مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان طراوت بهار

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.09
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان طراوت بهار

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۳ عصر
متین-کجا باید برم
خونتون
متین-خونه ی ما؟!
اره.میخوام شخصا از خانم شایسته برای شرکت در جشن تولدم دعوت کنم
متین با شیطنت گفت:فقط خانم شایسته؟؟؟؟؟؟
نه خانواده شایسته
(توقع داشت بگم نه از تو هم خواهش می کنم جشن منو مزین کنی اما با جواب من دماغش حسابی جزغاله شد حقش بود تا مثل یخهای قطب شمال رفتار نکنه دلم خنک شد)
میتن دیگه حرفی نزد . کم کم به اشتباهم پی بردم و تو دلم خودمو نفرین می کردم که چرا به همین جسته گریخته حرف زدن متین بسنده نکردم و نطقشو کور کردم
متین ماشین را با مهارت تمام به داخل کوچه برد و جلو در خونه اشون پارک کرد
بی صدا پیاده شد و زنگ را به صدا در آورد
پیاده شدم و جلوی در خانه اشون شانه به شانه ی او ایستادم
در را مهسان باز کرد چادر سفیدی به سر انداخته بود و سلام اهسته اما با لطافتی داد
یه لحظه حالت پوشش و نحوه رفتارش منو به یاد دختران قدیمی ایرانی انداخت
بر خلاف او من رسا و بلند سلام دادم
مهسان از جلوی در کنار رفت تا من و بردارش وارد بشیم
از پله های کوچک خانه که وارد شدم نفس عمیقی کشیدم عطر زندگی داشت بوی غذای خانم شایسته در خانه پیچیده بود و با بوی نم باغچه ی تازه ابیاری شده در هم پیچیده بود اینجا یک خانه ی ایرانی بود خانه ای که پر از احساس و مهر بود خانه ای که حال و هوای مرا دگرگون می کرد
واقعا قصر ما واسه زندگی مناسب تر بود یا کلبه ی احساس خانواده شایسته؟؟؟؟
خانم شایسته به حیاط امد
متین چرا از بهار خانم دعوت نمی کنی بیان داخل
متین-کار دارن مامان باید برن
(بی شعور داره بیرونم می کنه حال اگه من سر پوزت نزنم ادم نیستم)
سلام خانم شایسته من کار خاصی ندارم واسه دیدن شما امده بودم اگه اجازه می دین بیام داخل
سلام بهار جان خوش امدی بفرمایین
در حالی که به داخل می رفتم اهسته به متین گفتم:دفعه بعد جای من حرف نزن تا اینجوری خفتت ندم
بار اولی بود که با این لحن باهاش حرف میزدم
داخل شدم و روی مبلی نشستم
یاد بار اولی که به این خونه امدم افتادم یاد دستای خون الود اون روز متین
ناخوداگاه سرم را به سمت متین که روی مبل دورتر از من نشسته بود چرخاندم و به دستش زل زدم تا بفهمم هنوز هم اثار اون روز روی دستش هست
متین از نگاهم متوجه جریان شد و با کنایه گفت:این دفعه کاری نکن که سرویس ظروف مامانمو باز ناقص کنم
جوابشو ندادم خانم متین با سینی شربت وارد شد سینی را مقابلم گرفت برداشتم و تشکری کردم خانم شایسته لیوانی هم به دردانه پسرش داد و برگشت روی مبل رو به روی من نشست
خ شایسته-مادر چطورن؟
خوب هستن سلام دارن خدمتتون
خانم شایسته داشت از احوالات تک تک خانواده ام می پرسید وقتی احوال پرسی تمام شد کنجکاو به چهره ام نگریست مطمئنا منتظر حرفای بود که واسه گفتنش شمال شهر تا مرکز شهر را طی کرده بودم
راستش خانم شایسته اینجام که بگم من قصد آزار خانواده شما را ندارم
متین اهسته گفت کاملا معلوم و مشخصه
خ شایسته-متین چرا وسط حرفشون می پری
متین-ببخشید مادر
با چهره دلخور به صورتش نگاه کوتاهی انداختم و سریع سرم را به سمت خانم شایسته بگرداندم
راستش امدم که شما را به جشن تولدم دعوت کنم دو روز دیگه است کارت را از کیفم در اوردم و گفتم:اینم کارت
خانم شایسته نگاهی همراه با لبخند به کارت انداخت و گفت:خیلی زیباست
ممنونم نظر لطفتون
متین از اون مسافت چشم تیز کرده بود تا عکس روی کارت رو ببینه ولی موفق نمی شد از یه طرف هم غرورش اجازه نمی داد که کارت را از مادرش بگیره و با خیال راحت نگاه کنه حرفی که مهسان زد کنجکاویشو بیشتر کرد
لباس شمالی چقدر بهتون میاد
لبخندی زدم و تشکر کردم متین دیگه طاقت نیاورد به بهانه ی گذاشتم لیوان خالیش در سینه ی رو به روی مادرش بلند شد و به خانم شایسته نزدیک شد
چشم و حواسش به کارت من بود داشت عکسم را زیر چشمی نگاه می کرد و دستش را به سمت سینی می برد که لیوان را در ان بزاره انقدر حواسش پرت بود که قبل از اینکه لیوان به سینی برسه رهایش کرد و لیوان به زمین افتاد و شکست به زور جلوی خندمو گرفته بودم
مهسان-متین کجایی ؟؟؟؟ لیوان و شکستی
متین-از دستم لیز خورد
اهسته گفتم اره جون عمت
اما نه مثل اینکه صدام بلند بود چون متین به سمتم برگشت و به چشمام زل زد
دیگه زیاد معتل نکردم و بعد از یک خداحافظی خانه را ترک کردم متین هم به من پیوست از در خانه که خارج شدیم گفتم:اینبار من مقصر ناقص شدن سری لیوان های مادرت نبودم
متین با اینکه تمام تلاشش را برای مخفی کردن لبخندش بکار گرفت اما موفق نشد و لبخندی کم رنگ زد نمی دونم چرا یهو احساس کردم دلم ریخت
سوار شدیم و به خیابان اصلی برگشتیم
متین-میری خونه؟
نه
متین-کجا برم؟
هر جا بجز خونه
متین-بله؟؟؟؟!!!!!
حوصلم سر رفته می خوام برم تفریح
متین-من فردا یه امتحان دشوار دارم اگه کاری نداری میرسونمت خونه و بر می گردم
(دلم نمی خواست به این زودی برگرده خونشون)
بی توجه به حرفش گفتم منو ببر یه جای خوش اب و هوا
متین با دلخوری گفت:بلد نیستم
اما من بلدم
ادرس پارک کوچک و دنجی را بهش دادم جایی که همیشه تنهایی می رفتم و متین اولین نفری بود که با من پا به این پارک می ذاشت اسم این پارک کوچولو را گذاشته بود پارک تنهایی واسه اینکه کلبه تنهایی من بود
متین ماشینو پارک کرد
پیاده شدم اون همچنان در ماشین نشسته بود
پیاده نمی شی؟؟؟؟
متین-نه شما به تفریحت برس من اینجا منتظر میمونم
تو دلم گفتمSadمن که می دونم تو از چی می سوزی.اصلا به درک دلت می خواد بیا دلت نمی خواد نیا)
هر طور میلتونه
به داخل پارک قدم گذاشتم اهسته زیر درختان تنومند سرو و کاج راه می رفتم روی نیمکت همیشگیم نشستم
دو تا پسر بچه رو به روم مشغول بازی بودن که یه دفعه یکیشون خرد زمین دلم ریش شد سریع به سمتش رفتم از زمین بلندش کردم چون شلوارک پاش بود پاش زخم شده بود دستمال و چسب زخم از کیفم بیرون اوردم و پاشو اول تمیز کردم و بعد چسب زدم معلوم نبود مامان بی فکرش پسر 4 سالشو کجا ول کرده و رفته
پسره بد جور گریه می کردم یادم افتاد شکلات تو کیفم دارم یکی بیرون اوردم و دستش دادم دست نوازشی به سرش کشیدم و گفتم:خیلی خوب مرد که گریه نمی کنه
کم کم گریه اش بند امد
مامانت کجاست عزیزم؟
به چند نیمکت انور تر اشاره کرد زنی را دیدم که مجله به دست گرفته و سخت مشغوله خوندنه اونقدر سخت که متوجه زمین خردن پسرش نشده دست پسرک را گرفتم و سمت مامانش رفتم
رو به روش ایستادم سر بلند نکرد همین خشممو بیشتر کرد
ببخشید خانم مطلب این مجله قابل توجه تر از زمین خردن پسرتونه
زن سرش رو بالا گرفت وقتی دست پسرش را در دست من دید گفت:علی نگفتم با غریبه ها حرف نزن بیا اینور ببینم
همچین با خشونت دست پسره را کشید که بیشتر عصبانیم کرد واقعا به شما هم می گن مادر؟بچه ات زمین خرد و متوجه نشدی حالا هم به جای که نازشو بکشی سرش داد میزنی
خانمه که خیلی لات بود گفت:زمین خردن بچه من به شما ربطی نداره
به شما که ربط داره چرا توجه نمی کنین
گنده تر از دهنت حرف میزنی
حرفای من گنده تر از فهم شماست
زنیکه لات بهمم حمله کرد اصلا تصور هم نمی کردم تا این حد وحشی باشه
نمی تونستم هیچ واکنشی نشان بدم من اهل دعوا نبودم یقمو گرفته بود و با پا لگد زد تو شکمم انقدر محکم که دلم ضعف رفت
صدای متین را شنیدم-ولش کن ببینم و با دستای قدرتمندش یقه ی منو از چنگال این زن وحشی بیرون کشید پسر بچه داشت همین جور نگاه می کرد و اشک می ریخت دلم به حال اون بیشتر از خودم سوخت
متین بین منو زنه ایستاد
زنه با صدای کریهی گفت:چیه نامزدته؟
به شما ربطی نداره
اگه نامزدته ادمش کن که توی پارک یقه ی مردم و نگیر
من یقیه تو رو گرفتم یا تو یقه ی منو وحشی
من فحش دادم یا تو
فحش ندادم گفتم شعور داشته باش از بچت مراقبت کن
مگه مفتتش محلی
برات متاسفم
برای خودت متاسف باش
زنیکه با خشم دست پسرش را کشید و برد
متین به سمت من برگشت دستم را روی دلم گذاشته بودم و از درد به خودم می پیچیدم
متین-بیا اینجا بشین حالت بهتر بشه
اهسته به سمت نیمکت رفتم و روش جا گرفتم
متین-اسیب دیدی؟؟؟
نه
متین-واسه چی با این زنه دهن به دهن شدی
جوابشو ندادم
متین- با توام؟
سر بچه اش
متین-بچه اش؟؟؟؟؟؟
قضیه را واسش تعریف کردم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۳ عصر
از درد به خودم می پیچیدم
میتن-می خوای ببرمت درمانگاه؟
انقدر دردم زیاد بود که بدون اینکه پاسخش را بدهم اشکم سرازیر شد نمی دونم چرا متین زل زده بود به چشمای اشکیم ناخوداگاه و در کسری از ثانیه منو در اغوشش کشید تعجب کرده بودم این چه کاری بود که متین انجام داد. بدم نمی امد که تو اغوشش باشم اما اخه اینجوری درست نبود یعنی موضوعیت نداشت متین رو چه حسابی اینکار رو کرد .عطر تلخ متین درد را از خاطرم ربوده بود تا حالا به هیچ مردی اجازه همچین جسارتی نداد بودم و گرمای تن هیچ کس را تجربه نکرده بودم اما این تجربه واسم شیرین بود نمی دونم وجود متین شیرینش کرده بود یا نه به خودی خود این حرکت شیرین هست حیران بودم از کار متین از شخصیت متین
متین در حال که مرا در اغوش گرفته بود گفت:اخه اون حواسش به بچش نیست تو چرا جوش میاری
خودم را عقب کشیدم
متین خودشو جمع کرد و صاف روی نیمکت پارک نشست
متین:ترسیدی پس کشیدی
نه نترسیدم اما کارت بی علت بود
متین-فقط می خواستم دردت تسکین پیدا کنه
نمی خواستم بحث ادامه پیدا کنه. نمی دونم چرا کمی خجالت می کشیدم
باشه قبول اما دفعه دیگه اینجوری ارومم نکن
متین که معلوم بود خیلی بهش بر خورده گفت:در اون حدی نیستی که بخوام واست له له بزنم
با صدای ارام که نماینگر درد شکمم بود گفتم:مواظب حرف زدنت باش
متین با خشم از روی نیمکت بلند شد دست درون جیبش کرد و سوئیچ را بیرون اورد و همون جا روی نیمکت گذاشت
متین-من هر جور دلم بخواد حرف می زنم و هر طور میلم بکشه رفتار می کنم شما ها بهتره خودتون به خونه برگردین چون من شدیدا سرم شلوغه
نگاهی بی احساس بهش انداختم نگاهم هیچ معنای خاصی نداشت چند لحظه همانطور ایستاده بود مثل اینکه منتظر بود من مانع رفتنش بشم اما من هیچی نگفتم سایلنت سایلنت بودم
متین به سمت در خروجی پارک رفت
تو دلم گفتم ادمم تا این حد بی معرفت می دونه من حالم خوب نیست نمی تونم رانندگی کنم اونوقت ولم کرد و رفت بمیری که هیچیت شبیه ادمی زاد نیست نه دلسوزوندنت و ارام کردنت نه قهر کردنت
دیگه بسم بود هر چی خیر سرم هوا خورده بودم
از پارک خارج شدم کلی سر چرخاندم تا ماشینم را پیدا کردم دلم بد رقم درد می کرد نکنه بلایی سرم امده باشه بهتر بود قبل از خونه رفتن یه سر به درمونگاه میزدم
اهسته پشت فرمان نشستم درد زجر اور بود نمی دونم زنه این همه قدرت را از کجا اورده بود ماشین را روشن کردم و راه افتادم همه چیز را دو تایی می دیدم سرم گیج می رفت واسه همین گوشه ی خیابان نگه داشتم شانس اوردم تصادف نکردم سرمو روی فرمان گذاشتم نمی دونم خوابم برد یا از هوش رفتم
مدتی را در عالم هپروت گذارندم نمی دونم چی شد که با حالی زار چشم باز کردم هنوز توی ماشین بودم هوا تاریک شده بود .وای خدای من یعنی از صبح تا حالا اینجا خوابیده بودم خواب که نه بیهوش شده بودم
گردنم به شدت درد می کردم و دلم از ضعف قش می رفت تا حالا حتما بهنام و مهتاب و مامان و بابا شهر را زیر پا گذاشته بودن .گوشیم را از کیف بیرون اوردم حدسم درست بود 50 تا میس کال داشتم
بهنام و مهتاب مرتب تماس گرفته بودن اما مهم تر از اون شماره متین بود که خودنمایی می کرد 10 بار زنگ زده بود
گوشی هنوز توی دستم بود که زنگ خرد متین بود می خواستم جواب ندم اما حس آزار دادن بد جور قلقلکم می کرد دکمه پاسخ را زدم اما بدون حرف نگه داشتم
متین با صدای مشوشی گفت-بهار غلط کردم تو رو به همه مقدسات حرف بزن و بگو سالمی
بازم سکوت کردم
متین-بهار قسمت می دم اذیت نکن تو رو خدا بگو خوبی ؟اصلا تو الان کجایی؟بگو خودم میام دنبالت
داشت دلم نرم می شد صدای پر از دلشوره متین بدجور داشت حس زنده بودن را در وجودم زنده می کرد اما بد سیرت نذاشت دو دقیقه توی حال خوش خودم دست و پا بزنم و همه چیز را خراب کرد
متین-اخه دختر من جواب خانواده تو رو چی بدم اگه بلایی سرت بیاد زندم نمی زارن
پس از ترس جونش دلشوره گرفته بود
حرصم گرفت بی عاطفه
تلفن را با خشم قطع کردم تا صدای منحوسشو نشنوم
بازم زنگ زد اما جواب ندادم
حال و روزم تعریفی نداشت درد دلم کم شده بود اما دل ضعفه گرفته بود صبح تا حالا چیزی نخورده بودم سنگ که نبودم به سمت یه رستورانی در همون حوالی رفتم و غذا سفارش دادم غذا را اهسته اهسته خوردم که باز دل درد نگیرم بعد از اتمام غذا به سمت ماشینم رفتم و نشستم اس ام اس داشتم متین بود باز کردم
به اندازه کافی تنبیه شدم جمع کن این مسخره بازی را دیگه
نه بابا خشن ترسیدم زهرم اب شد
تو دلم دو سه تا فحش بد بهش دادم و با مهتاب تماس گرفتم و خیالش را از بابت سالم بودنم راحت کردم .نیم ساعت بعد هم خونه بودم مامان و بابا کلی سرزنشم کردن اما خوب چیکار کنم دست خودم که نبود خوابم برد بعد از شنیدن کلی ناسزا از بهنام و مهتاب و کلی نصیحت از مامان و بابا راهی اتاق خوابم شدم دراز کشیدم بازم متین زنگ زد خبر از برگشتم به خونه نداشت
نمی دونستم کی اینو خبر کرده واسه همین بلافاصله بعد از اینکه مهتاب وارد اتاق شد ازش پرسیدم
کی به متین خبر داده؟
مهتاب-بهنام زنگ زد ازش پرسید کجایین که گفت از تو جدا شده و ازت خبر نداره.بهش زنگ بزن و خبر بده رسیدی بنده خدا اونم نگران بود
نمی خواد مهتاب
مهتاب- هر جور میلته بی حواس خواب الود
دراز کشیدیم من که صبح تا شب خواب بودم انتظار بیهوده ای بود اگه فکر می کردم الان خوابم میبره
لحظه لحظه اغوش متین را به یاد اوردم چه لذتی داشت .من بی جنبه بودم یا نه واقعا همچین حسی وجود داره
صبح به مهتاب گفتم به متین خبر بده که نمی خواد امروز و فردا بیاد و آزاده
نمی دونم چرا اما دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم این دو روز هر جا می خواستم برم با مهتاب می رفتم خیلی هم به هم خوش می گذشت دیگه چشمای تیز و نگاه نکته سنج متین نبود که زیرش احساس له شدن بهم دست بده
بلاخره روز تولدم فرا رسید از صبح توی خونه غوغا به پا بود چند خدمتکار برای کمک به سکینه و زکیه و زیور امده بودند و هر کدام مشغول کاری بودن منم از صبح مشغول رسیدگی به امور و حاضر شدن برای جشن بودم.

هر کس مشغول انجام کاری بود
زکیه و سکینه و زیور مدام از این سمت به اون سمت میرفتن و به کار کارگرای تازه وارد نظارت می کردن مهتاب از صبح داشت به خودش می رسید بهنامم دو ساعتی بود که توی حمام مشغول بود .نمی دونم این همه شور و شوق از چی نشئت می گرفت تمام مدت به حرکت ادمای اطرافم زل زده بودم و لذت می بردم.
بهنام از اتاقش بیرون امد نگاهی به صورتش انداختم سه تیغه که خوبه صد تیغه کرده بود یکی نمی فهمید فکر می کرد بند انداخته واسه همین با کنایه گفتم:می خواستی بگی ببرمت پش رزیتا جون بند بندازی
بهنامم با پررویی تام گفت:ایندفعه که گذشت اشالله دفعه بعد
مهتاب از بالا صدام زد
بهنامم-بلبل برو که احضار شدی
پله ها را بالا رفتم
مهتاب-بهار وان رو اماده کردم بیا برو یه دوش بگیره
تشکر کوتاهی کردم و راهی شدم
کمی از عطر مخصوصم در وان ریختم و وارد اب شدم چشمامو بستم و هیبت متین جلوم نقش بست نمی دونم این بشر از جونم چی می خواست ثانیه ای رهام نمی کرد
از صبح که بیدار شده بود یه حالی بودم این حالمو دوست نداشتم دلم نمی خواست احساسم به کسی گره بخوره دلم نمی خواست محتاج دیدن کسی باشم اما بودم بی اینکه خودم بخوام دلم برای یک ثانیه دیدنش پرپر می زد .دیگه مطمئن بودم یه چیزی این وسط هست از اول هم بود اما من می خواستم از بین ببرمش فراموشش کنم اما متین بهش دامن زده بود همون روزی که بی مهابا در اغوشم کشیده بود همون روزی که با نگرانی به اسم صدام زد
اون بود که هیزم به روی اتش درونم ریخت وجودم داشت می سوخت عذاب می کشیدم دیگه بعد از حس کردن گرمای تنش فراموش کردنش محال بود
متین یه چیزی داشت که من نداشتم البته نمی خوام خودم حقیر کنم اگه اون دانشجویی ارشد هوا فضا بود منم دانشجویی پزشکی بودم هر چند الا مرخصی بودم و دانشگاه نمی رفتم اما بلاخره که پاییز می امد و برمی گشتم سر درس و مشقم از لحاظ تحصیلات ازش چیزی کم نداشتم.
اما متین چشماش یه برق خاص داشت برقی که وجود منو می لرزوند و اتش به انبار کاه وجودم می زد.
