۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۶:۵۱ عصر
« می گم
« ! میدونم، پس استقامت کردن چی شد؟ حالا حرفی از شرافت و فداکاري تحویلم نده! بجنگ » ناله کردم
چشم هایش سرشار از اندوهی باستانی بودند . « ؟ چطوري » : پرسید
خودم را روي زانوي او انداختم و بازوهایم را دور او حلقه کردم.
برام مهم نیست که اینجا سرده، برام مهم نیست که الان مثل یه سگ، بوي گند میدم، بذار فراموش کنم چقدر »
« ! وحشتناکم یه کاري کن که اونو فراموش کنم، یه کاري کن اسم خودمم یادم بره. بجنگ
صبر نکردم تا تصمیم بگیرد یا فرصتی داشته باشد تا بگوید که هیچ علاقه اي به هیولاي ظالم و بی وفایی مثل من
ندارد؛ خودم را به او چسباندم و دهانم را به لبهاي سرد او فشردم .
« مراقب باش، عشق من » : زیر فشار بوسه ي مبرم من آهسته گفت
« نه » : با صداي خرناس مانندي گفتم
« لازم نیست چیزي رو به من ثابت کنی » او به نرمی صورت مرا چند اینچ عقب کشید
من سعی ندارم چیزي رو اثبات کنم تو گفتی می تونم هر قسمتی از تورو که خواستم داشته باشم، من این قسمتو »
دستم را دور گردن او حلقه کردم و خودم را کش دادم تا به لبهاي او «. می خوام. من همه ي قسمت ها رو می خوام
برسم او سرش را خم کرد تا متقابلا مرا ببوسد، ولی دهان سرد او، زمانی که بی طاقتی من بیشتر مشخص شد، مردد
ماند؛ بدنم نیت من را آشکار می کرد و مرا لو می داد. به ناچار دست هاي او حرکت کردند تا مرا متوقف کنند.
در برابر میل من خیلی آرام بود. « شاید الان براي این کار زمان خوبی نباشه » : او پیشنهاد کرد
اگر او قصد داشت منطقی برخورد کند جنگیدن فایده اي نداشت؛ دست هایم را «؟ چرا نیست » . غرو لندي کردم
انداختم .
او دستش را دراز کرد تا کیسه خواب را از روي زمین بردارد؛ آن را مثل پتو دور من « اولا، واسه ي اینکه سرده »
پیچید.
« غلط اول، واسه ي اینکه تو به طرز عجیبی یه خون آشام با اخلاقی » : گفتم
« خیلی خوب، حق با توست، سرما دومیشه و سوم اینکه... خوب، تو واقعا بو میدي، عشق من » او آهسته خندید
دماغش رو چین داد . آهی کشیدم،
ما امتحان می کنیم، بلا من سر قولم هستم. » ؛ سرش را پایین آورد تا در گوشم زمزمه کند « چهارم » : او آهسته گفت
« ولی بیشتر ترجیح میدم واسه واکنش به کار جیکوب بلک نباشه
بخود پیچیدم و صورتم را روي شانه ي او پنهان کردم.
« ... و پنجم »
« لیستت طولانیه »: زیر لب گفتم
« ؟ آره، ولی میخواي از مبارزه بشنوي یا نه » . او خندید
همان طور که او صحبت می کرد، سثْ بیرون از چادر زوزه ي گوش خراشی کشید .
با شنیدن آن صدا مو بر تنم سیخ شد. متوجه نشده بودم که مشت چپم را چنان گره کرده ام که ناخون هایم کف دستم
فرو رفته بود، تا اینکه ادوارد آن را گرفت و به آرامی انگشت هایم را بیرون کشید.
همه چیز درست می شه، بلا ما مهارت داریم، تعلیم دیدیم و اونارو غافلگیر می کنیم؛ خیلی زود تموم » : به من قول داد
می شه اگه واقعا به این موضوع باور نداشتم، الان من هم اون پایین بودم و تو هم اینجا، با زنجیري چیزي به درختاي
« اون طرف بسته شده بودي
« آلیس خیلی کوچیکه » : ناله کنان گفتم
« می تونه مشکل ساز باشه، اگه ممکن بود کسی بتونه بگیرتش » آهسته خندید
سثْ شروع به زوزه کشیدن کرد .
