۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۲:۴۴ عصر
یه کلاه کاسکت مشکی که دو طرفش دوتا خط سبز و یه خط زرد کشیده شده بود رو به طرفم پرت می کنه:
-بگیر که اومد
رو هوا می گیرمش و چند بار توی دستام می چرخونمش و از چند زاویه نگاش می کنم...با گیجی و منگی می پرسم:
=این دیگه واسه چیه؟!
-توقع نداری که با این قیافه بریم کیف زنی؟!مَرد مَردِشم کلاه کاسکت میذاره سرش...ما که جای خود داره
کلاه رو روی سرم می ذارم:
=ولی اینکه خیلی گشاده
-عیبی نداره...مال منم گشاده
نفسم می گیره
-اینقده نق نزن دیگه...عادت می کنی
مگه قراره چند بار این مدلی دزدی کنیم؟!
-خیلی
با آسانسور وارد طبقه ی هم کف میشیم...افسانه سوئیچ رو تو جا سوئیچی فرو می کنه ،جک رو می ده بالا و پدال گاز رو چند بار با پاش پایین می بره تا بلاخره موتورروشن می شه...شیشه کلاه کاسکت رو بالا می زنم و چند نفس عمیق می کشم و دوباره شیشه رو میدم پایین...از پارکینگ خارج می شیم...دستامو دور کمر افسانه حلقه می کنم و سرمو روی کمرش می ذارم و چشامو می بندم...صداشو از بین اون همه صدای بوق بوق موتورا و ماشینا و مانع آهنی کلاه کاسکت به سختی می شنوم
-چته پری؟!
=هیچی
-میترسی...نه؟!
=آره...از کجا فمیدی؟!
-از اونجایی که واسم منم یه اولین باری وجود داشته
=آخه تاحالا ندیده بودم دوتا دختر با موتور سیکلت و کلاه کاسکت در اُبُهت مردونه کیف مردومو بِقاپَن
-به قول شهره جون این کارهیچ ربطی به جنسیت نداره...فقط کافیه یه جُو جُربُزه و جسارت تو وجودت باشه(که تو وجود ما هست)اونوقت همه چیز حله...چه عیبی داره...؟!!!!!!!همه کارای دنیا عوض شده اینم روش
به چراغ قرمز می خوریم دوتا موتور سواراحاطه مون می کنن...بی اراده می ترسم...حس می کنم که فهمیدن ما دختریم وقصد اذیتمونو دارن...نیم رخ پسری که سمت چپ ما روی موتور،پشت رفیقش نشسته برام آشناس...خوب دقت می کنم...یه دفه بر می گرده سمت ما...قلبم فرو می ریزه...نگامون قفل می شه حس می کنم منو شناخته!!
بیشتر خودمو پشت افسانه پنهان می کنم... به صدم ثانیه نمی کشه نگاشو بیخیال از چشام می گیره ... نفس آسوده ای می کشم...آخی...پس میلاد منو نشناخت...خدا رو شکر
نگامو به شمارشگرچراغ می دوزم بلکه از رو بره و زودتر سبز بشه...افسانه با مهارت از لای ماشینا می گذره...جلو یکی از شعبه های بانک کشاورزی می ایسته ولی موتورو خاموش نمی کنه...یکی از پاهاش رو زمینه و اون یکی روی پدال گاز...دستاشم محکم دور فرمون موتور حلقه شده...چند دقیقه می گذره...انگشت اشاره اش رو به سمتی می گیره:
-ون پیرزنه چطوره؟!همین الان از بانک اومد بیرون باید کیفش پره پول باشه...از ریخت و قیافشم معلومه مایه داره
با چشام دنبالش می گردم و بلاخره پیداش می کنم با دلسوزی می گم:
=آخی...نه گناه داره...خیلی ضعیف و رنجوره...ممکنه بخواد دفاع کنه و آسیبی ببینه
-پری گفته بودم تو این کار باید احساس محساس رو بذاری کنار...ولی این دفه رو چشم...از خیرش می گذریم
چند دقیقه می گذره که دوباره صداش بلندمی شه:
-اون یکی چطور؟!
