مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان جایی نرو

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جایی نرو

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#51
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۵ عصر
دوباره یادِ دو روز پیش افتادم که با بسته اي به خونه اومد.... رويِ مبل نشست و جورابش رو درآورد و مقابلِ چهره يمتعجبِ من پاش رو بلند کرد و خیره شد به پاشنه اش....من من کنان پرسیدم:-چی کار می کنی؟و ناراضی جواب داد:-نمی دونم از کفش امِ ، از جورابمِ ، از سرپاوایستادنِ زیادِ ، چیه که پاشنه ام ترك خورده... اذیت ام می کنه ، گاهی اوقاتمی سوزه ، بیشتر وقت ها هم پوستِ خشک شده اش گیر می کنه به جورابم ، یا بعضی اوقات حس می کنم تو پام میخِ... ناآروم بودم که حسین دید ، بهش گفتم ، گفت کیمیا راه اش رو بلدِ....پاش رو رويِ زمین گذاشت و با تردید نگاهم کرد و گفت:-امروز اومد شرکت این دستش بود ..وبا چشم و ابرو به بسته اشاره کرد :-گفت کیمیا گفته راه حل اش حنا گذاشتنِ! اگه نشد بره دکترِ پوست... من نمیدونم این زن و شوهر چه خوابی برام دیدن!کنارش نشستم و نگاهی به بسته کردم ، حناش انگاري فرق داشت با حناهایی که قبلا دیده بودم ، آهسته زیر گوشمگفت:-کیمیا میگه حناش از این صنعتیا نیست...سرم رو تکون دادم...یکی دو ساعت بعد بود که کیانمهر طبقِ دستور کیمیا حنا رو آماده کرد ورويِ زمین نشست و به پاش مالید ، پاش روداخل پلاستیک فریزر کرد و بعد جوراب پوشید!در تمامِ این مراحل سعی می کردم خنده ام رو کنترل کنم... چهره ي کیانمهر با دستکش به دست و قیافه ي ناراضی وپاهاي حنا بسته شده واقعا هم خنده دار بود ... !صداي خنده ام فضايِ خونه رو پر کرد وقتی چهره ي درهم و ناراضی کیان جلوي چشمم نقش بست ، زمانی که پايِرنگ گرفته اش رو دید!سرم رو تويِ بالش فرو کردم... انقدر حناش قوي بود که هنوز عطرش تويِ تخت بود... دوباره خندیدم و ملحفه رو رويِسرم کشیدم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٣صدايِ زنگ تلفن همراهم باعث شد سرم رو بیرون بیارم از پوشش ، غلت بزنم و سرجام برم و دست دراز کنم زیر تختتا گوشی ام رو بردارم...با دیدنِ اسمِ مامان لبخندي زدم ، بلند شدم و رويِ تخت نشستم ، لبخند زدم و دکمه ي پاسخ رو فشردم....***کیانمهر:آخرین خط رو هم رسم کردم و قلم رو رويِ میز نقشه کشی گذاشتم..راضی از کارم لبخند زدم و پشتِ میزِ کارم برگشتم که تقه اي به در زده شد و بلافاصله در باز شد ، به پشتی صندلی امتکیه زدم و حق به جانب به حسین نگاه کردم ، سري تکون داد و طلبکار گفت:-هان ؟ چیه ؟ امري باشه ؟سري تکون دادم و گفتم-رو رو برم ... ! بذار اول اجازه بدم بعد سرت رو بنداز بیا تو !خندید و بی خیال گفت:-من وتو نداریم که.....با افسوس سري براش تکون دادم و گفتم:-خب.. چیه ؟ چی کارم داري ؟چکی رو جلو گذاشت و گفت:-امضا بزن!با چشم هاي گرد شده نگاهش کردم که گفت:-چته ؟ چرا اینطوري نگاه می کن؟ چکِ پاداشِ بچه هاس... اي بابا...نگاهی به چک کردم و دست به سمتِ روان نویس بردم و در همون حال پرسیدم:-به وکیل گفتی ؟صداش رو از بالايِ سرم می شنیدم:-آره... یکی دو روزِ پی گیرِ.... نمی دونم شاید لازم باشه وثیقه بذاریم..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۴چک رو امضاء کردم و به دستش دادم ، زیر لب گفت:-دستت درد نکنه....لبخندي زدم براش ، سمتِ در می رفت که ایستاد ، روش رو به سمتم چرخوند و گفت:-راستی... حنا رو استفاده کردي ؟با به یادآوردن حنا ورنگیِ شدنِ کف پام اخم در هم کشیدم و گفتم:-من یک حنایی نشونِ تو بدم که ندونی از کدوم سمت بري خونه اتون !خندید و گفت:-پس اثر کرد!نیم خیز شدم و گفتم:-چه جورم اثر کرد! رنگش خیلی خوبه ها.. می خواي براي موهات امتحان اش کنم ؟خنده اش قطع نمی شد ، بلند شدم که به سمتش برم ، ولی قبل از اینکه بهش برسم اتاق رو ترك کرد...خندیدم و باز هم سري براش تکون دادم ، هرچند نمی دید!حسین همین بود ، همیشه همینطور بود و هیچ وقت تغییر نمی کرد... ! سرزنده و در عین حال جدي ، مدیر و مدبّر....به سمتِ پنجره رفتم و شونه ام رو به دیوارِ کنارش تکیه زدم ، به شهرِ زیر پام نگاه کردم... طبقه ي سی و دو..... یه روزياز همین جا پایین رو نگاه می کردم و گله می کردم از زندگی ام... ولی حالا روزهام روشن بود ، گرم بود ، خوب بود!زندگی بهم لبخند می زد...یادِ ترانه و نگاهش ، عطر حضورش ، طعم شیرینِ بوسه هایی که ازش گرفتم ، حتی لحظه اي راحتم نمی ذاشت..من تشنه بودم ، تشنه ي حضورِ کسی تو زندگی ام ، اینکه بهم محبت کنه ، توجه نشون بده و من براش مهم باشم ،اینکه اسمم رو با مهر صدا کنه ، و حالا بودنِ ترانه همه ي این ها رو داشت جبران می کرد...این روزها حتی به بوسه هاي وقت و بی وقتم ایرادي نمی گرفت... وقتی نصفِ هاي شب دلم تنگ می شد و آتشخواستن اش وجودم رو می سوزوند ، با هراسی شیرین پاتک می زدم به سرزمینِ خوابش و ناخنک میزدم به لب هاينیمه بازش.... چی از این ناب تر؟!این روزها حتی وقتی سرزده ؛ زمانی که حواس اش بهم نبود ، نزدیک اش می شدم و اسیرش می کردم بین بازوهام ومحکم به خودم می فشردم اش ؛ هم ایرادي نمی گرفت.... گاهی وقت ها شاید وقتی سرش رويِ سینه ام بود دستشدورِ کمرم حلقه می شد و چی از این بهتر؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۵این روزها وقتی گوشه اي می نشستم و تو فکر و خیال فرو می رفتم ، وقتی به خودم می اومدم که داشتم با صداي بلندمی خوندم هم بهم خرده نمی گرفت ، بلکه جلوم نشسته بود و گوش به خوندنم می داد... چی از این شیرین تر؟انگار مثلِ نود و نه درصد فیلم هاي ایرانی شده بود... که پایان فیلم همه اش یه چیز بود!....... و زندگی شیرین می شود!زندگی ام شیرین شده بود با حضور ترانه....ولی ته دلم ، یه ترس بود ، یه ترسِ بد... که انگار با تمامِ قوا داد می زد مواظب باش ، چپ و راست ات رو نگاه کن کهیه چیزي می خواد خونه ات رو رويِ سرت خراب کنه....پلک هام رو رويِ هم گذاشتم ، ترجیح می دادم به جايِ فکر کردن به ندايِ نگرانِ درونم به مهمونیِ فردا فکر کنم.. انگارترس اش کمتر بود !ترس ؟آره ، ترس...حقا که ترس داشت با مردي روبرو بشی که می دونستی هر لحظه می تونه زمین ات بزنه...ولی دیگه نمی خواستم بترسم.. روزي صد بار از سرمشقِ تويِ ذهن ام رونویسی می کردم تا یادم نره !دستی به صورتم کشیدم و به ساعتم نگاه کردم ، نزدیکِ یک...بهتر بود کارهام رو انجام میدادم.... و کم کم براي رفتن آماده می شدم...***دستی به کتم کشیدم و دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم. حتی مخالفت هاي حسین ، وقتی امروز فهمید می خوام بهمهمونیِ تولد برم هم باعث نشد از تصمیم ام صرفِ نظر کنم....دستم رو که می لرزید سمتِ شیشه ي ادکلن بردم ، پنجه هام دورِش قفل شد ، عمیق نفس کشیدم..بعد از یک هفته می خواستم ببینم اشون ، اونم نه بعد از یک دیدار معمولی ، بعد از یه ویرانیِ اساسی براي من... کههنوزم سعی می کنم ذهن ام رو منحرف کنم از بخشی که می گفت ممکنِ حرومزاده باشی....پوفی کردم و شیشه ي ادکلن رو به گردنم نزدیک کردم و چند بار اهرم اش رو فشردم... بعد رويِ لباسم چرخوندم...انگار استرس ام رو با زدنِ ادکلن کم می کردم.دست هام رو به گردنم کشیدم و کمی عقب رفتم... خوب بود ، کت و شلوار سرمه اي تیره و پیراهنِ طوسی...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۶صدايِ ترانه باعث شد از تصویرِ خودم دستِ بکشم و نگاهش کنم... خواستنی تر از همیشه شده بود با تک کتِ مشکیِبلند و براق با شلوار لیِ سفید... با اون روسريِ سفید با طرح هاي مشکی.....نزدیک اش شدم و لب هايِ بی طاقت ام رو به پیشونی اش رسوندم وبوسیدم...غر غر کرد:-نکن ! روسري ام خراب شه دیگه نمیتونم درستش کنم...لبخند زدم از حسِ داشتنِ صداش ، دست هام رو دورش حلقه کردم و محکم به خودم فشردم اش ، ساکت و آروم بینِآغوش ام موند....چه قدر خوب بود که تقلا نمی کرد براي رهایی...بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف اومد:-دیر میشه ها!با نارضایتی دست هام رو از دورش باز کردم وعقب کشیدم ، آب دهن فرو بردم و نگاهم رو رويِ صورتش چرخوندم...دوست داشتم غیرتی بشم و بگم رژ لب ات رو کمرنگ کن ، یا سایه ي چشم هات رو.. ولی ترانه حواس اش بیشتر ازمنجمع بود !خنده ام گرفت از افکار بچه گانه ام ، ترانه چشم هاش رو گشاد کرد و گفت:-دیوونه شدي ؟ چرا الکی می خندي؟پشت کرد و به سمتِ تخت رفت تا مانتو اش رو برداره و به تن کنه ، صداش رو می شنیدم:-یه ذره عقل داشت که اونم از دست داد.. هیچی دیگه! فک نکنم دیگه امنیت جانی داشته باشم...چیزي نگفتم ، عادت کرده بودم به اینکه گاهی با خودش صحبت کنه !مانتو پوشید و آماده شد ، روبروم ایستاد ، قدِ کوتاهترش باعث می شد کمی سر بلند کنه تا بتونه زل بزنه توي چشم هام، بازوهام رو گرفت و با آرامش گفت:-مهم نیست اونا چی بگن ، مهم اینه که هر کس ، هر چیزي بگه ، خیلی ها هستن که براي تو ، شخصیت ات و وجودتاحترام و اهمیت قائل ان... آروم باش و سعی کن عمويِ خوبی باشی...!پلک هام رو آروم باز و بسته کردم که لبخند زد ، دست هاش رو از رويِ بازوم برداشتم و تويِ دستم گرفتم ، بوسه ايبهشون زدم و گفتم:-کادوشون رو برداشتی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٧سر تکون داد و به کیف اش اشاره کرد :-هم گردنبندِ هیوا خانم ، هم گردنبندِ آقاامیرعلی...فکرم رفت پیشِ گردنی هاي طلا و نقره اي که براي برادرزاده هام گرفته بودم ، هر دو به اسمِ خودشون.... نمی خواستمبه چشم کسی بیام ، نمی خواستم همه به به و چه چه بزنن که چه هدیه اي گرفته ، فقط قصدم این بود که از منیادگاري اي داشته باشن براي همیشه....زبونم رو رويِ لبم کشیدم و تويِ چشم هاي قهوه اي رنگِ روبروم خیره شدم:-میشه امشب پشت و پناهم باشی؟چشم هاش رنگِ دلسوزي گرفت:-خدا پشت و پناه ات باشه...دست اش رو محکم گرفتم و رويِ قلبم گذاشتم:-بعد از خدا چی ؟دست اش رو رويِ قلبم مشت کرد:-هستم.....خونه شلوغ بود ، دایی و خاله هام ، عموها و عمه هام...این آدمایی که انگار دنیایی ازشون فاصله داشتم...چه قدر بد بود غریبه بودن با نزدیک ترین اقوام ات...گوشه اي نشسته بودم و ترانه هم کنارم...نازي صدرِ مجلس نشسته بود کنارِ هدیه اي که مثل اینکه هنوز بعد از زایمان سخت اش رو به راه نیومده بود و رنگاش کمی پریده بود....از دور می تونستم نگاه هاي گرم سوگل ، میعاد و بی بی رو حس کنم ولی سرديِ نگاهِ بقیه و تیزي نگاهِ علیرضا و نازيبه همراه دخترشون سارا، بدجور داشت عذاب ام می داد...نگاهم به نوزادِ بین دست هاي میران بود ، نوزادِ کوچکی تويِ پتويِ آسمونی رنگ اش...لبخندِ تلخی زدم ، اگه منم مشکلی نداشتم ، شاید اولین نوه ي خانواده ، هر چند پدربزرگ و مادربزرگ اش نپذیرن اش، بچه ي من می بود... حسرت همیشه حسرتِ ! حتی اگه قوي ترین انسانِ رويِ زمین هم باشی ، بازم حسرت داري....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٨آهی کشیدم که دستِ ترانه نشست رويِ دستم و در کمال تعجب ام شروع کرد به نوازش موهايِ کمِ پشتِ دستم...نگاه اش کردم ، لبخندش پر از اطمینان بود....دلم گرم شد اما....با ابروهاش نامحسوس به روبرو اشاره کرد و زمزمه وار گفت:-عمه ات داره می خوره ما رو!دلگرمی ام فوري تبدیل شد به یخبندان.. پس از رويِ حس اش نبود.. می خواست جلويِ عمه ام سرشکسته نشم...دوست داشتم دستم رو از زیرِ دستش بیرون بکشم ، ولی نمی تونستم دل بکنم از گرمیِ دست هاش... پس این نوازشعاریه اي رو قبول کردم ، حتی اگه به بهانه هاي عمه ي هرگز نداشته ام بود!دوباره نگاه به جمع دادم ، نازي خیره ام بود ، چشم هام رو که به سمتِ خودش دید پوزخند زد و اشاره زد به نوزادِ تويِدست هايِ میران...دلگیرنگاهش کردم و سر به پایین انداختم ، هر چند اصلا براش مهم نبود !کیک بریدن ، دست زدن ، تبریک گفتن و من.... من تنها کنارِ همسرم نشسته بود و نگاه اشون می کردم...و برام عجیب بود این تولد چی بود براي بچه ي چند روزه ؟ خوشی زده بود زیرِ دلشون ؟اما طبق گفته ها رسم بود... رسم قدیمیِ خانواده... اما براي من صدق نکرد... نه زمانِ نوزادي ام و نه حتی سالهاي بعد !قرار بود کادوها رو زمانی بدن که برادرِ هدیه هم برسه ، که توي راه بازگشت از عسلویه بود..... حتما باید می بود چونبرادرِ بزرگش بود و هدیه بهش علاقه ي زیادي داشت... کاش سارا هم کمی از اون علاقه رو به من داشت . . . !بنابراین همه متفرق شدن حداقل براي ساعتی ، هر کس به سمتی رفت ، میران رو به نازي و هدیه گفت:-میرم هیوا رو بذارم تو تخت اش...دلم می خواست اون موجود کوچیک رو تويِ آغوش بگیرم و ببوسم اش... دلم پر می زد براي عطرِ تن اش! که هنوزبويِ بهشتِ خدا رو می داد.....ترانه از کنارم بلند شد و گفت:-می خوام برم تو حیاط یه کمی قدم بزنم یه بادي به کله ام بخوره ... تو نمیاي ؟سري تکون دادم ، لبخندي زدم بهش و گفتم:- نه ، تو برو... یه ذره خسته ام!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٩و چه بهانه ي بی ربطی بود! ترانه کمی مشکوك نگاهم کرد و بعد مانتو به دست گرفت و رفت...بعد از چند دقیقه بلند شدم ، میران برگشته بود و داشت با عمويِ بزرگم صحبت می کرد...باید می رفتم پیشِ اون بچه.... انگار عقل از سرم پریده بود ، دست و پام سست شده بود براي لمس کردن اش.... مننوزاد کم ندیده بودم ولی نمی دونم چه حسی بود که داشت دیوونه ام می کرد براي دیدنِ نوزادِ برادرم ... !هنوز چند قدمی برنداشته بودم که سارا جلوم سبزشد ، انگار فهمیده بود چند دقیقه پیش داشتم درباره اش فکر می کردم!: ! !-بَه! کیان خان... منور فرمودین جمع رو...همین کم بود برايِ من !پوفی کردم و آهسته گفتم:-سارا حوصله ندارم.. اذیت نکن!موذي خندید وگفت:-چرا ؟ چون بچه ي میران رو دیدي؟ چون
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#52
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۶ عصر
دیدي ازش عقب افتادي ؟ ولی تو که باید به این عقب افتادن عادت کنی ...تو که کلا هیچ وقت نمی تونی به پاش برسی....عصبی نگاه اش کردم ، طاقت حرف شنیدن از اون رو نداشتم.. دهن باز کردم که چیزي بگم که ادامه داد:-خیلی تلخِ... نه؟ آخ چه بد می شه هزار بار با زنت بخوابی اما یه بار نتیجه اش نشه یه بچه... تازه مشکل از تو هم باشه!چه اش بود این دختر که آبرو رو خورده بود و حیا رو قِی کرده بود؟دندون هام رو رويِ هم فشردم ، با بدجنسی خندید و گفت:-چند بار جون کندي شاید یه بار زد و ترانه حامله شد ، هان؟.. نتونستی ، نه؟ می دونم انقدر مردونگی نداري .... اصلاتونستی ترانه رو زن کنی... ؟حس می کردم صورتم سرخ شده ، از بین دندون هام غریدم:-سارا! ببند دهن ات رو دختره ي بی آبرو!خنده اش از بین رفت ، کمی بیشتر بهم نزدیک شد و من به چشم هاي آشناش نگاه کردم... چی می شد سارا کمی بامن خوب می بود ؟ ، با خشم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٠-خوشحالم می بینم که داري درد می کشی کیان ؛ به اندازه ي تک تک روزهایی که مامان درد کشید ، تو هم باید دردبکشی ! به اندازه ي دردي که براي زایمانِ تو کشیده باید درد بکشی ، حتی بدترش رو ؛ فهمیدي؟لبم رو گزیدم ، خواستم جواب اش رو بدم که تند عقب کشید و ازم دور شد..دستی به صورتم کشیدم... آروم باش ! آروم باش کیان ولی.... نشد !سعی کردم بغض نکنم ولی مگه می شد ؟ مگه می شد انقدر ناجوانمردانه بهت بتازن و توئه تازه سرِ پا شده ترك برنداري؟عمیق نفس کشیدم تا بغض ام رو پایین بدم ، از پله ها بالا رفتم ، شاید با دیدنِ هیوا آروم می شدم..اما با دیدنِ سوگل که از اتاقی بیرون اومد کُپ کردم.. نباید من رو می دید... اون اینجا چی کار می کرد؟براي سوگل هم حضورِ من عجیب بود ، با تردید به سمتم قدم گذاشت و گفت:-تو... تو اینجا چی کار می کنی؟موندم چی بهش جواب بدم... چی باید می گفتم ؟ می گفتم نمی دونم چرا انقدر دوست دارم بچه ي میران رو بغل کنمو ببوسم ؟ذهنم رفت پیشِ اتاقِ دربسته ام تو خونه.. شاید اونجا هم می تونستم آروم بشم.. فقط باید تا شب صبر می کردم.. اصلاتو آغوشِ ترانه هم می شد آروم شد... آره ، باید می رفتم.. .باید عقب می رفتم..خواستم پس بکشم که گفت:-می خواي.... می خواي هیوا رو ببینی؟شوکه نگاه اش کردم که مهربانانه لبخند زد ، نزدیک ام شد و با سر به اتاق اشاره زد:-برو... من رو گذاشتن مراقبِ بچه ها باشم ، همینجا می مونم ، می دونم دوست داري بچه هاي برادرت رو ببینی... برو...حرف هاش تو باورم نمی گنجید ، حرکتی نکردم که تشر زد:-برو دیگه کیان! حرفی هم نمی خواد بزنی...با صدايِ کمی بلندش به خودم اومدم ، سوگلِ کوچیکِ من انگار از همه ي آدم هاي این خونه روحِ بزرگتري داشت...خواستم از کنارش بگذرم که نشد ، مچ اش رو گرفتم و محکم به آغوش گرفتم ، بوسه اي به پیشونی اش زدم و آهستهو با صداي گرفته گفتم:-یه دنیا ممنونتم...نگاه اش رو ازم گرفت و با بغض گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵١-در سبزِ.... برو.... زود باش...***ترانه:سخت بود بین آدم هایی بشینی که سردترین رفتار ممکن رو باهات داشتن و باز لبخند بزنی !چه قدر وانمود کردن ،نقش بازي کردن سخت بود !نفس ام تنگ شده بود از جوِ سردِ خونه....دلم براي کیان می سوخت که تنها کنارم نشسته بود و مشتاقانه به خانواده اش نگاه می کرد.... انگار نه انگار که پسرِبزرگ بود !دیگه توانایی نداشتم که توي اون سالن بشینم و به روي خودم نیارم ، کم مونده بود بلند بشم و جیغ بزنم سرشون....از سالن بیرون زدم ، کاش کیان هم با من می اومد ، کاش نمی موند... ولی می گفت خسته اس!که خنده دار بود حرف اش... خسته بود ؟ از چی خسته بود ؟ دیگه پاپیچ اش نشدم و بیرون زدم...نگاهی به دور و برم کردم و مانتو ام رو بیشتر دورِ خودم پیچیدم ، خواستم قدمِ دیگه اي بردارم که زنی صدام زد:-تو ترانه اي دیگه ، نه؟برگشتم وبا دیدنِ شباهت اش با نازي جا خوردم ، بهم نزدیک شد و گفت:-نادیام... خاله ي کیانمهر....ابروهام بالا پرید ، خاله ي کیانمهر ؟ مگه اینا کیانمهر رو قبول داشتن ؟نگاه متعجب ام رو که دید آهسته گفت:-حق داري.. رفتارِ نازي باعث شده ما حتی عروسِ خواهرزاده امون رو هم نبینیم....نگاه اش پر از دلتنگی بود ، پر از غصه ، آهسته گفت:-می تونم باهات حرف بزنم؟آهسته گفتم:-البته... بفرمایید...کنارم قدم برداشت و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٢-اولین بارِ که می بینم ات...هومی کردم و گفتم:-آره... متاسفانه سعادت نداشتیم ملاقات اتون کنیم!کنایه ام رو کاملا فهمید ، ایستاد وگفت:-من همیشه کیان رو دوست داشتم ، و هرچیزي که بهش مربوط می شد..پوزخند زدم ، داشتم تلافی رفتار آدم هاي اون خونه رو سر یکی ازشون در می آوردم ، روبروش ایستادم:-جدي ؟ یعنی باید باور کنم ؟ شما بیست و هفت سال کاري براش نکردین.. شما خاله اش بودین.. می تونستین براشمادري کنین....لبش رو گزید و آهسته گفت:-می دونستم که می دونی... ولی فک نمی کردم به رومون بیاري...پوزخندم تلخ تر شد:-واقعا ؟ اما اینو بدونین.... من به رويِ هر کسی که بخواد کیان رو عذاب بده میارم که..پرید بین حرف ام:-من نیومدم این حرفا رو بزنم.....سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم که جلو تر راه افتاد و گفت:- نازي هیچ وقت براي کیان مادري نکرد....سکوت کردم ، گوشه اي ایستاد و گفت:-بهش خیلی بد کرد..نگفتم همه ي این ها رو می دونم ، به جاش بازم فقط سکوت کردم ،آهی کشید ، آروم گفت:-من همیشه کیان رو دوست داشتم... شاید باور نکنی ، حق داري ، ولی ما هم دست امون بسته بود.. نازي بیمار بود..اگر می شنید که به کیان نزدیک شدیم بدتر می شد...دست هام رو مشت کردم و حق به جناب گفتم:-نازي خانم یه سال مریض بود ، دو سال مریض بود... بقیه اش رو کجا بودین؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٣بینی اش سرخ شد ، معلوم بود داره خودش رو کنترل می کنه تا اشک نریزه ، آروم گفت:-کوتاهی کردم.. قبول دارم... ولی حق نداري نسبت به علاقه ي من به کیان شک کنی... من خاله اشم ! حتی اگه همیشهازش دور باشم نمی تونم ازش دل بکنم.... من... من هیچ وقت خودم رو نمی بخشم.. نمی تونم ببخشم... من عذابوجدان دارم... من ، من اگه جلوي نازي رو می گرفتم کیان هیچ وقت از نوزادي اش این همه سختی نمی کشید...چشم هام رو تنگ کردم ، این زن چی می گفت ؟دست هاش رو در هم گره کرد ، این بار با بغض گفت:- هیچ وقت ، هیچ وقت براش مادري نکرد... حتی وقتی یه نوزادِ دو ماهه ي مریض بود که ضجه می زد براي قطره ايشیر هیچی بهش نمی داد.. حتی نمی ذاشت کسی به بچه شیرِ خشک بده ، کیان ضجه می زد و گریه می کرد ، صداشدلِ همه رو آب می کرد ولی نمی ذاشت کسی بهش نزدیک بشه ، اگه کسی قدم بر می داشت نازي روانی می شد ، جیغمی زد....چونه اش لرزید ، توي چشم هاش اشک حلقه زد:- دلم براي کیان می سوخت ، من که شیري نداشتم بهش بدم ، وقتی گریه می کرد و به هق هق می افتاد ، انگشتم رومی شستم و می ذاشتم تو دهن اش ، جوري مک می زد که دلِ سنگ هم آب می شد ، با چشم هاي درشتش خیره میشد تو چشمات ، انگاري التماس می کرد واسه یه قطره شیر.... مک می زد و مک می زد... ولی وقتی چیزي عاید اشنمی شد چونه ي کوچیک اش می لرزید و آهسته هق هق می زد... دیگه رقمی براش نمی موند که جیغ بزنه..... کاشجلوي نازي می ایستادم ، کاش... کاش باهاش مخالفت می کردم تا یه تصویر نشه شکنجه گر تمام زندگی ام..... یه بار...یه بار دیدم که نازي ، نازي...بغض اش شکست ، دستش رو جلوي صورتش گرفت :-نازي رفت تو اتاقِ کیان ، کیان رويِ تخت بود.... تازه کهنه اش رو عوض کرده بودن ، بچه هیچی تن اش نبود....حضور مادرش رو حس کرد ، مادري که هیچ وقت حتی ثانیه اي بهش محبت نکرد ولی نمی دونم چیه این حسِ مادري،مهر مادري که بچه رو آگاه می کنه از مامانش... شروع کرد به دست وپا زدن... ذوق کرده بود ، نازي نشست کنارش ،دکمه هاي لباسش رو باز کرد و بچه با دیدنِ سینه ي مادرش یه جوري دست و پا می زد انگاري داشتن جونش رو میگرفتن... یعنی می فهمید؟می لرزید ، نادیا می لرزید و من تو شوكِ حرف هاش بودم... چه ربطی داشت حرف هاش به من؟ به این لحظه ؟کنارِ درختی نشست ، بی اراده کنارش نشستم:-حتی... حتی بچه لبش رسیده بود به سینه ي مادرش ولی خواهرِ بی رحمِ من ، سنگدلِ من عقب کشید..... ندیدي کیانچطوري ضجه می زد...... ندیدي بچه ام چطور داشت می مرد واسه شیرِ مادر ، واسه گرمايِ مادر.... خواهرم واسه ساکتم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵۴کردنش انگشت کرد تو دهنش ، با دوتا دستِ کوچیک و لاغرش دستِ نازي رو گرفت ، صداي ملچ مولوچش اتاق روبرداشته بود... منِ خر، منِ بیشعور بیرون اتاق وایستاده بودم و میخ شده بودم.. به خدا... به خدا...هق هق کرد و دستم رو گرفت:-به خدا خشک شده بودم..... نمی تونستم باور کنم.......... کیان گریه می کرد و دستِ مادرش رو مک می زد.. انگاريمی دونست از مادرش همین نصیب اش می شه..... خدا... خدا پشیمونم چرا اون روز واینستادم تو رويِ نازي... تا کابوسمبشه خاطره ي اون روزِ کیان... چرا؟سرش رو رويِ سینه ام گذاشت و من مسخ شده بودم..... !دست کشیدم رويِ کمرش و با اولین هقی که تو آغوشم زد ، اولین قطره ي اشک چکید رويِ گونه ام......سعی می کردم گریه ام رو ساکت کنم ، اشک نریزم ، نمی خواستم کسی از حال و روزم بفهمه گریه کردم ... !دوست نداشتم ضعف ام رو ببینن... ضعف من می شد ضعفِ کیان!گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد...تا بالاخره آروم شد ، سرش رو بلند کرد ، دستم رو بین دستاي لرزونش گرفت و با صدایی گرفته گفت:-باید می گفتم تا سبک بشم... باید به یکی می گفتم.. به بی بی و عزیز نمی تونستم.... کیان هم جز اونا کسی رو نداشت، ولی سوگل بهم گفت که تو از همه چیز خبر داري... باید می گفتم تا بارِ گناهم کم بشه.... ترانه جان ، به کیان بگو منوببخشه... بگو... بگو من نتونستم اون روز نذارم نازي بهش ظلم نکنه... خشکم زده بود... شاید کیان یادش نباشه ولی منکه یادم هست! عذاب وجدان داره خفه ام می کنه.... ترانه ، نازي هم بیمار بود... کاري که علیرضا باهاش کرد ، حالشرو خیلی خراب کرده بود... می دونم الان با هم هستن ، خوشبخت ان ، ولی اون دوره براي نازي سنگین بود ، نمی خوامگناه اش رو توجیح کنم که بیست و هفت سال طول کشیده... ولی... ولی.......