دکتر توی اتاق بالای سر سولماز بود... ما پشت در منتظر بودیم که دکتر بیاد و بگه مشکلی نیست... اما در کمال ناباوری دکتر با ناراحتی اومد بیرونو گفت متاسفم... هیچکدوممون باورمون نمیشد... بعد واسه عمو زنگ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۳ عصر
زدمو عمو هم همه ی کارا رو انجام داد... دلداری حمید و هاله خیلی سخت بود... من اصلا تو این زمینه تجربه ای نداشتم... همیشه تو بهم دلداری میدادی و من آروم میشدم تو اون لحظه ها یاد مریم میفتمو واسش زنگ میزنم... که مریم با شنیدن ماجرا خودشو میرسونه و خیلی کمکم میکنه
نگاهی به مریم میندازمو با قدردانی نگاش میکنم... اونم لبخند غمگینی میزنه....آهی میکشمو میگم: هنوز باورم نمیشه... نباید تنهات میذاشتم... تنهایی خیلی برات سخت بود
رزا آهی میکشه و میگه: خودم اینجوری خواستم... پیشنهاد من بود
-هیچکدوم فکر نمیکردیم یه از خدا بیخبری از راه برسه و همه چیز رو خراب کنه
رزا هم سری تکون میده
-راستی حمید و هاله خونواده ای دارن؟
یه پوزخند میزنه و میگه: بهتره اسمشون رو نیاری... یه عمو داره که روز خاکسپاری سولماز دیدمشو فهمیدم همون کسی بود که اومده بیمارستان
با عصبانیت میگم: اونجا اومده بود چه غلطی کنه؟
رزا: به گوشش رسیده بود که یه نفر داره به سولماز کمک میکنه خودشو رسوند تا پولشو وصول کنه
آهی میکشمو میگم: در مورد حمید و هاله چیزی نگفت؟
ماکان نگاه کنجکاوی به رزا میندازه... رزا آهی میکشه و میگه: گفت من دو تا نون خور اضافه نمیخوام
آه از نهادم بلند میشه... ماکان با تعجب میگه: یعنی هیچ کس دیگه ای رو ندارن؟
رزا: تو این چند روز اینطور فهمیدم که فامیل نزدیک دیگه ای ندارن... فامیلای دورشون هم که اصلا تو خاکسپاری نیومدن چه برسه بخوان به فکر حمید و هاله باشن... تنها فامیل نزدیکشون همین عموشون بود
-ایکاش همین عمو رو هم نداشتن
ماهان نگاهی بهم میندازه و میگه: پس باید به بهزیستی بسپریشون
اخمام تو هم میره و مریم هم با داد میگه: چـــــی؟
ماهان: چرا اینجوری نگام میکنید؟
ماکان پوزخندی میزنه و میگه: تو این خانمای فداکار رو نمیشناسی؟... میخوان خودشون از بچه ها مراقبت کنند
ماهان بهت زده نگامون میکنه و میگه: مثله اینکه عقلتون رو از دست دادین
با خشم میگم: مشکلش چیه؟
ماهان: سرتاپاش مشکله
مریم با اخم میگه: شما یه موردش رو بگو
ماهان: شما خودتون هنوز به مراقبت دارین
-نه بابا... راست میگی... ما نمیدونستیم... زودی برو شیرخشکمون رو بگیر بیار... از گشنگی ضعف کردم
ماکان خندش میگیره و ماهان میخواد چیزی بگه
ماهان: اما..........
مریم با خشم میگه: تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید... ما تصمیم میگیریم چیکار کنیم
ماهان دستاشو به علامت تسلیم بالا میاره و میگه: چرا میزنید... اصلا هر کار دوست دارین بکنید
مریم نگاشو از ماهان میگیره و میگه: روژان اصلا خودت رو ناراحت نکن... میتونی رو کمک من و مامان و بابا حساب کنی... وقتی به مامان و بابا گفتم اونا هم همین حرفو زدن
مریم یهو ساکت میشه... همونجور که من رو نگاه میکنه کم کم اخماش تو هم میره
رزا با تعجب میگه: مریم چی شده؟ چرا ساکت شدی؟
مریم با اخم میگه: رزا یه نگاهی به صورت روژان بنداز
رزا نگاهی بهم میکنه و میگه: خب
مریم با خشم میگه: گوشه ی لبش رو میگم
رزا هم با دیدن گوشه ی لبم با داد میگه: روژان اینجا چه اتفاقی افتاد؟
مریم نگاه خشمگینی به ماهان و ماکان میندازه و به من میگه: روژان چی شده؟
-فکر بد نکنید... اینجا همه چیز در صلح و صفا بود... تو روستا دعوا کردم
رزا: یعنی چی؟
با ناراحتی میگم: یه کتک مفصل از عباس و احمد و قاسم و سلمان نوش جان کردم
مریم با اخمهای تو هم رفته میگه: روژان مثله بچه ی آدم حرف بزن بفهمیم چی میگی
ماکان وقتی میبینه رزا و مریم کلافه شدن به حرف میاد که مریم و رزا با ناراحتی به ماجرا گوش میدن
رزا سرشو بین دستاش میگیره و میگه: روژان شرمندتم... بخاطر من خیلی اذیت شدی
همه با ناراحتی به رزا خیره شدیم... من و مریم نگاهی بهم میندازیم... یه چشمک براش میزنم که جو سنگین سالن رو تغییر بده... ماهان و ماکان هم متوجه چشمک من شدن ولی چیزی نفهمیدن
مریم متوجه حرفم میشه و میگه: رزا واسه چی غصه میخوری؟
یه قطره اشک از چشمای رزا سرازیر میشه و میگه: هیچوقت خودم رو نمیبخشم... ما خیلی خوشبخت بودیم من نباید دنبال پدر و مادرم میگشتم از وقتی پیداشون کردم فقط و فقط برای خودمو رزا مشکل درست شد... الان خواهرم کتک خورده جلوم نشسته و من هیچ کاری نمیتونم کنم
---------------------
 
