مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان بانویکوچک

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Jcicucfufuf امروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶
asra_mehrabi ۳-۴
Bahar_Aseman ۳-۲

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بانویکوچک

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۳۵ عصر
بلند شدو به سمت در رفت.جلوی در که رسید گفت:تا دوساعت دیگه میریم خونه...میگم پرستار بیادکمکت
که حاضر بشی.
- شهرور توروخدا صبر کن ...کارت دارم.
- باشه برای بعد..فعلا باید برم دنبال ترخیصت.
بعدهم بدون حرف اتاقو ترک کرد.وای که من کار بزرگی در پیش داشتم برای رفع سوء تفاهم.
پرستار به کمکم اومد .لباسهامو پوشیده بودمو منتظر شهروز بودم.بعد از ترک اتاق تو این دو ساعت حتی یه
سر کوتاه هم بهم نزد.دلم گرفت از رفتاری که یه جورایی مسببش خودم بودم.منتظر تو اتاق نشسته بودم که
در اتاق به صدا در اومد.لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.به سمت در برگشتم که با دیدن پدرام در استانه
در بدجوری توی ذوقم خورد.انگاری پدرام از حالتم پی به احوالم برد که بلند خندیدو گفت:ببخشید که اونی
که انتظار داشتی نیومد
خجالت زده سرمو انداختم پایین که گفت:
- خوب حالا خجالت نکش .میتونی بری شهروز پایین منتظرته
- چرا خودش نیومد
به سمتم اومد وکمی صداشواروم کردوگفت:مثلا می خواد ناز کنه
متعجب به سمتش برگشتم که با مهربونی پالتومو داددستمو گفت:بیا برو که کارت در اومده..دلخور تر از این
حرفهاست که به این زودیا از دلش در بیاد..متاسفانه باید منت کشی کنی.
پالتو مو از دستش گرفتم.از پدرام تشکر کردم وبه سمت بیرون حرکت کردم.خواستم برم که پدرام تا کنار
ماشین همراهیم کرد.واقعا ممنونش بودم چون هنوز هم کمی گیج بودم وحال خوبی نداشتم.به ماشین که
رسیدیم از پدرام خداحافظی کردیمو به سمت خونه رفتیم.
در طول راه شهروز اصلا یک کلمه هم حرف نزد حتی تلاشهای من هم برای بازکردن سر صحبت بی نتیجه
بود.چون از اول تا اخر مسیر شهروز با اخم بزرگی که روی صورتش بودجای هر صحبتی رو می بست.
به خونه که رسیدیم می خواستم از ماشین پیاده بشم که فکری به ذهنم رسید بی هوا به سمت شهروز
برگشتم ودستمو بلند کردمو به سمت گره ی ابروهاش بردم.شهروز متعجب به کارهام نگاه می کرد .دستمو
بلند کردم وگره ی ابروهاشو از هم بازکردم.با لبخند به چهر ه ی شهروز نگاه می کردم.بعد هم دستمو بردم
لای موهاش وموهاشو به هم ریختم.با صدای گرفته ولبی خندون گفتم:
- اه...اه...خیلی زشت میشی وقتی اخم میکنی....
بعدهم کف دستمو گرفتم سمتشو گفتم:تازه موهاتم خیلی چرب شده ....یه حموم بری بد نیست..البته برای
من که فرقی نمی کنه من همه جوره دوسشون دارم واسه خودت میگم
شهروز تمام مدت بی حرف و با تعجب فقط نگاهم می کرد وچیزی نمی گفت.از ماشین پیاده شدم .تنها به
سمت خونه رفتم.به اتاقم که رسیدم احساس ارامش کردم.بدنم ضعیف شده بود واسه همین اصلا حال خوبی
نداشتم.به زور یه دوش سر سری گرفتم ولباسهامو عوض کردم که بوی بیمارستان از بدنم دور شه.بعد از
مصرف کردن داروهام وگذاشتن ماسک اکسیژن به خواب رفتم.
یک هفته استراحت مطلقی که شهروز برا ی من تجویزکرده بود تمومی نداشت .حوصله ام واقعا سر رفته بود
از صبح تا شب بی کار توی تختم بودم.از همه بدتر رفتار شهروز بود که دیگه واقعا اعصابی برام نذاشته
بود.اصلا باهام حرف نمی زد.البته از راه که می رسید مستقیم می اومد بالای سرم از م حالم می
پرسید.بعدهم به صورت کاملا طلبکارانه می پرسید داروهامو خوردم یانه اکه خورده بودم که خوش به حالم
بود اگر نه که وای به حالم بود.روزها که خونه نبود تماس می گرفت وحالمو از رباب خانم می پرسید.اصلا با
خودم صحبت نمی کرد.پدرام ومونا یک بار به دیدنم اومدن .روز خیلی خوبی بود مزه پرونی های پدرام ومونا
واقعا حال ادمو جا می اورد.البته بماند که از دلخوری وبه اصطلاح قهر من وشهروز با خبر بودند و به خاطر
همین موضوع هم کلی مسخره مون کردند وسر به سرمون گذاشتند.
امروز از اون روزایی بود که واقعا حوصله ام سر رفته بود .دلم یه جورایی گرفته بود.هیچ کس خونه نبود.بنده
خدا رباب خانم هرروز از صبح تا شب کنارم می موند اما امروز وقتی اومد با کلی التماس از من اجازه گرفت
که بره مجلس روضه ی یکی از دوستاش شرکت کنه دلم واسش سوخت بنده ی خدا این یک هفته فقط
کنار من بود.از 7صبح تا 22-24شب کنارم می موند حتی وقت نمی کرد به خونه وزندگیش برسه واسه
همین منم بهش اجازه دادم که بره اما وقتی یک ساعت از رفتنش گذشت اون وقت بود که تو دلم به خودم
فحش دادم که چرا فرستادمش بره.کشون کشون اومدم پایین وروی مبل روبه روی تلوزیون نشستم.به
مرحمت شهروز که هرجای خونه یک کپسول اکسیژن گذاشته بود دیگه راحت راحت بودم.حتی تو
اشپزخونه هم کپسول داشتم.دکتر ازم خواسته بود تا ده روز سعی کنم از کپسول استفاده کنم واین بهونه ای
شده بود دست شهروز که همه جای خونه رو اکسیژن بارون کنه.
دوساعت تمام به کانالهای بی سروته تلوزیون نگاه کردم.اما دردی ازم دوا نشد.تلفن وبرداشتم وتصمیم گرفتم
از مونا بخوام بیاد پیشم اماوقتی مونا بهم گفت سرش شلوغه ودر گیر سرماخوردگیه ارمینه بدجوری خورد
توی ذوقم.نمی دونم چرا یه دفه دلم خواست به شهروز زنگ بزنم.گوشیش خاموش بود.چند بارتماس گرفتم
اما هر بار خاموش بود.تصمیم گرفتم برای اولین بار با دفترش تماس بگیرم.زنگ که زدم بدنم از استرس
داشت می لرزید نمی دونم چرا اما یه جورایی از عکس العمل شهروز می ترسیدم.صدای منشی توی گوشی
پیچید:
-بله بفرمایید
با من ومن وهزارجون کندن گفتم:سلام میشه با اقای اریانژاد صحبت کنم؟
-ببخشید اما ایشون الان تو جلسه هستند وگفتند به هیچ وجه وصل نکنم.
بابی حوصله گی گفتم:خیلی طول میکشه؟
-تقریبا دوساعتی طول میکشه
-میشه وقتی جلسه تموم شد بگید بامن تماس بگیرند؟
-ببخشید شما؟
-من ساره هستم میشه بگید فورا بامن تماس بگیرند؟
-چشم حتما
قطع کردم.حالم بدجوری گرفته شده بود .دلم گرفت از تنهایی خودم.همون جا روی مبل دراز کشیدم
وپاهامو جمع کردم توی شکمم.مریضی یک هفته ای وتمام مدت تو خونه بودن از طرفی هم بی محلی
شهروز حوصله ای واسم نذاشته بود.دلم می خواست از خونه برم بیرون.چند باری به سرم لباس بپوشم وبزنم
بیرون اما می دیدم نمی ارزه به بداخلاق تر شدن شهروز.
صدای زنگ تلفن منو به خودم اورد .دستمو دراز کردم وگوشی تلفنو برداشتم وگذاشتم دم گوشم.
-بله؟
-الو...ساره...خوبی؟
صدای شهروز باعث شد بغض تو گلوم تشدید بشه .با همون بغض گفتم:سلام
سلام..خوبی؟تماس گرفته بودی؟
-خوبم
اروم تر گفت:اتفاقی افتاده؟
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم قل خورد روی مبل
-نه چه اتفاقی؟
- پس چرا تماس گرفته بودی؟من جلسه دارم باید برم
- چیزی نبود برو به کارت برس
مکثی کردوارومتر پرسید:چرا صدات گرفته؟حالت خوبه؟
-خوبم
صدایی اومد که شهروز با گفتن چند لحظه صبرکن به من,بفرماییدی گفت بعد صدای منشی شنیده میشد
که گفت:جناب رییس اعضای هیت مدیره تا ده دقیقه دیگه برای جلسه میرسند.صدای شهروز که میگفت
باشه همه چیزو اماده کنید به گوشم رسید.انگاری منشی رفت که شهروز دوباره شروع به صحبت با من کرد.
-ساره جان دیدی که جلسه دارم کارتو بگو باید برم
گریه ام گرفت از بی توجهی اش.صدامو بلند تر کردموباهموگریه گفتم:کاری نداشتم ,فقط کی میای؟
بی حوصله وکلافه گفت :واسه همین زنگ زدی خوب مثل همیشه شب خونه ام دیگه ,کاری نداری؟باید
برم؟
زدم زیرگریه وگفتم:کاری ندارم اما مثل اینکه توخیلی کار داری؟دلم تنگ شده بود واسه همین تماس گرفتم
الانم دیگه خداحافظ
خواستم قطع کنم نگران گفت:چی شده ساره خوبی؟داروهاتو مصرف کردی؟
در حالی که گریه می کردم گفتم:به توچه که خوردم یا نه تو به کارت برس ساره ام میره به جهنم
لحنش کمی مهربونتر وارومترشد:این چه طرز حرف زدنه اخه؟چی شده باز این بانوی ما عصبانیه؟
-عصبانی نیستم حوصله ام سر رفته
من الان از اینجا چیکار کنم واست اخه؟به خدا سرم شلوغه
عین بچه ها لج کردمو گفتم:به من چه که کار داری من حوصله ندارم
-خنده ای کردو گفت:عزیزمن استراحت کن قول میدم زود بیام خوبه؟
- نه خوب نیست توکه یه هفته تو تخت نبودی که بدونی چه عذابیه من از استراحت بدم میاد
- چیکارت کنم الان ساره؟
-میذاری برم بیرون
عصبانی شدوگفت:لازم نکرده
دوباره بغض کردمو گفتم:پس من چیکار کنم؟
کلافه پوفی کردو گفت:
-عزیزمن استراحت کن قول میدم زودتر بیام خودم ببرمت هرجا دوست داشتی قبول؟
- هرجا؟؟؟؟قول میدی؟
- قول میدم
- باشه
- حالا میذاری برم به کارم برسم؟
- برو منتظرمتها قول دادیا؟
- باشه میام عزیزم
صدای منشی برای چندمین بار از پشت گوشی به گوش میرسید که به شهروز اعلام می کرد همه منتظرش
هستند.
-برم بانو؟
- برو به سلامت
بعد از قطع کردن تلفن لبخندی روی لبم نشست .منتظر چشم به ساعت دوخته بودم وخوشحال بودم که
بالاخره بعد از یک هفته قراره برم بیرون.
اماده ولباس پوشیده توی سالن نشسته بودم ومنتظر شهروز که صدای پیامک گوشیم خبر از اومدن شهروز
می داد.کیفموگرفتم تو دستم وبیرون رفتم.شهروز جواب سلامم رو به ارومی داد.هنوز هم توصورتش دلخوری
نمایان بود ومن خوشبینانه فکر می کردم که شاید که تلفن عصر پلی باشه برای اشتی.
نمی دونستم کجا داریم میریم وشهروز فقط بی حرف به سمت جلو رانندگی می کردومن چشم دوخته بودم
به منظره ی بیرون ودرخت هایی که به سرعت رد می شدند.بعد از مدتی با نگه داشته شدن ماشین به خودم
اومدم وشهروز ازم خواست پیاده بشم.پیاده که شدم سوز هوای اسفند ماه توبدنم پیچیدو باعث شد کمی به
خودم بلرزم.
- سردته؟
این مرد چی داشت که من این طوری وابسته اش شده بودم؟چی داشت که توجهاتش باعث میشد تا اسمون
بالا برم؟چی داشت که نگرانی تو صداش باعث میشد دلم غنج بره؟
- نه خوبم؟اینجا کجاست؟
- اینجارو خیلی دوست دارم.دوست داشتم امشب باهم واسه شام اینجا باشیم
لبخندی زدموگفتم:اما تو که پشت تلفن گفتی هرجا من بگم میریم
اومد جلودستمو گرفت ومنو به سمت داخل رستوران هدایت کرد
- حالا من یه اشتباهی کردم خودت که دیدی سرم شلوغ بود
لبخندی از ته دل مهمون لبهام شد وچقدر ارامش داشت نزدیکی شهروز وعطر تلخی که همیشه روی
لباسش بود.
وارد سالن که شدیم موجی از هوای گرم پوستمو نوازش کرد.رستوران بزرگ وزیبایی بود دکوراسیون مدرنی
که توش به کار رفته بودخیلی شیک وزیبا بود حتی طرح ومدل صندلی ها هم در نوع خودشون جالب
بودند.به سمت میزی که انگار از قبل رزرو شده بود رفتیم وهرکدوم یک سمت میز نشستیم.بازهم سکوت
بینمون بود
لب به صحبت باز کردم:من از سکوت خونه دلگیرنبودم.دلتنگ کوچه وخیابونم نبودم فقط...فقط دلم واسه
خودتو تنگ شده بودم دلم می خواست باهم باشیم
جواب ندادوهمچنان چشم دوخت بود به رومیزی که آهی کشیدمو ادامه دادم:خسته ام از این همه سکوتت
شهروز نگاهشو بالا اورد وزل زد به چشمهام تو چشمهاش دلخوری بود ,غم بود ,حتی.....حتی....توچشمهاش
چیزی بود که مدت زیادیه تلاشم اینه که بفهمم چیه؟اما هر دفعه انگاری که گنگ تر میشم اما امروز
,انگاری فرق داره نگاهش وبازه نمی دونم چیه رنگ نگاهش.
خسته از سکوت طولانی پوفی کردم ونگاهی به سرتاسر رستوران انداختم.محیط زیبا وجالبی داشت,ناخود
اگاه گفتم:اینجا خیلی قشنگه
برگشتم سمت شهروز که طلسم شکست وجواب داد:چیه اینجا قشنگه
خوشحال از صحبت شهروز با هیجان ادامه دادم:ببین همه جاش قشنگه ,خیلی شیکه یه جوریه ادم دوست
داره همه جاشو ببینه
اشاره ای به پله های انتهای سالن کردمو با صدای ارومی ادامه دادم:مثلا اونجا رو ببین نمی ذارن کسی ازپله
ها بالا بره ,فقط یه سری ادمهای خاص میرن بالا,فکر کنم بالا خبرهاییه
بعد هم با لحنی که کلی توش حسرت بود گفتم:می دونی شهروز ای کاش اجازه داشتم می تونستم بالا رو
ببینم
لحظه ای سکوت وبعد با هیجان ادامه دادم:فهمیدم فکر کنم بالا مخصوص مهمونهای خاصشونه یا شایدم
رئیسشون اه..اه....فکر کنم رئیس اینجا یه ادم پیر خرفت ونچسب باشه که یه شکم گنده هم داره و....
همین طوری ادامه می دادم که چشمم به چشمهای خندون شهروز افتاد.معلوم بود که داره سعی می کنه
نخنده ولی بازهم لبخندی روی لبش بودوچشمهاش پر بود از خنده ومهربانی
- یعنی تا این حد...بهت نمی یاد ادم فضولی باشی...
پررو ادامه دادم:فضول نه شهروز جان کنجکاو
- فرقی نداره که دوتاشم یکیه
- چراااااا...خیلی فرق دارن
خنده ای کردو گفت :هیچم این طوری نیست
می خواست حرصمو در بیاره.جوابی ندادم واهی حسرت بارکشیدمو دوباره چشم دوختم به پله ها
- وای ....وای....یعنی این قدر دوست داری بری بالا
بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم:خیلییییییی
باشنیدن صدای شخصی که میگفت:سفارشاتتون حاضره قربان.....
سرمو از روی میز بلند کردم.مرد خدمتکار با شهروز بود.شهروز ممنونی گفت که مرد ادامه داد:اقای رئیس
جناب کامرانی فر هم تماس گرفتند و یه میز خانوادگی رزرو کردند قراره تا نیم ساعت دیگه برسن
شهروز خیلی جدی ادامه داد :حواستون باشه می خوام در حدعالی ازشون پذیرایی بشه
من همچنان نگاه بابهتم به مرد وشهروز بود.مرد که رفت با تعجب پرسیدم:صاحب اینجا تویی؟
لبخندی زدونگاهم کرد
- یعنی اینجا واسه توئه؟
- اره
- خودخودت؟
خندیدوگفت:اره دیگه
- یعنی اون پیرمرد شکم گنده ی نچسب تویی
اینار بلند خندیدوگفت:اره خودمم
لبخندی شیطانی روی لبم نشست که شهروز گفت:حتی فکرشم نکن که بذارم بری بالا
- تورو خدا
- من هنوز نبخشیدمت این تنبیهته
بالحنی کاملا التماسی که خنده روی لب شهروز اورده بود گفتم:شهروز جان....میبری من بالا رو ببینم؟
- نه
- یعنی واقعا نمی شه؟
- اصلا فکرشم نکن
با لب ولوچه ای اویزون نگاهمو به دور تا دور سالن دوختم.
- حداقل می گی بالا چه طوریه؟
بدجنس نگاهم کردوگفت:خیلی قشنگه دکوراسیونش با اینجا فرق داره فقط مهمونهای خاص میرن بالا
اون حرف می زد ومن ذوق زده فقط گوش میدادم
- توروخدا منو ببر بالا
بازهم با بدجنسی یکی از ابروهاشو بالا بردوگفت:
- باشه بابا پاشو بریم
ذوق زده از جام بلند شدم .شهروز هم بلند شد.دم پله ها که رسیدیم مردبفرماییدی گفت ومن با ذوق بدون
این که منتظر شهروز باشم به دو از پله ها بالا رفتم.
بالای پله ها که رسیدم کمی نفس نفس می زدم.شهروز به کنارم اومد واروم پشتمو ماساژدادوبالحنی
عصبانی گفت:بالا اومدن خیلی واجبه
سرفه ی کوتاهی کردم وگفتم:اره...خیلییی
شهروز هم با حرص گفت:بفرمایید اینم بالا
من پشتم به سالن بالا بود چشمهامو بستم می خواستم یه دفعه اون چیزایی که شهروز تعریف کرده بودو
ببینم.برگشتم و با دیدن چیزی که روبه روم بود به شدت شوکه شدم.
چند ثانیه به روبه رو خیره شدم وبعد کم کم این بهت جای خودشو به عصبانیت داد برگشتم سمت
شهروزوگفتم:اینجا رویاییه؟
شهروز با خنده گفت:اره دیگه
طبقه ی بالا یه راهروی بلند بود که سرتاسر چند تا اتاق داشت فقط همین.یعنی اون لحظه دوست داشتم
کله مو بکوبم به دیوار.حرصی برگشتم سمت شهروز وگفتم:مسخره
شهروز خنده ی بلندی کردوگفت:فضولیت تموم شد ؟بریم شام
باحرص همراهیش کردم.سرمیز شام نشستیم.اولش از حرص باشهروز حرف نمی زدم اما بعد دلم نیومد این
شبو خراب کنم .امشب شب دوست داشتنی من بود وبس.
مشغول خوردن شام خوشمزه ای بودیم که شهروز به سلیقه ی خودش سفارش داده بود.باشنیدن صدایی که
می گفت:
- به به جناب شهروز خان عزیز,پارسال دوست امسال هیچی؟
سر بلند کردم وچشم دوختم به شخص صاحب صدایی که شهروز با شنیدن صداش لبخندی زد وبه سمتش
برگشت , معلوم بود خیلی خوب با شهروز اشنایی داره.
نگاهمو دوختم به مردی که رو به روم بود .مرد تقریبا مسنی که معلوم بود چند سالی از شهروز بزرگتر.یک
مرد با موهای تقریبا سفید که چهره ی تقریبا مهربونی داشت.
شهروز به احترام مرد از جاش بلند شد وبا خنده مشغول خوش وبش با مرد شد.
مرد به سمت من برگشت که من از جام بلند شدم وبهش سلام دادم.
مرد در جوابم لبخندی زدو گفت:سلام دخترم احوال شما؟
- خیلی ممنون
مرد به سمت شهروز برگشت وپرسید معرفی نمی کنی؟
شهروز لخندی زد وگفت:چرا؟؟
- ساره جان ایشون بهترین دوست وهمکار من جناب کامرانی فر هستند
با لبخند گفتم:خوشبختم
شهروز به سمتم برگشت وگفت:کیا جان ایشون هم عزیز دل من ساره جان هستند
کیا خنده ی بلندی کردوبا شیطنت ابرویی بالا انداخت وگفت:چه جالب....فقط عزیز دلت یا......
شهروز بین حرفش پریدوگفت:نه اون طوری که تو فکر می کنی نیست حالا بعدا در موردش صحبت می
کنیم.....چه خبرا؟اینجا چیکار می کنی؟
راستش یه مهمونی خانوادگی داشتیم با بچه ها,منم اینجارو پیشنهاد کردم
- خوب ...خوب بود ایشالا که راضی بوده باشند
- اتفاقا همگی خیلی خوششون اومده
- پس کجان من که نمی بینمشون
- جوونای امروز که مثل مانیستند داغند حالیشون نیست توحیاط نشستند
- اشکال نداره بذار هر جا راحتند اونجا باشند
بعد از حرفهایی که بینشون زده شو کامرانی قصد رفتن کرد وحین رفتن از ما دعوت کرد که حتما بعد از
شام سری بهشون بزنیم.
شام که خورده شد شهروز ازم پرسید:خوب...ساره خانم امشب شب شماست دسر چی میل دارید
گوشه چشمی نازک کردمو گفتم:حالا نیست که از اول شب همه چی به خواست من بوده
شهروز خندیدو گفت:پروشدیا بچه اصلا لازم نکرده خودم انتخاب می کنم
شهروز گارسونو صداکرد پشیمون شدموبا عجله گفتم :ببخشید بذار من انتخاب کنم
مرد به کنارمون رسید شهروز اشاره ای به من کردو گفت:ببینید خانم چی میل دارند
مرد منتظر نگاهم کرد که با هیجان دستهامو کوبیدم به همو گفتم:بستنی
شهروز متعجب وبا صدای بلندی گفت:بستنی ...دیوونه شدی؟
خنده ای شیطانی روی لبم اومدو گفتم:اره بستنی
شهروز اخمی کردو گفت:لازم نکرده...توهنوز صدات درست وحسابی در نمیاد اون وقت بستنی می خوای؟
بعد هم به سمت مرد برگشت وگفت :دوتا نسکافه ی گرم و..
خواست ادامه بده که باحالتی پرش مانند دستشو از روی میز گرفتمو با مظلومانه ترین لحن گفتم:تو رو خدا
....اگه واسم بستنی بخریا اون قدر دوست خواهم داشت که نگو.....تو رو خدا من یه هفته مریض بود گناه
دارما دلت میاد روی من مریضو زمین بندازی
شهروز با تعجب نگاهم می کردومن همچنان ادامه می دادم که شهروز کلافه پفی کرد ورو به مرد
گفت:ببینید چی می خواد
محکم دستهامو کوبیدم به هم ورو به مرد گفتم:یه بستنی می خوام زیرش نسکافه ای باشه,وسطش بستنی
سیب پسته باشه ردیف بعدی بستنی باطعم قهوه باشه ردیف اخرم بستنی کاکائویی باشه روشم شکلات اب
کنیدو بریزید
شهروز متعجب وکمی عصبانی گفت:معلوم هست چی می خوای ساره.....این چیه سفارش دادی
- شهروز تو رو خدا
بازهم کلافه پوفی کرد ورو به مرد گفت:هر چی که گفت همونو واسش بیارید البته ظرفش تا می تونید
کوچیک باشه
- اخه قربان ما همچین مدل بستی تو منو نداریم چیکار کنم؟
شهروز کلافه سری تکون دادوگفت:برو دیگه احمد من چه می دونم یه همچین چیزی بسازید واسش بیارید
دیگه
احمد که رفت شهروز به سمتم برگشت وگفت:راحت شدی؟
خندیدمو گفتم:اره دستت درد نکنه خیلی وقته هوس بستنی کرده بودم
- ساره خدا شاهده اگه ...
- می دونم..می دونم...قول می دم حالم بد نشه
- ساره به خدا تو ابهت منو امروز زیر سوال بردی...کسی تا حالا نتونسته رو حرف من حرف بزنه اما امروز تو
اینجا هر کاری دلت می خواد میکنی
بستنی رو که واسم اوردن اونقدر با لذت وولع می خوردم که شهروزچند باری به خنده افتاد وهمش می
گفت ارومتر ساره جان کسی که دنبالت نکرده
اما من گوش نمی دادم بستنی اونقدر واسم خوشمزه بود که همشو یکجا خوردم حتی به حرفهای شهروز که
می گفت مریضمو حداقل نصفشو بخورم هم اهمیت ندادم
بستنی که تموم شد بر گشتم سمت شهروز وگفتم:دستت درد نکنه خیلی خوش مزه بود
شهروز با نگاه مهربونش بهم گفت:نوش جونت عزیزم چیز دیگه ای نمی خوای ؟
- نه دیگه بسه
- پس پاشو بریم حیاط دیدی که کیا دعوتمون کرد
- منم بیام؟نمیشه بمونم تو بری؟
همون طور که بلند میشدکتشو از پشت صندلی برداشت وگفت:نمیشه تو اگه تنها بمونم اینجا رو میریزی
بهم پیشم باشی خیالم راحت تره
ناراضی از جام بلند شدم وبعد از مرتب کردن چادرم همرا با شهروز همراه شدم
فضای حیاط خیلی قشنگ بود.حیاط پر بود از بید مجنونهایی که زیر هرکدوم تختهایی گذاشته شده بود
.حیاط تقریبا شلوغ بود همه ی تختها تقریبا پر بودند .شهروز به سمت تخت بزرگی که تقریبا وسطهای
حیاط قرار داشت حرکت کرد ومنم دنبالش می رفتم.کنار تخت که رسیدیم فقط چهره ی کیا برام اشنا
بود.به جز کیا دوتا مرد مسن و دوتا خان مسن هم بودند.شهروز شروع به سلام واحوالپرسی کرد .
مشخص بود که این خانواده خیلی خوب با شهروز اشنا هستند منم هم در کنار شهروز فقط به دادن سلامی
کوتاه اکتفا می کردم.کیا دعوتمون کرد که باهاشون باشیم شهروز اول قبول نمی کرد اما وقتی اصرار
شدیدشون رو دید قبول کرد که مدت کوتاهی کنارشون باشیم.می خواستیم روی تخت بشینیم که صدای
سلامی باعث شد به عقب برگردم.خانم نسبتا جوون وزیبایی پشت سرمون بود که بهش می خورد حدود
02-04سالش باشه.خانم جوان با صمیمیت به سمت شهروز اومد باذوق وشوق به شهروز دست داد ومشغول
احوالپرسی باهاش شد.من منتظر ایستاده بودم انگاری متوجه حضور من نبودند. شهروز به سمت من برگشت
من به زن سلام کردم که شهروز دست منو گرفت وبه سمت خودش کشید لبخند مهربونی به من زدو
گفت:اونجا چرا تنها ایستادی بیا کنار من
کنارش که رسیدم زن موشکافانه نگاهم کرد.سلام کردم که شهروز گفت:اینم ساره خانم عزیز ما.....
نمی دونم چرا اما احساس کردم نگاه زن رنگ باخت.شهروز به سمت من برگشت وگفت:ساره جان ایشون هم
کتی خانم هستند خواهر کیاجان ,یه زمانی باهم همکار بودیم.
با کتی دست دادم واون همچنان مات نگاهم می کرد .تونگاهش نمی دونم چی بود اما هر چی بود انرژی
مثبتی به من منتقل نمی کرد.
کیا ازما دعوت کرد که کنارشون بشینیم اول از همه کتی بالا رفت ونشست بعدهم کنارش شهروز جا گرفت
منم بدون این که کفش هامو از پام در بیارم همونجا کنار شهروز نشستم وپاهامو روی زمین قرار دادم.نا
اشنای اون جمع من بودم شهروز که نشست کتی شروع کرد باهاش صحبت کردن ومدادم حرف می زدو
گاهی هم بلند بلند می خندید اما شهروز فقط در مقابل حرفهاش به لبخندی اکتفا می کرد.از تصور
صمیمتی که بین شهروز وکتی بود نا خود اگاه قلبم فشرده شد.نمی دونم چرا اما احساس خوبی نداشتم.دلم
گرفته بود احساس می کردم شهروز حواسش به من نیست ,من حس تنهایی تو این جمعو دوست نداشتم.
نا خوداگاه بغضی روی گلوم نشست.بغض از چی نمی دونم.از تنهایی؟از بیماری؟وشایدهم از حسادت؟؟؟؟؟
حسادت به چی؟.................
حسادت به این که شهروز حواسش به کسی غیر از من باشه.من تو این دنیا به جز شهروز کسی رو نداشتم
اگه شهروزو از دست می دادم مطمئنا دیگه چیزی با ارزشی تو این دنیا نداشتم.
با بغض سرمو انداختم پایین وشروع کردم باگوشه ی چادرم بازی کردن دوست داشتم بریم.از اینجا واز این
محیطی که احساس می کردم شهروزو از من دور می کنه دور بشیم.
هوا سرد بود تمام صورتم یخ کرده بود.سرفه ی کوتاه خشکی کردم اما شهروز به سمتم بر نگشت اصلا انگار
حواسش نبود من دارم سرفه می کنم.از بغض بود یا از سرما سینه ام شروع به خس خس کرد.نفس هام هم
با خس خس همراه بود
همین طور تو دنیای خودم بودم که دیدم دستی یه لیوان چای گرم جلوم گذاشت سرمو بالا گرفتم وچشم
دوختم به نگاه نگران ومهربون شهروز.شهروز زل زد به چشمهام انگاری بغض نگاهم ودلگیری چشمهامو دید
.اروم گفت:بخور گرمت میشه.چاییتوبخور بعدش میریم
چاییم که به نصفه رسید شهروز شروع کرد به خداحافظی که کیا گفت امکان نداره بذارم بریدو این
حرفها.کتی بیشعور هم از بازوی شهروز اویزون شده بود والتماس می کرد کمی دیگه بمونیم.اما شهروز بد
بودن حال منو بهونه کرد.خواستیم بلند شیم که کتی گفت:حتما ساره جان اینجا کنارما بهش خوش نمی
گذره بهتره برن پیش جوونا
کیادرجوابش گفت:کتی راست میگه ساره خانم شما برین پیش بچه ها این طوری کمتر حوصله تون سر
میره
کلافه همون جا نشسته بودم کجا می رفتم من بدبخت منی که کسی رو نمی شناختم واز جمعهای خودی
گریزون بودم چه برسه به جمع های غریبه.
کیا شروع کرد به صداکردن کسی:بردیا.......بردیا.......
شهروز باتعجب پرسید:مگه بردیا برگشته
کیا در جوابش گفت:اره .دو هفته ای میشه که برگشته
شهروز لبخندی زدو گفت:حتما خیلی عوض شده...باید بزرگ شده باشه نه؟
کیا بلند خندیدو گفت:بزرگم که شده باشه هنوز تو واسش عمو شهروزی خیلی سراغتو می گرفت .
با صدای سلام کسی سرمو بلند کردم .چشم دوختم به پسر بلند قدوچهار شونه ای که رو به روم ایستاده
بود.موهای یک دست مشکی داشت که همه رو زده بود رو یه بالا و چشمهای مشکیش تو سیاهی شب برق
می زد.تیپ اسپرت زده بود ومی تونم بگم واقعا تو زیبایی چیزی کم نداشت.
با شنیدن صدای سلام شهروز به خودش حرکتی داد.من نگاهمو که فقط از سر کنجکاوی بوداز بردیا گرفتم
و جام بلند شدم که شهروز راحت باشه.شهروز از روی تخت بلند شدوپایین اومد.به سمت بردیا رفت وبا
محبت بغلش کرد.بردیا با لبخند نگاهی به شهروز انداخت وگفت:عموشهروز خودتی؟
- اره خودمم خیلی تغییر کردم
- نه اتفاقا خواستم بگم بزنم به تخته اصلا تغییر نکردی.
شهروز با محبت نگاهش کردو گفت:اما تو خیلی تغییر کردی ,بزرگ شدی,مرد شما
- شما لطف داری عمو هرچی شده باشم هنوزم واسه شما همون پسر بچه ی تخسم
شهروز خنده ی بلندی کرد ودوباره با محبت دست شهروزو فشرد.شهروز به سمتم برگشت وگفت:ساره جان
ایشون بردیا هستند پسر کیا
سلام کوتاهی کردم وبه گفتن خوشبختم اکتفا کردم.
سرمی هوا واین جمع غریبه برام نا خوشایند بود.سینه ام خس خس می کردوخسته بودم.کیا باخنده روبه
بردیا گفت:پسرم ساره واسه هم نشینی با ما خیلی جوونه ببرش پیش خودتون
من باصدای ارومی گفتم:مزاحم نمیشم
بردیا درجوابم گفت:مراحمید بفرمایید
دوست نداشتم برم اما وقتی دیدم شهروز واسه رفتنم مخالفتی نداره رفتم.راستش یه جورایی بهش حق می
دادم شاید دوست داشت پیش دوستانش باشه ومن نمی خواستم مزاحم باشم.اما بازهم دلم گرفت از این که
توجهی به حال من نداشت .توحال خودم بودم که به کنار تختی رسیدیم که تقریبا پشت تختی بود که کیا
وخانواده اش اشغال کرده بودند.به تخت که رسیدیم چشمم خورد به چند تا دختر وپسر جوون که مشغول
شوخی وخنده بودند.بردیا رو به جمع گفت:همگی ساکت باشید مهمون داریم
بچه ها بهم نگاه کردند اروم سلام کردم که همه شون با مهربونی جوابمو دادند.بردیا گفت:بفرمایید ساره
خانم
خودش زودتر از من کفشهاشو در اورد وروی تخت نشست من به تنهاجای باقی مانده که کنار بردیا بود نگاه
کردم همون جا بدون در اوردن کفشهام نشستم.
همگی به من معرفی شدند اونقدر بی حال وحوصله بودم که اصلا نفهمیدم اسمهاشون چیه فقط از بین اون
جمع خواهر بردیا رو که روبه روم بود شناختم اونم به خاطرچهره ی بانمک وسبزه ای که داشت والبته
چشمهای مهربونی ازم می خواست تواون جمع غریبی نکنم.
باران خواهر بردیا دختر بانمکی بود که باحرفهایی که میزد جو شادی رو به وجود اورده بود.چشم دوختم به
تخت روبه رو شهروز پشتش به من بود.کتی تقریبا خم شده بود وهرکس از دور می دید فکر می کرد سرشو
روی شونه ی شهروز گذاشته.من این جمعو دوست نداشتم.
بردیا به سمتم برگشت وگفت:درس می خونید؟
با صدای گرفته ای گفتم:بله
خندیدو گفت:مثل اینکه سرما خوردید صداتون گرفته
اروم وبی حوصله بله ای گفتم که ادامه داد:
- خیلی وقته با شهروز زندگی میکنید؟
نگاهی به شهروزی انداختم که حواسش به من نبود:یک سالی میشه
بردیا درحالی که یه لیوان چای جلوی من می ذاشت گفت:چادر پوشیدنو دوست دارید؟
لبخندی زدمو گفتم:اره یه جورایی بهم ارامش میده
- جالبه تو این دوره زمونه دخترا خیلی سخت چادر می ذارند
- خوب هر کسی یه سری اعتقاداتی داره
- و اعتقادات شماچیه؟
کلافه بودم از این ادم پر چونه ,ازاین جمع غریبه واز همه مهم تر کلافه بودم از بی توجهی شهروز.
قبل از جواب دادن دختری که کنار باران بود به حرف اومد.خیلی با عشوه وناز با بردیا صحبت می کرد.بینی
عملی اش به صورت سفید وچشمهای سبزش خیلی می اومد.
- به نظرمن که چادر پوشیدن مخصوصا واسه دخترهای کم سن وسال یه جورایی امل بازیه.الان دوره وزمونه
فرق کرده الا باید همه به تیپ وقیافه شون برسند
باران خندیدوگفت:نه...دیگه این جوراهم نیست مثلا ببین ساره هم خوش تیپه هم چادریه تازه به نظرم
خوشکل وبانمکم هست.
ممنون باران بودم لبخندی بهش زدمو وگفتم:ممنون شما لطف داری
دختر چینی به بینی عملیش داد ومن چقدر ممنونش بودم که بحثو ادامه نداد.باران خواست حرفی بزنه که
دیدم دستی روی تخت دراز شد وبعد سه تا قلیون بودند که روی تخت قرار گرفتند.چشمهام چهار تا
شد..احتمالا من امشب می مردم........
نگاهی به سمت شهروز انداختم.حواسش نبود چیکار باید می کردم.دلم گرفت.منو یادش رفته بود.اره شهروز
منو یادش رفته بود .بغضی گوشه ی گلوم سنگینی می کرد.بوی قلیون که بینیم رسید نمی دونم چرا اما یه
جورایی حالت تهوع گرفتم.این بچه ها هم عین ندید بدیدا جیغ می کشیدند که اخ جون قلیون واین حرفها.
بردیا یکی از قلیونها رو کشید سمت خودش وبه سمت من گرفت وگفت:بفرمایید خانم ها مقدم ترند
من که عمرا اگه لب به این چیزا میزدم.من که درحالت عادی به سمت این چیزا نمی رفتم چه برسه به حالا
واین حال خرابم .خواستم چیزی بگم که دختر کناری بارا ن که با بی قیدی شالشو روی شونههاش رها کرده
بود وخیلی حرفه ای قلیون می کشید گفت:ولش کن بردیا بهش نمیاد این کاره باشه
اروم گفتم:ممنون اهلش نیستم
خس خس سینه ام بیشتر شده بود.سرفه های کوتاه وخشکی که با فاصله ی کوتاه می کردم سینه موازار می
داد.وسط خوشی شون بودند که بردیا که کنار من بودسیگاری روشن کرد.دود سیگار باعث شدسرفه ام شدت
بگیره.سرفه ها سینه مو ازار میداد.من اینجا رو دوست نداشتم .اشک چشمهام پر کرده بود.سرفه می کردمو
چشمهام ازپراز اشک بود اشکی که مربوط به دل تنگی یا سرفه اما باعث می شد تار ببینم .بغضم ازبیماری
بود یا از تنهایی نمی دونم؟؟؟دوست داشتم بلند بشمو برم از اینجا اما واقعا توانشو نداشتم.صدای چی شد
...چی شد...بارن می اومد اما توان جواب دادن نداشتم.
میون سرفه یک قطره اشک از گونه ام سر خورد پایین........
پس شهروز کجا بود؟؟؟؟؟؟
میون این همه بوی دود ,سردی هوا وتنهایی ....
میون این همه دلخوری از تنها موندن ....بازهم بوی عطر شهروز که به مشامم رسیدارامش وجودمو پرکرد.
کسی داشت اروم پشتمو ماساژ می داد وصدایی که ازم می خواست اروم باشم و نفس بکشم ارامش گمشده
ی این دقایقو بهم برگردوند.خودش بود شهروز کنارم بود وازم می خواست نفس بکشم.ازش دلخور بودم به
اندازه ی دنیا اما ازش ممنون بودم به خاطر اینکه به دادم رسید.شهروز همون طور که کمرمو ماساژ می
دادپرسید کیفت کجاست.نگاهش به کیفم که بغلم بود افتاد دست دراز کرد کیفمو برداره که دستشو گرفتمو
نگاهی بهش انداختم وهم زمان یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سر خورد پایین که انگار خودش منظورمو
فهمید.من دوست نداشتم پیش این ادمهایی که هم سن وسال خودم بودند یه ادم مریض باشم ترجیح می
دادم فکر کنند که این یه سرماخوردگی ساده است وزود رفع میشه.
شهروز هرچند ناراضی اما دستشو عقب کشید.میون خس خس سینه ونفس های عمیقی که می کشیدم
گفتم:اب...یکم ای که بهم بدی حالم خوب میشه
کسی لیوان یک بار مصرف ابی جلوی دهانم گرفت.کمی اب خوردم.هنوز بهتر نشده بودم سعی میکردم سرفه
هامو کنترل کنم اما نمی شد.شهروز حال بدمو فهمیدکه خداحافظی کرد وازم خواست که بریم.منم سر سری
خداحافظی کردم باهم به سمت ماشین رفتیم.طول این مسیر کوتاه تا کنارماشینو فقط سرفه کردم.شهروز در
ماشینو بازکردو ازم خواست بشینم.شتاب زدگی تو تمام رفتارش حس میشد.همین که نشستم داشبورت
ماشینو بازکرد اسپری منوبیرون اورد وگذاشت کنار دهانم.هم زمان که هوای داخل اسپری وارد ریه هام
میشد احساس می کردم که دوباره دارم زنده میشم.چند لحظه بعد شهروز در ماشینو بست ورفت.سرمو به
شیشه تکیه دادم.حالا که حالم بهتر شده بود انگاری تازه داشت یادم می افتاد که دلخورم از شهروز به اندازه
ی همه ی زجری که امروز کشیدم.
چند لحظه بعد شهروز سوار ماشین شدو لیوان نسکافه ی گرمی به سمتم گرفت.
-بخور گرمت میکنه.واست خوبه
بی توجه بهش لیوانو گرفتمو سرموبرگردوندم سمت بیرون.سینه ام خس خس می کرد وانرژی زیادی از
دست داده بودم.واقعا بدنم خسته بود ودوست داشتم بخوابم.اروم اروم نسکافه می خوردم.گرمی نسکافه واسم
خوشایند بود.
