مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان کوتاه جردن جنوبی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (7): « قبلی 1 2 3 4 5 … 7 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کوتاه جردن جنوبی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۹ عصر
سورنا-پس بهم بگو باهات چیکار کرد؟‬
‫-تو با دوست دخترات چیکار می کنی؟ اونم همون کارو کرد. خیالت راحت شد؟‬
‫سورنا-همه شون برن به جهنم. من باهاشون کاری نمی کنم. ازت می خوام راست و حسینی جواب‬ ‫سوالمو بدی.‬
‫-گونه مو بوسید...دستامو گرفت... منو بغلش گرفت...مچ پام به پایینو دست زد و یکی دوبارم‬ ‫خودشو انداخت روی من که منم کشیدم کنار. تموم شد؟‬
‫دوباره مشتشو کوبید به دیوار و اینبار عربده کشید: مـــی کشتمت عسل.‬
‫-صداتو بیار پایین. به تو چه مربوطه؟‬
‫آروم گفت: عسل باهاش کات کن.‬
‫-نمی خوام. یعـنی چی؟‬
‫سورنا-یعنی همین که گفتم. باهاش کات می کنی.‬
‫-نمی خوام. به تو هیچ دخلی نداره.‬
‫سورنا-خدا لعنتت کنه عسل. باهاش کات کن.‬
‫-سورنا نمی خوام. دیگه تمومش کن.‬
‫سورنا-چرا نمی خوای؟‬
‫-چون دوستش دارم.‬
‫سورنا سکوت کرد و با خشم بیشتری زل زد توی چشمام. فکش داشت می لرزید و نفس هاشو با‬ ‫حرص از ال به الی دندوناش بیرون میداد. اخم کردم و دستشو با عصبانیت از روی دیوار برداشتم‬ ‫و راه افتادم. هنوز چند قدمی ازش دور نشده بودم، که برگشتم و بهش با یه حالت جدی گفتم: من‬ ‫چیزی به زانیار نمیگم. اما اگر این کارت یه دفعه دیگه تکرار بشه، بی برو برگرد اخراجی.‬
‫سورنا دستی به صورتش کشید و داد زد: عسل از جلوی چشمام گم شو. گم شو تا یه بالیی سرت‬ ‫نیاوردم.‬
‫چشم غره ای بهش رفتم و به سمت خونه راه افتادم. چرا انقدر عصبی شد؟چرا تهدیدم کرد منو‬ ‫می کشه؟چرا این کارا رو می کنه؟ مگه از اول از من بدش نمیومد؟ یهو یاد چند سال پیش افتادم.‬ ‫وقتی دبیرستان بودم. اون روز تنها به خونه برگشتم؛ چون سارینا مریض بود و نیومد مدرسه. یهو‬ ‫توی یه قسمتی که ما بهش میگیم آپارتمانا یه پسره افتاد دنبالم. سورنا هم که داشت از دروازه‬ ‫وارد آپارتمانا میشد، با دیدن اون پسر دوید سمتش و شروع کرد به کتک زدنش. پسره رو آش و‬ ‫الش کرد و آخر سر هم به اصرار من از کتک کاری دست کشید. یادمه بعد از اون اتفاق توی محل‬ ‫چو افتاد که سورنا دوست پسر عسله. چند وقت بعدشم یه بار توی خیابون آذر با چندتا از رفقاش‬ ‫بود که یکی از دوستاش منو نشون داد و گفت: سورنا عشقت داره میاد.‬
‫سورنا هم یکی زد پس کله ی دوستش و گفت: لال شو احمق.‬
‫منم رفتم سمت سورنا و بهش گفتم: همین دوستاتونن که توی محل شایعه پراکنی کردن.‬ ‫دهنشونو گِل بگیرین لطفاً!‬
‫سورنا-شایعه؟‬
‫-آره دیگه. میگن من و شما با همیم. یه جوری حالیشون کنید دارن حرف مفت میزنن.‬
‫سورنا هم جوابمو نداد و سرشو انداخت پایین و با دوستاش رفت.‬
‫نکنه سورنا منو...نکنه...اون از من...اون منو دوست داره؟ اون وقتها... رفتار چند وقت اخیرش، همه‬ ‫و همه اش اینو نشون می داد. پس چرا تا حالا حرفی بهم نزده؟ چرا همه اش نفرتشو بهم نشون‬ ‫میده؟‬
‫همونطور که داشتم توی فلکه قدم میزدم، چشمم به مغازه ی دوست سورنا خورد. همون که بهش‬ ‫گفت عشقت داره میاد. باید می رفتم ازش سوال می پرسیدم. وارد بوتیکش شدم. اسمش روزبه‬ ‫بود.‬
‫-سلام.‬
‫روزبه-سلام آبجی. امرتون؟‬
‫-می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟ راجع به سورنه.‬
‫روزبه-البته. بفرمایید.‬
‫رفتم جلوتر. اون وقتِ روز هیچ کس توی مغازه نبود.‬
‫-ببخشید آقا روزبه. می خواستم بپرسم چند سال پیش، همون موقع که من دبیرستان بودم و یه‬ ‫شایعاتی راجع به من و سورنا پخش شد، مسببش کی بود؟‬
‫روزبه-کودوم شایعه آبجی؟‬
‫-چجوری بگم؟همون...همون که می گفتن سورنا از من خوشش میاد...من دوستشم و اینا دیگه.‬
‫روزبه پوف کرد و گفت: الان می پرسن عسل خانوم؟‬
‫-چطور مگه؟‬
‫روزبه-بی خیال آبجی.‬
‫-نه آقا روزبه. خواهش می کنم بهم بگین.‬
‫روزبه-سورنا بفهمه شاکی میشه.‬
‫-من بهش نمیگم. قول میدم.‬
‫روزبه-خود سورنا تو محل پخش کرد! اون به همه گفت عاشق شماست. بقیه هم یک کلاغ چل‬ ‫کلاغ کردن و گفتن که با هم هستین.‬
‫-پس...پس چرا به خود من نگفت؟‬
‫روزبه-آبجی شما که سورنو بهتر از ما میشناسین. اون خیلی غُدّه!‬
‫از روزبه تشکر کردم و از مغازه اش زدم بیرون. اون موقع ها، منم خاطر سورنو می خواستم. وقتی‬ ‫می دیدمش دلم هرّی می ریخت پایین. اما بعد از اینکه شایعه شد باهاش رفیقم، شاکی شدم.‬ ‫خب وقتی باهاش نبودم چرا باید پشت سرمون حرف می زدن؟ از وقتی به سورنا گفتم نذاره‬ ‫شایعه پراکنی بشه، اونم باهام رفتارای نا به هنجارشو شروع کرد و رفت سراغ دختربازی. هر‬ ‫موقع می دیدمش توی آپارتمانا داشت به بچه های مدرسه مون شماره میداد. باهام کل کل می‬ ‫کرد... بد صحبت می کرد! منم مثل خودش باهاش رفتار می کردم و بعد از اون تبدیل شدیم به‬
‫دشمنای هم. سایه همو با تیر می زدیم. پس سورنا واسه همین این کارا رو می کنه. واسه همین‬ ‫گفت کاراش دلیل داره. دلیلش منم. می خواست شایعه ای نباشه. می خواست بهم بفهمونه‬ ‫دوستم نداره. می خواست خودشو با دخترای دیگه سرگرم کنه تا شاید منو فراموش کنه. چرا من‬ ‫نفهمیدم؟ چرا؟‬
‫رسیدم خونه. مامان هنوز خواب بود. چرا بیدار نمیشه؟رفتم سمتشو چند باری تکونش دادم. بدنش‬ ‫یخ بود. احساس کردم یه لحظه قلبم از تپش ایستاد. چند بار تکونش دادم. اما... . همونجور که به‬ ‫مامانم زل زده بودم، اشکی از گوشه ی چشمم چکید. نمیدونستم باید چیکار کنم. رفتم سمت تلفن‬ ‫و شماره ی گوشی سورنا رو گرفتم. برداشت. اما من زبونم بند اومده بود.‬
‫سورنا-الو؟ چرا حرف نمیزنی؟‬
‫قفل زبونم باز شد و من من کنان و با صدایی لرزون گفتم: سو... سو... سورِ...نا!‬
‫سورنا با حالت مضطربی گفت: عسل؟ تویی؟ چی شده؟‬
‫-ما... ما... ماما...نم!‬
‫اشکام صورتمو خیس کرده بود. اما شوک شده بودم. به مامانم نگاه می کردم. سورنا با حالت‬ ‫عصبی گفتم: الان میام خونه تون.‬
‫گوشی تلفن رو رها کردم و دویدم سمت مامانم. سرشو بغلم گرفتم. تکونش میدادم. اما هیچ‬ ‫واکنشی نشون نمی داد. یخ بسته بود. دیگه به ضجه زدن افتادم و با جیغ صداش می‬ ‫کردم:مــــامــــان! مامانم جوابمو بده. تورو خدا بیدار شو. تورو خدا... مرگ من بیدار شو.‬
‫شدید تکونش میدادم. اما اون هیچ عکس العملی نشون نمیداد. سرش تو بغلم بود و من همونجور‬ ‫زار میزدم. سورنا پیداش شد. نمی دونم در ورودی ساختمونو چجوری باز کرده بود. در خونه هم از‬ ‫بیرون دستگیره داشت. وارد خونه شد. به سمتم دوید کنار من نشست. منو که توی اون حال دید‬ ‫گریه اش گرفت و گفت: عسل چی شده؟ نازنین خانوم چش شده؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۹ عصر
***‬
‫زانیار-پاشو عشقم. تا کی می خوای اینجا بشینی؟مهمونا الان میرسن به تاالرا.‬
‫داشتم سر مزار مادرم هق هق کنان اشک می ریختم. خودمو انداخته بودم روی گلهایی که روی‬ ‫خاک بودن. همون خاکی که مادرمو در خودش پنهون کرده بود.‬
‫-زانیار ول کن بذار به درد خودم بمیرم.‬
