۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۴:۳۶ عصر
تلو تلو خوران از ترن هوایی میام پایین...وای چه حالی داد!...تموم انرژیم تخلیه شد...فقط حنجره مو جــــــر دادم...خنده و جیغ قاطی شده بود...کاش می شد یه باره دیگه ام برم...بزرگترین مزیتش این بود که اون بالا واسه چند دقیقه ی حال و هوای علی و حرفاش از یادم رفته بود...رویا با گفتن:
-حالت تهوع دارم
به سمت سرویس بهداشتی شهربازی می دوه...أه أه چه لوس...آخه این کجاش ترسناک بود!!!یه ترن هوایی کوچولوبود دیگه...دوتا دایره بود با چندتا قوس و غزه!!!چی گفتم!!!...افسانه دستشو دور بازوم حلقه می کنه:
-وای پری سرم گیجی ویجی میره
=آویزون من نشو...منم مث تو تعادل ندارم
-بچه ها کاش می شد بریم استخر توپ
اینو شراره می گه...منم خیلی دوس داشتم برم زیر اون همه توپ رنگی قایم بشم بعد چندتا مشت توپ بریزم رو سرم اما...
-بروبابا...بچه شدی...بریم تونل وحشت
دستامو به هم میکوبم:
=آره...عالیه...موافقم
شراره دستاشو میاره بالا:
-نه دیگه...من همینطوری وقتی حرف میزنم حنجره ام می سوزه...نمی تونم جیغ بکشم از ترس سنکوپ می کنم
-به درک...پس منو پری می ریم باشه؟!
=باشه...بریم
بلیط می گیریم و سوار می شیم...4تا پسر پشت ما نشسته بودن و هرزگاهی یه چیزی می پروندن...وارد تونل می شیم...تاریک تاریکه ...ما تقریباً آخرای قطار نشسته بودیم...داشتم با خودم فکر می کردم این دیگه چه جور تونل وحشتیه که یه دفه یه عنکبوت سیاه گنده می اُفته رو صورتم...بلافاصله یه جیغ بنفش می کشم و عنکبوت رو پس می زنم که یه دفه یه پارچه ی سفید متحرک میاد رو به روم و یه صدای وحشتناک پخش میشه...سنکوپ می کنم...افسانه خودشو می اندازه تو بغلم...من خودم یکی رو می خوام که هوامو داشته باشه این چسبیده به من!!! پسش می زنم که یه دفه یه جنازه ی وحشتناک با صورت ترسناک و پر از خون سمت راستم ظاهر میشه...قلبم میاد تو دهنم!!!...
***
سرخوش به طرف شراره و رویا که یه گوشه واستاده بودن و داشتن پشمک میخوردن می رم...تا حالا این همه تخلیه ی انرژی نکرده بودم...حسابی سبک و سرحال شده بودم
=بچه ها من گشنمه
افسانه تأکید می کنه:
-منم همینطور
رویا می گه:
-پس بریم یه رستوران خوب مهمون من!
همگی سوار ماشین می شیم...چقده جای شیلا خالی بود...هرچند می دونم مهمونی بیشتر بهش خوش می گذره...شیلا یه جورایی انگار بازوی راست شهره بود...هر جا می رفت اونوهم با خودش می برد...افسانه صدای ضبط رو تا ته زیاد می کنه...یه 405 که توش 4تا پسر بودن خودشو می رسونه به ماشین ما...همونایی بودن که توی شهربازی زیارتشون کرده بودیم!!!پسری که پشت فرمون بود شیشه رو می ده پایین و می گه:
-خانمای محترم قصد دارن برن شام بخورن؟!
افسانه با ناز می گه:
-بله...بااجازتون
-اجازه ی مام دست شماس...افتخار می دین یه امشبو مهمون ما باشین؟!
-باید با بروبچ مشورت کنم
-پس منو دوستام توی رستوران...منتظرتونیم خوشحال می شیم دعوتمونو قبول کنین
و با یه تک بوق ازمون فاصله می گیره
-بچه ها چیکار کنیم؟!
-من که می گم بریم...هم می خندیم و یوخده سرکارشون می ذاریم هم یه شام مفتی میخوریم
-آره بابا...چه عیبی داره ...مام مث بقیه دختر پسرا
افسانه آینه رو روی صورت من تنظیم می کنه:
-نظر تو چیه پریا؟!