-بهتری؟
جوابی نداشتم که بدم.بادلخوری به سمتش برگشتم بازهم چشمهام پر از اشک شد .شهروز به سمتم برگشت
ونگاه لبریز از اشکمو دید.پلک که زدم اشکم روی گونه ام جاری شد.نمی خواستم چیزی بگم اما اونقدر دلم
گرفته بود که گفتم:امروز تو منو یادت رفته بود,نه؟؟؟؟
محکم وقاطع گفت:نه
با دلخوری سربرگردوندم ودیگه ادامه ندادم.شهروز هم حرفی نزد انگاری اونم دلش سکوت می خواست.
بااحساس ایستادن ماشین متوجه شدم که رسیدیم.درهای اتوماتیک پارکینگ در حال باز شدن بود از اول
مسیر تا الان حرفی بین ما رد وبدل نشده بود.موقع رفتن چقدر ذوق داشتمو الان چقدر خسته بودم.
از ماشین که پیاده شدم بدون این که حرفی بزنم به سمت اتاقم رفتم.بعد از عوض کردن لباسهام روی تخت
دراز کشیدم .دستمو دراز کردمو ماسک اکسیژنو روی دهانم گذاشتم.حقیقتا احتیاج زیادی بهش داشتم.
خیلی خسته بودم اما بیشتر از اون دلخور بودم.صدای در اتاق اومد وبعد فضای اتاق پر شد از بوی شهروز.به
کنار تخت که رسیدمن پشتم کردم بهش وچشمهامو بستم.روی تخت کنارم نشست ودستشو به سمت موهام
برد.
-قهری؟
جوابی ندادم که هم زمان با نوازش موهام ادامه داد:ادمی که خواب باشه چشمهاشومحکم به هم فشار نمی
ده تازه تو خواب اخمم نمی کنه
یه دفعه باچشم بسته گفتم:اخه دارم خواب تو رو می بینم واسه همین اخم کردم
بااین حرفم شهروز لحظه ای مکث کردو بعد بلند خندید.
-پس خواب نیستی.....
جوابی ندادم که ادامه داد:ببخشید.....
بااین حرفش انگاری تموم دلخوریها بازم یادم اومد که دستم بردم سمت ماسکم.پایین کشیدمشو بابغض
گفتم:توامروز منو یادت رفته بود:نه؟؟
-یک بار گفتم بازهم میگم نه
-پس چراگذاشتی اون پسره منو باخودش ببره.توکه می دونی من از غریبه ها خوشم نمیاد.چراگذاشتی
برم؟من داشتم می مردم....ازجمعشون بیزار بودم.....حالم خوب نبود....اماتو..تو...
بامهربونی گفت:من چی؟
-تومنو یادت رفته بود....البته بهت حق می دم تاکی باید حواست به من باشه...ببخش که یادم رفته بود ق
نیست تا اخر عمرم وبال تو باشم.....ببخش که یادم رفته بود تو هم زندگی خودتو داری....
اشکم سرازیر شدکه اروم ادامه دادم:تقصیر تونیست ....من زیادی بچه ام واسه بودن باتو....
شهروز اما اروم بود.اروم اروم.....موهامو نوازش می کرد که به حرف اومد:این چه حرفیه میزنی ساره....یادت
رفته بود منم زندگی خودمو دارم...اره یادت رفته بود...من زندگی خودمو دارم اما مثل اینکه یادت رفته بو
که خیلی وقته زندگی من خود تویی...محاله من واسه یه لحظه تورویادم بره..از چی دلگیری بگو تا بدونم
-چرا گذاشتی پسره منو باخودش ببره؟چرا وقتی داشت حالم بد می شد حواست بهم نبود....
-حواسم بهت بود ساره...به خدا بود
-نبود که اگه بود یه بار حداقل برمیگشتی سمتم...تو از اول تا اخر حواست پی صحبت باکتی بود
برگشتم سمتشو باگریه گفتم:من زیادی بچه ام نه؟؟؟
خمدیدومهربون نگاهم کرد,موهای جلوی سرمو به هم ریخت وگفت:حسود نبودی ساره....
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۳۸ عصر
بعد از اینکه پتومو مرتب کرد.دست برد وماسکو روی صورتم گذاشت وگفت:تو بچه ای ساره خیلی هم بچه
ای...یه بچه ی دوست داشتنی والبته حسود....ساره من همیشه حواسم بهت هست همه جا...اگه جلوی بردیا
رو نگرفتم واسه این بو که می خواستم باهاش بری...دوست داشتم پیش هم سن وسالهات باشی فکر می
کردم این طوری حال وهوات عوض بشه..بی انصافیه اگه فکر کنی حواسم پیشت نبود.من حتی صدای نفس
کشیدنتو از فاصله ی دور هم می تونم تشخیص بدم...کتی بامن حرف می زد اما قسم می خورم هیچی نمی
فهمیدم از حرفهاش حواسم پی تو بود.به جان خودت قسم می شنیدم... صدای خس خس نفستومی شنیدم
..نفهمیدم اون احمقا قلیون سفارش دادن..همین که بلند شدم بیام دنبالت که برگردیم دیدم حالت بد
شده....
درحالی که بلند می شد ادامه داد:من از قهر خوشم نمیاد ساره....نبینم قهر باشیا
باحاضر جوابی اززیرماسک اکسیژن گفتم:نیست خودت یه هفته است قهر نیستی
نگاهش غمگین شدودر حالی که بلند می شد گفت:بخواب حسود کوچولو....من اشتباه کردم
خواست بره که دستشو گرفتمو گفتم:
-امامن می خوام توضیح بدم
-بخواب ساره دیروقته..خسته ای...من خسته ام باشه واسه فردا
-بی انصاف من بهت اجازه دادم توضیح بدی اما تو نمی ذاری حرف بزنم فردابه حرفم گوش می دی؟
-اره
-قول می دی
-قول می دم بخواب
بعد هم خم شد بوسه ی کوتاهی روی پیشونیم زدو رفت.
بین خستگی که از امروز تو بدنم مونده بود به خواب رفتم.هرچند ته دلم هنوز هم کمی دلخور بودم از دست
شهروز
صبح که از خواب بیدار شدم شهروز رفته بود ورباب خانم تند تند در حال کار کردن بود.به اشپزخونه رفتم
سلام کردم که رباب خانم با مهربونی جوابمو داد وازم خواست صبحونه بخورم.از رباب خانم تشکر کردم که
گفت:شما که چیزی نخوردی
-چرا دستت درد نکنه زیادم خوردم
-خانم تو روخدا بیشتر مواظب خودتون باشید...بیشتر به خودتون برسید...اقا خیلی نگرانتونن.
نمی دونم چرا بغض کرده بود.اروم باانتهای روسریش گوشه ی چشمشو پاک کردوگفت:خانم جان اقا خیلی
تنها هستند.من خیلی وقته می شناسمشون.خیلی ساله واسشون کار می کنم.حتی از قبل ترها هم شناخت
داشتم ازشون.راستش مادر من واسه پدر ایشون کار می کردند.مادرم که فوت شد .من موندم تنهای تنها
بابای اقاشهروز دستمو گذاشت تو دست همین مشدی خودمون.خدا خیرش بده ایشالا خدا ازش راضی
بشه.بعدهم که اقا فوت کردند اقا شهروز زیر بال وپرمونو گرفت واوردتمون اینجا.خیر از جوونیش ببینه ماشالا
همه چی تمومو اقا است حیف ...حیف ...اما نمی دونم حکمت این تنهایی اقا چیه؟
یه دفعه رباب خانم به خودش اومدونگاهی به سمتم انداخت وگفت:ببخشید حواسم پرت شد یه لحظه,به خدا
هرچی از اقایی شهروز خان بگم کم گفتم.لحظه ای مکث کردو ادامه داد:راستی خانم جان شما بهتری؟
-خوبم رباب خانم به لطف شما
-اره مادر جون شکرخدابزنم به تخته حالت بهتره بذار برم واست اسفند دود کنم چشم نخوری
به سمت کابینت رفت که گفتم :زحمت نکش رباب خانم
بعد هم با خجالت ادامه دادم:خودت که بهتر می دونی بوی اسفند....
ادامه ندادم که گفت:حواسم هست خانم جان شما بی زحمت برین تو سالن تا من اینجا اسفندو دود می
کنم.خنده ام گرفت از مهربونی رباب خانم.رفتم تو سالن وبی هدف کانالهای تلوزیونو بالاو پایین می
کردم.بوی خوش اسفند توی بینیم پیچید که حس خوبی بهم می داد.به سمت اشپزخونه برگشتم رباب خانم
اسفند دود کرده بود وفقط یکمی بوش تا سالن می اومد.بوش ازار دهنده نبود برعکس خیلی هم واسم لذت
بخش بود.همون طور روی مبل دراز کشیده بودم که صدای زنگ تلفن باعث شد نگاه از تلوزیون
بگیرم.گوشی تلفن کنار دستم بود.نگاهی به شماره اش انداختم وبا دیدن شماره ی شهروز لبخندی روی لبم
نشست.گوشی رو گذاشتم کنار گوشم خواستم بگم الو که متوجه شدم رباب خانم از اون طرف سالن گوشیو
برداشته.ناخود اگاه لبخندی زدمو کنجکاو به حرفهاشون گوش دادم
بله بفرمایید
-سلام رباب خانم خسته نباشید
-سلام اقا شما هم خسته نباشید
دلم گرفت.انگاری شهروز واقعا خسته بود.
-رباب خانم به ساره سر زدی؟حالش خوبه؟
-بله اقا خیالتون راحت تازه از خواب بیدار شدند.صبحونه شونو خوردند الانم تو سالنن
-حواست کخ بهش بود.غذاشو کامل خورد
-بله اقا خیالتون راحت
-رباب خانم حواست بهش باشه ها.بعد از خدا من میسپارمش دست تو.خدای نکرده نکنه حالش بد بشه
حواست نباشه ها
-اقا جان حواسم هست خیالتون راحت ,فقط جسارت نباشه ها اقا
-بله؟چیزی شده؟
-چیزی که نه,اما اقا این دختر خیلی بچه است من همه ی حواسم بهش هست اما به نظرم بهتر خودتونم
بیشتر حواستون بهش باشه. یکم بیشتر واسش وقت بذارید.می بینید که مریضه خیلی کم از خونه می ره
بیرون.گناه داره به خدا شما هم ماشالا هزار ماشالا انقدر کار دارید که صبح زود می رید شب دیروقت می
ایید.
شهروز خسته وکلافه پوفی کردوگفت:می دونم رباب خانم به خدا می دونم اما چیکار کنم دوهفته دیگه عیده
سرم خیلی شلوغه.حساب رس های اخر سال به خدا حواس واسم نمی ذاره.ایشالا دو سه روز دیگه سرم که
خلوت تر شد از خجالتش در میام
-اقا تورو خدا جسارت منو ببخشیدا به خدا قصد فضولی نداشتم
-این چه حرفیه رباب خانم.حالا برو گوشیو بده به ساره می خوام باهاش حرف بزنم.
صدای قدمهای ربابو می شنیدم.وقت نبوداگه قطع می کردم می فهمیدند که داشتم گوش می کردم.ناچار
گوشیو پشتم قایم کردم وچشمهامو بستمو خودمو به خواب زدم.رباب بالا سرم رسید چند بار صدام کرد که
جواب نداد.صدای قدمهاشو می شنیدم که در حال دور شدن بود.سریع گوشیو برداشتم که صدای رباب خانم
به گوشم رسید:اقا جان خوابند.ماشالا هزار ماشالا این دختر چقدر می خوابه انگار نه انگار الان بیداربودها
شهروز خنده ی خسته ای از اون طرف خط کردوگفت:بذار بخوابه رباب خانم.فقط تو رو خدا یه چیزی روش
بکش سرما نخوره
رباب خانم خندیدوگفت:اقا به خدا حواسم هست.شما ماشالا چقدر نگرانی .الان می رم پتو میارم واسشون
-برو.فقط بیدار که شد بگو بهم زنگ بزنه
-چشم اقا حتما
-خدافظ
-خدافظ شما اقا
گوشی که قطع شد منم قطع کردم.ولبخندی روی لبم نه روی دلم نشست.نگرانی های شهروز چقدر برای
من دوست داشتنی بود.
کمی به همون حالت موندم .رباب خانم پتوی نازکی روی من کشیدو از صدای در ورودی متوجه شدم که
بیرون رفت.تو همون حالت بودم که صدای تلفن بلند شد.به هوای شهروز از جام پریدم وچنگ زدم به گوشی
وبدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:
--بله سلام
صدای نا اشنایی از اون طرف خط با لحنی که خنده توش موج می زد گفت:سلام.مثل اینکه منتظر کسی
بودید
این صدای نااشنا ودر عین حال اشنا کی بود؟
گفتم:بفرمایید شما؟
-به جا نیاوردید
بالحنی جدی گفتم:نه خیر.
کمی مکث کردو گفت:بردیا هستم ساره خانم
بردیا......کمی به مغزم فشار اوردم...یادم اومد....پسرکی که خودش واون فامیلهای نچسبش واون عمه ی
چندشش روزقشنگیو که می شد با شهروز داشته باشم رو واسم زهر کردند.از دادن این همه القاب به خودش
و خانواده اش خنده ام گرفت.وای که اگه شهروز بودباارامش همیشگیش می گفت:ساره جان عزیزم این طرز
صحبت کردن در شان شما نیست
-حواستون به من هست خانم ساره؟
از حال وهوای شهروز بیرون اومدم وگفتم:ببخشید حواسم پرت شد.چی می فرمودید
-راستش واسه اینکه حالتونو بپرسم تماس گرفتم.دیروز خیلی نگرانتون شدم
خیلی سرد جواب دادم:ممنون.حالم خوبه نیازی نبود زحمت بکشید
-زحمتی نبود خانم.هنوزم صداتون کمی گرفته است.به نظرم بهتره به درباره به دکتر مراجعه کنید
بی حوصله وکلافه از دست این مزاحم پرچونه گفتم:ممنون از توصیه تون اما نیازی نیست
انگاری خودش فهمید که حوصله شو ندارم که گفت:انگاری داشتید استراحت می کردید مزاحمتون شدم
منم رک بهش گفتم:بله داشتم استراحت می کردم
-پس من دیگه مزاحمتون نمی شم.استراحت کنید ایشالا حالتون که بهتر شد وقت داریم بیشتر باهم اشنا
بشیم.سلام به شهروز خان برسونید.خداحافظ
-خداحافظ
قطع کردم.عجیب حالم گرفته شد که شهروز نبودو بیشتر حالم گرفته شد که بردیا بهم زنگ زده بود.
کلافه وسردر گم همونجا نشسته بودم که رباب خانم وارد شد.منو که دیدگفت:خانم جان بیدار شدی
لبخندی زدم وبه سمتش برگشتم:اره نفهمیدم چی شد که خوابم برد
-عیبی نداره.فقط اقا تماس گرفته بودند گفتند باهاشون تماس بگیرید
یاد شهروز باعث شد لبخندی بزنم.گوشیو دستم گرفتمو منتظر برقراری تماس شدم.
-جانم؟
باخنده گفتم:جانت بی بلا...سلام
سلام ساره خانم عزیز دل.خوبی خانم خواب الود
-خوبم شما هروقت گوشیو برداری بدون اینکه بپرسی کیه میگی جانم؟
خندیدوگفت:نه فقط به کسی که جانم باشه این طوری جواب می دم.ساره دیشب چی خوردی که از اون
موقع تا حالا عجیب حسود شدیا
خندیدمو گفتم:من حسود نیستم
مکثی کردمو پرسیدم:رباب خانم گفت زنگ زده بودی گفتم شاید کارم داشتی
-می خواستم حالتو بپرسم بعدهم ببینم چیزی لازم نداری؟
-خوبم.خیلی خوب ...خیالت راحت
-من که فکرنکنم هیچ وقت خیالم بابت تو راحت بشه.بس که سربه هوایی وکوچولو
-نه دیگه این طوریا هم نیست دیگه
خندیدوگفت:اتفاقا همین طوریاست
خواستم چیزی بگم که گفت:ساره جان جلسه دارم.دارن صدام می کنم.خواستم بگم ناهارتو بخور اماده باش
عصرکمی زودتر میام باهم بریم بیرون..
-من دیگه غلط کنم بیرون بیام
-نگو این حرفو ساره.به جبران دیروز.قول می دم امروز بهت خوش بگذره .اماده باش جوجه فقط هم بگو
چشم
-چشم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۳۹ عصر
- باریکلا.مواظب خودت باش
-توهم همین طور
قطع کردم وباانرژی رفتم تو اتاقم وکمی به درسهام رسیدم.امروز1شنبه بود ومن تقریبا بیشتر از یک هفته
بود که دانشگاه نرفته بودم.فکرکنم شنبه باید سری به دانشگاه می زدم.هرچند که سه هفته تا عید مونده بود
وصددرصد کلاسها تق ولق بودند.
بعد از ظهر شهروز به دنبالم اومد.راستش دوساعتی می شد که حاضر واماده نشسته بودم.تواین دوساعت به
خیلی چیزا فکرکرده بودم.شهروز چیزی به روم نمی اورد اما متوجه می شدم که هنوزم ته دلش به خاطر
قضیه ی بیمارستان دلگیره.من باید بهش توضیح می دادمو ازش معذرت خواهی می کردم..صدای گوشیم که
بلند شد چادرمو سرم کردمو به دو خودمو بیرون رسوندم.شهروز با دیدنم لبخندی زدوگفت:پشت در ایستاده
بودی که این طوری پریدی بیرون
یکم خجالت کشیدم که خندیدوگفت:خجالتتم قشنگه
شهروز بی حرف حرکت کرد.نمی دونستم قراره کجا بریم.اهنگ قشنگی در حال پخش بود.اونقدر قشنگ که
چند بار گوش دادمش وهر بار می خواستم از اول گوش کنم شهروز بهم می خندید وسربه سرم می گذاشت.
ماشین که ایستاد برگشتم وچشمم خورد به مرکز خریدی که کنارم بود.باتعجب پرسیدم:اینجا اومدیم چیکار
-خرید عید
-چی؟
-اومدیم واسه عید خرید کنیم
-خرید داشتی؟
-می خواهیم باهم خرید کنیم
-اما من که چیزی لازم ندارم
-چونه نزن ساره.پیاده شو می ریم خرید.هم واسه من وهم واسه تو.تازه قراره تا شب فقط خوش
بگذرونیم.شامم مهمون من به جبران دیشب
خواست پیاده بشه که دستشو گرفتمو گفتم:صبر کن قبل می خوام یه چیزی بگم؟
-چیزی شده
-نه
منتظر نگاهم کرد که گفتم:ببخشید.من نباید بی خبر می رفتم بیمارستان
-الان موقع این حرفها نیست
دستشو محکم تر گرفتمو گفتم:گوش کن. استاد رهنما بهم پیشنهاد کارداد.من همیشه ارزوم بود سر کار
برم.عاشق رشته ام بودم دلم می خواست یه تجربه در این زمینه داشته باشم.استاد ازم خواست برم
بیمارستان.من رفتم که فقط بامحیطش اشنا بشم.
دلخور نگاهم کردوگفت:خوب چرا بهم چیزی نگفتی
-دوست داشتم وقتی مطمئن شدم بهت خبر بدم.اون روز که ازت درمورد کار پرسیدم وقاطعانه گفتی نه.به
جان خودم تا صبح فکر می کردم.صبح که بیدار شدم رفتم که انصراف بدم اما استاد نبود.فرداش هم رفتم
که بازهم وقت نداشت.حالم خوب نبود می خواستم موقع ناهار بهش بگم وبیام خونه که اون اتفاق افتاد
-خوب حالا چرا داری اینا رو می گی؟
-واسه این که بدونی .حرف تو واسه من خیلی مهمه اونقدر ارزش داره که قید خیلی چیزها رو به خاطرش
بزنم نمی خوام ازم دلگیر باشی و فکر کنی حرفت واسم اهمیت نداره.من فقط می خواستم داشتن یه کارو
تجربه کنم
شهروز دلخور بهم گفت:تو که دوست داشتی کار کنی چرا به خودم نگفتی. می بردمت پیش خودم اونجا کار
می کردی
باناز وکمی دلخوری که چاشنیش کردم گفتم:اون که دیگه نمی شد کار.می شد سیزده بدر
منتظر نگاهم کردکه ادامهدادم:من اگه می اومدم پیش خودت که می خواستی مدام بگی ساره این کارد نکن
اون کارو بکن.نمی ذاشتی که کار کنم حتما مجبورم می کردی ده صبح بیام شرکت 2بعد از ظهرم کیفمو
می دادی دستم که برو.تازه تو اون چهار ساعتم هی واسم خوراکی می اوردی که بخور...
خنده اش باعث شد ادامه ندم.دلم ضعف رفت واسه شیطونی نگاهش وخوشحالی چهره اش.بی هوا دستشو
بالا اوردمو بوسه ی کوتاهی پشت دستش زدم وگفتم:افرین همیشه بخند.اگه بدونی خندیدنی چه ناز می
شی دیگه اخم نمی کنی
منتظر عکس العمل شهروز نشدم.از ماشین پایین پریدمو در حالی که عمیقا خوشحال بودم منتظر شهروز
شدم.
تا ساعت1شب در حال خرید بودیم.اونم چه خریدی.شهروز واقعا کلافه ام کرده بودهرچی می دید واسم می
خرید.حتی گاهی اوقات نظرمو نمی پرسید کافی بود چشمش چیزیو بگیره بی حرف می رفت ومی خریدش
واعتراض من هم راه به جایی نداشت.
واسه خودش هم خرید کردیم البته خریدهاش در برابر چیزهایی که واسه من خریده بود هیچ بود.خسته
وکلافه وگرسنه بودم.شهروز رفته بود وسایلو بذاره تو ماشینو برگرده.وسط پاساژ چند تا نیمکت بودند که
روی یکی شون نشستم.واقعا توان ادامه دان نداشتم.شهروز بانگاه مهربونش داشت بهم نزدیک می شد.نزدیکم
کهرسید گفت:خوب ساره خانم پاشو که باید به ادامه خریدمون برسیم
عین این بچه های لوس چشمهام پر از اشک شدوگفتم:نمی خوام
شهروز کنارم نشست وگفت:چی شده؟
شونه ای بالا انداختم که گفت:پاشو بریم تو ماشین ببینم چته
بلند شدیم که شهروز دستمو گرفت وکمی اخم کردوگفت:چقدر سردی ساره
بی حرف دستمو کشید سمت ماشین.سوار که شدیم بخاری ماشینو روشن کردوگفت:الان گرم می شی
واقعا موج هوایی که از بخاری بهم می خورد حس خوبی بهم می داد
-بهتری
-اره ممنون
-خوب حالا بگو ببینم گریه ات واسه چی بود؟
مستقیم برگشتم سمتشو گفتم:گشنمه ,خسته ام,دوست دارم بریم خونه
خنده ی بلندی کردوگفت:ساره خیلی رکی به خدا گفتمالان باید هی التماس کنم توهم ناز کنی تا من
بفهمم چته
بی حرف ماشینو روشن کردوگفت:من دوست داشتم شام بیرون باشیم اما حالا که خسته ای شام میگیریم
می بریم خونه می خوریم خوبه؟
-اره خیلی خوبه
-پس بزن بریم تادیر نشده
خونه که رسیدم واقعا خسته وگرسنه بودم.باشهروز همه ی وسایلو همونجا وسط سالن ریختیم.همون جا
روی مبل نشستم که شهروزگفت:پاشو ساره...پاشو که خیلی گرسنه ام..بدو لباسهاتو عوض کن بیا
بلند شدم خودم به اتاقم رسوندمولباسهامو با یه دست لباس راحتی خونگی عوض کردم.بعد از شستن دست
وصورتم پایین رفتم که دیدم شهروز هم لباسهاشو عوض کرده .یه سفره ی کوچیک همون جا کنار
خریدهامو انداخته ومنتظر منه.
-چراینجا؟
-نمی دونم یه دفعه هوس کردم رو زمین غذا بخوریم
نشستم رو به روی شهروز.ظرف غذارو کشیدم جلوم وشروع به خوردن کردم.خیلی گرسنه ام بود .غذا هم
خیلی خوش مزه بود اونقد با ولع داشتم می خوردم که یه لحظه سرمو بالا گرفتم ودیدم شهروز هم داره با
خنده نگاهم می کنه
-خدا منو نبخشه ساره.اصلا حواسم نبود به خدا اگه می دونستم این قدر گرسنه ای زودتر می اومدیم خونه
خجالت زده سرمو انداختم پایین.انگاری از خجالت اشتهامو از دست دادم.تو دلم به خودمو سرزنش می کردم
کخ چرا عین قحطی زده ها حمله کردم به غذا.سرم پایین بود که شهروز دستشو زیر چونه ام گذاشت وسرمو
بالا گرفت:نگفتم که خجالت بکشی ودیگه نخوری.
بی هواگفتم:خیلی بد بود غذا خوردنم
خندیدوگفت:نه خیلی هم ناز می خوردی.اصلا غذا خوردنتم واسه من قشنگه.
-اخه...
شهروز بین حرفم خیلی جدی گفت:این چند وقته خیلی کم غذا شدی.نگرانتم ساره امروز خیلی خوشحالم
که بعد از یه هفته این طوری با اشتها غذا می خوری حالاهم فکر بی خود نکن وغذاتو بخور.
باشه ای گفتمو شروع به غذا خوردن کردم.اما دیگه خیلی اشتها نداشتم که شهروز گفت:ساره مسابقه می
ذاریم.اگه من بردمو زودتر غذاموتموم کردم یه هفته من واست غذا می کشمو تو باید همه شو بخوری اگه تو
زودتر تمو م کردی...
میون حرفش پریدمو باذوق گفتم:کولم می کنی؟
-چی؟
- کولم کن از اینجا تا دم در حیاطخندیدوگفت:برو بابا دختر من اونقدراهم که فکر می کنی جوون نیستما
-پس توهم برو بابا منم شرط تو رو قبول ندارم
خندیدوگفت:جهنمو ضرر.قبول اما بگما باید سالاد ودوغتو هم تموم کنی
-باشه
با صدای سه دو یک شهروز شروع به خوردن کردیم.وسط خوردن اونقدر خندیدیم که نگو.شهروز بیچاره یک
بارغذا پرید توگلوشو اونقدر سرفه کرد که صورتش کبود شد.تازه بعداز اینکه بهش اب دادم وکمرشو
ماساژدادم تا خوب بشه پرو پرو گفت مسابقه ادامه داره ودر کمال بدبختی من بازنده بودم.شهروز اونقدر به
خاطر بردنش خوشحال بودکه حد نداشت.
سفره رو که جمع کردم شهروز صدام زد کنارش رفتم که گفت:بیاخریداتو بازکن باهم ببینیمشون
درحالی که غر می زدم دونه دونه خریدها رو بازمیکردم.انگاری تو خونه قشنگ تر دیده می شدند.کم کم
اونقدر خوشم اومد ازشون که بقیه ی پاکتها رو باذوق بازمی کردم ونگاهشون می کردم.
شهروز ازم پرسید:خرید امروزو دوست داشتی؟بهت خوش گذشت؟
بااین حرف بهش پریدم:به تو که بیشتر خوش گذشت اصلا گذاشتی من چیزی بخرم؟همه چیو خودت
خریدی
-اگه دوسشون نداری فردا بریم عوضشون کنیم
نگاهی به تمام لباسها کردم.یه دفعه دست انداختمو بغلشون کردم.لبخند گنده ای زدموگفتم:نه دیگه حالا
که به اسم من خریدی عمرا اگه عوضشون کنم
شهروز بلند خندیدو من مشغول جمع کردن لباسهام شدم.سر بلند کردم که دیدم شهروز نسیت اما داره
صدام میکنه.بلند شدم صداش از سمت در ورودی می اومد کنارش رسیدمو پرسیدم:چی شده؟
کت بافت کوچیکمو تنم کرد وکلاه بافتنیمو سرم گذاشت.خودش هم گرم کن به تن داشت.دستمو
کشیدوباهم رفتیم بیرون باغ
-قدم بزنیم؟
واقعا بعد از اون غذایی که خورده بودم احتیاج به قدم زدن داشتم.لبخندی زدمو گفتم:ارهشهروز دستمو گرفت وباهم تا نتهای باغ رفتیم.شهروز حرف می زدو من گوش می کردم. از کار زیادش تو
شرکت می گفت وازم می خواست بببخشمش اگه این چند وقته حواسش بهم نبوده.
میون حرفهاش یاد تماس بردیا افتادم.اونقدر خوش بودیم که یادم رفته بود بهش بگم.دوست نداشتم چیزیو
از شهروز پنهون کنم واسه همین دلمو زدم به دریا وگفتم:شهروز راستش صبح بردیا زنگ زده بود
مکث کرد.گره ی کوچیکی بین ابروهاش افتاد وگفت:واسه چی؟
منم تمامو کمال واسش گفتم که چی گفت.
شهروز حرف دیگه ای نزد اما همون طور ساکت ومتفکر بود.لعنت فرستادم به خودم که خوشی امشبمونو
خراب کردم.داشتیم به پله های عمارت نزدیک می شدیم که ایستادم جلوی شهروز.منتظر نگاهم کرد.منم
کمی سرمو خم کردمو گفتم:من امروزهمه ی سعیمو کردم ازت ببرم اما نشد.
شهروز دست به سینه ایستاد.یه ابروشو برد بالاوگفت:خوب ...بقیه اش
لبخند بزرگی زدمو باذوق گفتم:کولم می کنی؟
شهروز بلند خندیدوگفت:معلومه که نه
-تو روخدا فقط تا بالای پله ها...من که شرطتو قبول کردم.چی میشه من تو عمرم فقط یه چیز ازت خواستم
می خوای بگی نه؟
شهروز نگاهی مستقیم به چشمهام کرد.پوفی کردوگفت:جهنمو ضرر بپر بالا تا پشیمون نشدم.
خوشحال پریدم پشت کمرش که گفت:اخ...بچه جون یواشتر
تا برسیم بالای پله ها اونقدر سروصداکردمومسخره بازی در اوردم که همین که رسیدیم داخل.شهروز به
طرف یکی از مبلهای گوشه ی سالن رفت وپرتم کرد رو مبل بعد هم در حالی که کمرشو ماساژ می دادو زیر
لب غر غر می کرد به سمت پله ها رفت.اما یه دفعه دم پله ها به سمتم برگشت و بالحن خاصی
گفت:ساره..مواظب خودت باش.قول بده دیگه مریض نمی شی.به خدا وقتی مریض میشی به اندازه ی ده
سال پیرتر میشم
بدون این که چیزی بگه بالا رفت.من موندم بین حجم عظیمی از خوشحالی وخوشبختی که به وجودم
سرازیر شده بودجنب وجوش زیادی تو مردم به چشم می خورد.خیابونها همه شلوغ بودند وهرکدوم از مردم سراسیمه دنبال
تکمیل کردن وسایلشون بودند.منم تنها بین این مردم بودم.از دیدن خوشی مردم خوشی زیادی به دلم
سرازیر شد لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.چقدر خوشحال بودم امروز.صبح خیلی زود رفته بودم
سرخاک خانواده ام می خواستم سال تحویل پیششون باشم.دوساعتی پیششون بودم اما وقتی گوشی تلفنم
زنگ خورد واسم شهروز روی صفحه نقش بست لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.
-سلام
-سلام ساره جان.کجایی؟
-هنوز اینجام
مکثی کردوگفت:مگه قول ندادی زود برگردی؟
-چرا الان میام
-دختر دوساعت دیگه سال تحویله.میمونی تو ترافیک اون وقت من تنهایی باید سال تحویل کنما
-دارم میام.قول می دم تا یک ساعت دیگه خونه باشم
-باشه.منتظرتم
لبخندی زدم وروی هرکدوم از قبرها رو بوسید وگفتم:متاسفم که دارم میرم. شما ها باهمید کنار هم اما
شهروز تنهای تنهاست.به جز من که کسی رو نداره نمی تونم تنهاش بذارم حداقل به حرمت اینکه هیچ وقت
تنهام نذاشته نمی تونم تنهاش بذارم.
بلند شدم.سوار ماشین شدمو به سمت خونه حرکت کردم .توراه یاد صبح افتادم.شهروز وقتی فهمید می
خوام بیام اینجا اماده شد همراهم بیاد اما من اجازه ندادم دوست داشتم باخانواده ام تنها باشم.وقتی دید
حریفم نمیشه سویچ یکی از ماشینهای تو پارکینگو بهم داد وازم خواست زود برگردم. چند باری هم تماس
گرفته بود که مطمئن بشه حالم خوبه.به سر خیابون منتهی به خونه که رسیدم دیدم هنوز خیلی وقت تا
سال تحویل دارم واسه همین رفتم ماهی خریدم اونجا چشمم خورد به گلدون قشنگی از سنبل که اونم
خریدمو به سمت خونه حرکت کردم.سفره ی هفت سینی که دیشب با شهروز با کلی مسخره بازی چیده
بودیم ماهی وسنبل کم داشت.مطمئنا با اینا سفره مون معرکه می شدبه خونه رسیدم ریموتو زدم که درهای پارکینگ بازشدند.رباب خانم وخانواده اش از دیروز تا اخر تعطیلات
عید مرخصی گرفته بودند وبه شهرستان رفته بودند.
ماشینو همونجا وسط حیاط پاک کردم پیاده که شدم شهروز به استقبالم اومد
-کجایی تو دختر بدو اماده شو یه نیم ساعت دیگه سال تحویله
نگاهی به وسایل تو دستم انداخت وگفت:اینا چیه؟
-سفره مون ماهی کم داشت
سرشو خاروندوگفت:منم اومدنی ماهی خریدم
خندیدمو گفتم :اشکالی نداره اینها رو ببر بنداز کنا ر اونا
وسایلو از دستم گرفت ورفت داخل
-ساره بدو اماده شو بیا پایین
- باشه
رفتم بالا بعد از این که دوش گرفتم موهامو سشوار کشیدمو لختشون کردم.نمی دونم چرا اما دوست داشتم
امروز بهترین باشم .شاید...نه...حتما که دلم می خواست این خوشبختی که این چند ماهه داشتم هم چنان
ادامه داشته باشه.من دلم شهروز واین ارامشو می خواست.روبه روی کمد لباسهام ایستادم وازبین تمامشون
درنهایت کت ودامنی یاسی رنگی که دامن کوتاهی داشت به همراه یه ساپورت ضخیم پوشیدم.ارایش
چندانی نکردم فقط یکم رژ صورتی زدم ,بعد از اینکه کادوی شهروز ودستم گرفتم پایین رفتم.شهروز کنار
7سین دیشبمون نشسته بود وداشت تلوزیون می دید.بادیدنم چند لحظه خیره نگاهم کرد.یکم خجالت
کشیدم وسرمو پایین انداختم.انگاری خجالت کشیدنمو حس کرد که خندیدوگفت:بیا جوجه بیا بشین ده
دیقه دیگه سال تحویل میشه
خجالت زده سرمو پایین انداختمو روی مبل کنارش نشستم.کادوی تو دستمو که دید پرسید:به به این دیگه
چیه؟
دستشو دراز کرد که دستمو عقب کشیدمو گفتم:الان نه بعد سال تحویلخندیدو چشم به تلوزیون دوخت.منم دستمو دراز کردم.قران رو میز وبرداشتم همین طوری بازش کردم و
شروع کردم به خوندن چند ایه از قران.چند دیقه مونده بود به سال تحویل که چشمهامو بستم نمی دونستم
از خدا چی می خوام واقعا نمی دونستم.فقط از ته دلم خواستم این خوشبختی که تو این چند ماهه داشتم
ادامه داشته باشه فقط همین.....
سال که تحویل شد ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست اروم چشمهامو بازکردمو چشم دوختم به شهروزی
که داشت نگاهم می کرد.ته دلم روشن شد امسال سال من بود من به هیچ قیمتی حاضر نبودم دست از این
خوشبختی بکشم.
-عیدت مبارک ساره خانم
-ممنون عید شما هم مبارک ایشالا سال خوبی داشته باشی
-تو هم همین طور
بلند شدمو روبه روی شهروز ایستادم.کادویی که واسش خریده بودمو جلو بردمو ازش خواستم بازش
کنه.شهروز لبخندی زدو بازش کرد با دیدن ساعتی که واسش خریده بودم چند لحظه خیره نگاهم
کرد.راستش ساعت خیلی گرونقیمتی نبود اما با این حال من همه ی پس اندازمو واسه خریدش داده بودم.
-ببخشید که خیلی گرون نیست راستش دلم می خواست خودم پولشو بدم واسه همین یکمی ....
ادامه ندادم نفس عمیقی کشیدمو گفتم:ببخشید دیگه ناقابله
شهروز لبخندی زد وساعت مارک وگرون قیمت خودشو از دستش بازکرد وساعتو به سمتم گرفت.
-خودت واسم ببندش
دستشو بالا اورد وهمونجا ساعتو به دستش بستم.سرمو بالا اوردم وبه شهروز نگاه کردم شهروز بانگاه خاصی
نگاهم می کرد.
-ممنونتم ساره.من خیلی وقت بود که کسی واسم کادوی عید نخریده بود.حالا بیا اینجا
رفتم جلوتر که شهروز دستمو کشید ومنو روی پای خودش نشوند.از تو جیبش یه جعبه ی مخمل قرمز در
اوردوبه دستم داد.
-اینم عیدی شما ساره خانمجعبه رو باز کردم .داخلش یه زنجیر پلاک ظریف طلا بود.پلاکش خیلی جالب بود.یه قلب کوچیک وریزنگین
کاری شده درمرکز بود ودورش یه قلب ساده ی بزرگتر قرار گرفته بود.انگاری که یه قلب کوچیک وسط یه
قلب بزرگ قرار داشته باشه.خیلی قشنگ وجالب بود با ذوق زنجیروپلاک وبلند کردموناخوداگاه گفتم:خیلی
قشنگه
-مبارکت باشه عزیزم.نمی خوای امتحانش کنی
-چرا الان می ندازمش ....خیلی قشنگه ...خیلی خوش سلیقه ای
شهروز دستشو دراز کرد زنجیرواز دستم گرفت وگفت:ببین ساره این قلب بزرگه قلب منه...این قلب کوچیکه
هم تویی.یعنی تو همیشه تو قلب من هستی.ببین اگه این قلب بزرگه بشکنه اون وقت قلب کوچیکه ممکنه
اسیب ببینه.یعنی من همیشه مواظبتم ونمی زارم اب تو دلت تکون بخوره.ببین این نگینا چقدر قشنگن تو
یه عالمه از این نگینا تو وجودت داری که باهاش قلب منو روشن می کنی.....حالا امتحانش کن ببین خوشت
میاد
زنجیرو پلاک ودستم گرفتم ودستمو به سمت شهروز دراز کردم.
-خودت واسم بنداز
لبخند چهره ی شهروز وروشن کرد.دتشو دراز کرد زنجیرو از دستم گرفت و به گردنم انداخت.زنجیرو توی
گردنمو با دستم گرفتم وگفتم:ممنون خیلی خیلی قشنگه
شهروز چند لحظه خیره نگاهم کرد .بعد ارو دستمو بلند کرد بوسه ی کوتاهی پشت دستم زدوگفت:دستت
تو هم درد نکنه.....قابل تو رو نداره.
کمی خجالت کشیدم سرمو پایین انداختم که شهروز نفس عمیقی کشید وگفت:خوب حالا پاشو حاضر شو
بریم یه سر خونه ی شایان ,بعدشم اگه شد شام مهمون من
بلند شدمو خودموبه اتاقم رسوندم.جلوی ایینه نگاهی به خودم انداختم چقدر گونه هام سرخ شده
بود.لبخندی تو ایینه به خودم زدم .نفس عمیقی کشیدمو به سمت کمد رفتم.
من چقدر این خوشبختی رو...وچقدر شهروزو دوست داشتم.
تومسیر کلی باشهروز در مورد عیدواین چیزا صحبت کردیم.وقتی ازش پرسیدم چرا میریم خونه ی برادرش
جواب داد:همه هر سال عید دور هم جمع میشن وسال تحویل باهم هستند.سرمو پایین اندختمو گفتم:ببخشید حتما امسال به خاطر من نتونستی بری
سرشو به سمتم برگردوندوگفت:ساره امسال اولین سالیه که من بعد از مدتها سال تحویل خونه بودم
متعجب نگاهش کردم که لبخند غمگینی زدوگفت:من هیچ وقت کسیو نداشتم که سال تحویلو باهاش باشم
همیشه تنها بودم.همیشه عیدو تعطیلاتشو واسه خودم سفرکاری می چیدم.هیچ وقت عیدو دوست نداشتم
چون همیشه تنها بودم
ناخوداگاه دستمو گذاشتم روی دستش که روی دنده بود.لبخندی زدم وگفتم:دیگه تنها نیستی....من هستم
تنهات نمی ذارم
به سمتم برگشت.نگاهش یه طوری بود:قول میدی ساره...قول میدی تنهام نذاری؟
لحنش خیلی غمگین بود اون قدر که یه بغض گنده نشست توی گلوم.شهروز تنها بود...خیلی تنها بود...نمی
دونم چرا؟شاید به حرمت همه ی کارهایی که واسم کرده بود... به حرمت ارامشی که بهم هدیه می داد....به
حرمت امنیتی که کنارش داشتم...وبه حرمت عشقی که ذره ذره تو وجودم نسبت بهش احساس می کردم....
مهم نبود چی میشه..مهم این بود که من می خواستم باتمام وجودم قول بدم....مهم نبود چقدر اختلاف سنی
بینمون هست..مهم نبود که شهروز مشکلاتی داشت....هیچ چیز مهم نبود...فقط مهم شهروز بود..من
بودم.....عشق بود
فشارکوچیکی به دستش وارد کردمو گفتم:قول میدم
رنگ نگاهش عوض شد انگاری نگاهش پر شد از تشکر...پر از ارامش...وشاید پر از عشق...
