۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۳۱ عصر
ماشین جدیدت گل زده دم دره!
-اما آقای عبادی...
عبادی-مبارکتون باشه پسرم.
-ممنونم. زحمت کشیدین.
سارینا اومد و اونم یه سرویس طال به عسل هدیه داد. زانیار هم به سمت من اومد و اون یه ساعت مارک دار بهم کادو داد.
زانیار-تبریک میگم رفیق.
-دستت درد نکنه. زحمت افتادی.
عسل هم داشت از سارین تشکر می کرد.
دوتا ماشین عروس گل زده دم در تاالر پارک بود. یکی 601 خودم. یکی هم کمری که بابای عسل گرفته بود. مهمونا زیاد نبودن. فامیالی من و عسل بودن. فامیل پدریش که با خود باباشم رابطه نداشتن. دایی هاش بودن و چند تا از فک و فامیالی زانیار. از فامیل منم عمو مسعود، دایی صابر و دایی حامد با خونواده هاشون بودن. عمه ندارم. یه خاله دارم که ترکیه زندگی می کنه. نیومده بود. چند تا از رفیقای من و عسل و سارینا هم بودن. سر جمع 052 نفر بودیم. بعد از عقد و هدیه دادن ها، از اتاق عقد اومدیم بیرون و به سمت جایگاه عروس و دوماد رفتیم. آقایون هم از اتاق اومدن بیرون و رفتن قسمت مردونه. همه خانوم بودن. اما چشم من فقط عسل خودمو میدید. خیلی ناز شده بود. قبل از عقد رفتیم آتلیه و عکس انداختیم. اما اون موقع به هم محرم نبودیم. با این حال عکاسِ گیر داده بود که عسل شنلشو دربیاره. منم که محو زیبایی اندامش شده بودم. قبل از آتلیه، عسل رو با لباس دکلته ندیده بودم. اما لباس عروسش دکلته بود و قسمت زیادی از بالا تنه اش معلوم بود. با اینکه نامحرم بودیم عکاسه گیر داد جنگولک بازی دربیاریم. من و عسل هم که کلاً ضایع کردیم. تا حالا از اون کارا نکرده بودیم. من که کلاً با دیدن عسل توی اون وضعیت توی حال خودم نبودم. عکس هم که میخواستیم بگیریم دیگه بدتر. باید بغلش می کردم و به بدنش دست میزدم. فیلم بردار ازمون خواست بریم وسط برقصیم. من که رقص بلد نبودم. عسل می رقصید و
من براش دست میزدم. من و عسل اصلیتمون ترکه. ترکا خوب نمیدونن که یه مرد جلوی خانوما توی عروسیش برقصه. مرد باید سنگین و متین باشه. رسممون این بود. عسل خیلی ناز و خواستنی میرقصید. سکه ی ربع بهار آزادی رو از جیبم درآوردم و خواستم بدم دستش. یه چرخ زد و سکه رو ازم نگرفت. سکه رو دور سرش چرخوندم و خواستم بگیره. اما اون بازم با ناز چرخید و سکه رو ازم نگرفت. اما برای بار سوم سکه رو گرفت. تاحالا عشوه شو ندیده بودم. اما الان... چقدر دلم میخواست زودتر اون عروسی تموم بشه و بریم خونه مون.
***
-خب؟
عسل-خب؟
-خب و مرض. یاال راه بیفت.
عسل-برو بابا. خیال کردی.
همونجوری که داشت سنجاقای روی موهاشو باز می کرد سمتش رفتم.
-بذار کمکت کنم زودتر تموم بشه.
عسل-دست نمیزنیا. دارم از درد هالک میشم.
دستمو با اشتیاق روی کمرش کشیدم و گره ی بند لباس عروسشو باز کردم. آروم آروم بندشو کشیدم و دو طرف بالای لباسش از هم جدا شدن.
-زود باش دیگه.
عسل- صبر کن خب. یکی مونده.
-بابا یه ربعه داری موهاتو باز می کنی. دست بجنبون ضعیفه.
عسل از توی آیینه چپ چپ نگاهم کردم و گفت: با کی بودی گفتی ضعیفه؟
یه لبخند کج زدم و یکی از ابروهامو انداختم بالا. گفتم: با شوما بودیم.