دستم رو محکم تر فشرد:-براي کیان یاور باش.... کاري نداشته باش ما چرا بهش نزدیک نمی شیم ، تو براش همه کس باش... باشه ؟ باشه ترانه؟می دونم شاید درك نکنی چرا دارم اینو بهت می گم ، ولی باید می گفتم ، وگرنه خفه می شدم...حتی مهلت نداد جوابش رو بدم ، بلند شد وبا سرعت به سمتِ خونه رفت... بهت زده ي رفتارش بودم ، مثل برق و باداومد و روحم رو زجر داد و بعد رفت!حتی نفهمیدم براي چی اومد و براي چی رفت!انگار اصلا نبوده .... !حتی گریه کردن هم یادم رفت از شدت بُهت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵۵دست هام رو محکم به هم گره زدم... لبم رو محکم رويِ هم فشردم و خودم رو به عقب و جلو تاب می دادم.... چی قراربود بشه امروز ؟!شده زمان رو گم کنی ؟من زمان رو گم کردم !وقتی نادیا من رو ترك کرد ، من زمان رو گم کردم !نازي چی کار کرده بود با کیان ؟ چطور دلش اومد با یه بچه این کارو بکنه ؟ با یه بچه ي مریض ؟ با یه بچه ي نارس!باد سردي وزید و با لرزشی که به تنم افتاد به خودم اومدم ...دستِ سردم رو به سمتِ جیب ام بردم و آینه ي کوچیکِ جیبی ام رو بیرون کشیدم ، خیلی آهسته ... !می دونستم دارم چی کار می کنم ، می دونستم کجام ولی مغزم درست فرمان نمی داد ، هنوز بخشی اش درگیرِ کیانبود.... درگیرِ مادرش ... !شاید عجیب بود ولی حتی دلم براي نازي هم می سوخت ! نازي اي که تو اوجِ جوونی مورد تجاوز قرار گرفت ، اونم ازجانبِ شوهرش ولی... ولی کیان چه گناهی داشت که باهاش اینطور رفتار می کرد ؟مگه چیزي بود غیر از یه عروسکِ زنده ؟یه عروسکِ زنده ي ناتوان !هوفی کشیدم و به چهره ي خودم تو آینه نگاه کردم ، سرخی بینی ، چشم هام و سیاهیِ زیرشون نشون می داد که گریهکردم ... اما کِی؟ کِی که خودم نفهمیدم ؟دستمال کاغذي رو از جیب ام بیرون کشیدم و سیاهی رو پاك کردم ، چهره اي قابلِ قبول تر بود !بلند شدم و لباس ام رو تِکوندم...سلانه سلانه به سمتِ خونه رفتم ، هنوز پام رو داخلِ نذاشته بودم که سوگل با تشویش به سمت ام اومد ، آهسته گفت:-تو رو خدا برو بگو کیان بیاد.. تو رو خدا...نگاه ام رو تويِ سالن چرخوندم ، خبري از کیان نبود ، آهسته پرسیدم:-کیان مگه کجاست ؟لب اش رو گزید و با صدایی که می لرزید گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵۶-داداشِ هدیه اومده.. کیان رفته هیوا رو ببینه... میخوان کادوها رو بدن ، صدام کردن یه دقیقه اومدم پایین... الان... الانخودِ میران می خواد بره بالا هیوا رو بیاره... تو رو خدا برو کیان رو صدا کن... فقط الان میعاد به حرف اش گرفته.. بالا ،در سبزِ! من باید برم....چه قدر تند حرف می زد و پر از ترس !خواست دور بشه ولی قبل از رفتن ، لحظه اي مکث کرد و با تردید گفت:-چرا... چرا بینی ات قرمزه... چرا چشمات قر...بین حرف اش پریدم و گفتم:-باد سرد می زد!کمی گنگ نگاهم کرد و بعد انگار چیزي یادش اومد که دوباره با استرس گفت:-برو... تو رو خدا زود برو به کیان بگو بیاد پایین ... زود!وچنان با سرعت از من دور شد که چند لحظه فقط گیج به جاي خالی اش زل زدم و بعد که حرف هاش رو دوره کردمپاهام رو سرعت دادم و به سمتِ طبقه بالا رفتم....با نگاهم دنبالِ درِ سبز رنگ گشتم ، با دیدن اش گام هام رو بلند کردم و دستم رو به دستگیره اش گرفتم ، در رو بهآهستگی باز کردم ، کیان هیوا رو به بغل گرفته بود ، آهسته با نوكِ انگشتِ اشاره اش گونه ي لطیف اش رو نوازش میکرد ،
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#53
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۶ عصر
آروم صداش زدم:-کیان ؟سرش رو به تندي بالا گرفت ، با دیدنِ چشم هاي پر از اشک اش آه از نهادم بلند شد ، نالید:-چرا یکی از اینا حقِ من نیست ؟ چرا ؟پاهام لرزید ، وجودم می لرزید ، به سختی تونستم لرزشِ صدام رو مخفی کنم:-کیان.. پاشو بریم... میران داره میاد هیوا رو ببره....هیوا رو به سینه اش چسبوند ، عجیب بود که بچه آروم بود ، بی هیچ سر و صدا و نق و نوقی ! حتی امیر علی هم آرومخوابیده بود....زمزمه کنان گفت:-نمی تونم ازش دل بِکَنَم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٧پاهايِ بی رمق ام رو به زحمت تکون دادم ، نزدیک اش شدم ، دست هاش جوري هیوا رو به آغوش کشیده بود انگارجزیی از وجودش شده بود ، دست دراز کردم و دستِ مشت شده ي هیوا رو آهسته گرفتم و گفتم:-کیان ، میران اینجا ببینَتِت بد میشه ها... پاشو بریم...لب هاش رو به هم فشرد و سرش رو تکون داد ، بوسه اي به پیشونیِ هیوا زد و آهسته رويِ تخت خوابوندش...بلند شد ، از ته دل اش آه کشید ، خواست قدمی برداره که بازوش رو گرفتم ، نگاهم کرد ، لب زدم:-خوبی کیان ؟ می خواي اصلا بریم خونه ؟لبخندِ لرزونی زد ، سر جلو آورد و پیشونی ام رو محکم بوسید و با صدایی گرفته زمزمه وار گفت:-خوبم.... یه ذره دلم گرفته بود... بریم؟دستم رو محکم گرفت و از اتاق بیرون ام کشید....تمامِ حواس ام به این بود که کسی ما رو نبینه... نمی دونم چرا انقدر از دیده شدن می ترسیدم !اما سوگل و میعاد طوري همه رو سرگرم کرده بودن که کسی نگاه اش به ما نبود...آروم سرِ جاي قبلی امون نشستیم.. کیان سر پایین انداخت ، نمی تونستم این حال اش رو ببینم... بی انصافی بود !دستِ راستش رو بین دست هام گرفتم ، آهسته صداش زدم ، سرش رو به سمت ام چرخوند ، با صدایی پایین گفتم:-غصه نخور کیان... همه چی درست می شه.. باشه ؟ به خاطر من....لبخندي زد که انگار صورت اش کِش اومد ! دستِ چپ اش رو رويِ دست هام گذاشت و تکیه زد به پشتیِ مبل...همه چیز سریع مهیا شد... همه دوباره جمع شدن ، مردي تازه به جمع اضافه شده بود و شواهد امر نشون می داد برادرِهدیه اس...کادوها اعلام می شد و جمع دست می زد.... نازي لبخند می زد ، برق رضایت از چشم هاي علیرضا پیدا بود... حتی بیبی از ته دل می خندید ولی کیان.... خیلی تنها بود ! خیلی !نوبت به جعبه هاي کادوي کیان رسید که اولِ ورودمون به دستِ سوگل داده بودم....سوگل با صداي بلند گفت:-گردنبد طلا با اسم هیوا و گردنبد نقره با اسم امیرعلی از...نگاه اش رو به سمت امون سوق داد ، لبخند زد و گفت:-از طرف کیان....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٨نازي ناراضی بود ، علیرضا هم همینطور ، ولی لبخندهایی مصنوعی به لب روندن .... چه قدر دلم می خواست بلند شم واز ته دل فریاد بکشم ، که ته دلم می خواستم چشم هايِ بی رحمِ نازي رو کفِ دست اش بذارم !دست ها بی رمق به هم دیگه کوبیده می شد.... ولی مابین صداهاي نامرتب دست ها ، صداي کف زدن هاي میعاد وسوگل ، بی بی و نادیا و برادرِ هدیه از همه بیشتر مشخص بود.... با شوق می کوبیدن!ناهماهنگی و سست و قوي بودنِ صدايِ دست ها ، سر و صدايِ بازار مسگر ها رو برات تداعی می کرد!پوزخندي زدم به فکرم .... اشتباه بود پا گذاشتن تو این مراسم !***مهمون ها یکی یکی رفتن ، کیان هم قصد داشت زودتر مراسم رو ترك کنه ، ابروهاش به هم گره خورده بود و سرخیِچشم هاش حکایت از سردرد داشت...ولی بی بی خواست که تا کمی بعد از رفتن بقیه صبر کنیم... انگاري کسی خبر نداشت که کیان مثلِ فردِ اضافه ايِ براياین خونواده... !آخرین نفر برادرِ هدیه بود که پیشونیِ خواهرش رو بوسید و در برابر اصرارها براي بیشتر موندن اش گفت که قصد دارهسري به برادرِ دیگه اشون بزنه...بالاخره ما موندیم و خانواده ي مجد و بی بی....کیان به جلو خم شده بود و به پیشونی اش دست می کشید.... کلافه و خسته بود....نمی دونم کِی صدام انقدر مهربون شد ، ولی حتی خودم هم متوجه شدم که وقتی کیان رو صدا زدم ، صدام پر از محبتبود ! :-کیان ؟ خوبی ؟ سرت درد می کنه ؟ می خواي بریم ؟سرش رو کمی بلند کرد ، لبخندِ خسته اي زد:-آره.... بریم ما هم ...بلند شدم و دست به مانتوم بردم که صدايِ سرد علیرضا باعث شد به همون حالت بمونم:-این کارات چه معنی اي می ده پسر ؟معلوم بود مخاطب اش کیه ! دیگه چه کسی رو بین این جمع پسر صدا می زد ؟کیان قد راست کرد و صاف نشست ، اخم هاش بیشتر توي هم فرو رفتن:-کدوم کارا ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٩علیرضا بلند شد ، قدمی به کیان نزدیک تر شد ، کاملا معلوم بود عصبانیِ :- کدوم کارا ؟ این که هر جا نشستی گفتی پسرِ منی ! من مگه بهت نگفتم پسري مثلِ تو ندارم ؟بی اراده دندون هام رويِ هم قفل شد.. یه بار با این حرف هاش کیان رو تا مرزِ سکته برد ، این بار اجازه نمی دادم... بههیچ وجه !خواستم برگردم و تويِ صورتش صدام رو بالا ببرم که کیان قبل از اینکه تکونی بخورم با صدايِ محکمی گفت:- مگه غیرِ اینه ؟این همه صلابت تو صدايِ کیان بعید بود !برگشتم و با تعجب نگاه اش کردم ، لحظه اي بهم چشم دوخت ، برقِ نگاه اش رو تا حالا ندیده بودم.. به طرزِ بديمبارزه جویانه بود !علیرضا پوزخند زد :-آره... غیرِ اینه !کیان بلند شد و من ناخواسته کمی بهش نزدیک شدم ، ترس داشتم ، چی کار می کردم؟ دستِ خودم نبود !قفسه ي سینه اش به سرعت بالا و پایین می رفت ، بلند گفت:-آره ! غیر از اینه !خونه کاملا ساکت شد ! حتی هیوایی که تو آغوش مادرش داشت نق نق می کرد هم سکوت کرد...کیان کمی جلوتر رفت و باز من کمی بهش نزدیک شدم :-غیر از اینه جنابِ مجد.. غیر از اون چیزيِ که تو سعی داري انکارش کنی.. بخواي نخواي ، آسمون به زمین بیاد ، منپسرتم !نازي با حرص گفت:-تو پسرِ ما نیستی !کیان ابرو بالا برد ، مغرور بود انگار :-جدي ؟ آزمایش دي ان اي زیاد کارِ سختی نیست !پره هاي بینیِ علیرضا باز و بسته می شد ، میران صدایی صاف کرد و آهسته گفت:-بابا .... می شه بس کنی ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٠اما هنوز حرف اش منعقد نشده بود که صدايِ فریادِ علیرضا تو خونه پیچید:-یک بار براي همیشه میگم کیان ! تو پسرِ من نیستی... حتی صد هزار تا دي ان اي هم نمی تونن من رو وادار کنن کهقبول کنم تو پسرمی !کیان پوزخند زد ، خونسرد بود ولی این خونسردي تنها آرامشِ قبل از طوفان بود !به سمتِ کت اش رفت و اون رو رويِ دست هاش انداخت ، آروم و با طمانینه گفت:- ولی من پسرتم ! قبول نداري ؟ بیست و هفت... نه صبر کن ! داره بیست و هشت سال می شه... بیست و هشت سالقبل رو مرور کن...بی بی هشدار دهنده گفت:-کیان !اما دیر شده بود ، علیرضا عربده زد:-می کشم ات کثافت !ولی قبل از اینکه هجوم بیاره سمتِ کیان ، میران و میعاد پدرشون رو به آغوش کشیدن و سعی کردن دورش کنن..نازي بهت زده به کیان نگاه می کرد ، اما کیان... عجیب آروم بود !با آرامش گفت:-عربده نکش مرد.. پاي اشتباه ات وایستا... خودت میگی من اشتباه اتم.. پس باید پايِ من وایستی !وبعد پوزخند زد..... چشم هاش داشت ناآروم می شد... می دونستم بر خلافِ ظاهر پر آرامش اش ، درون اش داره متلاطممی شه....سارا که مادرش رو بدونِ هیچ عکس العملی دید رو به کیان داد زد:-خفه شو لعنتی... خفه شو.... گورت رو گم...ناگهان صداي نعره ي کیان توي خونه پیچید:-ببند دهنت رو سارا تا خودم خفه ات نکردم !حتی علیرضا هم متعجب به کیان نگاه می کرد....با صدايِ بلندِ کیان ، نازي از بهت در اومد و شروع به جیغ زدن کرد ، جو متشنج تر از اونی بود که بشه تصور کرد... هدیهو بی بی سعی داشتن آروم اش کنن ولی نمی شد..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶١علیرضا که وضع همسرش رو وخیم دید ، با قدم هاي بلند به سمت اش رفت و بدون توجه به کسی ، حتی داماد اش ،نازي رو محکم به آغوش کشید و سرش رو به سینه فشرد ، صورتش رو تويِ گردن اش فرو برد و شروع به زمزمه کرد....نازي هم چنان جیغ می زد...نگران به کیان نگاه کرد ، دست هاش رو دو طرفِ شقیقه اش گذاشته بود و صورت اش سرخ شده بود ، با هُل صداشکردم:-کیان؟دردمند نگاهم کرد ، نمی دونم چطور خودم رو بهش رسوندم و دست هام رو رويِ دست هايِ موضع گرفته رويِ شقیقهاش گذاشتم....چشم بست و لب زد:-کِی تموم می شه این کابوس ؟زمزمه کردم:-دیگه داره تموم می شه.... یه کم دیگه صبر کن !صداي عصبی میران باعث شد سربچرخونم سمت اش:-این مسخره بازیا چیه ؟ این حرفا چیه می زنی کیان ؟ جشنِ تولدِ دخترم رو داري به گند می کشی....تازه متوجه شدم صدايِ نازي قطع شده و دست هاش دورِ کمر علیرضا بود..ابروهام بالا پرید ! اینا دیگه کی بودن !کیان بی حوصله جواب داد:-تو یکی بس کن میران.... لازم نمی بینم به تو جواب بدم...سارا پوزخند زد ، نگاه از مادرش گرفت و تند گفت:-آره.. از اون نپرس میران ، از من بپرس... از حسادت اشِ ! خودش که نمی تونه همچین مراسمی براي بچه اش بگیره، به خاطر همینِ که می خواد مراسم تو رو به هم بزنه...قبل از اینکه من یا حتی کسِ دیگه اي به خودش بیاد ، کیان با قدم هاي بلند خودش رو به سارا رسوند و دستش رورويِ صورتش فرود آورد !باز هم بهت و تعجب ....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٢اولین کسی که به حرف اومد کامران بود ، با صدايِ خشمگین:-تو... تو به چه حقی دست رويِ زن من بلند می کنی ؟ولی کیان زل زده بود تو چشم هاي ناباورِ سارا ، که دست رويِ گونه اش گذاشته بود....چه خبر بود این جا ؟این کیان واقعا همون کیانِ چند روز پیش بود ؟این همه جرات و جسارت رو از کجا آورده بود ؟علیرضا عصبی نازي رو رويِ مبل نشوند و با صداي بلندي گفت:-هوي یارو... ازتو پرسیدا... به چه حقی دست رويِ دخترِ من بلند می کنی؟!کیان با صدایی که ته لرزشی داشت بلند گفت:-با این حق که برادرِ بزرگ اشم ! حرفیه ؟علیرضا خیره به کیان فریاد کشید:-بس کن ! انقدر خودت رو به من و خانواده ام نسبت نده حرومزاده !رنگ از رخِ کیان پرید... لعنت به تو مرد... لعنت ! نکن با پسرت این کارو ، با دلِ شکسته اش اینطور تا نکن....بی بی ضعیف نالید :-بس کنین بچه ها.... تو رو خدا.... تو رو روحِ عزیز بس کنین...اما انگار گوشِ کسی بدهکار نبود ، این بار لرزش صداي کیان کاملا محسوس بود:-من حرومزاده .... ولی باعث و بانیِ به دنیا اومدنِ منِ حرومزاده تویی... می فهمی ؟ تو !علیرضا می لرزید ، فریاد کشید:-بس کن.. پات رو از زندگی ام بیرون بکش... بس نیست این همه سال جورت رو کشیدم ؟ این سیرکی که راه انداختیچه معنی اي می ده ؟ تو اون مهمونی ، جلوي جمعیت پدر پدر کردي که چی ؟ من پدر تو ام ؟ من؟ هان ؟ برام زیر لبمیگی دو هیچ؟ که چی ؟ میخواي با من مبارزه کنی ؟ تو یه الف بچه ؟قدمی جلو گذاشت و با تهدید اما این بار با صدايِ آروم گفت:-کیانمهر ... می دونی متنفرم از اینکه خودت رو به من و همسرم نسبت بدي ، پس دست از این بازيِ احمقانه ات بردار...امروز براي چی براي بچه هاي میران کادو خریدي ؟ به چه حقی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٣کیان کم آورده بود ، از لرزش دست هاش مشخص بود ولی عقب نشینی نمی کرد:- براي اینکه من عموشونم.... تو نمی تونی تعیین کنی من چی کار کنم و چی کار نکنم !علیرضا لحظاتی به کیان خیره موند و بعد با صدايِ بلند خندید .... بین خنده هاش گفت:-داري حالم رو به هم می زنی!کیان بلند فریاد زد:-توهم حال منو به هم می زنی !دست هاش رو انقدر محکم فشرده بود که دست اش سفید شده بود...علیرضا زمزمه کرد:-چی ؟کیان با بغض گفت :-تو هم حالم رو به هم می زنی... تویی که تاوانِ حماقت ات رو من دارم پس می دم.. حالم رو به هم می زنی.. اسم مردرو به گند کشیدي و من جور کشِ تاوان ات شدم...علیرضا چشم هاش رو تنگ کرد ، قدمی جلو گذاشت ، نفس ها تو سینه حبس شده بود ، بی بیِ نگران هم با چشم هايگرد شده داشت به نوه اش و خواهرزاده اش نگاه می کرد.....علیرضا زبونش رو رويِ لبش کشید وگفت:- کیانمهر.... فکر کردي یه پروژه رو بردي چی شده ؟ هان ؟ تونستی شرکت ام رو ورشکسته کنی ؟ یا به خانواده امگشنگی بدي ؟ چی باعث شده انقدر زبونت دراز بشه که تو رويِ من وایستی و بگی حال ات از من به هم می خوره ؟داري گنده تر از دهن ات حرف می زنی !کیان خواست جوابی بده که علیرضا دست روي بینی گذاشت و با حرص گفت:-هیش! نشنوم صدات رو.... کیان ، کاري می کنم که پشیمون بشی از این کارات.... فک کردي با این کارا می تونیمن رو شکست بدي ؟ نه بچه جون... هنوز خامی.... منتظر باش جواب ات رو به موقع بهت می دم.... منتظر باش !قبل از اینکه کیان حرفی بزنه ، بی بی با التماس رو به من گفت:-ترانه... برو.... برو و کیان رو هم ببر قبل از اینکه شر بشه... برو!مات زده از اطراف ام سر تکون دادم ، مسخ شده به سمتِ کیان رفتم و بازوش رو کشیدم..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶۴حرکت نمی کرد وبه پدرش زل زده بود... دوباره کشیدم اش که با صدايِ آرومی گفت:-من دیگه اون کیان نیستم علیرضا خان... فکر نکن ازت می ترسم... نه ، این بار عقب نمی کشم ، پس نمی کشم ،مطمئن باش هر کاري کنی ، جلوت می ایستم....و بعد بدونِ هیچ حرفِ دیگه اي دستم رو گرفت و دنبالِ خودش کشید....***بیشتر تويِ خودم جمع شدم...تن ام خسته بود ، روح ام خسته بود... من امروز نجنگیده بودم ولی روح ام طاقتِ این همه بی مهري رو نداشت....بغض کرده بودم... کیان خیلی مظلوم بود... خیلی !ساکت و آروم کنارم دراز کشیده بود و به سقف خیره بود ، دستم رو به سمتِ بازوش کشیدم ، آهسته عضله هاي بازوشرو لمس کردم ، نگاهم کرد ، نقره اي چشم هاش بد جور دلگیر بود !لب زد:-جونِ دلم.. چرا نخوابیدي خانم ؟چطور می تونستم این آرامشِ ساختگی رو درك کنم و دم نزنم؟ مگه می تونستم سوختن اش رو ببینم و ساکت بشینم ؟با بغض گفتم:-حرف بزن... نریز تو خودت !لبخند زد ، فوق العاده مصنوعی :-از چی حرف بزنم ؟ روزِ خوبی بود که !بازوش رو بیشتر فشردم و صورت به سمت اش کشیدم ، به پهلو شد و دستِ دیگه اش رو دورم پیچید ، سرم رو تو سینهاش فرو کردم و زمزمه کردم :-از این همه اتفاقِ بد... از این همه بی رحمی ... از این همه سنگدلی.... نریز تو خودت کیانمهر... تو تنِ سالمی نداري....نکن این کارو با خودت....دست اش رو زیرِ تی شرت ام برد و انگشتِ اشاره اش رو رويِ مهره هاي کمرم کشید ، تنم فریاد زد از این نزدیکی .....چنگ زدم به لباس اش.... پیشونی ام رو بوسید و گفت:-من خوبم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶۵ولی نبود... کیان خوب نبود !عجیب سعی می کرد خودش رو قوي نشون بده ، خودش رو صبور نشون بده و من از این نمایشِ کمديِ تلخ بیزار بودم!بغض باز شدت گرفت تو گلوم ، ولی نمی خواستم تا وقتی کیان خودش رو خالی نکرده ، گلوم رو خالی کنم از این بغض، براي همین آب دهن فرو دادم و به سختی گفتم:-نیستی کیان.. داري می پوکی !خندید... تلخِ تلخ!آهسته گفت:-خوبم دیوونه .... چیزي ام نیست که... بگیر بخواب بلوط کوچولو!وسرش رو تويِ موهام فرو کرد....دست اش رو از زیرِ تی شرت ام بیرون کشید و آهسته رويِ بازوم کشید و زمزمه وار گفت:-بخواب دختر خوب... براي تو هم خسته کننده بود امروز... بخواب !و من نمی دونستم صداش چه شرابی داشت که مستِ خواب شدم و دست کشیدم براي منصرف کردن اش از نقش بازيکردن...چشم هام که بسته شد ، بی خبر شدم از اطراف ام....زبونم رو دوباره روي لب هاي خشک ام کشیدم ، اما فایده اي نداشت...چشم هايِ خسته ام رو کمی از هم باز کردم ، دوست نداشتم از جام بلند بشم ولی تشنگی به شدت اذیت ام می کرد..بلند شدم و توي تخت نشستم ، سرم رو خاروندم و خمیازه اي کشیدم که جايِ خالیِ کیان بهم دهن کجی کرد...چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم....اخم کردم ، کجا رفته بود ؟از تخت پایین اومدم و سرد و گرم شدنِ محیط اطراف ام باعث شد به خودم بلرزم...پام رو که از درگاهِ اتاق بیرون گذاشتم ، باریکه ي نوري که از لايِ در نیمه بازِ اتاقی که همیشه درش قفل بود ، نگاهمرو به خودش جلب کرد...پاهام بدونِ اجازه مسیرِ نور رو دنبال کردن ، شونه به دیوار تکیه زدم و از لايِ در به داخل اتاق نگاه کردم که....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶۶انگار قلب نداشتم !امکان نداشت... این به هیچ وجه امکان نداشت....کیانمهر لباسِ نوزادي رو تو دست داشت و آروم نوازش اش می کرد ، نگاهش خیره ي لباس بود...تنم لرزید... خدایا ، این یعنی چی ؟بینی اش رو توي لباس فرو کرد و آهسته زمزمه کرد:-جونم بابایی.... جونم !دستِ لرزونم رو رويِ دستگیره ي در گذاشتم تا سقوط نکنم.... خواب بودم ، می دونستم که خوابم.. این امکان نداشت...ممکن نبود !مگه می شد کیانمهر یه اتاق از خونه اش رو پر از وسایل بچه کنه ؟مگه می شد لباسِ نوزاد به دست بگیره و باهاش حرف بزنه ؟در برابرِ نگاهِ مبهوتِ من ، صورتش رو به لباس کشید ، بویید ... انگاربوي نوزادي رو حس می کرد که هیچ وقت نداشتونخواهد داشت ... بینی اش رو فرو کرد تولباس وچشم هاش بسته شد...انگارآرامشی پیدا کرده بود که سالها به دنبالشبود .....دوباره صورتش رو به لباس کشید ، لب باز کرد و صداي لرزون اش ؛ چهارستون بدنم رو لرزوند:-عزیزِ دلِ بابا... نفسِ بابا.... عمرِ بابا....کمر خم کرد و لباس نوزاد رو گذاشت رو زمین وسرش رو روي قسمت شکم لباس جاي داد .... آهسته بادستاش ،سرآستین هاي لباس رو نوازش میکرد.... خدایا ، چی تو کیان دیدي که به همین راحتی حقِ پدر شدن رو ازش سلبکردي ؟ خدایا مگه کیانمهرت صبرِ ایوب داره که اینطور ازش امتحان می گیري ؟می بینی خدا ؟ تو همه ي این ها رو می بینی و باز ..... ؟با دیدنِ دست هاي لرزون اش ، چونه ام می لرزید......آه و فغان از عذابِ این مرد....همه بهش توهین می کردن ، همه تحقیر اش می کردن ، می کوبیدن اش و اون.... اون چرا سکوت می کرد؟ از ضعفاش بود ؟ نه.... کیان نمی تونست ضعیف باشه... کی می تونست این همه سختی رو تاب بیاره و از پا نیفته ؟ولی چرا سکوت می کرد؟چرا صداش در نمی اومد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٧چرا سر مردم فریاد نمیکشید که انقدرمشکلش رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#54
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۷ عصر
