مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان وصیت نامه

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 2.08
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان وصیت نامه

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۵ صبح
خانوم در باز میکنه و با یدن من با چمدون شوکه میشه.لبخندی میزنم و سلام میکنم، اونم با تعجب جواب میده و میره مامان و بابارو صدا میکنه.چمدون و گوشه مبل میزارم، مامان و بابا از پله ها میان پایین ، خبری از رامش نیست . بابا با دیدن چمدون تعجب میکنه، مامانم دست کمی از اون نداره. بالاخره رضایت میدن و رو مبلا میشینن.بابا حالا با خونسردی نگام میکنه و میگه.-خب ، نمیخوای بگی چی شده؟دستام و رو زانو هام میزارم و میگم.-راستش، این چند وقته، شرکت آرتام که تو مالزی بود، داره دچار ورشکستی میشه، و خب اگه این اتفاق بیوفته، رسما بدبخت میشیم، اینه مجبور شده بره مالزی تا اوضاع شرکت و سر و سامون بده، اینه که چند وقتی ایران نیست و منم محض اینکه تنها نباشم، اومدم خونه شما اگه زحمتی نباشه.مامان میپره وسط حرفم.-این چه حرفیه؟ اینجا خونه توام هست.بابا متفکرانه میگه.-این که اینجایی جای بحث نداره و قدمت رو جفت تخم چشام، فقط، چقدر وقت میگیره کار آرتام، نمیوام فکر کنی مزاحمی وگرنه..میپپرم وسط حرفش.-نه بابایی، این چه حرفیه، خودم میدونم، آرتامم، دقیقا معلوم نیست چقدر کارش طول میکشه، رامبد که گفت شاید یک ماه شایدم دو ماه، تازه شاید عروسی آریانا هم نرسه بیاد.مامان با تعجب میگه-آخه چرا؟بابا به جای من جواب میده.-عزیزم، شرکتش میخواد ورشکست بشه، نمیتونه که اونجارو ول کنه، بیاد عروسی، همین که عقد اومد هم قبوله (رو به من ) توام برو تو اتاقت استراحت کن. -مرسی بابا، واقعا احتیاج داشتم، واسه شامم بیدارم نکنین.مامان-آخه رونی نمیشه که، شام و باید بخوری، الان ضعف داری شام نخوری بدتر میشی.-ولی...بابا-ولی نداره دخترم، مامانت راست میگه، شام و باید بخوری؛ حالام برو استراحت کن عزیزم.-ممنون.میرم سمت اتاقم و لباسام و تو کمدم میچینم، معلوم نیست چند وقت اینجام، باید سر و سامونی به زندگیم بدم؛ فکر اینکه چند وقت نه بتونم آرتام و ببینم نه باهاش حرف بزنم دیوونم میکنه، مخصوصا اینکه دلیل این همه اتفاق و من میدونه، خدایا یعنی واقعا من باعث شدم شرکتش ورشکست شه؟سرم بدتر میشه، لباسام و عوض میکنم و چمدون خالی و بالای کمدوم میذارم، لباس رلحتی خرسی پوشیدم و شلوارک؛ اه چقدر خونه ساکته، راستی یادم رفت از مامان بپرسم رامش کجاست، بیخی، موقع شام میپرسم، فعلا فقط میخوام بخوابم.سرم و رو بالشتم میذارم که یادگار روزای مجردیمه. آروم چشام و میبندم و به خواب میرم.****
 
پشه ای رو بینیم میشینه، با دستم پسش میزنم و به ادامه ی خوابم میرسم، اه... مثه اینکه ول کنم نیست، پشه هم پشه های قدیم، امروزی ها که انقدر تخس شدن رو بینی ناموس مردم میشینن، والا!از خواب پریدم تا با کتاب بزنم تو مخش که با دیدن چهره ی خندون رامش تصمیم گرفتن با کتاب بزنم تو مخ این، بی شرف دستش پره داره منو قلقلک میده.با حالتی که گیج خواب بودم بهش گفتم.-کدوم گوری رفته بودی خان داداش؟بادی به غبغب میندازه و با افتخار میگه.-نامزد بازی .بالشت و محکم پرت میکنم طرفش که اونم تو هوا با خنده میگیره، منم میخندم و میگم.-قربونت برم که اصلا با شرم و حیا رابطه ی خوبی نداری. بیشعور، تا کمتر از یک ماه دیگه عروسی میکنین میرین لندن، عوض اینکه با ما باشی، نامزدبازی میکنی؟با این حرفم جفتمون باد هامون خالی میشه، بغضی تو گلوم و میگیره، خدا یا آرتام که تا دو ماه نیست، تا ماه دیگه هم رامش میره، ای خدا، من چقدر تنها میشم... بغضم تبدیل به قطره اشکی میشه و آروم میچکه.رامش منو تو بغل خودش میگیره.-نبینم عشق من گریه کنه ها...!با بغض میگم-رامش...منو بیشتر تو بغل خودش میگیره-جــــان رامش؟ رونیا، خواهری، گریه نکن عزیزم، طاقت گریه هاتو ندارم.خودم و از بغلش جدا میکنم که میبینم رامشم گوشه چشمش اشکیه ، میخزم تو بغلش و اونم موهام و میبوسه.-رامش، نمیتونم دوریتو تحمل کنم، رامش، احساس تنهایی میکنم.-نه عزیزم، نه خواهری، مامان بابا هستن، آرتامم تا دو ماه دیگه بر میگرده، دوستاتم که کنارتن. تنهایی دیگه چه صیغه ایه؟-آخه میترسم، میترسم دوستامم برن، آرتامم بره، مامان بابا هم برن.من و از بغلش جدا میکنه و جدی بهم نگاه میکنه.-راستش و بگو، قراره زامبی ها حمله کنن که همه میخوان برن؟با این حرفش بلند میزنم زیر خنده، دیوونه همچین جدی داشت میگفت که من الان فکر کردم یکی از مباحث فلسفه منطق و میخواد باز کنه.مشتی به بازوش میزنم که صدای آخش بلند میشه.میخندم و میگم-واسه چی اومدی اتاقم؟-بفرما، واسه همینه که میخوام فرار کنم برم لندن، تا بلکه از دستت راحت بشم نفس بکشم.-ساکت بابا، همه آرزوشونه من یکی از مشتهام و حوالشون کنم.-همون آرتام بسه، به بقیه انگ دیوونگی نچسبون.با اسم آرتام دوباره غم و ناراحتی به سمتم میاد و دوباره غمباد میکنم، رامشم که میفهمه سوتی داده و تا اطلاع ثانوی نباید اسمی از آرتام بیاره، دستم و میگیره.به خودم میام ، میبینم منو رو کولش گذاشته و داره از پله ها پایین میاد. -از رونی به رامش، از رونی به رامش، داری کجا میری؟-رامش به گوشم، طبق دستور تیمسار ریتا باید بریم واسه صرف شام، تمام.میخندم و سرم و رو شونش میذارم. میریم پایین و تو آشپزخونه، مامان بابا با دیدن من رو کول رامش هول میکنن.مامان-رونی؟ رونی عزیزم؟ باز چه مرگت شد مادر؟ از هول آرتام افتادی رو رامش؟ (همون از هول حلیم افتاد تو دیگه ها، ولی مامانم خلاقیت داره ، عوض میکنه.)همه میخندن و رامش میگه.-مامان دست رو دلم نذار که آب پرتغاله، این خرس گنده ی شما، عوض کولی کرده بود، منم دیدم زن باردار هر چی هوس کنه باید فراهم بشه دیگه، اینه که واسه تپل دایی از خود گذشتگی کردم.هـــــــــا؟ من باردارم؟ کثافـــــــــت! رامش میکشمت.مامان از خوشحالی جیغ میزنه و بابامم با تعجب نگامون میکنه.مشت محکمی به رامش میزنم که خودمم دستم درد گرفت، از رو کولش پایین میام و خیلی ریلکس میگم.-رامش شوخی کرده.
یه دفعه باد و خوشحالی مامان بابا خالی میشه و جاش غم میشینه. این و به خوبی میتونم حس کنم که دلشون نوه میخواست و منم ضد حال زدم.با بیحالی من و دعوت به شام میکنن.سر شام انقدر با رامش میگیم و میخندیم و سربه سر هم میذاریم که تقریبا قضیه بارداری به کل فراموش میشه و جاش لبخند و تنو تک تک اعضای خونواده میخونم، از اینکه قراره تا کمتر از یک ماه دیگه جمع 4 نفریمون ناقص بشه، اعصابم به کل بهم میریزه.شام و میخوریم و بعدم هرکی میره سمت اتاقش تا بخوابه؛ منم که خواب نداشتم با التماس رفتم سمت اتاق رامش و در زدم.-بیا تو.میرم تو رامش طبق عادتش بی لباس با نیم تنه لخت و یک شلوارک داشت میرفت سمت تخت.فدای داداشم با این هیکل، آریانا به فداش عجب تیکه ای گیرش اومد.بالشتی محکم سمتم پرت میشه و منو به حال خود میاره، رامش به حالت نمایشی دستاشو رو بدنش گذاشته تا مثلا دیده نشه و با لحن زنونه میگه.-دید نزن خواهر، دید نزن، ما صاحب داریم، جون شُتُرت دید نزن.میخندم و با هیزی و صدای کلفت میگم.-آخه بد تیکه ای هستی داش، آدم نمیتونم ازت بگذره، رخصت بدی امشبو در خدمتتیم، امشبه رو با ما بد بگذرون.میزنه تو سرش و با عشوه میگه.-اوا خاک عالم، نشنیدی من صاحب دارم؟ برو... برو تا ندادم هاپوم تو رو بخوره.میره زیر پتو و منم با پررویی میرم رو تخت دونفرش میشینم.-جــــــــون، نازت قربون، بیا بغلم عشقم که امشب مال منی.با بالشت محکم میزنه تو سرم که واقعا یه لحظه فکر میکنم آیا سر جاش هست؟با طلبکاری به رامش نگاه میکنم، میخنده ولی وقتی اخمام و میبینه میفهمه اوضاع خطریه، برا همین بحث و عوض میکنه.-خب رونی، دید هاتو زدی، واسه چی نصف شبی اومدی تو اتاق من ؟ کاری داشتی؟با حالت مظلومانه ای نگاش میکنم و میگم.-داداشی...میپره وسط حرفم و میگه.-محض اطلاع، اونی که فکر میکنی منم، خودتی، خب ادامه بده!قهر میکنم و میخوام برم سمت در که منو میکشه و میوفتم تو بغلش، دستاشم دور حلقه میکنه میگه.-آبجی ببین، نازکشتم شدیم، حالا لب تر کن خواهر، که دنیا رو واست بهشت کنم. چی میخوای؟میخندم و با خنده روم و میکنم سمتش که اونم ریز ریز میخنده.میگه-آخ آخ، دیدی؟ از داداشی تو بیشتر خر کرد این حرفهای من.با حرص گاز محکمی از بازوی عضله ایش میگیرم که دادش به هوا میره، میخوام جیم شم که منو میگیره.-رونی میدونی که، هر چیم بدویی آخر دستم بهت میرسه، بیا بشین عین بچه ی آدم بگو چی میخواستی تا تلافی گازت و نگرفتم.-هیچی بابا، خوابم نمیبرد ، اومدم پیشت تا با هم بریم فیلم ببینیم.-خیلی خب ، باشه، تو برو پایین تخمه و تنقلات و آماده کن، منم فیلم بردارم، میام پایین.باشه ای گفتم و به سمت هال رفتم، یکم مرتبش کردم و رفتم سمت اشپزخونه، تخمه و کافی میکس و چیپس و پفک و کرانچی آوردم و همه رو تو ظرف های جدا ریختم و رو میز جلو کاناپه 3 نفریمون گذاشتم و منتظر رامش شدم.بعد از دو دقیقه، با رکابی و شلوارک و سی دی به دستاومد پایین و سی دی و گذاشت تو دستگاه و تی وی و روشن کرد، ولی برقا به همون صورت خاموش موندن.-چه نوع فیلمیه؟-ترسناک.با شنیدن این اسم قلبم تند تند میزنه و با ترس به رامش میگم.-شوخی که نمیکنی؟ من فیلم ترسناک ببینم تا یه هفته باید با کدئین بخوابم.میخنده و میگه-نیازی به کدئین نیست، تا یه هفته خودم در بسط چاکرتم.
 
-رامش...با التماس میگه-رونی لطفا، بذار ببینم، بچه ها خیلی تعریفش و کردن، خودم کنارتم عزیزم، نمیذارم بترسی، باشه؟ناگزیر میگم-حالا اسمش چیه؟-جن گیر 4.جیغ خفیفی میکشم و میگم.-چـــــــی؟ من همین جوریم تورو شبیه جنها میبینم، وای به حال اینکه این فیلمم ببینم.رامش چشماشو به حالت ترسناکی در میاره، صداشو کلفت و خش دار میکنه و میگه.-از کجا میدونی نیستم؟جیــــــــــغ بلندی میکشم و تا میام در برم منو محکم میگیره که تا میخوام جیغ بکشم دستشو رو دهنم میذاره و میگه.-رونی غلط کردم، شکر خوردم، بابا من شوخی کردم، جنبه داشته باش، اصلا حالا من دیگه تو رو نمیترسونم، بیا خواهری این فیلم و ببینیم خودم در بسط در اختیارتم، هر وفت ترسیدی دستم و فشار بده تا از ترست کم بشه، باشه؟با ناراحتی برمیگردم سمتش و قبول میکنم که محکم لپم و میبوسه و پلی فیلم و میزنه.در طول فیلم دس رامش بیچاره که به کل پرس شد، منم فقط جلو خودم و میگرفتم که جیغ نزنم که با یاری خداوند متعال فیلم به اتمام رسید، وقتی تموم شد نفس راحتی کشیدم. و به رامش گفتم.-بیا با هم بریم، من بالشت و پتوم و بردارم.-تو برو، من اینارو جمع کنم میام.با ناراحتی قبول میکنم و با ترس و لرز میرم سمت اتاقم و بالشت و پتوم و برمیدارم و بدو میرم اتاق رامش. بعد از چند ثانیه اونم میاد و رکابیش و در میاره.-رونی، رو تخت میخوابی دیگه؟-چی چی رو تخت میخوابی؟ تو بغلت میخوابم، مثلا داداشمی ها...میخنده-واست فرقی نمیکنه با لباس باشم یا بی لباس؟میزنم تو سرم-خاک عالم، میخوای لخت بخوابی؟سعی میکنه جلو خودش و نکه داره که نخنده در آخرم موفق نمیشه و بلند میخنده.-دیوونه نخند ، بیدار میشن.میون خنده هاش میگه-بابا، من گرمم میشه، در ضمن لختِ لختم نه، فقط لباس، اشکال که نداره؟میزنم تو سرش.-خاک تو سرت، پیش من اینجوری نخوابی میخوای پیش آریانا این جوری بخوابی؟میخنده و میگه-دیگه...میزنم تو سرش-خاک عالم تو سرت، حیا رو خوردی یه آبم روش، بیا گمشو کپتو بذار تا جن ها احضار نکردم.میاد رو تخت و دراز میکشه، منم از ترسم میرم تو بغلش و اونم نازم میکنه.-رونی، دلم برات تنگ میشه، قول میدی وقتی رفتیم لندن هر هفته زنگ بزنی و 2 ماه یکبارم بیاین؟با این حرفا بغضم میگیره.-نخیرم، پول اضافی واسه بلیط نداریم، ولی حالا که اصرا میکنی، هر روز skype آن میشیم و باهم چت میکنیم، چطوره؟من تو بغلش فشار میده-عالیه عزیزم، نمیدونم چجوری با دوری خل خواهرم کنار بیام؟ سر به سر کی بذارم آخه؟مشتی به بازوش میزنم و میگم.-برو گمشو که ابراز علاقه هاتم خرکیه، حالا ساکت میخوام بخوابم.لپم و میبوسه و میگه.-شبت جنی عزیزم.جیغ خفیفی میکشم و هرچی فحش بلدم نثارش میکنم و اونم فقط میخنده و میگه.-خب مجبور بودم اینو بگم، وگرنه از بغلم میرفتی.میخندم و میرم تو بغلش و آروم چشام و رو هم میزارم، فعلا عطر تلخ رامش از همه چیز بیشتر منو آروم میکنه.*****
  14 تو خواب ناز بودم که با صدای داد و فریاد رامش که میگفت – زلزله، زلزله. از خواب پریدم.رامش و دیدم که رفته بود تو چارجوب در واستاده بود و با هول گفت.-رونی، بدو بیا زلزله!!منم هول شدم، سریع بپر بپر راه انداختم آخرم رفتم زیر تخت قایم شدم، یکم که از حالت گیجی در اومدم، دقت کردم، زمین تکون نمیخورد، پس رامش چی میگفت؟؟ -رامــــــــــــــــــش... میکشمت...!!زیر تخت اومدیم بیرون و دوییدم دنبال رامش، اونم بدو در رفت، عوضی این چه وضع از خواب بیدار کردنه؟؟من میدوییدم، اون میدویید، مامان و بابا هم با خنده نگاهمون میکردن.انقدر دور مامان و بابا چرخیدیم که آخر بابا ، رامش و محکم گرفت و گفت.-بیا، بیا بزنش و انقدر دور سر ما نچرخین، سرگیجه گرفتیم.با خنده رفتم سمتشون و رامشم تقلا میکرد از دست بابا در بره، ولی بابا محکم گرفته بودش.یه مشت نیمه محکم بهش زدم که صدای آخش بلند شد، مامان پسر دوستمم بدو از آشپزخونه اومد و گفت.-واااای، رامش، پسرم حالت خوبه؟ (با طلبکاری رو کرد به من و گفت ) وحشی دختر، از تیمارستان فرار کردی؟خودم و مظلوم کردم و گفتم.-شما هیچوقت به من توجه نمیکنید.بعدم به حالت قهر رفتم تو اتاقم و در و بستم.صدای بابا میومد که به مامان میگفت.-ریتا، خب چرا اینجوری برخورد کردی؟ این پدر سوخته هم حتما یک کاری کرده که جیغ این دختر و اول صبخی در آورده، حتما باید از این مارمولک دفاع میکردی؟صدای رامش اصلا نمیومد، معلوم بود حسابی از حرکت من جاخورده، ولی منم خدایی خوب نقش بازی کردما ، همچین با بغض اون جمله رو گفتم که خودم کف کردم.صدای پشیمون مامان اومد که در جواب بابا گفت.-فکر نمیکردم ناراحت شه، آخه من شوخی بدتر از اینارو کردم، ولی رونی دختر با جنبه ای بود.بابا آروم گفت-اون الان تو شرایط مناسبی نیست، همین که جلوی ما خودش و خندون جلوه میده هم خیلیه. اون الان از دوری شوهرش عصبی و زودرنج شده، مخصوصا اینکه خودش و مقصر واسه ورشکستگی شرکت میدونه، دیگه بیشتر از این سر به سرش نذارین، با توام هستم رامش، از حالا به بعد مراقب شوخی هات با خواهرت باش.رامش-چشم بابا....از شنیدن حرفای بابا هم خوشحال شدم هم ناراحت، خوشحال از اینکه چند وقتی خوب میتونم بتازونم، ناراحت از اینکه قضیه ی آرتام و بهم یادآوری کرد و اینکه بابام آدم تیزی بود و میتونست غم و تو نگاهم بخونه.چقدر من بابام و دوست دارم، چقدر خوب از حال بچه هاش خبر داره. عزیــــزم.تو زندگیم کسی و سراغ نداشتم که به اندازه بابام دوستش داشته باشم. مامانمم دوست داشتم، واسم یه دوست عالی بود و پایه، به حرفام گوش میداد و راهنماییم میکرد، ولی هیچی بابام نمیشد، بابایی که تو اوج بدبختی هام فقط با یه لبخند آرومم کرد، بابایی که تا حالا اشکم و در نیاورده بود و حتی سر قضیه ی وصیت نامه هم اجبارم نکرد با آرتام عروسی کنم، بابایی که تو اوج شیطنت هام فقط بهم لبخند میزد، نه مثه مامان چشم غره، فقط وقتی حد و نگه نمیداشتم یه نگاه دلخور بهم میکرد که از صدتا فحشم واسم بدتر بود.هیچیه دنیا رو با بابام عوض نمیکنم، وقتی اون و دارم، حس میکنم هیچ چیزیم تو دنیا نداشته باشم، بازم خوشبختم.چقدر چشماش بهم آرامش میده.میرم سمت آلبوم و عکس های بابارو جدا میکنم و با عشق نگاشون میکنم.ولی... ولی این حس مزخرف ولم نمیکنه، نمیدونم چرا تازگیا افتادم رو دور اینکه قرار همه رو از دست بدم...با اشک عکسای 4 نفریمون و بغل میکنم و آروم اشک میریزم.من خونوادم و خیلی دوست دارم، با هیچ جیزیم عوضش نمیکنم، نمیذارم کوچیکترین اتفاقی واسشون بیوفته.در و میزنن، آروم اشکام و پاک میکنم و میرم در اتاق و باز میکنم. 
 چهره ی عزیزترین کسم و میبینم که با لبخند اشاره میکنه که بیام تو؟ منم از در کنار میرم.رو تختم میشینه و منو تو بغل خودش میگیره و موهام و ناز میکنه.-خب عزیزم، دختر قشنگم، نمیخوای بگی چی شده که دل نازکت و شکسته و داری اشک میریزی؟از اینکه بابا متوجه شده بود اشک ریختم تعجب میکنم، آخه بچه ها بهم میگن وقتی اشک میریزی مثه خون هست که رو صورتت میریزه، ولی وقتی پاک میکنی مثه اینه که خون و پاک کردی و هیچ اثری از اشکات نمیمونه، انگار که اصلا گریه نکردی، واسه همین با تعجب به بابام نگاه میکنم و میگم.-من که گریه نکردم.میخنده و من و تو لغلش فشار میده.-میدونم از چهرت و چشات معلوم نیست، ولی من رنگ چشات و وقتی بارونی میشه میبینم، آبی میشه، آبی تیره که مثه دریا طوفانیه.با تعجب میرم سمت آینه، تا حالا دقت نکرده بود، بابا راست میگه، آبی تیره شده، واسم عجیبه، من که چشام عسلیه!بابا میاد سمتم و با ناراحتی آشکار میگه.-رنگ چشات مثه مامان فخری خدا بیامرزه، اونم وقتی اشک میریخت چشاش این رنگی میشد، این و از اون خدا بیامرز به ارث بردی.با شنیدن اسم مامان فخری بغض گلوم و میگیره، واقعا مامان فخری و از ته قلبم دوست داشتم و مرگش واقعا قابل هضم نبود.بابام با لبخند تلخی میگه.-اینو نگفتم که غمباد بگیری، نمیخوای بگی چی شده که چشاتو بارونی کرده؟سرم و پایین میندازم و میگم-هیچی.میاد سمتم و منو تو بغلش میگیره.-میدونم یه چیزی شده، وگرنه دختر قویه من به خاطر هیچی اشک نمیریزه، میدونم که بخاطر حرف مامانت نارحت نشدی، یکم دلخور شدی، چیزی که الان میخوام بدونم، دلیل اشکاته دختر گلم.خودم و تو بغل بابام فشار میدم، وجود این 3 تا مرد تو زندگیم منو از همه بی نیاز میکنه، اول بابام، بعد آرتام و بعد رامش.این 3 نفر حامی، باعث میشن هیچوقت فکر نکنم هیچکس پشتم نیست.-تو فکری؟ نمیخوای به بابات بگی؟با این لحن آروم بابام سر درد دل و باز میکنم. از این میگم که از همه ی دنیا بیشر دوستش دارم، از این میگم که خونوادم و با هیچی عوض نمیکنم، از آرتام، از عشقی که تازگیا حس میکنم نسبت بهش پیدا کردم، از دلشوره هام، نگرانی هام، ترس اینکه همه رو از دست بدم، ترس اینکه اون و مامان برای همیشه ولم کنن، از نبود آرتام میگم،از اینکه حس ترس میکنم، از اینکه حسی بهم میگه، رفتن آرتام شروع بدبختی هامه، همه و همه رو میگم و بابا فقط گوش میکنم.در آخر میزنم زیر گریه، بابا منو تو بغلش میگیره و نازم میکنه، ولی هیچ حرفی نمیزنه، معلومه که تو فکره، مثه آدمایی نیست که هنوز حرف کسی و کامل نشنیده ان واسش نسخه میپیچن و دلداری های الکی میکنن، بابام فکر میکنه، درکم میکنه و بهم فرصت میده، من عاشق بابامم.بعد از اینکه گریم و کردم بابا دستمالی و سمتم میگیره.-خالی شدی عزیزم؟-اوهوم.غمگین میگه-چه دل پری داشتی، با کسی این حرفا رو در میون نذاشتی؟ با روناک؟ مامانت؟ کیانا؟ یا به آرتام، به هیچکی نگفتی؟سرم و به معنی نه تکون میدم و بابام دوباره میره تو فکر.بعد از چند دقیقه از جاش بلند میشه و میگه.-دخترم، میشه من برم یک هوایی بخورم بعد بیایم با هم حرف بزنیم؟از توجه بابا واقعا خوشحال میشم، از اینکه حرفهای من که به قول خیلیا خرافاته ذهن بابام و مشغول کرده، با لبخندی محو میگم.-نه، برید، مشکلی نداره.-ناراحت که نمیشی؟با لبخند میگم-شوخیت گرفته بابا؟ من و ناراحتی؟ خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه داداش، برو ، برو به کاسبیمون برسیم.بابا تلخ میخنده و میره سمت در و بعدشم ناپدید میشه.با سری سبک رو تخت دراز میکشم، احساس میکنم یه کیسه ی 100 کیلویی و از رو دوشم برداشتن، چقدر خوبه آدم یه رازدار داشته باشه باهاش درد و دل کنه!
حالا به اهمیت وجود روناک پی میبرم، ولی خب گاهی اوقات هم مامانم میشه راز دارم، بستگی به حرفی که میخوام بزنم داره، اگه حس کنم تجربه روناک به اون مسئله قد میده، با اون حرف میزنم، اگه فکر کنم مامان بهتر درک کنه، با مامان، بعضی وقتا هم با آرتام و گاها هم با رامش، هر کدوم واسه یه جور مسائلی واسه درد و دل خوبن، آدم مشخصی تو زندگیم نیست که همه درد هام و با اون در میون بذارم، واسه همین هیچکس نمیتونه ادعا کنه که همه چیو دربارم میدونه، جز بابام.اون از نگاهمم میفهمه چی درونمه، شاید از جزئیات زندگی چیزی ندونه، ولی همیشه میفهمه تک دخترش در چه اوضاع و احوالیه، هیچوقت تا حالا با بابا درد و دل نکرده بودم، ولی تو این مورد، جز بابام که همیشه بهم اعتماد داشت، نمیتونستم با کس دیگه ای این راز و درمیون بذارم، از مسخره شدن و مورد توجه قرار نگرفتن میترسیدم، از اینکه بعد از شنید این درد ها و این حس ها مسخرم کنن و بگن خواب نما شدم، ولی خدا رو شکر که بابام با همه فرق داره، بابا م و از ته ِ ته قلبم دوست دارم و میپرستمش.آروم چشام و میبندم.*****با نوازش آرومی چشام و باز میکم، بابا رو بالای سرم میبینم، با لبخند بهم نگاه میکنه، از خواب بیدار میشم و میشینم.-خوب خوابیدی رونیا؟-بله بابا، کاری داشتین؟-دخترم، میخوام راجع به حرفات باهات صحبت کنم، راستش خیلی ذهنم و مشغول کرده. وقت داری راجع بهش صحبت کنیم؟از جام میپرم و میگم.-بگین بابا، گوش میدم!-دخترم راستش و بخوای یه چند وقتی هست که خودمم دل آشوبم، دلیلش و نمیدونم ولی، حس های بدی دارم، نمیخوام به دلت بد راه بدی، بهتره به جای اینکه ذهنت و مشغول کنی، زندگی کنی، بسپارش به خدا، هرچی خودش صلاح میدونه، دلیل نداره از الان به خاطر اتفاقی که شایـــــد بیوفته ذهنت و درگیر و خودت و خسته کنی، اگه قراره هر اتفاقی بیوفته، بیوفته، تو قصه نخور، خدا خودش میدونه چی به چیه. حالا هم دیگه غمباد نکن، آرتامم بسپارش به خدا، ایشالا که اتفاقی نمیوفته!با این حرف های بابا، واقعا دلم آروم شد، هرچند که میدونستم قرار اتفاق بدی بیوفته، ولی ترجیح میدم به حرف بابا گوش بدم. اینجوری بهتره، آرومترم هستم. بابا بعد از یکم حرف از اتاق بیرون میره و منم سعی میکنم آروم باشم و به کارام برسم.از اتاق بیرون میرم، طبق معمول خبری از رامش نیست، خوبه به دیوونه گفتم این مدتی که ایرانی خونه باش، چقدر به حرفم گوش داد!با خنده میرم سمت اکرم خانوم، و از پشت بغلش میکنم، هول میشه و در قابلمه ای که دستش بوده میوفته.با گیجی برمیگرده سمتم و وقتی من و با خنده میبینه میگه.-آتیش پاره این چه وضعشه؟ گفتم شوهر کردی دست از این رفتارا برداشتی؛ نخیر خانوم بدترم شده تازه!میخندم-آخه نمیدونین که، آرتام از منم بدتره.برمیگرده و زیر لب میگه-دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.میخندم و میگم-شنیدم ها!!میگه-برو، برو پیش مامان بابات، دست از سر کچل من بردار دختر.میرم سمتش و روسریش و میکشم که جیغ خفیفی میکشه و میگه.-خدا مرگم بده؛ دختر این چه کاریه؟میخندم-آخع کچل نیستی که اکرم جون.-دختر برو که از دستت زله شدم، بدبخت شوهرت.دوباره میخندم و میرم سمت هال، مامان و بابا در حال تی وی دیدنن، بابا هم دستش و انداخته بود رو شونه مامان.از پشت آروم میرم سمتشون و جایی که نزدیک سراشون بود، جیغ بلندی میکشم که مامان از ترس از مبل میوفته پایین و منم غش غش میخندم .بابا با چشم غر های نایابش بهم نگاه میکنه و منم آروم و سر به زیر میرم کنار یه مبل میشینم، مامانمم شروع میکنه به جیغ جیغ کردن.-از تیمارستان فرار کردی؟ زنجیر هات کو؟ کی بازش کرده؟ کی از قفس اومدی بیرون؟میخندم و هیچی نمیگم، وقتی مامان حرصی میشه خیلی ناز میشه، آدم دلش میخواد بره لپاش و گاز بگیره.بابامم از دیدن حالت مامانم خندش میگیره میگه.-اشکال نداره ریتا جان، بچه س ؛ نمیفهمه.میپرم وسط حرف-اِ اِ اِ! علنا به من گفتین نفهم ها! ما لینجام ملاحظه کنین.بابا اشاره ای به مامان میکنه که یعنی کشش نده. مامانم میگه.-دلم خوش بود شوهر میکنی آدم میشی، ولی دیدم بدتر، آدم نشدی که هیچ ، اون پسره زیر به زیر مظلوم و هم کردی یکی عین خودتت.میخوام اعتراض کنم که بابا اشاره میکنه چیزی نگم، من خفه میشم ، ولی تو دلم کلی به آرتام فحش میدم، نامرد و ببین، چه جلوی مامان بابای من خودش و خوب جا زده که مامان به من میگه اون و بد کردم، ای بشکنه این دست که آبغوره نداره...با یاد آرتام یاد این میوفتم که 3 روزه صداش و نشنیدم ، با این فکر آهی میکشم و میرم سمت پله ها که مامانم با تعجب به بابام میگه.-بهتره از الان براش تخت تو تیمارستان رزرو کنیم، این تا چند ثانیه پیش داشت میخندید از رو دیوار بالا میرفت، یه دفعه غمباد میگیره و واسه من آه جانگداز میکشه، ای خدا، من و از دست این خواهر برادر دیوونه نکنی خیلیه!بابا فقط میخنده و منم با خنده داد میزنم-شنیدم!!!دوباره میخندن و منم سرخوش میرم بالا، انگار نه انگار که چند دقیقه پیش به قول مامان داشتم آه جانگداز میکشیدم.
 
