مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان وصیت نامه

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 2.08
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان وصیت نامه

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۴ صبح
میرم کنار پنجره و میگم.-Not sure… but maybe a week later, 2 days sooner than Ramesh.-مطمئن نیستم، شاید یه هفته ی دیگه... دو روز زودتر از رامش اینا...با خیالی کمی راحت تر از رو صندلی بلند میشه، میاد سمتم و دستش و رو شونم میذاره و خیالی جمع تر میگه.-Everything gonna be OK, don’t worry about it…-همه چیز به زودی درست میشه، نگرانش نباش!لبخندی میزنم و به نشونه ی تفهیم، دستم و رو دستش میذارم که دوباره میگه.-Oh… it’s too late… bye Roni, I forgot I had class, see you honey.-اوه...خیلی دیر شد! بای رونی، یادم رفت کلاس دارم، میبینمت عزیزم.کیفش و برمیداره و با دو میره سمت در منم با خنده با صدای بلند میگم.-Bye miss absent-mind!-خدافظ خانوم حواس پرت.با لبخند روم و برمیگردونم و به بررسی پرونده ها میرسم، نزدیک دو هفته س دفتر نیومدم، خدا سایه ی پارسا و از سرم کم کنه، خدا رو شکر با هم شریک بودیم، وگرنه تو این دو هفته شرکت رو هوا میموند. تو این دو هفته مدام دنبال کارای خودم و آتریسا برای برگشت به ایران بودم، وقتی برگشتم ایران باید یه دلیل موجهی برا حضور اتریسا پیدا کنم، نمیخوام بفهمن که دخترمه، اگه بفهمن ممکنه...نه رونی، این فکر ها رو از سرت بیرون کن.از جام بلند میشم و دوباره میرم سمت پنجره، دیدن شهر از ارتفاع زیاد حس جالبی و به آدم القا میکنه...در میزنن.-come in.چهره ی عصبانی پارسا رو میبینم که وارد اتاق میشه، خدای من ، این چرا انقدر عصبانیه؟در و محکم میبنده و میاد تو، رو صندلی میشینه، منم میرم کنارش، سعی میکنم فراموش کنم که عصبانیه، با خوشرویی بهش لبخندی میزنم و میگم.-چه عجب، ما بالاخره شما رو دیدیم، حال شما... چطوری؟با خشم میگه.-رامش چی میگفت؟با نگرانی بهش نگاه میکنم، نکنه رامش بهش گفته من میرم ایران...؟پوزخندی میزنه و میگه.-حدست درسته! رامش بهم گفت میخوای بری ایران.با وحشت بهش نگاه میکنم، از جاش بلند میشه و میگه.-شده زندانیت بکنم ، میکنم، اما اجازه نمیدم برگردی به اون خراب شده! میفهمی...به سمت در میره دستش و میگیرم و میگم.-پارسا، من باید برم، من عمو سیامک و تنها نمیذارم، بعد از پدرم ، اون پشتیبان من تو ایران بود، تو روز هایی که آرتام من و ول کرده بود، وقتی که .. وقتی که اون اتفاق مزخرف افتاد... من و ول نکرد، طرف سهیل، پسرش و نگرفت، مثل یه پدر پشتم بود، کمک کرد از آرتام طلاق بگیرم، کمک کرد برگردم لندن، با رامش زندگی کنم، از هر لحاظی پشتیبانیم کرد. من نمیتونم ولش کنم و اینجا بمونم، درکم کن پارسا.با ناراحتی بهم نگاهی میکنه و میگه.-لااقل... لااقل بیا قبل از رفتنت نامزد شیم، من میترسم رونی، نمیخوام از دستت بدم، میخوام آرتام بفهمه که تو ... یه سایه ای بالا سرت هست! نمیخوام بهت زور بگه، آتریسا هم مثه بچه ی خودم، بزرگش میکنم، تبعیضی قائل نمیشم.با لبخند برمیگردم و میگم.-من باید فکر کنم.. باید تمام جوانب و بسنجم تا یه تصمیم درست بگیرم، نمیخوام دوباره اشتباه کنم، چون جای خطای دوباره ای نیست.با ناراحتی بلند میشه و میگه.-تا دوهفته فرصت داری فکر کنی... مجبورت نمیکنم، ولی میخوام قبل از رفتنت تکلیف همه چیز مشحص بشه!لبخندی میزنم و میگم-مرسی پارسا.به سمت در میره و بعدش خارج میشه.تلفنم زنگ میخوره، عکس آتریسا رو میبینم. گوشی و با لبخند جواب میدم.-hi honey.سَـ ... لام ... مامان did I say right? (درست گفتم؟ )-میخندم-آره عزیزم ، درست گفتی...با خوشحالی میگه.-Ho0ra… Mummy, Aryana helped me to speak Persian … I can understand What you are saying! But still I have trouble in speaking Persian fluently!-هورا... مامی، آریانا کمکم کرد که فارسی صحبت کنم، من میتونم بفهمم شما دارین چی میگین، اما هنوز تو فارسی صحبت کردن لنگ میزنم.-اشکال نداره عزیزم، بالخره یاد میگیری، الان میتونی کاملا بفهمی من چی میگم؟-yeah, She work hard with me to speak Persian … whenever I visit them, all of them speak Persian with me!-آره... اون خیلی باهام کار کرد تا فارسی صحبت کنم، هروقت میرفتم خونشون، باهام فارسی حرف میزدن.میخندم-پس چرا کسی بهم چیزی نگفت؟میخنده و میگه.

- cause I thought that you don’t like I learn Persian! And I want them not to told you anything about it.-چون من فکر کردم تو دوست نداری من فارسی یاد بگیرم. و خب من ازشون خواستم تا بهت چیزی نگن.میخندم و میگم-نه عزیزم، من چون لزومی نمیدیدم تو فارسی صحبت کنی، واسه همین باهات فارسی حرف نمیزدم، از طرف دیگه... تو تازه داشتی انگلیسی یاد میگرفتی، پس با یاد گرفتن فارسی تو بیشتر گیج میشدی و نه فارسی و نه انگلیسی و یاد میگرفتی!میخنده و با خوشحالی میگم.-by the way, I called you to say that, today is Arvain’s birthday, we need to surprise him tonight, don’t forget to buy a gif for him and come a little soon to house!-به هر حال، من زنگ زدم که بگم امروز تولد آروینِ ! ما باید سورپرایزش کنیم امشب! یادت نره که براش کادو بگیری و یکم زودتر بیای خونه.-باشه دخترم... امشب زود میام خونه!-thanks mummy… kiss U!! bye bye-مرسی مامی، میبوسمت، بای بای.با لبخند میرم به ادامه ی کارم میرسم.***


به ساعت نگاه میکنم، 6 و نیمه، وسایلم و جمع میکنم، میخوام برم که در میزنن، در حال جمع کردن وسایلم میگم.-come in.لیلی میاد تو و با تعحب میگه.-you still here?-تو هنوز اینجایی؟میخندم و میگم.-I’m going to go! What about you? -من دارم میرم، تو چطور؟ توام که هنوز اینجایی.-I had so much thing to do! -من یه عالمه کار عقب افتاده داشتم.کیفم و میبندم و میرم سمتش، در و میبندم و تو راه میگم.-I have to buy a gift for Arvin, do you help me?-من باید برای آروین کادو بخرم، کمکم میکنی؟میخنده و با لبخند میگه.-Of course.میریم سمت مغازه ها، با شوخی و خنده یه ps3 واسه آروین میخریم، بودن با لیلی برای روحیم خیلی خوبه، یه جورایی من و یاد روناک میندازه! سرحال و پر انرژی.خوبه که از وقتی اومدم اینجا مدام با بچه ها در ارتباط بودم، وگرنه دیوونه میشدم! روناک هم تو مالزی زندگی خوبی داره، هفته ای یک بار باهم تصویری چت میکنیم ، تیریپ انگلیسی برمیدارم و هر دفعه میگیم “homesick” دارم ، “homesick” داره من و میکشه و این جور خزعبلات.آخه یکی نیست بگه شما دوتاتون که خارج از کشورین چرا تیریپ های کلاس برمیدارین؟ عین آدم بگین "غربت" میخواین چی و بهم ثابت کنین؟با یادآوری خاطرات لبخندی رو لبم میاد که لیلی میزنه با بازوم . میگه.-You’re crazy? Am I right?-دیوونه شدی؟ مگه نه؟ سرش و به آسمون میگیره و میگه.-Oh god… please! Bless her!-اوه خدا! لطفا شفاش بده!میخندم و سری تکون میدم که دوباره میگه.-thinking of your ex-husband made you laugh?-فکر کردن درباره ی شوهر سابقت باعث شد تو بخندی؟با تعجب برمیگردم سمتش و میگم.-what make you think in this way?-چی باعث شد اینجوری فکر کنی؟با خونسردی میگه.-Since you decide to come back Iran, you become happier. I know you for 6 years, I know a lot about you! Ronia, do you still love him?-از وقتی تصمیم گرفتی به ایران برگردی ، خوشحال تر شدی، من الان 6 ساله که تو رو میشناسم، خیلی ازت میدونم! رونیا؛ هنوزم دوستش داری؟با سوال یه دفعه ایش شوکه میشم، با چشم های گرد شده بهش نگاه میکنم و میکنم.-what make u think like that? Which one of my behaviors make U think this stupid thing.-چی باعث شده تو اینجوری فکر کنی؟ کدوم یک از رفتارهام باعث این طرز فکر احمقانه شده؟با خونسردی بهم نگاهی میکنه، لبخند معنا داری میزنه و به آرومی میگه.-look! If U REALLY don’t love him yet, you wouldn’t be angry, but you are angry, cause I say this truth!-ببین! اگه "واقعا" هنوز دوستش نداشتی، از حرفم عصبانی نمیشدی! اما الان عصبی هستی، چون من حقیقت و بهت یادآوری کردم.سکوت میکنم، بهترین راهه، از لیلی دیگه نمیشه چیزی و مخفی کرد، تو افکار خودم دست و پا میزدم که لیلی دوباره گفت.-What about Parsa?-پس پارسا چی؟سوالی بهش نگاه میکنم که ادامه میده.-He loves you! What about him? What do you want to do? Come back to Iran, visit your ex-husband , AGAIN fall in love and marriage? اون دوستت داره! درباره ی اون چی؟ تو میخوای چیکار کنی ؟ برگردی ایران ، همسر سابقت و ملاقات کنی، دوباره عاشقش بشی و با هم ازدواج کنین؟پوزخندی میزنم و میگم.-Such things are JUST like stories, we live in real life! They are just fantasies and ideal events!-این جور اتفاق ها بیشتر تو داستان هاست، ما تو دنیای واقعی زندگی میکنیم، این جور اتفاق ها آرزو های باورنکردنی و ایده آله!با پیروزمندی بهم نگاه میکنه، ابرو بالا میندازه و میگه.-look! You confess that you are thinking about him, but you believe that felling in love with him, is a fantasy! -ببین! تو خودت الان اعتراف کردی که هنوز هم بهش فکر میکنی ولی باور داری که دوباره عاشقش شدن، یک رویاست!پوفی میکشم و دستام و به علامت تسلیم بالا میبرم که لبخندش عمیق تر میشه و بعد لبخندش محو میشه و با جدیت میگه.-Do you really want to be with him AGAIN? With all of his problems and paranoids? Can you tolerate his behavior? There is noway to make mistake again, you have a child! Your mistakes affect on her life, think more about this!واقعا "دوباره" میخوای باهاش باشی؟ با همه ی مشکلات و بدبینی هاش؟ میتونی تحملی کنی رفتارش و ؟ راه دیگه ای برای اشتباه دوباره نیست، تو الان یه بچه داری، اشتباه تو رو زندگی اون تاثیر میذاره، بیشتر به این موضوع فکر کن.حرفاش همه منطقی بود، همه و همه، لبخند تلخی میزنم و میگم.-It’s true that I still think about him, but I don’t want to be with him, he is engaged with Sharareh, his cousin …!! I wanna think more about Parsa’s offer, one the advantages for marring with him, is that, Atrisa accept him as a father, and parsa, love Atrisa too.این درسته که من هنوز بهش فکر میکنم، اما من دوست ندارم باهاش باشم، اون الان با شراره نامزده! دختر عمش! من الان میخوام بیشتر درباره ی پیشنهاد پارسا فکر کنم، یکی از مزیت های ازدواج با پارسا اینه که آتریسا اون و بعنوان پدر قبول کرده و پارسا هم اونو خیلی دوست داره!متفکرانه بهم نگاه میکنم و میگه.-What about You, do you accept him as a husband?-تو چی؟ توام به اون به چشم همسر نگاه میکنی؟سکوت میکنم که ادامه میده.-You need more time to review your past events, from the day that Ronak and her husband went to Malaysia , think more and then make decision , don’t forget, there is NOWOY to make another mistake.-تو باید تمام اتفاقات گذشتت و مرور کنی، از روزی که روناک و همسرش مالزی رفتند! بیشتر فکر کن و یک تصمیم بگیر. فراموش نکن، جای "هیچ" اشتباه دوباره ای نیست.سری تکون میدم، هیچی نمیگم و به سمت خونه ی خودم میریم.
 
یه کم حالم گرفته بود، فکر کردن به گذشته ای که همش از شک و شهبه ی تنها عشقم بود، مرورش ناخوشایند بود!سعی میکنم لااقل یه امشب و بیخیالی طی کنم، به قول لیلی باید مرور شه...اگه قرار باشه فکر کردن به آرتام با وجود نامزدش اشتباه باشه، بهتره همین جا به این نتیجه برسم تا اینکه برم ایران و اون موقع با وجود سردی هاش بفهمم!-مامی، تو حاضر میباشی؟برمیگردم، با دیدن آتریسا، موهای خرگوشیش و این لهجه ی با مزش خندم میگیره که یه دفعه پقی میزنم زیر خنده!با ناراحتی میگه.-Am I said wrong?-اشتباه گفتم؟میخندم-نه عزیزم، برای شروع عالــــی بود!-So why did you laugh?-پس برای چی خندیدی؟انقدر جدی گفت که ترسیدم بگم به خاطر لهجت خندیدم، واسه همین خندم و جمع کردم و با لبخند ملیح گفتم.-به خاطر موهای خرگوشیت!سوالی بهم نگاه میکنه، شاید منظور از موی خرگوشی و نفهمیده با خنده با نوع بستن موهاش اشاره میکنم که میگه.-Ah…You mean my hair…tnx mum, Don’t you want get ready? It’s late!-آها... منظورت موهام بود! مرسی مامان. نمیخوای آماده شی؟ دیر شده.-دارم حاظر میشم... تو برو تو هال ، منم میام.-OK.-باشه.میرم جلو آینه ، موهای عسلیم و که قدش و تا حدودی کوتاه کرده بودم ، با کش میبندم.یه تاپ عسلی، با یک کت کوتاه قهوه ای تیره.یه دامن کوتاه همرنگ با کتم و یک جوراب شلواری رنگ پا، از اونجایی که مجلس بیرون شهره و مختلط و خب تمام کارمند های شرکت هم هستند، ترجیح میدم تیپم تقریبا رسمی باشه، نمیخوام لباس باز بپوشم. مخصوصا اینکه خواهر رئیس هم هستم و... کلا یه دنیایی!یه کم عطر به مچ و گردنم میزنم و کیف کوچیکم و برمیدارم، پالتو نسکافه ایم و هم برمیدارم، میرم تو هال ، آتریسا و در حال کارتون دیدن میرم، از پشت میرم بغلش میکنم و یه بوس محکم از لپش میگیرم که صدای آخ و اوخش در میاد، با خنده ی مستانه، به سمت در میریم.-How beautiful U become!-چقدر خوشگل شدی!میخندم و میگم-ای شیطون، این چیزا رو از کجا یاد گرفتی؟با مظلومیت میگه.-Arvin always say this to his girlfriend.-آروین همیشه این جور چیزا رو به دوست دخترش میگه.چشام قد نعلبکی میشه با تعجب میگم.-آروین؟به علامت تایید سرش و تکون میده. دوباره میپرسم.-پسر داییت؟دوباره سرش و تکون میده. -اون دوست دختر داره؟ یا دوستِ دختر داره؟با مظلومیت میگه.-What’s a different between them?-چه فرقی بینشون هست؟نفس عمیقی میکشم.-هیچی! بریم که دیر شد.سوار ماشین میشیم و به سمت شمال شهر حرکت میکنیم.بعد از رسیدن به باغ مذکور که مال یکی از دوست های اینجامونه، از ماشین پیاده میشیم، بعد از خوش آمد گویی های معمول میریم سمت فامیل.لی لی از دور برام بای بای میکنه، متقابلا بهش میخندم و براش بای بای میکنم، میاد سمتمون، لپ آتریسا و میکشه و میگه.
 
-I wanna eat U! may I?-میخوام بخورمت، اجازه هست؟آتریسا چینی به دماغ میندازه میگه.-No no please! I don’t wanna be eaten exactly by You!-نه ، نه لطفا، من نمیخوام خورده بشم، مخصوصا توسط تو.لی لی (همون لیلی؛ داداشم گفت شاید لِیلی بخونن، اینه که جدا مینویسم! ) حق به جانب دست به کمر میشه.-Please…don’t make me laugh… everyone likes to be eaten by Me!! -خواهش میکنم... من و نخندون، همه میخوان توسط من خورده بشن.دستم و جلو دهنم میگیرم و ریز ریز میخندم... خدایا این چه سوتی بود که این بشر داد؟دست لی لی و میگیرم و میکشونمش.-let’s go. I don’t say congratulation to Arvin.بیا بریم، من به آروین تبریک نگفتم.-ok honey..-باشه عزیزم.میریم سمت رامش اینا میرم سمتش .-به به... چه عجب خواهر ما اومدن... وای میستادین بانو براتون فرش قرمزی چیزی پهن میکردیم، زشته اینجوری نزول اجلال فرمودین.. چرا اونجا... پاتون و رو چشم ما بذارین.سقلمه ای به پهلوش میزنم و میگم.-کم شر و ور بگو، خودت که میدونی، تا چند وقته دیگه باید برم ایران، کلی کار دارم.پوزخندی میزنه.-آره خب... سالن های زیبایی، مزون های لباس و مد و فشن... آره خب... تو دنبال این کارا نباشی برای دیده شدن ، من دنبالش باشم؟چشام از حد معمول گشاد تر شده بود، با تعجب میگم.-رامش؟ یعنی چی این حرفا؟آریانا وساطت میکنه، دست رامش و میگیره و اشاره میکنه که به دل نگیر. رامش هم با پوزخند ازم دور میشه.حالم بد میشه، یعنی من انقدر بدبخت شدم که بخاطر آرتام دارن انقدر تیکه بارم میکنن؟ یا شاید به خاطر اینه که بعد از 7 سال هنوز ازدواج نکردم... خدایـــا رامش دیگه چرا؟ اه...گندت بزنن آرتام که بود و نبودت همش واسم درد سره و بـــس!سعی میکنم بیخیال شم.رو یکی از صندلی های اطراف میشینم، آریانا میاد سمتم..-اووووه.. یکی بیاد این و بگیره... حالا انگار چــی شده که خانوم اینجوری غمبرک زده.. پاشو ببینم یه تکونی به خودت بده... ببین! پارسا بدبخت 8 ساعته اومده داره دنبالت میگرده، بیخیال داداش من و هر چی به اون مربوط میشه، رونی... من خواهرشم، دارم میگم آرتام که تو اون شرایط باید طرف زنش و میگیرفت و نگرفت، بره به جهنم بهتره... دختر من بخاطر توئه که 7 ساله رابطم با آرتام به هم خورده، دیگه دلم باهاش صاف نمیشه، بعد تو بخاطر تیکه ای که رامش در مورد آرتام بهت زد اینجوری غمباد گرفتی؟ تو که تو این 7 سال هر بلایی بوده سرت اومده، یعنی انقدر نازک نارنجی شدی که بخاطر حرف رامش که بار اولشم نیست اینجوری عزا گرفتی؟-آریانا، رامش داداشمه، از اون دیگه توقع ندارم اینجوری بگه.. منم آدمم حدی داره تحملم.دستش و به نشانه ی همدردی رو دستم میذاره و با لحنی آرومتر میگه.-میدونم عزیزم، درکت میکنم، اما اونم خیلی دلش از آرتام پره وقتی میبینه تو با وجود اون همه بلایی که آرتام سرت آورد باز هم چشمش پی اونه، خب عصبی میشه دیگه!سری تکون میدم که دوباره با لحنی خیلی آرومتر میگه.-رونی، یه نصیحت خواهرانه بهت میکنم، نه زن داداشانه، و نه خواهر شوهرانه... خواهرانه ی خواهرانه...لبخندی میزنم و میگم.
 
-خب خواهر؛ نصیحتت و بگو، میشنوم.لبخندی میزنه و میگه.-برای اینکه با خودت کنار بیای بهتره به این 7 سال فکر کنی، چون الان 7 سال از اون ماجرا ها گذشته، شاید تو یادت رفته چه زجر هایی کشیدی، بهتره همه ی اونارو به خودت یادآوری کنی که هم با خودت هم با پارسا کنار بیای، اگه تجدید اون خاطرات بازم باعث نشد تو علاقت به آرتام کم بشه، بهت تبریک میگم خواهری... تو یک عاشق به تمام معنایی... اما حتی اگه یه درصد هم توش شک داری، بهتره طرفش نری... تو جای خطای دوباره ای با وجود آتریسا نداری.لبخندی میزنم تلخِ تلخ و میگم.-عین این حرف هارو لیلی بهم گفته بود.چشمکی میزنه و میگه.-فکر نمیکردم دوستت انقدر عاقل باشه.باهم میخندیم که صدای پارسا ما رو به خودمون میاره.-تو کجایی 48 ساعته دارم دنبالت میگردم.سرم و بالا میارم و با پررویی میگم.-علیک سلام؛ حال شما؟ مرسی از احوال پرسیتون، ما هم خوبیم.میخنده-شیرین زبونی نکن بچه، میگم کجا بودی؟آریانا دم گوشم میگه.-من برم که الان این کجا بودی ها به "کجا بریم ها" ختم میشه...سریع بلند میشه و از دست جیم میشه، دست مشت شدم و تو هوا بهش نشون میدم یعنی کتکه رو خوردی.پارسا میخنده و کنارم میشینه.-مگه بهت چی گفت؟منم میشینم و میگم-هیچی بابا، چرت و پرت!میخنده، بعد از کمی اینور اونور نگاه کردن میگه.-چقدر آتریسا ناز شده!!بادی به غبغب میندازم و میگم.-خب معلومه، به مامانش رفته.با لحنی ناشناخته میگه-غیر از این بود که ناز نبود.سرم و با خحالت پایین میندازم که میگه.-خجالتیت که دیگه نگوو... آدم دلش میخواد وقتی خجالتی میشی گازت بگیره!بهش چشم غره میرم که میخنده، یه جورایی ته قلبم از این راحتی پارسا خوشم نمیاد؛ درسته خیلی بهش اعتماد دارم و واسم یه حورایی بعد رامش سرپناه بود، اما هنوزم که هنوزه ته ته های قلبم یه تعهدی به آرتام دارم.چهره ی تو هم رفته ی من و که میبینه، اخم میکنه و روش و برمیگردونه، منم واسه اینکه از دلش دربیارم هیـــچ اقدامی نمیکنم.کم کم آخر شب بود ، مراسم بریدن کیک و رقصیدن و شام و کادو ها و همه و همه انجام شد، دیگه هیچ نایی واسم نمونده بود.به آتریسا اشاره میکنم بیاد، میرم طرف آروین ، لپش و میکشم و میگم.-تولدت بازم مبارک باشه عزیزم.-مرسی عمه جون؛ ممنون که اومدین.لبخندم عمیق تر میشه، خدایا این دو تا بچه چه زبونی دارن، دوباره لپش و میکشم.-شیطونم، این حرفا رو از کی یاد میگیری؟بادی به غبغب میندازه و میگه.-مامانم بهم یاد میده با ادب صحبت کنم.خم میشم و یه بوس عمیق از لپش میکشم که دوباره میگه.-مامانم بهم میگه خیلی اخلاقم شبیه داییمه، تا حالا ندیدمش ، بابام ازش بدش میاد، شما دیدینش عمه؟ من واقعا شبیه داییمم؟تمام تنم یخ میشه... یعنی واقعا آروین هم شبیه آرتام؟ به همون اندازه ...با قاطعیت میگم-قیافت شاید عمه جون، ولی اخلاقت ابدا... نمیخواد به این موضوع فکر کنی، اگه شبیه داییت بودی که من دوستت نداشتم.آره جون خودم.... تکلیفک با خودمم معلوم نیست، واقعا دوستش ندارم؟هیچی نمیگه و با لخند سری تکون میده و میدوه سمت رامش و آریانا، با آتریسا میریم سمتشون و رو به رامش میگم.-دستت درد نکنه رامش، مجلس خوبی بود، امیدوارم تولد 100 سالگی آروین و هم بگیرین.با سردی میگه-ممنون، خوشحال شدم اومدی.بعدشم دست آروین و میگیره و میره.با تعجب بهش نگاه میکنم، خدایا من چیکار کردم که انفدر باید بکشم؟آریانا دستی رو شونم میذاره و میگه.-تو اول برو با خودت کنار بیا، بعد به فکر رامش باش، تا تکلیفت مشخص نشه، تکلیفت با آدمای دیگه هم مشخص نمیشه... برو رونی..بعدشم میره سمت شوهر و بچه هاش.دست آتریسا و میگیرم که لیلی میاد سمتم.-Where WERE YOU? I’ve been looking for half an hour!-کجایین شما؟ نیم ساعته دارم دنبالتون میگردم.با لبخند میگم.-It’s time to go…-وقت رفتنه!با ناراحتی میگه.-I saw argument between you and your brother and also I’m agree with your brother!-من دعوای بین تو و داداشت و دیدم و همچنین حق و به داداشت میدم.بت تعجب بهش نگاه میکنم و میگم.-it’s not logical ! I can’t understand you…پارسا میپره وسط حرفم و میگه.-Ronia… We need to talk, get in my car. I’m waiting for you.رو به لیلی میگه.-Bye lily…-خدافظ لیلی-See you man…-میبینمت مرد.لیلی رو به من میگه.-And also… I saw your argu too…به من و پارسا که رفته بود اشاره میکنه.-همچنین، من دعوا ی شما دو تا رو هم دیدم .هیچی نمیگم که آتریسا میگه .-Mummy.. I’m tired… please… let’s go home!-مامی.. من خستم... لطفا ... بریم خونه!بهش چشم غره میرم که لیلی با خنده میگه.-Why are you waiting? Princess is tired and Parsa in waiting for you… go and think … about EVERYTHING… G’luck.-منتظر چی هستی ؟ پرنسس خسته س! پارسا هم منتظرته. برو ... برو و فکر کن... به همه چیز.رو به آتریسا میگه.-Wish nice dreams for you, my little princess… Bye…-خواب های خوب ببینی پرنسس کوچولوی من... خدافظ.آتریسا با خوشحالی براش دست تکون میده و منم باهاش خدافظی میکنم، میرم سمت ماشین پارسا.میدونم که هر آن احتمال منفجر شدنش هست... کی فکرش و میکنه... منی که انقدر از آرتام متنفر بودم اینجوری هواش و بکنم یا اینکه منی که انقدر با پارسا احساس راحتی میکردم، نسبت به این حرفش اینجوری واکنش نشون بدم؟پووفی میکشم.دست آتریسا رو که از خواب تلو تلو خوران راه میرفت و میگیرم و به سمت ماشین پارسا میرم.آتریسا تقریبا داشت میوفتاد. رو بهش میکنم.-مامانی ! میخوای بغلت کنم؟سری تکون میده و منم اون و بلند میکنم، ماشین و دور پارک کرده بود و منم با کفش های پاشنه بلند توان بلند کردن یه دختر بچه ی 6 ساله رو نداشتم، پارسا از دور میاد سمتم، بی حرف آتریسا رو که چشماش رو هم افتاده بود و بغلم میکنه و میذارش تو ماشین، منم تو ماشین میشینم و ازش تشکر میکنم که جوابش خواهش میکنم زیر لبیه!
  18 سوار میشیم.به سمت خونم راه میوفته، سکوتش بیانگر ناراحتیشه، به خوبی میشناسمش... میدونم که علامت خوبی نیست، در واقع سکوت قبل از طوفانه!به خونه میرسیم، آتریسا رو بغل میکنه و به سمت در میبره، کلید میندازم و در باز میکنم ، برق ها رو هم روشن میکنم، به سمت اتاق خوابم میرم و لباس هام و عوض میکنم، وقتی برمیگردم، برخلاف تصورم که پارسا آماده رفتن اون و رو کناپه در حال لم دادن میبینم، با کمی تعجب میپرسم.-نمیخوای بری؟سرش و بلند میکنه، چشماش قرمزِ قرمز بود با صدای خش دار میگه.-اول حرف میزنیم؛ بعد من میرم.به مبل رو به روش اشاره میکنه، منم میرم و میشینم.بی مقدمه میگه-تصمیمت و گرفتی؟کمی گیج میشم-تصمیم چی و؟نفس عمیقی برای تسلط رو رفتارش میکشه و میگه.-تصمیم واسه بودن با من...! چی شد؟ گرفتی؟تنم یخ میکنه ، خدایا چی بهش بگم.تعللم و که میبینه با عصبانیت و صدایی تقریبا بلند میگه.-باید فکرش و میکردم که انقدر احمق باشی... یعنی واقعا میخوای برگردی پیش آرتام؟ بدبخت اون نامزد داره، اون به تو نگاه هم نمیکنه! واسه خودت چی خیال کردی؟ اینکه بعد از 7 سال از برگشتت خوشحال بشه، آغوشش و باز کنه و بگه "ممنون رونی که برگشتی، خیلی انتظارت کشیدم"... واقعا همچین تصوری میکنی؟سکوت میکنم و با خشم میگم.-من گفتم ؟ من گفتم میخوام برم پیش آرتام؟ من همچین حرفی زدم؟بالحنی نسبتا آرومتر میگه.-پس چی؟ چرا امشب انقدر تو فکر بودی؟ چرا به من و هیچ کس دیگه توجهی نداشتی؟ چرا تو خودت بودی؟ رونیا... تو تکلیفت با خودت مشخص نیست.تو دلم میگم "آره...آره مشخص نیست، هنوز نمیدونم میخوام باهاش بمونم یا نه... هنوز نمیدونم دوستش دارم یا نه..."از رو کاناپه بلند میشه، به استقبالش نمیرم، همون طور که به سمت در میره، میگه.-باید فکر کنی...حالا به در رسیده، برمیگرده و نیم نگاهی بهم میندازه و ادامه میده.-باید ببینی چند چندی... جواب نهاییت هم هرچی شد من شکایتی ندارم، فقط امشب خوب رو گذشتت فکر کن... ببین میتونی دوستش داشته باشی.بدون فرصتی واسه جواب دادن به بیرون میره و در و میبنده...پارسا سومین نفری بود که بهم گفت باید فکر کنم و انتخاب کنم، درسته! بادآوری اون 7 سال از شکنجه شدن هم سختتره... اما لازمه تا عاقلانه تصمیم بگیرم.میرم سمت حموم ، وان پر میکنم و توش دراز میکشم، همیشه تو حموم به افکارم سامان میدم...پر میکشم به گذشته... به 7 سال قبل از شروع همه اتفاق ها...*****بعد از اون روزی که روناک رفت، حال و احوالم بدتر شده بود، اما آرتام سعی میکرد به نحوی من و خوشحال کنه... کارهای خنده دار میکرد، من و بیرون میبرد.تا حدودی هم موثر بود... همه چیز گذشت و گذشت تا اون شب لعنتی رسید...-رونی... آماده ای؟ سپهر خفم میکنه ها... میگه از ساعت 5 منتظر ماست، مثلا مهمونی و به افتخار ما گرفتن ها...-باشه ، باشه اومدم، چقدر غر میزنی.شالم و سرم کردم که گوشیم زنگ خورد، هموجور که شالم و مرتب تر میکردم جواب دادم.-بله؟-سلام رونی... کجایین ؟ چرا نمیاین؟-اِ سهیل تویی؟ داریم میایم دیگه، از صبح تو و سپهر کچلمون کردین، بابا در نمیریم که..میخنده-میترسم در برین خب.. سریعتر که مهمونا منتظرن.-اوکی اوکی... فعلا...کیفم و برمیدارم و به سمت آرتام میرم.-آماده ای؟-اوهوم.-پس بزن بریم.تو راه صدای ضبط و زیـــــــاد کرده بود و خوش و خندان میخندید، منم مست کاراش شده بودم، پر از انرژی بود، خوشحال بودم، از اینکه خدا همه چیزم و ازم گرفت اما به جاش یه فرشته ی زمینی از جنس آرتام نصیبم کرد.به در خونه ی عمو سیامک میرسیم، طبق گفته ی خود سپهر، مجلس جوون پسند بود و ورود هرگونه پیر و پاتال اکیدا ممنوع.میخوام زنگ و بزنم که صدای گوشی آرتام بلند میشه، جواب میده و با سر اشاره میکنه و که یعنی زنگ و بزن، منم بیخیال زنگ و میزنم و با هم وارد میشیم.کمی به داخل حیاط رفته بودیم، صدای آرتام نمیومد، آروم صحبت نمیکرد اما چون من ازش فاصله گرفته بودم صداش شنیده نمیشدیکم به سمت خونه رفته بودم که آرتام با صدای بلند صدام میکنه، برمیگردم سمتش.داد میزنه-بیا اینجا کارت دارم.میرم سمتش، نزدیکش که میشم با کمی کلافگی بهم نگاهی میکنه که با ترس میپرسم.-چی شده آرتام؟ اتفاقی افتاده؟دستی تو موهاش میکنه و میگه.-سرایدار ساختمان بود، میگفت شرکت و دزد زده و الانم پلیس ها اونجان، مثه اینکه مدارکی و ازم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۵ صبح
دزدین، من باید برم.با نارحتی بهش نگاهی میکنم و میگم.-باشه برو، مراقب خودت باش، امیدوارم اتفاقی نیوفتاده باشه، خبرش و بهم بده، منتظرم.ازم دور میشه و در همون حالت میگه.-باشه، اگه تونستم وسط های مهمونی خودم و میرسونم، خدافظ.-خدافظ.سرخورده وارد میشم، امیدوارم چیز زیادی و ازشون نزده باشن...با چهره ی مغموم وارد میشم ، سهیل زود تر از همه من و میبینه و میگه.-به به.. رونیا خانوم... خوش اومدین.سرش و میچرخونه و با تعجب میگه.-پس آرتام کو؟با لحنی کلافه میگم-کاری پیش اومد ، رفت.با لبخندی محو بهم نگاه میکنه، با شک به لبخندش نگاه میکنم که کاملا محو میشه و جاش و به اخم میده، با ناراحتی میگه.-چه بد شد... اشکال نداره حالا آبجی... دو تا داداشات مثه کوه پشتتن نمیذارم نبود شوهرت و حس کنی.سپهر به سمتمون میاد.-به سلام... رونی... وای میستادی برای شستن ظرفا میومدی دیگه..با تعجب میپرسه-پس آرتام کو؟سهیل جای من جواب میده-کاری پیش اومد واسش.سپهر با ناراحتی میگه-اشکال نداره حالا دختر عمو؛ پسر عمو هات، همانند کوه پشتتن، نمیذارن بهت سخت بگذره.بعد سهیل با صدای بلند میگه.-خاطره خانوم، رونی و به سمت اتاق من راهنمایی کنی.با نیشخند بهش میگم.-نیست که دفعه اولمه اومدم خونتون، اینه که نمیشناسم ، ممنون که راهنماییم میکنین.سپهر با خنده میگه.-به داداش من چیکار داری؟ جو میزبانی گرفته بودش، خواست خودی نشون بده، تو چرا میزنی تو پرش؟

