مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان خواندنی زندگی تمنا

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 2.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان خواندنی زندگی تمنا

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#41
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۰۳ عصر
لبخندی اجباری:=آره...اگه گرفتاری بذاره...-حالا چی می خوای؟!با اُمید و آرزو می گم:=پزشکی...ترجیحاً شهید بهشتی...می خنده:-پس مث خودم جاه طلبی...کلاً حرفای دیشب و نگاهای خیرش از ذهنم پاک می شه...باشور و هیجان می گم:=دوست دارم تخصصمو کانادا بگیرم...عاشقشم...-که اینطور...من مطمئنم موفق می شی...از چهرت پیداس دختر باهوشی هستیاین بار برخلاف دفعه ی قبل که ازم تعریف کرده بود ذوق مرگ می شم و با نیش باز می گم:=ممنون...دست چپشو بالا میاره و یه نگاه به ساعتش می اندازه:-شرمندم...باید تنهات بذارم...خستم...می رم تو اتاق پسرا استراحت کنم...آخه تا یه ساعت دیگه باید برم سر کارم=راستی شغلت چیه؟!انگار از کنجکاویم خوشحال می شه:-راستش تازگیا با یکی از هم دانشگاهی هام یه شرکت زدیم...یه شرکت مهندسی و نقشه کشی...نو پا هست...هنوز اسم و رسمی نداره...سر تکون می دم و به تلافی اون تعریف خوشایندش می گم:=من مطمئنم تو کارت موفق می شیبا این حرفم خر کیف می شه...با یه تشکر کوچولو ترکم می کنه...بعد از خوردن چای پا می شم تا برم اتاقم سر درس و مشقم!داشتم از کنار اتاق ترانه می گذشتم که یه صداهایی باعث توقفم می شه...صدای پچ پچ:-می دونی سعید...من اون اوایل آشناییمون...همون موقع که پای تو به خونمون باز شد ازت خوشم اومد...اما...اما همش فکر می کردم تو به هوای تمنا می یای خونمون...-هیــس...تو خیلی بیجا کردی...تمنا و بقیه ی دخترا برام مث یه خواهر عزیر بودن...همون طور که طاها و رضا برام مث برادر بود...اما تو فرق می کردی...یه جور دیگه می خواستمت...جوری که هیچ کس دیگه رو نمی خواستم...و بعد صدا ها قطع می شه...می دونستم اون تو داره اتفاقاتی می اُفته...خواهر کوچکترم داشت چیزهایی رو امتحان می کرد که من تجربشو نداشتم...بی اراده بغض می کنم...خدایا آسمون که به زمین نمی اومد اگه منو به علی می رسوندی!یه صدا بهم نهیب می زنه:"آی آی آی...قرار نبود حسودی کنی تمنا خانوم...قرار بود از شادیِ ترانه توام شاد باشی...مگه بهش قول ندادی؟!"آه عمیقی می کشم...آره قول دادم...ولی خب چی کار کنم؟!...نمی تونم جلو دلمو بگیرم...منم دلم یه نگاه مهربون و عاشق می خواد که دوخته بشه تو چشام...منم دلم یه آغوش پر محبت می خواد...آغوش امن یه مرد...منم دلم می خواد یه مرد بهم ابراز عشق کنه...منم دلم می خواد به یه مرد بگم:"دوستت دارم"...دلم می خواد اون مرد علی باشه...تنها علی... کتابمو پرت می کنم یه گوشه...اوف بسه هر چی درس خوندم...می خوام یه امروز رو به خودم مرخصی بدم...امروز جمعه بود...یه نگاه به ساعت می اندازم...3عصر بود...پا می شم و موهامو شونه می زنم...یه هو هوس چیزی می زنه به سَرَم...با خوشحالی از اتاق می رم پایین و پله ها رو مث باد طی می کنم...مامان توی هال رو به روی تی وی نشسته بود و بافتنی می بافت...یه شال گردن مشکی و قرمز...مقابلش می ایستم:=مامان؟!-جانم؟!=موهامو برام گیس می کنی؟!با لبخند به کنارش اشاره می کنه:-بشینمی شینم و پُشت می کنم...سروکله ی ترانه پیدا می شه:-اِِِِِِِِِِِِِ...مامان...موه ای منم گیس کن...منم می خوام...=پس شوهرت اینجا چی کارس؟!اخم می کنه...ولی بعد با ذوق می گه:-قراره تا یه ساعت دیگه بیاد اینجاو با لب و لوچه ای آویزون ادامه می ده:-فردا صبح بلیط داره...می خواد برگرده تهران...مامان به حرف میاد:-خب نمی تونه که به خاطر تو اینجا بمونه...کارش اونجاسترانه می گه:-اما زندگیش اینجاس=دلت براش تنگ می شه؟!-خب آره دیگه...و با صورتی سرخ ادامه می ده:-من برم تو اتاقم...کلی درس دارم...من و مامان می خندیم...کار بافتن موهام تموم می شه...با ذوق گیسمو از پشت میارم جلو...ولی خدایشش موهام چقدر خوشرنگه...شرابی و درخشان...=مرسی مامانی...-تمنا جان؟!=جونم؟!میله های بافتنی رو بر می داره:-راستش از وقتی اومدی می خواستم سوالی رو ازت بپرسم اما...با گرفتاری هایی که پیش اومد فرصتش نشدضربان قلبم تند می شه...یعنی وقتش رسیده؟!...=چه سوالی؟!-تو...تو این متی که از خونه دور بودی چیکار میکردی؟!چه اتفاقایی اُفتاد؟!=می شه نگم؟!آخه خیلی بده...یه دفعه رنگش می پره...با چشای از حدقه در اومده میگه:-ببینم تمنا...تو...تو سالمی؟!دوزاریم می اُفته:=آره مامان جان...سالمم...نفس آسوده ای می کشه:-خب خدا رو شکر...دوباره صورتش نگران می شه:-پس چی شده که اینقده بده؟!=حتماً باید بگم؟!-بله...***با چشمای سرخ راهیِ اتاقم می شم...همه چیز رو به مامانم گفتم...همه چیز به غیر از علی...راستش دوست نداشتم بفهمه دخترش توی عشق شکست خورده...که رونده شده...که عشقش نمی خوادش...دوست نداشتم غرورم بیشتر از این خورد بشه...در اتاق رو وا می کنم...روی تخت می شینم و پاهامو به آغوش می کشم...دلم به حال خودم کباب می شه...چقدر بدبخت شده بودم...چقدر خوار و ضعیف شده بودم...کو اون تمنایی که میلاد التماسشو می کرد؟!...کو اون تمنایی که خام هیچ"وستت دارمی"نمی شد؟!...علی تو چه کردی با من...لعنتی...لعنتی...دست از سَرَم بر دار...راحتم بذار...خواهش می کنم...تقه ای به در می خوره...تند تند اشکامو پاک می کنم...کتابمو چنگ می زنم و می گیرم جلو صورتم:=بیا تو...ترانه آروم لایِ در رو وا می کنه:-تمنا؟!میاد داخل:-تو رو خدا یه امروز رو بیخیال درس بشو=چرا؟!چی شده باز؟!-سعید اومده...می خوایم بریم بیرون...دوست داریم تو و بقیه دخترام باشین=تنهایی بیشتر خوش می گذره...-اذیت نکن دیگه تمنا...کتابو ازم می گیره...نگاش می اُفته به چشام:-تمنا...گریه کردی؟!=همه چیزو به مامان گفتم...به خاطر اونه...کنارم می شینه و به موهای بافته شده ام دست می کشه:-قضیه علی رو هم گفتی؟!=نه...نتونستم...-چرا؟!=احساس کردم...ممکنه غرورم شکسته بشه...شایدم...خجالت کشیدم...زیر بازومو می گیره و سعی می کنه بلندم کنه:-من دوست ندارم برم بیرون خوش بگذرونم اونوقت خواهرم اینجا غمبرک بگیره...=ترانه بیخیال شو جون من...-جون تو اگه نیای دیگه نه من نه تو=زوریه دیگه؟!-اوهووم=حالا کجامی خواید برید؟!-حافظیه و سعدیه...این همه مدت شیرازیم هنوز درست و حسابی نگشتیمشلبخند می زنم...چه فکر خوبی...مطمئناً محیط اونجا می تونه تو روحیه ام موثر باشه...ترانه اتاق رو ترک می کنه و من دست به کار می شم...آرایشم فقط ریمل حجم دهنده بود و یه رژ صورتی مات...تیپ مشکی و سفیدی می زنم...پالتو سفید...شال دو رنگ مشکی و سفید...دستکش مشکی...جین مشکی و کفشای آل استار مشکی و سفید...ترانه کنار سعید می نشینه و ما 3تا عقب...تو طول راه هواسمو می دم به خیابون و ماشینا...بلیط می گیریم و وارد می شیم...وای اینجا رو چه خوشگله...بهشت که می گن همین جاس؟!از پله ها بالا می ریم...1،2،3،4،5،...13...وایـــی چقده درخت کاج و نخل...چه قشنگ و روح نواز بود...حسابی حالم جا اومده بود...کلاً از این رو به اون رو شده بودم...با ذوق وارد آرامگاه می شیم...2تا پنجره ی سراسری و حسابی نور گیر داشت...ب در و دیوار،روی کاشی های آبی رنگ اشعار فوق العاده ای نوشته بود...و یه قبردراز که وسط آرامگاه بود...خم می شم و دو انگشتمو روی سنگ قبر می ذارم و زیر لب مشغول فاتحه خوندن می شم...بقیه هم همینطور...فقط نگاه بازیگوش تبسم بود که در حین خوندن فاتحه با ذوق در و دیوار رو می کاوید...