گرمای تنش در مقابل تن یخ کرده من قدرتنمایی می کرد
اه واسه چی فکرش یه لحظه رهام نمی کنه
اب و باز کردم و سرم و زیرش گرفتم تا مستقیم به صورتم بخوره انقدر تو این حالت نگه داشتم که فکر متین از سرم بریزه اما مگر می شد
به هر جون کندنی بود بعد از 1 ساعت دوشم تمام شد و بیرون امد
مهتاب-عجبی دل کندی
لبخندی زدم و گفتم:منتظر بودی بیام
مهتاب-بله دوشیزه
در همون حالی که کرم می زدم گفتم:خوب بگو من می شنوم
مهتاب به سمت سینما خانگی رفت و سی دی در ان قرار داد و گقت کلیپ عکساتو اوردن
بر گشتم سمت tvعکاس عکسامو کلیپ وار ردیف کرده بود محشر بود انقدر لذت بردم که فکر متین که هیچ خود متینم از سرم
پر گرفت متین باید از خداش باشه صاحب این همه زیبایی بشه
تو دلم به خودم خندیدم و گفنتم:تو از خودت تعریف نکنی کی تعریف کنه؟
مهتاب-بهار امشبم همین لباس محلی و می پوشی
نه یکی دیگه گرفتم
مهتاب-ببینم
امشب می بینی
مهتاب-بد ذات
خندیدم از اون خنده های حرص درار
ساعت 3 بود که مامان گفت رزیتا جون (اریشگرم)امده
رزیتا وارد اتاقم شد بعداز سلام و احوال پرسی کوتاهی مشغول شد. به درخواستم من اول مهتاب و اماده کرد مهتاب بعد از ارایش صورتش بلند شد لباسش را بپوشه لباسش را ندیده بودم واسه همین با کنجکاوی به در نگاه می کردم بعد از مدتی با لباس شیری رنگ کوتاه و عروسکی وارد شد واقعا که ناز شده بود
چه بهت میاد
مهتاب- راست می گی؟
اره ماه شدی
رزیتا خانم-اره مهتاب جون زیبا شدی حالا بیا بشین زود موهاتو بپیچم که کارای بهار خانم مونده
مهتاب در حالی که روی صندلی می نشست گفت:اینو ول کنین منو خوشمل کن که رو دست مامانم نمونم.باور کن ایندفعه هم هنر دستت جواب نده محاله زیر دستت بشینم
لحن مهتاب پر از شوخی بود واسه همین رزیتا ناراحت نشد کارش که تمام شد گفت:قول قول که امشب می پری
مهتاب به حالت مسخره ای پشت چشمی نازک کرد و گفت:امیدوارم
هر سه زدیم زیر خنده
بهنام مهتاب را صدا زد مهتاب از در خارج شد و من خودم و سپردم به دستای رزیتا جون و تاکید کردم نمی خوام صورتم و گریم و این حرفا کنه گفتم یه ارایش فوق ساده و محو می خوام
رزیتا خانم گفت:خوب یه دفعه بگو فقط یه رژلب و بس
اره تو همین مایه ها
تو دلم گفتم عشقم اینجوری می پسنده
بار اولی بود که متین را با این عنوان ته دلم صدا می زدم اما خوب کار من که از کار گذشته بود و دل و دینم را توی دریای چشمای متین جا گذاشته بود واسه چی با خودم رو راست نباشم و دروغ بگم
اما یه اصل را باید همیشه رعایت می کردم اونم اینه که اعتراف باید اول از جانب اون باشه اگه از دوریش فسیلم بشم نباید لب از لب باز کنم و چیزی بگم
رزیتا خانم-تموم شد گلم پاشو لباستو بپوش
توی اینه نگاهی به خودم انداختم اریشم محو بود اما زیبایم و چند برابر کرده بود همون لباس مشکی که طرح ماشی داشت و بلند و عروسکی بود را پوشیدم دامن پف دارش بد جور مچ بود با کمر تنگ و چسبونش .به سمت رزیتا بر گشتم با حیرت نگاهم کرد و گفت:توی عمرم دختر به خوش لباسی تو ندیدم
لبخندی زدم و گفتم لطف دارین

موهام و مدل ایتالیای پیچید خیلی خوشمل شده بودم انقدر که توی اینه لبخندی به خودم زد با رزیتا حساب کردم و رفت گردنبندی زیبا به گردن انداختم که به خاطر دکلته بودن لباسم بد رقم خودنمایی می کرد دسبند و انگشتر و گوشواره هاشم به خودم اویختم
از قیافه خودم خوشم امد کفش پاشنه بلندی به پا کردم ساعت 8 بود و صدای ورود مهمانها را می شنیدم اما طبق هر سال تا تشریف فرمایی تمام مهمان ها بالا می موندم
مهتاب وارد شد و با دیدنم سخت در اغوش فشردم وگفت:ناز نازکم امشب می خوای چند نفر رو سکته بدی
خندیدم
دوست داشتم مهتاب بگه متین اینا امدن یا نه واسه همین دل و زدم به دریا و گفتم
مهتاب خانواده شایسته امدن؟
مهتاب-اگه منظورت از خانواده شایسته متین باید بگم بله با مادر و خواهر گرامیشون قدم رنجه فرمودن
نا خوداگاه لبخندی زدم که از چشمای تیز مهتاب پنهان نماند و گفت:حالا ذوق مرگ نشی
نمی دونم چرا لبخندم پر رنگ تر شد
نیم ساعت بعد همه مهمان ها جمع شدن زیور به هن اعلام کرد و من بیرون رفتم از پله ها اهسته پایین می امدم نگاه جمع به سمتم برگشت و همه با تحسین به من خیره شده بودن با لبخند اخرین پله ها را نیز طی کردم پایین امدم با تک تک مهمان ها خوش بش کردم
خانم شایسته جزء اخرین نفراتی بودن که جلو امدن
مهسان در حالی که لباس ساده ولی زیبایی پوشیده بود با لبخند دست سمتم دراز کرد و گفت:تبریک می گم
ممنونم
خانم شایسته هم به همین منوال
حرصم از متین گرفت که جلو نیامده بود
کم کم مجلس رقص و پای کوبیده گرم شده چراغای اون قسمت سالن که واسه رقص در نظر گرفته شده بود کم نور بود و همین باعث شده بود مهمان ها بیشتر احساس راحتی کنن گرچه به خودی خود هم راحت بودن
با اصرار مهتاب منم به جمع جوانان که مشغول رقصیدن بودم ملحق شدم با وسط رفتن من اون وسط بشدت شلوغ شد همه پاشده بودن و می رقصیدن
نور کم و دخترای پسرای رنگا برنگ جدا بودن قسمت نشست افراد مسن و پدر و مادر ها با شادمانکده جوانان جو و بیشتر از حد انتظار مطابق میل جوانان پیش می برد
در حال رقصیدن با مهتاب بودم که مهتاب جو زده روی برگردوند و با بهنام رقصید منم همون وسط واسه خودم قر می دادم اهنگ تند تر شد و شور وشوق جوانا بیشتر و حرکات تند تر
منم که خودم و زده بود به بی خیالی که به متین فکر نکنم مشغول رقصیدن با بردیا یکی از دوستان قدیمی و خانوادگیمون بود انقدر در شور و شوق غرق شده بودیم که باده نخورده مست بودیم
یه لحظه حس کردم دستی دور کمرم حلقه شد و منو به سمت خودش بر گردوند متین بود تقریبا من و به اغوش کشید و به چشمام زل زد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۴ عصر
تعجب را میشد از چشمام خوند امدم لب باز کنم که گفت:هیسسسس
دستش را به سمت کمرم برد و به زیپ لباسم رساند
حالا متوجه شده بودم که زیپ لباسم در حین رقص و پای کوبی تقریبا یک چهارم پایین امده
متین سعی داشت بدون اینکه کسی متوجه شده زیپ را بالا بکشه اما زیپ لباسم بد جور گیر کرده بود
یه لحظه خدا را شکر کردم که نور سالن کم بوده و گرنه همه می دیدن و ابروی واسم نمی موند.حیران بودم که چه جوری متین از اون فاصله و توی تاریکی متوجه شده
توی اغوشش بودم حس می کردم حرارات تنش از اون بار هم بیشتر صدای ضربان قلبش دست کمی از قلب من نداشت تند تند نفس نفس می زد خودمم یه حالی شده بودم
بلاخره بعد از زور ازمایی زیاد متین زیپ لباسم کمی جابه جا شد اهسته ان را بالا کشید کارش که تموم شد
به چشماش خیره شدم اونم همینطور زل زد به چشمام
اب دهنم و قورت دادم و گفتم:ممنون
متین اهسته گفت:تولدت مبارک
فقط همین منو رها کرد و رفت سر جاش جای گرفت

یه لحظه از این همه توجه متین سرم سوت کشید متین تو این تاریکی چطور زیپ لباس منو دید در حالی که من خودم حسش نکرده بودم
چشمم را به سمتش چرخاندم
هنوز جای نگرفته بود که فروغ به سمتش رفت و دستش را گرفت بلندش کرد دیدن این صحنه واسم شکنجه بود من زنده باشم و فروغ با متین برقصه محاله
دل و زدم به دریا و رفتم سمتشون فروغ با ناز و عشوه رو به روی متین ایستاده بود در حالی که رو به متین و پشت به فروغ بینشون جا می گرفتم به متین خیره شدم و گفتم:ببخش فروغ جان ایشون مشغول اند
فروغ که معلوم بود بهش بر خورده گفت:مگه تلفنه که مشغوله
سرم را به سمت فروغ برگردوندم و گفتم:نخیر منظورم و درست نگرفتی منظورم این بود که ایشون خودشون شریک رقص دارن
فروغ اخمی ساختگی کرد و با اطمینان به خود گفت:بهتره اجازه بدی خود متین حرف بزنه
یه لحظه از اینکه متین ضایعم کنه بدنم مور مور شد اما با چشمای به قول مهتاب پسر کشم بهش زل زدم تا برق چشمام از هر گونه خطر احتمالی جلوگیری کنه
متین به چشمام زل زده بود سیاهی چشمش در دریای ابی چشمام وسعت گرفت چشماش برق می زد همون برقی که توی یه نگاه منو گرفته بود و به این حال روز انداخته بودم
متین از موقعیت سو استفاده کرد و دستش را به دور کمرم حلقه کرد منو در اغوش کشید و سرم را به سینه اش چسباند
متین- امشب ترجیح می دم ملکه رو دل شاد کنم
بچه پررو من دلشاد می شم یا تو بی ظرفیت
اینا رو بلند نگفتم چون می دونستم ضایع کردن متین مساوی با خرد شدن خودم جلوی فروغ
کمی ازش فاصله گرفتم که سریع منو با دستاش به وضعیت قبلی برگردوند
مطیعش بودم چون می خواستم فروغ قید عشق منو بزنه وگرنه محال بود به این زودی بهش اجازه همچین جسارتی بدم
به محضی که فروغ دمشو گذاشت روی کولشو زحمتو کم کرد ازش فاصله گرفتم اما همچنان دستان مرا در دست داشت
متین-یه پای خوب رقص و ازم گرفتی حالا باید تلافی کنی
همون طور که ازش رو می گرفتم گفتم:زهی خیال باطل
متین با شتاب برم گردوند و گفت:نگو که اینو پروندی که من بر گردم و مثل پیرمردا سر جام بشینم
دقیقا همین هدف را داشتم
متین با خنده ای که یعنی خر خودتی بهم خیره شد و بعد از چند ثانیه چشماش رنگ خواهش گرفت و گفت
فقط یه دور
حالت چشماش تسلیمم کرد واسه همین گفتم:فقط یه دور
با هم به وسط جمعیت رفتیم کسی حواسش به ما نبود هر کس به نوعی مشغول و سر گرم بود
متین نرم و اهسته دستم را گرفته بود با لطافت حرکت می کرد
از رقصیدن باهاش انقدر سر مست بودم که نگاهای خشمگین فروغ روم سنگینی نمی کرد
مدتی گذشت تا زبان باز کرد
متین-فکر نمی کردم بهار شریفی تا این حد زود رنج و قهر قهرو باشه
با اینکه می دونستم چه اتفاقی مد نظر متینه ولی خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم:منظورتو نگرفتم
متین-لبخندی زد و گفت:کوچه علی چپ بن بسته دور بزن بیا بیرون
اخه اتفاقی نیافتاده بود که من قهر کنم
متین-جدی؟؟؟؟؟؟پس این دو روز مرخصی اجباری چی بود؟
حال کردم که با مرخصی حسابی حالشو گرفته بودم اما به روی خودم نیاوردم
مرخصی نشانه قهره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
متین-نه. مرخصی اجباری نشانه دلخوریه
فرض کن دلخورم می خوای عذرخواهی کنی؟
متین-به هیج عنوان
پس ادامه بحث بی فایده است
با این حرفم متین ساکت شد اما سکوتش زاید طولانی نشد و گفت:عکاست واقعا کارش محشره
با پررویی تام گفتم:سوژاش بی نظیره که کارش خوب در می آ د
متینم نامردی نکرد و گفت:اتفاقا واسه این گقتم کارش محشره که بی نظیر فتوشاپ می کنه
بی شعور حرصم و در اورد و نطقم و کور کرد
دیگه تا پایان اهنگ حرفی نزدم و اونم چیزی نگفت.رقص که تمام شد گفت:گرچه می دونم می گی واست زجراور بود اما با این حال باید بگم رقص لذت بخشی بود
نمی دونم چرا ناگهان صورتم و لبخندی محو پر کرد که از چشمه عقاب مانند متین دور نماند
متین-خوب خدا را شکر برق چشمات می گه به تو هم خوش گذشت
(یعنی چشمای منم برق داشت و خودم نمی دونستم)
لبخندم عمیق تر شد
متین-خوب دیگه من برم تا ذوق مرگ نشدی
یه دفعه نیشمو جمع کردم و گفتم:بازم تو بیداری رویا دیدی
و ازش جدا شدم .پروردگارا این بشر تا چه حد گستاخه

ازش فاصله گرفتم و سمت مهتاب رفتم دیگه بیشتر از این به متین چسبیدن جایز نبود از اول مهمانی که ما دو تا بی هیچ نسبتی تو بغل هم بودیم خدا بداند فردا چه حرفای واسم درارن این قوم ظالمین شکم پرست
به مهتاب که کنار میز میوه ایستاده بود رسیدم
موزی سمت گرفت که با لبخند ازش قبول کردم
مهتاب-خوب امشب با متین جیک جیک مستونتونها داشتین خاطرات زمستون را مرور می کردین
نخیر-جناب میتن امد جلو خواهش و تمنا و التماس که بیا و نیکی کن یه دور با من برقص منم هی می گفتم نه اما ترانه دلسوز و جانکاه نشکن دلمو به خدا اهم می گیر عاقبت دامنتو را سر داد این شد که ترسیدم واقعا اهش بگیرتم. حالا مهتاب تو چرا انقدر چشم و ابرو میای
مهتاب بازم ابرو بالا انداخت
دیوونه تو هم یه چیزیت میشه ها
لیوان شربت را از روی میز برداشتم و شروع کردم جرعه جرعه خوردن
مهتابم سرشو انداخته بود پایین و می خندید
متین-که من امدم خواهش و تمنا و التماس که یه دور با من برقصی ؟اره پینوکیو
شربت پرید به گلوم و به صرفه افتادم صدای خنده مهتاب بلند تر شد در همون حین چشم غره ای بهش رفتم متین دستمالی از جیب دراورد و سمتم گرفت
متین رو به مهتاب کرد و با اشاره به من با لحن شوخی گفت:می بینید مهتاب خانم حقیقتا که چوب خدا بی صداست
سرفه ام قطع نمی شد واسه همین متین نگاهی به من کرد و سری از روی تاسف به شوخی تکون داد و اضافه کرد:و اگه بزنه بی دواست
مهتاب-بیشتر از این خجالتش ندید
چشم غره ای به مهتاب رفتم که یعنی تو دیگه سکوت
مهتابم که اوضاع را بد رقم ناجور دید زد به چاک
بعد از چند سرفه ی متعدد کم کم حالم خوب شد
متین-این بشه عبرت دفعه دیگه دروغ نگی
من دروغ گفتم؟کی بود می گفت فقط یه دور
متین-کی بود که فروغ و پروند تا افتخار رقصیدن با من نسیب خودش شه
خیلی خودتو زیادی تحویل می گیری
متین لب باز کرد که جواب بده اما صدای بهنام که همه را فرامی خوند مانعش شد
بهنام-خوب خانم ها و اقایان نوبتی هم باشه بعد از این همه رقصیدن و پای کوبی کردن و ریخت و پاش(اشاره به میز شیرینی و میوه کرد)حالا نوبت شماهاست که خودی نشون بدین (اشاره کرد به میز کادو)
کسی از دست بهنام نمی رنجید همه می دونستن که داره شوخی می کنه و بلند بلند می خندیدن
بهنام رو به من گفت:پرنسس جوان افتخار همراهی می دین
با طمانیه به سمتش حرکت کردم و در کنارش در مقابل میز انبوه کادوه ها قرار گرفتم
اهسته گفتم:بهنام بی خیال تا صبح طول میکشه بخوای همه را باز کنی
بهنام سرش و برگردوند و اهسته توی گوشم گفت:تا سال دیگه هم طول بکشه باید باز کنیم این قسمت هیجانیه
دیگه جواب بهنام و ندادم وقتی می گفت یه اتفاق باید بیفته باید میافتاد
رو به جمع کردم و گفتم:حضور تک تک شما واسه من هدیه محسوب میشه و راضی به زحمت هیچ کدومتون نبودم(اره جون خودم از بچگی هر کس که کادوی مخالف میلم واسم می خرید باید تا ماهها کم محلی منو تحمل می کرد اما حالا دیگه واسه خودم بزرگ شده بودم)
همه واسم کف زدن و بهنام شروع به باز کردن هدایا کرد از انگشتر عقیق و گردنبند گرفته تا لباس شب و ... کادو داشتم .رنگا برنگ مدل به مدل
اخرین هدیه مال بابا و مامان بود همه چهار چشمی تماشا گر این بودن که جناب شریفی چی به دخترش هدیه می ده
بهنام پاکت و باز کرد و گفت:اوه مای گاد عاشقتم بابا
ههمین گفته بهنام حضار را کنجکاو تر کرد
بهنام -سه بلیط واسه سفر به کالیفرنیا واسه سه نفر:بهار و منو مهتاب به مدت یک ماه
مهتاب-دایی جون تک دونه ای دردونه ای یه دونه ای
همه حضار کف زدن نگاهم به سمت متین کشیده شد نمی دونم دوست داشتم اینجوری باشه یا واقعا اینجوری بود نگاهش رنگ غم گرفت خودمم دوست نداشتم به این سفر برم
بابا مامان و بوسیدم و تشکر کردم بهنام و مهتاب هم واسه تبریک مجدد تولد سمتم امد اهسته با لحن شوخی زیر گوششون گفتم:این که شد کادوی شما باید به بابا بگم من کادوی مشترک قبول نمی کنم
مهتاب-اخه بی شعور بی ما به تو خوش می گذشت؟
بهنام:استثنا این دفعه را با این نخود مغز(مهتاب)موافقم
مهتاب- اقا هندونه در نظر بگیر که قرار همسفرت شم کاری نکن سفر واست زهرمار شه
بهنام در حالی که به سمت دخترای فامیل می رفت گفت:برو بابا توهم
مهتاب-وای بهار. کالیفرنیا .یک ماه .چه شود
اوهم
مهتاب-فقط اوهم
چی بگم دیگه توقع داری این وسط بشکن و پشتک بزنم
مهتاب-اه تو چرا این قدر تلخی
مهتاب سر به سرم نزار
مهتاب درحالی که ازم جدا میشد گفت:من خلم که با تو حرف میزنم
نمی دونم چرا از میان کادوهای گران قیمتم گردنبند نقره اهدایی خانم شایسته را بیشتر دوست داشتم معلوم بود اگر زیاد پول پاش نرفته ولی جاش کلی سلیقه و وقت رفته.