 لبخندی میزنم و سهیلم اخمی میکنه، خاطره خانوم نزدیک میاد که میگم.-زحمت نکشید، نیازی نیستبعدش به سمت اتاق میرم و لباسام و عوض میکنم.لباسم یه تاپ با دامن بود، قد دامن تا جای زانوم میرسید که لختیش و با جوراب شلواری پوشنودم، رو تاپمم یه کت همرنگ دامنم پوشیدم، به موهام دستی کشیدم و رفتم به سمت مهمونا ...اکثرا از دوستان و آشنا ها بودن، با همشون سلام و احوال پرسی کردم، در جواب سوالشون هم که "آرتام خان کجان؟" با لبخند میگفتم "کار فوری براشون پیش اومد، مجبور شدن برن،اگه خدا بخواد اواسط مجلس خدمت میرسن"یه گوشه ایستاده بودم و به جمعیت رقصنده نگاه میکردم که دستی اومد جلوم، برگشتم، سهیل و دیدم.-افتخار رقص نمیدی بانو؟اخم ملایمی میکنم و میگم.-نه... حوصله ندارم.اخمی میکنه و با لحنی دلخور میگه.-رونی... تو هنوز نتونستی من و بعنوان برادرت قبلو کنی؟ بابا چرا نمیخوای قبلو کنی که من اون سهیل گذشته نیستم... عوض شدم! میخواد بره که دستش و میگیرم و میگم.-سهیل ببخش، شرکت آرتام و دزد زده، فکرم مشغول اونه.لبخند کمرنگی میزنه و میگه.-باشه، اشکال نداره.بعدشم میره، دست دیگه ای جلوم میاد و بعدش میاد.-سهیل و رد کردی، داداش کنه ی سهیلو نمیتونی... یالا دست بجنبون پیرزن، از اول مهمونی تا حالا فقط نگاه کردی، بابا صد رحمت به پیرزنا، لااقل اونا دست که میزنن اما تو به هرچی ماست و پیرزنه گفتی زکی...میخندم که من و میکشه سمت پیست رقص، میخوام مانع شم که میگه.-نترس بانو، خورده نمیشی.. قول میدم سالمِ سالم تو رو تحویل شوهرت بدم، حالا هم مثل یه دختر عمو ی با وقار من و همراهی کن.میخندم و باهاش میرقصم.در بین رقصمون، چند تا دختر بهش پیشنهاد رقص میدادن و اونم با غرور تک به تکشون و رد میکرد .با خنده گفتم.-بابا نکن این کار و با دل زینب! چرا پا رو قلب دخترای مردم میذاری؟ نمیگی شکست عشقی میخورن، میرن خودکشی میکنن؟بلند میخندم که اونم با حرص میگه.-به تو لطف کردم رونی بانو، حالا ببین، اگه پیشنهادشون و قبلول نکردم.بلافاصله دختر دیگه ای به سمتمون میاد و بهش پیشنهاد میده و اونم بی معطلی میگه.-چشـــــم.. حتما.جلو خودم و گرفته بودم که نخندم، سپهر من و ول کرد و رفت سراغ اون دختره، دختره هم نگاهی پر غرور بهم کرد که یعنی دیدی از چنگت درش آوردیم.در اون شرایط ، با این نگاه خودم و نتونستم کنترل کنم و با صدای بلند خندیدم، خیلی ها روشون و به سمتم برگردوندن و سپهر هم مدام چشم غره میرفت، نمیتنستم خودم کنترل کنم که دستی من و به سمتی کشوند.بعد از کلی خندیدن سرم و بلند کردم که دیدم سهیل با لبخند بهم نگاه میکنه.گیلاسی دستش بود، بهم داد و گفت .-بخور، خیلی خندیدی.خواستم قبول نکنم که با لحن مظلومانه ای گفت.-خواهش میکنم.ناچارا محتویات درونش و یه نفس بالا کشیدم، مزه تلخش و به خوبی حس میشد، حالم بهتر شده بود.کم کم سرم شروع به درد گرفتن کرد... سنگین شده بود، سهیل با نگرانی زیر بغلم و گرفت و من رو یکی از مبل ها گذاشت و گفت.-خوبی؟سری تکون دادم.کمی صبر کردم حالم بهتر بشه، که نشد و بد تر هم شد، چشامم داشت میرفت... یعنی من چیزی خوردم که اینجوری شدم؟صدای گنگ سهیل و میشنیدم که چیزی میگفت و بعدشم من و بلند کرد و به سمت جایی بود، توانایی هیچ کاری و نداشتم... دیگه هوشیاریم و داشتم از دست میدادم...چشمام رفت و منم به خواب رفتم.***با صدای داد و فریادی از خواب میپرم، چهره ی سرخ شده از خشم آرتام و میبینم، تعجب میکنم، واسه چی انقدر عصبیه؟به دور و اطرافم نگاه میکنم.وای خدایا ... نه.... من بدون لباس بغل سهیل بودم، اونم لباسی نداشت، از جاش بلند شد و ملافه ای دور خودش پیچید ، با دیدن این صحنه ها جیغ خفه ای میکشم سرم به شدت در میکنه.سپهر با تعجب بهمون نگاه کرده بود و سعی داشت آرتام و آروم کنه ...آرتام هر لحظه عصبی تر بهمون حمله میکنه، سپهر هی آرومش میکنه تا صدا بیرون نره.سهیل با وحشت داشت به اطراف نگاه میکرد، خدایا نه... یعنی سهیل... سهیل..؟چشام سیاهی میره و بیهوش میشم.***چشام و باز میکنم، همه جا سفید بود، بوی الکل میزد تو دماغم، حدس میزنم بیمارستان باشم.سر برمیگردونم، دستم تو سرمِ... هیچکی تو اتاق نبود، در باز میشه.انتظار دیدن آرتام بی پاسخ میمونه، پرستار وارد میشه و با تعجب میگه.-بالاخره بهوش اومدی؟با تعجب بهش نگاه میکنم که میگه.-یه هفته اس بیهوشی.تعجبم چندین برابر میشه! میپرسم.-همراه ندارم؟میخنده-چرا شوهرت همش بالا سرت بود، الانم تو راهروئه، بذار چکت کنم، بعد صداش میزنم.خوشی تمام وجودم و میگیره و میگم.-کی مرخص میشم؟با خنده میگه-صبر کن، بذار کاملا بهوش بیای بعد... معلوم نیست، باید با دکترت صحبت کنم.به سمت در میره و رو به کسی که تو راهروئه میگه.-بفرمایید ، همسرتون بهوش اومد.از رویارویی با آرتام تمام تنم یخ میکنهف میترسم... خودم و چحوری بهش ثابت کنم؟وارد میشه، با دیدن سپهر تمام خوشی هام زایل میشه.. پس شوهری در کار نبود.با دیدنم لبخند کمرنگی میزنه و میاد سمتم.-بهتری؟سرم و میچرخونم، جوابی نمیدم، بغض بدی تو گلومه، چرا سهیل باهام این کار و کرد؟ چرا آرتام نذاشت باهاش صحبت کنم؟ چرا به دیدنم نیومد؟ یعنی انقدر بی ارزشم؟سپهر با ناراحتی میگه.-نمیخوای تعریف کنی سهیل کثافت چه بلایی سرت آورده؟برای هزارمین با احساس بی کسی میکنم، اما این بار خلوصش 99.9% حس میشه!با ناراحتی همه ی اتفاق ها رو واسش تعریف میکنم، از عصبانیت قرمز شده بود ، مشت محکمی به دیوار میزنه، سعی میکنم آرومش کنم، اما بی فایده س.-فکر نمیکردم برادرم انقدر پست و رذل باشه! خودم ترتیبش و بدم... نشونش میدم که نباید با ناموس خودش این کار و میکرد.با بغض میگم.-سپهر، یعنی... یعنی واقعا سهیل ... به من دست ...بغض راه گلوم و میگیره، با ناراحتی و خشم میگه.-نه! هرچقدر پست باشه، این کار و نمیکنه، میرم باهاش حرف بزنم!بعدشم صدای کوبونده شدن در میاد.***** روز ها میگذرند... بعد از مرخص شدنم از بیمارستان ، عمو ، سپهر و زن عمو مثه پروانه دورم میچرخیدن، یه جورایی از اتفاقی که افتاده بود خبر داشتند و واسه همینم همش شرمنده من بودن و دم به دقیقه عذر میخواستن اما چه فایده، اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد، با معذرت خواهی اونا آرتام برمیگرده؟ بعد از اون مهمونی نحس دیگه آرتام و ندیدم، نه آرتام و نه اون سهیل پست فطرت و ... سپهر میگه سهیل برای یه همایش رفته شیراز ، هرچند اونش برای من مهم نیست، فقط نباشه... گاهی حال آرتام و از سپهر میپرسم اما جوابش فقط سکوته تا اینکه امروز... در میزنن، با صدایی گرفته که ناشی از گریه های شبانه روزیمه میگم. -بیا تو... سپهر با هیکل خمیده و ناراحت وارد میشه، حسی بهم میگه قرار یک اتفاق بد دیگه بیوفته... شاید بدتر از... -کارت داشتم. به صندلی اشاره میکنم تا بشینه، میشینه، کمی سکوت میکنه و بعد میگه. -رونیا... میدونم واست سخته، میدونم تحملش و نداری... ما هم از بابت رفتار سهیل ازت عذر میخوایم هرچند عذر خواهی کاری و درست نمیکنه ولی... با دست بهش اشاره میکنم تا سکوت کنه و خودم ادامه میدم. -سپهر، میدونی که چقدر از مقدمه چینی بدم میاد، رک و پوست کنده بگو دیگه چه بلایی قرار سرم بیاد؟ نفسش و با حرص بیرون میده و میگه. -آرتام دادخواست طلاق و فرستاده... یه چیز سنگین مثه پتک تو سرم کوبیده میشه، من گفتم بدون مقدمه چینی اما نه دیگه انقدر صریح، جا میخورم، رنگم میپرم، لرزش دستام و به خوبی حس میکنم، نفسی برام نمونده، احساس خفگی میکنم، با صدای بلند نفس میکشم اما افاقه نمیکنه، دوباره نفس میکشم، خدایا چرا اینجا اکسیژن نیست. سپهر هراسان میاد سمتم و با نگرانی صدام میکنم ، اما من جز نفس های صدا دار که هیچ تاثیری هم نداره، نمیتونم کاری بکنم، با نگرانی و وحشت میاد سمتم، تکونم میده، فایده ای نداره، سیلی میزنه ، بازم فایده نداره، احساس میکنم دارم میمیرم که با ضربه ی محکم دست سپهر به قفسه ی سینم انگار که جون دوباره ای بهم دادن ، چند با نفس عمیق میکشم و بعدش بلند میزنم زیر گریه... گریه بخاطر بدبختیم، به خاطر بی کسیم، بی اعتمادی شوهرم ، نامردی پسر عموم ، دور بودن داداشم... گریه به خاطر تمام بدبختی هایی که دارم میکشم، اشک میریزم و خدا رو صدا میکنم، یه بار کافی نیست، صداش میکنم، این بار بلند تر ، انقدر خدا رو بلند صدا میکنم که به فریاد تبدیل شده... سپهر با ناراحتی سعی میکنه آرومم کنه، بعد از یه ربع خدا رو صدا زدن خسته میشم، گلوم بدجور درد میکنه، سپهر من و در آغوش میگیره و نوازشم میکنه... خدایا... عوض پدرم، برادرم و حتی شوهرم سپهر و برام فرستادی... کفر نمیگم اما... بهرحال بازم خدا رو شکر. *** با نوازش دستی چشمام و باز میکنم، صورت گریون زن عمو رو بالا سرم میبینم، به آرومی میگه. -خوبی دختر گلم؟ یاد آرتام میوفتم... طلاق... هق هقم از سر میگیره و این دفعه در آغوش زن عمو که بعد از مامان حکم مادری و برام داشت گریه میکنم. با بغض و صدای خش دار بین گریه هاش میگه. -من از اون پسر راضی نیستم، خدا هم ازش راضی نباشه، ببین تو رو تو چه مخمصه ای انداخت... خدا ازش نگذره... گریم شدت میگیره و بعد از مدت زیادی دست از گریه کردن برمیدارم، با سکسکه میگم. -ثریا جون...شما...با آرتام ...صحبت می...کنید ... اون... حرف ...من و ... باور نمیکنه... ثریا جون با ناراحتی اشکام و پاک میکنه و میگه. -فکر کردی تا حالا نخواستیم باهاش حرف بزنیم؟ خدا شاهده تو این دو هفته دم به دقیقه من و عموت و سپهر میرفتیم باهاش خرف بزنیم اما اون پاش و کرده تو یه کفش و میگه، من با چشمای خودم دیدم ، پس از من نخواین باور نکنم، دخترم... گریه نکن، خدا بزرگه ، خودش صلاحت و میدونه، ما بازم سعی میکنیم با آرتام حرف بزنیم، اونم مرده، غرورش جریحه دار شده وقتی زنش و تو اون حالت تو بغل یه مرد غریبه دیده، حالا چه زوری ، چه با میل لاون زن، بازم بهش برخورده، بذار یه مدت بگذره، دوباره باهاش صحبت میکنیم. با گریه میگم-اما اون دادخواست طلاق داده! نفس عمیقی میکشه... -خدا بزرگه...!! *** امروز ، روز طلاق من و آرتامه، اصرار های عمو و زن عمو فایده ای نداشت، آرتام دیگه نمیتونست به من اعتماد کنه، از اون قضیه هیچکس جز زن عمو اینا ، و مامان نیکا و بابا اتابک خبر نداره. رابطم با مامان نیکا خوبه، براش همه ی ماجرا تعریف کردم ، اونم پا به پای گریه میکرد، اما اونم نتونست آرتام و قانع کنه تا جایی که آرتام سر مامانش داد زد و از اون خواست تو مسائل زندگیش دخالت نکنه. خیلی از مامان بابت رفتار آرتام عذر خواستم و بهش گفتم اگه من نبودم آرتام هیچوقت به خودش اجازه نمیداد رو مادرش داد بزنه ، اما جواب نیکا جون یه لبخند مهربون بود و جمله ای که این روز ها زیاد بهش برخورد میکنم... " خدا بزرگه! " اشکم تموم شده، از غرورم هیچی نمونده، بارها به پای آرتام افتادم تا لااقل حرفام و بشنوه اما هیچ تاثیرنداشت، تو این سه هفته 8 کیلو لاغر کرده بودم، پوست اسخوان شده بودم، اما چه سود... دیگه برام مهم نیست، من خیلی سعی کردم خودم و به آرتام اثبات کنم اما اون دیگه کسی و به اسم رونیا نمیشناسه، پس بهتره بیشتر از این با بودنم تو زندگیش، زندگی و به کامش تلخ نکنم . -آقای و زند و خانم سالاری... با صدای سرباز به خودم میام، زن عمو دستم و میگیره و فشار میده، با لبخند کم جونی میریم به سمت اتاقی که قاضی توش بود. مرد مسنی پشت میز دادگاه با عینک میشنینه و از روی کاغذ صدا میزنه. -آقای آرتام زند؟ آرتام-بله جناب قاضی. قاضی سرش و تکون میده و ادامه میده. -خانم رونیا سالاری؟ -بله جناب قاضی؟ تکونی با سر میده و پرونده رو ، رو میز میذاره و میگه. -خب، اینجور که تو پرونده ذکر شده، آقای زند درخواست طلاق دادن ، دلیلش چیه آقای زند؟ آرتام با سردی میگه. -من و خانم سالاری دیگه قادر به ادامه ی زندگی نیستیم، نمیتونیم با هم کنار بیایم اقای قاضی. به درد هم نمیخوریم. قاضی به من نگاهی میکنه و میگه. -به چه علت نمیتونید با هم کنار بیاید ؟ شما الان نزدیک یک ساله که با هم ازدواج کردین، چرا تا تا نفهمیدین به درد هم نمیخورید؟ من میگم-جناب قاضی این آقا بیش از اندازه مشکوک هستن ، از هر تماسی که من با مردا دارم ، سا سوء ظن برداشت میکنن و کلی هم تهمت به من میزنن. آرتام با نگاهی که ازش خشم میبارید بهم نگاه کرد، یه لحظه ترسیدم ، جوری که قاضی نشنوه گفت. -کاری نکن که حکم سنگسارت و هم بگیرم! تهی میشم، تهمت تا چه حد، خودم و نگه میدارم تا گریه نکنم. قاضی میگه. -خب چی شد جناب؟ آرتام میگه-حرف آخرمون بود جناب قاضی، دو طرف برای طلاق راضین، توافقی طلاق میگیرم. قاضی برمیگرده سمتم و میگه. -شما حرف آقای زند و تایید میکنید؟ با سر جواب میدم و میگم-بله . -خب ، بفرمایید این جا رو امضا کنید، حکم طلاقتون و صادر میکنم. بعد از امضا کردن از اتاق خارج میشیم، آرتام با خوشحالی نفس عمیقی میکشه و برمیگرده سمتم و میگه. -امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت، عصر بیا همون دفتر خونه ای که عقد کردیم، من باید برم، خدافظ. میره، سپهر دستی به شونم میزنه و میگه. -به خدا بسپار. زن عمو هم با گریه حرف سپهر و تایید میکنه. *** یه هفته ای میگذره... روز ها به سختی پشت هم میرن، منم روز به روز بیشتر تو خودم میرم و تو گذشته غرق میشم.در میزنن ، بی پاسخ میذارم و به دیدن نمای باغ از تو پنجره میپردازم.در باز میشه و زن عمو وارد میشه، با لبخند میاد سمتم و سینی و میذاره رو میز، میاد رو تخت کنارم میشینه و با مهربونی میگه.-رونیا جان؛ دخترم، بیا برات آب پرتغال گرفتم، بیا بخور جون بگیری عزیزم، جون به تنت نمونده! ببین با خودت چیکار کردی؟ آخه دخترم اون مردی که تو بخاطرش زانو غم بغل گرفتی ، لیاقت اشکات و داره؟با سستی میگم.-ثریا جون، بذار به حال خودم بمیرم! دست از سرم بردار...!دستش و رو شونم میذاره و میگه.-دختر گلم بهتره با این قضیه هرچه زودتر کنار بیای! تو هنوز 21 سالته! وقت برای زندگی زیاد داری؛ دلیل نمیشه با این اتفاق تا آخر عمرت متارکه کنی و غارنشین بشی که...سکوت میکنم ، لپم و میبوسه و بدون هیچ حرفی از اتاق رفت.بیشتر به سمت پنجره میرم، تو فصل تابستون، باغ درخشش خودش و داره... گل ها همه رشد کرده بودن و سرشار از طراوت بودن، زیبایی گل ها خیره کننده بود، شاید اگه این اتفاق نمیوفتاد، زندگی من و آرتامم همین جوری بود!نفس عمیقی میکشم، باید به زن عمو بگم به خونه ی خودشون برگرده! بعد از طلاقم پا به پای من سوخت و هیچی نگفت، الان یه هفته ست مدام پیش منه، از خونه و زندگیشم زده و داره بی مزد و مواجب به من کمک میکنه، اصلا شاید 10 سال طول کشید تا حال من خوب شد، دلیل نمیشه که زن عمو 10 سال پیشم بمونه... باید باهاش صحبت کنم....از رو تخت بلند میشم ، دلم بدجور هوای آرتام و کرده... با یاد اون قطره اشکی تو چشمام جمع میشه...میرم سمت کمدم... تمام خاطره ها فوران میکنه... تمام خاطرات دوران نامزدی! هه... چه دورانی هم بود!وسایل و کنار میزنم، با دیدن عینک و دامن گل گلی شب خواستگاری لبخند تلخی رو لبم میشینه... به روز های گذشته سفر میکنم ، روز هایی که همه ی خونواده دور هم جمع بودیم، مامان بود... (بغض گلوم و قورت میدم .) بابا بود... رامش بود... اما حالا...!؟قطره اشکی که مصرانه از چشمم پایین میومد و با دستم پاک میکنم! باید با خاطرات خدافظی کنم، دیگه نه مامانی هست، نه بابایی، نه آرتامی...! همه رفتن. تو این خونه که همیشه صدای خنده ی من و رامش و تشویق های مامان و بابا بلند میشه... سکوت گرفته! سکوتی از جنس فریاد.فریاد نامردی روزگار، کی فکرش و میکرد یه روزی دختر یکی یه دونه ی خاندان سالاری، که صدای خندش از ده ها فرسخ هم به گوش میرسید ، یه روزی یه گوشه مغموم بشینه و نه رامشی باشه که دستش بندازه و قلقلکش بده، نه مادری باشه که براش جوک های مسخره رو تعریف کنه و بخنده!با یادآوری خاطرات توانش و از دست میده و بلند میزنه زیر گریه، هق هقش تمام اتاق و گرفته!اشک از چشماش سرازیر میشه، اشکی از جنس دلتنگی، اشکی از جنس شکایت، اشکی از جنس فریاد نامردی...سکوتش پر از حرفه... سکوت نیست! فریاده! چرا هیچکی نیست؟ چرا آرتامی نیست که بغلش بگیره و موهاش و ناز کنه، چرا مامانی نیست که دستش بندازه و بخندونش، چرا رامش نیست که مثه همیشه از رو زمین بلندش کنه و تو هوا بچرخونه؟ چرا پدری نیست که باهاش حرف بزنه و آرومش کنه؟ چرا روناکی نیست که دستی رو شونش بذاره و پا به پاش گریه کنه؟کو اون همه آدم؟ چرا هیچکی نیست؟اشک میریزه...گریه میکنه...هق میزنه... خدا رو صدا میزنه...-خدایا... بگو که هستی...بگو که تو تنهام نمیذاری... خدایا بگو هستی ... خدایا تو دیگه تنهام نذار، به خدا دیگه توانش و ندارم... اگه تو دگه تنهام بذاری من میمیرم! دیگه نه شوهری دارم، نه مادری، نه پدری، نه دوستی، نه برادری... خدایا جز تو دیگه هیچکی و ندارم! خدایا باهام باش.هجوم خاطرات اختیار و ازش گرفته، عصبیه... ناراحته... مغموم... سرخورده! داد میزنه، با تمام قوا... گویی که میخواد با فریادش خدا رو از خواب بیرون بیاره، گرچه میدونه، خدا همیشه بیداره، فقط صدای اون و نمیشنوه... با تمام قدرت داد میزنه، میخواد خدا رو متوجه خودش کنه.-خـــــــــــــــــــــدا.. ..خـــــــــــــــــــــدا ...میزنه زیر گریه، تو سکوت اتاق فقط صدای هق زدن اون و خدا خدا کردنش میاد.در با شدت باز میشه.چهره ی ترسیده ی زن عمو پدیدار میشه، با وحشت به سمتم میاد، بعد محکم من و تو بغلش میگیره.خودم و با شدت تو بغلش میندازم، سرپناهی واسه اشکام پیدا کردم، مامانم نیست، آره... ولی کسی از جنس مادر هست...ثریا جون پا به پام اشک میریزه...-گریه کن دخترم! گریه کن عزیزم، خودت و خالی کن! نذار رو دلت بمونه، گریه کن و از امروز سعی کن رو پای خودت وایسی، دنیا منتظر نمیمونه که تو حالت خوب بشه...به خودت بیا رونیا، دنیا هنوزم هست، زندگی در جریانه! تحمل کن... صبر کن و همه چی و به خود خدا بسپار، شک نکن پاداش تلاشتو میبینی. دخترم، میدونم، سخته مادرت نیست، پدرت نیست، تنها شدی، ولی فراموش نکن، ما همیشه پیشتیم، من، سپهر ، عموت... عمه ت و عمو هات! تنهات نمیذاریم. نمیذارم ظلمی که سهیل بهت کرده بی پاسخ بمونه، خودم حسابش و کف دستش میذارم... تو فقط گریه نکن... دل من و خون نکن، به خدا عذاب وجدان داره دیوونم میکنم. بگو...بگو که من و بخشیدی...!با ناراحتی خودم و از زن عمو جدا میکنم، اشکام و پاک میکنم و با سکسکه میگم.-شما که تقصیری نداره، مقصر این روزگار نامرده! خدا من و نمیبینه، من و ول کرده، من از کسی گله ندارم، گله ی من از روزگاره!با اشک میگه-اینجوری نگو! من اگه این بچه رو درست تربیت میکردم که اینجوری نمیشد.-نه ثریا جون، آرتام باید به من اعتماد میداشت، در طول زندگیمون، خیلی بهم شک میکرد، بار ها و بارها اگه از همون اول تو روش وای میستادم، الان اینجوری نمیشد، اگه رفتارش و بهش تفهیم میکردم، اینجوری ولم نمیکرد و انگ هرزگی و بهم نمیزد، زندگی و زیر سایه ای از شک و شهبه باشه به درد هیچی نمیخوره!زن عمو سکوت میکنه! منم بی صدا اشک میریزم.دستی به شونم میکشه و با لبخند محزونی میگه.-پس واسه کسی که لیاقتت و نداشت و دنبال بهونه واسه متارکه بود، اینجوری مروارید هات و حروم نکن عزیزم، بلند شو که غذای محبوبت، باقالی پلو درست کردم، پاشو یه آبی به سر و صورتت بزن، سعی کن سریعتر از این وضع بیرون بیای، به نفع خودته؛ دانشگاه هم که خدا بده برکت... چند ترم تو مرخصی گرفتی دختر؟ باز خدا رو شکر الان تابستونه وگرنه چند ترم عقب میوفتادی. من میرم ناهار و بکشم ، توام زود بیا پایین منتظرم نذار.لبخند تلخی میزنم و هیچی نمیگم زن عمو بی صدا از اتاق بیرون میره.میرم سمت اینه به چهره ی قرمز خودم نگاهی میکنم، چهرم شبیه مادر مرده ها شده... پوزخندی به تفکرم میزنم و با خودم میگم " خب مادرم مرده! "به سمت دسشویی میرم ، آبی به صورتم میزنم از شدت سرخی اولیه کم شده! لباس مشکیم و عوض میکنم، بسه انقدر به خاطر همه چیز و همه کس مشکی پوشیدم، من برای خودم زندگی میکنم!به سمت پله ها میرم و از خاطرات فاصله میگیرم.*****-آخه یعنی چی؟ تو میفهمی چی داری میگی؟وسایل و تو چمدون میذارم.-تمومش کن سپهر من تصمیمم و گرفتم، امشبم پرواز دارم، نمیتونی من و قانع کنی.کلافه دستی تو موهاش میکشه.-من نمیفهمم مردم تا 4 سال دنبال کارای اقامتشون میدون آخرم هیچی به هیچی اونوقت تو ، تو این یه ماهه چیکار کردی که انقدر زود کارات اوکی شد و داری میری لندن؟کنارش میزنم و کتابام و تو چمدون میچینم.-رامش واسم دعوتنامه تحصیلی فرستاده، واسه همین زود شد! در ضمن من الان دو هفته ست دارم میگم میخوام برم لندن پیش رامش، شمایین که توجهی نمیکنین!میاد سمتم.-رونیا! دلیلی نیست که به خاطر اون عوضی کشورت و خونوادت و ول کنی.عصبی شالم و پرت میکنم.-سپهر تمومش کن! خونواده ی من مردن! درسته شما ها هستین، عمو ها و عمه... ولی خونواده ی اصلی من رامشه! اون لندنه! در ضمن من دلیلی بر اینجا موندن نمیبینم؛ اینم هزار بار، دوست ندارم جایی زندگی کنم که ردی از اون زندگی سوخته باقی بمونه! میخوام برم لندن و از صفر شروغ کنم .کمی قانع میشه.-باشه! چون رامش اونجاست، نگرانت نیستم، اما نذار بهت سخت بگذره! رونیا ... از گذشتت جا شو.. سعی کن هیچوقت به اون گذشته برنگردی، برای خودت کسی شو، زندگی و از اول، نوِ نو شروع کن!به ساعت نگاهی میکنه-حالا کی پرواز داری؟ به ساعت نگاهی میندازم، 12 و نیم بود.-ساعت 8 شب!سرس تکون میده، میخواد از اتاق بیرون بره که میگه.-خونه رو چیکار کردی؟ فروختیش؟   -کدوم خونه؟-خونه پدریت....خونه خودت و آرتام! خونه تو آرتامم که مهرت بود!-اوهوم!-خب نگفتی فروختیشون؟-خونه پدری و نه... اما خونه آرتام و چرا! وقتی میرم توش حس حماقت بهم دست میده، از اینکه این همه وقت در خریت فرو رفتم، از اشتباهاش گذشتم ولی اون حتی حاضر نشد به حرفم گوش کنه، عصبی میشم، بهتره اون خونه نباشه!-پیش روانپزشک رفتی؟نفس عمیقی میکشم ، با لبخند کمرنگی میگم.-نه! ولی رامش گفته وقتی برم اونجا، من و با دوستش که روانشناس حاذقیِ آشنا میکنه!لبخند میزنه و میگه-وسایلت و سریع جمع کن که این لحظه های آخر بیشتر ازت فیض ببریم.لبخندی میزنم، چمدون و محکم میکنم و به طرفش میرم، دستی به شونش میکشم و میگم.-مگه قراره زبونت لال بمیرم؟لبخندی میزنه و میگه-خدا از دهنت بشنوه.سریع از اتاق جیم میشه و منم با خنده دنبالش میدوم.پله هارو به عادت قدیم سر میخورم، وارد که میشم 60 چفت چشم و متمرکز رو خودم و سپهر میبینم، خجول سرم و پایین میندازم و مظلومانه سلام میکنم.شلیک خنده های پرتاب میشه... همه برای خدافظی اومده بودن، فامیل های دور و نزدیک ، همه و همه حتی مامان نیکا و بابا اتابک، اما خبری از آرتام نبود... هـــ ــی...به خودم نهیب میزنم.-مگه قرار نشد فکر اون پسر و از ذهنت بیرون کنی؟ نیومد که نیومد به جهنم که نیومد!به خودم مسلط میشم، سعی میکنم بغض پنهانم و پنهان تر کنم، باید شاد باشم، نباید نشون بدم از طلاق با آرتام ناراحتم... تظاهر بهترین واژه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۵ صبح
ای که میتونم برای این حالتم وصف کنم.با خنده و شوخی با همه سلام و علیک میکنم، راستش از خوشی غیر معقول من متعجن، تو چهره ی تک تکشون میشه این و دید، اما من باید یاد بگیرم خوددار باشم و اشک هام و واسه خلوتم بذارم، نباید به گوش آرتام برسه که واسم ارزش داشته..."داشته...؟؟" یعنی الان نداره؟ خب معلومه که...ذهن دیگرم داد میزند-خفه شو! اون در حال حاضر مثه خیلیا مرده، یه زمانی ارزش داشت، اما الان نداره! توام بیخود میکنی فکر میکنی الانم ارزش داره.لبخند کمرنگی رو لبم میشینه، خدا یا ببین اوضاعم چقدر داغونه که دارم با خودمم دعوا میکنم، تو رو بخ خیر و ما رو به سلامت.به جمع جوون ها میرم، مشغول شوخی و خندهط ایم که کیانا میگه.-رونیا! دلم برات تنگ میشه.لبخندی میزنم ، دستش و میفشارم و میگم.-منم دلم برای همتون تنگ میشه.با بغض میگه-حالا نمیشد تو ایران پیشرفت کنی؟از لحن بغض آلود همراه با حرصش خندم میگیره و میگم.-دِ نه دِ... توام خری ها... اینا همش بهونس، میخوام برم اونجا 4 تا پسر انگلیسی خوشگل و بور تور کنم، اینجا که بازار کسادِ کساده!لبخندی میزنم و مشتی به بازوم میکوبه.-توام برو بمیر که همه چی و به تمسخر میگیری، راستی چه خبر از روناک؟نفس عمیقی میکشم و میگم.-خبر زیادی ندارم.با تعجب میگه-یعنی چی؟ از طلاقت با خبره؟سرم و پایین میندازم و آروم میگم-نه.جیغی میزنه-یعنی چی نه؟ بهش نگفتی؟سر چند نفر به سمت ما برمیگرده، با حرص دستش و میکشم و به اتاقم میبرم و میگم.-چه خبره، رو سرت گذاشتی اینجارو.. نه یعنی نه... نمیخواستم ناراحتش کنم، به اندازه ی کافی واسه خودش بدبختی داره.با دستش محکم به سرم میزنه و میگه.-میگم خری نگو نه.. دِ آخه حمار جان! اون دوستته، بفهمه بهش نگفتی بیشتر ناراحت میشه! -حالا بذار برم لندن، سر یک فرصت بهش میگم.-خوددانی....! از بقیه چه خبر؟لبخندی میزنم-هاله که با سامان جونشه! الی هم با علیرضاست... با هم در تماسیم... رکسانا هم که اواسط شهریور عروسیشه که من ایران نیستم... روناکم که معلومه... این وسط اوضاع من قمر در عقرب که بحمدالله طی این چند روزه منم به جمیع انسان ها برمیگردم...میخنده-شک دارم...!لبخندی میزنم-آره خب... فرشته که انسان نمیشه!گوشه چشمی نازک میکنه و منم میخندم ، بلند و بلند... پر از تظاهر خوشحالی!!بعد از صرف ناهار و مراسم خدافظی با اقوام دور و آرزوی موفقیت به اتفاق فامیل نزدیک به باغ لواسون عمو میریم تا به قول سپهر گودبای پارتی و به راه بندازیم.در طول مهمونی میرقصن، میخندم، میخندونم، شادی میکنم اما خدا میدونه که پشت این خنده ها چه بغض عمیقی هست! همه از نفس افتادیم تا اینکه جمع اعلام کرد راه بیوفتیم سمت فرودگاه، چون ساعت 6 شده بود.زمان میگذشت و میگذشت، به ساعت 8 نزدیک میشد، تو این بین، همه دورم بودن، الی ، رکسانا، هاله و شوهراشون، همه بودن ، سعی میکردن به هر نحوی من و بخندونن و منم متعاقبا باهاشون همراهی میکردم. دیدن دوستای نزدیک آرتام این امید و بهم میداد که شاید برای آخرین دیدار من و ببینه اما دریغ... مدام سرم و میچرخوندم تا بین جمعیت ببینمش اما مثه اینکه واقعا آرزوش تحقق پیدا کرد و دیدار دادگاه شد آخرین دیدار...آه پر حسرتی میکشم، سپهر از ناراحتیم فهمید چه مرگمه، آروم بهم نزدیک شد و گفت.-گشتم نبود، نگرد نیست! بیخود دنبالش نگرد! اون نمیاد.هیچی نمیگم، از اینکه انقدر صریح واقعیت و تو صورتم زد حالم بد شد، اشکم تا مرز ریختن رفت، اما جلوش و گرفتم و با کمک نیروی تظاهر ، رونیا ی شاد و برگردوندم.عقربه های ساعت به سرعت گذشتند تا اینکه مسافرین پرواز لندن و پیج کردن، همه ی سر ها به سمت من برگشت، با تک به تک عمو ها و زن عمو ها خدافظی کردم ، کیانا اومدم بغلم و اشک ریخت.-دلم خیلی برات تنگ میشه رونی، ما رو بی خبر تذار.-باشه گلم حتما.عمو سیامک میاد نزدیک و بغلم میکنه.-دخترم، مدیونی اگه کمک خواستی و رو عموت حساب نکردی! به خدا دختر سینا مثه دختر نداشته ی خودم، تلاشت و بکن، سعی چیزایی و که از دست دادی، اونجا به دست بیاریلبخندی میزنم و با تشکر و بغض از عمو که بعد پدر حق پدری و در من تموم کرد خدافظی میکنم.الی، رکسانا، هاله... به ترتیب میان و اشک میریزن و کلی فحش و مدیونی میدن که برم و پشت سرم و نگاه نکنم ، منم با خنده و اشک جوابشون و میدم.ثریا جون میاد سمتم، آغوش پر مهرش و برام باز میکنه، تو بغلش میرم ، با هم اشک میریزیم و اونم در آخر میگه.-مراقب خودت باش و حرف های من و یادت نره...سپهر به سرعت میاد سمتم-رونی دیر شد! هواپیما الان میره مجبوریم واسه پرواز بعدی هم انقدر اشک بریزم، فکر خودت نیستی به فکر آب باش... ما انقدر اشک میریزم، آب های جهان به هدر میره اونوقت کی پاسخگوئه؟همه میخندن و اونم با مهربونی من و در آغوش میگیره و میگه.-خواهری... امیدوارم زندگی خوبی و بتونی واسه خودت رقم بزنی... سعی کن آرتام ، و آرتام ها برات مهم نباشم، تو زنده ای که زندگی کنی... پس برو خوش باش.از بغلش میام بیرون، دستم و به حالت بای بای تکو میدم، اکثرا اشک تو چشماشون حلقه زده بود، به سمت باجه ها میرم تا کارت پرواز و نشون بدم، ازشون که جدا میشم یه لحظه احساس میکنم آرتام و بین جمعیت دیدم، برمیگردم تا ببینم واقعا بود یا خیال واهی بود، وقتی برمیگردم، آهی از سر حسرت میکشم...مثه این که هیچوقت دیدار دوباره ای در کار نیست...بعد از سوار شدن هواپیما به آسمون میریم... با خاک کشورم خدافظی میکنم... شاید دیگه هیچوقت اینجا نیام.. خدافظ ای سرزمین مادری....***** -رونیا...رونیا!سرم و بر میگردونم ، چهره ی خندون آریانا و رامش و میبینم، لبخندی لز ته دل میزنم و به سمتشون پرواز میکنم، هیچ چیز به اندازه ی دیدن خونوادم من و آروم نمیکنه.آریانا با مهربونی آغوشش و برام باز میکنه.رامش با مهربونی من و تو بغلش میفشاره و بوسه ای رو موهام میکاره.-خواهر خودم چطوره؟ چه عجب نمردیم شمام اومدین به ما سر بزنین...بالبخند تلخی میگم.-این دفعه به جبران همه دفعات... اومدم که دیگه نرم.لبخند از رو لبشون پاک میشه و گرد ناراحتی میگیره، آریانا برای عوض کردن جو با خوشی ساختگی طبق عادت همیشه مشت محکمی به بازوم میزنه و میگه.-دیگه غمت نباشه زن داداش... من خودم مثه کوه پشتتم."زن داداش" یعنی آریانا یادش نیست که من دیگه زن داداشش نیستم؟ تو فکر میرم و رامشم ضربه ای به بازوی آریانا میزنه و اون و متوجه سوتی که داد میکنه، آریانا بلافاصله با ناراحتی و پشیمونی میگه.-رونی به خدا قصد ناراحت کردنت و نداشتم... از دهنم پرید.-نه عزیزم... بالاخره پیش میاد، بریم که من حسابی گشنمه!لبخندی میزنن و به راه میوفتیم... به خونه ی رامش اینا میرسیم، با کمکشون چمدون و بالا میبریم، یه خونه ی ویلایی شیک و تمیز.-خب آبجی خانوم ، اینم از چمدون شما... تا یه دوشی بگیری و لباس عوض کنی ناهارم آماده ست.ژاکتم و در میارم و موهام دم اسبی شدم و باز میکنم و رو به رامش میگم-ممنون رامشی... خیلی تو زحمت افتادی، فقط اون خونه ای که برام خریدی و کی میریم ببینیم؟اخم ظریفی میکنه و میگه.-یعنی انقدر تو خونه برادرت معذبی که دوست داری سریع بری؟-نه به خدا... فقط نمیخوام تو زحمت بیوفتین، میخوام سریعتر مستقل شم، باید خودم گلیمم و از آب بکشم...سرش و با ناراحتی تکون میده ، میخواد بره که میگم.-راستی... برای دانشگاه چیکار کردی؟برمیگرده... میگه.-کارات و دست وکیلم سپردم، از انگلیسی هاس ، اما مادرش ایرانی بوده، از طرف دوستم باهاش آشنا شدم... اون اقدام کرده ، فردا میریم باهاش صحبت میکنیم کارات و انجام میدیم.میرم سمتش و صورتش و میبوسم.-قربون داداش گلم برم که انقدر پیگیر خواهرشه...با خنده سرش و تکون میده و میگه.-مقدمات دیگه واسه چیه؟ صاف و پوست کنده بگو دیگه چی میخوای؟لبخندی میزنم و میگم-میخوام کار هم بکنم، شرکتی جایی سراغ داری که من و توش استخدام کنن؟کمی فکر میکنه و میگه-باشه... پیگیر اینم میشم... ببینم چی میشه اما قول نمیدم!-بیاین ناهار...با داد آریانا با خنده میریم سمت آشپزخونه.قورمه سبزی با سالاد شیرازی پخته بود، با تعجب میگم.-شما غذای ایرانی درست میکنین؟رامش صندلی و تکون میده و روش میشینه و در حالی که غذا رو میکشه میگه.-همیشه نه، هفته ای یکبار، امروز هم به افتخار تو درست کردیم.صندلی و جا به جا میکنم و با خنده میگم.-پس چقدر عزیزم!آریانا با لبخند دیس برنج و رو میز میذاره و میگه.-پس چی فکر کردی ؟ تو زن ... خواهر شوهر منی...لبخندی تلخ رو لبم میشینه و میگم-سعی کن سریعتر زن داداش و از ذهنت بیرون کنی... از حالا به بعد من فقط خواهر شوهرتم!با ناراحتی میگه-ببخشید رونی جون من...-اشکال نداره عزیزم، فقط از حالا سعی کن عادت کنی.-باشه...غذا رو میکشه، با رسیدن بوی قرمه سبزی هجوم غذا رو از معدم به دهنم حس میکنم، با عجله به سمت دستشویی میرم، تمام معدم خالی میشه.اولین بار نیست که اینجوری میشم، شاید دفعه ی چهارم یا پنجم باشه که تو این ماه حالت تهوع بهم دست میده.ابی به دست و صورتم میکشم و با سستی میام بیرون، پشت در ،آریانا و رامش منتظرم بودن، از چهره ی هردوشون نگرانی میبارید.آریانا با نگرانی میاد سمتم.-چیزی شده رونی؟ آخه از غذا هم نخوردی که بگم غذا مسموم بوده! تو چرا یه دفعه اینجوری شدی؟نفسی میکشم.-نه ، نگران نباشید، دفعه ی اولم نیست، نمیدونم چرا این چند وقته حالت تهوع دارم.رامش-طبیعی نیست که خواهر من، تو اولین فرصت دکتر برو، ببین یه وقت مریضی خاصی نباشه.-تو فکرش بودم... باشه، حالا شما برید ناهار بخورید.. من الان میل ندارم.آریانا-میخوای برات یه چیز دیگه آماده کنم؟رامش-آره عزیزم، برو سوپ دیشب و واسش گرم کن... فکر نکنم معدش به سوپ هم واکنش نشون بده.-باشه.ناهار و میخوریم، رامش میره تی وی میبینه و من و آریانا مشغول جمع کردن میز و شستن ظرف ها میشیم، اریانا هی این دست اون دست میکرد، حس میکردم میخواد چیزی بگه اما دودله....-چیزی شده آریانا؟ چی میخوای بگی.ظرف ها رو همون طور خشک میکنه و میگه-کی من؟ نه اشتباه میکنی.شونه بالا میندازم و مشغول جاسازی ظرف ها تو کابینت میشم که میگه.-رونی... برای طلاق، آزمایش عدم بارداری و دادی؟بیخیال برمیگردم سمتش.-نه ! انقدر کارامون هول هولکی پیش رفت که نشد، اصلا نمیدونم ! ولی راست میگیا.. همه جا بدون برگه آزمایش حکم و صادر نمیکنن جالبه که مال ما نشد... چه بهتر... کارا زود پیش رفت.ظرف و سر جاش میذاره و به آرومی میاد سمتم و میگه.-نمیخوام هولکت کنم، یا نگرانت کنم... اما...اما شاید باردار باشی...ظرف از دستم میوفته و میشکنه... با چشم های گرد شده برمیگردم سمتش و میگم.-چی گفتی؟ چی گفتی؟رامش بدو میاد سمت آشپزخونه.-چی شد؟ حالتون خوبه؟ چیزیتون نشد؟آریانا میگه-نه خوبیم... تو برو... ظرف لیز بود از دست رونی افتاد... خودمون جمعش میکنیم.-باشه پس مواظب شیشه خورده ها باشین...-باشه..دستم و رو صندلی میذارم و با سستی روش میوفتیم... اگه باردار باشم... الان نزدیک یه ماه و خورده ای که عادت نمیشم... حالت تهوعم هم طبیعی نیست.. اگه آریانا راست بگه... اگه من باردار باشم... حکم طلاق باطله!...باید..باید بچه رو به دنیا بیارم و تحویل آرتام بدم... بخشی از وجودم و تحویل مردی بدم که به بدترین شکل رهام کرد... اگه واقعا باردار باشم... نباید اجازه بدم هیچکس بفهمه که این بچه ی من و آرتامه... اول باید مطمئن شم... خدایا... یعنی من باردارم؟؟-چی شد رونی؟ خودت چی فکر میکنی؟ به نظرت ممکنه باردار باشی؟گیج بر میگردم سمتش و میگم.-نمیدونم... شاید آره...جیغی از خوشحالی میکشه، با جیغ و خوشحالی من و تو بغلش میگیره و داد میزنه.-آخ جـــــــــــون... عمه شدم....!!تا میام دستم و رو دهنش بگیرم که دیر شده و رامش با تعجب بر میگرده به آشپزخونه و میگه.-آریانا چرا جیغ میکشی؟ تو پات شیشه رفته؟آریانا میدوه سمت رامش و میپره تو بغلش و میگه.-رامــــــــــــش... من عمه شدم... تو دایی شدی...!!رامش با چشمای گرد شده بر میگرده سمتم و منم سری تکون میدم و میگم.-مطمئن نیستم... شاید..لبخندی رو لبش میشینه و محکم در آغوشم میگیره و میگه.-اگه واقعا دارم دایی میشم... زندگی و برات بهشت میکنم رونی ... نمیذارم تو و بچت غم هیچی و بخورین...با ناراحتی ساختگی خودم و جدا میکنم و میگم.-حتما باید دایی بشی که زندگی برام بهشت کنی؟ اصلا من این بچه رو نمیخوام . تازه.. هنوز معلوم نیست... این زن تو متوهم شده.. تو چرا جوگیر میشی؟لبخندی میزنه و صورتم و میبوسه-همه جوره مخلصتم.آریانا با شادی میگه-بهتره همین الان بریم آزمایشگاه تا مطمئن شیم...رامش-موافقم...به خودم میام... تو ماشینم، تمام وجودم نگرانی و اضطرابه... نگرانی از آینده ی بچه ای که تا چند ساعت دیگه وجودش مشخص میشه... زندگی بدون پدر... اگه آرتام بفهمه من بچه دارم... اون و ازم میگیره؟ به خودم تشر میزنم... نه رونی! اون هیچوقت نباید بفهمه.**رامش-رونی... رونی... بدو بیا...میدوم سمت رامش با استرس بهش نگاه میکنم، برگه آزمایش و نگاه میکنه و با لبخند میگه.-مثبته رونی... مثبت... من دارم دایی میشم.خوشی مفرطی وجودم و میگیره... دارم مادر میشیم، واژه ای که تازه دارم شیرینیش و با تمام وجود حس میکنم....*****   -آریانا ... آریانا اون لباس و ببین...!!-کو ببینم.لباس و از تو ئیترین مغازه نشون میدم ، با ذوق بالا و پایین میپره و با لحن بچه گونه میگه.-اوخــــــی... الهی عمش فداش شه... چقدر خوردنی بشه تو این لباس...بهش چشم غره ای میرم که میگه.-چیه؟ عمش هم نیستم؟ پوفی میکشم و هیچی نمیگم، با هم وارد مغازه میشیم، دیدن لباس ها تو سایز های کوچیک و با مزه به کل ناراحتیم و از بین میبره، حرکت بچه رو حس میکنم با ذوق میرم طرف لباس های دخترونه... دیروز تو سونوگرافی جنسیتش مشخص شد...با دیدن پیرهن های کوچولو و با مزه دستی به شکمم میکشم و میگم.-مامانی... خوشگلن اینا؟بچه لگدی میزنه -آریانا ، مثل اینکه بچه هم خوشش اومده... بیا از این سمت خرید کنیم، گل دخترم حسابی سر کیف اومده...آریانا با ذوق میاد سمتم و دستش و میکشه رو شکمم و میگه.-بخور اون جیگرت و عسل عمه... تو چرا به دنیا نمیای من یه لقمه ی چپت کنم ؟ ها؟بهش بد بد نگاه میکنم که سوت میزنه و طبیعی میکنه میره، از حرکتش خندم میگیره...با هم کل پاساژ ها رو خالی میکنیم، برای هر لباس بچه ای که ترجیحا دخترونه هم باشه، کلی غش و ضعف میکنیم و قربون صدقه میریم.آریانا با لحن حرصی میگه.-پس این نی نی ما کی به دنیا میاد؟ به خدا انقدر که هرروز به عشقش رفتم کلی اسباب بازی و لباس بچه خریدم، فکر کنم رامش ورشکست شد...میخندم و میگم-رامش از خداشم هست که برای خواهر زادش ورشکست شه، تو بیخود جوش اون و نزن... اگه خدا بخواد و بچه سالم باشه... ایشالا 3 ماه دیگه به دنیا میاد.-اوخــــی... الهی فداش شم... یعنی نی نیِ عمه الان 6 ماهشه؟ بخور جیگرش و ...-بسه دیگه آریانا، بهتره بریم خونه ، خسته شدم.-باشه مشکلی نیست، منم پاهام به فنا رفت...با کمک آریانا بسته های خرید و که خودشون به تنهایی جای چند نفر و اشغال میکردن و جاسازی کردیم.کمرم و صاف کردم، آریانا ماشین و به حرکت در آورد.. باید سر فرصت با رامش درباره ی کار کردن حرف بزنم، با به دنیا اومدن بچه هم خرجم زیاد میشه، درسته ارثیه مون و حساب های بانکیم پر پوله... اما تا آخر عمر که نمیتونم اینجوری باشم یا چشمم به امید داداشم باشه... بع از به دنیا اومدن دخترم، باید هم دنبال کار باشم، هم پیگیر کارام تو دانشگاه باشم...-سلـــام... بر برادر گرام، حال شما؟رامش سرش و از رو نقشه ی رو میزش بلند میکنه و با دیدن من لبخندی رو لبش میشینه و میگه.-به به سلام، خواهر گرام؟ حال شما؟ خرید چطور بود؟ خوش گذشت؟آریانا با کلی هن هن با پلاستیک ها میاد تو و میگه.-چی چی خوش گذشت؟ هر چی تونست از من کولی گرفت، هی گفت این و بگیر ، اون و بخر... آخرم من شدم بار کش خانوم، میبینی آبجیت و رامش؟رامش میخنده و میره سمت آریانا پلاستیک های خرید و میگیره و میگه.-اوه اوه... فکر کنم شهر و خالی کردین... تا 10 سالگیش هم فکر کنم لباس خریدین.لبخندی رو لبمون میشینه، آریانا با ذوق از تمام لباس ها، اسباب بازی ها و وسایل بچه تعریف میکنه و تو این مدت رامش با لبخند معنی داری بهش نگاه میکنه، بعد از 40 ساعت حرف زدن بی وقفه ی آریانا رامش میگه.-گمون کنم توام از بچه دار شدن بدت نمیاد، نظرت چیه ما هم آستین بالا بزنیم؟به کسری از ثانیه نمیکشه که چهره ی آریانا سرخ میشه و با عذرخواهی و بهونه و میوه آوردن بیرون میره.رامش همچنان با لبخند به رفتنش نگاه میکرد، زدم تو سرش که از جا پرید گفت.-چته رونی ؟ باز رم کردی... با وجود این بچه بازم دست از این کارات بر نمیداری؟لبخندی میزنم و میگم-بپا غرق نشی داداشی.میخنده و هیچی نمیگه، یه کم به سکوت میگذره که صدام و صاف میکنم و میگم.-رامش...!!سرش و بلند میکنه و با علامت سوال نگام میکنه، ادامه میده.-میشه برام یه کاری بکنی؟چشماش و ریز میکنه و میگه.-چه کاری ؟-میشه پیش دوستات دنبال یه شرکت مهندسی بگردی که من توش استخدام شم؟اخمی میکنه و میگه.-چرا؟ از شدت بی پولی مجبوری بری کار کنی؟-مگه همه از بی پولی میرن؟ خب منم خسته میشم دیگه... حوصلم سر میره..پوفی میکشه و میگه-خیالت راحت بعد از به دنیا اومدن بچه اصلا هم حوصلت سر نمیره.اخم میکنم و میگم-بالخره منم میخوام مستقل شم ، نمیخوام سر بار زندگی تو و آریانا باشم.از جاش بلند میشه و با لحنی تقریبا بلند میگه.-تو سربار نیستی!! میفهمی؟بلند میشم و به آرومی دستم و رو شونش میذارم و میگم.-منظورم این نیست رامش، منظورم اینه که منم میخوام راحتتر زندگی کنم.با ناراحتی میگه-یعنی زندگی کردن با ما راحت نیست؟پوفی میکشم و عصبی میگم.-چر انقدر میپیچونی؟ من راحتم... اما در عین حال میخوام زندگی جدا ی خودم و داشته باشم، حالا نگفتی... دنبال کار میری؟با لحنی مجاب شده میگه.به یکی از دوستام میسپارم... حالا با این وضعت میخوای بری سر کار؟-نه بابا.. فعلا بریم صحبت کنیم، بعد از زایمان بچه میرم سر کار.سری تکون میده و میگه.-باشه ، هماهنگ میکنم، خبرش و بهت میدم، ولی قول نمیدم.-مرسی.-بفرمایید...اینم میوه.برمیگردیم سمت آریانا با ظرف میوه میاد پیشمون... مشغول پوست کندن میوه بودم و تو این حین به زندگی خودم و یچم فکر میکردم.این بچه ، بچه ی آرتامه... با وجود این کوچولو تو شکمم طلاق بین ما باطله! یعنی همچنان من و آرتام زن و شوهریم.. یعنی من نمیتونم با شخص دیگه ای ازدواج کنم هرچند به تنها چیزی که فکر هم نمیکنم ازدواجه... اینا همش یعنی باید تا آخر عمر بچم و تنها بزرگ کنم و اگر یه زمانی خواستم ازدواج کنم ، تا طلاق نگیرم ، نمیتونم ، و خب اگرم برم دادخواست طلاق بدم ، مسلما همه شک میکنن و اونجوری...وای نه... حتی فکر کردن به اینکه آرتام بفهمه ازش بچه دارم و بخواد اون و بگیره واسم از هر کابوسی وحشتناک تره... خدا یا خودت کمک کن.. نذار تنها بهونه ی زندگیمم از دست بدم.*****-Ok, I’ll let you know soon.-باشه، به زودی خبرش و بهتون میدم.-Thank you, see you.-ممنون، میبینمتون.گوشی و قطع میکنه و میاد سمتم و میگه.-اوکی شد، امروز باید بریم واسه قرار داد.به ساعت نگاه میکنم و میگم.-کی باید بریم؟-حدود...امم..دو ساعت دیگه.-آها... بعد اونوقت رییس اونجا دوستته؟-دوست من نیست، دوستِ دوستمه...  میخندم که میگه.-به چی میخندی؟با ریتم میگم.-دوستِ من دوست داره ، با دوستِ تو دوست بشه، دوستِ تو دوست داره با دوستِ من ، که- دوست داره، با دوستِ تو دوست بشه- دوست بشه؟بلند میخنده و میگه.-خدا بگم چیکارت کنه، من چی میگم این چی میفهمه... فکر کنم از عوارض بارداری... یعنی آریانا هم اینجوری خل میشه؟میزنم تو سرش و میگم.-حالا اسم این دوستِ دوستت چیه؟میخنده و میگه-پارسا پیردوست.با تعجب میگم-ایرانیه؟-نه پس... ننه باباش محض تفریح اسم بچشون و پارسا گذاشتن... حرفا میزنیا...سرم و میخارونم و به آرومی میگم.-چقدر اسمش آشناست... پارسا... پیردوست... هرچی به ذهم فشار میارم کمتر موفق میشم، بالاخره زمان سر میرسه و من و رامش به سمت شرکت اه میوفتیم، قراره امروز قرارداد و ببندیم و من 3 ماه بعد از زایمانم اونجا مشغول به کار شم...حالا نمیدونم من که قراره 6 ماه دیگه اونجا کار کنم ، چه عجله ای واسه بستن قرارداده؟ الله و علم...!!با کمک رامش از آسناسور بیرون میایم، وزنم زیاد شده، به سختی میتونم راه برم. وارد میشیم و بعد از 10 دقیقه با اشاره ی منشی میریم تو اتاق رییس.در میزنیم.، صدای کلفت و مردونه ای میگه.-come in-بفرمایید.وارد میشیم، مردی جوان پشت به ما رو به رو ی پنجره ایستاده و با لیوان سفالیش در حال نوشیدن ، از طرز لباس پوشیدنش خوشم اومده بود، موقر و شیک، برگشت، یه چهره ی بی نهایت آشنا رو جلو چشمام دیدم، پسری جوان، با چشمای طوسی و پوست برنزه...هرچی فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم، با خوشرویی اومد سمتون و با گرمی با رامش سلام احوال پرسی کرد ، رامش با لبخند گفت.-پارسا جان، اینم خواهرم که خدمتت عرض کردم.برمیگرده سمتم، اول با لبخند اما بعد با اخم بهم خیره میشه... بعد از چند ثانیه با سرفه ی رامش به خودش میاد و میگه.-ببخشید.. اما چهره ی شما خیلی برام آشناست قبلا تو لندن جایی ندیدمتون؟-سری تکون میدم و میگم-گمون نمیکنم، من 5 ماه بیشتر نیست که اومدم لندن...شاید شما رو ... نمیدونم راستش... شما هم به نطرم خیلی آشنایید...دقیقه ای به تفکر میگذره..آها...یادم اومد.. این همون پسره تو شماله! همونی که اون موقع که رفته بودیم رامسر ، با روناک و الیتو دریا دیدمش... همونی که تو تهران تو یکی از پاساژ ها با روناک دیدمش... همراه یه خانومی بود... حالا یادم اومد... نامزدش معرفیش کرد... اسمشم پارسا بود... پارسا پیردوست... خودِ خودشه.(شک نکنین که همه ی این افکار در کسری از ثانیه از ذهن من گذشتن! )یه دفعه با هم میگیم.-شناختمت.پارسا با لبخند جوری که انگار چیز تازه ای و کشف کرده گفت.-تو رامسر... همراه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۶ صبح
دوستات تو دریا دیدمت.. یه بار دیگه هم همراهت دوستت تو یکی از پاساژ های تهران دیدمت.. اگه اشتباه نکنم اسمت...امم... آها! رونیا بود... درسته؟لبخندی میزنم و میگنم-دقیقا! با لبخندی میگه.-حال همسرت چطوره؟ از آخرین باری که دیدمت فهمیدم ازدواج کردی! لندنه اونم؟ قرار بذاریم ببینمش. حالش خوبه؟اخمی میکنم و میگم.-بله... با لحن خودش ادامه میدم.-حال نامزدت چطوره؟ از آخرین باری که دیدمت فهمیدم نامزد کردی... لندن زندگی میکنه؟ قرار بذاریم ببینمش... حالش خوبه؟اخمای اونم تو هم میره و با لحن سردی میگه.-خوبه!برمیگرده سمت رامش که مات داشت ما رو نگاه میکرد، لبخندی میزنه و از آشناییمون میگه.رامش با تعجب سری تکون میده، بعد از چند ثانیه سکوت ، پارسا میگه.-خب بهتره قرارداد و همین جا ببندیم. رونیا خانوم ، شما 3 ماه بعد از زایمانتون اینجا مشغول به کار میشید. مشکلی با این قضیه ندارید؟اوه اوه.. چه سریع جدی شد، منم با لحن خودش ادامه میدم.-نه مشکلی نیست.بعد از نیم ساعت از شرکت بیرون اومدیم، با رامش سوار ماشین شدیم.ماشین و راه انداخت، تو فکر بودم که گفت.-اگه اشتباه نکنم، از سال پیش میشناختیش.-آره...-تو سفر شمال دیگه؟ همونی که همه با هم رفتیم؟-آره...-موقعی که تو تهران دیدیش با روناک بودی؟-آره...-نامزدشم دیدی؟-آره...محکم میزنه به فرمون و میگه.-عمو زنجیر باف...!با خنده میگم-سوختی ، سوختی... عمو زنجیر باف بله ست... من آره میگم.بعدشم زبونم و براش نشون دادم که اونم با لبخند سری تکون داد و به سمت خونه روند.***با صدای زنگ گوشیم از خواب میپرم... هنوز تو وان بودم، از دیشب تا حالا... تمام عضلاتم بسته بود.. مرور خاطراتم بدجور خالم و داغون کرده بود.زنگش قطع میشه، میرم زیر دوش آب گرم، میمونم و حالم جا میاد، حولم و دورم میپیچم و میام بیرون، پارسا میس کال داشت...بیخیال میرم رو تخت دراز میکشم و چشمام و میبندم... نمیخوام اون روزها رو با جزیتات به یاد بیارم، حتی یه مرور کلی هم بهم میفهمونه که پارسا بعد از رامش برام خیلی زحمت کشید.بعد از به دنیا اومدن دخترم ، با توافق همه اسمش و آتریسا گذاشتم به معنی آتشگون یا زیبارو، اسمش برازنده ی چهره ی زیباش بود...چشمای عسلی و موهای طلایی ، چهرش تلفیقی از من و آرتام بود، هر وقت میبنیمش، ناخود آگاه یادش میوفتم.بعد از اونجا کار میکرد... تو اون شرکت، پارسا بعد از اینکه فهمید طلاق گرفتم تعجب کرد که چرا باردارم برای اینکه براش سو تفاهم نشه همه چیز و توضیح دادم، بهش اعتماد کردم و اونم بهم اعتماد کرد... از نامزدش گفت که قرار بود به خواست مادرش باهاش عروسی کنه، دختر جالبی نبود حتی برای من تو دیداد اول هم کیس مناسبی به نظر نیومد، با این که قیافه داشت اما اخلاق...تعریف میکرد که دختره اهل تعهد نبود... یه شب تو یکی از همین مهمونی ها و بساط لهب لعب میبندش که به شغل شریف تیلیت کردن مغز پسرها و مخ زنی مشغول بوده و طی یک عملیات غافلگیرانه با اون مرد شریف بوسه ای و راه میندازه که نگو و نپرس...پارسا وقتی داشت تعریف میکرد صورتش سرخ بود.. دستاش مشت، میگفت با اینکه هیچ علاقه ای به اون دختره نداشت اما بازم حس خیانت آدم و از درون میخوره...با این حرفاش عصبی شدم.. نگران شدم، یعنی آرتامم اون موقع همچین حسی داشت؟ من که کاری نکرده بودم اما با شواهد امر.. خب... هیچ حرفی واسه گفتن نمیمونه، درک میکنم حس خیانت چقدر زجر آوره مخصوصا اینکه با چشمای خودت شاهدش باشی...گاهی از اینکه خواسته یا ناخواسته باعث زجر آرتام شدم از خودم بدم میاد... چقدر باهاش بد کردم... خدا یا من و ببخش.   برای پارسا که علاقه ای به اون دختره نداشته، خیانت ، مثل قتل نفس میموند... خدا میدونه اون موقع چی به سر آرتام اومده بود، هرچند من میدونم خیانتی نبوده، اما اون که نمیدونه.حس اینکه تا الان چه قدر زجر کشیده یا اینکه با یادآوری اون شب چه رنجی میبره، خواه ناخواه باعث عذاب وجدانم میشه، اما منم تو این 7 سال کم زجر نکشیدم، با اینکه خطایی جز اعتماد به سهیل نکردم اما به بدترین شکل ممکن دارم تاوانش و میدم، اگه آرتام فقط فرصت دفاع یا شنیدن حرفام و میداد ، هیچ کدوم از این اتفاقات نمیوفتاد.نفس عمیقی میکشم.رو دلم چیزی سنگینی میکنه یادآوری اون خاطرات دردناک مثل پاشیدن نمک رو زخم میمونه.لباسام و میپوشم و میرم سمت اتاق آتریسا، فرشته ی کوچولوم آروم خوابیده.میبوسمش و با نوازش هام بیدارش میکنم.-مامانی...نمیخوای بیدار شی دختر گلم؟ آتریسا...چشماش و میماله و به آرومی از جا بلند میشه و با لحن خواب آلود میگه.-G’ morning.-صبح بخیر.لبخندی میزنم و موهاش و ناز میکنم و میگم.-صبح تو ام بخیر خواب آلو، پاشو بد برو صورتت و بشور، بریم مهد که دیر شده.از جا بلند میشه و به آرومی سمت دستشویی میره، آشپزخونه میرم و صبحونه رو آماده میکنم، باید سر فرصت با پارسا حرف بزنم، تصمیمم و گرفتم ، باید به خودم و اون شانس دوباره ی خوشبخت شدن و بدم، نمیتونم تمام زندگیم و تو مرثیه ی عشق از دست رفته بگذرونم، آرتامم زندگی خودش و داره... امیدوارم با شراره خوشبخت بشه، چیزی که این وسط مهمه آتریساست و بس... تیکه ای نون تست با خامه شکلاتی تو دهنم میذارم و زیر لب زمزمه میکنم.-یادم باشه رو فارسی حرف زدنش بیشتر کار کنم تو ایران دچار مشکل نشه، تا دو هفته ی دیگه قراره بریم.چهره ی دختر ملوسم با لباس کیتی ش و عروسک خرسیش پدیدار میشه، با چشمای اخم آلود که بساط هر صبحشه رو صندلی میشینه، کنار خودم میکشمش و صورتش و میبوسم.-نبینم دختر مامان اخم کنه ها...لبخندی گوشه لبش میشسنه و به سختی میگه.-اوکی...ما...ما...نی...سریع از جا میپره و با خوشحالی میگه.-am I said right? Am I said right?-درست گفتم؟ درست گفتم؟لبخند عمیقی رو لبم میشینه و سرش و میبوسم و میگم.-واسه شروع عالی بود، حالا صبحونت و بخور که قوی بشیم ک کلی کار داریم... دو هفته ی دیگه میریم پیش فامیل ها من...تو خودش خم میشه و با لحن مظلومانه ای میگه.-They like me?-دوستم دارن؟اخمی میکنم و میگم-جرا نداشته باشن؟سرش و پایین میندازه و میگه.-cause your cousin , Nima, hates me… he… he told me…-چون پسر دایتت، نیما ، از من بدش میومد ... خودش... خودش بهم گفت.با یادآوری نیما ، پسرِ تنها داییم اخمی رو صورتم میشینه، رابطه ی جالبی با خونواده دایی نداشتم و از نیما هم متنفر بودم، پارسال به طور اتفاقی لندن دیدمش ، برای اولین بار باهام خوب برخورد کرد و جای شک داشت، یادمه اون موقع چند لحظه ای آتریسا رو باهاشون تنها گذاشتم تا برم جواب تلفنم و بدم، وقتی برگشتم ، دختر عزیزم داشت گریه میکرد و وقتی از نیما پرسیدم هول شد و با خدافظی رفت، بعد از اونم از آتریسا پرسیدم چی شده هیچی نگفت و با دیدن بستنی تو دستم که براش خریدم ساکت شد، بعد اونم دیگه قضیه یادم رفت.الان که فکر میکنم اون نیما ی عوضی چه حرفایی به دختر گلم زده، دلم میخواد خفش کنم. با یاد اون موضوع به سمت آتریسا برمیگردم و میگم.-نیما از منم بدش میاد مامانی... مطمئن باش فامیلای من همه از تو خوششون میاد.با خوشحالی برمیگرده و میگه.-Promise?-قول؟میخندم-قول ِ قول.بعد از رسوندن آتریسا میرم شرکت، باید امروز باهاش حرف بزنم و بعدشم پیگیر کارای رفتنمون باشم.ماشین و پارک میکنم و به سمت دفترش میرم ، در میزنم که صداش در میاد.-come in.وارد میشم ، با دیدنم لبخند محوی رو لباش میشینه و میگه.-فکرات و کردی؟کیفم و جابه جا میکنم و با لبخند میگه.-بذار بیام تو... رو صندلی بشینم... یه لیوان قهوه با کیک شکلاتی بخورم... بعد اگه دلم خواست جوابت و میدم.لبخندی میزنه و با دست به صندلی اشاره میکنه و با تلفن سفارش دو تا قهوه و کیک شکلاتی میکنه.رو بهم میگه.-خب ... آماده م... واسه چیزی اومدی اینجا؟اخم کمرنگی که نشان از جدیت کلامم باشه رو صورتم میشینه و با لحن جدی میگم.-دیشب فکر کردم.سکوت میکنه که نشانه ی انتظار ادامه ی حرفممه، خودم و جابه جا میکنم که ادامه بدم که در میزنن.مستخدم بعد از گذاشتن قهوه و کیک میره بیرون.دستام یخ کرده بود، این سومین تصمیم مهمیه که واسه زندگیم میخوام بگیرم، اولی ازدواج با آرتام بود که شکست خورد... دومی نگهداری بچه ی تو شکمم بود که خب تا حالا شکست نخوردم و اما این....این تصمیم میتونه زندگی من و آتریسا رو تحت الشعاع قرار بده، این تصمیم از دو تای دیگه مهم تره.سعی میکنم با خوردن قهوه ی داغ از سرمای وجودم کم کنم. پارسا هم با قهوه خودش و مشغول میکنه. از اینکه سکوت و نمیشکنه ممنون دارشم.عزمم و جزم میکنم و ادامه میدم.-من دیشب فکر کردم، به همه چی ، به خودم ، آرتام ، تو ، آتریسا... به همه چی ... تصمیم گرفتم که... که...پارسا با اخم ریزی همچنان نگاهم میکنه، زیر نگاهش معذبم حسی که 7 سال سعی در پنهانش داشتم با این نگاه فوران میکنه، اما نه... من رونیا سالاری هستم ... من میتونم با این نگاه بجنگم...آیا واقعا میتونم؟نفس عمیقی میکشم و میگم-میخوام به خودم و تو شانس یه زندگی دوباره رو بدم.اخم میکنه و با جدیت میگه-چقدر از این تصمیمت مطمئنی؟با صدای آرومی میگم-99%با اخم میگه-تکلیف اون یه درصد چیه؟-هیچکی از اتفاقات آینده خبر نداره. من تا جایی که به خودم مربوطه با این موضوع موافقم، تا سرنوشت چی بخواد.سکوت میکنه، اخم غلیظش رفته رفته محو میشه تا اینکه جاش و به یه لبخند عمیق میده و بعدش میاد سمتم، منم از صندلی بلند میشم.میاد سمتم من و در آغوش میگیره با لبخند دستم و دورش حلقه میکنم خودش و ازم جدا میکنه و تو یه حرکت غاقلگیر کننده ، لباش و رو لبام میذاره و شروع میکنه به بوسیدنم.اول مات کارش میشم تا اینکه کم کم به خودم میادم و باهاش همکاری میکنم.بعد از گذشت زمانی ازم جدا میشه و من و محکم تو بغلش فشار میده و آروم دم گوشم میگه.-هیچوقت فکر نمیکردم مزش انقدر خوب باشه...نفس عمیقی میکشه و خودش و ازم دور میکنه و با لبخند میگه.-نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم.لبخندی میزنم و میگم.-دو هفته ی دیگه باید ایران باشیم.با خوشحالی میگه-یعنی منم بیام؟دست به کمر میشم و میگم- نا سلامتی شما از این به بعد نامزد من هستین ها... میخوای که نیای آره...؟با خنده منم تو بغل خودش میکشه و میگه.-ای به چشم خانم شما امر بفرما.بعد از چند ثانیه با لحن جدی میگه.-آتریسا چی؟خودم و از بغلش جدا میکنم و با گیجی میگم.-آتریسا چی ،چی؟-با اخم کمرنگ میگه-میخوای به خانوادت بگی آتریسا چکارته؟ طبیعتا نمیتونی بگی بچته چون اگه آرتام بفهمه شک نکن آتریسا رو از چنگت در میاره.با ناراحتی میگم-تا حالا جدی بهش فکر نکرده بودم ، میگی چیکار کنم.کمی مکث میکنه و میگه-بهتره بگی بچه ی منه و از اونجایی که ما قراره باهم ازدواج کنیم، اون تو رو مادر خودش میدونه، فقط باید با آتریسا صحبت کنی، بهش بگی من و پدر خودش بدونه، دختر باهوشیه، زود میگیره مطلب ، فقط باید مواظب باشی تا سوتی ندیم، با رامش اینا هم صحبت کن، به اونام اطلاع بده که وقتی اومدن ایرا سوتی ندن.سرم و تکون میدم و تند تند میگم-آره خب. اینم حرفیه، باشه... من بهشون میگم، من برم دنبال کارامون واسه رفتن ، وقت نداریم، باد وسایل و هم جمع کنیم، وای... وقت نداریم، آتریسا باید فارسی و یاد بگیره... وای چمدونا رو جمع نکردیم...آخ آخ...باید سوغاتی بخرم....با لبخند بهم نگاه میکنه که میگم.-ها جیه؟ آدم ندیدی؟با خنده میگه-بعد از 7 سال برگشت به ایران خیلی هول به نظر میرسی، آروم باش گلم...سری تکون میدم و میگم-دلم تنگ شده... واسه همه چی...لبخند میزنه و سکوت میکنیم که از جام میپرم و میگم.-وای...دیر شد، آتریسا الان منتظرمه، من باید برم، کاری نداری پارسا.لبخندی میزنه و میگه-برو عزیزم.میخندم و با دست بای بای میکنم و به سمت مهد آتریسا میرم.**** -بستی کمربندت و عزیزم؟-اوهوم...پارسا برمیگرده سمتش و میگه.-خب آتریسا...من کیه توام؟آتریسا لبخند با نمکی میزنه و با چشمک میگه.-با...بام... دیگه...میخندم و میگم-با...با یعنی چی ؟ بگو بابا...! پشت سر هم...سرش و میخارونه و میگه-بابا.پارسا سرش و میبوسه و میگه-آفرین دختر گلم.با خنده و شوخی چند ساعت هم میگذره... تو این مدت برای این لحظه ، لحظه شماری میکردم... رفتن به ایران ، برگشتن به خونم... حالا هم تا چند ساعت دیگه پا تو کشوری میذارم که تو اون متولد شدم... ازدواج کردم و خونوادم از دست دادم ، شوهرم و از دست دادم ...استرس داره وجودم و ذره ذره میخوره.پارسا میفهمه و به آرومی دستم فشار میده ، برمیگردم سمتش که لبخندی میزنه و میگه.-نمیخواد انقدر جوش بزنی... همه چی حل میشه، من اینجام، نگران نباش.دستش و محکمتر فشار میدم و سرم و رو شونش میذارم.چند ساعت میگذره ، به ایران میرسیم... کشوری که 7 سال ازش فرار کردم و حالا هم برای عموی عزیزم حاضر به دوباره دیدنش شدم.به کمک پارسا چمدون ها رو برمیداریم، طبق گفته ی ثریا جون، همه فرودگاه میان، رو به رویی با همه ی اونایی که شاهد خرد شدنت بودن، خیلی سخته ، دستام یخِ یخِ... تو گلوم یه بغض بزرگِ...دست پارسا و محکمتر تو دستم میگیرم که دستش و دور شونم حلقه میکنه و به آرومی میگه.-خانومِ من نباید از هیچی بترسه...من اینجا مثل یک کوه پشتتم رونیا.آب دهنم و قورت میدم و سرم و تکون میدم، آتریسا با دیدن محیط جدید ذوق زده بالا و پایین میپره.قبلا از پوشش ایران براش صحبت کردم ، واسه همه در این مورد سوالی نمیپرسه فقط با تعجب به افراد نگاه میکنه، چمدون ها رو جا به جا میکنیم و به سالن انتظار نزدیک میشیم.با دیدنشون همه وجودم پر میکشه واسشون ، زن عمو با خوشحالی دست تکون میده، عمه گریه میکنه، کیانا با بغض دست تکون میده... عمو ها همشون با یک لبخند عمیق نگاه میکنن، نیکا جون هم با بابا اتابک بودن، جالبه که اونام اومدن، تو این جمعیت ، نبود مادر و پدرم حس میشه، همچنین نبود عمو سیامکم که بیمارستانه، آرسام،برسام، سپهر، غزاله... همه بودن الا سهیل... بهتر، اگه میدیدمش تضمینی برای خفه کردنش وجود نداره.قدم هام و تند میکنم و به سمتشون میرم، میخوام با تمام وجود حسشون کنم، خانوادم و... الیسا با علیرضا ، هاله و سامان هم بینشون دیده میشن، بغل الی یه پسر کوچولو هم سن با آتریسا و بغل هاله یه بچه نوزاد و سامان هم یه دختر بچه ی دو ساله ست.میدوم به سمتشون و میپرم بغل زن عمو... با مهربونی من و بغل میکنه و اشک میریزه، برام مثل مادری بود که بی منت محبت میکرد، بوی مامان و میده.-رونیا... دخترم کجا بودی؟ نگفتی قلب عموت نمیتونه دوری برادر زادش و تحمل کنه؟ فکر نکردی من بدون شیرین زبونیات دق میکنم، نگفتی جلو ی روح پدر مادرت بی آبرو میشم که نذاشتم ایران بمونی؟-ثریا جون... هیچی نگو که به اندازه ی یه دنیا دلم واستون تنگ شده.عمو ها رو به نوبت بغل میکنم، زن عمو هام آغوششون باز میکنن، عمم مثل همه گریه میکنه، هیچکس اشاره ای به دلیل رفتنم نداره، با شرمندگی میرم سمتش.آغوشش و برام باز میکنه، میرم طرفش . محکم من و بغل کرد و گفت.-دخترم کجا بودی این 7 سال؟-نیکا جون...ازم جدا میشه و با چشمای اشکی میگه-نیکا جون دیگه چه صیغه ایه؟ مگه من و مامان صدا نمیکردی؟ من و مادر خودت بدون.ازش جدا میشم، بابا اتباک مردونه دست میده و خوش آمد میگه.عمو سینا با کنجکاوی رو میکنه به پارسا و میگه.-آقا رو معرفی نمیکنی رونی جان؟نگاه همه برمیگرده سمتشون، حالا همه متوجه حضورشون میشن.با کنجکاوی نگاه میکنن ، نگاه مامان نیکا کنجکاوی با کمی ترسِ که نمیدونم دلیلش چیه.با لبخند رو میکنم سمت پارسا، بازوش و میگیرم و رو به خونوادم میگم.-معرفی میکنم، پارسا پیردوست ، نامزدم . این دختر خانوم کوچولو عشق هم... آتریسا خانوم بچشونِ.همه با بهت نگاه میکنن، آتریسا رو تو بغلم میگیرم، با ترس تو بغلم گم میشه.به آرومی بهش میگم-چی شده مامانی؟-اونم به آرومی جواب میده.-چرا...relative ت اینجوری نگاه میکنن؟میخندم و میگم-الان تو شوک ان.سرش و میخواره با لحن با مزه ای میگه.-تو چیَن؟لبخندم عمیق میشه و میگم-they surprised .-why?شونه ای بالا میندازم.کم کم به حالت اول برمیگردن، سعی میکنن طبیعی رفتار کنن، زن عمو با شرمندگی خاصی نگام میکرد، نیکا جون ناراحتی و میشد تو صورتش فهمید. به ترتیب میان و با پارسا سلام و علیک میکنن .کیانا آتریسا رو بغلش میگیره و میگه.-وای... چه دخمل نازی.رو میکنه به سمت نامزدش و میگه-علـــی... ببین چه خوشگله.علی آتریسا رو بغلش میگیره و میگه-اسمت چیه عمو؟آتریسا با حالت با مزه ای سرش و میخارونه و میگه--عمو؟با لبخند بهش میگم-اصطلاحه عزیزم.با چشمای گشاد شده میگه.-What??پارسا با خنده میگه-it’s expression honey!سرش و معنی فهمیدن تکون میده، کیانا با تعجب میگه.-مگه فارسی بلد نیست.با لبخند میگم-زیاد نه، خیلی کم.ابرو هاش و بالا میندازه، عمو سینا رو به همه میگه.-بهتره بریم خونه که دختر و داماد گلم و زیادی سر پا نگه داشتیم.همه با هم تایید میکنن و راه میوفتن.الیسا و هاله و کیانا با من همراه میشن، علیرضا و علی و سامان هم سمت پارسا میرن تا غریبی نکنه.آتریسا دستم و ول نمیکنه و با من میاد، کیانا به آرومی میگه.-مطمئنی آتریسا بچه ی پارساست؟با ترس برمیگردم سمتش ، در عین حال سعی میکنم آرامش خودم و حفظ کنم.با لحنی به ظاهر آروم میپرسم-چطور مگه؟اخمی میکنه و میگه-چرا اونقدری که به باباش وایسته باشه به تو وابسته س؟ چرا بیشتر از اینکه شبیه باباش باشه شبیه توئه؟ ...نکنه...نکنه...با نگرانی بهم نگاه میکنه و منم با وحشت بهش خیره شدم... خدایا نفهمه...دستش و از رو دهنش برمیداره و میگه.-نکنه بچه تو و پارساست؟؟اووووووووف... خدا یا گفتم نفهمه ولی نه دیگه اینجوری ، ولی بهتره همین جوری فکر کنه تا اینکه بفهمه بچه آرتامه.سرم و پایین میندازم و به ظاهر که مچم و گرفته میگم.-خب...خب راستش.کیانا سرش و با دستش میگیره و به علامت سکوت دستش و تکون میده و ازم دور میشه.خدایا ، عاقبتم و به خیر کن، این تازه اولشه...***
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۶ صبح
19
به آرومی تو خونه قدم میزنم ، تو باغی که تک تک ثانیه های بچگیم و توش گذروندم ، با مامان ، بابا... رامش ، حالا من موندم و تنهاییم ، یه زن27 ساله با یه دختر بچه ی 6 ساله که تو این دنیا از هرکسی تنهاتره.
به یاد خاطارات قطره قطره اشک از چشمام میاد ، آتریسا به سمتم میدوئه و با دیدن اشک هام با ناراحتی میگه.
-مامی... چی... شده؟
نفس عمیقی میکشم و میگم-هیچی گل دخترم ، یاد مامانم افتادم.
دستام و براش باز کردم و اونم بدو اومد بغلم ، موهاش نوازش کردم و اونم با بغض گفت.
-مامی... مامی تو کجاست؟
بغض میکنم و میگم-مامی من رفته پیش خدا.
بوی موهاش و با تمام وجود می بلعم ، بی انصافیه اگه بگم تنهام ، آتریسا هست، پارسا ، خونوادمم هستن.
-اِهم اِهم...
سرم و بالا میکنم ، با دیدن سامان و هاله لبخندی رو لبم میاد، ناخودآگاه یاد روزهایی میوفتم که به هزار بدبختی تونستن همدیگر و داشته باشن.
از جام بلند میشم و به روشون لبخند میزنم.
سامان با لحنی که سعی میکرد خوشحال باشه گفت.
-واااای... عمو ، خاله هاله برات یه عروسک خریده ، میری باهاش ببینی؟
ابروم و بالا میندازم، سامان چی میخواد بگه که هاله و دخترم نباید باشن؟
آتریسا در حالیکه سعی میکرد ذوقش و از شنیدن اسم کادو قایم کنه با التماس بهم نگاه میکرد تا بهش اجازه بدم ، سری تکون میدم و میگم.
-برو مامانی..
هاله دستاش و برای آتریسا باز میکنه و با لحن مهربونی میگه-بیا بریم خاله جون که کلــــــــی واست کادو خریدم.
به رفتنشون نگاه میکنم ، سامان بیشتر بهم نزدیک میشه، همون طور که نگاهم رو آتریساست که با لبخند بالا و پایین میپره ، با پوزخند میگم.
-کی وقت کردین کادو بخرین؟
اونم دست به سینه کنارم با پوزخند میگه.
-همون وقتی که شما دست در دست نامزدتون داشتین تو باغ گردش و سیر میکردین.
با اخم ظریفی میگم.
-چرا از وقتی فهمیدی پارسا نامزدمه شمشیر و از رو بستی؟
با اخم عمیقی برمیگرده بهم نگاه میکنه و میگه.
-یعنی انقدر بدبختی که بیای نامزد یه مرد بشی که یه دختر 6-7 ساله داره؟
وجودم و خشم میگیره ، دستم ناخودآگاه مشت میشه ، ولی بازم سعی میکنم آروم باشم.
-سامان بفهم چی میگی... احترام خودت و نگه دار!
با خشم میگه-نگه ندارم چی میشه؟ ... (بعد از کمی مکث ) ... اون داداش بی غیرتت کجا بود؟ چرا اجازه داد خواهرش با شرایط خیلی خیلی بهتر نامزد همچین مردی بشه؟ درسته توام ازدواج ناموفق داشتی اما آیا بچه هم داشتی ؟ چرا میخوای زندگیت و حروم کنی در صورتی که میتونی بچه ی خودت و با همسرت بزرگ کنی نه بچه ی یه زن دیگه.
از زور خشم داشت حالت تهوع بهم دست میداد
-هرکار دلم بخواد میکنم ، در مورد داداش منم درست صحبت کن ، تو هیچی نمیدونی پس حق دخالت تو کاری که بهت مربوط میشه رو هم نداری ، اینم بدون انقدر پارسا رو دوست دارم که بدون در نظر گرفتن چیزی بتونم در کنارش خوشبخت باشم.
به سرعت از کنارش رد شدم که دستم و کشید ، خواستم از هرچی از دهنم در میاد بهش بگم که زود گفت.
-بگو..بهم بگو چی شده، بهم اعتماد کن رونی، فکر کن میخوام بابت اون کمکی که برای خواستگاری هاله ، واسم کشیدی، کمکت کنم ، من و به عنوان برادرت قبول کن، یکی مثل رامش.
برمیگردم سمتش و میگم.
-فکر میکنی بتونم به دوستای اون ، به عنوان برادرم نگاه کنم؟
سرش و پایین میندازه ، سکوت بینمون ایجاد میشه.
-از رامیار و رامبد چه خبر؟
لبخندی رو لبش میشینه و میگه
-بعد از رفتن رامش ، علنا اکیپ به هم خورد ها... گاهی با هاله آن میشیم و باهاشون چت میکنیم، روناک و رامبد یه بچه ی 4 ساله دارن! دختره.
میخندم-اوهوم، اسمش هم پریساست خیلی نازه!
لبخندی میزنه-رامیار و رکسان هم که رفتن مسافرت ، تا چند روز دیگه میان سر و مر و گنده میبینیشون.
از به یاد آوردنشون لبخندی رو لبم میشینه.
سامان با خنده شیطونی میگه.
-اگه فکر کردی با یاد خاطرات یادم میره در مورد چی داشتیم صحبت میکردیم ها... کو خوندی... نگفتی رونی، موضوع چیه؟ چی شده که این تصمیم و گرفتی؟
 سکوت میکنم ، نمیدونم باید به رفیق همسر سابقم همه چی و بگم یا نه... من بین دوستم فقط روناکِ که از این موضوع خبر داره، یعنی اگه سامان بفهمه این چیزارو کف دست آرتام نمیذاره.
تردیدم و میخونه و به آرومی میگه.
-میتونی روم حساب کنی ، قرار نیست حرف هایی که میزنی از این در بیرون بره!
نفس عمیقی میکشم و میگم.
-آتریسا دختر خودمه!
ثانیه ای کافی بود تا تعجب و بهت و تو چهرش ببینم ، رفته رفته رنگش سفید شد و با تعجب و کمی تردید گفت.
-یعنی ... یعنی آتریسا دختر آرتامِ؟
بر میگردم سمتش و سرم و تکون میدم.
دستاش و تو موهاش میکشه و کلافه راه میره ، بعد از چند دقیقه میگه.
-پارسا کیه؟ اونم نکنه پسرته؟
لبخند کمرنگی رو لبم میشینه و میگم.
-نه دیگه، اون واقعا نامزدمه!.
لبخند از رولبش میره و میگه-رونی! این مسئله شوخی بردار نیست ، درست جواب بده!
با جدیت برمیگردم سمتش و میگم-شوخی ندارم! از وقتی رفتم لندن ، بعد از رامش ، پارسا هوام و داشت، همیشه همراهم بود و حواسش بهم بود! هیچوقت واسم کم نذاشت ، وقتی ازم درخواست ازدواج کرد و منم دیدم رابطش هم با آتریسا خوبه و خودمم بهش بی میل نیستم ، قبول کردم نامزد شیم تا بیایم ایران دنبال کار های ازدواجمون ، اومدیم ایران هم عموسیامک و ببینم و هم با خونواده پارسا آشانا شم!
با اخم کمرنگی میگه-تو میگی بی میل نیستی، یعنی همچین هم تمایل نداری... رونی ، تو به پارسا علاقه ای نداری، نذار یه بار دیگه اشتباه کنی.
با عصبانیت میگم-اون موقع که علاقه داشتم چیکار کردم که الان کردم؟ من و ببین... یه زن 27 سالم ، یه زن بیوه با یه بچه تو بغلش ، بیشتر از این نمیتونم دست دست کنم ، هم من به شریک زندگی نیاز دارم ، هم آتریسا به پدر ، تا کی بخوام منتظر بمونم تا یکی پیدا شه که دوستش داشته باشم؟
سکوت میکنه ، به فکر فرو رفته... منم پر میکشم به خاطرات گذشته، بعد از کمی سکوت با صدای آرومی میگم.
-چه خبر از آرتام؟ شنیدم میخواد ازدواج کنه.
با بهت برمیگرده سمتم و با صدای نیمه بلند میگه-نگو که میخوای برای تلافی ازدواج آرتام ، ازدواج کنی!
با چشمای گرد شده میگم-حالت خوبه سامان؟ یعنی فکر میکنی من انقدر بچم که بخوام بخاطر این مسئله ی پیش پا افتاده زندگی خودم و دخترم و به گند بکشم؟ من فقط وقتی خبر نامزدیش و شنیدم ، فهمیدم باید از خواب بیدار شم و به امید واهی زندگی خودم و دخترم و تباه نکنم. واسه همین به پیشنهاد پارسا بیشتر فکر کردم.
با شک میگه بهرحال... آرتام قبل از اینکه با شراره نامزد شه، نامزدیش بخاطر یه سری مسائل که نیازی نمیبینم بگم ، بهم خورد! آرتام قصد ازدواج مجدد نداره.
با تعجب میگم-جدی میگی؟
با موشکافی سرش و تکون میده ... بعد از اینکه من و تو عالم فکر و خیال فرومیبره ، دستی به شونم میزنه و از کنارم میره.
تو افکار خودم پرسه میزدم که گوشیم زنگ خورد.
با دیدن اسم لیلی ، لبخند رو لبم میشینه.
-Hello?
-Hey girl…where were U? I’ve been calling you half an hour!
-هی دختر...کجایی تو؟ نیم ساعته که دارم بهت زنگ میزنم؟
-stop…stop.., let me say! There’s sth up!
-واستا...واستا...بذار حرف بزنم، یه چیزی شده!
بعد از صحبت کردن با لی لی ، گوشی و قطع کردم... یعنی ممکنه؟ نکنه لی لی راست میگه؟

