مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان شاه شطرنج

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان شاه شطرنج

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۱ صبح
.نه...فقط دلم واسه زن و بچم تنگ شده-
چشمهايم از اين اعتراؾ صريح گرد می شوند.می فهمد و می خندد.اما همچنان
.پکر است
از نظر تو عيبی داره؟-
.نمی خواهم بد باشم...نمی خواهم تلخ باشم...چون ما هم دلمان برای او تنگ شده
!...نه-
:دستش را روی شکمم می گذارد و می گويد
.خوبه...پس بيا بؽلم-
توی چشمانش نگاه می کنم...نه خندان نيستند....اين چشمها...چشمهای اميرحسين
من نيستند. کمی عقب می کشم و به زحمت پاهايم را از تخت آويزان می کنم ورمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 616
بلند می شوم . زير نگاه خيره اش چادر نمازی که ماکان برايم خريده روی سرم
.می اندازم و به سمت در می روم
کجا می ری؟-
.می رم يه بالش و پتو واست پيدا کنم.رو اين تخت جامون نميشه-
.دست به جيب...وسط اتاق می ايستد.با سر اشاره ای به چادر می کند
حاال چرا اينقدر محجبه؟-
:زيرلب می گويم
انتظار داری با اين پيرهن نيم وجبی برم جلو چشم ماکان؟-
ابروهايش را باال می اندازد..می خواهد چيزی بگويد...چيزی تلخ و ناراحت
:کننده...!می دانم...اما پشيمان می شود! پشتش را به من می کند و می گويد
.نيستش...برگشت تهران-
.با تعجب می پرسمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 617
رفت؟-
.با يک چرخش برمی گردد
آره.ناراحتی؟-
نمی دانم چرا از تصور نبودنش اينهمه وحشت زده شده ام...يا شايد هم می
.دانم..اما سريع خودم را جمع و جور می کنم
نه.تو که هستی.چرا ناراحت باشم؟-
چشمانش را تنگ می کند..خيلی تنگ...می فهمد که اگر دروغ نگفته ام...راستش
.را هم نگفته ام
چادر را به گوشه ای می اندازم و به اتاق ماکان می روم.توی کمدش تشک و
پتوی اضافه همراه با مالفه تاخورده و تميز دارد. روی نوک پايم می ايستم و پتو
را پايين می کشم.تشک سنگين تر است.نفسی تازه می کنم و دوباره تمام وزنم را
روی پنجه پايم می اندازم که ناگهان ميان دستان اميرحسين محصور می
شوم.پشت سرم ايستاده...دستانش را از دو طرؾ باز کرده و تشک را از روی
سر من عبور می دهد. خم و راست شدنش و گذاشته شدن تشک روی زمين را
حس می کنم اما فاصله گرفتنش را نه...اينبار دستانش را دو طرؾ من...روی
رختخوابها می گذارد.به زحمت می چرخم.توی کمد گير افتاده ام.کمی عقب می
روم و کامل به حجم نرم اما محکم پشت سرم می چسبم.امير کمی خم می
شود.آنقدر که صورتش در راستای صورت من قرار بگيرد.توی چشمانش نگاهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 618
که نمی کنم هيچ...زبانم هم بند رفته...صدايم می زند...صدايش کامالا آرام و
.کنترل شده است
سايه؟-
.آب دهانم را قورت می دهم...نگرانم که طپش قلبم از روی پيراهنم ديده شود
بله؟-
.بيشتر خم می شود
چرا نگام نمی کنی؟-
.کمی ميان دستانش جابجا می شوم
از من می ترسی؟-
.نمی دانم چرا اينقدر نگاه کردن به چشمانش سخت شده
!...ببينمت-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 619
سرم را باال می گيرم.چرا اينقدر طرز نگاه امير عوض شده؟چرا ديگر نمی
شناسمش؟
ترسيدی...!جالبه...دو ماه تو خونه يه مرد ؼريبه می مونی و نمی ترسی...ولی -
!....حاال از تنها بودن با شوهرت وحشت زده شدی
.لب بااليم را به دندان می گيرم و رها می کنم
.من نترسيدم...اصال واسه چی بايد بترسم؟فقط يه کم از سر شب شوکم.همين-
.سرش را کمی تکان می دهد
شوک واسه چی؟-
.تنگی دستانش...همزمان با فشار حرفهايش...عرصه را بر وجودم تنگ می کند
.امير ولم کن.دارم خفه می شم-
نگاهش هزار حرؾ دارد.هزار حرفی که که با يک آه رويشان سرپوش می
.گذارد
.ولت نمی کنم.امشب حتی اگه خفه بشی بايد تحمل کنی-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 611
:هيچ اثری از شيطنت در نگاهش نيست.کامال جدی و قاطع است.آرام می گويم
.خفگی من برابر با خفگی بچته-
.آرام است...اما صدايش می لرزد
گور بابای بچه...!بچه ای که مادرش واسه آبرو و شخصيت من...تره هم خورد -
نمی کند به چه دردم می خوره؟
.سرم را پايين می اندازم
.اينجوری نيست.داری اشتباه می کنی.هدؾ من همچين چيزی نبود-
.دستش را بر می دارد.اما عقب نمی رود
پس هدفت چی بود؟اينجا ايرانه سايه.در عرض بيست و چهار ساعت همه فهميدن -
که تو از خونه فرار کردی.با يه مرد فرار کردی.می دونی چه حرفايی پشت
سرمونه؟می دونه چقدر منو خوار کردی؟می دونی چی به روز آبرو و حيثيتم
آوردی؟ماکان بهت نگفت؟رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 611
نه نگفته بود...اين قسمتش را نگفته بود.از شرمندگی به خودم می پيچم.هيچ وقت
.به اين قسمت ماجرا فکر نکرده بودم
.از من رو بر می گرداند و دور می شود
هر مردی جای من بود قيدت رو می زد.اما من اينکارو نکردم.با مشت زدم تو -
دهن هر کی که اسمتو به نادرستی می آورد.با هر کی که فکر کنی به خاطر تو
دست به يقه شدم.شايد جلوی من چيزی نمی گفتن...اما پشت سرم...من يه بی
.ؼيرت از فرنگ برگشته بودم که عرضه کنترل زن و زندگيم رو نداشتم
.چند قدم به سمتش می روم.اما حزن صدايش متوقفم می کند
انگشت نمای خاص و عامم کردی.اسمم رو سر زبون هر کس و ناکس -
.انداختی.با آبروم بازی کردی
:انگشت اشاره اش را به سمتم می گيرد و می گويد
تو با مادرت چه فرقی داری؟تو همون کاری رو با من کردی که مادرت با شما -
.کرد
يخ می کنم.يخ می زنم.انگار هر دو پايم را گودالی از يخ فرو می برند.بهت زده و
:مشوش می گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 612
!من؟من خيانت نکردم-
.پوزخند می زند.از نوع صدادارش...از همانهايی که تا اعماقت را می سوزاند
خيانت که فقط فيزيکی نيست.خيانت که فقط خوابيدن تو بؽل يه مرد ديگه -
نيست.خيانت می تونه به اعتماد يه نفر باشه...می تونه به سرمايش باشه...می
تونه به آبروش باشه...می تونه به اعتبارش باشه...می تونه به حيثيتش باشه...تو
...به آبرو و اعتبار من صدمه زدی
.لب تخت می نشيند
مشکل ما هر چی که بود بين خودمون بود...بين من و تو...چرا به بيرون از -
خونه کشونديش؟چرا پای ؼريبه ها رو وسط کشيدی؟می خواستی اينجوری منو
تنبيه کنی؟می خواستی اينجوری حالم رو بگيری؟آخه به چه قيمتی؟تو اين مدت
منم می تونستم با آوردن يه زن تو زندگيم تا اونجايی که جا داری زجرت بدم...اما
حتی فکرشم از سرم نگذشت...گفتم سايه هر چی باشه...زنمه...مادر
بچمه...حرمتش واجبه...پامو کج نذاشتم...کم نبودن کسايی که هر روز بهم نخ می
دادن...اما دمشون رو از ته می چيدم...تو همون روزی که دعوامون شد حلقت
...رو در آوردی و پرت کردی تو صورت من
.دست چپش را باال می آوردرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 613
اما من حتی يه روزم اين انگشتر رو از دستم در نياوردم.نمی خواستم به بيگانه -
ها اجازه حرؾ مفت زدن و دخالت کردن بدم...من تا اونجايی که تونستم واسه
مخفی موندن مشکالتمون از چشم ديگران تالش کردم...اما تو چی؟
.مستقيم توی چشمم خيره می شود
درسته...منم عصبانی بودم...منم تحت فشار بودم...منم حرفی رو زدم که نبايد -
می زدم.کاری رو کردم که نبايد می کردم...آخه تو دعوا که حلوا خيرات نمی
کنن...!ولی من هرچقدرم که بد و عوضی...حقم اين نبود...به خدا حقم اين
نبود...! حرؾ مردم به کنار...می دونی تو اين دو ماه...تصور اينکه يه خار به
پات بره چه به سرم آورد؟می دونی تصور اينکه زن و بچم کجان؟گير کدوم اهل
و نااهلی افتادن؟کی به دادشون می رسه؟کی ازشون مراقبت می کنه چه با من
کرد؟
.از جا بلند می شود
آخه المصب...من عوضی...من آشؽال...من بی وجدان...کی يه لحظه از حالت -
ؼافل مونده بودم؟کی از کنارت راحت گذشتم؟کی بی خيال حال و روزت
بودم؟حتی اون موقع که زنم نبودی...حتی اون موقع که هيچی ازت نمی
دونستم...! اگه واسم مهم نبودی...اگه واسم مهم نبودين...زمين و آسمون رو واسه
سالمتی و راحتيتون بهم نمی دوختم...آخه چرا به جرم يه حرؾ...يه حرکت ناشی
از عصبانيت...اينجوری تو آتيش سوزونديم؟آخه انتقام گرفتن...به چه قيمتی؟به چه
قيمتی؟
:نزديکم می آيد.بازوهايم را در دست می گيرد و آرام می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 614
بگو سايه...به چه قيمتی؟-
با کؾ دست اشکهايم را پاک می کنم.آنقدر شعور دارم که بفهمم هر چه می گويد
حق دارد...آنقدر منطق دارم که بفهمم کاری که با امير کرده ام ؼيرقابل جبران
است...اما زبانم بند رفته...تنها توی چشمانش خيره می شوم و بريده بريده می
:گويم
من...فقط...من...ديگه نمی کشيدم...کم آورده بودم...فقط..می خواستم...فرار -
...کنم...به عواقبش فکر نکردم
.چشمانش همچنان نمی خندند...اما لحظه ای چشم از چشم من نمی گيرد
فکر می کردم دوستم نداری...احساس می کردم سربارتم....يه موجود اضافه که -
فقط به خاطر بچه می خواستيش...خيلی حس بدی داشتم...خيلی احساس حقارت
...می کردم
.هجوم خون در اندامهايم را حس می کنم...صورتم گر می گيرد
من نمی خوام تو رو اذيت کنم.هيچ وقت نخواستم...ولی..نمی دونم چرا اينجوری -
!...می شه.به خدا نمی دونمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 615
مردمکش دو دو می زند...من نفس نفس می زنم...چشمانش را روی هم فشار می
.دهد و سرم را روی سينه اش می گذارد
منم فکر می کردم دوستم نداری...حتی فکر می کردم بچه م رو هم نمی -
خوای...دلم شکسته بود...خيلی بيشتر از اونکه فکرش رو بکنی...نمی دونی تو
اين چند ماه من چی کشيدم...مرگ مادرم هم نتونسته بود اينجوری داؼونم
کنه...ولی آخه دختر ديوونه...من اگه می تونستم ازت بگذرم...همون روزای اول
که دستت واسم رو شده بود اينکارو می کردم...نه االن که قسمتی از وجودم
!...شدی...نه االن که يه بچه داريم
.دستانش را دو طرؾ صورتم می گذارد و سرم را بلند می کند
وقتی علی رؼم همه شک و ترديدهام ازت خواستم باهام ازدواج کنی پای هيچ -
بچه ای وسط نبود...فقط خودت رو می خواستم...تا امروزم به خاطر حفظ
ؼرورم پشت اون بچه قايم شدم...هم تو رو ...هم خودمو گول زدم...تا بتونم
نگهت دارم...االنم واسم مهم نيست که يه بچه بينمون ايستاده...فقط خودت واسم
مهمی...!خودت و اين چشمايی که هنوزم وقتی اشکی می شن ديوونم می کنن...!