سعید از پیرمردی که اون اطراف بود می خواد که چندتا عکس دسته جمعی از ما بگیره...با ژست های مختلف...یه عکسم از بیرون آرامگاه با فاصله ی زیاد،پایین پله ها می اندازیم...که مرد عکاس روی یه کتیبه چاپش می کنه...عکسای خیلی قشنگی شده بود...بعد از اون می ریم حافظیه...اونجا دیگه محشر بود...انگار بهشت برین...داشتم با چشمام همه جا رو قورت می دادم...دست ترنم که تو دستام بود رو می فشردم و اون بیچاره جیک نمی زد...صدای موسیقی سنتی قشنگی فضا رو پر کرده بود...از پله ها می ریم بالا...بالای سر قبر حافظ یه هو بغض می کنم و اشکم روان می شه...آروم آروم اشک می ریزم و با حافظ دردودل می کنم...حرفام که تموم می شه از کنار قبرش پا می شم...نگام می اُفته به چندتا چشم آبی و مو طلایی که با تعجب نگام می کردن...بی تفاوت نگامو منحرف می کنم...یه نفر بازومو می کشه...بر می گردم...تبسم بود...با ذوق می گه:-تمنا بیا...=کجا؟!-حوض آرزوها...باید آرزو کنی و سکه بندازی...اعتقادی به این چیزا نداشتم اما ترجیح می دم نزنم تو ذوق بچه...دنبالش راه می اُفتم...ترنم می گه:-تمنا...یه سکه بنداز و آرزو کن...دست و دلم می لرزه...اگه راست باشه چی؟!...اگه خرافات نباشه چی؟!...به امتحانش می ارزه...یه سکه از کیفم خارج می کنم...چشامو می بندم...نفس عمیقی می کشم و زیر لب خدا رو صدا می کنم...سکه رو پرت می کنم...آرزوم مشخص بود...علی!!...چشامو وا می کنم...نگام قفل می شه تو نگاه ترانه...چشمک می زنه...یعنی فهمیده چه آرزویی کردم؟!...خب بفهمه...مگه چیه؟!لبخندی نثار صورت مهربونش می کنم...به خواست سعید دوباره عکس می اندازیم...اینبار با توافق همگی عکس رو کف یه بشقاب چاپ میکنن...اینم قشنگ شده بود...قشنگ و پر خاطره...-بهتره دیگه بریم...همه با سعید موافق بودن...چند قدم بیشتر نرفته بودم که نگام می اُفته به یه پیرمرد...کلاه نمدی سفیدی سرش بود که یه چیزی روش نوشته بود...فکر کنم شعر بود...سرتاپا سفید پوشیده بود و یه عصای چوبی تو دستاش بود...انگار درویش بود...خیلی خوشم اومد ازش...برام جالب بود...گوشیمو درآوردم و خر ذوق از دور ازش فیلم گرفتم...یه هو دلم خواست برم نزدیک و ازش خواهش کنم باهام عکس بندازه...انگار برادپیت بود!...اما تا خواستم یه قدم برم طرفش که با صدای ترانه پشیمون میشم:-تمنا بیا دیگه...چیزی تا شب نمونده...می خوایم بریم شاهچراغ...ناچار دنبال بقیه راه می اُفتم...توی خروجی نگام می اُفته به 2تا پیرمرد که مشغول فروختن فال بودن...با ذوق می رم طرف یکی شون و یه فال می کشم بیرون:"ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو بجان آمد وقتست که باز آییدایم گل این بستان شاداب نمی مانددریاب ضعیفان را در وقت توانائیدیش گلهء زلفش با باد همی کردمگفتاغلطی بگذر زین فکرت سودائیصد باد صبااینجا با سلسله می رقصنداینست حریف ای دل تا باد نیمائیدر دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیملطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائیفکر خود و رأی خو در عالم رندی نیستکفرست درین مذهب خودبینی و خودرأییزین دایره ی مینا خونین جگرم می دهتا حل کنم این مشکل در ساغر مینائیحافظ شب هجران شدبوی خوش وصل آیدشادیت مبارک باد ای عاشق شیدائی"تو در انتظار کسی یا چیزی هستی که آن را به دست آوری و این انتظار تو را آزار می دهد اما سرانجام شب هجران خواهد شد و روزگاروصل به تو روی می نمایدبا شادی می پرم هوا و جیغ خفه ای می کشم...همه با تعجب به این عکس العمل بچه گانه ی من نگاه می کنن...اهمیتی نمی دم...یه اسکناس دوهزارتومنی می ذارم کف دست پیرمرد و با شادی جلوتر از همه راه می اُفتم سمت ماشین...ترانه خودشو می رسونه بهم:-راستشو بگو...فالت چی بود که اینقده خر ذوق شدی؟!با نیش باز می گم:=خودت چی فکر می کنی؟!با بُهت می گه:-وایی...یعنی می شه علی برگرده؟!و با جیغ می گه:-اینقده دلم می خواد از نزدیک ببینمشسوار ماشین می شیم و میریم سمت شاهچراغ...خب طبیعتاً اونجا...توی اون محیط معنوی فقط یه چیز از خدا خواستم...مث همیشه...علی... ساعت 8 بود که می رسیم خونه...بعده یه تشکر تُپُل از سعید رو به ترانه می گم:=ما جلو می ریم...توام بیا...ترانه پلک می زنه:-باشهتبسم اعتراض می کنه:-خب با هم می ریم دیگهاخم می کنم:=دخترا سریع خدافظی کنید...هوا سرده...-چطور تا الان سرد نبود...حالا سرد شد؟!غرش می کنم:-تبسم...بریمسعید قاه قاه می خنده...خدافظی می کنیم و پیاده می شیم...کلید همراهم نبود...زنگ می زنم...فرزاد جواب می ده و در رو وا می کنه...وایی...اینم که از24ساعت 12 ساعتش اینجاس...خودم به خودم می گم"هواسش نبود واسه اومدن خونه پدربزرگش از شما کسب اجازه کنه...شما به بزرگی خودتون ایشونو عفو کنید تمنا خانم!!!"وارد ساختمون می شیم...=سلام به همگی...طاها با دیدنمون اخم می کنه:- سلام...چقدر دیر اومدین...مکث می کنه:-پس ترانه کجاس؟!=تو ماشینِ...پیش سعید...الان میادرو به فرزاد می گم:=پس عمه فریده کجاس؟!-مامان و بابا رفتن خونه همکار بابا...شام دعوت بودن...=تو چرا نرفتی اونجا؟!-اگه خیلی ناراحتی برم؟!و با دلخوری نگام می کنه...دستمو تو هوا تکون می دم:=نه نه...منظورم این نبودلبخند می زنه:-راستش دخترشون خیلی آویزونه...حوصله شو نداشتم...رضا می گه:-خب حتماً عاشقت شده دیگه...فرزاد بی خیال شونه بالا می اندازه:-اون دیگه مشکل خودشه...طاها می گه:-حالا چه شکلیه؟!زشته؟!-نه...اتفاقاً خیلیم خوشگله...ولی خب...مث کشتی چسب* می مونه...می چسبه و ول نمی کنه...از اخلاقش خوشم نمیاد...می رم تو اتاقم و لباسامو عوض می کنم...بلوز شلوار صدفی رنگی می پوشم و میام پایین...با اومدنم توی هال، در ورودی باز می شه و ترانه با چشمای سرخ میاد داخل...آخی...حتماً از رفتن سعید کلی غصه داره...خب حقم داره...بلاخره سعید محرمشه...جدایی ازش سخته...بعد از شام طاها و رضا مشغول بازیِ شطرنج می شن و منو فرزاد و دخترا تماشا می کنیم... -با درسا هیچ مشکلی نداری؟!نگاش می کنم...فرزاد با من بود؟!=من؟!...نه...چطور؟!-خب بچه های تجربی عموماً توی ریاضی و فیزیک می لنگن..=آهان...آره اتفاقاً با ریاضی و فیزیک میانه ی خوبی ندارم...-خوشحال می شم اگه مشکلی داشتی به من بگی...=ممنون...طاها و رضا هستن...از اونا می پُرسم...انگار جوابم زیاد به مزاجش خوش نمیاد...اخم می کنه و دیگه چیزی نمی گه...روزا با سرعت سپری می شد و من کاری نداشتم جز درس خوندن و تست زدن...هر موقع توی ریاضی یا فیزیک به مشکلی برمی خوردم از طاها و رضا می پرسیدم...اونا هم سوالات و مسائل شیمی شون رو از من می پُرسیدن و همین تعامل باعث می شد با علاقه ی بیشتری درس بخونم...***کتاب زیست به دست روی تاب پشت عمارت می نشینم...امروز آخرین و کوتاه ترین روز پاییز بود و امشب بلندترین شب سال... شنل پشمی ام رو بیشتر به بدنم می فشارم و دستمو می گیرم جلو دهنم و ها می کنم...بخار گرمی از دهنم خارج می شه...حس خوبی دارم...نمی دونم منشأ این حس مطبوع چیه...کتابمو روی پام می ذارم و با عقب و جلو بردن پاهام تاب رو هُل می دم...خورشید در حال غروب کردن بود و آسمون سرخ با برگ های پاییزی هارمونی قشنگی داشت...چندتا پرنده روی شاخه های درختا با جیک جیک سر همدیگه فریاد می کشیدن...چشامو به استخر خالی و پُر از خزان می دوزم...حس و حال عاشقانه ام با دیدن استخر خراب می شه...حس بدی داشت این خالی بودن استخر و برگ های خزان داخلش...بوی افسردگی می داد...بوی دلمردگی...کتابمو به آغوش می کشم و از روی تاب در نوسان می پرم پایین...هوا با غروب کامل خورشید سرد تر شده بود...