****
-قربونت برم عمو جون، خوبی؟ ببخشید سریعتر نیومدم، بلیط گیرم نیومد.
لبخند بی حالی رو لبای سفید و بی رنگش میشینه و به آرومی دستم و میفشاره و میگه.
-اشکال نداره عزیز عمو ، مهم اینه که اینجایی!
با بغض نگاش میکنم و دستش و میبوسم ، لبخندش عمیق تر میشه و اونم با چشمای اشکی نگام میکنه.
ثریا جون اشکاش و با لب روسریش پاک میکنه و با خوشحالی مصنوعی میگه.
-سیامک خان، سوگلیت اومده ، نباید که ناراحت باشی! بخند عزیزم...بخند!
لبخند عمو پررنگ تر میشه، نگاش به چشت سرم میره و با کمی تعجب میگه.
-رونی جان، آقا رو معرفی نمیکنی؟
برمیکردم ، پارسا و میبینم که آروم پشت سرم واستاده بود، با لبخند میگم.
-عمو جون ، پارسا پیردوست ، نامزدم هستن!
عمو اخم کمرنگی میکنه و با دلخوری میگه.
-یعنی انقدر غریبه ایم که الان باید خبر نامزدیت و بشنویم؟
پارسا با لبخند میگه-نخیر عمو جان، اختیار دارید ، تازه 2 روز نمیشه، اومدیم ایران که هم یه مراسم بگیریم ، هم شما رو در جریان بذاریم و اجازه بگیریم.
لبخند رو لبام میشینه و پارسا هم دستاش و دورم حلقه میکنه و در جوابم لبخند میزنه.
عمو با لبخند به ما نگاه میکنه و میگه-ماشالا... چقدر هم به هم میاین... ایشالا به پای هم پیر شین!
لبخند رو لبای هر سه تامون میشینه ، ثریا جون با خوشحالی میگه.
-تازه خبر نداری سیامک خان، پارسا جان یه دختر شیرین زبون خوشگل داره ، ببینیش عاشقش میشی...
گوشیش و در میاره و عکس آتریسا رو نشون میده و میگه.
-ببین سیامک خان.
عمو با بهت به گوشی نگاه میکنه و بعد با دلخوری نگاش و به سمت ما برمیگردونه و در جواب زن عمو ، سری تکون میده و میگه.
-خدا نگهش داره.
درک میکنم ناراحتیش و باید برای عمو واقعیت و بگم ! 
کم کم وقت ملاقات تموم میشه که عمو میگه-اگه میشه من و رونیا رو تنها بذارید.
زن عمو و پارسا، با لبخند خدافظی میکنن ، پارسا موقع خارجش ، دستم و میفشره و میگه.
-میدونم میتونی عموت و قانع کنی!
لبخندی اطمینان بخش میزنه و از در میره بیرون.
برمیگردم سمت عمو و میگم.
-جانم عمو؟ چیزی میخواین بگین؟
-تعریف کن، میدونم دختر من بدون دلیل با مردی که یه دختر 5-6 ساله داره نامزد نمیکنه... میشنوم... بگو! همه چیو تعریف کن.
نفس عمیقی میکشم و تعریف میکنم ، از اولین روز رفتنم به لندن... از آشناییم با پارسا ، خبر بارداریم ، استخدام تو شرکت پارسا... همه و همه رو میگم و عمو هم مثل سنگ صبور به تمام حرفهام گوش میده ، به جاهای سخت زندگیم میرسم اشک میریزم و عمو هم پا به پام اشک میریزه و دستم و فشار میده ، خاطرات خنده دار و میگم و عمو هم پا به پام میخنده...بعد از تموم شدن حرفهام لبخندی میزنه و میگه.
-همه چی بسته به خودته دخترم. اگه فکر میکنی پارسا برای دخترن ، پدر خوبی میشه ، حتما همین طوره ، فقط رونیا ، اگه ذره ای هم شک داری تصمیم نگیر! بذار مطمئن شی، این دفعه علاوه بر زندگی خودت ، پای آتریسا هم در میونه، دوران نامزدیتون فرصت خوبیه برای شناخت همدیگه هر وقت از تصمیمت مطمئن شدی به ازدواج فکر کن! به خاطر آتریسا هم سعی نکن به پارسا جواب بدی! هم خودت ملاکی ، هم دخترت.
سرم و تکون میدم و عمو با لبخند میگه.
-مردونگیش و نشون داد... کمتر کسی حاضر میشه بچه ی یکی دیگرو به نام خودش بزنه! به خونوادش چی ؟ به اونا درباره ی آتریسا چی گفته؟
نفس عمیقی میکشم و میگم-همون چیزی که ما به شماها گفتیم.
با تعجب میگه-واکنش خونوادش چطور بود؟
سری تکون میدم و میگم.
-با پدر و مادرش بحث داشت ، اونام سرزنشش میکردن که چرا بعد از 7 سال باید از وجود نَوَشون با خبر شن، حتی گفتن نمیتونم بچه ای که معلوم نیست مادرش کیه رو قبول کنن ... کلا مکافات داشتیم تا بالاخره راضی شدن آتریسا رو ببینن، امشبم میریم خونه ی اونا!
لبخندی میزنه ، به ساعت نگاه میکنم 
-اوه اوه...ببینین چقدر به حرف گرفتمتون... من باید برم عمو جون ، شرمنده نذاشتم استراحت کنین.
با اخم شیرینی میگه.
-نشنوم دیگه این حرف و.. بعد از 7 سال دارم میبینمت ... هروقت خواستی بیام ، بدون منتظرتم.
اخم میکنم و میگم-تا چند وقت دیگه که عمل کردید و به سلامتی ، از بیمارستان سالم و سلامت اومدین بیرون، میام خونتون و هرروز وَره دل خودتونم!
لبخندی میزنه و سرش تکون میده ، گونش و میبوسم و میگم.
-بای بای عمویی ... فردا میام پیشت.
-برو دخترم ، خد به همرات.

