۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۷:۲۵ عصر
دوباره یادِ دو روز پیش افتادم که با بسته اي به خونه اومد.... رويِ مبل نشست و جورابش رو درآورد و مقابلِ چهره يمتعجبِ من پاش رو بلند کرد و خیره شد به پاشنه اش....من من کنان پرسیدم:-چی کار می کنی؟و ناراضی جواب داد:-نمی دونم از کفش امِ ، از جورابمِ ، از سرپاوایستادنِ زیادِ ، چیه که پاشنه ام ترك خورده... اذیت ام می کنه ، گاهی اوقاتمی سوزه ، بیشتر وقت ها هم پوستِ خشک شده اش گیر می کنه به جورابم ، یا بعضی اوقات حس می کنم تو پام میخِ... ناآروم بودم که حسین دید ، بهش گفتم ، گفت کیمیا راه اش رو بلدِ....پاش رو رويِ زمین گذاشت و با تردید نگاهم کرد و گفت:-امروز اومد شرکت این دستش بود ..وبا چشم و ابرو به بسته اشاره کرد :-گفت کیمیا گفته راه حل اش حنا گذاشتنِ! اگه نشد بره دکترِ پوست... من نمیدونم این زن و شوهر چه خوابی برام دیدن!کنارش نشستم و نگاهی به بسته کردم ، حناش انگاري فرق داشت با حناهایی که قبلا دیده بودم ، آهسته زیر گوشمگفت:-کیمیا میگه حناش از این صنعتیا نیست...سرم رو تکون دادم...یکی دو ساعت بعد بود که کیانمهر طبقِ دستور کیمیا حنا رو آماده کرد ورويِ زمین نشست و به پاش مالید ، پاش روداخل پلاستیک فریزر کرد و بعد جوراب پوشید!در تمامِ این مراحل سعی می کردم خنده ام رو کنترل کنم... چهره ي کیانمهر با دستکش به دست و قیافه ي ناراضی وپاهاي حنا بسته شده واقعا هم خنده دار بود ... !صداي خنده ام فضايِ خونه رو پر کرد وقتی چهره ي درهم و ناراضی کیان جلوي چشمم نقش بست ، زمانی که پايِرنگ گرفته اش رو دید!سرم رو تويِ بالش فرو کردم... انقدر حناش قوي بود که هنوز عطرش تويِ تخت بود... دوباره خندیدم و ملحفه رو رويِسرم کشیدم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٣صدايِ زنگ تلفن همراهم باعث شد سرم رو بیرون بیارم از پوشش ، غلت بزنم و سرجام برم و دست دراز کنم زیر تختتا گوشی ام رو بردارم...با دیدنِ اسمِ مامان لبخندي زدم ، بلند شدم و رويِ تخت نشستم ، لبخند زدم و دکمه ي پاسخ رو فشردم....***کیانمهر:آخرین خط رو هم رسم کردم و قلم رو رويِ میز نقشه کشی گذاشتم..راضی از کارم لبخند زدم و پشتِ میزِ کارم برگشتم که تقه اي به در زده شد و بلافاصله در باز شد ، به پشتی صندلی امتکیه زدم و حق به جانب به حسین نگاه کردم ، سري تکون داد و طلبکار گفت:-هان ؟ چیه ؟ امري باشه ؟سري تکون دادم و گفتم-رو رو برم ... ! بذار اول اجازه بدم بعد سرت رو بنداز بیا تو !خندید و بی خیال گفت:-من وتو نداریم که.....با افسوس سري براش تکون دادم و گفتم:-خب.. چیه ؟ چی کارم داري ؟چکی رو جلو گذاشت و گفت:-امضا بزن!با چشم هاي گرد شده نگاهش کردم که گفت:-چته ؟ چرا اینطوري نگاه می کن؟ چکِ پاداشِ بچه هاس... اي بابا...نگاهی به چک کردم و دست به سمتِ روان نویس بردم و در همون حال پرسیدم:-به وکیل گفتی ؟صداش رو از بالايِ سرم می شنیدم:-آره... یکی دو روزِ پی گیرِ.... نمی دونم شاید لازم باشه وثیقه بذاریم..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۴چک رو امضاء کردم و به دستش دادم ، زیر لب گفت:-دستت درد نکنه....لبخندي زدم براش ، سمتِ در می رفت که ایستاد ، روش رو به سمتم چرخوند و گفت:-راستی... حنا رو استفاده کردي ؟با به یادآوردن حنا ورنگیِ شدنِ کف پام اخم در هم کشیدم و گفتم:-من یک حنایی نشونِ تو بدم که ندونی از کدوم سمت بري خونه اتون !