« ؟ مشکل چیه » : پرسیدم
اون فقط از اینکه اینجا با ما گیر کرده عصبانیه، می دونه که گروه واسه اینکه ازش محافظت کنه از نبرد دور نگهش »
« داشته، داره خودشو می کُشه تا به اونا ملحق شه
در جهتی که سثْ معمولا در آنجا می ایستاد اخم کرد .
تازه متولد ها به آخر رد پاها رسیدن، حسابی گول خوردن، جاسپر نابغه اس، اونا عطر رو تا » : ادوارد زیر لب گفت
چشم هاي او جاي دیگري «. چمنزار دنبال کردن، الان همون طور که آلیس گفت، دارن به دو گروه تقسیم میشن
او به قدري روي شنیدن تمرکز کرده بود که گروه « سام داره مارو اطراف می گردونه تا غافلگیر نشیم » . متمرکز بودند
گرگینه ها را جمع بسته بود. « نفس بکش، بلا ». ناگهان به من نگاه کرد
کوشیدم کاري را که او خواسته بود انجام دهم. می توانستم صداي نفس نفس زدن سثْ را از بیرون چادر بشنوم ، سعی
کردم مثل او نفس هایم را منظم نگه دارم.
« گروه اول توي محوطه هستن، می تونیم صداي جنگ رو بشنویم »
دندان هایم به هم قفل شده بودند.
« می تونم صداي امت رو بشنوم، داره واسه خودش حال می کنه » خنده اي کرد
خودم را مجبور کردم همراع با سثْ، نفس دیگري بکشم.
« گروه دوم داره آماده می شه، توجه ندارن، هنوز چیزي از ما نشنیدن »
ادوارد صداي غرش مانندي درآورد.
« ؟ چی شد » نفسم را حبس کردم
با « قراره مطمئن بشن که تو فرار نمی کنی » . دندان هایش به هم ساییده شدند « دارن راجع به تو حرف می زنن »
حرکت خوبی بود، لیا !، م م م... اون واقعا سریعه. یکی از تازه متولد شده ها بوي مارو حس کرد، » : رضایت ادامه داد
قبل اینکه حتی فرصت کنه بچرخه، لیا درب و داغونش کرد. سام داره کمک می کنه کارشو تموم کنن. پل و جیکوب
یکی دیگرو گرفتن، ولی بقیه دارن دفاع می کنن. نمی دونن باید چی راجع به ما فکر کنن. هر دو طرف می خوان
از هم جداشون کن... نذار پشت » غرولندي کرد « . حمله ي انحرافی کنن... نه، بذار سام رهبري کنه. از سر راه برو کنار
« همو داشته باشن
سثْ زوزه کشید ،
همان طور که تماشا می کرد بدنش به این طرف و آن « بهتر شد، بکشونشون طرف محوطه » : ادوارد با رضایت گفت
طرف می رفت، حرکاتی را که اگر خودش آنجا بود انجام می داد. هنوز دستان مرا نگه داشته بود؛ انگشت هایمان در
هم گره خورده بودند. حداقل او در آنجا نبود.
نفس نفس زدن هاي سثْ متوقف شد و من متوجه شدم.
نفس من هم بند آمد وقتی دریافتم ادوارد در کنار من مثل یک کوه یخ خشک شده، به قدري وحشت زده شدم که
نمی توانستم ریه هایم را بکار بیندازم.
« اوه، نه ، نه ، نه » چه کسی از دست رفته بود؟ از آنها بود یا ما؟ مال من، تمام متعلق به من بود. من چه چیزي را از دست داده بودم؟
همه چیز به قدري سریع بود که مطمئن نبودم چگونه اتفاق افتاد. ناگهان روي پاهایم ایستاده بودم و چادر پاره در حال
فروپاشی بود. ادوارد راه خروج ما را شکافته بود؟ چرا؟
پلک زدم، شوکه شده بودم. سثْ تمام چیزي بود که می دیدم، او درست در کنار ما بود، صورتش فقط شش اینچ با
ادوارد فاصله داشت. آنها براي لحظه اي به بلنداي ابدیت با تمرکز کامل به یکدیگر خیره شدند. نور خورشید به پوست
«! برو، سثْ » : ادوارد می تابید و تلالوء آن روي موهاي بدن سثْ می رقصید و بعد ادوارد مصرانه زمزمه کرد
« ! میدونم، پس استقامت کردن چی شد؟ حالا حرفی از شرافت و فداکاري تحویلم نده! بجنگ » ناله کردم
چشم هایش سرشار از اندوهی باستانی بودند . « ؟ چطوري » : پرسید
خودم را روي زانوي او انداختم و بازوهایم را دور او حلقه کردم.
