مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان وصیت نامه

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 2.08
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان وصیت نامه

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۰۸ صبح
راست میگی، تازه داشتم این مسئله بغ رنج و فراموش میکردم...  با ضربه یکی به پهلوم مکالمه ی این دو وجدان عزیز و به پایان میرسونم، سرمو بالا میارم، میبینم آرتام با سردی خیلی زیاد داره نگام میکنه. -ها؟ چیه؟ خوشگل ندیدی؟ پوزخند میزنه ومیگه- پاشو همه رفتن، میخوان برای عروس کشونی برن، بلند شو. از جام بلند میشم و با آرتام میرم سمت مهمونا. همه رفتن جز فامیلای نزدیک، مامان در حال گریه و بابا با بغض نگام میکنه، نیکاجونم مثه مامانم هی داره اشک میریزه و میاد سمتم بغلم میکنه. -رونیا جان، دخترم، تنها پسرم و به تو سپردم، امیدوارم خوشبختش کنی. لبخند تلخی میزنم و سر تکون میدم، هیچ کدوم از مادر پدرا خبر ندارن قرار نیست خوشبختیه آدم یکساله باشه!! مامانم به سمت آرتام میره و همین حرفارو میزنه، پدر جونم با لبخند منو تو بغل میفشار و میگه خوشبخت شید. بابا و مامان هم میان بغلم میکنن، دیگه نمیتونم تحمل کنم و ریز ریز اشک میریزم. مامان-رونی جان ، مامان فدات شه ، عزیزم گریه نکن، آرایشت خراب شه آرتام میفهمه تو چه اعجوبه ای بودی، در جا طلاقت میده ها! نذار این همه خرج کردیم رو دستمون بمونه. میخندم و میگم-نگران نباش، من اونو طلاق بدم، اون منو طلاق نمیده! مامان میخنده و بابا هم منو بغل میکنه-مواظب خودت باش دختر گلم، ایشالا خوشبخت شید. رامش با بغض نگام میکنه میرم تو بغلش و سرمو رو شونش میذارم. محکم منو بغل میکنه و میگه-اوخی! آجیه ما یه وقت دلش تنگ نشه ها!  -نترس دلم واسه هرکی تنگ شه واسه توه یالغوز تنگ نمیشه، نمیخوای آستین بالا بزنی منم خواهر شوهر کنی؟ من که خیلی راحت برادر زنت کردم نامرد، نمیخوای جبران کنی؟ آروم تو گوشم میگه-خودم به فکرشم، فک میکنی واسه چی انقدر هوا آرتام و دارم؟ بذار خرم که از پل گذشت جانب داری تورو هم میکنم و زودتر از خودت عمت میکنم آبجی. میخندم و میگم-اگر بار گران بودیــــم رفتـــــیم، اگر نا مهربان بودیـــ ... رامش-بسه بابا تراژیکش نکن، حوصله گریه ندارم، خبر نداری همین که تو بری حکومت من آغاز میشه سریع برو دیگه. میخندم و میرم سمت آرتام، دستشو دور کمرم حلقه میکنه و میگه راه بیوفتیم؟ سری تکون میدم. سوار ماشین میشیم، مامان و بابا مون و رامش و آریانا و عمو ها عمه و خاله ی من و ایضا فک و فامیل آرتام پشت سر ما راه میوفتن. بعد از نیم ساعت ویراژ و این حرفا بالاخره همه متفرق میشن. میرسیم جلو خونه، از آسانسور بالا میریم، و وارد خونه میشیم، میرم سمت اتاق دو نفره تا لباس و عوض کنم آرتام میگه. -رونیا، لباساتو عوض کردی بیا تو حال کارت دارم. باشه ای میگم و بعد لباس عوض کردن و حموم رفتن میرم سمت پذیرایی خدارو شکر لباس عروسم زیپش کنار بود وگرنه باید منت آقارو میکشیدم. میرم سمتش، رو کاناپه نشسته و با یک لیوان دستش که داره بخار از توش میاد داره تی وی نگاه میکنه. سرفه ای میزنم بدون اینکه بهم نگاه کنه میگه بشین. رو مبلی میشینم که تقریبا رو به رو آرتام باشه، یک لیوان دیگه از روی میز برمیداره و سمت من میگیره (بدون اینکه نگام کنه) ازش تشکر میکنم، توش شکلات داغه، بعد از مزه مزه کردنش میگم -خب، نمیخوای صحبت کنی؟ تی وی و خاموش میکنه و به من رو میکنه و ته لیوانشو در میاره و میگه -خواستم یه سری چیزایی و مشخص کنم که در طول این یکسال به مشکل بر نخوریم. سری تکون میدم و ادامه میده. -اول اینکه ما تو این خونه مثه دو تا دوست هستیم و با کار هم هیچ کاری نداریم، من صبح میرم ساعت 5-6 برمیگردم، اگه خواستی آشپزی کنی واسه خودت این کارو بکن، هفته ای دو بار فاطمه خانم میان اینجارو تمیز میکنن، پس نیازی به خونه تمیز کردن نیست. من شبا شامم خونه نیستم با دوستام میرم، اگه احیانا خواستی دوستاتو دعوت کنی به من اطلاع بده تا اون تایم و خونه نیام. و دیگه اینکه نمیخوام هیچکس، تاکید میکنم هیچکـــــس بفهمه ما دو تا زن و شوهریم. با پوزخند اضافه میکنه-نه به نفعه منه نه تو ، چون به قول خودت فرصت خواستگارای بهتر و از دست میدی. به دوستاتم تاکید کن به هیچکس نگن ما دو تا زن و شوهریم چه تو دانشگاه چه تو محیط های دیگه، واسه من که فرقی نمیکنه، به هر حال واسه تو بد میشه، کسی سراغ یه زن مطلقه نمیره! عوضــــــــــــی آشغال، کسی سراغ زن مطلقه نمیره؟ رونی نیستم اگه کاری نکنم که به پام بیوفتی طلاق نگیرم.هه کورخوندی قا، اول عاقت میکنم بعد میرم و طلاق میگیرم و با برگه ی پزشکی قانونی اسم نحستو از رو شناسنامم پاک میکنم...!! عوضـــــی! با پوزخند زل میزنم بهش و میگم-خواسته ی قلبیه منم همینه خوشحال شدم شنیدم، در ضمن بهتره که اتفاقی بینمون نیوفته چون قصد دارم بعد از طلاقمون پزشکی قانونی برم تا اسمتون از رو شناسنامم پاک شه با پوزخند اضافه میکنم-طبق گفته ی خودتون دید جامعه نسبت به خانوم های مطلقه جالب نیست ، ولی فکر نمیکنم این مورد تو خانم هایی که اسمی تو صفحه دوم شناسنامشون نباشه هم صدق کنه! از جام بلند میشم، آرتام با عصبانیتی که سعی در پنهانش داره، بهم نگاه میکنه. -حرفدیگه ای نیست؟ میخوام برم بخوابم، فردا باید دانشگاه برم. سرشو میندازه پایین وآروم میگه-بفرمایید. میرم سمت اتاقم و میخوابم. ***** با صدای تلفن بیدار میشم. با صدای خواب آلود-بلـــــــــه؟ -سلام خوبـــی عروس خانوم؟ (صدای دختر عمم، کیانا بود که 20 سالشه و 6 ماه از من کوچیکتره) -اوه تویی خله؟ آره خوبم! دلت بسوزه من شوور کردم ولی تو هنو اندر خم کوچه اولی!! -خب حالا هوا ورت نداره، من یکیو تو آب نمک واسه خودم نگه داشتم! جوش منو نخور ، من واسه چیز دیگه بهت زنگ زدم. -چی شده؟ -خواستم با کمال شرم و حیا ازت بپرسم دیشب خوش گذشت؟ (ریز ریز میخنده) جیـــــغ میکشم-کیانا! خفــــــه شو! این بود کارت؟ -خب بابا چرا میزنی؟ نه این کارم نبود، زن دایی زنگ زد بهم گفت ازت بپرسم درد و اینجور و کوفتیای داری؟-مامان من چرا باید به تو زنگ بزنه از تو بپرسه؟ -چون خیال میکنه من با تو صمیمی ترم آجی. حالا جواب سوالم و بده -من ... نه... درد ندارم! دارم ها ولی کمه! (آره جون عمه سونیام! ) -خیل خب پس، زن دایی تا 10 مین دیگه خونتونه! آماده باش، بساط لهب و لعبتونم جمع کنید (دوباره میخنده) -کیانا خفه میشی یا خودم زحمتشو بکشم؟ دختر تو یکم شرم و حیارو هم درسته قورت دادی یه آبم روش! -چاکریــــم! خب کاری باری؟ -نه قربونت شرت کم. -بای هانی... -عــــق، بای. قطع میکنم و خونرو آماده میکنم ، یه لباس خواب گشاد که شئونات اسلامی هم توش رعایت شده باشه رو میپوشم . میرم سمت اتاق آرتام تا بیدارش کنم، -آرتـــــــــام!! پاشو، پاشو مامانم میخواد بیاد خونمون. غلتی میزنه و تو عالم خواب و بیداری جواب میده. -قدمش روی چشم ول من بیدار نمیشم. -پاشــــــــــو!! لااقل اگه میخوای بخوابی برو تو اتاق مشترکمون، مامانم بیاد تو رو اینجا ببینه سه میشه ها!! -خیل خب باشه... از جاش بلند میشه و بالش در دست مثه آدمای مست میره سمت اتاقمون و دوباره میخوابه! هرکی ندونه فک میکنه دیشب چقدر فعالیت کرده که خسته س!! ایــــش. آیفون و میزنن و چهره مامان و عمه سونیا همراه با مامان نیکا پدیدار میشه. در و باز میکنم و به انتظار میشینم. میرم سمت در و ادای آدمایی که خواب بودن و کمی درد دارن و در میارم. با ضعف جواب سلامشون و میدم. مامان نیکا-سلام عروس خوشگل، چطوری عزیزم؟ خیلی درد داری؟ با شرم و خجالت سرم و میندازم پایین- نه مامان، زیاد نه. -برو بشین دخترم سر پا واینستا. مامان-خوبی رونی؟ زنده ای فرزندم؟ -بله! عمه-بیا بشین دخترم ، الان بساط صبحونه رو آماده میکنیم، آرتام کجاس؟ -خوابه! اصلا معلوم نیست چیکار کرده که انقدر خسته س. همه میخندن، وااااااااااای من چه سوتی دادم! خدا من و از رو زمین ورداره! مامان-رونی بدو برو شوهرتو بیدار کن بیاد صبحونه، دوش گرفتی ؟ -آره سر صبح گرفتم، باشه الان میارمش، شما از خوتون پذیرایی کنید. سمت اتاق میرم. -آرتام آرتام آرتام آرتام آرتام آرتام آرتام آرتام.... -چیــــــــــــــــه؟؟ -بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو... -اه، سرمو خوردی اول صبحی نوارت گیر کرده؟ -نه بیدار شو، همه منتظرن! -نمیخوام، خوابم میاد توام ا برو یا اینکه کنار من بخواب! -امر دیگه ای باشه؟ دارم بهت میگم بیدار شو.در حالیکه پشتشو به من میکنه و پتورو کامل روش میکشه جواب میده. -نمیخــــــــــــــوام! برو!-یادت باشه خودت خواستی جواب نمیده و میرم بالای تخت وایمیستم و خودم پرت میکنم رو آرتام. دااااااد آرتام بلند میشه و همه سراسیمه وارد میشن، وقتی میبینن من رو آرتام افتادم میخندن و میرن بیرون . وااااای خدا امروز من چقدر سوتی دادم..! آرتام با عصبانیت بهم زل زده، میخوام از روش بلند شم که مچ دستمو میکشه و میندازتم رو خودش.-اِ ولم کن .- نخیرم من کاره نیمه تموم و ول نمیکنم، این باشه تلافی کار الانت. تا به خودم میام که میبینم منو پرت کرده رو تخت و خودش و انداخته روم و با ولع داره میبوستم. هرچی دست و پا میزنم و هولش میدم، فرقی نمیکنه که هیچ، حریص ترم میشه.... بعد از چند دقیقه بیخیالم میشه و میره سمت حموم... نه حرفی نه نگاهی، سرشو میندازه و میره.. حالم داره از خودم بهم میخوره که در مقابلش اینجوری شدم، احساس میکنم دیگه از بوسیدن هاش نه تنها بدم نمیاد که خیلیم خوشم میاد و این خیـــــــلی بده! من نباید وابسته ی این مرد شم. بعد از 10 مین از حموم میاد و میره سمت لباساش که عوض کنه، سریع از اتاق بیرون میام. همه دوره میزن و دارن صبحونه میخورن. مامان-چرا انقدر دیر کردین؟ پس آرتام کوش؟ -از حموم اومد داره لباساشو عوض میکنه. بعد از خوردن صبحونه و حرفای متفرقه همه میرن و منم ساعت 2 تا 5 کلاس دارم، کلاسای صبحمو که وقت نشد برم لااقل اینو که برم. لباس میپوشم و بدون توجه به آرتام سوار ماشین میشم و راهی دانشگاه. *****
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۰ صبح
یک ماهی از عروسیم گذشته و همه تقریبا مارو پاگشا کردن جز عمو سیامک که تا همین موقع فر بودن و یک هفته ای میشه که برگشتن. و مارو امشب دعوت کردن. لباس شب آبی کاربنی میپوشم که قدش تا زانومه، یقش فتیه و انداممو به رخ میکشه. آستن حلقه ایه و ی و ساده. به یه آرایش ملیح افاقه میکنم و موهای موج دارم و با اتو صاف میکنم و میریزم دورم، یه جفت صندل همون رنگیم میپوشم و پالتوی سرمه ایم و همراه با شال سرمه ای سرم میکنم، جواراب شلواری پوشیدم و نیازی نمیبینم شلوارم پام کنم. از اتاق میام بیرون آرتام رو مبا لم داده، وااای خدا از تیپ دختر کشی داره، چشای طوسیشم که آدمو طلسم میکنه، خوش بحال زنش!! هـــــــی!! یه پیراهن سورمه ای با کت اسپرت و شلوار کتون سرمه ای پاشه و خودشو غر در ادکلن کرده. یه نگاه گذرا بهم میکنه و سعی میکنه برق تحسین و از چشاش دور کنه. -آماده ای؟ -آره بریم.آستین بالا آستین راه میوفتیم و تا مقصد حرفی نمیزنیموارد خونه میشیم، زن عمو ثریا حسابی تحویلمون میگیره، عمو با مهمونوازی کامل، سپهر (اون یکی پسر عموم که 24 سالشه) هم با لبخند گرم به استقبال میاد، خبری از سهیل نیست. بعد از نشستن از زن عمو میپرسم. -ثریا جون، سهیل کوش پس؟ نیست! عمو با قیافه ی نادم جواب میده-نیست دخترم ، کار داشت بیمارستان شاید نیاد. سری تکون میدم ، آرتام و سپهر غرق صحبتن، منم با زن عمو و گاها با عمو وارد صحبت میشیم، آرتام و سپهر دست به یکی میکنن و منو مسخره میکنن و عمو سیامک از من طرفداری میکنه. صحبتا و خنده ها تا موقع شام ادامه داره که زن عمو برای شام دعوت میکنه، بعد از صرف شام این صحبتا ادامه داره تا جایی که آرتام در گوشم میگه-نمیخوایم بریم. چرایی میگم و رو به زن عمو میگم -ممنون ثریا جون، دستتون درد نکنه، شب خوبی بود دیر وقت دیگه رفع زحمت کنیــم.  -تشریف داشتین حالا دخترم عمو-دخترم تو و آقا آرتام اینجارو مثه خونه خودتون بدونید، غریبی نکنید. آرتام-مرسی عمو جان، من فردا باید برم دانشگاه، شرکتم باید سر بزنه، دیر میشه، اجازه بدید دیگه بریم. عمو-هرجور راحتی پسرم. بعد از خدافظی از خونه خارج میشیم، ساعتای دو نصفه شبه، آرتام میره سمت ماشین. -اِاِاِاِاِاِ!! رونی اینجارو، ماشین 4 چرخ پنچر شده، یعنی کی پنچر کرده.نگاهی به دور و بر میندازم در حالی که خون خونم و میخوره جواب میدم-آقا خله، کور بودی اون پارک ممنوع و ندیدی؟ ببین مردم و چقدر حرص دادی که 4 چرختو پنچر کردن! -خب حالا میگی چیکار کنیم؟ -بریم تو به عمو بگیم زنگ بزنه آژانس شاید این وقت شب سرویس داشته باشن. زن و میزنیم، زن عمو با نگرانی میپرسه که اتفاقی افتاده و ما هم ماجرا رو تعریف میکنیم. عمو-پسرم این وقت شب آژانس کجا بود؟ بیاید من با ماشین میرسونمتون. آرتام-نه مرسی عمو زحمت نکشید . -چه زحمتی. بعد از چند لحظه عمو رو به زن عمو میگه-ثریا، سهیل سوییچ و برداشت؟ زن عمو-آره، ماشینش تو پارکینگ بود، جریمه شده بود 3 ماه تو پارکینگه دیگه، مگه یادت نیست؟ عمو-اِ؟ راست میگی، آرتام پسرم شنیدی که، حالا چیکار کنیم؟ امشب و افتخار میدید اینجا بد بگذرونید. آرتام مردد بهم نگاه میکنه، شونه ای بالا میندازم که آرتام میگه -این چه حرفیه عمو؟ اگه زحمت بکشید ممنون میشم، ببخشید که مزاحم شما شدیم.-خواهش میکنم پسرم، تو هم مثه سهیل منی، چه فرقی میکنه؟ اتاقی و به ما نشون میدن تا شب اونجا باشیم، زن عمو به من و عمو هم به آرتام لباس راحتی میده. آخ! پس بگو چرا آرتام منو مردد نگاه کرد! ما قراره شب و با هــــــم بخوابیـم!!! میپرم رو تخت و تا جایی که امکان داره پامو باز میکنم و سعی میکنم کل تخت و اشغال کنم، ولی مگه تخت دو نفره به این راحتیا اشغال میشه؟ در اتاق باز میشه و آرتام میاد تو به من که نگاه میکنه پقی میزنه زیر خنده و حالا نخند کی بخند، با قیافه ی متعجب بهش نگاه میکنم. -چته تو این وقت شب جنی شد باز؟؟ با خنده میگه-خب عزیزم تو تخت و مثلا اشغال کردی که بیام روت بخوابم؟ خب چرا از اول نمیگی میخوای باهام باشی؟ مطمئن باش من روتو زمین نمیزدم. از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم، پسره ابله از خود راضیِ چاقِ غوزمیتِ زشتِ کچلِ مربی مهد کودک!! با خشم-تو خیلی بیجا کردی که بخوای رو من بخوابی، من تخت و اشغال کردم تا تو بری رو زمین بخوابی، دِکی آقارو، چه خیالاتی برشون داشته!! با قیافه خونسرد-در هر حال قرار نیست من زمین بخوابم، هرکی مشکل داره خودش تشریف ببره! -پررویی تو والا! -خواهش میکنم. -من یه وره تخت میخوابم توام یه وره دیگه ، به امامزاده بیژن قسم اگه نزدیکم بیای چنان جفتک بارونت کنم که دچار بحران هویت شی و خودتو با خر اشتباه بگیری. پوزخند میزنه-خودمو یا تو رو؟ با عصبانیت – خودتو با خر اشتباه بگیری ، چون خره که خیلی کتک میخوره برادر! صرفا جهت اطلاع. -آها ببخشید که تا دیروز فک میکردم فقط خره که جفتک پرونی میکنه! با عصبانیت بهش نگاه میکنم که قهقهه ای میزنه و میره زیر پتو ، چراغ و خاموش میکنه و میخوابیم. ***** اه اه اه اه!! آخه این وقت شب و آب خوردن؟ آخه چرا ؟؟ به ساعت نگاه میکنم، ساعت 4 و نیمه . بیخیال سرمو میذارم تا دوباره بخوابم. نــــه مثکه نمیشه، هرچی تلاش میکنم خوابم نمیبره. از تخت بلاند میشم، چِشَم به آرتام میوفته که خوابیده، از حالت خوابش خندم میگیره، دهنش بـــــاز شده، یه پاش رو تخت یه پاشم از تخت افتاده، دستاشم تا جایی که امکان داشته باز کرده! بیخیال به سمت آشپز خونه میرم و بدون اینکه برق و روشن کنم از کابینت خونه عمو لیوان بر میدارم و میرم از آبش میکنم. -منم میخوام. جیغ خفیفی میکشم و برمیگردم، سهیل و میبینم که مثه آدمای مست ولی تا حدودی هوشیار داره میاد سمتم و لیوان دهنیمو ازم میگیره، آب میکنه و میخوره، منم که هنو از شوک دیدنش بیرون نیومدم. -چته؟ چرا اینجوری نگا میکنی؟ آدم شکست خورده دیدن داره؟تو این تاریکی شب هم چشای سرخش معلومه! ازش میترسم و سعی میکنم زود برم.-نه نه، خب دیگه شب بخیر. تا میام برم مچ دستم و میگیره و منو به سمت خودش میکشونه. تقریبا میوفتم تو بغلش. -آره! من شکست خوردم درست! ولی مرد نیستم اگه کاری نکنم که آرتامت هم شکست بخوره! (آرتامت و با لحن خاصی میگه)-چرا چرت و پرت میگی سهیل تو الان حالت خوب نیست، بذار فردا حرف میزنیم. تقریبا با داد میگه-من حالم خوبـــه! میفهمی؟ خوبـــم! از همیشه حالم بهتره، مامان فخری میدونست من تو رو دوست دارم، عاشقتم، میخوام زنم بشی ولی سر یه خطای کوچیک توروازم گرفت و اون وصیت مزخرف و کرد! اونم چه خطایی؟ سر اینکه خالم هرجا میره دخترش و آویزون من میکنه و دومادم دومادم میگه! مامان فخری بخاطر شر و ور هایی که از خالم شنیده بهم گفته زشته رو دختر مردم اسم بذارم و برم دنبال یکی دیگه، میفهمی؟؟ من کی رو رعنا اسم گذاشتم؟ کـــــــــــــی؟؟؟اینارو با دااااد میگه. دستمو میذارم رو دهنش و با حالت عجز میگم -تورو خدا سهیل ، خیل خب باشه، تو راست میگی، داد نزن الان همه بیدار میشن. چند ثانیه با نگاه متفاوتی بهم خیره میشه و با دستش دستم و برمیداره و آروم میبوسه.-رونیا! من تورو میخوام...!! دلم به حالش میسوزه ولی الان موقعش نیست، من الان زن آرتامم هرچندم که ازدواج صوریه ولی بازم من متاهلم! -سهیل خواهش میکنم، این علاقه ی کذایی و بذار کنار، من شوهر دارم! دیگه کاری از دستم برنمیاد درک کن اینو!-به خداوندی خدا قسم، کاری میکنم که سر سال نرسیده از هم جدا شین، رونیا شک نکن! من... -خب دیگه چــی؟؟ مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟با صدای آرتام هردو به سمتش بر میگردیم، از شدت عصبانیت چشاش قرمز شده و دستاش مشت شده.سهیل یکم شوک زده س ولی سریع خودشو جمع و جور میکنه.-شک نکن هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم تا این رابطه ی سر و پا غلط بهم بخوره. آرتام داد میزنه-تو هیچ گهی نمیخوری، میفهمی؟ هیچ گهی!!میاد سمتش و یقش و میگیره – دفعه آخرت باشه دور و بر زن من می پلاسی فهمیدی؟با داد تکرار میکنه-گفتم فهمیدی؟ سهیل سری تکون میده آرتام میاد سمتم که از ترس یه قدم عقب میرم، خودشو بهم میرسونه و مچ دستمو محکم میگیره جوری که شک ندارم کبود میشه و منو میکشونه سمت اتاق، جالبه که با این همه داد و بیداد این دو تا عمو و زن عمو بیدار نشدن! درسته خواب جفتشون سنگینه ولی دیگه فک نمیکردم تا این حــــد!!!در اتاق و با اون یکی دستش باز میکنه و با پا میبنده منو محکم پرت میکنه رو تخت و بالا سرم وایمیسته و دست به سینه بهم نگاه میکنه.-خب منتظرم!! من-مُـ .. مُـ ... منتظر چـ ... چی؟ با عصبانیت یه قدم بر میداره که میره عقب تر دستمو میگیره و به سمت خودش میکشه و رو تخت میشینه و منو کنار خودش میذاره. در حالی که سعی میکنه عصبانیتشو کنترل کنه -منتظر اینم که ببینم سرکار خانوم به چه بهونه ای اتاق وجیم زدن و رفتن پیش عشق قدیمیشون که از قضا نافرجامم بوده.با لحن مظلومی میگم-من رفتم آب بخورم. -داد میزنه-فک میکنی من خرم؟ تو اتفاقی این موقع شب میری آب بخوری، اتفاقی سهیل و میبینی ، اتفاقی از لیوانت آب میخوره و اتفاقی ار عشق گذشتتون و سر منو زیر آب کردن حرف میزنی؟  با ترس میگم- تو از اولش بودی؟خنده حرصی میزنه –نه! -پس چطور فهمیدی اون از لیوان من آب خورده؟پوزخند میزنه، و میگه-رد رژ قرمزت که از قضاتا الانم هست رو لیوانی بود که اون داشت آب میخورد، لیوان و دستش دیدم. چیه ترسیدی؟ نکنه صحنه های دیگه ایم بوده که من نباید میدیدم. آره؟؟ عصبی میشم – تو چطور به خودت جرات میدی اینجوری در مورد من حرف بزنی؟ چرا از چیزی که حبر نداری داری قضاوت میکنی؟؟ -هه! چاییدی خانوم، من اکثر حرفاتون و شنیدم ، و عشقتون جز حرفای عاشقونه و شما هم جز آرم کردن عشقتون کاری بلد نبودید.-اون مست بود، من نمیخواستم اذیتش کنه که یه وقت بلایی سرم بیاره، تا حدودی باش راه اومدم که عصبی نشه. تقریبــــا با فریاد میگه- منم مستم، بیا منم آروم کن! تو این یه ماه فقط با این و اون خوبی، به من بدبخت که میرسی میشی مجسمه ابوالهول، بیا منم آرم کن تا عصبی نشدم و بلایی سرت نیاوردم، دِ بیا دیگه لامصب. دو تا دستاشو رو سرش میداره و به حالت کلافه موهاش و پخش میکنه.چشام تقریبا خیس از اشک شده با لحن آروم و التماس گونه میرم سمتش، شونه هاشو آروم میمالم.-آرتام خواهش میکنم بس کن، لطفا، من غلط کردم با سهیل حرف زدم! خب؟ سرشو بالا میگیره و دستمو پس میزنه، چراغ و خاموش میکنه و میره سر جاش میخوابه، با صدایی که از ته چاه میاد میگه.-فراموشش کن، با هرکس دلت خواست حرف بزن، نگران نباش، چند ماه دیگه صبر کن، طلاق میگیریم، نمیخواد نگران باشی.پشتش و بهم میکنه و میخوابه. به پهنای صورتم اشک ریختم، تو این یه ماه خیلی بهش وابسته شدمبا اینکه برخورد زیادی با هم نداریم و نه اون رو نشون میده نه من، ولی بازم حس میکنم که داره احساسی تو وجودم شکل میگیره و با این حرف همش دود شد. انقدر گریه میکنم که چشام سنگین میشه و میخوابم. *****
  6 با صدای زن عمو که منو بیدار میکنه از خواب بیدار میشم و کش و قوسی به کمرم میدم. -سلام، صبح بخیر ثریا جون. با مهربونی و حسرت بهم نگاه میکنه-سلام دختر گلم، پاشو صبحونتو بخور که شوهرت منتظرته. با عجله از خواب پا میشم و میرم دست و صورتمو میشورم، میرم پایین همه دور میز الا سهیل. میرم میشینم و بعد از یه دور صبح بخیر مشغول میشیم، بعد از 5 مین آرتام بلند میشه. -رونیا صبحونتو خوردی بیا پایین منتظرتم، با آژانس میریم. عمو-پسرم، این چه کاری بود؟ خب خودم میرسوندمتون دیگه آرتام-نه مرسی عمو جان، خودمون چند جا کار داریم که مزاحم نمیشیم. عمو-این چه حرفیه پسرم، توام مثه سهیل و پوریایی واسم. -لطف دارین عمو جان. از میز بلند میشم و به زن عمو دستت درد نکنه ای میگم و میرم تو اتاق تا آماده شم. بعد از پوشیدن لباس پایین میرم و بعد از گذروندن تعارف های روتین ایرانی میریم پایین، آرتام از اول صبح اخمش وا نشده و به منم اصن نگاه نمیکنه، آژانس گرفته و خودش میره جلو منم عقب میشینم. بعد از رسیدن به خونه ، بدون اینکه بهم نگاهی بندازه خیلی سرد میگه -من میرم دانشگاه، بعدشم شرکت، برای شامم منتظرم نمون. فعلا. بدون اینکه جوابی بده در و میبنده و میره. ناراحت میشم ولی بعد میگم بیخیال چند وقت دیگه این مسخره بازیا تموم میشه. بدو میرم سمت اتاق و لباسامو عوض میکنم و باماشینم راهی دانشگاه میشه، ساعت 7 و نیمه و 10 مین دیگه کلاسم شروع میشه. ***** بعد از تموم شدن کل کلاسا با بچه ها راهی خونه میشم. روناک-بچه ها برنامتون واسه آخر هفته چطور موتوریه؟ هاله-هیچی! تو چیزی تو دست و بالت هست؟ -آره! چه جـــــــــورم! با اکیپ کوهنوردی قرار بریم چالوس، گفتم با شمام هماهنگ کنم، ببینم اگه برنامه ای ندارین بریم همه! الی-من که حرفی ندارم، نظر تو چیه رونی؟ شونه ای بالا میندازم که رکسان با خنده میگه. -از بابت آقاتونم مطمئنید ؟ نیاد دبه کنه اجازه نده بگه من میخوام آخر هفته با زنم باشما!! همه بچه ها میخندن. کیفم میزنم تو سر رکسان و میگم -خیالت تخـــــــــــت!! آقامون از خداشه از شر من راحت شه.روناک-یعنی اوکیی دیگه؟ -آره! رکسان-خیل خب پس پنجشنبه صبح ساعت 7 پاتوق همیشگی منتظر باشین. اگرم توفیقی بشه جمعه بعد از ظهر برمیگردیم. -اوکی! پَ فعلا، برم گورمو گم گنم.
  روناک با حالت عجز میگه-رونـــــــــی!! بیا امروز بریم خونه ما. تنهام! مستاصل جواب میدم-باشه به آرتام زنگ بزنم. باشه ای میگه و با بچه ها مشغول حرف میشه. زنگ میزنم جواب نمیده، در دسترس نیست، هرچی زنگ میزنم، نخیـــر آقا آب شده رفته زمین، بیخی باو، اونکه گفت تا شب نمیاد، پس با خیال راحت میرم. رو به روناک گفتم-بریم. روناک-زنگیدی؟ -نه، ولی بهم گفت تا شب نمیاد حالا شبم که شد بهش زنگ میزنم دیگه! سری تکون میده و تاییدم میکنه. با بچه ها خدافظی میکنیم و به سمت خونه روناک صمیمیترین دوستم حرکت میکنیم، روناک چهره شرقی داره خیلیم هوادار، موهای پر کلاغی چشای درش مشکی، هیکل متناسب و قد متوسط، خیلی دوستش دارم، دختر شر و شیطون و پایه و در عین حال مهربونیه! -خوردی منو، بپا تموم نشم. میخندم-به خودت نگیر، قیافت دیدم یاد یه چیزی افتادم. با اشتیاق در حالی که کیفشو جابجا میکنه میگه –یالا یالا بگو یاد چی؟ پشت فرمون میخندم و رو میکنم بهش. -جفت گیری بوزینه های دریایی در توابع کوه ها آلپ!! با کیفش محکم میزنه تو سرم و میگه بوزینه تویی. زبونم و در میارم و میگم-باباته! ر-عمته! م-خالته! ر-داییته! م-شوهر عمت آخرش، چونه نزن خانوم قیمت ها مقطوعه. میخنده و میگه-دخی به خلیه تو نوبره رونی!! -تا تورو دارم قم ندارم روناک خانوم!! -چاکریم آجی، دست پرورده ایم....!! -روناک، آرتام گوشیو بر نداشت، یه وقت شر نشه! -چه بدونم والا، شوور شوماس از ما مِپرسی داش؟؟ -خاک تو ننگت ننه این چه جور حرف زدنه؟ میخنده و میگه-زر زر موقوف! رسیدیم! بپیچ دست چپ من ریموت خونرو بزنم ماشین و تو خونه پارک کن. -مگه قراره شبم بمونم؟ -پَ چی؟ مگه من مرض دارم واسه یه بعد از ظهر هِلک هِلک تو رو بکشونم و یه ناهار و شام مفتیم بیوفتم؟ -خُ چی بگم! اوکی. بعد از پارک کردن ولباس عوض کردن و ناهار خوردن میریم که داشته باشیم اسکل کردن ملت را... با روناک پای لپ تاپش میشینیم و وارد چت روم میشیم . اسم یوزر گلاره س ! 18 ساله از تهرووون! یه پی ام میاد از علی کچل! کشته مرده ی اسم انتخابیه مردمم! علی کچل -سلام کوچولو ، چطوری بابایی؟ روناک رو به من – مردک عوضی یعنی چون سن 18 شدیم کوچوله بابا؟ سری تکون میدم و میگم – برو تو پرو سن و بتغییر بکنش ... اممم... 23 باید خوب باشه. روناک بعد از اینکه رد پیام میده میره تو پروفایل و سن و میکنه 23! حالا تعداد پی ام های ارسالی زیاد، میبینی مردم؟ بخاطر یه سن چقدر به مردم ارج و قرب میدن؟ هــــ ـــی جوونی کجایی که یادت بخیر! بعد از کلی عملیات سخت بالاخره گلاره خانوم 23 ساله آماده ی اسکل کردن مردم میباشد! مهمد مهدی-سلام خوشگله چطوزی؟ گلاره-وااای! تو از کجا فهمیدی من خوشگلم بلا؟؟ محمد مهدی-من تخصصم تشخیص خوشگلاس (شکلک چشمک) من رو به روناک-دیدی روناک؟ انقدر خوشگلم که دیگه مردم از طرز پی ام دادنمم میفهمن من چه تحفه ایم. -خفه شو جوابشو بده، اِنا پی ام داد. محمد مهدی- asl میدی خوشگل خانوم؟گلاره-چرا که نه، گلاره،23،تهرون، یـــو؟مهمد مهدی-پارسا ، 26، تهرون. روناک-اِاِاِ!! ببین تورو خدا اسمش محمد مهدیه دیده تو گلاره ای شده پارسا! عجب آدمایی پیدا میشن!میخندم و مشغول چت کردن میشم. گلاره-ولی مگه رو پروفایلت محمد مهدی نیست؟(دو نقطه دی)محمد مهدی-چرا ولی خب اون تو شناسناممه!!گلاره-واااای چه اسم قشنگی داری تو عسیسم، میخوام ببینمت پارسا جون. محمدمهدی-ای به چشم عشقم، کی دست بوس برسیم؟ گلاره-هروقت اراده کنی عزیزم، من وقتم برای تو آزاده، کجا ببینمت عشقم؟ محمدد مهدی- تل بده خانومم ، هماهنگ میکنم باهات. (شکلک لبخند شیطانی) من رو به روناک-روناکی، هنو اون خط آشغالت و که باش مردم و اُس میکنیم داری؟ -آره، بش خط و بده! یه مدت میریم میخندیم. -اوکی. گلاره-یادداشت کن عزیزم 0912.... محمد مهدی-مرسی عزیزم، شب بهت اس میدم هماهنگ میکنم.  گلاره-باشه گلم، من دیگه باید برم، تا بعــــد بوس بوس بای بای!! در لپ تاپ و میبندم و به روناک نگاه میکنم یه دفعه ای دو تامون غش میکنیم از خنده. روناک-رونی تو الان متاهلی این غلطای اضافی چیه؟-خف بمیر باو، پیشنهاد ازدواج که نمیخوام بدم. ببین یه نقشه ای دارم. بعد از اینکه نقشمو بهش میگم ایولی میگه و راه میوفتیم بریم فیلم ببینم... ***** کش و قوسی به کمرم میدم، ساعت 7 شب شده، بهتره به آرتام زنگ بزنم.زنگ میزنم، مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفا بعدا شماره گیری فرمایید. -اِ، روناک آرتام خاموشه! -خو به خونه بزنگ. -راس میگیا. به خونه زنگ میزنم هیچکی جواب نمیده، 5 بار متوالی زنگ میزنم ولی خبری نمیشه. شارژ گوشیمم در حال تمومد شدنه. -روناک، هیچکس خونه نیست ، فک کنم هنو نیومده، من یه اس بش میدم بعد گوشیم و خاموش میکنم، داری شارژر اچ تی سی؟-نه بابا! من سامسونگ دارم ، مامان بابامم آیفون! -خو خله، مگه تو گلکسی نداری؟ شارژر گلکسی به اچ تی سی میخوره! -اِ؟ چه جالب! من شارژرم خرابه با یو اس بی شارژ میکنم! هنو وقت نشده برم بخرم. پوووفی میکشم و میگم-جای تعجب نداره، از بس گشادی.بالشتی به طرف پرت میکنه و جا خالی میدم، بعد از کلی دوییدن و شام خوردن و فیلم دیدن، میریم بخوابیم. دوباره به گوشی آرتام زنگ میزنم، البته از گوشی روناک، دوباره خاموشه! اه! به جهنم، بهش اس دادم، هروقت روشن کرد میبینه دیگه. بیخیال میرم میخوابم. ***** با تکون های شدیدی از خواب میپرم، روناک و میبینم که با چهره ی آشفنته بالا سرمه و مرتب میگه، پاشو که بدبخت شدیم. هول میشم و سریع از خواب میپرم. گیج میگم-چیه ؟ چت شده؟ چرا بدبخت شدیم؟ -توه الاغ مگه به آرتام نگفتی اینجایی؟ گیج سرمو میخارونم و میگم-اِی گفتم ولی اس دادم، حالا مگه چی شده؟ -بدبخت شدیم، همه فهمیدن تو دیشب خونه نبودی ، فک کنم فقط خواجه حافظ نمیدونست که الان فهمیده دیگه احتمالا. مثه فشنگ از جام میپرم-درست بنال ببینم چی میگی، یعنی چی که همه فهمیدن؟ میزنه تو سرش و میگه- صبح با صدای پشت سر هم آیفون بیدار شدم، رفتم ببینم کیه که دیدم آرتامه ، اومده مثه چــــی سرشو انداخته پایین داره خونرو زیر و رو میکنه، بهش توپیدم اینجا چیکار میکنید، این چه طرز داخل اومدنه، با عصبانیت بهم گفت رونیا کجاست؟ نمیدونین کجا رفته؟ از دوستاش که پرسیدم گفتن احتمالا پیش شماست، چرا بهم اطلاع نداد کجا میره، چرا گوشیشو خاموش کرده، اصلا پیش شما هست؟ منم جواب دادم آره که بعد با فریاد گفت چرا بهم نگفتین میاد اینجا؟ من بخاطرش کل شهر و زیر و رو کردم، منم گفتم هرچی باهاتون تماس گرفتیم خاموش بودین و اینا که جوری بهم نگاه کرد که گفتم یا خدا حکم تیرمو صادر کرد، با با عصبانیت بهم گفت بیام صدات کنم باهاش بری، فقط خواهر از من به تو نصیحت، قبل اینکه بری وصیتت و اینجا تنظیم کن تا مال و اموالت لنگ در هوا نمونن برسن به شوهر مفت خورت، باشه؟ با عصبانیت بالشت و محکم بهش پرت میکنم و سعی میکنم با شجاعت قدم بر دارم، ولی خدایی خیلی میترسم، یعنی آرتام این موقعا از غول 12 شاخ هم ترسناکتر میشه، خدا یا امیدم به امیدت!! اول میرم دسشویی و دست و صورتمو میشورم و لباسامو میپوشم و سعی میکنم به خودم مسلط شم، وارد حال میشم، آرتام عصبی طول پذیرایی در حال متر کردن بود همین که چشمش به من میوفته به سمتم قدم بر میداره منم میرم عقب تا اینکه فرشته نجاتم میاد. -آقا آرتام بفرمایید بشینید، صبحونه آمادست. با لحن مودبانه ای میگه-خیلی ممنون روناک خانوم اگه اجازه بدید زحمت و کم کنیم (رو به من با چشم غره! ) بیا پایین تو ماشین منتظرتم. میره و در و میبنده، با تعجب به روناک نگاه میکنم. -مطمئنی این سر تو داد زد؟ میخنده-نه بابا، طفلک میخواست داد بزنه ولی خیلی خودشو کنترل میکرد، من اونجوری بهت گفتم که بترسی و زود آماده شی تا شرت کم شه، راستی تا یادم نرفته، این یارو محمد مهدی به اون خط بنجوله اس داد گفت 5 شنبه هفته دیگه ساعت 6 پارک... منتظره! چیکارش کنیم؟ -باشه حالا بعدا فک میکنم، من برم تا این آرتام سگ نشده ، فعلا دیوونه. -خدافظ روانی. وسایلم و بر میدارم و نفس عمیقی میکشم و در و باز میکنم، آروم در خونرو میبندم و سوار میشم، هنو در و نبستم که گـــــاز میده و با سرعت میرونه. میترسم، ولی هیچی نمیگم چون میدونم عصبیه و منتظره تا من حرکتی بکنم رو سرم خالی کنه! چیکار کنم؟ خو موجیه دیگه! بعد از چند نیم ساعت یه جایی نگه میداره، مطمئنم از شهر خارج شدیــم! یا خدا، این میخواد سر من زیر آب کنه اومده اینجا... یه دفعه به خودم میام که میبینم در سمت من باز شده و آرتام با عصبانیت بهم میگه پیاده شو، نمیدونم این شجاعت و یه دفعه از کجا آورده که سری به نشونه نه تکون میدم و میپرسم. -تا وقتی ندونم کجا میخوای منو ببری پامو از ماشین بیرون نمیذارم.چ مچ دستمو و محکم میگیره و منو میکشونه پایین و در و میبنده، همونجوری که داره منو به سمت خونه ای که خرابه س تقریبا میبره و یه باغ بزرگ داره که بی شباهت به بهشت نیست، خونه عالیه، فقط تنها عیبش خرابه بودنشه. خداجون خودت شاهد باش، من گناه ندارم ها! این میخواد منو بی عفت کنه! در خونرو با یه کلید باز میکنه و منو توش هول میده، برعکس ظاهر بیرونش داخلش تمیز و شیکه! در و محکم میبنده و قفل میکنه که منم آب دهنم و قورت میدم. به سمتم میاد، عقب میره، جلو میاد، عقب میرم، جلو میاد، تا اینکه به دیوار میخورم که پوزخند میزنه و بهم نزدیک میشه، دستشو رو کمرو میذاره و اون یکی دستشو با حالت نوازش رو رو صورتم آروم به گوشم نزدیک میشه و میگه. -آخی، کوچولو ، ترسیدی؟ نترس کاری باهات ندارم، تا وقتی جوابامو نشنوم مطمئن باش بهت دست نمیزنم، چون مطمئن نیستم هنوز دختر باشی یا نه... با این حرفش آتیش میگیرم و با عصبانیت بهش میگم. -تو خیلی بیجا میکنی با من کاری داشته باشی، اصلا...اصلا تو کی هستی که به خودت اجازه میدی راجع به من قضاوت کنی؟ با این حرفم عصبانیتش اوج میگیره و محکم کمرم و فشار میده و دست کنار صورتم و مشت میکنه و میخواد فرود بیاره سمت من که به دیوار میزنه، با عصبانیت پرتم میکنه رو زمین و داد میزنه. -دیشب کدوم گوری بودی؟ چرا بهم نگفتی کدوم قبرستونی گورتو گم میکنی؟ یعنی نباید به من یه زنگ میزدی؟ خیر سرت شوهرتم، میدونی از دیشب تا حالا یه بند دارم دنبالت میگردم؟ میفهمی اینارو؟ (صداش اوج میگیره) میفهمی؟؟ با بغض بهش نگاه میکنم-خب من هرچی بهت زنگ زدم گوشیت خاموش بود، خونه هم هرچی زنگ زدم بر نداشتی، بعد بیخیال شدم بهت اس دادم خونه روناکم که هروقت گوشیت روشن شد، دلیور شه. چیکار باید میکردم که نکردم. کلافه دستی به موهاش میکشه صداشو کمی پایین میاره -چرا انقدر دوست داری اذیتم کنی؟ بغض به گلوم چنگ میزنه، حالتش خیلی معصومه یه دفعه از خودم که این همه بلا سرش آوردم بیزار میشم! سرمو میندازم پایین و زیر لب میگم. -کی دلش میاد تورو اذیت کنه؟ با حرفم لبخند محوی میزنه ، یعنی شنید؟ میاد سمتم و دستامو میگیره فشار خفیفی میده و با مهربونی میگه. -خب چرا نیومدی خونه بهم خبر بدی نمیرم از نگرانی؟ چرا گوشیتو خاموش کردی؟ -خب، نمیشد بیام خونه، طول میکشید و حسشم نبود، در ضمن منو گوشیمو خاموش نکردم، شارژ نداشت خاموش شــــد! بلند میزنه زیر خنده – خیلی جالب میشه قیافت وقتی حرصی میشه ، کوچولو! بهم نزدیک میشه و دستشو میکنه تو موهام که تقریبا همشون ریختن بیرون . با لحن آرومی میگه. -از این به بعد که خواستی بری جایی حتما بهم اطلاع بده، حتی اگه نشد خبر بدی، ترجیح میدم نری تا اینکه بری و من نصفه جون شم، بخاطر سرکار خانوم به همه زنگ زدم. یهو برق منو میگیره و میپرم از جام -یعنی...یعنی واقعا همه فهمیدن من دیشب خونه نیومدم؟ بلند میزنه زیر خنده- نه خانوم، همه نه و دوستای نزدیکت و مامان بابات در ضمن، بهشون نگفتم نیومدی خونه ، گفتم صبح رفتی بیرون گوشیتو جا گذاشتی ازت خبر ندارم، آخه وقتی من رسیدم خونه ساعت 3 شب بود، اگه اون موقع زنگ میزدم خیلی بد میشد، صبر کردم صبح شه تا به بقیه بگم... نفسی از سر راحتی میکشم. از دیدن حالتم دوباره میخنده و دستمو میگیره و محکم بلندم میکنه. -پاشو،پاشو که من از دیشب کل انرژیم تخلیه شده، لب به غذا نزدم که هیچ، از دست سرکار خانومم کلی حرص خوردم که یه 40 کیلیویی کم کردم، پاشو بریم ناهار، دارم ضعف میکنم. میخندم و بلند میشم-این خونه کیه؟ چرا کلیدش دست توه؟ چرا خرابه س ولی داخلش شیکیه ؟ چرا... با دستش دهنم و میگیره و میخنده –ولت کنم تا خود فردا سوال میپرسی، کاش بهت رو ندم، چون اینجوری باید جواب تک تک سوالات و بدم ! سری تکون
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۰ صبح
میدم. -این خونه رو تازه خریدم، قرار بود بکوبیمش بسازیم، ولی بخاطر فضای قشنگش حیفم اومد باغشو از بین ببرم، این شد که خونرو مبله کردم و بعضی وقتا مثه دیشب که اعصابم به کل خورد میشه میام اینجا و به باغش میرسم، اونقدری که دیگه زمان از دستم در میره. لاکردار! ببین تورو خدا! با یه جواب ، جواب همه ی سوالایی که پرسیدم و سوالایی و که میخواستم بپرسم و داد! عجب آدم زرنگیـــ ـه! میخنده-بیشتر از مخت کار نگیر، بریم تا تو شکم من جنگ جهانی سوم رخ نداده! لبخند میزنم و باهاش وارد ماشین میشم، به سمت دربند حرکت میکنه. -بریـــــم یه جای عالی که خوراک خودمه. -کجا؟ -پاتوق منو بچه هاس، خیلی جاش دنجه، بری مشتریش میشی، بریم؟ سری تکون میدم و میگم-بریم. جلوی یه رستوران سنتی نگه میداره و مثه جنتلمن ها در و واسم باز میکنه وبا هم وارد رستوارن میشیم، رو یه تخت میشینیم. -خب چی میخورن بانـــــو؟؟ در حالی که منو رو تو دستم جا به جا میکنم. -امممم، من ... اممم... حلیم بادمجون. به گارسون اشاره میکنه بیاد، بعد از سفارش دو تا حلیم بادمجون و مخلفات ، گارسون میره. همونجوری که با بند کیفم در حال ور رفتنم سنگینی نگاهی و رو خودم حس میکنم. سرمو بالا میبرم و آرتام و میبینم که با یک حالت خاصی بهم نگاه میکنه! زیر نگاهش معذب میشم آخر عصبی میشم. -کوروکودیل دیدی اینجوری ذوق مرگ بهش زل زدی چشمم ازش بر نمیداری؟ بلند میزنه زیر خنده که چند نفر اطرافمون به طرفمون برمیگردن، آرتامم بیخیال همین جوری مشغول خندیدنه که خیز برمیدارم سمتش و دستمو میزارم رو دهنش تا ساکت شه، تقریبا افتادم روش، ولی نه زیاد. چشاش از زور تعجب زده بیرون و همین جوری به منو دست رو دهنش نگاه میکنه، آخر که حس میکنم ساکت میشه خودمو ازش جدا میکنم که اونم آخر بعد از چند لحظه به خودش میاد. تا میاد یه حرفی بزنه که گارسون غذارو میاره. غذا در سکوت خورده میشه، بعد از خوردن، میگه -موافق چای هستی؟ -به شرطی که با قلیون باشه! اخم ظریفی میکنه و میگه -مگه میکشی؟ -بعضی وقتا تفننی! محکم میگه- از این به بعد حق کشیدن نداری. تا میام اعتراض کنم که میگه -حرفی نباشه، همین که گفتم ساکت میشم و اونم سفارش چای میده و قلیون. سوالی نگاش میکنم که میخنده و میگه -من گفتم حق نداری!! نگفتم که حق ندارم! گفتم؟؟ بعد میزنه زیر خنده، از حرص مشت محکمی به بازوش میزنم که آخ کوتاهی میگه و با دستش بازوشو ماساژ میده. با حالت ننه ها میزنه تو سینش و میگه -فلج شی مادر به حق 5 تن ایشالا، چه دستای سنگینیم داره، اگه سه طلاقت نکردم ضعیفه! میخندم، تقریبا بلند.  بعد از آوردن چای و قلیون کشیدن آرتام و حسرت کشیدن من بالاخره تصمیم به رفتن میگیریم. سوار ماشین میشم و منتظر آرتام بعد از چند لحظه وارد میشه. لبخند به لب میگه –سرکار خانوم از حالا به بعد این عملتون تکرار نشه که من پول ندارم محض نازکشی بانو ناهار دعوتش کنم. بپر بریم خونه رو مرتب کنیم که شهره شامه...! -یک روز نبودم ها... اصلا مردا همشون اینجورین یکی از یکی شلخته تر ، ایـــش. میخنده و به سمت خونه حرکت میکنه. بعداز چند دقیقه میرسیم و میگه. -پیاده شو رسیدیم. پیاده میشم و به سمت خونه میرم رو میکنم به سمت آرتام که داره با گوشیش ور میره. -نمیای؟ -چرا تو برو، من یه کار فوری برام پیش اومده ، 10 مین دیگه میام. -اوکی. در خونه رو باز میکنم ، یه لحظه که وارد میشم فکر میکنم اشتباه اومدم مرم بیرون و نگاه میکنم، نه! این که واقعا خونه ماست! پس چرا انقدر شلوغ و بهم ریخته س؟ نکنه زلزله اومده؟ در عجبم از توانایی های همسرم، یک آدم چجوری میتونه در عرض نصف روز خونه رو انقدر بهم بریزه؟  مشغول تمیز کردن خونه میشم، بعد از یکی دو ساعت خونه برق میوفته خسته میرم رو کاناپه دراز میکشم و بدون اینکه بفهمم خوابم میگیره. ***** با صدای شکستن شیشه از خواب میپرم، هوا تاریکه تاریکه! من چجوری انقدر خوابیدم؟ نکنه سیصدساله خوابم و خودم نفهمیدم؟ بذار فک کنم! اگه سال 1392 باشه و منم سیصد سال خوابیده باشم باید الان ... اممم. سال 1692 باشه؟ ایول!! یعنی الان ماشین پرنده اختراع شده؟ هورا! یعنی دیگه عالی میشه ها! با صدای پایی که داره بهم نزدیک میشه به خودم میام، حالا بیخیه ماشین پرنده! نکنه این رباطه کارگر تو خونس که داره راه میره؟ اصلا واقعا سال 1692 هست آیا؟ با صدای پا که هر لحظه داره نزدیکتر میشه به خودم نهیب میزنم میرم کنار مبل قایم میشه، الانس که قلبم بیاد تو دهنم! راستی آرتام کجاس؟ با یادآوری آرتام و حرفی که گفت 10 دقیقه دیگه میاد واااای بلندی میگم که سایه رو متوجه خودم میکنم. دو دستی میزنم تو سرم! خاک تو سرت رونی الانه که بیاد و بی عفتت کنه! لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود، فکر میکنم و تصمیم میگیرم فرار کنم ، بابا طرف که خر نیست، فهمیده من اینجام بهتره اول مقطوع النسلش کنم که دلم خنک شه بعد برم! با این تصمیم خیلی سرخوش از کنار مبل میپرم و سایه ی یک آدم چهارشونه که بی شک مرده رو میبینم ، میاد جلو و تا میاد حرف بزنه که پامو میزنم جای حساسش، دولا میشه ، از فرصت استفاده میکنم محکم میزنم رو کمرش، دستشو از پشت پیچ میدم و میکوبونمش زمین، هنوزم چهرش معلوم نیست. درسته یکی از آرزوهام این بود که منو بدزدن ولی نه دیگه تو خونه، تو خونه اصلا حال نداره، هیجان نداره، پس باید به این دزدا حالی کنم من بی دست و پا نیستم که راست راست بیان خونم و منو بدزدن (انگار باورم شده خونه آرتام خونه منم هست! هه هه!! ) به پشت برش میگردونم و دستمو میخوام مشت کنم بزنم تو صورتش که برق روشن میشه. یا خدا! نکنه رییسشون اومد؟ بلند میشم از جام و همونطور که پشتم به دره چشامو میبندم و دستامو به علامت تسلیم بالا میبرم.
-آقا اجازه؟ غلط کردم زیر دستتون زدم. اصلا بفرمایید بنده کَت بسته در خدمت شما هستم، فقط منو بیهوش نکنید با اِتر که آلرژی دارم و دیگه اینکه محض هیجان بیشتر لطفا منو با تفنگ تهدید کند، بالاخره کلاسش بالاتره، راستی یادم رفت بپرسم شما ، باندتون در چه زمینه ای فعالیت داره؟  با صدای بلند خنده چند نفر تعجب میکنم و برمیگردم که میبینم رامش و آریانا و هاله و روناک و رکسانا و الی و رامبد و سامان و رامیار دوستای آرتام همه جلو در واستادن و از خنده قرمز شدن و دارن دلشون و میگیرن، بهت زده بهشون نگاه میکنم، اینجا چه خبره نکنه تولدمه اومدن تبریک بگن؟ نه بابا آخه دی تولده منه مگه؟ بعد از چند دقیقه که خندیدنشون تموم میشه با لحن طلب کارانه رو میکنم بهشون.-شما اینجا چیکار میکنید؟ اگه اومدین واسه تولدم تبریک بگین (یه دستی زدم که اگه تولدم باشه ضایع نشم! ) باید خدمتتون عرض کنم که همسر این جانب خیلی قبلتر از شما منو سورپرایز کرده.دوباره شلیک خنده خونه رو پر میکنه. روناک بین خنده هاش میگه-نمیدونستم که 17 دی تولدته از حالا به بعد یادم باشه!دوباره همه میخندن ، اِ؟ راست میگه ها! من که تولدم مرداده! دارم همین جوری با خودم فک میکنم و اونا هم همین جوری میخندن که باصدای ناله یک نفر به خودمون میایم، برمیگردم، اِ! این آقا غولتشنه که آرتامه! اِ! این چرا دلشو گرفته؟دوباره با دو تا دستم میزنم تو سرم! خاک بر سرم، اگه واقعا مقطوع النسل شده باشه که من بدبختم، میرم طرفش، بقیه هم به خودشون میان و میان طرف آرتام و با نگرانی نگاهش میکنن.رامبد با نگرانی کنارش زانو زده و سعی میکنه آرتام به هوش بیاره رو میکنه به سمتم.-رونیا خانوم، برای آرتام چه اتفاقی افتاده؟سرمو میخارونم و پشمون میگم-راستش...راستش فکر کردم دزده که...ادامه نمیدم که رامبد و بقیه سر تکون میدن، الی با خنده میاد سمتمو در گوشم میگه-چیکارش کردی بدبخت و ؟ ببین! داره دلشو میگیره. نکنه زدی به جای حساس؟ خو احمق چرا لگد به بخت خودت میزنی اگه عقیم بشه که...نمیذارم ادامه بده و محکم میزنم رو پاش که آخش در میاد، همه به من رو میکنن و برا اینکه طبیعی کنم میگم-آقا رامبد، آقا رامیار لطف میکنید آرتام و ببرید اتاق دراز بکشه؟ رامبد-اتفاقی که براش نیوفتاده؟ لازم نیست ببریمش درمانگاه؟-نه! اونقدر ضربه کاری نبوده یکم استراحت کنه حالش بهتر میشه.رامش با خنده میگه- آبجی کاری نکردی که خودتو هم بدبخت کرده باشی؟ ها؟با این حرفش همه میخندن و هم از خجالت هم از عصبانیت سرخ میشم. با حرص نخیری میگم و راهی اتاق خوابمون میشم.تخت و واسه ورود آرتام مرتب میکنیم، بعد از یه دقیقه سر و کله رامش و رامبد که آرتام تقریبا بغل کردن پیدا میشه...-اوه اوه!!! کی میره این همه راه و... الان این آقا مثلا تیر خوردن انقدر ادا اطوار دارن؟رامش-معلوم نیس این آبجی ما چج.ری زده این طفل معصوم و ناکار کرده! بترس رونی، بترس از روزی که همین آق آرتام خودمون سر پل صراط مانتوتو بگیره و ول نکنه! -رامش ساکت شو، آرتامم بخوابونین اینجا.-اوکی بعد از گذاشتن آرتام رو میکنم به سمت رامبد.-دستتون درد نکنه آقا رامبد ، زحمتتون شد، فقط لطف کنید سر فرصت این شوی مارو یه کلاس دفاع شخصی و بدن سازی ببرید، ماشالا انقدر ظریف نحیفه که آدم میترسی النگو هاش بشکنه.همه بچه ها که حالا تو اتاق بودن میخندن و آرتامم با صدایی که از درد گرفته شده جواب میده.-رونی خانوم زیاد به دلت صابون نزن، بالاخره که ما تنها میشیم...همه بچه ها-اوووووه!!با خنده به آرنام میگم-پیرزن و از تاکسی خالی میترسونی برادر؟ برو فردا با ولیت بیا.دوباره همه میخندن.رو میکنم سمت بچه ها.-شما اینجا چه غلطی میکنید همه با هم اومدید؟ نکنه اینجا کاروانسراست که اومدید؟ روناک با مظلومی-ببخشید خانوم اجازه؟ ما وقت قبلی داشتیم.جدی میگم-من امروز وقتیو تنظیم نکردم، بفرمایید بیرون خانوم دکتر مریض دارن.همه میخندن .آرتام-آره مریضشونم از تیمارستان فرار کرده، بهر حال دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.ایندفعه همه غش میکنیم از خنده، آرتام دیوانه خودشو تیمارستانی خطاب کرده.با خنده بهش میگم-سوتی دادی داداش! من خانوم دکترم توام بیمارم، علنا صفت واقعیه خودتو گفتی!آرتام اِ ای میگه و سرشو میخارونه که همه میخندن!رو میکنم سمت بچه ها-جدی واسه چی اومدید؟رامیار-رونیا خانوم امروز به مناسبت موفقیت شرکت تو یکی از پروژه های مهمش آرتام دعوتی داده خونش، فقط چون یهویی شد، همه مارو به اضافه ی دوستان شمارو جمع کرد ولی گفت پایین منتظر باشیم تا ببینه خونه مرتبه یا نه، بعدم اومد بالا که این بساط پیش اومد.همه میخندن منم سرمو میندازم پایین و با انگشتام بازی میکنم.آریانا-رونی، چرا سر آرتام بدیخت این بلارو آوردی؟تا میام حرفی بزنم که الی پیش دستی میکنه.-خو معلومه خواهر، این دوست ما دچار خود بزرگ بینی شده، فک میکنه رییس جمهور و خیلی آدم مهمیه که الان همه آمادن که بیان بدزدنش، اون موقع هم همین فکر به سرش زد و اومد دزد شریف و (اشاره به آرتام) زد ناکار کرد، ولی بعد که ما نیومدیم... فکر کرد یکی از ما رئیسه واسه همین تسلیم شد... نشنیدی دیالوگ هاشو؟آریانا لبخدی میزنه و نگام میکنه، نه تنها آریانا همه حتی آرتام نگام میکنن که یا تکذیب کنم یا تایید منم سرمو میخارونم و با لحن مظلومی میگم.-خب یکی از آرزو های من اینه که منو بدزدن ، وقتی شرایط پیش اومد تنها فکری که به سرم زد همین بود، ولی از اونجای که نمیخواستم دزدا بفهمن که من دست و پاچلتیم. یکم از خودم جنم در وَکردم . تازشم میخواستم از رئیسشون شکایت کنم، چرا منو میخواستین از تو خونه بدزدین؟ منم غرور دارم بالاخره، باید منو تو خیابون میدزدیدین، بچه های سه ساله رو تو خونه میدزدن، بالاخره بعد جریان دزدی، منم باید چیزی واسه گفتن داشته باشم یا نه؟ به دوستام پز بدم که چی؟ که منو از تو خونه دزدیدن؟ زشت نیس؟ به غیرت شما بر نمیخورده؟همه بلند میخندن و رامش هم رو میکنه سمت بچه ها.  