اصلا تعادل ندارم، بهتره رو پیشنهاد مامان فکر کنم، این روزا رزرو تخت تیمارستان ، از رزرو هتل تو مشهد هم سختتر شده، والا!!! میرم سمت اتاقم و خیز برمیدارم سمت لپ تاپ، اول skype بعدشم یاهو آن میشم. میرم چند تا انیمیشن دانلود میکنم ، دوباره یاهو، اوووو همه آنن... اول یه پی ام به روناک.
  -سلام احمق!
  منتظر جواب نمیمونم و به الی همین پی ام و میدم، بعدشم به رامبد پی ام میدم.
  -چطوری شوهر خواهر؟ پی ام روناک و میخونم. -سلام ابله، از هجر اقاتون چیکار میکنی؟ -دست رو دلم نذار که قرمه سبزیه. پی ام الی و باز میکنم.
  -احمق عمته، بی خِرَد من یه دور برم دست به آب ، برمیگردم. -خوش بگذره. -جای شما خالی. -دوستان به جای ما.
  پی ام رامبد و باز میکنم.
  -سلام زن داداش، حال شما؟ -به مرحمت خداوند متعال، زیر سایه ی ولایت رهبری، و همچنین در جوار آقا ،
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۶ صبح
ما نیز هم خوب هستیم.
  پی ام روناک و باز میکنم عجب خر تو خری شده!
  -رونــــــــــی! رسما هنگیدم، میام ج پی ام تو رو بدم، به رامبد میدم، ج پی ام الی و میدم، به تو میدم، اه... من میرم بای! -نرو احمق.
  بلافاصله بعد روناک آف میشه.
پی ام رامبد و باز میکنم. -رونی، روناک رفت، منم میرم، کاری نداری؟
  شکلک قهقهه میزنم.
  -نه برو، خوش باش، بای.-بای.
  اه، اینم که رفت، الی هم که دست به ابه، من مگس بپرونم؟ الی پی ام میده. -رونی... بچه ها کوشن؟؟ -روناک رفت، پشت بندش آقاشونم رفتن. -اِ، چه بد. -چرا آخه؟ -آخه منم میخواستم برم، مهمون داریم، باید برم کمک مامانم، گفتم تو تنها نیستی بچه ها هستن.
  شکلک ناراحت میفرستم و بعدش مینویسم.
-نه برو، منم تا 5 مین دیگه باید برم، سلام برسون به مامانت.  -مرسی عزیزم، خدافظ (شکلک بوس) -بـــــــای (شکلک قلب )
  بفرما، یه بار نشد این چشم شور ما کار دستمون نده، همشون آف شدن، ای خداااا. میخوام آف کنم که میبینم چراغ آرتام روشن شد، بال در آوردن خودم و به عینه دیدم، بهش پی ام دادم.
  -سلام اقا...
  منتظر جواب موندم، ولی بعد از دو مین جواب نداد، خواستم دوباره پی ام بدم که چراغش خاموش شد. من که میدونم توه... لا اله الا الله invisi هستی... بیخیال تند تند بهش پی ام میدم، فوقش اف هم باشه، وقتی آن شه میخونه که...
  -برای خودم متاسفم، متاسفم که همچین آدمی و دوست داشتم، آدمی که تو شمال بهم قول داد هیچوقت ترکم نکنه، آدمی که بهم گفت همیشه بهم اعتماد داره، ولی نداشت، داشت خودش و من و گول میزد ، آدمی که جنم نداره و با کوچکترین مشکلی میدون و خالی میکنه، من چطور تونستم به تو تکیه کنم؟ تویی که ورشکستگی شرکتت و تقصیر من میندازی، تویی که اون شب فهمیدی سهیل داشت اذیتم میکرد ولی بازم حرفی نزدی، باهام سرد شدی، من نمیتونم به آدمی تکیه کنم که تمام عمرش و به من شک داشته باشه، کوچکترین خطا ها اشتباهات زندگیش و تقصیر من بندازه. آدمی که اعتماد نداره ، بدبینه ، ضعیفه و میدون و زود خالی میکنه ، به درد من نمیخوره، الان هم آف باش، فرقی نداره، فقط کاش قبل از این عاشقت میشدم، میشناختمت، بدلت و نه، خود واقعیت و ، چیزی که الان هستی. دکمه SEND و میزنم و منتظر جواب نمیمونم و آف میشم. لپ تاپ و بلافاصله خاموش میکنم ، سرم به شدت درد میکنه، ولی خودم و که نمیتونم گول بزنم، من آرتام و هرجور که باشه، به هر شکلی که باشه، بازم دوست دارم ولی بهتره به خودش بیاد، با این کاراش داره هم من و عذاب میده ، هم خودش و... پخش و روشن میکنم و یک آهنگ متال میزنم و صداش و تا ته زیاد میکنم و با ریتم آهنگ اتاقمم جمع میکنم، خسته شدم؛ 3 روزه که خونم، دارم فسیل میشم... گوشی و برمیدارم و یه زنگ به روناک میزنم. برمیداره گوشی و جواب میده. --ها؟؟؟ -درد! --بلا! -کوفت! --زهر مار. -زهر هلاهل. --پای مرغ.  -سیراب شیردون. --کله پاچه الاغ. -جیش خرمگس. --شتر در خواب بیند پنبه دانه. -گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. --در کارگه کوزه گری رفتم دوش ، دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش. -مار از پونه بدش میاد، جلو چشاش رژه میره. --هر دم از این باغ پسری میرسد، خوشتیپ تر از خوشتیپ تری میرسد-ناگه یکی کوزه بر آورد خروش ، کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش. --در این درگه که گه کَه کُه و کُه کَه شود ناگه. -برو گمشو خواهر جان که از فردا نئی آگه. میخندم از پشت خط روناک صدای رامبد میاد. -تموم کنید دیگه، مثه آدم حرف بزنید، جلوتون و نگیرم یه دور مشاعره و مروری بر دایرة المعارف فحش پارسی میکنین، عین آدم حرفتون بزنید دیگه. من و روناک میخندیم روناک میگه. -خب، بنال ببینم واسه چی مصدع اوقاتم شدی.-برو بابا، دیده ی منت به سر توه حقیر گذاشتم ، بهت زنگ زدم تا افتخار بدم امشب و با من شاهانه بگذرونی. -قربون دستت خواهر، ما با آقامون بیرونیم، میخوای بیایم دنبال تو؟ -نه آجی، برو خوش باش، فقط لطفا هر جا میرین خونه خالی نرین، که من لباس ندارم پس در نتیجه عروسی و نمیشه جلو انداخت، با شکم بالا اومده هم لباس عروس جالب نمیشه، میشه؟ صدای جیغ روناک بلند میشه و منم با خنده قطع میکنم، به نفع خودمه، اگه قطع نکنم کل جد و آبائمون و یه دور با هم فامیل میکنه.!!! زنگ میزنم به رکسانا، یادم میاد اونا رفتن عروسی ، الی هم که مهمون دارن، میمونه هاله. زنگ میزنم به هاله. -بله؟ صدام و کلفت میکنم. -سلام آبجی ؛ حال شما؟ صداش و نازک و عشوه ای میکنه و میگه. -خاک عالم، اقا برو مزاحم نشو، من شوور دارم. -چشم پرژکتور، کی هست اقاتون؟ -اونش دیگه به شما نردبونی نداره، زنگ نزن وگرنه به هاپوم میگم بیاد بخورتت ها.... -برو آبجی ، ما عاشق سینه چاکتیم، ما رو از تاکسی خالی نترسون جون داااااش. -رونی ، حرفت و بزن، کار دارم.  میخندم-امشب چیکاره ای؟ -بی کار، بی عار میچرخیم، چطور؟ برنامه ای داری؟-بچه ها که هر کدوم تو یه آخورن، فقط من و توییم، بریم بیرون؟ -دو نفری حال نمیده، به سامانم زنگ بزنم بیاد؟ -خب خواهر من، اگه اون بیاد که من میشم یک نفری. -گمشو بابا، خب توام یکی و بیار. -باشه، پس منم زنگ میزنم کیانا هم بیاد. -اوکی، ساعت چند کجا؟ -ساعت 7 بیاین دم در خونه ما، بعدشم میریم دربند، پاتوق.  -اوکی پس، تا 7 بای. -بای. زنگ میزنم به کیانا و با اونم برنامه ها رو ردیف میکنم. ساعت 6 میرم دوش میگیرم و میرم سمت کمد. مانتو بلند گلبهیم و میپوشم که قدش 5 سانت زیر زانومه و یک شلوار مشکی کتون، که چسبِ چسب پامه. شال مشکیمم که دورش خط های گلبهی داره و سرم میکنم و آرایش خیلی لایتی میکنم. کفش های پاشنه بلند مشکیم و میپوشم و یه دور با ادکلن دوش میگیرم، کیفم و برمیدارم و گوشیم و توش میذارم. به ساعت نگاه میکنم، 5 مین به 7. بدو وسایل و جمع میکنم و از پله ها میام پایین. بابا نبود، مامانم حتما بیمارستانه، رامشم که تکلیفش مشخصه.میرم پیش اکرم خانوم. -اکرم خانوم. اکرم جون. -بله رونی خانم؟ -من با دوستام میرم بیرون، مامان اینا اومدن بهشون بگشین نگران نشن، شاید تا دیر وقت نیومدم. -چشم خانوم، خوش بگذره.-مرسی، خدافظ. -خدافظ. از خونه بیرون میام و با کفشام میدوم و میرم سمت در ، بعد از 10 ثانیه ماشین کیانا پدیدار میشه و بلافاصله بعدش ماشین سامان که هاله توشه. براشون دست تکون میدم و سلام میکنم، اونا هم همین کار و میکنن بعدشم سوار سوناتا ی مشکی کیانا، که مال عممه ولی دست اونه میشم. -چظوری دختر عمه؟ -احوال دختر دایی؟ ما هم خوبین، چه عجب یادی از ما کردی. -بچه ها نبودن مجبور شدم یادی ازت بکنم. -خیلی کثافتی رونی.-نظر لطفته. میخنده و میگه-خدایی آدم به پررویی تو ندیدم نمیخوای یکم بزرگ شی؟ با اینکه یک ماه ازم بزرگتری ولی عقلت 10 سال کوچولو تره. -خیلی خب بابا ، مامان بزرگ، بگاز سمت پاتوق. بعد از نیم ساعت بالاخره میرسیم. از ماشینا پیاده میشیم و سمت سفره خانه سنتی میریم. رو یک تخت دنج میشینیم. و سفارش میدیم. من میرزا قاسمی، سامان و هاله دیزی و کیانا هم حلیم بادمجون. مشغول حرف زدن میشیم. در طول صحبت هامون احساس میکنم سامان ناراحته، ترجیح میدم بعد از غذا ازش شحصا بپرسم، شاید بتونم کمکش کنم. وقتی مشغول حرف زدن با هاله است یه جوریه، انگار که داره غمش تازه میشه، خیلی کنجکاو شدم بدونم اوضاع از چه قراره. بعد از پر کردن خندق بلا میریم یکم پیاده روی، هوا کم کم داره تاریک میشه.بعد از کلی راه رفتن و خندیدن هاله میگه. -بچه ها من سریع باید برم خونه، بابام و که میشناسین. بابای هاله آدم مذهبی و مقیدی بود و اجازه نمیداد هاله زیاد بیرون بره یا اینکه دیر بیاد، بخاطر همین موضوع تو اکثر مهمونی های دوستانمون که مختلط بود ، هاله حاضر نمیشد. -اشکال نداره عزیزم برو. کیانا رو میکنه سمت من. -رونی، منم باید برم، کلی کار دارم واسه دانشگاه، من هاله رو میرسونم، خونشون نزدیکه خونه ماست. سامان مداخله میکنه. -نه کیانا خانوم زحمت نکشید ، خودم میرسونمش. آروم جوری که بچه ها نفهمن بهش اشاره میکنم که یعنی نره. اونم میگیره.کیانا دوباره میگه. -نه بابا، چه زحمتی، شما نمیخواد این همه مسیر برید و برگردید، من میرسونمش. هاله هم در تایید حرف کیانا میگه. -آره سامان، تو برو، نمیخواد زحمت بکشی، با کیانا جون میرم. سامان هم دیگه اصرا نمیکنه و منم رو به سامان میگم. -ببخشید سامان دیگه، تو زحمت افتادی. -چه زحمتی، بیا بشین بریم خونه. با هاله و کیانا خدافظی میکنیم و سوار میشیم بعد از چند دقیقه تو راه سامان میپرسه. -کاری داشتی رونیا؟ -راستش میخواستم سوالی بپرسم. -بپرس، گوش میدم. -اتفاقی بین تو و هاله افتاده؟ -منظورت چیه؟-یعنی ، بحثی، دعوایی، چیزی شده؟ -نه، چرا میپرسی؟ -آخه یه جوری شدی با هاله، اصلا اون سامان سابق نیستی، یه جور ناراحتی تو رفتارته، رو من بعنوان خواهرت حساب باز کن، شاید بتونم کمکت کنم. آه عمیقی میکشه. ادامه میده. -خب ..راستش... ببین رونی، ی اتفاقی افتاده که خب به هیچکی نگفتم یعنی ... میدونی...خب... -متوجهم، میتونی به من اعتماد کنی. نفس عمیقی میکشه و میگه. -ممنون، خب ببین، من به مامانم راجع به هاله گفتم، که ازش خوشم میاد و اینا، مامانمم خیلی خوشحال شد و رفت از باباش برای هاله خواستگاری کرد. خوشحال میشم و با هیجان میگم -خب، این که خوشحالی داره دیووننه، خب...؟ با ناراحتی میگه. -ولی بابای هاله مخالفه! با این حرف بادم خالی میشه و ناامید میگم. -چرا؟ -آخه میگه، میگه هاله رو برای برادر زادش میخواد و دیگه اینکه، نمیتونه دخترش و به ما بده. -چرا نمیتونه، تو چی کم داری؟ خونه داری، ماشین داری، شغل درست حسابی، مدرک عالی، خوشتیپ هم که هستی، چی کم داری که باباش همچین حرفی زده؟ -بحث سر این حرفا نیست، باباش میگه میخواد دخترش و به خونواده ای بده که به قول خودش دین و ایمون دارن، میخواد دخترش تو خونواده ای مثه خونواده خودش باشه، آخه میدونی، تو خونواده ما حجاب معقوله ی مهمی نیست، تو روابط دختر و پسر هم ممانعتی نیست، نه اینکه ول معطل باشیما ، نه، حد و حدود و نگه میداریم، اما مثه خونواده هاله مذهبی نیستیم، واسه همین باباش، مخالف صد درصده. نمیدونم چیکارش کنم، تو این چند ماه، مهر هاله بدجور به دلم افتاده. با ناراحتی میگم. -وافعا نمیدونم، خیلی بد شانسی که گیر همچین مشکلی افتادی، نمیخوام ناامیدت کنم، ولی با شناختی که نسبت به بابای هاله دارم، رو هر موردی کوتاه بیاد رو این مورد کوتاه بیا نیست. مگر اینکه خودت و بهش نشون بدی، بهش بفهمونی که آدم لایقی هستی، باباش تو رو دیده؟ -نه! -خب دیگه، این عالیــــــــــه! تو یه مدت برو پیش بابای هاله، تو شرکتش کار کن، سعی کن اعتمادش و جلب کنی، سعی کن خود واقعیت و به باباش نشون بدی، اینجوری شانس بیشتری داری، بعد از اینکه اعتماد کامل باباشو جلب کردی، درخواست ازدواج بده شک نکن این یکی رد خور نداره. با شنیدن حرف های من انگار که شارژ شده از خوشحالی میپره و میگه.. -راست میگی، چرا به فکر خودم نرسید...واااااای...ازت ممنونم رونی، خیلی خیلی، خواهری و در حقم تموم کردی، واقعا مدیونتم... -خب حالا، تو فعلا باید تو فکر این باشی که چجوری پات به اون شرکت باز شه. -نگران اون نباش ، خودم ردیفش میکنم. -پس کار الانت و چیکار میکنی؟ -بابا زیر دست پدر محترم بودن ، ایم مزایا رو هم داره، خب یه مدت نمیرم سر کار... وااااای....رونی، اگه بشه چـــــــی میشه... -هاله از قضیه ی خواستگاری خبر نداشت -نه بابا، بهش نگفتم ، چون اگه میگفتم با باباش دعواش میشد، میشناسمش، نمیخواستم برای باباش دلخوری پیش بیاد. لبخندی میزنم و میگم-از بابت هاله خیالم راحت شد، شوهر خوبی گیرش اومد. -نظر لطفته خواهر، پیاده شو، رسیدیم، بابت کمکتم واقعا ممنون، باشه که جبران کنیم. -برو بچه، خودتو خر کن، مرسی رسوندیم، به همه سلام برسون، خدافظ. -خدافظ. کلید میندازم و وارد خونه میشم، برقا همه روشنه، پس اهل منزل همه اومدن.قدم بر میدارم سمت خونه خونه و سر راه سلامی هم به عباس آقا میکنم. در و باز میکنم و وارد میشم، مامان نیکا و بابا اتابک به اضافه ی زوج جوون و مامان و بابام همه توان.سلام اجمالی میکنم و بالا میرم تا لباسام و عوض کنم ، در میزنن.-بله؟-منم!صدای مامان بود.-بیا تو.در و باز میکنه و وارد میشه.-خوبی؟ خوش گذشت؟ با کیا رفتی؟ چی کارا کردی؟ چرا انقدر زود برگشتی؟-اوووووو.. مامان نفس بکش بکش. بله خوش گذشت، با هاله و کیانا و سامان دوست آرتام رفتیم، همونی که خواستگار هاله بود...-اِ؟ خوب؟ کجا رفتین؟-رفتیم پاتوق دربند. بعدشم یکم پیاده روی کردیم.-پس چرا انقدر زود اومدین؟-ناراحتین میتونم در افق محو شم ها، تعارف نکنین!-این چه خرفیه دختر؟ همین جوری پرسیدم، گفتم شاید خوش نگذشته، آخه تو میری بیرون، به زور ساعت 12 خونه ، تعجب کردم خب.-قربون ریتا جون خودم برم که نگرانه، نه عزیزم، هاله و کیانا کار داشتن، ما هم دیگه زود اومدیم.-اِ؟ خب پس، حالا بدو لباسات و عوض کن بیا پایین که قوم شوهرت اومدن.میخندم و میگم-ای به چشم، الان میام دست بوس خونواده زن داداش.میخنده و میره.از تو کمدم یک تونیک سرخابی در میارم و یک ساپورت مشکی میپوشم و موهام و دورم میریزم و از در خارج میشم.به پذیرایی میرسم، دوباره به همه سلام میکنم و میشینم کنار آریانا.-سلام عروس خانوم، خوش میگذره؟-تو ساکت، تا این موقع شب کجا بودی؟ چشم داداش من و دور دیدی داری با دوستات میری صفا سیتی؟ اگه به آرتام چغلیت و نکردم.میخندم-شما این دفعه رو چشم پوشی کن، منم قول میدم اون روزی و که با رامش رفتی سینما رو فراموش کنم.سرخ میشه و سرش و میندازه پایین و منم بلند میخندم.-اِ، ساکت رونی، آبروم و بردی، خب خلاف نکردم که، شوهرمه، عقد کردم.-اشکال که نداره، پس منم به مامان اینا بگم؟ -نه رونی، تو رو خدا، من جلو مامان ریتا آبرو دارم، اصلا من غلط کردم، تو تا خود شب برو با دوستات عشق و کیف، من و سننه؟-آفرین دختر خوب، جه خبرا با کار؟-هیچی دیگه، رامش با یکی از دوستاش تو لندن صحبت کرده، گفتیم وقتی میریم اونجا، من تو شرکت اونا به عنوان طراح بسته بندی و پوستر های تبلیغاتی کار کنم.-اِ؟ خیلی عالیه، مطمئنم اونجا که برین ، به کل همه رو فراموش میکنین، وقت کردین یادی هم از ما کنین.ناراحت میشه و میگه-قرار نیست که برای همیشه اونجا بریم، تا 6-7 سال اونجاییم، هم رامش یکم جا بیوفته، هم به کارا سر و سامون بدیم و اونجا مجوز شرکت و بگیریم، رامش که با دوستش شریک شه، نونش تو روغنه، تا چند وقت که هم تحصیلش و تموم کرد، که فک نکنم بیشتر از یک ترم مونده باشه، و تا وقتی که یک سودی با شراکت دوستش پیدا کرد، بر میگردیم ایران، من عمرا اگه بتونم دور از خونوادم و دوستام اونجا دووم بیارم.-همه همین و میگن، کافیه فقط پات برسه اونجا!-نه عزیزم، ما تمام تعلقاتم ایرانه، نمیتونم ولش کنم.لبخندی میزنم و بحث و عوض میکنم، انقدر غرق صحبت میشیم، که اکرم خانوم همه رو واسه شام دعوت میکنه.بعد از شام و صحبت های معمول ، همه قصد رفتن میکنن، نیکا جون میاد سمتم.-دخترم، از آرتام خبری نداری؟برای اینکه خودم و ضایع نکرده باشم میگم.-بله، تماس گرفته.   -حالش خوب بود؟ ما که هرچی زنگ میزنیم جواب نمیده.-آره مامان، نمیخواد نگران باشین، مشغله کاریش زیاده، بیخود بد به دلتون راه ندین.-امیدوارم، خوشحال شدم امشب دیدمت، کاری نداری؟-نه مرسی، خدافظ .-خدافظ .بعد از رفتن مهمونا مامان میاد سمتم.-فردا عروسیه الیه؟وااای، به کل یادم رفته بود، امروز 12 بود!-آخ.. گفتی مامان، نه فردا نیست، پس فرداست... من لباس ندارم.-یعنی خوشم میاد از دختر بودن فقط همین یک جمله رو یاد گرفتی، برو زنگ بزن به دوستات، برید فردا خرید.میبوسمش و شب بخیر میگم، سمت اتقم میرم و به همه بچه ها به غیر از الی اس میدم."سیلام، پس فردا یکیمون میره قاطی مرغا، شما لباس واسه مرغدونی دارید؟ اگه دارید عدد 1 ، ندارید 2 ، تو فکرشین که داشته باشین 3 ، به من ربطی نداره 4 ، و اگه قصد خرید دارید و فردا ساعت 12 پاساژ (...) میاید عدد 5 رو بزنید. با تشکر "واسه همشون send to all میکنم و سرم و میذارم تا بخوابم که سیل اس ام اس ها میاد.همه بچه ها غیر از روناک عدد 5 و زده بودن، روناک 4 و زده بود و بعد از دو مین با شکلک خنده 5 و فرستاد. خب ، اینم از این، حالا بریم لالا.آباژور و خاموش میکنم و میخوابم.تو خواب ناز بودم که با صدای زنگ گوشیم بیدار میشم، اه.. مردم ازار، آخه الان وقت زنگ زدنه؟گوشی و برمیدارم ، ناشناس بود و اولش 0060 بود، یعنی آرتامه؟با این فکر زود جواب دادم.-بلـــــــه؟صدایی جز نفس کشیدن نمیومد، دوباره تکرار کردم.-بله؟ بفرمایید؟دوباره نفس عمیق ...-هرکی هستی ، whenever میخوای call کنیwatch اتو look کن که مزاحم people نشی.(Whenever = وقتی که)قطع میکنم و خودمم از طرز حرف زدنم خندم میگیره. آخه این چه طرز انگلیسی حرف زدن بود؟؟میخندم که دوباره زنگ میزنه به گوشیم، این دفعه دیگه باید بفهمم.-بله؟؟-...-حرف نمیزنی ، لطفا زنگ نزن.میخوام قطع کنم که صدای دلخور آرتام و میشنوم.-واستا رونی، میخوام حرف بزنم، قطع نکن.گوشی و دستم میگیرم، کمی شوکه شدم، با اینکه انتظار داشتم آرتام باشه. با لحن سرد و کمی دلخور جواب میدم.-بگو، میشنوم.نفس عمیقی میکشه و بعد از کمی مکث میگه.-ببین، میدونم تند رفتم ، عصبی بودم، تقصیر تو نبود، یعنی تقصیر توام بودا، ولی خب بیشترش مال من بود.-که چی؟-بذار حرفم و تموم کنم.-...-این مدتی که اومدم مالزی، هم به خاطر شرکت بود، هم اینکه نیاز داشتم کمی با خودم کنار بیام، به قول خودت، تو نمیتونی رو مردی حساب کنی ، که بهت شک داره، منم از این وضعیت راضی نیستم رونی، ببین، من میدونم کارم اشتباه بوده، ولی خودت و جای من بذار، من نمیتونم اون صحنه ها رو ، صحنه های کافی شاپ و از ذهنم محو کنم، نیاز به زمان دارم، رفتارم با تو تند بود، درست، ولی بهم حق بده.-...-نمیخوای حرف بزنی؟ یعنی ، یعنی دیگه نمیتونی بهم تکیه کنی؟ بهم اعتماد نداری؟ -من به تو دارم آرتام، ولی من اعتماد متقابل میخوام، نمیخوام با اتفاقاتی که شایـــــد در آینده بیوفته، مدام ترس این و داشته باشم، که نکنه یوقت آرتام شک کنه، نکنه یوقت آرتام بی اعتماد شه. من این اعتمادی که زیر سایه ای از شک و شهبه باشه رو نمیخوام... راحتت میذارم، با خودت فکر کن و به نتیجه برس. امیدورام نتیجه ای که میرسی، ارزش از دست دادن عروسی خواهرت و همچنین، شاید آخرین دیداری که میتونی باهاش داشته باشی و داشته باشه. -مرسی رونی. ممنون، امیدوارم که بخشیده باشیم.-در مورد بخشش بعدا حرف میزنیم، فعلا میخوام بخوابم.میخنده-ببخشید که از خواب نازتون بیدارتون کردم اولیا حضرت، بنده رو عفو کنید.میخندم-برو تا ندادم غلامانم حلقه آویزت کنند.میخنده و میگه- شب خوش عزیزم، متاسفم واسه کارایی که کردم، بوس، بــــــای.لبخندی گوشه لبم میشینه و میگم-خدافظ آقا!!این دفعه با باری سبک و لبخندی گوشه لبم به خواب میرم.با آلارم گوشی بیدار میشم و دوش میگیرم و بعد از خودن صبحونه، برای اولین بار در دوران تاهل، تو باغ با رامش ورزش میکنم.ساعت 12 هم شال و کلاه میکنم و به سمت پاساژ حرکت میکنم.بچه ها رو میبینم که جای همیشکی بودن، همه بودن الا من که منم اومدم، بعد از سلام و اینا تو پاساژ دور دور میزنیم و لباس میخریدم، همه خریدن غیر از من ، دیگه بچه ها از تک و تا افتاده بودن، روناک گفت.-آهای ، تو مشکل پسند، برو ببین اگه چیزی سند کردی، با دود علامت بده، بیایم، ما که مردیم، یکم بشینیم.-خیلی خب بابا، آدم دوستان گشادی مثه شما رو نصیب دشمن نکنه.میخوان اعترض کنن که سریع جیم میشم.ویترین مغازه هارو نگاه میکنم که یک ماکسی بادمجونی که قدش تا جای زانو میرسه، چشام و میگیره، بیخیه بچه ها میشم و میرم تا پرو کنم. وقتی تو تنم میبینمش، چشام 4 تا میشه، واااای خدا، چقدر قشنگه این، بیخی بابا، الی کیه؟ این و واسه عروسی رامش میپوشم ، میخندم و میرم تا حساب کنم که چشم به قیافه ی اشنایی میخوره که همراه با یک زنی در حال خریده. بدجور اشنا میزنه؛ منم که بهش خیره شدم، وقتی نگاه خیره ی من و میبینه برمیگرده، اونم با نگاهش در حال کنکاشه اینه که من و کجا دیده.حالا یادم اومد ، این همون اقا پارساست، که تو دیا بهش برخورد کردیم و روناک جان یه مرور بر دایرة المعرف فحش کرد و این یارو هم خندید و خودش و معرفی کرد، اااا... دنیا چقدر کوچیکه.یه دفعه جفتمون با هم بشکن میزنیم، انگار که مسئله ی مهمی و کشف کرده باشیم با هم میگیم.-تو همون شمالییه ای؟با هم میخندیم، خانوم همراه اون متعجب نگامون میکنه.پارسا رو به من –عزیزم، ایشون و من تو یکی از سفر هام ملاقات کردم، دوستِ یکی از دوستانم بودن.اِاِاِ!! ببین، بی ادب، به من میگه دوست دوستشم، دورغگو.ادامه میده-به خاطر نمیارم، اسمتون چی بود؟نبایدم به خاطر بیاری ، معرفی نکردم چون، برای اینکه ضایع نشه میگم.-رونیا هستم، رونیا سالاری، عذر میخوام، من فقط چهرتون و به خاطر دارم، فامیلیتون چی بود؟انگار که اونم میفهمه، من فقط اسمش و میدونستم، نه فامیلش و ، واسه همین لبخندی میزنه و میگه.-پارسا پیردوست.دستشو سمتم دراز میکنه و دست میدم و میگم.-از آشنایی مجددتون خوشبختم، معرفی نمیکنید خانوم و؟با لبخند اون زن جوون و به خودش نزدیک میکنه.-ایشون، نامزد بنده، خانم سپیده ملک هستن.به من اشاره میکنه.-ایشونم که دیگه شناختی عزیزم؟سپیده لبخندد مصنوعی میکنه و به سردی دستش و به سمتم دراز میکنه و میگه.-خوشبختم.منم به همین خوشبختم اکتفا میکنم، دختره ی نچسب، فکر میکنه از دماغ فیل افتاده.به پارسا میگم.-جناب پیردوست، باید زحمت و کم کنم ، از قول من به دوستتونم سلام برسونید ، خدانگهدار.لبخندی میزنه و میگه.-از دیدنتون خوشحال شدم، خدا حافظ.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۷ صبح
15
از دیدن دوباره ی پارسا خوشحال شدم، ولی نامزدش خدایی نچسب بود، حیف پارسا با همچین زنی، خدایی حیف شد، دختره هم قیافش بـــــد نبود، ولی فکر میکنه آسمون سوراخ شده و دختره تلپی افتاده، ایــــش، ایکبیری.
خدا یا، شفام بده، انقدر از دختره بد گفتم هر کی ندونه فکر میکنه هوومه! با این فکرم میخندم و دوباره راه میوفتم سمت مغازه ها تا لباس برای عروسی الی بگیرم.
یک پیرهن راسته ی آبی کاربنی چشمم و گرفت، از مغازه دار میگیرم و میرم پرو.
خیلی قشنگ یود، ولی به پای ماکسیه نمیرسید، یک مشکل دیگه هم داست، یقش بیش از اندازه باز بود. بعد از پرو لباس میرم تا حساب کنم، رو به زن مغازه داره میگم.
-این لباس کت هم داره؟
-نه خانوم، ولی یک کت دارم، که ست با اینه، ولی خب، قد کت تا جای سینه ها میرسه ، بیارم خدمتتون؟
-یقه رو که میپوشونه؟
-بله.
-اشکال نداره، لطف کنید بیارید تا حساب کنم.

بعد از خرید لباس ، به سم بچه ها میرم.

رکسانا-گفتم مردی رونی، به بچه ها گفتم تا حلوات و نخورم از پاساژ جم نمیخورم.

میخندم میزنم پس سرش و میگم.

-حلوا ی تو خوشمزه تره.
هاله میپره وسط-خریدی؟
-عوض یکی دو تا..
همه-چرا دو تا؟
میخندم- پس چند تا؟
روناک-یکی.
میخندم-چرا یکی؟

رکسانا میزنه تو سرم، و میگه.

-اینجا جای تخم مرغ بازی نیست، بگو چرا دو تا خریدی.
میخندم-دو تا لباس چشم و گرفت، یکی و برای الی ، یکی و برای رامش خریدم.
روناک-نه به اینکه لباس انتخاب نکردی، نه به اینکه جفت جفت میخری، بیایم بریم ناهار بخوریم که از کت و کول افتادم.


*****

-رونی، ترشی نخوری یک چیزی میشی ها...
-مرسی از تعریفت، توام بــــــــد نشدی، بالاخره رامبد میتونه بهت نگاه کنه.

با بورس محکم میزنه تو سرم که صدای آرایشگر بلند میشه.

-خانم ها، دعوا نکنین، آرایشتون بهم میخوره.
من-کی کار دوستامون تموم میشه؟
-تا 10 دقیقه دیگه کار جفتشون تموم میشه.

آرایشگر در حال آرایش کردن رکسان و هاله بود ، گ.شیم زنگ خورد.

-جانم داداشی؟
-خر خودتی، ببین رونی، من و آریانا تا 5 مین دیگه جلو آرایشگاه منتظرتیم، بدو بیا علافمون نکن.
-اوکی، فعلا.
-فعلا.
رو به بچه ها-شرمنده ، من بیشتر نمیتونم بمونم، رامش الان میاد دنبالم، باید برم ، کاری باری؟
همه-نه!
-پس خدافظ تا باغ.

مانتو و شلوارم و میپوشم، موهام و یکمی فر کرده بودم و باز دورم ریخته بودم آرایش خیلی کمرنگی کردم، یک تل پاپیونی هم رنگ با لباسم یرم گذاشتم که خیلی بهم میومد، شالمم سرم کردم و از آرایشگاه بیرون اومدم.
لکسوس رامش از دور پیدا بود، دستی تکون دادم و به طرفشون رفتم، با آریانا سلام کردم و به سمت باغ حرکت کردیم.


****

بعد از کلی رقصیدن و خسته شدن و همچنین چرت و پرت گفتن و دست انداختن فامیلای شوهر الیسا بالاخره مادر شوهر الی همه رو به شام دعوت کرد و ما هم مثلا عروس و دوماد تنها گذاشتیم.
به سمت جمعمون که حالا 9 نفر بود، رفتم.

جمع 12 نفریمون ، خالی از وجود آرتام و زوج جوون بود. همه دور یک میز نشستیم و گفتیم و خندیدیم.

رامیار-رونی، احساس میکنم خنده هات مصنوعیه، هجر یار بهت نساخته؟

رکسانا میزنه پس گردنش و میگه.

-تو از کی تا حالا خنده شناس شدی؟ راستش و بگو مال من اصل یا تقلبی؟
-مگه میشه عشق من باهام باشه و خنده هاش تقلبی باشه؟

همه میخندیم و رکسانا میزنه پس گردنش.

رامبد رو میکنه به من-از آرتام خبری داری؟

همه نگاه ها به سمتم برمیگرده و منم خونسرد جواب میدم.

-آره، دو روز پیش زنگ زد.
روناک و رامبد با هم میگن-جـــدا!؟

همه نگاه ها متعجب میشه، به خونسردی خودم ادامه میدم.

-مگه من شوخی دارم؟
روناک و رامبد خودشون و جمع و جور میکنن، روناک گفت.
-نگفت کی میاد؟

بیخیال قاشقی و پر از باقالی پلو میکنم، بعد از جویدنش میگم.
-احتمالا همون دو ماه.
همه بیخیال میشن و به غذا خوردنشون ادامه میدن.
رامش کنارم نشسته بود، گفت.

-رونی، من امشب میرم خونه آریانا اینا، تو با مامان اینا بیا.
-اوکی. بای.
-بای خواهری.

همه بار و بندیلشون و جمع کردن که برن واسه عروس کشونی. میرم سمت مامان و بابا.

با ذوق میگم-میریم عروس کشونی دیگه؟

جفتشون وا میرن و بابا با التماس میگه.
-رونی، من فردا صبح زود باید برم.
مامان-منم فردا صبح باید بیمارستان برای ویزیت باشم، ما خسته ایم، اگه میخوای با دوتات برو، اونام بعدا تو رو برسونن.
با ناراحتی میگم-اوکی، پس فعلا.
به سمت هاله و سامان میرم.
رو به هاله میگم-مامانت اینا نیومدن؟

-نچ، دوره داشتیم، اونا اونجا رفتن، من اونجا، در ضمن بهتر که نیومدن، مجلس اگه متلخط بود و اونا هم میومدن، برای همیشه باید دور عروسی با شما رو خط میکشیدم.
-بهتر اتفاقا، شما عروس کشونی میرید دیگه؟
سامان-آره، توام با ما میای؟ مامانت اینا رو دیدم که رفتن.
-آره ، اونا فردا کلی کار دارن، گفتم اگه شما هم میرید، منم با شما بیام، سامان ، هاله رو تو میرسونی خونشون؟
-آره، چطور؟
-حالا بیخی ، تو ماشین میگم.

همه به سمت ماشین سامان رفتیم، سریع در عقب و باز کردم و هاله هم جلو نشست، همه ماشینا راه افتادن، ماهم پشت بند عروس میروندیم و بوق بوق میکردیم.
بعد از یک ساعت گشتن تو خیابون ها و مُخِل آسایش مردم شدن، بالاخره رضایت میدیم و عروس دوماد و تا خونشون اسکورت میکنیم، بعدام نخود نخود هر کی رود خانه ی خود.

سامان-اول رونی و برسونم یا تو هاله؟
-من و برسون، به اندازه ی کافی دیر کردم.
رو به سامان میگم-بهتره من پشت فرمون بشینم. توام برو صندلی عقب قایم شو.
جفتشون به سمتم برمیگردن و میگن –چرا؟
-خب دوستان محترمه، با خودتون فکر نمیکنید اگه یک درصد بابا یا داداش هاله پشت پنجره باشن و بادیدن سامان که هاله رو میرسونه چه فکرایی میکنن؟ منم که عقب نشستم و ماشالا باشه، شیشه های عقب دودیه و من و نمیبینن، فکر نمیکنی برات بد بشه هاله؟
هاله میزنه تو سرش و میگه.
-آخ، راست میگه، سامان بدو برو عقب بشین و قایم شو، رونی من و برسونه بهتره.

سامانم مطیع از جا بلند میشه و میره عقب، محض این که بازم دیده نشه ، یه گوشه قایم میشه.
بعد از رسوندن هاله میرونم سمت خونمون ، سامانم میپره میاد جلو میشنه.

رو به سامان-واسه رضایت بابای هاله چیکار کردی؟
-میدونستی باباش نمایشگاه ماشین داره؟
با اخم بهش میگم-ببخشید که دوست چندین و چند ساله ایم!
-راست میگی.
-خب؛ حالا که چی؟
-آخه یا باید به عنوان حسابدار یا چه میدونم منشی ای چیزی برم.
-چقدر پیش رفتی؟
-فعلا که هیچی، از دوستام پرسیدم، گفتن حسابدار اونجا از آشناهاشونه، شاید بتونه من و اونجا معرفی کنه.
-برسر اصل مطلب، نقشت چیه؟
-یه کار واسه حسابداره جور میکنم و بهش یکم پول میدم، تا از اون شرکت استعفا بده و من و در عوض معرفی کنه، شاید بتونم به این عنوان بهش نزدیک بشم.

