مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان شاه شطرنج

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان شاه شطرنج

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۵ صبح
جمع میشوم...حس بدم ؼالب می شود...بؽض گلويم را می گيرد...به شدت احساستنهايی و بی کسی می کنم.حتی شاهد عقدمان هم دو مرد ؼريبهبودند...هنوزنگاههای پر ترحم و پرسشگرشان را فراموش نکرده ام...گوشه لبمرا به دندان می گيرم...دوست ندارم اشکم سرازير شود...اما مثل جوجه گنجشکیکه از مادرش دور افتاده هراسان و آشفته ام...سعی می کنم قوی باشم...يا حداقلاينگونه به نظر برسم...اما نمی شود...نمی توانم...ترسيده ام...! اعتراؾ میکنم...از اينهمه ؼريبی...از تنهايی با اين مرد...ترسيده ام...! صدای قدمهايشخون در عروقم منجمد می کند...بوی دی وان...محرک اضطرابم می شود...سرمرا بيشتر در گردنم فرو می برم...کنارم می نشيند و سرش را کمی پايين میآورد...با پوست بلند شده گوشه ناخنم ور می روم...عادتی که از بچگی داشته...ام...صدايم می زندسايه؟-...سرم را بلند می کنم...اما سريع نگاهم را می دزدم.دستش را باال می آورد و گونه يخ کرده ام را نوازش می کندچرا با مانتو نشستی؟-.لبم را بيشتر فشار می دهم...توده توی گلويم بزرگتر می شودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 419سايه؟-...دستم را روی دهانم می گذارمسايه...عزيزم...خوبی؟-با همين سوال ساده...توده منفجر می شود.چانه ام می لرزد و اشکم سرازير می.شود...دلم واسه بابام تنگ شده-.دستش را دور شانه ام حلقه می کند و آرام...مرا به طرؾ خودش می کشدمی خواهم صدايم را خفه کنم...اما نمی شود...سرم را توی سينه اش فرو می...برم...نبودنش عادی نميشه...زخمش خوب نميشه-دستش را آرام روی سرم می کشد و مثل تمام مواقعی که حالم اينگونه خراب می.شود...سکوت می کند.بهش احتياج دارم...اينجوری عروس شدن خيلی مزخرفه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 411...تکرار می کنم...اين زندگی خيلی مزخرفه امير-فشار دستش هم آرامم نمی کند...بؽض ها و عقده هايم تمامی ندارند...می گذاردگريه کنم...ناله کنم...شکايت کنم...و فقط گوش می دهد....چقدر اين خصلتش رادوست دارم...چقدر اين سکوت های به موقعش را دوست دارم...چقدر وقتی!...اينطور آرام و عاری از خشم است...دوستش دارم.لباس شيری بيرون زده از زير مانتويم را مشت می کنمهيچ وقت فکر نمی کردم اينجوری ازدواج کنم...بچه های پرورشگاهی هم از -من بهترن...از منی که يه روز نور چشم خانوادم بودم...از منی که يه روزمحبوبترين عضو بين دوستام بودم...چرا اينجوری شد؟چرا اين همه بال سرماومد؟چرا يه دفعه همه دنيام زير و رو شد؟-....منم آرزو داشتم...مثل هر دختر ديگه ای لباس عروس بپوشم...آرايشگاه -برم...کلی آدم منتظر ديدنم باشن...دسته گل تو دستم باشه...موسيقی پخش شه...باشوهرم برقصم...شاباش بگيرم...فردای عروسيم پاتختی باشه...واسم صبحونه...بيارن...يکی نگرانم باشه...يکی هوامو داشته باشهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 411.پيشانيم را به بازويش تکيه می دهم و از پيراهنش آويزان می شومولی ببين...هيچ کس نيست...اگه يه روز اذيتم کنی به کی پناه ببرم؟اگه دعوا کنيم -کجا واسه قهر برم؟.سرم را باال می گيرماگه مامانت زنده بود اجازه می داد با يه دختری مثه من ازدواج کنی؟-.سرم را می بوسد.چشمان او هم رنگ ؼم گرفته.نه...اجازه نمی داد...مثه مامان پويا که اجازه نداد-.دوباره نگاهش می کنمتو هم منو ول می کردی.مثه پويا...!درسته؟-:انگشت اشاره اش را روی لبم می گذارد...سرش را جلو می آورد و می گويدبسه...اينقدر با اين افکار منفی خودت رو عذاب نده...به اين فکر کن که ما االن -يه خانواده ايم...خودمون داريم پدر ومادر می شيم...مهم نيست که سهم ما از آدما...چقدره...مهم اينه که همديگه رو داريم و بچمون رورمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 412دستم را روی شکمم می گذارم.دستش را روی دستم می گذارد.لمس موجود چندسلولی درونم در کنار حس حضور پررنگ و حمايتگر پدرش لبخند بر لبم میآورد...او هم می خندد...گرمای دستش را روی گونه ام حس می کنم.رد اشکهايم:را پاک می کند و زيرلب می گويدبهت هشدار داده بودم که گريه نکن...گفته بودم چشمات اختيارمو ازم می -.گيره...اگه االن نمی تونم مثل يه جنتلمن رفتار کنم و بيخيالت بشم مقصر خودتیسرخی شرم پوستم را گلگون می کند.حرارت نفسش بيشتر شده.سرم را باال میگيرم و به شيطنت چشمانش تبسم می کنم.بوسه آرامی بر لبم می زند و بی هيچ.حرفی در آؼوشم می کشدنيمه های شب با احساس سقوط از پرتگاه از خواب می پرم...دستم را رویقلبم...که بد تير می کشد ميگذارم...نا آشنايی اتاق بيشتر می ترساندم...سرم را میچرخانم و صورت ؼرق در آرامش امير را می بينم...به شکم خوابيده...يکدستش را زير سينه اش گذاشته و دست ديگرش را زير بالش...از حس خوبی کهدر چهره اش می بينم منهم آرام می گيرم...اينبار در هوشياری کامل دوستت دارمهايش را شنيدم و مطمئن شدم...باالخره طلسم اين "ازت خوشم مياد" ها شکستهشد و به عشقش اعتراؾ کرد...منهم گفتم...اما بيشتر از "دوستت دارم" ..."تنهايمنگذار"...بر زبانم جاری شد!چون ترس من از تنهايی بيشتر از ترس نداشتن کسیبرای دوست داشتن است...! آباژور را روشن می کنم و کمی آب میخورم...خواب از سرم پريده...هر دو دستم را زير سرم قالب می کنم و به سقؾخيره می شوم و می انديشم...به اين بيست روز آينده...بيست روزی که می خواهمفقط برای خودم و همسر و بچه ام باشد...و آوا...دختر شيرينی که بیاجازه...جايش را در قلبم باز کرده و نمی توانم نسبت به وجودش بی تفاوترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 413باشم...اين بيست روز همه چيز را تعطيل می کنم...مرده ها را فراموش میکنم...زنده هايی که بايد بميرند را هم...! برای بيست روز سايه ده سال پيش رااحيا می کنم و تمام مهره های شطرنحم را گوشه کمد...جايی که به چشمم نيايند.. می ريزم...!به مدت بيست روز با خدا دعوا نمی کنم...شکايت نمی کنم...گاليهنمی کنم...رويم را برنمی گردانم...به مدت بيست روز...پول و شرکت و دارو ورقابت را خواب می کنم و حسهای زنانه ام را بيدار نگه می دارم...می خواهمبيست روز زن باشم...مثل همه زنهای کشورم...ؼذا بپزم...خانه داریکنم...شوهرداری کنم...بچه داری کنم...حتی برای شستن و برق انداختن سرويسبهداشتی هم اشتياق دارم...!دوست دارم ناز کنم...نياز ببينم...بوسه بدهم...بوسهبگيرم...عشق بورزم...عشق طلب کنم...زن باشم...مرد بخواهم...خواستنیباشم...دوست داشتنی...فراموش نشدنی...! اين بيست روز در زندگیسايه...تکرار نخواهد شد...اين بيست روز بايد برای ابد ماندگار شود...بايد خاطرهشود...خاطره ای محو نشدنی..گم نشدنی...اين بيست روز مهلتی ست که خدابرای زندگی کردن به من داده...من که هر روز مردن را ...بارها تجربه کردهام...قدر اين روزها را خوب می دانم...نمی گذارم حتی ثانيه ای از دستمبرود...اين بيست روز آرامش...حق من است...حقی که به زور از خدا گرفته ام...و حتی به خودش هم پسش نمی دهماميرحسين تکان می خورد...چهره اش در هم می رود...انگار نور اذيتش می.کند...سريع چراغ را خاموش می کنم...صدای خواب آلودش را می شنومچرا نخوابيدی؟-...به سمتش می چرخم.دارم فکر می کنم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 414به چی؟-.صورتش را می بوسم...به تو-.آؼوشش را می گشايد...بيا اينجا فکر کن-بؽضم را فرو می دهم...چه دعوتی قشنگتر از اين؟؟؟از ميان پلکهای نيمه بازم...به تالشش برای آرام و بيصدا لباس پوشيدن..نگاه می.کنم.پتو را دور خودم می پيچم و ؼلت می زنمبيدارت کردم؟-.چشمانم را مستقيم به صورت اصالح کرده اش می دوزمکجا می ری؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 415.مقابل آينه می ايستد و موهايش را مرتب می کند.يه سر می رم شرکت.زود برميگردم-.می نشينم و با اخم نگاهش می کنم.جلو می آيد و موهايم را می بوسد.اخماتو واکن فندق خانوم.تا تو يه چرخی تو خونه بزنی من برگشتم-.تمام دلتنگيم را در صدايم می ريزم.من به خاطر تو شرکت رو بيخيال شدم-:کمی عطر به سر و گردنش می زند و می گويد.بابا نيست عزيزم.بايد برم کارا رو تحويل متين بدم...بعدش دربست در خدمتتم-.اينبار بوسه نرمی بر گونه ام می زند و می رودخانه اش بزرگ است...نه خيلی زياد...نه خيلی تجمالتی...ست سورمه ای وسفيدش به دلم نشسته...همه جا را نگاه می کنم...همه کشوها...همه کمدها و حتیهمه کتابها...آلبومش را باز می کنم...بيشتر عکسها مربوط به دوران زندگيش درانگلستان است...و در اکثر آنها يک دختر چشم آبی و قد بلند با زيبايی اروپايیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 416خاصش به من دهان کجی می کند...دنبال عکسی از مادرش می گردم...قسمتانتهايی آلبوم را به او اختصاص داده...زن الؼر اندام و نحيفی که به شدت مريضاحوال به نظر می رسد...باز هم می گردم...کنجکاوم عکسی از خانواده جديداحتشام ببينم...اما به جز چند عکس تکی از آوا...چيزی پيدا نمی کنم...آلبوم رامی بندم و به آشپزخانه می روم.پودی سرش را بين پرهايش فرو برده و چرتمی زند.ضربه ای به قفسش می زنم و عيشش را خراب می کنم...با بداخالقیخرخری می کند و سرش را 681 درجه می چرخاند.انگار نمی خواهد چشمش بهمن بيفتد.تيکه بيسکوييتی در دهانم می گذارم و چمدانها را به اتاق می برم ولباسهايم را در کمد می چينم.صدای زنگ تلفن از جا می َکَنَدم.با احتياط از بينلباسها رد می شوم و به پذيرايی می روم...دستم را دراز می کنم که گوشی را.بردارم..اما بوق قطع می شود و صدای زنانه گريانی خشکم می کنداميرحسين خونه نيستی؟موبايلتم که جواب نمی دی...کجايی؟بيا خونه...حالم خوب -.نيست...پدرت که ديوونه شده...آوا هم اذيتم می کنه.چند لحظه مکث می کندميای اميرحسين؟ميای؟حداقل بيا آوا رو ببر...می ترسم يه کاری دست خودم -!...بدمزانوانم تاب نمی آورند...روی مبل می نشينم...دستهايم درست به شدت صدایزن...می لرزند...در هم قفلشان می کنم...محکم بهم می فشارمشان...اما آرام نمیگيرند...وجدانم لحظه ای نهيب می زند...اما توی دهانش می کوبم...با تمامقدرتم...حتی بيمار و بی پناه بودن اين زن هم نمی تواند در اراده ام خلل ايجادکند...نمی تواند...نمی گذارم...! گوش تيز می کنم...صدای چرخش دسته کليد رامی شنوم...سريع دکمه ديليت تلفن را فشار می دهم و پيام را پاک می کنم...بارمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 417لبخندی که مصنوعی بودنش را فقط خودم می دانم... به استقبال اميرم می...روم...اجازه نمی دهم اين بيست روز خراب شود!...اجازه نمی دهم:کمرم را در بر می گيرد و با شيطنت می گويد.از بس حواسمو پرت کردی که يادم رفته گوشيمو شارژ کنم-:می خندم...سرم را روی سينه اش می گذارم و می گويممن چی بگم که يادم رفته ناهار درست کنم؟-.اخم می کندای بابا.يعنی بايد با شکم گشنه رانندگی کنم؟-با دلهره نگاهش می کنم...نمی خواهم برود...نمی خواهم دور شود حتی برای يکساعت...حتی برای يک دقيقه..حتی برای يک لحظه...! موهای ريخته در پيشانيم:را کنار می زند و می گويدمگه يه سفر دو نفره نمی خواستی؟جايی که هيچ کسی نباشه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 418.باز هم بؽض می آيد.دستش را تا گونه ام پايين می آورد.اگه االن نريم...با وجود اون وروجک تو شکمت ديگه نمی تونيم-:در چشمان براق و خندانش خيره می شوم و آرام می گويم!...مرسی-.چانه ام را در دست می گيرد.نبينم بؽض کنی فندق خانوم-.چشمان تر شده ام را می بندم وعطر تنش را در ريه هايم ذخيره می کنم.خوشبختی يادم رفته...طول ميکشه تا بهش عادت کنم-.انگشتش را زير چشمم می کشداز دستش نمی ديم...مگه نه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 419پلک می گشايم.خنده از نگاهش رفته...نوعی ترس...نوعی اضطراب...حتی شايد.شک...جايش را گرفته...محکم در آؼوش می کشمش!...اگه خدا بزاره-.موهايم را می بوسد و زمزمه می کند.خدا مسئول حماقت بنده هاش نيست-دلم می لرزد....با خودم کلنجار می روم...چهره شيرين آوا پيش چشمم جان میگيرد...نمی توانم...نمی توانم...می خواهم...اما نمی توانم از اين بچه راحت:بگذرم...از تنش فاصله می گيرم.سرم را پايين می اندازم و می گويممی خوای آوا رو هم ببريم؟؟-.ابروهايش را باال می دهدچرا؟-.آب دهانم را قورت می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 421آخه گفتی مامانش ناراحتی اعصاب داره.شايد درست نباشه باهاش تنها -.بمونه.طفلی مريضم هست.يه کم نگرانشم:کاپشنش را از تنش در می آورد و می گويد.نگران نباش.سپردمش دست متين.اون حواسش هست-!...نفس راحتی می کشم...نزديک بود وجدان نيمه هوشيارم خفه ام کندنمی دانم کجاييم...نمی خواهم بدانم...مهم نيست که بدانم...همين که کلبه چوبیکوچکی نزديک به جنگلی انبوه در کنار درياچه ای خروشان داريم ...کفايت میکند.مهم نيست که فرسنگها از شهر فاصله داريم و اطرافيانمان روستاييان ساکتو کم حرفی هستند که هيچ از زبانشان نمی فهميم...همين که آؼوش گرمی برایپناه بردن و دستان قدرتمندی برای تکيه کردن دارم...کفايت ميکند. مهم نيست کهشبها سرد می شود و بخاری برقی کنار اتاق جوابگوی نيازمان نيست...گرمای تنمردی که دوستش دارم...کفايت می کند. مهم نيست که باران لحظه ای بند نمی آيدو فرصت بيرون رفتن نمی دهد...همين که پنجره مربعی نه چندان بزرگی رو بهسبز و آبی مقابلمان داريم و گليم کهنه اما تميزی که رويش می نشينم و در آؼوشهم فرو می رويم و فنجانی چای که آرام و با لذت در کنار هم می نوشيم...کفايتمی کند.مهم نيست که در هتلهای پنج ستاره با اتاقهای آنچنانی و ؼذاهای آنچنانیتر نيستيم...همين که صبحانه ای محلی می خوريم و ؼذای ساده ای روی اجاقبرقی دو شعله می پزيم...کفايت ميکند.مهم نيست که تشک پرقو نداريم و رویزمين می خوابيم...صدای قلب همسرم...برای بی دؼدؼه خوابيدنم...کفايت میکند.مهم نيست که موبايلمان آنتن نمی دهد و ارتباطمان با جهان بيرون قطعشده...همين که امواج چشمان يکديگر را با يک نگاه دريافت می کنيم...کفايت می!...کند.مهم نيست...واقعاا مهم نيست که کجاييم...همين که با هميم کفايت می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 421اين روزها...خدا هم مهربان تر شده...انگار زياد دور نيست...انگار زياد دلخورنيست...! انگار مهلتم داده...آرامشم را بهم نمی زند...دعوا نمی کنيم...داد نمیزنم...سکوت نمی کند...اين روزها صدايش را می شنوم...نه فقط از بطنم...نهفقط از درونم...تک تک برگهای باران خورده صدای خدا را انعکاس می دهند. وقتی امير بؽلم می کند...وقتی دستش را روی شکمم می گذارد...وقتی که زيرگوشم فندق می گويد و مرا مست عشقش می کند...لبخند خدا را می بينم.می بينمکه می خندد.آرام می خندد.با مهر می خندد.بی قهر می خندد.وقتی احساس عميقامير را به فرزند نصفه و نيمه مان لمس می کنم...وقتی شوق کودکانه اش رابرای پدر شدن حس می کنم...وقتی نگاه مشتاقش را روی شکم تخت و خوابيده اممی بينم...برگشتن خدا را با پوست و گوشتم می فهمم و درک می کنم.خداآمده...همين جاست...آن خدای بزرگ...آن جبروت عظيم...آن قادر مقتدر...همينجاست...توی کلبه کوچک ما...پيش ماست...بی هيچ کبر و ؼروری به خاطرخداييش...! هنوز با هم حرؾ نزده ايم...گاهی شبها که امير می خوابد...آرامصدايش می زنم...می گويم...خدا...هستی؟احساس می کنم با نوازش جوابم را میدهد...می شنوم...می گويد هستم...حرؾ بزن...بگو...بيا...برگرد...! میخواهم...می خواهم...اما نمی توانم...ؼريبی می کنم...آخر دور شده ام...بد شدهام...کثيؾ شده ام...آنی نيستم که بودم...می شنوم...تو بيا...تو برگرد...بقيه اش بامن...! می خواهم...اما نمی توانم...اگر دوباره دستم را ول کند چه؟ اگر دوبارهتنهايم کند چه؟ می شنوم...من تنهايت نگذاشتم....من رهايت نکردم...تو چشمبستی...تو رو برگرداندی...بؽض می کنم...التماس هايم يادش رفته...خاک بر سرريختنهايم را فراموش کرده...رنجی را که کشيدم نديده...مرا از خاطر بردهبود...هرچه داد می زدم نمی شنيد...زمزمه می کنم...نمی شنيدی خدا؟نمیشنيدی؟می بينم که دلش می گيرد...دل منهم می گيرد...سرم را توی سينه اميرفرو می برم و از درد می گريم...جنس ؼمم را می شناسد...دستش را دورم حلقه:می کند و آرام می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 422نترس...اون خدايی که من می شناسم...باالخره يه راهی واسه برگردوندن تو پيدا -!...می کنهميان هق هق لبخند می زنم...خدايی که او می شناسد...درست مثل خدايی ست که!...من می شناسمطبق يک قاعده کلی...وقتی خوش بگذرد...خوب بگذرد...زود می گذرد...! بيست!...روز گذشته و امروز روز بيست و يکم است!...امروز روز بيست و يکم است و...اميرعلی احتشام بازمی گرددحالم بد است...بدتر از تمام دوران زندگی ام...عوارض بارداری زجرم میدهد...اما فکر فردا...چون زباله ای متعفن...تمام خونم را آلوده و سمی کرده!...استروی مبل مچاله شده ام و به اميرحسين که برای رفتن به فرودگاه آماده شده می.نگرم.سوييچش را دردستش می گيرد و کنارم می نشيند...نگاهش نگران استهنوز حالت تهوع داری؟-.خدا رو شکر که بهانه ای برای تن يخ زده و رنگ پريده ام وجود دارد!آره-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 423.دستش را روی زانوی جمع شده ام می گذاردمی خوای بگم متين بره دنبال بابا؟-.ته مانده توانم را برای لبخند زدن به کار می گيرم.من خوبم...برو...ولی زود برگرد-...سرش را پايين می آورد دست سردم را که دور پايم قالب کرده ام...می بوسدحتما يه راهی ا نبايد اينقدر دور از شهر می مونديم...فردا واسه چکاپ می ريم! -.واسه بهتر شدن حالت وجود داره!...هوم...فردا:چشمانم را باز و بسته می کنم و می گويم...باشه...می ريم-بلند می شود...قلبم ناله می کند...نرو...اميرحسين! نيا...اميرعلی...! بؽض گلويم:را می فشارد.آستينش را می گيرم.آرام می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 424.جانم-:چشمانم را به صورت دوست داشتنی اش می دوزم و به آرامی خودش می گويم!..دوست دارم-.می خندد!...من بيشتر-:خم می شود...موهايم را می بوسد...دستش را روی شکمم می گذارد و می گويد!...اينقدر مامانت رو اذيت نکن بچه-!...دوباره به صورتم لبخند می زند و...می رودنفس عميق می کشم و هرچه اکسيژن در هواست می قاپم.اما کم است...پنجره هارا باز می کنم...هوای پاک دم عيد هم...تامينم نمی کند...دستم را روی گلويم میگذارم و به ساعت نگاه می کنم.چهار عصر...به اتاق می روم...کمدم را میگشايم و از بين لباسها...جعبه شطرنجم را بيرون می کشم و مقابلم میگذارم...مهره می چينم و اشک می ريزم...کاش فرصت داشتم...کاش بيشترفرصت داشتم...اما ندارم...بيشتر از اين نمی شود اين ازدواج را از اميرعلی!...مخفی نگه داشت...و اين...يعنی شکست منرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 425مهره ها را همانجا رها می کنم...راه نفسم بسته است...لباس می پوشم و از خانهبيرون می زنم...دستم را برای سمند زردی تکان می دهم و می روم...می روم بهجايی که سالهاست در حسرتش می سوزم...جايی که قسم خوردم تا وقتی به هدفم!...نرسيده ام پايم را آنجا نگذارم...و امروز همان روز استدستم را روی سنگ سياه می کشم...از ديدن اليه ضخيم خاکی که قبر پدرم راپوشانده...از خودم بيزار می شوم...با گالبی که خريده ام می شويمش...نوشته اش...را می خوانم!...حاج احمد واعظی-.شوری اشک را توی دهانم حس می کنم!...سالم بابا-.لبم را گاز می گيرم...منم بابا...سايه...باالخره اومدم-.تمام وجودم می سوزدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 426گفته بودم تا انتقامت رو نگيرم پيشت نميام...گفته بودم تا زندگی اونايی که -نابودت کردن رو به لجن نکشونم...نميام...گفته بودم تا خونت رو با خون اون!...ابليس نشورم...نميام.چشمانم تار می شوند...فردا وقتشه بابا-...دستم را روی شکمم می گذارم و جمع می شوم!...ولی کاش وقتش نبود-.شکمم را مشت می کنم...داری نوه دار می شی-.سرم را روی سنگ می گذارم...کاش بودی-.قطرات سيل وار اشکم می چکدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 427آخ بابا...آخ...عمر خوشبختيم کوتاه بود...نبايد عاشق می شدم...ولی شدم...اونم -کی؟پسر احتشام.مگه دست خودم بود؟نبود بابا...نبود...اون ميگه دوست داشتندليل نمی خواد...راست ميگه...من هزار تا دليل واسه دوست نداشتنشداشتم...ولی ببين چی شد؟االن مادر بچشم.نفسم به نفساش بنده.يه ساعتنبينمش...عين مرغ سرکنده بال بال می زنم...می دونی چی می گم...تو هم عاشق...بودی...تو هم اين درد رو کشيدی.دستانم را روی سنگ پهن می کنمولی تموم شد بابا...بابايی...تموم شد...اون از من نمی گذره...می -شناسمش...ديگه بخششی در کار نيست...خودش گفت...بار بعدی وجودنداره...می دونم راست ميگه...می دونم از زندگيش حذفم می کنه...هم منو...هم...بچمو...می دونم باباسرم را باال می گيرم...هنوز هم هوا سوز دارد...اشک از صورتم می:زدايم...چشم به دوردست می دوزم و می گويم!...بدون امير...می ميرم-.داؼی آهم گلويم را می سوزاند...بازی داره تموم ميشه-.چشمانم را روی هم فشار می دهم.پژواک فريادم...سکوت قبرستان را می شکندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 428!...مات شدم بابا...مات شدم-موبايلم زنگ می زند...با بی حالی از جيبم بيرونش می آورم و نگاهش میکنم.امير حسين است...مگر چقدر گذشته؟سايه خانومی کجايی؟-...دروغ نمی گويم...پيش بابام-.مکث می کندبيام دنبالت؟-از جايم بلند می شوم و بدون اينکه خاک مانتويم را بتکانم راه خروج را در پيش.می گيرم...نه...دارم ميام-.قطع می کنم و دوباره شماره می گيرم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۶ صبح
رسيدن بخير-
.صدايش شاد است
.ممنون-
سيستم پمپاژ قلبم از کار افتاده...انگار او هم فهميده که ديگر وقت تسليم شدن
.است
.ايميلتون رو دريافت کردم.قرارداد قبوله-
.می خندد..از آن خنده های چندش آور
خوبه.منم سپردم بچه ها همه چی رو رديؾ کردن.فردا با شناسنامت بيا به -
.محضری که آدرسش رو واست می فرستم.فرموال رو هم با خودت بيار
.از سرخوشی صدايش عقم می گيرد
...خوبه که اينقدر خوشحالی-
.بلند می خنددرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 431
مگه بده؟يه زن جوون و خوشگل گيرم نمياد که مياد.فرمول خونه خراب کن -
گيرم نمياد که مياد.کلی نقشه دارم.من که مثه تو ساده نيستم همچين چيزيو بدم
.اونوقت ببين چه می کنم.دنيا رو تکون می دم.FDA دست ايرانيا...مستقيم
.پوزخند می زنم
خوبه.فردا دم در محضر منتظرتم.زنت رو که طالق دادی من ميام داخل.اول -
عقد می کنيم...بعد اون چهل درصد رو به نامم می زنی.منم به صورت همزمان
دو تا فرمولی رو که قول داده بودم بهت می دم.فقط اين وسط می مونه
.اميرحسين...که سرگرم کردنش کار خودته
...لعنت به اين خنده هايش
...اوکی هانی...سی يو-
.از شدت ؼيظ دندان روی هم می مالم و گوشيم را توی جيبم می گذارم
کيفم را دنبال خودم می کشم و وارد خانه می شوم...خبری از اميرحسين
نيست.صدايش می زنم.جوابی نمی شنوم...به اتاق خواب می
روم...آنجاست...روی تخت نشسته و به صفحه شطرنج خيره شده...آخ...لعنت به
من...!سالمش می دهم.نگاهم می کند...در عمق چشمش چيزی هست...چيزی که
لرزش زانوانم را شدت می بخشد.آرام جلو می روم...ظاهر آشفته ام را زير نظر
:دارد.انتظار دارم بپرسد..حرؾ بزند...اما تنها می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 431
.يه دوش بگير...سرتاپات خاکيه-
...بی حرؾ قبول می کنم و به حمام می روم
شام را می کشم و صدايش می زنم...در سکوت می خورد...دلم برای آؼوشش پر
.می کشد.ظرفها را نشسته رها می کنم و کنارش می نشينم.زمزمه می کنم
.بؽلم کن-
حواسش پرت است...اما دستانش را باز می کند.با حسرت در آؼوشش حل می
شوم...سرم را روی قلبش فشار می دهم...ضربانش کند و ضعيؾ
:است...برخالؾ هميشه...نگاهش می کنم و با التماس می گويم
بخوابيم؟-
!...چشمانش خندان نيستند...نيستند...نيستند
نگاهش حرؾ دارد...اما باز هم سکوت می کند...نفسش را بيرون می دهد.لبش
:را به پيشانيم می چسباند و زيرلب می گويد
!...بخوابيم-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 432
خيلی وقت است که بيدارم...اما خودم را به خواب می زنم تا امير برود...در که
بسته می شود...بلند می شوم...تهوع بيچاره ام کرده...اهميت نمی دهم...صورتم
را می شويم...به زور و از ترس ؼش کردن کمی کره و عسل می خورم...آرايش
می کنم...ساعت را می پايم...با بی قراری طول و عرض خانه را طی می
کنم...دوباره ساعت را می پايم...به اتاق می روم...صفحه شطرنج را نگاه می
کنم...خم می شوم...شاه سفيد را از دور خارج می کنم...راست می ايستم...به
صفحه نگاه می کنم....خم می شوم...با انگشت تلنگری به شاه سياه می زنم...می
افتد...خاک می شود...! پوزخند می زنم...شناسنامه ام را توی کيفم می گذارم و
!...از خانه بيرون می روم
ماشين اميرعلی مقابل ساختمان پارک شده...سمت مقابل می ايستم...تمام تنم قلب
شده و می زند...چشمهايم می سوزند...حالم بد است...خيلی بد...دستم را به تنه
درخت می زنم و به اتکای آن سرپا می مانم...انتظار کشنده است...اما باالخره به
...پايان می رسد...زنی گريان و دردمند...از محضر خارج می شود
تنه درخت را چنگ می زنم...فرو رفتن پوسته هايش را در زير ناخنم حس می
کنم...اما نگاهم را از زن نمی گيرم...او هم برای ايستادن به ديوار پناه برده...اين
همه چاقی و بدلباسی باورم نمی شود...عجز و بدبختی از تمام حرکاتش
پيداست...چشمم را چند بار باز و بسته می کنم...دلم تير می کشد...سرم را رو به
