مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان خواندنی زندگی تمنا

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 2.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان خواندنی زندگی تمنا

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۵:۲۶ عصر
برهنه وسط ذوق زدگی و خوشحالیم می پره و می پرسه:-از پریام استفاده میکنید؟!-آره-ولی...-اون عوض شده...قابل اعتماده...مگه نه پریا؟!با لبخند سر تکون می دم و خبیثانه با خودم میگم"اعتمادی نشونت بدم که حظ کنی شهره جــــــــون"!!!برای هزارمین بار توی این چند ساعت با خودم تکرار می کنم که:"من نامرد نیستم...من خیانت کار نیستم...من آدم بدی نیستم..."اما فایده ای نداره...چون اون حس بد ناشی از کارم نه از بین میره و نه کمتر میشه...با اینکه می دونم کارم یه جورایی خوبم هست اما...اما نمی دونم چرا زیاد خوشحال نیستم...اونطور که فکر می کردم شاد نیستم...درست یه ساعت قبل از شروع عملیات بود که...که با موبایل و خطی که شهره به تازگی برام گرفته بود،مخفیانه با پلیس تماس گرفتم و گفتم که قراره تا چند ساعت دیگه فلان جا یه سرقت بزرگ صورت بگیره...هرچند که اول باور نکردن و فکر کردن سرکاریه ولی... بعد که قسم خوردم و اسم گروه رو بُردَم فکر کردن که شاید این یه تله یا نقشه اس اما...وقتی با اشک و هق هق گفتم من این کار رو کردم که از شر دزدی و خلاف و صد البته شهره خلاص بشم، یه جورایی حرفمو باور کردن و قول دادن که سریع وارد عمل بشن و حالا...از ماشین پیاده میشم...توی اون تاریکی و سکوت شب نمی تونم محیط اطرافم رو از هم تفکیک بدم...با صدای شیلا به سمت عمارت مورد نظر می رَم...یه در بزرگ و مشکی رنگ...شهره با نگاهی دوباره به چپ و راست و اطمینان از امن بودن اطراف کلید رو داخل قفل می چرخونه و...اول شراره وارد می شه و بعد...افسانه،شیلا،رویا...شهره رو می کنه به من و با صدایی خفه می گه:-پس چرا معطلی؟!حتماً باید فرش قرمز برات پهن کنن؟!اخمی میکنم و با استرس دستامو به هم می مالم و زیر لب می گم:=کاش زود برسَنو وارد عمارت می شمسایه ای از درخت های بزرگ و تنومند رو می بینم که با همدستی هم غولی دهشتناک رو به وجود آوردن...یه قدم بر می دارم...صدای قرچ خورد شدن یه شاخه ی خشک شده زیر پام بلند می شه و همزمان با اون صدای خرناسه ی یه سگ و بعد...از دل تاریکی یه سگ سفید با جثه ی درشت می پره بیرون و واق واق کنان می دَوه سمت من!!!تا میام از ترس جیغ بکشم یه دست از پشت دهنمو می گیره و بعد صدای شهره کنار گوشم که زمزمه وار میگه:-آروم باشبا چشای از حدقه در اومده تند تند سر تکون می دم...شهره منو ول می کنه و چندتا سوت بلند می کشه و میگه:-هی برفی آروم باش...آروم...اتفاقی نیفتاده...منم شهره...منو نمی شناسی؟!برفی با دیدن شهره از حالت حمله به حالت آرامش بر می گرده و درست به فاصله ی 3متری ما روی زمین می شینه و زبون درازشو بیرون میاره و آب دهنش می ریزه روی زمین جلوش...با چندش رومو بر می گردونم...شهره دستی به سر سیاه رنگ برفی می کشه و رو به من میگه:-بریم...دخترا به در بسته ی عمارت خورده بودن...شهره این در رو هم به راحتی وا می کنه و با لبخند میگه:-این راحت ترین و آسون ترین دزدیه که تو این چند سال کردم!!رویا می پرسه:-حالا قرآن کجاس؟!-توی اتاق حاج فتاح...طبقه ی بالا...توی گاو صندوق...-رمزشو می دونی شهره جون؟!شهره با شادی می گه:-آره...یه روز که حاج فتاح جلو روی من از گاوصندوقش پول برداشت فهمیدم...فقط خدا کنه عوضش نکرده باشهدستامو که از شدت اضطراب مث دوتا تکه یخ شده بود توی جیب شلوارم می کنم...کاش زودتر از راه برِسَن...داره دیر میشه...یا خدا...شهره به سمت راه پله های مارپیچی که ما رو به طبقه ی دوم می رسوند میره و بقیه دنبالش...طبقه ی دوم نسبت به طبقه ی اول کوچیکتر به نظر میرسه...اما کاملاً مشخصه مث طبقه ی اول از هر لحاظ مجهزه...در واقع یه سوییت مجزاو کامله...شهره رو به روی یه در که رنگش با بقیه ی در ها متفاوته و ترکیبیه از سفید و طلایی می ایسته:-کلید این در رو نداریم...مجبوریم خودمون بازش کنیمبه من اشاره می کنه:-این در با تومجبوری یه لبخند خبیث می زنم و سنجاق سَرَمو از موهام بیرون می کشم و به راحتی در رو وا می کنم...شهره یه لبخند می زنه و دستشو روی شونه ی راستم می ذاره و شونه ام رو توی مشتش می فشاره...با یه نگاه به دستش روی شونم و یه نگاه به صورتش ازش فاصله می گیرموارد اتاق می شیم...شیلا چراغ قوه ی قرمز رنگش رو از کوله اش خارج می کنه و جزء جزء محیط نیمه روشن میشه-وایــــــــــی...چقده جنس عتیقه...میگم شهره جون...ما که زحمت کشیدیم و تا اینجا اومدیم...حیفه بدون اینا برگردیم...چطوره باقی جنسا رو بر داریم واسه خودمون...اینام کم قیمتی نیس...هــــان؟!موافقی؟!-نه...هدف ما فقط اون قرآنه...برداشتن و بُردن باقی جنسا هم دست و پا گیره هم وقت می بَرهشهره کنار تخت خواب دونفره زانو می زنه و پتوی مخمل سیاه رنگ رو کنار می زنه:-صندوق رو این زیر قایم می کنهصندوق طوسی رنگ رو بیرون می کشه و با کمک افسانه می ذاره روی تخت-خب حالا می مونه رمز...غلظت استرس خونم دو برابر می شه...شیلا نور چراغ قوه رو روی قفل گاو صندوق می اندازه و شهره چندبار قفل رو به چپ و راست تکون می ده...وای نه...در باز شد...خدایا...پس چرا سروکله ی پلیسا پیدا نمی شه؟!نکنه فکر کردن سرکارشون گذاشتم؟!...نکنه نیان؟!با فریاد عصبی شهره یه متر به هوا می پَرَم و سرم کوبیده میشه به سقف...!!!-لعنتی...رو دست خوردیمبا این حرف شهره،دخترا سرشونو خم می کنن و به داخل گاو صندوق سَرَک می کشن...خالی بود...تو گاو صندوق هیچی نبود...دستمو جلو دَهَنَم می گیرم تا از خوشی جیغ نکشم...با چشمای چراغونی شده به قیافه ی کنف شده و عصبی شهره نگاه می کنم...دلم خُنک می شه...شهره زیر لب غرش می کنهک-قرآن اینجا نیس...لعنتی...یعنی اونو کجا گذاشته؟!شراره می گه:-شاید...شاید همین دور و برا باشه-نه...مطمئنم اینجا نیس...امن تر از این گاو صندوق تو این خونه جایی نیسترویا زمزمه وار می گه:-شاید اونو سپرده به صندوق امانات بانکهمزمان با این حرف دستای شهره مشت می شه و یه لبخند پت و پهن میشینه رو لب های من...تو همین حین صدای ضعیف پارس کردن برفی بلند میشه...شهره از اون حالت پریشانی و عصبانیت خارج می شه...چشاشو ریز می کنه و گوشاشو تیز...افسانه بی توجه لب باز میکنه تا حرفی بزنه که با صدای عصبی شهره خفه می شه:-ساکت...