جو خونه ی شایان بدون در نظر گرفتن فریماه وحرفهایی که بهم می زد خوب بود.وجود مونا وخواهرش برام
نعمتی بود.من وشهروز فقط خونه ی برادرهاش وخواهرش عیددیدنی رفتیم والبته خونه ی پدرام که یه روز
برای شام دعوتمون کرد.یه روزهم کامرانی دوست شهروز با خانواده اش به دیدنمون اومدند.بردیا پسر کیا
واقعا حوصله ای واسم نمی ذاشت از همه بدتر این بود که کتی روهم همراه خودشون اورده بودند که دلم می
خواست کله شو بکوبم به طاق.اما انگاری شهروز حساسیتهای من نسبت به این زنو درک کرده بود که خیلی
ازش فاصله می گرفت.خیلی ذوق زده بودم که من به عنوان خانم خونه ی شهروز از مهمونهاش پذیرایی می
کردم.جدیدا حس مالکیت عجیبی نسبت به شهروز پیدا کرده بودم.خانواده ی کیا دو ساعتی نشتند وبعد
خداروشکر رفتند.برام عجیب بود که بردیا خیلی بهم می چسبید ولم نمی کرد گاهی باخودم می گفتم نکنهاینا نمی دونن من چه نسبتی با شهروز دارم.خلاصه وقتی رفتند نفس عمیقی کشیدم وخداروشکر کردم باید
درمورد این پسره ی سیریش با شهروز صحبت می کردم.
روز پنجم عید شهروز خبر یه مسافرتو بهم داد.
-وسایلتو جمع کن صبح زود با پدرام ومونا می ریم شمال.قراره یه هفته اونجا باشیم بعد برمی گردیم
اونقدر ذوق زده شدم که نگو.تند تند وسایلمو جمع کردم.صبح با صدای شهروز از خواب بیدار شدم.
-ساره...ساره جان ...پاشو دیره
لبخندی به چهره ی متفکرش زدمو سلام کردم.
-سلام به روی ماه نشسته ات...پاشو الاناست که پدرام ومونا برسن...میز صبحونه رو واست چیدم سریع بیا
بعد از رفتن شهروزسریع بلند شدم لباسهامو پوشیدمو رفتم پایین.شهروز بی حرف داشت چایی می
خورد.صدامو که شنید گفت:اومدی بیا بشین الان بچه ها میان
نشستم .شهروز حرف نمی زد.
-چیزی شده؟
دستشو دراز کرد دستمو که روی میز بود گرفت وگفت:ببین ساره...گوش کن...بچه ها دارن میان دنبالت تو
باید باهاشون بری
-مگه تو نمیای؟
-راستش یکی از کارگرهای واحد شیراز از موقع جابه جایی از بالای پله ها افتاده...الان بیمارستانه می گن
چیزیش نیست اما دلم شور میزنه باید برم ببینمش ...تو با بچه ها برو منم قول می دم دو روز دیگه میام
پیشتون
دستمو سریع از دستش کشیدم بیرونو گفتم:یعنی چی نمیام....منم نمی رم....می مونم برگرد باهم بریم
-نمیشه ساره..کسی خونه نیست من که نمی تونم بذارمت وبرم.تو که باپدرام بری من خیالم بابت تو راحت
میشه بعد میرم دنبال کارم.لج نکن ساره....گوش کن به حرفم
بغض کردموگفتم:من تنهایی کجا برم شهروز....تو رو خدا می مونم باهم بریم
فدای بغض کردنت بشم برو....مونا هست تنها نیستی...برو بذار خیالم ازت راحت باشه
در اخر در مقابل اصرار های شهروز تسلیم شدمو همرا بچه ها به شمال رفتم.
شمالو همیشه دوست داشتم.عاشقش بودم اما الان انگاری یه چیزی گم کرده بودم.انگاری یه چیزی یه تیکه
از قلبمو گذاشته بودم تو خونه واومده بودم.شهروز تو راه دو بار باهام تماس گرفته بود.دوست نداشتم خیلی
جوابشو بدم هرچی بیشتر جواب می دادم بیشتر دلتنگ می شدم.ظهر بود که به ویلای شهروز
رسیدیم.انگاری قرار بود اینجا بمونیم.خیلی قشنگ بود.یه ویلاکنار دریا.صدای موجهای اب به ادم ارامش
میداد.وسایلمو بردم تو یکی از اتاقها ومونا وپدرام هم وسایلشونو جابه جا کردند.در مقابل حرف مونا که می
گفت:چرا وسایلتو نمی بری اتاق شهروز
فقط لبخندی زده بودم وبه گفتن:این طوری راحت ترم اکتفا کرده بودم
تمام روز به کارهای این خانواده که عین پت ومت می موندن خندیده بودم.شب موقع خواب یاد دایی ناصر
افتادم چقدر دلتنگشون بودم.ای کاش می شد سری بهشون بزنم.صبح که از خواب بیدار شدم بعد از صبحانه
با شهروز تماس گرفتم.بعد از اینکه گوشیو برداشت بدون این که بذاره من حرف بزنم گفت:جانم؟
خندم گرفت:سلام
-سلام خوبی؟
-ممنون.کارهات خوب پیش میره؟
انگاری خیلی خسته بودکه گفت:اره دیشب تا صبح بیمارستان بودم خیلی خسته ام
-حالش چطوره....طوریش که نشده
-خداروشکر حالش خوبه فقط پاش از دو جا شکسته بود که دیشب عملش کردند تا الانم اونجا بودم که
بهوش بیاد
-خداروشکر...پس من دیگه قطع کنم برو استراحت کن
-حرف زدن باتو واسه من عین استراحت می مونه....خوش می گذره بهت؟راحتی؟
-اره همه چیز خوبه...راستش می خواستم ببینم می تونم برم دیدن داییم؟
چند لحظه ای مکث کردو ادامه داد:باشه برو...فقط زود برگرد.می گم پدرام ببردت شبم بیاد دنبالتخودم می تونم برم.زحمتش میشه
-چونه نزن ساره.
-باشه.......فقط...
-فقط چی؟
-حالا که من به حرفت گوش کردم میشه شبو بمونم اونجا فردا صبح پدرام بیاد دنبالم؟
شهروز خندیدوگفت:خدایی استاد سوء استفاده هستی.باشه بهش میگم فردا صبح بیاد دنبالت.حالا گوشی
بده تا سفارشتو بهش کنم
خندیدمو گفتم:خیلی اقایی به خدا....
-برو شیطون...کم زبون بریز
-باشه گوشی دستت...
پدرامو صداکردم که شهروز گفت:ساره مواظب خودت باش
-چشم تو هم همین طور
بااومدن پدرام خداحافظی کردمو گوشیو دادم دستش خودم هم سریع رفتم بالا که اماده بشم.
استقبال دایی وزن دایی از من فوق العاده بود.ازم کلی گله داشتند از طرفی هم راست می گفتند من نباید
بی خبرشون می ذاشتم.وقتی گفتم ازدواج کردم هم خوشحال شدن وهم دلگیر اما قول دادم یه روزهم
باشهروز بیام پیششون.خیلی چیزارو به دایی ناصر نگفتم چیزهایی که گذشته بود ارزش بازگوکردن
نداشتند.دایی می گفت رفته سراغم اما از عمو یاور خبری نبوده راست می گفت عمو می خواست بره که منو
از سر خودش بازکرد.
زن دایی اونقدر ذوق کرده بود که نگو برای ناهارو شام غذاهای محلی که دوست داشتم واسم پخت.وقتی
فهمیدندکه می خوام شب بمونم کلی ذوق کردند ازمحبتشون چند باری بغض کردم ای کاش موقع بی کسی
می اومدم اینجا اما همش می ترسیدم بااومدنم اینجا عمو یاور واسشون درد سر ایجاد کنه.شب زن دایی
جامونو رو پشت بوم انداخت.من وخودشو دایی.من بینشو دراز کشیدم تا خود صبح باهم حرف زدیم.صدای
اذان صبح که شنیده شد با کلی خنده نماز خوندیمو خوابیدیم
صبح که بیدار شدم مونا بهم پیام داده بود که پدرام می خواد بیاد دنبالم.زن دایی که فهمید ازشون واسه
ناهار دعوت کرد.مونا وپدرام اومدن پیشمون منم به شهروز خبر دادم که همه گی اینجا هستیم.
عصر بود که بین بغض خودمو گریه ی زن دایی خداحافظی کردیم که برگردیم.اما من قول دادم که ازاین به
بعد بیشتر بهشون سر بزنم.
روز بعد پدرام واسمون بلیت سیرک گرفته بود دوست نداشتم برم انگاری خوشی بی شهروزو دوست
نداشتم.دلم تنگ شهروز بود.ازظهر به این ور ازش خبر نداشتم.همش گوشیش در دسترس نبود.ناچار بابچه
ها رفتم که نمایش سیرکو ببینم.هیچی از نمایش نفهمیدم.دوست داشتم شهروز کنارم بود.انگاری بچه ها هم
فهمیده بودند که حوصله ندارم واسه همین سربه سرم نمی گذاشتند.به در خونه که رسیدیم پدرام ماشینو
داخل حیاط نیاورد پیاده شدموگفتم:مگه شما نمیایید؟
مونا لبخندی زدوگفت:تو برو ماچند دیقه دیگه میاییم
من تنهایی تو خونه می ترسیدم.سرمو پایین انداختموگفتم:اخه کجا می رید؟...میشه منم بیام...راستش
تنهایی می ترسم
پدرام خندیدوگفت:تنها نیستی....اونجارو ببین
به سمت حیاط برگشتم باورم نمی شد ماشین شهروز تو حیاط تو حیاط بود.
موناگفت:بروعزیزم تازه رسیده...کچلمون کرد بس که زنگ زدوگفت ساره کی میاد
نگاه پراز تشکری به مونا انداختمو به سمت خونه دویدم.مسافت درحیاط تاخونه برای منی که مشکل داشتم
کمی طولانی بود.به درخونه که رسیدم ایستادم.سینه ام یه کمی خس خس می کرد اما مهم نبود در
بازکردم رفتم تو.شهروز کجا بود نگاهمو چرخوندم سمت سالن شهروز روی مبل نشسته بود عینک به چشم
داشت وروی لپ تاب روی میز خم شده بود.انگاری هنور متوجهم نشده بود.جلوترکه رفتم سرشو بالا
اورد.همه ی دلتنگیمو توی نگاهم ریختمو به سمتش رفتم.خودکار دستشو روی میز انداخت دستهاشو از هم
بازکرد ومن به سمتش پرواز کردم.
انگاری این جای امن همیشه برام ارامش داشت.سرفه های کوتاهی می کردم.شهروز منو روی مبل نشوند
خودش رفت وبایه لیوان اب برگشت.اروم پشتمو ماساژمی دادآبو به سمتم گرفت وگفت:بخور
ارومتر که شدم به سمتش برگشتمو گفتم:کی رسیدی؟نیم ساعتی میشه.بهت زنگ زدم اما گوشیت اینجا بود
-نگرانت بودم.هرچی تماس گرفتم جواب نمی دادی
-توجاده بودم
کمی سکوت بینمون برقرار شدکه شهروز پرسید:چه خبرا؟
انگار منتظر همین جمله بودم که باذوق گفتم:جات خالی شهروز رفتم خونه ی دایی ...خیلی خوش
گذشت...بچه هاهم اومدن...یه بارهم تورو می برم...سیرکم رفتیم از اونایی که تلوزیون نشون میده ....یه سرهم
بازار محلی زدیم..
همین طور حرف می زدم وحواسم نبود که بین هرجمله ای که می گم یه سرفه ی کوتاه می کنم.شهروز
دستمو گرفت وبالبخند گفت:اروم دختر اروم تر....من همین جام....یکی یکی بگو...پس من که نبودم حسابی
بهت خوش گذشته
محکم وقاطع گفتم:نه
صدای خنده هایی سالنو پرکرد.پدرام درحالی که ارین خواب الودو بغل کرده بود به همراه مونا جلوی در
سالن ایستاده بودند .پدرام که منو منتظر دید گفت:ساره خانم اون طوری که شما تعریف می کردی والا ادم
شک می کرد اصلا یاد شهروز افتاده باشید
خجالت زده سری پایین انداختم که شهروزگفت:اذیتش نکن پدرام...چیکارش داری
مونا به سمت پدرام برگشت وگفت:ببر ارینو بذار بالا بخوابه منم میرم فکری واسه شام کنم
پدرام رفت ومونا به سمت اشپزخونه حرکت کرد که من گفتم:مونا منم الان میام
از جا بلند شدم قبل از رفتن خم شدمو کنارگوش شهروز اروم گفتم:دیگه تنهاجایی نرو...دلم طاقت این همه
دلتنگیو نداره
نگاهی به شهروز انداختم که خیره نگاهم می کردخواستم عقب بکشم که منو به سمت خودش کشیدو
سرشو جلو اورد.انگاری برق هزار فاز بهم وصل شد.شوکه شدم.صورتم از خجالت سرخ سرخ شده بود.شهروز
باخنده نگاهم می کرد انگار منتظر عکس العمل من بود
خواستم عقب بکشم که سرشوجلو اوردو اروم گفت:دفعه ی اخر بود که بدون توجایی میرفتم....دلم طاقت
این همه عاشقی نداره
لبمو به دندون گرفتمو خجالت زده به دو خودمو به اتاقم رسوندم.تمام طول شب با خجالت نگاه از شهروز
می گرفتم هر وقت که نگاهم به نگاه مهربونش می افتاد ناخوداگاه سرخ می شدم که این باعث خنده وتفریح
شهروز می شد.بعد از شام دیگه تحمل این همه هیجانو نداشتم واسه همین زود تر از همه شب به خیر
گفتمو به اتاقم رفتم.جلوی ایینه ی اتاقم ایستاده بودموبه خودم تو ایینه خیره شدم ناخوداگاه دستمو روی
لبهم کشیدم ویاد چند ساعت پیش افتادم.ازخودم تو ایینه خجالت کشید سرمو پایین انداختمو خودم روی
تخت پرت کردم.ازخجالت پتو رو روی سرم کشیدمو عین دیوونه ها فقط بی صدا می خندیدم.
چقدر خوب بود تجربه ی همه ی اولین ها با شهروز
بااومدن شهروز انگاری دنیارو به من داده بودند.ازفرداش به همراه شهروز وبچه ها خیلی جاها رفتیم از
تلکابین سواری تا تماشای دوباره سیرک.کلی تو بازار خرید کردیم.شهروز هرچی می دید اصرار می کرد که
بخرم توچشمهای شهروزم کلی خوشحالی وشادی بود انگاری اونم مثل من این خوشبختی رو دوست داشت.
یه شب که دور هم بودیم پدرام گفت شام می خواد واسه همه مون کباب کوبیده درست کنه که مونا کلی
بنده خدارو مسخره کرد اونم لج کرد, انگاری بهش برخورده بود که پاشو کرد تو یه کفش که شام مهمون من
هستید.شب شهروزو پدرام سر اجاق باکبابها درگیر بودند منو مونا هم کمی عقب ترتو بالکن نشسته بودیم
وسالاد درست می کردیم که مونا بی هواپرسید:ساره برنامه ات واسه اینده چیه؟
-منظورتونمی فهمم
بامن ومن گفت:منظورم شهروزه...بالاخره می خوای چیکار کنی؟
مکثی کرد کمی بااحتیاط به سمتم خم شد.نگرانی تو چشمهاش بود که پرسید:باهاش می مونی؟
خواستم چیزی بگم که گفت:صبرکن ....شهروز عموی منه.من عاشقشم.حق شهروز این همه تنهایی
نیست.توچشمهای شهروز می بینم که بدجوری وابسته ات شده.اگه باهاش بمونی به خداکه دنیا رو به پات
می ریزه.تنهاش نذار ساره.شهروز خیلی وقته این جوری نبوده تو رو خدا این خوشیو ازش نگیر.
مونا با گفتن جمله های اخر بغض کرده بود.من نمی دونستم چی جوابشو بدم.من عاشق شهروز بودم
.مطمئنم که بودم مخصوصا با اتفاقی که اون روز افتاد.من اگه می خواستم هم دیگه نمی تونستم شهروزوول کنمرهاش کنم.مونا با چهره ای غمگین ومنتظر نگاهم می کرد .لبخندی زدم ودستشو فشار دادم وگفتم:می مونم
مونا...برای همیشه می مونم
مونا لحظه ای بهت زده نگاهم کرد بعد بلند خندیدوازجاش بلند شد وهمه ی صورتمو غرق بوسه کرد ومدام
ازم تشکر می کرد.صدای شهروز باعث شد مونا سرشو بالا بگیره اما همچنان دستهاش دور گردنم حلقه
بود.پدرام همون جا کنار اجاق ایستاده بود ولی شهروز تقریبا جلوی بالکن بود.
-چی شده مونا.چیکارش داری؟
-عمو جان موضوع کاملا زنونه است.شما به کارت برس
شهروز لبخندی زدوگفت:اذیتش نکنی مونا.
مونا دوباره صورتمو محکم بوسید که با اعتراض شهروز مواجه شد.مونا باخنده برگشت سمت
شهروزوگفت:نترس عمو جان تموم نمیشه.مطمئن باش واسه توهم می مونه
من باچشمهای گرد شده زل زدم به شهروز.شهروز سرشو پایین انداخت وودرحالی که می خندید بی حیایی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۳۹ عصر
نثار مونا کردو به سمت پدرام رفت.شام اونشب خیلی خوش مزه بود.وقتی سینه ی کبابها روی میز قرار
گرفت چند لحظه صدایی از هیچ کس خارج نشد بعد همگی باهم زدیم زیر خنده خود پدرام از همه بدتر
بود.کبابهایی که پخته بو همگی وارفته بودند.سینی پربود از تیکه های کوچیک وگاهی سوخته ونیمه پخته
ی کباب ولی با این حال خیلی خوب بودالبته من که از مزه اش چیزی نفهمیدم من غرق خوشی دیگه ای
بودم.شب تا دیر وقت لب دریا نشسته بودیم پدرام از دوران کودکیش خاطره می گفت وما می خندیدیم.
سه روزی به سیزده به در مونده بود که برگشتیم تهران.من وشهروز باهم با ماشین شهروز بودیم.تمام طول
راه بدون اینکه حتی لحظه ای بخوابم باشهروز بودم.براش میوه پوست می گرفتم,چای واسش می
ریختم,مدام باهاش حرف می زدم.این تجربه های جدید واسم خوشایند بود ودوست نداشتم حتی لحظه ای
از این لحظات رو از دست بدم.
بعد از برگشت به تهران رابطه ی من وشهروز عوض شده بود انگاری هردوتامون دلهامون پر از عشق شده بود
ونگاهمون خواستن همدیگه رو فریاد می زد.
روز سیزدهم عید قرار بود بریم باغ برادر شهروز تو لواسون.همه ی فامیلهای شهروز اونجا بودند.برادرهاش
وخواهرش ,وهمچنین برادر زاده هاش.جمع خوبی داشتند انگاری دیگه همه شون منو به عنوان یه عضو
جدید از خانواده شون پذیرفته بودند.موقع ناهار همگی تو باغ بودند شیما خانم وزن داداشهای شهرور جوجههای ناهارو اماده می کردند و پدرام وشهروز مشغول پختنشون بودند.پدرام مشغول صحبت با شهروز بود.مونا
وبقیه ی بچه ها باهم والیبال بازی می کردند.موقع بازی همگی به سمتم اومدن وازمنم خواستند کنارشون
باشم اما من قبول نکردم.نمی تونستم البته حالم خیلی خوب بود اما می ترسیدم به خاطر دویدن زیاد وسط
بازی نفسم بگیره ,ومن دوست نداشتم کسی منو تو اون حال ببینه.انگاری مونا حالمو فهمید که دست بقیه
رو کشید وباگفتن:هرجور راحتی ساره جان....هروقت دوست داشتی بیا کنارمون بچه ها رو باخودش برد. من
تنها بودم خیلی دلم می خواست برم کنار شهروز.نمی دونم چرا از دیشب که به دیدن دایی حامد رفته بود
خیلی گرفته وپکربود.بلند شدم برم کنارش که دیدم آرین به یه توپ کنده جلوم ایستاده وبغض کرده.خم
شدم سمتش
-چی شده خاله؟
باناراحتی گفت:تو که خالم نیستی تو زن عمویی
خنده ام گرفت وگفتم:خوب چی شده زن عمو؟
-هیشگی بامن بازی نمی کنه
-اخه چرا؟
همون طور بغض کرده به سمت بچه ها که شدیدا مشغول بازی بودند اشاره کردوگفت:اونهاروببین می گن تو
بچه ای منو بازی نمی دن
نگاهی به سمت بچه ها انداختم .مونا وبقیه باهم شدیدا مشغول بازی بودند وبچه های کوچیک تر فامیل هم
به تقلید از اونا کمی اون طرف تر واسه خودشون مشغول بودند.انگاری منو ارین تو یه وضعیت بودیم.
دستی به موهاش که شبیه موهای شهروز بود کشیدموگفتم:عیبی نداره من خودم باهات بازی می کنم
آرین کوچیک تر از اونی بود که بتونه بازی کنه هرکدوم یه سمت ایستادیم وبه هم توپ پرت می کردیم.بعد
هم باهم گرگم به هوا بازی کردیم.بازی با ارین 0ساله منو سرحال می اورد.
شهروز
.................................
مشغول باد زدن کبابها بوداما تمام حواسش پی ساره ای بود که عجیب دلش را برده بود.ساره ای که چند
دقیقه ای تنها بود همین که می خواست او را صدا بزند تا در کنارش باشد آرین پیش دستی کرده بود وساره
را تصاحب کرده بود.دلش ضعف می رفت برای ساره ای که تمام وجودش شده بود.برای ساره ای که هنگام
بازی با پسرکی 0ساله ازته دل می خندید.مطمئن بود این گنجینه ی ارزشمند از ان خودش است هیچ کس
حق نداشت ساره را از او دور کند تمام دنیایش را می داد تا در کنار ساره باشد.
-عمو کجایی؟اینا که سوختند
به سمت پدرام بازگشت.پدرامی که باخنده نگاهش می کردو معلوم بود اماده است تا حرفهایی بارش کند.
-بسوزه پدر عاشقی که زد تمام جوجه هارو سوزوند
شهروز با بادبزن دستش ضربه ی ارامی به شانه ی پدرام زد وگفت:فضولی موقوف
-میگم عمو...ناراحت نشیا اما مثل اینکه ارین داره جاتو می گیره ها
-بی خود...به پسرت بگو دور وبر زن مردم نپلکه که کلاهمون میره تو هم
-اوه..اوه...اوه....چشم.عمو نمی دونستم عاشق بشی خطرناک می شی
لحظه ای سکوت برقرار شدو پدرام ادامه داد:دیشب رفتی دیدن دایی حامد؟
ابروهای شهروز ناخوداگاه در هم گره خورد یاد دیشب دلش را به درد می اورد.پدرام بهترین دوست وامینش
بود.مطمئن بود از برادر زاده اش که همیشه یاورش بوده .مونا رانیز دوست داشت وبه اندازه ی چشمانش به
این دونفر اطمینان داشت.
-اره رفتم
-چیکارت داشت؟
شهروز کلافه پوفی کردوبادبزن دستش را روی میز انداخت وگفت:می خواست تکلیف ساره مشخص بشه
-خوب این که ناراحتی نداره.می گفتی ساره تکلیفش معلومه من می خوام با ساره بمونم همین...
-همش اینا نیست پدرام.یه حرفهایی می زد درست بودنشون منو می ترسونه
پدرام منتظر نگاهش کرد که شهروز ادامه داد:بردیا ازساره خواستگاری کرده
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صدای پدرام کمی بلند بدو که شهروز ادامه داد:کیا از حامد اجازه ی خواستگاری خواستهدرحالی که کم کم عصبانیت درچهره ی شهروز مشاهده می شد ادامه داد:مرتیکه ی عوضی می خواد پاشه
واسه پسرش بیاد خواستگاری زن مردم.مگه من مرده باشم که اجازه بدم ...همونجا عصبانی شدم وبه دایی
حامد گفتم دست از سر زندگی من برداره اگه همه ی دنیا هم جمع بشن من ساره رو از دست نمی
دم,شیطونه می گفت پاشم برم دفترش کاسه کوزه شو بریزم به هم........
دستس روی شانه اش قرار گرف.پدرام با لبخند نگاهش می کرد و گفت:اروم باش عمو اتفاقی نیفتاده...خوب
تو که همه ی حرفهاتو زدی واسه چی ناراحتی
شهروز در مانده خودش را روی صندلی انداخت وگفت:حامد میگه از کجا مطمئنی ساره می خوادت.شاید
الان بهت احساس دین داره.از کجا معلوم چند سال دیگه ازت متنفر نشه.....
نگاهی باعجز به پدرام انداخت وگفت:حامد میگه چند سال دیگه تو پیر شدی وساره تازه اول جوونیشه اون
موقع است که متوجه تفاوتش با تو میشه ازکجا مطمئنی به پات می مونه.....راست میگه پدرام
؟میگه....میگه....
انگاری گفتن این قسمت بیشتر از هرچیز ازارش می داد در حالی که چهره اش پر از درد شده بود ادامه
داد:میگه تو توانایی بچه دار شدنو نداری....ارزوی هر دختریه که مادر بشه تو اگه ساره رو برای خودت نگه
داری اونو از قشنگ ترین تجربه ی زندگیش محروم می کنی.میگه رهاش کن بره.....پدرام کجا بره
ساره؟؟؟؟پس من چی؟؟؟می دونی اگه ساره بره من چی میشم؟
خواست ادامه دهد که پدرام اجازه نداد.لبخند دلگرم کننده ای به شهروز زد.دستش را به گرمی
فشردوگفت:خودتو این قدر عذاب نده شهروز.این افکار و بریز دور.من تو چشمهای ساره می بینم که عاشقته
به خدا اونم تو رو می خواد.به جان آرین خودش به مونا گفته.
-نمی خوام بعدا ازم دلگیر باشه که چرا حق انتخاب نداشته.تو که می دونی بودن ساره بامن اجبار بوده نمی
خوام فکر کنه مجبور به تحمل منه.....
-چرا از خودش نمی پرسی؟چرا به خودش حق انتخاب نمی دی؟
رنگ به وضوح از صورت شهروز پریدکه پدرام بالحن اطمینان بخشی ادامه داد:نترس شهروز ساره کفتر جلد
خودته مطمئن باش هیچ وقت تنهات نمی ذاره نه به خاطر اینکه بهت مدیونه نه...به خاطر این که دوست
داره.....حالا هم ناراحت نباش میرم مونا رو صدا می کنم بره باهاش صحبت کنه.
دست پدرام رافشروگفت:الان نه پدرام.....بذار ناهارشو بخوره بعدپدرام بالحن مهربانی گفت:باشه هرچی تو بخوای..... نگران نباش همه چیز درست میشه.
نگاهی به سمت ساره ی عزیزترازجانش انداخت که همچنان باآرین مشغول بود.چقدردوست داشت خنده
های از ته دل ساره را...
ساره
........................
قبل از ناهار کلی باآرین مشغول بودم.کارکردن با بچه ها انرژی از ادم می گرفت.وقتی صدامو زدند برای ناهار
تازه تونستم از دست آرین فرار کردم آؤین رضایت نمی داد که بازی تموم بشه وقتی بهش قول دادم که بعد
از ناهار هم باهاش بازی می کنم قبول کرد که بریم.دست آرینو گرفتم وبه سمت ساختمون باغ حرکت
کردیم می خواستم برم داخل اما با دیدن شهروز وپدرام راهمو به سمتشون مج کردم.شدیدا مشغول کباب
کردن جوجه ها بودند.اخم بزرگی روی پیشونی شهروز بود.این همه ناراحتی چرا باید تو وجود شهروز باشه
دلم نمی خواست شهروز ناراحت باشه دوست داشتم کنارش باشم مثل همه ی وقتهایی که شهروز کنارم
بود.کنارشون که رسیدیم سلام کردم پدرام باروی خوش جوابمو داد وشهروز لبخندی زد ودرحالی که سعی
می کرد ناراحتیشو نشون نده پرسید:بازی خوب بود؟
به جای من آرین باحاضر جواب گفت:اره عمو خیلی خوب بود منو ساره جون بعد از ناهار هم میریم که بازی
کنیم.
پدرام به سمتم برگشت ونگاه تشکر امیزی به من نداخت وگفت:اذیت که نکرد
خواستم جواب بدم که آرین در حالی که تکه جوجه ای که شهروز به دستش داده بودوگاز می زد گفت:نه
اصلا اذیتم نکرد...خیلی ازش راضی بودم کلی باهم بازی کردیم هرچند چند باربهم گفت,خاله توپ وبیار..
خاله بیا این طرف..حرص منم در می اومد هی بهش می گم بابا جان تو که خاله نیستی تو زن عمویی ولی
بازم می گفت....اما عیب نداره چون خیلی مهربونه منم می بخشیدمش خوب هر ادمی می تونه اشتباه کنه....
من وپدرام وشهروز همگی با دهان باز داشتیم به این بلبل زبون 0ساله نگاه می کردیم.پدرام درحالی که یک
سینی ازجوجه های اماده رو دستش گرفت آرینو بغل کردو گفت:بیا بریم بابا جان چقدر حرف می زنی....
بعد هم به سمت ما برگشت وگفت :شماهم بی زحمت اون چندتا سیخ باقی مونده رو بیارید.زود بیایید که
غذا یخ نکنه.
به سمت شهروز متفکر برگشتم وپرسیدم:چیزی شده؟نه
-اخه انگار بی حوصله ای انگاری حالت خوب نیست
-چیزی نیست یکم سرم درد می کنه فکر کنم دارم سرما می خورم
قدمی به سمتش برداشتم دلشوره گرفتم وبی تاب بودم برای شهروز.بایه قدم مقابلش قرار گرفتم ودستم رو
روی پیشو نیش گذاشتم.
-بهت که گفتم لباس گرم بپوش.فکر کنم باد صبح بهت خورده.خدا رو شکر تب نداری....شهروز تو کی قراره
حرف گوش کنی؟آخه صبح هی بهت می گم لباس بپوش می گی نمی خواد الان میریم تو ماشین گرم
میشم....ببین اینم عاقبتش........
حواسم نبودو همین طور ادامه می دادم که شهروز دستمو از روی پیشو نیش برداشت بوسه ی ارومی به کف
دستم زدوگفت:اروم دختر تو چته؟من که چیزیم نیست ....این همه نگرانی واسه چیه؟
خجالت زده دستمو عقب کشیدموگفتم:ببخشید...اما دست خودم نیست...چیکار کنم...بی حال وحوصله که
می بینمت دست وپامو گم می کنم
-ساره....من چیزیم نیست ...قسم می خورم که حالم خوبه.فقط یکم بی حوصله ام فقط همین...
-اخه چرا؟
-یکم کارهام به هم ریخته.همین.....نگران نباش حالا بیا بریم تو
سینی به دست به سمت خونه حرکت کرد که صداش زدم:شهروز؟
-جان شهروز
-مواظب خودت که هستی؟
خنده ی پر مهری زدوگفت:اره قول میدم که هستم
دست دیگه شو به سمتم دراز کردوگفت بیابریم.ناهار از دهن افتاد
مثل همیشه به سمتش پرواز کردمناهار در محیط دوستانه ای صرف شد.شهروز سعی می کرد لبخند بزنه وخودشو شاد نشون بده اما منی که
شهروزو خوب می شناختم می فهمیدم که همه اش به خاطرمنه واین برام قابل احترام بود.بعد از ناهار من
وشهروز اولین کسانی بودیم که زودتر از همه خداحافظی کردیم .شهروز کارو بهونه کردوازم خواست
برگردیم.موقع برگشت پدرام نمی دونم چی از شهروز پرسید که شهروز گفت:حالا نه خبرت می کنم
تمام طول مسیر هردو ساکت بودیم.نمی دونم چی فکر شهروزو مشغول کرده بود اما خودم به روزی که
داشتم فکر می کردم.جمع خانوادگیشون خیلی خوب ودوستانه بود.مونا وخواهرش وهمین طور پریا محبت
رو در حق من تموم کرده بودند.فقط گاهی اوقات حرفهای فریماه بود که دلمو ازار می داد .یاد حرفش
افتادم.بعدازناهار همگی تو اشپزخونه بودیم ومشغول شستن ظرفها وتهیه ی چای بودیم که مونا اومد داخل
منو که مشغول کار دید شروع کرد به قربون صدقه ی من رفتن.شیما خانم هم بااون صورت گوشت الودش
به سمتم اومد وگونه مو محکم بوسید .خجالت می کشیدم تو جمع پر محبتشون کمی که اطرافم خلوت شد
فریماه پیشم اومد روبه روی من دست به سینه ایستاد نگاهش یه طوری بود نگاه پراز تمسخری به سرتا پام
انداخت واروم بدون این که کسی متوجه اش بشه گفت:زیاد به حرفهاشون دل نبند......می دونی چرا این قدر
قربون صدقه ات می رن؟
منتظر نگاهش کردم که تو همون حالت گفت:واسه این که دروغ می گن
کمی خم شدودم گوشم گفت:خوشون می دونن تو انگشت کوچیکه ی سیمینم نمی شی
ته دلم خالی شد فکرکنم به وضوح رنگم پرید که فریماه نگاه پر تمسخرشو تکرار کردو رفت.این چی می
گفت؟بازهم سیمین ....وجودم پراز حسادت شد نسبت به سیمین که نه می شناختمش ونه دیده بودمش......
-خیلی خوابت میاد؟
به سمت شهروز برگشتم که گفت:یه ساعته هی خمیازه می کشی.....بخواب یه ساعتی طول میکشه تابرسیم
-تنها می تونی؟
-اره عزیزم تو بخواب....امروز خیلی خسته شدی
نگاه تشکر امیزی به شهروز انداختم.دستمو روی دستش ,دستی که روی دنده بود گذاشتم وخودمو به خواب
سپردم.نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدایی به گوشم رسید
-ساره...ساره جان پاشو رسیدیم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۰ عصر
چشم باز کردم توحیاط خونه بودیم.نگاهم به نگاه غمگین شهروز گره خورد.
-پاشو عزیزم...پاشو برو تو اتاقت بخواب
-خیلی خوابم میاد....تو برو منم میام
-پاشو ساره....خسته ام..بچه شدی؟
یاد اون روز افتادم.لبخند شیطانی روی لبم نشست چشمهام بستمو دستم به سمت شهروز دراز کردم.شهروز
انگار می خندید که گفت:نمی دونم چرا هر وقت من میگم بچه ...تو دلت بغل می خواد
منتظر عکس العملش بودم که دستم کشیده شد.
-جهنم ضرر...بیا که دور دور خودته...هرچی می تونی بتازون
لبخندی زدم وعطر شهروزو به مشامم کشیدم.هیچ چیز مهم نبود...حرفهای فریماه مهم نبود...سیمین مهم
نبود....هیچ کس مهم وهیچ چیز مهم نبود....مهم من بودم...مهم شهروز بود ....ومهم ارامشی بودکه وجود
هردومونو پر می کرد.
باعصبانیت در ورودی رو محکم به هم کوبیدم اونقدر محکم که رباب خانم از اشپزخونه بیرون اومد نگاهی به
صورت پر از عصبانیتم انداخت وگفت:چیزی شده خانم جان؟
سعی کردم خودمو کنترل کنم که گفتم:نه رباب خانم چیزی نیست؟
-اقاروخبر کنم؟
پوزخندی روی لبم نشست:نمی خواد اقا خودش خبر داره
رباب خانم بدون گفتن حرف دیگه ای به اشپزخونه رفت.دوساعتی بود که تو سالن رژه می رفتم .اونقدر
عصبانی بودم که حد نداشت.سینه ام خس خس می کرد اما این چیزا اصلا واسم مهم نبود.منتظر شهروز
بودم.دو سه باری از اسپری ام استفاده کردم اماتاثیری نداشت به سمت کپسول اکسیژنی که گوشه ی سالن
بود رفتم شاید اون می تونست حالمو بهتر کنه.ماسک اکسیژنو روی دهانم گذاشتم با دیدن کپسول یاد
شهروز افتادم.اینم از کارهای شهروز بود واسه راحتی من هر گوشه ی خونه یه کپسول اکسیزن کوچیک
گذاشته بود یاد شهروز باعث شد بغض گلوم سرباز کنه.داشتم خفه می شدم نفس عمیقی کشیدم از حرص
ماسک وپرت کردم و به سمت مبل گوشه ی خونه رفتم.دلم گریه می خواست یاد امروز افتادم زدم زیر گریه
گریه ای از ته دل.خواستم هق هق گریه مو خفه کنم اما نشد زدم زیرگریه بلند گریه می کردم نفسم درحال
تموم شدن بود اما اینامهم نبودند...دیگه هیچ چیز مهم نبود...کاش بمیرمو راحت بشم ...انگاری ارزوم درحال
براورده شدن بود که نفس کم اوردم داشتم از حال می رفتم که ورود حجم بالایی از اکسیژنو به ریه هام
احساس کردم بعد دستی که ماسک اکسیژنو روی صورتم گذاشت......کمی که حالم جا اومد چشم باز کردم
رباب خانم با نگاه ناراحتی نگاهم می کرد
-خانم جان اتفاقی افتاده؟
رباب خانم کنارم نشست دستمو گرفت وگفت:بهترید خانم جان؟
نگاهش کردم چرا من این روزها این قدر تنها بودم.ناخوداگاه سرمو گذاشتم روی سینه ی رباب خانم.انگاری
شوکه شده بود دوباره اشکهام سرازسر شدند این بار فقط اشک بود که پایین می ریخت.
-چرا من این قدر تنها وبدبختم رباب خانم؟
رباب خانم از دیدن حالن بغض کرده بود:نگید خانم جان...این حرفها چیه؟شما تنها نیستید
-چرا رباب خانم تنهام..خیلی تنها.من کسیو ندارم.هیچ کسو....هیچ کس دوسم نداره...
-خانم جان این حرفها چیه...ماهمگی دوستون داریم.حتی خود اقا به جان سعیدم که جون اقا بسته به
جونتونه.به خدا این فکرهای بی خود چیه که می کنید.....
-دوسم نداره...اقا دوسم نداره....
هق هق گریه مو تو سینه ی رباب خفه کردم.دوست نداشتن سرمو از روی سینه اش بلند کنم.کمی که اروم
شدم رباب خانم بلند شد بالش کوچیکی اوردوزیر سرم گذاشت .کمکم کرد دراز بکشم بعد از اینکه پتوی
نازکی روی من کشید ازم خواست استراحت کنم.واقعا به استراحت احتیاج داشتم.با بستن چشمهام خودمو
به خواب سپردم.
بااحساس اینکه کسی موهامو نوازش می کنه ازخواب بیدار شدم.چهره ی شهروز با اون نگاه غمگینش جلوی
چشمهام بود.
-بهتری؟
چند لحظه خیره نگاهش کردم چقدر دل تنگش بودم دستمو به سمت صورتش دراز کردم.می خواستم
مطمئن بشم که خواب نمی بینم.وسط راه دستم از حرکت ایستاد یاد امروز باعث شد اخم کنم ودستمو پس
بکشم.بی حال بلند شدم که شهروز پرسید کجا میری؟جوابی بهش ندادم وخواستم به سمت اتاقم برم که جلوی روم ایستاد وپرسید:گفتم کجا میری؟
سردوبی حوصله گفتم:اتاقم
دستمو کشیدوگفت:باشه بیابریم یه چیزی بخور بعد برو...رباب خانم می گفت از صبح چیزی نخوردی واست
سوپ پخته
باعصبانیت دستمو پس کشیدموگفتم:نمی خورم
انگاری شهروز هم بی حوصله بود که از دیدن لج کردن من عصبانی شدوگفت:ساره بیا بریم غذاتو بخور
حوصله ندارم
بدون این که اهمیتی بهش بدم به سمت پله ها حرکت کردم که روبه روم ایستادوباعصبانیت وصدایی که
کمی بلند شده بود گفت:این مسخره بازیا چیه در اوردی ساره؟
انگار منتظر همین بودم که عصبانی شدم وگفتم:مسخره بازی....مسخره بازیو من در اوردم یاتو؟
-چی می گی ساره؟
به سمتش برگشتم وباصدای بلند,صدایی که می خواستم بلند باشه...اونقدر بلند که تمام زجرم ونشون
بده......زجری که امروز کشیدم...صدامو بلند کردم اما خس خس سینه ام باعث شد صدایی شبیه ناله از
هنجره ام خارج بشه
-من دختر خونده ی توام شهروز
به سمتش برگشتم وباصدای بلند,صدایی که می خواستم بلند باشه...اونقدر بلند که تمام زجرم ونشون
بده......زجری که امروز کشیدم...صدامو بلند کردم اما خس خس سینه ام باعث شد صدایی شبیه ناله از
هنجره ام خارج بشه
-من دختر خونده ی توام شهروز
نگاه شهروز مات شد انگاری تازه فهمید من چی میگم.همونجا روی پله ها نشست وسرشو تو دستهاش
گرفت.نگاهش کردم ....از پشت پرده ی اشک نگاهش کردم ازش دلخور بودم ...روبه روش نشستمو ادامه
دادم:اره شهروز من دختر خونده ی توام؟مونا چی میگفت شهروز؟این پسره بردیا امروز دم در دانشگاه چیکار
می کرد؟هان؟چرا جوابمو نمی دی؟می دونی من امروز چی کشیدم...:می فهمی؟نه نمی فهمی به خدا نمی
فهمی؟مونا بهم گفته بود قضیه ی این خواستگاری مسخره رو....من همون موقع جوابشو داده بودم.امروز بردیااومده بود دم در دانشگاه می گفت:چرا جوابتون منفیه....نمی خواستم جوابشو بدم که ادامه داد از اقا شهروز
اجازه گرفتم که مزاحمتون شدم......بهش می گم تو می دونی من چه نسبتی باشهروز دارم؟نیششو بازمیکنه
میگه اقاشهروز گفتن دختر خونده شون هستید....
با استین لباسم صورت غرق اشکمو پاک کردم.شهروز نگاهم نمی کرد که ادامه دادم:من دخترخونده ی تو ام
شهروز؟
نگاهمو به چشمهای ناراحتش دوختم وادامه دادم:خیلی بی انصافی شهروز...خیلی....
بلند شدم برم بالا که توهمون حالت شهروز دستمو گرفت وگفت:صبرکن....من ...من ....نمی خواستم بعدا ازم
گله کنی که چرا حق انتخاب نداشتی...
انگار زجر می کشید واسه گفتن این حرفها که ادامه داد:ساره من واسه بودن باتو زیادی جوون
نیستم.....توحق زندگی داری.نمی خوام پاسوزمن بشی...
درد تو صورتش احساس می شد که ادامه داد:نمی خوام حسرت مادرشدن روی دلت بمونه
اونقدر عصبانی بودم که حد نداشت.نفس نفس می زدم.دستمو باشدت از دستش بیرون کشیدم.دوباره روبه
روش نشستم وگفتم:حسرت...حسرت چی؟...گوش کن شهروز من ارزوی مادر شدن دارم...دوست دارم بچه
داشته باشم...من...من...عاشق بچه ها هستم....اما اینو خوب تو گوشت فروکن من اگه قرار باشه یه روز مادر
بشم فقط وفقط ...مادر بچه ی تو میشم...نه کس دیگه.....این حرف اول واخرمه.....