آسمان می گيرم...می خواهم حرؾ بزنم...نمی شود...خيابان را بررسی می
کنم...خلوت و آرام است...جلو می روم...تعادلم بهم می خورد...خودم را نگه می
دارم...موبايلم زنگ می زند...جواب نمی دهم...جلو می روم...چشمانش را بسته
و به ديوار تکيه داده...رو به رويش می ايستم...خدای من...اين همه چين و
چروک...برای زنی به سن او؟؟؟ رنگ زردش خبر از حال خرابش می
دهد...هنوز حضورم را حس نکرده...باز هم نگاهش می کنم...کجاست آنهمه
زيبايی؟چه بر سرش آمده؟ کو آن قد بلند...کجاست آن اندام مثال زدنی؟ کو آنهمه
...لوندی و دلبری؟ اين موجود مفلوک...اين زن حقير...اين زنرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 433
قدم ديگری بر می دارم...با بی ميلی پلکهايش را می گشايد...چقدر اين چشمها
برايم آشنا هستند...چقدر از رنگشان متنفرم...انگار اول نمی بيند...ولی ناگهان
ميخ صورتم می شود...!می بينم...که نفسش می رود...می بينم که تنش رعشه می
گيرد...می بينم... که لبش رنگ می بازد!خون تا گلويم می جوشد و باال می
.آيد...دهان باز مانده اش را به زحمت تکان می دهد
تو...تو کی هستی؟-
می خندم...بلند...پر صدا...سرم را جلو می برم...صورت پر از لکش را کنکاش
:می کنم و با صدايی که رنگ مرگ دارد می گويم
...نشناختی؟؟؟منم...سايه...سايه واعظی...دختر حاجی واعظی-
.عاليم حيات يکی يکی از تنش رخت بر می بندد.بيشتر نزديک می شوم
...بازم نشناختی؟حق داری...خيلی بچه بودم وقتی که ولم کردی-
.ناله می کند
...سايه...دخترم...عزيزم-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 434
.خنده رهايم نمی کند.دندانهايم را روی هم فشار می دهم
... واقعا نشناختی...من دخترت نيستم...عزيزت نيستم ا نه انگار -
.صدايم ترسناک شده...انگار شيطان به جايم حرؾ می زند
!...عزرائيلتم-
زانوهايش خم می شوند...به زمين می افتد...روی پا می نشينم و يقه مانتويش را
...چنگ می زنم
!...اومدم جونت رو بگيرم-
يقه اش را رها می کنم...با نفرت دستم را به لباسم می مالم و پله های محضر را
!...باال می روم
احتشام با اضطراب منتظرم نشسته...مرا که می بيند نفس راحتی می کشد...سريع
:به سمتم می آيد و زير گوشم می گويد
.فکر کردم نميای-
.شالم را جلو می کشمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 435
.ترافيک بود-
روی صندلی می نشينيم...عاقد شناسنامه هايمان را می خواهد...با لبخند به دستش
می دهم و دوباره می نشينم...عاقد شناسنامه را می گشايد...اخم هايش در هم فرو
می رود...صفحه اول را باز می کند...به من نگاه می کند...صفحه دوم را باز می
کند...به من نگاه می کند...چند بار زير و رويش می کند...بعد با تعجب و
:عصبانيت رو به احتشام می گويد
.اين خانوم که متاهله-
.برق از چشم اميرعلی می پرد
چی؟-
.سرش را می چرخاند
.اين چی می گه-
.شانه هايم را باال می اندازم و بلند می شوم
جدی می گين حاج آقا؟مگه ممکنه؟-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 436
.مرد صدايش را باال می برد
يعنی چی خانوم؟مسخره کردی؟-
شناسنامه را از دستش می گيرم و صفحه دوم را باز می کنم.اميرعلی کنارم می
.ايستد.نشانش می دهم
...انگار راست ميگه-
.شناسنامه را نزديک صورتم می گيرم
!...چه جالب-
از دستم می قاپدش...در کسری از ثانيه...رنگ ميت می گيرد...روی نوک پايم
.می ايستم و توی شناسنامه سرک می کشم
اميرحسين احتشام؟؟؟-
.می خندم
وای چه با حال...تو پدر شوهرم بودی و من نمی دونستم؟-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 437
.حواسم پی لرزش دستانش می رود.صاؾ می ايستم و آه می کشم
چه بد...پس قضيه کنسله...حيؾ شد...البته واسه من بدم نيست...به هر حال گنج -
!...اصلی اميرحسين بود...تو که چيز زيادی نداری
شناسنامه را از دستش در می آورم...روی صندلی می نشيند...هر لحظه ممکن
است سکته کند...با لذت نگاهش می کنم...دستش را روی دهانش می گذارد و می
:گويد
نمی ذارم...طالقت رو می گيرم...محاله بذارم رو مال و اموال ما چمبره -
...بزنی
.به رويش لبخند می زنم
...آخی...عزيزم...اشکال نداره...تمام تالشت رو بکن-
خون تمام صورتش را در بر می گيرد...مشت گر کرده اش را نشانم می دهد و
:می گويد
...نابودت می کنم...حاال می بينی-
...بلند می خندمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 438
...گفتم که... تالشت رو بکن-
چند قدم نزديکش می شوم.دوباره شيطان را توی وجودم حس می کنم.خنده از لبم
:نمی رود.شمرده و سليس می گويم
گيرم منو از زندگی اميرحسين انداختی بيرون...بچش رو چيکار می کنی؟-
چشمانش تا آخرين حد گشاد می شود...دوباره رنگش می پرد...صدايش ضعيؾ و
.ضعيؾ تر می شود
.دروغ می گی-
.برگه آزمايش را از کيفم بيرون می آورم و جلوی پايش می اندازم
.بخون...داری پدربزرگ می شی-
با دستهای لرزان برگه را بر می دارد.روی سرش می ايستم...درست مثل فرشته
...عذاب...با چشمهايی که آتش دارند...با دستی که داس دارد
.ببين...هيچ راهی واسه خالصی از دستم نداری.مگه اينکه منو بکشی-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 439
:رو به پنج مرد حاضر در محضر می کنم و می گويم
ببينين آقايون...من سالم و سالمتم...موقع رد شدن از خيابونم خيلی احتياط می -
.کنم...پس شاهد باشين..اگه اتفاقی واسم افتاد اين آقا مقصره
برگه می افتد.دستش را روی قلبش می گذارد.صدای عصبی محضر دار را می
.شنوم
بفرماييد آقا...کاری داشتين؟-
رد نگاهش را می گيرم...چشمان به خون نشسته اميرحسين اولين چيزيست که می
بينم...دستم را به پيشانيم می کشم...امير حسين جلو می آيد...خيلی نزديک...بوی
دی وان را نمی شنوم...انگار عزرائيل سراغ خودم آمده...نگاهم می کند...هيچ
خنده ای در چشمش نيست...فکش منقبض است...صورتش گلگون است...زمزمه
.می کنم
...امير-
دستش را باال می برد.چشمانم را می بندم . منتظر ضرب سيلی اش می شوم...اما
نمی زند...چشم باز می کنم...دستش را پايين می آورد...سرش را تکان می
...دهد...و...درست جلوی پايم...تؾ می اندازدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 441
صدای افتادن جسمی به گوش می رسد...هياهو می شود...يکی داد می
زند...آمبوالنس خبر کنين...پلک می زنم...اميرحسين را می بينم...پلک می
!...زنم...ديگر نمی بينمش
پشتم را به ديوار می زنم.وزنم به يکباره به اندازه صدها کيلو اضافه شده است.به
.گفتگوی مرد امدادگر و اميرحسين گوش می دهم
پدرتون سابقه ناراحت قلبی داشته؟-
تا اونجايی که من می دونم نه.ولی مشکل فشار خون داشت.اين اواخر به زحمت -
.و با چند نوع داروی مختلؾ کنترلش کرده بودن
به چهره قرمز و بيهوش اميرعلی نگاه می کنم و خونی که همچنان از دماغ و
گوشهايش بيرون می زند.ديدن خون مشمئزم می کند.دستم را جلوی دهانم می
گيرم و سعی می کنم با قورت دادن آب دهانم از بيرون زدن محتويات معده ام
جلوگيری کنم. ضعؾ بدی که وجودم را در برگرفته بيشتر در پاهايم نمود
دارد.دوباره به اميرعلی نگاه می کنم.مايع لزج سياه رنگ کؾ سالن را آؼشته
کرده.به امير حسين نگاه می کنم.صورتش به شدت درهم و گرفته است.کمک می
کند تا پدرش را روی برانکارد بخوابانند و همراه آنها از در خارج می شود.بدون
کوچکترين توجهی به من...! منهم می روم...می بينم که توی آمبوالنس
گذاشتنش...می بينم که امير به سمت زن فروريخته ای که همچنان کنار خيابان
نشسته می رود و بازويش را می گيرد و کمکش می کند که توی ماشين
...بنشيند...بازهم بی توجه به من پايش را روی گاز می گذارد و می رودرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 441
دستم را توی جيب مانتوی ضخيمم فرو می کنم و آهسته قدم می زنم...همه چيز
برايم مرور می شود... از وقتی که مادر احساس کرد جوانيش به هدر رفته...از
وقتی که ديگر حوصله ما را نداشت...از وقتی که اتاق خوابش را از پدرم جدا
کرد...از وقتی که يادش می رفت برای بچه های خسته و گرسنه اش ؼذا
بپزد...از وقتی که ديگر به درس و مشقمان نمی رسيد...از وقتی که خريد لوازم
آرايش بزرگترين تفريحش شد...از وقتی که همسايه ها مادرم را با اميرعلی
ديدند...از وقتی که رفت و آمد به ظاهر مخفيانه اش را به پدرم گزارش دادند....تا
وقتی که وسايلش را جمع کرد و بی توجه به گريه ها و التماسهای من رفت...تا
وقتی که سامان به خاطر اين ننگ خودش را کشت....تا وقتی که خانواده پويا مرا
يکی عين مادرم دانستند و حاضر به وصلت با دختری که مادری همچون من
داشت...نشدند...تا وقتی که از شدت سرشکستگی مجبور به ترک محله آبا و
اجدادی پدرم شديم...تا وقتی که پدر از پا در آمد...تا وقتی که من سراسر نفرت
شدم...تا وقتی که من عوض شدم...تا وقتی که با فدايی و امين...دوستان صميمی
سامان...و پريسا که همچنان به صورت مخفيانه با من در ارتباط بود...نقشه ام را
مطرح کردم...تا وقتی که پله های ثبت احوال را هزار بار باال و پايين کردم و
آخر به زور پارتی بازيهای امين نام فاميلی ام را تؽيير دادم...تا وقتی که روزها
و شبها توی آزمايشگاه می مانديم و روی فرمولهای نيمه کاره سامان کار می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۶ صبح
کرديم...تا وقتی که من مال و اموال باقيمانده از پدرم را فروختم و ساختمان
شرکت را خريدم...تا وقتی که امين مجوز فعاليت شرکت داروييمان را گرفت...تا
وقتی که مهره ها را چيدم و بازی را شروع کردم...تا وقتی که اميرعلی احتشام
را ديدم و فهميدم که مادرم گول ظاهر فريبنده اش را خورده...تا وقتی که
اميرحسين را ديدم و برای رسيدن به اهدافم برايش نقشه کشيدم...تا وقتی که برای
اولين بار با او بودم...تا وقتی که به پزشکی قانونی رفتم و با چند قطره
اشک...دل پزشک را به درد آوردم و عليه اميرحسين شکايت کردم...تا وقتی که
استانبول رفتيم...تا وقتی که دلم برايش لرزيد...تا وقتی که محاسباتم در مورد
خودم و احساساتم ؼلط از آب در آمد...تا وقتی که فهميدم بی امير ديگر نمی
توانم...تا وقتی که فهميدم آوا...خواهر من است...يکی مثل من...بدبختی مثل
...من...تا االن...تا امروزرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 442
بازی تمام شد...امروز بازی را تمام کردم...شاه سفيد را مات کردم...از صفحه
بازی بيرون انداختم...آشيانه ای که روی استخوانهای پدر و برادرم ساخته شده
بود ويران کردم...يک تنه...تنهايی...با پرداخت بهايی گزاؾ و ؼير قابل
جبران...با از دست دادن عشقم...همسرم...پدر بچه ام...با فروختن روحم به
...شيطان و رو برگرداندن از خدا
:هوا را به درون ريه هايم می کشم و تنها...قدم می زنم...و زمزمه می کنم
!!! گيرم که باخته ام
. اما کسی جرات ندارد به من دست بزند يا از صفحه بازی بيرونم بيندازد
!!! شوخی که نيست , من شاه شطرنجم
. تخريب می کنم آنچه را که نمی توانم باب ميلم بسازم
. آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم
لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر ميکنی ،
. من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی
! زانو نمی زنم، حتی اگر سقؾ آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد
! زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنيا روی زانوهايشان راه بروند
" . . .مـــن زانــــو نمــی زنــــم ''رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 443
پاسی از شب گذشته که به خانه می رسم.خانه ای که نمی دانم هنوز مال من هست
يا نه!خانه ای که در تاريکی محض فرو رفته...کليد می زنم...و جا می
خورم...از ديدن انسانی که بيشتر به روح شباهت دارد...کسی که از لحاظ علم
.ژنتيک...مادر من است...! روی مبل نشسته...در تاريکی...پوزخند می زنم
قبلنا از تاريکی بدت می اومد..می گفتی چراغ خونه رو حتی با يه شمع بايد -
روشن نگه داشت.جريان چيه؟
شالم را از سرم برمی دارم.دکمه های مانتويم را باز می کنم و همه را روی مبل
.می اندازم
چرا اومدی اينجا؟-
.صدايش هم بی شباهت به روح نيست
جايی واسه رفتن نداشتم.امير منو آورد اينجا.خودشم رفت بيمارستان...باباش -
!...سکته مؽزی گسترده کرده
ليوانی آب می خورم...به ظاهر خونسردم...اما از درونم فقط همان خدايی خبر
.دارد که مرا به حال خود رها کرده
هههه...جون دادن احتشام واسم مهم نيست ولی امير بايد نظر منو هم به عنوان -
.خانوم اين خونه می پرسيدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 444
:از آشپزخانه بيرون می روم و در حالی که ذره ذره آب می خورم می گويم
!...خيلی وقته تو خونه من...جايی که من باشم...جا نداری...برو...زود-
...اشکش سرازير می شود...چقدر پير شده..چقدر شکسته
:از جا بلند می شود...قامتش تا برداشته...به سمتم می آيد و آرام می گويد
باشه...ولی آوا خوابه...ميشه بذاری همينجا بمونه؟-
:کالفه می شوم...ليوان آب را روی کانتر می کوبم و می گويم
اون بچه هيچ ربطی به من نداره.نه تو مادرمی نه اون خواهرم.از خونه من برين -
.بيرون
...سرش را پايين می اندازد
!...می رم سايه...می رم..فقط ...فقط سامان-
.حرفش را قطع می کنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 445
ها...دلت واسه پسرت تنگ شده...می خوای بدونی کجاست؟-
...اشکش روی پارکت می چکد...بی وقفه
کيفم را باز می کنم و تکه کاؼذی بيرون می کشم.چند کلمه می نويسم و به دستش
.می دهم
!...بيا اين آدرس سامانه...برو ببينش-
اول با ذوق کاؼذ را از دستم می گيرد اما با ديدن عبارت بهشت زهرا قطعه
"نه" ضعيفی از گلويش بيرون می
...!شوک می شود.با ناباوری نگاهم می کند و
.آيد. رو بر می گردانم...اما نشستنش روی زمين را می فهمم
.بابا هم همون دور و براست.خواستی برو يه سر بزن-
.ناله می کند
...سايه-
.داد می زنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 446
واسه من ادای مادرای داؼدار رو در نيار.تو چه می فهمی مادری چيه؟اصال تو -
چی از آدميت می دونی؟ ها؟ چه می دونی؟
!...عقده ها سرباز می کند...دانه به دانه
مادر...واسه هر انسانی...مقدس ترين موجوديه که می شناسه...از هرکی بپرسی -
زيباترين زنی که ديدی کيه..ميگه مادرم...يادمه هميشه تو حسرت مثل تو بودن
می سوختم...هميشه شاکی بودم که چرا به اندازه تو خوشگل نيستم...چرا شبيه تو
نيستم...چرا به اندازه تو جذاب نيستم...وقتی جلوی همکالسيام بؽلم می
کردی...سرشار از ؼرور می شدم...اعتماد به نفس...خوشی...واسه داشتن
!...همچين مادری...همچين فرشته ای...هههههه...فرشته...فرشته
.به سمتش می چرخم...بؽض هم سرباز می کند
تو اسم مادر رو لکه دار کردی...حرمت مقامت رو شکستی...چطور -
تونستی؟چی کم داشتی؟هنوزم که هنوزه نديدم هيچ مردی...اونجوری که بابام تو
رو می خواست...زنی رو بخواد...! هيچ وقت واسش کهنه نشدی...هميشه
تحسينت می کرد...سرتاپات رو طال گرفته بود.دو تا بچه
داشتی...من...سامان...چطور دلت اومد با ؼيرت پسرت بازی کنی و بفرستيش
سينه قبرستون...چطور تونستی با آينده دخترت بازی کنی و واسه هميشه
سرافکندش کنی؟چطور تونستی آبروی بابام رو به لجن بکشی و دقش بدی؟آخه
چرا؟به خاطر چی؟اميرعلی چی بهت داد؟با چی تو رو از ما گرفت؟
...نفس کم می آورمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 447
آخ...آخ...بميرم واسه سامان...بميرم واسه اون صورت کبود شدش...بميرم واسه -
...اون سر پايين افتادش
...جيػ می زنم
سامان نابؽه ايران بود...افتخار مملکت بود...اگه تو مهلتش می دادی می تونست -
يکی از بزرگترين دانشمندای دنيا بشه...اما االن کجاست؟؟؟برادر من...پسرت که
اونقدر قربون صدقه قد و باالش می رفتی کجاست؟؟؟تو چيکار کردی با
ما؟چيکار کردی؟
...نفسم می رود
آخ...آخ بابام...دينم...ايمونم...دنيام. ..زندگيم..باورم...اعتقادم...آخ ...دق -
کرد...سعی کرد تحمل کنه...نشد...نتونست...داغ تو کم بود؟؟؟داغ سامان هم
اضافه شد...يه شبه کمرش شکست...يه شبه...هنوز فکر می کنم اگه سامان مرده
بود...اما تو بودی...باز بابا دووم نمی آورد؟جوابشم می دونم...چيزی که بابا رو
کشت درد خيانت تو بود...نه داغ بچه...بابا تو رو بيشتر از ما می
خواست...خيلی بيشتر...آی بميرم واسه اون صبرش.سکوتش...گريه هاش...بميرم
...واسه لرزيدن مظلومانه شونه هاش...بميرم بابا...بميرم
.داد می زنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 448
د حرؾ بزن المصب...چطور تونستی با ما اينکارو بکنی؟چطور تونستی -
اينجوری نابودمون کنی؟مگه تو مادر نيستی؟مگه مادر نبودی؟چرا؟حرؾ
بزن...چراااااااااا؟
.روی مبل می نشينم...سرم را بين دستانم می گيرم و ضجه می زنم
مگه تو مادر نبودی؟چرا؟-
...صدايش از ته چاه می آيد انگار
وقتی 64 سالت باشه و فقط به خاطر اينکه يه نون خور از سفرشون کم بشه به -
مردی که جای پدرته شوهرت می دن...وقتی اونقدر بچه ای که شب عروسيت از
ترس اون مرد تو کمد قايم می شی و تا صبح می لرزی...وقتی به جای درک
ترست...پدرت با کتک از کمد می کشدت بيرون و ميندازت تو بؽل اون
مرد...وقتی با وعده عروسک و اسباب بازی که يه عمر فقط از پشت ويترين
ديديش...وادارات می کنن تن به ارتباطی بدی که هيچی ازش نمی دونی ...وقتی
يه شب تا صبح درد می کشی و نمی دونی چه باليی به سرت اومده... وقتی هنوز
خودت شونزده سالته...هنوز بچه ای...شکمت باال مياد و مجبوری درد زايمان رو
تحمل کنی...وقتی تو بيست سالت ميشه و شوهرت پنجاه خرده ای سالشه و ديگه
نه حوصله مسافرت داره و نه حال جوونی کردن...وقتی که می بينی هنوز در
اوج زيبايی و طراوت هستی ولی شوهرت نمی تونه اونجوری که بايد نيازهات
رو برطرؾ کنه...اون موقعست که شيطان مياد سراؼت...در قالب يه مرد
جوونتر...خوش بر و رو تر...زبون بازتر...وقتی مرتب زير گوشم می گفت...تو
حيفی...تو جات اينجا نيست...تو لياقتت اين نيست...اون موقع بود که نفهميدم چی
شد...نفهميدم کی شد...فقط وقتی به خودم اومدم که ديدم تا خرخره فرو رفتم...ديدم
ديگه جا واسه برگشتن ندارم...نمی دونم چطور شد که لؽزيدم...فقط فهميدم که بدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 449
لؽزيدم...وقتی چهره واقعی شيطان رو ديدم که همه پالی پشت سرم خراب شده
بود...برگشتم...برگشتم...می خواستم رو دست و پای پدرت بيفتم...می خواستم
فقط يه بار ديگه شماها رو بؽل کنم...بوتون کنم...اما نبودين...رفته
بودين...پيداتون نکردم...اين سالها تو خونه احتشام همه چيمو از دست
دادم...ببين...منو ببين...چقدر شبيه اون زنی هستم که قبال می شناختی؟نيگا کن
چه به روزم اومده؟احتشام با من ازدواج کرد فقط واسه اينکه دماغ زن اولش رو
بسوزونه...وگرنه زنا واسه اون...فقط يه رابطه يه شبن...نه بيشتر...اينهمه سال
مراوده زنای مختلؾ رو باهاش ديدم...تو اتاق بؽل دست من...درست کنار گوش
من...صدای خنده هاشون...معاشقه شون...دستامو ببين...ببين چطور می
لرزن...اينا به خاطر داروهای اعصابه...حسرت زندگی ای که از دست
دادم...کنار اون جهنمی که توش دست و پا می زدم...نابودم کرد...اومدی انتقام
بگيری؟نيازی نيست دخترم...خدا به جای همه شما...انتقام گرفت...با همون چوبی
که می گن صدا نداره...اما بزنه دوا نداره...با همون...روزی هزار بار فلکم
کرد...تو هر چی بگی حق داری...اما من زمين خوردم...خراب تر از اين
نميشم...بابات مثل ملکه ها با من رفتار می کرد...ولی من قصرمو به دوزخ
فروختم...جايی که فقط تحقير شدم...شکنجه شدم...کتک خوردم...حتی بهم تجاوز
شد...بارها و بارها...تو بدمستی های اميرعلی...وقتی کيفش کوک می شد بايد
لباس عربی می پوشيدم و واسش می رقصيدم...اونم ساعتها...اونقدر که سرم گيج
می رفت و زمين می خوردم...کتک می زد که برقص...وقتی می ديد نمی
تونم...بهم حمله می کرد...تجاوز می کرد...تمام اون لحظات به پدرت فکر می
کردم...حسرت همون موهای سفيد رو می خوردم...آرزو می کردم همه چی
خواب باشه و به جای شنيدن اين عربده های حيوانی...صدای مناجات پدرت رو
...بشنوم
.صدايش از شدت هق هق می لرزد و می گيردرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 451
ولی يواش يواش فهميدم که خوابی در کار نيست...و اين سرنوشتيه که خودم...با -
دستای خودم رقم زدم...فهميدم که ديگه لياقت فکر کردن به شما رو
ندارم...خونواده ای هم نداشتم که بهشون پناه ببرم...اگرم داشتم نمی رفتم...از
زجر کشيدنم لذت می بردم...چون حقم بود...بايد می کشيدم...بلکه بار گناهم سبک
تر شه...موندم...تحمل کردم...و االن...اينی هستم که می بينی...خوب نگاه
...کن...اگه هنوز جايی واسه ضربه زدن پيدا می کنی...بزن...بزن...بزن
به صورتش می کوبد...توی سرش می زند...خودش را به در و ديوار می
زند...و من اشک ريزان نگاه می کنم...نگاه می کنم و درد می کشم...عذاب می
کشم...آنقدر دندانهايم را روی هم فشار داده ام که فکم قفل کرده...از جا بلند می
:شوم...کنارش می ايستم و می گويم
خدا کنه آدما هميشه به اندازه ظرفيتشون خوشی و خرمی دريافت کنند...شنيدی -
ميگن يارب روا مدار که گدا معتبر شود؟ شنيدی که می گن گر معتبر شود زخدا
بی خبر شود؟شنيدی؟ تو حکايت همون گدايی...جنبه نداشتی...لياقت
نداشتی...ظرفيت نداشتی...االنم يه راه داری...واسه اينکه از اين فالکت و بدبختی
...نجات پيدا کنی...يه راه داری
سرش را باال می گيرد...به صورت شکسته ای که حتی ردی از زيبايی گذشته را
:هم ندارد نگاه می کنم و آرام می گويم
!...خودت رو بهکهش-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 451
با حال خرابش رهايش می کنم و به اتاقم می روم...صدای گريه و سامان سامان
گفتنش اذيتم می کند.در را می بندم و آوا را می بينم که با وجود اين همه سر و
صدا آرام و راحت روی تخت ما خوابيده...آباژور را روشن می کنم و در نور
ضعيفش...به چهره معصوم خواهرم نگاه می کنم...دوست ندارم به بچه ای که از
خون پدرم نيست حسی داشته باشم...اما دارم...دوست ندارم به بچه احتشام و آن
زن خيانتکار عشق بورزم...اما می ورزم...دوست داشتن دليل نمی
خواهد...ارادی و قابل کنترل هم نيست...منطق و دليل هم نمی شناسد...کنارش
دراز می کشم و دستهای کوچکش را می بوسم...موهای حلقه حلقه طالييش را
عقب می زنم و صورتش را نوازش می کنم...دوست دارم بيدار شود...دلم کمی
آرامش می خواهد و معصوميت اين بچه...سرچشمه آرامش است...نفسش خس
خس دارد...دلم فشرده می شود...نمی دانم چه بر سر پدرش می آيد...نمی دانم با
مادرش چگونه سر می کند...آهسته در آؼوشش می کشم...سرش را روی سينه ام
:می گذارم و می گويم
نمی دونم در حقت خوبی کردم يا بدی...برادرت که معتقده پدر و مادر هرچی که -
باشن بازم پدر و مادرن...نمی دونم بابات زنده می مونه يا نه...نمی دونم دوست
داری زنده بمونه يا نه...کاش می تونستم ازشون بگذرم...ولی نتونستم...پشيمون
نيستم...چون فقط خودم می دونم چی کشيدم و چی به سرم اومده.هيچ کس جای
من نيست...هيچ کس نمی تونه درک کنه روزی هزار بار آرزوی مرگ کردن
يعنی چی...هيچ کس نمی فهمه انگشت نما شدن و هزار جور انگ و تهمت ناروا
رو تحمل کردن يعنی چی...هيچ کس نمی دونه تنهايی...هر روز و هرشب تنهايی
يعنی چی...هيچ کس نمی دونه تقاص گناه ديگران رو پس دادن چقدر
...سخته...چقدر بی عدالتيه
...آه می کشمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 452
نمی خوام تو اذيت شی...اگه بذارن ميارمت پيش خودم...با بچه خودم بزرگت -
می کنم...مثل اون...حتی عزيزتر از اون...اما می دونم نمی شه...مادرت هم
قبول کنه...برادرت نمی ذاره...محاله اجازه بده تو پيش من بمونی...چون می
...دونم در موردم چی فکر می کنه
.باز آه می کشم
عيبی نداره...هرچی بگه تحمل می کنم...اين مدت واسه نابود کردن اونايی که -
زندگيم رو ازم گرفتن جنگيدم...از اين به بعد واسه به دست آوردن کسی که
زندگی دوباره بهم داد می جنگم...عقب نمی کشم...نمی ذارم داداشت از دستم
...بره...نمی ذارم بچم بی پدر بزرگ شه...نمی ذارم...چون نمی تونم
نمی دانم کی خوابم برده است...اما نزديک اذان صبح...با حس بسيار بدی از
خواب می پرم...آنقدر تکانم ناگهانيست که آوا هم بيدار می شود...با چشمان گرد
شده اطرافش را نگاه می کند و کم کم مرا به خاطر می آورد و خواب آلود می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۷ صبح
:گويد
...سايه جون-
..بؽلش می کنم
...جونم-
...بؽض کردهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 453
مامانم کو؟-
:موهايش را می بوسم و می گويم
...همينجاست-
...چند سرفه کوتاه می زند
...گلوم درد می کنه-
سرش را عقب می برم و نگاهش می کنم.صورتش قرمز شده.با ترس می پرسم
چرا؟بازهم چند سرفه می زند و رنگش کبود می شود...هراسان از جا می پرم و
از اتاق بيرونش می برم...احتماال داروهايش پيش مادرش باشد...پشتش را می
.مالم...بريده بريده می گويد
...ما..ما-
...منهم دنبال مادرش می گردم
...ورمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 454
روی زمين پيدايش می کنم...با دهانی که کؾ کرده...چشمانی که نيمه باز
...مانده...و جعبه خالی ديازپامی که کنارش رها شده
!...به ديوار تکيه می زنم و چشمان آوا را می پوشانم
مانده ام و بچه ای در بؽل و مادری که...به حال خودم نيستم...از دست و پا زدن
آوا و شديد شدن سرفه هايش به خودم می آيم...سريع به اتاق می برمش و خودم
برميگردم...کيؾ مادر و ساک آوا روی مبل است...همه را خالی می کنم و
اسپريش را می يابم...نفس کشيدن آوا که راحت تر می شود به هال می آيم و در
اتاق را قفل می کنم...دستم را روی دهانم می گذارم و چهار زانو روی زمين می
نشينم...جرات ندارم لمسش کنم...چشمم را می بندم و انگشتم را روی شاهرگ
گردنش می گذارم...همان کاری که برای سامان کردم...همان کاری که برای
پدرم کردم...و هر دوبار با پوست يخ زده و رگ بی تحرک مواجه شدم...اما
:اينبار نبض ضعيفی را حس می کنم...بؽضم می ترکد و آرام می گويم
!...نمير...خواهش می کنم-