انقدر از قضیه یک ماه سفر تو شک بودم که دیگه نفهمیدم کی مهمانها شام و خوردن و کی رفتن
حرکاتم مثل یه ربات مصنوعی بود
بعد از اتمام مهمانی مهتاب هم با خانوادش رفت و من تنها به اتاق بر گشتم یه دوش گرفتم مسواک زدم و لباس خوابم و پوشیدم که زکیه وارد اتاق شد
زکیه-خانم؟
بله
زکیه دو بسته کادو را جلوم گرفته و گفت:اینا مال شماست این بسته ابیه مال من و زیور و سکینه است
جلو رفتم و صورتشو بوسیدم
با خجالت گفت:ببخشید خانم به پای کادوهای که گرفتین نمیرسه
این حرفا چیه زکیه ارزش مادیش هر چقدر هم پایین باشه مهم نیست مهم اینه که بهم احترام گذاشتین واسم کادو خریدن مطمئن باش بیشتر از اون کادو ها دوسش دارم
زکیه لبخندی زد و گفت:خیلی ماهین خانم
خوب حالا بگو ببینم اون یکی مال کیه
زکیه-اهان این.اینو اقای شایسته دادن گفتن وقتی مهمونی تمام شد بهتون بدم
با حیرت به کادوی در دست زکیه نگاه کردم زمان و مکان از خاطرم پر کشید نفهمیدم کی زکیه رفت اما وقتی از بهت بیرون امدم نبود نمی تونین تصور کنین اولین هدیه ای که از متین می گرفتم چقدر برام دلچسب بود
کادو بسته بندی زیبای داشت درش را باز کردم یک کاغذ روش بود نوشته بود .ملکه زیبا تولدت مبارک
با دیدن دست بند تعجب کردم انقدر طلا و جواهر داشتم که با یه نگاه می تونستم تشخیص بدم طلاست
طلای سفید با مینکاری ابی محشر بود بی نظیر بود.می دونستم متین تمام حقوق این ماهشو که هفته پیش دادم باید واسه این کادو گذاشته باشه واسم خیلی ارزش داشت نمی دونستم هدف متین چی بود می خواسته به نحوی پولی را که از نظر خودش حقش نیست را برگردانه یا به نحوی ابراز احساست کنه واقعا نمی دونستم اما باز هم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۴ عصر
کادوش واسم عزیز بود به هر دلیلی که خریده بودش

شب با خیال پاک متین به خواب رفتم و صبح با رویای داشتنش چشم باز کردم
یعنی می شه ؟می شه منو متین با هم ما بشیم میشه من و متین را با هم جمع بست و زوج کرد این فکر حتی به نظر خودمم هم محال بود منیت منو متین سر به فلک کشیده بود نه من حاضر بودم نیم من شم نه اون پس جمع بسته نمی شدیم
بعد از شستن دست و صورتم گوشیمو برداشتم و به متین اس ام اس دادم و خواستم حوالی ساعت 4 بیاد دنبالم و منو به کتابفروشی ببره حالا که از درس و دانشگاه عقب مونده بودم نباید می ذاشتم تمام وقتم به بطالت تام بگذره
چند دقیقه بعد اس ام اس پاسخ متین رسید
شیرجه زدم رو تخت و گوشیمو به دست گرفتم و اس ام اس و باز کردم
متین-باشه
حرصم در امد بی ذوق نه سلامی نه علیکی نه کشکی نه ماستی فقط یه کلمه باشه
اونقدر عصبانی شدم که نمی دونم چی شد که اختیار از کف دادم و اس ام اس دادم
جمله ام خواهشی نبود که جواب دادی باشه کاملا دستوری بود و باید می گفتی چشم
متین جواب نداد و همین نشانه این بود که اتیش گرفته می خواستم اس بدم که شماره اتش نشانی 125 اگه سوختی زنگ بزن بیان نجاتت بدن اما می دونستم متین الان دانشگاهه و محاله جواب کل کلای منو بده واسه همین بی خیال شدم
نگاهی به میز انداختم جعبه کادوی زکیه و سکینه و زیور هنوز باز نشده روی میز بود دیشب انقدر با دیدن کادوی متین ذوق زده شده بودم که فراموش کردم کادوی ان ها را باز کنم .به سمت میز رفتم و کادو رو برداشتم و اهسته باز کردم شنل دست بافتی در ان خودنمایی می کرد خیلی زیبا بود خیلی. به شدت ذوق کردم و شنل را روی دوشم انداختم و مقابل اینه ایستادم واقعا که این سه نفر هنرمند بودن
واسه اینکه ازشون تشکری کرده باشم همون جور شنل به دوش پایین رفتم زکیه و سکینه با دیدنم برق شادی در چشمانشان برق زد اما چیزی نگفتن
بعد از میل کردن صبحانه که چه عرض کنم ظهرانه به سمت استخر رفتم تا تنی به اب بزنم .باید ماهیچه ها و عضلات بدنم را قوی می کردم انقدر شنا کردم که خسته و زار به خونه برگشتم
دیگه تا عصر استراحت کردم و به خودم و احساسم فکر می کردم
کی فکرشو می کرد بهار شریفی عاشق بشه مگه بهار دل داشت مگه احساس داشت اگه اره پس چرا این همه مدت بهش می گفتن دختر دل سنگی اگه نه پس چرا با دیدن متین زیر و رو می شد به راستی این عشق بود
هیچ وقت فکر نمی کردم عاشق شم همیشه عاشقی را یه درد بی درمان می دیدم یه نیازی که انسان را حقیر می کرد واقعا اینجوری بود واقعا الان عشق منو تحقیر کرده بود شاید اره شاید نه
نمی دونم چرا اما از روز اول دلم می خواست از متین متنفر باشم و سعی داشتم نهال تنفر را در دلم بکارم اما نمی شد هر چی سعی کردم نشد حالا دیگه ایمان داشتم که عشق و تنفر دو روی یک سکه اند و وای به روزی که سکه تنفر عشق رو کنه اون موقع است که می فهمی در قمار غرور تویی که بازنده ای
همیشه فکر می کردم عاشق شدن ذره ذره و گام به گامه اما اینجوری نبود حداقل واسه من نبود برق چشمای متین توی یک لحظه خاکسترم کرد
منکر این نیستم که عشق واسه هر کس مسیری را داره واسه بعضی ها در یک نگاه واسه بعضی بعد از ماها زندگی مشترک
نگاهم به سمت جعبه جواهراتم رفت ناخوداگاه درش را باز کردم دست بند متین بین اون همه جواهر خودنمایی می کرد با ذوق برش داشتم باید از متین تشکر می کردم اما مطمئن بودم با دیدنش این سنگر مهربانانه ام را رها می کن و علیه اش جبهه می گیرم پس بهتر بود که غیر مستقیم ازش تشکر می کردم
تصمیم گرفتم یک مانتو سفید کوتاه و اسین سرب بپوشم و دست بند را به دست بنداز اینجوری حتما متین دست بند را در دستم می دید و می فهمید از گرفتن هدیه اش خوشحال شدم
تصمیمم و عملی کردم و 15 دقیقه قبل از رسیدن متین اماده شدم اما اقا مجددا با 20 دقیقه تاخیر رسید
حالا هی من حال اینو نمی گیرم هی این پررو تر میشه و منو اینجا می کاره و سبز می کنه
به سمت حیاط رفتم مثل همیشه دست به سینه به ماشین تکیه داده بود
به چشمای هم زل زده بودیم اون منتظر بود من سلام کنم و من منتظر اون بودم
متین-سلام از کوچکتره
ادب از بزگتر تا الگو کوچکتر ها قرار بگیرن .سلام هم رسم ادبه
متین-یه سال بزرگتر شدی اما هنوزم همونجوری......
حرفش را ادامه نداد
هنوزم همونجوری چی؟
متین زیر لب استغفراالله گفت و سوار شد منم سوار شدم
متین-کجا می ری؟
کتاب فروشی
متین-نه بابا درست شنیدم کتاب فروشی؟
اره کتابفروشی تعجب داره؟
متین-مگه کتاب هم می خونی؟
نباید بخونم
متین-راستش فکر می کردم تمام وقتت را به ارایشگاه رفتن و سر زدن به مزون ها می گذرونی اینه که تایمی واسه مطالعه نداری
داشت تلافی اس ام اس پر سوز گدازی که براش فرستادم را می کرد دلم می خواست بگم من که می دونم از چی می سوزی اما چیزی نگفتم
نفسم را به شدت بیرون دادم و دیگه تا به کتابفروشی رسیدیدم لام تا کام حرف نزدم
جلو کتابفروشی پیاده شدم و داخل رفتم یک خروار کتاب گرفتم.بیشتر علمی و روانشناسی
وقتی برگشتم متین داشت با تلفن حرف می زد بی صدا درون ماشین قرار گرفتم و به مکالمه متین گوش دادم
متین-همین امشب؟
سکوت
متین-خوب شما باید زود تر به من خبر می دادین
سکوت
متین-اخه همچین موضوعی قابل فراموشه
سکوت
متین-خیلی خوب حالا کت شلوارم و دادین خشکشویی
متین-باشه باشه من گل و شیرینی می گیرم و سعی می کنم تا 2 ساعت دیگه خودمو برسونم
حرفای متین بو دار بود اما من سر از حرفاش در نیاوردم
مقداری از مسیر را که رفتیم جلوی شیرینی فروشی نگه داشت و گفت:چند لحظه من یه جعبه شیرینی می گیرم و زود بر می گردم
متین رفت و چند دقیقه دیگه بر گشت بعد از شیرینی فروشی به سمت گل فروشی حرکت کرد و بعد از کسب اجازه از من پیاده شد و سبد بزرگی از گل رز سرخ خرید
نه مثل اینکه اینجا خبرایی و من نمی دونم چه دسته گل خوشملی هم خریده
متین در ماشین جای گرفت سری به عقب چرخاند و گفت:میری خونه دیگه؟
واسه اینکه سر از کارش در ارم گفتم:چطور مگه ؟عجله داری
متین-راستش اره مامان واسه امشب قراره خواستگاری از دختر همسایمون را گذاشته این شد که باید زود برم و به مجلس خواستگاری برسم
(یه لحظه تو بهت رفتم متین می خواست بره خواستگاری دختر همسایشون پس من چی ؟پس اون همه نگرانی و توجه به من کشک بود)
با چهره ی به اصطلاح بی تفاوت گفتم:میرم سینما پردیس
متین -چی؟
همین که گفتم حرکت کن
(توی دلم گفتم اسمم بهار نیست اگه بزارم به مجلس خواستگاری امشب برسی جوجه فکولی)
متین تمام حرسشو سر پدال گاز خالی کرد و به سمت سینما حرکت کرد .سریع پایین پریدم و دوتا بلیط گرفتم
بریم داخل
متین-من نمی ام
بلیط را بالا اوردم با معصومیت نگاش کردم و گفتم:بلیط گرفتم
بلیط و محکم از دستم بیرون کشید و گفت:خیلی مسخره ای
بعد به سمت در ورودی حرکت کرد لبخندی بعد از پیروزی زدم و اهسته گفتم:ولی تو خیلی ماهی
پشت سرش رفتم در صندلی های انتهای سالن جا گرفتیم کنار هم نشسته بودیم پیش خودم داشتم فکر می کردم فیلم که 90 دقیقه بیشتر نیست بقیه اشو چیکار کنم به چه بهانه ای نگهش دارم
گوشی متین چراغش روشن وخاموش می شد معلوم بود از خونه باهاش تماس گرفتن
متین هم اهسته جواب داد و گفت:میام شماها اماده شید منم میام
متین واسه قانع کردم پا پیش گذاشت.
گرمای دستش را روی دستم حس کردم
چیزی نگفتم یعنی گرمای دستش زبانم را بند اورده بود متین دستم را در دست فشار داد و گفت:فیلم مورده پسنده؟
هیچی نفهمیده بودم هیچی حتی نمی دونستم راجبه چیه اما واسه اینکه ضایع نشم گفتم:اره محشره
متینم با تیزی گفت:خوب میشه بگی این تکه چی شد من متوجه نشدم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۵ عصر
نمی دونستم چی بگم نگاهی به پرده انداختم و گفتم:خوب تصادف کردن دیگه
متین:کیا تصادف کردن؟
هیس می خوام ادامشو ببینم اخر فیلم واست تعریف می کنم
متین دستم را به صورتش نزدیک کرد نفس داغش به دستم می خورد قلبم به تاپ و توپ افتاده بود بوسه ای اهسته بر دستم زد بوسه اش نه طعم عشق می داد نه طعم هوس فقط مزه احترام می داد و البته خر کردن
متین:بزار برم بهار زشته
دستمو از دست متین بیرون کشیدم هنوز به من نگاه می کرد
پرده از اونطرفه
متین-این یعنی نه؟
یعنی وقتی ساعت کاریت تمام شد می تونی بری
متین پوزخندی زد و سرش را برگردوند.
پسر جلفی این طرفم نشسته بود بدجور سریش بود اما من محل نمی دادم دمه اخر گستاخی را به تمام رسوند و دستش را روی پام گذاشت که متین دید اتیش گرفت و محکم دست پسره را پس زد دست منو گرفت و بلندم کرد
متین-بریم بهار
پسره:کجا حالا در خدمت بودیم
متین با چشمای خشمگینش به پسر نگاهی کرد و دستم را کشید و بیرون برد
هی چته تو؟
متین خشمگین برگشت-چمه من؟مگه پسره ی اشغال رو ندیدی؟
خوب جامون را عوض می کردیم(تو اون لحظه به دیدن ادامه فیلم فکر نمی کردم به نگه داشتم متین فکر می کردم)
متین-نه مثل اینکه بدتم نمی امد .چرا باید بدت بیاد این چیزا واسه شما اشراف نشینا عادیه
بدون اینکه حرفی بزنم فقط به چشماش زل زدم
متین معذب شد سرش را پایین انداخت خودش هم از حرفی که زده بود خجالت می کشید
کم کم گرمای اشک را در حدقه ی چشمام احساس کردم اما اشک نریختم با صدای خفه ای گفتم:من دختر خیابانی نیستم
متین هنوز ساکت بود دیگه واسم مهم نبود که به خواستگاری می ره یا نه بدجور خنجر به شخصیتم زده بود
سوئیچ
متین-می خوای چیکار؟
گفتم سوئیچ
سوئیچ را از جیبش بیرون اورد و جلوم گرفت با خشم از دستش کشیدم و گفتم:حالا هر قبرستونی که دلت می خواد برو
متین-خودم می رسونمت بعد میرم
بی توجه به متین به سالن سینما بر گشتم نمی خواستم حرفش به کرسی بشینه سر جای قبلی متین نشستم که با اون پسره یه صندلی فاصله داشت و از این طرف هم یک دختر کنار دستم بود
چند لحظه بعد متین هم برگشت تعجب کردم اینکه جلز و ولز می کرد بره چی شد که برگشت متین روی صندلی قبلی من نشست و گفت:خودم بیرون اوردمت خودمم برت می گردونم
بی توجه بهش به پرده زل زده بودم
متین دستم را در دست گرفت و گفت:معذرت می خوام
دستم را از دستش بیرون کشیدم و چیزی نگفتم
متین-بهار ببخش دیگه
جوابشو ندادم گوشیش زنگ خورد اهسته جواب داد:مامان تماس بگیر بگو 2 ساعت دیر تر میایم
نه 9 شب که دیر نیست
نمی دونم یکارش کن دیگه من تا اونموقع گیرم
باشه خداحافظ
متین رو به من گفت:نمی خوای حرفی بزنی حداقل یه بد و بیراه بهم بگو
دختر کنار دستیم گفت:ببخشید اقا اگه می خواین صحبت کنید برید بیرون ما می خوای فیلم ببینیم
متین-ببخشید خانم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۸ عصر
****

 متین دیگه تا اخر فیلم حرفی نزد بعد از اتمام فیلم بلند شدیم 
و از سالن بیرون امدیم بی توجه به متین راه ماشین را در پیش گرفتــم و به سمت در راننده رفتم متین-بشین عقب خودم می رسونمت انگار نه انگار که این بشر حرفی زده باشه خودمو زدم به کر گوشی در را باز کردم متین با عصبانیت سمتم امد .دستمو کشید. در عقب و باز کرد و منو هل داد تو متین-نه مثل اینکه تو زبون خوش حالیت نمی شه عقب نشستم حوصله بحث کردن باهاشو نداشتم خودش هم پشت رل نشست و حرکت کرد متین در حالی که لحنش تغییر کرده بود و مهربونتر شده بود گفت:رئیس هنوز با من قهری؟ سکوت متین-بهار اشتی دیگه لحنش اب سردی بود که روی تمام تنفرم ریخته شد و اتش تنفرم سرگون شد یه لحظه جرقه ای در ذهنم زده شد شرط داره؟ متین از اینه نگاهی به من انداخت و گفت:چه شرطی؟ اینکه منم امشب با خودتون ببرین مجلس خواستگاری متین ناگهان زد رو ترمز و برگشت و گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شانه بالا انداختم گفتم :منم ببر مجلس خواستگاری متین:که چی بشه؟ واسم جالبه دوست دارم ببینم چه جوریه متین:مگه تا بحال واسه بهنام نرفتین خواستگاری؟ نه بهنام مال این حرفا نیست متین:بهار شوخی می کنی نه مگه من با تو شوخی دارم متین:سرش خاروند و گفت:و اگه گفتن این خانم با شما چه نسبتی دارن چی بگیم؟ اولا که ما داریم می ریم خواستگاری پس ما باید سوال کنیم و اونا باید جواب بدن در ضمن اگه پرسیدن می گی از اشنایان دوستان چه می دونم یه چیزی می گی دیگه متین لبخندی زد و گفت:در نمونه ی خودت نادری خانم شریفی چیه خوب بابا دوست دارم مجلس خواستگاری ببینم متین در حال که راه می افتاد گفت:مگه تا حالا خواستگار نداشتی؟ اتفاقا بر خلاف تصورت کورور کورو خواستگار داشتم اما دوست دارم مجلس خواستگاری شما ها را هم ببینم 
متین:مگه فرقی هــم داره؟ اره خیلی مثلا مطمئنم امشب عروس خانم چادره سفید رنگ میپوشه  میپوشه 

و خودش چایی میاره در صورتی که تو خانواده ما دختر چادر نمی پوشه و خدمتکار چای میاره متین پوزخندی زد قبوله؟ متین:قبول ولی انجا بلبل نمی شی ها مگه لالم شاید یه جا لازم دیدم حرفی بزنم متین:حرف بزن اما کنایه نزن باشه متین به طرف خونه خودشون حرکت کرد و بعد از چند دقیقه رسیدیم خودمم از کاری که داشتم می کردم تعجب کرده بودم یعنی چی داشتم با متین میرفتم خواستگاری که چی بشه چی بگم خانم و اقای شایسته با دیدن من تعجب کردن اما نفهمیدم این متین مارمولک چی بهشون گفت که هر دو با ملایمت سمتم امدن و از حضورم ابراز خوشحالی کرد مهسان هم با دیدنم جا خورد اما سریع خودشو جمع و جور کرد همه حاضر اماده ایستاده بودیم و منتظر تشریف فرمایی جناب داماد شدیم دل تو دلم نبود می دونستم که انجا نمیرم تا باعث جوش خوردن این ازدواج بشم بلکه دارم میرم تا از عشقم محافظت کنم البته غیر مستقیم بعد از چند دقیقه معتلی مسیو تشریف فرما شدن عجب تیپی هم زده بود معلومه امشب واسش شب عزیزیه مامان و بابا و خواهرش لب به تحسینش باز کردن اما من چیزی نگفتم خانم و اقای شایسته زودتر حرکت کردن و از در بیرون رفتن متین گفت:مهسان من یادم رفته گل و شیرینی رو بیارم بپر از توی ماشین بیارشون مهسان بدون هیچ حرفی قبول کرد و به سمت ماشین رفت حالا من و متین تنها بودیم متین:تیپم دلچسبه نه؟ نه متین:از برق چشات معلومه اهسته و زیر لب گفتم:بابا خدای اعتماد به نفس راستی چی به بابا و مامانت گفتی که از حضور من ناراحت که نشدن هیچ خوشحال هم شدن متین با لبخندی حرص درار گفت:گفتم بهار خانم با خانواده گرامیشون درگیر شده از خونه زده بیرون ترسیدم ولش کنم تو خیابان کار دست خودش بده دلیل بهتر از این پیدا نکردی؟ متین:نه چیزی به ذهنم نرسید مهسان:داداش بجنب دیر شد متین:امدیم و بعد رو سمت من کرد و گفت:بفرمایید مادام