بدون توجه به شهروز در حالی که نفس نفس می زدم خودمو به اتاقم رسوند.حالم خوب نبود.ماسک اکسیژنو
کشیدمو روی دهانم گذاشتم.بسم بود این همه تنش ....چشمهامو بستم ونفس های عمیق می
کشیدم.یادامروز افتادم اومدن بردیا دم دانشگاه.... یاد امروز باعث شد بازهم غم روی دلم بشینه....درسته
خیلی ناراحت بودم اما یاد حرفهایی که امروز به شهروز زده بودم باعث می شد احساس سرخوشی داشته
باشم.من تصمیم خودمو گرفته بودم.....به هیچ عنوان حاضر نبودم شهروزو از دست بدم.
صدای در اتاقم باعث شد دست از فکروخیال بردارم.شهروز سینی به دست وارد اتاقم شد.رومو برگردوندم وبه
پهلو خوابیدم.هنوز ازش دلخور بودم.کنارم نشست سینی رو انگار گذاشت رو پاتختی .دستش که رو موهام
نشست ناخوداگاه چشمهامو بستم.
-ازم دلخوری؟
بدون این که چشم بازکنم.ماسکو از روی دهنم کنار کشیدمو گفتم:ازت دلخورم به اندازه ی تمام دنیاببخشید
-بایه ببخشید ساده از دلم در نمیاد
-توضیح بدم؟
شونه ای بالا انداختم که ادامه داد:اون روز که شنیدم می خواستم گردن پسره رو بشکنم به جان خودت
راست می گم پدرام شاهده..اما دایی حامد معتقد بود تو به خاطر اینکه بهم مدیونی می خوای باهام
بمونی....می گفت حق زندگی داری ...من فقط خواستم خودت تصمیم بگیری ...همین....
بادلخوری گفتم:چرا خودت بهم نگفتی؟من باید از مونا بشنوم؟چرا به این پسره اجازه دای بیاد دم دانشگاه
-به جان ساره کار دایی حامد بوده من روحمم خبر نداشت.به خدا راست میگم.کیا نمی دونست من ازدواج
کردم رفتار اون روز کتی هم به همین خاطر بود....به جان خودم راست میگم......
لحظه ای سکوت که شهروز ادامه داد:برات سوپ اوردم پاشو بخور بعد حرف بزنیم.....
-نمی خورم
-جان شهروز پاشو...از صبح چیزی نخوردی می دونی ساعت چنده؟
نشستم.دلم از گرسنگی ضعف می رفت واقعا انرژی نداشتم.شهروز کاسه ی سوپ وجلوی روم
گذاشت.خواستم قاشقو بردارم که زودتر از من دست به کار شد.انگاری دوست داشت غذا دادن به منو.
-خودت خوردی؟
-خیالم که از تو راحت بشه می رم می خورم.
دستشو گرفتمو گفتم:بروبیار باهم بخوریم
-باشه تو بخور میرم میارم
-نه الان برو....
کلافه پوفی کرد قاشقو زمین گذاشت وپایین رفت.تو فکرحرفهای شهروز بودم بایه ظرف سوپ وارد اتاقم
شد.کنارم نشست قاشقمو دستم گرفتم واین بار خودم مشغول شدم.هر کدوم تو سکوت خودمون غرق بودیم
....خوردن غذا که تموم شد.شهروز ظرفهای غذارو پایین برد.موقع رفتن گفت:پاشو لباسهاتو عوض کن راحت
بخواببه لباسهای تنم نگاه کردم هنوز لباسهای صبح تنم بودند.یه شلوار جین بایه پیراهن خونگی.بلند شدمو
لباسهام یا یه تی شرت وشلوارک ساده وراحتی عوض کردم و دوباره سرجام برگشتم.خوابم نمی اومد اما
دوست داشتم فقط دراز بکشم.کمی که گذشت شهروز دوباره به اتاق برگشت.کنارم روی تخت نشست
وگفت:حرف بزنیم؟
-بزنیم
-تومطمئنی ساره.....زود تصمیم نگیر...تاهروقت بخوای جات همین جاست روی چشمهای من....خوب فکر
کن .....اجباری در کار نیست
-من خوب فکرکردم
-اگه بخوای باهام بمونی حق نداری زیرش بزنی...اگه گفتی می مونم باید بمونی ...هر اتفاقی هم که بیفته
باید بمونی....نباید بزنی زیرش....
-می مونم
-27-26سال اختلاف سنی ازارت نمیده ممکنه الان چیزی متوجه نشی اما ده سال دیگه من نزدیک
14سالمه وتو تازه اول جوونیته.
-می دونم
-اگه موندی باید قید بچه روبزنی
-می زنم
-اگه........
-من بااین حرفها منصرف نمیشم.....
سکوتی بینمون برقرار شد که گفتم:اگه موندم حق نداری بزنی زیرش....اگه موندم حق نداری بگی بچه ای
.....اگه موندم باید به پام بمونی...
نفسی کشیدموگفتم:من برای بودن باتو زیادی بچه ام نه؟؟؟حق تو یه خانم باکمالاته...یکی که حرفتو
بفهمه...یکی که همش نگرانش نباشی....یکی که..ساره من نگرانی برای تورو دوست دارم....تو از سرمنم زیادی هستی....اما قول می دم....واسه هر چی بخوای
قول می دم....حالا هم بخواب دیر وقته امروز زیادی خسته شدی.سینه ات هنوز خس خس داره..استراحت
کن.نمی خوام حالت بد بشه
صبح چقدر تشویش داشتم وحالا چقدر اروم بودم.نفس عمیقی کشیدم ودوباره پشت به شهروز به پهلو
خوابیدم وباگفتن شب به خیر چشمهامو بستم.شهروز هنوز کنارم نشسته بود خواست بلند بشه که توهمون
حالت باچشم بسته دستشو گرفتم .نمی خواستم بره دیگه نمی گذاشتم بره مکثی کردو صداش به گوشم
رسید:تو تختت جا واسه یه ادم دیگه هم داری؟؟؟؟
لبخندی زدم بدون اینکه چشمهامو بازکنم فقط سرمو کمی جابه جا کردم وروی بالش کناری گذاشتم.تکون
خوردن تخت وبلند شدن پتو باعث شد باتمام وجود احساس ارامش کنم و خودمو به خواب بسپرم.
من باتمام وجود احساس خوشبختی داشتم.
صبح که از خواب بیدار شدم خیلی سرخوش بودم.دیشب چقدر اروم بودم هرچند تا صبح چندبار بیدار شدم
وهر بار با احساس وجود شهروز گرم می شدم اما کم خوابی دیشب باعث نشده بود که احساس کسالت
کنم.حتی رباب خانم هم از سرحالی من در تعجب بود بعد از صبحونه به اتاقم رفتم تمام لباسهامو ازکمد
بیرون ریختم.می خواستم امروز بهترین باشم.چند ساعتی به اومدن شهروز مونده بود امروز قرار بود زودتر
بیاد خونه انگاری اونم مثل من تحملش تموم شده بود.سرخوش واماده روی مبل جلوی تلوزیون نشسته بودم
وبی خودی فقط کانالهای تلوزیونو بالا وپایین می کردم.رباب خانم تو اشپزخونه مشغول بود.صدای در ورودی
لبخند به لبم اورد.چشمهامو بستم نفس عمیقی کشید می خواستم هیجان ناشی از روبه رویی با
شهروزوکنترل کنم.باارامش به عقب برگشتم اما بادیدن چیزی که روبه روم بود کپ کردم.صدای سلام بلندی
به گوشم رسید انگاری متوجه من نشده بودند.صدا دوباره ادامه داد:سلاااااااام.کسی خونه نیست؟
رباب خانم باعجله بیرون اومد.بادیدن اشخاص تو سالن رنگ از روش پریدوبه تته پته افتاد.
-سلام...خانم جان .....چطوری اومدید تو...
-مشدی تو حیاط بود....انگاری زیادی از دیدنمو خوشحال نشدی.......
رباب خانم دست وپاشو گم کرد نگاهی دست پاچه به من انداخت وگفت:نه....نه....این چه حرفیه خانم خیلی
خوش اومدید......
زن چرخی دور خودش زدوگفت:هیچ چیز تغییر نکرده اینجا هنوز هم عین قدیما قشنگ وشیکه.....من مات مشغول دید زدن بودم.به زن شک پوشی که پوست سفید وصورت صافش زیبایی دوچندانی بهش
داده بود وچشمهای سبزش میون صورت سفیدش می درخشید.موهای بلوند وبلندش رو که حالت لختی
داشت دور شونه هاش رها کرده بود وشالش رو با بی قیدی روی شونه هاش انداخته بود.دخترک نوجوونی
کنارش ایستاده بود که موهای لخت یک دست مشکی داشت وبی حرف با چشمهای سبز وسردش بهم خیره
شده بود انگاری فقط اون بود که متوجه حضورم بود.
حرکتی به خودم دادم وبه جلو حرکت کردم نگاهم به چمدونهای جلوی در ورودی بود.باصدای رباب خانم به
خودم اومدم:اومدید خانم جان؟
نگرانی تو چشمهای رباب خانم دیده می شد .زن به من خیره شده بودومنتظر نگاهم می کرد که رباب خانم
به سمتم برگشت وگفت:خانم جان ایشون سیمین خانم ودخترشون هستند....
دلم افتاد کف پام.سیمین......اینجا چیکار می کرد.الان باید می اومد وسط خوشبختی من؟الحق که تو زیبایی
وخوش پوشی هیچ چیز کم نداشت فوق العاده بود.....
هر دو چشم دوخته بودیم به چشم هم وهیچ کدوم قصد عقب نشینی نداشتیم.رباب خانم اوضاع رو غیرقابل
کنترل دید که روبه من گفت:خانم جان زنگ بزنم اقا بیان؟
بدون این که چشم از چشمهای سبز سیمین که حالا باکمی تمسخرنگاهم می کرد بردارم گفتم:زنگ بزن
روبه روی هم ,روی مبلهای تو سالن نشسته بودیم.چشم دوخته بودم به ساعت ومنتظر شهروزی بودم که به
نظرم دیر کرده بود.دیر کرده بود درحالی که هنوز 1دقیقه هم از زنگ زدن رباب خانم نگذشته بود.سیمین
پا روی پاانداخته بود وبه من مضطرب نگاه پراز تحقیری می انداخت وآناوای بی خیالی که موهای یک دست
لختش رو رها کرده بود روی شونه هاش واز وقتی اومده بود سرش تو آی پدش بود هر چند وقت یک بارهم
نگاه بی تفاوتی به من ومادرش می انداخت ودوباره مشغول کارش می شد انگاری واسش اهمیتی نداشت
چی درجریانه.سرم پایین بود تحمل پوزخندهای سیمینو نداشتم کف دستهام عرق کرده بود وتو ذهنم
خودمو با سیمین مقایسه می کردم.صورتش باارایشی که انجام داده بود صدبرابر زیباتر شده بود لباسهای
مارک وکفشهای پاشنه بلندش ابهت وزیباییشو چند برابر کرده بود ومن یه جوراب شلواری ضخیم پوشیده
بودم با یه پیراهن کلوش پشت گردنی سفیدویه جفت کفش روفرشی هم پام کرده بودم.ارایش چندانی
نداشتم دوست داشتم امروز برای شهروز فقط خودم باشم ....خود خودم .....چی فکر می کردم چی شد؟؟؟؟؟
کلافه ازجام بلند شدم ,به سمت اشپزخونه رفتم .رباب خانم تکیه داده بود به کابینت و عجیب تو فکر بود با
دیدنم دست پاچه جابه جا شد.-خانم جان چیزی می خواستید؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۱ عصر
-نه اومدم ببینم ....یعنی ...خواستم بهت سر بزنم
نگاه غمگینشو به من دوخت .به سمتم اومدودستهامو گرفت
-خانم جان حالا چی میشه؟
-چی چی میشه؟
بامن ومن گفت:تکلیف شما وآقا دیگه؟
یخ کردم.....رباب خانم چی میگفت؟لبخند مصنوعی زدمو گفتم:منظورت چیه؟
-نمی دونم خانم جان...برگشتم سیمین خانم....آناوا دخترشون....شما چی میشید خانم...
فشار کوچیکی به دستش وارد کردم وگفتم:قرار نیست اتفاق خاصی بیفته....نگران نباش
خواستم برگردم که دستمو کشیدوگفت:می ترسم خانم.....شنیدم سیمین خانم واسه همیشه اومدن که
بمونن....
-خوب این به ما چه ربطی داره......
نگاه نگرانشو بهم دوخت وگفت:نمی دونم...به خدا نمی دونم...می ترسم اقا به خاطر دخترش......ول کن خانم
جان...
روحیه ی خراب خودم کم بود ....رباب خانم هم استرسمو بیشتر می کرد.نگاهی دوباره به خودم انداختم
............نمی دونم ته دلم می ترسیدم از اینکه شهروز سیمینو به من ترجیح بده.
دوباره می خواستم به سالن برگردم که در ورودی باز شدو شهروز با شتاب وارد شد.بادیدنش بغضم گرفت
همونجا ایستادم که ببینم حواسش به من هست....به منی که اگه کمی دقت می کرد می تونست منو
ببینه.....
شهروز سر چرخوند نگاهش نگران بود...نگاهی به سمت من انداخت انگار منو ندیدکه سرشو چرخوند ...اما با
شتاب دوباره به سمتم برگشت.....از اینکه منو دیده بود بین اون همه بغضی که داشتم لبخندی روی لبم
نشست.شهروز با گامهای بلندش به سمتم اومد....نگاهم گره خورده بود به نگاهش ....روبه روی من که رسید
چند لحظه نگاهم کردو وبعد من بین حجم زیادی از گرما بودم....چقدر خوب بود این امن ترین جای دنیابرای من.....دستمو روی سینه ی شهروز مشت کردم وبعد از یک ساعت سعی کردم نفس بکشم...نفس های
بلند وعمیق می کشیدم...حالا که شهروز اومده بود....خیالم راحت بود مطمئن بودم همه چیز خوب پیش
خواهد رفت...شهروز هم نفسهای عمیق می کشید...بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کرد نگاهی به
صورتم انداخت...دستهاش رو دو طرف صورتم قرار داد اروم زمزمه کرد:خوبی؟
لبخندی زدمو گفتم:الان خوبم....خیلی خوب....
نفس عمیقی کشید لبخند مهربونی زدوگفت:خداروشکر
شهروز دستمو گرفت وگفت:برو بالا تا من ببینم چه خبره...
زمزمه کردم:سیمین اومده....من....
کف دستش رو روی صورتم گذاشت نگاه جدی شو به من دوخت وگفت:هیچی مهم نیست
ساره...هیچی...حالا که تو خوبی دیگه هیچ چیز مهم نیست...برو بالا من حلش می کنم....
لبخندی به صورت مهربونش زدمو گفتم:می خوام باهات باشم.....اگه اشکالی نداره...
-اخه...
-خواهش می کنم.....
خنده ای کردوگفت:باشه ....بریم...
کنار هم با شهروز به سمت سالن رفتیم....سیمین بادیدن شهروز ازجاش بلند شد به جرات می تونستم بگم
که برق شیفتگی وخواستن تو نگاهش موج می زد.....ترسیدم از نگاه سیمین ناخوداگاه کمی به سمت شهروز
رفتم....نمی تونستم عکس العمل شهروز وببینم...سرم پایین بود...تمام بدنم یخ کرد ترسم از نگاه سیمین
بود....ترسم از دست دادن شهروز بود....گیج بودم...سردم بود....همه ی حس های بد دنیا به قلبم سرازیر شده
بود....بین اون همه حس بد احساس کردم دستم گرم شدواین گرما کم کم به قلبم هم رسید شهروزدستمو
گرفته بود وبه ارومی می فشرد...نگاهی به سمتش انداختم خیلی جدی به سمتم برگشته بود
-می خوای بری بالا؟
بابغض:نه
-چیزی واسه نگرانی وجود نداره....اروم باشبه سمت سیمین برگشتم که دست به سینه باابهت خاصش بازهم باتمسخرنگاهم می کرد.....
-می خوام حرف بزنیم ....تنها....
شهروز نگاه بی خیالی به سمت سیمین انداخت وگفت:حرفتو بزن.....
من وشهروز کنارهم روی مبل دونفره ای نشسته بودیم.سیمین رویه روی ما بود وآناوای بی خیالی که
سرجاش بود وعکس العملش از دیدن پدرش بعد از چندین سال یه سلام خشک ویه بوسه ی سرد روی گونه
ی شهروز بود.تعجبم از رفتاری به مراتب یرد تر بود که شهروز در مقابل دخترش داشت.
سیمین نگاه پر تنفرش رو به من دوخت وگفت:گفتم تنها حرف بزنیم....بدون مزاحم....
نمی دونم اما یه لحظه بهشون حق دادم از جام بلند شدم که شهروز دستمو گرفت وگفت:کجا؟؟؟؟؟
کمی عصبانی بود لبخندی به نگاه پر از عصبانیتش زدم وگفتم:می رم ببینم رباب خانم کجاست؟؟؟؟
-لازم نکرده بشین.....
کلافه بودم مطمئنن نبود من در این بحث به نفع خود شهروز هم بود.نمی خواستم مزاحم باشم.خم شدم در
گوش شهروز وگفتم:وقت داروهامه.....بایدبرم.....
شهروز نگاهی به من انداخت .نگاهش کلافه بود.لبخندی به صورتش زدم ناخود اگاه خم شدم وبوسه ی
کوچیکی روی گونه اش گذاشتم بلند شدم.نگاهی به شهروز انداختمو گفتم:شما راحت باشید ....
-زود برگرد.....
چشمی به شهروز گفتم وبالا رفتم.در اتاقمو بازکردم می دونم کارم اشتباه بوده امامی ترسیدم واسترس
داشتم .......در اتاقمو بستم اروم به سمت پله ها اومدم وگوشه ی پله ها نستم وزانو هامو بغل کردم.صداشون
به گوشم می رسید اما از این بالا هیچ چیز دیده نمی شد.
-تو این چند سال خیلی تغییر کردی.....
شهروز باصدایی که تمسخر توش موج می زد گفت:اما تو اصلا عوض نشدی.....
-تو اما عوض شدی...همه چیزت عوض شده حتی سلیقه ات.....
-کارتو بگو سیمین....طفره نرو....کارم؟؟؟؟؟
-اره کاری که باعث شده زندگیتو رها کنی وبیای وسط زندگی من......
سیمین خنده ی بلندی کردوگفت:احیانا که منظورت از زندگیت این دختره نیست......
-ببند دهنتو سیمین.....منظورم از زندگیم هرچیزی که هست مطئن باش اون دخترهم جزئی ازش محسوب
میشه....
-قبلا خوش سلیقه تر بودی شهروز....
-اتفاقا قبلا بد سلیقه بودم....الان چند وقته که مفهوم خیلی چیزا رو فهمیدم...تازه فهمیدم زندگی یعنی چی
نمی دونم چرا احساس می کردم سیمین لحنشو تغییر داده وباناز صحبت میکنه
-تو برای بودن با این دختر زیادی هستی شهروز....تو حیفی به خدا....
-اشتباه نکن ساره برای بودن بامن خیلی حیفه....
-اما شهروز....
شهروز بالحنی محکم وجدی گفت:تمومش کن سیمین زندگی من به خودم مربوطه....مسائل بین من وساره
هم به خودمون مربوطه....نیازی به دخالت تو نیست.....حرف آخرتو بزن
انگار سیمین عصبانی شده بود که گفت:خبر داری که من به خاطر عروسی برادرم اومدم.....واین مدت هم
آناوا دلش می خواست پیش تو باشه.....همین.....بالاخره تو پدرشی
شهروز خنده ی بلند وعصبی کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:پدرش.....اره؟؟؟پدرش....می فهمی چی داری
می گی؟؟؟؟؟الان بعد این همه سال این دختر واوردی به من می گی پدرشم؟؟بس کن این بازی مسخره ای
رو که شروع کردی سیمین.....
سیمین بالحن اروم وحرص در اری گفت:یعنی قبول نداری پدرشی؟؟؟؟؟؟به نظرم بهتره بعد این همه سال
یکم به وظایف پدرانه ات برسی شهروز
-خفه شو سیمین......خفه شو.....
شهروز انگاری عصبی بود که با صدای بلندش ادامه داد:آناوا می تونه بمونه.....وتو ....بهتره دیگه بری
صدای قدمهای شهروز می اومد دیدم که به سمت در وردی رفت وانگار درو برای سیمین باز کرده
بودومنتظر رفتنش بود.موقع رفتن بازهم صدای نحس سیمین به گوشم رسید
-شهروز تو چه به خوای چه نخوای من عضو ثابت زندگیت هستم....نمی تونی منو حذف کنی
صدای کوبیده شدن در ورودی باعث شد بترسم.بلند شدم واروم به سمت اتاقم حرکت کردم دستم به دست
گیره ی در نرسیده بود که نظرم عوض شد وبه سمت پایین حرکت کردم.آناوا همون جا گوشه ی سالن بود
وشهروز روی مبل همن جای قبلی نشسته بود وسرش رو تو دستش گرفته بود.کنارش نشستم رگهای
دستش بیرون زده بود وصورتش از عصبانیت به کبودی می زد.دستمو اروم روی سرش کشیدم.....
-هیچ چیز تو این دنیا ارزش اینو نداره که این قدر به خاطرش عصبانی باشی....
شهروز سر بلند کردو نگاهم کرد.نگاهی به آناوا انداختم شهروز رد نگاهمو گرفت وبه همون جا رسید.انگاری
کلافه بود.
-از نظر تو اشکالی نداره که یه مدت اینجا باشه؟؟؟
-نه چه اشکالی داره.وقتی تو بگی میشه یعنی میشه.....
از جام بلند شدم که دستمو کشیدوگفت:کجا؟؟؟
-کمکش می کنم وسایلشو ببره بالا
-رباب خانومو صدا کن .خودت اینجا باش
نگاهی به آناوا انداختم که نگاه سردشو به سمت ما دوخته بود.فشار کوچیکی به دست شهروز وارد کردمو
گفتم:نه دوست دارم خودم این کارو انجام بدم
بلند شدم ,توجه به نگاه اعتراض امیز شهروزبه سمت آناوا رفتم.چمدون بزرگی کنارش بود وکوکه پشتی
بزرگی هم کنار پاش گذاشته بود.این دختر چقدر وسایل داشت.کیف کوچیکی هم به صورت اریب از گردنش
اویزون بود.نگاه منتظرشو بهم دوخته بود.لبخندی زدم.دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم:ساره هستم.....می
دونم کمی دیره اما خوش اومدی
آناوا باتردید دستشو تو دستم گذاشت وگفت:آناوا هستم....خوش بختمدستشو کشیدم که باعث شد سرپا بایسته:بیا بریم بالا می خوام اتاقتو نشونت بدم.اناوا چمدونشو به دست
گرفت خواست کوله پشتیشو برداره که من پیش دستی کردم وکمکش کردم.نگاه خیره ای بهم انداخت که
بازهم بالبخند بهش گفتم:کمکت می کنم
بی حرف باهم به حرکت کردیم واز مقابل شهروزی که حالا سرشو به پشتی مبل تکیه داده بود وچشمهاشو
بسته بود راه پله ها رو در پیش گرفتیم.
طبقه ی بالا که رسیدم در هردو اتاق مهمانو باز کردم.لبخندی به صورت بی تفاوت آناوا انداختمو گفتم:هر
کرومو دوست داری انتخاب کن
آناوا بدون این که نگاهی به هیچ کدوم از اتاقها بندازه وارد یکی شون شد .وسایلشو همونجا کف اتاق انداخت
وخودشو روی تخت ولو کرد.نزدیکش رفتمو گفتم:می خوای کمکت کنم وسایلتو بچینی تو کمد؟؟
شانه ای بالا انداخت وگفت:لازم نیست
انگار هر قدر می خواستم باهاش بیشتر مهربون باشم آناوا بیشتر از من دوری می کرد.فکر کردم شاید بهتر
باشه تنهاش بذارم
-من میرم پایین کاری داشتی صدام کن....کمی استراحت کن برای شام خبرت می کنم....
پایین رفتم.شهروز همچنان همونجا نشسته بود.کنارش نشستم ودستمو روی شونه اش گذاشتم.....
-خوبی؟؟؟
سر بلند کرد.بی هوا دستی روی کمرم نشست ومنو به سمت خودش کشید:اره خوبم.....الان خیلی خیلی
خوبم...
مثل همیشه خجالت کشیدم وسرمو پایین انداختم.سرشو جلو اورد ودم گوشم اروم گفت:این همه خجالت
واسه چیه؟؟
نفس که به گوشم می خورد احساس می کردم کسی قلقلکم میده کمی خودمو جمع کردم که خندیدو
گفت:آی....آی...نقطه ضعف ازت گرفتم,چه نقطه ضعفی....تو قلقلکی هستی؟؟
خندیدم که خندید.مکثی کرددرحالی که موهای روی صورتمو پشت گوشم می فرستادگفت:ساره چقدر
خوبه که هستی....همیشه باش همین جا کنارمن...هستم
کمی سکوت کردو ادامه داد:نمی خوای چیزی بپرسی؟
-اگه لازم باشه چیزی بدونم خودت به موقع بهم می گی
حلقه ی دستهاش دور کمرم محکم تر شد.نفس عمیقی کشید وگفت:خیلی گلی به خدا
چقدر خوب بود ارامش بودن شهروز.صدای پای رباب خانم می اومد که خودمو از شهروز جدا کردم.صاف
روی مبل نشستم .
رباب خانم به سمتم اومدوگفت:خانم جان شام اماده است ....میزو اماده کنم
ازجا بلند شدم به سمت رباب خانم رفتم وگفتم:ممنون....زحمت کشیدید...شما برو من خودم میزو می
چینم.....
-پس بااجازه
-به سلامت
رباب خانم که رفت.به سمت شهروز برگشتم طلبکارانه نگاهم می کرد.خندیدمو گفتم:چیزی شده؟
کلافه پوفی کرد ازجابلند شدوگفت:تو این خونه ادم دو دیقه نمی تونه با زنش خلوت کنه
درحالی که به سمت پله ها می رفت.روبه روش ایستادم.شیطون نگاهش کردم.کمی روی پنجه ی پابلند
شدم.درحالی که به چشمهای خندونم خیره شده بود گفتم:الان یعنی من زنتم؟
سرشو خم کردو گفت:شک داری؟؟
نرم خندیدم ....سرمو بالا گرفتم که شهروز صورتشو جلو اورد....گر گرفتم....هنوز عادت نکرده بودم به این
شیرینی ها....
صورت شهروز که ازمن جدا شد خجالت زده سر پایین انداختم.صورتم سرخ شده بود که شهروز خندید
ودوباره صورتشو جلو اورد این بارنرم واروم منو بوسید وگفت:خجالت کشیدنتم قشنگه....
لبخندی زدو گفت:میرم بالا لباس عوض کنم بیام...شامو اماده می کنی؟
-اره...زود بیا...

شهروز خندان و شاد بالا رفت من به سمت اشپزخونه رفتم ومشغول اماده کردن شام شدم.
-به به....چه کد بانویی....چه شامی؟؟
-کد بانو کجا بود شهروز جان.... همش کار رباب خانمه....
-منظورم غذا نبود منظورم خودت بودی بانو....
-شما لطف داری اقا.....آناوا نمی خواد واسه شام بیاد؟
شونه ای بالا انداخت وگفت:نمی دونم....ازش خبر ندارم
-ای کاش بهش سر می زدی...امروز اصلا باهاش صحبت نکردی ناراحت میشه....
نفسی کشیدوگفت:ول کن ساره....
خنده ای اجباری کردوگفت:شامو بکش ...گرسنه ام
سری تکون دادم وگفتم:صبرکن برم صداش کنم بیام....
-آخه....
-اخه نداره شهروز....غذا سرد میشه برم بیارمش باهم شام بخوریم
کلافه پوفی کردوگفت:باشه....
خواستم از اشپزخونه بیرون بیام که دلم رفت سمت شهروز....برگشتم خم شدم کنار گوشش وبوسه ی
کوچکی کنار لاله ی گوشش گذاشتم:زود میام....
فرصت عکس العمل به شهروز ندادم ....به دو خودمو به طبقه ی بالا رسوندم....در اتاق آناوا رو زدم....
-بله؟
دروبازکردم ووارد شدم.خوشم می اومد از این دختر یه جورایی به دلم نشسته بود هرچند رفتار سردی داشت
اما به دلم می نشست.لهجه ی شیرینی داشت.....دختر خوبی بود ....کمی شلخته بود....روی تخت دراز کشیده
بود ولباسهاش پخش زمین بود....هندزفری تو گوشش بود ومنتظر نگاهم می کرد
-شام حاضره ....بریم پایین؟بی حرف از جاش بلند شدو همراهم اومد.سرمیز شام تمام فکرم پیش آناوا بود....ازش پذیرایی می کردم نمی
خواستم چیزی کم باشه.دلم نمی خواست به من به چشم کسی که پدرشو ازش گرفته نگاه کنه می خواستم
حالا که اینجاست...خونه ی پدرش...بهش خوش بگذره...
بعد از شام بدون حرف اضافه ای تشکر کردو بالا رفت.شهروز همون جا نشسته بود برام عجیب بود که این
پدرودختر هیچ عکس العملی به هم نشون نمی دند...
-چای می خوری؟
-نه خسته ام میرم بالا...
شهروز هم رفت بالا.ظرفها رو داخل ماشین ظرف شویی ریختم ومشغول جمع کردن بقیه ی وسایل
شدم.کارم که تمو شد بالا رفتم.خواستم سری به آناوا بزنم اما دیدم که چراغ اتاقش خاموشه ....رفتم سمت
اتاق شهروز خواستم در بزنم که خجالت کشیدم وبه سمت اتاقم رفتم...در اتاقو که باز کردم متعجب چشم
دوختم به تختم.....خنده ام گرفت....
-تو اینجا چیکار می کنی؟
نزدیک تر که رفتم واقعا خنده ام گرفته بودشهروز عین پسر بچه های تخس روی تخت بود پتو کشیده بود
روش وخودشو به خواب زده بود....
-پاشو اینجا چیکار می کنی؟
باچشم بسته شونه ای بالا انداخت .کنارش نشستو دستمو به سمت موهاش بردم
-اقا شهروز....پسر بچه های خوب که جای دیگران نمی خوابند پاشو برو سر جات منم می خوام بخوابم...
می خندیدم وحرف می زدم شهروز هم می خندید.به سمتش برگشتم که با چشم باز نگاهم می کرد
-دختر بچه های خوب که ازدواج می کنن...شب تنها نمی خوابند....
خندیدمو مشت ارومی به بازوش زدم
-لوس بی مزه......
شهروز با صدا خندید ودستمو کشید.پرت شدم روی تخت کنارش اروم کنار گوشم گفت:قلقلکی ام که
هستی.به سمت شهروز برگشتم.با خنده نگاهم می کرد که خودمو کشیدم عقب وتکیه دادم به بالای تخت:به خدا
شهروز....بخوای بی مزه بازی دربیاری....
شهروز خیزی به سمتم برداشت که جیغ خفیفی کشیدم وباخنده ازروی تخت پریدم پایین و سعی در فرار
داشتم که شهروز اجازه نداد دستمو گرفت وبه سمت خودش کشید.....
خواست جلو بیاد که صدای جیغی متوقفش کرد.صدای جیغ کسی می اومد....هردو لحظه ای مکث کردیم
وبه هم نگاه دوختیم....صدا از اتاق آناوا بود....بلند شدمو به دو خودمو به اتاق آناوا رسوندم....شهروز هم کنارم
بود.....
بی اجازه در اتاقو باز کردمو وارد شدم.تو تاریک روشن اتاق چیزی دیده نمی شد.شهروز پشت سرم بود که
چراغو روشن کرد.آناوا خوابیده بود تمام بدنش وصورتش عرق کرده بود.نزدیکش رفتم ,روی تخت نشستم
می خواستم بیدارش کنم .
-آناوا....آناوا عزیزم ...بیدار شو داری خواب میبینی
دستم در حال نوازش موهاش بود که چشمهاشو باز کرد.چند لحظه خیره نگاهم کرد انگاری در حال آنالیز
اطرافش بود چند لحظه مکث کرد وبعد محکم به دستم کوبید وجیغ کشید.شوکه شده بودیم .نشست گوشه
ی تخت...پتو رو جلوی خودش گرفته بود ومچاله شده بود گوشه ی تخت....جیغ می کشید..
-برو گمشوووو بیرون عوضی....کثافت نزدیک من نیا...
شوکه به آناوا نگاه می کردم اروم از جام بلند شدم شهروز قدمی جلو اومد این چه طرز حرف زدنه دختر....
-باتوام هستم عوضی گمشوو عقب...
شهروز خواست جلوتر بیاد که جیغ های آناوا شدت گرفت انگاری اصلا دست خودش نبود که چیکار
میکرد.جیغ می کشید ,فحش میداد ...دست خودش نبود گاهی به زبان انگلیسی داد می زدو فحش می
داد.اشاره ای کردم که عقب بایسته...حرکتی به جلو کردم که آناوا گوشی تلفن همراهشو به سمتم پرت
کرد.....گوشی افتاد کنارم
-گفتم نیا جلو عوضی....دستت به من بخوره می کشمت....از اتاق من برو بیرونشهروز عصبانی ومتعجب بودومن دلیل رفتار این بچه رو درک نمی کردم....انگاری هنوز خواب بود.....هنوز
نتونسته بود خواب وبیدارشو از هم جدا کنه....اروم همونجا ایستادم اشاره ای به شهروز کردم که عقب بره
خودم هم قدمی به عقب برداشتم
-آناوا عزیزم....ببین منم ساره....اینم شهروزه پدرت...اروم باش ...جیغ نکش کسی جلو نمیاد قول میدم ...ببین
اگه بخوای ما میریم بیرون باشه.؟؟؟؟
رفتم کنار شهروز اناوا هنوز می لرزید....تمام صورتش عرق کرده بود.....دست شهروزوگرفتم ازش خواستم که
بریم بیرون...هنوز از در خارج نشده بودیم که دوباره جیغ زد
-کجا میرید عوضیا....نرید بیرون....کجا میرید
برگشتم سمتش شهروز کلافه پوفی کردواروم گفت:این چرا این قدر بی ادبه؟
-اروم باش.... حالش خوب نیست
به سمت آناوا برگشتم وگفتم:پس چیکار کنیم؟؟؟
می لرزید انگاری یه چیزی زیادی عذابش میداد
-نرید.....شما که میرید اونا میان....
-کیا؟؟؟
-شما نمیشناسیدشون....موقع خواب میان سراغم ...اذیتم می کنن نمی ذارند بخوابم...
کمی اروم تر شده بود. قدم کوچیکی به سمتش برداشتمو گفتم:اینجا کسی نیست آنا....ببین تو این خونه
فقط منم وشهروز ....ازز ما می ترسی؟؟
-نه
قدم دیگه ای رفتم جلو
-جلو نیا..... بیشتر تو خودش مچاله شد
-باشه عزیزم باشه....تو می خوای ما برات چیکار کنیم.....هان؟؟
یه لحظه مکث کردوبعد زد زیر گریه.....میون هق هق گریه اش گفت:من فقط می خوام بخوابم....همین..شهروز متفکروناراحت نگاهش می کرد.که ادامه دادم:من می تونم کاری کنم بخوابی؟؟؟ -چطوری؟؟ کمی
رفتم جلو این بار داد نکشید فقط بیشتر تو خودش مچاله شد.
-ببین...... مکثی کردم....یادمادرم افتادم بغضم کردمو گفتم:من ...جادو بلدم شهروز با متعجب نگاهم
کرد.خواست سمتم بیاد که با دست اشاره کردم جلو نیاد .
-بشینم کنار ت؟؟ انگاری هوشیار تر شده بود که مخالفتی نکرد.....روی تخت نشستم وتکیه دادم به بالای
تخت.اشاره کردم دراز بکشه.دراز کشید ...پتو رو کشیدم روش ودستمو به سمت موهاش بردم...شهروز اخم
کرده بود......چشمهاتو ببند....آناوا اروم شده بود...انگاری خیلی خسته بود چشمهاشو بست که زمزمه کردم
-این خونه قلمرو شهروزه....قلمرو پدرت...هیچ چیزی نمی تونه بیاد اینجا و باعث ازارت بشه....شهروز نمی
ذاره کسی اذیتت کنه.....
شهروز جلو اومد....خم شد دستی به سر آناوا کشید بوسه ی ارومی روی گیج گاهش زد.آناوا چشم باز کرد
وخیره نگاهش کرد.شهروز دوست داشتنی من زمزمه کرد:بخواب ما نمی ذاریم کسی اذیتت کنه.... شهروز که
کنار رفت .موهای آناوا رو نوازش کردم نا خود اگاه شروع کردم به زمزمه ی ایة الکرسی که چشمهای اناوا
بسته شد....اروم بود ....خیلی اروم ...کمی که گذشت از صدای نفس هاش معلوم بود که خوابیده.....
-خوابید؟؟
-اره؟؟؟
نگاهی به اطراف انداختموگفتم:چرا اینجایی؟؟
-اومدم اب بخورم....راستش یکم کلافه ام
یکی از صندلی های اشپزخونه رو عقب کشیدم.کنارش نشستم وگفتم:چیزی می خوای واست اماده کنم؟
-نه....
کمی سکوت وبه ادامه داد:بیدار نشه دوباره بترسه
دستمو روی دستش گذاشتمو گفتم:نه نترس....در اتاقشو بازگذاشتم....چراغ خوابم واسش روشن کردم قبل از
خواب بهش گفتم اتاقم کنار اتاقشه هر وقت خواست می تونه بیاد کنارم.....
-ممنونتم ساره....من نمی دونم این دختر چشه...معذرت می خوام اگه بهت بی ادبی کردلبخندی به صورت خسته اش زدمو گفتم:اشکال نداره.....دیر وقته برو بخواب.....صبح زود باید بیدار شی
از جا بلند شد دستی به صورتش کشید کنارم ایستاد که سر بلند کردمو منتظر نگاهش کردم.صورتش خیلی
خسته واشفته بود.نگاهی به من کرد سر به زیر انداخت وگفت:تو هم میای؟؟؟
چند لحظه نگاهش کردمو گفتم:میام......
دستشو با خستگی به سمتم دراز کرد.نگاهی به دستش انداختم منتظرم بود مرد مهربون خسته ی من
.دستشوگرفتم .بلند شدم وهمراهیش کردم.
صبح که بیدار شدم شهروز نبود.رباب خانم مشغول اماده کردن صبحانه بود.خواستم برم پایین که یاد آناوا
افتادم.به سمت اتاقش رفتم در زدم .صداش که اومد وارد شدم .نشسته بود روی تخت .موهاش اشفته بودند
.موهای مشکی وبراقش کنو یاد شهروز می انداخت.سردو منتظر نگاهم می کرد که لبخندی زدمو
گفتم:سلام....صبحت به خیر
خیره نگاهم کرد که گفتم:صبحانه اماده است.....راستش دوست داشتم برای صبحانه باهم باشیم......
چند لحظه نگاهم کرد بدون این که تغییری تووضعیتش بده گفت:میام.....
همین....نگاهش کردمو گفتم:منتظرت می مونم
در اتاقو بستم وپایین رفتم.رباب خانم مشغول بود.
-صبح به خیر....خسته نباشی رباب خانم
-صبح شماهم به خیر خانم جان...
نشستم سر میز
-خانم جان چایی بریزم براتون
-نه منتظر آناوا می مونم
حرف دیگه ای نزدیم یک ربعی بود که منتظر بودم.آناوا وارد اشپزخونه شد.سرووضعشو مرتب کرده بود
موهای مشکی بلندشو,شونه زده بود واز بالا دم اسبس بسته بود.یه جین کوتاه وتنگ از زانو پوشیده بود.تی
شرت سفیدی که عکس یه دختر بچه روش نقاشی شده بود تنش کرده بود واز روش هم یه سویشرت
مشکی عروسکی پوشیده بود.روفرشی های مشکی وعروسکی هم پاش بودند.وارد شد وبدون حرف کنارم
نشست.رباب خانم به سمتش برگشت وسمت آناوا گفت:خوش اومدی خانم....صبحتون به خیر
یکم خجالت کشیدم واسه این که حرفی زده باشم گفتم:رباب خانم آناوا سلام کرد منتها شما حواستون نبود
بنده خدا رباب خانم کلی خجالت کشیدومدام معذرت خواهی کرد وآناوا همون جور بی خیال به من زل زده
بود.خودم هم خجالت کشیدم می خواستم بی ادبی اناوا به چشم نیاد که بدتر شد.آناوا بچه نبود که من
بخوام ادبش کنم.رباب خانم کارش تموم شده بود که رفت وما مشغول صبحانه بودیم.
-از دروغگوها خوشم نمیاد......
سر بلند کردم سمت آناوا .با چشمهای سردش به من خیره شده بود.ادامه داد
-دوست نداشتم به اون خانم سلام کنم...تو دروغ گفتی...پس دروغگو هستی...
-من فقط می خواستم یادت بندازم که باید سلام کنی
لهجه ی شیرینی داشت بعضی جاها هم به سختی صحبت می کرد.کمی به سمتم خم شد زل زد تو
چشمهام وگفت:تو نمی تونی مجبورم کنی .....من هر کاری بخوام می کنم
چند لحظه مکث کردم.دستمو روی دستش گذاشتم که عقب کشید.لبخندی برای جلب اعتمادش زدمو
گفتم:هیچ کس نمی تونه تو رو مجبور به کاری کنه.....رباب خانم خیلی زحمت می کشه...اینجا هر کی وارد
یه جمعی میشه باید سلام کنه....سلام نکردن یه جورایی بی ادبی محسوب میشه
-اون خانم واسه زحمتی که میکشه پول میگیره....در ضمن فکر می کنی این دلیل خوبی واسه دروغ گفتنه؟
-من دروغ گفتم....درسته ....واسه این دروغ گفتم چون نمی خواستم فکر کنن که تو بی ادبی؟همین....