افتان و خيزان...تلفن را می يابم...شماره اميرحسين را می گيرم..اميد ندارم
.جواب بدهد...اما می دهد...ناله می کنم
...امير-
..صدايش سرد است...خسته...بی جان
بله؟-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 455
...دستم را روی دهنی گوشی می گذارم...نمی خواهم آوا صدايم رابشنود
...مامان آوا خودکشی کرده...آوا هم حالش خوب نيست...بيا..تو رو خدا...بيا-
:کمی مکث می کند و بعد می گويد
...خيله خب...دارم ميام...تو حواست به آوا باشه-
دوباره به سمت مادرم می روم...روی زمين می نشينم...توی صورتش می
زنم...پلکش می لرزد و بسته می شود...محکمتر می زنم...بارها و بارها...گريه
...امانم نمی دهد
چرا اينکارو کردی؟من احمق يه چيزی گفتم.تو چرا اينکار کردی؟-
...صورتش هنوز نرم است...مثل قديمها...لبم را گاز می گيرم
...بيدار شو...نخواب...نمير...تو رو خدا نمير-
...دستانش را باز و بسته می کنم...هنوز گرمند...مثل قديمهارمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 456
عصبانی بودم...يه ؼلطی کردم...اگه بميری خونت گردن منه...من آدمکش -
...نيستم...نمير...من طاقت نميارم
قفسه سينه اش را ماساژ می دهم...جايی که همان قديمها...امن ترين نقطه کره
...زمين بودند
تو بميری...جواب آوا رو چی بدم؟چجوری نگاش کنم؟بمون...حداقل واسه اون -
...مادری کن...نذار اونم به درد من مبتال شه
...اشکهايم صورتش را خيس کرده
...پاشو...نمير...ؼلط کردم...نمير...نفس بکش-
دستم را روی گونه چروک خورده اش می کشم...اينجور که آرام خوابيده دلم را
...آتش می زند...سرم پايين می افتد...درست بين گردن و سينه اش
...مامان...مامانم...مامانی...!نمی ر...خواهش می کنم.نمير-
صدای اذان بلند می شود...هيچ اميدی برايم نمانده...رو به پنجره می کنم...رو به
گلدسته مسجد...مهم نيست که همسايه ها خوابند...مهم نيست که آوا می
...شنود...مهم نيست که با هم قهريم...اميدی به جز او ندارم..پس داد می زنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 457
!...خدا...خدايا...به دادم برس-
دستم را به ديوار می گيرم...به دسته مبل می گيرم..به ميز می گيرم و خودم را
...به پنجره می رسانم
مؤذن آرام است...با اطمينان...با آرامش...از ته قلبش اذان می گويد...سرم را
.روی لبه پنجره می ذارم و از ته دلم گريه می کنم
...نکن خدا...با من اينکار رو نکن...نذار بميره-
به آسمان نگاه می کنم...به طرز شگفت آوری بی ابر و صاؾ است...هنوز تک
.و توکی ستاره های کوچک به چشم می آيند.زار می زنم
منو بکش...جون منو بگير...اما نذار يه بچه ديگه طعم بی مادری رو -
بچشه...نذار آوا يه سايه ديگه بشه...نذار...جونم رو بگير...ولی اينجوری مجازاتم
!...نکن...ديگه نمی تونم...نمی کشم
:مؤذن می گويد
...ال اله اال هللا-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 458
:و من می گويم
...خدا...خدا...خدا-
صورت خيس آوا را می بوسم...هيچ جوره آرام نمی شود...آنقدر اشک ريخته که
...به هق هق افتاده
...خودم ديده مامانم مرده...افتاده بود رو زمين-
...نگاه سرزنش بار امير را حس می کنم
...نمرده عزيزم...يه کم حالش بد شده بود آوردميش پيش دکتر...خوب ميشه-
:حرفم را باور نمی کند...رو به امير می گويد
مامان مرده؟-
امير کالفه است...عصبيست...تلخ است...روی صندلی می نشيند و زير گوشم
:ميگويد
...ببين چی به روزش آوردی...هم پدرش رو ازش گرفتی...هم مادرش رو-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 459
حرفی برای گفتن ندارم..سرم را پايين می اندازم...آوا را از آؼوش من بيرون می
کشد و به محوطه بيمارستان می برد.نگاهم به روفرشی های طاليی رنگ پايم می
افتد...حتی به فکر عوض کردنشان هم نيفتاده بودم...دستانم را زير بؽلم می برم و
سرم را به ديوار تکيه می دهم...!اختيار اشکهايم از دستم خارج شده...تصور
.اينکه حرؾ من باعث خودکشی اش شده ديوانه ام می کند
با صدای در سريع از جا می پرم...دکتر بيرون می آيد...جلويش را می
...گيرم...چقدر اين روزها همه خسته به نظر می آيند
چی شد دکتر؟-
:عينکش را جابجا می کند و می گويد
معدش رو شستشو داديم...دوز مصرفيش زياد بوده...اما خوشبختانه زود به -
...دادش رسيدين
...می ترسم بپرسم
خوب ميشه؟-
:سرش را با ماليمت تکان می دهد و می گويد
...آره...نگران نباش-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 461
...نفسم را بيرون می دهم
راستی...سامان همون آقاييه که اينجا بود؟-
.نفسم حبس ميشود
...نه...پسرشه-
:دوباره دستی به عينکش می زند و می گويد
...بگو بياد...همش اونو صدا می زد...بيتابی می کنه-
:دستانم را مشت می کنم...صدايش را در حاليکه دور می شود می شنوم
...بهتره خودتم يکم استراحت کنی...رنگ به صورتت نمونده-
دوباره روی صندلی می نشينم...برای اولين بار خدا صدايم را شنيد و به بيچارگيم
:رحم کرد...می بينم که امير می آيد...نای لبخند زدن ندارم...تنها می گويم
...نجاتش دادن...آوا رو ببر که ببينش-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 461
بی حرؾ می رود...بی حرؾ می روم...قدم می زنم و به حکمت بيدار شدن
!...ناگهانی در آن ساعت صبح فکر می کنم
با صدای چرخش کليد...سيخ سرجايم می نشينم و با استرس دستی به موهايم می
کشم...چشمانش سرخ سرخ است...صورت اصالح نشده اش...قيافه اش را خسته
تر نشان می دهد.جلوی پايش بلند می شوم و آرام سالم می کنم...زيرلب جوابم را
می دهد و به اتاق می رود.پشت سرش می روم...بی توجه به من لباسهايش را
آماده می کند و داخل حمام می شود...روی تخت می نشينم و از شدت اضطراب
انگشتهايم را به بازی می گيرم...آنقدر نمی شناسمش که بتوانم عکس العملش را
پيش بينی کنم...دلم برايش تنگ شده...خيلی زياد...پشت در حمام می ايستم و
گوش به چوب قهوه ای سوخته می چسبانم و با لذت به صدای آب گوش می
.دهم...اشک می جوشد...زمزمه می کنم
...کاش پسم نزنی...کاش بی رحم نشی-
آب که بسته می شود...سريع به سمت تخت برميگردم و می نشينم...مثل هميشه
لباس پوشيده و با حوله دور گردنش بيرون می آيد و با خودش عطر شامپو و
خنکی آب به همراه می آورد.سرخی چشمانش ؼليظ تر شده.در حاليکه سرم پايين
:است می گويم
چيزی می خوری واست بيارم؟-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 462
از چند نفس عميقی که برای تسلط بر خودش می کشد...می فهمم که خيلی
عصبانيست.بالشش را از روی تخت برميدارد...می خواهد برود...راهش را سد
:می کنم...دستانم را به چهارچوب در می زنم و می گويم
...بذار حرؾ بزنم...بذار توضيح بدم-
توی چشمانش نگاه می کنم...چشمانی که هيچ ردی از خنده و مهربانی ندارند.با
:ناميدی می گويم
!...من دوستت دارم امير-
پوزخندش تلخ است...دردناک است...پر از تمام حسهای بد دنياست.صدايش هم
...خش دارد...گرفته است...يخ است
بس کن...بازی تموم شده سايه...بردی...به اون چيزی که می خواستی -
!...رسيدی...ديگه نيازی نيست بيشتر از اين واسه فريب دادن من تالش کنی
دل شکسته ام..شکسته تر می شود...دستم را روی سينه اش می گذارم...تا آنجا که
:می توانم نزديکش می شوم و می گويم
عالقم به تو بازی نبود...عشقم دروغ نبود...شايد اولش همه چی يه نقشه بود...اما -
...االن نيست...خيلی وقته که نيسترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 463
دستش را روی کمر می گذارد...تمام تنم گر می گيرد...اما او با خشونت کنارم
:می زند و می گويد
.برو کنار...مجبورم نکن بر خالؾ ذاتم عمل کنم-
:دنبالش می کنم و با بؽض می گويم
چرا نمی ذاری حرؾ بزنم؟چرا درکم نمی کنی؟-
وسط هال می ايستد...و ...می چرخد...بالش را پرت می کند...آنقدر محکم که
.گلدان سر راهش...واژگون می شود
چی می خوای بگی؟که مادرت خيانت کرده و باعث شده زندگيتون از هم -
بپاشه؟می دونم...خودش همه چی رو تعريؾ کرد...اما تو چيکار کردی؟پدرمو
ببين...مادرت رو ببين...آوا رو ببين...منو ببين...خودت رو ببين...زندگيمون رو
ببين...ببين چيکار کردی؟
:اشکهايم را با پشت دست پاک می کنم و می گويم
...من هيچی نکردم...جز اينکه اونا را به سزای اعمالشون رسوندم...جز اينکه-
.حرفم را قطع می کندرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 464
تو کی هستی که قصاص می کنی؟قاضی هستی که قضاوت می کنی؟خدايی که -
حکم اجرا می کنی؟کی هستی؟
.حوله را هم از دور گردنش می گشايد و پرت می کند
پدر من بد...مادرت بد...اما پدر تو...اونی که واست عين بته...اونی که اينقدر -
واست مقدسه...همون عالم ربانی...يه دختر چهارده ساله رو معامله کرده...می
تونی بفهمی يعنی چی؟می فهمی خوابيدن با مردی که جای پدربزرگته چه حالی
داره؟کار پدر تو با تجاوز چه فرقی داشته؟فقط يه کاله شرعی گل و گشاد روی
وجدانش گذاشته و حتی مهلت نداده اين دختر يه درک درستی از شرايط جديدش
پيدا کنه...از مادرت...از يه بچه...سوء استفاده کرده...خب معلومه ديگه...اينا
همه ميشه زخم...ميشه عقده...ميشه دمل...ميشه تاول...ميشه درد...ميشه
کمبود...گناه پدرت کمتر از مادرت نيست...هميشه...تو خراب شدن يه زندگی هر
دو نفر مقصرن...وقتی تناسب وجود نداشته باشه...وقتی تا خرخره تو فقر
...فرهنگی فرو رفته باشی...آخرش همينه
حرفهايش برايم سنگين تمام می شود...او حق ندارد بت مرا بشکند...اينطور با بی
:رحمی بشکند...با خشم می گويم
خوبه...خيلی خوبه...چقدر قشنگ خيانتش رو توجيه کرده...پس هرکی تو -
زندگيش يه مشکلی داشت...يه کمبودی داشت...حق داره هر ؼلطی دلش می خواد
بکنه...خودش رو تو بؽل هرکی که تناسب بيشتری داره بندازه...گور بابای بچه
ها و شوهر بدبختش...حتما اين نسخه رو واسه پدرت هم پيچيدی که اينقدر راحت
!...از باليی که سر مادرت آورده گذشتیرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 465
:دستش را مشت می کند و می گويد
تو نمی فهمی...نمی خوای که بفهمی...ذهنت بسته ست...مؽزت از کار -
افتاده...من نگفتم کار اون توجيه داره...می گم در حدی که قضاوت کنی
نيستی...در حدی که قصاص کنی نيستی...اون هر کاری که کرده...تاوانش رو
هم پس داده...من به چشم خودم ديدم...که روزی هزار بار تاوان اشتباهش رو پس
داد...اما يه لحظه فکر کن...ببين شايد دردی که پدرت کشيده...تاوان همون زخمی
باشه که به جسم و روح يه دختر چهارده ساله زده...شايد تاوان اشکهايی باشه که
اون دختر تو اوج معصوميت و پاکيش ريخته...شايد تاوان اون شبای ترس و
زجری باشه که پدرت بهش تحميل کرده...تو فقط يه طرؾ ماجرا رو می
بينی...اما اونی که از همه چی آگاهه و صالحيت داره...مو رو از ماست بيرون
ميکشه...پدر تو در ازای اون دختر و زيبايياش...يه خونه کلنگی به اسم کارگری
که پدر اين دختر بوده زده...مادرت رو به قيمت يه خونه...خريده..! تو از اينا
خبر داشتی؟مادرت مثل يه برده خريد و فروش شده...اما به خاطر خراب نشدن
ذهنيت شما...هيچ وقت هيچی نگفته...اينو چطور توجيه می کنی؟ها؟حرؾ بزن
ديگه...امثال تو و پدرت...خدا رو فقط بين چند کلمه عربی و يه مهر خاکی و چند
دونه تسبيح جستجو می کنين...خدا رو در حد يه آدم پايين ميارين ولی به اندازه
خداييش ازش توقع دارين...تو اگه درست خدا رو شناخته بودی...اينقدر راحت
ازش رو برنمی گردوندی...پدرت اگه درست خدا رو شناخته بود...با تکيه به يه
سری قوانين عربی...که توی يه دوران خاص وضع شده...يه بچه رو قربانی
هوسش نمی کرد...من هيچ وقت ادعای مسلمانی نداشتم...ولی مگه همون خدايی
که يه روزی رفيق تو بوده نميگه...از حق خودم می گذرم اما از حق بنده بی کسم
نه؟مگه امام حسين نمی گه...بترس از آه مظلومی که جز خدا فريادرسی
نداره؟پس چطور پدر خداپرستت ترس رو تو چشم اون بچه ديد و اهميت
نداد؟چطور بی پناهی و بی کسيش رو ديد ودلش نلرزيد؟چطور فقر و درماندگيش
رو ديد و از خدا نترسيد؟فقط خودش مهم بود؟نيازهاش؟عشقش؟هوسش؟رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 466
.داد می زند
لعنت به ؼيرت اون مردی که بچش رو با يه خونه معاوضه می کنه...لعنت به -
...ؼيرت اون مردی که از فقر يه خونواده سوء استفاده می کنه
لعنت کرد...پدر مرده مرا لعنت کرد...روی ديوار سر می خورم...پاهايم تحمل
.وزنم را ندارند
مادرت بد کرد...در حق شما جنايت کرد...کارش قابل بخشش نيست...مثل پدر -
من...که هيچ وقت نبخشيدمش...زندگيم رو ازش سوا کردم...اما خودمو در اون
حدی نديدم که بخوام انتقام بگيرم...چون نمی دونستم هر اقدام اشتباه و از سر
عصبانيت من ممکنه چه تبعاتی داشته باشه...سعی کردم از مادرم حمايت کنم...تا
اونجايی که تونستم سعی کردم کمبوداش رو جبران کنم و باقيش رو سپردم دست
...خدا
:اشکم خشکش شده...مبهوت نگاهش می کنم و می گويم
گناه من و سامان چی بود؟ما به خاطر چی اينجوری سوختيم؟-
:نفسش را پر صدا بيرون می دهد و می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 467
مشکالت و سختی تو زندگی هرکسی پيش مياد...سامان ضعيؾ بود...تحمل -
نکرد...شايد اگه يه کم محکمتر بود...يه جايی از زندگيش خدا پاداش صبرش رو
بهش می داد..يه جا ديگه اين زخم رو مرحم می ذاشت..به يه شکل ديگه اين
مصيبت رو جبران ميکرد...همونطور که می خواست خوشبختی و آرامش رو به
...تو بده...به توی قدرنشناس و ظالم
...دستانش را روی زانويش می گذارد و خم می شود...چشمانش هم تلخ شده اند
من دوست داشتم...از همون روز اول که که از کليدت آويزون شده بودی...از -
همون روزی که توی آسانسور...زيرچشمی نگام می کردی...دلم واست
لرزيد...دوست داشتم...هر کاری می کردی...هر شيطنتی که می کردی بازم
دوست داشتم...می دونستم حرفات دروؼه...می دونستم قواليی که بهم می دی
دروؼه...وقتی اسم بابام می اومد و چشمات برق می زد می فهميدم...می دونستم
بی خيالش نميشی...اما باز دوست داشتم...می دونستم باهام صادق نيستی...می
دونستم با وجود اينکه از حساسيتام خبر داری..بازم بهم دروغ می گی...اما
دوست داشتم...خودمو گول زدم...گفتم اگه ازدواج کنيم...اگه محبت واقعيم رو
ببينی...دست برميداری از اين بازيای کثيؾ و بی معنی...اما وقتی درست روز
ورود پدرم به ايران...صفحه شطرنجت رو از کمد بيرون کشيدی و رفتی سر
خاک پدرت...وقتی صبحش خودت رو به خواب زدی و منتظر بيرون رفتن من
شدی...فهميدم که همه تالشم بی فايده بوده...تعقيبت کردم...قدم به قدم...حرفايی
...که به مادرت زدی رو نشنيدم...اما اونايی که به پدرم گفتی
...قد راست می کند
ؼرورم شکست..دلم شکست...باورام شکست...از اينکه من اينجوری خالصانه -
جلو اومدم و اينطور بی رحمانه بازيچه دستت شدم...از خودم بدم اومد...به خاطررمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 468
اينکه همه چی رو می دونستم و بازم خودم رو به حماقت زدم...از وجودم بيزار
شدم...نمی دونم چقدر طول ميکشه...تا حالم خوب بشه...نمی دونم چقدر طول
...ميکشه تا اين زخم ترميم بشه...نمی دونم
سرم گيج می رود...بلند می شوم...به زحمت...به جان کندن...آخر من
.باردارم...من بيچاره باردارم...بازويش را می گيرم
دلم خون بود امير...نمی تونی تصور کنی چه دردی کشيدم...نمی تونی بفهمی -
چی به سرم اومده...نمی دونی چقدر داغ رو دلم بود...نمی خواستم به تو آسيب
برسونم...نمی خواستم عذابت بدم...فقط می خواستم عذاب خودم رو تموم
کنم...بهم فرصت بده...بذار جبران کنم...به خدا جبران می کنم...هر چی تو
...بگی...هر چی تو بخوای...ولی منو از خودت جدا نکن...خواهش می کنم
...آه می کشد
بهت گفتم حتی اگه می خوای پدرم رو بکشی بهم بگو...گفتم چيزايی رو که تو -
سرت هست بهم بگو..اگه من قسمتی از نقشت نبودم پس چرا ازم مخفی
کردی؟اگه واقعا دوستم داشتی...زندگيمون رو دوست داشتی...چرا دروغ
گفتی؟در شرايطی که بهت گفته بودم دروغ همه چی رو خراب می کنه...چرا
دروغ گفتی؟
.سرم را پايين می اندازمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 469
نه...جوابی نداری...چون اولويت زندگيت من و بچم نبوديم...اون شطرنج -
مسخره بود...اونقدر منو نمی خواستی که به خاطرم دست از کينه هات
بکشی...اونقدر بهم اعتماد نداشتی که درد واقعيت رو بهم بگی...چرا؟چون من
...عشقت نبودم...جزئی از نقشت بودم
بازويش را رها می کند...بالش را بر می دارد...خاک گلدان را از رويش می
:تکاند و می گويد
اذيت کردن...تالفی کردن...عذاب دادن...واسم مثه آب خوردنه...اما به خاطر -
...بچم کاريت ندارم...فقط ازت می خوام حرمت اين خونه رو حفظ کنی
تمام تنم يخ می بندد..گفته بود خانه اش حرمت دارد و جای هرکسی نيست...يعنی
....بايد بروم...بايد ترکش کنم
در ضمن...هنوز به راحتی می تونم از پريسا شکايت کنم و بندازمش تو -
دردسر...تو هم ديگه راه در رويی نداری...چون االن زن منی و اون گواهی
تجاوز هيچ ارزشی نداره...اگه می خوای دوست عزيزت رو با پس گردنی
بازداشت نکنن...همين فردا با نماينده من می ری و شرکتت رو تمام و کمال
...واگذار می کنی...ديگه نمی خوام اونجا هم ببينمت
.صدای گرفته ام گلويم را خراش می دهد
...امير-رمان شاه شطرنج

...برق چشمانش خاموش است
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۸ صبح
!...هيچ مهلتی در کار نيست سايه...بيشتر از اين کشش نده-درست جلوی چشمانش...چشمانی که خودشان را به خواب زده اند...دانه بهچمدا تازه گشوده شده می چينم...بؽض در گلو و اشک ن دانه...لباسهايم را تویدر چشم دارم...تمام تنم از اين جدايی خرد است...اما بدون شک برای ماندن درخانه ای که از آن رانده شده ام...التماس نمی کنم...عطرها و لوازم آرايشم را هماز روی ميز توالت برميدارم...لباسهای زير و دم دستی را هم از تویکشوهايش...نمی خواهم هيچ اثری از من بماند...هيچ اثری...نگاهی به عکس دونفره مان می کنم...که روی پاتختی جا خوش کرده...مقابل چشمانش...همانچشمانی که خودشان را به خواب زده اند...قاب را می خوابانم...سرويس ياقوتکبود...همان که با يک نگاه عاشقش شده بودم را از خودم جدا می کنم و رویتخت می گذارم...و حلقه ام را...حلقه مالک و مملوکی ام را هم از دستم بيرونمی آورم و کنار سرويس می گذارم...جعبه شطرنج را هم روی لباسها می گذارمو چمدان را می بندم...قفس پودی آخرين چيزيست که برميدارم...پشت سرم را هم...نگاه نمی کنم...می رومهنوز بؽض در گلو و اشک در چشم دارم...اما سر خم نکرده ام...در می گشايم ودوباره وارد خانه تنهاييم می شوم...چمدان را همان دم در رها می کنم و پودی را!...هم روی کانتر می گذارم...مشروب نخورده ام...اما مس ت مستمخوشحالی پودی؟ببين...برگشتيم به خونمون...جايی که مال خودمونه و کسی نمی -تونه بيرونمون کنه...من که خوشحالم...می دونم تو هم هستی...دوباره خودموندوتاييم...تنهای تنها...ولی مگه مهمه؟ مگه قبال هم همينطوری سر نکرديم؟خب ازاين به بعد هم خدا بزرگه...تازه...چند ماهه ديگه يه پسر کوچولوی خوشگل هم بهجمعمون اضافه ميشه...همين که االن داره تو شکم من وول ميخوره...من مطمئنم!...که پسره:دستم را روی شکمم می گذارم و آرام می گويميه وقت ؼصه نخوری...مامان تنهات نمی ذاره...تا جون داشته باشم مواظبتم...تا -جون داشته باشم کنارتم...من و تو پودی...خوبه ديگه...يه خانواده ايم...بيشتر ازاينو ميخوايم چيکار؟...کنج ديوار می نشينميه وقت ؼصه نخوری که بابا نداری...منم ندارم...در عوض مامان داری...من -اونم ندارم...! اصال بابا می خوای چيکار؟ بابايی که اينقدر بی رحمه...بابايی کهميگه قضاوت نکن...قصاص نکن...اما خودش هم قضاوت می کنه...هم حکم میده...هم قصاص می کنه...به چه دردمون می خوره؟ بابايی که اون ته دلش میدونه ما چقدر دوستش داريم...ولی فرصت نفس کشيدنم بهمون نمی ده و از خونهبيرونمون می کنه...به چه دردمون می خوره؟ بابايی که آشيانمون رو ازمون میگيره...سقؾ رو سرمون رو خراب می کنه...به چه درمون می خوره؟بابايی کهميگه تالفی نمی کنم...ولی شرکتی رو که می دونه چقدر واسش زحمت کشيدم ازچنگم در مياره...به چه دردمون می خوره؟بابايی که آدم مرده رو...بابایمنو...پدربزرگ تو رو...لعنت می کنه...به چه دردمون می خوره؟!...شکمم را نوازش می کنم...کی به اشکهايم اجازه فروريختن داده ام...نمی دانمؼصه نخور مامانی...تا وقتی منو داری...ؼصه نخور...بذار هرکاری می خواد -بکنه...هرچی می خواد بگيره...ببره...من که ولت نمی کنم...خودم هواتودارم...نمی ذارم خار به پات بره...نمی ذارم کسی چپ نگات کنه...نمی ذارم آبتو دلت تکون بخوره...در عوضش تو هم می شی مرد مامانت...همه کس...مامانت...سايه سر مامانت...آخ...همانجا روی زمين دراز می کشمکی ميای؟ديگه طاقت تنهايی ندارم...طاقت خونه سوت و کور رو ندارم...طاقت -اينکه حرؾ بزنم و هيچ جوابی نشنوم رو ندارم...از اين در و ديوار الل...خستم...مامانی...بياگونه ام را به سنگ يخ زده می چسبانم...آسمان درست مقابل چشمانم است...آه:می کشم و زمزمه می کنمبارالها...بهرچه قدرت نمايی می کنی؟-دست تو از ما دگر مظلوم تر ...پيدا نکرد؟پريسا سرم را در آؼوش می گيرد و نوازش می کند...مگر اين گريه لعنتی بند میآيد؟...بذار شکايت کنه سايه...من به خاطر تو تا جهنمم می رم...زندان که سهله-...از بس دستمال را محکم به چشم و صورتم کشيده ام که پوستم به سوزش افتادهنه...با اون خونواده سخت گيری که تو داری کافيه پات به کالنتری برسه...نمی -خوام با آبروت بازی بشه...بعدشم...به هر حال مجوز فعاليت شرکت رو لؽو میکنه...پس همون بهتر که واگذارش کنم.حداقل بچه ها از نون خوردن نمیافتن...بذار اينجوری يه کم ؼرور زخم خوردش تسکين پيدا کنه...بذار بفهمه کهپول و شرکت و اينجور چيزا واسه من ارزشی نداره...شايد اينجوری يه خرده از.خر شيطون پياده شه...موهايم را..نرم...نوازش می کند...به روش اميرحسينخب خرجی تو چی ميشه؟يعنی بيکار می شی؟-:نوع نوازشش را تاب نمی آورم...می نشينم و می گويم!...نگران نباش...يه فکری می کنم-************با امين و فدايی...رو دروی نماينده حقوقی اميرحسين می نشينيم...مفاد قرارداد را.برايمان می خواندشرکت امين دارو گستر به همراه مکان و اسناد دارويی..به خانم آوا احتشام -واگذار شده و سود آن به حساب ايشان واريز می شود.تا زمانی که خانم احتشام بهسن قانونی برسند،آقای اميرحسين احتشام مديريت شرکت را به عهده خواهند.داشتسر فرو افتاده دوستانم...دلم را به درد می آورد...اما به شخصه از اين معامله!...راضيم...اگر اينطوری...ظلمی که به آوا شده...جبران می شود...من راضيمکارها را به فدايی می سپارم و از اتاق بيرون می زنم.امين هم همراهم می آيد.به.چهره صادق و وفادارش لبخند می زنمشما اينجا بمونين.بدون شک با مديريت اميرحسين سود اينجا چند برابر ميشه و -.درآمدتون باال می ره...لبانش خشک خشک شده اندتو چيکار می کنی؟-.دستم را روی بازويش می گذارم.نگران من نباش.از اين بدترش رو هم رد کردم-.وکيل اميرحسين دوان دوان بيرون می آيدصبر کنين...يه چيزی رو فراموش کردم...آقای احتشام واسه شما يه ماهيانه در -نظر گرفتن که مرتب به حسابتون واريز ميشه.گفتن بهتون بگم که نگران مسائل.مالی نباشين.می خندم...يا شايد پوزخند می زنمبه آقای احتشام بگين پولشون رو بذارن توی جيبشون.من به صدقه ايشون -.احتياجی ندارم.امين معترض می شود!...سايه-.با تمام محبتم نگاهش می کنم!...نترس امين...ببين...من هنوز رو پاهام ايستادم-پله های مطب دکتر را باال می روم...مثل هميشه...دست در جيب...مثلهميشه...تنها...! توی سالن انتظار می نشينم و به زوج های جوان و خندان ومشتاق...نگاه...نه...نمی کنم...! سرم را پايين می اندازم و با بند کيفم مشؽول میشوم...نه...نمی خواهم ببينم تنها زن بی همراه اين جمع منم...!نه...نمی خواهمببينم تنها کسی که حامی ندارد...حمايت ندارد...منم.! نه...نمی خواهم ببينم کهخدا...حتی در اين برهه از زندگی ام هم رهايم کرده...نه...نمی خواهم...نمی!...بينممنشی که صدايم می زند...گردنم را راست می کنم و بدون نگاه کردن به چپ و.راست...وارد اتاق دکتر می شوم...با خوشرويی جوابم را می دهدچند ماهته؟-.اينجا هم دوست دارم سرم را پايين بيندازم...اوايل ماه چهارم...فکر می کنم-اومدی واسه تعيين جنسيت؟-..من و من می کنم.هم اون...هم اينکه تا االن سونو ندادم-.متعجب می شودچطور؟-...بند کيفم را فشار می دهم...قرار بود با امير بياييم...قرار بوددير متوجه شدم...از بچگی زياد دوره هام منظم نبود...ويار شديد هم نداشتم...به -...همين خاطر شک نکردم...ويار دارم...اما نازکش ندارم...باشه عزيزم...بخواب رو تخت...آماده که شدی صدام کن-دختر جوانی که آنجاست کمکم می کند...دکتر می آيد...دستگاه را روشن می:کند...با استرس به مانيتور خيره می شوم...دکتر با لبخند می گويددوست داری بچه چی باشه؟-.محکم می گويم!...پسره...می دونم-.می خندداز کجا می دونی؟-.چشمم را می بندم و به قلبم رجوع می کنم.حسش می کنم-:چند بار پروب را روی شکمم می چرخاند و می گويددرست حس می کنی.يه پسر کاکل زری و سرحال.خوشبختانه هم حالش -...خوبه..هم جاش.چشم از مانيتور برنميدارم...گوشه پلکم خيس می شود.حيؾ که باباش نيست تا دسته گلش رو ببينه-انگار همه عالم دست به دست هم داده اند تا روزی هزار بار مصيبت های زندگيم.را يادآوری کنندنسخه و تصوير سونو را می گيرم و بيرون می آيم...سه روز ديگر عيداست...برای خودم ماهی قرمز می خرم...سبزه و سمنو می خرم...سماق می خرمو همانجا مشؽول خوردن می شوم...بايد برای پسرم هفت سين بياندازم...بايدبرايش جشن بگيرم...او چه گناهی کرده که هيچ کس مادرش را نمی خواهد؟اوچرا بايد اسير دلمردگی من شود؟راه می روم...مثل تمام روزهای عمرم...ؼمم را توی پاهايم می ريزم و باسنگفرش خيابان تقسيم می کنم...موبايلم زنگ می زند...حتی نگاهش نمیکنم...من اين با خود خلوت کردن را دوست دارم...باالخره به خانه می...رسم...صدايی می شنوم..سايه-با تعجب برميگردم...از ديدن قامت بلندش حيرت می کنم...با ترديد جلو می روم:زيرلب می گويم!...