دوشا دوش متین از در خانه بیرون امدیم مهسان نگاهی به هر دوی ما انداخت که واسه منی که همجنسش بود معنی می داد اما به فهم متین نمی رسید متین:چی مهسان چرا اینجوری به ما زل زدی؟ مهسان نفس عمیقی کشید و خودش را جمع و جور کرد و در حالی که سبد گل را بالا می اورد گفت:این که طراوتشو از دست داده نمی تونستی چند تا گل سر حال بخری متین-سر حال بود اما... وسط حرفش پریدم و در حالی که سمت مهسان می رفتم و دسته گل را از دستش می قاپیدم و به راه خودم ادامه می دادم گفتم:از سرشون هم زیاده متین-بهار کنایه نداشتیما سعی می کنم به خاطر بسپارم مهسان خنده ای نمکی کرد و پشت سرم راه افتاد جلوی در خانم همسایه سنگینیه نگاهای خانم و اقای شایسته و مهسان را رو خودم حس می کردم منظورشون هم می فهمیدم می خواستن من دسته گل را بدم دست متین اما روشون نمی شد به زبان بیارن منم که مثلا از این رسومات اگاهی نداشتم به روی خودم نمی اوردم دلم نمی خواست متین به این دختره گل تقدیم کنه با سماجت گل را در دست داشتم خدا را شکر در زود باز شد و اون جو سنگین از بین رفت متین از پشت با پاش به پشت پام زد بر گشتم که اشاره کرد گل و به دستش بدم که خودمو زدم به نفهمی و گفتم:اه متین درست راه برو شلوارم کثیف شد. خیر سرت می خوایم واست زن بگیریم هنوز بلد نیستی درست راه بری سریع داخل پریدم و دسته گل را به دست دختر جوانی که در کنار زن و مردی مسن ایستاده بود دادم ظاهرا که عروس خانم ایشون بودن اصلا قابله مقایسه با من نبود همون دم در نگاهی خریدارانه از سر تا پا بهش انداختم دختره زیر نگاه من معذب بود اما مگه من ول کن بود متین با ارنجش اروم به پهلوم زد و گفت:بفرمایید بهار خانم به سمت سالن حرکت کردیم خونه ای تقریبا 200 متری و ساده بود روی مبل ها نشستیم متین در کنارم جای گرفت اهسته زیر گوشش زمزمه کردم:واسه چی اینجا نشستی عروس خانم ناراحت میشنا متین در حالی که به جمع لبخند میزد زیر لب گفت:برم اونور بشینم که تو تا می تونی جولان بدی .زهی خیال باطل همینجام تا کنترلت کنم منم زیر لب جواب دادم شتر در خواب بیند پنبه دانه عروس خانم به اتفاق خانواده گرامی تشریف فرما شدن و روی مبل رو به رومون نشستن دختره دقیقا مبل رو به روی متین را انتخاب کرد اقای شایسته مشغول احوال پرسی با خانواده توکل شد منم که کلیک کرده بودم رو رقیبم دختره افتضاح بد بود زیر این چادرش تاپ و دامنی پوشیده بود و هر لحظه برای جلب توجه متین این چادر را به بهانه مرتب کردن باز می کرد و واسه متین عرض اندام می کرد داشت حالمو بهم میزد منم پا روی پا انداخته بودم و به عادت همیشه اشرافی ماب نشسته بودم و نظاره گر عشوه های خانم بودم زیر لب جوری که متین بشنوه گفتم:بمیری متین با این سلیقت دارم بالا میارم متین هم اهسته گفت:چیه زورت میگیره.دیدی چه بدن سفیدی داره خاک بر سر چشم چرانت نشستی دیدش میزنی؟ احتیاج به دید زدن نداره تماشا واسه عموم ازاده مگه نمی بینیش مهسان که در طرف دیگر من نشسته بود سر در گوشم فرو کرد و گفت:بهار جان این دختره از نظره تو هم جلفه یا فقط به چشم من اینجوری میاد به نظر من مرز جلف و رد کرده بی حیاست مگه همسایتون نبود و نمی شناختینش؟ مهسان-چرا چند بار مامان تو کوچه دیده بودش اما اینجوری نبود خانم شایسته به پهلوی مهسان زد و چیزی اهسته بهش گفت مهسان هم باز برگشت سمت منو گفت:بهار جان مامان می گه پچ پچ نکنیم زشته راست میگن دختره ی پررو که در همون مجلس فهمیدم اسمش بیتاست رو به من گفت:خانم شایسته ایشون را معرفی نمی کنین تا اونجا که من اطلاع داشتم یک دختر بیشتر نداشتین خانم شایسته-بهار جان از اشنایان و دوستان نزدیک ما هستن بیتا-اهان متین سر در گوشم کرد و گفت:دیدی گفتم سوال پیش میاد که جنابعالی سر پیازی یا ته پیاز من رئیس پیازم بیتا:متین خان مثل اینکه خیلی هم با این خانم اشنا صمیمی هستین به جای متین من با لبخندی حرص درار گفتم:بیتا جون خوب نیست ادم تو مجلس خواستگاریش انقدر شیرین زبونی کنه مهسان از فشاره خنده داشت می ترکید فقط سرش را پایین انداخته بود تا کسی متوجه نشه متین هم که محکم کوبید به پهلوم زیر لب گفتم:بشکنه دستت پهلوم کبود کرد متین-بهتر تا تو باشی شیرین زبونی نکنی
خانم توکلی هنوز لب باز نکرده بود حرفی بزنه که به این باور رسیدم قدیمیا یه چیزی می دونستن که می گفتن:مادر رو ببین دخترو بگیر خانم توکلی که لب و لوچه اش را به طرز وحشتناکی ماتیک مالی کرده بود گفت:فقط خانم شایسته همین اول کار بگم که مهریه دختر من بالاست خانم شایسته که معلوم بود از این خانواده خوشش نیامده گفت:بزارین انشاالله اگه به انجا ها رسیدیم همون موقع راجبش بحث کنیم خانم توکلی-ولی می خوام همین اول کار بدونین که مهریه بیتای من 1390 تا سکه است نمی دونم چرا یه هوی از دهنم پرید:مگه می خواین معامله کنید که رو دخترتون قیمت می زارین خانم توکلی-بله؟!!!!!! گفتم مگه دارین معامله می کنین خانم شایسته واسه اینکه جو عوض شه و بیشتر منو و خانم توکلی به پر رو پای هم نپیچیم گفت : خوب بهتره متین جان و بیتا خانم با هم صحبتاشونو کنن اگه به توافق رسیدن اونوقت راجب مهریه حرف میزنیم اتیشم زدن اخه خانم شایسته راه بهتر از این نبود .امدی ما رو از چاله در اری انداختیمون تو چاه که متین با ظاهری کاملا جدی از جا بلند شد خانم توکلی:بیتا جان اقا داماد را راهنمایی کن اهسته گفتم: نه به دار نه به بار اسمش خاله موندگاره(اقای داماد) متین:از کجا اینقدر مطمئنی که نه به دار نه به باره متین مرگ خودم اگه از همین فاصله لب و لوچه خندون دختره رو ببینم فردا اخراجی متین:وای ترسیدم رئیس با بی خیالی گفتم:حااااااااالا خود دانی متین اهسته پشت سر بیتا راه افتاد و به اون قسمت حال رفتن و روی صندلی های رو به پنجره نشستن یه نگاه دقیق تر انداختم پنجره رو به حیاط باز می شد یه لحظه برق رضایت از فکری که در سر داشتم در چشمانم درخشید ببخشید خانم توکل من می تونم به حیاط برم اخه جو اینجا کمی سنگینه احتیاج به هوای آزاد دارم خانم توکل هم که اصلا تو باغ نبود گفت:البته بفرمایید مهسان می خواست همراهیم کنه که مانع شدم اخه واسه هوا خوری که نمی رفتم داشتم می رفتم فضولی خودمو به حیاط کوچک خانه توکل رساندم و اهسته اهسته به پنجره نزدیک شدم حالا صدای متین و بیتا را به وضوح می شنیدم بیتا:خوب متین خان می تونم بپرسم چی دارین می خونین؟ متین با صدای گیرا و دلنشینش جواب داد:مشغول تحصیل در مقطع کارشناسی ارشدم بیتا:جدی.چه رشته ای؟ متین:هوافضا بیتا:واقعا یعنی میشین فضانورد؟ نتونستم جلوی خندم و بگیرم و زدم زیر خنده اما خدا را شکر مثل اینکه اهسته بود و متوجه نشدن مشغول انجام کار نیک و منزه استراق سمع بودم که گوشیم زنگ خورد هول شدم سریع گذاشتمش رو سایلنت مهتاب بود(ای بمیری که وقت زنگ زدن و نمی دونی) بیتا:فکر کنم صدای زنگ گوشی بود متین در حالی که معلوم بود لبخند به لب داره گفت:چیزی نبود گوشی منه بیتا:اما فکر کنم از اونطرف بودا متین:مگه گربه های خونه شما موبایل دارن؟ بیتا:منظورتون چیه؟ متین:منظورم اینه که وقتی جز منو شما کسی دیگه ای اینجا نیست مطمئنا صدای زنگ موبایل مال یکی از ما دوتا ست .منم که دارم میگم مال من بود بیتا گفت:اصلا این موضوع را رها کنیم و به بحث خودمون بپردازیم متین:بله مبحث خودمون جذاب تره (وقتی تک تک موهای سرتو کندم و کچلت کردم یاد می گیری به چه موضوع هایی بگی جذاب) بیتا خنده ای شیطانی کرد و گفت:ناقلا دیگه واقعا واقعا داشتم بالا می آوردم بازم مباحث پیش پا افتاده را پیش کشیدن یه لحظه حس کردم یه کسی پشت سرمه فکر کردم مهسان واسه همین دست روی بینی گذاشتم و اشاره کردم چیزی نگه چند دقیقه گذشت که حس کردم یه چیزی به پام خورد برگشتم و از دیدن گربه ای که در چند میلی متری من ایستاده بود جیغ کوتاهی کشیدم(از بچگی از گربه بدم می امد نه اینکه فکر کنین می ترسما نه چندشم میشه) متین که معلوم بود از قبل می دونه من اونجام با شنیدن صدای جیغم در صدم ثانیه سرش را از پنجره بیرون کرد و گفت:چی شدی بهار؟ حالت دختر بچه های را گرفته بود که در حین ارتکاب جرم دستشون رو شده اهسته به متین نگاه کردم چشمکی زد که یعنی بی خیال واسه همین منم به روی خودم نیاوردم بیتا:به حرفای ما گوش می دادین؟ نخیر تا اون حد واسم ارزش نداشت که استراق سمع کنم بیتا:پس اینجا چیکار می کنین؟ با لبخند و لحن سردی تلفنم و بالا اوردم گفتم:می خواستم با دوستم تماس بگیرم بیتا:نمی دونم چرا حضور شما در مجلس امشب منو آزار میده آزرده خاطر شدن شما اصلا واسم من مهم نیست بیتا که گویی با همین یه مجلس خواستگاری صاحب و مالک متین شده گفت:متین تو نمی خوای چیزی بگی؟ متین:اره می خوام بگم که زیاد به بهار حساس نباشین .من و بهار به خاطر پروژه مشترکی که داریم بیشتر روز رو با هم سر می کنم اینه که اگه با این موضوع مشکلی دارین بهتره ما رفع زحمت کنیم بیتا که معلوم بود هول کرده گفت:نه نه نه اگه بحث فقط پروژه است که ایرادی نداره واسه عذاب این دختره گفتم:پروژهی تنها که نه ....بعضی اوقات واسه رفع خستگی با هم سینما و بام و پارک و تفریحم می ریم می دونین که همش کار روی پروژه هم کسالت باره مثلا همین دو ساعت پیش با هم سینما بودیم جای شما خالی خیلی هم خوش گذشت متین سعی داشت خنده اش و مهار کنه اما موفق نمی شد و اخر سر فقط تونست اونو به یک لبخند تبدیل کنه از بحث کردن من با بیتا لذت می برد بیتا که معلوم بود جوش اورده گفت:پس یک دفعه بفرمایید شما نامزدشی منم قراره بشم لولو سر خرمن با خونسردی گفتم:یه چیز تو همین مایه ها متین در حالی که به زور لبخندشو قورت می داد گفت:بهار خانم اگه تلفنت تمام شد برو تا ماهم به صحبتامون برسیم نه کار من تمام نشده شما مشغول باشین من با شما کاری نداره متین پوزخندی زد که یعنی خر خودتی اما من به روی خودم نیاوردم و منتظر شنیدن ادامه بحثشون شدم
بیتا با ناز و کرشمه سوال می پرسید و متین هم جواب می داد. دیگه بیشتر از این بیرون می موندم ملت شک می کردن واسه همین رفتم و در کنار مهسان جا گرفتم مهسان که مثل اینکه امشب یخش در مقابل من باز شد بود پرسید:چیزی دست گیرت شد؟ چه چیزی؟ مهسان-از صحبتاشون دیگه؟ مگه من به صحبتای اونا گوش میدادم!!!!!!!!! مهسان:نمی دادی؟ البته که نه مهسان لبخندی زد و گفت:باشه باور کردم این حالتش منو یاد حرف متین می انداخت که هر وقت حوصله بحث نداشت می گفت:باشه باور کردم نا خوداگاه لبخندی به روی مهسان زدم مهسان هم با لبخندی زیبا پاسخ گوی من بود 15 دقیقه بعد از من جناب متین و بیتا جون تشریف اوردن متین امد و در کنارم جای گرفت متین:فضول خانم امشب حسابی دفتر اعمالت و سیاه کردیا با کدوم گناه؟؟؟؟ با گناه کبیره ی استراق سمع اولا این گناه صیغره است نه کبیره در ضمن چی باعث شده تو وهم برت داره که من به گفت و گوی عاشقانه ات گوش می دادم متین:ااااا بچه پررو انکار می کنه.سنگه پا خودم مچتو گذفتم اقای شایسته لطفا رویاهاتو تو واقعیت تعریف نکن متین:تو که راست می گی البته خانم توکلی:مبارک اشالله اقا داماد؟ تو دلم گفتم مامانه هول تر از دختره است چه زود هم می خواد جوابو بگیره خانم شایسته که معلوم بود این مدتم واسه حفظ ظاهر اونجا نشست گفت:با اجازتون ما شرایط و سبک سنگین می کنیم بهتون خبر می دیم اقای شایسته هم با تایید حرف همسرش بلند شد و این غیر مستقیم یعنی دختره جلفتون بیخ ریش خودتون کرمم گرفته بود و هوس آزار به سرم زد واسه همین گذاشتم پشت سر همه برم بیرون تا زهرم را به این بیتای در نوع خود بی همتا بریزم اما متین مثل کنه چسبیده بود به منو ول نمی کرد برو دیگه متین منم الان میام متین ابروی به منظور نه بالا انداخت و گفت:می خوام شاهد هنرنمایت باشم باشه ببین و یاد بگیر خانم و اقای توکلی پشت سر اقا و خانم شایسته بیرون رفتن بیتای خول هم که هنوز منظور خانم شایسته خوب واسش جا نیفتاده بود ایستاده بود و واسه متین پشت چشم نازک می کرد و عشوه می ریخت صلاح دیدم روشنش کنم واسه همین نگاهی به میز انداختم دیدم جعبه شیرینی که متین خریده بود دست نزده و باز نشده روی میزه چشمام برق زد متین که تقریبا متوجه شده بود سرش را به منظور اینکه اینکار را نکنم به طرفین چرخاند اما من بی توجه به او جعبه شیرین را برداشتم و گفتم ببخش بیتا جون مثل اینکه قسمت نبود ما اینجا دهن خودمون و شیرین کنیم با اجازت من این جعبه شیرینی رو با خودم می برم واسه خواستگاریی که قراره فردا بریم لازم میشه خدا را چی دیدی شاید قسمتمون انجا بود صورت بیتا شده بود یه گوله اتش اما دل من خنک شده بود از مادر زاده نشده اونی که بخواد واسه عشق من عشوه بیاد متین با اینکه با کارم مخالف بود اما از لحن حرف زدنم با بیتا خندش گرفته بود و به شدت داشت خودشو کنترل می کرد راه افتادم و از خانه خارج شدم پشت سر منم متین بیرون امد مهسان که با خانواده شایسته از در خارج شده بود برگشت و با دیدن جعبه شیرینی دست من گفت:تو دیگه کی هستی متین:نمونه نادری از شریفی ها حقش بود دختره جلف متین:حالا واسه چی تو جوش اوردی؟ بدم میاد یه دختر خودشو تحقیر کنه حس می کنم همه ی ما دخترا رو هم داره با خودش تحقیر می کنه (خودم که از جملم چیزی نفهمیدم اما خوبیش این بود که متین دست به سر شد) خانم و اقای شایسته جلوی در منتظرمون بودن .مهسان جعبه شیرینی را از دستم گرفته و اهسته به درون ماشینم منتقل کرد تا خانم و اقای شایسته نبینن چون بی شک از پس گرفتن جعبه شیرینی ناراحت می شدن با خانم و اقای شایسته خداحافظی محترمانه ای کردم و از اینکه اجازه داده بودن تو همچین شبی همراهیشون کنم ابراز خوشحالی کردم خانم شایسته:اتفاقا بهترین اتفاق امشب همراهی تو با ما بود چون جوابای کوبنده ای به خانم توکلی دادی که دلم خنک شد قابل شما را نداشت خانم شایسته اهسته جوری که کسی جز خودم نشنوه در گوشم گفت:ولی گلم همیشه احترام بزرگتر از خودتو نگه دار هر چند که از نظر فهم و شعور از تو پایین تر باشه نمی دونم چرا اما نصیحت مادرانه خانم شایسته به دلم نشست و نا خود اگاه چشمی گفتم متین:بجنب بهار دیره امدم با مهسان خداحافظی گرمی کردم و راهی شدم توی ماشین نشستم باران بهاری ریز ریز می بارید متین:دیدی چه تکیه ای بود؟چطور دلت امد بپرونیش فکر می کردم از فروغ خوشت میاد لحن به تمسخر بود اما اقا کم نیاورد و گفت:بعضی رفتارای فروغم دوست داشتم اما خدایی این دختره خوشکل ناز و ادا می امد نه می دونستم متین این حرفا را از ته دل نمی زنه چون با شرایط خانوادگی که اون بزرگ شده بود باید از دخترای جلف مثل بیتا متنفر می بود اما نمی دونم چرا یه هو از حرفش دلم گرفت و با نگاه به پنجره اتومبیل اهسته زمزمه کردم نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است اما یک طرف سودای بلبل یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد نیا باران پشیمان می شوی از امدن متین: بيا باران بشورازدل غبار تيرگي را حسد را کینه را بخل و ریا را بهار شوخی کردم از دختره هیچ خوشم نیامد اهسته در حال که هنوز به نمنم بارش بهاری نگاه می کردم گفتم:می دونم
متین با شیطنت گفت:از کجا می دونی؟مگه ذهن ادما را می خونی؟ اخه اون پسری که از بیتا خوشش بیاد هنوز از مادر زاده نشده متین:یعنی تا این حد بد بود بیشتر از این حد متین خندید از همون خنده هاش که منو دو روزه به دام انداخته بود منو به خونه رسوند و خودش برگشت بعد از اون شب تا یک هفته تقریبا زندگیم روی قلتک معمولی خودش افتاده بود فقط متین کمی رام شده بود و کمتر متلک بارم می کرد البته کمتر نه اصلا تا اینکه موعد سفر من به کالیفرنیا فرا رسید برای یک ماه.دوری از متین. دوری از زخم زبوناش.دوری از غرورش نمی دونم شایدم خوب بود حداقلش اینکه می تونم عشقم را در ترازوی عقل بسنجم و ببینم حسم به متین همون حسی که دختر دبیرستانی ها به راننده سرویسشون دارن یا نه عشقم قطره ای از دریای عشق لیلی و مجنون با اینکه از این دوری دلخور بودم و در ابتدا می خواستم نرم اما عقلم حکم رفتن داده بود و باید می رفتم روز قبل از پرواز با متین تماس گرفتم تا واسه خرید مایحتاج سفرم دنبالم بیاد اینبار بدون تاخیر رسید تیپی زد بود که باید بودین و می دیدن دختر خفه کن تا چشمم بهش افتاد گفتم: عجبی واسه یه بارم که شده ان تایم رسیدی متین:همیشه شعبان یه بارم رمضان خدا کنه این رمضان پایدار باشه با خنده سوار شدم متین ماشین و از خانه بیرون اورد به خیابان اصلی که رسیدیم گوشه ای نگه داشت و گفت:چون قراره واسه یک ماه از شرت خلاص شم این افتخار را نسیبت می کنم که امروز جلو بشینی جانم؟!!!!!!!!!!!! متین:از ذوق نشنیدی نه؟ یعنی تو فکر کردی تمام این مدت واسه عدم رضایت تو جلو ننشستم متین با لحن شوخ و شنگی گفت:مگه غیر از اینه؟ متین روز اخری حرص منو در نیار متین:خیلی خوب بابا بپر جلو دیگه نمی خوام همینجا راحتم متین به سمت صندلی عقب برگشت و گفت:نمیای؟ نه چشماشو ریز کرد و گفت:مطمئنی نمیای؟ حالا که فکر می کنم می بینم این روز اخری دلت و نشکنم قبل از اینکه جوابی از جانب متین بشنوم پایین پریدم و رفتم رو صندلی جلو نشستم متین زیر لب بچه پررویی گفت و پدال گاز را فشرد با خوردن لبم قصد داشتم مانع خندم بشم اما نمی شد دست بردم و پخش اتومبیل را روشن کردم یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس سهم من از بودن تو یه خاطرست همینو و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۸ عصر