مکثی کردمو گفتم:هر ادمی برای خودش شخصیت داره این که اون اینجا کار میکنه وپول میگیره دلیل
نمیشه بهش بی احترامی کنیم.....ناراحت میشه....دلش میشکنه....من مطمئنم تو دوست نداری دل کسیو
بشکنی؟درسته؟
جوابی نداد شونه ای بالا انداخت ومشغول شد.این دختر نوجوون بود ومن داشتم عین بچه های 7ساله
باهاش صحبت می کردم.گاهی ...تو همین نصفه روز در برابرش کم می اوردم
زنگ خونه زده می شد.من تو سالن داشتم درس می خوندم.آناوا فکر کنم بالا تو اتاق خودش بود.رباب خانم
به سمت ایفون رفت.مکثی کرد وبه سمت من برگشت.
-سیمین خانم هستند....چیکار کنم خانم جان؟
به زور لبخندی زدم وگفتم:در و باز کن بیان تو دیگه.....پرسیدن نمی خواد
رباب خانم کلافه به نظر می رسید.بااجازه ای گفت ووارد اشپزخانه شد.کلافه پوفی کردم واز جا بلند شدم.یه
شلوار کوتاه سفید با تاپ ستش تنم بود واز روش هم بافت بهاره ی نازک شیری رنگی پوشیده بودم.صدای
در ورودی اومد که به سمت سیمین چرخیدم.وسط حال ایستاده بود و با صدای بلند دخترشو صدا می
کرد.نگاهی به تیپ بی نظیر وکفشهای پاشنه بلندش انداختم.رنگ موهاشو عوض کرده بود که خیلی بهش
می اومد.به سمتش رفتم .
-سلام
-آناوا کجاست؟
-بالا تو اتاقش....
بی توجه به من حرکتی به جلو کرد.خیلی بهم برخورد که این طور منو ادم حساب نمی کرد.خیزی برداشتم
وروبه روش جلوی پله ها ایستادم.خیره نگاهم کرد که گفتم:خوش اومدید سیمین خانم .....بفرمایید تو سالن
منتظر باشید تا دخترتونو صدا کنم
دست به سینه روبه روم ایستاد.پوزخندی زدوگفت:یعنی می خوای بگی اجازه ندارم برم بالا؟
منم دست به سینه ایستادمو گفتم:یعنی می خوام بگم....خوش اومدید...شمامهمان ماهستید بفرمایید تو
سالن تا رباب خانم ازتون پذیرایی میکنه من ,دخترتونو میاریم خدمتتون
خواست چیزی بگه که به سمت رباب خانمی که تو در گاه اشپزخونه ایستاده بودوبانگرانی نگاهمون می کرد
برگشتم وگفتم:رباب خانم,خانمو راهنمایی کن تو سالن.....ازشون پذیرایی کن تا من بیام
کمی به سمتم خم شد.خیره تو چشمهام گفت:این حرکت الانت یعنی این که مثلا تو خانم این خونه
ای؟خوب که چی؟
خون سرد جواب دادم:یعنی هیچی.مثلا نمی خواد من خانم این خونه ام وشما مهمان هستیدواحترام مهمان
هم واجبه....بفرماییداشاره ای به رباب خانم کردم که به سمت سیمین اومد وگفت:خوش اومدید خانم...بفرمایید از این طرف
سیمین با عصبانیت به سمتم برگشت وگفت:برو دخترمو صدا کن .....
از پله ها بالا رفتم..در اتاق اناوا رو زدم ووارد شدم.روی تخت ولو شده بود وبا آی پدش مشغول بود.منتظر
نگاهم کرد که گفتم:مادرت اومده می خواد ببیندت
بی حرف از جابلند شد وهمراهم اومد.از پله ها که پایین رفتیم سیمین به سمتش اومد ومحکم بغلش کرد
-خوبی عزیزم....دخترم حالت خوبه؟
بعدهم شروع کرد به انگلیسی باآناوا صحبت کردن .دست وپاشکسته متوجه می شدم که ازش میپرسه در
نبودش ما اذیتش کردیم یانه؟باهم به سمت سالن حرکت کردند.روی مبلها نشستند من هم مبل روبه رویی
اونها رو اشغال کردم .سیمین همچنان قربون صدقه ی دخترش می رفت .برام عجیب بود که آناوا رفتاری
سرد مثل رفتاری که با شهروز داره با مادرش هم داره در جواب این همه ابراز محبت مادرش مثل همیشه
سردویخی نگاهش می کرد وجوابی بهش نمی داد.
-از صبح هرچی تماس می گرفتم گوشیتو جواب نمی دادی نگرانت شدم....اومدم ببینمت
آناوا به سمت من برگشت.نگاهم کرد.به سمت سیمین برگشت وگفت:شارژنداشت خاموش شد همین....
سیمین به سمتم برگشت وگفت:می خوام با دخترم تنها باشم.....لطفا تنها مون بذار
لبخندی زدم وگفتم:مهمانهای آناوا برای ما عزیز هستند.
به سمت آناوا ادامه دادم:مادرتو راهنمایی کن تو اتاقت....میگم رباب خانم وسایل پذیرایی واستون بیاره بالا
اینجا خونه ی من بود.من وشهروز .سیمین حق نداشت منو از سالن خونه ام بیرون کنه.خون سرد خم شدم
وجزوه ی درسیمو که روی میز بود برداشتم وبی توجه بهشون مشغول شدم.آناوا ایستاده بود.
-پاشو بریم بالا دیگه....مگه نگفتی کارم داری؟
سیمین با حرص از جابلند شدوگفت:باشه برای بعد....فقط نگرانت شدم همین....باید برم کلی کار دارم
سیمین ایستادوگفت:مراقب خودت باش
باآناوا چند قدم ازمن دور شدند که آناوگفت:چند لحظه صبر کنبه سمت من اومد وبالای سرم ایستاد.سربلند کردم که گفت:میشه شماره ی اینجا رو برام بنویسی؟
-اره حتما.....
برگه یادداشت کوچیکی برداشتم.شماره ی خونه رو توش نوشتم ودادم دستش.
-می خوام بدم به سیمین
لبخندی زدم وگفتم:اشکالی نداره
به سمت سیمین رفت.دست دراز کردوگفت:این شماره ی اینجاست....هر وقت گوشیم خاموش بود زنگ بزن
حالمو بپرس....
لبخندی به حالت پوزخند زدوگفت:دوست ندارم به خاطر من کارهات عقب بیفته.....حالا هم برو دیرت
میشه....
سیمین قدمی به سمتش اومد وگفت:عزیزم تو که می دونی چقدر کار دارم....قول میدم شب بهت زنگ بزنم
باشه عزیزم....
گوشی سیمین زنگ خورد که با عجله گونه ی آناوا رو بوسیدوگفت:باید برم مواظب خودت باش....
سیمین رفت.آناوا رفتنشو تماشا کرد.احساس کردم یکمی غمگینه با شونه های افتاده به سمت بالا حرکت
کرد.....
سه روزی میشد که آناوا مهمان مابود.رابطه ی چندانی با شهروز نداشت.اما با من کمی بهتر شده بود. سیمن
هم یکبار دیگرهم اینجا امده بود امابیشتر تماس می گرفت وباآناوا صحبت می کرد هر شب موقع خواب
سری بهش می زدیم.هم من وهم شهروزی که نگران بود برای این دختر.وقتی ازش می خواستم در اتاقشو
باز بذاره بی تفاوت شونه ای بالا می انداخت می خواست خودشو بی تفاوت نشون بده اما ما همیشه در
اتاقشو باز می ذاشتیم .چراغ هال و اباژور اتاقش هم همیشه روشن بود.هر شب بالای سرش کمی دعا می
خوندم وموهاشو نوازش می کردم تا بخوابه.....آناوا به روی خودش نمی اورد فکرمی کردیم شاید چون جای
خوابش عوض شده شب اول ترسیده اما من احساس می کردم مشکلی هست که هر شب با ترس ولرز به
رختخواب میره..
چشم باز کردم.... صبح شده بود.....کمی تو تختم جا به جاشدم.به سمت چپم برگشتم.از دیدن شهروز کنارم
لبخندی نا خود اگاه گوشه ی لبم نشست بعد از چند روز این اولین بار بود که صبح زود کنار خودم میدیدمش.روز تعطیل بود وشهروز امروز خونه بود.چند لحظه بی حرکت نگاهش کرد.مرد مهربان من تو خواب
دوست داشتنی تر به نظر می رسید.دست نوازشی روی موهاش کشیدم که پلکهاش لرزید.کمی جابه جا شدم
نوک انگشتمو بوسیدمو اروم کنار گونه اش گذاشتم.چشم باز کرد....خندید...خندیدم.....بی حرف نگاهش می
کردم که با یه حرکت غافلگیرم کرد.همه چیز بودن با شهروز شیرین بود حتی این غافلگیری ها....
-یادگرفتی؟
خندون وخجالت زده نگاهش کردم که گفت:دخترهای خوب این طوری به همسراشون صبح به خیر
میگن.....یاد گرفتی؟افرین دختر خوب یادت باشه که فردا صبح می خوام ازت امتحان بگیرم
چند لحظه گیج نگاهش کردم که بلند خندیدو دوباره بایه حرکت به سمتم اومد.این بار من با کمال میل
همراهیش کردم.کمی بعد شهروز از من جداشد .خجالت زده به شهروز نگاه می کردم که گفت:
-اگه یاد نگرفتی هرقدر بخوای می تونیم باهم تمرین کنیم.
خیزی به سمتم برداشت که با یه حرکت از تخت پایین پریدم و با خنده از اتاق بیرون رفتم..لباس عوض
کردم .امروز صبحانه بامن بود.پایین رفتم میزو چیدم وهمه چیزو اماده کردم.دوباره رفتم شهروز فکر کنم
داخل حمام بود.رفتم سمت اتاق آناوا....چشمهاش باز بود وروی تخت دراز کشیده بود.....
-سلام
سری به سمتم چرخوندوگفت:بیدار شدی؟
-اره اومدم صدات کنم واسه صبحانه.....پاشو میزو چیدم
ازجابلند شد انگاری مدت زیادی بود که بیداره.
-خوبه بیدار شدی....گرسنه ام بود
خندیدم.دستشو گرفتم .ببخشیدی گفتم وباهم همراه شدیم.
آناوا سر میز بود شهروز وارد شد وسر حال سلام کرد.من با لبخند جوابشو دادم آناوا مشغول صبحانه
بود.منتظر نگاهش کردم.نگاه بی تفاوتی به من انداخت سر پایین انداخت وسلام ارومی به شهروز داد.شهروز
باخوش رویی جوابشو داد.اما هنوز هم باهم سرد بودند.صبحانه ی آناوا تمام شده بود می خواست بره بالا که
شهروز دستشو گرفت.آناوا به سمت شهروز برگشت ومنتظر نگاهش کرد
بمون کارت دارم....
دخترک دست از دست پدرش جداکرد.نشست ومنتظر موند.شهروز بالا رفت وبعد از چند دقیقه برگشت این
بار یه جعبه ی کوچیک دستش بود.لبخند مهربونی به سمت آناوا زد وگفت:این مال توئه.....بازش کن
آناوا چند لحظه بی حرکت موند دست دراز کرد سمت جعبه وبازش کرد. گوشی گرون قیمتی که تو جعبه
بود باعث پیدا شدن یه خوشحالی گذرا تو چهره یآناوا شد.چند لحظه به گوشی نگاه کردوبالحن بی تفاوت
همیشگی گفت:ممنون.....این واسه چیه؟
شهروز با مهربانی دستشو تو دست گرفت وگفت:اون روز گوشیت شکست....اینو بیرون دیدم وبه نظرم واست
مناسب اومد....اگه دوستش نداشتی می برمت خودت هرگوشی خواستی بخر.....
آناوا شونه ای بالا انداخت وگفت:ممنون همین خوبه
گوشی به دست از اشپزخونه بیرون رفت.شهروز کلافه پوفی کردوگفت:یه جورایی دلم واسش می سوزه....فکر
می کنم خیلی تنهاست...
لحظه ای سکوت کرد که گفتم:ممنونتم
منتظر نگاهم کرد که گفتم:به خاطر گوشی....فکرکنم خوشش اومده بود
شهروز پوفی کردوباگفتن نمی دونم به سمت سالن رفت. دوست داشتم ناهار امروزوخودم درست کنم. تو
اشپزخونه مشغول بودم که آناوا سراغم اومد.
-می تونم برم تو باغ؟
-البته عزیزم....می خوای منم باهات بیام؟
شونه ای بالا انداخت وگفت:می خوام تنها باشم.
لبخندی زدم وگفتم:هرجور راحتی.....خوش باش
بارفتن آناوا مشغول تهیه ی ناهار شدم.یک ساعتی مشغول بودم.شهروز تو سالن بایه سری کاغذ مشغول
بود.به سمت اتاقم رفتم .دوش کوتاهی گرفتم لباس عوض کردم وپایین اومدم.ازآناوا خبری نبود وشهروز به
شدت مشغول کار بود.به اشپزخونه رفتم یه لیوان اب میوه واسش ریختم وکنارش رفتم.بادیدنم لبخندی
زدواشاره کرد کنارش بشینمخسته نباشی؟
لیوان اب میوه رو به سمتش گرفتم.لبخندی زدو گفت:ممنون
کمی نشستم که شهروز به سمتم برگشت وخیره نگاهم کرد.لبخند شیطونی زد.خودکارشو روی میز پرت
کردوگفت:
-میگم ساره....بیا یه کم تمرین کنیم
-چه تمرینی؟
-ای وای...یادت رفت صبح چه قراری گذاشتیم....بیا یکم تمرین کنیم...فردا می خوام ازت امتحان بگیرم اگه
بلد نباشی جریمه ات میکنما
چند لحظه خیره نگاهش کردم.لبخندی زد وکمی به سمتم خم شد.
-شهروز زشته ...آناوا میاد تو می بینتمون....
-زشت چیه؟؟ادم باید واسه امتحانش اماده بشه دیگه...
خندیدم .مسخره ای گفتم وخواستم از جابلند شم که شهروز خیزی به سمتم برداشت دوباره گیرم
انداخت.چند لحظه ای تو همون حال بودیم که جیغ بلند آناوا باعث شد از هم جدابشیم.صدای جیغ از حیاط
می اومد.....
لحظه ای مکث کردم.شهروز هم همین طور ....صدای جیغ آناوا دوباره بلند شد که شهروز با عجله بلند شد
من هم به شالم که روی مبل بود چنگ زدم ودنبالش به حیاط رفتم.
آناوا باحالتی اشفته به سمت پله های عمارت می دوید وکمی عقب تر به دنبالش مشهدی رحیم وسعید
ورباب خانم در حال نزدیک شده به ما بودند.شهروز با عجله خودشو به پایین پله ها رسوند ومن هم در
کنارش ایستادم.آناوا به مارسید با چشمهای اشکی نگاهی به ما انداخت قدمی به سمتش برداشتم که عقب
رفت مکثی کرد ونگاهی به پشت سرش انداخت وبه ادمهایی که نزدیکش می شدند نگاه کرد.خواستم
نزدیکش بشم اما باجیغی که کشید باعث شد همه سر جاشون بایستند
-نزدیک نیا دروغگوی کثافتباچشمهای گرد شده نگاهش کردم چه اتفاقی افتاده بود.رباب خانم کنارم اومد نفس نفس می زد وچهره اش
به کبودی می زد.من نمی فهمیدم چه خبر شده کسی حرف نمی زد وهمه انگاری اونقدر دویده بودند که
نفس نفس می زدند .آنا هنوز گریه می کرد .شهروز با چهره ای که اخم داشت منتظر همه رو نگاه می کردوبا
جدیت همیشگیش گفت:اینجا چه خبره؟
چند لحظه صدایی از کسی خارج نشد.شهروز منتظر بود که سعید با چهره ای که حالا به کبودی می زد
گفت:از دختر خانمتون بپرسید اقا
نگاهی به آنا انداختم که به درختی تکیه داده بود رنگش پریده بود .به طرفش حرکت کردمو گفتم:چی شده
آنا؟
نگاهی به من انداخت .انگاری کمی اروم تر شده بود
-نزدیکم نیا عوضی دروغگو
شهروز کلافه پوفی کردوگفت:درست حرف بزن ببینیم چی شده؟
آنا به سمتم برگشت درحالی که ارم اروم بهش نزدیک می شدم شروع به صحبت کردم
-چی شده آنا من چه دروغی به تو گفتم؟
درحالی که اشک دوباره از گوشه ی چشمهاش سرازیر شده بود داد کشیدوگفت:بهت گفتم جلو نیا کثافت
بعد هم اشاره ای به پشت سرمن کردوگفت:تو گفتی اینجا امنه....اینجا کسی مزاحمم نمیشه....
بااستینش چشمهاشو پاک کرد داد کشیدوگفت:حالا چی شده که تو قلمرو شهروز یه نفر به خودش اجازه
میده به دخترش دست درازی کنه......
جیغ بلندی کشیدوگفت:شماهمه تون عوضی هستید می خوایید اذیتم کنید
خشکم زد .همه خشک شده بودند به عقب برگشتم .سعید سر به زیر انداخته بود چهره اش کبود وسرخ شده
بود ودستهاشو مشت کرده بود.انگاری داشت سعی می کرد که خودشو کنترل منه.شهروز هم با چهره ای
متفکر نگاهشو به آنا دوخته بود.
به سمت انا برگشتم وبا گیجی پرسیدم:معلوم هست چی میگی؟
مکثی کردمو گفتم:هنوزم میگم ...نه اینجا نه هیچ جای دیگه شهروز اجازه نمیده کسی اذیتت کنه....میون حرفم پرید اشاره ای به سعید کردو گفت:این پسره ته باغ می خواست اذیتم کنه.....
به سمت سعید برگشتم.امکان نداشت....آنا همچنان گریه می کرد منم گیج گیج بودم.نمی دونم چی شد
...فقط بعد از چند لحظه سکوت جمع مشهدی رحیم خیزی به سمت پسرش برداشت وسیلی محکمی به
گوشش زد.رباب خانم گریه می کرد .مشهدی رحیم رو به سعید با گریه گفت:تو چه غلطی کردی پسر؟ابرمو
بردی....
بعد هم با شرمندگی به سمت شهروز اومد کلاه پشمی شو از سرش برداشت وگفت:آقا تورو خدا
ببخشید...غلط کرده نفهمی کرده...تو رو خدا شما ببخشیدش
شهروز حرفی نمی زدوچشم به صورت سرخ سعید دوخته بود.شهروز به سمتم برگشت وگفت:آناوا رو ببر
داخل
به سمت انا رفتم که اروم شده بود.انگاری کمی به خودش اومده بود.دستمو گرفت وهمراهم به داخل خونه
اومد.روی مبلهای سالن نشست یک لیوان آب خنک دستش دادم که همه شو یک نفس بالا کشید بعد هم
همون جا روی مبلها دراز کشید وپاهاشو توی شکمش جمع کرد وخیره شد به رو به رو.
در ورودی باز شد وخانواده مش رحیم با شهروز وارد خونه شدند.آناوا به همون حالت روی مبل دراز کشیده
بود.مش رحیم سرش پایین بود ومی خواست همون جا روی زمین بشینه که ازش خواهش کردم که کنار
پسرش نشست.
شهروز با چهره ی جدی ومتفکرش کنار آناوا نشست .دستی روی موهاش کشیدوگفت:حالا که اروم شدی
واسم تعریف کن چی شده....قسم می خورم اگه بفهمم کسی می خواسته اذیتت کنه خودم گردنشو می
شکنم
آناوا با چشمهایی بسته آروم شروع به صحبت کرد:من داشتم قدم می زدم....ته باغ بودم...این پسره اونجا
بود....به من حمله کرد...من می دویدم ...اون می خواست منو بگیره....پدرومادرش هم بودند.....من ازشون می
ترسیدم....
آناوا با یه حرکت سریع بلند شدو روی مبل نشست.چشمهاش سرخ بودند.شروع کرد به گریه....می لرزید
خودشو گوشه ی مبل جمع کرده بود....شهروز آروم به سمتش رفت...دستشو به سمتش دراز کرد واناوا رو به
اغوش کشید.....فکر می کنم بهترین راه برای اروم کردن این دختر همین بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۲ عصر
چند لحظه ای به همون حالت باقی موندند که آناوا اروم شد اما هم چنان در اغوش پدرش بود.شهروز ارومادامه داد-بعدش چی شد؟آناوا با چهره ای متعجب کمی سکوت کردوگفت:یادم نمیادبعدهم خودشو از پدرش جدا کرد وهمون جا گوشه ی مبل نشست.شهروز با حالتی جدی به سمت سعیدبرگشت-حالا تو تعریف کن.....تو باغ چه خبر بوده؟سعید پوزخندی زدوگفت:شما چی فکر می کنید ایشون که همه چیزو گفتند دیگه حرفهای من به چهدردی می خوره؟شهروز هم چنان جدی نگاهش کردوگفت:من هیچ فکری نمی کنم.....فقط می خوام تو واسم تعریف کنی تامن بفهمم موضوع از چه قراره؟.....تو...ته باغ چیکار می کردی؟سعید مکثی کرد....چیزی شبیه پوزخند روی لبهاش ظاهر شد-اقا شماخودتون قبل از عید اجازه دادید من ته باغ درس بخونم.....مثل همیشه مشغول بودم که صدای پاشنیدم برگشتم دیدم خانم هستند...بلند شدم ایستادم وسلام کردم.....حرفه هنوز تموم نشده بود که ایشونشروع کرد به جیغ زدم ودادکشیدن.....بعدهم خواستند فرار کنند که پاشون گیر کرد وخوردند زمین مننزدیک رفتم که کمکشون کنم....اما تا بلند شدند شروع کردند به کتک زدن من بعدهم دوباره پا به فرارگذاشتند ......من می خواستم برگردم سرجام که یاد استخر تو حیاط افتادم ....فکر کردم خانوم حالشون خوبنیست ممکنه اتفاقی واسشون بیفته....فقط دنبالشون رفتم که بگم مواظب استخر باشند.....همین.....بعدهم کهکل راه ایشون هرچی از دهنشون در اومد به منو خانواده ام گفتند.....آقاجونمو مادرم هم که صدای ایشونوشنیدند اومدند دنبالمون همینشهروز همون طور نشسته بود تکیه شو از روی مبل جدا کرد ودستهاشو روی زانو هاش گذاشت وباجدیتگفت:حرفهاتو بهم اثبات کنسعید از جا بلند شد .صورتش به کبودی می زد.دستهاشو مشت کرده بود ودر حالی که به شدت سعی میکرد عصبانیت خودشو کنترل کنه ادامه دادنیازی به توضیح دادن من نبود شما خودتون قضاوتتونو کردید.....شهروز با خون سردی تمام گفت:اگه بی گناهی اثبات کن دلیل این همه عصبانیتت برای چیه؟-درسته من پسر یه سرایدارم اما این دلیل نمیشه شماهرچی خواستید بهم بگیدبه سمت در حرکت کرد اما نیمه راه ایستاد وبرگشت سمت شهروزبا ارامش اما ناراحتی تمام ادامه داد:آقا منبی چشمو رو نیستم....ادمی نیستم که نمک بخورم ونمکدون بشکنم....از همه مهم تر چشم ناپاک نیستم کهاگه بودم این مدتی که ساره خانمو می بردم دانشگاه وبرمی گردوندم باید خطایی ازم سر می زد....در ضمنشما خودت می دونی که کل خونه وحیاط مجهز به دوربینه می تونید برید نگاه کنید وببینید کی دروغمیگه.....درضمن آقا من عصبانی ام چون بعد از این همه مدت دختر شما باعث شد از پدرم به ناحق سیلیبخورم واز شما حرفهایی بشنوم که از ده تا سیلی هم بدتره.....با اجازه....حقیقتا دلم واسش سوخت .من مطمئن بودم که با صداقت تمام همه چیزو تعریف کرده.چند لحظه بعد مشرحیم ورباب خانم هم رفتند.شهروز کلافه وسر درگم بود انگاری خودش هم می دونست که سعید دروغ گونیست.با کلافه گی بلند شدو بالا رفت.کنار آناوا نشستم خیره شده بود به روبه روش.....-آناوا تو مطمونی که سعید اذیتت کرده؟نگاهی به من انداخت .اروم گفت:نمی دونم.....بعدهم خم شد سرگذاشت روی پای من وچشمهاشو بست.نیم ساعتی می شد که همونجا نشسته بودم آناوا خوابیده بود اروم سرشو از روی پام بلند کردم وروی یکی ازکوسنها گذاشتم.از جا بلند شدم شنل بافت نازکمو بر داشتم روی آناوا کشیدم و به سمت بالا رفتم.شهروز تو اتاقش نبود به اتاق کارش رفتم روی مبل نشسته بود.لپ تاپ جلوی روش بود وسرشو تو دستهاشگرفته بود.کنارش که نشستم تازه متوجه حضورم شد.-چیزی شده؟با کلافگی گفت:سعید راست میگفتنفس عمیقی کشیدمو گفتم:از اول می دونستم .....امکان نداشت کار اون باشهمی دونم...به خدا خودم هم می دونم....به خدا وقتی اون حرفها رو بهش زدم از مش رحیم خجالت میکشیدم اما....ساره چهره ی آناوا خیلی درمونده بود....انگاری ازم می خواست کمکش کنم.....خودش هم ازحرفهایی که زده مطمئن نبود اما .......زدن این حرفها شهروز عزیزمنو عذاب می داد.-خودتو اذیت نکن شهروز.....بالاخره این دختر بچه است ....اون فقط دلش می خواست حمایت بشه فقطهمین....-اره اما...وای بلندی گفت وادامه داد:حالا چه جوری از خجالت خانواده مش رحیم در بیام؟-بعد از ظهر بریم خونه شون.....دوتایی...برو با سعید صحبت کن ویکم از شرایط آناوا براش بگو....مطمئنمدرست میشهشهروز به سمتم برگشت وگفت:باید با پدرام در مورد آناوا صحبت کنم .....حالتهاش یه جوریهستن....مطمئنم که حرکاتش عادی نیستند-اره بهتره ازش ادرس یه مشاوره خوبو بگیری....باید کمکش کنیمنفس عمیقی کشید ودرحالی که به مبل تکیه می داد گفت:بعد این همه سال....این بچه وارد زندگی منشده....و من حتی نمی دونم کجای زندگیش قرار دارم.....تازه همراه با شهروز ازخونه ی مشدی رحیم برگشته بودیم.یکم برای شهروز سخت بود اما خودشو موظب بهعذر خواهی می دونست.هرچند اول که وارد شدیم سعید یکم گرفته بود وجوابی نمی داد اما وقتی شهروزباهاش صحبت کرد و یکم از شرایط آنا براش گفت کمی کوتاه اومد.به خونه که برگشتیم آناوا روی مبلهای هال دراز کشیده بود.با دیدنمون از جا بلند شد.به طرفم اومد-گشنمه.....میشه چیزی بخوریمتازه یادم افتاد که امروز حتی ناهار هم نخوردیم.شهروز روی مبلها نشست واز آناوا خواست که باهم صحبتکنندومن هم به اشپزخونه رفتم تا شام اماده کنم.نیم ساعت بعد غذا اماده بود که از شهروز وآناوا خواستم کهسر میز حاضر بشن.شام تو سکوت صرف شد.شهروز وبه دنبالش آناوا بعد از خوردن غذا از اشپزخونه بیرونرفتند من هم بعد از جمع کردن میز به طبقه ی بالا رفتم.شهروز تو اتاق خودش بود اول سری به آناوا زدمروی تخت دراز کشیده بود وبه سقف نگاه می کرد.-چیزی لازم نداری؟بدون این که نگاهم کنه کوتاه گفت:نه-شبت به خیر......اگه چیزی لازم داشتی من تو اتاقم هستم-باشه...خواستم برگردم که گفت:میشه چراغ راه رو روشن باشه؟لبخندی زدمو گفتم:البته......به سمت اتاق شهروز رفتم .در زدم ووارد شدم.شهروز کلافه بود خیلی کلافه.......-چرا این همه کلافه ای ؟به خاطر صبح؟؟؟؟از جا بلند شد وبه سمت پنجره رفت وپشت به من ایستاد.-نه.....من ...نمی دونم باید چیکار کنم.....بعد این همه سال....افتادم وسط یه عالمه مشکل ....یکم درمونده ام...-به خاطر آناوا؟؟؟نفس عمیقی کشیدوگفت:آناوا فقط یکیشه.....تو سکوت به شهروز چشم دوختم احساس کردم دلش می خواد تنها باشه.....اروم گفتم:من میرم تو اتاقخودم.....-اره بهتره بری تو اتاق خودت من یکم کلافه وبی خوابم.....ممکنه چراغ روشن اتاق اذیتت کنه.....از جوابش دلم گرفت.فکر کردم شهروز داره منو از سرش باز می کنه.بی حرف با یه عالمه دلگیری به سمتاتاق خودم رفتم.هوا ی اتاق به نظرم کمی گرم بود.به سمت پنجره رفتم وبازش کردم باد خنکی که بهصورتم می خورد باعث شد چشمهامو ببندم ونفس عمیقی بکشم .یه حس خوبس تو دلم سرازیر شد کهباعث شد از ته دل خدا رو شکرکنم .....به خاطر همه ی چیزهایی که حالا داشتم....از پنجره فاصله گرفتم .لباسهامو با یک دست تاپ وشلوارک نخی عوض کردم وروی تخت دراز کشیدم وسعیکردم چند صفحه از کتابی که دم دستم بود بخونم.چند صفحه ای بیشتر نخونده بودم که در اتاق به صدا دراومد وبه دنبالش شهروز وارد اتاق شد.لبخندی رو که از دیدن شهروز می رفت روی لبم ظاهر بشه به زورکنترل کردم ویه اخم کوچیک گوشه ی ابروم نشوندم.-هنوز نخوابیدی؟به سمت شهروز بر گشتم وکمی بی تفاوت جواب دادم:خوابم نمی اومد........تو اینجا چیکار می کنی؟متعجب نگاهم کردوگفت:اومدم بخوابم دیگه......یاد حرفش که افتادم با حرص گفتم:اهان .....فکر کردم گفتی می خوای تنها باشی؟چند لحظه سکوت کرد وبعد اروم نزدیک تخت شد.من هم سعی کردم بی تفاوت باشم وسرمو از روی کتابمبلند نکردم.نزدیکم که رسید خنده ی بلندی کرد که باعث شد سرمو بالا بگیرمو نگاهش کنم.باچشمهایخندونش نگاهم کرد .صورتشو نزدیک صورتم قرار داد وگفت:من گفتم بیای اینجا چون امشب حوصله یاتاقمو نداشتم.....بعدهم بدون که یه پسر خوب حتی در سخت ترین شرایط هم نمی تونه از زنش جداباشه......نگاهی به صورت خندان شهروز انداختم که ادامه داد:اومدم بهت سر بزنم ببینم خوابی یا نه.....یکم کار دارمانجامشون که بدم میام.....لبخندی زدم که شهروز به سمت در اتاق رفت.قبل از خارج شدن از اتاق با شیطنت نگاهی به من انداختوگفت:اگه تونستی نخواب تا بیام......زیر لب پر رویی نثارش کردم که شهروز بلند خندیدو با گفتن:شنیدم....از اتاق خارج شد.نیم ساعتی بود که تنها بودم.وهمه ی سعیم این بود که روی کتاب درسیم تمرکز کنم که در اتاق باز شدوشهروز باچهره ای خندان اما خسته درحالی که لباس عوض کرده بود وارد اتاق شد.-نخوابیدی؟-تو گفتی نخوابم تا بیای......لبخندی شیطانی روی لبش ظاهر شدوگفت:به به چه دختر خوبی .....پس منتظرم بودیخندیدمو گفتم:آره دیگه.....درحالی که به تخت نزدیک می شد گفت:اتفاقا منم خیلی وقته منتظرم.....نزدیک تخت که رسید به چهره ی خندانش نگاهی انداختم هرچند فکر کنم چهره ی خودم از خجالت سرخسرخ بود.چهره ی شهروز تو تاریک روشن اتاق زیباتر از همیشه به چشمم می اومد.شهروز داشت نزدیک ترمی شد که صدای در اتاق متوقفش کرد.نگاهی به من انداخت و به سمت در رفت .با باز شدن در اتاق آناوارودیدم.از دیدنش لبخندی روی لبم نشست.آناوا یک دست بلوز وشلوار عروسکی صورتی پوشیده بود ویهبالش هم توی دستش گرفته بود.نگاهی به چهره ی شهروز انداخت وگفت:میشه با ساره حرف بزنمشهروز با گفتن:البته...به سمت من برگشت ومنتظر نگاهم کرد.به سمت در اتاق رفتم .آناوا با دیدنم نگاهی به شهروز انداخت.شهروز ما رو تنها گذاشت وروی تخت دراز کشید.آناوا نگاهی به سمت شهروز انداخت و در حالی که معلومبود به سختی صحبت میکنه روبه من گفت:میشه .....راستش من امشب دوست ندارم تنها باشم.....اگه اشکالینداشته باشه ......نگاهی به سمت شهروز انداختم که به ما نگاه می کرد.به سمت آناوا گفتم:دوست داری امشب بیام تو اتاقتباهم باشیم؟بدون لحظه ای مکث گفت:نه....دوست ندارم تو اتاقم باشمنگاهی به شهروز انداخت وگفت:میشه ...اینجا پیش شما باشم؟به سمت شهروز برگشتم .از چهره اش معلوم بود مخالفتی نداره.-البته که میشه بیا تو.....دست آناوا رو گرفتم وباخودم به سمت تخت بردم.کنار تخت که رسیدم رو به شهروز گفتم:امشب مهمونداریمشهروز لبخندی زدوگفت:خیلی ام خوب......بینمون کمی سکوت برقرار شدکه دستهامو به هم کوبیدمو گفتم:حالا باید ببینیم کی وسط بخوابه.....شهروز وآناوا خندیدند وهر دو هم زمان به سمت من برگشتند وگفتند:تو....خندیدمو به سمت تخت رفتم روی تخت دراز کشیدمو از آناوا خواستم کنار من باشه.شب بین شوخی وخندهگذشت.شهروز مدام سربه سر آناوا می گذاشت واز تنگی جا گله می کرد.چند باری هم به شوخی بلند شدوبالش به دست روی زمین دراز کشید وما هر دفعه به زور برش می گردوندیم سرجاش.صبح که چشم باز کردم با دیدن چهره ی آناوا تمام اتفاقات دیشب یادم افتاد.شهروز نبود ومن یادم افتاد کهباید به دانشگاه برم.از جا بلند شدم وپایین رفتم.رباب خانم تو اشپزخونه مشغول بود.بادیدنم سلام کوتاهی بهمن داد ودوباره مشغول شد.شاید از دست من هم دلخور بود ومن نمی دونستم این وسط واقعا حق باکیه؟هرقدر فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید من امروز کلاس داشتم اما با اتفاقات دیروز نمی تونستم آناوا رو تنهابذارم بنابر این سعی کردم بی خیال کلاس امروز بشم وبا خیال راحت استراحت کنم.مشغوا خوردن صبحانهبودم که آناوا پایین اومد.وارد آشپزخونه که شد هم به من وهم به رباب خانم سلام کرد.رباب خانم خیلیسرد تر جوابشو داد.-سیمین زنگ زده بود....سر بلند کردم وبه آناوا چشم دوختم.-می خواست منو ببینه.....میاد دنبالم که باهم بریم بیرون....بامهربونی به دستمو روی دستش گذاشتمو گفتم:این که خیلی خوبه...کاری ازم بر میاد واست انجام بدم؟باچشمهای سردویخیش نگاهم کردوگفت:نه...فقط خواستم خبر داشته باشی.....مکثی کردمو گفتم:پس صبحونه بخورکه وقتی مادرت اومد سرحال باشی....پوزخندی زدوبی حرف مشغول شد.حالا که خیالم از نبودن آناوا راحت شده بودمی تونستم به کلاسهامبرسم.برای همین بالا رفتم ومشغول جمع کردن وسایلم شدم.داشتم لباس می پوشیدم که صدای در اتاقماومد وبه دنبالش آناوا وارد اتاق شد.-سیمین اومده دنبالم.....قراره امروز باهم باشیم.....شب برمی گردم...به چهره ی آناوا نگاه کردم حقیقتا زیبابود وته چهره اش یه معصومیت خاصی داشت که دوست داشتنیترش می کرد.البته نمی شد از غمی که توی چشمهاش لونه کرده بود صرف نظر کرد.لبخندی زدم وبهسمتش رفتم.کنارش که رسیدم دستهامو دور شونه هاش حلقه کردم .نفس عمیقی کشیدمو گفتم:ازته دلمامیدوارم بهت خوش بگذره..آناوا رو از خودم جدا کردم .درحالی که موهای روی پیشونیشو کنار می زدم گفتم:مراقب خودت باش.....آناوا خداحافظی کوتاهی کرد وبه سمت در رفت.-اگه دوست داشتی می تونی شب پیش مادرت بمونی......نگاهم کرد که خندهیدمو گفتم:این طوری نگاهم نکن ...فکر نکن داشتم بهت اجازه می دادم چون تو نیازیبه اجازه ی من نداری فقط یه پیشنهاد دوستانه بهت دادم.....همین....خوش باشنگاهم کرد.غم ته چشمهاش حالاپر رنگ تر بود که گفت:شب بر می گردم.....خداحافظبا رفتن آناوا من هم سریع آماده شدم وبعد از کسب اجازه از شهروز به سمت دانشگاه رفتم.امروز روز سخت وطاقت فرسایی بود.ساعت 0بعدازظهر بود ومن از صبح سر یکی از درسهای عملی آزمایشگاهمشغول بودم.استفاده از ماسک ودارو باعث شده بود وضعیت سینه ام کمی بهبود پیدا کنه اما هم چنانسرفه های گاه گاهم مانع انجام کارم می شد.به سختی کارمو تموم کردم.شهروز از صبح چند باری تماسگرفته بود ومن باالتماس راضیش کرده بودم که بمونم.تو بوفه ی دانشگاه نشسته بودم .مطمئنا یه لیوان شیر داغ می تونست حالمو بهتر کنه.مشغول بودم کهگوشیم به صدا در اومد.نگاهی به شماره انداختم برام ناشناس بود.-بله؟؟بفرماییدصدایی نازک ودل نشین جواب داد-سلام سارهلبخندی روی لبم نشست.صدا برام نااشنا بود اما از لهجه ی شیرینش میتونستم بفهمم کیه-سلام....خوبی؟-خوبم کجایی؟-دانشگاه.....تو کجایی؟خوش میگذرهمکثی کردوگفت:نه......خندیدمو گفتم:چرا نه؟؟؟-نمی دونم.....ادامه نداد ومن فهمیدم مایل به ادامه بحث نیست وسعی کردم مسیر صحبت کردنمونو تغییر بدم.-شماره ی منو از کجا پیدا کردی؟-از شهروز گرفتم........می خواستم ببینم خونه ای یانه؟-چطور کارم داشتی؟-اره....صبح دیدم اماده میشی بری بیرون.....می خواستم ببینم اگه خونه ای بیام خونه.....-الان کجایی؟می خوای تو برو خونه منم تا یک ساعت دیگه خودمو می رسونم....-نه.....دوست ندارم تو خونه تنها باشم....در ضمن شهروز می گفت تا شب کلاس داری....-کلاس که دارم اما اگه بخوای میام......-نه من فقط یکم حوصله ام سر رفته بود که زنگ زدم .....شب برمی گردم توهم برو به کلاست برس.....-ممنونم که زنگ زدی....مکثی کرد که گفتم:آناوا از بودن کنار مادرت لذت ببر....من حاضرم همه چیزمو بدم که بتونم فقط یک باردیگه مادرموببینم......خوش باشصدای نفسهای آناوا نشون می داد که هنوز پشت خطه......نفس عمیقی کشیدوگفت:تو هیچی نمیدونی......شب می بینمتآناوا قطع کرد.حتی اجازه نداد من خداحافظی کنم.باخستگی تمام بلند شدم وبه سمت کلاسم رفتم.نگاهی به ساعت انداختم که عدد7رو نشون می داد.کلاسم تموم شده بود.از دانشگاه خارج شدم .خسته یخسته بودم.کمردردی که از ظهر گریبان گیرم شده بود بی حوصله گی منو تشدید می کرد.می خواستم برمخونه اما یادم افتاد که باید جزوه ی امروزو از انتشاراتی سر خیابون تهیه کنم.با خستگی وکلافگی بهانتشاراتی رسیدم .انتشارات خیلی شلوغ بود حتی جا برای داخل رفتن هم نبود.به زور رفتم داخل وبعد ازاین که اسم استاد وجزوه رو گفتم,یکی از کسایی که اونجا کار می کرد ازم خواست بیرون منتظر باشم .دمدر ایستاده بودم وتکیه به دیوار داده بودم حقیقتا احساس می کردم کمرم در حال نصف شدنه وازطرفی همخس خس سینه ام حوصله ای برام نذاشته بود.گوشیم در حال زنگ خوردن بود واسم شهروز روی صفحهچشمک می زد.-سلام.....شدای شهروز سرحال وخوشحال به گوشم رسید-سلام ساره خانم.....احوال شما.....-خوبم ممنون....-دانشگاه خوش گذشت؟کمی بی حوصله جواب دادم :بد نبود.... می خوام راه بیفتم برم خونه.....شما کجایی؟مکثی کردوگفت:من......حدس بزن-نمی دونم.....خندیدوگفت:نمی خوای بیشتر فکر کنی؟بی حوصله جواب دادم:خسته ام ...بگو کجایی؟-بد اخلاق....می خوای بدونی من کجام؟مکثی کردولحظه ای بعد صدایی درست کنار گوشم شنیدم:من همین جاموقتی به پشت سر م برگشتم باچهره ی خندان شهروز مواجه شدم.-سلام اینجا چیکار می کنی؟-اومدم دنبالتدستش رو به سمتم دراز کردوگفت:اینجا چیکار می کنی؟کلافه وبی حوصله جواب دادم:جزوه می خوامهم زمان که دستمو تو دستش قرار دادم مکثی کردوپرسید:دستهات چرا این قدر یخه؟جوابی ندادم ودستمو از دستش بیرون کشیدم کمی روی پاهام بلند شدم وبه داخل انتشاراتی سرک کشیدم.-باتو بودم ساره؟به سمت شهروز که حالا کاملا جدی ایستاده بود برگشتم که دوباره پرسید:حالت خوبه؟چرا این قدر یخی؟عصبی سری تکون دادم وگفتم:نمی دونم.....شهروز که حالا کمی عصبی شده بود دوباره به حرف اومد:ببینمت؟چرا رنگت پریده؟خوبی؟عصبانی وبغض کرده به سمت شهروز برگشتم وگفتم:حوصله ندارم....کمرم درد میکنه...خسته ام....بعدهم به سمت انتشاراتی اشاره کردمو گفتم:اینا هم جزوه مو نمی دنشهروز با مهربونی به من نگاه کرد.دستشو بلند کردوگفت:بیا بریم....خسته ای فردا میاییم جزوه تومیگیریم.....با همون حالت گفتم:نمیشه.....هفته ی بعدامتحان دارم....نمی تونم دیگه بیامشهروز سویچو دستم دادوگفت:برو تو ماشین من واست میگیرم.....شونه ای بالا انداختمو گفتم:نمی خواد الان اماده میشه باهم بریمشهروز خنده ای کرد.سرشو کنار گوشم اوردوگفت:برو سرتق.....بشین تو ماشین تا بیامواقعا دیگه توانایی ایستادن نداشتم برای همین بعد از گفتن اسم استادم به سمت ماشین رفتم.با اصرار شهروز کمی شام خوردم وراهی اتاقم شدم.روی تخت دراز کشیده بودم و دل درد امانمو بریدهبود.صدای در اتاق بلند شدوبه دنبالش شهروز وارد اتاق شد.لبه ی تخت نشست پتویی که روی خودم کشیدهبودم رو کمی بلند کرد وکیسه ی اب گرمی که دستش بود رو روی شکمم گذاشت.-فکر کنم این حالتو بهتر کنه....خجالت زده سرموتوی سینه خم کردم.شهروز خندیدوگفت:خجالت نداره که دختر خوب.....درحالی که از جا بلند می شد ادامه داد:استراحت کن.....واست قرص میارم....با رفتن شهروز سعی کردم کمی بخوابم.چشمهامو بستم نمی دونم چقدر گذشت که صدای در بلند شد-بفرماییددر باز شد از دیدن آناوا پشت در لبخندی روی لبم اومد.سلام ارومی کرد ووارد شد-سلام کی اومدی؟لبه تخت نشستو گفت:می خواستم زودتر بیام اما سیمین اصرار کرد شام بیرون باشیم واسه همین دیرشد.....اومدم دیدم پایین نیستی شهروز گفت حالت خوب نیست....الان بهتری؟-بهترم....خوش گذشت؟-بدنبود......شهروز قرص داد واست بیارم-ممنون-نمی خوری؟خندیدمو گفتم:نه....حالم بهتره اگه بدتر شد می خورمآناوا دست بلند کرد وپاکتی بهم داد-این چیه؟-کارت دعوت ....آخر هفته عروسی داییمه شماهم دعوتید....شهروز گفت کارتو بدم به تودرحالی که تشکر می کردم نگاهی به کار انداختم که پشتش باخط خوشی نوشته شده بود"برای شهروزعزیزم به همراه همسر"-حساس نباش کار سیمینهنگاه از کارت گرفتم وبه صورت خسته ی آناوا نگاه کردم.-خسته ای؟-خیلی.....بودن جایی که با آدمهاش خیلی احساس خوبی نداشته باشی خسته ات می کنهکمی کنار کشیدموگفتم:می خوای بخوابی؟لبخندی زدو کنارم دراز کشید.دستمو دور شکمش حلقه کردمو پرسیدم:دوست داری واسم تعریف کنیامروز چیکار کردی؟اونقدر محکم وقاطع گفت نه که خنده ام گرفت وبه دنبالش ادامه داد:دوست دارم از چیزهای دیگه حرفبزنیم-مثلا؟؟؟-شهروز خیلی دوست داره.....-تو رو هم دوست داره...-چطوری باهم آشنا شدید؟-قصه اش طولانیه.....حوصله شو داری؟-حوصله قصه ندارم.....دوست دارم حرف بزنیممکثی کردم وپرسیدم:می خوای با سیمین برگردی؟-آره.....خوب یه جورایی مجبورم-چرا اینجا نمی مونی؟-کسی رو ندارم-شهروز.....-ولش کن....زندگی من اونجاست.....من یاد گرفتم چه جوری کنار بیام-یه سوال بپرسم...جوابی نداد که ادامه دادم:اون روز .....تو باغ.....واقعا سعید اذیتت کرد؟-سری سمتم چرخوند وگفت:نمی دونم-یعنی یادت نمیادکمی به سمتم برگشت.سرشو یه جورایی تو سینه ام قایم کردوگفت:من نمی دونم چی شد....اصلا چهره یپسره تو ذهنم نیست.....فقط گاهی که غریبه می بینم این طوری میشم چهره های زیادی میان طرفمودنبالم می کنند می خوان اذیتم کنندبااحتیاط پرسیدم:یعنی کابوس می بینی؟آناوا همون طور که چشمهاشو می بست گفت:بدترین کابوسهای زندگی آدمها از بدترین خاطراتشونسرچشمه می گیرندسکوت بینمو ن برقرار شدکه آروم دستمو به سمت موهاش بردم ونوازششون کردم.دلم واسش می سوخت.