پويا-او هم جلو می ايد...لبخند گرمی روی لبانش نشسته...نگاهی به خريدهايم می:اندازد و می گويددعوتم نمی کنی؟-...آخ...لحنم تلخ است...مثل زهر افعی...نمی ترسی به گناه بيفتی؟؟خونه خلوت و زن نامحرم و شيطان و وسوسه و-...لحن او اما...آرام است...ماليم...مثل هميشه.تنها نيستيم.بقيه هم تو راهن-.ابروهايم را باال می دهمبقيه؟-:پالستک ها را از دستم می گيرد و می گويد!...اوهوم...امين و سينا و پريسا-قبل از او وارد می شوم..با دقت به دکوراسيون خانه نگاه می کند...دستی به قفس:پودی می کشد و می گويد!...چه جؽد زشتی-چشم ؼره ای ميروم و برای تعويض لباس در اتاق را می گشايم.سريع دست ورويم را می شويم و تيشرت آستين کوتاه سفيدی به همراه شلوار جين مشکی میپوشم.آرايش ماليمی می کنم و کمی عطر می زنم و بيرون ميروم...هيچ تمايلی!.برای بدبخت به نظر رسيدن...ندارمروی مبل نشسته...دستانش را از ساعد روی زانوهايش گذاشته و به سنگ کؾخيره شده...با صدای صندل من چشم بلند می کند و برای لحظه ای مات میشود...بی حجابی ام سرخ و سفيدش می کند و دوباره سر به زير می اندازد.به:آشپزخانه می روم و چايساز را به برق می زنم و از همانجا می گويمخب...نگفتی جريان چيه؟-.من همه چی رو می دونم-.دستم يخ می بنددهمه چی يعنی چی؟-!...صدايش آرام تر شده و..گرفته تر.مثال اينکه کمتر از يه ماهه که ازدواج کردی ولی بچه ت نزديک چهار ماهشه-دستم را به لبه کابينت می گيرم و چشمانم را می بندم.نفسش را روی پوستم حس.می کنممی دونم..من هيچ حقی ندارم...نمی تونم سرزنشت کنم.ولی واقعاا انتقام گرفتن از -احتشام و مادرت ارزشش رو داشت؟:توی چشمانش نگاه می کنم و با قاطعيت می گيوم!...داشت-.به کانتر تکيه می دهدميگن فلج شده...تا حدی که آب دهنش رو هم نمی تونه کنترل کنه.از يه تيکه -!...گوشتم بدتر:زيرلب می گويم.خدا رو شکر-:کمی نگاهم می کند...آه می کشد و می گويدتو از کی اينقدر عوض شدی؟-.فشار دستم را روی لبه کابينت بيشتر می کنم و با حرص می گويممنظورت از "عوض" "عوضيه" ديگه...مگه نه؟-.دوباره آه می کشد.با خشم نگاهش می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 483م بی گناه...برچسب خراب بودن زد...از ن از همون وقتی که مادر جنابعالی به -همون وقتی که خو د جنابعالی به خاطر حرؾ مردم و خواست خانوادت از ازدواج!...با من پشيمون شدی...پسم زدی...درست از همون موقع.سرش را تکان می دهدمن پست نزدم...فقط ازت زمان خواستم...گفتم بايد اين روزا بگذره...گفتم صبر -کن...راضيشون می کنم...تو اين همه سال هر روز بحث کردم...جدلکردم...هزارتا دختر بهم معرفی کردن...به يکيشونم نگاه نکردم...ولی تو چيکارکردی؟...می خندمواقعا لطؾ کردی...درست موقعی که به حمايت احتياج داشتم گذاشتی ا -رفتی...جنگ و جدل تو با خانوادت به چه درد من می خورد؟تو که می دونستیمن بی گناهم...تو که می دونستی داره بهم ظلم ميشه...چرا ولم کردی؟ترسيدیعاقت کنن؟از اونا ترسيدی...از خدا نترسيدی؟.سرش را پايين می اندازدخيلی منتظرت موندم...گفتم ميای...برميگردی...از اين جهنم نجاتم می دی...تا -همين چهار ماه پش منتظرت بودم...تا وقتی که با اميرحسين آشنا شدم و فهميدم!...مردانگی تعريؾ ديگه ای داره.پوزخند صدا دار می زندمنظورت از مردانگی بيرون کردن يه زن باردار از خونست؟يا باال کشيدن -شرکت و داراييت؟.دستم را مشت می کنماون عصبانيه...چون فکر می کنه بازيش دادم...فکر می کنه سرش کاله -گذاشتم...دلش شکسته...ؼرورش لگدمال شده...من بهش حق می دم...چون باهاشبد کردم...ولی مطمئنم هرچی باشه...بی وجدان نيست...از زير مسئوليتش شونه!...خالی نمی کنه...فقط زمان می خواد...همين:چند بار سرش را تکان می دهد وبا تمسخر می گويد...خوبه-.می خواهم جوابش را بدهم...اما زنگ در مهلت نمی دهدپريسا...امين...فدايی و مرد جوانی که خودش را ماکان نکوکيش معرفی!ميکند...داخل می شوندچهره خندان و شوخی هايشان...فضای مرده خانه را روح می بخشد.برای همه:چای می برم و کنارشان می نشينم و می گويمچطور شده که ياد ما کردين؟-:فدايی با خنده می گويد.اومديم جلسه انجمن عالفها رو به مديريت تو تشکيل بديم-.تند نگاهش می کنمشما چيکار کردين؟-.اينبار امين جواب می دهد.بدون تو دنيا رو هم نمی خوايم.چه رسيده به شرکت-.متعجب از چهره ای به چهره ديگر نگاه می کنم.امين ادامه می دهد.من و سينا هم استعفا داديم-.کمی رو به جلو خم می شودفکر کردی تو اين موقعيت تنهات می ذاريم؟-:هنوز مبهوتم.فدايی می گويداين شرکت نشد...يه شرکت ديگه...اسمش که مهم نيست...مکانش هم مهم -نيست...مهم اينه که االن تو صنعت دارو همه سايه موتمنی رو می شناسن و بهشاعتماد دارن.از نو شروع می کنيم...قرارداد جديد می بنديم..فرمول جديد می...سازيم.تکيه ام را به مبل می دهم.پريسا به حرؾ می آيدرو من و پويا هم می تونی حساب کنی.من کارای حقوقيتون رو انجام می دم.پويا -.هم که ليسانس روابط عمومی و فوق مديريت داره:دستم را زير چانه ام می گذارم و به دقت نگاهشان می کنم و آرام می گويم.ولی ما حتی قراردادهايی رو که با کارخونه ها بستيم...واگذار کرديم-:فدايی از جا بلند می شود...تعظيم کوتاهی می کند و می گويدبيوشيمی و PHD معرفی می کنم...جناب آقای ماکان نکوکيش...دانشجوی-.نماينده تام االختيار کارخانه داروسازی کيميارمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 487حدودا سی ساله...چهار شانه...قد ا نگاهم روی او متوقؾ می شود...متوسط...پوست سبزه و موهای مشکی...با ته ريش بسيار کمرنگی که به.صورتش جذابيت مردانه داده است.صدای فدايی حواس پرتم را جمع می کندامروز با مدير کيميا مالقات داشتيم.جريان رو واسش تعريؾ کرديم.خوشبختانه -.مثل هميشه حمايتت کرد.ما کيميا رو داشته باشيم کفايت می کند.نکوکيش حرؾ فدايی را ادامه می دهد.صدايش بم و جدی استمن به نمايندگی از آقای نويدی به شما قول همکاری می دم.در ازاش فرمولهای -شما به صورت انحصاری به کارخونه کيميا فروخته ميشه.در ضمن من به عنواننماينده کيميا و رابط بينتون توی شرکت شما رفت و آمد دارم و اگه نياز باشهکمکتون می کنم.چطوره؟کمی به جلو متمايل می شوم...فکر می کنم...فکر می کنم...فکر می کنم...کم کم.نگرانی را در چهره همه می بينم...صدای امين را می شنومسايه...هستی؟-برميخيزم و به اتاق می روم...چمدانم را باز می کنم و جعبه شطرنج را بيرونمی کشم...با آرامش برميگردم...همگی خيره به منند...لبخند به لبهای فدايی وامين و پريسا برميگردد.جعبه را روی ميز می گذارم و يکی يکی مهره ها را می:چينم.فدايی می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 488...شاه سياه...سايه موتمنی...شاه سفيد-.حرفش را قطع می کنممن ديگه با شخص خاصی دشمنی ندارم...مهره های سفيد تمام شرکت های -!...دارويی هستند که بايد يکی يکی از عرصه رقابت بيرون برن:امين زير لب می گويدو اگه شخص خاصی با ما دشمنی کرد چی؟-منظورش را می فهم...توی چشمانشان نگاه می کنم...توی چشمان تک:تکشان...قاطعانه می گويم!...اميرحسين احتشام...هرچی که هست...پدر بچه منه...و تا ابد احترامش واجبه-سرهايشان پايين می افتد...از سايه اين انتظار را ندارند...با لبخند شاه سياه را.برمی دارم و مقابل چشمانم می گيرم...اما تو عرصه کار...هرجا که احساس کرديم داره کارشکنی می کنه-...لبخندم را عميق تر می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 489!...اونوقته که اسب شاهمون رو زين می کنيم-.برق چشمان ماکان را می بينم و صدای فدايی رو می شنوم...تو فوق العاده ای-شاه سياه را می بوسم و روی صفحه می گذارم...مثل!...هميشه...استوار..مقتدر...شکست ناپذيربعد از رفتن بچه ها...دوباره مقابل صفحه شطرنجم می نشينم.از بس امروز رویاين صفحه خم شده ام و مهره جابجا کرده ام..کمرم درد گرفته...شاه را برمیدارم و روی کاناپه دراز می کشم...آنقدر خسته ام که حتی نمی توانم خودم را بهتختم برسانم...پاهايم را توی شکمم جمع می کنم...شاه را توی مشتم می فشارم و...چشمانم را می بندمميان خواب و بيداری صدای باز و بسته شدن در را می شنوم...بوی دی وانهوشيارم می کند...نزديک شدنش...مضطربم می کند...صورتم را بيشتر تویبازوی فرو می برم که از تکان پلکم متوجه بيدار بودنم نشود...نرمی پتو را حسمی کنم...می شنوم که در يخچال را می گشايد...صدای خش خش پالستيک هم بهگوش می رسد...می دانم که می داند خواب من سبک است...بيشتر از اين خود رابه خواب زدن جواب نمی دهد...نيم خيز می شوم...با چشمانی که سعی می کنندترس را در خودشان منعکس کنند...توی درگاه آشپزخانه ايستاده و به من نگاه میکند...نفس راحتی می کشم و برمی خيزم.موهايم را پشت گوشم می زنم و می:گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 491...خوش اومدی-!...که من...مثل تو...راندن ميهمان از خانه را...بلد نيستم:سرش را تکان می دهد.موبايلش را توی دستش می چرخاند و آرام می گويدچرا اينجا خوابيدی؟اونم اينجوری؟-:رو به رويش می ايستم.دستی به پيشانيش می کشد و می گويد...يه کم خرت و پرت خريدم که بخوری-.در دلم ريسه می بندند...جلوتر می روممن بچم رو صحيح و سالم می خوام...حواست باشه به خاطر سوءتؽذيه و بی -...توجهيت مشکلی واسه اون ايجاد نشه.عقب می کشم و سرم را پايين می اندازم.بؽض صدايم را می لرزاند...حواسم هست-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 491زيرلب "خوبه" ای می گويد و قصد رفتن می کند.تنم می لرزد.صدايش می!...زنم.شايد بهانه ای برای ماندنش داشته باشم...امير-می چرخد...چرا چشمانش نمی خندند؟.کيفم را باز می کنم و برگه سونو را بيرون می آورم و مقابل صورتش می گيرم...ببين...بچمون پسره-برگه را از دستم می قاپد.لبخندی که روی لبش می نشيند...سريع محو می شود و.جايش را اخم می گيردچرا به من نگفتی؟چرا تنها رفتی؟-.با انگشتانم بازی می کنم.فکر نمی کردم واست مهم باشه-.انگشت اشاره اش را باال می آوردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 492هرچی که مربوط به بچه من باشه...مهمه...از اين به بعد حق نداری اينجور -مسائل رو مخفی کنی. اگه پات درد گرفت...قلبت درد گرفت...مؽزت دردگرفت...خودت برو دکتر.به من ربطی نداره.اما معاينات مربوط به بچه بايد زيرنظر من باشه.فهميدی؟نگاهش می کنم...گفته بود چشمان اشکی ام را دوست دارد...نگفته بود؟پس چراحتی يک گره از آن گره های عميق ميان ابروانش باز نمی شود؟آنقدر شبيه سنگی که مدتی است...از فکر ديدن تو َت َرک ميخورد سرم:بی فايده ست...دوباره سرم را پايين می اندازم و آرام می گويم...فهميدم-صدای نفس عميقش را می شنوم...صدای دور شدنش را می شنوم...صدای بسته...شدن در را می شنوم.دستم را روی شکمم می گذارم و زمزمه می کنم...مامان پيشته-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 493به آشپزخانه می روم...يخچال را باز می کنم.پر از ميوه و شربتهایتقويتی...روی کابينت را نگاه می کنم...ميان اشک...لبخند می زنم...چيپس وپفک و لواشک را هم برای سالمتی بچه اش خريده؟.اس ام اس می آيد...چيزی احتياج داشتی خبرم کن...موبايلم هميشه روشنه-.دستم را جلوی دهانم می گيرم...نمی خواهم پسرم صدای گريه ام را بشنود... جای خاليــت رانه کتاب پر می کند...نه چيپس و ماست!... و نه حتی سيگار!!!...من دلم بؽل ميخواهدبا رخوت دستم را دراز می کنم و موبايلم را جواب می دهم.صدای هراسان پريسا.را می شنوم...الو سايه-!...سعی می کند به خودش مسلط شود...می فهممرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 494...ببين...مامانت...االن حالش خوبه-.نيم خيز می شومچی شده؟-...دوباره خودکشی کرده...نجاتش دادن اما بستريه-.روی تخت رها می شومکی بهت گفت؟-.امروز که رفته بوديم وسايل رو از شرکت جمع کنيم فهميديم-پلکم را روی هم فشار می دهم.نام بيمارستان را می پرسم و از جا بلند می!...شوم...چرايش را نمی دانم...اما می روماميرحسين توی اتاق است...از ديدنم تعجب می کند و به سمتم می آيد.نگاهم را ازاو می گيرم و به صورت رنگ پريده مادرم می دوزم.خواب است.قفسه سينه اشآرام و منظم باال و پايين می شود.نزديکش می روم.موهای رنگ نشده اش تویپيشانی اش پخش شده...! مچ هر دو دستش را باند پيچی کرده اند.مردد... انگشتمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 495را باال می برم و روی چروک های عميق کنار چشمش می کشم...ابروهاینامرتبش را لمس می کنم...لب خشکش را هم...! چانه اش حتی توی خواب هممی لرزد...توی خواب هم بؽض دارد...منهم دارم...چهره سامان را ميان اجزایصورتش جستجو می کنم...همان بينی...همان پيشانی بلند...همان مژه هایبرگشته...همان رنگ پوست...دست اميرحسين را روی کمرم حس می کنم.زيرلب:می گويمچرا اينجوری شده؟-!...صدايش ماليم است.شايد به خاطر مراعات حال مريض...شايد هم.وضع روحيش خوب نيست.اين دفعه رگ دستش رو زده-از تصور خون...حالم بد می شود...دستم را به لبه تخت می گيرم.فشار انگشتان.امير روی کمرم بيشتر می شودبشين رو اين صندلی...اصال کی به تو گفت بيای اينجا؟-.صدايم رو به خاموشی می رودآوا کجاست؟-.مجبورم می کند بنشينمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 496.پيش خونواده عموم.شانس آورديم اين صحنه رو نديد-.دلم می گيرد...از ؼربت و در به دری خواهرم...سرم را بلند می کنم.بيارش پيش من...اينقدر از اين خونه به اون خونه نبرش-.سرش را تکان می دهدنميشه...آوا مريضه.می ترسم مشکلی پيش بياد.تو نمی تونی هم مراقب اون باشی -.هم مراقب خودت:پوزخند می زنم و بلند می شوم.کيفم را روی شانه ام مرتب می کنم و می گويمخوبه...خوبه که اينقدر نگران خواهر ناتنيت هستی...ولی به من به خاطر مرگ -ناجوانمردانه برادر تنيم...حق ناراحتی و دلخوری نمی دی...خوبه که دلت واسهبی پناهی اين زن می سوزه و تو خونت راهش می دی...ولی زن و بچه خودترو از خونه بيرون ميندازی.خوبه که منو به خاطر قضاوت و حکم صادر کردنمواخذه می کنی...اما خودت به بدترين شکل ممکن يه زن باردار...که تموم.زندگيش رو زجر کشيده...مجازات می کنی.مقابلش می ايستم.توی چشمانش خيره می شومرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 497!...خيلی خوبه اميرحسين...خيلی منصفانه ست...خيلی عادالنه ست-.ابرويش را باال می اندازداين انصافه که تو با احساس و عاطفه يه انسان بازی کنی؟انصافه يه آدم بيگناه -رو تو آتيش خشمت بسوزونی؟عدله که من با عشق جلو بيام و تو با نفرت؟انصافهکه من همه چی رو خالصانه به پات بريزم و تو با نيرنگ ازش سواستفاده کنی؟به...بابام چی گفتی؟گنج اصلی اميرحسين بود؟هههه.صدايش را پايين نگه می دارد.اما صورتش از شدت خشم گلگون شدهوقتی به اين فکر می کنم که تو تموم لحظه هايی که من با همه وجودم بؽلت می -کردم...تو بهم می خنديدی و مهره هات رو دونه به دونه تکون می دادی...وقتیيادم مياد با چه عشقی بهت نگاه می کردم و تو چطوری فريبم دادی...وقتی به اينبچه ای که فقط به خاطر خودخواهی و کينه های تو به وجود اومده فکر میکنم...وقتی آينده اين بچه رو با وجود مادری مثل تو تصور می کنم...وقتی آوا رومی بينم که از ترس مردن مادرش شبی هزار بار از خواب می پره...وقتی نفسشتنگ ميشه و با گريه مادرش رو صدا می زنه...يا وقتی پدرم رو می بينم که چهباليی به سرش اومده...که حتی نمی تونه يه پشه رو از خودش دور کنه...دنياواسم عين قفس ميشه...انگار کل کهکشان رو می ذارن رو سينه من...اونقدر که!...نفس کشيدن عذابم می ده.بازويم را ميان دستانش می گيرد.صدای سايش دندانهايش را می شنومرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۸ صبح
m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 498من نمی تونم با آدم خطرناکی مثل تو...زير يه سقؾ زندگی کنم...شنيده بودم -آدمی که خدا نداره...هيچی نداره...تو مصداق واقعی و عينيشی...از هيچی نمیترسی...هيچی...هر کاری ازت برمياد...وقتی به پدرم می گفتی نمی ترسی چونهيچی واسه از دست دادن نداری...فکر می کردم بلوؾ می زنی...اما حاال می. واقعا بايد از تو ترسيد.بايد ازت دوری کرد.بايد پرهيز کرد ا بينم نه....بازويم را فشار می دهدحيؾ که نمی تونم از اون بچه بگذرم...وگرنه اجازه نمی دادم نگهش -داری...نمی ذاشتم يکی عين خودت پرورش بدی...اين بند ارتباطيمون رو هم پارهمی کردم و زندگيمو نجات می دادم.ولی حيؾ...حيؾ...که من نمی تونم به راحتیتو در مورد حيات يه موجود زنده تصميم بگيرم.حيؾ که اون بچه رو هنوز...نيومده دوست دارم و می خوامش.حيؾآنقدر "حيؾ هايش" را با حسرت می گويد که تمام تنم گر می گيرد.شاه سياه زنده.می شود و می ؼردحيؾ؟...آره...حيؾ...حيؾ که من احمق عاشق پسر احتشام شدم...حيؾ که همه -وجودم به بچه اون بسته شده...حيؾ که يادم رفت...گرگ زاده عاقبت گرگشود...حيؾ که به خاطر جلب اعتمادت از همه حق و حقوق قانونيم دستکشيدم...حيؾ که به خاطر اينکه ثابت کنم دنبال مال و منالت نيستم شرکتمو دو...دستی تقديمت کردم.با خشم بازويم را از دستش بيرون می کشمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 499آره..راست می گی...من خطرناکم...بيشتر از اون چيزی که فکرش رو -بکنی...صبرمم زياده...عاطفمم کمه...عين افعی دور طعمم حلقه می زنم و يکی...يکی استخوناش رو می شکنم...پس بترس...بترس...بترسبا قدمهای محکم به سمت در می روم...چيزی در ذهنم جرقه می زند...بر میگردم...با لبخند...با آرامش...نگاهی به زن مدهوش روی تخت می کنم و سپس.چشم به چشمان طوفانی امير می دوزم!...از اينکه منم عين اين زن باشم و پسرت يکی عين سايه بشه...بترس-تحويل سال را بدون حضورش جشن گرفتيم...فقط برای دلخوشی پسرم...دوستانمآمدند...تبريک گفتند و رفتند...اما او نيامد...يعنی آمد...مثل هميشه...آخرشب...همه چيز را چک کرد و به زعم خودش خيالش راحت شد و رفت...تبريکنگفت...منهم نگفتم...از اتاق هم بيرون نيامدم...نگفت مادرم در چه حال است يا!...آوا چه می کند...و البته که منهم نپرسيدمپريسا می گويد اين راهش نيست...می گويد اگر دوستش داری اين راهشنيست...می گويد دورترش نکن...سردترش نکن...به سمت ديگران سوقشنده...کوتاه بيا...عذرخواهی کن...اشتباهت را قبول کن...درکش کن...می گويدمرد است...تنها ماندنش خطرناک است...اگر همين شبی يکبار را هم نيايد چه میکنی؟زن ديگری وارد زندگيش شود چه می کنی؟تنهاييش را با کس ديگری پر کندچه می کنی؟گاهی هم...در آؼوشم می گيرد...نوازشم می کند و دلداريم می دهد...که تو میتوانی...که تو از اين بدتر را هم تحمل کرده ای...سخت جانی ام را به رخم میرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 511کشد...گاهی می گويد...نترس...اميرحسين برمی گردد...مردی که به خاطر يکآنفوالنزای ساده...لحظه ای رهايت نکرد...محال است بيخيال تو و بچه اتشود...گاهی می گويد...فکر نکن...اهميت نده...مردها همه همينند...بی رحم...بیخيال...بی مسئوليت...امير هم يکی مثل بقيه...گاهی هم گريه می کند...دلش ازتنهايی و گوشه گيريم می گيرد...ؼمم به وجودش سرايت می کند و به جای منهمزار می زند...که تو چه کرده ای که بايد اينچنين مجازات شوی؟مگر خدا نمیداند تو چه کشيده ای؟پس چرا به دادت نمی رسد؟گاهی هم عصبانی میشود...حقت همين است...گور بابای اميرعلی احتشام...تو که از زندگی اتراضی بودی...تو که امير را دوست داشتی...چرا همه چيز را خراب کردی؟چرابيخيال نشدی؟مگر امير با تو اتمام حجت نکرده بود؟مگر نمی دانستی اگر اينباربرود برگشتی در کار نيست؟می دانستی و آگاهانه از خودت رانديش...می دانستیو با دست خودت ارامشت را از بين بردی...می دانستی و با دست خودت بچه ات...را بی پدر کردیمی گويد...سرزنش می کند...تندی می کند...دل می سوزاند...گريه می کند...ودر نهايت التماسم می کند که کوتاه بيا...تو ديگر لج نکن...از اين بدترشنکن...اينقدر تلخ و سخت سکوت نکن...می گويد می توانی رامش کنی...آرامشکنی...اگر بخواهی می توانی...تو سايه ای...اين همه سال جنگيده ای...باز همبجنگ...به خاطر پسرت...به خاطر امير...کنار نکش...حرؾ بزن...ؼمش راتسکين بده...ؼرورش را مرهم بگذار...مرد بودنش را...حسهای بدش رابفهم...درک کن...تندی و عصبيتش را تحمل کن...دوام بياور...طاقت داشتهباش...کنارش بمان...می گويد...می گويد اما نمی داند...او که نمی داند...نمیفهمد...حال يک زن باردار تنها را نمی فهمد...نمی فهمد زنی که بار دارد حمايتمی خواهد...پشتيبان می خواهد...پدر بچه اش را می خواهد...حتی اگر آن زنسايه باشد...حتی اگر من باشم...او که نمی فهمد...نمی داند زن باردار چه اشتياقیبرای حرؾ زدن در مورد بچه اش دارد...در مورد بچه اش با پدر بچه اش...بامردی که دوستش دارد...مردی که روح و جسمش را در اختيار دارد...او که نمیداند...وقتی کمر زن باردار درد می گيرد...وقتی دلش تير می کشد...تنهارمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 511سرانگشتان نوازشگر پدر بچه اش می تواند تسالی سختی روزها و شبهايشباشد...پريسا درد مرا نمی فهمد...نمی داند چقدر از اين تنبيه ناعادالنه دلچرکينم...او که نمی داند اين روزها...اين روزها که جنين چند ماهه ام بزرگ وبزرگتر می شود...چقدر به حضور اميرحسين احتياج دارم...چقدر به سنگينیتنش روی اين تخت محتاجم...چقدر به گرمی آؼوشش...به نوازش دستانش...بهلبخندهای آرام و دلگرم کننده اش و به چشمان خندانش نياز دارم و چقدر از اينحجم عظيم نبودنهايش در عذابم...او اشکهای شبانه ام را نمی بيند...دلتنگيهايم رانمی فهمد...دل شکسته و حساس شده ام را درک نمی کند...از نيازهای سرپوشگذاشته ام...خبر ندارد...نمی فهمد که من شرايط ناز کشيدن ندارم...نمی داند کهچقدر دلم نازکش می خواهد...هيچ کس نمی داند...ظاهر سختم همه را به اشتباهانداخته...حتی خود اميرحسين را...ولی هيچ احدی از شبهايی که به تلخی و...افسوس می گذرند خبر نداردهيچ احدی...به جز خدا...خدايی که عجيب اين روزها آرام شده...عجيب سکوتکرده و مرا به حال خودم گذاشته...خدايی که تازگيها هرچه صدايش می زنم ومی گويم...هستی؟؟؟ اخم می کند و رويش را برمی گرداند...انگار او هم از من!...دست کشيده...ديگر دست کشيدهدقيقا چهارده روز است که از خانه بيرون نيامده ام...سيزده روز تعطيالت ا امروزخسته کننده و کشدار روح و روانم را پژمرده کرده...بچه ها مسافرت رفتند..ازمن هم خواستند بروم...اما ترجيح دادم در خانه بمانم و فکر کنم...اين مدتاميرحسين را هم زياد نديده ام...وقت آمدنش که می رسيد...به اتاقم می رفتم وخودم را به خواب می زدم...هر شب يخچال را چک می کرد...در اتاق را میگشود...می دانست که خواب نيستم...اما آرام به سمت پنجره می رفت و از بستهبودنش مطمئن می شد...چند ثانيه نگاهم می کرد و می رفت...همين...دلم میخواست بگويم نيا...اينجوری آمدنت داؼم را تازه می کند...بيشتر از نبودنت...شکنجه ام می دهد...اما جرات نداشتم...هنوز هم ندارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 512موهايم را شانه می زنم...موهايی که کم کم دارند به رنگ اصليشان باز میگردند.آرايش می کنم...اما ديگر رنگ چشمانم را نمی پوشانم...لباس بر تن می.کنم و از خانه بيرون می زنمپارک ساعی در بهار حال و هوای ديگری دارد...دوست دارم توی محوطه اشقدم بزنم و نفس بکشم...اما جلسه با مديرعامل کيميا واجب تر است...هوای تميزاول صبح را فرو می دهم و وارد ساختمان می شوم.پيرمرد جدی اما مهربان:کيميا جلوی پايم بلند می شود.سريع می گويم.خواهش می کنم...شرمندم نکنين-مقابلش می نشينم و به دستان چروک خورده اش نگاه می کنم.او هم با لبخند نگاهم.می کند.شنيدم قراره از نو شروع کنی-.سرم را تکان می دهم.بله...ولی ايندفعه با دستای خالی.هيچ سرمايه ای نداريم-.با خودکارش روی ميز ضربه می زندخوب برنامتون چيه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 513:برگه هايی که حاصل دو هفته کار مداوم است نشانش می دهم و می گويمبه امين به عنوان مسئول فنی وام می دن...بيشتر لنگ محل شرکتيم.قرار شد با -.پول وام يه جايی رو اجاره کنيم.و بعد مثل سابق ادامه می ديم.ضربه هايش روی ميز کند می شود.خوبه-.آه می کشمنه...خوب نيست...چون البراتوار دانشگاه بدون پول آزمايشگاهش رو در -اختيارمون نمی ذاره.تنها منبع درآمد اوليه مون فرمول هاييه که می سازيم.االن.مشکل آزمايشگاه داريم.چشمانش را تنگ می کند.مگه ماکان بهتون نگفت؟می تونين از آزمايشگاه ما استفاده کنين-.لبخند می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 514اين نهايت لطؾ شماست.چون واقعا پرداخت هزينه های آزمايشگاهی در توانم -.نيست.جواب تشکرم را نمی دهداز احتشام چه خبر؟-.سرم را پايين می اندازمخبر ندارين؟-.شنيدم...اما خودت بگو-برايش تعريؾ می کنم از اول تا آخر.راست و حسينی...صادقانه...هر از گاهی.ابروانش به نشانه تعجب باال می روند اما هيچ حرفی بر زبان نمی راند.همش همين بود-.ضرب خودکارش شروع می شودببين دخترم...من همه جوره حمايتت می کنم.چون به خالقيتتون و به عزم -راسختون اعتقاد دارم.اما از من به تو نصيحت...رقابت رو با لجاجت اشتباهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 515نگير.احتشام يکی از بزرگترين صادرکننده های داروئه.گردنشون کلفته.خود منواسه بحث تجارت ترجيح می دم با اونا کار کنم.چون ارتباطاتشون قويه.خودتبهتر می دونی که داروهای ايرانی زياد طرفدار ندارن مگر تو همين چند کشورهمسايه.اما شرکت امير خيلی خوب تو همين کشورا ريشه دونده و خيلی خوبمداروهای ما رو می فروشه.درسته بيشتر سودش مال اوناست.درسته که اميرعلیزيرآبی های زيادی می رفت.اما بازم نميشه منکر تبحرشون شد.و همين طور.منکر قدرتشون توی حذؾ کردن رقبا.در سکوت نگاهش می کنممن پير اين کارم.موهام تو اين کار سفيد شده.می دونم کدوم ره به ترکستانه.