  -ببخشید دوستان یادم رفت بگم، خانوم دکتر ما به تازگی از تیمارستان مرخص شدن، اینه که یکم اوضاع روحیشون خرابه شما به یزرگی خودتون ببخشید، اگه خواهرم مشکل داره، خودم پیش چند تا از روانشناسا بردم، ولی (ادای گریه رو در میاره) ... ولی اونا گفتن، بیماریش لاعلاجه ؛ خواهر من، رونی عزیزم، الان داره آخرین نفس هاشو در کنار ما سپری میکنه.همه سری از تاسف تکون میدن و منم با مشت و لگد میوفتم به جونه رامش همه میخندن و منو رامش و نگاه میکنن. رامش در حالی که داره جیم میشه میگه. -رونیا جان خواهرم من نخواستم تو بفهمی که ناراحت نشی. ولی به جون تو نه به جونه شوهر کله پوکت من هر کاری از دستم بر اومد برای بیناریت انجام دادم، دیگه عمر دست خداست خواهر من.
  آرتام-هووو، از کیسه خلیفه میبخشی، جون خودتو قسم بده. رامش رو میکنه به آریانا-آریانا خانوم، شما خودتون اهد بودید، مگه من واسه این دختر کاری نکردم؟ آریانا سر به زیر جواب میده.
  -راستش نمیدونم.
  رامشم با ذوق به من میگه. -الهی داداشش پیش مرگش بشه، میبینه عشقم چه حجب و حیایی داره؟
  همه میخندن و آرتام ادای آدمای عصبانی و در میاره.
  -ببین جوجه، دفعه آخرت باشه اسم خواهر منو میاره، شنُفدی؟
  رامش میره سمت آریانا مثلا در گوشی حرف بزنه، ولی همه صداشو میشنون.
  -چه داداش غُل چماقی داری، اینو دیگه کجای دلم بذارم؟ بیا فرار کنیم خودم عقدت میکنم، باشه؟
  آریانا در حالی سعی میکنه خندشو کنترل کنه میگه-هرچی خان داداش فرمودن.
  دوباره همه میخندن و آرتامم مثه بچه ها زبونش و به سمت رامش دراز میکنه .
  -خوردی پسر؟ برو حالا ، برو فعلا بعنوان تنبیه غذا درست کن، انقدر سرمون گرم صحبت شد که نفهمیدیم ساعت 10 شد، بدو رامش برو غذا درست کن که مردیم از گرسنگی.
  هاله مودبانه میگه-اَ!! ساعت 10 شد؟ چه زود.
رکسانا-من باید به مامانم اینا خبر بدم یکم دیر میام، اشکالی نداره از تلفنتون استفاده کنم رونیا جان؟ درحالی که خندمو کنترل میکنم یکی محکم میزنم تو سرش. -اوه اوه، خانوم چه لفظ قلمم واسه ما صحبت میکنن، من که تا دیروز بوزینه ی دریایی بودم، چی شد که امروز شدم رونیا خانوم؟ بعدشم تو از کی تا حالا اجازه گرفتی که دفعه دومت باشه؟ یکی محکم میزنه تو پهلوم که آخ بلندی میگم و دوباره همه میخندن تو گوشم آروم میگه.
  -بهم میرسیم خانوم. بعدشم میره سمت تلفن و خبر میده، روناک و رکسانا و هاله هم همینطور الیسا هم که ول معطله، مامان باباش دو هفته ای رفتن دبی نیازی نیس از کسی اجازه بگیره.
  بعد از اجازه گرفتن و این حرفا غذا ی رامش آماده میشه، یه برنج شفته با مرغ های سوخته و بد مزه همه به زور پای میز میشینن و مدام بهش تیکه میندازن.
  خلاصه که تا ساعت 12 یکسره گفتیم و خندیدیم تا اینکه بچه ها قصد رفتن میکنن، در طی این بحثا و خنده ها، هرکسی که منو مسخره میکرد، آرتام به نوعی از من دفاع میکرد، ته دلم یک جوری میشد، خیلی دوست داشتم این حمایت ها همیشگی باشه، دوست دارم بهش تکیه کنم، ول میترسم انقدر بهش تکیه کنم که وقتی تکیه گاهم و از دست دادم بیوفتم زمین و دیگه نتونم بلند شم، راستش به خودم که نمیتونم دروغ بگم، احساسم به آرتام خیلی تغیر کرده، گمونم دارم عاشقش میشم.
  وجدان دو: رونی، این سخنرانی مزخرف و جمع کن میخوام بخوابم، عشق! هه! عشق و بذار دم کوزه آبشو بخور.
  وجدان یک: حالا ما اومدیم دو دقیقه مثه رمانها از احساسمون بگیم، اگه تو نزدی تو پرمون!!
  وجدان دو: خیل خب دیگه زیاد حرف زیادی، ساکت شو میخوام بخوابم.
  و.ی: خو تو بخواب من به تو چیکار دارم؟
  و.د: باز باید این حقیقت تلخ و متذکر بشم که منو تو دو تا روحیم تو یک بدن؟ تو هر حرفی بزنم منم میشنوم و خوابم نمیبره؟
  و.ی: خیل خب بابا شب بخیر.
  و.د: شب توام بخیر!
  خدا یا رسما خل شدم رفت! دارم با خودم صحبت میکنم و دعوا میکنم . وجدان یک و دو باهم : رونیا ساکت شو میخوایم بخوابیم. -خیل خب، شب بخیر وجدان ها.
  -شب تو هم بخیر رونیا.
  حالا که خیالم از بابت خواب وجدان ها راحت شده، میرم لباسمو عوض میکنم، یک لباس خواب قرمز توری که قدش تا جای باسنمه و پشتش کاملا لخته و به صورت دو بند پشت گردنم گره میخوره.میخزم زیر پتو و چشامو آروم رو هم میذارم.
***** خواب بودم و تو خواب میدیدم که تو چهارراهم و دارم بلند بع بع میکنم، بعد همه مردم هم به تبعیت از من دارن بع بع میکنن، میخندم و منم بلند بع بع میکنم تا اینکه آرتام و از اون سمت چهارراه میبینم که دست به سینه واستاده و داره میگه، اومدی چراگاه خانوم؟ منم میخندم و بع بع میکنم تا اینکه آرتام شبیه گرگ میشه و میاد سمتم ، منم جیغ میزنم ، جیغ میزنم. یا سیلی که به صورتم خورده میشه از خواب میپرم. آرتام و میبینم که در حالی که داره خنده خودشو کنترل میکنه، رو من افتاده و سعی میکنه منو از خواب بیدار کنه.یاد خوابم میوفتم و سریع از زیر آقا گرگه بلند میشم و از اتاق میپرم و فرار میکنم، نمیدونم اثر قرص خواب آور بود که خوردم یا واقعا دیوونه شدم ، این بود که در حالی که میدوییدم مدام بع بع میکردم، آرتامم نه گذاشت نه برداشت، زوزه گرگ میکشید و میومد دنبالم.آخه یکی نیست بگه نصف شبی گرگم به هواتون گرفته دارین میدویین و بع بع و زوزه میکشید؟همونجور که میدوم، یکی لباسم و میکشه و منم پرت میشم روش ، دستاشو دو طرف کمرم میگیره و پاهامو بین پاهاش همونجور که در حال تقلا هستم اونم منو محکم به خودش فشار میده و دم گوشم آروم میگه.-خانم کوچولو، فرار نکن، آقا گرگه حریص تر میشه که زودتر یه لقمه چپت کنه بره خانوم.بیشتر از اینکه حرفاشو بفهمم نفس داغش که میخوره به گردنم حالم و بد میکنه.چند ثانیه میگذره که صدایی از آرتام بلند نمیشه ، رو میکنم سمتش که میبینم به جایی خیره شده، رد نگاهشو میگیرم میبینم داره به یقم که کاملا باز شده و سینه هام از توش پیداست نگاه میکنه.هیچ حرکتی واسه پوشوندن یقم انجام نمیدم، تنم میخاره خب چیکار کنم.چند لحظه ای میگذره که میبینم نه، به این آقا خوبی نیومده، پسره بی جنبه، یکی محکم میزنم به پهلوش تا به خودش میاد، چشای خمارشو از سینه هام میگیره و به سمت چشام بعدش به لبام سر میده.مسخ کاراش شدم و منم به لباش خیره شدم.احساس میکنم صورتامون داره به هم نزدیک میشه، نیروی جاذبهس دیگه، چه میشه کرد.؟چشامامو میبندم، داغی لباشو رو لبام حس میکنم، اولش به آرومی در حال بوسیدنه ولی کم کم عطش میگره و با ولع در حال خوردن لبام، دستامو دور گردنش میگیرم و موهاشو نوازش میکنم و باهاش همکاری میکنم، دستاش دور کمرم حلقه میشه و منو به سمت بالا میگیره تا مجبود نباشه برای بوسیدنم انقدر خودشو خم کنه، پاهامو دور کمرش حلقه میکنم و در حال بوسیدنیم که آرتام لباشو جدا میکنه و منو به سمت اتاق میبره.مانعش نمیشم ، چون خودمم واقعا احتیاج دارم، دیگه نمیتونم این دوری و تحمل کنم .رو تخت پرتم میکنه و روم خیمه میزنه، با چشمای خمارش بهم نگاه میکنه-رونیا! نمیتونم دیگه تحمل کنم، اجازه میدی عزیزم؟آروم پاکام و رو هم میزارم و دوباره داغی لباش و اینبار با خشونت بیشتر حس میکنم.دستشو به سمت چراغ خواب میبره و خاموشش میکنه و ما برای بار اول شبیه زن و شوهر واقعی عمل میکنیم. ***** "یک توپ دارم قلقلیهسرخ و سفید و گِلیهمیزنم زمین ، پایین میادیه راست تو زیر زمین میادمن این توپ نداشتمانقدر که جیغ کشیدمسیبیل بابام و کشیدمبابام واسم خریدش"اه... اینوقت روزم باید صدای این صاحب مرده در بیاد آیا؟ میخزم سمت میز توالت و گوشیم و خاموش میکنم، که در فجیعی و زیر دلم احساس میکنم، به حالت جنینی در میام و محکم شکمم و فشار میدم، دردش خیلی زیاده، تازه یاد دیشب میوفتم و صورتم از خجالت گر میگیره . راستی آرتام کــــــوش؟ سعی میکنم احساسات بد و پس بزنم و فکر کنم که آرتام کجا رفته؟ ولی همش این فکر تو سرم رژه میره. "اون استفادشو از تو کرده ، چه دلیلی داره به انتظارت بشینه که بیدار شی و با جملات عاشقونه تو رو مثه دیشب خام کنه؟ "از رو تخت بلند میشم، علاوه بر اوضاع جسمیم ، اوضاع روحیمیم تعریفی نداره، فکر میکنم مثه یه جنس دسته دومی شدم که وقتی استفاده شده، دیگه به درد نخوره، بدون اینکه برم دوش بگیرم، لباسامو میپوشم، میخوام فک کنم اینا همش زاده ی تفکرات منه و الان آرتام تو آشپزخونه داره واسم صبحونه میچینه. پس...پس بهتره خوب به نظر بیام، هنوز پامو از اتاق بیرون نذاشتم میرم دوباره تو اتاق و راهی حموم میشم، دوست دارم وقتی آرتام منو تو اولین روز زندگی واقعیمون میبینه خوب به نظر بیام. بعد از حموم میرم سمت میز دراور، با وسواس لباس انتخاب میکنم ، یک تاپ دو بنده ی صورتی، با دامن کوتاه قرمز. موهای نم دارمو که دش تا کمرم میرسه ، دور شونه هام رها میکنم و آرایش خیلی ملیحی میکنم. به سمت در اتاق میرم و خودم و واسه رویارویی ا آرتام آماده میکنم، نفس عمیقی میکشم و در و باز میکنم. به سمت آشپزخونه میرم، لحظه لحظه مرگ خودم و احساس میکنم، حالا دیگه بوضوح دوست ندارم افکار و پس بزنم، نفسم میگیره و سعی میکنم خودمو کنترل کنم. حرفای آرتام مدام تو گوشمه. "عروسک خوبی هستی، تو این مدت یکسال شبای زیادی و میتونم باهات حال کنم" "فکر کردی با وجود دوست دختر های زیادی که دارم، میلم میکشه بیام سمت تو؟" "من دختری و میخوام که خودشو وبال گردنم نکرده باشه ، کسی که برای بدست آوردنش مشقت بکشم. "نه...نه... حالا که همه هستیمو از م گرفته نمیذارم بره... با صدای بلند گریه میکنم. خدا یا آخه چرا حالا که فهمیدم عاشقش شدم باید ولم کنه؟ اصلا انصاف نیست! نه... اون نمیتونه منو به امان خدا ول کنه، من زنشم اسمم تو شناسنامشه... اون نمیتونه بره .. اون حق نداره دوست دختر داشته باشه! صدای هق هقم کل خونرو پر کرده ، همین جور که مشغول اشک ریختنم در خونه با شدت باز میشه، نگاهمو ترسون سمت در میگیرم، آرتام و میبینم که دستش پر از کیسه های خریده و با تعجب داره نگاهم میکنه، با دوباره دیدنش داغ دلم تازه میشه و با شدت گریه میکنم . پلاستیک هارو ول میکنه و با حالت دو میاد سمتم و منو میگره تو بغلش و فشار میده، با یه دستش کمرم و میگیره و با دست دیگش موهام و نوازش میکنم و با لحن آرومی میگه. -گریه نکن عزیزم، آروم باش، من اینجام، خواهش میکنم گریه نکن. انقدر نازم میکنه که دیگه یادم میره برای چی ازش دلخور بودم سرمو میذارم رو سینش و آروم چشامو رو هم میذارم. ***** با احساس دستی تو موهام چشامو باز میکنم، میبینم رو تخت دراز کشیدم و آرتامم منو تو بغلش داره ناز میکنه و با لبخند مهربونی میگه. -سلام عزیزم، خوب خوابیدی؟ سرمو تکون میدم.میگه-درد که نداری؟ حالت خوبه؟ دوباره سرمو تکون میدم. که دماغمو میگیره میکشه. -تو میتونی سر چند کیلوییتو تکون بدی، زبون چند مثقالیتو نمیتونی؟ دوباره با لبخند سرمو تکون میدم که بلند میخنده و از تخت بلند میشه، در حالی که داره میره سمت در رو میکنم بهم -بدو بیا آشپزخونه، یک جیگری واست درست کردم که خودت کـــف کنی، بدو تا ندادم آقا گرگه بخوره! میخندم و بالشت سمتش پرتاب میکنم که مصادف میشه با بستن در.   از رو تخت بلند میشم، بازم درد دارم، ولی خیلی کمتر. میرم جلو آینه و خودمو نگاه میکنم، صورتم از شدت گریه متورم شده و چشام وحشتناک پف کرده. موهای پرشونم و شونه میکنم و میرم سمت دسشویی، صورتم و برای چند ثانیه تو آب یـــــخ میزارم تا تورمش بخوابه. با حوله صورتمو خشک میکنم و راهی آشپزخونه میشم. از آرتام بابت سوال پیچ نکردنش واقعا ممنونم. با بوی جیگر و سفره پر از غذاهای رنگارنگ اشتهام تحریک میشه و به غذا ها حمله میکنم، ساعت تقریبا نزدیکای 3 و نیمه، خب طبیعتا صبحونه که هیچی ناهرم این موقع نمیخورن. آرتام با خنده میگه-تموم نمیشه ها، اینا همش مال تو ، خواستی منم سهمم و به تو میدم، آروم بخور، ولی اول جگرتو و بخور
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۱ صبح
بعد... بی اشتها جگر هارو میخورم و آرتام لقمه ای سمتم میگیره و میگه. -فرودگاه و باز کنین، هواپیما داره میاد.میخندم و دهنم و باز میکنم و لقمه ی جگر و میخورم. بعد از تموم شدن ناهار میخوام میز و جمع کنم که آرتام میگه برو استراحت کن، من جمع میکنم.سرمو تکون میدم، الان که دقت میکنم کلا امروز به زبون کر و لالی حرف زدم. میرم سمت تی وی و ماهواره رو روشن میکنم. مشغول دیدن برنامه ها میشم که مبل پایین میاد و متوجه میشم که آرتام کنارم نشسته، روم و برنمیگدونم، یکم بابت صبح از دستش عصبی و ناراحتم پس رو ندم بهش بهتره، بیخیال همین جوری نگاه میکنم، که آرتام با فاصله از من رو مبل سه نفره ای روشم میشنه و بعد دراز میکشه، سرشو رو پام میزاره. بهش نگاه میکنم که میبینم خیره زل زده بهم.-چیه؟ خوشگل ندیدی؟ از جاش میپره و مثه بچه ها دست میزنه و هورا میکشه. -خلم که شدی، اینکارا واسه چیه. خودشو بهم نزدیک میکنه و با لحن بچه گونه میگه. -آخه خاله ترسیدم زبونت موش خورده باشه، آخه از اول صبح حرف نزدی، یک لحظه نگران شدم که نکنه عواقب کار دیشم لال شدن شما باشه.-بیخود، حالا برو اونور دارم فیلم میبنممیره کنار و دوباره دراز میکشه و سرشو رو پام میذاره، بعد از گذشت چند دقیقه با لحن آروم که جدیت همراه با مهربونی توش موج میزنه میگه. -رونیا، نمیخوای بگی چرا صبح داشتی گریه میکردی؟ سرمو پایین میندازم، آخه من بهش چی بگم؟ بگم عاشقت شدم و ترسیدم ولم کرده باشی؟ بگم چون دوریت واسم سخته ترسیدم پَسَم بزنی؟ -نمیخوای جواب بدی؟ من منتظرما...با تته پته جواب میدم.-خب...راستش...راستش...ترسیدم. با جدیت از رو پام بلند میشه و کنارم میشینه، با دستش چونه مو بالا میره و مجبورم میکنه نگاش کنم. -ترسیدی؟ از چی ترسیدی؟ دوباره سرمو پایین میکنم. -ترسیدم ...ترسیدم که دلتو زده باشم و ولم کنی... برعکس انتظارم که میخواستم بلند بخنده و مسخرم کنه و بگه دیدی عاشقم شدی ، با جدیت و کمی مهربونی بهم نگاه میکنه. بغلم میکنه و دم گوشم میگه- مگه میتونم همچین فرشته ایو ول کنم ؟ کمرم و نوازش میکنه و میگه- شک نکن تا آخر عمر ور دل خودتم، عمرا اگهبذارم از کنارم جُم بخوری. لبخندی میزنم، لبخندی که از صدتا قهقهه بهتره، من عاشقم آرتامم و واقعا انتظار همچین کلماتی و داشنم. رو میکنم سمتش و آروم لبامو رو لباش میذارم و اونم اول با تعجب بعد با رضایت همراهیم میکنه.بعد از دو دقیقه لبام و بر مدارم و آروم میگم. -آرتام ، دوستت دارم. اینبار اون به سمت میاد و میگه -من خیلی بیشتر، عزیزم. دوباره لباشو میذازه میبوسه... ***** -رونیــــــــا -جانم؟ -بیا تلفن؛ روناک خانومه. -اومـــــــدم. میرم سمت تل و از آرتام میگیرم ، تِل و میده و لبامو میبوسه و میره. میخندم و جواب میدم. -ها؟ چه مرگته؟ چش نداری یه خانوم متاهل ببینی -گمشو بابا! از این گنده گوزیا واس ما نکن که حساب کارت با کرام الکاتبینه ها.... -بِخَف باو، بی ادب، این چه طرز حرف زدن خانوم با شخصیته؟ -اِ؟ حالا شدم خانوم با شخصیت؟ -خب حالا زر زر نکن ، بنال بببینم چیکار داری. -خدایی خیلی رو داری رونی، محمد مهدی که یادته؟ -کـــــی؟-بابا محمد مهدی، اون یارویی که تو چت باش بعنوان گلاره میچتیدی، بعد خودشو پارسا معرفی کرد...!! -آها..آها...اِوا آها... یادم اومد ، خب که چی حالا مثلا؟ -نوبری تو دیگه رونی، من موندم آرتام خان چجوری تورو تحمل میکنند؟ -به سادگی، خو دیوونه حرف اصلیتو بزن دیگه. -ابله، یادت نیست باش قرار گذاشتیم؟ -اِ راست میگیا! حالا اینو کجای دلم بذارم؟ میگی چیکار کنیم؟ -نمیدونم راستش، میگم هاله و بفرستیم یکم مسخره بازی در بیاریم...؟؟ -حالا چرا هاله؟ چرا الی نه؟ الی که بیشتر بلده . -اِ گفتی الی یادم اومد، امشب واسش خواستگار میاد. -کــــــــــــی؟؟ -داد نزن گوم رفت، پسر عموش دیگه، اسمش چی بود؟ ها... علیرضا...-اَ.. یعنی بالاخره به آرزوش رسید این آبجی ما.. -ها دیگه به جمع مرغ ها داره میپیونده .-چرا به من خبر نداد؟ -بابا تو که قربونت برم همش گوشیت خاموشه، چجوری خبر بده؟ -اینم حرفیه. -بیخیه این بحثا، محمد مهدی چیکارش کنم؟ دم به مین اس میده قرارمون چی شد... -نمیدونم، حالا بذار تو دانشگاه با بچه ها صحبت میکنیم یه کاری میکنیم.-اوکی، راستی، قرار چالوس که یادتون نرفته. -بابا آخر هفته که خیلی وقته تمومیده، الان یکشنبه س . -میدونم، ولی قرار افتاده واسه چهار شنبه این هفته، تا شنبه صبح اونجاییم. -اوووه، من دانشگاه دارما!-ابله! شنبه کلاس زیادی نداریم، بعدشم توسلی رفته مسافرت، فقط یه زنگ با قلی خانی داریم، که اونم بچه ها هماهنگ کردن کنسل کنن. -اوکی، کیا میان؟ -اکیپ ما و اکیپ آقاتون اینا، با داداشتو زن داداشت. -هــــو! رامش هنوز شوهر آریانا نشده، درضمن قبل از اینکه زن داداشم باشه، خواهر شوهرمه. اکیپ آرتام دیگه واسه چی؟ -خو کثافت، فراموش نکردی که من با رامبد دوستم. ها؟ به اون قضیه رو گفتم اونم گفت با دوستاش میاد، وقتی گفت میاد بگم چی؟ بگم عشقم ما میخوایم با خانوما بریم، اگه دوس داری بیای چادر سرت کن؟ -اِ چرا چرت و پرت میگی روناک، خیل خب، آرتامم خبر داره؟-نمیدونم شاید، حالا خبرشو بهم بدین، که کی حرکت کنیم. -شاید نیایم.-شما شاید که نه، حتما گه میخورید نیاید البته فقط تو ها، اون شوهر بیچارت چه گناهی کرده که گیر تو افتاده؟ بهم خبرشو بده. -اوکی، با آرتام صحبت کنم. -خیل خب کاری نداری؟ به آقاتون سلام برسون، از طرف منم یه ماچ آبدارش کن. -خفه میشی یا خفت کنم سلیطه؟ به آقای من چشم داری، نفس کــــــــــش!!!-خب حالا، اِفه غیرت نیا که بهت نمیاد، من دیگه باید برم ، بای. -اوکی، تو هم سلام برسون، بای. به سمت اتاق کار آرتام میرم، میبینم که در حال کاره... با خوشرویی میگم-کمک نمیخوای عزیزم؟لبخندی میزنه و سرشو بالا میاره -کمک که نه، ولی اگه زحمت بکشی و چای بیاری ممنون میشم. چشمی میگم و بعد از ریختن چای به سمت اتاق آرتام میرم. -تق تق، صابخونه هستی؟ بیام تو؟ -بیا تو وروجک... -سلام سلام، صدتا سلام، هزار و سیصد تا سلام . خوبه آقا حال شما؟ چطوره احوال شما؟ موی سفید روی سیاه ناخن های زشت ، واه و واه و واه. -حالت خوبه رونی؟ چرا شعر هارو قاطی میکنی؟ چای بده تا از دهند نیوفتاده. -نخیرم، تا انعام مارو ندی چای خبری نیست. میخنده-انعام چی میخوای شیطون؟ -یه بوس از لبت...!! (حیارو قورت دادم، میدونم! ) بلند میخنده و مثه زیا با ناز و عشوه جواب میده. -نخیر آقا ، ما آقامون اجازه نمیده از این کارای خاک تو سری کنیم.با صدای کلفت جواب میدم - خودم آقات و راضی میکنم ضعیفه. اصلا بیا زنم شو، رفیقم و همدمم شو...  -نه نمیشم ، نه نمیشم...-چرا نمیشی عزیزم؟ مهریه میدم سکه سکه، سفر میبرمت ایرون و فرنگستون ، بازم نمیخوای زنم شی؟ رفیقم و همدمم شی؟ -نه نمیشم ، نه نمیشم. -برو بابا ضعیفه مگه دست توه؟؟ چایی و میذارم رو میز و میرم سمت صندلی آرتام خودمو روش میندازم، اونمو روش و برمیگردونه. میگه-بوس نمیدوم، شوهر دارم، آقا بالا سر دارم حاجی، برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. میخندم و خودم و به طرف صورتش میکشونم و لبامو میذارم رو لباش، اونم همراهیم میکنه، بعد از دو دقیقه گاز محکمی از لبم میگیره که لبمو جدا میکنم ، مزه خون و تو دهنم حس میکنم، خاک تو سرت آرتام که بهت خوبی نیومده، کتابی و از رو میز بر میدارم و میزنم توسرش. میگم-ضعیفه این چه غلطی بود کردی؟ -آقا من شوهر دارم.-داری که داری، باید زن من بشی فهمیدی؟ میاد جواب بده که گوشیش زنگ میخوره، از روش بلند نمیشم، فقط دستمو دراز میکنم سمت میز و گوشیشو برمیدارم و به سمتش میگیرم، میخنده و منو تو بغلش فشار میده و جواب تِل و میده. -بفرمایید؟ -.... -سلام رامیار خوبی؟ -... -خوبه سلام میرسونه، کاری داشتی؟ -... میخنده و جواب میده- نه بابا این چه حرفیه؟ -... -اصلا آقا من غلط کردم، سایه شما همیشه رو سر ما هست حالا بگو ببینم چیکار داشتی؟ -... -اِ؟ کِی؟ -... -باشه یک لحظه صبر کن... رو میکنه سمت منو میگه – رونیا بچه ها قراره چهارشنبه برن چالوس ما هم بریم؟ میخندم-منم واسه همین اومدم اتاقت که بهت خبر بدم بچه ها دارن میرن چالوس. -اِ؟ پس چرا بهم نگفتی؟ به گوشی اشاره میکنم و جواب میده. -آره رامیار، ماهم میایم، کی حرکت میکنیم -... -خیل خب باشه، کاری نداری؟ -... -باشه قربونت توام سلام برسون، عزت زیاد... گوشیو قطم میکنه و میزاره رو میز... با لبخند بدجنسی میگه. -خب... که فقط میخواستی بگی میریم چالوس دیگه نه...؟ -آره مگه غیر از اینه؟ لبخند بدجنسی میزنه. -واسه همینه که انقدر مهربون شدی و داری منو خر میکنی، آره؟ -نه... نه... کی من؟ نه .. اینا همش شایعه س ... -که شایعه س آره؟ -اوهوم. با شیطنت لبخندی میزنه و میگه. -خیل خب ، حالا که شایعه س یرکار خانوم باید غرامت بپردازن. -غرامت؟ واسه چی؟ -واسه اینکه من رضایت دادم بریم چالوس شما هم باید در جواب یه چیزیو پرداخت کنی دیگه، نه؟؟ سری تکون میدم، میگم -حالا چی میخوای؟ میخنده و منو از رو خودش بلند میکنه و به سمت اتاق خوابمون میبره، شستم خبر دار میشه و دست و پا میزنم که ولم کنه. میخنده و میگه-یادت که نرفته حریص تر میشم؟ در ضمن من بدون دریافت مزد هیچ کاری انجام نمیدم، بدو بدهیتو پرداخت کن. منو رو تخت میندازه و بی توجه به دست و پا زدن های من کارشو انجام میده. ***** -خیل خب باشه، نزدیک دانشگاهم دارم میام. -بدو تن لَشتو جمع بیار دیگه، الان استاد میاد.-اوکی، بای.پامو رو گاز میزارم و میرم سمت دانشگاه، فقط 2 دقیقه مونده تا کلاس شروع شه، داوودیم که اصلا با تاخیر راه نمیده، اگر دیر برسم، مجبورم 2 ساعت تو یونی ول بچرخم.جلو تو پارکینگ قسمتی پارک میکنم و بدو میرم سمت ساختمان و در کلاس و میزنم و خدا خدا میکنم که هنوز نیومده باشه.باگفتن بفرمایید قلبم میاد تو دهنم، پس اومده، خودمو واسه هر اتفاقی آماده میکنم. میرم تو که دهنم میچسبه به کف زمین و چشام قد بشقاب گشاد میشه.آرتام که صورت جدی به خودش گرفته صداشو صاف میکنه و میگه.-بفرمایید خانم سالاری، امری داشتید؟-امم..چیزه، یعنی ببخشید چیز نیست ، اممم .. یعنی شما الان آقای داوودی هستین یا من قرصامو اشتباه خوردم؟همه بچه ها میزنن زیر خنده ، بین جمعیت اکیپ اَرازل (عراضل؟ اراضل؟ عرازل؟ ) و میبینم خیالم راحت میشه که لااقل کلاس و اشتب نیومدم، پس این آرتام اینجا چیکار میکه؟آرتام با اخم و جدیت میگه-خانم سالاری، بنده زند هستم همونطور که خودتون گمون کنم متوجه شده باشید، به جای آقای داوودی خدمت رسیدم، ایشون واسشون مشکلی پیش اومد، و من از الان تا آخر ترم در خدمت شما هستم، امروزم به اثتسناء چون روز اول تاخیرتون بود، گذشت میکنم، اما از جلسه ی آینده هیچ گونه تاخیری و چه با عذر چه بی عذر نمیپذرم. شمام بفرمایید بشینید، تا باقی درس و بدم که خیلی عقب موندید.من و میگی، از جذبه شوورم چنان سنگ کپ کرده بودم که مت بهش نگاه میکردم و هنوز نرفته بودم سر جام بشینم.اینبار با حرص و اخم عمیق بهم میگه-خانم سالاری لطف کنید بشینید، چیزی هست که شمارو انقدر متعجب کرده؟-نخیر استاد، عذر منو بپذرید (اوه اوه ، چه لفظ قلمیم حرفیدم، کمال همنشینی با آرتام در من اثر کرد...!!)آرتام-خب دوستان به ادامه درس میپردازیم.میرم طرف بچه ها و با اشاره میپرسم این اینجا چیکار میکنه که اونام ابراز بی اطلاعی میکنن، بیخیال میشینم وبه آرتام نگاه میکنم.بعد از نیم ساعت درس دادن، چند تا تمرین مینویسه که حل کنیم. سپهری یکی از پسرای خرخون کلاس میره پای تخته و مسئله رو حل میکنه، آرتامم تصحیحش میکنم، تو این بین نگام سمت دست چپش کشیده میشه. باورم نمیشه، آرتام که هیچوقت به قول خودش از این قید و بن ها بیزار بود الان حلقه دستشه و من دستم نکردم، یه لحظه از خودم بدم میاد.مشغول گوش دادن به ادامه ی درسم که روناک میزنه به پهلوم.-ها چیه؟ چه مرگته؟-هو، چه خبرته آرومتر بحرف ، میخوای آقاتون مارو از کلاس با تیپا بیرون بندازه؟-خب حالا، بگو چت شده رم کردی باز.-خَف بمیر ، میگم رونی، اسمارو ببین چجور زل زده به آرتام، من از اول کلاس حواسم بهش بود، غرق شده تو چشای یار، داره درسته قورتش میده، نیشش و نگا تا کجا باز شده...به سمت راست برمیگردم تا اسمارو ببینم، روناک راست میگفت بدجور داره به آرتام زل میزنه، یه لحظه خشم همه وجودمو گرفت که بزنم ناکارش کنم.-اَه دختره ایکبیری، مگه نمیبینه آرتام حلقه دستشه؟-اِ جدی؟ فک کنم امروز اولین روزیه که آرتام حلقه دستشه، شیطون باش چیکار کردی که خودشو پایبند کرده؟ ها؟-خفه شو، یعنی به نظرت اسما نمیدونه آرتام زن داره؟-چه بدونم؟میخوام حرف بزنم که آرتام میزنه رو میز و میگه-اون عقب چه خبره؟ کنفرانس مطبوعاتی گرفتید خانم سالاری؟ای خدا! این چرا منو میبینه؟-عذر میخوام استاد دیگه تکرار نمیشه.-امیدوارم.بعد از تموم شدن کلاس بچه ها وسایلشون و جمع میکنن که برن ، به اکیپمون اشاره میکنم همراهم بیان. میریم سمت اسما که در حال جمع کردن وسایلش و صحبت با دوستشه. جوری که ضایع نباشه میگم.-وااااای اسما، دیدی استاد زند؟ عجب تیکه ای بود، خدایی داشتن چنین استادیم نوبره ها.. فک کن...اسما اخم میکنه.-خب که چی؟ تیکه س باشه! فک میکنین با وجود دخترای خوشگل و نجیب تو کلاس اون به شما نگاه میکنه؟ ایـــش.الی-اِ! اسما؟ این چه طرز حرف زدنه؟ مگه ندیدی وقتی من رفتم مسئله رو حل کنم چه جور با مهربونی با من حرف میزد و نگام میکرد؟ شک ندارم که من نظرشو جلب کردم.اسما ترش میکنه و جبهه میگیره.-کی گفته؟ شما آدما ی عقده ای از هر حرف و نگاه استاد برا خودتون برداشت میکنین؟ شک نکنین ، من نظر استاد و جلب کردم، استاد از دخترای جلف خوشش نمیاد. در عجبم از پرروییه این دختر راس راس داره تو رویه ما میگه نظر شوهرمو جلب کرده، شیطونه میگه...  هاله-بچه ها بیخیه این بحثا مگه ندید استاد دستش حلقه بود؟منو روتاک و روکسان و الی خودمون و متعجب نشون میدیم و همراه با اسما میگیم–چــــــــــــی؟هاله-اِ؟ مگه ندید؟ حلقه دستش کرده، گمونم ازدواج کرده، پس با این حساب به هیچ کدومتون نظر نداره خانم ها... حالا هم بریم که کلی کار داریم.اسما با نرحتی آشکار گفت-جدی که نمیگید نه؟هاله-شک داری، خودت برو ببین.اسما قیافه ی مغموم به خودش گرفت و رفت به سمت در و خارج شد، بعد از رفتن اون. 5 نفری دستامونو بهم زدیم بلند گفتیم.-ایول. ***** بعد از خوردن نسکافه روی نیمکت میشینم و بغل دستی و هول میدیم تا خودمون راحتتر بشینیم، انقدر مثه بچه ها اینکارو میکنیم که آخر داد رکسان در میاد.-هووو. چتونه مگه بچه اید؟ دو دِقه نمیتونین مثه آدم بشینین؟یه دفعه همه آروم ساکت میشینن.من-بابا ایول مدیر مهد کودک و ...همه میزنیم زیر خنده.رکسان آروم میخنده و بعد میگه-خب ببینم واسه محمد مهدی چیکار کردین؟ کی میره؟روناک-ببین ما یه نقشه ای داریم.......***** روناک-آماده ای رونی؟ تا ده مین دیگه میادا!-اوکی بابا، بچه ها برین آماده شین.بعد از ده مین محمد مهدی یا همون پارسا با مشخصاتی که داده بود میاد. پسری چاق با ته ریش جالب و لباسی که تو شلوارش داده و شلوار نخی، با یک عینک که خیلی قیافش و مضحک کرده بود.میرم سمتش و با عشوه ای خاص میگم.-ببخشید، آقا پارسا شمایید؟نگاهی خریدارانه بهم میکنه و میگه.-جـــــــون، عجب تیکه ای تور کردم و خودم خبر ندارم، گلاره، تویی عزیزم؟یا خدا! این که چایی نخورده پسر خاله شد، اینو دیگه کجای دلم بذارم؟-آره عزیزم، چرا وسط خیابون واستادیم؟ بریم یه جا بشینیم.-باشه گلم بریم کافی شاپ (....) -باشه.با هم به سمت کافی شاپ مذکور میریم و بعد از سفارش قهوه با هم میحرفیم، آخه من به این مردک یالغوز چی بگم؟ چرا بچه ها سر نمیرسن؟ حوصلم سررفت.-خب گلاره عزیزم، رشتت چیه؟ دانشجویی؟-آره گلم مامایی میخونم .-چه خوب منم...یه مرد با صدای کلفت-ببخشید آقا، شما با این خانوم چه نسبتی دارید؟رومو بر میگردونم که علیرضا، نامزد الی و میبینم، ایول پس بالخره وارد عمل شدن اینا.من در حالی که سعی میکردم خودمو هول نشون بدم گفتم.-اِ...اِ ... داداش شما اینجا چیکار میکنید.علیرضا یه نگاه خم آلود به من و یه نگاه وحشتناکی به محمد مهدی میکنه که شک دارم خودشو قهوه ای نکرده باشه.محمد مهدی-سـ...سـ ... سلام...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۲ صبح
8 علیرضا یقش و میگیره و میگیره رو کف کافی شاپ پرت میکنه و شروع میکنه به زدن پسره، جالبه ما ضرب و شتم تو برناممون نبود. بعدا اینکه مردم اون دو تا رو از هم جدا میکنن علیرضا با خشم میاد سمتم، عجب شوهر بازیگری داره این الی. دستمو با خشم میگیره و منو میکشه به بیرون کافی شاپ. چشم که وا میکنم بچه ها رو با صورت ها ی رنگ پریده میبینم و کنارشون جای ماشین علیرضا یه مردی و میبینم که پشتش به منه و کلافه دستشو گذاشته رو کاپوت ماشین. علرضا هولم میده سمت ماشین کناری ماشین خودش،نگاه که میکنم ماشین آرتام و میبینم، رنگ منم به وضوح میپره. علیرضا-آرتام بدو ببریمشون. پسره بر میگرده و قیافه آرتام و میبینم که از شدت خشم و عصبانیت قرمز شده یه لحظه دست و پای خودم و گم میکنم ، قدیمی به جلو بر میداره که عقب میرم، بی توجه به من سوار ماشین میشه و منم سوا ماشین میشم پاشو میزاره رو گاز و حرکت میکنه. هیچی بهش نمیگم. گوشیش مدام زنگ میخوره، از رو صفحه ش میفهمم که علیرضا داره زنگ میزنه. گوشی و جواب میده. -چیه علی؟ -.... -نه اونجا نمیبرمش، باهاش خیلی کارا دارم. -... من رو اعصاب خودم مسلطم ، تو نمیخواد جوش بزنی. -... داد میزنه-به تو هیچ ربطی نداره چه بلایی سرش میارم. -... -به تو چه کجا میبرمش؟ -... -گفتم اونجا نمیارمش، میفهمی؟ -... -آره بی منطقم، میخوام حسابمو باهاش صاف کنم توام دیگه زنگ نمیزنی. گوشی و قطع و بعدشم خاموش میکنه، یه ترسی وجودم و میگیره، این از کجا فهمیده....!؟ لرزش دستمو به وضوح احساس میکنم، متوجه میشه و پوزخندی میزنه. -هه، دستات میلرزه کوچولو؟ باش تا بهت ثابت کنم دور زدن من یعنی چی... سکوت میکنم و با وحشت بهش نگاه میکنم، به سمت همون خونه خرابه نگه میداره، حسابی از شهر دور شدیم، بعد از اینکه ماشین و تو باغش پارک میکنه میگه پیاده شو. توجهی نمیکنم که در سمت منو باز میکنه و دستمو میگیره و هول میده از ماشین پایین، میوفتم زمین ولی توجهی نمیکنه و منو همچنان رو زمین میکشه و میبره سمت خونه. -آی، دستم، ولم کن وحشی، چیکارم داری؟ با خشم منو پرت میکننه تو خونه که سرم میره به تیزی و زخمی میشه، میره سمت در خونه و قفلش میکنه، از شدت ترس و اضطراب دندونام بهم میخوره، و همونجوری با ترس بهش زل زدم. سوییچ و کلید و میندازه تو جیب کت اسپرتش و پرت میکنه رو کاناپه ، ماید سمتم، همونجور که رو زمین افتادم خودم میکشم عقب، قیافش بی شباهت به گاوهای خشمگین نیست. انقدر میرم عقب که میخورم به دیوار، با خشم یقم و میگیره و منو بالا میکشه. اولش با آرومی میگه. -اونجا با اون پسره داشتی چه غلطی میکردی؟ سکوت میکنم که محکم با سیلی میزنه تو سرم و لبم پاره میشه، دوباره یقم و میگیره و سرم و بالا میده. با داد میپرسه-گفتم چه غلطی میکردی؟ از ترس زبونم بند اومده، قادر به حرف زدن نیستم. منو پرت میکنه رو زمین و دستش میره سمت کمربندش. اشکام بی مهابا در حال ریختن، کمربندشو بر میداره و میاد سمتم باهاش ضربه میزنه که جا خالی میدم و بهم نمیخوره، از دستش و میدوم و جیغ میکشم. به سمتم هجوم میاره و از پشت پیرهنم و میگیره و ضربه ای به پهلوم میزنه. جیغ بلندی میکشم ، دستاش شل میشه، از دستش در میرم به سمت در ولی هرچی دستگیره رو فشار میدم باز نمیشم، یادم میاد که در و قفل کرده. دوباره با کمربند ضربه ای به رونم میزنه . از شدت درد به خودم میپیچم، مثه دیوونه ای شده که هیچی نمیفهمه. بازم با این حال تسلیم نمیشم و مدوم سمت اتاقی و تا میام در و ببندم و قفلش کنم که پاشو میزاره لای در هرچی تلاش میکنم نمیشه که آخر هول میده در و منم پرت میشم رو زمین. خنده هیستریکی میکنه و با کمربند میوفته به جونم، انقدر میزنه که تقریبا بی هوش میشم. با حرص میگه-خیلی نی نی به لالات گذاشتم، از حالا به بعد اون روی منو میبینی. دستش میره سمت لباسش و دکمه هاشو میکنه تقریبا، میاد سمتم، دیگه جونی ندارم که از خودم دفاع کنم. وحشیانه به سمت لباسام هجوم بر میداره و پارشون میکنه و منو رو تخت میندازه، از شدت درد آخ بلندی میگم که یکی میکوبونه تو دهنم. -آخ و اوخ واسه من نمیکنی، میخوام ببینم اونقدری ارزش داری که بهم حال بدی؟ پس خفه شو و همکاری کن وگرنه این دفعه کمربنده به صورتتم رحم نمیکنه، شیر فهم شدی؟ سری تکون میدم و از ترس میلرزم، تا حالا آرتام و اینجوری ندیده بودم. با وحشی گری تمام اون شب به من تجاوز کرد و هروقت جیغی از درد میزدم وصادف میشد با فرود اومدن مشتی تو دهنم. اونشب اونقدر با وحشی گری تمام منو نابود کرد که از شدت درد بیهوش شدم. ***** با حالت کرختی و سستی از جام بلند میشم، تنم انقدر درد میکنه که انگار وزنه صد کیلویی گذاشتن رومو دارن فشار میدن. سر که میچرخونم میبینم، هنوزم تو اون خونم ولی آرتام نیست. میرم سمت آینه و خودمو نگاه میکنم. با وحشت از قیافه ی خودم جیغ خفیفی میزنم، میشینم روتخت گریه میکنم. تمام صورتم کبود شده، لبام وحشتناک باد کرده و پیشونم خونش خشک شده، زیر چشام و گونه هام بنفش ِ بنفش شده. بعد از گریه کردن، به سمت حموم میرم و دوش میگیرم، وقتی تمام بدنم و تو آینه حموم نگاه میکنم، دنیا دور سرم میچرخه، رون هام، بازو هام، شکمم و حتی سینه هام، همه کبود کبودن. از ضعیف بودن خودم حالم بهم میخوره، از اینکه انقدر بی دفاع بودم تا آرتام هر بلایی که دلش خواست سرم بیاره. از اینکه انقدر احمق بودم و از خودم دفاع نکردم، از اینکه بهش نفهموندم من بهش خیانت نکردم، از اینکه گذاشتم هر فکری دلش میخواد راجع بهم بکنه و منم مثه چی ساکت بهش نگاه کنم. حالم از خودم ، ضعفم ، زن بودنم و سکوتم بهم میخوره. آرتام دیروز با ظالمی تمام غرورم و خورد کرد و از من بعنوان عروسک استفاده کرد. حالم از آرتام و هرچی مرده بهم میخوره، از اینکه به خودشون اجاز میدن هر فکری که دوست داشتن راجع بهت بکنن و خودشون ببرن و بدوزن و محکومت کنن و محاکمت کنن و در آخرم خودشون مجازات و معلوم کنن. حالم از این زندگی بهم میخوره. ***** بعد از دوش گرفتن، میرم سمت کمدی که تو همون اتاقه بود، درشو باز میکنم و میبینم که لباسام توش هست، کار آرتامه، پس با این حساب ، حالا حالاها اینجا موندگارم. لباسی و میپوشم و میرم سمت آشپز خونه و جعبه کمک های اولیه رو برمیدارم و بعد از پانسمان کردن زخمام میرم تا دنبال تلفن خونه و گوشیم بگردم. هرچی میگردم پیداشون نمیکنم، پس با این تفاسیر درم و قفله و من اینجا زندانیم. برای اینکه بفهمم درست فکر کردم یا نه، میرم سکت در و دستگیره و فشار میدم، که همزمان در باز میشه و آرتام و پت در میبینم. وقتی منو میبینه که شال و کلاه کردم پوزخندی میزنه و در و هول میده و مجددا در و قفل میکنه، در حالی که چند تا پلاستیک مواد غذایی تو دستش بوده، میره سمت آشپزخونه. اونارو اونجا میزاره و میاد سمتم. من رو زمین نشستم و به سقف خیره شدم. با پوزخند صدا داری بالا سرم وایمیسته. -جایی قصد داشتین برین؟ تشرف داشتین حالا، یعنی بهتون خوش نگذشته؟ سکوت میکنم. -کجا میخواستی بری حالا؟ پیش اون مرتیکه دیروزی ؟ آره؟ چند وقته باهاشی؟ هوم؟ از جام بلند میشم و به سمت اتاق راه میوفتم. مانتومو از پشت میگیره و منو میچرخونه. با حرص میگه. -وقتی باهات حرف میزنم مثه آدم جوابمو بده، نه این مثه گاو سرتو بنداز و برو. خیلی سرد و بی جواب بهش نگاه میکنم و بازم سکوت. -نه مثه اینکه تنبیه های دیروز کار ساز نبوده، هنوز نفهمیدی باید با شوهرت چجوری رفتار کنی. شوهرت و با غیظ میگه.بازم سردی و سکوت. با پشت دست میزنه تو صورتم ، دردی تمام وجودم و میگیره، نه از ضربه ی سکوت، از شکستن غرورم ولی بازم از رو نمیرم، نه آخی میگم نه حرفی میزنم، بازم سکوت. بهش با سردی نگاه میکنم.دوباره دستشو بالا میبره تا بزنه ولی وسط راه منصرف میشه.کلافه میره سمت و مبل و میشینه. -فکر بیرون رفتن از خونه رو از سرت بیرون میکنی، حالا حالا ها مهمون منی. دلیلی نداره وقتی خودم از زنم خیری نبردم دیگران استفادشو ببرن و به ریش من بخندن. بازم سکوت کاری جز سکوت بلد نیستم، سکوتی که پر از هزاران حرف های ناگفته است، سکوت سردی که از هزارن فحش و کتک بدتره، سکوتی به وسعت بلایی که به سرم اومده. به سمت اتاق میرم. دگه نه اشکی دارم واسه ریختن، نه بغضی واسه ترکیدن.قلبم سنگینه، شاید از نفرت، شاید از خشم. لباسامو عوض میکنم و میرم تو تراس خونه میشینم و به درختا زل میزنم، بازم جای شکر داره که لااقل به خونه ای منو تبعید کرده که میتونم با درختاش حرف بزنم. ***** دو روزی هست که اینجاییم، تو ایم مدت خودمو تو اتاق حبس کردم، سرویس بهداشتی تو اتاق بود، پس نیازی نبود به خاطرش از اتاق بیرون برم. به خودم میام، میبینم چند ساعتی میشه که زل زدم به درختا و دارم فکر میکنم، درسته که کار من اشتباه بوده، ولی آرتامم نباید زود قضاوت میکرد. اون علاوه براین که حق قضاوت نداشت حق تنبیهم نداشت، حالم داره ازش بهم میخوره، ولی اینو میدونم که اگه باهاش راه نیام، اونم لج میکنه، اگه بخوام به این روند ادامه بدم، فک کنم تا موقع نوه نتیجه هام باید تو این خونه زندونی باشم. دیگه خسته شدم از زنانگی، از ضعف زنا، بی دست و پایی زنا، من باید بهش بفهمونم که اشتباه میکرد. اون نباید درباره من که شریک زندگیشم اینجوری فک کنه، درسته اولش با این قصد ازدواج نکردیم، ولی الان که جفتمون هم به دوست داشتن اعتراف کدیم، پس دلیلی واسه دوری و اعصاب خوردی نمیبینم. من باید از قدرت زنانگیم برای از پا انداختن آرتام بکنم. میرم سمت کمد لباسام، این دفعه میخوام بجنگم و حقم و بگیرم. یه تاپ صورتی چرک که بندش دور گردنه، میپوشم، با یک دامن کوتاه سرخابی. یکم آرایش میکنم و میرم سمت آشپزخونه، بعد اون روز حتی دانشگاهم نرفتم.پووووووووف ساعت 12 آرتام ساعت 2 میاد، باید واسه درست کردن غذا عجله کنم. میرم سمت قابلمه و توشو پر آب میکنم و برنج و ومیذارم تو آب و بعد تو قابلمه، باقالا هارو از تو فریزر در میارم، با اینکه خونه خودمون نیست ولی همه چی توش داره، یه بسته گوشت چرخ کردم در میارم و یکم شوید خشک شده میذارم کنار. گوشتارو تف میدم و باقالا هارو توش میریزم، بعد از پختنشون ادویه و پیاز داغ و اینجور چیزام میریزم. برنج و صاف میکنم و بین هر لایش باقالا میریزم، و بعد میزارم رو گاز دم بکشه. سالاد شیرازی و دوغ درست میکنم و میرم ببینم تو کابینت ها چی داریم. شیشه سیر ترش و زیتون پرورده و از تو یخچال میکشم بیرون و میریزم تو کاسه، پارچ دوغ و تو یخچال میزارم و سفره رو میچینم، در حین چیدنم صدای در میاد . واکنشی نشون نمیدم ، سعی میکنم طبیعی رفتار کنم. صدای قدم هاشو میشنوم که داره نزدیک میشه. تو چهارچوب قسمت ورودی آشپزخونه واستاده و داره با تعجب بهم نگاه میکنه. سرمو بالا میگیرم. با یک لبخند رو لبم سلام میکنم. اون که هنوز تو بهته سر تکون میده. -ناهار که نخوردی؟ بازم جواب نمیده و دوباره به علامت نفی سرشو تکون میده، اعصابم خورد میشه. -زبونتو موش خورده؟ میاد سمتم و پوزخند میزنه و دستاشو دور کمرم حلقه میکنه. -فک میکنی انقدر احمقم که با این کارات خر شم؟ نخیر خانوم، همونطور که گفتم وارد جهنم شدی، بهتره دوره درستم خط بکشی، چون دیگه حق خروج از خونه رو هم نداری، اینجا میشی عروسک منو هرکار گفتم انجام میدی. کار خوبی کردی امروز، فهمیدم نباید بلا استفاده ولت کنم، من هنوز خیلی کارا باهات دارم، مگه نه؟ بغض تو گلوم و گرفته ولی سعی میکنم مهارش کنم، من آرتام و دوست دارم و هر بلایی داره سرم میاد بخاطر بچه بازیمه، پس حقمه، من کم نمیارم، بهش ثابت میکنم اشتباه کرده و من جز اون کسی و دوست ندارم، برای اولین بار میخوام به خودم سختی بدم تا بتونم قدر آرتام و بیشتر بدونم، واسه چند ترمم مرخصی میگیرم، اینجوری بهتره. سرمو میگیرم سمتش و محکم میگم. -هر جور خودت مایلی، من حرفی ندارم، الان هم برم لباساتو عوض کن تا غذارو بکشم. بلند میخنده و لپم و میکشه. -خانوم کوچولو، کاری میکنم که به زانوم بیوفتی، بازی تازه شروع شده، الانم حوصله لباس عوض کردن ندارم. میشینه پشت میز ، عصبی میشم و با خشم و کمی لطافت میگم. -نه یادم نرفته، من عروسک توام، عَـ ... رو ... سَـ ... ک. بدون اجازه توام نمیتونم آب بخورم اینم میدونم. به صورتم نگاه میکنه و با شیطنت میگه. -آخـی، یعنی چون نذاشتم اون تیکه ها رو ببینی آتیشی شدی؟ جوابی نمیدم، بذار اینجوی با خودش فکر کنه ادامه میده-خب اگه انقدر ناراحتت کرده خودم زندشو واست اجرا میکنم، نظرت چیه؟ حرفاشو تو ذهنم حلاجی میکنم، از جام سریع بلند میشم که اینبار اجازه میده برم، در حالی که میرم سمت اتاق. میگه -لباس خواب قرمز مشکیتو بپوش ، اون عطر س.ک.س.ی تو هم بزن. خودتو خوشگل کن، فقط 5 مین فرصت داری. میرم سمت اتاق، حالا اینو کجای دلم بذارم؟ مطمئنم اگه باهاش راه نیام، بد جور میزنه تو برجکم، تازه اگه من لباسم و عوض نکنم فک میکنی اون بیخیال میشه؟ عمرا. هــــــی، دوستان وجدان، شما خوبین؟ وجدان یک و دو باهم-نخیر. -پس چرا چند وقته ازتون خبری نیست؟ به نظرتون من چیکار کنم. جفتشون باهم – به حرف آرتام گوش کن. -چی؟؟ ببینم شما دو تا مگه همیشه با هم مخالف نبودید؟ چی شده الان حرفتنو یکیه؟ جفتشون-چون به نفعته ، بدو تا شوهرت نیومده خودتو خوشگل کن که بشه بهت نگاه کرد. مرسی واقعا، بعد از اینکه لباس خواب و پوشیدم میرم سمت میز آرایش که در باز میشه. آرتام یه نگاه خریدارانه بهم میکنه و بی توجه میره رو تخت دراز میکشه و زل میزنه به من. -کارت تموم نشد؟ -نه بذار خط چشم بکشم. خط چشمم و پررنگ مکنم تا چشای عسلیم حسابی تو چشم باشه، یکمم رژ قرمز میزنم، همین قدر کافیه، از اون عطری هم که آرتام گفت میزنم و میرم سمتش. رکابیشو با یک حرکت در میاره. پتوش و کنار میزنه و به جای کنار دستش اشاره میکنه ، میرم سمتش و همون جایی که گفته بود دراز میکشم. دستاشو به همه جا میماله و هیچ اعتراضی نمیکنم، مسخ کاراش شدم و سعی میکنم به عشقم فکر کنم. میوفته رو مو لبامو میبوسه، بعدش گردن و بعدم دستش میره سمت زیپ لباس و بازش میکنه. ***** با صدای زنگ گوشی آرتام از خواب بیدار میشم. خودمو تو بغلش میبینم در حالی که پاهامو بین پاهاشو قفل کرده و دستاش دور کمرم حلقه س . دوباره صدای گوشی بلند میشه، نمیخوام از خواب بیدار شه، خیز برمیدارم سمت گوشیش و جواب میدم. -بله؟ صدای زنی و با عشوه پشت خط میشنوم-ببخشید اشتباه گرفتم. با بیخیالی قطع میکنم که دوباره زنگ میخوره. -بله خانم؟ امرتون؟ -عذر میخوام گوشیه آرتامه؟ اوه اوه، آرتام؟ چه پسرخاله ایم شده؟ اصلا چه دلیلی داره که اونو به اسم صدا کنه؟ -بله، اما شما؟ -ببخشید اما من باید بپرسم شما؟ حرصی میشم از این همه پررویی. -اونوقت به چه مناسبت؟ -به این مناسبت که آرتام عشقمه، نامزدمه، و شما؟ 9 عصبی میشم و منم به تقلید از اون صدامو با عشوه میکنم. -لازم نمیدونم به تو جواب بدم. اونم مثه من میگه-اونوقت به چه مناسبت؟ عین خودش جواب میدم. -به این مناسبت که آرتام عشقمه ، شوهرمه. -هه، توخواب ببینی اون شوهر تو بشه، اون منو دوست داره. ته دلم یه چیزی فرو ریخت ولی خودم و نمیبازم. -فعلا که دارم تو بیداری میبینم، میتونی بری شناسنامش و چک کنی، بار آخرت باشه که بهش زنگ میزنی وگرنه برای اغفال شوهرم از دستت شکایت میکنم. نمیذارم حرفی بزنه و گوشی و قطع میکنم . بغضی تو گلومه، از آرتام متنفرم. دستاشو از دور کمرم وا میکنم که محکمتر حلقه میشه. تا میام تکون بخورم که صدای خش دارشو میشنوم. -عروسک، کجا با این عجله؟ کارت دارم هنوزم. دوباره با ولع شروع میکنه به بوسیدنم، اینبار اصلا حس خوبی بهم دست نمیده، حس میکنم وسیله ایم واسه برطرف کردن نیاز هاش، حالا چه من باشم چه کسه دیگه. متوجه حالم میشه و ازم جا میشه، با تعجب میپرسه. -رونی حالت خوبه؟ سری تکون میدم و ملحفه رو دورم میپیچم و میرم سمت حموم. اونم میاد سمتم و در حموم و باز میکنه. با بی حوصلگی میگم-من میخوام برم. -جا واسه توام هست بیا. -خوشم نمیاد، بیا برو بذار من کارم تموم شد توام بیا. -نوچ، من الان میخوام برم حموم. سری تکون میدم و میرم رو تخت میشینم، نگاه متعجب آرتام و رو خودم میبینم. -اتفاقی افتاده؟ به علامت منفی سر تکون میدم. -خیل خب باشه، اگه نیوفتاده بیا با هم بریم حموم. با عصبانیت بهش زل میزنم. -میشه انقدر اعصاب منو بهم نریزی؟ برو حموم که میخوام بعدت برم. اگرم هوس کردی دو نفری بری حموم، میتونی به دوست دخترات زنگ بزنی بیان تا تنها نباشی. با خشم زل میزنه بهم-چه مرگته اول صبحی داری پاچه میگیری؟ -دست از سرم بردار. حوصلتو ندارم. با خشم کمی ناراحتی بهم میگه -کی حوصلم و داشتی... میره سمت حموم و بعد اون من میرم، از حموم که میام بیرون خونه رو چک میکنم که میبینم رفته، بیخیال میرم رو کاناپه میشینم و تی وی نگاه میکنم. ***** بعد از تموم شدن فیلم کش و قوسی به کمرم میدم و از جا میپرم، شکمم بدجور قار و قور میکنه. به ساعت نگاه میکنم، 4 شده ولی هنوز آرتام بر نگشته. روزای یکشنبه تا 12 شرکته بعد از 3 تا 6 دانشگاهه، احتمالا الان دانشگاهه شاید کارای شرکت طول کشیده. میرم سمت آشپزخونه و مواد کتلت و آماده میکنم و سرخشون میکنم،با خیار شور و گوجه تزئین میکنم. صدای تلفنی میاد. جالبه، یعنی الان تو خونه تلفنه؟ یعنی آرتام یادش رفته برش داره؟ میرم سمت تلفن خونه و گوشی و برمیدارم. -بله؟ -رونیا، امشب ساعت 10 میری تو اتاق کناری و بیرونم نمیای فهمیدی یا نه؟ صدای آرتام بود که با خشم صحبت میکرد. -چرا مگه چی شده؟ -حرفی که بهت گفتم و انجام میدی، در ضمن اینم بدون باید راجع به هلیا تکلیفم و با تو یکسره کنم. -منظورت چیه؟ داد میزنه-چرا بی اجازه من گوشیم و برداشتی و بهش گفتی زنمی؟ ها؟ به چه حقی؟ -اممم...خب...نباید میگفتم؟ -خفه شو، دیگه حق نداری تو مسائل شخصی من دخالت کنی، شیر فهم شد؟ امشبم از اتاقت بیرون نمیای، میخوام بیارمش خونه تا ببینه زنی وجود نداره. ته دلم یه چیی فرو ریخت. شکستن قلبم و احساس کردم ، با بغض پرسیدم. -یعنی..یعنی شب قراره... حرفمو نمیتونم ادامه بدم. -آره، شب اینجا میمونه، از حالا به بعد باید عادت کنی. در ضمن خونه تلفنش یه طرفه س پس فکر زنگ زدن و از سرت بیرون کن. جوابی نمیدم که با بوق ممتد میفهمم قطع کرده. سرم گیج میره. میرم سمت مبل ویک دل سیر اشک میریزم. دیگه حتی اشتهای خوردنم ندارم . میرم سمت اتاق که یادم میاد نباید اونجا برم، تخت و تمیز میکنم و برای ورود دوست دختر شوهرم آماده ش میکنم. به اتاق کناری که یک تخت یک نفره داره میرم، وسایلمو از اون اتاق به اینجا منتقل میکنم، دیگه حتی نمیخوام پام به اون اتاق باز شه، خونه رو مرتب میکنم و تو یک ظرف همه ی کتلتارو میریزم و میبرم سمت اتاقم، شاید قرار باشه تا فردا ظهر من اونجا بمونم، پس دلیلی نداره بهونه ی بیرون رفتنم و خورد شدنم ، گرسنگیم باشه. در اتاقمو قفل میکنم و روش کلید میزارم تا نتونه در و باز کنه، هوا تاریک شده، انقدر سرم درد میکنه که تا سرم و میزارم رو بالشت، خوابم میبره.