توي سرش نکوبن ؟چرا نعره نمیزد که دست ازسر اون و زندگیش بردارن ؟!من چی ؟ من هم یکی از اون مردم بودم !منم کم زخم نزدم بهش ..من از این مرد متنفر بودم؟ چطوري ؟ چطوري از این مرد تنفر داشتم ؟بوسه اي که رويِ سمتِ چپِ لباس زد ، باعث شد طاقت نیارم ، نمی تونستم بایستم و تماشا کنم که چطور ذره ذره مثلشمع آب می شه و دم نمی زنه ....کیان اینطوري دوام نمی آورد...در رو هُل دادم وداخل شدم ، انقدرتودنیاي خودش غرق بود که اومدنم رو متوجه نشد...کنارش زانو زدم ، دستم رو رويِ بازوش گذاشتم.... یه توده ي بزرگ توي گلوم نمی ذاشت حرف بزنم ، یه توده ي آشنا؛ بغض!برق گرفته از جا پرید و نگاهم کرد ، صورتِ سرخ اش دلم رو به نیزه می کشید ...لب گزید ، نگاه اش رو هراسون تويِ اتاق چرخوند... اما بعد....پلک هاش رو محکم رويِ هم فشرد و صورت ازم گرفت ، به سمتِ مخالفت صورت چرخوند و با صدایی گرفته گفت:-برو بیرون ترانه... برو بیرون...نمی تونستم برم بیرون... دلم ، دستم ، پام یاري نمی داد ترك اش کنم ، تنهاش بذارم... نمی شد !بیشتر بهش نزدیک شدم که بازوم رو گرفت وبا چشم هایی پر خون بهم خیره شد:-مگه بهت نمی گم برو بیرون؟ به چه حقی اومدي اینجا ؟صورت اش هر لحظه سرخ تر می شد و آژیر خطر توي سرم هر لحظه بلند تر....سعی کردم حرف بزنم ، سعی کردم دردِ گلوم رو نادیده بگیرم:-می خوام... می خوام ببینم که.... که... که....نذاشت حرف ام رو کامل کنم ، محکم تکونم داد ولی نرم تر گفت:-برو ترانه ، برو نذار بیشتر از این جلوت بشکنم ، برو... مگه تو خواب....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٨جمله اش رو ناتموم گذاشت ، دست هاش سست شد و نالید:-آخ خدا....هراسون بازو هام رو از بینِ دست هاش خارج کردم و چنگ زدم به آستین اش و گفتم:-کیان.... چی شد ؟با نگاهی پر از غصه لبخند زد بهم ، زمزمه کرد:-هیچی نیست...ولی دستِ راست اش رويِ شقیقه اش نشست ، عرق از کناره ي ابروش شره کرد رويِ گونه اش....چشم هاش رو بست و سکوت کرد..حرف نمی زد !ولی می دونستم که کیان شکسته بود ، مقاومت اش براي امروز ته کشیده بود.. می دونستم دیدارمون با اون خانواده ودر همچین شرایط و مراسمی به ، به هم ریختن کیان منتهی شده بود... براي کیانِ تازه قوي شده ، امروز زیادي سختبود ....اما عجیب بود که دم نمی زد که چی کشیده ، چی شده ... حرف نمی زد!چشمهاش رو محکمتر بست و وقتی رگِ گردن اش هم ورم کرد با تته پته گفتم:-کیان.. حر... حرف بزن ! کیان خودت .... رو خالی کن! کیان!اما هیچی نگفت ، کفِ دست هاش رو به زمین گذاشت و بیشتر خم شد ، دست ام رو رويِ شونه هاش گذاشتم....تکون اش دادم ، و جیغ زدم:-حرف بزن لعنتی... نریز تو خودت... داري سکته می کنی ....سرش رو بلند کرد ، چهره اش پر از درد بود.....دست هام رو قابِ صورت اش کردم:-عزیزدلم... عزیزم ، حرف بزن... حرف بزن.. طاقت نمیاري ها...چند لحظه بعد از خارج شدنِ این کلمات از دهنم تازه متوجه شدم چی گفتم ولی مهم نبود !مهم این کیانی بود که روبروم زانو زده بود و صورت اش به سرخیِ خون شده بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٩فقط چند لحظه ، چند لحظه طول کشید تا برابر چشم هاي وحشت زده ي من ، دست اش راه گرفت سمتِ سینه اش وسمتِ چپِ بدن اش رو به چنگ کشید ، خفه نالید:-قلبم . . .دست هام رو گذاشتم رويِ سینه اش . . . تمامِ بغض ام از حرف هاي نادیا و رفتارِ علیرضا و خانواده اش ، با هم شکست، سینه اش رو ماساژ دادم و با هق هق به صورتِ پر بغض اش نگاه کردم ، به سختی گفتم:-داري سکته می کنی لعنتی... حرف بزن... چرا خفه خون گرفتی ؟تو که... توکه همه اش می گفتی چته... چرا اینطوريمی کنی ؟اما باز ساکت موند ، چشم هاش پر از اشک شده بود ، لبش رو گزید و دست اش رو بیشتر رويِ قلب اش فشرد.....دیگه طاقتم تموم شد ، نتونستم صدام رو پایین نگه دارم ، ضجه زدم:-کیان... تو رو خدا... تورو خدا... حرف بزن ببینم چه مرگته...وبعد گونه ام رو به گونه ي سرخ اش چسبوندم... داشت سکته می کرد ! می دونستم اگه همینطور ادامه پیدا کنه قلباش طاقت نمیاره... طاقتِ تلمبار کردنِ این همه درد رو نداشت ....گردن اش رو بوسیدم ، با گریه گفتم:-تو رو خدا .. ساکت نمون.... حرف بزن ، به خودت فشار نیار... تو رو جونِ من ....فقط چند ثانیه طول کشید تا دست هاش دورم حلقه شد و محکم بهش چسبیدم ....نفسِ آسوده اي پر از هق هق کشیدم ، صداش رو از زیرِ گوشم شنیدم ، گرفته :- چرا جون ات رو قسم می دي ؟ که چی بگم ؟ چی رو بهت بگم ؟ چی می خواي بگم؟ چی بگم تا دردم آروم بگیره ؟از دردي بگم که بیست وهفت ساله داره ذره ذره می کشتم ؟ از زخمی بگم که هر روز بیشتر از دیروز چرك می کنه؟ ازچی بگم خانم گلِ من ؟دست ام رو مشت کردم و تويِ بازوش کوبیدم :-از هیچی نگو... گریه کن... گریه کن کیان ، داري خفه می شی....صداش انگار از ته چاه بیرون می اومد:-نمی تونم.. اگه گریه کنم ، اگه ناله کنم... ضعیف ام ترانه... اگه چیزي بگم ضعیف ام !خودم رو از آغوش اش بیرون کشیدم ، دست هام رو دو طرفِ صورتش گذاشتم و هق هق کنان گفتم:-نیستی .... نیستی کیانمهر ، هیچکسی با گریه کردن ضعیف نمی شی.... هیچکس!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٠چونه اش لرزید ، لب زد :-ضعیف نیستم ؟چونه بالا انداختم ، انگار منتظرِ تایید من بود که قطره اشکی چکید رويِ گونه اش ، و بلافاصله دومی... سومی... وبعدچشم هاش به شدت شروع به باریدن کردن...سرش رو رويِ شونه ام گذاشت و صورت اش رو تويِ گردنم مخفی کرد ، بالاخره این سکوت ، این مخفی کردن وپنهون کاري که از سرشب شروع کرده بود بهش پایان پیدا کرد... داشت گریه می کرد!مرد که باشی ، گاهی هیچ حرفی ، هیچ حرکتی ، هیچ داد وفریادي نمی تونه اوج دردت رو نشون بده ؛ گاهی مرد بودنو گریه کردن شجاعت می خواد !وقتی یه مرد گریه می کنه یعنی بریده.....و کیان امشب داشت گریه می کرد... نه مثلِ گذشته با صدا و ناله ، فقط گریه می کرد و شونه هاش می لرزید...کیانی که امشب می دیدم ، انگار بزرگ شده بود ، از روزِ اولی که واردِ خونه اش شدم ، از اون مهمونیِ شام کذایی وآشناییِ من با خانواده ي مجد تا امروز... کیان خیلی تغییر کرده بود ، حتی گریه کردن ها و اشک ریختن هاش !پا به پاش منم اشک ریختم ، اما کیان ، با حالِ بدي که داشت ، آروم گلوم رو می بوسید و با صدایی پر از بغض و دردمی خواست آروم باشم.نمی دونم چه قدر گذشت و من هق زدم و کیان بی صدا اشک ریخت....ولی بالاخره هر دو آروم گرفتیم ، حتی نفهمیدم چطور رويِ زمین دراز کِش شدیم ، و این کیان بود هر چند لحظه یکبار موهام رو می بوسید ....آهسته و با صدایی زخمی از بغض گفتم:-خوبی ؟پیشونی ام رو بوسید :-خوبم عزیزم... الان خوبم....دستم رو رويِ قلب اش کشیدم :-دیگه درد نمی کنه...دستم رو گرفت و کف اش رو بوسید :-نه عزیزم ، الان دیگه نه....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧١سرم رو بلند کردم ، رنگِ چهره اش هنوز عادي نشده بود ، دست کشیدم رويِ صورت اش ، صورتی که مرتب اش کردهبود براي امروز ، براي روبرو شدن با خانواده اش!خانواده... هه !دستم رو رويِ نرمیِ گونه اش کشیدم و گفتم:-ترسیدم....بیشتر بهش فشرده شدم:-چرا ؟هق هق کردم :-داشتی سکته می کردي .... صورتت سرخ شده بود.. شده بودي مثه همون روز که....دستش رو رويِ لبم گذاشت و آروم گفت:-داشتم خفه می شدم.... همه چیز امروز کمر بسته بود به شکستن ام ، از حرف هاي علیرضا ، نگاه هاي نازي ، سرديِنگاه فامیل هام ، کارهاي سارا... داشتم دیوونه می شدم...سر از سینه اش بلند کردم و نشستم ، به سختی بلند شد و شونه به شونه ام تکیه زد ، دستِ بزرگ و مردونه اش رو گرفتمو این بار از رويِ رضایت ، نه براي نقش بازي کردن جلويِ کسی ، موهاي دست اش رو نوازش کردم :-پس چرا حرف نزدي ؟ نه سرِ شب ، نه الان ... چرا ریختی تو خودت که به این حال و روز بیفتی ؟سرش رو خم کرد و دقیق جلويِ چشم هام نگه داشت ، چشم هاش برق می زد:-می خواستم ازم راضی باشی... می خواستم بهت نشون بدم منم می تونم تحمل کنم... اگه... اگه گاهی گلایه می کنم...بغض کرد ، پلک هاش رو محکم باز و بسته کرد ، بینی اش رو بالا کشید و ادامه داد :-اگه هی از گذشته ام و از دردهام حرف می زنم ، واسه این نیست که خودم رو لوس کنم ، که دلت به حالم بسوزه...واسه اینه که بعضی وقت ها نمی تونم طاقت بیارم.. بعضی وقت ها باید حرف بزنم وگرنه خفه می شم....صورتِ نیمه سرخ اش رو بهم نزدیک کرد و آهسته گفت:-آخه فقط تو می تونی آروم ام کنی..وبعد آهسته لب هاش رو رويِ گونه ام گذاشت و نرم بوسید و زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٢-قربونِ دلِ پاك ات برم ترانه... قربونِ وجودت برم که اگه نباشی ، منم نیستم... وقتی در رو باز کردي و دیدم ات ،ترسیدم ، ترسیدم از اینکه تحقیرم کنی ، از اینکه بهم بخندي.... از اینکه اگه برات حرف بزنم بازم بگی ضعیفِ ، بگیبچه ننه... بگی... بگی عقده اي.... طاقت نداشتم از تو هم حرف بشنوم....من چه قدر بد بودم خدا... چه قدر ؟ من چی کار کردم با این مرد ؟لب گزیدم که سر به دیوار تکیه زد و دست اش رو دورم حلقه کرد و گفت:-بچه که بودم فکر می کردم همه ي پدر و مادرا مثه پدر مادر منن..... ولی وقتی مدرسه رفتم ، وقتی مامان باباهايهمکلاسی هام می اومد دنبالشون ، همه اش از خودم می پرسیدم چرا مامان ، بابايِ من نمیان دنبالم ؟ بعضی وقت هاانقدر خسته بودم که جلوي مدرسه می نشستم و منتظر می موندم که شاید علی و نازي وقتی ببینن دیر کردم ، بیاندنبالم... ولی همیشه همونجا خوابم می برد و یکی دو ساعت بعد بابايِ مدرسه پیدام می کرد..... می دونی ترانه ؟ من اگهبی بی و عزیز رو نداشتم دیوونه می شم... می شدم یه جانیِ بالفطره که از هر کسی انتقام می گرفت....نگاه اش کردم ، تلخندي روي لب هاش بود:-اگه بی بی و عزیز بهم محبت نمی کردن ، مطمئن باش اینی که الان هستم نمی شدم ، من کاملا مستعد این بودم کهیه روانی بشم... کسی که از پدر ومادرش محبت نبینه ، امکانِ اینکه خوي انسانی اش رو فراموش کنه هست... ولی من، بی بی و عزیز رو داشتم که با تمامِ توانایی اشون سعی می کردن بهم محبت کنن... می دونی ؟ اون اوایل لج می کردم، غذا نمی خوردم ، نمی خوابیدم ، می گفتم به مامان بگین بیاد با دستش بهم غذا بده ، یا بیاد برام لالایی بخونه ، یا بابابیاد برام لقمه بگیره ولی......آهی کشید و پیشونی اش رو به سرم تکیه زد:-ولی هیچ وقت نشونه اي از مهر و محبت ندیدم... اما همینطور به لج بازي ام ادامه می دادم تا اینکه یه روز عزیز ازدست ام عاصی شد ، لقمه برام می گرفت اما من نمی خوردم ، بالاخره عصبی شد و لقمه رو جلويِ پام پرت کرد و گفتیا می خورم یا میرم می کپم چون اگه حتی بمیرم و جسدم بپوسه هم آدماي اون عمارت راضی نیستن بیان ببرن دفنام کنن!بغض گلوم رو گرفت و سرم رو رويِ سینه اش فشردم ، حرف هاي نادیا داشت برام تکرار می شد....دست کشید رويِ کمرم و گفت:-همون روزا بود که با خودم عهد کردم اگه یه روز پدر شدم ، هیچی واسه بچه ام کم نذارم.... هه... فک کن ! اما.... امانشد که بشه... نشد که بتونم پدر بشم... بابا!......صداش لرزید:-عاقبت این اتاق شد مامنِ من.... آروم کننده ي من.... من دیوونه نیستم ترانه ، اما دلخوشی ام همین اتاقِ !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٣سرم رو بلند کردم ، صورت اش دوباره داشت سرخ می شد ، دست هام رو محکم کردم دو طرفِ صورتش و گفتم:- هیش... آروم باش... آروم.... تا هر وقت بخواي حرف بزنی من بهت گوش میدم ولی تو آروم باش...سر تکون داد و آب دهن فرو برد ، به سیبکِ گلوش نگاه کردم که بالا و پایین می شد:-امروز ، تو مهمونی ، وقتی رفتم هیوا رو ببینم.... سارا جلوم سبز شد.... می دونی ؟ سارا خیلی به نازي وابسته اس....خیلی ! یادمِ هر وقت نازي حال اش بد می شد ، سارا حتی اون زمان که دبستانی بود هم منو مقصر می دونست... خیلیتحتِ تاثیرِ مامان و روحیات اشِ.... بدترین حرف ها رو بهم زد.... طاقت آوردم.. صبر کردم تا شب بیایم خونه ، بغل اتکنم و ببوستم و ذره ذره آروم بشم... ولی وقتی هیوا رو دیدم... نمی دونم چرا اما خیلی دوست داشتم ببینم اش... وقتیدیدم اش ، دوباره حقیقت مثه پتک خورد تو سرم.... تو سالن وقتی با علیرضا حرف می زدم ، می خواستم مقاوم باشمجلوش ، می خواستم کم نیارم ولی وقتی بهم جلوي اون همه آدم گفت حرومزاده... شکستم ترانه ، شکستم.... من بچهي خودش ام... ازخون خودش.... چطور بهم می گه حرومزاده ؟..... دوست نداشتم دست رويِ سارا بلند کنم ولی وقتیدوباره توي جمع داشت حرف هاش رو تکرار می کرد دیگه طاقت ام تموم شد... دیگه نتونستم تحمل کنم..... زدم توصورت اش.. پشیمون نیستم.... به هیچ وجه ولی..... دلم سوخت ، صورت اش قرمز شده بود... سارا خواهرمِ.... دوسشدارم با همه ي بدي هاش.....نفسی گرفت و دست کشید رويِ موهام و ادامه داد:-وقتی مهمونی رو ترك کردیم ، یه دلم می گفت باهات حرف بزنم تا آروم بگیرم و یه دلم می گفت خفه خون بگیرم...بس بود هر چه قدر بهت زجر دادم ، عذاب ات دادم... وقتی خوابیدي ، پناه گرفتم تو این اتاق.... اتاقی که مدت هاستپناهگاهم شده....زبونم رو رويِ لبم کشیدم و آهسته سوالی رو که ناگهان به ذهن ام اومده بود و می دونستم بی ربطِ به حال اش ، پرسیدم:-تو.. تو می دونی علیرضا ممکنِ چی کار کنه علیه ات ؟کمی مکث کرد ، اما بعد پوزخند زد و آهسته گفت:-می خواد چی کار کنه ؟ اون که تمومِ روزهايِ بچگی ام رو خراب کرد ، اون که منو یه پسربچه ي ترسو بار آورد... دیگهمی خواد چی کار کنه ؟دستم رو مشت کردم :-ولی اون کارات رو بی جواب نمی ذاره....لبخندِ بی رمقی زد و آروم پیشونی ام رو بوسید و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧۴-می دونم ؛ منتظر جوابش هستم ولی نه این یکی دو روزه.. یا به همین زودي ها... چون خوب می دونه هوشیارم و بیگدار به آب نمی زنه.. ولی مطمئن ام به همین سادگی از من نمی گذره.. می دونم به همین راحتی دست از سرمبرنمیداره....یادِ چشم هاي خشمگینِ علیرضا افتادم و به خودم لرزیدم ، دست اش رو دورم محکم تر کرد ، آهسته پرسیدم:- یعنی ممکنِ بهت صدمه بزنه؟یا.... یا بکشت ات ؟و دلم لرزید از جمله ي آخر! اما کیان آهسته گفت :-نه.... علیرضا اینطوري نیست.. نه اهلِ کاراي غیرقانونیِ ، نه خون و خونریزي... ولی می دونم اگه کاري علیه ام بکنه ،صدمه اش از صد تا جراحت هم بدتره... ولی من به کارم ادامه می دم !ترسیدم ، انگار فهمید ، چونه ام رو بالا گرفت و دقیق شد تو چشم هام ، سرخیِ داخلِ چشم هاش با سرخیِ صورتشهماهنگ بود ! :-مگه براتِ مهمِ که اینطوري می لرزي و می ترسی ؟لب گزیدم ، بی انصاف شده بود ، مگه من نبودم که از ترسِ بد حال شدنش ضجه می زدم ؟ با بغض گفتم:-اگه مهم نبود که.... که الان اینجا نبودم...لبش کج شد به شکلِ لبخند و گفت:-چرا برات مهم ام ؟سکوت کردم ، جوابی تو آستین نداشتم بهش بدم ، سرم رو پایین انداختم ، حرفی نزد و پوفی کشید ، سرم رو کمی بالاآوردم ، گردن اش هنوز سرخ بود ، آهسته از آغوش اش بیرون اومدم که پرسید:-کجا ؟این بار به صورت اش نگاه کردم که برافروخته بود و گفتم:-مثه اینکه هنوز حالت خوب نشده ... میرم یه لیوان آب برات بیارم...زودتر از اتاق بیرون زدم و پناه بردم به آشپزخونه ، با دست هایی لرزون لیوان رو از آب پر کردم وتکیه زدم به پیشونی امتا سرماش آرامشی بشه براي روحیه ي متلاطم ام.... چند لحظه بعد لیوان رو از خودم دور کردم ، نفس عمیقی گرفتم وبه اتاق برگشتم اما با دیدنِ کیان که سر خم کرده بود و می لرزید دستپاچه شدم :-کیان ؟ چی شدي ؟ چرا می لرزي ؟روبروش نشستم ، دست هاش رو دورِ خودش حلقه کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧۵! ? -سردملیوان رو روبرويِ لب اش گرفتم و گفتم:-اینو بخور تا بریم تو اتاق ، دراز بکش روت پتو می ندازم....به زحمت کمی از آب رو خورد و نالید:-نه... اتاق نه ، همین جا!و با چشم هاي ملتمس اش خیره شد تو چشم هام....ناچارا سر تکون دادم و بی توجه به فریاد هاي تنم که انگار اعتراض می کرد به این همه استرس به اتاق رفتم و پتوییاز کمد بیرون کشیدم....وقتی به اتاقِ نوزاد برگشتم ، کیان رويِ زمین دراز کشیده بود و تو خودش مچاله شده بود ، پتو رو روش انداختم کهآهسته گفت:-میشه کنارم بخوابی ؟به زمینِ موکت شده نگاه کردم ، بازوش رو دراز کرد و گفت:-سرت رو بذار اینجا ...نتونستم مقاومت کنم در برابرِ خواسته ي دلِ لعنتی ام که تاپ و تاپ اش شروع شد با دیدنِ بازوهاي باز شده اش ،کنارش دراز کشیدم و سر رويِ عضله هاي بازوش گذاشتم که پیشونی ام رو بوسید و پچ پچ وار گفت:- از فردا درِ این اتاق رو بازم قفل می کنم ولی یه کلید برات می ذارم... دیگه چیزي ازت پنهون ندارم....دوباره به صورت اش نگاه کردم ، باز هم سرخ بود.... چرا آروم نمی گرفت ؟زمزمه وار گفتم:-چته که آروم نمی شی؟درمونده نگاهم کرد :-تشویش دارم... قلبم نا آرومِ.... سرم درد می کنه... آروم نمیگیرم...به پیشونیِ بلندش نگاه کردم که زیرِ موهايِ ریخته توي صورتش پنهون شده بود... پریشونی شده بود کیانمهر !موهاي رويِ پیشونی اش رو کنار زدم و کمی خودم رو بالا کشیدم ، و همین باعث شد تا راحت سر رويِ سینه ام بذاره....تکونِ سختی خوردم که گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧۶-کاریت ندارم به خدا... فقط می خوام صدايِ قلبت رو گوش کنم....چشم هام رو باز و بسته کردم تا آروم بگیرم ، شبِ نا آروم ها بود انگار !آهسته ماساژ دادم شقیقه هاش رو ، ابروهاش رو ، حتی پشتِ پلک هاش رو.....نیم ساعتی طول کشید تا نفس هاي گرم و منظم کیان تويِ گردنم پیچید....کیانمهرِ نا آروم بالاخره آروم گرفت ، رنگِ صورت اش به حالت عادي برگشته بود ولی من تازه سر آغازِ غم هام بود..به صورتِ مهربون و معصوم اش خیره شدم...کیانمهر زیادي مظلوم بود براي این همه ظلم و بدي !براي اینکه براي سیر کردن اش انگشت بذارن توي دهن اش و اون مظلومانه انگشت رو به جاي سینه ي پر شیرِ مادرمک بزنه...این کیانمهر که صورتش برابرم بود ، فرق چندانی با نوزادِ بیست و هفت سالِ پیش نداشت...فقط چند سالی بزرگ شده بود و صورت اش زبر شده بود از نشونه هاي افزایش سن...وگرنه روح اش و چشم هاش هنوز همونقدر مظلوم بود که نادیا ازش تعریف می کرد...حرف هاش رو مرور کردم ، دوباره توي ذهنم گشتم دنبالِ تصویرش وقتی براي اولین بار درِ باز اتاق رو دیدم ، نگاهم روتويِ اتاق چرخوندم...به عروسک هایی نگاه کردم که از سقف آویزون بودن ، به عکس بچه هایی که به دیوار زده شده بودن....به تختِ نوزادي که گوشه ي اتاق بود.. به کمدِ لباس بچه اي که یکی از کشوهاش بیرون بود...و در آخر به لباسِ نوزادي که گوشه اي افتاده بود ، دست ام رو دراز کردم و سعی کردم با کمترین حرکت بهش برسم ،سرپنجه هام که بهش رسید ، چنگ زدم و به خودم نزدیک اش کردم ، خیره شدم به طرحِ رويِ لباس... خرس هايمهربون !بغض کردم و قطره اي اشک از لايِ پلک هام چکید و لابلايِ موهاي شقیقه اي پنهون شد.....لباس رو بالاآوردم و بوسه اي بهش زدم....چه تراژدي سوزناکی شد ، کمدي تلخ امون !***کیانمهر:م.ش (معصومھ آبی) جایی نرو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#55
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۹ عصر
به شیطنت هاي ترمه تويِ حیاط نگاه می کردم و به این فکر می کردم که دیگه چیزِ پنهونی از ترانه ندارم ..ترانه فهمید بالاخره رازِ اتاقِ در بسته رو..دوست نداشتم بفهمه ، ولی فهمید !اون شب ، انگار یکی پاش رو گذاشته بود رويِ قلبم و بهش فشار می آورد... ولی زبون به کام گرفتم و حرف نزدم !حتی وقتی قلبم درد گرفت ، تیر کشید و باعث شد چهره تو هم بکشم.... ولی وقتی ترانه قسم ام داد به جون اش.... مگهمی شد ساکت بمونم ؟جون اش برام عزیزتر از این چیزها بود....زندگی ام شده بود یه کشتی رويِ دریا.. یه روز آروم ، یه روز طوفانی !گوشی ام توي جیب ام لرزید و من نگاه گرفتم از شیطنت هاي دخترِ توي حیاط که خواهرش دنبال اش گذاشته بود...حسین بود:-جونم حسین ؟خسته گفت:-داداش کجایی ؟دستی به پیشونی ام کشیدم:- خونه...هوفی کرد و گفت:- چرا نیومدي ؟به ترانه نگاه کردم که با خنده موهاش رو باز کرد ، دستی توشون کشید ، تکون اشون داد و دوباره بالايِ سرش دم اسبیاشون کرد.. دلم خودش رو به در و دیوار کوبید !لبخندي زدم و گفتم:- ترانه گفت امروز رو خونه بمونم....پر حرص گفت:- دو روز قبل رو ترانه گفت حالت خوب نیست و نمیاي شرکت.. امروز رو چرا اجازه نمی فرمایَن ؟ زاییدي مگه تو ؟ یاختنه کردي ؟ بگو با گل و شیرینی بیایم خدمتتون !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٨لبخندم به خنده اي کم رق تبدیل شد و گفتم:-امروزم به خاطر همون حالِ نا مناسب گفت خونه بمونم... گفت یه دوست خوب مثلِ حسین داري که کارات رو انجاممی ده!می تونستم حتی از پشتِ گوشی هم تصورش کنم که دهن اش رو کج کرده بود :-منم دور از جونم تو طویله دارم ماو ماو می کنم ! کیان تو رو خدا بیا... کارا زیادِ ، نباشی از پس اش بر نمیام....سري تکون دادم ، در تایید حرف اش و گفتم:-باشه.. فردا حتما میام !خرناس کشید:-خسته نباشی ! فشار نیاري به خودت یه وقت !از پنجره دور شدم و به سمتِ آشپزخونه رفتم :-سلامت باشی ! چه خبر از کارا ؟نفس اش رو به شدت بیرون داد و گفت:- خوبه... یه ذره سخت شده برامون ولی خوبه.. .راستی !شعله ي سماور رو پایین کشیدم و دست بردم سمتِ فنجون ها و گفتم:-هوم؟صداي نیشخندش پیچید تو گوشی:- مژدگونی بده !قوري رو که کج کرده بودم براي ریختن چاي توي فنجون در همون حال نگه داشتم و گفتم:- چی شده مگه ؟ شرکت بابام ورشکست شده ؟خندید و گفت:- چه خیالات خامی ! نخیر آقا... فردا باید بري دنبالِ باباي ترانه....ابروهام بالا پرید ، یادم رفته بود انگار !با تعجب پرسیدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٩-چرا ؟- چرا داره به نظرت ؟ مرخصی داره واسه سه روز...لبم به لبخندي واقعی باز شد:- خدایی ؟راضی گفت:-خدایی ! فردا فک کنم ساعت دوازده و نیم ، یک میري دنبالش... پس دلم رو نباید صابون بزنم واسه اینکه کمکی بهمبکنی !فنجون ها رو پر کردم و تمام دلم پر شد از حسِ شیرینِ مفید بودن !از حسین تشکر کردم ، کمی هم از دلش در آوردم به خاطر غیبت هام و تماس رو قطع کردم ، بیسکوییت ها رو از توکابینت بیرون کشیدم و براي ترمه ویفر نادي و براي خودم و ترانه ساقه طلایی رو داخلِ ظرف چیدم و در همون حالفکر می کردم چی کار کنم که ترانه رو غافلگیر کنم ؟این چند روز انگار اونم یادش رفته بود چه درخواستی از من داشته در رابطه با پدرش...فنجون ها و ظرف بیسکوییت ها کنار هم تويِ سینی جاي گرفتن و رويِ دست هاي من به سالن رفتن !سینی رو رويِ میز گذاشتم ، و به سمتِ درِ باز رفتم و بلند صدا زدم:-ترانه ؟ ترمه ؟ بیاین چایی بیسکوییت...هوا خوب بود و این بهونه اي شده بود براي باز گذاشتنِ در..روحیه ي من هم مثلِ هوا خوب شده بود ، تقریبا خوب شده بود !مثلِ ابر بهار بودم ، یه روز ابري و گرفته ، یه روز پر از صاعقه و یه روز نیمه ابري و کم پیش می اومد که آفتابی باشم !نیمه ابري بودم.. تنم خسته بود ، کوفته بود... انگار کوبیده بودنش... ولی سعی می کردم فکر نکنم به گذشته ، به روزهاينزدیکی که پشتِ سر گذاشته بودم... من یاد گرفته بودم خودم رو بزنم به فراموشی !کمی عقب کشیدم و خیره شدم به ترمه اي که ورجه وورجه کنان جلوتر از خواهرش داشت به سمت ام می اومد... ازدیشب مهمون امون شده بود براي اینکه مادر و برادر هاش راحت تر به کارهاي عقد کنان برسن...ترمه از کنارم عبور کرد و با ذوق گفت:-ویفر گذاشتی برام ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٠با دیدنِ صورتِ پر از خنده اش ، من هم خندیدم و گفتم:-آره شیکمو جون !لبخندش وسیع تر شد و لپ هاي گُل انداخته اش بالا رفت و چشم هاش تنگ شد ، لِی لِی کنان سمتِ میز رفت و موهايگیس شده اش تاب خوران همراهی اش کرد....خواهرش ، ترانه ، با طمانینه خواست از کنارم بگذره که یادِ موهايِ باز شده اش افتادم و شیطنت تو وجودم شعله کشید...حتی اگه دمِ مرگ هم باشم ، شورِ حضورِ ترانه زنده ام می کنه !مچ دست اش رو گرفتم و پچ پچ کردم :-موهات رو واسه کی افشون می کنی خانمی ؟با چشم هایی گرد نگاهم کرد ، لبخند زدم و بی اختیار صورت جلو بردم که سرفه کرد و عقب کشید:-ترمه اینجاس!نگاهی به ترمه کردم که با لذت مشغول خوردنِ ویفر اش شده بود...راست می گفت ، تو این مدت به این موضوع پی برده بودم که شاخک هاي ترمه بیش از حد فعال بودن ! پس مچ ترانهرو کمی محکم تر فشردم و دنبالِ خودم به سمتِ آشپزخونه کشوندم و درش رو بستم...مبهوت نگاهم می کرد ، آهسته گفت:-چته تو ؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم... چه ام بود ؟هیچی.. جز اینکه داشتم دیوونه می شدم براي لمس اش!تو هر حالتی باشم ، نمی تونم دل بِکَنَم از حضورش....دستم رو حلقه کردم دورِ کمرش و تکیه زدم به درِ بسته ..صورتم رو به صورت اش نزدیک کردم و زمزمه کردم:-هیچی... گرسنه ام شده....بدون اینکه بهش فرصت بدم و قبل از اینکه حرفی بزنه صورتم پِرِس شد به صورتش !گرماي تن اش عنان از کف ام می برد و منِ نیمهِ غمگین رو ، روان شاد می کرد !دست اش رو مشت کرد رويِ بازوم که نفس نفس زنان عقب کشیدم ، اخم کنان گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨١-خوب از فرصت استفاده می کنیا ! یه دو روز خونه نگه ات داشتم صورت واسه ام نذاشتی !خندیدم ، برام عادي شده بود که ناراحت نمی شد از بوسه هام ، ترانه هم انگار تغییراتی کرده بود.... خیره به لب هاش ،دوباره بهش نزدیک شدم :-اشکال نداره... بعدا که نیستم خودش خوب می شه!سرش رو کمی کج کرد و عقب کشید ، غر غر کرد:-بابا ترمه تو سالن نشسته... بی حیا ؛ نَکُن!صورتم رو یک سانتی صورت اش نگه داشتم :-من که هنوز کاري نکردم !دندون هاش رو به هم فشرد و گفت:-خوبه حالت خوب نیست و انقدر دَله بازي درمیاري... خوب باشی چی کار می کنی؟