تو -فکر صادرات و پوز زنی نباش و چشمت رو خوب باز کن.در افتادن با احتشاماشتباهه.خصوصا واسه شما که نه سرمايه ای دارين نه تجربه ای.بنابراين تااونجايی که می تونی از اونا دور بمون و بيشتر نيروت رو بذار رو کار داخلی والبته فرموال.تو بحث آزمايشگاهی کمکت می کنم.تو بحث توزيع داخلی همهمينطور.به شرط اينکه وارد حاشيه و رقابت های بی اساس و لج و لجبازيهای.بچگانه نشين و واقع گرا باشين.همچنان نگاهش می کنممنو ببين...بزرگترين کارخونه داروسازی کشور رو دارم.اما وقتی فهميدم -اميرعلی داره کارشکنی می کنه فقط و فقط از طريق کار و تجارت باهاش مقابلهکردم.نذاشتم حاشيه سازی بشه.چون به کار در صلح و آرامش اعتقاد دارم.از توهم می خوام همين باشی.اگه هدفت کار کردنه....اگه می خوای يه منبع درآمدواسه خودت داشته باشی...اگه می خوای به يه جايی برسی و موفق شی...بايدسرت به کار خودت باشه.سعی کن تو حيطه کاری خودت...با تالش خودت موفقرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 516بشی...نه با موش دوندن تو کار مردم...که در نهايت ضررش متوجه خودت.خواهد بود:اينبار سرم را تکان می دهم و می گويممن با هيچ کس دشمنی ندارم.فقط می خوام زندگی خودم و بچه م رو بسازم.می -.خوام يه منبع درآمد واسه آينده بچه م داشته باشم.دستانم را روی ميز می گذارمولی می دونم اميرحسين راحتم نمی ذاره.همه نگرانيم از همينه.می ترسم شروع -.کنم و دوباره زمينم بزنه.لبخند روی لبهايش می نشيند.از جا بلند می شود و نزديکم می آيدنترس دخترم.من اميرحسين رو خوب می شناسم.اگه اينقدر شبيه اميرعلی نبود -می گفتم اصال پسر اون آدم نيست.با وجودی که ايران بزرگ نشده....با وجودیکه پدری مثل اميرعلی داره...ولی از لحاظ اخالقی واقعاا پاکه.مردونگيش به کلآدمای اين صنعت می چربه.ميشه رو حرفش حساب کرد.چون اگه حرؾ بزنهاصالا ضعيؾ کش نيست.اهل رقابت سالم و رو در پاش می مونه و در ضمنروئه.از پشت خنجر نمی زنه.حواسش به عواقب کارا و تصميماتش هست و حسمسئوليت پذيری بااليی داره.هرکی باهاش کار کرده همينو گفته که به هيچ وجه با.اون پدر هفت خطش قابل مقايسه نيسترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 517...درست در همين لحظه...دلم تنگش می شودبا وجود اينکه اونو بيگناه قاطی مشکالتت کردی و دلش رو شکستی اما می دونم -که اذيتت نمی کنه.چون با وجود همه حرفايی که زدی و همه کارايی که کردی.هنوزم دوست داره.مايوسانه نگاهش می کنم.لبخندش عميق تر می شود!...نترس...از هرچی که می ترسی...از اميرحسين نترس-!...دلم آرام می گيرد...اما..همچنان تنگ است...خيلی تنگ است...خيلی زياداوايل ماه ششم بارداری ام مصادؾ می شود با افتتاح شرکت...يک ساختمانکوچک که خيلی شيک نيست...خيلی بزرگ نيست و در محله آنچنانی همنيست...اما لذتش بزرگ است...لذت از نو شروع کردن...دوباره ساختن و باالآمدن...دوباره از خاکستر خود زاده شدن...!خسته ام...خيلی زياد...آنقدر که ديگرشبها متوجه آمد و رفتهای امير نمی شوم...آنقدر که ديگر شامه حساسم حضورشرا خبر نمی دهد...شکمم بزرگ شده...مثل سابق نمی توانم تحرک داشته باشم امابا بی رحمی هرچه تمام تر از خودم کار می کشم...می دانم بايد استراحت کنم اماپسرم به اين شرکت و درآمدش احتياج دارد.نمی خواهم هنوز دنيا نيامده طعمنداری را بچشد.گاهی آنچنان کمرم تير می کشد...يا چنان رگهای پايم متورم میشوند که بی اختيار در خودم مچاله می شوم و گريه می کنم.اما باز هم به محضآرام گرفتن برميخيزم و تالشم را از سر می گيرم.با وجود اينکه حواسم به تؽذيهام هست اما سرگيجه های گاه و بيگاه دنيا را برايم تيره و تار می کند.ماکان...کهاين روزها نزديکترين همکارم و شايد دوستم شده...نهيب می زند که مراقبباش...بچه ای که سالمت به دنيا نيايد آينده را می خواهد چکار؟اما من نمی توامرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 518صبر کنم...کار کردن آرامم می کند...آنقدر خسته می شوم که فرصتی برایؼصه خوردن نمی يابم و همين خوب است...ترجيح می دم پسرم با کار خستهشود تا اينکه از شدت ؼصه...افسرده به دنيا بيايد.و حاال که بعد از کلیدوندگی...باالخره شرکت را افتتاح کرديم...به خودم افتخار می کنم...با تمام وجود.به خودم افتخار می کنم.دلم واسه اينجوری خنديدنت تنگ شده بود-:بلندتر می خندم و رو به پويايی که صورتش را نزديکم کرده می گويم.آخه خيلی وقته که اينجوری احساس رضايت نداشتم-:فدايی ليوان شربتش را باال می برد و می گويد.به افتخار خودمون که خدا وکيلی لنگه نداريم-.همه با خنده جامهايشان را به هم می زنند:ماکان کنارم می ايستد و رو به جمع می گويدتو اين مدت که شما دنبال وام و مکان بودين من و سايه هم بيکار نبوديم.کلی رو -فرموال کار کرديم.به نتايج خوبی هم رسيديم.ايشاال به زودی پول خوبی گيرمون.ميادرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 519همه دست می زنيم...سوت...جيػ...ماکان دستش را به نشانه سکوت تکان می.دهد...ليوانش را باال می آورد.اينم به احترام روح سامان و به سالمتی اين مادر و پسر خستگی ناپذير-:اينبار منهم کمی از شربت می نوشم.پريسا آهنگی را روشن می کند و می گويد.ما که معذورات شرعی و اخالقی داريم.ولی آقايون بپرن وسط-امين و فدايی دست هم را می گيرند و مشؽول می شوند.از ديدن ادا و اطوارهای:زنانه شان روده به دلم نمی ماند.ميان خنده رو به ماکان می کنم و می گويم. واقعا به دادم رسيدی ا نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم. -.او هم مثل اميرحسين با چشمانش می خندد...اگه می خوای تشکر کنی...يه کم بيشتر به خودت برس-:نفس عميقی می کشم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 511من خوبم...پسرم از من بهتره.تو آخرين سونوگرافی فقط مونده بود واسم دست -.تکون بده.بلند می خندد.از پسری که بچه تو باشه...همچين چيزی بعيد نيست-.با عشق دستم را روی شکمم می کشم...آره به خدا...بچم به خودم رفته...صبور...مقاوم...مظلوم-:ضربه آرامی به بازويم می زند و می گويد...مظلوم رو خوب اومدی-می خندم...از ته دل...حتی نگاههای خيره پويا هم نمی تواند از خوشی ام!...بکاهد.ولی سوال ماکان چرااز اميرحسين چه خبر؟-.به چشمان تيره اش نگاه می کنم...ديگر نمی خندندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 511تقريبا بيخبرم...وقتی مياد که من خوابم...در طول روزم تماس نمی گيره...فقط -موقع معاينات ماهيانه می بينمش.که اونم در سکوت می ريم و در سکوت برمی.گرديم.دستش را روی موهايش می کشدمی خوای چيکار کنی؟ -سوالی که هر روز از خودم می پرسم.توی چشمانش خيره می شوم.با سر به.شکمم اشاره می دهد.بعد از دنيا اومدن بچه رو می گم-.ليوان را ميان انگشتانم می فشارمنمی دونم.هنوز بهش فکر نکردم.اما اينو می دونم که بعد از دنيا اومدن -.بچه...شرايط همينجوری نمی مونه.سرش را نزديک می آوردمنظورت چيه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 512.پسرم..منظور مادرش را درک می کند و دست و پا می زند...امير اگه می خواست برگرده...تا حاال برگشته بود-.پسرم مشت می کوبد.صورتم در هم فرو می روداون ديگه زندگی با من رو نمی خواد.يه جورايی فعال دست و پاش بسته ست -.وگرنه خيلی زودتر از اين حرفا اقدام می کرد.پسرم لگد می زند...دستم را روی شکمم می گذارم...اين بچه که به دنيا بياد...جدا می شيم-.عقب می کشدبه همين راحتی؟-...لبخند می زنم.اينقدريم که می گی راحت نيست-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 513.دستش را روی دستم می گذاردحق و حقوقت چی ميشه؟-.لبخندم کج می شودوقتی خودش رو ندارم حق و حقوق رو می خوام چيکار؟-.دستم را فشار می دهد.ولی تو دوستش داری-.پسرم تاييد می کندآره...ولی نمی تونم خودمو به کسی تحميل کنم.نمی تونم التماسش کنم و به پاش -...بيفتم...نمی تونم:زمزمه می کندسايه...چرا اينقدر زود وا دادی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 514:چشمان تيره اش تيره تر شده اند.بؽضم را فرو می خورم و می گويماگه تو هم اون کوه يخ رو تو چشمای اميرحسين ببينی...می فهمی که تالش بی -.فايده ست...اميرحسين قيد منو زدهتکليؾ اين بچه چی ميشه؟-.پسرم سکوت می کند و منتظر می ماند.آرام نوازشش می کنم.مطمئنم که نمی ذاره پيش من بمونه-.اينبار دستش را روی بازويم می گذاردمی خوای از بچت بگذری؟-...اشکم می چکد...درست توی ليوانپيش باباش باشه بهتره...من بدون مامانم دووم آوردم اما نبود بابام بيچارم -کرد...می دونم پسرمم مثل خودمه.به باباش بيشتر احتياج داره.تازه...به قولاميرحسين من به جز کينه و نفرت چی دارم که يادش بدم؟همون بهتر که از گذشته.درخشانم هيچی ندونه و با آدم درستکاری مثل امير بزرگ شهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 515...دستش پايين می افتد...سرش همفکر کردی راحته؟-.دوباره عميق نفس می کشم...نه...من که گفتم...راحت نيست-:زيرلب می گويد...پس اينهمه تالش...واسه اين شرکت-:ليوان را روی کانتر می گذارم و می گويمتنها چيزيه که می تونم بهش بدم...اين شرکت تنها دلخوشيمه...ارث يه مادر -!واسه پسرش:همانطور که سرش پايين است می گويد...حق تو اين نيست-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 516.پوزخند می زنم...نيست...نيست...نيست-بچه ها که می روند لباسم را با يک پيراهن آزاد و کوتاه عوض می کنم . به جایصندل دمپايی ابری می پوشم.توی هال قدم می زنم...می نشينم...بلند میشوم...پنجره را باز و بسته می کنم...اما هيچ کدام ذره ای از دردم نمی کاهد. ازعصر...بچه ام نا آرام است...درد بدی توی کمرم می پيچد...نگاهی به پاهای:متورمم می کنم و می گويم.مامانی رو اذيت نکن عزيزم...من فردا يه جلسه مهم دارم-اما گوش نمی دهد.روی مبل می نشينم.کمرم را می مالم...پاهايم را میمالم...نه...فايده ندارد...برمی خيزم و مقابل بار کوچکم می ايستم و بطری هایرنگارنگ را از نظر می گذرانم.قطعاا يکی از اينها دردم را تسکين خواهدداد...اما...به چه قيمتی؟ در مقابل وسوسه شان مقاومت می کنم و به سراغ کيسهداروهايم می روم.همه را روی ميز می ريزم.فقط اجازه دارم استامينوفن سادهبخورم...اما اين درد که با اين مسکن ضعيؾ تسکين نمی يابد! رنگ صورتیپروفن چشمم را می زند...با حسرت نگاهش می کنم..دستم را جلو می برم ودوباره عقب می کشم وبه همان استامينوفن ساده قناعت می کنم.روی کاناپه درازمی کشم..درد به نخاعم می زند و دادم را به آسمان می برد.هميشه درد داشته اماما هيچ وقت اينچنين بی وقفه و مداوم نبوده است...دوباره بلند می شوم...تمام تنمخيس شده...موهايم به پيشانی و گردنم چسبيده اند...پنجره را باز می کنم...ازشدت فشار اشک در چشمم حلقه می زند.وزنم را از اين پا به آن پا میاندازم...سرم را به شيشه پنجره تکيه می دهم و به گلدسته می نگرم...چراؼهای:روشنش زبانم را باز می کند.با بؽض می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 517...خدا...درد دارم-چراؼها چشمک می زنند...دستم را دراز می کنم...به سمت مسجد...نه! به سمت.خدا...بؽض حجيم تر می شود...خدا... َک مش کن-...بازهم چراؼها چشمک می زنند...دست ديگرم را هم دراز می کنم...به سمتش!...يه امشب کمکم کن-نسيم ماليمی به صورتم می خورد...نسيمی که بوی ياس می دهد.نفس میکشم...آرام و پشت سر هم ...ما که در اين خيابان بوته ياس نداريم...داريم؟؟صدای چرخش کليد را در قفل می شنوم...قلبم طپش می گيرد...امشب زود.آمده...ساعت هنوز ده هم نشده...آب دهانم را قورت می دهم و می چرخمميان هال می ايستد...بوی عطرش پخش می شود...جرأت ندارم به چشمانش نگاهکنم...چشمانی که ديگر نمی خندند...! زيرلب سالم می کنم...زيرلب جواب میدهد و جلو می آيد.با هر قدمی که برميدارد ضربان من شديدتر و اخمهای او ؼليظ.تر می شود.مقابلم توقؾ می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 518خوبی؟-من طاقت ندارم...طاقت اين همه نزديکی اش را ندارم...دلم از دستش شکسته اما.هنوز برايش می زندسرم را باال و پايين می کنم.دستش را باال می آورد و روی گونه ام می!...گذارد...در اوج تب...می لرزم...پس چرا اينقدر داؼی؟چرا اينجوری عرق کردی؟صورتت قرمز شده-.هيچی نمی گويمسايه؟؟؟-.کمرم درد می کنه...با پهلوی راستم-.نزديکتر می شود.برو لباساتو بپوش بريم دکتر-پاهايم را محکم به زمين می چسبانم.می ترسم اختيارشان را از دست بدهم و خودم.را در آؼوشش پرت کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 519.خوب می شم.چيزی نيست-دستم را می گيرد و روی مبل می نشاندم.از کی کنترل اين اشکها از کفم خارجشده؟.با جبر دستانش سرم را باال می گيرمبه خاطر درد گريه می کنی؟-...سردی و بی تفاوتی از چشمانش رفته و جای آن را نگرانی گرفته...چقدر دلم برای اين چشمها تنگ شده بود...بايد بريم دکتر...اينجوری نميشه-با همان مردمکهای لرزان نگاهش می کنم.محال است اين مهربانی را با رفتن به.دکتر از دست بدهم.نه..هميشه همينجوريم..يه کم بگذره آروم می شم-.موهايم را از پيشانيم کنار می زندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 521پس چرا هيچی نگفتی؟چرا به دکتر نگفتی؟-سرم را پايين می اندازم.شانه هايم از شدت هق هق می لرزند...به آشپزخانه میرود و چند دقيقه بعد با کيسه آب گرم بازمی گردد.کمکم می کند تا روی تختدراز بکشم.کيسه را زير کمرم می گذارد و پتو را روی شکمم می کشد.اشکم را:پاک می کند و می گويد...االن بهتر می شی-...نمی داند...همين که هست خوبم..صدايش سرزنش بار استنمی دونم دنبال چی هستی و می خوای چی رو ثابت کنی.ولی يه نگاهی پاهات -بنداز.هنوز شيش ماهت تموم نشده که اينجوری ورم کردی.وای به حال ماههای.آخر...پس از جريان شرکت خبر دارددستانم را روی شکمم مشت می کنم و هيچی نمی گويم...سری به نشانه افسوستکان می دهد و بلند می شود.ترس از رفتن او...باعث هجوم درد با تمام قدرتشرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 521می شود..هراسان دستش را چنگ می زنم...هول می کند...سريع می نشيند و.دستش را روی سينه ام می گذارد...نفس بکش...سايه...نفس بکش-...موج فرو می نشيند...لج نکن دختر...پاشو بريم بيمارستان-:لبم را گاز می گيرم....دوست ندارم داد بزنم...بريده بريده می گويم...بيمارستان نمی خوام...فقط نرو-.چشمانش را روی هم فشار می دهد.جايی نمی رم...فقط می خواستم واست مسکن بيارم-.سعی می کنم نفس بکشم.يه دونه خوردم..بيشترش ممکنه واسه بچه ضرر داشته باشه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 522.با کالفگی دستش را توی موهايش فرو می کندپس چيکار کنم؟-.دستش را محکم فشار می دهم...فقط نرو...تنهام نذار-انقباض ماهيچه های صورتش را حتی از پشت پرده ضخيم اشک هم می.بينم.موبايلش را در می آورد و شماره می گيردسالم...خوبی؟ببين من امشب خونه نمی رم...ميشه لطؾ کنی و بری خونه من؟--....می دونم...ولی جرأت نمی کنم آوا رو باهاش تنها بذارم--.......ممنونم..مرسی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 523گوشی را روی ميز کنار تخت می گذارد.نفس کشيدنم راحت می شود.دوباره:اشکهايم را پاک می کند و می گويدديگه گريه نکن...باشه؟-سريع...با پشت دست اشک از صورتم می زدايم...لبخند کمرنگی روی لبشظاهر می شود.برميخيزد و چراغ را خاموش می کند.پيراهنش را در می آورد وکنارم دراز می کشد.قلبم طاقت اين همه هيجان را ندارد.دستم را روی کمرم میگذارم و نگاهی به فاصله بينمان می کنم..هنوز زياد است...! صدايش را می.شنومبهتری؟-...نيستم...تا وقتی اين فاصله برداشته نشود...نيستم...به پهلو می خوابم.خوب می شم-.دستانش را زير سرش گذاشتهچند وقته اينجوری می شی؟-!...فکر می کنم...چند وقت است؟؟؟درست از وقتی که ترکم کردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 524!...خيلی وقته-.سرش را می چرخاند...برق چشمانش را می بينمپس چرا به من نگفتی؟با کی لج می کنی؟-.تنم را به سمتش می کشم!...فکر می کردم طبيعيه-:پوؾ بلندی می کند و می گويد.يه جوری بخواب که کيسه کمرت رو گرم کنه-.من گرمای آؼوشش را می خواهم.اينجوری دردم کمتره-...باشه...پس بخواب-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 525!...خواب..؟؟؟..ههه..خواببه نيمرخش خيره می شوم...نگاهم نمی کند...اما آرام آرام صورتش به خنده بازمی شود.سنگينی نگاهم را حس کرده.دنبال بهانه می گردم برای نزديک تر:شدن...کمی جابجا می شوم.آهسته می گويدچيزی می خوای؟-...آری..تو را...نه...فقط-.نيم خيز می شودفقط چی؟-.نگاهم را از چشمانش می دزدم.هيچی...فقط جام راحت نيست-.صورتم را لمس می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 526چيکار کنم که بهتر شه؟-مگر اين ؼرور رهايم می کند؟...هيچی...االن خوبهدراز می کشد...همانطور طاق باز...چشمم را می بندم...لعنت به اين عطر دیوان...تا عمر دارم از اين عطر متنفر خواهم بود...دوباره چشم باز می کنم...آرامبه سمتش می خزم و سرم را روی بازويش می گذارم.دستش را از زير سرشبيرون می آورد و با مکث روی بازويم می گذارد...خنده را در صدايش حس می.کنماالن جات خوبه؟-.منهم می خندم...ؼرور را لگد می کنم و سرم را روی سينه اش می گذارم!...االن بهتره-بوی ياس می پيچد...ما ياس نداريم...به گلدسته نگاه می کنم...چراؼها چشمک می...زنند..خدا می خندداز بس بی حرکت مانده ام دست و پايم خشک شده...اما در عوض دردم تسکين. فورا صدايش بلند می شود ا يافته...با احتياط کمی جا به جا می شوم.رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 527چيه؟ درد داری؟-:دستم را دور کمرش حلقه می کنم و می گويم...فقط يه کم-حرکت انگشتانش را بين موهايم احساس می کنم...مثل گذشته...واقعا چقدرگذشته؟.فردا می ريم دکتر.و هرچی گفت انجام می دی.بدون بهانه.بدون ؼر زدن-.سرم را روی سينه اش فشار می دهم.باشه بعد از جلسه-.صدايش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۹ صبح
تهديدگر است!...سايه-:چانه ام را روی سينه اش می گذارم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 528.اولين جلسه شرکتمونه.نميشه نباشم-.دستش را از موهای من بيرون می کشد و دوباره زير سرش قالب می کند...می تونی بگی پويا بره...يا ماکان-.طعنه کالمش را می گيرم.از همه چيز خبر دارد.جزء به جزء! آرام می گويم.چاره ای نداشتم.مجبور بودم.بدون نيرو نمی تونستم کاری انجام بدم-.در چشمانم می نگرد.آزردگی را از نگاهش می خوانمو تنها نيرويی که تو اين شهر پيدا کردی پويا بود.درسته؟-.باز کمرم تير می کشدخودش پيشنهاد داد.منم دستم بسته بود.آدم ؼريبه از ماه اول پول می خواد.حقوق -.می خواد.بيمه می خواد.ولی يکی مثل اون باهام راه مياد.پوزخند می زندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 529خوبه...مهربون شده...حمايت می کنه...رفاقت می کنه...اونم االن...تو اين -...شرايط.پوزخندش صدا دار می شودچقدر از اين آدمای خير که هيچ هدفی به جز کمک کردن ندارن خوشم -مياد...مرتب هم به خونت سر می زنه...اينهمه فداکاری...از مردی مثل. کامالا قابل درکه پويا....نگاهم را به گردنش می دوزم.از اتهامی که ممکن است متوجهم شود می ترسم.بين ما هيچی نيست امير.فقط همکاريم-:نفس عميقی می کشد و می گويد.می دونم-.با تعجب نگاهش می کنممی دونی؟-:دستی به موهايش می کشد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 531درسته که گفتی ممکنه يکی عين مادرت باشی...ولی من هيچ وقت به خودم -اجازه نمی دم همچين فکری در موردت بکنم.البته اين دليل نميشه که حواسم به.کارا و رفت و آمدات نباشه.دستم را بين سينه او و صورتم می گذارم.خدا رو شکر که حداقل تو اين يه مورد بهم اعتماد داری-.داؼی نفسش را حس می کنم.ولی بازم دليل نميشه که هرچند وقت يه بار اينهمه مرد رو تو خونت راه بدی-.از اينکه هنوز روی من حساسيت دارد ؼرق خوشی می شومخب مکان نداشتيم.مجبور بوديم جلساتمون رو اينجا تشکيل بديم.از اين به بعد به -شرکت محدودش می کنم.خوبه؟:جواب نمی دهد.سرم را بلند می کنم و می گويمخوبه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 531تنش را کمی باال می کشد و به تخت تکيه می دهد.رو به رويش می نشينم.چهار.زانوهدفت از تاسيس اين شرکت چيه؟دوباره واسه کی خواب ديدی؟-.پيراهنم را روی زانوهايم می کشم.من به يه منبع درآمد احتياج دارم.فقط می خوام کار کنم.همين-.دستانش را به سينه می زندوظيفه تامين مخارج تو و اون بچه با منه.هر ماهم که به حسابت پول واريز می -کنم.نگران چی هستی؟.آباژور را روشن می کنم و مستقيم توی چشمانش خيره می شوممن پولت رو نمی خوام امير.از پس هزينه هام برميام.الزم باشه کارگری می -کنم.می رم تو خونه مردم ظرؾ می شورم.اين چيزا اذيتم نمی کنه.چون عادت...دارم.به اينکه مستقل باشم و از کسی کمک نخوام.سرم را پايين می اندازمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 532ولی عادت ندارم وبال گردن کسی باشم.اونم کسی که منو نمی خواد و اينقدر ازم -متنفره.من قصد ندارم زندگيت رو خراب کنم.به محض اينکه اين بچه دنيا بيادطالق می گيرم.همه حق و حقوقم رو هم می بخشم.شايد اينجوری بدی که در.حقت کردم جبران بشه.جرات ندارم در چشمانش نگاه کنمبه همين خاطر اين شرکت رو نياز دارم.بايد آماده باشم.دوست ندارم بچم طعم بی -پولی رو بچشه.اجازه نمی دم اذيت شه.اجازه نمی دم هيچ کمبودی رو حس.کنه.نمی ذارم سختی بکشه.صدايش سرد و سخت استمگه قراره پيش تو بمونه؟-انتظارش را داشتم...اما باز هم قلبم از شدت رنج فشرده می شود.صدايم می.لرزدخب شايد وقتی بزرگ شه گاهی بياد پيش من.نمی خوام به خاطر وضعيت مالی -.من شرمنده باشهدستم را می گيرد و جسم سنگين شده ام را به طرؾ خودش می کشد.دوباره در.آؼوشش جا می گيرمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 533.تو نمی خواد به اين چيزا فکر کنی.فعال مراقبش باش که سالم به دنيا بياد-...فقط به فکر سالمتی بچه است...فقط بچه.آه می کشم.حواسم هست-.لبش را به موهايم می چسباندنه نيست...از اين به بعد الزم باشه تو خونه حبست می کنم.به نظر نمياد عواقب -.اين دردا زياد خوب باشه.زمزمه می کنم.بچه حالش خوبه.کسی که درد می کشه منم نه اون-.بازوانش را محکم به دورم می پيچد...باز خنده از صدايش پيداست.خوب نيست آدم به بچه خودش حسودی کنه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 534!...دردم را فهميده...اما درمان را دريػ می کندسرمست از يک خواب آرام و پر از امنيت، بدنم را می کشم و روی تخت مینشينم.اميرحسين نيست.اما سر و صدايی که از بيرون می آيد خيالم را از بودنشراحت می کند.بوی شامپويی که در اتاق پيچيده خبر از حمام رفتنش می دهد.منهمسريع دوش می گيرم و از اتاق بيرون می زنم. مثل هميشه حوله را دور گردنش.انداخته و صبحانه را آماده کرده.با لبخند سالم می کنم...با جديت جواب می دهد:تکه نانی توی دهانش می گذارد و می گويدجريان چيه که اين يخچال تو هيچ وقت خالی نميشه؟من اين ميوه ها رو واسه -خودم می خرم؟اصالا ؼذا می خوری؟.می نشينم...حتی اگر بداخالق باشد...باز اين توجهاتش می چسبد.بيشتر بيرون ؼذا می خورم.معموال صبح که می رم...شب بر می گردم-:سرش را تکان می دهد و می گويد.بله...خبر دارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 535او هم می نشيند و برای اولين بار...به صورتم نگاه می کند.چشمانش تنگ می.شوندچرا اينقدر صورتت قرمزه؟هنوز درد داری؟-:دستم را روی گونه ام می گذارم و می گويم.نه...شايد به خاطر حمومه-.به فکر فرو می رود.صبحونت رو بخور...بايد بريم دکتر-:با من و من می گويمساعت نه جلسه داريم.بعدش بريم.باشه؟-چنان تند نگاهم می کند که صدا در گلويم خفه می شود.خم می شود و با عصبانيت:می گويد.يه کاری نکن در اين يکی شرکتت رو هم تخته کنم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 536.دستم را روی شکمم می گذارم.به خدا حالش خوبه.تکوناش منظمه.هيچ مشکلی نداره-.داد می زند!...سايه-جا می خورم و عقب می روم...دندانهايش را روی هم فشار می دهد و در حاليکه:سعی می کند تن صدايش را پايين بياورد می گويدبچه حالش خوبه...باشه...ولی تو چی؟تنت عين کوره ست...سر لپات گل -انداخته.پاهات ورم ؼير عادی داره.دردای مشکوک داری.ديشب تا صبح تو!...خواب ناله کردی.حاال بازم بگو شرکت...جلسه...کار:جرات ندارم بيشتر از اين مخالفت کنم.سرم را پايين می اندازم و می گويمباشه...ولی به شرطی که بعدش اجازه بدی برم سر کارم.از فکر و خيالش -.ديوونه می شماز نفسهای عميقی که می کشد اوج عصبانيتش را می فهمم.انگشت اشاره اش را:به طرفم می گيرد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 537.تو در شرايطی نيستی که واسه من شرط بذاری.پاشو لباس بپوش-*****************در حاليکه استرس جلسه تمام تمرکزم را از بين برده روی تخت دراز میکشم.اميرحسين يک شانه اش را به ديوار زده و دست به سينه و با دقت نگاهمان.می کند.دکتر فشارم را می گيرد و چهره اش در هم می رود.فشارت باالست.البته نه خيلی...ولی باالست-.با نگرانی به امير نگاه می کنم.چشم به دهان دکتر دوختهنوار قلبتم زياد جالب نيست.معلومه استرس داری.طپش قلب خودت از بچه هم -.بيشتره.دستانم را مشت می کنم.کاش امير نبود..صدايش را می شنومحاال بايد چيکار کنيم؟-:ميان حرفش می پرم و می گويم.مگه نشنيدی؟خانوم دکتر گفتن چيز مهمی نيست-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 538.دکتر اخم می کندمن کی همچين چيزی گفتم؟خوشبختانه عالئم مسموميت حاملگی رو -نداری.وگرنه مجبور می شديم ختم بارداری رو اعالم کنيم...ولی همين فشار خونباال...باعث انقباض رگهای خونرسان جفت و جنين...کاهش خونرسانی به بافتها ودرنتيجه جدا شدن جفت می شه.در اين شرايط خونريزی خيلی شديد جون هردوتون رو به خطر می ندازه.