‫زانیار روی زانو نشست و از زیر عینک آفتابیش به من زل زد. سورنا بالا سر مزار رو به روی من،‬ ‫دست به سینه ایستاده بود و سارینا هم کنار من نشسته بود و داشت گریه می کرد. ماهان نیومده‬ ‫بود.‬
‫سارینا-عسل جان پاشو بریم. دوباره میای.‬
‫زانیار و عسل دستمو گرفتن و به سمت ماشین زانیار رفتیم. زانیار داشت به سارینا نگاه می کرد.‬ ‫چرا انقدر دوست داره اونو نگاه کنه؟ خب معلومه... چون خیلی خوشگله. زانیار هم که هیزه. اما الان‬ ‫حوصله ی جر و بحث ندارم. سورنا پشت سرمون میومد. من و زانیار سوار ماشین زانیار شدیم و‬ ‫اونا سوار ماشین سورن شدن و به سمت تاالر راه افتادیم. تاالر نزدیکای بهشت زهرا بود. دیگه‬ ‫توی اون مدت همه فهمیده بودن که من با زانیار چه سر و سری دارم. چون دائماً توی خونه ی‬ ‫نقلی ما در رفت و آمد بود و به قسمت مردونه سرویس می داد. فامیل پدری که کلاً تعطیل. اما‬ ‫دایی هام صداشون دراومده بود. می گفتن این پسره کیه و این حرفا. آخر سر هم زانیار بهشون‬ ‫گفت من و اون قصد ازدواج داریم و دهن همه شون بسته شد. رسیدیم تاالر. همه توی تاالر منتظر‬ ‫من بودن که منم رفتم بابت اومدنشون از تک تکشون تشکر کردم. خوب شد حقوق مامان و خودم‬ ‫بود. وگرنه عمراً از پس خرج مراسم بر نمیومدم. زانیار چند باری بهم گفت کمکم میکنه. اما من‬ ‫قبول نکردم. همچنین سورنا و کلاً همه بهم گفتن کمک می کنن. اما من دختری نیستم که دستم‬ ‫جلوی کسی دراز باشه. اونم برای مراسم مادرم...عزیزترینم! با زانیار و سارینا و سورنا سر یک میز‬ ‫نشستیم و شروع به خوردن غذا کردیم. دیگه به نگاه های زانیار به سارینا عادت کرده بودم. خب‬ ‫سارینا دختری بود که چشم همه رو می گرفت. زانیار هم بالاخره مرده دیگه. آدم راحتی هم هست.‬ ‫محرم و نامحرمم حالیش نمیشه که. بیخیال زانیار شدم و به فکر فرو رفتم. از اون به بعد باید تنها‬ ‫باشم. تنها توی خونه ام زندگی کنم. خاله که ندارم.اما دایی هام و زن دایی هام تا هفتم مادرم،‬ ‫خونه مون موندن. خونه مون نه...خونه ی من! چون من تنهام. دیگه مادرم نیست تا پشت و پناهم‬ ‫باشه...دیگه نیست تا بهم پیله کنه...دیگه نیست تا نگرانم باشه! دیگه هیچکس نگران من نیست.‬ ‫سکته کرد و از دنیا رفت. چه زود رفت. هنوز پنجاه سالشم نشده بود. جوون مرگ شد. روز هشتم‬ ‫بود که زانیار اومد دنبالم و منو برد خونه اش. گفت برم یکم تو جمع باشم تا حال و هوام عوض‬
‫بشه. سارینا و ماهان و سورنا هم دعوت بودن. دیگه میومد دم در خونه ام دنبالم. همه از رابطه ما‬ ‫خبر داشتن. دلیلی واسه پنهون کاری نمونده بود. اگر تا قبل از اون هم پنهون کاری می کردم، فقط‬ ‫محض خاطر مامانم بود. اما مامانم که دیگه نیست. چیو از کی پنهون کنم و برای کی پنهون کنم؟‬ ‫مامانم آخر سر هم عروسی بچه شو ندید و از دنیا رفت. رسیدیم خونه زانیار. فعالً تنهاییم. مهمونا‬ ‫تا یک ساعت دیگه می رسیدن.‬
‫زانیار-عشقم بشین اینجا بگم برات شربت بیارن.‬
‫-شربت نمی خوام. سرده هوا. بگو یه چای بیارن.‬
‫نشستم روی مبل. زانیار هم رفت سمت آشپزخونه و به خدمتکارا گفت چای بریزن.‬
‫خدمتکار اومد و سینی و گرفت جلوم و گفت: تسلیت میگم عسل خانوم.‬
‫آهان. پس زانیار واسه همین رفته بود آشپزخونه. وگرنه از همینجا هم میشد بگه که چای بیارن.‬ ‫رفته بود بگه بهم تسلیت بگن.‬
‫-ممنونم عزیزم.‬
‫چای رو از سینی برداشتم و گذاشتم روی میز.‬
‫زانیار-عسل از این به بعد پیش کی می مونی؟‬
‫-دایی هام اصرار کردن برم پیششون. اما نمی خوام سر بار کسی باشم. وقتی خودم خونه دارم و‬ ‫درآمد دارم، واسه چی الکی بار منت بقیه رو به دوش بکشم؟‬
‫زانیار-تنها می تونی بمونی؟‬
‫-چاره ای نیست.‬
‫زانیار-بیا پیش من بمون.‬
‫-زانیار حرفشم نزن.‬
‫زانیار-من که نمی تونم بذارم تو تنها بمونی.‬
‫-عزیزم بی خیال این قضیه. یه فکری براش می کنم.‬
‫زانیار-یکی از خدمتکارا رو می فرستم خونه ات.‬
‫-نه زانیار. نمی خواد.‬
‫زانیار-عسلم لج نکن.‬
‫-نه زانیار جان. نمیشه.‬
‫زانیار-من هرچی بگم تو حرف خودتو میزنی.‬
‫یه تیکه شکلات از شکلات خوری برداشتم و با چایم خوردم.‬
‫زانیار-میگم بیا باهم نامزد کنیم. ها؟‬
‫-زانیار الان وقت این حرفاست؟‬
‫زانیار-خب تو تنهایی.یه وقت...‬
‫-نترس. هیچی نمیشه. نیازی هم به دلسوزی ندارم.‬
‫زانیار-دلسوزی چیه دختر خوب؟ ما که بالاخره با هم نامزد می کنیم...حالا چه فرقی داره کِی باشه؟‬
‫-زانیار من مادرمو تازه از دست دادم. از این حرفا با من نزن.‬
‫یک ساعتی گذشت و مهمونا اومدن. حالا نوبت اونا بود.‬
‫سارینا-شب بیا خونه ی ما.‬
‫-سارین ول کن جون من.‬
‫تازه عروس دومادن. خوبیت نداره برم مزاحم خلوتشون بشم.‬
‫ماهان-آخه تنها که نمیشه بمونید. بفرمایید خونه ی ما.‬
‫-ممنون آقا ماهان. لطف دارین. اما نمی تونم.‬
‫سورنا-پس می خوای تنها بمونی توی خونه؟‬
‫-چیکار کنم پس؟‬
‫زانیار-بهش میگم بیاد خونه ی من بمونه. قبول نمی کنه.‬
‫سورنا-اون که نمیشه.‬
‫همچین با تحکم جمله شو گفت همه با تعجب برگشتن و نگاهش کردن.البته من نه. چون حالا‬ ‫فهمیده بودم به من چه حسی داره.‬
‫زانیار-چرا نمیشه؟‬
‫سورنا-خوبیت نداره.‬
‫زانیار-میگم بیا نامزد کنیم اینم قبول نمی کنه.‬
‫سورنا-نامزد؟‬
‫زانیار-آره. چطور؟‬
‫سورنا- الان...الان نازنین خانوم فوت کردن درست نیست.‬
‫زانیار-آره. عسل هم همینو میگه. ولی من میگم ما که بالاخره باهم نامزد می کنیم. چه فرقی می‬ ‫کنه کِی باشه؟ اینجوری هردومون هم از تنهایی در میایم.‬
‫-زانیار حالا وقت این حرفا نیست عزیزم.‬
‫زانیار-می بینین چقدر یه دنده است؟!‬
‫ناهار خوردیم و ساعتی بعدش مهمونا رفتن. قرار شد زانیار منو شب ببره خونه.‬
‫-می خوام یکم بخوابم. میشه بگی کدوم اتاق برم؟‬
‫زانیار-همراهم بیا.‬
‫همراهش به طبقه ی بالا رفتم. منو برد سمت اتاق خودش و گفت: برو اینجا بخواب.‬
‫-اینجا که اتاق خودته.‬
‫زانیار-می دونم. می خواستم ببرمت یه اتاق دیگه. اما اینجا از بقیه اتاقا بهتره. اینجا بخواب.‬
‫-باشه.‬
‫شونه هامو انداختم بالا و داخل اتاق شدم. اونم اومد. پتوشو واسم زد کنار و با مهربونی گفت: بیا‬ ‫استراحت کن عزیزم.‬
‫رفتم دراز کشیدم و اونم پتو رو کشید روم. کنارم نشسته بود.‬
‫-می خوای همینجا بمونی؟‬
‫زانیار-نمونم؟‬
‫-می خوام روسری و مانتومو در بیارم. اینجوری که نمیشه بخوابم.‬
‫زانیار لبخند زد و گفت: باشه. من میرم بیرون تو استراحت کن.‬
‫به محض خروج زانیار از اتاق، پاشدم لباسامو کندم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. انقدر توی‬ ‫اون چند وقت گریه کرده بودم که چشمام می سوخت. به سه شماره خوابم برد.‬
‫***‬
‫احساس کردم یه گرمایی داره صورتمو نوازش می کنه...یه دست گرم.‬
‫چشماشو آروم آروم باز کردم و دیدم زانیار کنار من به پهلو دراز کشیده و داره گونه مو نوازش می‬ ‫کنه. با چه وضعی هم توی اتاق بود. بالاتنه برهنه و یه شلوارک ورزشی پاش بود.‬
‫زانیار-بیدار شدی خوشگلم؟‬
‫با ترس و استرس گفتم: زانیار اینجا چیکار می کنی؟‬
‫زانیار-اومدم بخوابم.‬
‫پتو رو کشیدم تا زیر گردنم و سفت چسبیدمش و گفتم: حالا نمیشد بعداً بخوابی؟‬
‫زانیار-عزیزم ساعت دوازده شبه.‬
‫به پنجره ی اتاق نگاه کردم و دیدم بله.شبِ شبه.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۰۱ عصر