مریم با صدای بلند میخنده که باعث میشه همه با تعجب نگاش کنند... اما من میدونم که الان میخواد مسیر صحبت رو عوض کنه
رزا با تعجب میگه: چرا میخندی
مریم با خنده میگه: دختره دیوونه... تو واسه ی روژان گریه میکنی... این که همینجوری ناقص هست... یکی دو تا بیشتر کتک بخوره چیزی ازش کم نمیشه
رزا میخواد چیزی بگه که من ادامه حرف رو میگیرمو به رزا اجازه صحبت نمیدم
-چی واسه ی خودت بلغور میکنی... من ناقصم؟... از جام بلند میشمو میگم من و نگاه کن خوشگل، سالم، خوش هیکل، عاقل... بهتره بری یه عینک واسه چشمات جور کنی... کلا کور شدی رفت
مریم با خونسردی میگه: من با این چشمای کورم نقصتو دارم میبینم
با اخم میگم: خوبه خودت میگی با چشمای کورت... واسه همینه که اشتباه میبینی... اصلا یه سوال مگه با چشمای کور هم میشه جایی رو دید
مریم: آره، نقصه جنابعالی رو
- من کجام ناقصه؟
مریم: اشاره ای به مخش میکنه و میگه اینجات
با شیطنت میگم: اونجایی که تو داری اشاره میکنه مغز خودته گلم
با اخم میگه: روژان منظورم مغز تو بود
-نه دیگه... خودتو لو دادی
مریم با جیغ بلند میشه و میگه: روژان
ماهان و ماکان به حرکتای ما میخندن... رزا هم همه چیز رو فراموش کرده با خنده نگام میکنه
-جونم خانمی؟
مریم: میکشمت
-اول دیه رو بده... خرجش کنم بعد بکش
مریم: من تو رو بکشم همه یه پولی هم بهم میدن
-کجا میخوای اون پول رو بخوری... اگه منو بکشی که اعدامت میکنن
مریم: تو نگران نباش من اگه تو رو بکشم همه یه دعایی هم به جونم میکنند... هیچ کس برای اعدام من اقدامی نمیکنه
-مریـــــــــــم
مریم: کوفت، همیشه حقیقت تلخه
رزا از دستمون کلافه میشه و میگه: آروم بگیرین
-نه رزا بذار حالشو بگیرم
مریم: برو بچه... مامانت صدات میکنه
رزا: مریم
مریم مظلوم به رزا نگاه میکنه و میگه: رزا......
رزا: اونجوری نگام نکن... میدونم لنگه ی روژانی گول نمیخورم... رو مبل بشینو حرف هم نزن
ماکان و ماهان با خنده به بحث ما نگاه میکنند
زبونمو برای مریم در میارمو میگم: برو پستونکت رو بخور بچه
رزا با اخم میگه: روژان تو هم خفه شو . سرجات بشین
مریم ریز ریز میخنده و من هم با اخم میرم کنارش میشینم و آهسته میگم:کوفت
مریم:درد
-زهرمار
مریم: زهر عقرب
-زهر مار افعی
مریم: زهر مار کبری
رزا: باز دارین چی بهم میگین؟
مریم با لبخند نصنعی میگه: رزاجون داریم ابراز علاقه میکنیم
با شیطنت میگم: مگه همجنس بازیم
جیغ مریم میره هوا و من هم به سرعت از جام بلند میشمو به سمت رزا میرمو کنارش میشینم
مریم: بچه پررو
با شیطنت میگم: خودتی
رزا سری تکون میده و میگه: از دست شما دو تا... برام اعصاب نذاشتین
ماهان: مریم خانم، دوست رزا هستن؟
مریم با بدجنسی میگه: پ نه پ بی افشم
ماکان پخی میزنه زیر خنده... ماهان با دهن باز به مریم نگاه میکنه که رزا میگه: اونجوری نگاش نکن، لنگه ی روژانه... اینجور که من از دوستاشون شنیدم تو دانشگاه هم هیچ کس از دستشون در امون نبود
ماهان نگاهی به تیپ ساده ی مریم میندازه... همین الان هم چادر رو سرشه... بعد با تعجب میگه: اصلا به قیافشون نمیخوره
رزا: گول ظاهرش رو نخور... فقط کافیه که با یکی چپ بیفته با همدستی همین روژان دمار از روزگار طرف درمیاره
ماهان با ناباوری میگه: نـــــــــه
مریم با مظلومیت میگه: روژان من واقعا اینجوریم؟
-نه گلم... تو و شیطنت از محالاته... فقط یه خورده به خودم رفتی
مریم با اخم میگه: روژان
ماهان و ماکان میخندن
ماهان با کنجکاوی میگه: تو دانشگاه چیکار میکردین؟
من و مریم همزمان جواب میدیم: درس میخوندیم
بعد نگامون بهم میفته و پخی میزنیم زیر خنده
بقیه هم به خنده میفتن
------------------
ماهان: چه شیطنتایی میکردین؟
مریم: کار زیادی نمیکردیم فقط چند تا شیطنت کوچولو
-آره بابا... ما دانشگاه میرفتیم درس بخونیم نمیرفتیم که شیطنت کنیم
رزا: چقدر هم که تو درس میخوندی
بعد رو به ماهان و ماکان برمیگرده و میگه: یه دونه هم جزوه نداره... همه ی جزوه هاش کپی شده بودن... خودش هیچی نمینوشت موقع امتحان از بچه ها کپی میگرفت... حتی شده بود کتاب رو هم کپی کنه... بهش که میگفتی خوب کتاب بخر جواب میداد اگه کتاب بخرم باید علامت بزنم حوصله ندارم...همه ش تو کلاس هنزفری میذاشت گوشش... 
تا اینو میگه مریم به خنده میفته و میگه: یه روز تو کلاس بودیم روژان تو گوشش هنزفری گذاشته بودو داشت با لبخند به پای تخته نگاه میکرد... درسش خیلی سخت بود... همه از استاد ناراضی بودن... استاد واسه ی خودش توضیح میدادو رد میشد... تنها کسی که سر کلاسش لبخند به لب داشت روژان بود... استاد هر چی میگفت روژان سرشو به نشونه ی مثبت تکون میداد... تا اینکه یکی از بچه ها میگه استاد این قسمتو دوباره توضیح بدین... استاد عصبانی میشه و میگه: اقا یعنی چی؟ 
به روژان اشاره میکنه و میگه ایشون دانشجو هستن شما هم دانشجو هستین... چطور ایشون سر کلاس میفهمن ولی شماها نمیفهمین... بچه ها به مسیری که استاد نشون داده بود نگاه میکنند با دیدن روژان کل کلاس از خنده منفجر میشه... همه دیگه روژان رو میشناختن
خودم هم از یادآوری اون روزا خندم میگیره و میگم: تازه امتحان میان ترم نگرفتو گفت براساس شناختی که از بچه ها دارم نمره میانترمو میدم
مریم با اخم میگه: و تنها کسی که نمره ی کامل رو گرفت همین خانم بود
ماهان و ماکان با تعجب نگامون میکنند
ماکان: تو اصلا سر کلاس درس میخوندی؟
-من دانشجوی با فرهنگی هستم سرکلاس فقط گوش میدادم
مریم: البته به همه چیز به جز درس
-مهم عمل گوش دادن بود که صورت میگرفت
ماهان: پس چه جوری قبول میشدی
-شب امتحانی بودم
رزا: به راحتی میتونست با بالاترین نمره ها قبول بشه ولی حتی سر امتحان هم دست از مسخره بازی برنمیداشت
ماکان: چطور؟
رزا: یه بار رفت امتحان بده یه درس سه واحدی بود...به اکثر درسای سه واحدی 120 دقیقه وقت میدن... من و مامان خونه بودیم دیدیم روژان برگشت... مامان گفت هنوز 50 دقیقه هم نگذشته که تو رفتی... کی رفتی... کی نشستی... کی نوشتی... کی برگشتی... روژان با کمال خونسردی گفت زودی رفتم زودی نشستم زودی نوشتم زودی برگشتم
یاد اون روز که میفتم خندم میگیره و میگم: بد کاری کردم بیخود دستم رو خسته نکردم
رزا با اخم نگام میکنه و میگه: دختره ی خل و چل شش تا سوال اول رو مینویسه چهار تا سوال آخر رو حل نمیکنه
ماکان با تعجب میگه: آخه چرا؟
مریم با خنده میگه: این خانم نه تنها سر درس خوندن تنبل بود... سر جواب دادن سوالا هم تنبلی میکرد... اگه حوصلش نمیکشید فقط در حد قبولی مینوشت
-شبش اونقدر درس خونده بودم خسته بودم دیگه سر امتحان حوصله ی نوشتن نداشتم
ماکان: چند شدی؟
-ده
ماکان: یعنی افتادی؟
-نه بابا... دانشگاه آزاد با ده قبولی
ماهان: واقعا دیوونه ای
مریم: از این دیوونگی ها زیادکرده
ماهان: باز هم بوده؟
مریم: تا دلت بخواد سر درس زبان تخصصی که ریسک بزرگی کرد... فقط میتونم بگم شانس آورد
ماهان: مگه چیکار کرد؟
-کلاس زبان تخصصی در دو ساعت مختلف برگزار میشد من و روژان ساعت 9 کلاس داشتیم... یه کلاس دیگه هم بود ساعت 11 تشکیل میشد... استاد گفته بود هر جلسه باید درس جلسه ی بعد رو ترجمه کنید... همین فعالیت کلاسی 5 نمره داشت... این خانم هم از تنبلی اومد با استاد صحبت کرد هر جلسه ساعت 11 بیاد... استاد هم مخالفتی نکرد... چون ساعت 11 خلوت تر هم بود... من هم به ناچار باهاش ساعت 11 میرفتم... ما هر جلسه زودتر میرفتیم که خانم از کلاسای قبلی ترجمه بگیره و بیاد سر کلاس بعد همون رو بخونه... اینجوری پنج نمره رو گرفت... استاد سر کلاس 4 تا پاراگراف مهم رو مشخص کردو گفت اینا نسبت به بقیه مهم تر هستن اینا رو بیشتر بخونید... موقع امتحان زنگ زدم بهش میگم چی خوندی؟ میگه من که 5 نمره رو گرفتم اون چهار تا پاراگراف هم میخونم ایشاله 6 نمره دیگه هم حاصل میشه
ماهان با ناباری میگه: محاله؟
با خونسردی میگم: کجاش محاله... تازه من 11 شدم... یعنی 6 نمره گرفتم
مریم: اون ترم برای اولین بار معدلش نوزده و خورده ای شده بود... اما امتحان آخر رو گند زدو معدلش به هجده و خورده ای کشید
رزا با پوزخند میگه: اونم اگه بابا بهش قول ماشین نداده بود نمیخوند... تو چه ساده ای دختر
مریم با تاسف سری تکون میده و میگه: هر وقت موقع امتحان براش زنگ میزدم میگفتم چیکار میکنی... میگفت رمان میخونم... یه بار از صبح تا ساعت 12 ده بار براش زنگ زدم و میگفتم چیکار میکنی؟ خانم میگفت رمان میخونم... آخرین بار که بهش زنگ زدم گفتم اون رمان لعنتی تموم نشد... با کمال خونسردی میگه: چرا اون یکی تموم شد... یکی دیگه رو شروع کردم
ماهان و ماکان و رزا خندشون میگیره و مریم هم از خنده ی اونا میخنده( اینو همین جا بهتون بگم که اینا خاطرات و تجربه های گرانبهای خودمه)
با یادآوری اون لحظه ها لبخند به لبم میاد... عجب روزایی بود
-----------------
 