=هیکلش خیلی دُرُشته...از پسش بر نمیایم
-ای بابا توأم...اصلاً من غلط بکنم دیگه نظر تو رو بخوام...هر چی من میگم این یه بهونه واسه مخالفت داره
افسانه به طرفه یه مردِ چارشونه که به طرفه سوزوکی مشکی رنگی می رفت،میره...مرده اصلاً حواسش به اطراف نبود... بی خیال وآهسته قدم بر می داشت...اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بود...بهش می رسیم...حالا من باید وارد عمل بشم...دستمو دراز می کنم...تموم نیروم تو دستم جم می شه...تو یه لحظه کیفو از چنگ مرد می کشم بیرون...همزمان با این حرکت،صدای مرد بلند می شه و شروع می کنه دنبال موتور دویدن و داد زدن:
-آهای چیکار می کنی؟!کیفو کجا می بری؟!...وایسا عوضی...آی دزد...پولامو بُردن
چند نفر با شنیدن صدای مرد متوجه ی ما می شن و می اُفتن دنبالمون...افسانه داد می زنه:
-محکم بشین سر جات...می خوام سرعتمو زیاد کنم
از ترس گیر افتادن، بی اراده سرمو توی گردن افسانه فرو می کنم...کاش می شد داخل وجودش پنهان می شدم و باهم یکی می شدیم...اونوقت امکان نداشت منو پیدا کنن اما...
شکر خدا گیر نمی اُفتیم... وقتی حسابی ازشون دور می شیم افسانه توی کوچه پس کوچه ها می پیچه و بعد با خیال راحت قفل کیف رو می شکنه و درشو وا می کنه بعد با هیجان دستاشو به هم می کوبه:
-وای تمنا...نه پریا ببین چه کردیم چقدر پول همش به دلاره. زدیم به گنج قارون!!!
بعد یه دسته اسکناس بر می داره و تکونش میده:
-می دونی چند میلیون پوله؟!
ضربه ای محکم به بازوم می زنه:
-ایول پا قدم خیلی خوبی داری هروقت با تو میام بیرون پول و پله ی حسابی به چنگ می زنیم
=حالا چقدری هس؟!
-نمی دونم...اینجام جای شمردن نیس...شاید سروکله یه نفر پیدا بشه...می ریم خونه می شمریم...فقط میدونم خیلی پوله...
دوباره می پریم رو موتور و راهی خونه می شیم...
-بگیر که اومد
رو هوا می گیرمش و چند بار توی دستام می چرخونمش و از چند زاویه نگاش می کنم...با گیجی و منگی می پرسم:
=این دیگه واسه چیه؟!
-توقع نداری که با این قیافه بریم کیف زنی؟!مَرد مَردِشم کلاه کاسکت میذاره سرش...ما که جای خود داره
کلاه رو روی سرم می ذارم:
=ولی اینکه خیلی گشاده
-عیبی نداره...مال منم گشاده
نفسم می گیره
-اینقده نق نزن دیگه...عادت می کنی
مگه قراره چند بار این مدلی دزدی کنیم؟!
-خیلی
با آسانسور وارد طبقه ی هم کف میشیم...افسانه سوئیچ رو تو جا سوئیچی فرو می کنه ،جک رو می ده بالا و پدال گاز رو چند بار با پاش پایین می بره تا بلاخره موتورروشن می شه...شیشه کلاه کاسکت رو بالا می زنم و چند نفس عمیق می کشم و دوباره شیشه رو میدم پایین...از پارکینگ خارج می شیم...دستامو دور کمر افسانه حلقه می کنم و سرمو روی کمرش می ذارم و چشامو می بندم...صداشو از بین اون همه صدای بوق بوق موتورا و ماشینا و مانع آهنی کلاه کاسکت به سختی می شنوم
-چته پری؟!
=هیچی
-میترسی...نه؟!
=آره...از کجا فمیدی؟!
-از اونجایی که واسم منم یه اولین باری وجود داشته
=آخه تاحالا ندیده بودم دوتا دختر با موتور سیکلت و کلاه کاسکت در اُبُهت مردونه کیف مردومو بِقاپَن
-به قول شهره جون این کارهیچ ربطی به جنسیت نداره...فقط کافیه یه جُو جُربُزه و جسارت تو وجودت باشه(که تو وجود ما هست)اونوقت همه چیز حله...چه عیبی داره...؟!!!!!!!همه کارای دنیا عوض شده اینم روش
به چراغ قرمز می خوریم دوتا موتور سواراحاطه مون می کنن...بی اراده می ترسم...حس می کنم که فهمیدن ما دختریم وقصد اذیتمونو دارن...نیم رخ پسری که سمت چپ ما روی موتور،پشت رفیقش نشسته برام آشناس...خوب دقت می کنم...یه دفه بر می گرده سمت ما...قلبم فرو می ریزه...نگامون قفل می شه حس می کنم منو شناخته!!