گوش کنید...صدای برفیه...چرا داره پارس می کنه؟!افسانه میگه:-نکنه حاج فتاح برگشته؟!شهره با تأسف براندازش می کنه و می گه:-اون احساس خطر کرده...حتماً یه غریبه وارد خونه شده-یعنی یه دزد دیگه...شهره حرف شیلا رو قطع میکنه:-نه...پلیس...حسم به من میگه پلیس وارد خونه شدهتوی اون تاریکی پریدن رنگ و روی دخترا رو به وضوح می بینم و سرمو می اندازم پایین تا کسی متوجه لبخند سرخوشم نشه...با خودم استدلال می کنم...به احتمال زیاد الان خونه توسط پلیس محاصره شده...یعنی هیچ راه فراری وجود نداره...پس در نتیجه:دستگیری و چند سال زندان و سوء سابقه و...از دست دادن علی برای همیشه...وشاید...اعدام...پوزخند پر از تمسخری می زنم...تمنای بیچاره...تو خیلی وقته پیش علیو از دست دادی...دقیقاً از همون روزی که از خونه فرارکردی...دیگه چیزی برای از دست دادن نداری...پس بهتره خودتو تسلیم کنی...-شهره جون حالا چیکار کنیم؟!...اگه واقعاً پلیس باشه چی؟!صدای رویا بود که هنگام گفتن این جملات می لرزید...شهره چیزی نمیگه...چشاشو بسته و تمرکز کرده...انگاری داره فکر میکنه...تو همین لحظاته که یه صدای بلند مث به صدا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۴۳ عصر
در اومدن آژیر خطر بلند می شه:"به ما اطلاع دادن که قراره از این خونه سرقت صورت بگیره...این خونه الان تحت محاصره ی پلیسه...پس بهتره خیلی آروم خودتونو تحویل ما بدید...اینطوری به صلاح همه اس"با شنیدن این صدا و این جملات هرکدوم ازدخترا جیغکشان به یه سمت می دَوَن و به فریاد شهره که می گفت:-آروم باشیدتوجهی نمی کنن...من اماانگاری که پاهام میخ زمین شده بود...میلیمتری از جام تکون نمی خورم...قلبم توی سینه مث تبل می کوبه...با حیرت به پایانی که با دستای خودم رقمش زدم نگاه می کنم...شهره اما،ترسیده...انگاری فهمیده آخره خطه...اما نمی خواد باور کنه...قدرت تصمیم گیری نداره...سرگردونه...غافلگیر شده و همین غافلگیری باعث شده که نتونه راه رو ازچاه تشخیص بده...سروصدا ها اوج می گیره...انگاردرگیری پیش اومده...همین سروصدا ها باعث می شه شهره بدون مکث از در اتاق بزنه بیرون...به خودم میام...یه دور کامل اتاق رو نگاه می کنم...نگام می اُفته به پنجره و بالکن...یه چراغ بالا سَرَم روشن می شه...فهمیدم...شاید بشه از اینجا فرار کرد...فرار کرد و رها شد از دام شهره که قراره اسیر پلیس بشه و از شر پلیس که قراره منو به زندان و نفرت علی برسونه...آب دهنمو قورت می دم و چند قدم به بالکن نزدیک می شه...صداهایی که از طبقه ی دوم و چندقدمی اتاق شنیده میشه نیروی محرکه میشه واسه فرار:-به ماگفته بودن دزدا6نفرن ولی ما 5نفر دستگیر کردیم-من میرم اینجاها یه سروگوشی آب بدم...شاید یکی شون قایم شده باشه-باشهصدای علی بود...آره بعد از مدتها نشنیدن صداش،از خاطرم نرفته بود...این علی بود که می خواست منو دستگیر کنه...درست مث خوابم...درست مث اون کابوس...صدای چند گام محکم و استوار باعث می شه که بلافاصله با عجله و سروصدا در بالکن رو باز کنم و از پله ها سرازیر بشم...و همین سروصدا علیو به دنبالم و تعقیب و گریز می کشونه...پله ها رو 3،4تا یکی ردمیکنم...جلوم یه محوطه زیبا و کوچیک با یه استخر آب گسترده میشه...بیشتر شبیه یه حیاط پشتیه...وقت ندارم به جزئیات محیط دقت کنم...دستمو روی قلبم می زارم...بیچاره خیلی ترسیده...نه از پلیس و دستگیری...از علی و رسوایی...بی اختیار چشمه ی اشکم می جوشه...بی صدا اشک می ریزم...وسط راه گره شُل روسریم باز میشه و روسری از سَرَم می اُفته زمین...وقت ندارم برگردم و بَرِش دارم...صدای علیو می شنوم که بدون وقفه می گه:-ایست...بهتره فرار نکنی...نمی تونی از چنگم در بری...وایسا واِلا شلیک می کنم..بهت میگم وایسا...ایستمیدونم چاره ای جز تسلیم شدن ندارم...حتی اگه از راهی که منتهی میشه به باغ هم می رفتم بازم توسط پلیسا دستگیر میشدم...با اینحال بازم به فرارم ادامه می دم...از ته دل آرزو میکنم کاش دیوار یا زمین دهن وا کنه و منو ببلعه تا گیر علی نیفتم...تا پیش علی رسوا نشم اما...تو همین گیرودار با شنیدن صدای شلیک هوایی که علی در میکنه سر جام متوقف می شم...تموم بدنم می لرزه...اشک پهنای صورتمو خیس کرده...دلم می خواد خدا مرگمو برسونه اما با علی رو به رو نشم ولی...-برگردصدای پر از تحکم علی بود که به من فرمان می داد و من چاره ای جز اطاعت نداشتم...نفس عمیقی می کشم...خدایا...یعنی آخرش اینه؟!آخرعشق من به علی اینه؟!خدایا پایان خوبی واسم درنظر نگرفتی؟!دوستش ندارم...دستمو روی قلبم می ذارم و فشار میدم...و برمی گردم......برگشتن من همانا و سنکوپ کردن علی همانا...!!!خمیدگی شونه هاشو،رنگ پریدگی صورتشو به وضوح می بینم و شُک و ناباوریشو کاملاً درک می کنم...علی با چشای گرد و پاهایی لرزان قدمی به عقب بر می داره و در عوض من با یه قدم بلند کاملاً مقابلش می ایستم و زل می زنم تو چشاش...قیافش شبیه سکته ای ها شده...دستامو به طرفش دراز می کنم:=بفرما جناب سروان علی احمدی...اینم دستای بنده...آماده واسه دستبند زدن...پس چرا معطلین؟هرچه زودتر به وظیفه تون عمل کنین لطفاً -تو...تویی؟=آره منم...باورت نمی شه؟...حتی یه درصدم احتمال نمی دادی که من دزد باشم نه؟-تمنا...تو...چطور؟باورم نمی شه...چرا؟=می پرسی چرا؟واقعاً دلت می خواد بدونی چرا و چطوری به اینجا رسیدم؟!هـــان؟!یه بغض بد گیر میکنه بیخ گلوم...صدام لرزونه و نفسام منقطع=پس گوش کن جناب سروان احمدی...این همه تو واسم دردودل کردی حالا نوبت منه...من به خواست خودم دزد نشدم...به خواست خودم بد نشدم...نفس میگیرم و ادامه می دم:=بابام پزشک بود...پولدار بود...مامانم خوشبخت بود...طاها و رضا شادبودن...همه چیز بروفق مراد بود...تا اینکه...تااینکه قبله به دنیا اومدن من همه چیز عوض میشه...بابام معتاد میشه و مجوز پزشکیشو باطل می کنن و یواش یواش تموم داراییشو از دست می ده...من با دیدن چشمای قرمز بابا...با دیدن خماری های بابا قد کشیدم و بزرگ شدم...تموم این سالا پا به پای مامان...طاها...رضا...ترانه...تر نم و تبسم زجر کشیدم...خوب یادمه از همون بچگی رویای پزشکیو داشتم...فکر می کردم با درس خوندن و دکتر شدنم می تونم همه رو نجات بدم...دختر جاه طلبی بودم و به کم قانع نبودم...واسه همین شب و روز تلاش کردم...درس خوندم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۴۳ عصر