...اگه فکر می کنی
نمی گذارم حرفش را تمام کند...دستم را دور گردنش می اندازم و با ته مانده
.قدرتم لبش را می بوسم
کنار هم روی تشک...نشسته ايم و به ديوار تکيه داده ايم...دستش را دورم حلقه
کرده و من سرم را روی شانه اش گذاشته ام...هر دو بحث را عوض کرده
ايم...تظاهر می کنيم به اينکه هيچی نشده...به اينکه گذشته تلخی نداشته ايم...يارمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 616
اگر داشته ايم...فراموش کرده ايم...هر چند به زور اما حرؾ می زنيم...هرچند
!...تلخ..اما گاهی می خنديم
.يه شبم نيست که بدون استرس بخوابم.خيلی از زايمان می ترسم-
.سکوت می کند
.ببين چی باليی به سر هيکلم اومده-
.سرم را باال می گيرم و تو چشمانش نگاه می کنم
يادته گَرمی ؼذا می خوردم که نکنه يه ذره چاق شم؟-
.با لبخند سرش را تکان می دهد
حاال ببين...من چجوری اين اندام رو درستش کنم؟-
.مثل هميشه...موقع درد و دل کردن و حرؾ زدن من تنها سکوت می کند
ديگه هيچ کدوم از لباسام سايزم نميشه...تا مدتها بايد خودمو بکشم بلکه به سايه -
.ای از اون سايه گذشته تبديل بشمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 617
.دستش را می گيرم و روی شکمم می گذارم
...همش تقصير اين وروجکه...نگاه کن...عين ماهی وول می خوره-
انگشتانش را مشت می کند.دوباره سرم را باال می گيرم تمام حسم را توی نگاهم
:می ريزم و می گويم
ولی ارزشش رو داره...حتی اگه تا آخر عمرم همينطوری بدهيکل بمونم بازم به -
.داشتن اين فسقلی می ارزه
.نفس عميقی می کشم
می دونی يه حس عجيبه...يه حسی که به هيچ کس نداشتم...يه جوريه..چطور -
بگم؟ اينکه يکی رو خيلی بيشتر از خودت دوست داشته باشی عجيبه؟مگه نه؟
.چانه اش را روی سرم می گذارد
روزی نيست که درد نداشته باشم...راه رفتن واسم سخت شده...شبا نمی تونم -
بخوابم...نمی تونم نفس بکشم...هيچ کفشی سايز پام نيست...مجبورم همش دمپايی
بپوشم...تازه می گن زايمان خيلی سخته...نگرانی اونم دارم...ولی با اين وجود
واسه اومدنش لحظه شماری می کنم...دلم می خواد ببينمش...دوست دارم ببينم
شکل کدوممونه...دلم می خواد صدای گريه ش رو بشنوم...دلم می خواد اون
...دستای کوچولوش رو دور انگشتم حلقه کنهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 618
...دوباره عميق نفس می کشم
يعنی ميشه اين چند روزم بگذره؟-
:موهايم را می بوسد و می گويد
دوست داری اسمش رو چی بذاری؟-
.با دکمه ريز پيراهنش ور می روم
نمی دونم...خيلی بهش فکر کردم...ولی به هيچ نتيجه ای نرسيدم.تو نظری -
نداری؟
.حلقه دستانش را محکم تر می کند...ديگر احساس خفگی ندارم
نه...هرچی خودت دوست داشتی...ولی فکر می کردم بدت نياد اسم برادرت رو -
روش بذاری...سامان؟
قلبم فشرده می شود...هنوز هم قلبم از يادآوری سامان فشرده می شود. اندکی از
آؼوشش فاصله می گيرم...او هم کمی خودش را باال می کشد...موهای کنار
:صورتم را نوازش می کند و می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 619
.ناراحت شدی؟من فقط خواستم بگم اگه همچين تصميمی داری حمايتت می کنم-
.لبخند می زنم
ميدونم...اما دليلی نمی بينم اسم کسی که مرده..بد هم مرده...با درد و عذاب هم -
مرده رو...روی بچم بذارم..حتی اگه اون شخص برادرم باشه...سامان باشه...نمی
خوام پسرم وارث يه عالمه خاطره تلخ باشه...نمی خوام هربار که صداش بزنم ياد
...تموم اين روزای جهنمی که گذروندم بيفتم...نمی خوام
.آرام و با احتياط...مرا به طرؾ خودش می کشد
.باشه...هرطور دوست داری.پيشنهادت رو بگو تا منم نظرمو بگم-
.با شوق از جا می پرم و دوباره از آؼوشش بيرون می آيم
دلم می خواد مثل اسم تو دو قسمتی باشه...امير رو داشته باشه با يه اسم -
ديگه.مثل اميررضا...خوبه؟
.خنده اش را کنترل می کند
خب اينجوری ياد من و بابام می افتی.ناراحتت نمی کنه؟-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 621
اخم می کنم...اسم اميرعلی خيلی وقت است که کمرنگ شده...خيلی وقت است که
ديگر رنجم نمی دهد...به فضای امن ميان بازوان اميرحسين برمی گردم و می
:گويم
همينش خوبه ديگه...هر وقت پسرمو صدا بزنم ياد باباش می افتم...چی قشنگتر -
از اين؟
:نيشگون آرامی از گونه ام می گيرد و می گويد
تو اگه اين زبون رو نداشتی چيکار می کردی؟-
آنقدر سکوت بينمان طوالنی می شود که فکر می کنم خوابش برده.آهسته از
حصار دستانش خارج می شوم و به چشمان بسته اش و اخمهايی که به صورت
ؼيرارادی بين دو ابرويش جا خوش کرده نگاه می کنم.آه می کشم و سرم را روی
.بازويش می گذرم.صدای خواب آلودش بلند می شود
چيزی می خوای؟-
.سريع سرم را بلند می کنم
!...نه...فقط نخواب-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 621
.الی پلکهايش را کمی باز می کند
می دونی چند شبه يه خواب راحت نداشتم؟-
:دستم را روی صورتش می کشم و می گويم
می دونی چند شبه که دلم تنگته؟-
دستش را زير سرش می گذارد و چشمانش را کامل باز می کند و با شيطنت می
:گويد
چند شبه؟-
:با افسوس می گويم
از وقتی که اين بچه تازه چهارماهش شده بود.تا االن که نزديک تولدشه. چيزی -
!..حدود 651 روز...651 شب
:ضربه ای به نوک بينی ام می زند و می گويد
خب حاال می خوای همين امشب اين 651 روز و شب رو جبران کنی؟-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 622
.جای سرم را روی سينه اش محکم می کنم
.نه...فقط خيلی می ترسم...خوابم نمی بره..تو که می خوابی ترسم بيشتر ميشه-
.صدايش کامالا هوشيار شده
از چی می ترسی؟-
.از گفتنش شرم دارم.اما اگر نپرسم ديوانه می شوم
اوضاع تهران خيلی خرابه؟-
.کمی مکث می کند
از چه لحاظ؟-
.دوباره از دکمه پيراهنش آويزان می شوم
من خيلی خرابکاری کردم؟-
:منظورم را می فهمد.پوفی می کند و با بی حوصلگی می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 623
.ترجيح ميدم در موردش حرؾ نزنم-
.کالفگی اش گويای همه چيز است
چجوری می تونم اين افتضاح رو جمع کنم؟-
.نفسش داغ تر شده است
.جون هرکی دوست داره اين يه شبو بی خيال شو سايه.من خيلی خستم-
:با بؽض می گويم
!...باشه...ببخشيد-
می خواهد نيم خيز شود.سرم را بلند می کنم و روی بالش می گذارم.به پهلو می
خوابم.رو به او...دستم را زير لپم می گذارم و نگاهش می کنم.دست راستش را
.توی موهايش فرو می برد و همانجا نگه می دارد
!...لعنت بر شيطان-
من که چيزی نگفتم...چرا اينقدر عصبانی می شود؟رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 624
.چهار زانو توی رختخواب می نشيند و به چشمانم خيره می شود
ببين...اگه به حرؾ مردم باشه من بايد سرت رو هبرم -

ب و بذارم رو سينه ت.يا
اينکه تو ميدون اصلی شهر...واسه عبرت بقيه...به صليب بکشمت! احتماال انتظار
!...دارن برم دنبال حکم سنگسارت
با وحشت نگاهش می کنم.يعنی اينقدر شايعات پشت سرم وحشتناک است؟چند بار
.نفس عميق می کشد
به حرؾ مردم باشه بايد قيد زندگی کردن با تو رو بزنم و يه آزمايش ژنتيک -
!...واسه اون بچه انجام بدم
!...منهم می نشينم...از شدت استرس...با چشمان گشاد شده
ولی می بينی که حرؾ مردم واسه من مهم نيست.من می دونم تو هرچی که -
باشی خائن نيستی...کثيؾ نيستی...می دونم حتی اگه خودت بخوای...اعتقادات
بهت اجازه اينجور کارا رو نمی ده...همون بار اول هم تحت تاثير مشروب بودی
وگرنه اون اتفاق بينمون نمی افتاد...به همين خاطر نمی خوام به خاطر حرفای
صد من يه ؼاز مردم بيکار زندگيم رو خراب کنم.پس الزم نيست نگران چيزی
باشی يا از کسی بترسی.هر وقت آماده بودی برت می گردونم تهران...اگه
خواستی مثل قبل می ری سر کارت...مثل قبل تو اجتماع ظاهر می شی...مثل قبل
سرت رو باال می گيری...مگه نمی گفتی واست مهم نيست که ديگران در موردت
.چی فکر می کنن؟پس ديگه دليلی واسه نگرانی وجود ندارهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 625
:دستش را زير چانه ام می گذارد و سرم را بلند می کند
.بگو که هنوز همون سايه مقاومی-
توی تيرگی چشمانش خيره می شوم...و فکر می کنم...من هنوز همان سايه
!ام...اما اميرحسين...نه
اميرحسين صدايم می زند.به زحمت چشم باز می کنم.هوا هنوز گرگ و ميش
است.کمی طول می کشد تا مکان و زمان يادم بيايد.پتو را تا زير گردنم باال می
:کشم و می گويم
.بذار بخوابم-
.صدايش از فاصله دورتری به گوش می رسد
.باشه بخواب..فقط می خواستم بدونی من دارم می رم-
.سيگنالهای خواب قطع می شوند و سريع هوشيار می شوم
کجا؟-
:در حاليکه بند فلزی ساعتش را می بندد می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 626
!...تهران...يه جلسه خيلی مهم داريم-
:به آرامی می پرسم
برمی گردی؟-
.سرش را تکان می دهد
.امشبو قول نمی دم...اما به محض اينکه بتونم ميام-
ؼم عالم در دلم می نشيند.تا می خواهم حالوت حضورش را بچشم...می
!...رود...می روم...همه چيز تمام می شود
دوست دارم بگويم االن وقتی نيست که مرا تنها بگذاری...دوست دارم به بهانه ای
مانع رفتنش شوم...اما چهره درهمش مجبورم می کند...به سکوت...به عقب
.نشينی...!بوسه کم جان و شايد سردی به پيشانی ام می زند و می رود
به ساعت نگاه می کنم...هنوز شش هم نشده...اما ديگر خوابم نمی برد...وضو می
گيرم و نمازم را می خوانم...کمی با خدا حال و احوال می کنم...به جای دو
نفر...صبحانه می خورم...به حياط می روم و باؼچه را آب می دهم...کمی روی
تاب بزرگ آهنی می نشينم...اندکی با پسرم حرؾ می زنم...اما هيچ کدام از اينها
فکرم را منحرؾ نمی کند...فکرم را از اميرحسين...از چيزی که می دانم هسترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 627
اما نمی دانم چيست...دور نمی کند...درست است که فعاليت مؽزم کم شده..درست
است که مدتی ست از سلولهای خاکستری ام کار نمی کشم...درست است که تمام
هم و ؼم سيستم عصبی ام روی بچه متمرکز است...اما هنوز آنقدر حواسم جمع
است که بفهمم يک چيزی اين وسط اشتباه است...يه جای کار می لنگد...يک
عمدا هم مخفی مانده...از طرؾ هر دو مردی ا قسمت ماجرا از من مخفی مانده...
که با من در تماس بوده اند...مخفی مانده...!چيزی که احتمال می دهند فهميدنش
آنقدر اذيتم می کند که ممکن است آسيب ببينم...! حرصم می گيرد...با مشت به
تشکچه روی تاب می کوبم...در تهران چه اتفاقی افتاده که من از آن بی خبرم؟
حرصم می گيرد...باز مشت می کوبم...هيچ وقت در طول زندگی اينقدر از همه
!...چيز ؼافل نبوده ام
نواخته شدن زنگ در جلوی مشت سوم را می گيرد...با سختی از جا بلند می شوم
:و پشت در می ايستم.با صدايی که خودم هم به زحمت می شنوم می پرسم
کيه؟-
:نوای بچگانه و ظريؾ آوا بلند می شود
.منم سايه جون...درو باز کن-
شتاب زده در را روی پاشنه می چرخانم.قبل از اينکه فرصت تحليل کردن
!...بيابم...يکی از گردنم آويزان می شود و يکی از پاهايم
ليوان آبی به دست مادرم می دهم و روی مبل می نشينم.آوا از پاهايم باال می کشد
و چشم توی چشمم می نشيند...!با دقت به چشمان گردش نگاه می کنم.با انگشتش
:شکمم را فشار می دهد و می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 628
نی نی هنوز اون توئه؟-
.منهم انگشتم را بين حلقه های مويش فرو می برم
.آره عزيزم-
پس چرا نمياد بيرون؟-
:صورت گرد و سفيدش را می بوسم و می گويم
.آخه می گه می ترسم بيام بيرون ولی آوا دوستم نداشته باشه-
.چشمانش را گردتر می کند
.من دوستش دارم.بهش بگو-
.دلم برای زيبايی معصومانه اش ضعؾ می رود
.خب خودت بهش بگو-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 629
:دهانش را روی شکمم می گذارد و می گويد
.نی نی بيا بيرون...من دوست دارم...اذيتت نمی کنم-
.سرش را باال می گيرد
!..جواب نداد-
.به خودم می فشارمش تا جايی که می توانم
جوابت رو داد.وی چون تو شکممه صداش رو نشنيدی.وقتی اومد بيرون دوباره -
.بهش بگو
.صدای گرفته و همچنان لرزان مادرم را می شنوم
.آوا بيا اينور...سايه جون رو اذيت نکن-
:با بی تفاوتی شانه اش را باال می اندازد و می گويد
...نميام-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 631
:سرش را کمی جلوتر می آورد و آرام می گويد
داداش امير دعوات کرد؟-
:متعجب از اين سوالش می گويم
نه...چرا دعوا کنه؟-
:زيرچشمی نگاهی به مادر می کند و می گويد
!...آخه مامانی رو دعوا کرد...سر منم داد زد-
مادرم هشدارگونه اسمش را می خواند...شاخک هايم تکان می خورند...!آوا را از
:روی پايم بلند می کنم و رو به مادرم که هنوز اشک می ريزد می گويم
چی شده؟اميرحسين چرا بايد با تو دعوا کنه؟-
.با دستمال خيسی صورتش را پاک می کند
اعصابش خراب بود...به همه گير می داد...تو نمی دونی تو اين مدت ما چی -
.کشيديمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 631
:حوصله شنيدن و ديدن نگرانيهايش را ندارم.شمرده می گويم
من می دونم يه اتفاقی تو تهران افتاده.اميرحسين همه چيز رو کامل واسم تعريؾ -
نکرد...می گفت شايعات زيادی پشت سرمه...اون موقع که من از خونه زدم
بيرون هوا تاريک بود...کسی تو کوچه نبود...چطور همه فهميدن که با يه مرد
فرار کردم؟بحث سنگسار چيه؟آزمايش ژنتيک واسه چی؟اين همه حرؾ و حديث
از کجا مياد؟تو خبر داری ..مگه نه؟
.سرش را پايين می اندازد
يه کاری نکن...که همين االن با اين شکم...بشينم تو تاکسی و برم تهران...بهم -
بگو...چه خبر شده؟قضيه چيه؟
.لرزش شانه هايش شدت می گيرد
امير ممنوع کرده از اين ماجرا چيزی بهت بگيم.به خاطر خودت.قرار بود -
.خودشم چيزی نگه
:به تندی می گويم
چيزی نگفت.ولی من احمق نيستم...باردارم...عقلم که از کار نيفتاده...! از طرز -
نگاه هرکسی می فهمم چی تو سرش می گذره.حاال بهم بگو...مطمئن باش هرچی
.باشه من تحمل می کنم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۲ صبح