ابرو بالا میندازم و با ناامیدی میگم-بعنوان حسابدار؟
-آره.
-نمیدونم، آخه کی با حسابدارش صمیمی میشه؟
-تو به ایناش کار نداشته باش، من تلاش خودم و میکنم.
-این یارو حسابداره رو کی ردیف میکنی کاراش و ؟
-به این راحتیا نیست که، دو سه روزی وقت میبره، حالا من تلاشم و میکنم.
-موفق باشی.
میخنده و میگه-میشم، وقتی فکر کنم نتیجه ی این کارا ریدن به هاله میشه، خود به خود انرژی میگیرم.

لبخندی میزنم و به روندن ماشین ادامه میدم.
بعد از رسیدن به خونه ، با سامان خدافظی میکنم و کلید میندازم و وارد میشم، آسه میرم تا کسی بیدار نشه.
بعد از دوش و عض کردن لباسام، میرم لالا...


*****

تلفن زنگ میزنه، من بیخیال به دیدن فیلمم ادامه میدم، صدای اکرم خانوم بلند میشه.

-خانوم، گوشی خودکشی کرد.
-برمیدارم.

گوشی و برمیدارم و جواب میدم.

-بله؟
-دسشویی بودی؟

صدای رامش بود.

-نخیر، فیلم میدیدم، کارت و بگو.
-بی ادب، عوض سلامته.

جیغ میکشم و میگم.

-رامش داشتم فیلم میدیدم، کاری نداری بای.
-نـــــــه، قطع نکن، مامان اینا نیستن؟؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۱۷ صبح
-وااااااااای، نـــــه! بای.
-رونی واستا، اه....
-خب سریع کارتو بگو دیگه.
-برای عید نمیخوای خرید کنی؟

با شنیدن خرید عید آه از نهادم بلند میشه، من میخواستم اولین خرید عیدم و با آرتام انجام بدم ، ولی حالا....

-کجایی؟، خرید میکنی یا نه؟
-آره، چطور؟
-من و آریانا امروز عصر میریم خرید، میخوای بیایم دنبالت؟
-اوکی پس ، ساعت چند؟
-6 یا 7. خبر قطعیش و بهت میدم.
-باشه پس ،تا عصر؛ به آریانا و مامان و بابا هم سلام برسون.
-باشه، بای.

گوشی و قطع میکنم، الان یک هفته ای میشه که از عروسی الی گذشته، رامیارم خواستگاری کرده بود از رکسانا و قرار عقد و عروسی واسه مرداد و نامزدی هم تو عید تعیین شده، همه بچه ها رفتن قاطی مرغا، غیر از این هاله طفلک.
بیخیال، به ادامه ی فیلم میرسم.


***

-اومدم دیگه بابا، اه...
-بدو، منتظرتیم.

آیفون میذارم سر جاش و میرم سمت در ، داد میزنم.

-اکرم خانوم؛ من با رامش رفتم، چیزی لازم ندارید براتون بخرم؟
-نه دخترم، برو به سلامت.
-خداحافظ.
-خدانگهدار.

سوار ماشین رامش میشم و سلام میکنم.
بعد از یه ربع به پاساژ مربوطه میرسیم.

رامش-شما برید یکم نگاه کنید ویترین هارو، من یک کار فوری برام پیش اومده، تا نیم ساعت، فوق فوقش یک ساعت دیگه برمیگردم.
من سری تکون میدم و آریانا هم با ناراحتی و کمی ناز میگه.

-رامــــش!

رامش گونش و میبوسه و میگه-شرمنده عزیزم، قول میدم زود برگردم.
میخندم و میگم-زنت و نمیخورم، خواستی اصلا نیا!
رامش لبخندی میزنه-مگه میشه کسی این تحفه رو ببینه و نخواد بخورش؟

میزنم زیر خنده و آریانا هم فقط مشتی به بازوی رامش میزنه، خدایا، این دوران چقدر شیرینه، ما که اصلا نامزد نبودیم، یه دفعه ای عروسی کردیم، اه...با یادآوری آرتام اعصابم بهم میریزه، دلم براش تنگ شده، برای لحظه هایی که منم مثه آریانا ناز میکردم و آرتامم مثه رامش نازم و میکشید.
ای خدااا...آرتام و به خودت سپردم.
با رامش خدافظی میکنیم و اونم عابر بانک به آریانا میده و میگه.

-هرچیزی لازم داشتی، بخر، تا منم بیام.

اونم سر تکون میده و با هم و به سمت پاساژ حرکت میکنیم.

-اوووووف، از کت و کول افتادم رونی، تو چقدر مشکل پسندی دختر، من الان دو تا مانتو و 4 تا شلوار و کلی لباس و شال خریدم، تو فقط دو جفت کفش خریدی و یک کیف، با این سلیقت چجوری آرتام و انتخاب کردی؟

میخندم-من آرتام و انتخاب نکردم.
یه دفعه جفتمون ساکت میشیم، خودمم از حرفی که زدم تعجب میکنم، درسته من آرتام و انتخاب نکردم، اما هیچوقت برام مثه شوهر اجباری نبوده، آریانا با این حرفم ناراحت میشه، ولی سعی میکنه بروز نده.
بعد از یک ربع بالاخره سر و کله ی رامش پیدا میشه.

-سلام چقدر خرید کردید؟
دوتایی باهم-سلام.
آریانا با ناراحتی میگه-چرا اومدی؟ نیومدی دیگه، همه خریدام و کردم، وجودت لازم نیست.

رامش اون و کنار میکشه و دم گوشش چیزی میگه، منم بیخیال مانتو ها رو نگاه میکنم.

-تو که هنوز چیزی نگرفتی رونی.
-چیزی نداشت.
-خدا رحم کنه، بیاین بریم چند تا مغازه، هم خرید های رونی تکمیل شه، همه برای همسر گرام کیف و کفش بخرم.

آریانا لبخند با محبتی به رامش میکنه.

بعد از 3 ساعت جون کندن، بالاخره خرید های منم تکمیل میشه و به سمت رستورانی میریم.

رامش-رونی، آرتام بدبخت چـــی از دست تو میکشه.
آریانا مداخله میکنه.
-هوووو، به زن داداش من توهین نکن!
-اِ، پررو این دختره خواهر شوهرته!
-از اسم خواهر شوهر بدم میاد، ترجیح میدم من خواهر شوهرش باشم.

بادی به غبغب میندازه.

من-نخیر، من برای تو زن داداشم، توام واسه من زن داداشی! خواهر شوهر بازی و کنار میزاری تا منم کنار بذارم ها...
رامش-خب حالا، جنگ خواهر شوهرها و تموم کنید، چی میخواید؟

هرکدوم سفارشی میدیم و بعد از خوردن غذا، آریانا رو به خونه خودشون و ماهم به خونه ی خودمون میریم.


*****
-رونـــی، بدو دیگه، چیزی به سال تحویل نمونده.
-خیلی باشه مامان، الان پاپیون سبزه رو ببندم حله.
-دخنر بدو، برو حموم لباساتم عوض کن، الانه که نیکا اینا بیان.
-وااای، مامان کشتی منو ، باشــــــه.

رامش در حالی که از پله ها میومد گفت.

-انقدر اذیت نکنین خواهر گلم و ...

میاد پیشم، میگه.

-بده من درستشون کنم، تو برو حاضر شو که الان خونواده شوهرت میان نگن وااای خدا چه کلاه گشادی سرمون رفت.

میزنم با بازوش میگم-خاک تو سرت که طرفداریاتم مثه خودت به درد نخوره.
میخنده-برو، برو تا پشیمون نشدم.

میخندم و میرم بالا، یک دوش درست حسابی میگیرم، اون موقع که 45 دقیقه به سال تحویل بود، الان باید دید.
به ساعت نگاه میکنم، اووووو... یک ربع تو حموم چی کار میکردم؟
بدو موهام و با حوله خشک میکنم و یک رکابی بنفش و شلوار کوتاه بنفش کمرنگ میپوشم، خیلی بهم میومد، خیلی ناز شدم.
یک آرایش خیلی کمرنگ صورتی هم میکنم و موهای خشک شدم باز میریزم دورم و یک جفت صندل صورتی تخت هم میپوشم و راه میوفتم .
مامان نیکا اینا هم اومده بودن، با همه سلام و احوال پرسی میکنم، آریانا خیلی ناز شده بود و یک تونیک کوتاه زرد پوشیده بود و با پیراهن رامش ست کرده بود، خدایا... اینا درباره رنگ لباس هاشونم با هم حرف میزنن و ست میکنن.

مامان نیکا-بچه ها، بریم دور سفره بشینیم که 5 دقیقه دیگه سال تحویله.

همه رو هول و ولا برمیداره، ولی من خیلی خونسرد یه گوشه میشینم، بیشتر از همه دلم هوای آرتام و کرده، جاش واقعا خالیه.
بع از چند دقیقه توپی میترکه و صدای "مقلب القلوب والابصار " پخش میشه و همه به هم عید و تبریک میگیم.
تو دلم آرزو میکنم امسال صاحب یه کوچولوی ناز از آرتام بشم، انگار یادم رفته که سر این موضوع چقدر با هم دعوا میکردیم.

مامان-رونـــی، دخترم، خودش میاد ، نگران نباش، فعلا بیا عیدیتو بگیر تا از کیست نرفته.

با خنده عیدیم و از مامان و بابا ی خودم و آرتام میگیرم، همشون پول داده بودند، منم واسه همه یک پیرهن خریده بودم.
رامش با کادو میاد سمتم و عید و تبریک میگه، منم عیدیشو که یک پیراهن چهارخونه ی سبز و مشکی بود و بهش میدم، عیدی رامش یک لباس شب کشکی خیلی قشنگ بود، میپرم بغلش و میگم.

-رامش، از کی تا حالا انقدر خوش سلیقه شدی؟
آریانا-سلیقه ی منه، پوله رامشه!
میخندم و میگم-فکر میکردم.
رامش با خنده میگه-خب آری خانوم، شما هم لطف کن عیدیتو بده تا رونی پوست از سرت بکنه.
با تعجب میگم-مگه عیدیش چیه؟

جفتشون میخندن و آریانا یه بسته ی بزرگ دستم میده و رامش دستش و میگیره و میکشه میگه.

-بدو تا نزدتت.

با کنجکاوی بسته رو باز میکنم. 
واااااااااای، خدای من، چقدر نازه این، چند دست لباس کوچولو، احتمالا واسه بچه ی نداشتمه، با یک شیشه شیر و شری خشک و پوشک. میخندم.
لبخند عمیقی رو صورتم ایجاد میشه که همه رو متعجب میکنه.

رامش-یعنی تو خوشحال شدی یا آرامش قبل از طوفانه؟
-دیوونه معلومه که خوشحال شدم، اتفاقا منم سال تحویل دعا کردم امسال بچه دار شیم.

همه با لبخند نگام میکنن.

سرم و با خجالت میندازم پایین، آریانا میاد بغلم میکنه و میگه.

-وااای، رونی، بچه ی تو و آرتام چه جیگری بشه..
مشتی به بازوش میزنم که خندش عمیق تر میشه.
مامان با لبخند همه رو به ناهار دعوت میکنه، سبزی پلو با ماهی، عشق من!!
به سمت میز حمله ور میشم که مامان با خنده میگه.

-عزیزم ویار کرده بودی؟

همه بلند میخندن و منم با چهره ی لبویی سرم و پایین میندازم، بابا دستی به شونم میذاره و با خنده من و سمت خودش میکشه.
صدای تلفن میاد و همه ساکت میشن.

مامان-فکر کنم برای تبریک عید زنگ زدن، برم ببینم کیه.
همه میشنن سر میز و اکرم خانومم غذا ها رو میکشه، هیچکس به احترام مامانم دست به غذا نمیزنه.
مامان از تو هال داد میزنه.

-رونی...با تو کار دارن.

با تعجب میرم سمت تلفن، آخه بچه ها عادت ندارن زنگ بزنن و فقط اس تبریک میدن، تازه اگرم بزنگن خونه نمیزنگن، یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟؟
با کنجکاوی گوشی و میگیرم و مامانمم با لبخند میره.
با نگرانی میگم.

-بله؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۰ صبح
-سلام عزیزم خوبی؟

صدای گرم آرتام و از پشت خط تشخیص دادم، نزدیک بود از خوشحالی پس بیوفتم، با لبخند جواب دادم.

-سلام آرتی، حال شما؛ عیدت مبارک.
میخنده-آرتی بابانه، من آرتامم، در ضمن سال شمام مبارک باشه خانوم، از دوری من چیکار میکنی؟
-میزنم ، میرقصم، دور دور میزنم، مهمونی میرم، خلاصه معنی عشق و حال و الان فهمیدم.
-بله بله؟؟ چی چی گفتی؟

صداشو کلفت میکنه و ادامه میده.

-ضعیفه حق نداری از خونه جم بخوری تا بیام تکلیفت و روشن کنم.
میخندم-برو بابا جوجه ، چیکارا میکنی؟
-دلم واست تنگ شده....

آهی میکشم و میگم-منم! کی میای؟
-معلوم نیست، حداقل یک و نیم ماه، اوضاع از اونی که فکرش و هم میکردم داغون تره...
با ناراحتی میگم-پس یعنی عروسی رامش و آریانا نمیای؟
پووفی میکشه و میگه-نه!

سکوت میکنم که با خوشحالی ساختگی میگه.

-واسه سال تحویل چه آرزویی کردی؟
با این حرف انرژی میگیرم و میگم-اول تو بگو...!!
-نچ، من پرسیدم؛ تو باید جواب بدی.
با ناز میگم-آرتــــــام.
-من خر نمیشم عزیزم، بگو دیگه.
-اوکی؛ توام بگی ها، من آرزو کردم امسال صاحب بچه بشیم.
داد میزنه-جـــــــــــــدا؟؟
-آره، مگه چیه؟
-آخه...آخه تو...

مکث میکنه وبا خوشحالی میگه.

-چه جالب منم همین آرزو رو کردم.
حالا نوبت منه که داد بزنم-جـــــــــدا؟؟
بلند میخنده و میگه-بدو برو گوشی و به مامان اینا بده، به اونام تبریک بگم تا هوایی نشدم الان بچه دار شیم.

میخندم با خجالت خدافظی میکنم و گوشی به مامان اینا میدم.

-آرتامه، میخواد عید و تبریک بگه.

همه تک به تک باهاش صحبت میکنن و آخر میریم سر غذا و یک لقمه ی چپش میکنیم.


*****
با آلارم گوشی از خواب بیدار میشم، امروز صبح باید بریم باغ مامان نیکا اینا.
امروز به عبارتی میشه گفت سیزده به دره، در طول عید اتفاق خاصی نیفتاد، همه چی در امن امان بود و ماهم مثه بدبختا کلیه خونه ی نصل آدم و حوا رو رفتیم دست بوسی.
طول این دو هفته جز دلتنگی من و ، قرار های بی وقفه آریانا و رامش و روناک و رامبد و همچنین موفق شدن سامان در اولین خان رستم یعنی ورود به نمایشگاه پدر یار ، اتفاق دیگه ای نیفتاده، امروزم قراره ایلی بریم باغ.
با جفت عمو هام و عمم.
آریانا هم با رامش جون لطف کردن اومدن!

-رونــــــــی، بیدار شو دیگه، باید وسایل و جمع کنیم بریم.

صدام و خواب آلود میکنم.

-باشه!

صورت و میشورم و مانتو شلوار انتخابی و برمیدارم .
حاضر میشم و پایین میرم. اوووو چه خبره! همه در تکاپوان.
آریانا من و که میبینه دست به کمر میشه و با حرص میگه.

-کاری نکن خواهر شوهر بازی در بیارما! ما از سر صبح داریم مثه اسب کار میکنیم، خانم زحمت کشیدن فقط لالا کردن، بدو بیا کمک تا اون روم و ندیدی.
میخندم-آقامون نیستن که بخوای خواهر شوهر بازی در بیاری، فعلا منم که میتونم، زود عروس، زود باش، بیا پاهای من و ماساژ بده.

کوسن کنارش و پرت میکنه و منم میخندم و تو هوا میگیرم.
مامانم میاد.

-رونــــی! دختر بیدارت نکردم که بقیه رو هم به حرف بگیری، از آریانا یاد بگیر، نصف توه.

آریانا زبونش و دراز میکنه که من کوسن و سمتش پرت میکنم و با طلبکاری میگم.

-این خرس گنده ای که ازش طرفداری میکنید، 3 سال ازم بزرگتره، چجوری نصف منه اونوقت؟؟

مامان که دید سوتی داد یه چه جالبی گفت و رفت، که باعث شد من و آریانا بخندیم و بریم دنبال کارامون.
بعد از جمع کردن ظرفا و قاشقا و جوجه های داخل پیاز خوابیده همه رو جمع میکنیم.
داخل سبد میچینیم و دِ بدو که رفتیم.
سوار ماشین رامش میشم و زوج عاشق و تنها میذاریم.

آریانا-رونی ، رونی... اون پسره رو ببین چقدر قیافش باحاله.

برمیگردم، یک پسری و که پشت ماشین با پیکان میروند و موهاش سیخ سیخی بود و از این ور سیبیل داشت با ته ریش و میبینم و بی اختیار پقی میزنم زیر خنده.

-آریانا، عالیــــــه، این داداش ما رو ول کن، برو تورش کن، طرف اوکازیونه!!

رامش آینش و رو من تنظیم میکنه و با اخم میگه.

-از زن ما مایه نذار، دوست داری ، خودت برو تورش کن.
آریانا محکم میزنه به بازوش و میگه.

-هووووی، واسه داشه ما هوو پیدا کردی نکردیا! 

رامش سرعت و زیاد میکنه و از پیکان خاطی دووور میشه.
در طول راه به ویلا همه میگیم و میخندیم و من و آریانا هم تا متونیم رامش و زجــــر میدیم.
بالاخره میرسیم، با دیدن ماشین سهیل نفسم تو سینه حبس میشه، با نگرانی به رامش میگم.

-مگه نگفتی سهیل بیمارستانه، پس چرا اومده؟

با دیدن ماشین سهیل کلافه میشه و دستی تو موهاش میکشه و میگه.

-من تو کار این بشر موندم، تا دیشب که مامان با ثریا جون صحبت میکرد، گفت سهیل نمیاد...!!
آریانا سعی میکنه آروممون کنه و میگه.
-بیخیالی طی کنین، قرار نیست که اتفاقی بیوفته، اگه دارید این کارا رو میکنید که از زیر بار برداشتن وسایل در برید باید بگم، کور خوندی.
رامش نفشو محکم بیرون میده و با لبخند مصنوعی پیاده میشه و کل وسایل و برمیداره.
ماهم کمکش میکنیم.
وارد که میشیم با همه سلام میکنیم، سهیل با دیدن من پوزخندی میزنه، وقتی میخواد سلام کنه میاد سمتم و میگه.

-سلام دختر عمو، بی یار نبینمت، قالت گذاشته؟
رامش با حرص میگه.

-به شما نیومده این حرفا، دلیلی نداره رون به تو یکی توضیح بده.
سهیل با پوزخند میگه-خودش زبون نداشت بزرگترش و انداخت وسط؟

یه نگاه تحقیر آمیز بهم میکنه و میره، از دیدن سهیل دستام یخ زده، نمیدونم چرا وقتی میبینمش انقدر میترسم.
رامش دستامو میگیره و لبخند آرامش بخشی میزنه و من و سمت اتاق میکشونه تا لباسام و عوض کنم.
لباسارو عوض میکنم ، میرم پایین، یه دور کل خونواده رو با هم مرور میکنیم.
عمو سیامک و زن عمو ثریا بچه هاشون سهیل و سپهرن که سپهر هم سنه رامشه.
عمو پوریا و زن عمو بهار دو قلو دارن؛ آرسام و برسام که 22 سالشونه.
بعدش بابامه که معرف حضور هست.
بعدش عمه سونیامه که دو تا دختر داره، غزاله 18 ساله و کیانا هم که هم سن من ، یک ماه کوچیکتر!
پسرا همه دور هم و دخترا هم دور هم جمع شده بودن.

آرسام-به به، دختر عمو، حال شما، آرتام زنده ست؟
میخندم-چرا هرکی من و میبینه از زنده بودن آرتام میپرسه؟ به کوری چشم دو قلو ها ، بله، زنده ست!
برسام-والا هر کی با تو بوده، یا خودکشی کرده یا روانی تیمارستان شده، مریم و که یادتونه؟

همه با اسم مریم لبخندی رو لباشون میاد.
مریم دختر دوست بابام بود، یه دختر خانوم و مهربودن و مظلوم و چادری.
یه مدت نزدیک یک ماه، اومدن خونه ما موندن، تا کارای نقاشی و تعمیر خونشون اوکی شه، تو این یک ماه، من و مریم انقدر بهم صمیمی شدیم، که مریم شد، رونیا نسخه دو.
انقدر شر و شیطون شد که همه از این همه تغییر تو یک ماه کف کردن، مریمم هم چنان پا به پای من، البته تو دانشگاه خودشون ؛ آتیش میسوزه و این و مرهون زحمتهای بی وقفه من ، در شب و روزه!

رامش-از مریم خبری داری؟

میخندم و رو نزدیک ترین مبل میشینم.

-آره، آخرین بار که باهاش صجبت کردم، داشت قضیه ی خواستگارش و تعریف میکرد.

همه منتظر بهم نگاه کردن و منم بر و بر بهشون نگاه کردم که آخر سپهر گفت.
-کوفت، خب بقیش و بگو دیگه.
-آها، شما منتظر بقیش بودین شبیه بوزینه ها بهم زل زده بودید؟

آرسام و برسام از دو سمت دو تا کوسن سمتم پرت میکنن که میخوره به ملاجم و همه میخندن، فقط سهیل پوزخند میزنه.

کیانا-خب بنال ببینم چقدر تدریس شما موثر بوده.
-راستش چیز خاصی نبود، فقط شلوار پسره رو پاره کرد، لباساش و سر و صورتش و خونی و کبود کرد.
همه-چطور؟
-هیچی بابا، پسره وقتی میشیه رو مبل، یه سوزن ته گرد میزنه رو شلوارش که به مبل بچسبه و وقتی پسره بلند میشه صدای خِــــــرت بلند میشه و طرف سرخ و سفید میشه، موقع رفتن از خونه هم ، بند کفشاش و بهم گره میزنه که وقتی پسره یه قدم بر میداره کله پا میشه و همه جاش کثیف خونی مونی میشه.

همه بلند میخندن که آریانا با طلبکاری میگه.

-هرچی باشه، از شب خواستگاری ما از تو که بهتره.
صدای خنده ها بلند تر میشه و اینبار سهیل با اخم غلیظ بهم نگاه میکنه و آخر با حرص از جاش بلند میشه و میره.
سپهر با نگرانی میگه-اِ، چی شد به این؟

آرسام که دستش اومده بود چی به چیه میزنه به بازوش و میگه.

-بیخی، حتما تحمل جو سخت بوده.

همه بیخیال میگن و میخندن، آریانا آروم میگه-یه صدایی از اتاقت میاد، شبیه زنگ گوشیته، برو ببین داره زنگ میزنه.
بلند میشم و میرم سمت اتاق، با دیدن شماره آرتام که میس اتاده بود رو گوشیم لبخندی رو لبم میشینه، میخوام از اتاق خارج شم تا باهاش تماس بگیرم که سهیل سد راهم میشه.
با ترس بهش نگاه میکنم و آب دهنم و قورت میدم که پوزخندش عمیق تر میشه.
به آرومی میگه-یادت که نرفته بهت چی گفتم؟

با هولی جواب میدم-چـ ... چی؟
گوشه لبش کج میشه و با مسخرگی میگه-حیف شد، مجبورم دوباره یادت بیارم.
سرش و نزدیک میکنه و عقب میرم، بی توجه به من با جیت میگه.

-گفته بودم، مال من نشی، نمیذارم مال کس دیگه ای بشی، به دستت میارم، نمیذارم به هیچ وجه از دستم در بری، رو حرفم هستم، هر کار دوست داری بکن، نمیذارم جز من مال کس دیگه ای بشی.

پوزخندی میزنم و تا میخوام چیزی بگم که سرم و با دستاش میگیره و تکرار میکنه.

-هیچ کس، فراموش نکن! من سهیلم، سهیل سالاری! این و خوب تو گوشات فرو کن، زندگیت و چنان بهم بزنم که هیچ مردی حتی نخواد بهت نگاه کنه، کاری میکنم که بیای التماسم کن تو رو بگیرم. این حرفام و خوب تو گوشات فرو کن، با کسی شوخی ندارم.
بعدم سرم و هول میده با دستاش و راهش و کج میکنه و میره.
تو بهت حرفاشم، منظورش از این حرفا چیه، یعنی میخواد چیکار کنه؟ یه چیزی بهم میگه بابا اون این حرفا رو زد تا غرور له شده ی خودش و ترمیم کنه، جای نگرانی نداره.
ولی از طرفی جدیتی که تو کلامش بود، باعث میشه شک کنم حرفاش شوخی ، یا فقط تهدید و ترسوندن باشه!
با صدای زنگ تلفن از هپروت در میام. با دیدن اسم آرتام لبخند کم جونی رو لبم میشینه، جواب میدم.

-سلام رونــــــی، حالت چطوره؟

از دیدن این همه ذوق شوق از آرتام واقعا خوشحال میشم .

-رونیم خوبه، منم خوبم.

یه دفعه صداش عوض میشه و با نگرانی میپرسه.

-اتفاقی افتاده؟

واسه اینکه اون و عصبانی نکنم و سعی میکنم قضیه رو به کل فراموش کنم و با لبخند مصنوعی میگم.

-نه؛ مگه قراره چه اتفاقی بیوفته.
-آخه...
میپرم وسط حرفش-آخه نداره، خب بگو، چه خبر؟
انرژی میگیره و با لحن اولیه میگه-یه خبر تووووپ دارم که تا مژدگونیش و نگیرم نمیگم.
با ذوق میگم-بگو، مژدگونیش محفوظ.
-محفوظه دیگه؟
-اوهوم! بگو دیگه.
-قرار 23 فروردین بیام ایران 26 هم برگردم.
از خوشحالی جیغ بلندی میکشم و میگم-جــــــــدی؟ جون رونی شوخی نمیکنی؟
میخنده میگه-یعنی انقدر دلت واسم تنگ شده بود؟ معلومه خب ، شوخی نداریم که.

از خوشحالی بالا پایین میپرم و کلی پشت تلفن آرتام بوس میکنم که خندش بلند تر میشه و میگه.

-عزیزم، شرمنده نکن، 23 که اومدم باد انقدر بهم برسی که از اومدنم پشیمون نشم.
خجالت میکشم ولی با تیکه آخر حرفش میگم.

-بله بله؟ اونوقت به چه مناسبت پشیمون نشی؟
بلند میخنده-گفته بودن حس بویایی زن ها تو این مورد خیلی قویه، باور نکرده بودم، باور کن خبری نیست، همین جوری گفتم ببینم رو من غیرت داری که دیدم اوه اوه، غیرت نیس که ماشالا.
میخندم-من برم به مامان اینا خبر بدم، کاری نداری؟
-نه عزیزم، برو مواظب خودتم باش! میبوسمت.
-منم میبوسمت، بــــــای آرتی...
با حرص میگه-آرتی و کوفت، بای.

میخندم و گوشی و قطع میکنم ؛ صحبت با آرتام مخصوصا با خبر فوق العادش واقعا خوشحالم کرد.
بپر بپر میرم سمت هال پیش بچه ها که با دیدن من همه سکوت میکنن؛ با تعجب نگام میکنن، سهیلم با کنجکاوی و چشم های ریز شده بهم خیره شده.

بلند میگه-مژده بدید یه خبر تووپ...
رامش-از انجمن بوزینه های آلپ زنگ زدن و تو رو به ریاست انجمن منتصب کردن؟

همه بلند میخندن و منم محکم یه پشت گردنی میزنم که آخ بلندی میگه.

آریانا با کنجکاوی میگه-یالا بگو دیگه.
با خوشحالی میپرم هوا و میگم-آرتام بیست و سوم میاد ایران و بیست ششم هم میره...!!
با این حرف من آریانا و رامش یه هورای بلند میگن و همه ب لبخند و سهیلم با پوزخند و مسخرگی تمام بهم زل میزنه.
میرم سمت جمع مامان بابا ها ، که تو باغن و دوباره این خبر و میگم که همه از خوشحالی بالا و پایین میپرن، مخصوصا مامان نیکا و بابا اتابک.
همه تو این خوشحالی سهیم میشن.
با کلی خنده و مسخره بازی غذا رو آماده میکنیم و یه ناهار تووپ دور همی میزنیم، این دور همی بعد از چند وقت واقعا بهم مزه داد...
در طی روز اتفاق خاصی نمیوفتاد، جز نگاه های گاه و بیگاه سهیل که هم من و هم رامش و عصبی میکرد، جتی نزدیک بود چند بار دست به یقه بشه که من جلوش و گرفتم.
حتی بابا هم متوجه شد ولی سعی کرد بیخیالی طی کنه.
عصر شد و همه با هم به سمت باغ رفتیم.

آرسام-بچه ها بیاید گرگم به هوا بازی کنیم.

همه میخندیم و من میگم-پایتم شدید، بزن قدش.

سهیل هم میخنده و میگه-منم اوکیم، بقیه چظور؟

بقیه اول ناز میکنن ولی تهش همه قبول میکنن و بازی میکنیم.
سهیل با قرعه گرگ میشه و بشمار 3 شروع میکنیم به بازی 
همه دوییدیم و سهیلم دویید دنبالمون، داشتم میرفتم بالای پله که لباسم و گرفت و کشید سمت خودش که پرت شدم تو بغلش و اونم در عرض ثانیه دستاش و به بدنم مالوند و بدو در رفت.
از عصبانیت دستام و مشت کرده بودم و از دماغم دووود میومد.
تو ذهنم داشتم نقشه قتل و سهیل و میکشیدم .

برسام-رونی، خوابی برد؟ گرگ شدی، باید بدویی دنبالمون.

به خودم اومدم ، رامش با موشکافی نگاهش و بین من و سهیل میچرخوند، مثه اینکه هچکی چیزی ندیده، فعلا یعی میکنم عادی به نظر بیام ، بدو دوییدم دنبال بچه ها.
جیغ دخترا بلند شد و پسرا هم با خنده دور میشدن، سهیلم فقط یه لبخند پیروزمندانه رو لباش بود.
حرصم گرفت بدجور، باید تلافی میکردم، داشت رو مخم اسکی میرفت.
بالاخره موفق شدم و گوشه لباس سپهر و گرفتم و با خنده دور شدم.
حدود یک ساعت بازی کردیم، بعد از تموم شدن بازی؛ از سر و صورت هممون عرق میچکید. تو ویلا 2 تا حموم بود، پسرا تو یکی و دخترا هم تو یکی، به نوبت قرعه انداختیم و رفتیم، من نفر دوم رفتم و دوش یه ربعی گرفتم.
بعد از کلی وقت گذرونی، عصرونه رو خوردیم و با کلی آه و حسرت وسایل و جمع کردیم تا بریم تهران.
فکر کنم این آخرین باری باشه که همه اینطوری دور هم جمع بشیم و بخندیم، برسام که از تک تک لحظات عالـــــی امروز فیلم گرفت و اهد دلقک بازی های ما و مسخره بازی های مامان بابا ها بود!

سوار ماشین شدیم و به سمت تهران راه افتادیم و خودمون و واسه دانشگاه و کار از نو روزی از نو آماده کردیم!!


*****


امروز 23 فروردینه، امروز صبح ساعت 9 و نیم آرتام هواپیماش ایران میشینه. تو این مدت اتفاق خاصی نیوفتاده.
از کله ی صبج خونه رفتم و با یک کارگر صحبت کردم بیاد خونه رو تمیز کنه واسه ورود آرتام.

-حنانه خانوم، دستتون درد نکنه، همه ی کارا تموم شد. منم باید برم دنبال آرتام.
-خواهش میکنم خوانم، الان آماده میشم.

بعد از حساب کردن پول حنانه خانم، حاضر میشم و یه مانتوی چسب مشکی که با رامش خریده بودیم و میپوشم و ست مشکی سفید میزنم و حسابی آرایش میکنم و موهامم فرق کج میریزم رو صورتم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۱ صبح
یه رژ صورتی مات میزنم که لب هام و برجسته تر میکنه. یه بوس از تو آینه واسه خودم میفرستم و سریع کفشام و پام میکنم و سه سوته از چارکینگ میام بیرون و گـــاز میدم سمت فرودگاه، گوشیم زنگ میخوره، عکس رامش و میبینم، جواب میدم و رو اسپیکر میذارم.

-جانم رامش؟
-ببخشید مثه اینکه اشتباه گرفتم.
-هوووی، یالغوز نمیخواد قطع کنی، یه بار لطفم و شامل حالت کردم، لیاقت نداری که... بنال ببینم چی میگی؟

میخنده و میگه-خیالم و راحت کردی رونی، یه لحظه فکر کردم اشتباه گرفتم!
میخندم-بگو دیگه .
-کجایی؟
-خسته نباشید، معلومه، تو راه، شما کجایید؟
-ما و مامان و بابا ی خودم و آریانا همه فرودگاهیم، منتظر توییم، پرواز آرتام نیم ساعت دیگه میشینه، میرسی که؟
-آره بابا، میام، منتظر باشید، فعلا.

-بای.
بلافاصله پام و رو گاز میزارم و دِ بدو که رفتیم.
بعد از 5 مین به هزار بدبختی میرسم به فرودگاه، گلی که از قبل خریده بودم و از تو ماشین برمیدارم و سوییچ و میزنم و میرم سمت سالن انتظار.
رامش اینا رو میبینم و براشون دست تکون میدم.
میرم سمتشون.

-سلام، کی پروازش میشینه.

همه سلام میکنن و با تحسین نگام میکنن. رامش سوتی میرنه و میگه

-اووووو... چه کرده خواهر ما، چشم آرتان روشن، میخوای پسر مردم و حسابی هوایی کنی دیگه؟ فکر جمع و نکردی بچه توشه؟

همه میخندن و منم با خجالت مشت محکمی به بازوش میزنم و دوباره رو به آریانا میگم.

-پروازش کی میشینه؟؟
، آریانا میگه-بیست مین دیگه.

آهانی میگم و با بقیه وقت میگذرونیم، بعد از چند دقیقه پروازشون و اعلام میکنن ، لبخندی میزنم و به انتظار وایمیستم.
چهره ی خسته ی آرتام همراه با چمدونی دیده میشه همه براش دستی تکون میدن و منم با لبخند و شوق بهش نگاه میکنم، چقدر قیافش عوض شده، خیلی لاغر شده طفلکی، رونی به فداش.
میاد سمتمون، با همه سلام میکنه و دست میده ولی نگاش همش رو منه، با دیدن من تقریبا چشاش گرد شده، خدایی تا حالا انقدر آرای نکرده بودم، حتی واسه عروسیم، طفلکی حق داره.
همه با لبخند نگاش میکنن و آرتامم چمدون و میگیره و ه بقیه اشاره میکنه که برن، تا به خودم میام میبینم همه رفتن.
آرتام کولش و جا به جا میکنه و ابروش و بالا میندازه و میاد جلو و ـروم در گوشم میگه.

-اول سلام به خانوم خوشگل خودم، بعدشم، شما انقدر خودت و خوشگل کردی، با کدوم جرئت اومدی راست راست جلو من راه میری، فکر نکردی ممکنه همین جا یه لقمه ی چپت کنم.

سرم و میندازم پایین و دستش و میگیرم و میکشم و میگم.