شونه بالا میاندازم:
=برام فرقی نمی کنه
-پس حله
وارد رستوران می شیم...یکی از پسرا با دیدن ما پا می شه و دست تکون می ده ...نزدیک می شیم یکی دیگه از پسرا پا می شه و صندلی ها رو عقب می کشه...دخترا هم با نازو کرشمه و کلی ادا و اصول می شینن!!همون پسره راننده با یه لبخند مضحک می گه:
-ممنون که دعوتمون رو قبول کردین خانما...من ارسلانم ...اینام دوستام...ماهان...احسان میلاد...
با شنیدن اسم میلاد فوراً سرمو بلند میکنم و صورت تک تک پسرا رو از نظر می گذرونم...یه نفس آسوده می کشم...نه خدا رو شکر این میلاد،اون میلاد نیس!!!افسانه با یه لبخند پر غمزه میگه:
-منم افسانه ام...اینام دوستام...شراره...رویا...پریا
-به به چه اسمای قشنگی...خیلی خوشبختم از آشناییتون خانمای زیبا!!!!!
اَه اَه اَه...پسره ی چاپلوس زبون باز...ایکبیری حالت تهوع!!!!!
-خب چی می خورین تا سفارش بدیم؟!
اینو ماهان می گه...شراره با ناز می گه:
-من که چیزی نمی خورم رژیم دارم
فکم پخش زمین میشه...با چشای گشاد زل می زنم به شراره...ماهان با یه نگاه خریدارانه و چندش آور به هیکل شراره میگه:
-من که باور نمی کنم...داری شوخی می کنی؟!با این اندام مانکن رژیم گرفتی؟!محاله
پسره ی الاغ هیز...کور چشی ایشالا...شراره پشت چشم نازک می کنه:
-آخه نمی خوام هیکلم بهم بخوره
-حالا یه امشبو به خاطرمن بیخیال رژیم بشو...خواهش می کنم...دلم میشکنه ها
-حالا که اصرار میکنی باشه
نمی دونم به این چیزایی که می بینم بخندم یا تعجب کنم...از یه طرف باعث خنده ام میشد از یه طرفم باعث تعجبم...
-این دوست شما...پریا خانم چرا اینقده ساکت و سر به زیره؟!
سرمو بلند می کنم...میلاد بود که اینو گفت...هول می شم...حالا چیکار کنم؟!...من اگه بخوام حرف بزنم حتماً چندتا بارش می کنم!!با این نگاهای هیزش چاره ای ندارم جز اینکه پاچه شو مث سگ بگیرم!اما...اما...
افسانه به دادم می رسه:
-پریا ذاتاً دختر کم حرفیه...اینطوری راحت تره
-که اینطور
-بچه ها اینقده گرم حرف زدن شدیم که یادمون رفت غذا سفارش بدیم
ارسلان پیش خدمت رو صدا میکنه و سفارشا رو بهش می گه تا یادداشت کنه...بعده خوردن شام زیاد معطل نمی کنیم ...فوراًبا یه خدافظی ازشون جدا می شیم...البته این وسط چندتایی شماره رد و بدل می شه...فقط سر میلاد بی کلاه می مونه!!
سوار ماشین می شیم...شراره سرخوش می گه:
-بچه ها اگه گفتین چیکار کردم؟!
افسانه عادی می گه:
-موقع خدافظی کیف پول ماهان رو زدی
-إإإإإإإإإإإإ...تو از کجا فهمیدی؟!
-خب دیدم...حالا چند کاسب شدی؟!
-مالی نیس...همش200تومن
رویامی گه:
-بچه ها می خواین با این شماره ها چیکار کنین؟!
-هیچی!
-یعنی زنگ نمی زنین؟!
-نه بابا...من فقط واسه این شماره دادم که طرف دلش نسوزه بگه این همه خرج کردم هیچی نصیبم نشد
-ولی اونا که شماره ی ما رو ندارن
-این دیگه غصه داره؟!خب یه دونه جدیدشو می گیریم
حوصله ی گوش دادن به حرفاشون رو ندارم چشامو می بندم و پیشونیمو تکیه می دم به شیشه پنجره...امشبم شبی بود واسه خودش...
-حالت تهوع دارم
به سمت سرویس بهداشتی شهربازی می دوه...أه أه چه لوس...آخه این کجاش ترسناک بود!!!یه ترن هوایی کوچولوبود دیگه...دوتا دایره بود با چندتا قوس و غزه!!!چی گفتم!!!...افسانه دستشو دور بازوم حلقه می کنه:
-وای پری سرم گیجی ویجی میره
=آویزون من نشو...منم مث تو تعادل ندارم
-بچه ها کاش می شد بریم استخر توپ
اینو شراره می گه...منم خیلی دوس داشتم برم زیر اون همه توپ رنگی قایم بشم بعد چندتا مشت توپ بریزم رو سرم اما...