...به هق هق می افتداز قضيه فرار تو...فقط يه نفر خبر داشت...همون يه نفرم همه چی رو لو -داد...نمی دونی با اميرحسين چيکار کردن...نمی دونی...حتی يه شبم بازداشتبود...! اين مرد رو له کردن...با حرفاشون...تهمتاشون...پچ پچاشون...طفلک!...دشمن شاد شد...رقيباش خردش کردنمادر هنوز حرؾ می زند...اما ديگر نمی شنوم...هنوز توی عبارت اولش ماندهام...از فرار من يک نفر خبر داشت...فقط يک نفر...! قلبم از حرکت می:ايستد...پسرم به نفس نفس می افتد...می نالم!...نه خدا...نه...ماکان نه-گاهی روزهايی در زندگی می آيند که از ته دل آرزو می کنی...ای کاش امروز!..روز آخر عمرم باشدگاهی ؼم و ؼصه با چنان شدتی وجودت را تصرؾ می کنند که فکر می کنی از!...درد اين سرطان ريشه دار...خواهی مردگاهی آنقدر دنيا سخت می گيرد...که فکر می کنی...به ترسهای گذشته ات...ازمرگ..از قبر...از عذاب...و می بينی امروز...همان مرگ و قبر و عذاب را به!...اين دست و پا زدنها و جان کندنها ترجيح می دهیگاهی آسمان از باال به پايين می آيد...زمين از پايين به باال می رود و تو درستدر اين بين...می مانی و درست... فشار اين فشار را روی مهره های شکننده.گردنت حس می کنیگاهی...در نيمه زندگيت...و شايد هم کمی زودتر...به اين نتيجه می رسی...کهباخته ای...بد هم باخته ای...از بيخ و بن هم باخته ای...و خودت را سرزنش میکنی...که اين همه تالش و دوندگی برای چه بود؟برای که بود؟گاهی..درست همانجا که فکر می کنی...همه چيز از نو شروع شده...می بينینه...درست پايان خطی...و ديگر هيچ جاده ای...حتی يک راه سنگالخ هم برای!...ادامه دادن نماندهگاهی...تمام باورهايت..اعتمادت...عشقت...ام يدت...زندگيت...خنجر تيز وزهرآلودی می شود...و مستقيم...بدون خطا...چشمت را نشانه می گيرد...و از!...قلبت بيرون می زندگاهی...می بينی آنچه که می پرستيدی...ستايش می کردی...عبادت میکردی...خود شيطان بوده...و تو چقدر می شکنی از شيطان پرستی يک!...عمرت...و چقدر می شکنی..از اشتباه شناختن خدايتگاهی می بينی...به چشم خودت می بينی...که خدا هم هاج و واج مانده...ازعجايب مخلوقات خودش...! می بينی...اشکش را...برای بنده هايی که هرگز!...اينگونه بد...تا اين حد مکار و حيله گر...اينقدر کثيؾ...نمی خواستشانگاهی...روزها...ماهها...سالها... در اتاقت را به روی همه می بندی و فکر میکنی که...عجب صبری خدا دارد...! که اگر من جای او بودم...! اگر من جای او!...بودم...که ای کاش من جای او بودمگاهی...تمام سالهای عمرت را می جنگی و می جنگی...می دوی و مبارزه میکنی...اهريمن را شکست می دهی...ديو و دد را له می کنی...اما يکدوست...کسی که سرت را هم به پايش می دهی...چنان کمرت را می شکند...که!...خود خدا هم نمی تواند به دادت برسد!...و...امروز..برای من همان روز است...صدای مادر توی گوشم پژواک می شود...داد می شود...نعره می شود!...نه...ماکان نبود -...قلبم توی دهانم می آيدپس کی؟-!...هنوز نگاه مادرم را به خاطر دارم...چشمانی که به زحمت از هم باز مانده اند!...پريسا-.از خشمی که در صدايم موج می زند...خودم هم می ترسمپريسا از کجا فهميد؟-!...نمی دانم او هم ترسيده...يا در اثر گريه اينطور ناتوان و لرزان شدهشبی که رفتی...دستم به هيج جا بند نبود...اميرحسين گفت که با ماکان -رفتی..گفت که به هيچ کس نگم...اما من فکر نمی کردم در مورد پريسا هم صدقکنه...گفتم حتما می ری پيش اون...چون به جز اون که کسی رو نداشتی...اميروقتی فهميد خيلی عصبانی شد..واسه اولين بار سرم داد زد...حتی سر آوا...اونموقع از دستش ناراحت شدم...واسم عجيب بود که حال و روزم رو درک نمی!...کنه...ولی فرداش فهميدم که حق با اون...فهميدم چه گندی زدم.نگاه هراسانش را روی مشت های گره کرده ام می بينمامير رو واسه چی بازداشت کردن؟-لرزشش شدت می گيرد...آنقدر که کمی...فقط کمی...نگرانش می شوم...! تا:آنجايی که می تواند در خودش مچاله می شود و می گويدشنيده بود که يکی از رقباش گفته اين موضوع تو خونوادشون ارثيه...اول -مادره...بعد دختره...! گفته بود...اينم دختر همون مادره...! گفته بود از کجا معلوم!...بچه مال اميرحسين باشه...! از کجا معلوم از اولم با ماکان نبودهوای...وای...وای از اينهمه نارفيقی...وای از اين همه خيانت...وای از اين!...خنجرهای نامردیامير رفته بود سراؼش...چنان زده بودش که کارشون به کالنتری کشيد...ازش -!...شکايت کردن...بازداشت شد...با وثيقه آزادش کردن!..دندان روی دندان می سابم!...پس قضيه تو رو هم لو داده...!کارش درسته به خدا...! دستش درد نکنه-اشک مثل رود از چشمانش جاريست...! انقباض شديد عضالت رحمم را حس میکنم...چند بار...عميق نفس می کشم...االن وقتش نيست...االن نه..! پاهايم میلرزند...از ؼصه...از خشم...از شرم اينهمه باليی که من و خانواده ام بر سرآبرو و اعتبار اميرحسين آورده ايم...! از شرم اينهمه اعتمادی که به يک دوستداشتم...که پريسا...دوست نبود...خواهر بود...از خواهر نزديک تر بود...نمیدانم چرا...نمی دانم به چه گناهی..نمی دانم به چه قيمتی...چوب حراج به من و!...زندگی ام زد...نمی دانمبه هر زحمتی هست از جا بلند می شوم و به هر مصيبتی که هست لباس میپوشم...اينجا ماندنم...بی فايده است...بای برگردم و اين ننگ را از زندگی ام پاک.کنم...اين ننگ و عاملش را...مادرم از جا می پردکجا می ری؟-نگاهش می کنم...چه کرد اين زن...با بچه هايش...چه کرد اين زن...با زندگی!...من...چه کردمی رم تهران...ديگه نمی تونم اينجا بمونم...بايد برم و بار اين بی آبرويی رو از -.دوش امير بردارم.کيفم را روی دوشم می اندازم...دستم را می گيردنه...نرو...امير رو بيشتر از اين عصبانی نکن...صبر کن خودش برگرده...اول -!...با خودش حرؾ بزن.دستم را آزاد می کنمحرؾ زدن با اون فايده نداره...نمی ذاره کاری رو که الزمه انجام بدم...بايد قبل -!...از اينکه بفهمه من برم تهران!...اينبار کيفم را می چسبدنکن سايه...امير تو اين مدت مردونه پای ناموس و خانوادش ايستاده و -جنگيده...تو دهن هر کی که ياوه گفته کوبيده...عين يه کوه مونده و ازت حمايتکرده...کلی به خاطر اين قضيه ضرر مالی داده...چون با خيلی از شرکتا قطعرابطه کرده...االن نوبت توئه...نوبت توئه که مثل يه زن هواشو داشته...نوبت توئه که آرومش کنی...نوبت توئه که به حرفش باشی...بيشتر از هروقتی به زن بودنت احتياج داره...به لطافتت...به ظرافتت...به آرامشت...نه بهخشمت..نه به انتقامت...! بذار اين قضيه اونجور که اون صالح می دونه پيشبره...بذار زندگيتون اونجوری که اون می خواد جمع و جور شه...شايد به نظرخودت با برگشتن به تهران و درگير شدن با دشمنات از امير حمايت می کنی...امادر واقع اينجوری نيست...با نافرمانی کردن تو همچين شرايطی فقط بيشتر وبيشتر از خودت دورش می کنی...از خودت نا اميدش می کنی...! االن وقتجنگيدنه...اما از نوع نرمش...از نوع سياسيش...نه به خاطر حذؾ دشمنات...بهخاطر حفظ زندگيت...!به خاطر ترميم زخمای عميق امير...اون بهت احتياجداره..درسته يه پوسته سفت و سخت دور خودش کشيده...شايد يه کم باهات سردباشه...اما من می دونم چی تو دلشه و خوب می دونم تنها کسی که می تونه اينشرايط رو تؽيير بده تو هستی...اگه می خوای کمکش کنی...برگرد به همون سايهده سال پيش...بشو همون آدمی که اون موقع بودی...به خاطر مردی که همه!...جوره پات مونده...بمون و فداکاری کنآمدن ماکان...ديدن لبخند آرام و متينش...ؼبار روز سختی را که گذارنده ام...ازتنم می شويد...تا در را باز می کند و داخل می شود...تا قامتش را می بينم...مثلبچه ای که بؽض کرده...اما منتظر است تا در دامان مادرش گريه کند...راه اشکمباز می شود...! می ترسد...سريع نزديکم می شود و با نگاه سراپايم را بازرسیمی کند...روی تاب می نشيند...کنار من...و منتظر می ماند تا هق هقم بند!...بيايد...! اما اين داغ با هيچ آبی...سرد نمی شودچرا ماکان؟چرا پريسا با من اينکارو کرد؟چرا؟چطور تونست؟مگه من چيکارش -کرده بودم؟.آه از نهادش بلند می شود...پس فهميدی-...چشمم را می مالم...درست مثل همان بچه بؽض کردهاين يکی ديگه فراتر از تحملمه...وقتی فکر می کنم به اينکه اميرحسين چی -کشيده...وقتی می بينم..هم آبروی زنش..هم پدرش...هم زن پدرش...همخودش...اينجوری بر باد رفته...وقتی به زجری که کشيده...طعنه هايی کهشنيده...سرکوفتهايی که تحمل کرده...فکر می کنم ...آتيش می گيرم...! اميرحسين...امير من...که نمی ذاره خاک رو لباسش بشينه...يه شب توبازداشتگاه بوده...وسط يه مشت دزد و جانی...همشم تقصير منه...من و خونوادهدرب و داؼونم...منو زندگی بی سر و سامونم...من باعث شدم پاش به اينماجراها باز بشه...من اعتبار چندين و چند سالش رو نابود کردم...اميرو نابودکردم...االن يه سابقه داره...يه مجرم پرونده دار...امير آروم و منطقی من...کهحتی وقت دعوا...صداش رو از يه حدی باالتر نمی برد...يه نفر رو تا حد مرگزده...! ببين چيکار کردم با روح و روانش...ببين چه بر سر اعصابشآوردم...من چجوری اين همه خجالت رو تحمل کنم؟چجوری؟دستش را جلو می آورد...انگار می خواهد در آؼوشم بکشد...اما پشيمان می!...شود...دستم را می گيردتو هم بی آبرو شدی ماکان...! با آبروی تو هم بازی کردم...با خواسته های بيجام -به نجابت و پاکی تو هم لطمه زدم...می تونم تصور کنم چه حرفايی بهتزدن...می تونم تصور کنم چه تهمتايی شنيدی...می تونم تصور کنم چجوریشکنجت کردن...اما تو به خاطر آرامش منو بچم سکوت کردی...ولی ايکاش گفته!...بودی...ايکاش به من گفته بودی.دستم را محکم فشار می دهد و لبخند پرمهرش را سخاوتمندانه به رويم می پاشدچطور می تونستم بهت بگم؟در شرايطی که نمی دونستم عکس العملت چيه؟ در -شرايطی که می دونستم جون خودت و اين بچه در خطره چطور می تونستم بهتبگم که بهترين دوستت چه فاجعه ای تو تهران به بار آورده؟من فقط به سالمتی توفکر می کردم...بقيه چيزا واسم مهم نبود...همين که وجدانم راحت بود...همين که...می دونستم خدا از همه چی خبر داره...واسم کافی بود.لبخندش را ؼليظ تر می کندفقط يه نفر حق قضاوت کردن داره...اونم خداست...که هيچی ازش پنهون نمی -مونه...وقتی می دونستم که خود خدا می دونه هيچ وقت به چشم بد نگاتنکردم...هيچ وقت نظر بدی در موردت نداشتم...واسه چی بايد از حرؾ مردم وافکار مسمومشون می ترسيدم؟در مورد تو هم...مهم اين بود که شوهرت بهتاعتماد داشت...منو متهم می کرد...اما تو رو نه...خيالم راحت بود که اگه تهمتیهست متوجه منه...نه تو...! حساب مردم رو هم به خدا واگذار کردم...می دونستمزمستون می ره و روسياهيش به زؼال می مونه...! تو اون شرايط مجبور بودم يهتصميم درست بگيرم...و به نظرم درست ترين تصميم دور نگه داشتن تو و پسر!...کوچولوت از اون جهنم بود.دلم می خواهد بميرم...من اليق داشتن کسی مثل ماکان نيستمچيزی که خيلی اذيتم کرد...خيلی وجدانم رو درگير کرد...شرايط وحشتناک -اميرحسين بود...وقتی خودم رو جای اون می ذاشتم...ديوونه می شدم...نگرانشرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 641بودم...دلم واسش خون بود...اما نمی تونستم امنيت تو رو به خطر بندازم...چوننمی دونستم اگه دستش به تو برسه چکار می کنه...يا اگه تو بفهمی چه خبره چهباليی سرت مياد...به خداوندی خدا...ديشب اگه يه تار مو از سرت کم میشد..اول اونو می کشتم و بعد خودم رو...اما خدا رو شکر که خيلی خوب تونست!...خودش رو کنترل کنه...اصال فکرشم نمی کردم اينقدر آروم برخورد کنه.با حسرت آه می کشم.توی چشمانم خيره می شوداالنم اون روزا گذشته...من و اميرحسين...تا اونجايی که تونستيم از آبروت دفاع -کرديم...من با تمام قدرت بودنت رو با خودم تکذيب کردم...امير با تمام قدرت ازنجابت تو حمايت کرد...دهنشون بسته شده...سختياش گذشته...االن چيزی کهخرابه...اوضاع روحی اميرحسينه...! با شناختی که از تو دارم..االن فقط لحظهشماری می کنی واسه ديدن پريسا...واسه همينم خيلی نگرانم..امير ديگه کشش يه...ماجرای ديگه رو نداره..بايد اونو دريابی...پريسا رو هم واگذار کن به خدا:دوباره گلويم درد می گيرد. دستم را روی کمر خسته ام می گذارم و می گويمنمی تونم...نمی تونم...بايد باهاش حرؾ بزنم..بايد بفهمم علت اينکارش -چيه...چطور می تونم اينقدر راحت ازش بگذرم؟...کمی خم می شود و نزديک ترمن و امير خيلی باهاش حرؾ زديم...تهديدش کرديم...بحث کرديم..جدل -کرديم..اما پريسا سکوت کرده...هيچی نمی گه...البته حرفی واسه گفتن نمیمونه...به هر طريقی که بوده...بهت ضربه زده...خواسته يا ناخواسته...ولی االنمسئله مهم زندگی تو اين نيست...بايد حواست رو بدی به پدر بچت...امير تو اينمدت برخالؾ عقايدش...برخالؾ تربيتش...به عالم و آدم حمله کرده...دعواکرده...ازش شکايت شده...از ديگران شکايت کرده...هزار جور دادگاه و پاسگاهرفته...استرس تو بيچارش کرده...امير داؼونه سايه...پريسا آدم ارزشمندینيست...امير رو درياب تا از دستت نرفته...فقط يه اشتباه ديگه...می تونه ريشهزندگيتون رو بخشکونه...اون سياست معروفت رو به کار بنداز...از هوشسرشارت استفاده کن و امير رو برگردون...اين تنها کاريه که تو اين شرايط بايد!...بکنی:با افسوس می گويمچطوری؟اگه اون نخواد من چيکار می تونم بکنم؟-:می خندد...چشمکی می زند و می گويد!...شاه تويی...شک ندارم که راهش رو پيدا می کنی-ماکان که می رود موبايلم را روشن می کنم و شماره اميرحسين را می.گيرم.سريع جواب می دهدبله؟-.بؽضم را فرو می خورم.سالم-.صدايش مضطرب استسالم.چيزی شده؟-.به ستاره های چشمک زن نگاه می کنممگه حتما بايد چيزی بشه تا من بهت زنگ بزنم؟-.صدای رها کردن نفسش را می شنوم.آخه تا حاال نشده واسه احوالپرسی به من زنگ بزنی-.چشمانم را روی هم فشار می دهم.االنم به خاطر احوالپرسی زنگ نزدم-.صدای پوزخندش را هم می شنومخب؟بگو...چی شده؟-.دوباره به ستاره پر نور ميان آسمان خيره می شوم!...دلم واست تنگ شده بود...فقط همين-.نفسش را محکم توی گوشی فوت می کند!...پس بيا در رو باز کن...يه دقيقه ديگه اونجام-.شوکه می شوممگه نگفتی امشب نميای؟-:خسته و بی حوصله می گويدحاال که اومدم...می خوای برگردم؟-به سمت در پرواز می کنم...هنوز ماشين را پارک نکرده...تویچهارچوب...دست به سينه می ايستم و به محض رسيدنش..بوی خوش دی وان رامی بلعم.مهلت نمی دهم داخل شود..همانجا دست در گردنش می اندازم...مگر اين ی دلتنگی...مگر اينتنگ دل از اين همه ؼصه...دوا می شود؟:بوسه آرامی بر موهايم می نشاند و می گويد!بيا بريم داخل...االن کميته می ريزه رو سرمون-.دستم را زير بازويش می اندازم.مشکوک نگاهم می کندامشب ماه از کدوم طرؾ در اومده؟-.می خندم...سرم را به دستش تکيه می دهمهرچی دلت می خواد بگو...هرچقدرم دلت می خواد بدبين باش...اما دل سايه -!...واست تنگ شده بود...می خوای باور کن...می خوای باور نکن.می خندد...با قشنگترين و آرامشبخش ترين صدايی که می شناسمخدا به دادم برسه...حاال اين سايه خانوم يه چای داره به ما بده؟-:با کمکش پله ها را باال می روم و نفس نفس زنان می گويم!...چای چيه؟شما جون بخواه-:چند لحظه می ايستد و بعد می گويد!..نه ...انگار...جدی جدی خدا بايد به دادم برسه-.برايش چای تازه دم می ريزم و جلوی دستش می گذارمشام خوردی؟-:دستانش را به دو طرؾ می کشد و می گويدآره...