-بیا بریم، منتظرن.
بلند میخنده و میگه-اشکال نداره، تو خونه که دیگه نمیتونی در بری....!!

به بازوش میزنم و دو تایی سوار ماشین رامش میشیم. 
ماشین خودمم میدم به مامان اینا.
بقیه هم تو ماشین خودشون میشینن و مقصد خونه مامان نیکا تعیین میشه.
آرتام رو به آریانا میگه.

-آبجی، از چه طریقی مخ این رامش ما رو تلیت کردی؟

رامش بلند میخنده و منم میخندم که آریانا با حرص میگه.

-آق داداش، سوالت و اشتباه پرسید، مخاطب باید رامش خان میبود، رفتی اونور چشات کُلاج شده!
آرتام بلند میخنده و دستش و دور شونه ی من حلقه میکنه و من و به سمت خودش میکشه و سرش و رو شونم میذاره و آروم چشاش 
و میبنده.
رامش آینه رو ، رو ما تنظیم میکنه و میگه.

-نچ نچ نچ، این کارا رو باید تو خونه انجام بدید، آریانا چشم و گوشش باز میشه.

میخندیم، تا آریانا میاد یه چیزی بگه که آرتام میگه.
-هرکار دلم بخواد میکنم ، در ضمن، یه بار دیگه آبجی ما رو اذیت کنی، از گوشت میگیرم و آویزونش میکنم به برج میلاد تا عبرت بشه برای همه!
میخندم و میگم-اوه اوه ، چه خشن، برو، برو تا کار دست ما ندادی.
میام ازش دور شم که بیشتر من و به خودش فشار میده و میگه.

-اینجانب آش کشک خاله هستم!

همه میخندیم و بعد از چند مین به خونه مامان نیکا میرسیم.
ظهر و به کل اونجا میمونیم و بعد آرتام با التماس بهم نگاه میکنه که به مامان نیکا و بقیه میگم.

-خب دیگه ما بریم.

مامان نیکا-کجا دخترم؟ تازه عصر نشده.
-آرتام خسته ست مامان! باید بریم.
بابا اتابک میگه- بذار برن خانوم، پسرمون خسته ست.

مامان نیکا سری تکون میده و آخر با همه خدافظی میکنیم و به سمت خونه میریم .
بعد از پیاده شدن از ماشین میریم سمت خونه!
آرتام چمدون و برمیداره و به سمت خونه میریم، بعد از وارد شدن آرتام مستقیم میره اتاق و بعدشم صدای دوش ماد، تمام لباساش و میریزم تو لباس شویی و چمدونش و میذارم تو کمد، اتاق و مرتب میکنم که در باز میشه و آرتام با یک حوله که نیم تنه ش و پوشونده وارد میشه.
میام از اتاق بیرون بیام که دستم و میگیره و میکشه.

-انقدر دلم برات تنگ شده بود، کجا میری؟
لبخندی میزنم-لباسات و که عوض کردی ، میام تو.

لبخند شیطنت آمیزی میزنه و میگه.

-چی جی؟ مگه خلم؟ لباس بچوشم که دوباره در بیارم؟

احساس میکنم دمای بدنم یه دفعه بالا رفت و گونه هام ارغوانی شد. سرم و میندازم پایین.
دستش و به چونم میگیره و بالا میبره سرم و . تو چشمام نگاه میکنه و میگه.

-تو چشمام نگاه کن خانومم، خجالت میکشی؟
-آرتام برو، مثلا خسته بودی!
میخنده-برای این کارا ، تا دلت بخـــــــــــواد انرژی دارم!

حرصم میگیره و میگم-ولی من ندارم، از صبح تا حالا ، واسه ورود آقا سگ دو زدم، خب برو بخواب که منم بخوابم دیگه، هی حرصم میده. اه، برو بخواب دیگه نی نی کوچولو، شیشه شیرت کجاست؟
اول با بهت نگام میکنه و بعد بلند میزنه زیر خنده و میگه.

-کشتی خودت و ، خب از اول بگو خسته ای دیگه! من لباسام و بپوشم ، با هم میخوابیم.

پشت چشمی نازک میکنم و از اتاق میرم که آرتام سوتی میزنه و با لحن لاتی میگه.

-آبجی نکن این کار و با دل ما، کار دست خودت میدیا.
میخندم و یر لب میگم –دیوونه
در و میبندم که داد میزنه –شنیدم.

چقدر دلم برای این خل و چل بازیاش تنگ شده بود، کاش هیچوقت این 3 روز تموم نشه.
آخـــی، عزیزم، چقدر ناز شده بود.
بعد از دو مین ، یه دستی دور کمرم حلقه میشه و از پام میگیره و بلندم میکنه، با لبخند به آرتام نگاه میکنم و خودم و بیشتر تو بغلش میبرم.

رو تخت من و میذاره، یه رکابی سورمه ای و شلوارک مشکی چوشیده بود، عضله هاش بدجور تو چشم بود.
وسوسه شدم و دستام و نرم رو بازوش هاش کشیدم و نازش کردم، دراز میکشه و سرم من و رو سینش میذاره و موهام و نوازش میکنه.

دستم و از زیر لباساش میبرم تو یقش و انگشت اشارم و نرم میکشم رو سینش که چشماش و میبنده.
دستم و تو موهاش میبرم و با موهاش بازی میکنه، واکنشش فقط محکمتر بغل کردنه منه.
انگشتام و آروم رو صورتش میکشم و بعدشم رو لباش.
انقدر این کار و تکرار میکنم که من و بلند میکنه، جیغ خفیفی میکشه و بی تفاوت من و میخوابونه و خودش و روم میتدازه و آروم دم گوشم با صدای خش داری میگه

-من خودم و کنترل کردم، اما یادت باشه، خودت کرم ریختی!

بلافاصله شروع میکنه به بوسیدن لبام، باهاش همکاری میکنم، یه گاز محکم از لبم میگیره، که بی اختیار جیغ میزنم و اونم انگار که تحریکتر شده باشه، با ولع بیشتر من و میبوسه و دستش و میبره سمت بند تاپم و آروم آروم میکشدش پایین و ...


*****
صبح شده بود، چشام و به آرومی باز میکنم و سر جام نیم خیز میشم.
آرتام کنارم به حالت جنینی خوابیده و بود و به آرومی نفس میکشید، عزیزم، چقدر دلم براش تنگ شده بود، بوسه ی کوتاهی رو گونش میکنم و به سمت حموم میرم.
بعد از دو گرفتن حوله رو دورم میپیچم و جلو آینه موهام و خشک میکنم، آرتام همچنان خوابیده بود.
یه دفعه دستی دور کمرم حلقه میشه و با وحشت برمیگردم. چهره ی خندون آرتام و میبینم و نفس راحتی میکشم.
میخنده-مگه غول دیدی که اینجوری هول کردی؟
-والا اگه غول هم دیده بودم اینجوری وحشت نمیکردم، این چه وضعیه؟ بدو برو دوشت و بگیر، امروز عروسی رامبده ها مثلا!
میزنه تو سرش-راست میگی! من سریع برم دوش بگیرم.
سری تکون میدم و بعد از عوض کردن لباسام صبحونه رو آماده میکنم.
آرتام بعد از یه ربع لباس پوشیده همراه با حوله ای دور گردنش وارد میشه.
آبمیوه رو تو لیوان ها میریزم و میگم-بدو صبحونت و بخور که کلی کار داریم، منم واسه ساعت 6 وقت آرایشگاه دارم.
-اوکی، لباس داری؟
میزنم تو سرم و با صدای بلندی واای میگم.
با نگرانی بهم نگاه میکنه.
-چی شده؟
با عجز میگم-آرتام بدبخت شدم!!!
میاد سمتم و با نگرانی میپرسه-خب بگو ببینم چی شده؟
پام و رو زمین میکوبم و پشت سر هم میگم.
-آرتام ، آرتام ، آرتام....
قطره اشکی از چشام میوفته، آرتام با وحشت بازو های من و محکم میگیره و با حرص میگه.
-جون کن ببینم چی شده؟
-آرتام، من واسه عروسی روناک یادم رفت لباس بخرم.
بعدم میزنم زیر گریه. آرتام بدبخت که نمیدونست بخنده یا عصبی بشه ،من و بغل کرد و با صدایی که ته مایه های خنده داشت گفت.
-دیوونه ای رونیا، من و بگو گفتم خدایا نکنه کسی مرده! خاک تو مَلاجت با این خزعبلاتت! واقعا که نوبری رونی، آخه آدم برای لباس گریه میکنه، واقعا که نی نی کوچولویی.
-در حالی که اشکام و پاک میکنم میگم-عروسی بهترین دوستمه، از خواهر برام نزدیکتره، ا.ونوقت منه احمق نه تنها برای عروسیش کمک دستش نبودم، بلکه به کل یادم رفت حتی لباس بخرم، آخه به منم میگن دوست؟
با انگشتش اشکای رو گونم و پاک میکنه.
-عزیزم، خب اول از من بپرس، ببین واست سوغاتی لباس نیاوردم، بعد بزن زیر گریه.
با خوشحالی از جا میپرم و تقریبا داد میزنم و میگم.
-یعنی...یعنی برام لباس خریدی؟
با خنده سری تکون میده.
یه دفعه از جا میپرم و ملاقه رو برمیدارم، آرتام با تعجب بهم نگاه میکنه. یه دفعه شبیه گاو خشمگین میشم و میدوم دنبالش، اونم اول با تعجب ، بعد با وحشت پا به فرار میذاره، در طول دوییدن میپرسه.
-رونی ... رونی جنی شدی؟ چی شد؟
-خفه شو آرتام، تو لباس آورده بودی و گریه کردن من و تماشا کردی؟ واستا، واستا تا بزنمت، پسره ی پررو، بهت میگم واستــــــــــا!!!
میخنده و یک دفعه وا میسته، میام با ملاقه یکی محکم بزنم تو سرش که دستم و میپیچونه نا خودآگاه جیغ خفیفی میکشم.
با خنده بهم نگاه میکنه و بعد با اخم های مصنوعی و صدای کلفت میگه.
-ضعیفه، دفعه آخرت باشه دست رو من بلند میکنی ها!
میام با ملاقه بزنمش که با اون یکی دستش ، ازم میگیره و محکمتر دستم و میپیچونه .
-آی ، آی... وحشی ولم کن.
فشار دستش بیشتر میشه و جیغ میزنم.
-چته؟ رم کردی؟ ولم کن.
-نچ، تا معذرت خواهی نکنی، خبری نیست!
-عمرا، آرتام در خواب بینـ ...
دستم و محکمتر فشار میده که اشکی از چشام پایین میاد، لامصب دستاش قده کرگدن قطبی زور داره!
وقتی میبینه داره اشکم در میاد ولی معذرت خواهی نمیکنم، با پشیمونی دستم و ول میکنه و با لحنی ملایم تر میگه.
-رونی؟ عزیزم، چرا گریه میکنی؟
دستم و ماساژ میدم و از کنارش با ناراحتی رد میشم، عوضی ، با هیکل مثله خرسش رو من زور آزمایی میکنه.
از کمرم میگیره و من و به سمت خودش میکشه و رو مبل مینشونم.
جلو پام زانو میزنه و دستم و ماساژ میده. حالا دردش بهتر شد، خیلی بهتر شد.
-ببخشید، حواسم نبود انقدر محکم پیچوندم.
با دلخوری زیر لب میگم-همیشه کارت همینه، هرکار دلت میخواد میکنی، آخرش با یه ببخشید سر و تهش و هم میاری.
با حرص میگه.
-من چیکار کردم که با یک ببخشید سر و تهش و هم آوردم؟
هیچی نمیگم و بلند میشم، دستم و میگیره و من و مینشونه سر جام، با جدیت میگه.
-من چیکار کردم که با یک ببخشید سر و تهش و هم آوردم؟
هیچی نمیگم و سرم پایین میندازم، با انشگتش چونم و بالا میاره و میگه.
-وقتی ازت سوال میپرسم، جواب میخوام، میتونی جواب بدی.
مکث میکنم و بعد از چند ثانیه میگم.
-آرتام، قبول کن، از اول ازدواج تا الان، هر کار دلت خواست، هرجور دلت خواست رفتار کردی، وقتی هم ناراحت یا ناراضی میشدم ، با یک ببخشید موضوع و تموم میکردی، این درست نیست که هرکار دلت بخواد بکنی و فکر کنی با یک ببخشید همه چی حل میشه.
کلافه از جاش بلند میشه و دستش تو موهاش میکشه و میگه.
-باور نمیکنم انقدر بیجنبه باشی، که با یک پیچوندن دست تا این حد ناراحت بشی.
از مبل بلند میشم و میگم
-هی هی... انقدر تند نرو، پیاده شو با هم بریم، من کی گفتم بخاطر اینه؟ من کلا گفتم.
صداش و بالا میبره.
-دِ آخه منم تو همین کُلنِش موندم، میشه بگی کِی؟ کجا؟
-ببین، مثلا همین که صدات و بالا میبری، الان هر چی دلت بخواد میگی؛ بعد از چند دقیقه میای معذرت خواهی میکنی، تحمل شنیدم حرف حقم نداری، خب اینا یعنی چی؟
-رونی اصلا حوصله ندارم، اصلا آقا من غلط کردم دستت و پیچوندم ، گ... خ.ردم ، تموم شد؟
به سمت اتاقش میره، جلوش و میگیرم و میگم.
-چرا نمیخوای بفهمی، من بخاطر پیچوندن دست نا...را...حت...نیسـ ... تم... حل شد؟ بحث من سر یه چیز دیگه ست..
-خیلی خب باشه، ولی من الان حوصله ندارم. بعدا با هم حرف میزنیم.
تا میام حرفی بزنم که سرش و میاره جلو و با لحنی آمرانه میگه.
-خب؟
ناچار سرم و تکون میدم و اونم میره، اصلا نمیتونم درکش کنم، چرا اینجوری رفتار میکنه، یعنی من حق ندارم اشتباه هاشو بهش گوشزد کنم؟ چرا هر کار دلش بخواد میکنه و بعد فکر میکنه با یه ببخشید همه چی حل میشه؟ 
اصلا چرا نذاشت حرف بزنم؟ چرا انقدر بی منطق رفتار کرد؟
سرم درد میکنه، میخوام برم سمت اتاقم که گوشی زنگ میخوره، با بی حوصلگی جواب میدم.
-بله؟
-سلام رونی، خوبی؟
-مرسی الی، تو چطوری؟ آقاتون ؟ تاج سرتون... صاحب اختیارتون چطورن؟
میخنده-بابا یکم کمتر به دمبش ببند، آقای ما که سر یه زیـــــــــر، معصـــــــــوم، مظلـــــــــــوم!
-آی الی بمیره واسش، خب حالا حرفت و بگو که کلی کار دارم، وگرنه با حرفیدن با تو باید کفاره هم بدم.
-گمشو، از خداتم باشه، همه میان کلی پول میدن تا یک دقیقه از شنیدن صدای زیبای من فیض ببرن.
-الی میگی یا قطع کنم؟
میخنده-مثه اینه که بگی، میگی یا خودم و بکشم.
-اوکی پس، بای...
-هــــــــو، جوگیر قطع نکن.
میخندم-بنال عزیزم.
-بنال چی بود عزیزم چی بود؟
جیغ میزنم-الـــــــــــــــــی! زِرت و بزن...!!
-خیلی خب بابا، گوشم و کر کردی، آرایشگاه کجا میری؟
-میمردی از اول بپرسی؟ خب معلومه، آرایشگاه راشین خانوم! 
-اِ؟ روناکم اونجا میره؟
-اوهوم. واسش وقت گرفته بودم، تو کجا میری؟
-میخواستم از تو بپرسم که با تو بیام.
-نمیدونم راستش، سر این که خیلی شلوغه، حالا من زنگ بزنم یه کاریش میکنم .
-مرسی عزیزم، کاری نداری؟
-نه فدات، شرت کم!
-شیفته ی حرف زدنتم یعنی!
-برو گمشو که واست کنتر میندازه.
-اوه اوه، خاک به سرم، چرا الان گفتی؟ من برم تا حسابم بالا نرفته.
میخندم-بای.
-بای.
واسه ناهار خوراک مرغ درست میکنم و نون باگت ها رو کنارش میچینم و نوشابه میذارم و سالاد کاهو هم درست میکنم، بعد از بحثمون، آرتام رفت تو اتاق کارش و دیگه هم نیومد.
درسته یکم ازش دلخورم،ولی ترجیح میدم تو این دو روز باقی مونده بحث و پیش نکشم وبعد از اومدنش باهاش این مشکل و رفع کنم.
میرم سمت اتاق و در و میزنم، صدایی نمیاد، دوباره در و میزنم که با بی حوصلگی میگه.
-بیا تو.
از لحنش گیج میشم، چرا باید انقدر بی منطق باشه؟ سعی میکنم این افکار و فعلا پس بزنم، سر فرصت باهاش حرف میزنم.
با روی باز میرم تو اتاق، رو صندلی و جلوی میز کارش نشسته و نقشه ای هم دستشه.
عینکش و از رو چشمش برمیداره، همیشه وقت مطالعه و نقشه کشی عینک میزنه که قیافش و جدی تر میکنه.
با بی حوصلگی میگه.
-تموم شد؟
گیج میگم-چی؟
-دید زدن شوهرت!
-آها!
از گیجی من لبخندی رو صورتش میزنه و میگه-خب؟
بازم میگم-چی؟
لبخندش عمیق تر میشه و میگه.
-تموم شد؟
-چــی؟
بلند میخنده و میگه-رونی خلی یا داری خودت و به خلی میزنی؟ اصلا واسه چی اومدی؟ کاری داشتی؟
-آها! آره! اوا آره، داره یادم میاد...
مکث میکنم، اونم منتظر هم نگاه میکنه و بعد از چند ثانیه میپرسه.
-خب؟
-چی خب؟
با دستش رو سرش میزنه و میگه.
-خانوم شیرزاد، واسه چی اومدین؟ کاری داشتین؟
صدام و شبیه خانوم شیرزاد میکنم و میگم
-اوا، آقای دکتر، مگه میشه من کار نداشته باشم و بیام اینجا؟
-نه خب خانوم، امرتون.
-خواهش میکنم، عرضمون.
با کلافگی ساختگی میزنه رو میز.
-خانوم شیرزاد عرضتون و بگید و تشریف ببرید بیرون.
با ناراحتی میگم-کجاست روحیه پهلوانی، کجا رفته معرفت؟ ای خدا؛ ببین، داره تو روز روشن مهمون که حبیب خداست و از خونش پس میزنه، من این درد و به کی بگم؟
بعدم با ناراحتی میرم سمت در که آرتام با لحن خوهشمندانه ای میگه.
-رونی، عزیزم، چیکارم داشتی؟
-آها! حالا بهتر شد.
میخنده-یعنی تو منتظر عزیزم بودی؟
-پس چی؟ مگه من دل ندارم.
از رو صندلی بلند میشه و من و از رو زمین بلند میکنه، هیچ عکس العملی نشون نمیدم و میخندم، من و رو میز میشونه و رو به روم وای میسته.
-خب؛ حالا این عزیز دل نمیخواد بگه واسه چی اومده اتاقم؟
-اوممم ، بذار فکر کنم .
میزنه تو سرش و با التماس میگه-رونـــــــــی!!
میخندم-خیلی خب، حالا که داری خودت و میکشی، باشه، ناهار آماده ست بیا بخورو
میخنده-ای خدا بگم چیکارت کنه؟ این همه من و مچل کردی ، با هم داریم سکانس های ساختمان پزشکان و میریم که آخر بگی بیا ناهار؟ بابا تو دیگه کی هستی.
با ریتم ادامه میدم.
-دست شیطون و بستی، میونه صد تا عاشق ، بگو مال کی هستـــــــــــی!!
میخنده و من از رو میز بغل میکنه و میبره سمت آشپزخونه و میگه.
-خب معلومه، مال من!
-رو دل نکنی آق پسر.
-نگران نباش، قرص هضم کننده میخورم.
-میترسم تو گلوت گیر کنه.
-نترس عزیزم، من کار خودم و بلدم.
محکم میزنم تو بازوش و میگم.
-خیلی بی حیایی آرتام!
میخنده و با دیدن میز سوتی میکشه.
-آخ که چقدر دلم برای خوراک مرغ های محشرت تنگ شده بود.. بدو بیا که روده کوچیکه بزرگه رو قورت داد!
-کوچیکه بزرگه رو؟
-اوهوم!
-جلل المخلوق!
میخنده، غذا رو با شوخی و خنده میخوریم.
بعد از دیدن فیلم نگاهی به ساعت میندازم، 5. یه دفعه یاد لباس میوفتم و با چشم های اشکی شده به آرتام میگم.
-آرتام، جدا واسم لباس خریدی؟
میگه-آخ، کاش زودتر یادم مینداختی، بیا بریم بهت نشون بدم.
میریم سمت اتاق و اون یکی چمدونش و که ندیده بودم و باز میکنه.
یه لباس شب نیلی فوق العاده شیک و جلو روم میگیره.
از دیدن زیباییش دهنم باز مونده... همین جوری بهش نگاه میکنم، وااای خدا، یعنی قراره این و من بپوشم؟
آرتام با دیدن وضعیت من خندش میگیره و میگه.
-بدو برو پروش کن، دهنتم ببند، مگس نره.
لباس و میگیرم و جلدی پشت در کمد عوضش میکنم، جلو آینه دراور میرم، از دیدن خودم دهنم باز مونده.... واااای... خدا...این معرکه س، محشره، تا حالا اندام خودم و انقدر زیبا تو هیچ لباسی ندده بودم.
-خب؟ نظرت چیه؟
-آرتام عالیــــــــــــــه! من برم وسایلم و جمع کنم حاضر شم برای آرایشگاه، نیم ساعت دیگه باید اونجا باشم!
-منم باید برم موهام و کوتاه کنم، تو وسایلت و جمع کن، منم برم حاضر شم میرسونمت، از اونور ساعت چند میای؟
-معلوم نیست، هروقت کارم تموم شد زنگ میزنم.
-اوکی خانـــــــــوم.
لباسام و جمع میکنم و مانتو و شلوارم و میپوشم.
-من آمادم آرتـــــــــام!!
-اومدم.
سوار ماشین میشیم.

***

-رونــــــــــی، من که منم دارم درسته قورتت میدم،عروس میذاری تو جیبت، روناک نزنت خوبه، دختر چــــــــــی شدی! مخصوصا با این لباس، خدات و شکر کن روناک تو یک اتاق دیگه آرایش میکنن، اگه میدیدت گیس هاتو میکشید.
-اوه... الی ، ترمز بریدی؟ نفس بکش خواهر، نگرانتم، اه....حالم و بهم زدی، کف های دور دهنت و تمیز کن، عــــق.
میزنه تو پهلوم که آخم بلند میشه.
-چته وحشی؟
-من باشم که از تو تعریف کنم، توهم میزنی؟ کف کجا بود؟ برو بمیر.
-خیلی خب بابا، توام ناز شدی....
-اون و که میدونم، یه چیز دیگه بگو.
-امممم... گمون کنم اگه مجلس امشب با باغ وحش قاطی باشه، بدون شک یک گوریل و تور میکنی.
جیغ میزنه و طول آرایشگاه و میدوه دنبالم و منم با اون لباس و بند و بساط میدوم، همه افراد تو آرایشگاه فقط بهمون میخندن.
آخر تسلیم میشم و میگم-بابا غلط کردم، گوریل و شامپانزه که فرقی نداره.
جیغ میزنه و میگه-رونی، میکشمت!!
روناک از اتاق بیرون میاد –چیه شما دو تا آرایشگاه و گذاشتین رو سرتـ ....
با دیدن من دهنش باز میشه و میگه.
-ببخشید، من شما رو قبلا جایی ندیدم؟
انقدر جدی میگه که یه لحظه واقعا فکر میکنم نکنه من و نشناخته، تا میام حرفی بزنم که الی پیش دستی میکنه و میگه.
-مگه میشه آدم دیوونه ای مثه این و دیده باشه و یادش نمونه؟ حرفا میزنی روناک ها!!
روناک دهنش به عرض شانه باز میشه و میگه.
-نــــه!! رونی تویی؟ یه لحظه با این دخترای شایسته ی انگلیسی اشتباه گرفتمت، بابا چـــی شدی...
با گله رو میکنه سمت راشین خانوم و میگه.
-قبول نیست، من عروسم، برای چی این تحفه رو انقدر خوشگل درست کردین؟ بابا یک امشب و چشم ندارین ببینین که همه به من نگاه میکنن؟
با قهر میره سمت صندلی ها و همه به این حرکاتش میخندن.
حالا وقت میکنم به روناک نگاه کنم، احق که چهره ش خیلی تغییر کرده بود، مخصوصا اینکه ابرو هاشم باریکتر از قبل شده و با آرایش دودی ، چشماش کشیده تر از حد معمول شده بود، خدایی امشب خیلی خوشگل شده بود.
با شوخی میرم سمتش-روناک، میگما، میشه هرشب عروسی بگیری؟
با تعجب بهم نگاه میکنه-چرا؟
-خب میدونی، بس که به قیافه ی بابا قوقوریت نگاه کردیم خسته شدیم، امشب خیلی تیکه شدی، هر شب همین شکلی باش آدم رغبت کنه بهت نگاه کنه.
با کیف کنار دستش محکم میزنه به پهلوم، دوباره صدای خنده ی حاضرین در میاد.
دستیار راشین خانوم میگه.
-رونیا جان، شوهرت اومده عزیزم.
پول و حساب میکنم، تشکر میکنم و با کمک دستیار ها مانتوم و پام میکنم و میرم سمت در.
راشین خانوم با لبخند میاد سمتم و یک رژ میده دستم.
-عزیزم، این و بگیر، به کارت میاد.
با تعجب بهش نگاه میکنم-چرا؟
با خنده میگه-آخه عزیزم انقدر خوشگل شدی، که زن ها نمیتونن پشم ازت بر دارن، وای به حال شوهرت، خب نمیتونه خودش و کنترل کنه دیگه، با اینکه آرایشت غلیظ هم نیست، اما خیلی خیلی خیلی زیبا شدی دخترم، این رژ و محض احتیاط بردار، رژ نزده بری تو مجلس خیلی ضایع است.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۱ صبح
سرم و با خحالت میندازم پایین، رژ و میگیرم و تشکر میکنم.
میرم سمت ماشین آرتام، تو ماشین نشسته بود ، به آرومی به ماشین نگاه میکنم، سرش و به صندلی تکیه داده بود و چشماش و بسته بود، عزیزم، خیلی خوشگل شده بود، موهاشم مدل دار کوتاه کرده بود، صورتش هم کاملا اصلاح شده، لباس نیلی مشکی و یک کراوات نیلی همراه با کت شلوار مشکی خیلی شیک.
خیلی خیلی جذاب شده بود، امشب باید مواظبش باشم حسابی.
در و که باز میکنم و میشینم تازه متوجهم میشه.
اول با بهت بعدشم با تعجب و چشمای گرد شده، بهم نگاه میکنه، خیلی ریلکس و خونسرد لم میدم به صندلی.
هم چنان بهم خیره شده، دیگه کفری میشم، زیر نگاهاش دارم داغ میشم.
-تموم نشد؟
به خودش میاد-ها؟ چی؟
-راه بیوفت ریم، دیر شده.
چیزی طول نمیکشه که چهره ش عصبانی میشه.
داد میزنه-چرا انقدر آرایش کردی؟
هول میشم و تعجب میکنم، چرا این یهو جنی میشه خدا!؟
-معلوم هست چی نمیگی؟ من که آرایشم ملایمه! نگاه کن!
آروم میشه و زیر لب میگه-پس چرا انقدر خوشگل و جذاب شدی؟
تو دلم کیلو کیلو قند هارو آب میکنن، یه لبخند پت و پهن رو لبم میشینه.
ماشین و روشن میکنه و راه میوفته و میگه.
-حق نداری از کنار من جم بخوری، اوکی؟
-خب حالا، هر کی ندونه فک میکنه ملکه انگلیس پیششه انقدر داره جوش میزنه.
میخنده-ملکه انگلیس نیست که، ملکه ی قلب منه!
لبخندی رو لبم میشینه و بعد از نیم ساعت به باغی که خارج از شهر بوده میریم.
صدای آهنگ زمین هارو هم به لرزه در آورده، بعد از پارک ماشین، آرتام میاد کنارم و دستاش و دورم حلقه میکنه و باهم به باغ میریم.

***
-روناک جان عزیزم، مبارک باشه، رامبد خان خوشبخت بشید.
رامبد –ممنون رونی، لطف کردین تشریف آوردین، آرتام خیلی خوشحالم کردی اومدی، دیگه داشتم نا امید میشدم.
آرتام به شونش میزنه و میگه-مگه میشه آدم عروسی داداش و خواهرش پشت سر هم باشه و نیاد؟
میخندیم.
-روناک، عروس کشونی دارین؟
رامبد با قاطعیت-نه!
من و آرتام غش میکنیم از خنده و روناک بدبختم که سرخ سرخ شده.
-خب دیگه، ما بریم، شما هم برید خونه و ...
با آرتام ریز ریز میخندیم، یه لبخند پت و پهنی رو لب رامبد نشسته و با چشم و ابرو به روناک اشاره میکنه، روناک هم به من و رامبد چشم غره میره، آرتام میگه.
-داداش، از خوشی زیاد نمیری یه وقت.
رامبد میخنده-نگران من نباش!
آرتام-جمع کن این نیشت و... مردک بی حیا، خجالت نمیکشی؟
رامبد تا میاد چیزی بگه که مامان رامبد میاد سمتشون، به آرتام اشاره میکنم بریم..
-بریم دیگه، دیروقته.
به ساعتش نگاه میکنه-اوکی، بقیه رفتن؟
-اوهوم.
-خیلی خب پس، بریم!
خدافظی آخر و با بچه ها میکنیم و به سمت خونمون میریم.
آرتام-خیلـــــــــی خسته شدم، تازه فردا عروسی آریانا و رامشم هست، این و دیگه کجای دلم بذارم؟
-اووووف، نگو، فکر کنم فردا جنازه بشم، این خواهر توام عجب سیاستی داره ها...
-چطور؟
-امشب زیـــاد به خودش نرسیده تا فردا حسابـــــــــ ــــی تو چشم باشه.
میخنده. با هزار بدبختی و خواب و خستگی میریم خونه و به ثانیه نکشیده جفتمون به خواب نـــــاز میریم.
*****
عروسی گذشت... توضیحی راجع بهش نداشتم، جز اینکه آریانا بیشتر از هر موقعی خوشگل و زیباتر شده و بود و رامش هم که به کل مسخ رفتار های آریانا شده بود...
در طول عروسی هم نگاه خیره ی سهیل، حتی در موقع حضور آرتامم رو من بود ، که هم من و هم آرتام و به کل عصبی میکرد، جوری که چند بار آرتام میخواست باهاش یقه به یقه شه، که به لطف زحمت های پی در پی رامبد، از این جنگ جهانی سوم جلوگیری شد...
مراسم خدافظی خیلی غم انگیز اجرا شد، اما با این حال آریانا و رامش فردا ساعت 10 صبح به مقصد لندن ، اینجا رو ترک میکنن.
کسایی که فردا تو فرودگاه نمیتونستن عروس و دوماد و همراهی کنن، امشب خدافظی کردن، از جمله دوستان من و دوستان آرتام...
-رونی، آماده ای؟
-اوهوم، بریم.
سوار ماشین میشیم، از اول صبح بغض بدی به دلم چنگ زده، الان ساعت 9 ، یک ساعت دیگه رامش اینا برای چند سال یا شاید هم همیشه، از ایران میرن ، ساعت 12 هم آرتام دوباره به مالزی برمیگرده و من تنها تر از همیشه میشم.
بعد از جا به جا کردن چمدونش ، میشینه و ماشین و به حرکت در میاره...
سرم و به شیشه تکیه میدم و به خاطرات کودکیم با رامش فکر میکنم، از اینکه حس کنم دارم نیمه ی وجودم و از دست میدم ، حالم بد میشه، قطره اشکی از رو چشام سر میخوره که بلافاصله پاکشون میکنم. دستی رو دستم میشینه.
برمیگردم، آرتام با لبخند آرامش بخشی بهم میگه.
-عزیزم، گریه نداره که... برای همیشه که نمیرن، برمیگردن.
با بغض میگم-از کجا معلوم؟ هر کی رفته برنگشته... من...من دلم براشون تنگ میشه.
میزنم زیر گریه.
فشاری به دستم میده و سعی میکنه آرومم کنه، ولی فقط "سعی" میکنه!
بعد از مدتی به فرودگاه میرسیم، ساعت 9 و ربعه...
میریم سمت بقیه، فامیل های نزدیک خونواده ی من و آرتام حضور دارن.
با همه سلام میکنم، تو این بین ، شراره با دیدن دستای من و آرتام به هم ، اخمی میکنه و سهیل هم پوزخندی میزنه، دیگه به پوزخند هاش عادت کردم.
بیخیال میرم سمت رامش که اونم پکر داره با دو قلوها صحبت میکنه . سلام میکنم.
آرسام و برسام باهم جواب میدن که لبخندی رو لبامون میشینه، میرم سمت رامش ، ا ناراحتی بهم نگاه میکنه، دستاش و باز میکنه و منم میرم تو بغلش.
اجازه نمیدم اشکهام سر بخوره با این حال با بغض میگم.
-رامش، یعنی واقعا داری میری؟
سرم و نوازش میکنه-آره عزیزم، ولی قول میدم، سر 4 سال برگردم.
سرم و بالا میارم-قول؟
میخنده-قول!
انگشتهای کوچیکمون و به نشانه ی قول بهم گره میزنیم.
در طول نیم ساعت ، دستهای من بین دستهای قوی رامش بود، دلم نمیومد این ثانیه های آخر و ازش دور باشم، (حالا هرکی ندونه فکر میکنه طرف رو قبله س ، دختره ی ندید بدید! ) بالاخره از شماره پرواز و پیج میکنن و از مسافران میخوان تا به سمت هواپیما برن.
با شنیدن این ، مامان نیکا و مامان بابای من و عمو اتابک هر 4تاشون چشماشون اشکی میشه.
شاید باورشون شده آخرین دیدارشونه!
بابا با چشمای خیس رامش و محکم بغل میکنه و به شونش ضربه ای میزنه و با گفتن به سلامت و در آغوش گرفتن عروسش، میره و در افق محو میشه، شاید طاقت اشک نریختن نداشته.
مامان با چشمای خیس رامش و بغل میکنه و میبوسه، آریانا رو هم...
مامان نیکا هم با بغض از رامش میخواد مراقب تنها دخترش باشه.
تو این بین، من فقط شاهد خدافظی با عزیزترین داداشی که تو کل تاریخ وجود داشته بودم و نامحسوس اشک میریختم.
آخرین نفر به سمت من میان، با لبخند و صدای بغض آلود بهم میگه.
-رونی، عزیزم، مراقب خودت باش؛ سعی کن با آرتام خوشبخت بشی خواهر کوچولو.
طواقتم تموم میشه و میزنم زیر گریه، تو بغلش فرو میرم و میگم.
-رامش، فقط بیا.
-میام عزیزم.
بابا اتابک-بچه برید دیگه، دیر شد.
از هم جدا میشیم، با بغض آریانا رو بغل میکنم.
-آریانا، برید به سلامت، مراقب داداشم باش...
-هستم عزیزم..توام مراقب خودت و آرتام باش و من و به زودی عمه کن، باشه؟
لبخندی بی جون رو لبم میشینه، کم کم عزم رفتن میکنن و منم دستم و تکون میدم براشون.
بعدش دو نفر چمدون به دست، از دیدهامون ناپدید میشن. مامان انقدر گریه کرده بود که فشارش افتاده بود، بابا اون و به سمت مغازه ای برد و از هممون خدافظی کرد.
همه از هم خدافظی کردیم، همه رفتن و من موندم و آرتام ، تا اونم راهی کنم بره و خودم تنها بمونم.
-رونی، حالت خوبه؟
بی حال میگم-بهترم...
-بهش فکر نکن، میخوای برو خونه!
خیلی قاطع میگم-نه! میمونم.
حری نمیزنه، شاید فهمیده بود که به آرامش نیاز دارم ، سرم و رو شونش میذاره و منم سعی میکنم کمتر به رامش و رفتنش فکر کنم.
به ساعت نگاه میکنم، 11 و نیم... چقدر زود گذشت، اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودم.
به آرتام نگاه میکنم، چشماش بسته بود، یعنی خوابیده بود؟
آروم صداش میکنم، چشماشو آروم باز میکنه.
-جان؟ چیزی میخواستی؟
-نه، خواب بودی؟
-نه، یکم سرم درد میکرد.
-آها...
به ساعت نگاه میکنه و میگه.
-رونی، کم کم باید برم.
با بی حالی میگم.
-اوهوم.
لبخندی میزنه-اگه قرار بود اینجوری بدرقم کنی که ترجیح میدادم خودم برم.
لبخندی میزنم-آخه نمیخوام توام بری...
فقط لبخندی بهم میزنه و میگه-چشم رو هم بذاری برگشتم!
-کی بر میگردی؟
نفس عمیقی میکشه.
-تا یک ماه دیگه کارام و راست و ریس میکنم ، البته، برای اینکه دوباره این مشکلات بوجود نیاد شاید یک نماینده رو از طرف شرکت، مالزی بفرستم.
-کی؟
-شاید رامبد!
بلند میگم-کـــــــــی؟
-چرا اینجوری میکنی؟ مگه چی گفتم؟ خب تنها کسیه که تو شرکت بهش اعتماد دارم دیگه.
با ناراحتی میگم-یعنی ممکنه خواهرمم از دست بدم؟
با ناراحتی نگاه میکنه-بهتر از اینه که خودمون بریم... یا نه.. میخوای خودمون بریم مالزی.
قاطع میگم-نه!
-پس چی؟
تا میام حرفی بزنم که از تو بلند گو پرواز آرتام و هم پیج میکنن، آرتام با لبخند میگه.
-خب دیگه ، من برم.. کاری باری عزیزم؟
با ناراحتی نگاش میکنم-شیفته ی خدافظیه پر احساستم.
کیف و بر میدارم و تا میخوام برم من و تو بغلش میگیره و میگه.
-بیشتر از 10 ثانیه تو بغلم باشی، مورد منکراتی داره، همین کافیه؟
میخندم-برو دیرت شد.
میخنده و چمدونش و بر میداره و بهم میگه.
-تو ان مدت سعی کن بهت خوش بگذره، مواظب خودت باش.
میخندم-توام... برو به سلامت...
میخنده و راه میوفته و از دور برام دست تکون میده و بعدشم از دیدم غیب میشه.
با ناراحتی کیفم و برمیدارم و سمت ماشین میرم و گاز میدم سمت خونه مامان بابا، تو خونه خودم ، تنهایی روانیم میکنه.