بس (در واقع وصف حال منم همین بود من هیچ وقت نمی تونستم صاحب متین شم این مثل روز واسم روشن بود با این همه تفاوت و وجه اختلافی که بین ما بود تقریبا یک حقیقت غیر قابل انکار نرسیدن من به متین بود) متین صدای پخشو کم کرد و گفت:فردا ساعت چند پرواز داری؟ 5 صبح متین:میام دنبالت نمی خواد بابا می رسونتمون متین:با بهنام و مهتاب میرین با بهنام و مهتاب خانم می ریم متین لبخند به لب گفت:اوه ببخشید مهتاب خانم.حالا کجا بریم بریم فروشکاه.......... با متین به فروشگاه رفتیم و خریدای لازم و انجام دادم متین:هر کس از انجا سوغاتی می خره میاره اینجا تو از اینجا میبری من هر کس نیستم متین:اره تو در نوع خودت اعجوبه ای هستی تکرار نشدنی بعد از اتمام خرید متین گفت:می خوام امروز جشن بگیرم واسه چی؟ متین:به دلیل رهایی یک ماهه از دست تو با اینکه خیلی بهم بر خورد فقط گفتم:اهوم متین:پس بزن بریم کجا؟ متین:چرا گیج بازی در میاری؟بریم یه جا که من شیرینی رفتنت و بدم به خود من؟ متین:اره احمق متین:خودتی ملکه جوان با متین به یک رستوران شیک رفتیم و شام خوردیم خیلی بهم چسبید متینم با فروتنی تمام صورت حساب را تمام و کمال پرداخت از عمد غذا های گران قیمت سفارش داده بود که دیگه توبه کنه و واسه رهایی از دست من سور نده بعد از کمی پیاده روی به خونه برگشتیم می خواستم از اتوموبیل پیاده شم که متین دستم و گرفت و مانعم شد به سمتش برگشتم .گرمای دستش داشت دیونم می کرد اما لذت بخش بود حضورش بوی عطرش گرمای دستش همه و همه لذت بخش بود متین کادویی از داشپورت بیرون اورد (من نمی دونم این کی کادو توی داشپورت گذاشت که من ندیده بودم) و دستم داد مثل ادمای گیج گفتم مال منه متین با کنایه گفت:نه بده دختر همسایتون. نخیر می دم بیتا جون همسایه شما متین:خیلی خوب حالا ترش نکن شوخی کردم خوب سوال بی ربط می پرسی معلومه که مال تو به چه مناسبت؟ متین:بی مناسبت من بی مناسبت کادو قبول نمی کنم؟(اره جون خودم) متین در حالی که کادو را از دستم می گرفت گفت:خیلی خوب می دم به کسی که بی مناسبت هم قبول می کنه (منظورش بیتا بود) کادو را از دستش قاپیدم و گفتم:اینبار اشکال نداره میزارم به مناسبت کادوی قبل از سفر متین در حالی که بلند می خندید گفت:مبارکت باشه مرسی بعد از چند لحظه که خنده اش بند امد بازم جدی شد و گفت:سفر خوبی داشته باشی تو هم دوران رهایی خوبی داشته باشی می خواستم از ماشین پیاده شم اما هنوز دستم و در دست داشت دیگه چهره اش همون شادی و طراوت چند دقیقه قبل را نداشت به دستم که در دستش بود نگاه کردم و گفتم:اجازه می دی لبخندی زد و اهسته دستم و رها کرد و گفت:مواظب رئیس کوچولوی من باش لبخندی زدم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم راستش اصلا زبونم بند امده بود متین هم پیاده شد سوئیچ ماشین را سمتم گرفت این مدت که نیستم ماشین پیشت باشه متین:ممنون لازم ندارم خودم یه مدل بالاترش و دارم می دونی که(منظورش پراید خودش بود) خندیدم و گفتم :در هر صورت اگه به اینم احتیاجی داشتی سوئیچ و میدم زیور هر وقت خواستی بیا ببرش متین:ممنون نفس عمیقی کشیدم و گفتم:شب بخیر متین:شب خوش متین رفت تا وقتی که از در خانه خارج بشه ایستاده بودم و نگاهش می کردم یه لحظه دلم سرتا سر غم شد بعد از سلام و احوالپرسی با مامان و بابا و بهنام به اتاقم رفتم قبل از تعویض لباس و بستن چمدان سفر کادوی متین و باز کردم گوی شیشه ای بود روی یک پایه داخل گوی دختر و پسری در کنار هم قرار داشتم و اطرافشان را ماده شفافی مثل اب احاطه کرد بود ذرات رنگی هم در ان بود با کوک کردن گوی صدای ارامش بخشی از ان ساطع می شد شاید در کل قیمت گوی 5 یا 6 هزارتومان بیشتر نبود اما واسه من بیشتر از این حرفا ارزش داشت بدجور این گو به دلم نشسته بود و دوسش داشتم شاید جزء معدود هدایای بود که ازش لذت برده بودم
یک ماه سفر به کالیفرنیا با تمام دلتنگی ها و بی قراری های من گذشت مهتاب هم دیگه از علاقه من باخبر شده بود فقط در عجب بود که چرا انقدر سریع (با اینکه می گفت از همون روزی که به عکاسی رفتیم یه بوایی برده بود) اما بازم نظرش این بود خیلی زوده حداقل واسه من دل سنگی زوده منم تنها جوابی که می تونستم بهش بدم این بود عشق دو دوتا چهارتا نیست یه آنه که توی یه لحظه ادمو می گیره در تمام طول سفر هر وسیله و لباس مردونه ای که می دیدم بی جهت واسه متین می خریدم شاید سوغاتیای که واسه متین خریده بود یک چمدان می شد .بهترین لباس ها .کفش های مارک دار .ادکلن های با برند معروف .خلاصه همه چیز روزایی اخر واسه خانواده خودمم خرید کردم البته مهسان و خانم شایسته هم از نظر لطف من دور نماندن بیشتر از اینکه از دیدن بنا های زیبا و رستوران ها کالیفرنیا لذت ببرم از خرید کردن واسه متین لذت می بردم چیزی که مسلم بود این بود که قرار نیست همه ی این سوغاتیا را بهش بدم چون اونجوری خیلی سریع دستم واسش رو می شد و این چیزی نبود که من بخوام بی معرفت حتی یه بارم باهام تماس نگرفت حالمو بپرسه قصد داشتم وقتی برگشتم اصلا بهش محل ندم اما مگه میشود سه شبنه به ایران برگشتیم در فرودگاه مهر اباد به محض پایین امدن از پله های هواپیما هوای تهران را با تمام الودگیاش به جان کشیدم و به سرفه افتادم بهنام:خفه کردی خودتو بابا مهتاب:خانم فکر می کنه داره هوای سواحل خزر را به جان می کشه حالیش نیست که الوده است جوابی بهشون ندادم و جلوتر از اون ها به راه افتادم واسه تحویل بار منتظر نموندم و داشتم به سمت در خروجی می رفتم تا بابا و مامان و زودتر ببینم(اره جون خودم فقط بابا مامان) بهنام:مگه خدمتکار باباتم بچه پررو.بیا این چمداناتو تحویل بگیر تو و مهتاب هستین دیگه بهنام:بهار نیای نمیارما .خود دانی می دونستم انقدر طبعش پلید هست که نیاره واسه همین برگشتم و منتظر چمدان هام موندم خود من به تنهایی 3 چمدان داشتم با دیدن اولین خدمه فرودگاه صداش زدم و چمدان ها را روی چرخ دستیش گذاشتم بهنام و مهتابم همین کار را کردن بیرون امدیم با دیدن مامان و بابا ذوق زده در اغوششون پریدم بار اولی نبود که واسه یک ماه به سفر رفته بود اما بار اولی بود که تا این حد دلتنگشون شده بودم بلاخره به خانه رسیدیم سگ سیاه خونمون متی جلو دوید و سرش را به پاهام مالید دستی به سرش کشیدم .با دیدن بهنام منو فراموش کرد و به سمت اون دوید بهنامم همون ابتدا قلاده خوشکلی که واسش خریده بود و در اورد و به گردنش انداخت متی هم هی خودشو واسه یهنام لوس می کرد مهتاب که هیچ وقت از این سگ خونه ما خوشش نمی امد گفت :ایشش بهنام ببرش کنار می خوام رد شم بهنام اشاره به متی کرد متی هم وایساد جلوی مهتاب و پارس کرد مهتاب:برو کنار تا نزدم دخلتو بیارما از اون طرف باغ سوتی زدم که یعنی متی برو کنار متی هم باز رفت کنار بهنام داخل رفتیم با زکیه و سکینه و زیور خوش بشی کردم و با حال زار به اتاقم رفتم اولین کاری که کردم سیم کارت ایرانم و روی گوشیم انداختم بعد به سمت حمام رفتم دوش گرفتم و به اتاقم برگشتم زکیه:صحت حمام خانم ممنون.مهتاب رفت؟ زکیه:اره خانم همین الان شوهر عمه تون امد دنبالش و بردش ( راستش فکر کنم مهتاب از زمانی که به دنیا امده بود بیشتر عمرش را در خانه ما گذرونده بود تا خانه خودشون بقوله بهنام بعضی وقتا می رفت خونه خودشون مهمونی) از فکرم خندم گرفت.تا عصر سوغاتیای اهلی خانه خودمون از مادر و پدرم گرفته تا خدمه را دادم بعد به اتاقم برگشتم چمدان هدایای متین را باز کردم تو فکر بود که الان کدومشو بهش بدم که چشمم به ساعت گران قیمتی که واسش خریده بودم افتاد مناسب ترین هدیه همین بود بیرون اوردم و بقیه سوغاتیاش و در کمدم قایم کردم واسه خانم شایسته یه لباس خیلی شیک و واسه مهسان یه کیف مارک خریده بودم یک پیراهن هم واسه اقای شایسته بزرگ همه را در پاکتی زیبا گذاشتم (البته به استثنای سوغاتی متین اون باید خصوصی می دادم ) ساعت 5 عصر بود که یه تیپ پسر خفه کن زدم و با اژانس راهی منزل شایسته شدم متین سه شنبه ها تا ساعت 3:30 کلاس داشت تا الان دیگه باید رسیده باشه خونه اشون دلم واسه یک ثانیه دیدنش پر می کشید گرچه قرارم با خودم این بود که بهش محل نزارم تا یاد بگیره باید تو این مدت باهام تماس می گرفت و احوالم و جویا می شد.
قلبم غوغا کرده بود و سر تا سر وجودم هیاهو بود حس می کردم از زیر پوست صورتم اتیش داره بیرون میزنه نمی دونم چرا ؟ تا حالا همچین احساسی را تجربه نکرده بودم به مقصد که رسیدم با آژانس حساب کردم و پیاده شدم جلوی در خونه اشون ایستادم تپش قلبم شدت گرفت با نفس عمیقی سعی کردم به خودم مسلط بشم که شدم زنگ خونه را به صدا در اوردم شازده در را به روم باز کرد از دیدنش خشکم زد تمام برنامه ریزی هام واسه کم محلی کردنش دود شد رفت هوا وقتی به خودم امدم که لبخند صورتمو پر کرده بود اینو از لبخندی که متین در پاسخم می زد فهمیدم صرفه ای کردم و سعی کردم لبخندم و جمع کنم تمام دلتنگی هام و به یاد اوردم و تو ذهنم تکرار کردم این همونیه که تو این یک ماه حتی یه بار هم باهات تماس نگرفت با یاد اوری شرایط و مکان خودمو جمع کردم و اخم را جایگزین لبخند کردم متین متوجه شد و سعی کرد با لحن شوخی جو را عوض کنه متین:سلام رئیس کوچولو صدامو صاف کردم و گفتم:خانم شایسته تشریف دارن؟ متین:اه بهار نرسیده شروع کردی خانم شایسته تشریف دارن؟ متین:اره هست بیا تو از جلو در کنار رفت و من داخل شدم بازم بوی زندگی سرمستم کرد متین:نه به اون لبخندت نه به این اخم و تخمت.ثبات شخصیتی نداریا؟ بدون اینکه جوابشو بدم راه افتادم اما مچ دستمو از عقب گرفت و مانعم شد با شدت منو بر گردوند گفت:این چه طرز رفتاره؟اونم بعد از یک ماه توقع داری بپرم بغلتو بگم: هانی دلم واست تنگ شده بود متین:همچین حرفی نزدم اما توقع جواب سلامم و دارم ول کن دستمو مامانت اینا می بینن زشت میشه متین: زشت این رفتار گستاخانه تو نه زشت بی معرفتی این یک ماه تو مهسان داخل حیاط پرید چیزی که بیشتر از حضور من واسش جالب توجه بود مچ دستم بود که در دست متین خودنمایی می کرد متین متوجه شد دستمو ول کرد مهسان با لبخند معنی داری گفت:سلام بهار جان سلام مهسان سمتم امد و با هم دست دادیم و بعد منو به داخل راهنمایی کرد جلوتر از متین من و مهسان وارد سالن شدیم خانم شایسته به استقبالم امد و در اغوشم کشید روی مبل نشستم .مهسان و مادرش واسه فراهم کردن اسباب پذیرایی به آشپزخونه ر فتن متین هم داخل امد روی مبل رو به روی من نشست و گفت:چه بی معرفتیی؟ جوابشو ندادم متین:خوب به جای لال شدن بگو ببینم چی کار کردم که تو تا این حد اتیشیی؟ سکوت متین:خانمی زبونتو لولو خورده؟ از لحنش خندم گرفت خیلی تلاش کردم نخندم اما نشد لبخند محوی زدم اما از نظر متین دور نماند متین:خوب بگو حوس آزار داری نخیر مردم آزار نیستم متین:مردم آزار نیستی اما متین آزار هستی خانم شایسته و مهسان با ظروف میوه و شیرینی وارد شدن بعد از کمی صحبت کردن و خوردن میوه و شیرینی سوغاتیاشون و دادم مهسان با ذوق گفت:این محشره مرسی بهار جون قابل تو رو نداره خانم شایسته:واقعا که خوش سلیقه ای اما ما راضی به زحمتت نبودیم متین که پاکت و برداشته بود و دنبال سوغاتی خودش می گشت پیراهنی که واسه اقای شایسته خرید بودم و بیرون آورد و گفت:این مال منه؟این که خیلی پیرمردیه.رفتی چشم بازارو درآوردیا مامان این کجاش خوش سلیقه است این واسه بابام خوبه نه من خندم گرفت و گفتم:این پیراهن مال جناب شایسته است متین:پس مال من کو؟ متاسفانه شما را فراموش کرده بودم متین لبخندی زد نمی دونم چرا لبخندش عصبی نبود فقط چشمکی زد و گفت:اشکال نداره فردا با هم میریم مرکز خرید همینجا جبران می کنی؟ (پسره پررو چه زود پسر خاله شده) خانم شایسته لبش را به دندان گزید و گفت:متین خجالت بکشه زشته مهسان:اره متین پررو شدیا اشکال نداره خانم شایسته من احساس پسر بچه ها را نسبت به هدیه گرفتن درک می کنم فقط نمی دونم چرا این دفعه پسرکوچولوی شما را فراموش کردم متین بلند خندید مهسان با کنایه گفت :وای متین چی شده؟ تا دیروز با یه بشکه عسلم نمی شد خوردت امروز خیلی سر خوشیا متین:خوب ادم باید هر روزش با روز قبلش فرق کنه نه؟ جای مهسان من پاسخ دادم و گفتم :نه بعد از کمی گفت و گو با خانواده شایسته اماده رفتن شدم از مهسان خواستم واسم اژانس بگیره که متین نذاشت اما من ماشین نیاوردم متین:این افتخار را بهت می دم که امروز سوار رخش من بشی نه بابا رستم می ترسم رخش رم کنه و وسط راه قالمون بذاره مهسان:نه تا اون حد هم قراضه نیست بلاخره قبول کردم و قرار شد متین با ماشین خودش منو برسونه مهسان و خانم شایسته واسه بدرقه ام تا جلوی در امدن متین هم جلوی در اماده به خدمت ایستاده بود و در جلوی اتومبیلش را واسم باز کرده بود الحق و والانصاف که ماشین من بیشتر به تیپ و قیافه متین می امد تا رخش خودش تو اون لحظه آرزوم این بود که این گل پسر و خیط کنم و برم عقب بشینم اما با نگاه کوتاهی که به صندلیه عقب انداختم فهمیدم آرزوم بر آورده نشدنیه صندلی عقب پر بود از کتاب و جزوه و مقاله واسه همین مثل یه دختر خوب روی صندلیه جلو جا گرفتم متین هم ماشین و دور زد و سوار شد تک بوقی واسه مادر و خواهرش زد و راه افتاد هنوز از سر پیچ کوچشون نپیچیده بودیم که چشمم به جمال بی همتای بیتا خانم روشن شد مونده بودم که چرا من تا این بشر را میبینم کودک درونم فعال میشد و حوس آزار به سرم میزد بیتا ارایش غلیظی داشت که بدجور با چادر سرش در تضاد بود خاک بر سر آبروی چادری جماعت و برده بود.تو اون لحظه جون می داد یه قاشق همراهم بود تا بکشم رو صورتش و پر بشه از کرم پودر اینجوری دوزاریش میفتاد که تا اون حد هم که فکر می کنه سفید نیست متین نگه دار متین:ولش کن تو رو خدا بهار نه جون من نگه دار متین در کنار خانم جلف توقف کرد صداش زدم:بیتا خانم بیتا با عشوه برگشت و گفت:بله؟؟؟؟؟؟؟ اگه جایی میرین برسونیمتون بیتا که معلوم بود از حرص داره منفجر میشه با کنایه گفت:نه مزاحم خلوتتون نمی شم واسه اینکه حرصش دراد خندیدم و گفتم:نه عزیزم من و متین داریم واسه شام میریم رستوران اینه که فرصت واسه خلوت زیاد داریم الان هم اگه دوست دارین می تونیم شما را برسونیم بیتا-نه در هر صورت ترجیح می دم نقش لولو سر خرمن و بازی نکنم به سمت متین برگشتم و گفتم:دیدی متین حق با من بود دوباره به سمت بیتا برگشتم و ادامه دادم:راستش من به متین گفتم که بیتا خانم اونقدر فهمیده هستند که مزاحم خلوت ما نشن اما متین اصرار داشت که تو در و همسایه ای زشته اگه شما را نرسونیم در هر صورت ممنونم از اینکه درک می کنین خدانگهدار شیشه را بالا کشیدم و متین راه افتاد قیافه بیتا دیدنی بود متین لپم محکم کشید و گفت:دلم واسه شیطونیات تنگ شده بود رئیس کوچولو نامرد انقدر محکم لپمو کشید که دردم گرفته بود دستم را روی صورتم گذاشتم متین:چیه؟دردت گرفت خانمی متین خان متین:جانم میشه یه لطفی کنی و سریع پسر خاله نشی متین بلند خندید و گفت:به چشم رئیس حالا چرا داری از این ور می ری؟ متین:مگه به بیتا نگفتی میریم شام بخوریم اره اما تو جدی نگیر فقط دوست داشتم حرص اونو در بیارم متین:اما من دوست ندارم رئیسم دروغگو بشه در ضمن می خوام شیرینیه بر گشتتم بدم خنده ام گرفت متین:از چی می خندی؟ اینکه بالاخره من نفهمیدم تو با نبود من حال می کنی یا با بودنم متین:هر دو من کشته مرده ی این جوابای صریح و واضحتم متین:تو لطف داری به همون رستوران رفتیم که متین قبل از رفتنم اونجا سور داده بود این بار رعایت جیبش و کردم و غذای گران قیمت سفارش ندادم متین -یه چیز جالب چی؟؟؟؟؟ اینکه قیمت غذای سفارشی تو مطابق با نیت و قصد من از سور دادن بالا و پایین میشه با بی تفاوتی در حال که سالاد می خوردم گفتم:جدی؟ متین-یعنی غیر عمده؟ اره کاملا اتفاقیه متین-تو که راست می گی شک به دلت راه نده تو فضای کاملا صمیمی شام رو خوردیم بعد از خوردن شام متین من و به خونه رسوند متین:اینم عمارت شما ملکه جوان دست در کیفم بردم و سوغاتیه متین و بیرون آوردم اینم سوغاتی شما مسیو متین:تو که منو فراموش کرده بودی من مثل تو بی معرفت نیستم متین لبخندی زد امدم در اتومبیل را باز کنم که نذاشت و گفت:نمی خوای ببینی خوشم میاد یا نه؟ به قول مامانت من سلیقه ام محشره متین-اما من ادم سخت پسندیم بمون ببین خوشم میاد یا نه باشه متین در جعبه را باز کرد از دیدن ساعت زیبا ذوق زده شد و گفت:این معرکه است دختر دیدی گفتم سلیقه ام حرف نداره متین دستم و بالا آورد و بوسه ای کوتاه روی آن نهاد تمام وجودم اتش گرفت مگه قرار نبود زود پسر خاله نشی؟ متین-فقط می خواستم با شیوه ی خودتون ازت تشکر کنم از عصبانیت گر گرفتم متین چی فکر می کرد.مقصر خودم بودم همون دفعه قبل هم که این کار را کرد باید باهاش بر خورد می کرد تا هوا برش نداره اما نمی دونم چرا اون بار زبونم بند امده بود.حالا این سوءتفاهم واسش پیش میاد که من با همه اینطوریم در حالی که اصلا اینطور نبود متین اولین مردی بود بعد از بهنام و بابا که من طعم بوسه اشو می چشیدم اون فکر می کرد اشراف هیچ حد و مرزی ندارن و هر جور دلشون بخواد رفتار می کنن در حالی که ما تو آزادی خودمون قانون داشتم با عصبانیت گفتم:این شیوه تشکر از ادمای بی بند و باره نه ما .همه اشراف بی بند و بار نیستن با حرص پیاده شدم و به سمت در خانه رفتم متین پیاده شد و گفت:منظوری نداشتم بهار
چندین با زنگ را فشردم تا بالاخره در باز شد بی توجه به متین که داشت صدام می زد داخل شدم و در را بستم