آنی از لحظه شوق ام از بین رفت براي نزدیک شدن بهش ، درست بود که دو سه روزي سر حال نبودم و کمی گرفته وکِسِل بودم ولی.... ولی حق نداشت به شوري که تنم رو در برمی گرفت بگه دله بازي...کمی عقب کشیدم که پشیمون شد ، لب هايِ سرخ شده اش آویزون شد و گفت:-ببخشید... خب حرص می دي آدم رو....تازه داشتم به اینکه اعتراض نمی کنه امیدوارم می شدم که امیدم نقشِ بر آب شد..حرف نزدم ، دست هام رو مشت کردم ، پوفی کرد و گفت:-کیان ، ازم انتظاراي بیجا نداشته باش !انتظارِ بیجا بود چند تا بوسه برايِ آروم کردنِ دلِ بی قرارم ؟سکوت که کردم ، حرصی شد و دست هاش رو کوبید رويِ سینه ام و گفت:-دمغ نشو دیگه... جونِ من !تیز و برّنده بهش خیره شدم که بدون اینکه به رويِ خودش بیاره ، ابرو بالا برد و گفت:-بریم چایی امون رو بخوریم؟ ترمه الان غارت می کنه هر چی بیسکوییت و ویفرِ ها !این دختر چرا بعضی اوقات انقدر حرص درآر می شد ؟ چرا بعضی اوقات ناخواسته با اعصابم بازي می کرد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٢بازوش رو محکم بینِ انگشت هام فشردم و گفتم:- الکی جونت رو قسم نخور !صورت در هم پیچید و گفت:-فشار نده دستم رو... کیان !دستم رو کمی سست کردم و گفتم:-دیگه جونت رو قسم نخور... خب ؟معصوم نگاهم کرد و گفت:-باشه...از خود بی خودم می کرد نگاه هاي بی ریاش !سرم رو جلو بردم و عمیق پیشونی اش رو بوسیدم:-باشه و قند و عسل که انقدر خواستنی می شی.....دوباره عقب کشید و نگاه ازم دزدید ، گونه هاش کمی رنگ گرفته بود ، کنار رفتم چون می دونستم براي امروز بس بوداین نزدیکی ، آهسته گفت:-چایی سرد شد !دست ام رو پشتِ کمر اش گذاشتم و گفتم:-چایی سرد هم با تو از هر چیزي بیشتر می چسبه بهم...این دو سه روز تیمار ترانه و محبت هاش کمی روبه راهم بود که اگه اون شب ترانه منو نمی دید ، معلوم نبود چی میشد ؟ چی به سرم می اومد ؟سعی می کردم اون روز رو ، اون شب رو هم فراموش کنم.... به قولِ یکی ، این نیز بگذرد !***کیومرث گلپسند کنارم نشسته بود و با اخم ازم درباره ي خانواده اش می پرسید..می دونستم دلش باهام صاف نیست و هیچ گله اي ازش نداشتم..آهسته از من پرسید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٣- ترانه چی کار می کنه؟نیم نگاهی بهش کردم و لبخندي زدم:- خوبه... سرش گرمِ آماده شدن برايِ مراسمِ....دست هاش رو تو هم گره کرد که از دیدم دور نموند :-غیر از اون ؟پشتِ چراغ قرمز ایستادم و برگشتم سمت اش:- خب پیمان....نفسی عمیق گرفتم ، هنوزم بهش حساسیت اش داشتم ، ادامه دادم:- پیمان براش کارایی رو میاره تا تو خونه انجام بده... گاهی اوقات با اونا سرگرم می شه...لب هاش رو رويِ هم فشرد و گفت:-حا... حالش خوبه ؟چه قدر سخت بود براي این مرد صحبت درباره ي دخترش با من !نگاه ازش دزدیدم و خیره شدم به ثانیه شمار ها:-خوبه....نفسی گرفت از عمق وجودش و آهسته گفت:-کاریش که نداشتی ؟انقدر خنگ نبودم که نفهمم منظورش چیه... عرق از تیره ي کمرم گذشت... شرم زده لب گزیدم... کاریش نداشتم ؟ یادِبوسه هام افتادم ، شیطنت هاي یواشکی ام... گاهی دست هام هرز می رفت... لعنت به من.... آهسته و به سختی گفتم:-ن..... نه! برام... برام عزیزتر از این حرف هاست!مثلِ جون کندن بود زدنِ این حرف !نگاه اش سنگینی می کرد رو هیکل ام ، چراغ که سبز شد پام رو رويِ گاز فشردم . . .نگاهی به ساعتِ روي مچ ام کردم ، نزدیکِ یک و نیم بود... به کسی خبر نداده بودم که کیومرث امروز مرخص می شه، از قبل به ترانه گفته بودم که براي نهار خونه ي مادرش باشه..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨۴بهترین راه رو براي غافلگیري اش همین دیدم....بالاخره لحظاتِ سختِ حضور با کیومرث تو یه محیط بسته تموم شد و من جلويِ خونه اش پارك کردم ، قبل از اینکهدست اش به سمتِ دستگیره بره گفتم:-می شه یه چند لحظه صبر کنین ؟تلفن همراهم رو از جیب ام بیرون کشیدم ، نیم نگاهی به کیومرث کردم که زیر چشمی حواس اش بهم بود ، شماره يترانه رو گرفتم ، به یک بوق نرسید که جواب داد:-کجایی تو ؟ این ترمه مخ امون رو خورد به جاي ناهارش!لبخند زدم و گفتم:-می شه بیاي دمِ در ؟می تونستم تعجب رو از توي صداش بخونم:-چرا ؟صدام رو پایین آوردم و با شرمندگی نگاهی به کیومرث کردم و زمزمه کردم:-تو بیا عزیز دلم...-باشه ... !تماس رو قطع کردم و رو به کیومرث گفتم:-بفرمایید...نمی دونم واقعی بود یا تنها یه حس که فکر کردم لب اش لبخند داشت !کیومرث پیاده شد و به سمتِ در رفت ، چند لحظه بیشتر نگذشت که ترانه در رو باز کرد ، و به محض دیدنِ پدرش...خشک شد !کمی طول کشید تا بالاخره پچ پچ کنان گفت:-بابا ؟کیومرث لبخند زد ، پر از شوق:-جونِ بابا ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨۵ترانه نگاهِ ناباورش رو به سمت ام چرخوند ، بهت زده گفت:-راستکیِ ؟خندیدم:-راستکیِ راستکی!لب گزید و دوباره به پدرش نگاه کرد ، قدمی بیرون گذاشت و با بغض گفت:-بابا جونم !کیومرث دست هاش رو از هم باز کرد ولب زد:-جونم دخترکم؟وقتی ترانه جاي گرفت تو آغوش پدر ، انگار دلِ منم آروم گرفت.. بالاخره تونستم خوشحال اش کنم... هر چند خوشحالیاش با اشک بود ، ولی خوشحال بود !این برام بیشتر از هر چیزي ارزش داشت که بانويِ کوچیکِ من ، اینطور اشکِ شوق بریزه...از آغوشِ پدرش بیرون اومد ولی بازوش رو سفت چسبید ، رو به سمتِ خونه کرد:-مامان.... سام... بچه ها... ! بابا.... بابا اومده !در کثري از ثانیه بقیه ي اعضاء خونه هم تو حیاط با مردِ خونه اشون روبرو شدن ولی معلوم بود اونها هم باور ندارن...کاش یکی هم بود اینطور از اومدنِ من خوشحال بشه !بینابینِ سر و صدايِ برخواسته از شوقِ جمعِ گرمِ گلپسندي ها ، ترانه نگاهِ تَرِش رو به سمت ام چرخوند ، قهوه اي هاشجونم رو به ذبح گاه می کشوندن از بس خواستنی بودن ...حرفی نزد ، فقط نگاه ام کرد ، نگاهی که لبخند می زد به چشم هام!عقب عقب رفتم ، فکر کنم جایی براي من نبود بین اشون ، حداقل براي یه نصفِ روز !نمی خواستم دوباره داستانِ پس زده شدن ام پیش بیاد.. گاهی باید ترانه رو آزاد می ذاشتم ..ساكِ کیومرث رو از صندلیِ عقب برداشتم ، نزدیکِ ترانه شدم و آهسته دست ام رو به سمت اش دراز کردم ، نگاهی بهدست ام و نگاهی به صورت ام کرد ، نهیب زدم:-بگیر دیگه !زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨۶-باورم نمی شه... بابام بود ؟ یعنی اومد ؟دستم رو رويِ بازوش گذاشتم و نیم نگاهی به جمعِ داخلِ حیاط کردم که سرگرم بودن :-آره عزیزم... اومد... بگیر دیگه..وساك رو تکون دادم ، دست جلو کشید و ساك رو گرفت ، لبخندي زدم ، با غم ، خدا می دونست که دلم طاقتِ دورشدن رو نداشت.... ولی چه کنم که خودم هم فهمیده بودم بینِ این جمع وصله ي ناجورم ! هر چند دیر رسیدم بهش !صدام زد ، نگاه اش کردم ، آروم گفت:-نمیاي تو ؟درِ ماشین رو باز کردم و گفتم:-نمی خوام بابات با دیدن ام ناراحت بشه...لب گزید و سر چرخوند و نگاهی به داخل خونه کرد ، دوباره چشم هاش رو قفل کرد تو چشم هام:-خونه که ناهار نداریم... گشنه ات می شه!دلم قنج رفت براي نگرانی اش :-نترس ، گشنه نمی مونم..بیشتر از این بهش مهلت حرف زدن ندادم و پشتِ رُل نشستم ، استارت زدم و قبل از حرکت دوباره نیم نگاهی بهشکردم.... باید زودتر می رفتم وگرنه یه کاري دستِ خودم و خودش می دادم..بوق زدم و باز پام رو رويِ پدال گاز فشردم...... ولی دلم موند جاییِ بین درِ نیمه بسته ي خونه ي کیومرثِ گلپسند !نگاهم رو رويِ عقربه هاي ساعت چرخوندم .... از هشتِ شب گذشته بود...چونه ام رو رويِ زانوم گذاشتم و به این فکر کردم که ترانه دیر نکرده ؟بس نبود شش هفت ساعت براي صحبت با پدر ؟ براي دیدن اش ؟مگه نمی دونست یه آدمِ تنها تو کنجِ این خونه نشسته و تنها دلخوشی اش دیدن و داشتن اشِ ؟گهواره وار تکونی به خودم دادم و خیره شدم به جعبه ي دست نخورده ي پیتزا...بی ترانه حتی غذا هم از گلوم پایین نمی رفت !چه بد عادت شده بودم به حضورش ، چه معتادي شده بودم به صداي پاهاش !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٧زمزمه کردم:-یعنی یادش رفت ؟یعنی یادش رفته بود منم هستم ؟یعنی یادش رفته بود که شوهر داره ؟مگه می شد ؟ امکان نداشت...ولی.... ولی انگار امکان داشت.. انگار ترانه هم فراموشم کرد... تمامِ خوبی هاش فقط تا زمانی بود که پدرش تو زندان ودور از خونه به سر می برد... وگرنه وقتی پدر باشه ، دیگه شوهرِ موقتی به چه دردي می خوره ؟دلم لرزید... واژه ي موقتی چرخ خورد و چرخ خورد و چرخ خورد توي ذهنم و مستقیم چسبید جلوي چشمم....حرکتِ گهواره ایم تند تر شده بود ، اخم کردم.... ترانه فقط سه چهار ماه دیگه پیش ام بود.. بعدش چی ؟ اگر می رفت...وايِ من اگه ترانه می رفت.....دست هام چنگ شد به موهام که صدايِ درِ حیاط بلند شد ، چشم هام رو قفل کردم رويِ درِ ورودي که بعد از دو سهدقیقه باز شد و قامتِ ترانه نقش بست تويِ چهار چوب...همه چیز پر کشید از ذهن ام.. ترانه بود ، در لحظه حضور داشت ...لبخند نشست رويِ لبم ، نگاه ام کرد ، نگران ، پرسید:-چرا اونجا نشستی ؟دست هام رو باز کردم ، تن ام لَه لَه می زد برايِ لمس اش ، نگاهی کرد به آغوش ام و داخلِ خونه شد و در رو بست....تکیه زد به در و چشم اش رو چرخوند رويِ صورتم و دوباره توقف کرد رويِ دست هاي بازم....لب زدم:-بیا عزیزکم....قدمی جلو گذاشت ، ایستاد ، ولی بعد از چند لحظه تندتر اومد و سر به سینه ام تکیه زد..حریص چنگ زدم به شالش و سرم رو تويِ گردن اش فرو کردم ، لب هام بوسه شد و ریز ریز نوازش کرد گردن اشرو....بیشتر تن اش رو فشردم به تن ام.... کمی سر عقب کشیدم و ناله زدم:- چرا زودتر نیومدي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٨دوباره لب هام رو چسبوندم به گلوش و دوباره سر بلند کردم ، لب اش رو گزیده بود و چشم بسته بود ، دست گذاشتم زیرِلب اش و آهسته پایین کشیدم اش تا آزاد بشه از حصارِ دندون هايِ نامردش....بی قرار خیره شدم توي چشم هاي باز شده اش :-چرا زودتر نیومدي ؟آب دهن فرو داد:-نشد.... ببخشید...لبم کِش اومد و طرح اش شد لبخند ، آروم گونه اش رو نوازش کردم و گفتم:-عیبی نداره... مهم اینه الان هستی !وسیري ناپذیر شروع کردم به بوسیدن و نوازش اش....چند دقیقه اي که گذشت انگار از کنترل خارج شدم .... تمامِ مردانگی ام جمع شده بود علیه تمامِ زنانگی اش....عجیب بود این شوقِ سرکش که داشت فریاد می زد براي به مقصود رسیدن...دست هام لغزید رويِ دکمه هاي مانتو اش بی اذن و اجازه....مچِ دست ام رو گرفت ولی خمار زل زدم بهش و زمزمه کردم:-جونم نفس ام؟قبل از اینکه جواب بده دوباره مسئول جواب دادن هاش رو اسیر کردم بینِ بازجوهايِ خودم و عجیب حریص شده بودم!انگار همه ي مشکلاتِ خودم رو فراموش کرده بودم و اون ترسِ چند ساعتِ باعث شده بود به خودم بیام که نکنه یهوقت....از حرصِ نبودنش محکم تر پهلوهاش رو فشردم زیرِ دستم...نمی دونستم چی کار دارم می کنم ، وقتی به خودم اومدم که مانتويِ ترانه زیرِ پام بود و خودِ ترانه تويِ دست هام اسیر.....تقلا می کرد براي رهایی از دست ام !مشتِ بی رمق اش که نشست رويِ سینه ام انگاري عقل هم برگشت سر جاش... مبهوت خیره شدم به گردن اش... اینمن بودم ؟ من بودم که گنجشکِ کوچیکم رو اسیر کرده بودم بین مردونگی هاي سرکش ام ؟لرزون و به سختی صدام زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٩-کیان ؟ اذیت ام می کنی !آهسته زمزمه کردم:-هیش... هیش خانم... تموم شد.. تموم شد!وبعد دست هایی که داشتن متجاوز می شدن ، پیچیدن دورش و مدافع شدن...سرش رو گذاشت رويِ سینه ام ، می لرزید و من تازه پی بردم به لرزش هاي تنِ عزیزش ، بی رمق گفت:-چی کار داشتی می کردي کیان ؟و خودم هم نمی دونستم داشتم چه غلطی می کردم !دست می کشیدم بینِ شونه هاش و در همون حال با عجز می نالیدم:-ببخشید... ببخشید ترانه... ببخشید عزیزکم.. غلط کردم... ببخشید!می ترسیدم که باز ازم دور بشه ، باز ازم سرد بشه ، باز بهانه گیر بشه و باز تخس زل بزنه توي صورتم و بگه : دیدي ؟واسه همین فقط منو می خواستی !انقدر دست کشیدم و گفتم که آروم گرفت.. نفس هاش آروم شد... آرومِ آروم !سرش رو کمی بلند کردم ، بلوطکم خوابیده بود !به همین راحتی...ولی صورتش عرق داشت ، آهسته دست کشیدم و عرق صورت اش رو پاك کردم...نمی دونم از خستگیِ امروز بود یا از این چند دقیقه که من آزارش دادم که اینطور با وجودِ اخمِ بین ابروهاش و ترسی کهرويِ صورت اش بود به خواب رفته بود.. هر چی که بود ، انگاري بازوهايِ من مامن شده بود براش....***از صبح که از تو آغوش ام از تخت بیرون اومد و مشغول اینو اونور رفتن هاش شد ، نگاه ازم می دزدید....دست هاش رو از زیرِ دست هام بیرون نمی کشید ، توهین و تندي نمی کرد ، ولی توي چشم هام هم خیره نمی شد !ساعت که به نه و نیم رسید ، بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:-می شه منو برسونی آرایشگاه ؟سر تکون دادم ، پشیمون بودم از کارِ دیشب ام ، امان از این هیجاناتِ تازه نمود یافته !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٠پیراهن به تن کردم وبه این فکر کردم که مثلِ مراسم خواستگاري ، یعنی امشب هم اجازه ي همراهی اش رو ندارم ؟و دلم گرفت !مطمئنا نداشتم با کارِ دیشب ام.. با اون حمله ي احمقانه ام !پوفی کشیدم و دستم رو با شدت رويِ پوستِ پیشونی ام ساییدم... لعنت به من و این وجودِ پر از هیجان !مثلِ همیشه جلويِ آینه ایستادم و ساعت به دست بستم ، شونه به مو کشیدم ، عطر به گردن و تن زدم....یقه ام رو صاف کردم که تو آستانه ي در ایستاد و گفت:-بریم ؟نگاه اش کردم ، کاورِ لباسی هم به دست داشت... زمزمه کردم:-پس نمیاي خونه ؟باز نگاه ازم دزدید :-نه.... دلیلی نداره...سرم رو پایین انداختم... راست می گفت ، دلیلی نبودم براش !حلقه ام رو تويِ دستم چرخوندم و لب زدم:-بریم...از کنارش خواستم عبور کنم که بازوم رو گرفت و گفت:-چیزي شده ؟سرم رو بالا گرفتم ، این بار بهم چشم دوخته بود ، لبخندي زدم بی رنگ و لعاب :-نه عزیزدلم... نه بلوطِ من ، هیچی نشده..زبونش رو رويِ لب اش کشید و گفت:-ولی ناراحتی !دست ام مشت شد و گفتم :-تو باید ناراحت باشی .لب گزید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩١-چرا ؟پوفی کردم و نگاه ام رو به سقفِ بالاي سرم دادم:-بابتِ.... بابتِ حماقتِ دیشب ام...حس کردم لرزید وکمی دور شد ، آهسته گفت:-مهم نیست...لب باز کردم که بگم مهمِ که گفت:-بریم... دیر شد...و به سمتِ در رفت.... نتونستم جلويِ زبونم رو بگیرم:-من... من نیام؟چی کار کنم که دلم کوچیک بود ! سایز قلب و هیکل به هم نمی خورد !دلِ کوچیک ام طاقتِ بی محلی و بی خبري رو نداشت...چشم هاش گرد شد:-داري میاي که...این بار خیره شدم به گل هاي فرش و گفتم:-نه... منظورم... منظورم جشنِ عقد کنان سام بود....نفسِ راحتی کشیدم که اگه نمی گفتم می دونستم مدام باید خودخوري می کردم...چند لحظه اي گذشت و جواب نداد ، نگاه اش که کردم ، نگاه اش به زمین دوخته شده بود...عجیب هر دو شبیه خجالت زده ها رفتار می کردیم !وقتی جواب نداد مطمئن شدم که جواب اش نه بود.. همونی که می دونستم... پرسیدن نداشت !آهسته گفتم:-باشه.. فهمیدم... نمیام...قدم از قدم برنداشته بودم که گفت:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#56
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۰ عصر
- هر چی نباشه خونواده ام تو رو به عنوان نامزدم می شناسن ، و تازه ، خونواده ي فرشته هم مشتاق ان نامزدم رو ببینن...پس... پس فک کنم باید بیاي...نگاهِ مبهوت ام رو که دوختم به چشم هاش ، با نگاهی فراري دوباره خیره شد به زمین و آروم گفت:-تازه... وقتی باشی ، خیالم راحت تره !مهلت نداد که حتی خوشحال بشم ، تند و سریع در رو باز کرد و بیرون رفت...اما من مثلِ نو پرنده اي بودم که تازه پرواز یاد گرفته بود...بال هام انگار بد جور ذوقِ پرواز داشتن..تو آسمون ها سِیر می کردم !دیگه حتی یادم نمی اومد دیشب داشتم چه حماقتی می کردم... مهم این بود که ترانه گفت با حضورِ من خیال اشراحتِ...چی بهتر از این ؟با لبخندي که انتهاش از دو طرف به زیرِ گوشم می رسید ، خونه رو ترك کردم..انگار آسمون هم بهم لبخند می زد !***ترانه:دوباره نگاهی به خودم تو آینه کردم و مطمئن شدم از اینکه رنگ هايِ نشسته شده پشتِ چشم هام زیادِ از حد نیست..پوفی کردم ودوباره به ساعتِ رويِ دیوار خیره شدم....چند دقیقه اي دیر کرده بود....کیانمهر !این اسم چند روزي بود بدجوري توي ذهنم خودنمایی می کرد ، بیشتر از همیشه!اون شبِ تلخ که گذشت ، سعی کردم باهاش مهربون تر باشم . کمی مهربون تر بودن با مردي که تمامِ محبت اش روخرج می کرد برام ، چیزي ازم کم نمی کرد....سعی می کردم بخندم و بخندونم اش مردي رو که وقتی غمگین بودم ، تمامِ وجود اش رو می ذاشت براي از بین بردنِغم هام....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٣مگه چی می شد من کمی از موضع ام عقب نشینی کنم ؟حتی اگه علاقه اي به نوازش ها و بوسه هاش نداشتم هم ، سعی می کردم سکوت کنم و بعد براي عوض کردن جو ،بخندم و شوخی کنم !می زدم به درِ بی خیالی که انگار براي هر دومون بهتر بود... به خصوص براي من که اون صدايِ مزاحمِ تويِ سرم روهل بدم عقب که مدام نقض نکنه افکار و تفکرات و حرف هام رو که هی نگه ، مطمئنی به خاطر این بود ؟ به خاطر اونبود ؟ که بد جور داشت باورهام رو لِه می کرد زیر پاهاش !کیانمهر مردِ عجیبی بود !زود فراموش می کرد ، یا انگار می خواست فراموش کنه !لبخندهایی که می زد از ته دل نبود ، غمگینانه بود ، ولی همون لبخندهاش نشون از طاقتِ زیادش بود ، کی تواناییداشت این همه بدبیاري و سختی رو ؟ مگه به همین راحتی بود؟با کیان راحت بودم ، دیگه حتی از آغوش کشیدن هاش فرار نمی کرد که پیشِ خودم اعتراف کرده بودم آغوشش برامامنیت بود... حتی بعد از حادثه ي دیشب . . . .وقتی دست باز کرد و خواست منو تو آغوش بگیره ، وقتی التماس چشم هاش رو دیدم ، منم دلم تنگ شد براي دستهاي گرم و بخشنده اش ؛ تردید داشتم ولی این تردید در برابرِ مهرِ چشم هاش ، بی قراري چشم هاش هیچ بود...ولی وقتی از خود بی خود شد ، وقتی بوسیدن هاش شدت گرفت و دست اش وجب گرفت تن ام رو ، ترسیدم ، از خودم، از کیانمهر و از اتفاقی که داشت می افتاد !و انقدر این اتفاق سریع رخ داد که نفهمیدم کیان براي چی افسار گسیخته شد ؟توانی نداشتم براي مقابله ، اما اشک هام هم مثلِ اینکه دلیلی نداشتن براي باریدن !تنها ضعف کردم ، از ترس ، از شوك....دست که کشید ، زمزمه که کرد ، پناه برم به آغوشش از خودش ! گفته بودم آغوش اش امنیت داشت ؟درد او بود و درمان نیز هم !آروم ام کرد ، زمزمه هاش آروم ام کرد... نمی فهمیدم چی می گفت ، ولی صداش آرامش بخش بود...سنگینی دست اش بین کتف هام، پلک هام رو سنگین کرد و تو آغوشِ مردي خوابیدم که تا چند لحظه قبل اش داشتمی تاخت به حریم ام!و این عجیب بود براي منی که حتی یه روزي وقتی گونه ام رو می بوسید ، ناراضی بودم از اینکه بهم نزدیک شده بود .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩۴روزِ بعد که تو آغوش اش چشم باز کردم ، نخواستم پرخاش کنم ، چون اصلا انگار دلیلی براي پرخاش کردن نمی دیدم!عجیب بود که دلگیر نبودم ازش ، مثلِ اینکه دلم دچار مشکلاتِ عدیده ي روانی شده بود که نه گیر بود از دستِ کیان ونه خورده شده بود از زیاده روي هاش!نگاه ازش می دزدیدم که نبینه که بی تفاوت ام به کارهاي دیشب اش... که همون فکر کنه ازش دلگیرم بهتر بود!درست بود که ترسیده بودم ، ولی دیگه طبعِ جنگجوم سرش درد نمی کرد براي تحقیر کردنِ کیان ، براي کوبیدن اش!بودن اش خیالم رو راحت می کرد ، شاید برايِ اینکه شده بود حامی ام... مشکل که داشتم ، کیان سر می رسید.... انگاررستمِ دستانِ قصه ي من بود کیانمهر. . .با تکونِ دستی به خودم اومدم ، شاگردِ آرایشگر بود ، لبخند زنان گفت:-خانمی ، گوشی ات زنگ می خوره...از فکر که بیرون اومدم تازه صدايِ زنگِ گوشی به گوش ام خورد...دست کردم و از تويِ کیف بیرون اش کشیدم ، با دیدنِ اسم اش ناخودآگاه لب گزیدم ، آهسته جواب دادم:-بله ؟مهربون گفت:-کجایی بانو ؟ بیا دمِ در منتظرتم...دوباره نگاهی به خودم کردم ، لباسِ ساتنِ آبیِ رنگم ، کمی از زیر مانتو مشخص بود ، پوفی کردم و کیف ام رو برداشتم، خداحافظی اي کردم و از آرایشگاه بیرون زدم ، هنوز در رو نبسته بودم که صداش رو از بیخِ گوشم شنیدم:-سلام!هینی کشیدم و ناگهان برگشتم ، لبخند به لب داشت واین چهره...چه تغییراتی کرده بود این کیانمهر !مردِ روبروم با صورتِ شش تیغه ، چشم هاي برّاق ، موهايِ مرتب تر از همیشه ، کت و شلوارِ مشکی و پیراهنِ سفید... بااون کراواتِ مشکیِ شل.... و اون گونه ي فرو رفته ، امکان نداشت کیانمهر باشه !چشم هايِ گرد شده ام رو که دید خندید و گفت:-چیه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩۵نه اینکه هیچ وقت مرتب و خوش پوش ندیده بودمش ، ولی برقِ چشم ها و شاديِ صورت اش انکار ناپذیر بود ، انگاراین شادي به تک تک اجزاء صورت اش سرایت کرده بود. . .کمی صورت اش رو جلو تر کشید ، آروم انگشتِ اشاره اش رو رويِ گونه ام سُر داد و آهسته گفت:-تو هم خوشگل شدي خانم !اخم کردم و کمی عقب کشیدم ، غر غر کردم:-از خود راضی !خندید و همراه ام شد ، در رو برام باز کرد و چند لحظه بعد کنارم جاي گرفت... قبل از اینکه به خودم بیام ، دست چپام رو بینِ دست هايِ گرم اش گرفت ، حلقه اي رو که جا باز کرده بود تويِ انگشت ام بوسید و بعد رويِ مچ ام رو....سر بلند کرد و زمزمه کرد:-خیلی دوسِت دارم... خیلی !***نگاه ها رو رويِ خودمون حس می کردم...براي اولین بار بود شونه به شونه اش در مکانی حضور پیدا می کردم که کلِ فامیل جمع بودن..پدرم لبخند می زد ، نمی دونم از شاديِ جشنِ سامیار بود یا از حضورِ کیانمهر کنارم !هر چی که بود ، چهره اش جوون تر شده بود انگار !کیانمهر دست ام رو بینِ دست هاش گرفت و گفت:-یه کم نزدیک تر بهم راه برو...بهش نگاه کردم ، لبخند به لب داشت ؛ صداش رو به حدي پایین آورد که فقط به گوشِ خودم برسه :- نزدیک ام که باشی ، حسِ غرور می کنم...لب ام رو رويِ هم فشردم تا بگیرم جلويِ اون لبخندِ نا به جا رو !ناخودآگاه نزدیک شدم بهش ، دست اش رو دورِ کمرم انداخت ، حس مالکیت می کرد این پسر!از نگاه هاش مشخص بود . . .پدرِ فرشته که بهمون رسید ، لبخند زد ، چشم هاي اون هم برق می زد ، خوشحال بود از عروس شدنِ دخترش... کدومپدريِ که همچین شبی غم تو دل اش راه پیدا کنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩۶تبریکی گفتم ، جواب گرفتم ...کیانمهر مردانه دست داد با پدرِ عروس و تبریک گفت ، نگاهِ منتظرِ مردِ روبروم رو دیدم...مطمئنا حدس اش سخت نبود براشون ، ولی انگار باید زبون باز می کردم و می گفتم تا مطمئن بشن !فشارِ دست کیان رو که حس کردم ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم و مزه ي رژ توي دهنم پیچید.فکر کردن نداشت ، تردید نداشت ، تا اینجا که اومده بودم ، راهِ پس و پیش نداشتم ، بنابراین لب باز کردم و با لبخنديلرزون گفتم:- مهندس کیانمهر مجد ، نامزدم...***کیانمهر:خوشحال بودم و سرخوش...ترانه من رو نامزدِ خودش معرفی کرد... چی از این بهتر ؟ کلکسیون خوشی هام داشت تکمیل می شد!نگاهی به اطراف ام کردم ، کسی نبود که باهام گرم بگیره و هم صحبت ام بشه ولی مهم نبود !این بی توجهی ها در برابرِ توجهی که ترانه بهم نشون داده بود مهم نبود..ترانه که بود چیزي از دنیا نمی خواستم..مگه برايِ منِ تنها مونده ، چیزي بیشتر از توجه و محبت ترانه اهمیت داشت ؟چه چیز بیشتر از این ؟بی دلیل لبخندي زدم و به جمعیتِ روبروم خیره شدم..خونه ي پدري عروس رو براي عقد آماده کرده بودن... آذین بسته بودن و صندلی چیده بودن..مردها رو تو حیاط سامان داده بودن و زن ها رو داخلِ خونه...قشنگ بود !می شد مراسم من و ترانه رو هم اینطور گرفت ؟براي خودم تصور می کردم روزي رو که کیومرثِ گلپسند آزادي اش دائمی بشه و ترانه رو ازش خواستگاري کنم بااحتمال اینکه علاقه ي ترانه پشتوانه ام باشه براي پا پیش گذاشتن....