رفتم داخل ساختمون...امشب مهمون داشتیم...باید حاضر می شدم...یه دوش عجله ای می گیرم و میام بیرون...موهامو با سشوار نیمه خشک می کنم و نم دار می بندم پشت سَرَم...یه بلوز بافت سبز می پوشم با شلوار جین مشکی ذغالی...همون گلسر شش پر رو می زنم سمت راست موهام...و یه رژ مایع صورتی عروسکی هم می مالم به لبام...لبخند می زنم...صورتم بدجوری بچه گونه شده بود...ساعت7 بود که فرزاد و شوهر عمه از راه می رسن(عمه زودتر اومده بود)...بعد از شام آقاجون چند بیت شاهنامه برامون می خونه...عاشق شاهنامه ی قشنگش با اون جلد خاتم کاری شده اش بودم...مامان ظرف هندونه های قاچ شده رو می ذاره روی میز و همگی حمله می کنیم سمتش...با اینکه زیاد علاقه ای به هندونه نداشتم ولی اون هندونه ی قرمز و خوش آب و رنگ واقعاً شیرین و خوش مزه بود...یه ظرف آجیل از توی سینیِ روی میز جدا می کنم و با اشتهای باورنکردنی ای مشغول خوردن می شم...-کی پایه اس واسه مشاعره؟!با تعجب به فرزاد نگاه می کنم...یه مخ ریاضی فیزیک مگه از شعر و ادبیاتم سر در میاره؟!...فرزاد،منتظر به جمع چشم دوخته بود...شوهر عمه می گه:-قربونت دور ما رو خط بکش...شکم واجب ترهو با خنده به ظرف آجیل اشاره می کنه...با یه تصمیم آنی می گم:=من پایه ام...اگه بُردم چی گیرم میاد؟!-تو اول ببر بعد به اونم می رسیم=باشه...اول تو شروع می کنی یا من؟!-کسی دیگه نیس؟!طاها می گه:-ما ترجیح می دیم شنونده و تماشاچی باشیمفرزاد رو می کنه به من:-خب تو شروع کن=گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآیدگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید-در نمازم خم ابروی تو با یاد آمدحالتی رفت که محراب بفریاد آمد=دردم از یارست و درمان نیز همدل فدای اون شد و جان نیز هم-ما زیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه می پنداشتیم=من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنمصد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم-من که از آتش دل چون خم می درجوشممهر بر لب زده خون میخورمو خاموشم=ما به فلک بوده ایم،یار ملک بوده ایمباز همان جا رویم جمله،که آن شهر ماست-تو همچون صبحی و من شمع خلوت سحرمتبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم=من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطفها می کنیای خاک درت تاج سرم-منم که گوشه ی میخانه خانقاه منستدعای پیر مغان ورد صبحگاه منستبه مغزم فشار میارم...خدایا...کمکم کن...تمنا فکر کن...نباید جلواین پسر کم بیاری...فرزاد با یه تای ابروی بالا رفته نگام می کرد:-تمنا...ما منتظریما...تبسم می گه:-آبجی زود باش...الان می بازیا...سرچ می کنم...نخیر...چیزی یادم نمیاد...درمانده سرمو بلند می کنم...فرزاد با لبخندی پیروز نگام می کنه...نفسمو محکم می دم بیرون:=خیله خب بابا...قبول...من باختم...همه کف می زنن و فرزاد با لبخند می گه:-حالا من یه چیز از تو می خوام=ببین من زیاد بودجه ندارما-نترس...مادی نیس...=پس چی؟!خم می شه طرفم و آروم می گه:-به زودی می فهمیو چشمک شیطونی می زنه...با دهن باز نگاش می کنم...خدایا...منظور این پسر چی بود؟!...یعنی چی از من می خواد؟!...چی رو قراره به زودی بفهمم؟!...فرزاد هواسشو به حرفای بزرگترا می ده و من زیر زیرکی مشغول ارزیابی کردنش می شم...قد بلند بود و هیکلی...شاید همین قد و هیکل توپش منو یاد علی می انداخت...شایدم چشمای قهوه ایش و نگاه نافذش...دماغش کشیده بود و لباش تقریباً درشت...با موهای مجعد و تقریباً پر پشت به رنگ خرمایی...در کل خوش قیافه بود...یه دفعه تو اوج بی خیالی بغض می کنم...بغض از اینکه علی نیس...از اینکه جای اون باید به فرزاد نگاه کنم تا دل تنگی هام کم بشه...به پسری که چشماش منو یاد عشقم می اندازه...به پسری که با اون نگاه نافذ و محکم و هیکل درشتش به آدم حس حمایت رو القا می کنه...درست حسی که علی به من می داد...پا می شم و به طرف در ورودی می رم...مامان،در حاله دانه کردن انار سرخ می پرسه:-کجا تمنا؟!=می رم تو باغ...قدم بزنم-هوا سرده...=مهم نیسو با خودم می گم عوضش وجودم کوره ی آتیشِ...!!!یاد علی هم منو گرم می کرد و هم سرد...گرم از عشقی که بهش داشتم و سرد از نفرتی که بهم داشت...تکیه می زنم به ستون های دو طرف در ورودی و خیره می شم به ماه...سوز سرد بیرون نمی تونه بر آتش وجودم غلبه کنه...آه می کشم...بخار گرمی از دهنم خارج می شه...میل شدیدی به خالی شدن دارم...به سبک و رها شدن...به خلاصی از شر این بغض لعنتی که گیر کرده بیخ گلوم...دلم می خواد بلند بلند علی رو صدا بزنم...دلم می خواد با فریاد با خدا حرف بزنم...زار زار گریه کنم...ازش بخوام که به دادم برسه...که بی خیال تموم اون گناه های از سر اجبارم بشه و منو ببینه...که بی خیال تضاد و فاصله ی بین منو علی بشه...که مقدر کنه من به علی برسم...که...چونه ام از بغض می لرزه و یه قطره اشک سُر می خوره رو گونم...زمزمه وار می گم:=خـــدا...-توأم حال منو داری؟!با ترس بدون توجه به دومین قطره اشکی که هوس سرسره بازی به سرش زده بود،می چرخم عقب...وای نه...فرزاده...تند اشکامو پاک می کنم:=تو اینجا چیکار می کنی؟!-پاکش نکن...اشکاتو از من مخفی نکن...سوالمو تکرار می کنم:=پرسیدم تو اینجا چیکار می کنی؟!نگاه خیره شو از ماه می گیره و به صورتم می دوزه...عمیق و متفکر تو چشام نگاه می کنه...-خانوادت زیاد حرفی درباره تو نمی گفتن...در واقع دخترا و پسرا مراعات حال زن دایی تکین رو می کردن و حرفی نمی زدن...من زیاد تو رو نمی شناختم...فقط می دونستم از خونه فرار کردی و اون بلا سرت اومده و مُردی...دلیل فرارت رو هم نمی دونستم...ولی ذهنیت خوبی ازت نداشتم...فکر می کردم دختر زیاد خوبی نیستی...تا اینکه دیدمت...و قصه ی فرارت رو فهمیدم...دلیلت واسه فرار اگرچه محکم و منطقی نبود ولی چیز کمی هم نبود...واسه همین تصمیم گرفتم دربارت جور دیگه ای فکر کنم...اینکه شاید توی اون موقعیت راه حلی بهتر از این به ذهنت نرسیده...شاید نتونستی درست و حسابی فکر کنی و تصمیم بگیره...نتونستی راه رو از چاه تشخیص بدی...می پَرَم وسط حرفش:=منظورت چیه از این حرفا؟!-صبر داشته باش خانوم کوچولو...می خوام خواسته مو بهت بگم...گفتم که به زودی می فهمی-زوم کردم روت...روی حالاتت...رفتارت...دختر مغرور و غدی بودی...و البته پر احساس و رمانتیک...قلبت خیلی روشن و مهربون بود...وقتی با جدیت درس می خوندی فهمیدم اراده و پشتکار خوبی داری...وقتی گذاشتی ترانه زودتر از تو ازدواج کنه فهمیدم باگذشتی...فهمیدم به شدت اکثر دخترا حسود نیستی...خیلی حسود نیستی...وقتی به خاطر کمک به دیگران از درست می گذشتی و به ترانه توی خرید جهاز کمک می کردی فهمیدم تا چه حد دیگران برات مهم اند...تا اینجا همش روی رفتارت زوم کرده بودم...ولی اون شب...توی عقد ترانه...فهمیدم چقدر زیبا و جذابی...مطمئناً زیباترین دختر نیستی ولی از هر لحاظ منو جذب خودت می کردی...قلبم دیوانه وار می تپید...دیگه تنم گرم نبود...سرد سرد بود...خدایا!...من ازت علی رو خواستم...تو فرزاد رو برام فرستادی؟!...من بدل علی رو نخواستم...خودشو خواستم...فرزاد،بی توجه به حال من ادامه می ده:-مخلص کلام اینکه بهت علاقه مند شدم...لبخند می زنه:-آره...من دوستت دارم تمنا...خیلیم می خوامت...اما...تو این مدت یه چیز دیگم فهمیدم...با صدای لرزونم می پرسم:=چی؟!-اینکه تو عاشقی...ولی متأسفانه نمی دونم عاشق کی...ترجیح می دم اون آدم من باشم...خم می شه رو صورتم:-حاضری با من باشی تمنا؟!سریع پشت می کنم بهش...می لرزم:=نه...-پس اون،من نیستم؟!