با دو پله های عمارتمون را بالا رفتم حتی نیم نگاهی به سالن نداختم ببینم کی نشسته راستش اصلا حالم خوب نبود حوصله خودمم نداشتم چه برسه به دیگری به اتاقم رسیدم و به پشت در تکیه زدم به تصویر خودم توی اینه نگاه کردم تصویرم مثل ادمای شکست خورده بود خیلی غیر ارادی زیر لب زمزمه کردم تو شاهکار خلقتی تحقیر را باور نکن قطره ای اشک از چشمام چکید فقط یک قطره هیچ وقت یاد ندارم که بیشتر از یک قطره تو مصیبتی اشک ریخته باشم ولی همین یه قطره نشون می داد بدجور شکستم کلا با اشک بیگانه بودم اینو همه می دونستن اگه حادثه ای زیادی متاثرم می کرد یک قطره اشک از چشم چپم می چکید اینم شده بود وجه تمایز من با دیگران از تو می شکستم اما اجازه نمی دادم دیگران شاهد شکستم باشن در اتاقم به صدا درامد سریع قطره اشکم را پاک کردم و در را باز کردم زکیه:سلام خانم اتفاقی افتاده؟ باید اتفاقی می افتاد زکیه-نه ولی..... زکیه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۹ عصر
ادامه نداد خودش می دونست که اگه نخوام راجب موضوعی حرف بزنم حرف نمی زنم واسه همین ساکت شد پاکتی به دستم داد و گفت اینو از دفتر هواپیمایی اوردن پاکت و گرفتم و ازش خواستم به سکینه بگه بیاد بالا قرار بود قبل از سفر خودم سکینه را بفرستم پا بوس امام رضا اما نشد یعنی بلیط گیر نیاوردم این شد که افتاد واسه حالا گوشیم مدام زنگ می خورد می دونستم کیه اما دوست نداشتم جواب بدم واسه همین بدون اینکه اس ام اسا را بخونم گوشی رو خاموش کردم بعد از چند دقیقه سکینه بالا امد سکینه-بله خانم پاکت را به دستش دادم و گفتم بلیط واسه سفر به امام رضا همونی که بهت قولشو داده بودم سکینه با شوق گفت:وای خانم فکر کردم فراموش کردین نه بلیط گیرم نیامد با تورمی ری اینجوری بهتره نگران این نیستم که اونجا گم بشی سکینه اشک تو چشماش جمع شد ادامه دادم:فردا اقای شایسته ساعت 9 میاد اینجا بهش بگو من گفتم:تو رو برسونه فرودگاه و برگرده سکینه:چشم خانم حتما بهشون می گم فردا ساعت 10:30 پرواز داری سفر خوبی داشته باشی سکینه:خانم نمی دونم چه جوری تشکر کنم احتیاجی به تشکر نیست فقط دعام کن سکینه:تمام عمر دعا گوتونم مرسی سکینه می خواست از در خارج بشه که صداش زدم سکینه سکینه:بله خانم؟؟؟؟ بلند شدم و به سمت کشوی میزم رفتم سه تراول 100 هزارتومانی در آوردم و گفتم:این پیشت باشه شاید بخوای سوغاتی بخری سکینه:نه خانم بیشتر از اینا از شما به ما رسیده دیگه شرمندم نکنید پول و تو دستش گذاشتم و لبخند زدم و گفتم:دوست ندارم ردش کنی سکینه با شرمندگی سرش پایین انداخت و بیرون رفت خودمو رو تخت انداختم و به سقف نگاه کردم نمی دونم تا چه حد در همون حال موندم تا چشمام گرم شد ساعت 1 بود که بیدار شدم گوشیم و روشن کردم دلم می خواست اس ام اسا را نخونده پاک کنم اما نشد اس ام اس 1 بهار به خدا منظوری نداشتم 2 حالا فهمیدم که برداشتم اشتباه بوده ببخش دیگه 3 بابا واسه یه اشتباه ادم و دار نمی زنن که تو چرا اینجوری می کنی گوشیمو رو پاتختی انداختم گوی را که متین بهم هدیه داد بود رو برداشتم کوکش کردم بازم اون صدای ارامش بخش در فضای اتاقم طنین انداز شد.این صدا حالمو عوض می کرد .به دختر و پسری که در گوی درکنار هم نشسته بودن خیره شدم نمی دونم چرا این گوی ارامم می کرد بازم صدای گوشیم بلند شد مثل این می موند که متین من و با این گوی اهدایش تسلیم خودش کرده بود و مجبورم می کرد کاری را که اون دوست داره انجام بدم واسه همین دکمه پاسخ را فشار دادم اما حرفی نزدم متین:بهار؟ سکوت متین:بهار خانم؟ سکوت متین:بهار چه جوری دلت میاد با من قهر کنی از اینکه تا این حد پر رو بود خندم گرفت متین:اینکه جواب تلفنم دادی یعنی بخشیدیم نه؟ نخیر متین:به به بالاخره ملکه جوان ما رو با صدای خودشون مسرور کردن جدی گفتم:حرفت بد بود متین متین:می دونم باور کن به خاطر حرفی که زدم صد بار به خودم لعنت فرستادم اما قول می دم تکرار نشه قول؟؟؟؟؟ متین:قول قول. حالا بگو از دستم دلخور نیستی باور کن تا نگی منو بخشیدی خوابم نمی بره تا این حد واست مهمه متین:ناراحت نکردن ادما همیشه واسه من مهم بودده خوب حالا بگو بخشیدی تا من فلک زده هم برم بخوابم هلاکم از خستگی برو بخواب متین:بگو بخشیدی بعد میرم بخشیدم متین نفس عمیقی کشید و گفت:مرسی رئیش کوچولو راحتم کردی تو دلم گفتم:خودمم راحت شدم متین:شبت پر ستاره رئیس شب تو هم متین:خداحافظ تلفن و که قطع کردم نفس عمیقی کشیدم راستش خودمم راحت شده بودم اگه امشب با متین حرف نمی زدم مطمئنا تا صبح نمی تونستم چشم رو هم بزارم تمام شب به این فکر می کردم که دوست دارم برم یه جایی که فقط من باشم و متین.متین باشه و من یه جایی که مجبور باشه تمام وقت زیر ذربین نگاهم راه بره غذا بخوره و کارای روزمره اش رو انجام بده دوری از متین و چشیده بودم و می دونستم فراموش کردنش محاله اما اگه قرار به دوست داشتنه باید خوب میشناختمش و می فهمیدم اون لیاقت تصاحب احساس بکر و دست نخورده منو داره یا نه .از عشق کور کورانه متنفر بودم متنفر.عشق اونی که قلب بگه اینه و عقل بگه زدی به هدف درسته بین من و متین فاصله بود اونم فاصله طبقاتی خیلی زیادی اما اگه اخلاقمون همدیگر را جذب می کرد می تونست در نوع خود یک نقطه ی مثبت باشه و شاید کفه ترازو را به نفع گره خوردن احساسمون می چربوند به هر حال شنیده بودم ادما را تو سفر بهتر میشه شناخت واسه همین دلم می گفت می خوام با متین برم سفر و عقلم می گفت :فکر بکریه من که از متین نمی ترسیدم اونم از من نمی ترسید پس رفتن به یک سفره دو نفره انقدراهم ترسناک نبود متین ادم قابل اعتمادی بود فقط یه مشکل وجود داشت من که نمی تونستم برم به بابا و مامان بگم می خوام با رانندم برم سفر دو نفره تا خوب بشناسمش و ببینم لیاقت احساس منو داره یا نه.پس باید چیکار می کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ذهنم جرقه زد به یاد بی بی جون مادر مادرم افتادم بنده خدا سالها بود که تنها رامسر زندگی می کرد زنی خود ساخته و متکی به خود که هیچ وقت نخواست سر بار دیگران بشه و بعد از فوت اقاجون هر چه بابا اصرار کرد حاضر نشد با ما زندگی کنه و همونجا ماند بهنام گفته بود که از قضیه تصادف من چیزی بهش نگفتن اخه بیماریه قلبی داشت و خبر در بستر مرگ افتادن دوردانه نوه اش از پا درش میاورد بهش گفته بودن رفتم خارج درس بخونم .بعد از اینکه بهوش امدم یکبار باهاش تماس گرفتم اما هنوز حضوری به دیدنش نرفته بود به این میگن یه تیر و دو نشان یک هفته سفر به رامسر به نیت سر زدن به بی بی جون و به قصد شناختن متین راستش دلم می خواست از این دو ماه اخر آزادی مطلقم حداکثر استفاده را کنم چون مهر ماه باید برمی گشتم سر درس و مشقم و مطمئنا تایمی واسه سفر کردن و گشت و گذار پیدا نمی کردم تلفن و برداشتم و با بابا تماس گرفتم بابا-به به دختر بابا .چطوری؟ سلاااااااااام بابا جون بابا-سلام به روی ماهت عجبی یادی از بابا کردی خجالتم ندین جناب شریفی کم سعادتی ادما که به رخ کشیدن نداره بابا:ای پدرسوخته زبون باز بگو ببینم چی می خوای سلامتیه پدرم بابا:و بعدش..... و بعد اینکه اگه بابا جونم اجازه بده می خوام برم دیدن بی بی جون بابا:خوب ددری شدی دختر باباها تو که هنوز 3 روز نیست از سفر برگشتی بازم می خوای بری سیاحت نه بابا جونم این دفعه می خوام برم زیارت.زیارت بی بی جون .خیلی وقت ندیدمش دو ماه دیگه هم که مشغول درس و دانشگاه میشم فرصت نمی کنم برم و احوالی از این پیرزن بپرسم و بعد با لحن مظلومی گفتم:بابا دلم واسه بی بی تنگ شده نه نیار دیگه بابا:از دست تو دخمل بابا.باشه به بهنام میگم ببرتت وای بابا بهنام نه از همینجا می خواد سرم غر بزنه تا اونجا بابا:خوب منم که در گیرم مامانتم که دانشگاست می خوای چیکار کنی؟با اتوبوس می ری؟؟؟؟؟؟؟ نه با ماشینم می رم راننده هم که دارم(اینو با لحن بی تفاوتی گفتم که بابا حساس نشه) بابا:به دست فرمان شایسته اعتباری نیست نه بابا تا اون حد هم که فکر می کنید ناشی نیست بابا:اگه تو تاییدش می کنی که حرفی نیست .حالا کی می خوای بری؟مهتاب هم می بری؟ (حالا هی من می خوام تنها برم هی این بابای ما یه مترسک واسمون می تراشه) اگه شما اجازه بدین امروز میرم .مهتاب هم نه شما که می دونین مهتاب و بهنام با سفر داخلی حال نمی کنن بابا:باشه فقط زود بر گرد دلم واست تنگ میشه به روی چشم پدر بابا:خوش بگذره خدا همراهت خداحافظ بابا از ذوق در پوست خودم نمی گنجیدم محشر شد با مامان تماس گرفتم و باهاش تلفنی خداحافظی کردم (کسی به رفتنم با متین اعتراضی نکرد اخه خوب منو می شناختن و از یه طرف تو این مدت شناختی هم از متین به دست آورده بودن و می دونستن که متین کبریت بی خطره) خلاصه با ذوق چمدان بستم و با متین تماس گرفتم متین به محض برداشتن گوشیش گفت:سلام رئیس کوچولو سلام کجایی؟ متین:پی اوامر ملکه.سکینه خانم و رسوندم و الان دارم بر می گردم خدمتتون پس زود بیا .(تلفنی نگفتم چون می دونستم دبه می کنه) متین:چیه نگران شدی نخیر.کار فوری واسم پیش امده بجنب متین:باشه امدم بعد از اینکه تلفن و قطع کردم به سراغ چمدان سوغاتیایی که واسه متین آورده بودم رفتم انقدر لباس بود که بتونه یک هفته را باهاشون سر کنه فقط باید یه دلیل واسه اهدا این لباساهای گران قیمت می تراشیدم مطمئنا نباید می فهمید همه ی اینا را از کالیفرنیا واسه خودش آوردم زکیه هر دو چمدان را به حیاط برد متین هم چند دقیقه بعد سر و کلش پیدا شد به مش باقر اشاره کردم که چمدان ها را در ماشین بزاره متین:چه خبره سفر می ری؟؟؟؟؟؟؟؟ واسه اینکه دستم رو نشه گفتم:نه مال مهتابه باید بهش برسونم متین نگاهی مشکوک به من کرد و مجددا پشت رل نشست با خدمه خداحافظی کردم و سوار شدم گل پسر هنوز نمی دونست چه خوابی واسش دیدم داشت می رفت سمت خونه مهتاب که گفتم:مسیرم عوض شد متین:بهار امروز مشکوک میزنیا واسه چی؟؟؟؟؟؟ متین:اون از تلفن زدنت و اینکه می پرسی کجا هستم این از چمدانا اینم از تغییر عقیده ناگهانیت نترس این معما هم حل میشه متین نفسی بیرون داد و گفت:باز دوباره تو شیطنتت گل کرد کوچولو .بگو ببینم کجا می خوای بری؟ (همچین میگه کوچولو که هر کس نفهمه فکر می کنه یه 15 سالی از من بزرگتره خونه پرش 5 سال بیشتر اختلاف سنی نداشتیما این بیماری خود مسن بینی داشت ) اقا بزرگ میرم رامسر متین:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میرم رامسر متین ماشین را گوشه ای نگه داشت و گفت:شوخیت گرفته؟ نه کاملا جدیم می خوام برم دیدن بی بی جونم متین: اهان یعنی ببرمت ترمینال؟؟؟؟ متین گیج میزنیا من دارم میگم برو رامسر تو می گی ببرمت ترمینال منظورت این نیست که می خوای همین الان من ببرمت رامسر لبخندی زدم و گفتم:چرا دقیقا منظورم همینه چه زود گرفتی متین:دیوانه خودتی متین:اخه من دانشگاه دارم نمی شه که حتما باید مثل بچه مثبتا تمام سکشنا حاضر باشی خوب یه هفته هم نرو قول می دم چرخ علمی مملکت با این یه هفته غیبت تو هم بچرخه متین:بهار من هنوز باورم نمی شه؟ فکر می کنم داری شوخی می کنی شوخی با تو اونم بعد از بر خورد دیشبت متین:تو که بخشیده بودی بخشیدم ولی یادم که می افته دلم می خواد خفت کنم متین با خنده گفت:نمی دونستم قاتلم هستی خوب حالا که فهمیدی راه بیفت متین : اخه من هیچی همرام نیست اشاره به چمدان کردم و گفتم:نگران اون نباش متین با بهت گفت:اخر منو دیوانه می کنی دختر حندیدم و زیر لب گفتم:مگه نیستی خدا را شکر نشنید متین با خانواده اش تماس گرفت و قضیه ی سفر را اطلاع داد و راه افتاد از شهر خارج شده بودیم که گفتم:متین بزن کنار متین:چی شده؟ بزن کنار بهت می گم متین ماشین را زد کنار.راستش اتوبان خلوت .جاده باز. بد جور وسوسه ام کرده بود که خودم رانندگی کنم واسه همین به سمت در راننده رفتم و در متین را باز کردم مسیو لطفا بپر رو صندلیه شاگرد متین:جانم؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام هنر نمایی کنم متین:می خوای رانندگی کنی؟ نه می خوام وسط جاده واست قر بدم متین:مسخرم کردی اخه پسمر خوب چو دانی و پرسی سوالت خطاست خوب معلومه که می خوام بشینم پشت فرمان متین لبخند حرص دراری زد و گفت:من حوصله فس فس کردن خانما را ندارم تو رو خدا بی خیال شو و برگرد سر جات بشین پیاده شو تا نشونت بدم متین پیاده شد و رفت روی صندلی کنار راننده نشست پشت فرمان نشستم و با گاز محکمی ماشین را از جا کندم سرعتم مدام بالا می رفت 100 120 150 200 تا جایی که صدای بوق خطر ماشین بلند شد متین:بهار بی خیال به کشتنمون می دیا با خنده گفتم:می ترسی؟؟؟؟؟؟؟ متین:از سرعت نه ولی از دست فرمون خانما چرا پس بشین تا نشونت بدم دست فرم نم حرف نداره و تو باید جلوم لنگ بندازی تمام شهامتم را جمع کرد و از بین دو ماشین رو به رو لایی کشیدم راستش دست به فرمون خوب بود اما تا حالا از این غلطا نکرده بود.مقصر متین بود که با حرفاش منو بدجور تحریک می کرد متین در حالی که معلوم بود کمی ترسیده گفت:خیلی خوب ..........خیلی خوب بهار باور کردم بزن کنار نه هنوز مونده متین:اخه کل خر الان پلیس ماشین و می خوابونه ای بی تربیت این چه طرز حرف زدن با یک مادام محترمه متین:خیلی خوب مادام تا نکشتیمون واسا ابروی بالا انداختم و گفتم نچ صدای ضبط را زیاد کردم متین صدای ضبط کم کرد و گفت:اخه نفهم این جوری که بجای رامسر میرسیم جهنم با خنده گفتم:ادم با رئیسش اینجوری حرف میزنه متین:بهار داریم می رسیم جاده چالوس نگه دار راستش خودمم از جاده چالوس می ترسیدم واسه همین نگه داشتم متین بر گشت سر جاش و منم کنار دستش جای گرفتم با سر خوشی پرسیدم:چه طور بود؟کفت برید نه متین نفس حبس شدش و بیرون داد و گفت:ای بدک نبود اخه بچه پررو تو که داشتی از ترس سکته می کردی حالا می گی بد نبود متین من؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........خواب دیدی خیره بلند خندیدم جاده چالوس و رد کردیم و به تونل کندوان رسیدیم از بچگی عاشق این بودم که تو تونل فریاد بزنم .از انعکاس صدام خوشم می امد واسه همین به محض وروی به تونل شیشه را پایین داد و سرم را بیرون کردم و فریاد زدم همه چی ارومه.......ارومه .............ارومه............ارومه. قصه ها خوابیدن.....خوابیدن ...........خوابیدن......خوابیدن متین هم سر ذوق امد و شیشه طرف خودشو پایین داد و داد زد خدایا........خدایا..........خدایا.. . اتشه عشقم ......عشقم .....عشقم .... به جان زن..........به جان زن.....به جان زن این یعنی متین هنوز عاشق نشده .دلش می خواد عاشق باشه اما نیست نمی دونم باید خوشحال می بودم یا ناراحت اما در هر صورت از این بابت خیالم راحت شد که رقیبی در کار نیست متین صدای ضبط خیلی بلند کرد و در همون حال که فرمان را ول کرده بود با دستای مشت شدش مردونه می رقصید با صدای بلند با خواننده همراهی می کرد همه چی ارومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دلبستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی ارومه جیغ زدم دیونه فرمان و بگیر متین دوباره فرمان و گرفت اما بازم با خواننده هم نوا بود بلند می خندیدم اینجا دیگه چشما تیز بقیه اشراف زادگان نبود که به سبک سری متهمم کنه تو اون لحظه بلند خندیدن گناه نبود منم عقده ی تمام این چند سالم و خالی کرد. از جو به وجود امده سر مست بودم اونقدر سر مست که منم با متین و خواننده هم نوا شدم تشنه چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این ارامش تا ابد پا برجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست متین دستش را از روی دنده برداشت و دست منو در دست گرفت و در دست فشرد حساسیتی نشون ندادم دلم نمی خواست اون حال خوبمون و خراب کنم همه چیز ارومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم . .. اهنگ که تمام شد اهسته دستم و از دست متین بیرون کشیدم متین هم مخالفتی نکرد صدای ضبط را کم کردیم سعی کردیم با سکوتمون ارامش را به جو ماشین برگردونیم نزذیک روستای سیاه بیشه بودیم که متین ماشین و نگه داشت و پیاده شد با چشم دنبالش کردم به سمت دکه ی کنار خیابان رفت وقتی برگشت یک پلاستیک پر از هله هوله های جور واجور با خودش اورده بود اینهمه را می خوای بخوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ متین:می خوایم بخوریم حرفشم نزن من که لب نمی زنم متین:چرا؟؟؟ اخه حوس نکردم صورتم بشه پر جوش متین:سخت نگیر تو هم پاکت پفک موتوری را باز کرد و یه دونش و جلو صورتم گرفت متین:بفرمایید رنگ نارنجی پفک اب از لب و لوچه ام آویزان کرده بودم اما داشتم سرسختانه مقاومت می کردم متین:می خوری یا نه؟ نه متین پفک و به صورتم نزدیک تر کرد دستش را کنار زدم و گفتم:اذیت نکن دیگه متین :پفک را در دهان خودش گذاشت و با ولع خورد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم پاکت را از دستش گرفتم و شروع کردم به خوردن متین:بابا خودتو خفه کردی.نه به اون ناز و ادا نه به این دو لپی لمبوندنت با همون دهن پر گفتم:می خوری؟ متین:مگه واسه ما هم گذاشتی ؟ اره یدونه توشه متین پاکت و از دستم گرفت و یه دونه پفک و توی دهنش گذشت و بعد با نامردی تمام پاکت پفک را روی سرم تکاند و بلند بلند خندید خودمو به در بیشتر چسباندم که از دست متین در امان باشم اما متین به سمت صندلی من خم شده بود تا ته خرده پفک ها را روی سرم می ریخت اه متین چربه نکن متین با صدای بلند خندید ماشین را گوشه ای نگه داشت و به قیافه مظلومه من که دستم را حایل سرم کرده بودم خیره شد وقتی دیدم دیگه خرده پفکی توی پاکت نمونده که این اقا بخواد خالیش کنه رو سر من خیالم راحت شد و شروع کردم به تکاندن شالم متین همینجور محو تماشای حرکاتم بود دیگه چشماش شیطنت قبل و نداشت ملتهب بود یک لحظه اختیار از کف داد بازوی منو به شدت به سمت خودش کشید افتادم تو اغوشش لحظه ای منو در اغوش فشرد انقدر محکم که حس کردم بند بند وجودم داره از هم باز میشه بعد از مدتی سرم و عقب داد و دستش را زیر چونه ام برد و سرم را بالا گرفت نفس های داغش به صورتم می خورد خواستم داد بزنم بگم ولم کن اما صدایی از گلوم خارج نشد خواستم خودمو عقب بکشم اما توانش رو نداشتم مثل اینکه بدنم فلج شده بود اتش از گونه هام بیرون میامد متین ول کن نباد گستاخانه همون طوری که در اغوشم داشت به صورتم زل زده بود صورتش را به صورتم نزدیک کرد خیلی نزدیک به سمت گونه ام چرخید دستش را از دور بدنم آزاد کرد و صورتم را میان دو دست گرفت احساس کردم حرارت گونه ام الان دستهای متین را به اتش می کشه به خودم جرات دادم و به چشماش نگاه کردم حلقه ای اشک در چشماش نقش بسته بود دستام و روی مچ دستش گذاشتم و با فشاری که اوردم دستش از روی صورتم کنده شد چند لحظه چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم هنوز مچ دستش در دست من بود با صدای خفه ای گفتم:دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن و مچ دستش را آزاد کردم متین که انگار تازه با حرف من به خودش امده بود سرش را زیر انداخت و گفت:ببخش دست خودم نبود و بعد سریع از ماشین پیاده شد من هنوز تو بهت بودم متین یهو چش شد من که کاری نکرده بودم این چرا حالش دگرگون شد اب دهنمو قورت دادم و رفتم رو صندلی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۷:۵۹ عصر