-اما آقای عبادی...
عبادی-مبارکتون باشه پسرم.
-ممنونم. زحمت کشیدین.
سارینا اومد و اونم یه سرویس طال به عسل هدیه داد. زانیار هم به سمت من اومد و اون یه ساعت مارک دار بهم کادو داد.
زانیار-تبریک میگم رفیق.
-دستت درد نکنه. زحمت افتادی.
عسل هم داشت از سارین تشکر می کرد.
دوتا ماشین عروس گل زده دم در تاالر پارک بود. یکی 601 خودم. یکی هم کمری که بابای عسل گرفته بود. مهمونا زیاد نبودن. فامیالی من و عسل بودن. فامیل پدریش که با خود باباشم رابطه نداشتن. دایی هاش بودن و چند تا از فک و فامیالی زانیار. از فامیل منم عمو مسعود، دایی صابر و دایی حامد با خونواده هاشون بودن. عمه ندارم. یه خاله دارم که ترکیه زندگی می کنه. نیومده بود. چند تا از رفیقای من و عسل و سارینا هم بودن. سر جمع 052 نفر بودیم. بعد از عقد و هدیه دادن ها، از اتاق عقد اومدیم بیرون و به سمت جایگاه عروس و دوماد رفتیم. آقایون هم از اتاق اومدن بیرون و رفتن قسمت مردونه. همه خانوم بودن. اما چشم من فقط عسل خودمو میدید. خیلی ناز شده بود. قبل از عقد رفتیم آتلیه و عکس انداختیم. اما اون موقع به هم محرم نبودیم. با این حال عکاسِ گیر داده بود که عسل شنلشو دربیاره. منم که محو زیبایی اندامش شده بودم. قبل از آتلیه، عسل رو با لباس دکلته ندیده بودم. اما لباس عروسش دکلته بود و قسمت زیادی از بالا تنه اش معلوم بود. با اینکه نامحرم بودیم عکاسه گیر داد جنگولک بازی دربیاریم. من و عسل هم که کلاً ضایع کردیم. تا حالا از اون کارا نکرده بودیم. من که کلاً با دیدن عسل توی اون وضعیت توی حال خودم نبودم. عکس هم که میخواستیم بگیریم دیگه بدتر. باید بغلش می کردم و به بدنش دست میزدم. فیلم بردار ازمون خواست بریم وسط برقصیم. من که رقص بلد نبودم. عسل می رقصید و
من براش دست میزدم. من و عسل اصلیتمون ترکه. ترکا خوب نمیدونن که یه مرد جلوی خانوما توی عروسیش برقصه. مرد باید سنگین و متین باشه. رسممون این بود. عسل خیلی ناز و خواستنی میرقصید. سکه ی ربع بهار آزادی رو از جیبم درآوردم و خواستم بدم دستش. یه چرخ زد و سکه رو ازم نگرفت. سکه رو دور سرش چرخوندم و خواستم بگیره. اما اون بازم با ناز چرخید و سکه رو ازم نگرفت. اما برای بار سوم سکه رو گرفت. تاحالا عشوه شو ندیده بودم. اما الان... چقدر دلم میخواست زودتر اون عروسی تموم بشه و بریم خونه مون.
***
-خب؟
عسل-خب؟
-خب و مرض. یاال راه بیفت.
عسل-برو بابا. خیال کردی.
همونجوری که داشت سنجاقای روی موهاشو باز می کرد سمتش رفتم.
-بذار کمکت کنم زودتر تموم بشه.
عسل-دست نمیزنیا. دارم از درد هالک میشم.
دستمو با اشتیاق روی کمرش کشیدم و گره ی بند لباس عروسشو باز کردم. آروم آروم بندشو کشیدم و دو طرف بالای لباسش از هم جدا شدن.
-زود باش دیگه.
عسل- صبر کن خب. یکی مونده.
-بابا یه ربعه داری موهاتو باز می کنی. دست بجنبون ضعیفه.
عسل از توی آیینه چپ چپ نگاهم کردم و گفت: با کی بودی گفتی ضعیفه؟
یه لبخند کج زدم و یکی از ابروهامو انداختم بالا. گفتم: با شوما بودیم.