ماهان: دختر تو دیگه کی هستی؟
-عجب دوره زمونه ای شده... تو جوونی مردم آلزایمر میگیرن... 
بعد برمیگردم سمت ماکانو میگم این داداشت رو به یه دکتر نشون بده... یهو دیدی فردا از خواب بیدار شد گفت من کیم... اینجا کجاست.. چرا منو دزدیدین
مریم: از بیکاری زیاده خواهر
با طعنه ادامه میده: اینقدر مردم مفت خوردن... مفت گشتن... از خوشی زیاد آلزایمر گرفتن
-راست میگی مریمی؟
با شیطنت میگه: شک نکن
-مریمی من و تو باید فعالیتامون رو گسترش بدیم من نمیخوام آیندم شبیه اینا بشه
رزا: لازم نکرده فعالیتتون رو گسترش بدین... هنوز کاری نکردین همه از دستتون کلافه هستن... وای به حال اینکه بخواین کاری هم کنید
من و مریم با هم میگیم: رزا
رزا: کوفت... هر دو تاتون ساکت باشین
بعد برمیگرده سمت منو میگه: از مامانم خبری نداری؟
با مظلومیت نگاش میکنم
با نگرانی میگه: روژان بلایی سر مامانم اومده؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۴ عصر
به نشونه ی نه سرمو تکون میدم
رزا با اخم میگه: پس چرا چیزی نمیگی؟
با دست اشاره میکنم تو گفتی ساکت بشم... هیچی نمیفهمه... نگاهی به ماهان و ماکان میندازه و میگه: این چرا اینجوری میکنه؟
اونا هم با تعجب شونه ای بالا میندازن... به مریم نگاه میکنه و مریم این چشه؟ مریم هم مثله من با دست اشاره میکنه
با این کار مریم ماهان و ماکان میزنن زیر خنده و رزا با عصبانیت میگه: منو گیر آوردین
-خودت میگی ساکت باشین
رزا: من میگم چرت و پرت نگو... منظورم این نیست خفه خون بگیری
-یه دور از جونی... چیزی... عجب بی ادبی شدی رزا...خوبه فقط چند روز نبودم... همنشینی با مریم اثرات منفی خودشو داره نشون میده
مریم: من این چند روز داشتم اثرات منفی تو رو از بین میبردم 
-مریم فقط میتونم بگم گند زدی... اونایی که از بین بردی اثرات مثبت بود... اثرات منفی خودت هم به رزا منتقل کردی... چه جوری اینو دوباره مثله قبلش کنم
مریم: گم شو... 
رزا میپره وسط بحثمونو میگه: کمتر مزخرف بگین... روژان با تو هم از حال مامان بگو
-رزایی حرفا میزنیا... من تو روستا پیدام بشه کتک میخورم تو میگی از مامانت بگم ولی فکر کنم حالش خوب باشه چون وقتی یه بار سوسن رو دیدم چیزی در مورد ثریا نگفت... اگه حال ثریا بد بود لابد بهم میگفت
رزا: حال سوسن خوب بود؟
نمیدونم واقعیت رو بهش بگم یا نه... ماکان فقط در مورد کتک خوردن من گفته بود... نگاهی به ماهان و ماکان میکنم اونا هم با ناراحتی نگامون میکنند...
رزا که سکوت من رو میبینه میگه: روژان چرا ساکتی؟ باز شوخیت گرفته؟
-رزا راستش قاسم وقتی میفهمه که سوسن با من حرف زده اون رو کتک میزنه... سوسن راهی درمونگاه میشه
رزا با داد میگه: چــــی؟
-تازه این همه ماجرا نیست؟
رزا با ناراحتی میگه: مگه باز هم اتفاقی افتاده؟
سری تکون میدمو میگم قاسم میخواست سوسن رو به زور شوهر بده
اشک تو چشمای رزا جمع میشه و میگه: بیچاره سوسن
رزا رو بغل میکنمو میگم: نگران نباش با کمک ماکان ازدواج رو کنسل کردیم
سریع از بغل من میاد بیرونو میگه: واقعا؟
-اوهوم
لبخندی به لباش میشینه و میگه: خدا رو شکر 
-رزا ولی من نگرانم.... این قاسم بدجور داره اذیت میکنه
رزا متفکر میگه: میگی چیکار کنیم؟
ماهان: فکر نمیکنید بهتره این قاسم یه تنبیه درست و حسابی بشه
رزا: پس مادرم چی میشه؟
ماکان متفکر میگه: از علاقه تو نسبت به مادرت داره سواستفاده میکنه
مریم: عجب آدم کثیفیه
رزا: دلم برای مادرم تنگ شده... اما با این اتفاقایی که افتاده نمیدونم چیکار باید کنم
ماکان: شماها تا وقتی که با ما باشین قاسم بهتون کاری نداره؟
رزا: اما به مادر و خواهرم که آسیب میرسونه
ماهان سری به نشنونه ی موافقت تکون میده و میگه: اختیار زن و بچش با خودشه
ماکان با خشم میگه: قاسم بدجور داره اذیت میکنه... نمیتونم هیچ کاری نکنم؟
رزا: اما........
ماکان با خشم میگه: اگه بخوام همین جور آروم بشینمو هیچی نگم سواستفاده میکنند... چند روز پیش سلمان به خودش جرات داد دوباره رو روژان دست بلند کنه اگه من نرسیده بودم خواهرت دوباره کتک میخورد
رزا سریع به طرف من برمیگرده و میگه: روژان پس چرا چیزی نمیگی؟
با ناراحتی میگم: با گفتن این حرفا چیزی درست نمیشه... پس دلیلی نداره که بیخودی ناراحتت کنم
رزا با جدیت به ماکان نگاه میکنه و میگه: هر کاری که صلاح میدونید انجام بدین... فقط هوای مادر و خواهرم رو داشته باشین... خیلی نگرانشون هستم
ماکان: خیالت راحت
رزا هنوز خشم ماکان رو اونجور که باید ندیده... تا میام حرف بزنم ماکان میگه: روژان این بار دخالت نکن
-اما...
ماهان: نترس... اینبار با کتک و شلاق حرفمون رو پیش نمیبریم
نگاهی به ماکان میندازم تا چشمای نگران من رو میبینه لبخند میزنه و میگه: قول میدم... فردا صبح به روستا میرم تا تکلیف همه چیز رو روشن کنم
-----------------
 