***
-پارسا... پارسا آماده ای؟
کتش و رو شونه هاش مرتب میکنه و با آرامش میگه.
-بریم.
آتریسا رو بغل میکنه و همونطور که به سمت در میره بهش میگه.
-دختر گلم چطوره؟
آتیسا لبخند با نمکی میزنه و با شیطونی به فرانسوی میگه.
-J'ai beaucoup
خنده ی پارسا کم کم دور میشه و سوالی که از آتریسا کیپرسه و نمیشنوم.
از شیطنت بچگانه ی دخترم خوشم میاد ، سرحال و شر ، درست مثل جوونی خودم.
از حرفم لبخند تلخی رو لبم میشینه ، هرکی ندونه فکر میکنه 70-80 سال سن دارم ، ولی به خودم که نمیتونم دروغ بگم، دلم خیلی وقته مرده و پیر شده.
یه استرسی تو دلم رخنه کرده ، یه ترس ، یه هیجان ، ناراحتم ، میترسم از برخورد خونواده ی پارسا.
با ورود ما به خونه ای شیک و در عین حال با چیدمان اصیل و فاخر ، مهمونا بلند میشن ، از دیدن اون همه آدم ترس برم میداره، پارسا گفت یه مهمونی کوچیک....!
با بیشترین تلاشم لبخندی رو لبم زدم و تا جایی که تونستم با آدمایی گرم گرفتم که از هفت تا غریبه هم غریبه تر بودم، هیچ آشنایی تو مجلس نبودم و این خودش یه حس انزوا و به آدم القا میکنه.
مثل بچه ای که از چیزی میترسه به پارسا پناه برده بودم اونم با لبخند پذیرام بود، نگاه های خیره ی خیلی ها رو ، رو خودم به خصوص دخترم میدیم.
از گوشه سالن ، خانمی مسن اما با ظاهری شیک و با غرور اومد سمتمون ، به آرومی سلام کرد، پارسا با دیدنش چشماش درخشید و با خوشحالی گفت "مامان" و بعد و او را در آغوشش گرفت.
خانمی که حالا فهمید مادر پاسا بود ، با اینکه سعی میکرد ظاهر جدی خودش و حفط کنه ، اما نمیشد برق و رضایت و خوشحالی و از دیدن تنها پسرش مخفی کنه.
ازش جدا میشه و به آرومی با لبخندی کاملا کمرنگ اما کاملا واقعی بهم خوش آمد گفت و با دیدن آتریسا برای یه لحظه اخماش رفت تو هم ، اما بلافاصله نقاب بی تفاوتی زد و به آرومی ما رو گوشه ای برد و به خدمتکار گفت پذیرایی کنه، بعدم به پارسا اشاره ای کرد و پارسا هم دنبالش رفت.
آتریسا با ناراحتی نگاهش و بین جمعیتی چرخوند که اکثر چشما رو ما بود.
رو به من گفت-مامان... I get bored...
به آرومی به خودم چسبوندمش و گفتم.
-تازه اومدیم که دخترم.
سری تکون میده و با ناراحتی ضرب میگیره.
با چشم دنبال بچه ای میگردم تا آتریسا رو بفرستم باهاش بازی کنه ، اما دریغ از یه بچه!
دختری زیبا به آرومی بهمون نزدیک میشه ، به احترامش بلند میشم.
بالبخند و خوش آمد گویی میگه.
-خوش اومدین، پریناز هستم.
لبخندی میزنم و میگم-ممنون.. رونیا...
نذاشت حرفم و ادامه بدم ، با لبخند گفت.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۶ صبح
-میدونم ... میدونم ! تو همونی هستی که دل آق داداش ما رو بردی، خیلی دوست داشتم ببینمت اما پارسا حتی یه عکس هم نفرستاد.
از تعجب چشام گرد شده بود ، من تا حالا نمیدونستم پارسا خواهر هم داره!
به آرومی کنارم میشینه ، با دیدن آتریسا که گوشه ای کز کرده با خنده میگه.
-دختر داداشم تویی کوچولو؟
آتریسا سرش و بلند میکنه، بالاخره بادیدن یه هم صحبت نیشش باز میشه و خودش و تکون میده و با ناز میگه.
-بله ، من دختر کوچولوئه داداشتم.
لبخند پریناز گشاد تر میشه و میگه.
-ای جونم... چه زبونی تو داری وروجک، ببینم چرا یه گوشه نشستی، میای بریم با هم بازی کنیم؟
چشمای آتریسا برقی میزنه با خوشحالی از جاش میپره، با ناراحتی به پریناز میگم.
-اذیتت نکنه!
لبخندی میزنه و دست آتریسا رو تو دست خودش فشار میده و میگه.
-نه بابا... برادر زادمه، میبرم با بچم آشناش کنم...
با تعجب میگم-بچت؟
چشمکی میزنه و میگه-میدونم خوب موندم اما من دو تا بچه دارم... یکی 3 ساله ، یکیم 6 ماهه!
با ذوق میگم-ای جان... اصا بهت نمیاد .
لبخندی میزنه و با آتریسا ازمون دور میشه.
کلافگی امونم و بریده بود، تنها بودم، حالا دیگه آتریسا هم نبود، چه خوش خیال بودم که فکر میکردم پارسا لحظه ای هم تنهام نمیذاره ، از اول مجلس تا الان یه بارم نیومده بهم سر بزنه ، خیر سرم تو این جمع غربیم مثلا...
مهمونی با اون چیزی که فکرش و میکردم خیلی فرق داشت ، داشتم عصبی میشدم، خیلی خشک بود، شاید فقط برای من ، همه که سرشون به کار خودشون گرم بود، گروه میرقصیدن، میخندیدن و حرف میزدن، فکر کنم تو این جمع فقط به منه که داره انقدر سخت میگذره... 
آرزو کردم زودتر این ساعت ها بگذره تا بتونم برم خونه و با خیال راحت رو تختم دراز بکشم و آروم بشم.
بعد از چند ساعت به سختی زمان گذشت و از شر اون مهمونی راحت شدم.
تو ماشین کاملا با پارسا سرد برخورد کردم، خودشم دلیلش و فهمید پاپیچم نشد، به آرومی به سمت خونه ی قدیممون میرونه.