  ***** با صدای گوشیم از خواب میپرم، یه نگاه به ساعت میکنم، ساعت یکه. احتمالا رفتن. میرم سمت سرویس تو اتاقم، آبی به دست و صورتم میزنم، دلیلی نداره که مرده ی متحرک باشم، آرتامم هر غلطی دلش بخواد، بکنه، به جهنم.میخوام برم تو پذیرایی و تی وی و روشن کنم که از تصمیمم برمیگردم، اگه به احتمال یک درصد دختره نرفته باشه و منو ببینه، آرتام قشقرق راه میندازه، حوصله عربده هاشو ندارم.از بین وسایلم لپ تاپم و بیرون میکشم، دعا دعا میکنم هسایه بغلیا وای فای داشته باشن. اینجور که معلومه آرتام نمیدونه من لپ تاپمم هست وگرنه چه با اینترنت چه بی اینترنت ازم میگیرش.روشنش میکنم و وارد اینترنت میشم، خدایا مرسی ، اینتر کار میکنه.میرم تو یاهو و آن میشم. رامش و روناک و آریانا آنن.رامش پی ام میده.-هی دختر کدوم گوری تو ، شوهر کردی رفتی حاجی حاجی مکه؟-برو بابا، اگه قرار باشه واسه یه نفر خوب شده باشه، اون یه نفر تویی.چراغ پی ام روناک روشن میشه، روش کلیک میکنم.-رونیا، خوبی؟ خودتی؟ دختر حالت چطوره؟-دو نقطه خط.-یعنی چی رونی؟ میدونی بعد اون روز ما چه حالی داشتیم؟ بگو چی شد؟ بخدا بد جور نگرانتیم، آرتام خیلی عصبی بود.چراغ پی ام رامش روشن میشه.-هووووی، عاشقی بد دردیه ها، چرا ج نمیدی؟-رامش من باید برم، کار دارم، از طرف من همرو ببوس، مخصوصا آریانا (چشمک) بای-اون که حتما، باشه عزیزم، مراقب خودت باش، به آرتامم سلام برسون ، بای (قلب)Invisible و میزنم. که روناک پی ام بارونم میکنه.-کدوم گوری رفتی؟-رونی احمق ج بده.-دیوونه، داریم از نگرانی میمیریم.-هستی؟-نیستی؟جواب میدم.-دو مین صبر کنی اتفاقی نمیوفته ها...-اِ ! پس هستی. الان کجایین؟-نمیتونم بگم.-یعنی چی؟بغض گلوم و میگیره، میتونم به صمیمی ترین دوستم اعتماد کنم.همه ی داستان و بی کم و کاست تعریف میکنم.-رونی، جدی میگی؟-شوخی ندارم.-بمیرم برات عزیزم, چه زجری میکشی، همش تقصیر منه، اگه اصرار نمیکردم اون پسره رو اسکل کنیم ، این اتفاقا واسه تو نمیوفتاد.-روناک بس کن، حوصله شر و ور های تورو ندارم، در ضمن من با اینترنت همسایه ها الان آنم، آرتام نمیدونه اینجا نت و لپ دارم، وگرنه اینو هم میگیره، گوشیم و جمع کرده، تلفن خونه هم یه طرفه س. من باید برم تا این بیدار نشده و نیومده.-باشه عزیزم، برو، نمیخوام واست دردسر درست کنم، هر روز این موقع ها بیا، میتونم اینجوری از حالت با خبر شم، اوکی؟-باشه سعی خودم و میکنم، کاری نداری گلم؟-نه، برو مراقب خودت باش.-بای.-بای.لپ و تاپ و خاموش میکنم و زیر تخت جاسازیش میکنم، نمیخوام تنها وسیله ارتباطیمم ازم دور کنه، خدا رو شکر اون روز برا دانشگاه آوردمش، وگرنه معلوم نبود الان باید چیکار میکردم، ته دلم یه کورسوی امید روشن شد، فوقش اگه آرتام خیلی اذیتم میکرد، میرم به رامش و روناک میگم منو از این خونه نجات بدن. با خوشحالی مضاعف و فکر اینکه دیگه اینجا زندانی نیستم و هر وقت بخوام ، میرم رفتم سمت در و با احتیاط در و باز کردم. از تو آشپزخونه صدای زنونه با عشوه ای میومد.  قلبم تیر کشید و به سختی تونستم نفس بکشم .زنه-آرتـــام، عزیزم، خامه شکلاتی نداری بیارم؟آرتام- نه عزیزم تازه تموم کردم، تو برو بشین من صبحونه رو درست میکنم، خسته ای، برو استراحت کن.-مرس عزیزم، تو تاپی (صدای بوس میاد)-تو هم همینطور عشقم.به خودم میام که میبینم اشکهام روون شده. حالم دگرگونه. بعد از 1 ساعت بالاخره گورشون و گم میکنن و میرن.کلید میندازم و از اتاق میام بیرون، هنوز وسایل صبحونه شون رو میزه، به جهنم، من که کلفت آقا نیستم. میرم واسه خودم نیمرو درست میکنم و با کره میخورم، یه لیوان شیرم میریزم، وسایلی که خودم آوردم و جمع میکنم و میرم لم میدم رو کاناپه و تی وی و روشن میکنم.بعد از چند ساعت صدای در میاد. بی تفاوت تی وی نگاه میکنم.میاد کنارم میشینه، تقریبا میچسبه.بازم بی تفاوتی و سکوت، از جامم نیم میلیمترم تکون نمیخورم، نمیخوام فکر کنه مهمه.خودم و مشغول نشون میدم که میپرسه.-ناهار چی داریم؟لحن سردش دلم و به لرزه در میاره ولی بازم روند بی تفاوتی و طی میکنم مثه خودش سرد جواب میدم.-ناهار پختن وظیفه ی من نیست.-پس وظیفه تو چیه؟بر میگردم و زل میزنم تو چشاش. با نفرت جواب میدم.-تحمل کردن تو.با صدای سیلی به خودم میام، ولی نه الان نه هیچ وقت دیگه وقت گریه کردن نیست، بیخیال از جام بلند میشم و تی وی و خاموش میکنم و راه میوفتم سمت اتاق.داد میزنه-اینجا خونه خاله نیست، باید کار کنی، شیر فهم شدی؟منم با داد جواب میدم-نیست که نیست، به جهنم، مشکل داری به عزیز هات بگو واست ناهار درست کنن (عزیز هات و با غیظ میگم)میخنده-اِ، پس بگو، خانوم حسودیش شده...منم مثه اون میخندم- برات متاسفم با این طرز تفکرت، میتونی اینجوری خوشحال باشی.دیگه اجازه ی حرفی و بهش نمیدم و در و محکم میبندم. قفل میکنم و میرم از اینترنت کتاب دانلود میکنم."ورونیکا تصمیم میگیرد که بمیرد"شروع میکنم به خوندن. تقریبا کتاب و نصف کردم که با صدای در به خودم میام.داد میزنم-چیه؟-ببین رونی، دارم این دفعه اخطار میدم، اگه دفعه دیگه اینجوری صحبت کنی بام، خودم بهت نشون میدم که چجوری باید حرف بزنی ، شیر فهم شدی؟-خیل خب حالا چیه؟-اون تو داری چه غلطی میکنی؟ در و باز کن ببینم.در حینی که دارم لپ تاپم و جمع میکنم جواب میدم.-اینش دیگه به تو مربوط نیست، کارت و بگو برو.-بهت میگم در و باز کن، من نبودم ادبت کنم گستاخ شدی، در و باز کن تا اون روی سگم و ندیدی.لپ تاپ و میزارم زیر تخت و جاسازیش میکنم و دوباره داد میزنم.-اون رویی که ندیدم، روی آدمته، همیشه سگ بودی والا.فریاد میزنه-بهت میگم در و باز کن. برای اینکه در و نشکونه و منم بی در نشم تسلیم میشم و در و باز میکنم، میاد تو و موهام و دور دستش میپوچونه، با اینکه خیلی دردم اومده ولی آخم نمیگم که حرصی تر میشه. اینقدر موهام و مکشه که دیگه تحملم تموم میشه و آخ میگم، انگار منتظر آخ گفتن من ود چون بلافاصله ول کرد. -اگه همیشه کنارم باشی و ازت زهر چشم بگیرم، اینجوری گستاخی نمیکنی. بی تفاوت بهش نگاه میکنم. از رو میره بالاخره چون به سمت در میره و میگه. -شام درست کن. تا میام حرفی بزنم که میگه-واسه من نه ، واسه خودت، من شام جایی میرم. میخواد بره بیرون که بهش میگم. -بهتره به دوست دخترات بگی که خواهرت باهات زندگی میکنه. متعجب برمیگرده و میگه. -خواهرم؟ -اوهوم، چون من دیگه حوصله ندارم همش تو اتاقم بمونم و منتظر این باشم که بالاخره گورشون و گم کنن. پوزخند میزنه -خیلی خب ، باشه. از در خارج میشه و داد میزنه، من رفتم. میرم تو آشپزخونه و فسنجون درست میکنم. واسه خودم سنگ تموم میذارم و از سالاد بگیر تا ترشی و زیتون و دوغ و سالاد کاهو درست میکنم. مشغول خوردن میشم ، بعد از اینکه خوردم، چشام رو هم میوفته، حوصله جمع کردن میز و ندارم، فقط غذا هارو میریزم تو قابلمه و سالاد هارو میزارم تو یخچال، بقیه هم که خراب نمیشن. میرم سمت اتاقم و در قفل میکنم و میخوابم. ***** با عطش زیادی از خواب بیدار میشم، شمار روزها از دستم در رفته، اگه اشتباه نکنم، امروز که برسه، میشه پنجمین روزی که اینجا زندونیم. خرامان خرامان به سمت در اتاق میرم که صدای تق و توق از آشپزخونه منو سر جام نگه میداره. آروم به سمت آشپزخونه میرم، سایه ای و میبینم و یاد اونروز که سهیل اومد خونمون میشم و بی اختیار لبخندی رو لبم میشینه. آرتام برمیگرده و منو میبینه که بهش زل زدم. به خودم میام و ی توجه بهش میرم و با بطری یکم آب میخورم و تازه میبینم که یه بشقاب و یکم خورشت با دوغ و مخلفاتی که وقت نشد جمع کنم رو میزه، سوالی بهش نگاه میکنم که هول میشه. -اممم...چیزه...خب...خب میدونی، شام نخوردم گشنم بود. -مگه قرار نبود شام جایی بری؟ سرشو میخارونه و میگه-خب ، نه، امم ، یعنی شام نشد ، یعنی... میپرم وسط حرفش-خیل خب، اصلا به من چه، شب بخیر. صدای آرومش و میشنوم که زیر لب میگه- مگه میشه آدم از غذای تو بگذره؟ یه لحظه به گوشام شک میکنم ولی روند بیخیالی طی میشه و میرم میخوابم. صبح با سستی و کرختی از خواب بلند میشم، آرتام و بالا سرم میبینم که
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۲ صبح
داره با تلفن حرف میزنه. تازه یادم میوفته، در و قفل نکردم. از جام میپرم که متوجه میشه بیدار شدم. -بله، چشم حتما... -... -ایناش، خودشم الان بیدار شد گوشیو میدم دستش، از من خدافظ. گوشی و میگیره سمتم و میگه-بیا مامانته، گفتم گوشیت خرابه واسه همین خاموشه. خونه هم تعمیرات داره، فهمیدی؟ سری تکون میدم و گوشی و میگیرم، صدای گرم مامان روح دوباره ای به دسمم میده و خودش میره بیرون. -سلام خل دختر مامان، چوطور موتوری خوشگله؟ -سیلام، آبجی ریتا، حال و احوال شوما بانو؟ هنو کله ی آق سینارو نخوردی؟ بابا دستمریزاد به این مرد که تو رو تحمل میکنه. -اینو من از تو باید بپرسم، والا وقتی آرتام جواب داد یک لحظه فکر کردم اشتب گرفتم، آخه تعجب کردم ، این پسر ، چطور تا حالا زنده مونده از دستت. و دلم به حرف مامان پوزخندی میزنم و میگم. -اختیار داری ریتا جون، آرتی (خودمم مخفف کردم :دی ) روزی هزار بار سجده شکر میره، از اینکه منو داره. میخنده و جواب میده-آها، منظورت از اون سجده هایی بود که شب خواستگاری رفت؟ با یاد اون شب لبخندم عمیق میشه. -خب حالا بیخیه بحث های متفرقه، نمیخواین واسه رامش آستین بالا بزنین؟ بابا پیر شد، چرا بهش توجه نمیکنین؟ -آخ گفتی، هر دختری و بهش معرفی میکنم، لاکردار یه عیبی میذاره روش، دختره فتانه خانوم که یادته؟ سولماز! با یاد دختر زیبای فتانه خانوم که در کنار زیبایی وقار چشمگیری داشت میگم -آها، خب؟ -هیجی دیگه، این پسره عاشق ، موند روش چه عیبی بذاره، گفت زیادی خانومه. با این حرف مامانم پقی زدم زیر خنده و مامانمم همرام خندید -خدایی مامی، این پسره تو داری؟ -چی بگم والا، موندم به خدا. -هیچ کار خاصی نباید بکنی که مادر، فقط شما یه دور آریانا و معرفی کن، مطمئن باش با کله قبول میکنه. -اِ؟ پس خبراییه؟ گفتم چرا هروقت با نیکا اینا میریم بیرون رامش انقدر به خودش میرسه، پس بگو خبراییه، ای پدر سوخته ، یک دماری از روزگارش در بیارم، خب میمرد اولش بگه دلباخته زن داداش جنابعالیه تا من انقدر دنبال این دختر اون دختر نرم؟ حالا حسابشو میرسم. -فقط نکشیشا، من داداشم و دوست دارم. -نه دخی خله، میخوام یک چند تا حالگیری اساسی بهش بدم، پایه ای؟ -اووووف، چه جووورم. -خیل خب پس، من یکم فکر کنم بعدا بهت خبرشو میدم، فقط... تو چرا گوشیت خاموشه ورپریده؟ تا میخوام بگم دست آرتامه که یادم میوفته باید دروغ بگم. -چیزی نیست، باطریش خراب شده، این روزام که وقت نمیکنم برم گوشیمو عوض کنم، اینه که همش خاموشه مامان آهانی گفت و بعد با هم خدافظی کردیم. به حال میرم و آرتام و در حال تی وی دیدن میبینم، گوشی و میذارم رو میز بعد از خوردن شام میخوام برم که با صداش متوقف میشم. -رونی، امشب قراره نگین بیاد. عصبی میشم و میگم -نگین دیگه کدوم خریه؟ لبخند کجی میزنه-یکی از دوست دخترام. -خب به من چه؟ -هیچی ، فقط بهت گفتم موقع معاشقمون جلو چشم نباش. یکباره همه وجودم آتیش میگیره و بی فکر میگم. -خیل خب پس،منم فرداش ب سهیل و دعوت میکنم، لطف کن توام فرداشب جلو چشم نباش و موقع معاشقمون خلوت و بهم نزن. عین یک گاو خشمگین صورتش از عصبانیت سرخ و فکش منقبض میشه، خیز برمیداره سمت منو دو طرف بازو هامو فشار میده -چه غلطی کردی تو؟ در حالی که سعی میکنم، ترس و بغضمو مخفی کنم ، با شجاعتی که از خودم سراغ نداشتم میگم. -وقتی تو به خودت اجازه میدی هر غلطی بکنی، پس یعنی منم اجازه دارم همون غلط بکنم. منو چند بار تکون میده و داد میزنه. -خفه شو، اصلا میفهمی داری چی میگی؟ جلو شوهرت داری از این گ... خوریا میکنی، در غیابشو ببین... منم مثه خودش داد میزنم. -تو خفه شو، من هرچی هستم مثه آینه صافم، اگه اونروزم با اون پسره منو دیدی، اومدی ببینی کیه؟ از کجا پیداش شده؟ تو فقط واسه خودت بریدی و دوختی و محاکمه کردی و مجازات و مشخص کردی، وقتی خودت به خود این اجازه رو میدی که جلو زنت دختر بیاری خونه، پس منم متعاقبا این اجازه رو دارم، تو وقتی حرمت خونه و خونواده رو نمیفهمی، پس دلیلی نداره منم بفهمم. حالا که یکی یکم از التهابش کم ده بود، منو ول میکنه و میره رو مبل میشینه و دستاشو کلافه تو موهاش میچرخونه.منم همونجا رو زمین میشینم و اشک میریزم، اشک واسه لحظه های خوشی که خودم بخاطر بچه بازی گند زدم بهش، اشک واسه سکوتی که به معنی تایید همه ی اون اتفاقا برداشت شد، اشک واسه شک آرتام به عشقم، اشک واسه همه ی بی عرضگی هام.از جاش بلند میشه و میاد رو به روم. -خب، توضیح بده، میشنوم. -چیـ ... چیو توضیح بدم؟ -هر چیزی که لازمه توضیح بدی، از اون پسره بگو، چجوری همتون با هم سر قرار رفتین و تو رفتی تو کافی شاپ؟ چجوری شد که الی با علیرضا در این مورد صحبت کرد و اون قرار شد بیاد نقشه رو اجرا کنه، اصلا موضوع چی بود؟ نقشه چی بود؟ همه چیز و بدون کم و کاست واسش تعریف کردم، از روزی که رفتم خونه روناک و با محمد مهدی چت کردم و شماره الکی دادیم واسکل کردیم، تا موقع قرار و نقشمون واسه ترسوندن اون جوجه ماشینی، کی فکرشو میکرد، یه همچین موضوع پیش و پا افتاده ای باعث بشه نزدیک یه هفته یه عالمه اتفاق ناگوار بیوفته که حتی فکرشم نمیکردی. آرتام بعد شنیدین حرفام به سمت اتاقش رفت و در و بست. بعد از چند دقیقه از اتاقش صدای گیتار اومد، ولی برعکس همیشه حتی کلمه ای باهاش نخوند، فقط زد وزد تا اینکه خسته شد. بعدش برق خاموش، خبر از خوابیدنش میداد . کی میدونه، شاید اونم مثه من نیم ساعت اولش فقط فکر و فکر کنه؟ به اتاقم میرم و فکر میکنم که چرا این همه مدت سکوت کردم؟ اگه از همون اول با سکوتم مهر تایید به همه ی بدبینی های آرتام نمیزدم، الان وضعم اینجوری نبود، نه آرتام دستش روم بلند میشد، نه زندونی میشدم، نه بهم خیانت میکرد و نه حتی به عشقم شک میکرد. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. باید از حالا به بعد جلوی هر اتفاق و شک و بدبینی و بگیرم، نباید بذارم دوباره به این وضع دچار بشم، من آرتام و دوست دارم، نمیخوام در موردم فکر بد بکنه. منم خسته شده بودم، از این همه اتفاق ، به سمت اتاقم میرم و بی اینکه در و قفل کنم به خوابی عمیق فرو میرم. ***** با احساس پشه ای تو لباسام، خودمو میخارونم ، بعد از چند دقیقه دوباره حمله میکنه...اه، پشه هم پشه های قدیم، دستمو تو لباسم میکنم و میخارونم، دوباره پشه رو رو بینیم حس میکنم....مزخرف شی الهی....!!!چشامو باز میکنم تا با کتاب به اون حمله کنم، آرتام و بالا سرم میبینم که خندون داره بهم نگاه میکنه.یه لحظه از گیجی در میام و با بالشت بهش حمله میکنم، سریع جیم میشه و میره اونوره تخت.-به به... خانوم جنگلی، افتخار دادین، بیدار شدین.... پاشو برو دست و صورتتو بشور و یه شونه ای به اون جنگل کن...از جام بلند میشم و میرم سمت کمد.-جنگل باباته!!!! در ضمن من الان میرم حموم که نیازی به این چیزا که گفتی نباشه، با اجزه شوما.حولمو و بر میدارم و میرم سمت حموم، میخوام در و ببندم که آرتام و با نیم تنه برهنه میبینم.-خبریه؟ دم در بده، بفرمایید تو.میخنده و میگه-یالله با اجازه صاحب خونه.به خودم میام که میبینم رفته زیر دوش و آب و باز کرده، بهش میتوپم.-اِ من داشتم دوش میگرفتم ، اه.... میرم سمت در حموم و میخام در و ببندم که دستمو میگیره و منو هول میدم سمت خودش زیر دوش...همه لباسام خیس میشه و میخام برم از زیر دوش کنار که دستاشو دورم حلقه میکنه و با یک حرکت لباسم و از تنم بیرون میکشه و منو میندازه تو وان.جیغ خفیفی میزنم.-ولم کن دیوونه، دستم شکست.... منو چرا تو وان میذاری...بقیه حرفام با گذاشتن لباش رو لبام ناتموم میمونه.وان که پر آب شده حال جالبی و به ما میده، بی هیچ حرفی باهاش همراهی میکنم.بعد از چند دقیقه، بالاخره لباشو جدا میکنه و میگه.-بابت همه ی اتفاقایی که افتاد ازت معذرت خواهی میکنم، حق با تو بود، من نباید انقدر زود قضاوت میکردم.-منم معذرت میخوام، اگه اون بچه بازی و در نمیاوردم، اون اتفاقا نمیوفتاد... راستش، کارم بچه گونه بود، ولی اگه توام اجازه توضیح و بهم میدادی، هیچ وقت این اتفاق ها نمیوفتاد.منو محکم تو بغلش فشار میده و میگه-از حالا به بعد با پسرا گرم نگیر، میدونی که دیوونه میشم، دیگه هم از این بچه بازیا در نیار، همکاریم خواستی بکنی، اگه فکر کردی، سو تفاهم پیش میاد، بهم بگو، قول میدم دیگه این اتفاق های اخیر برای هیچ کدوممون نیوفته. راستی تا یادم نرفته، برای پس فردا قراره با بچه ها بریم رامسر، این سفر و میشه گفت یه جورایی من ترتیب دادم، واسه جبران کردن عزیزم.لبخندی میزنم، از سرخوشی، از این همه خوشبختی که یکباره واسم تو این یه روز افتاد... خدایا ممنونتم، کاش هیچوقت سکوت نکرده یودم.*****   -رونیــــــــــا، بدو بیا دیگه، دیر شد...-خیل خب بابا، اومد، آرتی، گاز و آب و برق و این جور چیزارو چک کردی؟محکم میزنه رو پیشونیش.-نه، تو بیا اینا رو تو صندوق بچین، من هم برم اینارو چک کنم، هم برم ریموت دزدگیر و بزنم.-اوکی.میره سمت خونه و منم چمدون هارو تو صندوق میچینم و سبد و میزارم جلو پام.آرتام بعد از چند مین میاد.-خب، همه چی آماده س ؟-اوهوم.-بزن بریم ماه عسل...-ببخشید؟؟ ماه عسل 12 نفری میریم دیگه؟میخنده و دماغمو فشار میده.-خودم به موقعش چاکر شومام هستیم عیال جــــان.میریم تو ماشین میشینیم و حرکت میکنیم.-آرتــــــــی، کیا ماشین میارن؟میخنده و میگه-آرتی دیگه چه صیقه ایه؟ منم آرتامم.-اِ، چطور تو رونی میگی، من حق ندارم آرتی بگم؟-خیل خب تسلیم، چی پرسیدی؟؟-فرمودم کیا ماشین میارن ؟-علیرضا و رامش و من ماشین میاریم، بعدی؟-امممم، خب، کیا با ما میان؟خنده ریزی میکنه-دو کبوتر عاشق...میخندم-والا دوستای تو که همه دوستای منو بُر زدن و شدن جفت جفت کبوتر عاشق ، کدومشون و میگی؟میخنده –من که بهترینِ اکیپتونو و تور کردم ، نه؟؟میخندم و ادای شرمساری در میارم و عرق شرم و پاک میکنم.-چی بگم والا، بهترین از خودتونه.بلند میخنده – قراره، روناک و رامبد بیان، دوستای صمیمی منو تو...بلند ایولی میگم که آرتام خنده معنی داری میکنه و دوباره روشو به سمت خیابون برمیگردونه.-چیه؟ چرا اونجوری نگاه کردی؟در حالی که سعی میکنه جدی باشه (البته فقط سعی میکنه) میگه-تو فکر اینم، با این بچه بازیات، چند ساله دیگه که بچه دار شدیم، چجوری میخوای از پسشون بر بیای؟-بله؟ بله؟ بله؟ پیاده شو با هم بریم. من هنو 20 سالمه کــــــــــــو تا بچه دار شیم.جدی بهم نگاه میکنه.-ولی من گفته باشم، اگه تا سال دیگه بچم بغلم نباشه، سه طلاقت میکنم.-شرمنده، از این خبرا نیست برادر، اگه به فکر بچه ای برو زن دیگه بگیر، من کمِ کم وقتی 25 سالم شد باردار میشم.-مگه دست خودته؟-بله...-میبینی...-میبینیم...تا موقع رسیدن به خونه روناک هیچ کدوم حرفی نزدیم.روناک با یه چمدون کوچولو به دست اومد سمتمون، آرتام بلند شد تا بهش کمک کنه چمدون و بذاره صندوق. باهم سلام و احوالپرسی میکنن و دست میدن، روناک میاد سمت من، از ماشین پیاده میشم و مثه زنای باردار دستمو رو پهلوم میزنم و با با حالی حال و احوال میکنم.روناک نگران میپرسه-رونی چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟آرتامم حواسش جمع ما میشه و مثه روناک نگران.-نه بابا، فقط ، چیزه، داره لگد میـ ... ـزنه، نمیتونم تَـ... تحمل کنم...با این حرف من آرتام با صدای بلند میزنه زیر خنده و من با چشم غره و روناک با تعجب بهش زل میزنه.آروم جوری که آرتام نفهمه میگه-یعنی تو این چند روز کاری کرد که حامله شی؟؟آرتام خندش شدت میگیره. مثه اینکه شنید.در حالی که سعی میکنه خندش و کنترل کنه میره پشت رُل میشینه.روناکم میره پشت، آرتام رو میکنه سمت روناک. -روناک؟ در تعجبم از تو، این عیال ما که دروغم میخواد بگه، باید 20 تا شاخ داشته باشه، آخه بچه باهوش، بچه ای که هفته س به اصطلاح تو شکم خانومه، میتونه لگد بزنه؟ اصلا بچه یه هفته ای در حدی هست که رونی بخواد پهلوش درد کنه و بیحال شه؟رو میکنه سمت آسمون.-ای خـــدا، راسته که میگن دیوانه (اشاره میکنه به من) چو دیوانه (اشاره به روناک) ببیند خوشش آید...!!منو روناک آماده حمله میشیم که دستاشو بالا میبره به علامت تسلیم، به هردومون میگه.-راه بیفتم؟رو میکنم سمت روناک-اگه سختته (با طعنه میگم) میخوای بیام پیشت راحت باشی.میگه-نه مرسی، خیلی ممنون، کنار بابای بچتون بمونید، من راحتترم.آرتام با خنده رو میکنه سمتم و جوری که روناک بشنووه میگه.-خب رونی، چیکارش داری؟ وقتی میگه کنار رامبد راحتتره، خب عشق که این چیزا حالیش نیس.بعدم یه چشمک به من میزنه.روناک سرخ و سفید میشه و بازم از موضعش نمیاد پایین و میگه.-من کی گفتم کنار آقا رامبد راحتترم؟ اصلا من که گفتم عاشقشم؟آرتام و من میخندیم و آرتام میگه.-یعنی کنارش راحتتر نیستی؟ عاشقش نیستی...؟؟روناک سری به معنی نه تکون میده و آرتام با بیخیالی ماشین و روشن میکنه و در آخر از تو آینه به روناک میگه.-یادت باشه خودت گفتی عاشقش نیستی ها... اگه بهش نگفتم.روناک دست پاچه میشه و میگه-من که گفتم عاشقش نیستم؟منو آرتام با صدای بلند میزنیم زیر خنده.روناکم که تازه فهمید رو دست خورد ساکت میشه و زیر لبی میگه.-خدا در و تخته رو خوب جور کرده.آرتامم منو محکم تو بغلش میگیره و به روناک میگه.-پس چی فکر کردی؟تا دم خونه رامبد حرفی به میون زده نمیشه، فقط منو آرتام با شکلک و مسخره بازی روناک و اذیت میکنیم.رامبد و دم در خونشون با چمدون میبینم، آرتام صندوق و میزنه و اشاره میکنه خودش بذاره تو صنوق، رامبدم زیر لب غر غر میکنه و در آخر میاد سوار میشه، وقتی چشمش به روناک میوفته، رنگ نگاهش و اینا عئض میشه و برا چند ثانیه فقط به روناک نگاه میکنه.من-اِهِم... (سرفه)به خودشون میان و آرتامم با خنده میگه.-بذار برسیم رامبد، روناک در بست در اختیارت، انقدر بهش زل بزن تا شب و روز و قاطی کنی، در ضمن، علیک سلام.رامبد چشم غره ای به آرتام میره و رو به من میگه-سلام زن داداش، حال و احوال؟-سلام برادر شوهر، حال و احوال توپ توپ، شوما چوطور نیز هم خوب هستین آیا؟آرتام اِهِمی میگه و بعدم ادامه میده.-ماهم هستیم، خواستم اگه دیده نشدم، اعلام وجود کنم.رامبد ادای بابا اِتی و در میاره و ابروشو بالا میده و با لحن اون میگه.-اِ، آرتام تویی؟ نشناختمت.همه میخندیم و راه میوفتیم سمت رامسر.بعد از نیم ساعت دو کبوتر عاشق خوابیدند و منم طبق عادت همیشگیم به جاده خیره شدم و تو افکارم غرق....آرتام آه بلندی میکشه و خدارو خطاب میکنه. -هــــی، خدا جون، اینم عیال بود بستی بیخ ریش ما؟ اینکه دو ساعته به جنگلا خیره شده، کاش اونقدری که به اونا نگاه میکرد، یه نظرم یار و (اشاره به خودش) نظاره میکرد....هــــــی.....با خنده برمیگردم سمتش.-احوالات آقامون چوطوریه؟ خودم به موقعش از شرمندگیت خوب در میام، شوما غمت نباشه دااااش، به من میگن رونی .... اممم... رونی .... رونی چی؟؟بلند میزنه زیر خنده که سریع دستمو میذارم جلو دهنش و میگم.-نمیبینی خوابیدن؟ حتما باید بیدارشون کنی؟اشاره میکنه که دارم خفه میشم و منم دستمو بر میدارم.باخنده میگه- مامان رونی چوطوره؟اَه بلندی میگم و با طلبکاری رو میکنم سمتش.-باز تو شروع کردی آرتام؟اخماش میره تو هم.-این اتفاقیه که باید دیر یا زود بیوفته ، که من ترجیح میدم زود بیوفته. اجازشم دست خودمه.با عصبانیت روم و برمیگردونم ، بعد از چند دقیقه میگه.-رونی بیخود قهر نکن اعصاب منو هم بهم نریز، این بچه بازیا چیه در میاری؟؟ -آرتام اینا بچه بازی نیست، من 20 سالمه، به قول خود بچم، وقت بچه آوردنم نیست که.عصبانی میشه و میگه-بعدا در این باره حرف میزنیم؛ فعلا نمیخوام سفرم زهرم شه، بی زحمت برام یه لیوان چا بریز.فلاسک و بر میدارم و داخل لیوان کافی میکس میریزم و میدم دستش.لبخند به لب-دستت مرسی، واسه من کافی میکس آوردی دیگه؟با ناراحتتی اوهومی میگم و رومو اونور میکنم، گوشه جاده نگه میداره و اون دو تا کروکودیل عاشق هم هنوز خوابن.-چرا نگه داشتی؟جوابی نمیده و میاد سمت منو و در منو باز میکنه و با جدیت میگه.-پیاده شو.-واسه چی؟؟-پیاده شو کاریت نباشه.پیاده میشم و میرم سمتش، میگم.-خب؟منو میگیره تو بغلش و میچسبونتم به ماشین و خودشو بهم میچسبونه، انقدر خودشو نزدیک میکنه که شک ندارم هرکی مترو ببینه فک میکنه داریم همو میبوسیم.نفساش میخوره به گلوم و حالم و بد میکنه و آروم دم گوشم میگه.-یا الان بیخیال این بحث میشی، یا اینکه کاری که به این بحث منتهی میشه رو اینجا انجام میدم، وسط جاده، میدونی که اینکارا انجام میدم، پس انتخاب کن.-یعنی چی؟ این کارا چیه؟-گفتم انتخاب کن.-من نمیفهمم.-الان میفهمونم.لباشو با خشونت رو لبام گذاشت و میشه تقریبا گفت خوردشون، نفس کم میارم و بعد از دو دقیقه که ولم میکنه نفس نفس میزنم.میخواد بیاد سمت گردنم که جلوشو میگیرم.-آرتام، هیچ معلوم هست چته؟ اینجا جاده س جای این کاراست؟ اگه بچه ها بیدار شن آبرومون میره، اصلا میفهمی.از ماشین فاصله میگیرم و اونم با داد میگه-نه، فقط تو میفهمی، هر چی ملاحظت و میکنم فایده نداره، حتما باید از در خشونت و زورگویی وارد شم که بفهمی؟ من بچه میخوام، این حق منه، چه تو خودتو لوس کنی، قهر کنی، من بازم سر حرفم میمونم، فقط وای به حالت رونی اگه بخوای یه باره دیگه از این لوس بازیا در بیاری، همون بلایی که تو اون یک هفته سرت آوردم و دوباره هم سرت میارم، شیرفهم شدی؟ منم مثه اون داد میزنم، خدارو شکر از ماشین فاصله گرفتیم وگرنه بچه ها بیدار میشدن.-چرا فکر میکنی فقط تویی که بلدی داد بزنی؟ دیگه نمیذارم بهم زور بگی، منم تو این زندگی آدمم، شوهرمو به زور انتخاب کردن، رشتمو به زور انتخاب کردن، حالا میخوان زمان مادر شدنمم به زور انتخاب کنن، ولی دیــــگه نِـ...میـ ... ذا ... رم... افتاد؟بدو به سمت ماشین میرم و در و محکم میبندم.روناک و رامبد از جا میپرن.روناک-چیزی شده رونی؟-ببخشید، حواسم نبود باد محکم در و بست، به ادامه خوابتون برسید.رامبد که حالا هوشیار شده میپرسه.-رونیا، اتفاقی افتاده؟ حس میکنم عصبی...-نه چیزی نشده.انقدر این جمله رو محکم گفتم که هیچ کدوک جرات پرسیدن و نداشتن.بعد از چند دقیقه آرتام با عصبلنیت وارد ماشین و پشت فرمون میشینه، شک ندارم که بچه ها فهمیدن بین ما دعوا شده ولی جرئت پرسیدن حتی یک سوالم نداشتن.چند ساعت بعد به ویلا میرسیم، آرتام ریموت در باغ و میزنه و ماشین و پارک میکنه، ماشینای علیرضا و رامشم اونجا بود، خدارو شکر آرتام از قبل کلیدشو به رامش داد ، وگرنه تا همین الان باید پشت در میموندن.با کمک رامبد و آرتام وسایل و از صنوق در میاریم و منم سبد و برمیدارم و آرتامم چمدون و بزرگ بر میداره، به سمت ویلا میریم و زنگ میزنیم، در و باز میکنن، بچه هارو میبینیم، که همه لباس عوض کرده هر کدوم رو یه مبل افتاد و لم میدن، بعد سلام و این حرفا رامش از آرتام میپرسه.-چقدر دیر کردین، ازما زودتر راه افتادین، .آرتام میپرسه-چند ساعته تو ویلاین؟-یه دو ساعتی میشه.-آها، هیچی بابا، یه مشکلی برای ماشین پیش اومد نمیتونستم تند و برم و چند جا هم توقف داشتیم.رو میکنم سمت آریانا-ما کجا باید بـِخُسبیم آجی؟میخنده و میگه-اتاق طبقه ی بالا برای تو و آرتامه، روناک با من و رامبد هم با رامش هم اتاق میشن.-آها اونوقت بقیه چی؟لبخندی میزنه و میگه-فضولی عجب دردیه ها...-نپرس که دلم خونه خواهر، نگفتی؟-هیچی، رامیار و سامان باهم، الیسا و علیرضا با هم ، رکسانا و هاله هم باهم...-آها، پیش به سوی اتاق.دوباره میخنده.خدایا شکرت اگه از بابت شوهر شانسی گیرمون نیومد، خدا سایه ی خواهر شوهر و مادر شوهرم و از سرم کم نکنه، پدر شوهرمم که دیگه عالـــــی. فقط من موندم آرتام و از تو جوب پیدا کردن که هیچ اخلاقش به خونوادش نرفته آیا؟؟بعد از اینکه وارد اتاق مذکور میشم بعد از چیدن واسایل و عوض کردن لباسام، میخوام از اتاق بیام بیرون که آرتام دستمو میگیره و منو تو بغل خودش میگیره و میگه-رونیا، عزیزم، بابت حرفام ازت معذرت میخوام، حق با توه، من نباید واست تعیین تکلیف کنم، ولی گلم توام بهتر نیست فکر منم باشی؟ اگه بخوایم دیر بجنبیم، بچمون به من عوض بابا میگه بابایزرگ، تو که اینو نمیخوای گلم؟با تعجب بهش نگاه میکنم-ببخشید، شما بابابزرگ 28 ساله تو بساط داری، بی زحمت یه اکازیونشو واسمون جور کن.میخنده و بیشتر منو تو بغلش فشار میده.-عزیزم، درسته الان موقع بچه دار شدن نیست، مخصوصا برای تو، حتی الان سن ازدواج توام نیست، چه برسه به بچه دار شدن، ولی اینو بدون گلم، من اگه بخوام دیر بجنبم، واسم بد میشه، من که نمیگم الان، میگم به این زودیا، به فکرش باش، بازم اجبارت نمیکنم، هر جور دوس داری گلم، نمیخوام فکر کنی دارم بهت تحمیل میکنم. الانم بهتره دست از قهر کردن برداری و کاری کنی که سفر به جفتمون خوش بگذره. باشه؟سری نکون میدم که من و بغلش میگیره و میبره پایین پیش بچه ها، همه با دیدنمون میگن. -هوووووومیخوام از بغل آرتام بیام پایین ولی محل نمیده. میریم رو مبل میشینیم و بچه ها تا میان تیکه بندازن، میگم
-از پذیرش هر نوع تیکه تمام وقت و پاره وقت معذوریم، حتی شما دوست عزیز.همه میخندن.بعد از چند دقیقه فیلم دیدن دسته جمعی رامیار میگه.-بابا شب نشینی که نیومدیم، اومدیم تفریح کنیم، حیر سرمون سفر اومدیم، پاشین به هیکلاتون تکونی بدین دیگه.رامش میگه- میخوای یه دور dance competition راه بندازیم؟ خودمم میشم خردادیان، نظرا مساعده؟میگم-قربون دستت داداش، چرا خردادیان؟ ما به تاتیانا هم راضیم به خدا.همه بلند میخندن و رامش میاد گوشم و میگیره و میپیچونه.-دختر تو هنوز زبونتو کوتاه نکردی؟ آرتام پس چرا اینو آدمش نمیکنی؟آرتام میاد و دستای رامش و از پشت میگیره و میگه-معلومه هنوز آدمش نکردم، آخه کی میتونه فرشته رو آدم کنه؟همه میخندن و میگن-هووووووووورامش با درماندگی میگه-آرتام اگه دستمو ول نکنی، تضمین نمیکنم که روت نریزه.آرتام متعجب دستشو ول میکنه و میگه.-چی نریزه؟رامش در حالیکه سعی میکنه کمی دور شه میگه-اسنفراغ دیگه؟ از دل و قلوه گرفتناتون حالم بهم خورد.آرتام که تازه میفهمه رو دست خورده بدو میوفته دنبال رامش و اونم دِ بدو که رفتیم. از ویلا بیرون میرن و تو باغ به جون هم میوفتن.بعد از چند دقیقه هردوشون با صورت های سرخ و خیس از عرق وارد میشن، چهرشون بدجور آشفته س.با نگرانی میرم سمتشون و میپرسم.-چی شده؟ چرا این شکلین؟از نگرانی من رامش قیافش میشه عینه شکست خورده ها، آرتامم با موفقیت بهش زل میزنه و ابرو بالا میندازه و بعد رو به من میگه.-هیچی بابا، یه زور آزمایی بود.روناک میگه- و نتیجه ش ؟؟آرتام نفسشو تو سینه حبس میکنه ، سینشو جلو میده و با افتخار میگه.-خب معلومه، من.همه میخندیم و رامش و دست میندازیم.رامبد –رامش ، نترسیدی موقع دعوا دامنت بالا بره هست و نیستت بر فنا بره؟رامیار-رامش النگو هاتو ببینم، یوقت اوووف نشده باشن.رامشم کم نمیاره و با ناز و عشوه میگه.-وا ، این چه حرفیه؟ ( رو میکنه سمت منو میگه) رونی جان، دخترم، حواست به شوهرت باشه، خودشو رو من انداخته بود و پیشنهاد های خاک تو سری میداد که شرمم میشه به زیون بیارم.رو میکنم سمت آرتام و با جدیت ساختگی میگم.-به به، چشمم روشن، دیگه به پیرزن جماعتم رحم نمیکنی؟ خجالت نمیکشی؟ نترسیدی زیر دست و پات له شه؟ آخه هیکل نحیف ننه رو ببین، چجوری دلت میاد؟؟آرتام- ننه جان، سو تفاهم نشه، من اگه افتادم روت، داشتم مشت های مبارک و در بطنتون (شکمتون ) فرود میاوردم. حالا هم بهتره برید به کارتون برسید.چشم و ابرویی واسه رامش میاد که اونم مثه پیرزنا میزنه تو سرش و میگه-وااا، خاک عالم تو سرم، یادم رفت واسه آقامون ناهر بپزم.بعدم رفت سمت آشپزخونه.
همه متعجب شدیم، رامش حتی واسه آب خوردنم به زور میره آشپزخونه، چطور حالا میخواد بره ناهار درست کنه؟همه سوالی به آرتام نگاه میکنیم. که بلند میخنده و با لحن رامش (ناز و عشوه ) میگه.-وااا، چرا اینجوری نگاه میکنین؟ به خدا من شوهر دارم (به من اشاره میکنه) خواهشا منو با این در نندازین که بهم بگه (صداشو کلفت میکنه ) ضعیفه حق نداری با مردا هم کلوم شی.همه از حرفش خندشون میگیره و منم میرم سمت آرتام و گوشش و میگیرم.با صدای کلفت میگم.-ضعیفه خوش ندارم از حالا به بعد با مرد جماعت هم کلوم شی، شیر فهم شد؟دست پاچه بله ای میگه و دوباره همه میخندن.رکسانا میگه-واااای، من که خسته شدم بس یه گوشه نشستیم، بریم بیرون دیگه.رامیار با مهربونی نگاش میکنه و میگه.-آی گفتی؛ از دل منم خبر داری شما مگه؟؟رکسانا سرشو با خجالت میندازه پایین و رامیارم میگه.-آی نکن این کارو با دل زینب.همه بلند میخندیم و رکسانا هم کوسن کنارشو پرت میکنه سمت رامیار.آرتام میگه-بهتره بریم یه استراحتی بکنیم، شما که حق دارین حوصلتون سر بره، منو رامش و علیرضاییم که این همه پشت فرمون نشستیم، بریم یه استراحت بکنیم، بعد از اینکه رامش غذارو درست کرد و ناهار و زدیم به رگ، میریم بیرون.علیرضام که از خدا خواسته گفت.-آی گفتی آرتام، من موافقم بریم.میگم-پس داداش طفلی من چیکار کنه؟آرتام-اون شرط بست، باید پای شرطتشم بموننه.-چه شرطی؟ابرو بالا میندازه و میگه-دیگه دیگه!میخوام اصرار کنم که منو تو بغلش میگیره و میبره سمت اتاق و در و هم با پاش میبنده تا میام حرف بزنم که دوباره لبام و میبوسه و رو تخت منو میندازه.محکم بغلم میگره و خودش کنارم میخوابه.-رونی ، هیسسس، بذار بخوابم، وحشتناک خوابم میاد.-خب من ول کن، من خوابم نمیاد، میخوام برم به رامش کمک کنم.-نه، من وقتی میخوابم توام باید کنارم باشی.-آها، اونوقت چه وظیفه ای و دارم؟با خنده میگه-وظیفه ی خطیر عروسک تو بغلیه بنده، چی از این بالا تر.میزنم تو بازوش و زیر لب پررویی میگم و این دفعه با درماندگی میگه.-رونی، لطفا، فقط یه ذره بذار بخوابم.دلم میسوزه و باشه ای میگه و سرمو رو بازوش میذارم و منم میخوابم.*****
با داد و فریاد روناک و آریانا بیدار میشیم و اونا رو بالا سرمون میبینیم.روناک-اوه اوه، چه عشقولانه هم خوابیده بودید. آریان، بدو برو دوربین و بیار.آرتام بالشت و پرت میکنه سمت آریانا که داره از اتاق میره بیرون.-لازم نکرده، دختره چشم سفید، این روناک کم عقله، تو دیگه چرا؟ اصلا شما با چه اجازه ای سرتون و مثه چی انداختین پایین؟ فکر نکردین داریم کارای خاک تو سری میکنیم؟آریانا و روناک میخندن و بهم نگاه میکنن، از خجالت سرخ میشم.محکم میزنه تو سر آرتام و از تخت بلند میشم. بالشت و برمیدارم با زور میخوام تو سرش.-خجالت نمیکشی آرتام؟؟ پیش دو تا بچه اینجور حرفارو میزنی؟ پس فردا اگه چشم و گوششون باز شه ننه باباشون خفت منو میگیرن، خوشت میاد اول جوونی با یه بچه تو شکمت بیوه بشی؟جفتشون بلند میخدن و آرتام بهم زل میزنه و میگه.-اِ ببخشید، شما الان آقامون هستین؟صدامو کلفت میکنم-پَ چی ضعیفه؟ پاشو جُل و پلاستو جمع برو به داشم کمک کن، خسته س طفلکی.با ناز و عشوه میگه-چشم آقا، شوما جون بخواه.سریع از اتاق میزنه بیرون و با طلبکاری رو میکنه به اون دوتا.-حالا چون جلو آرتام دعواتون نکردم دلیل بر این نمیشه که بیخیال تنبیه شدم، زود باشین، 10 تا کلاغ پر.صداشونو بچه گونه میکنن.آریانا-رونی، رونی جون، من که جیک و جیک و جیک میکنم بـــــــــــرات ، کلاغ پر برم؟روناک رو میکنه سمت آریانا-غلط اضافی موقوف، از کی تا حالا الاغاهم جیک جیک میکنن؟آریانا با مشت میزنه تو شکم روناک و روناکم میگه-آی ایشالا جِزه جیگر بگیری مادر، بچم سقط شد، حالا کی جوابگوی آقامونه؟؟من-اِ؟؟ تو و رامبدم بله؟آریانا و من بلند میزنیم زیر خنده و روناک که قرمز شده میره سمت در و میگه-هروقت خندیدنتون تموم شد ، بیاین ناهار.بعدم در افق محو میشه.من میرم دسشویی تا صورتمو بشورم بعدم با آریانا با خنده از اتاق میریم.همه رو زمین دور سفره پلاستیکی نشستن و من و آریانا هم میپیوندیم. رو میکنم سمت سامان که کنار من نشسته.-پس آرتام و رامش کجان؟-چه بدونم؟ آرتام رفت آشپزخونه به رامش کمک کنه، بعد اونم هیچ کدوم بیرون نیومدن.-اِ، یعنی چی؟ نکنه دارن نقشه میکشن مارو چیز خور کنن؟میخنده و میگه-برادر و شوهر توه، از من میپرسی؟شونه ای بالا میندازم و بلند میشم و سمت آشپز خونه میرم. جفتشون و میبینم که کنار قابلمه ی بزرگ پشت به من نشستن و دارن پچ پچ میکنن.آرتام-خب حالا چیکار کنیم؟ آخه دیوونه، تو که بلد نیستی آشپزی کنی چرا هم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۳ صبح
10 همچین شرطی گذاشتی؟ آخه ابله، کی جای نمک شکر میریزه تو برنج؟ تازه، برنج و که صرف نظر کینم، مرغشم شیرینه شیرینه، اصلا پایه ای به بچه بگیم، شیربن پلو ورژن جدیدشه؟؟؟
 