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٧حتی تصورِ داشتنِ همیشگیِ ترانه ، پیوند خوردن باهاش ، به قدري شیرین و خواستنی بود که دست و دلم رو سست میکرد !با حسِ قرار گرفتنِ دست هاي لطیف اش رويِ بازوم ، سر چرخوندم سمت اش...مگه می شد ترانه حضور پیدا کنه و دست بذاره رويِ تنم و من نشناسم لطافت و گرمايِ دست هاش رو ؟این دلِ من اهلیِ ترانه بود....آروم گفت:-نمیاي براي عقد ؟ابروهام تا جایی که می شد بالا رفتن :-منم باید باشم ؟اخمِ با نمکی کرد و گفت:-پس من واسه چی اومدم دنبالت ؟ باید همراه ام باشی...دل از دستم داشت سُر می خورد رويِ زمین...مگه می شد این قلبِ بی قرار رو آروم کرد با دیدنِ چشم هايِ قهوه ايِ آرایش شده اش که خیره بهم بود و ازم میخواست همراه اش باشم برايِ عقدِ برادرش ؟می گفت باید همراه اش باشم و نمی دونست که چه آتیشی می زنه به تنِ گرما ندیده ي من.. با این همه هیزم خشک!دست اش رو گرفتم و گفتم:-حرفی نیست...شروع به حرکت که کردیم دستم رو کمی فشرد ، دوباره بهش نگاه کردم ، کمی رنگ اش پریده بود ، شاید با آرایشِملیحی که رويِ صورتِ دوست داشتنی اش شده بود مشخص نبود ، ولی برايِ من که خط به خطِ صورت اش رو حفظبودم ، هیچ چیز بدیهی تر از این نبود که استرس داشت...آهسته صداش زدم ، مردمک هايِ کیان کش اش که به مردمکِ هاي ترانه دوستِ من افتاد ، لبخند زدم..آروم گفتم:-استرس داري ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٨با صدایی ضعیف گفت:-خیلی معلومِ ؟دست اش رو نرم فشردم و گفتم :-واسه من آره...لب گزید:-کاش زودتر عقد کنن.. دلم اومد تو دهن ام !آروم با انگشتِ شست ام پشتِ دست اش رو نوازش کردم :-نگرانِ هیچی نباش. . . . خب؟دوباره بهم خیره شد و زمزمه وار گفت:-پیش ام هستی ؟متعجب نگاه اش کردم ، حرف زدن از یادم رفت انگار !ترانه چی گفت ؟ چی ازم خواست ؟ خواست چی کار کنم ؟فهمید که تو شوك ام ، دوباره و به همون آهستگی گفت:-پیش ام هستی ؟چشم هام داشت به سوزش می افتاد از این حس خوب !روح ام داشت بغض می کرد از حسِ اینکه یکی هست که به بودن ام کنارش نیاز داشته باشه...آب دهن فرو دادم و با صدايِ مرتعشی گفتم:-آره عزیزِدلم.... هستم نفس ام...لبخندي زد لرزون و نفهمیدم کِی رسیدیم جلويِ اتاقِ عقد !خدایا ؛ عروس به کوچه ي ما می رسه همینِ ؟ مصداقِ بارزِش همین حسِ خوبیه که من دارم ؟فقط افرادِ نزدیک به عروس و داماد تويِ اتاق تزئین شده ، کنارِ هم جمع شده بودن. . . . و این یعنی منم نزدیک بودمبهشون ؟ به ترانه ؟پیرزنی نشسته بود و انگار این همون مادربزرگ بود ، رضایت از چشم هاش می بارید ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٩کیومرث نگاهی به من و ترانه و دست هاي هم آغوش امون انداخت و در همون حال که به سختی نگاه از دست هامونمی گرفت رو به عاقد گفت:-بخونین صیغه رو حاج آقا...وترانه ازم جدا شد و رفت بالايِ سرِ عروس و داماد ایستاد و شروع کرد به قند سابیدن...مردِ روحانی شروع کرد به خوندنِ خطبه ي مقدسِ عقد و محرم کردنِ ابديِ سامیار و فرشته ...دستی به سینه ام کشیدم تا از بودنِ کادویی که براشون تهیه کرده بودم ، تويِ جیبِ داخلی کت ام مطمئن بشم...دوباره حواس ام رو به عاقد دادم ، و نگاه ام رو به ترانه ...مرد از فرشته می پرسید و من تويِ ذهن ام ترانه رو تصور می کردم که کنارِ خودم نشسته بود و در حالِ خوندنِ عقدبرايِ پیوندمون هستن... آخ که چه می شد اون روز !می شد برايِ من هم پیش بیاد ؟ که یه روز برسه که از ته دل شاد باشم ؟صدايِ ترانه پیچید که عروس رو به دنبالِ گل چیدن فرستاد !به سام نگاه کردم ، صورت اش گُر گرفته بود و عرق کرده بود.. چه قدر خجالتی به نظر می رسید !می شد منم همچین حالی داشته باشم ؟می شد من هم عرق کنم از استرس و شرم ؟ براي عقد با ترانه؟باز هم مرد پرسید و این بار زنِ کنارِ ترانه با خنده فرشته رو فرستاد دنبالِ گلاب آوردن !بار سوم خطبه رو خوند و سکوت بود که حاکم شده بود تو فضا...زنی با لبخند گفت:-عروس زیر لفظی می خواد...و این مامان تهمینه بود که خم شد و صورتِ فرشته رو بوسید و جعبه يِ جواهري رو بهش داد و دلِ من... دلِ من فروریخت !انگار سدِ باورهام شکست...کی می خواست روزِ عقدِ من به عروس ام زیر لفظی بده ؟مادرم ؟ کدوم مادر ؟ زیرِ زبونم تلخ شد...نگاه ام ناخواسته چرخید رويِ چهره ي کیومرث... اون فرد کیومرث بود که اشک نشسته بود تو چشم هاش ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٠انگار چشم هايِ بی کسِ من دنبال تک تکِ اعضاء خانواده گلپسند می گشت تا بهم بقبولونه که من هیچ وقت اینمراسم رو به این شادي و خوبی براي عقدِ خودم نخواهم داشت...کامیار و ترمه و پیمان که کنار هم ایستاده بودن...ترمه اي که از خوشحالی بغض کرده بود و کامیاري که لبخندي پر از امید بر لب و چشمی پر از اشکِ شوق داشت..و پیمان که با لبخندي از ته دل و با صلابت شاهدِ عقد بود . ..دست هام سست شدن !کدوم خواهر و برادر می خوان خوشحال باشن از خوشحالی ام ؟ کی رو داشتم جز بی بی ؟ کی ؟لب گزیدم... سرم رفت که خم بشه که صدايِ بله گفتنِ عروس پیچید و رشته ي افکارِ غمگین ام پاره شد...ترانه محکم کف می زد ، قطره اشکی غلطید رويِ گونه اش که از همینجا هم می تونستم ببینم ...و خوش به حالِ سام !سامی که با فراغ بال بله رو داد !با پشتوانه ي خانواده اش قدم جلو گذاشت و عروسِ آرزوهاش رو به خونه برد ....عروس و داماد که دفتر رو امضاء کردن ، سیل تبریکات و عکس گرفتن ها شروع شد ..کادوهایی بود که داده می شد و تبریکاتی که با لبخند هدیه می شد به تازه عروس و داماد...قدم جلو گذاشتم هر چند دلم دیگه انگار خوش نبود.. کنارِ ترانه اي ایستادم که کادويِ خودش رو که دستبندي ظریفبراي عروس و گردنبدي منقش به اسم الله بود ، به دستِ صاحبانشون سپرده بود.. فکر کرد نفهمیدم که النگوهاي خودشرو فروخت تا برايِ عقدِ برادرش کادو بخره.. این دختر زیادِ از حد مغرور بود ، نبود ؟دست کردم تويِ جیب ام و پاکت رو بیرون کشیدم ..لبخندي زدم به سام :-تبریک می گم...به فرشته نگاهی کردم و ادامه دادم:-به شمام تبریک می گم ، ان شاء الله به خوبی و خوشی سالها کنار هم باشین....وبعد پاکت رو به دستِ سام دادم .. با تعجب نگاه اش رو چرخوند بین من و پاکت...ترانه هم متعجب بود ، زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠١-این چیه ؟دست ام رو دورِ کمرش انداختم... سعی کردم این باور رو به خودم برگردونم که وقتی ترانه باشه چیزِ دیگه اي اهمیتنداره ، ولی مگه می شد غم به این سنگینی رو فراموش کرد :-هدیه ي من...سام پاکت رو باز کرد و چند لحظه اي داخل اش رو از نظر گذروند و بعد آهسته گفت:- نه ...لبخند زدم :- بله.. فردا صبح ، ساعت یازده و نیم ... هتل اتون هم رزروِ ... ماشین هم خواستین ، یکی بهتون تحویل داده می شه...تنها کاري بود که می تونستم براتون بکنم ...سام سر بلند کرد ، ناباورانه گفت:- واقعا تو این کار رو کردي ؟دست ام محکم تر پهلويِ ترانه رو فشرد :-هدیه اتِ ... یه سفر به مشهد تنها هدیه اي بود که می تونستم به یه عروس و داماد بدم ... خیلی خوبه اولین روزهايِازدواج اتون پیشِ ضامنِ آهو باشین ، ازش بخواین زندگی اتون رو ضمانت کنه . . .دستی به شونه اش زدم و ازش دور شدم ، ترانه رو هم با خودم بُردم ، آهسته گفت:-من... من نمیدونم چطوري ...پریدم بینِ حرف اش :-وظیفه ام بود ...نیم نگاهی بهش کردم که لبخند می زد و به روبرو نگاه می کرد.. یک لبخند ترانه می ارزید به همه چیز ؟ نمی ارزید ....داشتن اش می ارزید به همه چیز ، نمی ارزید ؟ حتی به فکرِ نبودنِ عزیز ترین افرادِ زندگی ات تو مهم ترین روزِ زندگیات !***هنوز تويِ سرم صدايِ موزیک و دست و سوت زنگ می زد. . .مراسم تموم شد با دوريِ من از ترانه .. .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٢ترانه کلِ مراسم رو قسمتِ زنانه بود و منِ بی قرار ، حبسِ قسمتِ مردانه !شبِ خوبی بود اگر فاکتور می گرفتم گرفتگیِ حالم حین عقد و دوري ام از ترانه و بعد هم.. ماجرايِ شام !کت ام رو رويِ تخت پرت کردم و گردن ام رو مالیدم..ترانه داشت دوش می گرفت تا خلاص بشه از شرِ تافت و ژل و کرم و چسبِ مو !با صدايِ زنگِ تلفن همراه ام دنبال اش گشتم... رويِ میز آرایش بود ، دست دراز کردم وبه چنگ کشیدم اش ، در حالِنگاه کردن به اسمِ رويِ صفحه غرغر کردم:-صدايِ گوسفند می ده ویبره اش !چشم هايِ خسته ام رو تنگ کردم و با دیدنِ اسمِ بی بی لبخندي زدم و بی درنگ جواب دادم :-جونم بی بی جون ؟شاد جواب داد:-جونت بی بلا عزیزِ مادر ! خوبی پسرکم ؟لبخندي زدم به لحنِ مهربون اش ، از اتاق به قصدِ آشپزخونه بیرون رفتم و گفتم:-خوبم عزیزم ... شما خوبی ؟تصور لبخند و چهره ي مادرانه اش چندان کارِ سختی براي من نبود :-خوبم ، منم خوبم.. نفسی میاد و میره... چی کار می کنی مادر ؟ سرت شلوغِ که سري به من نمی زنی ؟دستم که به سمتِ لیوان رفته بود بینِ راه متوقف شد و پوفی کردم ، بی بی نمی دونست از اون خونه دوري می کنمبراي چشم تو چشم نشدن با علیرضا ؟حالا که سعی می کرد به رويِ خودش نیاره ، منم متقابلا رفتار کردم:-آره بی بی جون ، سرم خیلی شلوغِ ، مزایده رو که بردیم ، کارامون زیاد شده.. شرمنده ام !راضی جوابم رو داد:-دشمن ات شرمنده پسرم... صدات خسته می زنه ، بیرون بودي ؟دستم دورِ لیوان حلقه شد و به سمتِ یخچال رفتم :-آره ، عقد کنونِ برادرِ ترانه بود.... جاتون خالی !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٣از پارچ براي خودم آب ریختم و به صدايِ خندون و پر از ذوق اش گوش سپردم :-ان شاء الله مبارك اش باشه ... خوشبخت بشن... ان شاءالله به این زوديِ براي تو باشه پسرم...لیوان پر آب رو به لبم نزدیک کردم و از ته دل گفتم:-ان شاء الله...بی بی هم از ته دل خندید... چه قدر خوب بود که بی بی بود ، بود و نفس می کشید و نمی ذاشت حسِ بی کسی بیشتراز این بهم فشار بیاره ...بعد از کمی مکث گفت:-داشتم نماز می خوندم ، تسبیحی که برام آورده بودي رو تويِ جانماز دیدم ، دلم هوات روکرد گفتم بهت یه زنگ بزنم... ولی بعدش رفتم عمارت ، نشد... الان که دورو برم خلوت شد ، زنگ زدم ببینم چی کار می کنی... مادر وقت ات رونمیگیرم ، خسته اي... کاري نداري ؟گوشی رو بینِ کتف و گوش ام نگه داشتم و شیرِ آب رو باز کردم و لیوان رو آب کشیدم :-نه بی بی. مراقب خودت باش. دستت درد نکنه زنگ زدي عزیز. ببخش اگه بی معرفتی می کنم. قول میدم جبران اشکنم ناز خانم !باز هم خندید ، لیوان رو سرجاش گذاشتم و گوشی رو به دست گرفتم و با خنده هاش خندیدم ، دنیايِ من همین بود !همینقدر ساده... با خنده هاي عزیزترین کسانی که برام مونده بودن شاد می شدم !از بی بی خداحافظی کردم و کش و قوسی به تن ام دادم ...راهِ اتاق رو در پیش گرفتم ، اما همین که پا به داخلِ اتاق گذاشتم میخکوب شدم...ترانه هم انگار حتی نفس کشیدن یادش رفت...دست هاي ترانه دو طرفِ حوله اش رو از هم دور کرده بود و این تن اش بود که چشم هام رو به خودش جذب می کرد، مات نگاه اش کردم... تنم ذره ذره گرم شد ، از نوكِ پا تا فرقِ سر.. عرق سر خورد رويِ مهره هاي کمرم...لعنت فرستادم به خودم که چرا در نزدم قبل از ورود ؟ که اینطور تنم به فریاد نیفته !بی اراده ، قدم به جلو گذاشتم که ترانه به خودش اومد و هینی کشید ولی قبل از اینکه حتی فرصت کنه دوباره حوله روبه هم نزدیک کنه ، خیز برداشتم سمت اش و دو طرفِ حوله رو چنگ زدم...با مردمک هایی لرزون نگاه ام کرد ، صورتم رو فرو کردم تو گوديِ گردن اش ، عجیب بود این بی قراري که ناگهانشعله کشید تو وجودم ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠۴این من بودم ؟این من بودم که انقدر خواستنِ ترانه وجودم رو به ولوله انداخته بود ؟این من بودم با این همه خواستن ؟ با این همه نیاز ؟این من ، همون کیانی بودم که هیچی از مردونگی سرم نمی شد ؟ همون کیانی که نمی دونست غریزه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#57
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۰ عصر
چیه ، نمیدونست مرد و زن چیه ؟من همون آدم بودم !همون آدم ، ولی یه چیزي توي من تغییر کرده بود که باعث شده بود خیلی چیزها یادم بیاد ! که بی قرار بشم ، که وقتو بی وقت آرامشِ ترانه رو از بین ببرم ... وجودِ ترانه باعث شده بود یادم بیاد آدم بودن یعنی چی ؟ترانه من رو تغییر داده بود ، ترانه زندگی رو بهم برگردونه بود...دستم دایره وار رويِ کمرش چرخید ، سرم رو بالا نگرفتم تا چشم ام به چشمِ ترانه بیفته و گُر گرفته تر بشم و بیشتر ازاین از من بترسه ، آهسته نفس می کشیدم تا به خودم مسلط بشم . . .لبم نوازش شد رويِ گردن اش و آهسته کشیده شد رويِ نبضِ گردن اش که تته پته کنان گفت:-کی... کیان !نفسی گرفتم از عمقِ وجودم و پچ پچ کنان گفتم:-جون کیان ، نفس کیان ، چیه عزیزم ؟تنش لرزید و از لرزش اش ، منم لرزیدم !می ترسید ازم !ترانه از من می ترسید !یکی پوزخند زد تويِ سرم و گفت: هر کی بود می ترسید وقتی اینطوري بهش حمله می کنی !لبخندي زدم با وجودِ گرمايِ تن ام که داشت می سوزوند بند بندِ وجودم رو ، با دست هایی لرزون دو طرفِ حوله رو بههم نزدیک کردم ، دست به طرفِ گره حوله برم و محکم اش کردم، بازوهاش رو بینِ پنجه هام گرفتم و صورت ام روبهش نزدیک کردم ، پیشونی اش رو بوسیدم و بعد نرمی تن اش رو کشیدم بینِ سختیِ عضلات ام..نفس نفس می زدم !دوباره پیشونی اش رو بوسیدم ، دوباره و دوباره... انقدر که یادم بره چی دیدم و چه بلایی داشت سرم می اومد...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠۵عقب کشیدم ، چشم هاش به اشک نشسته بود و اشکِ چشم هاش دیوونه کننده ي من بود !پشتِ پلک هاش رو بوسیدم و با صدایی که گرفته بود از هیجان گفتم:-جونم عزیزم ؟ نبینم خیس باشه چشم هات عزیزم...آروم هق زد و بیشتر به سینه ام فشردم اش ، در طولِ دو سه روز ، چند بار انقدر ازم ترسیده بود ؟دست کشیدم رويِ موهايِ خیس اش ، سرش رو رويِ سینه ام جا به جا کرد و با صدایی پر لرز گفت :- داري منو می ترسونی کیان !می دونستم ! خیلی خوب می دونستم .. .زمزمه کردم:-شرمنده ام ترانه... خیلی شرمنده ام ... ببخش اگه می ترسونم ات.. ترانه ولی دستِ خودم نیست که تن ام ، روح ام ،خواسته ام ، همه ي وجودم تو رو می خواد ، که همه چیز منو می کشه سمتِ تو.. ببخش عزیزم ...سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم و آروم بوسه گذاشتم رويِ گونه اش.. لب هام عادت کرده بودن به نوازش پوستِ لطیفِصورت اش .***ترانه رويِ زمین نشسته بود و پا جمع کرده بود ، من هم شرمنده و سر به زیر ور می رفتم با لیوانِ شیر کاکائوم ... شایدیک ساعتی گذشته بود از اون اتفاق ، از خود بی خود شدنِ دوباره ي من!نیم نگاهی به لیوانِ دست نخورده اش کردم :-بخور ... گرم ات می کنه ..سردش بود ، ترانه ي من سردش بود و شاید دلیل اش اون هجومِ ناگهانیِ من بهش بود . . .دست پایین آورد و انگشت هاش رو دورِ لیوان حلقه کرد ، دوباره سر پایین انداختم.. شرمگین بودم ، من به خودم ، بهترانه ، به کیومرث قول داده بودم پا کج نذارم ولی چپ و راست ترانه می ترسید از حضورم و کارهام !آهسته گفتم:-ترانه ، من واقعا....پرید بینِ حرف ام:-نمی خوام درباره اش حرف بزنیم ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠۶خواستم چیزي بگم که با صدايِ گرفته اش گفت:-چرا شام نخوردي ؟شام ؟دوباره قصه ي شام تکرار شد تويِ ذهنم و کام ام رو تلخ تر کرد ، مگه من می تونستم لب بزنم به جوجه کباب ؟ بهکوبیده ؟ به چیزهایی که عطرشون یادآورِ خاطراتِ بدم بود .. .دستی به پیشونی ام کشیدم و زمزمه وار گفتم:-دوست نداشتم .کمی از شیرکاکائوش رو لب زد و سرش رو به دیوار تکیه زد:-خوب جوجه دوست نداشتی ، کوبیده می خوردي ...شیرکاکائو رو سر کشیدم و با صدایی که می لرزید گفتم:-اونم دوست نداشتم ...نیم نگاهی بهم کرد و آهسته گفت:-الان گشنه اتِ؟گشنه ام بود ؟ شاید !ولی با دیدنِ اون کباب ها دیگه لقمه اي از گلوم پایین نمی رفت !آروم گفتم :-نه ...لیوان رو رويِ زمین گذاشت و گفت:- ولی قبلِ خواب یه لقمه بخور ، از ظهر هیچی نخوردي ، فشارت بالا پایین می شه از گشنگی.لبخندي زدم از نگرانی اش ، هر چند کمرنگ !بلند که شد ، نگاهم رفت پیِ قامت اش ، ترانه ي من قد داشت به اندازه یک متر و هفتاد و اندي ، دلم پر می زد برايِبوسیدنِ سانت به سانتِ قدش . . . ! ! !سرم رو به دیوار تکیه زدم و با مهر نگاه اش کردم که گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٧-راستی... مامان و بابا ازت تشکر کردن بابتِ کادویی که به سام و فرشته دادي ...زیر لب گفتم:- جايِ تشکر نداشت ، وظیفه ام بود ...مردّد نگاه ام کرد و آهسته گفت:-شب به خیر !نشستم و ردّ پاهاش به اتاق رو دنبال کردم و منتظر موندم تا بخوابه و بعد من کنارش جاي بگیرم .. می دونم ترسیده ازمن ، می دونم به این راحتی فراموش نمی کنه اینطور تاختن به حریم اش رو .پس بهتر بود کمی راحت اش می ذاشتم ، بیرون می نشستم تا با امنیت بخوابه .نیم ساعتی گذشت و من به فکرِ ترانه و زندگی ام بودم .. .من ترانه رو حفظ می کردم ، به هر ترتیب !حتی به قیمتِ دادنِ جونم . . .حتی اگه با مرگ ام ترانه به یادم می موند ، اگه با مرگ ام گوشه اي از قلب اش رو می گرفتم ، حاضر بودم بمیرم !من که چیزِ دیگه اي براي از دست دادن نداشتم !همه ي هدف ام ، امیدم و زندگی ام شده بود ترانه !از جام بلند شدم و آهسته قدم برداشتم سمتِ اتاق ، کنارِ تخت زانو زدم و خیره شدم به چهره ي خوابیده اش !آروم پشتِ دستم رو رويِ گونه اش کشیدم و لبخند زدم به چشم هايِ بسته اش که دنیايِ من پشتِ پلک هاش بود !کمی خودم رو بالا کشیدم و آهسته ، بینِ ابروهاش رو بوسیدم ...می شد روزي برسه که ترس نداشته باشم براي از دست دادن اش ؟می شد خدا ؟***ریموت رو فشردم و درِ ماشین رو قفل کردم که صدايِ کسی باعث شد پلک هام رو محکم رويِ هم فشار بدم :- می تونم باهات حرف بزنم ؟زیر لب غر زدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٨-اي خدا !میران ! انگار قرار نبود من روزِ راحتی داشته باشم از دستِ این خانواده !این خانواده ؟خانواده ي خودم !چرا دست از سرم بر نمی داشتن ؟ پدر می رفت پسر می اومد ، پسر می رفت پدر می اومد !چشم باز کردم، برگشتم و نگاه اش کردم ، با ابرو به ساختمونِ پشتِ سرم اشاره زد و گفت:-خیلی دوست دارم تو دفترت با هم صحبت کنیم !دستی به پیشونی ام کشیدم:-اما من دوست ندارم ! می شه دست از سرِ من بردارین ؟کلافه دستی بینِ موهاش کشید :-کیان ، باید باهات حرف بزنم . خب ؟اخم هام رو تويِ هم کشیدم :-ولی من دلیلی نمی بینم !صداش کمی بالا رفت :-ولی من می بینم و دلیل اش علیرضا ست ! پدرمون ! خودمون !پوزخندي زدم:-پدر مون ؟خنده ي کوتاهی کردم و با تمسخر ادامه دادم :-واي خدا ! چه جوكِ باحالی ! پدرمون !فوري جدي شدم و قدمی به جلو برداشتم:-اون مردي که تو بهش نسبتِ جمع می بندي ، هیچ وقت منو بچه ي خودش حساب نکرد !سینه به سینه ام ایستاد:-واسه خاطرِ همینه که داره جلزو ولز می کنه که هر طور شده زمین ات بزنه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٩متعجب بهش نگاه کردم که آروم تر گفت:-بریم بالا ؟کمی نگاه اش کردم ولی بعد کنار کشیدم و با سر اشاره زدم که به دنبالم بیاد ...چی بود که باعث شده بود باز میران سراغ ام بیاد و بخواد همصحبت ام بشه ؟چی شده بود که میران اومده بود و می گفت " پدرمون " ؟زیرِ نگاهِ سنگین حسین به سمتِ دفترم رفتیم و کنار کشیدم تا میران وارد بشه ، قبل از داخل شدن نگاهی به حسینکردم که با حرکت سرش ازم پرسید : چی شده ؟لب زدم:-نمی دونم !وبعد داخل شدم و در رو بستم .به در تکیه زدم و بی مقدمه گفتم:-می شنوم.رويِ مبل نشست و سرش رو بین دست هاش گرفت ، خیره به زمین گفت :-جو خونه خیلی متشنجِ.شونه بالا انداختم:-به من ربطی نداره !سرش رو بلند کرد و با نگاهِ عجیبی به من گفت :-اتفاقا به تو ربط داره ! همه ي بحث سرِ توئه !تکیه ي شونه هام رو از در گرفتم و قدمی به سمت اش برداشتم :-من ؟ چه ربطی به من داره ؟ شما که هر دفعه با غلتک از روم رد می شین ، دیگه چه بحثی می مونه ؟پوفی کرد و سر تکیه زد به پشتیِ مبل و نالید :-خسته شدم به خدا .. خسته شدم از این جنگِ سی ساله ، از اون همه حماقتی که کردم ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٠ابروهام بالا پرید ، بی اختیار پاهام من رو هدایت کردن به روبروش ، روي مبل نشستم و خیره نگاه اش کردم ... چی میگفت این مرد ؟نگاه ام رو که دید آهسته گفت :-منو می بخشی ؟باورم نمی شد !چی می گفت ؟ چی می خواست ؟ چرا حرف هاش سر و ته نداشت ؟ باز چه نقشه اي کشیده بودن برايِ من ؟به زحمت لب هام رو از هم دور کردم و صدام رو به ارتعاش در آوردم :-چی میگی میران ؟لب گزید ، شرمنده نگاه ام کرد و خسته گفت:- ببخش منو ... الان که خودم پدر شدم ، پدرِ بچه هایی که دومی اش ، ناخواسته بود ، نمی تونم بابا رو درك کنم .. تاپونزده ، شونزده سالگی ام ، حق رو به بابا و مامان می دادم که از تو دلِ خوشی نداشته باشن ، نمی دونم چرا ، ولی وقتیپدر ومادرم که تا اون موقع فکر می کردم همیشه بهترین کار رو انجام میدن از تو دلِ خوشی نداشتن، منم نباید دوستتداشته باشم ! ولی نمیدونم چرا همیشه ، حتی وقتی اذیت ات می کردم ، وقتی حتی اون روز که دیده بودم تا صبح بالامی آوردي و درد می کشیدي ، توي لیوانِ چاي ات فلفل ریختم و بعدش کارت کشید به بیمارستان ، حتی وقتی گشنهاز مدرسه اومدي و صندلی رو برگردوندم و تنِ لاغرت گیر کرد زیرِ صندلی ، حتی وقتی که تنها چیزي رو که تا اون موقععلیرضا بهت داده بود ، اون دفترِ صد برگِ کهنه و پاره رو آتیش زدم ، یه چیزي عذاب ام می داد ! یه چیزي می گفتاین پسر با اون چشماي معصوم اش واقعا مستحقِ این همه بدي نیست ...سکوت کرد و انگار هردو برگشتیم به گذشته ها ، وقتی یه پسر بچه ي یازده ساله بودم ، وقتی مریض شده بودم و تنِنحیف ام طاقتِ اون درجه تب رو نداشت و مدام مجبور بودم براي تخلیه ي معده ي دردناك ام هجوم ببرم به توالت ، تاصبح خواب و آروم نداشتم و وقتی کمی آروم گرفتم ، بی بی برام چاي آورد و من نمی دونم که کِی میران وقت کردفلفل رو داخلِ چایی دارچین ام بریزه و من با سرکشیدنِ لیوان تا پايِ مرگ رفتم و برگشتم ...یا وقتی علیرضا براي تحقیرم ، دفترِ کهنه اي رو به سمت ام پرت کرد و من با ذوقِ اینکه دست هايِ پدرم اون رو بهسمت ام انداختن برداشتم و بوسیدم اش که حتی نمِ اشک رو برايِ اولین و آخرین بار تويِ چشم هاي علیرضا دیدم ، ومیران ، در کمالِ بی رحمی ، صبحِ روزِ بعد جلوي چشم هام دفتر رو به آتش کشید...لبخندِ تلخی زدم و آهسته گفتم:-چه قدرِ خاطره ي خوب با هم داریم ما دوتا !سرش رو پایین انداخت و با صدایی لرزون گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١١-می دونم یه ببخشیدِ من هیچ وقت دردِ دل ات رو آروم نمی کنه ، می دونم هنوز که هنوزِ گاهی بهت زخم می زنم وآزارت می دم ولی کیان...نگاه ام کرد وبا چشم هایی خیس گفت:-به همون خدایی که می پرستیم ، هیچ وقت نتونستم ازت متنفر بشم از ته دلم .. همیشه ! و هیچ وقت خودم رو نمیبخشم که حماقتِ من ، تو رو از بزرگترین لذتِ زندگی ات محروم کرد..چشم هاش پایین رفت و خیره شد به سگک کمربندم و آهسته زمزمه کرد:-وقتی اون شب بی بی تو رو خونه آورد ، وقتی برهنه شدي و نگاه ام به تنِ کبودت افتاد ، وقتی رونِ خونمرده ات رودیدم ، از خودم بدم اومد . من اون شب از لايِ در دیدم ، وقتی بی بی رو بیرون فرستادي و خودت با چه زجري پمادمالیدي رو کبودي هايِ تن ات .. دلم می خواست بیام تو اتاق و ببوسم ات و بگم غلط کردم ! بگم ببخش ! بگم بذار منپماد بزنم برات ! وقتی از درد گریه ات گرفته بود ، دوست داشتم بمیرم کیان.. من سنگ نبودم و نیستم ! نمی دونی چهحالی شدم وقتی فهمیدم... فهمیدم... فهمیدم عقیم شدي !سرش انگار تويِ یقه اش داشت فرو می رفت ، دست ام چنگ شد رويِ موهام ، میران می خواست چی کار کنه ؟ مرورخاطرات ؟ شکنجه ي من ؟براي چی دوباره اومده بود ؟ چرا ؟صدايِ بغض دارش روح و روان ام رو به هم ریخت:-کیان ، من پشیمون ام مثه سگ ! انقدر پشیمون که حد نداره ، که منِ احمق باعث شدم سارا تقی به توقی می خورهبکوبه تو سرت که نمی تونی پدر بشی ... که عذاب ات بده ! که یه عالمه خاطره ي بد ازم داري ... کیان ، من روببخش! من خیلی خرم ... خیلی !چشم هام رو بستم و تنِ سست ام رو تکیه زدم به پشتیِ مبل ، ناله کنان گفت:-وقتی فهمیدم که همه چی دیر شده بود ، که دیگه وقتی برايِ جبران نبود ، فاصله اي به اندازه ي هیفده سال بینِ مابود.. هیفده سال خواستی برام برادري کنی و من برادري نکردم برات ... هیفده سال خواستی کنارم باشی و کنارت نبودم... دیگه رويِ جلو اومدن رو نداشتم . تازه داشتم می فهمیدم بابا و مامان چه اشتباهی کردن ! ولی بدخلقی هام نسبت بهتو جزیی از رفتارم شده بود و هر بار که باهات تندي می کردم تا چند روز وجدان ام خفه ام می کرد ... خیلی سعی کردممامان و بابا رو راضی کنم که اگه نمی خوان برات پدر ومادري کنن ، دست از سرت بردارن ؛ ولی نشد ...دست هام رو مشت کردم و از بین دندون هام غریدم:-بس کن ! تموم اش کن ! حرف اصلی ات رو بزن لعنتی !یکّه خورد ، با دستِ چشم هاش رو پاك کرد و آهسته گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٢-بهت خیلی بدهکارم کیان ، خیلی !خودم رو جلو کشیدم و عصبی گفتم:-حرف ات رو بزن !پوفی کرد ، چشم هايِ سرخ شده اش رو بهم دوخت :-حواس ات به خودت و زندگی ات باشه ! علیرضا این چند روزه بدجور عصبیِ ، نازي بدتر از اون . بردن ات تو مزایده وبعدش هم رفتاري که از خودت نشون دادي ، دیوونه اشون کرده .. می ترسم بهت آسیب بزنن ... نه جسمی ، روحی ! بهاندازه کافی ازشون زخم خوردي ، نمی خوام بدتر بشی !چشم هام رو تنگ کردم و آهسته گفتم:-یعنی چی ؟!لب هاش رو با زبون اش تر کرد :-نمی دونم ، نمی دونم علیرضا داره چی کار می کنه ، ولی هر چی هست ، روح و روان ات رو نشونه رفته ، صد بار بهشگفتم پدرِ من ، تو که نماز می خونی ، تو که خدا رو می پرستی ، همون خدایی که تو طولِ روز جلوش دولا راست میشی ، نگفته فرزندان هم حقی دارن بر گردنِ پدر و مادر ؟ نکن اینطوري... عذاب اش نده ! ولی به گوشش نمی ره ، صدبار به نازي گفتم ، علیرضا بهت بد کرده ، به کیان چه مربوط آخه ؟ ولی حرف گوش نمیده! کیان ، از من به تو نصحیت، از علیرضا دوري کن ، پا رويِ دم اش نذار... پیرشده و بی حوصله.. خوشش نمیاد کسی اذیت اش کنه ، بد بهت می تازه.تلخندي زدم و گفتم:-بدترا از این ؟ مگه علیرضا و نازي کم بهم تاختن ؟ کم اذیت ام کردن ؟ دیگه می خوان چی کار کنن ؟سکوت کرد و در سکوت نگاه ام کرد ، خدایا ، چه خبر بود دور وبرم ؟ چی داشت به سرم می اومد ؟یه روز آرامش به من نیومده ؟بعد از کمی سکوت گفت:-می دونی چرا دوست نداشت تو مزایده شرکت کنی و برنده بشی؟گوش هام تیز شد... بالاخره یکی پیدا می شد که به من بگه که چرا انقدر این پدرِ شناسنامه اي مشتاق بود من رو بهزمین بزنه ؟ انقدر سعی می کرد راي ام رو بزنه ؟سرم رو به معنی نه تکون دادم که کلافه گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٣- علیرضا می ترسه ! می فهمی؟ ازشکست... ازشکست از تو می ترسه! ازشکست از موجودي که حاصل اشتباهشِ میترسه ! ازشکست از تویی که همه ي عمرسعی کرد بکوبتت تا کمی بارگناه و عذاب وجدانش کم بشه می ترسه! بهخاطرهمینِ که به هول و ولا افتاده بود ، به خاطر همین دم به دقیقه می اومد سراغت ، به خاطر همین بود که سعی کردبزرگترین پشتوانه ات رو از سرِ راه برداره... براي همین رايِ مجتهدي رو زد... می فهمی ؟ علیرضا عذاب وجدان داره !عجیبِ نه ؟ ولی اون عذاب وجدان داره که چرا تو به وجود اومدي ؟ چرا با نازي اون کار رو کرد ؟ و وقتی تو جلوش قدعَلَم کردي باورش نمی شد تو باشی که شدي رقیب اش ! وقتی مزایده رو بردي ؛ نمی خواست باور کنه این تویی! توهستی که این مزایده رو بردي! نمی خواست باور کنه بچه اي که حتی دوست نداشت به دنیا بیاد حالا رو دستش بلندشده! اینا رو می تونی درك کنی یانه!؟ناباورانه نگاه اش کردم ، امکان نداشت !این چیزهایی که میران می گفت امکان نداشت !نفس کشیدن یادم رفت ، دوباره شده بودم همون کیانِ پریشون ، سینه ام خس خس می کرد ، یادم رفت که باید دم روبگیرم و بازدم رو بدم بیرون ...چشم هايِ میران نگران شد ، بلند شد وبه سمت ام اومد ولی من فقط حرف هاي میران تويِ گوشم چرخ می زد ، بازوهامرو گرفت و تکون ام داد :-کیان ؟ چت شد... کیان ؟به سختی و با صدایی که خش داشت از کمیِ هوا گفتم:-چی داري می گی ؟کنارم نشست ، دست کشید به سینه ام و آروم گفت:-پس راست بود ... ؟سعی می کردم نفس بکشم و درهمون حال با چشم هایی تنگ شده پرسیدم:-چی ؟با بغض گفت:-چه به سرت آوردیم ما ؟ چی کارت کردیم ؟ براي چی حتی نمی تونی راحت نفس بکشی آخه ؟ وقتی بی بی بهم گفتباورم نشد ولی الان... وايِ من کیان ، وايِ من ....این همه اتفاقاتِ غیرمنتظره خارج از تحمل من بود !مگه می شد میران جلويِ من بشینه و بغض کنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١۴مگه می شد ؟دستم بازوش رو لمس کرد و کمی تکون اش دادم ، تنفس ام عادي شده بود چون یادم رفته بود از شدت شوك که تنگیِنفس چیه ! :-میران ؟ میران چی شد ؟شونه هاش لرزید ، چشم هام انگار قصد داشت رويِ زمین جا بگیره!سرش رو به سینه ام تکیه زد و با گریه گفت:-ببخشید کیان.. ببخش منو به خاطرِ همه ي بدي هام... ببخش !دست ام نشست رويِ شونه اش ، بهت زده اسم اش رو صدا زدم :-میران ؟دست هاش دورِ کمرم حلقه شد:-جونِ میران ؟ جونم داداش ؟ جونم ؟ ببخشید! ببخشید که برات برادري نکردم.. ببخشید کیان...چشم هايِ من هم به اشک نشست ، دست ام رو دورش حلقه کردم... سخت بود برام باورِ اینکه من و میران ، بعد ازبیست و چهار سال از به دنیا اومدنش ، داریم هم رو بغل می کنیم !منی که وقتیِ میرانِ سه سال رو می خواستم بغل کنم ، دستم کبود شد از ضربه ي نازي !دست کشیدم رويِ کتف هاش و آهسته زمزمه کردم:-آروم باش مرد ، آروم باش... همه چی گذشته ... همه چی !سر بلند کرد و آهسته پیشونی ام رو بوسید ، آه کشید و زمزمه کرد:-بازم منو ببخش که از این به بعد هم نمی تونم کاري برات بکنم.. من نیروش رو ندارم که جلوشون بایستم... حتی نمیتونم جلوشون از تو دفاع کنم...برام مهم نبود ، برام مهم نبود اگه میران از این دفتر بره بیرون ، باز بشه همون میرانِ گذشته ، برام این لحظه ها مهمبود و ثبت می شد تويِ ذهنم تا ابد ، که من و میران مثلِ دوتا برادر همدیگه رو تو آغوش گرفتیم !متقابلا پیشونی اش رو بوسیدم ، بعد شقیقه اش و بعد خطِ ریش اش رو.... میران ، برادرم بود !نمی دونم چند دقیقه گذشت تا هردو آروم بشیم ، تا باز روبرويِ هم بشینیم و باز بشیم دوتا مردِ بیست و چهار ساله وبیست و هفت ساله !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١۵دستی به موهاش کشید و آروم گفت:-فقط اومدم این حرف ها رو بزنم و دلم رو آروم کنم . اومدم بهت بگم تا حواس ات رو جمع کنی ، تا حداقل یه کارِکوچیک برات کرده باشم...بلندشد و همراه اش بلند شدم ، لبخند زد ، لبخند زدم :- شاید مسخره باشه کیان ، ولی باور کن اگه این کارو نمی کردم ، دق می کردم . به اندازه ي کافی اهمال کرده بودمتو برادر بودن ، به اندازه ي کافی جلدِ بد بودنم رو حفظ کرده بودم ، به اندازه ي کافی صبر کرده بودم و همونی بودم کهمامان و بابا می خوان ، ولی بس بود ، عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد ، هدیه هم مدام سرزنش ام می کرد بابتِرفتارم... شده بود وجدانِ دوم ام ! اگه این بار هم ساکت می موندم ، واقعا لایقِ حتی اسمِ آدم هم نبودم ...هنوز گیج بودم ، هنوز حرف ها و دقایق پشتِ سر گذاشته رو باور نداشتم ولی برام لمسِ حقیقت حرف هاش زیاد کارِسختی نبود.به سمتِ در رفت ولی قبل از اینکه خارج بشه برگشت و گفت:-بابت اون کادوهات ممنون ، هدیه خیلی خوشش اومد... انداخت گردن اشون ، نازي هم نمی تونه حرفی بزنه ، چوندلش نمیاد هدیه رو ناراحت کنه!هر دو لبخندِ تلخی زدیم ، دست اش رو دراز کرد به سمت ام ، دست اش رو فشردم ، آروم گفت:-برادریم ؟نگاه ام رو به چشم هايِ آشنا و شبیه اش دادم :-برادریم !زمزمه کرد:-حتی پنهونی ؟ حتی بدون داشتنِ رابطه ي برادري ؟ حتی با وجودِ اینکه من ممکنِ خنثی رفتار کنم تو دعوايِ بین شما؟طاقت نداشتم از این در بره بیرون و رويِ دلم بمونه که یک بار محکم بغل اش نکرده باشم ، دست اش رو رها کردم ومحکم بینِ بازوهام فشردم اش ، سرشونه اش رو بوسیدم:-حتی اگه باز بشی همون میرانِ گذشته که هر کاري می کرد که دشمنی اش رو بهم ثابت کنه ، بازم برادرِ منی !چند دقیقه ي بعد که میران رفت ، که حسین اومد و تو اتاق نگران ازم پرسید چی شده ؟ ، من به این فکر می کردم کهاومدن و رفتنِ میران خیلی عجیب بود ، به این که تويِ ذهن ام ثبت بشه ، که حک بشه رويِ بافت هاي مغزي ام کهمیران سعی کرد برادرم باشه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١۶***دو روزي گذشته بود ، دو روزي که من سکوت می کردم و به رفتارِ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#58
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۱ عصر
میران فکر می کردم ، به حرف هاش...به علیرضا و به دلایل اش!عجب خانواده اي داشتم من !یکی از یکی عجیب تر ، یه دلیل از اون یکی غریب تر !موتور ماشین رو که داخلِ حیاط خاموش کردم ، صدايِ هشدارِ اس ام اسِ گوشی ام بلند شد ، حسین بود.. قرار بود آدرسِصولتی رو برام بفرسته.. صولتی ، فردي که رضایت نمی داد تا پدرِ ترانه آزاد بشه !لبخندِ خسته اي زدم ، اس ام اس رو باز کردم ، آدرس بود و پیامی به دنبالش داخلِ گیومه :- فقط طبقِ آخرین اخباري که گرفتم ، تا اواسطِ ماه بعد پیداش نمی شه . . .خمیازه اي کوتاه کشیدم و پیاده شدم و به سمتِ خونه رفتم...در رو که باز کردم ، صداي هق هقِ ترانه باعث شد لحظاتی مکث کنم و بعد با عجله داخلِ خونه بشم .وسطِ سالن نشسته بود ، مانتو و شلوار به تن داشت و روسري اش رو به چنگ کشیده بود...هُل کنارش نشستم و گفتم:-ترانه ؟ ترانه چی شده؟سر بلند کرد و با گریه گفت:-بابام کیان.... بابام !دست هام بازوهاش رو گرفت:-بابات چی ؟به زحمت بینِ گریه هاش گفت:-بابام رفت .... برگشت زندان !و بعد سرش رو تويِ سینه ام فرو کرد و دست هام بی اراده دورش حلقه شد!نوازش گونه دست کشیدم رويِ موهاش ، چیزي نداشتم بگم ، بگم من اینجام ؟ بودنِ من باهاش چه دردي دوا می کردازش ؟ ترانه پدرش رو می خواست !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٧بگم درکت میکنم ؟ که درك اش نمی کردم !پس بهتر بود ساکت می بودم و تنها نوازش اش می کردم . . .گریه کرد و اشک هاش خیس کرد پیراهنم رو ، گونه ام رو رويِ موهاش کشیدم که با بغض گفت:-رفتیم... رفتیم برسونیم اش.. ترمه نمی ذاشت بابا بره.. کاش... کاش منم می تونستم بچه بشم و پام رو بکوبم زمین ...من ... من بابام رو می خوام !دست زیرِ بازوش انداختم و بدن اش رو بالاتر کشیدم ، صورت اش روبرويِ صورتم قرار گرفت ، دیگه نمی تونستماینطوري ساکت بمونم ؛ نمی تونستم ساکت بمونم که اینطور نفس نفس بزنه و گریه کنه . زمزمه کردم :-جونم عزیزم ؟ چیه جونم که هق می زنی اینطوري دلم رو خون می کنی ؟سرش رو گذاشت رويِ شونه ام و مثل یه دختربچه ي چهار ساله ي لوس گفت:-بابام رو می خوام !دست هام کمرش رو به سینه ام فشرد ، زانوهاش رويِ پام بود ، ولی مهم نبود دردي که استخون هاي پام رو به نالهانداخته بود ...آروم گوش اش رو بوسیدم و زمزمه کردم :-خیلی دوسش داري ؟بینی اش رو رويِ کت ام کشید و برايِ من مهم نبود که کت ام ممکنِ کثیف بشه ، هقی زد وگفت:-کی رو ؟دست ام رو رويِ شونه ي دختربچه ي بیست و چهار ساله ي توي آغوش ام کشیدم و گفتم:-بابات رو...کمی سکوت کرد و بعد با صدايِ بلند زیر گریه زد !بین گریه هاش ، بریده بریده گفت:-خی.... خیلی ! کا.... کاش می ش . . . شد نره !کسی که اون وسط شرمنده بود من بودم !منی که قول داده بودم کیومرث رو آزاد کنم ، حتی هنوز نتونسته بودم همه ي چک هاش رو پاس کنم...می دونستم دل اش از کجا پرِ ، ترانه دختر بود و دختر ها بی نهایت وابسته به پدر !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٨مشتِ بی جون اش رويِ شونه ام نشست و با بغضی شدید که بغض انداخت تو گلوم گفت:-همه اش تقصیرِ توئه . . . همه اش تقصیرِ توئه . . . چرا بابام رو آزاد نکردي ؟ چرا براش بیشتر مرخصی نگرفتی ؟ همهاش تقصیر توئه . . .دستم رو رويِ گونه ي خیس اش کشیدم و آهسته با صداي گرفته اي گفتم :-شرمنده ام عزیزم ... شرمنده اتم ...دست هاش صورت اش رو پوشوند و با گریه گفت:-من شرمندگی ات رو نمی خوام ، من بابام رو می خوام . . .دوباره سرش رو به سینه ام فشردم ، و دست کشیدم رويِ موهاش ، ترانه ي من باید آروم می شد . .دلِ من طاقتِ اشک هاش رو نداشت !زیر گوشش زمزمه کردم :-می خواي منو دق بدي ؟ آره ؟ قول دادم بابات رو آزاد کنم... قول دادم بدهی هاش رو پرداخت کنم ... پاي قول امهستم . گریه نکن خانمم . گریه نکن . . .سکسکه کنان گفت:-نمی... نمی. . . نمی خواست دوبا.... ره بره... او... اون تو . . ولی .. ولی مجبور بود !چنگ زد به پیراهن ام و زار زد:- اگه. . . اگه می.. می دیدي چشماش رو . . دوست... نَ . . داشت بره .. .می تونستم دردش رو حس کنم ، چون ترانه هم دردِ پدرش رو حس کرده بود .دیده بود که پدرش نمی خواد دوباره به زندان بره ، امید چشم هاش رو دیده بود ، تقاضايِ چشم هاش رو ؛ ولی نتونستهبود کاري براش بکنه و این آزارش می داد !بلندش کردم ، تکیه اش زدم به خودم ، ترانه با کمی استراحت رو به راه می اومد ، ترانه ي من کسی نبود که به همینراحتی ها بشکنه .ولی در حالِ حاضر کمی خم شده بود ، گریه می کرد و هق هق می زد و دلِ من رو خون می کرد ، خونابه هاش بهسوزش انداخته بود وجودم رو ولی دم نمی زدم .لبه ي تخت که نشست ، به پاش زانو زدم و جوراب از پاش در آوردم که آهسته و بی رمق گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٩- نکن ، نمی خواد . . .نگاه اش کردم ، چشم هاش سرخ و پف کرده بود ، ولی دیگه اشک نمی ریخت .لبخند زدم بهش :-خوبی ؟چونه اش لرزید ، ولی آروم گفت :- آره ، خوبم .پاهاش رو تو دستم گرفتم که کمی تکون اشون داد و گفت:-نکن . . . چی کار می کنی ؟کمی رويِ پاهام بلند شدم ، دست رويِ شونه اش گذاشتم و گفتم:-بخوابی بهتر می شی.پاهاش رو رويِ تخت گذاشتم و سرش رو به بالش رسوندم که خسته گفت:-خودم می تونستم .ملحفه رو روش کشیدم و گفتم:- گشنه ات نیست ؟به پهلو چرخید :-نه .ابروهام بالا پرید :-مطمئنی ؟عقب کشید و سر رويِ بالش خودش گذاشت ، چشم هاش نیمه باز بودن :- آره .معلوم بود رمقی براش نمونده ، کنارش رويِ تخت نشستم و گفتم:-باشه .. . پس تا بخوابی ، من پیش ات می مونم .حس کردم لب هاش به لبخند کِش اومد ، لبِ منم خندید و زدم رويِ بینی اش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٠-می خندي موشِ ؟صداي خنده ي بی رمق اش بلند شد و گفت:-آخه شبیه بابا ها شدي ... باباي خوبی می شی!بوم !مات نگاه اش کردم که فوري چشم هاش رو گرد کرد و با تته پته گفت:-کیان. . . کیان ببخشید.. من ، من اصلا ... من..دستم رو رويِ لب اش گذاشتم و زمزمه کردم :-مهم نیست .و واقعا مهم نبود !توهین نکرده بود بهم ، تحقیرم نکرده بود ، تنها یه جمله گفت ، خبري !سرم رو فرو کردم تويِ بالش و صورتم رو روبرويِ صورت اش گذاشتم ، چشم هاش دوباره به اشک نشست :-ببخشید ، کیان می بخشی منو ؟ باور کن نمی خواستم ناراحت ات کنم .لبخندِ کمرنگی زدم و زمزمه کردم:-ناراحت نشدم . .لب گزید:-دروغ میگی... شدي !دست ام رو رويِ پهلوش گذاشتم:-نشدم . . . فقط . . . فقط یه کم شوکه شدم . . همین. حالا واقعا بابايِ خوبی می شدم ؟آه کشیدم که ترانه هم صورت اش رو جلو کشید ، چشم بست و با بغض گفت:-آره ، می شدي . خیلی خوب !دوباره اشک شرّه کشید از گوشه ي چشم اش که نالیدم:-گریه نکن ترانه . . گریه نکن . . چته آخه ؟صورتش جلو تر اومد و فرو رفت زیرِ چونه ام ، توي گردن ام ، با صدایی که می لرزید گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢١-بابام رو می خوام !کمی سرعقب کشیدم و پیشونی اش رو بوسیدم ، گفتم :-بابات رو هم میارم . . . غصه نخور. باشه ؟عمیق آه کشید، دست گذاشتم پشتِ سرش و دوباره صورت اش رو به گلوم چسبوندم ، فکرم بی دلیل رفت سمتِ شعريکه همیشه جلويِ چشم ام بود ، شعري که اولین بار از زبونِ علیرضا شنیدم برايِ نازي ، وقتی سرك کشیده بودم به خلوتاشون ، با بی حیایی تمام ! سرِ نازي رويِ پايِ علیرضا بود و علیرضا نوازش می کرد موهايِ زنی رو که به حریم اشتجاوز کرده بود و من شده بودم نتیجه اش !عاشقانه براش می خوند و این عاشقانه حک شده بود تويِ ذهن ام ، آروم براش زمزمه کردم :-تو را به جاي همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارمتو را به خاطر عطر نان گرمبراي برفی که آب می شود دوست می دارمتو را براي دوست داشتن دوست می دارمتو را به جاي همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارمبراي اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریختلبخندي که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارمتو را به خاطر خاطره ها دوست می دارمبراي پشت کردن به آرزوهاي محالبه خاطر نابودي توهم و خیال دوست می دارمتو را براي دوست داشتن دوست می دارمتو را به خاطربوي لاله هاي وحشیبه خاطر گونه ي زرین آفتاب گردانبراي بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٢تو را به جاي همه کسانی که ندیده ام دوست می دارمتورا براي لبخند تلخ لحظه هاپرواز شیرین خاطره ها دوست می دارمتورا به اندازه ي همه ي کسانی که نخواهم دید دوست می دارماندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست می دارمتو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارمتو را براي دوست داشتن دوست می دارمتو را به جاي همه ي کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارمتو را به جاي همه ي روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارمبراي خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و براي نخستین گناهتو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارمتو را به جاي تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...نگاهی به چهره اش کردم ، خوابیده بود ، لبخندي زدم و دستی به موهاش کشیدم و پچ پچ کردم :-تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می دارم . . . دوستت دارم بلوطکم !***ترانه :موهام رو پشتِ گوش ام زدم و رب رو داخلِ ظرف ریختم و مخلوط رو به هم زدم .کیانمهر خواب بود !ساعت چهار و نیم بود که از شرکت برگشت و چه قدر خسته بود !ولی با وجودِ خستگی اش بهم لبخند می زد و من چه قدر خوشحال بودم که کیانمهر پشت ام بود .کیانمهر من رو در بدترین وضعیت دید ولی خودش رو کنترل کرد !هنوز هم که هنوزِ حرص می خورم از دستِ خودم که چرا در رو قفل نکردم ؟ چرا حواس ام نبود که ممکنِ سر زده واردِاتاق بشه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٣ولی کیان با رفتارش باعث شد از یادم بره ، وگرنه از شدتِ شرم رو به مرگ می رفتم !اما حتی با کیان هم درباره اش حرف نزدم ، حرف بزنم که چی بشه ؟کیانمهر مرد بود و این ازش عجیب نبود که اینطور واکنش نشون بده . . .اما انقدر اتفاقات پشتِ هم اومدن که دیگه مهم نبود کیانمهر من رو چطور دیده ! با حوله یا با لباس خواب !رفتنِ سام به مسافرت ، برگشتِ بابا به زندان که بدترین اتفاق بود . . .تهِ چشم هاش غم بود که فریاد می زد ، که دوست نداشت دوباره برگرده به اون چهار دیواريِ محبوس ولی رفت و دلِمن خون شد بابتِ گرفتگیِ صداش !چه قدر سخت بود ، مثلِ رفتن جون از تن ! و من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود .و حتی اومدنِ میران به شرکت کیان و حرف هایی که من از زبونِ کیمیا شنیدم که چی به برادرش گفته . . .و لبخندي نشسته بود گوشه ي لبِ من !ماهیتابه رو آغشته به روغن کردم و زیرش رو روشن کردم تا داغ بشه .مایه ي کوکو رو داخلِ روغن داغ انداختم و مشغول سرخ کردن اشون شدم ، کمی سرم رو کج کردم و خیره شدم به جلزو ولز روغن که صدايِ زنگ موبایل کیانمهر باعث شد نگاه ازش بگیرم.خواستم قدمی بردارم که صدا قطع شد ، دوباره به کارم مشغول شدم ، نمی دونم چه مدت گذشت که با صدايِ داد کیانمهرقاشق از دست ام افتاد :-یعنی چی ؟ چی داري میگی ؟هُل شده زیرِ گاز رو خاموش کردم و به سمتِ اتاق دویدم ، پریشون وسطِ اتاق ایستاده بود و چنگ زده بود به موهاش ،ناباورانه خیره ي روبروش بود ، حتی متوجه ي حضورِ من نبود .دوباره با صدايِ بلند گفت:-یعنی چی که بالا نمی یاد؟ یعنی چی که خراب شده؟ مگه خوردنیه که خراب بشه؟ که فاسد بشه ؟ چی داري میگی ؟خودت می فهمی ؟نمی دونم شخصِ پشتِ خط چی گفت که کیانمهر سرخ شد و با دست به پیشونی اش کوبید:-بدبخت شدیم حسین ... بدبخت ! تو پس چه غلطی داشتی می کردي ؟ مگه بکاپ نمی گیرین از فایلا؟! مگه می شهسیستم پریده باشه؟! خب هاردش که نترکیده! . . . یعنی چی؟! حسین من باید اونا رو تا دو روزِ دیگه تحویل بدم!.. . چیکار کردین شما ها!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢۴با دهانی باز خیره شدم بهش . . حرف هاي کیان برام نامفهوم بود ! نمی فهمیدم داره چی می گه و چعه اتفاقی افتاده؟!زانوهاش سست شد و رويِ زمین نشست ، نالید :-گند زدي. . . گند زدیم !و بعد تماس رو قطع کرد و موبایل رو به گوشه اي پرت کرد ، با قدم هایی سست به سمت اش رفتم ، روبروش زانو زدم:- کیان ؟ چی شده ؟ چی میگه ؟به سختی لب زد:- نقشه ها ، پر!دست هام بازوش ها رو گرفت و تکونش داد مردي رو که داشت کبود می شد:-کیان حرف بزن تا خفه نشدي !دست هام رو پس زد و محکم چنگ زد به موهاش و گفت:-حسین میگه سیستم ارور میده ، میگه باز نمیکنه فایل ها رو ، میگه ممکنِ پریده باشه ... . . می گه نشستن پاش اماهنوز نتونستن فایلا رو بازیابی کنن! از فایلا پلات هم نگرفته بودیم! گذاشته بودیم براي صبح ، قبل از جلسه.... خدایا !آخه . . آخه مگه می شه؟سرش رو بلند کرد و نفسِ عمیقی گرفت و به سختی گفت:-بدبخت شدم . واي ... واي خدا علیرضا رو چی کار کنم ؟ جوابِ صاحبِ کار رو چی بدم ؟بلند شد ، کمرش خم شده بود انگار !دست به دیوار گرفت و قدم برداشت به سمتِ سالن:-باید برم شرکت .. . . . چی کار کنم ؟ باید برم !کم چیزي نبود ، مزایده اي که جنگ شده بود سرش رو برده بود و حالا که باید کار رو تحویل می داد ، همه چیز دستبه دستِ هم داده بود تا نتیجه ي کارش نابود بشه .بهش نزدیک شدم ، نگرانِ حال اش بودم ، چشم هاش گشاد شده بود ، دست رويِ کمرش گذاشتم:-کیانمهر ؟صداش می لرزید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢۵-باید برم.دستم پشتِ پیراهن اش رو چنگ زد ، روبروش قرار گرفتم و این بار یقه اش رو گرفتم :- کجا باید بري ؟ وایستا آروم بگیر... کیانمهر!تکون اش دادم ولی به حالِ خودش نبود ، دست ام یقه اش رو رها کرد ، بی اراده بالا رفت و رويِ صورت اش نشست ،از شوك بیرون اومد ،کمی سکوت کرد و بعد ناامیدانه نگاه ام کرد ، نالید:-ترانه ؛ باختم !و به دیوار تکیه زد و رويِ زمین سرید .روبروش نشستم ، دست هام سرد شده بود ، داشتم فکر می کردم به این که علیرضا چی کار می کنه؟ نازي چی کار میکنه ؟خوشحال می شن؟ حتما!کیان بدجور زمین می خوره..زمانی نبود که بشه دوباره نقشه ها رو سامون داد . وقت اش نبود!دست هاش رو روبرويِ صورت اش گرفت و خموده نالید :-چی کار کنم ؟ چی کار کنم ترانه ؟کاري می تونستم بکنم جز امید دادن بهش ؟ جز بهتر کردنِ حال اش ؟دست اش رو گرفتم بین دست هام ! خیلی وقت بود که برام این دست گرفتن ها عادي شده بود :-دوباره شروع کن . کیان هنوز وقت داري.می ریم شرکت. شاید راهی باشه تا فایلا رو دوباره برگردونیم!پوزخندِ تلخی زد:-وقت دارم ؟ یعنی چی وقت دارم ؟ ترانه اون ثمره ي نزدیکِ دو هفته تلاش بچه ها بود . . مگه می شه کارِ دو هفته روتويِ دو روزانجام داد ؟ نقشه هاي فازِ اول رو باید بدیم که قرارداد حتمی بشه... فاز اول هفت تا ساختمونِ بیست واحديبود ، هر ساختمون براي خودش نقشه ي خاصِ خودش رو داشت ، ظاهرا یکی بود ولی ... ولی باهم فرق داشتن ! خدامن چی کار کنم ؟ چی کار کنم ترانه ؟قبل از اینکه جوابی بهش بدم ، از جا پرید و من ترسون از حرکت اش عقب کشیدم ، نفس نفس زنان گفت:-باید برم ببینم چی شده . باید برم ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢۶با این حالِ پریشون بعید می دونستم سالم به شرکت برسه ، بنابراین به پاش بلند شدم:-منم باهات میام !گیج نگاه ام کرد ، هنوز به حالت عادي برنگشته بود ، مثل اینکه هنوز ذهن اش از خواب بیدار نشده بود . . . معلوم بودذهن اش هم مثلِ فایل هاي نقشه ها ارور می داد !خبر درست بود !همه چیز پشتِ هم و مثلِ یه سناریويِ از پیش طرح شده اتفاق افتاد و فایل ها انگار به طرزِ عجیبی یا از بین رفته بودنیا باز نمی شدن !سهل انگاري تو بکاپ گرفتن از فایل ها پیش آورده بود اتفاقی رو که نباید می افتاد و حالا همه کاسه ي چه کنم چهکنم دست گرفته بودن!حسین ، بهترین رفیق کیانمهر ، شاید مقصر اصلی بود !چون آخرین نفري بود که سري به سیستم و فایل ها زد و بعد ... همه چیز قفل شده بود انگاري ، همه چیز نابود شده بودانگاري !کیانمهر گیج و گنگ تمام تلاش اش رو می کرد که شاید فرجی بشه و حداقل چند تا از فایل ها قابل دسترسی بشه ولی. . .خیره شدم به کیانمهري که رويِ زمین نشسته بود و زل زده بود به دست هاش .هنوز باورش نمی شد ، حسین صدها بار معذرت خواهی کرد ،صد ها بار از کیانمهر طلبِ بخشش کرد ولی فایده اينداشت . . .نه اینکه کیانمهر توهین کنه به حسین ، نه اینکه اون رو مقصر بدونه ، فقط حرف نمی زد !سربرگردونم و به حسین نگاه کردم که پشیمون و پریشون تو چهار چوبِ در ایستاده بود ، به زحمت تونسته بودیم کیانمهررو از شرکت به خونه بیاریم .می تونستم درك اش کنم ، من خانواده ي کیانمهر رو دیده بودم ، من کینه اشون از کیانمهر رو با گوشت و پوست وخون ام حس کرده بودم ، می تونستم بفهمم که چی می کشه !می تونستم بفهمم چی تو فکرش می گذره . . .داشت دیوونه می شد !حسین آهسته به سمتِ کیان اومد ، کنارش نشست و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٧- کیانمهر ؟ولی کیانمهر انگار اصلا تويِ این دنیا سِیر نمی کرد !دست گذاشت رويِ شونه ي مردِ مبهوتِ روبروم :-کیانمهر ؟ حرف بزن مرد ! چت شده ؟باز هم سکوت !این بار من قدم برداشتم ، روبروش زانو خم کردم ، دست اش رو که مشت شده بود رويِ پاش رو گرفتم و آهسته گفتم:-کیانمهر ؟دست اش رو فشردم ، بابغض صداش زدم ، کیانمهر هر کاري می کرد برايِ آروم کردنِ من ، چرا من کاري نکنم براش: ؟-کیانمهر ؟ کیان، حرف بزن ... جونِ من ! جونِ من حرف بزن .. چی شدي تو دوباره ؟سرش رو به تندي بالا گرفت و با چشم هاي به خون نشسته اش نگاه ام کرد ، صدايِ گرفته و زخمی اش به گوش امرسید:-چرا جون ات رو قسم خوردي ؟لبخندي نیم بند زدم :-حرف بزن دیگه . . می بینی که داریم پر پر می زنیم !دوباره چشم هاش رو دوخت به دست هاش و گفت:-جون ات رو قسم نخور ... هیچ وقت !پلک زد و به سمتِ زمین خم شد ، مشت هايِ سفید شده از فشاري که بهشون وارد می شد رو رويِ زمین گذاشت :-چی کار باید بکنم ؟ من چی کار باید بکنم ؟ می شم مضحکه ي دستِ علیرضا .. نازي ... خدا من چی کار کنم ؟حسین