خندید و گفت:-پس اثر کرد!نیم خیز شدم و گفتم:-چه جورم اثر کرد! رنگش خیلی خوبه ها.. می خواي براي موهات امتحان اش کنم ؟خنده اش قطع نمی شد ، بلند شدم که به سمتش برم ، ولی قبل از اینکه بهش برسم اتاق رو ترك کرد...خندیدم و باز هم سري براش تکون دادم ، هرچند نمی دید!حسین همین بود ، همیشه همینطور بود و هیچ وقت تغییر نمی کرد... ! سرزنده و در عین حال جدي ، مدیر و مدبّر....به سمتِ پنجره رفتم و شونه ام رو به دیوارِ کنارش تکیه زدم ، به شهرِ زیر پام نگاه کردم... طبقه ي سی و دو..... یه روزياز همین جا پایین رو نگاه می کردم و گله می کردم از زندگی ام... ولی حالا روزهام روشن بود ، گرم بود ، خوب بود!زندگی بهم لبخند می زد...یادِ ترانه و نگاهش ، عطر حضورش ، طعم شیرینِ بوسه هایی که ازش گرفتم ، حتی لحظه اي راحتم نمی ذاشت..من تشنه بودم ، تشنه ي حضورِ کسی تو زندگی ام ، اینکه بهم محبت کنه ، توجه نشون بده و من براش مهم باشم ،اینکه اسمم رو با مهر صدا کنه ، و حالا بودنِ ترانه همه ي این ها رو داشت جبران می کرد...این روزها حتی به بوسه هاي وقت و بی وقتم ایرادي نمی گرفت... وقتی نصفِ هاي شب دلم تنگ می شد و آتشخواستن اش وجودم رو می سوزوند ، با هراسی شیرین پاتک می زدم به سرزمینِ خوابش و ناخنک میزدم به لب هاينیمه بازش.... چی از این ناب تر؟!این روزها حتی وقتی سرزده ؛ زمانی که حواس اش بهم نبود ، نزدیک اش می شدم و اسیرش می کردم بین بازوهام ومحکم به خودم می فشردم اش ؛ هم ایرادي نمی گرفت.... گاهی وقت ها شاید وقتی سرش رويِ سینه ام بود دستشدورِ کمرم حلقه می شد و چی از این بهتر؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۵این روزها وقتی گوشه اي می نشستم و تو فکر و خیال فرو می رفتم ، وقتی به خودم می اومدم که داشتم با صداي بلندمی خوندم هم بهم خرده نمی گرفت ، بلکه جلوم نشسته بود و گوش به خوندنم می داد... چی از این شیرین تر؟انگار مثلِ نود و نه درصد فیلم هاي ایرانی شده بود... که پایان فیلم همه اش یه چیز بود!....... و زندگی شیرین می شود!زندگی ام شیرین شده بود با حضور ترانه....ولی ته دلم ، یه ترس بود ، یه ترسِ بد... که انگار با تمامِ قوا داد می زد مواظب باش ، چپ و راست ات رو نگاه کن کهیه چیزي می خواد خونه ات رو رويِ سرت خراب کنه....پلک هام رو رويِ هم گذاشتم ، ترجیح می دادم به جايِ فکر کردن به ندايِ نگرانِ درونم به مهمونیِ فردا فکر کنم.. انگارترس اش کمتر بود !ترس ؟آره ، ترس...حقا که ترس داشت با مردي روبرو بشی که می دونستی هر لحظه می تونه زمین ات بزنه...ولی دیگه نمی خواستم بترسم.. روزي صد بار از سرمشقِ تويِ ذهن ام رونویسی می کردم تا یادم نره !دستی به صورتم کشیدم و به ساعتم نگاه کردم ، نزدیکِ یک...بهتر بود کارهام رو انجام میدادم.... و کم کم براي رفتن آماده می شدم...***دستی به کتم کشیدم و دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم. حتی مخالفت هاي حسین ، وقتی امروز فهمید می خوام بهمهمونیِ تولد برم هم باعث نشد از تصمیم ام صرفِ نظر کنم....دستم رو که می لرزید سمتِ شیشه ي ادکلن بردم ، پنجه هام دورِش قفل شد ، عمیق نفس کشیدم..بعد از یک هفته می خواستم ببینم اشون ، اونم نه بعد از یک دیدار معمولی ، بعد از یه ویرانیِ اساسی براي من... کههنوزم سعی می کنم ذهن ام رو منحرف کنم از بخشی که می گفت ممکنِ حرومزاده باشی....