-پس منم میام تا خیالم راحت باشه
رزا با خجالت میگه: میشه منم بیام یه سر به مادرم بزنم
ماکان: باشه... ولی روژان حق نداری تو کارم دخالت کنی
-به شرطی که کتک کاری تو کار نباشه
ماکان: امان از دست تو... گفتم که نیست... هر چند دلم میخواد تلافی خیلی چیزا رو سر قاسم در بیارم 
-کیهان و حمید چرا پیداشون نیست
ماهان: میرم ببینم کجا رفتن؟
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
رزا: روژان کار ویلا به کجا رسید؟
-همه چیز آماده ست ولی این چند روز اینقدر کارا قاطی پاتی شد ویلا رو تمیز نکردیم
رزا: عیبی نداره الان میریم همه چیز رو درست میکنیم
ماکان: لازم نیست خودتون رو خسته کنید... بهتره الان همین جا استراحت کنید... حتی اگه الان به ویلا هم برید چیزی برای خوردن پیدا نمیشه... فردا دو نفر رو میفرستم ویلاتون رو سروسامون بدن
رزا: پس فردا موقع برگشت از روستا یکم خرید میکنیم
سری تکون میدمو میگم: باشه... این چند روز که من مزاحمشون بودم... این یه شب هم روش
ماکان: این حرفا چیه... مراحمی
-خودم میدونم... تعارف کردم تو چرا جدی گرفتی
همه با حرف من میخندن و ماهان داخل سالن میشه و میگه جعفر گفت رفتن اطراف یه خورده قدم بزنند
رزا سری تکون میده و میگه: من هم برم به هاله یه سر بزنم... شاید بیدار شده باشه... اینجا احساس غریبی میکنه
با لبخند نگاش میکنم که از جاش بلند میشه و میگه: همون اتاق قبلیه؟
-آره
باشه ای میگه و ازمون دور میشه... تو سالن فقط من و مریم روی مبل نشستیم ماکان و ماهان هم روبرومون نشستن...
ماهان با لبخند میگه: مریم خانم راحت باشین... اینجا غریبه نیست چادرتون رو بردارین
پخی میزنم زیر خنده و میگم: پس شما دو تا چی هستین؟
مریم هم میخنده و میگه: همینو بگو
ماکان با لبخند و ماهان باشیطنت میگه: کی بود میگفت ماهان تو از خودمونی
-من میگفتم... مریم که نمیگفت
ماهان: خوب وقتی مریم خانم باهات اومد یعنی حالا همه خودمونی هستیم دیگه
مریم با لبخند میگه: خودمونی بودن مسئله رو حل نمیکنه... شما نامحرم هستین پس من باید خودم رو از شما بپوشونم
ماهان: من به خاطر خودتون گفتم بالاخره گرمتون میشه
مریم: من راحته راحتم... شما نگرانه بنده نباشین
ماکان: شما ازدواج کردین؟
مریم لبخند غمگینی میزنه و میگه: ازدواج نه... ولی نامزد دارم
ماهان که میخواست چیزی بگه ساکت میشه
با ناراحتی میگم: من که میگم کارت حماقته
ماکان و ماهان با تعجب نگامون میکنند و مریم با ناراحتی میگه: دیگه واسه ی این حرفا خیلی دیر شده 
من هم دیگه ادامه نمیدم ولی با یادآوری نامزدی مریم بدجور عصبی میشم... نفسمو با حرص بیرون میدمو سعی میکنم با ملایمت حرف بزنم
-مریمی برو یه خورده استراحت کن... من تا قبل از اینکه شما بیاین خواب بودم
مریم هم که هم از یادآوری نامزدی ناراحته هم خستگی از سر و روش میباره از جاش بلند میشه... میخوام بلند شم که ماکان اقدس خانم رو صدا میکنه و بهش میگه راه رو به مریم نشون بده... میخوام همراه مریم برم که مریم اجازه نمیده و میگه: روژان راحت باش... اقدس خانم راه رو بهم نشون میده
باشه ای میگمو راحت رو مبل میشینم... مریم هم با اقدس از ما دور میشه... با ناراحتی به رو به رو خیره میشمو به مریم فکر میکنم... بیچاره مریم... چقدر سخته که کسی رو دوست نداشته باشی ولی بخوای یه عمر تحملش کنی.... با صدای ماهان به خودم میام
ماهان: روژان
با ناراحتی میگم: هوم؟
ماهان: چرا گفتی نامزدی مریم حماقته؟
ماکان هم با کنجکاوی بهم خیره میشه... با ناراحتی میگم: چون مریم راضی به این وصلت نبود
ماهان: پس چرا قبول کرد؟
-از کوچیکی نشون کرده ی هم بودن... دختر عمو... پسر عمو
ماهان: چرا بهم نزد؟
-همیشه به خونوادش میگفت مخالفم اما خونوادش قبول نمیکردن... تا اینکه چند ماه پیش حال پدرش بد میشه و راهی بیمارستان میشه... اونجا میفهمن که چند تا از رگهای قلبش گرفته و هرگونه استرس براش سمه... برای اینکه حال پدرش بدتر نشه قبول میکنه... تا چند ماه دیگه میخوان ازدواج کنند
ماهان با ناراحتی میگه: اینجوری که زندگی براش سخت میشه
-خودش میگه شاید تو زندگی بهش علاقه مند شدم
ماکان با پوزخند میگه: این همه سال باهم رفت و آمد داشتن هیچ احساسی بهش پیدا نکرده بعد میخواد تو زندگی بهش علاقه مند بشه... به اون نمیگن عشق و علاقه بهش میگن عادت
-میگی چیکار کنم... از بس گفتمو گوش نکرد خسته شدم... نمیذاره با خونوادش هم حرف بزنم
ماهان: پسرعموش بهش علاقه داره؟
-اون هیچ مخالفتی با ازدواج نکرد حالا نمیدونم از روی علاقه هست یا چیز دیگه... ولی من از پسره خیلی بدم میاد... اون هم از من خوشش نمیاد... بارها جلوی خودم به مریم گفته خوشم نمیاد با این دختره بگردی... اصلا شعور نداره که حداقل جلوی من این حرف رو نزنه... خونواده ی مریم چون خونوادم رو میشناسن با رفت و آمد مریم با من مشکلی ندارن اگه با خونوادم آشنایی نداشتن تا حالا هزار بار شایان دوستی من و مریم رو بهم زده بود... 
ماهان: چرا باهات مشکل داره؟
با پوزخند میگم: به خاطر ظاهرم... کلا خیلی از رفتاراش بدم میاد... نه به خاطر اینکه با من مشکل داره دلیل اینکه ازش خوشم نمیاد رفتار کردارهای زشته خودشه... یه بار که آبروریزی شد یکی از پسرای دانشگاه داشت از مریم جزوه میگرفت که آقا سر میرسه و دعوا راه میندازه... که چرا مزاحم نامزدم شدی... بعد هم دست مریمو میگیره و با خودش میبره... من هم ککه اونجا بودم مجبور میشم کلی از پسره معذرت خواهی کنم... بالاخره همه میدونند من دوست مریم هستم و من هم وقتی که این اتفاق رخ داد کنار مریم بودم... مریم که فرداش میاد دانشگاه با شرمندگی از پسره عذرخواهی میکنه... پسره بدبخت چیزی نمیگه ولی بعد از اون از یه فرسنگی ما هم رد نمیشه
ماکان: صد در صد در آینده به مشکل برمیخورن
ماهان آروم و متفکر از جاش بلند میشه و میگه: میرم دنبال کیهان و حمید بگردم... خیلی دیر کردن
بعد هم منتظر حرفی از جانب من و ماکان نمیشه و زود از سالن خارج میشه
ماکان با تعجب میگه: این پسره چش شد؟
شونه هامو به نشونه ی ندونستن بالا میندازمو چیزی نمیگم
--------------------
 