يه چيزايی خوردم.آوا و مامانت خوابن؟-.سرم را تکان می دهم.اوهوم...خوابيدن-.استکان را به دهانش نزديک می کندتو چرا تا اين موقع بيدار موندی؟-:دستم را روی شکمم می گذارم و می گويم.خوابيدن واسم سخت شده...!دراز که می کشم نفسم بند می ره-نگاهش روی شکم من ثابت می شود.حس می کنم می خواهد چيزی بگويد اما.حرفش را عوض می کندمشکلی که نداره؟-.می خندم!...تنها کسی که آرومه و در کمال آسودگی لگد می پرونه ايشونه-لبخند می زند...لبخندی که علی رؼم کمرنگ بودنش...واقعيست..بعد از مدتها!..واقعيستامروز چيکارا کردی؟-!...يک مکالمه کامال عادیهيچی...از صبح با آوا سرم گرم بود.ؼذا پختم...دوش گرفتم...يه کم تو حياط قدم -!...زدم..يه کمم تاب بازی کردم.به صورتم زل می زندهمين؟-:بدون اينکه چشم از نگاهش بردارم..با خونسردی می گويم!...ماکانم اومد...يه کم سر به سر آوا گذاشت و رفت-.چشمش را باز و بسته می کندديگه؟-:به اخمهای درهم رفته اش می نگرم و می گويمديگه سالمتی...! تو چيکار کردی؟-:استکان را روی ميز می گذارد و می گويد!...مثل هميشه...کارای شرکت-بلند می شود..از ساکی که مادرم برايش آورده گرمکن و شلوار ورزشی سفيد رادر می آورد و به اتاق می رود. قوری و استکان را می شويم...مسواک می زنم ودنبالش می روم! او هم مسواکش را زده و رختخوابش را پهن کرده...فقط برای.خودش...!دلم می گيردپس من کجا بخوابم؟-.بدون اينکه نگاهم کند دراز می کشد!...رو تختت...اينجا اذيت می شی-هن و هن کنان تشک را روی زمين می کشم و کنارش پهن می کنم.توی.رختخواب می نشيند و با کالفگی نگاهم می کندمعلوم هست چيکار می کنی؟-...سراغ پتو می روم!..د نکن دختر...بذار من بردارم-لبخند پيروزمندانه ای می زنم و دست به کمر نگاهش می کنم.پتو و بالش را روی:تشک می گذارد و می گويدبفرما خانوم...ولی االن هم دراز کشيدنت سخت تر می شه...هم بلند -!...شدنت...کمرت هم درد می گيره:بی توجه به ؼرؼرهايش دراز می کشم و می گويمچند بار بگم دلم تنگ شده؟-سرش را تکان می دهد...زيپ گرمکن را پايين می کشد و از تنش در می آورد و.کنارم می خوابد.بالفاصله سرم را روی سينه اش می گذارمکی منو می بری تهران؟-.با ناخنش روی بازويم خط می اندازدتهران چرا؟-.منهم روی سينه اش خط می اندازم!..خب دلم می خواد برگرديم...اينجا که خونه خودمون نيست-...صدايش پر از سرزنش استاالن يادت افتاده؟-خودم را برای بدتر از اينها هم آماده کرده ام...6.نه...ولی اون موقع ناراحت بودم...االن ديگه نيستم-!...پوؾ می کند...بيقرار...خستهيا شايدم می خوای بری رو سر پريسا خراب شی...ها؟-چشمانم گرد می شوند...پس می داند که می دانم...! بدون اينکه تؽييری توی:موقعيتم بدهم می گويممن فقط می خوام موقعی که بچمون دنيا مياد تو پيشم باشی...چه اينجا چه -!...اونجا..دستش را از روی بازويم بر می داردو پريسا...؟-سرم را کمی باال می برم و توی گودی گردنش می گذارم.می دانم هر چه بگويم!...باورش نمی شود!...اصال ولش کن...همين جا می مونم...فقط تو بداخالق نشو-سکوت می کند...از طرز نفس کشيدنش می دانم که بيدار است...خودم را بيشتر.در آؼوشش جا می دهم.اينبار صدايش معترض استاينقدر نچسب به من سايه...می ترسم خوابم ببره يه ضربه ای...مشتی... لگدی -!...چيزی به اين بچه بزنمخنده ام می گيرد...راست می گويد...عادت دارد که موقع خواب يک پايش را!...توی شکمش جمع کند:دستم را دور گردنش می اندازم و می گويماينهمه شب من به خاطر اين بچه نتونستم اونجوری که راحتم بخوابم...اين چند -!...شب باقی مونده رو هم..تو تحمل کن.دوباره بداخالق می شود!...بی انصاؾ...من خستم...از صبح يه دقيقه ننشستم-:گونه اش را می بوسم و می گويم!...بی انصاؾ...منم دلم تنگ شده...از صبح نديدمت-گوشه چشمش چين می افتد...اما اجازه نمی دهد خنده اش درست و حسابی بروز.کند.دستش را پشت گردنم می گذارد و سرم را روی سينه اش فشار می دهد!...تو امشب يه چيزيت می شه...تا کار دستمون ندادی بگير بخواب-!...با صدای بلند می خندم...اما فقط خدا از دلم آگاه استنيمه های شب از خواب می پرم...اول نمی فهم چرا...اما ناگهان چنان تمامماهيچه های تنم کش می آيند که ناخودآگاه فرياد می زنم.اميرحسين هراسان ووحشت زده توی رختخواب می نشيند و با چشمان گشاد شده نگاهم می کند.اما او.هم ناگهان به خودش می آيد و سريع دستانم را می گيردچيه سايه؟چت شد؟-می خواهم از شدت و قدرت درد بگويم اما هيچ نفسی برای حرؾ زدن ندارم.درعرض چند ثانيه عرق تمام تنم را خيس می کند.عين مار به خودم می پيچم وهجوم اشک را حس می کنم.امير به سرعت از جا می پرد و به سمت در می:دود.کمی بعد صدای مادرم را می شنوم که می گويد.برو ماشين رو روشن کن.من ميارمش-امير بلوز و شلوارش را از اتاق بر می دارد و بيرون می رود.مادرم کنارم می.نشيند.داد می زنم!...وای مامان...دارم می ميرم-مل هر انسان ديگری موقع درد مادرم را فرياد می زنم...همين مادر را..! سرم را:می بوسد و می گويدقربونت برم..نترس عزيزم..سعی کن بلند شی..بايد بريم بيمارستان...فکر کنم -!...ديگه وقتشهبا کمکش لباس می پوشم و در حاليکه از شدت درد خم شده ام بيرون می روم. امير با يک دستش آوا را بؽل کرده و با دست ديگرش زير بازوی مرا میگيرد.شوری خون را توی دهانم حس می کنم...بس که لبم را گاز گرفته ام. روی.پله ها توقؾ می کنم و زار می زنم!...من نمی تونم...نمی تونم-امير آوا را به دست مادرم می دهد و دستش را دور کمر من حلقه می کند وسنگينی ام را روی تن خودش می اندازد.شک ندارم که همين االن کمرم از وسط:دو نيم می شود.با التماس می گويم!امير به دادم برس...من نمی تونم-:صورت او هم عرق کرده و قرمز است.آرام می گويد.يه کم طاقت بيار عزيزم...فقط همين پله ها رو طاقت بيار-به هر جان کندنی که هست خودم را به ماشين می رسانم.درد هر لحظه شدت می:گيرد.مادر می گويد!...نفس عميق بکش مامانی...نفس عميق بکش-گريه می کند...به حال زارم گريه می کند...همين مادر...همين که دخترش را:نابود کرد..اکنون برای دردش اشک می ريزد و به امير می گويد...تو رو خدا تندتر برو...بچم از دست رفت-...امير از آينه نگاهم می کند.مضطرب..پر از ترس...پر از نگرانی!االن می رسيم خانومم...فقط سعی کن آروم باشی-چگونه آرام باشم؟انگار تک تک ماهيچه هايم را از چند جهت می کشند.با موج:دوم درد چنان جيػ می زنم که آوا با وحشت گوشهايش را می گيرد و می گويد!...سايه جون مرد-به محض دراز شدن روی برانکارد امير دستانم را در دست می گيرد...چشمانش:بی فروؼند و تار...بوسه ای بر پشت دستم می زند و می گويدمن اينجام سايه...پشت همين در...يه لحظه هم دور نمی شم...باشه؟-.به زحمت سرم را تکان می دهم.دوباره دستم را می بوسد.همه چی درست می شه عزيزم.تا يکی دو ساعت ديگه بچمون تو بؽلمونه-در سبزرنگ بخش زايمان را می بينم. به زور دهان خشک شده ام را باز می کنم:و می گويماگه...اگه من از اين در نيومدم بيرون...قول بده مراقب بچم باشی...! قول بده -...هيچ وقت تنهاش نذاری...قول بدهرمان شاه شطرنجانگشتش را روی لبهای ترک خورده ام می گذارد و اجازه نمی دهد حرفم را تمام.کنمهيش...از اين حرفا نزن...خودت ازش مراقبت می کنی...مقاوم باش -!...عزيزدلم...مقاوم باش گلمپرستار امير را کنار می زند و مرا از تنها کسی که با تمام وجود دوستش دارم!...جدا می کندمدت زياديست که بيدارم...و مدت زياديست که بوی دی وان دولچه توی اتاقپيچيده...صدای قدمهای آرامش را هم می شنوم...اما توانايی باز کردن چشمانم راندارم...! ساعتها درد بی وقفه...امانم را بريده...طوری که هزاران بار مرگ آنی!...ام را از خدا خواستمسايه خانومی بيداری عزيزم؟-فشار ضعيفی به دستانی که دستم را نوازش می کنند می دهم و به زحمت پلکمی گشايم.چشمانش خسته و رنگش زرد است..انگار او هم پا به پای من درد:کشيده...نيمه جان و ضعيؾ می گويم!...سالم-می خندد...هم چشمانش..هم لبانش...!خم می شود و بوسه طوالنی و گرمی بر.گونه ام می زندرمان شاه شطرنج.سالم به روی ماهت مامان کوچولو-دور و برم را نگاه می کنم.اثری از پسرم نمی بينم.امير صورتم را نگه می دارد.و مستقيم توی چشمانم نگاه می کند.خسته نباشی خانومم...واقعاا نمی دونم به چه زبونی بايد ازت تشکر کنم-!...چقدر مهربان شده امير تلخ روزهای گذشته.به زحمت لبخند می زنمحالش خوبه؟سالمه؟-.روی تخت می نشيند و دستم را ميان هر دو دستش می گيرد.سالم و قوی...درست مثل مامانش-.نفس راحتی می کشم...باالخره اين بار را به سالمت روی زمين گذاشتم.می خوام ببينمش-.موهايم را از روی صورتم کنار می زند.قراره بيارنش.از گرسنگی تموم بخش رو روی سرش گذاشته-.دلم مالش می رود...برای موجودی که هنوز نديدمش.بيارش امير.ديگه طاقت ندارم-:دوباره صورتم را می بوسد و می گويد.چشم.همين االن-درست در همان لحظه در باز می شود و پرستار به همراه مادرم داخل می آيد.درآؼوش پرستار نوزاد سفيد پوشی را می بينم که شستش را تا ته توی حلقش فروکرده. دستهای لرزانم را دراز می کنم و قسمتی از وجودم را در اؼوش میکشم.چشمانش باز باز است...گرد...مثل چشمان آوا...سفيدی پوستش به خودمرفته و رنگ موهايش به پدرش...نمی توانم درست بگويم شبيه کيست اما مطمئنمهر که او را ببيند بالفاصله می فهمد که بچه من و اميرحسين است.با احتياط خممی شوم و صورتش را می بوسم...مردمک روشنش را متوجه من میکند...انگار می شناسد...چون می خندد...پسرم به رويم می خندد...اشک در چشمم:حلقه می زند...با بؽض می گويم!می بينی امير...منو شناخت-!...او هم محوش شده...محو هردويمان.معلومه که می شناسه.نه ماهه که داره با تو زندگی می کنه-موهای نرمش را نوازش می کنم...انگشت شستش را با شدت بيشتری می:مکد.پرستار نزديک می آيد و می گويد.بهتره بهش شير بدی.بذار کمکت کنم-:مادرم جلو می آيد و می گويد.من هستم.شما بفرماييد-چشمان مادرم هم بارانيست...همچنان بارانيست...امير بر ميخيزد و جايش را بهاو می دهد...می نشيند...با احتياط دستش را باال می آورد...می خواهد صورتم رالمس کند...بی اراده عقب می کشم و به امير نگاه می کنم.نگاهش بازدارندهاست...از عقب نشينی..از سردی...! دست مادر به گونه ام می رسد...می.لرزم...سرم را پايين می اندازم...صدای او هم می لرزد.تبريک می گم دخترم-:زيرلب می گويم!...ممنون-.دستش را پس می کشد.ميشه خواهش کنم تنهامون بذارين؟می خوام چند دقيقه با پسرم تنها باشم-آنها که می روند...شيره جانم را در دهان کوچکش می ريزم و آرام و آهسته!...حرؾ می زنم...با او و يک نفر ديگرفدای اين دستای کوچولوت بشم...قربون اين قد و باالی فسقليت برم...نمی دونی -چقدر انتظار کشيدم تا بيای...نمی دونی چقدر دوست دارم...نمی دونی چقدر...هالکتممن که مکث می کنم...دهان او هم از حرکت می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۲ صبح
ايستد و با صدای من دوباره به.جنبش در می آيدقربونت برم خدا جونم...قربونت برم که من بی کس رو هيچ وقت تنها -نذاشتی...هميشه يه جوری به دادم رسيدی...دوستايی مثل فدايی و امين رو بهمدادی...شوهری مثل اميرحسين...برادری مثل ماکان...خواهری مثل آوا...بچه ایمثل اين فرشته...تو منو دوباره خونواده دار کردی...بهم انگيزه زندگیبخشيدی...عشق رو نشونم دادی...عشق به همسر...به فرزند...بهخانوادم...!نذاشتی تنها بمونم...می دونستی که من...تو نيستم...می دونستی کهتنهايی فقط برازنده خودته و من تحملش رو ندارم...اينا همه در برابر اين همه...نافرمانی و سرکشيای من بودهنگاهم را از پسرم می گيرم...اين اتاق هم پنجره دارد...آفتاب کم کم باال می آيد و.اولين روز زندگی فرزندم را آؼاز می کندشکرت خدا...نه به خاطر همه چيزايی که بهم دادی...! تو رو به خاطر وجود -خودت شکر می کنم...مرسی که هستی خدا...مرسی که حواست اينقدرجمعه...مرسی که تنهام نذاشتی...مرسی که ازم رو برنگردوندی...مرسی که بهحرفام گوش می دی...مرسی که به هر وسيله ای که می تونی لبخندت رو نشونممی دی...مرسی که آبروداری می کنی...مرسی که پرده دری نمی کنی...مرسیکه قابل اعتمادی...مرسی که هميشه آگاه و بيداری...مرسی که اينقدرمهربونی...مرسی که اينقدر قشنگ خدايی کردن بلدی...مرسی که اينقدر خدای...خوبی هستی...مرسی...مرسی خدا...مرسیاشکم قطره قطره فرو می چکد...از خوؾ عظمت و بخشندگی خدايم....از!...شرمندگی محبتهای بی دريؽشمن بد کردم و تو اينطوری جوابم رو دادی...اگه اطاعتت می کردم چه می -کردی؟با ورود اميرحسين چشم از مژه های تابدار و بلند پسرم می گيرم.آرام از آؼوشمجدايش می کند و بازوانش را دورش می پيچد.نگاه خيره و عميقش پر از عشقاست...پر از محبت پدرانه...از آن نگاههای گرم پدرم به سامان...نگاههایپرافتخار...پر ؼرور...! لبخند می زنم...به آرامش و اطمينانی که بعد از مدتها دچهره اميرحسين می بينم...و لبخند می زنم...به لبخندی که روی لبان پسرم جا.خوش کرده..انگار او هم امنيت آؼوش پدرش را فهميده و خوابش راحت تر شدهامير می بوسدش...پيشانی اش را...صورتش را...نوک بينی اش را...دستان مشت:کرده اش را...! همانطور که سرش پايين است می گويد.کار خدا رو می بينی سايه؟هيچ وقت فکر نمی کدم اينجوری پدر شم-.کمی خودم را روی تخت باال می کشمچجوری؟-.بچه را کنارم می گذارد و خودش روی صندلی می نشيند.هنوز چشمش به اوستهميشه فکر می کردم اگه يه روز ازدواج کنم با کلی برنامه ريزی و آمادگی -واسه بچه دار شدن اقدام می کنم.ولی همه چی يهويی اتفاق افتاد.شايد باورت نشه.ولی هنوز تو شوکم.دستانم را به سينه می زنمناراحتی؟-.باالخره سرش را باال می گيرد و نگاهم می کنداتفاقا برعکس...به نظرم اين بچه يه عالمته...يه نشونه...يه بهونه..واسه ا نه... -تداوم بخشيدن به زندگی ای که تا مرز نابودی رفته و برگشته...واسه چشم بستنروی تموم اتفاقات تلخی که افتاده...واسه يه شروع جديد...با يه انگيزه قوی!...تر...مهم تر...قشنگ تر.مکث می کند.شايد اگه اين بچه نبود...همه چيز خيلی وقت پيش تموم می شد-.منهم مکث می کنميعنی تنها دليل با هم موندنمون فقط اين بچه ست؟-.نفس عميقی می کشد و به پشتی صندلی تکيه می دهدگفتم متين و مهال خونه رو آماده کنند...اگه بتونی مسير رو تحمل کنی...از -بيمارستان که مرخص شی مستقيم بر می گرديم خونه.نظرت چيه؟.اين يعنی...نمی خواهد جوابم را بدهدتحمل می کنم-:لبخندی می زند و می گويد.خوبه.فکر می کنم تا قبل از ساعت دو مرخصت کنن-.کمی با چسب روی دستم ور می روم و ميزان باقيمانده س هرم را می سنجم.ببين می تونی يه کاريش کنی زودتر بريم.از بيمارستان بدم مياد-:از جا بلند می شود و می گويدفعالا که دکتر ويزيتت نکرده.