باید با پدرام وشهروز صحبت می کردم .حالتهای آناوا طبیعی نبودند.یه چیزی به شدت آزارش می داد.بی حوصله نگاه دوباره ای به کارت عروسی انداختم.شرکت کردن تو این عروسی رو دوست نداشتم اما انگاریمجبور به شرکت کرد بودم.امروز روز عروسی بود ومن هنوز کاری انجام نداده بودم.آناوا امروز صبح به اصرارسیمین رفته بود ومن خوشحال بودم که تمام دیروز به گشتن تو پاساژهای مختلف برای پیدا کردن لباسیبرای آناوا گذشت.خودش هم از لباسش راضی بود وخیلی دوستش داشت.صدای شهروز که دوباره بلند شدخنده روی لبهام نشست .امروز واقعا از صبح کلافه ام کرده بود.حتی نمی گذاشت چند لحظه ازش دور باشماز این همه پررویی شهروز خنده ام می گرفت-بله؟نگاهی به من انداخت .یک تای ابروشو بالا بردوبالبخندگفت:کجایی؟بیا یه دیقه بشین اینجا بذار کارمو انجامبدمخندیدمو گفتم:کارتو انجام بده بذار منم برم حاضر بشم کلی کار دارم.....خودکارشو روی میز انداخت وگفت:چه کاری مهم تر از رسیدگی به همسر داری؟نزدیکش رفتم مشتی حواله ی بازوش کردمو گفتم:همسر پررو....دو ساعت دیگه باید بریم منم هنوز هیچکاری نکردم....نه حموم رفتم ونه لباسهام آماده کردم....خندید از جا بلند شدوکنارم ایستاد.خم شدوکنار گوشم گفت:حموم خوبه موافقم.....چند لحظه شوکه نگاهش کردم که دوباره بلند خندید وبوسه ی کوتاهی روی گونه ام گذاشت وهمون طورکه بیرون می رفت گفت:برو ترسو کارت ندارم شوخی کردم....زیرلب پررویی نثار شهروز کردم وبه سمت اتاقم رفتمجلوی آینه ی قدی اتاق نگاهی به خودم انداختم.یه دست کت ودامن کوتاه دخترونه به همراه ساپورتیمشکی وضخیم پوشیده بودم.لباس کت قرمز رنگ یقه بازی داشت که زیرش تاپ مشکی کارشده وزیبا ییمی خورد.دامن لباس هم مشکی بود وکوتاهیش تا روی زانو می رسید.روسری ساتن قرمز رنگی سرم کردموکفشهای پاشنه ده سانتی قرمز رنگی رو هم با لباسهام ست کردم.در کل با آرایش صورت کمی که انجامداده بودم به نظر خودم خوب می رسیدم.مانتو به دست از اتاق خارج شدم وحین پایین رفتن از پله ها مانتوتنم کردم.شهروز با دیدنم لبخندی زد وبه سمتم اومد-بریم؟-بریممسیر خونه تا محل عروسی کوتاه بود.از ماشین پیاده شدیم .کنار شهروز ایستادم .لبخندی به صورتم پاشیدوگفت:خوشگل شدی....-ممنونهمراه شهروز به سمت داخل حرکت کردیم.از شدت استرس همه ی بدنم می لرزید زیر لب نام خدارو فقطصدا می کردم وارد که شدیم با چشمهام نگاهی به اطراف انداختم .همه مشغول رفت وآمد بودند ومراسمشروع شده بود عده ای مشغول رقص بودند .با صدای سلامی نگاهم برگشت سمت صدا واز دیدن آناوالبخندی زدم شهروز به گرمی جوابشو داد ومن هم همین طور که آناوا ادامه داد-مونا اینا خیلی وقته اومدن بیایین بریم پیششونتشکری کردیم وهمراه با آناوا به سمت جمعیت حرکت کردیم.از دیدن مونا وپدرام از ته قلب خوشحالشدم.شهروز ازم خواست تا برای تبریک به سمت جایگاه بریم.با شهروز همرا شدم.بعد از تبریک از آناواخواستم تا برای تعویض لباس کمکم کنه.همرا ه آناوا به سمت اتاق پرور حرکت کردم. از دیدن خودم توآیینه ی قدی اتاق لبخندی زدم وخوشحال بودم ازنوع انتخاب لباسم.از ایینه نگاهی به آناوا انداختم وگفتم:خوش می گذره؟شونه ای بالا انداخت وگفت:بد نیست.....اگه عروسی سامان نبود اصلا نمی اومدم-سامان داییته؟سری تکون دادوگفت:اره....معلومه که خیلی دوستش داری؟نه؟مکثی کردوگفت:دوستش دارم......وبعد با صدای آرومتری ادامه داد:همیشه باهام خوب بوده...اگه برادر سیمین نبود بیشتر دوستش داشتم......دستمو کشید گفت:بریم....شهروز منتظره....همراه هم به سالن برگشتیم.شهروز با دیدنم لبخندی زدوگفت:کجا بودی؟دیر کردی؟-با آناوا بودم.....ببخشید طول کشیداز دیدن نوع لباس پوشیدن مونا واز این که تنها خانم محجبه جمع نبودم خوشحال شدم.کنار شهروز جاگرفتم که هم زمان آناوا کنارم نشست .به چهره اش دقیق شدم.خیلی زیبا ودوست داشتنی بود.موهای لختومشکیشو به طرز زیبایی اراسته بود.ارایش چندانی نداشت اما یکی زیباترین های امشب بود.پدرام شروعکرده بود به تعریف دوران نامزدی خودش ومونا .اونقدر جالب تعریف می کرد که تمام مدت مشغول خندهبودیم.با صدای سلام کسی به عثب برگشتم.سیمین پشت سرمون بود.لباس فوق العاده ای به تن کرده بود.بدون این که اهمیتی به من بده بالبخند زیبایی که روی لب داشت مشغول صحبت باشهروز شد.سرمو پایینانداختم وبی هدف با چاقوی توی دستم مشغول بودم.باحس گرم شدن دستم وصدایی که می پرسید:خوبی؟سربلند کردم.شهروز بامهربانی نگاهم می کرد .سرچرخوند به سمت سیمین وباحالت جدی گفت:خوشحالشدم دیدمت....بهتره بری مهمونات منتظرت هستندسیمین پشت من بود ودیدن حالتش بعد از شنیدن حرف شهروز برام ممکن نبود.شهروز با صدای ارومیادامه داد:خوب نیست این قدر زود واکنش نشون بدی.....چیزی واسه حساس شدن وجود نداره......لبخندی زدم وگفتم:حساس نشدم....دوست نداشتم توصحبتتون دخالت کنم-دخالت نیست.....تو زنمی وماهیچ چیز پنهانی ازهم نداریم.....لبخندی به صورت مهربون شهروز زدم ومشغول صحبت با مونا شدم.آناوا تمام مدت در سکوت کنار مانشسته بودحوصله ام از این مهمونی مسخره سر رفته بود.پدرام ومونا به خاطر اینکه آرین همراهشون نبود زودتر رفتهبودند.شام خورده بودیم ومن فقط منظر بودم که هر چه زودتر برگردیم.کنار آناوا نشسته بودم وشهروز کمیدورتر مشغول صحبت با مردی بود.-آنا می خوام دستهامو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۳ عصر
بشورم.....کجا باید یرم؟آناوا از جا برخواست وهمراهیم کرد.از دستشویی که بیرون اومدم آناوا نبود.نگاهی به اطراف انداختم بازهمپیداش نکردم شونه ای بالا انداختم به راه خودم ادامه دادم.با احساس تشنگی کمی به سمت آشپزخونهراهمو کج کردم وازیکی کار کنان درخواست یه لیوان آب کردم.موقع برگشت صدایی توجهمو جلب کرد.صدااز بالکن آشپزخونه بود.کار کنان بیرون رفته بودندوهمه مشغول بودند.اروم به سمت بالکن حرکتکردم.صدای مردی می اومد .در کنارش صدایی شبیه خس خس می اومد انگار کسی به سختی نفس میکشید......-هی دختر...تو که این طوری نبودی؟مرد با صدا خندید وگفت:از من خجالت می کشی؟شایدم می ترسی؟نه؟........انگاری مرد در حال حرکت بود.تن صداش کمی پایین اومد وادامه داد:ما باهم اوقات خوشی داشتیم......یادتکه نرفته؟صدای نفس های بلندمی اومد وصدای بی جونی که گفت:جلو نیا.....وگرنه جیغ می کشمصدا.....صدایی شبیه آناوا بود.مرد بلند خندیدوگفت:جیغ بکش.....تو نمی تونی....جرات داری جیغ بکش....نمی تونی؟می دونی چرا؟....بعدهم اروم وشمرده شمرده گفت:چون کسی نمیاد سراغت حتی سیمین....اگرهم بیاد طرف منو می گیره نهتو....بهتره خفه شی وبذاری به کارم برسم.....مرد خنده ای جنون امیز کردوگفت:اگه اروم باشی باهم لذت می بریم.....اینجا چه خبر بود؟از چیزهایی که شنیدم نفسم گرفت.دستمو به سمت گلوم بردمو کمی ماساژ دادم.نه الانوقت تنگی نفس نبود....حسی بهم می گفت باید کمکش کنم.کمی خودمو به سمت کابینت کشیدم وکمیآب خوردمو نفس عمیقی کشیدم.به سمت بالکن حرکت کردم.صدای هق هق ضعیفی می اومد...وبه دنبالشصدای مرد که می گفت:بزرگ شدی.....خوشگل وخواستنی...درنگ نکردم در وبازکردمو بیرون رفتم.آناوا به دیوار چسبیده بود.اروم اشک می ریخ وچشمهاش بسته بودومردی که کاملا بهش چسبیده بود وسرش تو گودی گردن آناوا بود.....نفس عمیقی کشیدم وگفتم:اینجا چهخبره؟چشمهای آناوا باز شد ونگاهی دردمند به من انداخت.مرد تکان شدیدی خورد وبه سمت من برگشت.تمسخرآمیز نگاهم کرد وگفت:به شما مربوط نیست....تمام بدنم می لرزید وسعی می کردم نفس های کوتاه ومنظم بکشم.قدمی به سمت آناوا برداشتم .دستشوگرفتم و به سمت خودم کشیدمش....وهم زمان گفتم:-آناوا اینجا چیکار می کنی می دونی چند وقته دارم دنبالت می گردم؟بیا بریم....دست آناوا رو کشیدم که مرد گفت:آنا باتو جایی نمیاد....ولش کنبی توجه به راهم ادامه دادم که ادامه داد:آناوا اگه بری خیلی واست بد میشه.....آناوا ایستاد به سمتش برگشتم ومتعجب نگاهش کردم که باچشمهای غمگینش سرد نگاهم کرد وسرشوپایین انداخت واروم زمزمه کرد:برو ....چیزی نیست....به مرد که حالا با تمسخر نگاهم می کرد نگاهی انداختم وگفتم:آناوا....بیا بریم...از چی می ترسی؟من...من...آناوا کمی به سمت مرد حرکت کرد وگفت:من نمی ترسم...برو منم چند دیقه دیگه میام....بهت زده ایستاده بودم وبه آناوا نگاه می کردم من خودم شنیده بودم که مرد قصد اذیت کردنشو داشت.مکثی کردم.....نفسی تازه کردم .به سمت مرد برگشتم وتمام نفرتمو توی نگاهم ریختم وگفتم:من می دونمکه داشتی اذیتش می کردی....ولش کن بامن بیاد وگرنه باقی اتفاقات پای خودته...مرد پوزخندی زدوگفت:مثلا چه اتفاقی؟کمی جلو رفتم.زل زدم تو چشمهای مرد.بدون ترس...با انزجار گفتم:اگه بدون آناوا برم...خودت مسول باقیاتفاقات هستی.....مطمئنا شهروز اگه بفهمه قصد ازار دخترشو داشتی به همین سادگی اذت نمگذره....نظرتچیه؟هان؟چشم در چشو مرد دوخته بودم ونگاهش می کردم.مرد مکثی کرد....هیچی از چشمهاش خونده نمی شد.درسکوت به هم چشم دوخته بودیم که حرکتی کردوهم زمان پوزخندی روی لبش ظاهر شد....به سمت آناوگفت:من میریم عزیزم....مدت کمی به برگشتنمون نمونده ومن مطمئنا این مدتو تحمل می کنم.....بعد هم به سمت داخل رفت...نفسی رو که تو سینه ام حبس کرده بودم با رفتن مرد بیرون دادم ...ورویزمین نشستم....نفسهای عمیقی کشیدم....سر بلند کردم وبه آناوا نگاه کردم سرشو به دیوار تکیه داده بودوقطره های اشک بی صدا از روی گونه هاش سر می خورد پایین......تن خستمو به زور از روی زمین بلند کردم.دستمو دور شونه های آناوا حلقه کردم.وارد آشپزخونه که شدیملیوانی پر از آب کردمو دستش دادم.دوست نداشتم حرف بزنیم.کمی از آب خورد.آروم زمزمه کردم-می یای بریم تو سالن....به سختی از جا بلند شدوگفت:تو برو ...صورتم می شورم میام.....نگاهش کردمو گفتم:می خوای باهات بیام؟پ.زخندی زدوگفت:دیگه اتفاقی نمی افته....برو...میام....از آشپزخونه خارج شدمو به سمت محل نشستنمون حرکت کردم.شهروز سر میز نبود.باچشم نگاهی بهاطراف انداختم تا پیداش کنم اما نبود.سرمیز که رسیدم قبل از نشستن سرموبلند کردم ونگاهی به محلرقص انداختم.آهنگ ملایمی پخش می شد وزوجهای جوان در حال رقصیدم بودند.ازدیدن زوجهای جوانیکه دست در دست هم می رقصیدند ناخودآگاه لبخندی زدم .همین که می خواستم بششینم از دیدن چیزیکه روبه روم بود.تمام بدنم لرزید وخشک شدم.شهروز وسیمین وسط پیست در حال رقص بودند حتی نمیتونستم از چیزی که می دیدم چشم بردارم.اتفاقات تو آشپزخونه وحالا هم اینجا....من ظرفیتم تکمیل شدهبود.دهانم خشک خشک بودو از پشت پرده ی اشک شهروزو می دیدم.....حالم اصلا خوب نبود ومدادم بهخودم لعنت می فرستادم که چرا امروز اینجا هستیم...-می خواد حسادتتو تحریک کنهبا چشمهای اشکی به سمت صدا برگشتم.آناوا در حالی که می نشست دستمالی دستم دادوبا بی حالیگفت:سیمینو می گم....نگاه دوباره ای به چشمهام انداخت .با کلافه گی سری تکون دادوگفت:انقدر احمق نباش.....نگاه کن ....بهچهره ی شهروز نگاه کن....کاملا معلومه که به رقص بی میله....نمی دونم چی شده که الان تو این وضعیتهستند اما مطمئن باش شهروز گیر افتاده....نگاهی دوباره به سمتشون انداختم راست می گفت شهروز ایستاده بود دستهاش دوطرف بدنش اویزون بودندوسیمین دستهاشو دور گردن شهورز حلقه کرده بود-نسبت به شهروز خیلی حساسی....اما اگه احساساتی نمی شدی می فهمیدی که همین که سر میز رسیدیسیمین شهروزو از خواهرش جدا کرد ودستهاشو دور گردنش حلقه کرد....به آناوای خسته نگاه کردم.سرشو یک طرفی روی میز گذاشته بود ونگاهم می کرد-سیمین می خواد حسادتتو تحریک کنه....اهمیتی به این موضوع نده....نذار به مقصودش برسه...چشمهاشو بست که زمزمه کردم:کاش زودتر مهمونی تموم بشه وبریم...نگاه رنجیده ای به سمت شهروز انداختم....نبود....دوباره نگاه کردم سیمین تنها می رقصید ....شاید حق با اناوابوداما رنجیده بودم.دستی روی شونه ام احساس کردم......شهروز با لبخند مهربانش کنارم ایستاده بود....سرموبه حالت قهر برگردوندم وگفتم:کجا بودی؟بعد هم با کنایه اضافه کردم:خوش گذشت؟شهروز کمی به سمتم خم شد.کنار گوشم آروم فوت کردوگفت:حسود....زیر پوستم احساس خوش آیندی منتقل شد.لبخندی که می اومد روی لبم ظاهر بشه به زور فرو دادموگفتم:کی میریم؟شهروز خندیدوگفت:همین حالا.....خسته شدم اگه به خاطر سامان نبود زودتر از اینا می رفتیم.....برو لباسعوض کن بریم....از جا بلند شدم که دستمو کشید ...مستقیم نگاهم کرد با جدیت گفت:گیر افتادم....نمی خواستم باهاشبرقصم.....خودت که دیدی سریع کنار کشیدم....لبخند خسته ای زدمو گفتم: می دونم.....به سمت اتاق پرو رفتم.لباسهامو پوشیدم وپیش شهروز برگشتم.خیلی خوشحال بودم که می ریم.کنار شهروزرسیدم.دستمو گرفت وبه سمت جایگاه عروس وداماد رفتیم.تبریک گفتیم .هدیه ای که از قبل آماده کردهبودیم از کیفم خارج کردم ودست عروس دادم.از بقیه خداحافظی کردیم ومن خوشحال بودم واحساس میکردم مسیر تنفسم باز شده.حین خارج شدن نگاهی به اطراف انداختم تاآناوا رو ببینم وازش خداحافظی کنمولی پیداش نکردم.ته دلم براش خیلی نگران بودم .باید در مورد اتفاقا ت امروز مفصل با شهروز صحبت میکردم.کنار ماشین که رسیدیم از دیدن کسی که کنار ماشین به حالت مچاله نشسته بود تعجب کردم.شهروزقدمی به جلو برداشت.-تو اینجا چیکار می کنی؟هوا سرده....چرا لباس تنت نیستآناوا با همون لباسها ی مهمونی درحالی که کیف ومانتوشو بقل کرده بود کنار ماشین نشسته بود.نگاهغمگین وخسته شو بالا آوردوگفت:فکر نمی کردم دیر کنید....گفتم شاید دیر برسم وبدون من برید....کمی خجالت کشیدم در واقع ما یادمون رفته بود بهش بگیم اگه دوست داشت همراهمون بیاد....شهروز بهسمت آناوا خم شد ودستهاشو دور شونه اش حلقه کرد ودخترکو بالا کشد.درحالی که در عقب ماشینو بازمی کرد وبه آناوا در نشستن کمک می کرد گفت:ما فکر نمی کردیم بخوای باما برگردی.....گفتیم شاید دلتبخواد امشب اینجا باشی....حواسم بهت بود دیدم رفتی بالا...فکر کردم رفتی بالا بخوابی....آناوا نگاهی به شهروز انداخت.روی صندلی عقب ماشین نشست .شهروز درجلو رو باز کرد لبخند مهربونی بهمن زد وگفت:شماهم بفرمایید بانو....خندیدم .آناوا پشت ماشین دراز کشید وساعدشو روی چشمهاش گذاشت.دلم واقعا براش می سوخت.امروزروز سختی براش بود.باید فردا هم باخودش وهم با شهروز در مورد اتفاقات امشب مفصل حرف می زدم...................خسته وخواب آلود به سمت اتاق حرکت کردم.شهروز نمی دونم خواب بود یا بیدار.بعد از رسیدن هرکسیدنبال کارهای خودش رفته بود.من هم بعد از تعویض لباس ودوش سبکب که گرفته بودم حالا خواب آلودراهی اتاق شده بودم.جلوی در اتاق که رسیدم به سمت اتاقآناوا برگشتم.در باز بود.روی تخت نشسته بودوپاهاشو توی شکمش جمع کرده بود وخیره به دیوار روبه روش بود.صداش زدم که به سمتم برگشت.غموخستگی تو نگاهش موج می زد.غم نگاهش خیلی سنگین بود ....سنگین بود برای دختری 27ساله.....موهای نم دارش خبر از حموم رفتنش می داد.تاب شلوارکی عروسکی به تن داشت ومنتظر نگاهم می کرد-چرا نخوابیدی؟مستقیم وبدون حرف نگاهم کرد.-می خوای امشب پیش ما باشی؟بازهم بدون حرف نگاهم کرد.مکثی کردوبالش کوچیک وعروسکی شو به دست گرفت واز کنارم گذشت.به دراتاق که رسیدیم در زدم ووارد شدم.شهروز منتظر وبا لبخند نگاهم می کرد.-چرا دیر کردی؟بیا بگیر بخواب دارم از بی خوابی میمیرم.....چشمکی زد وادامه داد؟بد عادتم کردی رفت....ازخجالت سرخ شدم.آناوا پشت من بود وشهروز نمی دیدش.دست آناوا رو کشیدمو گفتم:امشب مهمونداریم.....آناوا باسری پایین کنارم ایستاد.شهروز خندیدوگفت:خوش اومده مهمونمون....بفرمایید جا واسه همه هستوخودشو کمی روی تخت جابه جا کرد.روی تخت دراز کشیدم وخودمو به سمت شهروز کشیدم.آناوا کنارمدراز کشید.گوشه ی پتوی بهاره ای که روم بود روی آناو کشیدم.آناوا به سمتم برگشت.مستقیم نگاهم کردوآروم گفت:واسم جادو می کنی؟لبخندی زدم.دستمو دور پهلوش حلقه کردم وشروع کردم به زمزمه آیه الکرسی.آناوا با شنیدن صدامچشمهاشو بست ومن هم با احساس دستی که دور کمرم حلقه شد وبوسه ی ریزی که زیر گلوم کاشته شدلبخندی زدم وخودمو به خواب سپردم.نگاه دوباره ای به ساعت دیواری سالن انداختم.22نیمه شب بود.دلشوره امانمو بریده بود شهروز هنوز نرسیدهبود.حالم خوب نبود.هرقدر باگوشی شهروز شهروز تماس می گرفتم فقط صدای اپراتور خبر از خاموش بودندستگاه مشترک مورد نظر می داد.تمام ذهنم پی این یک هفته می چرخید.هفته ای پر از دلشورهواسترس.درست یک هفته از عروسی برادر سیمین می گذشت ودرست از فردای عروسی اوضاع فرقکرد.شهروز عصبی وخسته بود هرشب دیر وقت به خونه برمی گشت.حرفی نمی زدواین بیشتر منو عصبیمی کرد.هنوز من وقت پیدا نکرده بودم تا ماجراهای روز عروسی رو با شهروز در میان بذارم اما در این موردبا روان شناسی که از اشناهای پدرام بود وقرار بود به مشکل آناوا رسیدگی کنه صحبت کرده بودم.آناوا مثلهمیشه بود.تلاش من برای این که با آناوا بیشتر در مورد مردی که تو مهمونی بود صحبت کنم بی نتیجهبود.آناوا هیچ تمایلی به این موضوع نداشت وحرفی نمی زد.سیمین هر روز یا تماس می گرفت ویا به دفترشهروز می رفت .شهروز حرفی در این مورد نمی زد وفقط به گفتن سیمین امروز اومده بود اکتفا میکرد.ارتباط شهروز وسیمین بیشتر شده بود.حتی یک بار سیمیمن اومد در خونه دنبال شهروز.هزار جور فکربه ذهنم می اومد.با خودم فکر می کردم شاید حق با سیمین هست.شاید من موجود اضافی این زندگیهستم .باخودم فکر می کردم آناوا حق داره کنار پدر ومادرش خوشبخت باشه.از این که فکر می کردم مانعاین خوشبختی من هستم وجودم پر از غذاب وجدان می شدبا صدای درب ورودی نفس عمیقی کشیدم ونگاهی دوباره به ساعت انداختم ساعت 2بامداد بود.کلافهوعصبی به سمت در رفتم .شهروز خسته وناراحت وارد شد اونقدر خسته بود که حتی متوجه من همنشد.عصبی وبغض کرده قدم از قدم برداشتم وبا صدایی لرزون گفتم"معلوم هست کجایی؟شهروز به سمتم برگشت.رنگ طوسی چشم هاش به سرخی می زد .خستگی از تمام چهره اش نمایانبود.باخستگی تمام گفت:تو چرا بیداری؟هنوز نخوابیدی؟درحالی که از یغض چونه ام می لرزید گفتم:جواب من این نبود.میگم کجا بودی؟هیچ به ساعت نگاهکردی؟نمی گی نگران میشم؟پوف خسته ای کردوگفت:اروم باش......چیزی نشده که.....شارژ تموم کردم....به سمت راه پله ها برگشت وگفت:خسته ام به خدا......من فکر نمی کردم بیدار باشی وگرنه خبر می دادم....خواست به سمت پله ها برگرده که گفتم:صبر کن-الان وقتش نیست به خدا ساره....قدم تند کردم.دوپله بالاتر از شهروز ایستادم.هنوز هم در برابرش کوتاه بودم.سر بلند کردم وبه چشم هایخسته اش چشم دوختم.از غم نگاهش دلم لرزید.اما کوتاه نیومدم.هم زمان با شروع به صحبت کردن بغضمسر باز کرد-پس وقتش کی هست,بهم بگو منم بدونم....فکر می کردی بیدار نباشم...تو مگه اصلا به من فکرهم میکنی؟...یه هفته است وضعیتمون همینه....دیر میای....اگه چیزی هست بگو منم بدونم.....اگه...اگه....نفسی کشیدم .با این که برام خیلی سخت بود .سر بلند کردم وباچشمهای اشکیم نگاهش کردم با بغض درحالی که چونه ام می لرزید زمزمه کردم: من حرفی ندارم.....اگه بخوای به ....به......سیمین ....برگردی....هم زمان با گفتن اخرین کلمه احساس سوزش شدیدی سمت راست صورتم احساس کردم.....ناباورانه به سربلند کردم .رنگ طوسی چشمهای شهروز پر از رگهای عصبانیت بود.....شهروز دست بلند کرد وشونه هامودردست گرفت وبا عصبانیت در حالی که از فشار دستهاش دور بازهام هر لحظه بیشتر می شد غرید-خفه شو ساره....می فهمی خفه شو.....تو زنمی...می دونی این حرف چه معنی میده؟می دونی یانه؟بعد هم با صدای بلند تر ادامه داد:نفهم تو زنمی.....من ولت نمی کنم....حتی اگه سیمین برگردهفهمیدی؟...در مورد جدایی این قدر راحت حرف نزن....فهمیدی؟شهروز خیلی عصبانی بود وکلمات اخرو با صدای بلند تری ادا می کرد.مکثی کرد وبا ضرب رهام کرد واز پلهها بالا رفت.روی پله ها نشستم وسعی کردم حق حقمو تو دستهای مشت شده ام خفه کنم.....با در موندگی از جام بلند شدم .نمی دونم چقدر گذشته بود اما با خستگی وبا شونه های افتاده به سمتاتاقم حرکت کردم.حتی نمی دونستم کجا باید بخوابم.از برخورد شهروز هم دلگیر بودم وهم خوشحال..ریههام به خاطر گریه سنگین شده بود .دلم استراحت وارامش می خواست.....دلم خواب بدون فکر میخواست.....دلم....دلم شهروز می خواست......کجا بود منبع ارامش من....به درب اتاقم رسیدم از فکر این که امشب باید تنها بخوابم بغضم گرفت.از شهروز دلگیر بودم وخجالت میکشیدم.نگاهی به سمت درب اتاق کار شهروز انداختم چراغ روشن اتاق ودرب نیمه باز از حضور شهروز تواتاق خبر می داد.نگاهی از بین در به داخل انداختم.شهروز روی مبل نشسته بود وسرشو به پشتی مبل تکیهداده بود وچشمهاشو بسته بود.بغضم دوباره سر باز کرد با دیدن مرد مهربون زندگیم که این قدر در موندگیتو چهره اش داشت.شهروز یکی از دستهاشو بلند کردوروی چشمهاش فشرد.....چشمهاشو از درد بیشتر بههم فشرد.کاش راهی برای آروم کردنش وجود داشت....به سمت پایین پله ها رفتم به آشپزخونه که رسیدم ازیخچال پاکت شیرو خارج کردم ....کمی از شیر گرم کردم ....لیوانی پر از شیر ولرم برداشتم وبالا رفتم ...بیاجازه وارد اتاق شدم شهروز چشم باز کرد وخیره نگاهم کرد.....چیزی نمی گفت اما نگاهش پر از دلخوریبود...اروم با صدایی که حالا بیش از پیش گرفته شده بود گفتم:ببخشید.....بخور...واست خوبه.....مکثی کردم.شهروز جواب نمی داد.بغض سنگین شده ام رو فرو دادم وباصدای آرومی گفتم:برو حموم...ابگرم بدنتو سبک می کنه....به سمت در برگشتم .حین خارج شدن صدای شهروز باعث شد باایستم-ساره....صدایی که خستگی ,دلخوری,وغم رو فریاد می زد.-اسپریتو استفاده کن.....صدات گرفته.....بدون این که برگردم زیر لب باشه ای گفتم که خودم هم به زور می شنیدم.به سمت اتاق خودم رفتم.لباسعوض کردم.صورتمو شستم تا اثار گریه کم رنگ تر بشه وبعد ازمدتها روی تختم به تنهایی درازکشیدم....بازهم دلم هوای گریه داشت.من تنهایی این اتاقو دوست ندارم.....دلم مرد مهربونم می خواد...نیم ساعتی گذشته بود که درب اتاق بازشد.از زیر چشم قامت مرد مهربونم دیده می شد.شهروز به سمتتخت اودمد.روی تخت دراز کشیدو زیر پتوی بهاره ی من خزید.من چشم بسته بودم......چند لحظه هیچحرکتی نمی کرد .....چند لحظه بعد صدای شهروز به گوشم رسید-گفته بودم که حتی در بد ترین شرایط هم جای خوابمون یکیه......این بار اشکالی نداره.....مکثی کرد .....بوسه ای روی گونه ام نشست وشهروز بالحن ارومی زمزمه کرد: ببخش....حق نداشتم بزنمت.....هرچند خیلی از دستت دلخور وعصبانی ام......بازهم مکث .....من تمام مدت چشم بسته بودم.....چند لحظه بعد نسیم خنکی که روی صورتم پیچید باعثشد چشم باز کنم.....صورت شهروز رو به روی صورتم بود......لبخند خسته اما مهربونی به لب داشت....ازدیدنش بازهم بغض کردم که باعث شد چونه ام بلرزه...شهروز خندیدوگفت:الهی ...گریه نداره که...دلت بغلمی خواد.....دستهاشو باز کرد وگفت:بیا دیگه.....بسه.....با تمام وجود به سمت شهروز رفتم.دست شهروز که مشغول نوازش موهام شد ناخودآگاه چشم بستم نفسعمیقی کشیدم که بوی شامپو بدن شهروز در مشامم پیچید ووجودم پر از ارامش شد.-شهروز.....-جان دلم؟-چرا شامپوت این قدر بوی خوبی میده؟خنده ی خسته ای کرد وگفت:اخه من به تو چی بگم؟این حرف چیه تو می زنی؟نمی گی از راه به درمیشم؟باچشمهای بسته لبخندی خسته زدم وگفتم:منحرف.....شهروز حلقه ی دستهاشو تنگتر کرد.نفس عمیقی کشیدوگفت:فردا سر کار نمی رم.....خسته ام ...خیلیخسته....بالحن ارومی ادامه داد:خسته گی من فقط با تو رفع میشه....مکثی کردوگفت:خیلی خسته ام فردا در مورد همه چیز مفصل حرف می زنیم....قول می دم...بوسه ای ریزی روی گیج گاهم زدوگفت:ساره؟-هوم؟با صدای ارومی گفت:بی تابتم ساره....خیلی .....فکر منم باش ساره......کاش بدونی دور بودن ازت واسم چقدرسخته.....این نزدیکی ودر عین حال دوری منو از پا در میاره.......سربلند کردم ونگاه صامتو دوختم به چشمهای خسته ی شهروز واروم زمزمه کردم:تو بگو چیکار کنم کهحالت خوب باشه......هر چی بخوای واست انجام می دم.....حالت چشمهای شهروز برگشت.....ناباورانه نگاهم کرد......از نگاه کردنش شرمم شد.لبخند خسته ای زدموچشمهام به نشانه ای موافقت با طنازی بستم......بوسه ی ریزی پشت پلکهام نشست وبه دنبالش صدای ارومشهروز به گوشم رسید-بخواب جوجو....حالت امروز خوب نیست.....منم خسته ام....دلم می خواد یه روز که هیچ فکری ذهنمومشغول نکرده واین قدر خسته نیستم باهات باشم......تو عشقی ومن می خوام باعشق باهم باشیم نه باخستگینفس عمیقی کشیدم وریه هام دوباره پر شد از بوی شهروز ...سرمو روی بازوی شهروز جا به جا کردم وباکمال میل خودمو به خواب پر از ارامش سپردم.....الان...تو این زمان هیچ چیز مهم نبود...مهم منبودم.....مهم شهروز بود...مهم ارامش سرازیر شده به وجودمون بود....چشم باز کردم وهم زمان بانفس عمیقی که کشیدم وجودم پر از عطر شهروز شد.لبخندی زدم وبه جایخالی شهروز چشم دوختم.انگاری زیادی خوابیده بودم.از جابلند شدم صدام هنوز کمی گرفته بود.پزشکمتاکید کرده بود که کمی ضعف اعصاب دارم وبا ید بیشتر از خودم مراقبت کنم.از پله ها به پایین سرازیر شدم.میز صبحانه برای یک نفر چیده شده بودنگاهی به ساعت دیواری که عدد22ونیم رو نشون می داد انداختم. مشغول خوردن صبحانه شدم.بعد از صبحانه میزوجمع کردم .صدای خندههایی بلنذ به گوشم می رسید.از پنجره اشپزخانه نگاهی به بیرون انداختم.آناوا سبد کوچکی به دست گرفتهبود وهمراه شهروز به سمت سختمان می امدند.معلوم بود که شهروز سربه سر آناوا می ذاره ودخترک با تماموجود می خندید.ئرب ورودی باز شد وبه دنبالش صدای سرخوش آناوا با لهجه ی شیرینش به گوشم رسید-سااااره جون....هنوز به آشپزخانه نرسیده بودند.قبل از اینکه جواب بدم صدای خندان شهروز به گوشم رسیدشاید خوابه؟.....فکرکنم هنوز بیدار نشده....آناوا با سرخوشی ادامه داد:چه زن تنبلی داری شهروز .....چرا اینقدر می خوابه....-آی......آی.....درمورد زن من این طوری حرف نزنا....شهروز صداشو پایین آورد وگفت:بین خودمون باشه ها .....ولی یکم زیادی می خوابه.....جلوی درب آشپزخانه ایستاده بودم وبالبخند نگاهشون می کردم.هنوز متوجه من نشده بودند.سرفه یکوتاهی کردم که شهروز با حالت خنده داری از جا پرید.مثل ادم های خطاکار دست وپاشو گم کردهبود.نزدیکم اومد وبا من ومن شروع به صحبت کرد-عزیزم....بیدار شدی؟.....فدات شم چرا این قدر زود...از حالت شهروز آناوا به خنده افتاده بود وبلند بلند می خندید.شهروز هم با دیدن آناوا بیشتر خودشو لوسمی کرد ومسخره بازی در می آورد.به حالت نمایشی اروم گوش شهروز وکشیدمو گفتم:من زیاد می خوابم....شهروز با حالت مسخره ای گفت:من غلط کنم همچین حرفی بزنم......آناوا نزدیکم امدوبالهجه ی شیرینش وباسرخوشی گفت:ساره جووون ولش کن ....ببین برات از تو باغ چیچیدم؟نگاهی به سبد کوچیک پراز گوجه سبزهای بزرگ کردم.از دیدن گوجه سبزها اب دهانمو فرو دادم وباچشمهای گرد شده گفتم :اینا رو از کجا اوردی؟خندیدوگفت:با شهروز از تو باغ چیدیدم......باخوشحالی سبد رو از دست آناوا گرفتم وبه آشپزخانه بردم.همرا با آناوا وشهروز مشغول خوردن گوجهسبزهای خوش مزه شدیم.آناوا امروز سرشار از خوش وسرحالی بود.حتی موقع خوردن ناهار هم دست ازشوخی باشهروز سر میز برنمی داشت.بعد از خوردن ناهار روی مبلهای سالن جلوی تلوزیون نشستهبودیم.من مشغول ورق زدن مجله ی دم دستم بودم وشهروز مشغول دیدن اخبار بود.آناوا روی مبل نشستهبود ومدادم خمیازه می کشید.این دخترک امروز عجیب سرحال بود .با سرخوشی بالا رفت ومن وشهروز تنهاتو سالن بودیم.نگاهی به شهروز انداختم انگاری حواسش به هیچ جا نبود.با بلند شدن صدای موبایل شهروززیر چشمی نگاهش کردم.شهروز با اخم به صفحه ی گوشی زل زده بود.شهروز زیر چشمی نگاهی به منانداخت وخودم رو مشغول نشون دادم.شهروز کلافه پوفی کرد واز جا بلند شد .به سمت حیاط رفت وهمزمان به گوشی جواب داد.کمی روی مبل نشستم از شهروز خبری نبود شونه ای بالا انداختم وبه سمت اتاقم رفتم.داروهای تازه تجویزشده ام رو مصرف کردم وروی تخت دراز کشیدم.صدای درب اتاق وبه دنبالش صدای قدمهای شهروز بهتخت نزدیک شد.به شهروز نگاهی انداختم.کنارم روی تخت نشست ,کمی خودمو عقب کشیدم که شهروزکنارم دراز کشید وساعد دستشو روی چشمهاش گذاشت.چند دقیقه ای به سکوت گذشت که شهروز شروعکرد به صحبت کردن:-تواز زندگیت راضی هستی؟باتعجب به سمت شهروز برگشتم ومنتظر نگاهش کردم.....ته دلم احساس دلشوره داشتم.....اب دهانمو فرودادم وگفتم:منظورت چیه؟شهروز به سمتم برگشت.نگاه دوخت به چشمهام وگفت:منظورم اینه که از اینکه اینجایی ......ازمن....از زندگیالانت راضی هستی؟-واسه چی میپرسی؟چی شده شهروز.....اتفاقی افتاده؟سرفه ی کوتاهی کردم که شهروز لبخندی زدوگفت:چیزی نشده عزیزم فقط می خوام بدونم راضی هستییانه؟مکثی کردم وجواب دادم:معلومه که راضی هستم....تو بهترین مردی هستی که هر زنی می تونه آرزوشوداشته باشه.....تو دیگه همه چیزم شدی.....شهروز نفس عمیقی کشیدوگفت:اگه یه روز بفهمی می تونی از اینجا بری چیکار می کنی؟بغض کردم وگفتم:شهروز چی داری می گی؟کجا برم؟......از جا بلند شدم ودستمو به سمت صورت شهروز بردم سرفه ی کوتاهی کردم وبا نگرانی نگاهی به صورتشانداختم:حالت خوبه؟خوبی؟......چیزیت شده؟......اگه خدای ناکرده چیزیت بشه من میمیرما....شهروز لبخند مهربونی زد دستمو کشید ومن مثل همیشه به سمتش پرواز کردم وزمزمه ی شهروز به گوشمرسید-قرار بود امروز حرف بزنیم .....در مورد همه چیز..پدرومادرم با عشق باهم ازدواج کردند.....پدرم عاشق مادرم نازخاتون بود.....اونقدر عاشق که همه به عنوانمجنون می شناختنش....زندگی خوب وارومی داشتند.....چند سال که گذشت مادرم متوجه شد که نمی تونهبچه دار بشه واسه همین پاشو کرد تو یه کفش که باید پدرم دوباره ازدواج کنه....پدرم هم زیر بار نرفت کهنرفت......همیشه می گفت ادم یه بار باید ازدواج کنه...اونم فقط باعشقش.....چند وقتی باهم در گیری داشتندتا این که مادرم قهر می کنه ومیره خونه ی پدرش....هنوز دو شب از رفتنش نگذشته بود که پدرم بی طاقتمیشه ومیره دنبالش.....مادرم هم گریه می کنه ومیگه یا باید قبول منه ورضایت بده واسه ازدواج دوم یامادرم ترکش میکنه.....پدرم هم با کلافگی قبول میکنه واز فرداش دنبال پیدا کردن یه همسر خوب واسهپدرم می افته.....بعد از مادرم زرین تاج دختر خاله ی پدرمو که هم جوون بوده وهم تازه شوهرشو از دستداده بود پیشنهاد می کنه......پدرم با زرین تاج که بهش تاج خانم می گفتیم ازدواج کرد......بعد از دوماه خبربار داریش به همه ی رسید.....پدرم سر از پا نمی شناخت ومادرم در عین این که دلش پر از غم بود ظاهشوشاد نشون می داد.....چند ماه بعد شایان به دنیا اومد و به دنبالش شهاب وبعدهم شیما......تاج خانم زن خیلیبود .....همیشه بامادرم در عین احترام رفتار می کرد وبعدش هم تا وقتی زنده بود من جز خوبی ازشندیدم.......درعین ناباوری همه مادرم 04سالش بود که باردار شد.....پدرم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت.....همه می گفتند خوشحال بوده که قراره ثمره ی عشقشو ببینه......نه ماه تمام مادرمو تو ناز ونعمتنگه داشته بود تا من دنیا بیام.....منتها از بخت بد من هم زمان با دنیا اومدنم مادرم از دنیا رفت وپدرم از منمتنفر شد......تا بزرگ بشم وبفهمم تو دنیا چه خبره .....یه دایه داشتم ویه پدر بزرگ پیر.....اقا جونم هیچ چیزواسم کم نگذاشته بود .....اما پدرم ردم کرده بود....با ننه دایه واقا جونم باهم زندگی می کردیم.....هرچند وقتیه بار پدرم بااخم وتخم به اقا جون سری می زد واگه سخت گیری های اقا جون نبود حتی نگاهی هم به مننمی انداخت.....از بچگی اما تاج خانم بهم سر می زد من درست وحسابی نمی دونستم کیه فقط می دونستمدم عیدا ویا موقع مدرسه ها می اومد دنبالم وواسم همه چیز می خرید.....هر وقت می اومد پیشم باکلیخوراکی ومهربونی بهم سر می زد.....پدرم منو مقصر مرگ مادرم می دونست ......من براش حکم قاتل عشقشوداشتم......1سالم بود که اقا جون سخت مریض شد.....یه هفته بعدشهم مرد .....بعد از مرگ اقا جون اونقدرشوکه بودم که تا چند ماه فقط یه گوشه بی حرکت می موندمو به دیوارها نگاه می کردم....اقا جون واسمهمه چیز بود....سرپناه.....یاور...همه چی.....بعد از مراسم هفتم اقا جون همه رفتند....من موندم ودایه.....هردومون افسرده بودیم وناراحت.....تاچهلم اقاجون کسی بهم سر نزد اما بعد چهلمش...پدرم با اخم وتخم اومد دنبالم وسایلمو جمع کرد ومنو با خودشبرد.....تمام طول مسیر تا خونه از ترسم جیک نزدم ودلشوره داشتم واسه رویارویی واسه چیزی که نمیدونستم قراره واسم پیش بیاد....همین که از ماشین پیاده شدم همه ی ترسم فروریخت....تاج خانم ودوتا پسر.جوون که بزرگتر از خودم ودختری نووجون که بالبخند منتظر نگاهم می کردند.....نور به قبرش بباره تاجخانم که تا بود بین منو بچه هاش فرق نذاشت.....اما پدرم هم چنان از پذیرشم سر باز می زد.....شخصیتادمها تو نوجوونی وکودکیشون شکل می گیره ومن هم تو تمام این مدت ازترس پدرم ازهمه کناره میگرفتم تو هیچ کدوم از مهمونی ها حاضر نمی شدم....فقط سرگرم درس بودم وبس.....اونقدر اعتماد به نفسمپایین بود که حتی جرات روبه روشد با دیگرانو نداشتم.....27سالم بود که رفتار پدرم باهام عوض شد...بهممحبت می کرد....داشت همه ی اون چیزهایی که این همه سال ازم دریغ کرده بود جبران می کرد....ششماه بیشتر طول نکشید که پدرم مرد وبه دنبالش درست چهل روز بعد تاج خانم فوت کرد.....بعد این قضایازندگی واسم بی معنی شده بود وفقط تو سکوت زندگی می کردم.....برادرهام ازدواج کرده بودند وشیما همهمین طور.....درگیر مراسم تاج خانم بودیم که خبر رسید دختر عمو از فرنگ برگشته .....می گفتند واسممراسم خودشو رسونده.....من که تا به حال تو هیچ جمعی حاضر نبودم حالا مجبور به تحمل بودم والبتهبیشتر اوقات خودمو تو اتاقم حبس می کردم.....از پایین سروصدا می اومد وقتی پایین رفتم دیدم همه دوریه نفر جمع شدند ومشغول صحبت هستند....بی خیال رفتم سمت اشپزخونه......موقع ناهار بود کهدیدمش.....سیمینو.....خیلی زیبا بود .....یه دختر هم سن وسال خودم والبته به شدت اروپایی.....چهره اشبرای منی که تو عمرم ادم کم دیده بودم اونقدر تماشایی بود که حتی نمی تونستم نگاه ازش بگیرم....از اونبه بعد سیمین شد بت من.....همه ی ذهنم شد سیمین....فکرم شد سیمین .....عمو اینا مدام منو دعوت میکردند که باهاشون باشم.....اخه من تنها بودم وزیر بار زندگی کردن با برادرهام نمی رفتم.....سیمین میدونست بهش بی میل نیستم اما همیشه با اخم وتخم بامن رفتار می کرد.....سیمین دو سال از من بزرگتربود....اما تو عالم بچگی این چیزا واسم مهم نبود....می خواستم هرجور شده بهش برسم....نوزده سالم بود کهرفتار سیمین بامن تغییر کرد....مهربون تر شده بود.....خیلی مهربون....بهم محبت می کرد.....منم کم سنوسال بودم ویه جورایی کمبود محبت داشتم ...بنابراین روز به روز وابستگیم به سیمین بیشتر می شد.....یهروز تنها خونه بودم که سیمین سراغم اومد....گریه می کرد....می گفت با برادر یکی از دوستاش تو خیابونبوده که پدرش دیدتش.....اون موقع ها این چیزا رسم نبود......سیمین با این کار حکم قتل خودشو صادرکرده بود.....ازم کمک خواست...گفت دوستم داره.....گفت منتظره که من برم خواستگاریش.....رفتم سراغ عموسیمینو ازش خواستگاری کردم....عمو از خدا خواسته قبول کرد .....دوهفته بیشتر طول نکشید که بساطعروسی راه انداختیم.....فکر می کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم.....از خوشحالی روی پام بندنبودم....شب که شدهمه رفتند من موندمو سیمین.....یه شب رویایی....من واقعا خودمو خوشبخت میدونستم....