بیشتر خودمو پشت افسانه پنهان می کنم... به صدم ثانیه نمی کشه نگاشو بیخیال از چشام می گیره ... نفس آسوده ای می کشم...آخی...پس میلاد منو نشناخت...خدا رو شکر
نگامو به شمارشگرچراغ می دوزم بلکه از رو بره و زودتر سبز بشه...افسانه با مهارت از لای ماشینا می گذره...جلو یکی از شعبه های بانک کشاورزی می ایسته ولی موتورو خاموش نمی کنه...یکی از پاهاش رو زمینه و اون یکی روی پدال گاز...دستاشم محکم دور فرمون موتور حلقه شده...چند دقیقه می گذره...انگشت اشاره اش رو به سمتی می گیره:
-ون پیرزنه چطوره؟!همین الان از بانک اومد بیرون باید کیفش پره پول باشه...از ریخت و قیافشم معلومه مایه داره
با چشام دنبالش می گردم و بلاخره پیداش می کنم با دلسوزی می گم:
=آخی...نه گناه داره...خیلی ضعیف و رنجوره...ممکنه بخواد دفاع کنه و آسیبی ببینه
-پری گفته بودم تو این کار باید احساس محساس رو بذاری کنار...ولی این دفه رو چشم...از خیرش می گذریم
چند دقیقه می گذره که دوباره صداش بلندمی شه:
-اون یکی چطور؟!
=هیکلش خیلی دُرُشته...از پسش بر نمیایم
-ای بابا توأم...اصلاً من غلط بکنم دیگه نظر تو رو بخوام...هر چی من میگم این یه بهونه واسه مخالفت داره
افسانه به طرفه یه مردِ چارشونه که به طرفه سوزوکی مشکی رنگی می رفت،میره...مرده اصلاً حواسش به اطراف نبود... بی خیال وآهسته قدم بر می داشت...اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بود...بهش می رسیم...حالا من باید وارد عمل بشم...دستمو دراز می کنم...تموم نیروم تو دستم جم می شه...تو یه لحظه کیفو از چنگ مرد می کشم بیرون...همزمان با این حرکت،صدای مرد بلند می شه و شروع می کنه دنبال موتور دویدن و داد زدن:
-آهای چیکار می کنی؟!کیفو کجا می بری؟!...وایسا عوضی...آی دزد...پولامو بُردن
چند نفر با شنیدن صدای مرد متوجه ی ما می شن و می اُفتن دنبالمون...افسانه داد می زنه:
-محکم بشین سر جات...می خوام سرعتمو زیاد کنم
از ترس گیر افتادن، بی اراده سرمو توی گردن افسانه فرو می کنم...کاش می شد داخل وجودش پنهان می شدم و باهم یکی می شدیم...اونوقت امکان نداشت منو پیدا کنن اما...
شکر خدا گیر نمی اُفتیم... وقتی حسابی ازشون دور می شیم افسانه توی کوچه پس کوچه ها می پیچه و بعد با خیال راحت قفل کیف رو می شکنه و درشو وا می کنه بعد با هیجان دستاشو به هم می کوبه:
-وای تمنا...نه پریا ببین چه کردیم چقدر پول همش به دلاره. زدیم به گنج قارون!!!
بعد یه دسته اسکناس بر می داره و تکونش میده:
-می دونی چند میلیون پوله؟!
ضربه ای محکم به بازوم می زنه:
-ایول پا قدم خیلی خوبی داری هروقت با تو میام بیرون پول و پله ی حسابی به چنگ می زنیم
=حالا چقدری هس؟!
-نمی دونم...اینجام جای شمردن نیس...شاید سروکله یه نفر پیدا بشه...می ریم خونه می شمریم...فقط میدونم خیلی پوله...
دوباره می پریم رو موتور و راهی خونه می شیم...