-خب یه اتاق دیگه می خوابیدی.‬
‫زانیار-نمیشد. به تخت خودم عادت دارم.‬
‫-حتماً هم باید با این وضع بخوابی آره؟‬
‫زانیار-از تو که بهترم.‬
‫راست می گفت. من یه نیم تنه تنم کرده بودم و شلوار جینمو هم کلاً در آورده بودم. عادت داشتم‬ ‫راحت بخوابم. در غیر اون صورت خوابم نمی برد.‬
‫-چه می دونستم تو می خوای بیای؟ برو بیرون من لباسامو بپوشم.‬
‫زانیار منو بغلش گرفت. تو اون لحظه تنها کاری که به ذهنم می رسید این بود که پتو رو سفت‬ ‫بچسبم. زانیار روی خودش پتو نکشیده بود.‬
‫زانیار-عشق من!‬
‫و بعد یه نفس عمیق کشید. کاش درو قفل می کردم. اصلاً حواسم نبود. بس که مست خواب بودم.‬
‫گریه ام گرفت و ملتمسانه گفتم: زانیار...عزیزم خواهش می کنم برو بیرون.‬
‫همونجوری که بغلم کرده بود، گفت: عسلم... واسه من کم کلاس بذار.‬
‫-کلاس نمیذارم. دارم میگم برو بیرون من لباسامو بپوشم.‬
‫اما زانیار ول کنم نبودم. یهو صدای پیام گوشیم بلند شد. بدون اجازه از من گوشیمو برداشت.‬ ‫قفلشم که بلد بود. قفلشو زد و رفت ببینه کی پیام داده. سورنا بود. منم داشتم گوشیمو میدیدم.‬ ‫همونجور که با یه دستش منو تو بغلش گرفته بود، شروع به خوندن پیام کرد.‬
‫نفهمیدم سورنا چی نوشته بود. اما از اون موقعیت استفاده کردم و از روی تخت جستم بیرون و‬ ‫سریع شلوارمو تنم کردم. خواستم مانتومو هم بپوشم که زانیار بازومو گرفت و کشید سمت‬ ‫خودش. نشسته بود روی تخت.منم افتادم روی پاش. آخه چرا زیر مانتوم یه تی شرتی چیزی‬ ‫نپوشیدم؟ خریت کردم.‬
‫زانیار-وایسا بینم. این پسره چی میگه؟‬
‫-چی میگه؟‬
‫زانیار-میگه روزبه بهم همه چیو گفت. روزبه کیه؟‬
‫-دوستشه.‬
‫زانیار-روزبه چیو به سورنا گفت؟‬
‫خواستم بلند شم که دستشو انداخت دور کمر و شکمم و چون نیم تنه به تن داشتم، دست گرمش‬ ‫با پوستم در تماس بود. سفت منو گرفته بود. چون خیلی قویه نمیتونستم هیچ حرکتی کنم.‬
‫-بذار پاشم بهت همه چیو میگم.‬
‫منو بیشتر به خودش فشار داد و با خشم گفت: با این سورنا چه سر و سری داری؟‬
‫دوباره صدای گوشیم بلند شد. بازم سورنا بود. گرفت جلوی چشممون و پیامو خوند.‬
‫سورنا-چرا جواب نمیدی لعنتی؟‬
‫زانیار با عصبانیت گوشی منو روی تخت پرت کرد و گوشی خودشو از عسلی کنار دستش برداشت‬ ‫و برای سورنا نوشت: عسل الان پیش منه. چیکارش داری؟‬
‫سورنا به گوشی خودم پیام داد. زانیار گوشیمو برداشت و خوند.‬
‫سورنا-تو الان پیش زانیاری؟ پیش اونی عسل؟ خجالت نمی کشی؟‬
‫زانیار با عصبانیت با گوشی خودم صداشو ضبط کرد و برای سورنا فرستاد: آره پیش منه. الان توی‬ ‫بغلمه. توی اتاق من...روی تخت من. مزاحم نشو.‬
‫-زانیار چرا اینو گفتی؟‬
‫زانیار-خفه شو عسل. داستانت با سورنا چیه؟ روزبه کیه؟‬
‫صدای پیام گوشیم اومد.‬
‫سورنا-می کشمت زانیار. ولش کن عسلو.‬
‫زانیار صداشو ضبط کرد و فرستاد: به تو مربوط نمیشه. از فردا هم حق نداری بیای سرکار.‬ ‫اخراجی.‬
‫سورنا زنگ زد و زانیار هم جواب داد. صدای سورنا رو می شنیدم. داشت عربده میکشید.‬
‫زانیار-چی می خوای؟‬
‫سورنا-می کشمت پست فطرت.‬
‫زانیار-برو گشمو مرتیکه.‬
‫سورنا-عسلو ول کن بره.‬
‫زانیار-به تو مربوط نمیشه.‬
‫با گریه گفتم: زانیار تو رو خدا ولم کن.‬
‫با پشت دست یکی زد تو دهنم و اشاره کرد که ساکت بشم.‬
‫سورنا-صداشو شنیدم. ولش کن بذار بره.‬
‫زانیار تلفنو قطع کرد و پرتش کرد کف اتاق.‬
‫-چرا زدی تو صورتم عوضی؟‬
‫هق هق می کردم و از چشمام خون می چکید.‬
‫زانیار-عسل بهم بگو داستانت با سورنا چیه؟‬
‫-هیچی. به خدا هیچی.‬
‫موهامو کشید و من به پشت روی تخت افتادم. اونم روی من افتاده بود.‬
‫زانیار-عسل همین الان بگو با سورنا چه داستانی داری.‬
‫-باشه...باشه ولم کن تا بهت بگم.‬
‫موهامو ول کرد و خودش بلند شد و رو به روم دست به سینه ایستاد.‬
‫زانیار-بگو...می شنوم.‬
‫-روزبه دوست اونه. قبلنا توی محلمون شایعه شده بود من و سورن با همیم. منم چند وقت پیش‬ ‫رفتم پیش روزبه داستانو پرسیدم. پرسیدم کی اون شایعه رو تو محل پر کرده بود. روزبه هم گفت‬ ‫خود سورنا به همه گفته بود عاشق منه.‬
‫دستی توی موهاش کشید و گفت: می دونستم...می دونستم!‬
‫یکهو به سمتم اومد و مچ دستامو تو دستش گرفت و گفت: تو چی؟ ها؟ تو هم عاشقشی؟‬
‫-نه نیستم زانیار. من تورو دوست دارم.‬
‫زانیار چشماش برق زد و گفت: پس بهم ثابت کن.‬
‫همونطور که گریه می کردم با تردید گفتم: چجوری ثابت کنم؟‬
‫لبخندی بهم زد و منو دوباره روی تخت درازکش کرد. خودشم بالا سرم بود. با همون لبخندی که‬ ‫معلوم بود نقشه ی شومی پشتش پنهونه گفت: باهام باش.‬
‫-زانیار تو رو خدا ولم کن. در حقم نامردی نکن. عشقمونو خراب نکن.‬
‫زانیار صورتشو به صورتم نزدیک کرد. اما قبل از رسیدن به هدفش، در اتاق کامل باز شد و صدای‬ ‫سورنا به گوشم خورد. عربده زد: ولش کن عوضی.‬
‫از پشت زانیار رو گرفت و کشید. افتادن روی زمین به کتک کاری. چجوری به اون زودی خودشو‬ ‫رسوند؟‬
‫سورنا-عسل برو سوار ماشینم شو. برو.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۰۸ عصر
مانتو، شال، کفش، کیف و گوشیمو از روی زمین برداشتم و همون طور که داشتم به سمت بیرون‬ ‫می دویدم لباسام رو هم پوشیدم. پالتوم رو هم از روی مبل برداشتم و پوشیدمش. از ویلا و بعد‬ ‫هم از باغ خارج شدم و ماشین سورن رو درست جلوی در دیدم. درش باز بود. رفتم روی صندلی‬ ‫کنار راننده نشستم و دیدم خودش با لباسای پاره پوره و دهن خونی به سمت ماشین می دوئه.‬ ‫سوار شد و درو بست و گاز داد و رفتیم.‬
‫داد زد: چرا تا این موقع مونده بودی اینجا عسل؟‬
‫همون طور که گریه می کردم، گفتم: ظهر خوابیدم و وقتی بیدار شدم این پست فطرت کنارم بود.‬ ‫تازه از خواب بیدار شدم.‬
‫سورنا-خدا لعنتت کنه عسل.‬
‫-چیکارش کردی؟ نکشتیش که؟!‬
‫سورنا-نه. فقط بیهوشه.‬
‫-چجوری به این زودی رسیدی؟‬
‫سورنا-من واسه بابای این بی همه چیز کار می کنم. آمارشو بهش میدم. الانم رفته بودم خونه ی‬ ‫اون. همین دور و براست. داشتم برمی گشتم که بهت پیام دادم. چرا هیچکس تو ویلا نبود؟‬
‫-نمی دونم. لابد همه رو مرخص کرده بود تا تنها باشیم.‬
‫سورنا-بمیرم از دست تو راحت شم. هزار بار بهت گفتم باهاش کات کن احمق.‬
‫-نمی دونستم انقدر ناجنسه که بخواد به زور باهام باشه.‬
‫سورنا- از فردا نمیری اون خراب شده تا تکلیفتو معلوم کنم.‬
‫-تو تکلیفمو معلوم کنی؟‬
‫سورنا-عسل الان وقت کل کل نیست. ببند دهنتو.‬
‫سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم.تا وقتی که رسیدیم به خیابونمون و از کوچه ما رد شد.‬
‫-چرا کوچه رو رد کردی؟‬
‫سورنا-امشب پیش من می مونی.‬
‫-چی میگی سورنا؟‬
‫سورنا-ممکنه بیاد سراغت.‬
‫-اما همسایه ها...‬
‫سورنا-حرف نزن عسل. هیچی نگو.‬
‫رسیدیم خونه ی سورنا. آروم آروم از پله ها بالا رفتیم تا یه وقت همسایه ها نفهمن و حرفی‬ ‫درست نکنن. آپارتمانش طبقه دوم بود. درو باز کرد و اول به من گفت که داخل بشم. من رفتم و‬ ‫خودشم پشت سرم اومد و درو بست. روی مبل نشستم و اونم رو به روی من نشست.‬
‫-میشه به سارین بگی بیاد؟‬
‫چپ چپ نگاهم کرد و با عصبانیت اما آروم گفت: اگه میشد که حتماً این کارو می کردم. اما اون با‬ ‫ماهان و خونواده ی اون رفتن سفر. نیستن.‬