-آرتام ساکت شو، الان آبروم جلو همه میره.آرتام میزنه پشتش و میگه-منظورت از همه آبحیه ماست دیگه؟رامش دست آرتام و پس میزنه و قاطع نه ای میگه.-خب پس، اگه مشکلت بقیه س که نگران نباش، انقدری میشناست که توقع چلو سلطانی ازت نداشته باشن، بیخی بابا، بیا بریم به همه بگیم گند زدی و ناهار سفارش بدیم دیگه؟-نه!-اِ، باز که میگی نه، خب بگو چه خاکی تو سرمون بریزیم؟-میگم آرتام، بیخیال، میریم همینارو جلو بچه ها میذاریم، انقدرم خراب نشده که.-قربون تو اعتماد به نفس، از من مشکلی نیس، میخوای بچه هارو صدا کنم بیان کمک؟-نه!-نه و نگمه، ولی من رونی و صدا میکنم.-نه!-کوفته نه، درده نه ، زهرمار و نه، ایشالا زیر تریلی 18 چرخ بری ، راننده ش یادش بیاد یه چیزی و فراموش کرده دوباره از روت رد شه، بعد یادش بیاد که نه برداشته شدوباره از روت رد شه، انقدر رد شه که جسدتو با قاشق حمل کنن. افتاد؟رامش میخنده و میزنه به شونه آرتام.-فکر کنم اینا عوارض گشتن با رونی بوده که انقدر خرت کرده، من قبل تو رو دیده بودم، آقایی بودی واسه خودت، ببین این اعجوبه ما چه بلایی سرت آورده.دیگه اینا شورشو در آوردن ، بلند اِهِمی میگم که سراشون بر میگرده.-خب ، ادامه بدید، میگفتی رامش، رونی چیکارش کرده؟ رامش دست پاچه میشه و سرشو به سمت سقف میگیره و سوت میزنه. منو آرتام از این حرکتش خندمون میگیره.آرتام-رونی، بیخیلی طی کن، بیا کمک کن با هم ببریم، اصلا انگار نه انگار، اوکی؟-آخر که چی؟رامش-رونی، بیخیال بابا، حالا یه گندی زدم، اینا که قابله خوردنه.شونه ای بالا میندازم و خیل خبی میگم و با کمک اون دو تا برنجارو تو دیس میکشیم و 3 تا دیسم واسه مرغا میذاریم، اگه از شیرینیش صرف نظر کنی، ظاهر غذا عالیــــــه، فکر نمیکردم انقدر عشق کاری باشه.به سمت بچه ها میریم و غذا هارو میچینیم. تا میان بخورین که بلند میگم.-نه واستین.همه رو ها به سمت من برمیگرده.-چیزه، یعنی وایستین ماهم بیایم بعد یک دو سه میگیم و همه با هم میخوریم، اوکی؟همه متعجب به ناچار سری تکون میدن و بعد از چند دقیقه میشینیم کنار سفره من میگم.-خیل خب، همه آماده، قاشقا به دست، لیوانا کنار (با این حرفم رامش میزنه تو پهلوم ) اوووخ، یعنی ، 1،2،3 بخورید.همه قاشقاشون و میبرن تو دهنشون و به ثانیه نمیکشه که کل پذیرایی پر میشه از صدای سرفه و طلب آب کردن، ولی منو آرتام و رامش که از قبل میدونستیم اوضاع از چه قراره، با بیخیالی مشغول خوردن میشیم..همه نگاها سوالی به سمت ما میاد.روناک-نامردا، برا چی واسه ما انقدر شیرین کردین؟ خب میخواین غذا ندین، ندین، چرا زجر کش میکنین؟
 