ماکان: مطمئنی فردا میخوای باهام بیای؟
-اوهوم
ماکان: روژان اگه بیای و دخالت بیجا بکنی من میدونمو تو
با اخم میگم: تو اگه تا حد مرگ کسی رو کتک نزنی من کاری به کارت ندارم
با خشم میگه: آخرم اون زبون تو کوتاه نشد
خندم میگیره و اونم با عصبانیت نفسش رو بیرون میده... یاد داماد عباس میفتم... اون روز شنیده بودم که شوهر منیر رو هم از کار بیکار کرده... دلم میخواد بهش بگم اجازه بده اون بدبخت سرکارش برگرده ولی میترسم دوباره عصبانی بشه... اما دل رو میزنم به دریا و با مظلومیت میگم: ماکان
با اخم میگه: هوم؟
-یه چیز بگم عصبانی نمیشی؟
از لحن مظلوم من خندش میگیره و میگه: از کی جنابعالی نگران اعصاب من شدی
-نگران اعصاب تو نشدم نگرانه خودمم که از اینی که هستم ناقص تر نشم
با صدای بلند میخنده و میگه: نه خوشم اومد... مثله اینکه کم کم داری به قدرت من پی میبری
-باز بهت رو دادم پررو شدی
با اخم میگه: نیست که جنابعالی کمرو تشریف داری؟
-پس چی؟ فکر کردی همه مثه خودت پررو هستن
یه لبخند رو لبش میاد که سریع اون لبخند رو از لباش پاک میکنه و با اخم ساختگی میگه: مثله اینکه جنابعالی میخواستی یه چیزی بگی
-اوهوم... راستش میخواستم بگم میشه داماد عباس رو سر کار برگردونی
با داد میگه: چــــــــی؟
-هیس... چه خبرته... مریم و رزا صدات رو میشنون
ماکان با عصبانیت نگام میکنه صداش رو پایین تر میاره و میگه: جنابعالی چی گفتی؟
یکم صداش ترسناک شده... ته دلم یه خورده ازش میترسم... اما سعی میکنم خونسرد باشم
با خونسردی تصنعی میگم: گفتم داماد عباس رو برگردون سرکارش... کاری که عباس و احمد کردن به دامادشون ربطی نداره... منیر و معصومه همیشه هوای من رو داشتن
ماکان: هوای جنابعالی رو داشته باشن دلیل نمیشه که من کوتاه بیام... کسی که جرات میکنه هر چرت و پرتی رو تو روستا در مورد من پخش کنه جزاش بدتر از اینه... همه ی خونواده رو میسوزونم من به یه نفر کار ندارم من اگه بخوام نابود کنم همه ی خونواده رو نابود میکنم
با خشم میگم: اگه این طوره رزا هم جز خونواده ی قاسمه... من هم جز خونواده رزام... پس باید ما رو هم باید مجازات کنی
از جاش بلند میشه و به سمتم میاد به بازوم چنگ میزنه و من رو از سالن خارج میکنه... به سمت حیاط میره... از حیاط میگذره و به پشت ساختمون میره و بازوم رو ول میکنه و با صدای بلند میگه: روژان داری پاتو از گلیمت درازتر میکنی... خوشم نمیاد تو این کارا دخالت کنی
-من تو کارای تو دخالت نمیکنم فقط میگم اون بنده ی خدا گناهی نداره... بیخودی اذیتش نکن
ماکان با داد میگه: من حرفم رو زدم چرا همیشه باهام مخالفت میکنی... چرا همیشه میخوای باهام لجبازی کنی؟
-چرا نمیفهمی؟ من باهات هیچ دشمنی ای ندارم... تازه خیلی هم ازت ممنونم که تو این چند روز بهم کمک کردی ولی با این کارات مخالفم.... اگه با اشتباه یه نفر کل خونواده میسوزه... پس چرا با اشتباه قاسم، مادر و خواهر رزا یا اصلا من و رزا مجازات نمیشیم... اینا نشون میده که داری بیخودی لجبازی میکنی
ماکان با دو تا دستاش بازوهامو میگیره و سعی میکنه آروم باشه
با ملایمت تقریبی میگه: روژان تمومش کن... فقط تمومش کن
نمیخوام عصبانی بشمو یه کاری کنم بعد هم پشیمون بشم... تو رو آوردم اینجا که رزا و مریم صدامون رو نشنون... ازت میخوام تو این کارا دخالت نکنی
با ناراحتی آهی میکشم و نگامو ازش میگیرم... سعی میکنم بازومو از دستاش بیرون بیارم 
که محکمتر بازوهامو فشار میده و به آرومی میگه: روژان چرا نمیخوای بفهمی اونا دوستت نیستن
با ناراحتی میگم: فقط همین یه بار... خواهش میکنم
ماکان با خشم بازوهامو ول میکنه و میگه: امان از دست تو 
بعد هم با عصیانیت به سمت حیاط میره... اعصابم بهم ریخته... ایکاش میشد راضیش کنم... منم بعد از چند دقیقه به سمت حیاط حرکت میکنمو واسه ی خودم آروم آروم قدم میزنم... کلی برنامه ریزی تو ذهنم کردم.. همین که برگشتم باید حمید رو یه مدرسه ی درست و حسابی ثبت نام کنم... واسه ی هاله هم باید به فکر یه پیش دبستانی باشم... ذهنم به سمت رزا بر میگرده قراره کیارش تو این سفر همه ی تلاشش رو بکنه... یعنی موفق میشه؟... رزا که ازدواج کنه و بیاد اینجا خیلی تنها میشم... واسه ی مریم هم نگرانم... دوست ندارم آیندش خراب بشه... نمیدونم چرا خونوادش اینقدر به این ازدواج اصرار دارن... آهی میکشمو سرعتمو بیشتر میکنم... از ویلا خارج میشمو اطراف ویلا شروع به قدم زدن میکنم... چشمم که به جنگل میفته یاد اون روز میفتم... خندم میگیره... چقدر ماکان رو اذیت کردم هر چند ماکان هم خیلی اذیتم کرد اما در عوضش خیلی بهم کمک کرد... بعضی وقتا دلم میخواد کمکاش رو جبران کنم اما نمیدونم چه جوری... بیشتر اوقات به خاطر زورگوییهاش دعوامون میشه... دلم نمیخواد در ازای محبتایی که بهم میکنه باهاش اینطور برخورد کنم اما بعضی موقع از دستش کلافه میشم... ایکاش اینقدر خشن و خودرای نبود... همینجور که قدم میزنم به ماهان فکر میکنم امروز اون ماهان همیشگی نبود... نمیدونم چش بود... چرا اونجوری سالن رو ترک کرد... یهو از حرکت وایمیستم... از چیزی که تو ذهنم جرقه میزنه خندم میگیره...
زیرلب زمزمه میکنم: محاله......... ماهان و مریم
پخی میزنم زیر خنده و میگم: محاله
بعد از چند دقیقه خنده رو لبام خشک میشه... یاد ماهان میفتم که در مورد راحتی مریم صحبت میکرد... در مورد خودمونی شدن... در مورد حرفی که میخواست بزنه ولی باشنیدن نامزدی مریم ساکت شد... در مورد ترک ناگهانیش از سالن... کم کم اخمام تو هم میره... نکنه ماهان قصد و نیتی داره... زیبایی مریم در حد رزاست... با اینکه همیشه ساده لباس میپوشه و هیچ آرایشی هم نداره ولی خواستگارای زیادی داره... ظاهر و اخلاق خویش همه رو جذب میکنه... باید بیشتر مراقبه مریم باشم... عشق و دوست داشتن تو این مدت کم به وجود نمیاد... به احتمال زیاد ظاهر مریم رو پسندیده... یاد بلاهایی میفتم که ماکان سرم آورد... همه ی وجودم پر از ترس میشه... نکنه ماهان هم بخواد همون کارا رو کنه... ایکاش در مورد بی علاقگی مریم به نامزدش چیزی نمیگفتم... میترسم ماهان از این موضوع سواستفاده کنه... سرمو تکون میدمو میگم: روژان دیوونه شدی ماهان اگه مثله ماکان هم باشه باز دختری رو که نامزد داره انتخاب نمیکنه... تا حالا دیگه اونقدر ماکان رو شناختم که بدونم چه جور آدمیه... ماهان که از ماکان بدتر نیست... هر چند خودم میدونم ماهان مثله ماکان نیست ولی به عشق تو یه نگاه هم اعتقادی ندارم... میترسم ماهان به مریم نظر بدی داشته باشه.. زیر لب زمزمه میکنم:شاید هم اصلا ماجرا این نباشه و من بیخودی شلوغش کرده باشم؟
ول باز فکر میکنم باید حواسمو جمع کنم... حتی اگه یه در صد هم احتمال داشته باشه اتفاقی واسه مریم بیفته باید مراقبش باشم... حتی اگه احتمال وقوع اون اتفاق یک در صد باشه
----------------------
 