برام مهم نیست که اینجا سرده، برام مهم نیست که الان مثل یه سگ، بوي گند میدم، بذار فراموش کنم چقدر »
« ! وحشتناکم یه کاري کن که اونو فراموش کنم، یه کاري کن اسم خودمم یادم بره. بجنگ
صبر نکردم تا تصمیم بگیرد یا فرصتی داشته باشد تا بگوید که هیچ علاقه اي به هیولاي ظالم و بی وفایی مثل من
ندارد؛ خودم را به او چسباندم و دهانم را به لبهاي سرد او فشردم .
« مراقب باش، عشق من » : زیر فشار بوسه ي مبرم من آهسته گفت
« نه » : با صداي خرناس مانندي گفتم
« لازم نیست چیزي رو به من ثابت کنی » او به نرمی صورت مرا چند اینچ عقب کشید
من سعی ندارم چیزي رو اثبات کنم تو گفتی می تونم هر قسمتی از تورو که خواستم داشته باشم، من این قسمتو »
دستم را دور گردن او حلقه کردم و خودم را کش دادم تا به لبهاي او «. می خوام. من همه ي قسمت ها رو می خوام
برسم او سرش را خم کرد تا متقابلا مرا ببوسد، ولی دهان سرد او، زمانی که بی طاقتی من بیشتر مشخص شد، مردد
ماند؛ بدنم نیت من را آشکار می کرد و مرا لو می داد. به ناچار دست هاي او حرکت کردند تا مرا متوقف کنند.
در برابر میل من خیلی آرام بود. « شاید الان براي این کار زمان خوبی نباشه » : او پیشنهاد کرد
اگر او قصد داشت منطقی برخورد کند جنگیدن فایده اي نداشت؛ دست هایم را «؟ چرا نیست » . غرو لندي کردم
انداختم .
او دستش را دراز کرد تا کیسه خواب را از روي زمین بردارد؛ آن را مثل پتو دور من « اولا، واسه ي اینکه سرده »
پیچید.
« غلط اول، واسه ي اینکه تو به طرز عجیبی یه خون آشام با اخلاقی » : گفتم
« خیلی خوب، حق با توست، سرما دومیشه و سوم اینکه... خوب، تو واقعا بو میدي، عشق من » او آهسته خندید
دماغش رو چین داد . آهی کشیدم،
ما امتحان می کنیم، بلا من سر قولم هستم. » ؛ سرش را پایین آورد تا در گوشم زمزمه کند « چهارم » : او آهسته گفت
« ولی بیشتر ترجیح میدم واسه واکنش به کار جیکوب بلک نباشه
بخود پیچیدم و صورتم را روي شانه ي او پنهان کردم.
« ... و پنجم »
« لیستت طولانیه »: زیر لب گفتم
« ؟ آره، ولی میخواي از مبارزه بشنوي یا نه » . او خندید
همان طور که او صحبت می کرد، سثْ بیرون از چادر زوزه ي گوش خراشی کشید .
با شنیدن آن صدا مو بر تنم سیخ شد. متوجه نشده بودم که مشت چپم را چنان گره کرده ام که ناخون هایم کف دستم
فرو رفته بود، تا اینکه ادوارد آن را گرفت و به آرامی انگشت هایم را بیرون کشید.
همه چیز درست می شه، بلا ما مهارت داریم، تعلیم دیدیم و اونارو غافلگیر می کنیم؛ خیلی زود تموم » : به من قول داد
می شه اگه واقعا به این موضوع باور نداشتم، الان من هم اون پایین بودم و تو هم اینجا، با زنجیري چیزي به درختاي
« اون طرف بسته شده بودي
« آلیس خیلی کوچیکه » : ناله کنان گفتم
« می تونه مشکل ساز باشه، اگه ممکن بود کسی بتونه بگیرتش » آهسته خندید
سثْ شروع به زوزه کشیدن کرد .