-بروبابا...بچه شدی...بریم تونل وحشت
دستامو به هم میکوبم:
=آره...عالیه...موافقم
شراره دستاشو میاره بالا:
-نه دیگه...من همینطوری وقتی حرف میزنم حنجره ام می سوزه...نمی تونم جیغ بکشم از ترس سنکوپ می کنم
-به درک...پس منو پری می ریم باشه؟!
=باشه...بریم
بلیط می گیریم و سوار می شیم...4تا پسر پشت ما نشسته بودن و هرزگاهی یه چیزی می پروندن...وارد تونل می شیم...تاریک تاریکه ...ما تقریباً آخرای قطار نشسته بودیم...داشتم با خودم فکر می کردم این دیگه چه جور تونل وحشتیه که یه دفه یه عنکبوت سیاه گنده می اُفته رو صورتم...بلافاصله یه جیغ بنفش می کشم و عنکبوت رو پس می زنم که یه دفه یه پارچه ی سفید متحرک میاد رو به روم و یه صدای وحشتناک پخش میشه...سنکوپ می کنم...افسانه خودشو می اندازه تو بغلم...من خودم یکی رو می خوام که هوامو داشته باشه این چسبیده به من!!! پسش می زنم که یه دفه یه جنازه ی وحشتناک با صورت ترسناک و پر از خون سمت راستم ظاهر میشه...قلبم میاد تو دهنم!!!...
***
سرخوش به طرف شراره و رویا که یه گوشه واستاده بودن و داشتن پشمک میخوردن می رم...تا حالا این همه تخلیه ی انرژی نکرده بودم...حسابی سبک و سرحال شده بودم
=بچه ها من گشنمه
افسانه تأکید می کنه:
-منم همینطور
رویا می گه:
-پس بریم یه رستوران خوب مهمون من!
همگی سوار ماشین می شیم...چقده جای شیلا خالی بود...هرچند می دونم مهمونی بیشتر بهش خوش می گذره...شیلا یه جورایی انگار بازوی راست شهره بود...هر جا می رفت اونوهم با خودش می برد...افسانه صدای ضبط رو تا ته زیاد می کنه...یه 405 که توش 4تا پسر بودن خودشو می رسونه به ماشین ما...همونایی بودن که توی شهربازی زیارتشون کرده بودیم!!!پسری که پشت فرمون بود شیشه رو می ده پایین و می گه:
-خانمای محترم قصد دارن برن شام بخورن؟!
افسانه با ناز می گه:
-بله...بااجازتون
-اجازه ی مام دست شماس...افتخار می دین یه امشبو مهمون ما باشین؟!
-باید با بروبچ مشورت کنم
-پس منو دوستام توی رستوران...منتظرتونیم خوشحال می شیم دعوتمونو قبول کنین
و با یه تک بوق ازمون فاصله می گیره
-بچه ها چیکار کنیم؟!
-من که می گم بریم...هم می خندیم و یوخده سرکارشون می ذاریم هم یه شام مفتی میخوریم
-آره بابا...چه عیبی داره ...مام مث بقیه دختر پسرا
افسانه آینه رو روی صورت من تنظیم می کنه:
-نظر تو چیه پریا؟!
شونه بالا میاندازم:
=برام فرقی نمی کنه
-پس حله
وارد رستوران می شیم...یکی از پسرا با دیدن ما پا می شه و دست تکون می ده ...نزدیک می شیم یکی دیگه از پسرا پا می شه و صندلی ها رو عقب می کشه...دخترا هم با نازو کرشمه و کلی ادا و اصول می شینن!!همون پسره راننده با یه لبخند مضحک می گه:
-ممنون که دعوتمون رو قبول کردین خانما...من ارسلانم ...اینام دوستام...ماهان...احسان میلاد...
با شنیدن اسم میلاد فوراً سرمو بلند میکنم و صورت تک تک پسرا رو از نظر می گذرونم...یه نفس آسوده می کشم...نه خدا رو شکر این میلاد،اون میلاد نیس!!!افسانه با یه لبخند پر غمزه میگه:
-منم افسانه ام...اینام دوستام...شراره...رویا...پریا
-به به چه اسمای قشنگی...خیلی خوشبختم از آشناییتون خانمای زیبا!!!!!
اَه اَه اَه...پسره ی چاپلوس زبون باز...ایکبیری حالت تهوع!!!!!
-خب چی می خورین تا سفارش بدیم؟!