به سمت ویلا میرم... در میزنم بعد از مدتی جعفر در رو باز میکنه... با مهربونی بهش سلام میکنمو به سمت ساختمون ویلا حرکت میکنم... وقتی وارد سالن میشم کسی رو نمیبینم... یکسره به اتاق میرم که میبینم هاله رو تخت خوابیده... رزا هم کنارش دراز کشیده... رزا با دیدن من میگه: برو پیش مریم... رو تخت دیگه جا نیست
-من پیش هاله میمونم تو برو... تازه به اینجا عادت کردم... جام عوض بشه برام سخته
رزا سری تکون میده و میگه: باشه امشب تو اون اتاق میخوابم
خودمو رو کاناپه پرت میکنمو دراز میکشم
-امشب بیدارم نکن... گرسنه نیستم
رزا: باشه
-حواست به هاله هم باشه... یه بار گرسنه نخوابه
رزا: خیالت راحت
خمیازه ای میکشمو چشمامو میبندم... کم کم به خواب میرم
صبح با تکون های دستی چشمامو باز میکنم... رزا رو بالای سرم میبینم
رزا: روژان میخوایم بریم روستا... یه چیز بخور بعدش باید حرکت کنیم
سری تکون میدمو به زحمت از روی کاناپه بلند میشم...همه ی بدنم درد میکنه... رزا هم که میبینه بیدار شدم از اتاق بیرون میره... نگاهی به لباسم میندازم دیشب حتی لباسام رو هم عوض نکردم... همه لباسام چروک شدن از اونجایی که لباسی برای تعویض ندارم... فقط یه دستی به شالم میکشمو و بیرون میرم... همه دارن صبحونه میخورن... یه سلام به همگی میدمو میگم: خجالت هم خوب چیزیه... چرا هیچکس منتظر من نشد؟
مریم: یه جور میگی انگار چه آدم مهمی هستیا
-مگه نیستم
رزا: روژان بشین غذات رو بخور زودتر باید بریم
با حالت بامزه ای میگم: بی ادبای خرفت... 
هاله: خاله من فقط یه خورده خوردم بیا با هم بخوریم
-الهی خاله قربوت بره... آره هاله ای بیا خودمون دو تایی بخوریم
هاله: خاله قراره عمو ماهان جنگل رو بهمون نشون بده
-وای چه خوب... خوشبحالت
هاله با ذوق میخنده و صبحونشو میخوره... نگاهی به حمید میندازم که با لبخند نگام میکنه... کنار هاله میشینم تا صبحونمو بخورم... هر چند وقت یه بار یه لقمه هم برای هاله درست میکنمو بهش میدم... چند دقیقه ای میگذره وکیارش وارد آشپزخونه میشه... قرار بود صبح بیاد فقط نمیدونم کی رسی... به همه سلام میکنه و کنار ماکان میشینه... با لبخند به رزا خیره میشه... رزا بی توجه به کیارش صبحونش رو میخوره... رزا همه سعیش رو میکنه خونسرد به نظر بیاد ولی منی که خواهرشم به راحتی میفهمم این خونسردی ساختگیه و زیر نگاه کیارش معذبه... بعد از صبحونه قرار شد مریم با حمید و هاله بمونه... من و رزا هم با ماکان و کیارش به روستا بریم... با شنیدن این حرفا اخمای من و رزا تو هم میره... رزا به خاطر کیارش و من به خاطر مریم... دوست ندارم مریم زیاد با ماهان رو به رو بشه... فقط میتونم دلم رو به وجود این روزنامه خوش کنم... بعد از اینکه تکلیف همه مون مشخص میشه ماکان به کیارش میگه بهتره تو با ماشین خودت بیای... من موقع برگشت میخوام یه سر به شهر بزنم... کیارش سری تکون میده و هیچی نمیگه... با تموم شدن حرفا همه به سمت حیاط حرکت میکنند... ماهان و بقیه به سمت جنگل میرن... منو رزا به سمت ماشین ماکان حرکت میکنیم و کیارش با ناراحتی به من و ماکان زل میزنه... میدونم همه ی حرفای ماکان بهانه ست تا رزا رو با کیارش تنها بذاره اما رزا هم اونقدرا ساده نیست که بخواد گول بخوره... ماکان با اخم نظاره گر ماجراست... کیارش به ناچار جلو میادو میگه: رزا خانم... من تو ماشین تنها هستم... تنهایی یه خورده کسل کننده هست... میشه این افتخار رو به بنده بدین که این مسیر رو با من طی کنید؟
رزا با اخم میگه: ترجیح میدم با خواهرم باشم
ماکان اخماش میره تو همو با تحکم میگه: رزا خانم خواهرتون از قبل بهم قول دادن امروز تو کارای کارخونه بهم کمک کنند... من میخوام امروز خواهرتون رو ازتون قرض بگیرم تا توی ماشین هم در مورد این مسائل صحبت کنم بعدش هم با خواهرتون میرم شهر تا به کارای کارخونه رسیدگی کنیم
رزا با تعجب میگه: رزا که چیزی از کارای کارخونه سرش نمیشه
کیارش ملتمسانه نگام میکنه... برمیگردم سمت رزا و با لبخند میگم: آجی تو بخش حسابداریشون یه مشکلی به وجود اومده... خودت که میدونی تو این زمینه کسی به پای من نمیرسه
رزا که انگار یه خورده قانع شده میگه: که اینطور... ولی فکر نمیکنم وجود من مانعی برای کاراتون باشه
-رزا اگه ماکان بیاد تو دیگه نمیتونی مادرت رو ببینی... چون داره برای صلح و صفا نمیاد
رزا به فکر فرو میره و میگه: یعنی چی؟
- تو باید از ما زودتر بری تا بهونه ای به دست قاسم ندی... وقتی تو مادرت رو دیدی بعد من و ماکان میایم تا ماکان با قاسم برخورد کنه
رزا دستمو میکشه و یه گوشه میبره و میگه: روژان دوست ندارم با کیارش برم... نمیشه با ماهان بیام
-ماهان و کیهان که با بچه ها و مریم رفتن جنگل
رزا آه از نهادش بلند میشه و میگه:اه یادم رفته بود... پس چیکار کنم؟
-رزا تو از چی ناراحتی؟
رزا: واقعا نمیدونی؟
-رزا بهتر نیست یه فرصت دیگه به کیارش بدی
رزا با خشم میگه: حرفشم نزن
دستمو به علامت تسلیم بالا میارمو میگم: باشه بابا... چرا میزنی؟... این یه بار رو باهاش برو
رزا: مثله اینکه چاره ای نیست... مواظبه خودت باش... من به این ماکان هم زیاد اطمینان ندارم
میخندمو میگم: خیالت راحت باشه
من و رزا از هم خداحافظی میکنیم رزا با ناراحتی سمت ماشین کیارش میره و رو صندلی عقبش میشینه
ماکان با اخم سوار ماشین میشه و منم رو صندلی کنارش میشینم... با عصبانیت ماشین رو روشن میکنه و بهم میگه: خواهرت خیلی کیارش رو اذیت میکنه... اصلا خوشم نمیاد
ماشین کیارش از کنارمون رد میشه... از همین جا هم معلوم بود رزا بدجور حال کیارش رو گرفته
-بالاخره کیارش هم رفتار درستی باهاش نداشت
ماکان: من هم رفتار درستی باهات نداشتم ولی تو باز کنارم نشستی
این حرف رو میزنه و ماشین رو به حرکت در میاره 
-دلیلش روشنه چون قرار نیست تو همسر آیندم بشی... باهات رابطه ای ندارم که از لحاظ عاطفی آسیب ببینم... رابطه مون یه رابطه ی عادی هست... اما رابطه ی رزا و کیارش فرق میکنه
ماکان اخماش میره توهمو میگه: کی گفته رابطه ی من و تو یه رابطه ی عادیه؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۱۵ عصر
با تعجب نگاش میکنمو میگم: مگه غیر از اینه