****
16
صدای در میاد....
-بله؟
مامانم میاد تو...
-رونی ، دخترم، داری چیکار میکنی؟
-درس میخونم مامان، فردا امتحان های آخر ترم شروع میشه، باید بخونم دیگه...-آها...!یکم این پا اون پا میکنه، میدونم که میخواد چیزی و بگه، جزوه رو میبندم و رو به مامان میگم.-جانم؟ چیزی شده؟ چیزی میخوای بگی؟با کلافگی میگه.-نه، هیچی ، ولش کن...._آخه...-بیخیال بابا، همین جوری اومدم اتاق دخترم فضا عوض شه، موردی داره؟با موشکافی نگاه میکنم و میگم.-نه خب، ولی مطمئنی همین جوری اومدی؟-آره خب... ( بعد از مکث ) تا نیم ساعت دیگه غذا آماده میشه، بیای ها...-وا ، مامان ، مگه من تا حالا شده غذا بخوریم و من نخورم؟میخنده-نه خب، از تو شکمو بعیده، خب دیگه من برم.تا میخواد بره سمت در که میگم.-مامان....!!!دست میزاره رو قلبش...-ای بمیری دختــــر، میمردی عین آدم صدام کنی؟ قلبم پوکید، از من بابات نترسیدی بدون من چجوری این دنیا رو سر کنه؟بلند میخندم.-نه والا، شما خدایی نکرده ، چیزیتون بشه، چند تا از دوستای ترگل ورگلم و به بابا جونم معرفی میکنم...صندل های راحتیش و از پاش در میاره و به طرفم پرت میکنه ، میخندم.میخنده و میگه-ذلیل مرده، من موندم آرتام بیچاره چطور تا حالا طلاقت نداده...لبخندی میزنم-از خداشم باشه...-خب حالا، چرت و پرت نگو، بگو چیکارم داشتی قبض روحم کردی؟-ها...چرا بیمارستان نیستی؟نفس عمیقی میکشه، یکم فکر میکنه و میگه.-خب مرخصی داشتم دیگه...چشمام و ریز میکنم.-مرخصی ؟ واسه چی؟کمی من من میکنه، میپرم وسط حرفش و با ذوق میگم.-آخ جوووون ، حالا دختره یا پسر؟اول با تعجب بعد با چشمای گشاد شده و بعد با صورتی سرخ از خشم میدوه دنبالم، فکر کنم 20 ثانیه ای طول کشید تا load بشه بفهمه منظورم چی بود.میوفته دنبالم و منم با خنده از اتاق میپرم بیرون و دِ بدو که رفتیم، مامان با حالت نمایش صندل و تو دستش میچرخونه و پرت میکنه سمتم، جا خالی میدم و بلند تر میخندم ،-واستا چشم سفید، نشونت میدم، دختره ی پررو، خجالتم نمیکشه..میخندم و میرم سمت باغ، مامان از شدت دو به نفس نفس افتاده ، زبونم و براش در میارم که تحریک میشه و میدوه دنبالم، میرم کنار استخر ، اون میده، من میدوم ، تا جایی که خسته میشه میگه.-بابا باشه، فهمیدم مثه چی از مامانت حساب میبری، کاریت ندارم، سرم یج رفت رونی، خدا بگم چیکارت نکنه....میخندم و از همون فاصله میگم.-حالا نگفتی برای چی مرخصی گرفتی؟شونه ای بالا میندازه و همون طوری که به سمت ساختمون میره ، میگه.-هیچی بابا، دوری رامش یکم ناراحت کننده بود، با رامین (داییم ) صحبت کردم برام مرخصی رد کنه...بعدشم از نظر ها پنهان میشه، آره خب دلیلش رامشه، ولی من مامانم و میشناسم...آدمی نیست که مرخصی بگیره تا تو خونه بشینه، اهل خونه نشینی نیست اصلا...شونه ای بالا میندازم و میرم اتاقم تا درس بخونم .یه هفته ای میشد که از رفتن رامش میگذشت... واسه همین واسم جالبه که مامان بعد یک هفته به فکر مرخصی افتاده....دو ساعتی میشه که پای این درس کوفتی نشستم، تمومم نمیشه لامصب، بدجور تشنم شده...از جام بلند میشم تا برم آشپزخونه آب بخورم...از اتاق مامان بابا رد میشم که با در بسته مواجه میشه، به ساعتم نگاه میکنم، بابا باید تازه اومده باشه خونه، در اتاق مامان بابا هم همیشه بازه، جز شبا که دلیلش و خواجه حافظم میدونه، ولی الان که عصره... یعنی امکان داره...؟لبخندی رو لبم میشینه و تا میخوام از اتاشون رد که زمزمه هایی و میشنوم، یه حسی بهم میگه.گوش نده، مورد منکراتی داشته باشه چشم و گوشت باز میشه، یه حس دیگه میگه، تو خفه، چشم و گوش من غار حراست... از این بازتر...؟؟ حس سوم میگه، جفتتون خفه شید، بذارید دو مین گوش بدم...آخرم حس سوم برنده میشه، خیلی کنجکاو شدم ببینم مامان و بابا اینجور وقتا بهم چی میگن.سرم و به در میچسبونم...بابا-پس میگی چیکار کنیم ریتا؟با کنجکاوی بیشتر سرم و بیشتر میچسبونم...مامان-نمیدونم سینا، آخه ما که دو هفته نمیتونیم تنها بذاریمش که...-راست میگی، ولی خب ما به این سفر نیاز داریم، تو این مدت، بره خونه ی داداشت خب...-نمیدونم، میدونی که رابطه ی رونی با نفیسه (زن داییم ) خوب نیست، میترسم دعوایی، جنگ جهانی سومی چیزی بشه.... خودمم به سفر خیلی نیاز دارم، الان رامش و رونی رفتن سر خونه زندگیشون ماهم نیاز داریم وقتی و برای خودمون بذاریم، ولی من نمیتونم رونی و تو خونه تنها بذارم...شستم از ماجرا خبر دار شد، ولی خب چرا من نرم خونه مامان نیکا و برم خونه ی دایی رامین؟بیخیال موقعیت مامان و بابا میشم و در و باز میکنم و مثه بلا نسبت گاو میرم تو، ولی زهی خیال باطل.. ما چی فکر میکردیم چی شده، اینا که رو صندلی نشستن دارن اختلاط میکنن، واقعا فکرم منحرفه، باید یه فکری به حال خودم بکنم.مامان با کلافگی میگه-چیه ماتت برده؟ مامانت بهت یاد نداده بدون در زدن وارد جایی نشی؟بیخیال رو تختشون میشنم ، بابا بهم نگاه میکنه.میگم-این و بیخیال، مامانم اول باید بهم یاد میداد فال گوش واینستم.بابا با اخم میگه –رونی؟ فال گوش واستادی؟با خونسردی میگم-اهوم.مامان با عصبانیت میگه-تو کی میخوای ادب یاد بگیری؟ نگفتی شاید ما حرف های خصوصی داشته باشیم؟با مظلومیت میگم-خب در اتاقتون بسته بود، منم کنجکاو شدم دیگه....مامان هول میشه و با من من میگه.-یعنی هروقت در اتاقمون بسته ست میای فال گوش؟بی اختیار بلند میخندم.... مامانم بدجور حرصی شده، از رو قرمز شدنش میفهمم.با خنده میگم-نه قربونت، شبا رو خودم میدونم واسه چی بسته ست، آخه الان عصر بود گفتم که...بابا از خنده سرخ شده، ولی سعی میکنه جلو مامان خندش و کنترل کنه ، مامان مثه سماوری که در حال قل قله داد میزنه...-رونی، آدمت میکنم.خیز برمیداره سمت من که بابا بازوهاش و میگیره و کنترلش میکنه.-عزیزم، ولش کن، بچه ست دیگه...مامان با طلبکاری میگه.-نگاش کن... چقدر بی حیا شده! خجالتم خوب چیزیه...سرم و مثل بچه های پشیمون میندازم پایین، بابا با دلخوری میگه.-رونی، دفعه آخرت باشه مامانت و اذیت میکنیا... 
چنان با تحکم میگه که سرم و تکون میدم و زیر لبی میگم.-چشم...یکم میگذره، بابا میگه.-خب حالا ، برای چی اومدی تو اتاقمون؟تو هوا بشکتی میزنم.-آها!! منتظر بهم نگاه میکنن و منم بهشون زل میزنم که آخر مامان میگه.-آها و کوفت، خب بگو برای چی اومدی دیگه..میخندم-میخواستم بگم شما که مخواین برین مسافرت، چرا من نرم خونه مامان نیکا؟بابا با خونسردی میگه.-چون اونا هم با ما میان.مثه بادکنک پنچر شده میگم.-خوش بگذره...مامان-قرار نیست بریم که...با طلبکاری نگاه میکنم-چی چی و نمیریم؟ مگه من میزارم شما نرید؟ شما ها نیاز دارید سفر برید دیگه... اگه نگران منید که من میرم خونه عمو سیامک.بابا و مامان با لبخند بهم نگاه میکنن.بابا-راست میگیا، چرا به فکر خودمون نرسید؟مامان با لبخند میگه-بدو برو لباسات و جمع کن که فردا بری...با تعجب نگاه میکنم-چه سریع...!! فقط کجا میرید؟بابا در حالی که داره میره سمت تلفن میگه.-یک هفته شمال ، یک هفته هم میریم مشهد، خونه ی خالت!لبخندی میزنم و میرم جفتشون و بغل میکنم.با بغض میگم-خوش بگذره.مامان با خنده میگه-اولا، هنوز که نرفتیم، دوما قرار نیست که برای همیشه بریم...بابا لبخند تلخی میزنه و بغلم میکنه.-دخترم، بسپار به خدا...معنی حرفش و میفهمم ، قطره اشکی رو چشام میشینه، اگه خدایی نکرده بلایی سر مامان و بابا اینا بیوفته... خواب من و تمام حس هایی که همه خرافات برداشت میکردن به حقیقت میپیونده....جمله بابا مثه آبی رو آتیش میمونه...” دخترم، بسپار به خدا..."با ناراحتی از اتاق بیرون میام، سعی میکنم افکار منفی و پس بزنم، اونا میرن بهشونم خوش میگذره، صحیح و سالمم بر میگردن و اونوقته که من به خودم و افکارم میخندم.لباس های ضروری و کتاب های مورد نیاز واسه دو هفته رو بر میدارم و داخل چمدون میذارم...تازه یادم افتاد... نــــــــه!!! .... من قراره برم خونه عمو سیامک؟؟؟ خونه سهیل؟؟ نــــــه! خدایا من چه غلطی کردم؟ برم اونجا که سهیل زهرش و رو من بریزه؟ بهتره اونجا نرم...تا دم در میرم که با خودم میگم.خب من الان بگم نمیرم، چه فکرایی میکنن؟با عصبانیت پام و زمین میکوبم و با صدای بلند میگم.-خودم کردم که لعنت بر خودم باد.در بازکردن همانا پرت شدن مامان به داخل اتاق همانا...با تعجب بهش نگاه میکنم؛ بلند میشه خیلی طبیعی نگام میکنه...-فال گوش واستاده بودی؟با خونسردی میگه-آره!با چشمای گشاد میگم-آره؟؟-نیت من خیر بوده، اومدم ببینم داری با خودت صحبت میکنی مثل همیشه یا نه، که دیدم آره.. داری با خودت حرف میزنی...با تعجب بهش نگه میکنم، من جز تیکه ی آخر حرفای تو دلم و بلند نزدم که، اصلا نیت خیر کجا رفته؟-نیت خیر اینجا چی میگه؟با لبخند میگه- میگه سلام دخترم.لبخندی رو لبم میشینه...ادامه میده-حالا مگه چیکار کردی که لعنت بر خودت باد؟میخندم-هیچی!-رونی، اگه میخوای نری، ما نمیریم ها..از اتاق هولش میدم بیرون.-برو خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه، میخوای نری سفر از من مایه نذار.میخنده و از اتاق بیرون میره...داد میزنم-راستی مامان، غذا قرار بود دو ساعت پیش تا نیم ساعت دیگه آماده شه، پس کو؟میخنده و برمیگرده...-اِ .. راست میگیا، اصلا من واسه این اومده بودم که واسه ناهار صدات کنم.میخندم و میگم-پیر نشی الهی مادر..مامان با طلبکاری بهم نگاه میکنه که میگم-گفتم چیر نشی هیچوقت... تا میاد حرفی بزنه که هولش میدم و با هم از اتاق خارج میشیم.***عباس آقا چمدون من و تو ماشینم میذاره و چمدون مامان بابارو هم با کمک بابا تو ماشین بابا جاسازی میکنن.با ناراحتی میرم سمت مامانم ، بغلش میکنم و میخزم تو آغوش مهربون مادرم که بیشتر از مادر برام یه دوست خوب و مهربون بود.مامانم با خنده میگه.-اه ... دختر حالم و بهم زدی؟ انقدر آبغوره گرفتی که تمام مماخت ریخت رو شالم...با خنده خودم از مامان جدا میکنم و با دستمال محتویات دماغم و خالی میکنم ، مامان با حالت چندش میگه.-برو اونور حالم و بهم زدی.... اه... عق...!! دختر ادبت کجا رفته؟میخندم-رفته سربازی...با خنده دستاش و باز میکنه و میگه-کوفت، بیا بغلم دختر لوس مامان.میرم بغلش و بابا هم به ما نزدیک میشه و میگه.-خانوم، دخترم تموم شد، به منم برسه.با لبخند از مامان جدا میشم و به آغوش بابا میرم ویک دل سیر گریه مکنم و بابا هم قط سرم و نوازش میکنه و در آخر رم و میبوسه.-دخترم، به دلت بد راه نده، درضمن اینجوری مسافر بدرقه نمیکنن ها...با لبخند تلخی میگم.-ببخشید، ولی خب دلم براتون تنگ میشه دیگه...مامان-برای همیشه که نمیریم، فقط دو هفته ست...-دو هفته هم دو هقته است، حق بدین خب، انقدر من و رامش و بخ خودتون وابسته کردید که دوری ازتون واسه جفتمون وحشتناکه.مامان با لبخند میگه-اشکال نداره عزیزم، این سفر یه استارت میشه واسه عادت به غیبت های طولانی ما...با طلبکاری میگم-چـــــرا؟مامان به بابا چشمکی میزنه و میگه-خب مجردی میخوایم بریم سفر دیگه.بابا مامان و به خودش میفشاره و میگه.-آره دخترم، توام الان بدو برو خونه عموت اینا، ما هم زود حرکت کنیم به شب نخوریم.میرم سمتشون و با ناراحتی برای آخرین بار بغلشون میکنم و صورت جفتشون و میبوسم و میرم سمت ماشین و از دور واسشون دست تکون میدم.چهره ی مامان کمی تو هم رفته بود و قطره اشکی گوشه چشماش بود، مامانی که تا حالا غیر از مراسم ختم مامان فخری ندیدم اشک بریزه، الان داره گریه میکنه، بابا هم چشماش اشکی شده، ولی غرور مزخرف مردانه مانع ریختن اشکاش میشه. تو هوا با بغض براشون بوس میفرستم.برام بای بای میکنن و منم ماشین و روشن میکنم و از خونه خارج میشم.***** 
  