سرمتم تموم نشده.يه کم از اين آبميوه ها بخور.تا من -.برم ببينم دکتر رو پيدا می کنم يا نهسرم را تکان می دهم و به مسير رفتنش خيره می شوم...با وجود!...آرامشش..همچنان نه يک جا...بلکه چند جای کار می لنگددر حاليکه اميررضای ده روزه را توی گهواره می گذارم شماره ماکان را میگيرم...چند بوق می خورد و باالخره جواب می دهد....بعد از ده روز...باالخره:جواب می دهد...با حرص بدون سالم و احوالپرسی می گويممعلوم هست کجايی ماکان خان؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 666!...صدايش آرام است...مثل هميشه!سالم مامان خانوم-!چقدر دلم برای متانت صدايش تنگ شده بودخيلی بی معرفتی ماکان...!ده روزه پسر من دنيا اومده يه تماس که نگرفتی -هيچ...تازه منم زنگ می زنم جواب نميدی.اين بود برادريت؟حق با توئه..من عذر می خوام..ولی چون می دونستم برگشتی خونه و می -دونستم اميرحسين چهارچشمی مراقبته و می دونم چقدر رو من حساسه...نخواستمباعث درگيری و مشکالت بيشتر بشم...!وگرنه باور حتی نتونستم برم ويال ووسايلم رو جمع کنم...نتونستم برم اونجا و جای خاليت رو ببينم...ولی با اين وجودتو ببخش.باشه؟.می نشينم و پای چپم را روی پای راستم می اندازميعنی نمی خوای بهم سر بزنی؟-.حاال هر وقت اومدی شرکت می بينمت-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 667.مکث کوتاهی می کنداين مدت از خونه بيرون نرفتی؟-به تصوير خودم در آينه نگاه می کنم...برخالؾ زنان ديگر...از قبل زايمانم هم!...الؼرتر و نحيؾ تر شده امنه...فقط واسه دکتر...البته دو سه روزه که سرپا شدم...ديگه يوا يواش وقتشه که -.برگردم به اجتماع.صدايش ضعيؾ تر می شوداز اميرحسين چه خبر؟-چشمانم را می بندم...يادآوريش هر چه ؼم در اين دنياست به دلم سرازير می.کند.با تمام وجود آه می کشمچی بگم؟کم نمی ذاره...از هيچی...نهايت احترام..نهايت توجه...نهايت -مراقبت...نهايت حرمت...! هرکی زندگی ما رو از بيرون ببينه تعجب می کنه ازاين همه محبت امير..! اما...منی که تو دل اين رابطم می فهمم امير چقدر ؼريبهشده...که همه کاراش از سر انجام وظيفه ست...از سر احساس مسئوليت...! !...انگار هيچ حسی توش نمونده...انگار خالی شدهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 668.نفس عميقش را می شنومعيبی نداره...درست می شه..بايد بهش فرصت بدی...زمان می خواد تا فراموش -کنه...امير روزای بدی رو گذرونده...خيلی بدتر از اونی که تو شنيدی و خبرداری...بايد کمکش کنی تا قلبش آروم بگيره...قول دادی که اينکارو میکنی.يادته؟.صدای جيػ آوا و خنده اميرحسين را می شنوم.صدايم را پايين می آورم. بعدا باهات تماس می گيرم ا امير اومد... -می دانم تا با آوا بازی نکند و حسابی سر به سرش نگذارد به اتاق نمی آيد.پس بهسرعت دستی به رنگ و روی همچون ميتم می کشم...موهايم را مرتب میکنم...عطر می زنم و با استرس منتظر می مانم...اين روزها...قلبم مثل دخترهایچهارده ساله ؼيرعادی می تپد و رنگم را گلگون می کند. قلبم می تپد برای!...نوازشهايی که از من دريػ می شوند...و يا سرسری تمام می شوندبی هدؾ توی اتاق قدم می زنم...نفس های حجيم می کشم بلکه بر اين تندیحرکات قفسه سينه ام ؼلبه کنم اما به محض اينکه در باز می شود و بوی دی وان:می پيچد...هرچه رشته ام پنبه می شود...! دستپاچه لبخند می زنم و می گويم!..سالم..خسته نباشی-.لبخند می زند؟نمی زند؟نمی دانم..اما انگار گوشه لبش تکان می خوردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 669!سالم خانوم-به سمت گهواره می رود و روی آن خم می شود...اينبار به چشم خودم می بينم کهلبخند می زند...با نوک انگشتش گونه اميررضا را نوازش می کند و راست میايستد.کتش را از دستش می گيرم و به دماؼم نزديک می کنم و حيات را نفس می.کشمدکمه های سر آستينش را از می کند و پيراهن دودی رنگ را تا ساعد باال می.زند.حين اينکه به سمت سرويس می رود می پرسدچه خبر؟-در را باز می گذارد.دستش را می شويد و چند مشت آب به صورتش می.پاشد.برايش حوله می برم!...هيچی...سالمتی-حوله را از دستم می گيرد و دستش را خشک می کند...اما صورتش را نه...! !سنگينی نگاهش گردنم را درد می آوردسايه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 671.دلم را توی مشتم می گيرم و فشار می دهمجونم؟-چند قدم نزديک می شوم...موهای نم خورده اش توی پيشانی اش ريخته...دستم را.باال می برم و کنارشان می زنمقبل از اينکه برگردی...بهت گفتم که اگه بخوای واسه مادرت و آوا يه خونه جدا -می گيرم.درسته؟هر دو دستم را روی شانه هايش می گذارم و انگشتانم را از پشت گردنش در هم.قفل می کنم.آره-.سرش را خم می کندتو هم گفتی الزم نيست و با بودنشون تو اين خونه مشکل نداری.درسته؟-.روی پا بلند می شوم و چانه اش را می بوسمآره..چطور مگه؟چيزی شده؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 671.سرش را تکان می دهدپس چرا پاتو از اين اتاق بيرون نمی ذاری؟واسه ناهار و شامم به زور بيرون -ميای.تا چند روز پيش می گفتم زايمان کردی دراز کشيدن واست بهتره.اما االنچند وقته که بلند شدی...نمی بينم استراحت کنی...يه چيزی هست...! به خاطرمادرته...آره؟!...دستم را روی صورتش می کشم...روی شقيقه اش....روی گردنشمن بخشيدمش...به خاطر آوا...! البته دروغ چرا؟ مثل قبل دوستش ندارم...نمی -تونم باهاش صميمی باشم و منم مثل هر زن ديگه ای دلم می خواد تو خونم مستقلباشم...اما می دونم چقدر آوا رو دوست داری...می دونم چقدر نگرانشی...نمیخوام با جدا کردنش از تو ناراحتيات رو بيشتر کنم...بعدشم آوا خواهر منمهست..منم دوستش دارم...بودنش واسه خودمم خوبه...وقتی می بينم چقدر راحت!...می تونه تو رو بخندونه و اخمات رو باز کنه دلم آروم ميشه.نيشگون آرامی از گونه ام می گيردپس چته؟چرا اينقدر گوشه گير شدی؟-.دستانم را از زير بازوهايش عبور می دهم و سرم را روی سينه اش می گذارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 672چون تو خوشحال نيستی...چون خنده هات همه الکيه...چون حواست پيش من -!...نيست...چون از بودن کنار من راضی نيستی...چون مثل قديما نيستیموهای آشفته ام را توی يک دستش جمع می کند و به وسيله آنها سرم را عقب می.کشد.دلم برای روشنی چشمانش پر می کشد.بريم شام بخوريم؟من خيلی گشنمه-!...چشمانم را روی هم فشار می دهم...نمی گذارد حرؾ بزنم...نمی گذارد:از تنش فاصله می گيرم و دلمرده و بی روح می گويم.تو برو بخور...من گرسنه نيستم-کنار گهواره می نشينم و به صورت زيبای پسرم نگاه می کنم.پسری که طی همينده روز شباهت عجيبی به پدرش پيدا کرده...مثل اينکه قصد دارد با اين شباهتؼيرقابل انکار مشت بر دهان ياوه گويان بکوبد.تخت از سنگينی اميرحسين پايين.می رود.به سمتش نمی چرخم.او مرا عقب می کشدببينمت...چت شد يهو؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 673برای ثابت ماندن...پتوی روی تخت را می گيرم.اما قدرت او می چربد و در.آؼوشش رها می شوم.سکوتم را حفظ می کنمباشه...می خواستم صبر کنم يه کم حال و روزت بهتر شه بعد باهات حرؾ -.بزنم...حرفای آخر رو...! ولی انگار تو عجله داریراه نفسم تنگ می شود...بسته می شود...نفسم می رود...!می ترسم از اين حرفی!...که از گفتنش می ترسيدهدور می شوم...از او...از بويش...به تاج تخت تکيه می دهم و پاهايم را دراز میکنم.نفس ندارم...اما هنوز تحملم باالست...نفس ندارم...اما هنوز مقاومم! نفس...ندارم..اما مستقيم و خيره توی چشمانش زل می زنم!...نگران من نباش...خوبم...هرچی هست بگو و راحتم کن-!می خندد.چشمانش برق می زننداز چی راحتت کنم؟-.لبم را از داخل گاز می گيرماز فکری که ذهنت رو درگير کرده...يا تصميمی که گرفتی و نمی دونی -!چجوری بايد بگيشرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 674.باز می خندد و سرش را پايين می اندازدخوبه...اين خصلتت واقعاا عاليه...از اينکه هيچ وقت خودت رو نمی بازی خوشم!...مياد... اين همه خويشتن داری رو تو هيچ زنی نديدم!...کاش می فهميد که االن بدترين موقع برای بازگويی نکات مثبت من است.سرش را بلند می کند..ديگر نمی خنددمنم چون می شناسمت می خوام رک و پوست کنده باهات حرؾ بزنم.می دونم -!...هم جنبه ش رو داری هم تحملش رو!...عضالت بلعم فلج شده اند...نمی توانم آب دهانم را قورت دهم!...اما االن نه...! چون هم من گرسنمه هم اين ببر کوچولو-به زحمت گردنم را می چرخانم...اميررضا تا چشمش به من می افتد گريه را سر.می دهداميرضا را شير می دهم اما اشتهای خودم بند رفته.هرچه مادرم اصرار می کندنمی توانم حتی لقمه ای بر دهان بگذارم.اميرحسين گاهی زيرچشمی نگاهم می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 675اما هيچی نمی گويد...بعد از جمع و جور کردن ميز ؼذا به اتاقم پناه می برم.ازاينکه کسی متوجه خرابی حالم شود بيزارم!ساعت از دوازده می گذرد و امير نمیآيد.انگار از عذاب دادن من لذت می برد.فکم از شدت خشم قفل کرده.حرص زدهو عصبی لباس خوابم را می پوشم و مسواک می زنم.چراغ را خاموش می کنمسرم را زير پتو فرو می برم و بؽضم را رها می کنم...نمی دانم چرا اما حسبدی دارم...قلبم گواهی بد می دهد...صدای خنده امير و آوا بدتر اعصابم رامتشنج می کند...انگار نه انگار که مرا توی چه هول و واليی رها کرده است...! سرم را کمی بيرون می آورم و از گوشه چشم به اميررضا نگاه می کنم و با:بؽض می گويم!...هرچی هم بشه باز تو مال منی...! همين کافيه-به محض باز شدن در...چشمم را می بندم...محال است اجازه دهم که بفهمد چهزجری به من داده...! الی پلکم را کمی می گشايم.چشمم به تاريکی عادتکرده.پيراهنش را در می آورد و به آرامی دنبال شلوار راحتی می گردد...چشمانمرا روی هم فشار می دهم.شايد بتوانم سکون بدنم را حفظ کنم اما اين ضربان کرکننده قلبم را چگونه مخفی نگه دارم؟روی تخت که دراز می کشد بی اراده تکانمی خورم. سرم را بيشتر توی بالش فرو می برم...صدايش را نزديک گوشم می.شنومبيداری؟-.تمام دلخوريم را در کالمم می ريزم!بيدارم کردی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 676دستش را دور شکمم حلقه می کند و سرش را توی فضای بين شانه و گردنم می.گذاردببخشيد که دير اومدم.دلم واسه آوا می سوزه.خيلی تنهاست.خواستم اين چند وقت -.گذشته رو يه کم جبران کنم!...دقيقا همين امشب بايد جبران اين چند وقت گذشته را می کرد ا!...باشه...حاال بذار بخوابم-:بوسه ای به شانه ام می زند و می گويد!قرار بود حرؾ بزنيم خانوم خانوما-.بؽض صدايم را خشدار کردهاالن ديگه؟-:سرش را پايين تر می آورد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 677واقعيتش منم ترجيح می دم االن به کارای ديگه برسيم.ولی از اونجايی که فعال -.دست و پام بسته ست چاره ای به جز حرؾ زدن نداريم.می چرخم و چپ چپ نگاهش می کنم.دستش را از ساعد روی تشک می گذارد و سنگينی تنش را روی آن می اندازدچيه خب؟ناسالمتی مرَدم! دلم خوشه زن دارم! اما يا قهره يا بارداره يا تازه -!...زايمان کردهشيطنت از سر و رويش می بارد. ضربه محکمی به سينه اش می زنم..تعادلش بههم می خورد و روی تخت رها می شود.همزمان دست مرا هم می گيرد و بهسمت خودش می کشد.رخ به رخش می شوم.کمی نگاهم می کند و آرام آرام اثر.خنده از صورتش می رود.خوبه...خواب از سرت پريد.حاال می تونيم حرؾ بزنيم-خم می شود و چراغ خواب را روشن می کند.می نشيند و به بالش پشتش تکيه می.دهد.منهم از او تبعيت می کنمکی می خوای برگردی شرکت؟-.دستانم را به سينه می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 678.به زودی.شايد از اول هفته آينده-کی می خوای بری سراغ پريسا؟-.سرم را می چرخانم و نگاهش می کنم.به رو به رو زل زده!به محض اينکه بتونم-.سرش را باال و پايين می کند!...خوبه-.کامل به طرفش می چرخم!...امير-.دستش را باال می آوردببين سايه...می خوام بدونی تو تنها کسی نيستی که تو زندگيت سختی و تنهايی -کشيدی! من از تو بدتر بودم.تا دست چپ و راستم رو شناختم فرستادنمانگليس...سالها تک و تنها زندگی کردم...با روابط سطحی و زودگذر...بدونرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 679عشق...بدون دوستی..بدون خانواده...وقتی هم که برگشتم ايران ديدم ای بابا..صدرحمت به انگليس...يه مادر مريض و افسرده...يه پدر بی بند و بار و القيد...! اينجا حتی از انگلستان هم ؼريب تر بودم...! تو حداقل شونزده هفده سال توکانون خونوادت بودی...اما من توی تموم اين سی و خرده ای سال عمرم هيچوقت معنای خانواده رو درک نکردم و نفهميدم.هميشه خودم بودم و خودم! امااالن يه خونواده دارم.يه خونواده واقعی...زن و بچه ای که دوستشون دارم و...حاضرم تمام زندگيم رو هم واسه آسايششون فدا کنم.بی اختيار از ته دل نفس راحتی می کشم.دوباره دستش را باال می آورداما اين يه طرؾ قضيه است...طرؾ ديگه تويی...! نمی خوام اون عذابايی رو -که تو اين مدت کشيدم دوباره مرور کنم...نمی خوام تو رو سرزنش کنم و تالفیکنم...می خوام حرفای آخرم رو امشب بزنم و اين قضيه رو واسه هميشهببندم...قبول دارم که هر دو يه سری اشتباهات داشتيم اما تصميم گيريای تو هربار يه فاجعه به بار آورده.اگه بگم ازت دلخور نيستم و فراموش کردم دروغگفتم.آسيب هايی که بهم وارد کردی به اين راحتيا جبران نميشه...فراموشنميشه..بخشيده نميشه...اما من به خاطر خودت..به خاطر خودم..به خاطر اينبچه..به خاطر خانواده...به پات موندم...يه تنه همه چی رو به دوش کشيدم اما يهلحظه هم دست از حمايت تو برنداشتم...نمی خوام سرت منت بذارم...چونهمونطور که قبال هم گفتم دوست داشتن دليل و منطق نمی شناسه و من تاوان ايندوست داشتن رو پس دادم...بارها و بارها هم پس دادم...شديد و خانمان برافکنهم پس دادم...!واسه همين ديگه ظرفيتم تکميله...اينو کامال جدی بهت میگم...ديگه بيشتر از اين نمی کشم...! نمی تونم هر روز استرس اينو داشته باشمکه نکنه کسی به اسب شاه بگه يابو و تو رو عصبانی کنه و بخوای حالش رورمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 681بگيری...اين رفتار تو به جز سرشکستگی من تو کارم و بين همکارام...بهاحساسی که خودم بهت دارم هم لطمه می زنه...من يه زن می خوام..مثل بقيهزنها...يکی که فکر و ذکرش خونوادش باشه..بچه ش..شوهرش...زندگيش...نمیخوام تو ذهنت مهره های شطرنج رو واسه نابود کردن ديگران رديؾ کنی...میخوام اگر شطرنجی هست...اگه شاهی هست..هدؾ نهاييش خوشبختی خودش و.منو و بچم باشه!...