واسه رسیدن به هدفم...بابا با درس خوندن ما مخالف بود...ازمون خواست که بریم سرکار...همه قبول کردن جز من...زیر بار حرف بابا نرفتم...و از اون روز خوارکم شد کمربند بابا...اما من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم...واسه رسیدن به هدفم مصمم و جدی بودم اما...زندگی چیز دیگه ای رو برام خواسته بود...نمیدونی چقدر سخته وقتی چند روز مونده به کنکور،یه روز با یه بسته شکلات بری خونه و دل مامانتو با معدل 20شاد کنی بعد بابات بیاد و خط بطلان بکشه به تموم اُمید و آرزوهات...نمی دونی چقدر سخته از زبون بابات بشنوی که به خاطر یه خونه فکستنی حاضر شده تو رو بفروشه...به صاب خونه پیر وخرفت...یه مرد هوس باز و هرزه...نمی دونی چقدر سخته واسه رهایی از این گرفتاری مجبور بشی از خونه فرار کنی...دل از خونه و خانوادت بکنی و بری...غافل از اینکه سرنوشت بدتر از اینا رو واست رقم زده...نمی دونی چقدر درد داره وقتی از همه جا نا اُمیدی و نه راه پس داری و نه راه پیش سروکله ی یه نفر پیدا بشه و تو فکر کنی فرشته ی نجاتته و به اُمید یه زندگی بهتر باهاش همراه شی اما...اما وقتی بعده یه حموم دلچسب اون فرشته مهربونه بهت بگه یا برام دزدی می کنی یا فیلمتو پخش می کنم تو اینترنت تا بی آبرو شی؟...نمی دونی چقدر تلخه یه هو فرشته ی زندگیت تبدیل شه به دیو...نمی دونی چقدر تلخه بخوای خودتو از زندگی خلاص کنی اما نتونی...نمی دونی چقدر سخته بین دوراهی خلاف و بی آبرویی خلاف رو انتخاب کنی...آره آقای احمدی...من به خواست خودم اینجا نرسیدم...جبر زندگی بود نه دوست داشتن منحرفام تموم میشه...نفس تازه می کنم و چشامو که تا اون لحظه به زمین دوخته بودم بالا میارم و به نگاه علی می دوزم اما...اما با دیدن نفرت چشماش سریع می بندمشون تا نبینم چیزیو که ازش واهمه دارممی لرزم...از درون می لرزم اما از بیرون...آروم،ریلکس،خونسرد...-من دوسِت داشتم تمنا...خیلی می خواستمت...چرا این کارو با من کردی؟برخلاف تصورم از شنیدن ابراز علاقه ی علی هیچ احساس خوشی بهم دست نمی ده...یادش بخیر...یه روزی چقدر منتظر شنیدن این جمله بودم اما حالا...هیچی...یه لبخند تلخ می زنم...-اما از الان...از این لحظه به بعد ازت متنفرم تمنا...از تو دختر مو قرمز بیزارمبا شنیدن این جمله از درون خورد میشم اما...عکس العملی نشون نمی دم...از اینکه دارم در مقابل چشمای علی ذره ذره جون می دَم حال خوبی دارمتو همین حس و حالم که...-فرار کنبا شنیدن این جمله با بهت چشامو وا می کنم:=چی گفتی؟!صورت علی درست رو به روی صورتمه...انگار با نگاش یه کشیده محکم می خوابونه زیر گوشم...نگام می اُفته به روسریم که تو دستاشه-فرار کن...الان بقیه میرسن=چرا...چرا فرار کنم؟کلافه پـــوفی می کنه و روسریمو می اندازه رو موهام و زیر گلوم گره می زنه...از برخورد نُک انگشتای داغش با پوست سَرَم حال خوبی بهم دست می دهدر کمال تعجب زیر بازومو می گیره و منو به سمت دیوار می بَره و دستاشو داخل هم گره می زنه:=فرارکن...مگه نگفتی جبر زندگی بود که خلافکار شدی؟خب حالا من می خوام یه فرصت دیگه بهت بدم...فکر نکن به خاطر خودته ها...نه...به خاطر خودم...چون حاضر نیستم حتی یه لحظه وجودتو تحمل کنم...نمی خوام دیگه تو چشات نگاه کنم...نمی خوام هرگز ببینمت حتی تو اداره ی پلیس...پس فرارکن و از اینجا برو و دیگه هرگز برنگرد...برو و آدم شو...انسان شو...=ولی...علی-دیگه هرگز اسم منو نیار خب؟...من به همکارام میگم که تو فرار کردی و من بهت نرسیدم...میگم موفق نشدم دستگیرت کنمبا تردید به چشاش نگاه می کنم...برای یه لحظه ی گذرا همون برق عشق قدیمی رو تو چشاش می بینم ولی باز...نفرت...چشامو می بندم و نفس عمیقی می کشم و باگفتن یه یاعلی پای راستمو توی دستای قلاب شده ی علی می ذارم و از دیوار میرم بالا...خدا رو شکر می کنم که از بچگی توی بالا رفتن از درخت ودیوار مهارت داشتم...قدم می ذارم توی راه سرنوشت جدیدم...باکوله باری از غم و تجربه... ا قلبی بی قرار وارد اتاق می شم...با باز کردن در چشامو می بندم و یه قدم می رم جلو...می ترسم...از باز کردن چشمام و رو به رو شدن با غم مامان می ترسم...در پشت سَرَم بسته می شه...حضور گرم یه نفر رو در کنارم حس می کنم:-چرا چشاتو بستی دخترم؟!...نمی خوای مادر داغ دیده و چشم به راهتو ببینی؟!لای چشامو وا می کنم...از دیدن زن شکسته و فرسوده ی جلو روم می لرزم...نه...امکان نداشت...این مامان تکین من نبود...مامان تکین من جوون تر و سرحال تر از این پیرزن بود...تپل تر و شاداب تر از این اسکلت بود...نه خدایا...غیر ممکنه...با دهن باز نگاش می کنم...لبخند تلخی می زنه:-از دیدن وضع و اوضاعم متعجب شدی نه؟!آروم و مبهوت می گم:=مامان...و دستامو دور کمرش حلقه می کنم و سرمو می ذارم روی شونه ی ظریف و خسته اش:=مامانی...دخترتو می بخشی؟!دستاشو دور کمرم حلقه می کنه و همزمان با بوسیدن سرم نفس
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۴۵ عصر
عمیقی می کشه:-به شرطی که توأم ما رو ببخشی...های های گریه می کنم...زار زار اشک می ریزه...حرفی نمی زنم...سکوت می کنه...کم کم خالی می شم...یواش یواش سبک و آروم می شه...از دل تنگی هام کاسته می شه...از بی قراری هاش کاسته می شه...تو حال و هوای خودمون بودیم که یکی در رو وا می کنه و می پره داخل...بر می گردم عقب...ترانه اس...پشت سرش ترنم و تبسم...ترانه با بهت:-فکر می کردم رضا داره شوخی می کنه...فکر می کردم طاها می خواد اذیتم کنه...یه قدم میاد جلو:-اما...اما...باورم نمی شه...خودتی تمنا؟!...تو آبجی بزرگه ی منی؟!...سرمو تکون می دم:=آره...خودِ خودشم...خودِ بی معرفتش...قدم بعدی رو بلندتر بر می داره و درآغوشم می گیره و با لحن شوخی می گه:-بی معرفت فرار کردی به درک...چرا مانتوی منو دزدیدی؟!...می دونستی که عاشقش بودممی خندم...تلخ...تک تک دخترا رو بغل و بوسه بارون می کنم...بعد از تموم شدن اشک ها و لبخند ها و حرف ها و گلایه ها ،می پرسم:=پس پدربزرگ و مادربزرگ کجان؟!فرزاد می گه:-آقا جون توی حجره اس...مادر جونم رفته خونه یکی از دوستای قدیمیش...تا چندساعتِ یگه سروکله شون پیدا می شهساعت 3نیمه شب روی تخت توی اتاقی که از این پس مالِ من خواهد بود نشسته بودم و به اتفاقات چندساعت پیش فکر می کردم...به بعد از اومدن پدربزرگ و مادر بزرگ که از این پس باید آقاجون و مادر جون صداشون می کردم...به هیکل تپل مادرجون و صورت گرد و مهربونش و موهای یه دست سپید و چهره ی نورانی آقاجون... به اینکه اصلاً باورم نمی شد این دو موجود مهربون و دلسوز یه روزی پسر و عروسشون رو ترد کرده باشن و باعث ناراحتی و دلخوریشون شده باشن...