با خونسردی میگه: البته

اخمام میره تو همو میگم: ماکان تمومش کن... باز اون بحث مسخره ی دوستی رو شروع نکن

با همون خونسردی میگه: روژان خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم... من مثله کیارش نیستم که بیام منت یه دختر رو بکشم... کاری نکن از همین حالا پایبدت کنم... قبلا
هم گفتم من میخوامت به هر قیمتی

با داد میگم: با من اینطور حرف نزن.... یه کاری نکن دیگه هرگز پامو تو این روستای لعنتی نذارم

ماکان با تحکم میگه: تو هر جای دنیا هم بری باز تو چنگ منی

-خستم کردی... چرا نمیفهمی ماکان... من اهل دوستی و این حرفا نیستم

ماشین رو یه گوشه نگه میداره و به سمت من برمیگرده... ولی من نگامو ازش میگیرمو به بیرون نگاه میکنم... بازومو میگیره و منو به زور به سمت خودش برمیگردونه و
مجبورم میکنه بهش نگاه کنم 

یکم ملایمت چاشنی صداش میکنه میگه: من از دوستی حرف نمیزنم

با تعجب نگاش میکنم... تعجب من رو که میبینه با خونسردی میگه: من واسه ی همیشه میخوامت

اخمام توهم میره و سعی میکنم بازومو از دستش در بیارم که نمیذاره و میگه: برام مهم نیست چی میشه... من واسه ی همیشه میخوامت

با داد میگم: بازیه جدیدته؟... ولم کن

با پوزخند بازومو ول میکنه و میگه: بهتره دختر خوبی باشی... اگه مثله خواهرت رفتار کنی آینده ی خوبی در انتظارت نیست

وقتی حرفش تموم میشه ماشین رو به حرکت در میاره و در کمال آرامش ماشین رو میرونه... از این همه زورگویی اعصابم خورد میشه... واقعا نمیدونم چه جوری میتونم با
ماکان مقابله کنم... اصلا نمیدونم چی بهش بگم هر چی که میگم باز حرف خودش رو میزنه... بعد از چند دقیقه سکوت میگه: موقع برگشت یادت باشه باید به کارخونه بریم

با اخم میگم: من با تو هیچ جایی نمیام

با خونسردی میگه: مثله اینکه یادت رفته به خواهرت چی گفتی؟

-همش بخاطر دروغای مزخرف تو بود

ماکان: اگه خواهرت اونقدر لجبازی نمیکرد پای تو رو وسط نمیکشیدم

-این همه بهونه رو ول کردی چسبیدی به من

ماکان با شیطنت میگه: اون لحظه تو تنها بهونه ی در دسترس باشه

با خشم میگم:تو...تو.....

ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: لازم نیست چیزی بگی قبلا همه فحشا رو دادی...

-همه ی اون فحشا برای تو کم بود

ماکان با ته صدایی که خنده توش موج میزنه میگه: حس میکنم اون تنبیه ها هم در ادب کردن تو تاثیری نداشت باید بیشتر تنبیهت کنم

-دیگه بلایی بوده که جنابعالی سرم نیاورده باشی؟

ماکان با خونسردی میگه: من که هنوز کاری باهات نکردم... اون بلاهایی که سرت اومد فقط چند تا اخطار کوچولو بود

-لابد تنبیه ی اصلیت اینه که من رو بکشی

ماکان: من ممکنه یه نفر رو تا حد مرگ شکنجه کنم ولی آدم نمیکشم... اونجوری که دیگه لذتی نداره

با داد میگم: خفه شو

ماکان میخنده و میگه: نترس کوچولو... قرار نیست تا حد مرگ شکنجت کنم... واسه ی تنبیه خانم کوچولویی مثله تو راه های بهتری رو بلدم

با خشم نگاش میکنم که میگه: وقتی عصبانی میشی قیافت خیلی بانمک میشه

نفسمو با حرص بیرون میدمو نگامو ازش میگیرم... به بیرون نگاه میکنم... دیگه تا رسیدن به روستا هیچکدوم حرفی نمیزنیم... همین که به روستا میرسیم متوجه میشم روستا
بیش از اندازه خلوته... مثله همون روز که ماکان میخواست عباس و احمد رو تنبیه کنه

هر چند دوست ندارم با ماکان حرف بزنم اما از شدت نگرانی زیر لب زمزمه میکنم: اینجا چرا اینجوریه؟

ماکان هم با تعجب به اطراف نگاه میکنه و میگه: فکر کنم یه اتفاقی افتاده

با نگرانی از ماشین پیاده میشم... ماکان هم از ماشین پیاده میشه... هر دو به طرف خونه ی قاسم میریم... وقتی به خونه قاسم میرسیم چند ضربه ای به در میزنم کسی
در رو باز نمیکنه... دوباره چند ضربه به در میزنم ولی فایده ای نداره... ماکان به سمت خونه ی همسایه میره و چند ضربه ای به در میزنه ولی کسی جواب نمیده

-یعنی چی شده؟

ماکان متفکر میگه: نمیدونم... ماشین کیارش رو هم ندیدم پس لابد اونا هم اومدن اینجا ولی دیدن کسی خونه نیست 

-ولی برنگشتن... اگه برمیگشتن ما متوجه میشدیم

ماکان: این روستا خیلی کوچیکه وقتی اتفاقی بیفته همه یه جا جمع میشن

-نگرانم

ماکان: راه بیفت... میریم جلوتر تا یه نفرو پیدا کنیمو ازش بپرسیم

با نگرانی با ماکان قدم میزنم که یاد کامران میفتمو میگم: راستی کامران رو ندیدم؟

ماکان اخمی میکنه و میگه: دیشب اومد... من ماجرا رو براش گفتم که اونم ناراحت شدو ازم عذرخواهی کرد... همون شبانه میره دنباله کامیار... کیارش میگفت هر چی اصرار
کردم بمونن کامران قبول نکرد

آهی میکشمو میگم: کامران پسر خوبیه

با سوظن بهم نگاه میکنه و میگه: منظورت چیه؟

با بیخیالی میگم: هیچی... منظورم اینه که مثله داداشش نبود

چیزی نمیگه... فقط سرش رو تکون میده

تو همین موقع متوجه دو تا پسربچه میشم که با خنده دنبال هم میکنند... پسره اولی که جلوتر از اون یکی پسره هست متوجه من نمسشه و به من برخورد میکنه

میخوام چیزی بگم که ماکان با داد میگه: حواست کجاست؟     

-------------------------------------------------------------------------------- 

اون یکی دوستش از ترس ماکان جلو نمیاد

پسرک با ترس میگه: ببخشید آقا

ماکان تا میاد حرف بزنه میگم: مسئله ای نیست آقا پسر... میشه یه سوال ازت بپرسم؟

پسر با ترس سری تکون میده... 