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۳ عصر
سرمو تو بازوی شهروز فرو کردم.....دلم نمی خواست بیشتر از این از شب رویاییش با سیمین بشنوم......من
خیلی خیلی...حسودم....
-ساره....عزیزکم....منو ببین....
سرمو کمی بلند کردمو به چشمهای خسته ی شهروز چشم دوختم.....لبخند خسته ای زدوگفت:نگران چی
هستی؟.....حسود نباش....می خوای دیگه نگم....
سرموروی بازوی شهروز جابه جا کردم.....با صدای اروم وگرفته ام گفتم:نه بگو.....می شنوم....
شهروز حلقه ی دستهاشو دورم محکم تر کرد وادامه داد....................
اون شب اولین واخرین باری بود که با سیمین بودم......بچه بودم اما احمق نبودم.......سیمین دختر نبود.........
بعد اون شب کاخ رویاهام فروریخت.....چی می خواستم چی شد....سیمین اعتراف کرد که پنهانی صیغه ی
کسی شده بوده واز منم احمق تر کسی وجود نداشته که ابروشو حفظ کنه.......بهش گفتم طلاقش می دم
....خندیدوگفت:این طوری ابروی خودم میره...راستم می گفت....صبر کردم یک ماه بعد به طور پنهانی اقدام
کردم برای طلاق.....سیمین خوشحال بود چون می تونست بره خارج از کشور.....بعدها فهمیدم شرط عمو
واسه این که اجازه بده سیمین برگرده این بوده که ازدواج کنه.....درست روزی که می خواستیم طلاق
بگیریم فهمیدم سیمین بارداره.....دنیا روی سرم خراب شد.....هزار جور شک وشبهه واسم به وجود
اومد....باخودم گفتم بچه واسه منه.....حالا که سیمین بارداره صبر می کنم بچه دنیا بیاد بچه رو می گیرم بعد
بهش می گم بره.....وقتی این حرفو به سیمین زدم خندیدو گفت:من نمی تونم بچه داربشم...گفت آناوا ثمره
ی عشقشه...من فقط 24سالم بود ....خیلی بچه بود م....با سیمین دکتر رفتیم.....بهم گفتند چون مادرم سابقه
ی نازایی داشته حالا من هم همون طورم....احمقانه است نه؟من حتی دنبال درستی یا غلط بودن این حرفها
هم نرفتم.....زندگی برای من تموم شده بود.....اسم آناوا رو من انتخاب کرده بودم.....تمام مدتی که سیمین
باردار بود دنبال یه راه چاره بودم......متاسفانه آناوا هفت ماهه به دنیا اومد....من که تمام مدت دروغ شنیده
بودم این رو هم یه دروغ دیگه فرض کردم.....نمی دونستم که این بچه واقعا7ماهه به دنیا اومده...به دنیا که
اومد حتی بهش نگاه هم نکردم....
آناوا 2ساله بود که بادرد سر فراوان سیمین طلاق گرفت.....بچه رو برداشت ورفت....دوسالی که موند فقط به
خاطر کوچیک بودن بچه بود......درکمال ناباوری موقع رفتن هم علت طلاق گرفتنشو این طور بیان کرد که
شهروز تصادف کرده ودیگه نمی تونه بچه داربشه...حالا افسرده است وزندگی به من سخت شده....میرم که
راحت باشه...
بعد از رفتن سیمین واقعا داغون شدم...واسه یه مرد خیلی سخته که همه به چشم یه ادم عیب دار نگاه
کنند....سیمین با همه ی بدی هاش رفت واین طور نشون داد که بدبخت این ماجرا من بودم....نشون داد که
سیمین منو دور انداخت ورفت.....ولی هیچ کس از اصل ماجرا خبر نداشت.....دوماه تمام تنها خودمو تو خونه
حبس کردم تا اینکه دایی حامد از خارج برگشت....پیداش کردم....دستمو گرفت وکمکم کرد بلندشم.....ازنو
شروع کردم تو22سالگی اونقدر کار کردم وپیشرفت کردم که به اینجا رسیدم....طبق قانون دادگاه باید هرماه
پولی به حساب سیمین واریز کنم....بعد از طلاق چند باری مجبورشدم برم سراغشون....سیمین تو این همه
سال بار دومیه که ایران اومده.....چند باری که سراغشون رفتم از دیدن آناوا دلم یه حالی می شد....یه
جورایی دلم براش می سوخت....ته چشمهاش غم عجیبی بود....با این که دخترم نبود ولی حس خاصی بهش
داشتم..... شاید یه جورایی احساس مسولیت باعث می شد بیشتر هواشو داشته باشم.....
حالا بعد این همه سال سیمین اومده میگه آناوا دخترته........حرفشو باور نکردم...اما وقتی ازمایش دی ان ای
دادیم ودیروز جوابشو گرفتم دنیا روی سرم خراب شد.......می دونی همه چیز برام خیلی سخت بود همیشه
باخودم می گفتم اگه یه روز بچه داربشم نمی ذارم اب تو دلش تکون بخوره....می گفتم دنیارو به پاش می
ریزم......بعد این همه مدت از دختر خودم بی خبر بودم....سیمین داره میره....باآناوا صحبت کردم دوست داره
بمونه......سیمین هم مخالفتی نداره......اونقدر شوکه ام که نمی دونم باید چه عکس العملی نشون
بدم.....داغونم ساره......داغون......
بعد این همه سال که واسه این بچه کم گذاشتم.......من بهش مدیونم...باید جبران کنم.....همه چیزو واسش
جبران می کنم..... وقتی سیمین بهم گفت می دونی چیکار کردم........محکم زدم زیر گوشش.....اومده بود
دفترم.....هنوز که هنوزه صورتش کبوده....حقشه....باید بدتر از اینهاسرش بیاد......کم اورده....نمی دونم چه
گندی زده ولی هرچی هست دیگه نمی تونه آنا رو نگه داره......میگه چون می دونسته من به هیچ قیمت بچه
مو بهش نمی دم واسه همین دروغ گفته.....
می دونی ساره.....من بچه بودم.....رودست خورده بودم وغرورم اجازه نمی داد چیزی رو پیگیری کنم.....حالا
امروز ....بعد از این همه سال بازم رو دست خوردم.....سیمین فردا شب شرشو کم می کنه.....محاله دیگه بذارم
رنگ آناوا رو ببینه.....
امروز صبح تو باغ....وقتی از ته دل می خندید بغض گلومو فشرد......به خاطر حماقت یه زن من چقدر از این
لذت...لذت خندیدن دخترم دور بودم......
شهروز به سمتم برگشت وگفت:حالا قراره آناوا باما زندگی کنه.....می دونم سخته.....اما من نمی تونم از هیچ
کدومتون بگذرم....از طرفی هم می دونم شاید واست سخت باشه....گیر کردم ساره.....به خدا نمی دونم باید
چیکار کنم.....
بغضمو فرو دادم وگفتم:حالا می خوای بین من وآناوا یکی رو انتخاب کنی؟
شهروز به حالت عصبی محکمتر بغلم کردوگفت:چرت نگو.....من می خوام هردوتانو حفظ کنم.....
شهروز مکثی کرد....کلافه وعصبی پوفی کردوگفت:ساره .....یه چیز دیگه ام هست که باید بدونی.....
منتظر نگاهش کردم که گفت:تو جات همیشه تو قلب منه ساره.....اینجا خونه ی توست ......خونه ی ما....یه
خونه پر از عشق.....نفسم بند شده به نفست ساره...اینا رو میگم که بدونی کجای زندگیم هستی...
نگاهی دوباه به من انداخت......نفس عمیقی کشیدونگاهشو از نگاهم گرفت وبه رو به رو دوخت
-پسرعموت برگشته.......دنبالت می گرده..........
سریع ازجابلند شدم.....روی تخت نشستم وناباورانه به شهروز نگاه کردم.....
-کی.....کی....برگشته؟
شهروز نگاه غمگینی به من کردوبالحن ارومی گفت:ماهان.....پسر عموت...اومده دنبالت......
نگاهی دوباره به سرووضعم انداختم......بااسترس دستی دوباره به روسری ام کشیدم که در اتاق زده شد....این
روزها تمام وجودم شده بود پر از استرس .....سرفه ی کوتاهی کردم وبه دنبالش شهروز وارد اتاق
شد....بانگرانی نگاهی به من انداخت وگفت:خوبی؟
باصدای گرفته ای جواب دادم:اره...خوبم...
به سمت شهروز رفتم.....کنارش رسیدم....سرمو خم کردم وروی سینه اش گذاشتم....نفس عمیقی کشیدم
ووجودم پراز ارامش شد....هم زمان با دستهایی که دورم حلقه می شد صدای شهروز به گوشم رسید.....
-اروم باش ....من کنارتم....این همه استرس برای چیه؟
نفس عمیقی کشیدم....باچشم بسته زمزمه کردم....
-ارومم....الان خیلی ارومم...
شهروز منو از خودش جدا کرد ....لبخند مهربونی به صورتم زدوگفت:بریم؟
کلافه پوفی کردم وگفتم:بریم.....
بابدنی پراز استرس همراه با شهروز از پله ها به پایین سرازیر شدم.....نزدیک سالن که رسیدیم چشم دوختم
به مردی که پشت به من روبه رو ی پنجره ایستاده بود......غم عالم به دلم سرازیر شد.....هنوز حتی استایل
ایستادنش یادم بود.....این مرد به من قول داده بود.....که باشه....پابه پام....قول داده بود....گفته بود اگه مشکلی
پیش اومد کمکم می کنه.....گفته بود نگران نباشم تاوقتی که هست.....امانبود....نبود وقتی من تنها
بودم....نبود وقتی سامان مرد....نبود وقتی بابامرد.....نبود وقتی من زجر می کشیدم.....نبود وحالا برگشته
بود....بعداز این همه مدت....حالا که همه چیز درست شده......حالا که به ارامش رسیدم.....
باصدای بغض کرده وگرفته صدا زدم:ماهان......
به سمتم برگشت.....دلک پربود ازش....پرازدلخوری.....پراز ناراحتی.....اماحالا که دیدمش.....نمی دونستم
احساسم چی بود....من عد از این همه مدت یکی از اقواممو دیده بودم.....ماهان باچشمهایی غمگین نگاهم
کرد......ناباورانه قدمی به سمتم برداشت.....دومین قدم....پرده ی اشک اجازه نمی داد بیشتر ازاین قدمهاشو
بشمرم.....نمی دونم چندمین قدم بودکه به من رسید....لحظه ای بعد حجمی پرازگرما ......پراز لرزش دراغوشم
گرفت......بوی خوبی می داد.....بوی دلتنگی....بوی تنهایی....وگاهی بوی بابا....یاداون وقتها به خیر که ماهان
پسر بزرگ بابا بود......برادر بزرگ من وسامان....
باصدای شهروز ماهان ازمن جداشد....
-بفرمایید اقا ماهان.....تو سالن درخدمتتون باشیم.....
هم زمان باجداشدن ماهان دستی دورکمرم حلقه شد.....نگاهی به کنارم انداختم.....شهروز کلافه وعصبی
کنارم ایستاده بود وسعی در راهنمایی ما به سمت سالن داشت......
روی مبلها جاگرفتیم.....شهروز بدون این که دستشو ازکمرم جداکنه کنارم نشست.....ماهان روبه روی
مانشسته بود وباغمگینی نگاهم می کرد....چندلحظه بعد اروم شروع به صحبت کرد
-خوبی ساره؟....
اروم وبدون حرف اضافه ای گفتم:خوبم.....
-چقدرعوض شدی ساره.....بزرگ شدی.....خانم شدی...
مجبور بودم بزرگ شم....
-سرماخوردی؟
پوزخندی ناخوداگاه روی لبهام نشست وزمزمه کردم:اره....حالم یکم خوب نیست....
ماهان نگاهی به شهروز انداخت وگفت:باید حرف بزنیم.....تنها.....
اخم های شهروز درهم کشیده شدوحلقه ی دستهاش دورمن محکم تر.....
-حرف بزنیم.....اشکال نداره....من وشهروز چیز پنهانی ازهم نداریم.....
ماهان اخمی کرد....پاروی پاانداخت....تکیه به مبل داد ودرحالی که دستهاشو جلوی سینه حلقه کرده
بود.....گفت:اومدم ببرمت.....
چقدراین استایل ومدل حرف زدن شبیه تمامی حالتهای اقاجون بود......
من هنوز تو شوک دیدن ماهان بودم جوابی ندادم که شهروز به حرف اومد:جسارتا می تونم بپرسم کجا؟؟؟
من هنوز تو شوک دیدن ماهان بودم جوابی ندادم که شهروز به حرف اومد:جسارتا می تونم بپرسم کجا؟؟؟
ماهان پوزخندی زدوگفت:باخودم می برمش....تاحالا زیادی مزاحم شدیم.....
شهروزفشار بیشتری به بازوهای من وارد کردوگفت:شمارو نمی دونم اما...ساره مزاحم نیست....مراحمه....ساره
رو سرما جاداره.....
ماهان پوزخندی زدوگفت:البته که جا داره واسه شما که بدنشده....بااین سن وسال....بااون وضعیتی که
دارید....یه زن جوون گیرتون اومده....چی ازاین بهتر؟
صورت شهروز از عصبانیت سرخ شد....ازفک قفل شده اش می تونستم پی به عصبانیت شهروز ببرم.....ماهان
حق نداشت به شهروز توهین کنه.....شهروز ازبین دندونهای کلید شده اش ادامه داد:حرف دهنتو بفهم....به
احترام این که مهمونی هیچ چی بهت نمی گم....
ماهان پوزخندی زدوگفت:چراازواقعیت فرار می کنی؟...خودتم خوب می دونی ساره مجبور بوده باهات ازدواج
کنه.....چاره ای نداشته....
هم زمان بااین حرف ازجابلندشد ومن شوکه شده شاهد این ماجرا بودم....
درهرحال خواستم بدونید....من می برمش....کسی هم نمی تونه جلوی منو بگیره....
شهروز هم ازجابلند شده بود ودستهاش ازعصبانیت به هم مشت شده بود.....ماهان جلوی من ایستاد....روی
زانوهاش نشست دستمو گرفت وگفت:همه چیز درست میشه.....می برمت....اماده باش....وسایلتو جمع کن تا
اخر هفته می ریم....
ماهان سری خم کردورفت....من شوکه وبی حال فقط سرجام نشسته بودم...شهروز باحالتی خسته تنشو روی
مبل پرت کرد....روی زانوهاش خم شدوسرشو به دستهاش گرفت....دستمو به سمت موهاش بردم....بالمس
موهاش توسط سرانگشتهام ارامش برگشت به وجودم....حقش نبود...حق مرد مهربون من این نبود....ماهان
حق نداشت....
باعجله ازجابلند شدم وبه سمت در ورودی دویدم....به صدای ساره...ساره....گفتن شهروز توجهی
نکردم....ماهان نزدیک درب ورودی بود....بلند صدا زدم:ماهان...
به سمتم برگشت....لبخندی زدوگفت:چی شده ساره....نگران چیزی نباش.....
نفس نفس می زدم.....نفس گرفتم وگفتم:من باهات نمیام.....
-چی؟؟؟؟
دوباره نفسی گرفتم وگفتم:برگرد.....دنبالم نیا...من باهات نمیام.....من خوشبختم.....اگه....اگه جایی برم...که
شهروز نباشه...می میرم...
صدام ناخوداگاه بالا رفته بود.....که باصدای گرفته دادکشیدم:تو حق نداشتی باهاش اون طوری صحبت
کنی.......حق....نداشتی...
-چی میگی ساره؟؟لازم نیست بترسی....من می برمت...خودم نوکرتم....من کم گذاشتم واست......اون موقع ها
گیر بودم...به خدا وضعیتم طوری نبود که بیام....الان اوضاع فرق کرده...باید واست توضیح بدم.... می خوام
جبران کنم......
بغض گلومو گرفته بود.....نفسم داشت می رفت ومن تمام وجودم پیش مردی بود که الان تو سالن سرشو تو
دستهاش گرفته.....
-اگه...می خوای....جبران کنی...دست از سرم بردار...دنبالم نیا....من بدون شما خوشبختم....
برگشتم وبه سمت شهروز پرواز کردم....حتی به صدای ماهان که ناباورانه صدام می کرد توجهی نکردم
وارد سالن که شدم شهروز با شانه هایی فرو افتاده راه پله ها رو در پیش گرفته بود.....
-شهروز.....
مکثی کرد ....به سمتم برگشت....غم چشمهاش دیوونه ام کرد...
-راست میگه....گفته بودم که برای بودن باتو زیادی پیرم.....
ناباورانه صدا زدم:شهروز....
-چیزی نگو....
شهروز راه پله ها رو در پیش گرفت ومن ناباورانه به رفتنش نگاه کردم....روی زانوهام نشستم.....حق من
نبود....دلخوری شهروزحق من نبود....ماهان حق نداشت...به خدا حق نداشت.....اشکهام راه خودشون رو از
گونه هام به پایین پیدا کردند.....امروز روز مرگ من بود....امروز شهروز من...مرد مهربون من ناراحت بود.....ای
کاش ماهان هیچ وقت سراغمو نمی گرفت...........
نگاهی دوباره به گوشیم انداختم.....همین طور زنگ می خورد ومن اصلا دوست نداشتم جواب بدم.....این ادم
یک هفته ی جهنمی برای من ساخته بود.....ماهان مدام تماس می گرفت ومن دوست نداشتم جواب
بدم.......یک هفته بود که شهروز بامن سرسنگین بود....همون شب وقتی گفت که می تونم برای رفتن
یاموندن تصمیم بگیرم فهمیدم کار سختی در پیش دارم....شهروز بامن سرسنگین بود....قهر نبود....اما خیلی
سرسنگین بود شاید به قول خودش که به آناوا گفته بود نمی خواد من به خاطر دین یاوابستگی
بمونم.....شاید واسه اینه که ازم دوری می کنه که تصمصم گیری واسم راحت تر بشه....اما این ادم نمی دونه
نفسم بند شده به نفسش....نمی دونه کجا باید یرم وقتی همه چیزم اینجاست....یک هفته است که دیر میاد
وصبح زود میره.....حتی موقع خواب پشت به من می خوابه...اون قدر دوره ازم که نمی دونه حالم اصلا خوش
نیست....دارم نفس کم میارم....دارم میمیرم....از این فکر لبخندی روی لبم نشست....مگه شهروز نمی خواست
من برم...خوب منم میرم...اما کجا؟...میرم اون دنیا....دقیقا از روزی که شهروز رهام کرده من هیچ دارویی
مصرف نکردم....خس خس سینه ام روز به روز بیشتر میشه...روزی باید سه بار اکسیژن مصرف کنم...اما
شهروز نمی دونه....آناوا از حالم خبر نداره فکر می کنه مشکل کوچیک تنفسی دارم که خیلی مهم
نیست....اما بااین حال هرکاری از دستش بربیاد واسم انجام میده....شیرینی زیادی باخودش داره...یه دختر
نوجوان بالهجه ی شیرین که هنوز تمام فکر من مشغول غم ته نگاهشه...ای کاش قبل از مردن بتونم کاری
برای این دختر انجام بدم.....
-باشهروز قهری؟
به سمت آناوا که روی مبل کناری نشسته بود ومشغول خوردن توت فرنگی بودنگاهی انداختم......لبخندی
زدم ...ماسک وکنار زدم وگفتم:نه....
خندیدوگفت:پس شهروز باتو قهره؟
اروم زمزمه کردم:نمی دونم......
-می خوای بری؟.....
-نمی دونم.....
ظرف رو کناری گذاشت وسربه زیر انداخت وگفت:به خاطر من می خوای بری؟
هرچند بی حال بودم اما بلند شدم ...روی مبل نشستم وگفتم:این چه حرفیه؟
پوزخندی غمگین زدوگفت:شهروز خیلی دوست داره......منم دوست دارم....نمی خوام باعث این رفتن من
باشم.....
نفس خسته ای کشیدم وگفتم:این حرف ونزن....تو باعث این مسائل پیش اومده نیستی....من نمی دونم چرا
شهروز لج کرده....به خدا نمی دونم چشه؟....حتی نمی ذاره حرف بزنم....چند بار رفتم باهاش حرف بزنم وبگم
من نمی خوام برم اما جواب نمی ده....بهش زنگ می زنم می گه کار دارم وزود قطع می کنه....درمونده شدم
.....
سرفه ی خشکی کردم که آناوا مشکوک نگاهم کرد.....کنارم نشست وگفت:مطمئنی مشکلی نداری؟انگاری
حالت خوب نیستا.....
لبخند زورکی زدم وگفتم:خوبم....
اما خوب نبودم....گیج بودم....امروز حال عجیبی داشتم...باهر سرفه چهار ستون بدنم می لرزید.....به سختی
ازجابلند شدم که خودمو به اتاقم برسونم...تلو تلو خوران رفتم جلو که دستی زیر بازومو گرفت....آناوا متفکرانه
به زمین چشم دوخته بود....
-کمکت می کنم...
ومن چقدر ممنونش بودم......به اتاقم که رسیدم....باکمک آناوا روی تخت دراز کشیدم.....
-اگه چیزی خواستی صدام کن...
باشه ای گفتم که حتی خودم به زور شنیدمش......چشم روی هم گذاشتم....ظهر بود....من حتی نتونسته بودم
برای ناهار چیزی بخورم...خس خس وسوزش سینه امانمو بریده بود....کسی در اتاقو بازکرد.....قدمهایی به
تخت نزدیک شد...دستی روی سرم قرار گرفت....آناوا بالهجه ی شیرینش اروم صدام زد.....
-ساره جون... بیداری؟
نای باز کردن پلکهامو نداشتم....ترجیح دادم جوابی ندم....آناوا مکثی کرد دستی دوباره روی سرم
کشیدورفت.....از صدای سرفه ی خشکی که کردم سرجا ایستاد...قدمهاش متوقف شد...مکثی کرد وبا عجله از
اتاق خارج شد.....
پلکهامو روی هم فشردم.شاید بهتر می شدم.....احساس می کردم اکسیژنی که به قلبم می رسه هر لحظه کتر
وکمتر میشه.....صدای گوشی باع شد بابی حالی چشم از هم باز کنم....کشان کشان خودمو به میز کنار ایینه
رسوندم....به پیامکی که ار سمت ماهان بود چشم دوختم
"جوابم بده...کار خیلی واجبی دارم"
گوشی هم چنان زنگ می خورد....من دلم از همه پر بود بیشتر از شهروز...من مست بوی پیراهنش بودم
وشهروز یک هفته بود خودشو از من دریغ کرده بود....باکس داروها م وهم چنین اسپری های استفاده نشده
روی میز بود....هیچ دارویی تو دنیا نبود که ارومم کنه....من فقط دلم مردمو می خواست....دلم شهروز می
خواست.....بغض گلومو فشردواشک دیده مو تار کرد....درب اتاق به شدت باز شد...از پشت پرده ی اشک
شهروز قابل دیدن بود....باقدمهای بلند به سمتم اومد....قطره اشکی که از چشمم فرو افتاد باعث شد تصویر
شهروز جلوی چشمم جون بگیره......تلو تلو خوران خودم کمی جلو کشیدم.....شهروز به من رسید وبعد من
بودم واغوشی که منو درخود حل کرده بود.....نفس عمیقی کشیدم...حرکات شهروز عصبی وباعجله
بود......ومن باگیجی تمام فقط زمزمه هایی از صداش می شنیدم.....
-خوبی ساره.....چراحالت بد شده؟هان؟
منو از خود جدا کرد....دستهاشو دوطرف صورتم قرار داد.....نگاه نگرانی به چشمهام انداخت....
-خوبی؟داروهات کجان؟....
قبل از این که جوابی بدم....شهروز منو رها کرد به سمت میز رفت ودستی به داروهام انداخت....بابازکردن
بسته ی قرصم مکثی کرد.....باشدت به سمتم برگشت....چشمهاش...کمی....وشاید بیشتر از کمی سرخ
بود....شاید از عصبانیت.
اینا چیه ساره....
تلو تلو خوران جلو امدم....وباگیجی جواب دادم:دارو دیگه....
صداش کمی بلند شد
-خودم می بینم....چرا پره؟؟مگه تو داروهاتو نمی خوری؟؟
لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست....سرفه ی خشک وکوتاهی کردم....چشمم خورد به آناوا که تو درگاه اتاق
ایستاده بودوبانگرانی به مانگاه می کرد.....دهانم خشک خشک بود....اروم زمزمه کردم
-نه.............
صدای داد شهروز باعث شد تمام بدنم بلرزه
-نه............
شهروز ادامه داد:می فهمی چی داری می گی احمق.....یعنی چی که داروهاتو نمی خوری؟؟
شهروز به سمتم اومد....بازوهامو در دست گرفت ...باشدت تکونم دادو داد کشد:چرا داروهاتو نخوردی....می
خوای خودتو بکشی....
بازوهام از دستهاش جدا کردم....قدمی عقب گذاشتم وگفتم:اره........
-چی داری می گی احمق....
از داد وفریادی که می کشیدحتی ستونهای خونه هم به لرزه در می اومد....اما من اروم بودم...اروم
اروم....شاید بعد این که حرفهام زدم می تونستم راحت بخوابم.....
-تو گفتی برو....منم می خوام برم....
-من گفتم برو نگفتم خودتو بکش....
نمی دونستم این اشکهای مزاحم چرا دست از سرم برنمی دارند.....
-تو من نمی خوای....گفتی برو....می خوام برم که تو راحت باشی.....
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
درموند وناباورانه صدام زد:ساره.
مکثی کرد وادامه دا:تو حیفی ساره...من خواستم بری که جوونیت به پای من هدر نره.....ساره من می خوام
خوش باشی....
باپشت دست اشکهام پاک کردم....باصدای گرفته ای که به زور از هنجره ام خارج می شد گفتم:من
حیفم....وقتی می گی نفسم بند شده به نفست می فهمی چه حالی میشم....می دونی وقتی می گی دوست
دارم بعد می زنی زیرش من چی میشم....من ادم نیستم؟؟؟چرا نمی ذاری حرف بزنم؟؟؟چرا نمی ذاری بگم
نمی خوام برم.....بفمم....به من اهمیت بده....می فهمی وقتی بهم اهمیت نمی دی...وقتی تویی که همیشه
حواست بهم هست نمی دونی حالم بده...نمی دونی یه هفته است دارو نخوردم چه حالی میشم؟؟؟هان؟می
فهمی؟؟؟تو حیفی واسه من.......
بلند دادکشیدم:اره...تو حیفی....
وبلندتر باته مانده ی توانم دادکشیدم:من مریضم.....هیچ کس ساره ی مریضتو نمی خواد.....بفهم...تو هم منو
نمی خوای....
پوزخندی زدم وگفتم:اما کور خوندی من....بیخ ریشتم....
شهروز ناباورانه زیر لب اسممو صدا کرد...اما من لبخندی روی لبم نشست.....آناوا هم چنان ایستاده
بود...شهروز به دیوار تکیه زده بود....ومن خوب بودم خیلی خوب....می خواستم برم پیش شهروز...قدمی جلو
گذاشتم....هرچی جلوتر می رفتم از شهروز دورتر می شدم....دهانمو مثل ماهی که از اب بیرون افتاده باشه
باز وبسته کردم به امید به دست اوردن هوا....اطراف سیاه وسیاه تر می شد...وبعد من بودم که باجایی محک
برخورد کرد....وصدایی ازته هنجره وباتمام وجود اسممو صدا می کرد.........
دستی دوباره به صورتش کشید.....سه روز تمام بود که زندگیش روال تازه ای یافته بود....تمام زندگیش
خلاصه شده بود در این بیمارستان نحس....سه روز بود که ساره اش روی تخت بیمارستان بیهوش بود.....تمام
وجودش دعا شده بود....دکتر هشدار داده بود که اگر تا دو روز اینده به هوش نیاد ......کما....وبعد دیگر بیدار
شدنی در کار نبود....از پشت شیشه نگاهی دوباره به ساره انداخت....صورتش بی رنگ ولبهایش سفید
بودند.....انواع دستگاهها ولوله های تنفسی به ساره وصل بود.....نفس خسته ای کشید وبه سمت نیمکت کنار
سالن رفت.....سربه دیوار تکیه دادوچشم روی هم گذاشت......داشت در سکوت لذت می برد که صدای گریه
ای گوشش را آزرد نگاهی به کنارش انداخت.....کلافه پوفی کرد.....ساعت سه نیمه شب بود واین صدا واقعا
روح خسته اش را آزار می داد.....نگاهی به اطراف انداخت کمی ان طرف تر زنی سر به دیوار گذاشته ....چادر
به سر کشیده وزار می زد.....هیچ کس نبود....تن خسته اش را بلند کرد ......به سمت ایستگاه پرستاری رفت
ولیوان آبی طلب کرد....کنار زن رسید....سرفه ای مصلحتی کرد که زن تکانی به خود داد.....چادر از سر
کشید....زنی مسن با چشمهای اشکی به شهروز نگاه می کرد
-بفرمایید....واستون اب اوردم....
زن با صدای گرفته ای تشکر کرد و شهروز ناخودآگاه به حرف آمد:خدا بزرگه......ایشالا مشکلتون حل می شه
لبهای پیر زن دوباره لرزید
-راضی ام به رضای خدا......
مکثی کرد وادامه داد:دخترم مریضه.....هردو کلیه اش اسیب دیده.....داره میمیره.....می گن باید بهش کلیه
پیوند زده بشه.....اما من نه پولشو دارم ونه موردی پیدا میشه که برم التماسشون کنم...........
قلب شهروز فشرده شد....لبخند غمگینی زدوگفت:ازخدا بخوایید مطمئن باشید کمکتون می کنه....
قدم برداشت که برگردد کنار عزیزش که زن پرسید:شماهم مریض داری؟
سربرگرداند....
-اره زنم مریضه....کنار دخترتون واسش دعا کنید.....
-دوسش داری؟
-عشقمه....
پیرزن نفسی کشیدوگفت:خدا واست حفظش کنه.....
شهروز زیر لب تشکری کردوبه سمت ساره پرواز کرد.....کنار شیشه ایستاد.....نگاهش به سمت دختری آن
طرف تر از ساره کشیده شد.....دختر جوانی که چشم بسته بود.....شاید از ساره کمی بزرگتر بود.....صورتش
سیاه وکبود بود.....شاید این دختر دختر پیر زن بود....
####
روز چهارم بود....دستی به شیشه کشید وزیر لب ساره را صدا کرد.....
-بیدار شو دختر.....التماست می کنم بیدار شی.....
-حالش چطوره؟
نگاهی به کنارش انداخت....مردی کنارش ایستاده بود.....مردی که شاید باعث تمام اتفاقات بود.....شهروز
دستهایش را از حرص مشت کرد ...این مرد حق نداشت اینجا باشد....زیر لب زمزمه کرد..
-حالش تغییری نکرده....
ماهان دست به سینه کناری ایستاد وگفت:شاید بشه خارج از کشور واسش کاری کرد....اگه بخوای من....
شهروز تیز نگاهش کرد که باعث شد ماهان حرفش را ادامه ندهد....شهروز از بین دندانهای کلید شده اش
غرید
-فکر می کنی اگه مطمئن بودم اونجا خوب میشه دست دست می کردم....اگه لازم باشه خودم تا اون طرف
دنیا هم شده می برمش....اگه بدونم هر جای دنیا....هرجایی...خوب میشه مطمئن باش می برمش...
ماهان سر به زیر انداخت وزیر لب گفت:متاسفم....
سکوتی بینشان برقرار شد که ماهان شروع به حرف زدن کرد:شاید نباید می اومدم...من فقط می خواستم
کمکش کنم....حق داره از من دلگیر باشه اما به خدا که من تازه فهمیدم چی کشیده....اون زمان که همه
چیز به هم ریخته بود من کارم گیر بود....حق خروج از اون کشورو نداشتم یه سوئ تفاهم که به خاطر مهاجر
بودنم گریبانمو گرفته بود من می خواستم بهش توضیح بدم اما نخواست که بشنوه....حق داره ازم دلگیر
باشه....من دارم بر می گردم شاید حق با ساره باشه منی که موقع بدبختی هاش نبودم نباید الان خوشبختی
شو لگد می کردم.....
ماهان مکثی کرد دست درجیب کت بهاره اش کرد....پاکتی خارج کرد وبه دست شهروز داد:وقتی بیدار شد
اینو بهش بده...بهش بگو منو ببخشه....در ضمن بگو خوشحال میشم که بیاد دیدنمون.....
دستی روی شانه ی شهروز
ذاشت وگفت:بیارش دیدنمو...البته اگه خواست واگه تونست مارو ببخشه....
شهروز پوزخندی زدوگفت:تو دعا کن بیدار بشه بعد هرجای دنیا که خواست می برمش....
ماهان لبخندی زدوگفت:بیدار میشه مطمئن باش...بیشتر از این حرفها دوست داره....دلش نمی یاد این قدر
اذیت بشی...
دستی روی شانه ی شهروز گذاشت وگفت:ببخش منو....مواظبش باش...
ماهان رفت وشهروز ماند روبه روی شیشه ای که پشتش ساره بود....صدای زمزمه هایی می آمد سر بر گرداند
پیر زن نشسته بود ودعایی را زمزمه می کرد.......