غلتی زدم و روی دنده ی راست خوابیدم...چه لحظه ای بود وقتی باهاشون رو به رو شدم...نمی دونستم چه احساسی باید داشته باشم...نمی دونستم باید دوسشون داشته باشم یا ازشون دلخور باشم...با خوم و احساساتم درگیر بودم...بیخیال...هر چی بوده تموم شده...الان رو عشقه...به سقف بالا سَرَم نگاه می کنم و لبخند می زنم...این سقف حقیقی بود...امنیت این سقف حقیقی بود...زیر سایه ی خانوادم امنیت این خونه حقیقی بود...پوشالی و تو خالی نبود...آه می کشم و پاهامو جمع میکنم تو شکمم...مسلماً از فردا زندگی جدید و تازه ای رو در پیش دارم...زنگی بهم یاد داده که باید خودمو واسه رویارویی با هر اتفاق غیر منتظره ای مهیا کنم...خدایا...به اُمید تو...***لای چشامو وا می کنم و با دیدن فضا جدید و نا آشنای پیش روم گیج و متعجب سرجام می نشینم...سرگردون اطرافمو دید می زنم...من کجا بودم؟!...به مغز خوابیده ام فشار میارم...من کجام؟!...اینجا کجاست؟!...آهان...با یادآوری همه چیز لبخند می زنم و پتو رو کنار می کشم و از تخت میام پایین...رو به روی آینه لباسامو صاف و مرتب می کنم...موهامو بُرُس می کشم و دُم اسبی پشت سَرَم می بندم...از اتاق بیرون میام و پله ها رو چندتا یکی رد می کنم...ترانه پایین پله ها با لبخند منتظرمه...دوتا پله ی آخری رو می پرم و خودمو می اندازم تو بغلش:=سلوم...می خنده:-وعلیکم آبجی بزرگه...ظهر عالی بخیر=صبر بخیر...مجید دلبندم...با اشاره به ساعت می گه:-نچ...ظهر بخیر...بیا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۴۷ عصر
ناهار آماده اسبا دیدن عدد12 چشام از تعجب گرد میشه...واااا...جدی جدی من این همه مدت خواب بودم؟!بی خیال و سر خوش به سمت سالن می رم...صورت تک تکشون رو می بوسم و وسط مامان و مادرجون می نشینم...-خوب خوابیدی مادر؟!لبخندی به صورت تپل و گردش می زنم:=آره...توپ توپ...ترانه با دهن پُر می گه:-تمنا...عصر باید با هم بریم خرید...قاشق پُر رو از دهنم دور می کنم:=خرید واسه چی؟!-یه سری خرتُ پرت واسه اتاقت و لباس و مانتو شلوار...از این جور چیزا دیگهسر تکون می دم:=آهان...باشه...***با کمک ترانه لباسا و مانتو شلوارا رو آویزون می کنم و توی کمد جای می دم...خسته روی تخت ولو می شم و دستامو می بَرَم زیر سرم...ترانه هم کنارم می خوابه:-تمنا؟!=جانم؟!-یه سوال بپرسم...جوابمو می دی؟!=بستگی داره...می چرخه طرفم و کف دست راستشو می ذاره زیر سرش:-تو این مدت چی کار می کردی؟!لبامو روی هم فشردم...باید حدس می زدم همچین سوالی تو ذهنش باشه...مطمئن بودم دیر یا زود این سوال رو ازم می پرسن...آه می کشم:=می شه بعداً جوابتو بدم؟!-چرا؟!=خواهش می کنم-باشه...هرجور تو راحتی آبجی بزرگه...=قربون خواهر خوشگلم...می خنده...سروصداهایی از پایین شنیده می شه...سرجام نیم خیز می شم:-یعنی چه خبره؟!...صدای چیه؟!ترانه بی خیال پا می شه و می گه:-صدای عمه اس...حتماً اومده برادر زاده ی جدیدشو ببینهو جلوتر از من از اتاق خارج می شه... بلوزشلوار صورتی و طوسی می پوشم و از اتاق خارج می شم...بالای پله ها که می رسم می بینم که یه خانوم لاغر و تر و فرز داره پله ها رو با عجله میاد بالا...لبخند می زنم و چندتا پله می رم پایین:=ســـلامبا برخواستن صدای من،خانوم میانسال در حالی که پای راستش یه پله بالاتر از پای چپش بود خشک می شه...بع از گذر چند ثانیه سرشو بالا میاره و زل می زنه به صورتم...لبخندم عمیق تر می شه...میام پایین و فاصله رو کم و کمتر می کنم:=شما باید عمه فریده باشید درسته؟!-وای...خدای من...تو چقدر شبیه مادرتی...و محکم بغلم می کنه...زمزمه وار می گه:-اما نگاهت مث پدرته...غمگین...پوزخند می زنم...عمه،تو مگه صورت پدرمو به خاطر میاری که میگی نگاهم مث نگاه اونه؟!مگه تاریخِ آخرین باری که تو چشاش نگاه کردی رو یادته؟!ازش جدا می شم و یه لبخند شُل می زنم:=خوشحالم که عمه دارم...می خنده:-بگو خوشحالم که یه سپر بلا پیدا کردم واسه دفاع از خودم در برابر فُش و نفرین مردم...می خندم و نگام قفل می شه تو نگاه فرزاد...سر تکون میدم:=سلام-سلام...خوبی؟!=ممنون...بهترم...و نگامو از چشاش می گیرم...چشمای فرزاد منو یاد چشمای علی انداخت...سرمو تکون می دم و سعی می کنم افکار آزاردهنده رو از ذهنم دور کنم...وقت واسه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۴۹ عصر
اشک و ناله زیاده...الان بعده مدت های به آرامش و شادی نسبی رسیدم...باید ازش لذت ببرم...همه توی پذیرایی دور هم می نشینیم...ستام توی دستای عمه بود...گرم حرف زدن می شیم...البته من بیشتر شنونده بودم تا گوینده...و در این بین متوجه می شم که باقی فامیل بابا خارج از کشور زندگی می کنن و فقط پدر بزرگ و عمه اینا ایرانن...باخودم فکر کردم چه بهتر...اصلاً حوصله ی شلوغی و آشنایی با آدمای رنگ و وارنگ رو نداشتم...***ساعت از 12 گذشته بود که بلاخره عمه رضایت به رفتن داد...با چشای نیمه باز به اتاقم می رم...خواب آلود مسواک می زنم و لباس خواب می پوشم...تاریکی اتاق با نور ملایم و سبز رنگ چراغ خواب کمتر می شه...با سستی روی تخت ولو می شم و با ذهن خسته و خواب آلودم درگیر می شم...باید فکری واسه آیندم می کردم...بیکاری و الافی تو مرام من نبود...!!!!!!وارد هال که می شم،مامان و ترانه با دیدن من حرفشونو قطع می کنن و لبخند می زنن...لبخند مامان دوستانه بود و لبخند ترانه اجباری...=خوب مادر و دختر با هم گپ می زنیدا...ترانه لبخندی یه وری تحویلم می ده:-حسودیت می شه؟!پا روی پا می اندازم:=چرا تا من اومدم حرفاتون تموم شد؟!مزاحمم یا نامحرم؟!-این حرفا چیه آبجی بزرگه...حرفای معمولی بودبا ناباوری می گم:=آهان...و رو به مامان ادامه می دم:=مامان...-جانِ مامان...=یه تصمیمی گرفتم...-چی؟!=می خوام امسال کنکور شرکت کنم...-مطمئنی؟!چند ماه بیشتر تا کنکور نمونده ها...=تمنا رو دست کم گرفتی؟!...می خوام شانسمو امتحان کنم...خدا رو چه دیدی...شاید قبول شدمترانه به مبل تکیه می ده و می گه:-پس عجله کن...چون ثبت نام کنکور شروع شده...پلک می زنم:=همین امروز می رم واسه ثبت نام...ترانه نیم خیز می شه:-پس من دیگه برم...فعلاً=کجا؟!-مدرسه دیگه...شیفت عصریم...=آهان...خوش بگذره...چشمک می زنه:-پس تا بعد...می بینمت=می بینمت-خدافظ مامان...-خدانگهدار عزیزم...مراقب خودت باش-چشم...بلافاصله بعده رفتن ترانه مامان دستامو می گیره و منو به خودش نزدیکتر می کنه:-تمنا...