***
تازگی ها دچار یه کابوس شدم، شبا همش آه و ناله به راهه. پارسا شدید کلافه س ، نمیدونم اطرافم چی میگذره ، حتی به دیدن عمو هم که رفته بودیم ، نگرانی و میشد تو چشماش دید، اما وقتی دلیلش و میپرسم ، جز یه لبخند محزون چیزی نصیبم نمیشه.
دو هفته ای از اومدنم به ایران میگذره ، تو این مدت با خانواده ی پیردوست هم ملاقات داشتم ، سرد بی حرف ، اما بودن.
امروز به مناسبت مرخص شدن عمو از بیمارستان، ثریا جون ترتیب یه مهمونی داده ، مامان نیکا اینا هم دعوتن .
از دیشب با کیانا رفته بودیم خرید ، با آتریسا سرد برخورد میکنه، نمیتونمم قانعش کنم که چیزی نیست ، چون اینجوری خودم و زیر سوال بردم، فعلا هیچکی نباید از این راز خبردار شه، فعلا فقط سامان و عمو خبر دارن ، نباید اینا بیشتر بشن.
لباس مناسبی خریدم ، نباید جلوی فامیل بعد از 7 سال بد جلوه کنم...
آتریسای من ، دختر گلم به زیبایی یک فرشته شده بود، قشنگ و خواستنی ، وقتی لباس صورتیش و پوشید لبخند محوی روی لبای کیانا نشست و با مهربونی تحسینش کرد . میدیدم شوقی و که در وجود دختر کوچولو رخنه کرده .
مهمونی برگزار شده بود، بعضی ها با خوشرویی بهم خوش آمد میگفتن و بعضی با لبخند مصنوعی ، چه اهمیت داره که از دیدنم خوش حال باشن یا نه... مهم منم و اونایی که بعد از 7 سال با دیدنشون دلتنگی هام از بین رفت ، دیگه به این خوش آمد گویی ها ظاهری نیازی ندارم، من رونیام ، رونیا سالاری... یک مادرم و به زودی قرار زن یک خانواوه بشم ، همسر یک مرد، مردی که مردونگیش و تو این 7 سال خــــــوب اثبات کرد، چه اهمیت داره این چیزا؟
عموی عزیزم، بعد از دو هفته رنگ و روش برگشته بود ، با شادی تو مهمونی حضور داشت ، خوشحالی و میشد تو صورتش دید اما هیچ تفسیری واسه اون نگرانی پنهون میان چشماش ندارم.
به همراه پارسا با خانواده ی زند سلام احوال پرسی میکنم ، پارسا دستش و دورم حلقه میکنه و آروم تو گوشم میگه.
-فکر کنم هنوزم تو رو به چشم عروسشون میبینن، خوشم نمیاد از این نگاه ها...
لبخند آرومی میزنم و میگم.
-برای منم اونا هنوز خونوادمم ، اما نه خونواده شوهر! 
دستش و دورم محکمتر میکنه و میگه.
-بهرحال که من تو رو با کسی قسمت نمیکنم ، حتی با خانواده ی شوهر سابقت ، اجازاه نمیدم هیچکس زحمت های 7 سالم و برای ساختن این قصر رویایی بهم بزنه ، چه تو ، چه خانواده ی شوهرت!
گونش و میبوسم و میگم.
-جای هیچ نگرانی نیست عزیزم...
لبخند غمگینی میزنه و میگه.
-امیدوارم.
تعجب میکنم ، چرا پارسا باید امیدوار باشه ؟ مگه قراره چه اتفاقی بیوفته؟
-سلام.
نفسم تو سینه حبس میشه ، یعنی این واقعا صدای اونه یا توهمه... مگه نباید شیراز باشه؟؟ ...
به آرومی برمیگردم، با دیدن چهره ای که رو به رومه به تمام اون توهمات رنگ حقیقت میده ، از اون 7 سال خیلی گذشته ، چند تا تار سفید و میشه رو شقیقش دید ، قیافش پخته تر شده اما هنوزم اون جذابیت گذشته رو داره ، شایدم بیشتر ، در حال سلام و احوال پرسی با بقیه س، هنوز متوجه حضورم نشده. برمیگردم سمت عمو ، میبینم که با نگرانی داره بهم نگاه میکنه ، علاوه بر اون چشمای خیره ی زیادی رومه ، پس سعی میکنم مسلط برخورد کنم.
پارسا با ناراحتی بهم نگاه میکنه ، نباید همسر آیندم ناراحت باشه ، من باید خودم باشم ... من دیگه اون رونیای 7 سال پیش نیستم و نخواهم بود.
میرم سمت پارسا ، دستم و دور بازوش حلقه میکنم و به آرومی به سمت آرتامی میرم که 7 سال پیش شوهرم بود.
آروم آروم میریم طرفشون ، افرادی که دورش حلقه زده بودن و داشتن بعد از دیدن مدت زیادی باهاش احوال پرسی میکردن با دیدن ما کنار میرن ، آرتام برمیگرده با دیدن من تعجب میکنم ؛ این و میشه تو صورتش خوند ، پارسا به آرومی دم گوشم میگه.
-بهش نگفته بودن اومدی ایران.
شونه ای بالا میندازم نزدیکش میشم و با صدایی که سعی میکنم نلرزه میگم.
-سلام آقای زند... مشتاق دیدار ، خوش اومدین ، بفرمایید.
پارسا جلو میره و با آرتام دست میده و میگم.
-خوشبختم از دیدنتون ، پارسا پیردوست هستم ، نامزد رونیا جان.
تعجب ، بهت زدگی و میشه تو تک تک رفتاراش دید ، به خودش میاد ، با ظاهری جدی به پارسا میگه.
-منم از دیدنتون خوشحالم . با اجازه باید برم پیش خانوادم .
بوی تلخ عطرش و وقتی از کنارم رد میشه ، با تمام وجود حس میکنم ، نمیدونم اینم توهمه یا واقعا آرتام دستش مشت شده بود...
یعنی دیدن دوباره ی زنی که مثلا بهش خیانت کرد انقدر آزار دهنده بوده؟
تو دلم یه پوزخندی واسه خودم و افکار گذشتم میزنم ، من و بگو که فکر میکردم منتظر منِ ، اون هنوزم من و باعث بدبختیش میدونه.
با تکون پارسا به خودم میام ، با ناراحتی بهم نگاه میکنه ،برای جلوگیری از سوتفاهم احتمالی دستش و تو دستم میگیرم و لبخند عمیقی میزنم.
خیالش راحت میشه و باهم به سمت مهمونا راه میوفتیم.
نگاه آرتام و رو آتریسا میبینم که با کنجکاوی داره نگاهش میکنه ، واسه یه لحظه ترس برم میداره ، به مامانش چیزی میگه و اونم در جوابش چیزی میگه... حدس اینکه چه دیالوگی بینشون رد و بدل شده کار سختی نیست ، اما تفسیر نگاه آرتام به خودم و اون بچه ، چرا... کار سختیه!
سعی میکنم خودم و مشغول کنم تا کمتر افکار مزاحم ذهنم و پر کنه.
-مامان...مامان...!!
برمیگردم سمت آتریسا که با لپ های گل انداخته داره بهم نگاه میکنه، بغلش میکنم و میبوسمش.
-جان دلم عزیزم؟ چقدر بازی کردی...! ببین چقدر لپات سرخ شده!
لبخند نمکی میزنه و میگه.
-مامان...آریا دیگه باهام بازی نمیکنه!
رو میکنم سمت آریا که کنار مامانش ، الیسا نشسته بود و صورت اونم به قرمزی صورت آتری بود.
لبخندی میزنم و میگم.
-خب خسته شده عزیزم، توام بیا دو دقیقه بشین بعد دوباره برو بازی...
با لجبازی پاش و زمین میکوبه و میگه.
-نه...نه!! من میخوام الان بازی کنم.
با سرگردونی نگاهم و به اطراف میندازم ، جز آریا ، بچه ی هم سن و سال با آتریسا برای بازی نبود!
-خب دخترم اینجا که کسی نیست باهات بازی کنه!
با تخسی تمام پاشو زمین میکوبه و لجوجانه میگه.
-نه...نه...نه من میخوام بازی کنم ، من میخوام بازی کنم.
اخم غلیظی میکنم و تا میام دعواش کنم که صدایی مانع میشه.
-بذارید من باهاش بازی کنم.
برمیگردم سمت صدا و کسی و جز آرتام نمیبینم.
اخم کمرنگی میکنم و با جدیت میگم-نه، ممنونم، آتریسا باید یاد بگیره هروقت هرچیزی و میخواد براش صبر کنه... اینجوری پررو میشه ، اسباب زحمت شما هم میشه ، نمیخوام مدیونتون باشم.
همه ی حرفام بوی کنایه میداد.. درک کرد، فهمید و جوابش فقط یه اخم بود ، اما ادامه داد.
-خیالتون راحت، بابت زحمت من نیست ، سعی میکنم پرروش نکنم ، این اطمینان و به شما میدم.
میخوام جوابی بدم که آتریسا لجوجانه میگه.
-آره...آره مامان... بذار با عمو بازی کنم ، قول میدم دیگه نق نزنم باشه..؟ باشه؟...باشه؟
انقدر معصومانه گفت که دلم نیومد دلش و بشکونم ، با تردید سری تکون دادم همراه با هورای بلند آتریسا ، آرتام دستش و گرفت و رفتن به سمت حیاط.
ته دلم احساس خطر میکنم از این احساس پدر دختری که خواه ناخواه بخواد ایجاد بشه... میترسم ...!
***

رفت و آمد ها ادامه داره ، فامیل های زیادی ما رو دعوت میکنن ، خیلیا از تاریخ نامزدیمون میپرسن، این وسط یه چیز واسم گنگِ..رفتار آرتام!
طرز نگاش ، رفتاراش... همه یه رمزی داره ، نمیدونم چرا حس میکنم تو نگاهش بیشتر از اینکه نفرت باشه ، افسوسِ... هیچ نمیفهمم چرا انقدر با مهربونی با آتریسا برخورد میکنه در حالیکه رفتار خشک و جدیش و با بچه های دیگران دیدم... سر از هیچ کدوم از رفتاراش در نمیارم....
امروز با مشورت عمو و مادر پارسا ، قرار نامزدی و واسه هفته ی دیگه تو باغ خانواده ی پیردوست گذاشتیم ، از الان شروع کردیم به دعوت فامیل و دوست و آشنا...
حس جالبی ندارم ، نمیدونم آیا دارم کار درستی انجام میدم یا نه... مگه این همون چیزی نبود که خودم میخواستم؟ زندگی با مردی که خوشبختم کنه و دوستم داشته باشه و بتونه پدر خوبیم واسه آتریسا باشه؟
پس خودم چی؟ این وسط من چی میشم؟ آیا واقعا اون قدری که "باید" و به همسر آیندم علاقه دارم؟
ای خدا........!! دارم دیوونه میشم.

***
لیوان قهوه م و برمیدارم و سر میکشم.... فردا نامزدیمه... با همسر آیندم... همسر جدید ، شروع جدید، زندگی جدید، مگه نباید خوشحال باشم ؟ پس این تردید چیه افتاده تو سرم؟ 
آه میکشم... پارسا و تو چارچوب در میبینم ، با ریز بینی من و زیر نظر داره، با موشکافی میپرسه.
-اتفاقی افتاده؟
سرم و تکون میدم و میگم.
-نمیدونم...(کمی مکث میکنم و بعد میگم ) رامش اینا نمیدونی کی میان؟ فردا نامزدیمه ها!!
لبخندی میزنه و میگه-چه عجب شما یادت اومد برادری هم داری.
دست به سینه با طلبکاری میگم.
-مگه کارای مراسم فردا ، وقت و انرژی هم برای فکر کردن به برادرم برای من گذاشته که من کوتاهی در حقش کرده باشم؟ 
دستش و به نشانه ی تسیلم بالا میبره و میگه.
-باشه...باشه... غلط کردم.
سری تکون میده و میاد کنارم رو مبل میشینه و من و تو بغلش میگیره و میگه.
-گفت امشب پرواز دارن ، فردا صبح ایرانن!
به نشان ی فهمیدن سری تکون میدم، من و محکم تو آغوشش میگیره و میگه.
-چی فکر رونیِ من و مشغول کرده؟
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم نفس داغی و که رو گردنم میخوره نادیده بگیرم.
-هیچی... نمیدونم پارسا، کار درستیه یا نه.. اما...اما هنوزم تردید دارم.
جدی میشه و میگه.
-نسبت به زندگی آیندت با من تردید داری؟
سری تکون میدم و میگم-نمیدونم دارم کار درستی میکنم یا نه...
پوزخندی هم میزنم و ادامه میدم-هرچند که الان یه کم دیر شده ..فردا مراسمِ...
با جدیت بهم نگاه میکنه و میگه.
-درک میکنم این تردیدت و ... اما سعی کن پسش بزنی، من قول میدم که آینده ای ماورای اون چیزی که انتظارش و داری واست درست کنم! در ضمن... واسه تصمیمت هیچوقت دیر نیست، حتی اگر تو دوران نامزدی به این نتیجه رسیدی که به درد هم نمیخوریم ، قول مردونه میدم که از زندگیت بیرون برم ، انگار نه خانی اومده ، نه خانی رفته... زندگی و آینده و تو و آتریسا واسه من از هر چیزی مهم تره... حتی از خودم.
کمی سکوت میکنه و دوباره ادامه میده.
-هرچند نمیتونم منکر علاقه ی زیادم به تو و آتریسا، خصوصا تو ، بشم ، اما چاره چیه ، اگه بدونم با کس دیگه ای خوشبختی...خب...من...
نفسش و با حرص بیرون میده میخواد ادامه بده که دستم و رو دستش میذارم و مانع میشم ، حس میکنم زجری و که موقع زدن این حرف ها رو دوششه...
لبخندی میزنم و میگم.
-من تو خوبی تو شکی ندارم پارسا، مطمئن باش اگه ازت اطمینان نداشتم، انتخابم واسه آیندم نبودی، حالا هم بهتره بیخیال این حرف ها بشیم و بریم خونه ی عمو دنبال آتریسا ، شب آخر مجردیمون و بریم سینما...
بلند میخنده و میگه.
-شب آخر مجردیمون؟ (با خنده سری تکون میده و با خنده ادامه میده ) باشه... شب آخر و با خانواده میگذرونیم...
لبخندی میزنم و دنبالش میرم تا حاضر شیم ، نباید بهمون بد بگذره... منم باید این تردید و از خودم دور کنم ، با این حس نمیتونم از زندگیم لذت ببرم.... بهتره همه چی و به دست سرنوشت بسپارم.
****
همه چیز رو غلطک افتاده ، همه چیز در عرض کسری از ثانیه گذشته... سریع...
به خودم میام ، تو آینه به قیافه ی خودم لبخند میزنم ، اتفاقات عروسی با آرتام در عرض ثانیه از ذهنم رد میشه ، درست مثل الان اما با تفاوت های خودش....
من 7 سال پخته شدم، و الانم نامزدیمه و اینکه همسرم این دفعه پارساست...
لبخندی میزنم ، واسه ی شروع جدد باید آماده باشم.
-چقدر ناز شدی عزیزم...! من اصلا باورم نمیشه انقدر خوشگل شده باشی...
بر میگردم به آرایشگر لبخندی میزنم ، کیانا کنار واستاده و دست به سینه بهم نگاه میکنه ، با یک لباس صدفی رنگ و موهای حالت دار ، لبخند بهش میزنم ، لبخندی میزنه و روش و برمیگردونه.
با تعجب نگاه میکنم ، چرا اینجوری رفتار کرد؟
شونه ای بالا میندازم ، از وقتی اومدم ایران و اگه بخوام دقیق تر بگم از وقتی که فهمید میخوام با پارسا نامزدم رفتارش صمیمیت قدیم و نداره.
سری تکون میدم تا این افکار مزاحم و از ذهنم دور کنم ، من نباید تو انتخاب جدیدم تردید راه بدم.
آرایشگر که میانسال بود با تحسین بهم نگاه میکنه ، لبخندی میزنم و دورش چرخی میزنم. با چشمک میپرسم.
-یعنی خر میشه من و بگیره؟
لبخندش عمیق میشه و میگه.
--افسوس میخوره چرا زودتر دست به کار نشه ، ماشالا از بر و رو کم نداری دخترم ، خدا به خونوادت ببخشت.
لبخند تلخی میزنم و میگم.
-نیستن که خدا براشون نگهم داره...!
نمیدونم بغض تو صدام بود یا خبری که بهش گفتم ولی هرچی بود متاثر شد و با ناراحتی اومد بغلم کرد و زمزمه وار گفت.
-ببخش عزیزم ، نمیخواستم ناراحتت کنم ، اگه بودن شک نکن از وجود دختری به خوبی و خوشگلی تو خوشحال میشدن.
لبخندی میزنم که کیانا میگه.
-رونی ، پارسا اومده ، بریم.
بعد از پرداخت پول با آرایشگر خدافظی میکنیم ..
-تو با ما نمیای؟
روش و به سمتم میگیره و با بی میلی میگه.
-نه ، مزاحمتون نمیشم ، برسام میاد دنبالم.
لبخند شیطونی میزم و میگم.
-خبریه؟
لبخند کمرنگی میزنه و با مشت به بازوم میزنه و میگه.
-حرف اضافی موقوف، برو پارسا منتظرته.
با لبخند ازش دور میشم .
***

دستش و از دورم جدا میکنم و میگم.
-وااای... دارم از خستگی میمیرم پارسا! 
کرواتش و شل میکنه و میگه.
-منم !
سری میچرخونم.
-پس آتریسا کوش؟ مگه عمه قرار نشد بیارش؟
رو کاناپه لم میده و میگه.
-بهم زنگ زدن ، مثل اینکه خوابش برده بود ، دلشون نیومد بیدارش کنن ، بردن خونه ی خودشون.
سری به معنی فهمیدن تکون میدم و به سمت اتاق خوابم میرم.
گیره های تو سرم و باز میکنم، از تو چهارچوب در پارسا رو میبینم .
-چیزی میخوای ؟
با شیطونی بهم نگاه میکنه...
-یعنی میشه با هم بخوابیم؟
با اخم سمتش برمیگردم و خیلی جدی سمتش قدم برمیدارم...
-دفعه ی آخرت باشه که که اینجوری شوخی میکنی ها... قبل از عروسی حق هیچگونه عملی و نداری آقا پارسا ، گفته باشم...
الانم که میبینی تو یک خونه ایم بخاطر ...امم بخاطر...
ابرو بالا میندازه و میگه.
-بخاطر...؟
سرگردون سرم و میخارونم میگم.
-خب بخاطر ... چه میدونم اصلا ! اصلا تو چرا نمیری خونه ی خودتون؟
با تعجب بهم نگاه میکنه و میگه.
-رونی؟ حالت خوبه؟ من الان چند وقته اینجام؟ تو الان یادت افتاده که من چرا اینجام .
سوالی نگاش میکنم .
با اخم میگه-من ترجیح میدم هتل برم اما پیش خونوادم نرم ، اونا من و از ایران فراری دادن و باعث این همه در به دری من نمیشدن ، خونه ی فامیل هم برم در حالیکه مادر پدرم تو خود شهرن ، جلوه ی خوی نداره ، اما اگه حس میکنی وجود من معذبتون میکنه من همین امشب وسایلم و جمع میکنم و میرم هتل...
جدی به سمت اتاقش رفت ، از حرفی که زدم خیلی پشیمون شدم ، قصد من فقط شوخی بود.
شرمگین به سمت اتاقش میرم و در میزنم.
در حال جمع کردن وسایلش بود ، لحنم و آروم عذرخواهانه میکنم.
-پارسا من قصد ناراحتیت و نداشتم ، باور کن ، قصدم از پرسیدن سوال هم فقط شوخی بود ، تو جدیش گرفتی.
جوابی نمیده و همچنان به ادامه ی کارش میرسه.
میدونم داره ناز میکنه ، چون اصولا آدمی نیست که به دل بگیره ، نزدیکش میشم و بازوش و میگیرم و به سمت خودم میکشم با بی میلی بهم نگاه میکنه.
لبخندی میزنم و خم میشم گونش و میبوسم ، با مهربونی بهش نگاه میکنم و با لحن انعطاف چذیر تر بهش میگم.
-یعنی واقعا دلت میاد دل من و بکشی؟؟
سرش و میندازه پایین و با لحنی آروم جوابم میده.
-حیف که نقطه ضعفم دستته... اشکال نداره خانوم بتازون!
لبخند عمیق رو لبم میشینه .