‫-پس چرا به من چیزی نگفت؟‬
‫سورنا- می خواست ببینه تو میری خونه اش یا نه. بعد که دید نمیری به من گفت دارن میرن سفر.‬ ‫روش نشد بهت بگه. گفت یه وقت ناراحت میشی.‬
‫-که اینطور!‬
‫سورنا- می تونی بری اتاق بخوابی.‬
‫-نه. تو برو بخواب. من تازه بیدار شدم خوابم نمیاد.‬
‫سورنا سری تکون داد و پاشد درو آپارتمانشو دو قفله کرد و به سمت اتاقش رفت. قبل از اینکه‬ ‫درو ببنده، برگشت یه نگاه با اخم به من کرد و گفت: شب بخیر.‬
‫-شب بخیر.‬
‫نیم ساعتی روی مبل دراز کشیدم که سورنا هم از اتاق اومد بیرون. یه تی شرت سفید تنش بود و‬ ‫یه شلوار سه خط ورزشی. پاشدم و روی مبل نشستم. با اخم و غرور بهم گفت: پتو نمی خوای؟‬
‫-نه. ممنون.‬
‫اومد نشست کنارم و گفت: خوابم نبرد.‬
‫-اِ چرا؟‬
‫سورنا-نمی دونم...عسل؟‬
‫-بله؟‬
‫سورنا-زانیار مانتوی تورو درآورده بود؟‬
‫سرمو پایین انداختم و گفتم: نه. من رفته بودم بخوابم. شلوار و مانتومو درآوردم. چه می دونستم‬ ‫اونم میاد!‬
‫سورنا با خشم گفت: شلوارتم درآورده بودی؟‬
‫-آره خب. آخه جینه اذیتم میکرد.‬
‫سورنا-چقدر تو احمقی عسل!‬
‫-خب تقصیر من چیه؟‬
‫سورنا-تقصیر تو اینه که موندی خونه اش. با اینکه می دونستی اون آدم هوس بازیه.‬
‫گریه ام گرفته بود. با صدای لرزون گفتم: حالا بخاطر من تو هم بیکار شدی.‬
‫سورنا-من واسه اون کار نمی کنم. واسه باباش کار می کنم. این شرکت نشد یه شرکت دیگه. یه‬ ‫شعبه ی دیگه...‬
‫خواستم سوالی بپرسم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. خودش بود...زانیار! آب دهنمو قورت دادم و‬ ‫با تردید به سورن گفتم: سورن! زانیاره.‬
‫با عصبانیت گوشی رو از دستم قاپید و جواب داد: الو...آره پیش منه...نمی خواد باهات صحبت‬ ‫کنه...خفـــه شو احمق...آره هستم.خیلی هم زیاد...گمشو آشغال!‬
‫گوشی رو قطع کرد. تمام مدت داشت با عربده با زانیار صحبت می کرد.‬
‫-چی می گفت؟‬
‫سورنا-چرت و پرت!‬
‫دوباره گوشیم زنگ زد. خواست جواب بده که گوشی رو ازش گرفتم.‬
‫-بذار خودم باهاش صحبت کنم.‬
‫سورنا-صداشو بذار رو اسپیکر.‬
‫کاری که گفت کردم.‬
‫-الو؟‬
‫زانیار-عسلم...خوبی؟‬
‫-چیکارم داری؟‬
‫زانیار-غلط کردم عسل! به خدا دیگه تکرار نمی کنم.‬
‫-حرف مفت نزن. قبالً هم این قولو بهم داده بودی.‬
‫زانیار-فقط یه بار دیگه...یه بار دیگه بهم فرصت بده.‬
‫-زانیار عشقمونو به گند کشیدی. چه فرصتی دیگه بهت بدم؟‬
‫زانیار-تو فقط قبول کن با من باشی، به خدا همه ی هست و نیستمو میزنم به نامت.‬
‫-من چشم به مال و اموال تو ندوختم زانیار. همه اش ارزونی خودت.‬
‫دیگه به هق هق افتاده بودم.‬
‫زانیار-تورو خدا اونجوری گریه نکن عسل.‬
‫-زانیار منو فراموش کن. من و تو آبمون تو یه جوب نمیره.‬
‫زانیار-من دوستت دارم عسل.‬
‫-منم دوستت داشتم عوضی. ولی تو همه چیو خراب کردی.‬
‫گوشی رو قطع کردم. دستامو گذاشتم روی صورتمو های های گریه کردم. وقتی گریه ام تموم شد‬ ‫سرمو بلند کردم و سورنا رو دیدم که داشت با اخم و ناراحتی به من نگاه می کرد. با غرور‬ ‫همیشگیش پرسید: خوبی الان؟‬
‫سرمو تکون دادم. بلند شد و رفت آشپزخونه و برام یه لیوان آب آورد و داد دستم. لیوانو گرفتم و‬ ‫کمی از آب نوشیدم. اون دوباره نشست کنارم و آرنج دستاشو به زانوهای پاهاش تکیه داد و‬ ‫انگشتای دستشو به هم گره زد. همون طور که با اخم به رو به رو خیره شده بود گفت: چی شد‬ ‫عاشقش شدی؟‬
‫آه کشیدم و گفتم: نمی دونم. انقدر بهم محبت کرد تا بهش علاقه مند شدم.‬
‫سورنا-مگه کمبود محبت داری؟‬
‫-سورن باز دوباره شروع نکن.‬
‫گردنشو کج کرد و به چشمام نگاه کرد و گفت: یعنی هرکی بهت محبت کنه، زود عاشقش میشی؟‬
‫-عشق خودش بوجود میاد. نتونستم مانعش بشم. خب منم بالاخره باید از تنهایی در میومدم‬ ‫دیگه.‬
‫به هم خیره شده بودیم. محو تماشای هم بودیم. چند باری پلک زدم و چشم ازش برداشتم.‬ ‫خجالت کشیده بودم.‬
‫سورنا-هنوزم اونو دوست داری؟‬
‫-نه...نه من نمی تونم یه آدم هوس بازو دوست داشته باشم. عشق و نفرت فاصله شون حتی کمتر‬ ‫از یه نقطه است. اون قلب منو شکست. می خواست بی آبروم کنه. آره قبول دارم قصد داشت‬ ‫باهام ازدواج کنه. اما من کسی نیستم که قبل از ازدواج تسلیم مردی بشم. من همینم...ولی اون‬ ‫منو همینجوری قبول نداشت. دوستم داره. اما قبولم نداره.‬
‫سورنا-پس یعنی دیگه دوستش نداری؟‬
‫بهش نگاه کردم. با اخم داشت منو نگاه می کرد. زل زدم به چشماش. چرا نمیگه دوستم داره؟ چرا‬ ‫هیچی نمی گه؟‬
‫-نه...دوستش ندارم.‬
‫سورنا پوف کرد و به پشتی مبل تکیه داد. یه لبخند محو نشست روی لباش و بهم گفت: حالا که‬ ‫هیچکدوم خوابمون نمیاد، پایه ای یه فیلم ببینیم؟‬
‫-بدم نیست. ببینیم.‬
‫سورنا-جیغو دیدی؟‬
‫-آره خوبه.‬
‫سورنا-تا چندش دیدی؟‬
‫-تا سه دیدم.‬
‫سورنا-خوبه. من جیغ چهار رو دارم. خودمم هنوز ندیدم.‬
‫بلند شد و رفت سمت تلویزیون. نشست روی زمین و برگشت و بهم گفت: تا من فیلمو میذارم تو‬ ‫برو تخمه رو از کابیت بیار.‬
‫از جام بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم.‬
‫-کدوم کابینت؟‬
‫سورنا-چه بدونم. بگرد پیدا می کنی دیگه.‬
‫دونه دونه کابینتا رو گشتم تا پاکت تخمه رو پیدا کردم. زیر کتری رو روشن کردم. مقداری تخمه‬ ‫توی بشقاب ریختم و با دوتا پیش دستی بردم پذیرایی. گذاشتم روی مبل و دوباره رفتم‬ ‫آشپزخونه.‬
‫سورنا-کجا میری؟ بیا فیلمو ببینیم.‬
‫-میرم چای بذارم.کجاست؟‬
‫خلاصه چای هم دم کردم و رفتم نشستم کنار آقای اخمالو. فیلمو پلی کرد و چند دقیقه نگذشته بود‬ ‫که گفت: میگم بریم رو زمین دراز بکشیم و فیلمو ببینیم؟ اینجوری حال نمیده.‬
‫-شدیداً موافقم...فقط قبلش یه پتو بده به من.‬
‫فیلمو نگه داشت و رفت اتاق و یه پتو و دوتا بالش با خودش آورد بیرون و انداختشون زمین. بالش‬ ‫ها رو با فاصله از هم گذاشتیم و تخمه رو هم گذاشتیم بینمون و دراز کشیدیم. منم پتو رو انداختم‬ ‫روم تا راحت باشم. من به دست چپم و اون به دست راستش تکیه داده بودیم با دست دیگه مون‬ ‫تخمه برمیداشتیم و میشکستیم.‬
‫سورنا-این خارجیا کلاً یه مصدر دارن که محاله توی حرفاشون ازش استفاده نکنن.‬
‫-بی تربیتن از بس.‬
‫سورنا خندید و گفت: بی تربیت چیه. اصلاً کم دارن.‬
‫منم خندیدم و باقی فیلمو دیدیم. صحنه ی حساس و جالب فیلم بود و جفتمون رفته بودیم تو‬ ‫تلویزیون. هردو باهم دستمون رو سمت بشقاب تخمه دراز کردیم و اونجا پشت دستامون بهم‬ ‫برخورد کرد. همونطور برگشتیم و به هم نگاه می کردیم. قلبم بدجوری به تاپ تاپ افتاده بود. چرا‬ ‫هرموقع باهاش چشم تو چشم میشم قلبم ضربانش شدت میگیره؟ این آدم با اون چشمای مغرور‬ ‫و سبزش از من چی می خواد؟ نمی دونم چقدر گذشته بود و ما
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۰۹ عصر
همونطور به هم زل زده بودیم. یهو‬ ‫حس کردم دستشو داره آروم و نرم بالا پایین می کنه. داشت دستمو نوازش می کرد. سینه هام از‬ ‫فرط هیجان بالا و پایین میشد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۳ عصر
و همونطور که بهش خیره بودم، دستمو کمی عقب تر آوردم که اینبار دستمو‬ ‫توی دستش گرفت. نمی تونستم دستمو بکشم. یعنی نمی خواستم. حس بدی نداشتم. به هیچ‬ ‫وجه...حس گناه نبود. یه حس شیرین بود. یه حسی می گفت شیطون اون وسط هیچ نقشی‬