آرتام-بابا بیخی، این برادر زن ما، عینکشو نزده بود، شکر و جای نمک دید، از قضا نیست که ایشون غذا هارو نمکی میخورن این شد که شکر پاش و خالی کرد تو غذا، حالا که چیزی نشده، فکر کنین دارین شیرین پو میخورین.رامشم پرو پرو به همه زل زده، ولی همین که آریانا با خنده بهش نگاه میکنه، عینه بچه ها سرشو میندازه پایین و دوباره شلیک خنده پرت میشه.با غر غر های بچه و شیرین بازیای رامبد و رامش ، بالاخره غذا خورده میشه.بعد از خوردن غذا تقسیم بندی میکنیم، هر روز 2 نفر ظرفارو بشورن، چون 6 روز میمونیم، عملا همه ظرفارو میشورن.منو رکسانا ، هاله و روناک ، الی و آریانا ، علیرضا و آرتام ، رامبد و سامان ، رامیار و رامش.بعد از شستن ظرفا راهی نمک آبرو میشیم تا تلکابین و بزنیم تو رگ، یکم بالا میریم و 4 تا 4 تا سوار میشیم، به ترتیب نشستن تو ماشینا میشینیم.ما 4 نفر ، علیرضا و الی و هاله و سامان، یقیه هم باهم.بعد از کلی تکون خوردن تلکابین پیاده میشیم و یه جا زیر انداز پهن میکنیم و چای میریزیم، همه جا پره مه، به سختی همدیگرو میبینیم.هاله-بچه ها دارم یخ میکنم، رونی، پتو مسافرتی و از تو ماشینتون برداشتی؟-نه بابا، چه دل خجسته ای داریا، من که بهت گفتم، هوا سرده ژاکت بردار، حالا بفرما، انقدر سرما بخور تا در جا یخ بزنی.الی-رونی؟ تو که انقدر دل سنگ نبودی خواهر؟ آرتام چه بلایی سرت آورده؟تو این فاصله ، سامان کاپشنش و در میاره و رو دوش هاله میندازه، کسی جز من متوجه نشد و منم با چشم و ابرو با هاله حرفیدم و اوم بعد از مرسی کوتاه به سامان با چشم و ابرو واسم خط و نشون میکشید.آرتام-بیخود منو وسط نکشین، رونی از اولم دل سنگ بود.بهش نگاه میکنم که میاد دم گوشم میگه-اگه دل داشتی که نمیذاشتی بچه های مردم و ببینم و حسرت بچه دار شدن و بکشم.حواسم نبود که بلند میگم.-مردم 10 سال ازدواج میکنن و تازه تصمیم میگیرن بچه دار شن، شما که هنوز 6 ماه نشده ازدواج کردی، میخوای فردا بچت بغلت باشه؟بمب خنده میترکه و منم سوالی نگاه میکنم، تازه یادم میوفته که بلند گفتم! ای خدا منو بکش.آرتام سرشو پایین میندازه و ریز ریز میخنده و منم که به لبو گفتم ، شما برو ما هستیم.رامش در حالیکه سعی میکنه خندشو نگه داره. میگه-خب رونی، چرا دل این بچه رو خوش نمیکنی؟ برو به 4 تا شکم بزا دیگه.بفرما، اینم از داداشم، غیرت هرچی مرده، گذاشته تو جیب چپش.سرمو میندازم پایین و میگم-میشه تموم کنین؟روناک-نه عزیزم، تا تو ، تو این سفر حامله نشی ولت نمیکنیم.آرتام بلند از ته دل میخنده و رو به روناک میگه.-خدا اجرت بده روناک خانوم، اگه میدونستم این سفر انقدر مهمه، سریعتر راش مینداختم.همه دوباره میخندن و منم لحظه به لحظه سرختر میشم . خدایی آرتام یکم شرم و حیا نداره؟ حتما باید تو جمع بیان کنه؟ ای خدا منو بکش و راحتم کن دیگه، چه وضعشه، نه داداش با غیرت داریم، شوهرمونم که دیگه بدتر.آروم دم گوش آرتام میگم.-یه ذره خجالتم خوبه، به خدا اگه بکشی یه عکس برگردون سیصد هزار آفرین برات میخرم.اونم آروم میگه-چیکارکنم؟ زشت نیست که، طبیعیه، شمام انقدر سرخ و سفید نشو. آروم لپمو میگیره و میکشه و دوباره دم گوشم میگه.-هرچند که اینطوری خوردنی تر میشی.
رامش-اوهو، چی دارین دم گوش هم پچ پچ میکنین؟ اگه دارین راجع به خواهرزادم حرف میزنین، از اونجایی که حلال زاده به داییش میره و از اونجاتری که شخصیت آدما بر اساس اسمشون شکل میگیره و پای حیثیت آینده ی من در میونه، من اولویت و در انتخاب کوچولو ی عزیزم دارم، سوالی نیست؟الی دستشو بالا میبره و میگه.-آقا اجازه؟ چه اسمایی مد نظرتونه؟رامش چونشو میخارونه و میگه.-فکر نمیکنم چراغعلی مشکلی داشته باشه، هم چراغ زندگیتونه، هم علیه ، نظرا مساعده؟همه میخندن و میگن بلــــــــــــــه.من-آها، اونوقت اگه دختر شد بذاریم چراغعلیة؟؟دوباره همه میخندن و رامش میگه.-نه آبجی، در اون صورت میزارم اُم کلثوم. هم مادر خوبی برای بچه هاش میشه (اُم) هم کلثومه دیگه.دوباره همه میخندن و منم رو به آسمون. میگم. -خدا یا شفاش بده.بعد رو به رامش میگم – خب پس منم باید اسم بچه ی تورو انتخاب کنم.گارد میگیره و میگه-کی گفته؟ من داییه بچه توام، در حقش حق دارم، تو جی؟-مگه من عمش نیستم؟ مگه بچه ی تو هر خطایی کنه ، عمش و فحش و نفرین نمیکنن؟ (هرچند که به تازگی به جای عمته میگن، باباته، ولی ما فرض و بر قدیم میزاریم ) بازم از اونجایی که بر اساس اسم آدم شخصیتش شکل میگیره، من باید اسمی و انتخاب کنم که بچه ی شایسته ای بار بیاد تا انقدر مردم مارو نبش قبر نکنن.دوباره همه لبخندی میزنن و رامش میگه.-الحق که خواهر خودمی، چیزی از زبون کم نداری، ماشالا اوووو، هزار متره، نه خوشم اومد ، آرتامم نتونست زبونتو کوتاه کنه.آرتام میگه-نترس رامش، به موقعش زبونش کوتاه میشه ، شما جوش خودتو بزن که زنت واست برنامه ها داره...آریانا سرشو میندازه پایین و با عصبانیت ساختگی میگه.-تو چرا سرتو انداختی پایین؟ کی بهت گفته من تورو به این بابا میدم؟ دخترشونو دارم تحمل میکنم، چه دلیلی داره تو رو به پسرشونم بدم؟ بذار یه نفر زجر بکشه دیگه.با عصبانیت به آرتام نگاه میکنم که با صدای پیس پیس رامش سرمو برمیگردونم.زیر لب و با لب خونی میگه.-جوش نخور ، بذار من دخترشونو بگیرم، خرم که از پل گذشت، جفتمون باهم برنامه قتلش و میکشیم، چطوره؟سری تکون میدم و با دلخوری به آرتام نگاه میکنم، متوجه من که میشه منو تو بغلش میگیره و تو گوشم میگه.-شوخی کردم عزیزم، ناراحت که نشدی؟چرایی میگم که لپمو میکشه، دوباره میگه.-الان از دلت در بیارم یا تو خلوت؟ اگه بخوای اینجا باشه، مشکلی نیست، من نگران توام که دوباره لبو نشی.میزنم تو بازوش که میخنده و میگه.-نکن اینکارارو، وحشی که بشم، زمان و مکان از دستم در میره اونوقت خر بیار و باقالی بار کن.رومو برمیگردونم که گونمو میبوسه.خدا رو شکر کسی متوجه ما نبود. وگرنه آرتام و خفه میکردم.با شوخی و خنده و مسخره بازی و تو سر و کله هم زدن، سوار تلکابین میشیم و برمیگردیم خونه.*****
  دو روزی از اقامتمون تو ویلا ی آرتام اینا میگذره، تو این دو روز همش بیرون بودیم، صبح میرفتیم ، شبم واسه خواب برمیگشتیم ویلا. کلا خیلی خوش گذشت تو این چند روزی که اینجا بودیم، امروزم قراراه از صبح بریم لب دریا و نصف شب برگردیم.-رونیا، بدو دیگه، همه رفتن، سبد و آوردی؟ داد میزنم-آره، اومدم ، صبر کن در و قفل کنم.
  در ویلا رو قفل میکنم و میرم سمت ماشین، آرتام سبد و ازم میگیره و منم میرم تو ماشین میشینم، روناک و میبینم که پشت با رامبد نشسته و دستش یه آینه کوچیکه و داره به لبش لبلو میزنه.
  -ضد آفتاب زدی روناک؟ -اوهوم.
  روم و برمیگردونم، آرتامم میاد سوار میشه و همه سمت ساحل حرکت میکنیم. تو راه از آرتام میپرسم.
  -چادر مسافرتی و برداشتی؟-آره.-کدوم و؟-12 نفره دیگه! -آها.
  بعد از چند دقیقه میرسیم به ساحل ماشینارو پارک میکنیم و چادر و برپا میکنیم، زیر انداز هارو پهن میکنیم و وسایل و جاسازی میکنیم، بعد ه بچه ها جفت جفت جدا میشن و میرن لب دریا. آرتام نزدیکم میشه و کمرم و میگیره و منو تو بغل خودش فشار میده.و ما تو سکوت آروم آروم لب دریا میریم.یه مانتو خاکستری گشاد نخی پوشیدم با یه شلوار نخی مشکی و شال نازک نخی مشکی و یه کلاه لبه دار و یه جفت صندل راحتی.آرتامم یه تی شرت خاکسنری و شلوار مشکی پوشیده بود، با هم ست کرده بودیم. از اونجایی که احتمال میدادم آب تنی هم بریم، واسه هر کدوممون هم یه دست لباس اضافی برداشتم.انقدر جلو میریم که تقریبا تو بغل دریاییم، آروم میشینم و آرتامم کنارم، هر موجی که دریا میزنه، آب بین پاهامون جریان پیدا میکنه، سرمو رو شونه آرتام میزارم و خودمو بهش تکیه میدوم، اونم دستشو دورم حلقه میکنه و سرشو رو سرم میذارم. تو سکوت از فضا لذت میبرم. از بودن کنار کسی که دوستش دارم ، تو سفری که صد در صد بهم خوش میگذره، لب دریا، با صدای امواج و بودن و نفس کشیدن تو هوای آرتام و غرق شدن در بوی عطر خوشبوش و گوش دادن به صدای امواج. آرامش زیادی و بهم تزریق میکنه و منم چشامو میبندم و تا حد ممکنه از موقعیت بوجود اومده لذت میبرم.از مامان فخری خیلی خیلی ممنونم که با گذاشتن چنین وصیتی، خوشبختی منو تضمین کرده، تا آخر عمر ازش ممنونم، واقعا که حق مادرزرگی و تماما در حقم عطا کرده.
  تو این گیر و دار تلفن آرتام زنگ میزنه و منم زیر لب به باعث و بانی بهم زدن این خلسه فحشای بالای 18 میدم.
  -بفرمایید؟-....-بله خودم هستم.-....-اِ مهندس شاکری ، شمایین؟-...-ممنونم جناب، خواهش میکنم.-....-نه راستش من مسافرتم، تا یه هفته ای شرکت نیستم، ایشالا هر وقت اومدم در خدمتتون هستم.-...-خواهش میکنم ، ممنون، امر دیگه ای باشه؟-...
نه مرسی، خدافظ.... تلفن و قطع میکنه و بلافاصله دوباره زنگ میزنه، آرتام لبخند به لب جواب میده.
  -به به، باد آمد و بوی عنبر آورد، چطوری شما نیکا خانوم اِ، پس مامان نیکاست..
  -بله، جای شما خالی.-...
  ظاهر ناراحت به خودش میگیره و با دلخوری میگه.
  -یه وقت حال منو نپرسی ها؟ همش عروست، بهم میرسیم مامان خانوم.
  گوشی و به سمت من میگیره و زیر لب ایشی میگه.از حالت آرتام از خنده روده پر شده بودم و با خنده گوشی و گرفتم .
  -سلام نیکا جون، حال شما؟ چطوره احوال شما؟ میخنده-نمک نریز گل دختر. خوش میگذره -جای شما و بابا خالی. ای، میگذره.-یعنی خوش نمیگذره؟ -نه بابا، مگه میشه آدم کنار عشقش باشه و بهش خوش نگذره؟ (مزاح فرمودم، صرفا جهت خودشیرینی! )
  با این حرفم آرتام منو به سمت خودش فشار میده و گونم و میبوسه نیکا جونم با خنده میگه.
  -خب خدا رو شکر، خیالم راحت شد. -مگه قرار بود خوش نگذره؟ -چی بگم والا دخترم، ما هروقت 4 تایی میریم مسافرت ، این آرتام انفدر غر میزنه که آدم سفرش زهر میشه خواستم بپرسم با توام اینجوریه، که دیدم نه، فقط با ما اینجوریه، با عشقش خوب تا میکنه.
  تشکری کردم و بعد از چند دقیقه حرف زدن، گوشی و قطع کردم و روبه آرتام گفتم.
  -تو با مامانت اینا چیکار میکنی که طفلکی انقدر دلش خون بود؟میخنده و میگه-هیچی بابا، هروقت 4تایی میریم سفر، زن و شوهر، یاد جوونیشون میوفتن و با هم اینور اونور میرن، منو آریانا هم که اون وسط یا بشکن میزنیم، یا به هم نگاه میکنیم میخندیم. حوصلمون به کل سر میره، آخه یکی نیست بگه شما که اومدین با هم باشین، چرا مارو مثه جوجه ها دنبال خودتون یدک کشیدین؟
  بلند میخندم، طرز غر غر کردن آرتام بی شباهت به پیرزنا نیست. تا میام حرفی بزنم که رامش و آریانا هم میان
  رامش-آرتام، چیکار کردی خواهر مارو که صدا خندش 10 فرسخ اونور ترم میره؟ بهش چی گفتی؟آرتام-دیگه دیگه.آریانا-چه زن و شوهر واسه خودشونم خلوتی کردن. رامش-رامبد گفت بیایم دنبالتون، یوقت آرتام دنبال موقعیت نگرده قولش و عملی کنه. منم بی خبر از همه جا پرسیدم –چه قولی.
  آریانا و رامش سرشون و پایین میندازن و میخندن و آرتامم دم گوشم با خنده میگه.
  -بچه رو میگن دیگه، مگه من قول ندادم وقتی از سفر میریم سرکار خانوم حامله باشن؟
  چشام اندازه بشقاب شده و با تعجب و کمی خجالت به آرتام زل زدم که دوباره میاد دم گوشم میگه.
  -مثه اینکه توام موافقی... میگم – چی چی واسه خودت میبری و میدوزی؟ با خنده میگه-خب آخه با اون چشات بیشتر ترغیب میشم که همینجا ترتیبتو بدم.
میخوام بهش حرفی بزنم که رامش سرفه مصلحطی میکنه و تازه یادم میوفته که اونام هستن. 3 تاشون با لبخند به من نگاه میکنن و منم از خجالت میخوام زمین دهن باز کنه، برم توش و دیگه هم بر نگردم.آریانا منو نجات میده و میگه-خب دیگه، بریم که الان همه منتظر ما هستن.
  با صورت لبویی میریم سمت بچه، که روناک بی شرف بلند میگه.
  -به افتخار عروس دوماد.
  همه دست میزنن و منم چشم غره ای به روناک میرم که بیتفاوت فقط میخنده.میریم رو زیر اندازه میشینیم.رامش رو به آرتام .
  -شوهر خواهر ، میای بریم آبتنی؟-آره ، بریم.
  با یک حرکت تیشرتاشونو در میارن و بقیه مردا هم به جمعشون میپیوندن.
  منم رو به دخترا-بریم ماهم؟روناک-من پایم شدیـــــد.الی-منم.بقیه-ما لباس نیاوردیم.
  سری تکون میدم و با اون دوتا میریم تو دریا، روناک پاچه های شلوارشو با احتیاط بالا میزنه و منم که حسابی کفری شده بودم، جفتشون و هل میدم و میرن کامل تو آب و خیس خیس میشن و جیغ میکشن.منم تو دریا بدو بدو میدوم، اونام میدون تا منو بگیرن، هی به عقب نگاه میکنم که بهم نرسن که ناخوداگاه به یک جسم سفتی برخورد میکنم، برمیگردم و پسری و میبینم که با نیم تنه برهنه ، بازوهای منو گرفته تا نیوفتم تو دریا و داره با لبخند بهم نگاه میکنه. هول میشم و میگم.
  -ببخشید ، منو ندیدید.
  با این حرفم بلند میخنده و تا میاد چیزی بگه که اون دو تا میرسن و روناک اول متوجه پسره نمیشه و همونطور که داره نفس نفس میزنه میگه.
  -ایشالا تو شورتت سوسک بره رونیا ، ایشالا شب خواب یوزپلنگ و ببینی، ایشالا...
  تا میاد حرفش و ادامه بده که چشاش به پسره میوفته و اونو الی چشاشون اندازه قابلمه میشه و روناک بعد از اینکه مفهمه چه حرفایی و جلو پسره زده سرشو میندازه پایین.
  پسره هم آشاکارا لبخندش رو لبشه و با معنی داره بهم نگاه میکنه و هنوزم بازوم و ول نکرده.از حرفای روناک حسابی خجالت کشیدم مخصوصا جلو غریبه، وگرنه تو جمع خودمون طبیعیه.سرم و میندازم پایین که پسره میگه.
  -اسمتون رونیه؟ چه اسم قشنگی تا حالا نشنیده بودم.
  دستمو از بین بازوهاش بیرون میکشم و با لبخند تصنعی میگم.
-نه اسمم رونیاست. عذر میخوام ندیدمتون، با اجازه. سریع به همراه دخترا جیم میشیم;.همونطور که داریم رد میشیم پسره داد میزنه.
-پارسا هستم، محض اطلاع.
  از دور دستی تکون میده و منم سری تکون میدم و با بچه ها میریم، یکم که دور میشیم میام یه پس گردنی به روناک بزنم، انقدر محکم میزنم که با ضربم میخوره زمین و زیر لب فحشای مورد دار میگه. بهش با طلبکاری نگاه میکنم که مظلومانه میگه.
  -خو حواسم نبود که یه پسریم اونجا هست، ولی تو نیمری رونی، دیدی عضله هاشو؟ عجب تیکه ای بود، من که رسما داشتم وا میدادم، وای رونی بیگیر منو ... الی با لبخند میگه-چشم رامبد روشن، خب... میگفتی، دیگه چی بود؟
  روناک هول میشه و میگه.
  -امم...خب...چیزه...یعنی، آها، من که بهش نظری نداشتم، به چشم برادری گفتم... بعد از یه ذره مکث ادامه میده.
  -انقدر رامبد خوب هست که من به این چیزا فکر نکنم. منو الیم دست به سینه بهش نگاه میکنیم و میگیم –آها....یعنی خر خودتی.به پسرا میرسیم، آرتام با ناراحتی و لباسای خیس میاد سمتم
  -چی شده؟ چرا لب و لوچت آویزونه
-اه، رونی، لباسام خیس شده، تیشرتم و بچه ها خیس کردن، حالا اونا لباس دارن، من نه شلوار  دارم نه لباس.-خب اینکه چیزی نیست، من برات لباس برداشتم.
  با خوشحالی میگه.
  -جدی میگی؟-آره خب.
  منو تو بغلش میگیره و 3-4 بار میچرخونه و پشت سر هم میگه.
  -عاشقتم رونی، عاشقتم، عاشقتم.
  از شنیدن این خرفا تپش قلبم بالا میره و با لذت نگاش میکنم.بعد از اینکه چند دور منو میچرخونه میذارتم زمین و محکم بغلم میکنه که صدای استخونام و میشنوم.با صدایی که به زور از گلوم میاد میگم.
  -آرتام له شدم.
  با سرفه ی یک نفر رو هامون به اون سمت میره، اون پسره رو میبینم ، پارسا بو دیگه اسمش؟ آره! با اخم بهمون نگاه میکنه و میگه.
  -اینجا مکان عمومیه، مراقب رفتاراتون باشین، اینجا خانواده نشسته.
  بعد یه چشم غره ای به من میره که یه لحظه فکر میکنم نکنه کار اشتباهی کردم؟آرتام به خودش میاد و منو ول میکنه و مودبانه به پسره میگه.
  -عذر میخوام ببخشید، حواسمون نبود، دیگه تکرار نمیشه.
  پارسا هم سرشو تکون میده و بی هیچ حرفی میره.
  آرتام متفکرانه میگه-این یارو چرا اینجوری بود؟
  شونه هام و بالا میندازم و میریم چادر تا لباسامون و عوض کنیم. بعد از عوض کردن لباسا، مردا میرن تا واسه ناهار یه چیزی بخرن و بیارن.بعد از خوردن ناهار، دوباره همه جفت جفت میشن.رو به آرتام میگم-بیا بریم سطل شنی بخریم.میخنده و دستشو دور شونم حلقه میکنه و میریم سمت مغازه های کوچولویی که با سایه بون کنار ساحل دست فروشی میکنن. یه سطل شنی و چنگک و قاشقای مخصوص شن بازی و میخریم.میریم لب ساحل.با ذوق و شوق آرتام و صدا میکنم که باهان شن بازی کنه، اونم در جواب حرفام فقط یه لبخند ملیح میزنه و میاد.-آرتی، آرتی، این دیگه چه وضعشه، درست ، درستش کن، اه، ببین، این تیکه قلعه رو خراب کردی. من موندم کی به تو دکترای معماری و داده وقتی یه خونه سازی عادی و بلد نیستی.-شما به بزرگواری خودتون عفو کنید عیال.هولش میدم و میگم-نه مرسی، برو، برو خودم درستش میکنم، تو عوض اینکه کمکم کنی داری بدتر خرابش میکنی.-اِ، رونی، بیخیال بابا، چه جدیم گرفته واسه من. -آرتام میری یا به زور ببرمت؟-رونی، اگه منو بندازی از بازیت بیرون، قول نمیدم که بازیت و بهم نریزم.-شما خیلی بیجا میکند، برو دیگه.میام دوباره هولش بدم که پاشو میذاره رو قلعه و همه رو از هم میپاشه.جیغ بلندی میکشم و میوفتم دنبالش، اونم بدو بدو در میرم.میدوم و زیر لب فحشش میدم.-واستا، انتر شارژی واستا، گوریل 3 پا واستا، ننه سرما واستا.... اونم بدون اینکه نگام کنه همنی جوری میدوه.-هوووی، با توام، واستا. بوزینه ای کوهی، بز دریایی... هوووو ، آرتام هشت پا بهت میگم واستـــــــــــا!!!میدوم و در حال دوییدن دستامم به حالت نمایشی تو هوا تکون میدم.بچه ها با دیدن وضعیت ما غش کردن از خنده، آرتام میاد با حالت نمایشی یک ثانیه وایستا و کمرمشو به حالت اینکه خواهش میکنم من متعلق به همه شمام خم میکنه، تا اینکه من بهش میرسم، ولی از اونجایی سرعتم زیاد بوده، ترمز و بریده بودم، پس.... آفرین، درست حدس زدید، میوفتم رو آرتام.چند ثانیه جفتمون هنگیدم و تا میام load شیم، بچه هارو بالا سرمون میبینیم، که دارن چیک چیک ازمون عکس میگیرن.ریع از روش بلند میشم و آرتامم به جون بچه ها میوفته.آرتام-سریع، سریع رد کنین گوشیا دور بیناتونو، زود، تند سریع.همه با هم-نخیــــــــــر.-اِ، دارم بهتون میگم بدین، این چه کاری بود کردید؟؟رامش-هیچی بابا فلم گرفتیم از اول دعواتون و صفت های زیبایی که خواهر نثارت میکرد، تا بفرستیم واسه سالی تاک، کوتاه بیا هم نیستیم.من-شما خیلی غلط میکنید از دعوای زناشویی فیلم میگیرید. روناک-تو جوش نخور عزیزم، شیرت خشک میشه.همه میخندن و منم یکی محکم میزنم پس گردن روناک.بعد از کلی حرف زدن و خواهش کردن، بالاخره همه به جز رامش فیلما و عکسارو پاک میکنن.ما آبرو داریم، اگه دوربیناشون به دست کس دیگه ای بیوفته، خودمو از دنیا ساقط میکنم.رامشم که قول داد به هیچکی نشون نده و فقط محض یادگاری بمونه. بعد از کلی چرت و پرت گویی، غروب میشه، همه دور هم آتیشی روشن میکنیم و دو نفر دو نفر با هم حرف میزنیم.من کنار الی و روناک نشسته بودم و باهاشون گرم صحبت بودم، بقیه هم همینطور، هر کسی با یک یا دو نفر صحبت میکرد.تو این بین گاهی آرتام بلند میشد و سیب زمینی هایی که انداخته بودیم داخل آتش و با چوب جاشون و عوض میکرد و در آخر گفت.-رامبد، سوسیسا و سیخ هارو آوردی؟-آره، تو صندوق گذاشتم.-پس من میرم برشون دارم.رو به روناک میگم-میخوایم سوسیس کبابی بخوریم؟سری تکون میده و منم از خوشحالی جیغ میکشم، عاشق غذا هایی هستم که رو آرتیش پخته میشه، سوسیس هم که دیگه جای خود داره.بعد از چند دقیقه، آرتام با پلاستیک سوسیس ها و کتری واسه چای دودی میاد، همه با دیدن کتری خوشحال میشیم و دست میزنیم و جیغ میکشیم، در آخرم من واسه خالی نبودن عریضه، قبلمه کنار دستم و بر میدارم و با ریتم روش میزنم و دیگه جمع ، میترکونه و و همه بلند میشن و قرهاشون میدن.از سمت راست به چپ حرکت میکنیم.رامش میگه-بچه ها بیاین نوبتی برقصیم ، که رقص همه رو ببینم، مخاطبات خاص، خواهشا قر ندین و عشوه نیاین تا منکراتی جمعمون نکنه، ترجیحا مسخره بازی در بیارید تا بخندیم. وظیفه ی خطیر رونی هم که قابلمه زدنه. همگی، افتاد؟همه-افتــــــــــاد.با قابلمه ضرب میزنم و ریتمیک روش میزنم، از سمت راست من حرکت میکنن به چپ، اول روناک میره وسط.بابا کرمی میرقصه، منم ریتم قابلمه و رو به حالت باباکرمی عوضش میکنم، تا راحت تر بتونه با آهنگ هماهنگ شه، بعد از روناک رامش ، فرزند ما با این تیریپ هوس رقص عربی کرده بود، منم به حالت عربی رو قابلمه ضرب میگیرم و رامشم تا میتونست قر میداد و عشوه میومد که خدایی هممون از خنده روده پر شدیم.همینجوری ادامه داشته تا اینکه به آرتام رسید و گفت.-دوستان، این دفعه رونی و معاف کنید، یکیتون قابلمه رو بگیره و ضرب آروم بزنه، میخوام باهاش تانگو برقصم.همه میگن-هوووووو.منم میخندم و میگم-بابا قابلمه س ، گیتار که نیس آهنگ درخواستی میدید، با قابلمه ضرب های تند و میشه زد، نه آروم و لایت.آرتام میخنده-پس من میرم گیتار و بیارم.با عصبانیت میگم-تو گیتار داشتی و من مجبور شدم با قابلمه هنر نمایی کنم؟میخنده و میره سمت ماشین. در اون لحظه فقط دلم میخواست خرخره آرتام و بگیرم زیر دندونام و تا جایی که جا داره له کنم.آرتام گیتار و میاره و میده دست رامش.-بیا برادر زن، واسه دوماد و خواهرت بزن (اِ، حال کردین؟ شعر ساختم....!!)رامش میخنده و گیتار و میگیره و آرتامم مثه شاهزاده ها دستشو به سمتم دراز میکنه و منم مثه پرنسس ها دستهاش هامو تو دستاش میذارم و بلند میشم.رامش میگه-کدوم آهنگ و بزنم؟آرتام نگاهی به من میکنه و میگه.-my heart will go on celine dion.لبخندی میزنم و تایید میکنم و آرتامم رو به آریانا میگه.-توام باهاش بخون، صدات واسه این آهنگ ساخته شده. در نتیجه زوج جوان آماده ی اجرای آهنگ و زوج دیگه ها آماده رقص میشن.دستمو رو شونه آرتام میذارم و دسته دیگمم میذارم تو دستش ، آرتامم دستشو میذاره رو کمرم و دست دیگش و تو دستم.رامش دستشو رو سیمها میکشه و میپرسه-آماده این؟من و آرتام به چشمای هم زل میزنیم و سرمونو به نشونه ی اینکه آماده ام تکون میدیم.رامش بعد از مکث رو به آریانا میگه.-آماده ای ؟آریانا در حالیکه داره صداشو صاف میکنه میگه.-برو.رامش شروع میکنه و آهنگ و میزنه و منو آرتامم آروم آروم رقص کلاسیکشو میریم تا اینکه به تیکه ی شعرش میرسه و آریانا با صدای کپی celine dion شروع میکنه آروم آروم خوندن.جو آروم گرفته و همه مات رقص آروم منو آرتامن.(دوستان برای اینکه راحتتر با این تیکه احساسی داستان ارتباط برقرار کنید، پیشنهاد میکنم، همراه با داستان، این آهنگ و که همون آهنگ تایتانیک هست گوش بدید، مطمئنم که اکثرا این آهنگ و دارن )Every night in my dreamsهر شب در رویا هایمI see you. I feel you.می بینمت، احساست می کنمThat is how I know you go on.و به این وسیله می فهمم که هنوز زنده ایآرتام دستم و میگیره و منو میچرخونه، دوباره به همون منوال و هماهنگ ادامه میدیم به رقصمونFar across the distanceدر آن دور دستAnd spaces between usو فاصله ای که بین ما وجود دارهYou have come to show you go on.اومدی و نشون دادی که هنوز زنده اییکم ریتم آهنگ تند و میشه و آریانا هم به همون اندازه پیش میره و منو آرتامم یه درجه حرکاتمون و تند میکنیم.Near, far, wherever you areنزدیک یا دور، هرجا که هستییه چرخی میزنم و خودم رو بازی و آرتام میندازم و تقریبا میوفتم، بازوشو دورم حلقه میکنه و ثانیه ای به همون حالت میمونیم و دوباره به حالت عادی ادامه میدیم به رقص.I believe that the heart does go onمطمئنم که قلبت هنوز (برام) می زنه   دست آرتام و ول میکنم و 4 بار پشت سر هم میچرخم و آرتام دوباره دستمو میگیره و منو با خودش همراه میکنه.Once more you open the doorیک بار دیگه در رو باز کردیAnd you’re here in my heartو تو در قلب من هستیAnd my heart will go on and onو (با وجود تو در قلبم) قلبم به تپیدنش ادامه میدهریتم رقص آرومتر از حد معمول میشه.Love can touch us one timeعشق ما رو دوباره به هم خواهد رسوندریتم رقص خیلی تند میشه و آرتام از کمرم میگیره و منو بلند میکنه و منو همراه خودش چند دور میچرخونه و منم تو این بین پاهامو به حرکت در میارم و 360 درجه ای به حالت مخالف چرخشمون میچرخونم.And last for a lifetimeو برای آخرین بار در زندگیمAnd never go till we’re oneو از من دور نخواهد شد تا ما یکی بشیمآرتام منو آروم میذاره پایین و به حالت طبیعی میرقصیم .Love was when I loved youعشق فقط عشقی بود که من عاشقت بودمOne true time I hold toو زمانی بدون ریا که من تو را در آغوش گرفتمIn my life we’ll always go onع دیگو در زندگیم ما همیشه با هم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۴ صبح
خواهیم بودبرای ثانیه ای به حالت عادی میرقصیم که با تند شدن ریتم آهنگ ماهم رقصمون تندتر از هر موقع دیگه ای میشه .Near, far, wherever you areنزدیک یا دور، هرجا که هستیآرتام دستش و دور من میگیره و منو چند بار پشت سر هم میچرخونهI believe that the heart does go onمطمئنم که قلبت هنوز (برام) می زنهOnce more you open the doorیک بار دیگه در رو باز کردیAnd you’re here in my heartو تو در قلب من هستیآرتام دست دیگمو میگیره و منم خودم و رو بازوش میندازم و میوفتم؛ اونم خودشو سمتم متمایل میکنه و بعد از چند ثانیه دوباره به روال برمیگردیم.And my heart will go on and onو (با وجود تو در قلبم) قلبم به تپیدنش ادامه میدهThere is some love that will not go awayعشقهایی هستن که هیچ وقت از بین نمی رنYou’re here, there’s nothing I fear,تو اینجا با من هستی، و من دلیلی برای ترسیدن نمی بینمAnd I know that my heart will go onو می دانم که(با وجود تو) زنده خواهم ماندWe’ll stay forever this wayو ما همیشه اینطور خواهیم بودلحظه به لحظه حرکاتمون تند تند تر میشه و آرتام کمرم و میگره و بلندم میکنه پاهامو بین کمرش میذارم و دستامو از دستاش جدا میکنم و اونم چند دور میچرخه و منم با جهت موافق چرخش چند دور دستامو میچرخونمYou are safe in my heartتو در قلب من در امانیAnd my heart will go on and onو قلب من زنده خواهد ماند و میمونه     11 آهنگ آروم و آروم و آروم تر میشه و ما همچنان به رقص کلاسیک آروم ادامه میدیم تا جایی که آهنگ تموم میشه و منم خودم میندازم رو بازوی آرتام .همه دست و جیغ و هورا میکشن ولی من تو یک خلسه ای رفتم که جز آرتام و لحظات پیش که جلو چشمم رژه میره و بهم زل زدیم . همه بچه ها از رقص ما دوتا خوندن آریانا و زدن رامش تعریف میکنن.ولی من و آرتام بی تفاوت فقط بهم زل زدیم.نگاه آرتام بین لب و چشمای من در حال گردشه.همه دور اون دو تا جمع شدن و تشویقشون میکنن ، کسی متوجه ما نیست، منم چشام زوم شده به لبای آرتام که آروم آروم لباشو نزدیک لبام میکنه، چشمای اون و به دنبالش چشای من بسته شده و انتظار لمس لبای آرتام و میکشم، تا میاد لباش به لبام بخوره.نور قوی ای روی صورتمان زوم شده و به ناچار از هم دور میشیم، شدت نور تو تاریکی انقدر زیاده که دستامو سایه بون واسه چشام میکنم.همه هم میگن-اُاُاُاُاُاُاُاُ...رامبد میخنده و میگه-سو استفاده گر ها ، دو دقیقه به حال خودتون رهاتون کردیما، ببینید، جنبه نداریــــد.رامشم در حالیکه چراغ قوه رو خاموش میکنه میگه-کارای بد بد؟؟ جلو جمع؟؟ بین بچه ها؟؟ واه واه واه واه....من و آرتامم فقط میخندیم و تو دلمون بهشون فحش میدیم، دو دقیقه نمیذارن آدم به حال خودش باشه... آخه من اینارو کجای دلم بذارم آیا؟؟ اه...بعد از کبابی کردن سوسیس ها و باز کردن فویل های سیب زمینی، شام حقیرانه ای و میخوریم.رامش، ماشینشو میاره نزدیکتر ما پارک میکنه و آهنگ با ضرب تند میذاره و صداشو تا ته بلند میکنه.همه میریزیم وسط و مثه عقده ای ها بکوب تا ساعت 12 و نیم میرقصیم.صدای قار و قور شکمم بعد از این همه فعالیت در اومده رو به آرتام میگم.-من گشنمـــــــــــه!!!میخنده و میگه- دلا بهم راه داره.رامشم که حرفامونو میشنوه میگه.-بچه ها منم گشنمه، کسی گشنش نیست؟همه حرفش و تایید میکنن و قرار بر این میشه که بریم رستوران اطراف تا چیزی بخوریم مطمئنن بعضی از رستورانا بازن دیگه، همه به سمت ماشینا حرکت میکنیم، اما قبلش آتیش و خاموش میکنیم و وسایل و جمع میکنیم تا بعد از شما دوم راه ویلا شیم که دوم راه ویلا شیم که چیزی تا اینکه تبدیل به جنازه شیم نمونده.
 