با ناراحتی میرم در خونه عمو و میزنم، صدای زن عمو میاد.از تو آیفون میگم-زن عمو منم.با خوشرویی میگه-بیا تو عزیزم.در و بار میکنه ، وارد میشم، با همه سلام و احوال پرسی میکنم، فقط پوریا خونه بود و زن عمو، عمو و سهیل رفته بودن سر کار.پوریا با تعجب میاد سمتم.-رونی؟ چیزی شده؟خونسرد خودم و جلوه میدم.-نه مگه قراره چی شده باشه؟با تعجب میگه-پس چرا چشات باد کرده . قرمزه...؟؟سرم . پایین مینئازم ، با موشکافی میگه.-گریه کردی نه؟جوابی نمیدم که ادامه میده.-آخه چرا دختر عمو؟ با بغض میگم-دلم برای مامان بابام تنگ میشه.کنترل خودش و از دست میده و بلند میخنده، خیلی بهم بر میخره، از اینکه مضحکه ی عام و خاص باشم، با غرولند میگم.-نیشت و ببند، جوک نگفتم که...لبخندش و میخوره-آخه دست خودم نیست، قیافت خیلی باحال شده بود، شبیه این بچه هایی که میرن مهد کودک و از مامان باباشون دور میشن، شدی... چشام و با حرص میبندم و رو بهش میگم.-برو تا نزدمت، میدونی که تکواندو کار و کاراته بازم...دستاش و به علامت تسلیم بالا میبره.-اوه اوه، من غلط بکنم با شما در بیوفتم خواهر... من میرم تو اتاقم، توام برو تو اتاق مهمون وسایلت و جا به جا کن که تا دو هفته مهمون خودمونی آبجی.میخندم و تا میام چمدون و بردارم، چمدون و میبره تو اتاق منم فقط بهش لبخند میزنم.پوریا ، بین پسر عمو هام از همه بیشتر دوست داشتم.میرم تو اتاق و از پوریا تشکر میکنم که جوابش یه دونه از اون لبخند های خوشگلشه که مثه من از مامان فخری به ارث برده و چال گونه رو خــــــوب به رخ میکشه.وسایل و تو کمد خالی اتاق میزارم و تمام کتابام و تو قفسه ی کوچیک کتاب که تک و توک توش کتابه میچینم، در میزنن.-بفرمایید.زن عمو با سینی شربت به دست میاد تو ، میرم پیشش و با لبخند ازش تشکر میکنم.-دستت درد نکنه ثریا جون، خیلی تو زحمت افتادین.با لبخند سینی و سمتم میگیره و خودش رو تخت میشینه، با عطش زیاد ، همه رو سر میکشم.-خیلی تشنه بودی!لبخندی میزنم-آره ، دستت طلا ثریا جون.بازم لبخند همراه با غمی تو چشماش، با نگرانی میرم سمتش و کنارش میشینم.-چیزی شده؟به خودش میاد.-نه ...نه... دلم برات تنگ شده بود، کاش میشد همیشه پیشمون باشی و کاش...ادامه ی حرفش و نگفت، خوب تونستم تصور کنم که میخواست عروسش بشم.با لبخند میگم-نگران نباشید، تو مهمونی ها که هم و میبینیم .با لبخند تلخ بلند میشه و میره سمت در. با ناراحتی رو تخت دراز میکشم و چشمام و میبندم بعد از این روز خسته کننده خواب بهم میچسبه.با صدای گوشیم از خواب بیدار میشم، ساعت 4 و نیم شده بود.بدون نگاه کردن به گوشی بر میدارم.-بله؟-سلام عزیزم، خوبی؟صدای آرتام و میشنوم و ناخودآگاه لبخندی رو لبم میاره، ولی بازم بی حال جواب میدم.-سلام، مرسی، تو چطوری؟با نگرانی میگه-چیزی شده رونیا؟ صدات چرا اینجوری شده؟-هیچی ، از خواب بیدار شدم.-آها... مامان اینا رفتن؟با ناراحتی میگم-اوهوم.-کی؟-طرفای صبح ...-کی برمیگردن؟با کلافگی میگم-بیست سوالیه؟ خوب فوق فوقش دو هفته دیگه.با لحنی نیمه عصبی میگه.-تو یه چیزیت هست چرا اینجوری حرف میزنی؟با صدای بلند میگم-آرتام ، ولم کن، حوصله ندارم به خدا.-من باید برم، خدافظ.داد زد-واستا ببینم، جواب سوالم و بده.-باشه یه وقت دیگه، واقعا حالم خوب نیست.-باشه، ولی تو الان کجایی؟-خونه عمو.با لحنی ناخوشایند میگه-کدوم عمو؟با بیخیالی میگم-عمو سیامک.با داد میگه-چــــــــی؟ همین الان وسایلت و جمع کن از اونجا برو.-چی میگی آرتام واسه خودت؟ من کجا برم؟-من چه بدونم، برو خونه داییت، عمت، عمو های دیگت، ول اونجا نباش.-اِ، آرتام، من الان از اینجا برم ، ناراحت میشن کلی فکر بد میکنن.-خوب فکر بد بکنن، من کاری ندارم رونی، تو نباید تو خونه ای باشی که سهیل توشه، میفهمی؟-خیلی خب، باشه! -رونی ، میریا...-باشه بابا، باشه.-اوکی ، کاری نداری؟ بعدا زنگ میزنم بهت ، هروقت که حالت خوب شد.-ممنون که درکم میکنی، یکم فکر مغشوشه ...-اشکال نداره، فعلا...-خدافظ.گوشی و قطع میکنم و بلند میشم و میرم دست و صورتم و میشورن، یک تونیک قرمز مشکی میپوشم و موهام و با کش میبندم و میرم تو هال، همه تو حال در حال دیدن فیلم بودن.بلند سلام میکنم که همه ی رو ها به سمتم برمیگرده و همه جواب میدن، اما سهیل با یک لبخند مرموز رو لبش.عمو با لبخند میگه-اومدی دخترم؟ مامان بابا رفتن؟-آره دیگه عمو، صبح با مامان نیکا اینا رفتنعمو سر تکون میده و سهیل هم با شنیدن اسم مامان اینا پوزخند میزنه.ثریا جون میگه.-دخترم، بیا آشپزخونه واست غذا بکشم، ناهار بیدرت نکردم که خوب بخوابی تا سر دردت خوب بشه.لبخندی میزنم و تشکر میکنم.نگاه خیره ی سهیل همچنان بدرقه ی راه من بود.میرم تو آشپز خونه، ثریا جون غذا رو میکشه، باقالی پلو با ماهیچه بود، خیلی دوست داشتم. با خوشحالی میگم.-ثریا جون، دستتون درد نکنه، از کجا میدونستین باقالی پلو دوست دارم؟لبخند مهربونی میزنه-منم کم از مامانت ندارم، تو رو هم با پوریا و سهیل بزرگ کردم ، وقتی بهن میگم دخترم، یعنی واقعا برام مثه دخترمی.میخندم و تشکر میکنم و ثریا جونم با رضایت از آشپزخونه بیرون میره و منم حمله ور میشم سمت غذا، نه صبحونه خورده بودم نه ناهار... خدایی داشتم ضعف میکردم.بعد از غذا خوردن میرم تو هال، اما بلافاصله با اومدن من سریال مربوطه تموم میشه و همه پخش میشن تو اتاقاشون، غیر از ثریا جون.-دستتون درد نکنه، خیلی خوشمزه بود ، ترشی نخوری یه چیزی میشیا ثریا جون.میخنده-بچه جون، عموت و صدا نکنم تا پوست از سرت بکنه ها...-اوه اوه... من و با عمو در ننداز ، از همین الان شخصا تسلیم.لبخندی میزنه و میگه.-بابت رفتن مامان بابات ناراحت بودی؟با ناراحتی میگم-آره، دلم خیلی براشون تنگ میشه.لبخند آرامش بخشی میزنه.-اشکال نداره دخترم، جشم رو هم بزاری تموم شده و اونام اومدن.-آخه عادت به نبودشون ندارم، حتی وقتیم عروسی کردم، حداکثز سه روز یه بار میرفتم پیششون.-میدونم دخترم، ولی بهتره بهش فکر نکنی، مامانت اینا تازه از دست تو و رامش خلاص شدن ، باید وقتای دیگشون و با هم دیگه سپری کنن و خب... این سفر ها هم از همین موارده.لبخند غمگینی میزنم، زن عمو دستی رو شونم میزاره و میره سمت حیاط خونشون که تقریبا یک پنجم باغ ماست (میگم باغ یعنی باغ هــــا!! ) کنترل و دستم میگیرم و کانال هارو عوض میکنم، در یکی از اتاق ها باز میشه و یکی میاد تو هال، چون پشتم به در ها بود، نتونستم تشخیص بدم کیه. غرق در یک فیلم بودم که مبل پایین میره، نگاهم و برمیگردونم و سهیل و میبینم که در چند سانتی من بی تفاوت نشسته و بدون اینکه چشمش و از رو تی وی ورداره میگه.-چیه؟ زل زدی؟ خوشگل ندیدی؟پوزخند میزنم. 
-بوزینه ندیده بودم...حالا نوبت اونه که پوزخند بزنه..بی توجه به اون به ادامه ی فیلمم میرسم.اونم بی توجه به دیدن فیلم میپردازه و بین فیلم میگه.-کوچولو ، مامانت اینا رفتن ناراحت نشی یوقت.با خونسردی به ادامه ی فیلم میپردازم و جوابش و نمیدم.ک2ادامه میده-آقاتون رفتن ، تو فکر تجدید فراش نیستی؟دستام و مشت میکنم اما همچنان روند بیخیالی طی میکنم.با پوزخند میگه-بالخره که مال خودم میشی، نازاتم خریدارم خانــــــــــوم...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۳ صبح
!نفس عمیقی میکشم و از رو مبل بلند میشم، تا میام برم اتاق که مچ دستم و میگیره و من و به سمت خودش میکشونه که پرت میشم تو بغلش و اونم با بیخالی بلند میخنده و منم با حرص خودم و جمع و جور میکنم تا بلند شم، ولی اون مصرانه من و تو بغلش گرفته، خون خونم و میخورد، با حرص میگم.-ولم کن تا نزدم لهت نکردم.بلند میخنده-عزیــــزم... ملایم تر... خودت دوست داری مثه وحشی ها باهات رفتار کنم.سرش و به گوشم نزدیک میکنه و به آرومی میگه.-یادم باشه که خانوم رابطه ی وحشی دوست دارن...با نفرت دستم و بلند میکنم و یک سیلی میخوابونم تو گوشش ، با بهت بهم نگاه میکنه و دستش هم همچنان رو جایی که بهش سیلی زدم.با عصبانیت میگه.-رونی ، شک نکن تقاص این سیلی و به زودیِ زود میبینی... ببین که بهت گفتم.بعدشم بلند میشه و به سمت اتاقش میره، حالـــم داره از این آدم بهم میخوره ؛ باورم نمیشه تا چتد سال پیش این آدم و دوست داشته باشم، از وقتی عاقل شدم فهمیدم چه آدمیه، کی باورش میشد زیر این نقاب مطلومیت و نجابت همچین گرگی نشسته باشه، واقعا عجب آدمیه، فکر اعتمادی و که مامان بابام بهش کرده بودن و واقعا نکرد؟سر درد میگیرم، کاش از اول اینجا نمیومدم، خودم کردم که لعنت بر خودم باد.میرم تو اتاقم تا درسم و بخونم.*****چهار روزی از اقامتم تو این خونه میگذره.تو این چند روز حتی یک بار هم با سهیل و ندیدم، فقط برای شام میاد خونه که شام و یا من دیر میرم یا اون، اونم مثه اینکه بعد اون سیلی چشم دید من و نداره... بهتر... کور از خدا چی میخواست؟-رونی، دخترم، دانشگاه نمیری؟تند تند نون تست خامه زده شده رو تو دهنم میبرم و با هول میگم.-چرا...چرا عمو، الان میام.سریع چای و سر میکشم، کوله رو برمیدارم و از پوریا و زن عمو خدافظی میکنم، سهیل همیشه صبح زودتر از همه میره چشم تو چشم نشیم.میرم تو پرادو عمومیشینم، ماشین و روشن میکنه.-امتحانات کی تموم میشه عمو؟با تعجب بهش نگاه میکنم-عمو جان، الان اوایل خرداده، کــــو تا آخر امتحانا، حالا برای چی؟همونطر که سرعتش و زیاد میکرد گفت.-هیچی، گفتم ببینم امتحان های تو و پوریا کی تموم میشه که بعد از امتحان ها بریم اصفهان.-اصفهان چه خبره؟-همون جوری، بریم یه سر خونه فامیل های ثریا.آهانی میگم و ادامه میدم-نمیدونم، حالا بابا اینا اومدن صحبت کنید بریم دیگه.عمو من و میرسونه و باهاش خدافظی میکنم.با دیدن اکیپ بچه ها بای بای میکنم و میرم سمتشون.روناک-به به، بادآمد و بوی پِشکِل آورد...با کولم میزنم تو سرش و بچه ها هم میخندن رو به همه میگم.-بچه ها چطورین؟همه سری تکون میدن ، رو به بقیه میگم.-روناک و من و الی که زرنگ بودیم رفتیم قاطی مرغا، هاله و رکسان، شما فکری به حال خودتون نمیکنید؟ دارین پیر میشین ها.هاله با ناراختی آشکاری گفت.-من که وضعم معلق در هواست... با سوال بهش نگاه کردم، میخواستم بیشتر توضیح بده ولی طبق معمول جلو جمع موضوعش و مطرح نکرد، شکر ندارم راجع به مشغول به کار شدن سامان تو نمایشگاه بابای هاله باشه، بحث و عوض کردم تا بچه ها پاپیچ هاله نشن، رو به رکسان گفتم.-تو چی؟ توام قرص ضد جاذبه خوردی و معلقی؟همه خندیدیم. رکسان با خنده گفت.-نه بابا، شادی ها... اگه خدا بخوادف شهریور عروسیه، ما که نامزدیم ، شما فعلا فکری به حال هاله کنین که داره بو ترشیش ما رو اذیت میکنه.لبخند به لبامون میاد، بچه ها مشغول حرف زدن میشن و روناک هم میاد سمت من.-چته ؟ تو خودتی؟ با اون پسره ی الدنگ بحثت شده؟میخندم-شوخی قشنگی بود، بعد اون سیلی اون جن شده من بسم الله... شادی ها...!میخنده-حقشه ... ولی رونی از من به تو نصیحت سهیل بهش نمیخوره از اون آدمایی باشه که بیخود و بی جهت تهدید کنن، بهش مجال تلافی و نده که بدبختی.لبخند میزنم با اینکه خودمم به حرفی که میزنم ایمان ندارم ولی میگم.-نه بابا... اگه از اون پپه بخاری بالا میومد، اینجا الان سونا بود.جفتمون میخندیم که هاله میگه.-برو بچ، جمع کنین الان امتحان شروع میشه.بارو بندیل و جمع میکنیم و به سمت ساختمون میریم.****با خستگی کوله رو رو مبل پرت میکنم و بلند سلام میکنم، هیچکی خونه نبود، جز زن عمو ی فداکار.با لبخند میاد سمتم و میگه.-سلام عزیزم، امتحانات چطور بود؟سری تکون میدم-بدک نبود... پاس میشم.با اخم میگه-برای رونیا سالاری شایسته س شاگرد اول باشه.از ته دل خندم میگیره ولی جلو خودم و میگیرم و میگم.-ثریا جون، بیخیال ، فانتزی قشنگی بود!اخمش کم رنگ تر میشه و بی جواب میره سمت تی ویمنم میرم تو اتاق تا درس بخونم، این روزا انقدر بیکارم و اعصابم به هم ریخته س که جز درس خوندن کاری پیدا نمیکنم.بعد از دو ساعت ، صدای در و سلام و علیک سهیل میاد، تعجب میکنم، تو این چند روزه که آقا یا برای شام میومد خونه یا سحری، چی شده که الان اومده؟سعی میکنم بی تفاوت باشم و درس بخونم که صدای تق تق میاد .-بفرماییددر باز میشه و سهیل پدیدار میشه، با اخم سلام میکنم، ولی بر خلاف انتظارم با لبخند بی منظور و بدون اون نگاه های هیز جوابم و میده، چشام قد نعلبکی شده بود... این چشه؟ ضربه ی سیلی تا این حد کارساز بود؟با تعجب میگم-کاری داشتی؟بیخیال میاد رو تخت میشینه و همونطور که اتاق و دید میزنه میگه.-نه چطور مگه؟با موشکافی بهش نگاه میکنم و کتاب و میبندم و فقط بهش زل میزنم... سهیل و اینکارا؟ شک نکردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست... سلام گرگ بی طمع نیست (حال میکنین؟ دو تا ضرب المثل دِبــــش و براتون گفتم؟؟ برید صفا کنید )با لبخند بهم نگاه میکنه.-چیه دختر عمو؟ تا حالا ندیده بودیم؟از لفظ دختر عمو خدایی جا میخورم، این چه مرگشه؟ تا دیروز رونی و عشقم و عزیزم بودم، حالا شدم دختر عمو؟با عصبانیت میگم-زود تند..سریع بگو...با تعجب میگه-چی و؟-چه نقشه ای تو اون مغز پوکت میگذره؟ یالا... آمادم... بگو!میخنده...بلند...-ما خواستیم با شما صلح کنیم، مثه اینکه عادت کردی مثه خروس جنگی بهم بپریم؟ با حرص میگم-آخه من اگه تو رو نشناسم که برم کشکم و لیس بزنم...میخنده-کشک و میسابم...با پررویی میگم-میسابن تا بلیسن، اصلا من دوست دارم کشک و بلیسم، مشکلیه؟با خنده دستش و به علامت تسلیم بالا میبره که میگم.-یالا.. بگو...-چیو؟-سهیل داری رو مخم ام سی میری ها... چرا رفتارت 180 درجه تغییر کرده؟ چه نقشه ای تو سرته؟با لحنی مظلوم میگه-بابا خسته شدم از بس به جون هم افتادیم، چه اشکالی داره توام من و مثه پوریا بدونی و انقدر باهام بد تا نکنی؟ بابا گذشته رو فراموش کن... بیا از نو بسازیم.از تیکه آخرش واقعا خندم میگیره ولی خندم و کنترل میکنم و میگم.-چرا باید به حرف کسی اعتماد کنم که تا چند روز پیش دم از تلافی و این حرفا میزد؟با کلافگی میگه-تو بهم فرصت بده، قول میدم بهت ثابت کنم.با دودلی میگم-خیلی خب باشه، ولی من که میدونم بالاخره ذاتت رو میشه ولی باشه..با خوشحالی از جاش میپره و میگه-شرمندت نمیکنم.بعدم میره، هرچند به یک درصد از حرفاش هم اعتماد ندارم، ولی بیخی، خودم و جوری نشون میدم که اعتماد کردم، تو این اوضاع فقط دعوا با سهیل کمه...**** یه هفته س که اینجام، تو ان مدت با مامان و بابا و مامان نیکا اینا در تماس بودم، امروز از مشهد راه میوفتن شمال، کلی سفارش کردم واسم دعا کنن، تک و توک هم با آرتام در تماسم، اونم بدتر از هروقت دیگه سرش مشغوله و تا دو مین میایم حرف بزنیم صداش میکنن و اونم دست از پا دراز تر میره، طفلک، خیلی دلم به حالش میسوزه.روناک-امروز چی کاره ای؟کتاب و میبندم-درس!میزنه تو سرم-احمق بازی در نیار، جدی نمیای بیرون؟-با کیا؟-خب، من و آقامون، الی و آقاشون.-اونوقت من با آقای دختر همسایه بیام؟چونش و میخارونه، و میگه-خب ، اون بیچاره در اون صورت بی آقا میمونه، تو یکی از پسر عمو هات و دست چین کن.با کمی فکر میگم-باشه، با پوریا صحبت میکنم ببینم اگه میاد ، بریم.دستش و با شادی بهم میزنه و میره سمت بقیه بچه و منم به ادامه ی درسیدن ادامه میدم که به ساختمون میریم واسه برگزاری آزمون.بعد از تموم شدن میایم بیرون.هاله با غر غر میگه-این دیگه چی بود؟ شورش و در آورده بود، فکر نکنم انجمن نخبگان کشور هم بتونه حلش کنه.همه میخندیم، هاله نتونسته بود درس بخونه و استاد هم تقلبش و گرفته بود و نزدیک بود بیرون بندازه.با لبخند به سمت ماشین ها میریم، قدم هام و با هاله یکسان میکنم و بهش میگم.-بچه ها رو پیچوندی، من و نمیتونی، یالا، بگو ببیم چرا نتونستی درس بخونی؟با بی حوصلگی میگه-رونی ولم کن بابا!با تعجب میگم-هاله؟ چه مرگته؟ با ناراحتی میگه-رونی دیگه به آخر رسیدم، حالم داره بهم میخوره.با تعجب میگم-آخه مگه چی شده؟با بغض به بچه ها اشاره میکنه و میگه-بعدا حرف میزنیم.باشه ای میگم، بعد از رفتن بچه ها ، هاله رو سوار میکنم میریم سمت خونه هاله.هاله-رونی، خونه نرو! تو خونه نمیتونم، بریم کافی شاپ.باشه ای میگم و به سمت یک کافی شاپ میریم.بعد از نشستن دو تا قهوه و کیک شکلاتی میگیریم.با کنجکاوی میگم-خب ؛ نمیخوای بگی این پریشونی واسه چیه؟با چشمای اشکی میگه-بابا زور کرده بعد از تموم شدن ترم، پسر یکی از دوستاش بیاد خواستگاریم و منم باید بهش جواب بدم.با چشای گرد شده میگم- یعنی چی؟ سامان پس چی؟گریش شدت میگیره-نمیدونم...با ناراحتی میگم-میخوای چیکار کنی؟ سامان چیکار کرده؟با صدای خش دار میگه-خیلی داره تلاش میکنه اعتماد بابارو جلب کنه، البته تو خیلی از موراد موفق شده، ولی در اون حدی نیست که بخواد به جواب خواستگاریش جواب بده.-آخه وقت زیادی هم تا پایان امتحان ها نمونده...!-فکر میکنی من این چیزا رو نمیدونم؟ به خدا دیگه دارم کم میارم، تا کی باید به خواست بابا جلو برم؟ حتی داره شوهر من، شریک زندگی من و هم خودش و به خواست خودش انتخاب میکنه.با کلافگی میگم-اون پسره چی؟ چجور آدمیه؟با عصبانیت میگه-چیزی که بابای من انتخاب میکنه چیه؟ یه آدم ریشویِ زشتِ یقه تا دکمه آخر بسته یِ تسبیح به دستِ سر تو یقه یِ...-خیلی خب ، خیلی خب ، فهمیدم!با ناامیدی میگه- رونی.. من اگه با یکی از قماش بابا اینا ازدواج کنم ، خودکشی میکنم.با عصبانیت فنجون و میکوبونم رو میز و با صدای نسبتا بلند میگم.-تو خیلی غلط میکنی، دیگه از این خزعبلات نشنوم هاله، فهمیدی؟از دیدن عصبانیت من جا میخوره و میگه-خب بابا نزن.با سردرگمی میگم-تو حالا برو، من با سامان صحبت کنم ببینم چی میشه.با کمی خوشحالی میگه-خدا خیرت بده، یکی راهی پیش رومون بذار، داریم دیوونه میشیم.لبخندی رو لبم میشینه و هاله با خوشحالی میگه-بریم؟کیفم و برمیدارم-بریم!هاله رو به خونشون میرسونم و بلافاصله به سامان زنگ میزنم.بعد از چند ثانیه برمیداره.-بله؟-رونی هستم.-آها رونی ، خوبی؟-مرسی ممنون، همه خوبن؟-آره خوبن، کاری داشتی؟-اوهوم، باید باهات حرف بزنم.-الان کار دارم، باشه دو ساعت دیگه کافی شاپ (...) ، باشه؟-اوکی ، تا دو ساعت دیگه، بای.-بای.گوشی و قطع میکنم، به سمت خونه ی خودم و آرتام میرم تا چند تا خرت و پرت بردارم و بعدشم خونه عمو سیامک.نیم ساعت دیگه باید سر قرار با سامان باشم، گوشم زنگ میخوره، در حالیکه دارم موهام و درست میکنم گوشی و جواب میدم.-بله؟-رونی تا یک ساعت دیگه میایم دنبالت.-روناک، من با یکی قرار دارم، تا یک و نیم ساعت دیگه بیام اشکالی نداره؟-نه قربونت مورد نداره، فقط یار و فراموش نکنی ها، ما یار های خودمون و بهت قرض نمیدیم.میخندم-یار هاتون بیخ ریش خودتون، من باید برم، کاری باری؟-بای.-بای.سریع آماده میشم و میرم تو اتاق پوریا تا باهاش هماهنگ کنم بعد از قرار با سامان باهاش برم بیرون، در اتاق و میزنم، کسی جواب نمیده، به سمت هال میرم.پوریا و سهیل در حال شطرنج بازی کردنن، میرم سمتشون که نگاه هشون برمیگرده، بیهی رو به پوری میگم.-با بچه ها میریم بیرون، اونا با آقا هاشون میان، منم که اقا ندارم، دارم به تو افتخار همراهی میدم، میای؟با خونسردی میگه-بستگی به تایمش داره.به ساعت نگاه میکنم-ساعت 7 و نیم.اونم به ساعت نگاه میکنه و میگه-شرمنده رونی، ساعت 7 با بچه ها قرار دارم، نمیتونم بیام.با ناراحتی میگم-یعنی نمیتونی کنسل کنی؟با قاطعیت میگه-بحث مرگ و زندگیه!با سهیل بهم نگاه میکنیم و میخندیم، همچین جدی گفت که آدم باورش شد، با خنده بهش میگم.-حالا اون دختر بخت برگشته کیه؟هول میشه و با تته پته میگه-کی گفته دختره؟اینبار بلند میخندیم سهیل میگه-آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است، برو برادر من، خودت و سیاه کن، ما خودمون ذغال فروشیم.با لبخند سرش و پایین میندازه و منم با لبخندی که حالا محو شده میگم.-خب من با کی برم؟سهیل از جاش بلند میشه و میگه-اگه قابل بدونی ، باهات میام.با نگرانی میگم-نه مرسی، زحمت نمیدم.با خونسردی و لبخند میگه-اگه خواهش کنم؟با پررویی میگم-اعتمادی بهت نیست.پوریا میخنده و مارو تنها میذاره، میرم سمت کیفم تا برم که کیفم و میگیره و میگه.-رونیا، بهم هنوز اعتماد نکردی؟با دودلی میگم-خب...چرا...ولی...از فرصت سو استفاده میکنه و میگه-خب پس ، حرفی توش نیست، من باهات میام تا تنها نباشی، الان حاضر شم؟به ساعت نگاه میکنم-نه 7 و نیم میام دنبالت.با موشکافی میگه-پس الان کجا میری.با بیخیالی میگم-اونش دیگه به شما مربوط نیست، خدافظ.با حرص بهم نگاه میکنه و منم میرم.*** به کافی شاپ رسیدم، هنوز سامان نیومده بود، رو یک میز میشینم ، میان سفارش بگیرن که میگم منتظر کسیم. بعد از 10 مین بالاخره سامان میاد، صیافش اصلا عادی نبود، پریشونی و میشد راحت تشخیص داد. سری میچرخونه و منم دستم و بالا میبرم، با دیدن من ، میاد سمتم و مقابلم میشینه.-سلام. -سلام ، خوبی؟ -اوهوم، چی میخوری؟ -فرقی نداره.با دست اشاراه میکنم بیان، سفار دو تا قهوه میدم، سامان کلافه میگه.-رونیا، نمیخوای بگی چیکار داشتی؟ -چرا... درباره ی ... درباره ی هاله س ! سرش و با دستش میگیره و با لحنی کلافه میگه. -خب؟ خودم و جمع و جور میکنم که سفارشمون ومیارن. -شنیدم باباش میخواد اون و به پسر دوستش بده. با عصبانیت میگه-میشه طفره نری و بری سر اصل مطلب؟ نفس عمیقی میکشم. -میخوای چیکار کنی؟ یه آه بلندی میکشه و میگه-خب اگه من میدونستم که الان انقدر کلافه نبودم. -نمیتونی آمار پسره رو در بیاری؟ اصلا یه چیزی، برو ته و توی ماجرا و در بیار، ببین پسره از چه قماشیه، اگه به نظرت آدم منطقی اومد، برو باهاش صحبت کن، بگو که هاله رو دوست داری، اگه فهمیده باشه ، از سر راه میره کنار. انگار که برقی تو چشماش پیدا شد که بلافاصله دوباره اون برق امید خاموش شد. میگه-و اگه آدم منطقی نبود؟ خودم و عقب میکشم و میگم-نمیدونم، در اون صورت از یه راه دیگه وارد میشیم، ما که نمیتونیم بیخی این موضوع باشیم، تو برای جلب اعتماد بابای هاله چیکار کردی؟ لبخند محوی رو لبش میشینه. -خیلی خوب پیش رفتم، ولی در اون حدی نیست که بشه رو جواب خواستگاریش مطمئن بود. -خب دیگه کاریش نمیشه کرد، زیاد زمان نداری، تازه اگرم این پسره صرف نظر کنه، فکر میکنی هاله خواستگار دیگه ای نداره؟ دست بجنبونی بیچاره شدی، فعلا برو آمار پسره رو در بیار، اگه خلافی موردی چیزی داشت که کارت آسون میشه ، ئگرنه باید بری باهاش صحت کنی و اگرم باهاش صحبت کردی و نتیجه نداد، بهتره آخرین تیر و بزنی و بری خواستگاریش! نفس عمیقی میکشه و لبخند عمیقی رو لبش میشینه. -رونی، واقعا ازت ممنونم، مثه یه خواهر بودی واسم، همه ی محبتات و جبران میکنم. لبخندی میزنم-اگه خواهرتم، خواهر و برادر این حرفا رو با هم ندارن! لبخندی میزنه، به ساعات نگاه میکنم، 7 و ربعه، از جام بلند میشم و رو به سامان میگم. -سامان، من دیگه باید برم، قرار دارم، من و در جریان اتفاقت بذار. میخنده-باشه بابا ابجی... برو خوش باش. کیف و برمیدارم و میگم. -خدافظ. دستش و تکون میده و میگه-بای بای. به سمت خونه عمو میرم و گوشی و برمیدارم و به سهیل تک میزنم، بعد از 5 مین خوشتیپ ، با یک کت اسپرت و تیپ دختر کــــــــــش میاد بیرون، اگه سهیل قدیمی بود براش سوت میزدم و دست مینداختمش، ول به این سهیل اعتباری نیست. میاد سمت در راننده و در و باز میکنه، با تعجب بهش نگاه میکنم که میگ. -اول سلام، دوم اینکه وقتی با یک خانوم دارم میرم جایی، نمیتونم صندلی شاگرد بشینم. ابرو بالا میندازم و میگم. -منم وقتی با ماشین خودمم نمیتوم برم صندل شاگرد بشینم. دستم و میگیره و من و از ماشین بیرون میکشه و میگه. -مورد نداره، جون در اون صورت باید با ماشین من بریم. دستم و از دستش بیرون میکشم و میگم -خیلی خب، بیا بشین، وقت نداریم. بلند میشم و رو صندلی کناری میشینم و اونم با لبخندی پیروزمندانه میاد میشینه و راه میوفته. -کجا باید بریم؟ آدرس سینما رو میدم . بعد از 15 مین میرسیم، ماشین و پارک میکنه و منم به روناک زنگ میزنم. -سلام، کجایین شما؟ -ما تو سالنیم، بیاین دیگه، الانه که فیلم شروع شه. -اوکی بای. -بای. رو به سهیل-بریم که منتظرن... وارد میشیم، دستش و دور شونم حلقه میکنه که بهش چشم غره ی ناجور میرم که حساب کار دستش میاد و ول میکنه، پا به پای هم وارد سالن فیلم مربوطه میشم، از دور روناک اینا رو میبینم و براشون دست تکون میدم و اونا هم جواب میدن، به ازای هر قدی که نزدیکتر میشیم چشای همشون بیشتر گرد میشه. با تعجب میگم-اتفاقی افتاده؟رامبد با عصبانیت چشم غره ای به سهیل میره و رو به من میگه. -چرا به سهیل خان زحمت دادید؟ خب با پوریا میومدی دیگه... تازه معنی چشای گرد شدشون و فهمیدم و قبل از من سهیل جواب داد. -ببخشید دیگه، مجبورید ما رو تحمل کنید. برای اینکه بچه ها برداشت منفی نکنن گفتم. -پوریا خیلی سرش شلوغ بود، اجبارا به سهیل زحمت دادم. "اجبارا " و با تاکید گفتم که مصادف شد با له شدن پام توسط پای سهیل، آخم و خوردم و از درد به خودم پیچیدم، ماشالا وزن خرس و فیل و هرچی و رو هم بندازی اندازه ی این غولتشن نمیشه، البته چاق نیست، ولی خب فشار پاش که وحشتناک بود! بچه ها باهام سر سنگین بودن، یه جورایی درک میکنم، بالاخره اونا که رفتار های اخیر سهیل و با من ندیده بودن. آروم و بدون هیچ اتفاق خاصی فیلم میبینم غیر از اینکه در طول فیلم دیدن گاهی سهیل دستم و میگرفت که منم با شدت پسشون میزدم. بعد از تموم شدن فیلم بجفت جفت میشیم که روناک سریع از رامبد جدا میشه و رو به سهیل میگه. -آقا سهیل ، رونی با من باشه، کارش دارم. سهیل سری تکون میده و سوییچ ماشین و بهم برمیگردونه و سمت ماشین رامبد میره تا بریم شام. ماشین و روشن میکنم و روناک هم کنارم میشینه. راه میوفتم که روناک لب باز میکنه. -این با تو چیکار میکرد؟ -به خدا چی بگم؟ پوریا قرار داشت، سهیلم گفت اون به جاش بیاد منم تو رودرواسی قبول کردم. به سمتم برمیگرده-برای چی قبول کرده؟ با دودلی میگم-نمیدونم، اخه تازگیا رفتارش خیلی تغییر کرده، یه جورایی با ملاحظه تر شده، دیگه هیز بازی هم در نمیاره. با شک میگه-مطمئنی؟ سرم و به معنی تایید تکون میدم که میگه. -نمیدونم چی بگم، ولی زیاد رو این اخلاقش حساب باز نکن، به نظرم کاسه ای زیر نیم کاسه ست! حتما یه خوابایی برات دیده.... -مثلا چه خوابایی؟ شونه هاش و بالا بالا میندازاه-الله و عَلَم!! بعد از خوردن شام به سمت خونه میریم. **** سریع در خونه رو باز میکنم و با خوشحالی میگم. -آخــــــــی بالاخره تموم شد....! زن عمو گوشی و از خودش جدا میکنه و با خوشحالی میگه. -رونی جان، بیا مامانت! کوله رو رو مبل میندازم و با خوشحای میرم سمت تلفن. -جانم مامان؟ -سلام دخترم، خوبی؟ -قربونت! توپِ توپم. -خدا رو شکر، امتحانات تموم شد؟ -آره امروز آخریش بود، بالاخره از شرشون خلاص شدم. -خدا رو شکر، مژده بده... -هــــــــــورا... میخنده-من که هنوز نگفتم خبرم چیه... میخندم-این هورای پیشواز بود. میخنده-امشب راه میوفتیم. جیغ بلندی میکشم و از خوشحالی بپر بپر راه میندازم. -جدی؟ جونِ من؟ هورا... هــــــــــورا... عاشقتم مامان، بدویین بیاین که دلم تنگید واستون.. میخنده-بیا با بابات صحبت کن، از من خدافظ. -خدافظ قربونت برم. بابا گوشی و برمیداره. -سلام رونی جان. -سلام بابا... خوبین؟ -آره دخترم، خوش میگذره.. -آره ولی نه زیاد شما که بیاین همه چی عالیه عالی میشه. لبخندی شیرینی میزنه – ایشالا اگه خدا بخواد امشب راه میوفتیم و میایم. با ذوق میگم. -یعنی فردا صبح میبینمتون دیگه؟ -میخنده-دختر تو چقدر هولی... آره اگه خدا بخواد.. -مامان نیکا اینا هم با شما میان؟ -نه اونا فردا صبح حرکت میکنن. -خب چه کاریه، شما هم صبح بیاین. -صبح شلوغه، شب جاده خلوت تره. با نگرانی میگم-بابا، تو رو خدا مواظب خودتون باشین ها... -باشه گل دخترم، به عموت اینا سلام برسون و از قول من تشکر کن. -چشم ، حتما... -خدافظ دخترم. -خدافط بابا، مراقب خودتون باشین. -باشه عزیزم، خدافظ. -خدافظ. گوشی و قطع میکنم و با خوشحالی رو به زن عمو میگم. -باورم نمیشه بعد دو هفته، فردا قراره مامان بابارو ببینم! با دلخوری میگه-یعن انقدر بودن در کنار ما آزار دهنده بود که انقدر خوشحالی؟ بغلش میکنم و میگم. -نه ثریا جون ، این چه حرفیه، فقط دلم براشون تنگ شده بود. لبخند شیرینی میزنه. *** -شب بخیر به همگی... همه با هم میگم-شب بخیر. میرم تو اتاق و وسایلم و جمع میکنم که فردا برم خونه،دلیلی نداره با اومدن مامان بابا، بازم مزاحم عمو اینا باشم. چمدونم و میبندم و کیفم و مرتب میکنم و گوشیم و رو آلارم میذارم. با خوشحالی و اشتیاق چشام و رو هم میذارم. با آلارم گوشی از خواب بلند میشم و بعد از شستن دست و صورتم مانتو و شلوار و شالم و میپوشم و پایین میرم، صدای حرف زدن میومد، جالبه که همه خونن، ساعت 9 صبحه، تا الان هیچکی نباید خونه بوده باشه غیر از ثریا جون. بیخیال چمدون و میبرم تو هال. سلام بلندی میکنم که همه برمیگردن. تمام ذوقم میخوابه، تو چهره ی همشون یه غم خاص و کلافگی بود، ثریا جون که چشاش قرمزِ قرمز بود، با تعجب میگم. -اتفاقی افتاده؟ چرا شما اینجورین؟ عمو با صدای خش دار میگه. -سلام دخترم، چرا شال و کلاه کردی؟ با یادآوری برگشت مامان اینا دوباره ذوق میکنم و با خوشحالی میگم. -خب معلومه دیگه، دیدن مامان بابا... با این حرفم زن عمو هق هق بلند میکنه و از خونه به سمت حیاط میره. همه با غم و ناراحتی شاهد رفتن اون بودن، با دلشوره میگم. -عمو چه اتفاقی افتاه؟ زن عمو چرا اینجوری کرد؟ عمو به پسرا اشراه میکنه برن که اونام سریع میرن، با تعجب به رفتنشون نگاه مینکنم، عمو دستم و میگیره و من و رو مبل میشونه. -دخترم... یه اتفاقی افتاده. با نگرانی و دلشوره میگم-شما که من و کشتین، چی شده عمو؟ کمی من من میکنه و میگه. -بابات اینا تو راه، با یک کامیون تصادف کردن. از جام بلند میشم و داد میزنم-چـــی؟ الان حاشون چطوره؟ خوبن؟ عمو با صدای خش دار میگه-بابات در جا تموم کرد و مامانتم الان تو کماست. نفس کم میارم، هضم این حرف برام خیلی گرون تموم شد... باورم نمیشه، پدرم عزیزترین کسم مرده باشه و مادرم، بهترین دوستم تو کما با مرگ دست و پنجه نرم کنه. دستم و رو قلبم میذارم و میوفتم رو زمین.... تو شوک بودم، هنوز هم نمیتونم فکر کنم که یه روزه تا این حد بی کس شده باشم... تمام بغض تو گلوم جمع میشه، اول قطرع قطره اشک میریزم و یه دفعه هق هق بلندی میکشم، با صدای بلند گریه میکنم و ضجه میزنم، عمو من و تو بغلش میکشه و موهام و نوازش میکنه، اما برای دل زخم خورده ی من فقط آفوش پدرم مرهمه... گریه میکنم، اشک میریزم و خدا رو صدا میکنم.... از شدت گریه بیحال میشم. چشم وا میکنم ، میبینم رو تخت بیمارستانم و بهم سرم وصل کردن، برای یک بار آرزو میکنم که همه خواب باشه ، اما بادیدن ثریا جون که لباس مشکی پوشیده بود به خودم میگم، زهی خیال باطل. تو گذشته غرق میشم... روزهایی که با مامان و بابا بودم، روزهایی که دسشتون مینداختم، روزهایی که مسخره بازی میکردم و همه رو میخندوندم، روزایی که آتیش میسوزوندم و بابا ازم حمایت میکرد و مامانم فقط حرص میخورد، روزایی که با رامش دعوا میکردم که جوابش از بابام لبخند آرامش بخش و از مامانم چشم غره بود... چقدر دوست دارم برم تو گذشته... از حال بیزارم... میخوام خودم و تو گذشته ای غرق کنم که همش شیرینی بود اما خیالِ خامه! چون آینده ی تلخ در انتظارمه. از جام بلند میشم، باید برم بالا سر مامانم، بابام و از دست دادم، نباید بذارم تنها امید زنگیم هم از دستم بره. ثریا جون زیر بغلم و میگیره و با بغض میگه. -کجا دختر؟ چرا بلند شدی؟ با صدای خش دار میگم-مامانم کجاست؟ میخواد بذارتم رو تخت که اینبار با صدای بلند میگم. -میخوام برم پیش مامانم ، کجاست؟ با ناراحتی میگه-ICU همین بیمارستان. سرم و به آرومی میکنم، از تخت میام پایین که سرم گیج میره، الان وقت ضعف نیست. به خودم مسلط میشم و میرم بیرون و با راهنمایی پرستار، به سمت ICUمیرم. میخوام برم داخل که کسی مانع میشه. -خانم کجا؟ اجازه ی ملاقات ندارن، بفرمایید، تشریف ببری. با غم و بغض میگم-تو رو خدا اجازه بدید، زیاد طول نمیکشه. پرستار با نارحتی میگه-فقط 5 دقیقه. با لخند محوی میرم داخل، مامان بیچارم و به یه عالمه دستکاه وصل کرده بودن و صدا ی دستگاه که ضربات قلبش و معلوم میکرد فضای اتاق و پر کرده بود. با بغض میرم سمتش، صورت خوشگل مامانم حالا کلی زخم شده. دستم و جلو دهنم میگیرم و از ته دلم گریه میکنم... قطره های اشکم رو صورت مامان فرود میاد... من نمیتونم... نمیتونم بدون خونوادم زندگی کنم به مامان میگم... -مامانی...مامانی... مگه نگفتم مواظب باشین؟ مگ قول ندادی صبح من و ببینی؟ مگه نگفتی میای؟ ها... پس چرا نیستی؟ ها...؟ پرا میخوای مثه بابا وعده ی سر خر من بدی؟ مگه من چه گناهی کردم که باید بدون شما بزرگ شم، بیا... بیا و من و از بی کسی در بیار، الان جز تو هیج کی و ندرام بهش تکیه کنم، نه آرتام هست، نه رامش ، نه حتی بابا... بلند گریه میکنم... ادامه میدم-چرا انقدر بدقولی میکنین؟ برگرد؛ تنهام نذار مامان... بذار به امید تو هم که هست زندگی کنم این امید و از من نگیر. دیگه تحمل ندارم. از اتاق بیرون میرم و میرم سمت نمازخونه، بعد از چند سال بالاخره میخوام نماز بخونم... وضو میگیرم و نماز میخونم، نه برای گرو کشی... برای آرامش دل خودم. زار میزنم و از خدا مامانم و میخوام... حالم خرابه... فکر نبود بابا مثه خوره به جونم افتاده. بعد از یک ساعت از نمازخونه بیرون میام.. تو سالن بیمارستان همه بودن، عمم، عمو هام، همسراشون، حتی داییم. همه با ناراحتی بهم نگاه میکنم، تحمل نگاهش و ندارم. میرم تو خیابون، بی هدف راه میرم، احتیاج به آرامش و کمی تمرکز دارم، پریشونم و سعی میکنم به اوضاع فکریم سامان بدم... میخوام برای چند لحظه از این دنیا و آدماش کنده بشم به خودم میام که میبینم چند ساعته که بیرون بودم، احتمالا باید تا الان نگرانم شده باشن. بعد از چند ساعت پیاده روی تو خیابون ها برمیگردم بیمارستان، هوا تاریک شده بود. میرم داخل ، سهیل و عمو رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۳ صبح
میبینم، سهیل با دیدن من با عصباینت میاد سمتم و یکی محکم میخوابونه تو گوشم و با صدای بلند میگه. -کدوم گوری بودی؟ چرا هرچی زنگ میزدم جواب نمیدادی؟ با کمی عصبانیت و غمی بزرگ فقط نگاهش میکنم. عمو با عصبانیت میاد سمت سهیل و میگه-این چه کاری بود؟ این چه وضعه برخورده؟ سهیل هم از کرده ش پشیمون بود و با گفتن ببهشید از کنارمون میره. عمو با نگرانی میگه-کجا بودی رونی تا الان؟ نگران شدیم . سرم و پایین میندازم-نیاز به تنهایی داشتم. دستی به شونم میزنه و میگه. -همه رو فرستادم برن. توام برو یکم استراحت کن، ما هستیم. با قاطعیت میگم-نه مرسی، میمونم. چند ساعتی بی هدف سالن و طی میکنم و راه میرم، زیر لب دعا میخونم و دعا میخونم... بعد از چند لحظه دکتر و پرستارا سراسیمه وارد ICUمیشن. با اضطراب بهشون نگاه میکنم، یعنی اتفاقی افتاده؟ پشت شیشه میرم. میبینم خط صافه و دارن به مامان شوک میدن، همه ی وجودم اضطراب و التماس از خدا میشه، "خدای مامانم و از تو میخوام" بعد از چند بار شوک پیاپی دستگاه شوک و کنار میذارن، خط صافِ صافِ... ملافه ی سفید و رو مامان میکشن و منم مثه مامانم میمیرم... نابود میشم.... "مامانمم رفت....!!" رو زمین میوفتم و از ته دلم گریه میکنم، به بی کسیم، به بدختیم... هیچکی دورم نیست... نه پدری، نه مادری نه برادری و نه حتی شوهری... زار میزنم به روزگارم، آخرین امیدمم رفت... ***** روزها از پی هم میگذرن...فردای فوت مامانم ، هم رامش اومد ، هم آرتام هم مامان نیکا اینا، اونا، با شنیدن فوت مامان بابام تعجب کردن و افسوس خوردند و حسرت... اما حیف... نه تعجبشون، نه افسوسشون، و نه حتی حسرتشون... هیچ کدوم به درد من نمیخوره... بعد از تشییع جنازه ی مامان بابا من حتی قطره ای اشک هم نریختم، فقط به گوشه ای زل زدم و بدبختیم و به خودم یادآوری کردم. نه حرف میزدم، نه جواب میدادم، نه غذا میخوردم. شدم مرده ی متحرک، واسه ی رهایی از حال من همه تلاش کردن، بچه ها مدام سعی میکردن بخندونم اما غم من خیلی عظیم تر از این بود که به چند تا جوک بیمزه بخندم. آرتام مدام دورم بود، میخواسن غیبتش و اینجور جبران کنه اما من هیچکی و نمیدیدم. آرتام و مقصر میدونستم، خودمم نمیدونم چرا... ولی یه حسی بهم میگه اگه آرتام بود این اتفاق ها نمیوفتاد، خودمم ربطش و درک نمیکنم، اما نیمدونم ... این فکر غالبه... 40 روزه که فقط کنج اتاقم، حتی برای چهلم عزیزانم هم نرفتم، به زور چند قاشق غذا تو دهنم میکنن که از زور گرسنگی نمیرم... اندام بی نقصم به طور وحشتناکی لاغر شده... در میزنن. صامت... بی صدا میگم بیان تو ، البته تو دلم... رامش با عصباینت میاد سمتم. دستم و میگیره و بلند میکنم، بی صدا بلند میشم و خاموش بهش نگاه میکنم... داد میزنه-کی میخوای از این حالت در بیای؟ فکر میکنی مامان بابا راضین؟ بازم حرف های همیشگی... جابی نمیشنوه که من و میکشونه سمت در. بی تفاوت دنبالش میرم، مانتویی و از تو کمد خونه در میاره و چرت میکنه طرفم، شالی و هم برمیداره و میگه. -تا دو دقیقه ی دیگه میام، باید آماده باشی. بی صدا مانتو و شلوار و میپوشم، حوصله دعوا ندارم. مانتو ر پوشیدم که میاد تو اتاق و من و از تو اتاق میبره بیرون، چنان با سرعت من و میکشونه که هر لحظه امکان داره از پله های خونه پدریم بیوفتم. آرتام و آریانا تو هال بودن و بی صدا هر کدوم به جایی زل زده بودن. با دیدن من و رامش ، آرتام بلند میشه و رو به رامش میگه. -کجا میرید؟ رامش کلافه من و میکشونه و میگه. -خسته شدم از دست بچه بازی هاش، مرگ مامان بابا کم بود حالا هم باید اخلاق مزخرف خانوم و هم تحمل کنیم. آرتام-چیکار میخوای بکنی؟ -میبرمش جایی، تو مواظب آریانا باش. باشه ای میگه و میره سمت اتاق من ، رامش با آریانا خدافظی میکنه که آریانا با نگرانی میگه. -رامش، مواظبش باش. -باشه، خدافظ. -خدافظ (روبه من ) خدفظ رونیا، مواظب خودت باش. بازم بی جواب میمونه. تو این یک ماه انقدر صدای خودم و نشیدم که تن صدام یادم رفته، گاهی فکر میکنم شاید لال شدم و خبر ندارم. من و تو ماشین میندازه و میگازه. چشام و میبندم، نیاز به آرامش دارم، آرامشی که با این شرایط دست نیافتنیه. بعد از نیم ساعت ماشین و نگه میداره، چشام و باز نکردم که گفت. -پیاده شو، رسیدیم. باز میکنم چشام و که میبینم بهشت زهرام. بی حرف در و باز میکنم. ماشین و قفل میکنه و دست من و میگیره و میکشونم بیرون. بی صدا و آروم دنبالش میرم، میریم سر قبر مامان و بابا که کنار همن... فاتحه میخونه و منم فقط نگاه میکنم. بلند میشه ومیگه –برو حرفات و بزن. با سردی میگم-حرفی ندارم. بالاخره بعد یک ماه صدام و شنیدم، رامش عصبی داد میزنه. -احمق، یک ماه گند زدی به زندگی همه، مثه مرده ی متحرک شدی ، که چی بشه ها؟ تو فقط داری تظاهر میکنی داغداری... اگه داغدار بودی، اگه رفتن مامان بابا واست مهم بود، اشک میریختی، فاتحه میخوندی، میومدی سر قبرشون، اما تو فقط ادعا داری، میخوای بگی آی... مردم... من و ببینین چه قدر داغدار مامان بابامم که دارم زندگی و به کام اطرافیانم زهر میکنم...آی مردم.. ببینین من یک ماه خودم و تو خونه حبس کردم... تو فقط همین و میخوای... که مردم دلشون به حالت بسوزه... تو فقط ترحم میخوای، فقط ترحم...همین و بس!!! میخواد بره که دستش و میگیرم و میکشونم، بالاخره قفل دهنم وا شد ، اشکام در حال ریختنه، منم مثه اون داد میزنم. -هیچ کدوم نمیفهمین، درکم نمیکنین، برداشت کلیتون از این اتفاق همینه، هیچ تا حالا خودتون و جای من گذاشتین؟ کدومتون تو لحظه های آخر مرگ مامانش و با چشماش دید؟ کدومتون برای بار آخر با باباش حرف زد و بهش گفت بابا مراقب باش... کدومتون تا یک ماه قبل ،مرگ عزیزاتون و خواب میدید، حس میکردین که دارین تنها میشین؟... کدومتون با باباتون حرف زدین و از احساستون گفتین؟ کدومتون باباتون بهش قول داد که بمونه و تنها نذاره....ها....؟کدومتون ثانیه های آخر تنها شدنم و باهام بودین؟ ها...؟ (ها و بیشتر داد میزنم و اینبار با صدایی آرومتر میگم) تو ثانیه های آخر که داشتم بی کسی و با تمام وجودم حس میکردم، نه پدری بود کنارم، نه مادری، نه برادری و نه همسری... هیچ کدومتون نبودید، شاید اگه بودین و اون موقع بهم میگفتیین که تنها نیستن اینجوری نمیشدم ... من بی کسی و برای اولین بار به تمام معنا حس کردم... حس کردم و خورد شدم...حس کردم و به خدا التماس کردم... حس کردم . گریه کردم و اشک ریختم... اون موقعی که تو ، تو لندن با زنت عشق میکردی، اون موقعی که آرتام با فراغ با تو مالزی به کاراش میرسید... من بودم و حس کردم و زجر کشیدم و گریه کردم... گریه کردم و نماز خوندم و دعا کردم... کدومتون تو سوگواری من بودین که حالا دم از عذاداری میزنین؟ ها؟ اشکام مجال حرف زدن نمیده ، رو قبر میوفتم و به اندازه ی تمام این یک ماه اشک میریزم. بعد از کلی اشک ریختن دستی و رو شونم حس میکنم، برمیگردم. رامش با چشمای سرخ شده که نشون میداد گریه کرده گفت. -من میرم تو ماشین. من و رها کرد و رفت، به سمت قبر بابا میرم و بازم گریه میکنم، دلم براشون خیلی تنگ شده. -بابا..خیلی دلم براتون تنگ شده... کجایین؟ تک دخترتون داره گریه میکنه و نیستی تا بغلش بگیری و بهش بگی آروم باش... بابا.. مگه قول ندادی مواظب باشی؟ مگه قول ندادی برگردی؟؟ بابا.... چرا رفتی... آخه فکر من و نکردی؟ من چیکار کنم حالا؟ انقدر از این دنیا پر بودی که بی معطلی پر کشیدی و رفتی؟ من از تنهایی دق میکنم، خب نامرد اگه میخواستی بری چرا مامان و با خودت بردی؟ فکر نکردی دوری جفتتون واسم غیر قابل تحمله؟ لااقل مامان و میذاشتی بمونه... دلم برای خل دختر گفتناس تنگ شده... دلم برای لبخند مهربونت و حمایتات تنگ شده، حالا که نیستی کی تو دعوا هام با رامش از من ازم طرفداری کنه؟؟ بابا... دلم بدجور هواتون و کرده.. کاش میموندید... بعد از اینکه خودم و خالی کردم، از جام بلند میشم. یه بار دیگه قبر مامان بابام و میبوسم و با ناراحتی ازشون جدا میشم، رامش عینک آفتابیش و زده بود و پشت به من به ماشین تکه داده بود، با صدای قدم های من برمیگرده و عینکش و بر میداره. با ناراحتی نگاهی بهم میکنه و میگه. -بریم؟ دست به سینه و سر به زیر ر تکون میدم و به آرومی سوار میشم. نیم نگاهی میندازه و سریع داخل ماشین میشینه و روشنش میکنه، وارد شهر میشیم، تقریبا ظهر شده بود. -ناهار میخوری؟ آرنجم و بیرون پنجره میذارم و در حالیکه دارم هوا میخورم ، میگم. -نه، بریم خونه، میخوام بعد یک ماه در کنار خونوادم ناهار بخورم. با حرفم لبخند عمیقی رو لبش میشینه و به سمت خونه ی مامان بابا میرونه. به خونه میرسیم، در باغ و با ریموت باز میکنه و میریم تو، برای عباس اقا که در حال رسیدگی به گل ها بود، بوقی میزنه و عباس اقا هم به علامت سلام دستی تکون میده. میرم تو، آریانا و آرتام میان به استقبالمون وقتی چشمای سرخ من و میبینن سوالی به رامش نگاه میکنن و اونم اشاره میکنه بعدا میگه. میرم طبقه بالا تو اتاقم که رامش میگه. -رونی، مگه نمیخواستیناهار و با ما بخوری؟ برمیگردم، با چشمای گشاد شده ی آرتام و آریانا از تعجب مواجه میشم، لبخند کم رنگی میزنم و میگم. -لباسام و عوض کنم ، میام. برمیگردم و به راهم ادامه میدم، صدای صحبت آرتام و رامش و کمی میشنیدم. آرتام-رامش چیکارش کردی که یه روزه هم حرف زد، هم گریه کرد و هم تصمیم گرفت با ما ناهار بخوره. -دیگه دیگه... حرفهای خواهر برادری زدیم. -الان برم پیشش؟ -بذار یکم تنها باشه، باشه بعد ناهار برو. با بستن در صداهاشون قطع میشه، برای یک لحظه از خودم بدم میاد، واقعا چرا یک ماه تموم زندگی و به کام خودم و خونوادم زهر کردم؟ به عکس 4 نفریمون که رو پاتختیم بود نگاه میکنم، قطره اشکی از چشام میریزه، اونو و بر میدارم و بوسه ای روش میزنم. لباس خاکستری میپوشم، دلم نمیاد مشکی هام و در بیارم و از طرفی دلمم نمیخواد دل خونواده ی "بازمانده م " و بشکونم. موهام و پخش میکنم دورم و شلوار راحتی نایکم و میپوشم. میرم پایین، همه دور میز نشستن و اکرم خانومم در حال غذا کشیدنه. همه با دیدن من لبخند غمگینی میزنن و منم با لبخندی تلخ میرم نزدیکشون، اکرم خانوم با دیدن من با ذوق میگه. -رونی جان، دخترم بیا بشین، بیا بشین عزیزم ، بیا برات غذا ی مورد علاقت و درست کردم. -ممنون اکرم خانوم ، دستتون درد نکنه. باقالی پلو رو میکشم و با ولع شروع میکنم به خوردن ، مزه ی غذا من و یاد روز های گذشته میبره. بعد از تموم شدن غذا ، آریانا و رامش بعد تشکر از اکرم خانوم ، به سمت اتاق رامش میرن تا استراحت کنن. میخوام برم سمت اتاقم که آرتام ماد سمتم، دستم و میگیره و بعد از تشکر از اکرم خانوم ، میریم تو اتاق من، بدون هیچ واکنشی همراهش میرم. میرم داخل اتاق، من میرم رو تخت دو نفرم دارم میکشم و آرتامم بعد از بستن در، به عادت همیشگیش، لباسش و در میاره و میاد رو تخت دراز میکشه. من و تو بغلش میگیره و تو گوشم آروم میگه. -نمیدونی دلم چقدر دلم برای رونی گذشته تنگ شده بود. لبخندی رو لبم میشینه و بر میگردم سمتش، صورتامون فاصله ی کمی داره. به لبام خیره میشه و آروم میاد سمتم، میخواد ببوستم که مانع میشم میشم و میگم. -الان نه آرتام، خستم. لبخند عمیقی رو لبش میشنه-ای به چشم بانو... هرچی شما امر کنید. میخوام از تو بغلش بیام بیرون که من و محکمتر میگیره و میگه. -کجا کجا؟ یه ماه تو بغلم نبودی، از الان باید عادت کنی. لبخندیرو لبم میشینه، به این آغوش نسبتا امن نیاز دارم، خیلی وقته سرم رو شونه ی تکیه گاه امن نبوده. با نوازش ها دستی از خواب بیدار میشم، چشام و باز میکنم و آرتام و بالای سرم میبینم، چشام و به آرومی باز میکنم، آرتام با دیدن چشمای باز من رو من خم میشه و آروم لبام و میبوسه. میخنده-بالاخره بیدار شدی ؟ به خرس گفتی تو برو من هستم. از جام بلند میشم ، نگاهی به آینه میندازم ، آرتام در حال بستن چمدونه.. غم عالم میریزه تو دلم، نکنه دوباره میخواد بره مالزی؟ سرم گیج میره ، تا میخوام بیوفتم، من و بین زمین و هوا میگیره و آروم رو تخت میذارم. -چت شد یهو رونی؟ حالت خوبه؟ سرم و میگیرم بین دستام و با حرص میگم. -نخیر، خوبم، شما برو چمدونت و جمع کن. با تعجب میگه-باشه، این که حرفی نداره. میره تا به ادامه ی چمدون جمع کردنش برسه که بلند میشم و با حرص میزنم زیر چمدون و میگم. -آدم از تو پرروتر ندیده بودم. با چشمای گشاد شده از تعجب میگه-حالت خوبه؟ اینکه دارم چمدون جمع میکنم پرروییه؟ کنترلم و از دست میدم و اشگ میریزم، اشک به گریه و گریه به هق هق تبدیل میشه، آرتام با نگرانی بغلم میکنه. موهام و نوازش میکنه و میگه. -رونی؟ عزیزم! چرا گریه میکنی؟ به خاطر اینکه چمدون جمع میکنم داری گریه میکنی؟ خب بیا... بیا خودت چمدون و جمع کن. گریم شدت میگیره و با مشت میزنم تو سینه ی آرتام و اونم سعی میکنه آرومم کنه. بعد از چند دقیقه من و از بغلش بیرون میکشه و چشم تو چشم به من میگه. -نمیخوای بگی برای چی داری گریه میکنی؟ -دیگه تحمل ندارم، بسمه...!! -چی بسه عزیزم؟ نمیخوای بگی این اشک ها واسه چیه؟ -تو ... توام میخوای بری... همتون میخواین برین... فقط به فکر خودتونین...! -چی میگی رونیا؟ کی گفته من میخوام برم؟ -پس این چمدون واسه چیه؟ مگه تو نمیخوای بری مالزی؟ با تعجب بعدش با خنده بهم نگاه میکنه. -تو که نمیخوای بگی واسه این ، این همه اشک ریختی؟ با تعجب نگاه میکنم و با حرص میگم-اینکه میخوای بری و منم واست اشک میریزم تعجب برانگیزه؟ بلند میخنده و منم محکم تو بغلش میگیره. -نه عزیزم، اینکه فکر کردی من میرم مالزی خنده داره... دارم چمدونمون و جمع میکنم، بریم خونمون. با تعجب و کمی خوشحالی میگم-جدی؟ نمیری یعنی؟ -نه خانومم، پاشو کمکم کن، وسایل و سریع جمع کنیم. بعد از جمع کردن وسایل میریم تو هال... آریانا و رامش در حال دیدن فیلمن. آرتام-بچه ها، ما فردا صبح میریم خونه ی خودمون. رامش برمیگرده و میگه. -برای اون موضوع چیکار میکنی؟ آرتام کلافه میگه-نمیدونم راستش، خودم که نمیتونم برم، باید یکی و بفرستم. آریانا-شما درباره ی چی حرف میزنین؟ رامش رو به آریانا میگه-نمایندگی شرکت تو مالزی ، به یک مدیر نیاز داره تا روی عملکرد اونا نظارت داشته باشه تا مشکل دوباره بوجود نیاد. من با نگرانی به آرتام میگم-تو که نمیخوای بری؟ -نه! البته باید یکی و که قابل اعتماده بفرستم اونور تا برای همیشه مالزی زندگی کنه و رو کارای شرکت نظارت داشته باشه. رامش که انگار چیزی یادش اومده باشه میگه -آها... خب رامبد و بفرست دیگه. با چشمای متعجب به آرتام نگاه میکنم که میگه. -خودمم بهش فکر کردم و بهش این پیشنهاد و دادم، قبول کرده ولی باید روناک و راضی کنه...! بفرما! اینم از صمیمی ترین دوستم که داره میره مالزی، خدایا دیگه چی مونده که ازم نگرفتی؟ رامش-کارات و سریع انجام بده آرتام، اگه دیر بجنبی ، احتمالا یه بلای دیگه سر شرکت میاد. -باشه، راستی تا کی ایرانین؟ رامش به آریانا نگاه میکنه و میگه. -تا هفته ی دیگه. با ناراحتی میگم-بیشتر نمیمونین؟ آریانا با لبخند و کمی غم میگه. -عزیزم، بیشتر از این نمیتونیم بمونیم، بالاخره اونجا کار و زندگیمونه! با بغض میگم-راست میگی. میرم تو اتاق و وسایل و جمع میکنم، چمدون و برمیدارم و میرم تو هال، آرتام با دیدن من میگه. -کجا رونی؟ -بریم خونه! نمیخوام بیشتر از این به آدمایی عادت کنم که دیر یا زود دارن میرن. آرتام با اعتراض میگه-رونیا!؟ رامش وسط حرفش میپره-راست میگه آرتام ( رو به من ) رونی، عزیزم، میدونم ، نمیشه کاریش کرد، ولی خواهری، ما باید بریم، اونحا خونه زندگیمونه، بعد از 4 سال، طبق قول خودم، شک نکن بر میگردیم. -مگه من چیزی غیر از این گفتم؟ برید و خوش باشید، منم نمیخوام دیگه "عادت" کنم! (رو به آرتام ) من میرم تو ماشین، چمدون خودت و با وسایلت بیار. رو به آریانا و رامش-خدافظ بچه ها. آریانا میاد اعتراض کنه که با صدای بسته شدن در ؛ سکوت میکنه. تو ماشین با پام ضرب میگیرم و به انتظار میمونم، آرتام با چمدونش در چهار چوب در پدیدار میشه و پشت بندش رامش و آریانا در حالیکه دارن خدافظی میکنن بهم نگاه میندازن که فقط جوابش تکون دادن سرمه! آرتام میاد تو ماشین میشینه و بعد از حرکت میگه. -رونی؟ این چه رفتاری بود؟ مگه تقصیر اوناست؟ سرم و با دستام میگیرم و با عجز میگم. -تو رو خدا آرتام ، تمومش کن! سری به نشانه ی تاسف تکون داد و به سمت خونه روند... ***** وسایل و چمدون و گذاشتم تو خونه و مستقیم رفتم تو بلند گفتم. -آرتام، میخوام یکم تنها باشم میشه چند مین نیای اتاق...؟ باشه ای میگه و مره اشپزخونه... باید یه کم فکر میکردم... به زندگیم ، به آرتام... به آیندم... باید به مامان و بابا نشون بدم دختر قوی ای بزرگی کردن... نباید ناامیدشون کنم. نباید دیگه مایه ی عذاب اطرافیانم باشم، بسه به اندازه ی کافی زجرشون دادم.... در زده میشه و پشت بندش آرتام با چمدون وارد میشه، سوالی نگاش میکنم که با مظلومیت میگه. -خب اومدم لباس های تو چمدون و بچینم... میخندم، چنان با مظلومیت گفت که یه لحظه دلم به مالش رفت... وقتی خنده ی من و میبینه لبخندی رو لبش میشینه و شروع میکنه و چیدن وسایل تو کمد و ریختن لباس های تو چمدون تو سبد رخت چرک ها.... خیلی با مزه در حال کار کردنه، مثه پسر بچه های تخس که انگار مجبورشون کردی کاری و انجام بدن، یکی از لباس هام و میخواد تو چوب رختی بندازه که هی میوفته چنان غرق در تلاش و گذاشتن لباسه که واقعا غرق در لذت میشم، از تخت بلند میشم و از پشت محکم بغلش میکنم، از حرکتم متعجب میشه و بعد برمیگرده با لبخند میگه. -چیه؟ دلت واسه آقاتون تنگ شده یا دلت شیطونی میخواد. میخندم و مشتی به بازوش میزنم و میگم. -انقدر با مزه شده بودی که دلم خواست بغلم بگیرمت و تا میتونم ببوستم، درست شده بودی عین پسر بچه های تخس که آدم دلش میخواست بغلش بگیره و بِچِلونش!! لبخندی میزنه و با شیطونی میگه. -خب معطل چی هستی...؟ با گیجی میگم-چی؟ بلند میخنده-خب شروع کن دیگه... یالا بدو من و ببوس... دو زاریم میوفته، لبخندی میزنم و زیر لب پررو میگم تا میام راهم و کج کنم که مچ دستم و میگیره و من و تو بغلش میگیره... لبش و رو لبم میزاره و با ولع شروع میکنه به بوسیدن. مثه تشنه ای میموند که تازه به چشمه رسیده ، منم بعد از دو ماه تنهایی.. به طعم لباش احتیاج داشتم... همراهیش کردم... بعد از چند لحظه ازم جدا میشه، چشمای خمارش و بهم میدوزه و با صدای خش دار میگه. -رونی... اجازه هست؟ منم غرق در نیاز و آغوش همسرم ، عشقم... تنها تکیه گاهم، سرم و به نشونه ی مثبت تکون میدم و آرتامم با یک حرکت بلند میکنه و رو تخت میندازم، پیرهن خودشو و با یک حرکت در میاره و روم میوفته و دوباره شروع میکنه به بوسیدن... در همین عین تاپ منم در میاره... سرش و تو گودی گردنم فرو میبره و نفس عمیقی میکشه که دمای بدنم و خیلی بالا میبره، زیر گوشم میگه... -بدجور دلم هوات و کرده بود... دوباره شروع میکنه به بوسیدن و با اون یک دستش آباژور و خاموش میکنه. ***** 17 صبح با نوازش های دستی روی موهام از خواب بیدار شدم.بیدار میشم و دستش و پس میزنم، میخنده و میگه.-ملکه قصد ندارن از خواب ناز بیدار شن و بعد از سالی ماهی، عمری به مای حقیر صبحونه بدن؟میخندم و با پرروویی میگم-نچ! فعلا پادشاه باید زحمت درست کردن صبحونه رو بکشن.میخنده-مثه اینکه دیشب ازت خوب زهر چشم نگرفتم ضعیفه، پاشو به خودت تکون بده و واسه اربایت صبحونه درست کن!-اوه اوه، کم واسه خودت پپسی وا کن اربــــــاب!! از جام بلند میشم و مستقیم میرم حموم در میبندم که کسی مانع میشه ، نگاه میکنم، آرتام با شیطونی بهم زل زده.-چرا ماتت برده؟ پاتو از لای در بردار میخوام برم دوش بگیرم دیگه!ابرو بالا میندازه-نـــــچ! صبحونه ندادی بخوریم، کی گفته فیض حموم رفتن با یار و هم از دست میدیم؟با یک حرکت خودش و میند ازه تو حموم که جیغ خفیفی میکشم، اونم بی توجه به من در و میبنده و قفل میکنه و منو میندازه تو وان و آب یخ و باز میکنه، جیغ میکشم و تقلا میکنم تا از زیر دوش بیرون بیام ولی اون من و محکم گرفته بود، دستش و گاز میگیرم و اب گرم و باز میکنم و یه نفس راحت زیر دوش میکشم، بی شرف، حالیت میکنم، حالا با لباس های خشکت داری هر هر به من میخندی؟دستش و میگیرم و به سمت خودم تو وان میکشم و اونم تا میاد به خودش بجنبه تو وان پر از اب که بیشترش یخ بود میوفته ، بلند میخندم و اونم با خنده ی شیطانی سر من و زیر آب میکنه، دست و پا میزنم ولی اون توجهی نمیکنه، در آخر که داره میبینم عزرائیل اطرافم داره پرسه میزنه، بیخیال میشه و من و ول میکنه، لباساش و در میاره و تو ون دراز میکشه و من و هم تو بغل خودش میندازه و با یک حرکت لباس خوابم و در میاره.آروم با دستاش کمرم و نوازش میده و منم بی حرکت از وجودش لذت میبردم. امروز ، روز آخریه که رامش و آریانا، ایرانن، یک هفته مثه برق و باد گذشت و حالا به جمع رفتگانم داداشمم اضافه شد، (البته بلا نسبتش ) تو این هفته هم بیرون بودیم، رو ز های اول باهاشون سرسنگین بودم ولی به مدت چند روز اوکی شدم.رامش بغلم میکنه.-خواهری... نمبینم گریه کنی ها... اونوقت به چهره ی واقعی خودت تبدیل میشی و آرتام میفهمه چه کلاه بزرگی سرش رفته، تو رو خدا مراعات کن، تو این موقع سال ، شوهر برات از کجا بیارم؟مشتی به بازوش میزنم، آرتام و آرایانا با حرفهای ما میخندن.آرتام به ساعت بزرگ فرودگاه نگاه میکنه.-رامش! بدوئین دیگه، دیر شد!رامش و با ناراحتی از خودم جدا میکنم و میرم تو بغل آرینا.من و محکم بغلش میگیره و با بغض میگه.-رونی، مواظب خودت و آرتام باش، امیدوارم دیگه اتفاق ناگواری برات پیش نیاد، مرگ مامان و بابا ، فاجعه بود، اما باید یاد بگیری، با مشکلات کنار بیای و زود نبازی؛ مقابله کن رونی... تو دختر قوی هستی!خودم و ازش جدا میکننم و با بغض میگم. برید خوش باشید، منم با این موضوع تا حدودی کنار اومدم! شما نگران من نباشید، آریانا، بعد خدا رامش و به تو سپردم، مواظبش باش!با لبخند میگه-باشه توام.بعد از خدافظی رامش و آریانا با من و آرتام، بالاخره زمان وداع سر میرسه، براشون تا آخرین لحظه دست تکون میدم و بعد اون دو نفر با چمدون هاشون محو میشن!با دست آرتام که دورم حلقه میشه به خودم میام و میریم، تو ماشین با خودم فکر میکنم، دیگه بسه هرچی به خودم و آرتام ظلم کردن، نباید با مرگ عزیز ترین کسام که زندگیم و به گند بکشم!آرتامم متوجه این میشه که نیاز دارم با خودم فکر کنم، پس مزاحمم نمیشه.به خونه میریم ، بعد از عوض کردن لباسام میرم و گوشه ی مبل کنار آرتام میشینم که آرتام بلند میکنه و من و رو پاش مینشونه.به دیدن فیلم میپردازیم که آرتام میگه.-رونی... تا حالا فکر کردی شاید از اینی که هستی هم تنها تر بشی؟با تعجب برمگیردم.-یعنی چی؟شونه ای بالا انداخت و گفت.-هیچی، همینجوری، آخه روناک و رامبد با رفتنشون به مالزی موافقت کردن!با بهت میگم.-نــــه! جدی میگی؟خونسرد شونه ای بالا میندازه.-آره خب، گفتن شرایط زندگی اونجا براشون بهتره!بغض گلوم و میگیره، بفرما، اینم از صمیمی ترین دوستم، خدا یا دیگه چی مونده که ازم نگرفتی؟با ناراحتی میگم-نمیتونستی یه نفر دیگه رو به جای اونا بفرستی؟-چرا، اما در صورت قبول نگردن اونا، فعلا رامبد برای من بهترین گزینه س !با بغض میگم.-ای خدا دیگه چی مونده؟ روناکم رفت... تنها شدم.لحظه ای به سکوت میگذره و بعدش آرتام یه دفعه با انرژی زیادی میگه.-مژده ، مژده!بر میگردم و بهش زل میزنم که ادامه میده.-آخر این ماه عروسیه هاله س!مثه باد پنچر میشم، خدابا ، اینکه خبر بده، اگه با یه نفر دیگه جز سامان ازدواج کرده باشه چی؟ چرا همه ی خبر های بد پشت سر هم میاد؟با ناراحتی میگم-اِ، چه خوب!با تعجب بهم نگاه میکنه.-یعنی خوشحال نشدی؟شونه ای بالا میندازم که میگه.-فکر میکردم با عروسی دوستت خوشحال شی.به آرومی میگم-آره، ولی به اون کسی که با هاله ازدواج میکنه هم بستگی داره!ابروش و بالا میندازه.-یعنی ازدواج سامان با هاله ، جز خبرای بد محسوب میشه؟با چشمای گرد شده بهش نگاه میکنم و با جیغ و هورا میگم.-درووووغ میگی؟؟؟ هــــــــورا... یوهـــــــــو!! سامان چجوری بابای هاله رو راضی کرد؟بادی به غبغب میندازه.-دوست منه ها... چی فکر کردی؟ با هزار ترفند مخ بابای هاله رو زد که آخر خود باباش پیشنهاد داد بیاد دخترش و بگیره!با خوشحالی میپرم سمت تلفن و شماره هاله رو میگیرم.صدای پر انرژی هاله رو از پشت تلفن میشنوم.-جانم؟-ا ادب شدی خانوم! ازدواج خوب بهت ساخته ها....-اِ تویی رونی؟ منم خوبم ، همه هم خوبن، مرسی ممنون از تبریکت.میخندم-بلبل زبون شدی هاله، انقدر زود وا نده دختر، برات بد تموم میشه ها!میخنده-برو بابا دلت خوشه، اگه کار مهمی نداری من با سامان بیرونم، مزاحممون نشو.-اِ؟ پس تغییرات حاصل رو ددی زیادی زیاد بوده که با پسر غریبه رفتی بیرون.جیغی میکشه-گمشو عوضی.. دیشب تو مراسم خواستگاری صیغه کردیم!با بهت و کمی عصبانیت میگم.-شما خیلی غلط اضافی کردی، یه وقت به من خبری ندی ها... با شرمندگی میگه-به خدا یهویی شد رونی، خودمم دیروز عصر فهمیدم به خدا!-خب حالا، بیخیال، گوشی و به همسر گرام میدی بهش تبریک بگم؟-آره عزیزم، بیا باش صحبت کن، از من خدافظ.صدای سامان و از پشت تلفن میشنوم.-الو؟ سلام رونیا، حالت خوبه؟-بـــــــه! چطوری داش سامان؟ حال شما؟ پارسال دوست امسال برو بابا؟؟میخنده-مرسی از تبریکت من و شرمنده نکن.میخندم-بچه پررو، خبر نمیده خیر سرش داره مزدوج میشه اونوقت منم که باید بهش تبریک بگم، راستش و بگو، چجوری مخ باباش و تیلیت کردی که اضی شد دخترش و بدبخت کنه؟میخنده و میگه-بچه جون، خودم زبونت و کوتاه میکنما!! برو، برو بذار باد بیاد!-خیلی نامردی سامان خان، بالاخره بهم میرسیم.
-ولی خدایی رونی، دستت طلا، یادم باشه به پاس زحمات بی وقفه ت طی پروژه ی مخ زنی پدر زن،
حتما اسم یکی از بچه هام و رونیا میذارم.با ذوق میگم-جدی؟؟-آره خب؛ اسم قشنگیه، من که خوشم اومد.-هـــورا، پس زود این رونیِ خاله رو به دنیا بیارین که من از الان بی تحمل شدم.صدای جیغ هاله میاد که پشت سر هم داره روح و روان اجداد مارو شاد میکنه و بعد سامان با خنده میگه.-رونی اگه کاری نداری، ما بریم!-نه برو، خوش بگذره، بای.-بای.رو به آرتام میگم- اینم از هاله، رامیار قصد نداره دست رکسان و بگیره؟ همه دوستات که دوستام و بُر زدن... این یکی چرا کوتاه اومده؟بلند میخنده و میگه-بیخیه دوستام، من خودم بهترینه اکیپتون و بُر زدم... این و بچسب!لبخندی گوشه لبم میشینه، آرتام میاد نزدیکم، بازوهام و میگیره و با جدیت تو چشام زل میزنه و میگه.-رونی، قصد نداری من و بابا کنی؟ بابا دارم پیر میشم که..لبخند خجولی رو لبم میشینه و میگم.-اونم به وقتش.اخم شیرینی میکنه و میگه.-لازم نکرده، از امشب دست به کار مشیم.با بهت بهش نگاه میکنم که بلند میخنده، روم و ازش میگیرم و زیر لب پررویی نثارش میکنم، آرتام میخنده و صورتش و بهم نزدیک میکنه و میگه.-شنیدم چی گفتیا...شونه ای بالا میندازم، لبش و میاره رو لبم بذاره که تلفن زنگ میخوره.با خوشحالی پسش میزنم و میرم سمت تلفن، اونم کلافه دستش و مشت میکنه، گوشی و جواب میدم.-الــــــو...! الو صدا میاد؟ الو؟ اونجا جنگله؟ الو؟ الو؟میخندم-چته سپی؟ جون؟ منزل خودت و با ما اشتب گرفتی باز؟حرصی میگه-سپی عمته! من سپهرم!میخندم-نه بابا! تو رو خدا؟ عمه ی من عمه توام میشه ها، نکنه دوست داری سونی جون پوست از سرت بکنه!-نه بابا، من غلط بکنم.میخندم-خب، بگو چرا زنگ زدی و مصدع اوقات شریفم شدی!میخنده-اوه اوه... بابا کمتر پپسی وا کن!میخندم-حرفت و بگو...کمی جدی میشه و میگه.-رونی، امیدوارم ناراحت نشی، اما ما همه به فکر توییم و کاری که مخوایم انجام بدیم به نفعه توه!با تعجب میگم-من که شوهر، کردم!با تعجب میگه-شوهر؟ شوهر واسه چی؟جدی میگم-مگه نمیخواین شوهرم بدین.پوریا بلند میزنه زیر خنده و آرتامم با عصبانیت بهم زل میزنه، با لبخند آرتام کشی شونه بالا میندازم که اشاره میکنه رو اسپیکر بذارم، منم اطاعت میکنم.سپهر بعد از کلی خندیدن بالاخره بیخیال میشه و میگه.-ببین دو مین خواستم باهات جدی بحرفم، دیدی جنبه نداری؟ آخه احمق جون، مگه ما مرض داریم به جمعه بدبخت های دنیا یکی دیگه رو اضافه کنیم، همون آرتام و بدبخت کردی کافیه! نگران نباش!با حرفهای سپهر آرتام ابرویی بالا میندازه و به تلفن اشاره میکنه که یعنی ببین همه راست میگن، با حرص میگم.-خیلیم دلش بخواد، پسره ی کچل چهارچشم!آرتام و پوریا میزنن زیر خنده پوریا میگه.-هــــی... اینم یکی دیگه از بیماری هات، ببینم کسی اونجاس پیشت یا بیماریه توهم تو به منم سرایت کرد؟-حرف مفت نزن، آرتام بود!-اِ ؟ سلام آرتی جون، حال شما، احوال شما، خوبه؟آرتام میخنده-آرتی عمته سپی جون، به لطف شما ما هم نفس میکشیم.-آرتی عمه ی خودته بی ادب حیفت نمیاد به عمه ی من توهین میکنی؟-برو بابا بچه بذار باد بیاد.-ریز میبینمت.-عینکت و بزن.-در اون حدی نیستی که با عینکم دیده باشی، باید برم میکروسکپ بیارم.-بیشین بینیم باو جوجه، برو با ولیت بیا...میخندم، تا 5 مین همش پشت تل باهم جر و بحث میکردن و هم و ضایع میکردن و منم هر هر بهشون میخندیدم.بعداز کلی چرت و پرت گویی، پوریا میخواست قطع کنه که داد زدم –نــــــــــه!آرتام با تعجب برگشت سمتم و منم به سپهر گفتم.-سپی جون، محض کل کل با شوور ما که زنگ نزده بودی، عرضت و بنال!میخنده و میگه-آخ... دیدی؟ مصاحبه با یار، برق از سرم پروند.خیلی آروم جوری که سپهر بشنوه گفتم.-مگه تو هم حنس بازی؟داد بلندی میزنه که گوشم و از اسپیکر جدا میکنم.-رونـــــی، خفت میکنم، زندت نمیذارم، داغت و ب دل آرتی میذارم، روونه ی تیمارستانت میکنم، گیس هاتو تک تک با موچین میکنم، از روت با تریلی 18 چرخ رد میشم و بعد دنده عقب میگیرم، ناخن هاتو با انبردست میکنم، به شوک الکتریکی وصلت میکنم ؛ تو پشت بومِ...-بســـــــه سپهر ، بابا رونی غلط کرد، سرم و خوردی تو، مگه این دختر چی گفت؟با صدای بلند میخندم، آرتام با تعجب و سپهر با حرص میگه.-بعدا به حسابت میرسم ورپریده! آرتام خان؛ غرض از مزاحمت، من " بعضیا " رو قابل نمیدونم باهاشون حرف بزنم اینه که با شما میحرفم، ببین برادر ، تا 2 هفته ی دیگه، ما یک مهمونی داریم، برای اینکه یه جورایی با نبود و رفتن عمو و زن عمو کنار بیایم، اینه که وجود شما دو نفر به عنوان راس این مراسم ملزمه! اینه که باید بیاین.میخوام اعتراضی کنم که آرتام میگه.-باشه ، ما میایم، رونی هم نیاز داره تو یک جو شاد باشه.-اما من..دستش و به علامت سکوت میگیره و میگه.-رونیا، حرف نباشه، ما صلاح تو رو میخوایم.دیگه حرفی نمیزنم که پوریا میگه.-اوکی پس، بچه ها، 5 شنبه ی دو هفته ی دیگه، تو ویلای ما باشین، مهمونی جوون پسنده، پس از آوردن هرگونه پیر و پاتال جلوگیری کنید.میخندیم و بعد با سپهر خدافظی میکنیم، به آرتام میگم.-تو چرا سر خود همچین چیزی گفتی؟ هنوز یکسال از مرگ مامان بابام نگذشته که من بخوام برم مهمونی و قر بدم!با جدیت میگه-اما من نخواستم بری قر بدی، من خواستم بری اونجا تا از غم و اندوهی که به تازگی دور و برته، دوری کنی، من میخوام تو رو تو یک جو شاد ببرم تا بیخیال غم دنیا بشی، در ضمن، قرار نیست هرکی عزیزش فوت کرد، تا یکسال خودش و از زندگی محروم کنه، پدر و مادر خدا بیامرزتم، ناراحت میشن اگه تو رو ، دختره به اون شادی و اینجوری دل مرده ببینن، رونیا، من میدونم که خنده هات از ته دلت نیست، من میفهمم که برای شادی اطرافیانت داری میخندی و میخندونی، اما وقتش رسیده که خنده هات از ته قلبت باشه تا تظاهر....سکوت میکنم که میگه-خب بانو، قصد نداری به بنده شام اعیونی بدی؟ابرو بالا میندازم که با شیطنت میگه. -من برای خودت دارم میگم، یه جوری باشه که تا آخر شب انرژی داشته باشی.کوسن و برمیدرم و طرفش پرت میکنم که زود میپره و کوسن و تو هوا نگه میداره، زبونش و دراز میکنه و به سمت اتاق کارش میره...پسره ی دیوونه، حقشه براش گشنه پلو با خورشت دل ضعفه درست کنم که واسم بلبل زبونی نکنه!شکمم قارو قور میکنه، بیخیه لجبازی بلند میشم و میرم و به اصطلاح برا آقامون شام اعیونی میپزونم :دی*****
 