باید راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم...=می شنوم...-درباره ی ترانه اس...راستش براش خواستگار اومده...ذوق زده می گم:=جدی؟!...پس بلاخره آبجی کوچیکه ی ما بزرگ و خانم شد؟!مامان لبخند می زنه:-دخترای من همیشه خانم بودن و هستن=بله دیگه...کدوم بقالی می گه ماست من ترشه؟!-تمنا شوخی بسه...قضیه جدیهبهت زده می گم:=یعنی آبجی خانم ما می خواد عروس شه؟!...بعله رو داده؟!...چرا زودتر نگفتین پس؟!....اصلاً کی هس این شازده؟!...می شناسینش؟!-دختر اَمون بده...چقدر سوال می پرسی...بعله...طرف آشناس...سعید رو یادته؟!نیشم وا می شه:=آره یادمه...دوست طاها و رضا...پس حسم درست بود...اونا بهم علاقه داشتن...-آره...راستش دو روز قبل از اینکه تو بیای مادر سعید زنگ زد و گفت اگه اجازه بدین بیایم برای دختر بزرگتون خواستگاری...اشک مامان جاری می شه و ته دل من خالی...دختر بزرگه که من بودم...تو دلم پوزخند می زنم...خب آره...ولی اونا که نمی دونستن تو زنده ای...فکر میکردن مُردی...مامان با بغض ادامه می ده:-نظر ترانه رو که پرسیدم با کلی سرخ و سفید شدن و خجالت رضایت داد...حالا قراره فردا شب بیان اما...نگران می پرسم:=اما چی مامان؟!...نکنه پشیمون شدن؟!...خیلیم دلشون بخواد دختر به این گُلی...مامان کلافه می گه:-وایـــــی تمنا...تو از کی اینقده پر حرف شدی...منظور من این نبود...خودِ ترانه مخالفه...الان داشت می گفت که زنگ بزنم و قرار رو کنسل کنماخم می کنم:=چرا؟!...مگه مردم بازیچه ی ما هستن؟!-راستش بهونش تویی!!!اخم می کنم:=من؟!...چرا من؟!-خب می گه...می گه تو دختر بزرگتری...زشته اون اول ازدواج کنه...راستش منم با حرفش موافقم اما...اخمالو می پَرَم وسط حرف مامان:=خیلی بیخود کرده...شاید من تا صدسال دیگه نخوام شوهر کنم...اون که نباید پاسوز من بشه...به حرفش گوش نکن مامان...مامان هم متقابلاً اخم می کنه:-تو خیلی بی جا کردی نخوای ازدواج کنی...من واسه تک تک شماها کلی آرزو دارم...دلم می خواد تموم نوه هامو ببینم بعد از دنیا برم=این حرفا چیه مامان...ایشالا حالا حالاها سایه تون بالا سر ما می مونه...-خب حالا...از بحث اصلی منحرف نشیم...می شه تو با ترانه صحبت کنی بلکه از خر شیطون پیاده شه...البته اگه دوس داشته باشیمصمم سر تکون می دم و می گم:=حتماً...قول می دم راضیش کنم در ورودی رو هُل می دم و در حالی که یه دستم به کمه های پالتوم بود و یه دستم به بند کیفم،با صدای بلند ترانه رو صدا می کنم:=ترانه...کجایی؟!...ترانه...مادرجون با دیدنم لبخند عریضی می زنه و پا می شه و دستاشو برای در آغوش کشیدنم باز می کنه:-سلام دختر...چیه هنوز نیومده خونه رو گذاشتی رو سرت...نرم بین بازوانش قرار می گیرم و با چشمایی که از روی لذت بسته بودم می گم:=سلام مادرجون خودم...خوبین شما؟!...نفس عمیقی می کشم و ادامه می دم:=هیچی...با نوه تون کار دارم...شما می دونین کجاس؟!منو از خودش جدا می کنه:-والا ترانه نیم ساعت پیش که برگشت خونه تا الان از اتاقش بیرون نیومده...مکثی می کنه و ادامه می ده:-خوب بگو ببینم کنکور ثبت نام کردی؟!پلک می زنم:=بله...از فردا گاوم زاییده...-از قدیم گفتن یه سال بخور نون و تره یه عمر بخور نون و کره...من مطمئنم تو موفق می شینگام از چهره ی مهربون مادرجون سُر خورد روی قامت ترانه که ازپله پایین می اومد:-بله آبجی بزرگه...کارم داشتی؟!رو به مادرجون می گم:=فعلاً...با اجازه...و به طرف ترانه میرم...چشاش کمی سرخ بود...زیر بازوشو می گیرم و به طرف پله ها می رم:-کجا تمنا؟!...خب همینجا بگو دیگه...=طولانیه...و خصوصی-آهان...سمت چپ،سومین اتاق مال من بود...در رو وا می کنم و ترانه رو پرت می کنم داخل...ترانه روی تخت می نشینه و من مشغول تعویض لباس می شم...یه بافت سبز و شلوار مشکی می پوشم و کنارش می شینم و زل می زنم تو چشای قشنگش...چشمک می زنم:=شنیدم بزرگ شدی...ابروهاش با تعجب بالا میره و گیج و گنگ می گه:-هــــــــــــان؟!دستاشو می گیرم:=سعید اومده خواستگاریت؟!یه هو صورتش سرخ می شه و مردمک چشاش میره پایین...زیر لب آروم زمزمه می کنه:-از دست مامان...=یه سوال بپرسم راستشو می گی؟!...البته جوابتو می دونم اما...دوست دارم از زبون خودت بشنوم...-چی؟!=دوسش داری؟!لب پایینشو به دندون می گیره و سرشو می اندازه پایین...یه لبخند تلخ می زنم...هیچوقت فکرشو نمی کردم که یه روزی من...تمنا...دختر خام و نپخته ای که به اشتباه عاشق شد و عاشق موند بخوام با خواهر کوچیکترم درباره ی ازدواج و آیندش صحبت کنم و نصیحتش کنم...منی که خودم نیاز به حرف زدن با یه بزرگتر و راهنمایی داشتم=جوابمو ندادی؟!-خب...خب...فکر کنم...یعنی آره...دوسش دارم...دستاشو تو دستام می فشارم:=خوشحالم...پس دیگه دردت چیه؟!...چرا می گی نه؟!-مامان که همه چیزو برات گفته...چرا می پرسی؟!دلخور می گم:=یعنی فقط به خاطر من؟!...اگه مزاحمم بگو تا برم...سرشو بلند می کنه و دلخور و ناراحت نگام می کنه:-فکر کردی اینقدر نامردم که به خاطر یه پسر غریبه از تو که خواهرمی...از یه پوست و گوشت و خونیم متنفر بشم و بگذرم؟!=نگران چی هستی ترانه؟!-خب...خب دوست ندارم زودتر از تو ازدواج کنم=اومدیمو من خواستم تا آخر عمرم مجرد بمونم اونوقت چی؟!تکلیف تو و ترنم و تبسم چی می شه؟!سرتقو حرف نشنو می گه:=در اون صورت ماهم هیچوقت ازدواج نمی کنیم...=ترانه...عاقل باش-عاقلم...عاقلم چون نمی خوام با ازدواجم دل تو رو بشکنم...عاقلم چون نمی خوام موقعیت تو رو خراب کنم...عاقلم چون نمی خوام مردم پشت سرت حرف در بیارن...عصبی با چشمای گرد شده می گم:=یعنی چی؟!چه ربطی داره؟!کدوم موقعیت؟!کدوم حرف؟!اولا من از خوشبختی تو خیلیم شاد می شم...دوماً بذار مردم هر چی دلشون می خواد بگن...برای من مهم نیس...-اما برای من مهمه...داد می زنم:=من هرگز ازدواج نمی کنمبهت زده نگام می کنه...چند لحظه بعد پوزخند می زنه:-داری شوخی می کنی؟!=هرگز-چرا؟!...چرا نمی خوای ازدواج کنی؟!چشامو می بندم...حالا وقتشه...حالا وقتشه حرفای دلمو برای یکی بگم...و چه کسی محرم تر از ترانه:=چون...چون...عاشقم...و به غیر از عشقم با کسی ازدواج نمی کنمجیغ می کشه:-تمنا شوخی میکنی؟!...بگو جونِ ترانه...وای چقدر خوشحال شدمیه دفعه پنچر می شه...با لب و لوچه ی آویزون می گه:-یعنی اون عاشق تو نیس؟!لب باز می کنم و می گم...می گم از سرگذشتی که توی این مدت بر من گذشت...می گم و می خندم...می گم و اشک می ریزم...می گم و ترانه پا به پام گریه میکنه...