=نه...-یعنی اینقدر دوسش داری که نمی خوای به کس دیگه ای فکر کنی؟!=نه...نمی خوام...نفسشو فوت می کنه بیرون:-می تونم منتظر بمونم؟!=نه-ولی من منتظر می مونم=گفتم نه...خواهش می کنم فرزادو بر می گردم و نگاش می کنم...-ولی من منتظر میمونم...توأم نمی تونی مانع من بشی=انتظارت بیهوده اس...پیشنهادت برام مث یه شوخی بود...جدی نمی گیرمش...توأم بهتره به فکر یه نفر دیگه باشی...دوست ندارم مانع خوشبختیت بشمکتاب و دفتر و قلم به دست از اتاق پسرا میام بیرون...آخیش...چه خوبه که طاها و رضا مخ فیزیک ان...اگه نه من الان باید کاسه ی چه کنم چه کنم دست می گرفتم...چند قدم جلوتر اتاق خودم بود...می رم داخل و در رو می بندم...زنگ اس ام اسم بلند می شه... تموم کتابا و دفترای پخش شده روی زمین رو زیر و رو می کنم تا موبایلمو پیدا می کنم...شمارش ناشناس بود...با اخم بازش می کنم"سلام...خوبی؟!...ما رو یادت میاد؟!"این دیگه کیه؟!...شمارش که ناشناسه...اعدادشم آشنا نیس که بخوام حدس بزنم...ولش کن...حتماً مزاحمِ...شایدم اشتباه گرفته...گوشیمو خاموش می کنم...روی شکم می اُفتم روی تخت...ای خدا...کاش الان کنکور داده بودم...دیگه خسته شدم از بس درس خوندم و تست زدم...پـــوف...بیخیال تمنا...می گذره...به هدفت فکر کن...***خوشبختانه روزای پربار و پر درس به سرعت می گذشت...ننه سرما کم کم داشت غزل رفتن رو می خوند...عمو نوروز هم تو راه بود و چیزی به رسیدنش نمونده بود...توی خلال این روزا اتفاق مرموز و سوال برانگیز اس ام اس های مشکوکی بود که از اون شماره دریافت می کردم...با این وجود فوضولی نمی کردم...باخودم می گفتم بلاخره خسته می شه و خودشو معرفی می کنه...فرزادم مث همیشه بود...از هفت روز هفته پنج روزش اینجا بود...انگار نه انگار چه پیشنهادی داده و چه جوابی گرفته...ولی خب...منم زیاد به روم نمی آوردم...ترجیح می دادم فراموشش کنم...فرزاد پسر عمه ام بود و مطمئناً در حد همون پسر عمه باقی می موند...***27اسفند بود...بلاخره دل از کتابام کندم و تصمیم گرفتم برم واسه خرید عید...یه خرید حسابی ...با پول حلال...نه دزدی و حروم...مامان حوصله ی خرید کردن نداشت...با باقیِ دخترا از خونه می زنیم بیرون...پشت فرمون می نشینم...تو دلم دعا می کنم پلیس بهم گیر نده...آخه گواهینامه نداشتم...ترانه یه سی دی می ذاره داخل ضبط و صداشو کمی زیاد می کنه اما نه تا حدی که جلب توجه کنه...صدای پویا بیاتی می پیچه تو ماشین...صداشو دوست داشتم...با احساس می خوند...ترنم و تبسم عقب نشستن و دارن می زنن تو سروکله ی همدیگه...ترانه مشغول اس دادن به سعیده...خوش به حالش...یه دل خوشی بزرگ داره تو زندگیش...اما دل خوشیه من چی؟!...بیشتر ناراحتم می کنه تا خوشحال و شاد...***دخترا خیلی زود خرید هاشونو می کنن اما من...کمی مشکل پسند بودم...اواسط پاساژ بودیم...سومین پاساژی بود که می گشتیم...ترنم و تبسم مدام در حال نق زدن بودن...ترانه هم یا مشغول اس دادن به سعید بود یا حرف زدن....-تمنا...تو رو خدا یه چیزی انتخاب کن تا بریم خونه...من خستم...تبسم تأیید می کنه:-آره به خدا...دیگه نای راه رفتن ندارم...اونم با این همه خریدکمی فکر می کنم:=خیلی خب...پس شما دوتا بشینین اینجا روی صندلی ها تا من برم خریدامو بکنم و بیام...رو می کنم به ترانه:-ترانه...توام پیش دخترا بمون...هواشونو داشته باشیا...گرم حرف زدن نشی فراموششون کنی-باشه بابا...تا این حد که هواس پرت نیستم...=پس من رفتم...فعلاً...چند مغازه ی بعدی چیزی چشممو نمی گیره...اما درست پنجمین مغازه بود که...یه مانتو فوق العاده شیک و خوش دوخت به رنگ سبز...منم که جدیداً فهمیده بودم چقدر این رنگ بهم میاد...واسه همین سریع وارد مغازه می شم و از فروشنده خواستم سایز smallرو برام بیاره...وقتی توی آینه ی اتاق پرو خودمو برانداز می کنم سریع نیشم شُل می شه...نه انگاری اینو مختص من ساختن...عمراً ازش بگذرم...همینو می خوام...از اتاق پرو خارج می شم:=برام بپیچید...می بَرَمشبا کیسه های خرید به طرف دخترا می رم...یه شلوار جین نُک مدادی و یه شلوار کتون به همون رنگ...دو جفت کفش اسپرت و پاشنه دار به رنگ سبز...چندتا شال و روسری بازم به همون رنگ...با چندتا تاپ خوشگل سبز و مشکی...-بلاخره اومدی؟!...چی گرفتی حالا؟!=می خوای همین جا نشونت بدمترنم با اخم روشو می گردونه:-خب حالا...=پاشید بریم...حتماً مامان تا الان نگران شده...کیسه های خرید رو توی صندوق عقب ماشین می ذاریم...در ماشین رو وا می کنم تا سوار شم...گوشیم زنگ می خوره...یه نگاه به صفحه اش می اندازم...همون شماره ی ناشناس بود...در رو می بندم و از ماشین فاصله می گیرم...تماس رو برقرار می کنم:=بفرمایید؟!-سلامصداش آشنا بود...به مخم فشار میارم شاید بشناسمش اما...چیزی دستگیرم نمی شه...می پُرسم:=ببخشید شما؟!-نشناختی؟!=به جا نمیارم-واقعاً ممنون از این همه توجهت...خوبه این همه سفارش کردم=آقای محترم...یا همین الان خودتونو معرفی می کنید یا قطع می کنم...-خیلی خب بابا عصبی نشو...میلادمعصبانیتم فروکش می کنه...بی رمق می گم:=سلام-به روی ماهت...خوبی؟!=ممنون-مزاحم که نشدم؟!حرفی نمی زنم-اگه مزاحمم بگو...خجالت نکش=نه...ولی...-ولی چی؟!=اصلاً کارتون درست نبود...-کدوم کار؟!...مزاحمتم؟!=آره...-می دونم=چرا این کارو کردین؟!-راستش فکر می کردم شمارمو داری...خیلی وقت بود خبری ازت نداشتم...و خب...دلتنگت بودم...ولی وقتی جواب اس ام اس هامو ندادی فهمیدم که نشناختی...دلگیر شدم...ترجیح دادم ناشناس باقی بمونم...مکث می کنه:-به پیشنهادم فکر کردی؟!=چی شد یه هو یاد پیشنهادتون اُفتادی؟!-خب راستش...مامانم اصرار داره که زودتر زن بگیرم...حق داره...دارم پیر می شم...از طرفی خودمم دیگه صبرم تموم شده...آخه چندساله من دنبالتم و می خوامت اما تو...بیخیال...فکراتو کردی؟!=احتیاجی به
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#42
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۰۳ عصر
فکر کردن نبودنفس می گیره:-خب؟!چشامو می بندم و با خودم می گم:"یا علی یا هیچکس"لبمو با زبون تر می کنم و می گم:=من واقعاً بابت تموم کمک هاتون بهتون مدیونم آقا میلاد اما...جوابم منفیه...-چرا؟!=قصد ازدواج ندارم-یعنی فقط به خاطر همین؟!...خب اگه اینطوره صبر می کنم تا وقتی که قصدشو داشتی دوباره پا پیش می ذارم...=نه...فقط به این دلیل نیس-کسی رو دوست داری؟!چیزی نمی گم...نفسشو فوت می کنه:=خوش به حالش...و ادامه می ده:-باشه...شرمنده بابت مزاحمتم...خوشبخت باشی=ممنون...همچنین-خدافظ=خدافظتلفن رو قطع میکنم...حس خوبی نداشتم...تموم شادیِ خرید به کامم تلخ می شه...اگه واقعاً میلاد اونطور که ادعامی کنه دوسم داشته باشه از جواب منفیِ من ضربه ی سختی می خوره...جوری که حالا حالاها به کسی دلبسته نمی شه...در رو وا می کنم و می نشینم پشت مزدا3طاها...ترانه شیطون می پرسه:-با کی حرف می زدی؟!چیزی نمی گم...عوضش چشمک می زنم...یعنی بعداً برات تعریف می کنم...راه می اُفتیم سمت خونه...بعد از نشون دادن خریدهامون به مادر جون و مامان به اتاقم می رم...اما فکر 3تا پسر نمی ذاره روی درسم تمرکز داشته باشم...فرزاد و میلاد یه طرف...غلی طرف دیگه***
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#43
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۰۴ عصر
سر سفره ی هفت سین به اتفاقاتی که تو این مدت برام اُفتاده بود فکر می کردم...از تابستون پارسال تا ...و حالا که شروع سال جدیدی بود...آه می کشم...تموم این 18 سال عمرم یه طرف...این یک سال و یک ماه یه طرف...