« ؟ مشکل چیه » : پرسیدم
اون فقط از اینکه اینجا با ما گیر کرده عصبانیه، می دونه که گروه واسه اینکه ازش محافظت کنه از نبرد دور نگهش »
« داشته، داره خودشو می کُشه تا به اونا ملحق شه
در جهتی که سثْ معمولا در آنجا می ایستاد اخم کرد .
تازه متولد ها به آخر رد پاها رسیدن، حسابی گول خوردن، جاسپر نابغه اس، اونا عطر رو تا » : ادوارد زیر لب گفت
چشم هاي او جاي دیگري «. چمنزار دنبال کردن، الان همون طور که آلیس گفت، دارن به دو گروه تقسیم میشن
او به قدري روي شنیدن تمرکز کرده بود که گروه « سام داره مارو اطراف می گردونه تا غافلگیر نشیم » . متمرکز بودند
گرگینه ها را جمع بسته بود. « نفس بکش، بلا ». ناگهان به من نگاه کرد
کوشیدم کاري را که او خواسته بود انجام دهم. می توانستم صداي نفس نفس زدن سثْ را از بیرون چادر بشنوم ، سعی
کردم مثل او نفس هایم را منظم نگه دارم.
« گروه اول توي محوطه هستن، می تونیم صداي جنگ رو بشنویم »
دندان هایم به هم قفل شده بودند.
« می تونم صداي امت رو بشنوم، داره واسه خودش حال می کنه » خنده اي کرد
خودم را مجبور کردم همراع با سثْ، نفس دیگري بکشم.
« گروه دوم داره آماده می شه، توجه ندارن، هنوز چیزي از ما نشنیدن »
ادوارد صداي غرش مانندي درآورد.
« ؟ چی شد » نفسم را حبس کردم
با « قراره مطمئن بشن که تو فرار نمی کنی » . دندان هایش به هم ساییده شدند « دارن راجع به تو حرف می زنن »
حرکت خوبی بود، لیا !، م م م... اون واقعا سریعه. یکی از تازه متولد شده ها بوي مارو حس کرد، » : رضایت ادامه داد
قبل اینکه حتی فرصت کنه بچرخه، لیا درب و داغونش کرد. سام داره کمک می کنه کارشو تموم کنن. پل و جیکوب
یکی دیگرو گرفتن، ولی بقیه دارن دفاع می کنن. نمی دونن باید چی راجع به ما فکر کنن. هر دو طرف می خوان
از هم جداشون کن... نذار پشت » غرولندي کرد « . حمله ي انحرافی کنن... نه، بذار سام رهبري کنه. از سر راه برو کنار
« همو داشته باشن
سثْ زوزه کشید ،
همان طور که تماشا می کرد بدنش به این طرف و آن « بهتر شد، بکشونشون طرف محوطه » : ادوارد با رضایت گفت
طرف می رفت، حرکاتی را که اگر خودش آنجا بود انجام می داد. هنوز دستان مرا نگه داشته بود؛ انگشت هایمان در
هم گره خورده بودند. حداقل او در آنجا نبود.
نفس نفس زدن هاي سثْ متوقف شد و من متوجه شدم.
نفس من هم بند آمد وقتی دریافتم ادوارد در کنار من مثل یک کوه یخ خشک شده، به قدري وحشت زده شدم که
نمی توانستم ریه هایم را بکار بیندازم.
« اوه، نه ، نه ، نه » چه کسی از دست رفته بود؟ از آنها بود یا ما؟ مال من، تمام متعلق به من بود. من چه چیزي را از دست داده بودم؟
همه چیز به قدري سریع بود که مطمئن نبودم چگونه اتفاق افتاد. ناگهان روي پاهایم ایستاده بودم و چادر پاره در حال
فروپاشی بود. ادوارد راه خروج ما را شکافته بود؟ چرا؟
پلک زدم، شوکه شده بودم. سثْ تمام چیزي بود که می دیدم، او درست در کنار ما بود، صورتش فقط شش اینچ با
ادوارد فاصله داشت. آنها براي لحظه اي به بلنداي ابدیت با تمرکز کامل به یکدیگر خیره شدند. نور خورشید به پوست
«! برو، سثْ » : ادوارد می تابید و تلالوء آن روي موهاي بدن سثْ می رقصید و بعد ادوارد مصرانه زمزمه کرد