از طرؾ ديگه باعث نارسايی کليه مادر و جنين.ميشه.در نتيجه بايد کنترلش کنی.دستش را تکان می دهد...هم فشارت...هم استرست-.رو به اميرحسين می کند.استرس رو از زندگيش حذؾ کنين.با اين طپش شديد قلب دچار مشکل ميشه-:برايم دارو می نويسد و ادامه می دهداسترس و هيجان ممنوع...چربی و نمک ممنوع...سرپا ايستادن به مدت طوالنی -ممنوع...هرگونه تؽيير رنگ يا سوزش در ادرار...سرگيجه...سردرد مداوم...دردشکمی...تاری ديد و ورم دست و صورت می تونه عاليم پره اکالمپسی )مرحلهقبل از مسموميت حاملگی( باشه.اگه حتی يکی از اين عالمتا رو داشتی سريع.خودت رو به دکتر برسونرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 539!...آه می کشم...فاتحه شرکت خوانده شدتا خانه در سکوت رانندگی می کند.می دانم هرگونه اصرار برای رفتن به شرکتبی فايده است.کتش را در می آورد و روی مبل می اندازد.گرفته است...خيلی:زياد...آرام می گويم...امير من حالم خوبه...به خدا-نگاهم می کند...اما حواسش به من نيست...او هم می نشيند...موبايلش را از.جيبش در می آورد و توی دستش می چرخاند.از اين به بعد بيشتر استراحت می کنم.قول می دم-!...بازهم نگاهم می کند...باز هم حواسش نيستبا استرس دستم را روی شکمم قفل می کنم...هيچ توجيهی...هيچ دليلی...برای!...اينکه قانعش کنم...ندارم...! صدايش هم گرفته...بيا بريم تو اتاق-.با تعجب نگاهش می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 541!...کمکت می کنم چمدونت رو ببندی.برمی گرديم خونه من-خانه او...نه خانه ما...همان خانه ای که از آن رانده شده ام...از جايم تکان نمی.خورم.بلند شو سايه...االن وقت لج کردن نيست...ديگه نميشه تنها بمونی-بودن با او نهايت آرزوی من است...اما...از آن خانه خاطره خوبی!...ندارم..خصوصا با وجود مادرم:زيرلب می گويم.تو بيا اينجا...من تو اين خونه راحت ترم-.از جايش بلند می شود و کنار من می نشينداينجا واسه من دوره.من بايد مراقب پدرم و آوا و مادرش هم باشم.روزی چند بار -.اين مسير رو بيام و برم؟اونم تو اين شلوؼی...با اين ترافيک.به شکم برجسته ام نگاه می کنم.می ترسم حرمت خونت شکسته بشه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 541با کالفگی شقيقه اش را ماساژ می دهد...بازويم را می گيرد و مرا به طرؾ.خودش می چرخاندببين...االن وقت اين حرفا نيست.من می دونم که تو هيچ وقت به سالمتيت اهميت -نمی دی.می دونم وقتی پای کار در ميون باشه همه چی يادت می ره...ولی به اينبچه فکر کن...می دونم که تو هم به اندازه من دوسش داری...دلت مياد سر مرگو زندگی اون قمار کنی؟.به يقه پيراهن قهوه ايش خيره می شوم.با ماليمت تکانم می دهددر اينکه اختالفات و دلخوريامون زياده...هيچ شکی نيست.ولی در حال حاضر -اولويت من سالمتی شما دوتاست.مشکالتمون رو می ذاريم واسه بعد از به دنيااومدن اين بچه.قبوله؟دلم به بازگشت به آن خانه راضی نيست.چشمانم را باال می کشم و به مردمکهای.روشنش خيره می شومتو منو از اون خونه بيرون کردی.در حاليکه می دونستی باردارم...اينهمه مدتم -تنهام گذاشتی.ممکن بود تو يکی از همون شبايی که تنها بودم يه اتفاقی بيفته.میدونم نگران بچتی...اما فکر نمی کنی واسه نگران بودن يه خرده دير شده؟.بازويم را فشار می دهدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 542ببين...حق با توئه...من معذرت می خوام...عصبانی بودم..يه حرفی زدم...فکر -نمی کردم اينقدر سريع واکنش بدی و بذاری بری...ولی به منم حق بده...اونقدرناراحت بودم که واقعا نمی تونستم بيام دنبالت و ازت بخوام برگردی.از اون طرفميه زن و مرد و بچه مريض گردنم بود.نمی شد که اونا رو به امان خدا ول کنم وهمش پيش تو باشم.ولی با اين وجود يه لحظه هم ازت ؼافل نبودم.به هر روشیازت خبر می گرفتم.هر شب بهت سر می زدم.هر خوراکی و ميوه جديدی که بهبازار می اومد اول واسه تو می خريدم.می گفتم بارداری ممکنه دلت بخواد.باوجود اينکه تو حتی شبا منتظرم نمی موندی....يا خواب بودی...يا خودت رو بهخواب می زدی...يه جوری رفتار می کردی که انگار خيلی هم از اين جدايیخوشحالی و وجودم واست مزاحمت ايجاد می کنه.ولی من تحت هر شرايطیحواسم بهت بود.شبا دونه به دونه داروهات رو چک می کردم.می شمردمشون کهببينم ازشون خوردی يا نه.هرچی باشه تو هنوز زن منی.اون بچه هم بچهمنه.ببين..من به خاطر سالمتی شما ؼرورم رو...دل زخم خورده و قلب شکسته وذهن ناباورم رو زير پام گذاشتم و دارم ازت درخواست می کنم برگردی...توامديگه لج نکن...بعد از اينکه بچمون دنيا اومد وخيالم راحت شد که هر دوتونسالمين در مورد زندگيمون تصميم می گيريم.باشه؟مگر می توانم در مقابل اين همه ماليمت...اين ماليمتی که اين همه وقت از آنمحروم بوده ام مقاومت کنم؟مگر می شود از وسوسه بودن و زندگی کردن کناراو...حتی برای چند ماه...بگذرم؟.باشه...ولی به شرط اينکه بذاری برم شرکت.من تو خونه دق می کنم-:لبخند می زند...درحاليکه بلند می شود می گويد!...چند بار بگم؟شما تو شرايطی نيستی که واسه من شرط و شروط بذاری-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 543همزمان با گشودن در...آوا چنان به سمتم هجوم می آورد که اگر اميرحسينجلويش را نگرفته بود قطعاا به بچه ام آسيب می زد. دست و پا می زند...بؽض.می کند و لب بر می چيندچرا نمی ذاری سايه جونو بؽل کنم؟-:اميرحسين صورت اخمويش را می بوسد و می گويد.چون سايه جون يه ذره مريضه.نمی تونه شما رو بؽل کنه-...با تعجب نگاهم می کند...سرتاپايم را...وای سايه جون...چقدر بزرگ شدی-خنده ام می گيرد.فقط مانده بود همين وروجک چاق شدنم را به رويم بياورد.روی:مبل می نشينم و به اميرحسين می گويم.بذارش رو پام-.با احتياط روی پايم می نشيند و به شکمم نگاه می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 544نی نی اين توئه؟-.می بوسمش...می بويمش...چقدر دلم برايش تنگ شده بود.آره عزيزم-.آرام دستش را روی شکمم می گذاردکی مياد بيرون؟-.در آؼوشم می فشارمش.خيلی زود-.هنوز چهره اش مبهوت استچطوری مياد بيرون؟-مستاصل به اميرحسين نگاه می کنم.شانه ای باال می اندازد و لبخندزنان به اتاقمی رود.با چشمان گرد و مصممش خيره ام شده.دستی به موهايش می کشم و می:گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 545.وقتش که بشه دکترا بيرونش ميارن-.به شکمم زل می زندچجوری؟-:بينی کوچکش را کمی فشار می دهم و می گويم.نمی دونم من که دکتر نيستم-:سريع پايين می پرد و به سمت اتاق می دود و در همان حال می گويد.داداش امير دکتره.حتما اون بلده-.نفس راحتی می کشم و مانتويم را از تن بيرون می کشم.خوش اومدی-فکم قفل می شود.برميگردم و به سر به زيرافکنده مادرم نگاه می کنم.چقدر الؼر!...شدهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 546!...ممنون-.دستش را دراز می کند...مانتوت رو بده به من-.براق می شومکه چيکار کنی؟-:با مظلوميت می گويد...هيچی خواستم-قدمی جلو می روم...قدمی عقب می رود..می ترسد...از من...از دخترش...از.سايه... می ترسد...صدايم را تا حد ممکن پايين نگه می دارم...اينجا هنوز خونه منه...بهت هشدار می دم...يه کاری کن که کمتر ببينمت-با دقت به قطره اشکی که از گوشه چشمش فرو می چکد نگاه می کنم...دلم می!...سوزد؟؟؟نه...نمی سوزدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 547کيفم را چنگ می زنم و به اتاق خواب می روم.اميرحسين در کمال صبر وآرامش با آوا سر و کله می زند.پيراهنی از چمدانم در می آورم و لبه تخت می:نشينم.اميرحسين نيم نگاهی به من می کند و رو به آوا می گويد.شما ديگه برو تو اتاقت.سايه جون خسته ست.می خواد استراحت کنه-.آوا از پيراهنش آويزان می شود.يعنی ديگه نميشه من پيشت بخوابم-:امير بوسه ماليمی بر موهايش می زند و می گويداينجا نه.ولی من شبا تو تخت خودت پيشت می خوابم تا خوابت ببره...خوبه؟-از قيافه درهمش معلوم است که راضی نشده...با ناراحتی نگاهی به من می کند و.از اتاق بيرون می رودهمانطور که پيراهن را در آؼوش دارم پاهای خسته ام را روی تخت دراز می:کنم...اميرحسين کمی کنار می کشد و می گويدخوبی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 548دلم می خواهد به خاطر نگهداری از زنی که می داند چقدر عذابم داده...داد.بزنم...اما عقل نهيب می زند...که آرام باش...همين را هم از دست نده.خوبم...فقط خستم-.سرش را تکان می دهد.باشه...يه کم دراز بکش...موقع شام صدات می زنم-پيراهنم را می پوشم و می خوابم...خواب که نه...فکر می کنم...فکر میکنم...فکر می کنم...تا حدی که مؽزم به مرز تالشی می رسد...آنقدر در تختؼلت می خورم که کمرم درد می گيرد...کالفه و عصبی برمی خيزم...موهايمآشفته ام را مرتب می کنم و از اتاق بيرون می زنم...اما با شنيدن صدای آرام و.نجواگونه امير متوقؾ می شوم!...طالقش می دم...در اولين فرصت ممکن-.همانجا توی راهرو...پشت ستون سنگی می نشينم.صدای مادرم را می شنوم.سايه تو رو دوست داره.خيلی زياد.من اينو از طرز نگاهش می فهم-.پوزخند اميرحسين را نمی بينم...اما می شنوم...حس می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 549اون هيچ کسو دوست نداره.اصال دوست داشتنو بلد نيست.تو اين مدت له له زدم -واسه اينکه يه بار حال آوا رو بپرسه.يا يه کنجکاوی کوچيک نسبت به شما و بابامنشون بده.اما همه اينا که سهله..اون حتی يه بار...فقط يه بار...واسهدلخوشيم...حال خودمو هم نپرسيد.خيلی راحت از آدما رد ميشه.ازجونشون..آبروشون..احساسشون...! هيچ جوره نمی فهممش...دنيامون متفاوته.بهنظر من پدر و مادر هرچقدر بد بازم پدر و مادرن و حرمتشون واجبه...يا خواهرو برادر هرچند ناتنی بازم عزيزن...اما سايه...گاهی احساس می کنم حتی بچهخودش رو هم دوست نداره.دکتر می گه شرايطت بحرانيه... ممکنه از دستشبدی...ولی اون باز ميگه کار...شرکت...فقط واسه اينکه نمی خواد بازندهباشه...نمی خواد جلو من يا هرکس ديگه ای کم بياره...حاال قيمتش هرچی میخواد باشه...من دلم از سايه سياهه..انتظار داشتم تو اين مدت يه قدمی واسهزندگيمون برداره...يه بار درست و حسابی عذرخواهی کنه...اما اون سر تنهاچيزی که خيلی راحت کوتاه اومد...جدا شدن و رفتن از پيش من بود...سر اينکهبچه پيش کی باشه هم همينطور...کدوم مادری اينقدر راحت از بچش می گذره؟.چند لحظه سکوت می کندسايه عاطفه نداره...محبت نداره...من نمی خوام رو آينده بچم ريسک کنم.نمی -تونم اجازه بدم با اون بزرگ شه...االنم فقط می خوام سالم به دنيا بيارش...نمیخوام به خاطر استرس و فشار کاری و روحی يه آوای ديگه متولد شه...واسههمينم ازتون می خوام سر به سرش نذارين...اجازه ندين آرامشش به همبخوره...اون بچه واسه من خيلی مهمه...نمی خوام اتفاقی واسش بيفته...از سايهدور بمونين...يا اگه فکر می کنين اينطوری سخته...می برمتون يه جا ديگه...يهپرستار ديگه هم می گيرم که هيچ مشکلی پيش نياد...شايد اينجوری واسه خودتونمبهتر باشه...ها چی می گين؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 551با خشونت اشکم را پاک می کنم.تا همين امروز هم به برگشتن امير اميدوار...بودم..تا همين امروز همنه...من جايی نمی رم...سايه به مادرش احتياج داره.حتی اگه اون نخواد من بايد -پيشش باشم.بايد اين ماههای آخر هواشو داشته باشم.بايد به تؽذيش برسم.خياطی.هم بلدم.واسه نوه م خودم لباس می دوزم...صدای دمپايی اش را می شنوم...انگار از امير دور می شود و به من نزديکاما...اين سايه خطرناکی که می گی...يه وقتی بزرگترين تفريحش خوندن شعرای -حافظ بود...همين آدم بی احساس که می گی...واسه ؼمنامه سياوش اشک میريخت...اين دختر ترسناک...تا ؼذای گنجيشکا و گربه ها رو نمی داد...لقمه بهدهنش نمی ذاشت...اين بچه...تا گالی باؼچه رو سيراب نمی کرد نمیخوابيد...اين سايه بی عاطفه...سه شب تا خود صبح رو سر برادر مريضشنشست و دستمال خيس رو پيشونيش گذاشت...اين سايه بی رحم...ساعتها...توگرما و سرما...تو حياط...منتظر پدرش می ايستاد...فقط به عشق اينکه اولينکسی باشه که به بهش خسته نباشيد ميگه...اين دختر بی محبت...با وجود همهبچگيش واسه نامزدش ؼذا می پخت که وقتی از دانشگاه برمی گرده با يه سفرهخوش آب و رنگ سورپرايزش کنه...همين سايه..همين آدم...همين دختر...که ازآدما راحت می گذره...وقتی من چمدونمو بسته بودم و داشتم می رفتم...به پامافتاد...التماسم کرد...ضجه زد...واسه زندگيمون...واسه حفظ خونوادمون...زارزد...اما من ازش رد شدم...ازش گذشتم..بدون اينکه به باليی که به سر روح!...حساس و شکننده و دخترونش ميارم..فکر کنم.سکوت سالن را فرا می گيردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 551اين دختر...همين که اينجوری ازش گريزونی و واسه طالق دادنش لحظه -شماری می کنی...يه روزی جز بنده های مقرب خدا بود...اتاقش هميشه بوی ياسمی داد...بدون هيچ گلی...بدون هيچ عطری...هميشه سجادش معطر بود...گاهیاونقدر تو مناجاتش ؼرق می شد که شک می کردم نکنه خود خدا نشسته رو به...روش که اينجوری مسخ شده...باز هم سکوتاين بچه سياه روز من..که تو از خونه بيرونش می کنی...چشم و چراغ پدرش -بود...دردونه برادرش بود...افتخار من بود... هوش و استعدادش زبانزد يه شهربود...کسی جرات نداشت از گل نازک تر بهش بگه...کسی جرات نداشت چپ...نگاش کنه...سکوت...سکوت...طوالنی تر از هميشهزندگی اين بچه رو من سوزوندم...من همه چيشو ازش گرفتم.مادرش -رو...پدرش رو...برادرش رو...نامزدش رو...آبرو و نجابتش رو...تمام باورا واعتقاداتش رو...احساس و عاطفش رو...!من کشتمش...من نابودش کردم...منيادش دادم که از آدما...حتی از بچش... راحت بگذره...معلم بی عاطفگيش...منم...من يادش دادم احساسش رو له کنه و بشه اينی که هست.آه بلندی می کشدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 552واسم عجيبه که داری يه بيگناه رو مجازات می کنی.اونی که بايد تقاص پس بده -منم.اونی که بايد از اين خونه رونده بشه منم.گناهکار اصلی...مقصراصلی...خطرناک اصلی...بی عاطفه اصلی منم...! دخترم رو به آتيش گناه مننسوزون...می خوای طالقش بدی...باشه...بده...اما عذابش نده...چون سايه...يهخدايی داره که عجيب...مراقبشه....عجيب هواشو داره...عجيب رو اين دخترتعصب داره...مواظب اون خدا باش...شايد ندونی...اما در واقع مسبب حال وروز من و پدرت سايه نيست...خدای سايه ست...گول اين قهر ظاهری رونخور...اون طناب محکم...شايد به مو برسه...اما پاره نميشه...سايه من...ازهرکی ببره...از خدا نمی بره...بترس از اون روزيکه دوباره به اون طناب چنگبزنه...بترس از اون روزی که آه بکشه...بترس...چون بعيد نمی دونم که از!..همون آه...قيامت برپا شهگوش می کنم...منتظرم...منتظر يک حرؾ از جانب اميرحسين...يک...تصديق...يک عقب نشينی...اما سکوت...فقط سکوتانگار مادرم هم منتظر است...چون صدای جا به جا شدن دمپايی اش را نمی...شنوم...اما باز هم سکوتمادر نا اميد می شود...منهم...از جا بلند می شوم...دستم را به ديوار میگيرم...بايد بروم...بايد بروم...چون می دانم توی اين خانه...يک مهره سوخته....املباس می پوشم.موبايلم راتوی جيب مانتويم می اندازم.شالم را با بی قيدی دورگردنم می پيچم و می روم.اميرحسين روی مبل نشسته.توی تاريکی.بدون هيچالمپی...چراؼی. ..روشنايی. ..وجودم به تالطم می افتد...از کی ديدنش اينقدرعذاب آور شده؟ دقيقاا از کی؟؟؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 553.به محض ديدنم از جا بلند می شودکجا؟-از کی صدايش اينهمه گوش خراش شده؟.می خوام برم يه کم قدم بزنم-کمی جلو می آيد.از کی بوی دی وان اين طور تهوع آور شده؟االن؟اين وقت شب؟ساعت رو ديدی؟-از کی جواب دادن به سواالتش اينهمه دردناک و بی معنی شده؟.آره.همين االن.همين وقت شب-پوؾ می کند.از کی گرمای نفسهايش اينهمه چندش آور شده؟.صبر کن منم باهات بيام-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 554از کی تصور بودن کنارش اينهمه حقارت بار شده؟.می خوام تنها باشم-مچم را می گيرد.از کی تماس دستش از برق سه فاز شوک برانگيزتر شده؟.نميشه.صبر کن لباس بپوشم-نگاهش می کنم.از کی اميرحسين اينهمه شبيه اميرعلی شده؟معنی تنها بودن رو نمی فهمی؟-جا می خورد و عقب می رود.منکه که خيلی وقت پيش جا خورده ام...اما منهم...می رومخيابان هنوز شلوغ است.ساعت نه شب برای اين وقت سال خيلی هم ديرنيست...دستم را توی جيبم می کنم و قدم می زنم.مثل تمام سالهايی که در تنهايیگذشته...گلويم درد می کند...خيلی زياد...با دست می مالمش...انگار داغشده...ورم هم دارد...گوشی توی جيبم می لرزد.به صفحه اش نگاه میکنم...ماکان است...جواب می دهم...و درست همان موقع که الو می گويم...منشا...درد را می فهمم...بؽض کرده ام...تمام اين مدت بؽض داشته ام و ندانستمماکان شاد و شنگول است...چرا نباشد؟کجايی خانوم خانوما؟خونه نيستی؟-اينکه ماکان بفهمد من گريه می کنم...دردی را دوا می کند؟.نه اومدم بيرون قدم بزنم-.خنده از کالمش می رودخوبی؟چرا اينقدر صدات گرفته؟-.معلوم است...به خاطر خوب نبودن صدايم گرفته...ماکان-:آرام می گويدجانم سايه؟چی شده؟-مگر اين آب دهان فرو می رود؟مگر اين گلوی ملتهب می گذارد؟من خيلی بدم؟-!مکث می کند...نکن...نکن...من از سکوت متنفرم.هرجا هستی همونجا بمون.االن ميام دنبالت-می آيد...درست نيم ساعت بعد توی ماشينش نشسته ام...گنگ و خسته...گوشه.خلوتی گير می آورد و پارک می کند.دستش را روی شانه ام می گذاردچه باليی به سرت اومده؟چرا اينجوری قرمز شدی؟-.از گداختگی درونم که خبر ندارد.نگاهش می کنممن خيلی بدم؟ؼير قابل تحملم؟تو که دوستمی...همکارمی...از ديدنم اذيت می -شی؟بودنم عذابت می ده؟...چقدر چشمانش سياه است...به اندازه روزگار منبا اميرحسين حرفت شده؟-نگاهم را به آسمان می دوزم...چقدر ابری و گرفته ست...انگار هنوز هم زمستان...است.مشکل اميرحسين نيست-.شانه ام را فشار می دهدپس چيه؟-.زمزمه می کنم!...من...مشکل منم که انگار يه وزنه اضافی ام رو دوش همه-.دستش از روی شانه ام می افتددارم نگران می شم.بگو چی شده؟-با هر نفسی که می کشم...درد است که موج می زند.سرم را به پشتی صندلی:تکيه می دهم و می گويميه جايی رو سراغ نداری که هيچ انسانی دور و برش نباشه...يا حداقل يه جايی -که دست هيچکی بهم نرسه؟اينبار خم می شود و بازوی سمت راستم را می گيرد و با يک حرکت مرا به.طرؾ خودش می چرخاندکه چی بشه؟که چيکار کنی؟-زنگ موبايل...حتی يک لحظه هم قطع نمی شود...به چشمانش نگاه نمی کنم...اين.سياهی ؼليظ را دوست ندارممن خسته شدم ماکان...ديگه نمی تونم...ديگه نمی کشم...ديگه نمی خوام واسه -اين زندگی بجنگم...نمی خوام قوی باشم...می خوام منم مثل هر زن ديگه ای کمبيارم...مثه هر زن ديگه ای بگم نمی تونم...بگم خسته شدم...بگم در توانمنيست...بگم زنم...کم طاقتم...جسمم ضعيفه...روحم حساسه...اين همه خشونتمال من نيست...تحمل اين همه ؼم کار من نيست...می خوام اين رنج رو تمومکنم...ديگه نمی خوام بمونم...می خوام برم...خودم و بچم...جايی که دستاميرحسين بهمون نرسه...جايی که خبری از نگاههای پر از شک و خصمانشنباشه...جايی که انتظار نداشته باشم درکم کنن و از اينهمه بی انصافی زجرنکشم...همچين جايی رو سراغ داری؟زنگ موبايل روی نورون های عصبی ام خش می اندازد.دلم می خواهد پرتش...کنماين حرفا از تو خيلی بعيده سايه.خودتی؟-.سرم را می چرخانم و به همان گوشه خلوت خيره می شومخودم يعنی کی؟من ديگه هيچی از خودم يادم نمياد.فقط می خوام برم.يه جايی که -اميرحسين پيدام نکنه.می خوام راحتش کنم.از بار اين مسئوليتی که اينجوری شونههاش رو خم کرده.می تونی کمکم کنی يا نه؟...او می گويد سايه...من داد می زنم ماکانماکان...هيچی نگو...من نه نصيحت می خوام. ..نه همدردی. ..نه دلداری. ..از -اينکه به چشم يه مرؼی که تخم طال می ذاره بهم نگاه بشه...متنفرم...نمی خوامکسی که می خواد سر به تنم نباشه...به خاطر بچه ای که بيشتر از اون مال...منه...بهم محبت قالبی کنهيقه پيراهنش را چنگ می زنم...خيلی وقت است که التماس کردن را فراموش!...کرده امتو رو خدا ماکان...التماست می کنم...منو از اميرحسين دور کن...اگه فقط يه بار -ديگه بخواد با ترحم بؽلم کنه...يا به خاطر سالم به دنيا اومدن اين بچه بهم محبتکنه... می ميرم...من طاقت اينهمه حقارت رو ندارم...من عادت ندارم اينجوریزندگی کنم.يه عمره که با سيلی صورتم رو سرخ نگه داشتم اما از کسی گدايیمحبت نکردم...نجاتم بده ماکان.. .تو رو به اون خدايی که می پرستی منو از اين...آدما دور کن...دارم دق می کنم...دارم می ميرمپلکش سنگين می شود و فرو می افتد...سرم سنگين می شود و پيشانی ام به سينه...اش می چسبدباشه...اگه رفتن و فرار کردن...آرومت می کنه...مشکلت رو حل می کنه...می -...برمتدلم فشرده می شود...فشرده که بود...فشرده تر می شود...می خواهم آه بکشم امااز شدت گريه نفسم منقطع بيرون می آيد...مثل بچه ای که ساعتهاست گريه...کردهسمت چپ صورتم را به صندلی می چسبانم و به آسمان نگاه می کنم...آسمان...ابری...آسمان بی ستارهاز خدا برگشتگان را کار چندان سخت نيست...سخت کار ما هبَود کز ما خدا!...برگشته استمردد و نگران مقابل خانه ترمز می کند...می خواهم پياده شوم...دستم را میگيرد...توی چشمان صادق و پاکش نگاه می کنم...لبخند زدن سخت است...اما به.خاطر اطمينان او می خندم.نترس ماکان...وسايلم رو برمی دارم و ميام-.دستش يخ کردهمی ترسم اذيتت کنن.می خوای منم بيام؟-پوزخند زدن...هنوز هم راحت است...ههه...اميرحسين جنتلمن تر از اين حرفاست که بخواد به کسی آسيب بزنه-در را باز می کنم...دستم را رها نمی کند.به سمتش می چرخم و توی چشمانش.خيره می شومچرا اينقدر نگرانی؟من حتی اگه باخته باشم...بازم شاهم...!هنوزم می تونم رو -...پاهام بايستم...از ماشين پايين می پرم...او که لرزش زانوانم را نمی بيند!..ببين...هنوز سرپام-همين يک جمله...آرامش را به صورتش برمی گرداند.کليد می اندازم و وارد خانهمی شوم. اميرحسين و مادرم توی هال ايستاده اند...يکی قدم می زند...يکی بهديوار تکيه داده...هر دو در يک زمان به سمتم هجوم می آورند.صدای امير از.خشم می لرزدمعلوم هست کجايی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۹ صبح
:اما من آرامم...مادرم با گريه می گويد
!خدا رو شکر.مردم از نگرانی مامانی-
!...مامانی؟؟؟هههههه
از کنارشان می گذرم...بازويم با خشونت کشيده می شود.تعادلم را از دست می
دهم و توی آؼوشش می افتم...چقدر برای بازگشت به اين آؼوش حسرت
خوردم...چقدر...! سريع خودم را جمع و جور می کنم و توی چشمانش خيره می
.شوم...پاهايم هنوز می لرزند...اما مطمئنم که مردمکم ثابت و مقتدر است
.رگهای روی فکش بيرون زده است...از ميان دندانهای کليد شده اش می ؼرد
.بعضی وقتا دلم می خواد تا اونجايی که می خوری بزنمت-
می خندم...مرا از درد جسمانی می ترساند...ای خدا...اينها کجای کارند؟
بازويم را بيرون می کشم و به اتاق می روم...لپ تاپم...مدارک شناسايی...و کمی
لباس و وسايل شخصی تنها چيزيست که از آن خانه می برم...آرام در اتاق آوا را
باز می کنم...خوابيده...مثل فرشته ها...دلم...بيشتر از اين نمی تواند فشرده
شود...!شوری اشک را توی دهانم حس می کنم.پاهايم قدرت جلو رفتن ندارد.از
.همان دور زمزمه می کنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 563
!...مواظب خودت باش خواهری-
کيفم را باز می کنم و چاقوی ضامن دار کوچک را بيرون می آورم و توی مشتم
مخفی می کنم و به هال می روم...هر دو روی مبل نشسته اند...هر دو سرشان را
ميان دستانشان گرفته اند...هر دو با شنيدن صدای قدمهای من سر بلند می
کنند...هر دو با ديدن ساک توی دستم از جا می پرند.صدای مادرم را اول می
...شنوم
کجا می خوای بری؟-
احساس می کنم وقتش شده...ساک را زمين می گذارم و مقابلش می ايستم...يکبار
ديگر تمام زوايای صورتش را بررسی می کنم.در چشمانش التماس و نگرانی
.موج می زند
کجا می خوای بری دخترم؟-
.نفسم را با قدرت بيرون می دهم
!...بخشيدمت-
.چشمهايش گرد می شوند
!...زندگيم رو ازم گرفتی...ولی بخشيدمت-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 564
...دستش را دراز می کند...از سر درماندگی
!...می بخشمت-
دستش را روی دهانش می گذارد.هجوم اشک به چشمانش...با اين
!...وسعت...ؼيرقابل باور است
!...می بخشمت چون ديگه چيزی واسه کينه ورزی نمونده-
.چشمش را می بندد
!...می بخشمت چون ديگه چيزی واسم نمونده که بخوای ازم بگيری-
ساکم را بر می دارم و اينبار مقابل اميرحسين می ايستم...ساک را زمين می
گذارم و مستقيم نگاهش می کنم...مبهوت و حيران نگاهم می کند.نفس عميقی می
.کشم
اگه با عذرخواهی کردن من قلبت آروم می گيره...من از ته دلم معذرت می -
خوام...هزار دفعه عذر می خوام...قبال هم خواستم...همون روزی که از خونه
بيرونم کردی...االنم می گم...ببخش اگه ناخواسته تو اين بازی داخل شدی و
صدمه ديدی...ببخش اگه دلت شکست يا ؼرورت جريحه دار شد...ببخش اگه
باعث شدم زندگيت خراب شه...واقعا متاسفم...از صميم قلب.....هزارانرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 565
بار...ولی می دونی چيه؟مشکل من و تو اين نيست...مشکل اينه که من اگه روزی
صدبارم بگم ؼلط کردم...تو باور نمی کنی...نه اينکه نخوای...نمی تونی...مشکل
اينه که اگه من دوست داشتن رو بلد نيستم...تو هم اعتماد کردن رو بلد
نيستی...!شايدم حق داری...شايد حق با توئه...من اليق اعتمادت نيستم...اليق
اينکه زنت باشم نيستم...اليق اينکه تو اين خونه باشم نيستم...چون تو اين
دنيا...هرکسی می تونه بد باشه...می تونه دلخور باشه...می تونه زخم خورده
باشه...می تونه دنبال انتقام گرفتن از کسايی که اذيتش کردن باشه...به جز من...!