  قه ای به در می خوره...برق لب رو روی میز توالت،رو به روی آینه قرار می دم و می گم:=بفرماییددر وا می شه و ترانه گلوله می یاد داخل...با دیدنش مات می شم...یعنی این فرشته ی سفید پوش ملیح و ناز خواهر من بود؟!...ترانه بود؟!تند تند و هیجان زده می گه:-وای تمنا خیلی استرس دارم...دارم می میرم...به نظرت چیکار کنم؟!...وای وای وای...تمنا به نظرت لباسام خوبه؟!...بهم میاد؟!...زشت که نشدم هان؟!بی اراده بغلش می کنم و زیر گوشش زمزمه می کنم:=ماه شدی عزیزم...مث فرشته ها...بیچاره سعید که قراره این شکلی بری جلوش...و می خندم...از آغوشم بیرون میاد...یه لبخند خجالت زده رو لباشه:-جدی خوب شدم؟!=محشر شدی؟!لبخندش گشادتر می شه...اما به ثانیه نمی کشه که ناراحت سرشو می اندازه پایین و مشغول بازی با گردنبند طلای سفیدش می شه:-اما...اما...من هنوزم راضی نیستم تمنااخم می کنم:=حرف اضافه نزن...بیا که باید تو انتخاب لباس کمکم کنی...***ساعت8 بود که زنگ خونه به صدا در میاد...طاها جواب می ده و در رو وا می کنه...از آشپزخونه بیرون میام و به استقبال مهمونا می رم...خدا رو شکر می کنم که شب قبل مامان تلفنی خبر زنده بودن و برگشتن منو داده بود چون دیگه حوصله ی دیدن قیافه های متعجب و بهت زده رو نداشتم...و خدا رو شکر کردم که فرار من باعث بدبینی به خانواده و مخصوصاً دخترا،و دلسرد شدن سعید از ترانه نشده بود...بعده سلام و روبوسی و حرفا و تعارفای الکی همگی به پذیرایی میرن به جز من...بر می گردم توی آشپزخونه پیش ترانه...=چته بابا؟!-وای تمنا حس می کنم الانِ که بالا بیارم=تو اینقده خجالتی بودی ما خبر نداشتیم؟!-شوخی نکن توی این موقعیتیه صندلی عقب می کشه و می نشینه پشت میز...سرشو بین دستاش می گیره و چشاشو می بنده...بعده چند ثانیه می گه:-دیدی طاها و رضا چطوری نگام می کردن...فهمیدی چه حالی داشتن؟!=نه...چطوری؟!-نمی فهمیدم خوشحالن یا ناراحت...می خندن ولی...حس می کنم خنده هاشون
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۵۲ عصر
اجباریه...انگار...انگار یه دزد اومده و با اجازه ی صاحب خونه می خواد چیزی رو که مالِ صاحب خونس رو ببره...انگار ناراحتن از اینکه می خوان منو دودستی تقدیم یه پسر کنن و خوشحالن که اون پسر سعیده...دیدی تمنا؟!...وقتی زنگ زدن رضا یه دفعه بغض کرد؟!...نزدیک بود اشکش در بیاد...انگار جون تو پاهاش نبود که بره در رو وا کنه...آخر سرم طاها با یه اخم گنده رفت در رو باز کرد...=خب طبیعیه ناراحت باشن...داره یکی از خواهراشون کم می شه-اما من هنوزم هستم...همیشه هستم...همیشه دختر این خانواده ام و خواهر شما...حضور مامان مانع ادامه ی صحبتای ما می شه:-ترانه پاشو مادر...پاشو چای بریز و بیا...اینو می گه و می ره...ترانه با اضطراب دستای منو می گیره تو مشتش و ناله می کنه:-تمنا؟!=می خوای من این کار رو بکنم؟!-نه...خودم انجامش میدم...***چند دقیقه زودتر از ترانه وارد پذیرایی می شم...با اومدن ترانه به به و چه چه مادر سعید شروع میشه و چشمای مامان از غرور و تحسین برق می زنه...ترانه بعد از تعارف چای کنارم می نشینه و سریعو کوتاه درِ گوشم می گه:-کاش بابا هم بودو با این یه جمله انگار آتیشم می زنه...تازه متوجه ی نبود و کمبودش میشم...تازه متوجه ی احساس نیازم می شم...تازه می فهمم چقدر دلم براش تنگه...که چقدر هواشو کردم...هرچند کم رنگ بود...هرچند مدتی بود که اصلاً نبود...هر چند برام پدری نکرده بود اما بلاخره پدرم بود و من دخترش...مگه می شه یه دختر پدرشو دوس نداشته باشه؟!...حالا هر چقدر اون پدر بد باشه...به خواست آقای سامان و موافقت پدرجون و مادر جون ترانه و سعید واسه ی حرف زدن پذیرایی رو ترک می کنن...ترنم و تبسم بین جمع نبودن...یعنی آقاجون اجازه نداده بود که باشن...با یه عذرخواهی کوتاه پیش ترنم و تبسم می رم و کمی گپ می زنیم...نیم ساعت بعد طاها در می زنه و وارد اتاق می شه:-تمنا بیا بیرون...ترنم،تبسم...شمام بیاید...و پشت به ما با صدای پر از بغض ادامه می ده:-عروس خانم بله رو داد...باید دهنمونو شیرین کنیمترنم و تبسم با شادی جیغ می کشن اما من همه ی هواسم به بغض صدای طاها بود...وارد پذیرایی می شیم...رضا با یه لبخند تصنعی مشغول تعارف شیرینی بود...ترانه و سعیدم هر کدوم یه گوشه نشسته بودن و از خجالت نمی تونستن سرشونو بالا بگیرن...با خودم فکر کردم اگه یه روزی علی بیاد خواستگاری خجالت که نمی کشم هیچ تازه می پرم بغلش ماچشم می کنم!!...به خوش خیالی خودم پوزخند می زنم...رضا ظرف شیرینی به دست جلوم سبز می شه...همزمان با دراز شدن دستم سمت ظرف شیرینی،صدای مریم خانوم،مادر سعید بلند می شه:-نوبتی هم باشه نوبت تمنا جونه دیگه...با این حرفش اخمای من و رضا تو هم می ره...به جمع نگاه می کنم...انگار همه ی افراد خانوادم یه جورایی ناراحت بودن...منظورش از این حرف چی بود؟!می خواست زخم زبون بزنه؟!...اینکه ترانه از تو جلو اُفتاد؟!نوبت تو بود ولی اون زرنگی کرد و زودتر شوهر کرد؟!...یه نفر سَرَم داد می زنه:"ترانه از همین حرفا می ترسید دیگه...همش نگران تو و زخم زبون دیگران بود...ولی تو بهش قول دادی نه تنها ناراحت نشی بلکه خوشحالم بشی از شادی و خوشبختی خواهرت...پس بخند"یه لبخند الکی می شینه رو لبام...اخم طاها و رضا با دیدن لبخندم عمیق تر می شه...شاید فکر کردن با این حرف مریم خانوم تو دلم کیلو کیلو قند آب کردن که اینطوری نیشم باز شده...بیخیال...فعلاً فقط ترانه مهمه...***ساعت 9:30 بود که می رن...خسته بودم...با یه شب بخیر به اتاقم می رم...روی تخت دراز می کشم و پشت دستمو می ذارم روی پیشونیم...به علی فکر می کنم...به لحظاتی که باهم داشتیم...به همه چیز و همه چیز...مث همه ی وقتایی که ذهنم درگیر علی بود تنگی نفس بهم دست می ده...اما شکر خدا به شدت گذشته نیس...پنجره رو وا می کنم و تند تند نفس می کشم...بعده بهتر شدن حالم دوباره روی تخت دراز می کشم...از ترس دیدن کابوس علی تا صبح خواب به چشمام نمیاد***چشامو وا می کنم و پتو رو کنار می زنم...به جلو خم می شم و ساعت رو از روی عسلی بر می دارم...ساعت8 بود...چهارساعت خوابیده بودم...کافی بود...از امروز باید به بی خوابی و خستگی عادت کنم...با اینکه تقریباً اکثر مطالب درسی یادم بود اما بازم خیال داشتم به طور فشرده درس بخونم...می خواستم به آرزوم برسم...می خواستم پزشک بشم...دوست داشتم برای یه بارم که شده احساس مفید بودن بکنم...می رم پایین...برای صبحونه کره و مربا با یه لیوان آب پرتقال طبیعی می زنم تو رگ و سرحال و پر انرژی برمی گردم به اتاقم...باید ذهنمو از هر اتفاق ناراحت کننده دور می کردم...با یه بسم الله مشغول درس خوندن می شم...***کلاً درس خوندن به ما نیومده بود!...آخه به خاطر گرفتاری و کارای عقدترانه نمی تونستم اونجور که دوست دارم درس بخونم...مامان خیال داشت از حالا جهاز ترانه رو تهیه کنه...ترانه هم اصرار داشت که من تو خرید کمکش کنم...از طرفی خرید لباس و آرایشگاه و...بود...همه ی اینا باعث مشغولیتم شده بود و مزیتش این بود که فرصت نداشتم حتی یه دقیقه به علی فکر کنم...!***بسته های خرید رو روی میز مقابل مامان می ذارم و درحالی که از خستگی روی پا بند نبودم می گم:=من خیلی خسته ام...ترانه خرید ها رو نشون می ده...می خوام کمی بخوابم...و به اتاقم می رم و با همون لباسای بیرون می اُفتم رو تخت...