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#59
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۲ عصر
پریشون گفت :-ببخش منو کیان... همه اش تقصیرِ من شد ... شرمنده ام !کیانمهر پوزخند زد:-همین ؟ شرمنده اي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٨حسین سر پایین انداخت :-من ... من . . . چی بگم ؟ شرمنده ي رويِ تو و همه ي بچه ها شدم .کیانمهر پوفی کشید ، داشت می ترکید !چشم هاش به سرخیِ خون بود و رگ هاي شقیقه اش می زد !نگاهی به حسین کرد ، دست اش بالا اومد و چیزي تو دلم فرو ریخت که نکنه بخواد بزنه تو گوشش ؟ولی وقتی دست اش نشست رويِ شونه اش ، نفسِ راحتی کشیدم ، آروم گفت :-بی خیال رفیق . یه کاري اش میکنم .حسین دوباره خواست حرفی بزنه که کیان دست بالا برد و گفت :-خواهش میکنم حسین ، هیچی نگو . خب ؟ هیچی نگو . فقط یه چند ساعتی راحت ام بذار . باشه رفیق ؟حسین لب هاش رو رويِ هم فشرد ، دست هاش رو ستونِ زمین کرد و آروم گفت:-چشم . . من ، من بازم . .کیانمهر تلخندي زد ، دست اش رو محکم رويِ شونه ي حسین فشرد و گفت :-دیگه حرف اش رو نزن رفیق .***دستی به چشم هام کشیدم و دنبالِ کیانمهر گشتم ، خبري نبود ازش . . .لب گزیدم و سرك کشیدم به سالن . . .نبود . .درِ همه ي اتاق ها رو باز کردم ، نبود . .چشم ام درِ اتاقِ نوزاد رو گرفت .قدمی با تردید به سمت اش برداشتم . ولی بعد... ایستادم.کیانمهر اونجا بود ؟با یادآوري حالِ دیشب اش دوباره قدم برداشتم و به سمت اتاق رفتم ، در رو آروم باز کردم ، با دیدن اش روي زمین،جلوي لب تاپ روشن لب گزیدم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٩نگاه ام پی برگه هاي اتدي بود که دورش پخش شده بود.به سمت اش رفتم و بالايِ سرش ایستادم. . .خوابیده بود ، ولی دست راستش روي کیبورد لپ تاپ بود.یعنی تمامِ شب رو بیداربود تا نقشه ها رو از نو طراحی کنه ؟کیانمهر با اون حالِ خراب ، با پریشونی اش که حتی با آرامبخش هم درمون نشد ، بیدار موند تا شکست نخوره ؟ تا بتونهراهی پیدا کنه براي فرار ؟ تا نقشه ها رو از نو سامون بده ؟پس یعنی عقب نکشید ! یعنی دست برنداشت از تلاش !کنارش نشستم ، داشت از رويِ اتد اولیه ي نقشه ها توي کد چیزي رو طراحی می کرد!قرار بود چند نقشه براي هر واحدِ سازمانی ارائه بدن .. . چطور می خواست همه رو آماده کنه ؟نگاه به چهره ي خسته اش کردم . . .پلک هاي متورم اش !دست ام علاقه ي زیادي داشت براي نشستن رويِ موهاش .نتونستم جلويِ علاقه اش رو بگیرم !نوازش کرد موهايِ سیاهِ پریشون اش رو .لبخند زدم از حسِ لطافتِ تارهايِ خسته اش .تکونی خورد که عقب کشیدم و لب گزیدم وباز... با شیطنت لبخند زدم !ولی وقتی نگاه ام به کاغذ ها و لپ تاپ افتاد . . .دلم گرفت . . . نتیجه ي تلاشِ کیانمهر و کارمند هاش ، همه خراب شد . .. علاوه بر نقشه ها گزارش کار هم بدونپرینت گرفته شدن توي همون کامپیوتر سیو شده و حالا در دسترس نبود! چی می شد ؟کیانمهر خم می شد زیرِ بارِ فشار !علیرضا منتظرِ یه بهونه اس براي زمین زدنِ کیان.بهونه از این بهتر ؟یکی تو وجودم داد زد: اصلا تو چرا نگران اش می شی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٠و بلافاصله یکی دیگه جواب داد : واسه اینکه کیان هم همیشه نگرانِ ترانه اس !پوفی کشیدم ، نگاهی به دست چپ اش کردم که تو وضعیتِ بدي زیر سرش بود ، بلند شدم و به اتاق رفتم ، بالشی روبرداشتم و دوباره برگشتم به اتاقی که کیان خوابیده بود، آهسته صداش زدم ، چشم هايِ خمارِ خوابش رو کمی باز کرد ،گیج و منگِ خواب بود ، زمزمه کردم:-سرت رو بلند کن ، بالش بذارم برات.بی هیچ حرف و هیچ عملی ، تنها سرش رو کمی از زمین فاصله داد ، با یه دست بالش رو سُر دادم زیرِ سرش و با دستِدیگه بازوش رو بیرون کشیدم .. . .دوباره نگاه ام خورد به ورق پاره ها و البته لپ تاپ!کاش می شد زمان رو به عقب برگردوند .. .کاش حسین کمی بیشتر دقت می کرد . .کاش می شد دوباره همه ي فایل ها رو از اول تهیه کرد . . .کاش اونقدر زمان بود که بشه از نو طراحیشون کرد! ...کاش می شد...کاش ؟!فکري جرقه زد تويِ ذهن ام ... اگه می شد ؟کم کم لبم کِش اومد به لبخند . .. چی می شد به پاسِ همه ي محبت هاش ، کمی بهش کمک می کردم ؟***کیانمهر :خسته ، پریشون ، کلافه ، درمونده...حالِ من بود از دیروز تا امروز !باورم نمی شد به همین راحتی زحماتمون بر باد رفت!مثلِ یه جوك بود ولی جوك اش اصلا خنده دار نبود ، زیادي جدي بود !حسین ، بهترین رفیق ام ، عامل سرشکستگی ام شد جلويِ کسایی که منتظر بودن با سر بخورم زمین !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣١سرزنش اش نکردم ، براي چی ؟ چی می شد ؟ سیستم درست می شد؟ فایل ها بر می گشت؟ معجزه می شد و بکاپیاز فایل هاي ناقص شده متولد می شد؟!اون خودش به حدِ کافی پشیمون و ناراحت بود ...به حدي که جلويِ همه ي بچه ها عذرخواهی کرد ، حتی از آبدارچی شرکت !همه ناراحت بودن و کلافه !نمی شد دوباره کار رو انجام داد ، وقت اش نبود ...مگه یک شبانه روز چند ساعت بود ؟مگه وقتِ اداري چند ساعت از این شبانه روز بود ؟بچه ها بیشتر از اون توان اش رو نداشتن براي کارکردن پاي سیستم! پشت میز ها و سرِ نقشه و اطلاعات . .و امروز به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که قبل از رسیدنِ روزِ موعود ، انصراف از مزایده رو اعلام کنیم ...سخت بود ، مثلِ مرگ !سخت بودن باختن ، اونم بر اثر اشتباه خودي . . .شوکه شده بودم ساعت هاي اول ، انگار باور نداشتم ، فکر می کردم خواب دیدم ولی وقتی به خودم اومدم تازه به عمقِفاجعه پی بردم . . .یکی دوتا نبود !کارِ یکی دو نفر نبود !شاید ساده به نظر می رسید ، چند تا طرح، چند تا کد ،چند تا خط ...ولی وقتی می نشستی پشت سیستم و صفحه ي کد رو باز می کردي تازه می فهمیدي خیلی بیشتر از کشیدنِ چند خطِ! خیلی بیشتر از چند تا دستورِ رایانه ايِ !اگر می شد بچه ها رو کنارِ هم جمع کرد شاید راهی بود برايِ دوباره سازي اشون ، اونم با کارِ شبانه روزي ! تازه اگر ازبقیه ي کارها و قراردادها می زدیم !دستی به پیشونی ام کشیدم و درِ ماشین رو محکم کوبیدم .به سمتِ در حیاط رفتم و اون رو هم بستم و پیشونی تکیه زدم بهش . .داشتم دیوونه می شدم از فکر و خیال !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٢تا صبح بیدار بودم و تلاش می کردم که جمع کنم خرابکاري رو . . ولی نمی شد !هیچ راهی نبود . .حتی بعد از ساعتِ کاري و رفتنِ بچه ها ، هم تو شرکت موندم ، راه رفتم ، لب جویدم ، آموخته هام رو مرور کردم ، تجربههام رو زیر و رو کردم ،سعی کردم راهی پیدا کنم ولی... هیچ !سلانه سلانه قدم برداشتم سمتِ خونه که با دیدنِ چندین و چند جفت کفش ابروهام بالا پرید !چه خبر بود ؟مهمونی ؟پوفی کشیدم ، شاید خانواده ي ترانه بودن . ..ولی این همه ؟در رو که باز کردم سر و صدا تويِ صورتم خورد !کمی جلو رفتم و مبهوت شدم از دیدنِ آدم هاي روبروم !امکان نداشت !با دهنِ باز نگاه اشون کردم که با صدايِ کیمیا به دنبال اش گشتم و تکیه زده به دیوار پیداش کردم:-ببند مگس رفت توش!لب هام فورا به هم چسبید و صدايِ خنده ي جمعیت پیچید تويِ خونه !احتیاج داشتم یکی پیدا بشه تا منو از شوك دربیاره ! چه خبر بود تو این خونه ؟ این همه آدم ، این همه آدمِ مهندس ،این همه آدمِ مهندسِ آشنا تو خونه ي من چی کار می کردن ؟ماهان که لب تاپ رويِ پا داشت با خنده گفت:-جناب مهندس ، نگفته بودي خانم گلپسندِ همسرِ گرام اتونِ !نگاهی به بقیه کرد و گفت:- دست هاتون رو چی کار کردین ؟ بکوبین به هم تا یه صدایی ازش در بیاد !دِ هه !و صدايِ دست و خنده در هم پیچید !چی شده تو این خونه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٣چه خبر بود ؟دستی رويِ شونه ام نشست ، سر چرخوندم ، حسین با لبخندي گفت:-باید از ترانه تشکر کنی ، همه رو جمع کرده ، همه ي بچه ها هم مشتاق بودن... می شناسی اشون که ؟ چه قدر سمجان ! فوري ریختن اینجا! فقط دو سه تا از خانم ها نتونستن بیان چون بچه ي کوچیک داشتن ... که قرار شد کاراي پلاتگیري رو توي شرکت اونا انجام بدن به انضمامِ من و ماهان .علیرضا کمالی ، عینک رويِ بینی جابه جا کرد و در حالی که نگاه اش خیره به مانیتور لپ تاپ روبروش بود و نگاهِ منپیِ اون همه سیستم و برگه و دفتر و دستک گفت:- دیگه شهرك سازيِ دیگه ! گرفتاري داره.. باید تا فردا عصر تر و خشک امون کنین تا برسیم به روزِ تحویل ، رییس !سجاد خنده اي کرد و گفت:-پسرم ، مگه پوشک ات نکردن که ما ترو خشک ات کنیم ؟علیرضا کمالی نگاهی به سجاد کرد و بعد جعبه ي دستمال کاغذي بود که به سمت اش پرت شد !حسین که فهمید گیج ام گفت:-برو از خودش بپرس ، تو آشپزخونه اس .سري تکون دادم و رد شدم از بین همکارهام ، نگاهی به کیمیا کردم ، لبخندي زد و با سر اشاره به آشپزخونه زد..داخل شدم ، ترانه داشت میوه میچید داخلِ میوه خوري.در رو بستم ، سربرگردوند ، با دیدن ام لبخند زد و گفت:-سلام!آهسته گفتم:-چه خبره اینجا ؟لبخندش شیرین شد برام :-راستش... راستش سخت ام بود جلويِ علیرضا زمین بخوریم ! یه خواهشی از بچه ها کردم که خارج از وقت اداري ،حتی امشب رو ، حتی شده تا صبح رو ، حتی تا عصرِ فردا رو یه جا جمع بشن و با کمکِ هم و گذاشتنِ تمام وقت ونیروشون ، کار رو برسونن . . . خب به هر حال یه بار انجامش دادن ، می شه دوباره جفت و جورش کرد . . . . خب منمکه دیدم اینطوريِ ، گفتم یه کار بکنم دیگه !حرف هاش برام قابلِ هضم نبود ، ترانه چی کار کرده بود ؟ یعنی اون چیزي که می دیدم خواب نبود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣۴دستی به موهام کشیدم ، نفس ام رو به شدت رها کردم:-چی میگی ترانه ؟ چی کار کردي ؟ترس نشست تويِ چشم هاش ، کمی اخم کرد:-دوست نداشتی ؟ کارِ اشتباهی کردم ؟سرم رو تکون دادم ، که قبل از اینکه کلامی از دهنم خارج بشه گفت:-منع قانونی داره؟ خب یه ذره قانون رو دور زدن عیب نداره که ... داره ؟ آخه.. آخه کارِ اشتباهی نمی کنیم که ... فایلامونپریده داریم دوباره طراحی می کنیم...! خدا بخواد ، نرم افزارِ کد که رو همه ي سیستم ها نصبه! کسی هم خبر نداره !و خجولانه لبخند زد که عجیب بود برام !مات و مبهوت نگاه اش کردم ، زمزمه کردم:-تو دیوونه اي دختر !شونه بالا انداخت و مشغولِ کارش شد :-واسه خاطر تو نکردم که ، واسه خاطرِ این بود که زورم می اومد نتیجه ي این همه تلاش دود بشه بره هوا !بهش نزدیک شدم ، کم کم لبخند نقش می بست رويِ لبم ، فکر کنم کیمیا نمی ذاشت کسی وارد بشه !دست هام پهلوهاش رو گرفت و لب هاي من تاخت به سخنگوهايِ شیرین زبون اش !نفس نفس زنان عقب کشیدم و گفتم:-نمی دونم چی بگم... چطوري تشکر کنم ازت... خیلی خاطرت رو می خوام ! خیلی !دوباره خواستم بهش نزدیک بشم که دست گذاشت رويِ سینه ام و نگاه ازم دزدید ، آروم گفت:-خواهش می کنم.... یکی میاد تو ها!سرم رو دور کردم ازش و گفتم:-کیمیا نمیذاره .نیشخندي زد:-اون خودش از همه بدتره !به اندازه ي یک وجب ازش دور شدم که متوجه شدم کسی تويِ شرکت اطلاع نداشت من و ترانه ....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣۵با تعجب پرسیدم:- ولی... ولی آخه بچه ها فهمیدن تو ... تو زنِ منی ! تو.. آخه تو که...نذاشت حرف ام رو کامل کنم ؛ پوفی کرد ، دستی به شال اش کشید و آروم گفت:-مهم نیست .. همه ي خونواده ام که مهم ترینن برام فهمیدن ، دیگه بچه هاي شرکت بفهمن که مساله اي نیست...زدم به بی خیالی !کمی خیره نگاه اش کردم ولی باز نتونستم به حسِ وجودم غلبه کنم براي در آغوش کشیدن اش ، باز زندانی اش کردمبینِ بازوهام که در باز شد و سریع ازش دور شدم !کیمیا با چشم هایی پر از شیطنت گفت:-پس کجایین شما ؟لب جویدم و گفتم:-میایم الان !چشمکی به ترانه زد و دوباره در رو بست ، ترانه با صورتی تغییر رنگ داده سر پایین انداخت و آهسته گفت:-نگفتم کیمیا از همه بدتره ؟!***ترانه:راضی بودم ، از خودم و از فکرم !کاري جز این برنمی اومد ازم براي تشکر از کیانمهر !وجدانم این روزها خوب کار می کرد ، شاید هم به نفع کیان کار می کرد!قبول داشت که کیانمهر کم نذاشته براي خونواده ام!و فکر کنم که حق اش بود که حداقل در یکی از بدترین شرایطی که براش پیش اومده بود کمک اش کنم !کارِ سختی نبود جمع کردنِ بچه ها دورِ هم ، انگار همه اشون منتظرِ همچین پیشنهادي بودن منتهی از طرفِ کی ؟خودشون هم نمی دونستن !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣۶دوباره فنجون ها رو از چاي پر کردم ، دوباره شکلات خوري رو از شکلات پر کردم و به سالن برگشتم ، یکی چرت میزد ، یکی با دقتِ تمام خیره شده به مانیتورِ لب تاپ ، یکی داشت از رويِ کاغذ برايِ فردِ کناري اش می خوند و در صدرِهمه ي اینها کیانمهر بود که نگران نگاه اش رو می چرخوند بینِ همکارانش . . .چاي رو تعارف کردم ، لبخندي زدم به چهره هاي خسته اشون .همین چهره هاي خسته وقتی فهمیدن من چه نسبتی با کیان دارم ، چیزي شبیه علامتِ تعجب شده بود !البته از موقتی بودن صرفِ نظر کردم . . .دیگه آب که از سر گذشت ، چه یک وجب ، چه صد وجب !مهم تر از اعضاء خونواده ي من مگه برام وجود داشتن ؟پس چه اهمیتی داشت همکارهام هم بفهمن ؟!کنارِ کیمیا نشستم که انگار اون هم استرس داشت . . . نگاه اش مضطرب می چرخید بینِ افرادِ گرفتار ، خسته ، مشغولو متفکر اطراف اش .آروم صداش زدم ، خسته بود شدید !دست اش رو بینِ دست هام گرفتم و گفتم:-چرا انقدر پریشونی ؟لب گزید و آروم گفت:-اگه نشه ... !لبخند زدم ، هر چند خودم هم مطمئن نبودم به صحتِ گفته هام ، لب زدم:-ان شاء الله می شه.چشم هاش رو به همسرش داد که کلافه چمباتمه زده بود و تمامِ وجودش گوش شده بود براي شنیدنِ حرف هاي احمدِسارمی ، یکی از بهترین مهندس هايِ شرکت . . ، ناراحت گفت:-اگه نشه حسین خودش رو نمی بخشه ، نمی دونی تو همین چند ساعت چی به روزش اومده ، من بهتر از همه میشناسمش ، می تونم بفهمم چه تغییري کرده . . گوشه ي چشم هاش رو نگاه ، خیلی چروك خورده ، همیشه وقتیاینطوریه یعنی عصبیِ به شدت ، یعنی ناراحتِ افتضاح ! شرمنده اس پیشِ کیان و بقیه . . .آروم گفتم:-ولی کیان حرفی به حسین نزد . . . هیچی ! مطمئن باش همه چی درست میشه.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٧این بار نگاه کرد به من ، چشم هاش نگرانی رو فریاد می زد!***ساعت یازده ونیمِ شب. . .شام که خورده شد باز جمع برگشت سرِ ترمیمِ اشتباهِ حسین !کیانمهر هم به جمعِ همکارهاش اضافه شده بود وبا دقت از رويِ اتد ها ، نقشه خوانی می کرد و پیاده اشون می کرد تويکد . . .عذاب آور بود دوباره کشیدنِ نقشه هایی که یک بار تا مرحله ي نهایی رفته بودن ، و به اتمام رسیده بودن و قبل از جلسهي آخر براي تایید نهایی همه چیز به هم ریخته بود .. .من کاري نداشتم ، تو جریانِ کار نبودم و کمک چندانی نمی تونستم بهشون بکنم جز اینکه منتظر باشم که اگه چیزيخواستن براشون فراهم کنم ...حسین خسته رويِ زمین نشسته بود و چشم هاش رو ماساژ می داد ، آهسته کنارش نشستم و گفتم:-می خواي بري تو اتاق یه استراحتی بکنی ؟آروم گفت :-نه . .. اونی که باید جايِ همه ي این بچه ها بیدار بمونه منم . .دوباره نگاه کردم به انسان هاي مشغولِ اطرافم ، یعنی هیچ راهی نبود که بشه اطلاعات رو برگردوند ؟ از هیچ روشی ؟من و من کنان گفتم:-آقا حسین ؟سر بلند کرد و لبخندِ نیم بندي زد:-بله ؟کمی چهره در هم کشیدم و ناراحت گفتم:-هیچ راهی نیست بشه اطلاعات رو برگردوند ؟آهی کشید ، سر به دیوار تکیه زد و گفت:-بچه ها سعی کردن ، نشد . . تو می تونی ؟من ؟ من که تازه کار بودم می تونستم ؟ نه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٨وقتی حرفه اي ترهايِ شرکت از پس اش بر نیومدن من چی کار می تونستم بکنم ؟من هم آه کشیدم و بلند شدم ، دوباره سري به آشپزخونه زدم ، کیمیا هم غمبرك زده بود و آروم لیوان ها رو از شربت پرمی کرد . .شونه بالا انداختم و همراه اش شدم . .دستی به شونه اش زدم ، غمگین لبخندي به من زد و گفت:-خسته اي ؟ میخواي تو برو بخواب ... من بیدارم ، چیزي خواستن بهشون میدم .کمی اخم کردم و سعی کردم که من هم لبخندي بزنم :-نه ، امشب خواب به چشم ام نمیاد .. .و من هم سرم رو به کاري گرم کردم تا یادم بره اون بیرون ، مردي نشسته و به شدت در مرزِ خطرِ سقوطِ !سقوط از اوج به قعر !کیان تازه داشت اوج می گرفت . . .***ساعت یک و چهل و پنج دقیقه ي بامداد . .لیوان رو داخلِ پیش دستی و کنارِ خشابِ قرص گذاشتم و به سالن برگشتم . ..کیانمهر با رنگی پریده و چشم هایی سرخ و اخم هایی در هم گره خورده سر به پشتیِ مبل تکیه زده بود ، کنارش نشستمو آروم گفتم:-اینو بخور . .. بهتر میشه .باز هم سردرد ، باز هم از پا افتادنِ کیان .لبخندي مصنوعی تحویل ام داد و قرص رو از پوشش خارج کرد و در حالی که داخلِ دهانش می ذاشت زمزمه کرد:-دستِ گل ات درد نکنه .ولیوانِ آب رو سر کشید .ماهان جعفري خسته رو به من گفت:-خانم گلپسند ، سیستمِ دیگه اي دارین به من بدین ؟ یه لب تاپی ، چیزي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٩نیم خیز شدم و گفتم :-آره ... الان میارم .حسین با صدایی گرفته از خستگی گفت:-می خواي چی کار ؟ماهان دستی به موهاش کشید و گفت:-این داره جوش میاره ، می خوام قبل از اینکه کار دستمون بده اطلاعات رو منتقل کنم به یکی دیگه... اتو کد داره دیگه؟جمله ي آخر رو رو به من گفته بود ، سري تکون داد و آهسته گفتم:-آره . .و به اتاق رفتم تا لب تاپی رو که پیمان برام تهیه کرده رو براي جعفري بیارم . .پام تو آستانه ي درِ اتاق خشک شد ...پیمان ؟چشم هام گرد شد ، ابروهام بالا پرید و زیر لب گفتم:-پیمان ؟!لبخندي واقعی نشست رويِ لب هام و کمی بلند تر گفتم:-پیمان !چرا زودتر به فکرم نرسید ؟پیمان ، پسرداییِ من که کیانمهر به شدت باهاش مشکل داشت ، هوشِ رایانه ايِ فوق العاده اي داشت !به سرعت به داخلِ اتاق رفتم و تقریبا لب تاپ رو از رويِ میز چنگ زدم ، با حداکثر سرعت به سالن برگشتم و با صداییکه درجه اش درکنترلِ من نبود گفتم:-فهمیدم !سرها همه با هم بالا اومد و با تعجب به من نگاه کردن ، لبخندم عریض تر شد:-فهمیدم چی کار کنیم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٠کیانمهر با چشم هايِ سرخ اش که گرد شده بود نگاه ام کرد و گفت:-خوبی تو ؟!سري تکون دادم و گفتم:-من فهمیدم کی می تونه کمک امون کنه .حسین کمی از جاش بلند شد ، و آروم گفت:-کی ؟!نفسی گرفتم و نیم نگاهی به کیان کردم ولی فورا دوباره نگاه به حسین دادم و گفتم:-پیمان ، پسردایی ام!کیانمهر با تخسی گفت:-کی ؟ اون پسرداییِ نچسب ات ؟!اخم کردم و گفتم:-پیمان نچسب نیست کیان !لب هاش رو به هم فشرد ، انگار جوابش رو پشتِ اون سد هاي گوشتی مخفی می کرد .شونه بالا انداختم و گفتم :-پیمان می شه گفت مخِ کامپیوترِ ، تا حالا ندیدم مشکلِ رایانه اي پیدا بشه و از پس اش برنیاد .حسین انگار چشم هاش کمی امید گرفت ، لبخندِ کمرنگی زد:-واقعا ؟کیانمهر خرناس کشان گفت:-لازم نکرده !کیمیا که چرت اش پریده بود اخم کرد و روبه کیان گفت:-تو چه مشکلی با پسرداییِ ترانه داري ؟در حالی که می دونست کیان چه مشکلی با پیمان داره و این تنها براي ساکت کردن اش بود !کیان حرفی نزد و سر پایین انداخت و دست به پیشونی اش کشید .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴١حسین از جا بلند شد و گفت:-می تونی پیداش کنی ؟ دمِ دست هست ؟ماهان هم که خستگی از چهره اش پریده بود گفت:-آره خانم گلپسند ، می تونین پیداش کنین ؟سعی کردم به حرکاتِ عصبیِ کیان توجه نکنم ، گفتم:-آره . . .حسین به سمتِ کت اش که رويِ مبل بود رفت و گفت:-زنگ بزن بهش . میرم دنبال اش بریم شرکت !***ساعت دو و نیم بامداد ...یه عده بیدار و یه عده خواب !انگار پاس می دادن و تعویضِ شیفت می کردن.کسی دست از کار نکشید ، اما تلاش ها به دو گروه تقسیم شد !حسین و احمدِ سارمی به همراهِ پیمانی که از خوابِ ناز بیدارش کردم به شرکت رفته بودن و باقی در حال تلاش برايِدوباره ساماندهیِ نقشه ها .وقتی که به پیمان زنگ زدم تقریبا صداش به گوش نمی رسید ، خوابِ خواب بود !تا می تونست غر غر کرد و من فقط سکوت کردم ، و بعد به زحمت تونستم راضی اش کنم که برايِ کمک به کیانمهرراهیِ شرکت اش بشه . .با سر به کیمیا اشاره زدم ، دوباره نگاهی به تلفنِ همراه اش کرد و بعد آهسته رو به من لب زد:-هیچی !کلافه پوفی کشیدم و دستی به چشم هام کشیدم که می سوختن . . .اما کسی که همچنان بیدار بود و لحظه اي خواب به چشم هايِ خسته اش نمی اومد ، کیانمهر بود !