اینو ماهان می گه...شراره با ناز می گه:
-من که چیزی نمی خورم رژیم دارم
فکم پخش زمین میشه...با چشای گشاد زل می زنم به شراره...ماهان با یه نگاه خریدارانه و چندش آور به هیکل شراره میگه:
-من که باور نمی کنم...داری شوخی می کنی؟!با این اندام مانکن رژیم گرفتی؟!محاله
پسره ی الاغ هیز...کور چشی ایشالا...شراره پشت چشم نازک می کنه:
-آخه نمی خوام هیکلم بهم بخوره
-حالا یه امشبو به خاطرمن بیخیال رژیم بشو...خواهش می کنم...دلم میشکنه ها
-حالا که اصرار میکنی باشه
نمی دونم به این چیزایی که می بینم بخندم یا تعجب کنم...از یه طرف باعث خنده ام میشد از یه طرفم باعث تعجبم...
-این دوست شما...پریا خانم چرا اینقده ساکت و سر به زیره؟!
سرمو بلند می کنم...میلاد بود که اینو گفت...هول می شم...حالا چیکار کنم؟!...من اگه بخوام حرف بزنم حتماً چندتا بارش می کنم!!با این نگاهای هیزش چاره ای ندارم جز اینکه پاچه شو مث سگ بگیرم!اما...اما...
افسانه به دادم می رسه:
-پریا ذاتاً دختر کم حرفیه...اینطوری راحت تره
-که اینطور
-بچه ها اینقده گرم حرف زدن شدیم که یادمون رفت غذا سفارش بدیم
ارسلان پیش خدمت رو صدا میکنه و سفارشا رو بهش می گه تا یادداشت کنه...بعده خوردن شام زیاد معطل نمی کنیم ...فوراًبا یه خدافظی ازشون جدا می شیم...البته این وسط چندتایی شماره رد و بدل می شه...فقط سر میلاد بی کلاه می مونه!!
سوار ماشین می شیم...شراره سرخوش می گه:
-بچه ها اگه گفتین چیکار کردم؟!
افسانه عادی می گه:
-موقع خدافظی کیف پول ماهان رو زدی
-إإإإإإإإإإإإ...تو از کجا فهمیدی؟!
-خب دیدم...حالا چند کاسب شدی؟!
-مالی نیس...همش200تومن
رویامی گه:
-بچه ها می خواین با این شماره ها چیکار کنین؟!
-هیچی!
-یعنی زنگ نمی زنین؟!
-نه بابا...من فقط واسه این شماره دادم که طرف دلش نسوزه بگه این همه خرج کردم هیچی نصیبم نشد
-ولی اونا که شماره ی ما رو ندارن
-این دیگه غصه داره؟!خب یه دونه جدیدشو می گیریم
حوصله ی گوش دادن به حرفاشون رو ندارم چشامو می بندم و پیشونیمو تکیه می دم به شیشه پنجره...امشبم شبی بود واسه خودش...



"-حتماً داره واسه موفقیت تو کارش از خدا کمک می خواد که اینطور اشک می ریزهپوزخند می زنم...پس اینه!!!غیر این از خدا چیزی می خواست تعجب می کردم..صدای افسانه از اون ورم شنیده می شهک-30 ثانیه موندهاینو می گه و یه نفس عمیق و پر هیجان می کشه...تیک تاک تیک تاک...لبمو از شدت هیجان گاز می گیرم...عید یعنی بازگشت...خدایا منو بازگردون...منو به تمنای قبلی بازگردون...تمنای فقیر اما پاک و معصوم...آمین...سال تحویل می شه......بعده تحویل سال نو لباس می پوشیم و راهی جواهرده می شیم...یه روستا که بعده عبور از بین کوه و درامتداد رودخانه ی صفا رود قد علم می کنه...همینهمگی توی ساحل دور آتیش حلقه زدیم...دم دمای غروبه...ودریا کمی مواج...بااینحال بعده کمی نشستن پای آتیش پا می شم و پاچه هامو تاکمی پایین زانو می زنم بالا و میزنم به دل دریای مازندران...جا به جا تو آسمون رگه های سرخ و بنفش تیره دیده می شه و خورشید که داره می ره تا با دریا یکی بشه...موج ها حرکات رفت و برگشتی دارن...میخورن به پام و برمی گردن...یه حس خوب بهم دست می ده...یه جور لذت و خوشی جدای از سایر لذات... و همراه با این احساس یاد علی تو خاطرم نقش می بنده...علی...پلیس جوان...چقده دلم برات تنگ شده...تو با دل من چی کردی که میلاد با اون جملات عاشقونه نتونست کاری کنه؟!...چی شد که به دلم نشستی؟!...