*****

پارسا رو مبل نشسته و داره روزنامه میخونه ، آتریسا با لگو هاش مشغوله بازیه ، این وسط منم که دارم ترک های نداشته ی دیوار و میشمارم.
با صدای بلند داد میزنم.
-اه ، بابا حوصلم سر رفت.
سر جفتشون به سرعت به سمتم برمیگرده ، آتریسا دستش رو قلبش بود و با لحن بامزه ای گفت.]
-واای... مامان سکتم دادی، آرومتر .
پارسا با اخم برمیگرده سمتش.
-یعنی چی سکتم دادی؟ این حرفا یعنی چی آتریسا ، خدانکنه... دیگه نشنوم از این چیزا بگی ها.
آتریسا مطیعانه سرش و میندازه پایین و چشم میگه.
لبخندی رو لبم میشینه ، دختر خودمه دیگه!
پارسا با لبخند میگه.
-نظرت چیه همه رو مهمونی دعوت کنیم ، الان یه هفته ای میشه که نامزد کردیم .
سری تکون میدم و میگم.
-آره ، مخصوصا که حال عمو هم خوب شده و باید هفته ی دیگه برگردیم لندن ، کلی کار عقب افتاده داریم.
پارسا سرش و با موافقت تکون میده و میگه پس بیا واسه فردا بندازیم مهمونی و...
-باشه ، من حرفی ندارم.
آتریسا با خوشحالی از جاش میپره و میگه.
-اخ جون...پس من برم زنگ بزنم عمو آرتام و دعوت کنم کلی خوشحال میشه.
با شادی میپره تو اتاقش ، با تعجب بهش نگاه میکنم ، پارسا بی خبر از همه جا از ته دل میخنده و میگه.
-تا حالا ندیده بودم آتریسا انقدر به کسی علاقه داشته باشه. آرتامم خیلی دوستش داره ، دیدی رفتارش با اتریسا رو؟
با لبخند مضحکی رو لبم حرفش و تایید میکنم و با نگرانی به در بسته ی اتاق آتریسا زل زدم ، یعنی میشه آرتام نفهمه؟

***
تدارک مهمونی و با کمک های پارسا و زن عمو ثریا دیدیم.
به خواست آتریسا ، آرتام زود اومده بود خونمون تا تو بعضی از کارا کمک دست پارسا باشه ، تو این بین از نگاه های خیرش در امان نبودم ، با این اوصاف پارسا کمی با شک نگاهش و بین من و آرتام میچرخوند که منم خیلی طبیعی رفتار میکردم.
اتاق خودم ، پارسا مشغول عوض کردن لباساش بود ، مجبور شدم برم اتاق آتریسا. لباسام و با تردید میزدم کنار و با سردرگمی بهشون نگاه میکردم.
-ثریا جون... ببینین کدومشون بهتره؟
نگاهی بین لباسام میندازه و لباس صدفی رنگم و بینشون بر میداره و با لبخند میگه.
-این خانومانه تره، بپوشش ببینم چجوری میشی.
با وسواس خودم و تو آینه نگاه میکنم ، آره... این لباس بیشتر از بقیه بهم میاد ، یه پیراهن صدفی که قدش تا زانوم میرسه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۷ صبح
با پاهای لختم جلوه ی بهتری میداد محو دیدن خودم تو آینه بودم و با لبخند موهام و کنارم میریختم و ژست دلبرانه میگرفتم که یه دفعه در باز شد ، آتریسا دست یکی و گرفته بود و با هیجان میکشیدش تو .
-بیا دیگه عمو ، انقدر خوشگله عروسکم...
آرتام و همراه با آتریسا اومدن تو ، من اول سردرگم بهشون نگاه میکردم ، آرتام با دیدنم خشک شد ، تمام هیکلم ورانداز کرد و من تازه اون موقع یادم اومد با چه سر و وضعی جلوشم ، سرفه ای کردم و سعی کردم هول به نظر نرسم ، با طمانینه و یه ببخشید سریع از اتاق بیرون رفتم اما تا آخر نگاه خیره ی آرتام و رو خودم حس کردم.
گونه هام گل انداخته بود ، هنوزم با نگاه های خیرش سرخ میشم... آهی کشیدم ، ثریا جون با دیدنم گل از گلش شکفت با خوشحالی دورم چرخید و گفت.
-چه خوشگل شدی مادر... برم برات یه اسپند دود کنم.
لبخندی محو رو لبم نشست، سریع به سمت کت لباس رفتم تا کس دیگه ای من و با این سر و وضع ندیده...
جوراب رنگ پامم میپوشم و دستی به موهام میکشم.
**

کم کم مهمونا میان ، نامزدیمون و تبریک میگن و ما هم در جواب متشکرمی میگیم.
آرتام کنار سپهر نشسته بود و بغلشم آتریسا بود ، در حالیکه با سپهر حرف میزد ، با موهای آتری هم بازی میکردم و گوشیشم دست آتریسا بود ، مطمئنا داشت بازی میکرد.
هرکس خواست آتریسا بغل کنه ، مقاومت میکرد و در جواب میگفت دوست داره پیش عمو آرتامش باشه.
عمو سیامک به آرومی اومد کنارم نشست.
اون موقع نگاهم رو آرتام و آتریسا بود ، آرتام متوجه نگاه خیرم شد و سرش و بالا کرد و در جواب نگاهم لبخندی زد که سریع نگاهم و ازش دزدیدم.
سرم و به سمت عمو چرخوندم ، با مهربانی بهم نگاه میکرد. مطمئنا نگاه خیرم و رو آرتام دیده بود و این باعث خجالتم میشد.
عمو با مهربونی بهم نگاهی کرد و گفت.
-خیلی خوشگل شدی.
لبخندی زدم ، حرف تازه ای نبود ، از سر شب همه بهم گفته بودن ، اما شنیدن از زبون کسی که پدر دومم بود ، باعث خوشحالیم میشد.
عمو نگاهش و به سمت آرتام برمیگردونه و میگه.
-از سر شب تا حالا خیلی بهت نگاه میکرد.
سرم و انداختم پایین که با خنده اضافه کرد.
-البته توام از کوچکترین فرصت از دید زدنش نمیگذشتی.
صورت گلگون شد که باعث شد عمو دوباره بهم بخنده ، بعد با مهربونی و کمی جدیت گفت.
-فکر نمیکنی حالا که نه اون میتونه دست از نگاه کردنت برداره نه تو... نه هم آتریسا میتونه دل از پدر واقعیش بکنه ، بهتر باشه تو انتخابت تجدید نظر کنی؟
سریع سرم و بالا میگیرم با جدیت میگم.
-من خیلی وقته آرتام و از ذهنم بیرون کرد ، از وقتی که بعد از اون ماجرا بهم شک کرد ، من نمیتونم دوباره با آدمی باشم که بهم شک داره ... من نمیتونم دوباره اشتباه گذشته رو مرتکب بشم عمو...اون .. اون، اون وقتا که به کمکش، حمایتش بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز داشتم من و ول کرد، طلاقم داد! حالا شما میگین...
عمو با مهربونی بهم گفت.
-بهتر نیست بهش دوباره فرصت بدی؟ اون الان پشیمونه ، آرتام خیلی عوض شده ، اون با آدم 7 سال پیش خیلی فرق میکنه رونی ، بخاطر لج و لجبازی زندگی خودت و دخترت و بهم نزن ، اون الان 3 ساله که در به در دنبال توئه! میدونی از وقتی که از زبون و من و زن عموت حقیقت و شنید چی شد؟ نبودی ببینیش، به هزار بدبختی سهیل و از جلو چشمش دور میکردیم ، با این حال پیداش کرد و انقدر زدش که سهیل تا دو هفته تو بیمارستان بود ، ناراحت نیستم که پسرم و ناکار کرده بود ،حقش بود ، باید بدتر از اینا سرش میومد ، اما میدونی دلم بیشتر از همه به چی سوخت؟ به اینکه بودم و در به دری آرتام و واسه پیدا کردنت میدیدم ، اینکه هرروز تو خونم بود و با التماس میخواست از جای تو با خبر شه ، اما هیچی نگفتم ، باید تاوان شکی و بددلیش و پس میداد... اومدی ایران خواستیم همه چیز و بهت بگیم که با خبر نامزدیت شوکمون کردی ، ثریا میخواست بهت بگه ، اما من نذاشتم ، گفتم انتخابش و کرده اینجوری مردد میشه.
اما الانم که میبینم بهش بی میل نیستی چرا میخوای نبش قبر کنی؟ چرا انقدر لجبازی... ها؟ بهتره یکم با بخشندگی تصمیم بگیری.
شنیدن این حرفا شوکم کرد... سکوت کردم ، دستم میلرزید... پس آرتام همه چیز و میدونست...
سکوت کردم تا فکرام و جمع و جور کنم ، سایه های گذشته از سرم بیرون نمیرفت ، یاد روزهایی افتادم که با التماس پیش آرتام میرفتم و ازش خواهش میکردم تا بهم فرصت توضیح بده اما اون با بیرحمی مانع میشد ، یاد روزهایی که با توهین و تحقیر باهام رفتار میکرد و من و از خونش پرت میکرد بیرون ، یاد روزی که با منت بهم گفت سنگسارم نمیکنه به شرطی که دیگه نگاهش به قیافمم نخوره... یادِ یاد همه چیز، وقتی اون نخواست توضیحم و گوش بده ، چرا من باید یه فرصت دیگه بهش بدم ، حالا که پارسا اومده احساس خطر کرده؟؟؟
دستم و مشت میکنم و با عصبانیت میگم.
به هیچ وجه عمو... من انتخابم کردم ، من با پارسا میمونم ، هفته ی بعدم میریم لندن و به احتمال زیاد دو ماه دیگه میایم برای عروسی ، کار از کار گذشته و منم نمیخوام اشتباه کنم...
عمو بهم نگاه سردی کرد وبا عصبانیت گفت.
-خیلی لجبازی رونی... خیلی، اما اشکالی نداره ، باشه خودت خواستی ، حالا که حرف سرت نمیشه منم از این راه باهات حرف میزنم.میدونی که طلاقت با وجود حامله بودنت باطل بوده ، نمیتونی منکر این بشی که آرتام هنوزم شوهرته! تو تا وقتی از آرتام طلاق نگیری، نمیذارم با پارسا ازدواج کنی! تو این موضوع شک نکن!
سری چرخوند و از کنارم بلند شد و رفت... و من هنوز تو بهت حرف عمو بودم.
اگه عمو چیزی به آرتام بگه چی؟ اگه بگه آتریسا بچه ی اونه چی؟ وااای خدا نه... نه عمو همچین کاری نمیکنه ، اصلا من برم به آرتام چی بگم؟ بگم ببخشید اون موقع که از هم طلاق بگیریم من حامله بودم و طلاق باطل بوده بیا دوباره طلاقم بده؟ اصلا اگه اون بفهمه من حامله بودم و آتریسا بچه ی اونه اصلا میذاره من بچه رو پیش خودم نگه دارم؟
سرم از شدت افکار مختلف درد گرفته بود ، حالا چیکار کنم ؛ صرف نظر حرف عمو ، حتی اگه بخوام با پارسا یا هرکس دیگه ای ازدواج کنم باید صیغه ی طلاق جاری شه... من هنوز زن آرتامم!
به سختی از جام بلند میشم و به اتاقم پناه میبرم ، رو تخت دراز میکشم تا افکارم وسامان بدم که چشمام سنگین میشه و خوابم میبره....

***
با نوازش کسی از خواب بیدار میشم اما چشمام و باز نمیکنم ، نمیدونم خوابم یا بیدار اما عطرش عطر پارسا نیست ، یه عطر آرامش بخش... با لذت سعی میکنم از این نوازش استفاده کنم که صدای آتریسا میاد که به آرومی میگه.
-عمو... مامی هنوز خوابه؟
صدای آرتام و میشنوم که به آرومی میگه.
-هیـــــــس... مامانت و بیدار نکن... آره عزیزم هنوز خوابه!
-بابا میگه بریم شام ...! همه منتظرن.
-باشه عزیزم ، مامانت و بیدار کنم الان میایم.
آتریسا از اتاق میره بیرون ، حضور آرتام و تو اتاقم کنار خودم دوست دارم ، منکر آرامشی که بهم میده نمیشم.
به نوازشم ادامه میده و سعی میکنه با آرامش بیدارم کنه.
-رونیا خانوم... رونیا جان؟
چشمام و آروم آروم باز میکنم ، به آرومی نیم خیز میشم ، سعی میکنم نوازشاش و فراموش کنم و با سردی تمام میگم.
-اینجا چیکار میکنید؟
بدون ذره ای تغیر تو گفتارش با لبخند میگه.
-بفرمایید شام حاضره...
از اتاق خارج میشه ، نگاهی به ساعت میندازم...وااای من وسط مهمونی خوابم برد؟ الان یه ساعته که خواب بودم.
نگاهی به خودم تو آینه میندازم ، چشمام پف داشت که با ارایش پوشوندمشون و رفتم بیرون ؛ میز اردور کنار اپن بود ، همه برای خودشون بشقابی برمیداشتن و به کنار مبلی میرفتن ، به آرومی به سمت پارسا رفتم.
با لبخند نگاهم کرد و گفت-خوب خوابیدی خوش خواب؟ 
لبخند شرمگینی میزنم-ببخشید... چرا بیدارم نکردی؟
با لبخند ظرفی برمیداره و توش و پر از غذا های مختلف میکنه و دستم میده و میگه.
-انقدر ناز خوابیده بودی دلم نیومد ، بعدش برای مهمونی خیلی زحمت کشیدی گفتم یه ذره استراحت کنی بیدارت کنم که آتریسا و آرتام بیدارت کردن.
سعی میکنم خونسرد باشم... شک اینکه پارسا آرتام و نشناخته بود درست بود ،اون فقط میدونست شوهر من از فامیل های دور بود ، اگه حافظشم قوی باشه میدونه ه اسمش آرتامه، اینکه دقیقا کی بود... نمیدونست.
با بی میلی غذا خوردم و آرزو کردم که این مهمونی و این یک هفته تمام بشه و بریم...
در عرض چند ساعت مهمونی تمام شد ، هرچند سخت ، هرچند نفس گیر و طاقت فرسا ، با نگاه های پراز محبت آرتام و نگاه مواخذه گر عمو و نگاه های شکاک پارسا بین من و آرتام... اما تموم شد و حالا منم و یک تخت و یک خواب قشنگ و چند ساعتی آرامش ، به دور از هر نگاه....

****
-خیلی خوشحالم رونی....
کیفم و جابه جا میکنم و به راحتی رو صندلی هواپیما میشینم.
با لبخند به سمت پارسا برمیگردم.
-آره... بالاخره برگشتیم.
آتریسا رو تو بغلش جابه جا میکنه و میگه.
-دارم لحظه شماری میکنم این لحظات تموم بشه ، دفعه ی دیگه که سوار هواپیما میشیم برای همیشه و باهم به لندن برگردیم... زندگی خودمون...
لبخندی میزنم و روم و به سمت پنجره میکنم ، دفعه ی دیگه برای همیشه و همراه پارسا برمیگردیم...
آتریسا یه کم غر میزنه اما هیجان برگشت پیش رامش و آریانا رو نمیتونم از دست بم ، تقریبا یک ماهی میشه که ندیدمشون.
هواپیما به آهستگی فرود میاد ، لبخند از رو لبای من و پارسا لحظه ای نمیره ، اما آتریسا با چهره ی بغ کرده به بیرون زل زده... هنوزم نتونستم دلیل ناراحتیش و بفهمم.
با کمک پارسا چمدون ها رو جا به جا میکنیم. از دور چهره ی رامش و آریانا با بچه هاشون ، از ذوق تو آسمون بودم...
با خوشحالی به سمتشون میرم و خودم و تو بغل رامش میندازم، سرم و میبوسه و بهم خوش آمد میگه.
بعد از خوش و بش با آریانا به سمت خونم راه میوفتیم. 
پارسا به سمت خونه ی خودش میره و من و آتریسا هم با هم میریم خونمون.
وسایل و تو خونه جابه جا کردم و آتریسا هم به سمت اتاقش راه افتاد تا استراحت کنه که صداش کردم.
-آتریسا دخترم ، بیا کارت دارم.
با غر غر اومد سمتم و گفت-بله؟
با اخم بهش گفتم-این کارا چیه؟ چرا از اول روز انقدر اخمات تو همه و داری غر میزنی؟
با اخم گفت-من نمیخواستم از اونجا بریم...
-چرا؟؟
با ناراحتی گفت-آخه دیگه عمو آرتام و نمیبینم.
با دلخوری گفتم-چرا عمو آرتام و انقدر دوست داری؟
دستاش و تو هم قفل میکنه و میگه.
-خیلی مهربونه ، خیلی هم من و دوست داره ، بهم میگه اگه یه دختر داشتم اون و ره اندازه ی تو دوست داشتم.
دستام و مشت میکنم و میگم-تمومش کن... برو تو اتاقت و عمو آرتامت و هم فراموش کن!
با گریه سمت اتقش میره به در میچسبم که صداشو میشنوم که داره با کسی حرف میزنه.
-خدا جون.. چرا من بابا ندارم؟ چرا مثل رادین بابا ندارم که باهام بازی کنه؟ همه بابا ها با بچه هاشون بازی میکنن ، بغلشون میکنن ، اما من... من بابا ندارم... نیما... پسردایی مامان گفت که بابا ندارم... من خودم شنیدم... منم یه بابا میخوام... مثل عمو آرتام، مهربون...
دلم از حرفاش ریش ریش میشه ، یعنی من خیلی خودخواهم که زندگی اتریسا رو خراب کردم؟ من دارم زندگی پاره ی تنم و خراب میکنم اونم به خاطر خودخواهیم.
سرم و با دستام میگیرم ، بهتره برم بخوابم تا سردردم کمتر بشه ، بسه انقدر بدختی کشیدم...
****
یه ماهی میشه برگشتیم لندن ، پارسا خونه ی خودشه ، تو شرکت همدیگر و میبینیم ، بیشتر از قبل باهم بیرون میریم که البته هر دفعه آتریسا با بهونه های مختلف یا نمیاد یا هم اگه میاد انقدر غر میزنه که زهرمون میشه ، شاید اینجوری میخواد مخالفتش و اعلام کنه که این موضوع باعث دودلی من تو ازدواج با پارسا شده...
داشتم آشپزی میکردم که تلفن زنگ خورد.
-آتریسا... مامان برو ببین کیه من دستم بنده.
آتریسا تلفن و برداشت ، صداشون نمیومد فقط صدای خنده ی آتریسا رو شنیدم که بعد از یک ماه خندید ، داشت شیرین زبونی میکرد ، خیلی کنجکاو شدم ببینم کیه که تلفن و قطع کرد و بپر بپر اومد تو آشپزخونه از خوشحالی جیغ زد و گفت.
-مامــــــــــان... عمو ... عمو آرتام...
با کنجکاوی و کمی دل نگرونی گفتم.
-آرتام چی شده؟
میپره هوا و میگه-عمو آرتام داره میاد خونمون، الان لندنِ ، زنگ زد آدرس خونمون و پرسید ، داره میاد خونمون... گفت ... گفت دلش برام تنگ شده...
با تعحب میگم-داره میاد اینجا؟
سری تکون میده و میپره تو اتاقش و داد میزنه.
-برم اتاقم و تمیز کنم که عمو میاد تمیز باشه.
هنوز تو کف اتفاقی که قرار بود بیوفته بودم... یعنی آرتام داره میاد اینجا؟ بخاطر آتریسا ؟
نفس عمیقی میکشم ، بهتره این چند روزه رو که اینجاست باهاش سر کنم ، بالاخره که میره ، فقط نباید بذارم از هویت آتریسا با خبر بشه.
با لی لی تماس میگیرم و از اتفاقات اخیر خبر دارش میکنم ، بهم قول داد هر چه سریعتر بیاد پیشم ، هرچند میدونم که به خاطر کنجکاوی دیدن آرتام بوده که لحظه ای صبر نکرده...
خونه رو مرتب میکنم و سعی میکنم به نطرش یه کدبانو به نظر برسم ، کدبانویی که با 7 سال پیش فرق میکنه، میخوام نظرش و جلب کنم ، هرچند که خودمم نمیفهمم.
آتریسا با خوشحالی اینور اونور میرفت ، فهم اینکه چقدر آرتام و دوست داره عجیب نیست ، فقط من موندم که چرا با یه ماه رابطه ی به این عمیقی بین این دو تا بوجود اومده که بعد یکی تو ذهنم نهیب میزنه.
خب معلومه...خون ، خون و میکشه.
زنگ در زده میشه ، چهره ی لی لی مشخص میشه ، چقدر دلم برای این دوسته 7 ساله تنگ شده بود.
در و میزنم و اونم با خوشحالی میپره تو خونه و داد میزنه.
-Hello every one… sorrow is already finished… Cause I come…!
-سلام بر همه ، غم و غصه تمام شد ، چون...من اومدم...
لبخندی رو لبم میشینه ، هنوزم پر از انرژی...
آتریسا میپره بغلش و میگه.
-missed you so much aunty…
دلم خیلی برات تنگ شده بود خاله...
لی لی خنده ای میکنه و محکم تر تو بغلش میگیره و میگه.
-it seems two years you’d gone… how mature you’ve been honey.
-به نظر میرسه که دو ساله رفتین...چقدر بزرگ شدی عسلم...
لبخندی میزنم و منم میرم بغلش میکنم.
-spend good time there?
-خوش گذشت اونجا؟
لبخند تلخی میزنم و میگم.
-some how…
-یه کمی...
ابرو بالا میندازه و میگه.
How about him?
به آتریسا اشاره ای میکنم که میفهمه و بحث و عوض میکنه ، آتریسا میپره اتاقش تا سوغاتی هایی و که برای لیلی خریده بود و بهش بده که لیلی میگه.
-so… tell me, did you see him?
-خب...تعریف کن... دیدیش؟
-more than seeing, I and Atrisa, spend so much time with him, specially Atrisa, she become affiliate to him. I’m worry liley…
-بیشتر از دیدن ، من و آتریسا وقت زیادی و باهاش گذروندیم ، مخصوصا آتریسا ، اون بهش وابسته شده ، من نگرانم لی لی...
با ناراحتی بهم نگاه میکنه ، میخواد حرفی بزنه که اتریسا سریع وارد میشه و با ذوق همه ی چیزایی که خریده بود و نشونش میده و لیلی هم با مهربونی و ذوق بهش نگاه میکرد و تشویقش میکرد... 
این وسط من بودم و ترس اومدن دوباره ی آرتام ، اونم توی یک خونه ...

****
دوباره یه نگاه اجمالی به خونه میندازم ، نمیخوام چیزی و از قلم بندازم ، واسه اولین باری که میاد خونم میخوام همه چیز به بهترین نحو ممکن باشه ، با خرسندی سرم و برمیگردونم و یه تونیک استخوانی رنگ میپوشم و موهام و میبندم ، تو آینه به خودم نگاه میکنم ، نمیدونم چرا از دیدنش استرس گرفتم ، من که اینجوری نبودم.
آریانا با خوشحالی در اتاقم و باز میکنه و میگه.
-همه چی آماده س رونی؟
برمیگردم سمتش و با خنده میگم.
-مثلا قرار بود از اومدنش خوشحال نباشی و یه کم سرسنگین برخورد کنی ، تو که داری از ذوق میمیری...
اخم شیرینی میکنه و میگه.
-خب داداشمه ، درسته ازش دلگیرم اما میدونی چند وقته ندیدیمش؟ اونکه نمیفهمه من از اومدنش ذوق دارم ، روبه روش خودم و سخت جلوه میدم.
میخندم و میگم-خدا شفات میده عزیزم ، شوهر کردی ، بچه دارم شدی بازم عاقل نشدی.
میخنده و با شوخی میزنه به بازوم و میگه.
-گمشو توام...
صدای آیفون میاد.
آریانا جیغ میزنه و میپره هوا و پشت سر هم میگه.
-اومد....اومد....اومد....
از حرکتش بلند میخندم... چی میدونم شاید خواستم با این خنده استرسم و مخفی کنم.
آتریسا میپره آیفون و میزنه، بیرون از اتاق میام ، رامش با یک لبخند محو به من نگاه میکنه و رادین و تو بغلش جابه جا میکنه ، بهش لبخندی میزنم که اونم جوابم میده.
چهره ی آرتام با چمدون تو دستش تو چهارچوب در نمایان میشه و آتریسا با جیغ میپره بغلش و اونم با خنده نازش میکنه ، همه شاهد این صحنه بودن.
-عمو...عمو بالاخره اومدی؟ انقدر دلم برات تنگ شده بود...
میخنده و میگه-آره عزیزم ، اگه اجازه بدی به بقیه هم سلام کنم ،خودم در بست در اختیارتم.
با خوشحالی سمت آریانا میاد ، آریانا اخم کمرنگی کرده و به یه دست دادن بسنده میکنه ، اما آرتام با خنده اون و سمت خودش میکشه و بغلش میکنه و میگه.
-وااای که چقدر دلم برات تنگ شده بود آبجی...
لبخندی رو لبم میشینه ، آریانا همیشه به این کلمه حساس بود.
با عصبانیت مشتی تو بازوی آرتام میزنه و با جیغ میگه.
-من آبجی تو نیستم.... یعنی دیگه نیستم.
آرتام با خونسردی و نرمش میگه.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۸ صبح
-چرا همشیره؟
آریانا اخمی میکنه و میگه-خودت خووووب میدونی واسه چی!
اشاره ی کوچیکی به من میکنه و آرتامم با غم بهم نگاه میکنه ، چند لحظه ای سکوت بود ، آرتام سمت رامش میره و میزنه به بازوش و میگه.
-چطوره داماد؟ 
رامش با سردیِ تمام بهش دست میده و تشکر میکنه ، آرتام میفهمه که خیلی راه مونده تا گذشته رو جبران کنه ، تو این موقعیت کسی از موضعش عقب نمیکشه... هنوز خیلی مونده تا بشه آرتام گذشته...
لبخند تلخی میزنه و میاد سمت من ، اخم ظریفی میکنم و با جدیت بهش خوش آمد میگم و اونم لبخند مهربونی میزنه و با خوشحالی میره سمت رادین و آروین با ذوق بغلشون میکنه و سر و صورتشون و میبوسه.
با ذوقی آشکار میگه- چطورین خواهر زاده های گلم؟ به دایی سلام نمیکنین؟
آریانا با خوشحالی نگاهشون میکنه ، درک میکنم که چقدر حسرت تک برادرش رو دلش مونده ، بچه ها رو بغل میکنه و رو به من میگه.
-آقا پارسا کجان؟
ابروهام و بالا میندازم و میگم.
-خونه ی خودشون...چطور؟
پوزخندی میزنه و میگه
-شما پرستار بچشین که اون و تو خونه ی خودتون نگه میدارین؟
رنگم پرید... جو متشنج شده بود ، بدجور سوتی دادم ، حالا این و چجوری ماست مالی کنیم؟ چرا به فکر خودم نرسید؟
آریانا همونطور که هول شده بود گفت.
-خب...خب میدونی برای اینکه آتریسا بیشتر با رونی مَچ بشه اینجا میمونه.
آرتام با موشکافی نگاهی میندازه و با طعنه میگه.
-والا وقتی ایران اومدین ، آتریسا جان بیشتر با رونیا بود تا آقا پارسا...
رامش به آتریسا اشاره میکنه تا یه جوری حواس آرتام و پرت کنه و دختر گلمم با زیرکی میگه.
-عمو...عمو بیا عروسک هام و بهت نشان بدم... انقدر خوشگلن...بیا ...بیا...
دست آرتام و میکشه و به سمت اتاق خودش میبره ، رو مبل میوفتم و با بیچارگی میگم.
-وااای... اصلا فکر اینجاش و نکرده بودم ، حالا چیکار کنم؟
آریانا با همدردی کنارم میشینه و من و بغل میکنه و میگه
-اشکال نداره عزیزم، بالاخره یه جوری ماست مالیش میکنیم.
رامش با ناراحتی میگه.
-خدا کنه دیگه پی گیر این ماجرا نباشه ، وگرنه شک ندارم میفهمه که آتریسا دختر خودشه.
آریانا با اخم میگه.
-هیس...یواش تر میخوای بشنوه؟
با ناراحتی و بغض سرم و با دستام میگیرم و میگم.
-خدا نکنه بفهمه وگرنه ...
اشکی از رو گونم روونه میشه ، آرتام همراه بچه ها وارد پذیرایی میشه و با شک میپرسه.
-ببخشید...خدا کنه کی چی و نفهمه؟؟
همه به خودمون میایم ، از رو مبل بلند میشم و اشکم و به سرعت پاک میکنم ، اما از نگاه تیزبین آرتام دور نمیمونه.
با خوشرویی نسبی بهش میگم.
-بفرمایید براتون اتاق مهمان و آماده کردم... خسته این استراحت کنین.
آریانا مشتی بهم میزنه و میگه.
-خب آرتام بیاد خونه ی ما...
نگاهی به آرتام میندازه تا تاییدش و بگیره که آتریسا لجوجانه پاش و زمین میکوبه و میگه.
-نه...نه...نه....عمو خونه ی ما میمونه.
با نرمش بهش نگاه میکنم و میگم.
-خب دخترم خونه ی ما کی هست؟ من که میرم سر کار توام که میری مدرسه... عمو باید تنها بمونه؟
با نگاهی از نوع گربه شرک بهم میگه.
-مامانـــــــــی... خب من تا وقتی که عمو هست مدرسه نمیرم... باشه؟ باشه؟ باشه
میخوام مخالفت کنم که آرتام بهم میگه.
-خب بذارین بمونه دیگه.
سرم و بالا میکنم تا بهش جواب بدم که جذب نگاهش میشم... این مدل نگاه کردن و تا حالا ازش ندیده بودم... تو این عالم میگم.
-باشه...موردی نداره...
با جیغ آتریسا به خودم ، تازه میفهمم چیکار کردم ، دستم و مشت میکنم و برمیگردم برم اشپزخونه که با نگاه شیطون آریانا مواجه میشم.
ابرو بالا میندازه و هی به آرتام اشاره میکنه و یواشکی بشکن میزنه.
با خنده میزنم به بازوش و رو به آتریسا میگم.
-دخترم ، اتاق عمو رو نشونشون بده من برم پذیرایی کنم.
آتریسا با خوشحالی میره و آرتامم با پسرا میره.
آروین به آرتام میگه...
-دایی ما تویی؟
آرتام مییخنده و میگه-آره عزیز دایی...
رادین و تو بغلش جابه جا میکنه و با آروین میرن اتاق خودش...
صداهاشون محو میشه اما معلومه که همچنان با آروین در حال صحبت کردنه.
با ضربه ی کسی به شونم به خودم میام.
رامش و آریانا با نگاه های شیطون و دست به سینه به من زل زدن... تازه میفهمم خیلی وقته که به آرتام .و رفتنش زل زدم.
با خنده رو به سقف سوت میزنم و میگم-به به عجب هوایی...!!
شلیک خنده ها پرت میشه و منم با انرژی مضاعف به سمت آشپزخونه میرم.
****
با نگرانی به آتریسا نگاه میکنم و در حالیکه کیفم و رو دوشم جابه جا میکنم میگم.
-آتریسا... دوباره تکرار نکنم ها...! شیطونی نکن، عمو رو هم اذیت نکن ، براتون صبحونه چیدم رو میزه ، با عمو برید بخورید، باشه؟
چشمای پف کرده از خوابش و میمالونه و میگه.
-باشه... باشه... حالا برم؟
اخمی میکنم و میگم-تو چرا دیشب تو بغل آرتام بودی؟
دستاش و پشت سرش قفل میکنه و با ژستی که خودم داشتم براش غش میکردم گفت.
-خب عمو گفت میترسه ... گفت من برم پیشش بخوابم تا نترسه ، خیلی دلم براش سوخت مامان ، گناه داشت.
سرم و کج میکنم و با چشمای ریز بهش نگاه میکنم که مظلومانه میگه.
-به خدا راست میگم مامان!
سری تکوت میدم و میگم-باشه، من رفتم... مواظب خودتون باشین... من شاید ناهار نیام ، بهتون خبر میدم . خدافظ.
-بای بای...
به سمت در میرم و سوییچ م از رو اپن برمیدارم.

***

-سلام بر نامزد گرام.
سرش و از رو پروندش بلند میکنه و با خوشحالی از رو صندلی بلند میشه و میاد سمتم .
-به به... رونی خانوم... چه عجب ، شما امروز زود اومدی سر کار!
رو صندلی میشینم و با خستگی کش و قوسی به کمرم میدم و میگم.
-بخاطر اینکه هرروز آتریسا رو میبردم مدرسه ، 4 ساعت مامان دوستش به حرفم میاده ، ولی امروز آتریسا مدرسه نمیره!
ابرو بالا میندازه و با تعجب میگه.
-آتریسا رو تو خونه تنها گذاشتی؟ 
تازه یادم میاد قضیه ی اومدن آرتام و تعریف نکردم پس لبخندی میزنم و سعی میکنم تا استرسم و مخفی کنم.
-خب میدونی ، دیروز آرتام اومد لندن ، آتریسا خیلی اصرار کرد بیاد خونمون و اونم خونه ی ما موند ، آتریسا هم بخاطرش موند خونه و مدرسه نرفت.
با اخم میاد کنارم میشینه و میگه-چرا وقتی خونه ی خواهرش تو لندن باید بیاد خونه ی تو؟
سرم و با دستم میخارونم و میگم-خب آتریسا...
عصبانی میشه و با صدای بلند میگه.
-اَه... آتریسا.. آتریسا ... آتریسا... یعنی میخوای بگی آتریسا سر خود همه ی این کارا رو کرد؟ یعنی میخوای بگی تو هیچ نقشی تو این موضوع نداشتی؟ یعنی میخوای بگی آرتام بدون اجازه ی تو ، تو خونت موند؟
با چشمای گرد شده بهش نگاه میکنم ، تا حالا نشده بود که پارسا این همه عصبی میشه.
با تعجب میگم-پارسا؟ حالت خوبه؟ چرا اینجوری شدی؟
از سرش بلند میشه ، با کلافگی میره سمت پنجره و رو به بیرون دست تو موهاش میکنه، با عصبانیت دوباره برمیگرده ، در حالیکه سعی میکنه صداش و بلند نکنه میگه.
-چرا بهم نگفتی؟ چرا بهم نگفتی لعنتی؟ مگه من قرار نبود همسرت باشم ؟ ها؟ 
با استرس از جام بلند میشم و میگم.
-منظورت چیه؟ از چی حرف میزنی؟
با چشمای سرخ شده که من و به وحشت مینداخت گفت.
-اینکه همسر سابق جناب عالی دکتر آرتام زند هستن...اینکه اون آرتامی که همیشه ازش حرف میزدی ، اون آرتامی که بعنوان شوهرت شناخته بودم ، همون آرتامی بود که تو ایران دیدمش. اینکه این همه مدت تو ایران کنار تو بود و من احمق حتی روحمم خبر نداشت آقا همسر سابق شما هستن ، اینکه نگاه های با علاقش و رو تو دیدم و خودم و به خریت زدم ، اینکه استرس تو وقتی کنارش میرفتی و میدیدم و بازم هیچی نمیگفتم ، اینکه علاقه ی اون به آتریسا و آتریسا به اون و میدیدم و بـــــــــــــــازم من احمق فکر میکردم آتریسا برحسب اتفاق از یکی خوشش اومده ، یا اینکه آرتام به خاطر شیرینی دخترش عاشقش شده... میفهمی؟ دخترش!
روش و دوباره به سمت پنجره برمیگردونه و همون جور ادامه میده.
-اینکه علاقه ی جفتتون و به بودن با هم دیدم ، اما همش دلم میخواست بی خود و بی جهت امیدوار باشم ، الکی به خودم دلداری بدم که هیچی نیست... اما وقتی فهمیدم همر سابقت بوده قضیه واسم جدی شد...
با دستای مشت شده برگشت سمتم ، با صدایی که سعی میکرد نلرزه ادامه داد.
-در حقم بد کردی رونی.... تو همه چیز و گفتی الا اینو... تو...تو هنوزم به اون آدم محرمی... خودتم خوب میدونی... من، احمق اما بــــازم سعی کردم خودم و گول بزنم آخی تا کی؟ تا کجا؟
صداش بالا میره و با دستاش سرش و میگیره و میگه.
-من احمق بودم و توام باعث شدی بیشتر تو این حماقتم بمونم... رونی...
دیگه کنترل اشکام و ندارم ، از توانم خارجه... با سستی به سمتش میرم و میگم.
-پارسا تو رو خدا... انقدر خودت و اذیت نکن... باشه...باشه من غلط کردم ، آقا بزن تو گوشم ولی اینجوری نکن.
باور کن فکر نمیکردم اینجوری بشه... من... من به آرتام حسی ندارم ، باور کن راست میگم انتخاب من تو...
مپره وسط حرفم و دستش و به نشانه سکوت بلند میکنه و میگه.
-بسه... بعد 7 سال دیگه میفهمم...میشناسمت ، برق چشمات و خوب میشناسم ، بهتر سر من و بیشتر از این کلاه نذاری، باید همون موقع که نگاه های گاه و بی گاه تو و آرتام و میدیدم کنار میکشیدم ، اما احمقانه پای اشتباهم واستادم... من نمیتونم رونی ، نمیتونم بذارم که دوباره زجر بکشی ، 7 سال کم نبود که بقیه ی عمرت و هم کنار من در حسرت شخص دیگه ای بسوزونی... من امروز با ایران تماس میگیرم ، به خونواده ی خودم و خودت بهم خوردن نامزدیمون و اطلاع میدم ، نمیذارم دیگه چیزی دو دلت کنه ، بهتره بری دنبال سرنوشتت.
با هق هق بهش میگم-اما من نمیخوام اشتباه گذشته رو تکرار کنم ... من نمیتونم با اون آدم...
دستش و رو لبم میذاره و با مهربونی میگه-تو نمیتونی اشتباه دیگه ای بکنی... درست ! اما اشتباهت ازدواج با منه ، اونم در حالیکه آرتام بهت علاقه داره و توام بهش بی میل نیستی و دیگه اینکه تو میتونی با اون آدم زندگی کنی چون اون آدم دیگه اون آدم گذشته نیست... این و من که مردم میفهمم، نگاه های همجنسم و پشیمونی و که تو چشماشه رو من میتونم ببینم ، بهت تضمین میکنم که دیگه اشتباه گذشته رو تکرار نکنه... به شرطی که توام بی پروایی های گذشتت و تکرار نکنی...
با بغض روم و سمتش برمیگردونم و میگم.
-تو چی؟
لبخندی مهربانانه بهم میزنه و میگه-منم تو این کره ی خاکی با 7 میلیارد جمعیت میگردم دنبال کسی که بی دغدغه بقیه ی زندگیم و باهاش به سر برسونم ، تو نمیخواد نگران من باشی ، من خوب بلد کاری کنم که بهم سخت نگذره...
ادامه ی حرفش چشمکی میزنه که میخندم و اشکام و پاک میکنم ، دوباره جدی میشه و میگه.
با آرتام چیکار میکنی؟
چینی به ابرو هام میدم و میگم.
-نمیخوام به راحتی و به این زودی تسلیمش بشم.
با تعجب برمیگرده سمتم و میگه.
-به این زودی؟ رونی حالت خوبه یا درک زمان برات مفهومی نداره؟ 7 سال گذشته!
اخمی میکنم و میگم-اون هنوز تاوان پس نداده!
شونه ای بالا میندازه و میگه.
-صلاح مملکت خویش خسروان دانند.. اما قبل از همه ی این حرفا ، به جای تصمیم عجولانه و زود، باهاش حرف بزنی ، بهتره حرفاش و بشنوی ، فکر میکنم اونم بعد از 7 سال خیلی حرفا برای گفتن داشته باشه!
به فکر فرو میرم که میزنه به شونم و میگه.
-بهتره بری به کارت برسی که ما رو از کار انداختی... من استخدامت نکردم که بیخود ول بگردی ها... گفته باشم خانوم!
لبخندی میزنم و کیفم و برمیدارم و به سمت اتاق کار خودم میرم.