عقب جای گرفتم تا انجا که میشد در صندلی فرو رفتم تا در تیر رس نگاه متین قرار نگیرم چشمام و بستم متین بعد از نیم ساعت بر گشت با ورودش بوی تلخ سیگار توی ماشین پیچید حرفی نزد و اهسته حرکت کرد منم ترجیح دادم فعلا چشمام بسته باشه با اینکه بیدار بودم چشم روی هم گذاشتم نمی دونم چه مدت به همون حالت گذاشت اما نزدیکای مرزن آباد بود که چشم باز کردم .این جو و دوست نداشتم من این سفر را برنامه ریزی کرده بودم تا متین و بهتر بشناسم مسلما قهر بودن با اون کاری را از پیش نمی برد و منو تو رسیدن به هدفم کمک نمی کرد واسه همین بلند شدم و راست سر جام نشستم نگاهی به متین انداختم فقط چشم و ابروش از درون اینه رو به روش معلوم بود هنوز اخم کرده بود با لحن شوخی گفتم:اقای شایسته نمی خوای به ما نهار بدی؟تلف شدم از گرسنگی متین-به غذا خوری بعدی که رسیدیم نگه می دارم (بازم رفت تو خودش) به سمت صندلی جلو خم شدم دستم را جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:هی غرق نشی متین سرش را به طرفین چرخاند تا تمرکزش و بدست بیاره دوباره به حالت عادی نشستم متین:از دستم دلخوری؟ نه متین:اما.... نذاشتم حرف بزنه و وسط حرفش پریدم و گفتم:ببینم متین من همیشه عادت داشتم سیاه ببینم تا گرفتار سیاهی نشم به کسی اعتماد نمی کردم تا پس فرداش از کرده ی خودم پشیمون نشم.تو اولین نفری هستی که بهش اعتماد کردم اگه می بینی با تو تنها به این سفر امدم به این منظوره که بهت اعتماد کردم پس از حالا به بعد کاری نکن که پشیمون بشم قضیه چند دقیقه قبل و هم فراموش کردم بهتره تو هم فراموش کنی متین:بر خلاف چیزی که نشون می دی قلب مهربونی داری بازم جو مهربانانه دقایق پیش برگشت کنار یک غذا خوری نگه داشت رستوران شیکی نبود اما فضای دل انگیزی داشت زیاد هم شلوغ نبود با متین داخل شدیم روی یکی از تخت ها نشستیم مرد مسنی همراه با منو به ما نزدیک شد و منو را به دست متین داد متین نگاهی انداخت و گفت:بهار تو چی می خوری؟ هر چی خودت سفارش دادی بگو واسه منم بیارن متین رو به مرد کرد و گفت:دو پرس جوجه مرد:نداریم متین نگاهی مجدد به منو انداخت و گفت:خوب دو پرس قفقازی مرد:اونم نداریم متین با تردید به مرد نگاه کرد و گفت:کوبیده؟ مرد ابروی بالا انداخت به نشانه نه متین:برگ؟ مرد:نه متین:پس پدر من این چه منوی دست من دادی شما که هیچکدوم و ندارین (من اون وسط مرده بودم از خنده) مرد:خوب برار من چرا ناراحت میشی اینای که گفتی نداریم متین نگاهی به من که داشتم می خندیدم انداخت و لبخندی زد و رو به مرد گفت:پدر جون چی داری؟ مرد با دلخوری گفت:به من میاد پدر تو باشم لبخند متین پر رنگ تر شد و گفت:خوب برادر من خوبه مرد:حالا شد. خوب جوان فقط دیزی داریم بیارم؟ متین:خوب اینو زودتر می گفتی پدر من. همونو بیار مرد چپ چپ به متین نگاه کرد متین هم اصلاح کرد:برادر من مرد به سمت اشپزخانه رفت من از بس خندیده بودم صورتم سرخ سرخ شده بود متین:بهار دل درد می گیریا کمتر بخند سعی کردم خندم و جمع کنم برای لحظه ای موفق شدم اما دوباره زدم زیر خنده با صدای گوشیم دست از خندیدن برداشتم نگاهی به صفحه اش انداختم مهتاب بود ببخشدی گفتم و به خاطر اینکه اونجا انتن نمی داد از رستوران بیرون رفتم با مهتاب 15 دقیقه ای خوش و بش کردم اونم یه ریز گلگی می کرد که چرا با خودم نیاوردمش خلاصه بعد از کلی زبون ریختن قطع کرد داخل که رفتم سفره رو چیده بودن دو ظرف دیزی با ترشی و سبزی و البته پیاز بزرگ روی تخت نشستم متین:انقدر دیر امدی که یخ کرد به بخاری که از دیزی بلند می شد اشاره کردم و گفتم:این که هنوز مثل اب رو اتش داره قل قل می کنه متین خندید و گفت:نه منظورم این بود که خیلی لفتش دادی اهان ببخشید مهتاب بود ول نمی کرد شروع کردم با قاشق اهسته اهسته اب دیزی را خوردن متین بلند خندید:این چه طرز دیزی خوردن؟ مگه غذا خوردن هم طرز داره متین:هر غذایی نه اما دیزی اره من همیشه همین جوری اب گوشت و دیزی می خورم راستش تو برنامه غذاییم نان زیاد نیست اینه که نهار سعی می کنم از نان استفاده نکنم متین:اما دیزی فرق می کنه ظرف من را سمت خودش کشید و تلیت کرد بعد در حالی که مواد و می کوبید گفت:هر چیزی اصول داره بهار خانم تشکری کردم و شروع کردم به خوردن متین:و حالا پیاز نه تو رو خدا از بوش متنفرم متین:سر سمت اسمون کرد و گفت:خدایا همسفر بهتر از این جوجه ماشینی نبود نسیب من بد بخت کنی خندیدم و گفتم:خیلی خوب بزار بگم چاقو بیاره این پیازه را قاچ کنیم متین:قاچ کنیم؟؟؟؟ نکنه می خوای اینو هم یه جا بخوریم متین:نه اما اینو باید له کرد پیاز رو روی سفره گذاشت و محکم کوبید روی سرش پیاز از زیر دستش در رفت و چند متر اونطرف تر روی زمین افتاد خندید و گفتم:به تو می گن یه لات اماتور . اون ژست گرفتن به این عملکرد نمی امد جوجه لات متین بلند خندید و با لحن لات گونه ای گفت:لات چیه بابا؟من خودم یه پا قیصرم این نفله(اشاره کرد به پیاز)در رفت منم با همون لحن گفتم:رخصت پهلوان برم دخلشو بیارم متین خندید و گفت:ولی راستش و بخوای واسه اولین بارم بود که می خواستم پیاز بکوبم از اول هم معلوم بود تازه کاری متین خندید:بی خیال دیزیت و بخور یخ نکنه. نهار دوستانه ای را در کنار هم خوردیم و دوباره به اره افتادیمتا رامسر به موسیقی ملایمی که از ضبط ماشین پخش می شد گوش دادیم هر دومون تو فکر بودیم نمی دونم چرا حس می کردم اونم داره به چیزی فکر می کنه که من فکر می کنم به هر حال تا وقتی که به رامسر رسیدیم صدا از هیچکدوممون در نیامد با راهنمایی من به خونه بی بی رسیدیم خونه بی بی بر خلاف تمام ساختمان های اون ناحیه ویلایی نبود یک کلبه کوچک که جای در ورودی حصار چوبی داشت و بعد خانه ای کوچک در میان انبوهی از درختان پیدا می شد تقریبا می شد گفت مجاور دریا ست البته نه اونقدر که موج ها به خونه برسن اما خوب نزدیک بود از جلوی در ورودی صدای دریا می آمد.بعضی اوقات فکر می کردم چه طور این پیرزن از این سر و صدا و هیاهوی دریا کلافه نمی شه در عین ارامشی که به ادم می داد می تونست زجر اور هم باشه با ذوق از ماشین پایین پریدم و سمت حصارهای چوبی رفتم اما با صدای متین متوقف شدم متین:هی دختر صبر کن مثلا من مهمون توام واسا با هم بریم ایستادم تا متین بهم برسه از جلوی در فریاد زدم صاب خونه مهمون نمی خوای؟ بی بی سرش را از پنجره چوبی کلبه اش بیرون کرد و با دیدن من گفت:بهار مادر خودتی یا خواب نما شدم متین جوری که فقط من بشنوم اهسته و با لحن شوخی گفت:خود ناکسشه بی بی خانم چپ چپ نگاش کردم و سریع گفت:پوزش ملکه بی بی جون خود خودمم به چشمات شک نکن بی بی سریع بیرون امد از دیدنش دلم شکست چقدر شکسته شده بود کمرش خمیده تر شده بود و چین و چروکای صورتش عمیق تر سمتش رفتم و دستش و بوسیدم مثل همیشه بوی گلاب و گل محمدی می داد نفس عمیقی کشیدم عطر تنشو دوست داشتم از اغوشش که بیرون امدم دیدم چشماش خیسه نبینم اشکتو عشق من بی بی با صدای بغض الودی گفت:چند ماه پیش هر شب خواب بد واست می دیدم هر چی به این مامانت می گفتم گوشی را به تو بده باهات حرف بزنم دلم اروم بگیره می گفت رفتی خارج درس بخونی اما صداش غم داشت همین دلمو اتش می زد من فدای اون دلت بشم بی بی خانمی یه مدت نبودم شرمند ولی الان سر و مور و گنده در خدمتم بی بی خندید و اشاره به اندام اب رفتم کرد و گفت:اره چقدرم که گنده بی بی جونم چهار کیلو چربی که غصه خوردن نداره یه هفته ای بر می گرده بی بی که تازه متوجه متین شده بود نگاهی خریدارانه بهش انداخت و گفت:چشمم روشن بی خبر بی بیتم که شوهر کردی متین مودبانه سلام کرد من در پاسخ بی بی گفتم:نه بی بی جون شوهر چیه مگه مغز خر خوردم اقا شایسته از دوستانه بی بی با نگاه مشکوکی گفت:ادم با دوستان میاد سفر؟؟؟؟ متین:بی بی خانم من واسه چند وقت قراره راننده بها....خانم شریفی باشم بی بی عینکش را جا به جا کرد و گفت:که اینجور که اینجور بله همین جور بی بی:چیزی که شما تو اینه می بینید من تو خشت خام می بینم.پس منو مسخره نکنید بی بی جون مسخره چیه راستشو گفتم بی بی- رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون .بیاین بیاین بریم داخل بی بی جلو رفت .می خواستم پشت سرش وارد خونه بشم که متین از عقب دستمو گرفت تو دلم گفتم این باز جو گیر شد متین منو بر گردوند سرم را پایین انداخته بودم نمی دونم چرا حس می کردم گونه هام سرخ شده متین دست زیر چونه ام گذاشت و سرم را بالا آورد متین:ببینم رخسارت چه رنگی شده که بی بی خانمت همچین فکری کرد واسه اینکه ضایع نشم با خونسردی به چشماش زل زدم متین با لبخند و لحن شوخی گفت:منم بودم همچین فکری می کردم بچه پررو می خواست رو دست بزنه اما خبر نداشت که اگه این شب هفته من شب چهلم نه جناب شایسته اگه بی بی جونم فکری کرده به خاطر گونه های گل انداخته شما بوده نه صورت بی تفاوت من متین نا خوداگاه دستش را به سمت صورتش برد و گونه هاش و لمس کرد خندم گرفت چه زود خودشو لو داد خندیدم و گفتم:تو که از خودت مطمئن نیستی واسه چی به دیگران تهمت میزنی به داخل کلبه بی بی رفتم اما متین پشت سرم نیامد گوشه پرده را کنار زدم ببینم کجاست دیدمش داشت توی اینه کنار ماشین صورت خودشو نگاه می کرد الهی این چقدر به خودش شکه دیدم داشت میامد سمت کلبه واسه همین سریع پرده را انداختم و به اشپزخانه کمک بی بی رفتم چای و ریخته بود چایش مثل همیشه خوش رنگ و تازه دم بود سینی را به دستم داد بی بی:اینو ببره تا منم شیرینی را بیارم سینی چای را برداشتم و بیرون رفتم متین روی مبل نشسته بود سینی چای را رو به روش گرفتم متین:این چایی خوردن داره ها پس بخور چون این اتفاق تکرار نشدنیه متین:اخه بی ذوق اون بدبختی که می خواد بیاد تو رو بگیره به چیه تو دلخوش باشه با پررویی گفتم:به کمالاتم متین لپمو لپمو گرفت و محکم کشید و گفت:کمال جان بار اخرت باشه از پشت پنجره مردم و دید میزنیا ول کن لپمو کندی متین:بگو باشه انقدر درد داشتم که سریع گفتم:باشه باشه متین لپمو رها کرد (پس دیده بود از پشت پنجره زاغ سیاشو چوب می زنم) با وارد شد بی بی متین لبخندشو خورد و مودب نشست منم بحث و ادامه ندادم بحث و گفت و گو بر سر مسائل عادی و روزمره تا شب ادامه داشت بی بی حال مادر و پدر تا سبزی فروش محله را جویا می شد و منم ذکر سلامت می کردم ساعت تقریبا 9 بود که بعد از خوردن دست پخت بی نظیر بی بی متین عزم رفتن کرد کجا؟؟ متین:میرم هتل بی بی:مگه اینجا بهت بد میگذره کاکول به سر ؟ بی بی همیشه بهنام و کاکول به سر صدا میزد برام جالب بود که چرا متینم این شکلی صدا میزنه.راستش ادما سخت تو دل بی بی جا میشدن اما همین که مهر کسی به دلش نشست دیگه دنیا میشد ضد اون بی بی پشتش بود مثل اینکه متین هم خودشو تو دل بی بی جا کرده بود اخه بی بی بهنام و خیلی دوست داشت یه جور می پرستیدش همه یه طرف بهنام یه طرف البته منم که یکی یدونش بودم و بقول بهنام لوس و دیوانه اش خیلی دوست داشت متین:نه بی بی جون این چه حرفی هم صحبتی با شما واسه من مایه ی افتخاره ولی خوب درست نیست شب و اینجا بمونم متین راست می گفت درست نبود بمونه کلبه کوچکی که فقط دو خواب داشت با یه نگهبان پیر مثل بی بی که تا سر رو بالش می ذاشت بیهوش می شد بدجور موندنش بد بود اما بی بی مصرانه می خواست که متین بمونه دوست داشتم دهن باز کنم و بگم بی بی من فکر منم باش که یه ساعت دیگه که شما بیهوش شدی باید با این گوریل تنها سر کنم اینم که با کار امروزش نشون داد اونقدرا هم کبریت بی خطری نیست بلاخره بی بی پیروز شد و متین موند یه لحظه ترسیدم متین اهسته و با لحن شیطونی گفت:ای وای خانم شریفی چرا رنگتون شده مثل گچ متین خجالت نمی کشی این پیرزن یه چیزی می گه تو واقعا می خوای بمونی متین:اره می خوام بمونم تو چرا ناراحتی قرار نیست که تو اتاق پیش تو بخوابم .ملکه جوان تشریف میبرن پیش بی بی خانمشون منم تو اون یکی اتاق می خوابم کور خوندی من پیش بی بی بخواب نیستم صدای خور و پفش تا صبح دیونه ام می کنه متین:یعنی می خوای پیش من بخوابی؟ نخیر جنبعالی پیش بی بی می خوابی متین:قصد ندارم تن بابابزرگتو توی قبر بلرزونم نترس بابا بزرگ خدابیامرزم تا حالا فسیل شده متین بلند زد زیر خنده و گفت:خیلی وقیحی دختر وقیح تر از تو؟؟؟؟؟؟؟پاشو برو هتل ببینم متین:بهار وقتی می گی برو دلم می خواد بمونم بلاخره اون شب هر کاری کردم نتونستم متین و بیرون کنم موند اون توی سالن خوابید بی بی تو اتاق خودش منم توی اتاق اینوری موقع خواب اصرار داشتم بی بی سمعکشو در نیاره اما قبول نکرد میگفت اونجوری که خوابم نمی بره خدایا خودمو به تو سپردم رفتم تو اتاقم و در بستم اتاقای کلبه بی بی هم که کلید نداشت دلم می خواست خودمو خفه کنم نه چرا خودمو خفه کنم این متین و خفه می کنم خلاصه بعد از کلی این پهلو و اون پهلو شدن خوابیدم ساعت 3 بود که از خواب پریدم دهنم خشک شده بود نیاز شدیدی به اب داشتم اما پارچ اب تو اشپزخانه بود و واسه رسیدن از اشپزخانه هم باید از سالن می گذشتم جای که متین اونجا خواب بود خلاصه بی خیالش شدم از بی ابی که ادم نمیمیره تا ساعت 4 تحمل کردم اما نه انگار داشتم به دیار باقی می شتافتم بد رقم تشنه بودم جوری که گلوم هم می سوخت یا خدایی گفتم و بیرون رفتم کلبه تاریک بود تاریک تاریک اخه یکی نیست بگه بی بی من یه فانوسی یه چیزی تو این سالن میذاشتی واسه دلخوشی هم که شده سو سو کنه انقدر کلبه تاریک بود که حتی نمی دیدم متین کجا خوابیده تصمیم گرفتم از کناره دیوار دست بگیرم و حرکت کنم مطمئنا کنار دیوار که نخوابیده بود چشممو بستم و دلم و زدم به دریا و حرکت کردم تقریبا رسیده بود از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم چقدر خوب شد که با این گودزیلا بر خورد نکردم چندتا قدم اخر را سریع تر برداشتم اما یه لحظه احساس کردم پام گیر کرد و خوردم زمین اما نه انگار رو زمین نبودم اینو از صدای فریاد متین که گفت:اخ فهمیدم خدا منو بزنه افتاده بودم رو متین متین مطمئن بود منم یعنی نمی شد اشتباه گرفت اخه هیکل من با هیکل بی بی جون یکی بود !!!!!!!!!! اما اقا خودشو زده بود به خریت دستش را دور کمرم حلقه کرده بود و منو به خودش می فشرد و می گفت:الهی بمیرم بی بی جون اسیب که ندیدین زبونم بند امده بود متین:بی بی جون اگه فکر می کنی اینجا راحت تری همینجا بخوابااااا منو مثل پسرت بدون دستم و روی سینه ستبرش گذاشتم تا تکیه گاهی باشه واسه بلند شدنم اما حلقه دستشو تنگتر کرد متین مسخره بازی در نیار . ندیدمت .دستتو بکش می خوام پاشم متین:مطمئنی ندیدی؟ متین اون روی سگ منو بالا نیار متین:چه بد اخلاق نصفه شبی به من حمله کرده یه چیزیم بدهکار شدم.ای خدا می بینی چه زمونه ای شده دخترم دخترای قدیم با لحن جدی گفتم:متین خواهش می کنم .اینجوری معذبم متین:خیلی خوب اول دیه منو بده بعد پاشو دیه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! متین:اره دیگه شکم و کمرمو زدی داغون کردی خیلی خوب فردا نقدا می پردازم متین:نه همین حالا قبول بزار برم کیف پولمو بیارم متین:وجه نقد نمی خوام پس چی می خوای؟؟؟؟؟؟ متین صورتشو جلو اورد با دست صورتشو به عقب حول دادم و گفتم:قرار بود تکرار نشه متین دستش و از دور کمر شل کرد و گفت:باشه ببخشید بلند شدم متین هم بلند شد و روی تشکش نشست به طرف اشپزخانه رفتم و لیوان ابی پر کردم ای سرب داغ بخورم