حدود2ساعت بعد بیدار می شم...ساعت رو نگاه می کنم...7شب بود...خب حالا وقت درس خوندن بود...ترانه میاد تو اتاق و می گه که شام حاضره و بیام پایین...اما به خاطر کیک و شیرکاکائویی که عصر خورده بودم گرسنم نبود...بعد از رفتن ترانه تا خود صبح بدون وقفه درس می خونم... دره یخچال رو وا می کنم و چندتا نارنگی و پرتقال می ذارم تو بشقاب و با یه بشقاب شیرینی می ذارم توی سینی...بلاخره دارم درس می خونم...باید تقویت بشم یانه؟!...یه شیرینی از بشقاب جدا می کنم و گاز می زنم و پله ها رو با دقت طی می کنم...از جلو اتاق مشترک طاها و رضا که می گذرم صداهای بلندی به گوش می رسه...مکث می کنم...در می زنم-بله؟!=اجازه هس؟!-بیا تو تمنا...در رو وا می کنم و با حیرت می بینم که طاها و رضا وسط اتاق نشستن و یه عالمه کتاب درسی کف اتاق پخشِ...با دهن باز می گم:=اینجا چه خبره؟!...زلزله اومده؟!طاها لب باز می کنه:-تو تنها کنکوری این خونه نیستی...خوشحال و مبهوت می گم:=یعنی شماهم؟!رضا می گه:-آره...مگه نمی دونستی؟!=نه...نیشم باز می شه:=چه خوب...پس باید تو درس ریاضی و فیزیک کمکم کنید-ای به چشم...به شرطی که توام توی شیمی کمک منو رضا کنیخم می شم و سینی حاوی میوه و شیرینی رو به سمتشون می گیرم:-خب کنکوری های عزیز حالا وقت تقویت و تجدید قواس...هر کدوم یه شیرینی بر می دارن...سرخوش از اتاق میام بیرون و اونا رو با کتاباشون تنها می ذارم...تا ظهر یه بند می خونم...زمان تست زدن شب بود...مطالب راحت تر از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۵۳ عصر
اون چیزی که فکرشو می کردم می رفت تو مغزم و چون از قبل کتاب رو قورت داده بودم کارم راحت تر بود و فقط نیازبه مرور داشتم...***بلاخره روزای پر از درس و کار گذشت...دقیقاً 2 هفته بعد از شب خواستگاری،زمان عقد بود...یه مجلس کوچولو توی باغ آقاجون...قرار بود فامیل های درجه یک و دو داماد بیان شیراز واسه جشن...از صبح زود همه در جنب و جوش بودن...آقاجون چند نفر رو آورده بود واسه کمک برای همین کار ما سبک تر شده بود...ترانه ساعت2وقت آرایشگاه داشت...من اما علاقه ای به آرایشگاه رفتن نداشتم...تصمیم داشتم خودم رنگ و لعابی به صورتم بدم...بعد از یه حموم حسابی و خشک کردن موهام مشغول میشم...موهامو اتو می کشم...فر درشت خیلی به صورتم می اومد...رنگ لباسم سبز رنگ بود با سنگ دوزی های نقره ای و خیره کننده...یه لنز سبز به چشمام می زنم...رنگش زمردی و درخشان بود...خیلی بهم می اومد...لبخند می زنم...مشغول ریمل کشیدن می شم...حجم مژه هام چند برابر می شه...اوهو...چه کردم!!...مژه های پرپشت و حجیمم سایه انداخته بود روی سبزی چشام و رنگشو تیره تر کرده بود...یه خط چشم کلفت،چشامو خمار می کنه...سایه ی سبز رنگ براق و ملایمی پشت چشام می کشم و دوباره نیشم باز می شه...کلاً عاشق آرایش چشم بودم اما در حد نرمال نه وحشتناک...از رژ گونه خوشم نمی اومد...بی خیالش می شم...از خط لبم که متنفر بودم...یه رژ مایع صورتی می زنم به لبام...صورتمو که چندسانتیِ اینه بود عقب می برم...با رضایت لبخند می زنم...بسی خوشگل شده بودم...لباس سبز رنگمو بر می دارم و می گیرم جلوم...حریر بود و براق...دکلته بود اما یه کت داشت تا شونه ها و دستامو بپوشونم...خب حالا اینو چطوری بپوشم؟!تق...=بفرمایید؟!ترنم میاد داخل و با دیدن یه لحظه خشکش می زنه...ذوق مرگ می شم...کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم:=چه خوب شد که اومدی...بیا کمک کن تا اینو بپوشم-تمنـــا!...چه خوشگل شدیپرو پرو می گم:=می دونم...حالا بیا کمک...ترنم جلو میاد و کمکم می کنه تا لباس رو بپوشم...بعد از بالا کشیدن زیپ لباس رو به روی آینه ی قدی کمد لباسم چند دور می چرخم...دنباله ی لباسم روی زمین کشیده می شد و من عاشقش بودم...-چه ناز شدی آجی...چقدر سبز بهت میادیه گلسر شش پر سبز رنگ می زنم به شیقیقه ی سمت راستم:=اوهوم...خودمم تازه فهمیدم...و اخم می کنم:-تو چرا هنوز آماده نشدی؟!...یه ساعت دیگه جشن شروع می شه و مهمونا میان...-دوست داشتم تو آرایشم کنی...خودم گند می زنم=خیله خب...بریم...***ساعت 7بود که مهمونا یواش یواش از راه رسیدن و ساعت 8بود که ترانه و سعید اومدن و یه راست رفتن پای سفره ی عقد...موقعی که عاقد داشت خطبه ی عقد رو جاری می کرد دلم می خواست از خوشحالی زار زار گریه کنم...اما ترسیدم دیگران اشکامو بذارن پای حسادتم...از طرفی ام آرایشم خراب می شد...پس کلاً بیخیالش شدم...همزمان با بله گفتن ترانه و بالا رفتن صدای سوت و هلهله،بین صدای شاد موسیقی،نگام قفل می شه تو نگاه خیره ی فرزاد...چون تاحالا باهاش رو به رو نشده بودم سرمو آروم به نشونه ی سلام تکون می دم...اونم با همون نگاه خیرش سرشو تکون می ده...سریع نگامو منحرف می کنم...هدیه ی ترانه رو که یه پا بند زیبا از طلای سفید با نگین زمرد بود رو از کیفم خارج می کنم و تقدیمش می کنم...صورتشو گرم و پر احساس می بوسم و تبریک می گم...هدیه ی سعید رو هم که یه ساعت شیک بود رو می دم و در حالی که یه تای ابروم بالا بود با لحن شوخ و جدی می گم:-آقا سعید خوب گوش کن...تااینجا ما مراقب این گل دخترمون بودیم...نذاشتیم خش بر داره...از حالا به بعد این وظیفه ی شماس...به نفع خودتونه که کمتر از گل به آبجی من نگین...دوست ندارم حتی یه تار مو از سرش کم بشه...-رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۵۶ عصر
جفت چشام...قول شرف می دم که مراقبش باشم...که اگه یه تار مو از سرش کم بشه بی شرف دنیامو بعد خیره تو چشای ترانه با یه محبت عجیب می گه:-ترانه،موسیقیِ زندگیِ منهو می بینم که ترانه سرخ می شه و از لبخندی که می زنه می فهمم چقدر این جمله ی پر محبت براش شیرین بوده و خوشحالش کرده...ازشون فاصله می گیرم...دروغ چرا؟!...حسودیم شد...نه به خاطر اینکه ترانه زودتر ازمن ازدواج کرده نه...به خاطر عشقی که سعید به ترانه داره...به خاطر محبت ناب چشماش...به خاطر...-سلام دختر دایی...صدای فرزاد بود...سعی می کنم لبخند بزنم...می چرخم طرفش:=سلام پسر عمه...خوبی؟!-ممنون...تبریک می گم=مرسی...ولی اونی که باید بهش تبریک بگی من نیستم...-ولی من دوست دارم به تو تبریک بگملبخند بی معنی ای می زنم...خب که چه؟!منظورت چیه از این حرف؟!-چه خوشگل شدی تمنا...یه لحظه با عروس اشتباهت گرفتم...گُر می گیرم...معذب می شم...با صای ضعیف و تحلیل رفته می گم:=ممنون...صدقه سریه سرخاب سفیدابه...ابرو بالا می اندازه:-نه...به خاطر این نیس...مکث می کنه:-خدا تو رو زیبا و جذاب آفریده...اما چیزی که تو چهره ات از همه گیراتر و جذاب تره تضاده...این موهای شرابی و وحشتی تضاد فوق العاده ای با صورت معصوم و مهربونت ایجاد کرده...زمزمه وار ادامه می ده:-منم شیفته ی تضادم...با دهن باز نگاش می کنم...ای بابا...این چرا یه هو یادش اومده از من تعریف کنه؟!اصلاً چرا باید ازم تعریف کنه؟!با کدوم حق؟!اخم می کنم...دلم می خواد سرش داد بزنم و بگم:"خفه شو...تو به چه اجازه ای اینطور وقیحانه ازم تعریف می کنی؟!...تنها مردی که این حق رو داره علی هس...اما حالا که نیست، به مرد دیگه ای این اجازه رو نمی دم...شیرفهم شد؟!"اما با شنیدن صدای طاها حرف تو دهنم می ماسه:=تمنا...فرزاد...بیاید می خوایم چندتا عکس با عروس دوماد بندازیم...