این یک سال و یک ماه طولانی تر از اون 18 سال گذشته بود...پر حادثه تر از اون 18 سال گذشته بود...چه یک سال و یک ماه پر فراز و نشیبی داشتم...
یه نگاه به جمع می اندازم...عید دوسال پیش سفره هفت سینی در کار نبود...لباس نویی در کار نبود...مهمونی در کار نبود...عیدی ای در کار نبود...و من می سوختم در حسرت چیزای نداشته
عید پارسال...همه ی این چیزا بود اما...خانواده ای در کار نبود...و من می سوختم در حسرت خانوادم...و در آرزوی خوب شدن و به علی رسیدن
عید امسال...سفره ی هفت سین و لباس نو و مهمون و عیدی و خانواده رو دارم اما...اما می سوزم در حسرت داشتن علی...
خدایا...پارسال ازت خواستم منو برگردونی به تمنای خوب...و تو خواسته منو پذیرفتی...توبه کردم و تو خانواه امو بهم ارمغان دادی...
امسال یه خواسته ی بزرگ ازت دارم...اینکه علی رو بهم برگردونی...خواسته ی بزرگیه اما من از تو توقع بیشتر از اینا رو دارم...
یه نفر دستمو می گیره تو دستاش...چشامو وا می کنم...دستای گرمه مامانه...لبخند می زنم...نگام می اُفته به آقاجون که بالای سفره نشسته و داره قرآن می خونه...قرآن خوندن آقاجون رو با قرآن خوندن شهره مقایسه می کنم و پوزخند می زنم...این کجا و اون کجا...
تیک تاک...تیک تاک...30 ثانیه تا آغاز سال یک هزار و سیصد و...
وجودم از هیجان پر تلاطم می شه...حسم خوشیِ کامل نیس...کمی غم و حسرت قاطیشه...حسم گسِ مث مزه ی خرمالو...اما از خدا می خوام که توی سال آینده برام خوشی رو رقم بزنه...
یامقلب القلوب و الابصار...یا مدبر الیل و النهار...یا محول الحول و الحوال...حول حالنا الی احسن الحال...
بـــــــومـــــــــــــــ ـ....
به محض تحویل سال خودمو می اندازم توی آغوش گرم مامان...
شاید5 دقیقه تو بغلش می مونم...که با صدای معترض بقیه از هم جدا می شیم...
با همگی روبوسی می کنم و عید رو تبریک می گم...
نوبت عیدی ها می شه...عیدی آقا جون یه تراول 100تومنی بود...عیدی مادرجونم یه روسری ابریشمی ناز بود...طاها و رضا هم برام یه لپ تاپ گرفته بودن...وای که چقدر خر ذوق شدم...عیدی مامانم یه گردنبند زمرد بود...
منم واسه 4تادخترا 4تا انگشتر ناز خریده بودم...طلای سفید با یه نگین درشت...ساده و شیک...واسه پسرام از سر ناچار ادکلان گرفتم...واسه مامانم یه گوشی موبایل خریده بودم...واسه آقاجون یه ساعت نقره ی جیبی و واسه مادر جون یه جفت گوشواره ی قشنگ از طلای سفید...
بعد از رد و بدل شدن عیدی ها گوشی ترانه زنگ می خوره و بعد از یه عذرخواهی کوتاه می ره تا جواب بده...
مادر جون با حسرت می گه:
-یعنی می شه عروسی همه ی نوه هامو ببینم و بعد بمیرم
صدای اعتراض بقیه بلند می شه که خدانکنه...و ایشالا صد و بیست سال زنده باشید و...این حرفا دیگه...
و من با خودم فکر می کنم 50 درصد احتمال داره که مادرجون هرگز عروسی منو نبینه...حتی اگه 120 سال عمر کنه...و اون50درصد باقی مونده مربوط به برگشتن علی می شه...
نیم ساعت بعد ترانه شاد و قبراق تر از قبل بر می گرده و با ذوق می گه:
-آخ جــــون...سعید گفت فردا راه می اُفتن سمت شیراز...
رضا به شوخی میگه:
-نیشتو ببن دختره ی پر رو...حداقل از آقاجون و مادرجون خجالت بکش...
ترانه پشت چشم نازک می کنه:
-برو بابا...سعید اگه تا دیروز رفیق شما دوتا بود حالا شوهر منه...دوست دارم به خاطرش ذوق کنم...
و 32دندان رو به نمایش می ذاره...همه می خندن و من هم...
صدای آیفون بلند می شه...طاها پا می شه:
-حتماً عمه اینان
و در رو باز می کنه...چند دقیقه ی بعد عمه،شوهر عمه و فرزاد وارد می شن و بازار روبوسی و تبریک عید و عیدی گرم می شه...
عیدی عمه یه قاب خیلی قشنگ بود...یه قاب از 4نوع پروانه ی طبیعی خشک شده و فوق العاده زیبا...خیلی ازش خوشم میاد و کلی بابتش تشکر می کنم...
وارد آشپزخونه می شم تا وسایل پذیرایی رو آماده کنم...چند دقیقه ی بعد عمه سراسیمه میاد تو آشپزخونه و از توی کیفش یه تراول50تومنی تا نخورده بیرون میاره:
-بیا تمنا جون...عیدت مبارک عزیزم...شرمندتم عمه...نمی دونستم چی دوست داری...عوضش اینو بگیر و هر چی دوست داری واسه خودت بگیر
حیرت زده می گم:
=اما عمه...شما که به من عیدی دادین...این برای چیه؟!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#44
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۰۸ عصر
=اما عمه...شما که به من عیدی دادین...این برای چیه؟!
چشمکی می زنه و سرشو میاره نزدیک و در گوشم می گه:
-اون قاب پروانه عیدیِ فرزاد بود...چون می دونست ممکنه تو ازش قبول نکنی داد به من که بدمش به تو...چون می دونست دست منو کوتاه نمی کنی...رو پیشنهاد پسرم فکر کن...
اینو می گه و با یه لبخند عریض از آشپزخونه خارج می شه...حیرت زده به جای خالیش نگاه می کنم...فقط روز اول فروردین رو به خودم استراحت دادم...12 روز بعدی خودمو توی چاردیواری اتاقم حبس کردم...یه نفس درس خوندم و درس...تا آخر فروردین سومین دورم تموم می شد و بعد می رفتم سراغ جمع بندی...به خاطر برنامه ریزی فشردم و از لطف حافظه ی قوی ام تونستم اینقده سریع پیش برم وگرنه به زور یه دور می خونم...