 یکی نیست بگه حالا که افتادی روش تشنگیت رفع شد بعد از خوردن اب از کنارش رد می شدم که گفت:شب خوش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۸:۰۱ عصر
ملکه جوان اهسته در حالی که صدام گرفته بود گفتم:شب تو هم

به اتاقم بر گشتم دیگه تا صبح نتونستم چشم رو هم بزارم




صبح با چشمای پف کرده بیدار شدم وضع صورت متین هم بهتر از من نبود و این نشون می داد هیچکدوممون شب ارامی نداشتیم صبحانه ای که بی بی حاضر کرد بود و خوردیم خبری از بی بی نبود نمی دونم این پیرزن کجا ول کرده رفته متین یه ریز رو نروم بود هر 2 دقیقه یک بار می پرسید متین: بهار این تن بمیره دیشب عمدی نبود؟ متین من با چه زبانی باید ازت خواهش کنم قضیه دیشب و فراموش کنی متین چشماش و ریز کرد و لخند شیطنت امیزی زد و گفت:قضیه دیشب فراموشی نشدنیه متین خیلی....... متین:خیلی چی ملکه؟ هیچی متین:نه بگو جون من متین سر به سر من نزار لحنم انقدر جدی بود که متین خودشو جمع کرد و دیگه در مورد دیشب حرفی نزد یک ساعت بعد بی بی امد اقور بخیر بی بی جان کجا تشریف داشتی؟ بی بی:رفته بودم سر خاک یار بی وفام بی بی هر روز سر خاک شوهرش می رفت و باهاش تجدید پیمان می کرد از این کارش خوشم میامد با اینکه تو دوران جوانی بیوه شده بود اما با وجود خواستگارای خوب هم ازدواج نکرده بود به قول خودش بیوه بشی طلاق بگیری یا هر چیز دیگه ای هیچ وقت از فکر شوهر اولت بیرون نمیای.هر اغوشی را با اغوش اون مقایسه می کنی و ناخوداگاه به یادشی و این یعنی ظلم به ادمی که با تو ازدواج کرده تفکر بی بی درست نبود اما من قبولش داشتم به قول بی بی خدا یکی یار یکی یک بار ازدواج کن برای همیشه باهاش بمون یا با خود طرف یا با یادش بی بی مثل اینکه یه دفعه به یاد چیزی افتاده باشه گفت:هی ببینم شما دو تا بهم محرمید؟ منو متین در جا خشکمون زد و با بهت به یکدیگر نگاه کردیم بی بی:مگه زبونتون و اقا گرگه خورده متین:از حرف شما تعجب کردیم بی بی:واسه چی تعجب؟ بی بی جان چرا همچین فکری می کنید بی بی -اخه دیدم دیشب تو بغل همدیگه بودید شاخم در امد این از کجا دیده بود داشتم از خجالت فسیل میشدم متین:نه بی بی جون دیشب بهار خانم می خواستن برن اشپزخونه پاشون به تشک من گیر کرد این شد که افتادن.......ولی باور کنید ناخواسته بود بی بی عینکشو جابه جا کرد و گفت:اون ناخواسته افتاد تو بغل تو.تو چی؟تو هم ناخواسته سفت چسبیده بودیش (این بی بی ما روز روشن نه چشمش می دید نه گوشش درست می شنید نمی دونم تو اون تاریکی که من هیجا را ندیده بودم این چه جوری زوم کرده بوده رو ما) دیگه عملا دلم می خواست زمین دهن وا کنه و منو ببلعه متین هم که صورتش مثل لبو سرخ شده بود زد بیرون بی بی به خدا............. بی بی:می دونم دختر می دونم از همون لحظه که لپات رنگ به رنگ شد فهمیدم غیر عمد بوده پس چرا این حرفا رو زدی؟ بی بی در حالی که بی خیال به سمت اشپزخانه می رفت گفت:کوچکی که اینا را بفهمی خوب شما بگید تا بفهمم بی بی:دیدی چه جوری رنگ عوض کرد و زبونش بند امد؟ اهسته گفتم:اره خوب این یعنی دیشب واسه اون یه معنی داشته بی بی اونم دیشب منظوری نداشت فقط داشت شوخی می کرد پسر جماعت و که می شناسین بی بی-اره میشناسم واسه همینه که می گم جدی تر از شوخی بود.پدر سوخته چه دیه هم می خواست (وای این بی بی که مثل دوربین ما را زیر نظر داشته همچین با اب و تابم می گفت مثل اینکه داره فیلم تعریف می کنه) سرم و پایین انداختم بی بی دست زیر چانه ام برد و سرم و بالا اورد و گفت:پسر خوبیه دریابش (اخ من فدای اون طرز تفکر اروپایت بشم بی بی جونم) حرفی نزدم و منم مثل متین فرار را بر قرار ترجیح دادم و رفتم تو اتاقم
نمی دونستم چه مدت بود که مثل تازه عروسا توی اتاق خودمو حبس کردم فقط می دونستم روی بیرون رفتن و ندارم مونده بودم بی بی چه جوری اون وقت شب توی اون تاریکی مطلق ما رو دید میزده ای خدا .نمیری متین که هر چی میکشم از تو میکشم توی فکر خودم غرق بودم که بی بی صدام زد بی بی-بهار بهار از اتاق بیرون رفتم جانم بی بی؟ بی بی به گوشی متین که روی میز داشت زنگ می خورد اشاره کرد و گفت:بیا این ماس ماسک و ببر بده به اون کاکل به سر خودشو خفه کرد باشه بی بی:با ذوق نریا خودتو سنگین بگیر زیادم تحویلش نگیر این مردا را من می شناسم محلشون بدی پررو می شن بی بی باور کن متین اصلا واسه من مهم نیست اون فقط یه دوسته یه دوست ساده بی بی با لحنی که منو به تمسخر گرفته بود گفت:اره بی بی جون می دونم اخه ادم فقط تو بغل یه دوست ساده حالی به حالی میشه با اعتراض گفتم:بی بی انقدر این موضوع نا خواسته را به روم نیارین خجالت میکشم بی بی:باشه باشه بجنب قطع میشه ها درست بعد از این حرف بی بی صدای زنگ موبایل متین قطع شد اشاره کردم قطع شد اما دوباره زنگ خورد بی بی:مثل اینکه کارش خیلی فوریه بدو باشه با دو از خونه رفتم بیرون .تمام نیروی خودمو به کاربسته بودم تا به مانیتور موبایل نگاه نکنم اخه مگه من مفتش محله ام که حتما باید بدونم کیه هر چی بیشتر تلاش می کردم کمتر موفق می شدم واسه همین زیر چشی نگاهی به مانیتور انداختم با دیدن اسم از حرکت ایستادم المیرا زیبا چند بار اسم و خوندم یعنی واقعا انقدر زیباست که متین لقب زیبا را پسوند اسمش توی موبایلش سیو کنه اصلا این با متین چه نسبتی داره ؟ واسه چی بهش زنگ زده بود؟ یعنی از من خوشگل تر بود؟ اینا تمام فکرای بودن که در عرض یک ثانیه در ذهنم نقش بستن در کسری از ثانیه تصمیم گرفتم گوشی را جواب بدم این گل دختر هر کس که هست باید بفهمه متین صاحب داره دکمه پاسخ و زدم قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم صدای دختری در گوشی پچید اه متین بار صدومه که دارم بهت زنگ میزنم هیچ معلوم هست کجایی؟ المیرا-متین خان واسه اینکه جواب بدی باید زیر لفظی بدم؟؟؟؟ لحنش انقدر لوند بود که نگفته می بارید که دوست دخترشه سرفه ای کردم و گفتم:بله امرتون؟؟؟ المیرا:اوه خانم ببخشید من فکر کردم با موبایل اقای شایسته تماس گرفتم ولی مثل اینکه اشتباه گرفتم نخیر کاملا درست گرفتین المیرا جا خورد اما سریع خوشو جمع کرد و گفت:می تونم باهاشون صحبت کنم؟ اگه می تونستن پاسخگو شما باشن مطمئنا گوشیشون دست من نبود المیرا:بله ببخشید مزاحم شدم بعدا تماس می گیرم بگم کی زنگ زد؟ بگید المیرا میشناسه میشه خودتون و معرفی کنید تا منم بشناسم المیرا:لازمه که شما بشناسید البته المیرا با تردید پرسید:نامزدشین؟ شما از نامزدی ما خبر نداشتین؟؟؟؟؟ المیرا که مثلا می خواست جلوی من کم نیاره گفت:چرا چرا متین گفته بود تو دلم به ساده لوحی دختره خندیدم بد رو دست خورده بود المیرا:در هر صورت تبریک می گم مرسی خانم المیرا در حال که از صداش معلوم بود در حال انفجاره گفت:بیشتر از این مزاحم نمیشم مراحمید المیرا:فقط میشه یه پیام به متین بدین البته بفرمایید المیرا:بهش بگید دیگه با من تماس نگیره در حالی که از بهم زدن ارتباط متین با یک دختر دیگه سر مست بودم گفتم:حتما بهشون می گم لطف می کنید خداحافظ با خوشحال و شوخ طبعی گفتم:خدا یار و نگهدارتون دلم می خواست از المیرا زیبا بپرسم الان دقیقا کجات سوخت؟؟؟؟؟؟اما استغفرالله زیر لب گفتم و بی خیال شدم منم جدیدن بی تربیت شده بودما برگشتم که به سمتم کلبه برم اما چشمم روی قامت متین که به تنه ی درخت تکیه زده بود و بدون پلک زدن منو نگاه می کرد ثابت موند لبخند ژکوندی گوشه ی لبش بود تو دلم گفتم اخه خدا جون قربونت برم از دیشب تا حالا واسه من بدبخت بپا گذاشتی اون از بی بی که دیشب مچمون و گرفت اینم از این گل پسر که اد همین الان باید سر و کلش پیدا می شد و به مکالمه صمیمی من و المیرا جون گوش می داد لبخند متین پر رنگ تر شد گوشی را بهش پس دادم تو دلم گفتم:درد .رو اب بخندی مطمئنا اگه متین می فهمید به خاطر اون با المیرا اینجوری حرف زدم غروری واسم نمی موند و از بین رفتن غرورم مساوی بود با نابود شدنه شخصیتم متین لب باز کرد حرفی بزنه اما حرف نزدشو قطع کردم و گفتم: ببین اقای شایسته اگه شنیدی با المیرا اونجوری حرف زدم صرفا به خاطر خودش بود.دوست داشتم بهش بفهمونم ارزشش بیشتر از اونی که عروسک دست پسرای بشه که هیچ تعهدی بهش ندارن و ممکنه دفعه بعد که تماس گرفت نامزدشون تلفن و جواب بده پس خواهشا شایعه احساسی عشقی عاطفی نساز می دونی که اهل این حرفا نیستم متین:ولی حرکاتت غیر از این و نشون می ده کدوم حرکاتم؟ متین:همین که سعی داری همه را از اطراف من پراکنده کنی در حالی که از کنار متین رد می شدم و به سمت کلبه می رفتم گفتم:من با اطرافیان بهنام هم همین جوری بر خورد می کنم متین:خوب واضحه چون بهنام و هم دوست داری البته برادرانه با پاسخی که متین داد بر جا خشک شدم خوب شد پشتم بهش بود و متوجه رنگ به رنگ شدن صورتم نشد پس متین یه بوایی از احساس من برده بود.در خودم شکستم همیشه دوست داشتم اول دوست داشته بشم و بعد دوست بدارم واسه همین باید دید متین و عوض می کردم حق با تو .بهنام و دوست دارم اما تا به حال در قلب من به روی هیچ مذکری بجز بهنام و بابام باز نشده متین:ثابت کن زیر لب باشه گفتم سریع به سمت متین برگشتم و گوشیه موبایلش و از دستش کشیدم با شماره ای که المیرا تماس گرفته بود تماس گرفتم و صدا را روی پخش گذاشتم متین:می خوای چیکار کنی؟ جوابی ندادم صدای المیرا در گوشی پچید المیرا:مگه نامزدت بهت نگفت که من گفتم دیگه باهام تماس نگیری منم المیرا خانم المیرا با لحن سردی گفت:اوه بله بفرمایید راستش تماس گرفتم که بگم تمام حرفای که بهتون زدم شوخی محض بود متین خواهر زاده منه اطلاع دارید که خاله و خواهرزاده نمی تونن با هم نامزد بشن چشمای متین از حدقه بیرون زده بود المیرا درحالی که خوشحالی در صداش موج می زد گفت:نمی دونستم خاله ای به جوانی شما داره؟ خوب از حالا به بعد می دونید المیرا:ولی شوخی نابه جای بود دختره پررو کاری می کنه چهارتا ریچال بارش کنماااا به جا بودن یا نبودنشو من تشخیص می دم المیرا با لحن چاپلوسانه ای گفت:قصد ناراحت کردنتون و نداشتم خاله خانم خیلی خوب من حرفامو زدم اگه کاری ندارید قطع می کنم المیرا:نه سلام برسونید و به متین عزیز بگید با من تماس بگیره به چشمای متین خیره شدم و گفتم:حتما میگیره المیرا قطع کرد تلفن متین و سمتش گرفتم و گفتم:ثابت کردم و به سمت کلبه راه افتادم متین هنوز تو بهت بود درونم متلاطم بود اما مدام با خودم تکرار می کردم تو بهار شریفی هستی بهار شریفی محبت گدایی نمی کنه احساس گدایی نمی کنه بهار شریفی پا پیش نمیزاره....... خلاصه انقدر این جملات و تو ذهنم مرور کردم که سرگیجه گرفتم به طرف اتاقم رفتم و کمی استراحت کردم ساعت تقریبا 11 بود که با صدای تاق و توقی که از اشپزخونه میامد به اون سمت رفتم بی بی مشغول فراهم کردن نهار بود از خودم خجالت کشیدم بی بی با این سن باید واسه من نهار درست می کرد سمتش رفتم و خواهش کردم اجازه بده من اشپزی کنم (حالا اون وسط من قپی اضافه می امد یکی نیست بگه دختره اخه اشپزی بلدی که تز می دی؟) خدا را شکر بی بی قبول نکرد و فقط تهیه سالاد را به عهده من گذاشت داشتم کلما رو درشت درشت خورد می کردم که بی بی گفت:این چه وضعیی؟ شانه ای بالا انداختم و گفتم:چه وضعی؟ بی بی:اینقدر بزرگ بده؟؟؟؟؟ بی بی خندید و گفت:نه واسه شروع بد نیست شروع؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بی بی:اره بهار کم کم باید یاد بگیری فردا روز که شوهر کردی می خوای چیکار کنی؟؟؟؟ خدمتکار میگیرم بی بی:مرد از غذایی که زنش بپزه بیشتر لذت میبره مگه غذا با غذا فرق داره؟ بی بی:صد البته غذایی که با عشق پخته بشه طعم عشق می ده و غذایی که خدمتکار درست کنه طعم وظیفه .به نظر خودت کدومش خوشمزه تره؟ لبخندی زدم بی بی بازم مثل همیشه تونسته بود منو با جوابای بی نظیر خودش قانع کنه بی بی یادم داد کلم و کاهو را باید تا چه حد خورد کنم چه جوری گوجه فرنگی و خیار را قاچ کنم سس مخصوص سالاد و چه جوری درست کنم و خلاصه کلا چه جوری سالاد درست کنم بعد از اتمام کار نگاهی سرشار از رضایت به هنرنمایی مشترکمون کرد و گفت:با استعدادیااا دختر خندیدم و گفتم:نظر لطف شماست بی بی:راستی این کاکل به سر کجا غیبش زده ؟ نمی دونم بی بی:برو دنبالش نه بی بی اگه بخواد بیاد خودش میاد بی بی سر تکان داد و گفت این لجبازیت و از فک و فامیل بابت به ارث بردی بچه های که من تربیت کردم هیچکدوم لجباز نیستن
وقت نهار شد اما متین نیامد بی بی بی اصرار داشت دنبالش برم اما من زیر بار نمی رفتم ساعت 3 شده بود و بازم از متین خبری نشد دیگه واقعا دلم به شور افتاده بود یعنی کجا رفته اهسته جوری که بی بی متوجه نشه از در بیرون رفتم یه حسی بهم می گفت برم سمت ساحل اونجا پیداش می کنم تا ساحل راه زیادی نبود یعنی اصلا راهی نبود واسه همین سمت ساحل رفتم نرسیده به مقصد ایستادم از اینجا میشد کاملا ساحل و دید چشمی گرداندم و متین و پیدا کردم روی شن نشسته بود جوری که وقتی اب به ساحل بر می گرد کاملا خیسش کنه سر تا پا خیس بود سنگریزه ها ی کنار ساحل و بر می داشت و به دریا پرتاب می کرد نمی دونم شاید اونم مثل من دلش گرفته بود از دور بهش خیره شده بودم نمی دونم چرا تمام اتفاق های چند ماه گذشته را فراموش کرده بودم مگه متین همون پسری نبود که 6 ماه از زندگی محرومم کرده بود مگه متین همونی نبود که باعث شد بود مامان و بابا 6 ماه توی برزخ مرگ من زندگی کنن مگه همین پسر با بی احتیاطی خودش بلایی سرم نیاورده بود که 1 سال از درس و دانشگاه عقب بمونم واسه چی همه ی اینا را فراموش کرده بودم واسه چی به چشمم نمی امدن مگه من این بازی را واسه خرد کردن غرور اون شروع نکرده بودم پس واسه چی خودم داشتم تحقیر میشدم اخه عشق. اونم من بعیده واقعا بعیده مگه من همونی نبودم که می گفت هیچ مذکری ارزش دوست داشتن نداره الا بابا و برادر خودم قطره ای اشک از چشم چپم چکید .واسه سردرگمی خودم اشک ریختم دیگه تحمل نداشتم به سمت خونه برگشتم و با دو به سمت اتاقم رفتم جلوی اینه ایستادم به چهره خالی از شیطنت و بی طراوت خودم خیره شدم واقعا من همون بهار شریفی ام همونی که تمام دختره ارزو داشتن شخصیتی همچون اون داشته باشن چرا روزگار با من کل انداخته بود چرا می خواست خردم کنه مگه چه بدی به این کائنات کرده بودم چه ظلمی مرتکب شده بودم که تاوانش خرد شدنم باشه اما من نباید خرد بشم من خرد نمی شم حتی اگه به عشقم نرسم سرمو بالا دادم و سینه ام و ستبر کردم و زمزمه کردم :روزگارا که چنین سخت به من می گیری باخبر باش که پژمردن من اسان نیست قامت خمیده ی بی بی از تو اینه نمایان شد نمی دونم کی وارد شده بود و چند وقت بود که داشت اینجوری بهم زل می زد اصلا متوجه وروردش نشده بودم بی بی:بهارم کیو دیدی که صورتش از سیلی روزگار سرخ نشده باشه انقدر نیاز به حرف زدن و مشورت کردن داشتم که بی مقدمه گفتم:اما بی بی بازی کردن با شخصیت و غرور ادما جوانمردانه نیست من نمی خوام غرورم خرد شه نمی خوام بشکنم بی بی:بزار بشکنه این غروری که باعث شده تو به دیگران از بالا نگاه کنی بزار بشکنه غروری که باعث میشه خود برتر بین باشی بزار بشکنه بهار اونجوری شخصیتت دوست داشتنی تره بی بی نمی خوام کوچک شم نمی خوام حقیر شم بی بی_نه قشنگم نمی گم کوچک شو نمی گم تحقیر شو عزت نفست و حفظ کن احترام خودتو حفظ کن اما بقیه رو هم در کنار خودت ببین باور کن بقیه هم از این دنیا همون قدر سهم دارن که تو داری باور کن متین هم غرور داره اگه نمی خوای عزت نفست خرد شه با عزت نفس اون بازی نکن من هیچ وقت اینکا رو نکردم بی بی:وقتی اونو لایق عشق خودت نمی بینی داری تحقیرش می کنی مگه تو چی داری که اون نداره بی بی می خواست ادامه بده اما صدای متین که از سالن می امد مانعش شد متین:صاب خونه نیستین؟؟؟؟؟ بی بی:کاکل به سر الان میایم بی بی اهسته از جا بلند شد و گفت:بیا بریم نهار بخوریم هلاک شدیم از گرسنگی به سمت در رفت صداش زدم ارام برگشت مرسی بی بی بهم لبخندی زد و گفت:متین پسر خوبیه خیلی اذیتش نکنبی بی بیرون رفت منم سر و وضعم را درست کردم و واسه کمک بهش بیرون رفتم متین توی هال روی مبل لمیده بود و داشت تلوزیون نگاه می کرد متوجه ورود من نشده می خواستم نگاش نکنم ولی مگه میشد مثل وزق زل زدم بهش .سنگینی نگاهم و احساس کرد و با بلند کردن ناگهانی سرش غافلگیرم کرد به چشمام رنگ بی تفاوتی دادم متین چشمکی بهم زد منم سریع اخممو تو هم کردم نمی دونم کجای اخم من خنده داشت که اقا زد زیر خنده زیر لب دیونه ای گفتم که شنید متین با لحن خاصی گفت:کافر همه را به کیش خود پندارد بهش خیره شدم و با لحن خونسردی گفتم:به کیش من بودن سعادت می خواد که همه ندارن امدم از رو به روش رد شم و برم توی اشپزخانه که بی شرف پا شو جلوم گذاشت منم که ندیدمش با کله داشتم می خوردم زمین که دستش و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12225')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.