تو به همه حق می دی...به همه فرصت می دی...روی هر نوع اشتباهی...رو
اشتباه هرکسی... سرپوش می ذاری به جز من...! منو درک نمی کنی...نمی
فهمی...چون هيچ وقت تو شرايطی مثل من نبودی و زندگی نکردی...انتظار
زياديه که بتونی بفهمی من چی کشيدم...اما اينکه يه ذره خودت رو جای من
!...بذاری...توقع زيادی نبود
.لبم را گاز می گيرم
ولی باور کن...من که هيچی...عزرائيلم می تونه عاشق بشه...درسته من خيلی -
بدم...درسته خيلی بی احساس و بی عاطفم...درسته که هيچ بويی از انسانيت
نبردم...ولی تو رو دوست داشتم...خيلی بيشتر از اون چيزی که فکرش رو
...بکنی
:زيرلب می گويد
منظورت از اين حرفا چيه سايه؟می خوای چيکار کنی؟-
.سرم را تکان می دهمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 566
هيچی...فقط اگه می تونی باور کن...به جز اون اوائل من هيچ منظور بدی در -
مورد تو نداشتم...چطور می تونستم بازيت بدم وقتی نفسم واست می رفت؟چطور
می تونستم ناراحتت کنم در شرايطی که تنها لحظات آروم زندگيم وقتی بود که تو
کنارم بودی؟
.قدمی عقب می روم...دستانم را از هم باز می کنم
ببين امير...بازی تموم شده...من بردم...به اون چيزی که می خواستم -
رسيدم...طبق محاسباتت من ديگه نبايد به تو احتياجی داشته باشم...ديگه نيازی به
فيلم بازی کردن ندارم...ولی هنوزم می گم دوست دارم...دوست داشتم...عشقم
...بازی نبود...احساسم حقيقی بود
چند لحظه توی چشمانش نگاه می کنم.دستانم دو طرؾ بدنم رها می شوند.ساکم را
.بر می دارم
اما تو باور نمی کنی...ببين...باور نمی کنی...ای کاش از بين اون همه خصلتای -
!...مثبت و منفی انگليسيا...واقع بين بودنشون رو به ارث می بردی...ای کاش
پاهايم قدرت ندارند...اما مجبورشان می کنم به رفتن و نماندن...مادرم ناله می
.کند
.سايه...نرو...تو که جايی رو نداری-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 567
:به سمتش می چرخم و می گويم
اينم از صدقه سری شماست...حتی خونواده پدريم هم به خاطر گناه تو منو -
مجازات کردن و از خودشون روندن...هيچ کس سايه رو نمی ديد...تو اين همه
ر منير...من فقط دختر تو
سال من سايه نبودم...می دونی چی صدام می زدن؟دخت
!...بودم...و چون دختر تو بودم پس به آتيش تو سوزوندنم
.سرش را پايين می اندازد
اما من بخشيدمت...اگه بخشش من باعث ميشه حالت خوب شه و بيشتر به آوا -
برسی...می بخشمت...فقط نذار آوا هم مثل من بشه...يه کاری کن که برادرش
بهش افتخار کنه...نذار اونم مثل من باعث سرافکندگی امير شه...! به خاطر
!...آوا...می بخشمت...به خاطر آوا...خودت رو ببخش
برای آخرين بار به امير نگاه می کنم...از چشمانش هيچی نمی خوانم...نگاهش را
از من می گيرد...نگاهم را نمی گيرم...و با خودم فکر می کنم...که من...تمام
!...تالشم را...آخرين تالشم را... کردم
.درست لحظه ای که می خواهم پايم را از در بيرون بگذارم صدايش را می شنوم
.تو هيچ جا نمی ری!نه تا وقتی که اون بچه تو شکمته-
قلبم خراشيده می شود...چيزی بيشتر از خراش...تکه پاره می شود...دلم می
خواهد خودم را به همراه اين بچه از باالی همين برج به پايين پرتاب کنم!بعد ازرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 568
اين همه حرؾ...بعد از اين همه اعتراؾ...بعد از اينهمه شکستن خودم و
ؼرورم... نه...محال است به خاطر اين بچه بمانم...چون من از اين فشار بريده
...ام...بريده ام
چشمم را محکم روی هم می فشارم و تصميم آخرم را می گيرم...در را کامل باز
می کنم و چشم به آسانسور می دوزم.هنوز در همين طبقه است...سريع به سمتش
می دوم و قبل از اينکه دست امير به من برسد دکمه را می زنم. توی البی هم می
دوم...با اشک و بؽض می دوم...خودم را توی ماشين ماکان می اندازم و بريده
:بريده می گويم
!...برو...برو داره دنبالم مياد-
پايش را روی گاز می گذارد.می چرخم و از پشت پرده اشک امير را می بينم که
دستانش را روی زانوهايش گذاشته و به مسير ما چشم دوخته...از همين فاصله هم
!...نفس نفس زدنهايش را می بينم...تمام هشت طبقه را از پله ها آمده
ويالی کوچک ماکان...در حد فاصل جاده چالوس و کرج...بزرگترين آرامشی
ست که بعد از مدتها به دست آورده ام...امروز درست دو ماه است که از عالم و
آدم بريده ام و همراه پسرم...در محيطی بدون تنش و دؼدؼه زندگی می کنم.شبی
نيست که ماکان به ما سر نزند...روزی نيست که چندين و چند بار تماس
نگيرد...هر دو هفته يکبار وادارم می کند برای انجام معاينه و سونوگرافی به
کرج بروم...خودش هم می آيد..پا به پايم...قدم به قدم...مطب به مطب...با
وسواس برايم دارو می گيرد...برايم لباس می خرد...برای خودم و پسرم...اتاقیرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 569
را پر از اسباب بازی و عروسک و ماشين کرده...هر بار که به خانه می آيد هر
دو دستش پر است از وسايل متفرقه ای که به عشق پسر من می خرد...برايم ؼذا
می پزد...و با ادا و اطوارهايش لبم را ؼرق خنده می کند...هر شب فيلم تازه ای
برايم می آورد که طی روز سرگرم باشم و احساس دلتنگی نکنم...می بينم که
وقت آمدن و وقت رفتنش بارها و بارها دوربين های امنيتی و دزدگيرها را چک
می کند اما هر بار که می خواهد از من جدا شود نگران تر از بار پيش
است...سگ آموزش ديده گرفته...ديوارها را نرده کشی کرده...اما از دلش خبر
دارم...آرام ندارد...گاهی با هم توی حياط کوچک اما سبز و پردرخت ويال قدم
می زنيم...از همه چيز برايم حرؾ می زند...به جز تهران و آدمهايش...از آنها
هيچ نمی گويد...منهم با وجود اشتياق بی حدم نمی پرسم...فقط می دانم تمام
نيرويش را برای چرخاندن شرکت من به کار گرفته و باز هم می دانم که اين
مسئوليت در کنار کارهای کيميا چقدر سنگين و طاقت فرساست...ماه به ماه سود
شرکت را...به حسابم می ريزد...و من آنقدر حسابدان هستم که بدانم اين مبلػ
چيزی فراتر از درآمد اين شرکت نوپاست...ماکان خوب است...فراتر از
خوب...از آنهايی که نسلشان منقرض شده...از آنهايی که ديگر نمی بينی...از آن
دسته مردهايی که توی افسانه ها آمده...گاهی حس می کنم سامان زنده شده و در
قالب ماکان به زندگی ام برگشته...آنقدر که نجيب است اين مرد...آنقدر که حد و
حدود و حرمت می شناسد...آنقدر که بی هيچ نسبتی...برادر وار کمر به حمايتم
بسته و جای خالی تمام نداشته هايم را پر کرده...مگر راحت است هر روز و هر
شب اين مسير طوالنی را طی کردن...آنهم برای زنی که هيچ نسبتی با تو
ندارد؟؟؟ بعضی شبها...در فاصله ای که من به آشپزخانه يا اتاق می روم...روی
مبل خوابش می برد...و چقدر در آن لحظه چهره معصومش دوست داشتنی تر
می شود...به خاطر آرامش وجود او...من و پسرم هم آراميم...مدتهاست که از
فشار خون باال و دردهای خطرناک خبری نيست...حرکات پسرم طبيعی و منطقی
است و اگر دردی دارم کامال روتين و پيش بينی شده است...بعد از سالها نفسهای
راحت و فارغ از عذاب به زندگی ام برگشته و من اين را مديون ماکانم.فرشته ای
که می دانم از کجا و از طرؾ کی نازل شده و هر لحظه او را بابت اين نعمتش
...شکر می گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 571
اما امشب ماکان متفاوت است...چهره هميشه ماليمش درهم و گرفته
است...حواسش نيست...نه به من...نه حرفهايم...آنقدر می شناسمش که بدانم
چيزی بزرگتر از درگيريهای روزانه فکرش را مشؽول کرده...برايش شام می
:کشم...کمی می خورد...اما زود عقب می کشد و آهسته می گويد
ميشه ازت خواهش کنم جانمازم رو بدی؟-
اين درخواستی ست که هرشب می کند...می دانم به نماز اول وقت مقيد است...اما
طی اين مدت هميشه تا رسيدن به خانه من صبر کرده و با وجود اينکه جای
سجاده اش را خوب بلد است...هميشه از من می خواهد که برايش بياورم...و
من...قحطی زده دور از آب...با حسرت...با لذت...جانماز را برايش پهن می
کنم...روی پرزهای نرمش دست می کشم و گاهی که خيلی دلم تنگ می
شود...مهر را بو می کنم...بوی خاکش را فرو می دهم و مست می شوم...بعضی
وقتها...جايی که در تيررس نگاهش نباشم می نشينم و به نماز خواندنش نگاه می
کنم...صدای مردانه اش...تداعی کننده پدرم است...برادرم است...ماکان از
آنهاست که نماز را برای خودش می خواند...برای دل خودش...سخت نمی
گيرد...قاعده و قوانين دست و پا گير...آنطور که پويا درگيرش بود...درست نمی
کند...خدا را تازيانه به دست و آماده انتقام گيری و تنبيه کردن نمی بيند...خدای
ماکان مهربان است...می بخشد...بارها و بارها می بخشد...تا ابد می
بخشد...هرگناهی را می بخشد...خدای ماکان ترسناک نيست...خشمگين
نيست...قشنگ است...آخرت ماکان...جهنم ندارد..سراسر بهشت است...خدای
ماکان...همان خدای من است...همانکه فقط مال من بود...انگار حاال خدای او
!..شده...و من چقدر حسادت می کنم...چقدر
!...دستت درد نکنه-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 571
دست از نوازش پرزها برميدارم و به سختی از جا بلند می شوم...بزرگی شکمم
...تحرک را برايم سخت کرده
.خواهش می کنم...پيشاپيش قبول باشه-
لبخند می زند و قامت می بندد.کمی دورتر می نشينم و با انگشتانم بازی می
کنم...چقدر راحت با خدا ارتباط می گيرد...چقدر اين حال ؼريبش ؼبطه خوردن
!دارد
...کاری نداره...پاشو وضو بگير-
...جا می خورم...رو به قبله...با شانه های فرو افتاده نشسته
...پاشو ديگه...سختش نکن-
.من و من می کنم...نمی شود...نمی توانم...!به سمتم می چرخد
نگو که دلت تنگ نشده...نگو که واسه يه لحظه حرؾ زدن باهاش پرپر نمی -
زنی...نگو که کلی حرؾ نگفته تو دلت نمونده...نگو...چون من نگاه حسرت
بارت رو به اين سجاده می بينم...فقط کافيه بری وضو بگيری و
...برگردی...همين...باقيش با منرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 572
:زيرلب می گويم
...نميشه...با من قهره-
...لبخند می زند...لبخندش سبز است
...تو وضو بگير...من بهت ثابت می کنم که قهر نيست...پاشو-
نگاهش می کنم...آنقدر به او اعتماد دارم که بدانم وقتی می گويد می شود...می
!شود
با وسواس وضو می گيرم...هی نم آب را با حوله پاک می کنم و باز وضو می
گيرم...پاکی آب...حاال که بعد از مدتها می خواهم با او حرؾ بزنم...استرسم را
کمتر می کند...چادر ندارم...مانتوی تميزی به رنگ آبی آسمان می پوشم و شال
سفيدی بر سرم می اندازم و به سمت ماکان باز می گردم...کنارش می نشينم و
:منتظر می مانم...با لبخند...همان لبخند سبز نگاهم می کند و می گويد
بيا...اين جانماز من...همون که اينقدر دوسش داری...اينم پنجره و آسمون...من -
!...می رم..امشب فقط تويی و خدا...ببينم چه می کنی
مبهوت به رفتنش نگاه می کنم...قبل از خروج صدايش توی سرم پژواک می
.شودرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 573
...ديگه بسه سايه...ببين...منتظرته...خيلی وقته که منتظرته-
چشم از در می گيرم...هول و شتاب زده...شالم را مرتب می کنم...چون می دانم
به حرمت وجود ماکان...خدا هنوز توی اين اتاق است...! جا به جا می شوم و رو
به روی سجاده می نشينم...! مهر را برمی دارم و بو می کنم...بايد حرؾ
بزنم...قبل از اينکه برود...بايد حرؾ بزنم...اما چرا اين زبان لعنتی نمی چرخد؟
ن امشب...ابر ندارد...ستاره
سرم را بلند می کنم و به آسمان خيره می شوم...آسما
هم ندارد...فقط يک نيمه زيبايی از هالل ماه را در خود جای داده...! تسبيح
شبرنگ را بر می دارم...همانکه ماکان با آن هللا هللا می گويد...! دانه اول را می
:اندازم و آرام می گويم
!...هللا-
قلبم برای لحظه ای می ايستد...حس خوبی بود...تکرارش می کنم...اينبار کمی
بلندتر...باز می گويم...دوباره و دوباره...خاطرات خوش قديمی...هجوم می
.آورند...خاطرات روزهای با خدا بودن...زمزمه می کنم
!...سالم-
.تسبيح را مشت می کنم
!...منم خدا...سايه-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 574
.با پشت دست...اشکم را پاک می کنم
يادت مياد؟-
.لبم را با تمام قدرت گاز می گيرم
!...دلم خيلی واست تنگ شده-
به همان هالل باريک خيره می شوم.حتی يک تکه ابر هم توی اسمان نيست!دلم
...داغ دارد..خيلی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۰ صبح
نيومدم ازت بخوام منو ببخشی...درخواستی ندارم...حاجتی ندارم....فقط اومدم -
!...همينو بگم..دلم خيلی تنگ شده
.ماه روشن و خاموش می شود
واسه اون شبايی که با هم حرؾ می زديم...واسه اون لحظاتی که با هم -
گذرونديم...واسه اينکه تو بگی من گوش بدم....من بگم و تو بشنوی...واسه اينکه
من گريه کنم و تو اشکامو پاک کنی...واسه اون وقتايی که دلم از همه بگيره و تو
بگی که "آيا خدا برای بنده اش کافی نيست"؟ و با همين يه جملت منو از دنيا بی
نياز کنی. دلم واسه اون خلوتای دو نفره...واسه اون جلساترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 575
خصوصيمون...همونايی که بدون قرار قبلی برگزار می شد و تو با روی باز منو
...می پذيرفتی... تنگ شده...دلم تنگ شده
...چشمانم می سوزند
چی شد خدا؟کی به دوستيمون حسودی کرد؟کی چشممون زد؟آخه چی شد که قهر -
کرديم؟ يهو به خودم اومدم ديدم گمت کردم...ديدم نيستی...ديدم رفتی...سرگردون
شدم...همه چيمو از دست دادم...تو که نبودی...هيچی نبود...تو که رفتی...همه
رفتن...همه بهم پشت کردن.آخه چی شد؟منکه به جز تو اميدی نداشتم...چی شد
که ولت کردم؟
.بؽضم را قورت می دهم
می دونی..خيلی بده...يکی بشه همه دنيات...بشه همه کست...بعد درست تو -
همون وقتی که بهش احتياج داری حس کنی که نيست...حس کنی که تنهات
گذاشته...دلت می شکنه...قلبت می گيره...آرزوهات به باد می ره...هميشه حس
می کردم به يه کوه تکيه دارم...به خدا...ولی تو يه لحظه...خالی شدم..تنها
شدم...تهی شدم...چون فکر می کردم دوستم نداشتی...فکر می کردم عشقمون يه
!طرفه ست...فکر می کردم هيچ وقت به حرفام گوش ندادی و صدامو نشنيدی
.بؽضم می ترکد
باهات قهر کردم...چون دلخور بودم...تنها بودم...تنها بودم...باهات قهر -
کردم...ولی هر روز بيشتر دلم واست تنگ می شد...دلم می خواست فراموشترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 576
کنم...خيلی هم سعی کردم...اما نشد...تو نذاشتی...من ازت بريدم...اما تو
نبريدی...هرجا...به يه شکلی بودنت رو داد زدی...يادآوری کردی...من داد
زدم...تو خنديدی...من کفر گفتم...تو نوازش کردی...من عقب رفتم..تو جلو
اومدی...فکر نکن حاليم نيست...حاليمه...فکر نکن نمی فهميدم...می فهميدم...فکر
نکن صبوری کردنت رو...مدارا کردنت...چشم پوشی کردنت رو... رو نمی
ديدم...می ديدم...فکر نکن...اون وقتايی که دستمو می گرفتی و از منجالب
بيرونم می کشيدی رو درک نمی کردم...می کردم...فقط خودمو به حماقت می
زدم...چون نمی خواستم قبول کنم که تو خدايی...که مثل من کم تحمل و زودرنج
نيستی...نمی خواستم قبول کنم که تو از هيچ کس رو بر نمی گردونی...لج کرده
بودم...با تو...با خدا...با خدام...لج کردم و گند زدم به زندگيم...گند زدم به
...زندگيمو همشو انداختم گردن تو
.صدايم باال می رود
ولی ديگه نمی تونم...دارم ديوونه می شم..منو تو آتيش بسوزون...ولی باهام -
حرؾ بزن...من ديگه طاقت دوريت رو ندارم...من بدون تو نمی تونم سرپا
بمونم...آخه واسه کی درددل کنم که از تو محرم تر باشه؟ از کی بخوام تنهام
نذاره که از تو با معرفت تر باشه؟ از کی بخوام به دادم برسه که از تو قدرتمند تر
!. .باشه؟من چطور بدون تو دووم ميارم؟نميارم..ببين...نميارم
...آسمان ستاره باران شده...پر از شهاب...پر از قشنگی
من ؼلط کنم رو حرؾ تو حرؾ بزنم...من کی ام که به تو اعتراض کنم؟؟؟به چه -
جراتی از تو ببهرم؟از تو ببهرم به کی پناه ببرم؟خودت که می دونی که من چقدر به
!...تو وابستم...حماقت کردم...بچگی کردم..ؼلط کردم...منو ببخشرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 577
.صدايم ميان هق هق گريه هايم گم می شود
ببخش خدا...عمق دلتنگيم رو ببين...نذار بيشتر از اين بسوزم...بذار برگردم -
...پيشت...بذار دوباره حست کنم...بيا آشتی کنيم خدا...دلم واست يه ذره شده خدا
آسمان شب...روشن تر از تمام روزهای اين چند سالم است...شايد توهم
است...شايد خيال است...اما من می بينم...با همين چشمان خيس و بارانی خودم
:می بينم که توی آسمان می نويسند
!...تنها خداست..که خود توبه پذير مهربان است-
در اوج اشک می خندم...با تمام وجود می خندم...آرام می گيرم و کنار سجاده
دراز می کشم...پسرم بی حرکت شده...او هم از اينهمه عظمت رو به رويش
متحير مانده و به احترامش سکوت کرده...اشکم از گوشه چشمم می
:چکد...نوازشش می کنم و می گويم
نترس پسرم...ديگه نترس...خدا اومد...ديگه نمی ذاريم بره...حاال که -
برگشته...هيچ قدرتی نمی تونه اذيتمون کنه...راحت بخواب...از اين به بعد منو
!...خدا...با همديگه...مواظبتيم
سنگينی و کرختی دست و پايم وادارم می کند چشم باز کنم.نوری که اتاق را
روشن کرده خبر از آمدن يک صبح ديگر می دهد.پتويی که رويم انداخته شدهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 578
کنار می زنم و از اتاق بيرون می روم.خانه در سکوت کامل فرو رفته.دست و
رويم را می شويم و در حاليکه کمرم را می مالم به آشپزخانه می روم.از ديدن
.ماکان...که پشت ميز نشسته و چشم به فنجان خالی مقابلش دوخته تعجب می کنم
فکر کردم رفتی؟-
مشخص است که در اين عالم نبوده...اين را از تکان خوردن ناگهانيش می
:فهمم.لبخند بی رمقی می زند و می گويد
ببخشيد که شب رو اينجا موندم...ترسيدم زيادی جوگير شی و يه کاری دست -
.خودت بدی.دلم به رفتن راضی نشد
.برای خودم چای می ريزم و می نشينم
.ای بابا...تو هنوز منو نشناختی؟من جون سخت تر از اين حرفام-
هر وقت ديگر بود با خنده و شوخی جوابم را می داد.اما اينبار فقط بيشتر در
.خودش فرو می رود
ماکان؟-
:بدون اينکه سر بلند کند می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 579
بله؟-
نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم.شايد يه روز بتونم اينهمه محبتی رو که طی -
.اين مدت بهم کردی..جبران کنم...اما کار ديشبت ؼيرقابل جبرانه
.لبخندش کمی جان می گيرد
من فقط وسوسه ت کردم...همين...خودت خواستی که برگردی...اگه زمينه -
.بازگشت تو وجودت نبود خود خدا هم نمی تونست برت گردونه
سرم را به نشانه تاييد تکان می دهم...اما خوب می دانم که چقدر بابت اين حس
...سبکی فوق العاده به او مديونم
.باورت نميشه...ولی ديشب فکر می کردم اگه بخوام حتی می تونم پرواز کنم-
...با همان متانت هميشگی اش لبخند می زند...کمی تو صورتش دقيق می شوم
!ماکان...صورتت رو برگردون-
کبودی و خونمردگی ؼليظی زير گوش سمت راستش به چشم می خورد.من
چطور متوجه نشدم؟رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 581
اين کبودی چيه؟-
:فنجان را به عقب می راند.دستهايش را به سينه می زند و زيرلب می گويد
.ضرب شست اميرحسينه-
چشمانم تا آخرين درج گشاد می شوند.اميرحسين و دعوا؟؟؟اميرحسين و کتک
کاری؟؟
!!!اميرحسين؟؟؟-
.توی چشمانم خيره می شود.سياهی چشمانش برق می زند
اين چيز مهمی نيست سايه...من به امير حق می دم و از دستشم ناراحت -
نيستم.چيزی که مهمه حرفاييه که می خوام بهت بزنم.نمی دونم چطوری بگم که
.اشباه برداشت نکنی
.قلبم تا ابتدای گلويم باال می آيد
.بگو چی شده.فقط بگو-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 581
.با انگشت اشاره هر دو چشمش را می مالد
خودت می دونی که اگه تا ابد هم طول بکشه من ازت حمايت می کنم.چون واسه -
من درست عين خواهرمی...عين مهتاب...اما اينو بايد بدونم که چه تصميمی واسه
زندگيت داری؟
.آب دهانم را قورت می دهم
ماکان...سوال نپرس...فقط بگو چی شده؟چرا با امير درگير شدی؟-
.چند لحظه سکوت می کند
امير از روز اول می دونست که پيش منی...ماشينمو شناخته بود...همون شب -
اول وقتی برگشتم خونه..دم در منتظرم بود...همونجا با هم گالويز شديم...از
همون موقع تهديد کرد که شکايت می کنه...آبروم رو می بره و هزارتا چيز
ديگه...من تا امروز مقاومت کردم...چون می دونستم هر دوتون به اين دوری و
فاصله احتياج دارين.می دونستم اگه برگردی باز همون آشه و همون کاسه.تا حاال
چندين بار تعقيبم کرده و من هر بار به يه شکلی دست به سرش کردم.ديروزم
رسما ديوونه ا اومد کيميا...جلوی همه دست به يقه شديم...هم اون زد هم من...
.شده...و من بهش حق می دم
!...باور نمی کنم...باورم نمی شودرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 582
سايه...امير خيلی داؼونه...هرجا که به فکرش می رسيده رفته...تمام تهران رو -
زير و رو کرده.من بهش گفتم اون شب مرکز شهر پياده شدی و ديگه ازت خبر
واقعا بهم ا ندارم...هر روز می ره ميدون آزادی.نمی دونم دنبال چی می گرده ولی
ريخته.روز به روزم داره بدتر می شه...چون هيچ وقت فکر نمی کرد تو اونقدر
ازش خسته باشی که قيد همه چيزای مهم زندگيت رو بزنی و اينجوری عين يه
قطره آب تو زمين فرو بری...نگرانی و عذاب وجدان خردش کرده...بايد
ببينيش...مطمئنم نمی شناسيش...!هر روز می ره شرکتت و اونجا رو بهم می
ريزه...همه رو تهديد می کنه...اون امير منطقی و خوددار...مثل پلنگ زخمی به
.همه می پره
دستانم را مشت می کنم...با تمام قدرت ناخنم را توی پوست و گوشتم فرو می
.برم
گوش کن...در حال حاضر آرامش و سالمتی تو از هرچيزی واسم مهم تره.اما -
نميشه اينجوری ادامه داد.تو االن تو ماه نهمی.نياز به مراقب 24 ساعته داری.هر
لحظه ممکنه دردات شروع شه.به خدا شبا يه دقيقه خواب راحت ندارم.همه فکرم
اينجاست.نکنه دزد بياد...نکنه بترسی...نکنه حالت بد شه...درسته...من
برادرتم،دوستتم،همکارتم،ول ی تو بيشتر از هرکسی به پدر بچه ت احتياج
.داری.اون بايد کنارت باشه.اون می تونه اونجوری که درسته کمک حالت باشه
فکم قفل کرده...می خواهد مرا به آن جهنم بازگرداند...می خواهد اين آرامش نو
.رسيده را دوباره از من و بچه ام بگيرد
راستش رو بخوای...از يه طرفم دلم واسه اميرحسين می سوزه...عين مرغ -
سرکنده بال بال می زنه...وقتی خودم رو جای اون می ذارم آتيش می گيرم.زن ورمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 583
واقعا حالش بده...خيلی بيشتر ا بچه ش از دستش رفتن و هيچ کاری نمی تونه بکنه.