چی شد که دلم لرزید؟!چی شد که ضربان قلبم تند شد؟!تو چی داری تو وجودت که پسرای دیگه ندارن؟!جذبه؟!قدرت؟!شیطنت؟!ولی این چیزا رو خیلیا دارن... شاید به خاطر تضادمونه...آره حتماً همینه...تضاد بین ماست که منو جذب تو می کنه...مث دوتا قطب مخالف...من منفی تو مثبت...من بد تو خوب...ولی بدی و خوبی که هیچ وقت در کنار هم دیده نمی شن...شاید...شاید بایدمن تغییر کنم...از بدی برم به خوبی...ولی...ولی چطوری؟!گوشیم تو جیب شلوارم می لرزه...بیرون میارم و صفحه شو باز می کنم...یه اس ام اس از عاطفه"عاطفه استعاره از علی!!!"با لبخند بازش می کنم"اگه کلید قلبی رو نداری قفلش نکن اگه خداحافظی تو راه هست سلام نکن اگه دست کسی رو گرفتی هرگز رهاش نکن"چند بار متن اس ام اس رو می خونم...منظورش چی بوده؟!...یعنی...یعنی حالا که باهام دست رفاقت دادی باید تا آخرش پام وایسی؟!آره...می تونه این باشه...چرا که نه...یه صدای مزاحم..."خر نشی یه وقت""خر باباته""من وجدان توأم احمق""خفه شو حالا یادت اومده بیدار شی؟!تا الان کدوم گوری بودی؟!""قبرستون!مهم اینه که الان بیدارم و می خوام کمکت کنم تا شکست نخوری""برو بکَپ...این چیزا به تو ربطی نداره""دقیقاً به من مربوط می شه""خف بمیر...هری""چه بی ادب شدی تازگیا""همین که تو با ادبی واسه هفت پشتم بسه وجدان بیدار پریا""پریا نه و تمنا...بدبخت اینقده ذلیل شدی که اسم و اصلت رو فراموش کردی"به معنی واقعی خفه می شم...راست می گفت...من تمنا بودم نه پریا...یه دختر پاک و معصوم که بزرگترین هدفش پزشکی بود...دختری که می خواست خودش و خوانواده اش رو نجات بده نه این دختر آلوده به گناه...أه...از این پریا حالم بهم می خوره...-پریا...پریا...کجایی 2ساعته دارم صدات می کنمبا خشم به سمت راست می چرخم و سر شیلا داد می کشمک=اسم من تمناس می فهمی تمنا نه پریابا تعجب نگام می کنه:-خیلی خب حالا چرا می خوای بزنی؟!...تمنا...خوب شد؟!...بیا...سیب زمینی پختیم رو آتیشاز آب میام بیرون...خم می شم و پاچه های شلوارمو پایین میارم وراه می اُفتم سمت بقیه...رو یه تخت سنگ کوچیک می شینم...یه سیب زمینی بر میدارم...دستم می سوزه...چندبار بین دستام رد و بدلش می کنم تا کمی یخ کنه...نمک دون دست به دست می چرخه تا به من می رسه...سیب زمینی رو از وسط نصف می کنم...تا می تونم نمک می پاشم...و با لذت می خورم...یه مرد خوش لباس با هیکل و قیافه ی معمولی به سمتمون میاد...شهره متوجه اش می شه و هیجان زده می گه:-اوه...فرزام...تو کی برگشتی ایران؟!پا می شه و با قدم هایی تند به سمتش می ره...مرده دستاشو از هم وا می کنه ولی شهره با اشاره به ما اخطار می ده...معلوم یه سر وسِری با هم دارن ولی شهره می خواد که ما چیزی ندونیم...خیلی دوستانه با هم دست می دن و مشغول صحبت می شن...تو تمام مدت صحبت دستای شهره تو دستای فرزام بود و اون با محبت دستاشو می فشرددوباره شیلا تو گوشم پچ پچ می کنه:-این فرزامه...صاحب اون ویلا سمت راستیه...می دونی این دوتا عاشق هم هستن؟!ابرو هام بالا می پره:=جدی؟!یعنی می خوان با هم ازدواج کنن؟!-نه...البته فرزام از شهره خواستگاری کرده ولی شهره جواب رد داده=چرا؟!مگه نگفتی شهره،فرزام رو دوست داره؟!-آره ولی شهره معتقده به خاطر کارش نباید ازدواج کنه=فرزام از کار شهره خبر داره؟!-آره=یعنی براش مهم نیس؟!-فرزام خودش از اون هفت خطاس...تخم سگیه واسه خودش...همین خلاف کار بودنشون باعث اشنایی این دوتا شدهمن-چی کار می کنه؟