‫نداره..حسی که می گفت اون کار گناه نیست... هیچ گناهی حس نمی کردم. دستش گرم بود. نه‬ ‫مثل دست زانیار. گرماش خاص بود. یه گرمایی که می سوزوند. منو می سوزوند. پنجه هامونو‬ ‫ناخودآگاه آروم توی هم فرو بردیم و به هم قفل کردیم. داشتم چیکار می کردم؟ چرا دستم توی‬ ‫دستای آتیشیش بود؟ چرا هیچ حرکتی نمی کنم؟ عسل و این حرفا!؟ ترسیدم یه وقت شیطون خر‬ ‫فرضمون کنه. دستمو آروم از دستش جدا کردم. آب دهنمو قورت دادم و چند بار پلک زدم. به‬ ‫بشقاب تخمه نگاه کردم و یه دونه تخمه برداشتم. باید جو رو عوض می کردم. اما نمی تونستم‬ ‫تخمه رو بگیرم به دندونام. دستم می لرزید. پلکام باز و بسته میشد.‬
‫سورنا-عسل؟‬
‫نگاهش کردم. دیگه اخم نداشت و فقط با یه حالت خاصی زل زده بود به چشمام.‬
‫-بله؟‬
‫بهم نزدیک شد. چند لحظه بهم خیره موند. پوف کرد و رفت عقب و گفت: پاشو برو اتاق. درو هم‬ ‫قفل کن.‬
‫-اما...‬
‫سورنا-لعنت بر شیطون...! پاشو برو گفتم.‬
‫فهمیدم ماجرا از چه قراره و پاشدم و سریع رفتم اتاق و درو قفل کردم. خونه ی سورن یه خوابه‬ ‫بود. رفتم نشستم روی تختش و زانومو بغل گرفتم. دلم می خواست پیشش بودم. نمی دونم چرا.‬ ‫ولی دوست داشتم اون لحظه توی پذیرایی پیش اون باشم. دو ساعتی گذشت و یادم افتاد کتری‬ ‫روشنه. ترسیدم بسوزه. پاشدم از اتاق اومدم بیرون. سورنا جلوی تلویزیون خوابش برده بود.تی‬ ‫شرتشو درآورده بود و خوابیده بود. رفتم آشپزخونه و کتری رو خاموش کردم. ترسیدم یه وقت‬ ‫پهلوهاش سرما بخوره. پتویی که افتاده بود زمینو کشیدم روش. به پهلوی راستش خوابیده بود.‬ ‫کنترلو از کنار دستش برداشتم تا تلویزیون رو خاموش کنم. وقتی خاموشش کردم و کنترلشو پرت‬ ‫کردم یه ور و خواستم پاشم، موچ دستمو گرفت. بهش نگاه کردم. چشماشو از هم باز کرد و اونم‬ ‫به من نگاه کرد.‬
‫سورنا-نرو عسل!‬
‫دوباره قلبم شروع کرد. ای بابا. داشتم سکته می کردم. نمی دونستم باید چیکار کنم. چه موقعیت‬ ‫بدی گیر افتاده بودم. منم که از خدام بود پیشش باشم. اما انگار شیطون اون وسط داشت مانور‬ ‫می داد. خدایا خودت به دادمون برس. خدا جون کمک!‬
‫صدای اذان گوشیم بلند شد. با شنیدن صدای اذان، مچ دستمو رها کرد و از هم فاصله گرفتیم. من‬ ‫سرپا ایستادم و اونم نشست.‬
‫-من...من میرم وضو بگیرم.‬
‫سرشو تکون داد و منم رفتم سمت دستشویی. داخل شدم و درو بستم. توی آیینه به خودم نگاه‬ ‫کردم. رنگم پریده بود چجوری! شیر آبو زدم بالا و دستمو زیرش گرفتم. چند مشت آب پاشیدم‬ ‫صورتم و بعدشم هم وضو گرفتم. اومدم بیرون.‬
‫دیدم سورنا هم توی آشپزخونه داره وضو می گیره.‬
‫-سورنا! مهرر و چادر بهم میدی؟‬
‫سورنا-باشه.‬
‫وضو گرفت و سمت من اومد. تی شرتشو تنش کرده بود. به اتاق رفت و گفت: بین وسایل سارینا‬ ‫باید چادر باشه. مهرم روی میز آرایشه.‬
‫رفت سروقت وسایل سارینا و چادرو برام بیرون آورد. منم مهرو از روی میز آرایش برداشتم.‬
‫-ممنون.‬
‫دوباره نگاهمون با هم گره خورد. چهره ی جذابی داره. چشماش سبزه. تاحالا جرئت نکرده بودم‬ ‫راجع به ظاهرش نظر بدم. اگر چه چهره اش خشنه اما وقتی می خنده، کلاً قیافه اش عوض میشه.‬ ‫ابروهای پرپشت مشکی داره که گوشه ی یکی از ابروهاش به خاطر کتک کاری هایی که داشت‬ ‫زخم شده. فکر کنم چاقو خورده. نمیدونم... شایدم مده اینجوری. خیلی شبیه سارینا می مونه.‬ ‫موها، ریش ها و ابروهاش مشکی بود. خیلی به چشمای سبزش میومد. هیکلش فیتنسیه و نسبت‬ ‫به زانیار جمع و جور تره. بعد از چند ثانیه لبخند زد و گفت: خواهش می کنم.‬
‫و از اتاق رفت بیرون. عین جوجه دنبالش راه افتادم. دیدم داره از روی اوپن یه مهر برمیداره.‬ ‫برگشت و بهم نگاه کرد. اما اینبار بجای اخم بهم لبخند میزد.‬
‫سورنا-چیه؟‬
‫-هیچی.‬
‫سورنا-پس چرا نمیری نماز بخونی؟‬
‫-پشت سر تو نماز می خونم.‬
‫لبخندش بیشتر شد و مهرو گذاشت زمین. نیت کرد و گفت: اهلل اکبر.‬
‫پشت سرش مهرمو گذاشتم زمین و نیت نماز صبح کردم و شروع کردم. پشت سر اون نماز‬ ‫خوندنو توی خوابم هم نمی دیدم. اینکه یه روزی با لبخند با هم حرف بزنیم. اینکه یه روز دستای‬ ‫همو بگیریم و از همه مهم تر اینکه یه شب تنهایی خونش بمونم. زانیار به کل فراموشم شده‬ ‫بود...که ای کاش از اول هم نبود. حالم داشت ازش بهم می خورد. جفتمون نمازمونو باهم تموم‬ ‫کردیم. پشت سرش نشسته بودم و بهش نگاه می کردم. مهرشو چند بار بوسید و سرشو بلند‬ ‫کرد. برگشت و به من نگاه کرد. دوباره اخماش رفته بود توی هم. از جاش بلند شد و مهرو گذاشت‬ ‫روی اوپن. منم از جام پاشده بودم برم اتاق که صدام کرد.‬
‫سورنا-اگه حسشو داری می خوام درمورد روزبه باهات صحبت کنم.‬
‫-باشه.‬
‫سورنا-بیا بشین.‬
‫رفتم و کنارش روی مبل نشستم.‬
‫آه کشید و گفت: همه چیو فهمیدی. درسته؟‬
‫-اوهوم.‬
‫سورنا-ازم دلخوری؟‬
‫-چرا باید دلخور باشم؟‬
‫با تعجب به چشمام نگاه کرد و گفت: چون تو محل پخش کردم که...!‬
‫حرفشو نزد. پوف کرد و سرشو به پشتی مبل تکیه داد و به رو به رو خیره شد.‬
‫سورنا-چون اون حرفو پخش کرده بودم.‬
‫-نه نیستم.‬
‫سورنا دوباره برگشت و به من نگاه کرد و گفت: پس چرا اون روز جلوی روزبه اینا اونجوری باهام‬ ‫حرف زدی؟‬
‫-من و تو باهم رابطه ای نداشتیم. ولی خب تو محل پخش شده بود با هم دوستیم. من از آش‬ ‫نخورده و دهن سوخته ناراحت شدم.‬
‫لبخند زد و گفت: یعنی فقط از همین ناراحت بودی؟‬
‫-آره.‬
‫یاد بدبختیم افتادم و گفتم: راستی سورن!‬
‫سورنا-جانم؟‬
‫با تعجب بهش نگاه کردم. قبالً این حرفو بهم زده بود. اما یا برای مسخره کردنم یا از روی‬ ‫تعجب. اما اینبار لحنش فرق می کرد. به هم خیره بودیم. نمیدونم چرا وقتی به هم نگاه می کردیم‬ ‫قفلمون باز نمیشد. شده بودیم عینهو این هندیا که توی فیلماشون چهار ساعت زل میزنن توی‬ ‫چشمای هم و اون وسط مسطا هم یه آواز توی خیاالتشون توی جنگل و کوه و دشت و دمن می‬ ‫خونن.‬
‫-میگم...میگم این...!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۴ عصر
یادم رفته بود چی می خواستم بگم.‬
‫سورنا-چیه عسل؟چی شده؟‬
‫عجب بدبختی گیر افتادما. آهان...یادم اومد. می خواستم راجع به بدبختیام باهاش حرف بزنم.‬
‫-میگم حالا چیکار کنم؟ باید خرجمو در بیارم. کجا کار کنم؟‬
‫سورنا-نگران نباش. من هستم.‬
‫-نه اینجوری که نمیشه. خودم باید یه کاری داشته باشم.‬
‫سورنا-باشه! واست کار جور می کنم. نگران نباش عسل.‬
‫چقدر لحنش تغییر کرده بود. چی فکر می کرد؟ فکر می کرد اون موقع ها خاطرشو نمی خواستم؟‬ ‫حالا که فهمیده بود از عشقش ناراحت نشدم، لحنشو با من تغییر داده.‬
‫-خوابت میاد؟‬
‫سورنا-نه بابا. کلاً خواب از کلم پریده.‬
‫-چرا؟‬
‫یه نگاه با شیطنت بهم انداخت و لبخند زد و گفت: میای بقیه فیلمو ببینیم؟‬
‫درسته جوابمو نداده بود. ولی خودم از نگاهش فهمیدم جوابم چیه. اون بخاطر من خوابش نمی‬ ‫برد. بخاطر حضور من!‬
‫-ببینیم.‬
‫بقیه فیلمو دیدیم و ساعت هفت و نیم صبح فیلم تموم شد. صدای زنگ موبایل سورن بلند شد.‬ ‫گوشیش روی عسلی کنار دست من بود. برداشتم گوشیشو بهش بدم که دیدم روی صفحه اش‬ ‫نوشته: رها !‬