میریم تو شهر و دنبال یه رستوران شیک میگردیم، از اونجایی که ما اولین ماشین هستیم، پس طبیعتا رستوران و هم ما انتخاب میکنیم.آرتام جلو یه رستوران بزرگ وشیک نگه میداره و پشت سر ما، رامش و علیرضا نگه میدارن.همه وار میشیم ولی از اونجایی که از چهره ساده ی هممون خاک و کثیفی میباره ، گارسون محل زیادی نمیده.میخندیم و میریم سمت یه میز 12 نفره تا همه دور هم باشیم.منو رو میگیریم ، آرتام ازم میپرسه ، چی میخوری؟نگاهی به منو میندازم و میگم-بختیاری.آرتام رو به گارسون 2 پرس بختیاری با تمام مخلفات سفارش میده و بقیه و بچه ها هم بعد از سفارش شروع میکنن به حرف زدن.اعصابم از این همه شلوغی خورد میشه و یه جورایی بلند میگم.-چیه صداتون و گذاشتین رو سرتون؟ عین خاله زنک ها دارین غیبت میکنین؟ جمعی حرف بزنیم بابا...الی-رونی عصبانی میشود.-ببند الی.علیرضا-خب، بجث بدین بحرفیم بحرفیم...-امممم... خب.... آرتام میاد مثلا میاد کمکم و میگه – بیاین واسه بچه ها منو رونی اسم انتخاب کنیم.دمای بدنم رو ده هزار میره و میگم-لازم نکرده، همون شلوغ بازی در بیارین و خاله زنک بازی در بیارین ، من به همونم قانعم.رامش – نه دیگه؛ حرف زن یکیه! بیاید بچه ها نظر بدین.بچه ها شروع میکنن به حرف زدن و نظر دادن و منم بیتوجه فقط با خشم به آرتام نگاه میکنم، اما اون عین خیالشم نیست و مشتقانه به بچه ها گوش میده و هر اسمی که نظرشو جلب کرده باشه تو گوشیش سیو میکنه.یه دفعه امداد غیبی که همون گارسون غذا به میز باشه میاد و بچه ها سکوت میکنن و منم تو دلم قربون صدقه خدا میرم.بعد از خوردن شام راهی ویلا میشیم و منم پرت میشم تو اتاق و بعد از عوض کردن لباسام از خواب بیهوش میشم.*****
امشب آخرین شبیه که رامسریم، تو این مدت علاقه بچه ها بهم دیگه شکل خاصی گرفته، جوری که وعده وعید خواستگاری و هم بهم دیگه دادن؛ رامشم که با اجازه ی مامان بابا، از آریانا خواستگاری کرده و قرار خواستگاری برای هفته دیگه تنطیم شده، تو این بین همه به هول و ولا افتادن غیر از منو آرتام و الی و علیرضا که تکلیفمون معلومه و نگران چیزی برای از دست دادن نیستیم.بنا بر خواست همه بچه ها، امشب فقط و فقط جمع های دو نفره میشه...از ساعت 6 همه بچه ها جفت جفت هر کس یه جایی رفت، منو آرتامم قراره بریم لب دریا و آخرین روز سفرمون و با دریا مهمون بشیم.هوا تاریکه تاریکه، باد سردیم میاد، یه تونیک سرمه ای تقریبا نازک پوشیدم و آرتامم یه ژاکت و لباسای معمولی، دستم تو دستشه و به سمت دریا میریمصدای موج ها حس خوبی و به آدم القا میکنه، آرامشم وصف نشدنیه، مخصوصا کنار مردی که از جون و دل میپرستمش.-بیا اینجا بشین.با صدای آرتام به خودم میام، روی شن ها نشسته و پاهاشو از زانو تا کرده و بین پاهاشو باز کرده ، میرم تو بغلش و بین پاهاش میشینم اونم دستاشو دورم حلقه میکنه و سرشو تو موهام میکنه و بو میکشه.بهش تکیه میدم و فقط منظره رو میبینم.تو دلم حس قشنگی دارم، اما یه حسی بهم میگه، منو این همه خوشبختی؟ محاله.همیشه همین جوری بوده، وقتی تو خوشبختی غرق میشم یه دفعه یه اتفاقی همه چیز و بر قنا میبره و رسما فکر میکنم که بعد از هر خوشبختی ، بدبختیه عظیمی در راهه.این حس همیشه باهام بوده، الانم همین حس و دارم ، اینکه بعد از این هم خوشبختی اتفاق های وحشتناکی بیوفته.-به چی فکر میکنی؟سعی میکنم راستشو بگم.-به این فکر میکنم، من الان خوشبخته خوشبختم ، ولی یه حسی بهم میگه این خوشبختی پایدار نیست. من میترسم آرتام ، از اینکه تو رو ، این خوشبختی رو ، این لحطات رویایی و از دست بدم.منو به خودش فشار میده و میگه.-نترس عزیزم، من کنارتم، هیچ چیزی تو این دنیا مارو از هم جدا نمیکنه، من همیشه و همه جا پشتتم و باهاتم، وقتی باهم باشیم، بدبختی معنی نداره.-من...من میترسم تو رو از دست بدم آرتام، این ترس داره ذره ذره وجودم و میخوره ، مثه خوره افتاده به جونم، فکر اینکه تورو از دست بدم، ذره ای ولم نمیکنه.-نگران چی هستی تو؟ من که گفتم همیشه باهاتم . من عاشق توام، عاشق چشات، موهات، اخلاقت، رفتارت، رونیا، وقتی یه آدم عاشق باشه، معشوقه ش و هیچ وقت ول نمیکنه . تو از چی میترسی؟ از اینکه عاشقت نباشم و ولت کنم؟-نه....نه... منم ... خب منم تو رو از جونم بیشتر دوست دارم، ولی میدونی، این حسی که تو دلم دارم قویه، اینکه... اینکه تو منو، عشقم و علاقم و یه روزی باور نکنی. من میترسم آرتام، میترسم از روزی که بهم شک کنی. این افکار داره از درون منو میخوره و نابودم میکنه.-من هیچوقت ِ هیچوقت، بهت شک نمیکنم عزیزم. تو عشق منی، یه آدم چجوری میتونه به عشقش شک کنه؟
 
-پس...پس اوندفعه چی؟-هیـــــــس! اسم اون دفعه رو نیار، اون دفعه من احمق بودم، خر بودم، باید بهت فرصت حرف زدن میدادم، که خریت کردم ، اسم اون دفعه رو نیار که از خودم و حماقتم بیزار میشم. الانم، بهتره عوض این فکرا به اسم بچمون فک کن.جیغ میزنم-آرتــــــــــام!!!میخنده و منو محکم تو بغلش میگیره.-جــــــــــان آرتام؟با حرفاش قطره اشکی تو چشام درست میشه و سر میخوره پایین، نه، این آرامش و عشق ابدیه، این "جان" ها ابدی میمونن.تو بغلش فرو میرم و آروم آروم چشامو میبندم، میخوام از ذره ذره این لحظات استفاده ممکن ببرم، آرتامم که با موهام بازی میکنه و اونم به فکر فرو رفته. *****تو بغل آرتام رو مبل نشستم و داریم فلم میبینم، 5 روزی میشه که از رامسر اومدیم، رامبد که تحمل نداشت، فردای اون روز با خونواده رفتن خواستگاری روناک و قراره عقد واسه 3شنبه هفته دیگه افتاده، عروسی هم واسه دو ماه دیگه.تلفن زنگ میزنم؛ دستمو خم میکنم و برش میدارم .-بله؟-سلام رونیا جان خوبی دخترم؟-سلام نیکا جون خوبین؟ بابا چظوره؟ آریانا خوبه؟-همه خوبن دخترم، راستش مامانت اینا قراره خواستگاری و واسه امشب گذاشتن.از جا میپرم و با تعجب میگم.-امشــــــــــب؟؟ پس چرا هیچکی بهم نگفت؟-دخترم، همین پیش پای من زنگ زدن، یه دفعه ای شد، فک کنم الان میخواستن به شما زنگ یزنن که من پیش دستی کردم.-آها... خب پس.. خوشبخت بشن ایشالا.-مرسی دخترم، آرتام هست؟-بله مامان، از من خدافظ.-خدافظ دخترم.گوشی و میدم به آرتام و میگم-مامانت.گوشی یرمیداره و همونجور که منو رو پاهاش جابه جا میکنه میگه.
-سلام مامان، خوبین؟-..-مرسی ممنون، چه خبر؟-... -اِ؟ امشب شد مگه؟-... -آها، خیل خب، پس من 6 اونجام.-...-باشه، سر راه میخرم، امر دیگه ای باشه؟-...-نه مرسی ممنون، خدافظ.گوشی و میذاره. -واسه امشب لباس داری؟-آره، اون کت دامن سرمه ای و میپوشم، چه یه دفعه ای شد.میخنده و میگه-مثه اینکه داماد خیلی عجله داشته.-از مامان شنیدم واسه رامش بورسیه از انگلیس اومده، فکر کنم واسه همینه.-اتفاقا به آریانام در این باره صحبت کرده ، فک کنم برن اونجا زندگی کنن.آهی میکشم و هیچی نمیگم، دوری از داداش گلم سخت ترین اتفاق ممکنه که میتونشته برام بیوفته، با این حال هیچی نمیگم و به خدا میسپارم و آرزوی خوشبختی مینکم.*****-آماده ای رونی؟ من باید برم میوه شیرینیم بخرم.-اومدم بابا. اول منو خونه مامانم اینا میذاریا، من وقت واسه خرید ندارم.-نمیگفتیم همین کار و میکردم.-اوکی، ما دیگه نزدیکای 8 خونه شماییم . حالا هم برو روشن کن ماشینو ، من در هارو قفل کنم ، اومدم.-عجله کن.-اوکــــــــی.در هارو قفل میکنم و با آسانسور میرم پارکینگ و سوار میشم، آرتام بعد از رسوندن من به خونه مامان اینا، میره خرید.وارد خونه میشم.تو باغ با اکرم خانوم و عباس آقا سلام علیکی میکنم و وارد منزل میشم و داد میزنم-اهل خونه، اهلا و سهلا، حبیبتون اومد، گل سر سبدتون اومد، امید خونه، عشق خونه ....تا میام حرف بزنم که رامش با داد میگه.-خیلی خب، نگی هم میفهمیم عذاب خدا نازل شده، دیگه این سخنرانیا واسه جیه؟-از خداتم بخواد شادوماد، کاری نکن که رای تورو بزنم ها...-خیلی خب بابا غلظ کردم.-مامان اینا کوشن؟-تو اتاقشونن.ابرو مو بالا میندازم-کارای بد بد که نمیکنن؟میخنده-مگه تو فضولی؟ جونن، دوست دارن، تو رو سننه؟ پاشو منو انقدر به حرف نگیر، کلی کار دارم، تو آماده ای؟-اوهوم.-خیل خب، پس بذار منم آماده شم.بعد از نیم ساعت سر و کله مادر پدر گرامم پیدا میشه.جفتشون آماده شدن، ساعت تقریبا 7 و نیمه، الان دیگه باید بریم.وقتی چشام به لبای ورم کرده مامان روشن میشه میگم.-خوش گذشت؟جفتشون باهم میگن-چی؟میخندم و میگم-عشق بازیی.مامانم جیغ میزنه و دنبالم میوفته، بابا هم فقز بلند میخنده. رامش بعد از چند دقیقه میاد، عزیــــــــــــــــزم، داداشم په تیکه ای بوده و ما خبر نداشتیم. سوتی میکشم و میگم-اووو، آقا شماره میدین؟بادی به غبغب میده و میگه-برو خانوم، من متاهلم.-اوووو، هنو جواب و نگرفته، متاهلید؟؟ او لالا...-آره دیگه من علم غیب دارم.
  بابا-خیلی خب عوض این حرفا، برید سوار ماشین شین که دیر شد، رامش شیرینی خریدی؟-هم گل هم شیرینی، سفارش دادم.-خیلی خب پس بدوییید که دیر شد.سوار میشیم و تو راه رامش جلو یه گلفروشی نگه میداره و دسته گل و میخره و بعدشم شیرینی...ساعتای 8 و ربع بود که دیگه رسیدیم.در و باز کردن و وارد شدیم، آرتام خیلی خوشتیپ و خوش قیافه اومد دم در واسه خوش آمد گویی.آرتام-بفرمایید، خوش اومدید، سلام مامان، سلام بابا، بفرمایید تو.مامان-سلام پسرم با اجازه.بابا-سلام آرتام جان، تو زحمت افتادین.-چه زحمتی، بفرمایید تشریف بیارید داخل .به رامش رسید دست داد و گفت.-خوش اومدی شادوماد، خدا از بزرگی کمت نکنه، دست این خواهر ترشیده ی مارو بگیری، تا عمر ممنونت میشم.رامش با خنده-خواهش میکنم، به هرحال آدم واسه داداشش هر کاری میکنه، حتی به قیمت بدبخت شدن، من صرفا از این جهت اومدم خواستگاری خواهر ترشیدت که بابت خواهرم بهت مدیونم.آرتام میخنده و دستی به شونش میذاره و به سمت هال راهنماییش میکنه.منم سوت میکشم و سرم و بالا میارم و به سقف نگا میکنم که آرتام متوجه من میشه.-اِ، رونی تو اینجایی، ندیدمت.-اشکال نداره، کوچولوام دیده نمیشه.-نه بابا، شب بود سیبیلاتو ندیدم، نشناختمت.میزنم تو بازوشو میگم.-بابات سیبیلوه!!میخنده و دست منو دور بازو خودش حلقه میکنه و دست خودشو دور کمرم و با هم وارد پذیرایی میشیم.با مامان نیکا و بابا اتابک هم سلام و احوال پرسی میکنم.رو به مامان نیکا میگم-آریانا پس کجاست؟میخنده-دخترم، این خواستگاری مثه خواستگاری شما دو تا ورپریده که نیست، طبق اصول پیش میره، این خواستگاری بر عکس خواستگاری تو و آرتام معمولیه، پس الان آریانا کجاســــت؟؟-تو دسشویی؟همه بلند زدن زیر خنده و مامان نیکا لبخند به لب گفت.-نه عزیزم، تو آشپزخونه منتظره بهش اجازه بدیم بیاد چایی تعارف کنه.-بابا این کارا مال وقتیه که ما چشمون به جمال عروس روشن نشده بود، الان که ماشالا اگه روزی آریانا خونه ما تِلِپ نشه شبمون روز نمیشه.دوباره همه میخندن و اینبار آریانا و عصبانیت ساختگی، سینی به دست وارد میشه و به همه چای تعارف میکنه، موقع من که میرسه سینی و بر میگردونه و همه چای ها رو من میریزه، جیغ میکشم و بالا و پایین میرم و در هال جامپینگ کرذن رو به مامانم میگم.-مامان پاشو بریم، اینجا جای ما نیست، دختره هر روز یه خصلت بدش پدیدار میشه، دیگه کارش به جایی رسیده که منو داماد میبینه.رامش باخنده-چطور؟-آخه ابله، عروسا واسه زهر چشم گرفتن سینی چای و رو داماد خالی میکنن، نه رو خواهر داماد. شک ندارم خواهرت چشاش کُلاجه، یا شایدم عاشقه که همه رو رامش میبینه.همه بلند میخندن آریانا با اخم میگه.-ولی من از عمد روی تو ریختم با این بلبل زبونی هات.-اِ، پس که اینطور، هنوز عروس این خونواده نشده، میخواد واسه من زن داداش بازی در بیاره، کاری نکن که خواهر شوهر بازی در بیارم.-توکاری نکن من خواهر شوهر بازی در بیارم .-نه تو...آرتام-خیلی خب، بشینید سر جاتون انقدر حرف نزنین مخم و خوردین.آریانا با لبخند کنار من میشینه و منم با اخم ساختگی رومو اونور میکنم.همه مشغول حرف زدنن، این وسط منو آریانییم که با هم حرف نمیزنیم.آریانا-نکن این کارو با دل زینب، دلت میاد منو از فیض دیدن چشمای به سان عسلت محروم نمایی ، ای عشق جاوید من....ایشی میگم و با ناز ادامه میدم.-برو اونور، من شوور دارم، مزاحم نشو...خودشو به من میچسبونه و میگه.-جــــــــون، بخورمت تو رو ... شوهر داری؟ غمت نباشه خودم کله پاش میکنم.میام حرفی بزنم که آرتام که کنار من بود میگه.-ببخشید، اشتباه شنیدم؟ توه فنچول میخوای منو کله پا کنی؟رامشم که کنار آرتام نشسته بود میگه.-اوه اوه، آرتام نگفته بودی خواهرت جانی هم هست، درسته بهت مدیونم، ولی رونی هرچی هست قاتل نیست، حالا من با این آش کشک خاله چیکار کنم؟آریانا سرشو با ناز برمیگردونه و میگه.-از خداتم خواد، همه آرزو دارن من بهشون نگا کنم، در ضمن، کی گفته من جوابم مثبته؟رامش تیریپ شاعری بر میداره و میگه.-از رنگ چشات، طرز نگات، اون مژه هات ، با اون موهات ، من شدم هات.با تیکه آخر حرفش منو آرتام از خنده غش کردیم و آریانا هم که سرخ و سفید شده بود با اجازه ای گفت و رفت دسشویی که با این کارش منو آرتام خندمون شدت گرفت، وقتی به خودمون اومدیدم دیدیم، همه دارن نگامون میکنن.مامان نیکا-به چی میخندیدن شما دو تا پدر سوخوته؟ الحق که خدا در و تخته رو خوب واسه هم جور کرد.رامش – چیز خاصی نیست خانوم مادر شوهر دختر مادر پدر من...این دفعه هممون خندیدیم. مامان نیکا با لبخند گفت.-توام مثه خواهرتی، الان مثلا خواستی با سیاست وارد شی و طولانی نسبت من و بگی که منم بگم این چه حرفیه رامش جان، منو مامان صدا کن؟دوباره همه خندیدن که رامش با فکر دستی به محاسن نداشتش کشید و گفت.-عجب مادر زن زرنگی نصیب من کردی خدا، حالا من آریانا و خر کنم مامانشو کجای دلم بذارم؟دوباره همه خندیدم.بعد از دو ساعت چرت و پرت گفتن و بحثای متفرق بابا ی من با اجازه ی جمع شروع کرد به سخنرانی.آریانا هم بعد از قضیه دسشویی دیگه لام تا کام حرف نزد، فهمید که اگه بخواد با رامش در بیوفته  بدبخته!بابا- خب دیگه بریم سر اصل مطلب همون جور که مطلع هستین ما جهت ...رامش میپره وسط حرفش-بابا، اول اینکه برو سر اصل مطلب، دوم اینکه زیر دیپلم حرف بزنین، فکر رونیا رو نکردین هیچی نمیفهمه فقط مثه علامت سوال زل زده به شما؟مامان چشم غره ای به رامش میره ولی بابا با لبخند ادامه میده.-رامش راست میگه، شما اگه پسر منو قبول دارید اتابک خان که دستتون مرسی اگرم نمیشناسید که من یه بیوگرافی کوتاه بدم خدمتتون.دم بابا قیــــــــژ، "دستتون مرسی؟" بابا ی من؟؟ جلل مخلوق...!!بابا اتابک لبخندی میزنه.-نه مرسی ما شناخت کافی و نسبت به رامش جان داریم. از نظر من اگه موردی نداره، بهتره این دو تا گل برن حرفاشون و با ه بزنن.من پیش دستی میکنم-نه بابا، خیالتون جمع حرفاشون و زدن، امشبم از این جهت مزاحم شدیم که عاقد و بیاریم.همه بلند میخندن و رامش و آریانا با خجالت سراشون و میندازن پایین.بابا یه چشم غره ای به من میره و رو به اون دو تا میگه.-با اجازه ی اتابک خان، شما برید حرفاتون و بزنید.اون دو تا هم سر به زیر میرن سمت اتاق آریانا.بلند میگم- ما اینجا هستیم هـــــا!!آریانا-چطور؟-اونی که باید بفهمه ، فهمید.رامش با قیافه ی سرخ شده از خجالت و عصبانیت دست آریانا رو میگیره و میگه.-بیا بریم بهت میگم.وقتی رو مو برمیگردونم با قیافه ی سرخ همه مواجه میشم.بابا و بابا اتابک و مامان نیکا و آرتام از خنده سرخ شدن ولی مامان شده مثه شمر که یه لحظه خوف برم داشت، خدا رو شکر خونمون جداست، وگرنه باید امشب انتظار مامان و میکشیدم که بیاد منو از دار فانی ساقط کنه.بابا اتابک رو به بابام- حالا فهمیدم این رگه های طنزی که تو صحبت بچه هات هست از کی به ارث رسیده...بابا-از کی؟-معلومه، از تو مرد گنده، خجالت نمیکشی؟ دستتون مرسی یعنی چی؟(بابا و بابا اتابک با هم تو این چند وقته خیلی صمیمی شدن پس شما جدی نگیرین )با این حرف بابا اتابک منو بابا سرامون به سمت هم برمیگرده و با هم میزنیم زیر خنده و مامانم که خودشو کنترل کرده دستشو میذره جلو دهنشو و میخنده.بابا اتاباک با گیجی میگه-مگه من چیز خنده داری گفتم؟بابا-نه والا اتابک جان، تا اونجای که من یادمه، من بچه آروم و مظلومی بودم که عاشق ریتا میشم، ریتا از همون بچگی زلزله 10 ریشتری بود. تعجب منو رونی هم واسه این بود، اگرم میبینین که منم شیطون شدم، کمال هم نشینی با همسرمه.همه رو هامون به سمت مامانم برمیگرده که با خجالت میگه-اونا مال گذشته بود.من با تعجب- مال گذشته بــــود؟ پس اونروز که ....   نمیذاره حرفم و تموم کنم و با چشم غره ساکتم میکنه. همه لبخند میزنن و به ادامه ی حرفاشون میرسن.میخواستم قضیه ی دیروز و تعریف کنم که سر زده رفتم خونه، مامان داشت از رو نرده ها سر میخورد و بابا هم جلو نرده ها واستاده و بود و منتطر بود مامان بیاد تا بغلش کنه.منم بدون هیچ حرفی شاهد این لحظات بودم، مامان بعد از سر خوردن افتاد تو بغل بابا، بعدم مامان مثه بچه ها گفت.-سینا سینا، بریم قایم موشک؟بابا هم گفت-بریم عزیزم.تا خواستن برن بازی که من از خنده غش کردم و اون دوتا با تعجب نگام میکردن منم گفتم.-آفرین ، آفرین ، برید، هرکی برد ، بهش به به میدم...با دستی که جلو چشمام دیدم از خاطرات کنده شدم.آرتام اومد نزدیک تر .-چته؟ تو هپروت بودی، قضیه ی از چه قراره؟براش ماجرای دیروز و تعریف میکنم ، انقدر جلو خودشو نگه داشته بود که نخنده، که سرخ سرخ شده بود.بعد به همه با اجازه ای گفت و رفت دسشویی.از کارش خندیدم برگشتم که دیدم مامان مثه جانی ها بهم زل زده، با ترس پرسیدم.-چیزی شده؟-بهش گفتی؟-چیو؟-قضیه ی دیروز و ..شستم خبر دار شد که گفتم.-کی؟ من؟ نــــــه!!مامان با اخم گفت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۴ صبح
–به خدمتت میرسم. حالا صبر کن.این حرف مامانم مثه ترسوندن پیرزن از تاکسی خالی میمونه، پس زیاد جدی نگرفتم.بعد از نیم ساعت، بالاخره اون دو تا عقاب عاشق نزول اجلال فرمودن.مامان-چی شد آریانا جان.آریانا به مامان باباش نگا میکنه و سرشو و میندازه پایین که همون دست میزنیم واز همه مهمتر، شیرینی میخوریم.بعد از تعیین کردن تاریخ عقد و عروسی و مهریه 514 تا سکه و از همه مهتر ، نشون کردن آریانا توسط مامانم، بالاخره، میریم ، نخود نخود هر کی رَوَد خانه ی خود.عقد و فردا عصر و عروسی هم فردای عروسی روناک اینا، البته، هیچکی جز منو آرتام نمیدونست که 24 فروردین عروسی روناکه، عروسی داداشمم که افتاد 25. از مامان اینا شنیدم، که قضیه ی بورسیه ی رامش و مامان بابای آرتام میدونن و با زندگی دخترشون تو لندن مشکلی ندارن.بلیط ها هم برای فردای عروسیشون خریداری شد . این وسط یه بغض بدی گلوم و چنگ زده.حس میکنم تا دو ماه دیگه، نیمه ی عزیزم و از دست میدم.به سمت خونه های خودمون حرکت میکنیم.***** -آرتام!، ساعت چند باید محضر باشیم.-وااای رونی تو هنوز حاضر نشدی؟ خله تا نیم ساعت دیگه عاقد میاد، ما الان باید اونجا میبودیم، وااای رونی از دست تو چیکار کنم، بدو حاضر شو تا رامش و آریانا نکشتنمون.-خیلی خب بابا، بیا بزن. تا 10 دقیقه دیگه میام.-نـــــــــــــــه!! الان حاضر باش ، تا دو دقیقه دیگه اومدی، اومدی، نیومدی من رفتم ، من میرم تو ماشین، کورنومترمم روشن کردم، 120، 119...-اه، باشه دیگه.سریع و با عجله یه ریمل میزنم و رژی میکشم، مانتومم که از قبل گذاشته بودم و با شلوار و شالم و میپوشم، موهامم که خدا رو شکر فر هست و میریزم جلو صورتم و بقیه موعام و با کش میبندم و سری شال و سرم میکنم و یه سر دوش میگیرم با ادکلن و بدو بدو میریم در و قفل میکنم و سوار ماشین میشم.امروز چون خواب موندم ، آرتامم دیر بیدار شد، تقریبا نیم ساعت نمیشه که بیدار شدیم ، از وقتیم که بیدار شدیم، هول و ولا افتاده تو جونمون.در ماشین و میبندم.-چه عجب.-برو تیکه ننداز، وقت نداریم.ماشین و روشن میکنه و راه میوفته. 5 مین بعد میرسیم محضر، پله هارو دو تا یکی میریم بالا همین که در و باز میکنیم، آریانا میگه.-با اجازه بزرگترا ، بله.بعدشم همه دست میزنن. عرق و از تو صورتم پاک میکنم و رو به آرتام میگم.-سر بزنگاه رسیدیم .میخنده و میگه-البته اگه جون سالم به در ببریم .بعدش به مامان بابا هامون اشاره میکنه که با چهره ی بی شباهت به میرغضب به منو آرتام زل زدن، رامش و آریانا که مشغول صحبت با دیگر مهمونا هستن متوجه ما نمیشن، وگرنه گمون نمیکنم که اونام دوس نداشته باشن از اون قیافه ها واسه ما برن.مامان بابا هامون بعد از تعارف و اینا از فامیل و جواب دادن تبریک های اونا با عصبانیت میان سراغ ما.مامان-کجا بودین تا حالا؟ وای میستادین نیم ساعت دیگه بیاین، خجالت نکشیدین؟ رونیا مثلا داداشت بود، آرتام از تو دیگه توقع نداشتم، عقد خواهرت بود مثلا، این گه موقع اومدنه؟رامش و آریانا هم به اونا میپیوندن.رامش-به به، چه عجب ما چشمون به جمال شما روشن شد.بیتفاوت نسبت به تیکه ای که انداخت بغلش میکنم و میگم.-آخــــی، بوی آزادی بسی دل انگیز است.میخنده و میگه-نگران نباش، فعلا عقدیم، تا عروسی کنیم و بریم لندن دو ماه مونده، زیاد به دلت صابون نزن.با این حرفش غم بزرگی دلم و میفشره ، با ناراحتی و بغض آشکار میگم.-خوشبخت شین.بعدشم آریانا رو بغل میکنم و به اونم تبریک میگم.بعد از تبریکات و این حرفا، رامش میاد بغلم میکنه و میگه.-وقتی ازدواج کردی، منم حالم دست کمی از تو نداشت. ولی الان خوشحالم که خوشبخت شدی، خدارو شکر، خدا یه دونه ی خوبشو ، واست دست چین کرده. دلم منم برات تنگ میشه خل دختر. بعدشم دماغمو فشار میده..اشکی که تو چشام بوده دیگه سر میخوره و با این حال لبخند کم حالی میزنم.-رامش، تو بری من با کی کل کل کنم؟ گوشیه کیو بردارم با دوست دختراش حرف بزنم بگم من نامزدشم ، قرارای ملاقات کیو به مامان بابا لو بدم ، لباسای کیو...-اِهِم، نظرت چیه ادامه ندی؟آریانا با لحنی جیغ مانند.-تو دوست دختر داشتی رامش؟رامش هول میکنه و میگه.-نه نه، من تو یکیش موندم به خدا، تو رو تحمل کنم باید بهم اسکار بدن، مگه از جونم سیر شدم؟آریانا-پس رونی چی میگفت؟؟   12 رامش در حالی که بهم چشم غره میره میگه.-رونی شوخی کرد عزیزم.بعد از اینکه آریانا کمی این پا اون پا میکنه، میره که بلافاصله رامش در گوشم میگه.-من نخوام تو ابراز علاقه کنی باید کیو ببینم؟میخندم، تقریبا بلند. بعدشم یه بوس گنده از لپش میگیرم و میرم سمت آرتام.آرتام در حالیکه با اون عمه پری مضحکش که تو شب عروسی دیدمش حرف میزد، منو تو بغلش گرفت.شراره با حرص و عمه پری با پوزخند نگام میکرد.سلام دادم که فقط سر تکون دادن، بی شخصیت ها، فک میکنن از دماغ فیل افتادن...عمه-امیدورام برعکس تو ، خوشخت بشن آرتام جان.آرتام منو به خودش میفشاره، منم که مثه گاو خشمگین شده بودم که آرتام گفت.-نه عمه، امیدوارم مثه من خوشبخت بشن، من تو خوشبختی تک تکم، مگه میشه کسی با رونی زندگی کنه و حس خوشبختی و نداشته باشه؟در اون لحظه دوست داشتم لپ آرتام و یه گاز گنده بگیرم، عزیــــزم، من چقدر دوست دارم این مردو... بسوز شراره، بسوز که بوی سوختنت تا اینجا اومد.شراره ایشی گفت و عمه هم با کمال وقاحت گفت.-اینجور فکر نمیکنم پسرم، تو عاشق شدی و کور، فرق بین خوب و بد و دیگران میتونن تشخیص بدن، از نظر من شراره واس تک بود، هر چند که...آرتام- بله عمه شما درست میفرمایید، من عاشق رونیم، و وقتی عاشق کسی هستی خوشبختی و با تمام وجود لمس میکنی، که من خوشبختیم و مدیون وجود رونی تو زندگیمم.لبخندی از سر رضایت رو لبام میشینه و بعدشم، عمه که مبارزه رو بی نتیجه دید، با اجازه ای گفت و رفت.منم چون حرصم گرفته بود وقتی شراره میخواست رد شده، زیر لنگی انداختم که با مغز افتاد رو زمین. وقتی بلند شد با طلبکاری گفت.-این چه حرکتی بود؟پوزخند زدم و مثه خودش با عشوه جواب دادم.-عزیزم، من باید این سوال و ازت بپرسم، یعنی انقدر عشق شوهر من تو رو کور کرده که جلو پاتم نمیبینی؟ انقدر حرص نخور، یکی مثه خودت گیرت میاد، تضمین میکنم نمیترشی.شراره با عصبانیت بهم زل میزنه و منم بی تفاوت دست آرتام و که داشت سعی میکرد نخنده رو گرفتم و با عشوه گفتم.-عزیزم، بیا بریم، من دوست ندارم تو گاو های خشمگین و انقدر از نزدیک ببینی که شبا بیاد تو خوابت.یکم که دور شدیم آرتام دستشو ول کرد و غش کرد از خنده، حالا نخند کی بخند.جوری که نگاه چند نفر رو ما زوم شد، دستشو گرفتم و به زور به سمت دسشویی بردم، حالا مگه خندش قطع میشد، آخر با پام یکی محکم رو پاش زدم و گفتم.-آبروم و بردی، بسه، چقدر میخندی؟در حالیکه از خنده نفس نفس میزد گفت.-رونی عاشقتم، اِنده جواب دادنی، گاو خشمگین و خوب اومدی ، بیا تو تا جایزت و بدم.دستمو میگیره و منو به سمت دسشویی میبره، هر چی بهش میگم آرتام نکن زشته، ببیننمون آبرومون رفته، به خرجش نمیره.باز خدا رو شکر که دسشویی یه سمت راهروی که اصلا دیده نمیشه، وگرنه من که میمردم از خجالت.بالاخره به هر زحمتی بود، آرتام منو میبره داخل و در و میبنده. منو به در میچسوبونه.
 