-نمی دونم=حالا رابطه ی این 2تا چیه؟!-شهره یه جورایی معشوقه ی فرزامه=یعنی...؟1-نه تا اون حد...شهره رو که می شناسی...تا این حد سست نیس...البته چندباری فرزام ازش خواهش کرده ولی شهره زیر بار نرفته...رابطه شون در حد لب بازی و بغل و...در ادامه ی حرفش با شیطنت می خنده=تو اینا رو از کجا می دونی؟!ازگوشه ی چشم نگام می کنه:-به خاطر اینکه من محرم و راز دار شهره امبا پوزخند می گم:=باریکلا...عجب راز داری خوبی ام هستی-تو از خودینگام دوباره متوجه ی فرزام می شه...درکمال تعجب متوجه می شم که خیره خیره زل زده به من...با دیدن نگاه من سرشو سمت دیگه ای می چرخونه...چند دقیقه ی بعد از هم جدا می شن...همه به جز من و شیلا پُرسان نگاش می کنن-شهره جون این کی بود؟!-همسایه ی ویلایه پوزخند رو لبای منو شیلا نقش می بنده...-با شما چی کار داشت؟!-اومده بود ما رو واسه مهمونی فرداشب که به مناسبت تولدش گرفته دعوت کنهشراره با خوشحالی دست مشت شده اش رو تو هوا تکون می ده و می پره بالا:=آخ جــــون...من عـــــاشق مهمونی امافسانه میگ:-حتماً یه جشن معمولی نیس...از اون مورد داراست...درست میگم شهره جون؟!شهره سر تکون می ده و شیلا می گه:-چه بهترو شهره با نگاهی متفاوت منو برانداز می کنه...-تو با ما میای=گفتم که نه-جنابالی غلط کردین=غلط کردم یا نکردم...من نمیام...-میشه بدونم چرا افتخار حضور نمی دین پرنسس؟!=نه...متأسفم...قادر به پاسخگویی نیستمدستای شهره از عصبانیت مشت می شه...رنگش قرمزه قرمزه...حس می کنم الانه که مث زود پز صدای سوتش در بیاد و از گوششاش بخار بزنه بیرون...یه لبخند خونسرد و لجوج به صورت عصبی اش می زنم:=خوش بگذره-مجبورم...مجبورم که بگم...فرزام گفت حضور تو اجباریه=می شه بفرمایین چرا؟!-اون از تو خوشش اومدهبا حیرت به خودم اشاره می کنم:=از من؟!-آره...راستش یه برنامه هایی برات داره...منفجر می شم:=چی؟!...برنامه؟!...چه برنامه ای؟!با کف دست محکم به سینه اش می کوبم:=ببین شهره...مجبورم کردی برات دزدی کنم...مواد جا به جا کنم...اما احتی اگه اسلحه بذاری رو مغزم با تو جایی نمیامتحت تأثیر لحن محکم کلامم قرار گرفته بود...آروم می گه:-ولی من قول تو رو به فرزام دادم=قول چی؟!هــــان؟!-من به فرزام یه قولی دادم...البته مجبور شدم...اولین باری بود که ازم چیزی می خواست...منم نتونستم روشو زمین بندازمآه می کشه:-می دونی پریا...متأسفانه فرزام تو کار قاچاق دختره...دخترای خوشگل رو می دزده می فروشه به ثروتمندای عرب...اون از تو خیلی خوشش اومده...من بهش گفتم تو به این آسونیا رام شدنی نیستی...مث اسب جفتک می پرونی...قرار بود من امشب تو رو با خودم ببرم...بعد اون به طریقی بیهوشت کنه و فردا صبح با یه گروه دختر دیگه بفرستنت دُبیبا بهت به صورت غمگین شهره زل زدم...خدایا یه آدم چقده می تونه پست و بی شرم باشه؟!...شهره عاشق همچین مردی بود؟!...عاشق چنین آدم رذلی؟!...عاشق یه حیوان؟!...اشک تو چشام جمع می شه:=اگه...اگه منو بدزده چی؟!...شهره...شهره پشتم باش...تو قدرتت از من بیشتره...تو رو فرزام نفوذ داریمشکوک نگام کرد:-منظورت از نفوذ چیه؟!وای لو دادم ...نباید بفهمه من از همه چیز خبر دارم...با تته پته می گم:=خب...خب اون همسایه ته...شاید...شاید به خاطر این از من بگذره...غیر از اون شما یه جورایی با هم همکاریناز چشاش معلومه که حرف منو باور نکرده...بایدم باور نکنه...شهره زرنگتر از این حرفاس...در حالی که چشماش بین چشمای ترسان من در نوسانه می گه:-باشه...