پوفی کردم و شیشه ي ادکلن رو به گردنم نزدیک کردم و چند بار اهرم اش رو فشردم... بعد رويِ لباسم چرخوندم...انگار استرس ام رو با زدنِ ادکلن کم می کردم.دست هام رو به گردنم کشیدم و کمی عقب رفتم... خوب بود ، کت و شلوار سرمه اي تیره و پیراهنِ طوسی...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۶صدايِ ترانه باعث شد از تصویرِ خودم دستِ بکشم و نگاهش کنم... خواستنی تر از همیشه شده بود با تک کتِ مشکیِبلند و براق با شلوار لیِ سفید... با اون روسريِ سفید با طرح هاي مشکی.....نزدیک اش شدم و لب هايِ بی طاقت ام رو به پیشونی اش رسوندم وبوسیدم...غر غر کرد:-نکن ! روسري ام خراب شه دیگه نمیتونم درستش کنم...لبخند زدم از حسِ داشتنِ صداش ، دست هام رو دورش حلقه کردم و محکم به خودم فشردم اش ، ساکت و آروم بینِآغوش ام موند....چه قدر خوب بود که تقلا نمی کرد براي رهایی...بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف اومد:-دیر میشه ها!با نارضایتی دست هام رو از دورش باز کردم وعقب کشیدم ، آب دهن فرو بردم و نگاهم رو رويِ صورتش چرخوندم...دوست داشتم غیرتی بشم و بگم رژ لب ات رو کمرنگ کن ، یا سایه ي چشم هات رو.. ولی ترانه حواس اش بیشتر ازمنجمع بود !خنده ام گرفت از افکار بچه گانه ام ، ترانه چشم هاش رو گشاد کرد و گفت:-دیوونه شدي ؟ چرا الکی می خندي؟پشت کرد و به سمتِ تخت رفت تا مانتو اش رو برداره و به تن کنه ، صداش رو می شنیدم:-یه ذره عقل داشت که اونم از دست داد.. هیچی دیگه! فک نکنم دیگه امنیت جانی داشته باشم...چیزي نگفتم ، عادت کرده بودم به اینکه گاهی با خودش صحبت کنه !مانتو پوشید و آماده شد ، روبروم ایستاد ، قدِ کوتاهترش باعث می شد کمی سر بلند کنه تا بتونه زل بزنه توي چشم هام، بازوهام رو گرفت و با آرامش گفت:-مهم نیست اونا چی بگن ، مهم اینه که هر کس ، هر چیزي بگه ، خیلی ها هستن که براي تو ، شخصیت ات و وجودتاحترام و اهمیت قائل ان... آروم باش و سعی کن عمويِ خوبی باشی...!پلک هام رو آروم باز و بسته کردم که لبخند زد ، دست هاش رو از رويِ بازوم برداشتم و تويِ دستم گرفتم ، بوسه ايبهشون زدم و گفتم:-کادوشون رو برداشتی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٧سر تکون داد و به کیف اش اشاره کرد :-هم گردنبندِ هیوا خانم ، هم گردنبندِ آقاامیرعلی...فکرم رفت پیشِ گردنی هاي طلا و نقره اي که براي برادرزاده هام گرفته بودم ، هر دو به اسمِ خودشون.... نمی خواستمبه چشم کسی بیام ، نمی خواستم همه به به و چه چه بزنن که چه هدیه اي گرفته ، فقط قصدم این بود که از منیادگاري اي داشته باشن براي همیشه....زبونم رو رويِ لبم کشیدم و تويِ چشم هاي قهوه اي رنگِ روبروم خیره شدم:-میشه امشب پشت و پناهم باشی؟چشم هاش رنگِ دلسوزي گرفت:-خدا پشت و پناه ات باشه...دست اش رو محکم گرفتم و رويِ قلبم گذاشتم:-بعد از خدا چی ؟دست اش رو رويِ قلبم مشت کرد:-هستم.....خونه شلوغ بود ، دایی و خاله هام ، عموها و عمه هام...این آدمایی که انگار دنیایی ازشون فاصله داشتم...چه قدر بد بود غریبه بودن با نزدیک ترین اقوام ات...گوشه اي نشسته بودم و ترانه هم کنارم...نازي صدرِ مجلس نشسته بود کنارِ هدیه اي که مثل اینکه هنوز بعد از زایمان سخت اش رو به راه نیومده بود و رنگاش کمی پریده بود....