با تکون های تخت از خواب بیدار میشم، آرتام جلوی دراور در حال لباس پوشیدن بود ، با دیدن چشم های باز من گفت.-بگیر بخواب ، دارم میرم شرکت...پتو رو سفت تر تو بغلم میگیرم و میگم.-خوش بگذره، درم پشت سرت ببند.میخنده و سری تکون میده و تا میخواد خارج شه میگه.-راستی... 4 روز دیگه رامبد اینا میرن مالزی، فردا هم همه با هم میریم کوه... برای آخرین دیدار و تفریح.به کل خواب از سرم میپره، با ناراحتی از خواب میپرم.بغض گلوم و گرفته بود نا جــــور! آرتام با دیدنم میگه.-چت شد دخی؟از تخت میپرم پایین ، با بهت سوالش و تکرار میکنه که میگم.-میخوام برم خونشون، میخوام روز های آخر و باهاش باشم.دستی به موهاش میکشه و میگه.-بیا شرکت، رامبد با روناک میاد، اونجا اونم ببین، فقط سریع حاضز شو که عجله دارم.بدو لباسام و پوشیدم و با آتام راهی شرکت شدیم، فکر اینکه از این دختره ی بدعنق بخوام دور بشم، دیوونم میکرد.رسیدیم شرکت، سریع از جا پریدم و رفتم تو اسانسور، با خنده وارد شد و گفت.-کاش یه ذره از شوقی که برای دیدن روناک داشتی و برای دیدن شوهرت میداشتی.میخندم و زیر لب پررویی میگم، وارد میشیم، منشی برامون بلند میشه و ما هم سلام میکنیم، با آرتام وارد اتاقش میشیم، قبل از اینکه آرتام بره تو رو به منشی میگه.-به آقای پناهی بگین با همسرشون بیان تو اتاقم.منشی چشم میگه و ما هم میرم تو، مشغول فضولی تو شرکتش میشم، یه اتاق بزرگ و شیک، با ست کرم قهوه ای، مبل های راحتی کرم یک میز بزرگ از جنس چوب درخت گردو و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۳ صبح
دکوراسیون خیلی مدرن.مشغول دید زنم که آرتام دستم و میگیره و میکشه سمت خودش، چون یه دفعه این کار و کرد ، منم پرت میشم تو بغلش ، صورتامون مخصوصا لبامون وحشت به هم نزدیک بود، تا میایم بفهمین چی به چیه که در باز میشه و رامبد و روناک دیده میشن، هم من ، هم آرتام بدجور هول کرده بودیم، روناک و رامبد سرخِ سرخ از حنده شده بودن که یه دفعه بمب خندشون ترکیده میشه.با اوج گرفتن خندشون من و آرتام بیشتر تو زمین فرو میریم، انقدر میخندم که ارتام با صدای بلند میگه.-خب حالا، انگار چی شده، زنم بود عشقم کشید ؛ شما ارشادین آیا؟مشت محکمی بهش میزنم و اونم فقط میخنده و زیر لب جوری که من بشنوم میگه.-آش نخورده و دهن سوخته.با حرص میگم-نه تو رو خدا، بیا آش و هم بخور!ابرویی بالا میندازه و میگه.-اجازه هست یعنی؟با حرص میگم-تو رو خدا تعارف نکن ، آش خودتونِـ ...لباش و میذاره رو لبام و نمیذاره به ادامه ی حرف زدنم برسم، روناک و رامبد با هم "هــــــو" میگن، تقلا میکنم از دست آرتام بی آبرو راحت شم، ولی مگه میشه، بی شعور من و سفت و محکم گرفته بود، آخر سر یه لگد محکم به پاش و یه گاز محکمم از لبش میگیرم که ولم میکنه و آخی میگه، زیر لب فقط غر غر میکنه .من در اون لحظه بی شباهت با گاو های خشمگین تو مسابقه نبودم، تا میام یه چیزی بهش بگم که روناک میگه.-رونی جون، فرزندم خجالت نکش، آقاتون یه مدت مالزی بودن، آب و هوای اونجا و از جمله حوری های زیبا روشون تاثیر گذاسته، اینه که اپن مایند شدن! تو بیخیلی طی کن خواهر.با حرص برمیگردم و سمتش و میگم.-خیلی بیجا کردن روشون تاثیر گذاشته... خیلی غلط کردن، مگه اینکه از نعش من رد بشن...برمیگردم سمت آرتام و با مظلومیت میگم.-حالا چند تا بودن؟بمب خنده ترکیده میشه؛ منم یه لبخند رو لبم میشینه، رامبد رو به روناک میگه.-ببین دوستت و ... یاد بگیر، چه ریلکس با این موضوع برخورد میکنه، امیدوارم کمال همنشینی با رونیا روت تاثیر گذاشته باشه.همه میخندیم که روناک با حرص و یه لبخند هیسنریک میگه.-ما بالاخره خونه میریم اقا رامبد.همه میخندیم، بعد از یه مدت مسخره بازی آرتام رو به رامبد میگه.-برادر بیا ما بریم به کارامون برسیم، این دو یار گرمابه گلستان هم باهم خاطراتشون و مرور کنن.رامبد با لبخند میره تو یک اتاق دیگه و آرتامم میره داخل .روناک برمیگرده سمتم.-رونـیا! از رفتم ما خبر داری؟با ناراحتی برمیگردم سمتش و میگه.-اوهوم، فهمیدم 4 روز دیگه میرین، ولی آخه چطور انقدر سریع، برای اقامت میرین دیگه؟-نچ! دعوتنامه داریم برای اشتغال! اینه که کارمون سریعتر شد، اگه برای اقامت منتظر میموندیم که باید با نوه نتیجه هامون میرفتیم.با بغض میگم-یعنی انقدر برای رفتن عجله دارین؟با ناراحتی میاد سمتم و منو تو بغلش میگیره و مثه من با بغض میگه.-من هیچ دلم نمیخواست برم اونجا، ولی رونی، رامبد راست میگه، اونجا شرایط زندگی، مخصوصا پیشرفتش فراهمه... اونجا خیلی دستمون جلوئه، مخصوصا که رامبد مدیر یک شرکت توپ هم میشه..خودم و از بغلش جدا میکنم و میگم.-داره، شرایط خیلی خوبی هم داره، ولی به قیمت تنهایی و غربت می ارزه؟با ناراحتی میگه.-نه خب، ولی اونجا همچین تنهای تنها هم نیستیم، اکثر کارکنای اون شرکت ایرانین... میتونیم باهاشون معاشرت کنیم.با ناراحتی میگم-آره خب... راست میگی...هیچ حرفی نمیزنم، به نظر نمیاد از دور شدن، لااقل از من ناراحت باشه، همیشه به این خصوصیت روناک غبطه میخوردم، اینکه راحت از دل بستگی هاش میتونه بگذره.. درست برعکس من!-چی شد؟ تو فکری؟سرم و بالا میارم و میگم.-داشتم به رفتن بهترین دوستم فکر میکردم و اینکه چه راحت میتونه از رفتن حرف بزنه.یه دفعه صدای هق هقش بلند میشه، با بهت میرم سمتش، روناک دختر مغروری بود، تا حالا هیچوقت تو این چند سال دوستی اشکش و ندیدم .با نگرانی میگم-روناک غلط کردم، ببخشید، حرف بدی زدم؟ بابا گریه نکن دیگه...اه..روناک و میگیرم بغلم اونم با گریه میگه.-هرچی خواستم نقاب بیخیالی بذارم ، نتونستم، رونی... دارم دیوونه میشم، من دور از خونواده ، دور از شما؛ تو اون کشور چه غلطی بکنم؟ هر چی خواستم خودم و خوشحال نشون بدم ، نمیتونم... رونی.. من نمیتونم برم...پشتش و میمالم و سعی میکنم آرومش کنم و با ناراحتی میگم.-ما هم نمیتونیم.با چشم های سرخ شده برمیگرده و میگه.-فکر اینکه تا 4 روز دیگه بخوام برم و از خونوادم، از اکیپ بچه، اونم برای همیشه دور بشم، روانیم میکنه... نمیتونی درک کنی تو این چند وقته چه زجری کشیدم تا جلو مامان اینا نزنم زیر گریه... تا جلو رامبد نشون بدم تا ته خط باهاشم، رونی، رامبد برای رفتن خیلی ذوق داره، نمیتونم ناامیدش کنم، دوست ندارم بزنم تو پرش، میخوام بهش بفهمونم ، پیشرفت اون، پیشرفت منم هست... دوست دارم حس کنه یه تکیه گاهی هم داره... من همه ی این سختی ها رو به جون میخرم تا رامبد خوشحال باشه... لبخندی گوشه لبم میشینه.-هیچوقت تا حالا از این زاویه به رفتنتون فکر نکرده بودم، توام داری بهترین کار و میکنی، برای حفظ و بهبود زندگیت، از کوچیکترین تلاشی دریغ نکن تا در آینده افسوس این روزا و نخوری و "کاش" و "اگر" سر هم نکنی. اونم لبخندی میزنه و اشکاش و پاک میکنه و میگه.-ممنون که به حرفام گوش دادی، دیگه داشنم دق میکردم انقدر که این حرفا رو تو دلم ریختم.
مشتی به بازوش میزنم و با لحن دلخور میگم.-شلغم که نیستم، خیر سرت دوستتم، با من درد و دل نکنی با کی درد و دل کنی؟با پررویی میگه-معلومه.... آقامون.میخنده و منم با حرص میدوم دنبالش تو سر و کله هم میزنیم که در باز میشه، خدارو شکر از صورت روناک نمیشه فهمید گریه کرده، اینم یکی دیگه از خصوصیت ظاهریش... نیم کیلو هم اشک بریزه، تا اشکش و پاک کنه، انگار نه انگار که اصلا اشکی هم ریخته!رامبد و آرتام یه نگاه به ما، یه نگاه به اتاق بهم ریخته میکنن و باهم میزنن زیر خنده، من و روناک هم با تعجب بهم نگاه میکنیم.یع دفعه چشم به روناک میوفته، موهاش مثه جنگلی ها شده بود، دکمه ها مانتوش باز شده بود، یه تیکه از مانتوش تا خورده و بود و با لیوان تو دستش که حکم سلاح سرد و داشت خیلی خنده دار شده بود، منم زدم زیر خنده، روناک هم با دیدن من زد زیر خنده.تا نیم ساعت مدام به هم نگاه میکردیم و میخندیدم. (از آرایه اغراق استفاده کردم، فکر نکنین واقعا نیم ساعت خندیدیم! )بعد آرتام میگه-گرسنتون نیست؟ بریم بیرون ناهار مهمون من؟رامبد میزنه تو پهلوش و میگه.-ناپرهیزی میکنی برادر... چی شده...ارتام با خنده میگه-چیکار کنیم دیگه... ماییم دیگه...با روناک و رامبد ناهار و میریم بیرون، همچنین شام و... امشب آخرین شبیه که روناک و رامبد ایرانن... امشب همه دور همیم، کی میدونه؟ شاید این آخرین باری باشه که هممون دور هم جمع میشیم...یکم عطر به مچ دستام و گردنم میمالم و لباسم و مرتب میکنم و شالم رو سرم میذارم.خرامان خرامان به سمت هال میرم، آرتام طبق معمول زیر دوشه! (دوش ادکلن! ) با دیدن من لبخندی میزنه و میگه.-آماده ای؟سری تکون میدم و باهم میریم سوار اسانسور میشیم، با خودم عهد بستم که امشب غصه نخورم و همه رو به دست خدا بسپارم، بهتره که از تک تک لحظاتش لذت ببرم تا براش در آینده حسرت نخورم!امشب ترکونده بودم خدایی...ماشین و پارک میکنه و باهم پیاده میشیم، مهمونی امشب تو خونه ی ذوناک و رامبد و بود و فقط هم جمع 10 نفرمون بودن، جای رامش و آریانا خالی بود تا کامل بشیم، امشبم 2 نفر دیگه هم کم میشن، خدا میدونه نفر بعدی که میره کیه!باهم وارد میشیم، با ورود ما صدای آهنگ بالاتر میره، همه بودن، از قرار معلوم ما آخرین نفر بودیم، همه ی بچه ها حسابی تیپ زده بودن و بدون اثتسنا وسط بودن، منم جوگیــــــــر با همون مانتو شلوار رفتم وسط و قر دادم، کلی خندیدیم که آخر آرتام دستم و گرفت و من و به سمت اتاق کشید و گفت.-شرمنده، خانوم من یکم جوگیره!همه میخندن، با ذوق و شوق میرم تو اتاق و سریع لباسم و عوض میکنم و تا میخوام برم بیرون که دستم و میگیره و میگه.-سرکار خانومِ هول، لباست و صاف کن، جنگل موهاتم درست کن... (ژست پیرزن ها رو میگیره و میگه) زشته... هرکی ندونه فکر میکنه واست خواستگار اومده که انقدر ذوق و شوق داری، اون از شب خواستگاریت، اینم از امشب، خدا عاقبت ما رو با تو بخیر کنه!-از خداتم بخواد، خیلیا آرزو دارن من بهشون نگاه کنم، برو صد بار خدات و شکر و سجده ی شکر به جا بیار که خدا بهت نظر کرده و من شدم همسرت!میخنده و تا میاد حرفی بزنه که سریع میرم تو هال پیش بقیه..هاله و سامان داشتن با هم میرقصیدن ، میرم دست هاله رو میگیرم و به طرف خودم میکشم و باهاش تانگو میرقصم که اونم میخنده که اعتراض سامان بلند میشه.-هــــو، خانوم، همسر من و کجا بردی تو؟ اِ اِ، تو رو خدا میبینی؟ تو روز روشن دست و زنت و ازت میگیرن و میرن باهاش تانگو میرقصن... بلا به دور آخرین الزمون شده والا!میخندیم-چشماتو وا کن آقــــا! الان شبِ ! نه روز روشن.میخنده و وقتی میبینه من پررو پررو دارم با هاله میرقصم میگه.-به جهنم منم میرم با آرتام جـــــ ــونم، میرقصم.بعدشم یه زبون درازی میکنه که همه میخندیم.میخندم-برو ، آرتام ارزونی خودت، هاله رو عسقه..یه چشمک هم حوالش میکنم که آرتام با خنده ، بهم حالی میکنه که یعنی امشب باهم تنهاییم! منم سرخوش فقط میخندم.روناک میاد سمتمون و با قر لیوان های شربت و پخش میکنه که رامیار میگه.-روناک خانوم، شنگولی سرو نمیشه؟روناک لبخندی میزنه و میگه-نه برای امشب، نمیخوام تو عالم مستی همه ی خاطرات خوب امشب و فراموش کنید، شاید آخرین بار باشه...با این حرف همه تو خودشون میرن و مغموم میشن، منم حسابی خورده بود تو حالم، برای عوض کردن بحث گفتم.-بیاین مسابقه رقص بذاریم، پایه این؟همه با خنده تایید میکنن که منم ادامه میدم.-ولی با این تفاوت که هر کی با رقصش بیشتر خندوند برنده ست .رکسانا-بعد برنده فقط باید برنده باشه؟با دستم چونم و میخارونم و با ژست متفکرانه میگم.-خب میتونیم به برنده بعنوان جایزه ... اممم...مثلا... خب یه کاری، هر کی یه مقدار پول بذاره، کسی که برنده شد همه پول ها رو برداره! چطوره؟همه موافقت میکنن و آرتام ادامه میده.-خب؛ حالا چقدر؟رکسان-نفری 20 تومن...رامیار-اوووو 20 تومن؟؟ برو بابا آبجی، خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه، ما 100 تومن داشتیم کلاهمون پسِ معرکه بود.میخندم-نفری 10 تومن که دارین دیگه؟همه موافقت میکنن و مسابقه از همین لخظه آغاز میشه ، قرار بر این شد که یه آهنگ و به صورت راندوم انتخاب کنیم تا بیشتر شانسی باشه و کلی هم بخندیم.نفر اول طبق قرعه رامبد انتخاب شد، آهنگ ، یه آهنگ عربی شد، هنوز آهنگ و نذاشته روناک که از خنده غش کرده بود و رامبد با وجود اینکه خودشو کنترل میکرد نخنده راه و بیراه بهش میگفت کوفت و شدت خنده ی ما بیشتر میشد.آهنگ و پلی کردیم ، با آهنگ نانسی ، رامبد شروع کرد به قر دادن و تکون دادن هیکلش، ما هممون به شخصه رو زمین ها بودیم ، رامبد با اون جثه ی بزرگش قر میداد و تموم بدنش و میلرزوند و ما هم که نگو، نفس واسه خندیدن کم پیدا میکردیم، بعد از تموم شدن آهنگ رامبد با عصبانیت گفت.-مدیونید اگه اون 100 تومن و به من ندین! خودم و... مردونگیم و زیر سوال بردم ، بازم میخواین براتون قر بدم؟ (همزمان با گفتن جمله آخرش قر میده که دوباره شلیک خنده ها پرتاب میشه.)قرعه بعدی به من میوفته، با التماس به بچه ها نگاه میکنم که روناک پیش دستی میکنه و میگه.-عمرا، فکرشم نکن، همین الان یا میرقصی یا اینکه تموم ظرف های امشب و تو میشوری.با کلافگی پوووفی میکشم و رو به بچه ها میگم.-لااقل یه یار بدید.اول همه مخالفت میکنن اما بعدش که میبینن من قصد تنهایی رقصیدن ندارم، راضی میشن تا با قید قرعه من با یکی برقصم.قرعه به اسم روناک میوفته منم با خنده ابرو بالا میندازم که با خنده میگه.-کوفت، نیشت و ببند، چه ذوقیم کرده واسه ما، نمیدونستم انقدر خاطرخوامی رونی، وگرنه به رامبد جواب منفی میدادم.همه میخندن و رامبد با شوخی میگه.-شما همچین کاری و نمیکردی همسرم... وگرنه خودم شخصا با رونی دوئل میکردم.آرتام هـــو یی میگه و ادامه میده..-زن من و تنها گیر آوردی؟ میخندیم که سامان میپره وسط مشاجرمون و میگه.-بابا بیخی این بحث، ضبط روشن کنین دیگه.هاله راندوم یه آهنگ و چشم بسته انتخاب میکنه، از قضا آهنگ بابا کرمی بود و خــــــوراک خودم.به بچه ها میگم.-ما ابزار کار مخوایم.کسی مخالفت نمیکنه، میریم اتاق روناک ، روناک و گریم میکنم، ابرو های پیوسته، خال داغــــون گوشه لبش، روسری گل منگولی، دامن گشـــــاد گلدار..خیلی قیافش با مزه شده بود، اونم به من یه کلاه عهد بوقی ، با یک کت کهنه میده و یه پیژامه ی گشاد، با مداد هم برام سیبیل درست میکنه، آماده و خرسند بهم نگاه مینکنه و تو هوا بوسی میفرسته میگه.-رونی، نا جــــــــور آرتام کش شدی ها، بلا امشب مواظب خودت باش.جعبه دستمال کاغذی و به سمتش پرت میکنم که جلذی از در میره بیرون، منم با ژست لاتی، همراه با یک پارچه که حکم لُنگ و واسم داره از در بیرون میام و با لُنگ یه قری میدم که همه میخندن و دست میزنن، آرتام با دیدن قیافم ببهت میکنه اما بعدش با خنده ابرو بالا میندازه
 