خیالت راحت...نمی ذارم آسیبی بهت برسونه...تو آدم منینفس حبس شده ام رو بیرون می فرستم...آخــــــــی...خیالم راحت شد...وقتی شهره بگه نمی ذارم بهت آسیبی برسونه یعنی واقعاً نمی ذاره...شهره پا می شه:-پس منو دخترا می ریم...فقط یادت باشه...حق نداری پاتو از ویلا بذاری بیرونآروم پلک می زنم:=باشه...قول می دم-مراقب خودت باش...بای=بایشهره که رفت روی تخت دراز می کشم...خدایا شکرت...شاید اگه شهره اون حرفا رو نمی زد همراهش می رفتم...ولی نه...دلیل اصلی من واسه نرفتن چیزدیگه ای بود...دوست نداشتم توی اون مهمونی شرکت کنم...تا حالا پام به این جور مهمونیا وا نشده... اما می دونم توش چه خبره...به قولی نخوردیم نون گندم دیدیم دست مردم...دوست نداشتم برم جلو چشم اونهمه مرد مست و خمار اونم با لباسای آنچنانی...بعدم به درخواست رقصشون جواب مثبت بدم و بعد...حالا با شنیدن حرفای شهره توی تصمیمم مصمم تر شده بودم...حاضر بودم با عزرائیل همراه بشم ولی با شهره نه...چند ساعتی می گذره...حوصله ام سر می ره... می زنم زیر قولم شنلمو می اندازم روی دوشم و از ویلا خارج می شم...تصویر لرزان ماه روی آب دریا تلئلوء زیبایی داره...یه حالت رویا گونه که آدمو می بره تو خلسهبازوهامو تو بغلم میگیرم...خدایا من یه حالی دارم...یه جور شادی همراه باترس...یه حس شیرین با ته مزه ی تلخ...یه حس ناب که تا حالا تجربش نکردم...حسمو دوس دارم...بهم آرامش میده...نمی دونم اسمشو چی بذارم؟!...البته قبلاً بهش فکر کردم و به عشق رسیدم...اما...دوس دارم تو بگی اسم حسمو چی بذارم؟!تقریباً ساعت هول و هوش 2 نیمه شب بود که دخترا پر سر و صدا وارد ویلا می شن...از قیافه هاشون معلوم بود که حسابی خوش گذروندن...تمایلی به دونستن اتفاقات جشن و مهمونی ندارم...فقط با دیدن اشاره ی شهره دنبالش به خارج از ویلا می رم و بی مقدمه می گم:=خب؟!-هیچی...سخت راضی شد...ولی بلاخره راضی شددستامو با شوق به هم می کوبم:=آخ جون...ممنون شهره جون-ببین دختر جون...من اصلاً آدم دل رحمی نیستم...ولی متأسفانه به تو و بقیه دخترا بدجوری وابسته و دل بسته ام...دوس ندارم واستون اتفاق بدی بیفته...واسه همینه که فرزام رو راضی کردم تا از خیر تو بگذره...وگرنه اون حاضر بود پول خوبی بابت تو بهم بده***5فروردین راهی تهران شدیم...واقعاً خودمم از اینجا خسته شده بودم...قشنگیش به کنار...کلاً با آب و هوای شمال سازگاری نداشتم(من اینطوریم)تموم مسیر برگشت رو خواب بودم...هر چند خوابیدن تو ماشین واسم مشکل بود ولی اجباری بود که باید می پذیرفتم...تو کل تعطیلات یه بارم با علی حرف نزدم...فقط چندتا اس ام اس...همین...دل تنگش بودم ولی می دونستم حالا حالاها نمی تونم ببینمش...-خرس قطبی...پاشو...زمستون رفت بهار اومده...گلا وا شده ...درختا سبز شده...یخا آب شدهدست شراره که بازومو گرفته بود و تکون می داد رو پس می زنم و با صدایی خواب آلود می گم:=اینقده حرف نزن با نمک جون...یادم باشه به شهره بگم یه اسپند واسه تو دود کنه...می ترسم چشت بزنن خیار شور من-هر هر هر...خندیدم بلبل زبون...پاشو برو تو اتاق بکَپ...رسیدیمیه چشمو وا می کنم=جدی؟!آخ جون...پس من برم تو اتاق بخوابم آخه تو ماشین نتونستم راحت بخوابم-بمیرم برات مادرساک خودمو بر می دارم و با آسانسور می رم بالا...خواب از سرم پریده بود...ظاهراً شهره زودتر از همه ی ما وارد آپارتمان شده بود چون در نیمه باز بود...ساکمو شوت می کنم زیر تخت و از اتاق میام بیرون...