***
ساعت8شب12فروردین بود...هرکاری می کردم نمی تونستم بیشتر از این درس بخونم...دیگه این چار دیواری برام غیرقابل تحمل شده بود...دلو می زنم به دریا و بیخیال درس می شم...کتابامو جمع می کنم و می ذارم تو کمد میز تحریرم تا وسوسه نشم...می رم پایین...مامان مشغول حرف زدن با تلفن بود...طاها و رضا هم پایین بودن...انگاری اونا هم نتونستن بیشتر از این چار دیواری اتاقشونو تحمل کنن...
حرف زدن مامان تموم می شه...گوشیو قطع می کنه...طاها همون طور که مشغول ور رفتن با گوشیش بود می پرسه:
-عمه چی می گفت؟!
-واسه فردا دعوتمون کرد تا بریم باغ شوهرش...
=شما چی گفتین؟!
-گفتم تصمیم با بچه هاست...اگه شما یه فردا رو بیخیال درس بشین...
می پرم وسط حرفش:
=من که فردا رو به خودم مرخصی دادم
رضا می گه:
-منو طاهام همینطور
طاها می گه:
-پس حلِ
و مامان دوباره تلفنو بر می داره تا خبر اومدنمون رو به عمه بگه...
***
طاها توپ والیبال رو از دستم می گیره و می ذاره صندوق عقب ماشین...با یه نگاه کلی به تموم محتویات داخل ماشین می گه:
-چیزی از قلم نیفتاده؟!
=نه...گمون نکنم
-خیله خب...سوار شو...
رضا کنار طاها روی صندلی جلو می نشینه و من کنار ترنم و تبسم جای می گیرم...
ترانه رفته بود تو ماشین سعید جونش...مامانم تو ماشین آقاجون اینا نشسته بود...
ماشین شوهر عمه از همه جلوتره و ما پشت سرش...یه چیپس واسه خودم باز می کنم و مشغول خوردن می شم...ترنم و تبسم طلبکار نگام می کنن...پوفی می کنم
-تعارف بزنمی بد نیستا
=نخواستیم اصلاً...خودتون بخورین...
ماشین سعید می رسه به ماشین ما...اشاره می کنه شیشه رو بکشین پایین...
رضا شیشه ی طرف خودشو پایین می ده و می گه:
-چی می گی خواهر دزد؟!
سعید اخم می کنه:
-پایه این کورس بزاریم؟!
رضا با تعجب به خیابون اشاره می کنه:
-تو این شلوغی؟!...بین این همه ماشین؟!
-خب آره...
طاها می گه:
-برو بابا...مگه از جونمون سیر شدیم؟!...هم زندگی خودمو دوست دارم هم زندگیِ خواهرامو...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#45
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۱۰ عصر
سعید با گفتن:
-ترسوها
از ما جلو می اُفته...راستش از پیشنهاد سعید بدم نیومده بود اما واقعاً خطرش می چربید به هیجانش...
رضا خم می شه و ضبط رو روشن می کنه...یه آهنگ می پیچه تو ماشین...آهنگی که:
جز تو که دنیامو بغل کردی
حال منو هیشکی نمی پرسه
من با تو از هیچی نمی ترسم
هرجا تو باشی من دلم قرصه

اندازه ی دریا عطش دارم
این سینه اُقیانوس آشوبه
امشب بذار از اشک خالی شم
من عاشقم ، گریه واسم خوبه

من با تو دوران خوشی دارم
دلچسبه مثل لحظه ی دیدار
هروقت دیدی جونمُ میخای
دستت رو از رو قلب من بردار

من تازه فهمیدم تو کی هستی
قلبم داره دنبال کی میره
بین من و آغوش پر مهرت
این عشقه که تصمیم می گیره

نه انگاری خوشی به من نیومده...تو بیخیال ترین لحظه ها هم چیزی هست که منو یاد علی بیندازه...چیزی هست که باعث ناراحتی ام بشه...بغض می کنم...یه بغضی که اصرار داره بشکنه...اما نه...باید جلوشو بگیرم...
سرمو تکیه می دم به پشت صندلیِ جلو و رومو می گردونم سمت پنجره...چونم می لرزه...لبمو گاز می گیرم...پلک نمی زنم بلکه پرده ی اشکی که دیدمو تار کرده جاری نشه اما...
اولین و دومین و سومین قطره ی اشک جاری می شه...زیر لب زمزمه می کنم:
=من عاشقم،گریه واسم خوبه...من عاشقم،گریه واسم خوبه
نفس عمیقی میکشم...یاد اون روز یه لحظه ام رهام نمی کنه...اون روز پر از تنش و اضطراب...روزی که تصمیم گرفته بودم پیش علی اعتراف کنم...یه اعتراف سخت...اما علی با گذاشتن موسیقی مورد علاقش برای چند دقیقه منو از این دنیا جدا کرد...برای چند دقیقه اضطراب و نگرانی ازم دور شد...برای چندقیقه توی اون لحظه های بد مزه رفتم توی رویا...
اما حال...با شنیدن این آهنگ نه تنها توی رویا نمی رم بلکه کابوس اون روز میاد جلو چشام...
تا می تونم لبمو گاز می گیرم تا گریم به هق هق تبدیل نشه...شوری خون رو احساس می کنم و جیک نمی زنم...زمزمه می کنم:
=من عاشقم،گریه واسم خوبه...من عاشقم،گریه واسم خوبه...من عاشقم،گریه واسم خوبه...
-تمنا...خوابی؟!...پاشو...رسیدیم ...
تند تند اشکامو پاک می کنم و بدون حرف از ماشین پیاده می شم...تا جایی که می تونم سرمو پایین می اندازم تا کسی متوجه ی سرخیِ چشمام نشه...سبد پیک نیک رو بر می دارم و توپ والیبال رو میزنم زیر بغل و می رم تو باغ...با اون حالم زیبایی های اون به چشمم نمیاد...با اون حالِ داغونم زیبایی بهار شیراز رو حس نمی کنم...
با اون حالِ ناخوشم عطر گل ها رو حس نمی کنم...
شوهر عمه جلوتر از همه داره می ره سمت ساختمون...در رو باز می کنه و به بقیه تعارف می زنه...سرمو می اندازم پایین و بدون تعارف وارد می شم...سبد رو یه گوشه می ذارم و می رم سمت آینه و زل می زنم تو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#46
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۱۲ عصر
چشمام...نه انگاری زیاد سرخ نیس...سعی می کنم لبخند بزنم...لبام از دو طرف کش میاد...چقدر سخته الکی لبخند بزنی اما تو دلت خون گریه کنی...
می رم تو یه اتاق و مانتو شلوارمو بیرون میارم و بلوز شلوار راحتی می پوشم...میام بیرون...صدای فرزاد می اومد که داشت با چندتا پسر یگه بلند بلند حرف می زد و می خندید...با تعجب می رم سمت پنجره...فرزاد با 3تا پسر دیگه داشتن می اومدن سمت ساختمون...رو به عمه می پرسم:
=عمه جون اینا کی ان دیگه؟!
عمه با ناراحتی می گه:
-دوستای فرزادن...وقتی فهمیدن ما داریم میایم اینجا بدون دعوت آویزون ما شدن...آخه پارسال واسه 13فرزاد دعوتشون کرد...انگاری بهشون خیلی خوش گذشته...خواستن امسالم بیان...
پـــــوفی می کنم...ای خدا...من اصلاً دل و دماغ غریبه ها رو ندارم...
صدای باز شدن در ورودی میاد...و بعد صدای فرزاد:
-بلاخره این آویزونا هم از راه رسیدن
و صدای سرخوش یه پسر که می گه:
-آویزون عمه ته
و صدای شیطون فرزاد که میگه:
-هواستو جمع کن علی...بابام روی خواهرش تعصب داره ها...
من پشت به در ورودی نشسته بودم که یهو...با شنیدن اسم علی دست پاچه می شم...گُر می گیرم و ضربان قلبم می ره رو هزار...خدایا...یعنی خودشه...به صداش فکر می کنم...شبیه صدای علیِ من بود...پا می شم...نفس عمیقی می کشم و بر می گردم عقب...با حالت سنکوپ می چرخم...نفس حبس شده مو بیرون می فرستم و به خوش خیالی خودم نیشخند می زنم...آخه احمق!...علی کجا اینجا کجا؟!...علی کجا،دوست فرزاد کجا؟!.. علیِ من کجا و این علی کجا؟!...
چشامو می بندم...این علی با قد بلند و هیکل متوسط و موهای خرمایی روشن و چشمای آبی تیره هیچ شباهتی به علیِ من نداشت...
فرزاد رو به ما می گه:
-این مزاحما دوستای من هستن...
به علی اشاره می کنه:
-این آقا، علیِ آقایی هست...
و به دو پسر دیگه اشاره میکنه:
-این دوتام امین نعمتی و بهزاد بهادر هستن...بهزاد علاوه بر رفیق شریکمم هست...تو جمع ما به غیر از علی همه مهندس هستن...علی مأمور آتش نشانیِ...
و با اشاره به مامان و ما می گه:
-ایشون زن دایی گم گشته ی ما هستن...این دوتا خوشتیپ هم پسر دایی هام هستن...طاها و رضا...این دخترای گلم دختر دایی هام هستن...تمنا،ترانه،ترنم و تبسم...و ایشونم آقا سعید شوهر ترانه خانم با خانواده محترمشون...