‫گوشی رو سمتش گرفتم و گفتم: بفرمایید. رها خانومه.‬
‫اخماش رفت تو هم و گوشی رو جواب داد: الو...سلام...مرسی تو خوبی؟...نه مگه چجوری حرف‬ ‫میزنم؟...مهمون دارم...حالا بعداً باهات تماس می گیرم...باشه...باشه...خداحافظ!‬
‫معلوم نیست باهاش چجوری حرف میزد که رها خانم هم صداش دراومده بود. لابد قربون صدقه‬ ‫میرفته که جلوی من نتونسته اون کارو انجام بده. فقط واسه من خودشو می گیره.‬
‫-من میرم خونه ام. خیلی بهت زحمت دادم. ببخشید!‬
‫سورنا-نه کجا؟‬
‫-خونم میرم دیگه.‬
‫سورنا-می خوام با رها کات کنم.‬
‫فکر کرده بود از صحبت کردنش با رها ناراحت شدم و می خوام برم. اما خب من از اون ناراحت‬ ‫نبودم. بین ما رابطه ای نبود که بخوام ناراحت بشم...اما...اما ته دلم دوست نداشتم با رها باشه.‬ ‫یعنی اینا از عشقه؟‬
‫لبخندی تحویلش دادم و گفتم: چه ربطی داره؟‬
‫سورنا دستپاچه شد و گفت: نه...ربطی که نداره! میگم منظورم اینه که...!‬
‫-سورنا! بی خیال... .‬
‫بهش لبخند زدم و سمت کیفم رفتم و برداشتمش. گوشیمو هم از روی میز برداشتم و سمت در‬ ‫رفتم. اما دیگه دلم طاقت نیاورد. برگشتم که بهش حرفمو بزنم که دیدم درست پشت سرمه و‬ ‫سینه به سینه ی هم ایستاده بودیم.‬
‫-سورنا! برای چی می خوای با رها بهم بزنی؟‬
‫با یه ژست جذاب، یه لبخند زد و دستشو به موهاش کشید و همون دستشو به در که درست پشت‬ ‫من بود تکیه داد. سمتم خم شد و در حالیکه لبخندش محو شده بود، جدی ازم پرسید: یعنی تو‬ ‫نمی دونی؟‬
‫چشمامون تو هم قفل شده بود. قلبم! یه دیقه صبر کن.تمنا می کنم قلب عزیزم.یه لحظه آروم‬ ‫باش...‬
‫-من...من از کجا باید بدونم؟‬
‫سورنا-عسل؟‬
‫-ها؟‬
‫لبخند زد و گفت: بمون همینجا.‬
‫-درست نیست. ممنون!‬
‫با همون لبخند چند بار آروم پلک زد و با مهربونی نگاهم کرد. چقدر دلم این نگاهو می خواست.‬ ‫دلم این مهربونیو سالهاست که می خواد. اما اون همه سال تو خودم ریختم و دم نزدم. سرمو به‬ ‫زیر انداخت و گفتم: خب دیگه...من برم.‬
‫برگشتم و کلیدو توی در چرخوندم و قفلو باز کردم. اما سورنا دستشو از روی در برنداشته بودم.‬ ‫دوباره برگشتم سمتش. با لبخند گفتم: دستتو وردار بینم نچسب.‬
‫سورنا-بی مغز بهت میگم نرو!‬
‫-بی مغز منم یا تو که آی کیوت در حد جلبکه؟‬
‫سورنا-آی کیو جلبک یکه. واسه تو بیست و پنج صدم هم نیست.‬
‫-اِ احمق دستتو وردار بذار برم.‬
‫سورنا-غلط می کنی بری.‬
‫-هو. خودت غلط می کنی.‬
‫سورنا-نرو عسل!‬
‫جمله ی آخرو با یه لحن دیگه و به دور از کل کلمون گفت.‬
‫-چرا مثالً؟ رها خانوم بفهمن ناراحت میشنا!‬
‫سورنا-رها خر کیه؟ بمون.‬
‫مثل خودش جدی شدم و گفتم: سورنا! جدی میگم. یه وقت رها بفهمه ازت دلگیر میشه.‬
‫سورنا-گفتم که رها واسم مهم نیست. می خوام باهاش بهم بزنم.‬
‫-مگه دختر مردم بازیچه ی توئه؟‬
‫سورنا-نگران دختر مردمی؟‬
‫-بله که هستم. دلش میشکنه.‬
‫سورنا-نترس. رها از اون دخترا نیست. بعد از من میره با یکی دیگه.‬
‫-از کجا می دونی؟‬
‫سورنا-چون قبل از منم با رفیقم رفیق بود.‬
‫-خب منم قبل از تو با زانی...!‬
‫سوتی خفنی دادم. اون حرفم ناخودآگاه از دهنم پرید. حالا چجوری جمعش کنم؟ سورنا لبخند زد و‬ ‫گفت: قبل از من؟‬
‫عصبی برگشتم و دستمو روی دستگیره گذاشتم و با همون عصبانیت گفتم: دستتو وردار برم.‬
‫حالت غیرطبیعیمو که دید دستشو برداشت و منم سریع درو باز کردم و زدم به چاک. خداروشکر‬ ‫کسی هم توی راه پله ها نبود. بدو رفتم سمت خونه ام. از سرکوچه چند تا نون گرفتم که اگر کسی‬ ‫منو اول صبحی توی کوچه دید، وانمود کنم رفته بودم نون بخرم. آخه کی اون موقع صبح برمی‬ ‫گرده خونه اش؟ مگر اینکه طرف زن
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۴ عصر
بدکاره باشه. من که نبودم. نباید شک و شبهه ای رو هم باقی‬ ‫می ذاشتم. رسیدم خونه. سمت عکس مادرم رفتم و بغلش کردم. اشکام صورتمو خیس کرده بود.‬ ‫مامانم با اینکه اخلاق گرم و خودمونی نداشت اما برام عزیز بود. مادرم بود. می پرستیدمش. خونه‬ ‫مثل وقتیایی که مامانم بود، سوت و کوره. اما این سکوت زجر آورده. خیلی دردناکه! چرا تا وقتی بود‬ ‫قدرشو ندونستم؟ چقدر بی پناه شده بودم! بابای بی غیرت و نامردم هم یه سر به من بدبخت‬ ‫نگون بخت نزد ببینه دخترش سلامه...زنده است...مرده اس!هـِــی خدا! شکرت.‬
‫رفتم حموم و یه دوش گرفتم و اومدم بیرون. لباسامو پوشیدم و موهامو باز گذاشتم تا خشک بشه.‬ ‫رفتم واسه خودم یه چای دم کنم که آیفون خونه به صدا در اومد.‬
‫-کیه؟‬
‫زانیار-منم.‬
‫شوکه شدم. هم شوکه شدم هم ترسیدم.‬
‫-چرا اومدی اینجا؟‬
‫زانیار-درو باز کن بیام بالا صحبت کنیم.‬
‫آیفونو گذاشتم و به سمت موبایلم رفتم. سریع شماره ی سورن رو گرفتم. یه بوق...دو بوق...سه‬ ‫بوق...چهار بوق...بردار دیگه لامصب! بالاخره جواب داد. صداش گرفته بود. معلوم بود که خواب‬ ‫بوده.‬
‫سورنا-الو؟‬
‫-سورنا...زانیار اومده؟‬
‫سورنا-چــــی؟ وایسا الان میام.‬
‫زنگ آیفون مدام زده می شد و من داشتم با تلفن حرف میزدم. شالمو که روی مبل پرت کرده بودم‬ ‫برداشتم و انداختم سرم و رفتم لب پنجره. از همونجا بهش گفتم: چی میخوای؟‬
‫سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد. یه کت و شلوار مشکی خوش دوخت تنش بود و موهاشو مثل‬ ‫همیشه یه وری درست کرده بود.‬
‫زانیار-می خوام باهات صحبت کنم عسل. درو باز کن.‬
‫-من نمی خوام با تو صحبت کنم. از اینجا برو.‬
‫یکی از همسایه ها از خونه زد بیرون و زانیار هم از فرصت استفاده کرد و تا دید در باز شد پرید‬ ‫توی ساختمون. وای الان میرسه. خونه ی من طبقه اول بود. دویدم سمت در تا قفلش کنم اما اون‬ ‫زودتر از من رسید و درو باز کرد. در از بیرون دستگیره داشت. یه ساختمون قدیمی که با کمترین‬ ‫خرج ساخته بودنش.‬
‫-برو بیرون.‬
‫عقب عقب می رفتم و اونم به سمت من قدم بر میداشت.‬
‫زانیار-بیا بریم باهات حرف دارم.‬
‫داد زدم: برو بیرون کثافت.‬
‫زانیار-عسل بیا بریم صحبت کنیم.‬
‫-زانیار گورتو گم کن.‬
‫همسایه ها جلوی آپارتمانم جمع شده بودن و داشتن مارو تماشا می کردن. منم که لباسم مناسب‬ ‫نبود. یه شلوار راحتی گشاد پام بود و یه بلوز آستین کوتاه و البته اون شالی که انداخته بودم روی‬ ‫سرم.‬
‫مانتومو که روی مبل پرت کرده بودم، برداشت و بازومو گرفت و منو کشید بیرون خونه.‬
‫-ولم کن آشغال!‬
‫زانیار-فقط می خوام صحبت کنیم. همین!‬
‫-نمی خوام.‬
‫منو کشید بیرون و مانتومو انداخت روی شونه هام. با یه دستش منو نگه داشته بود. اما بازم نمی‬ ‫تونستم هیچ حرکتی کنم. خیلی قویه. همسایه ها هم دستشون درد نکنه...مثل ماست وایساده‬ ‫بودن تماشا می کردن. فقط بلدن حرف درست کنن و بس!‬
‫-ولم کن. من با تو هیچ جا نمیام.‬
‫زانیار-عسل یه دیقه ببند دهنتو.‬
‫منو پرت کرد تو ماشینشو قبل از اینکه بخوام حرکتی کنم پرید و سوار ماشین شد و راه افتاد. سه‬ ‫متر دنده عقب نرفته بود، که سورنا پرید پشت ماشین و زانیار مجبور شد بزنه رو ترمز. سورن با‬ ‫سرعت دوید سمت زانیار. زانیار هم از ماشین پیاده شد. منم پیاده شدم. همونجوری که داشتم هق‬ ‫هق کنان اشک می ریختم، مانتومو تنم کردم و به سمتشون رفتم. دیگه دکمه های مانتو رو نبستم.‬ ‫سورنا و زانیار یقه ی همدیگرو گرفته بودن و طرف مقابلشونو تکون میدادن.‬