****

3 روزه که از اومدن آرتام به لندن میگذره ، زیاد بیرون میریم ، رامش اینا هم اکثرا باهامون میان ، رفتار رامش یه کم بهتر شده ، خشکی سابق و نداره و آریانا هم آشکارا از دیدن آرتام و بودن باهاش خوشحاله و لحظه ای فرصت از دست دادنش و نمیده، آتریسا هم که معلومه ، جونش به جون باباش بسته جوری که فکر میکنم این روزا من اصلا به چشم نمیام.
تو این چند روز تمایل آرتام و به حرف زدن با خودم دیدم ، اما با بیرحمی تمام هر دفعه پسش زدم .
بعد از کلی التماس و خواهش به آتریسا قانعش کردم بره مدرسه و خب این اطمینان و هم بهش دادم که عمو آرتام جونش از خونه ی ما تکون نخوره.
مدارک و پرونده هام و از رو میز کارم برمیدارم و به سمت در میرم ، خونه ساکتِ ساکتِ... آتریسا که مدرسه س اما آرتام و نمیدونم، از شرکت برای برداشتن پرونده ها اومدم و عجله دارم ، به سمت در میرم که با صدای کسی متوقف میشم.
-جایی میخوای بری؟
با تعجب روم و برمیگردونم ، با دیدن آرتام ، حدس اینکه خواب بوده راحته... عجیبه که تا این موقع خوابیده.
بی تفاوت کیف و رو شونم جابه جا میکنم و موهام و پشت گوشم میبرم و میگم.
-از شما باید اجازه بگیرم؟
با اخم میگه-منظورم این نبود.
منم اخم میکنم و میگم-منم به منظور شما کاری ندارم ، الانم عجله دارم باید برم!
-واستا منم بیام ، بیرون کار دارم.
به ساعتم نگاه میکنم و میگم-تو پارکینگ منتظرم ، سریعتر فقط!
-باشه.
کفشام و میپوشم و به سمت ماشین میرم و روشنش میکنم ، همین جوری که رو فرمون ضرب میگیرم منتظرشم که با ظاهری آراسته و تیپی دختر کش وارد میشه ، هنوزم به جذابی قدیماس... شایدم بیشتر، خاطرات گذشته اومد جلو چشمم روزی که اومد دانشگاه ما و بچه ها انقدر با آب و تاب از استاد جدید گفتن... لبخندی رو لبم میاد.
آرتام با خنده بهم میگه-قیافم خنده دار شده که میخندی؟
به خودم میام و از هول شدن و بی موقع به فکر خاطرات افتادنم عصبی میشم و با ترشرویی میگم.
-بله ؛ یه لحظه با دیدنتون یاد دلقک سیرک افتادم.
برخلاف انتظارم بلند میخنده و میگه-اِ؟ پس لازم شد بهم نشونش بدی ، باید خیلی خوشتیپ باشه...
چشم غره ای بهش میرم که دوباره میخنده و منم راه میوفتم.
-کجا برسونمت؟
-من و به پاساژ خوب ببر، میخوام برای بچه های آریانا کادو بخرم.
اون و به یک پاساژ خوب میرسونم و میگم.
-کاری با من نداری؟
-شمارت و بده زنگ بزنم بیای دنبالم.
با اخم بهش نگاه میکنم که میخنده و میگه.
-خب من مهمونم مثلا ، دوست داری مهمونتون آواره و سرگردون تو شهر غریب تنها و بی کس....
-خیلی خب، خیلی خب، یادداشت کن من وقت ندارم.
میخنده و میگه-اوه اوه... چه عصبی...
شمارم و بهش میگم و با سرعت به شرکت میرم، هنوز یه ربع تا جلسه مونده.

****
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۸ صبح
20
پارسا لبخندی میزنه و میگه .-فکر نمیکردم از پسش برمیایم .رو به همه ی کارمند ها به انگلیسی میگه.-به مناسبت موفقیت امروز و برد مناقصه ، امشب شام مهمون من.جیغ و هورای همه هوا میره و منم لبخندی رو لبم میشینه ، با خوشحالی من و به سمت اتاقش راهنمایی میکنه.باهاش وارد میشم که با مهربونی میگه.-واقعا ازت ممنونم رونیا ، کمک خیلی بزرگی کردی ، تسلط کامل تو باعث این موفقیت بزرگ شد ، یه هدیه پیش من داری.لبخندی میزنم و میخوام جواب بدم که گوشیم زنگ میخوره ، با تعجب نگاه میکنم ، شماره ناشناسه، با کنجکاوی گوشی و برمیدارم و میگم.-hello?-I’m fine thank U and you?این و با لحن فوق العاده ابتدایی گفت. میشه گفت به صورت همون بچه کوچولو هایی که تازه میخوان برن زبان یاد بگیرن و در جواب معلم زبانشون میگن... از همون لحن ها و لهجه های بامزه.لبخندی رو لبم میشینه . -یاد دوران طفولیت افتادی آقای زند؟اخمای پارسا آشکارا تو هم میره و روش و برمیگردونه ، اما آرتام سرخوش ادامه میده.-با یاد شما بانو آدم احساس جوونی میکنه.از جوابش خوشم اومد اما بهتره که بهش رو ندم واسه همین با ترشرویی گفتم.-بهتره حد خودت و بدونی.بلند میخنده و میگه-حد خودم و خودم تعیین میکنم ، شما هم بهتره حرص نخوری ، شیرت خشک میشه.با عصبانیت میگم.-خیلی بی ادبی آرتام.سکوت میکنه ، خودمم متعجب میشم چرا به اسم صداش کردم ، صدای بسته شدن در میاد ، روم و برمیگردونم که میبینم پارسا اتاق و ترک کرده ، با ناراحتی چشمام و میبندم که صدای آرتام از پشت تلفن میاد که خیلی جدی میگه.-رونی ، امشب باید باهات صحبت کنم... دیگه وقتی نمونده، 2 روز دیگه برمیگردم ایران ، این چند روزم به هزار بدبختی تونستم بمونم ، به امید اینکه بتونم باهات حرف بزنم اما مطمئن باش فرصت امشب و از دست نمیدم ،نمیخواد بیای دنبالم، بیاین خونه ی آریانا... منتظرتم.صدای بوق قطع من و از تو هپروت در میاره... چرا مخالفت نکردم ... 2 روز دیگه؟ چرا انقدر زود برمیگرده مگه قرار نبود دو هفته بمونه؟ اصلا... اصلا میخواد راجع به چی حرف بزنه؟ با این فکر تو سری به خودم میزنم تا از این فکر ها بیرون بیام... فعلا نه... فکر کردن به آرتام فعلا نه....!!*****-مامان... عمو هنوز نیومده .دست آتریسا رو میگیرم و در و قفل میکنم و بهش میگم.-عمو خونه ی دایی منتظره!با اخم میگه-پس چرا نیومد اینجا از اینجا بریم.با اخم بهش میگم-مگه جز این بود که عمو این 3 روز و همش اینجا بود؟ چیکاره ی تو میشه که این همه مدت واسه تو مونده ولی خونه ی خواهرش نرفته؟ یه کم منطقی باش آتریسا ، اگه عمو الان هم بخواد بره خونه ی دایی اینا بمونه حق داره ، بالاخره خونه ی خواهرشه... با عصبانیت میگه-نخیر... اون باید اینجا بمونه...!با تحکم میگم- عمو مختاره هرجا دوست داره بمونه و به من و توام مربوط نیست ، حالا هم راه بیوفت که کلی دیر کردیم، دیگه حرفی در این مورد نشنوم .با ناراحتی همراهم میاد.به خونه ی رامش میرسیم ، همراه با آتریسا وارد میشیم ، قیافه ی بغ کرده ی آتریسا بیشترین توجه و به خودش جلب میکنه ، آریانا و رامش با خوشحالی به استقبالمون میان و رامش با خنده آتریسا رو بلند میکنه و قلقلکش میده تا بخنده که موفقم میشه ، آرتام هم رادین به بغل میاد به استقبال و با ورودمون لبخندی میزنه.آتریسا با دیدنش از بغل رامش میپره بیرون و با دو خودش و به بغل آرتام میرسونه ، رامش با چشمای گشاد شده شاهد این صحنه بود ، دهن باز و چشمای گشادش آدم و به خنده مینداخت.با دیدنش خندم میگیره و بلند میخندم که به خودش میاد و دهنش و میبنده ، آریانا هم که معلوم بود صحنه رو دیده میخنده و ابرو بالا میندازه و به آرتام اشاراه میکنه.منم شونه ای بالا میندازم.****نیم ساعتی از اومدنمون میگذره ، من مشغول بررسی طرح های شرکت بودم و رامش هم کمکم میکرد، آریانا مشغول آشپزی و آرتامم بازی با بچه ها...انگار نه انگار کسی به جمعمون اضافه شده ، مثل همیشه ، مثل هروقت دیگه ای که میام خونه ی رامش به کارهامون میرسیم ، میگیم ، میخندیم ، آشپزی میکنیم و هم دیگر و دست میندازم ، انگار نه انگار کسی تو جمعمونه که 7 ساله نبود.به یه مشکل تو طرح ها برخورد کردم ، هرکار میکردم جای پله های اضطراری مشخص نمیشد یا با مختصات نقشه جور در نمیومد ، رامش هم نتونست کمکم کنه...دستم کلافه تو موهام کردم و با خستگی به نقشه ای نگاه کردم که خیلی کار واسه تموم شدن داشت.پوفی میکشم که توجه آرتام جلب میشه ، با چشمای ریز شده بهم نگاه میکنه و منم اصلا به رو نمیارم.همچنان تو نقشه زل زده بودم که یه دستی نقشه رو از جلوم برداشت.با تعجب نگاه کردم که دیدم آرتامِ با لبخند داشت بهم نگاه میکرد.رو مبل کنارم جا خشک کرد و گفت.-خب...بنده در خدمتم... مشکل کجاست؟ابرویی بالا میندازم.-کی گفته بنده از شما کمک خواستم؟ در ضمن کی این اعتماد به نفس و به شما داده که توانایی حل مشکل و دارین؟میخنده و میگه.-بهرحال وقتی شما داشتی یاد میگرفتی مهندس و با کدوم "ه" مینویسن ، من دکترای این رشته رو داشتم.شونه ی بالا میندازم ، نگاهی اجمالی بهش میندازه.-حالا مشکل کجاست؟-نمیدونم پله های خروج اضطراری و کجا جا بدم ، از طرفی اگه از راه پله ها بزنم ، برای آسانسور فضا نمیمونه.چونش و میخارونه و یه کم فکر میکنه ، بعد لبخند پهنی میزنه و راه و بهم نشون میده ، دهنم باز میمونه که لبخندی میزنه میگم-اَ...چرا به فکر خودم نرسید؟لپم و میکشه.با اخم نگاهش میکنم که میگه.-آخه کوچولو هنوز خیلی مونده به من برسی.دستش و پس میزنم و میگم-من دیگه بچه نیستم ، بزرگ شدم و دختر دارم!اخم ظریفی میکنه ومیگه-اما دختر تو نیست!با قاطعیت میگم-دختر منه!با تعجب و دهن تقریبا باز بهم نگاه میکنه ، شاید از قاطعیت کلامم به چیز دیگه ای پی برده.آریانا صدام میزنه .***بعد از تموم شدن شام آرتام صدام میزنه ، ضربان قلبم بالا میره ، آرتام به سمت اتاق آروین میره و اشاره میکنه که بیام.با تردید به رامش نگاه میکنم ، که با اطمینان نگاهی بهم میندازه و میگه برو...آریانا دستم فشار میده و من و به سمت اتاق هل میده.در میزنم و وارد میشم ، آرتام و در حال وارسی اتاق میبینم.با شنیدن صدای در به سمتم بر میگرده و به تخت اشاره میکنه تا روش بشینم.با فاصله ازش میشینم که میگه.-شروع کنم؟-اومدم که شروع کنی!نفس عمیقی میکشه و میگه.-حرف زدن از اون سال ها آسون نیست!با بیخیالی ساختگی میگم-پس شروع نکن!لبخند تلخی میزنه و میگه-باید شروع کرد تا به پایان مطلوب رسید.-شایدم نامطلوب...لبخند تلخی میزنه و تایید میکنه، سکوت همه جا رو میگیره که میگه.-نمیتونستم اعتماد کنم ، به هیچ کس ، همیشه ، همیشه یه چیزی واسم مشکوک بود ، به هیچکس اعتماد نداشتم ، از دیگران خیلی زخم خوردم ، وقتی با تو ازدواج کردم ، به نظرم یه دختر خوشگذرون بی بند و بار بودی ، حتی اون موقعی هم که بهت علاقه پیدا کردم بازم نمیتونستم بهت اعتماد کنم ، انگار همیشه منتظر کوچیکترین حرکتی ازت بودم که به خودم ثابت کنم به تو هم مثل همه ی دختر ها نمیشه اعتماد کرد ، وقتی با اون پسره تو کافی شاپ قرار گذاشتین و علیرضا بهم گفت ، باورت نمیشه رونی ، حس یه مردی و داشتم که بهش خیانت شده ، احساس میکردم خیلی وقته که باهم قرار میذاشتین و قرار اون روزتون لو رفته... باورت نمیشه رونی ، اونقدر اعصابم خورد بود که خدا میدونست ، توام دختر شیطونی و بازیگوشی بودی...خب ... خب منم...دستای مشت شدش نشون از عصبانی بودنش بود ، معلوم بود که از به یاد آوردن اون خاطرات حال خوشی نداره. سکوت میکنم تا خودش ادامه بده...-اون روز وقتی تو رو دیدم که با اون پسره بودی نتونستم خودم و کنترل کنم و برای اولین بار ... دستم رو یه زن بلند شد!سکوت میکنم با یادآوری اون خاطرات حال منم چندان تعریفی نداره!ادامه میده- اون روزا همش بد بود... فکر میکردم تو بهم خیانت کردی و منم حق دارم به تو خیانت کنم ، میخواستم لجت و در بیارم ، میخواستم زجری که من کشیدم و بکشی اما خب... من واقعا خیانتی نکردم ، فقط به دوستای دوره ی دانشگاهم گفتم واسم نقش بازی کنن و اونام هم در کمال رفاقت قبول کردن .با تعجب میگردم.-یعنی اون دخترا؟... اونا ... اونا دوستات بودن؟میخنده-اوهوم! من دوران مجردی هم دوست دختر نداشتم ، اونای دوستای دانشگاه بودن ، باهاشون تو یه اکیپ بودیم ، دوست پسرای خودشون داشتن!-خیلی پررویی... میدونستی من چقدر اون روزها حرص خوردم و گریه کردم نامرد؟لبخندی میزنه-لازم بود ، ولی شرط میبندم اگه میدونستی من چقدر حرص خوردم این حرف و نمیزنی ، ولی بهرحال این قضیه تا وقتی خانوم لب باز کرد تموم شد...! باورت نمیشه وقتی حقیقت و شنیدم چقدر خوشحال شدم ... 
لبخندی میزنم ، با یاد اون روزها هم ناراحت میشم ، هم خوشحال.بعد از اون جریان سعی میکردم زیاد بهت شک نکنم ، منطقی برخورد کنم ، اما خب ، زیادم موفق نبودم ، روت حساسیت زیادی داشتم و هروقت میدیدم هرکی بهت نزدیک میشه احساس میکردم الانه که بپرم و یقه ش و بگیرم ... به خودت زیاد نمیگقتم ، سعی میکردم تو خودم بریزم اما خب تو یک زمینه زیادم موفق نبودم و اونم رو سهیل بود...نفسش به شماره میوفته و چهرش هر لحظه قرمز تر میشه ، منم از عصبانیت در حال انفجار بودم اما بازم خونسردی خودم و حفظ کردم که ادامه داد....-میفهمیدم دوستت داره ، از نو ع نگاهش به تو ، اما هروقب به من نگاه میکرد ، انگار که میخواد ازم انتقام بگیره ، اما تو یا متوجهش نبودی یا خودت و بیخیال نشون میدادی که این حرص من و در میاورد ، گاهی با خودم فکر میکردم نکنه رونی هم دوستش داره که براش این نگاه ها اهمیتی نداره و انقدر راحت تو خونه ی عموش ، اونم بدون شوهر رفت و آمد میکنه ، نکنه اونم به سهیل علاقه داره و میخواد من و بازی بده... رونی این افکار زندگیم و به گند کشیده بود ، همیشه ی خدا میترسیدم ، از اینکه یه وقت تو با سهیل تنها بشی و...نفس عمیقی میکشه و ادامه میده...-بعد از فوت پدر مادرت ، خب واسم سخت بود وقتی مالزی بودم یه دفعه بهم خبر بدن پدر زن مادر زنم فوت کردن و هیچکسم ایران نیست واسه بودن پیش همسرم ، جز خونواده ی پدریش که مهمترینش خونواده عموت و مهمترش سهیل بود... تو دلم آشوب به پا بود که نکنه سهیل خودش و به رونی نزدیک کنه ، نکنه رونی تو بغل اون گریه کنه ، نکنه تو سینه ی اشک بریزه و از رفتن پدر مادرش شکایت کنه... خدا شاهده با چه وضعی سوار هواپیما شدم و اومدم ایران ، اما اون رونی که دیدم ، رونی ای نبود که بشناسمش، چشمات سرد بود... بی روح بود ، نه گریه میکردی نه شکایت... با همه سرد برخورد میکردی ، تو خودت میرفتی ، حتی با اومدن رامش هم حالت بهتر نشد که بدتر هم شد ، هرکار میکردم تو رو از اون وضعیت خلاص کنم هیچ فایده ای نداشت تا اینکه خود رامش یه فکری کرد و توام درجا حالت بهتر شد.با یاد روزی که رامش من و سر خاک مامان بابا برد تا با نبودشون کنار بیام قطره اشکی تو چشمام جمع میشه ، هنوزم نتونستم کنار بیام....آرتام با لبخند تلخ میگه.-تو حالت خوب شد ... دیگه اون رونی سابق نبودی ، سعی میکردی بخندی اما خب یه غم بزرگ تو چشمات بود که نمیشد منکرش شد... بعد از رفتن روناک هم حالت بدتر شد... سعی میکردم همش دور و برت باشم تا نبود عزیزترین کس هات و حس نکنی... واسه اینکه از اون حالت دربیای و واقعا بشی رونیا ی گذشته از هیچ کاری فروگذار نبودم تا اینکه سپهر پیشنهاد مهمونی داد و منم در جا قبول کردم بریم ؛ اما کی فکرش و میکرد که بعد از اون مهمونی راه های ما دو تا سوا بشه؟پوزخندی میزنم و میگم-اینا همش تقصیر تو بود ، تو بودی که شکاک بودی ، تو بودی که اعتماد نکردی ، حتی سپهر هم حرفام و شنید ، اما تو چی؟ مستقیم رفتی درخواست طلاق دادی و مردونگیت هم این بود که نذاری کسی از اصل ماجرا خبردار باشه ، به خیالت که در حقم لطف کردی!با شرمگینی میگه- اون روز ، اون ثانیه هاش ، تک به تک یادمه ، تا وقتی که نفهمیدم تو بی گناهی مدام صحنه های اون روز و مرور میکردم تا ببینم کجا ی کارم ایراد داشت ، چی کم گذاشتم که تو رفتی سراغ سهیل ، باورت نمیشه وقتی از شرکت اومدم خونه ی عموت ، هرچی دنبالت گشتم نبودی ، نه تو نه سهیل ، اینم نگرانیم و بیشتر میکرد ، سپهر دنبالم راه افتاد تا پیداتون کنه.وقتی .. وقتی تو رو بدون لباس ملحفه پیچ تو بغل سهیل دیدم که چشمات بسته است ، مرگ و جلو چشمام دیدم ؛ نفسم بند اومد ، سپهر بدتر از من ، چشماش گشاد شده بود و داشت با تعجب نگاه میکرد ، دادی سرت کشیدم که خودمم هنوز یادمه ! وقتی بلند شدی ، گیج بودی داشتی با تعجب و ترس به من و سهیل زل میزدی ، یه جورایی گیج و گنگ ، واسه همین یه لحظه شک کردم نکنه قصدی در کار نباشه اما خب غیرت و غرورم انقدر جلو چشمام و گرفته بود که حاضر نشدم باهات حرف بزنم فکر میکردم میخوای خودت و توجیه کنی ، واسه خودم و غرورمم که شده بود باید طلاقت میدادم ، اون روزا فقط دنبال طلاق بودم ، منطقی در کار نبود....انقدر پیش رفتم تا جایی دیدم طلاق گرفتی و راهی انگلیس شدی... اون موقع تازه به خودم اومدم و فهمیدم زندگیم چی شده.گاهی افسوس میخوردم که کاش میذاشتم حرف بزنی اما وقتی صحنه ی اون شب جلو چشمام میومد دیوونه میشدم ، هم دوستت داشتم و به یادت بودم ، هم ازت متنفر بودم و میخاستم خفت کنم...با ناراحتی به گوشه ای خیره میشه و میگه.-انقدر دوستت داشتم که گاهی فکر میکردم بازم باهات ادامه بدم و بیخیال گذشته بشم ، اما تو نبودی... مامانم همش اصرار میکرد که بهش بگم چرا طلاق گرفتیم اما جواب من سکوت بود ، اونا من و مقصر طلاق میدونستن... هنوزم که هنوزه دوستت دارن! میبینم ، میفهمم نگاه حسرت بار مامانم و رو تو! حتی وقتی برای خلاصی از گیرهای مادرم راضی به ازدواج با شراره شدم ! بازم اون رضایت و نمیدیم ، خودمم زیاد رغبت به اون ازدواج نداشتم واسه همین تو دوران نامزدی جدا شدیم تا دوباره وارد مشکل نشم! تارک دنیا شده بودم و خودم و تو کار غرق میکردم تا کمتر بهت فکر کنم... شوخی که نبود 7 سال گذشته بود ! با خودم فکر میکردم ازدواج کردی... آریانا هم جوابم و نمیداد... ازم دلخورد بود، تحمل خونه ی مامان اینا رو نداشتم، تو خونه ی خودمون زندگی میکردم ، باورت میشه اگه بگم به امید بوییدن لباس های جاموندت میومدم خونه؟ شبا جز رو بالشت تو خوابم نمیبرد... از خودم بدم میومد که با وجود خیانتی که کرده بودی بازم دوستت داشتم و به فکرت بودم.-با سپهر در ارتباط بودم ، گاهی بحث و سمت تو میکشیدم ببینم در بارت چیزی میدونه یا نه ، اما در کمال خباثت هروقت صحبت از تو میشد سکوت میکرد ، راستش اون موقع ها که میخواستم طلاق بگیریم ، در به در دنبال من بود تا باهام حرف بزنه اما من همش پسش میزدم ، فکر میکردم میخواد از دختر عموش دفاع کنه ، اما بعد خب بعد طلاق دیگه سکوت کرد ، ذره ای محض دلخوشی منم حرف نمیزد تا اینکه یه روز باهاش درد دل کردم ، از تو گفتم ، از دلتنگی هام ، از اینکه بازم دوستت دارم و نمیتونم فراموشت کنم ... انقدر گفتم و ضجه زدم تا دلش به رحم اومد و گفت... از تمام لحظه های اون شب که تو بهش گفتی هم گفت، اینکه ... اینکه همه نقشه ی سهیل بوده و حتی اینکه سهیل با وجود بی وجدانیش اما دست به تو نزده و یکی از دوست دختراش که تو مجلس حاضر بوده لباسای تو رو در میاره ، اینکه تو بیهوش بودی و ... اینکه ... اینکه هرچی دیدم اشتباه بوده و زندگیم و بخاطر یه آدم عوضی خراب کردم.چهرش تو هم میره و از تخت بلند میشه و تو اتاق راه میره و ادامه میده...-انگار آتیش تو جونم انداختن ، در به در دنبالت بودم ، هرکار میکردم یه زدی ازت بگیرم نمیشه ، نه آدرسی از آریانا داشتم ، نه ازتو... مامانم هم با دیدن هول و ولام مدام بهم پوزخند میزد و میگفت بعد از 7 سال یادت اومده رونی نیست... دست به دامن عموت شدم! انقدر التماسش کردم تا راضی شد کمکم کنه... سخت بود ، یه ماه تمام مدام تو خونه ی عموت بودم... از سهیل خبری نبود که بعد فهمیدن خونواده ی عموت آغش کردن و اونم داره تنها زندگی میکنه ، بیماری عموت چیز خاصی نبود که تازگی داشته باشه ، اما بوسیله ی اون و با اصرار به ثریا جون ، راضیش کردیم با تو تماس بگیره تا به ضرب عموت هم که شده بیای ایران ! از این علاقت به عموت خبر داشتیم و اینم شد بهونه...چشمای گرد شدم و که میبینه میخنده و می گه.-چته؟ چرا چشمات بشقاب شده!با حرص میگم-خیلی بیشعوری... فکر نکردی من اون سر دنیا با چه استرسی خودم و به ایران رسوندم؟ همش گریه میکردم نکنه خدا عموم و هم بگیره!میخنده و میگه-اتفاقا ثریا جون هم همینا رو میگفت و راضی نمیشد بهت زنگ بزنه ، اما متقاعدش کردیم که زنگ بزنه اما پیاز داغ و زیاد نکنه! 
  