  صندلامو از پا می کنم و می اندازم یه گوشه...بدون پاک کردن آرایشم ولو می شم روی تخت و چشامو می بندم...تموم بدنم از درد و خستگی ذوق ذوق می کرد و نبض داشت...پتو رو تا زیر گردنم می کشم بالا و چشم بسته لبخند محوی می زنم...عوضش شب خوبی بود...البته با فاکتور گرفتن نگاه های خیره ی فرزاد...روی شکم می خوابم...لبخندم عمیق تر می شه...یه دور با طاها رقصیدم یه دورم با رضا...به درخواست رقص فرزاد و یکی از پسرای فامیل دوماد توجهی نکردم...با احساس تنگی نفس از خواب می پرم...بدن سردم خیس عرق بود و موهام آشفته...قفسه ی سینه ام تند تند بالا پایین می رفت بدون اینکه هوایی عایدش بشه...از تأثیر کابوسی که دیده بودم دوباره یکی از اون نفس تنگی های وحشتناک داشت می اومد سراغم و رفته رفته بیشترم می شد...از ترس وخیم تر شدن اوضاع سریع پتو رو کنار می زنم و می رم سمت در...انرژی کمی تو پاهامه...به زور خودمو به بالای پله ها می رسونم...چیزی نمونده تمنا...طاقت بیار...اما چطوری؟!...آویزون می شم به نرده ها...خس خس سینه ام تبدیل به سرفه می شه...زیر لب شروع می کنم خدا رو صدا زدن...داخل بدنم مث کوره داغه و بیرونش سرد و یخی...چندتا پله ی دیگه هم می رم پایین..طاقت بیار تمنا...خواهش می کنم...به یقه ی پیرهنم چنگ می زنم...کاش زورم می رسید پارش می کردم...5پله مونده بود...فقط 5 تا...پای چپم گیر می کنه پشت پای راستم...جیغ می کشم و بقیه پله ها رو قِل می خورم و میام پایین...یه هو همه جا روشن می شه...مامان با سر و صورت پف کرده و چشمای قرمز بالا سرم ظاهر می شه...با دیدن وضعیتم دو دستی چنگ می زنه به صورتش:-وای خدا مرگم بده...چی شده تمنا؟!ناله می کنم...با آخرین توانم می گم:-آب...می...می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۶:۵۸ عصر
خوامو مامان دو پا داره دوتای دیگم قرض می کنه و به سمت آشپزخونه می ره...لکه های سیاه رنگی جلو چشام نقش می بنده و یواش یواش دیدمو پُر می کنه...نه مث اینکه جدی جدی رسیدم ته خط....دارم غزل خدافظی رو می خونم...یه چیز سرد می شینه رو لبام و بعد...آب راه تنفسمو باز می کنه...با ولع اکسیژن رو به ریه هام می کشم...یواش یواش دیدم روشن می شه و صورت خیس مامان جلو نقش می بنده-بمیرم الهی...چی شده تمنا؟!=چیزی نیس مامان-یعنی چی؟!چرا اینجا اُفتاده بودی؟!چرا نفست بالا نمی اومد؟!=من خوبممحکم می گه:-تمنا...بگو چی شده...=گاهی این حالتا بهم دست می ده...دچار تنگی نفس می شم...الانم اینطوری شدم...خواستم بیام پایین آب بخورم که تو پله پام گیر کردن و پخش زمین شدم-تو که سابقه ی تنگیِ نفس نداشتی...از کی اینطوری شدی؟!=نمی دونم-باید بریم دکتر=نهمامان عصبی می گه:-نه نداریمبه دروغ می گم:=خودم قبلاً رفتم دکتر...کاریش نمی شه کردمامان بهت زده می گه:-مگه می شه؟!شونه بالا می اندازم و چیزی نمی گم...خودم که می دونستم دلیل این نفس تنگی هام چیه...چه نیازی به دکتر بود؟!اون شب از ترسم دیگه نرفتم به اتاقم...تو آغوش گرم مامان خوابم برد... همراه با خمیازه ای دل چسب کش و قوسی به بدنم می دم...با تعجب چندبار پلک می زنم و کشیده و متعجب می گم:-واااااااااه...من چرا تو اتاق خودم نیستم؟!یه دفعه اتفاقای دیشب یادم میاد...بغض می کنم...عجی کابوسی بود...کابوس ازدواج علی...کابوس اون دختر سفید پوشی که دستاش تو دستای علی بود و می خندید...دختری که من نبودم...سرمو تکون می دم و پتو رو کنار می زنم...دست و صورتمو می شویم و از اتاق میام بیرون...همه بیدار شده بودن به جز ترانه...لبخند می زنم...عروس خانومِ کوچولو...حتماً دیشب به خاطر خستگی و از شدت ذوقش خوابش نبرده که تا الان خواب مونده...شایدم خجالت می کشه بیاد بیرون...صبحونه رو با صحبت درباره ی اتفاقات شب قبل می خوریم...و بعد از اون من به اتاقم می رم واسه درس...قرار بود عمه اینا و خانواده ی سعید اینا واسه ناهار بیان اینجا...اما من از کمک کردن معاف بودم...نیم تنه ام روی زمین بود و پاهام از دیوار آویزون...عادتم بود ک موقع درس خوندن این شکلی بخوابم...خون بیشتر به مغزم می رسید...ساعت12 با خستگی تن خشک شده امو از زمین جدا می کنم و کش و قوسی به بدنم می دم...تصمیم می گیرم دوش بگیرم تا سرحال بشم...آب ولرم خستگی و رخوت رو از تنم دور می کنه...بعده خشک کردن موهام اونا رو پشت سَرَم محکم دُم اسبی می بندم...چشام کشیده می شه...یه بلوز شلوار لیمویی مناسب می پوشم و ناراضی می رم پایین...راستش هیچ دوست نداشتم با فرزاد رو به رو بشم...با عمه گرم می گیرم اما با فرزاد...بدون کوچکترین نگاه مستقیمی باهاش احوال پرسی سردی می کنم...ربع ساعت بعد سعید اینام از راه می رسن...متوجه ی نگاهای بی قرار سعید به ترانه می شم و احساس شادی و حسادت با هم به وجودم سرریز می شه...سر میز غذا با مزه پرونی های طاها و رضا و تیکه های فرزاد،سعید و ترانه از خجالت مث لبو می شن...بعد از ناهار به کمک مامان و مریم خانوم ظرفا رو می شورم و نمی ذارم ترانه دست به سیاه و سفید بزنه...دست کشامو در میارم و کمی به عقب خم می شم...کمر خسته ام تیریک تیریک صدا می کنه...مامان و مریم خانوم سینی چای به دست از آشپزخونه خارج می شن و من پشت سرشون راه می اُفتم...همه جا رو نگاه می کنم...خبری از ترانه و سعید نبود...لبخند می زنم...شیطونا...معلوم نبود کجا جیم زدن...یه فنجون چای از سینی روی میز بر می دارم و می شینم روی مبل...پا روی پا می اندازم و به بخار چای خیره می شم...طولی نمی کشه که فرزاد خلوتمو بهم می ریزه:-شنیدنم سخت مشغول درس خوندنینگاش می کنم...با یه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  زندگی قبل از زندگی ADMIN 0 658 ۱۴۰۰-۷-۶، ۰۹:۳۱ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12186')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.