-خب حالا ببینم اینجا هم میتونی از بلبل زبونیا در بیاری.تا میام حرفی بزنم. که لباشو با فشار رو لبام میذاره و با خشونت میبوسه، مسخ بوسیدنش شدم، با اینکه بار اولم نیست، ولی به همون اندازه بهم مزه میده و منو تو خلسه میبره.همراهیش میکنم ، چند دقیقه میگذره که کسی در دسشویی و میزنه، منو آرتام خیلی هول همدیگرو ول میکنیم و کاسه چه کنم چه کنم میگیریم، آخه اگه دو نفر از دسشویی بیان بیرون مردم چه فکری میکنن، تا قبل از اون که قرار شد تک تک خارج شیم، تا کسی نفهمه، ولی حالا که پشت درن چی؟تا میایم یکم فکر کنیم که در و میزنن و صدای آشنایی میگه.-سریعتر یکم .یکم فکر میکنم که یادم میاد صدای کیانا دختر عممه، با پانتومیم به آرتام حالی میکنم که طرف خودیه، پس در و باز میکنیم.کیانا وقتی ما دو نفر و تو دسشویی میبینه، یه لحظه کپ میکنه، منو آرتامم که مثه بچه های خطاکار سرمون و انداختیم پایین.کیانا سوالی به آرتام نگاه میکنه که آرتام خیلی هول جواب میده.-اممم...چیزه...یعنی..میدونید، چاه دسشویی خراب شد من رفتم درستش کنم.با این حرفش کیانا از خنده غش میکنه و منم در حالیکه سعی میکنم این سوتی داغون آرتام و ماست مالی کنم میگم.-خب کیانا، نگه جیش نداشتی؟ برو دیگه.کیانا هم پرو پرو میگه.-از کجا میدونستی پی پی نداشتم؟اینبار آرتام غش غش میخنده و میگه.-رونی الحق که دوستاتم عینه خودتن، راسته که میگن دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.کیانا هم که اصلا فراموش کرده بود دسشویی داره دست به کمر به آرتام گفت.-ببخشید که شما هم فعلا همسر این دیوانه تشریف دارین ، در ضمن، مجبورم نکنین به بقیه بگم، امروز با چه صحنه ای مواجه شدم ها...آرتام خودش و خندشو جمع میکنم و با لحن جدی میگه.-پوزش میطلبیم اولیا حضرت، شما بفرمایید، در دربار و خود نزول اجلال فرمایید (به دسشویی اشاره میکنه.)اینبار من بلند میخندم و کیانا هم عصبانی.-نخیر، نمیشه، من باید به همه بگم که امروز چیکار کردید، بلکه خونواده ها محض باز نشدن چشم و گوش بچه هاشون با شما قطع رابطه کنن، با اجازه.رفت سمت عمو هام و گفت.-دایی پوریا، دایی سیامک، بهتره از حالا به بعد رابطتون و با رونی قطع کنید.عمو پوریا-چطور دخترم.-آخه...تا میاد حرفی بزنه که سریع دستمو میزارم رو دهنش و میگم.-عزیزم، اشکال ندراه، حالا چون یه شب شام مهمون ما شدی و ما هم نذاشتیم حساب کنی داری این حرف و میزنی؟ باشه حالا که اصرار داری بده، ولی دیگه به بقیه از این حرفا نزن.کیانا با خشم بهم نگاه میکنه و محض اینکه چیزی لو نره میگه-چقدر شد؟-50 تومن ناقابل.با خشم دست تو کیفش میکنه و 50 و میده و میره.منم از عمو ها عذر خواهی میکنم و میرم سمت آرتام که با بهت داره بهم نگا میکنه.-چیه آدم ندیدی؟-چطور این کارو کردی؟ بدهکار بودی، طلبکارم شدی؟-دیگه دیگه، هنوز منو نشناختی.بعد از چند دقیقه کیانا میاد سمتم و دستش و دراز میکنه .-بده پولم و.-نچ، نمیدم.-رونی، اعصاب خورد نکن، میگم بده.
 
-تا قسم نخوری که اتفاق امروز بینمون میمونه، من عمرا اگه بدم.-خیلی خب قول میدم ، حالا بده.-قول قبول نیست، قسم بخور.-رونی رو اعصابم داری اسکی میری ها، باش قسم میخورم.-که چی...؟؟پاش و زمین میکوبه و میگه.-قسم میخورم اتفاق امروز بین خودمون بمونه، حالا رد کن بیاد.پول و بهش میدم و میگم.-آفرین دختر خوب، حالا بدو برو پیش مامانت.با خنده میگه-من تورو آدم میکنم خواهر، غمت نباشه، آرتامم بردی تو لشکر خودت؟میخندم-اولا من فرشتم، پس نمیتونی آدمم کنی، دوما، آرتام از اول که تو دام عشق من افتاد اومد تو لشکر من.ادای عق زدن و در میاره و میگه.-جمع کن بابا حالم بهم خورد. من برم ببینم مامان چیکار داره.بعد از نیم ساعت، بابا، با صدای بلند همه رو به رستوران (....) واسه صرف ناهار دعوت میکنه و برای شبم، فامیلای نزدیک (همون غشونی که واسه محضر کشیدیم، تا یه سر شیراز و فتح کنیم.)رو دعوت میکنه شب خونمون واسه رقص و اعمال لهب و لعب... :دی...بعد از خوردن ناهار آرتام که کنارم نشسته بود تو گوشم گفت.-مامانم اینا همه اول میرن خونه وسایلشون بر میدارن میرن خونه شما، ما هم بریم وسایلمون جمع کنیم بریم خونتون، یا اینکه شب بریم؟-نه، بریم خونه، لباس مباس برداریم بعد بریم خونه، من فردا دانشگاه ندارم، تو کلاس داری؟-من فردا فقط شرکت دارم، چطور.-هیچی، گفتم بعد اون دیگه نریم خونمون، خونه ما بخوابیم.-آره، خوبه، کارای فردام سبکه، میتونم عصرم برم، پس لباس راحتیم بر میداریم.-اوکی.بعد از رسیدن به خونه میرم اتاقمون و یه لباس گلبهی دکلته که قدش تا جای زانوم میرسه و بالا تنش بازه رو برمیدارم.آرتام وقتی اونو میبینه میگه.-این و که نمیخوای برداری؟؟-برای چی بر ندارم؟-رونیا، اعصاب منو بهم نریز، این لباس همه جاش بازه، مگه اینکه از رو ی نعش من رد شی تا بذارم اینو بپوشی. مجلس مختلطه، دوست داری همه مردا، اندامت و دید بزنن؟-کی گفته من اینو همینجوری میپوشم؟ با کت و ساپورت میپوشم آقـــا ی غیرتی.نفس راحتی میکشه و میگه.-خب میمردی اینو از اول بگی من انقدر عز و جز نکنم؟خنده ی مستانه ای میکنم و میگم.-آخه وقتی حرص میخوری خوردنی میشی.با این حرف میدوه دنبالم و منم میدوم و فرار میکنم.با خنده میگه.-پدر سوخته، ادای منو در میاری، واستا تا بهت حالی کنم دختره چشم سفید.بعد از یه دور دوی ماراتون بالاخره منو میگیره و منم پرت میشم تو بغلش و سفت بهش میچسبم، هرچی میخواد زور بزنه منو از خودش دور کنه، نمیتونه.-از کدوم چسب استفاده کردی که انقدر قویه.به حالت نمایشی صدامو نازک میکنم.-حمیـــــــــــد؟؟بعد یه صدای کلفت در میارم و میگم.-خانوم، چسب تبرکه.آرتام بلند میخنده و منو از خودش جدا میکنه و یه گاز محکم از لبم میگیره.-دفعه آخرت باشه ادای منو در میاریا...میخندم و میگم-تا خدا چی بخواد.بعد از کلی خنده و این حرفا، وسایل و جمع میکنیم و میریم خونمون.*****
بعد از اطراق تو اتاقم و دوش گرفتن ، لباس گلبهیمو میپوشم، موهامم با اتو لخت کردم و دورم ریختم ،یه آرایش ملایم گلبهی هم کردم، کت کالباسی مو هم پوشیدم، ساپورت و داشتم پام میکردم که در با شدت باز شد و منم جیـــــــــــغ کشیدم.رامش بود که سرشو مثه گاو انداخته بود، همراه با جیغ من اونم جیغ میکشه و میزنه تو سرش و مثه مرغ این ور اونور اتاق میره، منم که این حرکت میبینم جیغم بیشتر میشه و منم همپای اون با ساپورتی که به زحمت بالا داده بودم، اینور اونور اتاق رفتم، یه لحظه فک کردم شاید بلایی داره میاد که دفعش با بالا پایین پریدن ممکنه.همین جور که ما جیغ میکشیم و بالا پایین میپریم در با شدت باز میشه و اینبار با شدت تر جیغ میکشیم، همه بدون اثتسنا پشت درن و دارن با تعجب نگاه میکنن بابا بالاخره داد میزنه.-یه لحظه ساکت شید...یه دفعه من و رامش مثه بچه های حرف گوش کن ساکت میشیم.بابا-توضیح بدید چرا جیغ میزدید و اینور اونور میپریدید؟من-رامش جیغ زد فکر کردم داره زلزله میاد، اینور اونور پرید، فکر کردم باید اینور اونور بپریم تا در امان باشیم.همه مثه بمب منفجر میشن. رامش هم دست کمی از بقیه نداره.بابا رو به رامش-تو چرا جیغ میزدی.-اومدم تو اتاقش جیغ زد ، منم فک کردم سوسکه جیغ زدم، اینور اونور پریدم، تا به سوسکه نخورم، وقتی جیغش بیشتر شد، فکر کردم سوسکه روش افتاده که منم از ترس جیغ زدم.دوباره شلیک خنده ها به هوا پرتاب شد ، دوباره بابا رو به من.-چرا اول جیغ زدی؟میخندم-آخه خب نیست شادوماد عاشقه، در و نمیبنه، مثه گاو اومد تو ؛ منم تو شرایط مناسبی نبودم، جیغ زدم.مامان-پس عملا سر هیچ و پوچ سر مارو خوردین و این جارو به باغ وحش تبدیل کردین، بچه ها بریم به کارامون برسیم.همه رفتن و منو رامش تنها موندیم، به هم نگاه کردیم بی اراده غش کردیم از خنده.بعد از چند دقیقه رامش گفت.-آخ... مردم از خنده.... من برم به کارام برسم.-مگه کاری نداشتی؟میزنه تو سرش-آخ یادم رفت.... بعد از مکث میگه.-چی میخواستم بگم؟بلند میخندم و میزنم تو سرش، برو که نیم ساعته مارو مچل خودت کردی، برو بذار به کارم برسم.میخنده و میره.یه نگاه به سر و وضعم میکنم و دوباره درست میکنم قیافم و ، کفش های پاشنه بلند گلبهی مو که روش که پاپیون صورتی کمرنگ هستش و میپوشم.یه کم عطر به گردن و مچ دستام میزنم و با ادکلن دوش میگیرم، دستی لای موهام میکشم و مرتب میکنم و با طمانینه، از رو پله ها میام پایین، نیم ساعت دیگه مهمونا میان، تو پذیرایی هیچکی نبود، همه رفته بودن آماده شن.فقط آرتام تو پذیرایی بود که پشتش به من بود.با تق تق کفشام روش و به سمتم بر میگردونه و محو اندام و چهرم میشه، تقریبا فکش به زمین چسبیده، منم بی توجه به راهم ادامه میام و همون جور با شخصیت از رو پله ها پایین میام....به آخرین پله میرسم که آرتامم با بهت میاد سمتم.-رونی تویی؟نگاش میکنم.-نه ، عممم!
 
میخنده.-قدیمی شده بانو، باید بگی بابامم!.-خب حالا، آب دهنتو جمع کن حالم بهم خورد.میخنده و میاد سمتم.-حتما یه چیز خوشمزه دیدم که آب دهنم راه افتاده دیگه، نه؟ حالام تا نخورمش ، اوضاع همچنان باقی میمونه.تا به خودم میام میام آرتام منو بغل کرده و داره دور خودش میچرخونه.جیغ میکشم که سریع لباشو میزاره رو لبام تا صدایی ازم در نیاد، برای اینکه تعادل حفظ بشه، پامو دور کمرش حلقه میکنم و منم با اون همراهی میکنم.چند دقیقه ای به این منوال میگذره و اما همچنان غرقیم که صدای سرفه ی چند نفر و میشنویم.از آرتام جدا میشم و مامان باباهمون و همراه رامش و آریانا میبینیم.از خجالت لبو شدم و سرم میندارم پایین، آرتام هم مثه من سرشو مینداره پایین که صدای خنده ی بلند جمع مارو به خودمون میاره.رامش-بابا دست مریزاد، از کوچکترین فرصت هم استفاده میکنیم، آریان، من باید جلو داداشت درس ببینم، استاد قابلیه.آریانا با تشر میگه-رامش بس کن، نمیبینی چقدر همو دوست دارن؟ خب این چیزا طبیعیه.رامش-یعنی اگه منم دوسِت داشتم باید را به راه ببوسمت؟آریانا بهش چشم غره میره که همه میخندن...تا بابا میاد چیزی بگه که زنگ و میزنن.بابا-مهمونا اومدن، بدویین!همه به تکاپو میوفتن، نمیدونم ما که همه کارا رو کردیم، دیگه بدویین این وسط چی میگه؟به استقبال مهمونا میریم.بعد از دو ساعت دیگه همه مهمونا اومدن ؛ اونجور که فکر میکردم خلوت خلوت نبود، تقریبا نصف تهران دعوت بود، تعجبم که بابا گفت فامیلا ی نزدیک!مجلس گرم میشه و همه میرن وسط سن رقص. طبق معمول تو مهمونی های شلوغمون نوشیدنی سرو میشه.همه مشغول رقصیدنن، دوستامم با دوستای آرتام و دوستای رامش هم دعوت شده، آریانا فقط یه دوست داره که اونم مثه خودش دختره آرومیه.با بچه ها گرم رقصیدنم انقدر رقصیدم که خسته شدم.روناک-چی شد رونی؟-من میرم بشینم، خسته شدم، شما مشغول باشید. آرتام و ندیدی؟-نه، شاید بالا باشه.-اوکی.میرم سمت طبقه ی بالا. از تو اتاقم صدایی میاد، میرم سمتش ، برقش خواموشه، ولی صداشو بین صدای بلند آهنگ میشنوم ، آروم میرم سمتش، یه سایه ی مردی میبینم، فک کنم آرتام باشه، بی صدا میرم یه گوشه تا بترسونمش.سرش گرمه کمد منه، معلوم نیست دنبال چی میگرده.میرم پشت سرش و میگم –پـــــــــــــــــــخ!!!!در جا میپره و دستشو رو قلبش میذاره، وقتی برمیگرده، تعجب میکنم؛ سهیل اینجا چیکار میکنه.هول میشه-تو..تو اینجا چیکار میکنی؟-من باید این سوال و ازت بپرسم، اتاق من چیکار میکردی؟-اممم خب... میدونی... هیچی!!. من باید برم.تا میرسه سمت در میپرسه، کسی طبقه بالا نیست؟
فکر میکنم-نه ... چطور...؟؟یه لبخند شیطانی رو لبش ظاهر میشه.در و میبنده و آروم میاد سمتم، هول میشم ولی سعی میکنم بروز ندم.-در اون سمته ها!!میخنده و میگه-میدونم، دنبال فرصت بودم، گیرم اومد، دلیل نمیشه که که فقط آرتام لذت ببره، منم آدمم.آروم عقب میرم و اونم جلو-سهیل شوخیت گرفته؟ برو کنار میخوام برم، آرتام دنبالم میگرده.مستانه میخنده که صداش تو اون صدای بلند گم میشه.-اگه میتونی برو خانوم کوچولو، ولی من تا سهمم و از تو نگیرم، بیخیال نمیشم، توام هرکار میخوای بکنی بکن؛ فکر نکنم کسی صداتو بشنوه، عزیزم، تو مال من بودی، آرتام تو رو ازم گرفت ، پس باید تاوان پس بده، اینکه چیزی نیست، براش خواب های زیادی دیدم.میاد سمتم که جیغ میکشم، منو تو بغلش میگیره و لباش و میذاره رو لبام، با فشار میبوسه، هرچی لگد میزنم و مشت میزنم ، منو مهار میکنه و عملا کاری نمیتونم انجام بدم، لباشو گاز میگیرم که مصادف میشه با شدت باز شدن در.چهره ی آرتام و میبینم که اول بهت زده و بعد عصبانیه.سهیل با دیدنش هول میشه و منو ول میکنه با اشک میرم سمت آرتام منو بغل میکنه و با عصبانیت به سهیل نگاه میکنه، کمرم و نوارش میکنه تا آروم شم، بعد از چند ثانیه میگه-رونی ، برو .با التماس میگم-نه آرتام نه.منو از خودش جدا میکنه و هولم میده سمت در و بیرونم میکنه و در و میبنده.صدای داد و فریاد و دعواشونو به زور میشنوم، تنها حسن صدای بلند آهنگ نشنیدن داد و فریاد ایناست.هرچی به در میکوبم و التماس میکنم در و باز کنه بی فایده س.بعد از چند دقیقه در باز میشه. آرتام با لباسی که یقش کاملا پاره شده و سر و صورت زخمی، سهیلم با لباسای پاره و صورت کبود شده میان بیرون.به آرتام میگم.-نباید شما رو اینجوری ببینن.با عصباینت به سهیل که دستش رو صورتشه نگاه میکنه.-این از پنجره میره بیرون، منم میرم اتاق لباسمو عوض میکنم، سر و صورتمم تمیز میکنم و بر میگردم. سهیل بی حرف به سمت تراس میره ، از اونجا میپره پایین.قدیما وقتی بچه بودیم، آتیش میسوزوندیم ؛ دو تاییمون تو اتاق من قایم میشدیم و شب هم از تراس اتاقم با مهارت پامونو چند جا میذاشتیم و میپریدیم پایین. الانم ... هــــی خدا... خودت همه چیو درست کن.آرتام میره سمت اتاق رامش. دنباش میرم.بدون اینکه نگام کنه میگه-برو به رامش بگو بیاد.-آرتام...دستشو به علامت سکوت میگیره.-فعلا برو رامش و صدا کن، تو خونه حرف میزنیم.سر به زیر میرم پایین و رامش و صدا میکنم. با تعجب میپرسه.-اتفاقی افتاده؟-بیا بالا بهت میگم.میره بالا وقتی به اتاق میرسه وقتی آرتام و اونجوری میبینه تقریبا فریاد میزنه.-میگین چی شده یا نه؟آرتام ماجرا رو تعریف میکنه. هر لحظه تعجبش بیشتر میشه.-آخه چرا؟ چجوری شد؟آرتام-رامش بعدا حرف میزنیم، الان فقز یه دست لباس واسه من بیار، منم برم دسشویی سر و صورتمو تمیز کنم.رو به من میگه-توام برو بیرون.از لحن سردش جا میخورم و تا میام حرفی بزنم که رامش اشاره میکنه برو بیرون الان اوضاع اوکی نیست.بی سر و صدا میرم پایین، به کل گند زده شد تو اعصابم، بمیری سهیل که همش شر درست میکنی.تا آخر شب بی دل و دماغ بودم، آرتامم بعد اون که لباس و عوض میکنه میاد پایین ولی بهم محلم نمیده.نمیدونم این وسط تقصیر من چیه؟سهیلم مثه اینکه دلیل نبودش و با گفتن مرض د حال دارم توجیه کرده بود!ساعت 1-2 همه عازم میشن. آرتامم اشاره میکنه بریم.رو به رامش و آریانا میگم.-خوشبخت شید، ما دیگه بریم آرتام سر درد داره.رامش که اوضاع رو میدونست بی هیچ مخالفتی قبول مرینه اما آریانا گفت.-نخیر، شما که مهمون نیستید باید بمونید، تمام مجلس مثه پیرزن پیرمردا یه گوشه نشسته بودید، فکر نکنید ندیدم، چتون شده امشب؟-هیچی آریانا، فقط آرتام سر درده!-آرتام سر درد بود، تو چه مرگت بود؟-خب، منم سردرد بودم.-دروغ نگو.رامش آریانا رو تو بغلش میگیره.-عزیزم، خب داره راست میگه دیگه، بذار برن، در عوض یه شب دیگه همه دور همیم.آریانا ناراضی باشه ای گفت.با قدر دانی یه رامش نگاه کردم و در آخر از همه خدافظی کردیم.مامان بابامون باتعجب پرسیدن، که همون سردرد آرتام و بهونه کردیم و رفتیم.*****
در بین راه هیچ کدوممون نمیخواستیم سکوت بینمون و بهم بزنیم، یه جورایی میترسم، از دعوایی که تو چند قدمیه منه و منم هیچ دخلی به ماجرا ندارم، یه جورایی حس میکنم دارم به کار نکرده محکوم میشم و میخوام برای اشتباه یک نفر دیگه تقاص پس بدم.بعد از کلی فکر کردن بالاخره رسیدیم خونه، آرتام مثه برج زهرمار بود و اخم غلیظی کرده بود، وسایل و از تو ماشین برداشتم و اومدیم بیرو. برخلاف همیشه که صبر میکرد اول من وارد یا خارج شم، این دفعه سرشو مثه بز انداخت رفت تو.اعصابم از دستش به شدت خورد بود، با این حال سعی کردم رو اعصابم مسلط باشم، از آسانسور اومدیم بیرون و رفتیم تو خونه.بی هیچ حرفی رفت تو اتاق مهمون و در و بست. صدای چرخش کلید و شنیدم، بیخیال شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت اتاقمون و لباسام و عوض کردم، ساعت 1 و نیم بود . حسابی خسته بودم. رفتم پشت در اتاق و در زدم.-آرتام،آرتام، بیا بخواب دیگه.صدای خش داری و میشتوم که میگه-برو رونی بخواب اعصابتو ندارم.سعی میکنم در و باز کنم که میبینم قفله!-بیا قفل در و باز کن.-گفتم که ....نه!از قسمت کلید اتاق به تو نگاه میکنم، خدا رو شکر کلید رو در نیست، میتونم با کلید یدک بازش کنم.با این فکر میرم سمت اتاق و کلد یدک و برمیدارم، در اتاق مهمون و با احتیاط و بدون صدا باز میکنم.خوشبختانه آرتام رو تخت و پشت به در به حالت جنینی خوابیده، میرم بالا سرش.الهی فداش شم، شوهرم تو خواب چه ناناز خوردنی میشه.نمیتونم تحمل کنم، دارم واسه آرتام ضعف میرم، با وسوسه دست کشیدن لای موهاش آروم میرم رو تخت میشینم.یکم تکون میخوره که بحمدالله دوباره صدای نفس های منظمش و میشنوم. خودم و به سمتش میکشم و دستم و تو موهاش میبرم و باهاش بازی . نمیدونم توهم بود یا اینکه آرتام واقعا لبخند محوی رو لبش نشست.یکم با موهاش بازی میکنم که باز وسوسه بوسیدن لباش منو ول نمیکنه، خدایی نصف شبی جنی شدم؟ بیخیال لباش ، آروم پیشونی شو میبوسم، بعد چشماش، بعد چونش .ولی باز هم وسوسه بوسیدن لباش ولم نمیکنه ، آروم لبامو رو لباش میذارم و نرم شروع میکنم به یکم که میگذره آرتام چشماشو باز میکنه و با لبخند شیطنت آمیزی نگام میکنه.هول میشم و از تخت میپرم، میخوام برم بیرون که مچ دستم و میگیره و منو به سمت خودش میکشونه.-کجا کجا؟ نصف شبی اومدی پسر مردم هوایی کردی حالا میخوای بدون جریمه بری؟-آرتام ادیت نکن، بذار برم بخوابم.مثه بچه های تخس سرش و اینور اونور نکون میده میگه.-اِ؟ پس تا دو دقیقه پیش سرکار خانوم، چیکار میکردن؟-امممم ... خب...منو محکم میکشه تو بغلش و پاهاشو دور پاهام میذاره و دستاش و دورم حلقه میکنه، هرچی دست و پا میزنم فرقی نمیکنه. انقدر این کار و میکنم که خسته میشم و بیخیال میشم.نفس نفس میزنم که آروم میاد دم گوشم و میگه.
 