میخندم و رو به رامیار میگم-ضیط و روشن کن، ما آماده ایم.همه میخندن و روشن میکنن.آهنگ بابا کرمی ، روشن میشه و در پی اون من ادا مردا رو درمیارم و روناک هم ادا دخترای روستایی که میخوان عشوه بریزن.من دور روناک میگردم و اونم هی اینور اونور میره و خودش و ازم دور میکنه.میرم سمتش بغلش میکنم دور خودم میچرخونمش و اونم ی اینور اونور میره و وول میخوره، حرکاتمون خیلی با مزه شده بود، جوری که همه ی بچه ها از خنده غش کرده بودن، بالاخره بعد عمری جون کندن آهنگ به پایان میرسه و پشت بندش همه واسمون دست میزنن.قرعه ها به ترتیب ادامه پیدا میکنه و بعد از یک و نیم ساعت همه میرقصن، در آخر نظر سنجی میشه که کی مال کی و بیشتر قبول داشت، بعد ا یه دور نظر سنجی ما با 3 رای بیشترین رای و آوردیم و نصف نصف پول و بین خودم و روناک تقسیم کردن، فقط تو این بین دوستان حسود هی تیکه مینداختن و گاهی هم اعتراض میکردن که اگه ما هم دو نفری اجرا داشتیم، ما هم برنده میشدیم، خو یکی نیست بگه اگه دو نفری موفق تر بودین پرا دو نفری اجرا نکردین؟؟ساعت 2 و نیم بود که بچه ها همه عزم رفتن کردن، من و آرتام آخرین نفر بودیم، رفتم بغل روناک، اونم محکم بغلم کرد.-دلم واست تنگ میشه رونی... لبخندی میزنم و و بهش میگم.-منم. خیلی دلم واست تنگ میشه.. ساعت چند بلیط دارید؟خودش و ازم جدا میکنه و با چشمای اشکی میگه.-5 و نیم.-امم...یعنی 3 ساعت دیگه؟-اوهوم!بهش رو میکنم و میگم-چمدون هاتون جمعه ؟-اوهوم.-همه کاراتون و انجام دادین؟-اوهوم.-همه میان بدرقتون؟-نه، فقط مامان بابا هامون! بقیه از قبل تو مهمونی 3 روز پیش خدافظی کردیم.-اوکی پس، ما بریم خونه که ساعت 4 و نیم فرودگاه اشیم.-نـــه! نمیخواد بیاین... این و دستوری گفتم رونی، نیاید، همینجا خدافظی میکنیم.با بی میلی میگم-هر طور مایلی.آرتام-رونی، بیا بریم، بذار به کارای خودشونم برسن.میرم سمت رامبد .-بهتون خوش بگذره، امیدورام زندگی بهتری و اونجا تجربه کنین و از همه مهمتر ... روناک و خوشبخت کنی.لبخندی میزنه-روناک ب جونم بسته س، مگه میتونم جونم و بدبخت کنم، همه ی تلاش من برای خوشبختی روناکه!لبخندی میزنم و آخرین خدافظی و میکنیم و میریم.تو راه همش غمبرک زده بودم که بارها آرتام دلداری میداد ولی بی نتیجه میموند که در آخر گفت.-امیدورام مهمونی هفته بعد سهیل اینا، بتونه حالت و جا بیاره.سری تکون میدم و بی سمت خونه میریم.*****7 سال بعد...-Mom, may I go out with uncle?-مامان میشه با عمو بیرون برم؟سرم و از رو نقشه بر میدارم و میگم.-Ok honey, unless you don’t bother him.-باشه عسلم، مگه اینکه اذیتش نکنی.-Ok, thanks mum, Bye...-باشه ،مرسی مامان، خدافظ.-Take care, bye-مواظب خودت باش، خدافظ.بعد از نیم ساعت جون کندن رو نقشه ی لعنتی بالاخره تموم شد، آی فون 5م روشن و خاموش میشد، چهره ی پارسا نمایانگر.-Hello?میخنده و میگه.-تیریپ انگلیس برندار، انقدر با این طفل معصومم انگلیسی صحبت کردی که تا میام دو کلوم فارسی باهاش بحرفم همش میگه “what?” “Pardon?” بابا رونی، دست بردار، تا چند وقت دیگه که بخوای بری ایران واست مشکل ساز میشه ها...-بیخیال پارسا، گل دختر ما که اذیتت نمیکنه؟-نه والا، برعکس مامانش ، خیلی بچه ی بی آزاریه...-هــــو... کی گفته مامانش آزار میده؟ اصلا کی و آزار میده؟میخنده-عمم و... نمونه ی زندش من... من و خیلی اذیت میکنی رونیا سالاری! تازشم تام بدبخت که یه سره از دست آزار های تو روز و شبش یکی شده، بابا ، با دایی ما خوب تا کن!میخندم-برو بابا... دایی شما اگه کرم نداشت من که کرم ندارم کرم بریزم، شنیدی میگن کرم از خود درخته؟-چه کرم تو کرمی شد... بیخی اینا، با آتریسا بیایم دنبالت؟ میخوایم بریم سینما!-زنگ بزنم به رامش ببینم اگه رادین و بیرون نمیرن، دنبال اونم بریم.-اوکی پس، من برم ببینم آتری شما چی میخواد، فعلا.-بای.گوشی و برمیدارم و به آریانا زنگ میزنم.-Hello?میخندم-بخور پلو!میخنده-رونی تویی؟ -نه پ.. روحمه اومده محض تنوع با تو تماس بگیره.میخنده-دیوونه، حرفت و بزن، وقت اضافی ندارم.-برو بابا... من و بگو که اومدم جان فدایی کنم.-خیلی خب، حالا اگه کاری نداری برو که سرم خیلی شلوغه. -لیاقت نداری، من و بگو که میخواستم تو رو از دست رادین خلاص کنم.جیغ میکشه-جون آریانا؟؟ تو رو خدا؟ رونی عاشقتم، رونی خاک زیر پاتم، تو رو خدا بیا دنبال این بچه که روانیم کرد، از بس موهام و کشید، مو تو سرم نمونده...میخندم-آروین مهد کودکه؟-اوهوم، هر چی به خان داداش تو میگم رادین و هم ببیرم مهد میگه نه، بچم بذار دو سالش بشه...میخندم-زیادی حرف زدی، من الان راه میوفتم دنبال عشقم، آمادش کن.-کجا میرین؟ با کی میرین؟-پارسا که گفت سینما، ولی سینما باشه برای یه روز دیگه، بریم پارک که رادین جونمم هوای آزاد استشمام کنه.-مرسی ، مرسی مرسی... رونی صد تا دوستت دارم، من برم رادین و آماده کنم، بای...-بای.وسایلم و جمع میکنم و خونه رو هم قفل، اگه به لطف حمایت های رامش نبود، عمرا اگه میتونستم تو لندن خودم و سرپا نگه دارم، بعد از اون ماجرا، حمایت های آریانا و رامش بود که من و امیدوار میکرد و پیدا شدن و آشنایی با پارسا هم ، دلگرم کننده بود.گوشیم زنگ میخوره، برمیدارم.-Hello?-mummy, where R U?-مامی، کجایی؟-I’m just closing the door right now , I’ll be there less than 10 minutes.-من الان دارم در خونه رو قفل میکنم، تا کمتر از ده دقیقه ی دیگه اونجام.
-Ok mummy, we’re waiting for you, Kiss you…-باشه مامی، ما منتظریم، میبوسمت.-Bye.پام رو گاز میذارم و میرم سمت شرکت و به آریانا تک میزنم، بعد از دو مین رادین به بغل همراه با کوله ی بزرگ رادین، میاد پایین، از ماشین پیاده میشم، سلام و احوال پرسی میکنیم و عشق عمه رو بغلم میگیرم.-نازی.. الهی فداش شم... چرا عشقم خوابه؟-اگه بدونی چه آتیش هایی مسیوزونه میگی چرا اصلا بیدار میشه... روانیم کرده به خدا، با این 1 سال نیمیش همه رو عاصی کرده، وای که چه قدر این بچه شر و شیطونه، درست برعکس آروین، گمون نکنم رادین به تو رفته، زلزله!!میخندم و به آرومی دستم و رو گونش میکشم و میگم.-پس واسه چی من رادین و بیشتر از آروین دوست دارم؟ البته آروینم بچگی رامشه، زیر پوستی کار میکنه، خدا میدونه تا حالا چقدر با آتریسا این دو تا دعوا کردن، همش هم تقصیر پسر توئه.-اِ بچه پررو جلو من از پسرم بد میگی؟ -اوهوم، من برم که پارسا اینا منتظرن.-اوکی... مواظب رادین هم باش، من برم دیگه گلم، فعلا...-خدافظ.سوار ماشین میشم و رو صندلی مخصوص کودک که رو صندلی عقب بود ، میذارم.دوباره گوشیم زنگ میخوره.پارسا بود برمیدارم و بدون مجال دادن میگم.-دارم میام دیگه ، خدافظ.-بدو دیگه!-اومدم...بعد از چند مین میرسم، آتریسا رو از دور میبینم که موهاش و خرگوشی بسته و خیلی خوردنی شده بود، با دیدن ماشین من با ذوق میاد سمتم، آغوشم و باز میکنم که بیاد تو بغلم ولی در کمال تعجب میره صندلی عقب و ررادین و بغل میکنه، از پشت پارسا با قهقهه میاد سمتم و میگه.-سلام، یعنی خوشم میاد، دخترتم مثه خودت، خوب تو ضایع کردن هنر داره.آتریسا در حالی که رادین بغلش بود با لهجه ی نازش میگه.-من تو ضایع کردن هنر داره؟من و پارسا با صدای بلند میخندیم که آتریسا با گیجی و ناراحتی بهمون نگاه میکنه، پارسا میگه.-honey, there’s no obligation to speak Persian!-عسلم، اجباری تو فارسی صحبت کردن نیست!-but I wanna learn it, I want to know what you and mummy are talking about!اما من مخوام یاد بگیرم ، میخوام بدونم تو و مامان چی میگین.میخندم و میگم-Curiosity kills the cat.-کنجکاوی گربه رو کشت (این معنی تحت لفظیشه که اگه معنی این عبارت بخوایم بدونیم تو فارسی میشه فضول و بردن جهنم گفت آتیشش تره! )با لب های برچیده نگاهی بهم میندازه، رادین با چشمای قشنگش در حال دید زدن ما بود ، پارسا دستاش و دور شونم حلقه میکنه و میگه.-بریم دیگه.راه میوفتیم که من میگم – میریم سینما؟-آره دیگه، مگه قراره کجا بریم؟-رادین با ماست! بریم پارک، اونجا گریه کنه خیلی بد میشه.سری تکون میده رو به آتریسا که دست رادین و گرفته بود و آروم آروم باهاش میومد گفت.-We want to go park… You agree?-میریم پارک ، موافقی؟با خوشحالی میخنده و هورا میگه ، رادین هم مثه آتریسا ذوق میکنه و پشت سر هم مثه آتریسا پارک پارک میکنه.لبخندی میزنم، میریم سمت محوطه ی بازی کودکان، آتریسا با خوشحالی رادین و بغل میکنه و میرن تاب و سرسره.پارسا رو به من میگه.-موافقی تا وقتی بچه ها بیان ، رو نیمکت بشینیم.-آره ، ولی نزدیک باشه که بهشون دید داشته باشیم.-باشه موردی نیست.رو یه نیمکت میشینیم، به بازی بچه ها نگاه میکنم، آتریسا دختر شر و شیطون خودم همیشه گله میکنه که چرا داداش یا خواهر نداره ، اما من ...با ناراحتی سری تکون میدم. بعد از کمی مکث میگه.-رونیا... نمیخواین درباره خودمون فکر کنی؟ من هنوز رو پیشنهادم هستم ها! هردومون یه سری شکست هایی داشتیم، آتریسا هم داره بزرگ میشه، نیاز به پدر داره، تو نمیخوای رو ازدواج مجدد فکر کنی؟نفس عمیقی میکشم و میگم.-نمیدونم پارسا، بعد از اون ماجرا، احساس میکنم شاید من دوباره یه کاری بکنم که منجر به جدایی میشه، از همه چیز میترسم، تازه اون سهیل بی شرف هم دوباره یه هفته ای میشه که شروع کرده به تهدید، دیگه داره حالم و بهم میزنه... از یه طرفی میترسم که دوباره سر و کلش پیدا بشه دوباره گند بزنه به زندگیم، از الی شنیدم اومده انگلستان... پارسا اگه بیاد، من بدبختم...پارسا با عصبانیت میگه.-غلط کرده مرتیکه ، مگه شهر هرته؟ مگه من میذارم؟ اصلا بیا سریعتر تکلیف خودمون و مشخص کنیم تا اون عوضی جرات نکنه 10 کیلومتری تو پیداش بشه.پوفی میکشم و میگم.-میترسم... از شروع دوباره... در ضمن من هنوز نتونستم زندگی سابقم و فراموش کنم، من هنوزم آرتام و دوست دارم.با عصبانیت میگه.-من به تو چی بگم؟ کسی که نذاشت تو از خودت دفاع کنی، کسی که تو رو تو بدترین شرایط ول کرد و یک هفته بعد از رفتنت نامزد کرد، لیاقت فکر کردن داره؟ تو 7 ساله داری بچش و بزرگ میکنی... هنوز ازدواج نکردی، دیگه میخوای جونتم بده تا فداکاریت تکمیل شه. تو هنوزم خیال میکنی اون برمیگرده تو رو بگیره؟ تویی که دیدش بهت یه شبه 180 درجه انقدر تغییر کرد؟-با عصبانیت از رو نیمکت بلند میشم و میگم.-بچه ی آرتام و بزرگ نکردم، بچه ی خودم و بزرگ کردم، اگرم شوهر نکردم، واسه آرتام نبوده، من نمیتونم به ازدواج مجدد فکر کنم، برای منی که هنوز جلسات مشاوره م تموم نشده، ازدواج مجدد ریسک بزرگه، در ضمن، من هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت به برگشت دوباره ی آرتام فکر نمیکنم.تیکه ی آخر حرفم و بلند داد زدم، با این که خودمم میدونم نمیتونم آرتام و فراموش کنم، هر چه قدرم تظاهر کنم بیخیالش شدم، آرتامِ زنده هرروز جلو چشممه! هروقت با آتریسا صحبت میکنم حس میکنم آرتام کنارم نشسته.از نیمکت دور و دورتر میشم که دستم و میکشه.-رونیا، من و ببخش، نمیخواستم اذیتت کنم، بهتره که دیگه به زندگی 7 سال پیشت فکر نکنی، آرتام برای همیشه تموم شد، بهتره به زندگی دوباره فکر کنی، نمیگم حتما بیا با من ازدواج کن، نه... فقط یه فکر یه حال خودت بکن، تو جوونی، زیبایی، تحصیلات عالیه رو تو بهترین دانشگاه لندن داری، حیف خودت و تباه کنی.با درموندگی میگم.-باید با خودم کنار بیام... یه مدت باید تنها باشم، دو دو تا کنم ببینم میشه 4 تا یا نه، اون موقع جواب قطعی و بهت میدم، ازت ممنونم پارس، تو این 7 سال تو و رامش مثه کوه پشتم بودین، خوشحالم که آشنایی سطحی ما تو ایران انقدر به درد بخور بود.با لبخند میاد سمتم و در آغوش میکشم، من حسی جز حس برادرانه نسبت به این آغوش ها ندارم، حسی مثه حمایت و پشتیبانی، پارسا رو دیگه نمیدونم.-موافقی بریم بستنی بخوریم؟میخندم و مشتی به بازوش میزنم.میفهمم داره دستم میندازه، وقتی باردار بودم و با پارسا میومدیم پارک یه کم که میگذشت دقیقا با همین لحن میگفتم "موافقی بریم بستنی بخوریم؟" پارسا هم من و دست مینداخت و میگفت شک دارم تو شکمت بچه در حال رشد باشه، بیشتر فکر میکنم یه فیل گنده س که مدام هوس بستنی میکنه.-بی ادب، خب اون موقع هوس میکردم، تو حق نداری یه زن باردار و دست بندازی.میخندم و میگه-بگم غلظ کردم حله؟ بریم دنبال بچه ها، بریم بستنی بخوریم.-فکر نکنم بازی و ول کنن.میخنده و من و به خودش میفشاره و میگه.-شک نکن اسم بستنی که بیاد دو پا دارن دو پای دیگه هم قرض میگیرن.میخندم و با هم به سمت بچه ها میریم.*****
 
صدای در میاد.-Come in.چهره ی شاد لیلی پدیدار میشه ، با خوشحالی میگه.-Hi girl, where WERE you?-سلام دختر، کجا بودی؟میخندم و به صندلی اشاره میکنم با خوشحالی میشینه و میگه.-it’s been a long time since you don’t come to office. About a month I guess-خیلی وقته که دفتر نیومدی، نزدیک به یه ماه فکر کنم!- لبخندی میزنم و میگم.-something come up.-یه اتفاقی افتاده!با نگرانی میگه.-What happened?-چه اتفاقی افتاده؟-not serious, but yesterday Soraya joon called me, she told me that …that uncle Siamak have a bad disease, and … so... I have to come back Iran…!!-چیز مهمی نیست، اما دیروز ثریا جون باهام تماس گرفت ، گفت که عمو سیامک بیماری سختی گرفته و خب من باید به ایران برگردم.با ناراحتی میگه.-what about you ex-husband? Artam?-شوهر سابقت چی؟ آرتام؟پوفی میکشم و میگم.-I’m not gonna see him, even a minute, don’t worry! -اما من که نمیرم اون و ببینم، حتی برای یک دقیقه! نگران نباش!-but, if he notice that he has a daughter, he may…-اما اگر اون بفهمه که یه دختر داره ، ممکنه...میپرم وسط حرفش و میگم.-Stop! He never ever notice that has a daughter! I don’t let him to know! Be sure about.بس کن! من هیچوقتِ هیچوقت نمیذارم اون بفهمه که یه دختر داره! من اجازه نمیدم که بفهمه! از این مطمئن باش.پوفی میکشه و با ناراحتی میگه.-be more careful… I miss you and Atrisa… When do you want to you?-بیشتر مواظب باش، دلم برای تو و آتریسا و تنگ میشه، کی میرین حالا؟نفس عمیقی میکشم، از صندلی بلند میشم و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12259')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.