3پسر با همه خیلی خودمونی سلام و احوال پرسی می کنن...وا رفته روی مبل می نشینم...
نیم ساعت به حرفای معمولی می گذره و علی آقایی از هیجان کارش حرف می زنه...کم کم حوصلم سر می ره...فرزاد انگار حال منو درک می کنه که می گه:
-ای بابا...ناسلامتی اومدیم 13 به در...اگه می خواستیم بشینیم تو چاردیواری که همون خونه ی خودمون بهتر بود...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#47
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۱۲ عصر
پا می شه:
-بلند شید بریم تو باغ
و رو به علی می گه:
-کباب امروز با توئه ها...نمی تونی از زیرش در بری
-ای به چشم...جوجه هم برات به سیخ می کشم
فرزاد رو به ما می گه:
-کبابای علی حرف نداره...مواظب باشین سیخ رو با کباب قورت ندین
رو می کنه به من و دوباره فَک می زنه:
-تمنا...برو اون توپ والیبال رو بیار...
همگی می ریم تو باغ...بچه ها می رن سراغ زمین والیبال...من از همون دوران مدرسه اصلاً از والیبال خوشم نمی اومد...بنابراین کنار می کشم و فقط تماشا می کنم...
دسته ها بدبینتونمو میارم:
=کی حوصله ی بدبینتون داره؟!
فرزاد میاد جلو:
-من
=تو که هنوز عرق والیبالت خشک نشده
یکی از دسته ها رو ازم می گیره و چیزی نمی گه...گرم بازی می شیم...نه بابا...انگار فرزادم مث من بدبینتونش عالیه...
وسطای بازی بودیم که یه باد می وزه و می خوره زیر توپ بدبینتون و توپ منحرف می شه و با فاصله ی زیادی می اُفته روی زمین...شانس آوردیم گیر نکرد بالای درخت...
=من میارمش
و می رم سمت جایی که توپ اُفتاده...خم می شم و توپ رو بر می دارم...کمی خاکی شده بود...فوتش می کنم و می چرخم که یهو...
سینه به سینه ی فرزاد می شم...با تعجب می گم:
=تو واسه چی اومدی؟!...گفتم که خودم میارمش
-واسه توپ نیومدم...
اخم می کنم:
=پس واسه چی اومدی؟!
-خواستم یه جا تنها باهات حرف بزنم...
دور و اطرافشو نگاه می کنه:
-الان تنهاییم...با بقیه فاصله ی زیادی داریم...
=چی می خوای بگی فرزاد...داری منو میترسونی...
-نترس خانوم کوچولو...از اول فروردین تا امروز ندیدمت...بدجوری دل تنگت بودم...راستی...از عیدی ام خوشت اومد؟!
=آره دیگه...خوبه جلو خودت از عمه کلی تشکر کردم...ولی از اینکه فریبم دادی خوشم نیومد...
-شرمنده...مجبور بودم...به درخواستم فکر کردی؟!
اخم می کنم:
=من همون موقع جوابتو دادم
-یعنی تا این حد برات مهمه؟!
=من از عشقم نمی گذرم
-منم از عشقم نمی گذرم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#48
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۱۳ عصر
=تا آخر دنیام دنبالم باشی بازم نظرم عوض نمی شه
اینا رو محکم و با تأکید می گم و می رم...خدایا...من دلم نمی خواد دل کسی رو بشکنم...اما نمی خوام به خاطر کس دیگه ای پا روی دل خودم بذارم...نجاتم بده از این بلاتکلیفی...
***
شب ساعت 9 می رسیم خونه...بعده یه دوش حسابی می رم زیر پتو...سعی می کنم ذهنمو از همه چیز خالی کنم...باید خودمو آماده می کردم برای اومدن فردا و شروع یک روز پر درس دیگه...
بلاخره روزی که این همه براش تلاش کردم رسید...بلاخره دیوی که برای رسیدن به آرزوهام باید باهاش دست و پنجه نرم می کردم جلوم قد علم کرد...آره...بلاخره روز کنکور رسید...
ساعت 6:30 از خواب نـــاز بیدار می شم...بلافاصله وارد حموم می شم و دوش می گیرم...این چند روز آخر اینقدر فشرده درس می خوندم که دیگه وقت دوش گرفتن و حمام کردنم نداشتم...حوله پیچ از حمام بیرون میام و موهامو سشوار می کشم...وقتی خوب بدنم خشک می شه لباسامو می پوشم...یه مانتو ساده به رنگ سفید با یه جین دغالی رنگ...مقنعه مو روی سَرَم می کشم و یه نگاه تو آینه به خودم می اندازم...لبخند می زنم...بلاخره بعد از مدت ها چشمام برق می زد...کوچکترین اضطراب و دلهره ای نداشتم...هیچی...عین سیب زمینی...
البته دروغ چرا...ته دلم کمی شور می زد...اما نه اونقدر که نسبت به توانایی هام بی اعتماد بشم...من درسمو خونده بودم...تلاشمو کرده بودم...بقیش با خداس...مطمئنم خودش هوامو داره...یه بوس واسه خدا می فرستم و واسه خودم مستانه می خندم...
برق لبی به لب هام می کشم و از آینه دور می شم...محتویات کیفم رو چک می کنم...چندتا مداد و پاک کن...کارت ملی...کارت ورود به جلسه و کمی خوراکی قند دار...
از اتاق می زنم بیرون و می رم پایین...با تعجب می بینم که همه حتی ترنم و تبسم بیدارن...مامان مشغول خوندن نماز بود و مادر جون مشغول خوندن قرآن...همشون داشتن به نوعی برام آرزوی موفقیت می کردن...بی اراده بغض می کنم...یه بغض خوب که از سر شوقِ...شوق برای داشتن یه خانواده...یه خانواده ی با محبت...یه خانواده ای که به فکرتن...که براشون مهمی...و این یعنی خوشبختی...یعنی بی نیازی...
صورت مادر جونو می بوسم...لبخند می زنه و به قرآن خوندنش ادامه می ده...نماز مامان تموم می شه...صورت اونو هم می بوسم و چند دقیقه توی آغوشش می مونم تا آرومتر بشم
-پاشو دختر خودتو لوس نکن...پاشو تا برم میز صبحونه رو بچینم...یه چیز بخوری جون بگیری بتونی سوالا رو جواب بدی...مگه نگفتی باید نیم ساعت قبل از شروع آزمون توی حوزه ی امتحانی باشی؟!...با این شلوغی دیر می رسیا...
با آرامشی چند برابر قبل از مامان جدا می شم...مامان سجاده شو جمع می کنه و می ره تو آشپزخونه...ترانه هم کمکش می کنه...هر دو نمی ذارن من دست به سیاه و سفید بزنم...وقتی تا خرخره توسط غذاهای مغزی از جمله گردو و بادام و خامه و عسل تغذیه می شم با معده ی پُر از آشپزخونه میام بیرون...
مامان از زیر قرآن ردم می کنه و پشت سَرَم آب می ریزه...
خدافظی میکنم و سوار ماشین می شم...قرار بود پسرا منو تا حوزه ی امتحانی برسونن...امروز کنکور بچه های تجربی بود و فردا کنکور بچه های ریاضی...
از ماشین پیاده می شم و صورت هر دوشونو می بوسم و کلی بابت کمک هاشون تشکر می کنم...با توکل برخدا وارد حوزه ی امتحانی می شم
***
با نیش از بنا گوش در رفته از حوزه خارج می شم...وای باورم نمی شد...آسون تر از اونی که فکر می کردم بود...سوالا برام مثل آب خوردن بود...
دلم می خواست از هیجان اینقدر جیغ بکشم تا حنجره ام جــــــــــــــــر بخوره...
دلم می خواست دستامو از هم باز کنم و بچرخم و بچرخم و بخندم...اما دوست نداشتم کسی به عقلم شک کنه...
اما بازم نتونستم جلو ابراز شادی و هیجانمو بگیرم...لی لی کنان به طرف طاها و رضا که در فاصله چند متری از حوزه ی امتحانی،کنار ماشین ایستاده بودن می رم...پدر و مادرهایی که اون اطراف بودن با دهن باز به این حرکت بچه گانه ی من نگاه می کنن...اما من اهمیتی نمی دم...
طاها رو می بینم که با اخم داره نگام می کنه...رضا اما لبخند به لب داره:
-چیه شیطون...کبکت خروس می خونه؟!
بشکن زنان می پرم تو بغلش و می گم:
=نمی خوای به خانوم دکتر آینده تبریک بگی؟!
-یعنی تا این حد مطمئنی؟!
=اونقدر که مطمئنم تو رضایی و اون آقا اخمالو طاها
و بعد خودمو توی بغل طاها می اندازم:
=اخماتو وا کن دیگه داداشی...ناسلامتی خواهرت قراره دکتر بشه ها
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#49
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۱۴ عصر
منو به خودش می فشاره و می گه:
-دیگه تو خیابون از این حرکات انجام ندیا...تمنای من باید همیشه خانم و موقر باشه
=چشـــــــــــــم
-بی بلا...خانوم دکتر
از ذوقم مث اسب شیهه می کشم که باعث خنده ی دو قلوهای همسان می شه...