مکثی میکنه و ادامه میده – برای اومدنت روز شماری میکردم ، همش با خودم تکرار میکردم چجوری باهات رو به رو شم ! همش جنب و جوش میکردم ، مامان اینا هم با دیدن خوشحالیم ، خوشحال میشدن و دعا میکردن زندگیمون دوباره شکل بگیره، اما خبر نداشتن که اینبار قضیه فرق داره! ... از عموت شنیدم قراره با کسی بیای ، اما اونقدر خوشحال بودم که حتی ذره ای برام اهمیت نداشت اون شخص کیه ، اومدم فرودگاه اما نه با همه ، میخواستم یه جور خاص... یه جور متفاوت هم و ببینیم. منتظرت بودم ، با دیدنت که با چمدون بودی ، قلبم اومد تو دهنم ، خواستم بیام جلو که... که دیدن یه مرد و یه بچه... سکوت میکنه ، با پوزخند میگم.-انتظار داشتی تارک دنیا شده باشم و پشت پنجره چشم انتظارت باشم ... نخیر آقا آرتام... منم زندگی خودم و داشتم دلیل نمیشه بخاطر یه آدمی که... یه آدمی که تکلیفش با خودش مشخص نیست زندگیم و خراب کنم!-آره اما خب...-اما نداره! من دیگه زن تو نبودم که بخوام بخاطرت صبر کنم.-بذار تعریف کنم رونی ، سنگ نشو بزن به قلبم ! سکوت میکنه و میگه.-وقتی با اونا دیدمت فکر کردم ازدواج کردی و بچه هم داری... با دیدن یه دختر بچه ی بزرگ دنیام تار شد ، به راحتی مشد حدس زد 6 سالی داره ، فکر اینکه بلافاصله بعد از طلاق از رفتی ازدواج کردی و بپه هم داری ، دیگه نمیذاشت نفس بکشم ، نتونستم فضای اونجارو تحمل کنم ، زدم بیرون تا نفسی تازه کنم... وقتی از مامان شنیدم ، اون دختر مال اون مرده س که اسمشم پارساست و توام ... توام فقط نامزدشی... آرومتر شدم، ولی خب خبر اینکه قراره تو ایران جشن نامزدیتون و بگیرین... وای رونی تو نمیفهمی من چـــی کشیدم تو اون چند وقت! حالم بد میشد وقتی تو رو کنار اون میدیدم ، وقتی نگاه محبت آمیزش و رو تو میدیدم ، وقتی صمیمیت تو رو با آتریسا... باورت نمیشه از فکر اینکه چقدر با اونا رفت و آمد داشتی که انقدر با آتریسا صمیمی بودی ، خونم به جوش میومد، من تو ایران داشتم با نبودت به بدختی سر میکردم و توام... (پوزخندی میزنه ) توام اونور دنیا با نامزدت عشق و حال میکردی! از عصبانیت در حال انفجار بودم.-تو فکر کردی کی هستی که راحت در مورد همه نظر میدی... تو از کجا میدونی من چی کشیدم تو این چند سال؟ بودن آتریسا و پارسا بود که من و خوشحال میکرد ، بودن رامش و آریانا... شادی آروین و رادین... اینا بهونه ی زندگیم بودن ، اینا بودن که باعث میشد نامردی روزگار... نامردی شوهرم کمرنگ تر بشه! تو نمیفهمی چه شب هایی که من کابوس میدیدم... اتفاقی که سرم اومد در برابر بیرحمی تو ناچیز بود آرتام... میفهمی؟ ناچیز!-انقدر زخم زبون نزن... نه من جای تو بودم ، نه تو ! پس حق نداری قضاوت کنی! میفهمی؟ ...دوباره برگشتین لندن... دیگه نه تو بودی .... نه حتی آتریسا، دختر رقیبم... شاید باورت نشه اما آتریسا رو از خودم میدونستم ، خیلی دوستش داشتم و دارم، حس میکنم بخشی از وجودمه... حتی با اینکه دختر کسی باشه که قراره تو رو ازم بدزده...به هزار بدبختی تونستم بیام لندن.. پیش شما! تا تو رو ببینم و حرفام و باهات بزنم اما رونی... یه چیزی... یه چیزی این وسط درست نیست... چرا باید آتریسا تو خونه ی تو زندگی کنه وقتی میتونه خونه ی باباش باشه؟ چرا صمیمیت آتریسا به تو بیشتر از پارساست؟نفسام به شماره میوفته ، سعی میکنم خونسردیم و حفظ کنم ، از تخت بلند میشم و میگم.-خب... مثل اینکه حرفات تموم شد...دستم و میکشه و من و مجبور میکنه بشینم ، بهم نزدیکتر میشه و تو چشمام خیره میشه و با کنجکاوی میپرسه.-چیزی این وسط هست که من نمیدونم؟آب دهنم و قورت میدم-نه!بازم خیره میشه و میگه-نه!؟-آره..نه! دیگه حرفی نداری؟ دیروقته! باید بریم خونه.همزمان با من از جاش بلند میشه و میگه.-باشه ؛ بریم اما بقیه ی حرفا باشه برای خونه...-خونه؟ مگه توام میای؟لبخندی میزنه و میگه-جرات داری این سوال و جلو آتریسا بگو تا بُکُشت! ابرو بالا میندازم-من و تهدید میکنی؟میخنده و میاد سمتم ، دستش و دور شونم میندازه و من و به خودش نزدیک میکنه.-آره... چجورم...اخمی میکنم و دستش و از دور شونم باز میکنم.-دیگه پررو نشو! پاشو سریع آماده شو که من برات صبر نمیکنم!میخنده و همچنان مصرانه دستم و تو دستش داره و همراه من از اتاق بیرون میاد.****میخوام برم سمت اتاقم که دستم و میگیره و میکشه ، با تعجب نگاهش میکنم که میخنده با اخم بهش میگم.-الان آتریسا میاد... نکن این کارا رو...!میخنده و میگه-اون الان داره خواب هفت پادشاه و میبینه... نگران نباش.اخمی میکنم که میخنده و من و رو مبل میشونه و من و هم کنارش، هرچی سعی میکنم ازش فاصله بگیرم نمیذاره و با نگاه شیطون نگاهم میکنه ، با عصبانیت ساختگی میگم.-این کارا چیه؟ مگه نمیدونی من نامزد دارم؟ فکر نمیکنی این کار توام مثه سهیل میمونه؟اخم غلیظی میکنه و من و از خودش دور میکنه و در ادامه میگه.-نامزدیتون بهم خورده!با چشمای گشاد نگاهش میکنم که میگه.-اینجوری نگاهم نکن! اومدم در باره ی همین موضوع باهات حرف بزنم!با کنجکاوی نگاهش میکنم که ادامه بده ، اما اون به در و دیوار نگاه میکنه ، صدام و صاف میکنم و میگم.-خب؟با گیجی میگه.-چی خب؟-خب...؟ منتظرم حرفت و بزن؟با چشمای شیطون میگه-حرف؟ چه حرفی؟ من که یادم نمیاد...پام و میکوبم زمین و میگم-آرتام لوس نشو، بگو دیگه!لبخند شیرینی میزنه و میگه-نمیدونی چقدر دلم برای آرتام گفتنات تنگ شده!اخم میکنم که باز میخنده و میگه-خب... بذار حرفام و بزنم تا به نتیجه ی مطلوب برسم...سکوتم و که میبینه ادامه میده.-چند وقت پیش پارسا باهام تماس گرفت و من و به کافی شاپ دعوت کرد... تعجب کردم ، با خودم فکر کردم شاید میخواد باهام دست به یقه بشه که از خونه ی نامزدش برم وبیرون ... اما اون حرف زد .. در مورد تو ، در مورد اینکه... اینکه نامزدیتون به خواست اون بهم خورده ، ازم خواست تا باهات باشم ، تا خوشبختت کنم ، گفت تنها چیزی که میخواد خوشبختی توه و اونم با بودن کنار من حقیقت پیدا میکنه... اخمام تو هم میره.. پارسا با این کارش غرورم و شکست.میخوام از جام بلند شم که میگه- رونی... یه فرصت دیگه واسه جبران بهم بده... خواهش میکنم...! بذار اشتباه های گذشتم و جبران کنم... من که از دست پارسا عصبی بودم ، بدون اینکه ذره ای فکر کنم گفتم...-به هیچوجه... آزموده را آزمودن خطاست!در مقابل چشمای گشاد شده ی آرتام به سمت اتاقم میرم، تازه اونجا بود که فهمیدم چیکار کردم... مگه من نمیخواستم با آرتام باشم.. پس چرا اینکارو کردم؟ خواستم به سمت هال برگردم که صدای بسته شدن در و شنیدم...وااای خدا... حالا چیکار کنم؟****آتریسا به پام چسبیده و با التماس میگه-مامی... تو رو خدا جلوی عمو رو بگیر ، نذار بره...با ناراحتی تو چشمای مصمم آرتام نگاه میکنم ، اونم بدون اینکه نگاهی بهم بنداره ، آتریسا رو بغل میکنه و میگه.-عمو... چرا گریه میکنی؟ من که نمیخوام کلا برم... میخوام این دو روز آخر و خونه ی داییت باشم ، هروقت هم که خواستی بیا اونجا من و ببین! باشه آتریسا؟؟ آتریسا خانومی... گریه نکن عزیزم... باشه؟آتریسا با ناراحتی باشه ای میگه و آرتامم اون و زمین میذاره ، هنوزم نفهمیدم چی شد ... چمدونش و برمیداره و به سمت در میره و بدون خدافظی با من در و میبنده...با ناراحتی چشمام و میبندم... یعنی انقدر کارم بد بود؟ چرا صبر نکرد ؟ چرا نتونستم بهش بگم که حرفی که زدم حرف دلم نبوده؟آتریسا با ناراحتی بهم نگاهی میندازه و میگه.-همش تقصیره توه مامان... انقدر عمو رو اذیت کردی که رفت خونه ی دایی... دوستت ندارم!بدو رفت تو اتاقش و در بست... این و دیگه چیکار کنم؟*** فردا آرتام میره ایران... شاید دیگه نبینمش ، از وقتی رفته خونه ی رامش ، آتریسا مدام به جونم غر زده ، بعد از مدرسه آرتام میره دنبالش و میبرش خونه ی رامش ؛ منم سعی میکنم بهش فکر نکنم... نمیخوام دیگه به آرتام فکر کنم ، میدونم خریته... میدونم حماقته که به خاطر غرورم نمیرم سمتش اما چه کنم که من هنوزم همون رونی سالاری مغرورم... 
  تلفن خونه زنگ میزنه ، دلشوره ای به دلم میوفته... این وقته شب؟ کی میتونه باشه ؟ آتریسا هم که خونه ی رامشِ... نکنه واسش اتفاقی افتاده؟ 
  با پای لرزون به سمت بیس میرم. 
  -Hello? 
  صدای گریه میاد که پام سست تر میشه! 
  -رونی... رونی بیا که بدبخت شدیم... 
  -آریانا... آریانا چی شده؟ حرف بزن تو که من و کشتی... 
  -رونی... 
  صدای داد میاد که آریانا خیلی هول شده میگه. 
  -رونی... همش تقصیر ما بود... خودت و سریع برسون... 
  تلفن قطع میشه و منم از استرس نفسم بالا نمیاد... یعنی چی شده؟ 
  سریع میرم لباسام و میپوشم و بدو سوییچ و میگیرم دستم ، نمیدونم چجوری خودم به خونه ی رامش میرسونم. 
  میرم بالا ، برق روشنه و صدای داد و بیداد رامش و آرتام میاد و گریه ی آتریسا و رادین کوچولو...
  یعنی چی شده؟ 
  در و باز میکنم ، همه ی نگاه ها به سمتم برمیگرده ؛ رامش با نگاهش ازم میخواد که برم ، اما آرتام با دیدنم به سمتم خیز برمیداره ، رامش میخواد جلوش و بگیره که نمیتونه ؛ با دیدن چشماش میترسم ، یه وحشی به تمام معنا شده... یعنی چی شده؟ 
  من و به دیوار میچسبونه و میگه. 
  -تو با چه جراتی این همه سال دخترم و ازم پنهون کردی...؟ هـــــــــان؟ 
  با دادش از حال میرم که باز من و تکون میده ، دستش و دور گردنم میندازه و میگه. 
  -عین آدم زود ... تند سریع بهم بگو... 
  -آرتام... داری خفم میکنی... 
  رامش-آرتام... آروم باش توضیح میدیم... 
  -من از هیچ کدوم شما جز این خانومی که رو به رومه توضیح نمیخوام... ما رو تنها بذارین ، وگرنه به خداوندی خدا بلایی سرش بیارم که بفهمه نباید من و دور بزنه! 
  رامش با شنیدن صدای مصمم آرتام دست آریانا رو میگیره و با بچه ها دور میشه... 
  آتریسا با چشمای اشکی و نگران همراه رامش میره.... 
  آرتام با صدای غضبناک میگه...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۲۸، ۰۸:۲۹ صبح
-منتظرم... تعریف کن... از دختــر نامزدتـــون تعریف کن... 
  طعنه ی کلامش خار میشه تو دلم سکوتم و که میبینه میگه. 
  -دِ بنال دیگه... این همه چیز از زندگیم دزدیدی... بس نبود که حالا دخترم و این همه سال ازم دزدیدی؟ قلبم... خونوادم و اعتماد و همه و همه رو دزدیدی ... نامرد... 
  -بذار تو ضیح بدم.... 
  -اومدم که توضیح بدی.... میشنوم! 
  -خب...خب میدونی ، من بعد از طلاق از تو... یعنی بعد از اومدنم به لندن فهمیدم حامله م... خب چیزی نبود که بخوام مخفی کنم! 
  -چرا بعد از اینکه فهمیدی حامله ای بهم چیزی نگفتی؟ هان؟ فکر نکردی منم یه حقی دارم ؟ فکر نکردی همون قدری که تو مادر اون بچه ای منم پدرشم؟ 
  -من نمیخواستم فکر کنی میخوام با اون بچه خودم و بند کنم ، تو اون شرایط بعید هم نبود که تو بهم تهمت بزنی اون بچه ، بچه ی تو نیست! بفهم آرتام ... تو من و مسبب همه ی مشکلاتت میدونستی... اگه تو اون شرایط میفهمیدی بچه داری ؛ حتی اگه قبول هم میکردی که پدرشی بازم اون و ازم میگرفتی... من نمیتونستم از بچم بگذرم آرتام... بهم حق بده که اون تصمیم و بگیرم....! 
  کلافه دستی تو موهاش میکنه و رو نزدیکترین مبل میشینه! با کلافگی میگه. 
  -باشه... تو راست میگی... 
  سرش و بلند میکنه و تو چشمام زل میزنه و میگه. 
  -اما از حالا به بعد آتریسا با من بزرگ میشه! 
  دهنم از زور تعجب باز موند... نه این همه خباثت؟ 
  با ترس بهش نگاه میکنم. 
  -تو... تو نمیتونی این کار و بکنی...! نمیتونم بچم و ازم بگیری! 
  با لحن قاطع میگه-بچت نه و بچمون... بعدشم، کی گفته نمیتونم؟ قانونا من پدرشم ، پس منم میتونم واسش تعیین تکلیف کنم ، حتی اگه پدر بودنمم بخوای انکار کنی ، خوراکش یه آزمایش دی ان ای! بعدشم ، یادت نره که به راحتی میتونم ازت شکایت کنم که این همه سال بچم و ازم مخفی کردی... پس یادت نره رونیا خانوم که من از این گناهت نمیگذرم... 
  در مقابل چشمای وحشت زده ی من از رو مبل بلند میشه و به سمت اتاقی میره و همون طور که میره میگه. 
  -بهتره چمدونش و جمع کنی، چون فردا همراه خودم میبرمش ایران و هیچکسم جلو دارم نیست! 
  با این حرفش تلاشم برای نریختن اشک بی ثمر میمونه ، بلند هق میزنم ، در باز میشه و آریانا و رامش و بچه ها میان ، تو قیاقه ی همشون ناراحتی بیداد میکنه ، آریانا میاد کنارم میشنه و شونه هام و مالش میده ، معلومه همه ی حرفامون و شنیدن که هیچی نمیگن. 
  رامش با ناراحتی بچه ها رو بلند میکنه و میبره تو اتاقشون. آتریسا میاد کنارم و میگه. 
  -مامی... عمو راست میگه؟ اون بابای منه؟ 
  گریم اوج میگیره که آریانا هول شده رو به آتریسا میگه. 
  -عزیزم مگه حال مامانت و نمیبینی؟ برو پیش دایی ، برو عزیزم ، برو عمه... 
  با شنیدن کلمه ی عمه... کلمه ای که آریانا این قدر واسه گفتنش ذوق داشت حالم بد و بدتر میشه... پس این کابوس کی تموم میشه. 
  آریانا با ناراحتی میگه-حالا میخوای چیکار کنی؟ 
  -چه غلطی میتونم بکنم؟ آریانا... تو بهم بگو... دیگه چه راهی مونده که نرفتم؟ چه بدبختی مونده که نکشیدم ، بعد از 7 سال بدبختی حالا میخواد جگر گوشم و ازم بگیره... من این درد و به کی بگم؟ 
  دوباره میزنم زیر گریه و آریانا هم پا به پام اشک میریزه. 
  سعی میکنم خودم و کنترل کنم.... 
  -از... از کجا فهمید؟ 
  صورتش جمع میشه و با ناراحتی و پشیمونی میگه. 
  -شرمندم رونی... همش تقصیر من بود ، شب بود... فکر کردم همه خوابن ، داشتیم با رامش تو یه اتاق حرف میزدیم که بحث به سمت تو کشیده شد ، من هم فکر کردم آرتام خوابه ... یه عالمه حرف زدیم که بعد دیدیم آرتام با چشمای قرمز و عصبانی پشت درِ ، چنان دادی زد که من در جا موندم... بعدشم با زور و داد همه ی ماجرا رو از زیر زبونم کشید... هرچی رامش اشاره کرد چیزی نگم ، به خدا نشد رونی... تو که میدونی من چقدر از آرتام وقتی عصبانی میشه میترسم... ببخشید اگه این اتفاق افتاد... همش تقصیر من بود . 
  دوباره میزنه زیر گریه. 
  سرم و تکون میدم ، بهش حق میدم ، آرتام اونقدری عصبانی میشه که بتونه آدم و هم بکشه. 
  سعی میکنم از عذاب وجدانش کم کنم پس میگم. 
  -بیخود خودت و عذاب نده ، بالاخره قرار بود که یه روزی بفهمه یا نه... حالا چه از زبون تو ، چه از زبون کس دیگه! 
  آریانا اشک میریزه و منم به فکر فرداییم که آرزو میکنم هیچوقت نرسه! 
  **** 
  با التماس به آرتام که حالا از سنگ شده نگاه میکنم. 
  -آرتام... تو رو خدا نکن این کار و با من! آتریسا رو ازم جدا نکن. 
  با اخم آتریسا رو که خودش و محکم به من چسبونده بود و گریه میکرد و جدا میکنه و میگه. 
  -بریم دختر گلم. 
  به سینه آرتام مشت میزنه اما اون بی توجه چمدون آتریسا رو بلند میکنه و به سمت گیت میره ، دوباره میرم سمتش ، به پاش میوفتم... 
  -آرتام.. تو رو خدا... خواهش میکنم... 
  من و کنار میزنه و میره . 
  رامش بغلم میکنه و من و از رو زمین بلند میکنه ، آریانا هم پا به پام گریه میکنه.... 
  تا چند دقیقه ی دیگه هواپیماشون میپره! هق میزنم. اشک میریزم ، نگاه خیلیا رو ما زوم شده اما تو این شرایط تنها چیزی که اهمیت نداره همین موضوعه. 
  رامش به زور بلندم میکنه و میگه. 
  -خواهرم... عزیزم... چرا انقدر گریه میکنی؟ ایشالا تا چند وقت دیگه میری ایران... پیش آتریسا ، از آرتام میخوای که بهت برت گردونش... این که دیگه گریه کردن نداره... فکر کن دخترت یه چند روز نیست و دوباره برمیگرده! 
  -نمیتونم رامش... باور کن نمیتونم... 
  اخمی میکنه و من رو صندلی جلو ماشین میذاره و میگه. 
  -بیخود... حالا هم فکر کن باباش هم دوست داره بچش پیش اون باشه ، پس حق طبیعی اونه... تا چند وقت دیگه میری ایران و تکلیفت و مشخص میکنی... اما باور کن با گریه کردن کاری درست نمیشه رونی... میفهمی؟ 
  سری تکون میدم ، در ماشین بسته میشه و ماشینم حرکت میکنه. 
  ***** فردا آرتام میره ایران... شاید دیگه نبینمش ، از وقتی رفته خونه ی رامش ، آتریسا مدام به جونم غر زده ، بعد از مدرسه آرتام میره دنبالش و میبرش خونه ی رامش ؛ منم سعی میکنم بهش فکر نکنم... نمیخوام دیگه به آرتام فکر کنم ، میدونم خریته... میدونم حماقته که به خاطر غرورم نمیرم سمتش اما چه کنم که من هنوزم همون رونی سالاری مغرورم... تلفن خونه زنگ میزنه ، دلشوره ای به دلم میوفته... این وقته شب؟ کی میتونه باشه ؟ آتریسا هم که خونه ی رامشِ... نکنه واسش اتفاقی افتاده؟ با پای لرزون به سمت بیس میرم. -Hello? صدای گریه میاد که پام سست تر میشه! -رونی... رونی بیا که بدبخت شدیم... -آریانا... آریانا چی شده؟ حرف بزن تو که من و کشتی... -رونی... صدای داد میاد که آریانا خیلی هول شده میگه. -رونی... همش تقصیر ما بود... خودت و سریع برسون... تلفن قطع میشه و منم از استرس نفسم بالا نمیاد... یعنی چی شده؟ سریع میرم لباسام و میپوشم و بدو سوییچ و میگیرم دستم ، نمیدونم چجوری خودم به خونه ی رامش میرسونم. میرم بالا ، برق روشنه و صدای داد و بیداد رامش و آرتام میاد و گریه ی آتریسا و رادین کوچولو... یعنی چی شده؟ در و باز میکنم ، همه ی نگاه ها به سمتم برمیگرده ؛ رامش با نگاهش ازم میخواد که برم ، اما آرتام با دیدنم به سمتم خیز برمیداره ، رامش میخواد جلوش و بگیره که نمیتونه ؛ با دیدن چشماش میترسم ، یه وحشی به تمام معنا شده... یعنی چی شده؟ من و به دیوار میچسبونه و میگه. -تو با چه جراتی این همه سال دخترم و ازم پنهون کردی...؟ هـــــــــان؟ با دادش از حال میرم که باز من و تکون میده ، دستش و دور گردنم میندازه و میگه. -عین آدم زود ... تند سریع بهم بگو... -آرتام... داری خفم میکنی... رامش-آرتام... آروم باش توضیح میدیم... -من از هیچ کدوم شما جز این خانومی که رو به رومه توضیح نمیخوام... ما رو تنها بذارین ، وگرنه به خداوندی خدا بلایی سرش بیارم که بفهمه نباید من و دور بزنه! رامش با شنیدن صدای مصمم آرتام دست آریانا رو میگیره و با بچه ها دور میشه... آتریسا با چشمای اشکی و نگران همراه رامش میره.... آرتام با صدای غضبناک میگه... -منتظرم... تعریف کن... از دختــر نامزدتـــون تعریف کن... طعنه ی کلامش خار میشه تو دلم سکوتم و که میبینه میگه. -دِ بنال دیگه... این همه چیز از زندگیم دزدیدی... بس نبود که حالا دخترم و این همه سال ازم دزدیدی؟ قلبم... خونوادم و اعتماد و همه و همه رو دزدیدی ... نامرد... -بذار تو ضیح بدم.... -اومدم که توضیح بدی.... میشنوم! -خب...خب میدونی ، من بعد از طلاق از تو... یعنی بعد از اومدنم به لندن فهمیدم حامله م... خب چیزی نبود که بخوام مخفی کنم! -چرا بعد از اینکه فهمیدی حامله ای بهم چیزی نگفتی؟ هان؟ فکر نکردی منم یه حقی دارم ؟ فکر نکردی همون قدری که تو مادر اون بچه ای منم پدرشم؟ -من نمیخواستم فکر کنی میخوام با اون بچه خودم و بند کنم ، تو اون شرایط بعید هم نبود که تو بهم تهمت بزنی اون بچه ، بچه ی تو نیست! بفهم آرتام ... تو من و مسبب همه ی مشکلاتت میدونستی... اگه تو اون شرایط میفهمیدی بچه داری ؛ حتی اگه قبول هم میکردی که پدرشی بازم اون و ازم میگرفتی... من نمیتونستم از بچم بگذرم آرتام... بهم حق بده که اون تصمیم و بگیرم....! کلافه دستی تو موهاش میکنه و رو نزدیکترین مبل میشینه! با کلافگی میگه. -باشه... تو راست میگی... سرش و بلند میکنه و تو چشمام زل میزنه و میگه. -اما از حالا به بعد آتریسا با من بزرگ میشه! دهنم از زور تعجب باز موند... نه این همه خباثت؟ با ترس بهش نگاه میکنم. -تو... تو نمیتونی این کار و بکنی...! نمیتونم بچم و ازم بگیری! با لحن قاطع میگه-بچت نه و بچمون... بعدشم، کی گفته نمیتونم؟ قانونا من پدرشم ، پس منم میتونم واسش تعیین تکلیف کنم ، حتی اگه پدر بودنمم بخوای انکار کنی ، خوراکش یه آزمایش دی ان ای! بعدشم ، یادت نره که به راحتی میتونم ازت شکایت کنم که این همه سال بچم و ازم مخفی کردی... پس یادت نره رونیا خانوم که من از این گناهت نمیگذرم... در مقابل چشمای وحشت زده ی من از رو مبل بلند میشه و به سمت اتاقی میره و همون طور که میره میگه. -بهتره چمدونش و جمع کنی، چون فردا همراه خودم میبرمش ایران و هیچکسم جلو دارم نیست! با این حرفش تلاشم برای نریختن اشک بی ثمر میمونه ، بلند هق میزنم ، در باز میشه و آریانا و رامش و بچه ها میان ، تو قیاقه ی همشون ناراحتی بیداد میکنه ، آریانا میاد کنارم میشنه و شونه هام و مالش میده ، معلومه همه ی حرفامون و شنیدن که هیچی نمیگن. رامش با ناراحتی بچه ها رو بلند میکنه و میبره تو اتاقشون. آتریسا میاد کنارم و میگه. -مامی... عمو راست میگه؟ اون بابای منه؟ گریم اوج میگیره که آریانا هول شده رو به آتریسا میگه. -عزیزم مگه حال مامانت و نمیبینی؟ برو پیش دایی ، برو عزیزم ، برو عمه... با شنیدن کلمه ی عمه... کلمه ای که آریانا این قدر واسه گفتنش ذوق داشت حالم بد و بدتر میشه... پس این کابوس کی تموم میشه. آریانا با ناراحتی میگه-حالا میخوای چیکار کنی؟ -چه غلطی میتونم بکنم؟ آریانا... تو بهم بگو... دیگه چه راهی مونده که نرفتم؟ چه بدبختی مونده که نکشیدم ، بعد از 7 سال بدبختی حالا میخواد جگر گوشم و ازم بگیره... من این درد و به کی بگم؟ دوباره میزنم زیر گریه و آریانا هم پا به پام اشک میریزه. سعی میکنم خودم و کنترل کنم.... -از... از کجا فهمید؟ صورتش جمع میشه و با ناراحتی و پشیمونی میگه. -شرمندم رونی... همش تقصیر من بود ، شب بود... فکر کردم همه خوابن ، داشتیم با رامش تو یه اتاق حرف میزدیم که بحث به سمت تو کشیده شد ، من هم فکر کردم آرتام خوابه ... یه عالمه حرف زدیم که بعد دیدیم آرتام با چشمای قرمز و عصبانی پشت درِ ، چنان دادی زد که من در جا موندم... بعدشم با زور و داد همه ی ماجرا رو از زیر زبونم کشید... هرچی رامش اشاره کرد چیزی نگم ، به خدا نشد رونی... تو که میدونی من چقدر از آرتام وقتی عصبانی میشه میترسم... ببخشید اگه این اتفاق افتاد... همش تقصیر من بود . دوباره میزنه زیر گریه. سرم و تکون میدم ، بهش حق میدم ، آرتام اونقدری عصبانی میشه که بتونه آدم و هم بکشه. سعی میکنم از عذاب وجدانش کم کنم پس میگم. -بیخود خودت و عذاب نده ، بالاخره قرار بود که یه روزی بفهمه یا نه... حالا چه از زبون تو ، چه از زبون کس دیگه! آریانا اشک میریزه و منم به فکر فرداییم که آرزو میکنم هیچوقت نرسه! **** با التماس به آرتام که حالا از سنگ شده نگاه میکنم. -آرتام... تو رو خدا نکن این کار و با من! آتریسا رو ازم جدا نکن. با اخم آتریسا رو که خودش و محکم به من چسبونده بود و گریه میکرد و جدا میکنه و میگه. -بریم دختر گلم. به سینه آرتام مشت میزنه اما اون بی توجه چمدون آتریسا رو بلند میکنه و به سمت گیت میره ، دوباره میرم سمتش ، به پاش میوفتم... -آرتام.. تو رو خدا... خواهش میکنم... من و کنار میزنه و میره . رامش بغلم میکنه و من و از رو زمین بلند میکنه ، آریانا هم پا به پام گریه میکنه.... تا چند دقیقه ی دیگه هواپیماشون میپره! هق میزنم. اشک میریزم ، نگاه خیلیا رو ما زوم شده اما تو این شرایط تنها چیزی که اهمیت نداره همین موضوعه. رامش به زور بلندم میکنه و میگه. -خواهرم... عزیزم... چرا انقدر گریه میکنی؟ ایشالا تا چند وقت دیگه میری ایران... پیش آتریسا ، از آرتام میخوای که بهت برت گردونش... این که دیگه گریه کردن نداره... فکر کن دخترت یه چند روز نیست و دوباره برمیگرده! -نمیتونم رامش... باور کن نمیتونم... اخمی میکنه و من رو صندلی جلو ماشین میذاره و میگه. -بیخود... حالا هم فکر کن باباش هم دوست داره بچش پیش اون باشه ، پس حق طبیعی اونه... تا چند وقت دیگه میری ایران و تکلیفت و مشخص میکنی... اما باور کن با گریه کردن کاری درست نمیشه رونی... میفهمی؟ سری تکون میدم ، در ماشین بسته میشه و ماشینم حرکت میکنه. ***** -رونی...؟ مطمئنی؟ نفس عمیقی میکشم و میگم. -تنها کاری که تو عمرم انقدر بابتش اطمینان داشتم همینه! لبخندی میزنه و سرم و میبوسه. -خوشحالم از اینکه خواهرم انقدر عاقل شده. لبخندی میزنم ، آریانا بغلم میکنه و میگه. -تا چند وقت دیگه ، ما هم برای همیشه میایم پیشتون... کمتر از یه سال. لبخندی میزنم و بغلش میکنم-خدا کنه...! پارسا با لبخند تلخ میاد سمتم و باهام دست میده. -خوشحالم برای یک بار هم که شده تصمیم عاقلانه گرفتی! میخندم-یعنی بقیه تصمیمام عاقلانه نبود؟ میخنده-راستش و بخوای نه... همشون تصمیم های لحظه ای بود... تصمیم هایی که هم با زندگی خودت ، هم بقیه بازی کرد...بازی ای که 7 سال طول کشید... تو این راه فقط تو مقصر نیستی.. اما این نصیحت بعنوان یه دوست از من بشنو... آدما خوشون مسئول بلاهایین که سرشون میاد! سری تکون میدم ، آروین با خنده میدوه سمتم. -عمه...عمه... میخوای برای همیشه بری؟ بغلش میکنم –آره عمه جان، تا نیم ساعت دیگه... بچه ی خوبی باش و مراقب خودت و رادین و مامانتم باش! -اگه دلمون واست تنگ شد چی؟ میخندم و لپش و میکشم-کافی فقط رو مخ مامان بابات بری تا کاراشون و زود تر آماده کنن و بیاین پیش ما... آریانا میزنه به بازوم و میگه. -بیخود به بچم بدآموزی نکن... پرواز ما رو میخونن ، پارسا لبخندی میزنه و میگه. -مثل اینکه باید بری... رونی مدیونی اگه آرتام و خوشبخت نکنی...! میخندم-مرسی مادر عروس... چشمکی میزنه ، رامش چمدونم و بلند میکنه و میگه. -بهتره بریم ، دیر میشه... برای همه دست تکون میدم و رو صورت رادین عزیزم بوسه ای میکارم و همراه رامش میرم... **** تا چند دقیقه ی دیگه تو خاک ایرانم... این دفعه برای همیشه اومدم... نبود آتریسا من و مصمم کرد که برای همیشه بیام ، تو این یه ماهی که آرتام ، آتریسا رو برد ، حتی نذاشت یه تماس کوچولو باهاش بگیرم ، آریانا که میگفت اینا همش بهونه س... برای اینکه من و بکشونه ایران... منم دوست دارم اینجوری فکر کنم ، خیلی وقته دلم آرامش میخواد ... آرامش خونواده ، حالا که آرتام این بهونه رو دستم داده برای چی ازش استفاده نکنم؟ پامو از فرودگاه بیرون میذارم، با دیدن عمو اینا چشمام قد گیلاس میشه... رامش نامرد ، چقدر بهش گفتم نگو! با خنده میرم سمتشون و بغل میکنن ، اما خبری از آرتام نیست. عمو میخنده و میگه-به خواست رامش به کسی چیزی نگفتیم ، اما ظاهرا بیرون یه کسی منتظرته که نیاز به گفتن نداشت ، خودش میدونست میای... لبخندی رو لبم میشینه ، ثریا جون بغلم میکنه و میگه. -خدارو شکر دخترم ، از خر شیطون پایین اومدی . سپهر باخنده چمدون و از م میگیره و میگه. -مامان خر شیطون چیه؟ این خود شیطونه! چشم غره ای بهش میرم که همه میخندن... آره! من متعلق به این کشورم... متعلق به این خونواده... میریم سمت ماشین سپهر که سقلمه ای بهم میزنه. سمتش برمیگردم که به سمتی اشاره میکنه. برمیگردم ، با دیدن آرتام که با ژست عالی به ماشینش تکیه داده بود همراه با آتریسا که به زور تو بغل باباش میموند لبخندی میزنم. با صدای گاز ماشین سرم و برمیگردونم... ای سپهر نامرد... با ناچاری... شایدم با بهونه به سمت ماشین آرتام میرم... ابرویی بالا میندازه و آتریسا رو رها میکنه و دخترم بدو میاد بغلم... -مامان... مامان ... دلم خیلی برات تنگ شده بود... در آغوشم میفشارمش و میگم-قربونت برم عزیزم... من برای همیشه اومدم! با خوشحالی میگه-راست میگی؟ میخندم و موهاش و میدم کنار. -بله که راست میگم! لبخند عمیق میشه...-همراه با بابا آرتام؟ مکثی میکنم و با قاطعیت میگم-همراه با بابا آرتام! آرتام با خنده خودش و جدا میکنه و میاد سمتم ، آتریسا رو میگیره و میذاره صندلی عقب ... به سمت ماشین میره و پشت رول میشینه ، هرچی منتظر موندم در و برام باز کن بی نتیجه بود و اونم با نگاه شیطون برام ابرویی بالا انداخت. میخندم و سوار میشم. گازش و میگیره و میره ، دم خونه ی مامان نیکا نگه میداره و میگه. -آتریسا ، دخترم ، تو برو پیش مامانی ، من با مامانت کار دارم 2 ساعت دیگه میایم دنبالت... باشه؟ آتریسا با لب و لوچه ی آویزون باشه ای میگه و میره بالا.... با کنجکاوی به آرتام نگاه میکنم که هیچی نمیگه و به سمت خونه ی خودمون راه میوفته . لبخندی رو لبم میشینه. -برای چی اومدی ایران؟ مصمم میگم-برای همیشه اومدم که بمونم.... تعلقاتی دارم تو ایران که از دستشون نمیدم. با پوزخند میگه-یعنی دخترت ارزش این همه فداکاری و داره؟ با قاطعیت میگم-هم دخترم... هم همسرم! با تعجب برمیگرده سمتم منم در جواب لبخندی میزنم و اونم لبخندی میزنه. -خوشحالم از اینکه داریم اون روی خوب زندگی و میبینم! -منم! لبخندی میزنه و با شیطنت میگه. -بهتر نیست عقدمون و رسمی کنیم؟ -عقدمون؟ -بله...فراموش نکن که تو هنوزم به من محرمی و منم میخوام تنبیهت کنم! فکر نکن اومدم ببرمت خونه که قربون صدقت برم ها! با تعجب میگم-تنبیه واسه چی؟ با اخم میگه-تنبیه این که شما این همه مدت زن رسمی من بودی... اما دستت تو دست آقا پارسا بود... با عصبانیت میگه-فراتر از حدش که نرفت؟ لبخندی به غیرتش میزنم و میگم-خیالت راحت باشه! نفس آرومی میکشه و دوبارخ با شیطنت میگه. -البته این چیزی از خطای تو کم نمیکنه! میریم خونه تا غرامت این همه سال عدم و تمکین و یه جا بدی.. میخندم و میگم-بهتر نیست اول بریم محضر رسمیش کنیم بعد...؟ با دیدن موافقت من میخنده و میگه-باشه واسه بعد... فعلا خیلی کار داریم... بلند میخندم و اونم همراهم میخندم... بعد از این همه بدبختی حالا میتونم به اندازه ی همه ی عمر کنار کسایی که دوستشون دارم بخندم. سارا.ن 13/2/93 پایان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12259')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.