‫سورنا-چیکار می کنی عوضی؟‬
‫زانیار-به تو چه مربوطه؟ دوست دخترمه!‬
‫سورنا-دیگه نیست.‬
‫زانیار-خفه شو بی پدر و مادر.‬
‫سورن با اون حرف زانیار خون جلوی چشماشو گرفت و یه مشت محکم زد توی دهن زانیار. زانیار‬ ‫نقش زمین شد. همسایه ها همه جمع شده بودن و داشتن تماشا می کردن. بابا مگه تماشا داره؟‬ ‫بیاین از هم جداشون کنید.‬
‫سورنا-آشغال دیگه دور و بر عسل آفتابی نمیشی. فهمیدی؟‬
‫-سورنا ولش کن بذار بره.‬
‫سورنا با صدای من، توجهش بهم جلب شد و نگاهم کرد که زانیار از فرصت استفاده کرد و سورنا‬ ‫رو روی زمین خوابوند و گرفت زیر مشت و لگدش. الان می کشتش. خیلی گنده منده است. رفتم‬ ‫سمتش و با مشت به کمرش زدم. ولی مگه دردش میومد!؟‬
‫-ولش کن عوضی. برو گمشو.‬
‫یکی دوتا از پسرای محل رسیدن و زانیار و سورنا رو از هم جداشون کردن. سورنا رو سمت چپم‬ ‫کشیدن و زانیار هم سمت راستم. گرفته بودنشون. وگرنه همدیگرو میکشن.‬
‫سورنا-می کشمت مرتیکه!‬
‫زانیار-تو گه می خوری. عددی نیستی.‬
‫سورنا-عسل دیگه با تو کاری نداره. دست از سرش بردار.‬
‫زانیار-من و عسل می خوایم ازدواج کنیم. پاتو از زندگیمون بکش بیرون.‬
‫سورنا-عسل غلط می کنه باتو ازدواج کنه.‬
‫واه! به من دیگه چرا فحش میده؟‬
‫-زانیار از اینجا برو. تو یه آشغالی. من با تو ازدواج نمی کنم.‬
‫زانیار-خفه شو عسل. حرف نزن.‬
‫رفتم پیش سورنا ایستادم. باید یه جوری زانیارو دست به سرش می کردم. جوری که دیگه سمتم‬ ‫هم نیاد.‬
‫-خوب گوشاتو باز کن زانیار. من و سورنا می خوایم با هم ازدواج کنیم.‬
‫اینو که گفتم کل آدمایی که اونجا بودن، فکشون از تعجب افتاد زمین. سورنا هم مستثنی نبود.‬
‫زانیار و سورنا که داشتن تقال می کردن از زیر دست کسایی که نگهشون داشتن فرار کنن، دست‬ ‫از تلاش برداشتن و درجاشون خشکشون زد.‬
‫سورنا-شنیدی که چی گفت. حالا گورتو گم کن.‬
‫زانیار-لیاقتت همین هیچی نداره. اصلاً از اولشم علاقه ی زیادی بهت نداشتم. بد ریخت!‬
‫با خشم به سمت ماشینش رفت و سوارش شد و با سرعت نور از کوچه خارج شد و رفت. می‬ ‫خواستم از زیر سواالت و نگاه های همسایه ها فرار کنم. به اندازه ی کافی آبرو ریزی شده بود.‬ ‫آروم به سورن گفتم: من میرم سرکوچه. تو هم برو در خونه ی منو قفل کن و بیا.‬
‫دیگه منتظر جوابش نشدم. دکمه های مانتومو بستم و دویدم رفتم سرکوچه ایستادم. همسایه ها‬ ‫هنوز دم در خونه هاشون بودن و داشتن منو نگاه می کردن. سورنا که اومد بیرون، بدون توجه به‬ ‫اونا دوید سرکوچه و کلید خونه مو داد دستم و با هم رفتیم آپارتمانا.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۶ عصر
-ببخشید که اون حرفو زدم. می دونم واست بد شد. خودم به هر کدوم از دوس دخترات که‬ ‫بخوای توضیح میدم.‬
‫سورنا خنده ی عصبی کرد و گفت: چی میگی تو عسل؟‬
‫مچ دستمو گرفت و منو برد بین دیوارای دوتا ساختمون مجاور هم. مثل همیشه خلوت...و همچنین‬ ‫مکان دنجی برای دختر پسرایی که می خواستن خلوت کنن.‬
‫منو به دیوار هول داد و دست چپشو گذاشت کنار صورتم روی دیوار. اخماش باز تو هم بود. با‬ ‫دست راستش، دستی به ریشای سیاهش کشید و گفت: عسل! قصدت چیه؟‬
‫-چی؟‬
‫سورنا-قصدت از گفتن این حرفا چیه؟‬
‫-کدوم حرفا؟‬
‫سورنا-من از این لحظه به بعد دیگه دوست دختری ندارم. دیگه انقدر نگو دوست دخترات!‬
‫-سورنا من...‬
‫سورنا-بهم بگو اون حرفی که به زانیار گفتی...اون حرف از ته دلت بود؟‬
‫-یعنی چی؟‬
‫سورنا عصبی شد و مشتشو کوبید به دیوار و داد زد: لعنتی منو می خوای یا نه؟‬
‫دوباره عین خنگا توی چشماش قفل کردم. سکوت کرده بودیم و هیچی نمی گفتیم. چی باید بهش‬ ‫بگم؟ بگم آره با جون و دلم می خوامت؟ نمیشه که! چی بش بگم؟ اول اون باس بگه. اون مرده.‬ ‫مردا اول میگن.‬
‫سورنا با خشم از ال به الی دندوناش صداشو داد بیرون و اما آروم بهم گفت: به من چه حسی‬ ‫داری؟‬
‫-تو...تو چه حسی داری؟‬
‫سورنا-سوالمو با سوال جواب نده عسل.‬
‫-تو اول بگو. تو که بگی، مطمئن باش منم حقیقتو میگم.‬
‫سورنا-یعنی تو تا حالا حس منو نفهمیدی؟‬
‫-بهم بگو. احساستو به زبون بیار.‬
‫سورنا-نیازی نیست به زبون بیارم. خودت خوب میدونی چه حسی نسبت بهت دارم.‬
‫-پس تو هم خوب میدونی من چه حسی نسبت به تو دارم.‬
‫سورنا-از کجا باید بدونم؟ چیکار کردی که بفهمم احساست چیه؟‬
‫-وقتی دبیرستان بودم...وقتی...وقتی بهت نگاه می کردم...اصلاً فکر کردی اون نامه از کجا‬ ‫اومده؟فکر کردی کی واست نوشته؟‬
‫سورنا-نامه؟‬
‫-آره اون نامه. نامه ای که الی کتاب سارین بود و برای تو بود. اونو...اونو کی نوشته سورنا؟ به‬ ‫نظرت اونو کی نوشته؟‬
‫وقتی دبیرستان بودم، یه نامه برای سورن نوشتم و به دور از چشم سارینا گذاشتم الی کتابش.‬ ‫روی پاکت نامه نوشته بودم: برای سورنا !‬
‫متن نامه: فردا ساعت 5 عصر پارک توسکا. دوستدار نگاه تو! ‬
‫اومده بود سر قرار. منم رفته بودم. اما...اما جرئت نکردم برم سمتش.‬
‫سورنا-تو نوشته بودی؟‬
‫-یعنی تاحالا نفهمیدی؟...ساعت پنج عصر...پارک توسکا!‬
‫سورنا-تو...تو نوشته بودی؟‬
‫-آره. کار من بود. خیالت راحت شد؟ حالا تو بگو! چیکار کردی تا من بفهمم؟‬
‫سورنا-من...من توی محل پخش کردم که...که...‬
‫-که چی سورنا؟ که چی؟‬
‫سورنا-عسل!‬
‫-نه سورنا! تا بهم نگی من هیچ کاری با تو ندارم.‬
‫سورنا-عسل تو خودت خوب میدونی.‬
‫-چیو می دونم؟ ها؟‬
‫سورنا-همین حس لعنتی منو!‬
‫-تا نگی مطمئن نمیشم.‬
‫دستشو زدم کنار و با غرور کامل از کنارش رد شدم. چند قدم ازش دور شده بودم که دستمو توی‬ ‫دستش گرفت.‬
‫سورنا-صبر کن عسل!‬
‫برگشتم و بهش نگاه کردم.‬
‫سورنا-عسل چرا می خوای بگم؟ وقتی می دونی چرا می خوای بگم؟‬
‫-سورنا! من دنبال یه مرد رمانتیکم. نه کسی که حتی یه کلمه از احساسات خوبش باهام حرف‬ ‫نمیزنه.‬
‫دستمو از توی دستش کشیدم بیرون و رفتم سمت خونه ام. هنوز چندتایی از همسایه های فضول‬ ‫محترم دم درشون بودن. اما من بی توجه به اونا رفتم سمت آپارتمانم.‬
‫***‬
‫با فروختن یکی دوتا از سکه هایی که مامانم واسه جهیزیه ام پس انداز کرده بود، تونستم مراسم‬ ‫چهلمش هم با آبرو برگزار کنم. اما این بار خبری از زانیار نبود. سه ماه از مراسم چهلمش گذشته‬ ‫و الان دیگه زمستونه. سورن توی یه شرکت دیگه ای که برای بابای زانیار بود، به عنوان حسابدار‬ ‫شروع به کار کرد. منم برد پیش خودش. با هم یه جا کار می کردیم. کارم دفتری بود و حقوق‬ ‫ماهیانه ام، با اون ساعت های اضافه ای که با سورن می موندم شرکت، ماهی نهصد هزار تومن‬ ‫میشد. خب از وقتی دستیار زانیار بودم، به مراتب حقوقم کمتره. ولی باز خدا رو شکر. ساعت 1‬
‫شب با سورن برمی گشتم خونه. توان کار کردن نداشتم. کم خونی و کم کاری تیروئید دارم که‬ ‫همین باعث خستگی بیش از حدم میشه. ولی مجبورم. چاره چیه؟ خب ساعت کاری تا پنجه. اما‬ ‫چون سورن ساعت هشت شب میاد خونه، منم می مونم تا با اون بیام. بالاخره ماشین داره. پیاده‬ ‫اومدن و رفتن خیلی دردسره. هرشب تنها بودم و این واسم شده بود عادت. البته چند شبی هست‬ ‫که سارینا میاد پیش من می خوابه. بهش اصرار می کنم بره خونه اش، اما میگه نمیرم و این حرفا.‬ ‫شک کردم که شاید با ماهان قهر کرده. شب که اومدم خونه و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۶ عصر