-تو میدونی مردم روستا کجا رفتن؟

با ترس میگه: یکی از اهالی روستا مرده... مردم رفتن قبرستون

ترسی تو دلم چنگ میندازه... سعی میکنم لبخند بزنمو میگم: عزیزم تو میدونی چه کسی فوت شده؟

پسر: نه خانم

با ناراحتی سری تکون میدمو کیفمو باز میکنم... چند تا شکلات که اول صبحی از ویلای ماکان کش رفتم رو از کیفم درمیارمو میگم: بیا آقا پسر... این شکلاتا رو برو
با دوستت بخور

ماکان دستشو تو جیبش کرده و با مهربونی نگام میکنه... پسر که انگار ترسش کمتر شده با خوشحالی میگه همه ی اینا واسه ی منه

-آره گلم... واسه ی تو و دوستته

پسر: مرسی خانم

با لبخند میگم: خواهش گلم... برو با دوستت شکلات بخور

با خوشحالی از من و با ترس از ماکان خداحافظی میکنه و به سمت دوستش میره... به ماکان نگاهی میندازم 

که میگه: خوب از جیب خلیفه میبخشی

با اخم میگم: نکنه دلت میخواد پول اون شکلاتا رو بهت بدم

ماکان: لازم نکرده... جنابعالی فقط روی حرف من حرف نزن

میخوام چیزی بگم که میبینم پسرک دوباره به سمتون میاد و میگه: خانم خانم این دوستم میدونه کی مرده؟

با کنجکاوی نگاهی به دوستش میندازم که پسرک با خجالت به سمتمون میاد... ماکان با داد میگه: این همه مدت میدونستی و ما رو اینجا علاف کردی... چرا لالمونی گرفتی...
هر دو تا پسربچه با ترس به ماکان نگاه میکنند

اخمی به ماکان میکنمو نگامو ازش میگیرم... با مهربونی به بچه ها نگاه میکنم که دوست پسر بچه میگه: آقا ببخشید

ماکان با داد میگه: زودتر بنال

میخوام چیزی بگم که پسرک با ترس ولرز میگه: آقا زن قاسم مرده

با شنیدن این حرف حالم بد میشه... دیگه تحمل یه ضربه ی دیگه رو ندارم... حس میکم سرم گیج میره... چشمام سیاهی میره... یکی زیر بازوم رو میگیره و دیگه هیچی نمیفهمم

با قطره های آبی که روی صورتم ریخته میشه چشمامو باز میکنم... ماکان رو میبینم که با نگرانی نگام میکنه... یه لیوان آب هم دستشه... صداش رو میشنوم

ماکان: روژان حالت خوبه؟

لبامو به زحمت باز میکنم و میگم: خوبم

نگام به دو تا پسربچه میفته که یکم دور تر از ما واستادن... کم کم همه چیز یادم میاد... اشک از چشمام سرازیر میشه... نگاهی به ماشین میندازم... من تو ماشین
چیکار میکنم... لابد وقتی حالم بد شد ماکان من رو آورد... آهی میکشم و اجاز میدم اشکام آرومم کنند

ماکان با نگرانی میگه: روژان آروم باش

حوصله ی حرف زدن ندارم... نگامو ازش میگیرمو به بیرون نگاه میکنم... ماکان آهی میکشه از ماشین پیاده میشه لیوان رو به یکی از پسربچه ها میده و با اخم چیزی بهشون
میگه... پسرا هم با ترس سرشونو تکون میدنو به سرعت از ماکان دور میشن... حوصله ی فکر کردن به هیچ چیز رو ندارم... اون از مرگ مامان و بابا... اون از مرگ سولماز...
این هم از مرگ ثریا... من و رزا داریم چه غلطی میکنیم... اصلا ما وسط این روستا چیکار میکنیم... اون همه عذاب اون همه سختی فقط و فقط برای ثریا بود تا آخر عمری
اون زن دخترش رو بیشتر ببینه... یه عمر دوری رو تحمل کرد اما الان که رزا اومده دیگه ثریایی نیست... دیگه مادری نیست... هرجور فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم...
ثریا که حالش خوب بود... سوسن هم اون روز چیزی بهم نگفت... پس چه اتفاقی افتاد... در ماشین باز میشه و یکی سوار ماشین میشه... میدونم اون یکی کسی نیست به جز
ماکان... دلم میخواد تنها باشمو فکر کنم... میخوام بدونم حکمت خدا چی بود... واقعا حکمت خدا چی بود... که بعد سالها که رزا مادرشو پیدا کرد فقط و فقط برامون
مصیبت به وجود بیاد... که بعد از اون همه سختی ثریا واسه همیشه تنهامون بذاره... دلم میخواد برم یه جا و تا میتونیم داد بزنم و بگم خدایا از همه ی دنیا سهم
ثریا فقط و فقط همین بود... سنگینی نگاه ماکان رو روی خودم احساس میکنم

با صدای که از شدت گریه خش دار شده میگم: برو قبرستون

ماکان: ولی..

-خواهرم به وجود من احتیاج داره

ماکان با ناراحتی میگه: روژان تو الان خودت به یکی احتیاج داری تا آرومت کنه اون وقت داری میری تا تکیه گاه دیگرون باشی

همنجور که اشکام قطره قطره رو صورتم فرود میان میگم: رزا دیگرون نیست... رزا خواهرمه 

ماکان با عصبانیت میگه: تو خودت داغونی چرا نمیفهمی؟ چرا همیشه میخوای خودت رو قوی نشون بدی... چرا نمیفهمی الان از هر وقتی بیشتر به کمک نیاز داری

-میری یا پیاده شم

با عصبانیت داد میزنه: مثله همیشه فقط و فقط حرف خودت رو میزنی... بعد هم ماشین رو روشن میکنه و به سمت مسیری که حدس میزنم مقصد نهاییش قبرستونه حرکت میکنه

--------- 

هیچکدوم حرف نمیزنیم... خیلی ناراحتم... اشکام همینجور صورتمو خیس میکنند... ماکان نفسشو با حرص بیرون میده و ماشین رو یه گوشه نگه میداره... با تعجب نگاش میکنم

ماکان با دلسوزی میگه: روژان یکم آروم بگیر

با ناله میگم: چه جوری آروم بگیرم... مادر خواهرم مرده... اون زن مهربونی که من اون روز دیدم الان دیگه نفس نمیکشه... ماکان من فقط یه بار باهاش حرف زدم اما
تو همون یه بار همه ی عشقش رو به رزا دیدم... میدیدم این همه سال دلتنگ دخترش بود ولی ازش دور بود... میدیدم چه جور خودشو کنترل میکرد که اشک نریزه که گریه
نکنه که شکایت نکنه... میدیدم چقدر جلوی خودش رو میگرفت تا به رزا نگه بمون... میدیدم چقدر شرمنده رزا بود... میدیدم چقدر بابت رفتار قاسم متاسف بود... ماکان
تو بگو من چه جور اشک نریزم... اون زن رو مثل مادرم دوست داشتم... چون رزا رو از جونش هم بیشتر دوست داشت... حاضر شد کتک بخوره ولی با رزای من که عزیزترین آدم
برای منه حرف بزنه

ماکان با مهربونی میگه: دختر خوب اینجوری تو هم نابود میشی... اینجوری تو هم اذیت میشی

-دست خودم نیست... نمیتونم تحمل کنم... نمیتونم مرگ یه عزیز دیگه رو هم تحمل کنم

از شدت گریه به هق هق میفتم

ماکان آروم من رو به بغل خودش میکشه و میگه: هیس... آروم باش روژان... 

از بس گریه کردم بیحال شدم... من رو از بغل خودش بیرون میاره و میگه: روژان مرگ دست من و تو نیست... وقتش که برسه به سراغت میاد... پیمونه ی مادر رزا هم تا
همون جا بود

-خیلی کم بود... خیلی... سهم ثریا از زندگی این نبود... تحمل چنین شوهری... تحمل دوری از دخترش... تحمل کتک ها و ناسزاهای شوهرش... داشتن پسری نمونه ی پدرش...
نه ماکان این پیمونه خیلی کم بود... این همه ی سهم ثریا نبود

ماکان با ناراحتی سری تکون میده و میگه: روژان با خودت اینکارو نکن

خودم رو از بغلش میکشم بیرونو میگم: تو رو خدا راه بیفت... خواهرم تنهاست

سری به نشونه ی تاسف تکون میده و دوباره ماشین رو به حرکت در میاره... میدونه هیچ جوری نمیتونه راضیم کنه... هر کاری میکنم نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم... تا
رسیدن به مقصد گریه میکنمو ماکان هم با ناراحتی رانندگی میکنه... ماشین کیارش رو از دور میبینم... ماکان هم ماشینش رو پشت ماشین کیارش پارک میکنه و از ماشین
پیاده میشه... من هم به زحمت پیاده میشم... با قدم هایی نامطمئن به سمت قبرستون قدم برمیدارم... نیمی از اهالی روستا رو از دور میبینم... حس میکنم نای راه رفتن
ندارم...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12286')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.