از دور می تونستم نگاه هاي گرم سوگل ، میعاد و بی بی رو حس کنم ولی سرديِ نگاهِ بقیه و تیزي نگاهِ علیرضا و نازيبه همراه دخترشون سارا، بدجور داشت عذاب ام می داد...نگاهم به نوزادِ بین دست هاي میران بود ، نوزادِ کوچکی تويِ پتويِ آسمونی رنگ اش...لبخندِ تلخی زدم ، اگه منم مشکلی نداشتم ، شاید اولین نوه ي خانواده ، هر چند پدربزرگ و مادربزرگ اش نپذیرن اش، بچه ي من می بود... حسرت همیشه حسرتِ ! حتی اگه قوي ترین انسانِ رويِ زمین هم باشی ، بازم حسرت داري....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٨آهی کشیدم که دستِ ترانه نشست رويِ دستم و در کمال تعجب ام شروع کرد به نوازش موهايِ کمِ پشتِ دستم...نگاه اش کردم ، لبخندش پر از اطمینان بود....دلم گرم شد اما....با ابروهاش نامحسوس به روبرو اشاره کرد و زمزمه وار گفت:-عمه ات داره می خوره ما رو!دلگرمی ام فوري تبدیل شد به یخبندان.. پس از رويِ حس اش نبود.. می خواست جلويِ عمه ام سرشکسته نشم...دوست داشتم دستم رو از زیرِ دستش بیرون بکشم ، ولی نمی تونستم دل بکنم از گرمیِ دست هاش... پس این نوازشعاریه اي رو قبول کردم ، حتی اگه به بهانه هاي عمه ي هرگز نداشته ام بود!دوباره نگاه به جمع دادم ، نازي خیره ام بود ، چشم هام رو که به سمتِ خودش دید پوزخند زد و اشاره زد به نوزادِ تويِدست هايِ میران...دلگیرنگاهش کردم و سر به پایین انداختم ، هر چند اصلا براش مهم نبود !کیک بریدن ، دست زدن ، تبریک گفتن و من.... من تنها کنارِ همسرم نشسته بود و نگاه اشون می کردم...و برام عجیب بود این تولد چی بود براي بچه ي چند روزه ؟ خوشی زده بود زیرِ دلشون ؟اما طبق گفته ها رسم بود... رسم قدیمیِ خانواده... اما براي من صدق نکرد... نه زمانِ نوزادي ام و نه حتی سالهاي بعد !قرار بود کادوها رو زمانی بدن که برادرِ هدیه هم برسه ، که توي راه بازگشت از عسلویه بود..... حتما باید می بود چونبرادرِ بزرگش بود و هدیه بهش علاقه ي زیادي داشت... کاش سارا هم کمی از اون علاقه رو به من داشت . . . !بنابراین همه متفرق شدن حداقل براي ساعتی ، هر کس به سمتی رفت ، میران رو به نازي و هدیه گفت:-میرم هیوا رو بذارم تو تخت اش...دلم می خواست اون موجود کوچیک رو تويِ آغوش بگیرم و ببوسم اش... دلم پر می زد براي عطرِ تن اش! که هنوزبويِ بهشتِ خدا رو می داد.....ترانه از کنارم بلند شد و گفت:-می خوام برم تو حیاط یه کمی قدم بزنم یه بادي به کله ام بخوره ... تو نمیاي ؟سري تکون دادم ، لبخندي زدم بهش و گفتم:- نه ، تو برو... یه ذره خسته ام!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٩و چه بهانه ي بی ربطی بود! ترانه کمی مشکوك نگاهم کرد و بعد مانتو به دست گرفت و رفت...بعد از چند دقیقه بلند شدم ، میران برگشته بود و داشت با عمويِ بزرگم صحبت می کرد...باید می رفتم پیشِ اون بچه.... انگار عقل از سرم پریده بود ، دست و پام سست شده بود براي لمس کردن اش.... مننوزاد کم ندیده بودم ولی نمی دونم چه حسی بود که داشت دیوونه ام می کرد براي دیدنِ نوزادِ برادرم ... !هنوز چند قدمی برنداشته بودم که سارا جلوم سبزشد ، انگار فهمیده بود چند دقیقه پیش داشتم درباره اش فکر می کردم!: ! !-بَه! کیان خان... منور فرمودین جمع رو...همین کم بود برايِ من !پوفی کردم و آهسته گفتم:-سارا حوصله ندارم.. اذیت نکن!موذي خندید وگفت:-چرا ؟ چون بچه ي میران رو دیدي؟ چون