-خب، بخیال شدی؟ دیدی نمیتونی از دستم خلاص شی؟ پس مثه بچه خوب بذار شی خوبی داشته باشیم.مظلومانه نگاش میکنم که دلش رحم بیاد، خنده ی مستانه ای میکنه و میگه.-با این نگاه ها بیشتر ترغیبم میکنی بلایی سرت بیارم دختر، پس تا وحشی نشدم، باهام راه بیا.دوباره دست و پا میزنم که میخنده.-میدونستی خیلی چموشی؟ اینم بدون که هرچی بیشتر دست و پا بزنی حریصتر میشم، خب؟با مظلومی میگم.-من به فکر خودتم، هم خسته ای ، هم اینکه این تخت یک نفره س!میخنده و منو به خودش فشار میده.-اولا، من سر هرچی خسته باشم، تو این یه مورد همیشه انرژی دارم! دوم اینکه؛ غمت نباشه، الان میریم تخت خودمون تا بهونه ای نداشته باشی.تا میام اعتراض کنم که دستشو زیر پام میذاره و بلندم میکنم ، جیغ خفیفی میزنم و دست و پا میزنم تا ولم کنه، بی توجه به من میره سمت اتاقمون و در و با پاش میبنده.رو تخت میذارتم و روم خیمه میزنه، لباش و رو لبام میذاره و شروع میکنه با ولع بوسیدن.سعی میکنم پسش بزنم، اما دریغ از میلیمتری تغییر.منو به خودش میچسبونه و دستشو و زیر لباسم میذاره و اونو در میاره.لباس خودشم در میاره و تا میخواد بهم نزدیک بشه یادم میاد که امشب نمیشه.قبل از اینکه دوباره ببوستم جلوشو میگیرم. با چشمای خمارش بهم نگاه میکنه که میگم.-آرتام، نمیشه!-چرا خب؟ خواهش میکنم رونی، اذیت نکن دیگه.-نمیفهمی میگم نمیشه؟نا امید خودش و کنارم میندازه و آروم میگه.-امیدوارم همین زوری باشه، وگرنه من میدونم با تو!مییخزم تو بغلش و اونم آروم آروم منو میبوسه، و بعدم گردنم و میخواد پیشروی کنه که جلوش و میگیرم.-آرتام متوجه نیستی؟با ناراحتی منو ول میکنه و با حالت قهر پشتش و بهم مبکنه. خودم و بالا میکشم و سرش و رو پام میذارم و نازش میکنم ، مثه بچه های لوس منو پس میزنه که محکم بغلم میگیرمش و گونش و میبوسم ، با موهای سرش بازی میکنم ، انقدر نازش میکنم که صدای نفس های منظمش و میشنوم.یه بوسه ای از لبش میکنم و میخزم تو بغلش و دستاش و دور خودم حلقه میکنم و میخوابم.*****با حس دستی تو موهام از خواب بیدار میشم ، آرتام و میبینم که روم افتاده و داره با موهام بازی میکنه، وقتی میبینه بیدارم موهام و میبوسه و میگه.-بلند شو تنبل خانوم، بیا بریم صبحونه بخوریم .دستی میکشم تو موهام و میگم.-برم دوش بگیرم میام.میخنده و میره بیرون.سمت حموم میرم و آب گرم و باز میکنم؛ حس خوبی بهم میده، گاهی وقتا که میرم حموم یه چیزایی و حس میکنم، شده تا حالا، رفتم حموم و حس کردم قراره یه اتفاقایی بیوفته، اون اتفاق او حس کردم، یه جورایی زیر دوش آبگرم؛ گاهی بهم الهام میشه قراره چه اتفاقی بیوفته.الانم تقریبا همون حس و دارم، فکر میکنم قراره یه اتفاق خیلی بدی بیوفته. عصبی میشم ، سعی میکنم فراموش کنم و بیخیال بشم، ولی تا حالا نشده حسم بهم دروغ بگه، هروقت حس کردم قراره اتفاق بدی بیوفته بی برو برگرد این اتفاق افتاد این مورد تو اتفاق های خوب هم صدق میکنه.
حوله رو دور خودم میپیچم و سعی میکنم به اوضاع داغون فکریم سامون بدم، ول دریغ از یه کوچولو تغییر.
 
همون جوری جلو آینه به خودم زل زدم و دارم فکر میکنم که دستی دورم حلقه میشه، نگاه میکم میبینم آرتامه.-داری به چی فکر میکنی؟-آرتام، حس میکنم قراره اتفاق خیلی بدی بیوفته.منو تو بغل خودش میگیره و میگه.-عزیزم، داری اشتباه میکنی، اینا همش تلقینه ، قرار نیست اتفاق بدی بیوفته.خودم و بیشتر به اون میچسبونم ، امنیت و آرامش و تو بغل عشقم حس میکنم.از رو زمین بلندم مکنه، دستامو دور گردنش حلقه میکنم، منو رو تخت میذاره و میره از تو کمد لباس واسم برمیداره.میاره سمتم و لباسارو میده دستم.-بیا بپوش سرده!لباسارو برمیدارم و میرم پشت کمد لباسام عوض میکنم، میخوام از اتاق بیام بیرون که منو میکشه .-خانوم خوشگله، موهات خیسه، سرما میخوری، بیا سشوار کن.-نه، اصلا، من عمرا اگه سشوار کنم؛ عادت ندارم اصلا!.-عادتت میدم خانومم!منو میذاره رو صندلی و سشوار و روشن میکنه و آروم با شونه موهامو خشک میکنه و در آخر موهام و میبوسه.-حالا بدو بیا صبحونه بخور بریم دانشگاه!-ساعت چنده؟ -8 و نیم.-خوبه، 10 کلاس دارم.-پس بدو صبحونه رو بخوریم و حاضر شیم.-با مهدوی کلاس دارم، حوصله ندارم، میشه نرم؟چنان نگاه بدی بهم کرد که خودم و مرده فرض کردم و بی صدا صبحونه رو خوردم و بدو رفتم تا حاضر شم.سوار بی ام و آرتام شدیم و رفتیم دانشگاه.خدافظی کردم و بدو رفتم تو کلاس، هنوز استاد نیومده بود، اکیپ خودمون و ته کلاس میدیدم.رفتم پیششون که الی داد زد.-بزن به افتخارش.همه به میز ها کوبیدن. خندیدم-دیوونه ها! سلام.4تایی باهم گفتن-سلام!-حالتون خوبه؟4تایی-بلـــــــــــــــــــــــ ـــه!!-احوالا اوکی؟-بلــــــــــــــــــه!!!-کیف ها کوکه؟-بلـــــــــــــــــــه!!-دماغا چاقه؟-بلـــــــــــــــــــه!!-عمو زنجیر باف.همه بچه ها ی کلاس باهم-بلـــــه!!-زنجیر منو بافتی؟؟-بلــــــــه!همه غش کرده بودیم از خنده ولی بازم ادامه دادم.-پشت کوه انداختی؟-تا بچه ها میان بگن بله، استاد وارد کلاس میشه و میگه.-بلـــــه!همه غش میکنن از خنده و استادم با لبخند از زیر عینکش بهم نگاه میکنه.-خانوم سالاری، کودک درونتون خیلی فعاله، مواطب باشید و هروقت اومدید دانشگاه اونو تو مهد کودک بذارید.همه خندیدن و منم با خجالت سرم و انداختم پایین.استاد در طول کلاس که درس میده منو هم از اون نگاه او کلاسش بهره مند میکنه که باعث میشه دوباره سرم و بندازم پایین.بچه ها هم که فداشون شم مدام دستم مینداختن، بعد از تموم شدن کلاس مهدوی میپریم بیرون.در حال بگو بخند بودیم.روناک-خانوم سالاری کودک درونتون و مهار کنید لطفا.بقیه بچه ها هم دست میگیرن و هر کدوم یه چیزی میگن.الی-عزیزم، مثه اینکه فعال نیست بیش فعاله.رکسانا-رونی جان ملاحظه کن، تو محیط دانشگاه که جای بچه نیست، هست؟
-بچه ها! بیخیال، بیاین بریم بوفه، مهمون من...!هاله-حالا انگار چــــی میخواد بده، یه نسکافه دیگه!.حالت متفکری به خودم میگیرم و میگم-نه! کیک هم هست!همه میخندیم و میریم تو بوفه رو به روناک میگم.-از آقاتون چه خبر؟لبخند خجولی میزنه، و میگه.-خوبه!همه از ان حالت روناک خندمون میگیره، هاله از روناک میپرسه.-عروسیتون کی افتاد؟-24 فروردین دیگه!هاله آهانی میگه و رو به الی میپرسه.-شما چی خواهر، با علیرضا خانتون کی مزدوج میشین؟الی با کمال پرویی در حالی که ته نسکافه رو در میاره میگه.-14 اسفند شد...!همه هویی میگیم و منم یکی محکم میزنم تو سر الی.-احمق جون دو هفته دیگه عروسیته ما الن باید بفهمیم؟در حالیکه یه تیکه از کیکشو میزاره تو دهنش میگه-دیشب عمو اینا اومدن خونمون، مثه اینکه یه سفر کاری مهم براشون تو تیر افتاد، عروسی ما هم قرار بود تیر باشه که اونا گفتن، تیر و بیخیال شیم و بندازیم واسه دو هفته دیگه، منم دیشب فهمیدم، الان همه تو هول و ولا افتادن دنبال کاری عروسی و رزرو باغ و چاپ کارت و اینا، خدا رو شکر جهیزیم از قبل آماده بود، وگرنه که بدبخت بودم، امروزم میخواستم بهتون بگم بریم خرید واسه عروسی، علیرضا سرش خیلی شلوغه، فقط واسه خرید لباس عروس و حلقه میاد، بهم گفت به دوستات بگو باهات بیان. حالا شما هم موظفید بعد از دانشگاه من و همراهی کنید پاساژ گردی، باید تا آخر این هفته خرید تموم شه .دستامو به هم میکوبم و میگم.-ایول من پایم، شما ها نمیاین؟روناک هم موافقت میکنه ، اما هاله و رکسانا نمیتونستن، رکسانا عمش از هلند میومد و هاله هم مهمون داشتن.بعد از تموم شدن کلاس زنگیدم به آرتام.-جانم؟-سلام علیکم همسریَم حال و احوال شوما؟میخنده-رونی زود باش الان باید برم سر کلاس، کاری داشتی گلم؟-اوهوم، اگه اقامون رخصت بدن، میخوایم با روناک و الی بریم واسه خرید عروسی ، اینه که تا شب نمیام.-مبارک باشه، عروسی کی؟-الی!-چــــی؟ مگه تیر نبود؟-بنا به دلایلی که الان وقت نمیکنم بگم افتاد واسه 14 اسفند! سوالا تموم شد؟ بچه ها منتظرن!-خیلی خب ، باشه، برو، پول همرات هست؟-واسه خودم که نمیرم خرید.-بهرحال، شاید یه چیزی دیدی خوشت اومد، پول داری یا عابر بانکم و بهت بدم؟-نه، پول دارم، کارتم و برداشتم. من برم دیگه آرتام ، کاری نداری عزیزم؟-نه خوش بگذره. مواظب خودت باش.-چشم، بـــــوس، بای.میخنده-خدانگهدار!قطع میکنم گوشی و میرم سمت ماشین که بچه ها توش نشستن، پشت فرمون میشینم و روشن میکنم، الی که بغل دستم نشسته بود گفت.-چی داشتین 4 ساعت بلغور میکردین؟ ما اینجا علف هارو داشتیم درو میکردیما!روناک-راست میگه! خوبه حالا 6 ماه از عروسیتون میگذره انقدر دل و قلوه رد و بدل میکنین، بابا این کارا واسه من و الیه که نامزدیم، شما دگه آب از سرتون گذشته، کوتاه بیاین.راه میوفتم و میگم.-کمتر چرت و پرت بگید، خب، حالا کجا بریم؟الی-بریم پاساژ (...)گاز میدم و میرم سمت پاساژ، تند تند ویراژ میدم و سبقت میگیرم، از بچگی عشق رالی و مسابقه و گاز و ویراژ بودم.کنار ما یک سورنتو ی مشکی که توش چند تا پسر سوسول بودن حرکت میکرذن ، یکیشون برداشت گفت.-خانوم خوشگله افتخار آشنایی میدی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۵ صبح
سرعت و بیشتر کردم تا شرشون کم بشه، ولی از رو نرفتن و اونام سرعتشون و بیشتر کردن و کنار ما بودن. -ناز نکن دیگه خانوم، نازتم خریداریم، بیا بامون بد تا نکن.من-لقمه اندازه دهنت بردار فنچول. اون یکیشون-بیا قرار واسه آشنایی بیشتر بذاریم.عصبی میشم و میگم-قرار و با ننت بذار.از عصبانیت سرخ میشه و میگه.-حالیت میکنم، سپهر بهشون بفهمون با چه کسی در افتادن.پسر پشت فرمون که ظاهرا اسمش سپهر بود، لبخند کریهی زد .گاز دادم و خواستم ازشون دور شم که اونام مارو تعقیب میکردن، از اتوبان رد شدیم، روناک گفت.-هنوزم دنبالمونن، رونی، تو کوچه های خلوت نرو، اصلا از خیابون اصلی برو.سرعتمو بیشتر کردم و گفتم.-اگه از کوچه ها نریم، همچنان تعقیبمون میکنن، باید راه و گم کنن.الی-ولی خطرناکه.-غمت نباشه تا رونی و داری غم نداری.میپیچم تو یک کوچه و اونام همچنان دنبال ما، میرسن کنارمون و میگن.-طعمه به تله نزدیک میشوند.با این حرفشون الی ترس برش داشت و گفت.-رونی تو رو جون هرکی دوست داری، بپیچ خیابون اصلی تا دیر نشده، این موقع عصر خیابونا خلوته، بلایی سرمون نیان.هیچی نمیکم و به راهم ادامه میدم، به یک کوچه دیگه میرسم و با سرعت میپیچم، اه، هرکار میکنم گمم نمیکنن، عوضیا ، از قصد سرعتمو کم میکنم روناک داد میزنه.-احمق این چه کاریه، الان بهمون میرسن.هیچی نمیگم، میخوام کاری کنم که پسرا فکر کنن کم آوردن.رفته رفته از سرعت کم میکنم که جیغ اون دو تا بلند میشه.الی-رونی ، احمق راه بیفت، الان بدبختمون میکنن، 4 تا پسرن، فکر نکن با کاراته بازی تو میتونی حریفشون شی.روناک-رونی اعصاب خورد نکن، راه بیفت.هیچی نمیگم و حالتت زاری به خودم میگیرم، ماشین پسرا میپیچه جلومون و پیاده میشن.سعی میکنم به بهترین نحو بازیگری کنم. به الی و روناک میگم.-ببینید، جوری وانمود کنید که انگار ماشین خراب شده، خب؟دوتایی-چرا؟-کاری که بهتون میگم و انجام بدین.سرم و رو فرمون میذارم و سعی میکنم حالت ناچاری بخ خودم بگیرم، از ماشین پیاده میشم و در کاپوت و باز میکنم و بعد از چند ثانیه میکوبونمش و بلند میگم اَه.صدای قدم پسرارو که بهم نزدیک میشن و میشنوم.کوچه خلوته خلوت، حتی مگس هم پر نمیزنه.اولی-آخــی، نازی بخت باهاتون یار نبود، ماشینتون اوف شد؟دومی-جانی جانی، گریه نکن، جا واسه تو و دوستات تو ماشینمون هست.روناک از ماشین پیاده میشه و رو به من با وحشت ساختگی میگه.-آریسا، مشکل چیه؟اولی-آریسا!!...(بعد از مکث) اسم قشنگیه، بچه ها آریسا مال منه.با عصبانیت جوری که پسرا بفهمن و نفهمن میگم -رادیاتور جوش آورده، نمیتونیم بریم!الی از ماشین پیاده میشه، ولی کنارش میمونه و با وحشت ساختگی آروم جوری که پسرا فکر کنن ما نمیخواستیم اونا بشنون میگه.-بدبخت شدیم، حالا با اینا چیکار کنیم؟ تا سر کوچه هم نمیتونیم بدوییم.با روناک میریم تو ماشین بشینیم که همه پسرا از ماشین پیاده میشن و اون دو تا با لبخند پیروزمندانه ای کنار ماشین دارن نگامون میکنن و اون دو تای دیگه هم به شیشه ماشین میزنن.نقشم گرفت، فقط باید یکم اون دوتای دیگرو از ماشین دور کنم ، به بچه ها اشاره میکنم، که میفهمن، جوری که اون دو تا پسری که نزدیک ما هستن نفهمن، قفل فرمون و به روناک و قفل پدال به الی میدم و اشاره میکنم از ماشین پیاده شهن و بدون.
 
اول روناک پیاده میشه، اول آروم آروم، بعدم بدو میدوه، که اون پسره که اسمش سپهر بود به اون تای دیگه میگه.-نذارین فرار کنه!بعدش الی میدوه که اون پسر دیگه ی نزدیک سپهر هم میره دنبال اون، سپهر هم با لبخد کریهی میاد سمتم. الان همشون از ماشین دور شدن، میذارم سپهر نزدیک بشه، همین که میرسه به در سمت راننده و میخواد بازش کنه، استارت و میزنم و ماشین و روشن میکنم، اول میرم الی و به بدختی سوار میکنم.روناک هم با قفل فرمون داره از خودش دفاع میکنه، بوق میزنم که میفهمه و به یکیشون با قفل میزنه تو کمرش و به اون یکی هم لگد میزنه تا دنبالش نیوفتن ، منم میرم کنارش و سرعتمو کم میکنم و اونم سریع میشینه تو ماشین و منم گاز میدم و از اونجا دور میشم.دو تاشون در حال نفس نفس زدنن. روناک با هیجان دستاش و بهم میکوبه و میگه.-ایول، خیلی حال داد! دست مریزاد رونی، عالی بود، خوب حالشون و جا آوردیم.الی هم میخنده و تایید میکنه.با یک لبخند غرور آمیز به ادامه ی راه میپردازم.بعد از رسیدن به پاساژ مربوطه پیاده میشیم و میریم دور دور.از الی میپرسم-چی میخوای بخری؟-نمیدونم، چی میخرن؟-لباس، مانتو شلوار، لوازم آرایشی و اینجور چیزا!-آها، خب پس بریم. اول میریم مانتو فروشی، الی هم که مشکل پسند، منو روناک خودمون و میکشتیم و مانتو معرفی میکردیم، ولی رو هر کدوم یه عیبی میذاشت، آخر هم به هـــــــــــزار بدبختی 2 تا مانتو خریدیم و رفتیم سراغ شلوار و شال. خدا رو شکر تو این یک مورد زیاد عیب نذاشت، چون واقعغا مغازه ش عالی بود، منم یه شلوار کتونی لوله تفنگی چشم و گرفت که خریدم، یک شال زیتونی خیلی قشنگی هم بود که با یکی از مانتو های مشکی م که زیتونی هم قاطیش بود، ست میشد. روناکم یه شال و یه شلوار جین یخی برداشت.رفتیم تو یک مغازه ی دیگه، چند دست لباس راحتی و در آخر لباس خواب و با کلی شوخی و خنده و مسخره بازی خریدیم، منو روناک مخصوصا دست رو لباس خواب هایی میذاشتیم که عملا یک پارچه نیم وجبی بود، در جوابم یک چشم غره ی جانامه از الی دریافت میکردیم، در آخر با کلی شوخی و خنده یک لباس خواب قرمز که پشتش کاملا باز بود و بنداش دور گردن گره میخورد و سر دامنش حریر بود و خریدیم، از مدل لباسش خیلی خوشم اومد و فیروزه ایش و واسه خودم خریدم ، تو این بین هم روناک همش ما دو تا رو دست مینداخت.یک لباس خواب یشمی هم خریدم که قدش تا رونم میرسید، یقش کاملا باز و حلالی بود و دو تا بند داشت رو سرشونه ها میوفتاد رو قسمت سینش نگین های ریزی داشت که به زیبایی تزئین شده بود و دامنش صاف و پایینش یکم گشاد میشد و چین میخورد.از مغازه ی مربوطه بیرون اومدیم و رفتیم به ادامه ی خرید رسیدیم، وقتی کاملا تموم شد ساعت 9 و نیم بود و ما هم علنا ً و عملا ً جنازه بودیم، با اصرا الی رفتیم فست فود و سفارش من سفارش مرغ سوخاری و سیب زمینی و الی و روناک هم پیتزا سفارش دادیم.وقتی غذامون و خوردیم، یه نگاه به گوشیم کردم که شارژ نداشت و خاموش بود رو به روناک گفتم.-روناک، شارژم تموم شده، بده یه زنگ به ارتام بزنم نگران نشه.-نترس تو، اون الان خوشحاله که داره از دستت راحت میشه.میخندم و گوشی و از دستش میگیرم و زنگ میزنم به آرتام-الو، آرتام، سلام.با صدای تقریبا عصبی میگه.-تویی؟ چرا هنوز نیومدی خونه؟ گوشیت چرا خاموشه؟-آروم بابا! شیرت خشک میشه، خرید یکم طول کشید، شارژ گوشیمم تموم شده بود ، الان دیگه داریم راه میوفتیم بیایم خونه، زنگ زدم نگران نباشی،.-سریع بیا خونه، تو بچه ها رو میرسونی؟-آره.-خیلی خب سریع، تا نیم ساعت دیگه خونه باش.-سعیم و میکنم.
-سعی میکنم نداره، همین که گفتم، زود بیا، فعلا.-بای.گوشی و به روناک میدم و راه میفتیم پارکینگ.بعد از 40 دقیقه که بچه هارو میرسونم میرم سمت خونه ، با ریموت در و باز میکنم و ماشین و پارک میکنم، بعد از سلام به نگهبان میرم سمت آسانسور و طبقه 17 رو میزنم.کلید میندازم و وارد خونه میشم.چراغا همه خاموشه! تعجب میکنم، آرتامی که مثلا نگرانم بود گرفته خوابیده؟ بیخیال سوییچ و رو اپن میندازم و میرم سمت اتاق که لباسم و عوض کنم . سایه ی کسی و پشت سرم میبینم . جیغ میکشم که دستی میاد رو دهنم. آرتام و میبینم که لباس بیرون تنشه و سامسونیت به دست اومده بود اتاق خواب.دستش و برمیداره با تعجب بهش نگاه میکنم.-تو الان از شرکت اومدی. بی جواب برق و روشن میکنه و لباساشو عوض میکنه.میرم سمتش-آرتام با توام، الان از شرکت اومدی؟بی حوصله سمت کاناپه و تی وی و روشن میکنه. با عصبانیت میرم کنارش میشینم.-ازت سوال پرسیدم!با بی حوصلگی میگه –آره.بعدش به تی وی دیدن میرسه، با عصبانیت کنترل و برمیدارم و تی وی و خاموش میکنم اونم با خشم نگام میکنه و میگه.-مرض داری خاموش میکنی؟-چته؟ چرا پاچه میگیری؟ چی شده؟ این چه وقته اومدنه؟با کلافگی میره سمت اتاقمون و بین راه میگه.-کارا زیاد بود، مجبور بودم بمونم.میخوام برم سمتش سوال پیچش کنم، ولی بیخیال میشم، الان حالش خوب نیست، فردا باهاش صحبت میکنم.میرم سمت اتاق و آباژور و خاموش میکنم، روم و سمتش میکنم دستام و دورش حلقه میکنم که با بی حوصلگی اونا رو پس میزنه و روش و اونو میکنه و میگه.-رونی الان نه! حوصله ندارم.بهم بر میخوره حرکتش، بغض میکنم و رومو اونور میکنم و سعی میکنم آروم باشم.با خودم میگم الان خسته س حوصله نداره، اعصابش خورده، نباید ازش توقعی داشت، باید درکش کنم، فردا ازش میپرسم چی شده.با این افکار چشام و رو هم میذارم و میخوابم.صبح با رخوت بیدار میشم و ساعت و نگاه میکنم، اوه اوه، تا نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه، پس چرا آرتام بیدارم نکرد؟بدو میرم دسشویی و سریع میام بیرون، مانتو شلوار و مقنعه مو میپوشم و یه سانویچ کوچولو نون و پنیر درست میکنم، آرتام خونه نبود، احتمالا رفته شرکت ، ولی چرا من بیدار نکرد؟ شونه ای بالا میندازم، شاید بیدارم کرده و بیدار نشدم، اونم دیرش شده بود!سوییچ و برمیدارم و به حالت دو میرم پارکینگ و گاز میدم سمت دانشگاه.بدو بدو حیاط طی میکنم و میرسم سمت ساختمون ، همین که به کلاس میرسم، استاد هم وارد کلاس میشه و منم پشت سر اون وارد کلاس میشم، خدا روشکر منو ندید که پشت سرش اومدم وگرنه بارها شده دانشجو هایی که با این استاد وارد کلاس میشدن و راه نمیداد میگفت شما باید زودتر از من کلاس باشد.میرم سمت اکیپ، میخوان واسه تاخیرم سوال پیچم کنن که خدا رو شکر استاد شروع میکنه به درس دادن و اوناهم ساکت و آروم میشینن.
 
بعد از تموم شدن کلاس میخوان سرم خراب شن که سریع جیم میشم و بدو می گازم تا خونه.هفته دیگه امتحانات شروع میشه، واااای ، 3 روز دیگه عروسیه الیساست! آخ...با این افکار بدو میرم سمت خونه ، اول از همه باید بفهمم ماجرایی که آرتام انقدر اعصابش خورد بود سر چی بود؟ یه حسی بهم میگه ، این اتفاق استارت اتفاق های مزخرف بعده.بشین جمع کن خودتو، این خرافات بازیا چیه؟ استارت اتفاق های بد! دختر انقدر درس خوندی که دیوونه شدی رفت، نگران نباش چیزی نشده.میرم سمت خونه، برعکس انتظارم ماشین آرتام تو پارکینگه، چقدر زود کارش تموم شد، هنوز 2 نشده.ماشین و پارک میکنم و در خونه رو باز میکنم.انگاری تو اتاقه، اینجا که خبری نیست . میرم تو اتق ، از صحنه رو به روم شوکه میشم. اینجا داره چه اتفاقی میوفته؟آرتام پشتش به منه و متوجه حضورم نمیشه، سخت مشغول کارشه، کلافگیش و کاملا میتونم حس کنم.میرم نزدیکش و آروم صداش میکنم ، یهو برمیگرده ، لباسای تو دستش میوفتن، ولی بی توجه به من دوباره برمیگرده و لباساشو تو چمدون جاسازی میکنه، خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده؟نزدیکتر میشم و اینبار بلند صداش میکنم.برنمیگرده ولی در همون حالت میگه.-چیه؟-این چه طرز حرف زدنه؟ چمدون واسه چی میبندی؟-به خودم مربوطه، تازه هر جور دلم بخواد حرف میزنم، اصلا همش تقصیر توه، هرچی میکشم تقصر توه.بعد از مکث داد میزنه.-چی از جون من میخوای؟ تو این مدت 6 ماه هرجور بلا بوده سرم آوردی ، هر اتفاق مزخرفی بود سرم اومد، بابا ولم کن. میخوام برم بمیرم.مات و مبهوت فقط بهش نگاه میکنم. اونم بی توجه چمدونش و میبنده و میره. بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در و میشنوم.یا خدا، یعنی چی شده؟ این چرا اینجوری کرد؟ این حرفا واسه چی بود؟ باید با رامبد حرف بزنم، خیر سرش دوست صمیمیشه، حتما میدونه چی شده دیگه.مصمم میرم سمت تلفن و شماره رامبد و میگیرم.-مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد . اه ، ای خدا... یعنی رامیار و سامان میدونن؟ زنگ میزنم به رامیار، اونم در دسترس نبود. اه... اینا کجان که تو دسترس نیستن؟زنگ میزنم به سامان. خدا رو شکر بعد از چند بوق گوشی و برداشت.-بفرمایید؟-الو؟ سلام سامان خوبی ؟-مرسی رونیا، چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا تو صدات نگرانی موج میزنه؟-بابا یک دقیقه ترمز دستی بکش بذار حرف بزنم.-تو که جون به سر کردی مارو دختر، بگو چی شده.-خیلی خب، ببین، آرتام امروز با عصبانیت در حال جمع کردن چمدونش بود، هرچی هم ازش پرسیدم جواب درست حسابی نداد ، ببینم اتفاقی افتاده؟سکوت میکنه، انگار که تو فکره، سکوت و میشکنم و دوباره میپرسم.-سامان اتفاقی افتاده؟به خودش میاد و میگه.-نه..نه...ببین من دقیقا از جریان خبری ندارم، فکر کنم جریان شرکت باشه، که اونم دقیق نمیدونم، بهتره با رامبد صحبت کنی، اون بهتر میدونه.آهی میکشم و میگم.-هرچی بهش زنگ میزنه در دسترس نیست، یعنی تو نمیدونی؟-گفتم که، دقیق نه، اگه اشتباه نکنم هول شرکت میچرخه، چیز زیاد مهمی نیست، نگران نباش، با رامبد دوباره تماس بگیر از اون بپرس، ببین رونی، من الان برام یک کار واجب برام پیش اومد، باید برم، کاری نداری؟-نه مرسی از کمکت، برو، به مامانت اینا هم سلام برسون ، خدافظ.-توام همینطور، خدافظ.ناامید گوشی و قطع میکنم، حس میکنم کلید حل شدن این معما ی به ظاهر پیچیده فقط و فقط دست رامبده! گوشی و برمیدارم و دوباره باهاش تماس میگیرم.-مشترک مورد نظر در ...گوشی و قطع میکنم، رو کاناپه پخش میشم و سرم و با دستام میگیرم، این جمله همش تو ذهنمه."دیدی گفتم؟ این اتفاق استارت بدبختی هاته " سعی میکنم این فکر و دور کنم و به خودم تلقین کنم قرار نیست اتفاقی بیوفتهف اما حسم یه چیز دیگه ای میگه.از شدت سردرد بی اینکه چیزی بخورم، میرم یک قرص بالا میندازم و با مانتو شلوارم رو کاناپه، به خواب میرم.*****
دینگ...دینگ...سرم و با دستام میگیرم، اه... این دیگه کیه... چرا نمیذارن دو دقیقه آدم بخوابه؟یه دفعه یاد آرتام و اینکه هنوز خونه نیومده میوفتم و از جا میپرم و خیز برمیدارم سمت ایفون. هنوزم مانتو شلوارم و در میاورده بودم. از رو صفحه میبینم رامبد و روناکن. یه دفعه همه ی خوشیم و زایل میشه، بی هدف در و براشون باز میکنم.میرم سمت هال و چند دست لباس آرتام و خودم رو کانا=ه بود و برمیدارم و تو اتاق خودمون میندازم و به خیال خودم خونه رو مرتب میکنم.بعد از چند دقیقه اون دوتام میان، زنگ خونه به صدا در میاد. بی اینکه چشمی و نگاه کنم در و باز میکنم.روناک با بهت و رامبد با خونسردی سلام میکنند و میان تو.روناک-این چه قیافه ایه؟ چشات چرا قرمزه و پف کرده؟ چرا با مانتو شلوار دانشگاهی؟دستم و به علامت سکوت بالا میبرم و با التماس به رامبد نگاه میکنم ، با خونسردی لبخندی میزنه و به روناک میگه.-عزیزم، الان نه، میبینی که حالشو (رو به من) میخوای برو لباساتو عوض کن، بیا بشین، باید حرف بزنیم.سرم و تکون میدم و میرم تو اتاقمون تا لباسامو عوض کنم.تو آینه خودم و میبینم، با بهت نگاه میکنم، همه ریمل هام بخاطر گریه چخش شده، چشام قرمزه و از اون رنگ عسلی جذاب خبری نیست، رنگ صورتم کاملا پریده و موهامم به جنگل گفتن زکی.از تو اتاق داد میزنم.-روناک، رامبد، من یه دوش 5 مینی بگیرم، اومدم.باهم-برو.ربدوشامبرم و برمیدارم و میرم تو حموم، بعد از 5 مین از حموم میام، خدا رو شکر، قیافم قابل تحمل شد حالا.یه تونیک سبز لجنی و یه شلوار سبز لجنی آدیداس میپوشم و موهامم خیس دورم میریزم.میرم سمت پذیرایی، خدا رو شکر که باهاشون راحتم و رودرواسی ندارم، وگرنه باید کلی حرص میخوردم.روناک با سینی چای و شکلات به سمت رامبد میرفت و تا منو دید با روی باز گفت.-وااای، رونی قربونت برم، چقدر ناز شدی . از حالا به بعد همین جوری باش، چیه مثه شوهر مرده ها اونجوری تو خونه میپلکی؟رامبدم که تازه متوجه حضور من شد لبخند آرامش بخشی میزنه و با سر به مبل کناریش اشاره میکنه، با لبخند بی حالی میرم سمتش.روناک سینی چای و به سمتم میگیره، یک دونه بر میدارم و میگم.-ببخش روناک، من صاحب خونم مثلا، شرمنده، حالم زیاد خوب نیست.با اخم شیرینی میگه.-اولا، من صاحب خونم، من و تو نداریم که ، دوما، هوس یه نر و ماده کردی؟آروم میخندم، اون دوتا هم با طمانینه مشغول خوردن چای میشن، منم برای گرفتن انرژی از دست رفته ، چای داغ و سر میکشم.بعد از چند مین این پا اون پا کردن، منتظر به رامبد چشم میدوزم که سرفه ی مصلحطی میکنه و چایش و میزاره رو میز. مشتاقانه میگم.-رامبد، تو از آرتام خبری نداری؟ نمیدونی چرا با چمدون از خونه رفته؟برخلاف انتظارم که روناک متعجب میشه، کاملا خونسرد به من گوش میده، مثه اینکه اونم میدونه و تنها کسی که از موضوع خبر نداره منه مادر مردم.بعد از مکث کوتاهی میگه.-رونی، ببین، اتفاق خاصی نیوفتاده، فقط آرتام یکم شلوغش کرده، بعد از قضیه شب عقد رامش ، آرتام واقعا عصبی شده و پرخاشگر، با این اتفاقیم که دیروز افتاد، دیگه از کوره در رفت. حقیقتش اینه که شرکتی که تو مالزی داشتیم، داره ورشکست میشه، یه جورایی واسه کم کاری آرتام بود ، خب .. خب میدونی، این ماجرا برمیگرده به رامسر که چند روز تهران نبودیم، بعد اونم که مسائل مختلفی اتفاق افتاد، عروسی آریانا و اون قضیه ی شب عقد، اینا همش درگیری ذهنی واسه آرتام بود که باعث شد این اتفاق ها بیوفته و نتیجش هم شد روبه رو شدن شرکت با ورشکستی، که خب اگه ورشکست بشه، اوضاع از اونی که فکرش و هم میکنی داغون تر میشه، بخاطر همین ، آرتام به عنوان رییس شرکت رفت مالزی ، تا اوضاع و سر و سامون بده و خب منطقی نیست، ولی اون همه ی تقصیر هارو گردن تو انداخته. واسه همون اون برخورد بد و باهات کرد، منم که محرم اسرارش بودم، با من در میون گذاشت، هرچی باهاش صحبت کردم تا من جاش برم، مرغش یه پا داشت، اینه که تا وقتی اوضاع شرکت و سر و سامون نده، ایران بر نمیگرده. و اینم اینجا بگم که بهتره، تا اون موقع باهاش تماسی نداشته باشی، چون موضوع بدتر میشه، بذار زمان طی کنه، خودش خوب میشه و میفهمه تقصیر تو نیست.
 
سرم بیشتر درد میگیره، دیگه واقعا همینم مونده ، با استیصال و نگرانی رو میکنم به رامبد.-چند وقت طول میکشه؟لحظه ای مکث میکنه و فکر میکنه بعد با شک میگه.-شاید یه ماه، شایدم دو ماه.با این حرف وا میرم، یعنی سال تحویل پیشم نیست؟ یعنی امکان داره عروسی آریانا نیاد؟یه باره دیگه سوال میکنم.-عروسی آریانا چی؟ اون و که میاد؟پوووفی میکشه و تکیه شو به مبل میده و میگه.-کی میدونه؟ شاید کارا طول کشید اون و هم نیومد، وضعیت شرکت بحرانیه، کوچکترین خطا بدترین عاقبت و بدبختی و داره، نباید ریسک کرد.سرم و با دستام میگیرم، حالم بده، تو این چند ماه من تنهایی نمیتونم.روناک کنارم میشینه و شونه هام و ماساژ میده .-عزیزم، قصه نخور، درست میشه. تو این مدت کجا میری؟مستاصل جواب میدم.-نمیدونم، شاید...شاید تنها موندم.انگار که یه چیز غیر ممکن و شنیده باشه از جا میپره و با لحن شگفت زده میگه.-جدی که نمیگی؟ تو این چند ماه، تو این خونه بزرگ، یه زن تنها، دیوونه شدی؟-روناک بس کن، بخدا حوصله ندارم، اینجا نمونم کجا برم؟-خله، این حرف و کسی میزنه که دوست و آشنا و پدر مادر نداشته باشه، برو خونه مامانت اینا خب.با این حرف خلا سلاح میشم و قدم برمیدارم سمت تلفن.روناک-کجــــــــا؟برمیگردم و با درموندگی میگم.-مگه نگفتی برم خونه مامان بابام؟ خب میخوام بهشون زنگ بزنم ببینم خونن یا نه.-آها، خیلی خب، بزنگ بعدم برو وسایلت و جمع کن، میبریمت.میرم سمت تلفن و زنگ میزنم. صدای شاد مامان و پشت خط میشنوم. دلم نمیاد دلش و بشکونم، ولی خب چاره ای ندارم.-الو؟ خل دختر تویی؟با بی حالی خنده ای میکنم و میگم.-سلام بز بزه قندی، حال شما؟-چی شده زنگ زدی تو؟ نکنه واسه قهر میخوای بیای خونه بابات؟میخندم-اوا، از کجا فهمیدی؟ زنگ زدم یه اتاق رزرو کنم.یه دفعه مامانم جدی میشه.-رونیا، چی شده؟(همیشه همین طور بوده، هروقت میخواست جدی صحبت کنه، اسمم و کامل میگفت )-چیزی نشده عزیزم، میام خونه توضیح میدم.-بین تو و آرتام که اتفاقی نیوفتاده؟-نه بابا مامان، عاشقی ها، میام توضیح میدم، حالا اتاق رزرو میکنی یا نه؟-این چه حرفیه عزیزم، بیا، من برم اتاقتو مربت کنم، فعلا.-فعلا مامان گلم.برمیگردم سمت اتاقم ، روناک داد میزنه .-چی شد؟-چی میخواستی بشه؟ میرم اونجا دیگه.رامبد-پس ما پایین منتظرتیم.-باشه.میرم سمت کمد و چمدون و برمیدارم، چند دست لباس و کتاب توش میریزم و وسایلم و برمیدارم. کیفم و برمیدارم و میرم سمت اوپن سوییچم برمیدارم، این مدت قرار نیست بدون ماشین رفت و آمد کنم.در هارو قفل میکنم و برایآخرین بار به خونه ای که شاید تا چند ماه نبینمش خدافظی میکنم.میرم سمت پارکینگ تا میخوام ماشین و روشن کنم روناک میگه-کـــجا؟-با ماشین میام، این چند وقت و نمیتونم بدون ماشین باشم.
رامبد-شوخیت گرفته؟ با این حالت میخوای پشت فرمون بشینی؟ سوییچ و بده من، تو برو تو ماشین من، روناک رانندگی میکنه.سوییچ و بهش میدم و میگم.-مرسی.-برو، این حرفارو تو نزن خاله سوسکه.میخندم و میرم سوار ماشینش میشم که حالا روناک پشت فرمونه، با ژست بهم نگاه میکنه و میگه بریم؟منم سری تکون میدم و اونم میگازه تا خونه ما.بعد از چند مین میرسیم، پیاده میشم و رامبدم با ریموت خونه که با سوییچ بهش دادم، در و باز میکنه و ماشینم و پارک میکنه.میاد سمتم و چمدون و میگیره تشکر میکنم و 3 تایی میریم تو.دم خونه هرچی اصرار میکنم بیان تو، قبول نمیکنند، آخر با خدافظی راهشون و میکشن و میرن.در خونه رو میزنم، اکرم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12259')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.