سارینا هم یه ساعت بعد از اومدنم‬ ‫با یه قابلمه غذا پیشم اومد، ازش پرسیدم: سارینا مشکلی با آقا ماهان داری؟‬
‫سارینا به چشمام نگاه کرد و گفت: چطور؟‬
‫-آخه...چرا شبا نمیری پیشش؟خب شما هم تازه ازدواج کردین. باس پیش هم باشین.‬
‫سارینا قاشقو گذاشت روی بشقابش و دستاشو بهم گره زد. سرشو به زیر انداخته بود.‬
‫-سارین چی شده عزیزم؟‬
‫سارینا سرشو بلند کرد. چشماش خیس بود. داشت بی صدا گریه می کرد. با صدای لرزون گفت:‬ ‫عسل، ماهان...ماهان...!‬
‫رفتم کنارش نشستم و بغلم گرفتمش.هق هق کنان گریه کرد. سرشو نوازش کردم و گفتم: چی‬ ‫شده ساریناجان؟ به من بگو!‬
‫سارینا سرشو از روی شونه ام برداشت و به چشمام نگاه کرد و گفت: عسل! عسل ماهان بهم‬ ‫خیانت می کنه.‬
‫-چــی؟!‬
‫سارینا-گوشیشو چک کردم. با دختر دایی اش جیک و پوک داره.‬
‫-یعنی چی؟ تو مطمئنی؟‬
‫سارینا-آره. به خودشم گفتم. انکار نکرد.‬
‫-چی میگی؟ اصلاً به ماهان نمیاد آخه.‬
‫سارینا-آره بهش نمیاد. ولی این کارو کرده.‬
‫-حالا می خوای چیکار کنی؟‬
‫سارینا-نمیدونم عسل!‬
‫-به سورنا چیزی گفتی؟‬
‫سارینا-نه. هنوز چیزی نگفتم.‬
‫-چرا نگفتی؟‬
‫سارینا-می ترسم...می ترسم!‬
‫-می خوای من بهش بگم؟‬
‫سارینا-آره...آره تو بهش بگو.‬
‫-صبر کن زنگ بزنم بیاد اینجا.‬
‫به سورنا زنگ زدم و گفتم بیاد خونه ی من. یه ربع بعد اومد و گفت: کاری داشتی باهام؟‬
‫سارینا سرش پایین بود. سرشو بلند کرد و به سورنا نگاه کرد. داشت گریه می کرد.‬
‫سورنا-چی شده سارین؟‬
‫-من بهت میگم. بیا بشین.‬
‫سورنا نشست روی زمین رو به روی ما. یه زانوشو بلند کرد و دستشو به حالت افقی روی اون‬ ‫گذاشت و به پشتی تکیه داد.‬
‫-سورنا...‬
‫نگاهی به سارین انداختم و ادامه دادم: سارینا و ماهان باهم قهر کردن.‬
‫سورنا به سارینا نگاه کرد و اخم کرد و پرسید: چرا؟ چی شده؟‬
‫-من بهت میگم.‬
‫برگشت و به من نگاه کرد.‬
‫-ماهان...ماهان به سارین...خیانت می کنه.‬
‫از جاش بلند شد و داد زد: چی؟‬
‫منم بلند شدم و یه قدم بهش نزدیک تر شدم.‬
‫-آروم باش سورن.‬
‫با همون حالت گفت: می کشمش!‬
‫و بعد به سمت در رفت. دویدم و به در تکیه دادم و گفتم: کجا میری؟‬
‫سورنا-میرم حساب اون مرتیکه رو برسم.‬
‫-آروم باش سورن.‬
‫سورنا-عسل برو کنار.‬
‫-سورنا...! بیا بشین.‬
‫سورنا-عسل برو کنار. اعصاب ندارما.‬
‫بازوشو گرفتم و کشون کشون بردمش و روی مبل نشوندمش. زورش که صددرصد بیشتر از من‬ ‫بود. ولی نمی خواست هولم بده. بازوهاشو گرفتم و به سارینا گفتم: سارینا پاشو برو یه لیوان آب‬ ‫بیار. بدو.‬
‫با سورنا چشم تو چشم شدم. با اخم به من نگاه می کرد. قفل شدیم به چشمای هم. سارینا اومد و‬ ‫لیوان آبو گرفت سمتمون. لیوانو از دستش گفتم و به سمت دهن سورنا بردم.‬
‫-بیا آب بخور. آروم میشی.‬
‫همونطور که به چشمام زل زده بود کمی لباشو از هم باز کرد و من لیوانو کج کردم و کمی از آب‬ ‫نوشید. لیوانو دوباره صاف کردم و دادم دست سارینا. همونجوری به هم خیره بودیم که سارینا‬ ‫گفت: شما هم این وسط هندی بازیتون گل کرده؟ بابا زندگی من رو هواست. چیکار کنم؟‬
‫هردو پلک زدیم و چشم از هم گرفتیم و به سارینا نگاه کردیم.‬
‫سورنا-چجوری فهمیدی سارین؟‬
‫سارینا-گوشیشو چک کردم. با دختر دایی شه.‬
‫سورنا-کدوم دختر داییش؟‬
‫سارینا-رها!‬
‫من و سورنا-رها؟!‬
‫رها همون دوست دختر سابق سورن بود.‬
‫سورنا-کرمشو ریخت بالاخره دختره ی عوضی.‬
‫سارینا-یعنی چی؟‬
‫سورنا یه نگاه به من کرد و سرشو پایین انداخت و اخم کرد.‬
‫-رها دوست دختر سورنا بود. می دونی که اینو! وقتی سورنا باهاش کات کرد، تهدیدش کرد‬ ‫پشیمونش می کنه. الانم که میبینی دیگه. پشیمونش کرده.‬
‫سورنا-به هیچ وجه هم پشیمون نیستم عسل خانوم.‬
‫-منظورمو بد برداشت کردی سورن. بهرحال؛‬
‫برگشتم سمت سارین و گفتم: سارینا تصمیمت چیه؟ می خوای چیکار کنی؟ باهاش می مونی یا‬ ‫جدا میشی؟‬
‫سورنا-یعنی چی که تصمیمت چیه؟ معلومه که باید جدا بشه.‬
‫سارینا-آره...میخوام جدا شم. اما اینجوری دوباره...دوباره سربارِ سورنا میشم.‬
‫سورنا-چرت و پرت نگو سارینا.‬
‫-سارین... داداشته ها. این حرفا چیه که میزنی؟‬
‫سارینا-آخه یه وقت شما بخواین ازدواج کنید من چی کار کنم؟‬
‫من و سورن به هم نگاه کردیم. یعنی قفلِ قفال! ما باهم نبودیم. ولی با اون حرفم که توی کوچه به‬ ‫زانیار زده بودم، همه فکر کردن قصدمون ازدواجه. از طرفی هم همو می خواستیم. همه می‬ ‫دیدن...عشقو توی چشمامون می دیدن. من من کنان به سارینا گفتم: سارین! اوالً فعالً کسی قصد‬
‫ازدواج نداره. بعدشم اگر روزی سورنا بخواد ازدواج کنه، تو خواهرشی. وظیفه شه با دل و جون از‬ ‫تو مراقبت کنه. کم چرند بگو دختر.‬
‫سورنا اخمش بهم بیشتر شد. انگار واسه اینکه گفته بودم فعالً کسی قصد ازدواج نداره، ناراحت‬ ‫شده! خب بشه. وقتی هنوز خبری نبود چرا باید سارینا فکرش درگیر بشه؟! سورنا از جاش بلند‬ ‫شد و به سمت در رفت. من و سارینا به سمتش دویدیم و من از یه طرف و سارینا از طرف دیگه‬ ‫بازوهاشو گرفتیم.‬
‫سارینا-سورنا کجا میری؟‬
‫سورنا-میرم اون عوضی رو آدم کنم.‬
‫-یه وقت بال مال سرش میاری.‬
‫سورنا-ولم کنید بابا. نه بالیی سرش نمیارم.‬
‫-پس بذار ما هم باهات بیایم.‬
‫سورنا-باشه بابا. ولم کنید.‬
‫من که مانتو و روسری داشتم. اما سارینا رفت مانتو و شالشو پوشید و با هم به سمت منزل سارینا‬ ‫و ماهان رفتیم.‬
‫سارینا با کلیدش درو باز کرد و رفتیم تو. آپارتمانشون طبقه ی سوم بود. با آسانسور رفتیم.‬ ‫رسیدیم. سورن زنگ آپارتمانشونو زد. ماهان در آپارتمانشو باز کرد. از همونجا سورنا یقه ی تی‬ ‫شرت ماهان و گرفت و ما رفتیم تو و منم در خونه رو بستم. سارینا داشت گریه می کرد و جیغ می‬ ‫کشید. منم سارینا رو بغل کرده بودم. سورنا، ماهانو پرت کرد روی میز و داد زد: بی همه چیز! به تو‬ ‫هم میگن رفیق؟ به خواهر من خیانت می کنی؟‬
‫ماهان-ولم کن بابا.‬
‫سورنا-خفه شو. طلاقشو ازت می گیرم.‬
‫سارینا-عوضی...آشغال!‬
‫سورنا-با زبون خوش طلاقش میدی. مهریه شو هم تا آخر میدی.‬
‫ماهان-باشه بابا. طلاقش میدم. کی خواست با این دیوونه زندگی کنه؟‬
‫سارینا-کثافت تا رها اومد من شدم دیوونه؟ ایشاال به خاک سیاه بشینی.‬
‫***‬
‫-یه آهنگ بذار. دلم پوسید از بس موزیک گوش ندادم.‬
‫سورنا ضبط ماشینشو روشن کرد و گفت: فکر می کردم ناراحت میشی. واسه همین جلوت آهنگ‬ ‫نمیذاشتم.‬
‫یه لبخند بهش زدم و منتظر پخش آهنگ شدم. مامانم شش ماهی میشه فوت کرده. توی این‬ ‫شش ماه، سورنا ضبط ماشینشو به احترام من روشن نکرده بود. توی ماشین بودیم و داشتیم‬ ‫میرفتیم شرکت. سارینا و ماهان از هم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (7): « قبلی 1 2 3 4 5 … 7 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  متون کوتاه با موضوع شهادت امام حسین ADMIN 8 1,056 ۱۴۰۰-۵-۲۳، ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12195')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.