باز دهان باز می کنم..باز نمی گذارد حرؾ بزنماگه قراره از فردا بيفتی دنبال پريسا و پويا... االن بهم بگو که همين فردا ختم اين -زندگی رو اعالم کنيم...من خودمو پسرم رو قربانی انتقام جويی های تو نمیکنم...چون به نظر من زندگی روی ديگه ای هم داره..به اسم گذشت...! چيزی کهتا حاال تو وجود تو نديدم..و همين بزرگترين تفاوت بين من و توئه... بزرگترين!..ترديد من نسبت به تو.نگاهش را به من می دوزدهمين االنشم ارزش زندگی مشترکمون زير سواله...اگه واقعاا اونطور که می گی -منو دوست داری..اگه آينده اين بچه واست مهمه...از هرچی که به سرتاومده..به سرمون اومده درس بگير و نذار سرنوشت اميررضا هم مثل من و توبشه...نذار اين بچه هم طعم نداشتن يه خونواده منسجم رو بچشه...نذار بودن ماکنار همديگه واسش عقده بشه...مادرت بد کرده؟تو اين بدی رو در حق من و بچمنکن.پدر من بد کرده؟من اين بدی رو در حق تو و بچم نمی کنم! اينکه االن من وتو همديگه رو داريم...اينکه علی رؼم اينهمه گرفتاری بازم با هميم...اينکه خدااميررضا رو به خاطر حفظ زندگيمون به ما بخشيد...همه نشونه ست...نشونه ای!...که فقط يه بی توجهی کوچيک ديگه می تونه نابودش کنهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 681.بازوهايم را ميان پنجه هايش می فشاردمنو ببين سايه...دارم صادقانه اعتراؾ می کنم که ديگه بيشتر از اين نمی -کشم...که فقط با يه اشتباه ديگه...قيد عشقم رو می زنم و بند اين عالقه رو پارهمی کنم...حرفام تهديد نيست...خواهشه...چون نمی خوام زندگيمون از همبپاشه...ازت خواهش می کنم ديگه خودخواهانه تصميم نگير...ديگه کينه نداشتهباش...ديگه نقشه نکش...اين زندگی فقط با آرامش تو به سرانجام می رسی..باعاطفه مادريت...با لطافت و زنانگيت...!چون من خيلی خستم...خيلی...دارميواش يواش کم ميارم...اينبار نوبت توئه که از اين خونه و حرمتش حراستکنی!بهت هيچی رو تحميل نمی کنم...نمی گم کار نکن و تو خونه بمون...نمی گمبا دوستات در ارتباط نباش...نمی گم همه وقتت رو بذار واسه ما..اما خودت...يهراهی پيدا کن که منو يه کم اروم کنه...يه کم دلمو به اين خونه خوش کنه...يه کمگرمم کنه...می خوام شبا با اشتياق برگردم...می خوام واسه بودن پيشتون لحظهشماری کنم...نمی خوام حسرت زندگی ديگران رو بخورم..نمی خوام تو رو با...زنای ديگه مقايسه کنم!..چشمانش برق می زنند...دستم درد گرفتهمن اعتراؾ می کنم که تو اين مدت چندين بار نزديک بوده بلؽزم...و نمی دونم -اگه اين سردی رابطمون ادامه پيدا کنه تا کی می تونم جلوی خودمو بگيرم...شايداز اين حرؾ من خوشت نياد...اما اين يه واقعيته که چه زن و چه مرد... چهدختر و چه پسر اگه اونجوری که بايد و شايد از خونوادش تامين نشه...بيرون ازخونه دنبال نيازاش می گرده...نياز هم فقط نيازهای جسمی نيست...اين عشق ومحبته که وقتی کم مياد از همه لحاظ انسان رو تحت فشار می ذاره...من هنوزم تورو دوست دارم...هنوزم تنها زنی هستی که به چشمم ميای و واسم پررمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 682رنگی...شکستن دلت کار من نيست...اما لؽزش فقط تو يه لحظه اتفاق می افتهسايه...من می خوام جلوی اين يه لحظه رو واسه جفتمون بگيرم...نمی خوامتجربه پدر و مادرمون واسه ما هم تکرار بشه...چون تو همچين خطاهايی هميشه!...دو طرؾ مقصرن...شک نکن.سرم را پايين می اندازمريش و قيچی دست خودته...من اون چيزی رو که بايد می گفتم...گفتم...! امنيت -و اعتماد و آرامش رو به زندگيمون برگردون...! تو يه قدم بردار...من هزار!...قدم..! تا آخرشم هستم...! فقط تو بخواهپاهايم زق زق می کنند.از زانو خمشان می کنم و دستانم را دورشان میاندازم.اينبار من به جايی نامعلوم و تاريک خيره مانده ام...البته قطره های اشکمهلت ديدن نمی دهند...حرکت سرانگشتانش را روی پوست يخ زده ام حس می.کنمسايه؟نمی خوای حرؾ بزنی؟-دستم را روی دهانم می گذارم.نمی خواهم صدای هق هقم از اين اتاق فراتربرود.حرکت دستش متوقؾ می شود.صورتم را می گيرد و به سمت خودش:برميگرداند.چشمانش را تنگ می کند و با اخم می گويدداری گريه می کنی؟-نمی خواهم گريه کنم...پس چرا نمی توانم؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 683ای بابا...من که چيزی نگفتم.گريه واسه چی؟-شانه هايم هم به لرزه می افتند.گره های بين ابرويش از هم باز می شوند و خنده:تمام صورتش را می پوشاند.مرا در آؼوش می کشد و می گويدشما زنا شاه شطرنج که هيچی...رييس جمهورم که باشين بازم اشکتون دم -.مشکتونهپيشانی ام را به سينه اش می چسبانم و اجازه می دهم اشکهايم رو تن گرمش.بچکند.دستش را بين موهايم فرو می برد...خنده در صدايش قل می زندنگاش کن...عين يه جوجه گنجشکی که زير بارون مونده...می لرزه.هرکی ندونه -فکر می کنه يه دست کتک مفصل خورده...يعنی ما اجازه نداريم با منزلمون دوکالم اختالط کنيم؟هرچه او سعی می کند با عوض کردن فضا آرامم کند اشکهای من شدت میگيرد.به زور سرم را از سينه اش جدا می کند و توی چشمانم خيره میشود.لرزش مردمک هايش را می بينم...موهايم را پشت گوشم می زند و می:گويد.آخه چرا اينجوری گريه می کنی؟منکه حرؾ بدی نزدم.فقط باهات
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
درددل کردم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 684از بس برای پايين ماندن صدايم تالش کرده ام که گلويم ملتهب شده.تنها عالمت.گريه ام لرزيدن شانه ها و اشکهای بی امانم است.آخه يه چيزی بگو من بدونم چته؟چشمات داره آتيشم می زنه-:به زحمت سرم را تکان می دهم و می گويم!..هيچی-:با سرانگشتانش مژه ای خيسم را لمس می کند و ميگويدبه خاطر هيچی داری گريه می کنی؟-نگاهش می کنم...جز به جز صورتش را...! و فکر می کنم...به عذابی که در اين!...چند ماه و خصوصاا اين چند ساعت به خاطر ترس از دست دادنش کشيدم.ترسيده بودم...فکر کردم می خوای ازم جدا شی-.بؽض جديدی سر باز می کند.دوباره دستم را روی دهانم می گذارم!...خيلی وقته که می ترسم...خيلی وقته که کابوس نداشتنت ولم نمی کنه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 685.دستانم را می گيرد و می بوسد.می دونم باورش واست سخته...ولی من اونقدری که فکر می کنی آدم بدی نيستم-بؽلم می کند.محکم...با تمام قدرتی که دارد.لبش را روی موهايم می گذارد و به:آرامی می گويد... فعالا نمی خواد هيچی بگی...فقط آروم باش باشه..باشه... -.هق می زنم!..امير-.بيشتر فشارم می دهدا حرؾ می زنيم-.هيش...نمی خواد هيچی بگی...بعدا.سکوت می کنم و خودم را به دست نوازشهای گرمش می سپارمتو منو دچار دوگانگی کردی سايه...وقتی اينجوری مظلوم می شی می گم ای -کاش همون سايه مقاوم هميشگی باشی...اما تو خلوت خودم...وقتی بهت فکر میکنم...می بينم من عاشق اين سايه مظلوم و آروم شدم...همون که ميگفت به خدارمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 686بگو دلم واسش تنگ شده...همون که تا شب می شد پوست مينداخت و عين يه بچهمعصوم و دوست داشتنی می اومد تو بؽل منو واسم حرؾ می زد...می دونی اينخيلی خوبه که تو واسه چيزی که می خوای می جنگی و به دستش مياری...امااگه بدونی من چقدر اين چهره شبانه ت رو دوست دارم اينقدر منو از خو د واقعيت!...محروم نمی کنی.بيشتر ميان بازوانش گلوله می شوممنم می دونم تو بد نيستی...خيلی وقته که می دونم...فقط نقش آدمای بد رو خيلی -خوب بازی می کنی...اگه ذره ای تو خراب بودن ذاتت شک داشتم حتی يه ثانيههم باهات نمی موندم.اما تو با همون زوايای مخفی روحت طوری منو اسيرکردی که پا گذاشتم رو تمام اعتقادات و باورام...لگد زدم به هر چه بدبينی و بیاعتمادی بود و هستيم رو باهات شريک شدم.اون بيست روزی که دور از همهآدما با هم بوديم بهترين خاطرات زندگی من بود...ضربه شديد و سختی هم کهخوردم به خاطر همون بيست روز بود..نمی تونستم قبول کنم اون فرشته ای کههر شب و روز..هوش و حواس منو با لطافت روح و جسمش می دزديد...اينقدربد و خشن باشه...شيطان بودنت خارج از تحمل و باورم بود...واسه همينم خونجلوی چشمام رو گرفت...ديوونه شدم...از اينکه با اين سن و سال و اينهمهتجربه...اينقدر کثيؾ بازی خورده بودم از خودم بيزار بودم...عصبانی بودم...اماتو تموم اين مدت نتونستم حتی يه لحظه دوستت نداشته باشم..يه چيزی اون ته دلممی گفت سايه همون زن کامل بيست روزه ست.همون فرشته ای که توشناختی...اون يه بره کوچيک و ظريفه که مجبور شده لباس گرگ تنش کنه...دلمنمی خواست قبول کنه که تو شناخت تو اشتباه کرده...هنوزم نمی خواد قبولکنه...منم اگه حرفی می زنم واسه اين نيست که می خوام عذابت بدم...نه...فقطاون بيست روز رو واسه يه عمر می خوام...می خوام واسه هميشه طعم اونعشق و آرامش رو بچشم...ببين چقدر اون روزا به دهنم مزه کرده که االنرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 687ماههاست که دارم واسه برگردوندنش دست و پا می زنم.از تو هم هيچی نمی!...خوام جز اينکه کمکم کنی...فقط همين.سرم را ميان دستانش می گيردخيلی خواسته زيادی دارم؟-سرم را تکان می دهم.دلم می خواهد حرؾ بزنم.اما نمی توانم.او هم می.داند.سرش را جلو می آورد و چشمانم را می بوسدمی دونم کلی حرؾ تو دلته...می دونم تو هم بايد بگی...اما امشب نه...!بذار تو -...يه فرصت ديگه که حال جفتمون بهتر باشهآرام خودم را جلو می کشم و بينی ام را به بينی اش می مالم.چشمش را میبندد...گونه اش را می بوسم...چين در پيشانی اش می اندازد...لبش را که می.بوسم نگاه ملتهبش را روانه چشمانم می کند.زمزمه می کنممن حرفی واسه گفتن ندارم.چون مرد عملم.پسم نزن...تا بهت نشون بدم که چقدر -!...عاشقی کردن بلدم.چشمک می زندميشه از همين امشب ثابت کردنت رو شروع کنی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 688می خندم و گردنش را می بوسم.مچم را می گيرد و مرا از خودش دور می کند.باتعجب نگاهش می کنم.صورتش کامال جدی و مصمم است.روی تنم خيمه می زند:و می گويد.ديگه بيشتر از اين نمی تونم مراعاتت رو بکنم-:دستم را دور گردنش می اندازم و می گويم.نهايتش کارم به بيمارستان می کشه-.کمی سرش را عقب می برد و مردد به لبهايم خيره می ماند.با اطمينان سرم را باال می برم و لبش را می بوسم!.اما مهم نيست...چون ارزشش رو داره-با صداهای نامفهوم اميررضا چشم باز می کنم.بيدار شده و مشؽول تکان دادندست و پايش است.از اينکه گريه نمی کند متعجب می شوم.آرام طوری کهاميرحسين بيدار نشود بلند می شوم و يکی يکدانه ام را در آؼوش می گيرم.چشمان گردشباز باز است.با لذت سر و صورتش را ؼرق بوسه می کنم وشيرش می دهم.درد و ضعفم را با دوش اب گرم کمی آرام می کنم و لباس میپوشم.امير همچنان خواب است.روی شکم...يک دستش هم زير بالش...پايش راهم کمی جمع کرده...مثل هميشه...! پسرم هم خوابش برده...با دهان باز ودستهایمشت کرده ای که کنار سرش گذاشته...دلم برای هردويشان ضعؾ می رود.کناررمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 689اميرحسين دراز می کشم.به پهلو می خوابم.دستم را زير صورتم می گذارم ونگاهش می کنم. چگونه اينهمه مدت دور از آؼوش پرمحبتش زندگی کرده بودم؟جای زخم کمرنگی روی ابرويش پيداست...احتماال از عواقب دعواهای اين چندوقت اخيرش است...آرام زخم را می بوسم...آرام چشم می گشايد...با صدای.گرفته و خواب آلود می پرسدخوبی؟-مگر از تماشا کردنش سير می شوم؟.خوبم-خو ب خوب؟ مشکلی نداری؟-.خو ب خوب که نه...اما آنقدر مهم نيست که شيرينی ديشب را به کامش زهر کنم!خو ب خوب-.دستش را از زير بالش بيرون می آورد و روی کمر من می گذارد!پس بيا يه کم ديگه بخوابيم.ديشب که نذاشتی چشم رو هم بذارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 691.خودم را توی آؼوشش سهر می دهممگه نمی خوای بری شرکت؟-:با پيشانيش موهای خيسم را بهم می زند و می گويد!اووم...تا وقتی اينجوری بهم خوش بگذره...نه-کجا می توانم اين آرامش را پيدا کنم؟کجا به جز خانه خودم؟:زير چانه اش را می بوسم و می گويمگفته بودم خيلی دوستت دارم؟-:همانطور که چشمانش بسته است می گويد!...نه نگفتی-!...می خندم...بدجنس.دوستت دارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 691.يک چشمش را باز می کندچقدر؟-:چشمی که هنوز بسته است را می بوسم و می گويم.خيلی-حلقه دستانش را تنگ می کند..آنقدر که نمی توان ضربان قلبمان را از هم تفکيک.کنم.صدايش را از بين موهايم می شنوم.قربونت برم.دلم خيلی واست تنگ شده بود-.کمی در همان حال می مانم!دلم يه مسافرت اساسی می خواد سايه.خستم-.سرم را روی بازويش می گذارم.با وجود اميررضا يه خورده سخته.ولی اگه تو بخوای می ريم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 692:خواب از سرش پريده.با موهايم بازی می کند و می گويدهمين که تو يه کم سرحال تر شی و رنگ و روت بهتر شه می ريم.نگران اين -.ببری خان هم نباش.نمی ذاريم بهش بد بگذره.ناگهان دستش از حرکت می ايستد و چشمانش روی اميررضا ثابت می شودراستی..تا کی قراره تو اين اتاق باشه؟-.ابروهايم را باال می اندازم.اخم می کندحضورش تمرکزم رو بهم می زنه.ديشب همش يه چشمم به اين شاه پسر -.جنابعالی بود.خنده ام را با صدای بلند رها می کنم.يه کم صبر کن تا يه ذره جون بگيره.بعدش واسش يه اتاق جدا درست می کنيم-.اخمهايش ؼليظ تر می شودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 693تا اين جون بگيره جون من درمياد.جدی می گم.دوست ندارم تو اين اتاق باشه.هم -.به خاطر خودش هم به خاطر خودمون:نيشگونی از گونه اش می گيرم و درحاليکه بلند می شوم ميگويم!...خيله خب حاال...اول صبحی دنبال بهونه ايا-.بازويم را می گيردکجا در ميری؟-:چشمکی می زنم و می گويم...ساعت نه صبحه آقای مديرعامل...پاشو-:آهی می کشد و می گويد...حيؾ که جلسه دارم.وگرنه-.جلوی آينه می شينم و سشوار را روشن می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 694تو امروز چکاره ای؟-:از آينه نگاهش می کنم.نفس عميقی می کشم و می گويم!..اول يه سر می رم شرکت...بعدش می رم سراغ پريسا-.نگاهش ميخ می شود و در چشمانم فرو می رود.بدون هيچ حرفی پتو را کنار می زند و از تخت بيرون می پرد.باشه...پس صبر کن يه دوش بگيرم می رسونمت-!...نگفت نه...نگفت نرو...نگفت چرابرايش لباس آماده می کنم و منتظرش می مانم.با شلوار گرمکن و حوله دورگردنش بيرون می آيد...جلوی آينه می ايستد و آب موهايش را می گيرد.پشتسرش می ايستم و دستم را دور شکمش حلقه ميکنم...