سوار ماشین می شیم و طاها به خواست من آهنگ شادی می ذاره...
=رضا بزن کنار
-چرا؟!
=واه...می خوام شیرینی بگیرم
-اول بذار نتیجه ها بیاد بعد...
=نه...می خوام الان بگیرم
طاها میگه:
-رضا بزن کنار...اینقدر نزن تو ذوق بچه
ازماشین می پرم بیرون...یه جعبه ی بزرگ پر از شیرینی خامه ای می گیرم و سوار ماشین می شم...دره جعبه رو وا می کنم و از فاصله ی بین دو صندلی جلو،مقابل طاها و رضا می گیرم و میگم:
=بفرمایید اینم از شیرینی خانوم دکتر شدن اینجانب
و با اُمیدواری ادامه می دم:
=مطمئنم فردا همین موقع داریم شیرینی مهندس شدن شما دوتا کچل رو می خوریم...
و پسرا با شادی قهقهه می زنن...هیجان زده پله ها رو با سانسور رد می کنم و جیغ جیغ زنان وارد هال می شم:
=آقایون مهندس کجان؟!آقایون مهندس کجان؟!
طاها می خنده:
-دیوونه...هنوز که چیزی مشخص نیس...حالا کو تا نیمه ی مرداد
=حاضرم سرشاهرگم شرط ببندم که بهترین رشته توی بهترین دانشگاه قبولین...ببین کی گفتم...
رضا بغلم می کنه و می چرخه:
=خدا از دهنت بشنوه خانوم کوچولو
سَرَم گیج می ره...اعتراض می کنم:
=بذارم زمین رضا...الان حالم بد می شه...
رضا ولم می کنه رو زمین...دستامو به کمر می زنم:
=پس شیرینی کو؟!
طاها لم می ده رو مبل و با کنترل تی وی ور می ره:
-ما مث تو عجول نیستیم...نتایج که اومد اون موقع تصمیم می گیریم شیرینی بگیریم یا نه...
=اَه...منو بگو که چقده دلمو صابون زده بودم...
صدای آیفون بلند می شه...ترانه با شادی،آژیر کشان می دوه سمت آیفون...رضا دمغ رو می کنه به طاها و می گه:
-ترانه قراره تا کی تهران باشه؟!
طاها با با ناراحتی می گه:
-گمون کنم تا اواسط مرداد...
رضا آه می کشه و می گه:
-اوایل شهریورم که عروسیشِ
با یادآوری تاریخ عروسیِ ترانه،سعی می کنم جلو حس حسادتمو بگیرم و به حس شادیِ ناشی از خانوم دکتر شدنم پر و بال بدم...
در ورودی باز می شه و ترانه و سعید وارد می شن...
-سلام به همگی
طاها پا می شه:
-خواهر دزد تو باز اومدی خواهرمو با خودت ببری
ترانه اعتراض می کنه:
-إإإإإإإإإإإ...طاها...
سعید با پسرا دست می ده و روبوسی می کنه:
-اومدم زن خودمو ببرم نه خواهر شما دوتا رو...!!
و با مامان و آقاجون و مادر جون روبوسی می کنه و با ما دخترا احوال پرسی گرمی می کنه...دور هم می نشینیم...سعید رو به من می گه:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#50
۱۳۹۹-۱۱-۱۳، ۰۷:۱۶ عصر
-خب...با کنکور چه کردین تمنا خانوم؟!
نیشم شل می شه:
=درسته قورتش دادم...
-پس خواهر خانومم قراره خانوم دکتر بشه؟!
=با اجازه تون...
رو به پسرا می پرسه:
-شما دوتا چه کردین؟!...شیرین یا روباه؟!
طاها با غرور می گه:
-شیرِشیر
و رضا تأیید می کنه:
-صنعتی شریف قبولیم
سعید با خنده می گه:
-داری پُز صنعتی شریف رو به منی که دانشجوشم می دی؟!
و رو به ترانه می گه:
-چمدونتو بستی؟!
ترانه پلک می زنه:
-آره
رضا اعتراض می کنه:
-به این زودی می خوای بری؟!
-آره دیگه...از اولم قرار نبود بمونم که...
طاها می گه:
-حداقل چند ساعتی استراحت کن تا خستگی راه از تنت در بره...
-نه خسته نیستم...راستش دیشب رسیدم شیراز...منتها چون دیروقت بود یه راست رفتم هتل...
مامان اعتراض می کنه:
-خب چرا نیومدی اینجا؟!...مگه خونه غریبه اس؟!
-اختیار دارین مادر جون...نخواستم مزاحم استراحت شما...
به طاهاو رضا اشاره می کنه:
-و مخصوصاً این دوتا گل پسر بشم...
20 دقیقه ی بعد سعید و ترانه با بدرقه ی ما خونه رو ترک می کنن...بعد از رفتن اونا هر کس یه گوشه ولو می شه...صدا از کسی در نمیاد...انگار همه یه جورایی غمباد می گیرن...
بی حوصله می رم تو اتاقم...لپ تاپمو روشن می کنم و با چرخیدن تو سایت های مختلف خودمو سر گرم می کنمتصمیم گرفته بودم واسه سپری کردن اوقات بی کاری ام برم کلاس...علاقه ی زیادی به یادگیری زبان فرانسه داشتم...واسه همین توی نزدیک ترین آموزشگاه به خونه ثبت نام کردم تا رفت و اومدم راحت تر باشه...روزا بدون حضور ترانه می اومدن و می رفتن...نبود ترانه همه مونو اذیت می کرد...به خصوص مامان...اما همه سعی می کردیم ناراحتیمونو بروز ندیم...
یه روز در میون کلاس زبان داشتم...توی آموزشگاه همه جور دختر پسر بود...اما یه چیز بین اکثرشون مشترک بود...هیزی پسرا و نخ دادن دخترا...
بین این همه دختر فقط با یکی شون مچ شده بودم...دریا دختر خوب و با محبتی بود...قیافه ی جذابی داشت و مث اکثر دخترا جلف نبود...واسه همین خیلی سریع جذبش شدم...یه سال از من کوچیکتر بود و مث من چشم به راه اومدن نتایج کنکور...
***
با دلشوره از دریا جدا می شم و راه می اُفتم سمت خونه...ساعت 7 صبح نتایج اومده بود روی سایت و من هنوز ندیده بودم...صبح که رفتم سایت هر کاری کردم باز نشد...تاعصر کلی خودخوری کردم... بماند که چقدر طاها و رضا سر به سرم گذاشتن...عصرم که با دلهره راهیِ کلاس زبان شدم...دریا نتایج رو دیده بود...حقوق دانشگاه تهران قبول شده بود...
دستمو می ذارم روی زنگ و بر نمی دارم...در،بدون جواب با صدای تیکی باز می شه...پا می ذارم به دو...به نظرم مسیر در باغ تا در ساختمون چند برابر شده...نزدیکای ساختمون بودم که با شنیدن صدای خنده و تبریک سرجام متوقف می شم...دستمو جلو دهنم می ذارم و از هیجان گاز محکمی می گیرم...زیر لب خدا رو صدا می کنم و پله ها رو می رم بالا و در رو باز می کنم:
=اینجا چه خبره؟!...طاها...رضا...قبول شدین؟!
یه دفعه حس می کنم بین زمین و آسمون معلقم...از ترس چشامو می بندم و جیغ می کشم...صدای یکی از دوقلوها بلند می شه:
-اه اه...چه خانوم دکتر ترسویی...
چشامو وا می کنم...رضا منو رو دستاش بلند کرده و داره می چرخه...تو چشاش پر از ستاره های طلاییه...
با جیغ می گم:
=رضا...یعنی؟!
می خنده و منو می ذاره پایین:
-بعله...یعنی شما با رتبه ی 73قبول شدین...
=شوخی می کنی؟!...وای وای...فکر نمی کردم اینقدر خوب بشم...
یه دفعه اخم می کنم:
=داری سرکارم می ذاری؟!...اصلاً شما چطوری رتبه مو دیدین؟!
-مامان طاقت نداشت صبر کنه تا تو بیای خونه...دوست داشت زودتر بفهمه چه گلی کاشتی...سایت که باز شد و ما رتبه هامونو دیدیم گفت که بریم و رتبه ی تو رو هم ببینیم...کد رهگیری و باقیِ چیزام روی میز اتاقت بود...
دستمو می کشه:
=حالا بیا دهنتو شیرین کن خانوم دکتر
همه یکی یکی بغلم می کنن و صورتمو می بوسن...یه دونه شیرینی بر می دارم و تازه حس فوضولیم بیدار می شه...یه گاز از شیرینی می زنم و با دهن پُر می پرسم:
=شما دوتا چی کار کردین؟!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  زندگی قبل از زندگی ADMIN 0 658 ۱۴۰۰-۷-۶، ۰۹:۳۱ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12186')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.