رویا داشت به طرف حمام می رفت که خودمو سریع تر به حمام می رسونم و همون طورکه براش بوس میفرستم دره حموم رو می بندم...همیشه آب بازی بهم آرامش می داد...بعده 2ساعت کارم تموم می شه...مشغول خشک کردن بدنم و پونشیدن لباسام بودم که صدای پچ پچ رویا و افسانه ازپشت دره حمام به گوشم می خوره-کی اون توئه؟!-تمنا-وای باز این دختره رفت حموم رو قُرُق کرد-آره...وقتی این می ره حموم همش می ترسم آب زاینده رو خشک بشه-حالا آب اونجا خشک نشه حتماً خودش می ره دم آبرویا با خنده:-آره...فرض کن الان در حموم وا بشه و تمنا قده یه بند انگشت بیاد بیرونهر دوشون می زنن زیر خنده...با ضاهری عصبی دره حموم رو وا می کنم:=غیبت کردنتون تموم شد؟!بفرمایید حمام صحیح و سالم در اختیار شماسدوباره می رم می خوابم...با موهای خیس و بُرُس نکشیده...خدایی خیلی خسته بودم...سوار آسانسور می شیم...انگشتامو با اضطراب می شکونم...نمی دونم افسانه قبول می کنه که بیخیال من بشه و تنها بره...زیر چشمی نگاش می کنم....مشکوک نگام می کنه...دستپاچه می شم..هول می شم...دقیق و نکته سنج مراقب حرکاتمه-چته پریا؟!=هی...هیچی-پس چرا هولی؟!-اضطراب دارمپوزخند می زنه-خودتو سیا کن...دفه اولت که نیس میری دزدی=خب...خب-چه مرگته؟!دلو میزنم به دریا...می گم:=ببین افسانه من با تو نمیامابرو در هم می کشه...مشکوک تر از قبل نگام می کنه:-یعنی چی بامن نمیای؟!کجا می خوای بری؟!=من...من...هیچ جا نمی رم...فقط...فقط دیگه دزدی نمی کنم...یعنی می خوام ترکش کنمپوزخند می زنه:-شوخی میکنی؟!چرت نگو=نه باورکن جدی امآسانسور با یه تکون کوچولو می ایسته...بیرون میایم-پری...واضح بگو=ببین...من واسه خلاف ساخته نشدم...ازدزدی متنفرشدمبا تمسخر می گه:-از کی اونوخت؟!زمزمه می کنم:=از وقتی عاشق علی شدم-چی گفتی؟!=هیچی...افسان کمکم کن...من مال دزدی نیستم...-چطور یه هو متحول شدی؟!=تو به اونش کاری نداشته باش...فقط کمکم کن...به عنوان یه دوست و همخونه-من چی کار باید بکنم؟!...=من از این به بعد همش با تو میام دزدی...تکی کار نمی کنم...با باقی دخترام نمی پَرَم...با تو میام ولی کاری نمیکنم...توأم به شهره چیزی نگو باشه؟!می تونم بهت اعتماد کنم؟!-اونوخت زیادی خوش به حالت نمی شه؟!=افســـان-فقط بگو چه مرگته؟!تا نگی کاری نمی کنمبغض می کنم:=عاشق شدمچشاش از تعجب گرد می شه:-پری!!!=تمنا...افسان خیلی دوسش دارم...پسر خوبیه...می خوام مث اون باشم-پری می فهمی چی می گی؟!تو آدم شهره ای...نمی تونی واسه خودت باشیاشکم درمیاد:=آره...میدونم...تو روخدا تو دیگه اینا رو به یادم نیار...گناه من چیه آخه؟!...-تنها راهت اینه که اون فیلمو پیدا کنی=ولی چطوری؟!-امن ترین جا واسه این چیزا خونه اس...و امن ترین جای خونه اتاق شهره=تو ازکجا می دونی؟!-شهره جز به خودش به هیشکی اطمینان نداره...حتی اون این چیزا رو به صندوق امانات بانک نمی ده...فقط گاو صندوق خودش=مطمئنی اونجاس؟!-شک نکن=پس چرا خودت کاری نمی کنی تا از دست شهره راحت شی؟!-اولاً آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب...دوماً من از این وضع راضی ام ...درسته که خطر و ریسکش زیاده اما بی زحمت ترین کاره...یه جورایی هلو برو تو گلو...من نمی تونم دزدی رو رها کنم=حالا کمکم می کنی؟!-تا ببینمسوار ماشین می شیم...چندتا خیابون که رد می شیم افسانه کنار می کشه و یه گوشه می ایسته=چرا نگه داشتی؟!-پیاده شو=چرا؟!-ای بابا...مگه نگفتی نمی خوای دزدی کنی؟!=آهان...چرا