صورتم را به کمرش می.چسبانم وبوی خوش شامپويش را می بلعماز دستم دلخور شدی؟-.حوله را از روی سرش برمی داردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 695نه عزيزم.دلخور واسه چی؟-.با عطر تنش نفس می کشم.از اينکه می خوام برم شرکت...می خوام برم پيش پريسا-می چرخد و کامل در آؼوشم می گيرد...به چشمانش نگاه می کنم...هر چند نمی!...خندند اما نور دارند..روشنند.منکه گفتم...ريش و قيچی دست خودته-.صورت اصالح شده اش را نوازش می کنم.لباسات رو گذاشتم رو تخت.می رم صبحونه رو آماده کنم-:بوسه محکمی بر گونه ام می زند و می گويد.االن ميام-****************:با هزار استرس و نگرانی اميررضا را به دست مادرم می دهم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 696.شيرش رو گذاشتم تو يخچال.پوشکشم تازه عوض کردم-:مادرم لبخندی می زند و می گويد!با خيال راحت برو...خدا به همرات-.کمربند را می بندم.اميرحسين دستش را روی پايم می گذاردخوبی؟-:بدون اينکه نگاهش کنم می گويم.آره.بريم-.مطمئنی آمادگيش رو داری؟رنگ و روت خيلی پريده-.سعی می کنم لبخندم اطمينان بخش باشد.حالم خوبه عزيزم.نگران نباش-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 697.پوفی می کند و دنده را جا می اندازدمی خوای بری شرکت؟-.سر را به چپ و راست تکان می دهم!...نه..نظرم عوض شد..اول می رم سراغ پريسا-آدرس را می گويم.بدون اينکه حرفی بزند و چيزی بپرسد راه می افتد.هرچقدرنزديک تر می شويم دمای بدنم بيشتر افت می کند.کوچه قديمی...با درخت چنار:تنومندش نيشتر به جانم می زند.دستم را روی گلويم می گذارم و می گويم.همينجا خوبه...پياده می شم-.ترمز می کندسايه؟-نمی توانم چشم از درخت چنار بگيرم.همانکه تنه قطورش بارها و بارها شاهد.مالقات های عاشقانه من و پويا بود!خوبم امير...خوبم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 698.بازويم را می گيرد!...نيستی-.آفتابگير ماشين را پايين می آورد و درپوش آينه اش را کنار می زند.رنگ و روت رو ببين-دستم را روی دستگيره می گذارم. بازويم را می کشد.چشمان بخار گرفته ام را به.چشمان نگرانش می دوزمچيزيم نميشه...باشه؟-.سرش را پايين می اندازد.من همينجا منتظر می مونم-.دستم را باال می آورم که اعتراض کنم.انگشتانم ميان پنجه اش محصور می شوند.برو...من اينجام...مشکلی بود تماس بگير-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 699اميرحسي مرا ديده است؟؟؟نه..آنروزها رويايی ن به درخت چنار نگاه می کنم...!...ترين مرد زندگی ام پويا بود.نفسم را بيرون می دهم.خم می شوم و لبش را می بوسم!...مرسی که هستی-چشمانش را باز و بسته می کند.موهای ريخته در پيشانيم را زير شالم می برد و:می گويدخيلی دلم می خواست می تونستم جلوت رو بگيرم و برت گردونم خونه.اما حيؾ -.که بهت قول دادمتمام تالشم برای لبخند زدن به حرکت کوچکی در گوشه لبم منتهی می شود.عقب.می کشم..نگهم می دارد...سايه-.درخت چنار يک لحظه از ديدم محو نمی شوداون دو تا خونه رو می بينی؟همون که يه درخت وسطشونه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 711.نيشتر قلبم را زخمی تر می کند!...اونکه در خاکستری داره خونه ما بود...اونکه سفيده...خونه پويا اينا-!...نگفتم پريسا...گفتم پويا...ناخواسته...بی حواسبعد از نامزديمون...شبا...وقتی همه خواب بودن...يواشکی می اومديم پای اين -.درخت...من و پويا...پشت تنه قطورش سنگر می گرفتيم و کنار هم می نشستيم.دستم را رها می کنداون روزا همه دنيا واسه من اين دوتا خونه و اين درخت پير صدساله -بود...همون زندگی کوچيک و قشنگی که داشتم..همون روياهايی که يه دخترشونزده هفده ساله واسه آيندش داره...و پويا همون شاهزاده ای که سوار بر اسب...سفيدش...فرسنگها راه رو اومده بود تا دل پری قصه ها رو به دست بياره.آه می کشمبيخبر از اينکه مادرمم منتظر يکی از همون شاهزاده هاست...يه شاهزاده خوش -قيافه و عاشق...کسی که قدش بلند باشه نه کوتاه و خميده...بوی عطر خارجی بدهنه بوی گالب...دستبند طال به دستش باشه نه تسبيح...لب تاپ و گوشی آنچنانیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 711داشته باشه نه کتاب دعا...!نمی دونستم قراره اون با شاهزادش بره و دنيای!...کوچيک بند انگشتی منو ويران کنه.نگرانی نگاهش اوج گرفته...لبخند می زنماين کوچه واسه من پر از خاطرست.هم خوب...هم بد...يه روز اينجا برو و -بيايی داشتيم...حاج واعظی معتمد اين محل بود..به سرش قسم می خوردن...واسهدختر دادن به پسرش سر و دست می شکستن...واسه دختر گرفتن ازش پاشنهخونش رو از جا می کندن...چون خونواده حاجی خدايی بودن...زنش به پاکدامنیخورشيد بود...دختر و پسرش افتاب و مهتاب نديده و نجيب بودن...! آخ...توهمين کوچه هم ما شديم...مايه ننگ و عبرت...جزامی های خطرناکی که بايدقرنطينه می شدن...چهره های زشتی که مردم از ديدنشون کراهتداشتن...آخ...بيچاره بابام...قدش خميده بود خميده تر شد...موهاش سفيدبود...سفيدتر شد...دستاش می لرزيد و لرزشش بيشتر شد...آخ بيچاره!...سامان...بيچاره من...بيچاره من!..اميرحسين سکوت کرده...خصلت هميشگی اشمی دونی امير...اون روزايی که از هم دور بوديم خيلی به حرفات فکر کردم..به -اينکه گفتی بابامم مقصر بوده...به اينکه می گفتی همه گناهها گردن مادرمنيست...اولش ديدم آره..حق با توئه...! بعد يه نگاه به زندگی خودمون کردم...ديدمکلی مشکل داريم..ديدم کلی در حق همديگه بد کرديم...اشتباه کرديم...اما جوابشخيانت نبود...منم درست تو روزايی که به تو احتياج داشتم...به يه مرد احتياجداشتم...تنها بودم...اما حتی فکر يه مرد ديگه از سرم نگذشت...ديدم منی که کلزندگيم رو واسه کارم گذاشتم به خاطر سالمتی بچم حاضرم قيد همه چی رو بزنمو اونو تو اولويت گذاشتم...فکر کردم و ديدم من نمی تونم با بچم و پدرش همچينرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 712کاری بکنم...و تو...در شرايطی که کلی حرؾ و حديث پشت سرم بود...کلیشايعات وحشتناک و خانمان سوز...در شرايطی که ولت کرده بودم...و حتی نمیدونستی کجام...با کی ام...در چه حالم...بازم خيانت نکردی...پای زن ديگه ایرو به بخت و رخت و تخت من باز نکردی...موندی و از مادر بچت حمايتکردی...در حاليکه واسه هردومون فرصت خيانت بود...فرصت کثيؾبودن..بود...هر دو خطا داشتيم..هر دو عصبانی بوديم...نه من ايده آل توبودم...نه تو ايده آل من...! اما به حرمت تعهدمون پامونو کج نذاشتيم...به خاطرخودمون..بچمون..خانوادمون...! پس مادرم نمی تونه کارش رو توجيه کنه...اگهفقط يه زن بود...می تونست بدون خيانت طالق بگيره و بره دنبال کسی کهدوستش داره...دنبال زندگی و بختی که آرزوش رو داره...اما اون مادربود...تعريؾ مادر متفاوته...جايگاهش فرق می کنه...! کدوم مادری می تونهبچش رو به امان خدا ول کنه و بره دنبال هوا و هوسش؟ هر مادری چشمش روفرش زمين می کنه که خار به پای بچش نره...نه...کار مادر من توجيه پذير!...نيست...به هيچ وجه.بخار چشمانم را با انگشت می زدايماما ديگه گذشته...حاال که فکر می کنم می بينم اين دورانی که گذروندم...منو -بزرگ کرد...بهم نشون داد که زندگی فقط رويا و خيال بافی نيست...کههمه...اونی که من فکر می کنم نيستن...می بينم که خداپرستی به روزه های وسطتابستون و نمازهای طوالنی نيمه شب و خم و راست شدن نيست.می بينم مردانگیبه صدای کلفت و بازوی قطور و عربده کشيدن و ؼيرتی شدن نيست...! خيلی ازتعريفا واسم عوض شده و مسبب همشون تويی! تويی که هيچ ادعايی واسهخداپرستی نداره اما بدون قضاوت..بدون تهمت...منو با همه گذشته و حال و آيندمقبول می کنی...تويی که به خاطر يه دختربچه مريض عذاب تحمل زنی کهزندگی مادرت رو نابود کرده به جون می خری...تويی که با وجود ؼيرت ها وحساسيتای مردونه ت... مردانه می ايستی از زنی که دوست داری حمايت میرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 713کنی...مرد تويی نه پويا...که می دونست من بيگناهم...می دونست من خطايی!...نکردم...اما پسم زد و مثه يه تيکه آشؽال از زندگيش انداختم بيرون.دستم را روی دستش می گذارمامروز خدا رو شکر می کنم...چون اگه اين اتفاقات نمی افتاد من تو همون دنيای -کوچيک با يه آدم کوچيک تر مونده بودم...خدا رو شکر می کنم که پاداش تمومسختيا و مصيبتايی که کشيدم تو بودی و اميررضا و آوا...! حاال ديگه هيچی کمندارم.فقط يه سواله که می پرسمش و برميگردم. باشه؟.پشت دستم را می بويد و می بوسد!باشه...منتظرتم-سرم را باال می گيرم و بدون اينکه به چپ و راست نگاه کنم مستقيم به سمتهدؾ می روم.با رسيدن به چنار کمی پايم شل می شود اما رويم را برميگردانم ودستم را روی زنگ می گذارم.هنوز زنگ را نزده در باز می شود و پويا درچهارچوب قرار می گيرد.خنده ای که روی لبش است با ديدن من محو می شود وسوييچی که ميان انگشتانش است توی هوا می ماند. با خونسردی گردن می کشم.و حياط را نگاه می کنمچه خوب که خونه ای...پريسا هم هست؟-.آرام دستش را پايين می آوردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 714تو؟-.پوزخند ميزنمچيه؟تعجب کردی؟-قدمی به جلو برمی دارم و توی چشمانش خيره می شوم.چشمانی که روزی به.نظرم گيراتر از مشعل المپيک بوديا...شايدم...ترسيدی...! ها؟-.عقب می رود...جلو می رومفکر نمی کردی برگردم...درسته؟-.با کؾ دست به تخت سينه اش می کوبم و راهم را باز می کنمپريسا کجاست؟-!...می بينمش...که روی پله های منتهی به حياط..مبهوت و متحير ايستادهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 715:گردنم را به سمت پويا می چرخانم و می گويم.اگه مامان باباتم هستن خبرشون کن-:کمی به خودش می آيد.در را می بندد و می گويد!...مسافرتن-:سرم را باال و پايين می کنم و می گويم!...خوبه-چشم روی گلهای باؼچه...درختها و خاطراتشان می بندم و به پريسا نزديک میشوم.رنگ به صورت ندارد.لرزش لبهايش را می بينم و کيفی که از دستش می!...افتد و صدايی که زمزمه می کند!...سايه-.پای اسب شاهم می شکند...لنگ می شود...لنگ می شوم!...آره...منم...سايه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 716.عميق از دهان نفس می کشم و شديد از بينی بازدمم را بيرون می دهمتو چيکار کردی پريسا؟چطور اينکار رو کردی؟-.روی پله می نشيند.صدايم اوج می گيردگفتی حاال که رفته يه جوری از هستی ساقطش کنم که ديگه نتونه برگرده...يه -جوری خوردش می کنم که شوهرش که هيچی...حتی اگه خودکشی کنه...خاک همقبولش نکنه...! گفتی طوری آبروش رو می برم که هفت نسل بعدشم نتونه سرش.رو بلند کنه.دستش را روی زانوانش می گذارد.انگار می خواهد جلوی لرزششان را بگيردهی...گفتی...اما يادت رفته بود من کی ام...يادت رفته بود که حتی اگه بسوزم -باز از خاکسترم جون می گيرم...يادت رفته بود که من چيا رو پشت سر گذاشتم و!...به اينجا رسيدم...يادت رفته بود من چقدر جون سختم.سرش را پايين می اندازد.خم می شوم...آنقدر که داؼی نفسم را حس کنداما اومدم اينجا که بدونی...اينکه چی گفتی و چيکار کردی واسم مهم -نيست...اينکه چند نفر عين خودت در موردم چی فکر می کنن و چی می گنواسم مهم نيست...فقط می خوام بدونم چرا؟ به خاطر کدوم بدی؟ کدوم دشمنی؟مگه دوستت نبودم؟ مگه خواهرم نبودی؟ مگه همرازت نبودم؟ مگه سنگ صبورمنبودی؟ مگه بارها و بارها دستت رو نگرفتم؟ مگه بارها و بارها به دادمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 717نرسيدی؟ مگه واسه ؼصه هات اشک نريختم؟ مگه واسه بدبختيام گريه نکردی؟آخه چی شد يهويی؟ من شدم دشمن هزار سالت...به خونم تشنه شدی...تيشهشدی...به ريشه م کوبيدی...! چرا پريسا؟ چرا؟.اشکهايش قطره قطره نيست...گلوله گلوله استاگه هدفت داؼون کردن من بود...نابود کردن من بود...به هدفت رسيدی...! نه -اينکه بتونی زندگيمو و شوهر و بچم رو ازم بگيری...نه! بدتر از اون..باور واعتقادمو ازم گرفتی...قلبمو ازم گرفتی...باعث شدی بريزم...بشکنم...! منکهجونمم واسه اين رفاقت می دادم...چطور می تونم اين خيانت رو تحمل کنم؟.دستم را روی شانه اش می گذارم و تکانش می دهمبگو پريسا...بگو چرا...من به جز تو کيو تو اين دنيا داشتم که اينجوری پشتم رو -خالی کردی؟به چه جرمی؟به چه گناهی؟به چه خطايی؟حرؾ بزن...فقط بگوچرا...قول می دم بعدش به حرمت نون ونمکی که با هم خورديم راهمو بکشم وبرم.فقط می خوام بدونم چرا؟سرش را بلند می کند.اما نگاهش به من نيست...خيره به پويا مانده.صدايش پر از!..بؽض است و دردتا االن سکوت کردم و هيچی نگفتم...چون برادرمه...نمی خواستم اميرحسين و -ماکان آسيبی بهش برسونن...می دونستم به خاطر زن بودن من کاری باهام ندارن.اما اگه می فهميدن کار پوياست زندش نمی ذاشتنرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 718.برميخيزد...به چشمانم نگاه می کند...چانه اش هم می لرزدنمی خواستم اينجوری بشه...شبی که مادرت زنگ زد من فقط از سر نگرانی -اين مسأله رو به پويا گفتم...اونم خيلی وقت بود که می گفت به رابطه تو و ماکانمشکوکه...همون موقع هم گفت که می دونستم سايه به هيچکی وفا نمی کنه.منگفتم اشتباه می کنی...گفتم سايه اينکاره نيست...اما تره هم واسم خورد نکرد.يکیدو ساعت بعدش مسئول فنی يکی از شرکتای رقيب اميرحسين که با ما همکاریمی کرد اومد خونمون...پويا هم شوخی شوخی قضيه رو به اون گفت و اونم ازسر دشمنی و حرصی که از اميرحسين و ماکان و کارخونه کيميا داشت بين همه!...پخشش کرد.مشتم را گره می کنم...پريسا هول می کنداما با اين وجود مقصر اصلی منم.نبايد به پويا می گفتم..ولی به خدا قسم نمی -!..دونستم همچين کينه عميقی از تو و ماکان و اميرحسين به دل گرفتهسرم را تکان می دهم و به پويا نگاه می کنم که با پايش سنگريزه ای را به بازیگرفته است.دوباره دستم را روی شانه پريسا می گذارم و به نشانه تسکين فشارشمی دهم.کيفم را روی دوشم مرتب می کنم و آرام به سوی پويا می روم.با وقاحتو حق به جانب نگاهم می کند.تا آنجايی که می توانم نزديکش می شوم..بارها وبارها دم های کشدار می کشم...چشم توی چشمش...مردمک در مردمکش...نفس! ...توی نفسشرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 719ميگن يه روز تو شهری که حضرت موسی زندگی می کرده يه جشن عروسی -برپا ميشه.حضرت موسی وظيفه تقسيم ؼذا رو به عهده می گيره.يه پيرمردی کههمه می شناختنش و می دونستن کافره مياد اونجا و ميگه من گرسنمه.بهم ؼذابده.حضرت موسی هم بهش تند ميشه که زود از اينجا برو.