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#60
۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۳۳ عصر
آب سرد رو به صورتم زدم و تو آینه نگاهی به خودم کردم . ..خمیازه اي کشیدم و چشم از چهره ي گیج ام گرفتم .به سالن که برگشتم کیانمهر بود که با تلفن صحبت می کرد:-هیچی ؟ یعنی حتی امیدي نیست ؟کنارش ایستادم ، ساعتِ رويِ دیوارِ پشتِ سرش ، عدد سه و پنجاه و پنج دقیقه رو نشون می داد .. .ناامید صداش پایین کشیده شد و گفت:-باشه ، پس منتظرم .تماس رو قطع کرد و رو به من شد ، شونه بالا انداخت و گفت:-خبري نیست . میگه دارن تلاش می کنن ولی جز یکی از فایل ها هیچ نشونی از به راه راست اومدن نشون نمی دن!تلخندي زد و دست به موهاش کشید:-بهتره برگردم سرِ کارم . حداقل ذهن ام مشغولِ و دیوونه نمی شم.خواست ازم دور بشه که دست اش رو گرفتم ، سرد بود ، مثلِ یخ !نگاه اش رو از بالايِ سرم بینِ بقیه چرخوند و بعد چشم هايِ طوسیِ به خون نشسته اش رو به چشم هايِ قهوه اي رنگِخسته ام داد و گفت:-نمی خوابی ؟دستم رو فشرد و گفتم :- فکر کنم تو بیشتر به خواب نیاز داري.زبونش رو رويِ لبش کشید :-نمی تونم ، خواب به چشم ام نمیاد .سرم رو تکون دادم ، من هم نمی تونستم بخوابم ، چه برسه به کیانمهر!دست اش رو آروم از دست ام بیرون کشید و آهسته گفت:- ولی تو یه استراحتی بکن ... خیلی سرپا بودي .و آروم برگشت سرِ کارش و مشغول شد به منتقل کردن اتد ها به سیستم .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٣***خواب بودم ، خواب که نه ... خواب و بیدار بودم ، مغزم هوشیار بود با وجودِ بسته بودنِ چشم هام ، گوش هام صداها روخوب می شنید .نمی دونم چند دقیقه بود که چشم هام ظاهرا به خواب رفته بودن و مغزم هوشیار تر از ساعت هاي گذشته شده بود کهبا صدايِ پر ذوقِ کیمیا از جا پریدم:-جون من ؟چشم هام رو تنگ کردم و بهش دوختم ، شخصِ پشتِ خط احتمالا کسی جز حسین نبود و ممکن بود که خبرِ خوبیداشته باشه ؟با این فکر نیم خیز شدم ، کیمیا با صدايِ بلندي گفت:-آخ خدا شکرت ! باشه .. باشه می گم بهشون !وبعد تماس رو قطع کرد ، نگاه اش رو به کیانی داد که هاج و واج لب تاپ به دست ایستاده بود و خیره اش بود ، همهبیدار بودن ، هرچند بعضی ها به زور پلک هاشون رو باز نگه داشته بودن ، با صدایی که می لرزید گفت:-اطلاعات رو بازیابی کردن ، فایل ها همگی باز میشن ، همه چیز برگشته !لحظاتی انگار همه حتی نفس کشیدن هم یادشون رفت !نمی دونم کی بود که بلند گفت:-یو هو !اما هر کی که بود ، انگار آتیش زده بود به باروت که صدايِ شادي خونه رو برداشت !خندیدم ، با بغض خندیدم ، نمی دونم اون بغض از چی بود ، ولی هر چی که بود کم مونده بود اشک رو از چشم هامسرازیر کنه بین خنده هام . . .شاید بغض از شاديِ بچه ها ، گریه ي کیمیا ، یا قیافه ي بهت زده و ناباورِ کیانمهر بود . .اما هر چی که بود شیرین بود !کیانمهر لب هايِ بی رنگ اش رو باز کرد و آروم گفت:-شوخی می کنی کیمیا ؟کیمیا که دوقدمی اش ایستاده بود مطمئنا تونست صداش رو بشنوه که با صدايِ لرزونی جواب داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴۴- نه به خدا .مگه الان وقتِ شوخیِ ؟ باور کن کیان ... الان هم دارن شروع می کنن به پلات گیري نقشه ها ! گفتبهت بگم خیالت راحت ، دیگه شرمنده ات نیست ! عمرا بذاره بهش اخم کنی !خندید و بینِ خنده هاش نگاهی به من کرد.... چشم هاش برق می زد! چه از اشکِ شوق و چه از امید و شادمانی !کیانمهر لب تاپ رو رويِ میزِ وسط گذاشت ، آروم به سمتِ آشپزخونه رفت ، لحظه اي ایستاد و بعد ناگهان قدم تند کردسمتِ من ، هُل کرده عقب کشیدم از ترسِ هر حرکتِ غیرمعقولانه اي که ممکن بود از کیانمهر سر بزنه ، یک وجبی امایستاد و لب زد:-مخلصتم ترانه... مخلصتم !وبعد گوشه ي شال ام رو گرفت و بوسید !اون لحظه به صدايِ هو کردن هاي همکارهام فکر نمی کردم ، به حتی حسِ خجالتی که داشتم هم فکر نمی کردم ، بهاین فکر می کردم که انگار گرمیِ لب هايِ سردش رو رويِ پرِ شال ام حس می کردم !***کیانمهر:تازه ترین حس هاي زندگی ام رو داشتم تجربه می کردم ، روزهاي خوبی رو براي اولین بار داشتم تويِ زندگی ام حسمی کردم . . .اینکه کسی ازت حمایت کنه خیلی حسِ خوبیه ! خیلی !برايِ منی که توي عمرم حامی اي نداشتم ، حسِ حمایت ترانه بی نهایت دوست داشتنی بود . . .از حرکتی که براي جمع کردنِ بچه ها کرد ، تا وقتی که برخلافِ میل باطنی ام پیمان رو همراه با حسین و احمد بهشرکت فرستاد و نتیجه اش شد بازیابی دوباره ي فایل ها !تمامِ وجودم انگار می خندید این روز ها!تار تارِ موهام خوشحال بودن و این روزها حتی خیلی بهتر حالت می گرفتن !لب هام این روزها بهتر می خندید ، صورت ام امروز بهتر صورتک خنده به خودش می زد . . .حتی انگار لباس ها بهتر رويِ تنم می نشست !زندگی به روم لبخند می زد . . .و امروز...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴۵بالاخره همه چی قطعی شد ، بعد از ساعت ها تلاشِ بچه ها برايِ کشیدنِ دوباره ي نقشه ها ، بعد از ساعت ها حرصخوردن ، بعد از ساعت ها تلاش و بیداري بالاخره همه چیز به اسم ما شد . .نقشه ها مورد تایید قرار گرفت ...هنوز خوشحالی بچه ها بابتِ تایید نقشه ها جلويِ چشمم بود . . .ظرفِ چند ثانیه کاغذ بود که تو هوا چرخ می خورد و رويِ زمین فرود می اومد .صدايِ خنده هاشون ، سر به سر گذاشتن هاشون توي گوشم می پیچید ، تصویرِ درآغوش گرفتن هاشون ، دست کوبیدنهاشون جلوي چشم ام رژه می رفت . . .با دیدنِ چراغِ زرد سرعت ام رو کم کردم و پشتِ خطِ عابر توقف کردم .کمربند رو باز کردم و کمی به بدنم کش و قوس دادم .نگاه ام رو به ثانیه شمار دادم ، پنجاه ثانیه اي مونده بود..کمربند رو دوباره بستم و هنوز سرِ جام مستقر نشده بودم که سر و صدايِ تلفنِ همراه ام فضايِ ماشین رو پر کرد ، سوگلبود ، خواهرم !دختري که این روزها نقش اش تويِ زندگی ام پررنگ شده بود !زنگ می زد ، پیامک می داد و یه حسِ خوبِ دیگه رو یواش یواش بهم تزریق می کرد . . .بی معطلی جواب دادم :-جانم ؟خوشحال جواب داد :-داداش کیان ، تبریک ... تبریک ! تایید شد نقشه هاتون ؟دوباره به ثانیه شمار نگاه کردم ، سی و پنج ثانیه . . . ، با لذتی که از شنیدنِ کلمه ي داداش به تنم نشسته بود ،گفتم :-آره .. تو از کجا می دونی گل خانم ؟با ذوق جواب داد:-داداش میران داشت به هدیه می گفت شنیدم ، خونه ي اونام آخه .. واي داداش خیلی خوشحال شدم . . .دنده رو جا زدم و با لبخندي گفتم :-تو چرا ؟ غیرعادي می زنیا ، بابات که باخت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴۶خندید ، بلند :-مساله اي نیست ! بزرگ می شه یادش میره !خندیدم ! عجیب این دختر شیطون بود ، تند و با توجه به ثانیه شمار که میرفت به ده نزدیک بشه گفتم :- مواظب باش ، باد به گوشِ بابات برسونه تبعیدیا !شیطنت موج می زد تو صداش :- نگران نباش ، یه جوري در میرم از زیر دستش !ثانیه شمار نزدیکِ صفر می شد که گفتم:-باید حرکت کنم ، پشتِ چراغ ام ، کاري نداري ؟عجله ام رو که متوجه شد ، با لحنِ مهربون ولی تند تند گفت:-نه داداش جونم، زنگ زدم بهت تبریک بگم ، قربونت برم داداشِ خوشتیپ ام ، خداحافظ !وتماس رو قطع کرد ، خندان گوشی رو کنار گذاشتم و پام رو رويِ پدال فشردم ، حتی مهلت نداد من حرفی بزنم . . . چهقدر خوب بود که این روزها به جمعِ افرادي که باهام خوب بودن داشت اضافه می شد !***ترانه خوابیده بود و نگاهِ من پیِ پلک هاش بود . حق داشت !دو روز خوابِ راحتی نداشت و بعد از شنیدنِ خبرِ تایید نقشه ها با خیال راحت پناه برده بود به دنیايِ خواب . . .چهره ي مظلوم اش تويِ خواب برام قشنگ ترین پرتره اي بود که به عمرم دیده بودم !آروم با پشتِ دست ، گونه اش رو نوازش کردم . . .خم شدم و نوكِ انگشت هايِ دست اش رو بوسیدم که از زیرِ ملحفه بیرون زده بود .ترانه همه ي زندگی ام بود ، تنِ خسته ام رو کنارش رويِ تخت دراز کردم و به سمت اش چرخیدم.این دختري که روبروم به خواب رفته بود عادي قدم به زندگی ام نذاشته بود ، من ازش بی شرمانه خواستم صیغه ام بشه. . .ترانه ي من فقیر نبود ، ولی مجبور شد برايِ پرداختِ بدهی هايِ پدرش تن بده به زندگی با منی که مادر و پدرش مثلِتفاله از زندگی اشون بیرونش انداختن .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٧ترانه ي من انقدر مشکل مالی نداشت که مجبور بشه به خاطر پول زنِ کسی بشه ولی لعنت به اون کسی که کلاهبرداريکرد از مردِ شریفی مثلِ کیومرثِ گلپسند ، ازا عتماد این مرد سوء استفاده کرد و ضربه زد به خونواده اش.بدهی هايِ کلانی به بار آورد که از توانِ این خونواده خارج بود پرداخت اشون .واین بود که مجبور شد دخترِ این خونواده براي برداشتنِ این بار سنگین از دوشِ خونواده اش به صیغه با من تن بده . . .خانواده ي گلپسند وضعیت مالی بدي نداشت ولی اون بدهی ها خارج از این وضعیت بود براي سفید شدنِ حساب هايپدرش ! وضعیتِ پول هاي تو حسابِ این خونواده قرمز می شد وقتی در برابرِ چک هاي به حساب گذاشته قرار می گرفت...سام ازدواج کرد با همین شرایطِ مالی معمولی و ترانه شد همسرِ من با همین شرایط . . .اجحاف کردم در حق اش ؟نامردي بود ؟بی مروتی ؟یعنی من واقعا بد کردم در حقِ ترانه ؟ منی که عاشق اش بودم نمی تونستم به شکلِ دیگه اي کمک اش کنم ؟شاید می تونستم ، ولی به هیچ شکلِ دیگه اي نمی توستم به خودم کمک کنم .صورتم رو به صورت اش نزدیک کردم ، سرم رو رويِ مرزِ دو بالش گذاشتم و خیره شدم به پلک هاش .پلک هایی که پشت اشون چشم هايِ قهوه اي رنگی بود که روزي با خشم به من نگاه می کردن ، روزي تنفر نثارم میکردن و این روزها ، کمی محبت !چی شد ؟من و ترانه از کجا به کجا رسیدم ؟من روز به روز عاشق تر شدم و ترانه . . .؟ترانه چی ؟حسی به من داشت ؟این حس ، علاقه بود ؟چند ماه مونده بود از شرطِ من براي ترانه ؟سه ماه ؟ چهار ماه ؟ تو این سه چهار ماه ترانه راضی می شد تن بده به موندنِ همیشگی پیشِ من ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٨دلم می لرزید وقتی فکر می کردم به آینده !چی می شد ؟ می رفت یا می موند ؟اگر می رفت که دیگه چیزي از من نمی موند !هنوز دست اش حلقه اي رو که من به انگشت اش فرو بردم زینت می بخشید ، یعنی ترانه موندنی می شد پیشِ من وتو آغوشم ؟لبخند زدم ، آهسته پیشونی اش رو بوسیدم و دوباره عقب کشیدم ، خیره به سقف شدم و به این فکر کردم که زندگی بیترانه برايِ من یعنی هیچ !***ترانه:دست هام رو تويِ هم حلقه کردم و به جعبه ي دستمال کاغذيِ رويِ میز خیره شدم .من اینجا چی کار می کردم ؟ براي چی اینجا بودم ؟ چرا ملاقات رو پذیرفتم ؟چرا اینجا ؟با این مرد چی کار داشتم که دعوت اش رو به کافی شاپ پذیرفتم ؟پلک زدم و یادِ تلفنِ چند ساعتِ پیش اش افتادم . از من خواست که ساعتِ پنجِ عصر اینجا حاضر باشم تا حرف هاشرو بشنوم . براي چی ؟چی می خواست بگه ؟با ایستادنِ مردي روبروم سر بلند کردم ، این مرد ، با موهایی که گردِ گذر سالها روش نشسته بود ، کسی نبود جز علیرضامجد !نفسی گرفتم و به پاش ایستادم ، لبخندي به لب داشت و چه قدر عجیب شبیه کیانمهر بود !حتی لبخندهاش !با دست صندلی رو نشون داد:-لطفا بشین .نشستم ، لب هام رو رويِ هم فشردم ، منو رو برداشت و نگاهی بهش کرد ، دستی بالا برد و پیش خدمت به میز نزدیکشد ، نیم نگاهی به من کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٩-قهوه ؟نفسِ کوتاهی گرفتم و گفتم:-چاي با کیکِ شکلاتی !ابروهاش بالا پرید و لبخندش دوام دار شد ، سفارش داد ، یک قهوه ، یک چاي و دو کیکِ شکلاتی !بهش خیره شدم ، بهم خیره شد ، لب باز کرد و گفت:-دوسِت دارم !نفس ام گیر کرد تويِ ریه هام ، بدن ام سرد شد ، چشم هام گرد شد و لب هام از هم فاصله گرفت !خندید ، و خنده هاش لرزه انداخت به تن ام ، به صندلی تکیه زد و دست تويِ هوا تکون داد:-دخترِ رو باش ! کم مونده سکته کنه !به زحمت تونستم خودم رو جمع کنم ، این مرد چی گفت ؟ گفت من رو دوست داره ؟دوباره تنم لرزید ، دست هاش رو تو هم گره کرد و به جلو خم شد :-فوق العاده مبارزه طلبی ، به همین راحتی جلويِ مشکلات خم نمی شی ، شخصیتِ قوي اي داري... پس دوست داشتنیهستی !لب هام رو محکم رويِ هم فشردم ، حالا می فهمیدم چرا کیانمهر نمی تونست جلويِ این مرد بایسته !چشم هاش به شدت نفوذ داشت رويِ روحِ آدم و خیره بود رويِ من و روح ام !پلک هاش رو باز و بسته کرد و گفت:-شبیه نازي ، قبل از اینکه من اون حماقت رو بکنم..پیش خدمت دوباره کنارِ میز ایستاد و سفارش ها رو برابرمون گذاشت ، و کمی بعد دور شد...علیرضا دوباره ادامه داد:-نازي دقیقا همینطور بود ، و همین باعث شد من عاشق اش بشم . . . و وقتی با من نساخت ، بدخلقی کرد ، دیوونه شدم، زد به سرم و کاري کردم که هنوز که هنوزِ رويِ زندگی ام تاثیرگذاشته.. بعضی اوقات واقعا خسته می شم ولی خودممقصرم !سکوت کرد و کمی از قهوه اش نوشید ، دستِ لرزونم رو دورِ فنجون حلقه کردم و سعی کردم صدام هم نلرزه که رسوابشم برابرش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٠-فکر نمیکنین نازي هنوز هم همونطور با صلابت باشه وبشه دوستش داشت ؟خندید ، کمی از کیک رو خورد و گفت:-هنوزم دوستش دارم.. هر روز ، بیشتر از دیروز!ابروهام بالا پرید ، بهم دوباره خیره شد و گفت:-و به خاطرِ همون نازي ، تو رو هم دوست دارم... تو بیشتر از هرکسی ، حتی دخترهام شبیه نازي هستی . . .کمی مکث کرد و آروم گفت:-مثلِ دخترم دوسِت دارم . . .فکرِ بد نکن ، هیچ کس نمی تونه جايِ نازي رو برايِ من بگیره که هر ثانیه انگار جوون ترمیشه ومن رو هم جوون تر می کنه ، هر روز شگفت زده ام می کنه ! تو انگار بیشتر دخترِ نازي هستی تا سارا و سوگل... پس فهمیدي ؟ تو رو مثلِ یه پدر دوست دارم.پوزخند زدم ، مثل یه پدر ؟ ، اخم کرد:-چته ؟خیره شدم توي چشم هاش :-پدر ؟ مثلِ یه پدر ؟ شما برايِ پسرِ خودتون پدري نکردین !دندون هاش رويِ هم قفل شد ، به زحمت از بین اشون گفت :-کیانمهر پسر من نیست!من هم اخم کردم :-مطمئنین ؟ همه چیز ثابت می کنه شما پدرشین ، خون ، دي ان اي و یه خاطره ي قدیمی که باعث شد نازي نطفه يکیان رو باردار بشه و حالا اون نطفه یه مردِ بیست و هفت ساله اس که هر کاري کنید اون پسرتون محسوب میشه . . .وقتی برايِ اون پدري نکردین ، بعد می تونین زن اش رو مثلِ یه دختر دوست داشته باشین ؟ من که شک دارم !با لحنی تند و صدایی پایین گفت :- حرفِ من هیچ جايِ شک نداره ، تو ، مثلِ دخترمی ! به خاطرِ شباهتِ عجیب ات تو اخلاق به نازي ! من هرچی باشم، چشم به زنِ بقیه ندارم ، به خصوص به زنِ مردي که اسم اش تو شناسنامه امِ و فقط به واسطه ي یه اشتباه پسرم شده! و به خاطرهمین خواستم امروز ببینم ات .حرف هاش بويِ صداقت می داد ، علیرضا مردي بود که اگه چیزي می خواست بگه از کسی نمی ترسید ، پس میتونستم به حس اش اعتماد کنم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵١اعتماد کنم که اگه حسی هست ، همونیه که خودش می گه !البته اگه راست بگه و نقشه اي پشتِ حرف هاش نباشه !آروم تر و با افسوس گفت:-من نازي رو به این زن تبدیل کردم ، نازي این زنِ عصبی نبود ، این زنی که انقدر زود از کوره در بره ، نازي زنی موفقو قوي بود ، من بال و پرش رو چیدم . . پشیمون ام! و عذاب وجدان دارم اما نمیخوام درباره ي تو هم داشته باشم .خونسرد تکیه زدم به پشتیِ مبل ، انگار داشت کم کم ترانه ي واقعی ظهور می کرد ، وقتش بود ، صداش کرده بودم وداشت کم کم نزدیک می شد ، با ابرويِ راستِ بالا رفته نگاه اش کردم ، جرعه اي دیگه از قهوه اش رو نوشید و به مناشاره کرد:-چایی ات سرد شد .سري تکون دادم و تکه اي کیک رو با چاي فرو بردم ، صداش رو صاف کرد و گفت:-ازکیانمهر دور باش ! به خاطر خودت ، برات پشتوانه نمی شه.تک خنده اي کردم ، اعتماد به نفس موج می زد تو وجودم ! :-چرا باید حرف اتون رو قبول کنم ؟کمی نگاه ام کرد و آهسته گفت:-نمی خوام یه نازيِ دیگه متولد بشه . . .نگاه ام رنگِ سوال گرفت که گفت :-می دونم کیان چه قدر بهت علاقه داره ، از نگاه هاش ، رفتارش مشخصِ . . . می دونم پیش اش نمی مونی ، خوبشناختم ات ، می ترسم وقتی خواستی بري ، کیان هم همون کاري رو بکنه که من کردم و تو بشی نازي !پوزخند زدم :-همون قضیه ي پسر کو ندارد نشان از پدر ؟ آره ! راست میگین... ممکنِ ! ولی کی گفته من می خوام کیان رو تركکنم ؟ من نامزدشم ! همسرش ام ! چرا باید ترك اش کنم؟خندید ، تکیه زد به عقب :-چطور می خواي با کیان کنار بیاي ؟ با اون همه ضعفی که داره ، با اخلاق اش که مثلِ یه بچه ي دو ساله اس ، وهمینطور عقیم بودن اش !و با هوشیاري زل زد تويِ چشم هام که نتیجه ي حرف هاش رو ببینه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٢نفسی عمیق گرفتم ، من قرار بود با کیان بمونم ؟مهم نبود ! مهم گرفتنِ حالِ خوشِ این مرد بود !شونه بالا انداختم :-من با همه چیِ کیان کنار اومدم ... و توجه داشته باشین ، ضعفِ کیان ، اخلاق اش و همینطور عقیم بودن اش دلیلینداره جز شما و کارهاتون جنابِ مجد ! برام مهم نیست چی می خواین ، می خواین چی کار کنین ، ولی اینو بدونین کهشما آدم اصلحی نیستین برايِ مشورت !عصبی شده بود ، دست اش رو مشت کرد :-بودن با کیان برات خوب نیست ترانه !از جام بلند شدم ، دست تويِ کیف ام نکردم ، مثلا یه مرد از من دعوت کرده بود !کیف ام رو رويِ شونه ام انداختم :-شما نمیتونین به من بگین چی خوبه و چی بد جنابِ علیرضا خان ! من اگه به قولِ شما قوي ام ، به راحتی خم نمیشم جلويِ مشکلات ، پس اینو بدونین انقدر هم عقل دارم که بدونم چی کار کنم!خواستم ازش دور شم که اون هم بلند شد ، گفت :- باشه ، هر کاري می خواي بکن ، ولی شک نکن تو اینکه....مکث کرد و من برگشتم و نگاهی به چشم هايِ آشناش کردم :-شک نکن تو اینکه تو رو مثلِ دخترم دوست دارم . .. شک نکن !سري تکون دادم و ازش دور شدم..بیرون زدم از کافی شاپ و هوايِ مطبوعِ بهاري رو به ریه هام کشیدم . . . واقعا فکر می کرد که می تونه من رو راضیکنه به کاري که می گه ؟ که به کیان ضربه بزنه ؟چی تو سرِ علیرضا می گذشت ؟***من گفتم و کیانمهر شنید . . .من حرف زدم و اون سکوت کرد . . .لحظه به لحظه اخم رويِ صورت اش بیشتر و غمِ توي چشم هاش زیادتر می شد .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٣سرخ تر می شد و من می دونستم کیانمهر کنار نمیاد با درخواستِ پدرش !حرف ام که تموم شد ، لحظه اي مات نگاهم کرد ، زبون رويِ لب کشید و به سختی گفت:-واق . . .واقعا اون . . . اون بهت گفت منو . . . منو ترك کنی ؟لب هام رو رويِ هم فشردم ، درسته سرانجام این رابطه جدایی بود ، ولی کیان الان توانایی اش رو داشت از من همبشنوه که امید زیادي به بودنِ من کنارش نیست ؟نه!بنابراین آهسته گفتم:-آره . . .لب اش رو گزید و موهاش رو به چنگ کشید :-خدایا ، چرا این کارو با من می کنه ؟نگاه ام رو دوختم به دیوار . . .من همه چیز رو به کیان گفتم چون دوست نداشتم علیرضا راهی پیدا کنه براي آسیب زدن به کیان .. . نمی خواستم ازاین قرارِ ملاقاتِ پناهنی که حالا آشکار شده بود ، دست آویزي بسازه براي کوبیدنِ کیان . .من آدمِ پنهان کاري نبودم و نیستم !صورت اش سرخ شد ، رگِ گردن اش ورم کرد ولی دم نزد ، بهش نزدیک تر شدم ، دست ام رو گذاشتم بینِ کتف هاشو آروم حرکت اش دادم .من عادت کرده بودم به این نزدیکی !آهسته صداش زدم:-کیانمهر ؟خفه جوابم رو داد:-جونِ دلِ کیانمهر ؟نفسی کوتاه گرفتم و گفتم :-به خودت فشار نیار . یه حرفی زد ، جواب اش رو هم گرفت . . خب ؟نگاه ام کرد ، چشم هاش بدجور دلگیر بود :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵۴-چرا بهم نگفتی که خواسته ببینَتِت ؟نگاه ازش گرفتم و خیره شدم به زمینِ زیرِ پام :-نمی دونم . . . اصلا نمی دونم چرا قبول کردم و رفتم دیدن اش . . زنگ زد و گفت میخوام ببینم ات . حتی نمیدونمشماره ام رو از کجا آورد . . .دست اش نشست رويِ دست ام ، با صدایی لرزون گفت:-تو که .. . تو که نمیري از پیش ام ؟لب هام رو محکم به هم فشار دادم ، این بار دست هاش رويِ بازوهام نشست :-هان ترانه ؟ نمیري که ؟چی می گفتم ؟ بهش میگفتم میرم چه واکنشی نشون می داد . .ویه لحظه . . .فقط یه لحظه حس کردم سینه ام عجیب سنگین شد . . واقعا من می خواستم برم؟ واقعا بعد از اتمامِ نُهماه ، من باید ترك می کردم مردي رو که کنارم ایستاد و بهم محبت کرد و پشتوانه ام بود ؟چونه اش هم لرزید ، سرش رو رويِ شونه ام گذاشت :-بري میمیرم . . همه کَسَمی . . .دست هاش دورم حلقه شد و من باز هم سکوت کردم !انگار یکی محکم به صورتم سیلی زده بود ، من باید می رفتم ؟ باید ؟ اصلا بایدي وجود داشت ؟چی می شد تو ماه هاي آینده . . .خدایا ، چه خوابی دیدي برامون ؟!***کیانمهر :خرداد ماه...بدترین ماه برايِ من !من ، بیست و هشت سالِ پیش ، خرداد ماه به دنیا اومدم . . .پنجِ خرداد...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵۵وقتی به دنیا اومدم هیچ کس فکر نمی کرد که پدر و مادرم ، لحظه اي بهم محبت نکنن و حتی پدرم ، سعی کنه تنهاکسی رو که برام مونده ازم بگیره !سخت بود ، زیادي سخت بود تحملِ این همه بی عاطفگی . . . مگه می شد اینطور باهام رفتار کنه ؟چی کار کردم مگهِ باهاش ؟که حتی می خواست ترانه رو هم از من بگیره ؟چشم هام رو محکم با دست هام ماساژ دادم ، پوفی کردم و به شناسنامه ام نگاه کردم که روبرويِ من باز بود.. بیست وهفت ساله بودم با بیست و هشت ؟چند سال از آغاز بدبختی ام می گذشت ؟دست کشیدم رويِ اسم پدر و مادر ... تلخ لبخند زدم . . .بقیه ي پدر و مادرا چی کار می کردن این روزو ؟کیک می گرفتن ؟تبریک می گفتن ؟براي بچه هاشون کادو می خریدن ؟من که حتی حسرتِ یه نگاهِ خشک و خالی رو داشتم.هیچ وقت از رسیدنِ روزِ تولدم راضی نبودم.که چی بشه ؟ کسی بود که بهم تبریک بگه ؟حتی بی بی هم این روز حتی به تلفن هاي من جواب نمی داد ، روزي بود که کسی تويِ عمارت حقِ بردنِ اسم من رونداشت ، نازي حال اش بد می شد و علیرضا پریشون !و بی بی بود که سعی می کرد آروم اشون کنه . . . ولی پس من چی ؟کی من رو آروم می کرد ؟حتی خبري از حسین هم نبود . . براي سر زدن به یکی از پروژه ها بیرون زد و بعد ازاون ، تماس گرفت که حوصله يبرگشت به شرکت رو نداره و رفت !به همین راحتی !بهترین رفیق ام هم یادش نبود امروز روزِ تولدِ منِ!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵۶کیانمهر مجد ، بیست و هشت ساله شد !مرور کردم زندگی ام رو ، به دنبالِ یه نقطه ي روشن ، امید بخش !و شاید حضورِ ترانه یه نقطه ي روشن بود بینِ اینهمه سیاهی !ولی تا کِی ؟ ترانه تا کِی با من بود ؟ می رفت؟ می موند ؟ اگه می رفت من دووم می آوردم ؟ بیست و نه سالگی رو میدیدم ؟آه کشیدم ، بدترین و سخت ترین روزِ زندگی ام بود امروز .. جشن نداشت به دنیا اومدنِ من !هر چند کی می خواست جشن بگیره؟هیچ کس !وخیلی سخت بود برسی به این نقطه که ببینی هیچ کس نیست که برايِ خودت ، وجودت ارزش قائل بشه که برايِسالروز به دنیا اومدنت ، جشنی بگیره ، تبریکی بگه یا حتی لبخند بزنه !دست هام تو هم پیچید و قلبم.. قلبم هم درد گرفت از تنهایی !ترانه هم درکم نمی کرد ، من عشقِ ترانه رو می خواستم ولی شاید حضورِ آروم و کمی با محبت اش کنارِ من ، بابتِعادت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (11): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 11 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 3 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12267')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.