.از اون چيزی که فکرش رو بکنی
.به زحمتم بين فک باال و پايينم فاصله می اندازم
.اون فقط نگران اين بچه ست.بهش اطمينان بده که سالمه...آروم می گيره-
.ساعدش را روی ميز می گذارد و به جلو خم می شود
اشتباه می کنی...زن از روز اول بارداريش حس مادری داره چون بچه تو -
بطنشه...اما مردا شايد تا يکی دو ماه بعد از تولد بچه هم نتونن او احساس قوی
پدرانه رو داشته باشن.من به عنوان يه مرد بهت می گم...هيچ مردی واسه خاطر
بچه ای که هنوز دنيا نيومده اينقدر آشفته و خراب نميشه.تو اين مدت يه بار هم
نگفته بچه...فقط می گه سايه...می گه زنم...می گه سايه فشارش باالست...ميگه
دکتر گفته اگه فشارش کنترل نشه ممکنه جونش به خطر بيفته...می گه سايه هيچ
کس رو تو اين دنيا نداره...ميگه سايه حواسش به سالمتيش نيست...حواسش به
...تؽذيش نيست
.دستش را توی موهايش فرو می برد
نمی خواستم اينو بگم...اما ديروز جلوی مديرعامل و کارکنان کيميا...التماسم -
کرد...اميرحسين احتشام با اون همه دبدبه و کبکبه التماسم کرد که اگه از جات
خبر دارم بهش بگم...اين يعنی اوج استيصال مردی مثه اميرحسين...يعنی اوج
...درموندگيشرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 584
.قلبم درد می گيرد.اشک در چشمم حلقه می زند
اينا همش حرفه ماکان...تو تمام اين مدت فقط گفته بچه...خودم شنيدم که به مادرم -
گفت به محض دنيا اومدنش...طالقم می ده...می خواد بچه رو ازم بگيره و منو
دوباره از خونش بيرون کنه...حتی همون شب آخر...بعد از اينکه ازش
عذرخواهی کردم و گفتم که چقدر دوستش دارم...سکوت کرد و وقتی ديد دارم
ميرم گفت تا وقتی اون بچه تو شکمته نمی تونی بری...بهش بگو بچه
سالمه...ببين چطوری آروم می گيره...اصال بذار من جواب سونو و آزمايشام رو
.واسش پست می کنم...مطمئنم دست از سرت برمی داره
.به صندلی تکيه می دهد
تو هنوز اميرو نشناختی...من کاراشو تاييد نمی کنم...اما می فهممش...امير تو -
روه همه جوره خواست و قبول کرد.درسته؟طبق گفته خودت فقط و فقط ازت
صداقت خواست که تو نداشتی...بعد از اون جريانم...سه تا آدم مريض رو دستش
موند...تا حاال بابای اميرو ديدی؟اميرعلی رو می گم...برو ببين از اون قدرت و
شوکتش چی مونده.شده يه موجود ترحم برانگيز که همه دور و ورياش دعا می
کنن زودتر خدا ازش راضی شه.يعنی واسش آرزوی مرگ می کنن.خب
پدرشه...تو وقتی مادرت رو تو حال مرگ ديدی تونستی بی تفاوت باشی؟با اون
همه دلخوری که ازش داشتی؟؟؟نتونستی...واسه نجات جونش خودت رو به آب و
آتيش زدی...پس به اونم حق بده که تو رو به خاطر اين شرايط پدرش مقصر
بدونه...همونجوری که پدر اون خونواده تو رو از هم پاشيد...تو هم خونواده
اميرو ازش گرفتی...حداقل تو هنوز مادرت رو داری...حتی اگه انکارش
کنی..بازم مادرته...اما امير ديگه هيچ کس رو نداره...تنهايی داره يه فشار چند
جانبه رو تحمل می کنه.کارای شرکت...مادرت و آوا...پدرش...تو و بچهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 585
ت...زندگی و اعصاب بهم ريخته خودش...! خب مگه يه آدم چقدر ظرفيت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۰ صبح
داره...عصبانيه..دلخوره...هرکا ری می کنه که يه کم از اين بار عصبيش کم
شه...مثال همون قضيه شرکت تو...مگه خودش يا آوا چه احتياجی به اين چيزا
دارن؟مگه بابای آوا کم واسش گذاشته؟يا مگه امير کم مال و منال داره؟يه شرکت
زپرتی تازه کار به چه دردش می خورد؟؟؟هيچی...فقط می خواست يه جوری
حرصش رو خالی کنه...يه جوری تو رو تنبيه کنه...همه حرفاشم واسه
همينه...وگرنه امير مردی نيست که بتونه يه بچه رو از مادرش جدا کنه...ببين
چطور هوای مادر تو رو داره...فکر می کنی خيلی ازش خوشش مياد؟يا دلش از
دستش خون نيست؟هرچی باشه مادر تو مسبب نابودی زندگی خودش و
مادرشه...اما ازش حمايت می کنه...به خاطر آوا...نمی خواد بی مادر بزرگ
شه...حاال چطور ممکنه همچين چيزی رو واسه بچه خودش بخواد؟
.گردنم تحمل سنگينی سرم راندارد...پيشانی ام را به دستم تکيه می دهم
همه می دونن...خودتم می دونی...اميرحسين تو رو دوست داره...در حقش -
نامردی کردی...اونم تالفی کرد...اما نه تو می تونی عشقت رو نسبت به اون
انکار کنی...نه اون می تونه...يه مرد...اگه زنی رو نخواد...اگه دلش گير
نباشه...اينجوری در به در و آواره نميشه...اينجوری خودش رو جلوی چشم يه
ملت خوار و خفيؾ نمی کنه...اينجوری داؼون نميشه...تو زياده روی
کردی...اونم همين طور...ولی فکرشم نمی کرد تو رو از دست بده...فکرشم نمی
کرد به همه چی پشت پا بزنی و بری...سايه ای که اون می شناخت تا آخرش می
موند و می جنگيد...اما حاال فهميده...که تو هرچی باشی بازم زنی...و اون توی
...ضربه زدن به روحيه حساس يه زن زياده روی کرده
اشکهايم روی ميز می ريزند...تند تند...پشت سر هم...دستش را روی شانه ام
.حس می کنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 586
من بهت ايمان دارم...به توانايت...به قدرتت...به استقامتت...و به عقل و -
شعورت...به همين خاطر هر تصميمی بگيری...تا آخرش باهاتم...می دونم بدون
من...امير...يا هرکس ديگه ای...زندگيت رو اداره می کنی...می دونم به هيچ
کسی به جز اون خدات احتياج نداری...ولی اگه نظر منو..به عنوان يه دوست
!...بخوای...بايد بگم..اميرحسين ارزش برگشتن و دوباره جنگيدن رو داره
دستی را که روی شانه ام گذاشته...می گيرم.سعی می کنم بر لرزش صدايم مسلط
.شوم
من واقعا متاسفم.از اينکه تو رو درگير اين ماجرا کردم خيلی شرمندم.حق تو اين -
.نيست
!.جلوی پايم زانو می زند...چقدر اين دوست را...دوست دارم
به خداوندی خدا...يه بار ديگه از اين حرفا ازت بشنوم دلخور می شم.تو يکی از -
معدود کسايی هستی که من از ته قلب واسش احترام قائلم.اگه چيزی می گم فقط
!...واسه اينه که نمی تونم اينهمه ؼصه و پريشونيت رو تحمل کنم.همين
.به زور لبخند می زنم
.می دونم...به خاطر همينم از اينجا می رم.نمی خوام بيشتر از اين اذيت شی-
.رنگ از صورتش می پرد...به چشم بهم زدنی می پردرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 587
ديوونه شدی؟کجا می خوای بری؟-
تا آنجايی که شکمم اجازه می دهد خم می شوم و هر دو دستش را توی دستم می
.گيرم
ازم دلخور نشو.من نه بی چشم و روام و نه قدرنشناس.فقط نمی خوام برگردم به -
.اون خونه.نمی خوام
.بر می خيزد
خب برنگرد.من فقط نظر خودمو گفتم.تو تا هروقت که بخوای می تونی همين جا -
.بمونی.اگه شده شبانه روز کشيک بدم..نمی ذارم دست هيچ احدی بهت برسه
.کاش می توانستم اين بؽض و اشک را کنترل کنم
می دونم.اما تو واسه اميرحسين يه سرنخی.باالخره اونقدر دنبالت می کنه تا به -
.من برسه.بهتره جايی باشم که کسی منو نشناسه
.کالفه و عصبی شروع به قدم زدن می کند
.اين راهش نيست سايه.با لجبازی کردن هيچی درست نميشه-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 588
.دستم را روی گلويم می گذارم
من نمی خوام لج کنم.منو می شناسی.می دونی که تو تصميماتم احساسمو داخل -
نمی کنم.که اگه می خواستم احساسی تصميم بگيرم...واسه برگشتن پيش
.اميرحسين يه لحظه هم صبر نمی کردم
.می ايستد...متحير نگاهم می کند
من اميرو با همه اخالقای خوب و بدش دوست دارم.نمی خوام دروغ بگم يا پا -
رو زمين بکوبم که ازش متنفرم..نمی خوام ببينمش...نه! اونقدر جرأت دارم که
حداقل با خودم صادق باشم...من اميرحسين رو دوست دارم...خيلی زياد...اما االن
آمادگی برگشتن به اون خونه رو ندارم...چون اونجا آرامش ندارم...يه چيزايی
بين من و امير خراب شده که تا وقتی درست نشه برگشتنم اشتباهه.رابطه منو
امير عين موتور يه ماشينه که تا االن هزار بار تعمير شده و اونقدر وضعش
.خرابه که هرآن ممکنه از کار بيفته و دوباره وسط راه لنگمون بذاره
.سرم را پايين می اندازم.حس خفگی دارم
شبی نيست که بدون مرور کردن عکساش خوابم ببره...اونقدر عکساشو زير و -
رو می کنم تا شارژ گوشيم تموم می شه...عين ديوونه ها عکسش رو روی شکم
می ذارم تا بچم يه کم باباشو بشناسه...اينا همش به خاطر دلتنگيه...به خاطر
عشقه...! ولی نمی تونم فراموش کنم...شبی که می خواستم از خونه بيرون
بزنم...يه چاقو تو مشتم گرفته بودم که اگه خواست جلوم رو بگيره...تهديدش کنم
ن که خودمو می کشم...ببين...چه با من...
م سايه کرد که اينکار آخرين راه نجاتمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 589
شده بود.منی که بدترين مصائب رو تو زندگيم تحمل کردم ولی فکر خودکشی هم
از سرم نگذشت...ببين امير چه با روح و روانم کرد که برای نجات پيدا کردن از
اون شرايط حاضر بودم به خودمو بچه م آسيب برسونم...از يه جهت
ديگه...هرچی اون شب...ازش عذر خواهی کردم..هرچی بهش گفتم دوسش
دارم...کوچکترين تؽييری تو طرز نگاهش ايجاد نشد...يعنی باورم نداشت...می
دونم هنوزم نداره...شايد تو راست بگی...شايد هنوز اون ته دلش يه حسی به من
داشته باشه...اما شک نکن همچنان بهم بی اعتماده...هنوزم دلش از من سياهه.با
اين شرايط فکر می کنی برگشتن من به اون خونه...درسته؟خونه ای که هيچ
اميدی بهش ندارم...چون صاحبش دوبار مستقيم و ؼير مستقيم بيرونم کرده...!بايد
هميشه نگران باشم...که نکنه باز يه خطايی ازم سر بزنه و دوباره امير منو از
!...خودش برونه
.سرم را باال می گيرم و به چشمان خسته و ؼمگينش نگاه می کنم
من سالهاست که با خودم و زنانگيم جنگيدم...روحم سالم نيست...اعتراؾ می -
کنم...من از لحاظ روحی يه آدم سالم و نرمال نيستم...يه آدم اگه يه تصادؾ ببينه
اگه يه مرده ببينه ممکنه کارش به روانپزشک بکشه و مدتها تحت درمان باشه تا
بتونه اون صحنه رو از ذهنش پاک کنه.حاال يه کم فکر کن...ببين من تو اين چند
ساله چی کشيدم و چی ديدم و چيا رو پشت سر گذاشتم.يه مدت دور بودن از همه
چی...همه استرسها و نگرانيها...همه آدمايی که به يه شکلی اذيتم
کردن...حقمه.بهش نياز دارم.به خاطر اينکه بتونم يه مادر خوب...يه مادر عادی
.واسه اين بچه باشم...بايد ريکاور بشم...بايد خودمو از نو بسازم
.اشک از روی گونه ام سر می خورد و تا زير چانه ام می آيدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 591
من به اميرحسين حق می دم...هميشه دادم...اذيتش کردم...بهش نارو زدم...امير -
راست می گه...من آدم سرديم...عاطفم کمه...اما اينجوری نبودم که...اينجوريم
کردن...مجبور شدم پا بذارم رو تمام احساسات لطيفمو بشم يکی عين پودی...عين
يه جؽد شوم...بی احساس...سرد...سنگ...اگه اين کارو با خودم نمی
کردم...اينهمه داغ...اينهمه درد منو از پا در می آورد..چاره ای نداشتم...واسه
جنگيدن با آدمايی که نابودم کرده بودن...بايد يکی می شدم عين خودشون...بی
!...وجدان
.اشک را از صورتم می گيرم.از اينهمه ضعؾ خودم خجالت زده ام
من اميرو دوست دارم...اما بيشتر از اون به فکر اين بچه م...بايد اول يه مادر -
خوب واسه اون باشم..بعد در مورد امير فکر می کنم...برخالؾ مادرم...من از
همه چی واسه آرامش اين بچه می گذرم...حتی از خودش...امير فکر می کنه
اينکه من حاضرم پسرمو دو دستی تقديمش کنم به خاطر بی محبتيمه...به خاطر
بی مهريمه...اما نه...من فقط می خوام اون تو بهترين شرايط بزرگ شه...در
نهايت آرامش...بدون تنش...اگه بدونم خودم می تونم اين شرايط رو فراهم کنم
هيچ احدی نمی تونه ازم جداش کنه...اما اگه ببينم داره اذيت می شه...داره زجر
می کشه...اگه ببينم زندگيش پيش امير راحت تر می گذره...می دمش به اون...پا
...می ذارم رو اين عشق مادرانه و به خاطر خوشبختيش ازش می گذرم
.ماکان روی صندلی رها می شود
اگه االن برگردم به اون خونه...بعد از يه مدت دعواها و جنگ اعصابا شروع -
می شه.من مادرمو می بينم و ياد گذشته می افتم..اون پدرش رو می بينه و داغ
دلش تازه می شه.اين واسه بچه من سمه...واسه خودم سمه...واسه امير
!...سمه...واسه زندگيمون سمهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 591
.گريه ام شدت می گيرد
فکر کردی من اينطوری عين مجرما و فراريا زندگی کردن رو دوست دارم؟فکر -
کردی خيلی احساس خوشبختی می کنم؟فکر می کنی به امير احتياج ندارم؟ نه به
خدا...اينجوری نيست! سلول به سلولم امير رو صدا می زنن و می
خوانش...خصوصاا االن...با اين شرايطی که من دارم.ولی مجبورم به خاطر
هممون منطقی باشم.من و امير فعالا آمادگی بودن با همديگه رو نداريم.اصالا شايد
الزم باشه از نو...با هم آشنا شيم و همو بشناسيم...اونجوری که واقعاا
!...هستيم...بدون پيش زمينه ذهنی...بدون ؼرض...بدون سوءتفاهم
:برق اشک را در چشمان ماکان می بينم...دستی به پيشانيش می کشد و می گويد
حق با توئه...يادم رفته بود تو کی هستی...شاه شطرنج...شاهی که هر حرکتش -
!...حساب شده و هدفداره
توی حياط قدم می زنم...اينروزها بيشتر قدم می زنم...شمارش معکوس شروع
شده...طبق زمانبندی دکتر حداکثر تا پانزده روز ديگر فرزندم به دنيا خواهد
آمد...ماکان برايم يک پرستار تمام وقت گرفته...خودش هم بيشتر شبها همينجا می
خوابد...می دانم برايش دردسر شده ام...اما تا زمان تولد اين بچه نمی توانم
ريسک جابجايی و تنها زندگی کردن را بپذيرم...ماکان با احتياط بيشتری رفت و
.آمد می کند...اما ديگر در مورد اميرحسين چيزی نمی گويد
صدای ترمز ماشينش را می شنوم و با قدمهای آهسته به استقبالش می روم. هوای
کرج خيلی گرم نيست...اما من با همين فعاليت اندک هم عرق کرده ام...خندان و
.چشمک زنان از ماشين پياده می شودرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 592
احوال مامان خانوم؟-
.منهم چشمک می زنم
.مرسی خان دايی.خوش اومدی-
قفل ماشين را می زند و به سمتم می آيد.از جلوی در کنار می روم تا داخل
:شود.پاکت های توی دستش را کمی جا به جا می کند و می گويد
ديشب ديدم رفتی سراغ ظرؾ گيالس ولی نبود...امشب يه عالمه واست خريدم -
...که هرچی دلت می خواد بخوری
.سرم را پايين می اندازم.گونه ام گر می گيرد...از خجالت اينهمه زحمت
مرسی...نمی دونم چم شده... اينروزا به جای شام و ناهارم گيالس می -
.خورم.خوره گيالس پيدا کردم
.با سرخوشی می خندد
.اتفاقا خوبه واست.تو بخور اگه کم اومد واست باغ گيالس می خرم ا -رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 593
داخل می آيد و در را با پشت پايش می بندد...اما صدای بهم خوردن فلز را نمی
:شنوم.با صدای بلند می گويم
.تو برو...من می بندمش-
.نمی رود...کمی جلوتر می ايستد
دستم را به در می گيرم و کمی هولش می دهم...اما انگار چيزی مانع چفت
.شدنش است
به زمين چشم می دوزم...يک کفش ورنی سياهرنگ بين دو لنگه در قرار
گرفته...قلبم به ديوار سينه مشت می زند...با نگرانی به ماکان نگاه می کنم که
.ناگهان در باز می شود و اندام اميرحسين در چهارچوب در قرار می گيرد
وحشت زده چند قدم عقب می روم.کاله کاسکت مشکی توی دستش...همراه با
لباسهای تيره...هيبتش را خوفناک کرده.ماکان هر چه در دستش دارد رها می کند
و با گامهای بلند خودش را به من می رساند.اميرحسين نگاهش می کند.در
نگاهش خشم می بينم...کينه می بينم...نفرت می بينم...نگاهم می کند...در نگاهش
آزردگی می بينم...دلخوری می بينم...ؼم می بينم...طاقت نمی آورم...سرم را
پايين می اندازم...نزديک شدنش را حس می کنم...تنم به رعشه می افتد...اما سرم
را بلند نمی کنم...از جايم هم تکان نمی خورم...بوی ضعيفی از دی وان توی
دماؼم می پيچد...دستانش روی مفصل شانه ام قفل می شود...با قدرت هرچه تمام
تر...ماکان کمی فاصله می گيرد...دوست دارم داد بزنم نرو...مرا می کشد...اما
زبانم قفل کرده...فشار دستش را بيشتر می کند...من بی اختيار آخ میرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 594
گويم...ماکان بی اختيار جلو می آيد...درد به کتفم می زند...و بعد به کمرم...عقب
نمی کشم...تنها سرم را باال می گيرم و با چشمان اشکی نگاهش می کنم.مردمکش
رقصان است...می بينم که ته ريشش از هميشه بلندتر شده...می بينم که صورتش
الؼر شده..می بينم که موهايش از هميشه آشفته تر شده...می بينم که خط اخم بين
ابرويش...خيلی...خيلی...عميق تر شده...يک دستش را باال می آورد...چشمم را
می بندم...نمی خواهم ببينم که ماکان کتک خوردنم را می بيند...با ضرب پرت
می شوم...اما...نه به عقب...به آؼوشش...!صدای زمزمه وارش را می شنوم که
.هزاران بار تکرار می کند
!...خدايا شکرت-
با تمام وجودم جلوی خودم را می گيرم که زار نزنم و به همان اشک های ريز و
آرام بسنده کنم.بازويش را چنگ می زنم...و بعد از مدتها..ماهها..سالها...قرنها...
بوسه طوالنيش را روی موهايم حس می کنم.دوباره شانه هايم را می گيرد.سرم
را از سينه اش جدا می کنم.توی چشمان خسته اش خيره می شوم.با پشت دستش
:گونه ام را نوازش می کند و می گويد
خوبی؟-
نگفت خوبين؟گفت خوبی؟؟؟
.آره-
.اشکهايم را پاک می کندرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 595
می دونی با من چيکار کردی؟-
.لبم را از داخل گاز می گيرم
.نمی خواستم اذيتت کنم-
...لبخندش تلخ است...خيلی تلخ
.هميشه اينو می گی...ولی حتی يه روزم نيست که شکنجه م نکنی-
فاصله امان را زيادتر می کند و نگاه دقيقی به سرتاپايم می اندازد و دوباره با يک
.حرکت در آؼوشم می کشد.صدايش هم تلخ است
!...آخرش منو می کشی سايه-
لبم را محکمتر گاز می گيرم.دلم می خواهد هق هق نکنم اما نمی شود.سرم را به
سينه اش فشار می دهد.باز هم موهايم را می بوسد.ضربان قلبش تند است...اما
ريتميک و منظم...تا آنجايی که شکمم اجازه می دهد خودم را در آؼوشش جا می
دهم.چقدر عقده دارم...چقدر کمبود دارم...چقدر حسرت دارم...چه چيزها که کم
!...دارمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 596
گوشم را روی قلبش تنظيم می کنم.دستانش آرام آرام شل می شوند.قلبش هنوز تند
می زند...حتی تندتر از قبل...اما اينبار نامنظم...عجيب...سرم را باال می
گيرم...سرش را باال گرفته...نگاهش را دنبال می کنم...روی ماکان زوم
کرده...دستانش پايين می افتند و آرام آرام مشت می شوند...می بينم که ماکان
!...گارد دفاع می گيرد...!می بينم که مشت امير باال می آيد
.صدای عصبی اميرحسين بند دلم را پاره می کند
به توام می گن مرد؟؟؟به چه حقی منو تو اين برزخ نگه داشتی؟اصال تو چکاره -
ای که زن و بچه منو ازم مخفی می کنی؟چطور آدمی هستی؟مگه حال و روزمو
نمی ديدی؟اگه يکی با خودت اينکارو بکنه زنده ش می ذاری؟
.سکوت ماکان قلبم را ريش می کند
اگه اتفاقی واسشون می افتاد مسئوليتش گردن کی بود؟تو؟ها؟کی جواب می -
داد؟فکر نکردی چه بالهايی ممکنه سر يه زن تنها...اونم تو همچين جای پرتی
بياد؟تو اصال می دونی وجدان چيه؟اصال چرا خودت رو قاطی کردی؟به چه حقی
دخالت کردی؟
ماکان سرش را پايين می اندازد.می دانم حرفهای اميرحسين را قبول دارد و فقط
به خاطر خواست من توی همچين وضعيتی قرار گرفته...آتش می گيرم برای
مظلوميتش...به خاطر حمايت از حامی ام توی قالب جدی و خشکم فرو می روم
.و رو در روی امير می ايستمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 597
!...امير-
همچنان با خشم به ماکان خيره شده...هر لحظه ممکن است به او حمله کند.دستم
.را روی سينه اش می گذارم
.امير...منو ببين-
.با نارضايتی چشم از ماکان می گيرد
ماکان مقصر نيست.خيلی هم بهم اصرار کرد که به تو خبر بدم.ولی من -
نذاشتم.تهديدش کردم که اگه تو خبردار شی از اينجا هم می رم.هر دادی داری
سر من بزن.ولی حق نداری کمتر از گل به اون بگی.چون مطمئنم حتی اگه
سامان زنده بود نمی تونست اينجوری...به اين شدت...به اندازه ماکان...حق
.برادری رو به جا بياره
:نفس عميقی می کشد و می گويد
چرا؟چرا نذاشتی بهم خبر بده؟يعنی اينقدر من عوضی و نفرت انگيزم؟اينقدر از -
من بدت مياد؟چيکار کردم که اليق همچين عذابيم؟اصال گيرم من بد...يه موجود
ؼيرقابل تحمل...ولی اين راهش بود؟که اينطوری قالم بذاری و بری؟که اينجوری
سرگردونم کنی؟
نگاهی به سر افکنده ماکان می کنم..خيسی اشک را از صورتم می اندازم و می
:گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 598
می موندم که چی بشه؟که با حرفات..با فکرات...با بدبينيات زجرم بدی؟فکر می -
کنی نشنيدم چی به مامانم گفتی؟فکر می کنی نمی فهميدم چی تو سرته؟تو می
خواستی منو طالق بدی...حاال دو سه ماه اينور و اونور چه فرقی می کنه؟نگران
بچه بودی؟می بينی که نگرانيت بی مورد بوده...بايد تو اين مدت فهميده باشی که
من از پس خودم و کارام برميام...پس نيازی نيست ادای پدرای دلسوز و شوهرای
مسئوليت پذير رو دربياری.تازه بايد ازم ممنونم باشی.چون از عذاب نقش بازی
!...کردن نجاتت دادم
.انگشتش را به سمتم می گيرد
مشکل تو اينه که همه رو مثل خودت می بينی. به نظرت همه دارن فيلم بازی -
می کنن.همه دارن بازی می کنن.اصال روراست بودن...صادق بودن تو کتت نمی
ره.باورت نميشه.به نظرت همه مثل خودت دو رو دارن.آخه من کی نقش بازی
کردم که بار دومم باشه؟اصال چه احتياجی به بازی کردن داشتم؟يعنی تو واقعا
نمی فهميدی که نگرانتم؟هر کی جای من بود اسمتم نمی آورد...ولی من يه لحظه
هم ولت نکردم.چرا بايد فيلم بازی کنم؟
.منهم انگشتم اشاره ام را باال می آورم
چراشو خودت جواب دادی.گفتی نمی خوای يه بچه مشکل دار مثل آوا دنيا -
بياد.می خواستی منو به هر ترفندی آروم نگه داری که بچه سالم باشه.ولی نمی
دونستی که من ترحم قبول نمی کنم.نمی دونستی که عشقو گدايی نمی کنم.نمی
.دونستی که بيشتر از هرکسی تو اين دنيا می تونم خودمو اداره کنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 599
قدمی جلو می آيد.منهم جلو می روم.اما ماکان با يک قدم خودش را بينمان می
:اندازد و به تندی می گويد
.بسه ديگه.شورشو در آوردين.خجالت بکشين.از اين بچه خجالت بکشين-
.رو به اميرحسين می کند
مگه تو نبودی که شهرو واسه پيدا کردن سايه زير و رو کردی؟مگه تو نبودی -
که عين ديوونه ها خيابون به خيابون تهرانو می گشتی؟مگه تو نبودی که به من
التماس می کردی کمکت کنم؟مگه همين االن به خاطر ديدنش خدا رو شکر
نکردی؟
.سرش را به سمت من می چرخاند
مگه تو نبودی که می گفتی اميرو با همه اخالقای خوب و بدش دوست دارم.مگه -
تو نبودی که می گفتی شبا تا عکساشو نبينم خوابم نبره.مگه نگفتی همه سلوالم
صداش می زنن؟مگه همين االن تو بؽلش زار زار گريه نکردی؟
.صدايش را باالتر می برد
چتونه شما؟تا از هم دورين واسه اون يکی پرپر می زنين ولی وقتی به هم می -
رسين عين سگ و گربه به جون همديگه می افتين.زشته به خدا. تو يه باليی
سرش مياری که بذاره از خونه بره...بعدش عين مجنون سر به بيابون می
ذاری...تو هم لب پنجره می شينی و امير امير می کنی..ولی وقتی می بينيش عينرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 611
يخمک باهاش رفتار می کنی. بد نيست يه نگاه به سن و سالتون بندازين...به
موقعيت اجتماعيتون..به سطح تحصيالتتون...واقعا اين رفتارا در شأن شماست؟
:بؽضم را عقب می زنم و می گويم
وقتی می گم ما نمی تونيم با هم زندگی کنيم به خاطر همينه ديگه.تو رو خدا بگو -
.بره.تازه داشتم آروم می شدم.بگو بره.بگو دست از سرم برداره
با نهايت سرعتی که می توانم به اتاقم می روم و در را می بندم.هنوز سی ثانيه
هم نگذشته که صدای بسته شدن در حياط به گوشم سيلی می زند.اشکم روان می
!....شود
ضربه ای به در می خورد و ماکان وارد می شود.بدون اينکه چراغ را بزند
دستش را پشتش می گذارد و به ديوار تکيه می دهد.سر در گريبان فرو می برم و
:می گويم
رفت؟-
.نگاه مستقيم وخيره اش را حس می کنم
.اوهوم.همونطور که خواستی-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 611
.انگشتانم را توی هم قفل می کنم
با موتور تعقيبت کرده بود.نه؟-
.اوهوم-
چطور تو اين تاريکی برمی گرده تهران؟خطرناک نيست؟-
.کنارم می نشيند
.فکر نمی کنم برگرده تهران-
.دلم می خواهد دراز بکشم و بخوابم
.حتی فکر نمی کنم ده قدمم از اينجا دور شه-
.با بی حالی نگاهش می کنم
تو اين مدت خيلی بهش فشار اومده.تو هم که هنوز از راه نرسيده اساسی رفتی -
.رو اعصابش.يه کم هوا می خوره و برمی گردهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 612
.سرم را به تاج تخت تکيه می دهم
چرا اينجوری می شه ماکان؟-
.صدای نفس عميقش را می شنوم
تو نبايد خودت رو قاطی دعوای ما می کردی.به عنوان يه مرد...حق با -
اميرحسين بود.من نبايد اينجوری تو زندگيتون مداخله می کردم.نبايد زن وبچش
رو ازش قايم می کردم.اگه دو تا مشتم بهم می زد بازم حق داشت.تو بايد اجازه
.می دادی مشکل من و اون بين خودمون حل شه
.سرم را بلند می کنم
يعنی بايد می ايستادم و کتک خوردنت رو تماشا می کردم؟-
:لبخند محوی می زند و می گويد
می دونم نيتت حمايت از من بود.ولی ای کاش اجازه می دادی اين مشکل مردونه -
رو مردونه حل کنيم.يه جورايی طرفداريت از من واسه اميرحسين گرون تموم
شد.درسته اميرحسين بزرگ شده يه کشور اروپاييه و روابط دوستانه و بی منظور
بين يه زن و مرد واسش قابل قبول تر از مردای ايرانيه...اما به هرحال بودنترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 613
کنار من و تو اين خونه واسش خوشايند نيست و من شک ندارم که اگه به خاطر
.شرايط خاص تو نبود االن خون جفتمون رو حالل کرده بود
آه می کشم....سوزان...از ته دل...با انگشت اخم بين دو ابرويم را باز می کند و
:با خنده می گويد
حاال نمی خواد زياد ؼصه بخوری...اون تازه پيدات کرده..مطمئنم حتی اگه -
ؼرورش اجازه نده بياد داخل...تا خود صبح دم در کشيک می ده.حاال يه کم دراز
.بکش...تا من برم يه کم از اون گيالسای له شده واست بشورم و بيارم
کالفه از بزرگی شکم و درد کمرم، به تندی برس را ميان موهايم می کشم و
:زيرلب می گويم
...مامانی يه کم دست و پات رو جمع کن...احساس می کنم تو گلومی-
و بالفاصله و بی اختيار از تصور دست و پای کوچک پسرم خنده روی لبم می
:نشيند.دستی روی شکمم می کشم و می گويم
!قربونت برم که اينقده دو ست دارم-
کمی لوسيون و کرم نرم کننده به پوست شکم و دست و پايم می مالم و دراز می
کشم. به عادت هميشه عکسهای اميرحسين را مرور می کنم...محبوبترين عکسی
که از او دارم متعلق به ماه عسلمان است...که زير درخت کاجی ايستاده و عينک
آفتابيش را روی موهايش گذاشته...بؽض و خنده با هم همراه می شوند...خطاب
:به فرزندم می گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 614
!...بابات خيلی بداخالقه...ولی يه دونست-
پسرم با چرخشی که به کل هيکلش می دهد حرفم را تاييد می کند.نگاهی به ساک
.آماده گوشه اتاق می کنم
مطمئنم تو هم مثل بابات بی نظيری.دلم می خواد زودتر بؽلت کنم.اون دستای -
کوچولوت رو ببوسم.کنارم بخوابونمت.صدات رو بشنوم.حرکاتت رو ببينم.ديگه
دلم طاقت نداره.چقدر اين نه ماه دير گذشت...!چقدر اومدنت طول کشيد.مگه نمی
....دونی چقدر چشم انتظارتم؟بيا ديگه
ميان زمزمه هايم...دوباره ضربه ای به در می خورد.سريع پتو را روی پاهای
:لختم می کشم و نيم خيز می شوم و آرام می گويم
!..بيا تو-
از ديدن چهره در هم اميرحسين جا می خورم...ماکان گفته بود نمی رود...گفته
!...بود
داخل می شود و در را می بندد.ساعتش را باز می کند و روی ميز می
گذارد.موبايل و سوييچش را هم همينطور...موهايش تر است...صورتش را
شسته...کی داخل شده که من نفهميدم؟ کنار تخت می ايستد و خيره نگاهم می
:کند...آرام می گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 615
چيزی شده؟-
.برای خودش روی تخت يک نفره جا باز می کند و می نشيند
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12266')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.