بين اينهمه خداپرستجايی واسه يه کافر نيست.پيرمرد سرش رو پايين ميندازه و ميره.همون موقع ازجانب خدا ندا مياد که ای موسی اين آدم... شصت ساله که به من کافره و باهامدشمنی می کنه...اما من يه روزم روزيش رو قطع نکردم...! تو اين وسط چکارهای که اونو گرسنه از در خونت رد می کنی؟.چشمانش گشاد می شوندمی گن يه روز تو دوران خالفت حضرت علی ميان بهش خبر می دن که يه -زن و مرد نامرحم توی يه خونه با هم تنهان و رابطه نامشروع دارن.ازش میخوان که بياد و حق اونا رو کؾ دستشون بذاره.حضرت علی هم قبول می کنه وهمراهشون می ره.اما موقع ورود به خونه طوری که بقيه متوجه نشن چشماشرو می بنده و وارد می شه.با همون چشمای بسته چرخی تو خونه می زنه و!....بيرون مياد و ميگه...به خدا قسم من هيچی نديدم...سرش را پايين می اندازد.می خندم..تلخ...خيلی تلخيه عمره که داری سنگ خدا شناسی و دين و ايمان آنچنانی رو به سينه می -زنی.روزای عاشورا و تاسوعا...شبای قدر...اونقدر تو سر و صورت خودت میزدی که می گفتيم االنه که جون بدی...سه روز سه روز اعتکاؾ می کردی و دوماه دوماه روزه واجب و مستحبی می گرفتی...! افتخارت حج رفتن هایمکررته...نمازايی که قضا نمی شن...خمس و زکاتی که فراموش نميشن...امر بهمعروؾ و نهی از منکر بيجا و به جا...!همه قبولت دارن...يه محله احترامت رورمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 711دارن...تو مسجد که می ری پير و جوون جلو پات بلند ميشن... !اما فقطمن...منی که سياهی دلت رو ديدم می دونم که طرؾ معامله تو...خدانيست...شيطانه...! روزی پنج بار می گی پناه می برم به خدا از شر شيطانرجيم...موندم خود شيطان بايد از دست تو به کی پناه ببره؟:سينه اش را ستبر می کند و با اخم های درهم می گويدتو در حدی نيستی که بتونی تشخيص بدی کی خداپرست واقعيه و کی -نيست...حداقل اون بچه حرومزادت و اون فاسقای چپ و راستت و اون بطريهای!مشروب رنگ به رنگت بهت اين اجازه رو نمی دندستم را با باال می آورم و روی دهانش می گذارم...ديدن چهره اش مشمئزم می...کند...من چطور عاشق اين پس ت حقير بودم؟...می ؼرم!...اوالا وقتی اسم بچه منو مياری دهنت رو آب بکش-.با خشونت سرش را آزاد می کند.دستم را روی گلويش می گذارمثانيا اگه يه بار تو عمرت يه کتاب مقدس رو به زبونی که بفهميش خونده ا -باشی...ميبينی که کافر رو هزار بار به منافق ترجيح داده...باشه...من کافر...منبی دين...من بی خدا...اما دستم روئه...ادعام نميشه...تو چی؟ می گی خداپرستی؟مگه خدا نگفته به زنان پاکدامن تهمت نزن؟ مگه نگفته از چيزی که خبر نداریحرؾ نزن؟ مگه نگفته با آبروی انسانها بازی نکن؟ می گی علی...می گیحسين...برو يه بار از زندگيشون خبر بگير...قضاوتاشون رو ببين...حرمت نگهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 711ح" گفتن ته حلقی ودارياشون ببين...ابرو دارياشون رو ببين...تو از دين فقط "والضالين های کشيده رو بلدی...فقط می گی پناه می برم به خدا از شرشيطان...خبر نداری که شيطان تو قلب خودت داره زندگی می کنه و جولون میده...! من ناپاکم؟کثيفم؟مشروب خورم؟بی آبروام؟به شوهرم خيانتکردم؟باشه...قبول..ولی به تو چه ربطی داره؟ نکنه فکر کردی کارت نهی ازمنکره...؟ مگه منکر بهت ثابت شده بود؟گيرم شده بود...مگه همونايی کهواسشون سينه چاک می دی نگفتن اگه حرفی است تو خفا به خاطی بگين؟ها؟کدومشون گفته واسه امر کردن به معروؾ...آبروی اون مرتکب منکر روببرين؟کدوم خدا؟کدوم پيؽمبر؟کدوم امام؟کدوم دين؟کدوم مذهب؟کدوم قانون؟کدوماخالق؟نفسم را رها می کنم و عقب می کشم.دستم را با کراهت به مانتويم می مالم و می:گويممی دونی که اگه بخوام می تونم طوری با زندگيت بازی کنم که نفهمی از کجا -خوردی.فکر نکن تهديده...پريسا می دونه چه کارايی از دست من برمياد...اما منبا کسی دست و پنجه نرم می کنم که ارزشش رو داشته باشه...يه حرفی واسهگفتن داشته باشه...نه تو...تويی که توی جهل و خرافا ت مؽز پوسيده ت اسيرشدی...من از خداپرستايی مثه تو...و از اون خدايی که پرستش میکنی...بيزارم... و خدا رو شکر می کنم...که خدايی که من ميشناسم و می!...پرستم...خيلی خداتر از خدای توئه.گوشی ام زنگ می خورد...تصوير خندان اميرحسين نقش می بندد!...و با آدمايی زندگی می کنم که خيلی خدايی تر از توئن-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 712:باز نفس عميق می کشم.انگشت اشاره ام را به طرفش می گيرم و می گويمکسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند اما دستشان به ستاره ای هم -.نمی رسد.صفحه موبايل را جلوی چشمش می گيرم!..اما کسانی هستند که بی دعا...با خدا دست می دهند-عقب عقب می روم و در را چنان به هم می کوبم...که تمام "خدايی" های اين!...محله می فهمند که "شيطان" بازگشته استجعبه شيشه ای و کوچک شطرنج را از کيفم بيرون می آورم و بازش میکنم..شاه سايه و شاه سفيد... کنار هم در آرامش..دراز کشيده اند..بی دشمنی..بیکينه...بی رقابت...دستم را روی تاج شاه سياه می کشم و در جعبه را می بندم...بااشک..با لبخند...با بؽض...با حسرت...با دلتنگی...خم می شوم و يار قديمی ام را:کنار درخت چنار می گذارم. با سرانگشتانم نوازشش می کنم و زيرلب می گويم!...خداحافظ-راست می ايستم و سرم را بلند می کنم...کمی دورتر امير حسين دست به سينه بهماشين تکيه زده...نگاهش خيره بر من و آميخته با نگرانيست...چند قدم جلو میرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 713آيد...آماده ام که به طرفش بروم..اما با صدای در متوقؾ می شوم و سرم را میچرخانم...زن جوانی با بچه اش از خانه کودکی هايم بيرون می آيد...ناخودآگاهچشمم محو ساختمان می شود..حياط هنوز همان حياط است...با گلهای رنگ به!...رنگش...با درختهای گيالس و شاهتوتش...با نيمکت چوبی توی ايوانشپدر را می بينم...روی زانو نشسته و علؾ های هرز را می چيند...گوش تيز می.کنم...صدای زمزمه اش را می شنومنه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشم-نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهیدر اگر باز نگردد نروم باز به جايی. . . پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهی!...الهی...الهی...الهیسامان هم هست..روی نيمکت نشسته و مثل هميشه مشؽول درس خواندن!..است...با دقت...هوشمندانه..خالقانهمادر می آيد...با سينی نقره ای که چهار ليوان شربت آلبالو را در خودش جاداده..همان شربتی که امسال با دستان خودش درست کرد...نگاهش میکنم..لباسش قرمز است به خوشرنگی آلبالو...و لبانش...حتی سرخ تر...حتی!خوشزنگ تر:با صدای قدمش پدرم از جا بلند می شود و گونه اش را می بوسد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 714!...فتبارک هللا-.سامان می خندد!...حاجی جون..اينجا جوون مجرد نشسته ها-.مادرم با ناز اخم ظريفی می کند!...زشته حاجی...جلو بچه ها-.پدرم چشم ؼره ای به سامان می رود!..يه ذره حيا داشته باش پدر سوخته-.سامان چشمک می زندمطمئنين اونی که حيا نداره منم؟-پدرم لنگه دمپاييش را در می آورد و سامان را نشانه می رود...برادرم جا خالی.می دهد و پشت مادرم سنگر می گيردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 715ولش کن بچمو..چرا اينقدر سر به سرش می ذاری؟-سامان با لبخندهای شيطنت بارش حرص پدرم را در می آورد و پدرم با چشم و!...ابرو برايش خط و نشان می شکد!..قلبم می ايستددختربچه ای موطاليی..با تاپ و شلوارک ياسی چسبان خم می شود و دمپايی پدر.را برمی دارد و جلوی پايش می گذارد!...بيا بابا جونم..بپوش...اينجوری يه لنگه پا ايستادی کمرت درد می گيره-!...نفسم بند می رودبرق شوق و عشق را در چشم پدرم می بينم...آؼوشش را باز می کند و دختر را...به سينه اش می فشارددردونه بابا...يکی يکدونه بابا..عصای دست بابا...تو نباشی هيچکی به داد من -!...نمی رسهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 716دخترک پر از ؼرور می شود...فخرفروشانه به برادرش نگاه می کند و ميان!...بازوان پدرش فرو می رود!...چشمانم می سوزند...می بندمشانبابايی...بريم شطرنج تمرين کنيم؟-صدای پدر دور می شود...چشم باز می کنم..همه چيز تؽيير! کرده...حياط،ساختمان،درخت ها!...پدر و سامان کنار هم ايستاده اند و به من...سايه امروز نگاه می کنند!...نه دخترم...ديگه تمرين الزم نداری..تو ديگه يه شاهی توی شطرنج-:با بؽض می گويم!..نه بابا..نيستم...نمی خوام باشم-:پدر و سامان می خندند...پدر دستش را روی شانه سامان می گذارد و می گويد...بريم...ما ديگه اينجا کاری نداريم-:هراسان دستم را دراز می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 717!...نه-اما می روند...محو می شوند...و من به اين می انديشم که قد پدرم نه کوتاه بود و!...نه خميدهخانوم..با شما هستم...اينجا کاری دارين؟-با صدای زن به عالم واقعيت پرت می شوم.بچه اش را به خودش چسبانده و با:شک و نگرانی به من نگاه می کند.سريع اشک از صورتم می زدايم و می گويم!..نه..نه..ببخشيد-آخرين نگاه را به حياط می اندازم و رو بر می گردانم...رو برمی گردانم از اين!...خانه وهمسايه و محله و تمام گذشته امو امروز...من...سايه واعظی...شاه سياه شطرنج...در همين مکان شوم و نفرينشده...از شاه بودن استعفا می دهم و کنار می کشم...! نه اينکه پشيمان باشم ازکرده هايم...نه! من از هجوم و حمله به دشمنانم رضايت کامل دارم..از هر ضربهای که به شاهان ستمگر و خودپسند زده ام لذت برده ام...شايد کسی تاييدمنکند..شايد کارم اشتباه بوده...اما من از سايه امروز با تمام گذشته اش راضی ام و!...اين حس فوق العاده برای يک عمر شارژم خواهد کردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 718ولی ديگر بس است...ديگر شاه بودن برايم لذتی ندارد...می خواهم از اين پسطعم ملکه بودن را بچشم...يک ملکه آرام و مطيع و لطيؾ برای شاهی که ديوانهوار دوستش دارم...! و مادر باشم..برای فرزندش...فرزندم...پاره تنم...! و زنباشم و زنانه زندگی کنم..دور از محيط های خشن و سرد مردانه..دور از تنش هاو درگيری های محيط کار...نه اينکه نتوانم...نمی خواهم...!دوست دارم حمايتاز خانه و خانواده را روی شانه های قدرتمند شاهم بگذارم و خودم تنها زن باشمو مادر...! دلم يک زندگی روتين و معمولی می خواهد...از همانهايی که زنانخانه دار هميشه از تکراری و خسته کننده بودنش می نالند...من همان تکراریهای روزمره را می خواهم...چون آنقدر حس نا امنی را تجربه کرده ام و آنقدراز اضطراب گرگهای بيرون لرزيده ام..که بيشتر از هرکسی قدر امنيت خانه وکاشانه ام را می دانم...شايد اگر کسی از حسرت های من باخبر شود...بخندد..امامن اعتراؾ می کنم که حسرت دارم...حسرت اتو کشيدن بر پيراهنهمسرم...مرتب کردن کمد هميشه نامرتبش...تا زدن و رو هم گذاشتجورابهايش...! دلم گردگيری می خواهد..با دستمال نمدار...!آشپزی و بویپيازداغ گرفتن...خريدهای تمام نشدنی و ؼر زدنهای اميرحسين...!ميهمانی دادنو ميهمانی رفتن...می خواهم بزرگترين دؼدؼه ام خراب شدن رنگ مو و از مدافتادن لباسهايم باشد...دلم گردش های شبانه می خواهد...دستی که بازوی همسرمرا بگيرد و سری که روی شانه اش گذاشته شود...می خواهم ساعتها مقابل آينهبنشينم و خط چشم کشيدن را تمرين کنم...يا پا روی پا بيندازم و مجله روزهایزندگی وزن روز بخوانم..! دلم مکالمه های طوالنی تلفنی می خواهد و نگرانی ازؼذايی که هنوز نپخته ام و استرس هر لحظه رسيدن همسر گرسنه ام...! دلم میخواهد صبحها که اميرحسين نيست..پسرم را توی کالسکه اش بگذارم و به گردشببرم..با خانمهای توی پارک آشنا شوم و حرفهای خاله زنکی بزنم...توی راهبرگشت به خانه هم سری به سوپری محل بزنم و خريد کنم...! نمی خواهم حتیيک لحظه از تکامل پسرم را از دست بدهم.می خواهم از لحظه به لحظه بزرگشدنش فيلم بگيرم..عکس بگيرم...دوست دارم برايش نقاشی بکشم..برايش حرؾبزنم...با هم کارتون ببينيم..با هم گرگم به هوا بازی کنيم...! دلم خانه ام را میخواهد و خانواده ام را!...آری...خنده دار است...اما اينها بزرگترين حسرت های!...يک شاه هستند..بزرگترين حسرت های شاه شطرنجرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 719مقابل اميرحسين می ايستم...صورتم را ميان دستانش می گيرد...در چشمانش نگاهمی کنم..چشمان روشنش...چشمان براقش...چشمانی که اينروزها بيشتر از آنکه:بخندند نگرانند...منهم دستم را روی گونه اش می گذارم و می گويم!...تموم شد-!...لبخند می زند...لبريز از حس همدردیباشه...بريم؟-نمی پرسد چه تمام شد؟چرا تمام شد؟چطور تمام شد؟!...نفسم را آزاد می کنم...سبک..بدون درد...بدون سنگينی!..آره...بريم-در را برايم باز می کند و خودش هم سوار می شود.سريع دور می زند و مرا از.آن دوزخ بدکردار...نجات می دهدخب...خانوم خانوما...ما که به جلسمون نرسيدم...در نتيجه دربست در خدمت -شماييم.کجا بريم؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 721:دستی که روی دنده گذاشته می گيرم و می گويماول بريم يه کم جيگر واسه پودی بخريم...ؼذاش تموم شده...بعدش بريم -!...خونه...بچم تنهاست.با تعجب نگاهم می کندپس شرکت چی؟-!...به آسمان زل می زنم...لبخند خدا را می بينمهم تو و هم اميررضا به يه سايه تمام وقت احتياج دارين نه يه همسر و مادر -!...خسته و درگير.ابروهايش را باال می دهدتا وقتی که اميررضا از آب و گل دربياد و ستونهای خونمون محکم بشه...تو -!...خونه می مونم!...نگاهش رنگ می گيرد..رنگ عشق...رنگ قدرشناسیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 721مطمئنی؟نمی خوام يه وقت باعث کسالت و افسردگيت بشم....نمی خوام حس کنی -!...از اجتماع دورت کردممی خندم...مرا چه احتياج به اجتماع؟.انگشتانم را دور دستش حلقه می کنم و سرم را روی شانه اش می گذارمامير...ميشه بريم مسافرت؟همونجايی که واسه ماه عسل رفتيم؟-.دستم را بلند می کند و می بوسد!...چرا که نه...تو جون بخواه-.با دست آزادم بازويش را نوازش می کنم!...پس زودتر بريم خونه...کلی کار دارم-!...سرم را هم می بوسد...و سکوت می کندبه آسمان نگاه می کنم...اينبار خدا چشمک می زند...! برديم...من و خدا برديم...! امروز من قهرمانم...و جام قهرمانی ام بزرگترين نعمت های ايندنياست...!آرامش...اميرحسين...ا ميررضا...آوا...و خدايی که...همين نزديکی!...ست

پايان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12266')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.