-حالش چطوره؟
نگاهی به کنار دستش انداخت.....آناوا کنارش ایستاده بود.....لبخند خسته ای زدوگفت:فعلا که خوابه
بغضی ناخواسته گلوی دخترک رافشرد
-من باید زودتر بهت می گفتم....به خدا من فکر نمی کردم حالش این قدرا بد باشه.....نمی دونستم مریضه
شهروز دستش را دور شانه ی دخترک حلقه کرد....دخترک را به خود فشرد
-تقصیر تو نیست.....تقصیر هیچ کس نیست....اشتباه از من بود.....
دخترک را در اغوش داشت وباهم به ساره نگاه می کردند.....آناوا به حرف امد
-شهروز بیا بریم پایین.....تو کوله پشتیم واست یکم خوراکی اوردم....چند روزه درست وحسابی چیزی
نخوردی.....
دلش نیامد دل دخترش رابشکند....دستش را گرفت وباهم راهی طبقه ی پایین شدند.....هنگام عبور از کنار
پیرزن دوباره قلبش فشرده شد....چشم بست....شاید نخواست چیزی ببیند....پیرزن بی صدا اشک می ریخت
وتسبیح کوچکی در دست داشت.....
پایین رسیدند.....هردو کنارهم روی صندلی های انتظار نشستند....آناوا به اطراف نگاه می کرد که شهروز به
حرف آمد
-باکی اومدی؟
دخترک بالهجه ی شیرینی گفت:باسعید....کوله ام دستش بود....باید همین جا ها باشه...
صدای سلامی باعث شد سر بلند کنند....سعید باچهره ای جدی وکمی اخم الود نگاهشان می کرد....شهروز
گفت:خوبی سعید....ممنون به خاطر آناوا...
-خواهش می کنم آقا وظیفه است.....ساره خانم خوبند؟حالشون بهتره؟
-اره خوبه...سعید واسش دعا کن....
-ساره خانم دلشون پاکه....ایشالا که خوب میشن....
شهروز زیر لب ممنونی گفت واز سعید خواست کنارشان باشد.....سعید روی تنها صندلی خالی کنار آناوا
نشست....آناوا از کوله اش اب میوه هایی کوچک خارج کرد....با دستهای کوچک ولرزانش یکی راباز کرد وبه
دست شهروز داد......اب میوه ی دوم را باز کرد به سمت سعید برگشت.....سعید اخم الود نشسته بود وبه روبه
رو نگاه می کرد....دلش گرفت .....به سعید تعارف کرد...سعید زیر لب ممنونی گفت واب میوه راگرفت....آناوا
خودش را با پوست گرفتن سیبی مشغول کرد......سعید جرعه ای ازآب میوه اش راخورد....ازدست این خانواده
دلگیر بود اماخوش وخدایش می دانستند راضی به اسیب هیچ کس نبود....باکلافگی از جابلند شد.....رفت
وگوشه ی سالن ایستاد......شهروز ودخترش درسکوت کنارهم نشسته بودند.اناوا برای پدرش میوه پوست می
گرفت وشهروز بی حرف می خورد.....
-اونجا کجاست؟
شهروز به دخترش نگاهی کرد که چشم به تلوزیون دوخته بود.....چشم برگرداند....وجودش لرزید....مستندی
از حرم امام رضا در حال پخش بود.....ایوان طلایی امام رضا از تلوزیون پخش می شد......
-شهروز اونجا کجاست؟
زمزمه کرد:امام رضا.....
آناوا با لهجه ی شیرینی گفت:امام رضا کجاست؟
دستش را دور شانه ی دخترش حلقه کردوارم گفت:اونجا مشهده.....حرم امام رضا....
-چقدرخوشگله....
-اره خیلی...
-شهروز منو می بری امام رضا....
نفس عمیقی کشید وباتمام وجود زمزمه کرد:ازامام رضا بخواه ساره خوب بشه....قول می دم ببرمتون....همین
که ساره بهوش بیاد می برمتون....
-منم می تونم بیام؟
اره...چراکه نه....
دخترک زمزمه کرد:اخه من...من....
-البته که می تونی....همه می تونن برن دیدن امام رضا....
سکوتی بینشان برقرار شد.....شهروز به تصویر چشم دوخت...وجودش لرزید....پرده ی از اشک چشمانش را تار
کرد....با تمام وجود از خدا خواست....باید تصمیمی می گرفت....هرچه زودتر.....زیر لب زمزمه کرد:یاامام رضا
تو که ضامن اهو شدی ضمانت منم پیش خدا کن....
تصمیمش راگرفت از جابلند شدو زیر لب زمزمه کرد:خدایا راضی ام به رضای تو
مطمئن بود ساره هم پشتیبان تصمیمش است....مطمئن بود ساره راضی است.....صدای آناوا متوقفش
کرد:کجا شهروز...
-باسعید برگردخونه....من همین جا می مونم....
قدمی برداشت ودوباره به عقب بازگشت:آناوا مرسی که اومدی.....هیچ چی مثل اومدن تو نمی تونست انرژی
رو به وجودم برگردونه.....
قدمی به سمت سعید برداشت دستی روی شانه اش گذاشت وگفت:مرسی که اوردیش....سعید خواهش می
کنم این چند روز که مانیستیم حواست بهش باشه.....
ارام زمزمه کرد:من مطمئن تر از تو کسی رو ندارم....مواظبش باش...
شهروز باقدمهایی محکم به سمت پله ها رفت.....تصمیمش جدی بود ولحظه ای برای تردید وجود نداشت....
آناوا روی صندلی هم چنان نشسته بود.....چهار روز بود که تنها بود....دلش از تنهایی در ان خانه ی بزرگ می
گرفت....هیچ کس نمی دانست تنهایی ازارش می دهد....بیشتر سعی می کرد کنار خانواده ی رباب خانم
باشد....سه شب بود که خانه ی انها می خوابید...تمام وقتش را انجا سپری می کرد...رباب خانم ومشهدی
رحیم بااو مهربان بودند اما سعید تمام این مدت اخم کرده بود....مثل امروز....حتی کلمه ای هم بااو حرف
نمی زد....دلش گرفت...این مرد چه می دانست از او....چه می دانست از زجرهایی که کشیده بود ...چه می
دانست زجرها چه بااوکرده اند که این گونه عکس العمل نشان می دهد....سربرگرداندومشغول جمع کردن
وسایلش شد....ناگهان چشمش خورد به پسری که به فاصله ی چند صندلی از او نشسته بود....پسرک
لباسهای عجیبی به تن داشت...موهای سرش را به طرز عجیبی اراسته بود..... لرز به تنش نشست....ناگهان
احساس کرد تنهاست...پسرک بالبخند عجیبی نگاهش می کرد....صورت کوچکش رنگ باخت....نگاهی به
اطراف انداخت....سعید کمی دورتر ایستاده بود....سرش پایین بود.....عجولانه کوله اش رابغل کرد....پای تند
کرد وکنار سعید رسید....سعید پرسش گرانه نگاهش کرد.....ازدیدن صورت رنگ پریده ی دخترک اخمش
غلیظ تر شد.....زیرلب گفت:چی شده؟
اناوا شانه ای بالا انداخت وکنار سعید ایستاد...باکنار رفتن آناوا سعید چشمش خورد به پسرکی که هم سن
وسال خودش بود وهنوز به اناوا چشم دوخته بود....زیر لب غرید:اینجا بااونجایی که توش بودی فرق
داره......یکم اگه روسری تو محکمتر کنی به جایی بر نمی خوره....
آناوا سریع کوله اش را روی زمین گذاشت ....روسری اش را محکمتر کردوموهایش را به زیر روسری
فرستاد....کوله اش را روی شانه انداخت ....به سمت سعید برگشت وزمزمه کرد:خوبه؟؟؟؟
سعید از دیدن نگاه معصوم دخترک دلش لرزید.....این دختر چقدر معصوم بود وغمگین....سرش را به سمت
پسر برگرداند...هنوز نگاهش به آناوا بود....اخم غلیظی روی پیشانی اش نشست ناخوداگاه دستش را به سمت
دست دخترک برد....پنجه اش را در پنجه ی دختر قفل کرد واو را به سمت خودش کشید....آناوا سر بلند
کرد .....سعید بااخم بدون نگاهی به دخترک گفت:بریم خونه...دیره....
باقدمهای بلند حرکت کرد ودخترک را به دنبالش کشید واز بیمارستان خارج شدند......همان نزدیکی ها
......درست چند طبقه بالاتر....شهروز با دلی خسته وغمگین مشغول امضا کردن چند برگه بود....این معامله
ای بود بین خودش وخدای خودش...مطمئن بود که ساره هم راضی است..........
خسته ودرمانده تن خسته اش را روی صندلی انداخت.....دست ساره را در دست گرفت......سرخم کرد....بوسه
ای کوچک پشت دست ساره گذاشت....هم زمان قطره اشکی کوچک پشت دست ساره چکید.....درست است
که مرد بود اما دیگر طاقتش تمام شده بود....نگاهی به تخت کناری انداخت پرستاران مشغول جابه جا کردن
وبردن دختر پیرزن بودند.....نگاه دوباره ای به ساره انداخت.....سرش را روی دست ساره گذاشت وزمزمه
کرد:خواهش می کنم بیدار شو.....
-زنت اینه؟
سربلند کرد...پیرزن کنارش ایستاده بود....لبخند به لب داشت....دلش روشن شد از لبخند پیرزن....شاید به
خاطر شادی دل پیرزن خدا دلش را شاد می کرد.....سرش را دوباره به سمت ساره چرخواند...
-بله.......
پیرزن لبخندی دوباره زدوگفت:خدا شفاش بده.....
زیر لب زمزمه کرد:ممنون......حال دخترتون چطوره؟
موجی از خوشحالی صورت پیرزن راپوشاند.....باخوشحالی گفت:یه مورد واسه پیوند پیدا شده...دارن می برنش
اتاق عمل
پیرزن بالحن متاسفی ادامه داد:یه بنده خدایی تصادف کرده....خانواده اش اعضاشو اهدا کردند.....
شهروز زمزمه کرد:خدا به خانواده اش صبر بده....
خم شد وبوسه ای دیگر روی دستان ساره کاشت......پیرزن رفت.....باخوشحالی رفت...شهروز ته دلش
خوشحال بود....چه اهمیت داشت که پیرزن بفهمد او تمام هزینه ی عمل و بیمارستان را پرداخت
کرده......مگر اهمیتی داشت؟...نه نداشت ....خودش خواسته بود کسی چیزی نداند.....لبخندی زدو زمزمه
کرد:اینم از هم اتاقیت....من که کمکش کردم....تو رو خدا بیدار شو.....
سرش را روی دستش گذاشت......دلش ساره را می خواست....حقش نبود ....نه نبود که بعد از این همه سال
تنهایی این طور درمانده شود....ساره عشق بود....برنامه ها داشت برای بودن با ساره.....سرش را بلند
کرد.....دستی به موهای ساره کشید.....خم شد پیشانی اش را به پیشانی ساره چسباند.....چشمانش را
بست....نفس عمیقی کشید وریه هایش را پر از عطر ساره کرد......ارام زمزمه کرد
-بسه...تورو خدا بیدار شو........
بوسه ی ارامی روی پیشانی ساره گذاشت.....قدمی به سوی در برداشت.....به سالن برگشت وبا درماندگی روی
نیکت نشست.....سرش را به دستانش گرفت.....همه جا سکوت بود...ناگهان هم همه ای در سالن
افتاد.....پرستاران دوان دوان به اتاق مراقبت های ویژه می رفتند.....بند دلش پاره شد....ازجا پرید وبه سمت
شیشه رفت....همه دور تخت ساره جمع شده بودند....نمی دید چه خبر است.....پرستاری متوجه اش شد....به
سمت پرده امد وپرده راکشید....شهروز ماند ویک دنیا دلهره.....زیر لب خدا را زمزمه کرد......دلشوره امانش را
بریده بود....نمی دانست چقدر گذشته که دکتر ساره اخم الود وشتابان وارد اتاق شد.....دقایق برایش به مانند
یک عمر می گذشت.....نمی دانست چقدر بعد دگتر از اتاق خارج شد...چهره اش هنوز اخم الود بود.....متوجه
شهروز نبود....شهروز بااسترس فراوان....درحالی که هنجره اش خشک خشک شده بود...صدا زد
-دکتر
پیرمرد به سمتش برگشت.....ارام وباطمانینه به سمتش امد .....بدون این که شهروز چیزی بپرسد...دستش را
روی شانه ی شهروز گذاشت.....شهروز گیج بود.....منگ بود.....به دیوار تکیه داد.....باضرب وبه شدت روی
زمین افتاد....نفهمید کی صورتش غرق اشک شد....شانه هایش از گریه به لرزه افتاد.....چند لحظه گذشت
ناگهان با صورت گریان شروع به خندیدن کرد.....باچشمهای اشک الود خندید .....سرش را بلند کرد وزمزمه
کرد:خدایا شکرت.........
جملات دکتر مدام در سرش رژه می رفتند:تبریک می گم....مریضت بهوش اومد جوون.....یکم باید تحت
مراقبت باشه....تا دوساعت دیگه می برنش به بخش.....
مگر دیگر چیزی مهم بود؟نه هیچ چیز مهم نبود.....ساره که باشد دیگر هیچ چیز مهم نیست......
چشم باز کردم....گیج ومنگ نگاهی به اطراف انداختم....بوی الکل توی مشامم می پیچید....بدنم سنگین
بود....نگاهی به اطراف انداختم ....توی اتاق کوچیکی بودم وروی دهانم ماسک اکسیژنی قرار داشت.....احساس
خواب الودگی نداشتم اما خیلی خسته بودم....نگاهی به اطراف انداختم کسی تو اتاق نبود.....باخستگی چشم
روی هم گذاشتم.....کم کم همه چیز یادم می اومد...دلیل اینکه بیمارستان بودم.....یادخوابم افتادم....شهروز
کجا بود.......صدای در اتاق باعث شد چشم از هم باز کنم.....پرستاری باچهره اخم الود وارد شد.....چند امپول
به سرمم تزریق کرد ورفت.....پشت دستم بالا بردم.....پشت دستم کنار جایی که سوزن سرم بهش وصل بود
کبود رنگ شده بود.....اصلا یادم نمی اومد چند روزه که بستری شدم....بازهم صدای در و به دنبالش پاهایی
که نزدیکم می شدند.....سر برگردوندم.....آناوا بالبخند کنارم ایستاده بود....بادیدنم لبخندی زد کنارم رسید
وروی تخت شخ شد وسرمو به اغوش کشید ....بالهجه ی شیرینی شروع به صحبت کرد
-ساره جوون......بالاخره بیدار شدی؟ماخیلی نگرانت بودیم.....
سر بلند کرد وباچهره ای که حالا بغض داشت ادامه داد:خوب شد که بیدار شدی.....من داشتم می مردم
همش باخودم می گفتم حتما تقصیر منه....خودمو سرزنش می کردم که ای کاش زودتر به شهروز خبر داده
بودم.....
هم زمان که صحبت می کرد قطره اشکی از کنار چشمش سرخورد وپایین افتاد.....اروم زمزمه کردم:گریه
نکن...تقصیر تو نبود....تقصیر خودم بود......
مکثی کردم وپرسیدم:شهروز کجاست؟
بااستین لباس صورتشو پاک کرد وگفت:تا الان پیشت بود به زور فرستادمش رفت......بی عقل یک هفته است
بس نشسته اینجا....
خنده ای کرد وگفت:وای ساره باید می دیدش خیلی شلخته بود...یک هفته است اصلا خونه نرفته.....گفتم
پاشو برو یه دوش بگیر که ساره اگه این طوری ببیندت به کل ازت ناامید میشه.....
به این حرفش لبخندی زدم....کنارم روی تخت نشست.....دستمو تو دست گرفت وگفت:خوب شد بیدار
شد....خیلی خوشحالم......
سکوتی بینمون برقرار شد که گفتم:ببخشید ....خیلی اذیت شدید؟
-اذیت که نشدیم ....اما خیلی ناراحت بودیم.....ازهمه بدتر شهروز بود....خیلی واسش سخت بود.....داشت
عذاب می کشید....اگه خدایی ناکرده بلایی سرت می اومد اون وقت معلوم نبود شهروز چی می شد......
نفس عمیق کشیدم وماسک اکسیژنو روی صورتم جا به جا کردم...آناوا ادامه داد:خونه که نبودی خیلی
سخت بود.....
دستشو فشردمو گفتم:این چند روز کجا بودی؟
-خونه؟
اخمی کردم وگفتم:تنها مونده بودی؟
لبخندی زدوگفت:شب اول تنها بودم ولی بقیه شو رفتم خونه رباب خانم....اونجا می موندم.....
-ببخش آناوا سختت نبود؟
لبخندی زدوگفت:اولش سخت بود روز اول این پسرشون اونقدر اخم کرد که نگو.....
خندیدمو گفتم:خوب الان دیگه اخم نمی کنه؟
لبخند غمگینی زدوگفت:چرا الانم اخم می کنه اما من دیگه عادت کردم.....
یک ساعتی آناوا کنارم موند ......غروب بود که رفت ومن تنها موندم.....روی تخت دراز کشیده بودم....چشم
بستم تا کمی استراحت کنم.....نفهمیدم کی خوابم برد......چشم که بازکردم بیرون تاریک شده بود.....بازهم
تنها تو اتاق بودم.....شهروز نبود ....می دونستم ازم دلخوره اما اصلا نمی خواستم تنبیه من این باشه که نتونم
ببینمش....چند دقیقه ای که گذشت در اتاق بازشد.....اروم چشم روی هم گذاشتم ولبخندی زدم.....عطر
شهروز از هزاران کیلومتر اون طرف تر هم برای من قابل تشخیصه....باچشم بسته لبخندی زدم واروم
گفتم:بالاخره اومدی...
کسی روی تخت کنارم نشست....چشم بازکردم....شهروز بااخم روی تخت نشسته بود ومستقیم به روبه رو
نگاه می کرد....خنده ای کردم....ماسک از روی صورتم پایین کشیدمو گفتم:سلام
جوابی نداد
-قهری؟
بازهم اخم....خندیدم و زمزمه کردم:اخم می کنی خوردنی میشیا.....
تیز نگاهم کرد که لبخند زدم وگفتم:راست میگم دیگه.....
دوباره به همون حالت برگشت که گفتم:حرف نمی زنی؟
سکوت
-چیکار کنم که جواب بدی؟
سکوت
من هم چیزی نگفتم.....مکثی کردم....کمی به پهلو جا به جا شدم....دستمو بلد کردم وروی دست شهروز
گذاشتم.....نگاهی به صورتم انداخت که زمزمه کردم:می دونم دلخوری....حتی اگه حرف هم نزنی ....همین که
اینجا باشی واسم کافیه....
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:شهروز عطر تو یعنی ارامش من.....
چشم بستم....تخت کمی تکون خورد....شهروز جا به جاشد....کمی خودمو کنار کشیدم که کنارم دراز
کشید....دستش که دور شکمم حلقه شد لبخندی زدم....چشم باز کردم....صورت شهروز باهمن اخم جلوی
چشمم بود
-اشتی کردی؟
-نه
سکوتی بینمون برقرار شد که شروع به حرف زدن کردم:ببخش.....می دونم کارم احمقانه بود....اما توهم
تقصیر داشتی دلم می گرفت وقتی می دیدم حواست بهم نیست.....دلم می گرفت وقتی شبا کنارم می
خوابیدی وپشتتو بهم می کردی.....می دونی شهروز..
سرمو بیشتر به سینه ی شهروز چسبوندم وگفتم:خواب خوانواده مو می دیدم.....مامان وبابام وسامان.....همگی
جلوی به در ایستاده بودند وبالخند نگاهم می کردند...صدام کردند که برم پیششون.....خیلی خوشحال
شدم....داشتم سمتشون می دویدم .....کمی نفسم گرفت.....ایستادم نفس تازه کنم که نگاهی پشت سرم
انداختم تو بودی....باناراحتی بهم نگاه کردی.....کمی نگاهم کردی....پشتتو بهم کردی ....داشتی می
رفتی....من نمی خواستم بری....نگاهی به خانواده ام انداختم صدام کردند....خواستم برم اما وقتی دوباره
برگشتم ودیدم باناراحتی داری می ری.....دلم طاقت نیاورد دویدم سمتت....نمی دونم بهت رسیدم یانه....اما به
خدا برگشتم بیام پیشت
شهروز نفس عمیقی کشید....حلقه ی دستهاشو دورم محکم تر کردو زمزمه کرد:خیلی احمقی به خدا....هر
کاری دلت خواست کردی....فکر منم نکردی نه؟ازت دلگیرم به اندازه یه دنیا.....دیگه هیچ وقت این کارو بامن
نکن.....
چشم روی هم گذاشتم وخودمو به خواب سپردم......شهروز بوسه ی ریزی زیر گوشم زدم وحرفهایی زیر
گوشم زمزمه می کرد اما من نمی شنیدم....اون قدر خسته بودم که فقط دلم خواب همراه باارامش می
خواست.....
یک هفته ای تو بیمارستان بستری بودم.....تمام اقوام شهروز به دیدنم اومده بودند......امروز قرار بود مرخص
شم....خوشحال بودم از بازگشت به خونه.....شهروز دنبالم اومده بود.....به خونه که رسیدیم خنده ام
گرفت...رباب خانم مدام دور سرم اسفند می چرخوند ومی برد کمی اون طرف تر می ریخت روی اتیش.....به
محض وارد شدنم مردی که جلوی در ایستاده بود گوسفندی زمین ورد وجلوی پاهام قربونی کرد.....
-شهروز این کارا چیه اخه.....
اخمی کرد وگفت:تو کاریت نباشه......بریم بالا باید استراحت کنی.....
سری تکون دادم....من عمرا حریف شهروز نمی شدم....وارد خونه که شدم لبخندی روی لبم نشست.....بوی
خونه که تو مشامم پیچید وجودم پر از ارامش شد.....دستی دور کمرم نشست....شهروز کنارم بود....
-بیا بریم بالا.....لباس عوض کن باید استراحت کنی.....
همراه شهروز بالا رفتم وپرسیدم:آناوا کجاست؟
-بیرونه......میاد الان...
نگاه نگرانی به شهروز انداختم وگفتم:تنها رفته؟
لبخندی زدوگفت:حواسم هست.....تنها نیست با سعید رفته....
قدمی به سمت اتاقم برداشتم که شهروز گفت:کجا؟
-می رم لباس عوض کنم
خندیدوگفت:از این طرف
همراه شهروز به سمت اتاقش رفتیم....با باز شدن در اتاق لبخندی زدم....بغض گلومو فشرد....این مرد خیلی
بیشتر از خیلی مهربون بود.....دکوراسیون اتاقشو عوض کرده بود....تمام اتاق به رنگ یاسی وسفید بود......اتاق
خیلی روشن ودل باز شده بود.....ناخوداگاه زمزمه کردم:خیلی خوشگله
شهروز از پشت بغلم کرد وگفت:قبل تو رو نداره.....تمام وسایلتو اوردیم اینجا...دیگه اتاق خودم واتاق خودت
نداریم.....اینجا اتاق ماست....
وارد اتاق شدم....خیلی خوشگل شده بود...درب کمد وبازکردم تمام وسایلم با کمال سلیقه کنار وسایل شهروز
چیده شده بودند....
-دوستش داری؟
به سمت شهروز که هنوز جلوی در بود نگاهی انداختم وگفتم:اره خیلی.....
-لباستو عوض کن .....کمی استذاحت کن وقت واسه دیدن اتاق زیاده....
لبخندی زدم.....از بین لباسهام یک دست تاپ وشلوارک طوسی وقرمز برداشتم.....بعد این همه مدت مطمئنا
یک دوش اب گرم حالمو بهتر می کرد.....از حمام که بیرون اومدم موهامو خشک کردم وروی تخت دراز
کشیدم....واقعا بستری شدن تو بیمارستان انرژیمو ازم گرفته بود.....ضعف بدنمو گرفت....روی تخت دراز
کشیدم که در اتاق زده شد وبه دنبالش کسی وارد اتاق شد....نگاهی انداختم آناوا بالبخند به من نزدیک
شد....
-ساره جون واست اب میوه اورم
واقعا ممنون بودم....الان به این اب میوه احتیاج داشتم.....روی تخت نشستم....بعد از خوردن اب میوه دراز
کشیدم ...آناوا کنارم نشست وگفت:خوب شد که اومدی.....وقتی نبودی خونه یه جوری بود
ازجا بلند شدوگفت:می رم که استراحت کنی......
-خوابم نمیاد.....اگه کاری نداری بمون.....اون قدرتو بیمارستا تنها بودم که از تنهایی بدم میاد
آناوا خندیدوگفت:پس الان میام
رفت وچند دقیقه بعد با بسته ای که دستش بود کنارم نشست
-بیا اینو واسه تو گرفتم
روی تخت جا به جا شدم ونشستم.....دستی روی موهاش کشیدمو گفتم:چرا زحمت کشیدی
-زحمت نبود.....من خوشحالم که برگشتی ...دلم می خواست به خاطر برگشتنت واست کادو بخرم.....باز کن
ببین خوشت میاد....
با باز کردن بسته اول لبخندی زدم.....مکثی کردم.....نتونستم خودمو نگه دارم وبلند خندیدم.....آناوا باگیجی
پرسید:چی شد؟خوشت نمیاد؟
-چرا خیلی قشنگه.....
- می پوشیش؟
خندیدمو گفتم:چرا که نه....
از جا بلند شدم ولباسهامو با چیزی که آناوا خریده بود عوض کردم.....یه پیراهن نخی وسبک خریده بود که
روش عکس صورت میکی موس نقاشی شده بود.....لباس استین حلقه ای بود وبلندیش تا بالای زانوهام
بود....جلوی اینه که خودمو دیدم خیلی خوشم اومد.....لباس بانمکی بود.....لباس خیلی مناسبی برای این
روزهای گرم به حساب می اومد.....
-خوب شدم؟
دستهاشو محکم به هم کوبیدوگفت:خیلی بهت میاد.....ناز شدی...عین دختر بچه ها شدی
-دستت درد نکنه .....تو این هوای گرم هیچ چیزی بهتر از این کادوت نبود.....
-خواهش می کنم.
مکثی کردوگفت:اول که دیدم دلم خواست واسه تو بخرمش بعد که خریدمش دلم خواست خودمم داشته
باشمش واسه همین دوتا خریدم....
-خوب کاری کردی.....
دوباره رو تخت دراز کشیدم.....کمی خوابم می اومد.....آناوا از جا بلند شدوگفت:من می رم تا وقت شام کمی
بخواب.....
جلوی در که رسید به سمتم برگشت وگفت:ساره جون خیلی ناز شدی.....
صداشو پایین اوردوگفت:نمی ذارم شهروز بیاد بالا.....اگه بیاد بالا نمی ذاره بخوابیا.....خیلی باحال شدی اخه
بعدهم خندیدو رفت......من هم بعد از مصرف داروهام دوباره خوابیدم
بعد از شام سرجام دراز کشیده بودم که شهروز وارد اتاق شد.......کنارم دراز کشید....دستشو دور شکمم حلقه
کرد وگفت:چه خوبه که برگشتی
باصدایی که هنوز گرفته بود گفتم:اشتی کردی؟
خندیدوگفت:مگه میشه بیشتر از یک ساعت باتو قهر بود
نفس عمیقی کشیدوگفت:ماهان اومده بود بیمارستان دیدنت
سر بلند کردمو نگاه دوختم به نگاهش که ادامه داد:می گفت شرمنده است که کارت به اینجا کشیده.....می
گفت مطمئنه که به خاطر من بیدار میشی.....خواست ازت بخواهم که ببخشیش.....
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:بیا در موردش حرف نزنیم......
-یه پاکت داده به دستت برسونم......
سرمو بلند کردم ونگاهی به صورتش انداختم
-شهروز ولش کن ......در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم
مکثی کردوگفت:لباست خیلی قشنگه......پایین پیش آناوا نتونستم خیلی ازت تعریف کنم
-چرا؟
خندیدوگفت:اخه اگه یکم بیشتر ازت تعریف می کردم کارمون به جاهای باریک می کشید ........خوب پیش
بچه زشته.....
یکی از ابروهامو بالا انداختم وباشیطنت گفتم:به کجاها مثلا؟
شهروز خنده ای کردوگفت:شیطون نشو ساره
صورتمو کمی بالا بردم وزمزمه کردم:شیطون نیستم........
شهروز خیره به لبخندم بود....مکثی کردوصورتشو پایین تر اورد......من هم با کمال میل همراهیش می
کردم.....چیزی لذت بخش تر از این لحظات تو دنیا برای من وجود نداشت.....
چند لحظه ای بود که از همه جا غافل بودیم که صدای در باعث شد شهروز از من فاصله بگیره.....نفس
عمیقی کشیدوگفت:کیه؟
در باز شد.....اناوا درحالی که بالش کوچکشو بغل کرده بود وارد اتاق شد.....لبخندی زد.....سر پایین انداخت
وگفت:ببخشیدا....منم دلم واسه ساره جوون تنگ شده بود......میشه امشب اینجا باشم.......
شهروز خنده ای کردوگفت:بیا اشکالی نداره.....
همون طور که آناوا به تخت نزدیک تر می شد شهروز کنار گوشم زمزمه کرد: این بارم جستی عروسک.....
لبخند شرمگینی زدم ....کمی روی تخت به سمت شهروز جا به جا شدم که آناوا کنارم دراز کشید ولبخند
زد......
چه اشکالی داشت؟گاهی هم زندگی این شکلی می شد.....من همراه هسرم ودختر همسرم روی یه تخت می
خوابیدیم......این چیزها خیلی مهم نبودند......مهم الان بود.....این لحظه.....مهم این بود که من عاشق
بودم......شهروز عاشق بود وزندگی جریان داشت......
-از وقتی که یادم میاد من بودم وسیمین......من تو بچگی هام چیزی از شهروز یادم نیست......نمی دونستم
پدر دارم....پدر برای من اوایل فقط دوست سیمین بود.....من ازش خوشم نمی اومد بچه بودم...اما حرکاتشو
می فهمیدم....عذاب می کشیدم وقتی بغلم می کرد....ازش دوری می کردم چون اذیت می شدم
کنارش......سیمین نمی فهمید....اون قدر سرش گرم کار بود که نمی فهمید من هم گاهی بهش احتیاج
دارم.....نه که مادر بدی باشه.....نه....همیشه حواسش پی من بود.....پی درسم....پی مدرسه ام.....هر وقت تو
مدرسه جلسه داشتیم خودشو می رسوند.....هر وقت پول می خواست بی کم وکاست در اختیارم می
ذاشت.....حواسش پی همه چیزم بود الا خود خودم.....هفت سالم بود که شهروز ودیدم......فهمیدم که
پدرمه.....خیلی خوشحال شدم....فکر می کردم می تونم باهاش برم....اما شهروزم وقت نداشت.....دوستم داشت
اما برای من وقت نداشت......هر دو سال یک بار دیدنم می اومد....وقتی می اومد اون قدری نمی موند که
باهاش از دردهام بگم وازش کمک بخوام......تنهای تنها بودم......ده سالم بود.....سیمیمن غرق کار خودش
بود.....حواسش نبود مردی که باهاش دوسته وبهش اطمینان داره چقدر ازارم میده......من از اون مرد دوری
می کردم وسیمین به خاطر حجم کاری بالایی که داشت همیشه سرش شلوغ بود ومنو به اون مرد می
سپرد.....سیمین حواسش نبود که حالم از این مرد به هم می خوره......ده سالم بود که سیمیمن یک سفر
کاری رفت.....قرار نبود شب برگرده.....من تنها تو خونه می ترسیدم.....بیشتر از تنها بودن از تنها موندن با اون
مرد می ترسیدم......هر کاری کردم سیمین نره.....گوش نکرد ورفت......قول داد صبح زود برگرده.....اما قولش
به درد من نمی خورد.....شب بود که کیهان اومد....دوست پسر سیمینو می گم......حالم از خودش ولبخندش
به هم می خورد.....با دیدنش از جا بلند شدم وخودمو به اتاقم رسوندم.....سعی کردم خودمو مشغول درس
خوندن کنم......نیم ساعتی که گذشت وارد اتاقم شد......لبخند زشتی زد....کنارم روی تخت نشست....من حالم
از خودش ونوازش هاش که بوی هوس می داد به هم می خورد.....سعی کردم از خودم دورش کنم که نمی
ذاشت......نمی دونم چی شد که پایین رفت.....خوشحال شدم.....کوله مو برداشتم واز پنجره اتاقم بیرون
پریدم.....می خواستم برم خونه دوستم.....هوا تاریک تاریک بود......نیمه شب بود وپرنده تو خیابون پر نمی
زد.....خونه دوستم چند خیابون اون طرف تر بود......با ترس ولرز قدم تند کردم که برسم......خواستم از راه
فرعی برم که زودتر برسم......تو فرعی به سه تا جوون مست برخوردم.....بادیدنم لبخندی زدند.....ترس به دلم
نشست.....مکثی کردم....باید فرار می کردم.....برگشتم سمت خونه وقدم تند کردم.....نفس نفس می زدم ومی
دویدم......صدای خنده ای مستشون از پشت سرم می اومد......کشیده شدن دستم باعث شد جیغی
بکشم.....باتلاش دستمو ازاد کردم وبازهم دویدم.....یکی از پسرها که هوشیارتر بود هنوز دنبالم می
دوید.....برگشتن پشتمو ببینم که باچیزی برخورد کردم.....من فقط ده سالم بود.....کیهان روبه روم ایستاده
بود......بالبخند کریه اش نگاهی به پشت سرم انداخت.....پسرها هنوز اونجا بودند......صدای نحس کیهان به
گوشم رسید
-تو هیچ کسی رو نداری......هیچ کس نمی خوادت.....اگه من برم گیر اینا می افتی......خودت بهتر از هر کسی
می دونی کسی نیست ازت محافظت کنه......حالا یامثل بچه ادم بر می گردی خونه.....یا من میرم وتو می
مونی
نفسم گرفت......کوله مو بغل کردم وروی زمین نشستم.....بچه بودم وکسی رو نداشتم......کیهان با پوزخند
بالای سرم ایستاده بود......مکثی کرد وپشت به من کرد ......داشت می رفت....نگاهی به پسرها انداختم کههنوز اونجا بودند.....چاره ای نداشتم.....ده سالم بود ومن بی کس بودم.....همون جا کنار خیابون هق هق گریه
ام بالا رفت.....گریه کردم اما بی کس بودم.....باصدای بلند گریه می کردم....سرپا ایستادم وباهمون حالت
گریان دنبال کیهان حرکت کردم......از اون روز به بعد کابوسهام شروع شد....من بچه بودم واون سی وپنج
سالش بود.....گفته بود اگه حرفی به سیمین بزنم کاری می کنه که سیمین ولم کنه.....من از تنهایی می
ترسیدم.....من بی کس بودم.....مجبور بودم.....روزهایی که می اومد سراغم برام شکنجه بود.....حالم از لمس
دستهاش به هم می خورد.....هر بار که می رفت بااون سن کمم می رفتم تو حموم ویک ساعت خودمو می
شستم.....من هیچ کس ونداشتم که کمکم کنه.....حتی سیمین نمی فهمید که من دارم زجر می کشم....حالم
از همه به هم می خوره.....شهروز بابام بود....اما از دوازده سالگی دیگه سراغم نیومد.....من منتظرش
بودم.....می خواستم بیاد نجاتم بده.....حالم از همه به هم می خورده.....شهروز....
اشکهام ناخود اگاه فرو می ریخت.....صدای دادهایی که آناوا می کشید اذیتم می کرد.....شش ماه از بیماری
من می گذشت....آناوا چند بار حمله ی عصبی داشت......بعد از مدتها امروز خواسته بود صحبت کنه.....درحال
حاضر تو اسایشگاه بستری بودومن وشهروز به نوار ضبط شده ی صحبتهاش گوش می کردیم.....من اون مردو
دیده بودم.....صورت شهروز از عصبانیت کبود بود.....به سختی نفس می کشید.....دستی روی دستش
گذاشتم.....از عجزی که تو نگاهش بود دلم گرفت.....می دونم سخت بود براش...براش سخت بود .......کسی
روی غیرتش دشت گذاشته بود......به سمتم برگشت واز بین دندنهای کلید شده اش غرید:به خدا به خاک
سیاه می نشونمش......
دلم برای اناوا سوخت......همه مقصر بودند.....حتی شهروز هم مقصر بود واین به شدت عذابش می داد.....آناوا
خیلی زجر کشیده بود.....درسته که هنوز سالم بود......درسته که اسیب فیزیکی ندیده بود......اما روحش مرده
بود...اسیبهایی که به قلبش وارد شده بود غیر قابل جبران بود.....کسی نمی فهمید چقدر زجر کشیده
بود......زمان می برد ...خیلی زمان می برد که این زخمهایی که به قلب این دختر وارد شده کمی ...فقط کمی
بهبود پیدا کنه....
آناوا دوهفته بستری بود.....وقتی برگشت خیلی تغییر کرده بود.....اروم بود وبی صدا.....قرار بود شهروز ما رو
ببره مشهد.....آناوا نمی خواست بیاد.....وقتی دلیلشو پرسیدم اروم گفت:من نمی دونم می تونم بیام یا نه.....من
فکر می کنم خیلی خیلی کثیفم....
به صورت بغض الودش نگاه کردم....درحالی که بغض گلومو می فشرد گفتم:تو پاکی عزیزم....از همه ی ما
پاکتری....
وقتی برای اولین بار براش چادر دوختم وسرش کردم.....دلم از این همه معصومیت چهره اش ضعف
کرد....ناخوداگاه بلند شدم محکم بغلش کردم وصورتشو بوسیدم......وقتی وارد حرم امام رضا شدیم از ته دل
از خدا واز امام رضا خواستم خانواده امو حفظ کنه.....خواستم آناوا خوب باشه.....خودم خوب باشم وشهروز
خوب باشه.....سفر مشهد یه عالمه سبکی همراه خودش داشت.....همگی احساس سبکی می کردیم......واین
برای ما نهایت ارامش بود.....شهروز از طریق مراجع قضایی پیگیر سیمین وکیهان بود.....شهروز قسم خورده
بود هر قدر که طول بکشه مهم نیست اون قدر پی این کارو می گیره تا کیهان دستگیر بشه......
بعد از چند ماه نگاهی به پاکتی که ماهان برام گذاشته بود انداختم.....وقتی بازش کردم.....شوکه شدم.....
به کاغذهای دستم خیره شدم.....نوشته ی کوچیکی روی همه ی کاغذها وجود داشت
-"ببخش منو خواهری.....امده بودم پیدات کنم که باهم انجامش بدیم.....اما نمی دونستم که بااومدنم اوار می
شم رو خوشبختیت....من خونه رو دوباره خریدم ووقفش کردم به نام اقاجون وپدرت......نمی تونستم بیشتر
بمونم....بقیه ی کارهاشو خودت انجام بده......دیدنم بیا ساره منتظرتم......"
بغض گلومو فشرد...چقدر ممنون بودم از ماهان که اخرین خواسته ی پدرمو انجام داده بود......من تو زندگی
چیزهای زیادی از دست داده بودم سختی زیادی کشیده بودم......اما مهم ترین چیزی که به دست اورده بودم
شهروز بود.......شاید یه روزی عموهامو بخشیدم ....درسته که عمو یاور باعث شد به شهروز برسم اما این دلیل
نمی شه که من از گناهش بگذرم.....شاید یه روزی به جایی بخشیدمشون اما حالا نه.....
چقدر این روزها ارامش داشتیم......من...شهروز وحتی آناوا....
آناوایی که این روزها سرش گرم مدرسه رفتنه.....حالش بهتر شده اما نه اونقدری خوب که بتونه تنها بره
مدرسه....هنوز هم از تنهایی وتاریکی فراریه.....تا جایی که بتونه تو جمع های غریبه اماده نمیشه واز مردهای
غریبه دوری میکنه....آناوایی که با شهروز مدرسه میره ....گاهی من...گاهی سعید وگاهی هم شهروز دنبالش
میریم.....سعیدی که این روزها دانشگاه قبول شده....هنوزهم به شدت برای آناوا اخم میکنه.....اما از همه
بیشتر هواشو داره.....آناوایی که سر هر مسئله کوچیک کتاب به دست میگیره ومیره تا سعید اشکالاتشو
برطرف کنه....می ره پیش سعید حتی بااینکه سعید هنوز هم براش اخم می کنه.....فقط باسعید خرید
میره......تنها دوستش همین سعید اخم الوده......هیچ دوستی تو مدرسه نداره.....دنیاش شده سعید..... نمی
دونم شاید یه روزی هم روزگار قلم دست بگیره وقصه ی عشق این دو نفرو بنویسه......
من وشهروز هم هنوز عاشقیم.....هنوز هم من کوچیکمو شهروز از من خیلی بزرگتره....اما مهم نیست .....من
عاشقشم وشهروز عاشقمه......زندگی ما جریان داره.......نمی دونم چقدر قراره زندگی کنیم اما هر قدر که
باشه.......حتی اگه یک روز...یک ساعت...یا یک ثانیه باشه......مهم نیست......اگه شهروز کنارم باشه برای من
کافیه......
پایان
خوب....عشقهای من.....شهروز وساره که عاقبت به خیر شدند....نظرتون چی بود؟من از اول گفته بودم که می
خوام یه عاشقانه ارام بنویسم.....داستان جا برای مانور داشت....می تونستیم بیشتر کشش بدیم.....می تونستیم
اتفاقاتی رو رقم بزنیم که خیلی خیلی در گیرتون کنه....اما راستش دلم نیومد..........من می خواستم همه چیز
خوب واروم باشه ......چه میشه کرد...اینم یک نوع سبک نوشتاری می تونه باشه....اینجا که تموم شد.....از این
به بعد تمام وقت روی آوای خونین عشق کار می کنم.....خودتون می دونید که سبک اون داستان با این
داستان فرق داره.....هر قدر که اینجا اروم بودیم اونجا جنجال داریم.....خوشحال میشم که اونجا هم تنهام
نذارید وهمراهی ام کنید....در ضمن دارم رویه داستان دیگه کار می کنم.....به لطافت زنانگی ها.....منتظرم
باشید......البته تا وقتی آوا خیلی خیلی پیش نرفته تاپیک به لطافت زنانگی ها رو نمی زنم.....خوب دیگه
خیلی حرف زدیم.....خداحافظ تا یه روایت دیگه...........مرسی از همه تون مخصوصااونهایی که از اول داستان
....همون روزی که من اولین پست ونوشتم همراهم بودند.......ومرسی از مهمونهای سایت وبچه هایی که چراغ
خاموش می اومدند پست ها رو می خوندند ومی رفتند..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12285')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.